ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : مناظره خلافت و احاديث اهل تسنن/ محمد بابويهي تهراني.
كتابي است علمي ، ديني، اعتقادي، تاريخي،ادبي
مشخصات نشر : مشهد: محمد بابويهي تهراني، ۱۳74.
مشخصات ظاهري : 1074ص.
موضوع : ملازاده، عبدالرحيم-- مناظرهها.
موضوع : امامت -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : خلافت -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/م۷۸۴ ۱۳۸۹
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
سفري بسوي مشهد
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلحَمدُ لِلّهِ رَبّ العالمينَ وَ صلّي اللهُ عَلي مُحمّدٍ وَ آلِه الطّاهِرينَ
وَ لَعْنةُ اللهِ عَلي اَعْدائِهِمْ اَجْمَعينَ
در سال هزار و سيصد و شصت و دو ـ 1362 ـ هجري شمسي برابر سال هزار و چهارصد و سه ـ 1403ـ قمري سفري به سوي مشهد براي اينجانب «محمد بابويهي» پيش آمد. هنگاميكه در ميان راه از اتوبوس پياده شديم يكي از مسافرين آن اتوبوس با من روبهرو شده سلام كرد و انس گرفته مشغول گفتگو شديم، بهطوريكه خود را معرفي نمود، شخصي بود دانشمند، تحصيل كرده در رشته كشاورزي بنام آقاي «عبدالله نوبختي» از اهالي سيستان، در ضمن گفتگو از مذهب ايشان جويا شدم. در جواب گفت: من سنّي حنفي هستم، چون او را دانشمند يافتم، دوست داشتم كه درباره عقايد و مذهبش بحثي به ميان آورم، اشارهاي كردم ديدم ايشان هم اباء و امتناعي ندارند بلكه اظهار ميل كردند ليكن چون در اتوبوس مجال و موقعيت مناسبي بر بحث نديدم، با يكديگر بنا گذارديم وقتي كه به مشهد وارد شديم و در جايگاه خود مستقر گشتيم، چند روزي مسائلي را درباره مذهب مطرح كنيم، به شرط آن كه اولاً تمام گفتگوهاي طرفين نوشته شود، و هر كدام از ما يك نسخه از آن برداريم، تا در موقعي كه فراغت پيدا كرديم آنها را مطالعه كرده و بهره بيشتري ببريم و چنانچه اشكالي به نظرمان رسيد، در مجلس بعد مطرح نماييم.
ثانياً انصاف و عدالت در مكالمه را مراعات
نماييم و هر مسئلهاي كه مطرح ميشود، طرفين آن را تحت تحقيق و بررسي قرار داده، هر كدام از آنها را كه با منطق و برهان عقلي و نقلي منطبق يافتيم قبول كرده، و آن چه را كه ادّعاي محض و يا با دليلهاي پوچ و مغالطات فريبنده تزريق نمودهاند نپذيريم و تسليم آنها نشويم.
ثالثاً محصول بحثها را جمع آوري كرده و عبارتهاي آنها را تصحيح كنيم و به صورت جزوهاي درآوريم، تا ديگران هم از آن استفاده كنند.
با اين تصميم به اتوبوس سوار شده و پس از چند ساعتي به مقصد رسيديم، روز دوم ورودمان را براي بحث در نظر گرفتيم، و بنا گذارديم كه مجلس مذاكره نزد اينجانب باشد سپس با يكديگر خداحافظي كرده و از هم جدا شديم.
اكثر ملل جهان اديان و مذاهب ايشان تقليديست نه تحقيقي
روز افتتاح مجلس روز سهشنبه هفتم ماه ذيقعده برابر با بيست و پنجم مردادماه سال نامبرده بود كه در مجلس حضور به هم رسانديم و پس از صرف چاي و ميوه، به طرح مسائل مربوطه پرداختيم:
نخست اينجانب «محمد بابويهي» در پرسش پيشقدم شدم، به آقاي نوبختي گفتم: مذاهب مختلفه اسلامي بسيار است و مشهورترين ميان آنها پنج مذهب است: حنبلي، شافعي، مالكي، حنفي و مذهب جعفري. جنابعالي از چه روي مذهب حنفي را از ميان آنها اختيار نمودهايد؟
نوبختي: آقاي بابويهي من قبول دارم كه در ميان مسلمانان مذهبهاي مختلفهاي وجود دارد من از اول حنفي مذهب بودهام. در خانوادهاي متولد شدهام كه مذهبشان اينچنين بوده، نه آنكه از پيش خود و از روي دلخواهي آن را مذهب خويش قرار داده باشم، همانند اكثر ملل كه دين و مذهبشان اينگونه است، يعني دين شان دين خانوادگي و دين تقليدي ميباشد نه تحقيقي.
بابويهي: آقاي نوبختي شما پس از آنكه تحصيل دانش نموديد و از اديان و مذاهب جهاني اندك اطلاعي پيدا كرديد، آيا درباره مذهب خودتان هيچ تحقيق و بررسي ننموديد؟ حقانيّت و يا برخلاف بودن آن را كنجكاوي نكرديد؟
نوبختي: آقاي بابويهي، هر طايفه و هر قوم و قبيلهاي براي خودشان عقيده و مذهبي دارند و آن را محترم ميشمارند و از آن دفاع ميكنند و در مقابل آن ايستادگي مينمايند و به لوازم و قوانين آن عمل ميكنند، روش عقلاء جهان تاكنون اينچنين بوده است،
باضافه آن كه در ميان افراد هر مذهبي اشخاص دانشمندي هستند و ممكن نيست اينگونه افراد، روش ناشايسته و كيش خلافي را پيروي كنند، بنابراين به نظر من تحقيق و بررسي درباره حقانيّت مذهب امر لازمي نيست.
بابويهي: آقاي نوبختي، بودن علماء و دانشمنداني در ميان افراد هر مذهبي دليل نميشود بر آن كه آن مذهب حق است و واقعيت دارد، وگرنه بايستي گفت كه تمام مذاهب و اديان جهان داراي واقعيّت هستند و پيروان همه آنها بر حق و در راه هدايت ميباشند ضالّ و گمراهي در عالم وجود ندارد، به جهت آنكه هر قوم و ملتي دانشمنداني از سنخ خودشان دارند كه از آنان پيروي ميكنند.
نوبختي: آقاي بابويهي آيا اگر ما همه اديان و ملل را داراي واقعيت بدانيم و جميع گروندگان آنها را برحق بدانيم خطا كردهايم؟ آيا عقلاء جهان ما را درباره اين عقيده محكوم ميكنند؟
بابويهي: آقاي نوبختي بدانيد اصولاً جميع مسلمين جهان معتقدند كه دين حق آن است كه بهواسطه وحي از جانب خداوند متعال تأسيس شده باشد و نيز اين سلسه معتقدند هر مذهب و ديني كه بشر از پيش خود جعل كرده باشد از درجه اعتبار ساقط و قابل پذيرش نيست و گروندگان به آنها را محكوم به كفر و شرك ميكنند.
آيا متفكران جهان ميتوانند قوانين جامعي كه ضامن سعادت بشر باشد تأسيس كنند؟
نوبختي: آقاي بابويهي آيا متفكرين و دانشمندان بشر ميتوانند از راه تفكر و تحقيق و همآهنگي و بررسي كامل يك سلسله قوانين ثابت جامعي را بدست آورند، تا براي هميشه از آنها پيروي كنند و سعادت ابدي حياتي خود را از اين راه تأمين نمايند و در نتيجه نيازي به اديان گوناگون نداشته باشند يا آنكه چنين چيزي ممكن نيست؟
بابويهي: آقاي نوبختي پرسش دقيق و عميقي نموديد كه حلّ آن نيازمند به تفصيل كامل و دقت وسيعي را لازم دارد، ليكن ميتوانم بهطور اختصار با برهاني كوتاه به سؤال جنابعالي جواب دهم و آن را براي شما روشن كنم به شرط آنكه به گفتارم توجه نماييد؟
انسان با خطا و اشتباه تركيب شده است، در تمام اعمال و كردار و رفتارش در سر دوراهي واقع ميباشد، در پارهاي از كارهايش راه صحيح را ميپيمايد، و در برخي از اعمالش بهسوي هلاكت ميرود، هيچ انساني نميتواند براي هميشه در تمام كارها خود را از لغزش و بيراهه رفتن نگهداري نمايد و نميتواند به دست خود خويشتن را از اينگونه انحرافها و كجرويها نجات ابدي بخشد.
زيرا پيدا و آشكار است كه اگر چنين بود هيچگونه فساد و اختلافي براي جامعه بشريت رخ نميداد، با آنكه همواره خطرات و نابسامانيها جهان را تهديد ميكند، اختلافات، تشنّجات، آتشهاي جنگ در گوشهها و كنار جهان شعلهور و در اهتزاز ميباشند، اينها همه زاييده خطاها و كجروييهاي انسانها ميباشد.
به همين جهت هر دم متفكريّن و انديشمندان و سرانجام بينان جهان گرد يكديگر اجتماع كرده و با همآهنگي برنامهها و قوانين جديدي را مقرّر ميكنند، تا شايد از اين راه بتوانند از پيشآمدهاي ناهنجار جهانسوز جلوگيري كنند.
نغزتر آنكه هر روش جديدي را كه براي حفظ از خطاها در نظر ميگيرند، آن روش نيز به اشتباهات و خطاهاي ديگري آلوده ميباشد كه پس از چندي از گريبان جامعه سر برون آورده و مفسدههاي تازهاي را در ميان جامعه نشر ميدهند.
سِرِّ اين موضوع آن است كه انسانِ خطاكار، محصول و بافتههاي مغزي او مانند خودش مشوب به خطا ميباشد. كساني كه سير در زمين دارند، به تاريخها مراجعه مينمايند و جامعه بشريت را مطالعه ميكنند صدق و راستي اين گفتار را آشكارا مشاهده مينمايند.
آيا انسان چنيني چگونه ميتواند خودش ضامن سعادت ابدي و نيك بختي حياتي خويش شود، قوانين و احكامي را تاسيس كند كه از هر ضرر و زيان بركنار و مصون باشد، و خير دنيا و آخرت گروندگان به خود را متعهد شود؟ ـ از كوزه برون همان تراورد كه دروست ـ
نوبختي: آقاي بابويهي اين دليل شما يك سلسله چيزهائيست حسّي و شهودي كه شك و ريبي براي شنونده باقي نميگذارد، و هر منصفي كه به اين دليل مراجعه كند، جدّاً اعتراف ميكند به اينكه تأسيس قوانين كامل و حياتبخش از عهده بر خارج است عقول و افكار آنان دسترسي به آن را ندارد.
بشر نيازمند به قوانيني است كه متعهّد سعادت ابدي او باشد
بابويهي: آقاي نوبختي از مجموع گفتارهاي پيش به اين نتيجه ميرسيم كه اين بشري كه در ميان دوراهي هدايت و ضلالت، در ميان دوراهي نفع و ضرر، در ميان دوراهي خير و شر و در ميان دوراهي امنيّت و خطر واقع است، جدّاً نيازمند به ديني (سلسله قوانيني) است كه تمام مصالح و مفاسد حياتي او را عهدهدار باشد، سعادت ابدي و خير دنيا و آخرت او را ضمانت كند، هدايت و ضلالت را به او بنماياند، امورات
نفع بخش را از زيانآور جدا كند، خير و شر را به او بفهماند و نجاتبخش را از خطرزا مشخّص نمايد.
البته واضح است كه تأسيس يكچنين دين و مذهب، در دسترس بشر نخواهد بود، مؤسّس آن نميتواند باشد مگر كسي كه هيچگونه خطا، انحراف، ضلالت، لغزش، تغيّر، تحوّل، خلل و اختلافي در گفتارش راه نداشته و پايه احكام و قوانينش بر علم ثابت محيطي جاي گذاري شده باشد كه او فقط ذات باريتعالي آفريننده جهان و جهانيان است و بس.
نوبختي: آقاي بابويهي من از اين بيان شما به نكته جالبي متوجه شدم كه گفتار شما را جداً تأييد ميكنم و آن نكته اين است: بشري كه براي حفظ و حراست خود، تأسيس انواع قواي دفاعيه ميكند يعني لشكرهائي نيرومند، حزبهايي كاري، جاسوسهايي زبردست و سلاحهايي خطرناك تهيّه مينمايد (كه تشكيل اين گونه چيزها خود نابسامانيهائي را به بار ميآورد و هزينههاي كمرشكني را در خود هضم ميكند) اگر اين بشر چنيني ميتوانست تأسيس يك سلسله قوانيني كه سعادت هميشگي خود را تأمين كند (به طوري كه به هيچ يك از آن امورات نامبرده نيازمند نشود) البته هيچگاه خود را در اين مهلكهها نميانداخت و اين بارهاي گران را به دوش نميكشيد، بلكه قوانين و احكامي را براي خود تأسيس ميكرد و به آنها عمل مينمود و خويش را از آن همه بدبختيها و رنجها و گرفتاريهاي نابود كننده نجات ميداد.
ولي چون ما ميبينيم جميع ملل جهان همواره با يكديگر در ستيزند و به همديگر يورش ميآورند و هر دولتي افراد ملت خود را سركوب ميكند و با كمك زور و قلدري آنان را مانند چهارپايان مهار مينمايند تا از جاي نكَنَند و آشوبها برپا ننمايند، از اينجا ميفهميم كه هيچيك از آنان دسترسي به آنگونه قوانين نداشته و تأسيس يكچنان احكام برايشان محال
بوده است.
بابويهي آقاي نوبختي من از توجه شما به اين نكته دقيق بسيار خرسندم كه از خمودي و جموديت فكري بيرون آمدهايد و بايستي بكوشيد تا نيروي تعقل و تفكرتان روز به روز افزون گردد و به پيشرفتتان افزوده شود.
اگر اختلافي ميان مسلمين نميبود نياز به تحقيق در مذاهب نداشتند
نوبختي: آقاي بابويهي بعد از آنكه من و شما و تمام فرقههاي مسلمانان جهان متفقاً و متحداً اعتراف داريم كه دين ما اسلام است و اين دين به واسطه وحي بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم از جانب خداوند متعال تأسيس و بنيانگذاري شده است، بنابراين ديگر جايي براي پرسش پيشين شما باقي نميماند.
بابويهي: كدام پرسش؟
نوبختي: پرسشي كه روز اول نموديد با اين عبارت: (آيا شما پس از آنكه تحصيل دانش نموديد و از اديان و مذاهب اسلامي اطلاع پيدا كرديد آيا در مذهب خودتان تحقيق و بررسي نمودهايد و از حقانيّت و يا باطل بودن آن كنجكاوي كردهايد يا نه؟)
بابويهي: آقاي نوبختي صحيح است كه دين ما «اسلام» آسماني است ليكن ديني كه بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل شده است، از اصول و فروعِ بسياري تشكيل شده، مسلمان حقيقي آن كسي است كه به تمام آن اصول و فروع، اعتقاد و ايمان داشته باشد، و در مواقع احتياج، به احكام و فروعِ اين دين عمل نمايد.
و چنانچه تمام مسلمانان جهان، اين دو وظيفه را كاملاً انجام دهند، يعني به تمام اصول دين اعتقاد داشته و به جميع احكام و قوانيني كه جزء اين دين است اعتراف كنند و در مراحلِ عمل، آن احكام را به كار برند، البته در اين صورت همه آنان به يك دين ميباشند و با اين فرض، هيچ مسلماني نيازمند به تحقيق و بررسي ديني
نخواهند بود.
ولي بسيار جاي تأسف و تأثر است كه پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم ميان مسلمانان آن عصر اختلاف شديدي رخ داد. نتيجتاً در اصول و فروع دين با يكديگر مخالفت نمودند، در اين ميان افراد بسيار اندكي به اعتقاد و ايمان اصلي خود باقي ماندند و مابقي از آنان به چپ و راست منحرف و از جاده حق خارج شدند، هر فرقهاي از ايشان براي خود مذهبي اختيار كرده كه در مجموع به هفتاد و سه فرقه منشعب شدند.
آقاي نوبختي از اين جهت بود كه اينجانب از شما پرسيدم آيا درباره مذهبتان تحقيق نمودهايد يا نه؟
مباحث آينده متعّهد است كه چهار مشكل را حل كند
نوبختي: آقاي بابويهي همانطوري كه در پيش به عرضتان رساندم، درباره مذهب خود تحقيق لازم را به عمل نياوردهام و از ريشه اختلافات مسلمين اطلاع كامل در دست ندارم، با آنكه نبايستي يك چنين امر مهمي را ناديده گرفته باشم، اكنون از جنابعالي جداً استدعا دارم اين چند موضوع را براي من بيان نماييد:
مبدأ پيدايش اختلاف مسلمين چه زماني بوده؟
چه چيزي سبب آن اختلافها شده است؟
مسلمانان چند فرقه شدند؟
عاقبت و سرانجام آنان به كجا منتهي شد؟
بابويهي: آقاي نوبختي اين موضوعات را كه سؤال نموديد از دو راه ميتوان بيان نمود يكي از اين دو راه آن است كه روايتهاي اهل تسنّن را براي شما بياورم و به توسط گفتار علماء خودتان مشكل شما را حل كنم.
راه دوم حديثها و روايتهائيست كه علما شيعه در اين باره نقل كردهاند، اكنون شما بگوييد بدانم گفتار كدام يك از اين دو سلسله را دوست
داريد تا همانها را برايتان بياورم و شرح كنم؟
نوبختي: آقاي بابويهي البته واضح است كه آنچه خواطر مرا آرام ميكند و براي من اطمينانبخش است همان روايات و حديثهائيست كه از علماء خودمان و از دانشمندان اهل تسنّن نقل شود.
بابويهي: آقاي نوبختي من هر وقت مسافرت ميروم يك سلسله كتابهايي همراه خود برميدارم تا هنگام تنهايي به مطالعات آنها مأنوس باشم، خوشبختانه در اين سفر هم كتابهايي را با خود آوردهام كه از جمله آن ها كتابي است تأليف خودم به نام «الشيعة و التسنّن» احاديث و مطالبي تاريخي از كتابهاي اهل تسنن در آن جمعآوري نمودهام اينك در تمام بحثهاي آينده هرگاه نيازي به آنها پيدا شود در اختيار جنابعالي ميگذارم و از اين راه به اشكالات شما جواب ميدهم و اين چهار موضوعي كه سؤال نموديد در خلال مباحث آينده برايتان حلّ خواهد شد.
رحلت پيغمبر و سر گير شدن اختلاف ميان مسلمين
بابويهي: آقاي نوبختي براي آنكه موضوع اول برايتان واضح شود به گفتارم توجه نماييد:
يكي از معجزات قرآن كريم آن است كه مبدأ پيدايش و سرچشمه اختلاف مسلمين را قبل از آنكه واقع شود، پيشگويي نموده، مسلمانانرا از اين واقعه خطرناك تهديد كرده و به ايشان گوشزد نموده كه يك حادثه وخيمي را در پيش داريد.
و اين پيشآمد مهلك هنگامي رخ ميدهد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم رحلت نمايد و از ميان شما برود.
منظور از اين اعلامِ قرآن كريم، توجه دادن صحابه پيغمبر(ص) و مسلمانان آن زمان است به آتشِ فتنهاي كه به همين زوديها شعلهور ميشود و آنان را احاطه ميكند، تا بلكه پيش از وقوع آن، مسلمين خود را مجهّز كنند، وحدت خويش را
حفظ نمايند تا در برابر عمل انجام شدهاي قرار نگيرند و اختيارات از آنان سلب نشود، تا در نتيجه، مشقتها و رنجهايي را كه در راه اسلام بر خود همواره كرده، به هدر نرود و زحمات بيست و سه ساله رسالت پايمال نشود.
آقاي نوبختي دليل گفتارم اين آيه شريفه است:
وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن ينْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيهِ فَلَن يضُرَّ اللهَ شَيئاً وَسَيجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ.(1)
نيست محمد(ص) مگر پيغمبري كه رسولاني پيش از او آمدند و چنانچه او بميرد و يا كشته شود، آيا شماها برگشت ميكنيد به قهقري و به سوي ضلالت و گمراهي پيشين خود برميگرديد؟ و اگر چنين كنيد، هيچ زياني به خداوند نميرسانيد و خداوند پاداش ميدهد سپاسگذاران را.
بابويهي: آقاي نوبختي آيه شريفه بالا «آيه انقلاب» به طور اجمال و سربسته به ما ميفهماند كه بسياري از افراد اين امت پس از رحلت پيغمبر(ص) به اختلاف و تفرقه شديدي گرفتار خواهند شد به طوريكه از دين خود برميگردند و مخالفت پيغمبر خود را مينمايند و عقب گرد ميكنند يعني به همان ضلالت و جهالتي كه در پيش داشتند رو ميكنند (تأييد ميكند اين آيه شريفه را همين تشتّت و تفرقهاي كه ميان مسلمين جهان وجود دارد، و اشاره آيه شريفه را آشكارا با تفصيل به ما نشان ميدهند)
براي تأييد و تحكيم گفتار بالا ناچار پارهاي از روايتهايي كه پرده از روي اين سرّ برميدارند:
از كتابهاي اهل سنت ذيلا براي شما نقل ميكنم:
1) . آل عمران: 144.
سبب اختلاف بدعتگذاري اصحاب
خلاصه ترجمه حديث فوق: ابن عباس ميگويد پيغمبر(ص) خطبه خواند و فرمود اي مردم ـ شماها محشور ميشويد در روز قيامت در حالتيكه پاي برهنه و عريان و از همديگر كنارهگيري كرده سپس فرمود بدانيد اول كسي كه در آن روز پوشانده ميشود حضرت ابراهيم است آگاه باشيد مرداني از امت مرا ميآورند و به جانب چپ (جايگاه جهنّميان) ميبرند در اين هنگام من عرض ميكنم: خداوندا اينها اصحاب من بودند خداوند ميفرمايد تو نميداني پس از تو ايشان چه كارهايي كردند اينها بعد از تو عقب گرد كردند.
حديث بالا را صحيح بخاري (چهار جلدي طبع بيروت دارالمعرفة) در جلد 3 كتاب التقيه صفحه 127 نقل كرده است.
(ترجمه حديث): براء بن مسبب ـ از پدرش نقل ميكند كه ميگويد براء بن عازب را ملاقات كردم و باو گفتم گوارا باد ترا مصاحبت پيغمبر(ص) او در جواب من گفت اي پسر برادر نميداني كه ما بعد از پيغمبر چه چيزهايي را از پيش خود احداث كرديم (بدعت گذارديم).
حديث فوق را با اندكي اختلاف در عبارت، صحيح مسلم (پنج جلدي كه يك جلد آن فهرست است طبع دارالفكر بيروت طبع دوم) در كتاب الجنة و صفة نعيمها و اهلها باب فناء الدنيا صفحه 2195 نقل كرده است.
بابويهي: آقاي نوبختي به مضمون اين دو حديث بالا هشت حديث در كتابهاي معتبر اهل تسنن[4] يافتهام ولي به جهت اختصار فقط د و حديث از آنها را براي شما نقل كردم و بدانيد كه تمام آن حديثها به يك نقطه حساس مهمّي نظر دارند و آن همان انقلابيست كه بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اصحاب رخ داده و باعث ارتداد آنان گشته و آيه شريفهايكه در پيش قرائت شد به همين نقطه اشاره فرموده است.
حادثه روز پنجشنبه، جلوگيري عمر از كتابت پيغمبر(ص)
بابويهي: آقاي نوبختي بدانيد آنچه اين موضوع اول «مبدأ پيدايش اختلاف مسلمين چه زماني بوده؟» را براي ما روشن ميكند و همچنين منظور آيه شريفه انقلاب را «كه در پيش قرائت شد» توضيح ميدهد و نيز اجماليكه در دو روايت ياد شده است تفصيل ميدهد، حديثهايي است كه ذيلاً از ابن عباس براي شما نقل ميكنم استدعا دارم كاملاً توجه نمائيد:
قالَ اِبنَ عباسِ: يَوْمَ الْخَميسِ وَ ما يَوْمُ الْخَميسِ اِشْتَدّ بِرَسُولِ اللهِ(ص) وَجَعَهُ فَقالَ هَلُّمَ اَكْتُبْ لَكُمْ كِتاباً لا تَضِّلُوا
بَعْدَه فَقال عُمر اِنَّ النَّبِيَّ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدكُمْ القُرآنُ حَسْبُنا كِتابُ اللهِ فَاخْتَلَفَ اَهْلُ الْبَيتِ وَ اخْتَصَمُوا مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرَّبُوا يَكْتُبْ لَكُم النَّبِيُّ كِتاباً لاتَضلّوا بَعْدَهُ وَ مِنْهُم مَنْ يقُولُ ما قالَ عُمر فَلمّا اَكْثَروُا اللّغْوَ وَ الاْختِلافَ عِنْدَ النَّبِيِّ قالَ لَهُمْ رَسُولُ اللهِ(ص) قُومُوا عَنّي فَكانَ اِبنُ عَباسِ يَقُولُ اِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَزِيّةِ ما حالَ بَيْنَ رَسُولُ اللهِ وَ بَيْنَ اَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ ذلِكَ الكِتابَ مِنْ اِخْتلافِهِمْ.(1)
خلاصه ترجمه حديث: ابن عباس (از روي تعجب و ناراحتي ميگويد) روز پنجشنبه چه روز پنجشنبهاي!!! در اين روز بيماري پيغمبر(ص) شديد شد. پس فرمود بياييد بنويسم براي شما نوشتهاي را كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد در اين هنگام عمر گفت پيغمبر را درد به او فشار آورده و نزد شما كتاب خدا هست و كتاب خدا (قرآن) ما را كفايت ميكند در اين هنگام اختلاف شديدي ميان اصحاب رخ داد بعضي از آنها گفتند بياييد تا پيغمبر آن را كه گفته است بنويسد و دسته ديگر از آنان همان گفته عمر را گفتند چون گفتارهاي لغو و اختلاف انگيز در حضور آن حضرت سر زد پيغمبر(ص) به آنان فرمود از نزد من بيرون رويد، همواره ابن عباس ميگفت تمام مصيبتها آن روزي رخ داد كه حائل شدند ميان پيغمبر و ميان آن نوشتن.
ابوبكر جوهري در كتاب خود «السقيفه و فدك» صفحه 73 حديث ذيل را نقل كرده:
و حدثنا الحسن بن الربيع عن عبدالرزاق عن معمر عن الزهري عن علي بن عبدالله ابن عباس عن ابيه قال: لَمّا حَضَرَتْ رَسُولَ اللهِ الوَفاةٌ وَ فِي الْبَيْتِ رِجالٌ فيهم عُمَر بنُ الخَطّابِ قالَ رَسُولُ
1) . صحيح بخاري طبع مطبعة: الادبية مصر كه در حا شيه آن حاشيه سندي طبع شده است جلد 4، صفحه 6 (باب قول المريض قوموا عني)
اللهِ اِيْتُوني بِدَواةٍ وَ صَحيفَة اَكْتُبْ لَكُمْ كِتاباً لا تَضِلُّونَ بَعْدَهُ قالَ: فَقالَ عُمَرُ كلمةً مَعناها اِنَّ الْوَجَعَ قَدْ غَلَبَ علي رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم ثُمّ قالَ: عِنْدنَا القُرآنُ حَسْبُنا كِتابَ اللهِ فَاخْتَلَفَ مَنْ في الْبَيْتِ وَ اخْتَصَمُوا، فَمِنْ قائِلٍ: قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمْ النّبِيُّ وَ مِنْ قائِلٍ ما قالَ عُمَرُ فَلمّا اَكْثَرُوا الْلغْطُ وَ اللَّغوُ وَ الاِخْتِلافُ غَضَبَ صَلي اللهِ عَلَيهِ وَ آلِهِ فقال قوموا انه لاينبغي لبني ان يختلف عنده هكذا.... فقاموا فمات رسول الله(ص) في ذلك اليوم فكان اِبنُ عبّاسِ يَقُول: اِنّ الرَّزيَّة ما حالَ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كتابِ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آلِه.[6]
بابويهي: آقاي نوبختي معناي اين حديث دوم همان ترجمه حديث اول است با اين تفاوت كه عمر در حديث اول گفته: «درد بر پيغمبر فشار آورده» ولي در حديث دوم عمر اين كلام را نگفته بلكه جملهاي را گفته است كه معناي آن چنين ميشود «درد بر پيغمبر فشار آورده»
نوبختي: آقاي بابويهي ميتوان به دست آورد كه عمر چه كلامي را بر زبان رانده است؟
بابويهي: آقاي نوبختي همه مردم ميدانند هرگاه مرض شخص زياد شدت پيدا كند از حال طبيعي خارج ميشود و سخنان بيربط و بيمعنا بر زبان جاري ميكند يعني هذيان ميگويد ولي راويِ اين حديث نخواسته است كه خودِ كلام عمر را نقل كرده باشد بلكه معناي آن را نقل نموده است.
نوبختي: آقاي بابويهي البته اين تفسير شما صحيح است ولي من نميتوانم باور كنم كه عمر چنين جسارتي را به پيغمبر كرده و نسبت هذيان به آن حضرت داده باشد.
بابويهي: آقاي نوبختي ما كه از پيش خود حديثي را جعل نكردهايم تا عمر را متّهم به اين
گفتار نموده باشيم بلكه علماء خود شما اهل تسنن اين احاديث را در كتابهايشان نقل كردهاند و براي آنكه شما كاملاً اطمينان پيدا كنيد حديثي را ذيلاً ميآورم كه در آن حديث به كلمه «هذيان» تصريح شده است.
صحيح بخاري در جلد دوم باب جوائز الوفد از كتاب الجهاد و السير ميگويد:(1)
حَدّثنا قُبْضَةُ حَدّثنا اِبنُ عُيَيْنَةُ عَنْ سَلمانِ الْاَحْوَلْ عَنْ سَعيدِ بْنِ جُبَيْرِ عَنْ اِبنِ عباسِ اِنَّهُ قالَ: يَوْمُ الْخَميس وَ ما يَوْمُ الخَميسِ ثَم بُكَي حَتّي خَضَبَ دَمْعُهُ الحَصْباء فَقالَ: اِشْتَدَّ بِرَسُولُ اللهِ(ص) وَجَعُهُ يَوْم الخَميسِ فَقالَ: اِيْتُوني بِكتابٍ اَكْتُبْ لَكُمْ كِتاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعدَهُ اَبَداً فَتَنازَعُوا وَ لايَنْبَغي عَنْ بَنّيً تَنازُعٌ فَقالوا: هَجَرَ رَسُولُ اللهِ(ص) قالَ(ص): دَعُوني فَالّذي اَنَا فيه خَيْرٌ مما تَدْعُوّني اِليهِ الحديث.(2)
خلاصه ترجمه حديث: ابن عباس ميگويد: روز پنجشنبه چه روز پنجشنبهاي! پس از آن به قدري گريست كه از اشك چشمش زمين رنگين شد سپس گفت روز پنجشنبه مرض پيغمبر شدت پيدا كرد و فرمود بياوريد صفحهاي را تا براي شما بنويسم چيزي را كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد ولي ايشان نزاع و جدال كردند با آنكه سزاوار نيست در حضور پيغمبري نزاع نمودن و گفتند پيغمبر هذيان ميگويد. آن حضرت فرمود واگذاريد مرا (از نزد من خارج شويد) آنچه من در آن هستم بهتر است از آنچه مرا بآن ميخوانيد.
1) و نيز صحيح بخاري جزء 2 كتاب الجهاد والسير . باب اخراج اليهود و جزيره العرب (طبع: مطبعه الدبيه بمصر كه در مامش آن حاشيه السندي طبع شده است) حديث فوق را نقل نموده و در آخر حديث چنين است: فقالوا ما له اهجر استفهموه فقل ذروني الخ.
2) صحيح بخاري كتاب الجهاد و السير باب جوائز الوفد جلد 31/4 ط دارالفكر و جلد 85/4 ط مطابع الشعب و جلد 178/2 ط دار احياء الكتب و صحيح مسلم كتاب الوصيه جلد 16/2 ط عيسي الحلبي و كتب ديگر از كتاب هاي معتبر اهل سنت آن را نقل كرده اند مراجعه شود.
بابويهي: آقاي نوبختي هر چند در اين حديث سوم نامي از افرادي كه حضور داشتهاند برده نشده ولي در آن دو حديث پيشين نام عمر برده شده است. البته اين هر سه حديث از ابن عباس نقل شده و تمام آنها به يك موضوع نظر دارند و يك حادثه را واگو ميكنند. در نتيجه بايستي به طور قطع گفت كه يكي از مخاطبين در اين حديث هم عمر بن خطاب بوده و او نيز يكي از افرادي بوده كه كلمه «هَجَرَ» را بر زبان جاري نموده است كه معناي آن «هذيان» ميباشد.
باز تأكيد و تأييد ميكند گفتار بالا را آنچه ذيلاً نقل ميشود:
ابن اثير در كتاب « نهاية » ذيل ماده «هَجَرَ» ميگويد: و منه حديث مرض النبي(ص) قالوا: ما شأنه اَهَجَر (تا آنكه ميگويد): و القائل كان عمر(1)
علماء اهل تسنن براي آن كه جانب خلفايشان را رعايت كرده باشند و فضائح آنان را مستور كنند دست به كارهايي ناشايسته مي زنند از جمله : در يك حديث، خود كلام را نمي آورند بلكه آن را نقل به معنا مي كنند- چنان كه در حديث دوم مشاهده نموديد - و در حديثي ديگر تصرف در عبارت كرده و آن را بر خلاف ظاهر معنا مي نمايند مانند حديث سوم بالا كه اين اثير همزه در «اهجر» را همزه استفهام گرفته و جمله خبريه را به استفهام تبديل نموده است تا شايد براي خليفه رسوايي ببار نيايد و از طرفي تصريح كرده كه قائل اين كلام عمر بوده و از طرفي گفته و لا يظن به ذلك ( چنين گماني به او نمي رود) غافل از آن كه خويشتن را بدنام و رسوا نموده است زيرا اولا صرف عبادت از ظاهرش بدون دليل خيانت است - زيرا كه اهجر به معناي تكلم با هذيان است (المنجد) - ثانيا استبعادي كه از اين گفتار عمر نموده بي جا و بي مورد است، زيرا كسي كه از كتابت پيغمبر (ص) جلوگيري نمايد و بگويد: حبسنا كتاب الله خصوصا آن مكتوبي كه ضامن حفاظت امت بوده از ضلالت، هيچ گاه ابا و امتناعي ندارد از اين كه اين گونه كلمات را بر زبان خود جاري نمايد.
خلاصه مطلب ابن اثير تصريح و اقرار كرده كه گوينده اين كلمه «اَهَجَر» عمر بوده است.بابويهي: آقاي نوبختي از مجموع گفتارهاي پيش موضوع اول ـ كه مبدأ پيدايش اختلاف مسلمين بود ـ به دست آمد و ابن مجهول واضح گرديد و
1) عبارت كامل «نهايه» چنين است: و منه حديث مرض النبي (ص) قالوا: ما شأنه اهجر. اي اختلف كلامه بسبب المرض علي سبيل الاستفهام اي هل تغير كلامه و اختلط لاجل ما به فالمرض و هذا احسن ما يقال فيه و لايجعل اخباراً فيكون من الفحش او الهذيان و القائل كان عمر و لا يظن به ذلك.
معلوم شد كه روز پنجشنبه (روز شدت مرض رسول الله(ص)) اولين روزي بوده كه تخم نفاق كِشته شد، در اين روز مسلمانان دو دسته شدند: عدّهاي گفتند گفتار گفتار پيغمبر است، دوات و صفحه بياوريد تا پيغمبر آنچه مانع ضلالت امت است بنويسد كه تا ابد مردم در هدايت باشند، گمراه نشوند، دسته ديگر گفتار عمر را تأييد كردند يعني آنها نيز گفتند: حسبنا كتاب الله در همين مجلس ريشه اختلاف و دودستهگي ايجاد شد به نحويكه پيغمبر(ص) به غضب درآمدند و آنان را از نزد خود خارج كردند و ضمناً ثابت گرديد كه يگانه عامل مؤثر در اين مصيبت عظي عمر بن خطاب بوده و سايرين سمت تبعيّت و دنبالهرويِ او را داشتهاند چنانكه احاديث ياد شده در پيش شاهد اين گفتارها ميباشند.
بابويهي: آقاي نوبختي من چون شما را در اين چند مجلس بحث مردي با انصاف و خالي از تعصبات قومي يافتم قضاوتِ درباره اين احاديث را به عهده خودتان واميگذارم.
نوبختي: آقاي بابويهي در بين ما اهل تسنّن اصحاب پيغمبر(ص) عموماً بسيار محترم هستند و چنين ميپندارند كه هر صحابي از هر گونه لغزش و خطا و گناه مبرّي و منزه ميباشند زيرا ايشان همواره مصاحب و همنشين با آن حضرت بودهاند و از او كسب علم و فضل مينمودند، در نتيجه هيچ كس جرأت نميكند اندك تحقير و اهانتي به آنان نموده و يا امر قبيحي را بآنان نسبت بدهد. ليكن برخلاف آنچه من انتظار ميبردم اموري را از شما ميشنوم با خود ميگويم شايد اين شخصِ طرفِ بحث من «بابويهي» اتّهاماتي را از پيش خود بافته و به صورت احاديث به من تحميل ميكند. آقاي بابويهي من خواهشمندم شما بحث امروز را در همينجا خاتمه بدهيد تا من فرصت بيشتري پيدا كرده و بتوانم به كتابخانه آستان قدس مراجعه كنم و از اين احاديث كه شما نام برديد تحقيق و تفحّص نمايم زيرا اين جريان نزديك است مرا از حال طبيعي خارج كند به جهت آنكه روز
را در نظر من تاريك نموده، راستي آقاي بابويهي خيلي ناگوار است كه شخص يك عمر به چيزي و يا به كسي اعتقاد نيكو داشته باشد ناگهان با حادثهاي روبهرو شود كه با عقيده او بازي كند.
بابويهي: آقاي نوبختي يادتان هست كه در يكي از روزهاي گذشته به شما عرض كردم: هر حديث و يا مطلب تاريخي را كه من از كتب اهل تسنن نقل ميكنم شما موظّفيد آنها را خودتان بررسي نماييد و از نزديك آنها را مشاهده نماييد تا اينگونه سوء ظنها و گمانهاي ناروا در ميان نيايد. من در اينجا بحث را خاتمه ميدهم و بقيه مطالب را به مجلس بعد موكول مينمايم، سپس آقاي نوبختي خداحافظي كردند و رفتند.
ملاقات آقاي نوبختي با همشهري خود شيخ محمد نصرت آبادي
بابويهي: روز چهارشنبه 8 ماه ذيقعده برابر با 26 مرداد كه بناي تشكيل مجلس دوم بود آنچه انتظار آقاي نوبختي را كشيدم از ايشان خبري نشد، با خود گفتم اين گفتارهاي اخير ايشان را ناراحت كرده و شايد ديگر براي بحث با اينجانب حاضر نشوند باز با خود گفتم تا فردا منتظر ايشان ميشوم چنانچه حضور پيدا نكردند عزم رحيل ميكنم به سفر خود خاتمه ميدهم و به تهران برميگردم.
نهي كردن دانشمند سنّي نصرت آبادي را از بحث با شيعه
روز بعد كه روز پنجشنبه 9 ماه ذيقعده برابر با 27 مرداد بود ناگهان شنيدم درب منزل را ميكوبند، دربان مسافرخانه درب را باز كرده ديدم آقاي نوبختي با چهرهاي گرفته كه آثار ناراحتي از وجناتشان نمايان بود داخل شدند، پس از سلام و اداء رسومات از سبب تأخير مجلس جويا شدم گفتند روز سهشنبه كه از شما جدا شدم تا به سوي كتابخانه رهسپار شوم با خود فكر
ميكردم كه من سواد عربي ندارم و اين احاديث و همچنين كتابهاي نامبرده تماماً عربي هستند و من چگونه ميتوانم آنها را بررسي كنم، تا آنكه فكرم به اينجا منتهي شد كه ميروم كتابخانه آستان قدس در ميان مراجعين حتماً روحانيوني هستند از يكي از آنها خواهس ميكنم كه مرا راهنمايي نمايد، خوشبختانه هنگام ورود به كتابخانه به يكي از روحانيون ـ به نام شيخ محمد نصرتآبادي ـ كه از هم مذهبان ما ميباشد برخورد كردم، چنان خوشحال و خرسند شدم كه گويا گم كردهام را يافتم، سرگذشت خود را فهرستوار با ايشان در ميان گذاشتم ايشان پرسيدند در كتابخانه براي چه آمدهاي گفتم احاديثي را ميخواهم كه بايستي شما در اين كتابهاي نامبرده براي من پيدا كنيد و به من نشان دهيد و برايم ترجمه نماييد.
آقاي نصرت آبادي تفحص كرده يكايك آن احاديث را به دست آورده و به من نشان دادند در نتيجه به گفتارهاي شما اطمينان پيدا كردم، سپس مرا با خود به منزلشان بردند، در اين مدت كه با هم بوديم جزئيات و كليات اين مجلس بحث را با ايشان بازگو كردم.
آقاي آشيخ محمد نصرت آبادي در جواب من گفتند از وقتي كه من به حوزه علميه مشهد آمدهام و مشغول تحصيل علوم دينيه شدهام هر چند اساتيد از اهل تسنّن در اينجا هستند و من از آنان استفاده درسي ميكنم ليكن گاهگاهي در بعضي از مدارس شيعه اتفاقم ميافتد هنگامي كه طلابِ آنجا از مذهب من اطلاع پيدا ميكنند مرا سؤال پيچ كرده و مانند هم بحث شما «بابويهي» از كتابهاي خودمان مطالب و احاديثي را با من در ميان ميآورند و چنان مرا محاصره مينمايند كه من جز فرار كردن چاره ديگري براي خود نميبينم.
زيرا احاديثي را كه با آنها استدلال ميكنند جميع آنها از كتابهاي معتبر اهل تسنن از قبيل صحاح ششگانه و ديگر كتابةاي آنان ميباشد، در
نتيجه من اگر بخواهم آن احاديث را رد كنم وب گويم من آنها را قبول ندارم معلوم است كه كتابهاي خودمان را رد كردهام و اين خود شكست بزرگي براي آن كتب ميباشد و اگر با آنان موافقت كنم و اظهار قبول نمايم اين نيز مغلوبيت و محكوميت خود را به ايشان اعلام كردهام در نتيجه آنان ميدان بيشتري پيدا كرده و تا ميتوانند به بحث خود ادامه داده و دست به مطالب ناگوارتري زده كه بر سرشكستگي و شرمندگيم ميافزايد نتيجتاً چاره را در اين ميبينم كه سكوت اختيار كرده و مجلس آنان را ترك كنم ولي چون اين حادثه چند دفعه برايم رخ داد، پيش خود گفتم اين مسئله مشكل را خوبست با يكي از اساتيدم در ميان بگذارم، شايد ايشان بتوانند راهي پيش پايم بگذارند و چارهاي بدستم بدهند در نتيجه به يكي از آنها ـ البته نام او را به من (بابويهي) نگفت ـ مراجعه كردم و واقعه را به عرض او رساندم و از او راه نجاتي خواستار شدم، متأسفانه به مجرد اينكه استاد از من اين سخنان را شنيد شديداً مرا مورد عتاب و خطاب قرار داده و با كلماتي خَشِن به من گفت: چرا با اين فرقه روبهرو شدهاي مگر تو نميداني كه علماء و مراجع پيشين ما بحث با شيعه را حرام كردهاند؟
من به اين گفتار استادم قانع نشدم، پرسيدم از استاد علت حرام بودن اين موضوع چيست؟ مگر بينايي يافتن و روشن شدن امريست قبيح؟ با آنكه قرآن كريم با صرا حت لهجه به ما دستور ميدهد و ميفرمايد: « قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ(1)» (يعني اگر راستگو هستيد برهان و دليل بياوريد) «اي استاد» اگر ما در مذهب خودمان بر هدايت و در صراط مستقيم هستيم ناگزير برهان با ما مساعد خواهد بود، «اي استاد» من چون طلبه مبتدي هستم و نميتوانم دليل محكم و برهاني براي مذهبم بياورم از شما كه استاد من هستيد درخواست ميكنم يك برهان قاطع و دليل
1) . النمل: 64.
مستحكم به من تعليم نماييد تا بتوانم در برابر اينگونه استدلالها و منطقهاي مخالف خود ايستادگي كنم و حقانيّت خودم را ثابت كنم.
چون استادم ديد نتوانست مرا با تشديد و توبيخ ساكت كند بلكه حس كرد من فردي هستم تا حدّي درسخوانده مانند عوام تسليم او نميشوم ساعتي در فكر فرو رفت و سر خود را به زير انداخت پس از آن سر را بلند كرده رو به من نمود گفت: اگر ميخواهي در ميان جامعه ما زندگي كني و بر مردم آقايي و فرمانفرمايي نمايي به منطق و برهان كاري نداشته باش «الناسُ عَلي دِينِ مُلُوكِهِمِ»
تاييد ضمني استاد فرقه شيعه را
سپس گفت يك رازي را به تو بگويم: تمام كتابهاي معتبر و غير معتبر ما اهل تسنن پر است از احاديثي و رواياتي و امورات تاريخي كه تمام آنها تاييد مذهب شيعه را ميكند و بر عليه خودمان ميباشد و برعكس تمام حديثها و دليلهايي كه بحسب ظاهر تاييد مذاهب اهل تسنن را مينمايد اثر جعل و دروغ در آنها نمايان است و علماء شيعه آنها را تحقيق و بررسي كرده افتراء و كذب آنها را فاش و اثبات نمودهاند كه از جمله آنها كتاب الغدير و كتاب المراجعات و كتاب النص و الاجتهاد و امثال اينها ميباشد.
باز استاد به من گفت من تو را نصيحت ميكنم تا ميتواني گِرداگِرد فرقه شيعه مرو زيرا منطق مساعد با مذهب ايشانست و هيچ كس نميتواند از راه استدلال و برهان آنان را محكوم كند بلكه هر قوم و ملتي كه ميخواهند اين دسته را سركوب كنند بايستي از راههاي ديگري وارد شوند.
افكار وحشت زايي كه نصرت آبادي را مضطرب نموده
كه اِبراز آنها صلاح نيست و چنانچه افشا شود من و تو هر دو در خطر خواهيم بود.
نصرتآبادي گفت: چون گفتار استادم به اينجا رسيد من به كلي از ايشان مأيوس شدم و با او خداحافظي كرده به منزل مراجعت نمودم و چنان اين سخنان استاد مرا در قَلَق و اضطراب انداخت كه نتوانستم آن شب را بخوابم.
زيرا افكار گوناگون مرا احاطه كرده گاه با خود ميگفتم كاشكي وارد اين گونه مسائل نميشدم و با استادم واگو نميكردم تا چنين جوابهاي دلخراشي به من بدهد، گاه با خود ميگفتم چه عيبي دارد كه من هم مانند همين استادم خونسردي را اختيار كنم و در برابر اينگونه مسائل بيتفاوت باشم زندگي را براي خودم تلخ نكنم و هر كسي هم كه با من اينگونه مقابل شود همين جوابهاي استادم را به او بدهم و بگويم: «الناس علي دين ملوكهم» و راه خود را بگيرم و بروم؟!
گاه با خود ميگفتم جميع ترقّيها و پيشرفتهاي جهان بواسطه علم و دانش است، صنايع حيرتانگيز را دانش و علم به عهده دارد: علم است كه انسان را در زير دريا سكونت داده، علم است كه بشر را به آسمانها برده پس چرا من خودم را با اين حرفهاي استاد قانع كنم و از تفحّص و تجسّس خودداري نمايم، علم و دانش مرهون پژوهش و كنجكاوي است، علم و دانش در نتيجه سير در تاريخ و نظر در احوالات پيشينيان به دست ميآيد!
ـ شيخ محمد نصرتآبادي ميگويد ـ: باز با خود ميگفتم اين چه حرفي بود كه استاد به من گفت: «اگر ميخواهي در ميان جامعه زندگي كني به منطق و برهان كاري نداشته باش» مگر زندگي كردن منافات با منطق و برهان دارد؟ آيا كساني كه منطق و برهان با آنان مساعد است زندگي نميكنند؟!
باز با خود ميگفتم اين چه حرفي است كه استاد به من گفت: «اگر ميخواهي بر مردم آقايي و فرمانفرمائي كني كاري با منطق و برهان نداشته باش»! هر كسي كه دانشمند و صاحب منطق
و برهان شد خواهي ناخواه او بر مردم آقا و پيشرو است در هر ملت و قومي كه خواهد بود!
باز با خود ميگفتم اين گفتار استادم: «الناس علي دين ملوكهم» چه معنايي دارد؟ اگر مقصود از كلمه «دين» دين حق است كه آورنده آن ملوك و سلاطين نيستند بلكه آورنده آن همان پيغمبرانند و اگر مقصود از كلمه «دين» روش و سياست سلاطين و پادشاهان است اين چنين دين دردي را دوا نميكند و نميتوان آن را مذهب خود قرار داد، و كسي را به راه راست و صراط مستقيم هدايت نميكند اين چنين دين احدي را به خداوند نزديك نميكند اين چنين دين آخرت و سراي جاويداني را براي انسان تأمين نمينمايد!
بلكه اين دينِ ملوك، يك سلسله آراء و اهوائي جعل شده مطابق سياست روز كه نتيجه آن استوار و استحكام پايه سلطنت و برخوردار نمودن آنان و هواخواهان ايشان ميباشد ـ نصرت آبادي ميگويد ـ: اگر مقصود استاد اين بوده كه بايستي منطق و برهان را رها كرده و دين ملوك زمان را در دست گرفته و از خواستههاي آنان دفاع نموده، تا در نتيجه خود نيز در رفاه و آسايش دنيوي به سر بَرَد، واضح است كه من براي اين چنين ديني از وطن به غربت نيامدهام، اين همه رنج و مشقت كمرشكني را كه بر خود هموار كردهام، مقصودم اين گونه امور نبوده بلكه آنچه مرا وادار به تحصيل علم كرده است همان ترقيات علمي و اطلاعات دانشي و بينشي بوده است و بس.
چون نتيجه افكارم به اينجا منتهي شد تصميم گرفتم اين مسئله مذهب را جداً تعقيب كنم و از پاي ننشينم تا طريقي را پيدا كنم كه منطق و برهان با آن مساعد باشد و با عقول عقلاء جهان تطبيق كند، تا در همه جا سرافراز و سربلند گشته و در نتيجه فرمان بردار قرآن كريم شده كه ميفرمايد « قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ »(1)
1) . البقر : 111.
نوبختي: آقاي بابويهي در اين چند ساعتي كه من با آقاي آشيخ محمد نصرتآبادي بودم اين جريان و پيشآمد خود را كه يكي از اسرارش بود با اينجانب بازگو نمودند و پس از آن از من خواهش كردند كه من از شما اجازه بگيرم اگر اجازه ميدهيد ايشان هم در اين مجلس با من شركت كنند زيرا من اين مرد را حقجو و طالب دانش ميبينم.
بابويهي: جناب آقاي نوبختي من مشتاق چنين افرادي هستم كه خواهان منطق و برهان ميباشند، كوركورانه وارد هيچ روشي نميشوند، از هر كس و ناكس گفتاري را قبول نميكنند، بدون تفحص و تجسس دنبالهرو كسي نميشوند، زيرا هر كسي كه بدون تأمل و تفكر ديني، مذهبي و مسلكي را پيش بگيرد آخر الامر پشيمان خواهد شد، هر كسي كه بدون منطق و برهان دنبالهرو ديگران گردد، در گودالهاي هلاكت واقع خواهد شد. آقاي نوبختي: نياز به اجازه نيست اين آقايي را كه توصيف نموديد با خود بياوريد آقاي نوبختي خداحافظي كردند و رفتند.
شركت شيخ محمد نصرتآبادي در مجلس بحث به جستجوي از مذهب حق
روز جمعه 10 ذيقعده برابر با 28 مرداد بود كه ديدم آقاي نوبختي با مصاحبت يك نفر ملبّس به لباس روحاني وارد شدند پس از ورودِ ايشان احترام كامل و احوالپرسي و پذيرايي به عمل آوردم سپس آقاي نوبختي ايشان را به اينجانب «بابويهي» معرفي نمودند گفتند: اين آقا يكي از همشهريها و آشنايان اينجانب به نام: آقاي آشيخ محند نصرت آبادي و با من هم مذهب ميباشند، جواني هستند در تحصيل علم كوشا و ساعي و در ضمن اظهار كردند كه شركت ايشان در اين مجلس بسيار به اينجانب كمك ميباشد زيرا آقاي نصرت آبادي در علوم دينيّه تحصيلاتي داشتهاند صحت و بطلان مطالب را بهتر از من ميفهمند، به همين جهت من با فكري راحت به
گفتارهاي شما و ايشان گوش فرا ميدهم و استفاده ميكنم.
نخست اينجانب «بابويهي» به آقاي نصرتآبادي رو كرده گفتم ما چون با آقاي نوبختي در بحث مذهبي وارد شديم ايشان از من درخواست نمودند كه چهار موضوع را برايشان شرح كنم، اينك در شرح موضوع اول كه «مبدأ پيدايش اختلاف مسلمين چه زماني بوده» ميباشيم حال جنابعالي موافقيد كه همين بحث را ادامه دهيم؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ما بايستي بنيان و اساس اصلي تفرقه مسلمين جهان را پي گيري كنيم و ريشه آن را به دست آوريم تا در نتيجه افرادي را كه شالوده اختلاف را ريختهاند شناسايي نماييم و آنان را به جهان معرفي كرده تا افراد جامعه كوركورانه دنبالهرو آنان نشوند و از آنان تبعيت ننمايند تا در ضلالت و گمراهي نيفتند!
آقاي بابويهي: خواسته ديرينه من همين است و بس، ليكن تا به حال كسي را نيافتم كه اين سرّ خود را با او در ميان گذاشته و به خواسته خود نائل گردم، اكنون خداوند متعال مرا موفق كرده و فيض رحمتش شامل حال من گرديده و چنين مجلس بحثي نصيبم نموده است.
بابويهي: سپس آقاي شيخ محمد نصرت آبادي رو كردند به آقاي نوبختي گفتند جناب آقاي نوبختي مثال من مثال شخص خوابي است كه ناگهان بيدار شود، من چنين حالتي پيدا كردهام. آقاي نوبختي ما يقين داريم كه تمام اين مذاهب مختلفه ميان مسلمين مطابق با واقع نيستند و همه آنها وحي خدائي نميباشند، مجموع آنها ديني نيستند كه بر پيغمبر نازل شده باشند، زيرا بسياري از آنها پس از رحلت پيغمبر(ص) احداث شدهاند به اضافه آنكه اين مذاهب مختلفه اسلامي مملو از اختلاف و اضداد هستند، همه عقلاء و دانشمندان ديني معترفند به اينكه تناقض و اختلاف از ناحيه خداوند متعال نخواهد بود چنانكه در قرآن كريم است « وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدُوا
فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً » (1)(يعني اگر اين قرآن از نزد غير خداوند ميبود اختلاف بسياري در آن مييافتند)
پس نميتوان گفت جميع آن مذاهب اسلامي مذاهب حقّه هستند و از هر كدام آنها كه پيروي كنيم راه حق را پيمودهايم و خواسته خداوند سبحان را امتثال كردهايم.
در نتيجه من «نصرت آبادي» خود را ناگزير ميبينم كه از پاي ننشينم تا در ميان اين مذاهب گوناگون اسلامي گمكرده خويش را پيدا كنم.
نوبختي: آقاي شيخ محمد نصرت آبادي مقصودتان از اين جمله: «گمكرده خود را پيدا كنم» چيست؟
نصرت آبادي: آقاي نوبختي گمكرده من همان مذهبي است كه با منطق موافق باشد و با برهان منطبق گردد، گمكرده من مذهبي است كه با عقل صحيح مطابقت نمايد، با فطرت سليمه وفق دهد، گمكرده من مذهبي است كه قرآن كريم آن را تصديق كند، گمكرده من مذهبي است كه سنت معتبر پيغمبر(ص) آن را امضاء نمايد، گمكرده من مذهبي است كه عقلاء جهان دليلهاي آن را تصويب نمايند، گمكرده من مذهبي است كه اگر در ميان هر جمعيتي آن را ارائه دهم و برهان ها و دليلهاي آن را به ميان آورم سرافراز و سربلند باشم.
بابويهي: جناب آقاي نصرتآبادي من شما را تحسين ميكنم و بشارت ميدهم جنابعالي را و هر كسي كه با اين همت بلند و نظر صائب در هر كاري اقدام كند به مقصد خود خواهد رسيد، فعلاّ اجازه بفرماييد تا من بحث پيشين خود را دنبال كنم زيرا از مبحث دور شديم، نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما در خدمت شما هستيم.
بابويهي: جناب آقاي نصرت آبادي و آقاي نوبختي از آن احاديثي كه در مجلس پيشين يادآور شدم (و شما هم آنها را پيگيري كرديد و از نزديك آنها را در كتب خودتان خوانديد)
1) . النساء: 82.
نمايان و آشكار شد كه مبدأ اين اختلافاتِ جامعهِ مسلمين و اين تفرّق و نفاقي كه گريبانگير مسلمانان شده است همه آنها از عدّهاي از اصحاب سرچشمه گرفته است، تخم اختلاف را آن دسته كِشتهاند و فتح اين باب به دست آن جمعيت شده است.
خصوصاً مصيبت و رزيّه روز پنجشنبه كه (در حديث ابن عباس (حديث ـ 3 ـ) خواطر نشان شد) سرآمد و منشأ اساسي و ركن اصليِ اين موضوع شناخته شده است، زيرا همانطوري كه در آن حديث خوانديد پيغمبر(ص) ميخواستند با نوشتنِ مكتوبي، از ضلالت و گمراهي امت جلوگيري نموده، و نگذارند وحدت كلمه مسلمانان و اتحاد و اتفاق آنان متزلزل شود و اجانب و اعداء در ايشان رخنه كنند، ليكن متأسفانه و هزاران اَسَف كه عمر بن خطاب با برخي از ديگر اصحاب در اين ميان حائل شدند، و عمر گفت اين مرد را مرض و درد احاطه كرده، حرفهايي كه ميزند از غلبه درد است و هذيان ميگويد، كتاب خدا ما را كفايت ميكند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين بود خلاصه معناي اين سه حديث (حديث شماره ـ 3ـ4ـ5ـ) كه تمام آنها را علماء شما اهل تسنن در كتابهاي نامبرده بالا ثبت نمودهاند.
بابويهي: آقاي نوبختي رو كردند به آقاي شيخ محمد نصرت آبادي گفتند: برادر آقاي نصرت آبادي ما سنّيها چقدر از تاريخ بياطلاع هستيم حتي كتابهاي علماء خودمان را هم بررسي نميكنيم، ما براي عمر بن خطاب ارج و عظمتي قائل ميباشيم و او را به طور قطع و يقين خليفه شرعي پيغمبر اسلام ميدانيم، ولي حالا كه آقاي بابويهي اين حديثها را از كتب علماء خودمان نقل نمودند، معلوم ميشود ما در اشتباه بزرگي به سر ميبرديم، به جاي آنكه بزرگان ما اهل تسنّن ما را روشنفكر و از خواب غفلت بيدار كنند، ما را غافل نگاه داشتهاند، چشم و گوش ما را بستهاند.
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي در جواب آقاي نوبختي گفت: شما مهلت بدهيد تا من اين حديثها را با استادم در ميان بگذارم، و از ايشان نظريه بخواهم، سپس رو به اينجانب نموده گفتند: آقاي بابويهي استدعا دارم مجلس را همينجا خاتمه دهيد و بقيه گفتارتان را موكول به مجلس بعد بنماييد.
بابويهي: جلسه تعطيل گشت و آقايان رفتند.
درگيري نصرتآبادي با استادش درباره احاديث پيشين
بابويهي: روز شنبه 11 ذيقعهده برابر با 29 مرداد سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد، آقايان وارد شدند، و پس از اداء مراسم، نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي اين مجلس بحث شما هر چند براي ما استفاده علمي بسياري دارد ليكن مرا به درد سر انداخته، من «بابويهي» از ايشان سؤال كردم و گفتم براي چه؟ آقاي نصرتآبادي جواب داد من با استادم درگيري شديدي پيدا كردم و چنان اعصاب من در فشار قرار گرفت كه ديشب تا به صبح بيدار بودم، و دقيقهاي خواب نرفتم، باز من سبب را از ايشان پرسيدم، آقاي نصرتآبادي در جواب گفتند: من نوشتههاي مجلس ديروز را به استادم ارائه دادم، و از ايشان درخواست كردم كه شما اين حديثها را بررسي نماييد، استاد مرا همراه خود به كتابخانهاش برد و يكايك آن حديثها را در كتابهاي نامبرده پيدا نمودند، و با نوشته من تطبيق كردند گفتند احاديث صحيح است: من از استاد پرسيدم علماء ما درباره اينگونه حديثها چگونه قضاوت ميكنند؟
ايشان در جواب من گفت: امثال اين حديثها در كتب محدثّين و مورخين بيشمار ثبت و ضبط است ليكن علماء ما اهل تسنّن يا آنها را تأويل ميكنند، و دست در ظاهر آنها ميبرند، در نتيجه معناي آنها را تغيير ميدهند، و يا آنكه آنها
را ناديده ميگيرند، و بيتفاوت از آن ها ميگذرند.
من در جواب استادم گفتم: در هر دو صورت بايستي گفت كه علماء ما خيانت كارند، زيرا در صورت دوم «كه احاديث را ناديده گرفتهاند» بمردم خيانت كردهاند، اين گونه احاديث را براي انان بيان ننموده و ايشان را از اين واقعيات بياطلاع نگه داشتهاند، و در صورت اول «كه احاديث را تأويل كردهاند» خيانت به احاديث نمودهاند، معناي آنها را پايمال كرده و مقصود و مراد گوينده را از بين برده اند.
استاد چون اين گفتار را از من شنيد با حالت غضب رو به من كرد و گفت: كار تو به جايي رسيده كه به علماء سلف توهين ميكني، حيا نميكني، خجالت نميكشي؟ من از اين گفتار عاميانه استاد چنان ناراحت شدم كه نتوانستم خودداري كنم، در جواب او گفتم: شما نتوانستيد ببينيد كه من به علماء پيشين خودمان كوچكترين ايرادي بكنم (با آنكه اشكال من منطقي و بهجا بوده است) پس چگونه راضي هستيد به اينكه عمر بن خطاب صراحتاً به پيغمبر توهين كند، و بگويد: اين مرد هذيان ميگويد؟!
باز گفتم اي استاد آيا اين گفتار عمر پيغمبر را آزار ننمود؟ واضح است اگر آن حضرت اذيّت نميشدند در غضب نميآمدند، با آنكه در همان حديث آمده كه آن حضرت به طوري در خشم آمدند كه همه آنها را از خانه خود اخراج نمودند، پس مسلّم است كه عمر در اين گفتارش ايذاء پيغمبر نموده است و در قرآن كريم است كه خداوند متعالي اذيت كنندگان به رسول خود را وعيد به عذاب اليم نموده، چنانكه ميفرمايد: « وَالَّذِينَ يؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ » (1)و در آيه ديگر اذيت كنندگان به رسول الله را در دنيا و آخرت لعنت كرده است، چنانكه فرموده « إِنَّ الَّذِينَ يؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي
1) .التوبة: 61.
الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً » (1)
باز گفتم: اي استاد آيا توهين و ايذاء به پيغمبر(ص) جريمه ندارد ولي اهانت به كساني كه اشكال به آنان وارد است، گناه نابخشودني است؟! استاد اين گفتارها را كه از من شنيد رگ هاي گردنش پر شد، كاسه چشمش خونين گرديد، با لحني خشن به من گفت خيلي جري شدهاي به خليفه پيغمبر(ص) جسارت ميكني، و چنين ميپنداري كه عمر مورد لعنت خدا قرار گرفته است؟!
من در جواب استاد گفتم: اولاً من به عمر جسارت نكردم، بلكه من آيه قرآن براي شما قرائت كردم، اگر قرآن كريم به اذيت كنندگان پيغمبر(ص) لعنت ميكند و وعده عذاب ميدهد، چرا شما مرا مخاطب قرار ميدهيد و به من اعتراض مينماييد و ثانياً چرا جنابعالي ايذاء و جسارت به پيغمبر(ص) را به حساب نميآوريد كه آن همه تهديدها از ناحيه خداوند متعال به عاملين آن شده است؟!
باز گفتم: اي استادد از روي انصاف قضاوت كنيد؟ آيا پيغمبري كه خداوند سبحان درباره او فرموده: « وَ مَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى » (2)كه گفتار او از روي هواي نفس نيست بلكه هر چه بگويد همه آنها وحي ميباشد، و هيچ حالتي از حالات او را استثناء ننموده (خواه در حالت صحت و خواه در حالت مرض باشد) آيا در اين صورت چگونه عمر گفت: كه مرض بر او غلبه كرده هذيان ميگويد، اي استاد! آيا اين گفتار عمر (در واقع) ردّ بر معصوم بودن پيغمبر(ص) نيست؟ آيا اين گفتار عمر ردّ بر قرآن كريم نيست؟ چون من با آيات قرآن براي استادم استدلال كردم، غضب او فرو نشست، و ميشنيدم كه با خود ميگفت: در مقابل قرآن نميتوان سخني گفت.
باز من رو كردم به استاد و گفتم: خداوند متعال اطاعت پيغمبر را (مانند اطاعت خودش)
واجب كرده، چنانكه در كتاب كريمش فرموده: « قُلْ أَطِيعُوا اللهَ وَالرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّ اللهَ لاَ يحِبُّ الْكَافِرِينَ »(1)، پس در اين صورت هنگاميكه پيغمبر(ص) فرمود: « ايتوني بداوة و صحيفة » بر تمام افرادي كه در آنجا حاضر بودند (كه يكي از آنان عمر بوده) واجب بوده است كه دوات و صحيفه بياورند (2)، پس چرا عمر امر واجب آن حضرت را امتثال نكرد، اين خود گناه بزرگي بوده كه از او صادر گرديد، استاد ديگر جوابي به من نداد، و هر قدر نزد او نشستم سخني نگفت، من هم خداحافظي كردم و از خانهاش بيرون آمدم، آقاي بابويهي اين بود گفتار من با استادم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي احسنت. من گمان نميكردم شما بتوانيد اينگونه احتجاج و استدلال نماييد، و با آيات قرآن و دليلهاي منطقي و عقلي بتوانيد طرف مقابل خود را اين سان محكوم كنيد خداوند بر ترقيات شما بيفزايد، و به صراط مستقيم خود هدايت فرمايد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از آن روزي كه در مجلس بحث شما شركت نمودهام به اينگونه بحث و احتجاج راه پيدا كردهام، و گرنه اهل تسنن از اين مزايا محروم ميباشند.
قرآن به تنهايي رفع اختلاف نميكند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بقيه مفاسدي كه زير پرده نهان است من براي شما و آقاي نوبختي بيان ميكنم به عرايضم توجه نماييد:
پيغمبر(ص) بيست و سه سال زحمات و مشقات بيكراني را متحمل شدند تا دين اسلام را بنيانگذاري نمودند و آن را به جهان اعلام كردند، ليكن بهطور قطع ميدانستند خطراتي متوجه اين دين است كه پس از رحلت خود آتش آنها شعلهور خواهد شد و فتنههايي سرپا ميشود،
و بر سر اين دين تكالبها ميكنند (1)در نتيجه زمام امر دين به دست نااهلان و دستخوش بيخردان و ملعبه و بازيچه دست حكام زمان خواهد شد و مسلمين متفرق و متشتت و پراكنده ميگردند، مانند گلهاي كه چوپان خود را از دست داده باشد در بيابانهاي ضلالت حيران و سرگردان خواهند شد.
و از طرفي (آن حضرت) ميدانست كه قرآن كريم به تنهايي متكفّل وحدت آنان نيست و يگانگي ايشان را عهدهدار نميشود، و اختلافشان را نميتواند برطرف كند (2)نتيجتاً (آن حضرت) تصميم گرفتند كه آنچه ضامن اتحاد مسلمين ميشود، آنچه ايشان را از تشتّت و تفرق نگهداري ميكند، آنچه آنان را از ضلالت و حيراني جلوگيري مينمايد، آنچه سعادت معاشي و معادي ايشان را متعهد ميشود، آن چه آنان را از چاه ذلّت به اوج عزّت ميرساند و آنچه مسلمانان را از جميع ملل عالم مستغني و بينياز ميكند، همان را ضميمه و همدوش قرآن كريم قرار داده و آن مكتوب را با دستخط شريف خود مُهر و امضا كند، تا نتوانند آن را تأويل نمايند و تغيير دهند، تا در تيجه دين اسلام از آفات و عاهات سلامت بماند.
ليكن متأسفانه (و هزاران اَسَف) كه سودجويانِ كميننشين و حسدورزانِ مترصّد، سدّ راه هدايت شدند و از اين كتابت (پيغمبر(ص)) جلوگيري نمودند، و اين امّت را تا قيامت در وادي ضلالت گرفتار كردند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از شما سؤالي دارم به اين بيان: مسلّماً آن موضوعي را كه پغيمبر(ص) ميخواستند بنويسند چيزي ماوراء قرآن بوده است (وگرنه نياز به نوشتن نداشته) و اين موضوع براي من مشكلي ايجاد
كرده و آن اين است: مگر قرآن كريم كفايت امور مسلمين را نميكرده تا نيازمند به چيز ديگر نشوند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من اگر بخواهم تفصيلاً وارد اين مسأله بشوم به طول ميانجامد، شنونده و خواننده را ملول ميكند، ولي به توسط يك دليل حسّي مشهودي ميتوان اين اشكال شما را جواب داد، به بيان ذيل توجه نماييد.
پس از رحلت پيغمبر(ص) مسلمين به تدريج فرقه فرقه شده تا آنكه به هفتاد و سه فرقه رسيدند.
افتراق امّت به هفتاد و سه فرقه
اِفْتَرَقتِ الْيَهُودُ عَلي اِحْدي وَ سَبْعينَ فِرْقةٍ فَواحِدَةٌ فِي الْجَنَّةِ وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ وَافْتَرَقْتِ النَّصاري عَلي ثِنَتَيْنِ وَ سَبْعينَ فِرْقَةً فَاِحْدي وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ وَ واحِدَةُ فِي الْجَنَّةِ وَ الّذي نَفْسُ مُحمَّدٍ بِيَدِهِ لَتَفْتِرَقَنَّ اُمّتي عَلي ثَلاثِ وَ سَبْعينَ فَرِقَة فَواحِدَةُ فِي الجَنَّةِ وَ ثِنتانْ وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ الحديث)
يعني يهود هفتاد و يك فرقه شدند يك فرقه آنان در بهشت و هفتاد فرقه ايشان در آتش، و نصارا هفتاد و دو فرقه شدند هفتاد و يك فرقه ايشان در آتشند و يك فرقه در بهشت (سپس پيغمبر(ص) فرمود) سوگند به آن خدايي كه جان محمد در دست اوست البته امت من هفتاد و سه فرقه ميشوند يك فرقه آنان در بهشت و هفتاد و دو فرقه ايشان در آتشند.
آقاي نصرت آبادي جميع اين فِرَق مسلمين هم قرآن ميخوانند و هم براي اثبات مذهبشان با قرآن استدلال ميكنند، با آنكه هر كدام از ايشان يك مذهب مخصوص به خود دارند، و هر صاحب مذهبي خود را بر حق ميداند و طرف مقابل خويش را باطل ميپندارد، پس اگر قرآن كريم به تنهايي كفايت امور مسلمين را ميكرد و رفع
اختلافات ايشان را مينمود، نبايستي امت اسلامي هفتاد و سه فرقه شوند!.
خلاصه گفتار بالا اين است: قرآن كريم به تنهايي رفع اختلاف نميكند وگرنه مسلمين هفتاد و سه فرقه نميشدند.
اَتاني جَبْرَئيلُ عليه السلام آنِفاً فَقالَ: اِنّا لِلّهِ وَ اِنّااِلَيهِ راجِعُونَ قُلْتُ اَجَلْ اِنّا لَلّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ، فمِمَّ ذلك يا جَبْرَئيلُ؟ قالِ اِنَّ اُمّتِكَ مُفتِّنةٌ بَعْدَكَ بِقليلِ مِنَ الدَّهْرِ غَيْرَ كَثيرٍ قُلتُ فِتْنَةَ كفرا و فتنة ضَلالَةٍ؟ قالَ كُلّ ذلِكَ سَيَكُونُ فقلْتُ وَ مِنْ اِينَ ذاكَ وَ انَا تارِكٌ فيهم كِتابَ اللهِ؟ قالَ بِكتابِ اللهِ يُضِلُّونَ وَ اَوَّلُ ذلِكَ مِنْ قِبَلِ قُرّائِهِمْ وَ اُمرائِهِمْ الحديث / كنز العمال، جلد 11، كتاب الفتن و الاهواء كه اين حديث تصريح دارد به اينكه با وجود قرآن ميان مسلمين، باز گمراه ميشوند؟!
آقاي نصرتآبادي براي تأييد و تحكيم گفتار بالا نيز اضافه ميكنم: پيغمبري كه تمام قرآن بر قلب مقدس او نازل شده (1)و به جميع معناهاي ظاهري و باطني آن عالم و آگاه است، و تمام اسرار ان را ميداند، و مجموع قرآن را هم در اختيار مسلمين گذارده است، با اين وصف ميفرمايد: دوات و صحيفه بياوريد تا بنويسم براي شما چيزي را كه بعد از من گمراه نشويد، اين نيست مگر آنكه خود آن حضرت(ص) ميدانستند قرآن كريم به تنهايي كفايت امور مسلمين را نميكند، و جلوگير تفرّق و تشتّت آنان نيست، به همين جهت امر كردند به آوردن دوات و صحيفه.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي جوابي داديد كه به كلي اشكال مرا برطرف نمود، و انگشت روي موضوعي گذارديد كه كمتر افراد به
1) . چنانكه در كتاب كريم است « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ» الشعراء: 193 و 194.
آن توجه پيدا ميكنند، زيرا (همانطوري كه فرموديد) هيچ فرقهاي از فرق مسلمين جهان نيست مگر آنكه درباره قرآن ثناء جميلي نموده، و در تأليفات خود به آيات قرآن استدلال كرده و دانشمندان هر فرقهاي تفسيرهايي از براي قرآن نوشتهاند، و با آنكه جميع آن فرقهها خويشتن را از متمسكين به قرآن ميدانند، ولي با يكديگر مخاصمه مينمايند، و همديگر را لعنت ميكنند، بلكه برخي از آن فِرَق خون فرقه ديگر را حلال ميدانند.
در نتيجه هر عاقل بيغرضي از اين جوّي كه مسلمين را گريبانگير شده، و از اين وضعي كه مسلمانان جهان را احاطه كرده مطمئن ميشود بلكه يقين پيدا ميكند كه قرآن كريم نتوانسته اختلافات مسلمين را ريشهكن كند، و جميع ايشان را در يك صراط مستقيم نگاه بدارد!
قرآن و عترت عديل يكديگرند و احاديث ثقلين
نصرتآبادي: آقاي بابويهي مطلب ديگري در ذهن من خلجان ميكند، از شما استدعا دارم درباره آن نيز جواب مثبتي به اينجانب بدهيد و آن سؤال اين است:
آيا ميتوان فهميد آن چيزي را كه پيغمبر(ص) ميخواستند بنويسند چه موضوعي بوده؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به نكته حساسي توجه پيدا كرديد و سؤال عميقي نموديد و اگر ميخواهيد جواب اساسي به دست آوريد، بايستي به گفتار ذيل كاملاً توجه نماييد:
ما ميتوانيم به توسط جوابي كه عمر بن خطاب به پيغمبر داد (و گفت: كَفانا كِتابُ اللهِ ) به دست آوريم كه آن حضرت(ص) چه موضوعي را ميخواستند بنويسند به اين بيان:
عمر علم غيب نداشت تا آنكه از ضمير (قلب) پيغمبر اطلاع پيدا كند و بفهمد كه او چه ميخواهد بنويسد، و كسي هم از اهل آن مجلس به او نگفته بود كه منظور آن حضرت از اين كتابت چيست، بلكه عمر از دو راه به مقصود پيغمبر پي
برد، و جواب ردّي را هم كه داد با گفتار آن حضرت تناسب داشت به اين شرح:
اولاً عمر سابقه پيغمبر را داشته و ميدانست كه آن حضرت درباره چه امري زياد پافشاي ميكند، و هر دم آن را به امت سفارش مينمايد، و تأكيد در نگهداري آن ميكند، اين سابقه پيغمبر، خود يك قرينه واضحي بود براي عمر نسبت به منظور آن حضرت، و به واسطه همين سابقه ميدانست آنچه را پيغمبر(ص) ميخواهد بنويسد همرديف و قرين قرآن است، و بدين جهت همين قسمت از آن را اختيا كرد كه كتاب الله باشد و گفت: (كفانا كتاب الله)
قرينه دوم براي عمر جملهاي بود كه در ضمن گفتار آن حضرت شنيد و آن جمله اين است «لاتضلوا بعده» زيرا اين تعبير را عمر از پيغمبر زياد شنيده بود، و ميدانست كه اين كلام را موارد خطرناك به كار ميبرد، به همين جهت جواب ردّي كه داد با منظور آن حضرت موافقت و سازش داشت، و از اين روي بود كه وجود مقدسش(ص) بسيار ناراحت شد و بر اهل مجلس غضب نموده و آنان را از خانه خود اخراج كرد، و اگر جواب عمر با مقصود حضرت بكلي بيارتباط بود موردي براي غضب نبود چنانكه بر اهل خرد واضح است.
آقاي نصرتآبادي موضوعي كه منظور پيغمبر بوده است، موضوعي بوده كه فقدانش باعث ضلالت و گمراهي امت ميگرديد، موضوعي بوده كه وجودش سبب سعادت دنيا و آخرت ميشده، اين موضوع رديف و همدوش قرآن است، اين موضوع، همان عترت پيغمبر(ص) و اهل بيت او است، كه هرگاه آن حضرت ميخواستند سفارش ايشان را به امت بنمايند، آنان را عديل و قرين قرآن كريم قرار ميدادند.
آقاي نصرتآبادي اينك من براي شما و آقاي نوبختي حديثهايي در اين باره از كتابهاي خودتان نقل ميكنم كه اگر در آنها دقت نماييد گفتار اينجانب را تصديق خواهيد نمود، احاديث
از اين قرارند:
خلاصه ترجمه حديث: پيغمبر(ص) فرمود من دو چيز گرانبها در ميان شما ميگذارم تا وقتي كه به اين دو تمسك كنيد هرگز گمراه نميشويد يكي از آنان بزرگتر است كه كتاب خدا باشد كه از آسمان به زمين مت صل است و ديگري اهل بيت من هستند و اين دو از يكديگر جدا نميشوند تا نزد حوض كوثر به من برسند، بنگريد كه چگونه حق مرا درباره اين دو ادا مينماييد.
ترجمه حديث به طور خلاصه: پيغمبر(ص) فرمود نزديك است مرگ من برسد و من تن به مرگ بدهم و دو چيز گرانبها در ميان شما ميگذارم كتاب خدا و عترت خود را، كتاب خدا ريسماني است كه از آسمان به سوي زمين كشيده شده و عترت من اهل بيت من هستند، و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو از يكديگر جدا نميشوند تا نزد حوض كوثر به من برسند، بنگريد چگونه حق مرا درباره آنها ادا
ميكنيد.
رسول الله(ص) فرمود اي مردم من پيش از شما ميروم و شماها نزد حوض كوثر به من ميرسيد و من از شماها از دو چيز گرانبها ميپرسم كه چگونه درباره آنها عمل نمودهايد.
وَ اَخرَجَهُ اِبنُ حَجَرْ فِي الصَواعِقِ الْمُحرِقَةِ ثم ذَكَرهُ بِطُرقٍ مُختَلِفَةٍ وَ قالَ وَ لِهذ الحَديثِ طُرُقٌ كَثيرةٌ عَنْ بِضْعِ وَ عِشريْن صَحابيّاً (2)(ابن حجر در كتاب «الصواعق الحرقه» گفته اين حديث فوق را از بيست و چند نفر از اصحاب نقل كردهاند.)
پيغمبر(ص) فرمود نزديك است از ميان شما بروم و آنچه بايستي به شما بگويم گفتهام و اينك دو چيز گرانبها در ميان شما ميگذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيت خود را سپس دست علي بن ابيطالب را گرفته او را بلند كرد و فرمود اين علي با قرآن است و قرآن يا علي است و از يكديگر جدا نميشوند تا نزد حوض كوثر به من برسند.
صحيح مسلم جلد 4 (طبع بيروت دار احياء التراث العربي، صفحه 1873) مينويسد:
زيد بن ارقم ميگويد: پيغمبر(ص) روزي در غدير خم ايستادند و خطبهاي خواندند كه در آن حمد و ثناء الهي نموده و ما را موعظه و نصيحت كردند سپس فرمود اي مردم من بشر هستم و نزديك است از ميان شما بروم و دو چيز گرانبها در ميان شما ميگذارم اولي از آنها كتاب خداست كه در آن نور و هدايت است به آن متمسك شويد و ديگري اهل بيت من است. خدا را درباره اهل بيت من به ياد آريد. خدا را درباره اهل بيت من به ياد آريد. خدا را درباره اهل بيت من به ياد آريد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي عمر از اين گفتارها كه درباره «ثقلين» است، بسيار از پيغمبر(ص) شنيده بود، كراراً و مراراً ميديد كه آن حضرت اهل بيت خود را با قرآن كريم عديل و قرين يكديگر ميكند و درباره آنها تأكيدات فوقالعادهاي مينمايد، در نتيجه به توسط اين گفتارهاي حضرت(ص) (كه من نمونهاي از آنها را در بالا براي شما نقل نمودم) دانست كه مقصود آن حضرت از اين نوشتن چيست؟
ليكن تمام آن سفارشات حضرت(ص) تاكنون زباني بوده است (نه كتبي) ولي چون خواست (در اين روزي كه اصحاب گرد او جمع شدهاند و مرضش شدت پيدا كرده بهطوريكه به مرگ نزديك شده است) مسأله قرآن و عترت را بنويسد تا در عالم ثبت
و ضبط بماند، و ايادي حسودان و طمعكاران از دستبرد در آنها قطع گردد ولي هزاران اسف كه عمر بن خطاب در اين ميان جلو افتاد و از نوشتن حضرت(ص) ممانعت كرد، و به جاي آنكه اطاعت فرمان پيغمبر كند و دوات و صحيفه بياورد، گفت: كتاب خدا ما را كفايت ميكند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در اينجا ايرادي دارم، خواهشمندم شما آن را حل كنيد:
آيا اين گفتار عمر «كفانا كتاب الله» قدرت را از پيغمبر سلب نمود و دست آن حضرت را بست، به طوريكه ديگر توانايي نوشتن را نداشتند؟ يا آنكه پس از اين ممانعت و جلوگيري عمر مصلحت ديگري رخ داد كه به آن جهت از نوشتن صرف نظر كردند و از كتابت خودداري نمودند؟
محمد فؤاد عبدالباقي خيانت عمر را تأويل ميكند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي، همانطوري كه در اول بحث امروز به عرضتان رساندم كه علماء اهل تسنّن بسياري از مطالب را تأويل ميكنند و معناهاي آنها را تغيير ميدهند، و نميگذارند واقعيات و حقايق براي عوامشان واضح شود، بلكه پرده بر روي آن حقايق ميكشند، و در زير پرده مقاصد نارواي خود را لباس عمل ميپوشانند به همين جهت من خويش را ناگزير ميبينم كه در اينجا مطالبي را كه علما شما (درباره اين عمل عمر) گفتهاند و عذرخواهيهايي كه از جانب خليفه خود كردهاند، براي شما بيان كنم، و جوابهايي را كه علما ما به گفتار ايشان دادهاند (به طور خلاصه) بگويم، و ضمنا اشكالي (كه در بالا اظهار نموديد) حل شود اينك به عرايض ذيل جداً توجه نماييد.
محشّي «پاورقينويس» كتاب صحيح مسلم به نام «محمد فؤاد عبدالباقي» (در جلد 3 صحيح مسلم كتاب الوصيّة ، صفحه 1357 ط: داراحياء التراث العربي بيروت) ذيل حديثي كه مورد بحث ما است
«حديث: 3-4-5-» چنين مينويسد:
(فَقالَ اِئْتُوني اَكْتُبَ لَكُمْ كَتاباً...) اِعْلَمْ اَنّ النَّبي(ص) مَعصُومٌ مِنَ الْكِذبِ وَ مِنْ تَغْييرِ شيٍ مِنَ الاَحكامِ الشَّرعيّةِ في حال صِحَته وَ حالَ مَرَضعه، وَ مَعصُومٍ مِنْ تَرْكِ بَيانِ ما اُمِرَ بِبَيانِه وَ تَبْليغِ ما اَوْجَبَ اللهُ عَليْهِ تَبْليغَهُ، وَلَيسَ مَعْصوُماً مِنَ الاَمراضِ وَ الْاسقامِ العارِضةِ لِلْاَجْسامِ وَ نَحوِها، مما لا نَقصَ فيه لِمَنْزِلَتِه وَ لا فَسادَ لِما تَمهّدَ مِنْ شَريعَته، وَ قَدْ سُحِرَ صفحه حتي صار يُخَيّلُ اليه انه فعل الشيء و لم يكن فعله و لم يصدر منه صفحه في هذا الحال كلام في الاحكام مخالف لما سَبَقَ مِنَ الْاحكامِ الّتي قَرَّرها، فاِذا عَلِمْتَ ما ذَكرناهُ فَقَد اخْتَلَفَ الْعُلَماء فيِ الْكِتابِ الَّذي هَمَّ النَّبي(ص) بِهِ.
فَقيلَ: اَرادَ اَن يَنُصّ عَلَي الخِلافَةِ في اِنْسانٍ مُعيّنٍ لِئلا بَقَعَ فيه نِزاعٌ وَ فُتِنَ.
وَ قيل:، اَرادَ كِتاباً يُبيّنَ فيه مُهمّاتِ الاَحكامِ مُلَخَصةً لِيَرْتَفِعَ النِزاعُ فيها وَ يَحْصُلُ الاتِّفاقُ عَلي المَنصوصِ عَلَيْه، وَ كانَ النَّبِي(ص) هَمّ بالْكِتابِ حينَ َظَهَر لَهُ اَنّه مَصْلَحةٌ، اَو اَوْحي اليه بِذلِكَ، ثَم ظَهر اَنّ المَصْلحةَ تَرْكُه، اوْ اَوحي اِليْه بِذلِكَ، وَ نَسَخَ ذلكِ الامْرُ الاوّلُ.
وَ امّا كَلامُ عمر رضي الله عنه فَقَدْ اتّفَقَ العُلماءُ المُتكَلِّمونَ في شَرْحِ الْحَديثِ عَلي اَنَّهُ منْ دَلائِلِ فِقْهِ عُمَرَ وَ فَضائِلهِ وَ دَقيقِ نَظَرِهِ، لِاَنّهُ خَشِيَ اَنْ يَكْتَُبَ(ص) اُمُوراً ربّما عَجَزوا عَنها وَ استحَقُّوا العُقُوبةَ عَليها لِانَّها مَنْصُوصَة لامَجالَ لِلْاِجْتِهادِ فيها فَقال عُمَر: حَسْبُنا كِتابَ اللهِ لِقَوْلِه تَعالي «ما فَرَطّنا في الْكِتابِ مِنْ شيّ و قوله: «اَلْيَومَ اَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُم» فَعَلمَ اَنَّ
اللهَ تعالي اَكْمَلَ دينَه فَاَمِنَ الضَلالَ عَلَي الاُمّةِ وَ اَرادَ التَّرفيه عَلي رَسُولِ اللهِ(ص) فَكان عُمَر اَفْقَهْ مِنْ اِبْنِ عَباسِ وَ مُوافِقيهِ.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي براي آقاي نوبختي ترجمه ميكنم:
ترجمه گفتار بالا بهطور خلاصه و فشرده: «محمد فؤاد ميگويد»: بدان كه پيغمبر(ص) معصوم است (از دو حيث) يكي آنكه دروغ نميگويد، و ديگر آنكه احكام شرعيه را تغيير نميدهد، نه در حالت صحت و نه در حالت مريضي، و نيز ترك نميكند احكامي را كه خداوند امر كرده كه آنها را به مردم برساند، و معصوم «محفوظ» نيست از آنكه امراض و عوارضات ديگري به او عارض شود، به طوريكه فساد ديني در آنها نباشد.
پيغمبر سحر زده ميشود كه در آن حالت خيال ميكند كارهايي را انجام داده است با آنكه چنين نبوده، و احكامي در اين حالت از او صادر نشده كه مخالف احكام پيشين او باشد، (سپس محمد فؤاد ميگويد):
اكنون كه اين مطالب را فهميدي بدانكه علما اختلاف كردهاند درباره آن موضوعي كه پيغمبر(ص) تصميم نوشتن آن را نموده است: بعضي گفتهاند: منظور آن حضرت اين بوده كه شخص معيني را براي خلافت نصب كند كه ديگر نزاع و فتنهاي برپا نشود. و برخي ديگر «از علما» گفتهاند: مقصود آن حضرت اين بوده است كه احكام مهمي را بهطور خلاصه بنويسد كه ديگر جاي اظهارنظر نباشد و همه درباره آنها متفق شوند (بازمخشّي ميگويد): پيغمبر(ص) اولاً تصميم گرفت كه بنويسد چون كه مصلحت را در آن ديد و يا آنكه وحي به او شده بود، سپس مصلحت ديد كه ترك كند و يا آنكه وحي به او شده كه ترك كند. (بازمخشي: محمد فؤاد ميگويد):
تمام علماء متكلمين ميگويند: اين كلام عمر «حسبنا كتاب الله» دلالت ميكند بر فقاهت و فضيلت و دقت نظر او، به جهت آنكه عمر ميترسيده از
اينكه اگر پيغمبر چيزي را بنويسد و مردم نتوانند به آن عمل كنند، مستحق عقاب خواهند شد، پس گفت: كتاب خدا ما را كفايت ميكند، زيرا خود قرآن ميگويد: چيزي را فروگذار نكرديم. و نيز فرموده: امروز ما دين شما را كامل كرديم، به همين جهت عمر ميدانسته است كه مسلمين ايمن هستند از گمراهي، و نيز در اين گفتارش، رفاه و راحتي پيغمبر را در نظر گرفته بوده، پس عمر فقيهتر بوده از ابن عباس و پيروانش ترجمه تمام شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اگر شما در اين كلمات «محمد فؤاد» دقت كنيد ميبينيد كه آنچه را در تحقيق اين حديث ابنعباس گفته است، براي هيچ يك از آن تحقيقاتش دليلي نياورده و قرينهاي در اين حديث براي گفتارهايش وجود ندارد، اين مردم تمام همش آن است كه عمر را تبرئه كند و او را (درباره اين عملش) بيتقصير اعلام نمايد، بدون آنكه از الفاظ حديث شاهدي در دست داشته باشد، بلكه تمام جملات آن با صداي بلند گواهي ميدهند بر عليه او، اكنون من تحقيقات او را جمله جمله درون شكافي ميكنم تا صدق گفتار مرا آشكارا بيابيد: به نكات ذيل كاملاً توجه كنيد: (و احاديث شماره 3-4-5- را زير نظر بگيريد)
آقاي نصرت آبادي و آقاي نوبختي آن روزيكه اين واقعه دردناك رخ داده روز پنجشنبه ماه صفر سال دهم هجرت بوده كه ابن عباس آن روز را روز مصيبت عظمي نام نهاده است و هنگامي كه اين واقعه را نقل مينمود چنان ميگريست كه زمين از اشك چشمش تر شد، و همچنين پيغمبر(ص) در اين واقعه غضبناك شدند به طوريكه اهل مجلس را امر به خروج كردند.
آقاي نصرتآبادي شما به من بگوييد غضب پيغمبر(ص) براي چه چيزي بوده و چه حادثهاي اينگونه ابن عباس را به گريه درآورده، و براي چه اين روز را (روز مصيبت عظمي) نام نهاده است؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي گريه ابن عباس براي آن چيزي بوه كه خودش تصريح به آن كرده است، زيرا او گفته: (اَلرَزِيّةَِ كُلُّ الرَّزِيّةِ ما حالَ بَيْنَ رَسُولِ اللهِ(ص) وَ بَيْنِ اَنْ يَكتُبَ لَهُمْ ذلِكَ الْكِتابِ مِنْ اَخلافِهِم . به حديث 3 مراجعه شود) تمام مصيبتها آن موقعي بود كه ميان پيغمبر و ميان نوشتن او حايل شدند، به جهت آنكه پيغمبر(ص) موضوعي را ميخواست بنويسد كه از گمراه شدن امت جلوگيري كند، و چون نگذاشتند اين كتابت عملي شود، قطعاً گمراهي در پي آن بوده است.
امّا خشم و غضب پيغمبر(ص) براي آن بوده است كه امر او را اطاعت نكردند، به اضافه آن كه در نزد او نزاع و جدال شديدي نمودند (با آنكه اين امر در حضور پيغمبران جايز نيست) و نسبت هذيان به وجود مقدسش دادند، آقاي بابويهي آنچه از ظاهر اين حديث به دست ميآمد، همين مطالبي بود كه به عرضتان رساندم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما كمال تشكر را دارم كه تجاهل نكرديد، و عبارت حديث را تأويل و توجيه ننموديد، بلكه هر چه ظاهر حديث نشان ميداد، همان را عنوان نموديد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي از گفتارهاي پيشين شما (كه درباره مفاد حديثهاي شماره ـ 3ـ4ـ5 بوده) به دست آمد كه قطعاً مقصود پيغمبر(ص) از اين نوشتن همان تعيين اهل بيت خود بوده است و بس ولي محمد فؤاد دو نظر (از علما اهل تسن) در اين باره نقل كرده است به اين تعبير: يكي از آنها: تعيين شخص معيّني براي خلافت و نظر دوم: بيان يك سلسله احكام مهم بوده،
بابويهي: آقاي نصرتآبادي گفتار شما صحيح است ليكن محمد فؤاد نظر اول را (با آنكه حق در همين نظر است) ناديده گرفه و در اطراف آن هيچ بحثي ننموده، و نگفته است كه منظور پيغمبر از اين شخص معين چه كسي است؟ ولي نظر دوم را به ميان كشيده و در اطراف آن سخنسرايي
نموده، اينك من ناگزيرم كه گفتارهاي او را دقيقاً بررسي كنم و آنها را تشريح نمايم و حاصل آنها را با قرآن كريم و عقل سليم بسنجم، تا درستي و نادرستي آنها براي شما واضح شود اكنون به مطالب ذيل توجه نماييد:
آقاي نصرتآبادي محمد فؤاد ميگويد: مقصود از اين كتابت، بيان كردن مهمات احكام است به طور خلاصه، تا آنكه در آنها نزاعي نشود و همه مسلمين درباره آنها متفق شوند، در جواب او بايد گفت: آيا با بود قرآني كه هيچ چيزي را فروگذار نكرده (1)و هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در او موجود است (2)ديگر چه احتياجي به بيان مهمات احكام ميباشد؟ آيا بيان مهمات احكام به طور ملخص از قرآني كه مهمترين معجزه رسول الله(ص) است بالاتر ميباشد؟
اضافه ميكنم: قرآني كه جميع آن وحي الهي است براي رفع نزاع مسلمين كفايت ننموده پس چگونه بيان مهمات احكام ميتواند رفع نزاع نمايد و همه را متفق كند؟!
آقاي نصرتآبادي با صرفنظر از تمام اين جوابهاي فوق به محمد فؤاد ميگوييم: همين بيان مهمات احكام اگر بنا بود صورت بگيرد، ناچار بايستي از راه وحي حاصل شود. (3)در نتيجه آن هم مانند قرآن تحقق پيدا ميكرد، و هر محذور كه درباره قرآن قايل هستيد درباره همين مهمات احكام پيش ميآمد.
به اضافه تمام گفتارهاي بالا ميگوييم: اين كلام محمد فؤاد ادّعايي است محض، هيچ گونه دليل و شاهدي در حديث براي اين گفتارش ندارد، و قرينهاي در اين حديث يافت نميشود كه به ما بفهماند مقصود از اين مكتوب يك سلسله احكام مهمّهاي بوده پس به عهده محمد فؤاد است كه اولاً
اين مدّعا را اثبات نمايد، سپس در اطراف آن سخنسرايي كند (دُون اثباته خرط القتاد). محمد فؤاد ميگويد: پيغمبر(ص) تصميم گرفت بنويسد چون كه مصلحت را در آن ديد، يا آنكه وحي به او شده بود سپس مصلحت ديد كه ترك كند، و يا آنكه وحي به او شده كه ترك نمايد.
اين گفتار محمد فؤاد مانند گفتار كسي است كه اعتقادش نسبت به قرآن به مرحله يقين نرسيده زيرا قرآن كريم تمام گفتارهاي پيغمبر را منحصر در وحي ميكند (1)ولي محمد فؤاد ترديد دارد كه اين گفتار پيغمبر «ايتوني بكتاب الخ» از روي مصلحت ديد خودش بوده و يا از طريق وحي.
محمد فؤاد ميگويد: تمام علماء متكلمين متفقاً ميگويند: اين جلوگيري عمر (از كتابت پيغمبر(ص)) دليل بر فقاهت و فضيلت و دقتنظر عمر است، براي آنكه عمر ميترسيد كه اگر پيغمبر چيزي را بنويسد و مردم از عمل به آن عاجز باشند مستحق عقوبت خواهند شد، از اين جهت از كتابت جلوگيري نمود، و گفت: كتاب خدا ما را بس است، زيرا در قرآن همهچيز آورده شده و دين خدا هم كامل گرديده،
ما از محمد فؤاد ميپرسيم؟ مگر پيغمبر نمي دانست كه قرآن چيزي را فروگذار نكرده، مگر پيغمبر نميدانست كه دين خدا كامل گرديده؟ يا آنكه آن حضرت همه اين مسائل را ميدانسته است، گفته: دوات و صحيفه بياوريد.
آقاي نصرتآبادي من نميدانم اين فضايلي كه محمد فؤاد براي عمر رديف كرده در چه چيز بوده؟ آيا تمرّد او و مخالفت كردنش با پيغمبر فضيلت است؟ آيا جلو افتادن از رسول الله(ص) و در مقابل آن حضرت اظهارنظر كردن فضيلت ميباشد؟
اين مرد ميگويد: عمر ترسيد از اينكه اگر پيغمبر چيزي را بنويسد و مردم از علم به آن
1) . چنانكه فرموده: « وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى » النجم: 3 و 4 و نيز استثناء در كلام منفي افاده حصر ميكند.
عاجز باشند، مستحق عقوبت خواهند شد (اين خود فضيلتي است براي عمر) ما در جواب او ميگوييم: اولاً شارع امر به چيزي نميكند كه مكلفين از آوردن آن عاجز باشند، بلكه جميع اوامر و نواهي او درخور مكلفين است و در وُسع آنان ميباشد. (1)به اضافه آنكه اگر مكلف حقيقتاً عاجز از عمل باشد مستحق عقوبت نخواهد شد پس اين ترس عمر دليل بر بياطلاعي او است از دين نه آنكه فضيلتي براي او باشد.
و ثانياً چه بسياري از اوامر و نواهي خدا و پيغمبر(ص) بوده كه مردم آنها را به جا نياوردند و مستحق عقوبت شدند و اين معنا جلوگيري از شارع ننموده، بلكه او ابلاغ احكام مينمايد خواه مردم اطاعت كنند و مستحق ثواب شوند و خواه مخالفت نمايند و مستحق عقاب گردند (2)پس اين دلسوزي عمر بيجا و بيمورد بوده و اين خود منقصت بزرگي است براي عمر نه فضيلت؟
محمد فؤاد ميگويد: چون عمر ميدانسته كه دين خدا كامل است، از ضلالت و گمراهي امت ايمن بوده، به همين جهت از كتابت حضرت جلوگيري كرده، در جواب اين مرد بايد گفت: پيغمبري كه آيه اكمال دين (3)بر او نازل شده، ايمن از ضلالت امت نبوده، و به همين جهت فرموده: دوات و صحيفه بياوريد تا بنويسم براي شما چيزي را كه بعد از آن گمراه نشويد، پس اين گفتار عمر در برابر پيغمبر(ص) و اين ايمن بودن او (از ضلالت امت) دليل بر جهل او است نه بر فقاهتش.
باز محمد فؤاد گفته: منظور عمر از اين جلوگير كتابت، ترفيه و آسايش پيغمبر بوده، و نخواسته است كه آن حضرت در حال مريضي به واسطه كتابت (نوشتن) در زحمت بيفتد، بايستي در جواب اين مرد گفت: اگر اين عمل صحيح بوده،
پس چرا پيغمبر(ص) از عمر تشكر ننموده و او را تحسين نكرد بلكه (از اين عمل عمر) چنان در غضب شد كه از كتابت (با آن اهميت) صرفنظر نمود و اهل مجلس را امر به خروج فرمود، در نتيجه اين عمل عمر ترفيه آن حضرت نبوده بلكه تصديع و تقريع آن وجود مقدس بوده است.
اضافه ميكنم: اگر راستي عمر درصدد ترفيه و آسايش پيغمبر بوده، بايستي امر او را اطاعت كند و اسباب ناراحتي براي حضرتش فراهم ننمايد چنانكه با اين عملش ناراحتي شديدي بر مريضي آن حضرت افزود.
نتيجتاً ميگوييم عمر از ابن عباس و موافقين او افقه نبوده بلكه موقعيت ديني او چنان بوده است كه خود او اقرار و اعتراف به آن نموده است، به حديث ذيل توجه نماييد:
مَرَّ عُمَر يَوْماً بِشابٍّ مِنْ فِتْيانِ الْاَنْصارِ وُهُوظَمآنٌ فَاسْتَقاهُ فَجَدَحَ لَهُ ماءً بِعَسلٍ فَلَمْ يَشْرَبْهُ وَ قالَ اِنَّ الله تَعالي يَقُولُ: اَذْهَبْتَمْ طَيِباتِكُمْ في حَياتِكُمْ الدُّنيا. فَقالَ لَه الْفتي: يا اَميرَالمؤمنينَ اِنّها لَيَستْ لَكَ وَ لا لِاَحَدٍ مَنْ اَهْلِ القِبْلةِ اِقْرأ ما قَبلَها: وَيوْمَ يعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيبَاتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا. (1)فَقالَ عُمَر: كُلُّ الناسِ اَفْقَهْ مِنْ عُمَر.
روزي عمر به يكي از جوانان انصار برخورد كرد در حاليكه تشنه بود از آن جوان درخواست آب كرد او عسلي را با آب مخلوط نمود و به او داد، عمر آن را نخورد و گفت خداوند ميگويد: شماها پاكيزههايتان را در زندگاني دنيا برديد، آن جوان به عمر گفت: اين ايه نه درباره تو و نه درباره احدي از اهل قبله است، (جملات) پيش از آن را بخوان
1) . الاحقاف: 20.
(سپس خود جوان تمام آيه را قرائت نمود و معناي آن اين است): روزي كه عرضه كرده ميشوند كافرين بر آتش (و به آنان گفته ميشود) بُرديد پاكيزههايتان را در زندگاني دنيا و عياشي كرديد به آن. (در اين هنگام) عمر گفت: همه مردم از عمر فقيهتر هستند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي ببينيد علماء شما چگونه تمويه و تحميق ميكنند، حقايق عالم را پردهپوشي مينمايند، معصيت و گناه را اطاعت جلوه ميدهند، طغيان و سركشي را به صورت انقياد و تسليم نشان ميدهند، ظالم و ستمكار به مردم را دلسوز امت ارائه ميدهند در نتيجه اشخاص سادهلوح و بيدانش را ميفريبند.
آقاي نصرتآبادي شما ببينيد اين مرد «محمد فؤاد» كه خود را محقق قلمداد كرده است چگونه مطالب را وارونه نموده و به توسط عبارت پردازي و الفاظ بافي پردهپوشيها كرده، چنانكه در گفتارهاي بالا عياناً مشاهده نموديد.
آيا اين افراد كه با قلمهاي مُعوجِ خود صفحات كُتب را سياه ميكنند، هيچ احتمال نميدهند كه ممكن است در آينده دور يا نزديك باريكبيناني پيدا شوند، با دليلها و برهانهاي واضح، اكاذيب و جعليّات آنان را فاش كرده و در مجامع علمي حيثيّت ايشان را بر باد دهند.
شما ببينيد ايذاء و آزار رسول الله(ص) را (كه از عمر صادر گرديده) اين مرد «محمد فؤاد» معكوس كرده و به عنوان ترفيه «آسايش خواهي» آن حضرت معنون نموده، و چيزي را كه جلوگير ضلالت امت بوده جلوگيري كرده، ولي به جاي اين ظلم بيكران، ايمني از گمراهي را اعلام نموده، و بياطلاع از دين و قرآن را پردهپوشي كرده، و به جاي آن فقاهت و دقت نظر را جايگزين نموده.
آقاي نصرتآبادي عمر چنان عقبمانده بوده، آيهاي را كه در شأن كفار نازل شده، درباره مسلمين محسوب كرده، و آن آيه را در حق خودش قرائت نموده، تا آنكه آن جوان انصاري او را راهنمايي كرد و خطايش را واضح نمود،
به طوريكه عمر ناچار شده، به قصور خود اعتراف نمود و اين جمله را بگفت: «همه مردم از عمر فقيهترند». ليكن محمد فؤاد اين اقرار و اعتراف عمر را ناديده گرفته و درباره او گفته: عمر از ابن عباس و موافقينش فقيهتر است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي جنابعالي در ضمن بحثهاي گذشته كراراً ميفرموديد: علما اهل تسنّن كلمات را تأويل ميكنند و معاني را تغيي ميدهند و تفسير به رأي مينمايند هر چند به حسب ظاهر من قول شما را ردّ نميكردم ولي اين گفتار شما براي من قابل هضم نبود، ليكن از اين كلمات محمد فؤاد (كه ذيل احاديث ابنعباس آورده شده) صدق گفتار شما براي من مسلّم شد، زيرا محسوس و نمايان است كه تمام تحقيقات اين مرد «محمد فؤاد» پوچ و بيمحتوا ميباشد.
چون كتابت صورت نگرفت پس بايستي جميع امت در ضلالت افتاده و پيغمبر تارك وظيفه باشد
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اشكالي در اينجا براي من رخ داده به طوريكه ناراحتي شديدي گريبانگير من شده، از شما استدعا دارم مرا از اين نگراني درآريد و به من جواب دهيد: اگر اين كتابت پيغمبر(ص) جلوگير ضلالت بوده و عُمر هم كه نگذاشت اين عمل انجام گيرد، پس بايستي اولاً امّت گرفتار ضلالت شده باشند و ثانياً پيغمبر هم وظيفه تبليغي خود را در اينجا انجام نداده باشند، زيرا در برابر اين فساد عالمگير (ضلالت امت) ساكت شدند و عكسالعملي از خود نشان ندادند كه گويا راضي شدند به اينكه امت گمراه شوند، و اگر آن حضرت در مقابل اين رفتار عمر مقاومت ميكردند و منظور خويش را مينوشتند، هيچ يك از محذورات نامبرده پيش نميآمد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي (حَفِظْتَ شَيْئاً وَ غابَتْ عَنْكَ اَشياءٌ) بدانيد اين موضوعي را كه
پيغمبر(ص) از نوشتن آن خودداري كردند، در تمام مدت بيست و سه ساله بعثت كراراً و مراراً، آن را به مردم ابلاغ مينمودند و زباناً در مجامع و مجالس و محافل آن را به مسلمين هشدار ميدادند (چنان كه پنج حديث از آنها را ذيل شماره (7-8-9-10-11) بيان نمودم و در بحثهاي آينده انشاء الله تعالي برخي ديگر از آنها را به عرضتان ميرسانم)
اما موضوع ضلالت امّت: اولاً بدانيد مقصود پيغمبر(ص) از ضلالت امت گمراهي جميع آنان نبوده زيرا اگر اين گونه گمراهي در دين رخنه ميكرد و همه فرد فرد مسلمين در ضلالت ميافتادند، به كلي دين اسلام از ميان برچيده ميشد و نابود ميگرديد، و با اين فرض احدي يافت نميشد كه حقيقتاً عامل به قرآن باشد و هنگامي كه كتاب كريم فاقد عامل گرديد، در نتيجه آن هم به تدريج مندرس گشته و از بين ميرفت، و اين موضوع خود خلاف گفته قرآن مجيد است كه ميفرمايد: « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ » (1)(ما قرآن را نازل كرديم و خودمان نگهدار آن ميباشيم)
و نيز پيغمبر(ص) فرموده: لاتَزالُ طائِفَةٌ مِنس اُمَّتي ظاهِرِيْنَ عَلَي الحقّ الحديث (2)(هميشه طايفهاي از امت من بر حق هستند) و حديث: لاتجتمع امتي علي الضلال . معروف و مشهور است.
و باز از آن حضرت نقل است:
اِفْتَرَقتِ الْيَهُودُ عَلي اِحْدي وَ سَبْعينَ فِرْقةٍ فَواحِدَةٌ فِي الْجَنَّةِ وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ وَافْتَرَقْتِ النَّصاري عَلي ثِنَتَيْنِ وَ سَبْعينَ فِرْقَةً فَاِحْدي وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ وَ واحِدَةُ فِي الْجَنَّةِ وَ الّذي نَفْسُ مُحمَّدٍ بِيَدِهِ لَتَفْتِرَقَنَّ اُمّتي عَلي ثَلاثِ وَ سَبْعينَ فَرِقَة فَواحِدَةُ فِي الجَنَّةِ وَ ثِنتانْ وَ سَبْعُونَ فِي النّارِ. (3)
عن ثويان قالَ قالَ رَسُولَ اللهِ(ص) لاتَزالُ طائِفَةٌ مِنْ اُمَّتي ظاهِرينَ عَلي الحَقِّ لايَضُرُهمْ مَنْ خَذَلَهُمْ حتي يَأتِي اَمْرَاللهِ وَ هُمْ كذلكَ.
آقاي نصرتآبادي: اين احاديث بالا صراحتاً ميگويند كه جميع امت گمراه نميشوند، بلكه دستهاي از آنان همواره پيروي حق و اهل نجات هستند.
از مجموع گفتارهاي بالا به اين نتيجه ميرسيم كه مقصود پيغمبر(ص) از ضلالت امت همان ضلالت في الجمله است: يعني قسمتي از امت خواهي ناخواه گرفتار ضلالت و مبتلا به گمراهي خواهند شد، چنانكه همه ما عيناً مشاهده ميكنيم و ميبينيم كه گفتار پيغمبر(ص) (در اين عصرهاي اخير) تحقق پيدا كرده و مسلمانان جهان متفرق شدهاند و مذاهب گوناگوني براي خود اختيار كردهاند، و بنا به فرموده آن حضرت(ص) به هفتاد و سه فرقه دستهبندي شده كه هفتاد و دو فرقه آنان در هلاكت به سر ميبرند، و اين خود جز ضلالت و گمراهي چيز ديگري نخواهد بود.
چرا پيغمبر(ص) مقاومت نكرد و كتابت را انجام نداد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي (امّا اينكه گفتيد: اگر پيغمبر(ص) مقاومت ميكردند و آن موضوع را مينوشتند هيچ يك از آن محذورات پيش نميآمد) شما اگر آن مجلس را در نظر ميگرفتيد، و افراد آن را شناسايي ميكرديد و به لحظات آن تجمّع توجّه داشتيد، و كيفيّت برخورد آنان را با آن حضرت به خواطر ميآورديد، هرگز اين سخنان را بر زبان جاري نمينموديد، اكنون من براي شما توضيح ميدهم تا اشكالتان برطرف شود، به عرايض ذيل توجه كنيد:
آن موضوعي را كه پيغمبر(ص) (در اين مجلس) ميخواستند بنويسند «كه مسأله عترت» باشد»،
عمر و موافقينش همان را كراراً از آن حضرت شنيده بودند، ولي در آن مواقع اين گونه با حضرتش رو به رو نميشدند، و اينطور جسورانه به آن وجود مقدس گفتگو نميكردند، به جهت آنكه در آن زمانها پيغمبر(ص) در حال صحت و سلامتي به سر ميبردند، و اين قوم ميدانستند كه اگر زبان به معارضه بگشايند، و او را مخالفت كنند، خواهي ناخواه اسرارشان فاش ميشود، و در مخاطره واقع شده، و جز فضاحت و رسوايي و منكوب شدن چيز ديگري نصيبشان نخواهد شد.
ليكن در اين روز «روز پنجشنبه» كه آن حضرت در شُرُف مرگ بود (گاه از هوش رفته و گاه به هوش ميآمد) اين افراد مجلس مطمئن شدند كه حيات او دنباله ندارد، و عن قريبٍ دنيا را بدرود ميگويد، و ميدان براي آنان خالي ميماند و كسي نيست كه ايشان را محاكمه كند، فرصت را غنيمت شمرده و با تمام قوا در برابر حضرتش ايستادگي نمودند و نگذاشتند آن كتابت عملي شود، بلكه آن وجود مقدّس را رجم به هذيان كردند، تا گفتارش را از صحّت و اعتبار بيندازند، و ديگران به سخنانش ترتيب اثر ندهند.
آقاي نصرتآبادي تمام اين هتّاكيها و جسارتها موقعي صورت گرفت كه منظور آن حضرت از مرحله زبان تجاوز ننموده بود و لباس عمل ببر نكرده بود، و اگر فرضاً حضرتش مقاومت ميكردند و براي كتابت اصرار ميورزيدند اهل مجلس نيز مقابله به مثل كرده و شدت عمل به خرج ميدادند، و آتشي به پا ميكردند كه هيچ قدرتي توانايي خاموش كردن آن را نداشت، و بيم آن ميرفت كه يهود و ساير مشركين و منافقين كه هميشه در كمين دين نشسته بودند، از اين موقعيت ناهنجار استفاده كرده، و ضرباتي بر اسلام وارد نموده، كه به مراتبي بيش از اين بدبختيهايي كه ما مسلمين در اين اعصار گرفتار آنها هستيم مبتلا ميگشتيم.
در نتيجه: به ملاحظه اين جهات (و امثال
آنها) بوده كه آن حضرت از كتابت صرفنظر نمودند و از خطراتي سوزانندهتر (از آنچه ما گرفتار آنها هستيم) جلوگيري نمودند.
اضافه ميكنم: آقاي نصرتآبادي جوّ آن مجلس آن گونه بوده كه اگر (فرضاً) يكي از افراد آن مجلس اراده امتثال امر آن حضرت مينمود، و اقدام درآوردن دوات و صحيفه ميكرد بايستي (اولاً) از جان خود بگذرد و خويش را در خطر نابودي اندازد، تا بتواند قدمي از قدم بردارد، و باز هم به خواسته خود موفق نميگرديد، زيرا جمعيتي كه اشراف كائنات و افضل انبياء(ص) را (براي پيشرفت مقاصد خود) رجم به هذيان كنند، واضح است كه با ديگران چها خواهند كرد (تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل).
كتابت چه زياني براي عمر داشته كه از آن جلوگيري نمود؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در اينجا سؤالي از شما دارم به عرضم توجه فرماييد:، اين كتابت پيغمبر چه زياني براي عمر و هواخواهانش داشته كه از آن جلوگيري كردند، و آن حضرت را در اين باره متّهم به هذيان نمودند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي، شما اگر در گفتارهاي بالا دقت كرده بوديد، از لابه لاي آنها جواب اين پرسش خودتان را مييافتيد، اكنون من به طور اختصار و اشاره براي شما ميگويم: عمر و هواخواهانش از پيش تصميم بر آن داشتند كه حكومت را پس از رحلت پيغمبر(ص) متصرف شوند و خلافت را به نام خودشان تمام كنند (همچنان كه همه ديديم اين موضوع را عملي كردند و اين مسند را در دست گرفتند) و هر كسي در برابرشان ايستادگي كند و بناي بر مخالفت گذارد او را منكوب و سركوب نما يند.
و با اين وصف اگر آن كتابت صورت ميگرفت تمام بناهاي ايشان را منهدم ميكرد، و هدفهاي
آنان را در هم ميپيچيد، از اين روي بود كه پيش افتادند (و به واسطه ممانعت از كتابت) اين در را به روي اهلش بستند و من در بحث خلافت احاديثي (از كتابهاي خودتان) براي شما نقل ميكنم كه به كلي پرده از روي اسرار برميدارند به طوري كه هيچ شك و ترديدي در گفتارهاي اينجانب نكنيد، منتظر باشيد.
احاديث ثقلين و دو نكته ارزنده و تأييد آنها مذهب تشيّع را
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين احاديث «ثقلين» كه نمونهاي از آنها را در اين مبحث (ذيل شماره ـ8-9-10-11-12-) نقل نمودم، از نظر سنّي و شيعه در حدّ تواتر هستند، هيچ گونه شك و ريبي در صحت آن ها نيست، از اين احاديث شريفه دو نكته لطيف و دقيق پرمحتوايي به دست ميآيد، كه نبايستي آنها را ناديده گرفت و آن دو نكته از اين قرارند:
نكته اول: اين احاديث نشان دهنده آن است كه عترت پيغمبر(ص) عديل و همدوش قرآن كريم ميباشند، با بقا قرآن باقي هستند، و تا قرآن پابرجاست، ايشان هم برقرارند، چنانكه پيغمبر فرموده: «لن يفترقا» (يعني اين دو ثقف هرگز از يكديگر جدا نميشوند).
و چون قرآن كريم تا قيامت ثابت و استوار است، در نتيجه بايستي در تمام اعصار و زمانها يك نفر از عترت و اهل بيت آن حضرت در قيد حيات بوده و پابه پاي قرآن سر كند، و اين معني جز با اعتقادات شيعه با هيچ مذهبي سازش ندارد، زيرا واضح است كه غير از شيعه هيچ فرقهاي به خلافت بلافاصله عترت پيغمبر قائل نميباشند.
شيعه است كه به اوصياء دوازدهگانه آن حضرت معتقد است، شيعه پس از رحلت رسول الله(ص) بدون فاصله علي بن ابيطالب را (همانطوري كه خود آن حضرت(ص) تعيين كرده بوده) خليفه او دانسته و پس از او يازده فرزندش را (به نصّ و تصريح
پيغمبر(ص)) وصيّ و جانشين حضرتش ميدانند، ليكن اهل تسنن اين احاديث معتبره متواتره را پشت سر انداخته و به آنها عمل ننمودند، و به اوصياء نامبرده و تعيين شده آن حضرت اقرار نكردند، و از پيش خود خلفايي از غير اهلبيت پيغمبر(ص) تراشيدند، و به جاي عترت او نصب كردند، وَ اِلَي اللهِ الْمُشْتَكي.
نكته دوم: اين احاديث «ثقلين» به ما ميگويند قرآن كريم و عترت پيغمبر(ص) هيچ گاه از يكديگر جدا نميشوند، و معناي اين جمله آن نيست كه همواره عترت آن حضرت يك مجلد قرآن همراه خود دارند، زيرا واضح است كه اين عمل كاربست عادي و هر شخص مسلماني ميتواند يك جلد كلام الله مجيد را براي هميشه با خود بردارد و آن را در سفر و حضر از خودش جدا نكند ولي مقصود از اين جمله آن است كه اين دو ثقل «قرآن و عترت» به يكديگر نيازمند و محتاجند به اين بيان: امّا نيازمندي عترت به قران و جدا نشدن ايشان از كتاب كريم به آنست كه براي هر حكمي از احكام شرعيه (حتي ارش خدش) به قرآن مراجعه ميكنند، براي اثبات مقام خلافت و ولايت خودشان به كتاب الله تمسّك مينمايند، حلّ تمام مشكلات خلق را از قرآن استخراج ميكنند، و هر كسي كه در مقام احتجاج با آنان واقع شود، و از ايشان درخواست دليل نمايد، به توسط آيات قرآني به آنان جواب ميدهند، در هيچ يك از اين امور از روي هواي نفس و جعل از پيش خود حكم نميكنند، و امّا احتياج قرآن كريم به عترت پيغمبر(ص) به آنست كه كتابالله داراي محكمات و متشابهات است، ناسخ و منسوخ دارد، ظاهر و باطن و تاويل دارد، و هيچ رطب و يابسي نيست مگر آنكه در قرآن مكنون و مكتوم است و چنانچه قرآن بخواهد اين محتويات خود را ظاهر كند، نيازمند به كساني است كه علوم خود را از پيغمبر به وراثت بردهاند، و ايشان همان عترت و اوصياء گرام آن حضرت ميباشند و بس. عمل به اين احاديث «ثقلين» از نظر نكته دوّم هم جز با اعتقادات
شيعه با هيچ مذهبي سازش ندارد، زيرا فقط شيعه معتقد است كه اهل بيت پيغمبر(ص) آنچه را كه ميگويند طبق قرآنست و بس، و نيز شيعه معتقد است كه كتابالله مفسرش جز اهل بيتي كه قرآن در خانه آناان نازل شده است، كس ديگري اهليت آن را نداد و هر كس كه درباره قرآن از پيش خود اظهار نظري بنمايد، تفسير به رأي كرده و مسؤول و مؤاخذه خواهد شد. چون بحث امروزمان بسيار طولاني شد بهتر آنست كه آنرا در همينجا خاتمه دهيم و دنباله اين مبحث را به روزهاي بعد موكول نماييم. آقايان پذيرفتند و مجلس را ترك نموده و رفتند.
بابويهي: روز يكشنبه 12 ذيقعده برابر با 30 مرداد سال جاري كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند پس از اداء رسومات متعارفه نخست آقا شيخ محمد نصرتآبادي روي به اينجانب نمودند گفتند: آقاي بابويهي شما راجع به قسمت اول كلام محمد فؤاد كه درباره عصمت پيغمبر(ص) مطالبي گفته است بحثي ننموديد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي گفتار شما صحيح است، ولي چون اين قسمت از كلمات او ارتباطي با مباحث ما نداشت و موضوعاً از بحث ما خارج بود از بررسي و تحقيق درباره آن صرفنظر شد اينك به تتمّه مطالب مربوط به بحثهاي گذشته ميپردازيم:
اين گفتار عمر سرّ جلوگيري از كتابت را فاش ميكند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي براي آنكه به مطالب بحث فوق صددرصد مطمئن شويد و گفتارهاي مرا تصديق كنيد حديثي ذيلاً براي شما نقل ميكنم كه خود عمر بن خطاب ميگويد: من مانع شدم از اينكه پيغمبر(ص) درباره خلافت علي بن ابيطالب امري صادر كند:
شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد (طبع دار احياء الكتب العربي: بتحقيق محمد ابوالفضل) جلد 12، صفحه 78 مينويسد:
وَ قَد رَوي معني هذا الخَبَرَ بِغَيْرِ هذا اللَّفظِ، وَ هُوَ قولُه: اِنّ رَسُولَ الله(ص) اَرادَ اَن يَذْكُرَه لِلاَمْرِ في مَرَضِه فَصَدَدْتُهُ عَنْهُ خَوْفاً مِنَ الْفِتْنَةِ وَ انْتِشارِ اَمْرِ الاِسلامِ، فَعَلِمَ رَسُولَ اللهِ ما في نَفْسي وَ اَمْسَكَ، وَ اَبي اللهُ اِلاّ اِمْضاءَ ما حَتَمَ.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي من براي آقاي نوبختي آن را به طور خلاصه ترجمه ميكنم:
ابن عباس ميگويد: در يكي از مسافرتهاي عمر به سوي شام با او همسفر شدم، هنگامي كه او را تنها يافتم از پي او رفتم، عمر به من گفت: من از پسر عمويت «علي بن ابيطالب» شكايت دارم، به او گفتم با من حركت كن او قبول نكرد، من همواره او را افسرده ميبينم، سبب آن را چه چيز ميداني؟ (ابنعباس ميگويد:) گفتم البته خودت ميداني (عمر) گفت: من گمان ميكنم به خواطر از دست رفتن خلافت باشد (ابنعباس ميگويد:) گفتم چنين است و او گمان ميكند كه
رسول الله(ص) اين امر (خلافت) را براي او مقرّر كرده است (عمر) گفت: اي ابنعباس پيغمبر(اين امر را) خواست، ولي چگونه امري واقع ميشود اگر خداوند نخواهد؟ پيغمبر چيزي را خواست و خداوند چيز ديگري را خواست، و خواسته خداوند عملي شد، و خواسته پيغمبر واقع نگرديد، مگر هر چه را كه پيغمبر بخواهد وقوع پيدا ميكند؟ پيغمبر مسلمان شدن عمويش «ابولهب» را خواستار بود ولي خداوند آن را اراده ننموده بود، او هم اسلام نياورد. (سپس ابن ابي الحديد ميگويد):
معناي اين حديث با عبارت ديگر نيز نقل شده است و آن اين است: (عمر) گفت پيغمبر(ص) هنگام مرضش اراده كرد به اينكه علي بن ابيطالب را براي خلافت ياد كند، من او را از اين كار مانع شدم به جهت ترس از فتنه و آشوب و چون پيغمبر از قصد من مطلع شد خودداري نمود، خداوند امتناع ميكند مگر آنچه را كه محتوم نموده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي از صدر و ذيل حديث فوق مطالب بسياري به دست ميآيد و من يكايك آنها را براي شما تفصيل ميدهم به عرايض ذيل كاملاً توجه نماييد:
در جمله: «و اراد رسول الله(ص) الامر له» عمر اعتراف كرده كه پيغمبر(ص) خلافت را براي پسر عموي ابنعباس (يعني علي بن ابيطالب) خواسته و منظورش آن بوده كه علي خليفه او شود.
در جمله «اراد ان يذكره للامر في مرضه فصددته عنه» عمر به چند چيز اعتراف نموده: اولاً آنكه (مانند جمله بالا) اعتراف كرده به اينكه پيغمبر(ص) اراده نموده كه علي بن ابيطالب را به جاي خود نصب نمايد. ثانياً آنكه اين واقعه (عمل عمر) در همان روز پنجشنبه (روز مريضي آن حضرت) بوده است (چنانكه ذيل احاديث شماره ـ3-4-5- بيان نموديم)، ثالثاً آنكه عمر اقرار و اعتراف كرده كه خودش پيغمبر را از اين عمل (نصب علي بن ابيطالب) جلوگيري
نموده است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد كه چگونه علما اهل تسنّن حقكشي ميكنند، موضوعي را كه هيچ اصل و ريشهاي ندارد، نامي از آن در اسلام نبوده، و خدا و رسول(ص) آن را خواطر نشان نكرده بودند، اين دانشمندانها نهايت سعي را نموده، و آن موضوع بياساس را به صورت حق جلوه دادهاند، و دليلهايي از پيش خود براي اثبات ان تراشيدهاند.
عمر بن خطاب خودش در اين حديث فوق با صراحت لهجه به ابنعباس ميگويد: من از پيغمبر جلوگيري كردم كه درباره علي بن ابيطالب چيزي ننويسد و او را به عنوان خليفه خود نصب ننمايد، ليكن علما شما براي تثبيت خلافت ابابكر كه هيچ اصلي و بنيادي در اصل دين نداشته است (به گمان خود) ادلهاي آوردهاند، گاه به آيه شريفه « وَشَاوِرْهُمْ فِي الاَْمْرِ » (1)متمسك شده و گاه به آيه شريفه « وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَينَهُمْ » (2)چنگ ميزنند، و گاهي به حديث « لاتجتمع امتي علي الضلالة » (3)، تا شايد بتوانند خلافت خلفائشان را جايز و مشروع اعلام كنند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بخوانيد و تعجب كنيد، اگر شما گفتارهاي ابوبكر و عمر و هواخواهانشان را روز تأسيس خلافت (در سقيفه بنيساعده) بررسي نماييد، هيچ يك از اين دليلها را در لابهلاي احتجاجهاي خودِ آنان نمييابيد و هيچ كدام از ايشان به آيهاي از قرآن و يا به يك حديث معتبري از پيغمبر(ص) استدلال نكردهاند بلكه تمام اين دليلها را متأخرين از علمائشان جعل نمودهاند (با آنكه هچچيك از اين ادله مدّعاي ايشان را اثبات نميكند).
دادند به آنكه خواسته پيغمبر(ص) خلافت عليبن ابيطالب بوده است، و نيز عمر خود تصريح كرد به آنكه من ميان پيغمبر(ص) و ميان خواسته او حائل و مانع شدم او در اين ميان متوجّه شد كه با اين اقرار و اعتراف (خودش و ابنعباس)، ناحق بودن خويش را امضا كرده و تخريب خلافت خود را نموده است، در نتيجه خواست استدراك كند يعني: تا اندازهاي جبران گفتار پيشين خود را بنمايد. پس گفت: پيغمبر چيزي را خواست و خدا آن را نخواست، و اراده خدا تأثير كرد و اراده پيغمبر اثر ننمود.
نوبختي: آقاي بابويهي قسمت اول گفتارتان (اقرار عمر به خواسته پيغمبر(ص)) واضح است، ليكن قسمت دوم آنكه استدراك باشد، معناي آن براي من روشن نيست، خواهشمندم آن را توضيح بيشتري بدهيد.
هر قدر عمر به گفتارش اضافه ميكند به فضاحت خود ميافزايد
بابويهي: آقاي نوبختي (معناي استدراك جبران كردن چيزيست كه از دست رفته باشد) اين گفتگوهايي كه ميان ابنعباس و عمر ردّ و بدل شد صددرصد بر عليه عمر بود، و عمر ديد با اين گفتارش خود را مفتضح كرده و به دست خويش آبروي خود را برده است، و اگر اين سخنانش به همين حال بماند محكوم در جهان خواهد شد، نتيجتاً چند جملهاي به گفتارش اضافه كرد، تا به توسط آنها عمل خود را تصحيح كند، و زبان اعتراض كنندگان را به روي خويش ببندد، و آن جملات اين است: اراده كرد پيغمبر(ص) خلافت را براي او «علي بن ابيطالب» و چگونه امري واقع شود اگر خدا آن را نخواهد؟ رسول خدا چيزي را خواست و خدا غير آن را اراده كرد، مقصود خدا جاري شد و مراد پيغمبر صورت نگرفت، آيا هر چيزي را كه پيغمبر بخواهد وجود پيدا ميكند؟ پيغمبر اراده نمود اسلام آوردن عمويش «ابولهب» را و خداوند اراده آن را ننمود، او هم اسلام
نياورد (گفتار عمر در اينجا تمام شد).
بابويهي: آقاي نوبختي اين گفتارهاي اخير عمر براي يك سلسله مردم عوام و سادهلوحان فريبنده و جالب است، ليكن نزد باريكبينان و محقّقين گفتاريست پوچ و بيمحتوا، زيرا عمر با اين سخنانش خواسته است خود را تبرئه نمايد و خلافتش را يك امر الهي معرّفي كند، ولي غافل از اينكه اگر اين عذرش صحيح و موجّه باشد، لازم ميآيد كه تمام تخلّف كنندگان و گناهكاران، در معصيتشان معذور باشند.
زيرا (بنا به گفته عمر) هر مسلمان عاصي و سركشي ميتواند همين عذر را بياورد و خود را تبرئه كند، مثلاً اگر به روزهخواري بگويند چرا روزه نگرفتي؟ جواب بدهد درست است كه پيغمبر(ص) از من روزه خواسته است ولي خواسته خداوند عملي شد و من روزهام را خوردم و اراده پيغمبر اثر ننمود، چنانكه ميبينيد خود عمر بن خطاب براي اثبات مطلبش ابولهب را مثال ميزند: ميگويد: پيغمبر خواست كه او اسلام آورد ولي خداوند اسلام او را نخواست
اضافه ميكنم: اگر اين گفتار عمر صحيح بوده و اين عذري كه براي خودش تراشيده است به جا باشد، بايستي ابولهب هم عذرش پذيرفته شود، و در اينصورت نبايستي هيچ معصيتكار و هيچ كافري مورد عذاب و عقاب خداوند واقع شوند، به جهت آنكه همه ايشان ميتوانند همين عذر عمر بن خطاب را براي خودشان مجوّز قرار دهند، و اين خود گفتاريست مخالف قرآن كريم، بلكه جميع اديان و شرايع گذشته هم با اين گفتار عمر مخالف هستند، زيرا تمام آنها به گناه و ثواب قايل ميباشند، و مخالفت پيغمبران را معصيت ميدانند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرت آبادي چون شما اطلاعات علمي داريد، روي سخن در اينجا با شما است:
اين گفتار عمر: «پيغمبر اسلام آوردن عمويش «ابولهب» را خواست و خدا آن را نخواست و او
هم اسلام نياورد» بسيار شبيه به قول جبريّين است كه عبد را مسلوب القدرة دانسته و جميع افعال عباد را فعل خداوند ميدانند كه اين خود مذهبي است باطل، نه با شرع مساعد و نه با عقل سليم موافقت دارد و فرقهاي از اهل تسنّن به اين مسلك قايلند و آنان را «جبريّة » مينامند، و چون بحث در اين مسأله از مبحث ما خارج است، از ورود در آن صرفنظر نموديم ولي ذيل مبحث «مقتل عثمان» آن را شرح دادهايم، خوانندگان به آنجا مراجعه نمايند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين كلامي كه زن بچه مرده به آن ميخندد و اين كلام شگفتانگيز را بخوانيد و تعجب كنيد بلكه بخوانيد و بگرييد: پيغمبري كه تمام گفتارش از طريق وحي است، امر ميكند دوات و صحيفه بياوريد تا بنويسم براي شما چيزي را كه ديگر گمراه نشويد زيرا او از آينده است خبر داشته و ميدانسته كه پس از خودش خطر ضلالت متوجه آنان خواهد شد، و ميخواست كه از اين راه آن خطرات را جلوگيري نمايد، ولي عمري كه هيچگونه اطلاعي در دست ندارد، يعني حتّي از يك ساعت آينده خودش مطلع نيست (تا چه رسد به آنكه آينده است را پيشبيني كند) او ميگويد: ميترسم اين كتابت باعث فتنه شود و اسلام را متلاشي نمايد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر شما با ديده اختبار و آزمايش در اين عمل عمر بنگريد خواهيد ديد كه خودِ او از بنيانگذاران اين فتنه و آشوب بوده است، زيرا اولاً: مخالفت امر رسول الله(ص) را نموده ثانياً: از چيزي كه جلوگير ضلالت امت بوده جلوگيري كرده، و ثالثاً به توسط اين خلافش خود تخم فتنه و آشوب را كِشته است. آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين گفتار عمر
را با عملش بسنجيد و ببينيد كه تفاوت ره از كجاست تا بهكجا!
چون سخنان من به اينجا منتهي شد ديدم آقاي نصرتآبادي و نوبختي سر خود را به زير انداخته و عرق خجالت از جبينشان نمايان است با خود زمزمه ميكردند ميگفتند: اصحاب اصحاب و مجلس حالت سكوت به خود گرفت و منهم از گفتار ماندم چند دقيقه به همين منوال گذشت پس از آن آقاي نصرتآبادي سر خود را بلند كرده آه سردي كشيدند و به من خطاب كردند: آقاي بابويهي حال كه سخن به اينجا منتهي شد ما از شما خواهش ميكنيم اين موضوع (كه مبدأ اختلاف اصحاب باشد) را در بحثتان توسعه دهيد و ما را تا اندازهاي به هويّت آنها آشنا كنيد و موقعيت تاريخي آنان را (آنچه از كتب خود ما اهل تسنن به دست آوردهايد) مشروحاً براي ما بيان كنيد، زيرا اين مسأله پر اهميت است و نبايستي آن را ناچيز و ناديده گرفت، به جهت آنكه از اين راه ميتوان به ريشه و بنياد هر اختلافي پي برد نيك و بد و حق و باطل آنان را به دست آورد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد اصحاب پغيمبر(ص) كساني را ميگويند كه آن حضرت را درك كرده و ملازم ايشان بودهاند، البته واضح است كه تمام آنان را كسي نميتواند احصا كند و شماره آنها را به دست آورد تا چه رسد به آنكه احوالات ايشان را كاملاً بازجويي نمايد و شما هم كه ميدانيد كه من در اينجا مسافر هستم كتبي همراه خود نياوردهام جز اندك، ليكن عجالتاً ميتوانم چند نفري از مشاهير آنان را براي شما شناسايي كنم، حسب و نسب و كردار و نيز اعمالي را كه پس از رحلت پيغمبر(ص) انجام دادهاند به عرض شما برسانم.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما يك دنيا از شما متشكريم و بيش از اين را هم از شما انتظار نداريم ولي چون اين مجلس به طول انجاميد خواهشمنديم به همين جا خاتمه دهيد و اين مسأله را به مجلس بعد موكول نماييد
اينجانب «بابويهي» مسئلت ايشان را پذيرفتم و با يكديگر خدحافظي نموده و آقايان مجلس را ترك كردند.
شناساندن هفت نفر از صحابه به ضميمه عايشه
بابويهي: روز دوشنبه 13 ذيقعده برابر با 31 مرداد بود كه مجدداً مجلس تشكيل شد و آقايان وارد شدند پس از ورود و ادا رسوم و پذيرايي نخست اينجانب «بابويهي» رو به آقايان كرده عرض كردم جناب آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي طبق وعدهاي كه روز پيش دادم درباره چند نفر از معاريف و مشاهير اصحاب مطالبي را ابراز كنم اينك اولاً نام آنان را فهرستوار يادآوري مينمايم پس از آن احوالات يكايك ايشان را به مقداري كه بتوانم و وقت سفر اجازه دهد به عرضتان ميرسانم:
ابابكر بن ابي قحافه
عمر بن خطاب
عثمان بن عفّان
معاوية بن ابيسفيان
طلحة بن عبيدالله
الزبير بن العوّام
عايشه بنت ابيبكر
خالد بن وليد.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي شما چرا عايشه امالمؤمنين را كه زوجه پيغمبر(ص) است در رديف اصحاب آوردهايد او شأن ديگري دارد؟
بابويهي: البته چنين است كه ميفرماييد ليكن چون كتب تاريخ ايشان را از ميان زوجات آن حضرت استثنا كرده و درباره او قلمفرسايي نموده و نقاط ضعف و لغزشهايي را از او خاطرنشان كردهاند من هم آنچه مورخين اهل تسنّن درباره عايشه يادداشت كردهاند (البته بعد از ذكر صحابه) بدون كم و زياد به عرضتان ميرسانم.
ابابكر و پارهاي از رفتار او را بشناسيد
اول ابوبكر ابن ابي قحافه: روزي ابوبكر بعد از وفات پيغمبر(ص) ايامي كه در مسند خلافت نشسته بود خطبهاي براي مردم خواند سپس گفت:
اي مردم شما حديثهايي را از پيغمبر(ص) نقل ميكنيد كه خودتان در آنها اختلاف داريد و مردم پس از شماها در اختلاف شديدي واقع ميشوند، پس ديگر نبايد چيزي را از آن حضرت حديث كنيد و هر كس از شما چيزي را بپرسد بگوييد: بين ما و بين شما كتاب خدا هست به حلال و حرام آن چنگ بزنيد؟
قالَتْ ـ اِي عائِشةُ ـ جَمَع اَبي الحَديثَ عَنْ رَسُولِ اللهِ(ص) فَكانَتْ خَمْسَمَأةَ حَديثٍ فَباتَ يَتَقلَّبُ فَقُلْتُ يَتَقَلَّبُ لِشَكويً اَوس لِشئيٍ بَلَغُه فَلمّا اَصْبَحَ قالَ اَيْ بُنِّيةِ هَلُّمي الاَحاديثَ الَّتي عِنْدَكَ فَجِئْتُهُ بِها فَاَحَرقها
عايشه ميگويد پدرم پانصد حديث از پيغمبر(ص) جمعآوري كرد و در تمام شب ديدم به خود ميپيچد، پيش خود گفتم آيا بيمار شده و يا خبر ناگواري به او رسيده؟ چون صبح شد به من گفت اي دخترم آن احاديثي كه نزد تو است بياور من آنها را آوردم و به او دادم همه آنها را سوزانيد.
در اين هنگام آقاي نوبختي رو كردند به آقاي
1) . تذكرة الحفاظ ذهبي، جزء اول، صفحه 3.
شيخ محمد نصرتآبادي و گفتند آقاي نصرتآبادي من شخصي هستم كماطلاع، در احكام و فروعات و وظايف ديني چندان ديد علمي ندارم، شما چون فردي هستيد دانشمند لطفاً اين مسأله را براي من توضيح دهيد: آيا قرآن كريم تمام جزئيات و كليات احكام اسلاميه را دربردارد به طوريكه هر فقيهي كوچكترين حكمي را بخواهد ميتواند آن را از قرآن كريم به دست آورد و به مكلفين برساند به جهت آنكه ابوبكر گفته (بين ما و بين شما كتاب خدا هست به حلال و حرام آن چنگ بزنيد). آيا ما درباره حلال و حرام ديني به احاديث پيغمبر(ص) نياز نداريم.
نصرتآبادي: آقاي نوبختي بيانات قرآن كريم درباره احكام شرعيه يكسان و يكنواخت نيست، بلكه در يك باب از آنها ميبينيم اصولي را متذكر شده و به اندكي از فروع آن نيز تصريح نموده است و در پارهاي از بابهاي فقهي ميبينيم هيچگونه تفصيلي داده نشده جز نام اصول آنها و درباره فصول و فروع آن به كلي ساكت ميباشد خلاصه هيچ اصلي از اصول احكام نيست كه جميع فروع آن در ظواهر قرآن نامآوري شده باشد، چنانكه ذيلاً تفصيل داده ميشود:
مثلاً در باب ارث قرآن كريم سهام ششگانه آن را (1)يكايك و همچنين و ارثها و مورثين را تفصيل داده است ليكن فروعات بسياري در كتابهاي فقهي در اين باب موجود است كه در كتاب كريم نام برده نشده و نيز درباره نماز آنچه كتاب كريم بهطور اجمال يادآوري فرموده است نمازهاي پنجگانه شبانهروزي ميباشد ولي در هيچ كجاي قرآن نيامده است كه نمازهاي پنجگانه هر كدام چند ركعت هستند مثلاً نماز صبح دو ركعت، نماز مغرب سه ركعت و نماز ظهر، عصر و عشا چهار ركعت ميباشند و نيز شرح داده نشده كه در دو ركعت اوّل حمد و سوره و در ركعتهاي بعد تسبيحات بخوانند. باز از واجبات ديگر نماز و
1) . سهام ششگانه ارث عبارتست از نصف، ربع، ثمن، ثلث، ثلثان و سدس.
از شكيات سهويات مبطلات و ديگر شرايط آن نامآوري ننموده است.
و نيز مثلاً در باب زكات تأكيدات و سفارشات بسياري در قرآن كريم شده است و در حدود سي آيه شريفه درباره آن نازل گرديده ليكن اكثر متعلقات و شقوقات و فروعات آن در كتاب كريم نيامده مثلاً نه چيز است كه زكات آنها واجب ميباشد: غلّههاي چهارگانه: جو، گندم، خرما و كشمش و چهارپاهاي سهگانه: گاو، گوسفند و شتر و نقدين يعني طلا و نقره. و نيز براي هر يك از اين امور نهگانه نصابةاي معيني در كتابهاي فقهي بيان شده است و نيز شرايطي براي اينها گفته شده كه در كتاب كريم شرح آن ها نيامده است.
و نيز مثلاً به باب رضاع (شير دادن زن به غير بچه خود) كه رجوع ميكنيم ميبينيم در قرآن كريم بيان نشده است كه چند مرتبه و يا چند شبانهروز شيرخوردن، سبب محرميت ميگردد. و يا اين بچه به چه كساني محرم ميشود، هيچ يك از اين احكام و ديگر احكام «رضاع» را در آيات شريفه نميبينيم.
باز به باب حدود و تعزيرات كه مراجعه ميكنيم ميبينيم براي اندكي از گناهان مانند: زنا، دزدي، قتل نفس، كيفر وحدي در قرآن كريم تعيين شده است، ليكن بسياري از گناهان است كه در آيات شريفه تعزير و حدود آنها نامبرده نشده است مثلا: اگر كسي چشم ديگري را كور كند يا گوش او را كَر كند يا نخاخ آن را از بين ببرد يا جنين حاملهاي را ساقط نمايد در حالتي كه نطفه يا مضغه يا علقه و يا داراي استخوان شده باشد چه حكمي از حدود دارد؟ آيات شريفه بيان ننموده است.
باز به كتاب قصاص كه مراجعه ميكنيم ميبينيم اصل وجوب آن در قرآن كريم تصريح شده است ليكن تفصيل در احكام و فروع ان داده نشده و به گفتار بالا قياس كنيد ديگر ابواب فقهيّه را.
اگر قرآن، هيچ چيزي را فروگزار نكرده پس چرا جميع احكام را متكفل نيست
نوبختي: آقاي آشيخ محمد نصرتآبادي فقها و علماء ديني درباره اين احكام و فروعات بيشمار چه ميكنند؟ ما از شمار روحانيين مكرّر شنيدهايم ميگويند: هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در قرآن كريم ميباشد و اين آيه شريفه را براي ما ميخوانيد: « وَلاَ رَطْب وَلاَ يابِس إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين » (1)و نيز شنيدهايم ميگوييد: قرآن كريم فرموده: «ما هيچ چيزي را فروگذار نكرده مگر آنكه آن را بيان نمودهايم و اين آيه شريفه را براي ما قرائت ميكنيد: « مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيء ». (2)
آقاي نصرتآبادي: اين گفتار شما با گفتار پيشينتان: «كه بسياري از احكام و فروعات ديني در قرآن نيامده است» نميسازد بلكه مانند: مثال كوسه و ريش پهن است؟ خواهشمندم جوابي برهاني به من بدهيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفتند آقاي بابويهي استدعا دارم شما در اينجا مرا كمك كنيد جواب مثبتي به رفيق من آقاي نوبختي بدهيد كه در ضمن من هم به اين مسأله روشن شوم و در مواقع بحث جوابگو باشم.
بابويهي: جناب آقاي نصرتآبادي اين توضيحي را كه در برابر پرسش آقاي نوبختي داديد: (كه بيانات قرآن كريم درباره احكام شرعيه يكسان و يكنواخت نيست) گفتاري صحيح و معقول بود و همچنين گفتار آقاي نوبختي درباره قرآن كريم، ولي اشكال ايشان به شما و مسأله كوسه و ريش پهن را به ميان آوردن (كه در واقع اشكال به قرآن كريم بود). ايراديست بيمورد، اكنون اينجانب اين اشكال را حل ميكنم و خواهيد ديد كه منافاتي ميان اين دو مسأله نيست يعني (هم قرآن كريم چيزي را فروگذار نكرده و از طرفي هم تمام فروعات و احكام در آيات شريفه تصريح
نشده است).
آنچه را پيغمبر ميگويد همه را از قرآن گرفته است
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي به آيات و بيان ذيل جداً توهج نماييد:
« وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا » (1)فَلْيحْذَرِ الَّذِينَ يخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ » (2)« مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى » (3)« وَالَّذِي أَوْحَينَا إِلَيكَ مِنَ الْكِتَابِ هُوَ الْحَقُّ». (4)
آيه شريفه اول و دوم به ما دستور ميدهند كه تمام اوامر و نواهي پيغمبر(ص) را بايستي امتثال كنيد، به آنچه امر ميكند عمل نماييد و آنچه را نهي مينمايد ترك كنيد، از اين دو آيه شريفه به اين نتيجه ميرسيم كه تمام اوامر و نواهي آن حضرت خواه به صورت آيه قرآن باشد و يا به صورت گفتارهاي غير قرآني بايستي اطاعت شود و گرنه به عذاب دردناك گرفتار خواهيم شد.
دو آيه شريفه اخير حقيقت و واقعيتي را براي ما بيان ميكنند كه اولاً اين كتاب كريم وحيي است الهي كه از جانب خداوند متعال به پيغمبر(ص) وحي شده است و ثانياً آنچه را پيغمبر(ص) بر زبان جالري مينمايد جز وحي چيز ديگر نيست، هواي نفس در كار نميباشد.
از مجموع گفتار بالا اين نتيجه دقيق به دست ميآيد كه هر چه را رسول الله(ص) براي امت بيان فرمايند از اوامر و نواهي و حِكَم و اَمثال و پند جميع آنها از كتاب كريم خداوند متعال گرفته شده كه اگر در ظواهر آيات شريفه به آنها تصريح نشده باشد. قطعاً در باطن و مكنون
آن آيات مندرج و مستور خواهد بود به طوري كه آن حضرت(ص) ميتوانند جميع مطالب را از بطون و درون كتاب الله استنباط و استخراج كنند به نحوي كه هيچ عالم و دانشمندي نميتواند اين گونه از كتاب كريم بهرهبرداري نمايد مگر به راهنمايي آن وجود مقدّس.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر در گفتارهاي فوق كاملاً توجه كرده باشيد اشكالي را كه در بالا مطرح نموديد حل شده مييابيد.
نصرتآبادي، نوبختي: آقاي بابويهي چگونه مطالب فوق جوابگوي اشكال ما است؟
همان طوري كه امّت نيازمند به قرآنند، محتاج به احاديث پيغمبرند
بابويهي: چون براي ما ثابت شده كه مجموع سخنان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم استنباط شده از قرآنست و آنچه بر زبان شريفش جاري شود از قرآن كريم گرفته شده است ديگر اشكالي بهجاي نميماند، زيرا گفتار بالا براي ما اثبات كرد كه قرآن كريم چيزي را فروگذار نكرده است مگر آنكه آن را در بردارد و همه آنها را واحد است با اين تفاوت كه قسمتي از مطالب را كه امّت به آن احتياج دارند در ظاهر آيات شريفه ذكر شده است و قسمت ديگري از نيازمنديهاي ايشان در باطن و مكون قرآن مندرج است، و مانند پيغمبري ميتواند پرده از روي آنها بردارد و آنها را براي خلق بيان كند.
و بدون ا ين بين فوق نميتوان اشكال بالا را حل نمود و منافات و ضديتي كه احتمال آن داده ميشد به غير اين راه نميتوان رفع نمود چنان كه بر اهل علم و دانش اين مسأله واضح است.
نتيجتاً بايستي گفت كه امت هم به كتاب خداوند متعال محتاجند و هم به احاديث پيغمبر(ص) و با منهاي احاديث نبوي بيشتر احكام و وظايف مسلمين تعطيل و مجهول خواهند بود.
پس هر كس بگويد: كتاب خدا ما را كفايت
ميكند، گفتاريست كه از روي جهل و ناداني و يا از روي غرض گفته شده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بعد از آنكه من آن دو حديث پيشين (حديث جلوگيري ابابكر از نقل كردن احاديث پيغمبر(ص) «ذيل شماره 18» و حديث سوزاندن ابابكر پانصد حديث آن حضرت را «ذيل شماره 19») را براي شما نقل كردم و ترجمه نمودم و قضاوت درباره آنها را به وجدان شما واگذار كردم و شما پيش از آنكه جواب مرا بدهيد اين گفتگوهاي طولاني پيش آمد و سؤال اينجانب بيجواب ماند، اينك من مجدداً آن گفتهام را تكرار ميكنم: شما آقايان به وجدانتان مراجعه كنيد و جواب مرا بدهيد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به يكديگر نگاه كردند و گفتند: ما بايد اين دو حديث را بررسي كنيم سپس رو به من كردند گفتند: آقاي بابويهي خواهشمنديم بحث امروز را به همين جا خاتمه دهيد تا ما با يكديگر تبادل افكار كنيم و از صحت و بطلان اين دو حديث كنجكاوي نماييم، زيرا اين مسأله را به اين زودي نميتوان باور كرد كه شخصي ادعاي خلافت پيغمبر را بنمايد ولي از انتشار و پخش كردن احاديث او جلوگيري كند سپس خداحافظي نموده و مجلس را ترك كردند.
بابويهي روز سهشنبه 14 ذيقعده برابر با 1 شهريور 62 بود كه آقايان وارد شده حضور به هم رسانديم پس از اداء مرسوم و پذيرايي، نخست اينجانب بابويهي رو به آقاي آشيخ محمد نصرتآبادي كرده عرض كردم: آقاي نصرتآبادي درباره آن دو حديث ياد شده بررسي نمودهايد يا نه؟ ايشان جواب دادند بلي من به اتفاق آقاي نوبختي به كتابخانه آستان قدس رفته و اين دو حديث را در كتابهاي خود ما اهل تسنن پيدا كرديم، صدق گفتار شما براي ما ثابت شد، ولي آقاي بابويهي، چون قضاوت و حكَميّت آنها را به وجدان اينجانب واگذار كرديد، در نتيجه وجدانم مرا در ميان دوراهي نگه داشته
زيرا از طرفي نميتوانم اين دو حديث را انكار كنيم چون كتابهاي خودمان آن احاديث را ثبت و ضبط نمودهاند، و از طرف ديگر ما اهل تسنّن ابوبكر را خليفه اول ميدانيم و مانند كوه براي ما سنگين است كه باور كنيم كسي ادعاي خلافت پيغمبري را بنمايد و آنگاه از احاديث و كلمات او جلوگيري كند و يا آنها را بسوزاند، من از شما خواهش ميكنم قضاوت درباره اين دو حديث را خود جنابعالي به عهده بگيريد و منصفانه حكم كنيد زيرا آنچنان ما ناراحت شدهايم كه زبانمان گوياي سخن نيست.
انكار احاديث قطعي مساوي با انكار وحي است
بابويهي اكنون كه مرا حَكَم قرار داديد به سخنانم توجه كامل بنماييد: احاديثي را كه ابوبكرجلوگيري مينموده و يا آنها را ميسوزانيده، حديثهايي بوده قطعي الصدور يعني آنها حديثهايي بوده اند دست اول و واسطهاي در ميان ايشان و پيغمبر نبوده است تا آنكه شك در صدور آنها از پيغمبر بنمايند.
در نتيجه آن احاديث مانند آيات قرآني وحي الهي به شمار ميروند چنانكه در پيش گفته شد (كه آنچه را پيغمبر بفرمايند به صريح آيه شريفه « وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى » (1)و آيه شريفه « وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا » (2)همه وحي الهي هستند و بايستي به آنها ملتزم شد) نتيجتاً ميتوان گفت كسي كه از روي علم و عمد اينگونه احاديث را انكار كند و تكذيب نمايد (تا چه رسد به آنكه آنها را بسوزاند) مانند كسي است كه انكار آيات قرآن را كرده باشد، و كيفر و پاداش اين چنين شخص جز عذاب خداوند متعال چيز ديگري نخواهد بود.
اضافه ميكنم: آن احاديثي را كه ابوبكر از نشرش جلوگيري كرده و آن پانصد حديثي را كه
سوزانيده است، آيا جز احكام و اخلاقيات و حكمت و امثال چيز ديگري بوده است؟ كه بايستي اصحاب آنها را دست به دست به ديگران برسانند و خلف از سلف بگيرند و در ميان امت منتشر كرده و از آنها استفاده نمايند و چه بسا آن احاديث كلمات گرانبها و روشن كننده و هدايتبخش بوده كه در اثر اين جلوگيري و نابود نمودن آنها به ما امت بيچاره نرسيده و از بهرههاي آنها محروم ماندهايم آيا اين عمل جز ظلم و ستم به امت چيز ديگري ميتوان بود؟
باز اضافه ميكنم: ابابكري كه خود را خليفه پيغمبر به جهان معرفي ميكند و هر دم و هر ساعت امكان دارد مراجعاتي از اطراف و اكناف به او بشود، مسايل و احكام و حلّ مشكلاتي را خواستار شوند، و او هم نه پيغمبر بود تا به او وحي شود و نه از علما و دانشمنداني بوده كه تا اطلاعات وافي داشته باشد، آيا اينچنين شخص، خودش را نيازمند و محتاج (در آينده) به آن احاديث نميديده تا براي خود ذخيره كرده و در مواقع حساس از آنها استفاده كند و جوابگوي مراجعين شود؟ آيا اين چنين شخص كه سود و زيان ديني خود را نميتواند تشخيص دهد جز سفيهنام ديگري ميتوان بر او نهاد.
ليكن آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من به شما ميگويم: اين عمل ابابكر (و همچنين آنچه از رفيقش عمر بن خطاب در ايام رحلت پيغمبر(ص) سر ميزده «چنانكه در مبحث بعد يادآور ميشويم») ساده نبوده سرّي در كار و در پشت پرده اموري نهان بوده است، ولي براي عموم قابل حلّ نيست، و همه كس نميتواند درباره آنها قضاوت حقي بنمايد ليكن اگر بحثهاي ما ادامه پيدا كند و در مبحث خلافت وارد شويم نتيجه آن مبحث، خودبهخود همه اينگونه اسرار را فاش كرده و پرده از روي آنها برميدارد به طوري كه براي هيچ خواننده شك و ريبي نخواهد ماند.
آيا اينچنين افرادي كه در صدر اسلام ميزيستند و اينگونه اعمال و رفتارهاي آتشزا
را مرتكب ميشدند نبايستي گفت كه قسمتي از نفاق و اختلافات جامعه مسلمين را به عهده دارند.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي چون تمام گفتارهاي شما خالي از هر گونه تعصبات و طرفداري و طرفيت ميباشد و همه آنها وابسته به دليلهاي عياني و حسي است، هيچ با انصاف و با مروّتي نميتواند آنها را تخطئه كند، بلكه هر كسي كه به اين دليلها مراجعه نمايد ناگزير است كه جميع آنها را گواهي و تصديق كند.
بلي كسانيكه تعصّبهاي قومي و حبّ و بغض جاهليت گريبانگير آنان شده است و تعقل و تفكّر ندارند، اين چند دليل كه سهل است اگر هزار برهان براي آنان آورده شود، تسليم حق نخواهند شد چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: « فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آياتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِينٌ » (1)
ولي ما «نصرتآبادي و نوبختي» بحمد الله از اين سلسله نيستيم بلكه طالب حق و شيفته برهان و منطق ميباشيم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من به شما بشارت ميدهم به موفقيّت و هدايت و البته استقامت كنيد و پابرجا باشيد و از خداوند متعال استمداد نماييد تا راه حق را به شما بنماياند و به صراط مستقيم خود هدايت كند و ضمناً ناگفته نماند كه آنچه درباره ابابكر گفته شد مشتي بود از خروار و قطرهاي از قلزم، موقعيت سفر نه به بنده و نه به شما اجازه بيشتر از اينها را نميدهد و چنانچه در بحث خلافت وارد شويم بيش از اينها پردهبرداري ميشود. در همينجا بحثها را خاتمه داديم و آقايان خداحافظي كرده و رفتند.
عمر و پارهاي از رفتار او را بشناسيد
(دوم عمر بن خطاب) بابويهي: روز چهارشنبه 15 ذيقعده برابر با 2 شهريور بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد آقايان وارد شدند، پس از
1) . النمل: 13.
انجام تشريفات مرسومه اينجانب بابويهي رو به آقايان كرده گفتم روز گذشته به شما وعده دادم كه در اين جلسه برخي از احوالات عمر بن خطاب را به عرضتان برسانم اكنون به عرايضم توجه نماييد:
لا اَسْمَعُ رَجُلً يَقُولُ ماتَ رَسُولَ اللهِ اِلاّ ضَرَبْتُهُ بِسَيفي اَوْ يَقوُلُ مَنْ قالَ اِنَّه ماتَ عَلَوتُ رَأسَهُ بِسَيفي وَ انّما اِرْتَفَعَ.
عمر ميگفت نشنوم از مردي كه بگويد رسول خدا مرده است مگر آنكه با شمشيرم او را ميزنم «يا ميگفت» هر كس بگويد او «رسول الله» مرده است با شمشيرم سر او را از تنش جدا ميكنم به تحقيق او به آسمان بالا رفته است.
يكي از شعراء عرب به نام حافظ ابراهيم در اين مورد اشعاري سروده يكي از آنها اينست:
يَصيحُ مَنْ قالَ نَفْسُ الْمُصطَفي قُبِضَتْ عَلَــوتُ هــامَتَه باَلسَّيــفِ اَبْرِيهــا
قال عُمَرَ بن الخطّابِ: مَنْ قالَ اِنَّ مُحمداً قَد ماتَ قَتَلتُهُ بِسَيفي هذا وَ اِنَّما رفع اِلي السَّماءِ كما رَفِعَ عيسي عليه السلام.
عمر بن خطاب گفت هر كس بگويد محمد مرده با شمشيرم او را ميكشم همانا محمد بالا برده شده است به آسمان همانطوري كه عيسي(ع) بالا برده شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي برداشت شما از اين گفتار عمر (در چنين روز، روز رحلت اولين شخصيت جهاني و سرامد رجال الهي، اشرف كائنات خاتم انبياء محمد(ص))
چيست؟
شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي: آقاي بابويهي ما هر روزي كه خدمت شما ميآييم يك سلسله مطالبي را از شما ميشنويم كه در مخيّله ما خطور نميكرده كه چنين امري واقع شده باشد و از شنيدن اين امورات اعصاب ما در شكنجه واقع ميشود. ديروز گذشته درباره ابابكر رفتارها و كردارهايي را شنيديم كه زندگي را براي ما تلخ و دشوار نمود. امروز نيز سانحه غمانگيز و بُهتآور و كوبندهاي به گوش ما ميخورد، ما بايستي اين دو حديث را نيز (مانند احاديث گذشته) از نزديك بررسي كنيم و به كتابهايي كه شما نام برديد مراجعه نماييم ولي قضاوت و برداشت از اين احاديث بالا را نيز خود جنابعالي متعهد شويد، زيرا وقتي شخص تأثرات و ناگواريهاي شديدي به او وارد شود ناطقه او گويا نخواهد شد و نميتواند حق مطلب را ادا كند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي چون حَكَميّت اين دو حديث را به من واگذار نموديد به عرايضم كاملاً توجه نماييد:
عمر و مانع شدن او از اعلام رحلت پيغمبر(ص)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ميدانيد اسلام براي اموات و مردگان آداب بسياري مقرر كرده، برخلاف ساير ملل كه اهميتي به مردگان خود نميدهند، از جمله آداب و وظايف نسبت به اموات مسلمين آن است كه هر مؤمني بميرد بايستي ساير مؤمنين را از مردن او باخبر كنند تا در تجهيز و تشييع و تكفين و دفن او شركت نمايند. آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من از شما ميپرسم آيا براي افضل اولاد آدم و اشرف كائنات و سرآمد انبياءعظام و برترين پيامبران اوالعزم و شارع دين اسلام محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم، سزاور نبوده كه در اين مصيبت عظمي تمام اهل مدينه بسيج شوند و تا آنجايي كه امكانات به آنها
اجازه ميداده افراد را به اطراف و اكناف به روستاها و قصبات بفرستند، و مسلمانان آن مناطق را مطلع كرده شركت دهند، تا در اين امر عظيم، تعظيم شعائر ديني شده، و هم مسلمين را در اين ثواب بزرگ سهيم كرده و هم تسليت خواطر بازماندگان و اهل بيت گرام آن سرور عظيم الشأن شده، و هم خداوند سبحان را امتثال و از خود راضي و خوشنود كرده باشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي الحق و الانصاف اگر صد ها برابر آنچه شما فرض نموديد مسلمانان آن عصر در تجهيز و تشييع و تدفين آن حضرت(ص) به عمل ميآوردند عُشري از معشار حقوقي كه آن بزرگوار بر مسلمين دارند اداء نكرده بودند.
ما در ميان جامعه خودمان زياد ميبينيم هرگاه يكي از زعماء و علماء فوت ميكنند، چنان آنان را تجليل مينمايند و مجالس ترحيم بيشماري در مواضع مستعده و در مساجد براي آنان تشكيل ميدهند كه بازماندگان ايشان گويا مصيبت وارده را فراموش كردند با آنكه اين شخصيتها همه ريزهخوار خوان نعمت آن سرور و قطرهنوش آن قلزم اعظم به شمار ميروند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما كمال تشكر را دارم كه انصاف به خرج داده و حق مقام را ادا نموديد، اكنون من نيز به گفتار شما اضافه ميكنم: آن عُشر از معشار تجليلي را كه انجام ندادند پيشكش ايشان، بلكه متقابلاً عمر شمشير خود را كشيده و مردم مدينه را تهديد نموده تا كسي فوت آن حضرت را بر زبان نراند و اين خبر پخش نشود و از مدينه به خارج از آن نرسد تا آنكه مردم هجوم نياورند و اجتماع نكنند.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي مگر شركت كردن مسلمانان در امورات مربوطه به جنازه آن حضرت(ص)، ضرري براي عمر داشته است كه از آن جلوگيري كرده و مردم را از دخالت در اين امر تهديد مينموده؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در اين كار نيز سرّي مدغم و در پس پرده رازهايي پنهان است همانطوري كه در بحث گذشته خواطر نشان كردم افشاء و پردهبرداري از آن موكول به بحث در خلافتست.
آقاي نصرتآبادي ما از آن تجليلها صرفنظر ميكنيم آيا نبايد با آن وجود مقدس معامله يك فرد مسلمان بشود، و براي جثّه شريف او يك تجهيز و تشييع شخص عادي را به جا آورند؟
آقاي نصرتآبادي شما يك فرد روحاني و بااطلاعي هستيد، من از شما ميپرسم آيا شما در هيچ يك از كتب فقهيّه «در باب حدود» ديدهايد و يا از يك فقيهي شنيدهايد كه اعلام فوت يك مرده مسلمان، يكي از گناهان كبيره باشد؟ و براي آن در شرع مطهّر حدي تعيين شده باشد؟ آن هم سر از تن جدا كردن همچنانكه عمر بن خطاب اعلام نمود؟ آيا اين گفتار عمر جز بدعت چيز ديگري محسوب ميشود.
آقاي نصرتآبادي اگر اين اخبار و احاديث كه درباره ابوبكر و عمر نقل شد افتراء و دروغ است، چرا مورّخين اهل تسنّن آنها را در كتابهاي خود نوشتهاند در نتيجه خلفا خود را بدنام كرده و كتب خويش را از درجه اعتبار ساقط نمودهاند. و اگر اين احاديث صحيح ميباشد، پس چرا علماء و دانشمندان شما اين امورات شنيعه را ناديده گرفته و ساكت نشسته اند؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مگر جريان مصاحبه من با استادم را آقاي نوبختي براي شما واگو نكردند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مصاحبه شما با استادتان را آقاي نوبختي به طور اختصار براي من گفتند.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي جواب اين سؤالات شما در آن مصاحبه اجمالاً مندرج است، نياز به شرح و تفصيل اينجانب نيست «تو خود حديث مفصل بخوان از آن مجمل»
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خوب
تأمّل و دقت نماييد و ببينيد كه اينگونه رويدادها و حادثههاي ننگين صدر اول چه سهمي از سهام اختلاف مسلمين جهان را به عهده گرفتهاند.
خشت اول چون نهد معمار كج تــا ثـريّا مــيرود ديــوار كج
جلوگيري عمر از نقل حديث پيغمبر(ص) و زدن بعضي از ناقلين و بازداشت برخي از راويان و سوزاندن كتبي از آنان
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي تأييد حديثهاي پيشين ذيلاً حديثهايي نقل ميشود:
قال: عَنْ قَرَطَةَ بْنِ كَعْبٍ قَالَ بَعَثَنَا عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ إِلَى الْكُوفَةِ وَشَيَّعَنَا فَمَشَى مَعَنَا إِلَى مَوْضِعٍ يُقَالُ لَهُ صِرَارٌ فَقَالَ أَتَدْرُونَ لِمَ مَشَيْتُ مَعَكُمْ قَالَ قُلْنَا لِحَقِّ صُحْبَةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَلِحَقِّ الْأَنْصَارِ قَالَ لَكِنِّي مَشَيْتُ مَعَكُمْ لِحَدِيثٍ أَرَدْتُ أَنْ أُحَدِّثَكُمْ بِهِ وَأَرَدْتُ أَنْ تَحْفَظُوهُ لِمَمْشَايَ مَعَكُمْ إِنَّكُمْ تَقْدَمُونَ عَلَى قَوْمٍ لِلْقُرْآنِ فِي صُدُورِهِمْ هَزِيزٌ كَهَزِيزِ الْمِرْجَلِ فَإِذَا رَأَوْكُمْ مَدُّوا إِلَيْكُمْ أَعْنَاقَهُمْ وَقَالُوا أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ فَأَقِلُّوا الرِّوَايَةَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا شَرِيكُكُمْ، فَلمّا قَدِمَ قُرْطَةُ بنُ كَعْب قالُوا: حَدِثّنا قَالَ نَهانا عُمَرُ. (1)
قرطه پسر كعب كه يكي از اصحاب و انصار است ميگويد عمر بن خطاب مرا به سوي كوفه اعزام كرد موقع حركت ما را مشايعت نمود تا جا يي به نام «صرار» پس گفت ميدانيد براي چه شما را مشايعت
1) . كنزالعمال، جزئ 5، صفحه 237.
نمودم؟ ما گفتيم به خاطر اينكه ما از اصحاب و انصار پيغمبر هستيم جواب داد چيز ديگريست و آن اينست: اهل كوفه كساني هستند كه صداي قرآن در سينههاي آنان مانند صداي ديگ جوشان است، هنگامي كه شماها را ببينند گردنهايشان را به سوي شما دراز كرده ميگويند اصحاب پيغمبر آمدند شماها از پيغمبر كمتر حديث نقل كنيد، قرطه ميگويد: هنگامي كه ما به كوفه رسيديم دور ما را گرفتند و گفتند براي ما حديث بگوييد من گفتم عمر ما را از اين كار نهي كرده «جلوگيري نموده».
بِاَنّ عُمَرَ هَدَّدَ اَبا مُوسَي الْاَشْعَري بِالضَّربِ مِنْ اَجْلِ حَديثٍ رَواهُ عَنْ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و سَلَّمَ.
عمر تهديد كرد ابوموسي اشعري را بزدن، به جهت حديثي كه از رسول الله(ص) نقل كرد.
قالَ: قُلْتُ لابي هُرَيرَةِ اَكُنْتَ تُحَدِّثُ في زَمانَ عُمَر هذا فَقالَ لَو كُنْتُ اُحدِّثُ في زَمانِ عُمرَ مِثْل ما اُحَدِّثُكُمْ لَضَرَبْني بِمِغْفَقِتِه.
ابوسلمه ميگويد گفتم به ابوهريرة آيا در زمان عمر حديث نقل ميكردي؟ گفت اگر در زمان عمر حديث نقل ميكردم همانطوري كه براي شما حديث ميگويم، با تازيانهاش مرا ميزد.
فَقَدْ خَطَبَ (اي عمر) اَلنّاسَ يَوْماً قائِلاً: اَيُّها الّاسُ اِنّه قَدْ بَلَغَني اَنَّه قَدْ ظَهَرَتْ في اَيْديكُمْ كَتُبٌ فَاَحِبُّها اِلَي اللهِ اُعَدّلُها وَ اُقوّمُها فَلا يَبْقِيَنَّ اَحَدٌ عِنْدَهُ كِتاباً (اِلاّ اتَاني بِه فَاَري فيه
رَأيي فَظَنّوا اَنّه يُريدُ النَظَرَ فيها لِيُقوّمِها عَلي اَمرِ لايَكُونُ (فيه) اِخْتِلافٌ فَاَتَوْهُ بِكُتُبِهِمْ فَاحْرَقَها بالنّارِ.
(خلاصه ترجمه حديث): روزي عمر خطابهاي خواند گفت اي مردم خبر به من رسيده كتابهايي در ميان شما پيدا شده محبوبترين آنها نزد خداوند آن كتابيست كه از همه مستقيمتر و استوارتر باشد كسي حق ندارد آنها را نزد خود نگهدارد بايستي آنها را براي من بياورد، مردم گمان كرند عمر ميخواهد در آنها نظر كند چنانچه در آنها اختلافي باشد آن را برطرف نمايد مردم كتابهايشان را نزد عمر بردند او همه آنها را به آتش سوزانيد.
فَقَدْ رَوي اِبْنُ اِسحاقِ عَنْ عَبْدُ الرّحمنِ عَوْف قَالَ: ما ماتَ عُمَر حتّي بَعَثَ اِلي اَصْحابِ رَسُولِ اللهِ فَجَمَعَهُمْ مِنْ الآفاق: عَبّدُ اللهِ بْنِ حُذَيْفةِ وَ ابِي الدَّرْداءِ وَ ابيِ ذَرِ الغَفّارِيْ وَ عَقَبَةَ بنَ عامِر فَقال: ما هذَه الاَحادِيثُ اَلَّتي قَدْ اَفْشَيْتُمْ عَنْ رَسُولِ اللهِ في الآفاقِ قالُوا اَتَنْهانا؟ قال لا اَقيمُوا عِنْدي لا وَ اللهِ لا تُفارِقُونِي ما عِشْتُ.
خلاصه ترجمه حديث: عبدالرحمن بن عوف ميگويد: قسم به خدا عمر نمرد تا اينكه فرستاد به سوي اصحاب پيغمبر در اطراف و اكناف و همه آنان را آورد (و آنان): عبدالله بن حذيفه، ابوالدراء، ابوذر غفاري و عقبة بن عامر بودند. پس به آنان گفت: اين احاديث چيست كه از پيغمبر در آفاق منتشر كردهايد؟ ايشان به عمر گفتند: ما را از اين كار نهي ميكني گفت: نه ولي بايستي همه شما نزد من بمانيد، سوگند به خدا تا من زنده هستم نبايستي از من جدا شويد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بنابر آنچه تاريخ نويسان و محدثين اهل تسنن نوشتهاند (چنانكه قسمتي از آنها را برايتان
خواندم) عمر نيز همانند ابابكر از انتشار حديثهاي پيغمبر(ص) جدّاً جلوگيري مينموده بلكه شدت عملي كه عمر در اين كار داشته به مراتب از ابابكر زيادتر بوده است.
عمر (همانطوريكه شنيديد) ابوموسي اشعري را به واسطه يك حديثي را كه از پيغمبر(ص) نقل كرده تهديد به زدن نمود.
ابوهريره از ترس تازيانه عمر ميترسيده كه در زمان او حديثي از آن حضرت نقل كنند.
عمر قرطه صحابي را از نقل كردن حديث براي اهل كوفه نهي كرده.
كتابهاي بسياري را كه محتوي احاديث پيغمبر بوده همه آنها را (به توسط گفتاري كه ظاهر آن جالب توجه و باطن آن پر از مكر و فريب بوده) از صاحبانش گرفته و آتش زده.
عمر عدهاي از اصحاب را كه نشر ا حاديث پيغمبر(ص) ميكردند همه را بازداشت كرده و زيرنظر خود گرفته تا آزاد نباشند و براي مردم حديث بگويند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما براي من بگوييد كه عمر با اين دو عمل ننگآور خود (يكي جلوگيري او از اعلام فوت پيغمبر(ص) و ديگر جلوگيري او از نشر حديثهاي آن حضرت در ميان مسلمانان آن عصر و سوزاندن قسمتي از آنها) چگونه و تا چه اندازهاي ايجاد نفاق و اختلاف ميان مسلمانان نموده است؟
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما در برابر شما سرشكسته و سرافكنده هستيم زيرا اين اعمال و رفتارهايي را كه بزرگان ما اهل تسنن در صدر اسلام مرتكب شدهاند، آبرويي در جهان اسلام براي ما نگذاشتهاند، خواهشمنديم خود جنابعالي با بيانات رسايتان اين مسأله را حلّ نماييد كه زبان ما ياراي سخن ندارد، به اضافه آنكه اين پرسش شما بسيار دقيق است و هر كس نميتواند چگونگي و مقدار اختلاف مسلمين را از آن زمان تا عصر حاضر پيمانه كند و به حساب درآورد.
آثاري كه اين اعمال عمر در بين مسلمين جهان به جاي گذارده
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من به شما بگويم: اين عمل نارواي عمر كمترين اثري كه در آن روز به جاي گذارده اين است كه يك دو دستگي آشكاري در ميان مسلمين ايجاد كرده
زيرا اطرافيان و هواخواهان عمر اين اعمال او را تأييد ميكردهاند، و فرقهاي هم در مقابل آنان از اين كردارهاي عمر تبرّي و بيزاري ميجستند و خلاف آن را معتقد بودهاند به دليل آنكه عدّهاي از اصحاب را بازداشت كرده و آنان را تحت نظر قرار داد (چنانكه در حديث بالا ملاحظه نموديد) به جهت آن كه اين دسته از اصحاب با اين روش و سيره عمر مخالفت ميكردند و به واسطه نقل كردن احاديث پيغمبر(ص) براي عمر فضيحت به بار ميآوردند.
نتيجتاً در همينجا ميان مسلمين آن عصر شكاف عميقي ايجاد گشت، وحدت و اتحاد آنان به نفاق و تفرقه مبدّل شد و مسلمانان به دو دسته تقسيم شدند.
و پر واضح است كه اين دو دسته خواهي ناخواه در نزد يكديگر مبغوض و منفور بودهاند يعني تمام افراد ايندسته با افراد دسته مقابل دشمني ميكردند و بر عليه آنان تبليغ مينمودند و همين عمل را آن دسته با اين افراد بدون كم و زياد انجام ميدادند.
به طور اختصار ميگويم: چون مدّتي به اين منوال گذشت ميان افراد هر دستهاي نقادهاي جزئي چشمه ميكند زيرا از طرفي مردم در دوستي و دشمني با يكديگر مساوي نيستند و از طرف ديگر به سبب گذشتن ايام و از بين رفتن سركردگان آنان اين نقارهاي داخلي، ريشهدار ميگردند، نتيجتاً در هر دستهاي عقايد گوناگوني رخ خواهد داد، بالاخره هر دستهاي دستههاي مختلفي را تشكيل ميدهد و هلّم جرّا اين نفاق و افتراق رو به زيادتي ميرود و ايجاد دو
دستگيهاي جديدي مينمايد و حزبهاي نويني توليد ميكند، و هر قدر به تعداد احزاب اضافه شود، كينهها و دشمنيهاي دروني (حزبهاي متقابل) شعلهورتر ميگردد، تا آنجايي كه قتال و خونريزي و فساد در ميان آنان ساري و جاري ميشود. چنانكه بنده و شما و ديگران تمام اين نابسامانيها و خانمانسوزيهايي كه در ميان مسلمين جهان رخ داده (كه جميع اين مفاسد محصول همان كِشت صدر اسلام ميباشد) حسّاً مشاهده ميكنيم. آنچه ما در اينجا يادآوري نموديم مشتي از حرواريست كه كتب اهل تسنن نقل نمودهاند.
و قمستي ديگر از اعمال ناشايسته عمر در ضمن مباحث بيان شده است براي مزيد اطلاع به آنجا نيز مراجعه نماييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه تا به اينجا به عرضتان رساندم يك سلسله از اعمال و رفتارهاي ننگين عمر بن خطاب بوده و اينك ميخواهم اندكي از موقعيت مردمي و هويّت ذاتي او را برايتان بيان كنم توجه نماييد.
و قد روي خليد بن دعلج عن قتادة قال خرج عمر من المسجد و معه الحارود العبدي فاذا بامرأة بزرت علي ظهر الطريق فسلّم عليها عمر فرد ّت عليه السلام و قالت هيهات يا عمر عهدتك و انت تسمي عميراً في سوق عكاظ ترعي الضأن بعصاك فلم تذهب الايام حتي سميت عمرا ثم لم تذهب الايام حتي سميّت اميرالمؤمنين فاتق الله (الحديث).
قتاده ميگويد: عمر با حارود عبدي از مسجد بيرون آمدند ناگاه زني پيدا شد عمر به او سلام كرد آن زن جواب داد و به او گفت: هيهات اي عمر من از پيش ترا ميديدم كه نامت «عمير» بود و در بازار «عكاظ» با عصايت بُز ميچرانيدي
چندي نگذشت كه ترا عمر ناميدند سپس چيزي نگذشته است كه اميرالمؤمنين ميگويندت، بترس از خدا
(قال) عن الضحاك قال: قال عمر يا ليتني كنت كبش اهلي سمّنوني ما بدالهم حتي كنت اسمن ما اكون زارهم بعض من يحبّون فجعلوا بعضي شواءً و بعضي قديداً ثم اكلوني فاخرجوني عذرة و لم اكن بشراً. (قال) اخرجه هناد
ضحاك ميگويد عمر گفت اي كاش من در ميان اهلم قوچي بودم و مرا فربه ميكردند و تا آنجايي كه ميتوانستم چاق ميشدم، وقتي دوستان به ديدارشان ميآمدند نيمي از من را بريان و نيم ديگر مرا در ديگ ميپختند و ميخوردند و مرا به صورت پشگل «عذره» بيرون ميآوردند و من بشر نبودم. بخوانيد و ببينند دنبالهرو كي هستيد؟
بابويهي: مجلس امروز در همينجا خاتمه پيدا كرد آقايان خداحافظي نموده و رفتند.
عثمان و نمونهاي از اعمال او و جلوگيري از نقل حديث
بابويهي: روز پنجشنبه 16 ذيقعده برابر با 3 شهريور بود كه آقايان وارد شدند و مجلس بحث منعقد گرديد و درباره سومين از مشاهير اصحاب (عثمان بن عفان) گفتگو به ميان آمد:
سوم عثمان بن عفّان: عثمان نيز همان مسيري را كه ابوبكر و عمر ميپيمودند در پيش گرفت
لايَحِلُّ لِاَحَدٍ اَنْ يَرْوِيَ حَديثاً مَنْ رَسُولِ الله صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلّم لَمْ اَسْمَعْ بِهِ في عَهْدِ ابي بَكرٍ وَ عُمَر.
(ترجمه) جايز نيست بر احدي اينكه حديثي را از پيغمبر(ص) روايت كند كه
من آن را در زمان ابوبكر و عمر نشنيدهام.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي احمد حنبل كه رئيس مذهب حنبلي است اين حديث را در كتابش نقل كرده كه عثمان هم مانند ابوبكر و عمر نقل كردن احاديث پيغمبر(ص) را تحريم كرده است از اين عمل عثمان نيز معلوم ميشود كه او هم به سهم خود امت را از اين فيض عظما محروم نموده و نيز به سهم خويش در نفاق و اختلاف ميان مسلمين شركت داشته است.
خلاصه ترجمه: بيهقي در كتاب «السنن الكبري» مينويسد عبدالرحمن ميگويد: با عبدالله بن مسعود داخل مسجد مني شديم عبدالله پرسيد از مردم كه عثمان در اينجا نماز را چند ركعتي خواند؟ جواب دادند چهار ركعتي خواند عبدالله هم نماز را چهار ركعتي به جا آورد ما به او گفتيم مگر خودت براي ما حديث نكردي كه پيغمبر(ص) در اينجا نماز را دو ركعتي به جا آوردند؟ گفت: آري الآن هم همين را براي شما از پيغمبر نقل ميكنم ليكن عثمان امام است و من مخالفت او را نميكنم زيرا مخالفت شرّ است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بخوانيد و تعجب كنيد عثمان كه يكي از صحابه به شمار ميرود و دعوي خلافت نيز ميكند از روي عمد و علم مخالفت پيغمبر نموده و در جايي كه ميدانسته بايد نماز را قصر و شكسته بخواند چهار ركعتي به جا آورده و نيز عبدالله بن مسعود
كه يكي از اصحاب است و خودش حديث دو ركعتي از پيغمبر(ص) نقل كرده ولي چون عثمان در اين مسجد نماز را برخلاف پيغمبر(ص) چهار ركعتي خوانده او نيز مخالفت آن حضرت كرد و نماز را دو ركعتي به جا آورد و چون همراهانش به او اعتراض ميكنند عذري بدتر از گناه ميآورد و ميگويد مخالفت عثمان ميشود و مخالفت شرّ است.
آقاي نصرتآبادي: من نميدانم همراهان ابنمسعود از او ميترسيدند با آنكه فهم آنان رسا نبوده تا از او بپرسند كه چگونه مخالفت عثمان شر است ولي مخالفت پيغمبر(ص) شر نيست؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي ممكن است عثمان عذري شرعي داشته بوده كه نماز شكسته را تمام خوانده است (از قبيل قصد عشره و امثال آن)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين احتمال بيمورد است زيرا اگر چنين ميبود ابن مسعود آن عذر را صراحتاً ميگفت و نميگفت عثمان امام است و مخالفت او شر است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ميدانيد كه نماز از مهمترين اركان دين است، اين مخالفت عثمان و ابن مسعود (كه جزء اصحاب و درصدر اول بودند) و اين بياعتنايي آنان به وظيفه نماز خودخواهي ناخواه در عقايد ديگران تأثير گذاشته و كمكم منجر به اين ميشود كه ايشان نيز در امورات ديني خويش بياهميت و بيتفاوت باشند و اين خود يكي از اسبابهايي است كه موجب اختلاف ميان مسلمين گردد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه درباره عثمان گفته شد از خطاها و لغزشةاي او مشتي است از خروار و محل مناسب آنها مبحث خلافت است كه اگر موفق به آن مبحث بشويم تا حدّ وسع بحث را توسعه ميدهيم.
معاويه و شرابخواري او و نمونهاي از ديگر اعمالش
چهارم: معاوية بن ابي سفيان
مُسنَدِه جلد 5 صفحه 247 عَنْ عَبدِاللهِ بنِ بِرَيدَة قالَ: دَخَلْتُ اَنَا وَ ابي علي مُعاويَة فَاَجلَسَنا عَلي الفَرْش ثُم اُتِينا بِالطَعامِ ثُمَّ اُتِئنا بالشّرابِ فَشَرِبَ مُعاويةُ ثَمّ ناوَلَ اَبي ثُمَّ قالَ ما شَرِّبْتُهُ مُنْذُ حُرُّمَة رَسُولِ اللهِ(ص) ثُمّ قال مُعاويَةُ كُنْتُ اَجملُ شَبابِ قُريشَ و اَجْوَدُهُم ثَغراً وَ ما شيءٌ كُنتُ اَجُدِلَهُ لَذّةً كما كُنْتُ اَجِدُهُ وَ اَنَا شابٌ غَير اللين اَوْ اِنسانٌ حَسَنُ الحَديثِ يُحَدِّثُني.
(خلاصه ترجمه) احمد حنبل كه امام طايفه حنبليهاست در كتاب «مسند» خود مينويسد كه عبدالله بن بريده ميگويد من و پدرم وارد بر معاويه شديم ما را بر فراش خود نشانيد و براي ما غذا آوردند و خورديم پس از آن شراب آوردند معاويه آن را خورد و به پدر من داد پدرم گفت: من از آن زماني كه پيغمبر(ص) آن را حرام كرده نياشاميدم سپس معاويه گفت من زيباترين جوانان قريش بودم و بهترين نوچههاي آنان بودم، هيچ چيزي نزد من از شراب لذيذتر نبود هنگامي كه من جوان بودم مگر شير و يا انساني كه خوشگفتار بود و براي من سخن ميگفت.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين كتاب من است به نام «الشيعة و التسنن» و ميبينيد اين پنج حديثي را كه علماء شما درباره شرابخواري معاويه نقل كردهاند ولي وقت به من و شما اجازه نميدهد كه بيش از اين براي شما حديث بخوانم و ترجمه و شرح كنم.
آقايان بخوانيد و تعجب كنيد بلكه بخوانيد و گريه كنيد زيرا از گفتار بريده معلوم ميشود كه اين شرابخواري بعد از تحريم مسكرات بوده است، اكنون بنگريد و ببينيد معاويهاي كه از مشاهير صحابه به شمار ميرود و اهل تسنن او را خليفه و كاتب وحيميدانند علنناً در مجلس عمومي شراب ميخورد و به ديگران از مسلمين هم پيشنهاد خوردن آن را ميكند واي بر امّتي كه اينگونه افراد خليفه آنان باشند.
(خلاصه ترجمه): شافعي در كتاب (الامّ) از زهري نقل كرده كه گفت براي نماز عيد قربان و عيد فطر اذان گفته نشد نه در زمان پيغمبر(ص) و نه در زمان ابابكر و عمر و عثمان مگر آنكه معاويه در شام اين امر را بدعت گذارد و همچنين خجّاج در مدينه (به همين بدعت را عملي كرد) هنگاميكه از طرف معاويه والي بوده است.
(خلاصه ترجمه): در كتاب «درّ المنثور» از قاسم بن محمد نقل كرده كه عدّهاي آمدند و از معاويه پرسيدند: آيا جايز است يك مرد با دو خواهري كه هر دو كنيز او هستند جماع نمايد؟ معاويه جواب داد با كي نيست. نعمان بن بشير اين موضوع را شنيد و به معاويه گفت تو اين چنين فتوايي را دادهاي گفت: بلي.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي هيچ فقيهي جميع بين دو خواهر را تجويز نكرده است يعني جايز نيست براي يك مرد كه با دو خواهر ازدواج كند خواه آن دو از زنانِ آزاد باشند و يا كنيز ليكن معاويه برخلاف اجماع فقها از روي هواي نفس حكم نموده است و جمع بين دو مملوكه «كنيز» را تجويز كرده است. آنچه در پيرامون معاويه قلمي گرديد نمي از دريا و مشتي از
خروار بوده زيرا اعمالهاي نامشروع و خيانتهاي او در يك جزوه نميگنجد، و چنانچه به مباحث خلافت موفق شويم قسمتي از آنها را يادآوري مينماييم:
پنجم : طلحه بن عبيدالله را بشناسيد
طلحه يكي از بزرگان صحابه به شما ميرود، طلحه پسرعموي عايشه دختر ابابكر است.
«وَ ما كانَ لَكُم اَنْ تُؤذُوا رَسُولَ اللهِ وَ لا اَن تَنْكِحُوا اَزواجَهُ مِنْ بَعْدِه اَبداً اِنّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَاللهِ عَظيماً». (1)آوردهاند لمّا نَزَلَتْ آيةُ الحِجابِ وَ احْتَجَبَ نِساءُ النَّبِيّ قالَ طَلْحَةُ: اَيَحْجُبنا محمدٌ عَنْ بِناتِ عمْنا وَ يَتَزَوجُ نِساءنا مِنْ بَعْدِنا فَاِن حَدَثَ به حَدَثٌ لَنَتَزَوَّجَنَّ نِساءَهُ مِن بَعْدِه.
بابويهي:
(خلاصه ترجمه): هنگامي كه آيه حجاب نازل شد و زنان پيغمبر در حجاب رفتند طلحه گفت محمد دخترهاي عموي ما را از ما مستور ميدارد و بعد از ما با زنان ما ازدواج ميكند اگر براي او حادثهاي رخ دهد (يعني بميرد) البته ما با زنان او ازدواج خواهيم كرد.
پيغمبر از اين گفتار طلحه اذيّت شدند در اين هنگام اين آيه شريفه اي كه در بالا درج است نازل گرديد.
كانَ الزُّبَيرُ وَ طَلْحَةُ قَدْ اِسْتَولَيا عَلَي الْاَمْرِ وَ مَنَعَ طَلْحَةُ عثمان مِنْ اَنْ يَدْخُلَ عَلَيْهِ الْماءَ الْعَذْبِ فَاَرْسَلَ عَلِيٌّ اَلي طَلْحَة وَ هُوَ في اَرْضٍ لَهُ عَلي مِيلٍ مِنَ الْمَدينَةِ: اَنْ دَعْ هذا الرَّجُلَ
1) . الاحزاب: 53.
فَلْيَشْرِبْ مِنْ مائهِ وَ مِنْ بِئْرِهِ يَعْني بِئْرِِ رُوْمة وَ لاتَقْتُلُوه مِنَ العَطَشِ فَاَبي فَقالَ عَلِيٌّ لوْلا اِنّي قَدْ آلَيْتُ يَوْمَ ذي خَشَبٍ اَنّهُ اِنْ لَمْ يُعْطِني لا اَرُدُّ عَنْهُ اَحَداً لَادَخَلْتُ عَلَيْهِ الماءَ.
(خلاصه ترجمه): بلاذري در كتاب «انساب» مينويسد زبير و طلحه بر مردم مسلط شدند و خانه عثمان را از آب جلوگيري نمودند، علي بن ابيطالب فرستاد به سوي طلحه (طلحه در يك ميلي مدينه در زمين زراعتي خود بود) كه عثمان را واگذار تا آب بنوشد و از چاه خودش (چاه رومه) آب ببرد و نكُش او را از تشنگي، طلحه اطاعت علي را نكرد سپس علي گفت اگر سوگند ياد نكرده بودم (روز ذي خشب) كه اگر عثمان مرا اطاعت نكند احدي را از او جلوگيري نميكنم، حتماً آب بر او ميفرستادم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مشهور نزد مورخين (حتي تاريخنويسان اهل تسنن) است كه يكي از كشندگان عثمان، طلحه بوده و احاديث در اين باره زياد است و من اندكي از آنها را از كتب خودتان براي شما نقل ميكنم:
بلاذري در كتاب «الانساب» جلد 5، صفحه 81 از ابن سيرين نقل كرده: اِنَّه قالَ لَمْ يَكُنْ اَصْحابُ النَّبِيّ(ص) اَشَدَّ عَلي عُثْمانَ مِنْ طَلْحَةٍ. يعني در ميان اصحاب پيغمبر(ص) شديدترين مردم برعليه عثمان طلحه بوده است.
تاريخ ابن عساكر در جلد 7، صفحه 84 مينويسد:
مروان بن الحَكَم در جنگ جمل حاضر بود گفت: لا اَطْلُبْ بثِارِيْ بَعْدَ اليَوْمِ فَهُو الَّذي رَمي طَلحَة فَقَتَله ثُم قالَ لِاَبانِ بنِ عُثْمانَ قَدْ كَفَيْتُكَ بَعْضَ قَتلَةِ اَبيكَ الحديث.
(خلاصه ترجمه): مروان بن حَكَم: مطالبه خون خود را نميكنم بعد از امروز پس از آن تبري به سوي طلحه رها كرد و او را كشت، سپس رو كرد به «ابان» پسر عثمان
و گفت يكي از قاتلين پدرت را كشتم.
(خلاصه ترجمه): ابن ابي الحديد ميگويد: هنگامي كه طلحه و زبير وارد سبخه (موضعي است در ببصره) شدند عبدالله بن الحكيم تميمي آمد نزد ايشان براي نامههاييكه اين دو نفر به او نوشته بودند. پس به طلحه گفت اي ابا محمد اينها نامههاي تو است كه براي ما نوشته بودي؟ طلحه گفت آري اينها نامههاي منست، عبدالله به او گفت تو ديروز ما را به سوي خود خواندي براي خلع كردن عثمان (از مقام خلافت) و كشتن او تا اينكه كشتي او را، و حالا آمدهاي به سوي ما براي خونخواهي عثمان، پس بهجان خودم سوگند كه رأي تو اين نيست (كه خونخواهي عثمان كني) تو مقصدي نداري مگر دنياداري، مهلت بده، اگر تو راستي قصدت دنياپرستي نيست، پس چرا آن وقتيكه ترا براي بيعت با علي بن ابيطالب خواندند از روي رضا و رغبت و اطاعت با او بيعت كردي سپس آن بيعت را شكستي، و اكنون آمدهاي بهسوي ما تا ما را در فتنه و فساد خود داخل كني؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خوب در احوالات اين صحابه دقت كنيد و ببينيد كه اين گروه چه ننگهايي را براي اسلام بهبار
آوردهاند و چه فسادهايي را كه به راه انداختهاند و چه خونهاي ناحقي را كه ريختهاند، يك روز خليفه براي مردم ميتراشند روز ديگر او را ميكشند باز روز ديگر براي خونخواهي او بهراه ميافتند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما نگوييد كه چرا شيعه به اصحاب پيغمبر خوشبين نيستند و با نظر سوء به آنان نگاه ميكنند، من به شما بگويم: دوستي و دشمني شيعه از روي غرض شخصي نيست حبّ و بغض شيعه از روي تعصبات قومي جاهلانه نيست، بلكه بهجهت آن است كه شيعه اينگونه اعمال و رفتارهاي ننگآوري را (كه نمونهاي از آنها را براي شما در بالا نقل كردم) از كتب تاريخ خودتان درباره عدّهاي از اصحاب ميبينند.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما حق به شما ميدهم و گواهي ميدهم كه هر كس از اهل تسنن اينگونه قضاوت ناحقي را درباره شما بنمايد، يا به جهت آنستكه از احاديث و تاريخ اطلاع ندارد و يا او شخصي است مغرض و گرفتار تعصبات جاهلانه قومي و طوايفي.
زبير را بشناسيد
بابويهي: ششم (الزبير بن العوّام): زبير نيز يكي از صحابه مشهور است و با پيغمبر(ص) قرابت و خويشي دارد زيرا زبير پسر «صفيّه» دختر عبدالمطلّب عمه پيغمبر(ص) ميباشد و شوهر دختر ابابكر خواهر عايشه است مورّخين اهل تسنّن زبير را نيز يكي از قاتلين عثمان ميدانند و مواضعي از تاريخ نشان دهنده اين موضوع است، و ما اندكي از آنها را براي شما بيان ميكنيم.
طلحه و زبير از قاتلين عثمانند
در ضمن احوالات طلحه حديثي را شنيديد كه زبير هم يكي از شركتكنندگان با طلحه بوده درباره قتل عثمان و در اينجا احاديثي را نيز اضافه ميكنيم:
(خلاصه ترجمه): حاكم در كتاب «المستدرك» مينويسد: اسرائيل بن موسي ميگويد: شنيدم از حسن كه ميگفت طلحه و زبير آمدند در بصره، مردم به ايشان گفتند براي چه آمدهايد بصره؟ گفتند: آمدهايم براي خونخواهي عثمان، حسن (از روي تعجب) گفت: سبحان الله اين مردم عقل ندارند كه تا به اين دو نفر بگويند: سوگند به خداوند كه نكشت عثمان را غير از شماها.
لمّا نَزَلَ طَلْحَهُ و الزُّبَيرُ وَ عايشةُ بِاَوُطاسِ مِنْ اِرْضِ خَيْبَرَ اَقْبَلَ عَلَيْهِمْ سَعيدُ بْنُ العاصي عَلي نَجِيبٍ لَهُ فَاَشْرَفَ عَلَي الناسِ وَ مَعَهُ الْمُغيرةُ بْنُ شُعْبة فَنَزَلَ وَ تَوكَّأَ علي قَوْسٍ لَهُ سَوْداءُ فَاتي عايِشَةَ فَقالَ: اَيْنَ تُريدينَ يا اُمّ المؤمنينََ قالَت: اُريدُ اَلْبَصرةَ قالَ وَ ما تَصنعينَ بِالْبَصرةِ قالَتْ اَطْلُبُ بِدَمِ عُثمانَ قال فَهؤلاءٍ قَتَلةُ عُثمانَ مَعَكَ ثُمَّ اَقبَلَ عَلي مَرْوانَ فقالَ لَهُ اِيْنَ تُريدُ اِيضاً؟ قالَ البَصْرةَ قالَ وَ ما تَصْنَعُ بِها قالَ اَطْلُبُ قَتَلَة ع ُثمانَ قالَ فَهؤلاءِ قَتَلَة عُثمانَ مَعَك، اِنَّ هذَينَ الرَُّجلَيْنِ قَتَلا عُثمانَ: طَلْحَة وَ الزُّبَيْر وَ هُما يُريدانَ الْاَمَر لِاَنْفُسِهِما فَلمّا غَلَبا عَلَيه قالا نَغْسَِلُ الدَّمَ بِالدَّمِ وَ الحوبَةَ بِالتَوْبةِ ثُم قالَ الْمُغَيرةُ بْنُ شُعْبَةِ: ايّها الناسُ اِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُم مَعَ اُمِّكُمْ فَارْجِعُوا بِها خَيراً لَكُم وَ اِن كُنتُم غَضَبْتُم لِعُثمانَ فَرؤُساكُم قَتَلوا
عُثمانَ وَ اِنْ كُنْتُمْ نَقَمْتُم علي عليٍّ شيئاً فَبَيِّنُوا ما فنَقُمْتَم عَلَيهِ اُنْشِدْكُمُ اللهَ فِتْنَتَيْنِ في عامٍ واحِدٍ فَاَبَوا اِلاّ اَنْ يَمْضُوا بِالنّاسِ.
اين كلمات را ابن قتبه دنيوري در كتاب فوق الذكر طبع مطبعة امير قم (منثورات الشريف الرضي) جلد 1، صفحه 82 نقل نموده است.
(ترجمه به طور خلاصه): هنگامي كه طلحه و زبير وارد اوطاس (كه از اراضي خيبر است) شدند سعيد بن عاصي با مغيرة بن شعبه نزد ايشان آمدند، سعيد از اسبش پياده شده در حالي كه قوسي (كمان) در دست داشت، آمد به طرف عايشه و گفت اي امالمؤمنين به كجا ميخواهي بروي؟ جواب داد بهسوي بصره (سعيد) گفت در بصره چهكار داري؟ جواب داد براي خونخواهي عثمان (سعيد) گفت اينهايي كه با تو هستند كشندگان عثمانند سپس (سعيد) رو به مروان كرد و گفت تو كجا ميروي؟ گفت بهطرف بصره (سعيد) پرسيد در بصره چه كار داري؟ گفت براي خونخواهي عثمان (سعيد) به او نيز گفت اينهايي كه با شما هستند: اين دو مرد «طلحه و زبير» قاتلين عثمانند (سپس اضافه كرد): اين دو نفر (طلحه و زبير) قصد دارند حكومت را براي خودشان در دست بگيرند، و هنگامي كه بر اين امر (حكومت) غلبه نمودند ميگويند خون را با خون ميشوييم و گناه را با توبه (پس از سعيد) مغيره آمد پيش ايشان و گفت اي مردم اگر شما با مادرتان (عايشه) خارج شدهايد او را برگردانيد كه اين براي شما بهتر است، و اگر براي عثمان غضب كردهايد همين رؤساي شما قاتلين عثمانند، و اگر از علي بن ابيطالب شكايتي داريد بگوييد: چه بدي از او ديدهايد؟ شما را بهخداوند سوگند ميدهم (دست برداريد) آيا در يك سال دو فتنه و آشوب بهپا شود؟ ايشان گوش به اين گفتارها ندادند حركت كردند و رفتند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در
اين حديث بالا نام عايشه نيز آورده شده، شما اين حديث را فراموش نكنيد كه در آينده ضمن احوالات عايشه بهكار ميآيد.
خَرَجَ عُثمانُ بنُ حَنَيْفِ اِلي طَلحَةِ وَ الزُّبَيرَ في اَصْحابِه فَناشَدَهُمْ اللهَ وَ الاِسْلامَ وَ اَذْكَرَهُما بَيْعَتَهما عَلِياً عَلِيّاً فَقالا نَطْلُبُ بِدَمِ عُثمانَ فَقالَ لَهما ما اَنْتُما وَ ذاكَ؟ اَيْنَ بَنُوهُ اَيْنَ بَنو عَمِّهِ الَّذينَ هَمُ اَحقُّ بِه مِنْكُمْ، كَلاّ وَ اللهِ وَ لكِنِّكما حَسَدْتُماهُ حَيْثُ اِجْتَمَعَ الناسُ عَلَيْهِ وَ كُنْتُما تَرجوانَ هَذا الْاَمَرَ وَ تعملانَ لَهُ، وَ هَلْ كانَ اَحَدٌ اَشَدَ عَلي عُثمانَ قَوْلاً مِنْكُما، فَشَتماهُ شَتْماً قَبيحاً وَ ذكرا اُمَّهُ الحديث.
عثمان بن حنيف با اصحابش آمد بهطرف طلحه و زبير و اين دو نفر را بهخداوند و اسلام سوگند داد، و بهيادشان آورد كه با علي بنابيطالب بيعت كردهايد، اين دو نفر گفتند ما بهخونخواهي عثمان خروج كردهايم (عثمان بن حنيف) گفت شما را چه كار به اين خونخواهي؟ كجا هستند پسران عثمان كجا هستند پسر عموهايش؟ آنان سزاوارترند به خونخواهي از شماها، (سپس به اين دو نفر گفت) سوگند بهخداوند كه نظر شماها اين خونخواهي نيست ليكن هنگامي كه شما ديديد مردم گرد عثمان جمع شدهاند، حسد ورزيديد و شما اميد حكومت داريد و براي همين امر كوشش ميكنيد، آيا كسي از شما دو نفر بدگوتر به عثمان بوده؟ طلحه و زبير دشنام قبيحي به عثمان بن حنيف دادند و ما در شرا نيز به بدي ياد كردند.
زُبَيرُ اَتَذْكُرُ يَوْمَ مَرَرْتَ مَعَ رَسُولُ اللهِ(ص) في بَني غُنْم فَنَظَر اِلّي فَضَحكَ وَ ضَحكْتَ اِليْه فَقُلتَ لا يَدَعُ اِبْنُ اَبيطالبٍ زَهْرَوهُ فَقالَ لَكَ رَسُولُ الله(ص): صَهْ اِنّه لَيْس بِهِ زَهْوٌ وَ لَتُقاتِلنَّهُ وَ اَنْتَ له ظالمٌ.
اي زبير يادت ميآيد آن روزي كه با پيغمبر(ص) در «بني غنم»: ميگذشتي، در اين هنگام نگاه پيغمبر(ص) به من افتاد و خنديد و من هم به او خنديدم پس تو به پيغمبر عرض كردي علي دست از خودنمايي برنميدارد، پيغمبر به تو فرمود: ساكت باش علي خودنمايي ندارد، و البته تو با علي جنگ خواهي كرد در حالتي كه تو نسبت به او ظالم و ستمكاري؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي از آنچه مورخين و محدثين اهل تسنن درباره طلحه و زبير نوشتهاند و من هم اندكي از آنها را به عرض شما رساندم) شما چه برداشتي كردهايد؟ و از آنها چه حاصلي بهدست شما آمد؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي آنچه من از اين احاديث استفاده كردم (هر چند كراهت دارم آنها را به زبان آورم) معلوم ميشود طلحه و زبير از قاتلين عثمان بودهاند و نيز معلوم ميشود كه همين دو نفر بودند خونخواهي عثمان را بهانه كردند و مردم را با عايشه به راه انداختند و در نتيجه جنگ جمل را به پا كردند و افراد بسياري را به كشتن دادند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ناگفته نماند كه ضمن احوالات عايشه، بقيه اعمال و رفتارهاي طلحه و زبير نيز بيان خواهد شد منتظر باشيد.
بحث امروز به همين جا خاتمه پيدا كرد و
آقايان خداحافظي كردند و رفتند.
هفتم: خالد بن وليد را بشناسيد
بابويهي: روز جمعه 17 ذيقعده برابر با 4 شهريور سال نامبرده بود كه آقايان وارد شدند و محل بحث مجدداً تشكيل شد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز ما درباره هفتمين صحابي (كه در نظر گرفته شده) خالد بن وليد ميباشد:
السيرة الحلبيّة جزء 3 طبع بيروت داراحياء التراث العربي، صفحه 196 مينويسد:
بِناحِيَة يَلَمْلَمْ يَدْعُوهُمْ إلَي الإسْلامِ (اِيْ) وَلَمْ يَكُنْ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَسلّم عَلِمَ بِاِسْلامِهِم: وَلَمْ يَأْمُرُ بمُقاتِلتِهِمْ (اِيْ) اِذا لَمْ يَسْلِمُوا بَعَثَ رَسُولُ الله(ص) خالدِبْنِ الوَليدِ رَضِيَ اللهُ تعالي عَنْهُ في ثَلثمأةِ وَخَمْسينَ رَجُلاً وَالمُهاجِرينَ وَالأنْصارِ وَ مِنْ بَني سَليمِ (أي وَهُوَ عَلَيْهِ السّلامُ مُقيمِ بِمكّةّ) إِلى بَني جَذيمةِ وَكانُوا فِي الجاهِلِيّةِ قَدْ قَتِلُوا الْفاكِه عَمَّ خالِدِ، وَقَتلُوا أَخَاً للْفاكِهَايْضاً فِي الْجاهِليّةِ، وَكانُوا مِنْ أشرّ حيِّ فِي الْجاهِليّةِ وَكانوا يُسمُّونَ لَعقُةُ الدَّمِ، وَقَتَلوا والِدَ عَبْدُ الرَحْمنِ بنِ عَوْفِ، فَلمّا عَلِمُوا بَه وَعَلَمُوا أنَّ مَعَهُ بَنُو سَليمٍ وَكانُوا قَتَلُوا مِنْهُمْ مالِكَ بْنَ الشَّريدِ وَأَخَويه في مَوْطِن واحِدِ خافُوه، فَلَبِسوا السَّلاحَ فَلمّا اِنْتَهى خالدٌ رَضِي اللهُعنه اِلَيْهِم تَلْقُوه، فَقال لَهُمُ خالِدُ أَسلِموا فَقالُوا نَحْنُ قَومٌ مُسْلَمونَ قالَ: فَأَلقُوا سِلاحَكُم وَانْزِلُوا، قالوا: لا وَاللهِ ما بَعْدَ وَضْعِ السّلاح إِلاَّ الْقَتْلُ وَ ما نَحْنُ بِآمِنينَ لَكَقالَ خالِدٌ: فَلا أَمانَ لَكُمْ إِلاّ أَنْ تَنْزِلوُا، فَنَزَلْت فِرقَةٌ مِنْهُم فَأَسَرَهُمْ
وَ تَفرّقَتْ بَقيةَ القُومِ(وفي رواية) لما اِنْتَهى خالِدٌ إِلَى الْقَوْمِ فَتَلَقُّوهُ، فَقال لَهُم: ما أنتم (أي)اَمُسلِموُنَاَم كُفّار؟ قالُوا: مُسْلِمُونَ، قَدْ صَلّينا، وَ صَدَّقنا بِمُحمّدٍ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ بَنَيْنا الْمَساجِدَ في ساحَتِنا وَ أَذّنّا فيها ـ اِلي اَنْ قال ـ قالَ فَما بالُ السّلاحِ عَلَيْكُمْ؟ قالُوا: اِنّ بَيْنَنا وَ بَيْنَقومٍ مِن الْعَرَبِ عَداوةٌ فَخِفْنا اَنْ تَكوُنوا هُمْ فَاَخَذْنا السَّلاحَ، قالَ: فَضَعُوا السّلاحَ فَوَضَعوُا فَقالَ: اِسْتأسِروا، فَاَمَرَ بَعْضَهم فَكتَفَ بَعْضاً وَ فَرَّقهم في اَصْحابِه فَلمّا كانَ فِي السَّحَر نادي مُنادِي خالِدٍ رضي الله عنه مَن كانَ مَعَهُ اَسيرٌ فَلْيَقْتُلْهُ فَقَتلَ بَنُو سَليمٍ مَنْ كانَ مَعَهُم وَ امْتَنَعَ المُهاجِروُنَ وَ الاَنْصارَ رَضِيَ اللهُ تعالي عَنْهُم وَ ارْسَلُوا اُسراهُم، فَلمّا بَلَغَ النَّبيَ صَلّي الله عَلَيْه وَ سَلّم ما فَعَل خالِدُ ـ اِيْ فَانَّ رَجُلاً مِنْ القَوْمِ جاءَ اِليَ النَّبيِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ اَخْبِرَهُ بِما فَعَلَ خالِدٌ ـ فَقالَ لَه النَّبِيُ: هَلْ اَنْكَرَ عَلَيْهِ اَحَدٌ ما صَنَعَ قالَ نِعْم رَجُلٌ اَصْفرَ رَبِعةٌ وَ رَجُلٌ طويلٌ اَحَمَرٌ فَقالَ عُمَرِ رَضي الله تعالي عنه اَعْرِفهما امّا الاَوَّلُ فَهُو اِبْني فَهذِه صِفَتُه وَ امّا التانِي فَهُو مَوْلي اَبي حُذَيفةِ فَعِنْدَ ذلِكَ قالَ النَّبِي صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: اَللّهُمَّ اِنّي اَبْرَءُ اِلَيْكَ مِمّا صَنَعَ خالِدٌ ـ اِي قالَ ذلِكَ مَرَّتَينِ ـ وَ بَعَث رَسُولُ الله صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عَلّيَ بْنَ اَبيطالِبٍ كَرَمَ الله وَجْهَه فَوَدي لَهُم قُتَلاهُمْ قالَ لَهُ صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَ سَلَّمَ يا عَلِيُّ اُخْرُجْ اِلي هوُلاءِ القومِ مِنْ امْوالِهِمْ فَوَدي قُتَلاهُمْ وَ اُعْطاهُمْ عِوَضَ ما تَلَفَ عَلَيْهِم حَتّي مَيْلَغُةَ الْكَلْبِ ـ اِيْ الاِناءِ الَّتِي يَشْرَبُ فيها حَتّي اِذا لَمْ يَبْقِ لَهُمْ دَمٌ وَ لا مالٌ قالَ هَلْ بَقِيَ لَكُمْ دَمٌ اَوْ مالٌ قالُوا لا قالَ اَعْطيكُمْ
ما بِقَي مَعي مِنْ المالِ اِحتياطاً بَدَلَ ما لا تَعْمَلوُنَ ـ اِيّ مِمّا تَلَفَ مِنْ اَمْوالِكُمْ ـ ثَمَ رَجَعَ اِلَي رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيهِ وَ سَلَّمَ فَاَخْبَرُه الخَبَرَ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَ سَلَّم اَصَبْتَ وَ اَحْسَنْتَ ـ اِلي اَنْ قالَ ـ ثَمَّ قامَ رَسُولُ اللهُ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم فَاِستَقْبَلَ القِبْلَةَ شاهِراً يَدَيْهِ يَقُولُ: اَللّهُمّ اِنّي اَبْرَءُ اِلَيْكَ مِمّا صَنَعَ خالِدٌ بْنُ الوَليدُ ثَلثَ مرّاتٍ انتهي.
خالد و كشتن مسلمانان
(خلاصه ترجمه حديث): در سيره حلبيه جزء 3 صفحه 196 آمده است: پيغمبر(ص) خالد بن وليد را با سيصد و پنجاه نفر از مهاجر و انصار و طايفه بنيسليم بسيج كردند و به جانب طايفه « بني جذيمه » فرستادند تا آنان را بهسوي اسلام دعوت كنند و آنحضرت از اسلام ايشان خبر نداشتند و خالد را امر به جنگ با آنان نكرده بودند حتي در صورتي كه اسلام هم نياورده باشند.
بني جذيمه در زمان جاهليت دو نفر از عموهاي خالد را كه نام يكي از آنان « فاكه » بوده كشته بوده و نيز پدر عبدالرحمن بن عوف را در آنزمان به قتل رسانيده و از طايفه بنيسليم هم مالك بن شريد را كشته بودند، بني جذيمه شرورترين طايفههاي زمان جاهليت به شمار ميرفتند و آنان را به « لعقة الدم » مينامند (كه كنايه از خونخواري آنها بوده) اين طايفه در ناحيه يلملم (كه در نواحي مكه ميقات اهل يمن و در آنجا مسجد معاذ بن جبل ميباشد) ميزيستند.
هنگامي كه اين قوم شنيدند خالد با بني سليم به سوي آنان ميآيند شديداً وحشت نموده و مسلّح شدد. چون خالد به آنان رسيد و با ايشان روبهرو شد، گفت اسلام بياوريد جواب دادند ما مسلمان هستيم خالد گفت پس سلاحتان را زمين
نهيد، گفتند ما از تو در امان نيستيم و سلاح را زمين نميگذاريم زيرا بعد از منخلع شدن از سلاح، نيست مگر كشته شدن، خالد گفت شما در امان نيستيد مگر آنكه پياده شويد، عدهاي از ايشان پياده شدند، آنها را اسير كرد و بقيه فرار نمودند و اسيران را در ميان لشكر خود تقسيم كرد (در روايت ديگريست): كه چون خالد با بني جذيمه روبهرو شدند، به ايشان گفت: مسلمان هستيد يا كافر، گفتند: ما مسلمانيم نماز ميخوانيم و محمد(ص) را تصديق داريم و مسجدها ساختهايم و در آن ها اذان ميگوييم. خالد گفت: چرا مسلح هستيد؟ گفتند ميان ما و طايفهاي از عرب عداوت و دشمني ميباشد و گمان كرديم كه شما آن طايفه هستيد، به همين جهت سلاح با خود برداشتيم خالد گفت سلاح از خود برداريد چون سلاح را از خود برداشتند گفت تسليم شويد در اين هنگام دستور داد گتفهاي آنان را بستند و در ميان لشگرش تقسيم نمود، چون سحرگاه شد منادي خالد ندا در داد كه هر كس اسيري با او است او را به قتل برساند، طايفه بني سليم آن چه اسير با آنان بود همه را كشتند ولي مهاجر و انصار اسيران خود را رها كردند.
مردي از اين گروه اين واقعه را به پيغمبر(ص) گزارش داد حضرت به او فرمود: آيا كسي در اين ميان، خالد را براي اين عملش سرزنش كرد يا نه؟ عرض كرد آري يك مرد زرد رنگ ميان بالا و يك مرد بلند قد سرخرو خالد را به خواطر اين كردارش سرزنش نمود عمر بن خطاب در اين ميان گفت من اين دو را ميشناسم: اما اولي پسر خود من است كه اين صفت را دارد و اما مرد دومي سالم نوكر حذيفه ميباشد ـ در اين هنگام پيغمبر(ص) دو مرتبه عرض كرد: بار خدايا من از اين عمل خالد بيزارم! پس از آن علي بن ابيطالب را به سوي بني جذيمه رهسپار نمود و به او دستور داد
كه در آنان نظر نمايد: ديه كشتگان ايشان را بدهد و عوض اموالي كه از آنان تلف شده است به ايشان اعطاء كند، حتي اگر ظرفي كه سگ از آن آب ميخورد از بين رفته باشد بهاء آن را ادا نمايد، علي بن ابيطالب تمام فرمانهاي پيغمبر(ص) را عمل نموه و برگشت و آن حضرت او را بسيار تحسين نمودند سپس رسول الله(ص) رو به قبله ايستادند و دستهاي خود را بلند كرده سه مرتبه عرض كردند: بارالها من بيزاري ميجويم به سوي تو از آنچه خالد بهجا آورده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي نبايستي خواننده هر چه را در كتب ميبيند و همچنين مستمع آنچه را ميشنود، بدون تأمل و دقت از آنها بگذرد بلكه وظيفه هر خواننده و شنونده اينست كه بهر چه برميخورد در آنها عميق شود، يكايك آن جملات و گفتارها را زيرنظر بگيرد صحت و سقم آنها را به دست آورده حق و باطل آنها را تشخيص دهد تا عاميانه و كوركورانه به آنها معتقد نشده و دل به آنها نبندد.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما از اين نصيحت مشفقانه جنابعالي نهايت تشكر و از اين راهنمايي شما كمال امتنان را داريم، ليكن ما توانايي علمي شما را نداريم تا بتوانيم از اينگونه احاديث برداشتههاي عميقانه بنماييم، استدعا داريم خود شما متعهد شويد و از استنباطهايتان ما را بهرهمند فرماييد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي چون مرا حَكَم قرار داديد به گفتارهاي ذيل كاملاً توجه فرماييدو محصولات حديث فوق را مشاهده نماييد:
بايد دانست كه اولاً: مأموريت خالبد بن وليد در اين كار فقط اين بوده كه «بنيجذيمه» را به اسلام دعوت كند و بس زيرا ـ همانطوري كه در اين حديث آورده شده ـ پيغمبر(ص) از اسلام آنان مطلع نبوده است و ثانياً آن حضرت او را امر به قتال و جنگ با ايشان نكرده بوده ـ هر چند اسلام نياورده باشند ـ
ولي بعد از روبهرو شدن ايشان با خالد هم براي خالد و هم براي لشگريانش واضح شد كه بنيجذيمه مسلمان هستند، زيرا در حديث اول و در حديث دوم بنيجذيمه اعتراف به اسلام خود نمودند بلكه در حديث دوم تصديق به پيغمبر و بناء مساجد و گفتن اذان و خواندن نماز در آن مساجد را نيز اقرار كردند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي كساني كه از حدود و قوانين اسلام اطلاع دارند ميدانند كه اين عمل خالد جز خيانت و ارتكاب معاصي كبيره و جز مخالفت با قرآن كريم و سنت پيغمبر(ص) چيز ديگري نخواهد بود.
آيا اين مرد صحابي اين آيه شريفه را نشنيده بوده:
و مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِي الاَْرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً (1)
كسي كه كُشت تني را بدون آنكه كُشته باشد تني را يا فسادي در زمين پس گويا كُشته است همه مردم را.
ايا خالد اين آيه شريفه نخوانده بوده:
وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً (2)
و كسي كه بكشد مؤمني را از روي عمد پس جزايش جهنم جاوداني است و غضب كرد خدا بر او و لعنت نمود او را و مهيا كرده براي او عذابي بزرگ.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي جميع اين وعيدهاي قرآني و عذابهايي را كه خداوند قهّار براي كشندگان مقرر كرده در صورتي كه يك فرد مؤمني را بكشند خا لد بن وليدي كه عدّهاي از مؤمنين را به قتل رسانيده است عقاب او چگونه خواهد بود.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي تمام گفتارهاي جنابعالي متين است و با موازين شرعيه منطبق ميباشد ليكن من احتمال ميدهم كه خالد در اين
كارش عذري از عذرهاي شرعي داشته بوده.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اگر كشتن بنيجذيمه براي خالد جايز بوده و در اين عملش عذري و وجهي شرعي در دست داشت اولاً: بهطور قطع آن عذر را اظهار ميكرد و بر بنيجذيمه حجّت ميآورد و برايشان ثابت مينمود كه قتل شماها واجبست، و نيز بر لشگريانش آن وجه شرعي را شرح و تفصيل ميداد تا در نتيجه اتش غضب آنان شعلهور شده و هر چه تمامتر بر دشمن خود بنازند، و حال آنكه اثري از عذر در حديث نمودار نيست بلكه (رغماً لانف خالد) دو چيز در اينجا موجود است و شهادت ميدهند كه هيچگونه مجوّز شرعي و عذري براي خالد نبوده است: يكي مخالفت مهاجر و انصار با او كه اسيران خود را نكشتند بلكه آنان را رها نمودند، و يكي ديگر اعتراضِ پسرِ عمر و سالم نوكر حذيفه بر خالد و سرزنش كردن اين دو نفر او را بر اين عمل شنيعش.
و ثانياً: اگر اين كشتار خالد مشروع ميبود، هرگز پيغمبر(ص) از آن تبرّي نميجستند و سه مرتبه نميگفتند: «بار خدايا من از اين عمل خالد به سوي تو بيزاري ميجويم»
اضافه ميكنم: اگر مقتولين بنيجذيمه مهدور الدم بودند و كشتن آنان از نظر شرع مطهّر لازم ميبود، پس چرا پيغمبر(ص) علي بن ابيطالب را اعزام نمودند و براي كشتگان آنان ديه فرستادند و پرواضح است كه «ديه» براي شخص مقتول در صورتيست كه ريختن خون او حرام ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به نظر من اين كشتار خالد هيچگونه وجه شرعي نداشته بلكه يك نوع خونخواهي بوده است و بس. به جهت آنكه بني جذيمه دو عموي او را در زمان جاهليت كشته بودند، اين حادثه سبب ايجاد عقده و كينهاي در دل خالد گرديده، و نيز بني سليم كه او را اطاعت كردند و اسيران در دست خود را كشتند به جهت آن بوده كه بني جذيمه سه نفر از بني سليم «مالك بن شريد و دو برادرانش» را به قتل
رسانيده بودند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي عجيبتر از آنچه كه در بالا گفته شد، اين دو حديثي است كه ذيلاً درباره خالد براي شما ميخوانيم:
احاديث جعلي درباره خالد
يعني ابوبكر رضي الله عنه گفت شنيدم از پيغمبر(ص) كه ميگفت نيكو عبدالله و اخوالعتيرة ايست خالد بن وليد شمشيريست از شمشيرهاي خدا كه آن شمشير را خداوند كشيده است بر روي كفار و منافقين.
آقايان بخوانيد و تعجب كنيد: اگر خالد بن وليد شمشيريست از شمشيرهاي خدا پس چرا اين شمشير عدهاي از مسلمين و مؤمنين را كشت؟ و چرا پيغمبر(ص) از كردار اين شمشير يعني خالد، سه بار بيزاري جُسته و عرض ميكند: (بارالها من از عمل خالد بيزارم). اين دو موضوع ضدين هستند (و جمع ميان دو ضد محال است) در نتيجه بايستي يكي از اين گفتار را بپذيريم يا بيزاري پيغمبر را از اعمال خالد و يا گفتار ابابكر را درباره او.
اضافه ميكنم: در اين گفتار ابوبكر: «خالد شمشير خدا است كه بر روي كفار و منافقين كشيده شده» اين دو سؤال نيز پيش ميآيد: آيا بني جذيمه از كفار بودند يا از منافقين؟ اگر ايشان كافر و يا منافق بودهاند، پس چرا پيغمبر براي كشته آنان ديه فرستاد (كافر و منافق كه ديه ندارند) و اگر اين طايفه مؤمن و مسلمان بودند (و محكوم به هيچ حدّي از حدود شرعيه نبودند چنانكه در بالا محقق گرديد) پس
حديثي را كه ابوبكر درباره خالد نقل نمود خلاف واقع و مجعول خواهد بود.
يعني پيغمبر(ص) به ابوبكر گفت: زنان عاجزند از اينكه مانند خالد بن وليد را بزايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين حديث دوم نيز مانند حديث اول از حديثهاي مجعول «از پيش ساخته» است، متن اين حديث گزاف بودن و پوچ بودن خود را فاش ميكند، زيرا اين جمله: «زنان عاجزند از اينكه مانند خالد را بزايند» هنگامي راست و صحيح است كه درباره شخصي گفته شود كه داراي امتيازاتي بوده و در خصلتهاي نيكو و صفتهاي پسنديده اقلاً سرآمد تمام افراد زمان خود باشد اگر اين جمله ياد شده صادق و مطابق با واقع باشد، بايستي خالد نظير و مانند نداشته و منحصر به فرد باشد.
در نتيجه بايستي اهل تسنن (كه اين حديث را پذيرفتهاند) اعتراف كنند به اينكه خالد بن وليد از حيث رتبه و مقام از ابابكر و عثمان و ديگر صحابه بالاتر بوده است.
اضافه ميكنم ابابكري كه اين حديث را نسبت به پيغمبر ميدهد، و تفوّق و برتري خالد را از همه مردم تصديق و تثبيت ضمني ميكند، پس چرا در سقيفه خالد را جلو نينداخته و خلافت را به او واگذار ننموده با آنكه همواره دم از اولويّت ميزدند و به خيال خود اَولي را منصوب به خلافت مينمودند.
به اضافه ان كه هيچ شخص مسلمان عاقلي نميتواند باور كند كه پيغمبر(ص) يك روز از خونريزي و خونخواري خالد بيزاري بجويد و روز ديگر بگويد: (زنان عاجزند از اينكه مانند خالدي را بزايند) زيرا ساحت مقدس نبوي(ص) منزه است از گزافگويي و از اينكه فاسق و فاجري را ستايش نمايد.
اضافه ميكنم به آنچه در بالا گفته شد جنايات ديگر خالد را كه ذيلاً نقل ميشود:
...........وَ لمّا قَدِمَ خالِدٌ البَطاحَ بَثّ السّرايا وَ اَمَرهُمْ بِداعِيَةِ الْاِسلامِ، وَ اَنْ يأتُوهُ بِكلِّ مَنْ لَم يَجِبْ وَ اِنْ امْتَنَع اَنْ يَقْتُلُوه، وَ كانَ قَدْ اَوْصاهُمْ اَبُوبَكْرٌ اَنْ يُؤذِّنوا اِذا نَزَلُوا، فَاِنْ اَذِّنَ الْقَوْمُ فَكُفُوا عَنْهُم وَ اِنْ لَمْ يؤذِّنوا فَاقْتُلوا وَ نْهِبُوا، وَ انْ اَجابُوكُمْ اِلي داعِيَةِ الاِسْلامِ فَسائِلُوهُمْ عَنِ الزّكاةِ فَاِنْ اَقَرّوا فَاقْبَلُوا مِنْهُمْ وَ اِنْ اَبَوا فَقاتِلُوهُم، قالَ فَجائْتُه الخَيْلُ بِمالِكِ بنِ نُوَيرَةِ في نَفَرً مِنْ بَني ثَعْلَبته بنِ يَربُوعُ، فَاخْتَلَفَ السَّرِية فيهم، وَ كان، فيهِمْ اَبوُ قتادَةِ،ِ وَ كانَ فيمَنْ شَهِدَ اَنَّهُم قَد اَذَّنُوا وَ اَقاموا وَ صلّوا فَلمّا اخْتَلَفُوا، اَمَرَبِهِمْ فُحُبِسوا في لَيْلَةٍ بارِدةٍٍ لا يَقُومُ لها شَيءٌ، فَاَمَر خالِدٌ مُنادياً فَنادي دافِئُوا اُسَراكُم ـ وَ هِيَ في لُغَةٍ كِنايَة الْقَتْلِ ـ فَظَنَ القَومُ اَنّه اَرادَ الْقَتْلَ وَ لَمْ يُرِد الاّ الدَّفَ، فَقتَلُوهُم، فَقَتَل ضَرارُ بنُ الاَزوُد مالِكاً، وَ سَمِعَ خالِدُ الواعِيَة فَخَرَجَ وَ قَدْ فرَغَو مِنْهم، فَقال اِذا اَرادَ اللهُ اَمْراً اَصابَهُ، وَ تزِوّج خالِدُ اُمَّ تَميمِ اِمرأَةَ مالكٍ.
فَقالَ عُمَر لابِي بَكْرٍ اِنّ سَيْفَ خالِدٍ فيه رَهْقٌ، وَ اَكْثَر عَلَيْه في ذلِكَ فَقالَ يا عُمَر تأوَّل فَاَخْطَاَ فِارْفَعْ لِسانَكَ عَنْ خالِدٍ........ وَ وَدي مالِكا وَ كَتَبَ اِلي خالدٍ اَنْ يَقدَمِ عليه فَفَعَل وَ دَخَل الْمَسْجِدَ ...... فَقامَ اِليه عُمَر...... وَ قالَ لَهُ قَتَلْتَ اِمْرأ مُسْلِماً ثمّ نتزوتَ عَلي اِمرأَتَهُ وَ اللهِ لَارْجِمنّكَ؟.......... وَ قَدِمَ مُتِمّمُ بنُ نُوَيرةِ عَلي اَبي بَكْرِ
يَطْلبُ بِدَم اَخيهِ وَ يَسْئَلُه اَن يردّ عَليهم سِبَيهُمْ فَاَمرَ اَبوبكر برِدِّ السَبيّ وَ وَدي مالِكاً مِنْ بَيْتِ المالِ الكلام.
كشتن خالد مالك بن نويره و زناي با زوجه او
ترجمه به طور خلاصه: وقتي خالد بن وليد وارد (بطاح) شد لشكريان خود را پخش كرد و به ايشان دستور داد دعوت به اسلام نمايند، و هر كسي كه نپذيرفت او را جلب كنند، و اگر حاضر نشود او را بكُشند.
ابابكر به ايشان سفارش كرده بود كه هنگام ورودشان (بر هر قومي) اذان بگويند، اگر آن قوم هم با ايشان اذان گفتند، متعرض آنان نشوند، و چنانچه اذان نگفتند آنان را به كشتند، و اموالشان را تاراج كنند، و اگر اسلام را پذيرفتند، درباره زكات از آنان جويا شوند، چنانچه به آن اقرار كردند، از ايشان قبول نمايند، و اگر زير بار نرفتند آنان را بكُشند.
لشگريان خالد، مالك بن نويره را با گروهي از طايفه بني ثعلبه دستگير كرده آوردند، و درباره اين گروه، لشگر اختلاف كردند، در ميان سربازان كساني بودند كه گواه اذان و اقامه گفتن و نماز خواندن اين گروه بودند كه از جمله ايشان ابوقتاده بوده.
چون درباره ايشان اختلاف شد، خالد دستور بازداشتشان را داد، در شب بسيار سردي كه هيچ كس در برابر آن تاب ايستادگي را نداشت زندان نمودند، جارچي خالد ندا در داد كه اسيران خود را گرم كنيد، ايشان چنين پنداشتند كه ميگويد: بكشيد، سربازان اسيران را كُشتند و حزاز بن ازورّ مالك را بكُشت.
خالد صداي جيغ و داد آنان را بشنيد، هنگامي به ايشان رسيد كه سربازان از كشتار فارغ شده بودند، خالد گفت آنچه را خدا بخواهد انجام ميدهد و با زن مالك «ام تميم» ازدواج كرد.
عمر بن خطاب به ابابكر گفت: در
شمشير خالد طغيان است (يعني كساني را كه نبايستي كُشت او ميكُشد) و در اين باره اصرار ورزيد، ابابكر گفت اي عمر خالد اجتهاد كرد ولي خطا نمود زبانت را از خالد بگردان ... پس ديه مالك را بداد و به خالد نوشت كه برگردد، او هم برگشت، چون وارد مسجد شد ... عمر در برابرش ايستاد و گفت ... مسلماني را كشتي و با زن او زنا كردي سوگند به خدا كه ترا سنگسار خواهم كرد...
متمّم برادر مالك نزد ابابكر آمد و درخواست خونبهاي برادرش را نمود، و آزادي اسيرانشان را خواستار شد، ابابكر دستور داد اسيران را آزاد كردند، و از بيت المال ديه مالك را پرداخت.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خالد بن وليد وارد بطاح شد، و افرادي را دستگير كرده كه مسلمان بودند، زيرا اذان ميگفتند و نماز ميخواندند، و با آنكه ابابكر دستور داده بوده كه هر كس با شما اذان بگويد آن را نكشيد، و ضمنا از كساني كه شاهد بر اين موضوع بوده، عدهاي از لشگريان خود خالد بودهاند كه از جمله آنان ابوقتاده بوده است، و با اين وصف اين مسلمانان پاك را خالد به قتل رسانيد و بقيه ايشان را اسير نمود.
خالد به اين جنايت اكتفا نكرده، در همان شب با زن مالك به نام «ام تميم» زنا نمود (و چون خالد داراي زن بوده و اين عمل شنيع را مرتكب شده است، حدّ او در اسلام، سنگسار ميباشد) چنانكه عمر بن خطاب هنگامي كه خالد وارد بر ابابكر شد اين دو گناه كبيره را بازگو كرده، به او گفت: مرد مسلماني را كشتي و با زن او زنا نمودي، سوگند به خداوند كه ترا سنگسار خواهم نمود،
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد ابابكري كه داد خلافت مسلمين را ميزند، يكچنين جنايتهايي را ناديده گرفته و بر خالد اِجراء حدود ننمود.
شما ببينيد كه خالد بن وليد با اين گروه مسلمين معامله كفّار را نموده، عدهاي از آنان را كشته، و دستهاي از ايشان را اسير كرده و با ناموس ايشان عمل منافي عصمت نموده است.
هر چند اين رُخدادههاي تاريخ مراجعين را بسيار اندوهگين ميكند، ليكن جاي تعجب نيست، زيرا خليفه مسلمين كه اهميّتي به حدود شرع ندهد، و اينگونه مخالفت صريح قرآن را بنمايد كه ميفرمايد: « الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِد مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَة وَلاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِوَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ » (1)(يعني زن زناكار و مرد زناكار را بزنيد هر يك از آن دو را صد تازيانه و نبايد جلوگير شما شود درباره اين دو نفر رأفتي در دين خدا اگر شما ايمان به خداوند و روز قيامت داريد.) البته بايد سرلشگرش هم مانند خالدي باشد كه مسلمان را بكشد و با ناموس ايشان زنا كند ـ وافق شنٌّ طبقة ـ
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي آيا علماء ما اهل تسنّن درباره قضيه خالد بن وليد جوابي دادهايد يا نه؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما كه روحاني هستيد انتظار اين گفتار را نداشتم؟ آقاي نصرتآبادي مگر كشتن مؤمن و زنا را ميتوان محمل صحيحي براي آنها تراشيد، مگر مسلماني شك دارد در حرام بودن قتل مؤمن با آنهمه آيات شريفهاي كه درباره تهديد آنان نازل شده است از جمله آنها اين آيه شريفه است: « مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَسَاد فِي الاَْرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً » (2)(يعني كسيي كه بكشد تني را بدون آنكه او كسي را كشته باشد و فسادي در زمين نموده باشد پس گويا كه تمام مردم را كشته است.) و اين آيه شريفه: « وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا
وَغَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً » (1)يعني و كسي كه مؤمني را عمداً بكشد پاداش او دوزخ است هميشگي و غضب ميكند خدا بر او و لعنت مينمايد او را و آماده كرده است براي او عذابي بزرگ. آقاي نصرتابادي مگر كسي شك دارد در حرام بودن زنا با آنكه آياتي در تحريم آن نازل شده است كه يكي از آنها را در بالا برايتان قرائت كردم
دفاع نارواي «هيكل» از خالد و ابابكر
ليكن من برخورد كردم به گفتار يكي از علماء شما به نام «هيكل» كه در كتاب خود به نام «الصديق ابوبكر» كه اين قضيه خالد بن وليد را مفصلاً نقل نموده، و با آنكه اعتراف كرده است به جنايات خالد، ولي جداً درصدد دفاع از او و از ابابكر برآمده و تا توانسته تأويلها و توجيههاي ناروا كرده است، به طوري كه زن بچهمرده به آن ميخندد، من و همچنين شما اگر از نظر وقت در توسعه بوديم، تمام الفاظ با فيها و عبارتپردازيهاي او را جمله به جمله براي شما نقل ميكردم و درون آنها را برايتان تشريح مينمودم، تا ببيند كه اين مرد چه حقايقي را پايمال كرده است.
ولي ناگزيرم كه به محصول يافتههاي او بهطور خلاصه و فشرده اشارهاي بنمايم:
آقاي نصرتآبادي آنقدر بدانيد كه اين مرد تمام همّتش اين بوده كه از ابابكر و خالد جانبداري كند، و درباره خلافهاي شرعي ايشان توجيهي كند كه كمتر آبروي آنان ريخته شود، هر چند لازمه اين گفتارش پايمال شدن آيات كريمه قرآن باشد و حكم صريح دين تعطيل گردد. اينك قسمت مختصري از گفتار «هيكل» را در اينجا ميآورم:
1) . النساء: 93.
مِنَ الرِّجالِ لِخَطأً فِي التّأوِيل اَوْ بَغَيرِ خَطاءٍ، وَ الْخَطَرُ مُحيطٌ بِالدُّولِةِ وَ الْثَّورُةُ ناشِبَةٌ فِي بِلادِ الْعَرَبِ مِنْ اَقْصاها اِلي اَقْصاها، وَ هذَا القائِدُ الَّذي يُتَمّهمُ بِاَنّه اَخْطا مِنْ اَعْظِم الَقَوَي الَّتي يُدْفَعُ بِها البَلاءُ وَ يُتقّي بِها الخَطَرُ، وَ ما التَّزَوُجُ مِنْ اِمرأةٍ عَلي خِلافِ تَقاليدِ العَرَبَ، بَلْ مَا الدَّخُولُ بِهاا قَبْلَ اَنْ يَتِمُّ اِذا وَقَعَ ذلِكَ مِنْ فاتِحِ غَزا، فَحَقَ لَهُ بِحُكمِ الغَزْو اَنْ تَكُونَ لَهُ سَباياً يَصْحَبْنَ مِلْكَ يَمينِه. فاِنْ اِلْتَزَمنا في تَطْبيقِ التَّشريعِ لايَجِبُ اَنْ يَتَناوَلَ النَّوابِغَ وَ العُظَماءِ مِنْ اَمثالِ خالِدٍ الخ.
فشرده معناي گفتار بالا: هنگاميكه موقعيّت مملكت خطرناك، و غوغا شهرهاي عرب را فراگرفته است، براي كشته شدن يك مرد يا يك طايفه از مردان، ابابكر و زني قائل نميشود، هر چند خالد در رأيش خطا كرده و يا خطا نكرده باشد، اين زمامداري كه او را متّهم به خطا كردهاند، مهمترين نيرويي است كه بلاها و خطرها به سبب او جلوگيري ميشود، ازدواج با يك زني برخلاف رسومات عرب و همخوابگي با او پيش از تمام شدن عدّه او، از يك نفري كه در جنگ فاتح شده است، اهميّتي ندارد، و اگر اجراء حكم شرع را در اين صورت ملتزم شويم، ولي درباره نابغهها و بزرگان مانند خالد واجب نميباشد.
بخوانيد و انگشت تحيّر به دندان بگيريد.
آقاي نصرتآبادي: آيا اينكه حدّ زنا را تعيين فرموده و براي قتل مؤمن احكامي مقرر كرده، سرلشكران را استثناء نموده است؟ مگر كسي كه در جنگ فاتح شد، حكم خداوند درباره او تغيير ميكند؟ اضافه ميكنم آيا اگر مملكت آشوب باشد حكم قتل مؤمن و زنا تبديل ميگردد؟ آقاي نصرتآبادي شما ببينيد كه اين مرد چگونه از روي تعصب قضاوت ميكند، ميگويد: اجراء كردن حدّ بر خالد هنگام آشوبي مملكت واجب نيست و برخلاف مصلحت حكومت و مملكت ميباشد. ما از اين مرد
«هيكل» ميپرسيم خالد در همين موقعيت خطير عدّهآي از مسلمين را كُشت و با ناموس ايشان زنا كرد و صداي اَعمال او در اطراف و اكناف منتشر گرديد، آيا اين جنايات موافق مصالح كشور بود و به نفع حكومت و مسلمين تمام شد؟ سوگند به خداوند متعال كه اگر فرضاً ابابكر خالد را سنگسار ميكرد و ديه كشتگان را از او ميگرفت، قطعاً اين مرد «هيكل» ابابكر را ميستود و برعكس گفتار كنونيش ميگفت: ابابكر چنان پايبند به احكام شرع بوده است كه آشوبي مملكت را ناديده گرفته و به غوغاهاي شهرها اعتنايي ننموده است و حكم خدا را اجراء كرده، تا احكام دين پايمال نشود و حدود تعطيل نگردد، زيرا منظور اصلي اين مرد «هيكل» فقط حمايت از خليفه خود است و بس خواه عمل او به نفع دين و يا به ضرر آن منتهي گردد.
هشتم عايشه
بابويهي: عايشه «حميراء» دختر ابابكر بن ابي قحافه، يكي از زوجات پيغمبر(ص) است. زنان پيغمبر(ص) به سبب انتساب و همسري ايشان با رسول الله(ص) به اوج رفعت رسيدند، بهطوري كه از تمام زنان عصر خود سرآمد شده، و مقامي را واجد شدند كه هيچيك از بانوان آن زمان به آنجا دست نيافتند: منصب «امالمؤمنيني» به آنان عطا شد، و پس از پيغمبر(ص) بر جميع رجال عالم حرام گشتند، و نيز به همين سبب (همسري با رسول الله(ص)) در ميان جامعه مسلمين موقعيتي را نايل شدند كه هر مرد و زن آنان را تكريم مينمودند و براي ايشان حريم قايل ميشدند.
برخي از اين بانوان محترمه به اين موقعيت حسّاس خود متوجه بوده، و هر گونه از اين موهبت الهي حمايت ميكردند، و اين ابرو و منزلت رفيعه خويش را با تمام قوا حفاظت مينمودند، اعمالي را مرتكب نميشدند كه از احترام ايشان كاسته شود، و مورد شماتت و سرزنش دشمنان قرار گيرند.
عايشه و هتك حريم خود
در ميان اين زوجات پيغمبر(ص) كسي كه به اين انتساب (به رسول الله(ص)) اهميت نداده و موقعيّت رفيعه خود را محافظت ننموده، و اين منصب عاليه خويش را نگهداري نكرده، بلكه حريم خود را هتك نموده و از جرگه زنان خارج شده، و با مردان همدوش گرديده، و با مصاحبت نامحرمان به شهرها و بيابانها به راه افتاده، عايشه بنت ابوبكر است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ما از شما يك شخص روحاني چنين انتظار نداشتيم كه درباره «امّ المؤمنين و عايشه» گفتارهاي ناسزا بر زبان آريد، و آياتي را كه در شأن زنان پيغمبر نازل شده ناديده بگيريد، و به اندازه يكي از زنان متعارف، عايشه را احترام ننماييد، بلكه او را در رديف زنان هتّاكه و پردهدر محسوب نماييد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما تا به حال از من مطلبي شنيدهايد كه به دنبال آن دليل و برهان نباشد؟ من آنچه را درباره عايشه گفتم تمام آنها خلاصه ايست از احاديثي كه مورخين شما اهل تسنن در كتابهاي خود ثبت نمودهاند، و من يكايك مندرجات آنها را براي شما تفصيلاً بيان ميكنم، اينك به احاديث ذيل توجه نماييد:
عايشه و تشكيل جنگ جمل
(خلاف عايشه رضي الله عنهما علي عليّ)اِنَّ عايِشةَ لمّا اَتاها اِنَّها لَمّا بُويِعَ لِعَلّيٍ (وَ كانَتْ خارِجَةٌ عَنِ الْمَدينَةِ) فَقيلَ لَها: قُتِلَ عُثمانَ وَ بايَعَ النّاسُ عَلِيّا فَقالَتْ: ما كُنْتُ اُبالِي اَنْ تَقَعَ السَّماءُ عَلَي الاَرْضِ، قُتِلَ وَ اللهِ مَظْلُوماً، وَ اَنا طالِبَةٌ بِدَمِهِ، فَقالَ لَها عُبَيْدُ: اِنّ اَوَّلَ مَنْ طَعَنَ عَلَيهِ
وَ اَطْمَعَ النّاسُ فيه لَاَنْتِ، وَ لَقَد قُلْتِ: اُقْتُلُوا نَعْثلاً (1) فَقَدْ فَجَرَ، فَقالَتْ عايِشةُ: قَدْ وَ اللهِ قُلْتُ، وَ قالَ النّاسُ، وَ آخَرُ قَوْلي خَيْرُ مِنَ اوّلِهِ فَقالَ عُبيْدُ: عُذْرٌ وَ اللهِ ضَعيفٌ يا اُمَّ المؤمِنينَ.
ثُمَّ قالَ:
مِنْــكِ البَـداءُ وَ مِنْكِ الغَيرُ
وَ مِنْكِ الرِّياحُ وَ مِنْكِ المَطَرُ
وَ اَنْــتِ اَمَــرْتِ بِقَتْلِ الامامِ
وَ قُلْــتِ لَنــا اِنّــهُ قَـدْ فَجَرَ
فَهِبْنــا اَطَعْنــاكِ فــي قَتْلِهِ
وَ قــاتِلــهُ عِنْدَنـا مِــنْ اَمرِ
قال: فَلمّا اُتِي عايشةَ خَبَرَ اَهْلِ الشّامِ اِنّهم رَدُّوا بَيْعةَ عَلِيٍّ، وَ اَبَوا اَنْ يُبايِعُوهُ، اَمَرَتْ فَعُمِلَ لَها هَوْدَجٌ مِنْ حَديدٍ، وَ جَعَلَ فيهِ مَوْضِعُ عَيْنِيها، ثَمَّ خَرَجَتْ وَ مَعَها الزُّبَيْسرِ وَ طَلْحَةُ وَ عَبْدُ اللهِ بْنِ الزُّبَيْرِ وَ مُحمّدُ بْنُ طَلْحة.
مخالفت عايشه(رض) با علي بن ابيطالب
(خلاصه ترجمه): هنگامي كه خبر به عايشه رسيد (بيرون از مدينه) كه عثمان كشته شد، و مردم با علي بن ابيطالب بيعت كردند، گفت: ايكاش آسمان بر زمين فرود ميآمد. سوگند به خدا كه عثمان مظلوم كشته شد و من خونخواهي او را خواهم كرد (در اين ميان) عبيد به عايشه گفت تو اول كسي بودي كه درباره عثمان بدگويي كردي و مردم را بر عليه او ميشوراندي، و ميگفتي: بكشيد نعثل را (1)كه مرديست فاجر. عايشه (در جواب عبيد) گفت سوگند به خدا من اين كلمات را گفتهام، و مردم هم همان را گفتند، ولي گفتار اخيرم بهتر از گفتار اول من است. عبيد (به عايشه) گفت سوگند به خدا اين عذر تو ناچيز است، سپس (عبيد)
1) . ابن اثير. و ابن منظور و ديگران نوشتهاند: نعثل مرد احمق را گويند. و گفتهاند نعثل مردي بود يهودي در مدينه و عثمان را تشبيه به او نمودهاند.
اين اشعار را سرود: (و ترجمه آنها به طور اختصار اينست): از تست (اي عايشه) آغاز «سرمنشاء» و از تست تغيير آن: تو ما را بكشتن امام «عثمان» امر نمودي و به ما گفتي كه او فاجر «نابكار» است، و فرض كن كه ما در كشتن عثمان اطاعت تو را كرديم و در نزد ما قاتل كسي است كه ما را امر به قتل نموده است.
پس هنگامي كه خبر(اهل شام) به عايشه رسيد كه اهل شام با علي بن ابيطالب بيعت نكردند، دستور داد كجاوهاي از آهن براي او ترتيب داده روزنهاي براي ديدنش گذاشته، سپس با طلحه و زبير و عبدالله پسر زبير و محمد پسر طلحه خارج شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در اين گفتار بالا دقت نماييد و ببينيد كه اين زوجه پيغمبر(ص) تا چه اندازهاي با علي بن ابيطالب مخالفت ميورزيده، از شنيدن بيعت با او برآشفته شده به طوري كه آرزو مينموده كه آسمان بر زمين فرود آيد، و با آنكه خودش عثمان را رسوا ميكرده، و مردم را بر عليه او تحريك مينموده، به خونخواهي او قيام كرده، و عدهاي را با خود به راه انداخته است.
(كِتابُ اُمّ سَلَمَةِ اِلي عائِشةِ)
اِنّه لَمّا تَحَدّثَ الناسُ بِالْمَدينَةِ بِمَسيرِ عائشةِ مَعَ طَلْحةِ و الزُّبَيرِ وَ نَصْبِهِم الْحَرْبَ لِعَلّيٍ، وَ تَألّفُهُمْ النّاسَ كَتَبَتْ اُمُّ سَلَمةِ اِلي عائِشَةِ، اَمّا بَعْدُ: فَاِنَّكِ سِدَّةٌ بَيْنَ رَسُولِ اللهِ وَ بَيْنِ اُمَتِّهِ، وَ حِجابُكَ مَضْرُوبٌ عَلي حُرْمَتِهِ، قَدْ جَمَعَ الْقُرآنُ الْكَريمُ ذَيْلَكِ فَلا تَنْدَحيهِ وَ سَكِّنْ عَقَيرتَكِ، فَلا تَصْحَريها، اَللهُ مِنْ وَراءِ هذِهِ الاُمَةِ، قَدْ عَلِمَ رَسُولُ اللهِ مَكانَكِ، لَوْ اَرادَ اَنْ يَعْهِدَ اِلَيْكِ قَدْ ع َلِمْتِ اَنَّ عَمُودَ الدّينِ لا يَثْبُتُ بالنِّساءِ اِنْ مالَ
وَ لايَرأَبُ بَهِنِّ اِنْ اِنْصَدَعَ، حُمادِياتُ النِساءِ غَضُّ الْاَبْصارِ وَ ضَمَّ الذُيُولِ، ما كُنْتِ قائِلَةٌ لِرَسُولِ اللهِ صَلي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم لَوْعا رَضَكِ باطْرافِ الجِبالِ وَ الْفَلواتِ عَلي قُعودٍ مِنْ الاِبِلِ، مِنْ مَنْهَلٍ اِلي مَنْهَلٍ، اِنّ بِعَيْنِ اللهِ مَهْواكِ، وَ عَلي رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَليْهِ وَ سَلَّمَ تُرْدين، وَ قَدْ هَتَكْتِ حَجابَهُ الّذي ضَرَبَ اللهُ عَلَيْكِ، وَ تَركْتِ عهيداهُ، وَ لَوْ اَتَيتُ الَّذي تُريْدينَ، ثُمّ قيلَ لي اُدْخُلِي الجَنَّة، لَاِسْتَحْيَيَتُ اَلْقَ اللهَ هاتِكَةً حِجاباً قَدْ ضَرَبهُ عَلّيَ، فَاجْعَلي حَجابَكِ الَّذي ضُرِبَ عَلَيْكِ حِصْنَكِ فَابْغيهِ مَنْزِلاً لَكِ حَتّي تَلْقبهُ، فَاِنّ اَطْوَعَ ما تَكُونينَ اِذا ما لَزِمْتِهِ، وَ انْصَحَ ما تَكُونينَ اِذا ما قَعَدْتِ فيهِ، وَ لُو ذَكرتُّكِ كَلاماً قالَهُ رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لَنَهشْتِني نَهْشَ اَلحيّةِ، والسلام.
فَكَتَبَتْ اِليها عائِشَةُ، ما اَقبَلَني لِوَعْظِكِ وَ اَعْلَمَني بِنُصْحِكِ، وَ لَيْسَ مَسِيْري عَلي ما تُظُنّينَ وَ لَنِعْمَ الْمُطَّلعُ مَطّلِعُ فَزَعَتْ فِيه اِلَّ فِئَتانِ مُتَناجِزَتانِ، فَاِنْ اَقْدِرْ فَفِي غَيْرِ حَرجٍ وَ اِنْ اَحْرِجْ ما لِيَ ما لاغِني بِي عَنِ الْاِزْدِيادِ مِنْهُ وَ السَّلامُ. و در نسخه ابن ابي الحديد دو جمله اخير چنين است: فَاِنْ اَقْعَدُ فَفِي غَيْرَ حَرَجٍ وَ اِنْ اَخْرُجُ فَاِلي ما لابُدَّ لي مِنَ الاِزدِيادِ مِنهُ.
نامه ام سلمه به عايشه و سرزنش به او
ترجمه نامه ام سّلمه به طور خلاصه:
هنگامي كه مردم مدينه از حركت عايشه با طلحه و زبير (و به پا كردن جنگ با علي بن ابيطالب و جمع نمودن مردم) را گفتگو ميكردند، ام سلم(ره) نامهاي نوشت به عايشه: اما بعد:
(اي عايشه) تو بابي هستي ميان رسول خدا(ص) و ميان امت او، و حجاب تو زده شده است براي حرمت او، به تحقيق كه
قرآن كريم گرد آورده است اطراف جامه ترا (1)پس آنرا پراكنده مكن، و ساكت كرده است صداي ترا پس صداي ترا بلند نكن (2)، خداوند پشتيبان اين امت است، رسول خدا موقعيت ترا ميدانسته، اگر ميخواست سفارش (اين عمل را) به تو مينمود، (اي عايشه) البته خودت ميداني اگر ستون دين شكست بخورد (معوج شود) به توسط زنان استوار نخواهد شد، و اگر در آن شكافي ايجاد شود، به سبب آنان پيوند نميگردد، نهايت كوشش زنان (بايستي در آن باشد) كه ديدگان خود را ببندند، و دامان خويش را بر خود بپيچند، (اي عايشه) در جواب رسول خدا(ص) چه ميگويي اگر با تو برخورد كند آن هنگامي كه بر شتر سوار شدهاي، در كوهها و بيابانها از اين تپّه به آن تپّه ميروي؟ البته خداوند به اوضاع تو ناظر است (اي عايشه) بر پيغمبر(ص) وارد خواهي شد (پس از مرگ) به صورتي كه حجاب مقرّر خود را دريده، و عهد پيشين او را ترك كردهاي.
(اي عايشه) اگر (فرض شود) من به جا بياورم اين عملي را كه ميخواهي تو انجام دهي، پس از آن به من گفته شود (بعد از مرگ) داخل بهشت شو، هر آينه حيا ميكنم كه خدا را ملاقات كنم در حالي كه حجاب خود را دريده باشم (اي عائشه) حجابي را كه براي تو مقرر شده است قلعه خود قرار بده، و آنرا جايگاه خويش كن تا خدا را، ملاقات كني، زيرا مطيعترين حالات تو آنست كه ملازم خانه
1) . اين جمله اشاره است به اين آيه شريفه ايكه درباره زنان پيغمبر(ص) نازل شده است: وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى (الاحزاب: 33) (يعني اي بانوان بنشيند در خانههايتان و مانند زمان جاهليت كه زينت خود را نمايان ميكردند بيرون نياييد).
2) . اين جمله اشاره است به اين آيه شريفه: يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَد مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً(الاحزاب: 32) (يعني اي زنان پيغمبر شماها مانند ساير زنان نيستيد ا گر تقوي پيشه كنيد پس با نرمي سخن نگوييد تا كسي كه مرض شهوت در اوست به طمع افتد و گفتار نيكو بگوييد).
شوي، و پاكترين مواقع تو آنست كه در منزل خود بنشيني.
(اي عايشه) و اگر به ياد آورم ترا آنچه كه پيغمبر(ص) (درباره تو فرموده) البته مانند مار مرا نيش ميزني و السلام.
جواب عائشه
پس عايشه نوشت به امسلمه: چه بسيار موعظه كه از تو به من رسيد، و چقدر نصيحت تو به من آموخت. اين خروج من آن طوري نيست كه تو گمان ميكني، چه نيكو بود آن هنگامي كه دو عدّه جنگنده به من پناهنده شدند پس اگر بنشينم (و قيام نكنم) در حال غير گناه هستم، و اگر خروج كنم، پس به سوي چيزيست كه ناگزيرم به آن بيفزايم والسلام.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بحث امروزمان به طول انجاميد، و اين مسأله خروج و قيام عايشه براي اينجانب مشكلاتي ايجاد كرده و هر قدر در اين موضوع تفكر ميكنم فكرم به جايي نميرسد، استدعا دارم شما در همينجا به گفتارتان خاتمه دهيد، و بقيه مطالب را تأخير بيندازيد تا من در اين باره مطالعاتي بنمايم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي هر چند اين فاصلههاي پي در پي سفر اينجانب را تاخير مياندازد، ولي براي آنكه خواسته شما را تأمين كرده باشم ناگزيرم مشقاتي را متحمل شوم و تتمه مبحث را به روزهاي بعد موكول نمايم.
بابويهي: آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
بابويهي: روز شنبه 18 ذيقعده برابر با 5 شهريور سال جاري مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم، نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي روي به اينجانب نموده و گفتند: آقاي بابويهي به اضافه مطالبي كه شما (از علماء ما) درباره عايشه نقل نموديد، من خودم به كتب تاريخ و احاديث ايشان مراجعه كردم، و هر قدر در آنها نظر ميكردم به
حيرتم افزوده ميشد، و آخر الامر فكرم به جايي منتهي نگرديد، و نتوانستم اين مسأله را حل كنم، و راه صحيحي براي اين عمل عايشه به دست آورم، زيرا با خود ميگفتم: خونخواهي عثمان چه ارتباطي با عايشه داشته است به جهت آنكه صاحب خون «وليّ دم» ميتواند درصدد خونخواهي برآيد و از قاتلينِ مقتولش تقاصّ بگيرد، و عايشه كه وليّ دم نبوده؟ و در اين رابطه با خود ميگفتم اولادهاي عثمان در مرحله اول و اقارب و خويشان نزديك او در مرحله ثاني سزاوارتر به اين خونخواهي بودهاند، و با وجود ا يشان به عايشه نميرسيده كه در اين كار پيشقدم شود؟
باز با خود ميگفتم عثمان را در مدينه كشتند، پس چرا عايشه عَلَم خوانخواهي را در بصره به پا كرد؟ باز با خود ميگفتم قطعاً كشندگان عثمان شناسايي شده بودند و مقصود عايشه با دستگير كردن ايشان حاصل ميگرديد، و نياز به جنگ جمل نداشت؟ باز با خود ميگفتم: چون تاريخ يكايك كشندگان عثمان را معلوم كرده است پس چرا ايشان با علي بن ابيطالب جنگ نمودند؟ باز با خود ميگفتم: پس از اتمام اين وقايع ننوشتهاند كه قاتلين عثمان دستگير شدند پس نتيجه اين جنگ به كجا منتهي گرديد؟
باز با خود ميگفتم: با چه مجوّز شرعي عايشه به اين عمل آتشزا دست زده و اين بلوار به پا كرده است؟ با آنكه زن حق دخالت در جنگ ندارد. به اضافه آنكه آياتي در قرآن كريم به طور خصوص درباره زوجات پيغمبر(ص) نازل شده و آنان را به تقوي سفارش كرده و از خروج و تبرج نهي شديد فرموده است. باز با خود ميگفتم در آن روز زنان ديگري نيز از پيغمبر(ص) بوده كه از جمله آنان امسلمه محترمه بوده است، و اگر اين عمل عايشه جايز ميبود پس ايشان هم بايستي با او شركت ميكردند، و حال آنكه امسله با شدت هر چه تمامتر با عايشه مخالفت نموده، و او را از سرانجام اين عملش تهديد ميكرده است، ليكن با اين همه اوصاف ميبينم علمأ ما هر كجا نام
عايشه را ميبرند او را به نيكي ياد ميكنند.
جناب آقاي بابويهي اين امورات ياد شده بالا، مرا جدّاً حيران و نگران كرده، از شما خواهشمندم اين معمّا را براي ما حلّ كنيد، درست بودن اين عمل عايشه و يا نادرستي آن را توضيح دهيد به طوري كه آقاي نوبختي هم استفاده كنند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به جاي آنكه براي شما برهان و دليل بياورم، يك سلسله احاديث و گفتارهاي تاريخي از كتب خود شما اهل تسنّن نقل ميكنم كه پاسخ يكايك اشكالات و ايرادات شما را بدهند، و جوابگوي مشكلات شما باشند، بلكه مطالب ديگري را كه جنابعالي به آنها متوجه نبودهايد به شما بنمايانند، به شرط آنكه با ذهني خالي از تعصّب دقيقاً و عميقاً آنها را زير نظر بگيريد. اينك به روايات و گفتارهاي ذيل توجه نماييد:
عايشه و دشمني او با عثمان و خونخواهي او
قالَ كُلُّ مَنْ صَنَّفَ فِي السَّيْرِ وَ الاَخبارِ: اِنَّ عائِشَة كانَتْ مِنْ اَشدِّ الناسُ عَلي عُثمانَ حَتّي اَنّها اَخْرَجَتْ ثَوْباً مِنْ ثِيابِ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فَنَصَبْتَهُ في مَنْزِلِها وَ كانَتْ تَقُولُ لِلدّاخِلينَ اِلَيْها هذا ثَوْبُ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْه وَ آلِهِ لَمْ يَبُلَّ و عُثْمانُ اَبْلي سُنَّتَهُ: قَالوا اَوَّلَ مَنْ سَمّي عُثْمانَ نَعْثَلاً عائِشَةُ (وَ النَّعْثَل: اَلْكَثيرُ شَعْرُ اللحِيّةِ وَ الْجَسَدِ) وَ كانَتْ تَقُولُ اُقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثلاً.
(خلاصه ترجمه): جميع كساني كه درباره تاريخ و اخبار كتابي نوشتهاند گفتهاند: عايشه بيشتر از همه مردم بر عليه عثمان بوده حتّي آنكه جامهاي از جامههاي پيغمبر(ص) را در اطاق خود
آويزان كرده و هر كسي كه بر او وارد ميشد به او ميگفت: اين لباس پيغمبر است و هنوز خشك نشده كه عثمان سنّت او را از بين برد.
و (نيز مورخين و محدّثين) گفتهاند: اول كسي كه عثمان را نعثل ناميده، عايشه بوده است (نعثل كسي را گويند كه صورت و بدن او پُرمو باشد) و هميشه ميگفته: بكشيد نعقل را خدا بكشد نعثل را.
(باز ابن ابي الحديد در همان كتاب و همان صفحه مينويسد:)
(خلاصه ترجمه): هنگامي كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد او در مكه بود و به سرعت حركت كرد و با خو ميگفت: محققاً مردم طلحه را براي خلافت لايق يافتهاند، چون به «شراف» رسيد، عبيدبن ابي سلمه به پيشواز او آمد، عايشه به او گفت: چه خبري داري؟ جواب داد عثمان كشته شده باز عايشه گفت بعد از آن چه رخ داده است؟ جواب داد بازگشت كرد امور مردم به بهترين جايگاه (زيرا) بيعت كردند با علي (بن ابيطالب) پس
عايشه گفت: اگر اين كار سرگير شود دوست دارم كه آسمان بر زمين فرود آيد.
(باز عايشه گفت): واي بر تو ببين چه ميگويي؟ عبيد جواب داد مطلب همانست كه گفتم اي امالمؤمنين، عايشه شيون سردار و فغان نمود پس به او گفتم: چه شده است ترا اي امالمؤمنين سوگندب ه خداوند كه در مدينه و تمام جوانب آن احدي را از علي بن ابيطالب سزاوارتر و ذيحقتر براي خلافت نميشناسم. و در تمام حالاتش نظير و مانندي براي او نميبينم، پس (اي عايشه) براي چه چيز خلافت او را اكره داري؟ عايشه جوابي به او نداد.
باز ابن ابي الحديد در همان كتاب و همان صفحه مينويسد:
يعني از طريقهاي متعدد روايت شده است: هنگامي كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد و او در مكه بود گفت: خداوند دور كند او را از رحمت خود اين پاداش اعمال خودش بوده و نيست خداوند ستمكننده بر بندگانش.
باز ابن ابيالحديد در همان كتاب و همان صفحه مينويسد
فَلمّا تابَ قَتَلُوهُ صائِماً في شَهْرِ حَرامٍ وَ قَدْ عَزَمْتُ عَلَي الْخُروجِ اِلَي الْبَصْرةِ وَ مَعَي الزُّبَيْرُ وَ طَلْحَةُ فَاَخْرَجي مَعَنا لَعلَّ اللهُ اَنْ يُصْلِحَ هذا الْاَمْرَ عَلي اَيْدينا وَبِنا، فَقالَتْ اََا اُمُّ سَلَمةِ اِنَّكَ كُنْتَ بِالْاَمْسِ تَحْرِضينَ عَلي عُثمانَ وَ تَقُولينَ فيهِ اَخْبَثُ الَقَولِ وَ ما كانِ اِسْمُهُ عِنْدَكَ اِلاّ نَعثلاً و انّكَ لَتَعْرِفينَ مَنْزِلَةَ عَليَّ بَنَ اَبيطالِبٍ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، اَفَاُذكِّرَكَ؟ قالَتْ نِعْمَ، قالَتْ اَتَذَكّرينَ يَوْمَ اَقْبَلَ عَلَيهِ السّلامُ وَ نَحْنُ مَعَهُ حَتّي اِذا هَبَطَ مِنْ قَديدِ ذاتِ الشّمال خَلا بِعَلّيِ يُناجيهِ فَاَطالَ فَاَرّدتَ اَنْ تَهْجِمينَ عَلَيهما فَنُهيْتُكِ فَعَصيتني فَهَجمْتِ عَليْها فَما لِبثِتِ اَنْ رَجَعْتِ باكِيَةً فَقُلْتُ ما شَأنُكِ فَقُلْتِ اِنّي هَجَمْتُ عَلَيهما وَ هما يَتَناجِيانِ فَقُلْتُ لِعَلّي لَيْسَ لِيْ مِنّْ رَسُولِ اللهِ اِلاّ يَومٌ مِنْ تِسْعَةِ اَيّامٍ اَفَما تَدّعِني يا بنَ اَبيطالبٍ وَ يَومي، فَاَقْبَلَ رَسُولَ اللهِ صَلّي عَلَيْه وَ آلِه عَلّيِ وَ هُوَ غَضْبانُ مُحَمّرُ الوَجْه فَقالَ اِرْجِعي وَ راءَكِ وَ اللهِ لايُبغِضُهُ اَحَدُ مِنْ اَهْلِ بَيْتِي وَ لا مِنْ غَيْرِهِمِ مِنَ الناسِ اِلاّ وَ هُوَ خارِجٌ مِنَ الاِيمانَ فَرَجَعْتِ نادِمَةً ساقِطَةً قالَت عائشَةُ نِعَمْ اَذْكُرُ ذلِكَ.
قالَتْ: وَ اُذكِّرُكِ اِيْضاً كُنْتُ اَنَا وَ اَنْتِ مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ اَنْتَ تَغْسِلينَ رَأسَهُ وَ اَنَا اَحيسُ لَهُ حيساً وَ كانَ الْحيسُ يُعْجِبُهُ فَرَفَعَ رَأْسَهُ وَ قالَ يا لَيْت شِعْري اَيْتكُنَّ صاحِبَةُ الجَمَلِ الاَذْنَبْ تَنْبِحُها كِلابُ الحَوأَبْ فَتَكونُ ناكِبَةً عَنِ الصِّراطِ، فَرَفَعْتُ يَدِيَ مِنَ الْحيس فَقُلْتُ اَعُوذُ باللهِ وَ بِرَسسُولِه مِن ذلِكَ ثُمَّ ضَرَبَ عَلي ظَهْرِكَ و قالَ اِيّاكِ اَنْ تَكُونيها، ثَم قالَ يا بِنْتَ اَبي اُمَيّةِ اِيّاكِ اَنْ تَكُونيها يا حُمَيراءِ، اَمّا اَنَا فَقَدْ اَنْذرتُكِ قالَتْ عائِشةُ نِعَمْ اَذْكُر هذا،
قالَتْ وَ اَذْكُرُكِ اِيْضاً كُنْتُ اَنَا وَ اَنْتَ مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ فِي سَفَرٍ لَهُ وَ كانَ عَليٌ يَتعاهدُ نَعْلَيْ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ فَيَخْصِفُها وَ يَتعاهَدُ اَثْوابِه فَيَغْسِلُها فَنُقِبَتْ لَهُ نَعْلٌ فَاَخَذها يَوْمئِذٍ يَخْصِفِها وَ قَعَدَ في ظِلٍّ سَمْرَةٍ، وَ جاءَ اَبُوكَ وَ مَعهُ عُمَرُ فَاْستَأْذَنا عَلَيْه فَقُمنا اِلَي الحِجابِ وَ دَخلا يُحادِثاهُ فيما اَرادَ ثُمَّ قالا يا رَسُولَ اللهِ اِنّا لا نَدْرِي قَدْرِ ما تَصْحَبُنا فَلَو اُعْلَمتَنا مَنْ يَسْتخلِف عَلَينا لِيَكونُ لَنا بَعْدَك مُفَزعاً فَقالَ لَهُما اَما اِنّي قَدْ أَري مَكانَهُ وَ لَوْ فَعَلْتُ لَتَفرقّتُمْ عَنْهُ كَما تَفرَّقَتْ بَنُو اِسرائيلُ عَنْ هروُنَ بنَ عِمرانَ فسكتا ثُمَّ خَرَجا فَلمّا خَرَجْنا اِلي رَسولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه قُلْتِ لَهُ وَ كُنْتِ اَجْراً عَلَيْهِ مِنّا: مَنْ كُنْتَ يا رَسُولَ اللهِ مُسْتَخْلِفاً عَلَيْهِمْ فَقال خاصِفَ النَّعْلِ فَنَزَلْنا فَلم نَرَ اَحَداً اِلاّ عَلِيّاَ فَقُلْتَ يا رَسُولَ اللهِ ما اَري اِلاّ عَلِيّا فَقالَ هُوَ ذاكِ فَقالَتْ عائِشةُ نِعَم اَذْكُر ذلِك
فَقالَتْ: فَاَيُّ خُروجٍ بَعْدَ هذا؟ فَقالَتْ اِنّما اَخْرُجُ لِلْاِصلاحِ بَيْنَ النّاسِ وَ اَرْجُوا فيه الْاَجْرِ اِنْ شاءَ اللهُ فَقالَتْ اَنْتِ وَ رَأيُكِ، فَانْصَرَفَتْ عائِشةُ عَنها وَ كَتَبْت امّ سَلَمةِ بِما قالَت وَ قيلَ لَها اِلي عَليّ عَلَيه السّلام.
عايشه و تحريك او امّ سلمه را براي خروج و نصيحت كردن امسلمه او را
خلاصه ترجمه حديث: عايشه آمد نزد امسلمه تا او را فريب دهد براي خونخواهي عثمان، به او گفت اي دختر ابياميّه تو در ميان زوجات پيغمبر(ص) اول كسي هستي كه هجرت كردي، و بزرگترين امّهات مؤمنين ميباشي و پيغمبر(ص) همواره تقسيم مينمود از براي ماها از روي سهم تو، و بيشتر
اوقات جبرئيل خانه تو ميبود.
امسلمه به عايشه گفت اين سخنان را براي چه ميگويي؟ عايشه گفت: عبدالله به من خبر داده كه مردم عثمان را به تو دادند و چون توبه نمود او را در حالت روزه در ماه حرام كشتند، پس تو با ما خروج كن تا شايد خداوند به توسط ما اين امر را اصلاح نمايد، او به عايشه گفت: من ام سلمه هستم، همانا تو ديروز تحريك بر عليه عثمان ميكردي، و بدترين گفتار را درباره او ميگفتي، و نام عثمان در نزد تو نعثل بود، همانا تو خوب ميشناسي منزلت علي بن ابيطالب را در نزد پيغمبر(ص).
آيا يادت بياورم؟ عايشه گفت: بلي، ام سلمه به او گفت: آيا يادت ميآيد آن روزي كه ما با پيغمبر(ص) از «قديد» (1)آمديم، هنگامي كه آن حضرت پياده شد با علي بن ابيطالب خلوت نمود و با او راز ميگفت، پس تو اراده كردي سر نزده بر او وارد شوي، و من ترا نهي كردم و تو فرمان نبردي و ناگهان بر پيغمبر و علي وارد شدي، چيزي نگذشت كه گريهكنان برگشتي، پس من به تو گفتم: چه شده است ترا؟ تو گفتي: من ناگهان برايشان وارد شدم در حالي كه با يكديگر راز ميگفتند، من به علي بن ابيطالب گفتم: از نُه روز با پيغمبر يك روز سهم من است يا علي تو نميگذاري من به اين يك روز خودم برسم، پس پيغمبر(ص) با حالت غضب و رنگ برافروخته روي به من كرد و گفت: برگرد سوگند به خداوند هيچكس از اهل بيت من و غير ايشان، دشمن نميدارد علي بن ابيطالب را مگر آنكه از دين خارج ميباشد، پس من خوار و پشيمان برگشتم (عايشه به امسلمه) گفت آري اين واقعه را يادم ميآيد.
(باز ام سلمه به عايشه) گفت آيا يادت بياورم؟ من و تو با رسول الله بوديم، تو سر او را شستشو ميدادي و من
1) . قديد بر وزن «رُجيل» نام موضعي است ميان مكه و مدينه كه بين آن و بين ذوالحليفه مسافت زياديست.
حيس (1)براي او تهيه ميكردم، و آن حضرت آن را دوست ميداشت (در اين ميان) آن حضرت فرمود كاشكي ميدانستم كدام يك از شماها صاحب شتر دُم دراز هستيد كه سگان حوأب (2)بر او پارس ميكنند و او از صراط مستقيم منحرف گشته است، پس من «امسلمه» سر خود را بلند كردم و گفتم پناه ميبرم به خدا و رسول او از اين واقعه پس از آن پيغمبر دست خود را زد بر پشت تو «اي عايشه» و فرمود بترس از آنكه تو همان زن باشي. سپس فرمود اي دختر ابي اميّه «ام سلمه» بترس از آنكه تو همان زن باشي اي حميراء. (ام سلمه به عايشه گفت) من ترا از اين پيشآمد تهديد ميكنم عايشه گفت آري اين واقعه را به ياد دارم.
(باز امسلمه به عايشه) گفت آيا يادت بياورم؟ من و تو با پيغمبر در سفر بوديم و علي بن ابيطالب كفشهاي آن حضرت را رسيدگي ميكرد، و آن را وصله ميزد، و جامههاي آن حضرت را رسيدگي مينمود و آنها را شستشو ميكرد (در اين ميان) كفش پيغمبر پاره شده بود، علي بن ابيطالب آن را برداشته، و زير سايه درخت مغيلان رفته و آن را وصله ميزد، پدر تو «ابوبكر» با عمر آمدند، و اجازه گرفه وارد بر پيغمبر شدند، من و تو پشت پرده ايستاديم و اين دو نفر با حضرت گفتگو ميكردند، پس به آن حضرت گفتند: يا رسول الله ما نميدانيم تا چه زماني شما با ما هستيد؟ (يعني زندهايد؟)، كاش به ما خبر ميداديد كه چه كسي بعد از شما براي ما خليفه است؟ كه پناهگه ما باشد، حضرت به ايشان فرمود: من موقعيت آن شخص را ميدانم و اگر به شما معرفي كنم از دور او پراكنده ميشويد، همان طوري كه بنياسراييل از دور هارون (وصي موسي بن
عمران) متفرق شدند، پس (عمر و ابوبكر) بيرون رفتند، ما به حضور آن حضرت رفتيم و تو (اي عايشه) از همه ما با اوبي با كنز بودي، گفتي يا رسول الله چه كسي را براي مردم خليفه قرار ميدهي؟ فرمود: وصله كننده كفشم را، ما از حضور آن حضرت بيرون آمديم، و به غير علي كس ديگري را نديديم.
پس تو (اي عايشه) گفتي يا رسول الله من غير از علي كسي را نميبينم آن حضرت فرمود: او همانست (يعني آن كسي را كه جانشين خود كردهام همان علي بن ابيطالب ميباشد.) عايشه گفت: آري اين موضوع را به ياد دارم، پس (ام سلمه به عايشه) گفت: بعد از اين همه قضايا اين چه خروجي است؟ عايشه گفت: همانا خروج ميكنم براي اصلاح بين مردم و اميد ثواب دارم امسلمه گفت: تو و رأيت، پس عايشه از نزد او رفت و آنچه را كه امسلمه با عايشه گفتگو كرده بود همه را نوشت و آنها را به عليبن ابيطالب گزارش داد. (1)
(خلاصه ترجمه گفتار بالا): (ابن ابي الحديد ميگويد اي خواننده) اگر بگويي اين حديث گفتار صريح است درباره امامت علي بن ابيطالب، پس چرا تو «ابن ابي الحديد» و اصحابت از اين موضوع كنار كشيدهايد؟ (يعني زير بار امامت او نميروي) (ابن ابي الحديد در جواب اين گونينده ميگويد:) من ميگويم نه چنين است كه تو گمان كردهاي، زيرا پيغمبر نفرموده (قداستخلفته): او را خليفه خود قرار دادم بلكه فرموده (لو قد استخلفت احداً لاستخلفته) : اگر ميخواستم كسي را خليفه قرار دهم علي را خليفه ميكردم، و اين كلام دلالت بر خلافت علي نميكند، در نتيجه وظيفه مكلّفين در صورت تصريح به امامت او همانست و بس و اگر تصريح نكرده باشد ميتوان گفت مصلحت ايشان در آن باشد كه خودشان براي خود كسي را انتخاب كنند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به شخصي كه تارك الصلوة بوه گفتند: چرا نماز نميخواني، گفت: خداوند در قرآن كريم فرموده: «لاتَقْرَبُوا الصّلوةً يعني نزديك نشويد به نماز »، گوينده در جواب او گفت: اي بيچاره چرا تمام آيه را نميخواني «لاتَقْرَبُوا الصّلوةَ وَ اَنْتُم سُكاري» (يعني در حالت مستي نزديك نماز نشويد)
مَثَل ابن ابي الحديد هم مثل همين شخص است، ما هم به ايشان ميگوييم: چرا تتمه حديث را نديده گرفتهايد؟ ابن ابي الحديد جوابي را كه پيغمبر(ص) به ابابكر و عمر داده بوده همان را تحتنظر گرفته، ولي جوابي را كه به عايشه و ام سلمه داده، ناديده گرفته است، مگر امسلمه نميگويد، هنگامي كه ابابكر و عمر از نزد حضرت خارج شدند، من با عايشه وارد بر ايشان شديم، و عايشه مجدداً همين سؤال ابابكر و عمر را نمود، آن حضرت در جواب او فرمود: خليفه من كسي است كه كفش مرا وصله ميزند، ما چون از نزد حضرت بيرون آمديم جز علي را نديديم، پس عايشه به آن حضرت عرض كرد من غير از علي كس ديگري را نميبينم پيغمبر(ص) فرمود: او همانست «يعني علي همان وصي من است»
آقاي نصرتآبادي: خود ابوبكر و عمر فهميدند كه پيغمبر(ص) ايشان را بيجواب نگذاشته است، و به منظور آن حضرت هم پي بردند، و گرنه مجدداً سؤال خود را مطرح ميكردند، و ضمناً پيغمبر(ص) خواسته است كه موضوع مهمّ ديگري را به آنان گوشزد كند، از آينده ايشان خبر دهد، و بايشان اعلام خطر نمايد، كه شماها كساني هستيد كه خليفه مرا تنها ميگذاريد و از دور او پراكنده ميشويد، مانند بنياسرائيل كه هارون وصي موسي را ترك نمودند، و به سامري پيوستند. چنانكه اين موضوع به وقوع پيوست، و گفتار آن حضرت محقق گرديد، و اين خود يكي از معجزات باهره آن وجود مقدس بوده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما به ما اعتراض نكنيد و نگوييد: علماء شيعه دانشمندان ما را قدح ميكنند و آنان را احترام نميكنند. شما ببينيد چگونه علمائتان حقپوشي كرده و دستبُرد به روايات ميزنند، قسمتي از حديثي را كه (به گمان خود) ميتوانند به نفع خودشان از آن استفاده كنند، به آن احتجاج نموده، و از قسمت ديگر آن نامي نميبرند.
1) . بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي، پس از آنكه ابن ابي الحديد اين مكالمه امسلمه و عايشه را نقل نموده ميگويد: فَاِنْ قَلْتَ فَهذا نَصٌ صَريح في اِمامَةِِ عَلّيٍ عَلَيهِ السّلامُ فَما تَصْنَع اَنْتَ وَ اَصحابُكَ الْمُعتَزِلَةِ بِه قُلْتُ كَلاّ اِنّه لَيْسَ بِنَصٍّ كَما ظَنَنْتَ لِانّه صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه لَم يَقُلْ قَدْ اِسْتَخْلَفْتُهُ، وَ اِنّما قالَ لَوَقَد اِسْتَخلَفتُ اَحُداً لاِستَخْلَفتُ اَحَداً لِاِسْتَخلَفْتُه وَ ذلكَ لايَقْتَضي حُصُولَ الْاِسْتِخلافِ وَ يَجُوزُ اَنْ تَكُونَ مَصْلَحةُ المُكلّفينَ مُتَعَلَّقةُ بِالنَّصِ عَلَيْهِ لَو كانَ النَّبِيُ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَأمُوراً بِاَنْ يَنُصَّ عَلي اِمامٍ بِعَيْنِهِ مِنْ بَعْدِه وَ اَنْ يَكُونَ مِنْ مَصْلَحَتِهِم اَنْ يَختارُوا لِاَنْفُسِهِمْ مَنْ شاؤُا اِذا تَرَكَهُم النَّبِيُّ صَلّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ آرائِهِمْ وَ لَم يُعيِّنْ اَحَداً.
باز از قول ابن ابي الحديد
لَمّا انْتَهَتْ عائِشَةُ وَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ اِلي حَفْرِ اَبي مُوسي قَرِبياً مِنَ الْبَصْرِة اَرْسَلَ عُثمانَ بْنَ حُنَيْفِ وَ هُوَ يَوْمِئذٍ عامِلُ عَلّيٍ عَلَيه سلامُ عَلي الْبَصْرةِ، اِلَي الْقَوْمِ اَبَا الْاَسْودِ الدُّوْلي يُعلِمَ لَهُ عِلْمَهُمْ، فَجاءُ حَتّي دَخَلَ عَلي عائِشَةِ فَسَأَلها عَنْ مَسِيرِها فَقالَتْ اَطْلُبُ بِدَمِ عُثْمانَ قالَ اِنّهُ لَيْسَ بِالْبَصْرةِ مِنْ قَتَلةِ عُثمانَ اَحدٌ قالَتْ صَدَقْتَ وَ لكنَّهُم مَعَ عِلِّيِ بْنِ اَبيطالِبٍ بالْمَدينَةَ وَ جِئْتُ اَسْتَنْهِضُ اَهْلَ الْبَصْرةِ لِقِتالِهِ اَنَغَضِبُ لَكُمْ مِنْ سَوْطِ عُثمانَ وَ لانَغْضِبُ لِعُثمانَ مِنْ سُيُوفِكُمْ، فَقالَ لَها ما اَنْتَ مِنَ
السَّوْطِ وَ السَّيْفِ، اِنّما اَنْتَ حَبِيْسُ رَسُولِ اللهِصَلّي اللهُ عَلَيْه وَ آلِه اَمَرَكِ اَنْ تَقَرّي في بَيْتِكِ وَ تَتْلي كَتابَ رَبِّكِ وَ لَيْسِ عَلَي النِّساءِ قِتالٌ وَ لا لَهُنَّ الطَّلَبُ بالدِّماءِ، وَ اِنَّ عَلِيّاً لَاَوْلي بِعُثْمانَ مِنْكِ وَ اَمسُّ رَحِماً فَاِنَّهُما اِبنا عَبْدِ مَنافٍ، فَقالَتْ لَسْتُ بِمُنْصَرِفةٍ حتّي اَمْضي لَما قَدِمتُ اَليهِ اَفَتَظُنُّ يا اَبَا الْاَسْوَدِ اِنَّ اَحَداً يَقْدِمُ عَلي قِتالي، قالَ اَما وَ اللهِ لَتُقاتَلُنَّ قِتالاً اَهَونَهُ الشّديدُ.
ثُمَّ قامَ فَاَتَي الزُّبَيرِ فَقالَ يا اَباعَبْدِاللهِ عَهِدَ النّاسُ بِكَ وَ اَنْتَ يَوْمَ بُويِعَ اَبُوبَكرُ آخِذٌ بِقائِمِ سَيفِكَ تَقُولُ لا اَحَدٌ اَوْلي بِهذا الْاَمرِ مِنْ اِبْنِ اَبيطالِبٍ وَ اَيْنَ هذا الْمُقامُ مِنْ ذاكَ، فَذَكَرَ لَهُ دَمَ عُثمانٍ، قالَ اَنْتَ وَ صاحِبُكَ وَليْتُماهُ فَيما بَلَغَنا، قَالَ فَانْطَلِقْ اِلي طَلْحَة فَاسْمَعْ ما يَقُولُ فَدَهَبَ اِلي طَلْحَةَ فَوَجَدُه سادِراً في غَيِّهِ مُصِرّاً عَلي الْحَرْبِ وَ الْفِتْنَةِ فَرَجَع اِلي عُثمانَ بْنَ حُنَيْفِ فَقالَ اِنّها الْحَرْبُ فَتَأهَّبْ لَها.
خلاصه ترجمه: ابن ابي الحديد ميگويد: وقتي عايشه و طلحه و زبير به نزديك بصره «چاه ابوموسي» رسيدند. عثمان بن حنيف كه از جانب علي بن ابيطالب عليه السلام والي بصره بود، ابوالاسود دؤلي را به جانب ايشان فرستاد تا خبر آنان را براي او بياورد (ابوالاسود) وارد بر عايشه شد، و از او پرسيد براي چه آمدهاي؟ جواب داد براي خونخواهي عثمان. ابوالاسود به او گفت: يك نفر از قاتلين عثمان در بصره نيست، عايشه گفت: راست ميگويي ليكن كشندگان عثمان در مدينه نزد علي بن ابيطالب هستند، و من آمدهام تا اهل بصره را براي جنگ با علي بن ابيطالب برانگيزانم (ما با تازياه عثمان به شما غضب ميكنيم آيا با شمشيرهاي شما براي عثمان غضب ننماييم؟)
ابوالاسود به عايشه گفت: ترا چه كار
با تازيانه و شمشير، تو زنداني رسول الله(ص) ميباشي، او به تو امر فرموده: كه در خانهات بنشيني و تلاوت كلام الله مجيد بنمايي، نه جهاد بر زنان است و نه خونخواهي.
علي بن ابيطالب از تو سزاوارتر است به عثمان و از جهت خويشاوندي به او نزديكتر ميباشد،ع هر دوي ايشان فرزند عبد مناف هستند، عايشه گفت من برنميگردم تا مقصد خود را عملي كنم، اي ابوالاسود آيا احتمال ميدهي كسي به جنگ من بيايد؟ ابوالاسود گفت: آگاه باش سوگند به خدا البته جنگي با تو خواهد شد كه آسانترين آن شديد ميباشد.
پس از آن ابوالاسود به جانب زبير رفت و به او گفت: مردم ترا ديده بودند آن روزي كه با ابابكر بيعت ميشد، تو شمشير كشيده و ميگفتي هيچكس از علي بن ابيطالب سزاوارتر به خلافت نيست (اي زبير) آن عملت با اين كارت تناسبي ندارد؛ زبير گفتار ابوالاسود را به طلحه رسانيد.
سپس ابوالاسود رفت به جانب طلحه، و او را چنين يافت، كه مصمَّم جنگ و آشوبست، و از گمراهي خود دست بردار نيست، پس برگشت و جريان را به عثمان بن حنيف گزارش داد و گفت جز جنگ چيز ديگري نيست خود را براي آن مهيا كن.
ورود عايشه و طلحه و زبير به بصره و اعتراض اهالي به خروج آنان
بابويهي: باز ابن ابي الحديد در همان جلد از شرح نهج البلاغه خود صفحه 81 مينويسد:
فَكَتَبَ اِلَيها: مِنْ زَيْدِ بنِ صَوْحانِ اِلي عائِشَةِ بِنْتِ اَبي بَكْرٍ اَمّا بَعْدُ: فَاِنَّ اللهُ اَمرَكِ بِاَمْرٍ وَ اَمَرنا بِاَمْرٍ، اَمرَكِ اَنْ تَقَرِّي في بَييْتِكِ، وَ اَمَرنا اَنْ نُجاهِدَ، وَ قَدْ اَتاني كِتابكِ، وَ اَمرْتنِي اَنْ اَصْنَعَ خِلافَ ما اَمرَنيِ اللهُ فَاكُونَ قَدْ صَنَعْتُ ما اَمرَكِ اللهُ بِه، وَضَعْتِ ما اَمَرني اللهُ بِه، فَاَمْرُكَ عَنْدي غَيْرُ مُطاع، وَ كِتابُكِ غَيْرُ مجابٍ والسّلامُ.
(ابن ابي الحديد ميگويد): هنگامي كه علي بن ابيطالب عليه السلام وارد بصره شد، عايشه نامهاي نوشت به زيد بن صوحان: از عايشه دختر ابوبكر صديق همسر پيغمبر(ص) به فرزند با اخلاص خود، زيد بن صوحان: از عايشه دختر ابوبكر صديق همسر پيغمبر(ص) به فرزند بااخلاص خود، زيد بن صوحان امّا بعد:
تو در خانهات بنشين و مردم را از اطراف علي بن ابيطالب پراكنده كن، بايستي آنچه را من دوست ميدارم از تو به من برسد، همانا تو موثّقترين مردم هستي نزد من. والسلام.
(زيد بن صوحان به عايشه نوشت): از زيد بن صوحان به عايشه دختر ابوبكر اما بعد: خداوند امر فرموده است ترا به چيزي، و امر فرموه است ما را به چيزي ديگر، امر كرده است ترا به اينكه در خانهات بنشيني، و امر كرده است ما را كه جهاد كنيم، نامه تو به من رسيد، تو دستور دادهاي كه من برخلاف آنچه خدا امر فرموده است بنمايم، پس وظيفهاي كه براي تو ميباشد «در خانه نشستن» من آن را به جا آورم، و تو وظيفهاي كه براي من است «جهاد» به جا آوري (اي عايشه) فرمان تو اطاعت نميشود، و نامه تو جواب ندارد و السلام.
اِنّه لمّا نَزَلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ عائِشَةُ الْبَصْرَةَ، اِصْطَفِّ لَهَا النّاسُ فِي الطَّريقِ يَقُولُونَ: يا اُمَّ المُؤمِنينَ، مَا الَّذي اَخْرَجَكِ مِنْ بَيْتِكِ؟ فَلمّا اَكْثَرُوا عَلَيها تَكلَّمن بِلِسانٍ طَلِقٍ، وَ كانَتْ مِنْ اَبْلَغِ النّاسِ، فَحَمَدتْ اللهُ وَ اَثْنَتْ عَلَيْهِ ثُمَّ قالَتْ اَيُّها النّاسُ، وَ اللهِ ما بَلَغَ مِنْ ذَنْبِ عُثمانَ اَنْ يُسسْتَحلَ دَمُهُ وَ لَقد قُتِلَ مَظْلوُماً، عَضَبْنا لَكُمْ مِنَ السَّوْطِ وَ العصا، وَ لا نَغْضِبْ لِعُثمانَ مِنَ الْقَتْلِ، وَ انَّ مِنَ الرَّأيِ أنْ تَنْظُرُوا اِلي قَتَلَةِ عُثْمانَ، فَيُقْتَلُوا بِه، ثُمَّ هذَا الاَمْرُ شَوري عَلي ما جَعَلَهُ عُمَر بنُ خَطّابِ.
فمِنْ قائِلٍ يَقُولُ صَدَقْتِ، وَ آخَرُ يَقُولُ: كَذِبْتِ، فَلَمْ يَبْرَحِ النّاسُ يَقوُلوُنَ ذلِكَ، حَتّي ضَرَبَ بَعْضُهُمس وُجُوهَ بَعْضٍ، فَبَيْنَما هُمْ كَذلِكَ أَتاهُمْ رَجُلُ مِنْ اَشْرافِ الْبَصْرة، بِكِتابٍ كانَ كَتَبُهُ طَلْحةُ فِي التّألِيبِ عَلي قَتْلِ عُثمانَ فَقالَ لِطَلْحةِ: هَلْ تَعْرِفُ هذا الْكِتابُ؟ قال نِعمْ قالَ: فَما رَدُّكَ عَلي ما كُنْتَ عَلَيهِ؟ وَ كُنْتَ اَمْسِ تَكْتُبُ اِلَينا تُؤلِبُنا عَلي قَتْلِ عُثمانَ، وَ انَتَ الْيَومَ تَدْعُونا اِلَي الطَّلَبِ بِدَمه، وَ قَدْ زَعَمْتُما اَنّ عَلِيّاً دَعاكُما اِلي اَنْ تَكُونَ الْبَيْعةَ لَكُما قَبْلَهُ اِذ كُنتما اَسَنَّ مِنْهُ، فَأبَيْتُما اِلاّ اَنْ تُقَدِماه لِقِرابَتِهِ وَ سابِقَتِهِ فَبايَعْتماهُ، فَكَيفَ تَنْكِثانِ بِيْعَتِكما بَعْدَ الّذي عَرَضَ عَلَيكُما؟
قالَ طَلْحَةُ: دَعانا اِليَ الْبَيْعةِ بَعْدَ اَنْ اِغْتَصبها وَ بايَعُه النّاسُ فَعَلِمْنا حِيْنَ عُرِضَ عَلَيْنا اِنّه غَيْرُ فاعِلٍ وَ لَوْ فَعَلَ اَبي ذلِكَ المُهاجِروُنَ وَ الاَنْصارِ، وَ خِفْنا اِنْ نَرُدَّ بَيْعَتَهُ فَنُقْتَلُ فَبايَعْناهُ كارِهينُ، قالَ: فَمابَداَ لَكُما في عُثمانَ؟ قالَ ذَكَرنا ما كانَ مِنْ طَغْنِنا عَلَيْهِ وَ خِذْلانِنا اِيّاهُ، فَلَمْ نَجِدْ مِنْ ذلِكَ مَخْرَجاً اِلاّ الْطَلَبُ بِدَمِهِ. قالَ: ما
تَأمُرانِنيِ بِهِ؟ قال بايعنا علي قتال علي و نقص بيعته قال ارأيتما ان اتانا بعدكما من يدعونا الي ما تدعوان اليه ما نضع؟ قالا لاتُبايِعْهُ قالَ: ما اَنْصَفْتُما، أَتأمُرانِني اِنْ اُقاتِلُ عَليّاً وَ اَنْقُضُ بَيْعَتُهُ وَ هِي في اَعْناقِكُما، وَ تَنْهِياني عَنْ بَيْعَةِ مَنْ لابَيْعةَ لَهُ عَلَيْكُما؟ اَما اِننّا قَد بايَعْنا عَلِيّاً، فاِنْ شِئتُما بايَعنا كُما بِيَسارِ اَيدينا. قالَ ثُمّ تَفَرّقَ الناسُ، فَصارَتْ فِرْقَةٌ مَعَ عُثمانِ بْنِ حُنَيْفِ، وَ فِرْقَةٌ مَعَ طَلْحةَ وَ الزُّبَيْر.
ثُمَّ جاءَ حارِيَةُ بْنُ قَدامَةِ فَقالَ يا اُمَّ المُؤمنينَ، لَقَتْلُ عُثْمانَ كانَ اَهْوَنْ عَلَيْنا مِنْ خُرُوجِكِ عَلي هذا الجَمَلُ اَلْملعُونَ اِنّه كانَتْ لَكِ مِنَ اللهِ تعالي حُرْمَةٌ وَ سِتْرَكِ، فهتكتِ ستركِ وَ اَبَحْتِ حُرْمَتَكِ، اِنّه مَنْ رأي قِتالَكِ فَقَدْ رأي قَتْلَكِ، فَاِنْ كُنْتِ يا اُمَّ المؤمِنينَ اَتَيْتَنا طائِعَةٌ فَارْجِعي الي مَنْزِلَكِ وَ اِنْ كُنْتِ اَتَيتَنا مُسْتَكرِهَةً فَاَسْتَعْتِبيِ اللهَ.
بابويهي: (ترجمه گفتار بالا به طور خلاصه):
هنگامي كه طلحه و زبير و عايشه وارد بصره شدند، مردم در راه صف بسته و هر دم به عايشه ميگفتند: اي امّ المؤمنين چه چيز ترا از خانهات بيرون آورده؟ چون زياد به او اعتراض نمودند، با زباني گويا نخست حمد و ثناي خدا را به جا آورد و گفت: اي مردم گناه عثمان به آن مقدار نبوه است كه خون او را حلال كنند، او مظلوم كشته شد، ما با تازيانه و عصا به شما غضب ميكرديم، درباره قتل عثمان غضب نكنيم؟ مصلحت در آنست كه قاتلين عثمان در نظر گرفته شود و كشته شوند، پس از آن موضوع خلافت با شوري تشكيل گردد همان طوري كه عمر بن خطاب قرار داده بوده.
دستهاي از مردم ميگفتند: عايشه راست ميگويد،ِ عدهاي ديگر ميگفتند: عايشه دروغ ميگويد، و كارشان به جايي رسيد
كه به صورت يك ديگر ميزدند، در اين ميان مردي از بزرگان بصره با مكتوبي آمد كه آن را طلحه درباره بسيج كردن مردم بر عليه عثمان بايشان نوشته بوده، او به طلحه گفت، اين نامه را ميشناسي؟ گفت: آري، پس به او گفت: چرا از رأيت برگشتهاي؟ تو ديروز به ما نوشتي كه بر قتل عثمان همدست شويم، و امروز ما را به خونخواهي او دعوت ميكني؟
چون سنّ شما از علي بن ابيطالب بيشتر بوده است، گمان ميكرديد كه او شما را براي خلافت به پيش انداخته ولي شما او را به جهت قرابت با پيغمبر(ص) مقدم داشتيد، و با او بيعت كرديد، پس چه شده است كه بيعت او را شكستيد (طلحه) گفت: او خلافت را غصب كرد و ما را به بيعت خود دعوت نمود (و ميدانستيم مهاجر و انصار از اين عمل ابا دارند) ما با كراهت با او بيعت كرديم، زيرا ترسيدم كه ما را بكشند.
مرد بصري پرسيد از چه روي رأي شما درباره عثمان عوض شده است؟ جواب دادند آن طعنها و بدگوييهاي ما درباره عثمان ما را بدنام و ملوث نموده بود، و چاره نديدم جز آن كه براي خونخواهي او قيام كنيم تا خود را نجات دهيم، مرد بصري گفت: اكنون با ما چه كاري داريد؟، طلحه گفت بيعت با علي را بشكنيد و با ما بيعت كنيد كه با او بجنگيد، او در جواب طلحه گفت: اگر بعد از تو شخص ديگري بيايد و همين خواسته ترا از ما بخواهد، ما در جواب او چه گوييم؟ طلحه و زبير گفتند: با او بيعت نكنيد.
مرد بصري گفت: بيانصافي نموديد، زيرا مرا امر ميكنيد كه بيعت علي را بشكنم، با آنكه هنوز بيعت او بر گردن خود شما دو نفر ميباشد، و نهيميكنيد مرا از بيعت با كسي كه بيعتي بر شما ندارد.
(در اين هنگام) مردم متفرق شدند، دستهاي با عثمان بن حنيف و دستهاي با
طلحه و زبير همدست گرديدند.
سپس جاريه پسر قدامه آمد نزد عايشه و گفت: اي امّ المؤمنين كشته شدن عثمان براي ما آسانتر است از اينكه تو از خانهات بيرون آمده و بر اين شتر ملعون سوار شدهاي، خداوند براي تو حرمت و پرده (عصمتي) زده است، و تو پرده خود را پاره كرده، و حرمت خويش را از دست دادهاي، محققاً آن كسي كه ترا به جنگ وادار كرده، ترا به كشتن داده است، پس اگر تو با اراده خودت به سوي ما آمدهاي برگرد به خانهات، و اگر ترا مجبور كرده اند برگرد به درگاه خدا و او را از خود راضي نما.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به نكاتي كه از حديث فوق به دست ميآيد توجه نماييد:
2.زبير در زمان بيعت ابابكر شمشير كشيده، و دفاع از علي بين ابيطالب ميكرده و ميگفته است هيچكس سزاوارتر از او نيست براي خلافت، ولي در بصره (براي آنكه مردم بر عليه آنان نشورند) او و طلحه ميگويند: ما با كراهت با علي بن ابيطالب بيعت كرديم، البته اين مع نا جز منافق صنفتي چيز ديگري نيست.
است در احاديث فوق دقت كنيد تا راستي اين گفتار را بيابيد و در اين دعايي كه از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است نظر نماييد كه چگونه آن حضرت بر طلحه و زبير نفرين كرده به واسطه افترايي كه بر او زهاند درباره كشتن عثمان: اللهم ان طلحة بن عبيدالله اعطاني صفقة يمينه طائعاً ثم نكثه بيعتي و الّب عثمان حتي قتله ثم عضهني به و رماني اللهم فعاجله و لا تمهله اللهم و ان الزبير بن العوّامّ قطع قرابتي و نكث عهدي و ظاهر عدوّي و هو يعلم انه ظالم لي فاكفيته كيف شئت و انّي شئت صحيفه علويه دعاي 468 صفحه 578.
صفآرايي طرفين براي جنگ
بابويهي: ابن قتيبة در كتاب الامامة و السياسة طبع مطبعة امير قم جلد 1، صفحه 86 مينويسد:
تعبئة الفئتين للقتال
اَمّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتما اَنّي لَمْ اَرِدِ النّاسَ حَتّي اَرادُوني وَ لَمْ اَبايعْهُمْ حَتّي بايَعُوني، وَ اِنّكُما لَمِنّ اَرادَ وَ بايَعَ، وَ انّ العامَةَ لَمْ تبايِعْني لِسُلطانِ خاصٍ، فَاِنْ كُنْتُما بايَعْتُماني كارِهينِ، فَقَدْ جَعَلتُما لي عَلَيكُما السَّبِيلَ، بِاِظْهارِكُما الطَّاعَةَ، وَ اِسرارِكُما المَعْصِيَةَ، وَ اِنْ كُنْتُما بايَعْتُماني طائِعِينِ فَارْجِعا اِلَي اللهِ مِنْ قريبٍ ـ اِلي اَنْ قالَ ـ وَ زَعَمْتُما اِنّي آوَيْتُ قَتلَة ع ُثمانَ، فَهؤلاءِ بَنو عُثمانَ، فَلْيَدْخُلوا في طاعَتي ثُمَّ يخاصِمُوا اِليَّ قَتَلَةِ اَبيهِمْ، وَ ما
اَنْتُما وَ عُثمانَ اِنْ كانَ قُتِلَ ظالِماً اَوْ مَظْلوماً، فَقَد بايَعْتُماني وَ اَنْتُما بَيْنَ خِصْلَتَيْنِ قَبِيحَتَيْنِ، نَكْثِ بَيْعتِكما وَ اِخراجِكُما اُمَكما
وَ كَتَبَ اِلي عائِشَةِ: اَمّا بَعْدُ، فَانّكَ خَرَجْتِ غاضِبَةً لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ، تَطْلُبينَ اَمْراً كانَ عَنْكِ مَوْضُوعاً، ما بالُ النِّساءِ وَ الْحَربِ، وَ الْاِصلاحِ بَيْنَ النّاسِ؟ تَطْلُبينَ بِدَمِ عُثمانَ، وَ لِعَمْري لَمَنْ عَرَضَكِ لِلْبَلاءِ وَ حَمَلَكِ عَلَي الْمَعْصِية، اَعْظَمُ اِلَيْكِ ذَنْباً مِنْ قَتَلَةِ عُثمانَ، وَ ما غَضَبْتِ حَتّي اَغْضَبْتِ، وَ ما هِجْتِ حَتّي هَيَّجْتِ فَاِتقِي اللهِ وَ ارْجِعي اِلي بَيْتِك.
موعظه كردن علي بن ابيطالب(ع)، طلحه و زبير را
ـ آماده شدن دو گروه براي جنگ
هنگامي كه لشگر (طلحه و زبير و عايشه) براي جنگيدن مجهّز شدند، پس زبير فرمانده جنگ و طلحه جلودار سواران گرديد.... و چون اين خبر به عليبن ابيطالب گزارش شد، او هم مردم را براي جنگ بسيج نمود .... پس از آن به طلحه و زبير نامه نوشت به اين بيان امّا بعد: محققا شماها ميدانيد كه من رو به مردم نرفتم تا آنكه ايشان روي به من آوردند، و من با آنان بيعت نكردم تا آنكه ايشان پيشقدم در بيعت شدند.
و شما دو نفر از همان كساني هستيد كه با رغبت روي به من آورديد و با من بيعت كرديد، و بيعت عموم مردم هم از روي غرض مخصوصي (غير از خلافت) نبوده است، پس اگر شما دو نفر از روي كراهت با من بيعت نمودهايد، راهي به عليه خودتان براي من باز كردهايد، به جهت آنكه در ظاهر تظاهر به اطاعت نمودهايد، و در باطن قصد مخالفت داشتهايد، و اگر از روي ميل و رغبت با من بيعت كردهايد، هر چه زودتر بازگشت به سوي خدا كنيد ... شما دو نفر چنين پنداشتهايد كه
من قاتلين عثمان را به خود پناه دادهام، فرزندان عثمان در اينجا هستند، بايستي در تحت اطاعت من درآيند، سپس درباره قاتلين پدرشان با من احتجاج كنند، شما را با عثمان چه كار كه ظالماً كشته شده باشد و يا مظلوماً؟ همانا شما دو نفر با من بيعت كرديد، و اكنون عامل دو عمل ناشايسته هستيد، يكي پيمانشكني و ديگر بيرون آوردن مادرتان (عايشه) را.
و نامهاي نوشت به عايشه (به اين بيان) اما بعد: همانا تو از خانه خود بيرون آمدي در حالي كه خدا و رسول او را به خشم درآوردي، چيزي را پيگيري ميكني كه وظيفه تو در آن نيست، زنان را چه كار با جنگ كردن، و اصلاح نمودن ميان مردم؟ خونخواهي عثمان ميكني؟ به جان خودم سوگند آن كساني كه ترا در ميان بلا آورده، و ترا وادار به اين معصيت كردهاند، گناهشان بالاتر است از گناه كساني كه عثمان را كشتهاند. تو غضب ننمودي مگر ان كه به غضب درآوردي، و به جنبش درنيامدي مگر آنكه به هيجان درآوردي. (1)
پيغمبر(ص) و اعلام خطر به عايشه
حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ حَدَّثَنَا جُوَيْرِيَةُ عَنْ نَافِعٍ عَنْ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ قَامَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ خَطِيبًا فَأَشَارَ نَحْوَ مَسْكَنِ عَائِشَةَ فَقَالَ هُنَا الْفِتْنَةُثَلَاثًا مِنْ حَيْثُ يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ
عبدالله(رضي) ميگويد: پيغمبر(ص) ايستاده و خطبه ميخواند، سپس اشاره كرد به حجره ععايشه و سه مرتبه فرمود: از اينجا برميخيزد فتنه، از ناحيهاي
كه شيطان طلوع ميكند.
عَنْ اُمِّ سَلَمةِ قالَتْ ذَكَرَ رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَّلَمَ خُروُجُ واحِدةٍ مِنْ اُمّهاتِ المُؤمِنينَ فَضَحَكَتْ عائشةُ فَقالَ اُنْظُري يا حُمَيْراءَ اَنْ لاتَكُوني اَنْتِ، ثُمَّ اِلْتَفَتَ اِلي عَلّيٍ فَقالَ: اِنْ وَليّتَ مِنْ اَمْرِها شَيْئاً فَارْفَقْ بِها.
ام سلمه ميگويد پيغمبر(ص) درباره خروج كردن يكي از زنان خود گفتاري ميفرمود (در اين ميان) عايشه خنديد، آن حضرت به او فرمود: اي حميراء بنگر كه تو آن زن نباشي، پس از آن روي به علي بن ابيطالب نموده و فرمود: اگر چنانچه زمام امور عايشه به دستت افتد، با او مدارا نما.
باز قندوزي حنفي در همان كتاب فوق و در همان صفحه مينويسد:
ترجمه حديث: (پيغمبر(ص) خطاب به زوجات خود كرد و فرمود): كدام يك از شما زنان با شتر قرمز دُمدراز خروج ميكند؟ در حالي كه سگان حوأب به او پارس ميكنند و در اطراف او افراد بسياري كشته ميشوند، و پس از جنگ نجات مييابد؟
ابن ابي الحديد در ظرح نهج البلاغه (چهار جلدي) جلد 2 صفحه 80 مينويسد:
زِمامَ بَعيرها وَ قالَتْ وَ اِنَّها الْكِلابُ الحَوأَبِ رُدُّوني رَدُّوني فَاِنّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ وَ ذَكَرتِ الخَبَر، فَقالَ لَها قائِلٌ مَهلاً يَرْحَمَكِ اللهُ فَقَدْ جِزْنا ماءَ الحَوأبِ، فَقالَتْ هَلْ مِن شاهِدٍ فَلَفَقَّوا لَها خَمْسينَ اَعْرابِيّاً جَعَلُوا لَهُم جُعَلاً فَحَلَفوا لَها اِنّ هذا لَيْسِ بِماءِ الحَوأَب فَسارَتْ لِوجهِها.
خلاصه ترجمه: هنگامي كه عايشه در سفر بصره به «حوأب» رسيد ـ كه آن نام آبي است مال بني عامر ـ سگان حوأب به او پارس كردند به طوري كه شترهاي نيرومند ايشان رميدند، يكي از همراهان او گفت: آيا نميبينيد كه چقدر سگان حوأب زياد هستند و حمله آنها شديد ميباشد، عايشه مهار شتر خود را كشيد و گفت اينها سگان حوأب هستند، مرا برگردانيد مرا برگردانيد، زيرا شنيدم از پيغمبر(ص) كه ميفرمود ... و حديث آن حضرت را نقل نمود (1)گويندهاي از آنان به عايشه گفت: آرام باش كه ما از حوأب گذشتهايم عايشه گفت (براي اين گفتارتان) شاهدي داريد؟ پنجاه نفر اعرابي را احضار نمودند، و براي آنان مزدي قرارداد كردند اين گروه براي عايشه سوگند ياد نمودند كه اينجا حوأب نيست، در نتيجه او هم به راه خود ادامه داد.
عايشه و رفتارهاي ناپسنديده
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما در ابتدا بحث امروز اشكالهايي مطرح كرديد، و من در جواب شما گفتم: به جاي آن كه يكايك آن اشكالات را پاسخ دهم، تعدادي حديث و گفتارهاي تاريخي (از كتب اهل تسنّن) برايتان نقل ميكنم كه جوابگوي شما باشند، اكنون بايستي خود جنابعالي و آقاي نوبختي در اين احاديث چهاردهگانه (و ترجمه آنها كه ذيل احوالات
1) . منظور عايشه از حديث پيغمبر(ص) همان حديثهاي فوق است كه از خروج او و برخوردش به سگان حوأب و كشتار مردم به سبب او خبر ميدادند.
عايشه در اينجا آورده شده است) كاملاً دقت نماييد، و يكايك ايرادها و اشكالهاي خودتان را حل شده دريابيد، بلكه اگر تمام اطراف و جوانب اين احاديث را بررسي كنيد، مطالب ديگري كه ابتدائاً متوجّه آنها نبودهايد در اين حديثها خواهيد يافت،
مثلاً برخي از اين روايات به ما نشان ميدهند كه عايشه عناد و عداوت شديدي با علي بن ابيطالب داشته، و نتوانسته كه بشنود او به خلافت رسيده، زيرا به مجرد آن كه شنيد مردم با او بيعت كردهاند، گفت كاشكي آسمان بر زمين فرود ميآمد،
بعضي ديگر از اين حديثها به ما ميگويند: كه دشمني عايشه با عثمان از ديگران بيشتر بوده، و تبليغات مسمومي درباره او داشته است، بلكه براي قتل او مردم را تحريك مينموده.
و پارهاي ديگر از اين احاديث چنين نشان ميدهند كه يكي از هدفهاي عايشه، به خلافت رساندن طلحه بوده است.
و قسمتي از اين احاديث به ما اطلاع ميدهند كه عايشه در ضمن اين سفر خود به يكي از ملاحمي كه آن را پيغمبر(ص) پيشگويي فرموده بودند و همچنين قرآن كريم به آن اشاره نموده بوده، توجّه كامل پيدا كرده ولي آنها ناديده گرفته، و به متعابعت هواي نفس خود ادامه داده است، و نيز به مواعظ و نصايحي كه در اين مسير به او گوشزد مينمودند اهميت نميداده است، مانند حديثهايي كه موضوع حمله آوردن سگان «حوأب» و تذكّرات امسلمه و نامه علي بن ابيطالب و همچنين گفتارهاي ديگران را از قبيل: عبيد بن ابي سلمة ،ابوالاسود، زيد بن صوحان، مردي از اشراف بصره و گفتار جارية بن قدامه را در بردارد.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما به گفتارهاي شما اطمينان داريم احاديثي را كه از كتابهاي ما اهل تسنّن (درباره صحابه) نقل كرديد همه را صحيح و درست ميدانيم، زيرا جميع
ان ها را خودمان از نزديك بررسي نموديم ولي با همه آن مطالبي كه ميان ما و شما ردّ و بدل شد باز هنوز اطمينان خواطر و سكون نفس براي ما حاصل نشده است، و نميتوانيم به خودمان بقبولانيم كه برخي از اصحاب رسول الله(ص) مرتكب آن گونه اعمال ناشايسته شده باشند زيرا اصحاب كساني بودند كه مصاحب با پيغمبر بوده و از آن حضرت معجزات بيشماري ميديدند و از گفتارهاي نوراني آن سرور كسب علم و فيض ميكردند.
نصرتآبادي آقاي بابويهي: به گفتار بالا اضافه ميكنم، علماء ما اهل تسنّن حديث معتبر مشهوري در فضيلت صحابه نقل كردهاند كه نميتوان آن را انكار نمود و آن حديث اينست: اَصْحابي كالنُّجوم بِاَيّهم اِقتَديتُم اِهْتَدَيْتُم يعني پيغمبر(ص) فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند به هر كدام از ايشان اقتداء كنيد هدايت مييابيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين حديثي را كه جنابعالي نقل نموديد و مشهور بين علماء شما ميباشد چه از نظر سند و چه از نظر متن هيچگونه اعتباري ندارد امّا از نظر سند عدّهاي از مورّخين و محدّثين خودتان آنرا ردّ كردهاند و در سند آن خدشه نمودهاند از جمله آنكه:
در شرح كتاب «الشفاء» تأليف قاضي غياص مالكي است: حديث اصحابي كالنحوم ... اخرجه الدار قطني في الفضائل من حديث جا بر ثم قال: هذا اسناد لايقوم به حجة لان في طريقه حارث بن غصين و هو مجهول.
ابن حميد در مسند خود اين حديث را از عمر روايت كرده و گفته است: البزّاز منكر لا يصحّ
ابن عدي در كتاب الكامل از روايت حمزة النصبي نقل نموده و گفته است: حمزة متّهم بالكذب.
بيهقي از ابن عباس در «المدخل» روايت كرده و گفته است: متنه مشهور و اسناده ضعيفة
و ابن حزم گفته است انّه مكذوب موضوع
باطل.
و امّا از نظر متن: اين حديث مستلزم امور باطلي است كه قسمتي از آنها ذيلاً بيان ميشود كاملاً توجه نماييد:
لازمه اين حديث آنست كه هر كسي كه اقتدا كند و پيروي نمايد از جهال و يا فسفة و يا منافقين از صحابه، بر هدايت باشد و مانند كساني باشد كه از علماء و صلحاء صحابه متعابعت نموده است، و البته هر چارواداري ميداند كه پيغمبر(ص) منزه است از آنكه يك چنين كلامي از او صادر شده باشد كه تجويز كند متابعت جهال و فسقة و منافقين از صحابه خود را.
لازمه ديگر اين حديث آنست كه قاتلين عثمان از قبيل طلحه و زبير و ... و همچنين آن كساني كه ايشان را متابعت كردند و عثمان را ياري ننمودند، جميع ايشان بر حق بوده، و پيروي كننده آنان نيز بر هدايت باشند، و واضحست كه اين لازمه را علماء خودتان هرگز نميپذيرند، ولي اين مع نا لامحالة لازمه لاينفك اين حديث خواهد بود.
لازمه ديگر اين حديث آنست كه پيروي كنندگان از عايشه و طلحه و زبير درباره جنگ جمل با علي بن ابيطالب و خروج بر او جميعاً مهتدي و بر هدايت باشند و در اين راه هيچ گناهي را مرتكب نشده باشند، و حال آنكه جميع فِرَق مسلمين ميدانند و معترفند كه علي بن ابيطالب به نص صريح قرآن در آيه مباهله، نفس پيغمبر ميباشد و قتال با او قتال و جنگ با پيغمبر است و هيچ گناه و معصيتي پس از شرك بر خداوند، از اين گناه بالاتر نخواهد بود.
لازمه ديگر اين حديث آنست كه قاتل و مقتول از طرفين در جنگ جمل و صفين هر دو گروه اهل بهشت باشند، زيرا در هر دو طرف زمامداران جنگ از صحابه بودند، با آنكه پيغمبر(ص) معاويه و لشگريانش را (در باب قتل عمار ياسر) فئة باغيه اعلام فرموده است (چنانكه در مباحث
آينده اين مسأله واضح خواهد شد).
و چون اين لوازم مذكوره و توالي فاسده ديگر آن همه ناحق و بطلان آنها اظهر من الشمس و ابين من الامس است نتيجتاً ملزوم آنها كه همين حديث فوق باشد باطل و افتراء به رسول الله(ص) ميباشد. « تَاللهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ » (1). شيخ محمد نصرتآبادي رو كرد به آقاي نوبختي و گفت راستي آقاي بابويهي درسي به ما آموخت كه نبايستي از اين به بعد حديثي را ما بپذيريم مگر آنكه متن و سند آن را جدّاً تحقيق نماييم سپس به آقاي نوبختي گفتند شد آقاي نوبختي خلاصه و فشرده بيانات آقاي بابويهي اينست كه اين حديث مشهور اصلي ندارد، زيرا نه راويان اين حديث معتبر هستند و نه معناي آن با برهان و عقل و كتاب خدا مطابقت ميكند.
صحابي بودن علّت ايمان نميشود
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در اين هنگام ناچارم دليلها و برهانهايي به غير از حديث برايتان بياورم تا آنكه شما با قلبي آرام و خواطري مطمئن اين مبحث را بپذيريد و اين مسأله صحابه براي شما از روز روشنتر گردد، مشروط به اينكه در عرايض ذيل خوب دقت نماييد:
جناب آقاي نصرتآبادي چون جنابعالي شخصي روحاني و دانشمند هستيد، من نخست با بياني علمي اين مسأله را با شما در ميان ميگذارم پس از آن جنابعالي با آقاي نوبختي مذاكره نماييد و برايشان شرح دهيد چون هر دوي شما هم مذهب هستيد از شما بهتر قبول ميكند:
جناب آقاي نصرتآبادي: آيا ميان صحابي بودن و مؤمن بودن تلازم ميباشد؟ (بعبارة اخري) آيا لازمه لاينفكّ صحابي بودن مؤمن بودن است، همانطوري كه لازمه لاينفكّ آتش احتراق ميباشد؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي، اينگونه تلازم مابين اين دو موضوع وجود ندارد، زيرا مشهود و
1) . النحل: 56.
محسوس است كه صرف مصاحبت و همنشيني با نيكان شخص را مهذّب و پاك نميگرداند مادامي كه لوازم ديگر صلاحيت را واجد نباشد.
بابويهي: آقاي نصرت اضافه ميكنم: نسبت ميان صحابي بودن و ميان مؤمن بودن، از نسب اربعه چيست؟ آيا ميتوان گفت كه نسبت ميان اين دو موضوع نسبت تساوي است كه كليّت از دو طرف صدق كند؟ به طوري كه بتوان گفت: «كل صحابي مؤمن. و كل مؤمن صحابي».
نصرتآبادي: آقاي بابويهي يك چنين چيزي نميتوان گفت، زيرا اگر كليت جمله اوليه صدق و كذبش واضح نباشد، كاذب بودن جمله ثانيه اظهر من الشمس است، اكنون من خواهشمندم كه خود جنابعالي نسبت ميان اين دو را بيان نماييد:
ايمان و ركنهاي سهگانه آن
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد كه به اجماع مسلمين ايمان قائم به سه ركن ميباشد:
موضوع عموم و خصوص من وجه است كه در يك ماده اجتماع «موجبه جزئيه» و در دو ماده افتراق «سالبه جزئيه» دارند به اينصورت: «بعض الصحابي مؤمن» (به جهت آنكه واجد هر سه ركن ايمان هستند) و «بعضهم ليس بمؤمن» (به
جهت فقدان بعض اركان ايمان كه تصديق به جنان باشد) (1)و «بعض المؤمن ليس بصحابي» مانند مؤمنيني كه آن حضرت
را درك نكردند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي آنچه را من با بيان علمي به عرضتان رساندم خواهشمندم نتيجه
1) . قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ. الحجرات: 15.اين آيه شريفه شاهديست براي جمله سالبه جزئيه كه ايمان داخل قلب ايشان نشده است.
آنها را جنابعالي ساده كنيد و بهطور خلاصه به رفيقتان آقاي نوبختي بگوييد.
نصرتآبادي: آقاي نوبختي مقصود آقاي بابويهي از اين گفتارشان اينست: هنگامي شخصِ مسلمان در رديف مؤمنين به شمار ميرود كه به سه چيز ملتزم شود: 1. اقرار به زبان؛ 2. اعتقاد به قلب؛ 3. عمل با اعضاء و جوارح. با گفتاري واضحه بگويم: 1. با زبان شهادت به يگانگي خداوند متعال بدهد و همچنين به رسالت پيغمبر(ص) 2. پس از آن به اين دو شهادتش اعتقاد قلبي داشته باشد. 3. سپس به تمام آنچه از لوازم دين است در مورد لزوم عمل نمايد كه اگر اين چنين كند البته اين شخص مؤمن خواهد بود.
از اين گفتار بالا اين نتيجه به دست ميآيد كه مؤمن شدن به صحابي بودن نيست بسياري از مردم مؤمن بوده و هستند و از اصحاب پيغمبر(ص) نبودند پس علت تامه براي مؤمن شدن همان سه چيزيست كه گفته شد و بس.
بابويهي: آقاي نوبختي رو كردند به آقاي نصرتآبادي و گفتند: آقاي نصرتآبادي از اين گفتار شما چنين به دست ميآيد كه صحابي بودن هيچگونه خالت و تأثيري در ايمان شخص مسلمان ندارد.
اينجانب بابويهي در اين هنگام رو كردم به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و گفتم: آقاي نصرتآبادي شما اجازه بدهيد تا من با بيان ديگري سادهتر اين مسأله را براي آقاي نوبختي حل كنم: آقاي نوبختي مقصود من از گفتار بالا اينست: ايمان داراي سه ركن است (همانطوري كه گفته شد) و جزء هيچ يك از اين ركنها صحابي بودن نيست، ليكن خدمت رسول الله(ص) بودن و ملتزم ركاب آن سرور شدن و كلمات منوّر آن وجود مقدس را شنيدن و معجزات باهره آن نبي اكرم را مشاهده نمودن، براي تقويت دين و تحكيم عقايد
قلبي شخص به اندازهاي نافع و مؤثر است كه هيچ چيزي جايگير آن نخواهد شد.
ولي آقاي نوبختي بدانيد اگر كسي يكي از آن سه ركن دين را نداشته باشد، مصاحبت و همنشيني پيغمبر(ص) براي اين چنين شخص سودي ندارد خصوصاً اگر جزء دوم «عقيده قلبي» را نداشته باشد.
آقاي نوبختي به دنبال اين بيان بيان ديگري از قرآن كريم به عرضتان ميرسانم تا آنكه تمام اطراف و جوانب مسأله حلّ شده و هيچ شك و ريبي براي شما باقي نماند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من چند آيه از آيات قرآن براي شما بياورم تا شما اين موضوع را قبول كنيد و تسليم شويد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي از نظر حجيّت و محكوم شدن شخص يك آيه از كتاب كريم با هفتاد آيه فرق ندارد و بر هر مؤمني واجب است كه در مقابل كلام الله تسليم شده و خود را مغلوب و محكوم بداند زيرا حجت خدا بر او تمام است و چنانچه باز جدال بورزد و تسليم امر خداوند نشود، مستحق عذاب خواهد شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از فراست و حسن انتقال و انصاف شما بسيار خرسند شدم اكنون به آيات شريفه ذيل جدّاً توجه نماييد:
إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ ـ اِلي ان قال تعالي ـ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ (1)وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ. (2)
گروهي از صحابه منافق بودند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين آيات شريفه جوابگوي تمام افردايست كه جميع اصحاب را مؤمن ميپندارند، اين آيات شريفه از خوشبيني به عموم صحابه جلوگيري ميكنند، اين
آيات شريفه افراد سادهلوح و خوشباور را هشدار ميدهند و آنان را به اشتباهشان آگاه ميكنند، اين آيات شريفه افراد مغرض و مغلطه كن را رسوا مينمايند اين آيات شريفه اسرار دروني عدهاي از صحابه را فاش ميكنند، اين آيات شريفه يك امر مهم غيبي خطرناكي را گوشزد مينمايند و به پيغمبر(ص) اعلام خطر ميكنند كه بايستي از اين دسته برحذر باشي، و از آنان بر دين خود بترسي، اين آيات شريفه افرادي را به آن حضرت معرفي ميكنند كه ذو وجهين و ذو لسانين و دورُو ميباشند يعني هنگامي كه با پيغمبر(ص) و مؤمنين مواجه ميشوند تظاهر به دوستي و مودّت ميكنند و چون با اقران و هم مرامان خودشان خلوت مينمايند، زبان به ناسزاگويي و مسخره كردن مؤمنين ميگشايند، زبانشان بسيار ليّن و چرب و نرم درُونشان از بغض و كينه با مؤمنين مملوّ ميباشد.
نوبختي: آقاي بابويهي اين افرادي را كه جنابعالي با اين اوصاف بيان نموديد، شايد مقصود از آنها اشخاصي باشند كه بعد از رحلت پيغمبر(ص) ميآيند و چون ميدان را خالي ميبينند دست به كارشكني و فساد ميزنند و دين حق را بر مردم ملتبس و مشتبه ميكنند.
بابويهي: آقاي نوبختي چون شما از عربي چندان اطلاعي نداريد و منهم آيات شريفه بالا را برايتان ترجمه تحت اللفظي نكردم، مطلب براي شما مفهوم نشده است، اينك به عرايضم توجه نماييد.
آقاي نوبختي يك سوره در قرآن كريم است كه به نام «سوره منافقين» ناميده شده (به جهت آنكه افراد منافق در آن توصيف شدهاند) مقصود خداوند متعال از اين افراد منافق همان افرادي بوده كه همزمان و معاصر رسول الله(ص) بوده و با آن حضرت معاشر و مجالس بودهاند آياتي كه قرائت شد در همين سوره است و همين افراد مصاحب پيغمبر(ص) را منافق معرف ميكنند و من ترجمه آنها را به طور خلاصه براي شما ميگويم:
(خداوند فرموده اي پيغمبر) منافقين ميآيند نزد تو و ميگويند: ما شهادت و گواهي ميدهيم كه تو رسول الله هستي، خداوند ميداند كه تو رسول و فرستاده او هستي ولي گواهي ميدهد كه منافقين «در اين گفتارشان» دروغ ميگويند (و باز فرموده اي پيغمبر) اين افراد دشمن هستند بايد از آنان بترسي. (باز فرموده اي پيغمبر) عدهاي از اهل مدينه كه در حول و اطراف شما ميباشند منافق هستند و در اين نفاق خود ثابت و برقرارند.
آقاي نوبختي: ترجمه آيات شريفه به ما نشان ميدهد كه اين گروه منافقين افرادي بودهاند شرف حضور پيدا كرده و پيغمبر را مخاطب خود قرار داده و با زبان خود اقرار به رسالت آن حضرت نمودهاند و البته واضح است كه اين چنين افراد جزء صحابه به شما ميروند و ما از جميع اين گفتارها به اين نتيجه ميرسيم كه عموم اصحاب مؤمن و صالح نبوده بلكه عدهاي از آنان منافق و فاس بودهاند.
درون منافق با زبان او تفاوت دارد
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي معناي آيه شريفه (اول در سوره منافقين) پيچيده است، زيرا اين دسته (منافقين) اقرار به رسالت پيغمبر(ص) نمودهاند و آن حضرت هم كه مسلّم است رسول خدا هستند، پس چگونه آيه شريف ايشان را (در اين گفتارشان) دروغگو اعلام كرده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اشكال دقيقي را متوجه شديد اينك به جواب آن كاملاً توجه كنيد:
چون خداوند متعال عالم به اسرار و خفيّات است و از درون هر موجودي مطلع ميباشد، گفتاري را صدق و راست مينامد كه از درون گوينده سر زند و هر چه بر زبان ميراند منطبق با قلب او باشد و اگر گويندهاي سخني را بر زبان آرد و كلامي را بگويد كه اعتقادِ قلبيِ او برخلاف گفتارش باشد، اين كلام در نزد خداوند سبحان دروغ است و گويندهاش را دروغگو و كاذب
مينامند هر چند اين گفتار با واقع و نفس الامر مطابق باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي نكته عميقي در اينجاست كه بايستي به عرضتان برسانم:
ركن ركين و اصل اصيل، درون انسانست، آنچه از اعمال و كردار و رفتاري كه از شخص سر ميزندتمام آنها از درون او سرچشمه ميگيرند پس اگر شخص شقي و پليد باشد، اعمالي كه از او سر ميزند همه شرّ محض و از حقيقت تهي خواهد بود و چنانچه شخص سعيد و صالح باشد جميع ا عمالش همانند درونش پاك و مغزدار خواهد بود.
سرّ اين موضوع اينست كه آنچه نخست و در مرحله اول لباس وجود و هستي بِبَر ميكند، اراده انسانست و تا اراده در نفس پيدا نشود عملي در خارج صورت نخواهد گرفت و چون اراده امريست نفساني، سنخيّت تامّي با نفس عامل دارد و چون اعمال هم به دنبال اراده هستي پيدا ميكنند و به متعابعت اراده صورت ميگيرند خواهي ناخواه به اوصاف اراده متصف خواهند بود.
از مجموع مطالب بالا به اين نتيجه ميرسيم: تمام گفتارها و اقرارهايي كه برخلاف اعتقاد درون انسان باشد، راستي جز لقلقه زباني و جز اصوات چيز ديگري نخواهد بود، و الحقّ و الانصاف اينگونه گفتارها، پوچ و غير از دروغ نام ديگري سزاوار آنها نيست همان طوري كه آيه شريفه گوشزد فرمود.
حاصلي كه از مجموع گفتارهاي بالا به د ست آمد اين است: عدهاي از صحابه پيغمبر را خداوند متعال منافق معرفي فرموده است، اين دسته ايمانشان سطحي و زباني بوده و اعتقاد قلبي به آن حضرت نداشتهاند بلكه باطناً مخالف و معاند او بودهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي تأييد و تحكيم معناي منافق مثالي از محسوسات ميآورم تا تصور و تعقل اين مع نا براي شما سهل و آسان شود: فرض كنيد سربازيست
و فرماندهي و اين دو نفر در مذهب مختلفند مثلاً يكي از آنان بهائيست و ديگري مسلمان و طبق مقررات ارتشي ميبايست هر سرباز مطيع فرمانده خود باشد و هر چه تمامتر او را احترام كند، آيا هرگاه اين سرباز با اين فرماندهش روبهرو ميشود و به او تعظيم ميكند از روي اخلاص است؟ و يا اگر به او ميگويد من به شما ارادت دارم، من نوكر شما هستم، من كوچك شما هستم و ... آيا اين نوع گفتارها از جان و دل است.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي بسيار واضح و آشكار است كه همه اين احترامات از ترس قانون ميباشد و بسيار ديده و شنيده شده است كه سربازهاي اين چنين در خفا و خلوت فرمانده خود را به باد فحش داده و اظهار عداوت و دشمني با آنان ميكنند و چنانچه در پنهاني (كه مصون از خطر باشند) آنها را ببينند كينه خود را اِعمال نموده و از هر گونه ناسزاگويي و يا كتك زدن به آنان دريغ نميكنند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از اين استعداد و خوشفهمي شما خرسند شدم آقاي نصرتآبادي از همين مثال بفهميد كه معناي منافق چيست و منافق چه كسي است؟ اين سرباز نسبت به اين فرمانده خود منافق است، زيرا تمام اظهار ارادتها و اخلاصهاي او قلاّبي و تصنّعي ميباشد، با زبانش چنان وانمود ميكند كه تمام سربازها اطمينان به او پيدا ميكنند و به يكديگر ميگويند: اين سرباز خوبيست مطيع و فرمانبردار حقيقي ميباشد، ليكن از درون او خبر ندارند، از آتش حقد و كينهاي كه در سينهاش به جوش آمده و فَوَران ميكند اطلاعي ندارند ولي كساني كه با اين سرباز همنشين و هممذهب هستند واقع امر را خوب ميدانند، و به خامي و بيخبري آن سربازهاي خوشبين ميخندند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين مثال را در نظر بگيريد و به قياس همين مثال منافقينِ زمان پيغمبر(ص) را به نظر بياوريد خواهيد فهميد كه آنان با آن حضرت چگونه
چاپلوسي ميكردند و خود را در نظر مؤمنين جلوه ميدادند و مغلطه مينمودند ولي چون با همكيشان خود خلوت ميكردند، زبان به طعن و ناسزاي مؤمنين ميگشودند براي اطلاع بيشتر از اسرار و احوالات منافقين به ديگر آيات قرآني كه درباره منافقين نازل شده است مراجعه نمايند كه ما بيش از اين مجال شرح و تفصيل را نداريم و چون بحث امروزمان به طول انجاميد اجازه بفرماييد به همين جا خاتمه دهيم، آقايان پذيرفتند و مجلس را ترك كرده و رفتند.
بابويهي: روز يكشنبه 19 ذيقعده برابر با 6 شهريور سال جاري يود كه آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي آمدند و مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد، من در اين هنگام از اطاق خارج شدم تا براي آقايان چاي حاضر كنم، شنيدم آقاي نوبختي به آقاي نصرتآبادي ميگفتند: من آن روز اولي كه با آقاي بابويهي برخورد كردم، ايشان از مذهب من پرسيدند؟ من جواب دادم «حنفي» هستم آقاي بابويهي به من گفتند: آيا شما درباره مذهبتان تحقيق كردهايد يا نه من جواب دادم كه ما در خانوادهاي نشو و نما كردهايم كه مذهبشان اين چنين بوده است، نه آنكه از پيش خود آن را مذهب خويش قرار داده باشيم مانند اكثر ملل كه دين و مذهب شان همين گونه است يعني دينشان دين خانوادگي و تقليدي ميباشد نه تحقيقي.
اكنون آقاي نصرتآبادي من مشتاقم كه از موضوع مذهب اطلاع كامل به دست آورم خواهشمندم شما به آقاي بابويهي پيشنهاد كنيد تا ايشان براي ما بحث و تحقيق كنند زيرا ما نميتوانيم مانند ايشان ريشه يابي كنيم.
بابويهي: چون من وارد اطاق شدم، آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو كردند به اينجانب و گفتند: ما از شما خواستاريم مجلس را منحصر در بحث از «مذهب»بنماييد من در جواب ايشان گفتم: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من خواهش ميكنم شما موضوعات ديگري را مطرح نماييد، به جهت آنكه
اين مبحث به ما گران تمام ميشود زيرا ممكن است اين بحث رخنه در اعتقادات شما بكند و در نتيجه رنجش پيدا كنيد و خواطر مرا هم نگران نماييد.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما طالب حق هستيم و تمام خوشنودي و خرسندي ما از مجلس شما براي آنست كه موضوعات را براي ما ميشكافيد، حقيقت و واقع را به ما مينمايانيد، و اگر چنانچه بنا بود ما از سخنان شما رنجش پيدا كنيم از همان روزهاي اول از شما فاصله ميگرفتيم، اكنون تمنا ميكنيم شما به ما بدگمان نباشيد، و از هيچگونه مطالب حقّه نسبت به ما دريغ ننماييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خداوند متعال شما و امثال شما را به راه راست هدايت فرمايد و به امتثال اوامرش موفق بدارد، اكنون كه خواطر اينجانب را مطمئن نموديد ناچارم از باب اسقاط تكليف خواسته آقايان را عملي نموده به شرط آنكه با ذهني خالي از تعصّب و قلبي آرام گفتارهاي اينجانب را تحت بررسي كامل قرار دهيد، چنانچه آنها را حق و مطابق با واقع يافتيد بپذيريد و اگر خدشه و ايرادي به نظرتان آمد آن را اظهار نماييد و تا موضوع و مسألهاي را برهاني و مستدَلّ نيافتيد قبول نكنيد و نبايستي حسنظن به اينجانب شما را وادار به قبول نمايد و براي آنكه شبههاي برايتان باقي نماند ميتوانيد مطالب ياد شده را به اهل فن و اساتيد خودتان ارائه دهيد و از آنان گواهي بگيريد.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي راستي شما راه انصاف را پيموديد و با ما مسالمت كامل نموديد و هيچ راه عذري براي ما باقي نگذارديد اكنون انتظار سخنان جنابعالي را داريم:
بابويهي: اين موضوع مذهب نياز به تاريخچهاي دارد كه بايستي آن را به عرضتان برسانم و پيش از آنكه بحث در حقانيت و يا ناحق بودن مذهبي
بنماييم بايستي اولاً تعداد مذاهبي كه احداث نمودهاند (به طور فهرستوار و فشرده) بيان نمايم (زيرا آنها بيش از آنست كه مشهور شده است و ثانياً آن عصر و زماني كه آن مذهبها را به وجود آوردهاند خواطر نشان كنيم، ثالثاً به آنچه از آن مذهبها از ميان رفته و فراموش شده است اشاره نماييم و رابعاً علت و سبب باقي ماندن چهار مذهب از آن مذهبها را شرح داده سپس در مرحله پنجم صحت و يا بطلان آنها را بيان كنيم:
مذهبهاي اختراع شده
امّا تعداد مذاهب مستحدثه:
به طوري كه تاريخ نويسان سنّي و شيعه نوشتهاند مذاهب مستحدثه (از پيش خود ساخته شده) از اين قرار است:
مذهب حنفي: منسوبست به ابوحنيفه نام او نعمان بن ثابت كوفي است، متولد سنه 80 هجري متوفاي 150 هـ ق.
مذهب مالكي: منسوبست به مالك بن انس متولد سنه 93 هجري متوفاي 179هـق.
مذهب شافعي: منسوبست به محمد بن ادريس شافعي متولد سنه 150 هجري متوفاق سنه 204 هـ ق.
مذهب حنبلي: منسوبست به احمد بن حنبل متولد سنه 164 هجري متوفاق 241هـ ق.
مذهب: سفيان بن سعيد ثوري، متولد سنه 97 «65» متوفاق 161 هـ ق.
مذهب: حسن بن يسار بصري متولد سنه 21 متوفاي 110 هـ ق.
مذهب: اوزاعي منسوب به عبدالرحمن بن عمرو متولد سنه 88 متوفاي سنه 15 هـ ق.
مذهب ابن ثور منسوب به ابراهيم بن خالد كلبي متولد سنه 246 هـ ق.
مذهب: الظاهري منسوب به داود بن علي اصفهاني متولد سنه 201 هـ ق.
مذهب: جريري منسوب به محمد بن جرير طبري متولد سنه 224 متوفاي 310 هـ ق.
مذهب: اسحاق متوفاي سنه 238 هـ ق.
مذهب: سفيان بن عيينه متوفاي سنه 198 هـ ق.
مذهب: اعمش متوفاي سنه 148 هـ ق.
مذهب: شعبي متوفاي سنه 105 هـ ق.
مذهب: عمر بن عبدالعزيز متوفاي سنه 101 هـ ق.
مذهب: ليث متوفاي سنه 175 هـ ق.
بعضي از مورخينن مذاهب ديگري نيز نقل نمودهاند به اين نام: مذهب عايشه، مذهب ابن عمر، مذهب ابن مسعود، مذهب ابراهيم نخعي.
امّا آنچه از مذاهب نامبرده تا به حال باقي ماندهاند فقط همان چهار مذهب معروف و مشهور ميباشد كه نام آنها را ابتدائاً يادآوري نموديم و اما بقيه آن مذاهب مدت كمي از زمان مقلّدين و پيرواني داشته و سپس منقرض گشته و نام آنها به دست فراموشي داده شد.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما نيازي به اين مذاهب منقرض شده نداريم شرح و تفصيل آنها براي ما سودي ندارد استدعا داريم گفتارتان را منحصر در همان مذهبهاي چهارگانه بنماييد و تاريخ آنها را براي ما بيان كنيد.
نوبختي: آقاي بابويهي ما عوامهاي سنّي چنين ميپنداريم كه اين مذهبهاي چهارگانه همه از جانب پيغمبر(ص) است و اينگونه در ذهن ماها جاي گرفته است كه اين مذاهب چهارگانه در اختيار ما گذارده شده است و هر يك از آنها را كه بخواهيم براي خود اختيار كنيم مجاز هستيم و نيز از هر مذهبي به مذهب ديگر ميتوانيم منتقل شويم و همه آنها بر حق هستند بلكه چنين معتقديم كه د ين اسلام همين مذاهب چهارگانه است و بس.
ولي از اين تاريخچهاي كه جنابعالي نقل كرديد، معلوم ميشود كه امامهاي اين مذاهب
سالهاي زيادي با پيغمبر(ص) فاصله داشتهاند در نتيجه چند سؤال براي من پيش آمده كه ناگزيرم آنها را از شما بپرسم:
مسلمين در آن چند سالي كه ميان رحلت پيغمبر(ص) و ميان تأسيس اين مذاهب بوده چگونه به سر بردهاند و چه مذهبي داشتهاند؟
آيا قرآن كريم اين مذاهب چهارگانه را تشريع كرده و آياتي درباره آنها نازل گرديده است يا نه؟
آيا پيغمبر(ص) اين چهار مذهب را تصويب نمودهاند و نامي از آنها در سنت برده شده است يا نه؟
چرا در ميان آنهمه مذاهب ياد شده فقط اين چهار مذهب رسميّت پيدا كرده و مابقي آنها منقرض گشته و از بين رفتهاند؟ آقاي بابويهي اين موضوع «بحث مذهب» براي ما معظلات و مشكلاتي به بار آورده است جداً از شما درخواست ميكنيم كه اين اشكالات ما را حلّ نماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي حلّ اين مشكلات نياز به يك تحقيق پهناور تاريخي دارد كه بايستي ما اولاً عصر حيات پيغمبر(ص) و همچنين زمانهاي پس از رحلت آن حضرت را تا ايام پيدايش اين مذاهب مستحدثه زير نظر بگيريم، سپس علت و اساس تفرقه امت را كنجكاوي نماييم و نيز ايادي و عمّالي كه اين تشتّت و تفرقه مسلمين را به بار آوردهاند و اين مذاهب چهارگانه را تأييد و تحكيم كردهاند بشناسيم تا در نتيجه مشكلات شما حلّ شود و به حقيقت امر روشن گرديد.
در عصر پيغمبر اختلافي وجود نداشته
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي اين خدمت جنابعالي به ما اهل تسنّن مافوق آنست كه بتوان آن را تشكر نمود، زيرا علماء و دانشمندان ما پرده از روي اين اسرار برنميدارند و مايل نيستند كه ضعفا و عوام ما بكنه اين امور پي برند و ريشه اختلاف را بيابند، و چنانچه براي يكي از ماها اشكال
مذهبي رخ دهد و به آنان مراجعه نمايد جوابهاي اِسكاتي ميدهند و دهان سؤال كننده را ميبندند. اكنون ما انتظار بيانات جنابعالي را داريم:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي چون من و شما در حال سفر هستيم مجال شرح و تفصيل زيادي را نداريم ولي آنقدر كه وقت به من و شما اجازه دهد به پاسخ پرسشهاي ياد شده ميپردازيم اينك به عرايضم توجه نماييد:
تمام تاريخنويسان شيعه و سنّي و اهل سير بدون اختلاف اين چنين مينويسند:
بعد از آنكه پيغمبر(ص) مبعوث به رسالت شدند چون صيت نبوت آن حضرت اطراف و اكناف را فراگرفت از دور و نزديك به سوي او ميشتافتند و به آن حضرت مي گرويدند، البته دستهاي از گروندگان قلباً و از روي طوع و رغبت ايمان ميآوردند و عدّهاي زباناً از روي آز و طمع اسلام ميآوردند. (1)و جمعيّتي از خوف و ترس در اسلام داخل ميشدند و گروهي در اين ميان بناي ضديّت و معاندت با آن حضرت را گذارده و تا آخر ايمان نياوردند مانند ابولهبها.
و تا پيغمبر(ص) زنده بودند تمام مسلمانان آن زمان در جميع مشكلات و رويدادهاي زمانه و براي تحصيل اصول و فروع و احكام ديني خويش فقط به آن حضرت مراجعه ميكردند و وظايف اخلاقي فردي و اجتماعي را از محضر شريفش استفاده مينمودند، و در مدت حيات رسول الله(ص) هيچ گونه اختلاف و تفرقهاي ميان مسلمين آن عصر وجود نداشته، و اگر افرادي كينهجوي و منافق صفت در ميان مسلمانان بوده است، جرأت اظهار آن را نداشته و نميتوانستهاند ايجاد نفاق كنند و اتحاد مسلمين را بر هم زنند.
ولي تمام اختلافات، تمام نفاقها، تمام افتراق و جداييها تمام تفرّق و تشتت مسلمين، تمام مذهبهاي مختلفه و تمام حزب بنديها، پس از رحلت پيغمبر اكرم(ص) ظهور و بروز كرده و به تدريج رو به زيادتي نهاده تا جايي كه
1) . مانند منافقين.
مسلمين جهان را به اين خاك سياهي كه ميبينيد نشاندند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي به دنبال اين بيان شما مشكلي به مشكلات اينجا نب اضافه شد و شديداً مرا نگران كرده ناگزيرم آن را مشروحاً به عرضتان برسانم، خواهشمندم اولاً به عرض من دقيقاً برسيد، سپس با دليلها و برهاني كه در دست داريد مرا قانع و رفع نگراني مرا بنماييد.
پيشبينيهاي مؤسّسات
بابويهي: آقاي نصرت آبادي من در خدمت شما هستم اشكالتان را بيان فرماييد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي ما در جهان كنونيِ خود مشاهده ميكنيم كه هيچ مؤسسهاي نيست (خواه كوچك يا بزرگ خواه فني و يا غير فنّي) مگر آنكه متصديان و مالكين آنها از هر جهت آن مؤسسات را زير نظر ميگيرند و خطرات آنها را از هر حيث پيشبيني ميكنند: اگر مثلاً در معرض حريق باشند، وسائل آتشنشاني و اِطفايي براي آنها تهيّه مينمايند، اگر در پرتگاه واقع هستند به سبب بستن سدش و حفر نهرهاي عميق در اطرافشان آنها را از خطر سيل حفظ ميكنند و اگر در دسترس سارقين و دزدان ميباشند به انواع وسايل حفاظيّه آنها را مجهّز مينمايند، و همچنين هر گونه خطرات و آسيبهاي احتمالي، آنها را مورد مطالعه قرار داده و متقابلاً براي هر يك از آنها وسيله دفاعي مقرّر ميكنند و نيز آنچه در پيشرفت و ترقيّات آن مؤسسات مؤثر است فراهم كرده تا اينكه آن تشكيلات همواره استوار و پابرجا بمانند.
و اگر فرض شود براي مؤسسّهاي پيشبينيهاي لازمه را به عمل نياورند و هيچگونه وسايل حفاظت و نگهداري براي آن تعبيه ننمايند، چيزي نميگذرد كه آن مؤسسه با انواع خطرها مواجه ميگردد، و سرانجام آن به نيستي خواهد كشيد.
آقاي بابويهي شما ميدانيد كه موضوع دين از
تمام موضوعات جهاني پُر ارجتر است زيرا دين يك مؤسسه الهي است، دين بر تمام امورات جامعه بشريت احاطه دارد، براي جميع اعمال و افعال انسانها وظيفهاي مقرر كرده براي تمام حركات و سكنات آنان حكمي به جاي گذارده، دين واقعيات و حقايق اشياء را نمودار ميكند دين ضامن حيات معاشي و معادي انسان ميباشد، دين صحت و سلامتي ابدان ايشان را متكفل است و دين است كه رستگاري و فوز اُخروي آنان را به عهده دارد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما ببينيد يك مؤسّسه از مؤسّسات مادّي ظاهري را آن گونه (كه يادآور شدم) پيش بينيها ميكنند و هر چه تمامتر آن را محكم و مستحكم مينمايند تا آسيبي به آن نرسد، پس سبب چيست كه اين دين با آن ارج و اهميّتي كه دارد درباره آن پيشبيني نشده تا آنكه فسادها و خرابيهاي جبرانناپذير (پس از رحلت پيغمبر(ص)) آن را احاطه نموده؟ آقاي بابويهي اين بود شرح آن نگرانيهايي كه براي اينجانب رخ داد و مرا شديداً ناراحت و متأثّر كرده.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از مثل شما كه شخصي هستيد تحصيل كرده و روحاني انتظار نداشتم اين كلمات را بر زبان جاري نماييد و بگوييد: «درباره اين دين پيشبيني نشده است».
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من كه دروغ نگفتم و خلافي عرض نكردم، اگر پيشبينيهاي لازمه را درباره دين عملي ميكردند، اين همه مذاهب گوناگون و اينهمه اختلافهاي ناهنجار و اين همه خونريزهاي كمرشكن مسلمين جهان را احاطه نميكرد.
اسلام و پيشبينيهاي آن
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اشتباه جنابعالي همينجاست به اين گفتار من توجه نماييد مطلب براي شما حلّ شود و اسراري كه در اينجا پنهانست برايتان هويدا گردد:
آقاي نصرتآبادي اين انسانِ ناقصِ قاصر كه
هيچگونه از آينده خود اطلاعي در دست ندارد، براي باقي ماندن يك مؤسّسه ناچيز خود و براي دفاع از خطرهاي احتمالي، آنگونه استحكامات و تجهيزات گوناگون را فراهم مينمايد، آيا خداوند حكيمي كه عالم بما كان و مايكون است (و از جميع پيشآمدهايي كه در تمام عصرها و زمانها متوجه دين خواهد شد مطلع است و چنانچه پيش از وقوع آنها اسباب دفاع و حفاظت آنها را مهيا ننمايد البته دينش را قلع و قمع خواهند كرد) دين خود را يله و رها ميكند و از خطرها قطعي و يقيني آن دفاع نمينمايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي البته بدانيد خداوند متعال نقشههاي يهود و كفار قريش و ديگر دشمنان و خطرات آنان را همواره به پيغمبرش وحي ميفرمود و تمام كليات و جزئيات آن پيشآمدهاي مهلك را به آن حضرت اطلاع ميداد و براي جلوگيري و دفاع و نجات از آن مهالك دستورهاي لازمه را به عمل ميآورد.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ممكن است جنابعالي پارهاي از آن خطرهاي ديني را براي ما واگو كنيد و شرح دهيد تا بر بينايي ما بيفزايد و اشكال ما را برطرف و نگراني ما را زايل نمايد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خطرهايي كه متوجه پيغمبر(ص) و دين اسلام شده دو قسم ميباشند:
اول حادثههايي است كه در زمان حيات آن حضرت رخ داده است.
قسم دوم پيشآمدهايي است كه پس از رحلت آن وجود مقدّس(ص) به ظهور و بروز رسيده است.
امّا قسم اول: اينك من بعضي از آنها را از كتابهاي خود شما اهل تسنّن نقل ميكنم پس به عرايض ذيل توجه نماييد:
همدستي مشركين براي قتل پيغمبر(ص)
«جلالين» صفحه 207 ذيل آيه شريفه: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» (1)مينويسد: انّا كَفَيناكَ الْمُستَهزِئينَ بِكَ كَلاًّ مِنْهُمْ بِآفَةٍ وَ هُم: الوَليدِ بن المغيرة. وَ العاصِ ابْنِ وائِل. وَ عَدّيِ بنِ قَيْسَ وَ الاَسْوَدِ بنِ المُطِّلْب. وَ اَلاسْوَدَ بنِ عَبْدَ يَغُوثُ.
خلاصه ترجمه: ما كفايت كرديم ترا «اي پيغمبر» از استهزاء «مسخره» كنندگان (سپس جلال الدين ميگويد): هر كدام از آنها را به سبب يك آسيبي هلاك نمود و آنها پنج نفر بودند (همانطوري كه در بالا نامبرده شدند)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين يكي از خطرهاي بزرگي بوده كه در اوائل بعثت پيغمبر(ص) رخ داده و چنانچه اين واقعه پيشبيني نميشد و خداوند شر اين استهزاء كنندگان را دفع نمينمود اين گروه آن حضرت را ميكشتند و دين اسلام را ريشهكن ميكردند.
تفصيل اين واقعه
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي تفصيل اين واقعه را براي ما بيان نماييد:
بابويهي: اين گروه نامبرده آمدند حضور پيغمبر(ص) گفتند اي محمد ما تا ظهر مينشينيم چنانچه تو از گفتارهايت دست برنداشتي ما ترا ميكشيم پيغمبر(ص) با ناراحتي وارد خانه خود شده و درب را به روي خود بست، در اين هنگام جبرئيل نازل شد و اين آيه شريفه «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» را آورد يعني « اي پيغمبر آشكار كن آنچه را كه مأمور شدهاي » به جبرئيل فرمود با اين مستهزئين چه كنم جبرئيل جواب داد: « إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ » يعني ما شر آنها را دفع نموديم: اما وليد بن مغيره برخورد كرد به مردي از بني خزاعه كه مشغول تيرسازي بود وليد پا بر روي يكي از آن تيرها
1) . الحجر: 94 و 95.
گذارد تكّهاي از آنها به پاشنه پاي او فرو رفته خون جاري گرديد تا هلاك شد. اما ربيعة بن اسود را جبرئيل اشارهاي به چشم او نمود هماندم كور شد و بمُرد و نيز جبرئيل اشارهاي كرد به عاص بن وائل ناگهان چوبي به كف پاي او فرو رفت و از روي پاي او بيرون آمد و هلاك گرديد. و اما ابن طلاله جبرئيل اشارهاي به روي او نمود باد گرمي به او وزيد به مرض استسقاء مبتلا شده آنقدر آب بخورد تا شكمش پاره شد: خلاصه اين پنج نفر در يك روز نابود شدند سپس پيغمبر(ص) به اعلام امر خود پرداختند.
اجتماع كفّار در «دارالندوه» و هجرت پيغمبر(ص)
(يكي ديگر از خطرهاي بزرگي كه متوجه پيغمبر(ص) گرديد: اجتماع كفار در «دارالندوه» و شورا كردن آنان بوده درباره كشتن پيغمبر(ص) كه سبب هجرت آن حضرت از مكه به مدينه گرديده).
فلما رات قريش ان رسول الله صلي الله عليه و سلم صار له شيعة اي انصار و اصحاب من غيرهم ـ الي ان قال ـ خافوا ان يخرج رسول الله صلي الله عليه و سلم و كانت محل مشورتهم لايقطعون امرا الا فيها ـ الي ان قال ـ و كان ذلك اليووم يوم الرحمة لانه اجتمع فيه اشراف بني عبد شمس، و بني نوفل، و بني عبدالدار، و بني اسد و بني مخزوم و بني جمح و غيرهم مما لايعد قريش و لم يتخلّف من اهل الرأيُ الحجي احدٌ.
ثم ان ابليس جاء اليهم في صورة شيخ نجدي عليه طيلسان من خز ـ الي ان قال ـ : و وقف ذلك الشيخ علي
الباب فقالوا له: مَن الشيخ؟ قال: شيخ من اهل نجد سمع بالذي اجتمعتم له فحضر معكم ليسمع ما تقولون و عسي ان لايعد حكم منه رأيا و نصحا قالوا: اجل فادخل فدخل معهم ـ الي ان قال ـ قال بعضهم لبعض ان هذا الرجل يعني النبي صلي الله عليه و سلم قد كان من امره ما قد رأيتم و انّا و الله لا نأمنه علي الوثوب علينا بمن قد ابتعه من غيرنا فاجمعوا فيه رأبا فتشاوروا فقال قائل و هو ابوالبختري بن هشام احبسوه في الحديد و اغلقوا عليه بابا ـ الي ان قال ـ حتي يصيبه ما اصابهم من هذا الموت فقال الشيخ النجدي اي الشيطان: ما هذا لكم برأي و الله لو حبستموه كما تقولون ليخرجن امره من وراء الباب الذي اغلقتم دونه الي اصحابه فلا تشكوا ان يثبوا عليكم فينتزعوه من ايديكم ثم يكاثروكم حتي يغلبوكم علي امركم ما هذا برأي فانظروا رأيا غيره فتشاوروا
فقال قائل منهم و هو الاسود بن ربيعة بن عمير نخرجه من بين اظهرنا فننفيه من بلادنا فاذا خرج عنا و الله ما نبا لي اين يذهب فقال الشيخ النجدي: و الله ماهذا برأي الم تروا حسن حديثه و حلاوة منطقه و غلبته علي قلوب الرجال بما يأتي الله به و الله لو فعلتم ذلك ما آمنتم ان ينزل علي حيّ من العرب فيغلب بذلك عليهم من قوله و حديثه حتي يبايعوه ثم يسير به اليكم حتي يطأكم به فياخذوا امركم من ايديكم ثم يفعل بكم ما اراد دبّروا فيه رأيا غير هذا.
فقال ابوجهل بن هشام و الله ان لي فيه لرأيا ما اراكم وقعتم عليه بعد قالوا ما هو يا ابا الحكم؟ قال
الرأي ان تأخذوا من كل قبيلة شابا جلدا حسيبا في قومه نسيبا وسطا ثم يعطي كل فتي منهم سيف صار ما ثم يغدون اليه فيضربونه ضربة رجل واحد فيقتلونه فنستربح منه فانهم اذا فعلوا ذلك تفرق دمه في القبايل جميعا فلم تقدر بنو عبد مناف علي حرب قومهم جميعا فيرضوا منا بالعقل اي بالدية فعقلنا لهم فقال النجدي: القول ما قال هذا الرجل هذا هو الرأي و لا اري غيره فتفرق القوم علي ذلك
فاتي جبرئيل رسول الله صلي الله عليه و سلم فقال لاتبت هذه الليلة في فراشك الذي كنت تبيت عليه و اخبرهم بمكرهم و انزل الله عز و جل عليه: «وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ» (1)ـ الي ان قال ـ فلما رأي رسول الله مكانهم اي علم مايكون منهم قال لعلي بن ابيطالب رضي الله تعالي عنه نم علي فراشي و اتشّح بردائي هذا الحضرمي (2)ـ الي ان قال ـ و كان في القوم الحكم بن ابي العاص و عقبة بن ابي معيط و النضر بن الحرث و امية بن خلف و زمعة بن الاسود و ابولهب و ابوجهل ـ الي ان قال ـ فاتاهم آت فقال: ماتنتظرون هيهنا قالوا محمد فقال: قد خيبكم الله و الله خرج عليكم محمد ثم ما ترك منكم رجلا الا وضع علي رأسه ترابا و انطلق لحاجته افماترون مابكم؟ قال: فوضع كل رجل منهم يده علي راسه فاذا عليه تراب ـ الي ان قال ـ ثم خرج هو و ابوبكر رضي الله عنه ثم مضيا الي جبل ثور ـ الي ان قال ـ جعلوا
يطلعون فيرون عليّاً علي الفراش مسبّحي ببرد رسول الله(ص) فيقولون و الله ان هذا لمحمد نائماً عليه برده فلم يزالوا كذلك حتي اصبحوا و اتضح النهار فقام علي رضي الله عنه عن الفراش سئلوه عن رسول الله(ص) قال لاعلم لي به (الكلام بطوله)
هجرت پيغمبر(ص) مبدأ تاريخ مسلمين
بابويهي آقاي شيخ محمد نصرتآبادي جنابعالي نياز به ترجمه نداريد ولي من اين حديث را براي آقاي نوبختي بهطور خلاصه و فشرده ترجمه ميكنم: هنگامي كه قريش ديدند محمد(ص) اصحاب و ياراني به او گرويدهاند ترسيدند كه روزي پيغمبر با ايشان جنگ كند به همين جهت در «دارالندوة» جمع شدند و با يكديگر مشورت ميكردند كه با او چه ميبايست كرد (و آن روز را كه در دارالندوره گرد آمدند روز رحمت ناميدند)
افرادي كه در آنجا اجتماع كردند: اشراف بني عبدشمس، بني نوفل، بني عبدالدار، بنياسد، بني مخزوم، بني جمح و افراد بسيار ديگر از قريش و هيچ يك از صاحبان رأي نبوده مگر در آنجا حاضر شدند.
در اين ميان شيطان به صورت پيرمردي نجدي آمد كه جُبّهاي از خز در بر داشت و بر درِ دارالندوه ايستاد، به او گفتند تو كيسي گفت: من پيرمردي از اهل نجد هستم شنيدم اجتماع شما را در اينجا و آمدهام مطالب شما را بشنوم و براي شمار أي بدهم، به او اجازه ورود دادند و داخل شد، يكي از آنان گفت: اين مرد يعني محمد امر او بالا گرفته و ما از خطر او در امان نيستيم رأيي درباره او صادر نماييد:
ابوالبختري بن هشام گفت: رأي من آنست كه او را در اطاقي آهنين حبس كنيد تا بميرد، شيطان گفت اين رأيِ صحيحي نيست قسم به خدا از همانجا با اصحابش مرتبط شده دستورهايي صادر مينمايد
در نتيجه اصحاب او بر شما غلبه ميكنند و كار را از دست شما ميگيرند، نظر ديگري طرح كنيد:
اسود بن ربيعه گفت بايستي او را تبعيد كنيم و از شهرهايمان او را اخراج نماييم هر كجا كه ميخواهد برود باز شيطان گفت سوگند به خدا اين رأي صحيح نيست. آيا نيكويي كلام و شيريني منطق و غلبه او را بر دلهاي مردان نميبينيد؟ اگر او را تبعيد كنيد به هر كجا رود بر آنان حاكم ميشود و با او بيعت ميكنند سپس بر شما ميتازد و شما را پايمال ميكند رأي ديگري را انتخاب نماييد:
ابوجهل گفت راي و نظر من اينست كه از هر قبيلهاي يك نفر جوان نيرومندي را برگزينيد و هر كدام از آنان شمشير بُرندهاي بدهيد، صبحگاه بر پيغمبر بتازند و همه آنان با يك ضربت او را بكشند، وقتي چنين كردند، اولادهاي عبد مناف «بني هاشم» توانايي جنگ با همه آن قبيلهها را ندارند ناچار كار به ديه دادن خواهد كشيد و ما ديه او را ميدهيم:
شيطان گفت: اين رأي صحيح و درستي است و جز آن را به كار نبريد همه ايشان اين رأي را تصويب كرده و بنا به اجراي آن گذاردند.
در اين هنگام جبرئيل بر پيغمبر(ص) نازل شده از نقشه و مكر آنان خبر داد و به آن حضرت عرض كرد امشب در جايگاه و فراش خود نخوابيد و آيه شريفه: «وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ» (1)را آورد (و ترجمه اين آيه در ضمن حديث گفته شد)
چون پيغمبر(ص) از منويّات آنان خبر شد به علي بن ابيطالب فرمود تو در جاي من بخواب و اين عباي مرا بر خود بپوشان. در ميان آن گروهي كه منتظر فرصت بودند: حَكَم بن ابي العاص و عقبة بن ابي معيط، و نضر بن حرث، و امية بن خلف، و زمعة بن اسود و ابولهب و ابوجهل شركت داشتند.
1) . الانفال: 30.
ناگاه مردي آمد و به ايشان گفت منتظر چه هستيد، گفتند منتظر محمد ميباشم آن مرد گفت: دستتان از او كوتاه شد سوگند به خدا بيرون رفت و بر سر هر كدام از شماها مشت خاكي پاشيد آيا نميبينيد كه سر شما خاكآلود است، هر يك دست خود را بر سر خويش گذارد آنرا خاك آلوده يافت .
پس پيغمبر(ص) به اتفاق ابوبكر بغار «ثور» رفتند، اين گروه انتظار وقت را ميكشيدند چون بر اطاق و خوابگاه آن حضرت نگريستند ديدند علي بن ابيطالب به جاي پيغمبر خوابيده و عباي او را بر خود بسته و عدّهاي ميگفتند سوگند به خدا اين محمد است كه خوابيده و عباي خويش را بر سر كشيده چون صبح طالع شد و هوا روشن گرديد ديدند علي بن ابيطالب از جاي برخيزيد، از او پرسيدند: محمد كجاست؟ جواب داد: من نميدانم (ترجمه تمام شد).
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين بود خلاصه و فشرده ترجمه اين حديث درباره اين واقعه خطرناك كه قبل از وقوع پيشبيني شده، و خداوند متعال پيغمبرش را از شر كفار قريش حفظ نموده و او را به مدينه هجرت داد.
اين توطئه حساس كه شيطان او را تأييد ميكرد اگر به مرحله اجرا ميرسيد پيغمبر را در جا كشته بودند و از اسلام خبري نبود، ولي چون مؤسس و بنيانگذار اين دين خداوند سبحان است نگهداري آن نيز به عهده خود او است و به تمام اين گونه وقايع عالِم و خبير ميباشد و پيغمبرش را پيش از وقوع حادثه خبردار ميكند و اسباب جلوگيري و نابودي دشمنش را در اختيار او ميگذارد، اين حادثه خطير مشتي از خروار و قطرهاي از قلزم است كه به عرضتان رساندم.
دانسته باد كه شب پنجشنبه اول ماه ربيعالاوّل خانه پيغمبر محاصره شد كه در همين شب آن حضرت به غار «ثور»رفتند و سه روز در آنجا ماندند و در روز چهارم به سوي مدينه حركت كردند، روز دوشنبه دوازدهم ماه نامبرده وارد مدينه شدند،
اين حادثه در سال 13 از بعثت كه سال 53 از عام الفيل و سال 53 از ولادت آن حضرت بوده واقع گرديد و اين سنه هجرت پيغمبر(ص) مبدأ تاريخ مسلمانان شده است.
جنگ خندق «احزاب»
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي يكي ديگر از وقايع ناهنجار و پرخطر كه متوجه دين اسلام و رسول خدا(ص) شده: همآهنگ شدن عدهاي از يهود با كفار قريش و تشكيل دادن آنان جنگ احزاب «خندق» و ذيلاً آن را ميخوانيد.
1) . النساء: 52.
سليم بمرّ الظهر ان في سبعمأة ـ الي ان قال ـ و خرجت معهم بنو اسد ـ الي ان قال ـ و خرجت غطفان و خرج الحرث بن عوف المري في بني مرة و كان قومه اربع مأة و خرجت اشجع و هم اربعمأة و خرج غيرهم فقبايل العرب و كان عدة اولئك الاحزاب عشر الآف ـ الي ان قال ـ و لما سمع رسول صلي الله عليه و سلم بالاحزاب و ما اجمعوا عليه من الامر الذي زعموه و هو استيصال المسلمين اتّخذ الخندق و كان الذي اشاربه سلمان الفارسي رضي الله عنه فقال يا رسول الله انا كنا بفارس فاذا حوصرنا خندقنا علينا فامر رسول صلي الله عليه و سلم بحفره و عمل فيه بنفسه، ترغيباً للمسلمين ـ الي ان قال ـ فقال النبي(ص) سلمان منا هل البيت و تأخر عن العمل اناس المنافقين ـ الي ان قال ـ و لما فرغ رسول الله صلي الله عليه و سلم من حفره اقبلت قريش حتي نزلت بمجتمع السيوف بين الجرف و الغابة هم و من تبعهم من بني كنانة و اهل تهامه ـ الي ان قال ـ و خرج رسول الله(ص) و من معه من المسلمين و كانوا ثلاثة آلاف فجعلوا ظهورهم الي سلع و هو جبل معروف بالمدينة فضرب هنالك عسكره و الخندق بينه و بين القوم ـ الي ان قال ـ فعند ذلك اشتد البلاء و اشتد الخوف فاتاهم عدوهم ـ الي ان قال ـ ثم اقبل نوفل بن عبدالله المغيرة المخزومي يريد قتل النبي صلي الله عليه و سلم في زعمه علي فرس له فوقع في الخندق ـ الي ان قال ـ ثم نزل اليه علي بن ابيطالب رضي الله عنه فقتله و عظم ذلك علي المشركين ـ الي ان قال ـ فلما ساروا بالسبخة بين الخندق و سلع طلب عمرو بن
عبدود المبارزه فقال من يبارز فقام علي رضي الله عنه و قال انا له يا بني الله صلي الله عليه و سلم فقال(ص) اجلس انه عمرو ثم كرّر عمرو النداء و جعل يوبّخ المسلمين و يقول اين جنتكم التي تزعمون ان من قتل منكم يدخلها افلا تبرزون لي رجلا و انشد ابياتاً منها: و لقد بححت من النداء + بجمعكم هل من مبارز. ان الشجاعة في الفتي + و الجود من خير الغرائز و انشد سيدنا علي ابياتاً منها: لاتعجلن فقداتا + كمجيب غير عاجز. ذونيّة و بصيرة + و الصدق منجي كل فائز. (1)
فقام علي رضي الله عنه فقال انا يا رسول الله فقال اجلس انه عمرو فقال و ان كان عمرو فاذن له رسول الله صلي الله عليه و سلم فاعطاه سيفه ذاالفقار و البسه درعه الحدييد و عمّمه بعمامته و قال اللهم اعنه عليه اللهم هذا اخي و ابن عمي فلاتذرني فردا و انت خير الوارثين ـ الي ان قال ـ فمشي اليه علي رضي الله عنه ـ الي ان قال ـ قال له علي رضي الله عنه انك كنت تقول لايدعوني احد الي واحدة من ثلاث الا قبلتها قال اجل قال علي فاني ادعوك ان تشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و تسلم لرب العالمين فقال يابن اخي اخرعني هذه و قال اخري ترجع بلادك فان يك صادقاً كنت اسعد الناس به و ان يك كاذباً كان الذي تريد قال: هذا مما لايتحدث به نساء قريش ابداً قال فالثالثة قال و ما هي قال البراز فضحك عمرو و قال ان هذه لخصلة ما كنت اظنّ ان احدا من
1) . اين اشعار را «السيرة الحلبية» جلد 2 صفحه 319 نقل كرده است.
العرب يروعني بها ثم قال له عمرو و من انت لانعليا رضي الله عنه كان مقنعا بالحديد فما عرفه عمرو فاجابه و قال علي بن ابيطالب ـ الي ان قال ـ قال عمرو يا ابن اخي ما احب ان اقتلك فقال علي لكني و الله احب ان اقتلك فحمي عمرو عند ذلك اي اخذته الحمية فقال علي كيف اقاتلك و انت علي فرسك فاقتحم عن فرسه و سلّسيفه كانه شعله نار و اقبل علي عليّ رضي الله عنه و دنا احدهما علي الآخر و ثارت بينهما غيرة.
فاستقبله عليّ رضي الله عنه بدرقته فضربه عمرو فيها فقدّها و اثبت فيها السيف و اصابه رأسه فشبّحه فضربه علي حبل عاتقه و هو موضع الرداء من العتق و قيل طعنه في ترقونه حتي اخرجه من مراقه فسقط و كبرّ المسلمون فلما سمع رسول الله(ص) التكبير عرف ان عليا رضي الله عنه قد قتل عمروا ثم اقبل علي رضي الله عنه نحو النبي(ص) و هو متهلل فقال له عمر رضي الله عنه هلا سلبته درعه فانه ليس في العرب درع خير منها فقال له انه حين ضربته استقبلني بسوأته فاستجبت ـ الي ان قال ـ قال صلي الله عليه و سلم لعلي رضي الله عنه بعد قتله عمرو بن عبدود كيف وجدت نفسك معه قال وجدت ان لو كان اهل المدينة في جانب و انا في جانب لقدرت عليهم ـ الي ان قال ـ و رجعت الخيول مهزومة ـ الي ان قال ـ فلما رجعوا الي ابي سفيان قال هذا يوم لم يكن لنافيه شيء فارجعوا الكلام بطوله.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي خلاصه ترجمه آن را براي آقاي نوبختي بيان ميكنم: جنگ خندق كه آن را
جنگ احزاب نيز مينامند كه در سنه چهارم و يا پنجم از هجرت واقع شده است انگيزه اين جنگ آنست كه چون پيغمبر(ص) يهوديهاي بني النضير را از مدينه اخراج كردند، دشمني آنان با آن حضرت افزون گرديده در نتيجه دستهاي از ايشان كه از جمله: حي بن اخطب، سلّام، ابن ابي الحقيق و ديگران از خيبر به سوي مكه رفتند و با قريش تماس گرفته و گفتند ما با شما هستيم تا محمد را از ميان برداريم.
قريش به يهودان گفتند شما داراي كتاب اول هستيد ما و محمد در آن اختلاف داريم، آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ يهود گفتند دين شما و شما سززاوارتر هستيد به حق از او آيه شريفه ( كه در بالا قرائت شد) در مذمت يهود و كفار قريش نازل گرديد و آنان را درباره اين گفتارشان لعنت نموده و وعده عذاب داد. (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً الآية)
در نتيجه قريش از اين گفتار يهود خرسند شده و با آنان پيمان بستند، قريش با چهار هزار نفر حركت كرده از طرفي بنو سليم با هفتصد نفر در «مرّالظهران» و همچنين بني اسد و غطفان به آنان پيوستند و نيز حرث بن عوف با چهارصد نفر و اشجع با چهارصد نفر و ديگر از قبايل عرب به قريش ملحق شدند كه مجموع آنان ده هزار نفر بودند.
چون پيغمبر از اين واقعه خبردار شد دستور كندن خندق را (كه طرح اين نقشه از سلمان بوده و متقابلاً آن حضرت دربارهاش فرمود سلمان از ما اهل بيت ميباشد) صادر نمودند و خود آن حضرت نيز در عمليات كندن خندق شركت كرده تا ساير مسلمين بيشتر كوشا شوند، هنگامي كه از حفر خندق فارغ گرديدند لشگر قريش وارد شده و در نزديك خندق كنار رود و نيزاري اجتماع كردند، و پيغمبر(ص) با مسلمين كه تعداد آنان سه هزار نفر بود بيرون آمده و در سلع (كه كوه معروفي است خارج مدينه) لشگر را جاي دادند كه ميان ايشان و ميان دشمن خندق واقع بود.
در اين هنگام دشمن با مسلمين روبهرو شده و آتش جنگ شعلهور گرديد و ترس و وحشت شديد به ايشان روي آورد، ناگاه در اين ميان نوفل بن عبدالله مخزومي به قصد كشتن پيغمبر روي آورد ولي ناخودآگاه در خندق افتاد و علي بن ابيطالب او را به قتل رسانيد و اين حادثه بر مشركين گران تمام شد، پس از آن عمرو بن عبدود به ميدان جنگ درآمده و مبارز طلبيد، علي بن ابيطالب از جاي برخواست به پيغمبر عرض كرد من مبارز او هستم آن حضرت فرمود بنشين اين عمرو است باز عمرو تكرار كرده و شروع نمود به سرزنش كردن مسلمين و رجزخواني نمود و ميگفت: صداي من گرفت بس كه ميارز طلبيدم شجاعت در جوانمرد آنست وجود بهترين صفت ميباشد. علي بن ابيطالب متقابلاً به او خطاب نموده و گفت: اي عمرو شتاب مكن، آمد به سوي تو اجابت كننده اي كه عاجز نيست از مقاومت در برابر تو و داراي نيّت درست و در راه حق بيناست و راستگويي نجاتبخش هر رستگاري ميباشد.
پيغمبر(ص) زره آهنين خود را به علي بن ابيطالب پوشانيد و ذوالفقار را به دست او داد و درباره او اين چنين دعا كرد: بار خدايا ياري كن او را اين برادر من است و پسر عموي منست مرا تنها مگذار كه تو بهترين وارثين هستي. علي بن ابيطالب روانه ميدان گشت و با عمرو روبهرو شد و به او گفت: تو گفتهاي هر كس سه چيز از من درخواست كند يكي از آنها را برآورده ميكنم عمرو گفت آري چنين است، علي بن ابيطالب گفت من از تو درخواست ميكنم كه بگويي: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و تسليم پروردگار شوي؟ عمرو گفت اين را از من نخواه پس از آن علي بن ابيطالب گفت خواسته دوم آنكه تو برگردي به وطن خود كه اگر محمد در ادعاي نبوّتش راستگو است در نتيجه تو سعادتمندترين مردم خواهي بود (زيرا از كشتن پيغمبري خودداري نمودي) و اگر در اين ادعايش دروغگو ميباشد كه اين همان خواسته تو است
عمرو در جواب گفت: زنان قريش اين موضوع را واگو ميكنند و من به آن تن در نميدهم، علي ابن ابيطالب گفت خواسته سوم آنست كه با من در نبرد درآيي. عمرو بخنديد و گفت من گمان نميكردم كسي در ميان عرب مرا با چنين درخواستي بترساند سپس گفت تو كيستي؟ (چون علي پيچيده به لباس آهنين بود او را نميشناخت) گفت من علي بن ابيطالبم عمرو گفت اي پسر برادر سوگند به خدا من دوست ندارم ترا بكشم علي بن ابيطالب گفت سوگند به خدا من دوست دارم كه ترا بكشم در اين هنگام تكبّر و نخوت او به جوش آمد علي بن ابيطالب به او گفت تو سوار بر اسبي و من پياده چگونه با تو بجنگم؟ او به سرعت از اسب خود به زير آمد و شمشير از غلاف بيرون كشيد مانند آتش شعلهور گرديد و به يكديگر درافتادند غبار ميدان را گرفت علي بن ابيطالب سپر خود را حايل كرد شمشير عمرو بر آن فرود آمد و آن را بشكافت و سر او را زخمين كرد پس از آن علي بن ابيطالب شمشيري بر دوش او زد عمر بر زمين افتاد و جان سپرد و مسلمانان صدا به تكبير بلند كردند. چون پيغمبر صداي تكبير بشنيد دانست كه عمرو كشته شد.
علي بن ابيطالب با صورتي درخشان به سوي پيغمبر(ص) آمد، عمر بن خطاب گفت يا علي چرا زره از تنش بيرون نياوردي زيرا در ميان عرب مانند زره او نميباشد علي بن ابيطالب گفت هنگامي كه به او ضربت زدم عورتش مكشوف شد و من حيا كردم نزديك او شوم پيغمبر(ص) به علي بن ابيطالب فرمود هنگامي كه او را كشتي خود را چگونه يافتي؟ عرض كرد آن چنان خويش را نيرومند يافتم كه اگر تمام اهل مدينه با من روبهرو ميشدند بر آنان غلبه ميكردم پس از آن لشگر دشمن شكسته خورده و فرار كردند چون با ابوسفيان روبهرو شدند او به ايشان گفت برگرديد كه اين واقعه براي ما سودي نداشت.ـ ترجمه تمام شدـ
بابويهي: ناگفته نماند چون اين واقعه بسيار مفصّل و طولاني بود من آن را تقطيع كردم و فقط آن جملاتي را كه مورد نياز بوده است نقل نمودم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين جنگ خندق «احزاب» پيش آمد خطير و كمرشكني بود كه براي اسلام رخ داد و پيغمبر(ص) را در مخاطره انداخت و چنانچه خداوند متعال شر آن را دفع نمينمود ديگر از اسلام خبري نبود.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من درصدد شرح اين كارزارها و اين حادثهها نبودم بلكه آنها را بهطور فشرده و اختصار گذراندم زيرا منظور من اين بود كه در برابر ايراد پيشين شما (كه گفتيد: درباره دين اسلام هيچ پيشبيني نشده است) جواب مثبتي داده باشم و نمونهاي از محكم كاريهاي اين دين را به عرضتان رسانده باشم و چنانچه بخواهم نقشهها و سياستهايي را كه يهود و مسيح و قريش و ديگر دشمنان اسلام طرح ميكردند و به معرض اجرا درميآوردند «كه تمام آنها نقش بر آب ميشد» براي شما بيان كنم نياز به مجلداتي از كتب تاريخ ميبود و زمان طويلي را ميگذرانيد.
ليكن من ناگزيرم كه لااقلّ جنگها و كارزارهاي پيغمبر(ص) را فهرستوار براي شما نامآوري كنم:
جنگهايي كه پيغمبر(ص) در آنها شركت نمودند
جنگهايي كه پيغمبر(ص) شخصاً در آنها شركت ميكردند آنها را «غزوه» مينامند و اما آن جنگهايي كه لشگر براي آنها اعزام مينمود و خود شخصاً در آنها حاضر نبودند آن را «سريّه» مينامند:
تعداد غزوه «جنگ»هاي آن حضرت بيست و شش يا بيست و هفت ميباشد به اين ترتيب:
غزوة: «بواط»
غزوة: «العشيرة»
غزوة: «بدر الاولي»
غزوة: «بدر الكبري»
غزوة: «بني سليم»
غزوة: «بني قيقاع»
غزوة: «غطفان»
غزوة: «بحران»
غزوة: «احد»
غزوة: «حمراء الاسد»
غزوة: «بني النضير»
غزوة: «ذات الرقاع»
غزوة: «بدر الاخيرة»
غزوة: «دومة الجندل»
15.. غزوة: «المر يسيع»
غزوة: «الخندق ـ الاحزاب»
غزوة: «بني قريظة»
غزوة: «بني لحيان»
غزوة: «الغابة»
غزوة: «خيبر»
غزوة: «وادي القري»
غزوة: «الفتح الاعظم ـ فتح مكة»
غزوة: «حنين»
غزوة: «الطائف»
امّا تعداد سريّه (جنگهاي) آن حضرت كه شخصاً در آنها حاضر نبودند چهل و پنج سريّه شمردهاند به اين ترتيب:
سريّة: «محمد بن مسلمة»
سريّة: «زيد بن حارثه»
سريّة: «ابي سلمة»
سريّة: «عبدالله بن انيس»
سريّة: «بئر معونه»
سريّة: «القرطاء»
سريّة: «الخمر»
سريّة: «محمد بن مسلمة الانصاري»
سريّة: «زيد بن حارثة الي بني سليم»
سريّة: «زيد بن حارثة الي العيص»
سريّة: «زيد بن حارثة الي الطرف»
سريّة: «زيد بن حارثة الي وادي القري»
سريّة: «زيد بن حارثة الي حسمي»
سريّة: «عبدالرحمن بن عوف الي دومة الجندل»
سريّة: «علي بن ابيطالب الي بني سعد»
سريّة: «زيد بن حارثة الي ام قرفة»
سريّة: «عبدالله بن عتيك»
سريّة: «عبدالله بن رواحة»
سريّة: «عمرو بن اميّة الضمري»
سريّة: «عمر بن الخطاب»
سريّة: «ابوبكر الي بني كلاب»
سريّة: «بشير بن سعد»
سريّة: «غالب بن عبدالله»
سريّة: «بشير بن سعد»
سريّة: «الاخرم بن ابي العوجاء»
سريّة: «غالب بن عبدالله»
سريّة: «غالب بن عبدالله ايضاً»
سريّة: «شجاع بن وهب»
سريّة: «كعب بن عمير النفاري»
سريّة: «موتة»
سريّة: «عمرو بن العاص»
سريّة: «الخبط»
سريّة: «ابي قتادة»
سريّة: «ايضاً سرية ابي قتادة»
سريّة: «ابي عامر الاشعري»
سريّة: «الظفيل الدوسي»
سريّة: «عبدالله بن عوسجة»
سريّة: «قطبة بن عامر»
سريّة: «الضحاك بن سفيان»
سريّة: «علقمة بن مجرد»
سريّة: «علي بن ابيطالب لهدم صنم طئي»
سريّة: «عكاشة بن محصن الاسدي»
سريّة: «ابي سفيان و المغيرة بن شعبة»
سريّة: «جرير بن عبدالله البجلي»
سريّة: «اسامة بن زيد»
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر مجموع اين جنگهاي پيغمبر(ص) را با مدت بيست و سه ساله رسالت بسنجيم بايستي بگوييم كه آن وجود مقدس در تمام ايام بعثت خود در محاصره و مخاطره دشمنان واقع بوده و همواره بيم هلاكت او و نابودي اسلام ميرفته، ليكن دستگاه وحي جميع آنها را دقيقاً زير نظر گرفته و از هدفهاي مرموزانه آنان پردهبرداري ميكرده و پيغمبرش را بر آنها واقف مينموده، و از طرفي اسباب دفاع و اضمحلال آن حيلهگران و مكاران را هر چه تمامتر فراهم ميكرده و از
دين اسلام به طور تام و كامل دفاع مينموده است و اگر غير از اين ميبود همان روزهاي اول اسلام و صاحب آن را نابود كرده بودند، و اين خود يكي از برهانها و دليلهاي محكمي است براي حقانيّت دين اسلام و گرنه امكان ندارد هيچ مؤسسهاي با اين همه دشمنان نيرومند و مقتدر بتواند براي يك روز پاي برجا و استوار بماند.
گفتارهاي بالا را اين آيات شريفه ذيل تاييد و تحكيم ميكنند:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (1)
ما نازل كرديم قرآن را و ما خود نگاه دارنده او هستيم.
وَلَوْلاَ دَفْعُ اللهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْض لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللهِ (2)
اگر نميبود دفع نمودن خداوند مردماني را به توسط بعضي ديگر البته ويران كرده شده بود صومعهها و معبدها و نمازها و مسجدها كه ذكر خدا در آنها ميشود.
إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ (3)ما شرّ استهزاء كنندگان را از تو دفع نموديم. به حديث 32 مراجعه نماييد تا تفصيل اين آيه شريفه را در آنجا بخوانيد.
درباره اين موضوع آيات شريفه بسيار است ولي بيان آنها به طور ميانجامد، براي تذكّر آنچه قرائت شد كفايت ميكند.
پس از رسول الله(ص) سلامتي دين تضمين شده يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اشكال اينجانب كه در اول بحث آن را مطرح كردم و گفتم: (درباره اين دين و خطراتش پيشبيني نشده) هنوز به جاي خود باقيست، بلكه قويتر
گرديد، زيرا زماني كه پيغمبر(ص) حيات داشتند و موضوع وحي برقرار بود، آن حضرت در تمام مدت بعثت خود با دشمنان اسلام جنگيدند تا توانستند رسالت خويش را به عالَم اعلام كنند و احكام را به مردم برسانند.
ولي پس از رحلت آن حضرت نه پيغمبري وجود داشته و نه وحيي بوده تا خطرها را اعلام كند و از طرفي دشمنان اسلام كه هنوز ريشهكن نشده بودند، بلكه به واسطه اين جنگها و نابودي سركردگان آنان، آتش كينه بازماندگان آنان شعلهورتر گرديده، پس در اينصورت چگونه ميتوان گفت كه سلامتي دين تضمين شده و خطرات آينده آن را پيشبيني كردهاند.
نصرتآبادي: باز اضافه ميكنم: ميگويند: بهترين دليلها براي اثبات يك چيزي واقع شدن آن چيز است پس بهترين دليلها بر گفتار اينجانب: (كه براي اسلام پس از رحلت پيغمبر هيچ پيشبيني نشده است) همين نفاقها و تفرقههاي ميان مسلمين جهانست.
نصرتآبادي: به عبارت ديگر ميگويم: اين به هم خوردگيها و حزببنديها و اين مذهبهاي گوناگون بيستگانه (كه در پيش نامآوري نموديد) ثابت ميكند كه پس از رحلت پيغمبر(ص) هيچ گونه تأميني نسبت به دين اسلام در نظر گرفته نشده و علاج اين واقعههاي ناهنجار را پيش از وقوع آنها ننمودهاند و اين خود نقص بزرگي است براي دين اسلام.
نصرتآبادي: بلكه از اين گفتارم به اين نتيجه ميرسيم كه اسلام حقيقي و آن دين آسماني كه پيغمبر(ص) به مردم آن عصر ابلاغ كرده، دشمنان خونخوار دين نگذاشتهاند آن دين به ما برسد، و در همان اوائل رحلت پيغمبر(ص) (اگر نتوانستند مسلمين را به قهقراي برگردانند و مردم را به سوي جاهليت بكشند و آنان را مانند آبائشان بتپرست كنند ولي توانايي آن را داشتند كه) دين اسلام را ملوّث كرده و آن را به انواع بدعتها مشوب و مختلط كنند تا در نتيجه
به قسمتي از آرمان و آرزوي خود برسند، پس ناچار بايستي بگوييم آن اعداء دين خواسته خويش را عملي كرده و نتيجتاً از اسلام حقيقي اثري براي ما باقي نمانده و اين آئيني كه فعلاً در دست مسلمين جهانست اسمي بي مسمّي و قشري است كه مغز ندارد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي جنابعالي اشكالتان را خوب پرورانديد و از آن نتيجهگيريهايي نموديد ليكن در قسمتي از نتيجهگيري اشتباه بزرگي كرديد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي مقصودتان كدام قسمت نتيجه است؟ (بابويهي) منظور من اين گفتار اخير شما است كه گفتيد: بايستي بگوييم كه از اسلام حقيقي اثري باقي نمانده. (نصرتآبادي) خواهشمندم اشتباه مرا در اين نتيجهگيري بيان نماييد تا خطا نروم و ديگران را نيز در اشتباه نيندازم. (بابويهي): آقايان بحث امروزمان به طول انجاميد بهتر است كه در همينجا خاتمه دهيم تا در روزهاي آينده اينجانب اشكالات جنابعالي را درون شكافي كنم و آنها را مشروحاً به عرضتان برسانم پس آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
بابويهي: روز دوشنبه 20 ذيقعده برابر با 7 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند و پس از اداء آداب و رسوم، نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي من ديشب از كثرت ناراحتيِ فكري، نتوانستم بخوابم و تا صبح به خود ميپيچيدم و فكر ميكردم.
زيرا اشكالي كه در جلسه پيش مطرح كردم، ساعت به ساعت آن ايراد در ذهن من قوّت گرفته و خواطر مرا آلوده به وسوسه نموده، به طوري كه در مخاطره اعتقادي واقع شده بودم و همواره با خود حديث نفس ميكردم.
گاه با خود ميگفتم: شايد اين دين منحصر به مردم عصر بعثت بوده و مردمِ زمانهايِ بعد مكلفِ به آن نبودهاند و گرنه آن دين به طور صحيح و
سالم به دست ما هم ميرسيد. پس از آن به خودم جواب داده و گفتم: مردمان عصر پيغمبر با سايرين تفاوتي ندارند بلكه همه آنان مخلوق يك خالق هستند و جميع ايشان مكلف ميباشند و در اين ميان يا تقصير و يا قصوري حادث شده است.
گاه با خود ميگفتم: جز تبليغ رسالت چيز ديگري به عهده پيغمبران نيست و به اين آيه شريفه تمسّك ميكردم «وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ» (1)و پيغمبر اسلام هم ابلاغ رسالت نمودند ولي حفاظت و نگهداري هر دين به عهده متديّنان به آن دين ميباشد و مسلمانان پيشين ما اهمال در وظيفه خود كردند و از دين نگهداري ننمودند.
باز با خود ميگفتم اگر اين فكر صحيح باشد خداوند ديگر بر ما حجتي ندارد در نتيجه هر طريقي را كه ما پيش بگيريم مجاز هستيم پس از آن اين آيه شريفه: «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ» (2)مانع من شده و از اين خيال جلوگيري مينمود.
و گاه با خود ميگفتم من كه از تمام اقطار زمين مطلع نيستم و به تاريخ اديان و مذاهب اطلاع كامل ندارم، شايد دين اسلام دست نخورده در گوشهاي از نواحي زمين در ميان جمعيتي وجود دارد ولي من از آن بيخبرم.
آقاي بابويهي: من در تمام شب ميان اين افكار غوطهور بودم و آخر الامر فكرم به جايي نرسيد اكنون من از جنابعالي جداً خواستارم كه مرا كمك كنيد و از اين حيراني و سرگرداني نجاتم دهيد.
بيبرهاني عامل تمام نگرانيها است
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من در جلسه گذشته به شما وعده دادم كه اشكالتان را حل كنم و از نقطههاي ضعف و اشتباهات شما پرده بردارم مشروط به آنكه به گفتار ذيل كاملاً توجه
فرماييد:
اين حيرانيها و سرگردانيها كه گريبانگير شما و بيشتر افراد بشر شده است گهگاه به ميمنه و گاه به ميسره ميزنند گاه در اين مسلك و گاه در مسلك ديگر به سر ميبرند، از اين مذهب دست برميدارند، به مذهب ديگر چنگ ميزنند و از اين حزب خارج ميشوند، در حزب ديگري داخل ميگردند و هيچگاه روزش ثابتي ندارند، و اگر فرضاً در حسب ظاهر به آيين و كيشي ادامه دهند ولي با قلبي آرام و خواطري مطمئن بسر نميبرند، بلكه همواره در مسلك خود شاكّ و در عقيده خويش متزلزلند.
آقاي نصرتآبادي: بدانيد اين ناراحتيهاي فكري و پراكندگي اعتقادي و نااستواري مرامي، معمول عامل مؤثري است كه در اينجا نهان ميباشد و بايستي ما آن را جستجو كرده و به دست آورده و سپس آن را علاج نماييم تا در نتيجه از تمام اين نگرانيها و نابسامانيها نجات و رهايي يابيم.
آقاي نصرتآبادي: يگانه عاملِ مؤثر در اينگونه امورات روحي و اعتقادي، همان نداشتن برها و حجت است آيا نميبيني كه قرآن كريم از گويندگان و عاملين درخواست برهان ميكند چنانكه فرموده: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ»> (1)يعني بگو (اي پيغمبر) اگر راست ميگوييد برهان بياوريد.
خداوند متعال برهان را علامت و نشانه راستگويي معرفي فرموده پس هر كسي كه ادعايي بنمايد و يا مذهبي را براي خود اتّخاذ كند ولي براي آنها برهاني در دست نداشته باشد اين چنين افراد در ادعاء خود دروغگو خواهند بود.
آقاي نصرتآبادي كساني كه در طريق خود برهان در دست دارند، همواره داراي قلبي آرام و خواطري مطمئن ميباشند و هيچگاه از اين جهت حيراني و سرگرداني گريبانگير آنان نميشود زيرا در تمام اين پرتگاههاي اعتقادي برهان
1) . البقرة : 111.
بازوگير آنان ميشود و روحيه ايشان را نيرو ميدهد و تقويت ميكند و برعكس افراد دروغگو كه دستشان از برهان تهي است، هميشه خائف و با خواطري ناراحت به سر ميبرند.
آقاي نصرتآبادي: اثبات اين موضوع نياز به دليل ندارد (1)زيرا هر عاقل مفكّري اهميّت برهان و حجت را در درون خود وجدان مينمايد و آن را آشكارا مييابد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي براي آنكه به شما ثابت كنم كه بيبرهاني باعث نگراني و وسوسه ميشود پرسشي از شما ميكنم: آيا جنابعالي از روي تفحص و تحقيق وارد مذهب شافعي شدهايد يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در خا نواده و طايفهاي متولد شدهام كه مذهبشان شافعي بوده، نه آنكه من و يا ديگران با دليل و برهان اين مذهب را اختيار كرده باشند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من به شما هشدار ميدهم كه نبايستي جنابعالي انتظار اطمينان قلبي و سكون نفس و آرامش دروني داشته باشيد، زيرا شما تكيهگاهي نداريد و به ركن وثيق و محكمي اتّكاء ننمودهايد و به همين جهت است كه افكارهاي پوچ ناراحت كننده شما را احاطه ميكند و در غلق و اضطراب مياندازد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي خداوند متيعال اجر جزيلي به شما عنايت كند كه مرا روشن كرديد و تا اندازهاي به من اطمينان خواطر داديد، اكنون از شما خواهش ميكنم دو موضوع را براي ما بيان نماييد:اولاً معناي برهان و حجت را براي اينجانب بشكافيد و ثانياً راه و طريقي را كه با برهان و حجت تأييد شده است به من و آقاي نوبختي بنمايانيد و ما را از اين پرتگاهها و مهلكههاي اعتقادي نجات دهيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي «اما موضوع اول»:
1) . هر چند ادله بسياري در كتاب كريم و احااديث معتبره براي اين موضوع موجود است و به مراعات اختصار از آنها صرفنظر نموديم.
شما ميدانيد كه براي حجت و برهان در منطق شرح مفصلي دادهاند ولي بيان آنها در اينجا مورد نياز نيست بلكه آنچه در مورد اعتقادات سودبخش و معتبر ميباشد آنست كه شخص در طريق و مذهب خود برهاني از قرآن كريم و يا از سنت معتبره پيغمبر(ص) در دست داشته باشد و همچنين دليلي عقلي كه جميع عقلا و دانشمندان صحت آن را تصديق كنند و گواهي نمايند.
و امّا موضوع دوم: پيش از آنكه وارد اين موضوع بشويم بايستي در مرحله اول براي شما ثابت كنم كه هيچ حجّتي و برهاني با مذاهب چهارگانه شما اهل تسنّن نميباشد، زيرا هر چه من كتابهاي شما را تجسّس و تفحص نمودم دليلي از كتاب كريم و يا سنت معتبره پيغمبر(ص) براي اثبات آن مذاهب نيافتم (1)بنابراين اگر جنابعالي و آقاي نوبختي درصدد به دست آوردن مذهبي هستيد كه حجّت آن را تاييد كند و برهان بازوگير آن باشد بايد اولاً ذهن خويش را از هر گونه تعصب و قوميّت تهي نماييد (زيرا اين صفت رذيله ميان انسان و ميان فكر صحيح او حائل ميگردد و نميگذارد حق را دريابد).
و ثانياً با توجه كامل به عرايض اينجانب گوش فرا داريد و مطالبي را كه درباره مذاهب چهارگانه از اينجانب ميشنويد تحت بررسي دقيق قرار دهيد و با علماء و اساتيدتان در ميان بگذاريد و چنانچه آن گفتارها را صحيح و با برهان يافتيد موظّف هستيد كه آنها را بپذيريد و از زير بار حق رفتن اباء و امتناع ننماييد.
تجزيه و تحليل كامل در مذاهب چهارگانه
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در بحثهاي گذشتهام تاريخ تولد امامهاي اين چهار مذهب مشهور را براي شما بيان نمودم، اين چهار مذهب در قرن دوم از هجرت تأسيس شدهاند، هيچكدام از اين چهار امام: (ابوحنيفه، مالك
1) . البته اين مسأله در مباحث آينده بسيار واضح خواهد گرديده مراجعه نماييد.
بن اَنَس، احمد بن حنبل، محمد بن ادريس شافعي) پيغمبر(ص) را نديدهاند و پيغمبر هم ايشان را نديده است، اين چهار امام نه از اصحاب پيغمبر بودهاند و نه از تابعين (1)نه در قرآن كريم يادي از اين چهار مذهب شده است و نه در سنت معتبره پيغمبر(ص) و اگر آيهاي در شأن آنها نازل شده بوده قطعاً پيغمبر(ص) يادي از آنها مينمودند و در نتيجه ائمه اين مذاهب به آن آيه و يا سنت پيغمبر تمسك ميكردند و براي استحكام مذهب خود آنر ا به دنيا اعلام مينمودند ولي در هيچ يك از كتب سير و تاريخ دليل خاصي (از كتاب و سنت) براي يكي از اين مذاهب آورده نشده است.
آقاي نصرتآبادي: به بيان پيش اضافه ميكنم تفاوتي ميان اين چهار مذهب و آن شانزده مذهب منقرضه (كه ذيل بحث پنجشنبه 6 ذيقعده «نامآوري شد» نيست (زيرا همه اينها تاسيس علماء اهل تسنن بوده است) پس اگر اين مذاهب چهارگانه حق بوده آن شانزده مذهب هم حق بودهاند، پس چرا اهل تسنّن آنها را ترك كرده و حق را پايمال نمودهاند و اگر آن شانزده مذهب را به جهت باطل بودنشان از بين بردهاند، بايستي اين چهار مذهب را رها كنند (زيرا اين مذاهب بيست گانه هيچ مزيّتي بر يكديگر نداشتهاند) پس در اين صورت چرا اهل تسنن آنها را رها كرده ولي اين چهار مذهب را رواج داده و به آنها عمل ميكنند.
آقاي نصرتآبادي باز اضافه ميكنم: آن مسلماناني كه بعد از رحلت پيغمبر(ص) و پيش از تأسيس اين مذاهب بيستگانه ميزيستند، آيا مذهبي داشته و يا آنكه مذهب خاصي نداشتهاند؟ اگر ميگوييد حق فقط در اين مذاهب جعل شده بوده پس بايستي گفت آن مسلمانان پيشين در راه باطل به سر ميبردهاند، و اگر حق با آنان بوده، پس چرا متأخرين همان راه حق ايشان را پيش نگرفته بلكه از پيش خود مذهبهايي جعل
1) . تابعين كساني را ميگويند كه پيغمبر(ص) را نديده ولي اصحاب او را درك نمودهاند.
كردهاند.
باز اضافه ميكنم: اگر اهل تسنّن ميگويند پيشوايان اين چهار مذهب مجتهد و صاحب رأي بودهاند و به همين جهت اين شهرت مخصوص به ايشان شده است، در جواب ايشان بايد گفت اصحاب پيغمبر(ص) و تابعين اگر از اين چهار پيشوا برتر نبودهاند رتبه علمي عدهاي از آنان كمتر از ايشان نبوده است پس در اينصورت چرا مسلمين از اصحاب و يا از تابعين كه به زمان پيغمبر(ص) نزديكتر بودهاند تقليد نكردهاند و آنان را پيشواي خود اعلام ننمودهاند.
باز اضافه ميكنم: آيا بعد از اين چهار امام باب اجتهاد بسته شد و اَحَدي نتوانسته ديگر به مقام رأي و نظر برسد تا مردم از مجتهد زنده تقليد كنند.
آيا اين چهار امام از نوابغ روزگار بودهاند، مانند و نظير آنان نيامده است تا مسلمين به آنان مراجعه كنند و وظايف ديني خويش را از نزديك تحصيل نمايند.
آيا پس از اين چهار پيشوا مدارس علمي و باب تعليم و تعلّم به كلي مسدود و تعطيل گشته و به همين جهت ديگر مجتهدي به وجود نيامده و مسلمين ناگزير به آن چهار مذهب گرويدند.
آيا اين مذاهب چهارگانه پيشوايانشان پيغمبر، يا از اوصياء انبياء و يا از معصومين بودهاند تا گفتار آنان بر جميع مسلمين حجت باشد و تخلّف كنندگان از آنان محكوم به كفر باشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بسيار واضح و هويداست كه اين پيشوايان چهار مذهب از اصحاب پيغمبر و تابعين نبوده و برتر از آنها هم نبودهاند و نيز اين چهار نفر از نابغههاي زمان خود نبوده و هيچ كس درباره ايشان چنين ادعايي نكرده است و همچنين مدارس علمي پس از ايشان تعطيل نگشته، بلكه روز به روز رو به زيادتي بوده و هست، و نيز باب تعليم و تعلم هم مسدود نشده بلكه اين عصر عصر نور و علم
است و پيشرفت علوم به درجه اعلاء و رتبه اقصاي خود رسيده است.
ليكن آقاي بابويهي من تا به حال به اين سرّ پي نبردهام و نفهميدهام كه چرا جامعه مسلمين ما اولاً مذاهبي از پيش خود احداث كردهاند و ثانياً سبب چيست كه فقط به اين چهار مذهب گرويدهاند و نميگذارند كه دانشمندي سربلند كند و رأي و نظر خود را اعلام نمايد و از طرفي هر مجتهدي كه در ميان ما اهل سنّت سركار ميآيد بايستي مبلّغ و مروّج يكي از اين چهار مذهب باشد و بس.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بنا به اقرار و اعتراف خود شما باب تعليم و تعلم به منتهاي اوج رسيده و حوزههاي علميه بيشماري در اقطار زمين تشكيل شده است و دانشمندان عاليقدري به جهان روز تحويل دادهاند پس علت چيست كه آراء و نظرهاي علمي از محدوده اين چهار مذهب بيرون نميرود؟ و هيچ مجتهدي توانايي آن را ندارد كه رأي خود را در برابر اين چهار مذهب اظهار نمايد بلكه بالاتر بگويم: هر كسي كه از اين چهار فرقه نباشد (هر چند به تمام مباني اسلامي معتقد باشد) او را تكفير ميكنند بلكه برخي از مراجع شما ريختن خون ايشان را مباح و آنان را مهدور الدم ميدانند.
آقاي نصرتآبادي: آيا منطق و عقل ميگويد كه رشتههاي علمي ديني منحصر به اين چهار طريق است و اسلام هم از چهارچوبه همين مذاهب چهارگانه سرچشمه ميگيرد و بس. و يا اينكه اساتيد و معلمين اهل تسنّن جز اين چهار مذهب رشتههاي ديني ديگري را تدريس نميكنند و راههاي فقهي ديگري را نميپيمايند؟
آقاي نصرتآبادي: واضح است كه زبان منطق گوياي چنين حكمي نيست، پس اگر اساتيد شما اين عمل را به عهده گرفته و سدّ اين راه شدهاند، بايست گفت كه اين گروه خيانت به علم و طالبين آن كرده و از پيشرفت دانشطلبان جلوگيري نموده و دست و پاي آنان را غل و زنجير كرده تا به
سوي ترقي و تكامل نروند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي به شما عرض كردم كه من به اين سرّ پي نبردهام اكنون از شما درخواست ميكنم كه بحث را در همينجا خاتمه دهيد تا من اين مطالب بالا را با استادم در ميان بگذارم و جواب ايشان را كتباً براي شما بياورم. بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين پيشنهاد شما بسيار به جا و پسنديده است منتظر جواب ايشان هستم پس آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
مباحثه نصرتآبادي با استاد در مذاهب اربعه
بابويهي: روز سه شنبه 21 ذيقعده برابر با 8 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند: نخست آقاي آشيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده و گفت آقاي بابويهي من گفتارهاي شما را كه نوشته بودم به استادم ارائه دادم و آنچه ميان من و ايشان گفتگو ميشد همه را مينوشتم، هنگامي كه استاد آن مكتوبات را مطالعه ميكرد، حالت خشم و غضب از چهرهاش نمودار بود و همواره سرِ خود را تكان ميداد، پس از پايان مطالعه، رو كرد به من و گفت: چرا تو با اين روحاني شيعه تماسّ گرفتهاي؟
من در جواب استادم گفتم: زمان، زمان دانش و علم است، من نميخواهم كوركورانه به مذهبي معتقد باشم اين روحاني شيعه «به نام محمد بابويهي» همواره با دليل و برهان با ما روبهرو ميشود و هر مطلبي را كه براي ما عنوان ميكند همه آنها ا ستدلالي مي باشد، يا از قرآن كريم د ليل ميآورد، يا از سنت معتبره پيغمبر و يا با دليل عقلي منطقي با ما صحبت ميكند و انصاف را از دست نميدهد، حتي اين مطالبي را كه من به شما عرضه كردم، به دستور خود ايشان بوده كه به من سفارش نمودند اين مسائل را با استادت در ميان بگذار و از ايشان تصديق و گواهي بخواه، در اينصورت چرا شما از ارتباط
با چنين شخصي مرا منع ميكنيد و جلوگيري مينماييد.
(باز به استادم عرض كردم) تا جنابعالي در برابر پرسشهايم جواب مثبتي ندهيد من از شما جدا نميشوم؟ چون استاد ديد من دست بردار نيستم، شروع كرد به يكايك آن سؤالات جواب دادن و گفت: آقاي نصرتآبادي هيچ كس نگفته اين چهار امام «ابوحنيفه، مالك بن انس، احمد بن حنبل و محمد بن ادريس شافعي» از اصحاب پيغمبر(ص) و يا از تابعين بودهاند زيرا همانطوري كه «آقاي بابويهي گفته» اين پيشوايان مذاهب چهارگانه فاصله زيادي با عصر پيغمبر(ص) و اصحاب و تابعين داشتهاند.
و نيز علماء ما اهل تسنّن براي اثبات اين مذاهب چهارگانه نتوانستهاند دليلي از قرآن كريم بياورند زيرا در كتاب خداند نامي از آنان برده نشده است و سنتي هم از پيغمبر(ص) درباره آنان به ما نرسيده و اگر كسي چنين ادّعايي بكند، قطعاً بدانيد كه آن حديث مجعول و دروغ است.
و همچنين اين چهار امام نه پيغمبر بودهاند نه وصي و نه معصوم بلكه ايشان مانند علما ديگر دانشمندي بيش نبودهاند، و مثل ساير مردم گناه و ثواب در آنان راه داشته است.
و اما اين صورتبندي و فرضهايي كه آقاي بابويهي نمودهاند (1)تمام آنها حصرهايي است عقلي (كه داير بين نفي واثبات است) و جميع آنها صحيح است و قابل ردّ نميباشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مطالب استاد كه به اينجا منتهي شد ايشان ساكت شده و ديگر سخني نگفتند ولي من به ايشان عرض كردم: شما آخرين جواب را به من نگفتيد. استاد پرسيد آخرين جواب چيست؟ گفتم: چرا در ميان آن همه مذاهب بيست گانه فقط اين چهار مذهب رسميت پيدا كرده و مابقي منقرض و متروك شدند؟ و چرا
1) . مقصود از صورتبندي و فرض: همان مطالبي است كه ذيل كلمه: «آيا» گفته شده.
نگذاشتهاند كه علماء زمانهاي متأخّر، رأي و نظر خود را به دنياي علم اعلام نمايند.
عامل رسميّت مذاهب چهارگانه همان حكومتهاي عصر بوده
استاد گفت: من جوابي به طور اشاره و اختصار به تو ميگويم ولي بعد از آن ديگر با من سخن مگو: بدان اين مذاهب چهارگانه سبب رسميت و علّت بقاء آنها (و سدّ راه ديگران شدن) همان تأييد و تحكيم خلفاء زمان بوده است و بس. من در اينجا از استادم جدا شدم و خداحافظي نمودم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي اكنون من از جنابعالي استدعا دارم كه اين جواب مختصر و مجمل استادم را براي ما شرح دهيد تا آقاي نوبختي هم به اين مسأله روشن شوند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شرح كامل اين مسأله ملالآور و خسته كننده است و نياز به زمان طويلي دارد ليكن تا آنجايي كه وقت به من و شما اجازه دهد و به طوري كه مسأله تا اندازهاي روشن شود من براي شما بيان ميكنم به گفتارهاي ذيل توجه نماييد:
مسلمين در زمان حكومت بني اميّه در شدائدي به سر ميبردند و براي مردم آن زمان آشكار بوده (كه اين سلسله منحرف از دين و با رجال امت خصوصاً با اهل بيت پيغمبر و علويّين عداوت شديدي دارند و نمونه بارز و شاخص اين دشمني همان شهادت سيدالشهداء سبط پيغمبر(ص) حسين بن عليابي طالب و اسارت اهل و عيال او و همچنين قتلعام اهل مدينه (1)و خونريزي دستهجمعي و به هدر دادن حريم و نواميس آنان بوده است اين جنايات و ديگر انحرافهاي بنياميه سبب حركت اجتماع بر عليه آنان گرديد.
و چون بنيالعباس خودشان را از اقارب و اهل بيت پيغمبر(ص) به مردم معرفي ميكردند از اين
1) براي اطلاع از قتل عام مدينه «وقعه حرّه» به مبحث روز يكشنبه 16 محرّم مراجعه شود.
موقعيت ناهنجار بنياميه فرصت به دست آوردند و به نام دفاع از اهل بيت رسول الله(ص) و علويّين دست به فعّاليتهايي زده و به اين نام «دفاع از اهل بيت پيغمبر(ص)» با مردم همكاري كردند تا آنكه حكومت بني اميّه منهدم گشت و دولت ايشان زايل گرديد، و اين انقلاب و تهاجم به سود بنيالعباس تمام شد و اين سلسله را سركار آورد.
اول كسي كه از سلسله بني العباس به مسند حكومت دست يافت «سفّاح» از نوادگان «ابن عباس» بوده كه در سنه 133 هجري قمري با او بيعت كردند و در 11 ذي الحجه 136 وفات نمود، و مدت خلافت او جهار سال و نه ماه بوده.
پس از سفاح «منصور دوانيقي» برادر سفاح (كه از او بزرگتر بوده) خلافت را در دست گرفت چون مردم با او «در سنه 136» بيعت نمودند، خطرهايي از اطراف و جوانب او را تهديد ميكرد: از طرفي علويّين و سادات و از طرف ديگر بقاياي بني اميّه، و نيز علماء مدينه بر عليه او فتوا ميدادند و بيعت او را محكوم ميكردند
و نيز چون منصور با امام جعفر صادق(ع) معاصر و همزمان بود و آن حضرت در رأس علويين واقع شده بود، منصور از اين ناحيه خوف و ترس شديدي داشت و هر آن بر حكومت خود ميلرزيد، به همين جهات ميكوشيد كه پايه حكومت خود را محكم و مستحكم نمايد و براي رسيدن به اين هدف خويش به وسايلي چند متشبث ميگرديد:
(اوّلاً: افرادي را با شمشير دفاع ميكرد و چه خونهاي ناحقي را كه ريخت.
ثانياً از راه مكر و حيله وارد شده و بيگناهاني را مسموم مينمود، تاريخ بغداد جلد 12 مينويسد:
منصور طبيبي داشت نصرانيكساني را كه ميخواست نهاني نابود كند (و از تظاهر به اين عمل ميترسيد) به آن طبيب دستور ميداد او سمّي را تهيّه ميكرد و به توسط آن سمّ شخصِ متهم را مسموم مينمود، چنانكه همين عمل را درباره
محمد بن ابي العباس انجام داد.
ثالثاً: افرادي را در ميان پايه ساختمانها گذارده و از اين راه آنان را نابود و مفقود مينمود و نيز به انواع شكنجهها، بيگناهاني را معذّب نموده و از بين ميبرد.
و رابعاً: از مهمترين وسائل استحكاميهاي كه حكومت بنيالعباس به آن متمسّك ميشدند آنكه توجّه علماء آن عصر را به سوي خود جلب مينمودند «خواه با تطميع و يا با تهديد» تا به توسط ايشان مردم را زير سيطره حكومت خويش درآورده و از خطرات آنان محفوظ و مصون بمانند.
چگونه مذاهب چهارگانه تأييد شد؟
هنگامي كه اين چهار مذهب «حنفي، مالكي، حنبلي و شافعي» مساعد و بازوگير آنان شد و امامان اين مذاهب با حكومت آنان موافقيت نمودند، حكّام بنيالعباس هم از هر گونه تأييد و تقويت آنان و مذاهبشان دريغ نميكردند، در نتيجه مدارس بسياري ترتيب داده و از اموال اوقاف، اساتيد و شاگردان ايشان را تأمين ميكردند به همين جهت قلوب و دلهاي همگان متوجه خلفاء بنيالعباس گرديده، معلّمين و متعلمين و مقلدين براي ايشان خاضع شدند.
از جمله مدارسي كه به اين منظور تأسيس گرديد آنكه مستنصر عباسي (1)مدرسهاي در بغداد بنا نمود به نام مدرسه «مستنصريه» كه در سنه 625 شروع به ساختن آن نموده تا در سنه 631 آن را به اتمام رسانيد و براي افتتاح آن، مجلسِ باشكوهي تشكيل داده، خود با وزراء و واليان و دربانان و قاضيان و مدرسين و فقهاء عصر و سرلشگران و وعّاظ و شعراء و اعيان شهر و تجار در اين مجلس شركت نمودند.
و براي هر مذهبي از اين مذاهب چهارگانه 62 نفر محصّل در نظر گرفتند، و براي هر گروهي از
1) . نام او ابوجعفر منصور بن الظاهر متولد سنه 568 كه در سنه 623 با او بيعت كردند و در سنه 640 وفات يافت.
ايشان مُدرّس و معاون مُدرّس مخصوصي تعيين كردند كه از جمله آنان: محيي الدين محمد بن فضلان شافعي، رشيد الدين عمر بن محمد الفرغاني حنفي، جمال الدين عبدالرحمن جوزي و ابوالحسن عليا مغربي بودند.
و براي اين مدرسه «مستنصريه» شانزده معبد (عبادتگاه) ترتيب داده كه هر چهار معبدي اختصاص به يكي از آن مذاهب چهارگانه داشته و موقوفات وافر و كاملي براي آنان مقرّر كردند مشروط به آنكه همين چهار مذهب تدريس شود و بس و ديگر مذاهب بيستگانه متروك گرديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه در بالا به عرضتان رساندم تأييداتي بوده درباره مذاهب چهارگاه به طور عموم ولي اينك عواملي كه به طور خصوص يكي از ان مذاهب را ترويج ميكردند براي شما شرح ميدهم:
امّآ مذهب حنفي: شخصي است به نام: ابويوسف يعقوب بن ابراهيم (متوفاي 182) اين مرد از شاگردان ابوحنيفه بوده و در زمانِ سه نفر از خلفاء بنيعباس (مهدي عباسي پسر منصور دوانيقي، هادي عباسي فرزند مهدي، و هارون الرشيد برادر هادي) قاضي القضاة آن عصر شد و به واسطه اين رياست حكمش در بسياري از شهرها و ممالك اسلامي (از قبيل عراق، شام، فارس و مصر) نافذ گرديد و خلفا آن عصر او را تجليل و تكريم مينمودند، اين مرد مذهب استادش «ابوحنيفه» را تبليغ و ترويج ميكرد و مردم اين منطقهها، تقليد نميكردند مگر همان كسي را كه ابويوسف او را تأييد مينمود و بس (والناس علي دين ملوكهم) (1)
افراد ديگري از دانشمندان بوده كه در پيشرفت اين مذهب (حنفي) عامل مؤثري بودهاند از جمله آنان محمد بن الحسن الشيباني (متوفاي 189) و زفر بن الهذيل (متولد 110) و حسن بن زياد لؤلؤي، ولي شرح حالات آنان به طول
1) . به خطط مقريزي، جلد 4.
ميانجامد به همين جهت از آن صرفنظر نموديم.
امّا مذهب مالكي: يكي از عوامل مهمي كه خصوصاً مذهب مالكي را رواج داده آنست كه مالك بن انس اتصال و ارتباط خاصي با منصور دوانيقي داشت به جهت آنكه خواستههاي منصور را عملي مينمود و مانند بعضي از علماء در برابر او ايستادگي نميكرد و مخالفت نمينمود نتيجتاً او هم جدّاً از مالك حمايت ميكرد.
فقال مالك: اميرالمؤمنين اعلم عينا و ارشد رأيا و اعلم بما يأتي و يذر و ان اذن لي اقول قلت فقال ابوجعفر: نعم فحقيق انت ان بسمع منك و يصدر عن رأيك فقال مالك: يا امير المؤمنين ان اهل العراق قد قالوا قولا تعدّوا فيه طورهم و رأيت اني خاطرت بقولي لانهم اهل ناحية و اما اهل مكة فليس بها احد و انما
العلم علم اهل المدينة كما قال الامير، و ان لكل قوم سلفا و ائمة فان راي اميرالمؤمنين اعز الله نصره اقرارهم علي حالهم فليفعل فقال ابوجعفر: اما اهل العراق فلايقبل اميرالمؤمنين منهم صرفا و لا عدلا، و انما العلم علم اهل المدينة، و قد علمنا انك انما اردت خلاص نفسك و نجاتها فقال مالك اجل يا اميرالمؤمنين فاعفني يعف الله عنك فقال ابوجعفر قد اعفاك اميرالمؤمنين و ايم الله ما اجد بعد اميرالمؤمنين اعلم منك و لا افقه.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي براي آقاي نوبختي گفتار بالا را به طور فشرده ترجمه مي كنم:
ابن قتيبه مينويسد: هنگامي كه امورات مملكتي براي منصور استوار شد و او بر سلطنت غالب گرديد در سال 148 هـ به سوي مكه رهسپار شد، در مني مردم بر او وارد ميشدند سلام ميكرده و تهنيت ميگفتند و از جمله كساني كه به ديدار منصور آمد مالك بن انس بود منصور رو به او كرده گفت من در نظر گرفتهام كه ترا در مكّه جلوس دهم و ترا از آباد كنندگان بيت الله قرار دهم و تو در مسند فتوا بنشيني ما مردم را به سوي تو سوق دهيم، تا در ايام حج رو به تو آورند و نمايندگان خود را به جانب تو بفرستد و از علم تو بهرهمند گردند و تو آنان را در امر دينشان ارشاد نمايي، زيرا علم همان علم اهل مدينه است و تو اَعلم آنان ميباشي، مالك گفت: اميرالمؤمنين بينا و رأي نيكو دارد و او بهتر ميداند كه نصب كند و يا عزل نمايد و اگر اذن دهد من راي خود را ميگويم منصور او را گفت كه تو سزاوار فتوا هستي سپس ما لك گفت اي امير المؤمنين، اهل عراق بر خود امامي دارند و مسير ديگري را ميپيمايند و از حدود خود تجاوز نمودهاند و چنانچه من قول خود را به آنان بگويم در خطر خواهم بود و اما اهل
مكه عالمي در ميان آنان نيست و علم همان علم اهل مدينه است همان طوري كه اميرالمؤمنين گفت و اگر صلاح ميدانيد اهل عراق را به حال خود واگذاريد.
منصور در جواب مالك گفت اما اهل عراق نه توبه آنان را قبول ميكنيم و نه بهاي آزادي از ايشان ميپذيريم و علم همان علم اهل مدينه است و ميدانيم كه تو ميخواهي خودت را خلاص كني و از خطر نجات د هي مالك از منصور پوزش طلبيد او هم عذرش را پذيرفت.
و نيز ابن قتيبة در كتاب: الامامة و السياسة جلد 2 طبع مصر صفحه 178 مينويسد:
1) . مقصود از كلمه (الضرب) تازيانه زدن جعفر بن سليمان به مالك است و ما متن اين واقعه را با ترجمهاش ذيلاً درج ميكنيم: ابن قتيبه در كتاب نامبرده بالا جلد 2 صفحه 177 چنين آورده: وذكروا انه هاج بالمدينة هيج في ابتداء ايام ابي جعفر فبعث اليها ابوجعفر ابن عمه جعفر بن سليمان بن العباس، ليسكن هيجها و فتنها و يجدّد بيعة اهلها فقدمها و هو يتوقد نارا علي اهل الخلاف لهم فاظهر الغلظه و الشدة ـ الي ان قال ـ و اخذ الناس بالبيعة ـ الي ان قال ـ فدسوا الي جعفر بن سليمان من قال له: ان مالكا يفتي الناس بانّ ايمان البيعة لاتحل و لاتلزمهم لمخالفتك و استكراهك اياهم عليها ـ الي ان قال ـ فعظم ذلك علي جعفر و اشتدّ عليه و خاف اين ينحل عليه ما ابرم من بيعة اهل المدينة ـ الي ان قال ـ فاتوا به منّهك الحرية مذال الهيبة فأمر به فضرب سبعين سوطا فلما سكن الهيج بالمدينة و تمت له البيعة بلغ بمالك الم الضرب حتي اضجعه.
خلاصه ترجمه: در ابتداي حكومت منصور فتنه و آشوبي خانمانسوز در مدينه برپا گرديد، از اين روي منصور پسر عموي خود جعفر بن سليمان را والي و حاكم آن شهر قرار داد تا از طوفان بلا جلوگيري نمايد و ضمناًّ بيعت آنان را با منصور تجديد كند، چون جعفر به مدينه وارد شد مخالفين خود را با شدت هر چه تمامتر سركوب نموده و با نهايت خشونت و تندي با آنان رفتار كرد و مجدداً براي منصور از ايشان بيعت گرفت، در اين ميان افرادي نزد جعفر سعايت كرده و بر عليه مالك خبرگذاري نمودند و به او گفتند كه مالك فتوا داده به اينكه: نميتوان بيعت را بر هم زد و منحل كرد (منظور آنكه بيعت پيشين را نقض نكنند و با منصور بيعت ننمايند) تا با تو مخالفت كرده و به جهت آنكه مردم را مجبور به بيعت نمودي، اين فتواي مالك بر جعفر بسيار گران آمده و ميترسيد كه بيعت اهل مدينه را (با منصور) از هم بپاشد، پس از رأيگيري و خاموش شدن آتش فتنه، دستور داد تا مالك را اسيرانه و در نهايت خواري احضار نمودند و امر كرد هفتاد تازيانه به او زدند به طوري كه در بستر بيفتاد.
فحمدت الله علي كل حال وصلبت علي الرسول صلي الله عليه و سلم ثم نزّهته عن الامر بذلك و الرضا به ـ الي ان قال ـ ثم قال لي يا ابا عبدالله ضع هذا العلم و دوّنه و دوّن منه كتباً ـ الي ان قال ـ لنحمل الناس ان شاء الله الي علمك و كتبك و نبثّها في الامصار و نعهد اليهم ان لايخالفوها و لايقضوا بسواها فقلت له اصلح الله الامير ان اهل العراق لايرضون علمنا و لايرون في علمهم رأينا فقال ابوجعفر: يحملون عليه و نضرب عليه هاماتهم بالسيف و نقطع علي ظهورهم بالسياط فتعجل بذلك وضعها فسياتيك محمد ابني المهدي العام القابل ان شاء الله الي المدينة ليسمعها منك فيجدك و قد فرغت من ذلك ـ الي ان قال ـ قال مالك ثم امر لي بالف دينار عينا ذهبا و كسوة عظيمة و امر لابني بالف دينار الكلام.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما نياز
به ترجمه نداريد و من اين گفتار بالا را براي آقاي نوبختي به طور خلاصه ترجمه ميكنم:
مطرق كه يكي از بزرگان اصحاب مالك است ميگويد: مالك به من گفت در سال 163 هـ به حج رفتم هنگامي كه به مني وارد شدم (چون منصور هم همان سال در موسم بود) آمدم به سوي خيمههاي منصور و از دربان درخواست ملاقات او را نمودم، اجازه ورود به من داده شد هنگام ورود به دربان گفتم وقتي به خيمه شخصيِ اميرالمؤمنين ميرسي به من اعلام كن او مرا از خيمهاي به خيمهاي ميبرد تا آنكه به خيمه منصور رسيديم من داخل شدم، منصور مرا خوشآمد گفت و به نزديك خود خواند و اول كلامي كه با من گفتگو نمود (اين بود:) سوگند به خداوندي كه جز او خدايي نيست من او (يعني جعفر بن سليمان) را به آن (يعني به ت ازيانه زدن به تو) امر نكردم و تا اين واقعه رخ نداده بود من از آن اطلاع نداشتم و هنگامي كه اين خبر به من رسيد من از آن خوشنود نشدم.
مالك گفت: من ستايش خداوند نمودم و درود بر پيغمبر(ص) فرستادم و منصور را هم از دخالت در اين امر مبرّي اعلام كردم، سپس منصور به من گفت: كتابي بنويس و اين علومت را در آن تدوين كن تا آنكه ما مردم را وادار كنيم به آن عمل كنند و آن را در جهان نشر ميدهيم و ملتزم ميكنيم ديگران را كه با تو مخالفت نكنند و به غير آن قضاوت ننمايند.
پس از آن من به منصور گفتم اهل عراق به علوم من تن در نميدهند و در آرائشان آن را به كار نميبرند منصور در جواب من گفت: جبراً آنان را وادار به اين عمل مينماييم و با شمشير گردن مخالفين را ميزنيم و با تازيانهها كمر آنان را ميشكنيم، تو در اين كارت (نوشتن كتاب) (1)تعجيل نما كه در سال آينده پسرم «مهدي» نزد تو ميآيد و از تو ميگيرد سپس منصور هزار
1) . اين كتاب همان كتاب «موطأ» است كه مؤلف آن «مالك بن انس» ميباشد.
دينار طلا با لباسهاي فاخر به من داد و نيز دستور داد تا هزار دينار به پسرم دادند.
امّا مذهب شافعي: مورخين مينويسند پيدايش مذهب شافعي در مرحله اول در مصر بوده، زيرا ه ارون الرشيد نامهآي نوشته به والي خود در مصر و او را تاكيد كرد به ملازمت و همراهي با شافعي، سپس از آنجا به عراق و شهرهاي خراسان سرايت نمود و در زمان حكومت ايوبيّن شهرت بسياري به دست آورد.
صلاح الدّين ايّوبي اين مذهب و مذهب حنفي و مالكي را رواج داد و از براي تدريس اين مذاهب مدارسي ترتيب داد از جمله آن مدارس آنكه در سال 566 مدرسهاي به نام «الناصريه» در مصر بنا كرد و در سنه 572 مدرسهاي به نام « الصلاحيّة » در «الفراقة الصغري» بنا نمود و از اوقاف حقوق براي آنها مقرر كرد و پس از صلاحالدين ملوك بعد ازاو اين مذهب را تأييد و تحكيم مينمودند.
و اما مذهب حنبلي: ظهورش در بغداد بوده و اين مذهب آخرين مذاهب اربعه ميباش كه طرفداران و مقلدين آن از ديگر مذاهب كمتر بوده ليكن تأييد و تأكيد خلفاء زمان آنرا تثبيت نمود چنانكه در گفتارهاي پيش يادآور شديم. آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه ما در مذاهب اربعه وا ئمه آنها، براي شما نقل نموديم، مشتي از خروار و قطرهاي از قلزم بود و چنانچه به كتب تاريخ مراجعه نماييد اطلاع كامل و صدق گفتارهاي بالا را به دست ميآوريد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي آنكه به مطالب ياد شده بالا بيشتر مطمئن شويد به اين چند جملهاي كه كه دست استعمار به آن تصريح كرده توجه نماييد: يكي از كارمندان مستعمرات انگليس در كتاب خود به نام «خاطرات مستر همفر» ـ جاسوس انگليس در كشورهاي اسلامي (به ترجمه استاد علي كاظمي صفحه 124 ـ) چنين مينويسد: و نيز لازم است مذاهب چهارگانه اهل سنت را به صورت اديان مستقلّي درآوريم كه با
يكديگر ربطي نداشته باشند و اختلافات خونين سابق را ميان پيروان اين مذاهب زنده كنيم، و در كتابهاي آنان مطالبي وارد كنيم كه هر فرقهاي تنها خودش را مسلمان بداند و چنان بداند كه ديگران كافرند و كشتن و از بين بردن آنان واجب است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر خلفاء وقت، و حكام عصر، و ايادي جبّاره در كار نبودند و مسلمانان را به حال خود واميگذاشتند و اين اختناقها و خفقانهاي ناهنجار را بهوجود نميآوردند، علماء و دانشمندان در نشر علم خود و اظهار نظر و رأي خويش محدود و محصور نميشدند دو نيز مقلدين و پيروان آنان آزادانه به تفحص و تجسّس درميآمدند در نتيجه محصولات علمي ايشان به درجات بسياري اوج ميگرفت و چه بسا با حق خالص و مذهبي پاك (از آلودگيهاي سياسي و حكومتي) روبهرو ميشدند و هدايت مييافتند.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما تا به حال خيال ميكرديم كه اسلام واقعي را ما داريم و فقط مذهب ما مذهب حق است و بس و ديگران بر باطل ميباشند، ولي از اين گفتارهاي تاريخي كه شما (از كتابهاي خود ما اهل تسنّن) نقل نموديد معلوم ميشود كه اين مذهبهاي چهارگانه تأييد شده حكومتهاي وقت و ايادي جبابره آنها را حفاظت و نگهداري نمودهاند و منظور آنان از اين محافظتها فقط محكم كردن پايه حكومت و سلطنت خودشان بوده است و بس و نيز معلوم ميشود ما اهل تسنن (من حيث لايشعر) و ناخودآگاه، دنبالهرو استعمارگران و هواپرستان بوده و هستيم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي خواهشمندم به اين گفتار من توجه نماييد: ما هر قدر در بحث پيش ميرويم به نگراني ما افزوده ميشود و اشكال پيشين ما قويتر ميگردد، زيرا در رزوهاي گذشته اشكال خود را مطرح نمودم و عرض كردم: «اسلام آيند ه خود را پيشبيني نكرده است و گرنه اين
نگرانيها و اختلافهاي جهانسوز بهوجود نميآمد» و ضمناً شما به ما وعده داديد كه اين مشكل را براي ما حل كنيد ولي در اين بحث اخير كه تاريخچه مذاهب چهارگانه را شرح داديد، هم مشكلاتي به مشكل ما افزوده شد و هم ناراحتي و نگرانيهاي ما لبريز گرديد، زيرا هنوز خارِ اشكال از جلو پاي ما برداشته نشده، كه با خطر تزلزل در دين و مذهب روبهرو شدهايم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من البته به وعده خودم وفا خواهم كرد و اشكال شما را به كلي برطرف مينمايم ليكن هنوز من اطمينان صددرصد به شما ندارم، زيرا نميدانم كه شما تا چه اندازهاي پايبند به برهان هستيد، تا چه اندازهاي تابع دليل ميباشيد، و تا چه اندازهاي به منطق و حجت معتقديد؟
به جهت آنكه برهان تلخ است، برهان دشوار است، برهان برخلاف ميل است، برهان ضد شهواتست برهان چيزي را اثبات ميكند كه بسا شخص از او كراهت دارد، برهان موضوعاتي را براي انسان واجب ميكند كه از عمل كردن به آن كنارهگيري مينمايد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من روز اول به شما عرض كردم كه من شيفته برهانم و فريفته منطق ميباشم هر چند تلخ و دشوار و برخلاف ميل و شهواتِ شخص باشد، زيرا مصلحت در آن چيزهاييست كه منطق مساعد با آنها باشد و نجات و پيروزي در پرتو برهان است و بس.
آقاي بابويهي: شما ميدانيد هنگامي كه خورشيد اسلام طلوع كرد مردمان زمان جاهليت با او مبارزه ميكردند، و زير بار آن نمي رفتند، با آنكه اسلام جرثومه برهان بود ولي در آينده نزديكي براي جميع انان ثابت شد كه فلاح و رستگاري خودشان در همين طريق است و بس، اينست نتيجه برهان كه سرانجام و عاقبت كار، به سود انسان تمام ميشود چنانكه در قرآن كريم آمده: «وَعَسَى أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» (1)
1) . البقره: 216.
اكنون آقاب بابويهي شما مطمئن باشيد كه ما از برهان نميگريزيم هر چند به ما گران تمام شود و به ذائقه جامعه ما تلخ آيد، زيرا من مآل انديشم و عاقبت و سرانجام كار را در نظر ميگيرم.
آقاي بابويهي اين خسارت و زياني كه ما را فراگرفته به طوري كه كمر ما را شكسته و عمر گرانمايه ما را به باد فنا داده است به طوري كه نمي توان آن را جبران نمود، همه اينها در نتيجه تحقيق نكردن و از پي برهان نرفتن است و بس. (1)به همين جهت تصميم گرفتهام كه تا موضوعي صددرصد برهاني نشود و با دليل محكمي براي من ثابت نگردد آن را نپذيرم و گرد آن نگردم، به اضافه آنكه قرآن كريم از ما برهان ميخواهد چنانكه فرموده: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ». (2)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز ما به طول انجاميد بهتر است كه در همينجا خاتمه دهيم و بقيه مطالب را در مجلس آينده مطرح كنيم. آقايان خداحافظي نموده و مجلس را ترك كردند.
تشيّع مذهب ساختگي نيست
بابويهي: روز چهارشنبه 22 ذيقعده برابر با 9 شهريور سال جا ري بود كه مجلس بحث مجدداً تشكيل شد و آقايان وارد شدند و پس از اداء رسومات متعارفه، نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي روي به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي ديروز كه ما از خدمت شما مرخص شديم، آقاي نوبختي به من گفت: آقاي بابويهي تاريخچه مذاهب ما اهل تسنّن را ريشهيابي نمودند و هويّت آنها را تا اندازهاي براي ما روشن كردند، خوب است كه ما هم از آقاي بابويهي درخواست كنيم
تا مبدأ پيدايش مذهب تشيّع را نيز براي ما تفصيل داده و آن را توضيح دهند كه چگونه ايشان به آن مذهب گرويدهاند، و دليل و برهان ايشان بر حقانيت آن مذهب چيست؟ زيرا ممكن است مذهب تشيع هم مانند مذاهب ما اصالت نداشته و برهاني از قرآن كريم و سنّت معتبره پيغمبر(ص) بازوگير آن نباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از توجه آقاي نوبختي به اين نكته بسيار خرسند شدم و از شما هم متشكرم كه درخواست ايشان را به اينجانب اعلام نموديد، من در خدمت شما هستم ولي تحقيق و بررسي كامل اين موضوع وقت بسياري را لازم دارد و چنانچه مباحث ما ادامه پيدا كند در خلال آن مباحث براي شما شرح خواهم داد ليكن آنقدر بدانيد كه مذهب تشيع «جعفري» مذهب ساختگي نيست مذهب تشيع را دست سياست و استعمار سركار نياورده است بلكه برعكسِِ ساير مذاهب، آيات بسياري از قرآن كريم و احاديث معتبره نبوي (از طرف شيعه و سني) ما را به اين طريق امر فرمودهاند، از عصر حيات پيغمبر(ص) تاكنون اين صراط مستقيم ادامه داشته و تا قيامت دين حق خدايي برقرار خواهد بود دست هيچ طاغوت و جباري توانايي آن را ندارد كه آن را ريشهكن كند و هر دستي كه بر عليه آن دراز شده خداوند آن را قطع نموده است چنانكه در قرآن كريم است: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» (1)آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين چند جمله را فهرستوار در نظر داشته باشيد تا انشاء الله تعالي در جاي متناسب اين بحث را بهطور مشروح براي شما بيان كنم، اينك برگرديم به دنباله بحث پيشين خودمان:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من اگر بخواهم اشكال (پيشين) شما را ريشه كن كنم و شما را از آن نگرانيهايي كه گرفتار آنها شدهايد نجات دهم، بايستي موضوع خلافت و
1) . الصف: 8.
جانشيني پيغمبر(ص) را مطرح كنيم و آن را بهطور كامل تحقيق و بررسي نماييم، اكنون اگر جنابعالي و آقاي نوبختي به من اجازه ميدهيد وارد اين موضوع بشويم و آن را ريشهيابي كنيم و گرنه اينجانب همينجا به عرايضم خاتمه ميدهم و شما را به خدا ميسپارم و به سوي وطن مراجعت ميكنم.
چون گفتارم به اينجا منتهي شد ديدم آقاي نوبختي روي كردند به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و گفتند: شما نظرتان در اين باره چيست؟ زيرا گفتارهاي اين آقاي بابويهي مرا در مذهبم متزلزل كرده و ميترسم اگر ايشان در مبحث خلافت وارد شوند، ما را به كلي از مذاهب تسنّن جدا نمايند و مذهب آباء و اجدادي ما را از دستمان بگيرند.
پيمودن راه آباء و اجداد برهان نيست
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي در جواب آقاي نوبختي گفت: برادرم اطلاعات ديني شما رسا نيست اين سخن شما مانند گفتار بُت پرستانست كه در جواب پيغمبران خود ميگفتند يعني هنگامي كه انبياء(ع) امت خود را دعوت به توحيد و خداپرستي مينمودند و از بتپرستي آنان را تهي ميكردند، امت در جواب پيغمبران خويش ميگفتند: پدران و اجداد ما اين مرام و مسلك را داشته و همين راه را ميپيمودند، ما دنبالهروِ آنان هستيم و دست از كيش پدران خود برنميداريم، چنانكه خداوند متعال اين واقعه را از امّتهاي سابق در اين آيه شريفه نقل فرموده:
«وَكَذلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْيَة مِن نَذِير إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّة وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُقْتَدُونَ» (1)
برادر آقاي نوبختي پس از آنكه خداوند اين گفتگوهاي امتها را با پيامبرانشان، نقل نمود، ميفرمايد ما هم از آنان انتقام گرفته و ايشان
1) . الزخرف: 23.
را (در برابر اين مخالفتها و تكذيبها) هلاك نموديم «فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ» (1)
باز آقاي نصرتآبادي اضافه كردند و گفتند: برادر آقاي نوبختي شايد پدران و اجداد ما اشتباه رفته باشند، آيا ما هم بايد راه آنان را پيش بگيريم؟ طريقه آباء و اجداد كه براي ما برهان نميشود، بلكه بايستي ما هر طريقي كه را ميپيماييم براي آن برهاني در دست داشته تا در پيشگاه خداوند متعال به آن احتجاج كنيم و جوابگو باشيم.
باز اضافه كردند و گفتند: آقاي نوبختي برادرم ما اگر بخواهيم از آقاي بابويهي جدا شويم، دست خا لي خواهيم ماند زيرا از طرفي (به واسطه اين بحثها و دليلهاي محكم ايشان) در مذهب خودمان كه مردّد و متزلزل شدهايم و از طرف ديگر راه حق را هم كه هنوز به دست نياوردهايم، پس به نظر من صلاح در اينست كه اين مجالس بحث را ادامه دهيم و تا راه حق و صراط مستقيم را نيابيم از ايشان جدا نشويم.
بابويهي: آقاي نوبختي در جواب آقاي نصرتآبادي گفت: شما شخصي هستيد دانشمند و روحاني، اطلاعات جنابعالي به مراتب از بنده بيشتر است و اين گفتارهاي شما مرا به خود جلب نمود، من در اختيار شما هستم آنچه را مصلحت ميدانيد پيگيري كنيد.
بابويهي: پس از آنكه اين گفتارها ميان اين دو آقايان ردّ و بدل شد، آقاي نصرتآبادي روي به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي ما ناگزيريم كه خود را براي هر پيشآمدي مهيّا كنيم و تا هدايت نيابيم از پاي ننشينيم و بر جنابعالي واجب و لازم است كه ما را از وادي هلاكت نجات دهيد خداوند متعال اجر جزيلي به شما عنايت فرمايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما بحمدالله از اهل دانش و فضيلت هستيد من اولاً به شما بشارت
1) . الزخرف: 25.
ميدهم كه چون در راه حق ميخواهيد قدم برداريد از هيچ چيز نهراسيد و نترسيد زيرا هر كس براي خدا قدمي بردارد خداوند متعال او را ياري خواهد كرد چنانكه خود در كتاب كريمش ميفرمايد: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ » (1)
و ثانياً پيش از آنكه به تحقيق و بررسي موضوع خلافت بپردازيم من پرسشهايي از شما ميكنم و از شما استدعا دارم كه جواب سؤالات مرا بدهيد:
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي آنچه درخور اطلاعات و دانش اينجانب باشد البته اطاعت ميكنم و سؤالات شما را بيجواب نميگذارم.
خلافت خلفاء فاقد برهانست
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما اهل تسنن دليلتان بر خليفه بودن ابوبكر چيست؟ علماء شما با چه برهاني او را خليفه شرعي پيغمبر(ص) ميدانند؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي مگر كسي شك دارد كه ابوبكر خليفه اول است، بلكه به اندازهاي اين موضوع شهرت دارد كه احتياج به دليل و برهان ندارد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما كه شخصي هستيد روحاني نبايستي سخنانتان عاميانه باشد، اولاً شما ميگوييد: «مگر كسي شك دارد كه ابوبكر خليفه اول است» شيعه كه نصف يا يك سوم مسلمين جهان را تشكيل ميدهند از شك گذشته (بلكه به واسطه دليلهاي محكمي) يقين دارند كه ابابكر خليفه شرعي پيغمبر(ص) نيست بلكه او را همانند رؤساي جمهور و وكيلان مجلس انتخاب شده عدّهاي از مردم ميدانند و بس.
ثانياً ميگوييد: «به اندازهاي اين موضوع شهرت دارد كه نياز به دليل ندارد»، بسياري از چيزهاييست كه مشهور است ولي هنگامي كه انسان آن را ريشهيابي ميكند ميبيند كه اصلي ندارد،
1) . محمد: 7.
به اضافه آنكه هر شهرتي برهان و دليل بر چيزي نميشود، بنابراين شما بايستي يا از قرآن كريم و يا از سنت معتبره پيغمبر(ص) دليلي بياوريد؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي علماء ما اهل تسنّن درباره جانشيني خلفاء با دو آيه از آيات قرآن استدلال ميكنند و آن دو آيه شريفه اينست: «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ» (1)«فَبِمَـا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الاَْمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ» (2)(ترجمه آيه اول: و كارشان مشورتست در بين خود. ترجمه آيه دوم: پس به سبب رحمتي از خدا نرمي كردي با ايشان و اگر تو (اي پيغمبر) بدخوي و دلسخت بودي هر آينه پراكنده ميشدند از دور تو پس در گذر از ايشان و استغفار كن بر ايشان و مشورت كن در كا رها با آن ها پس هنگامي كه عزم كردي توكل بر خدا كن به درستي كه خداوند دوست دارد توكل كنندگان را ).
دليل يا خاصّ است و يا عامّ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي چون شما اطلاعات علمي داريد، من اولاً يك مقدمه كوتاهي درباره كيفيت استدلال كردن براي شما ميگويم پس از آن اين دو آيه شريفهاي كه قرائت نموديد تحت بررسي قرار ميدهم و چون گفتار ما به اتمام رسيد شما خلاصه آنها را براي آقاي نوبختي بيان نماييد.
آقاي نصرتآبادي ما دو قسم دليل داريم: 1. دليل خاص، 2. دليل عام:
هرگاه بخواهيم مطلبي را ثابت كنيم اولاً بايستي جستجو نماييم تا دليل خاصي براي آن پيدا كنيم و چنانچه دليل خاص يافت نشود به توسط دليل عام آن مطلب را اثبات مينماييم: مثلا براي واجب بودن نمازهاي پنجگانه از قرآن
كريم به اين آيه شريفه استدلال ميكنيم: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» (1)اين گونه دليل را دليل خاص مينامند به جهت آنكه در اين دليل مخصوصاً نام نماز و نام اوقات آن برده شده و بهترين دليلها براي اثبات كردن هر چيزي همين دليل خاص ميباشد كه نام و نشان مطلب را مشخّص ميكند.
و هرگاه پس از جستجو به دليل خاصي برنخورديم ناگزير بايستي به توسط دليلي عام مطلب خود را اثبات نمايم مثلاً براي آنكه ثابت كنيم كنجكاوي كردن از عيوب همسايه حرام است با اين آيه شريفه: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُوا وَلاَ يَغْتَب بَعْضُكُم بَعْضاً» (2)استدلال مينماييم:
زيرا در اين آيه شريفه از همسايه نام برده نشده واز تفحّص كردن عيوب آنان نيز اسمي نبرده است ليكن به طور كلي (به توسط جمله (لاتجسّسوا) از هر نوع تجسس عيوبي نهي نموده است كه يكي از اين نوع تجسّسها همان كنجكاوي عيب همسايه ميباشد، در نتيجه ميگوييم: اين آيه شريفه براي اين مطلب «تفحّص از عيوب همسايه» دليل عامي است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اكنون كه اين دو قسم استدلال را فهميديد، وارد بحث (اين دو آيه شريفهاي كه علماء شما براي اثبات خلافت آوردهاند) ميشويم:
آيه شوري و معناي آن
امّا آيه اول: «وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ» (3)اين آيه شريفه براي اثبات كردن خلافت «جانشيني پيغمبر(ص) » دليل خاصي نيست زيرا در اين آيه هيچ وجه نامي از خلفاء برده نشده، و دستوري هم براي خليفه انتخاب كردن در آن
نميباشد.
آقاي نصرتآبادي اگر صدق اين گفتار را ميخواهيد دريابيد به معناي آيه توجه نمايند: خداوند متعال در اين آيه شريفه مؤمنين را توصيف ميكنيد به آنكه: «كساني كه اجابت نمودند پروردگارشان را و بر پاي داشتند نماز را و كارشان مشورت است ميان خود و از آنچه روزي داديم به ايشان انفاق ميكنند.»
آقاي نصرتآبادي منتها چيزي كه از معناي اين آيه شريفه برداشت ميشود آنست كه شورا كردن با يكديگر و مشورت نمودن، از اوصاف مؤمنين است و كار نيكويي ميباشد، در نتيجه ميگوييم اين آيه دليل خاصي بر مطلب شما نيست زيرا در اين آيه هيچ گونه نام و نشاني از خلفا و جانشيني ايشان برده نشده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بنا به گفته خود شما اين آيه شريفه بالا دليل عام است يعني ميتوان از اين آيه براي خلافت به طور عموم استدلال كرد زيرا در اين آيه شورا كردن تجويز شده و موضوع خلافت بعضي از خلفاء مانند «عثمان» با شورا انجام شده است.
بابويهي: آقاي نصرتابادي اگر شما در عبارت آيه شريفه دقت كرده بوديد اين سخن را نميگفتيد، زيرا ظاهر كلمه «امرهم» همان امورات شخصي خود مؤمنين است، ولي موضوع تعيين خليفه پيغمبر(ص) كه از كارهاي شخصي و خصوصي مؤمنين نيست، بلكه اين موضوع يكي از بزرگترين موضوعات ديني به شمار ميرود، و بسيار واضح و هويداست كه جميع امورات ديني (از كليات و جزئيات) فقط به دست شارع است و بس، و اگر چنانچه مقصود از اين آيه شريفه آن باشد كه شما گفتيد، (1)پس ميبايست گفت كه تمام امورات ديني از احكام و غير احكام (خواه خلافت باشد و يا غيرخلافت) ميتواند به دست مؤمنين (به توسط شورا كردن) انجام گيرد و حال آنكه جميع
1) . به اضافه آن كه اين استنباط خلاف ظاهر آيه شريفه است به همان بياني كه گفته شد.
مسلمانان ميدانند كه اين كار (جعل احكام به توسط شورا) برخلاف ضرورت اسلام و برخلاف اجماع مسلمين ميباشد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما مرا به نكته دقيقي متوجه كرديد، و براي آنكه من و آقاي نوبختي بهتر به معناي آيه آشنا شويم اين جمله «امورات و كارهاي شخصي مردم» را بيشتر توضيح دهيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مشورت كردن با يكديگر و شورا نمودن با آنان يكي از كارهاي بسيار پسنديده و سودبخش ميباشد، در سنت پيغمبر(ص) سفارشات زيادي درباره مشورت شده است و از استبداد به رأي و خودسرانه كار كردن مذمّت نمودهاند، در حديث است كساني كه با يكديگر مشورت ميكنند در عقل آنان شريك شدهاند، چند مثال براي شما ميآورم تا به اين موضوع روشنتر شويد:
مثلاً كسي كه ميخواهد خانه اي را بنا كند بايستي با متخصصين اين فن كه معماران و مهندسين ساختماني باشد مشورت كند و از آنان دستور بگيرد و اگر به فكر خود متّكي شود و ساختمان را بنا كند، بسا نقصها و عيبهاي بسياري در آن به وجود ميآيد بدون آنكه او متوجه شود.
و نيز كسي كه ميخواهد به نقطهاي مسافرت نمايد ميبايست با آشنايان آن راه شورا كند، و از راه و امنيّت و خطرات آن جويا شود و اگر خودسرانه به راه بيفتد بسا با خطرها مواجه ميگردد.
و همچنين كسي كه ميخواهد سرمايهاي را به كار بزند اگر با تجار و بازرگانانِ خبير، شورا ننمايد چه بسا زحمتهاي او به هدر ميرود و سودي نصيبش نميگردد.
و نيز افرادي كه ميخواهند كارخانهاي را احداث كنند اگر با افراد مطلع و متخصّصين آن فن، مشورت ننمايند به تكلف خواهند افتاد و بسا زيانهايي به آنان وارد ميشود. و بر همين
قياس تمام امورات عادي بشر نياز به مشورت دارند و كساني كه به اين موضوع اهميّت ميدهند كمتر پشيماني ميكشند و افرادي كه استبداد به راي دارند و با عقل ديگران شركت نميكنند در هر كاري عقبمانده و از بهرههايي محروم ميمانند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مقصود از شورايي كه در آيه شريفه آورده شده است درباره اين گونه امورات عادي ميباشد (به شرط آن كه اين امورات از نظر شرع مباح و جايز الطرفين باشند چنانكه ذيلاً به آن اشاره مينمايم) نه درباره احكام و وظايف شرعيه زيرا در امورات شرعيه هيچ كس حق دخالت ندارد و هر كس كه كوچكترين حكمي را از پيش خود (و يا با شوراي ديگران) جعل كند (1)بدعت گذار است و شديداً مورد عقاب و عذاب الهي واقع خواهد شد، حتي آنكه پيغمبر(ص) نميتواند از پيش خود يعني بدون وحي امري را صادر نمايد چنانكه در اين آيه شريفه آمده:وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الاَْقَاوِيلِ لاََخَذْنَاه بِالْيَـمِينِ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ (2)(يعني اگر به ما نسبت بدهد (پيغمبر) چيزي را كه ما نگفته باشيم بگيريم از او دست راست او را و رگ كردن او را قطع ميكنيم ).
خلافت شورا بردار نيست
آقاي نصرتآبادي به اين دو آيه شريفه ذيل توجه نماييد تا مطلب ياد شده برايتان واضحتر شود:
«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِيناً» (3)
نيست از براي مرد و زن مؤمن «هنگامي كه خدا و رسول او حكم كنند درباره
چيزي» آنكه درباره امور خود اختياري داشته باشند، و كسي كه نافرماني كند خدا و رسول او را محقّقاً گمراه شده است گمراه شدني هويدا و آشكارا.
«وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ من امرهم سُبْحَانَ اللهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ» (1)
پروردگار تو ميآفريند آنچه را كه ميخواهد و اختيار ميكند، نيست از براي ايشان اختياري در امورشان، منزّه است خداوند تعالي از هر چه ايشان شريك ميآورند.
آقاي نصرتآبادي در اين دو آيه شريفه دقت نماييد و ببينيد كه چگونه مؤمنين را از اختيار داري در اموراتشان جلوگيري نموده است، و چنانچه خدا و رسول او در امري از امورات آنان حكمي صادر فرمايند ديگر كسي حق دخالت در آن امر را ندارد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي به نظر من اين دو آيه اخير با آيه شريفه اول: وامرهم شوري بينهم» تناقض و ضديت دارند، زيرا كلمه «امرهم» در هر سه آيه آورده شده و در آيه اول اختيار دخالت در امور را تجويز نموده ولي در دو آيه اخير از آن جلوگيري كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني بايستي هميشه در گفتارتان تأمل نماييد اگر شما كاملاً در اين آيات دقت مينموديد ميديديد هيچ گونه ضدّيتي بين آنها نمي باشد، زيرا اين دو آيه اخير به ما ميگويند: اموراتي را كه خدا و رسول درباره آنها حكمي را صادر فرمودند شماها حق دخالت در آنها را نداريد ولي در آيه پيشين اين قيد: «خدا و رسول درباره آنها حكمي صادر نمودهاند» آورده نشده است.
پس وقتي ما اين دو ايه را با آن آيه پيشين ميسنجيم و هر سه را در جنب يكديگر ميگذاريم اين نتيجه به دست ميآيد: شورا كردن و مشورت
1) . القصص: 68.
نمودن فقط در همان اموراتي جايز است كه نسبت به آنها آزاد هستيم و براي ما مباح ميباشند «يعني هم ميتوانيم آن كارها را انجام دهيم و هم ترك نماييم) مانند كارهاي عادي انسان كه نمونهاي از آن ها را در ضمن مثالهاي پيش يادآوري كردم.
آقاي نصرتآبادي: مطلب بالا با بيان علمي به طور خلاصه اين چنين است: اين دو آيه اخير مُخصِّص آيه اول ميباشند و از تعميم آن ميكاهند و آن را تخصيص ميزنند.
آقاي نصرتآبادي از مجموع گفتارهاي بالا به اين نتيجه رسيديم: كارهايي كه حكمي (از قبيل وجوب، حرام، مستحب و مكروه) درباره آنها از خدا و رسول صادر شده است، هيچكس حق دخالت در آنها را ندارد و نميتواند آنها را تغيير و تبديل نمايد، و اكنون كه به آيه اوّل «وامرهم شوري بينهم» روشن شديد (و براي شما ثابت گرديد كه اين ايه شريفه نه دليل خاص است براي انتخاب خليفه و نه دليل عام)، بدانيد كه اين آيه (به اضافه آنكه دردي را از شما دوا ننموده) ميتوان بر «عليه» اهل تسنّن به آن استدلال كرد مشروط به آن كه به بيان ذيل كاملاً توجه نماييد:
آقاي نصرتآبادي من از شما سؤال ميكنم: آيا درباره موضوع خلافت از خداوند متعال و از رسول او حكمي صادر شده است يا نه؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من مانند شما اطلاعات خصوصي در اين باره ندارم (زيرا در موضوع خلافت ما اهل تسنّن تحقيق و بررسي نميكنيم و علما ما اين در را به روي ما بستهاند و چنانچه كسي اين مسأله را در نزدِ يكي از ايشان مطرح كند پرده از روي آن برنميدارند و طرف را به حقيقت امر روشن نميكنند) ولي به نظر من نميتوان گفت كه قرآن كريم چيزي را فروگذار كرده باشد، و امري را كه مسلمين به آن احتياج داشتهاند براي آن حكمي مقرّر ننموده باشد، خصوصاً موضوع خلافت كه
امريست بسيار مهم و پرخطر، ليكن به طور تفصيل از اين موضوع اطلاعي در دست ندارم به همين جهت از شما استدعا دارم كه با بيان رساي خود من و آقاي نوبختي را به اين موضوع روشن كنيد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي موضوعي نيست مگر آنكه اسلام براي آن حكمي مقرّر كرده است (يا به طور نصّ و خصوص و يا در ضمن امري كلي)، براي موضوعهاي پيش پا افتاده، و براي موضوعهاي ناچيز و پست و براي موضوعهاي كوچك و كماهميّت آداب و حكامي تثبيت نموده است: مثلاً براي ناخن گرفتن، براي دستشويي رفتن (تخليه)، براي غذا خوردن، براي ضيافت و مهماني، براي مسافرت نمودن، براي برخورد با يكديگر و همچنين براي تمام اعمال و رفتارهاي انساني دستورات و فراميني صادر كرده است.
پس چگونه ميتوان گفت كه اسلام براي خلافت و جانشيني پيغمبر(ص) كه در اهميّت و ارج و خطر از اموريست كه سرآمد تمام موضوعات اسلامي ميباشند، هيچ گونه پيشبيني ننموده و حكمي براي آن مقرر نكرده باشد.
فقط موضوع خلافت سبب تفرقه مسلمين گرديد
بابويهي: آقاي نصرتآبادي يگانه چيزي كه مسلمين را از يكديگر جدا نموده، يگانه چيزي كه مسلمانان را شعبه شعبه كرده و آنان را به احزاب مختلفه متشتّت كرده همان موضوع خلافت بوده است و بس، زيرا بسيار واضح و آشكار است كه تمام فِرَق مسلمين در اصل توحيد با يكديگر اختلاف ندارند و جميع آنان در اقرار به رسالت پيغمبر(ص) از همديگر جدا نيستند، پس آنچه جمعيت مسلمين را بر هم زده و وحدت ايشان را بر باد فنا داده و آنان راا به هفتاد و سه فرقه (چنان كه در مبحث روز شنبه 11 ذيقعده برابر با 29 مرداد حديث آن را با ترجمهاش بيان نموديم مراجعه شود) متفرق نموده است همان مسأله خلافت و وصايت است و بس.
آقاي نصرتآبادي آيا با اين وصف امكان دارد
كه قرآن كريم يك چنين امر مهم خطيري را ناديده بگيرد و وظيفه مسلمين را درباره آن مشخّص ننمايد، با آن كه در اين آيه شريفه:« وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَهُدىً وَرَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ » (1)يعني نفرستاديم ما بر تو كتاب را مگر از براي آنكه بيان كني براي ايشان آنچه اختلاف كردند در آن و هدايت و رحمت از براي قومي كه ايمان ميآورند. قرآن كريم به ما گوشزد ميفرمايد كه در ما مطالبي است كه جوابگوي اختلافات ايشانست و براي آنكه گرفتار چنين امر ناهنجار جهانسوز نشوند آنان را راهنمايي ميكند.
آقاي نصرتآبادي ديگر نبايستي گفت كه اسلام خطرات آينده خود را پيشبيني نكرده و راه نجات از آن مهلكهها را براي مسلمين اعلام ننموده است.
آقاي نصرتآبادي جداً بايست گفت كه مسلمين صدر اول به كتاب خدا مراجعه نكردند و دواي دردشان را از قرآن نگرفتند وگرنه به اين روزگار پرفتنه و پرآشوب گرفتار نميشدند.
آقاي نصرتآبادي آن دو آيهاي كه علماء شما (براي انتخاب خليفه) به آن استدلال كردهاند در حقيقت مراجعه به قرآن نبوده و طلب راهنمايي از كتاب خدا نكردهاند، و گرنه قرآن كريم كسي را گمراه نميكند و در گودالهاي هلاكت نمياندازد از همينجا بايستي بفهميم كه اين دو آيه شريفه (اي كه در اول بحث قرائت شد) برهاني براي اهل تسنن نيست بلكه جز يك دليل تراشي و مغالطه كاري، چيز ديگري نخواهد بود، چنانكه مشاهده نموديد كه آيه اول « و امرهم شوري بينهم » ادّعاي ايشان را اثبات ننمود بلكه بر عليه آنان تمام شد و آيه دوم « و شاورهم في الامر » نيز به همين منوال خواهد بود. منتظر بيان آن باشيد:
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از
1) . النحل: 64.
اين كيفيّت استدلال جنابعالي استفاده علمي كردم و اگر علماء ما اهل تسنّن همين راه و رَوِش را پيش ميگرفتند و كوركورانه هر گفتاري را تصديق نمينمودند اين گونه جامعه مسلمين به قهقرا برنميگشت و از راه هدايت بازنميماندند، اينك از جنابعالي استدعا دارم كه آيه شريفه دوم را براي ما شرح و تفصيل دهيد.
و امّا آيه دوم:
«فَبِمَـا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الاَْمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين آيه شريفه در توصيف پيغمبر(ص) است، خداوند او را اولاً مدح نموده به آنكه بدخو و دلسخت نيست تا مردم از دور او پراكنده شوند و ثانياً او را امر فرموده به اين سه كار: 1. از بديهاي مردم درگذرد؛ 2. براي آنان استغفار كند؛ 3. و با آنان در كارها مشورت نمايد.
آقاي نصرتآبادي شما يك جمله «و شاورهم في الامر» از اين آيه را قرائت نموديد، و اگر از اول تا آخر آن را ميخوانديد و در آن نظر ميكرديد از سياق آيه شريفه ميفهميديد كه صدر و ذيل اين آيه در توصيف و تأديب پيغمبر(ص) ميباشد و بس و براي شما واضح ميگرديد كه اين آيه نه دليل خاص است بر خلافت و نه دليل عام ميباشد (به همان بياني كه ذيل آيه اول گفته شد به آنجا مراجعه نماييد و بر قياس آن آيه اول در اين آيه نظر نماييد، كه از آن جهت هر دو در يك مساق ميباشند).
قرآن و شأن نزول آن
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من به اين گفتار شما اشكال دارم به اين بيان:
البته اين آيه شريفه شأن نزولش آنست كه درباره پيغمبر(ص) نازل شده است (به همان
بياني كه يادآوري نموديد) ولي همه ميدانيم كه تمام آيههاي قرآن كريم شأن نزول خاصي دارند، يعني هر كدام از آنها درباره حادثه و واقعه مخصوصي نازل شدهاند (كه آن را شأن نزول مينامند) ليكن اگر ما بخواهيم فقط شأن نزول آيه را در نظر بگيريم، و هر آيهاي را به شأن نزول خودش اختصاص بدهيم، تعطيل در قرآن لازم ميآيد، يعني نميتوانيم ديگر به توسط آيهاي در غير شأن نزول خودش استدلال كنيم، با آنكه ميبينيم جميع علماء و مفسرين به توسط آيات قرآن كريم در موارد مختلفهاي استدلال ميكنند، بنابراين ما ميتوانيم به توسط همين آيه شريفه «دوم» كه درباره پيغمبر نازل شده است، براي خلافت خلفاء استدلال كنيم، يعني بگوييم: چون جمله «و شاورهم في الامر» امر به شورا كرده است، پس بر ما جايز است كه شورا تشكيل دهيم و به توسط آن خليفه تعيين كنيم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي البته قرآن كريم به تدريج در مدت بيست و سه سال «نجوماً» بر پيغمبر(ص) نازل شده است، و براي هر حادثه و پيشآمدي آيهاي يا آياتي نازل ميگرديد (كه همان شأن نزول آيه باشد) و اگر بنا بود كه قرآن به همان حادثهها و پيشآمدها اختصاص داشته باشد، هيچ كس نميتوانست بعد از آن بيست و سه سال به آيهاي تمسّك كند و آن را دليل بر مطلبي قرار د هد، ليكن قرآن كريم كتابي است آسماني و مهمترين معجزات پيغمبر اسلام(ص) است، و اين كتاب كريم طوريست كه تا قيامت هر حادثه و رويدادي (خواه كوچك و يا بزرگ) رخ دهد، آيهاي از آيات قرآن، آن واقعه را واگو ميكند و بر آن منطبق ميشود.
چنانكه همين موضوع را خود قرآن كريم به طور اشاره در اين آيه شريفه گوشزد مينمايد:
وَلاَ رَطْب وَلاَ يابِس إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين (1)
هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در
1) . الانعام: 59.
قرآن هست.
و نيز در آيه ديگر فرموده:
مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيء (1)
هيچ چيزي را ما در كتاب فروگذار نكرديم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من با اين گفتارم يك قسمت از سخنان شما (كه اگر هر آيهاي را به شأن نزولش اختصاص دهيم تعطيل در قرآن لازم ميآيد) را تأييد كردم، ليكن قسمت دوم از گفتار جنابعالي: «ما ميتوانيم به توسط جمله «و شاورهم في الامر» براي خلافت خلفاء استدلال كنيم» اشتباه محض است، زيرا اين گفتار شما با عقل و با اجماع مسلمين و با ضرورت اسلام و با قرآن كريم مخالف ميباشد، به اضافه لوازم سوئي «بدي» كه بر اين گفتار شما مترتب ميشود چنانكه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
با بود شورا نياز به وحي نيست
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به اين بيان ذيل توجه نماييد تا خطا گفتارتان واضح گردد: اگر بنا باشد كه مسلمين مُجاز باشند در انتخاب خليفه به توسط شورا كردن، و دليلشان اين آيه شريفه «و شاورهم في الامر» باشد بايستي پيش از ايشان پيغمبر(ص) بتواند به توسط مشورت با مسلمين هر موضوع و هر حكمي را تعيين و جعل نمايد (زيرا در مرحله اول اين آيه به پيغمبر امر به مشورت نموده است) و حال آنكه خود قرآن كريم با اين امر جداً مخالفت است و شديداً اين گونه عاملين را تهديد ميكند، چنانكه در اين آيه شريفه: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَينَا بَعْضَ الاَْقَاوِيلِ» (2)قبلاً يادآور شديم و نيز در آيه شريفه: «قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَايوحَى إِلَي مِن رَبِّي» (3)و نيز در آيه شريفه: «وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَىإِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى» (4)صراحتاً اعلام ميكند كه آنچه را پيغمبر ميگويد همه آنها
وحي است و پيروينمي:ند مگر از وحي و بسيار واضح است كه محصول شورا ارتباطي با وحي ندارد.
به گفتار بالا اضافه ميكنم: اگر چنانچه جايز باشد بر مسلمين يك جنين امر مهمّي (مانند انتخاب خليفه پيغمبر) را با مشورت انجام دهند پس (به طريق اولي) بايستي بتوانند احكام و موضوعات كوچكتر را از همين راه به دست آورند.
باز اضافه ميكنم: اگر با مشورت و شورا اين گونه امورات حل ميشد، نه مسلمين به پيغمبر(ص) نيازمند بودند و نه پيغمبر محتاج به وحي بود.
باز اضافه ميكنم: اگر بنا بود با مشورت و شورا كار مسلمين پيش برود ميبايست گفت مقام مسلمانان از مقام پيغمبر(ص) بالاتر بوده، زيرا مسلمين به توسط مشورت با يكديگر مشكلات خود را حلّ مينمودند و نيازي به پيغمبر نداشتند ولي پيغمبر(ص) (به حسب آيه ياد شده) موظّف بود كه در امورات خود با مردم شورا نمايد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي چون تمام اين فرضها و تصورات بالا وقوع آنها محال و باطل ميباشد در نتيجه بايستي گفت اين استدلال اهل تسنّن به اين آيه «و شاورهم في الامر» براي انتخاب خليفه بيجا و بيمورد است.
خلافت خلفا با شوراي مسلمين صورت نگرفته است
بابويهي: آقاي نصرتآبادي باز به گفتار بالا اضافه ميكنم: اگر راستي شورا مبناي صحيحب وده براي اثبات خلافت، پس چرا خود خلفاء شما از اين راه به مسند خلافت نرسيدند. چرا هنگام انتخاباتشان به اين دو آيه: «و شاورهم في الامر» «و امرهم شوري بينهم»احتجاج نكردند (بلكه روشهاي ديگري را در پيش گرفتند چنانكه در بحث آينده آنها را يادآور ميشويم).
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من به اين گفتار شما اعتراض دارم، زيرا در ميان ما اهل تسنّن معروف و مشهور است كه مسلمين آن عصر اجتماع كردند و همه آنها به ابابكر رأي دادند، و به عنوان خليفه اول با او بيعت كردند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما كه شخصي هستيد روحاني نبايستي در امورات با گفتارهاي مردم استدلال كنيد، بلكه بايستي تمام سخنان شما از روي مدرك صحيحي باشد، اگر شما به كتابةاي خودتان مراجعه كنيد خواهيد د يد كه جميع اين مسموعات پوچ و بي اساس ميباشد، در كتابهاي خود شما اهل تسنّن (از قبيل صحيح بخاري و السقيفه و فدك و غير اينها) نوشتهاند كهعمر بن خطاب گفت: بيعت ابابكر فتنه (يعني بغته و ناگهاني) صورت گرفته است، آيا خلافتي كه بدون مقدمه و بدون طول زمان و بدون تفكر و تدبّر سرپا شود، ميتوان گفت با شوراي مسلمين بوده.
و نيز در كتب خود شما اهل تسنّن است كه خلافت عمر بن خطاب به سبب نصب ابابكر محقق شده، يعني ابابكر هنگام مردم خود وصيت كرد كه عمر بن خطاب جانشين من ميباشد.
و همچنين مورخين خودتان مينويسند كه عمر بن خطاب نزديك مردنش شورائي از شش نفر تشكيل داده تا ايشان يك نفر را از ميان خود انتخاب كنند كه عثمان از بين آنان انتخاب گرديد.
آقاي نصرتآبادي من در بحثهاي آينده مدارك تمام اين گفتارهايم را از كتابهاي خودتان براي شما نقل خواهم نمود تا شما باور كنيد كه همين شوراي (بيمبنايي كه علما اهل تسنّن ادعا ميكنند) صورت نگرفته و خلافت خلفا شما از اين راه حاصل نشده است.
آقاي نصرتآبادي از مجموع گفتارهاي بالا به اين نتيجه ميرسيم: اين دو آيهآي كه علما شما (براي اثبات خلافت خلاف) به آن چنگ زدهاند، اساسي نداشته است، و خود خلفا از آنها بيخبر بودهاند، و در هيچ موردي به آنها احتجاج نكردهاند، بلكه علما اهل تسنّن براي آنكه جوابگوي مردم باشند، و در مقام سؤال و پرسش آبروي خلفا خود را حفظ كنند، به اين آيات متمسّك شدهاند.
آقاي نصرتآبادي باز از مجموع گفتارهاي فوق به اين نتيجه ميرسيم كه اگر مجوّز خلافت خلفا
شورا ميباشد، و از غير اين راه خلافت محقق نميگردد، پس نبايستي (از روي همين مبني) اهل تسنّن ابابكر را خليفه پيغمبر بدانند، زيرا خلافت او (بنا بهگفته عمر بن خطاب) فلتة بوده و با شورا صورت نگرفته و نيز نبايستي شما اهل تسنّن عمر بن خطاب را خليفه پيغمبر بدانيد، زيرا خلافت او فقط به دست ابابكر حاصل شده است و بس، و همچنين نبايستي شماها عثمان را خليفه بدانيد، زيرا خلافت او به دست عمر بن خطاب تحقق پيدا كرده است نه با شوراي مسلمين چنانكه در بالا يادآور شديم.
آقاي نصرتآبادي: بنا به وعده قبلي شما خلاصه اين بحث را بهطور ساده و فشرده براي آقاي نوبختي واگو كنيد به هت آنكه اين مبحث تا اندازهاي علمي و با اصطلاحات خاصي مخلوط بوده و ممكن است ايشان نتوانستهاند تمام گفتارها را اين گونه درك كرده باشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: برادرم آقاي نوبختي آنقدر به شما بگويم كه ما اهل تسنّن هيچ دليلي در دست نداريم و آن دو آيهاي كه علما ما به آن استدلال ميكردند براي جوازخلافت خلفا (پس از تحقيقات و بررسيهاي من و آقاي بابويهي) براي من ثابت گرديد كه آن دليلها ساختگي بوده و هيچ گونه دلالتي برجايز بودن اين عمل ندارند، در نتيجه ما نميتوانيم ادّعا كنيم كه ابوبكر و عمر و عثمان و ... خليفههاي شرعي پيغمبر(ص) بودهاند.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي بحث امروز ما به طول انجاميد و نيز مطالب آن گوينده و خسته كننده بود خوبست به همينجا خاتمه دهيد و بقيه مطالب را به مجلس آينده موكول نماييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من هم بيش از اين قصد مزاحمت نداشتم ولي آنقدر بدانيد كه اين مباحث بيش از شما روحيه اينجانب را در هم ميشكند و آرامش را از من سلب ميكند به جهت آنكه مشاهده ميكنم كه در جامعه مسلمين بسيار اباطيلي است كه به لباس حق درآمده، و قطاع
الطريق و راهزناني را ميبينيم كه دليلان راه شدهاند و الي الله المشتكي.
نصرتآبادي و ملاقات با استاد
بابويهي روز پنجشنبه 23 ذيقعده برابر با 10 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم متعارفه، نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي روي به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي من خدمت استادم رسيدم، و مطالبي كه درباره خلفا بحث نموديد (و من آنها را نوشته بودم) آن مكتوبات را به ايشان دادم، مدتي در آن نظر ميكردند، پس از مطالعه آنها در فكر فرو رفتند بعد از ساعتي با لحني تعجّبآميز به من گفتند: من باور نميكردم كسي بتواند اين دو آيهاي را كه علما ما اهل تسنّن به آنها استدلال ميكنند (براي اثبات خلافت خلفا) اين گونه تفسير كند و آنها را از كار بيندازد و دست ما سنّيها را از اين دو آيه كوتاه نمايد.
اين رفيق شما «بابويهي» آياتي در مقابل اين دو آيه «و امرهم شوري بينهم» و «و شاورهم في الامر» آورده و به كمك آن آيات اين دو آيه را از عموميت انداخته است، و در حقيقت تفسير آيه به آيه نموده، و اين گونه تفسير كردن مخصوص به اين فرقه شيعه ميباشد كه از امام اوّلشان «علي بن ابيطالب» كرم الله وجهه تعليم گرفتهاند، چنانكه در نهج البلاغه آمده است: «كتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض» (1)و من يك چنين هنري از علماء خودمان نديدهام و شما ديگر نميتوانيد در برابر اين گفتار ايشان ايراد و اشكالي بنماييد.
ليكن من دليل محكمتري به شما تعليم ميكنم كه نتواند بابويهي آن را رد كند و از اين راه براي ايشان استدلال كن و آن دليلهاي اجماع مسلمين آن عصر بوده، زيرا اصحاب پيغمبر و
1) . نهج البلاغه، خطبه 132.
ديگران اجتماع نمودند و ابابكر را براي خلافت پيغمبر(ص) انتخاب كردند، و پيغمبر(ص) هم فرموده است: « لا تجتمع امتي علي ضلالة» يعني امت من بر ضلالت و گمراهي اجتماع نمي كنند. پس آن اجتماع مسلمين به ضميمه اين حديث براي ما اثبات مي كند كه ابابكر خليفه پيغمبر است.
آقاي بابويهي اين خلاصه گفتار استادم بود كه در جواب مكتوب من گفتند، اينك من از جناب عالي خواستارم نظر خودتان را درباره اجماع مسلمين و اين حديث بگوييد.
معناي اجتماع اُمّت چيست؟
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي بعد از آنكه ما اين حديث را صحيح بدانيم و از شما بپذيريم بايد از دو حيث آن را بررسي كنيم: اولاً معناي اجتماع امت را به دست آوريم و از كتب لغت آن را جويا شويم، و در مرحله ثاني (پس از كشف معناي آن) تحقيق كنيم كه چنين اجتماعي در آن زمانها م حقق شده است يا نه؟
امّا كلمه «تجتمع»: بدان اجتماع به معناي گرد آمدن، دور يكديگر جمع شدن است.
اجتماع دو قسم ميباشد: يك قسم اجتماع افراد دور يكديگر است، قسم دوم اجتماع در آراء ميباشد، در قسم اول وحدت مكان شرط است يعني تا آن افراد در يكجا جمع نشوند معناي اجتماع صورت نميگيرد، ولي در قسم دوم اتحاد مكاني شرط نيست، بلكه بايستي تمام كساني كه مورد نظر هستند در يك راي با هم متحد باشند هر چند فاصله مكانيِ يكايك آنان با يكديگر بسيار باشد.
اينك كه معناي اجتماع واضح گرديد، بدانيد مقصود از كلمه «اجتمع» (كه در حديث آوردهش ده) معناي دوم است نه معناي اول، زيرا گرد آمدن افراد اجتماع ابدان منظور نيست، بلكه وحدت كلمه و اتّحاد در رأي مورد نظر ميباشد و بس.
و امّا كلمه «امّت» به معناي گروه و به معناي
جميع خلق نيز آمده است، ليكن وقتي نسبت امت به پيغمبري داده شو، معناي آن عبارتست از مجموع تابعين آن پيغمبر در هر كجا كه باشند، پس در هر عصري جميع متديّنين به دين هر پيغمبري را امت او ميگويند، در نتيجه مقصود از كلمه «امت» (كه در حديث بالا آورده شده) تمام مسلمين يك عصر بوده است.
آقاي نصرتآبادي براي آنكه ما بدانيم آيا اين اجتماع (به همين معنايي كه گفته شد) پس از رحلت پيغمبر(ص) صورت گرفته است يا نه، بايستي تاريخي كنيم، و از مسلمين آن عصر تفحّص نماييم تا چگونگي اين كار را به دست آوريم.
شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي: آقاي بابويهي ما از شما خواهشمنديم كه اين بحث را مانند بحثهاي گذشته به طور اختصار نگذرانيد و تا آنجايي كه امكانات در اختيار شما ميباشد، يكايك وقايع و پيشآمدهاي آن عصر را براي ما شرح و بسط دهيد، زيرا تاريخ آيينه ايست كه زمانهاي دور را نزديك مي كند، و چگونگي رويدادهاي آن را محتمل مينمايد، بلكه تاريخ (اگر معتبر بوده و دست خورده نباشد) شخص پژوهشگر و كنجكاو را به طوري به زمان خود نزديك ميكند كه گويا اين شخص از افراد آن عصر بوده و حوادث را از نزديك مشاهده مينمايد.
آقاي بابويهي: براي ما افراد مسلمان ننگ است، كه ادعاي اسلام ميكنيم، ولي از حالات پيغمبر خود و از چگونگي عصر و ايام و رخدادهاي زمان او اطلاع صحيحي در دست نداشته باشيم، اكنون ما جدّاً از شما خواستاريم بر ما منّت بگذاريد، هر صحنهاي كه در آن زمان جلوهگر شده است آينهوار به ما بنمايانيد، و اين اطلاع از تاريخ خود يك قسم از سير در زمين ميباشد كه خداوند متعال در قرآن كريم به آن امر فرموده «قُلْ سِيرُوا فِي الاَْرْضِ فَانظُرُوا كَيفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلُ» (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من
1) . الروم: 42.
اگر بخواهم اين درخواست شما را اجابت كنم وقت بيشتري را لازم دارد، شما بايستي يك هفته مجلس بحث را تعطيل كنيد تا من مطالعاتي در اين باره بنمايم، و چون من در سفر هستم و چندان كتابي همراه ندارم، ميبايست به كتابخانه آستان قدس مراجعه كنم و از كتابةاي اهل تسنّن تاريخ بيشتري را بررسي نمايم و به طور مشروح و مفصّل براي شما بيان كنم.
نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما در اختيار شما هستيم، مجلس را در همين جا خاتمه ميدهيم و در هفته آينده منتظر استفاده از جنابعالي ميباشيم.
جسد مطهّر پيغمبر(ص) در ميان و نزاع صحابه براي خلافت
بابويهي: آقايان پس از يك هفته روز چهارشنبه 29 ذيقعده برابر با 16 شهريور سال جاري آمدند و مجلس بحث مجدّدا تشكيل شد، پس از اداء رسوم و آداب، نخست اينجانب روي به آقاين كرده گفتم: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در طول اين يك هفته كتابهاي حديث و تاريخ علما شما را بررسي كامل نمودم، صحنههاي عجيب و شگفتآوري را مشاهده كردم، اين كتب اعمالي را از اصحاب پيغمبر(ص) واگو ميكنند كه نقل آنها شرمآور است، كردارهايي را به اصحاب نسبت ميدهند كه زبان ياراي گفتن آنها را ندارد.
ليكن چون من به شما وعده دادم ناچارم آن بلواهايي را كه صحابه در آن زمان بپا كردند براي شما بيان كنم، سپس مدركهاي آنها را از كتابهاي مورخّين و محدثين خود شما اهل تسنّن به طور مشروح به عرضتان برسانم، اينك توجه خود را به سوي اينجانب معطوف داريد، و آنچه را كه برايتان ميگويم ثبت و ضبط كنيد و ضمناً به اساتيدتان عرصه دهيد:
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي، هنگامي كه كتب تاريخ و حديث (علماء اهل تسنّنِ) را بررسي مينمودم، صحنهاي را تماشا
كردم كه چشم روزگار مانند آن را نديده و نخواهد ديد، وقتي آن صفحات را مطالعه ميكردم، خود را در ميدان وسيع پهناور بيكراني ميديدم، بسيار تاريك، وحشتآور، غمانگيز و اسفزا، در هر گوشه و كنار آن آتش فتنهاي برپا بود، زيرا در آن صحنه اين چنين نمايان بود: كه اشراف كائنات، افضل موجودات، سرسلسله مقربين، خاتم انبياء مرسلين، حضرت رسول صلي الله عليه و آله از دنيا رحلت نموده است.
و به جاي آنكه اهل مدينه شمال عزا بر گردن اندازند، لباس سياه بر تن كنند، كاه بر سر بريزند، دست بر سر زنان، فرياد كنان، وامحمدا وامحمدا گويان.
به جاي آنكه اهل بيت طاهرين او را در پيش رُو قرار داده و خود در پي آنان كوچه و بازار مدينه را بگردند، صداها را به گريه بلند كنند، و براي آن گوهر گرانبهايي كه از دست داده، و آن بهتر از پدر مهرباني كه از دست رفته، و آن خورشيد تاباني كه از آنان غروب كرده، فرياد و اغربتاه و ناله واطلمتاه ايشان شهر را از جاي بركند؛
به جاي آنكه شترها قرباني كنند و مطعمها سرپا نمايند، و عشاير و قبايل، و اهل قري و قصبات و روستاها را از اين داهيه عظمي مطلع كنند، تا در عزاداري آن سرور عالم شركت نمايند؛
به جاي آنكه فرداً فرد آنان به يكايك بازماندگان گرام آن وجود اقدس تسليتها بگويند، و بر جراحات قلوب مجروح ايشان مرهم گذارند؛
به جاي آنكه در تجهيز و تشييع و تكفين و تدفين آن جُسمان مطهّر مبادرت نمايند؛
به جاي آنكه زنان خود را به تمام خانههاي زوجات پيغمبر بفرستند و خاطر آنان را تسلّي دهند؛
به جاي آنكه موقعيت خطير خودشان را در نظر اعداء و دشمنان اسلام حفظ كنند، و هيبت و
هيمنه اسلام را در نزد مشركين و اهل كتاب محافظت نمايند؛
به جاي آنكه درصدد و وصيّتهاي آن نبيّ مطاع(ص) برآيند و آن دو گوهر گرانبهايي كه در بيشتر ايام حيات خود مردم را به آنها توجّه ميداده، آنها را اجرا نمايند، يعني قرآن كريم و عترت طاهرين او را در ميان گذارده، و گرداگرد آنها اجتماع كنند، و تمام اعمال و رفتار خودشان طبق دستور اين دو نور اعظم قرار داده، تا در نتيجه گويا پيغمبر خود را زنده نگه داشتهاند.
و به جاي آنكه وصيّ مخصوص نامبرده حضترش را كه شخصاً او را به جهان معرفي كرده و به انواع اوصاف حميده او را توصيف نموده بوده (يعني علي بن ابيطالب را) اطاعت كنند؛ متقابلاً اعمالي را مرتكب شدند كه نتيجه آنها، زحمات بيست و سه ساله بعثت پيغمبر(ص) را پايمال كرده و آنچه حضرتش درباره «ثقلين» (1)توصيه و سفارش فرموده بود، زير پاي گذاردند، و به محض آن كه روح مطهّر حضرت ختمي مرتبت به عالم بقا رحلت نمود، وجوه صحابه از مهاجرين و انصار (به استثناء عده قليلي) به سوي سقيفه بنيساعده هجوم آورده، و بر سر خلافت مشاجره و نزاع كردند و صداي خود را به ـ منّا امير و منكم امير ـ بلند نمودند.
اين هنگامه و بلوا در وقتي بود كه جسد مطهر پيغمبر خود را در ميان اهل بيتش تنها گذارده، آنان به سر و سينه ميزدند، گريه و زاري ميكردند، و وامحمّده ميگفتند.
ليكن چون اين گروه هدف ديگري داشتند، و هر آن خود را به آن نزديكتر ميديدند، فاجعه اسفناك نبوي را پشت سر انداخته، در مرحله اوّل مدينه را قُرُق كرده و نگذاشتند خبر رحلت پيغمبر(ص) به خارج از مدينه برسد، و با تمام قوا مقصد خود را پيگيري نموده و سرگرم
1) . حديثهايي چند درباره قرآن و عترت «ثقلين» ضمن بحث روز شنبه 11 ذيقعده آورده شده مراجعه نماييد.
خليفهتراشي شدند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي آنچه ما اهل تسنّن تا به حال از علمائمان ميشنيديم اين بوده كه ميگفتند: مسلمين اجماع كردند بر خلافت ابوبكر، ليكن از اين گفتارهاي شما برداشت ديگري ميشود، زيرا اين سخنان جنابعالي نشان ميدهد كه خلافت خلفاء ما با قهر و غلبه به دست آمده، و جز روزگويي و تهديد چيز ديگري در كار نبوده است.
آقاي بابويهي ما از شما در اين باره حجت و دليل قطعي ميخواهيم، چنانچه برهان محكمي براي ما آورديد تسليم شما ميشويم، و گرنه از همينجا ارتباط خود را از شما قطع كرده، و ضمناً براي ما ثابت ميشود كه شما شيعهها با خلفا ما عنا ميورزيد، و بر آنان افترا و تهمت ميزنيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آيا شما تا بحال از من سخن بيدليل شنيدهاند؟ هر مطلبي كه من براي شما مطرح ميكردم همواره به دنبال آن دليلهايي از كتابهاي خودتان ميآوردم، اينك منتظر باشيد كه براي جميع اين سخنان اخير خود نيز از كتب علماء اهل تسنّن دليلهاي بسيار خواهم آورد به طوري كه هيچ شك و ريبي برايتان به جاي نماند.
حُبّ و بغض حايليست ميان انسان و عقل او
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي آنكه دليلهاي آينده بهتر در شما پذيرش پيدا كند و در دلهاي شما بيشتر جايگير شود، ناگزيرم يك مقدمه كوتاهي به طور اختصار برايتان بيان نمايم، به عرايضم توجه نماييد:
هر انساني داراي حبّ و بغض است، اين دو صفت دوستي و دشمني با طينت انسان خمير شده به طوري كه هيچ كس نميتواند آنها را از خود زايل كند، و خويش را از آنها تهي نمايد.
و نيز هر انساني گرفتار صفت اشتباه ميباشد، يعني بسيار چيزهايي را برخلاف آنچه هستند درك
ميكنند، اين صفت هممانند و ووصفت پيش برطرف شدني نيست، هيچكس توانايي آن را ندارد كه خود را به كلي از صفت اشتباه كاري بركنار نمايد.
پس براي هر انساني آنچه معقول و حكيمانه است، اينست كه بايد هر شخصي چيزي را دوست بدارد كه براي او سودبخش و نافع باشد، و چيزي را دشمن بدارد كه زيانآور و مضرّ باشد.
ليكن از آنجايي كه اين انسان اشتباهكار است، بسا اتفاق ميافتد كه چيزهاي ضررآوري را دوست ميدارد و محبّت او به پارهاي از امورات زيان بخش تعلق ميگيرد، كه در واقع بايستي آنها را دشمن بدارد و از آنها جدّاً كناره گيري كند.
به همين جهت بشر همواره با خطر بزرگي مواجه و روبهرو ميباشد، و كارش به جايي ميرسد كه آنچه در واقع بايستي محبوب او باشد، مبغوض او ميگردد، و برعكس مبغوض او محبوب او ميشود.
سرّ اين خطر بزرگ آنست كه اين صفت حُب مانند پردهايست كه حايل ميشود ميان عقل انسان و ميان آنچيزي كه دوست ميدارد، يعني: اين محبت نميگذارد كه شخص عيبها و بديهاي آن محبوب خود را ادراك نمايد، جز خوبي و نيكي در آن نمييابد، چشمش زشتيهاي آن را نميبيند، گوشش بدگويي هاي آن را نميشنود ـ چنانكه بزرگان گفتهاند: عين المحبّ مية عن معايب المحبوب و اذنه صمّاء عن قبح مساويه ـ ولي اگر روزي اين پرده محبت كنار رود، نقصها و عيبهاي محبوبش نمايان ميشود و در نتيجه خواهي ناخواه آن معشوق را دشمن خواهد داشت.
براي اين موضوع مثالهاي بيشماري در ميان جامعه افراد بشر موجود است، و هر كسي دقت و تأمّل كند، در زندگي شخصي خودش و يا ديگران، رويدادها و پيشآمدهاي كوچك و يا بزرگ از اين موضوع را خواهد يافت.
مثلاً افرادي كه خواهان موار مخدّره هستند، و درباره آنها بيتاب ميشوند، و كساني كه عاشق بازيهاي رسمي گشته و در مسابقات آنها شركت
ميكنند، و اشخاصي كه فريفته صاحبان جمال ميشوند و با آنان عشق ميورزند، و مردماني كه به پارهاي از حيوانات علاقه مفرطي دارند، و بدون آنكه براي ايشان سودي داشته باشد، اموال بيكراني هزينه آنها ميكنند، و چون هر كدام از اين افراد ـ و امثال ايشان ـ را محبت مخصوصي وادار به اينگونه اعمال نموده است، از اين روي بديها و فسادها و زيانهاي (مالي، بدني، روحي، اعتقادي و آبرويي) كردار خود را نميبينند، و هر كسي هم كه ايشان را سرزنش كند او را تخطئه مينمايند، بلكه محسّناتي و نيكوييهايي براي آن محبوبشان ميشمارند.
تمام اينها براي آنست كه پرده حبّ جلوگير آنان شده است، و به همين جهت مضرات و زيانهايي كه متوجه آنان ميشود درك نميكنند، و نصيحت ناصحين را نميپذرند.
بلي برخي از اين گونه افراد به مرور ايام كمكم گوهر عقل و فكر در ايشان به كار ميافتد، و اين پرده را ميدرند، در نتيجه عيوبات محبوبشان فاش مي شود، و در نظرشان مبغوض ميگردد و بعد از پشيمانيها و خسارتهاي بسيار آن را ترك ميكنند.
ليكن اگر هر انساني پيش از آنكه اين صفت حبّ بر او غلبه كند و چيره شود، عقل و فكر خود را به كار برد، خواهي ناخواه خوبيها و زشتيهاي عمل خويش را (پيش از ورود در آن) مييابد نتيجتاً در آينده به پشيمانيهايي گرفتار نميشود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين مقدمه را براي آن گفتم كه شما متوجّه باشيد و ذهنتان را از هر گونه حُبّ و بُغض خالي كنيد، تا ميان شما و فطرتتان حايلي و مانعي نباشد و بتوانيد حقايق و واقعيّات را درك كنيد و هر چه را كه برهان و حجّت اثبات ميكند، آن را از جان و دل قبول نماييد.
زيرا اين بحثي را كه ما در پيش گرفتهايم، مبحث خلافت و وصايت ميباشد، و من هر قدر در
اين باره به كتابهاي اهل تسنّن مراجعه كردم يك دليلي نيافتم كه خلافت شرعي ابابكر و عمر و ... را اثبات كند، نه آيهاي در قرآن كريم در اين باره وارد شده و نه حديث معتبري از پيغمبر(ص) نقل شده است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي: دانسته باشيد كه موضوع اجتماع مسلمين براي خلافت ابابكر كه علما شما ادّعا ميكنند ادعايي است پوچ و اصلاً چنين اجتماعي تحقق پيدا نكرده و هيچ مورّخي نتوانسته است آن را اثثبات كند چنانكه در ضمن بحثهاي آينده مدارك اين گفتار را از كتابهاي خودتان نقل خواهم نمود.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ناگفته نماند كه پيگيري اين بحث با اعتقادات مذهبي شما ضديت دارد، و ممكن است اسباب ناراحتي شديدي براي شما ايجاد كند، پس اگر شما ميتوانيد تعصبهاي قومي و خانوادگي را كنار بگذاريد، و طرفداري و طرفيّت شخصي را رها كنيد و خويشتن را از حبّ و بغض بيدليل تهي نماييد، من اين بحث را ادامه بدهم، وگرنه در همينجا به عرايضم خاتمه ميدهم و مجلس را تعطيل ميكنم.
شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي: آقاي بابويهي ما از روز اوّل تا به حال آنچه از مطالب و مسائل را كه از شما شنيدهايم، هيچ كدام از آنها مذهب ما را تأييد نميكرد بلكه تمام آن دليلهاي جنابعالي (چون از كتابهاي خودمان بوده) پايه اعتقادات ما را نسبت به مذهبمان سست مينمود، و با اين وصف ما دست از شما بر نداشتيم، زيرا ما خود را براي برهان و منطق ساختهايم، و هر چه را كه قرآن مجيد و حديث معتبر پيغمبر(ص) و دليلهاي عقلي قطعي براي ما بياورد، آن را با جان و دل ميپذيريم، به جهت آنكه ما خود را مسؤل ميدانيم زيرا خداوند متعال از ما برهان خواسته است، چنانكه فرموده: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ» (1)اكنون ما از شما خواهشمنديم كه هر چه
1) . البقره: 111.
را براي ما بيان ميكنيد فقط از كتابهاي اهل تسنّن باشد و مدارك آنها را دقيقاً توضيح دهيد تا ايجاد شبهه نكند و به اطيمنان ما بيفزايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من از شما كمال ممنويت را دارم كه تسليم برهان و دليل هستيد و مانند افراد بيهدف از پي اين و آن نميرويد، و چون مجلس بحث به طول انجاميد در همين جا آن را خاتمه ميدهيم و تتمه مطالب را به مجالس آينده موكول مينماييم پس آقايان خدحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
جلوگيري عمر از خبر رحلت پيغمبر(ص)
بابويهي: روز پنجشنبه 30 ذيقعده برابر با 17 شهريور سال جاري بود كه آقايان آمدند و مجلس بحث مجدداً تشكيل گرديد، و پس از اداء آداب مرسومه نخست اينجانب بابويهي روي به آقايان كرده گفتم امروز قسمتي از حديثهايي كه مطالب ياد شده بالا را واگو ميكنند براي شما نقل ميكنم، توجه خود را به آنها معطوف داريد:
لمّا تُوني صلّي الله عليه و سلم ـ الي ان قال ـ سلّ عمر بن الخطاب رضي الله عنه سيفه و توعدّ من يقول مات رسول الله صلي الله عليه و سلم.
هنگامي كه پيغمبر(ص) وفات نمود، عمر بن خطاب شمشير خود را كشيد و تهديد كرد هر كسي را كه بگويد رسول الله مرده است.
و عن سالم ابن عبيدالاشجعي رضي الله عنه قال لما ما ت رسول الله صلي الله عليه و سلّم كان اجزع الناس كلهم عمر بن الخطاب رضي الله عنه فاخذ بقائم سيفه و قال لااسمع احدا
يقول
مات رسول الله صلّي الله عليه و سلّم الأضربته بسيفي هذا.
از سالم بن عبيد اشجعي نقل شده كه گفت آن روزي كه رسول الله(ص) فوت نمود، فزع كنندهترين از همه مردم عمر بن خطاب بود، و دست به شمشير خود كرده و ميگفت نشنوم كسي بگويد رسول الله(ص) مرد مگر آنكه با اين شمشيرم او را ميزنم.
و روي الطبراني ان العباس رضي الله عنه لما سمع عمر رضي الله عنه يقول: من قال ان محمدا قد مات ضربته بسيفي قال له هل عندكم عهد من رسول الله صلي الله عليه و سلم في ذلك قال لا الحديث
طبراني نقل نموده وقتي عباس «عموي پيغمبر(ص)» شنيد كه عمر ميگويد: هر كه بگويد محمد مرده است با شمشيرم او را ميزنم، به او گفت درباره اين گفتارت چيزي از پيغمبر شنيدهاي عمر گفت: نه.<
و في رواية البخاري عن ابن عباس رضي الله عنهما ان ابابكر رضي الله عنه خرج و عمر بن الخطاب رضي الله عنه يكلم الناس فقال اجلس يا عمر فابي عمران يجلس فاقبل الناس اليه و تركوا عمر فقال ابوبكر رضي الله عنه امّا بعد من كان يعبد محمداً فان محمدا قد مات و من كان يعبد الله فان الله حيّ لايموت الحديث
بخاري از ابن عباس نقل كرده كه ابابكر بيرون آمد هنگامي كه عمر با مردم سخن ميگفت، ابوبكر به عمر گفت: بنشين عمر اطاعت نكرد و ننشست، مردم روي از او گرداندند، و رو به ابابكر كردند ابوبكر گفت: اما بعد هر كسي كه محمد را عبادت ميكرده است، محمد مُرد و هر كسي كه خدا را عبادت مينموده، خدا
زنده ايست كه نمي ميرد.
اعلام فوت مؤمن از وظايف مؤمنين است
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي نظر شما درباره اين حديث فوق چيست؟ و برداشتشان از آنها چگونه است؟ بابويهي آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد يكي از آداب اسلام درباره اموات آنست كه هرگاه مؤمني از دنيا برود بايستي فوت او را به مؤمنين اعلام كنند، تا در تجهيز و تشييع او شركت نمايند، ولي عمر بن خطاب به جاي اين عمل شمشير كشيده و مدينه را قُرُق نمود و مردم آن را تهديد كرده كه نگويند محمد(ص) مرده است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي هر كسي كه اندك شعور و ادراكي داشته باشد، و با ذهني خالي از تعصبات اين گفتار عمر را ببيند، ميفهمد كه او مقصود مهمّ ديگري داشته، و ميخواسته است با اين تهديدش عواطف مسمانان را فرو بنشاند، و احساسات ايشان را خاموش كند، و نگذارد رحلت پيغمبر(ص) آنان را تحريك نموده، شهر را غوغا كنند و از جاي بركَنند، تا در نتيجه منظور عمر خُنثي شود.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي غرض ابوبكر هم از اين گفتارش: ـ كه هر كس محمد را عبادت ميكرده محمد مرده است و هر كس خدا را عبادت مينموده خدا زنده ايست كه نميميرد ـ همان غرض عمر بن خطابست، زيرا ابابكر و عمر و هواخواهانشان در «سقيفه بني ساعده» اجتماع كرده بودند تا مقام خلافت را در دست بگيرند ـ چنانكه همه ميبينيم كه اين غرض خود را در آن روز عملي نمودند ـ.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من در اينجا چند سؤالي دارم شما را به خداوند سوگند ميدهم كه حق كُشي نكنيد و جواب اساسي به من بدهيد:
آيا پيغمبري كه بيست و سه سال آن رنجها و مشقّتها بيكران را به خود هموار نموده و آن مردم را ـ كه از جمله آنان همين ابابكر و عمر
بودهاند (1)ـ از جاهليت و شرك و بتپرستي نجات داده، اجر و مزد او اينست كه با جنازه مطهّرش اين چنين كنند، و او را به اندازه يك نفر مسلمان معمولي تجليل و احترام نكنند؟ بلكه شمشير بكشند و هر كسي كه بگويد: محمد مرده است، او را تهديد به قتل نمايند.
آيا شما در تاريخي و يا در حديثي ديدهايد كه كسي در آن زمان پيغمبر را عبادت ميكرده، تا آنكه ابابكر بگويد: هر كس محمد را عبادت ميكرده، محمد مرده است.
آيا در اسلام اعلام فوت يك نفر مسلمان از گناهان كبيره است، و براي آن تعزير و حدّ شرعي تعيين شده است، كه بايستي اعلام كننده را با شمشير كشت؟ آيا اين اعلام جز بدعت چيز ديگريست؟
آيا با اين وصف ميتوان گفت كه عمر از فقدان و فوت پيغمبر غمناك و محزون بوده ـ كه راوي حديث اشجعي ميگويد عمر از همه مردم جزع و فزعش بيشتر بوده، اگر راستي چنين ميبود، پس چرا از اعلام رحلت او جداً جلوگيري ميكرده.
آقاي نصرتآبادي شماها ميگوييد: ابوبكر خليفه پيغمبر بوده، اگر راستي او خليفه شرعي بوده و آن حضرت او را به جاي خود نصب كرده بوده، نيازي به اين خفه كشيها و تهديدها نبوده، بلكه برعكس بايستي هر چه تمامتر جثّه شريف او را تجليل و تعظيم نمايند تا در نتيجه به عظمت خلافت خودشان افزوده شود زيرا واضح است كه هر قدر جلالت و شوكت هر پيغمبري بيشتر باشد، خليفه او نيز به همان نسبت مجلّلتر و معظّمتر خواهد بود.
آقاي نصرتآبادي آيا ابابكر و عمر با اين كردار خود در برابر يهود و مسيح و ساير مشركين آبرو و عِرض مسلمانان آن عصر را به باد ندادهاند؟ و زبان طعن آنان را به روي اسلام و
1) . آنچه از تاريخ به دست ميآيد ابوبكر چهل و پنج سال از عمر شصت و سه ساله خود را، و عمر بن خطاب سي و چهار سال از شصت و دو سال عمر خويش را در زمان جاهليت و بتپرستي به سر بردهاند.
مسلمين نگشادهاند؟
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي خواهشمندم به اين پرسشهاي من جواب مثبتي بدهيد، و برداشتي كه از اين حديثها ـ به ضميمه اعتراضهاي اينجانب ـ نمودهايد براي من توضيح دهيد:
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي چون شما مرا به خداوند سوگند داديد ناچارم پردهپوشي نكنم و آنچه را بفهمم قاصرم ميرسد به عرضتان برسانم، ليكن من نميتوانم مانند جنابعالي موشكافي كنم و شرح و بسط بدهم آقاي بابويهي من خودم را ميان دو محذور بزرگ ميبينم و ناگزيرم كه يكي از آن دو محذور را بپذيرم و آن را بر خود تحميل كنم، به اين بيان
نصرتآبادي: يا كتب ما معتبر نيست و يا خلفا منحرف بودهاند يا بايد بگويم كه اين حديثهاي فوق، دروغ است و راويان و مورّخين از پيش خود اين احاديث را جعل كردهاند، و هيچكدام از آنها واقعيت ندارند، و به دنبال اين گفتار بايستي بگويم آن كتابهايي هم كه اين گونه احاديث را نقل نمودهاند از درجه اعتبار ساقط هستند، و هيچ گونه اعتمادي به آنها نيست ليكن من جرأت نميكنم، بلكه هيچ كس جرأت چنين گفتاري را ندارد، زيرا سرمايه اهل تسنّن و افتخار ايشان به همين كتب ميباشد و بس.
به اضافه آنكه تكذيب اين احاديث خود گفتاريست بيدليل و بيجا، زيرا ممكن است يك چنين حادثههايي در آن زمانها رُخ داده باشد، پس در نتيجه اين احاديث مطابق با واقع باشند، و از طرفي هم دليل قطعي بر دروغ بودن انها نداريم.
و يا محذور دوم را بر خود هموار كنم و آن اينست كه بگويم: عاملين اين اعمال ايمان قلبي نداشتهاند به جهت آنكه مؤمن حقيقي هيچ گونه جرأت اين كردارهاي ناشايسته و خلافهاي شرع را ندارد، بلكه بايستي گفت اين گروه مصداق اين آيه شريفه هستند:
قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا
وَلكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ (1)
اعراب گفتند ما ايمان آوردهايم، بگو (اي پيغمبر) ايمان نياوردهايد و لكن بگوييد اسلام آوردهايم و هنوز ايمان وارد دلهاي شما نشده است.
پس در نتيجه بايستي بگويم كه ابابكر و عمر و جميع عمّال و هواخواهانشان كه اينگونه اعمال ضد انسانيّت را انجام دادهاند مؤمن نبودهاند بلكه يك اسلام لساني بيش نداشتهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از اين صراحت و حقگويي شما بسيار خرسند شدم، خداوند بر هدايت شما بيفزايد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي با آنكه من درباره آن چند حديث اينگونه گواهي دادم ولي هنوز نميتوانم باور كنم كه در آن موقعيت خطير و آن ظرف از زماني كه يك چنين شخصيتي را مانند پيغمبر اسلام(ص) از دست داده است كه مسلمين خصوصاً اهل بيت عظامش قلوبشان مجروح و خونين بوده، ابابكر و عمر و هواخواهانشان مشغول تحصيل منصب، و درصدد بدست آوردن مقام رياست خود بوده، و تمام آن نگرانيها و سوگواريهاي رخداده را ناديده گرفته باشند زيرا اين موضوع بسيار بعيد به نظر ميآيد، و هيچ صاحب انصاف و وجداني نميتواند يك چنين واقعهاي را به خود بقبولاند.
اضافه ميكنم آقاي بابويهي ما مسلمين اين عصر با آنكه متجاوز از هزار و چهارصد سال از رحلت ان خاتم انبياء(ص) ميگذرد، در سالگرد آن واقعه جانسوز اقامه عزا ميكنيم، و هر چه تمامتر رسومات سوگواري را برپا مينماييم، و البته بر يك فرد مسلمان باور كردني نيست كه در آن روز اولي كه يك چنين داهيه عظمي و فاجعه كبري رخ داده است، افرادي كه جزء اصحاب قلمداد ميشوند، آن را ناديده گرفته و اعمالي ضد انسانيّت انجام داده باشند.
1) . الحجرات: 15.
بابويهي: اقاي شيخ محمد نصرتآبادي من در اينجا مؤيّد شما هستم، البته حق داريد كه اين گونه موضوعات را باور نكنيد و استبعاد نماييد، زيرا نشو و نماي شما اهل تسنّن در محيطي بوده و هست كه:
اولاّ مبلغين شما هر دهم عموم اصحاب را ميستودند، و در هر كجا كه نامي از انان بوده ميشده آنها را تجليل ميكردند، و به دنبال نام هر كدامشان جمله «رضي الله عنه» بر زبان جاري مي نمودند.
ثانياً علماء شما اعمال و رفتارهاي اصحاب را واگو نميكردند، و حتي الامكان نميگذاشتند گويندهاي اطلاعات تاريخي خود را درباره ايشان به ديگران برساند و براي عوامهايشان افشا نمايد، بلكه نهايت كوشش را مينمودند كه مردم را بيخبر و بياطلاع نگه بدارند، و چنانچه فردي از افراد حسّاس و كنجكاو مسألهاي را درباره صحابه پرسش مينمود كه باعث منقصت و مذمت آنان ميگرديد، هماندم او را سركوب مينمودند.
و ثالثا: علماء شما عامه مردم را قدغن نموده و از مباحثه و مجادله ديني و مذهبي اكيداً جلوگيري نمودهاند، خصوصاً از بحث كردن با شيعه جداً نهي كردهاند، بلكه كار به جايي رسيده كه شيعيان را متهّم به تهمتهايي نمودهاند تا اين فرقه را در نظر اهل تسنّن، ملّتي گمراه و مُفسد ارائه دهند، تا در نتيجه كسي از ايشان به طرف شيعه ميل نكند، و با آنان تماس نگيرد و بحثي درباره دين و مذهب به ميان نياورند. آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شماهائيكه در چنين محيط و جامعهاي زيست كردهايد، حق داريد باور نكنيد كه ابابكر و عمر و هواخواهانش اين گونه اعمال ضد انسانيّت را انجام داده باشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين گفتار اخيرتان خيلي مرا ناراحت نمود كه نسبت تهمت به علماء ما ميدهيد، و به نظر من اين خود تهمتي است از ناحيه شما به علماء ما، و
موقعيت خطيري كه شما در نزد ما داشتيد به خطر افتاده و چنانچه بر اين گفتارتان دليل و برهان نياوريد، ميان ما و شما جدايي خواهد افتاد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از جنابعالي و از اين گفتارتان تعجب ميكنم، زيرا شما تا به حال از من گفتارهاي پوچ و بيمحتوا و دروغ نشنيده ايد، و در تمام اين مدت مصاحبت و مجالست ما با يكديگر سخن بيدليل و گفتار بيبرهان نديدهايد، آقاي نصرتآبادي من اگر براي موضوعي دليل نداشته باشم هرگز ان را مطرح نميكنم، بلكه بالاتر بگويم من بعد از آنكه دليلها و برهانهايي مييابم مدلول آنها را به ميان ميآورم و مورد بحث قرار ميدهم. اينك براي شما و آقاي نوبختي موارد بسياري از تهمتهايي كه عدهاي از علماء شما بر شيعه بستهاند با مدارك آنها برايتان بيان ميكنم، پس به مطالب ذيل توجه كنيد:
تهمت بر شيعه
صاحب كتاب «العقد الفريد» شهاب الدين ابن عبد ربّه مالكي متوفاي سال 328 در جلد اول از كتاب خود صفحه 269 مينويسد: ـ كلام اول ـ الرافضة يهود هذه الامّة يبغضون الاسلام كما يبغض اليهود النصرانيّه.يعني شيعه يهودي اين امت است، دشمن ميدارد اسلام را همانطوري كه يهوديان دشمن ميدارند نصرانيت را.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من كه يك فرد روحاني شيعه هستم از آن وقتي كه با شما و آقاي نوبختي وارد بحث شدهايم، تمام استدلالهاي من با آيات قرآن كريم و احاديث معتبر نبوي بوده است، من از شما سؤال ميكنم كسي كه به قرآن معتقد است و به حديثهاي پيغمبر(ص) اعتقاد دارد، و در گفتارهايش به اين دو برهان استدلال ميكند، آيا چنين شخص يهودي امت است؟
آقاي نصرتآبادي شما مانند بعضي از اهل تسنّن نيستيد كه از مملكت ما دور باشند و دسترسي به
كتابهاي شيعيان نداشته باشيد، شما كه بحمدالله از افراد ملت همين كشور شيعه هستيد و كتب ما در دست شما هست، من از شما خواهشمندم به آنها مراجعه نماييد، و اعتقادات شيعه را بخوانيد، و به اينجانب جواب صحيح بدهيد.
شيعه و اعمال آنان
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي همان طوري كه فرموديد كتابهاي شما شيعيان در دسترس ما ميباشند و منهم بسياري از آنها را مطالعه كردهام و به عقايد شيعه كاملاً آشنا هستم، زيرا كتابهاي درسي، كتابهاي فقهي، كتابهاي اعتقادي، كتابهاي رِوايي و رسالههاي علميه علماء شما را كم و بيش بررسي نمودهام.
نمازهاي پنجگانهاي كه شيعه در مساجدشان با جماعت برگزار ميكنند همه ميبينند، روزهگيري ايشان ماه مبارك رمضان را پيش همگان آشكار است، در هر سالي تعداد بيشماري از شيعيان به مكه معظّمه مشرف ميشوند و اعمال حجّ را به جاي ميآورند، به طوري كه در برخي از سالها شماره حجاج ايراني نسبت به ممالك ديگر در رديف اول و يا در رديف دوم ميباشد.
تمام احكام اسلام در كتابهاي استدلالي شيعه از قبيل: شرح لمعه، مدارك، شرايع، جواهر و ديگر كتب فقهيه بين روحانيت شيعه متداول و مورد تدريس ميباشند و جميع اينها تمام ابواب فقه را از طهارت تا ديات و حدود را دارا هستند.
مدارس علميّه دينيه در اكثر شهرستانهاي ايران داير است و در همه آنها افراد روحاني به تحصيل علومو دينيّه اشتغال دارند، خصوصاً شهر مقدس «قم» كه مجمع معتبر ديني است، و حوزه علميه آن، رتبه اعلا را دارا ميباشد، به طوري كه از تمام شهرستانهاي ايران بلكه از ممالك اسلامي و غير اسلامي جهان به جانب قم اعزام ميشوند و تحصيلات ديني خود را در آنجا تكميل ميكنند، و اقدم از اين حوزه حوزه علميه
نجف اشرف است، كه اكثر علماء سابق از فيوضات آن مركزِ علم بهرهمند شدند و به مقامِ جامعيّت و مرجعيت ديني رسيدند، آقاي بابويهي تا آنجايي كه من از احوالات شيعه و امورات ديني ايشان اطلاع داشتم به عرضتان رساندم.
بابوبهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اين اعمال و كردار و اعتقادات ديني شيعه را كه خود جنابعالي از نزديك مشاهده ميكنيد و ديدگانتان آنها را ميبيند، چه تناسبي با يهود دارد؟
من نيز اضافه ميكنم: شيعهاي كه اذان ميگويد و در آن شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت پيغمبر(ص) ميدهد، شيعهاي كه نماز مي خواند و روزه ميگيرد، شيعهاي كه به طهارتهاي سه گانه قايل است، شيعهاي كه قرائت قرآن ميكند شيعهاي كه به قيامت و حساب و كتاب آن معتقد است، چگونه ميتوان گفت كه او دشم اسلام است؟ آيا اسلام غير از اين اعمال و اعتقادات چيز ديگريست؟
قانون بحث و مجادله
آقاي نصرتآبادي هرگاه دو مخالفي بخواهند با يكديگر بحث و مخاصمه نمايند، بايستي اوّلاً هر كدام از ايشان براي گفتارش مدركي بياورد، در هيچ منطقي و در نزد هيچ عاقلي و در نزد هيچ فهميدهاي سخن بيدليل پذيرفته نخواهد شد، و به اصطلاح علمي هر دعواي بدون بيّنه و برهان از درجه اعتبار ساقط است.
و ثانياً بايستي مدرك هر كدام از ايشان از مدارك طرف مقابل خود با شد، تا بتواند حريف خود را از اين راه محكوم و منكوب نمايد، مثلاً اگر سني بخواهد با شخصي شيعه مخاصمه كند و بر او ايرادي و اشكالي وارد نمايد، بايد از كتابهاي خود شيعه بر عليه او دليل بياورد، و همچنين اگر يك شيعه با فردي سنّي بحث ميكند، لازم است كه از كتب اهل تسنن مدرك بياورد، ليكن ابن ابي الحديد بر عكس اين قانون عقلايي
ميگويد ما اخباري كه اهل حديث و سير (از علماء خودمان) نوشتهاند و يا از زبان آنان شنيدهايم در اينجا نقل ميكنيم نه از كتابهاي شيعه و رجال ايشان زيرا ما بر خود شرط كردهايم كه به آنها اعتنايي نكنيم. (1)متن: الفصل الاول فيما ورد من الاخبار و السير ... لامن كتب الشيعة و رحالبهم الخ.
آقاي نصرتآبادي چرا شهاب الدين براي اين گفتارش «شيعه يهودي اين امت است دشمن ميدارد اسلام را همانطور كه يهوديها دشمن ميدارند نصرانيّت را» دليل نياورده؟ چرا اين مرد يك فتوايي يا يك عملي و يا يك گفتاري كه مشابه با يود با شد از شيعه نقل نكرده است؟ يا اين مرد جاهل است كه شرايط بحث و مجادله را نميداند، و يا آنكه شخصي است معاند و دشمن شيعه و با داشتن اطلاع از شرايط بحث، آنچه در اين كتابش ـ در ردّ شيعه ـ آورده است بيدليل و بيبرهان ميباشد.
ناگفته نماند اگر اين مرد ياوهگو و هذيانباف كوچكترين مدركي در كتابها و مؤلفات شيعه مييافت، قطعاً آن را براي تأييد اين گفتارش نقل مي نمود، ليكن هيهاتكه صدها مانند شهابالدين بتوانند نقطه ضعفي در عقايد شيعه بيابند، و برايشان طعن زنند مگر اَمثال اين نويسنده ـ از قبيل: موسي جاره الله، ابن حزم الظاهري، عبدالرحيم الخياط، عبدالقاهر البغدادي، ابن تيميّه، ابن كثير و شيخ محمد خضري ـ كه خرافات و مزخرفات و موهوماتي از پيش خود بسازند و شيعه را به آنها متهم كنند. (2)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي علماء ما شيعيان دقيقاً پيگيري كردهاند، و در كتب اهل تسنّن كاملاً جستجو نمودهاند، تا علت عناد و دشمني ايشان را با شيعيان اين چنين
يافتهاند: كه گناه و جرم شيعه در نظر سنّيها اينست كه اين فرقه عترت و اهل بيت پيغمبر را دوست ميدارند و فقط از ايشان پيروي ميكنند و به همين جهت است كه ناصبيان اهل تسنّن با فرقه شيعه جداً خصومت و دشمني مينمايند و هر قدر بتوانند از اتّهامات و افتراها درباره ايشان دريغ نميكنند، و شيعه را در نظر عوامهايشان چنان بدنام كردهاند كه هرگاه يكي از ايشان به شيعهاي برخورد كند آن گونه متغيّر ميشود كه گويا كُشنده پدر خود را ديده است.
نتيجتاً بايستي گفت كه اين گروه از نواصب، مُحبّ عترت پيغمبر(ص) نيستند بلكه در واقع ايشان را دشمن ميدارند و گرنه شيعه را به اين لحاظ دشمن نميداشتند، شهاب الدين نيز در رديف نواصب محسوب است و عداوت او با فرقه شيعه به اعلا درجه از عناد رسيده كه ايشان را يهودي امت ناميده است ليكن اين مرد هتّاك بيباك غافل است از اينكه نام خود را بر شيعه نهاده و سِمَت خودش را به شيعه نسبت داده است چنانكه:
ايها الناس من ابغضنا اهل البيت حشره الله يوم القيمة يهوديّا فقال جابر بن عبدالله يا رسول الله و ان صام و صلّي قال و ان صام و صلي و زعم انه مسلم الحديث
پيغمبر(ص) فرمود اي مردم هر كس دشمن بدارد ما اهل بيت را خداوند در روز قيامت او را يهودي محشور ميكند. جابر عرض كرد يا رسول الله هر چند او روزه بگيرد و نماز بخواند آن حضرت فرمود: هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان پندارد. (1)
بابويهي: پس از آن كه گفتار من به اينجا رسيد، آقاي نوبختي رو كردند به شيخ محمد و
1) . براي آنكه بيشتر به اين موضوع روشن شويد به مبحث روز پنج شنبه 13 محرم ذيل عنوان «پديدههاي جهان و مميزهاي آنها» مراجعه نماييد.
گفتند: آقاي نصرتآبادي من تاكنون نشنيدهام كه علماء ما شيعه را مانند يهود بدانند و نسبت يهوديت به ايشان بدهند، آيا شما يك چنين تهمتي از بزرگان ما شنيدهايد، آقاي نصرتآبادي به اقاي نوبختخي گفتند: من گمان نميكنم يك چنين كلامي از دانشمندان ما صادر شده باشد، زيرا ما در ميان شيعيان زندگي ميكنيم و تمام اعمال و رفتار ايشان را از نزديك مشاهده مينماييم، من تاكنون از يك عوام سنّي نشنيدهام كه بگويد: اين فرقه شيعه اسلام را دشمن ميدارند، تا چه رسد به اينكه شخص عالمي اين نسبت را به ايشان روا بدارد.
اينك من بايستي اين گفتار آقاي بابويهي را تحقيق كنم، و كتابي را كه ايشان نام بردند، خودم از نزديك بررسي نمايم، سپس آقاي نصرتآبادي روي به من نموده و گفتند: آقاي بابويهي ما خواهشمنديم مجلس را در همينجا خاتمه دهيد، تا من به كتابخانهاي مراجعه كنم و اين موضوع را پيگيري كرده و كتاب «العقد الفريد» را از نزديك بررسي كنم پس آقايان خداحافظي نموده و مجلس را ترك كردند.
بابويهي روز جمعه 1 ذيحجّه برابر با 18 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقاي نوبختي تنها وارد شدند و پس از اداء مراسم، ايشان روي به من كرده و گفتند: آقاي بابويهي من ديشب برخورد كردم به آقاي نصرتآبادي و درباره كتاب «العقد الفريد» صحبت به ميان آمد، آقاي نصرتآبادي گفتند: من به كتابخانه آستان قدس مراجعه كردم و اين كتاب را گرفته مطالعه نمودم ديدم كه آن كتاب مملوّ از همين گونه گفتارهاي ناروا است، اموراتي را به شيعه نسبت داده كه ما اصلاً در ايشان نميبينيم.
آقاي نوبختي من باور نميكردم كه در ميان علما ما، اين چنين افرادي باشند بيتقوي بيمبالات و بيباك كه از هر دروغ و افترا و ناحقي مضايقه نداشته باشند، آقاي نوبختي من
حالا يقين كردم كه حق با علما شيعه است كه به دانشمندان ما وقري نميگذارند و به آنان اعتنايي نميكنند، و به گفتارهايشان اعتماد ندارند، به جهت آنكه اين كردارهاي ننگآور و اين گفتارهاي اختلافانگيز را از ايشان ديدهاند.
آقاي نوبختي من به طوري ـ از اين خيانتهاي شهابالدين نسبت به شيعه ـ خجالتزده و منفعل شدهام، كه شركت كردن در مجلس آقاي بابويهي و روبرو شدن با ايشان برايم دشوار شده است، خواهشمندم شما فردا در مجلس ايشان حاضر شويد، و مطالب ايشان را ثبت كنيد، و پس از اتمام هر مجلسي از مكتوب شما من رونوشت برميدارم.
من بابويهي روي به آقاي نوبختي كرده گفتم: اگر آقاي نصرتآبادي در اين مجلس شركت نكنند، من وارد بحث نميشوم، زيرا بسياري از مطالب علمي پيش ميآيد كه جز شخص روحاني باسواد كس ديگري آنها را نميفهمد، من از شما استدعا دارم، پيغام مرا به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي برسانيد و به هر طوري كه باشد ايشان را در مجلس بحث حاضر كنيد و مبحث امروز را تعطيل ميكنيم پس آقاي نوبختي عرايض اينجانب را قبول نموده خداحافظي كرده و رفتند.
بابويهي روز شنبه 2 ذيحجّه برابر با 19 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد و آقاي نوبختي به اتفاق آقاي نصرتآبادي وارد شدند، و چون نگاه من به صورت آقاي نصرتآبادي افتاد، آثار شرمندگي و انفعال از چهره ايشان نمودار بود ليكن از جريان خود سخن به ميان نياورد، نخست اينجانب بابويهي روي به آقايان كرده گفتم: يكي ديگر از كلمات شهاب الدين در همان جاي از كتاب «العقد الفريد» اينست: ـ كلام دوم ـ:
اليهود لا تري علي النساء عدة و كذلك الرافضة. يعني يهود براي زنان عدّه قايل نيستند ـ و به محض آنكه زني را طلاق دهند و يا شوهرش بميرد
ميتوانند شوهر كنند ـ و همچنين است شيعه.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من نميدانم كه اين مرد احمق هيچ فكر ميكرده كه اين گفتارش زير پرده نمي ماند و ممكن است افرادي در آينده آن را بررسي كنند و با كتب شيعه برابر نمايند و آن را خلاف واقع ببينند، و يا اگر شيعه به اين عبارت برخورد كند، آن را در مؤلفات خود مينويسد و با انواع جوابها به دنيا اعلام ميكند و در نتيجه آبرو و حيثيّت او و علماء مانند او را به باد ميدهند.
ليكن حقد و كينه شهاب الدين و عناد او با فرقه شيعه، ميان او و ميان عقل او حايل گشته و به طوري او را كور كرده كه نگذاشته آينده خود و ديگران پيشبيني نمايد.
بررسي نصرتآبادي تهمتهاي اهل تسنّن را
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از حُسن اتفاق من رساله علميه علمائمان را همراه خود آوردهام، اينك آن را به شما ميدهم كه در همينجا در حضور آقاي نوبختي احكام عدّه زنان را بخوانيد و ببينيد كه چگونه شيعه پايبند به احكام قرآن كريم ميباشند، و طِبق آيات كريمه آن، براي هر زني از زنان عدّه خاصي يقين نمودهاند.
آقاي نصرتآبادي اين رساله علميه فارسي زبانان شيعه است به نام «توضيح المسائل» كه در دسترس عموم مقلدين شيعه قرار گرفته و به آن عمل ميكنند، اينك خواهشمندم از جنابعالي كه احكام عدّه زنان را از روي اين رساله از صفحه 523 بخوانيد به طوري كه آقاي نوبختي بشنوند، تا براي شما و ايشان ثابت شود كه اين گفتار شهابالدين افتراء و بهتان محض است. آقاي نصرتآبادي شروع بخواندن نمودند:
عدّه طلاق
مسأله 2519 ـ زني كه نه سالش تمام نشده، و زن يائسه عدّه ندارد، يعني اگرچه شوهرش با او نزديكي كرده باشد، بعد از طلاق ميتواند فوراً شوهر كند.
مسأله 2520 ـ زني كه نه سالش تمام شده و يائسه نيست، اگر شوهرش با او
نزديكي كند و طلاقش دهد. بعد از طلاق بايد عدّه نگه دارد، يعني بعد از آن كه در پاكي طلاقش داد، به قدري صبر كند كه دو بار حيض ببيند و پاك شود و همين كه حيض سوم را ديد عده او تمام ميشود و ميتواند شوهر كند، ولي اگر پيش از نزديكي كردن با او طلاقش بدهد عده ندارد يعني مي تواند بعد از طلاق فوراً شوهر كند.
مسأله 2523 ـ اگر زن آبستن را طلاق دهند، عدهاش تا دنيا آمدن يا سقط شدن بچه او است، بنابراين اگر مثلاً يك ساعت بعد از طلاق بچه او به دنيا آيد، عدهاش تمام ميشود.
مسأله 2524 ـ زني كه نه سالش تمام شده و يائسه نيست اگر صيغه شود، مثلاً يك ماهه يا يك ساله شوهر كند، چنانكه شوهرش با او نزديكي كند و مدت آن زن تمام يا شوهرش مدت را به او ببخشد بايد عده نگه دارد، پس اگر حيض ميبينند بنابر احتياط واجب بايد به مقدار دو حيض يا به مقدار دو پاكي هر كدام كه بيشتر است عده نگه دارد، و اگر حيض نميبيند، احتياط واجب انست كه چهل و پنج روز از شوهر كردن خودداري نمايد.
عدّه وفات
مسأله 2526 ـ زني كه شوهرش مرده اگر آبستن نباشد بايد تا چهار ماه و ده روز عدّه نگه دارد اگر چه يائسه يا صيغه باشد يا شوهرش با او نزديكي نكرده باشد.
و اگر آبستن باشد، بايد تا موقع زاييدن عده نگه دارد، ولي اگر پيش از گذشتن چهار ماه و ده روز بچهاش به دنيا آيد بايد تا چهار ماه و ده روز از مرگ شوهرش صبر كند و اين عدّه را عدّه وفات ميگويند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي
ببينيد چگونه وظيفه هر زني را از نگهداري عدّه شرح و تفصيل دادهاند، اين احكام از اسرار نبوده تا از نظرها مخفي باشد، بلكه در تمام كتابهاي فقهي شيعه از عربي و فارسي مشروحاً بيان شده است، و كتب فقهيه شيعه در سراسر كتابخانههاي جهان كم و بيش موجود است.
اگر شهابالدين از اين احكام اطلاع نداشته نبايستي رجماً بالغيب اين كلام را بنويسد، و اگر با وجود اطلاع از فتاواي شيعه اين كلام را گفته است، افّاك و اثيم بودن خود را ثابت نموده. چنانكه شاعر ميگويد،
اذا كنــت لاتدري فذاك مصيبةٌ
و ان كنت تدري فالمصيبة اعظم
قال الله تعالي: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَن تَنَزَّلُ الشَّياطِينُتَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاك أَثِيم. الشعراء: 221 و 222
آيا خبر بدهم شما را كه بر چه كسي فرود ميآيند شياطين، فرود ميآيند بر هر دروغگوي گناهكار.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من دو كلام از گفتارهاي شهابالدين را براي شما نقل كردم ولي در اين كتاب «العقد الفريد» از اين اكاذيب بسيار است و من نميتوانم تمام آنها را با جوابهايش براي شما بيان كنم، زيرا شرح و تفصيل آنها مجلس بحث را طولاني و شنونده و خواننده را نيز ملول ميكند، ولي تتمّه اتّهامات اين مرد را فهرستوار برايتان ميگويم تا بدانيد كه عداوت او با شيعه و ياوهسرايي او در چه حدّي بوده است. و آن ها ازاين قرارند:
دوستي شيعه مانند دوستي يهود است، يهود ميگويد حكومت نيست مگر در آل داود و شيعه ميگويد حكومت نيست مگر در آل علي بن ابيطالب.
حتي تشتبك النجوم و كذلك الرافضة
يهود نماز مغرب را عقب مياندازند تا ستارگان نمايان شوند و همچنين است شيعه.
يهود طلاق سهگانه را چيزي نميداند و همچنين شيعه.
يهود خون هر مسلماني را حلال ميداند و همچنين شيعه.
يهود تورات را تحريف نمودهاند و همچنين است شيعه.
يهود جبرئيل را دشمن ميدارند و ميگويند او دشمن ماست از ملائكه و همچنين شيعه ميگويد جبرئيل خطا كرده كه به جاي علي بن ابيطالب وحي را به سوي محمد برده است.
يهود گوشت كُرّه شتر را نميخورند و همچنين شيعه.
اعتراف نصرتآبادي به كذب شهاب الدّين
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من كه شخصي هستم سنّي به طور قطع سوگند ياد ميكنم كه اين گفتارهاي شهابالدين تماماً دروغ و پوچ و بيمحتوا است زيرا ما با فرقه شيعه مختلط هستيم و با ايشان در يك جامعه زندگي ميكنيم و از عقايد و كيفيت اعمالشان باخبريم، راستي اينگونه افراد معوج و منحرف در ميان تجمع مسلمين پيدا شدهاند كه بين ايشان شكاف ايجاد
كرده و آبروي ديگر از دانشمندان را به هدر دادهاند و اَمثال ماها را ـ كه با شيعيان زندگي ميكنيم ـ در نزد ايشان سرافكنده و شرمسار نمودهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي نكتهايست در اينجا ميخواهم توجه شما را به آن معطوف كنم بدانيد علت افتراء بودن گفتارهاي شهابالدين و اَمثال او آنست كه ادّعاهاي اين گروه دليل و شاهدي ندارد قرآن كريم هم آن گفتاري را دروغ محسوب ميكند كه به دنبال آن برهان نباشد، چنانكه فرموده: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ (1)پس ملاك و ميزان صحيح بودن و راست بودن هر مقولهاي آنست كه با برهان همراه باشد.
آقاي نصرتآبادي به اين گفتارهاي شهابالدين نگاه كنيد و ببينيد كه با هيچ يك از آنها دليلي از كتابهاي شيعه ذكر نشده است، البته كساني كه به مرام و مسلك شيعه آشنا هستند، و به اعتقادهاي ديني ايشان مطلعند و به كتب آنان مراجعه دارند، ميدانند كه اين كلمات بافتههاي مغزي خود گوينده است و بس و ساحت شيعه از اين موهومات و مزخرفات پاك و مبرّّي است، جز كلام اوّل او كه البته شيعه خلافت را در آل علي بن ابيطالب ميداند و به دنبال آن دليلهاي مستحكم از كتابهاي خود اهل تسنن در دست دارد، و چون شرح اين موضوع در اينجا با مبحث ما تناس ندارد از آن صرفنظر نموديم و چنان چه موفق شويم در آخر بحث خلافت به بيان آن ميپردازيم.
كتبي كه براي افتراء به شيعه تأليف شده است:
ناگفته نماند بهتانهاي علماء اهل تسنن بر شيع منحصر به كتاب «العقد الفريد» نيست بلكه كتب بسياري از ايشان در دست است كه اراجيف و مزخرفات زيادي را از پيش خود بافته و به شيعه نسبت دادهاند كه از جمله آنها: كتاب
1) . القره: 111.
«الانتصاد» (1)، كتاب «الفرق بين الفِرَق» (2)، كتاب «الفصل» (3)، كتاب «الملل و النحل» (4)، كتاب «منهاج السنّه» (5)، كتاب «البداية و النهاية» (6)، كتاب «المحاضرات» (7)، كتاب «السنة و الشيعة» (8)، كتاب «الصراع» (9)، كتاب «فجر الاسلام» ضحي الاسلام «ظهر الاسلام» (10)، كتاب «الجولة في ربوع الشرق» (11)، كتاب «عقيدة الشيعة» (12)و كتاب «الوشيعة» (13)ميباشد.
آقاي نصرتآبادي اكاذيب و بافتههاي اين كتب بيش از آنست كه من بخواهم حتي فهرستوار آنها را براي شما بگويم، ولي آنقدر بدانيد كه من جميع آنها را دقيقاً بررسي نمودم، تمام آنها ادّعاي محض است و به دنبال هيچ يك از آنها دليلي يافت نميشود، و هر كس بخواند مجموع آنها را با جوابهايشان تفصيلاً و مشروحاً از نزديك مشاهده نمايد به كتاب «الغدير» جلد 3 مراجعه كند.
آقاي نصرتآبادي از مبحث خودمان ـ كه درباره خلافت بود ـ دور شديم و اين موضوع اتّهامات را در اين ميان براي آن مطرح نمودم تا شما مطمئن شويد كه علماء شما به شماها خيانت كردهاند زيرا جنايات و مفاسدي را كه عدّهاي از اصحاب مرتكب شدهاند در اطلاع شماها نگذاشتهاند، (14)از همين جهت است كه هنگامي اينجانب اعمال ضد انسانيّت ابابكر و عمر و هواخواهانشان را براي شما و آقاي نوبختي شرح ميدادم، استبعاد نموديد و نتوانستيد آنها را باور كنيد.
1) . تاليف عبدالرحيم الخياط المعتزلي.
2) . تاليف عبدالقاهر البغدادي.
3) . تاليف ابن حزم الظاهر الاندلسي.
4) . تاليف محمد بن عبدالكريم الشهرستاني.
5) . تاليف ابن تيميّه احمد الحنبلي.
6) . تاليف ابن كثير الدمشقي.
7) . تاليف الشيخ محمد الخضري.
8) . تاليف محمد رشيد رضا.
9) . تاليف عبدالله علي القصيمي.
10) . تاليف ا حمد امين المصري.
11) . تاليف محمد ثابت المصري.
12) . تاليف المستشرق روايت م.
13) . تاليف موسي جارالله.
14) . و ما شيعيان راه م به دروغهايي متهم نمودهايم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ما اهل تسنّن اگر اين گونه گفتارها را باور نميكنيم، چندان تقصيري نداريم، زيرا همان طوري كه شما فرموديد علمائ ما مغزهاي ما را با سمومات ـ آن اتهامات ـ شستشو داده و شما شيعيان را در نظر ما (العياذ بالله) مانند يهود جلوه دادهاند، ليكن اكنون كه اين اتّهامات و بهتانهاي ناروا از علمائمان ديدهايم، براي من و آقاي نوبختي ظاهر و واضح گرديد كه واقع امبر برخلاف آنست كه در ذهنهاي ما جاي گرفته است، و ما بايستي درون خود را از اين تعصبات جاهلانه بشوييم تا حقايق را آن طوري كه هست ادراك كنيم، اينك از جنابعالي استدعا داريم كه بحث پيشين خودمان را يعني مبحث خلافت را ادامه دهيد و پيگيري كنيد.
سقيفه و خلافت ابابكر
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي (به دنبال بحث پيشين به عرايضم توجه نماييد) گفتار ما به اينجا منتهي شد كه ابابكر و عمر و هواخواهانشان، رحلت جانگداز پيغمبر(ص) را پشت سر انداخته و از پي منصب خلافت و دنبال تحصيل مقام و رياست رفتند، و براي آنكه به ماهيت خلافت خلاء بينايي پيدا كنيد و برايتان آشكار شود كه چگونه و از كجا و با چه وسايلي اين رياست را به دست آوردند به مطالب تاريخي ذيل جدّاً توجه نماييد:
و حدثني المغيره بن محمد المهلبي من حفظه، و عمر بن شبة من كتابه باسناد رفعه الي ابي سعيد الخدري قال: سمعت البراء بن عاذب يقول: لم اذل بني هاشم محبا، فلما قبض رسول الله صلي الله عليه و آله خفت ان تتمالاً قريش علي اخراج هذا الامر عنهم،
فاخذني ما يأخر الوالهة العجول، مع ما في نفسي من الحزن لوفاة رسول الله صلي الله عليه و آله، فكنت اتردد الي بني هاشم و هم عند النبي صلي الله عليه و آله في الحجرة، و اتفقدّ وجوه قريش، فاني كذلك اذ فقدت ابابكر و عمر و اذ قائل يقول: القوم في سقيفة بني ساعدة، و اذ قائل آخر يقول: قد بويع ابابكر، فلم البث و اذا انا يابي بكر قد اقبل و معه عمر و ابوعبيدة و جماعة من اصحاب السقيفة و هم محتجزون بالازد الصنعانيّة لايمرّون باحدٍ الا خبطو و قدّموه فمدو يده فمسحوها علي يد ابيبكر يبايعه، شاء ذلك او ابي، فانكرت عقلي و خرجت اشتد حتي انتهيت الي بنيهاشم والباب مغلق، فضربت عليهم الباب ضربا عنيفاً و قلت: قد بايع الناس لابي بكر بن ابي قحافة، فقال العباس: تربت ايديك الي آخر الدهر، اما اني قد امرتكم فعصيتموني، فكشت اكابد ما في نفسي.
و رايت في الليل المقداد، و سلمان و اباذر و عبادة بن الصامت، و ابا الهيثم بن التميان، و حذيفة، و عمارا و هم يريدون الامر شوري بين المهاجرين.
فلما كان بليل خرجت الي المسجد فلما صرت فيه تذكّرت اني كنت اسمع همهمة رسول الله صلي الله عليه و آله بالقرآن، فامتنعت من مكاني فخرجت الي الفضاء، فضاء بني قضاعة، واجد نفرا ينتاجون فلما دنوت منهم سكتوا فانصرفت عنهم، فعرفوني و ما اعرفهم، فدعوني اليهم فاتيتهم فاجدا المقداد بن الاسود، و عبادة الصامت، و سلمان الفارسي و اباذر، و حذيفة، و ابا الهيثم بن التيهان،
و اذا حذيفة يقول لهم: و الله ليكونن ما اخبرتكم به، و الله ما كَذبتُ و اذا القوم يريدون ان يعيدو الامر شوري بين المهاجرين.
ثم قال ائتوا أًًبي بن كعب، فقد علم كما علمت قال : فانطلقنا الى ابي، فضربنا عليه بابه حتى صار خلف الباب، فقال من أنتم فكلمه المقداد، فقال : ما حاجتكم ؟ فقال له : ما أنا بفاتح بابي، وقد عرفت ما جئتم له كأنكم أردتم النظر في هذا العقد فقلنا نعم، فقال أفيكم حذيفة فقلنا نعم قال فالقول ما قال وبالله ما افتح عني بابي حتى تجرى على ما هي جارية ولما يكون بعدها شر منها والى الله المشتكى.
وبلغ الخبر أبابكر وعمر فأرسلا الى أبي عبيدة والمغيرة بن شعبة فسألاهما عن الرأي فقال المغيرة ان تلقوا العباس فتجعلوا له هذا الأمر نصيبا فيكون له ولعقبه فتقطعوا به من ناحية علي ويكون لكم حجة عند الناس على علي إذا مال معكم العباس .
فانطلق أبو بكر وعمروأبو عبيدة والمغيرة حتى دخلوا على العباس وذلك في الليلة الثانية من وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله فحمد أبو بكر الله وأثنى عليه وقال
إن الله ابتعث لكم محمدا صلى الله عليه وآله نبيا وللمؤمنين وليا فمن الله عليهم بكونه بين ظهرانيهم حتى اختار له ما عنده فخلى على الناس أمورهم ليختاروا لأنفسهم متفقين غير مختلفين فاختاروني عليهم واليا ولأمورهم راعيا فتوليت ذلك وما أخاف بعون الله وتسديده وهنا ولاحيرة ولاجبنا وما توفيقي إلا بالله عليه توكلت
واليه انيب وما أنفك يبلغني عن طاعن يقول بخلاف قول عامة المسلمين يتخذ لكم لجأ فتكونوا حصنه المنيع وخطبه البديع فإما دخلتم فيما دخل فيه الناس أو صرفتموهم عما مالوا إليه، فقد جئناك، ونحن نريد ان نجعل لك في هذا الأمر نصيبا، ولمن بعدك من عقبك إذ كنت عم رسول الله صلى الله عليه وآله، وان كان المسلمون قد رأوا مكانك من رسول الله صلى الله عليه وآله، ومكان أهلك، ثم عدلوا بهذا الأمر عنكم وعلى رسلكم بني هاشم، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله منا ومنكم .
فاعترض كلامه عمر، وخرج الى مذهبه في الخشونة والوعيد واتيان الأمر من أصعب جهاته، فقال : اي والله، واخرى انا لم نأتكم حاجة اليكم، ولكن كرهنا أن يكون الطعن فيما اجتمع عليه المسلمون منكم، فيتفاقم الخطب بكم وبهم فانظروا لأنفسكم وعامتهم، ثم سكت .
فتكلم العباس، فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال : ان الله ابتعث محمدا نبيا، كما وصفت، ووليا للمؤمنين، فمن الله به على امته حتى اختار له ما عنده، فخلى الناس على أمرهم ليختاروا لأنفسهم، مصيبين للحق ماثلين عن زيغ الهوى، فان كنت برسول الله طلبت فحقنا أخذت، وان كنت بالمؤمنين فنحن منهم، وما تقدمنا في أمركم فرطا، ولا حللنا وسطا، ولا نزحنا شحطا، فان كان هذا الأمر يجب لك بالمؤمنين، فما وجب إذ كنا كارهين وما أبعد قولك انهم طعنوا من قولك انهم مالوا اليك، وما ما بذلت لنا فان يكن حقك اعطيتناه فامسكه عليك، وان يكن حق المؤمنين
فليس لك ان تحكم فيه، وان يكن حقنا لم نرض لك ببعضه دون بعض، وما أقول هذا أروم صرفك عما دخلت فيه، ولكن للحجة نصيبها من البيان، وأما قولك، ان رسول الله صلى الله عليه وآله منا ومنكم، فإن رسول الله صلى الله عليه وآله، ومن شجرة نحن أغصانها وأنتم جيرانها . وأما قولك يا عمر، انك تخاف الناس علينا، فهذا الذي قدمتموه أول ذلك، وبالله المستعان.
(خلاصه ترجمه حديث): براء بن عازب ـ كه يكي از صحابه است ـ ميگويد: من هميشه دوستدار بني هاشم بودم، و چون پيغمبر(ص) رحلت نمود، ميترسيدم كه قريش دست به يكديگر بدهند و اين امر ـ خلافت ـ را از خاندان بنيهاشم بيرون برند، با اندوه بسيار شتابزده حيران زده نزد بني هاشم رفت و آمد ميكردم در همان حجرهاي كه جسد مطهّر پيغمبر(ص) بود، و بني هاشم در آنجا مجتمع بودند، به اين طرف و آن طرف نگاه ميكردم سران قريش را نيافتم، ناگهان ابابكر و عمر غايب شدند، در اين هنگام گويندهاي گفت: اين قوم در «سقيفه بني ساعده» هستند، ناگهان گوينده ديگري گفت: ابابكر بيعت شد، بيدرنگ رفتم، ديدم ابابكر ميآيد و با او امت عمر و ابوعبيده و جماعتي از اصحاب سقيفه، و به هر كسي كه برخورد ميكنند راه را بر او ميبندند، و او را چه بخواهد و يا نخواهد نزد ابوبكر برده، و دستش را به دست ابوبكر ميماليدند كه با او يبعت نمايد ـ از دين اين منظره ـ عقل خود را از دست داده به سرعت روي به بني هاشم آمده و درب را به شدت كوبيدم و گفتم: مردم با ابابكر بيعت كردند، عباس ـ عموي پيغمبر ـ گفت: تا ابد بدبخت شديد. آگاه باشيد كه من شما را دستور دادم و شما نافرماني كرديد.
ـ براء بن عازب ميگويد ـ فشارات دروني را برخود هموار نمودم، و
شبانگاه ديدم سلمان، مقداد، عبادة ابن صامت، ابالهيثم بن تميان، حذيفه و عمّار را و اين گروه ميخواهند با شوراي مهاجرين خلافت را برگردانند.
چون شب شد به جانب مسجد رفتم وبه ياد افتادم كه صداي پيغمبر را در خواندن قرآن اينجا ميشنيدم، ديگر نتوانستم مكث كنم، به ميدان گاه بني قضاعة بيرون آمدم، افرادي را يافتم كه با يكديگر گفتگوهاي سرّي دارند، چون من به ايشان نزديك شدم، ساكت شدند، من آنان را نشناختم و برگشتم، ولي ايشان مرا شناختند و مرا صدا زدند، من به سوي آنان برگشتم، ديدم ـ همان افراد نام برده بالا هستند ـ در اين ميان حذيفه به آنان ميگفت: سوگند به خداوند آن چه را به شما خبر دادم، خواهد شد سوگند به خدا نه دروغ گفتم و نه دروغ به من گفته شده. و اين گروه ميخواهند اين امر ـ خلافت ـ را با شوراي مهاجرين برگردانند.
سپس حذيفه به ايشان گفت: برويم به سوي ابّي بن كعب، چون آمدند به در منزل او، درب را كوبيدند ابّي از پشت در گفت: كيستيد؟ و چه كار داريد؟ مقداد گفت: مسأله مهمتر از آنست كه از پشت در گفته شود درب را باز كن، اَبّي جواب داد، در را باز نميكنم و فهميدم براي چه آمدهايد، گويا منظور شما اينست كه درباره بيعت اظهار نظر نماييد، جواب دادند بلي، ابّي گفت آيا حذيفه با شما هست، گفتيم: آري جواب داد هر چه را او بگويد صحيح است، سوگند به خدا
من درب خانه خود را باز نميكنم تا هرچ ه ميخواهد بشود، پيش بيايد و آنچه به دنبال اين واقعه ميآيد، بدتر از خود آن خواهد بود.
ـ براء بن عازب ميگويد ـ: اين خبر به ابابكر و عمر رسيد، اين دو نفر ابوعبيده و مغيرة بن شعبه را احضار كردند، و از ايشان نظر خواستند، اين دو نفر گفتند: بايستي برويد نزد عباس و از براي او سهمي از خلافت قرارداد كنيد، كه اگر او به طرف شما بيايد، از ناحيه علي بن ابيطالب آسوده خواطر ميشويد. و اين خود حجّتي ميشود از ناحيه شما بر مردم، پس ابوبكر و عمر و ابوعبيده و مغيره حركت كردند به جانب عباس هنگامي كه شب دوم از رحلت پيغمبر(ص) بود.
ـ پس از ورود ـ ابابكر حمد و ثناء خدا را نمود و تمجيد پيغمبر(ص) كرد ـ سپس گفت ـ : پيغمبر(ص) مردم را آزاد گذارد، تا كسي را براي خودشان انتخاب كنند، ايشان هم مرا اختيار كردند، و من هم مت ولي اين امر شدم و از هيچ چيز نميهراسم و توكل بر خدا ميكنم.
ـ سپس گفت ـ : همواره به من ميرسد از ناحيه طعنزنندگان گفتاري برخلاف مسلمين و شما را پناهگاه خود قرار دادهاند، يا شما هم وارد شويد در آنچه ديگران وارد شدند، و يا مردم را از اين كردارشان جلوگيري كنيد. ما به سوي تو «عباس» آمدهايم، و منظورمان آنست كه سهمي از اين امر ـ خلافت ـ براي تو و نسلت قرار دهيم، زيرا تو عموي
پيغمبر(ص) هستي ـ پس از آن گفت ـ هر چند مسلمين موقعيت تو و اهل بيتت را نسبت به پيغمبر ميدانند، ولي مردم اين امر ـ خلافت ـ را از شماها برگرداندند، زيرا رسول الله هم از شما است و هم از ما.
عمر گفتار ابوبكر را قطع كرد، و با آن روش خشونتآميزي كه هميشه داشت، روي به عباس كرد و گفت: آري و الله، و ديگر آنكه ما نيامدهايم به سوي شماها براي حاجتي، ليكن دوست نداريم گفتارهاي آبروريزي از ناحيه شما به آنچه مسلمين بر آن اجتماع كردهاند سر بزند، شما آينده خودتان و مردم را در نظر بگيريد.
پس عباس شروع به سخن نمود حمد و ثناء الهي را به جا آورد و تمجيد پيغمبر نمود ـ پس از آن گفت ـ پيغمبر(ص) مردم را آزاد گذارد تا اختيار كنند براي خودشان، در صورتي كه از راه حق وارد شوند و پيروي هواي نفس نكنند ـ سپس گفت ـ : اگر تو (اي ابوبكر) خلافت را از طريقي كه رسول الله(ص) تعيين كرده است، آن را ميطلبي پس (بدان) كه حق ما (بني هاشم) را در دست گرفتهاي، و اگر به توسط مؤمنين است، كه ما هم از مؤمنين ميباشيم، نه ما پيشرو جمعيت شما بوديم، و نه در ميان شماها و نه اينكه از شما به كلي دور بودهايم، پس اگر خلافت بر تو واجب ميشود كه از ناحيه مومنين صورت بگيرد، پس تو خليفه نيستي، زيرا ما (كه از مؤمنين هستيم) به اين امر رضايت نداريم، و چقدر دور است ـ اين ـ گفتارت: مردم طعن ميزنند، با
آن گفتارت: كه ـ گفتي ـ : مردم به سويت ميل كردهاند.
سپس ـ عباس گفت ـ: اگر آن سهمي را كه به ما ميدهي مال خودت است، پس آن را براي خودت نگه دار، و اگر حق مؤمنين است، تو حق نداري در آن تصرف كني، و اگر حق خود ما ميباشد، ما به نيمي از آن راضي نميشويم ـيعني بايستي تمام حق ما را كه خلافت باشد به ما واگذار كني)، اين گفتارهاي من نه براي آنست كه بخواهم ترا از اين كار برگردانمت (ولي) اين بيان براي اتمام حجت ميباشد، و امّا آنكه گفتي: پيغمبر از ما و از شما است، پسغمبره از شجره ايست كه ما (بنيهاشم) شاخههاي آن هستيم، و شماها همسايه آن ميباشيد. (سپس عباس رو به عمر كرد و گفت:) اما گفتار تو اي عمر: كه از ناحيه مردم بر ما ميترسي، پس همين آشوبي كه به راه انداختهاي مبدأ همين خطر خواهد بود. ـ ترجمه تمام شد ـ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، به جان خودم همين قسمت از كتاب ابوبكر جوهري ـ كه در بالا آورده شد ـ براي باطل بودن خلافت ابوبكر و شرعي نبودن آن دليل محكمي است، زيرا نكتههاي حساسي در جملات آن مندرج ميباشد كه ابوبكر و هواخواهانش را رسوا و مفتضح ميكند، و چون آقاي نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني و دقايق عبارات را بهتر درك مي كنيد، از شما استدعا دارم كه با ذهني خالي از هر گونه تعصبات جاهلانه و با قلبي آرام به اين نكات ذيل كاملا توجه نماييد سپس آنچه وجدانتان رأي ميدهد درباره موضوع خلافت قضاوت كنيد:
ابابكر و ماهيّت خلافت او
نكته 1ـ براء بن عازب «راوي حديث» كه يكي از صحابه پيغمبر(ص) ميباشد، اعتراف دارد به اينكه خلافت حق بني هاشم است، و اين نيست مگر آنكه از پيغمبر(ص) درباره (علي بن ابيطالب) (1)سفارشاتي شنيده بوده، به دليل آن كه گفت: ميترسم كه قريش دست به دست هم بدهند، و اين امر «خلافت» را از اين خاندان بيرون برند.
نكته 2ـ عباس كه عموي پيغمبر(ص) و هم از صحابه به شمار ميرود، ابابكر را غاصب خلافت ميداند، زيرا اولاً هنگامي كه براء بن عازب به او خبر داد كه مردم با ابابكر بيعت كردند، گفت: «تربت ايديكم الي آخر الدهر» يعني براي هميشه بدبخت شديد، و اگر خلافت ابابكر مشروع ميبود و غاصبانه نبود، عباس چنين كلامي را نميگفت، بلكه اظهار خوشنودي كرده، و به جاي اين كلامش ميگفت: براي هميشه خوشبخت شديد.
ثانياًـ به ابابكر گفت: اگر خلافت را از طريقي كه رسول الله معين كرده است ميطلبي، حق ما را گرفتهاي و ثالثاً ـ و نيز به ابابكر گفت: اگر به توسط مؤمنين خلافت را به دست آوردهاي، باز خلافت از آن تو نيست، زيرا ما از مؤمنين هستيم و به اين عمل تو راضي نيستيم.
نكته 3ـ خود ابوبكر و عمر و هواخواهانشان اعتراف ضمني داشتهاند به آنكه اين خلافت حق علي بن ابيطالب است، و از پيش به آن اطلاع داشتهاند، و به همين جهت بوده كه گفتند: برويم نزد عباس و براي او و نسلش سهمي مقرر كنيم تا از ناحيه علي(بن ابيطالب) در امان باشيم.
نكته 4ـ اين خلافت ابوبكر با اجتماع مسلمين صورت نگرفته، زيرا نه براء بن عازب و نه عباس عموي پيغمبر(ص) و ديگر بنيهاشم با او بيعت
1) . براي اطلاع از اين موضوع به مبحث: روز شنبه 11 ذيقعده مراجعه نماييد و احاديث «ثقلين» را از نزديك بخوانيد.
ننمودند، و همچنين در بين راه مردم را به زور و قهر جلوگيري ميكردند و دست او را به دست ابوبكر ميماليدند تا با او بيعت كنند، اين كجا و اجماع كجا؟
نكته 5ـ خود ابوبكر اقرار كرده به آنكه اين امر خلافت مربوط به بني هاشم بوده است، زيرا او به عباس گفت: مردم موقعيت تو و اهل بيت تو را نسبت به پيغمبر(ص) ميدانند، ولي مردم اين امر را از شما برگرداندند، اين خود تصديق و گواهي است از ابابكر به اينكه قبل از او امر خلافت متعلق به بنيهاشم بوده است.
نكته 6ـ عمر در اينجا دروغ صريحي گفته است، زيرا هنگامي كه او و ابابكر با مغيره و ابوعبيده تبادل افكار ميكردند، بنا گذاردند بروند نزد عباس و سهمي از خلافت براي او و ذريّهاش مقرّر كنند تا از ناحيه علي بن ابيطالب در امان باشند، ولي وقتي كه به حضور او رفتند، عمر گفت: ما براي حاجتي نزد تو نيامدهايم، بلكه براي آن آمدهاي كه (بگوييم) طعنهايي از ناحيه شما بر مجتمع مسلمين ميآيد، آينده خودتا و مردم را در نظر بگيريد.
نكته 7ـ باز عباس اولويّت خود و بني هاشم را نسبت به پيغمبر براي ابابكر و عمر ثابت نمود چنانكه گفت: ما شاخههاي شجره نبوت هستيم ولي شماها همسايه آن هستيد، مقصودش آنست كه اگر خلافت به سبب قرابت با پيغمبر(ص) حاصل ميشود، ما بني هاشم اولي به خلافت ميباشيم.
در اينجا سزاوار است، اين دو بيتي را كه علي بن ابيطالب(ع) ضمن احتجاجش با ابوبكر گفته است بياوريم:
فان كنت بالقربي حججت خصيمهم فغيــرك اولــي بالنّبــي و اقـرب و ان كنت بالشوري ملكت امورهم فكيــف بهــذا و المشيرون غيّـب اگر تو (اي ابابكر) به سبب قرابت با رسول الله برطرف مقابل اجتجاج ميكني، پس
غير تو «بني هاشم» اولي و نزديكتر به پيغمبر هستند، و اگر با شوري امر خلافت را مالك شدي، چگونه اين كار صحيح ميتوان بود، در حالي كه افراد شوري (مانند بني هاشم و ديگران) در شوري حضور نداشتند.
نكته 8ـ جسد مطهّر خاتم انبياء(ص) هنوز دفن نشده بود، كه ابابكر و عمر و هواخواهانشان در سقيفه بني ساعده اجتماع كردند، و به طوري سرگرم خلافت شدند كه گويا حادثهاي رخ نداده، و چنان اين مصيبت عظما را ناديده گرفتند كه گويا آن وجود مقدس پيغمبر ايشان نبوده است، چنانكه براء بن عازب گفت: جسد پيغمبر(ص) در حجره بوده، و هر قدر من در آنجا به اين طرف و آن طرف نگاه كردم سران قريش را در آنجا نيافتم.
آقاي نصرتآبادي اين گفتار براء بن عاذب همانست كه من آن را در اول بحث مطرح كردم، و شما به من اعتراض نموديد و گفتيد: من باور نميكنم كه در آن موقعيت خطير و آن ظرف از زماني كه يك چنين شخصيتي را مانند پيغمبر(ص) از دست داده است، كه مسلمين خصوصاً اهل بيت عظامش، قلوبشان مجروح و خونين بوده، ابوبكر و عمر و هواخواهانشان مشغول تحصيل منصب، و درصدد به دست آوردن مقام رياست خود بوده، و تمام آن نگرانيها و سوگواريهاي رخ داده را ناديده گرفته باشند، زيرا اين موضوع بسيار بعيد به نظر ميآيد، و هيچ صاحب انصاف و وجداني نميتواند يك چنين واقعه اي را به خود بقبولاند.
آقاي نصرتآبادي اين استبعاد و اين تعجب و اين باور نكردنتان آن وقتي بود كه من يك چنين دليلي از كتابهاي خودتان نياورده بودم، ولي اكنون در مقابل گفتار ابوبكر جوهري (1)كه از كتب معتبر خودمان ميباشد (به طوري كه قسمت زيادي از اين كتاب را ابن ابي الحديد معتزلي در شرح
1) . در كتاب: السقيفه و فدك.
نهج البلاغه خود نقل نموده است) چه ميگوييد.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي من گمان نميكردم يك چنين موضوعي را مورخين ثبت نموده باشند بلكه من باور نميكردم كه يك چنين واقعهاي در جهان صورت گرفته باشد، و اين افراد اين گونه اعمال ننگآور را مرتكب شده باشند، ولي بايستي گفت كه ابابكر و عمر و هواخواهانشان با اين اعمال ضد انسانيّت كه انجام دادهاند، بيانصافي و بيوجداني و قسيّ القلبي خودشان را به جهان اعلام كردند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي تأييد و تحكيم گفتار پيشين و براي آن كه بيشتر به ماهيت خلافت ابوبكر آشنا شويد و سستي بنياد حكومت او را واضحتر بيابيد دو حديث ديگري از همان كتاب نامبرده برايتان نقل ميكنيم:
أخبرني أحمد بن اسحاق قال : حدثنا أحمد بن سيار قال : حدثنا سعيد بن كثير عفير الأنصاري، أن النبي صلى الله عليه وآله لما قبضاجتمعت الأنصار في سقيفة بني ساعدة فقالوا : إن رسول الله صلى الله عليه وآله قد قبض، فقال سعد بن عبادة، لابنه قيس، أو لبعض : انني لا استطيع ان أسمع الناس كلامي لمرضي، ولكن تلق مني قولي فأسمعهم، فكان سعد يتكلم، ويستمع ابنه ويرفع به صوته ليسمع قومه فكان من قوله، بعد حمد الله والثناء عليه، أن قال :
إن لكم سابقة الى الدين، وفضيلة في الاسلام ليست لقبيلة من العرب، إن رسول الله صلى الله عليه وآله، لبث في قومه بضع عشرة سنة، يدعوهم الى عبادة الرحمن، وخلع الأوثان، فما آمن به من قومه إلا قليل، والله ما
كانوا يقدرون أن يمنعوا رسول الله ولا يغروا دينه، ولا يدفعوا عنه عداه، حتى أراد الله بكم خير الفضيلة، وساق اليكم الكرامة، وخصكم بدينه، ورزقكم الايمان به وبرسوله، والاعزاز لدينه، والجهاد لأعدائه، فكنتم أشد الناس على من تخلف عنه منكم، وأثقله على عدوه من غيركم، حتى استقاموا لأمر الله طوعا وكرها، وأعطى البعيد المقادة صاغرا داحضا حتى أنجز الله لنبيكم الوعد، ودانت لاسيافكم العرب، ثم توفاه الله تعالى، وهو عنكم راض، وبكم قرير عين، فشدوا يديكم بهذا الأمر، فإنكم أحق الناس وأولاهم به.
فأجابوا جميعا : أن وفقت في الرأي، وأصبت في القول، ولن نعدو ما أمرت، نوليك هذا الأمر، فأنت لنا مقنع، ولصالح المؤمنين رضا.
ثم انهم ترادوا الكلام بينهم، فقالوا : ان إبت مهاجرة قريش، فقالوا : نحن المهاجرون، وأصحاب رسول الله (ص) الأولون، ونحن عشيرته وأولياؤه، فعلام تنازعوننا هذا الأمر من بعده ؟ فقالت طائفة منهم : إذا نقول : منا أمير ومنكم أمير، لن نرضى بدون هذا منهم أبدا إن لنا في الأيواء والنصرة ما لهم في الهجرة، ولنا في كتاب الله ما لهم، فليسوا يعدون شيئا إلا ونعد مثله، وليس من رأينا الاستئثار عليهم، فمنا أمير ومنهم أمير. فقال سعد بن عبادة : هذا أول الوهن .
وأتى الخبر عمر، فأتى منزل رسول الله صلى الله عليه وآله، فوجد أبا بكر في الدار، وعليا في جهاز رسول الله صلى الله عليه وآله، وكان الذي أتاه بالخبر معن بن عدي، فأخذ بيد عمرو
قال : قم فقال عمر : إني عنك مشغول، فقال : انه لابد من قيام، فقام معه، فقال له : ان هذا الحي من الأنصار قد اجتمعوا في سقيفة بني ساعدة، معهم سعد بن عبادة، يدورون حوله ويقولون : أنت المرجى، ونجلك المرجى، وثم أناس من أشرافهم وقد خشيت الفتنة، فانظر يا عمر ماذا ترى، واذكر لاخوتك من المهاجرين واختاروا لأنفسكم، فاني انظر الى باب فتنة قد فتح الساعة الا أن يغلقه الله، ففزع عمر أشد الفزع، حتى أتى ابا بكر فأخذ بيده فقال : قم فقال أبو بكر : أين نبرح حتى نواري رسول الله اني عنك مشغول، فقال عمر : لابد من قيام، وسنرجع ان شاء الله.
فقام أبو بكر مع عمر، فحدثه الحديث . ففزع أبو بكر أشد الفزع وخرجا مسرعين الى سقيفة بني ساعدة وفيها رجال من أشراف الأنصار، ومعهم سعد بن عبادة وهو مريض بين أظهرهم، فأراد عمر أن يتكلم ويمهد لأبي بكر . وقال : خشيت أن يقصر أبو بكر عن بعض الكلام . فما نسى عمر كفه أبو بكر، قال : على رسلك، فتلق الكلام ثم تكلم بعد كلامي بما بدا لك فتشهد أبو بكر ثم قال:
ان الله جل ثناؤه بعث محمدا بالهدى والدين الحق، فدعا الى الاسلام، فأخذ الله بقلوبنا ونواصينا الى ما دعانا إليه، وكنا معاشر المسلمين المهاجرين أول الناس إسلاما، والناس لنا في ذلك تبع، ونحن عشيرة رسول الله صلى الله عليه وآله، وأوسط العرب أنسابا، ليس من قبائل العرب إلا ولقريش فيها ولادة، وانتم أنصار الله، وأنتم نصرتم رسول الله صلى الله عليه وآله، ثم أنتم وزراء رسول الله صلى الله
عليه وآله وسلم، واخواننا في كتاب الله وشركاؤنا في الدين، وفيما كنا فيه من خير، فأنتم أحب اناس الينا، وأكرمهم علينا، وأحق الناس بالرضا بقضاء الله، والتسليم لما ساق الله الى أخوانكم من المهاجرين، وأحق الناس الا تحسدوهم، فأنتم المؤثرون على انفسهم حين الخصاصة، وأحق الناس ألا يكون انتقاض هذا الدين واختلاطه على أيديكم، وأنا أدعوكم الى أبي عبيدة وعمر فكلاهما قد رضيت لهذا الأمر وكلاهما أراه له أهلاً.
فقال عمر، وأبو عبيدة : ما ينبغي لأحد من الناس أن يكون فوقك، أنت صاحب الغار، ثاني اثنين، وامرك رسول الله بالصلاة فأنت أحق الناس بهذا الأمر.
فقال الأنصار: والله ما نحسدكم على خير ساقه الله اليكم، ولا أحد أحب إلينا ولا أرضى عندنا منكم، و ولكنا نشفق فيما بعد هذا اليوم، ونحذر أن يغلب على هذا الأمر من ليس منا ولا منكم، فلو جعلتم اليوم، رجلا منكم بايعنا ورضينا، على انه إذا هلك إخترنا واحدا من الأنصار، فإذا هلك كان آخر من المهاجرين أبدا ما بقيت هذه الأمة، كان ذلك أجدر أن يعدل في امة محمد صلى الله عليه وآله وسلم، فيشفق الأنصاري أن يزيغ فيقبض عليه القرشي، ويشفق القرشي ان يزيغ عليه الأنصاري.
فقال أبو بكر : إن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم . لما بعث عظم على العرب ان يتركوا دين، فخالفوه وشاقوه، وخص الله المهاجرين الأولين من قومه بتصديقه والايمان به، والمواساة له، والصبر معه على شدة أذى قومه، ولم يستوحشوا لكثرة
عددهم، فهم أول من عبد الله في الأرض، وهم أول من آمن برسول الله، وهم اولياؤه وعترته، وأحق الناس بالأمر بعده، لا ينازعهم فيه إلا ظالم، وليس أحد بعد المهاجرين فضلا وقدما في الاسلام مثلكم، فنحن الامراء وانتم الوزراء، لا نمتاز دونكم بمشورة، ولا تقضي دونكم الامور.
فقام الحباب بن المنذر بن الجموح، فقال : يا معشر الأنصار : املكوا عليكم أيديكم، انما الناس في فيئكم وظلكم، ولن يجترئ على فلانكم، ولا يصدر الناس إلا عن امركم، انتم أهل الايواء والنصرة، واليكم كانت الهجرة، وأنتم أصحاب الدار والايمان، والله ما عبد الله علانية الا عندكم وفى بلادكم، ولا جمعت الصلاة إلا في مساجدكم، ولا عرف الايمان إلا من أسيافكم، فاملكوا عليكم أمركم، فان أبى هؤلاء فمنا أمير ومنهم أمير.
فقال عمر : هيهات لا يجتمع سيفان في غمد، إن العرب لا ترضى ان تؤمركم ونبيها من غيركم، وليس تمتنع العرب ان تولى أمرها من كان النبوة فيهم، واولوا الأمر منهم، لنا بذلك الحجة الظاهرة على من خالفنا، والسلطان المبني على من نازعنا، من ذا يخاصمنا في سلطان محمد وميراثه، ونحن اولياؤه وعشيرته، الا مدل بباطل أو متجانف لاثم، أو متورط في هلكة.
فقام الحباب وقال : يا معشر الأنصار، لا تسمعوا مقالة هذا وأصحابه فيذهبوا بنصيبكم من الأمر، فان أبوا عليكم ما أعطيتموهم فأجلوهم عن بلادكم وتولوا هذا الأمر عليهم، فأنتم والله اولى الناس بهذا الأمر منهم، انه وان لهذا الأمر
بأسيافكم من لم يكن يدين له، انا جذيلها المحكك وعذيقها المرجب ان شئتم لنعيد عنا جزعة، والله لا يرد أحد على ما أقول الا حطمت انفه بالسيف .
قال: فلما رأى بشير بن سعد الخزرجي، ما اجتمعت عليه الأنصار من تأمير سعد بن عبادة، وكان حاسدا له وكان من سادة الخزرج، قام فقال:أيها الأنصار، إنا وان كنا ذوي سابقة، فإنا لم نرد بجهادنا واسلامنا إلا رضى ربنا وطاعة نبينا، ولا ينبغي لنا ان نستطيل بذلك على الناس، ولا نبتغي به وعوضا من الدنيا ؛ إن محمدا صلى الله عليه وآله وسلم رجل من قريش، وقومه أحق بميراثه، وأيم الله لا يراني الله أنازعهم هذا الأمر، فاتقوا الله ولا تنازعوهم، ولا تخالفوهم.
فقام أبوبكر، وقال : هذا عمرو، وأبو عبيدة، بايعوا أيهما شئتم، فقالا : والله لا نتولى هذا الأمر عليك، وأنت أفضل المهاجرين، وثاني اثنين، وخليفة رسول الله صلى الله عليه وسلم، على الصلاة، والصلاة أفضل الدين، ابسط يدك نبايعك.
فلما بسط يده وذهبا يبايعانه، سبقهما بشير بن سعد، فبايعه، فناداه الحباب بن المنذر : با بشير عقك عاق : والله ما اضطرك الى هذا الأمر الا الحسد لابن عمك ولما رأت الأوس أن رئيسا من رؤساء الخزرج قد بايع، قام اسيد بن حضير ـ وهو رئيس الأوس ـ فبايع حسدا لسعد أيضا، ومنافسة له أن يلي الأمر، فبايعت الأوس كلها لما بايع اسيد، وحمل سعد بن عبادة وهو مريض، فادخل الى منزله، فامتنع من البيعة في ذلك اليوم وفيما بعده، وأراد عمر أن
يكرهه عليها، فأشير عليه ألا يفعل، وانه لا يبايع حتى يقتل وانه لا يقتل حتى يقتل أهله، ولا يقتل أهله حتى يقتل الخزرج، وان حوربت الخزرج كان الأوس معها.
وفسد الأمر فتركوه فكان لا يصلي بصلاتهم، ولا يجمع بجماعتهم، ولا يقضي بقضائهم، ولو وجد أعوانا لضاربهم، فلم يزل كذلك حتى مات أبو بكر، ثم لقى عمر في خلافته وهو على فرس، وعمر على بعير، فقال له عمر : هيهات يا سعد، فقال سعد : هيهات يا عمر، فقال : أنت صاحب من أنت صاحبه، قال : نعم انا ذاك، ثم قال لعمر : والله ما اورني أحد هو أبغض الي جوارا منك، قال عمر : فانه من كره جوار رجل انتقل عنه . سعد : اني لأرجو ان أخلها لك عاجلا الى جوار من احب الي جوارا منك ومن أصحابك، فلم يلبث سعد بعد ذلك إلا قليلا حتى خرج الى الشام فمات بحوران (1)ولم يبايع لأحد، لا لأبي بكر، ولا لعمر، ولا لغيرهما. (خلاصه ترجمه حديث):
پيش قدم در خلافت سعد بن عباده بود
سعيد بن كثير انصاري ميگويد: هنگامي كه پيغمبر(ص) رحلت نمود، انصار (2)در سقيفه بنيساعده اجتماع كردند، سعد بن عباده ـ رئيس قبيله خزرج ـ (در ميان اين گروه حضور داشت و چون مريض حال بود) به پسرش قيس گفت: تو به
1) .حوران: كورة واسعة من اعمال دمشق من جهة القبلة ذات قري كثيرة و مزارع و جرار و مازالت منازل العرب. معجم البلدان
2) . انصار اهل مدينه را ميگويند كه وقتي پيغمبر(ص) از مكه هجرت كرد، و به آنجا وارد شدند آن حضرت را جاي داده او را ياري نمودند و مهاجرين كساني را ميگويند كه از مكه با آن حضرت به سوي مدينه هجرت كردند.
سخنان من گوش بده، من نميتوانم صدايم را به مردم برسانم، و آنها را تو به مردم برسان. نخست حمد و ثناء الهي نمود و گفت: پيغمبر(ص) در حدود ده سال در ميان قومش ـ مكه ـ مردم را به خداپرستي و ترك بتپرستي دعوت مينمود ايمان به او نياوردند مگر اندكي، و نتوانستند پيغمبر را از آزار دشمن نگهداري نموده و دينش را ياري نمايند، ليكن شما انصار ـ اهل مدينه ـ اين فضيلت و كرامت نصيبتان گرديد، و در راه آن حضرت و دينش جهاد كرديد، و بر دشمنش چيره شديد، و آنان را مطيع و منقاد نموديد، و پيغمبر(ص) از دنيا رحلت كرد، در حالي كه از شما انصار خوشنود و راضي بود و به شما چشمش روشن گرديد، در نتيجه شما انصار به اين امر خلافت سزاوارتر هستيد، دست بيعت به هر كس ندهيد.
انصار در جواب سعد گفتند: رأي تو صحيح است و گفتارت نيكو است، ما ترا فرمانبرداريم و به تو رأي خلافت ميدهيم و تو مورد رضايت ما و مؤمنين صالح ميباشي. ـ سپس گفتارهايي ميان ايشان ردّ و بدل شد پس از آن گفتند: ـ اگر مهاجرين با ما انصار ضديت كنند، و بگويند ما با پيغمبر هجرت كرديم و اولين اصحاب او هستيم و عشيره و اولياء او ميباشيم و نبايستي در موضوع خلافت با ما نزاع كنيد ما در جواب ايشان ميگوييم: شما براي خودتان اميري انتخاب كنيد ما هم براي خودمان چنين ميكنيم، و به جز اين از ايشان نميپذيريم، در برابر هجرت ايشان ما به آن حضرت جاي داديم و او را ياري كرديم، و آنچه در قرآن كريم براي مهاجريت است، براي ما هم ميباشد، ما نميخواهيم بر آنان برتري د اشته باشيم، بلكه ما براي خودمان اميري برميگزينيم. و ايشان هم براي خودشان.
سعد بن عباده (با انصار مخالفت نموده و گفت): اين گفتارتان اظهار ضعف نمودن و از خود سستي نشان دادن است.
معن بن عدي به عمر بن خطاب گزارش داد: كه
انصار در «سقيفه بني ساعده» اجتماع كرده، ميخواهند سعد بن عباده را براي منصب خلافت انتخاب كنند، عمر از شنيدن اين واقعه شديداً ناراحت، و به سرعت به سوي ابوبكر شتاب كرد، ابوبكر در حجره رسول الله(ص) بود، او را از اين جريان مطلع نمود، به او گفت فتنهاي برپا شده و دست او را گرفته به جانب سقيفه ميبرد، ابوبكر گفت مهلت بده تا جسد پيغمبر را دفن كنيم، عمر گفت ناچار بايستي برويم، و براي دفن برميگرديم، عمر و ابابكر شتابان به سقيفه آمدند،
عمر خواست صحبت كند و زمينه را براي ابوبكر فراهم نمايد، و گفت ميترسم كه ابابكر نتواند بعضي از مطالب را بگويد، ابوبكر به عمر گفت آهسته باش و بعد از گفتار من آنچه خواهي بگو، سپس ابوبكر حمد و ثناء خداوند نمود، و شهادت به نبوت رسول الله(ص) داد (و گفت) خداوند محمد را مبعوث به هدايت و دين حق نمود، پس او دعوت به اسلام كرد و خداوند دلهاي ما را به سوي او راند.
ما مهاجرين او كساني هستيم كه ايمان آورديم، و ديگران دنبالروِ ما بودند، ما عشيره پيغمبر ميباشيم، و شما انصار ياري كرديد پيغمبر(ص) را، شما انصار وزيران پيغمبران هستيد، و برادران و شركاء ديني ما ميباشيد و محبوبترين مردم نزد مائيد، و شما سزاوارتريد به آنكه راضي به قضاء خداوند شويد، و تسليم شويد به آنچه را كه او به مهاجرين داده است، و شما سزاوارتريد كه به ايشان حسد نورزيد، و شما سزاوارتريد به گذشت كردن و به اينكه نگذاريد امر دين به دست شماها مختلط و از هم گسيخته شود (سپس ابوبكر گفت): و من شما را سفارش ميكنم به سوي ابوعبيده و عمر با هر كدام از اين دو نفر كه ميخواهيد بيعت كنيد.
عمر و ابوعبيده گفتند: سزاوار نيست كسي از تو برتري جويد، تو صحاب غار و ثاني اثنين هستي، تويي كه پيغمبر(ص) امر كرد به نماز، تو
به اين امر سزاوارتري.
انصار گفتند: ما حسد نميورزيم به آنچه را كه خدا به شما داده، و هيچ كس نزد ما محبوبتتر از شما نيست، ليكن ما ميترسيم كه پس از امروز فردي كه نه از ما باشد و ن ه از شما، بر امر خلافت غالب شود. پس آن چه در امت محمد سزاوارتر است كه عملي شود اينست، كه امروز ما با يكنفر از شما مهاجرين بيعت كنيم به شرط آنكه هر زماني كه او از ميان رفت، يك نفر از انصار به جاي او بنشيند، و چون اين انصاري فوت نمود، با يكي از مهاجرين بيعت نماييم، و تا آخر به همين ترتيب عمل شود تا آنكه هر دو قوم از تجاوز يكديگر در امان باشند.
ابوبكر (باز همان امتيازاتي را كه براي خودشان در پشي گفته بود، مجدداً يادآوري كرد سپس) گفت احدي بعد از مهاجرين در فضيلت، و پيشيگيري به اسلام مانند شما انصار نيست، و بايستي از ما مهاجرين امير و از شما انصار وزير انتخاب شود، ما در شوري كسي را بر شما امتياز نميدهيم، و در امور بدونن شما قضاوت نميكنيم.
حباب من منذر ـ كه يكي از اشراف انصار بود ـ گفت: اي گروه انصار دست بيعت به هر كس ندهيد، مردم زير سايه شما هستند، و جرأت بر شما ندارند، و فرمانبردار شما ميباشند، شما هستيد كه به پيغمبر(ص) و مهاجرين جاي داديد و آنان را ياري كرديد، و هجرت به سوي شما بوده، و شما صاحبدار و ايمان هستيد، و در شهر شما خداوند آشكارا و علانيه عبادت شده و بپا نگرديد نماز مگر در مسجدهاي شما، زير سايه شمشير شما دين رونق گرفته، امر خلافت را از دست ندهيد، و چنانچه مهاجرين تحت فرمان شما نيامدند، ما براي خودمان امير انتخاب ميكنيم، و ايشان هم براي خودشان.
عمر گفت: يك چنين چيز نخواهد شد، دو شمشير در يك غلاف جاي نميگيرد ـ يعني دو امير در
مملكت نميگنجد ـ و عرب راضي نميشود كه شما را بر خود امير كند، در حالي كه نبيّ از غير شما ميباشد، ولي كساني كه نبوت در خاندان آنانست ـ مهاجرين، قريش ـ عرب امتناع ندارد كه از ايشان امير انتخاب نمايد، و همين معنا حجتي است واضح از ما براي شما و هر كسي كه با ما مخالفت و نزاع كند، هيچ كس با ما در حكومت و ميراث محمد نزاع نميكند ـ و حال آنكه ما اولياء و عشيره او هستيم ـ مگر آنكه راه باطلي را رفته و گناه كرده و خود را در هلاكت انداخته است.
ـ باز حباب «بن منذ» ايستاد و گفت: اي گروه انصار به گفتارهاي اين «عمر» گوش فرا ندهيد كه حق شما را از بين ميبرد، و چنانچه از پيشنهاد شما سرپيچي نمودند، ايشان را «مهاجرين» از شهرهاي خود اخرج كنيد، و منصب را خود در دست گيريد، زيرا شما از آنان سزاوارتريد، همانا به سبب شمشير شما به دين گرويد هر كسي كه زير بار دين نميرفت، ما كساني هستيم كه ديگران به رأي و صلاحديد ما مراجعه ميكنند، سوگند به خداوند هر كسي كه گفتار ما را ردّ كند، بيني او را با شمشير ميشكنيم.
بشير بن سعد (كه يكي از بزرگان خزرج به شمار ميرفت و پسر عموي سعد بن عباده بود) هنگامي كه ديد انصار ميخواهند به سعد بن عباده رأي بدهند، و همواره با او حسد ميورزيد، بر پاي ايستاد و گفت: اي گروه انصار هر چند ما سابقه ديني داريم، ليكن ما از اسلام آوردنمان و از جهاد در راه دين، جز رضاي پروردگار و اطاعت پيغمبرمان، منظور ديگري نداريم، و عوض دنيايي نميخواهيم، و نبايستي ما بر اين مردم منت بگذاريم و اظهار برتري كنيم، محمد(ص) از قريش بود، و قومش به اين امر «خلافت» سزاوارترند، بخدا سوگند خداوند نميبيند مرا كه با ايشان در اين باره نزاع كنم، از خدا بپرهيزيد، و با ايشان مخالفت
نكنيد.
ابوبكر (در اين ميان از موقعيت فرصت به دست آورده برپا ايستاد) گفت: اينست عمر و ابوعبيده با هر كدام از ايشان كه ميخواهيد بيعت كنيد، پس اين دو نفر گفتند: ما بر تو پيشي نميگيريم، تو از ما برتري تو دومي دو تا هستي، تو خليفه رسول الله هستي در نماز خواندن، و نماز افضل دين است، دستت را باز كن تا با تو بيعت كنيم.
ابوبكر دست خود را باز كرد، و چون اين دو نفر خواستند با او بيعت كنند، بشير بن سعد بر ايشان پيشي گرفت و با ابوبكر بيعت كرد، حباب من منذر او را صدا زد و گفت: سرپيچ كنندهاي سرپيچي كرد تو را، سوگند به خداوند كه تو به سبب حسادتي كه با سعد بن عباده پسر عمويت داري به اين كار پيشي گرفتي.
چون قبيله اوس (كه يكي از قبايل بزرگ عرب است) ديدند كه يكي از رؤساي خزرج ـ بشير بن سعد ـ بيعت كرد، اسيد بن حضير كه رئيس قبيله اوس بود، به جهت حسادتي كه با سعد بن عباده داش، و دريغ مينمود كه او متولي اين امر بشود، او نيز برخواست و با ابابكر بيعت نمود، و به دنبال او تمام قبيله اوس بيعت كردند، سعد بن عباده بيعت ننمود، عمر تصميم گرفت كه او را به زور وادار به بيعت كند، اهل شورا او را منع كرده گفتند: او بيعت نميكند تا كشته شود، و او كشته نميشود مگر اهل او نيز كشته شوند، و اهل او كشته نميشوند مگر قبيله خزرج با او كشته گردند و اگر با خزرج جنگ درگير شود قبيله اوس هم با ايشان خواهند بود، و در نتيجه امر خلافت تباه ميگردد. سعد مريض بود، او را برداشتند و به منزلش بردند، و تا آخر با ابابكر بيعت نكرد، و در نماز آنان حاضر نميشد، و به قضاوت ايشن حكم نميكرد، و اگر ياوراني مييافت با انان ميجنگيد، و به همين منوال بود تا ابوبكر بمُرد.
روزي در ايام خلافت عمر به او برخورد كرد،
عمر به سعد گفت: هيهات يا سعد (يعني خواست به سعد بگويد كه تو به هدفت نرسيدي) سعد متقابلاً به او گفت: هيهات يا عمر (يعني از من بيعت نخواهي ديد) و تو صاحب من نيستي، سپس (سعد) به عمر گفت به خداوند هيچ همجواري نزد من از تو و اصحاب تو مبغوضتر نيست، عمر در جواب او گفت: كسي كه مصاحبت هر كسي را دوست ندارد، از او فاصله ميگيرد، و به جاي ديگر منتقل ميشود، سعد به عمر گفت اميدوارم به همين زوديها از تو و اصحابت فاصله گرفته و به جاي نيكويي هجرت كنم، مدّتي نگذشت كه سعد به سوي شام رهسپار گشته و در حوران (كه از توابع دمشق بود سكونت كرد و در همانجا) وفات نمود. ـ ترجمه تمام شد ـ
أخبرنا أحمد بن اسحاق بن صالح قال : حدثنا عبد الله بن عمر، عن حماد بن زيد، عن يحيى بن سعيد، عن القاسم بن محمد، قال : لما توفي النبي صلى الله عليه وآله اجتمعت الأنصار الى سعد بن عبادة، فأتاهم أبو بكر، وعمر، وأبو عبيدة، فقال الحباب بن المنذر : منا أمير ومنكم أمير، انا والله ما ننفس هذا الأمر عليكم أيها الرهط، ولكنا نخاف أن يليه بعدكم من قتلنا أبناءهم، وآباءهم، وأخوانهم، فقال عمر بن الخطاب، إذا كان ذلك قمت ان استطعت.
فتكلم أبو بكر فقال : نحن الامراء وأنتم الوزراء، والأمر بيننا نصفان كشق الا بلمة فبويع، وكان أول من بايعه بشير بن سعد، والد النعمان بن بشير.فلما اجتمع الناس على أبي بكر، قسم قسما بين نساء المهاجرين والأنصار، فبعث الى امرأة من بني عدي بن النجار، قسمها مع زيد بن
ثابت، فقالت : ما هذا ؟ قال : قسم قسمة أبو بكر للنساء، قالت : اتراشونني عن ديني، والله لا أقبل منه شيئا، فردته عليه.
خلاصه ترجمه حديث: قاسم بن محمد ميگويد: هنگامي كه پيغمبر(ص) رحلت نمود، انصار گرد سعد بن عباده اجتماع كردند، ابابكر و عمر و ابوعبيده بر ايشان وارد شدند، حباب بن منذر (كه يكي از اشراف انصار بود) گفت: ما از خودمان اميري بميگزينيم، و شما «مهاجرين» از خودتان، سوگند به خدا ما دريغ ندايم از خلافت شماها، ليكن مي ترسم كه بعد از شما كساني ـ كه فرزندان، و پدران، و برادران آنان را كشتهايم ـ امر خلافت را در دست بگيرند، عمر بن خطا گفت: هرگاه چنين شود، در برابرشان قيام كن اگر ميتواني.
سپس ابوبكر سخنراني نمود و گفت: ما اميرانيم و شما وزيران، و امر خلافت دو نيم شود ميان ما و شما مانند برگ درختخ مُقل كه به دو نيم شود، پس از آن با ابابكر بيعت شد و اول بيعت كننده بشير بن سعد پدر نعمان بن بشير بود، و چون مردم گرد ابابكر جمع شدند، عطاهايي بين زنان تقسيم كرد، سهمي از آنها را به توسط زيد بن ثابت براي زني از طايفه «بني عدي» فرستاد آن زن گفت: اين چيست؟ زيد جواب داد اين عطايي است كه ابوبكر براي زنان تقسيم نموده است، آن زن گفت: آيا رشوه ميدهيد مرا بَدَل از دينم سوگند به خدا قبول نخواهم كرد و برگرداند آن را. (ترجمه تمام شد).
شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي: آقاي بابويهي ما از شما استدعا داريم، آنچه از اين احاديث برداشت ميشود، و مطاليب كه از درون آنها به دست ميآيد شما براي ما بيان نماييد، و ما را به اين واقعههاي تاريخي روشن كنيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در خدمت شما هستم ولي چون بحث امروز به طول انجاميد مطالبي را كه درخواست نموديد در بحث
فردا به عرضتان ميرسانم آقايان خدحافظي نموده و رفتند.
سقيفه بني ساعده و صحنههاي ننگين آن
بابويهي: روز يكشنبه 3 ذيحجه برابر با 20 شهريور ماه سال جاري بود كه مجلس بحث مجدداً تشكيل شده و آقايان وارد شدند، نخست اينجانب بابويهي روي به ايشان كرده و گفتم آقاي شيخ محمد نصرتآبادي وآقاي نوبختي شما در احاديث ياد شدهِ روز پيش كاملاً دقت كنيد، و آن صحنهاي را كه معاني آنها نشان ميدهند در ذهن ممثّل و مجسّم نماييد، تا ببينيد در سقيفه بنيساعده چه پيشآمدهاي ننگين و شرمآوري رخ داده:
اوّلا سعد بن عباده كه رئيس قبيله خزرج است به طمع اينكه حكومت را در دست بگيرد ـ در غياب ابابكر و عمر ـ با گروهي از طايفهاش در سقيفه اجتماع كردند، سعد شروع كرد به سخنراني ـ همانطوري كه شنيديد ـ امتيازاتي براي انصار ـ كه خود ايشان از آنان به شمار ميرفتند ـ اثبات نمود، تا در نتيجه ايشان را تحريك كند و براي خودش از ايشان رأي بگيرد، و همانطوري كه شنيدند قومش نظريات او را تصويب كرده واو را براي رهبري و امير بودن انتخاب نمودند چنانكه گفتند: ما غير تو را فرمان نميبريم و تو را ولي و امير خودمان قرار ميدهيم،
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي قطعاً بدانيد اگر در آن روز ميدان براي سعد بن عباده خالي ميبود، او خليفه اول ميشد، ليكن چون اين خبر به عمر و ابابكر گزارش شد، اين دو نفر به سرعت حا ضر شدند، و همان طوري كه شنيديد رجز خوانيها كردند ـ و به گمان خودشان ـ اولويت خود را اثبات نمودند، و ميدان نبرد را از دست گرفتند، و از طرفي هم حسادت پسر عموي سعد كه بشير بن سعد خزرجي باشد، ابابكر و عمر را تأييد نموده، در نتيجه سعد بن عباده را به كلي از صحنه انتخابات اخراج كردند، و به نفع خودشان رأيگيري نمودند، و مردم را به بيعتشان
وادار كردند. (1)
در اين ميان «حباب بن منذر» كه او نيز يكي از اشراف انصار بود، چون خواست از عمر بن خطاب جلوگيري كند و انصار را در مقابل او و بر عليه او تحريك كند، ونگذارد كسي با ابابكر بيعت نمايد، همان حسادت بشير بن منذر كه پيش قدم بر بيعت شد، حباب را به عقب برگردانيد، به اضافه آنكه عمر در جواب حباب گفت: هر كس با ما مخالفت كند، خود را در هلاكت انداخته، كه اين گفتار عمر خود تهديدي بود كه به عقب گرايي حباب افزود.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بسيار واضح و هويداست كه در اين صحنه «سقيفه بني ساعده» جز كشمكش چيز ديگري نبوده، اين گروه «ابوبكر و عمر، ابوعبيده جراح، سعد بن عباده» جز جاه طلبي خواسته ديگري نداشتهاند، جز هواپرستي منظور ديگر نداشتهاند، جز حكومتخواهي و سلطنت طلبي مطلوب ديگري نداشتهاند، در اين ميدان جز زورگويي و قهر و غلبه و تبليغات عامل ديگري مؤثر نبوده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي، آنچه تا به حال به ما گفتهاند اين بوده كه ابابكر و عمر ادّعاي خلافت پيغمبر را مينمودند، اين موضوع با گفتار شما (كه ميگوييد: منظور اين گروه جز حكومت خواهي و سلطنت طلبي چيز ديگري نبوده است) سازش ندارد، خواهشمندم به اينجانب جواب اساسي بدهيد:
1) . چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكي از كلمات خود ميفرمايد: اوّل من جرّأ الناس علينا سعد بن عبادة فتح باباً وَ لَجه غيره و اخرم ناراً كان لهما عليه وضوئها لاعدائه. (انتهاي آخرين جلد شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد: «و في الحكم المنثوره: نكد.»يعني اول كسي كه مردم را بر ما جري كرد سعد بن عباده بود، بابي را بازگو ولي غير خودش در آن وارد شد، و آتشي را روشن نمود كه شعله آن نصيب خود او شده و روشنايي آن نصيب دشمنانش «ابابكر و عمر» گرديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما شخصي هستيد دانشمند و فهميده، شما نبايستي به شايعات گوش بدهيد، و نبايد هيچ مطلبي را بدون دليل بپذيريد،
آيا ابابكر در اين صحنه اثبات كرد كه من از طرف پيغمبر منصور به خلافت شدهام.
آيا هنگامي كه عمر بن خطاب به آن جماعت «سقيفه بنيساعده» روبرو شد، اياتي از قرآن كريم و احاديثي از پيغمبر(ص) براي اثبات خلافت ابابكر به ميان آورد؟
آيا سعد بن عباده كه ميخواست خود را امير انصار قلمداد كند، دليلهايي از كتاب و سنت پيغمبر(ص) براي امير بودن خود ارائه داد؟
آيا بشير بن سعد كه پيش قدم شد در بيعت با ابابكر دليلي براي اين كارش از شرع مطهّر همراه خود داشت؟
آيا حباب من منذر كه انصار را در بيعت با سعد بن عباده تحريك مينمود برهاني در دست داشت؟
آقاي نصرتآبادي شما ديديد كه هيچ كدام از اين گروه حجت شرعي با خود نداشتند و هيچ يك از ايشان نگفتند كه مرا پيغمبر(ص) به امت خود سفارش نموده و يا مرا در فلان روز نزد حضّاري به جاي خود نصب كرده است كه بعد از رحلتش جانشين او باشم.
اضافه ميكنم: از اين گفتارهاي بالا معلوم مي شود، آن دليلهايي را كه متأخرين از علمائ شما به آن چنگ ميزنند از قبيل ايه شريفه «و شاورهم في الامر» و آيه شريفه «وامرهم شوري بينهم» (1)تمام اينها را دانشمندان اهل تسنن از پيش خود جعل كردهاند، و خود خلفا از آن ها خبر نداشتهاند و در سقيفه بني ساعده نامي از آنها نبردهاند.
باز اضافه ميكنم: اگر ابابكر خليفه شرعي
1) . براي اطلاع كا مل از اين دو آيه شريفه و شرح آنها به مبحث روز چهارشنبه 22 ذيقعده برابر با 9 شهريور مراجعه نماييد.
پيغمبر بوده و از طرف آن حضرت منصوب به خلافت شده، چرا به انصار گفت: يا با عمر و يا با ابوعبيده بيعت كنيد، زيرا خلافت واقعي واگذاشتي نيست، پس واضحست كه اين خود حيله و نيرنگي بوده كه ابابكر برده است، تا احساسات مردم را خاموش نمايد و به آنان وانمود كند كه من براي خودم دفاع نميكنم.
باز اضافه ميكنم: اگر خلافت ابوبكر از ناحيه پيغمبر بوده است، بيعت با او وظيفه شرعي هر مسلماني بوده، و در اين صورت چرا حباب بن منذر به بشير بن سعد گفت: تو را حسد وادار به يبعت با ابابكر كرد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي البته اين گفتار شما صد در صد صحيح است، و هيچ يك از اين نامبردگان ادّعاي چنين خلافتي را نكردهاند، و علماء ما اهل تسنن هم يك چنين گفتاري از ايشان شنيده نشده است كه گفته باشند: اين خلفا، از جانب پيغمبر(ص) منصوب شدهاند، بلكه علماء ما به اين حديث «لاتجتمع امّتي علي ضلالة» استدلال ميكنند و ميگويند: چون مسلمانان آن عصر بر خلافت ابابكر اجماع كردند، او خليفه پيغمبر(ص) محسوب ميشود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بر فرض آنكه اين حديث صحيح و معتبر باشد، آيا شما ميتوانيد با اين صحنهاي كه در اين چند حديث مشاهده كرديد، به طور قطع و خرس قاطع بگوييد خلافت ابوبكر اجماعي بوده است.
آقاي نصرتآبادي من از شما ميپرسم آيا امّت پيغمبر منحصر به اهل مدينه بوده است؟ آيا اهل مكه از امت محسوب نميشدند؟ آيا قُري و قصبات و روستاهاي اطراف مدينه و مكه وظايف امت آن حضرت نبودهاند؟
آقاي نصرتآبادي: هنگامي اجماع امت صورت ميگيرد كه تمام عقلاء امت از اين واقعه خبردار باشند و آن را با اختيار بدون اكره تصويب كنند، شما كه از من شنيديد آن حديثي را كه در پيش برايتان خواندم كه عمر بن خطاب شمشير
كشيد و در شهر مدينه اعلام ميكرد كه هر كس بگويد محمد مرده است، او را با شمشير ميزنم (1)آقاي نصرتآبادي با اين تهديد عمر قطعا خبر رحلت پيغمبر(ص) از شهر مدينه به اطرافش پخش نشده بوده، پس در صورتي كه روستاهاي اطراف مدينه، و همچنين شهر مكه و اطراف آن از اصل فوت پيغمبر(ص) بي اطلاع بودند، چگونه از خلافت ابوبكر مطلع شدند و با او بيعت كردند.
با آنكه بيعت با ابابكر همان روز اول رحلت و يا روز دوم آن صورت گرفته، و فاصله ميان مدينه و مكه در حدود 60 فرسخ ميباشد و با فرض آنكه ميخواستند به اهالي مكه خبر دهند اقلاً ده روز زمان لازم داشته است.
به اضافه آنكه شما ديديد كه سعد بن عباده ـ رئيس قبيله خزرج ـ دست بيعت به هيچ كدام از ايشان نداده تا از دنيا رفت.
باز اضافه ميكنم بني هاشم كه مشغول و سرگرم عزاداري پيغمبر(ص) و تجهيز او بودند، به هيچ وجه در اين واقعه شركت نكرده و با ابوبكر بيعت ننمودند و همچنين عده ديگري از بزرگان صحابه و ايشان عبارتند از علي بن ابيطالب(ع)، عباس عموي پيغمبر(ص) عتبة بن ابي لهب، سلمان الفارسي، ابوذر الغفاري، عمار بن ياسر، المقداد، البراء بن عاذب، ابي بن كعب، سعد بن ابي وقاص، طلحة بن عبيدالله، الزبير بن العوام، خزيمة بن ثابت، فروة بن عمر الانصاري و خالد بن سعيد بن العاص الاموي، كه اين دسته از مسلمين دست بيعت به ابابكر ندادند، چنان كه به همين زودي جريان پيشآمد برخي از ايشان را به عرضتان ميرسانم.
آقاي نصرتآبادي آيا با اين وصف كه شنيديد ميتوان گفت كه بيعت ابابكر اجماعي بوده است؟
آقاي نصرتآبادي براي تأييد و تحكيم گفتارهاي پيش حديثي از امام شهرستاني شافعي براي شما نقل و ترجمه ميكنم.
1) . براي اطلاع كامل از اين حديث به مبحث روز چهارشنبه 15 ذيقعده برابر با 2 شهريور مراجعه نماييد.
الخلاف الخامس في الامامة ـ الي ان قال ـ فاختلف المهاجرون و الانصار فيها، فقالت الانصار: منا امير و منك امير، و اتفقوا علي رئيسهم سعد بن عبادة الانصاري فاستدركه ابوبكر و عمر رضي الله عنهما في الحال، بان حضرا سقيفة بني ساعدة]، و قال عمر: كنت ازوّرني نفسي كلاماً في الطريق فلما و صلنا الي السقيفة اردت ان اتكلم، فقال ابوبكر: مه يا عمر، فحمد الله و اثني عليه، و ذكر ما كنتُ اُقدّره في نفسي، كانه يخبر عن غيب. فقبل ان يشتغل الانصار بالكلام مددت يدي اليه فبايعته و بايعه الناس، و سكنت الفتنة، الا ان بيعة ابي بكر كانت فلتة وقي الله المسلمين شرها، فمن عاد الي مثلها فاقتلوه، فايما رجل بايع رجلا من غير مشورة من المسلمين فانّهما تغرّة يجب الف يقتلا ـ الي ان قال ـ و هذه البيعة هي التي جرت في السقيفة ثم لما عاد الي المسجد انثال الناس عليه و بايعوه عن رغبة سوي جماعة من بني هاشم و ابي سفيان من بني اميّه و امير المؤمنين علي بن ابيطالب رضي الله عنه، كان مشغولاً بما امره النبي صلي الله عليه و سلّم من تجهيز و دفنه الحديث.
(خلاصه ترجمه حديث) شهرستاني ميگويد...... مهاجر و انصار در امامت با يك ديگر اختلاف كردند، انصار گفتند به ايشان: ما از خودمان امير انتخاب ميكنيم و شماها از خودتان، انصار درباره «سعد بن عباده» اتفاق و رأي نمودند، در همين هنگام ابوبكر و عمر
(رض) سر رسيدند، عمر ميگويد: من مطالبي در ذهن خود مهيّا كرده تا بگويم، چون به سقيفه رسيديم ابوبكر از گفتارم جلوگيري نموده و خود شروع كرده حمد و ثنا خدا به جا آورد و همانند مطالب ذهني من بگفت، و پيش از آن كه انصار مشغول سخنراني شوند، من «عمر» دستم را به سوي ابوبكر برده و با او بيعت كرده و مردم نيز بيعت نمودند و فتنه ساكت شد.
جز آنكه اين بيعت ابابكر ناگهاني و بدون مقدمه «و بي مشورت مسلمين» انجام گرفت، و خدا مسلمين را از شرّ آن نگاه داشت، و هر كسي كه بعد از اين مانند اين بيعت را انجام دهد او را بكشيد، و هر مردي كه با مردي بيعت كند بدون مشورت با مسلمين واجب است كه ايشان را بكشند، چون اين دو نفر اجتماع مسلمانان را بر هم زدند «شق عصاء مسلمين كردند».....
اين بيعتي بود كه در سقيفه بني ساعده صورت گرفت، و چون ابوبكر به مسجد آمد، مردم گرد او جمع شده و با او بيعت نمودند مگر گروهي از بني هاشم، و ابوسفيان از بني اميه، و امير المؤمنين علي بن ابيطالب رضي الله عنه كه ـ به امر پيغمبر(ص) مشغول تجهيز و دفن جثه شريف او بود. ـ ترجمه تمام شد ـ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در اين حديث فوق تأمل نماييد كه مانند احاديث پيش، صحنه انتخابات خليفه را نشان ميدهد، كه از راه كشمكش و بدون اجماع مسلمين تشكيل شده، بلكه در اين حديث نكاتي است كه در احاديث ديگر ياد نشده است به اين بيان:
نكته اول: عدهاي از مسلمين كه انصار باشند، اجتماعي نمودند كه سعد بن عباده را انتخاب كنند، ليكن ابابكر و عمر از ايشان جلوگيري كردند، كه اگر اين ممانعت ابابكر و عمر نبود قطعاً سعد بن عباده اين منصب را در دست ميگرفت، بنابراين بايستي گفت: اول كسي كه شق عصاي قسمتي از مسلمين را نموده، و اجتماع
ايشان را بر هم زده اين دو نفر بودهاند يعني ابابكر و عمر.
دوم: عمر تصريح كرده است به اينكه بيعت با ابابكر بدون اجتماع مسلمين صورت گرفته، زيرا عمر گفت: بيعت ابابكر «فلتة» يعني بغتة و ناگهاني انجام گرفت، پس بنابراين گفتار صريحِ عمر، خلافت ابابكر اجماعي نبوده است.
سوم: عمر حكم كرده به اينكه نبايستي از اين به بعد يك چنين بيعتي «مانند بيعت ابابكر» انجام شود، و اگر كسي با ديگري اين گونه بيعت كند، بيعت كننده و بيعت شده را بايد بكشند.
چهارم: شهرستاني تصريح كرده به اينكه قسمتي از صحابه با ابابكر بيعت ننمودند چنان كه در حديث خوانديد.
پنجم: بنا به گفته عمر بن خطاب: «فمن عاد الي مثلها فاقتلوه» اگر اين حكم مطابق با واقع و شرع باشد خود عمر و ابابكر مهدور الدم و واجب القتل بودند، زيرا علتي را كه عمر براي كشتن بيان نموده، در همين بيعت ابابكر موجود است كه بدون مشورت مسلمين برپا شد، و اگر اين گفتارش از پيش خود و بدون دليل شرعي بوده است پس بايستي گفت: عمر بدعت در دين گذارده، و حكم به قتلي كرده است كه اسلام ان را نگفته، و در هر دو صورت اين گفتارش ثابت ميكند كه خلافت ابابكر يا اجماع مسلمانان نبوده است، به اضافه آنكه عدّهاي از صحابه و مسلمين در اين بيعت شركت ننمودند چنانكه در حديث نام آورده شده.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من نميدانم كه علماء شما اين احاديث را (كه نمونهاي از آن ها را براي شما نقل كردهام) نديدهاند كه با صداي بلند به دنيا اعلام ميكند كه خلافت ابابكر با اجتماع مسلمين برپا نشده است. آقاي نصرتآبادي من از شما خواهشمندم كه نگذاريد تعصب مذهبي و قوميت شما را احاطه كند و آنچه از اين صحنهها و احاديث ياد شده برداشت نمودهايد بيان نماييد، تا آقاي نوبختي بهتر
باور كنند:
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اوّلاً من باور نميكردم كه موضوع خلافت ابوبكر با اين فضاحت صورت گرفته باشد، كه نه از قرآن دليلي بر آن بوده، و نه از پيغمبر(ص) نصّ و تصريحي درباره آن شده باشد، مفتضحتر آن كه آن اجماع و شورايي را هم كه علمائ ما ادّعاء ميكنند، آن هم گفتاري پوچ و خلاف واقع بوه است.
ثانياً اين صحنه بيعت گيري را كه شما از احاديث ما برايمان بيان نموديد، عليناً مسأله انتخابات اين زمانهاي خودمان را مجسّم ميكند، و انسان را به ياد همين رأي گيريهاي عصر اخير مياندازد، زيرا شخصي را كه به سِمَت رياست جمهور و يا وزارت و يا وكالت انتخاب ميكنند، نه خداوند او را نصب كرده، و نه پيغمبر او را تعيين نموده است، بلكه هر كس در اين ميان كه طرفدارانش بيشتر باشد، به جهت شهرتي كه در ميان جامعه دارد، يا جنبه تبليغات او قوي باشد، و يا ثروت او از رقيبانش زيادتر بوده، و بيشتر از آنان رشوه خوراني بكند، البته اين چنين كس برنده ميشود و او را انتخاب خواهند نمود، همان طوري كه موضوع خلافت ابوبكر هم از همين امور تركيب شده بوده، و اين چنين صورت گرفته است.
نوبختي: آقاي بابويهي آن طوري كه آقاي نصرتآبادي برداشت خود را از احاديث بيان كردند معلوم ميشود كه خلافت ابوبكر بدون تفاوت، همانند سلطنت و رياست جمهوري اين عصرها است، و از جانشيني و خليفه و وصيّ پيغمبر بودن، هيچ اثري در آنان نبوده است، ولي پس چرا رياست آنان را به نام «خليفه پيغمبر» نام گزاري كردهاند، حلّ اين مسأله براي من مشكل شده، خواهشمندم كه شما جواب مثبتي به من بدهيد، و اين معضله را حلّ كنيد.
چرا رياست خلفا را خلافت ناميدند؟
بابويهي : آقاي نوبختي شما به نكته دقيقي
متوجه شديد، كمتر افراد به اين گونه مسايل نهايي اطاع پيدا ميكنند، و من از فراست و حسن انتقال شما بسيار خرسندم، و البته به طور اختصار اين اشكال جنابعالي را حلّ ميكنم مشروط به آنكه به عرايض ذيل كاملاً توجه نماييد:
آقاي نوبختي: موضوع خلافت موضوع سابقهدار ممتدّي بوده، اين موضوع از ناحيه خود پيغمبر(ص) سرچشمه گرفته است، ساليان دراز بر اين موضوع گذشته است كه همواره آن حضرت آن را گوشزد ميفرمود، و مسلمانان را به آن توجه ميداد، از روز اولي كه حضرتش مبعوث به رسالت گرديد، و مأمور شد كه خود را به مردم معرفي نمايد، در همان روز موضوع خلافت را به زباني مخصوص بيان فرمود، و پس از آن در تمام مواقع حساس آن را تذكر ميداد، تا آرام آرام مسلمانان را به اين امر آشنا كند، و ايشان را براي تسليم در مقابل صاحب خلافت بسازد.
خلافت پيغمبر و لوازم آن
تا در نتيجه مردم پس از رحلتش بي سرپرست نشوند، بدون ملجأ و مأوا، بيهادي و راهبر، و بي مولا و ياور نمانند، تا آن كه خطرهايي كه پس از حضرتش متوجه دين اسلام ميشود، آن وصي و خليفهاش آنها را دفع نمايد، و نيز ايرادها و اشكالهايي را كه دشمنان به دين وارد ميكنند او جوابگو باشد، و نيز گمراهاني كه طالب به هدايت هستند آن خليفه، هادي ايشان شود، و نيز مسايلي كه هر دم براي مسلمانان روي ميدهد، خليفهاش به آنها جواب دهد، و نيز مشكلات اجتماع و مرافعات ميان انان را طبق موازين شرعيه حلّ كند و همچنين علماء و دانشمنداني كه از اكناف و اطراف جهان مسايل مشكلهاي را ميآورند خليفه او به يكايك آنها جواب كامل بدهد، و چنانچه هدايت كردن گمراهاني وابسته به معجزه و كرامت باشد، بتواند آن خليفه اعجاز كند.
البته صاحب اين منصبِ خلافت بايستي غير از
مقام نبوت در تمام اوصاف برجسته همانند خود پيغمبر(ص) باشد، يعني: اول عالم، اوّل زاهد، اول عابد، اول شجاع، اول حاكم، اول جواد «با گذشت»، اوّل خيّر، اول مؤمن، اوّل مصدّق، اول راجي، اوّل عادل، اوّل راضي، اول اكر، اوّل متوكّل، اول رؤف، اوّل رحيم، اوّل فهيم، اول عفيف، اول رفيق، اول راهب، اول متواضع، اول متؤدّ، اول حليم، اول صامت، اول مستسلم، اول صابر، اول صافح، اول متذكّر، اول حافظ، اول متعطف، اول قانع، اول مواسئي، اول وَدؤد، اول وَفِيّ، اول مطبع، اول خاضع، اول مداري، اول سالم، اول كاتم، اول مصلّي، اول صائم، اول جاهد، اول صائن، اول بارّ بالوالدين، اول سائر، اول تقّي، اول منصف، اول نظيف، اول ذو حياء، اول قاصد، اول حكيم، اول وقور، اول سعيد، اول محافظ، اول داعي، و اوّل سخيّ باشد.
آقاي نوبختي صاحب اين منصب خلافت، همان علي بن ابيطالب عليه السلام است ليكن ابابكر و عمر و عثمان و معاويه از اين موقعيت به نفع خودشان استفاده كرده، و اين منصب خلافت را اختلاس نموده و حكومت بر مردم را به اين اسم «خلافت» جاذن كردند، و بدون آنكه شرايط اين مقام را دارا باشند، خودشان را خليفه پيغمبر معرفي نمودند.
و واضح است كه در آن ظرف از زمان نميتوانستند حكومت خود را به نام سلطنت و پادشاهي و امپراطوري و رئيس جمهوري و مانند اينها نامگذاري كنند، زيرا (پس از پيغمبر(ص)) زمينهاي براي هيچ منصبي جز خلافت فراهم نبوده است، به همين جهت بوده كه اين گروه با نداشتن شرايط خلافت و فاقد بودن تمام لوازم جانشيني پيغمبر (از علم و شجاعت و كرامت و ديگر اوصاف حسنه) خود را خليفه پيغمبر قلمداد كردند.
آقاي نوبختي غرض اصلي اين خلفا حكومت و رياست بر مردم بوده است و بس، و اگر چنانچه براي ايشان ميسّر ميبود كه زمام اختيار مردم را در دست بگيرند، و به نام ديگري غير از
خلافت نام بگذارند، هيچ دريغ نميكردند و رياستشان را به يكي از آن نامها ميناميدند، جز آن كه چون دايره نامگذاري تنگ بوده، ناگزير به اين نام «خلافت» حكومتشان را اسم گذاري كردند.
نوبختي: آقاي بابويهي شما آمديدي مشكلي از من حل كنيد، ولي دو مشكل ديگر به آن اضافه نموديد: يكي آنكه گفتيد منصب خلافت مخصوص علي بن ابيطالب بوده و خلفا آن را اختلاس يعني با حيله و نيرنگ ربودند، و ديگر آنكه شرايط عجيب و مهمّي براي خلافت و وصايف پيغمبر بيان نموديد كه تا به حال ما از كسي نشنيدهايم، از شما استدعا دارم همان طوري كه تا به حال مشكلاتي را براي ما حل نمودهايد، اين دو اشكال را نيز رفع نماييد و من و آقاي نصرتابادي را به اين دو موضوع مهمّ روشن كنيد كه مزيد بر امتنان است.
منصب علي بن ابيطالب(ع) و اختلاس خلفا
بابويهي: چون آقايان طالب حق و خواستار دليل و برهان ميباشند بر اينجانب لازمست كه آنچه را گفته ام با دليل ثابت كنم، پس به عرايضم توجه كنيد:
وحدثنا أبو زيد باسناد رفعه الى ابن عباس قال : أني لَاُماشي عمر في سكة من سكك المدينة، يده في يدي، فقال : يا ابن عباس، ما أظن صاحبك إلا مظلوما، فقلت في نفسي : والله لا يسبقني بها، فقلت : يا أمير المؤمنين، فاردد عليه ظلامته، فانتزع يده من يدي، ثم مر يهمهم ساعة ثم وقف، فلحقته فقال لي : يا ابن عباس، ما أظن القوم منعهم من صاحبك إلا انهم استصغروه، فقلت في نفسي : هذه شر من الأولى، فقلت :
والله ما استصغره الله حين أمره أن يأخذ سورة براءة من أبي بكر. (1)
خلاصه ترجمه حديث: ابن عباس ميگويد: روزي با عمر بن خطاب در يكي از كوچههاي مدينه راه ميرفتيم و دست عمر در دست من بود، عمر به من گفت اي ابن عباس به صاحب تو «علي بن ابيطالب» ظلم شد (مقصود عمر خلافت است كه حق علي بوده كه با ستم از او گرفتند) ـ ابن عباس ميگويد ـ : من در دل خود گفتم سوگند به خدا من پيش از عمر ميدانستم كه به علي ظلم شده است و عمر در اين گفتارش بر من پيشي نگرفته است، پس در جواب عمر گفتم: برگردان به او حق او را، پس عمر دست خود را از دست من بيرون آورده، و از من فاصله گرفت، و ساعتي در جوش و خروش فرو رفت، سپس در كناري ايستاد، مجدداً من به او رسيدم او به من گفت: اي ابن عباس جهت اينكه مردم حق علي را جلوگيري كردند آن بود كه او را كم سنّ ميدانستند ـ ابن عباس ميگويد من در دل خود گفتم اين گفتار عمر بدتر از گفتار پيشين او است ـ پس به عمر گفتم، سوگند به خدا كه خداوند علي را كوچك نشمرد آن وقتي كه ـ به سبب پيغمبرش ـ به علي امر فرمود كه سوره برائت را (2)از ابوبكر بگيرد ـ بر مشركين مكه قرائت كند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي جاي بيان حديث فوق در باب خلافت عمر است ليكن براي ان كه جواب اشكال شما را داده باشم آن را در اينجا نقل نمودم
وحدثنا علي بن حرب الطائي، قال : حدثنا ابن فضل، عن الأجلح، عن حبيب
بن ثعلبة ابن زيد، قاال : سمعت عليا يقول : أما ورب السماء والأرض، ثلاثا انه لعهدي النبي الأمي الي : لتغدرن بك الأمة من بعدي.
خلاصه ترجمه حديث: حبيب بن ثعلبه ميگويد: شنيدم از علي بن ابيطالب كه سه مرتبه سوگند به پروردگار آسمان و زمين ياد نمود به آنكه: پيغمبر به او فرموده: البته اين امت بعد از من به تو خيانت ميكنند (يعني حق او را از بين ميبرند چنان كه كردند)
حدثني أبو الحسن علي بن سليمان النوفلي، قال : سمعت أبيا يقول : ذكر سعد بن عبادة يوما عليا بعد يوم السقيفة، فذكر أمرا من أمره نسيه أبو الحسن، ليوجب ولايته، فقال له ابنه قيس بن سعد : أنت سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم، يقول هذا الكلام في علي بن أبي طالب ؟ ثم تطلب الخلافة، ويقول أصحابك : منا أمير ومنكم أمير، لا كلمتك والله من رأسي بعد هذا كلمة أبداً.
(خلاصه ترجمه) علي بن نوفلي ميگويد: شنيدم از اُبيّ كه ميگفت: سعد بن عباده بعد از روز سقيفه درباره علي بن ابيطالب چيزي را واگو ميكرد كه اثبات خلافت او را مينمود ـ در اين ميان ـ پسر سعد به او گفت: تو از پيغمبر(ص) يك چنين چيزي را شنيدهاي و با اين وصف قصد خلافت كرده بودي؟ و يارانت ميگفتند: منا امير و منك امير، سوگند به خداوند كه بعد از اين با تو سخن نخواهم گفت.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما اگر در اين سه حديثي كه ـ از كتب اهل تسنّن ـ نقل كردم دقت كنيد، اشكال اول شما: (منصب خلافت مخصوص علي بن ابيطالب بوده و خلفا آن را اختلاس نمودند)، حلّ خواهد شد، زيرا در حديث
اول عمر به مظلوم واقع شدن و مغضوب شدن حق علي بن ابيطالب بوده، و عمر هم آن را از پيش ميدانسته و با اين وصف آن را پايمال كرده، و براي اين عملش عذري بدتر از گناه آورده، ميگويد: مردم به جهت كم سنّي او را از حقش منع كردند، ولي ابن عباس جواب متين و مثبتي به عمر داد، و گفت: خداوند به كم سنّي علي بن ابيطالب نظر نكرد آن وقتي كه برائت از مشركين را (كه كاري بس خطرناك بود) به عهده او واگذار نمود.
آقاي نصرتآبادي اگر شما اين موضوع را (كه عمر اظهار كرده) با يك نفر شترچران و چاروادار بياباني بيسواد در ميان بگذاريد، و از او بپرسيد كه خداوند و پيغمبر يك امري را واجب نموه و مردم به آن ايراد ميگيرند، به نظر تو اين عمل چگونه است؟ آن مرد بياناتي به اين پرسش شما ميخندد، و بر حماقت و ضلالت آن مردمِ ايراد كننده اعتراف ميكند.
اضافه ميكنم: خداوند متعال در كتاب كريمش درباره حضرت يحيي(ع) و مقام نبوتي كه در سن كودكي به او عطا نموده است فرموده: «وَآتَينَاهُ الْحُكْمَ صَبِياً» (1)آقاي نصرتآبادي پس از رحلتپيغمبر مردم آن زمان به نبوّت حضرت يحيي كه در سنّ كودكي به او داده شده است ايراد نكردند و نگفتند كه نبايستي يحيي پيغمبر باشد به جهت آنكه كودك است، ولي از خلافت علي بن ابيطالب جلوگيري كردند به جهت كم سنّي او، با آنكه او در آن موقع كودك نبوده، بلكه جواني در سنّ سي سالگي بوده است.
ليكن آقاي نصرتآبادي هوشيار باشيد: اين گفتار عمر خدعه و مكريست از او كه خواسته است خودش را تنزيه و تبرئه كند، در نتيجه مردم را متهم به اين عمل شنيع نموده، و گرنه اول كسي كه مانع و جلوگير از حق علي بن ابيطالب شده، خود عمر بن خطاب بوده است، چنان كه در مبحث (روز يكشنبه 12 ذيقعده برابر با 30 مرداد)
1) . مريم: 12.
حديث ابن عباس براي شما خواندم كه در آن جا عمر اعتراف ميكند به آن كه پيغمبر (در مرض وفات خود) ميخواست علي را به عنوان خلافت اعلام كند، و من از او جلوگيري نمودم (براي مزيد اطلاع به آن مبحث مراجعه نماييد).
باز اضافه ميكنم: آنچه در مقام خلافت، موضوعيت دارد و پر اهميّت است، لياقت و قابليت شخص خليفه است، نه سنّ او، اي بسا جواني كه مثلا لياقت سلطنت و مملكت داري را در بردارد، و بسا پير مرداني هستند كه جز شترچراني و چارواداري، لايق كار د يگري نيستند.
آقاي نصرتآبادي در حديث دوم علي بن ابيطالب سه مرتبه به خداوند سوگند ياد كرده است، به آن كه پيغمبر(ص) به او فرموده است كه پس از من امت با تو مكر ميكنند (و بسيار واضح است آن مكري كه بعد از پيغمبر با علي بن ابيطالب نمودند همان غصب خلافت بوده است و بس).
آقاي نصرتآبادي اين حديث دوم به ما نشان ميدهد، آن امتيازاتي را كه اين گروه براي خود قايل شدند و از اين راه خلافت را در دست گرفتند جميع آنها مكر و حيله بوده است، همان طوري كه سارقين و چپاولگران حيلهها و نقشههايي را به كار ميبرند، تا مالي را به سرقت ببرند.
باز در حديث سوم تأمّل نماييد، از اين حديث معلوم ميشود كه سعد بن عباده (رئيس قبيله خزرج) از خلافت علي بن ابيطالب باخبر بوده، و با اين وصف قصد اختلاس و غصب كردن آن حق را نموده، ليكن موقعيت زمان به او اجازه نداد، و چون بعد از روز «سقيفه» اين حق را واگو كرد، و به آن اعتراف نمود، چنان اين گفتارش تأثير گذاشت، كه پسرش قيس سوگند ياد كرد كه تا زنده است با او سخن نگويد، زيرا قيس فهميد كه پدرش خيانت بزرگي كرده، و امر پيغمبر(ص) را پشت سر انداخته است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي نيز براي تأييد جميع گفتارهاي بالا يكي از كلمات امير
المؤمنين(ع) را كه ابن ابي الحديد آنها را در آخر شرح نهج البلاغه خود آورده است برايتان نقل ميكنم كه چهارصد و چهاردهمين كلام از هزار كلمات آن حضرت ميباشد:
(تيه) قال له قائل : يا أمير المؤمنين، أرأيت لو كان رسول الله (صلى الله عليه واله) ترك ولدا ذكرا قد بلغ الحلم، وآنس منه الرشد، أكانت العرب تسلّم إليه أمرها ؟ قال : لا، بل كانت تقتله إن لم يفعل ما فعلتُ، إن العرب كرهت أمر محمد (صلى الله عليه واله) وحسدته على ما آتاه الله من فضله، واستطالت أيامه حتى قذفت زوجته، ونفرت به ناقته، مع عظيم إحسانه عليها، وجسيم مننه عندها . . . ولولا أن قريشا جعلت اسمه ذريعة الى الرياسة، وسُلّما الى العز والإمرة، لما عبدت الله بعد موته يوما واحدا، ولارتدّت . . . ثم فتح الله عليها الفتوح، فأثرت بعد الفاقة، وتموّلت بعد الجهد والمخمصة، . . . . ثم نسبت تلك الفتوح الى آراء ولاتها، وحسن تدبير الأمراء القائمين بها، فتأكد عند الناس نباهة قوم وخمول آخرين، فكنا نحن ممن خمُل ذكرُه، وخبت ناره، وانقطع صوته وصيته، حتى أكل الدهر علينا وشرب، ومضت السنون والأحقاب بما فيها، ومات كثير ممن يعرف، ونشأ كثير ممن لا يعرف. وما عسى أن يكون الولد لو كان ! إن رسول الله (صلى الله عليه واله) لم يقربني بما تعلمونه من القرب للنسب واللحمة، بل للجهاد والنصيحة، . . . اللهم إنك تعلم أني لم أرد الإمرة، ولا علو الملك والرياسة، وإنما أردت القيام بحدودك والأداء لشرعك، ووضع الأمور في مواضعها، وتوفير الحقوق على
أهلها، والمضي على منهاج نبيك، وإرشاد الضال الى أنوار هدايتك.
سائلي به امام عليه السلام عرض كرد: يا اميرالمؤمنين اگر فرضاً پيغمبر(ص) پسري ميداشت كه به حدّ بلوغ و رشد رسيده بود آيا عرب امر حكومت و ولايت را به او واگذار ميكردند يا نه؟
امام عليه السلام فرمود: عرب تسليم او نميشدند بلكه اگر همان طوري كه من با ايشان مدارا نمودم با عرب مدارا نميكرد البته او را ميكشتند (سپس فرمود) اصولاً عرب به پيغمبر حسد ميورزيدند و با آن همه احسانها و محبتهايي كه درباره آنان نموده بود نميتوانستند آن مقام و منزلتش را ببينند تا جايي كه به زوجه او نسبت ناروا داده و شتر او را (در يكي از گرنهها) رم دادند تا شايد بتوانند او را بكُشند، و همواره ميكوشيدند كه نگذارند پس از مرگش خلافت به اهل بيتش برسد (باز اضافه فرمود) قريش نام پيغمبر را وسيله و نردبان براي رسيدن به مقام رياست و حكومت خود قرار دادند (و همواره خليفه رسول الله خليفه رسول الله ميگفتند) و اگر چنانچه بدون اين نام ميتوانستند به سلطنت و حكومت برسند هرگز اسم رسول الله را بر زبان نياورده و حتي براي يك روز هم خدا را عبادت نميكردند بلكه مرتدّ گشته و به همان جاهليت و بتپرستي خود برميگشتند (تا آنكه ميفرمايد) و با اين وضع اگر پيغمبر(ص) پسري از خود به جاي ميگذاشت، چگونه عرب تسليم او ميشدند و خلافت را به او واگذار ميكردند؟ و اين كه ميبيني پيغمبر(ص) مرا مقرّب دستگاه خود قرار داد نه براي آنست كه من از خويشان و وابستگان او هستم، بلكه براي جهاد كردن من در راه خدا و حمايت از دين او بوده است و بس، و اگر چنانچه فرضاً او پسري ميداشت و اين اعمال مرا انجام نميداد رسول الله(ص) او را در مقام وصايت خود قرار نميداد، و چنانچه
لياقت آن منصب را هم ميداشت عرب و قريش او را به حال خود نميگذاشتند بلكه به او جفا كرده و محرومش مينمودند. (سپس امام عليه السلام عرض كرد:) بار خدايا تو ميداني كه قصد من حكومت و رياست نيست بلكه منظورم اينست كه قيام به حدود شرعيه كنم و از مستمندان حمايت نموده و راه پيغمبرت را بپيمايم و گمراهان را ارشاد كنم.
اين بود خلاصه و فشرده معناي اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام.
آقاي نوبختي: امّا اشكال دوم شما: «شرايط عجيب و مهمّي براي خلافت پيغمبر(ص) بيان نموديد» را در اين مبحث خلافت علي بن ابيطالب مباحث آينده جواب ميدهيم منتظر باشيد.
هجوم صحابه به خانه فاطمه(ع)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، اين گروه «ابابكر و عمر و هواخواهانشان» اكتفا نكردند به آنكه خلافت را در دست گرفتند، و حق علي بن ابيطالب را غصب نمودند، بلكه درصدد برآمدند كه از او براي ابابكر بيعت بگيرند، و آنكه در اين باره بيشتر كوشش ميكرد، و هر دم ابابكر را تحريك مينمود، او عمر بن خطاب بود و چون علي بن ابيطالب از بيعت كردن با ابابكر اِبا مينمود، و ايشان را سزاوار اين مسند نميدانس، اين گروه اوباشوار به خانه دختر پيغمبر(ص) هجوم آوردند، تا علي را از خانه بيرون آورده، و او را مجبور به بيعت كنند.
بابويهي: چون گفتار من به اينجا منتهي شد، ديدم آقاي نوبختي با حالت غضب و رنگي بر افروخته رو كرد به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و گفت: آقاي نصرتآبادي آيا اين مطلب صحيح است؟ راستي آن مردم به خانه فاطمه و دختر رسول خدا هجوم كردند؟ آيا اين سخن باور كردني است، اگر راستي يك چنين عمل وحشيانهاي از آن جمعيت صادر شده باشد، هيچگاه نميتوان آن مردم را
انسان ناميد.
علي بن ابيطالب كه به ايشان ظلمي نكرده و قصد سويي نسبت به آنان نداشته، و حقي از ايشان پايمال نكرده و موضوع بيعت كردن و رأي دادن امريست اختياري، و از طرفي آنچه از احاديث پيشين به دست آمد در واقع اين خلافت حق علي بن ابيطالب بوده كه ابوبكر و عمر آن را غصب كردند، پس براي چه به خانه او تهاجم كردند و اين افتضاح را به بار آوردند.
آقاي نصرتآبادي: هر چند ما تا به حال از آقاي بابويهي خلاف و دروغي نشنيدهايم. و هر چه تاكنون براي ما گفتهاند، به دنبال او احاديثي از كتب خودمان آوردهاند، ولي من از شما جداً خواستارم كه اين موضوع (تهاجم به خانه دختر پيغمبر) را تعقيب كنيد و به كتابهاي احاديث و تاريخ مراجعه نماييد، كه اگر چنانچه اين مسأله ثابت شود، من ديگر يقين ميكنم كه اين خلافت ابابكر به اضافه آنكه اجماع مسلمين در آن نبوده، جز جاه طلبي و سلطنت خواهي چيز ديگري نبوده است، و ناگزير عقيدهام از ايشان برميگردد، و ابابكر را خليفه شرعي پيغمبر نخواهم دانست.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي با حالتي كه لرزش بر اندامش عارض شده بود، رو كرد به اقاي نوبختي گفت: آقاي نوبختي شما تندروي نكنيد، و به من مهلت بدهيد تا من كتابهاي علمائمان را بررسي كنم، و اگر راستي چنين حادثه وحشيانهاي رخ داده باشد، منهم مانند شما از اعتقادم دست برميدارم، زيرا ما وقتي ايشان را خليفه پيغمبر ميدانيم كه دليل و برهان در دست داشته باشيم تا بتوانيم جواب خدا و رسول او را بدهيم، ليكن اگر احاديث و روايات و تاريخ، خلاف اعتقادات ما را ثابت كند، ما ديگر نميتوانيم زير بار ايشان برويم، و خلاف آنان را امضاء نخواهيم كرد.
سپس آقاي نصرتآبادي با كمال ناراحتي روي به اينجانب كرده و از من اجازه مرخصي خواستند،
تا مدارك گفتارهاي مرا بررسي كنند و هنگام خروج از من پرسيدند كدام يك از كتب ما اين موضوع (تهاجم را) نوشتهاند؟ من ايشان را راهنمايي به كتاب «السقيفه و فدك» و كتاب « الامامة و السياسة » نمودم.
ملاقات نصرتآبادي با دانشمند سنّي
بابويهي: من روز بعد كه روز دوشنبه 4 ذيحجه برابر با 21 شهريور طبق معمول منتظر آقايان شدم، نيامدند، و روز 3 شنبه ماه جاري نيز به انتظارشان بودم ولي خبري نشد، و چون روز چهارشنبه 6 ذيحجه برابر 23 شهريور بود كه آقايان وارد شدند، ولي بر عكسِ تمام ايام گذشته طوري ديگر با اينجانب روبرو شدند، اولاً بسيار شرمسار و سر به زير و بسيار متواضع كه مرا حجل نمودند پس از اداء مراسم ورود، نخست اينجانب به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو كردم، و علت تأخيرشان را پرسيدم، و در جواب گفتند: من در طول اين دو روز مشغول تفحص اين كتابهاي نامبرده بودم، و مطالبي را كه جنابعالي گوشزد نموديد (از هجوم آوردن اين گروه به خانه دختر پيغمبر(ص)) در آن كت ب يافتم و از نزديك آنها را مشاهده كردم و امورات دلخراش ديگري را نيز برخورد كردم كه خجالت ميكشم به زبان آورم.
و در ضمن اين دو روز به يكي از علماء سني وطنمان برخورد نمودم، و ماجراي اين مجلس بحث را، فهرستوار با ايشان مذاكره ميكردم اين شيخ برعكس آن استاد پيشينم، خيلي ملايم و معتدل و خليق است، و من هر قدر اعتراضهاي مذهبي به ايشان مينمودم از جاي در نميرفت، بلكه طوري وانمود ميكرد كه گويا همه آنها را قبول دارد، تا آنكه آخر الامر جوابي به من داد كه مرا از تمام ناراحتيهاي فكري، و وسوسههاي نفسي بيرون آورد ولي از افشاء نامش مرا من نمود.
اين شيخ به من گفت: آقاي نصرتآبادي من آنچه تفحص كردم دليل معتبري (از كتاب خدا و سنت پيغمبر(ص)) براي حقانيت مذاهب خودمان پيدا
نكردم، و امامهاي اين مذاهب چهارگانه تمامشان تأييد شده خلفاء زمانشان بودهاند، اين ائمه مذاهب «ابوحنيفه، مالك، حنبل، شافعي» خليفههاي زمان خودشان را تعريف و تمجيد ميكردند و براي آنان تبليغات مينمودند، و آن خلفاء متقابلاً از هر جهت بازوگير ايشان بوده، و از اموال و هديهها و تحفهها درباره اين پيشوايان مذاهبشان دريغ نميكردند، و از مذهب و مسلك آنان جداً دفاع مينمودند.
اي آقاي نصرتآبادي مهمتر از همه اينها مطلبي است كه كمر ما را شكسته، و ما اهل تسنن را براي ابد سرشكسته نموده، اينست كه كتابهاي ما مَملوّ است از احاديث و روايات و مطالب تاريخي كه شيعه را تأييد ميكند، و بي مدركي بلكه بطلان خلافت خلاف ما را اثبات مينمايد.
اي آقاي نصرتآبادي هر قدر من كتب خودمان را زير و رو كردم، يك حديث معتبر به دست نياوردم كه پيغمبر(ص) فرموده باشد: ابابكر وصي و خليفه من است، يك حديث پيدا نكردم كه آن حضرت فرموده باشد: عمر خليفه من است ولي برعكس احاديث بسياري درباره علي بن ابيطالب به عبارتهاي مختلف از رسول خدا(ص) وارد شده كه تمام آنها اولويّت او را ثابت ميكنند، و قسمت زيادي از آن روايات صراحتاً خلافت و وصايت علي بن ابيطالب را نشان ميدهند و علماء ما همه آنها را در كتب خود ثبت و ضبط نمودهاند.
اي آقاي نصرتآبادي برخي از علماء ما خلافها و امورات ناروايي به شيعه نسبت دادهاند، و شايد شما هم پارهاي از آنها را شنيده باشيد، ليكن چون ما مانند شما با شيعيان مختلط هستيم و در ميان ايشان زندگي ميكنيم، از نزديك بررسي نموديم تا آنكه قطع پيدا كرديم كه تام آن نسبتها، تهمت و افتراء است، و هيچ يك از آنها در شيعه وجود ندارد.
اي آقاي نصرتآبادي من سرّي از اسرار خودم را در اينجا به شما بگويم: هر چند من در ميان اهل و عيالم و در بين اهل وطنم معروف به سنّي
هستم ولي (به همين جهاتي كه گفتم) اعتقاد من برخلاف آنست، زيرا براي من ثابت شده كه تمام اين مذاهب چهارگانه و همچنين خلفاء اهل تسنن تمام آنها يك سلسله موضوعات سياسي ميباشند و هيچ ارتباطي با دين اسلام نداشته، و گروندگان به آنها نيز حجّت و دليلي در دست ندارند.
اي آقاي نصرتآبادي از قبيل من در ميان علماء اهل تسنن زياد هستند كه پس از تحصيلات و مراجعه به كتابهاي احاديث و تاريخ، حق و باطل را به دست ميآورند، ليكن نامساعدي زمان و محيط به آنان اجازه نداده است كه اين موضوع را اظهار و افشا كنند، ولي بعضي از ايشان كه مستبصر شدند، و حق را يافتند جرأت كرده و تشيع خود را ظاهر نمودند، بلكه كتابهايي هم در اين باره نوشتهاند و به طفيل آنان عده بسياري شيعه شدند، مانند: قاضي القضاة محمد امين انطاكي، (1)و برادرش احمد امين انطاكي و امثال ايشان.
البته به شما بگويم: برخي از افراد علماء ما اهل تسنّن به طوري متعصّبند، كه به هيچ وجه تسليم حق نميشوند، و هر قدر به اطلاعات آنان افزوده ميشود، به همان اندازه به لجاجت ايشان اضافه ميگردد، و ضمناً دشمني و عنادشان با شيعه زيادتر ميشود، و من تا به حال نتوانستهام سرّ اين موضوع را دريابم، كه چرا شخص دليل معتبر را نپذيرد و به اموراتي معتقد شود كه پايه اساسي ندارد.
اي آقاي نصرتآبادي اينك من به شما سفارش ميكنم، اكنون كه خداوند متعال فيضش شامل حال شما شده و يك چنين رفيقي «به نام بابويهي» نصيبتان گرديده است كه حقايق ديني را براي
1) . شيخ محمد مرعي از علماء سوريا متولد انطاكي شافعي مذهب كه در اثر برخورد به كتب شيعه خصوصاً «المراجعات» مستبصر گشته و شيعه شدند، داراي تاليفاتي است، از جمله آنها كتاب «لماذا اخترت مذهب الشيعه: مذهب اهل البيت» براي مزيد اطلاع به اين كتاب مراجعه شود.
شما تشريح و توصيف ميكند هرگز دست از او برنداريد، و تا ميتوانيد از ايشان استفاده نماييد، كه علماء خودمان اين گونه پردهبرداري نميكنند و اين اسرار را فاش نمينمايند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين بود خلاصه گفتار اينجانب با آن شيخ هموطنم كه در خاتمه گفتارش سفارش شما را به من نمود.
اعتراضهاي اقاي نوبختي به روحانييّن سنّي
بابويهي: چون گفتار شيخ محمد نصرتآبادي به آخر رسيد، ديدم آقاي نوبختي چنان بيتاب شد كه ديگر نتواسنت خود را كنترل نمايد و با لحني خشونتآميز روي كرد به آقاي نصرتآبادي و فگت: شما روحانيين سنّي به جاي آنكه مردم عوام را هدايت نماييد، و حق و باطل را براي ايشان واضح كنيد، و راه هدايت و ضلالت را مشخص نماييد، تا توانستيد مطالب را كتمان كردهايد،
آقاي نصرتآبادي شما روحانين سنّي حسّ مسؤوليت براي خودتان نميكنيد.
آقاي نصرتآبادي شماها براي چه چيز در اين مسند نشستهايد؟ اين منصب راهبري و پيشوايي را كه شماها اختصاص به خود دادهايد، چه اثر و چه سودي براي جامعه داشته است؟
آقاي نصرتآبادي شما ببينيد اين آقاي بابويهي، يك فرد متوسط روحاني شيع چقدر تا به حال براي ما حقايق گفته، و تا چه اندازه ما را به امورات ديني روشن كرده است.
ما تاكنون خيال ميكرديم كه هر كس هر مذهبي را براي خود اختيار كند هيچ گونه مسؤوليتي براي او نيست، و در نزد خدا و رسول هم معذور ميباشد، ولي از آن وقتي كه با اين مرد «بابويهي» مصاحب و مجالس شدهايم، براي ما ثابت شد، كه هيچ كس چنين آزادي را ندارد كه به دلخواه خود ديني و مذهبي اختيار نمايد، بلكه وظيفه عقلي و شرعي او است كه تحقيق كند تا برهان قاطعي به دست آورد:
البته اين جهالت و نابينايي ما اهل تسنّن به
واسطه آنست كه شما روحانيين سنّي حقايق را براي ما نگفتهايد، و ماها را در چاه ضلالت و گمراهي نگه داشتهايد.
بابويهي: شيخ محمد نصرتآبادي رو كرد به آقاي نوبختي و گفت: آقاي نوبختي شما از حدّ خودتان تجاوز كردهايد، و به روحانيت توهين ميكنيد.
نوبختي در جواب گفت: آقاي نصرتآبادي من توهين نميكنم شما به عرايض من توجه نماييد من الان برايتان ثابت ميكنم كه شما روحانيين ما خائن به مردم و ملت هستيد:
آقاي نصرتآبادي: آيا مگر در كتابهاي خود ما اهل تسنّن، اين احاديث آورده نشده است: كه عمر بن خطاب از نوشتن پيغمبر(ص) جلوگيري كرد و نگذاشت آن مطلبي كه جلوگير گمراهي امت بود آن حضرت بنويسد، و گفت اين مرد «پيغمبر» هذيان ميگويد، چنانكه آقاي بابويهي در روزهاي اول بحث آن روايتها را براي من و شما خواندند؟ چرا شماها اين احاديث را براي ما نگفتهايد؟ چرا ما را به آن خطر خانمانسوز جهاني مطلع نكرديد؟ كه همان مصيبت روز پنجشنبه باشد، يعني آن روزي كه ابن عباس گريه ميكرد و ميگفت: تمام مصيبها روز پنجشنبه واقع شد، شما روحانيين هستيد كه اين گونه موضوعات حسّاس تاريخي را اظهار نكرديد، كه اين خود خيانتي است بزرگ.
آقاي نصرتآبادي آن احاديثي كه پيشگويي ميكنند، و بدعتهايي را كه عدهاي از اصحاب به جاي ميگذارند (چنانكه آقاي بابويهي ذيل آيه شريفه «و ما محمد الا رسول الخ» براي ما خواندند چرا شماها آنها را به مردم نرسانديد، بلكه برعكس همين افراد از صحابه را با تجليل معتبري كه پيغمبر(ص) امت خود را (در آن حديث) به هفتاد و سه فرقه تقسيم ميكنند، و فقط يك فرقه از آنان را اهل نجات ميدانند (چنانكه آقاي بابويهي ذيل مبحث روز شنبه 11 ذيقععده آن را خواندند) چرا شماها آن را براي مردم
نگفتيد، تا ايشان بيدار شوند، و فكري به حال خود كنند، در تجسّس برايند، و آن فرقه ناجيه را بشناسند و در نتيجه ببينند كه خود ناجيند و يا ها لك، و اين خود نيز خيانت بزرگي است به مسلمين جهان.
آقاي نصرتآبادي آن احاديث معتبر «ثقلين» كه پيغمبر(ص) در آنها هشدار ميدهد امت را به اينكه عترت او با قرآن قرين و همدوش هستند (1)چرا شماها آنها را براي ما مردم نخوانديد؟ تا در نتيجه ما مردم اهميت عترت و اهل بيت او را كاملاً بشناسيم، و حقوق آن بزرگواران را پايمال نكنيم، كه اين نيز خيانتي بزرگ به جامعه مسلمين.
آقاي نصرتآبادي شما علماء اهل تسنن صحابه را به ماها معرفي نكرديد، اعمال و رفتارهاي ايشان را براي ماها شرح نداديد، و ديديد كه آقاي بابويهي از روز 2 شنبه 13 ذيقعده تا چند روز هفت نفر از صحابه «ابابكر، عمر، عثمان، معاويه، طلحه، زبير و خالبد بن وليد به ضميمه عايشه» را چگونه براي من و شما شرح حال دادند، و اعمال يكايك ايشان را از كتب تاريخ خودمان مشروحاً بيان كردند، ليكن شما روحانيين سنّي تمام جنايات آنان را ناديده گرفته، و تا توانستهايد ايشان را تمجيد و تكريم بنماييد، و نميگذاريد اين ملت عوام، اين گروه را بشناسند، كه اين نيز خيانتي است به تاريخ و هم به ملت مسلمان جهان.
آقاي نصرتآبادي: آقاي بابويهي بحثي عميق و پرمحتوايي در اطراف اصحاب بيان نمودند، و ما را روشن كردند به آنكه صحابي بودن علت ايمان شخص نميشود، و ما تاكنون يك چنين مطالب مفيدي را از شما روحانيين نشنيدهايم ولي گفتارهاي شما درباره اصحاب چنين وانمود ميكند كه صحابي بودن علت تامه است براي پاكي و ايمان انسان، و اين خود نيز يك جنايتي است كه از شماها
1) . در مبحث روز شنبه 11 ذيقعده احاديث «ثقلين» بيان شده مراجعه شود.
صادر شده است، زيرا نيك و بد را يكسان نمودهايد، و حق و باطل را مختلط كردهايد.
آقاي نصرتآبادي شما ديديد كه چگونه آقاي بابويهي مذاهب مستحدثه و مذاهب چهارگانه ما اهل تسنن را بررسي و تحقيق كرده، مجعول بودن و از پيش خود ساختگي آنها را آشكارا نمودند، ولي شما روحانيين سنّي در اين امور بيتفاوت هستيد، و اطلاعات خودتان را به عوام واگو نميكنيد. و اين نيز خيانتي است به اسلام و هم به مسلمين.
آقاي نصرتآبادي: آقاي بابويهي درباره پيش بينيهاي اسلام چه بيانات دلنشيني و دليلهاي محكمي آوردند، كه سبب بينش و بصيرت ديني ميگرديد، و ما تا به حال از شما روحانيين خودمان در هيچ محفل و مجلسي اين مطالب را نشنيدهايم.
آقاي نصرتآبادي اكنون كه آقاي بابويهي در مبحث خلافت وارد شدهاند (با آن كه هنوز اين بحث به آخر نرسيده است) هر كس اين مطالب را بخواند، حقانيت و بطلان مربوط به مذهب را به دست ميآورد، و ما از شما روحانيين اهل تسنن اين تحقيقات را نشنيدهايم.
آقاي نصرتآبادي من به شما يك پيشنهادي دارم كه قطعا خير شما در آنست اگر آن را بپذيريد، شيخ محمد نصرتآبادي: پيشنهاد شما چيست؟ نوبختي: انچه من ميخواهم از باب نصيحت به شما بگويم اينست كه شما اين لباس روحانيّتِ بي مسؤوليت را از تن خود درآوريد، و مانند سايرين زندگي كنيد، و اگر به اين كار تن درنميدهيد يقيناً بدانيد كه وزد و وبال سنگيني را برخود بار كردهايد.
زيرا شما روحانيين، الگوي مردم هستيد، و عقل منفصل جامعه ميباشيد، مردم خواهي ناخواه و ناخودآگاه تابع شماها هستند، و هر راهي را كه ميرويد، ايشان همان راه را ميپيمايند، اعمالشان را با اعمال شماها ميسنجند، خوبي و بدي، صحت و بطلان كارهاي خود را با قياس به
كارهاي شماها ميفهمند، و چون طريق شما روحانيين ما، طريق صحيحي نيست، و مسلكي را كه كيش خود قرار دادهايد، خدا پسندانه نيست، در نتيجه باعث گمراهي ملت عوام خواهيد شد. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي در برابر اين گفتارها شديداً ناراحت شده و نتوانستند جوابي بدهند.
سپس آقاي نوبختي روي به اينجانب كردند و گفتند: آقاي بابويهي من از شما معذرت ميخواهم اگر اسائه ادب كردم و وقت شما را تضييع نمودم و اين گونه بيان كردن را هم از جنابعالي تعليم گرفتهام.
بابويهي: آقاي نوبختي اين گفتارهاي شما خيلي مرا اميدوار كرد، و فهميدم كه راستي در ميان اين مردم افرادي هستند كه در جستجوي حق ميباشند، اينك به من اجازه بدهيد كه تتمه بحث پيشين را دنبال كنيم؟
خانه فاطمه و تهديد كردن عمر به سوزاندن آن با اهلش
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي موضوع هجوم آوردن به خانه دختر پيغمبر(ص) را كه در اول مبحث گوشزد شما كردم، اينك ميخواهم دليلهاي آن را از كتب اهل تسنن برايتان نقل كنم، به آن ها توجه نماييد:
وإن أبابكر تفقد قوماً تخلفوا عن بيعته عند علي كرم الله وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم وهم في
1) . چنانكه خداوند فرموده: «وَلَيحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ وَلَيسْأَلُنَّ يوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كَانُوا يفْتَرُونَ». العنكبوت: 13. و من عجب الدنيا حكيم مصفر+ و اعمش كحال و اعمي منجم + و قارئنا تركي و هندي خطيبنا + تعالوا علي الاسلام بنكي و نلطم.
دار علي، فأبوا أن يخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لاحرقنها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص، إن فيها فاطمة ؟ فقال: وإن ! فخرجوا فبايعوا إلاّ علياً، فإنه زعم أنه قال: حلفت أن لا أخرج ولا أضع ثوبي على عاتقي حتى أجمع القرآن، فوقفت فاطمة رضي الله عنها على بابها، فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منكم، تركتم رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) جنازة بين أيدينا وقطعتم أمركم بينكم لم تستأمرونا ولم تردوا لنا حقاً.
فأتى عمر أبابكر، فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة ؟ فقال أبو بكر لقنفذ وهو مولى له: اذهب فادع لي علياً، قال: فذهب إلى علي، فقال له: ما حاجتك ؟ فقال: يدعوك خليفة رسول الله، فقال علي: لسريع ما كذبتم على رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، فرجع فأبلغ الرسالة، قال: فبكى أبوبكر طويلاً، فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة ! فقال أبوبكر لقنفذ: عد إليه فقل له: خليفة رسول الله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفذ، فأدى ما أمر به، فرفع علي صوته، فقال: سبحان الله لقد ادعى ما ليس له، فرجع قنفذ فأبلغ الرسالة، فبكى أبوبكر طويلاً، ثم قام عمر فمشى معه جماعة حتى أتوا باب فاطمة، فدقوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبت يا رسول الله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن أبي قحافة ؟! فلما سمع القوم صوتها وبكاءها انصرفوا باكين وكادت قلوبهم تنصدع وأكبادهم تنفطر، وبقي
عمر ومعه قوم، فأخرجوا عليا فمضوا به إلى أبي بكر، فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه ؟ قالوا: إذاً والله الذي لا إله إلاّ هو نضرب عنقك، فقال: إذاً تقتلون عبد الله وأخا رسول الله، فقال عمر: أما عبد الله فنعم، وأما أخا رسوله فلا، وأبو بكر ساكت لا يتكلم، فقال عمر: ألا تأمر فيه بأمرك ؟ فقال: لا أكرهه على شيء ما كانت فاطمة إلى جنبه، فلحق علي بقبر رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) يصيح ويبكي وينادي: يا ابن أم، إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني فقال عمر لابي بكر: انطلق بنا إلى فاطمة، فإنا قد أغضبناها، فانطلقا جميعا فاستأذنا على فاطمة فلم تأذن لهما، فأتيا علياً فكلماه، فأدخلهما عليها، فلما قعدا عندها حولت وجهها إلى الحائط، فسلّما عليها فلم ترد عليهما السلام، فتكلم أبو بكر، فقال: يا حبيبة رسول الله، والله إن قرابة رسول الله أحب إليَّ من قرابتي، وإنك لاحب إليَّ من عائشة ابنتي، ولوددت يوم مات أبوك أني مت ولا أبقى بعده، أفتراني أعرفك وأعرف فضلك وشرفك وامنع حقك وميراثك من رسول الله، إلا أني سمعت أباك رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) يقول: «لا نُورَّث، ما تركناه فهو صدقة».
فقالت: أرأيتكما إن حدثتكما حديثاً عن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) تعرفانه وتفعلان به ؟ قالا: نعم، فقالت: نشدتكما الله ألم تسمعا رسول الله يقول: « رضا فاطمة من رضاي وسخط فاطمة من سخطي، فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبني ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني» ؟ قالا: نعم سمعناه من رسول
الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، قالت: فإني أشهد الله وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبي لاشكونكما إليه.
فقال أبو بكر: أنا عائذ بالله من سخطه وسخطك يا فاطمة، ثم انتحب أبوبكر يبكي حتى كادت نفسه أن تزهق، وهي تقول: والله لادعون الله عليك في كل صلاة أصلّيها، ثم خرج باكيا الحديث:
(ترجمه به طور خلاصه): ابابكر افرادي را كه از بيعت با او تخلف كرده بودند جستجو نمود، و آنان را نزد علي بن ابيطالب يافت، پس عمر را به سوي ايشان فرستاد، عمر به درب خانه علي رفته و آن افراد را براي بيعت با ابارك طلبيد، ايشان مخالفت كردند، عمر دستور داد هيزم بياورند، و گفت سوگند به آن كسي كه جان عمر در دست او است: اگر ايشان از خانه بيرون نيايند، خانه را با اهلش آتش خواهم زد (بعضي از همراهانش به او گفتند):
اي عمر فاطمه در اين خانه ميباشد، او در جواب گفت: هر چند كه فاطمه در خانه باشد، اين گروه از خانه خارج شدند، و با ابابكر بيعت كردند. مگر علي بن ابيطالب كه سوگند ياد كرده بوده كه از خانه بيرون نيايد و عبا بر دوش ننهد، تا آنكه قرآن را جمعآوري كند،
(در اين هنگام) فاطمه رضي الله عنها پشت در آمده، و گفت: من تا به حال نديدهام گروهي را بدتر از شماها كه چنين مجلس سويي را تشكيل دادهايد، جنازه پيغمبري را در پيش روي ما گذاشته، و امر خلافت را براي خودتان تثبيت نموديد، و با مادر اين امر شورا نكرديد، و حق ما را به ما برنگدانديد؟ عمر آمد نزد ابابكر و به او گفت: آيا از اين كسي كه تخلف نموده (علي بن ابيطالب) بيعت نميگيري؟
ابوبكر به نوكر خود قنفذ گفت: برو و علي را به نزد من بطلب، قنفذ رفت و پيغام را رساند، علي به او گفت: چه زود بر پيغمبر دروغ بستيد، قنفذ برگشت و گفتار علي را رساند، ابوبكر بسيار گريست، مجدداً عمر به او گفت: به علي مهلت نده، باز ابوبكر به قنفذ گفت: برو نزد علي و بگو خليفه پيغمبر ترا ميطلبد كه با او بيعت كني، چون قنفذ آمد و پيام او را آورد، علي بن ابيطالب با صداي بلند گفت: سبحان الله، ابابكر چيزي را ادعا ميكند كه حق او نيست، پس قنفذ برگشت و گفتار علي را به ابابكر رسانيد، باز او به گريه درآمد، در اين هنگام عمر به خطاب با گروهي امدند به در خانه فاطمه و درب را كوبيدند، و چون فا طمه صداي آنان را شنيد، با صداي بلند ندا در داد: اي پدر اي رسول الله، ما بعد از تو چه ناگواريهايي كه از پسر خطاب و از پسر ابي قحافه ديديم.
هنگامي كه اين گروه صدا و گريه فاطمه را شنيدند، گريه كنان برگشتند، به طوري كه نزديك بود دلهايشان پاره و جگرهايشان دريده شود، عمر و برخي از آنان به جاي ماندند، و علي بن ابيطالب را از خانه بيرون آوردند، و به جانب ابوبكر بردند، و به او گفتند بيعت كن، علي به ايشان گفت: اگر بيعت نكنم چه ميشود؟ گفتند: به خدا سوگند به آن خدايي كه جز او خدا نيست گردنت را ميزنيم، علي به آنان گفت: اگر مرا بكشيد، هم بنده خدا را كشتهايد، و هم برادر رسول خدا را، عمر گفت: اما بنده خدا بودن ترا قبول داريم، ولي برادر بودنت را با پيغمبر قبول نداريم، ابوبكر در اين ميان ساكت بود، عمر به او گفت: امر خود را درباره علي عملي نميكني؟ ابابكر گفت: تا فاطمه نزد او است من او را مجبور به بيعت نميكنم.
پس علي به جانب قبر پيغمبر رفت در حالتي كه ميگرييد (به آن حضرت خطاب
نموده) ميگفت: اي برادر اين گروه مرا بي كس و بيياور گذاشتند و نزديك بود كه مرا بكشند، عمر به ابابكر گفت: ما فاطمه را به غضب درآورديم بيا تا نزد او رويم، چون به درب خانه رسيدند، اجازه ورود خواستند، فاطمه به ايشان اذن نداد، اين دو نفر نزد علي آمدند، او ايشان را وارد خانه كرد، فاطمه از ايشان صورت گردانيد و روي خود را به ديوار نمود، به فاطمه سلام كردند، او جوابشان را نداد، ابوبكر گفت: اي حبيبه رسول خدا خويشاوندي پيغمبر در نزد من محبوبتر است از خويشي خودم، تو (اي فاطمه) نزد من محبوبتر ميباشي از عايشه دخترم، آن روزي كه پيغمبر از دنيا رحلت نمود، دوست داشتم كه من به جاي او ميمردم. (اي فاطمه) آيا تو گمان ميكني كه من (با آن كه به تو معرفت دارم و فضيلت و شرافت ترا قبول دارم) حق تو «فدك» را از تو منع كرده باشم، من از پدرت رسول الله شنيدم كه ميگفت ما ارث نميگذاريم و آنچه را بعد از خود ميگذاريم، صدقه است.
فاطمه گفت: اگر من حديثي را از پيغمبر برايتان بگويم و آن را بشناسيد، به آن عمل ميكنيد؟ جواب دادند بلي، فاطمه گفت: شما را به خداوند سوگند ميدهم، ايا شماها از پيغمبر شنيديد كه ميگفت: خوشنودي فاطمه از خوشنودي منست، و غضب فاطمه از غضب من است، پس هر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس فاطمه را خوشنود نمايد مرا خوشنود نموده، و هر كس فاطمه را به خشم درآورد مرا به خشم درآورده است، ابابكر و عمر گفتند: آري ما شنيدهايم اين موضوع را از رسول الله(ص)
پس فاطمه گفت: من خدا و ملائكه را گواه ميگيرم كه شما دو نفر مرا به غضب درآورديد و مرا خوشنود نكرديد و هنگامي كه پيغمبر را ملاقات كنم شكايت شما را به او خواهم نمود، ابوبكر صداي
خود را به گريه بلند كرد و حركت نمود و فاطمه گفت سوگند به خداوند، كه در هر نمازي كه ميخوانم به تو نفرين خواهم نمود (ترجمه تمام شد)
وحدثني أبو زيد عمر بن شبة، قال : حدثنا أحمد بن معاوية، قال : حدثني النضر بن شميل، قال : حدثنا محمد بن عمرو، عن مسلمة بن عبد الرحمن، قال : لما جلس أبو بكر على المنبر . كان علي، والزبير، وناس من بني هاشم في بيت فاطمة، فجاء عمر إليهم، فقال : والذي نفسي بيده لتخرجن الى البيعة أو لأحرقن البيت عليكم . فخرج الزبير مصلتا سيفه، فاعتنقه رجل من الانصار، وزياد بن لبيد، فدق به فبدر السيف، فصاح به أبو بكر وهو على المنبر، اضرب به الحجر، قال أبو عمرو بن حماس : فلقد رأيت الحجر فيه تلك الضربة، ويقال : هذ ضربة سيف الزبير الحديث (خلاصه ترجمه حديث)
مسلمه بن عبدالرحمن ميگويد: وقتي ابابكر بر منبر بنشست، علي بن ابيطالب و زبير و عدّهاي از بنيهاشم در خانه فاطمه مجتمع بودند، پس عمر به سوي ايشان آمد و گفت: سوگند به آن كسي كه جان عمر در دست او است، بايستي بيرون آييد براي بيعت و گرنه خانه را با شماها ميسوزانم، زبير با شمشير كشيده بيرون آمد، يك نفر از انصاف با او دست بِيَخه شد و زياد بن لبيد بر او كوبيد و شمشيرش را گرفت پس ابابكر همان طوري كه بر منبر بود صداز د، شمشير را بر سنگ بزن، ابن حماس ميگويد من ديديم آن سنگ را كه اثر ضربت شمشير در آن بود، و گفته ميشد اين ضربت شمشير زبير است. (ترجمه تمام شد.)
و النحل» جلد 1 صفحه 56 مينويسد:
النظاميّة، اصحاب ابراهيم بن سيّار بن هاني النظّام، قد طالع كثيراً من كتب الفلاسفة، و خلط كلامهم بكلام المعتزلة و انفرد عن اصحابه بمسائل:..... ـ الي ان قال ـ الحادية عشرة لا امامة الا بالنص و التعيين ظاهراً لم يشتبه علي الجماعة الاّ ان عمر كتم ذلك، و هو الذي تولي بيعة ابي بكر يوم السقيفه ـ الي ان قال ... : ان عمر ضرب بطن فاطمه يوم البيعة حتي القت الجنين من بطنها وكان يصبح احرقوا دارها بمن فيها، و ما كان في الدار غير عليّ و فاطمه، و الحسن و الحسين الخ.
(خلاصه ترجمه) (ابراهيم نظّام يكي از علمائ و فلاسفه اهل تسنن است، امام شهرستاني در احوالات او مينويسد): ابراهيم نظّام بسيار از كتب فلاسفه را مطالعه نموده و گفتارهاي ايشان را با كلمات معتزله مختلط كرده است، نظّام در مسايل بسياري با علماء اختلاف دارد (تا آنكه ميگويد:) مسأله يازدهم: امامت ثابت نميشود مگر با تصريح و تعيين آشكارا و پيغمبر(ص) در چندين موارد تصريح كرده است به امامت علي بن ابيطالب(رض) و به طوري آن را واضح و ظاهر نمو كه بر مردم آن زمان مشتبه نبود، جز آنكه عمر آن را كتمان كرد و عمر آن كسي است كه زمام اعمر بيعت ابابكر را در دست گرفت روز «سقيفه» و عمر در روز بيعت زد بر شكم فاطمه و بچه او را سقط نمود و او بود كه فرياد ميكرد بسوزانيد خانه فاطمه را با هر كس كه در آنست، و نبود در آن خانه مگر علي بن ابيطالب و فاطمه و حسن و حسين.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي: در اين حديثهايي كه بالا برايتان نقل كردم كاملاً دقت كنيد و ببينيد كه خلافت ابوبكر
محفوف و مشوب به چه جنايتهايي بوده است؟ بخوانيد و قضاوت كنيد.
آيا بيعت كنندگان بايستي به طرف خليفه خود بيايند و به طور اختيار و دلخوه با او بيعت كنند؟ يا آنكه بايد مردم را به زور و جبر به جانب خليفه جلب كنند و از آنان بيعت بگيرند؟
آيا قانون بيعت آنست كه به خانه مردم هجوم بياورند و اهل آن را تهديد كنند تا آنان بيعت نمايند؟
آيا جانشيني پيغمبر با يورش به خانه دختر او سازش دارد؟ آن هم دختري كه رضايت او رضايت رسول الله است و غضب او غضب پيغمبر ميباشد؟
آيا بيعتي كه با تهديد به سوزاندن خانه دختر پيغمبر با اهلش بپا شده است، اين بيعت با اجماع مسلمين تشكيل گرديده؟
خليفهاي كه خلافت او با سقط جنين دختر پيغمبر بپا شده است ميتوان او را خليفه پيغمبر ناميد؟
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختخي هيچ محدّث و هيچ مورخي ننوشته است كه با خانهاي از خانههاي مدينه اين معامله را كرده باشند، يعني آنها را تهديد به قتل و يا سوزاندن نموده باشند در صورتي كه بيعت نكنند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من نميدانم اين گروه چه دشمني با اهل بيت پيغمبر خود داشتند، كه براي بيعتگيري خودشان حاضر بودند اين خانه را با اهلش (كه علي و فاطمه و حسن و حسين باشد) بسوزانند؟ اي اف بر آن مردم نادان و اف بر آن بيعتشان!!!
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ما درباره انتخابات و رأي گيري اين اعصار و زمانهاي خودمان (با آنكه بيش از هزار و چهار صد سال از رحلت پيغمبر(ص) ميگذرد) هنوز نشنيدهايم كه مانند اين عمل وحشيانه را مرتكب شده باشند، به خانه افرادي هجوم بياورند، و آنان را با ت هديد و ارعاب براي رأي ريزي احضار كنند، ولي آن مردم صدر اسلام كه تا ديروزِ آن، در محضر
رسول الله صلي الله عليه و آله به سر ميبردند، آن قدر عقبماندگي د اشتند، و از تمدن اسلام دور بودند كه آن گونه اعمال اوباشوار را انجام دادند و صفحات تاريخ اسلامي را با آن كردارهاي زشتشان ننگين و تاريك نموند.
نغزتر آنكه اين محصولي را كه آن بيتمدّنها تحصيل نمودند و اين منصب (خلافت) را كه آن گروه با آن فضاحت به دست آوردند، علماء اهل تسنّن ادعاء اجماع مسلمين درباره آن ميكنند، و آن را مشروع قلمداد مينمايند. بخوانيد و تعجب كنيد بلكه بگرييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي تأييد و تحكيم گفتارهاي پيشين، و براي آنكه به سستي بنياد خلافت ابابكر بيشتر پي ببريد، و براي آنكه بيش از پيش برايتان واضح شود كه اجماع امت در كار نبوده، بلكه اجماع اهل مدينه هم درباره خلافت ابابكر صورت نگرفته است، به حديث ذيل توجه نماييد:
سرگرفتن نفاق در مدينه هنگام خلافت ابابكر
82.ابن قتيبه در كتاب خود «الامامه و السياسه» جلد 1 صفحه 16 مينويسد:
ثم ان ابابكر قام خطيبا فحمد الله و اثني عليه ثم قال..........ولقد قلدت أمرا عظيما، مالي به طاقة ولا يد، ولوددت أني وجدت أقوى الناس عليه مكاني، فأطيعوني ما أطعت الله، فإذا عصيت فلا طاعة لي عليكم، ثم بكى وقال: اعلموا أيها الناس أني لم أجعل لهذا المكان أن أكون خيركم، ولوددت أن بعضكم كفانيه، ولئن أخذتموني بما كان الله يقيم به رسوله من الوحي ما كان ذلك عندي، وما أنا إلا كأحدكم، فإذا رأيتموني قد استقمت فاتبعوني، وإن زغت فقوموني، واعلموا أن لي شيطانا يعتريني أحيانا، فإذا رأيتموني
غضبت فاجتنبوني، لا أؤثر في أشعاركم وأبشاركم، ثم نزل..... ولما تمت البيعة لابي بكر، واستقام له الامر، اشرأب النفاق بالمدينة، وارتدت العرب، فنصب لهم أبو بكر الحرب، وأراد قتالهم، فقالوا: نصلي ولا نؤدي الزكاة. فقال الناس: اقبل منهم يا خليفة رسول الله، فإن العهد حديث، والعرب كثير، ونحن شرذمة قليلون، لا طاقة لنا بالعرب، فقال ابوبكر... لابد من القتال. فقال الناس لعمر. اخل به فكلمه لعله يرجع عن رأيه هذا، فيقبل منهم الصلاة، ويعفيهم من الزكاة، فخلا به عمر نهاره أجمع، فقال: والله لو منعوني عقالا كانو يؤدونه إلى رسول الله لقاتلتهم عليه
ابابكر ايستاد به خطبه خواندن و خداوند را ستايش و ثناء نمود، پس گفت: من به گردن گرفتم امري مهمّ (خلافت) را كه توانايي آن را ندارم و دادرسي برايم نيست، و هر آينه دوست د اشتم كه نيرومندترين مردم را به جاي خود ببينم اطاعت كنيد مرا مادامي كه من اطاعت خدا را ميكنم، و هرگاه خدا را نافرماني كردم، بر شما نيست كه مرا فرمان بريد، سپس گريست و گفت: اي مردم بدانيد كه من در اين منصب منصوب نشدهام به خواطر آنكه بهتر از شماها ميباشم، و همانا دوست داشتم كه بعضي از شماها كفايت اين امر (خلافت) را به جاي من مينموديد، و از من انتظار نداشته باشيد آنچه را كه از پيغمبر(ص) خواستار بوديد زيرا وحي نزد من نيست، و من نيستم مگر مانند يكي از شماها،
پس اگر ديديد كه من در راه راست هستم از من پيروي كنيد، و اگر بيراهه رفتم مرا به راه راست بياوريد، و بدانيد كه از براي من شيطاني است كه زماني مرا فرا ميگيرد، پس هرگاه ديديد
كه من غضب ميكنم از من دور شويد تا اثر نگذارم در مو و پوست شما سپس از منبر پايين آمد.
(پس از آن ابن قتيبه ميگويد:) چون بيعت ابابكر به آخر رسيد و خلافت او پابرجا شد، نفاق در مدينه سر گرفت و عرب برگشت كردند، پس ابابكر بناي جنگ با آنان را گذاشت، اعراب گفتند ما نماز ميخوانيم ولي زكات نميدهيم، اطرافيان ابابكر به او گفتند: اي خليفه رسول الله موضوع خلافت نوبنيان است، و عرب بسيارند و ماها جمعيت كمي هستيم و در برابر آنان طاقت نداريم، ابابكر جواب داد از جنگ با ايشان ناگزيرم، مردم به عمر گفتند: تو در خلوت با ابابكر گفتگو كن شايد از رأيش برگردد و فقط نماز خواندن را از ايشان بپذيرد و از زكات دادن عفوشان نمايد، عمر يك روز تمام با ابابكر در خلوت سخن گفت، ابابكر در جواب او گفت: سوگند به خدا اگر زكات يك شتر را كه به پيغمبر ميدادند، به من ندهند البته با ايشان جنگ خواهم كرد (تا آخر گفتارش) ترجمه تمام شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در اين خطبه ابابكر دقت نماييد تا مطالبي براي شما كشف گردد: ابابكر در اين گفتارش تصريح ميكند به اينكه شيطاني دارد كه گاه و بيگاه بر او غلبه ميكند، كه اين خود نقص بزرگيست در ابابكر كه او را از رديف مؤمنين خارج ميكند
چنانكه در قرآن كريمست: «إِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يتَوَكَّلُونَإِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ» (1)و نيز فرموده: «إِنَّ عِبَادِي لَيسَ لَكَ عَلَيهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ«42» وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعينَ» (2)
كه در آيه شريفه اول فرموده است: مؤمنيني
كه توكل بر خداي خود دارند شيطان بر انان تسلّط ندارد، بلكه تسلّط او بر آن كساني است كه او را دوست ميدارند و با او شِرك ميآورند.
و در آيه شريفه دوم فرموده است: تو (اي شيطان) بر بندگان من تسلط نداري، مگر آن كساني كه پيروي تو را ميكنند از افراد گمراه كه جهنم وعدهگاه همه ايشانست.
و نيز ابابكر در اين گفتارش (كه ميگويد: هنگامي كه من غضب ميكنم از من دور شويد تا اين خشم من وضع شما را بر هم نزند) خود را از صف متقين خارج كرده است، زيرا قرآن كريم درباره متقين فرموده: «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيظَ» (1)يعني متقين كساني هستند كهخشم خود را فرو مينشانند.
اضافه ميكنم: اين گفتار ابابكر: (البته د وست داشتم كه نيرومندترين مردم را به جاي خودم ببينم) جز دروغ و حيله بازي فرض ديگري ندارد زيرا جميع اصحاب بلكه جميع مسلمين آن عصر ميدانستند كه علي بن ابيطالب در تمام اوصاف و ملكات انسانيت از همه اهل زمان بالاتر و برتر ميباشد
در شجاعت نظير نداشته است زيرا او بوده كه همه گردن كشان عرب را به خاك مذلّت انداخته خيبر يهود را او فتح كرد و مرهب خيبري را او به قتل رسانيد، عمرو بن عبدوّد، يَل عرب را علي بن ابيطالب بكُشت و همچنين ساير شجاعان و پهلوانان را.
در علم بديل نداشت زيرا بعد از پيغمبر(ص) تمام مشكلات علمي و ديني همه را او حل ميكرد جميع مسلمين حتي خلفا زمانش در تمام مسائل مشكله به او مراجعه ميكردند ولي علي بن ابيطالب در همه عمرش از هيچ كس مسألهاي نپرسيد و به احدي نياز علمي پيدا نكرد و همچنين در ساير صفتهاي حسنه
بنابراين اگر ابابكر راست ميگفته است، پس
1) . آل عمران: 134.
چرا اين مسند خلافت را به علي بن ابيطالب واگذار ننمود، از اينجا معلوم ميشود كه ابابكر با اين گفتارش مردم را فريب ميداده كه وانمود كند خودش بر همه تفوق دارد و بالاتر از او كسي نبوده است كه خلافت را به او تفويض كند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي آنكه اين گفتار مرا تصديق كنيد به اين حديث ذيل توجه نماييد.
اعتراف عمر به خلافت علي بن ابيطالب
أخبرنا أبو زيد عمر بن شبة، قال : حدثنا محمد بن حاتم عن رجاله، عن ابن عباس، قال : مر عمر بعلي، وأنا معه فناء دار سلمه فسلم عليه . فقال له علي : اين تريد ؟ قال ؛ البقيع، قال : أفلا تصل صاحبك ويقوم معك قال : بلى، فقال لي علي : قم معه، فقمت فمشيت الى جانبه فشبك أصابعه في أصابعي، ومشينا قليلا، حتى إذا خلفنا البقيع قال لي : يا ابن العباس، أما والله أن صاحبك هذا لأولى الناس بالأمر بعد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم الا أنا خفنا، على اثنين، قال ابن العباس : فجاء بكلام لم أجد بدا من مسألته عنه، فقلت : ماهما يا أمير المؤمنين ؟ قال : خفناه على حداثة سنه، وحبه بني عبد المطلب.
(خلاصه ترجمه حديث) ابن عباس ميگويد: عمر برخورد به علي بن ابيطالب كرد و منهم در جلو خانه سلمه با او بودم و سلام كرد (علي) از او پرسيد كجا ميروي؟ جواب داد، بقيع پس گفت آيا رفيقت (ابن عباس) با تو همراه بشود؟ عمر جواب داد آري (سپس) علي به من گفت برخيز و با او (عمر) باش (ابن عباس ميگويد): من برخواستم و با عمر همراه شده حركت
كردم و از بقيع گذشتيم، عمر به من گفت: يا ابن عباس به خدا سوگند همانا صاحب تو «علي بن ابيطالب» سزاوارترين مردم است به امر خلافت پس از پيغمبر(ص)، جز آنكه ما درباره دو چيز از او ميترسيديم، ابن عباس ميگويد، چون عمر اين كلام را بگفت من چاره نديدم جز آنكه از او بپرسم، پس به او گفتم: آن دو چيز چيست؟ عمر جواب داد، يكي كم سنّي او و يكي محبّت او به اولاد عبدالمطلب ـ ترجمه تمام شد ـ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما در اين حديثي كه علماء خودتان نقل نمودهاند دقت كنيد و ببينيد كه چگونه عمر به طور قطع سوگند ياد ميكند كه علي بن ابيطالب براي خلافت پيغمبر(ص) از تمام مردم سزاوارتر است، ولي ابابكري كه همانند عمر از مقامات علي بن ابيطالب باخبر است خلافت او را غصب كرده، و براي آنكه جاي پاي خود را محكمتر كند، آن عبارتهاي فريبنده و گولزننده را ميگويد ـ چنانكه در بالا آنها را با ترجمه برايتان بيان نمودم ـ
(به دنبال خطبه ابابكر) بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شخصي كه به افراد خودش شيطان بر او چيره ميشود، و او را از راه حق خارج ميكند، آيا لياقت خلافت پيغمبري را دارد كه معصوم و مطهّر است؟
كسي كه از مسلمانان مددخواهي كند، و بگويد: هرگاه ديديد كه من از راه حق منحرف شدم، مرا به راه راست بياوريد، آيا چنين شخصي مانند ابابكر قابليت آن را دارد كه جاي رسول الله بنشيند؟
كسي كه به اعتراف خودش از ديگران بهتر نيست و ميگويد من مانند يكي از شماها هستم، چگونه سِمَت حكومت مردم را در دست گرفته و به نمايندگي از پيغمبر مردم را راهبري ميكند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد اهل مدينه كه قسمتي از مسلمين آن زمان را تشكيل ميدادند جميع آنان با ابابكر موافق
نبودند، و زير بار خلافت او نميرفتند، و صراحتاً و ميگفتند ما نماز ميخوانيم ولي زكات (به تو) نميدهيم، و كساني كه اطراف ابوبكر بودهاند، به اعتراف خودشان در مقابل اين گروه مخالف، اندك و قليل بودهاند، و با اين وصف علماء شما ميگويند خلافت ابابكر با اجماع مسلمين تشكيل گرديده است. بخوانيد و تعجب كنيد و به بينيد كه تفاوت ره از كجاست تا بكجا.
اثر جانشيني چيست و مقام خلافت از آن كيست؟
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني و تحصيل كرده من در اينجا از شما سؤالي دارم، خواهشمندم كه جواب مشروحي به اينجانب بدهيد، آن سؤال اين است:
مقام جانشيني و خلافت چه اثري دارد؟ و نيز ان كسي كه اين مقام را در دست ميگيرد، چگونه شخصي بايد باشد؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من نميتوانم مانند جنابعالي موضوعات را درون شكافي كنم و شرح و بسط بدهم، ولي چون امتثال امر شما براي من واجبست، آنچه از من ساخته باشد به عرضتان ميرسانم: اولاً اثر جانشيني آنست كه نام شخص از بين نميرود، بلكه به واسطه اين شخص دوم كه جانشين او باشد، همواره نام وي بر سر زبانها ثابت و برقرار خواهد ماند، و ثانياً چون شخص دوم در مرام و مسلك نماينده و نشان دهنده شخصِ اول است، خواهي ناخواه مرام آن شخص اول مورد عمل قرار ميگيرد، و مسلك او پايدار مي ماند، به طوري كه گويا او نمرده است.
و اما چگونگي خليفه و جانشين از اين قرار است: اولاً بايستي اين دو نفر «جانشين و صاحب او» از حيث مقام علمي و عملي همانند يكديگر باشند. و ثانياً بايد ميان ايشان سنخيت و تناسب كامل موجود باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گفتار شما هر
چند مختصر است ولي بسيار معقول و حكيمانه ميباشد، زيرا عمل جميع عقلاء جهان بر همين منوال است كه شما گفتيد، يعني هرگاه بخواهند مثلاً براي جاينشيني سلطاني وزيري انتخاب كنند، فردي را در نظر ميگيرند كه موقعيت سلطنتي را بداند، و به آيين مملكتداري آشنا باشد، و هيچگاه يك مرد بازاري كه سياست كشوري را نميداند، او را جانشين پادشاه نميكنند.
و نيز هرگاه بخواهند به جاي استادِ حوزه علميّهاي كسي را جايگزين نمايند. حتماً بايستي اين چنين شخص دانشمندي باشد كه بتواند تدريسها و تعليمات اين استاد را عُهدهدار شود، و هيچگاه شاگرد مدرسهاي را به جاي آن استاد نميگذارند.
و نيز هرگاه مرجع تقليدي از دنيا ميرود، عالمي را در مسند او مينشانند كه مانند او فقيه، و رتبه مرجعيت را واجد باشد، و هيچگاه يك طلبه مبتدي را به جاي آن مرجع نصب نميكنند.
و همچنين است تمام مؤسسات جهاني كه هرگاه بخواهند به جاي كارفرماي آنها، فردي را معاون و كارگردان آن مؤسّسه نمايند، قطعاً دانشمندي را انتخاب ميكنند كه ميان او و ميان آن مؤسسه سنخيت علمي و هنري برقرار باشد، مثلاً هيچ گاه مهندس كشاورزي را، براي مؤسسه ساختماني انتخاب نمينمايند، و نيز يك متخصص نيروي برق را براي يك مؤسسه ميكانيكي استخدام نميكنند، و بر همين قياس است ديگر امورات اجتماعي كه همواره سنخيّت و تناسب را رعايت مينمايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما براي من بگويد كه اگر مسلمين آن عصر ميخواستند همين قانون ثابت كلي را درباره خلافت پيغمبر(ص) به كار برند، چه شخصي را ميبايست به عنوان جانشيني آن حضرت انتخاب كنند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي البته واضح است كه اگر اصحاب ميخواستند طبق قانون عقلاني جهاني (كه در بالا گفته شد) پيش بروند
بايستي كسي را انتخاب نمايند كه بعد از رسول الله از تمام افراد بشر از هر حيث بالاتر باشد، به جهت آنكه خود پيغمبر(ص) سرآمد جميع موجودات عالم بودهاند، و خليفه او نيز ميبايست (به غير از مقام نبوت) يك چنين موقعيتي را دارا باشد، تا لياقت جاينشيني آن حضرت را داشته باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما سؤال ميكنم: ابابكري كه شخصيتي در جامعه نداشت، ابابكري كه علمي به احكام شرعيه نداشت، ابابكري كه جوابگوي مسايل علميه نبود، ابابكري كه نميتوانست اشكالات وارد بر دين را حل كند، ابابكري كه تقوا نداشت، ابابكري كه هيچ گونه شرايط خلافت پيغمبر(ص) را دارا نبوده است، چرا او را براي اين منصب خطير انتخاب كردند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي آنچه تا به حال براي ما ثابت شده اينست كه ابابكر خليفه شرعي پيغمبر(ص) نبوده زيرا دليلي از كتاب و سنت براي آن نيافتيم، و همچنين از نظر قانون عقلاني جهاني نميتوان او را خليفه آن حضرت دانست، به جهت آنكه عقلاء جهان كسي را كه واجد شرايط نيابت و جانشيني نباشد، او را به اين منصب نميخوانند، و كساني را كه با اين چنين شخص بيعت كنند، خائن به جامعه ميشناسند،
ولي از طرفي هم نميتوان گفت كه ابابكر در جامعه شخصيت نداشته، و احكام شرعيه را نميدانسته، و مردي بوده بي تقوا، زيرا اولاً ابابكر از قبيله قريش بوده و ثانياً چون در اسلام داخل شده قطعاً به احكام آن آشنايي داشته و نيز نميتوان گفت كه او ناپرهيزكار و بيتقوا بوده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من هيچ موضوعي را براي شما مطرح نميكنيم كه دليل بر آن نداشته نباشم، براي يكايك اين گفتارهاي فوق برهاني در دست دارم، ولي اعتراض شما به اينجانب از اين جهت است كه شما به تاريخ مراجعه نكردهايد
و از حالات رجال و اصحاب اطلاعي در دست نداريد، اينك من براي شما و آقاي نوبختي احاديثي ذيلاً نقل ميكنم تا مطالب بالا را گواهي دهند. به عرايضم توجه نماييد:
ابابكر و شخصيّت او
قال ابوطالب المفضل بن سلمة بن عاصم: لما اُمر النبي(ص) به عرض امره علي قبايل العرب، خرج و معه جماعة منهم ابوبكر، فمرّوا بقوم من ربيعه. فتقدم ابوبكر و بعد السلام و الردّ، سئل القوم عن نسبهم و موقععهم منه، فاجابوا بصراحة لكنهم شعروا بتجنيّه عليهم فقال اليه شاب منهم يقال له دَغفل و هو غلام من شيبان فقال: انّ علي سائلنا ان نسأله ـ و العبء لاتعرفه او تحمله. ثم قال: با هذا انك سألتنا فلم نكمّك شيئا، فمن الرجل انت؟ قال: رجل من قريش، قال دَغفل: بخٍ بخٍ اهل الشرف و الرياسة، فمن ايّ قريش انت؟ قال ابوبكر: من تيم بن مرّة، قال وَ غْفَل: مَكنّت و الله الرامي من صفاء الثغرة، افمنكم قصيّ بن كلاب الذي جمع القبائل من فهر فكان يُدعي مُجِمّعا؟ قال ابوبكر: لا. قال افمنكم هاشم؟ عَمرو العُلي هشم الثريد لقومه + و رجال مكة مسنتون عجاب. قال: لا. قال افمنكم شيبة الحمد مطعم طير السماء الذي كان وجهه قمرايضيء ليل الظلام الداجي؟ قال لا. قال: امن المفيضين بالناس انتك قال: لا. قال: افمن اهل الندوة انت؟ قال لا. قال: افمن اهل السقاية انت؟ قال لا. قال فاجتذب ابوبكر زمام ناقته، فقال:
دَغْفَل:
صادف درء السَّيل درءاً يدفعه يهيضه طوراً و طوراً يصدعه (1)
اما و الله لو ثبتَّ لاخبرتك، انك من زمعات قريش، اَو ما انا بدَغفل
(ترجمه به طور خلاصه و مختصر): مفضل بن سلمه ميگويد: هنگامي كه پيغمبر(ص) مأمور شد كه رسالت خود را به قبايل عرب اعلام كند، با جماعتي از مكه خارج شدند كه از جمله آنها ابوبكر بود، برخورد كردند به قبيله ربيعه، ابوبكر پيش قدم شده و با ايشان روبرو گرديد، پس از سلام از حسب و نسب آنان جويا شد، ايشان هم جواب كامل دادند، ولي قوم ربيعه چنان حسّ كردند كه ابوبكر درباره ايشان گمانهاي بدي ميبرد، جواني از طايفه شيبان به نام «دَغْفَل» پيش آمد و به ابوبكر گفت: تو آنچه ميخواستي از ما پرسيدي و ما جواب كامل داديم، ما نيز از تو پرسشهايي داريم (و شعري در اين ميان سرود، به اين مضمون: ما از سائل خود پرسش ميكنيم كه آن را نميفهمد و جواب نميدهد و يا آنكه تحمل جواب مينمايد) سپس از ابوبكر پرسيد تو كيستي؟ ابوبكر جواب داد مردي هستم از قبيله قريش، دَغفل گفت: آفرين آفرين اهل شرافت و رياستند.
باز پرسيد از كدام طايفه قريش ميباشي؟ جواب داد از «تيم بن مُرّه»، دَغفل گفت: سوگند به خدا براي تيرانداز راه باز كردي (مقصودش آن بود كه در اينجا ميتوانم ترا هدف گفتارهاي دردناكي قرار دهم) باز پرسيد آيا «قصيّ بن كلام» (كه يكي از اجداد پيغمبر است) (و قبيلهها را جمعآوري مينموده در مكه و جايگاه ميداده) از طايفه شما ميباشد؟ جواب داد نه. باز پرسيد آيا هاشم (كه يكي از اجداد پيغمبر است) از
1) . رؤف جمال اين قضيه را از كتاب «الفاخر» صفحه 235 نقل كرده سپس گفته: ميداني و همچنين نويري آن را نيز نقل كردهاند.
طايفه شما ميباشد؟ جواب داد نه. (سپس دغفل شعري درباره منصبي از مناصب هاشم سرود). باز پرسيد آيا شيبة الحمد (كه لقب عبدالمطلب است) كه پرندگان هوا را طعام ميداد و صورت او مانند ماه در شب تاريك ميدرخشيد از طايفه شماست؟ ابوبكر جواب داد: نه. باز پرسيد ايا تو از آن افراد قريش هستي كه جُجّاج را به مشعر و عرفات كوچ ميدادند؟ جواب داد نه. باز پرسيد آيا تو از اهل «ندوه» ميباشي؟ (ندوه خانهاي بود كه قُصيّ آن را در مكه مجتمع عمومي قرار داده بود) جواب داد: نه.
باز پرسيد آيا تو از آن كساني هستي كه رفادت، و حجابت، و سقايت حُجاج از آن ايشانست (اينها منصبهايي است كه مخصوص اشراف قريش بوده است؟) ابوبكر جواب داد نه، سپس مهار شتر خود را كشيد كه برگردد. دَغْفَل به او گفت: اگر به جاي ميايستادي براي تو ثابت ميكردم كه تو از افراد پست و فرومايه قريش ميباشي و ضمناً شعري در نكوهش او بسرود. ـ ترجمه تمام شد ـ
ابابكر و بيدانشي و بياطّلاعي از احكام و پشيماني از هجوم به خانه علي(ع)
قال: ثم إن أبا بكر عمل سنتين وشهورا ثم مرض مرضه الذي مات فيه، فدخل عليه أناس من اصحاب النبي عليه الصلاة والسلام، فيهم عبد الرحمن بن عوف، فقال له: كيف أصبحت يا خليفة رسول الله، فإني أرجو أن تكون بارئا ؟ قال: أترى ذلك ؟ قال: نعم ـ الي ان قال ـ قال: والله ما آسى إلا على ثلاث فعلتهن، ليتني كنت تركتهن، وثلاث تركتهن ليتني فعلتهن، وثلاث ليتني سألت رسول الله عنهن.
فأما اللاتى فعلتهن وليتني لم أفعلهن، فليتني تركت بيت علي وإن كان أعلن علي الحرب، وليتني يوم سقيفة بني ساعدة كنت ضربت على يد أحد الرجلين أبي عبيدة أو عمر فكان هو الامير وكنت أنا الوزير، وليتني حين أتيت بذي الفجاءة السلمي أسيرا أني قتلته ذبيحا أو أطلقته نجيحا، ولم أكن أحرقته بالنار.
وأما اللاتي تركتهن وليتني كنت فعلتهن، ليتني حين أتيت بالاشعث بن قيس أسيرا أني قتلته ولم استحيه، فإني سمعت منه، وأراه لا يرى غيا ولا شرا إلا أعان عليه، وليتني حيث بعثت خالد بن الوليد إلى الشام، أني كنت بعثت عمر بن الخطاب إلى العراق، فأكون قد بسطت يدي جميعا في سبيل الله.
وأما اللاتي كنت أود أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن، فليتني سألته لمن هذا الامر من بعده ؟ فلا ينازعه فيه أحد، وليتني كنت سألته: هل للانصار فيها من حق ؟ وليتني كنت سألته عن ميراث بنت الاخ والعمة، فإن في نفسي من ذلك شيئا الحديث. (1)
(خلاصه ترجمه حديث): ابابكر دو سال و چند ماه در مسند خلاف به سر برد سپس بيمار شد، در اين بيماري كه فوتش در آن بود دستهاي از صحابه بر او وارد شدند كه از جمله آنها عبدالرحمن بن عوف بود، او از ابابكر احوالپرسي نمود و گفت: اميدوارم كه بهبودي حاصل شده باشد، ابابكر از او پرسيد آيا در من
1) . اين حديث را ابوعبيد در كتاب: الاموال صفحه 131 و طبري در كتاب: تاريخ طبري جلد 4 صفحه 52 و مسعودي در كتاب: مروج الذهب جلد 1 صفحه 414 و ابن عبد ربه در كتاب: العقد الفريد جلد 2 صفحه 354 نقل كردهاند و پارهاي از اينها اندكي اختلاف در لفظ دارند.
بهبودي ميبيني او جواب داد: آري...............(سپس ابابكر گفت): سوگند به خداوند كه من غمگين نيستم مگر براي سه چيزي كه آنها را به جا آوردم و كاشكي انجام نميدادم و (نيز) براي سه چيزي كه آنها را ترك نمودم و كاشكي آنها را عملي ميكردم. و (نيز) براي سه چيز كه كاشكي آنها را از پيغمبر سؤال ميكردم.
امّا آن سه چيزي كه مرتكب شدم و كاشكي آنها را ترك مينمودم (اينست): كاشكي خانه علي بن ابيطالب را رها ميكردم (هجوم به ان خانه نميآوردم) هر چند كه با من اعلام جنگ ميكرد. و كاشكي در روز سقيفه بني ساعده خلافت را به نام يكي از اين دو نفر تثبيت ميكردم، ابوعبيده، يا عمر تا او امير ميشد و من وزير. و كاشكي آن وقتي فجاءة سلمي را اسير كردم، ميكشتم يا او را رها ميكردم و او را نميراندم.
اما آن سه چيزي كه ترك كردم و كاشكي آنها را به جاي ميآوردم (اينست): كاشكي آن وقتي كه اشعث بن قيس را دستگير كرده بودم، از او خجالت نميكشيده و او را ميكشتم، زيرا از خود او شنيدم و هم ميديدم او را كه همواره به بديها و گمراهيها كمك ميكرد. و كاشكي هنگامي كه خالد بن وليد را به سوي شام اعزام كردم، عمر بن خطاب را به جانب عراق ميفرستادم، تا آنكه هر دو دستم را در راه خدا به كار انداخته بودم.
و اما آن سه چيزي را كه دوست داشتم از پيغمبر(ص) سؤال مينمودم (اينست): كاشكي از آن حضرت ميپرسيدم كه خلافت بعد از او مخصوص كيست؟ تا ديگران در آن نزاع نكنند. كاشكي از آن حضرت سؤال ميكردم كه انصار در امر خلافت سهمي دارند؟ و كاشكي سهم ارث دختر برادر و عمه را از آن حضرت ميپرسيدم، زيرا من در اين حكم ماندهام.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر
شما در اين حديث بالا دقت نماييد ميبينيد كه چگونه ابابكر خود را اين گفتارهايش مفتضح و رسوا كرده: بياطلاعي خويش را از احكام ديني، و بيتقوا بودن او و مرتكب شدن كارهاي حرام و غصب كردنش خلافت را. و اگر ميخواهيد صدق گفتار اينجانب را بدانيد به نكتههايي كه از اين حديث فوق به دست ميآيد و ذيلاً بيان ميشود توجه كنيد:
نكته اول: ابابكر در اين گفتارش به مان نشان ميدهد كه خلافت او از جانب رسول الله(ص) نبوده است زيرا خودش گفته است: (كاشكي از آن حضرت ميپرسيدم كه خلافت بعد از او مخصوص كيست تا ديگران در آن نزاع نكنند) نتيجتاً هر كس ابابكر را خليفه شرعي پيغمبر دانسته و او را منصوب از ناحيه آن حضرت بداند، در واقع افتراء به آن وجود مقدس بسته است.
نكته دوم: ابابكر درباره خلافت خودش شاكّ بوده يعني تا آخر عمرش نفهميده كه اين منصبي را كه متصدي شده است، براي او جايز بوده است يا نه؟ زيرا اگر براي او مسلّم و قطعي بوده كه خلافت حق او است، ديگر جاي سؤال از پيغمبر را نداشته.
نكته سوم: اجماعي را كه علماء اهل تسنّن براي خلافت ابابكر ادّعا ميكنند، قطعاً پايه و اساس نداشته است زيرا اگر راستي موضوع خلافت به توسط اجماع محقق ميشد، و از طرفي هم يك چنين اجماعي براي خليفه شدن ابابكر در آن زمان صورت گرفته بود، ديگر نبايستي ابابكر درباره خلافت خودش شك كند و آرزو نمايد كه كاشكي اين موضوع را از پيغمبر(ص) سؤال مينموده، بلكه در همه جا اعلام ميكرد كه امت محمد(ص) براي خلافت من اجماع كردهاند.
نكته چهارم: اگر خلافت براي ابابكر معيّن و حق مسلّم شرعي او بوده، و اجماع امت براي خلافت او منعقد گشته، ديگر ابابكر حق واگذاري به ديگران را نداشته، و براي او جايز نبوده است كه يا ابوعبيده جراح و يا عمر بن خطاب را به
خلافت نصب كند.
و بدتر از اين فرض آنست كه ابابكر خلافت را غصب كرده باشد و با اين وصف تمناي واگذاري آن را مينموده.
نكته پنجم: اين گفتار ابابكر: (كاشكي از آن حضرت ميپرسيدم كه بعد از او خلافت مخصوص كيست) جز دروغ و حيله چيز ديگري نيست، زيرا خود او كراراً و مراراً از پيغمبر(ص) شنيده بوده، كه وصي و جانشين او علي بن ابيطالب است، ولي اكنون كه عمرش به سر آمده و خلافت غصبي را به آخر رسانده است ميخواهد خود را با اين گفتارش مطيع و فرمانبردار آن حضرت نشان دهد.
اطلاع ابابكر از خلافت علي بن ابيطالب
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي آنكه شما مطمئئن شويد كه ابابكر از خلافت علي بن ابيطالب كاملاً مطلع بوده، و در موارد بسياري اين موضوع را از پيغمبر شنيده بوده به احاديث ذيل توجه نماييد:
حدثنا محمد بن بشار حدثنا غندر حدثنا شعبه عن سعد قال سمعت ابراهيم بن سعد عن ابيه قال قال النبي صلي الله عليه و سلم لعلي اما ترضي ان تكون مني بمنزله هارون من موسي.
پيغمبر(ص) به علي بن ابيطالب فرمود: آيا نميخواهي نسبت به من مانند هارون باشي نسبت به موسي.
في تفسير قوله تعالي: «ياأَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَْمْرِ مِنْكُمْ» (1)
في المناقب: في تفسير مجاهد: إن
1) . النساء: 59.
هذه الآية نزلت في أمير المؤمنين علي عليه السلام حين خلفه رسول الله صلى الله عليه واله وسلم بالمدينة فقال: يا رسول الله أتخلفني على النساء والصبيان ؟ فقال: أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى حين قال موسىأخلفني في قومي وأصلح.
(خلاصه ترجمه حديث) ذيل تفسير اين آيه شريفه: (اي مؤمنين اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و اوليِ الامر از خودتان را) در كتاب «المناقب» از تفسير «مجاهد» (نقل كرده) كه اين آيه شريفه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است، آن وقتي كه پيغمبر(ص) او را در مدينه به جاي خود گذارده، علي(ع) گفت يا رسول الله آيا مرا به جاي خود نصب نمودهاي براي زنان و بچهها، پيغمبر به او گفت مگر نميخواهي نسبت به من مانند هارون نسبت به موسي باشي چنان كه موسي به هارون گفت به جاي من باش در ميان قوم و اصلاح نما.
..........عن البراء بن عازب، قال: كنا مع رسول الله صلى الله عليه واله وسلم في سفر فنزلنا بغدير خم فنودي فينا الصلاة جامعة، فكسح لرسول الله صلى الله عليه واله وسلم تحت شجرتين و صلى الظهر وأخذ بيد علي عليه السلام فقال: ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ قالوا: بلى. قال: ألستم تعلمون أني أولى بكل مؤمن من نفسه ؟ قالوا: بلى. آخذا بيد علي فقال لهم: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه. قال: فلقيه عمر بن الخطاب رضى الله عنه فقال [ له ]: هنيئا لك يا ابن أبى طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة.
(خلاصه ترجمه حديث) براء بن عازب ميگويد: در سفري با رسول الله بوديم و در غدير خم فرود آمديم، ندايِ «الصلوة جامعه» داده شد، پيغمبر(ص) زير درختاني كه نظيف كردند نماز ظهر را به جاي آورد سپس دست علي بن ابيطالب(ع) را گرفت و به مردم فرمود: شما كه ميدانيد من اولي و سزاوارترم به همه مؤمنين از خود آنان؟ جواب دادند آري ميدانيم، مجدداً دست علي(ع) را گرفت و عرض كرد بار الها هر كسي كه من مولاي او هستم، علي مولاي او است، بارالها دوست بدار هر كسي را كه او را دوست ميدارد و دشمن بدار هر كسي را كه با او دشمن است (براء بن عازب ميگويد) پس از خاتمه كار، برخورد كرد عمر به علي(ع) و به او گفت: گوارا باد تو را اي پسر ابوطالب صبح كردي و شام كردي در حالي كه مولاي جميع مؤمنين و مؤمنات ميباشي.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي از اين قبيل احاديثي كه به تعبيرهاي مختلف و به بيانات گوناگون خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را اثبات ميكنند، بسيار است، و من نمونه از آنها را در بالا براي شما نقل كردم تا براي شما ثابت كنم كه ابابكر از اين موضوع كاملاً مطلع بوده و اينكه گفته است: (كاشكي اين موضوع را از پيغمبر ميپرسيدم) جز سالوسبازي و خدعهگري محمل ديگري ندارد همان طوري كه در بالا اشاره نمودم.
نكته ششم: ابابكر در اين گفتارش: (كاشكي از پيغمبر سؤال ميكردم كه انصار هم در امر خلافت سهم دارند يا نه؟) مكر و حيله ايست كه بكار برده، زيرا همان طوري كه در بالا يادآور شديم، ابابكر و جميع اصحاب همگي مي دانستند كه جز علي بن ابيطالب كس ديگري خليفه پيغمبر نيست، و مانند آفتاب براي همه آنان اين موضوع روشن بوده است، و اگر ابوبكر راستي دلسوز انصار ميبود چرا در روز سقيفه بني ساعده، ايشان را عقب شده و از خلافت آنان جلوگيري كرد با آنكه
ميتوانست انصار را نيز سهيم نمايد.
نكته هفتم: از اين گفتار ابوبكر نيز معلوم ميشود كه او حكم خلافت را نميدانسته كه آيا با اجماع مسلمين صورت ميگيرد يا با نص و دستور پيغمبر و نيز آيا خلافت مخصوص به يك نفر است و يا آنكه شركت بردار ميباشد؟ او در تمام اين احكام حيران و شاك بوده، و كسي كه احكام آن منصبي را كه در دست گرفته است نميداند نميتواند جاينشين پيغمبر شود و زمام دين او را در اختيار بگيرد. بخوانيد و قضاوت كنيد.
نكته هشتم: ابابكر در اين گفتارش بيتقوايي و فاسق بودن خود را ثابت كرده، زيرا چندين عمل منكري را مرتكب شده است كه اظهار تأسف شديدي نسبت به آنها مينمايد، يكي از آنها هجوم آوردن به خانه علي بن ابيطالب براي بيعت گيري، و ديگري سوزاندن مردي به نام «فجاءة» و يكي ديگر رها كردن اشعث بن قيس را با آنكه به نظر او اين مرد مهدور الدم و واجب القتل بوده.
ابابكر ميدانسته كه اين اعمال خلاف شرع و حرام است و با اين وصف انها را انجام داده، و به همين جهت است كه اظهار ناراحتي درباره آنها نموده، و در اين صورت فاسق بودن او ثابت ميشود و شخص فاسق اگرچه فرضاً شرايط ديگر خلافت را دارا باشد، خليفه شدن او به هيچ وجه جايز نيست، زيرا خليفه هر پيغمبر آن كسي است كه دين آن پيغمبر را حفاظت ميكند، و امت او را از ضلالت و گمراهي نگهداري مينمايد.
و چنانچه خليفهاي خود مرتكب گناهان كبيره باشد، خواهي ناخواه با اين اعمالش دين آن پيغمبر را از بين ميبرد، و امت او به پيروي اين خليفه از هيچ گناه و معصيتي روي گردان نميشوند.
و كسي خيال نكند كه اين چنين گناهان با صرف پشيماني و توبه زباني بخشوده ميشود، زيرا اين گناهان محفوف به حقوق الناس است و تا آن حقوق ادا نشود توبه قبول نميشود.
مثلاً يكي از گناهان ابابكر كه هجوم آوردن به خانه دختر پيغمبر است، چگونه بخشوده شود، در صورتي كه فاطمه(ع) با حالت خشم و غضب بر ابابكر از دنيا رفت و به او فرمود در هر نمازي كه ميخوانم به تو نفرين ميكنم و پيغمبر(ص) فرموده است كه سخط و غضب فاطمه از غضب من است ـ چنان كه در حديث شماره ـ 79ـ اين موضوع گفته شد. مراجعه شود.
و نيز يكي ديگر از گناهان نابخشودني ابابكر سوزاندن يك نفر مسلمان به نام «فجاءه» هر چند فاسق بوده است (1)
اين واقعه به ابابكر گزارش شد، او به «طريقة بن حاجز» نوشت، اين دشمن خدا فجاءه گمان مي كند مسلمانست، امده نزد من و بر عليه مرتدين و كفار درخواست نيرو كرده، من هم او را مسلح نمودم، پس از آن به من خبر فطعي رسيه كه اين مرد در جاده ها راهزني مي كند اموال مردم را مي برد و هركس تسليم او نشود او را مي كشد، تو با يارانت به جانب او برويد، يا او را بكشيد و يا دستگير كرده و نزد من بياوريد.
چون طريفه و اطرافيانش با او روبرو شدند، ميانشان زد و خورد شديدي واقع شد و نجيه كشته شد، فجاءه چون جديت مسلمين را بديد به طريفه گفت تو اولويت بر من نداري زيرا تو از طرف ابابكر اميري و نيز از جانب او امير مي باشم، طريفه در جواب گفت اگر راست مي گويي سلاحت را بينداز و با يكديگر نزد ابوبكر برويم هنگامي كه بر ابابكر وارد شدند، ابابكر به طريفه دستور داد كه فجاءه را در بقيع برده و با آتش بسوزاند، طريفه او را به جانب مصلي برد، آتشي با هيزم بر افروخت و او را كت بسته در آتش انداخت و بسوزاند. با آن كه سوزاندن در اسلام نيست چنان كه صحيح بخاري در جلد 2 كتاب الجهاد و السير باب: لا يعذب بعذاب الله مي نويسد:
(89) عن ابي هريره رضي الله عنه انه قال بعثنا رسول الله في بعث فقال ان و جدتم فلانا و فلانا فاحرقوهما بالنار ثم قال رسول الله صلي الله عليه و آله جين اردنا الخروج اني امرتكم ان تحرفوا فلانا و فلانا و ان النار لا يعذب بها الا الله فان وجدتموها فاقتلوهما.
يعني ابوهريره مي گويد: پيغمبر صلي الله عليه و آله ما را به لشگري براي جنگ اعزام كرد و فرمود هر گاه فلاني و فلاني را پيدا كرديد با آتش بسوزانيد و هنگامي كه خواستم حركت كنيم فرمود من شمارا امر به سوزاندن نمودم ليكن عذاب نمي كند به آتش مگر خداوند پس اگر آن دو نفر را يافتيد آنان را بكشيد (يعني نسوزانيد)
زيرا سوزاندن در اسلام جايز1) . قضيه سوزاندن «فجاءه» از اين قرار است: مردي از طايفه بني سليم به نام «فجاءه» نزد ابابكر آمد و به او گفت من شخصي هستم مسلمان و ميخواهم با كفار جهاد كنم، به من مركب و سلاح و زاد سفر بده، ابابكر او را مجهّز كرد، فجاءه حركت كرد و با او بود مردي از طايفه بني شريد به نام «نجبه» در بين راهها به هر كس كه برخورد ميكردند، خواه مسلمان و يا كافر راه را بر او ميبستند و اموالشان را به غارت ميبردند و اگر مقاومت مينمود او را ميكشتند.
نيست.
بخشودن اشعث بن قيس نيز يكي از خلافهايي بوده است كه ابابكر (بنا به گفته خودش) مرتكب شده، برخي از شعراء عرب در مذمت ابابكر نسبت به اين عملش اشعاري سرودهاند. (1)
بعداز آنكه اشعث مرتد شد و گناهاني را مرتكب گرديد و با افرادي از مسلمين بجنگيد، اورا دستگير نمودند، و نزد ابابكر آوردند، هنگامي كه با او روبرو شد ابابكر به او گفت: من چگونه ترا مجازات كنم با آن اعمالي كه مرتكب شدهاي، اشعث در جواب او گفت: من از تو خواستارم كه بر من منت بگذاري و مرا از شمشير برهاني و خواهر ترا به من تزويج كني، براي آنكه من برگشت كردم و مسلمان شدم، ابابكر به او جواب داد: قبول كردم و خواهرش «ام فروه» را به زناشويي اشعث درآورد، پس اشعث با شمشي برهنه وارد بازار شترفروشان شده و به هر شتري كه برخورد ميكرد رگ پشت پاي آن را ميبُريد، مردم فرياد ميزدند كه اشعث كافر شد، اشعث شمشير خود را افكند و گفت سوگند به خدا كه من كافر نشدم، ليكن اين مردم «ابابكر» خواهرش را به نكاح من درآورده. و اگر ما در شهر خودمان بوديم وليمه آن چيز ديگري ميبود. (سپس فرياد برآورد) اي اهل مدينه بخوريد، اي صاحبان شتر پول شترتان را بگيريد.
اصبغ بن حرمله ليثي در مذمت و نكوهش ابوبكر اين اشعار را سروده است
اتيت بكنديّ قد ارتدّ و انتهي
الي غاية من نكث ميثاقه كفوا
فكان ثواب النكث احياء نفسه
و كان ثواب الكفر تزويجه البكرا
و لوانه يأبي عليك نكاحها
و ترويجها منه لامهرية مهرا
و لوانه رام الزيادة مثلها
لا نكحته عشرا و اتبعته عشرا
فق لابي بكر لقد شنت بعدها
قريشا و اخملت النباهة و الذكرا
اما كان في تيم بن مرة واحسد
تزوجه لولا اردت به الفخرا
و لو كنت لمّا ان اتاك قتلته
لا حرزتها ذكرا و قدمتها زخرا
فاضحي يُري ما قد فعلت فريضة
عليك فلا حمدا حويت و لا اجرا
خلاصه ترجمه اشعار بالا: اي ابابكر اشعث كندي را آوردي و حال آنكه او مرتد شده و چنان پيمان شكني كرده كه به كفر رسانده است (ليكن) جزاي پيمان شكني او زنده نگه داشتن شد، و پاداش كفرش ازدواج خواهرت گرديد و اگر جنانچه اشعث از ازدواج امتناع مينمود خودت مهريّه او را ميدادي، و اگر درخواست زيادي ميكرد بيست برابر آن را كابين مينمودي. بگو به ابابكر كه قريش را رسوا كردي، ناموري و بزرگواري را از بين بردي، آيا در قبيله تيم مردي نبود كه با او وصلت كني؟ جز آنكه به وصلت با اشعث افتخار نمودي، اگر اشعث را كشته بودي به شُهرت تو افزوده شده، و ثوابي را پيش فرستاده بودي، پس اين كردار تو (با اشعث) نشان ميدهد كه نه ستاشي را به دست آوردي و نه پاداشي
1) . قضيه اشعث بن قيس به طوري كه مورخين نوشتهاند (به طور خلاصه) اين چنين است:
ابابكر مسأله ارث را نميداند
نكته نهم: ابابكر در اين گفتارش بي عملي و بياطلاعي خود را نسبت به احكام شرعيّه اعلام كرده است، زيرا گفته: كاشكي از پيغمبر(ص) ميپرسيدم كه ارث دختر برادر و عمّه چقدر است؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ميدانيد كه موضوع ارث موضوعي است كه عموم مردم به آن مبتلا هستند، و هيچ خانوادهاي نيست كه نيازمند به مسائل ارث نشود، و از طرفي هم تمام افراد مسلمين جميع سهام ارث را نميدانند، و به احكام آنها آشنا نيستند، و هرگاه يكي از افراد خانوادهاي بميرد، خواهي ناخواه وارثي و يا وارثيني دارد كه هر كدام از آنان سهم مخصوصي از آن ميّت به ارث ميبرند در نتيجه مجبور به سؤال ميشوند، و اول كسي كه بايستي جوابگوي ايشان باشد همان خليفه پيغمبر است.
حال اگر آن خليفه نتواند مشكل آنان را حل كند، ناچار بايستي بگويد: من اين حكم را نميدانم كه اين خود فضيحت بزرگيست براي او، و يا آنكه بايد از اطرافيانش حكم را بپرسد و به سائل خويش جواب دهد كه اين خود رسوايي و سرشكستگي بيشتري را به بار ميآورد.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي چون حديث 9 جزيي را كه در بال نقل نموديد، از كتابهاي خودمانست و نكات نهگانهاي را هم كه از آن حديث برداشت كرديد، از معاني حديث خارج نبوده است، ناچاريم كه آنها را بر خود هموار كنيم، هر چند در كام ما ناگوار و تلخ است، آقاي بابويهي بحث امروز بسيار طولاني و خسته كننده بود لطفاً آن را در همين جا خاتمه دهيد
و تتمه مطالب را به روزهاي بعد موكول نماييد.
بابويهي: درخواست آقايان پذيرفته شد و مجلس تعطيل گرديد.
ناداني ابابكر و اقرار دانشمند يهودي به خلافت علي بن ابيطالب
روز پنج شنبه 7 ذيحجه برابر با 24 شهريور سال جاري بود كه آقايان وارد شدند و مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد، و پس از اداء مرسومات، نخست اينجانب بابويهي رو به آقايان كرده و گفتم: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در ضمن گفتارهاي روز گذشته من از شما پرسيدم: ابابكري كه شخصيتي در جامعه نداشت؟ ابابكري كه عملي به احكام شرعي نداشت؟ ابابكري كه جوابگوي مسائل علميه نبود؟ ابابكري تقوا ندشات؟ چرا او را براي اين منصب خطير خلافت انتخاب كردند؟
شما اعتراض هايي به اينجانب كرديد، و من ناچار شدم كه دليلهاي گفتارهايم را يكايك بيان كنم چنانكه ديديد روز گذشته براي آنكه ثابت كنم كه ابابكر شهرت قومي نداشته و معروف جامعه نبوده است بلكه مردي بود گمنام، حديث «دغفل» را برايتان نقل كردم، و براي اثبات بقيه گفتارم آن حديث 9 جزيي را به عرضتان رساندم.
امروز نيز براي تكميل عرايض پيشين حديث ديگري برايتان نقل ميكنم تا مطمئن شويد كه ابابكر نبايستي اين مسند خلافت را اِشغال كند، زيرا هم خودش را به تكلّف انداخته، و هم مردم را از فيوضات بسياري محروم كرده است، اينك به حديث ذيل توجه نماييد:
عن انس بن مالك قال: اقبل يهودي بعد وفاة رسو الله(ص) فاشار القوم الي ابي بكر فوقف عليه فقال: اريد ان اسئلك عن اشياء لايعلمها الاّ بني او
وصي بني، فقال ابوبكر: سل عما بدا لك قال اليهودي: اخبرني عما ليس لله، و عما ليس عندالله و عما لايعلمه الله، فقال ابوبكر هذه مسائل الزنادقة يا يهودي، و همّ ابوبكر و السملمون رضي الله عنهم باليهودي، فقال ابن عباس ان كان عندكم جوابه و الاً فاذهبوا به الي علي رضي الله عنه يجيبه، فاني سمعت رسول الله(ص) يقول لعلي بن ابيطالب اللهم اهد قلبه وثبّت لسانه قال: فقام ابوبكر و من حضره حتي اتوا علي بن ابيطالب، فاستأذنوا علي، فقال ابوبكر يا اباالحسن ان هذا اليهودي سألني مسائل الزنادقة، فقال علي ما تقول يا يهودي، قال اسئلك عن اشياء لايعلمها الا نبي او وصي نبي فقال له قل فردّ اليهودي السمائل فقال علي رضي الله عنه امّا ما لا يعلمه الله فذلك قولكم يا معشر اليهود ان العزيز ابن الله، و الله لا يعلم ان له ولدا، و امّا قولك اخبرني بما ليس عندالله، فليس عنده ظلم للعباد، و اما قولك اخبرني بما ليس لله، فليس له شريك فقال اليهودي: اشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا رسول الله، وانك وصي رسول الله(ص) فقال ابوبكر و المسلمون لعلي(ع) يا مفرّج الكرب.
(ترجمه حديث به طور خلاصه): انس بن مالك ميگويد: بعد از رحلت پيغمبر(ص) مردي يهودي آمد، مردم او را به جانب ابابكر راهنمايي كردند، او نزد ابابكر آمد و به او گفت: من از تو مطالبي ميپرسم كه نميداند آنها را مگر پيغمبر يا وصي پيغمبر ابابكر به او گفت: هر چه ميخواهي بپرس، مرد يهودي گفت: به من خبر بده از آن چيزي كه براي خداوند نيست، و از آن چيزي كه نزد خداوند نيست، و از آن چيزي كه خداوند آن را
نميداند؟
ابابكر در جواب او گفت: اين سؤالات تو سؤالات زنديقان (بيدينان) است، پس از آن ابابكر و ديگر حضار قصد سويي درباره او نمودند، ابن عباس به آنان گفت: اگر جواب مسائل او را ميدانيد، به او بگوييد، و اگر نميدانيد، او را نزد علي بن ابيطالب ببريد، تا او جوابش را بدهد زيرا من از پيغمبر(ص) شنيدم كه درباره علي بن ابيطالب ميگفت بار خدايا قلب او را هدايت كن و زبان او را ثابت و برقرار نما.
ابابكر با جميع حاضرين آمدند نزد علي بن ابيطالب، ابابكر گفت: يا اباالحسن اين مرد يهودي مسائل زنديقان را از من ميپرسد، علي بن ابيطالب (رض) به آن مرد يهودي گفت: چه ميگويي؟ گفت: من از تو مطالبي را ميپرسم كه نميداند آنها را مگر پيغمبر يا وصي او (سپس آنها را) براي او واگوو كرد علي بن ابيطالب در جواب او گفت: اما آن چيزي را كه خداوند نميداند آن همان چيزيست كه شما يهوديها ميگوييد كه عُزير پسر خدا است، و خداوند براي خودش فرزندي نميداند، اما آن چيزي كه نزد خداوند نيست، همان ظلم بر بندگان است، و اما آن چيزي كه براي خداوند نيست، همان شريك است، كه شريك براي خداوند نميباشد. (در اين هنگام) مرد يهودي گفت: شهادت ميدهم كه نيست خدايي مگر خداوند و شهادت ميدهم كه محمد رسول خداست و شهادت ميدهم كه تو وصيّ رسول خدا ميباشي، پس ابوبكر و ديگر از مسلمين به علي بن ابيطالب گفتند: اي برطرف كننده اندوه.
بابويهي: آقاي نوبختي من قضاوت درباره اين حديث فوق را به شما واگذار ميكنم، خواهشمندم به وجدانتان مراجعه كنيد و آن چه از اين حديث ميفهميد، براي من و آقاي شيخ محمد نصرتآبادي بگوييد.
نوبختي: آقاي بابويهي چون شما موضوع وجدان
را به ميان آورديد، من ناچارم با ذهني خالي از طرفداري و طرفيّت قضاوت نمايم، يعني بايستي من خود را فردي فرض كنم كه نه سني است و نه شيعه تا بتوانم بي طرفانه قضاوت نمايم، آقاي بابويهي با آن كه من چندان تحصيلاتي ندارم و نسبت به اين امور مانند يك شخص عوام و بيسواد محسوب ميشوم ولي آنچه از مطالب با فهم قاصرم از اين حديث ميفهمم به عرضتان ميرسانم:
ابابكر چون در اين مسند خلافت نشسته است خواهي ناخواه از اطراف و اكناف جهان به جانب او ميآيند و از اين گونه مسائل و مشكلات بسيار با خود مياورند، و از اين چنين شخص جواب آنها را ميخواهند و چون ابابكر از اين گونه مسائل علمي بي اطلاع بوده (به دليل آن كه جواب اين مرد يهودي را نتوانسته بدهد) قطعاً جواب هيچ مللي را نميتواند بدهد و اين خود براي اسلام سرشكستگي بزرگيست.
مطلب ديگري كه از اين حديث فهميده ميشود اين است كه اگر علي بن ابيطالب(ع) در اين ميان نبود كه جواب اين مرد يهودي را بدهد قطعاً اين مرد در مخاطره ميافتاد، كه اگر او را نميكشتند، لااقلّ پس از شكنجه بسياري او را از مدينه اخراج ميكردند، ليكن چون علي بن ابيطالب به فرياد او رسيد، تمام اين ناگواريها برطرف شد، به اضافه آنكه مسايل اين مرد يهودي پاسخ داده شد، و سايرين هم به جواب اين گونه مسايل آشنا شدند و همّ و غمّ آنان زايل گرديد، و نيز به بركت علي بن ابيطالب يك فرد به افراد مسلمانان اضافه گرديد، و از قوم يهود يك فرد كاسته شد.
از همه اين مطالب مهمتر آنكه وصيّ بودن علي بن ابيطالب از اين حديث ثابت شده، و براي آن كساني كه از اين موضوع بي خبر بودهاند واضح گرديده، زيرا اين مرد يهودي در ابتدا ورودش گفت: جواب اين مسايل را نميتواند بدهد مگر پيغمبر يا وصي او، و چون هيچ يك از آنان نتوانستند جواب او را بدهند جز علي بن
ابيطالب(ع) پس معلوم شد كه وصي پيغمبر(ص) اوست و بس.
بابويهي: آقاي نوبختي خداوند متعال بر هدايت شما بيفزايد كه تعصب قوميّت گريبان گير شما نشد و از روي وجدان خالص قضاوت نموديد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در مبحث روز گذشته به شما عرض كردم كه ابابكر لياقت اين منصب را نداشته است، اكنون به واسطه اين حديث صدق گفتار اينجانب مشاهده نموديد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي خلفاء شما از اين گونه فضاحتها و رسواييها زياد به بار آوردهاند، و من اگر بخواهم جميع آنها را يادداشت كنم كتاب قطوري را لازم دارد ولي براي افراد منصف و باوجدان همين مقدار از احاديث كفايت ميكند.
نوبختي: آقاي بابويهي ما آنچه بايد از خلافت ابابكر بفهميم، به توسط بيانات شما به دست آورديم، يعني براي ما واضح شد كه هر چه علماء ما اهل تسنّن راجع به خلافت ابابكر ميگفتند و ميگويند جز شايعات چيز ديگري نبوده است، زيرا نه آيهاي از آيات قرآن كريم خلافت او را تجويز كرده، و نه حديث معتبري درباره او از پيغمبر(ص) وارد شده، و نه اجماع امت او را در اين منصب نشانده است.
آقاي بابويهي: اگر شخ وجدان داشته و خداترس باشد، و در اين احاديث و رواياتي كه شما براي ما نقل نموديد، نظر كند حجت بر او تمام است، و نياز به بيشتر از اين دليلها و برهانها ندارد مگر آنكه عنصري باشد لجوج و معند كه اين گونه افراد، برهان و دليل در آنان اثري ندارد و هيچ حجتي ايشان را قانع نميكند بلكه هر قدر برايشان استدلال شود تأثير معكوس ميكند يعني به لجاجت و دشمني آنان اضافه ميشود.
آقاي بابويهي به نظر من اين افراد همان كساني هستند كه قرآن كريم درباره آنان فرموده:
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ
وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً (1)
در نتيجه من از شما خواهشمندم كه گفتارتان را درباره خلافت ابابكر خاتمه دهيد، و ما را نسبت به وضع خلفاء ديگر آشنا كنيد و تاريخ آنان را نقل كنيد، تا ما به احوالات ايشان آشنا شويم، و وظيفه ديني خود را درباره آنان تشخيص دهيم.
زيرا هرگز چنين موقعيتي نصيب ما نخواهد شد، به جهت آنكه در ميان ما اهل تسنّن دانشمندي نيست كه با اين صراحت و بيپرده پيشينيان ما را معرّفي كند، و رويدادها و پيشآمدهاي زمان آنان را براي ما توضيح دهد، و از طرفي هم موقعيت سفر و تنگي وقت به ما و شما اجازه بيشتر از اينها را نميدهد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من هم با خواسته آقاي نوبختي موافق هستم، و در خواطر داشتم كه همين مقوله ايشان را به عرض شما برسانم، ولي چون آقاي نوبختي پيش قدم شدند، گويا كه منويات اينجانب را واگو ميكنند. جناب اقاي بابويهي من هم به سهم خودم از شما استدعا دارم كه تاريخ خلفاء بعدي را براي ما بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي من در خدمت شما هستم، خداوند شما را مستبصر در دين كند و به هدايت شما بيفزايد كه مرا اميدوار كرديد، زيرا از اين سخنانتان فهميدم كه افرادي مانند شما درّاك و حقجو در ميان جامعه وجود دارند كه زحمات گوينده را به هدر نميدهند، و حجت و برهان را زيرپا نميگذارند.
و ضمناً از آيه شريفهاي كه درباره عنصرهاي فاسد قرائت نموديد بسيار مسرور شدم، و ليكن بدانيد كه اين آيه شريفه دو دسته از مردم را معرفي ميكند: دسته اول مؤمنين ميباشند كه قرآن كريمي براي آنان شفا و رحمت است.
يعني چون اين گروه تسليم قران هستند، قرآن
1) . الاسراء: 85.
هم دردهاي دروني و روحي و اعتقادي ايشان را شفا ميبخشد و به علوم آنان ميافزايد و از جهل و ناداني ايشان را نجات ميدهد، كه اين خود رحمتي است بيپايان.
و دسته ديگر همان مردمان لجوج و عنود و منافق صفتي هستند كه هر قدر آيات قرآن براي آنان خوانده شود كه برخلاف آراء و مقاصد ايشان باشد، چون تسليم آن آيات نيستند، فقط حجت بر آنان تمام ميشود و به خسران و زيانشان افزوده ميگردد.
بي اساسيتر از خلافت ابابكر خلافت عمر بن خطاب است
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي، اينك بنا به خواسته شما آقايان چگونگي تأسيس خلافت عمر را برايتان توضيح ميدهم، به عرايض ذيل توجه نماييد:
دانسته باشد كه پايه خلافت عمر بن خطاب از خلافت ابابكر سستتر و بياساستر بوده است، زيرا اگر براي خلافت ابابكر سقيفه بنيساعدهاي به كار بود، براي خلافت عمر يك چنين مجلسي تشكيل نگرديد، اگر براي خلافت ابابكر جار و جنجالي به راه افتاد، و سر و صدا و هياهويي به پا كردند، و منّا اميرٌ و منكم امير ميگفتند، براي خلافت عمر هيچ يك از اين تشكيلات صورت نگرفت.
اگر براي خلافت ابابكر عدهاي از مسلمين حضور پيدا كردند و به او رأي دادند، براي خلافت عمر هيچ اجتماعي منعقد نگرديد، اگر براي خلافت ابابكر در كوچههاي مدينه به راه افتادند، و عابرين را جلو ميگرفتند، و تا دست او را به دست ابابكر نميماليدند و از او بيعت نميگرفتند رهايش نميكردند، براي خلافت عمر يك چنين بيعت جبريّهاي هم پيش نيامد.
اگر براي خلافت ابابكر پولهايي از بيت المال ميان زنان مهاجر و انصار به عنوان رشوه خواراني تقسيم كردند، تا توجّه آنان را به سوي خود جلب كنند، براي خلافت عمر بن خطاب يك چنين
رشوهخوراني هم صورت نگرفت.
اگر براي خلافت ابابكر سراغ عباس عموي پيغمبر رفتند كه براي او سهم و نصيبي مقرر كنند، تا از اين راه توجه بني هاشم را به جانب خويش جذب نمايند، و ضمناً از ناحيه علي بن ابيطالب امنيّت خواطر پيدا كنند، براي عمر بن خطاب يك چنين زمينهسازي به پا نكردند.
اگر براي خلافت ابابكر به خانه دختر پيغمبر هجوم آورند و اهل آن را بسوزاندن تهديد كردند، تا از ايشان بيعت بگيرند، ولي براي خلافت عمر اينگونه محكم كاريها ننمودند.
بلكه آنچه براي انتخاب عمر بن خطاب صورت گرفت فقط همان بود كه ابابكر هنگام مردنش عثمان را احضار نمود و به او دستور داد كه جانشيني عمر بن خطاب را از طرف او بنويسد.
نوبختي: آقاي بابويهي آنچه ما عوامها تاكنون درباره خلافت خلفائمان شنيدهايم انست كه ميگويند: مسلمين آن عصر ايشان را سر كار آورده اند، و خلافت آنان از ناحيه تصويب مسلمانان آن زمان بوده، ولي اين طوري كه جنابعالي برداشت كردهايد (اگر راست باشد) جز استبداد و ديكتاتوري و قلدري چيز ديگري در كار نبوده است؛ و چنانچه خلافتشان اين چنين منعقد گشته باشد، نبايستي ايشان را «خليفه» نام گذاشت، بلكه اسم واقعي اين گونه افراد: امير، سلطان يا حاكم و مانند اينها ميباشد و بس.
بابويهي: آقاي نوبختي از اين انصاف و وجدان و صراحت لهجه شما بسيار خرسند شدم، و ليكن اين گفتار جنابعالي قاطعانه نيست، زيرا جمله «اگر راست باشد» را در ضمن سخنانتان آوردهايد و چنين خيال ميكنيد كه اين گفتارهاي من بيد ليل ميباشد، اينك براي آنكه به عرايض اينجانب اطمينان پيدا كنيد، دليلهايي چند از كتب اهل تسنّن براي شما نقل ميكنم:
به احاديث ذيل توجه نماييد:
جلد 1 صفحه 18 و در طبع منشورات شريف الرضي صفحه 37 مينويسد:
ثم ان ابابكر عمل سنتين و شهورا، ثم مرض مرضه الذي مات فيه.......
ثم دعا عثمان بن عفان فقال: اكتب عهدي، فكتب عثمان وأملى عليه (4): بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما عهد به أبو بكر بن أبي قحافة آخر عهده في الدنيا نازحا عنها، وأول عهده بالاخرة داخلا فيها: اني استخلفت عليكم عمر بن الخطاب، فإن تروه عدل فيكم، فذلك ظني به ورجائي فيه، وإن بدل وغير فالخير أردت، ولا أعلم الغيب، وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون. ثم ختم الكتاب.
ودفعه، فدخل عليه المهاجرون والانصار حين بلغهم أنه استخلف عمر، فقالوا: نراك استخلفت علينا عمر، وقد عرفته، وعلمت بوائقه فينا وأنت بين أظهرنا، فكيف إذا وليت عنا وأنت لاق الله عزوجل فسائلك، فما أنت قائل ؟ فقال أبو بكر: لئن سألني الله لاقولن: استخلفت عليهم خيرهم في نفسي الحديث.
(خلاصه ترجمه حديث): ابابكر دو سال و چند ماهي سر كار بود، پس بيمار شد به همان بيماري كه در آن فوت نمود........ سپس عثمان بن عفان را احضار كرد و به او گفت بنويس سفارش مرا پس عثمان مينوشت و ابابكر بيان مينمود، (سفارش ابابكر اين است): بسم الله الرحمن الرحيم، اين چيزيست كه ابابكر پسر ابي قحافه به آن سفارش كرده ـ در آخرين ملاقاتش با دنيا در حالي كه از آن دور ميشود، و اولين ملاقاتش با آخرت در حالي كه وارد در آن ميگردد ـ كه من جانشين كردم براي شما عمر بن خطاب را، پس اگر ديديد او را كه با عدالت در ميان شما رفتار
ميكنيد، گمان من همين بوده است درباره او، و همين را اميدوار بودهام و چنانچه تغيير دهد و تبديل كند، من قصدم خير بوده، و علم به غيب هم ندارم، و سيعلم الذين ظلموا الآيه پس نامه را مُهر نمود و ردّ كرد.
پس از آن مهاجرين و انصار وارد بر ابابكر شدند در آن هنگامي كه عمر را جاينشين خود كرده بود، و به ابابكر گفتند، تو عمر را براي ما خليفه قرار دادي با آنكه تو او را ميشناسي، شرارت و بدي او را در ميان ماها ميداني در حالي كه تو در بين ما ميباشي، پس چگونه خواهد شد آن وقتي كه تو از ميان ما بروي؟
تو خدا را ملاقات خواهي نمود، و از تو سؤال خواهد نمود، پس جواب او را چه ميگويي؟ اباكر گفت اگر خداوند از من بپرسد، من در جواب او ميگويم: آن كسي را كه در نظرم بهترين مردم بوده است خليفه ايشان قرار دادم. (تا آخر گفتارش)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد علمائتان درباره خلافت عمر بن خطاب نه استدلال به آيه شريفه «و شاورهم في الامر» و نه به آيه شريفه «و امرهم شوري بينهم» و نه به حديث «لاتجتمع امتي علي ضلالة» استدلال ميكنند، اگر بايستي خلافت با شوري مسلمين تشكيل شود پس چرا ابابكر براي خلافت عمر تشكيل شورا نداد؟
اگر خلافت بايد با اجماع مسلمين صورت بگيرد، پس چرا ابابكر مسلمانان را باخبر نكرد تا درباره خلافت عمر بن خطاب اظهارنظر كنند؟ از اينجا معلوم ميشود كه تمام اين دليلتراشيها از ناحيه خود علماء اهل تسنّن بوده است وگرنه خلافت خلفاء هيچ گونه مجوّز شرعي نداشته است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي تمام گفتارهاي جنابعالي صحيح است، و البته براي خلافت عمر شورايي با مسلمين نشده، اجماعي هم بر خلافت او منعقد نگرديده، ليكن چون ابابكر خليفه
پيغمبر بوده ميتوانسته كه ديگري را به جاي خود نصب كند و او را خليفه قرار دهد.
ابابكر حق تعيين خليفه نداشته است
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من از جنابعالي كه شخصي هستيد روحاني و تحصيل كرده، انتظار اين گونه مقالات عاميانه را نداشتم، من از شما سؤال ميكنم، آيا خداوند به ابابكر اجازه داده بوده كه از پيش خود براي پيغمبر(ص) خليفهاي تعيين كند؟ البته واضح است كه اگر اين چنين چيزي ميبود، علماء شما آن را ثبت ميكردند و آيه آن را در تمام كتب حديث و تاريخ ميآوردند، و من هر قدر كتابهاي اهل تسنن را بررسي و زير و رو كردم يك چنين دليلي از قرآن كريم در آن كتب نيافتم.
آقاي نصرتآبادي آيا پيغمبر به ابابكر فرموده بوده كه تو بعد از خودت جانشيني تعيين نما؟ اين نيز واضح است كه اگر يك چنين حديثي ميبود، علماء شما آن را با آب طلا مينوشتند و به دنيا اعلام ميگردند. آقاي نصرتآبادي بنا به گفتار خود شما اهل تسنّن كه ميگوييد: خلافت ابابكر با اجماع مسلمين تشكيل شده است، من از شما ميپرسم، آيا اين اجمال جز بر خلافت خود ابابكر بر چيزهاي ديگري هم منعقد شده بوده يا نه؟ البته بسيار واضح است آن عدهاي كه به ابابكر رأي دادهاند فقط خلافت خود او را در نظر گرفته بودند و بس. پس نصب كردن ابابكر عمر را براي خلافت، هرگز جزء بيعت مسلمين نبوده، و چنين اجازهاي از ناحيه مسلمانان نداشته، و برخلاف بيعت آنان عمل نموده است.
به اضافه آنچه در بالا گفته شد به شما بگويم: ابابكري كه مشروع بودن خلافت خود او ثابت نشده است، البته خليفهاي را هم كه او تعيين كند، مانند خلافت خودش نامشروع خواهد بود هر چند كه مسلمين را جمعآوري ميكرد و از آنان بيعت ميگرفت و يا شورايي تشكيل ميداد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي علماء ما
ميگويند: اجتهاد ابابكر بر اين قرار گرفت كه عمر را به جاي خود نصب كند، چنانكه خود ابابكر در جواب مهاجرين و انصار گفته است: ساجتهد لكن رأي و اختارلكم خيركم انشاء الله. (1)يعني درباره رأي و نظرم كوشش ميكنم و بهترين شماها را برايتان انتخاب مينمايم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من سه موضوع را در اينجا از شما سؤال ميكنم: اگر اطلاعاتي درباره آنها داريد به اينجانب جواب دهيد: 1. آيا معناي «اجتهاد» را ميدانيد چيست يا نه؟ 2. كساني كه اين كلمه را بر زبان آورده و ادّعاي آن را ميكنند مقصودشان چيست؟ 3. آيا اين اجتهادي كه علماء شما ادعا ميكنند و آن را به كار ميبرند مشروع است؟ يعني از جانب خدا وپيغمبر اجازه اِعمال آن داده شده، و يا آنكه اين گروه از پيش خود آن را مسلك خويش قرار دادهاند؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من فقط معناي «اجتهاد» را ميدانم ولي از آن دو موضوع ديگر اطلاعي در دست ندارم، اما معناي اجتهاد اينست: كلمه اجتهاد در لغت، آنست كه شخص تا ميتواند سعي و كوشش كند و نظريّه خود را درباره موضوعي به دست آورد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما كه شخصي هستيد روحاني و مسؤوليت هدايت مردم را به عهده داريد، چرا نبايستي اين گونه موضوعات را تحقيق كرده، درستي و نادرستي آنها را به دست آورده باشيد؟
اكنون من مسأله اجتهاد را براي شما تشريح ميكنم، تا بدانيد كه علماء شما و عدّهاي از مسلمين صدر اول چه جنايتهايي را از اين راه اجتهاد مرتكب شده، و چه باطلهايي را از اين طريق، حق جلوه داده و چه حقوقي را باطل نموده و پايمال كردهاند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي پيش از
1) . الامامة و السياسة ج1 صفحه 19.
آنكه من وارد بحث شوم و مسأله اجتهاد را شرح بدهم بهتر آنست كه شما اين موضوع را اولاً با استادتان و يا با يكي از علماء اهل تسنن كه در مشهد هستند در ميان بگذاريد و از ايشان جويا شويد كه مدرك شرعي اجتهادشان چيست و نيز از چه راهي آن را به دست ميآورند. تا گفتار اينجانب را با اطمينان بپذيريد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از اين پيشنهاد شما بسيار مسرور شدم و سبب دلگرمي اينجانب گرديد، پس شما در همينجا بحث را خاتمه دهيد تا من با استادم در اين زمينه گفتگو كنم، و خلاصه گفتار ايشان را به عرضتان ميرسانم.
بابويهي: مجلس تعطيل گرديد و آقايان خدحافظي كرده و رفتند.
گفتگوي نصرتآبادي با استاد و اجتهاد صحابه
بابويهي: روز جمعه 8 ذيججّه برابر با 25 شهريور سال نامبرده بود كه مجلس بحث مجدداً تشكيل شد و آقايان وارد شدند پس از اداء مراسم نخست آقاي نصرتآبادي روي به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي من شب گذشته به ملاقات استادم رفتم و مسأله «اجتهاد» را با ايشان در ميان گذاشتم و مقصود خود را از ايشان جويا شدم.
استاد با قيافهاي گرفته روي به من كردند و با لحني خشونتآميز به من گفتند: شما در اين موضوعات وارد نشويد، و اموري را كه علماء ما پرده از روي آنها برنداشتهاند دخالت نكنيد، اين گونه مسائل چيزهايي نيست كه در اختيار عموم گذارده شود، زيرا افشاء آنها باعث ميشود كه مخالفين ما آنها را دستآويز خود قرار دهند و زبان طعن و مذمّت بر ما بگشايند.
من در جواب استادم گفتم من كه افشاء اسرار از شما درخواست نكردم، بلكه آنچه از جنابعالي خواستار شدم اين بود كه مدركِ شرعيِ اجتهادِ علماءِ خودمان را براي من بيان كنيد، باز
استاد به من گفت همين مطلوب شما براي ما اهل تسنّن ننگآور است و رسواييها به بار ميآورد.
اين گفتارهاي استاد مرا مشوّش كرد در نتيجه من حريصتر بر سؤال شدم، مجدداً پرسش پيشينم را مطرح كردم، چون استاد ديد من دستبردار نيستم، گفت: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي چون شما از خود ماهستيد، مختصراً برايتان ميگويم و به همان اكتفا كنيد و بيش از آن از من نخواهيد، آقاي نصرتآبادي: اين اجتهاد علماء ما نه مدرك شرعي دارد، و نه ازمبناي صحيح حاصل ميشود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين بود خلاصه گفتگوي من با استادم، ليكن من از جواب ايشان و از گفتارهاي پيش از پاسخ او مطلبي به دستم نيامد، و از اشارههاي او چيزي نفهميدم، اكنون از جنابعالي استدعا ميكنم كه سخنان استادم را تشريح كنيد و رموز و اشارات آن را توضيح دهيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين جواب استاد شما هر چند مُجمل و سربسته است ولي صد در صد صحيح ميباشد، و من انشاء الله تعالي پرده از روي آن برميدارم و مطالب ديگر او را نيز شرح و تفصيل ميدهم، اينك به عرايضم توجه نماييد.
آنچه علوم را از يكد يگر جدا ميكند موضوع علمست
آقاي نصرتآبادي پيش از ورود در اين مبحث، من مقدمه كوتاهي (كه بسيار سودمندست) براي شما ميگويم تا آنكه از روي بصيرت و بينايي كامل مطالب آينده را درك نماييد و آن مقدمه اينست:
در جهان هستي علوم بيشماريست كه هر كدام از آنها اثرهايي مخصوص به خود دارند، و هر كدام از آن علوم، مجهولهاي خاصي را حل ميكنند.
هر علمي داراي موضوع جداگانه ايست كه به توسط آن موضوع، از علوم ديگر جدا و منفصل ميشود مثلاً موضوعِ علمِ منطق: مُعرِّف و حُجّت، موضوعِ علمِ فقه افعال مكلف، موضوعِ علمِ نحو كلمه و
كلام و موضوع ِ علمِ طبّ بدن انسان ميباشد و ......
اگر فرضاً موضوع در ميان علوم نميبود، مسايل علميه با يكديگر مختلط و مشتبه ميشدند، به طوري كه جدا كردن آنها را از يكديگر زحمت فراواني را به بار ميآورد.
موضوع هر علم داراي افراد بسياريست و هر يك از اين افراد ا حكام فراواني دارند، و بحثهايي كه اطراف احوالات موضوع و اطراف آن افراد ميشود، آن بحثها را مسايل آن علم ميگويند.
آقاي نصرتآبادي من در اينجا مثالي براي شما ميآورم تا به طور دقيق مطالب بالا را دريابيد:
مثلاً موضوع در علم حساب «عدد» است كه اين علم را از جميع علوم ديگر جدا ميكند اين عدد «كه موضوع علم حساب به شمار ميرود) داراي افراد بيشماريست، و از تركيب اين افراد، شكلهاي مختلفي تشكيل ميشود: به نام جمع، تفريق «منها» ضرب، تقسيم، كسر، تناسب و .... هر يك از اين اشكال شرايط و احكام جداگانهاي دارند و به توسط هر شكلي يك نوع مجهول رياضي حل ميشود كه با شكل ديگر حلّ نميگردد، و بحثهايي كه در اين علم حساب اطراف اين اشكال و شرايط و احكام آنها مطرح ميكنند، آنها را مسايل اين علم ميگويند. ـ به همين علم قياس كنيد جميع علم را ـ
نام اساتيد علوم و مجتهد
آقاي نصرتآبادي مطالب بالا را در نظر بگيريد و سپس به عرايض ذيل توجه نماييد:
كساني كه از پي تحصيل علم ميروند، پارهاي از آنان كوششان در حدّيست كه برايشان رُخ ميدهد، ميتوانند با مراجعه به اصول و قواعد آن علم، آن مسأله را حل كنند.
دانشمنداني كه در علم خود اينگونه مسلّط هستند كه مسايل مجهول را به آساني حل مينمايند، ايشان را استاد ميگويند، و اين
استادان را در هر علمي به نام مخصوصي نامگذاري كردهاند:
مثلاً كساني كه در علم (طبّ) پيش رفتهاند و به مرتبه استادي رسيدهاند، اياشن را دكتر يا پُرفسور مينامند.
افرادي را كه در علم فلسفه به رتبه استادي نايل شدهاند فيلسوف مينامند.
اشخاصي كه در علم ميكانيكي و موتور آلات تخصّصي پيدا كردهاند، مهندس مينامند.
دانشمنداني كه در علم شريعت، و احكام دينيّه اسلامي به درجهاي رسيدهاند كه هر مسألهاي پيش آيد، ميتوانند آنها را به قواعد و اصول خود مراجعه دهند و از اين راه، حكم شرعي آن مسأله را به دست آورند، اين دسته از علماء را، فقيه و مجتهد مينامند.
آقاي نصرتآبادي از مجموع گفتارهاي بالا اين نكات ذيل به دست ميآيد:
آنچه علوم را از يكديگر جدا ميكند همان موضوع علم است.
اساتيد هر علمي كساني هستند كه مجهولات مربوط به آن علم را ميتوانند به آساني حل كنند.
مسائل مجهوله هر علمي با مراجعه به قواعد عمان علم حل ميشود نه به غير آن از علوم ديگر، پس اگر مثلاً مسألهاي رياضي پيش آيد، آن را از راه قواعد رياضي حل ميكنند نه با قواعد فقهي يا منطقي يا نجومي و يا ...
اساتيد هر علمي را به نام مخصوصي نامگذاري مينمايند.
(عرايض ذيل به دنبال خطبه ابابكر است كه در بالا نقل شد):
ما چون تاريخ صدر اسلام را مطالعه مينماييم به افرادي برخورد ميكنيم كه در مسند استادي نشستهاند و داد اجتهاد ميزنند، ولي چون مقام علمي آنان را بررسي مينماييم، ميبينيم پايه دانش ايشان از رتبه شاگردي تجاوز نكرده است، و باز گفتارهاي آنان را تحت دقت قرار ميدهيم،
ميبينيم مسائل را مختلط كرده و اموراتي را كه جزء دين نبوده است، داخل در اسلام نمودهاند، و يا مسائل مربوط به علمي را به علم ديگر مراجعه ميدهند.
نوبختي: آقاي بابويهي من از اين گفتار شما به ياد مثالي افتادم: ميگويند شخصي از ديگري پرسيد: آن كدام امام بود كه در بصره شغال او را دريد؟ آن مرد به او جواب داد كه اين گفتار تو صد روز يلش خراب و از اول تا آخرش خلاف واقع است؛ زيرا آن كسي كه تو سؤال ميكني او امام نبوده بلكه پيغمبر بوده (كه حضرت يوسف باشد) و آن شهر هم بصره نبوده بلكه كنعان بوده، و آن حيوان هم شغال نبوده بلكه گرگ و آنهم او را ندريده است.
آقاي بابويهي چگونه ميتوان دانشمندي مجتهد باشد ولي هنوز تشخيص مسائل را نداده است و آنها را با يكديگر مختطط كرده و حكمي را كه از دين محسوب نميشود به دين نسبت داده، و مسأله يك علمي را در علم ديگر داخل نموده باشد.
بابويهي: آقاي نوبختي اين تعجب شما بسيار به جا و مثالي را هم كه آوردهايد (هر چند عاميه است ولي) در اينجا به مورد است، و من براي شما دليلهايي از كتب اهل تسنن ميآورم تا گفتار اينجانب را باور كنيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي وآقاي نوبختي، آيا ابابكر به كدام قواعد فقهي مراجعه نموده، و طبق آن قواعد اجتهاد كرده و در نتيجه حكم كرده است به خلافت عمر بن خطاب.
آقاي نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني و ميدانيد كه فقهاء سنّي و شيعه در كُتب فقهي خود كتابي به نام كتاب «انتخاب خليفه» ندارند، تا ابابكر به آن كتاب مراجعه كرده، و از آنجا حكم خلافت عمر با به دست آورده باشد.
بيسوادي و داد اجتهاد
اضافه ميكنم: ابابكري كه هنوز مسأله ارث
دختر برادر و عمه را نميداند (چنانكه در مبحث روز چهارشنبه 6 ذيحجّه برابر 23 شهريور ذيل حديث 9 جزيي خوانديدي كه خودِ ابابكر ميگويد كاشكي از پيغمبر ميپرسيدم كه سهم ارث دختر برادر و عمه چقدر است با آنكه مسأله ارث از مسائل مشكله اسلام نيست بلكه از مسائل پيش پا افتاده ايست كه بسياري از مردمان متعارف كم و بيش آن را ميدانند) چگونه ادّعاي اجتهاد ميكند، و ميگويد: ساجتهد لكم رأي، و اختار لكم خيركم. (1)
باز اضافه ميكنم ابابكر در اين كلامش: (ساجتهد لكم رأي، و اختار لكم خيركم) به مهاجرين و انصار ميگويد: من با اجتهادم يكي از بهترين شما را برايتان انتخاب ميكنم، پس چرا اين اجتهاد ابوبكر معكوس گفتار خودش نتيجه داده است، و به جاي بهترين افراد بدترين مردم را براي ايشان انتخاب نموده.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي درست است كه شما شيعيان عمر را خليفه شرعي پيغمبر نميدانيد، ليكن نبايستي اين گونه تعبير درباره او بنماييد، و بگوييد: ابابكر بدترين مردم را انتخاب نموده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گفتار من از پيش خود نبوده بلكه مهاجرين و انصار خصوصاً طلحه همين اعتراض را به ابابكر نمودند. اينك من متن گفتار ايشان را به عرض شما ميرسانم:
فلما فرغ من الكتاب دخل عليه قوم من الصحابة منهم طلحة فقال له: ما انت قائل لربك غذا و قد ولّيت علينا فظّاً غليظاً، تفرق منه النفوس و تنفّض عنه القلوب الخ يعني هنگامي كه ابابكر از نوشتن سند خلافت عمر، خلاص شد، د ستهاي از صحابه كه از جمله
1) . الامامه و السياسه، جلد 1، صفحه 38.
آنان طلحه بود، بر او وارد شدند، طلحه به ابابكر گفت: فرداي قيامت چگونه جواب پروردگارت را ميدهي؟ كه اين مرد بداخلاق، تندخوي خشني را كه مردم از او فراري هستند، و دلها از او رَم ميكند، بر ما حاكم قرار دادهاي.
و نيز ابن قتيبه در كتاب «الامامه و السياسه» جلد 1 صفحه 37 مينويسد:
پس از آنكه ابابكر از نوشتن مدرك خلافت عمر فارغ شد، مهاجرين و انصار چون اين خبر را شنيدند، وارد بر ابابكر شدند، و به او گفتند: عمر را براي ما خليفه قرار دادهاي با آنكه تو او را ميشناسي، ظلم و حيله بازي او را ميداني در حالي كه خودت در بين ما هستي، و چگونه خواهد شد آن وقتي كه تو از ميان ما بروي، و تو چگونه جواب خداوند را ميدهي هنگامي كه او را ملاقات كني و او از تو سؤال كند.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي آنچه تا اينجا براي ما ثابت و واضح شده، اينست كه ابابكر سوادي نداشته كته تا اجتهاد كند، و از طرفي هم در فقه مبحثي براي انتخاب خليفه وجود ندارد (1)بنابراين ما از شما خواهشمنديم كه براي من و آقاي نوبختي توضيح دهيد كه ابابكر با چه وسيلهاي و به چه قواعدي مراجعه كرده است و از آن راه، حكم به خلافت عمر بن خطاب نموده.
1) . اين به جهت آنست كه اختيار كردن وصي مانند نبي منحصر به خداوند است و بس.
پيروي هواي نفس و اجتهاد ابابكر
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي راه حل اين مسأله منحصر در آنست كه بگوييم: مقصود ابابكر از اجتهاد كردن، همان مراجعه به قوه فكريه خودش بوده و آن قواعدي كه با اين نيروي فكري به آن مراجعه كرده است، همان هواي نفس بوده است و بس، و شيطان هم در اين ميان به او كمك و مدد نموده چنانكه خود ابابكر ميگويد (94) وما أنا إلا كأحدكم، فاذا رأيتموني قد استقمت فاتبعوني، وإن زغت (1) فقوموني، واعلموا ان لي شيطانا يعتريني احيانا، فاذا رأيتموني غضبت فاجتنبوني الخ (1)يعني من نيستم مگر مانند يكي از شماها، و هر وقت ديديد كه من در راه راست هستم از من پيروي كنيد، و هرگاه ديديد كه من از حق برگشتهام، مرا به راه حق بياوريد، و بدانيد كه از براي من شيطاني است كه زماني مرا فروميگيرد، پس هرگاه ديديد من غضب ميكنم از من كنارهگيري كند.
نوبختي: آقاي بابويهي من قسمت اول اين گفتار بالا را فهميدم امّا معناي مراجعه به هواي نفس را براي من توضيح دهيد؟
بابويهي: اقاي نوبختي ابابكر در گفتار خود به مهاجرين و انصار گفت: «من اجتهاد ميكنم و يكي از بهترين شماها را برايتان انتخاب مي:نم» اگر ابابكر راست ميگفته ميبايست علي بن ابيطالب را به مردم معرفي كند نع عمر را به دليل آن كه خود عمر بن خطاب به ابن عباس ميگويد: سوگند به خداوند كه سزاوارترين مردم بعد از پيغمبر براي خلافت، همان علي بن ابيطالب است (چنانكه در مبحث روز 4 شنبه 6 ذيحجه ذيل حديث شماره 83 اين موضوع را برايتان نقل كردم) پس ابابكر از روي دلخوه خود و به پيروي از شيطانش، عمر را انتخاب كرد، و به مردم دروغ گفت و آنان را فريب داد، اين است معنايِ مراجعه
1) . الامامه و السياسه جلد 1 صفحه 34.
به هواي نفس.
ولي آقاي نصرتآبادي بدانيد براي آنكه علماء اهل تسنّن اين گونه اجتهادها را تصحيح كنند تا در نتيجه (به خيال خودشان) آبروي خلفاء و هواخواهان ايشان را حفظ نمايند، احاديثي درباره اجتهاد جعل كردهاند كه يكي از آنها اينست:
اين حديث نشان ميدهد كه پيغمبر فرموده باشد هرگاه والي اجتهاد كند و اين اجتهاد و نظرش با واقع مطابق درآيد دو اجر براي او است و چنانچه اجتهادش خطا رود يك پاداش به او ميدهند.
آقاي نصرتآبادي ساحت مقدس نبوي اجلّ از آن است كه يك چنين متابعت هواي نفس را تصويب كند و تجويز نمايد و امت هم از اين راه به دلخوه خود احكامي را جعل كنند و هر عمل شنيعي را كه انجام ميدهند نام تأوّل و اجتهاد بر آن بگذارند و صاحب آن هم مأجور باشد و در نتيجه خالد بن وليدي كه يك مؤمني را مانند مالك بن نويره بكشد و در همان شب با زن او زنا كند، در جواب بگويند: «تأول فاخطأ» اجتهادش چنين اقتضا نموده ولي خطا رفته و يك پاداش نيكويي هم براي او ثابت كنند، تاريخ را بخوانيد و بر اين اجتهاد كنندگان بخنديد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين بود اجتهاد ابابكر و اين بود زاييده اجتهادش، ولي
براي شما بگويم: نظير و مانند اين اجتهاد ابابكر در ميان اصحاب و تابعين ايشان، بسيار واقع شده است كه با مراجعه به هواي نفس خود عملي را انجام داده، و يا درباره موضوعي از پيش خود حكم كردهاند، و نام آن را اجتهاد گذاردهاند، با اين تفاوت كه بعضي از ايشان به جاي كلمه «اجتهد» كلمه «تأوّل» را به كار بردهاند، و من قسمتي از آنها را به همين زوديها براي شما نقل ميكنم، تا مطلب براي شما واضحتر شود.
اجتهاد در مقابل نصّ
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي آنچه در اينجا سزاوار تذكّر و شايسته توجّه ميباشد، و نبايستي آن را ناديده گرفت اينست: اصولاً اجتهاد (اگر صحيح و از روي قواعد شرعي باشد) در موارديست كه از طرف شرع مطهّر نصّ صريح و دستور خصوصي نرسيده است، كه در اين گونه موردها، افراد مجتهد به توسط دليلهايي كه از جانب شارع در دست دارند، حكم آنها را از «كتاب و سنّت» استنباط ميكنند.
ليكن آن چيزهايي كه حكم آنها صراحتاً در شريعت گفته شده است، ديگر نوبت به اجتهاد نميرسد، و هيچ فقيه و مجتهدي حق آن را ندارد كه در اين گونه موردها اظهار نظر نمايد.
مثلاً نماز، روزه، حج، زكات و صدها امثال اينها، احكامي است كه اجتهاد بردار نيست، زيرا واضح است كه اجتهاد براي آنست كه حكم نامعلومي را از قرآن و يا از سنّت معتبري به دست آورند، ولي حكمي كه در شريعت اسلام واضح و هويدا است، و به سر حدّ ضرورت رسيده است، نياز به استنباط و اجتهاد ندارد.
از جمله موضوعهايي كه نصّ صريح و دستور خاص درباره آن وارد شده است، همان موضوع خلافت و وصايت پيغمبر(ص) ميباشد، كه آن حضرت در موارد بسياري علي بن ابيطالب(ع) را به مردم معرفي نموده و او را به جاي خود نصب كرده، و با
تعبيرهاي گوناگون، مقام و منزلت و خلافت او را بيان نموده است.
به طوري كه جميع مسلمين صدر اول از اصحاب و غير اصحاب به اين موضوع مطلع شدند، و هيچ يك از ايشان درباره خلافت علي بن ابيطالب(ع) شك و ترديدي نداشتند.
در نتيجه اجتهاد كردن درباره خلافت آن حضرت، اجتهاد در مقابل نص است، و هر عوام مسلماني فطرتاً ميداند، كه اظهارنظر كردن در اين باره، خلاف، و بدعت در دين ميباشد، و چنانچه موفّق شويم، در مبحث خلافت اميرالمؤمنين(ع) اين موضوع را مشروحاً به عرضتان ميرسانم.
نوبختي: آقاي بابويهي مگر ممكن است كه شخص مسلمان در مقابل احكام دين اظهارنظر كند و برابر آنها از پيش خود حكمي جعل كند و نام آن را اجتهاد بگذارد.
بابويهي: آقاي نوبختي چون بحث امروزمان طولاني شد، من در همينجا به گفتارم خا تمه ميدهم و در جلسه آينده انشاء الله جواب پرسش شما را تفصيلاً بيان ميكنم. آقايان پذيرفتند خداحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
اجتهاد و جعل احكام
بابويهي: روز شنبه 9 ذيحجه برابر با 26 شهريور سال جاري مجددا مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند، پس از اداء مراسم نخست اينجانب بابويهي رو كردم به آقاي نوبختي گفتم آقاي نوبختي طبق قولي كه روز گذشته به شما دادم، اينك برخي از اجتهادهاي صدر اول را برايتان نقل ميكنم، به احاديث ذيل توجه نماييد:
وحدثني علي بن خشرم اخبرنا ابن عيينة عن الزهري عن عروة عن عايشة ان الصلاة اول ما فرضت ركعتين فاقرت صلاة السفر و اتمت صلاة الحضر قال
الزُهري فقلتُ لعروة ما بال عائشة تُتمّ في السفر ؟ قال انها تأوّلت كما تأوّل عثمان.
خلاصه ترجمه: عروه از عايشه نقل كرده: نماز اولين مرحلهاي كه واجب گرديد، دو ركعت بوده است، سپس در سفر به همين حالت (دو ركعتي) برقرار شد ولي در وطن چهار ركعت مقرر گرديد. زهري ميگويد از عروه پرسيدم، پس چرا عايشه در سفر نماز را تمام ميخوانده است؟ جواب داد، او اجتهاد كرد همانطوري كه عثمان اجتهاد نمود (يعني او هم در سفر نماز را تمام ميخواند).
وحدثنا ابو بكر بن ابي شيبة حدثنا ابو اسامة حدثنا عبيدالله عن نافع عن ابن عمر، قال صلى رسول الله(ص) بمنى ركعتين و ابوبكر بعده وعمر بعد ابي بكر وعثمان صدرا من خلافته ثم ان عثمان صلى بعدُ اربعاً فكان ابن عمر اذا صلى مع الامام صلى اربعا و اذا صلاها وحده صلى ركعتين.
(خلاصه ترجمه حديث): پسر عمر ميگويند پيغمبر(ص) نماز را در «مني» دو ركعتي ميخواندند ابابكر و عمر نيز دو ركعتي ميخواندند، عثمان هم در اوائل خلافتش دو ركعتي ميخواند ولي بعد از آن چهار ركعتي ميخواند و پسرعمر هر وقت با امامي نماز ميخواند (يعني در مني) آن را چهار ركعتي ميخواند، و در مواقع تنهايي دو ركعتي ميخوهند.
اخبرنا علي بن خشرم قال حدثنا عيسي عن الا عمش عن ابراهيم عن عبدالرحمن بن يزيد قال صلي عثمان بمني اربعاً حتي بلغ ذلك عبدالله فقال لقد صليت مع رسول الله صلي الله عليه و
سلم ركعتين.
(خلاصه ترجمه): عبدالرحمن ميگويد: عثمان در مني نماز را چهار ركعتي به جا آورد تا آنكه اين خبر به عبدالله رسيد پس او گفت من با پيغمبر(ص) نماز را دو ركعتي به جا آوردم. ترجمه احاديث تمام شد.
بابويهي: آقاي نوبختي اين حديثهايي كه در بالا نقل كردم نمونهاي از صدها ا جتهادهاي بزرگان اهل تسنّن است كه در برابر احكام دين به رأي خودشان حكم ديگري جعل كردهاند، چنانكه ملاحظه نموديد: عايشه خودش ميگويد نماز در سفر دو ركعت است و در وطن چهار ركعت ميباشد، و با اين وصف نمازش را در مسافرت چهار ركعتي خوانده است.
و هنگامي كه «زهري» به اين عمل عايشه ايراد ميكند، و علّتش را از عروه ميپرسد، او از طرف عايشه جوابي ميدهد و عذري بدتر از گناه ميآورد، و ميگويد: عايشه اجتهاد كرده است، يعني به رأي خودش عمل نموده است همان طوري كه عثمان اجتهاد نموده، و نماز دو ركعتي در مِني را چهار ركعت خوانده است.
آقاي نوبختي اگر يادتان باشد در مبحث روز جمعه 17 ذيقعده برابر با 4 شهريور كه احوالات خالد بن وليد را برايتان ميگفتم، ديديد هنگامي كه عمر بن خطاب (درباره كشتن خالد ما لك بن نويره و زناي با زن او را) با ابابكر گفتگو ميكرد، ابابكر در جواب عمر گفت: خالد (تأوّل فاخطأ) اجتهاد به رأي كرد و در رأيش خطا نمود، تو زبانت را از خالد برگردان. ـ به آنجا مراجعه شود ـ
رأي و قياس را بشناسيد
نوبختي: آقاي بابويهي من تحصيلاتي در علوم دينيّه نداشتهام و اين موضوع «اجتهاد و تأوّل» هنوز براي من حلّ نشده و اشكالهايي در اينجا برايم رُخ داده، از شما استدعا دارم اولاً به عرايض من توجه كنيد، سپس مرا به اين موضوع
روشن كنيد. اشكالات اين جانب از اين قرار است:
آيا اين افرادي كه داد اجتهاد ميزنند به كدام قوانيني مراجعه ميكنند و از آنها رأيي به دست ميآورند؟
اين اجتهاد چه چيزيست كه هر خطايي را به توسط آن اصلاح مينمايند، يعني به محض آنكه كسي به خلافكار و يا بدعت گذاري ايراد كند، و در جوابش بگويند، او اجتهاد كرده، فوراً اعتراض كننده ساكت ميشود و دست از گفتارش برميدارد، همچنانكه در روايت بالا مشاهده نموديم، هنگامي كه عروه به زهري گفت: عايشه و عثمان اجتهاد كردهاند، او تسليم شد و دست از اعتراضش برداشت.
آيا راستي اگر كسي درباره موضوعي از پيش خود اجتهاد كند و به رأي خودش عمل نمايد، هر چند رأيش با خلاف شرع تطبيق كند، بايستي گفت كه چون اجتهاد كرده است گناهكار محسوب نميشود؟
بابويهي: آقاي نوبختي مطالبي را كه درباره اجتهاد به عرضتان رساندم، اگر در آنها دقت ميكرديد، گرفتار اين اشكالها نميشديد، ليكن چون اطلاعات ديني شما رسا نبوده است، نتوانستيد مطلب را دريابيد، اكنون من ناگزيرم كه شرح بيشتري بدهم، و نخست اشكال اول را حلّ ميكنم، و آن دو اشكال ديگر شما خودبه خود در اين ميان برطرف ميگردد:
ـ در گفتارهاي ذيل هر چه بيشتر دقت نماييد:
اين افرادي كه كوس اجتهادشان بلند است، و اين نيروي اجتهاد و تأوّل را در هر كجا كه بخواهند به كار ميبرند، دو مدرك براي خودشان تأسيس كردهاند، يكي به نام «رأي» و ديگر به نام «قياس»
معناي رأي اينست: هر چيزي كه به نظرشان مستحسن بود، و فكرشان آن را نيكو پندارد، به آن حكم ميكنند، حاكم در اينجا همان «رأي» ميباشد، چنانكه در حديث بالا مشاهده نموديدي كه عايشه و عثمان نمازشان را در سفر تمام
خواندند كه اين عمل ايشان از ناحيه «رأي» بوده است.
امّا معناي قياس: هر موضوعي كه حكمش نامعلوم باشد، آن را قياس ميكنند به موضوع ديگري كه حكم آن معلوم است، و چنانچه اين دو موضوع اندك شباهتي به يكديگر داشته باشند، همان حكم معلوم را درباره اين موضوع نيز جاري مينمايند، مثلاً: به عمر خبر دادند كه «سمره» از تجار يهود شراب خريده و آن را تبديل به سركه كرده و فروخته است، عمر گفت: خدا بكُشد «سمره» را مگر نميداند كه پيغمبر(ص) فرموده: خدا لعنت كرده است يهود را، با آنكه «پيه» بر آنها حرام شده بوده است آن را ميفروختند و پولش را ميخوردند (در اينجا) قياس كرده عمر سركه را به «پيه» متن (99) گفتار عمر اينست: انّه قيل لعمر: ان سمرة اخذ من تجار اليهود الخمر في العشور و خلّلها و باعها، فقال: قاتل الله سمرة اما علم النبي(ص) قال: لعن الله اليهود حرمت عليهم الشحوم فباعوها و اكلوا اثمانها فقاس عمر الخل علي الشحم و ان تحريمها تحريم لثمنها. (1)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ايا اين گروه كه داد اجتهاد ميزنند، براي اين دو مدركي كه خواطر نشان كرديد، مجوّزي از شرع مطهّر دارند يا نه؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي آنچه من بررسي كردم و كتابهاي فقهي و اصولي علماء اهل تسنّن را زير و رُو نمودم، دليلي از قرآن و سنت پيغمبر(ص) براي اين عمل ايشان نيافتم و فهميدم كه جميع اين مبناها و بناها همهاش بياساس و از پيش خود است.
بالاتر بگويم: آيات بسياري از قرآن كريم و احاديثي را برخورد كردم كه تمام آنها، اين گونه اعمال را جدّاً نهي ميكنند، و عاملين آنها
1) . اصول الفقه: تاليف شيخ محمد خُضري بك مفتش وزارت معارف در جامعه مصريّه صفحه 343.
را شديداً تهديد به عذاب مينمايند، اينك قسمتي از آنها را ذيلاً نقل ميكنم:
با رأي و قياس حكم نامشروعست
آقاي نصرتآبادي به آيات شريفه ذيل توجه كنيد و ببينيد كه خداوند متعال مطلقِ حكم كردن را محدود كرده است در آنچه خودش بر پيمبر(ص) نازل نموده و شديداً تهديد نموده است كساني را كه به غير ما انزل الله حكم ميكند، چنانكه مي فرمايد:
وَمَن لَمْ يحْكُم بِمَا أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ. (1)
وَمَن لَمْ يحْكُم بِمَا أَنْزَلَ اللهُ فَأُوْلئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ. (2)
وَأَنِ احْكُم بَينَهُم بِمَا أَنزَلَ اللهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ الآيه. (3)
يا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الاَْرْضِ فَاحْكُم بَينَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللهِ. (4)
فَإِن لَّمْ يسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيرِ هُدىً مِنَ اللهِ إِنَّ اللهَ لاَ يهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (5)
إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللهُ الآية. (6)
آقاي نصرتآبادي ما اگر در اين آيات نظر كنيم ميبينيم كه خداوند متعال به پيغمبرانش هم اجازه نداده است كه به رأي خودشان حكم كنند، چنانكه در آيه چهارم به داوُد پيغمبر ميفرمايد: حكم كن در ميان مردم به حق و متابعت ميل خودت را ننما و در ايه ششم به پيغمبر(ص) ميفرمايد حكم كن در ميان مردم به
آنچه خداوند به تو ارايه ميكند و نشان ميد هد، آقاي نصرتآبادي شما ببينيد پيغمبري كه عقل كل است، و از جميع جهانيان از هر جهت افضل و اعلم است اجازه ندارد كه به رأي خودش حكمي را صادر كند، تا چه رسد به ديگران.
آقاي نصرتآبادي من اگر بخواهم آياتي كه در اين زمينه نازل شده است همه آنها را در اينجا بياورم صفحات بسياري را پُر ميكند ولي همين چند آيه برايتان كفايت ميكند، بلكه براي شخص مسلمان پرهيزكار و معتقد يك آيه از قرآن كريم براي او اِتمام حجت ميكند و او را مُلزَم به اطاعت پروردگار مينمايد.
آقاي نصرتآبادي اينك من نمونهاي از احاديثي كه علماء شما در اين باره ثبت كردهاند نقل ميكنم:
حدّثنا سعيد بن تليد حدثني ابن وهب حدّثني عبد الرحمن بن شريح و غيره عن ابي الاسود عن عروة قال حجّ علينا عبدالله بن عمر و فسمعته يقول سمعتا لنبي صلى الله عليه و سلم يقول ان الله لاينزع العلم بعد انا عطاهموه انتزاعا و لكن ينتزعه منهم مع قبض العلماء بعلمهم فيبقى ناس جهال يستفتون فيفتون برأيهم فَيُضِلون و يَضِلوُن الحديث.
(خلاصه ترجمه حديث): عروه ميگويد از عبدالله بن عمرو ششنيدم كه او ميگفت من از پيغمبر(ص) شنيدم كه آن حضرت ميفرمود: خداوند علمي را كه به بندگانش عطا نموده، از ايشان نميگيرد ليكن علما را با علمشان از ميان مردم ميبرد، پس باقي ميماند افرادي نادان كه مردم از ايشان درخواست فتوا ميكنند، و آنان هم به رأي خودشان فتوا ميدهند، پس گمراه ميكنند مردم را و خودشان نيز گمراه ميشوند.
باب ما كان النبي صلي الله عليه و سلم يُسئل ما لم ينزل عليه الوحي فيقول لا ادري او لم يجب حتي ينزل عليه الوحي، و لم يقل برأي و لا قياس لقوله تعالي: «بِمَا أَرَاكَ اللهُ».
(خلاصه ترجمه گفتار بالا): صاحب كتاب «صحيح بخاري» محمد بن اسماعيل بخاري ميگويد: سؤال كرده نميشد از پيغمبر(ص) چيزي كه درباره آن وحي نازل نشده بود، مگر آنكه آن حضرت ميفرمود: من نميدانم و يا اصلاً جوابي نميداد، تا آنكه وحي بر او نازل ميگرديد، و به رأي و قياس حكمي نميكرد به دليل اين آيه شريفه: «بِمَا أَرَاكَ اللهُ». اين قسمتي از آيه شريفه ششم است كه در بالا برايتان قرائت كردم.
و قال ابن مسعود سئل النبي صلي الله عليه و سلم عن الروح فسكت حتي نزلت.
ابن مسعود ميگويد: درباره روح از پيغمبر(ص) پرسيده شد، آن حضرت ساكت ماندند تا آنكه وحي بر او نازل گرديد.
حدثنا علي بن عبد الله حدثنا سفيان قال سمعت ابن المنكدِر يقول سمعت جابر بن عبد الله يقول مرضت فجائني رسول الله صلى الله عليه وسلم يعودني و ابوبكر و هما ماشيان فاتاني و قد اُغمي علي فتوضأ رسول الله صلى الله عليه و سلم ثم وضوئَه علّي فَاَفقتُ فقلت يا رسول الله ........كيف أصنع في مالي؟ كيف أقضي في مالي؟ قال فما اجابني بشيء حتى نزلت آية الميراث.
(خلاصه ترجمه حديث): سفيان ميگويد:
از ابن المكندر شنيدم او ميگفت از جابر عبدالله شنيدم كه ميگفت: من مريض شدم، پيغمبر و ابابكر در بين راه بودند، و آن حضرت به عيادت من آمد هنگامي كه بيهوشي مرا گرفته بود، پس پيغمبر وضو گرفتند و از آب وضويش بر من ريخته شد كه ناگهان بهبودي حاصل شد و به هوش آمدم، پس عرض كردم يا رسول الله چگونه قضاوت كنم در مالم؟ و با اموالم چه كنم؟ آن حضرت به من جواب نداد، تا آنكه آيه ارث نازل گرديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، صحيح بخاري كه يكي از معتبرترين كتابهاي اهل تسنّن است، بابي درباره «رأي» و «قياس» باز كرده و ا حاديثي (درباره نهي از قياس كردن و اظهار رأي نمودن) جمعآوري نموده است. چنانكه در بالا مشاهده نموديد.
و با اين وصف علما شما اين عمل نامشروع را مرتكب شده و ميشوند (چنانكه نمونهاي از آنها را در مبحث روز گذشته و امروز خوانديم) و از جمله كساني كه همواره اين روش را داشته، ابوحنيفه امام حنفيها است كه علناً از عمل به رأي تمجيد كرده است.
عن يوسف بن اسباط قال قال ابوحنيفه: لو ادركني رسول الله و ادركته لَاَخذ بكثير من قولي و هل الدين الاّ الرأي الحسن (1)
(خلاصه ترجمه): يوسف بن اسباط ميگويد: ابوحنيفه ميگفت: اگر پيغمبر مرا ميديد و من نيز او را ميديدم، البته او بسياري از گفتارهاي مرا قبول ميكرد (سپس گفت) آيا دين غير از «رأي» نيكو چيز ديگريست؟
1) . به نقل محشي «النص و الاجتهاد» در مقدمه خود صفحه 14.
وزارت معارف در جامعه مصريه در كتاب «اصول الفقه» صفحه 342 مينويسد:
قول ابي بكر لما سئل عن الكلالة اقول فيها برأيي فان يكن صوابا فمن الله و ان يكن خطأ فمنّي و من الشيطان و الله و رسوله منه بريئان.يعني وقتي درباره «كلاله» از ابابكر سؤال شد، او در جواب گفت: من به راي خودم ميگويم، چنانچه آن رأي صحيح درآمده (معلوم ميشود) كه از خداوند است، و اگر خطا درآمد (معلوم ميشود) كه از خودم و از شيطان ميباشد.
بابويهي آقاي نصرتآبادي ما از اين گفتار ابابكر استدلال ميكنيم بر اينكه جميع رأيهايي كه علماء اهل تسنّن از خود صادر ميكنند و احكامي را كه از پيش خود ميگويند (و به اسلام نسبت ميدهند) همه آنها از شيطانست زيرا اگر رأي ابابكر (بنا به اعتراف خودش) از شيطان باشد، رأي ديگران به طريق اولي از شيطان خواهد بود.
و من ذلك قول عمر: اقضي في الجد برأيي و اقول فيه برأيي و قضي بآراء مختلفة.
درباره ارث جدّ «پدربزرگ» عمر ميگويد: من به رأي خودم ميگويم و به رأي خودم قضاوت ميكنم و به آراء مختلفهاي در اينجا حكم كرده است:
فضاحت اين گفتار عمر از گفتار ابابكر بيشتر است، زيرا عمر در يك موضوع «ارث جدّ» حكمهاي گوناگوني نموده و همه آنها را حكم اسلام محسوب كرده است. ـ بخوانيد و قضاوت كنيد ـ
و عجيبتر آنكه عمر بن خطاب دستور داده است به هواخواهانش كه در امورات قياس كنند و به رأي خود حكم نمايند چنانكه در همان كتاب
نامبرده بالا و در همان صفحه مينويسد:
در سفارش عمر به ابوموسي اشعري است: اموراتي كه شبيه به يكديگر هستند شناسايي كن سپس آن امور را با رأي خودت به همديگر قياس نما.
دين اسلام محدود به حدود وحي است
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به نكته حسّاس پُراَرجي شما را توجه ميدهيم:
بدانيد كه دين اسلام دايره آن وسيع نيست، زيرا اين دين محدود به حدود وحي است، چون آورنده اين دين «محمد بن عبدالله» صلي الله عليه و آله ميباشد و قرآن كريم از لسانِ خودِ آن حضرت كراراً ميگويد: من پيروي نميكنم مگر وحي را، چنانكه ميفرمايد:
وَلاَ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَايوحَى إِلَي. (1)
قُل لاَأَتَّبِعُ أَهْوَاءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ. (2)
قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَايوحَى إِلَي مِن رَبِّي هذَا بَصَائِرُ مِن رَبِّكُمْ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْم يؤْمِنُونَ. (3)
قُلْ مَايكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يوحَى إِلَي إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيتُ رَبِّي عَذَابَ يوْم عَظِيم. (4)
قُلْ مَا كُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يفْعَلُ بِي وَلاَ بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يوحَى إِلَي وَمَا أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌّ مُبِينٌ. (5)
بابويهي: اين آيات شريفه متفقاً ميگويند كه
پيغمبر(ص) فقط متابعت وحي را مينمايد و در آيه دوم صراحتاً ميفرمايد من پيروي هوا و رأي شماها را نميكنم و اگر چنين كنم گمراه خواهم شد، نتيجتاً اين دين با جميع اصول و فروع آن از جانب خداوند متعال از راه وحي بر پيغمبر(ص) نازل شده است.
مجتهدين حقيقي براي به دست آوردن احكام دين، از محدوده شريعت و از چهارچوبه اسلام خارج نميشوند، اصول و قوانين ايشان از اصل دين تأسيس گرديده، و احكامي را كه از اين طريق به دست ميآورند احكامي است كه با كتاب و سنت صد در صد منطبق است.
دايره رأي و قياس پهناور است
ليكن دايره «رأي» و «قياس» به اندازهاي پهناور است كه هيچ حساب داني محيط و مساحت آن را نميتواند به دست آورد، زيرا رأيي كه زنا و كُشتن مسلمان بيگناه را تجويز ميكند. (1)رأيي كه خواندن نماز چهار ركعتي را به جاي دو ركعتي تجويز ميكند، رأيي كه عايشه زوجه پيغمبر را از خانه بيرون ميآورد و هزاران افراد مسلمين را به كشتن ميدهد، (2)رأيي كه افراد عام معمولي را مانند ابابكر، عمر، عثمان و ... به جاي اشرف مخلوقات (محمد بن عبدالله خاتم النبيين صلي الله عليه و آله) نصب ميكند، آيا اين رأي انتهايي دارد؟
بالاتر بگويم كار «رأي» به جايي ميرسد كه پيغمبر را مقلد ابوحنيفه ميكند. بخوانيد و بگرييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من اگر بخواهم براي اين «رأي» مثالي بزنم، و شبيه و نظيري براي آن بياورم، ميبايست بگويم رأي همانند: گزافگويي، دلخواهي، ميل، پيروي هواي نفس، دنبال رَوِي سياست عصر، متابعت شيطان و امثال اينها ميباشد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي از نظر دليل مسلّم است كه هيچ كس از مسلمين و مؤمنين حق آن را ندارند كه به رأي خود در دين حكم كنند و در احكام خداوند با هواي نفس چيزي بگويند، و در قرآن كريم آيات بسياري (بيش از آنچه جنابعالي قرائت نموديد) اين موضوع را گوشزد مسلمانان ميكند و همگان را از اين عمل تهديد مينمايد.
ليكن براي من مشكلي در اينجا پيش آمده كه مرا نگران كرده و در وحشت انداخته است و آن اين است: سرّ آنكه فرقهاي از مسلمين در اين ورطه هلاكت افتادهاند چيست؟ و چرا بايستي جماعتي از امّت راه احكام بر آنها بسته شده باشد، كه نتوانند بسياري از احكام الهيّه را مطابق با واقع به دست آورند، تا آنكه گرفتار «رأي» و «قياس» شوند؟
سبب پيدايش رأي و قياس چيست؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي توجه شما به نكته عميقي معطوف شده است كه كمتر حتي افراد تحصيلكرده به آن متوجه ميشوند، و من از اين فراست شما بسيار خرسند و مسرور شدم، ولي من تعجب ميكنم از اينكه چرا نبايستي خود شما جواب اين ايرادتان را بدهيد و مشكل خويش را حل نماييد، با آنكه مدّت مديدي است در اين مباحث ديني شركت كردهايد و مطالب شكافندهاي را از اينجانب شنيدهايد.
ليكن چون از من پاسخ ميخواهيد، ناگزيرم تا آنجايي كه وقت به من و شما اجازه ميدهد شرحي بدهم و پرده از روي اين سرّ بردارم تا جنابعالي و آقاي نوبختي به اين سرّ آگاهي پيدا كنيد.
آقاي نصرتآبادي پيش از آنكه من جواب شما را بدهم، سؤالي دارم و شما را به خداوند متعال سوگند ميدهم كه تعصّب گريبانگير شما نشود، و آنچه را وجدانتان قضاوت ميكنيد، به سؤال من پاسخ دهيد:
آيا خداوند دين ناقصي فرستاده، و نياز به تكميل آن داشته است، كه علماء شما به توسط رأي خود و قياس كردن، احكام آن دين را به سر حدّ كمال برسانند؟
آيا خداوند متعال علمائ شما را شريك در دين خود قرار داده، تا با شركت ايشان دين خود را كامل كند؟
يا آنكه خداوند دين كاملي فرستاده است، ولي پيغمبر او تقصير در تبليغ كرده، و قسمتي از احكام دين را به امت نرسانده، كه از اين جهت علماء شما به توسط رأي و قياس آن تقصيرهاي پيغمبر را جبران ميكنند؟
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي جواب اين پرسشهاي شما بسيار واضح است:
زيرا اولاً خداوند متعال ذاتيست يگانه، شريك ندارد و از هيچ جهت به خلق خود محتاج نيست و نياز به كمك ندارد چنانكه در كتاب كريم خود فرموده: «وَقُلِ الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي لَمْ يتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يكُن لَهُ وَلِي مِنَ الذُّلِّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرَاً» (1)
ثانياً دين خدا از هر جهت كامل ميباشد و چيزي را در آن ناتمام نگذاشته است، چنانكه در قرآن مجيد فرموده: «مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيء» (2)
و ثالثاً پيغمبر(ص) كه آيه تطهير (3)در شأن او نازل شده است، منزّه از هر خلاف و گناهي ميباشد، و كوتاهي كردن در تبليغ رسالت، از گناهان كبيره است، و قطعاً پيامبر اسلام آنچه به او وحي شده بوده، جميع آنها را به امت رسانده است، به اضافه آنكه خود قرآن كريم اعلام كرده كه ما دين را كامل كردهايم چنانكه فرموده: «الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً» (4)
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي پاسخ شما به اينجانب از هر جهت تامّ و تمام است زيرا نه خداوند متعال شريك دارد و نه دين او ناقص است و نه پيغمبر(ص) كوتاهي در تبليغ رسالت نموده است تا احتياج به رأي و قياس پيدا شود، ليكن گرفتار شدن اين امت به رأي و قياس سبب مهمّي دارد كه ذيلاً براي شما شرح ميدهيم تا اشكالتان حلّ شود و از نگراني بيرون آييد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي بدانيد كه مسلمين صدر اول ضربهاي به اسلام زدند، مصيبت بزرگي برپا كردند، به واسطه حريقي كه در حجره پيغمبر(ص) به وجود آوردند كه آتش آن هر روزه روي به ازدياد گذارده، و هر دم افزايش پيدا كرده به طوري كه شعله آن مدينه طيّبه را فراگرفت و از آنجا جزيرة العرب را احاطه نمود، و هَلُّمَ جرّاً توسعه يافت تا آنكه به سراسر جهان اسلام سرايت كرد.
آثار اين حريق در هر قرني و هر عصري به شكلي نمودار شد، اين آتش آتشي نبود كه با چشم سر ديده شود تا بتوان آن را به سرعت خاموش نمود، اين آتش آتشِ ضلالت و گمراهي بود.
تخم اين ضلالت روز پنجشنبهاي در حجره پيغمبر(ص) كاشته شد، همان پنجشنبهاي كه ابن عباس براي آن گريه ميكرد و ميگفت: يوم الخميس و ما يوم الخميس؟ (روز پنج شنبه چه روز پنجشنبهاي؟)
نوبختي: آقاي بابويهي من معناي اين گفتار شما را نفهميدم كه چگونه تخم ضلالت و گمراهي در حجره پيغمبر كاشته شد؟
بابويهي: آقاي نوبختي احاديثي كه روز افتتاح اين مجلس «روز سهشنبه 7 ذيقعده» براي شما نقل كردم پرده از روي اين سِرّ برميدارند، و معناي گفتار اينجانب را واضح ميكنند (به آنجا مراجعه كنيدِ)
براي توضيح بيشتر به عرايض ذيل كاملاً توجه نماييد:
پيغمبر(ص) از راه وحي خطرهاي بيسياري را براي امت خود مشاهده مينمود، و در آينده نزديكي آنها را به انواع بدبختيها و مصيبتها و بلاها، گرفتار ميديد، و آن حضرت ميدانست آن چيزي كه امّت را در اين مهلكههاي عالمسوز مياندازد، همان ضلالت و گمراهي ايشانست و بس، و چون آن وجود مقدس (همان طوري كه قرآن فرموده است) به مؤمنين رؤف و رحيم بود، از راه دلسوزي و مهرباني (و امتثال امر الهي) خواست از ضلالت ايشان جلوگيري كند، و خطر سيلآساي اين فتنه را از سرچشمه ببندد، امر فرمود كه دوات و صحيفهاي بياوريد تا بنويسم براي شما چيزي را كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد. «متن گفتار آن حضرت اينست: «ايتوني بكتاب اكتب لكم كتاباً لن تضلوا بعده ابداً» (اين حادثه در روز پنجشنبهاي رُخ داد كه بيماري سخت بر آن حضرت عارض شده بود و در همان بيماري پس از چهار روز ديگر روز دوشنبه رحلت نمود).
آقاي نوبختي: به جاي آنكه صحابه در چنين روز بيشتر مراعات حال آن حضرت را بنمايند و بيش از پيش دستورات او را اجرا كرده و خواسته آن جناب را عملي كنند، برعكس عمر بن خطاب پيش قدم شد، و نگذاشت كه كتابت صورت بگيرد و از آن ضلالت جلوگيري شود، و گفت: «كفانا كتاب الله» قرآن ما را بس است.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين تخم ضلالت و گمراهي كه به دست عمر بن خطاب در حجره پيغمبر كاشته شد نموّ كرد و چند روزي بيش طول نكشيد كه از سقيفه بنيساعده سردرآورد.
بابويهي: چون گفتار من به اينجا منتهي شد، ديدم آقاي نوبختي رو كرد به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و گفت آقاي نصرتآبادي ما مطالب حيرتانگيزي از آقاي بابويهي ميشنويم، ما تاكنون معتقد بوديم كه عمر بن خطاب خليفه پيغمبر است، ولي آقاي بابويهي براي ما ثابت
كرد كه عمر دست نشانده ابابكر بوده، و هيچكدام از اين دو نفر خليفه شرعي نبودهاند.
ليكن مسئلهايكه امروز مطرح كردهاند از تمام مسائل گذشته براي ما دلخراشتر و كوبندهتر است، زيرا ايشان ريشه ضلالت و گمراهي امت را از ناحيه عمر ميداند، و او را مُسبِّب اين فتنه معرّفي ميكند، آيا به نظر شما اين گفتار آقاي بابويهي اِتّهام بر عمر نيست.
شيخ محمد نصرتآبادي در جواب آقاي نوبختي گفت: ما تا به حال از آقاي بابويهي گفتاري بيدليل نشنيدهايم، بهتر آنست كه شما اين اشكال را با خود ايشان در ميان بگذاريد و حلّ آن را از خودشان بخواهيد،
آقاي نوبختي در اين هنگام رو به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي، اهل تسنّن عمر بن خطاب را خليفه پيغمبر ميدانند، ولي جنابعالي به اضافه آنكه منكر خلافت او هستيد، تمام گمراهي امت را از جانب او ميدانيد، و فاصله ميان اين دو اعتقاد، مانند فاصله ميان زمين و آسمانست، و من نميدانم كه شما با چه جُرأتي اين گونه سخنها را بر زبان جاري ميكنيد.
بابويهي: آقاي نوبختي من از خودم چيزي نميگويم، شما ببينيد آن احاديثي كه روز افتتاح اين مجلس براي شما نقل كردم و چند جملهاي از آنها را امروز در بالا برايتان خواندم، جميع آن احاديث به ما نشان ميدهند كه پيغمبر(ص) به امت خود اعلام خطر كرده و برايشان ضلالت و گمراهي پيشبيني نموده است.
آقاي نوبختي چون تمام گفتار پيغمبر(ص) وحي ميباشد، قطعاً و حتماً آن ضلالتِ (پيش بيني شده) واقع شدني بوده، و خواهي ناخواه گريبان امت را ميگرفته است، و چون آن حضرت تصميم گرفت كه به توسط نوشتن صحيفهاي آن خطر را جلوگيري كند، عمر بن خطاب از نوشتن آن صحيفه جلوگيري كرد، و نگذاشت كه آن وجود مقدس، سبب هدايت امت را در نامه مشخّص كند، و ايشان را از خطر گمراهي
جلوگيري نمايد و گفت: (كفانا كتاب الله). آقاي نوبختي هر عاقلي كه اين چنين وضعي را مشاهده كند، قطعاً حكم ميكند كه سبب هلاكت امت آن كسي شده است كه از نوشتن آن صحيفهِ هدايت جلوگيري نموده، و او غير عمر بن خطاب كس ديگري نبوده است.
بابويهي: آقاي نوبختي براي آنكه شما بيشتر مطمئن شويد و يقين كنيد كه اساس اين فتنه بزرگ عمر بن خطاب بوده است، گفتار خود او را برايتان نقل ميكنم:
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 12 صفحه 78 حديثي مفصل نقل كرده است و من قسمتي از آن را در اينجا ميآورم: و قد روي معني هذا الخبر بغير هذا اللفظ و هو قوله: ان رسول الله(ص) اراد ان يذكره للامر في مرضه فصددته عنه الخ. يعني عمر ميگويد: پيغمبر اراده كرد كه علي بن ابيطالب را براي امر خلافت ياد كند هنگام بيماري خود ولي من از او جلوگيري كردم. (تمام اين حديث را من در مبحث روز يكشنبه 12 ذيقعده با ترجمه و شرحش بيان نمودم به آنجا مراجعه نماييد و از نزديك آن را بخوانيد).
نوبختي: آقاي بابويهي انصافاً هر عاقلي كه اين استدلال شما را ببيند، جز تسليم شدن چاره ديگري ندارد، و ناگزير اعتراف ميكند به اينكه مقصود پيغمبر(ص) از نوشتن آن صحيفه همان تثبيت خلافت علي بن ابيطالب بوده است و بس، تا از اين راه خطر گمراهي امت را جلوگيري كند، و نيز اعتراف ميكند كه مانع اين نوشتن عمر بن خطاب بوه است.
بابويهي: آقاي نوبختي من از اين قضاوت عادلانه و منصفانه شما جدّاً مسرور و خرسند شدم و نتيجه اين قضاوت شما همان گفتار اينجانب است كه در بالا با ع بارتي ديگر براي شما و آقاي نصرتآبادي بيان نمودم، كه گفتم: اين تخم ضلالت و گمراهي به دست عمر بن خطاب در حجره پيغمبر(ص) كاشته شد و پس از چند روزي از سقيفه
بنيساعده سردرآورد.
بابويهي: آقاي نوبختي براي آنكه شما به اين موضوع روشنتر شويد بياني با عبارتي ديگر ميآورم:
همه ما ميدانيم آن چيزي كه پيغمبر(ص) ميخواستند آن را در آن صحيفه بنويسند (كه همان خلافت علي بن ابيطالب باشد) حق محض بوده است به جهت آنكه تمام گفتارهاي آن حضرت از جانب وحي ميباشد و واضح است كه وحي از ناحيه خداوند متعال ميرسد، و هر چه از جانب خداوند باشد جز حق چيز ديگري نيست، و نيز همه ما ميدانيم كه نقطه مقابل حق جز باطل و ضلالت چيز ديگري نخواهد بود، چنانكه قرآن كريم تمام اين معاني را بيان نموده است چنانكه فرموده: «وَمَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَىإِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْي يوحَى» (1)و فرموده «الحق من ربك» (2)و فرموده «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ» (3).
آقاي نوبختي ما از اين آيات شريفه به اين نتيجه ميرسيم: هر كسي كه در برابر خلافت علي بن ابيطالب واقع شده و منصب او را در دست گرفته است، خلافتش باطل و ناحق است و خودش نيز در ضلالت و گمراهي ميباشد و هر كسي كه پيروي او را بنمايد، راه حق را نرفته و در گمراهي به سر ميبرد.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي ما از موضوع بحث خودمان كه درباره رأي و قياس بود، دور شديم، زيرا سؤال اينجانب اين بود: (كه چرا بايستي جماعتي از امّت راه احكام بر آنها بسته شده باشد كه نتوانند بسياري از مسائل دينيّه را مطابق با واقع به دست آورند، تا آنكه گرفتار رأي و قياس شوند) و شما به اين پرسش من جواب نداديد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي چون بحث امروزمان بسيار طولاني شد در همينجا خاتمه ميدهيم و جواب سؤال
شما را به مجلس بعد موكول ميكنم. آقايان پذيرفتند و مجلس را ترك نمودند.
سدّ باب علم نبي(ص) و پيدايش رأي و قياس
بابويهي: روز يك شنبه 10 ذيحجّه برابر با 27 شهريور سال نامبرده مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند، پس از اداء مراسم نخست اينجانب بابويهي رو به آقاي نصرتآبادي كرده گفتم: آقاي نصرتآبادي جواب اساسي پرسش ديروز شما، آن وقتي است كه در مبحث خلافت علي بن ابيطالب وارد شويم، ولي براي آنكه به كلي سؤالتان بيجواب نمانده باشد، ناگزير به طور اشاره و اختصار مقدمه كوتاهي به عرضتان ميرسانم و شما هم پاسخ اشكالتان را دريابيد:
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي از آن روزي كه خليفه منصوص پيغمبر(ص) (علي بن ابيطالب) را خانهنشين كردند، و از آن روزي كه به وصيّ منصوب آن حضرت پشت كردند و درب خانه علم پيغمبر را بستند (1)تمام بدبختي ها و مصيبتها گريبانگير آنان شد:
يكي از آن مصيبتها آنكه گرفتار خليفههايي شدند كه از علوم و فضائل نبوي عاري و تهي بودند و در اولين روز اين انتخاباتشان «روز سقيفه بنيساعده» عباس عموي پيغمبر گفت: تربت ايديكم الي آخر الدهر (يعني براي هميشه بدبخت شديد) و از اين فتنه عُظمي مصيبتهايي متولد شد كه يكي از آنها ابتلاء به مذهبهاي بيستگانه مستحدثه (2)باشد كه امت را به هفتاد و سه فرقه متفرق گردانيد: (3)سپس به واسطه پشت كردن به وصيّ پيغمبر نيز مصيبت ديگري گريبان ايشان را گرفت كه همين موضوع رأي و قياس باشد.
زيرا باب علم پيغمبر را به سوي خود بستند در نتيجه از احكام واقعيّه الهيه محروم ماندند و چون دستشان از آن احكام كوتاه شد دنبال رأي و هواي نفس و قياس كردن رفتند.
آقاي نصرتآبادي: آن روزي كه پيغمبر(ص) «ثقلين» (1)را به مردم معرفي مينمود و تأكيد ميفرمود كه از اين دو گوهر گرانبها دست برنداريد، براي اين بود كه امتش به چنين بلواها و بدبختيها گرفتار نشوند، ليكن اطاعت آن حضرت را نكردند و براي اَبَد خود را بدبخت نمودند. «وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يظْلِمُونَ» (2)
گفتن: «كفانا كتاب الله» ردّ بر پيغمبر است
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي چون شما شخصي هستيد روحاني، من در اينجا از شما سؤالي دارم خواهشمندم بدون آنكه طرفيّت و يا طرفداري كنيد، جواب مثبتي به اينجانب بدهيد:
آيا عمر بن خطاب كه از نوشتن صحيفه پيغمبر جلوگيري كرد و گفت: « كفانا كتاب الله : كتاب خدا ما را بس است» راستي به كتاب خدا عمل مينموده است يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي جواب از اين پرسش جنابعالي نيازمند به يك اطلاع پهناور تاريخي ميباشد، زيرا بايستي ما كردارها و رفتارهاي عمر را تحت بررسي قرار دهيم، و ببينيم اعمال او با گفتار قرآن كريم منطبق بوده است يا نه، و اينگونه اطلاع را من فعلاً در دست ندارم و تحصيل آن هم بسيار دشوار ميباشد، من از شما خواهش ميكنم، كه مرا از اين پاسخ عفو كنيد و خود جنابعالي با بيانات رسايتان اين موضوع را حلّ نماييد، تا ما بهرهمند شويم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي يكي از قوانين سؤال و جواب آنست كه بايستي همواره
جواب هر سؤالي در خور و در رتبه همان سؤال باشد، من از شما سؤال پهناوري نكردم تا آنكه نياز به اطلاعات تاريخي پهناوري داشته باشد، اينك براي دريافت جواب به عرايض ذيل توجه كنيد:
آقاي نصرتآبادي آيات شريفهاي در قرآن كريم است كه اين موضوع را براي ما روشن ميكنند كه ذيلاً ميخوانيد:
ياأَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الاَْمْرِ مِنْكُمْ (1)
فَلْيحْذَرِ الَّذِينَ يخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ. (2)
فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يؤْمِنُونَ حَتَّى يحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لاَ يجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيتَ وَيسَلِّمُوا تَسْلِيماً. (3)
مَن يطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللهَ. (4)
آقاي نصرتآبادي خداوند متعال در اين آيات شريفه پيغمبر را واجب الاطاعة معرفي ميفرمايد اطاعت آن حضرت را در رديف اطاعت خودش قرار داده است، به اضافه آنكه در آيه شريفه دوم تهديد ميكند كساني را كه مخالفت پيغمبر را نمايند و وعده عذاب به آنان ميدهد.
و در آيه شريفه سوم براي پيغمبر سوگند ياد ميكند كه مسلمانان به مقام ايمان نميرسند مگر آن وقتي كه ترا در ميان خودشان حاكم قرار دهند، و آن چه را كه تو حكم ميكني آن را از جان و دل بپذيرند و تسليم باشند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي همان طوري كه در آيات شريفه بالا ملاحظه نموديد، قرآن كريم اطاعت پيغمبر را مانند اطاعت خداوند متعال واجب قرار داده و مخالفت او را حرام كرده، و مخالفين حضرتش را به اشدّ مجازات تهديد نموده
است، بنابراين اگر عمر بن خطاب نميدانسته است كه كتاب خدا اين گونه آيات را در بر دارد، نبايستي گفته باشد: «كفانا كتاب الله»، زيرا كسي كه از محتواي كتابي اطلاع ندارد، معقول نيست بگويد: اين كتاب ما را كفايت ميكند.
و اگر او ميدانسته است كه قرآن مجيد آياتي را داراست كه اطاعت رسول الله(ص) را واجب كرده و از مخالفت او نهي كرده است، و با داشتن اين اطلاع، گفته «كفانا كتاب الله»، قطعاً ميبايست گفت كه مقصود اصلي او آن بوده است كه به سبب اين گفتارش از توصيه به علي بن ابيطالب(ع)، جلوگيري كرده باشد، و بر هر دو فرض عمر با اين گفتارش، خصم خود شده، و خودش را در جهان اسلام محكوم كرده است.
با عبارتي ديگر ميگويم: اگر راستي عمر عامل به كتاب خدا بوده است، همين كتاب به او امر ميكند كه پيغمبر را اطاعت كن، و دوات و صحيفه بياور، پس چرا به فرموده كتاب خدا عمل ننمود و خود را كاذب اعلام كرد.
اضافه ميكنم جمع نمودن ميان اين عمل و گفتار عمر جمع بين ضدين است كه آن هم محال ميباشد زيرا امكان ندارد كه مخالفت پيغمبر با عمل كردن به قرآن در يك جا جمع شوند.
آقاي نصرتآبادي به جز آنكه بگوييم: اين عمل عمر خدعه و نيرنگي بوده است كه به كار برده، چاره ديگري نداريم، زيرا تصحيح آن با هيچ منطقي سازش ندارد.
بابويهي: چون گفتار من به اينجا منتهي شد آقاي نوبختي رو كرد به آقاي نصرتآبادي گفت آقاي نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني و اطلاعات ديني شما از من بيشتر است، بگوييد ببينم، آيا علماء ما درباره اين گفتار عمر «كفانا كتاب الله»بياناتي دارند؟ و توجيه صحيحي براي اين عمل عمر نمودهاند يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي نوبختي من درباره اين موضوع توجيهي از علماء خودمان سُراغ ندارم
جز همان توجيهات «محمد فؤاد عبدالباقي» كه در كتاب صحيح مسلم ذيل همين حديثي است كه يك جمله آن «كفانا كتاب الله» ميباشد، و آن را آقاي بابويهي روز شنبه 11 ذيقعده مشروحاً برايمان بيان كردند. به طوري كه براي ما ثابت شد، كه تمام سخنهاي محمد فؤاد ياوهسرايي و بيهودهگويي چيز د يگري نبوده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما متشكرم كه پاسخ صحيحي به آقاي نوبختي داديد و ضمناً ايشان را به ياد گفتارهاي محمد فؤاد آورديد، شما و آقاي نوبختي بدانيد كه اگر هر يك از دانشمندان اهل تسنّن بخواهند اين عمل عمر را تصحيح كنند، قطعاً جز منفيبافي و مغالطه نمودن، كار ديگري از آنان ساخته نخواهد شد.
باطل برهان پذير نيست
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي نكته بسيار جالب و باارزشي در اينجا است، ميخواهم شما را به آن متوجّه كنم، اين نكته يك ضابطه و قاعده كليّه است كه در همهجا به كار ميرود و ملاكي به دست شخص ميدهد كه هيچ گاه محكوم امر باطلي نخواهد شد و آن نكته اينست:
هيچ باطلي برهان بردار نيست، يعني هيچ دانشمند متبحّر و فيلسوف موشكافي نميتواند يك امر باطلي را به توسط برهان واجد حقانيت كند، و آن را از صورت بطلان درآورد.
بابويهي: آقاي نوبختي پيش از آنكه وارد استدلال شوم و دليل اين نكته ياد شده را بيان كنم به جنابعالي اخطار ميكنم: كه چون اين مسئله، مسئلهايست علمي، و نميتوان آن را با عبارت ساده و عاميانه بيان كرد، به همين جهت شما نميتوانيد از اين استدلال استفاده كنيد، ليكن ممكن است بعد از آنكه اين بحث به آخر رسيد، فشرده آن را آقاي نصرتآبادي برايتان واگو كنند، ولي فعلاً روي سخن در اينجا با آقاي نصرتآبادي است، اينك از ايشان خواستارم تا به عرايض ذيل كاملاً توجه نمايند:
نكته: هيچگاه برهاني مساعد و معاضد باطل نميشود: اين نكته با دو دليل حلّ و نقض اثبات ميشود:
دليل حلّ
مشاهده و محسوس است كه برهان، مرآت تمام نماي مُبرهَن خود ميباشد به جهت آنكه آن را علي ما هو عليه مينماياند و گرنه اين برهان، برهان آن نخواهد بود وهف.
و باطل چون به وصف بطلان موصوف است و به صورت بطلان متصوّر و متكوِّن ميباشد. برهاني بر «لَهِ» آن اقامه نميشود، جز آن كه فقط صورت بطلان آن را در خود منعكس نموه، و آن را علي ما هو عليه من البطلان، ارائه ميدهد، و لهذا حكم ميكند كه مستدَلّ عليه من باطل است و مُبرهن من حق نيست.
دليل نقض
همان طوري كه برهان مساعد حق است، و به تحكيم آن ميافزايد، چنانچه مساعد باطل هم باشد مستلزم لوازم سوئي است كه برخي از آنها ذيلاً بيان ميشود:
بنا بر فرض مذكور نه حقي به جا ميماند و نه باطلي بلكه هر دو يكسان و متساوي ميگردند، يا هر دو حق يا هر دو باطل و يا به نام شيئي ديگر ناميده ميشوند.
نزاعهاي مستدلين در نقضها و ابرامهاي خود همه لفظي خواهند بود، محصّل معنوي نخواهند داشت، زيرا دليل معاضد هر دوي آنها ميباشد.
جمع بين ضدين امكانپذير ميگردد، زيرا حق و باطل با آنكه متضاد هستند، اينك امكان دارد در موضوع واحدي اجتماع نمايند، و هر دو را برهان اثبات كند.
تمام اديان و مذاهب مختلفه متضادة جهان، گرويدن و پيروي آنها معقول و جايز ميگردد و هيچ يك از آنها از نظر متابعت رجحاني بر يكديگر نخواهند داشت.
جميع اعتقادات و همچنين تمام اعمال جوارحي صادره از انسان عاري از فساد، و مبرّاي
از كيفر و عقاب خواهند بود زيرا هر كدام از اينها خواهي ناخواه با يك مذهب و كيشي مطابقت و موافقت مينمايند و مفروض آنست كه تمام آن مذاهب حجت و برهاني براي خود دارند.
چون جميع امور مفروضه محال و خلاف واقع است مدعاي فوق الذكر نيز همانند آنها خواهد بود.
(توهم) اگر هيچ برهاني مساعد باطل نباشد، چگونه ميتوان باطل را به دست آورده و آن را از حق تشخيص داد، با آنكه تمييز و تمحيص به عهده برهان ميباشد.
(دفع) دانسته باد كه موقعيت نكته مذكوره مترتّب بر وجود باطل است نه مقدم بر آن و يا مساوق بعبارة اخري: بعد از آنكه برهان قاطعي امري را ابطال كرد يعني بطلان آن را برملا نمود، هيچ برهاني آن را تصحيح نميتواند كرد، هيچ دليل و حجّتي نميتواند آن را به صفت حق متّصف كند.
مثلاً وجهي كه ثبوتاً و اثباتاً بطلانش در مسألهاي محقق شده است، ممكن نيست بتوان با جعل برهاني آن را تثبيت كرده و آن را بعنوان وجه حقِّ در آن مسأله قلمداد نمود، و گرنه باطلي در جهان هستي به جاي نميماند.
از مجموع گفتار بالا به اين نتيجه ميرسيم: هيچ گاه براي تثبيت باطلي برهاني نميتوان اقامه نمود و هيچ دليل محكمي در واقع و نفس الامر باطلي را رونق نميدهد، مگر آنكه بطلان آن را آشكار مينمايد كه در حقيقت، آن دليل و برهان، خود حقي است كه آن باطل را نابود و مضمحل ميكند.
كما قال الله تعالي: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيلُ مِمَّا تَصِفُونَ (الانبياء: 18)
ـ مؤيّد گفتار فوق مطلب ذيل است: ـ
محسوس است كساني كه بر طريق باطل سلوك ميكنند، چون برهان مساعد آنان نيست، و از طرفي ميخواهند خود را محقّ و پيرو حق ارائه دهند، دست به تمحّلات زده و با تكلفات شديده،
تأويلات سخيفهاي مينمايند و به توسط مغالطات و سفسطهها وارد بحث ميشوند، در نتيجه مشابه حق ادلّه واهيهاي وضع و جعل ميكنند، نتيجتاً خويشتن را نزد جاهلين، از سالكين راه حق معرفي مينمايند.
آيات شريفه ذيل نكته فوق را تصديق ميكنند
قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ(البقره: 111)
آيه شريفه در مقام تحدّي است و در آن اشارهايست به آنكه برهان مختص مُحقّين و صادقين ميباشد و مبطلين را برهاني در دست نيست و گرنه آيه شريفه با لسان تحدي و مغالبه از كاذبين و مبطلين درخواست برهان نمينمود.
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيلُ مِمَّا تَصِفُونَ(الانبياء: 18)
حق چون مُبَرهن است باطل را ميكوبد و نابود ميكند و اگر باطل را نيز برهان معاضدش بود حق نميتوانست آن را محجوج و محكوم نمايد. آيات در اين مورد سبيار است ولي بحث به طول ميانجامد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي خلاصه و فشرده اين نكته بالا، به طوري كه شما بتوانيد آن را درك كنيد از اين قرار است:
آقاي بابويهي در اين نكته حسّي و شهودي، ثابت كردند كه هرگاه امري باطل بودن ان مسلّم شود به طوري كه هيچ عاقلي شك و ريبي در بطلان آن نداشته باشد، اين گونه امورات برهانپذير نيستند،ِ مانند: دو دو تا پنج تا، كه هيچ دليل و برهاني به اين موضوع تعلق نميگيرد و نميتواند اين گفتار را روبه راه كند.
و مقصود آقاي بابويهي از مطرح كردن اين نكته فوق اين بوده كه اثبات كنند كه جلوگيري عمر بن خطاب از نوشتن پيغمبر صحيفه را، چون عملي بوده است باطل و ناحق، اگر جميع علماء اهل تسنن با همديگر همدست شوند، نميتوانند
راه اصلاحي براي آن پيداكنند، و وجه صحيحي براي آن بتراشند مگر آنكه مانند «محمد فؤاد» ياوهسرايي و بيهوده بافي نمايند و تاويل كنند و گرنه از برهان در اينجا خبري نيست.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من نميدانم چگونه از شما تشكر كنم كه هم نكته ياد شده را خوب فهميديد و هم با عبارتي مختصر آن را به آقاي نوبختي ياد داديد و تعصب مذهبي گريبانگير شما نشد خداوند بر هدايت شما بيفزايد.
گفتن: «كفانا كتاب الله» و اثر نامتناهي آن
بابويهي: آقاي نوبختي و آقاي نصرتآبادي من در اينجا شما را به مطلب مهمّي متذكّر ميكنم كه اكثر افراد از آن غافل ميباشند: اين كلام عمر: «كفانا كتاب الله» را كوچك نشماريد و خيال نكنيد كه اين جمله فقط الفاظي بوده كه از زبان عمر خارج شده و سپس نابود گرديده، بلكه اين گفتار او داراي آثار سويي بوده كه براي آنها انتهايي نميتوان در نظر گرفت.
نوبختي: آقاي بابويهي من منظور از اين گفتار شما را نفهميدم كه چگونه يك جمله به اين كوتاهي يك سلسله آثار نامتناهي را دربرداشته باشد.
بابويهي آقاي نوبختي شما به من مهلت دهيد تا يكايك اثرها و انعكاسهايي كه اين جمله از خود به جاي گذاشته (هر چند فهرستوار باشد) بيان كنم، تا برايتان واضح شود كه ممكن است يك گفتار كوتاهي از هر موادّ محترقهاي ضايعات آن بيشتر باشد، و خسارت آن، مِلَلي را به خاك سياه بنشاند، اينك به عرايضم توجه نماييد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مؤثّرترين و مهمترين اثري كه در مرحله اول اين جمله «كفانا كتاب الله» به جاي گذاشت: مانع شد از اينكه يك امر الهي صورت بگيرد آن هم امري كه از ضلالت امت جلوگيري مينموده است، كه همان موضوع خلافت علي بن ابيطالب(ع) باشد (چنانكه اعتراف خود عمر را به اين موضوع در مبحث روز
گذشته خوانديد)
آقاي نوبختي قطعاً بدانيد كه اگر چنين حائلي ميان پيغمبر(ص) و ميان آن صحيفه به وجود نميآمد و پس از رحلت آن حضرت بدون فاصله و گرماگرم وصي او «علي بن ابيطالب(ع)» در مسند خلافتش قرار ميگرفت و زمام امور دين را آن طوري كه شايد و بايد در دست ميگرفت، هيچ گردنكشي طمع آن را نمينمود كه هوس رياست نمايد تا در نتيجه اختلافات و چند دستگي در ميان مسلمين رُخ دهد.
ليكن متأسفانه و هزاران اَسَف، حائلي ميان پيغمبر(ص) و ميان آن كتابت پيدا شد، و مانع از نوشتن گرديد، و تخم ضلالت همان ساعت كاشته شد، و اثري از خود به وجود آورد كه (به مجرد آنكه پيغمبر(ص))چشم بر هم گذاشت) باب (سقيفه بني ساعده) را به روي امت باز كرد، و شجرهاي از اين بذر ضلالت در آنجا روييده شد، كه در هر عصري از اعصار، خليفهاي به ثمر آورد، كه هر يك از آن خلفاء، وصيّ از اوصياء (منصوص) رسول الله را كه در هر عصر او ميزيستند منزوي كرده، و به نحوي از انحاء آنان را از ميان برميداشتند.
بابويهي: در ضمن اينكه من مشغول صحبت بودم، شخصي از داخل حياط مرا صدا زد، و چون برخواستم و از اطاق خارج شدم، ميشنيدم كه آقاي نوبختي به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي ميگفت: مگر براي پيغمبر خليفههايي غير از خلفاء ما وجود داشته است؟ وانگهي براي چه خلفاء آنان را آزار ميدادند تا آنكه ايشان را از ميان برداشتند؟ من كه يك چنين چيزي را باور نمي كنم.
چون من «بابويهي» وارد اطاق شدم آقايان ساكت شدند، من روي به ايشان كردم گفتم: آيا به گفتارهاي اينجانب ايرادي داريد؟
نوبختي گفت آقاي بابويهي من تاكنون نشنيدهام كه اوّلاً براي پيغمبر(ص) غير خلفاء ما خليفههايي وجود داشته باشد و ثانياً چگونه و
براي چه خلفاء ما آن اوصياء را ميآزردند و ايشان را از ميان برميداشتند؟ هيچ يك از اين امور را كسي براي ما نگفته است، جز آنكه گاهگاهي نامي از عترت پيغمبر به طور سربسته و اجمال ميشنيديم آن هم نه به عنوان خلافت، منظور شما از اوصياء پيغمبر كيست؟
بابويهي: آقاي نوبختي، هم روحانيين اهل تسنّن مقصّرند كه شماها را به امورات ديني آشنا نكردند، و هم خودتان تقصير كار هستيد كه به تاريخ اسلام مراجعه نكرديد، تا در دينتان بصيرت و بينايي پيدا كنيد، بلكه كوركورانه مذهبي را اختيار كرده و پيروي نموديد.
نوبختي: آقاي بابويهي من مأيوس و نااميدم از اينكه بتوانم به اين موضوعات تاريخي دست بيابم، و يا آنكه به يكي از روحانيين خودمان مراجعه كنم تا او برايم اين نقاط حساس صدر اسلام را تشريح كند، حتي اين ساعت كه شما از اطاق خارج شديد، من از اين دوستم آقاي شيخ محمد نصرتآبادي پرسشي (درباره اين گفتار جنابعالي) كردم، جواب ردّ به من داد و گفت: از خود آقاي بابويهي بپرسيد؟
اكنون من از شما استدعا دارم، اگر دليلي از كتابهاي خودمان براي گفتارهايتان د اريد، به ميان آوريد، زيرا ما از منطق و برهان رويگردان نيستيم هر چند بر عليه ما تمام شود، و چنانچه دليلي در دست نداريد، يك چنين گفتارهاي سنگينتر از كوه را بر زبان جاري نكنيد، و ما را ناراحت، و براي خودتان دردسر ايجاد ننماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي من كراراً به شما عرض كردهام كه تا دليلي براي مطلبي نداشته باشم هرگز آن را مطرح نميكنم، ليكن در اينجا از من درخواست دليل نكنيد، زيرا جاي استدلال بر اين موضوع همان مبحث خلافت علي بن ابيطالب(ع) است كه اگر موفق به آن مبحث بشويم تمام دليلها و برهانهاي اين گفتارم را از كتب خودتان به طور مشروح به عرضتان ميرسانم ولي فعلاً در اينجا
فقط اسامي خلفاء اهل تسنن را (از ابتداء تا انقراض آنان) فهرستوار و همچنين اسامي اوصياء دوازدهگانه پيغمبر(ص) را كه از عترت و اهل بيت او ميباشند، يكايك نامآوري مي كنم، كه تا اندازهاي به رُخدادهاي صدر اسلام اطلاع پيدا كنيد و ضمناً ذهنتان مهيّا شود براي شنيدن تفصيل آن پيشآمدهاي دلخراش جهانسوز. اينك به عرايضم توجه نماييد:
اسامي خلفاء اهل تسنن به ترتيب
ابابكر بن ابيقحافه، ابتدا خلافتش در سنه 11 هجري قمري، فوتش سنه 13 هجري، مدت خلافتش دو سال و چهار ماه تقريباً بوده.
عمر بن خطاب، ابتدائ خلافتش بعد از فوت ابابكر در سنه 13 هـ فوتش سنه 24 هـ، مدت خلافتش ده سال تقريباً بوده.
ـ خلفاء بني اميّه
عثمان بن عفان، ابتداء خلافتش پس از فوت عمر سوم محرم سنه 24 هـ فوتش سنه 35 هـ، مدّت خلافتش يازده سال تقريباً بوده.
معاوية بن ابيسفيان، ابتدا خلافتش 25 ربيع الاول سنه 41 هـ فوتش اول رجب سنه 60 هـ، مدت خلافتش 19 سال و سه ماه بوده.
يزيد بن معاويه، ابتداء خلافتش 6 ماه رجب سنه 60 هـ فوتش 15 ر بيع الاول سنه 64 هـ، مدت خلافتش سه سال و شش يا هشت ماه بوده.
معاوية بن يزيد، ابتداء خلافتش 15 ربيع الاول سنه 64، سپس خود را از خلافت خلع كرد، مدت خلافتش سه ماهيا چهل روز بوده.
مروان بن حَكَم: ابتداء خلافتش در سنه 64 هـ، فوتش اول رمضان سنه 65 هـ، مدت خلافتش 9 يا 10 ماه بوده.
عبدالملك بن مروان: از سنه 65 تا سنه 71 عراق در سيطره عبدالله بن زبير بوده و عبدالملك در اين مدت با او ميجنگيد و مقرّ حكومتش منحصر به شام بوده و قريب به چهارده سال بر عراق
نيز مسلط شد، كه مجموع حكومتش بيست و يك سال تقريباً بوده.
الوليد، پسر عبدالملك است، ابتداء خلافتش در 15 شوال سنه 86 هـ و فوتش در 15 جمادي الآخر سنه 96، و مدت حكومتش تقريباً ده سال بوده.
سليمان پسر ديگر عبدالملك است، ابتداء خلافتش در روز فوت برادرش وليد سنه 96 و فوتش روز 20 صفر سنه 99 هـ و مدت حكومتش دو سال و هفت ماه بوده.
عمر بن عبدالعزيز، از نوادگان مروان است، ابتداء خلافتش روز فوت سليمان سنه 99 هـ و فوتش در رجب سنه 101 هـ و مدت حكومتش دو سال و پنج ماه بوه.
يزيد بن عبدالملك: ابتدا خلافتش روز فوت عمر بن عبدالعزيز سنه 101 هـ و فوتش در 25 شعبان سنه 105 و مدت حكومتش چهار سال و يك ماه بوده.
هشام پسر ديگر عبدالملك است، ابتداء خلافتش بعد از برادرش يزيد سنه 105 هـ و فوتش در 6 ربيع الاول سنه 125 هـ و مدت حكومتش نوزده سال و هفتماه تقريباً بوده.
الوليد بن يزيد، از نواده عبدالملك است، ابتدا خلافتش بعد از هشام سنه 125 هـ و در 27 جمادي الآخر سنه 126 هـ كشته شد و مدت حكومتش يك سال و پنج ماه بوده.
يزيد بن الوليد، اين يزيد و پدرش وليد هر دو پسران وليد بن عبدالملك هستند، ابتدا خلافتش بعد از كشته شدن وليد 28 جمادي الآخر سنه 126 هـ و فوتش 20 شهر ذيحجه، و مدت حكومتش شش ماه بوده.
مروان الحمار، پسر محمد بن مروان آخرين خليفه بنياميه است، ابتداء خلافتش در سنه 127 و در سنه 132 هـ كشته شد، و مدت حكومتش پنج سال و يك ماه بوده.
ـ خلفاء بني العباس
ابوالعباس السفّاح، نامش عبدالله پسر محمد پسر علي پسر عبدالله پسر عباس عموي پيغمبر(ص) ابتداء خلافتش ماه ربيع الاول سنه 132 هـ فوتش ذيحجه سنه 136هـ، مدت حكومتش 4 سال و چند ماه بوه.
منصور دوانيقي، برادر سفّاح است، ابتداء خلافتش در سنه 136 و فوتش ذيحجه سنه 158، و مدت حكومتش 21 سال و 9 ماه تقريباً بوده.
المهدي، نامشمحمد پسر منصور است، ابتدا خلافتش در سنه 158 هـ فوتش ماه محرم سنه 169 هـ و مدت حكومتش 10 سال و پنجاه روز تقريباً بوده.
الهادي نامش موسي پسر مهدي است، ابتدا خلافتش سنه 169 هـ فوتش ماه ربيع الاول سنه 170 هـ و مدت حكومتش يك سال و چند ماه بوده.
هارون الرشيد پسر ديگر مهدي است، ابتدا خلافتش در سنه 170 هـ و فوتش در سنه 193 و مدت حكومتش 23 سال و يك ماه بوده.
الامين نامش محمد پسر هارون الرشيد است، ابتدا خلافتش در سنه 193 فوتش در محرم سنه 198 هـ و مدت حكومتش 4 سال و هشت ماه بوده.
المأمون نامش عبدالله پسر ديگر هارون الرشيد است، ابتدا خلافتش سنه 198 هـ فوتش در ماه رجب سنه 218 و مدت خلافتش 20 سال و پنج ماه بوده.
المعتصم بالله نامش محمد برادر مأمون است، ابتدا خلافتش سنه 218 هـ و فوتش 17 ريع الاول سنه 227 هـ و مدت حكومتش 8 سال و هشت ماه تقريباً بوده.
الواثق بالله نامش هارون پسر معتصم است، ابتدا خلافتش در 18 ربيع الاول سنه 227 هـ، فوتش 24 ذيحجه سنه 232، و مدت حكومتش 5 سال و چند روز بوده.
المتوكّل نامش جعفر پسر ديگر معتصم است، ابتدا خلافتش سنه 232 هـ قتلش در ماه شوال سنه
247 و مدت حكومتش 14 سال و ده ماه تقريباً بوده.
المنتصر بالله نامش محمد پسر متوكل است، ابتدا خلافتش در ماه شوال 247 هـ فوتش در ماه ربيع الثاني سنه 248، و مدت حكومتش شش ماه بوه است.
المستعين بالله نامش احمد پسر ديگر معتصم برادر متوكل است، ابتدا خلافتش سنه 248 و در محرم سنه 252 او را خلع كردند و مدت حكومتش 3 سال و نه ماه بوده.
المعتز بالله، نامش محمد پسر ديگر متوكل است، ابتدا خلافتش بعد از خلع مستعين سنه 255، و در سنه 256 هـ از خلافت خلع گشته و كشته شد و مدت حكومتش سه سال و شش ماه.
المهتدي بالله نامش محمد پسرزاده معتصم است، ابتدا خلافتش بعد از خلع معتزّ سنه 255، و در سنه 256 هـ از خلافت خلع و فوت كرد، و مدت حكومتش يازده ماه و پانزده روز تقريباً بوده.
المعتمد، نامش احمد پسر متوكل است، ابتدا خلافتش در ماه رجب سنه 256 هـ فوتش در ماه رجب سنه 279 و مدت حكومتش 23 سال و شش ماه بوده.
المعتضد نامش احمد پسرزاده متوكل است، ابتدا خلافتش در سنه 279 فوتش در ماه ربيع الثاني سنه 289، و مدت حكومتش ده سال تقريباً بوده.
المكتفي بالله نامش علي پسر معتضد است، ابتدا خلافتش در سنه 289 هـ فوتش در ذي قعده سنه 295 و مدت حكومتش شش سال و شش ماه بوده.
المقتدر بالله نامش جعفر پسر معتضد است، ابتدا خلافتش در سنه 259 و در شوال سنه 320 كشته شد و مدت حكومتش 24 سال و چند روز بوده.
القاهر بالله نامش محمد پسر ديگر معتضد است، ابتدا خلافتش در ماه شوال سنه 320 و در ماه جمادي الاول سنه 322 خلع شده و فوت كرد، و
مدت حكومتش يك سال و شش ماه بوده.
الراضي بالله نامش محمد يا احمد، پسر مقتدر است، ابتدا خلافتش در ماه جمادي اول سنه 322 فوتش در ماه ربيع الاول سنه 329 و مدت حكومتش 6 سال و ده ماه بوده.
المتّقي لله نامش ابراهيم پسر ديگر مقتدر است، ابتدا خلافتش در ربيع الاول سنه 329 و در سنه 333 او را از خلافت خلع نموده و سُرمهاي به چشمش كشيدند كور شد و مدت حكومت 3 سال و پنج ماه تقريباً بوده.
المستكفي بالله نامش عبدالله پسرزاده معتضد است، ابتدا خلافتش در سنه 333 هـ و در ماه جمادي الآخر سنه 334 هـ از خلافت خلع شد، و مدت حكومتش يك سال و چهار ماه بوده.
المطيع لله نامش فضل پسر مقتدر است، ابتدا خلافتش ماه جمادي الآخر سنه 334 هـ و در ماه ذيقعده سنه 363 هـ از خلافت خلع شد، و مدت حكومتش 29 سال و پنج ماه بوده.
40. الطائع لله نامش عبدالكريم پسر مطيع لله است، ابتدا خلافتش بعد از خلع پدرش سنه 363 هـ و در سنه 381 هـ او نيز خلع شد، مدت حكومتش 17 سال و هشت ماه و شش روز بوده.
القادر بالله، نامش احمدپسرزاده مقتدر است، ابتدا خلافتش سنه 381 هـ فوتش 11 ذيحجه 422 و مدت حكومتش 41 سال و سه ماه بوده.
القائم بامر الله، نامش عبدالله پسر القادر بالله است، ابتدا خلافتش سنه 422 فوتش در 13 شعبان سنه 467 هـ و مدت حكومتش 44 سال و هشت ماه بوده.
المقتدي بامر الله نامش عبدالله پسر زاده القائم بامر الله است، ابتدا خلافتش سنه 467 وفاتش 15 محرم سنه 487 و مدت حكومتش نوزده سال و هشت ماه بوده.
المستظهر بالله نامش احمد پسر المقتدي بامر الله است، ابتدا خلافتش سنه 487 فوتش 16 ربيع
الآخر سنه 512 و مدت خلافتش 24 سال و سه ماه تقريباً بوده.
المسترشد بالله، نامش فضل پسر المستظهر بالله است، ابتدا خلافتش سنه 512، و در 17 ذيقعده سنه 529 هـ كشته شد، و مدت حكومتش 17 سال و هفت ماه تقريباً.
الراشد بالله، نامش منصور پسر المسترشد بالله، ابتدا خلافتش بعد از قتل پدرش در 27 ذيقعده سنه 529 هـ و مدت حكومتش يكسال تقريباً بوده.
المقتقي لامر الله نامش محمد پسر مستظهر و عموي الراشد بالله است، ابتدا خلافتش بعد از خلع الراشد بالله 18 ذي حجّه سنه 530، فوتش 2 ربيع الاول 555 هـ و مدت حكومتش 24 سال و سه ماه بوده.
المستنجد بالله نامش يوسف پسر المقتفي است، ابتدا خلافتش بعد از پدرش سنه 555 هـ، فوتش 9 ربيع الآخر سنه 566 و مدت حكومتش 11 سال و شش روز بوه.
المستضئي بامر الله نامش حسن پسر المستنجد بالله است، ابتدا خلافتش بعد از فوت پدرش سنه 566 هـ فوتش 2 ذي قعده سنه 575 و مدت حكومتش 9 سال و هفت ماه بوده.
الناصر لدين الله نامش احمد پسر المستضئي بامر الله است، ابتدا خلافتش روز فوت پدرش 2 ذي قعده سنه 575 هـ فوتش اول شوال سنه 622 هـ و مدت حكومتش 46 سال و ده ماه تقريباً بوده.
الظاهر بامر الله نامش محمد پسر الناصر لدين الله، ابتدا خلافتش بعد از فوت پدرش سنه 622 هـ، فوتش 14 رجب سنه 623 و مدت حكومتش نه ماه و چهارده روز بوده.
المستنصر بالله نامش منصور پسر الظاهر بامر الله است، ابتدا خلافتش بعد از فوت پدرش سنه 623، فوتش 10 جمادي الثاني سنه 640 هـ و مدت حكومتش 17 سال تقريباً بوده.
خلفاء بني اميه از عثمان بن عفان تا مروان الحمار 14 تن هستند و مجموع مدت حكومتشان صد و يك سال نيم تقريباً بوده.
خلفاء بني العباس از سفّاح تا المستعصم بالله 37 تن بوده و مجموع مدت حكومتشان پانصد و سي هفت سال تقريباً بوده است كه مجموع حكومت اين دو طايفه 638 سال و نيم ميشود و به ضميمه 12 سال و نيم (تقريباً) حكومت ابابكر و عمر بن خطاب، مدّت خلافت جميع خلفاء 651 سال بوده است.
آنچه ما اينجا درباره حكومت خلفا به عرضتان رسانديم با كتاب «كامل ابن اثير» تطبيق شده است و تفصيل اين قضايا در آن كتاب ثبت است طالبين مراجعه نمايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما بدانيد كه فتح باب اين حكومتها از سقيفه بني ساعده سرچشمه گرفته است، تشكيل اين سقيفه امكانپذير نبوده است مگر آن وقتي كه عمر بن خطاب از كتابت صحيفه پيغمبر(ص) جلوگيري نمود و گفت: «كفانا كتاب الله» زيرا اين ممانعت عمر سبب شد كه وصيّ منصوص پيغمبر علي بن ابيطالب خانه نشين شود و مسلمين جرأت كنند كه افراد نالايقي را به نام خليفه انتخاب نمايند و مسير دين اسلام را از طريق حقيقي خود منحرف كنند و امت را به سوي ضلالت بكشانند چنان كه همه ميبينيم كه چه گرفتاريهاي خانمانسوزي گريبان جميع مسلمانان جهان را گرفته است كه همين است گمراهي و همين است ضلالت و بس.
عكس دارد
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي، وقتي ما ريشهيابي ميكنيم يعني به زمانهاي پيش برميگرديم و علت پيدايش اين حكومتهاي خلفا را پيجويي مينماييم به اين نتيجه ميرسيم كه منشأ اصليِ پيدايش آنها، همان حادثه روز پنجشنبه بوده، همان روزي كه ابن عباس براي آن گريه ميكرد و ميگفت: يوم الخميس و ما يوم الخميس و ميگفت: ان الرزيّة كل الرزيّة ما حال بين رسول الله و بين ان يكتب لهم ذلك
الكتاب. (1)
باز چون سبب گريه ابن عباس را بررسي ميكنيم ميبينيم هيچ سببي نداشته است مگر همان عمل عمر بن خطاب كه جلوگيري از نوشتن صحيفه پيغمبر(ص) و گفتن «كفانا كتاب الله» باشد.
بابويهي: همان طوري كه من مشغول تكلّم بودم، ديدم آقايان خيره خيره به يكديگر نگاه ميكنند و چنان بهت و تعجب به آنان دست داده كه حالت انكار از وجنات و قيافه ايشان نمودار بود، و چون من اين حالت را از اين دو نفر مشاهده كردم اين مثال (ذيل) را برايشان زدم:
گفتم: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما از اين بيان من تعجب نكنيد كه يك جمله كوتاهي اين همه بارهاي گراني را به بار ميآورد، شما نگاه كنيد به اين درختهاي كُهَن كه در مرحله اوّل يك بذر و تخمي بوده كه يك گرم وزن آن نبوده است. ليكن به مرور ايام و گذشتن زمانها، ميدان وسيعي را با شاخ و برگ خود به زير گرفته است.
همچنين يك عمل كوچكي ميتواند در طول ايامي آثار بيكراني را از خود به جاي بگذارد.
وقتي آقايان اين مثال را از من شنيدند مانند آتشي كه آب بر روي آن ريخته شود تعجبشان فرو نشست و متقابلاً اينجانب را تحسين كردند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آن وقتي كه من گفتم: تخم ضلالت امت به دست عمر كاشته شد، شما آقايان با يك نظر خشم آلودي به من نگاه ميكرديد، ولي اكنون كه از كتب اهل تسنّن براي شما دليل آوردم و عمل فسادزاي عمر را برايتان واضح كردم، ديگر نميتوانيد به من هيچ گونه اعتراضي بنماييد.
و براي آنكه بيشتر به اطمينان شما آقايان افزوده شود، نامهاي را كه ابوبكر بعد از بيعتش به پدر خود ابوقحافه نوشته است با جوابي كه پدرش به او ردّ نموده برايتان ميخوانم: لما
1) . در روز افتتاح اين مجلس هفتم ذي قعده تمام اين حديث را با ترجمه و شرح كاامل بيان نموديم مراجعه شود.
بويع لابي بكر بالخلافة كتب الي ابيه ابي قحافة الي الطائف عنوانه: من خليفة رسول الله الي ابيه ابي قحافة، اما بعد فان الناس قد تراضوا بي فاني اليوم خليفة الله فلو قدمت علينا كان احسن بك، فلما قرأ ابوقحافة الكتاب قال للرسول: ما منعكم عن عليّ؟ قال حدث السنّ و قد اكثر القتل في قريش و غيرها و ابوبكر اسنّ منه. قال ابوقحافة ان كان الامر في ذلك بالسنّ فانا احق من ابيبكر لقد ظلموا عليا حقّه و قد بايع له النبي(ص) ثم كتب اليه: من ابي قحافة الي ابي بكر فقد اتاني كتابك فوجدته كتاب احمق ينقض بعضه بعضا، مرة تقول خليفة رسول الله و مرة تقول خليفة الله و مرة تقول تراضوا بي الناس و هو امر ملتبس، فلا تدخلن في امر يصعب عليك الخروج منه غدا و يكون عقباك الي الندامة فان للامور مداخل و مخارج و انت تعرف من هو اولي منك فراقب الله كانّك تراه و دعها لصاحبها فان تركها اليوم اخفّ عليك و اسلم لك.
به خلاصه ترجمه گفتار بالا توجه نماييد:
ابوقحافه به آن كسي كه نامه را آورده است ميگويد چه چيز مانع شماها شده كه با عليّ بيعت نكرديد؟ جواب داد كم سني و كشتار بسيار او، ابوقحافه گفت اگر سنّ در موضوع خلافت دخالت داشته باشد پس من از ابوبكر اولي به خلافت هستم و ظلم كردند به علي كه حق او را بردند با آنكه پيغمبر(ص) براي او از مردم بيعت گرفته است، سپس شروع كرد به نوشتن جواب نامه: اي ابوبكر نامهات به من رسيد و من آن را يك نامه احمقانهاي يافتم زيرا يك دفعه ميگويي من خليفه پيغمبرم يك دفعه ميگويي من خليفه الله هستم يك دفعه ميگويي مردم مرا انتخاب كردند. من به تو سفارش ميكنم كه داخل نشو در يك امري كه بيرون آمدن از آن صعب و دشوار است و عاقبت آن جز پشيماني چيز ديگري نيست خودت ميشناسي آن كسي را كه از تو اولي به خلافت ميباشد (يعني علي بن ابيطالب) از خدا بترس و اين امر را به صاحبش واگذار كن كه ترك اين كار در
امروز براي تو آسانتر و به سلامت نزديكتر است.
اميني اين نامه را در كتاب خود الغدير نقل كرده است مراجعه شود.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما از اين دليل شما رويگردان نيستيم، بلكه همواره تسليم برهان و منطق بوده و هستيم و اگر از طرف ما جسارتي به ساحت شما سر زده است پوزش ميطلبيم و خواهشمنديم ما را عفو فرماييد.
دين و امّت نيازمند به خليفه ميباشند
بابويهي: آقاي نصرت آبادي من در اينجا چند سؤال كوتاهي از شما دارم خواهشمندم از روي انصاف و وجدان آنها را پاسخ دهيد:
پرسش 1: آيا امت نيازمند به خليفه هستند يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بسيار واضح است، همان طوري كه امت به پيغمبر خود محتاجند كه براي امورات ديني اجتماعي و فردي خود به او مراجعه كنند، همين طور هم بعد از او نيازمند به خليفه او ميباشند، تا احتياجات ديني خويش را به سبب آن خليفه برطرف نمايند.
به اضافه آنكه خلفاء نگهدارنده دين پيغمبران خود هستند، كه اگر فرضاً براي پيغمبري جانشيني نصب نشود مدّتي نميگذرد كه دين او از بين ميرود، در نتيجه بايستي گفت كه هم انبياء براي حفظ دين خود نياز به خليفه دارند و هم امت براي رفع حوائج ديني به او نيازمند ميباشند.
پرسش 2. آيا خداوند ميدانسته است كه اين امت نياز به خليفه دارند، يا آنكه نميدانسته؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين چه پرسشي است كه شما مطرح نمودهايد، مگر ميتوان خداوند را به نداستن توصيف كرد؟ او داناي به همه چيز از آشكارا و پنهان ميباشد چنان كه در كتاب كريمش فرموده: «عَالِمُ الْغَيبِ وَالشَّهَادَةِ
الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ» (1)پس به طور قطع ميگوييم كه خداوند متعال به اين احتياج امت واقف و خبير بوده است.
پرسش 3: آيا خداوند قدرت داشته است كه براي حفظ دين خود و براي رفع احتياج امّت خلفايي از ميان مخلوقش تعيين كند، و يا آنكه اين چنين قدرتي را نداشته است؟
شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي بابويهي شما از يك سلسله امورات واضحي سؤال ميكنيد؟ خداوندي كه خودش در قرآن مجيد مي فرمايد: ما بر همه چيز قادر هستيم: «إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ» (2)، چگونه ميتوان گفت كه او بر چيزي توانايي نداشته باشد، البته او داراي كمال قدرت و توانايي است، و ميتوانسته كه خلفايي براي پيغمبرش معين و مشخص نمايد.
پرسش 4. اين خليفهاي كه امت و حفظ دين به او نيازمندند آيا وجود او براي امت مصلحت دارد؟ و يا آنكه بود اين خليفه به زيان امت تمام ميشود و هيچ مصلحتي در آن نيست؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از اين سؤال شما تعجب دارم، چگونه ميتوان فرض كرد كه حفاظت دين و همچنين اصلاح امورات امت وابسته به خليفه باشد، ولي بود اين خليفه مصلحت نداشته باشد، مثال اين گفتار شما مثال كوسه و ريش پهن است.
پرسش 5: با در نظر گرفتن چهار پاسخ بالا: (1. كه خداوند ميداند؛ 2. امت و دين او نيازمند به خليفه هستند؛ 3. و قدرت بر تعيين خليفه را نيز داردُ 4. و مصلحت دين و امت هم در بودن خليفه ميباشد) آيا (اولاً) خداوند خليفه براي اين امت تعيين نموده؟ و او را هم به آنان معرفي كرده است يا نه؟
و (ثانياً) اگر خداوند (با اين وصفي كه تذكّر
داده شد) تعيين خليفه نكند، قبحي و نقصي بر او لازم ميآيد يا نه؟
نامآوري شارع مقدّس اوصياء پيغمبر را
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي آنچه عقل و شرع در اينجا حكم ميكند به نظر من اينست: بايد بگوييم اقتضاي حكمت آنست (در اين موردي كه هم دين و هم امت نيازمند به خليفه هستند و خداوند متعال هم عالم و هم قادر بر آن ميباشد): كه خداوند سبحان خليفه براي امت و دينِ خود معيّن كند، و گرنه خلاف حكمت نموده، و چون خداوند، حكيم علي الاطلاق است (چنانكه خود فرموده: «إِنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (1))
هيچ گاه كار قبيحي از او سر نميزند، و خلاف حكمت خود نميكند، پس بايستي بگوييم: حتماً و قطعاً خداوند خلفايي براي دين و امت پيغمبرش در نظر گرفته و آنان را به توسط وحي به رسولش ارائه داده است.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي الحقّ كه تعصّبات مذهبي گريبانگير شما نشد و جوابهايي كه به پرسشهاي من داديد، همه آنها با قواعد عقلي و ديني موافقت دارد، و مرا با اين سخنانتان بسيار مسرور نموديد، اميدوارم خداوند بر هدايت شما بيفزايد.
بابويهي: من مشغول تشكر از آقاي شيخ محمد نصرتآبادي بودم، ديدم آقاي نوبختي رو كرد به ايشان و گفت آقاي نصرتآبادي از اين جوابهاي شما چنين برميآيد كه از ناحيه خداوند متعال حتماً خلفايي براي پيغمبر معيّن شده است و آنان را نامآوري كرده، ولي ما تا به حال از هيچ يك از علمائمان نشنيدهايم كه اين موضوع را گفته باشند وو خلفايي را از طرف خداوند منصوب بدانند، آقاي نصرتآبادي يكي از سه اشكال در اينجا موجود است: با اين سؤالات آقاي بابويهي و يا پاسخهاي جنابعالي ناصحيح است، و يا آنكه
1) . الانفال: 10.
خلفايي از طرف خداوند نام برده شدهاند، ولي دانشمندان ما از ماها پنهان كردهاند؟ خواهشمندم به من جواب قانع كنندهاي بدهيد.
بابويهي: ديدم آقاي نصرتآبادي با يك حالت انكسار و شرمندگي در جواب آقاي نوبختي گفت من زبانم ياراي سخن ندارد، جواب شما را بايد آقاي بابويهي بدهند؛ من «بابويهي» رو كردم به آقاي نوبختي و گفتم: آقاي نوبختي هيچ اشكالي در اين سؤالات من و جوابهاي آقاي نصرتابادي وجود ندارد، ولي عيب و اشكال در جاي ديگر است كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
بابويهي: آقاي نوبختي خوش بختانه خلفايي كه از طرف شارع مقدّس تعيين و نامآوري شدهاند. جميع آنان را عدّهاي از تاريخ نويسان و محدّثين اهل تسنّن نقل كردهاند، ليكن دانشمندان و مبلّغين شما اين موضوع خلافت را براي عوامهاي عصر خود بيان ننموده اند، زيرا واضح است كه اگر ايشان ميخواستند مسئله خلفاء حقيقي و شرعي پيغمبر را مطرح كنند، مذهب خودشان را در واقع به خطر انداختهاند، و هرگز به اين كار اقدام نخواهند نمود، ولي من «بابويهي» به جاي ايشان از كتابهاي خودتان يكايك وصيّهاي شرعي پيغمبر(ص) را نامآوري ميكنم، اينك به مطالب ذيل جداً توجه نماييد:
اسامي اوصياء پيغمبر(ص)
اوّل: اميرالمؤمنين امام علي بن ابيطالب عليه السلام
دوم: امام حسن (بن علي بن ابيطالب) المجتبي عليه السلام
سوم: اما حسين (بن علي بن ابيطالب) الشهيد عليه السلام
چهارم: امام علي بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام
پنجم: امام محمد بن علي (الباقر) عليه السلام
ششم: امام جعفر بن محمّد (الصادق) عليه السلام
هفتم: امام موسي بن جعفر (الكاظم) عليه السلام
هشتم: امام علي بن موسي (الرضا) عليه
السلام
نهم: امام محمد بن علي (التقي الجواد) عليه السلام
دهم: امام علي بن محمد (النقي) عليه السلام
يازدهم: امام حسن بن علي (العسكري) عليه السلام
دوازدهم: امام محمد بن الحسن ( الحجة القائم المنتظر المهدي ) عليه السلام
بابويهي: آقاي نوبختي پيش از آنكه خلفاء را نام نويسي كنم به شما عرض كردم، من در اينجا فقط اسامي ايشان را فهرستوار برايتان ميگويم و همچنين اسامي اوصياء پيغمبر(ص) را، ولي برهانآوري و استدلال بر اين موضوع را در اينجا از من نخواهيد، به جهت آنكه جاي دليلآوري براي آنها در مبحث خلافت علي بن ابيطالب است، و در اينجا اكتفا ميشود به نامهاي ايشان و بس.
ليكن براي آنكه باور كنيد كه اين گفتارهاي بالا بي اساس نبوده است، به طور اشاره كلام يكي از علماء اهل تسنّن را درباره ائمّه دوازدهگانه به عرضتان ميرسانم و تفصيل و مشروح آن ها را در آينده از من خواهيد شنيد، اكنون به گفتار ذيل توجه كنيد:
تصريح عالم سنّي به اسماء ائمّه دوازدهگانه(ع)
ابن صبّاغ مالكي متوفاي سال 855 هـ كتاب خود را به نام «الفصول المهمّة في معرفة احوال الائمة عليهم السلام» است به دوازده فصل تقسيمبندي كرده و هر فصلي از آن را مخصوص به يكي از ائمه دوازدهگانه قرار داده، كه حسب و نسب و فضايل و تولّدها و وفاتهاي ايشان را در آنها شرح داده است، وي در خطبه اين كتاب چنين مينويسد:
وبعد فعنّ لي ان اذكر في هذا الكتاب فصولا مهمة في معرفة الائمة اعني الائمة الاثني عشر الّذين اولهم امير المؤمنين علي المرتضى وآخرهم المهدي المنتظر، تتضمّنُ شيئاً من ذكر مناقبهم الشريفة ومراتبهم العالية المنيفة ومعرفة اسمائهم وصفاتهم وآبائهم و امهاتهم ومواليدهم وذكر مدّة اعمارهم و اسماء حجابهم وشعرائهم ........و عقدت لكلامام منهم فصلاً يشتمل كل فصلٍ على ثلاثة فصول، الاول منها في عدّة فصول (الفصل الاوّل) منها في ذكر بحر الاطم و الطود الاشماخ و الرسول و بعل البتول و سيف الله المسلول، مفرق الكتائب و مظهر العجائب ليث بني غالب امير المؤمنين علي بن ابيطالب.......و لرب ذي بصيرة قاصرة و عين من ادراك الحقائق حاسرة يتأمّل ما الفته و يتعرض ما جمعته و لخصته فحمله طرفه المريض وقلبه المهيض الى ان ينسبني في ذلك الى الترفّض.
(ترجمه گفتار بالا به طور خلاصه): حمد و ستايش مخصوص خداونديست كه براي
1) . الاحزاب: 33.
مصلحت اين امت چنين مقرّر كرده است كه نصب نمايد امام عالي را، و بالا برده نام همان كسي را كه براي ولايت برگزيده، و او همان علي «بن ابيطالب» است در دنيا و آخرت، و درود ميفرستم بر پيغمبرش محمد صلي الله عليه و آله و سلم كه سرور اولين و آخرين ميباشد.
و پس از ستايش خداوند و درود بر پيغمبر(ص) چنين رخداد براي من كه بيان كنم در اين كتاب، فصلهاي مهمّي را در باب معرفت و شناسايي ائمّه، يعني امامهاي دوازدهگانه كه اوّلين ايشان اميرالمؤمنين عليّ مرتضي و آخرينشان مهدي منتظر است (و اين كتاب دربردارد، اندكي از فضيلتهاي عالي رتبه و مرتبههاي بلندپايه، و درباره زندگاني و شناسايي نامها و صفتهاي ايشان و يادآوري پدران و مادران و مدت حيات و نام دربانان و مديحه سرايان آنان......و براي هر امامي فصلي مقرر كردم كه هر فصلي از آنها داراي سه فصل ديگريست،
(فصل اول) از آن فصلها در بيان آن درياي با عظمت، و آن كوه بلندِ سر به فلك كشيده، برادر پيغمبر(ص) شوهر فاطمه(ع) و شمشيرِ كشيدهِ خدا و پراكنده كننده صف لشگرها، و ظاهر كننده عجايب، شير (طايفه) بني غالب، اميرالمؤمني، علي بن ابيطالب است.....
و بسا افرادي كه ديدشان نارسا و از درك كردن حقايق وامانده هستند، چون اين تأليف مرا ميبينند، با ديده بيمار و دل نادرست خود مرا رجم به رفض ميكنند (يعني چنين ميپندارند كه من رافضي «شيعه» هستم). ترجمه تمام شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد، اين محدّث سنّي مالكي چگونه اعتراف كرده است كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام نصب شده از جانب خداوند متعال ميباشد، و بعد از او يازده امام ديگر را همين طور قلمداد نموده است.
اين گفتار ابن صباغ نمونهاي است از آشكارگويي برخي از علماء اهل تسنّن درباره امامت عترت پيغمبر(ص) كه همان ائمّه دوازدهگانه باشد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، اين دليل ياد شده را در دست داشته باشيد تا انشاء الله تعالي در مبحث وصايت، به طور مشروح و كامل دليلهاي محكم ديگري را برايتان بيان كنم، تا واضح شود كه چگونه خلفاء بني اميّه و بني العباس و تيّم و عدي، حق مشروع و منصوصِ اين اوصياء پيغمبر را به خود اختصاص دادند و ايشان را از منصب حقيقي و واقعي خود بركنار كردند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي عمر بن خطاب خدماتي نسبت به دين نموده: فتوحاتي كرده كشورگشايي نموده، به ممالك اسلامي گشايش و توسعه داده در نتيجه بسياري از كساني كه مسلمان نبودهاند داخل در دين اسلام شدند و شما اين مزاياي او را ناديده گرفته و نامي از آنها نبرديد ولي به نظر من اين خود مجوِّز موقعيتِ عمر است براي خلافت.
فتوحات و كشورگشايي مجوّز خلافت نيست
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني و تحصيل كرده، و اصولاً افراد دانشمند بايستي تمام گفتارهايشان سنجيده و با برهان و منطق سازش داشته باشد، و نبايستي سخني بگويند كه مورد اعتراض و خورده گيري ديگران واقع شوند.
شيخ محمد نصرتابادي: آقاي بابويهي من دروغي در گفتار خود نميبينم و نميدانم كه شما كدام يك از اين جملات را برخلاف واقع ميدانيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اگر ميخواهيد به اشتباهتان پي ببريد به اين گفتار من توجه كنيد:
از روز اولي كه ما وارد اين مباحث شدهايم فقط درباره حقّانيت و ناحق بودن چيزي بحث
ميكنيم، جستجو مينماييم كه كداميك از مذاهب حق است و كدامين از آنها باطل ميباشد، كدام امري دليل شرعي همراه آنست تا حقانيت آن ثابت گردد، و كدام امري بي دليل ميباشد تا بطلان آن محقّق گردد.
آقاي نصرتآبادي اشتباه شما همين است كه ميگوييد: (به نظر من اين كشورگشايي و فتوحات عمر، مجوّز خلافت او است).
آقاي نصرتآبادي: من از شما ميپرسم آيا قرآن كريم به شما گفته است كه فتح و پيروزي در جنگ مجوّز خلافت ميباشد؟ آيا از سنت پيغمبر دليلي داريد كه كشورگشايي مجوّز خلافتست؟
اضافه ميكنم: چرا هيچ يك از علماء شما اين موضوع فتوحات را دستاويز خود نكردند و آن را برهان براي خلافت عمر نگرفتند.
باز اضافه ميكنم آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد كه رتبه مجوّز (به كسر واو) بر رتبه مجوِّز (به فتح واو) مقدم است، يعني هر چيزي كه ميخواهد سبب جايز شدن موضوعي بشود، بايستي آن چيز پيش از آن موضوعِ خود پديد آيد، مثلاً تصرف كردن در مال كسي وقتي جايز ميشود كه قبلاً از مالك آن اذن بگيرند، پس مجوّز اين تصرف كه اذن مالك باشد پيش از تصرف وجود پيدا كرده و به همين جهت شرعاً اين تصرف جايز ميشود.
آقاي نصرتآبادي با در نظر گرفتن اين مثال بالا من از شما سؤال ميكنم: آيا فتوحات عمر (كه تعدادي از شهرهاي روم و اراضي شامات و فارس باشد) پيش از رسيدن به منصب خلافت او بوده و يا آنكه بعد از خليفه شدنش واقع شده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بسيار واضح و هويدا است، بعد از آنكه عمر بن خطاب به خلافت رسيد و حكومتش ريشه كرد و قدرت مملكتي را در دست گرفت، شروع به تاختن و هجوم به ممالك نموده و اراضي وسيعي را متصرف شد ولي پيش از اين اقتدار و تسلط، چگونه ميتوانسته است خاكي را به تصرف خود درآورد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي همين گفتار خودتان شما را محكوم ميكند، زيرا واضح است فتوحاتي كه بعد از رسيدن به خلافت صورت گرفته است، سبب جواز اين خلافت نخواهد شد.
آقاي نصرتآبادي من شما را به نكته پر ارجي توجه ميدهم، بدانيد به اضافه آن كه اين فتوحات و كشورگشايي عمر مجوّزِ خلافت او كه نميشود بلكه شرعاً بر عليه او تمام خواهد شد، زيرا خلافتي كه اصل و ريشه آن، نامشروع است، تمام اموراتي هم كه وابسته و به دنبال اين خلافت صورت ميگيرد برخلاف شرع خواهد بود به جهت آنكه جميع اين امورات از فروعات اين خلافت محسوب ميشوند و واضح است كه هر فرعي حكمِ اصلِ خود را دارد.
آقاي نصرتآبادي من در اينجا براي شما و آقاي نوبختي مثالي ميآورم تا ايشان هم به مطلب روشنتر شوند:
مثلاً كسي كه خانهاي را غاصبانه در دست ميگيرد، تصرف اين شخص در اين خانه (به اجماع تمام مسلمين) حرام است، و هر گونه دخالتهايي كه در اين خانه مينمايد، غير مجاز و نامشروع ميباشد، هر چند اين دخالتهاي او به عمران و آباداني اين خانه بيفزايد. بر اين مثال قياس كنيد خلافت عمر و اعمال متفرّع بر آن را سپس حكم نماييد.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي ما تاكنون اين فتوحات و كشورگشايي عمر را يكي از افتخارهاي خودمان ميدانستيم و عمر را با اين كردارش ميستوديم، و باور نميكرديم كه اين اعمال عمر اين گونه تهي از ستايش باشد و بلكه بر زيان و مسؤليت او بيفزايد آقاي بابويهي من به محكوميت خود اعتراف دارم و از شما پوزش ميطلبم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي براي آنكه به اطمينان خاطر شما افزوده شود به اين آيه شريفه توجه نماييد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالاَْخْسَرِينَ
أَعْمَالاًالَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)
آقاي نصرتآبادي اين آيه شريفه به مسلمين اعلام خطر ميكند، ميفرمايد افرادي سعي و كوششهايي دارند، اعمالي را مرتكب ميشوند كه ميپندارند اين فعاليتهايشان نيكو است ليكن در واقع اين كارهاي انان حبط و بر زيان آنان تمام ميشود، آقاي نصرتآبادي پس نه چنين است كه هر عملي را كه انسان انجام ميدهد و به آن خوشبين ميباشد و ظاهر آن فريبنده و جالبست، در نزد خداوند هم حسنات محسوب شده و پاداش نيكويي را در برداشته باشد؟ «إِنَّمَا يتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» (المائده: 27).
نوبختي: آقاي بابويهي بحث امروز ما را خسته كرد و ضمناً موضوع بحث خلافت عمر بن خطاب به طول انجاميد، ما از شما خواهش ميكنيم كه مجلس را در همينجا خاتمه دهيد، و در روز آينده مسأله خلافت ديگر خلفا را آن هم به طور اختصار براي ما شرحي دهيد، زيرا اين سفر ما طولاني شده و مطالب مربوط به مذهب به پايان نرسيد.
بابويهي: درخواست ايشان را پذيرفتم و آقايان مجلس را ترك كرده و رفتند.
شورا و خلافت عثمان
روز دوشنبه 11 ذيحجه برابر با 28 شهريور سال جاري بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد و آقايان وارد شدند، نخست آقاي نوبختي رو به اينجانب كرده، گفتند آقاي بابويهي طبق وعدهاي كه روز گذشته داديد، استدعا دارم كيفيّت خلافت عثمان را براي ما شرح دهيد:
بابوييه: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بدانيد كه خلافت عثمان به طور ديگري از نوع قُلدري و ديكتاتوري منعقد گرديد است، به تفصيلي كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
1) . الكهف: 104-103.
عمر بن خطاب نزديك فوتش شورائي براي انتخاب تشكيل داد، اين شورا مركب از شش نفر: «علي بن ابيطالب»، «عثمان بن عفان»، «عبدالرحمن بن عوف»، «طلحة بن عبيدالله»، «زبير بن عوام»، «سعد بن ابي وقاص» بود.
عمر گفت: اين چند نفر كساني هستند كه پيغمبر(ص) هنگام رحلتش از ايشان راضي و خوشنود بوده.
پس از آنكه عمر اين چند نفر را مشخص كرد، به ايشان دستور داد كه تا مدت سه روز بايستي يك نفر از بين خودتان براي خلافت انتخاب كنيد، و ضمناً پسر من عبدالله را به عنوان مستشار و ناظر با خود ببريد، سپس برنامه انتخاب را اين چنين مقرر كرد:
اگر پنج نفر از آنان به يكي رأي دادند و شخص ششمين با اين رأي مخالفت نمود، او را گردن بزنيد.
اگر چهار نفر از آنان به يكي رأي دادند و دو نفرشان مخالفت كردند، آن دو نفر را گردن بزنيد.
چنانچه سه نفر از ايشان به يكي رأي دادند، و سه نفر ديگرشان با اين رأي مخالف شدند، در اين مورد، عبدالله پسر مرا حََكَم قرار دهيد، كه با هر كدام از اين دسته كه موافقت نمود، بايستي از همان دسته خليفه انتخاب شود، و در اين صورت اگر آن دسته مقابل با نظريّه عبدالله نيز مخالفت كردند، جميع آن سه نفر را گردن بزنيد.
بابويهي: هنگامي كه گفتار من به آخر رسيد و اين طرح شوراي عمر را براي آقايان بيان ميكردم شنيدم آقاي شيخ محمد نصرتآبادي آهسته به آقاي نوبختي ميگفت: اين طرح خوبي است كه عمر مطرح نموده. من «بابويهي» رو كردم به ايشان و گفتم: اگر مانند شماها افراد سادهلوح و خوشباور در ميان جامعه نميبود، هيچگاه جبّارين نميتوانستند اين گونه بر گُرده مردم سوار شوند و مقاصد و منويات خود را به توسط
ايشان عملي كنند.
آقاي نصرتآبادي آيا شما اين گفتار عمر را تحت مطالعه و بررسي قرار دادهايد يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من تا به حال به اين موضوع تاريخي (كه تشكيل شورا باشد) برنخوردهام و درصدد اين گونه مطالعات هم نبودهام و اين اولين بار است كه اين موضوع را از شما ميشنوم، و اين قضاوتي هم كه شما از من شنيديد، از روي تحقيق و بررسي نبوده بلكه گفتاري بود سطحي از روي حُسن ظنّ.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من مكرّر به شما عرض كردهام كه شخص دانشمند بايستي تمام گفتارش معقول و با دليل همراه باشد.
زيرا به اضافه آنكه سخنهاي پوچ و بيبرهان در نزد عقلاء جهان ارزشي ندارد، خداوند متعال آنها را به حساب ميآورد و در برابرش، پاداش و كيفر مقرّر ميفرمايد چنانكه در كتاب كريمش فرموده: «مَا يلْفِظُ مِن قَوْل إِلاَّ لَدَيهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ». (1)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مگر شما به اين برنامه شوراي عمر ايراد شرعي داريد، كه اين گونه مرا مورد عتاب و سرزنش قرار دادهايد؟
عمر و مفاسد شوراي او
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از هيچ گويندهاي گفتار بيدليل را نميپذيرم و آنچه را كه ميخوانم و يا ميشنوم، آن را ميشكافم و بررسي مينمايم، چنانچه برهان با آن مساعد شود آن را پذيرفته و گرنه به صاحبش برميگردانم، اينك من براي شما و آقاي نوبختي اين كلمات عمر را تشريح ميكنم و پرده از محتواي آن برميدارم تا ببينيد كه چه خلافهايي را دربردارد. سپس متن گفتارش را ذيلاً درج ميكنم:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي در اينجا چند سؤال پيش ميآيد به اين بيان:
آيا عمر بن خطاب كه تشكيل شورا داد به
1) . ق: 18.
اعضاي شورايش اطمينان داشته و آنان را امين در رأي ميدانسته است يا نه؟
اگر ايشان را امين نميدانسته، پس چرا يك چنين امر مهمّي را به آنان واگذار كرده است، كه هيچ سياستمدار دور انديشي افراد خائن را مورد شوراي خود قرار نميدهند، پس با اين فرض بايستي گفت كه عمر كار غير معقول و خطرناكي را مرتكب شده، زيرا سرنوشت يك امّتي را به دست افراد بيصلاحيت داده است، و اين خود كاشف بيكفايتي مؤسّس «عمر» است.
و اگر عمر بن خطاب به اعضاي اين شورا اطمينان كامل داشته و امنيّت ايشان در نزد او ثابت بوده، پس اين هيئت در اظهار رأي خود آزاد ميباشند (و چون انسانها در تشخيص و اظهار نظر مختلف هستند، خواهي ناخواه آراء مختلفي از اين جمعيت به وجود خواهد آمد) و در اين صورت نبايستي ايشان را در قضاوتشان مذمّت و يا تهديد نمود، منتهاي مطلب آنست كه هر كدام از اين رأيها را كه صلاح باشد به اجرا ميگذارند.
ليكن عمر بن خطاب بر عكسِ روشِ عقلاءِ جهان، قسمتي از اُمناء شوراي خودش را بالاتر از تهديد محكوم به اعدام كرده است، و اين حكم او حكمي است برخلاف عقل و شرع، و بدعتي است كه از او صادر شده، و مشمول اين حديث مشهور گرديده است (كه پيغمبر(ص) فرموده (109) كل بدعة ضلالة و كل ضلالة في النار) (1)
مفتضح تر آنكه عبدالله پسر خود را حاكم بر اين امناء قرار داده به طوري كه مخالفت او را گناهي نابخشودني محسوب نموده و عامل آن را محكوم به قتل كرده است، با آنكه خود عمر تصريح كرده كه اين گروه «شش نفر» كساني هستند كه پيغمبر(ص) هنگام رحلتش از آنان راضي بوده است و هيچ فقيهي از سني و شيعه چنين حكمي نداده است. بخوانيد و قضاوت كنيد.
1) . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج1، صفحه 236.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در اينجا از شما سؤالي دارم خواهشمندم جواب روشني به من بدهيد: اولاً چرا عمر بن خطاب شخصاً خودش خليفه تعيين نكرد (همان طوري كه ابابكر شخصاً او را به جاي خود نصب نمود؟) بلكه تشكيل شورا داد، و اين امر را به ديگران واگذار كرد؟
و ثانياً چرا از ميان صحابه فقط اين گروه را اعضاي شورا قرار داد؟
چرا سلماني كه پيغمبر(ص) درباره او فرموده: سلمان منا اهل البيت (1)(سلمان از ما اهل بيت است).
و چرا اباذري كه آن حضرت(ص) درباره او فرموده: ما اظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبرائ اصدق من ابيذر (2)(آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته است راستگوتر از اباذر).
و چرا مقدادي كه آن حضرت(ص) درباره او فرموده: اتي جبرئيل النبي(ص) فقال يا محمد ان الله يحبّ من اصحابك ثلاثة فاحبّهم علي ابن ابيطالب و ابوذر و المقداد بن الاسود. (3)جبرئيل نازل شد بر پيغمبر و عرض كرد يا محمد خداوند دوست ميدارد از اصحاب تو سه نفر را پس تو هم دوست بدار آنان را: علي بن ابيطالب و اباذر و مقداد.
و چرا عباس عموي پيغمبر و ابن عباس پسر عمويِ پيغمبر و ديگر بنيهاشم را در اعضاي شورا وارد نكرد و ايشان را در موضوع انتخاب خليفه دخالت نداد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي به نكته حساسي توجه پيدا كرديد، به بيان ذيل توجه كنيد تا مطلب برايتان واضح شود و به سرّ اين موضوع آگاه شويد:
امّا اينكه عمر شخصاً خليفه تعيين ننموده به جهت آن بوده كه افرادي گردن ميكشدند و به انتظار خلافت بعد از او بودند كه اگر (در آن جوّ و آن ظرف از زمان) شخصاً فرد خاصي را نصب مينمود، مورد تهاجم واقع شده (همان طوري كه به ابابكر اعتراضهايي نمودند) و تشنج شديدي به وجود ميآمد و چون شورا تشكيل داد، از اين گرفتاري رهايي پيدا كرد، و به مردم چنين وانمود كرد كه گويا خود ايشان متعهد انتخاب هستند، ولي غافل از آنكه در واقع همان مقصد عمر عملي گرديده است و بس، زيرا چنان محدوديت و شرايط براي شورا ترتيب داده بود كه همان خواسته خودش صورت گيرد.
و امّا اينكه عمر افراد نامبرده را اعضاي شوراي خود، قرار نداد به جهت آن بود كه هدف خاصي داشته و كوشش ميكرد كه آن هدف از بين نرود، و چنانچه اين نامبردگان را دخالت در اين مجلس ميداد، به هدف خود نميرسيد، و نقش او بر آب ميشد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اولاً به ما بگوييد كه مقصود و هدف عمر چه بوده است، و ثانياً شما از كدام گفتار عمر به هدف او پي بردهايد، مگر او جز انتخاب خليفهاي آرمان ديگري داشته است؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي يگانه هدف عمر (ضمن انتخاب خليفه) اين بوده كه با علي بن ابيطالب (ع) بيعت نشود و او به خلافت نرسد، بلكه نقشهاي طرح كرد كه شايد احياناً او در رديف مقتولين قرار گيرد و كشته شود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي پذيرش اين گفتار شما امكانپذير نيست و چنانچه آن را ثابت نكنيد، بدانيد اتّهام سنگيني را مرتكب شدهايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما تاكنون سخني بيدليل از من نشنيدهايد، و اين موضوع ياد شده نيز نكتهايست تاريخي كه از لابه لا و اشارههاي گفتار عمر و هواخواهانش به دست آوردهام، و
براي آنكه اينجانب را متّهم به اتّهام نكنيد و به اين سرّ آگاه شويد به عرايض ذيل كاملاً توجه نماييد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي قرينههايي در اينجا موجود است كه پرده از روي اين سرّ برميدارند:
يكي از آن قرائن، همين وارد نكردن افراد نامبرده است در شورا، زيرا خودِ عمر ميدانست كه اين گروه «سلمان، اباذر، مقداد، عباس عموي پيغمبر(ص)، ابن عباس و ديگر بنيهاشم» علي بن ابيطالب(ع) را ذيحق ميدانند، و چنانچه در اين شورا شركت كنند، كار از دست ديگران ميگيرند، در ن تيجه هدف او پايمال ميشود ولي كساني را اعضاي انجمنش قرار داد كه مخالف با علي بن ابيطالب(ع) بودند.
تأييد ميكند اين گفتار بالا را آنكه عمر بن خطاب به علي بن ابيطالب(ع) گفت: اگر تو خليفه شدي بنيهاشم را بر گردن مردم سوار نكني. كه اين كلام نشان ميدهد كه بنيهاشم طرفدار علي بن ابيطالب(ع) هستند.
و نيز تأييد ميكند اين گفتار را، آنكه افرادي از اين گروه (پس از انتخاب عثمان) در مقام احتجاج بر آمدند و براي دفاع از حق علي بن ابيطالب(ع) سخنراني هايي مينمودند.
قرينه ديگر: آنكه عمر ميدانست كه خليفه و وصيّ پيغمبر(ص) علي بن ابيطالب(ع) است (چنانكه خود او اعتراف كرده به اولويّت علي(ع) براي خلافت در آن كلامش كه در مبحث روز سهشنبه 5 ذيحجه بيان شد) و باز مي دانست كه علي(ع) زير بار ناحق نميرود و باطلي را امضا نميكند (مگر آنكه تقيّهاي رُخ دهد) چنانكه وقتي عبدالرحمن بن عوف به او گفت: اگر من با تو بيعت كنم عمل ميكني به كتاب خدا و سنت پيغمبر و رَوِش ابابكر و عمر؟ علي(ع) در جواب او گفت: عمل من تا آنجايي است كه توانايي و ميزان علم و رأي خودم رسا كند. و چون عبدالرحمن اين جواب را از علي(ع) شنيد با او بيعت نكرد.
و نيز خود عمر به علي بن ابيطالب(ع) گفت: تو سزاوارترين مردم هستي كه هرگاه به خلافت برسي همه را به راه حق مبين و صراط مستقيم برپاي داري.
و باز عبدالرحمن (در رابطه با شورا) دست علي بن ابيطالب(ع) را گرفت و گفت: من با تو بيعت ميكنم به همان شرطي كه عمر با تو نمود كه بنيهاشم را بر مردم مسلط نكني.
علي(ع) در جواب او گفت: ترا چه كار با اين موضوع؟ وقتي من به خلافت رسيدم به عُهده منست كه نهايت كوشش را براي امت محمد(ص) بنمايم و از هر طايفه و قومي استمداد كنم خواه از بنيهاشم باشند يا غير ايشان، باز عبدالرحمن گفتارش را تكرار كرد علي(ع) هم متقابلاً سوگند ياد نمود كه به خواسته تو عمل نميكنم در نتيجه عبدالرحم هم با او بيعت ننمود.
نتيجتاً عمر ميدانست كه چون علي(ع) در اين شورا با ديگران مخالفت مينمايد (و از طرفي هم كه خود او مقرر كرده بود كه مخالفين را گردن بزنند) در مخاطره قتل واقع خواهد شد.
تأييد ميكند اين گفتار بالا را آنكه وقتي عبدالرحمن بن عوف (كه كارگردان شورا و كارد چاق كن عمر و عثمان بوده) مردم را در مسجد جمع نمود و عثمان را به عنوان خلافت به مردم معرّفي كرد، رو به علي بن ابيطالب(ع) نمود و گفت: يا علي راهِ ايراد بر خودت باز مكن كه جز شمشير چيز ديگري در كار نيست. يعني اگر به خلافت عثمن تن در ندهي بنا به فرمان عمر گردنت را ميزنيم. بخوانيد و قضاوت كنيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي آنچه تا اينجا براي شما شرح دادم قسمتي از خلافهايي بود كه عمر بن خطاب (در رابطه انتخاب خليفه) مرتكب شده است.
يكي ديگر از خلافهاي گرانباري كه در اين باره از او صادر شده است، آن كه علي بن ابيطالب(ع) را در رديف طلحه و زبير و عبدالرحمن و مانند اينها قرار داده:
تأسيس پيغمبر اخوّت را بين صحابه و بين خود و علي بن ابيطالب(ع)
آن علي بن ابيطالبي(ع) كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم او را برادر و در رديف خودش معرفي فرموده چنانكه علي بن برهان الدين الحلبي شافعي در كتاب خود به نام « السيرة الحلبية » جلد 2 صفحه 20 مينويسد:
خلاصه ترجمه حديث: پيش از هجرت پيغمبر(ص) اخوت و برادري در بين مهاجرين برقرار نمود (به اين ترتيب): بين ابابكر با عمر، بين حمزه با زيد ب حارثه، بين عثمان با عبدالرحمن بن عوف، بين زبير با ابن مسعود، بين عباده بن حارثه با بلال، بين مصعب بن عمير با سعد بن ابي وقاص، بين ابي عبيدة بن جراح با سالم مولي ابي حذيفه، بين سعيد بن زيد با طلحة بن عبيدالله و بين علي بن ابيطالب با خودش صلي الله عليه و سلم ايجاد برادر نمود، و (به علي) فرمود: آيا راضي نيستي كه من برادر تو باشم؟ (علي) عرض كرد آري يا رسول الله راضي هستم (سپس) فرمود پس تو برادر من هستي در دنيا و آخرت.
91 مينويسد:
عن ابن اسحاق آخى رسول الله صلي الله عليه و سلم بين اصحابه من المهاجرين والانصارفقال تآخوا في الله اخوين اخوين... وفي روايه لما آخى رسول الله صلى الله عليه وسلم بين اصحابه جاء علي تدمع عيناه فقال يا رسول الله آخيت بين اصحابك ولم تؤاخ بيني وبين احد فقال له رسول الله صلى الله عليه وسلم: انت اخي في الدنيا والآخرة.
ترجمه به طور خلاصه: ابن اسحاق ميگويد پيغمبر(ص) اخوّت و برادري بين اصحابش از مهاجرين و انصار برقرار نمود، پس فرمود دو نفر دو نفر با يكديگر برادري كنيد.
و در حديث ديگر است: وقتي پيغمبر(ص) بين اصحابش برادري برقرار نمود، در اين هنگام علي بن ابيطالب(ع) وارد شد در حالي كه گريان بود و عرض كرد يا رسول الله شما در بين اصحابت برادري برقرار كرديد، و بين من و بين احدي اخوّت مقرّر ننموديد؟ آن حضرت(ص) به او فرمود: تو برادر مني در دنيا و آخرت. (1)
علي بن ابيطالب نفس پيغمبر است و مباهله او
آن علي بن ابيطالبي كه خداوند متعال او را نفس پيغمبر(ص) معرّفي فرموده است، چنانكه جلال الدين سيوطي در تفسير خود به نام «الدرّ المنثور» جلد 2 صفحه 38 ذيل آيه شريفه:«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا
1) . احاديث درباره اخوّت بين پيغمبر(ص) و علي بن ابيطالب(ع) در حدّ تواتر است، بسياري از علماء اهل تسنن آن را نقل نمودهاند كه ذيلاً نام عدهاي از آنان را ميخوانيد : صحيح ترمذي، ج5، صفحه 300؛ كفاية الطالب، صفحه 193 و 194، ط حيدريه؛ الفصول المهمة ابن صباغ؛ تذكرة الخواص، صفحه 20 و 24؛ تاريخ الخلفاء سيوطي، صفحه 170؛ السيرة النبويه ابن هشام، جلد 2، صفحه 108، ط بيروت؛ اسدالغابة، جلد 2، صفحه 221؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، جلد 6، صفحه 167 به تحقيق ابوالفضل و ديگر كتب تاريخ و سير.
نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» . آل عمران: 61 مينويسد:
(خلاصه ترجمه حديث): جابر ميگويد (دو نفر از مسيحيان): عاقب، سيد، به حضور پيغمبر(ص) شرفياب شدند، آن حضرت ايشان را دعوت به اسلام نمود، گفتند ما اسلام آوردهايم حضرت فرمود دروغ ميگوييد، اگر بخواهيد به شما خبر ميدهم كه چه چيز مانع اسلامتان شده است، گفتند خبر بده ما را، پيغمبر فرمود: دوستداري شما صليب را و آشاميدنتان شراب و خوردنتان گوش خوك را(جلوگير از اسلام آوردن شما شده است)، جابر ميگويد: آن حضرت ايشان را دعوت به مباهله (1)نمود،
1) . كيفيت مباهله چنين است: طرفي انگشتانشان را در يكديگر داخل ميكنند سپس اين دعا «نفرين» را ميخوانند: اللهم رب السموات السبع و الارضين السبع و رب العرش العظيم ان كان فلان جحد الحق و كفر به فانزل عليه حسباناً من السماء و عذابا اليما. و وقت اين عمل از طلوع فجر تا طلوع آفتابست.
وعده فردا را دادند چون فردا شد، رسول الله(ص) دست علي بن ابيطالب(ع) را گرفته با فاطمه و حسن و حسين آمدند (و كسي را) به جانب آن دو نفر فرستادند، ايشان حاضر بر مباهله نشدند، و اقرار به حقانيت پيغمبر كردند، آن حضرت فرمود سوگند به آن خدايي كه مرا به حق مبعوث نمود، اگر با من مباهله ميكردند بيابان برايشان آتش ميباريد، سپس جابر گفت اين آيه شريفه (آيهاي كه در بالا درج شده) در اين مورد نازل شده، باز گفت: مقصود از «دو كلمه» «انفسنا و انفسكم» رسول الله و علي بن ابيطالب است، و از «ابنائنا» حسن و حسين و منظور از «نسائنا» فاطمه ميباشد.
علي بن ابيطالب و آيه تطهير
آن علي بن ابيطالبي كه آيه تطهير در شأنش نازل شده است، چنانكه جلال الدين سيوطي در تفسير «در المنثور» جلد 5 صفحه 198 ذيل اين آيه شريفه: إِنَّمَا يرِيدُ اللهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (الاحزاب: 33) مينويسد:
خلاصه ترجمه حديث: ام سلمه (زوجه پيغمبر(ص)) ميگويد اين آيه شريفه (كه در بالا درج شده) در خانه من (بر پيغمبر(ص)) نازل شد، هنگامي كه فاطمه
و علي و حسن و حسين در اينجا بودند، پيغمبر(ص) ايشان را با كساء خود پوشانيد، سپس فرمود ايشان اهل بيت من هستند (بار خدايا) پليدي را از ايشان دور كن و تطهير نما ايشان را از هر جهت. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما ميپرسم، ايا كسي كه برادر پيغمبر و كسي كه نفس رسول الله(ص) و كسي را كه آيه تطهير در شأنش نازل گرديده است، او را در رديف افرادي كه هيچ گونه مقام و رتبه فوق العادهاي ندارند، قرار دهد، درباره او چگونه قضاوت ميكنيد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من اين شوراي عمر را در ابتداي نظر، كار نيكويي ميپنداشتم و باور نميكردم كه محتواي شوراي او اين مفاسد ننگآور را در برداشته و مخالف با قرآن كريم و احاديث معتبر پيغمبر(ص) باشد.
ولي اكنون كه درون شكافي شد و اسرار آن واضح گرديد، ديگر نميتوانم در برابر كتاب خدا و گفتار پيغمبر(ص)، اين عمل عمر را تصويف كنم و محمل صحيحي براي آن بتراشم.
زيرا كسي كه يك چنين شخصيتي را (مانند علي بن ابيطالب(ع)) كه پيغمبر(ص) او را در دنيا و آخرت برادر خودش دانسته و از طرفي خداوند متعال او را نفس رسول خود قرار داده و آيه تطهير در شأنش نازل فرموده است) برابر با افراد معمولي اعلام كند و با اين شخصيّت، معامله اشخاص دون و پست نمايد، در واقع توهين به مقام نبيّ اكرم نموده است، و اين عمل عمر گناهي است نابخشودني و كيفر آن را جز خداوند متعال كس ديگري نميتواند به حساب آورد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي ضمن تشكّر از اين قضاوت عادلانه شما، من نيز به اين گفتارتان ميافزايم: عمر بن خطاب به اين عمل اهانت
1) . مؤلف تفسير نامبرده در همين جلد و همان صفحه از تفسيرش متجاوز از ده حديث درباره طهارت اهل بيت(ع) آورده است و من به جهت اختصار همين يك حديث را نقل كردم طالبين به آن جا مراجعه نمايند.
آميزش اكتفا ننموده، و عبدالله پسر خود را بر چنين شخصيتي «علي بن ابيطالب» حاكم قرار داده، تا جايي كه اگر مخالفت نظريه او را بنمايد، بايد محكوم به اعدام گردد.
باز اضافه ميكنم: عمر بن خطاب به اين مقدار از ظلم و ستم به نفس پيغمبر(ص) اكتفا نكرده، بلكه ميگويد: اگر خالد بن وليد ميبود او را به خلافت نصب ميكردم با آنكه خودش به اولويت علي بن ابيطالب(ع) براي خلافت اقرار نموده است (چنانكه در مبحث روز شنبه 5 ذي حجه متن گفتار او را با ترجمه و شرح نقل نمودم مراجعه شود)
و به فاسق بودن خالد نيز تصريح كرده است (چنانكه در مبحث روز جمعه 17 ذيقعده متن گفتار او را درباره خالد با ترجمه و شرح نقل نمودم كه قسمتي از آن اينست: و قال له قتلت امراً مسلماً ثم نزوت علي امرأته والله لارجمنك يعني به خالد بن وليد گفت مرد مسلماني «مالك بن نويره» را كشتي و با زن او زنا كردي سوگند به خدا سنگ سارت ميكنم).
آقاي نصرتآبادي ببينيد خلفاء شما چه اعمالي را مرتكب شدهاند و چه ننگهايي براي اسلام به جاي گذاشتهاند، عمر يك روز قسم ياد ميكند كه خا لد را (به واسطه زناء محصن) سنگسار ميكنم و او را محكوم به رجم كرده، روز ديگر ميگويد ا گر خالد ميبود او را خليفه پيغمبر ميكردم، بخوانيد تعجب كنيد و بگرييد.
و ما عشـت اريك الدهر عجبا
و مـن عجب الدنيا حكيم مصفر
و اعمــش كحّـال و اعمي منجّم
و قارئنا تركي و هفدي خطيبنا
تعالوا علي الاسلام نبكي و نلطم
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به اضافه آنچه درباره تشكيل شورا گفته شد، به شما بگويم: اصولاً احكام دين و وظايف مكلفين شورا بردار نيست و تمام آنها اصول و فروعش از جانب خداوند به توسط وحي تعيين شده است، اَحدي حق دخالت در احكام دين ندارد، و اين تشكيل شورا
بدعتي است كه از عمر بن خطاب به جاي مانده، و اين سنّت سيّئه ايست كه او تأسيس آن را نموده، و تا اين بدعت و سنّت باقي است، و از آن پيروي ميكنند، و به متابعت و اقتباس از آن، تشكيل شورا ميدهند، هم عاملين آن، مستحقّ كيفر شديدي ميشوند، و هم براي مؤسّس اين سنت سهمي از وبال و گناه ثبت خواهد شد.
به جاي گذاران بدعت و سنّت و پاداش آنان
چنانكه جلال الدين سيوطي در تفسير درّ المنثور جلد 5 صفحه 260 ذيل آيه شريفه: «إِنَّا نَحْنُ نُحْي الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ الآيه» (يس: 12) (يعني به درستي كه ما زنده ميكنيم مردگان را و مينويسيم آنچه را پيش فرستادهاند و اثرهايشان را ).
(خلاصه ترجمه): عبدالله بجلي ميگويد: پيغمبر(ص) فرمود هر كسي كه سنّت و رَوِش نيكويي از خود به جاي بگذارد، براي او است پاداش و جزايش، و همچنين براي اوست پاداش هر كسي كه بعد از او به اين سنّت عمل نمايند بدون آنكه از پاداش عالمين چيزي كم شود.
و هر كسي كه سنّت و روش بدي را از خود به جاي بگذارد، براي او است كيفر و جزاي اين عملش و همچنين براي اوست كيفر عاملين به اين سنت بدون آنكه چيزي از كيفرشان كم شود (سپس آن حضرت(ص)) آيه شريفه (فوق را) تلاوت نمودند: وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ.
بابويهي: وقتي گفتارهاي من به پايان رسيد،
آقاي نوبختي رو كرد به شيخ محمد نصرتآبادي، گفت آقاي نصرتآبادي، تفاوت خوشباوري و سادهلوحي با تحقيق و درون شكافي از زمين تا آسمانست، راستي كسي كه به مطالب رسيدگي نكند، و بي تحقيق دنبال هر صدايي برود پشيمانيهايي خواهد كشيد، آقاي نصرتآبادي، شما ببينيد اين شوراي عمر را هر كس كه با نظر سطحي به آن نگاه ميكند خيال ميكند، كار نيكويي است ليكن بعد از آنكه آقاي بابويهي تمام اطراف و جوانب آن را تحقيق و بررسي نمودند و درون آن را به ما نماياندند ميبينيم هيچ تناسبي با پندار پيشين ما ندارد، و فاصله ميان اين دو نظر مانند فاصله بين مشرق و مغرب است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي به نكته دقيقي توجه پيدا كرديد و اين گفتارتان صد در صد صحيح است، من و شما بايستي از آقاي بابويهي درس ياد بگيريم يعني آنچه را كه ميبينيم و ميشنويم و ميخوانيم پيروي نكنيم و تا آن را تحقيق و برسي كامل ننماييم به آن دل نبنديم و به آن معتقد نشويم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبخختي مطالبي كه تا اينجا درباره تشكيل شورا براي شما گفتهام تمام آنها از كتب اهل تسنن بوده و براي آنكه اطمينان خواطر پيدا كنيد، اينك متن آنها را ذيلاً نقل ميكنم ولي آنچه از عبارتهايي كه مورد نياز است كه ترجمه آنها را قبلاً به عرضتان رساندم، بيان ميكنم، و از اضافات آنها صرفنظر شده و به جايشان صِفر گذارده ميشود:
تشكيل دادن عمر بن خطاب شورا و تعيين اعضاي آن
تولية عمر بن الخطاب الستة الشوري و عهده اليهم ...... فلما احس بالموت قال .... ولو ادركت خالد بن الوليد
لوليُّته.........ولكني ساستخلف النفر الذين توفي رسول الله وهو عنهم راض فارسل اليهم فجمعهم وهم علي بن ابي طالب(ع) وعثمان بن عفان، وطلحة بن عبيد الله والزبير بن العوام، وسعد بن ابي وقاص و عبد الرحمن بن عوف رضوان الله عليهم.......... فقال.......... تشاور و ثلاثة ايام......... لاتتفرقوا من اليوم الثالث حتى تستخلفوا احدكم.......... و يحضر ابني عبدالله مستشاراً......ثم قال ان استقام امر خمسة منكم وخالف واحد فاضربوا عنقه و ان استقام اربعة واختلف اثنان فاضربوا اعناقهما و ان استقرّ ثلاثة واختلف ثلاثة فاحتكموا الى ابني عبدالله فلايّ الثلاثة قضى فالخليفة منهم وفيهم، فان ابى الثلاثة الاخرون ذلك فاضربوا اعناقهم...... يا علي.... و انك احرى القوم ان وليتها ان تقيم على الحق المبين والصراط المستقيم........ثم التفت الى علي بن ابي طالب فقال لعل هؤلاء القوم يعرفون لك حقك و شرفك و قرابتك من رسول الله وما اتاك الله من العلم والفقه والدين فيستخلفوك فان وليت هذا الامر فاتق الله يا علي فيه ولاتحمل احدا من بني هاشم على رقاب الناس.
ثم انه بعد موت عمر اجتمع القوم ..............
ثم اخذ (اي عبدالرحمن) بيد علي فقال له ابايعك على شرط عمر ان لاتجعل احدا من بني هاشم على رقاب الناس فقال علي عند ذلك: مالك
1) . صفحه 44 از كتاب «الامامه و السياسه»
ولهذا اذا قطعتها في عنقي فان علي الاجتهاد لامة محمد حيث علمت القوة والامانة استعنت بها كان في بني هاشم او غيرهم، قال عبد الرحمن لا والله حتى تعطيني هذا الشرط قال علي والله لا اعطيكه أبداً فتركه فقاموا من عنده فخرج عبد الرحمن الى المسجد، فجمع الناس..............ثم قال: اني نظرت في امر الناس، فلم ارهم يعدلون بعثمان فلاتجعل يا علي سبيلا الى نفسك، فانه السيف لاغير.
وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ. الشعراء: 227.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من در مبحث روز گذشته به شما گفتم كه تخم ضلالت اين امت به دست عمر بن خطاب كاشته شد، همان وقتي كه از كتابت پيغمبر(ص) جلوگيري نمود و گفت: كفانا كتاب الله ، و در نتيجه اين جلوگيري آن شد كه خلافت علي بن ابيطالب غصب گرديد و سقيفه بني ساعده تشكيل شد و براي خليفه تراشي فتح باب گرديد، و ابابكر مسند خلافت را غاصبانه در دست گرفت.
كارگدان و كارد چاق كن همين خلافت ابابكر هم عمر بن خطاب بوده (چنان كه در گفتارهاي پيشين اين موضوع به خوبي واضح و روشن گرديد) تا آنكه خود عمر در اين مسند قرار گرفت و كسي را كه خودش اعتراف به اولويّت او كرده بود (كه علي بن ابيطالب(ع) باشد چنانكه در بالا به آن اشاره نمودم) حقش را غصب كرده و وصايت پيغمبر را از مسير خود منحرف نمود.
و چون (عمر بن خطاب) مرگش نزديك شد شورايي از شش نفر (همان طوري كه شنيديد) تشكيل داد، و باز نگذاشت كه اين حق (خلافت) به صاحبش برسد، و عثمان بن عفان كه از شجره ملعونه بن اميّه (1)بود سر كار آورد و خلافتي به اينس لسله
1) . در بحث آينده شرحي درباره اين سلسله خبيثه بيان ميشود.
امويه سپرد، و هلّم جرّاً اين ضلالت ادامه پيدا كرد و نگذاشت كه اوصياء منصوص و نابمرده رسول الله صلي الله عليه و آله وس لم، موقعيّت خدادادي خود را در دست بگيرن و مردم را به صراط مستقيم هدايت كنند، با آنكه در متن گفتار پيشينِ عمر، شنيديد كه بعلي بن ابيطالب(ع) ميگفت: اگر تو به خلافت برسي اولي هستي كه مردم را به راه حق آشكارا و صراط مستقيم و ادراكني.
نتيجتاً آنچه خلفاء بني اميّه و خلفاء بنيالعباس در مدت خلافتشان از جنايات و ستمها و خونريزيها و هتك ناموس مسلمين نمودند، عمر بن خطاب در تمام آنها سهيم و شريك بوده است (چنانكه در حديث عبدالله بجلي اين مسئله را به عرضتان رارسندم، مراجعه شود.
خلاصه: مقصود از اين گفتارم اين بود كه چگونه عمر بن خطاب تخم ضلالت به دست او كاشته و اين شجره خبيثه را هرچه تمامتر آبياري نمود. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
بايويهي: بحث امروز را در همينجا خاتمه داده و بقيه مطالب را موكول به روز آينده نموديم و آقايان خداحافظي كرده و مجلسه را ترك نمودند.
روز 3 شنبه 12 ذيحجه برابر با 29 شهريور سال جاري بود كه مجلس مجدداً تشكيل گرديد و اينجانب بابويهي بحث خلافت عثمان را دنبال نمودم:
عثمان و بني اُميّه
عثمان پسر عُفّان، عفّان پسر ابي العاص و ابي العاص پسر «اميه» است.
بني اميّه را ميتوان به سه سلسله بخش نمود: 1. عثمانييّن، 2. مروانييّن، 3. سفيانيّين.
عثمانيان و مروانيان از طريق ابي العاص به اميّه منتسب هستند، سفيانيان كه اولاد ابوسفيان ميباشند نسب ايشان به واسطه «حرب» به اميّه ميرسد.
نوبختي: آقاي بابويهي اين دوست من آقاي شيخ محمد نصرتآبادي چون اطلاعات علمي دارند، هر وقت بخواهند كه يك موضوع تاريخي را بررسي كنند، به آساني دسترسي به آن پيدا ميكنندن، ليكن براي من يك چنين وسيلهاي فراهم نيست، و تاكنون كلمه «بني اميه» را زياد شنيدهام، ولي هيچ گونه اطلاعي از حسب و نسب ايشان ندارم، از جنابعالي استدعا دارم محبت فرماييد، آن گونه كه تاريخ معتبر ايشان را معرفي كرده است براي ما بيان نماييد:
بابويهي: آقاي نوبختي اين درخواست شما بسيار دشوار و سنگين است، زيرا هيچ كس نميتواند تاريخ زندگاني يك نفر را به آساني شرح دهد، تا چه رسد آنكه بخواهد سرگذشت سلسلههايي را از پيشينيان تشريح كند.
ولي آنچه فعلاً براي ما ميسّر ميباشد، آنست كه نام عدهاي از گذشتگان صدر اول ايشان را فهرستوار و در ضمن اندكي از احوالات بعضي از ايشان را بيان كنم كه در واقع قطره است از درياي زندگاني اين سلسله.
بابويهي: آقاي نوبختي آنچه كتابه اي تاريخ و سير نشان ميدهند، در ميان قبايل عرب، سلسلهاي بدنامتر از اين طايفه بني اميه وجود ندارد، زيرا به اضافه آنكه هيچ گونه موقعيت اجتماعي و شخصيت قومي نداشتهاند، اعمال و رفتارهاي ننگيني را مرتكب ميشدند كه به رذالت و پستي آنان ميافزود. و براي آنكه شما و آقاي نصرتآبادي به اين جانب بدگمان نشويد، اولاً نَسَب و ثانياً اندكي از خواطرات تاريخي برخي از رجال ايشان را از كتابهاي علماء خودتان ذيلاً نقل ميكنم:
(شجره ملعونه بني اميّه)
عبد مناف (از پدر به سوي فرزند)
عبد مناف
عبد الشمس
اُميّه
ابي العاص ذكوان «ابي عمر» حرب
عُفّان حَكَم ابان «ابي معيط» ابوسفيان «صخر»
وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيا الَّتِي أَرَينَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبِيراً (1)
«عبد مناف»: عبد مناف يكي از اجداد پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه دو پسر داشت: يكي به نام هاشم و ديگري به نام عبدالشمس. «هاشم» نيز جد پيغمبر و ائمه طاهرين و بني العباس است «عبدالشمس» پدر «اميّه» ميباشد.
«اميّه» داراي سه پسر بود، يكي به نام «حرب» كه پدر ابوسفيان و ابوسفيان پدر معاويه و معاويه پدر يزيد بوده، پسر ديگر او «ذكوان» نام دارد و ذيلا گفتاري را درباره او ميخوانيد:
«اميّه» كه تمام سلسله بني اميّه به او منتهي ميشوند، پارهاي از مورخين (علي ما ببالي) در نَسَب او خدشه كردهاند و او را فرزند نَسَبي عبدالشمس نميدانند بلكه او را پسر خوانده عبدالشمس نوشتهاند، و اين موضوع در ميان عرب خصوصاً در زمان جاهليت شايع بوده است كه پسري را فرزند خود ميخواندند و به مُرور ايام در رديف اولاد و نوادگان آنان محسوب ميگرديد.
اين خدشه در نسب اميّه از خود تأثيري گذاشت و نقصي جبران ناپذير در اين انتساب ايجاد نمود تأييد ميكند اين گفتار بالا را اين جمله از كلام امير المؤمنين(ع) (در نهج البلاغه كتاب 17) كه درباره شرافت نسب خود و پستي نسب معاويه فرموده: و لا الصريح كاللصيق. يعني نه پاكيزه نسب مانند چسبيده شده است كه در اين كلمه «چسبيه شده» «لصيق» اشاره است به همان معنايي كه در بالا به عرضتان رساندم.
ابن اثير در كتاب خود «الكامل لابن اثير» جلد
1) . اسراء، 60.
3 صفحه 97 ط بيروت مينويسد:
گفتهاند در آنجا با زني يهودي همبستر شد و پسري از او متولد گرديد، اميّه او را فرزند خود خواند و ملحق به نَسَب خودش كرد، نام او «ذكوان» و كنيهاش را «ابا عمرو» نهاد.
اين ذكوان پدر ابي معيط و ابي معيط نامش «ابان» پدر «عقبه» و عقبه پدر الوليد» است.
بنا به گفتار اين مورّخ، قسمتي از سلسله بني اميّه كه از طريق ذكوان به «اميّه» نسب داده ميشوند، نيمي از نسب ايشان يهوديت ميباشد.
نوبختي: آقاي بابويهي هنگامي كه شما آن خدشه نسب اميه را به عبدالشمس بيان ميكرديد (هر چند به جنابعالي اعتراضي نكردم) من آن را نتوانستم باور كنم، ولي چون اين عملِ خودِ اميه را نقل نموديد (كه اولاد زنا را در نسب خود داخل كرده است) موضوع پسر خواندگي او را براي عبدالشمس كاملاً قابل قبول گرديد.
بني اميه فاقد شخصيت اجتماعي است
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي آن طوري كه ما تا به حال شنيدهايم، عرب به نسب خود خيلي اهميت ميدهد، حتي گفتهاند كه برخي از اقسام اسبهاي عربي نسب آنها مضبوط ميباشد، ولي اين كردار ننگين بني اميّه با آنچه ما درباره تحفّظ نسب شنيدهايم سازش ندارد، كدام يك از اين دو موضوع صحيح و كدامين آنها خلاف
واقعست؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي، همان طوري كه شما فرموديد، موضوع نَسَب در ميان عرب موضوع بسيار مهمّ و مورد عنايت و حفاظت ايشان بوده و هست، اشراف و بزرگان از عرب هيچ گاه تن در نميدادند كه فردي اجنبي داخل در نسب آنان گردد، هر چند آن شخص داراي امتيازات و فضائلي باشد، تا چه رسد به افراد بيآبرو و تهي از فضيلت.
چنانكه بعضي از مورّخين نوشتهاند مردي شجاع و رزمنده به نام «عنترة بن شداد عبسي» كه خواست خود را داخل در نسب طايفه (بنوعبس) كند، چون مادرش كنيز بوده، به هيچ وجه او را نپذيرفتند و او را در نسب خود، راه ندادند.
ليكن اين سلسله بني اميّه چون قبيلهاي منحطّ و از هيچ بدنامي و نكوهشي پروا و تحاشي نداشتند، كارشان به جايي رسيد كه اولادهاي زنا و پدر نامعلوم را نسبت به خود ميدادند، و داخل در نسب خويشتن ميكردند (چنانكه نمونهاي از آنها را ضمن احوالات معاويه و ديگر از اين سلسله به عرضتان ميرسانم)
بني اميه نه در زمان جاهليت «قبل از اسلام» و نه در عصر اسلام هيچ موقعيّت اجتماعي نداشتند، و حيثيّتي كه ايشان را آبرومند كند و نامشان را بالا برد دارا نبودند.
جدّ اعلاي ايشان كه «عبدالشمس» باشد با آن كه از اولاد عبدمناف بوده، ولي اين سلسله از اولاد عبد مناف شاخص در ميان جامعه نبوده، رياست و موقعيتي در ميان قبايل عرب نداشتند.
مثلاً چندين منصب در بين قبيلههاي قريش بوده كه مايه افتخار و مزيد بر آبرومندي آنان بوده است، ولي هيچكدام از آن منصبها در اختيار اولادهاي عبدالشّمس قرار نگرفت، بلكه قسمتي از آن مناصب به دست حضرت هاشم و اولادهاي او، و قسمت ديگري از آن ها در اختيار عموزادهگانشان اولادهاي عبدالدار بوده است، و آن مناصب قريش از اين قرار است: 1. سقايت، 2. رفادت، 33.
حجابت، 4. لواء و 5. ندوه (1)
1.سقايت: تهيه كردن آب براي حُجاج را سقايت ميگويند.
2.رفادت: در هر سال آن قدر غذا فراهم ميكردند كه همه حاجيان را كفايت مينمود و اين عمل را رفادت ميگفتند.
3.حجابت: كليدداري خانه مكه و راه دادن حاجيان را به خانههاي اين شهر حجابت ميناميدند.
4.لواء: پرچمداري سران لشكر به طوري خاص، و اين را «لواء ناميدند.
5.ندوه: «قُصيّ» كه يكي از اجداد پيغمبر(ص) بود خانهاي را ترتيب داده كه بزرگان قوم در آنجا اجتماع ميكردند و در كارهاي مهمّ با هم مشورت ميكردند. آن خانه را «دارالندوه» ميگفتند.
بني اميّه شجره ملعونه
نوبختي: آقاي بابويهي شما بعد از آنكه سلسلههاي بني اميّه را بيان نموديد، آيه شريفهاي را تلاوت كرديد، ليكن درباره آن توضيحي ندايد، و من تناسب اين آيه را با موضوع بحثمان نفهميدم، آيا اين آيه را براي تيمن و تبرّك خوانديد و يا آنكه ارتباطي با گفتارتان داشته است؟ خواهشمندم مرا به اين موضوع روشن كنيد.
بابويهي: آقاي نوبختي من بنا داشتم پس از بياناتي درباره اين آيه شريفه(اي كه ذيل شجره ملعونه ثبت شده است) شرحي بدهم، ولي اكنون كه شما سؤال نموديد، ناگزيرم در همينجا مقصود از آيه نامبرده را به عرضتان برسانم به شرط آنكه با ذهني خالي از هر گونه تعصب به مطالب ذيل توجه نماييد:
شأن نزول اين آيه شريفه درباره بني اميّه است، قرآن كريم اين طايفه را عموماً بدون استثناء لعنت كرده (2)و از اين گروه تعبير به
1) . معاني اين پنج منصب اين چنين است:
2) . بلي در بعضي از روايات، مؤمنين از اين فرقه كه از صلب ايشان احياناً به وجود ميآيند، در لعنت استثناء شدهاند، ليكن اولاً آنها نام برده نشدهاند تا مشخّص گردند ثانياً استثنا شدگان بسيار اندكند و ثالثاً اين استثناء قطعاً شامل خلفاء بني اميه نميشود زيرا خلفائشان صراحتاً مورد لعنت قرار گرفتهاند چون بر منبر پيغمبر(ص) بالا رفتد و در مسند خلافت نشستند، ولي برخي از علماء اهل تسنن مانند قرطبي سه نفر از اين خلفا را «عثمان، عمبر بن عبدالعزيز و معاويه» را مستثني كردهاند، و اين عمل جز تعصب و طرفداري محمل ديگري ندارد و گفتاريست پوچ و بيدليل.
«شجره ملعونه» نموده است و بسياري از كتب اهل تسنّن از تفسير و تاريخ احاديثي ذيل اين آيه شريفه كه درباره بني اميه است نقل نمودهاند و من اندكي از آنها را ذيلاً نقل مي كنم:
برهان الدين شافعي در كتاب « السيرة الحلبيّة » جلد 1 صفحه 317 مينويسد:
اطاعت مكن هر سوگند خورنده به دروغ را و عيب كننده كه رو به سخنچيني ميرود.
وقالت له سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لابيك وجدك الذي هو العاص بن امية انهم الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ (2)
خلاصه ترجمه: عايشه به مروان گفت اين آيه «و لا تطع كل حلاف مهين تا آخر» درباره پدر تو «حَكَم» نازل شده است. باز به او گفت شنيدم از رسول الله(ص) كه به پدر و جد تو «عاص پسر اميه» ميفرمود شماييد آن شجرهاي كه در قرآن به آن لعنت شده است.
خلفاء بني اميّه بوزينههايي كه بر منبر پيغمبر بالا ميرفتند
سيوطي در تفسير خود «الدُرّ المنثور» جلد 4 صفحه 191 مينويسد:
گرديد وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيا الَّتِي أَرَينَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ الآية (يعني قرار نداديم آن خوابي را كه به تو نشان داديم مگر ابتلائي براي مردمان و آن درخت لعنت كرده شده در قرآن و بيم ميدهيم ايشان را پس نميافزايدشان مگر طغيان عظيمي).
باز سيوطي در همان تفسير و همان جلد و صفحه مينويسد:
خلاصه ترجمه: سهل بن سعد ميگويد پيغمبر(ص) فرمود ديدم بني اميه را كه بالا ميرفتند بر منبر من مانند بالا رفتن ميمونها و اين موضوع آنچنان ناراحت كرد آن حضرت را كه تا زنده بود خندان ديده نشد تا وفات نمود، و اين آيه نازل شد (همان آيه ذيل شجره ملعونه كه با ترجمهاش ذيل حديث پيشين درج شده).
بابويهي: بعد از آنكه من اين احاديث را براي آقايان بيان نمودم، چند دقيقهاي مجلس را ترك كردم و چون برگشتم، آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفت آقاي بابويهي، آقاي نوبختي از من پرسيد چرا پيغمبر(ص) از بالا رفتن بر منبرش آن قدر ناراحت گرديد كه تا زنده بود خندان نشد؟
من «نصرتآبادي» در جواب آقاي نوبختي گفتم: شايد به جهت اين بوده كه منبر ان حضرت اختصاص به خود ايشان داشته، و تصرف ديگران در آن منبر جايز نبوده است، ولي آقاي نوبختي به اين جواب من قانع نشدند، و بنا گذاريم كه از جنابعالي پرسش نماييم، اكنون از شما خواهشمنديم كه اين مسأله را براي ما حل كنيد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من بارها به شما عرض كردهام كه شخ روحاني بايستي همه گفتارش با دليل و منطق همراه باشد، سخني نگويد كه مورد اعتراض واقع شود، و اگر شما در اين سؤال دقت ميكرديد، اين گونه جواب
نميداديد.
آقاي نصرتآبادي من از شما ميپرسم منبري كه چند قطعه چوبي بيش نبوده، آيا بالاي آن رفتن آنقدر اهميت داشته، كه مانند پيغمبري (كه داراي خُلق عظيم است) از آن دريغ كند و به اضافه از بالا روندگان آن چوبها، چنان ناراحت گردد كه تا آخر عمر شريفش خندان نشود؟
و نيز آيا براي بالا رفتن از يك چهارچوبه از جانب خداوند آيه نازل ميگردد؟ و آيا مجرّد نشستن روي منبر پيغمبر(ص) باعث فتنه و ابتلائات مردم ميشود؟ البته خواهيد گفت: نه چنين است.
آقاي نصرتآبادي، قران كريم افرادي را كه بر منبر پيغمبر بالا ميروند لعنت كرده و نيز اين عمل را فتنه و گرفتاري مردم اعلام نموده، و همچنين گروهي را كه به اين كار دست زدهاند،ِ شجره ملعونه نام نهاده است، قطعاً امر خطرناك مهمّي را در نظر گرفته كه آن امر خطير و عظيم، همان ادعاي جاينشيني پيغمبر و دعوي امامت و منصب خلافت ميباشد.
آقاي نصرتآبادي آيه شريفه (شجره ملعونه) معجزهايست از معجزات قرآن زيرا ساليان دراز پيش از آنكه فتنه بنياميه سرگير شود، و خلافت را اين سلسله در دست بگيرند، كتاب كريم به ضميمه احاديث پيغمبر(ص) از اين پيش آمد خبر داده، به طوري كه مسلمين قرن اوّل آن را مشاهده كرده و تاريخ نويسان ثبت نمودند، كه بيش از ده نفر از اين سلسله بني اميه منصب خلافت را تصرّف كرده و (همان طوري كه در حديث بالا خوانديد) بوزينهوار يكي پس از ديگري بر منبر معنوي پيغمبر(ص) بالا رفتند، كه اولي ايشان عثمان بن عفّان و آخرينشان مروان الحمار بوده.
آقاي نصرتآبادي سؤالي در اينجا پيش ميآيد: آيا عمر بن خطاب اين آيه شريفه (شجره ملعونه را) نخوانده بوده و از اين همه گفتارهاي پيغمبر(ص) در مذمت بني اميه (كه من نمونهاي
از آنها را براي شما نقل كردم) اطلاعي نداشته؟ و يا آنكه از تمام آنها مطلع و باخبر بوده است؟
اگر عمر ميدانسته كه اين سلسله بني اميّه (بنا به گفتار پيغمبر(ص)) غصب خلافت خواهند كرد و نيز ميدانسته كه مورد لعنت خدا و پيغمبر ميباشند و فتنه آنان مسلمين را احاطه خواهد نمود، و با اين وصف اقدام در خلافت عثمان نمود، ناچار بايستي گفت كه عمر از روي علم و عمد مخالفت قرآن كريم و پيغمبر را نموده است و همان طوري كه خلافت را خودش غصباً در دست گرفت، براي پس از مرگش نيز نگذاشت كه اين حق (خلافت) به صاحب اصلي و شرعي خود (كه علي بن ابيطالب(ع) باشد) برسد و اين عمل عمر جز عناد و دشمني او با اهل بيت پيغمبر(ص) چيز ديگري را نشان نميدهد، بخوانيد و قضاوت كنيد و براي مزيد اطلاع به كتابهاي نامبرده بالا و ديگر كتب اهل تسنن از تفسير و تاريخ مراجعه شود.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اگر اين گفتار من از روي غرض و تعصب است، و برخلاف واقع ميباشد خواهشمندم شما مرا آگاه كنيد، و نقطه غلط سخنانم را به من ارائه دهيد، تا آن را جبران و استدراك نمايم و از شما كمال تشكر را دارم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اگر گفتارهاي جنابعالي از مفاد آيه شريفه و رواياتي كه ذيل آن نقل شده است تجاوز مينمود، و اگر سخني ميگفتيد كه نه آيه شريفه و نه احاديث ياد شده آن را نشان ميدادند، البته ما ميفهميديم كه شما شخصي هستيد مُغرض و مُتعصّب، و قطعاً نميگذاشتيم كه از بحث خارج شويد، تا آنكه يا آن را ثابت كنيد، و يا ما از شما فاصله گرفته و مجلستان را ترك ميكرديم و ضمناً براي ما ثابت ميشد كه شيعه ناحق و گزاف خلفاء ما را هتك ميكنند و حق آنان را تضييع مينمايند.
ليكن آنچه تاكنون در مباحث شما دقت كردهايم، انحرافي در بيانات شما نديدهايم، و هرگاه آياتي و رواياتي نقل نمودهايد از معناها و مفهومهاي آنها تجاوز نكرده، و برخلاف ظاهر حكم ننمودهايد، و هيچ كلامي را تأويل نكردهايد، خداوند بر استقامت و ثبات شما بيفزايد و ما را از بيانات رسا و مطالب روشنكننده شما مستفيد كند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از اين قضاوت منصفانه شما تشكر ميكنيم خداوند بر هدايت شما بيفزايد.
حَكَم بن العاص و تبعيد او
حَكَم بن العاص: حَكَم پسر عاص يكي از نوادگان اميّه است، شغل او اخته كردن گوسفندان بوده (1)اين مرد در مكّه از همسايگان پيغمبر(ص) بود و يكي از بزرگترين دشمنان آن حضرت به شمار ميرود، او هميشه حضرتش را استهزاء و مسخره مينمود، بد نفسي و آزار «حَكَم» به جايي رسيد كه رسول الله(ص) او را از مدينه اخراج و به طائف تبعيدش نمودند، و در آنجا بماند تا زماني كه عثمان به خلافت رسيد او را به مدينه برگردانيد، اينك رواياتي كه مربوط به حَكَم است ذيلاً ميخوانيد:
علي بن برهان الدين الشافعي در كتاب «السيرة الحلبيه» جلد 1 صفحه 317 مينويسد:
1) .حيات الحيوان دميري، جلد 1، صفحه 194.
عند بعض نسائه بالمدينة فخرج اليه صلي الله عليه و سلّم بالعنزه بمدرى في يده .........وقال من عذيري من هذه الوزغة لو ادركته لفقأت عينه ولعنه وما ولد، وغرّبه عن المدينة الى وج الطائف الخ.
خلاصه ترجمه حديث: از مورادي كه حَكَم بن عاص پيغمبر(ص) را مسخره كرده است، آنكه روزي آن حضرت ميرفتند و حَكَم از پشت سر ايشان روان بود، و به توسط حركت دادن بيني و دهان خود، آن حضرت را مسخره ميكرد، پيغمبر(ص) رو به او نمودند و فرمودند، باش همين طوري كه هستي، اين لرزش بيني و دهانش در او به جاي بماند، و همواره اين دو عضو او، در حركت و لرزش بود، بعد از آنكه مدت يك ماه در حالت غش و بيهوشي افتاده بود سپس بمُرد (حَكَم) در زمان فتح مكه اسلام آورد ولي در سالام او شبههايست.
(يكي از روزها) پيغمبر(ص) با بعضي از زَوَجاتش در مدينه در خانهاي بود، كه حَكَم از رخنه در به داخل خانه نگاه ميكرد، كه آن حضرت از جاي برخاسته و با عصاي خود او را تعقيب نمود و ميفرمود كيست كه مرا ياري كند درباره اين وزغه (1)اگر به او برسم، چشمش را كور ميكنم، و لعنت نمود او و نسلش را و او را از مدينه به طائف تبعيد كرد.
لعنت كردن پيغمبر حَكَم بن عاص و نسل او را
باز در همان كتاب و همان جلد و صفحه مينويسد:
1) .وزغه را در فارسي قوزك ميگويند كه شبيه به سوسمار است.
فاتي اليه بمروان لما ولد، فقال هو الوزغ بن الوزغ الملعون بن الملعون.
ترجمه حديث به طور خلاصه:
واقدي ميگويد حكم بن عاص اجازه خواست كه وارد بر پيغمبر(ص) شود، آن حضرت صداي او را شناخت، فرمود او را اذن دهيد، خدا لعنت كند او را و هر كسي كه از صلب او متولد ميشود، مگر مومني و آن هم اندكست، حكم و اولاد او، حيله باز و فريبگر ميباشند، دنيا به آنان داده ميشود و در آخرت نصيبي ندارند، (سپس واقدي ميگويد) اهل مدينه هنگامي كه فرزندي از ايشان متولد ميشد، او را به حضور آن حضرت ميآورند، روزي مروان پسر حَكَم را (پس از تولّد) نزد پيغمبر(ص) آوردند، فرمود اينست وزغ پسر وزغ و ملعون پسر ملعون.
باز در همان كتاب و همان جلد و صفحه مينويسد:
خلاصه ترجمه: جبير ميگويد ما با رسول الله(ص) بوديم كه «حَكَم» از آنجا ميگذشت، آن حضرت فرمود: واي بر امت من از آن كساني كه در صُلب اين مرد هستند. منظور پيغمبر(ص) خلفاء بني اميه است كه مروانيّين باشند، و جميع آنان از نسل همين حكم به وجود آمدهاند. صدق رسول الله(ص)
بابويهي: اين بود نمونهاي از اعمال و رفتارهاي پليد و ننگين «حَكَم بن عاص» عموي عثمان بن عفان و چنانچه بخواهم آنچه را كه تاريخ درباره او ثبت كرده است بنويسم، صفحات بيشماري را پرخواهد كرد ولي همين مقدار از كردارهاي نامبرده او براي اثبات خباثت و
لئامت اين مرد كفايت ميكند.
خلاصه: آنچه احاديث و كتب تاريخ نشان ميدهند اينست كه بنياميه عموماً مورد لعنت خدا و پيغمبر(ص) واقع شده، و بني العاص از ايشان (كه خلفاء مروانيين باشند) به طور عموم و خصوص لعنت شدهاند.
اسلام ابوسفيان از روي ترس بوده
ابوسفيان: ابوسفيان نامش «صخر» پسر «حرب» و حرب پسر «اميّه» است.
ابوسفيان پدر «معاويه» شوهر «هند»، هند مادر معاويه و معروف به هند جگرخوار ميباشد.
ابوسفيان از دشمنان سرسخت اسلام و پيغمبر(ص) بود و در بسياري از جنگهايي كه مشركين با پيغمبر مينمودند او نيز شركت داشت كه از جمله آنها: جنگ «اُحُد» و جنگ «غزوة السويق» و جنگ «احزاب» كه آن را جنگ «خندق» نيز ميگويند بوده.
ابوسفيان ارتباط بسياري با زنان معروفه داشته و از اعمال منافي عفت، هيچ دريغ نميكرد، و كارش به جايي رسيد، هر كسي را كه ميخواستند نسبت به اين كار ننگينش سرزنش نمايند، ضَرب المَثَل ابوسفيان را دربارهاش ميآوردند و ميگفتند «اَزني من صخر» يعني فلاني از صخر «ابوسفيان» در اين كار شديدتر است.
ابوسفيان به طور اختيار و از روي ميل و رغبت اسلام نياورد و تا سنه 8 هجري در بتپرستي خود به سر ميبرد و چون اسلام رونق گرفت و مسلمين قدرتمند شدند، و پيغمبر(ص) از مدينه عازم فتح مكه گرديد، و لشكر اسلام به سوي مكه حركت نمود، ابوسفيان از مكه بيرون آمده و كنجكاوي از اين واقعه ميكرد، اتفاقاً برخورد به «عباس» عموي پيغمبر(ص) نمود، از او پرسيد صلاح من در چيست؟
عباس در جواب او گفت: رديف من سوار شو، من تو را نزد پيغمبر ميبرم و از براي تو امان ميگيرم ابوسفيان پذيرفت و چون به حضور آن
حضرت شرفياب شدند، عباس از حضرتش براي او امان طلبيد، پيغمبر(ص) رو به ابوسفيان كرده، فرمود: اسلم تسلم يا اباسفيان يعني اسلام بياور اي اباسفيان تا سالم بماني. ابوسفيان از ورود خود در آنجا جداً پشيمان شد.
يعني هنگامي كه پيغمبر(ص) او را ديد فرمود واي بر تو اي اباسفيان هنوز موقع آن نرسيده است كه بداني نيست خدايي جز خداوند؟ عرض كرد پدر و مادرم فدايت آري يا رسول الله اگر خدايي جز خداوند ميبود مرا بينياز ميكرد، باز حضرت فرمود واي بر تو آيا وقت آن نرسيده است كه بداني من رسول خدا هستم؟ عرض كرد پدر و مادرم به فدايت، من درباره اين موضوع شك دارم، عباس ميگويد من به او گفتم واي بر تو شهادت به حق را بده پيش از آنكه گردنت را بزند! پس شهادت داد.
ابوسفيان از مؤمنين نبود، بلكه منافق وار و از ترس شمشير، اسلام آورد، و قلباً به مباني ديني معتقد نگشت.
فرق بين اسلام و ايمان
نوبختي: آقاي بابويهي ما در ميان جامعه خودمان تفاوتي ميان مسلمان و مؤمن نميگذاريم و امتيازي براي اين دو نام قائل نيستيم، بلكه همه را هم مسلمان و هم مؤمن ميدانيم، ليكن از اين گفتار شما چنين برداشت ميشود كه اسلام و ايمان دو چيزند، خواهشمندم اين موضوع را براي من توضيح دهيد.
بابويهي: آقاي نوبختي شرح اين مسأله بسيار طولاني است، وقت هم به من و شما اجازه تفصيل آن را نميدهد، ولي تفاوت ميان اين دو نام را به طول اجمال برايتان بيان ميكنم، به عرايضم توجه نماييد:
هر كافر و مشرك و بُت پرستي كه شهادتين را بر زبان خود جاري كند، يعني (در مقام اسلام
آوردن) بگويد: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. اين چنين شخص را مسلمان ميگويند و نتيجه اين اقرارش آن است كه در رديف مسلمانان به شما ميرود و خون او محفوظ و اموال او محترم و ازدواج با او جايز ميشود.
كساني كه داخل در اسلام ميشوند، بعضي از آنان جز همين اقرار زباني و پارهاي از اعمال ظاهري، چيز ديگري در دست ندارند، و آنچه را هم كه از اعمال ديني انجام ميدهند، از روي ناچاري و براي حفظ ظاهر، و گذران زندگي محيطي ميباشد، و گاهگاهي صفت نفاق و دورويي از آنان بروز ميكند، و اگر فرضاً يك روزي محيط مساعد مرام پيشين آنان شود، از اسلام صوريِ خود دست برميدارند و با شتاب هر چه تمامتر به سوي آن مسلك ميروند.
اين گرو هر چه را از اعمال و وظايف مقرّره ديني به جا ميآورند، هيچ يك از آنها، آثار معنوي، و ثواب آخرتي براي آنان ندارد، به جهت آنكه عملهايشان بيروح و تهي از اعتقاد ميباشد اين دسته از مردم را مسلمان مينامند نه مؤمن.
و بعضي از مسلمين به اضافه اقرارهاي زباني، آنچه را اسلام مقرّر كرده است، قلباً پايبند به آنها ميباشند، اين گروه از مسلمانان روح اسلام در درون آنان جاي گرفته و هر چه را از اعمال ديني انجام ميدهند با اعتقاد قلبي توأم است، نتيجتاً جميع اعمال و كردارشان (چون روح دارد) مورد قبول درگاه خداوند متعال و در آخرت پاداشهاي نيكويي به آنان عطا خواهد شد، اين دسته از مسلمانان را مؤمن ميگويند، اينست تفاوت ميان مؤمن و مسماني كه به درجه مؤمنين نرسيده است.
اين آيه شريفه مطلب فوق را به طور اجمال بيان ميفرمايد:
«قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ الآيه» الحجرات: 15.
يعني اعراب «باديه نشينان» گفتند ما ايمان آورديم بگو (اي پيغمبر) ايمان نياوردهايد ليكن بگوييد اسلام آوردهايم و هنوز داخل نشده است ايمان در دلهاي شما.
بابويهي: آقاي نوبختي از مطالب فوق به ضميمه آيه شريفه، تفاوت ميان مسلمان و مؤمن واضح گرديد، و ضمناً براي شما روشن شد كه چگونه ابوسفيان از مؤمنين نبوده است، زيرا گفتار او را شنيديد كه درباره رسالت پيغمبر(ص) گفت: من در اين امر در دل خود رشكي دارم، ولي از ترس شمشير آن حضرت اسلام آورد. اينك براي تأييد گفتار بالا احاديثي ذيلاً برايتان نقل ميكنم:
ابوبكر جوهري در كتاب «السقيفه و فدك» صفحه 38 مينويسد:
يعني مغيره ميگويد ابوسفيان به عثمان گفت پدرم به فدايت بخشش كن و مباش مانند «ابيحجر»، اي بني اميّه (خلافت را) دست به دست به همديگر بدهيد مانند بچهها كه توپ را به دست يكديگر ميدهند، سوگند به خداوند كه نه بهشتي وجود دارد و نه دوزخي.
بابويهي: آقاي نوبختي اين گفتار ابوسفيان شاهد زندهايست كه او مؤنم نبوده زيرا مؤمن انكار بهشت و دوزخ نميكند بلكه كسي كه منكر چيزهايي شود كه قرآن كريم به وجود ان تصريح كرده است (و همچنين اموراتي كه به سر حدّ ضرورت رسيده) اين چنين شخص مرتدّ ميباشد و از جرگه مسلمين هم خارج است.
آقاي نوبختي شما ببينيد در ميان صحابه چه افرادي بودهاند كه به هيچ يك از حقايق ديني معتقد نبوده، اصول و فروع دين را ملعبه و
بازيچه خودشان قرار دادهاند، چنانكه ميبينيد ابوسفيان موضوع خلافت را كه يكي از سرآمد امورات اسلامي است، تشبيه به توپي كرده و به بني اميه ميگويد:
همان طوري كه اطفال با توپ بازي ميكنند، شما هم خلافت را دستخوش خودتان بنماييد و به دست يكديگر بدهيد و نگذاريد كه ديگران از دست شما بربايند.
ابوسفيان ميگويد خلافت ابابكر و عمر بيجا بوده
باز ابوبكر جوهري در همان كتاب صفحه 37 مينويسد:
ابوبكر جوهري ميگويد: هنگامي كه با عثمان بيعت شد، ابوسفيان گفت: پيش از اين خلافت در دست تيم «ابابكر» قرار گرفت، (سپس از روي سرزنش گفت): از كجا ابابكر خلافت را به دست آورد؟ (باز گفت): و پس از ابابكر در دست عدِي «عمر» قرار گرفت (باز از روي سرزنش گفت): عمر كجا و خلافت كجا؟ سپس خلافت برگشت به منازل خويش و قرار گرفت در قرارگاه خود پس بقاپيد (اي بنياميه) خلافت را مانند توپي كه (بچهها) از يكديگر ميقاپند.
بابويهي: آقاي نوبختي در اين گفتار ابوسفيان نيز توجه نماييد كه مانند گفتار پيشين او است يعني خلافت را تشبيه به توپ كرده و به بني اميه دستور داده كه آن را مانند اطفال از يكديگر بقاپيد و نكته ديگري كه از اين گفتار او به دست ميآيد، آنكه با اصحاب (سقيفه بني ساعده) جداً مخالفت كرده يعني خلافت ابابكر و عمر را بيجا دانسته است، بلكه بني
اميّه را جايگاه و قرارگاه خلافت معرّفي نموده ـ ويلٌ لمن كفّره نمرود ـ
چون گفتار من درباره ابوسفيان به اينجا رسيد، آقاي نوبختي رو كرد به آقاي نصرتآبادي و گفت: آقاي نصرتآبادي ما چقدر به اصحاب خوش بين بودهايم ولي غافل از آنكه چه افراد بيلياقتي در بين آنان بوده آقاي نصرتآبادي در جواب آقاي نوبختي گفت اين خوشبينيها نتيجه بياطلاعي از تاريخ است، بر ماها واجب و لازم است كه از اين به بعد هر چه بيشتر احوالات صدر اسلام را بررسي و مطالعه نماييم تا دچار گزافگويي نشويم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي تاريخ ننگين بنياميه بيش از آنست كه من بتوانم براي شما شرح دهم و آنچه تا به اينجا به عرضتان رساندم قطرهاي بود از دريا و مشتي از خروار، اينك وارد بحث خودمان شويم و درباره خلافت عثمان گفتگو كنيم:
احاديثي شما از من شنيديد كه چگونه بني اميه را معرفي مينمود، بعضي از آن احاديث ايشان را عموماً لعنت كرده و پارهاي از آنان مانند نسل ابي العاص هم عموماً و هم خصوصاً مورد لعنت قرار گرفتهاند كه خلفاء مروانيين از اين نسل ميباشند، و آيه شريفهاي كه در پيش قرائت شد هم امويّين را شجره ملعونه نام نهاده است.
اگر كسي به كتابهاي تاريخ و تفاسير اهل تسنّن مراجعه نمايد، صحنهةا و منظرهايي ننگآور و آبروريز، از اين گروه مشاهده ميكند، و به اعمالي از اين سلسله برخورد مينمايد، كه اگر اندكي شرافت داشته باشد از گفتن و نوشتن آنها خودداري خواهد نمود.
مسلمين صدر اول را از انتخاباتشان بشناسيد
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما اگر ميخواهيد به روحيات مسلمين صدر اول آشنا شويد، اگر ميخواهيد ميزان عقل آن مردم را
بسنجيد، اگر ميخواهيد مقدار فهم آن جميعت را به دست آوريد، اگر ميخواهيد به عقبماندگي آن افراد مطلع شويد، اگر ميخواهيد بيتمدني اجتماع آن زمان را برآوُرد كنيد، اگر ميخواهيد به پايه بيدانشي و بي علمي ابناء آن عصر آگاهي پيدا كنيد، اگر ميخواهيد رذل پروري آن گروه را مشاهده نماييد، اگر ميخواهيد نااصلي و بيريشهگي رجال آن قبايل برايتان واضح شود، ببينيد كه آن ملّت چه كسي را براي خودشان خليفه قرار دادند.
آن ملت به جاي آنكه با عالمترين اهل زمان بيعت كنند، تا جميع مشكلات علمي را براي آنان حل كند، به جاي آنكه با شريفترين مردم در حَسَب و نَسَب بيعت كنند، تا به آبرومندي آنان اضافه شود، به جاي آنكه با فقيهترين مردم بيعت كنند تا جميع احكام دينيّه را از اصول و فروع به آنان بياموزد و به جاي آنكه با شجاعترين مردم بيعت كنند تا هر دشمن خون خواري را از آنان دفع كند (كه او همان علي بن ابيطالب(ع) باشد).
با كسي بيعت كردند كه خداوند متعال در كتاب كريمش آنان را لعنت كرده (1)با كسي بيعت كردند كه پيغمبر(ص) آنان را لعنت نموده، با عثماني بيعت كردند كه بوزينه وار بر منبر رسول الله(ص) بالا رفته (2) با مرداني بيعت كردند كه پيغمبر(ص) او را وزغ (قوزك) خوانده است. (3)
تاريخ را بخوانيد سپس بر بدبختي آن مردم و خودتان خون بگرييد.
بابويهي: چون آقاي نوبختي اين گفتار را از من شنيد، رو كرد به آقاي شيخ محمد نصرت آبادي و فگت آقاي نصرتآبادي مگر خلفاء ما علم و دانش نداشتهاند؟ و احكام دينيّه را براي مردم بيان نميكردند؟ كه آقاي بابويهي با اين سخنان حقارتآميز آنان را ياد ميكند؟
نظريّه شيعه و سني درباره خليفه پيغمبر
شيخ محمد نصرتآبادي گفت آقاي نوبختي نظريّه آقاي بابويهي درباره خلافت با نظر ما اهل تسنّن تفاوت دارد، نظر آقاي بابويهي (بلكه به طور كلي شيعه دوازده امامي) قائلند كه جانشين و خليفه پيغمبر، پيغمبر دوم است، يعني شيعه كسي را وصي پيغمبر ميدانند كه غير از مقام نبوت و وحي، بايستي در تمام فضائل و كمالات، مانند پيغمبر باشد، يعني همان طوري كه پيغمبر در ميان خلق نظير و مانند ندارد وصيّ او نيز بايد منحصر به فرد، و از همه افراد زمان خود، در جميع صفات كماليه ممتاز بوده، و از تمام صفتهاي بد و پست پاك و منزّه باشد، يعني بايستي وصي پيغمبر مانند خود او معصوم باشد.
ولي ما اهل تسنّن هر كسي را كه عدّهاي از مردم آن زمان و يا خليفه پيشين آن زمان، او را انتخاب نمود، همان را خليفه ميدانيم، و هيچ يك از آن شرايطي كه شيعه قائل هستند، ما سنّيها آنها را شرط خلافت نميدانيم، بلكه خلفاء ما امتيازي از سايرين ندارند، و همانند ديگر مردم زمان خود ميباشند.
آقاي نوبختي البته واضح است آن كسي كه يك چنين شرايط فوق العادهاي را براي خليفه پيغمبر لازم ميداند، چنانچه ببيند شخصي به جاي پيغمبر نشسته است كه با ديگران فرقي ندارد، قهراً ناراحت ميشود و حالت خشم و غضب به او دست ميدهد، چنانكه شما ميبيني هرگاه آقاي بابويهي بحث خلافت را به ميان ميآورند، فوق العاده غضبناك ميشوند، و نقاط ضعفي كه در خلفاء ما وجود دارد، يادآوري ميكنند.
نوبختي: آقاي نصرتآبادي اين دو نظريه (كه شما شرح داديد) كدام يك از آنها صحيح است؟ آيا هر دو نظر حق ميباشند، و يا آنكه يكي از آنها حق و ديگري باطل است؟ به من جواب مثبتي بدهيد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي خواهشمندم از شما كه از اين پرسشتان صرفنظر كنيد، و
باعث نگراني من نشويد.
نوبختي: آقاي نصرتآبادي من از شما سؤال ميكنم كه ما براي چه چيز از همه وقتمان گذشتهايم و هر روز در اين مجلس گِرد يكديگر جمع ميشويم؟ اگر بنا باشد حقي براي ما واضح نشود و مجهولي برايمان حلّ نگردد، پس بهتر آنست كه نه آقاي بابويهي را در زحمت بيندازيم و نه اوقات خودمان را ضايع كنيم، اين جلسه را ترك نموده و از پي كار خودمان برويم.
بابويهي: آقاي نصرت آبادي شما كه آن دو نظريه را براي دوستتان آقاي نوبختي مطرح كرديد بايستي آن را تكميل كنيد و صحت و بطلان آنها را براي ايشان توضيح دهيد، هر چند بر عليه خودتان تمام شود چنانكه خداوند متعال در كتاب كريمش همين گونه به مؤمنين دستور فرموده:
«ياأَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للهِِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَينِ وَالاَْقْرَبِينَ» (1)
اي مؤمنين فرمانرواي به عدالت باشيد، به خواطر خدا شهادت دهيد، هر چند بر ضرر خودتان يا پدر و مادرتان يا خويشانتان باشد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي چون قرآن كريم ما را امر به حقگويي فرموده (هر چند بر ضرر شخص تمام شود) من ناگزيرم به شما پاسخ دهم با آنكه ميدانم باعث شكست مذهب خودمان ميشود.
آقاي نوبختي اين دو نظريه ياد شده، نميتواند هر دوي آنها حق و يا هر دوي آنها باطل باشند، زيرا در علم ثابت شده، هر دو چيزي كه ضد يكديگر هستند، نميتوان ميان آن دو چيز جمع نمود و نيز نميون از هر دوي آنها دست برداشت. (2)(بلكه ناچار يكي از آن دو چيز به
جاي خواهد ماند).
پس نميتوانيم بگوييم: هم نظريه شيعه حق است (كه بايستي خليفه پيغمبر مانند خود او معصوم باشد) و هم نظريه اهل تسنّن حق ميباشد (كه خليفه معصوم نيست) در نتيجه بايد يك از اين دو نظر حق و ديگري باطل باشد، زيرا محال است كه يك خليفه هم معصوم باشد و هم معصوم نباشد، و نيز محال است كه يك خليفه نه معصوم باشد و نه غير معصوم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي اكنون اگر من بتوانم براي اين نظريه خودمان «اهل تسنّن» دليل شرعي بياورم، قطعاً حقّانيّت خلفاء ما ثابت ميشود، و در نتيجه نظريه شيعه باطل خواهد بود، و اگر من نتوانم نظرمان را ثابت كنم، تحقيقاً خلافت خلفاء ما باطل، و حقانيت شيعه مسلّم خواهد گرديد.
اينك به عرايضم توجه نماييد:
اهل تسنّن: نصيّ براي خلفاء ما نيست
اي آقاي نوبختي علماء ما اهل تسنن صراحتاً گفتهاند كه نصيّ از جانب شرع براي خلفاء ما نرسيده است، يعني نه از قرآن كريم دليلي براي خلافت خلفاء آمده و نه از پيغمبر(ص) حديثي درباره آن وارد شده است ولي همين علماء ميگويند ما اجماع داريم بر اينكه امت اختيار دارند كه براي خودشان خليفه تعيين كنند. چنانكه ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهجل البلاغه جلد 1 صفحه 3 مينويسد:
يعني علماء ما از پيشينيان و متأخرين آنان از بصريين و بغداديّين متفقاً ميگويند بيعت با
ابابكر بيعت صحيح شرعي بوه ولي نصّي بر آن نبوده است بلكه از روي اختياري بوده كه از راه اجماع و غير اجماع به مردم واگذار شده است.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي نوبختي اينست دليلي كه من توانستم براي حقانيّت مذهب خودمان بياورم، اما نظريه شيعه را من نميتوانم درباره آن تحقيق نمايم زيرا اطلاعات علمي من به آنجا رسا نيست، شما از خود آقاي بابويهي درخواست كنيد تا ايشان اين مسأله را برايتان شرح دهند؟
نوبختي: آقاي بابويهي آقاي نصرتابادي دليل خود را آوردند و من از معناي آن چنين ميفهمم كه خلافت خلفاء ما شرعي است به جهت آنكه مسلمين حق داشتهاند كسي را براي خودشان انتخاب كنند ولي به طوري كه اظهار كردند، نميتوانند درباره نظريه شيعه تحقيق نمايند، و ما از شما خواهشمنديم كه نظريه خودتان را براي ما توضيح دهيد تا ببينيم كدام يك از اين دو نظر محكمتر هستند و به وظيفه خود روشن شويم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي همين دليل را كه (از ابن ابي الحديد نقل كرديد و براي حقانيّت مذهب خودتان) آوردهايد، بس است كه تمام تار و پود شما را برباد دهد، و پايه خلافت خلفائتان را از هم بريزد و بطلان آن را ثابت كند به بياني كه ذيلاً ميشنويد:
بابويهي: آقاي نصرتابادي ابن ابي الحديد در اين عبارتش گفته است: نصيّ براي خلافت ابابكر نيست يعني نه آيهاي درباره خلافت او نازل گرديده و نه از پيغمبر(ص) در اين رابطه حديثي نقل شده است (باز او گفته) مشايخ «اساتيد» ما متفقاً قائلند كه امت اختيار دارند براي خودشان خليفه تعيين كنند.
ماهيّت اجماع و مدرك آن چست؟
آقاي نصرتآبادي اينجا سؤالي پيش ميآيد،
بايستي شما به من جواب دهيد:
اين اجماعي كه علماء شما ادّعا ميكنند ايا مدركي (از قرآن كريم و يا سنت پيمبر(ص)) براي آن دارند و يا آنكه از پيش خود آن را جعل كردهاند؟
شيخ محمد نصرتآبادي، علماء ما براي اين اجماع دليلهايي آوردهاند كه از جمله آنها اين حديث است «لاتجتمع امتي علي خطاء» و احاديث ديگري موجود است كه در جاي خود آنها را نقل كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من ناگزيرم، مطالبي كه علماء شما درباره اجماع گفتهاند در اينجا بيان كنم و آنها را درون شكافي و بررسي نمايم، و پوچي و سرابي آنها را براي شما واضح كنم تا آنكه مثل روز برايتان روشن شود، و بدانيد اين اجماعي را كه علماء شما از آن دَم ميزنند مانند تاري است كه عنكبوت براي خود ساخته تا پرندگان ضعيف را به دام اندازد، همان طوري كه فقهاء شما از راه ادعاي اجماع، مطالبي را به خورد ضعفاء العقول ميدهند، و دهان آنان را با اين ادعا ميبندند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي روي سخن در اينجا فقط با شماست و آقاي نوبختي نميتواند از بحث ذيل بهرهمند شوند، زيرا چون مسأله علمي است، نميتوان آن را با عبارت ساده بيان نمود، ليكن پس از خاتمه بحث اگر ميتوانيد خلاصه آن را براي ايشان بيان كنيد:
شيخ محمد خضري بك مفتش وزارت معارف مصر در كتاب «اصول الفقه» ط 6 صفحه 285 مينويسد:
آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد و من اشارهاي به مفاد كلمات «خضري بك» ميكنم به ضميمه ايرادهايي كه بر او وارد است:
اين مؤلف در مقام استدلال بر اجماع گفته:
طريقي براي اقامه حجت نيست مگر كتاب و سنّت متواتره، و پس از آن اياتي را آورده (چنانكه جميع آنها را برايتان خواندم) سپس گفته مجموع كتاب ظنّي الدلالة است، و اين آيات تمامشان ظواهرند و نصي براي غرض «اجماع» نميباشند، بلكه دلالت ظهوري هم ندارند، پس از آن گفته: اقواي از همه آيات آيه شريفه «و من يشاقق الرسول الآيه» است، و در اين مورد از غزالي نقل كرده كه اين آيه نيز نص در غرض نيست.
و در مقام استدلال به سنّت احاديثي آورده با تصريح به اينكه اقوي و ادّل از همه آنها اين حديث است «لاتجتمع امتي علي خطأ» لكن ذيلاً گفته: اين حديث مانند كتاب متواتر نيست سپس اين گفتارش را استدراك كرده، به اينكه احاديث متواتر معنوي از پيغمبر(ص) وارد شده كه اين امت معصوم از خطا هستند، و در اين رابطه رواياتي را نقل كرده چنانكه آنها را به عرضتان رساندم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي، آنچه را كه ظواهر اين احاديث افاده ميكنند، من برايتان مطرح ميكنم، و از شما خواهشمندم كه اگر در بيانم خلاف ظاهري مشاهده نموديد، به من بگوييد. آقاي نصرتآبادي: بر فرض آنكه اين احاديث صحيح باشند، آيا جز اين مطلب ذيل چيز ديگري را ميفهمانند.
اين روايات در مقام آن هستند كه به ما بگويند، اين امت هيچ گاه جميعشان گمراه نميشوند و همه ايشان بر خطا نميروند، بلكه در تمام اعصار و ازمان چنانست كه اگر قسمتي از آنان گمراه شوند و راه خطا را پيش بگيرند قسمت ديگرشان در راه حق و هدايت استوارند، و شاهد بر اين معني اين حديث است:لاتزال طائفة من امتي علي الحق ظاهرين لايضرهم من خالفهم (كنزالعمال جلد 1 صفحه 185) مراد آنست: كه اسباب ضلالت گريبانگير جميع امت نميشود، و همواره طايفهاي از اين امت ملازم حق ميباشند، و باز تأييد ميكند همين معنا را حديث مشهور
«ستفترق امتي علي ثلاث و سبعين فرقة الحديث» (كه در مبحث روز شنبه 11 ذيقعده با ترجمه و شرح بيان شد)
يعني با آنكه امت به هفتاد و سه فرقه متفرق ميشوند باز فرقه از آنان بر حق ميباشند كه اهل جنّتند.
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي احاديث مذكوره نميگويند كه اين امت (من حيث هو) معصوم از خطا هستند، مضافاً بر اينكه اين معنا خلاف ظاهر احاديث ميباشد، در نزد عقلاء مشاهد و محسوس است كه امت تشكيل شده از افراد بيشماري است كه فرداً فرد ايشان خطاكارند، خواه در رأيِ متفرق بوده و يا جميعشان متفق و يك راي را صادر كنند، و واضح است كه اجتماع (من حيث الاجتماع) نميتوانند مصوّب خطا شود و تأثيري در اصلاح رأي ندارد، پس يك ميليارد خطاكار در حالت تفرّق و يا اتفاقشان تفاوتي نميكنند.
آقاي نصرتآبادي ما اگر تنزل كنيم و با خصم مماشات نماييم و از او بپذيريم حجيّت اين احاديث را درباره اجماع، ليكن در جواب او ميگوييم: مصداقي براي يك چنين اجماعي تحقق پيدا نكرده و نخواهد نمود (و دون اثباته خرط القتاد) زيرا هنگامي اين اجماع به معناه الحقيقي صورت ميگيرد، كه تصفح شود از جميع آراء علماء عصر در تمام اقطار زمين (تا احاديث صادق آيند) و يك چنين امري امكانپذير نيست و تفحص از آراء بعض دون بعض مثمر ثمري نخواهد بود.
آقاي نصرتآبادي علماء شما اهل تسنن با آنكه اين همه داد اجماع ميزنند، تاكنون يك اجماع صحيح تحصيل نكردهاند، زيرا هنگامي در اين دعوايشان صادقند كه نظر علماء شيعه را نيز (كه نيمي از علماء مسلمين جهان را تشكيل ميدهند) در مورد اجماعشان به دست آورند و البته چنين كاري نخواهند كرد به سبب بينونتي كه با اين فرقه حقّه دارند.
نهج البلاغه جلد 4 صفحه 78 ميگويد: الفصل الاول فيما ورد من الاخبار و السير المنقولة من افواه اهل الحديث و كتبهم لا من كتب الشيعة و رجالهم لا نامشترطون علي انفسنا ان لانحفل بذلك.
آقاي نصرتآبادي شما ببينيد با اين تصريح ابن ابي الحديد كه ميگويد ما علماء اهل تسنن شرط كردهايم با خودمان كه نه از كتب، شيعه و نه از رجالشان حديثي نقل كنيم، و با اين وصف چگونه ادعاي اجماع ميكنند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما در اينجا منكر يك امر بديهي شدهايد، زيرا ما بسيار در كتب علمائمان برخورد به حكمي ميكنيم كه براي آن ادعاي اجماع ميكنند، پس شما چگونه و با چه جرأتي ميگوييد علماء ما يك اجماع صحيح را تحصيل نكردهاند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي احاديث مذكوره (بر فرض صحتشان و دلالت آنها بر اجماع) جميع امت را در نظر گرفته، و ما اگر عوام آنان را استثناء كنيم، قطعاً علماء و اهل حلّ و عقد ايشان مراد هستند و تحصيل آراء جميع آنان در عصر واحد از حيطه استطاعت همه خارج است و اين معنا را هر بياباني و چارواداري ميفهمد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي پس اجماعي كه در كتب شما شيعيان به چشم ميخورد، چه اجماعي است؟ و چگونه شما آن را حجت ميدانيد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي، تفصيل اين موضوع در اينجا مقتضي نيست، ولي آنقدر بدانيد كه شيعه براي اجماع ارزشي قائل نيست، مگر آنكه حاكي از قول امام معصوم(ع) باشد (با شرايط و تفصيلي كه در مقام خود بيان نمودهاند) پس در واقع حجيّت آن را ناشي از آن ميدانند كه قول معصوم در آن داخل است، و گرنه اجماع (من حيث هو) نزد شيعه دليل خاصي در مقابل كتاب و سنّت نيست، و برخي از علماء شما به اين موضوع پي بردهاند و در خلال كلماتشان به آن اشاره نمودهاند:
قوله في الاجماع انه ليس بحجة في الشرع و كذلك القياس في الاحكام الشرعيّة لايجوزان يكون حجة و انّما الججة في قول الامام المعصوم.
آقاي نصرتآبادي شما ببينيد با آنكه ابراهيم نظّام از علماء شما است تصيرح كرده به اينكه اجماع در شرع حجيت ندارد، بلكه حجت در قول امام معصوم ميباشد.
آقاي نصرتآبادي براي آنكه بيشتر مطمئن شويد كه آن اجماعي را كه علماء شما ادّعا ميكنند، وجود خارجي ندارد و تحقق پذير نيست، به آنچه «خضري بك» در كتاب نامبرده صفحه 383 نقل نموده توجه نماييد:
الثاني ان يسمع من كل منهم رأيه في المسألة، و تكون الاراء كلها علي وفاق، و لا يتحقق ذلك عنهم الا بعد ان ينقله عدد يفيد العلم نقله و هو عدد التواتر،
الامر الاول مستحيل لانه من ذا الذي اعطاه الشارع الحق ان يمنح اي يعطي لقب مجتهد لمن يستحقه فلا تمكن معرفة المجتهدين الذين يتوقف الاجماع علي اتفاقهم.
الثاني ابعد من الاول لانه لا يخفي ان العلماء ليسوا محصورين في اقليم وا حد و لا بلد واحد بل هم مشتتون في الامصار الاسلاميّة منهم الخامل و منهم النابه، و لستقصاء هذه البلاد مع اخذ الجواب عن المسألة من كل
فقيه امر يحتاج الي ازمان طويلة اذا كان السائل الناقل واحداً،
و ليس هناك ما يمنع المجتهد ان يرجع عن رأيه الذي افتي به قبل ان يتقرر الاجماع، فايّ دليل عند الناقل عل ان المجتهد الذي سمع منه الحكم اولاً، بقي علي رأيه؟
و يشتد الامر بُعداً عن التصور، اذا اشترطنا سماع عدد التواتر من كل منهم، و اذا غضضنا النظر عن ذلك كله
فان هذا الاجماع اما ان يكون عن دليل قطعي او ظني، فان كان عن دليل قطعي احالت العادة عدم الاطلاع عليه فيغني عنه، و ان كان عن ظنّي، احالت العادة الاتفاق، لاختلاف القرائح و الانظار
اقتصر المجيبون عن الجمهور، علي قولهم اننا نمنع كل هذا، و ان هذه الشُبَه تشكيك مع الضرورة، اذ نقطع باجماع كل عصر علي تقديم الدليل القطعي علي الدليل المظنون، و ما ذلك الاّ بثبوته عنهم و نقله الينا، و لا عبرة بالتشكيك في الضروريات.
و لكنا عند التامل لا نري هذه الاجوبة مقنعة، لان المنع انما يكون، اذا لم يقم المناظر دليله، و قد اماموا الدليل، فالاقتصار علي القول بانّ هذا تشكيك في ضروري، لا نراه يفيد...........
و لا بأس ان تورد ما يَعنّ لنا في هذا المقام: لا يمكن ان نقول: ان التحقق من شخصية المجتهدين غير لازم، لانه ركن الاجماع، و الشيء لا يتحقق الا اذا تحقق ركنه، و ادّعاء انه ليس هناك احد يمكنه ان يمنح لقب مجتهد، فيه نظر، لانا نقول ان هذا الحق لامام المسلمين، فهو الذي
ياذن بالفتوي لمن يتحقق من استكماله الشروط التي تلزم في المجتهد، و هذا التحقيق له طرق تختلف باختلاف الازمنة، و اذا تمّ تحقيق تلك الشخصية، فالاطلاع علي اقوالهم ممكن،
بان يجمعهم في حاضرته فيسألهم عما يريد، او بان يكتب الي كل منهم فيستطلع رأيه، و يكون ذلك بطريقة يقتنع بها الجمهور و يعتمد صحّتها فيتلقاها عنهم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي، مثلي است معروف ميگويند: مرده چقدر زار است كه مردهشور براي او گريه ميكرد؟ شما ببينيد اين موضوع اجماع چقدر موهون است كه قومي از علمائتان آن را مستحيل دانسته و وقوع آن را غير ممكن شمردهاند.
اين قوم تحقق اجماع را مبتني بر دو امر كردهاند كه هيچ يك از اين دو را نميتوان تحصيل نمود، ميگويند:
امر اول: آنكه موقعيت اجتهادي تمام مجتهدين عصر بايد محرز شود، و كسي نيست كه از جانب شارع مأذون باشد كه مجتهدين را شناسايي كند، و اين منصب را به آنان بدهد.
در نتيجه امكان ندارد شناختن آن مجتهديني كه اجماع متوقف بر آنان ميباشد.
امر دوم: (كه اَبعد از امر اولست) آمارگيري مجتهدين موجود در عصر، و به دست آوردن تعداد انان ميباشد، و چون اين گروه محصور در اماكن معدودي نيستند، بلكه متفرق در ممالك و شهرهاي اسلامي هستند، احصاء ايشان نيازمند به زمانهاي طويلي است، خصوصاً كه بعضي از آنان نامي و مشهور نميباشند.
به اضافه آنكه، پس از تحقيق و بررسي ممكن است برخي از ايشان، پيش از تحقق اجماع، از رأي پيشين خود رجوع كرده، و از طرفي هم دليلي بر بقاء آنان به فتواي قبلي در دست نيست، كه نتيجتاً به استبعاد اجماع افزوده خواهد شد.
آنچه تا به اينجا گفته شد، در صورتي بود كه ناقل فتاواي مجتهدين، يك نفر باشد، ولي اگر نقل مشروط به تواتر بُوَد، تصور يك چنين اجماع مشكلتر ميشود.
به اضافه تمام مطالب فوق ا جماع متصور از دو حال خارج نيست: يا از دليل قطعي منعقد ميشود، و يا از دليل ظنّي، اگر منشاء حكم، دليل قطعي بوده است كه در اين صورت بينياز از اجماع ميباشيم، زيرا عادتاً محال است كه اطلاع از آن پيدا نشود و اين دليل قطعي در دسترس عموم قرار نگيرد و مورد فتاوا واقع نگردد.
و در صورت دوم محال است عادتاً كه نسبت به دليل ظني اجماع منعقد گردد، زيرا نظريات اشخاص و قريحه آنان متفاوت است، و هر كس به دليل ظني اعتماد نميكند.
عدهاي كه از اين قوم جواب دادهاند، اين چنين ميگويند:
ما اين ايرادات را منع ميكنيم، اين شبههها تشكيك در مقابل بديهياتست، زيرا ما قطع داريم به اينكه در هر عصري اجماع منعقد شده بر تقديم دليل قطعي بر دليل ظني، و اين به جهت آنست كه اين معني نزد مجمعين ثابت گرديده و براي ما نقل شده است، پس تشكيك در مقابل ضرورة اعتبار ندارد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي، اين دو امري كه قوم در اجماع شرط دانستهاند در نظر آوريد و جواب مجيبون را تحت بررسي قرار دهيد خواهيد ديد كه ميان ايراد و جواب هيچ تناسبي نيست، بلكه بينهما بُعد المشرقين ميباشد، زيرا به جاي آنكه امكان آن امور مستحيله را ثابت كنند، در عوض ميگويند: ما اين ايرادها را منع ميكنيم.
بالاتر از اين آنكه، قوم با دليل حسّي و شهودي استحاله اجماع را ثابت كردهاند، ولي مجيبون ادعاي بداهت آن را ميكنند، اين مانعين نه براي منعشان دليلي اقامه كردهاند، و نه براي بداهتي كه ادعا مينمايند برهاني
آوردهاند، در نتيجه اين ادله قوم به قوت خود باقيست، و جواب آن، پوچ و هباء منثور است، و در بازار عكاظ آن را به يك فلس نميخرند.
(خضري بك پس از نقل جواب مانعين ميگويد): ما وقتي تأمل ميكنيم ميبينيم كه اين جوابها قانع كننده نيست زيرا خصم اقامه دليل كرده و به صرف اينكه گفته شود: اينها تشكيك در بديهيات است فايدهاي ندارد.
آقاي نصرتآبادي ناگفته نماند: اقواي از آن دو امري كه قوم ايراد نمودند، اين قسمت از گفتارشانست كه ميگويند: اجماع يا از دليل قطعي حاصل ميشود و يا از دليل ظنّي، در صورت اول، عادتاً محال است كه از آن دليل اطلاع پيدا نشود، و چون اطلاع حتمي است در نتيجه نيازي به اجماع نيست، و در صورت دوم، محال عادي است كه بر دليل ظنّي اجماعي منعقد گردد.
ولي مفتضحترين جوابي كه مجيبون به ايشان دادهاند اينست: (در مقامي كه مانعين و مثبتين در حالت نقض و ابرامند) ما قطع داريم به اينكه در تمام اعصار اجماع شده است بر تقديم دليل قطعي بر دليل ظنّي. ثبّت العرش ثم انقش بخوانيد و تعجب كنيد.
سپس خود مؤلف «خضري بك» درصدد جواب از مانعيت برآمده و ميگويد: تحقيق از شخصيّت مجتهدين واجب است، چون اين موضوع ركن ميباشد و هيچ چيزي محقّق نميشود تا آنكه ركن او تحقق پيدا كند، ليكن اين گفتار مانعين: «كسي نيست كه از جانب شارع مأذون باشد كه مجتهدين را شناسيي كند و اين منصب را به آنان بدهد» مخدوش است زيرا تحقيق از اين شخصيّت مربوط به امام المسلمين ميباشد، و راه اين تحقيق مختلف است: يا آنكه او مجتهدين را در محضري جمع ميكند، و آنچه را كه ميخواهد از ايشان سوال مينمايند، و يا به توسط مكاتبه از آراء آنان كسب اطلاع ميكند، و امام المسلمين ميتواند به مجتهدين اذن در فتوا دهد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي جواب
«خضري بك» در پوچي و بيمحتوايي كمتر از جواب مثبتين نيست و من يكايك جملات عبارت او را بررسي كرده ام، اينك بطلان آنها را برايتان بيان ميكنم:
اولاً چون مقصود مؤلف از امام المسلمين همان خلفاء ميباشد، اين گروه در تمام اعصار خلافت، هيچ كدامشان مقام اجتهاد و فتوا را نداشتند (و اگر حائز اين ربته بودند، مسند افتاء را نيز در دست ميگرفتند تا به علوّ مقامشان افزوده شود) بلكه همواره در دربارشان فقهايي بودند كه از آنان استفتاء ميكردند (مانند ابوحنيفه و مالك بن انس و امثال ايشان) و واضح است كسي كه فاقد مقام اجتهاد باشد، نميتواند) اشخاصي را كه واجد اين رتبه هستند از ديگران، تشخيص دهد، و با اين وصف «خضري بك» ميگويد: حق منصب دادن مخصوص به امام المسلمين است.
ثانياً شخص دانشمند اگر در واقع حائز مقام فتوا باشد، لامحاله او داراي منصب اجتهاد خواهد بود و نيازي به اذن امام المسلمين نيست، و اگر فاقد آنست، اذن او تأثيري در اين رتبه ندارد، و امام المسلمين حق چنين اجازهاي به اين گونه افراد نخواهد داشت؟
ثالثاً (مضافاً علي ما ذكر) چگونه امام المسلمين ميتواند جميع مجتهدين عصر را شناسايي كند، و سپس ايشان را از تمام نقاط ممالك اسلامي در محلي جمعآوري نموده، و اتفاق رأيشان را به دست آورد؟ با آنكه حصول اين معني ملازم ساليان دراز است، خصوصاً افرادي از ايشان در كنار و گوشه بلاد هستند، ناشناخته و غير مشهورند، بالاخص علماء شيعه كه از همين امت محسوبند، در اكثر بلاد اسلامي وجود دارند، كه قطعاً آنان را به حساب نميآورند، و از فتاواي ايشان استقصاء نميكنند، پس اجماعي كه هيچ يك از اركان آن ممكن الحصول نيست عادتاً، چگونه ادعاي بداهت آن را مينمايند؟
شير بي دم و سر و شكم كه ديد اين
چنين شيري خدا هم نافريد
اجماع اسمي است بي مسمّي، نه در كتاب كريم از آن اثري و نه در سنت پيغمبر(ص) از آن خبريست:
«إِنْ هِي إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَا أَنزَلَ اللهُ بِهَا مِن سُلْطَان إِن يتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الاَْنفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُم مِن رَبِّهِمُ الْهُدَى» (النجم: 24)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بسياري از احكام دين است كه جميع علماء از شيعه و سني بر ان اتفاق دارند و هيچ اختلافي ميان ايشان نيست ايا اين همان اجماع نيست؟ بابويهي: آقاي نصرتآبادي از مثل شمايي شخص روحاني انتظار نميرود كه اين گونه مطالب را خلط كنيد و مورد نزاع را تشخيص ندهيد اجماعي كه متنازع فيه ميباشد آن حكمي است كه فتوا به آن داده شده ولي مأخذ و مدرك آن معلوم نيست و خلف از سلف اخذ به آن حكم ميكنند بدون آنكه دليلي بر آن اقامه كنند، ولي آن حكمي كه دليل آن از كتاب و سنّت مشخص است و به واسط اعبتار آن، جميع علما به مدلول آن فتوا ميدهند، از مورد بحث خارجست. و بينهما عموم و خصوص من وجه.
بابويهي: آقاي نصرتابادي و آقاي نوبختي بحث امروز، ما و شما را خسته كرد من از شما معذرت ميخواهم و انشاء الله بقيه مبحث اجماع را در روز آينده به عرضتان ميرسانم.
اجماع همچون سرابست كه دورنمايي دارد
بابويهي: روز 4 شنبه 13 ذيحجه برابر با 30 شهريور بود كه مجلس بحث مجدداً تشكيل گرديد و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست اينجانب بابويهي شروع به سخن نمودم:
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي چون آقاي نوبختي نتوانستند از اين مبحث اجماع استفاده اطلاعي بنمايند، از شما خواهش ميكنم كه خلاصه
آن را براي ايشان بيان كنيد كه از جنابعالي بهتر ميپذيرند:
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي براي امتثال امر آقاي بابويهي آن چه از اين مبحث دستگيرم شده برايتان بيان ميكنم: با قطع نظر از علماء شيعه، بين علماء خودمان درباره اجماع اختلاف است، حتي بعضي از ايشان اجماع را محال ميدانند، و دليلهاي محكمي براي اين گفتارشان آوردهاند، و آن عدهاي از علماء كه قائل به اجماع هستند، دليلهايشان نارسا و سست است.
واضحتر برايتان بگويم: مثال اجماع مثال سرابست كه دورنماي خوبي دارد، ولي هنگامي كه شخص به آن نزديك ميشود، چيزي دستگير او نميشود، علماء ما براي اجماع هياهوي زيادي به راه انداختهاند، ولي وقتي دليلهاي آن را بررسي ميكنيم، ميبينيم نميتوان شرعاً به اجماع اتكاء نمود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما متشكرم كه با اين جملات كوتاهتان، حق مطلب را ادا كرديد و آقاي نوبختي را نيز از سرّ اجماع آگاه نموديد، خداوند بر هدايت شما و ايشان بيفزايد.
آقاي نصرتآبادي: اين مسأله اجماع ما را از مطلب خودمان دور كرد، اينك برميگرديم به مبحثي كه در آن گفتگو ميكرديم:
آقاي نصرتآبادي شما در ابتداي اين مبحث فرموديد: علماء ما ميگويند ما نصّي براي خلافت خلفاء نداريم ولي همين علماء گفتهاند: ما اجماع داريم بر اينكه «امت اختيار دارند براي خودشان خليفه تعيين كنند» و براي تأييد اين گفتارتان عبارت ابن ابي الحديد را نقل نموديد، و من به دنال اين بيان شما ناچار مسأله اجماع را مطرح كردم و برايتان واضح شد كه اجماع حقيقت واصلي ندارد.
و براي آنكه بيش از پيش به اين مسأله روشن شويد، مطالبي به عرضتان ميرسانم:
آقاي نصرتآبادي علماء شما هنگامي كه مسأله اجماع را به ميان ميآورند، كلمه «امت» را ضميمه ميكنند، يعني بايستي جميع علماء امت به طور اتفاق رأيي را صادر نمايند، تا اجماعي كه ادعا ميكنند صورت بگيرد، ليكن ابن ابي الحديد در اينجا (1)ميگويد: «اتفق شيوخنا» كه او با اين عبارتش تصريح كرده به اتفاق و اتحاد شيوخ خودشان و از امت نامي نبرده، و قطعاً رأي علماء شيعه را در اينجا دخالت نداده است، نتيجتآً بايست گفت اين اجماع به مذهب خودشان هم باطلست.
به اضافه اينكه علماء شيعه در اين مسأله: «امت اختيار دارند كه براي خودشان خليفه تعيين كنند» مقابل اهل تسنن واقعند، و خلاف اين را ثابت كردهاند.
گذشته از تمام مطالب فوق، قرآن كريم اين اختياري را كه ابن ابي الحديد ادّعا ميكند، از همه سلب كرده، يعني به هيچ احدي اجازه نداده كه بتوانند براي خودشان خليفه تعيين كنند، و يا امور ديگري را كه خدا و پيغمبر حكمي در آنها مقرر نموده است، دخالت نمايند، چنانكه فرموده: «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يكُونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِيناً» الاحزاب: 37. پس اين اختياري را كه ابن ابي الحديد ادعاي اجماع بر آن ميكند (اگر اين اجماع محقق شده باشد) اجماعي است برخلاف كتاب الله.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در اينجا از شما سؤالي دارم: مگر خداوند و يا رسولش حكمي درباره خلافت صادر كردهاند، تا آنكه كسي حق دخالت در آن را نداشته باشد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي قرآن كريم هيچ چيزي را فروگذار نكرده مگر آنكه آن را بيان نموده و پيغمبر(ص) نيز هر چرا كه امت او تا قيامت به آن نياز داشتهاند به ايشان رسانده
1) .اشاره است به آنچه از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد نقل شده ذيل مبحث روز سه شنبه 12 ذيحجه
است.
خلافت «امامت» با نصّ است نه با اختيار امّت
آقاي نصرتآبادي به اضافه كتب ما شيعيان (كه مملوّ از مدارك وصايت است) برخي از علماء اهل تسنّن نيز تصريح كردهاند به خلافت علي بن ابيطالب و همچنين احاديثي در اين باره نقل نمودهاند، و من در اينجا اندكي از آنها را نقل ميكنيم ولي تفصيل اين موضوع در مبحث وصايت گفته ميشود:
شهرستاني شافعي در كتاب «الملل و النحل» جلد 1، صفحه 59 از ابراهيم نظام نقل ميكند:
آقاي نصرتآبادي «ابراهيم نظّام» كه يكي از علماء بزرگ و فلاسفه اهل تسنّن به شمار ميرود در اين عبارت فوق ميگويد: امامت «خلافت» منعقد نميشود مگر به سبب نصّ و تعيين، آن هم به طور هويدا و آشكارا و پيغمبر(ص) تصريح كرده درباره امامت علي بن ابيطالب رضي الله عنه در موارد بسياري، و به طوري آن را آشكار نمود كه شكي براي آن جماعت (صدر اول) باقي نماند، ولي عمر بن خطاب اين موضوع را كتمان و پردهپوشي كرد و همين عمر بود كه در «سقيفه بني ساعده» متصدي بيعت ابابكر گرديد.
كنزل العمال جلد 11 صفحه 604 مينويسد:
پيغمبر(ص) به فاطمه فرمود آيا
نميداني كه خداوند متعال بر اهل زمين نگريست و مرا از بين ايشان برگزيد پس مرا به پيغمبري مبعوث نمود، باز مجدداً بر اهل زمين نظر افكند، و شوهرت را انتخاب كرد سپس به من وحي نمود و تو را به نكاح او درآوردم و او را وصي خودم قرار دادم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي براي آن كه جواب درخواست شما را داده باشم اين دو مورد از مواردي كه تصريح بر خلافت علي بن ابيطالب(ع) شده است، برايتان نقل كردم، يكي از كتاب الملل و النحل و ديگر از كنزالعمال
نتيجتاً بايستي شما و آقاي نوبختي بيدار شويد، و فريب ابن ابي الحديدها را نخوريد و بدانيد
اوّلاً اجماعي را كه او ادّعا كرده (همان طوري كه تفصيلاً به عرضتان رساندم) گفتاريست پوچ و چنين اجماعي محقق نشده است، و مصداقي در واقع براي آن دريافت نميشود.
ثانياً متوجه باشيد، آن اختياري كه براي امت قائل شده است، از گفتار اولش پوچتر ميباشد زيرا قرآن كريم سلب همه اختيارات را از امت نموده است (چنانكه ذيل آيه شريفه فوق برايتان شرح دادم).
و ثالثاً نمونهاي از دليلهاي خلافت علي بن ابيطالب را ذكر كردم، تا بدانيد كه با بودن اينگونه دليلها، علمائ شما چه خيانتهايي به اوصياء پيغمبر(ص) كرده و در مقابل نص و تصريح پيغمبر(ص)، اجماع تراشي نمودند تا به خلافت خلفائشان لباس مشروعيت بپوشانند ـ به هوش باش كه دزدان ره دليل رهند ـ
عثمان را بهتر بشناسيد
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي، عثمان را از نظر حسب و نسب شناختيد، كه از سلسله بني اميه و شجره ملعونه است كه عموماً مورد لعنت خدا و پيغمبر(ص) (و خصوصاً نسل ابي العاص كه عثمان از ايشانست) قرار
گرفتهاند.
و نيز كيفيّت خلافت او را برايتان شرح دادم كه چگونه بوزينهوار بر منبر پيغمبر(ص) بالا رفت، و به توسط شورا مسند خلافت را در دست گرفت، اينك براي آنكه بيش از پيش به هويت او آشنا شويد و به تجرّي و مخالفت او با قوانين اسلام، و مقررات ديني، آگاهي يابيد، قسمتي از اعمال ناشايسته و منكراتي كه در مدت خلافتش مرتكب شده و يا احداث كرده (از كتب اهل تسنّن) برايتان نقل ميكنم:
چون عثمان از شجره ملعونه امويّه بود، علاقه فراواني با شاخ و برگ اين درخت داشت، به سلسله بني اميه، عموها و عموزادگانش عشق ميورزيد، در نتيجه ايشان را بر گُرده مسلمانان سوار كرد، و مسلمين آن عصر را پايمال نمود، حقوق مستحقين و مستمندين را تضيع كرده، و خويشان خود را از هر جهت برخوردار مينمود.
نوبختي: آقاي بابويهي درست است كه شما خلفاء ما را خليفه شرعي پيغمبر(ص) نميدانيد، ليكن اين چنين افرادي كه حكومت مسلمين را در دست ميگرفتند، براي پايداري مُلك خودشان، و جلب توجه عموم مردم هم اگر بوده است، ناگزير از عدالت ورزي و مساوات و مواسات با مسلمانان دريغ نميكردند، من از اين تعبيرات شما شديداً نگران شدم، گمان ميكنم كه تعصب شما را وارد كرده كه اينگونه گفتارهاي توهينآميز درباره خليفه مسلمين بگوييد.
بابويهي: آقاي نوبختي من شخص متعصبي نيستم، تا گفتارهايم از روي غرض و تعصب باشد، من اگر دليلي در دست نداشته باشم زبان به سخن باز نميكنم، بلكه نقص از جانب شماست كه به من ظنين شديد و مرا مُغرض پنداشتهايد.
آقاي نوبختي اولاً ايمان شما كامل نيست و گرنه طايفهاي را كه قرآن لعنت كرده است، نبايستي از ايشان انتظار اعمال صالح، و تقوي و خدمت به خلق را داشته باشيد، و اگر چنين ميبودند، مورد لعنت خدا و رسول قرار
نميگرفتند.
و ثانياً شما اطلاعات تاريخي نداريد، و چنانچه درباره مسلمين صدر اوّل مطالعاتي داشتيد، اين گفتار مرا تأييد ميكرديد، شما نميبينيد آقاي شيخ محمد نصرتآبادي در اينجا ساكتند، اين به جهت آنست كه تا اندازهاي ايشان به صحنه تاريخ آگاهي دارند.
آقاي نوبختي اين سوء ظنّ شما به اينجانب مرا مجبور كرد كه يك سلسله اعمال ناشايسته عثمان را كه باعث كشتن او شدند مشروحاً برايتان نقل كنم، مشروط به آنك كاملاً توجه نماييد:
عثمان و خلافهاي بيشمار او
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ط بيروت جلد 1 صفحه 66 ذيل خطبه شقشقيّه قسمتي از خلافهاي عثمان را فهرستوار ثبت كرده و من آنها را از اين كتاب برايتان نقل ميكنم سپس ترجمه يكايك نقاط تاريخي آنها را به طور اختصار به عرضتان ميرسانم:
احلف بالله رب الانام ما ترك الله شيئا سدى
ولكن خلقت لنا فتنة لكى نبتلى بك او تبتلى
الي ان قال.....
و اعطيت مروان خمس البلاد فهيهات سعيك ممن سعى
وطلب منه عبد الله بن خالد بن اسيد صلة فاعطاه اربعمأة الف درهم.
و اعاد الحكم بن ابى العاص بعد ان كان رسول الله صلى الله عليه وآله قد
سيره ثم لم يرده ابو بكر ولا عمر و اعطاه مائة الف درهم وتصدق رسول الله صلى الله عليه وآله بموضع سوق بالمدينة يعرف بمهزور على المسلمين فاقطعه عثمان الحارث بن الحكم اخا مروان بن الحكم. و اقطع مروان فدك، وقد كانت فاطمة عليها السلام طلبتها بعد وفاة ابيها صلوات الله عليه تارة بالميراث وتارة بالنحلة، فدفعت عنها.
وحمى المراعى حول المدينة كلها من مواشي المسلمين كلهم الا عن بنى امية. و اعطى عبد الله بن ابى سرح جميع ما افاء الله عليه من فتح افريقية بالمغرب وهى من طرابلس الغرب الى «طنجة» من غير ان يشركه فيه احد من المسلمين. و اعطى اباسفيان بن حرب مأتي الف من بيت المال في اليوم الذى امر فيه لمروان بن الحكم بمأة الف من بيت المال، وقد كان زوجه ابنته ام ابان، فجاء زيد بن ارقم صاحب بيت المال بالمفاتيح فوضعها بين يدى عثمان وبكى، فقال عثمان اتبكى ان وصلت رحمى قال لا، ولكن ابكى لانى اظنك انك اخذت هذا المال عوضا عما كنت انفقته في سبيل الله في حياة رسول الله صلى الله عليه وآله، لو اعطيت مروان مأة درهم لكان كثيرا، فقال الق المفاتيح يا بن ارقم فانا سنجد غيرك. و اتاه ابوموسى باموال من العراق جليلة فقسمها كلها في بنى امية. وانضم الى هذه الامور امور اخرى نقمها عليه المسلمون، كتسيير أبى ذر رحمه الله تعالى الى ربذة. وضرب عبد الله بن مسعود حتى كسر اضلاعه. وما اظهر من الحجاب والعدول عن طريقة عمر في اقامة الحدود، ورد
المظالم، وكف الايدى العادية، والانتصاب لسياسة الرّعية. وختم ذلك ما وجدوه من كتابه الى معاوية يامره فيه بقتل قوم من المسلمين،
واجتمع عليه كثير من اهل المدينة مع القوم الذين وصلوا من مصر لتعديد احداثه عليه فقتلوه.......وقد كان الواجب عليهم ان يخلعوه من الخلافة حيث لم يستصلحوه لها ولا يعجلوا بقتله. و امير المؤمنين عليه السلام ابرء الناس من دمه وقد صرح بذلك في كثير من كلامه، من ذلك قوله عليه السلام: والله ما قتلت عثمان ولا مالأت على قتله، وصدق صلوات الله عليه (انتهي)
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي يكي از خلافهايي كه عثمان مرتكب شده و ابن ابي الحديد در عبارت فوق به آن اشاره نموده، اينست كه يك پنجم «خمس» غنيمتهاي جنگي افريقا را مجانّاً به پسر عمويش «مروان بن حَكَم» داده است و اين موضوع را ابن اثير در كتاب خود «كامل ابن اثير» جلد 3 ط بيروت صفحه 46 نيز بيان نموده و ميگويد اين عمل يكي از كارهائيست كه مسلمانان عثمان را به سبب آن مؤاخذه و محاكمه كردهاند. متن گفتار ابن اثير اين است:
بن سعد، و بعضهم يقول: اعطاه مروان بن الحكم، و ظهر بهذا انه اعطي عبدالله خمس الغزوة الاولي، و اعطي مروان خمس الغزوة الثانيّة التي افتتحت فيها جميع افريقيّة و الله اعلم.
خلاصه ترجمه:
عبدالله بن سعد پس از يك سال و سه ماه كه در افريقا مانده بود، برگشت و خمس غنايم جنگي افريقا را به مدينه آورد، مروان بن حَكَم پسر عموي عثمان، آنها را به پانصد هزار دينار خريداري نمود، و عثمان اين بها را به او بخشيد، اين عمل عثمان از كارهايي بود كه او را مورد بازخواست مردم قرار داد (سپس ابن اثير ميگويد): اين بهترين گفتاريست كه درباره خمس افريقا گفته شده است، زيرا بعضي از مورخين گفتهاند كه خمس آن غنائم را عثمان به عبدالله بن سعد داده است و پارهاي گفتهاند كه آن خمس را به مروان داده (چون مسلمين دو مرتبه با افريقا جنگيدند) خمس غنائم جنگ اول را عثمان بن عبدالله بن سعد داد و خمس غنائم جنگ دوم را (كه تمام افريقا در اين جنگ فتح شد) به مروان داد.
يكي ديگر از خلافهايي كه عثمان مرتكب شده اينست: عبدالله بن خالد (بن اُسيد بن ابي العيص بن اميّه) كه از سلسله امويين و داماد عثمان ميباشد، از او درخواست صله و جايزه نمود، عثمان از بيت المال مسلمين، چهارصد هزار درهم به او بخشيد.
و يعقوبي در كتاب خود به نام «تاريخ يعقوبي» جلد 2 صفحه 145 مينويسد:
يدفعها اليه من بيت مال البصرة.
يعني عثمان دختر خود را به زناشويي عبدالله بن خالد درآورد، و دستور داد به عبدالله بن عامر كه ششصد هزار درهم از بيت المال بصره به او بدهد. (قسمت اول از اين جايزه را ابن ابي الحديد در گفتار ياد شده به آن اشاره نموده)
يكي ديگر از خلافهاي عثمان اينست: حَكَم بن ابي العاص را كه پيغمبر(ص) او و نسلش را لعنت كرده و به طائف تبعيدش نمود، عثمان او را به مدينه برگردانيد (با آنكه ابابكر و عمر اين چنين ننمودند) و صد هزار درهم نيز به او بداد (چنانكه اين قسمت از عبارت ابن ابي الحديد اين موضوع را نشان ميدهد).
و اعاد الحكم بن ابي العاص بعدان رسول الله صلي الله عليه و آله قد سيّره ثم لم يرده ابوبكر و عمر و اعطاه مأة الف درهم.
و غربّه عن المدينة الي وج الطائف فلم يزل حتي ولي ابن اخيه عثمان رضي الله تعالي عنه الخلافه فدخل المدينة بعدان سأل عثمان ابابكر في ذلك فقال لا احلّ عقدة عقدها رسول الله صلي الله عليه و سلم، ثم سأل عمر لما ولي الخلافة فقال له مثل ذلك، و لما ادخله عثمان نقم عليه الصحابة بسبب ذلك الخ.
پيغمبر(ص) حَكَم بن ابي العاص را از مدينه به طائف تبعيد كرد و همواره در آنجا به سر ميبرد تا وقتي كه پسر برادرش عثمان به خلافت رسيد كه در آن هنگام وارد مدينه گرديد، بعد از آنكه عثمان از ابابكر درخواست نمود كه او را آزاد كند، ابابكر در جواب او گفت:
من باز نميكنم آنچه را كه پيغمبر(ص) گره زده است، و چون عمر به خلافت رسيد، باز عثمان اين درخواست را از او بنمود، عمر هم همين جواب ابابكر را به او داد، و هنگامي كه خود عثمان به خلافت رسيد او را به مدينه برگردانيد و اصحاب او را به سبب اين كارش سرزنش ميكردند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين حديث دنبالهاي دارد و جنابعالي آن را نخوانديد و آن اينست: فقال انا كنت شفّعت فيه الي رسول الله صلي الله عليه و سلم فوعدني بردّه.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من هم اين دنباله حديث را ديدهام، ولي چون ميدانستم كه اين گفتار عثمان صددرصد دروغ است، آن را نقل نكردم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما از كجا فهميدهايد كه اين گفتار عثمان دروغست و دليلتان چيستَ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من در اينجا از شما سؤالي ميكنم: (عثمان ميگويد من از پيغمبر(ص) درخواست رهايي «حَكَم» را نمودم و آن حضرت به من وعده دادند كه او را آزاد كنند) آيا ممكن است پيغمبر(ص) به كسي وعدهاي بدهد و به آن وفا نكند؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين چه سؤالي است شما ميكنيد؟ خداوند متعال در كتاب كريمش حضرت اسماعيل را ميستايد به اينكه او در وعده خود صادق و راستگوست و به آن وفا ميكند
«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولاً نَّبِياً» مريم: 54.
پيغمبر اسلام(ص) كه اشرف و افضل انبياء ميباشد، سزاوارترند به آنكه وفاي به وعده نمايند، و چگونه ميتوان درباره آن حضرت اين گمان ناروا را بُرد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گفتار شما جواب خودتان را ميدهد، زيرا اگر راستي
پيغمبر(ص) به عثمان وعده (برگرداندن حكم را) داده بوده است، قطعاً در زمان حيات خود او را به مدينه باز ميآورد، ولي شما ميبينيد كه در زمان ابابكر و عمر، حكم بن عاص در تبعيد به سر ميبرد، و هر قدر عثمان از اين دو نفر درخواست آزادي او را مينمود، ايشان قبول نميكرد، از اينجا معلوم ميشود كه اين سخن عثمان واقعيت ندارد.
اضافه ميكنم: اگر عثمان در اين گفتارش راست گفته است، پس چرا اين وعده پيغمبر(ص) را از پيش در ميان اصحاب شايع نكرد، تا آنكه پس از خلافتش (كه اين عمل را انجام داد) اصحاب عموماً او را سرزنش ميكردند، و ميگفتند: عثمان طريد رسول الله را برگرداند.
آقاي نصرتآبادي اگر اين عبارت از خود عثمانست، بدانيد كه او افتراء بر پيغمبر(ص) زده است، و اگر راويان حديث اين جملات را به آن اضافه كردهاند، قطعاً براي اين بوه است كه آبروي خليفهشان را حفظ كنند، ولي غافل از آنكه دروغگو مفتضح خواهد شد، و كلام دروغ خودش را رسوا ميكند.
پيغمبر(ص) قسمتي از بازار مدينه را به نام «نهروز» صدقه براي مسلمين قرار داد، عثمان در زمان حكومتش آنها را متصرّف شد، و به پسر عمويش «حرث» پسر «حَكَم» بخشيد، و اين عمل يكي ديگر از خلافهايي بود كه عثمان مرتكب آن شد، چنانكه ابن ابي الحديد در ضمن آن عبارت پيشين گفته است:
و تصدق رسول الله صلي الله عليه و آله بموضع سوق بالمدينة يعرف بنهروزه علي المسلمين فاقطععه عثمان الحرث بن الحكم اخا مروان بن حكم.
يكي ديگر از خلافهاي بزرگ عثمان اينست: فدكي را كه ملك شخصي پيغمبر(ص) بوده است (و آن حضرت در زمان حيات خود به امر خداوند آن را به دخترش فاطمه عليها سلام بخشيده) عثمان آن را به مروان داد، و من شرح اين موضوع را ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
فدك روستايي بوده يهودي نشين، فاصله آن تا مدينه منوره دو يا سه منزول بوده است (1)و در سنه 7 هجري مالكينش آن را به رسول الله(ص) واگذار كردند.
به جهت آنكه وقتي در جنگ خيبر، حصارهاي هفتگانه آن، به دست مسلمين فتح شد، و اين خبر به يهوديهاي فدك رسيد، شديداً در وحشت افتاده، افرادي را از خودشان به خدمت پيغمبر فرستادند و درخواست كردند كه آن حضرت متعرض ايشان نشود و با آنان جنگ نكند، در عوض فدك را به حضرتش بدهند، و خود از آنجا كوچ كنند.
پيغمبر(ص) به همين گونه با يهوديهاي فدك مصالحه نمودند، و در نتيجه فدك مِلك خالص آن حضرت گرديد، و مسلمين در آن هيچ گونه حقّي نداشتند.
1) .در اصطلاح قديم هر شش فرسخ را يك منزل ميگفتند.
عبارت السقيفه و فدك):
وان فيها احدى عشرة نخلة غرسها رسول الله صلى الله عليه وآله بيده، فكان بنو فاطمة يأخذون ثمرها فاذا اقدم الحجاج اهدوا لهم من ذلك التمر فيصلونهم فيصير اليهم من ذلك مال جزيل جميل فصرم عبدالله بن عمر البازيار ذلك التمر ووجه رجلا يقال له بشران بن ابي امية الثقفي الى المدينة فصرمه ثم عاد الى البصرة ففلج.
دخل و درآمد فدك قابل توجه بوده است، برخي از مورخين عوائد ساليانه آن را بيست و چهار هزار دينار (1)و بعضي تا هفتاد هزار دينار نوشتهاند.
تأييد ميكند اين گفتار را آنكه، معاويه در زمان حكومتش فدك را سه بخش كرده، يك سوم از آن را به مروان، يك سوم ديگرش را به «عمرو» پسر عثمان و ثُلث ديگر را به پسر خودش يزيد بداد (چنانكه ذيلاً مدرك آن را نقل ميكنم) و واضح است كه اگر درآمد فدك، اندك و ناچيز بود، معاويه آن را ميان سه نفر از سركردگانش تقسيم نميكرد.
نوبختي: آقاي بابويهي: آنچه ما تا به حال شنيدهايم، غنيمتهاي جنگي را مال جميع مسلمين ميدانستند، كه ميبايست آنها را بين همه ايشان تقسيم نمايند، ولي شما ميگوييد فدك ملك شخصي پيغمبر بوده؟ اين قضاوت براي چيست؟
فدك ملك خالص پيغمبر(ص) بوده است
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما كه ميدانيد اين مسأله اختلافي نيست، سني و شيعه آن را نوشتهاند من خواهش ميكنم كه جنابعالي جواب آقاي نوبختي را بدهيد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي غنيمتهاي
1) .هر دينار يك مثقال شرعي طلا است و مثقال شرعي هيجده نخود ميباشد.
جنگي، يعني هر چيزي را كه مسلمين به توسط جنگ كردن و حمله آوردن بر دشمن به دست ميآوردند، همه آنها مال مسلمانان بوده، و در ميان ايشان تقسيم ميگرديد ولي آنچه را كه كفار به دست خودشان (بدون جنگ و خونريزي) با پيغمبر صلح مينمودند، جميع آنها مِلك خالص آن حضرت ميشد، و مسلمين در آن شركت نداشتند، به دليل اين آيه شريفه:
«وَمَا أَفَاءَ اللهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيهِ مِنْ خَيل وَلاَ رِكَاب وَلكِنَّ اللهَ يسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يشَاءُ وَاللهُ عَلَى كُلِّ شَيء قَدِيرٌ» الحشر: 6 (مضمون آيه شريفه همان است كه پيش از آيه گفته شده است).
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گفتارتان صد در صد صحيح است، اينك من هم براي تأييد اين پاسخ شما از كتب خودتان حديثي نقل ميكنم.
سيوطي در تفسير «الدرّ المنثور» جلد 6 صفحه 192 مينويسد:
در حديث فوق تصريح شده است به اينكه اهل فدك آن را با پيغمبر(ص) مصالحه كردند بدون آنكه لشكركشي شود و به همين جهت خالصاً از آن پيغبمر گرديد و به آيه شريفه ياد شده در اين حديث استدلال شده است.
ابوبكر جوهريدر كتاب «السقيفه و فدك صفحه 97 مينويسد:
خلاصه ترجمه: زهري ميگويد عدهاي از اهل خيبر باقي مانده و در قلعة «حصاري» متحصّن شدند، و از پيغمبر(ص) خواستار گشته كه ايشان را نكُشند، بلكه تبعيد نمايند، آن حضرت هم پذيرفتند، و چون اهل فدك اين قضيه را شنيدند، ايشان هم همين خواسته اهل خيبر را از حضرتش درخواست كردند (و چون خواسته آنان پذيرفته شد در نتيجه) فدك مخصوص رسول الله(ص) گرديد، زيرا با تاختن به دست نياوردند (بلكه با مصالحه انجام گرفت).
تاريخ طبري ط بيروت جلد 2 صفحه 302 مينويسد:
خلاصه ترجمه: پيغمبر(ص) قسمتي از
اهل خيبر را كه در قلعه «وطيح» و «سلالم» بودند محاصره كردند تا آنكه يقين به نابودي خودشان نمودند، نتيجتاً از آن حضرت درخواست كردند كه خون ايشان را نريزند بلكه اموالشان را به جاي گذارده، تبعيدشان كنند پيغمبر(ص) اين درخواست را قبول نموند.
اهالي فدك چون اين را بشنيدند، همين گونه از حضرتش خواستار شدند و آن حضرت پذيرفتند، در نتيجه خيبر مال مسلمين گشت و فدك ملك شخصي پيغمبر(ص) گرديد زيرا با لشكركشي و حملهاوري آن را فتح ننمودند.
بابويهي: اقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي پيغمبر(ص) فدك خود را به امر خداوند متعال به دخترش فاطمه عليها سلام بخشيد و اين عطيّه در دست آن بضعة الرسول بوده تا زماني كه ابابكر به خلافت رسيد كه عمّال و كارگران او را از فدك اخراج كرده و آن را جزء بيت المال قرار داد.
نوبختي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي آيا اين گفتار آقاي بابويهي صحيح است، كه ابابكر برخلاف عمل رسول الله(ص) يك چنين كار ناروايي را مرتكب شده، و ملك شخصي فاطمه را غصب كرده و جزء بيت المال مسلمين نموده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي من ميان دو محذور واضع شدم: چون تا به حال از آقاي بابويهي خلافي نديدهام، نميتوانم نسبت دروغ به ايشان بدهم، و از طرفي هم نميتوانم باور كنم كه ابابكر مخالفت پيغمبر و دخترش فاطمه را نموده و اموال او را متصرّف شده باشد، اينك بايستي مجلس را به همين جا خاتمه دهيم تا من به كتب علمائمان مراجعه كنم و اين مسأله را بررسي نمايم سپس به شما جواب دهم.
بابويهي: اينجانب بحث را تعطيل كرده و آقايان مجلس را ترك نموده و رفتند.
بابويهي: روز پنج شنبه 14 ذيحجه برابر با 31 شهريور بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد،
ابتدائاً آقاي نوبختي وارد شدند و پس از ساعتي آقاي نصرتآبادي آمدند و بعد از اداء رسومات، نخست آقاي نوبختي رو به آقاي نصرتآبادي نموده و گفتند: آقاي شيخ محمد براي سؤال من پاسخي آوردهايد يا نه؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي خلاصه تحقيقات روز گذشته من به اينجا منتهي شد، كه فدك ملك شخصي پيغمبر(ص) بوده و شكي در آن نيست، زيرا علماء ما عموماً به اين موضوع اعتراف كردهاند، و امّا درباره ملكيّت فاطهم عليها سلام در كتب تاريخ دليلهاي ضد و نقيض به چشم ميخورد، و چون اطلاعات من رسا نيست نتوانستم قضاوت يك جانبه بنمايم و اظهار رأي كنم، اميدوارم آقاي بابويهي حق مطلب را ادا نمايند و اين مشكل را براي من و شما حل كنند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من كراراً به شما عرض كردهام كه مِلاك حق و باطل اينست: هر موضوع و حكمي كه برهان با آن همراه باشد حقّست و گرنه باطل خواهد بود چنانكه آيه شريفه: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ» همين روش را به ما دستور ميدهد، ولي از اين گفتار (مشكوكانه) شما معلوم ميشود كه هنوز اين قانون قرآن كريم را باور نكردهايد.
اكنون اينجانب ناگزيرم كه مسأله فدك و ملكيت فاطهم (عليها سلام) را مطرح كنم و آنچه را كه علماء اهل تسنّن در اين باره گفتهاند برايتان نقل و بررسي كنم تا حق را از باطل تشخيص دهيد، و به مطلب روشن شويد، مشروط به آنكه كاملاً توجه نماييد:
بخشيدن پيغمبر(ص) فدك را به دخترش فاطمه(ع)
و اخرج البزار و ابويعلي و ابن ابي حاتم و ابن مردويه عن ابي سعيد الخدري رضي الله عنه قال لما نزلت هذه
الآية: وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ (1). دعا رسول الله صلي الله عليه و سلم فاطمه فاعطاها فدك.
يعني ابوسعيد خدري ميگويد وقتي اين آيه شريفه «و آت ذالقربي حقه» (و بده به خويشان حقشان را) نازل گرديد پيغمبر(ص) فاطمه را احضار نمودند و فدك را به او دادند.
ترجمه اين حديث با حديث فوق يكيست.
و في جمع الفوائد ابوسعيد قال لما نزلت «و آت ذاالقربي حقه» دعا النبي صلي الله عليه و سلّم فاطمة فاعطاها فدك للكبير. (يعني هنگامي كه آيه «و آت ذاالقربي حقه» نازل شد پيغمبر(ص) فاطمه را طلبيد و فدك را به او داد.
عمر از فدك فاطمه جلوگيري نمود
عن عمر قال لما قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم جئت انا و ابو بكر الى على فقلنا ما تقول فيما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم قال نحن احق الناس برسول الله صلى الله عليه وسلم قال فقلت والذى بخيبر قال والذى بخيبر قلت والذى بفدك قال والذى بفدك فقلت أما والله حتى تحزوا رقابنا بالمناشير فلا. (قال رواه الطبراني في الاوسط)
خلاصه ترجمه حديث: عمر ميگويد: پس از آن كه پيغمبر(ص) از دنيا رحلت نمود، من با اباكر نزد علي عليه السلام رفتيم، از او پرسيديم، درباره اموال بازمانده (تركه) رسول الله(ص) چه ميگويي؟ (علي در جواب ما) گفت ما سزاوارتريم از مردم نسبت به اموال پيغمبر (يعني همه آنها حق ما است) عمر گفت: حتي آن چيزهايي كه در خيبر استَ (علي) گفت حتي تمام آن چيزهايي كه در خيبر است (باز عمر گفت) حتي آن چيز هايي كه در فدك است؟ (علي) گفت حتي تمام آن چيزهايي كه در فدك ميباشد (عمر گفت) من به علي گفتم: آگاه باش سوگند به خدا اگر گردنهاي ما را با ارّه قطع كني يك چنين چيزي نخواهد شد (يعني ما آن اموال را به تو نميدهيم هر چند منتهي به خونريزي شود)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من روز گذشته به شما و آقاي نوبختي عرض كردم كه ابابكر فدكي را كه ملك شخصي فاطمه عليها سلام بوده است متصرف شده و آن را جزء بيت المال مسلمين قرار داده و آقاي نوبختي چنين پنداشتند كه من ادعاي خلافي كرده ام و از شما درخواست دليل نمودند و جنابعالي هم حل اين مشكل را به من حواله داديد، اينك اين احاديثي كه در بالا برايتان نقل كردم جوابگوي ايشانست زيرا حديثهاي فوق به طور آشكارا به ما ميگويند كه
آيه شريفه «و آت ذاالقربي حقه» پيغمبر(ص) را وادار نموده كه فدك را به دخترش فاطمه(ع) بدهد، پس فدك به امر خداوند متعال ملك خالص فاطمه(ع) گرديده.
بابويهي: آقاي نصرتابادي و آقاي نوبختي اين خلافي كه عثمان مرتكب شد و فدك را به مروان داد، به پيروي از ابابكر بوده است، و اگر او يك چنين ستمي به فاطمه نميكرد و ملك او را غصب نمينمود، عثمان جرأت نداشت كه آن را به مروان واگذار كند، و براي آنكه به اين موضوع روشنتر شويد و به كلي شك و ريب از ذهنتان برود، احتجاجي را كه فاطهم عليها سلام به ابابكر نموده، و خطبهاي را كه در مسجد پيغمبر(ص) انشاء كرده است برايتان نقل ميكنم، تا بيش از پيش به فضاحت و رسوايي ابابكر پي ببريد.
خطبه فاطمه عليها سلام
وحدثني حمد بن محمد بن يزيد، عن عبد الله بن محمد بن سليمان، عن ابيه عن عبد الله بن الحسن بن الحسن، قالوا جميعاً: لما بلغ فاطمة عليها السلام اجماعابي بكر على منعها فدك، لاثت خمارها و اقبلت في لمة من حفدتها ونساء قومها، تطأ في ذيولها ما تخرم مشيتها مشية رسول الله صلى الله عليه وآله حتى دخلت على ابي بكر وقد حشد الناس من المهاجرين والانصار، فضرب بينها وبينهم ربطة بيضاء (قال بعضهم: قبطية وقالوا قبطية: بالكسر والضم) ثم انّت انة اجهش لها القوم بالبكاء، ثم مهلت وطويلا حتى سكنوا من فورتهم ثم قالت عليها السلام:
ابتدئ بحمد من هو اولى بالحمد
والطول والمجد، الحمد لله على ما انعم وله الشكر بما الهم وذكر خطبة طويلة جيدة قالت في آخرها ـ (1)و الثناء بما قدم من عموم نعم ابتدأها و سبوغ آلاء أسدادها و احسان «تمام» منن اولاها، جم عن الاحصاء عددها، و نأى عن المجازاة مزيدها، و تفاوت عن الادراك ابدها، و استحذي الخلق بانزالها، و استحمد الى الخلائق باجزالها، و امر بالندب الي امثالها، و اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لاشريك له، كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمن القلوب موصولها، و ابان فى الفكر معقولها، الممتنع من الابصار رؤيته، و من الالسن صفته، و من الاوهام الاحاطة به، ابدع الاشياء لا من شيئى كان قبله، و انشأها بلا احتذاء مثله،و سماها بغير فائدة زادته الا اظهار القدرته، و تعبداً لبريّته، و اعزازا لاهل دعوته، ثم جعل الثواب لاهل طاعته، و وضع العذاب على اهل معصيته، زيادة لعباده عن نقمته، و حياشة لهم الى
1) .توجه نماييد: مؤلف «ابوبكر جوهري» پس از چد جمله از خطبه گفته است: «و ذكر خطبة طويلة جيدة قالت في آخرها»..............از اين گفتارش معلوم ميشود كه آنچه را در اينجا نقل نموده است، قسمتي از آخر خطبه ميباشد، و بيشتر آن را ذكر نكرده است. و باز چون چند سطري از اين قسمت را نقل ميكند كه منتهي ميشود به جمله: «ابن عمي دون رجالكم» ميگويد: ثم ذكرت كلاماً طويلاً سنذكره فيما بعد في الفصل الثاني تقول في آخره: ثم انتم الآن تزعموم الخ. بابويهي: اين فصل ثاني را در كتاب مطبوع (السقيفه و فدك) نيافتم، ليكن محشي اين كتاب «دكتر محمد هادي اميني» در صفحه 137 جميع اين خطبه را از كتاب «كشف الغمه اربلي) جلد 1ص 480 از تكاب «السقيفه و فدك» نسخه قديمي آن نقل نموده است، و من به جهت عموم فايده از مقطّع آن صرف نظر كرده و خطبه را به طور كامل به دنبال جملات ياد شده آوردم.
جنّته، و اشهد ان ابي محمد اعبده و رسوله، اختاره قبل ان يحتبله، و اصطفاه قبل ان يبتعثه، و سمّاه قبل ان يستيبه، اذ الخلائق بالغيب مكنونة، و بستر الاهايل مضمونة «مصونة» و بنها يا العدم مقرونة، علما منه بمايل الامور، و احاطة بحوادث الدهور، و معرفة منه بمواقع المقدور، ابتعثه الله اتماما «لامره» وعزيمة على امضاء حكمه و انفاذا لمقادير حقّه، فرأى صلّي الله عليه و اله الامم فرقا في اديانها، عابدة لاوثانهاا، عكفا علي نيرانها، منكرة لله مع عرفانها فانار الله بابي(ص) ظلمها، و فرج عن القلوب بهمها وجلا عن الابصار غممها، ثم قبضه الله اليه قبض رأفة و اختيار، رغبة بمحمد عن تعب هذه الدار موضوعاً عنه اعباء الاوزار، محفوفاً بالملائكة الابرار، و رضوان الرب الغفار، و جوار الملك الجبّار، فصلي الله عليه، امينه علي الوحي و خيرته من الخلق و رضيه عليه السلام و رحمة الله و بركاته، ثم قالت عليها السلام:
و انتم عباد الله نصب امره و نهيه، و حملة كتاب الله و و حيه، امناء الله علي انفسكم، و بلغائه الي الامم حولكم، لله فيكم عهد قدمه اليكم، و بقية استخلفها عليكم، كتاب الله بيّنة بصائره، و آي منكشفة سرائره، و برهان فينا متجليّة ظواهره، مديما للبريّة استماعه، قائدا الي الرضوان اتباعه، مؤديا الي النجاة اشياعه، فيه تبيان حج الله المنيرة، و مواعظه المكرورة، و محارمة المحذورة، و احكامه الكافية، و بيناته الجالية، و جمله الكافية، و شرائعه المكتوبة، و رخصه الموهوبة، ففرض الله
الايمان تطهيرا لكم من الشرك، و الصلوة تنزيهاً لكم من الكبر، و الزكوة تزييدا لكم في الرزق، و الصيام تبيينا «تثبيتاً» امامتنا، و الحج تسنية «تشييداً» للدين، و العدل تنسكا «تنسيقا» للقلوب، و طاعتنا نظاما للملة. و امامتنا لما «امانا» للفرقة، و الجهاد عزا للاسلام، و الصبر مؤنة للاستيجاب، و الامر بالمعروف مصلحة للعامة، و البر بالوالدين وقاية من السخطة، و صلة الارحام منسأة للعمر، و منماة للعدد، و القصاص حقنا للدماء، و الوفاء بالنذور تعريضا للمغفرة و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة، و اجتناب قذف المحصنات حجابا من اللعنة، و الجتناب عن شرب الخمور تنزيها من الرجس، و مجانية السرقه ايجابا للعفة، التنزه عن اكل اموال الايتام و الاستيثار بفيئهم اجارة من الظلم، و العدل في الاحكام ايناساً للرعيّة، و التبرّي من الشرك اخلاصاً للربوبيّة، فاتقوا الله حق تقاته، و اطيعوه فيما امركم به فانما يخشي الله من عباده العلماء. ثم قالت عليها السلام:
انا فاطمة بنت محمد اقول عودا علي بدء، و ما اقول ذلك سرفا و لا شططا، فاسمعوا الي باسماع واعية، و قلوب راعية، لقد جائكم رسول من انفسكم، عزيز عليه ماعنتّم، حريص عليكم، بالمؤمنين رؤف رحيم فان تعزوه تجدوه ابي دون نسائكم «دون ابائكم» و اخا ابن عمى دون رجالكم، فبلغ الرسالة صادعا بالرسالة «بالنذارة» ناكبا عن سنن مدرجة المشركين، ضاربا لثبجهم، آخذا باكظامهم، داعيا الى سبيل ربه
بالحكمة والموعظة الحسنة، يجذ الاصنام، وينكت الهام، حتى انهزم الجمع وولّوا الدّبر، وحتى تفرى الليل عن صبحه، و اسفر الحق عن محضه، ونطق زعيم الدين، وخرست شقاشق الشياطين، وفهتم بكلمة الاخلاص مع النفر البيض الخماص، الذين اذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا.
وكنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها مقذفة الشارب و لهزة الطامع وقبسة العجلا ن وموطأالاقدام، تشربون الطرق، وتقتاتون القد،اذلة خاشعين، تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم، فانقذكم الله بنبيه صلى الله عليه وآله وسلم بعد اللتياّ والتّي، وبعد ان منى بهم الرجال وذؤبان العرب، كلما حشوا «اوقدوا» نارا للحرب اطفأها الله «ا» ونجم قرن الضلالة، «ا» وفغر فاغرة من المشركين قذف اخاه في لهواتها، فلا ينكفئ حتى يطاء صماخها «جناحها» باخمصه، ويخمد لهبها بسيفه، مكدودا دؤبا في ذات الله، و انتم في رفهينة ورفغينة «و انتم في رفاهية من العيش»، وادعون آمنون، تتوكفون الاخبار، وتنكصون عن «عند» النزال «و تفرون من القتال»
فلما اختار الله لنبيه (ص) دار انبيائه، و اتم عليه ما وعده ظهرت حسيكة النفاق، وسمل جلباب الدين «الاسلام» فنطق كاظم ونبغ خامل، وهدر فينق الكفر، يخطر في عرصاتكم، فاطلع الشيطان رأسه من مغرزه هاتفا بكم، فوجدكم لدعائه مستجيبين، وللغرة فيه ملاحظين، واستنهضكم فوجدكم خفافا، و احمشكم فوجدكم غضابا، هذا والعهدقريب، والكُلم رحيب، والحرج لما يندمل، فوسمتم
غير ابلكم، واوردتموها شربا ليس لكم، والرسول لما يقبر بدار،ازعمتم خوف الفتنة،الا في الفتنة سقطوا، وان جهنم لمحيطة بالكافرين.
فهيهات منكم وكيف بكم، و انى تؤفكون وكتاب الله عز وجل بين اظهركم، قائمة فرائضه، واضحة دلائله نيرة شرايعه، زواجره واضحة، و اوامره لائحة،ارغبة عنه تريدون،ام بغيره تحكمون، بئس للظالمين بدلا، ومن يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو في الآخرة من الخاسرين.
هذا ثم لم تبرحوا ريثا ـ وقال بعضهم ـ هذا ولم يرشوا اختها الاريث ان تسكن نفرتها و ميلس «و يسلس» قيادها، ثم اخذتم تورون وقدتها، تتهيّجون جمرتها، تشربون حسوا في ارتغاء، وتمشون لاهله وولده في الخمر والضراء، ونصبر منكم على مثل جزي «حز» المدى، ووخز السنان في الحشا.
ثم انتم اولاء تزعمون ان لا ارث لي، افعلى عمد تركتم كتاب الله ونبذتموه وراء ظهوركم يقول الله جل ثناؤه: وَوَرِثَ سُلَيمَـانُ دَاوُدَ، (1)اختص من خبر يحيى وزكريا اذ قال ربّ هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِياًيرِثُنِي وَيرِثُ مِنْ آلِ يعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِياً (2)وقال تبارك وتعالى يوصِيكُمُ اللهُ فِي أَوْلاَدِكُم لِلْذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيينِ (3)فزعمتم ان لا حظ لي ولا ارث لي من ابيه «ابي»
اَفَحَكَم الله بآية اخرج ابي منها،ام تقولون اهل ملتين لا يتوارثان،ام انتم اعلم بخصوص القرآن وعمومه من ابي صلى الله عليه وآله وسلم أَفَحُكْمَ
الْجَاهِلِيةِ يبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكْماً لِقَوْم يوقِنُونَ. (1)
ايها معاشر المسلمة او ابتز ارثيه، أالله ان ترث اباك ولا ارث ابيه ـ في نسخة يا ابن ابي قحافة اترث اباك و لا ارث ابي ـ لقد جئتم شيئا فريّا، فدونكها مرحولة محظومة مزمومة تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله والزعيم محمد(ص)، والموعد القيامة، وعند الساعة يخسر المبطلون ما توعدون، ولكل نبأ مستقر، وسوف تعلمون مَن يأْتِيهِ عَذَابٌ يخْزِيهِ وَيحِلُّ عَلَيهِ عَذَابٌ مُقِيمٌ. (2)
ثم التفتت الى قبر ابيها(ص) متمثلة بقول هند ابنة اثاثة:
قد كان بعدك انباء وهنبثة لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض وابلها واختل قومك لما غبت وانقلبوا ابدت رجال لنا فحوى صدورهم لما قضيت وحالت دونك الترب وزاد في بعض الروايات هنا:
ضاقت على بلادي بعد ما رحبت وسيم سبطاك خسفا فيه لي نصب فليت قبلك كان الموت صادفنا قوم تمنوا فاعطوا كلما طلبوا تجهمتنا رجال واستخف بنا مذ غبت عنا فنحن اليوم نغتضب قال: فما رأيت اكثر باكية وباك منه يومئذ، ثم عدلت الى مسجد الانصار فقالت:
يا معشر البقية ويا عماد الملة، وحصنة الاسلام ما هذه الفترة في حقى والسنة عن ظلامتي؟اما كان لرسول الله(ص) ان يحفظني ولده ـ في نسخة
اما كان رسول الله (ص) ابي يقول: المرء يحفظ في ولده، سرعان ما احدثتم وعجلان ذا اهالة، تزعمون مات رسول الله(ص) فخطب جليل استوسع وهنه، واستهتر فتقه، وفقد راتقه، وأظلمت الارض له، واكتأبت لخيرة الله وخشعت الجبال واكدت الآمال واضيع الحريم، و ارملت الحرمة، فتلك نازلة،اعلن بها كتاب الله في قبلتكم ـ افنيتكم ـ ممساكم ومصبحكم هتافا هتافا، ولقبله ما حلت بانبياء الله ورسله وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن ينْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيهِ فَلَن يضُرَّ اللهَ شَيئاً وَسَيجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ. (1)
ايها بنى قليلة أهضم تراث ابيه و انتم بمرءاً وبمسمع، تكبسكم الدعوة، ويشملكم الخبرة وفيكم العدة والعدد، ولكم الدار والجنن و انتم الاولى نخبة الله التي انتخبت وخيرته التي اختار لنا اهل البيت فباديتم العرب وبادهتم الامور وكافحتم البهم لا نبرح وتبرحون نامركم فتاتمرون حتى دارت لكم بنا رحا الاسلام ودر حلب البلاد وخبت نيران الحرب وسكنت فورة الشرك وهدت دعوة الهرج واستوسق نظام الدين فانى جزتم بعد البيان و نكصتم بعد الاقدام بؤساً لقوم نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينكم فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ .(2)
الا وقد ارى والله ان قد اخلدتم الى الخفض وركنتم الى الدعة فمحجتم الذي اوعيتم ولفظتم الذي سوغتم ف إِن تَكْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِي الاَْرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللهَ لَغَنِي حَمِيدٌ . (1)
الا وقد قلت الذي قلت على معرفة منى بالخذلة التي خامرتكم وخور القناة، وضعف اليقين ولكنه فيضة النفس ونفثة الغيظ وبثة الصدر ومعذرة الحجة فدونكموها فاحتقبوها مدبرة الظهر ناقبة الخف باقية العار موسومة بشنار الابد موصولة بنَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَةِإِنَّهَا عَلَيهِم مُؤْصَدَةَ (2)فبعين الله ما تفعلون، وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ (3)و انا بنت نذير لكم بين يدى عذاب شديد فاعملوا انا عاملون وانتظروا انا منتظرون.
كشف الغمه جلد 1 صفحه 481 قال بعد نقله الخطبة:، هذه الخطبة نقلتها من كتاب «السقيفة» و كانت النسخة مع قدمها مغلوطة. فحقّقتها من مواضع اخر. (انتهي)
جواب ابوبكر به فاطمه عليها سلام
«السقيفة و فدك» صفحه 101: حدثني محمد بن زكريا قال حدثنا محمد بن الضحاك قال حدثنا هشام بن محمد عن عوانة بن الحكم قال لما كلمت فاطمة عليها السلام ابا بكر بما كلمته به حمد ابو بكر الله و اثنى عليه وصلى على رسوله ثم قال:
يا خيرة النساء وابنة خير الآباء والله ما عدوت رأي رسول الله صلى الله عليه وآله وما عملت الا بامره، و ان
الرائد لا يكذب اهله وقد قلتِ فابلغتِ ، و اغلظت فاهجرتِ فغفر الله لنا ولك.اما بعد فقد دفعت آلة رسول الله ودابته وحذاءه الى علي عليه السلام و اما سوى ذلك فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول:انا معاشر الانبياء لا نورث ذهبا ولا فضة ولا ارضا ولا عقارا ولا دارا ولكنا نورث الايمان والحكمة والعلم والسنة فقد عملت بما امرني ونصحت له وما توفيقي الا بالله عليه توكلت واليه انيب.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني نياز به ترجمه اين خطبه نداريد ولي براي آقاي نوبختي ناچارم كه آن را ترجمه كنم و چون مؤلف «كشف الغمه» پس از نقل خطبه از نسخه قديمي «السقيفه و فدك» ميگويد: «اين نسخه مغلوط است، و بايد به توسط كتب ديگر آن را تصريح نمود»
و من هم نسخه مصحّحي از كتاب «السقيفه و فدك» نداشتم كه از روي آن نقل و ترجمه كنم، ليكن متن خطبه را از همين كتابي كه در دست بود نقل كرده ولي ترجمه آن را طبق نسخه «دلائل الامامة» طبرري بيان ميكنم:
اينك به ترجمه خطبه «فاطمه» عليها سلام توجه نماييد:
(ابابكر به دستياري همكارانش دست عمّال فاطمه عليها سلام را از فدك كوتاه نمود) چون اين گذار به به او رسيد، مقنعه و سرانداز بر سر پيچيد و چادر به سر انداخت و لباس دادخواهي پوشيد، با زنان اقارب و بني هاشم و قريش و زنان صحابه و فرزندان خود به طرف مسجد رسول الله(ص) حركت نمود.
فاطمه عليها سلام چنان باوقار و سكينت راه ميرفت كه چادرش به زمين ميكشيد، و پاهايش به هم پيچيد، نظر كنندگان گمان ميكردند پيغمبر است كه گام برميدارد تا وارد مسجد شد.
ابوبكر در ميان مهاجر و انصار نشسته بود،
بيدرنگ پرده بين مردان و زنان را كشيدند
فاطمه (عليها سلام) با اندوه فراوان نشست، و صداي ناله سوزناك او بلند شد كه همه را به گريه درآورد، و ضجه زنان و مردان لرزه بر اندام همه انداخت،
فاطمه عليها سلام لحظهاي آرام شد، پس از آن لب به سخن گشود حمد و ثناي خداوند گفت باز مردم صدا به گريه و شيون بلند كردند و چون آرام گرفتند آغاز سخن فرمود آنگاه خطبه را شروع نمود:
سپاس و ستايش پروردگاري را كه دست بخشنده او نعمتهاي بيكراني عطا فرمود.
سپاس خداي راست كه به توسط الهامهاي خود، درس شكرگذاري به ما آموخت و ما را موظّف به ثناي خود نمود به جهت نعمتهايي كه ايجاد فرمود و به همه آنها وجود ارزاني داد، اما كيست كه بتواند بخشايش او را بشمارد و كدام نيروست كه آغاز و نهايت نعمتهاي وي را بداند
از سويداي دل گواهي ميدهم كه آفريننده ايست كه قبل از هر چيز بود و پس از هر چيز خواهد بود، منبع فيض لايزالي جودش چون ابر ريزندهايست، و تا ابد افكار از فيضان نامتناهي او بهره ميگيرند و ابر رحمت بيحسابش در ريزش است.
گواهي ميدهم كه خدايي جز او نيست و خالقي غير از او شناخته نشده، او يگانه بيهمتائيست در ابديّت او همه حيران، و در ازليّت او همه سرگردان، انديشه بدين ميدان راه ندارد، و عقل در آن صحنه جَوَلان ندارد، ذره ناچيز، وجود شگرف خورشيد را نشناسد.
او پروردگاريست كه تمام موجودات را لباس وجود پوشاند، و هيولا را به صورت آميخته و جهاتي پديد آورد، او نقاشي است كه به چهرهها رنگ هستي بخشيد،
اين كلمه شهادتي است كه آميخته به اخلاص است، و معاني و تأويل آن را در دلها فرد گنجانيد، و معقولات و مدركات را به ت صور
محسوسات روشن و آشكار فرموده.
او پروردگاريست كه چشمها نيروي ديدن او را ندارند، و زبانها از بيان وصف او عاجزند ساحت عزش را اوهام درك نكنند، و مقام ذاتش را عقلها درنيابند.
او آفريننده ايست كه موجودات را بدون مادّه و پيشين پديد آورد، او به مشيّت و اراده خود آنها را بدون مِثل و مانند به وجود آورد، بدون آنكه نيازي به آنها داشته باشد، يا فايدهاي را منظور نموده.
او به حكمت و مصلحت خود خلايق را آفريد، و بر عبادت و اطاعت خويش موظّف ساخت، تا قدرت خود را آشكار گرداند، و بشر را به اطاعتش آگاه نمايد، ثواب را وابسته بر اطاعت و عذاب و عقاب را مربوط به سركشي و گناه قرار داد، تا برخي از بندگانش را بر انتقامشان بيفزايد و آن ديگري را به سوي بهشتش بكشاند.
آن گاه فرمود گواهي ميدهم كه پدرم «محمد» بنده و رسول خداوند است، او را برگزيد پيش از آنكه رسالت دهد، نام او را بر همه خلايق اعلام فرمود، او را اختيار نمود، پيش از آنكه لباس خلقت بپوشاند، او را انتخاب كرد، پيش از آن كه مبعوث به رسالت گرداند.
او را آفريد وقتي كه همه مخلوقات در سراپرده غيب بودند، و در ظلمات نيستي به سر ميبردند (پدرم را آفريد و برگزيد) تا او تمام مصالح نظام زندگي بشر را بياموزد، او را به كليه حوادث گذشته و آينده احاطه داد و به همه وقايع و حقايق واقف نمود.
آنگاه براي اتمام امر خود برانگيخت و مأمور انفاذ حكمت عاليه خود فرمود، در حالي كه مردم طايفههاي مختلف با اديان و ملل متشتّت بودند، گروهي آتشپرست و جمعي بتپرست، با آنكه ميدانستند منكر خدا بودند.
خداوند به نور وجود محمد تاريكيهاي جهالت را از دل آنها زدود، و به نور ايمان روش فرمود و شبهههاي قلوب را به اشراقات و
تعليمات عاليه محمد(ص) برطرف ساخت، تيرهگي دلها را به روشني تبديل نمود، و نادانيها را به دانش منور گردانيد، او به امر حق براي راهنمايي و هدايت مردم قيام نمود تا گمراهان را از گرداب ضلالت و ناداني نجات بخشود، و نابينايي دلها را به بينايي تبديل كرد، و آنها را به دين محكم خداوند دعوت كرد و ايشان را به سوي راه راست بخواند.
آنگاه خداوند متعال او را با مهرباني و رغبت و رأفت قبض روح نمود و (پدرم) محمد(ص) را از تعب و رنج دنيا آسوده ساخت، فرشتگان عالم بالا اطراف او را فراگرفتند و رضوان و خوشنودي پروردگار او را احاطه نمود، و در مجاورت خالق جبار واصل و قرب يافت.
درود و تحيّت فراوان بر پدرم محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) باد كه او امين وحي و برگزيده الهي بود، بركات و سلام بر او كه بهترين خلق و برگزيده عالميان بود.
آنگاه (فاطهم عليها السلام) به سوي مردم روي نمود و فرمود:
اي بندگان خدا شما محل اوامر و نواهي پروردگار هستيد، شما حامل دين و وحي او ميباشيد شما بر نفس و جان خود امين خداوند هستيد، شما هستيد كه بايد به دين خدا عمل نموده و آن را به ديگران ابلاغ كنيد، خداوند در ميان شما ضامن بر حقي قرار داده، و عهد و پيماني به وسيله پيغمبر(ص) بر شما فرستاد، دو خليفه و جانشين بر شما گماشته كه آن كتاب صامت خدا و ولي ناطق صادق پروردگار است (آنها) نورهاي خدايي و بيان كننده حلال و حرام احكام آسماني، و هادي صادق و راستگوي الهي هستند، انوار هدايت و ارشاد آنها پيوسته نورفشاني ميكند، و هر لحظه شما را به سوي حق و حقيقت ميخوانند.
اين قرآنست كه دل و ديدگان شما را منور و روشن ساخته، درونهاي قرآن بر همه شما آشكار است، و ظواهر آن متجلّي و هويداست.
افراد ملل ديگر به قرآن داشتن بر شما غبطه ميخورند و حسرت ميبرند، پيروي قرآن بشر را به رضاي خدا سوق ميدهد، و استماع قرآن آدمي را به نجات ميرساند، به سبب قرآن نشانهها و آيات قدرت الهي درك ميگردد، و واجب و حرام شريعت كه باعث رستگاريست دريافت ميشود خداوند به سبب قرآن حرامهايي كه باعث تحذير و تنبيه ميشود تعليم فرمود و آنچه از شريعت پنهان و از فضائل عنايت شده بوده است به سبب قرآن واضح گرديد.
پروردگار ايمان را براي شما باعث تطهير و پاكيزگي از شرك و كفر و پليدي قرار داد،ِ نماز را براي تنزيه دلها از تكبر و نخوت، و زكات را براي تزكيه نفس و مال و جان و افزوني قُوتها و روزي مقرر فرمود، و روزه براي ثبات در اخلاص، و حج را براي محكم كردن مباني دين، و عدل را براي الفت دادن دلها به يكديگر، و اطاعت ما خاندان را براي حسن انتظام امور اجتماعي ملتها، و امامت ما اهل بيت را براي ايمني و امان از اختلاف و تفرقه، و جهاد را براي عزت و ارجمندي و سربلندي ملت اسلام، و صبر را براي استحقاق اجر، و امر به معروف را براي مصالح عامه مردم.
و نيكي به پدر و مادر را براي محفوظ بودن از غضب خداوند، و صله رحم را براي پيوستگي ارحام و خويشان و تكثير نسل و طول عمر قرار داده است، و قصاص كردن را براي حفظ خونهاي مردم، و وفا كردن به نذر را براي رسيدن به آمرزش الهي، و تمام پيمودن كيلها و وزنها را براي حفظ اموال از نقص و زيان، و نهي كردن از شرابنوشي را براي د وري از رجس و پليدي، و اجتناب از تهمت را براي مصونيت از لعنت، و ترك دزدي را براي عفت و امنيت اجتماعي و ترك شرك را براي خلوص در بندگي و عبوديت قرار داده است.
پس اي مردم تقوي پيش گيريد آن طوري كه شايد و بايد، كه شايسته است كه شماها از دنيا
نرويد مگر مسلمان واقعي، اي مردم آنچه خداوند به شما امر كرده اطاعت كنيد، و آنچه نهي فرموده احتراز نماييد كه همانا علماء و دانشمندان (حقيقي) از خداوند ميترسند.
سپس فرمود (فاطمه عليها سلام) ايّها الناس بدانيد كه من فاطمه هستم و پدرم محمد (صلي الله عليه و آله) است آنچه را اول گفتم آخر هم همان را ميگويم، و آنچه ميگويم حساب شده است و آنچه را كه ميگويم و به جا ميآورم همه بر اساس حق و عدالت ميباشد.
(اي مردم) پيغمبري به سوي شما آمده كه از جنس خود شماست كه سختيهاي زندگي شما، بر او سخت و دشوار ميشود، و او بر هدايت و ارشاد شما حريص است و بر مؤمنين رؤف و مهربان ميباشد (سپس اين آيه شريفه را كه به همين مضمون است قرائت فرمود) لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ التوبه: 128.
(اي مردم) اگر او را به بزرگي احترام كنيد و بشناسيد (و حسب و نسب او را بدانيد) او پدر من بود نه پدر زنان شما، او برادر پسر عمّ من بود نه برادر مردان شما، چه بزرگوار است آنكه من نسبت بدو دارم (صلي الله عليه و آله و سلم) رسالت و فرمان خدا را به بندگان رسانيد و ترسانيدن مردم را (از عذاب خدا) آشكارا نمود، او با مشركين طريقه مبارزه داشت و شمشير بر گردن آنها نهاد و گلوهاي آنها را درهم فشرد تا ايشان را به دين حنيف اسلام رهنمايي كرد، و با حكمت و موعظه به راه نجات كشانيد.
بُتهاي بتپرستان را درهم فروكوفت و شكست و دليران نابخرد را بر خاك مذلت افكند و آنها براي هميشه گريختند و نابود شدند، و مانند صبح صادق تاريكي ضلالت و جهالت را در هم شكافت، و چهره زيباي حق را از پس پرده آشكارا ساخت.
او رئيس و پيشواي دين بود كه به سخن آمد تا زبان شياطين و راهزنان دين لال و كُند گرديد و
نفاق و دورويي را از بين برد، و گروههاي كفر و انكار را از هم گسست، تا شما زبان به كلمه توحيد و اخلاص گشوديد، و رو سفيدان (مقصود اهل بيت عليهم السلام است) اين معارف را به شما آموختند. شما بوديد كه در پرتگاه آتش جهنم قرار داشتيد (و از جهت كمي و ذلت) مانند شربت آبي بوديد كه تشنهاي بياشامد، و يا چون لقمهاي بوديد كه گرسنهاي به او دست يابد، و يا چون پاره آتشي بوديد كه شخصي شتابان بيايد و بخواهد آن را بگيرد و به توسط آن كاشانه خود را گرم كند.
(شما اي مردم) لگدكوب مردمان قوي بوديد، و آب متعفّن مخلوط با پول و سرگين شتر را مينوشيديد و پوست بزهاي دباغي نشده را قوت و غذاي خود قرار داده بوديد، شما در نهايت درجه خواري و ذلت زندگي ميكرديد، و هميشه در اين ترس و بيم بوديد كه كدام دسته دشمن شما را زودتر بربايند.
ولي خداوند متعال به وجود محمد(صلي الله عليه و آله) شما را از اين نابساماني و بدبختي و مذلت نجات داد، شما را وقتي رهايي و آسودگي بخشيد كه با مصيبتهاي بزرگ و كوچك دست به گريبان بوديد و مانند گوي و توپي در دست شجاعان عرب و گرگان بيابان جهالت سرگردان بوديد، و در كف سركشان اهل كتاب زبون و خوار بوديد، آنها هر دم كه آتش جنگ ميافروختند خداوند به سبب پدرم آن را خااموش مينمود.
و هرگاه ستاره وسوسه و ملعنت شيطان صفتان ظاهر ميگرديد، و فتنه عظيمي برپا مينمودند، و آتش فساد و فتنه برپا ميكردند و آن آتش دهن ميگشود، پدرم برادر خود «اميرالمؤمنين» را در دهان آن آتش ميافكند و آن را به دست او خاموش ميگردانيد.
(اميرالمؤمنين) از جنگ برنميگشت تا آنكه حريف را بر زمين انداخته و زبانه آتش را فرو نشانده، و سر دشمن را زير پاي مينهاد.
(علي عليه السلام بود) كه در راه رضاي خدا
خود را به تعب و رنج ميانداخت، او بود كه براي اطاعت امر خدا نهايت كوشش را مينمود، و هميشه سايه صفت، پشت سر رسول الله، و از همه بالاتر و والاتر و سيد اولياء بود، او دامن همت را در اطاعت خدا به كمر بالا زده، و خيرخواه خلايق بود، او در نصيحت به مردم و موعظت سعي و كوشش فراوان نمود تا شما در عيش و نوش و خوشي به سر بريد، و در مهد امنيّت در رفاه باشيد، و او (علي) در راه خداوند از سرزنش ملامت كنندگان نميهراسيد.
اما شماها براي ما خاندان انتظار بلاها و فتنهها داشتيد، و منتظر اخبار وحشتانگيز و دهشتآميز داشتيد، چون اعلام جنگي ميشد خود را كنار ميكشيديد، و در صحنه جنگ به دشمن پشت مينموديد و فرار ميكرديد.
و چون پروردگار منزل پيغمبران را براي پدرم اختيار فرمود (كه عالم آخرت باشد) و آرامگاه برگزيدگانش را براي او پسنديد (يعني او را به دار بقا رحلت داد)، در سينههاي شما خار نفاق ظاهر شد، و جامه دين، كهنه و بياهميت گرديد.
و هنگامي كه گوسالهِ سامريِ ساكتِ گمراهان، به سخن درآمد، گمنامهايِ پست و زبون، قدر و منزلت يافتند، و شتر نر اهل باطل، در ميدان جاهطلبي، به صدا و جَوَلان درآمد.
مركب جهالت در ميدان بطالتِ دوانيديد، و سر شيطان در آنجا كه فرو رفته بود، سر به در آورد، ديد شما همه، او را اجابت كرديد، و چشم بر دنيا و متاع و منصب و جاه و جلال آن دوختيد، او هم با وسوسههاي خود شما را برانگيخت، و چون شما را سبكبار و تهي مغز يافت، بر عليه اهل دين و ايمان به خشم و غضب درآورد، تا آنجا كه داغ مالكيت بر شتر غير نهاديد و شتران خود را در غير خوارگاه خود دوانيديد.
اي مردم هنوز از درگذشت رسول خدا زماني نگذشته، هنوز كفن او تر و تازه است هنوز زخم دل ما التيام نيافته، هنوز جراحت مصيبت
پيغمبر(ص) بهبودي نيافته.
هنوز جسد پيغمبر(ص) به خاك نرفته، بهانه گرفتيد و گفتيد ما از فتنه ترسيديم، و پيش افتاديد، آگاه باشيد كه خود در آن فتنهايكه به دست خود ايجاد كرديد افتاديد، و جهنم احاطه كرده است بر فتنه انگيزان كفار.
هيهات: چه دور است از شما تدبير امورات امت (اي مردم) كتاب خدا در ميان شماست در هر امري حكمي نازل شده، احكام فروزان قرآن نشانههاي آشكاري دارد، اوامر آن ظاهر و نواهي آن روشن است، شما فرمانهاي الهي را در امر و نهي پشت سر انداختيد و با اين روش ميخواهيد حكومت كنيد، آيا راستي به قرآن رغبت نداريد آيا حاكمي غير از كلام خدا ميخواهيد؟
اي مردم، بد درخواستي براي ستمكارانست كه غير از قرآن حاكمي بگيرند، هر كس غير از اسلام (حقيقي) ديني انتخاب كند، در پيشگاه عدل الهي از او پذيرفته نميشود، و بد بدلي براي خود گرفته و زيان كار است.
اي مردم شما پس از رحلت پيغمبر(ص) به اندازه توقف يك شتر درنگ نكرديد و فكر نكرديد كه غصب خلافت اگرچه آسان باشد، ولي بسيار مشكل است و عاقبت وخيمي دارد شما با افروختن آتش فتنه و فساد به غصب حق شروع كرديد و بدعتها نهاديد، و صداي شيطان گمراه كننده را اجابت نموديد، و پيروي آن، انوار دين را خاموش كرديد،
شما هستيد كه سنتهاي پيغمبر را محو نموديد، و در پس پرده به مكر و حيله و تزوير آثار دين را فراموش نموديد، شما خوشحال هستيد، كينهاي كه از پيغمبر(ص) در دل داشتيد، درباره خانوادهاش به كار برديد و ما هم در برابر شما (و اعمال ناشايستهاي كه انجام داديد، مانند كسي كه با كارد و نيزه پوست او را پاره كنند، و چاره نداشته باشد) صبر ميكنيم.
شما گمان ميكنيد من از پدرم ارث نميبرم، اين حكم را از دوران جاهليت گرفتهايد؟
اي مردم چه كس از خداوند بهترو محكمتر حكم و قضاوت ميكند اما براي آن كساني است كه يقين به آخرت دارند، آيا شما نميدانيد كه آخرتي و حساب و كتابي هست؟
اي مردم مانند آفتاب بر همه آشكار است كه من يگانه دختر باقيمانده پيغمبر خدا هستم، اي گروه مسلمانان آيا سزاوار است جاه طلبان بر من غلبه نمايند و حق مرا ببرند و شما ساكت بمانيد؟
(آنگاه خطاب به ابابكر نموه و فرمود)
اي پسر ابي قحافه آيا در كتاب خدا نوشته شده كه تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟
عجب افتراء بزرگي بر خدا بستهاي، چه نسبتي به قرآن ميدهي؟
اي ابابكر آيا با علمِ به حكمِ قرآن و دانستنِ احكامِ ارث، از رويِ عمد، كتاب خدا را پشت سر نهادهاي؟
مگر خداوند تعالي در قرآن مجيد نميفرمايد: سليمان از داود ارث بُرد، و در آنجا كه حكايت يحيي پسر زكريّا را استشهاد ميكند، ميگويد: پروردگارا به من مرحمت كن فرزندي كه از من و از آل يعقوب ارث بَرَد.
مگر نفرموده: خويشانِ رحمي، بعضي بر بعضي تقدم دارند؟
مگر نفرموده: خداوند شما را درباره اولادتان وصيّت ميكند كه نصيب يك مرد دو برابر بهره يك زن است؟
مگر نفرموده: بر شما واجبست كه نزديك مردن وصيت كنيد، به والدين و خويشاوندان به نيكي وصيت نماييد؟ و اين حكم، بر حق و ثابت است بر كساني كه يقين به آخرت دارند.
آيا شما گمان كرديد من از پدرم بهره و نصيب ندارم، و از پدرم ارث نميبرم، آيا ميگوييد بين من و پدرم خويشاوندي نيست؟ آيا خداوند براي شما آيهاي بدين گونه فرستاده، كه مرا از فرزندي پدرم خارج كنيد، يا آنكه ميگوييد اهل
دو ملّت از يكديگر ارث نميبرند، آيا من و پدرم از اهل يك ملّت نيستيم كه از اين جهت، از ارث پدرم منع ميكنيد؟
آيا شما از پدرم و پسر عممّ علي به قرآن داناتر هستيد؟ كه اگر چنين است، مركب خلافت را با تمام وسايل بدون هيچ گونه مانعي بگير و تصاحب كن، تا روز قيامت در پيشگاه خداوند از تو دادخواهي كنم، و بدان كه خداوند حاكم به حقي است و (محمد(ص) دادخواه بزرگيست، وعده من و تو روز قيامت است، فردا زمانيست كه عنقريب ميرسد، و خواهي ديد عذاب خوار كننده بر چه كسي وارد ميشود و عذاب جاوداني چه كسي را فرا ميگيرد؟
سپس به طرف قبر پدر بزرگوارش توجه كرد و به اشعار صفيه بنت اثاثه متمثّل گرديد:
ترجمه اشعار:
اي پدر بزرگوارم پس از تو حوادث و فتنهها برپا شد، و صداها بلند گرديد، اگر تو زنده بودي اين پيشآمدها روي نميداد.
چون از ميان ما رفتي ما مثل زميني شديم كه باران را نبيند بعد از تو اهلبيتت ريشه كنده شده و حقشان غصب گرديد.
همين كه از ما دور شدي و كمي از مرگت گذشت مردان بدخو انچه در دل داشتند آشكار كردند.
4.بعد از تو بر ما هجوم كردند و روزگار بر ما جفا كرد به انچه از ما طلب داشتند به آن رسيدند.
تو چراغ زندگاني جهان بودي، از ناحيه پروردگار عزيز به تو وحي ميشد و قرآن نازل ميگرديد.
جبرئيل با آوردن قرآن مونس ما بود بعد از تو از ما پنهان گرديد و خير و بركت رخت بربست.
در اينجا حاضرين گريه زيادي كردند. سپس ابوبكر شروع كرد به جواب دادن و گفت:
اي دختر پيغمبر راست ميگويي پدرت نسبت به
مؤمنين رؤف و مهربان بود، و بر كفار سخت عذاب بود، و اگر ما نسبتي به رسول خدا بدهيم وي را پدر تو ميدانيم نه پدرِ زنان ديگران، و او را برادرِ پسر عموي تو ميشناسيم نه برادر مردان ديگر، ما ميدانيم كه علي(ع) پيغمبر را بر هر دوستي برتري ميداد و در هر كار بزرگي او را ياري مينمود، شما ذريّه پاك و پاكيزه رسول خدا هستيد و از نيكان و برگزيدگان خلقيد، شماييد كه ما را به بهشت و راه آن راهنمايي ميكنيد، و به هر خوبي ما را رهنمونيد.
اما آنچه را تو خواستي، هر چه را كه پدرت براي تو قرار داده است ما به تو ميدهيم، من گفته ترا تصديق ميكنم و بر تو ستم نميكنم، اما آنچه درباره ارث گفتي معذوريم، زيرا رسول خدا فرموده: ما گروه انبياء چيزي را به ارث نميگذاريم.
فاطمه عليها سلام در جواب ابوبكر فرمود
خداوند منزّه است رسول خدا با كتاب خدا مخالف نبود، و از حكم آن، انحراف پيدا نكرد از علم قرآن بهره ميبُرد، و روش آن را پيروي ميكرد، آيا بر تاريكي و ضلالت و مكر و حيله اجتماع ميكنيد با دروغ بستن به رسول خدا و منتسب كردن او به ظلم، اين كار از شما عجب نيست!!
شما كساني هستيد كه در زمان حيات پدرم از او شرّي را دفع نكرديد، و منتظر بوديد كه حوادث با وي چه ميكند، اين كتاب خداست كه داوري عادل است و فاصل ميان حق و باطل ميباشد، در آنجا كه نسبت به بعضي از پيامبران ميفرمايد، از من ارث ميبرد و از آل يعقوب ارث ميبرد، قرآن موضوع ارث بردن مردم را از همديگر تفصيل داده، بهره مردان و زنان را بيان كرده، پس چرا از روي هوا و هوس كار ميكنيد؟
من صبر ميكنم صبري نيكو و از خدا كمك ميطلبم، تو گمان كردهاي كه نبوت و پيغمبري
باعث محروميت از ارث است، اين چنين نيست، پيامبر غير از نبوّت، همه چيز را به ارث ميگذارد، چرا مرا از ارث پدرم محروم ميكني، اگر آيهاي است كه همه فرزندان از پدرشان ارث ميبرند، مگر فاطمه دختر پيغمبر آن آيه را به من نشان ده تا قانع شوم.
ابوبكر گفت: اي دختر رسول خدا تو سرچشمة حجّتي و گفتار تو درست است من قدرت جواب تو را ندارم و خطابه تو را رد نميكنم اما اين مسلمانان بايد بين من و تو داوري نمايند، زيرا اينانند كه مرا به كرسي خلافت نشانيدهاند، آنچه را گرفتهام و آنچه را نگرفتهام به تصويب آنها؟؟؟؟
فاطمه (عليها سلام) فرمود: اي مردم آيا با بهانههاي نادرست و كارهاي زشت به طرف باطل رو ميآوريد، قرآن را به بدچيزي معاوضه كرديد، شمائي كه پشت به حقيقت كردهايد، با گفتن و شنيدن هدايت نميشويد، اما بدانيد آن روزي كه پرده از پيش چشم شما برداشته شود، بار غاصب «غصب كننده» را گران خواهيد ديد، و عاقبت كار، خسران و زيان مشاهده خواهيد نمود، عذابي بر شما برسد كه از آن گريزان بوديد، و پشيمان خواهيد شد وقتي كه پشيماني سود ندارد.
سپس متوجه انصار گشته و فرمود:
اي جوانان و ياوران ملت و ياري كنندگان اسلام، چرا در احقاق حق من سستي ميكنيد و در مورد ستمي كه به من شده است در خوابيد، آيا پدر من نفرمود احترام اشحاص را در فرزندانشان بايد حفظ كرد؟ چه زود فتنه برانگيختيد چه شتابان به دنبال هوي و هوس رفتيد.
آيا ميگوييد محمد(ص) مرد؟ آري اما مصيبت بسيار بزگي بود، كه هر روز شكافش توسعه مييابد و خللهايش سهمگينتر ميشود، به واسطه غيبت او زمين تاريك شد، خورشيد و ماه بيفروغ گشتند برگزيدگان خلق در مصيبت او محزون شدند، اميدها نااميد شد.
كوهها متزلزل و پاره گرديد، احترام پيغمبر
مراعات نشد، كتاب خدا كه شامگاهان و بامدادان در خانهها خوانده ميشود از آن مصيبت بزرگ خبر ميداد.
پيامبران نيز مانند ساير مردم ميميرند در قرآن كريم ميفرمايد: محمد نيز مانند پيامبران گذشته است، اگر او مرد، يا كشته شد از دين برميگرديد، هر كس از دين خارج گرديد، به خدا زياني وارد نخواهد ساخت، و خدا سپاس گزاران را پاداش خواهد داد.
اي فرزندان قبله آيا سزاوار است من از ارث پدرم محروم گردم در حالي كه شما ميبينيد و ميشنويد و در مجلس حضور داريد، صداي استغاثه من به شما ميرسد، و ترس شما را فراگرفته، شما داراي افراد و اسباب جنگيد، اختيار به دست شماست، شما برگزيده برگزيدگانيد، و از طرف خدا بخشيدگانيد شما براي ما هل بيت انتخاب شدهايد، با اعراب در راه ما جنگيديد، و با قبائل پيكار نموديد، سختيها را تحمّل كرديد، هر وقت ما حركت ميكرديم شما نيز حركت مينموديد، ما فرمان ميداديم، شما اطاعت ميكرديد تا هنگامي كه اسلام رونق گرفت، و غنائم زياد شد، و مشركين تسليم شدند، جوشش فرونشست، و آتش جنگ خاموش شد، غوغاي هرج و مرج ساكت شد، و نظام دين استوار گشت.
اي مهاجر و انصار اكنون چه شده كه حيران شدهايد و در يك امر روشن و آشكار ساكت مانديد، بعد از روشن شدن حقايق چرا آنها را كتمان ميكنيد، پس از اقدام و اقبال چرا پشت نموديد؟ بدا به حال اشخاصي كه ايمان و پيمانشان را شكستند، و تصميم گرفتند رسول خدا را از شهر بيرون كنند و آغاز جنگ كردند.
آيا از منافقين وحشت داريد؟ در صورتي كه بايد از خدا بترسيد، اي مردم چنان ميبينم كه به پستي ميگراييد، شخصي كه در اداره كردن شما سزاوارتر بود عقب زديد، و در گوشهاي به خوش گذراني مشغول گشتيد، آنچه را نوشيده بوديد قي كرديد ولي آگاه باشيد اگر شما و تمام اهل
زمين كافر شويد، خدا به شما نيازي ندارد.
آيا خبر پيشينيان (قوم نوح و عاد و ثمود و كساني كه بعد از آنان بودند كه غير از خدا كسي شماره آنها را نميداند) به شما نرسيده كه پيامبران با شواهد گويا نزد آنان آمدند، ولي ايمان نياوردند و گفتند ما درباره رسالت شما در شكّيم و كفر ميورزيم؟
اي مردم من آنچه را بايد بگويم گفتم، با اينكه ميدانم مرا ياري نخواهيد كرد، نقشههاي شما بر من پوشيده نيست، اما چه كنم درد دلي بود كه از شدت ناراحتي افشا كردم تا بر شما حجتي باشد اكنون خلافت و فدك را محكم نگه داريد، اما بدانيد كه مشكلات و دشواريها دربردارد و ننگش براي هميشه بر دامنتان باقي خواهد ماند، داغ خشم خداوندي بر آن زده شده، و آتش دوزخ كيفر آن ميباشد، خدا از كردار شما آگاه است، زود باشد كه ستمكاران را نتائج اعمال خودشان را خواهند ديد.
اي مردم من دختر پيغمبري هستم كه شما را از عذاب خدا ميترسانيد پس آنچه را ميتوانيد انجام دهيد، ما نيز از شما انتقام خواهيم گرفت، شما در انتظار باشيد ما نيز منتظريم.
نصرتآبادي و ملاقات با استاد
بابويهي: چون ترجمه خطبه به پايان رسيد آقاي نوبختي رو كرد به اقاي شيخ محمد و گفت آقاي نصرتآبادي تا آقاي بابويهي متن خطبه فاطمه عليها سلام را ميخواندند من از ان چيزي به دستم نيامد ولي چون ترجمه آن را بيان مينمودند اين گفتارها جدّا مرا ناراحت كرد.
زيرا به نظر من اين بيانات فاطمه(ع) تار و پود ابوبكر را به باد داده است به جهت آنكه اين خطبه چنان نشان ميدهد كه خلافت ابوبكر به ناحق بوده، و فدك فاطمه را نيز او غصب كرده، و اين حكمي را كه درباره ارث نسبت به پيغمبر داده است حقيقت نداشته است؟ آقاي نصرتآبادي نظر شما چيست آيا اين مطالب همين طور نيست كه
من برداشت كردهام.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي من از آقاي بابويهي استدعا دارم كه مجلس را در همينجا خاتمه دهند تا من اين خطبه را به ضميمه جواب ابوبكر ببرم و با استادم در ميان بگذارم و آنچه را كه ايشان نظريه دادند در جلسه بعد به عرض شما ميرسانم.
نوبختي: آقاي نصرتآبادي من اين سفرم طولاني شده و از نظر خانوادهام نگرانم، از جناب آقاي بابويهي خواهش ميكنم كه يك هفته اين مجلس را تعطيل كنند تا من به شهرستانمان بروم و برگردم، و از شما هم درخواست ميكنم تا اين يك هفتهاي كه من نيستم، بحثي به ميان نياوريد.
بابويهي: اينجانب با خواسته آقايان موافقت كردم ايشان هم پس از اظهار تشكر و امتنان با اين حقير خداحافظي نموده و رفتند.
خطبه فاطمه(ع) نزد اهل تسنّن نيز مشهور است
بابويهي: پس از گذشتن يك هفته روز جمعه 22 ذيحجّه برابر با 8 مهر سال جاري آقاي نوبختي از سفر آمدند و در مجلس حاضر شدند، ساعتي نگذشت كه آقاي شيخ محمد نصرتآبادي نيز وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست آقاي نوبختي رو به آقاي نصرتآبادي نموده و از ايشان جوياي جواب آن سؤال هفته پيشين شدند، آقاي نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفتند: آقاي بابويهي من اين خطبه فاطمه (عليها سلام) با جواب ابوبكر را به نزد استادم بردم و از ايشان قضاوت خواستم، استاد بعد از مطالعه خطبه و جواب آن، بسيار درهم شدند، سپس روي به من نموده، گفتند: منظور شما از آوردن اين خطبه و جواب چيست؟ من در جواب استاد گفتم: ميخواستم نظر شما را در اين زمينه به دست آورم كه حق با كدامين طرف ميباشد، آيا ممكن است كه فاطمه (عليها سلام) خلاف واقع سخن گفته باشند تا در نيتجه بگوييم حق با ابوبكر است؟ و يا آنكه حق با فاطمه بوده و گفتار ابوبكر
مأخذ صحيحي نداشته؟
استاد در جواب من گفتند: خطبه فاطمه (عليها سلام) از خطبههاي مشهور است و علماء ما اهل تسنّن آن را نقل كردهاند كه از جمله ايشان «ابوبكر جوهري» در كتاب «السقيفه و فدك» و «ابن طيفور» در كتاب «بلاغات النساء»، و «عمر كحالة » در كتاب «اعلام النساء» و «ابن ابي الحديد» در «شرح نهج البلاغه» ميباشند.
و موضوع فدك نيز از مسلّمات است كه نصف آن و يا تمام آن، ملك خالص پيغمبر(ص) بوده و مفسرين ما ذيل آيه شريف «و آت ذاالقربي حقه» احاديثي از پيغمبر نقل نمودهاند كه آن حضرت فدك را به دخترش فاطمه (عليها سلام) بخشيده است.
و نيز به واسطه روايات بسياري كه در فضيلت فاطمه (عليها سلام) از پيغمبر رسيده است هيچ كس نميتواند بگويد فاطمه در ادعاي فدك خلاف واقع گفته باشد.
حتي آنكه «ابن ابي الحديد» از استادش «علي بن فارقي» پرسيده آيا فاطمه در گفتگويش با ابوبكر راست گفته است يا نه؟ استادش در جواب او گفته فاطمه در نزد ابوبكر صادقه بوده، يعني ابوبكر او را به راستگويي قبول داشته است، ابن ابي الحديد ميگويد پس چرا ابوبكر فدك را به فاطمه برنگردانيد؟ استاد گفت: اگر ابوبكر امروز فدك را به او برميگردانيد، فردا نيز ميآمد و خلافت را براي شوهرش علي ادّعا ميكرد و او هم مجبور بود كه خود را از آن مقام خلع كند و به علي واگذار نمايد.
و باز به همين جهعت نميتوان حديث ارثي كه ابوبكر به پيغمبر(ص) نسبت داده است، صحيح دانست زيرا فاطمه (عليها سلام) در اين خطبهاش آن را ردّ كرده است.
سپس استاد روي به من نمود وگفت شما بيش از اين كنجكاوي نكنيد و منهم بيشتر از اين پردهبرداري نميكنم و نوشته را به من رد كرد، منهم از ايشان خداحافظي كرده و جدا شدم.
اكنون جناب آقاي بابويهي از شما انتظار داريم كه به دنبال اين سخنان استادم بياناتي بياوريد و ما را به اين موضوع مهمّ تاريخي روشن كنيد، خداوند بر توفيقات شما بيفزايد.
بابويهي: جناب آقاي نصرتآبادي هر چند استاد شما پاسخ را به طور مختصر گذراندند، ليكن گفتارشان صحيح و مطابق با مدرك است، ولي نتيجهاي كه از اين خطبه و جواب آن، حاصل ميشود او برايتان بيان ننموده، با آن كه تمام اهميت سخنرانيها و گفتگوها، در نتيجه آنها ميباشد.
نكاتي كه از خطبه به دست ميآيد
نصرتآبادي: آقاي بابويهي منظور شما از اين نتيجه چيست؟ و چرا استاد براي من آن را اظهار ننمود؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي استادتان گفته كه فاطمه (عليها سلام) صادقه بوده و در سخنانش خلاف واقع نگفته است، ما اگر در همين مطلب دقت كنيم به اين نتيجه ميرسيم كه اولاً خلافت ابوبكر شرعي نبوده بلكه به ناحق در اين مسند قرار گرفته، زيرا فاطمه (عليها سلام) در خطبه خود او را براي اين عملش توبيخها و سرزنشها و تهديد به عذاب الهي نموده است (چنانكه در خطبه و در ترجمهاش ملاحظه نموديد).
ثانياً فدكي را كه پيغمبر(ص) در حياتش بهه فاطمه بخشيده بوده آن را غاصبانه تصرف كرده، زيرا فاطمه (عليها سلام) ادعاي مالكيت آن را نموده و يا لااقلّ از باب ارث ملك او شده است ولي ابوبكر به هيچ يك از آنها اعتنا ننموده.
و ثالثاً ابوبكر افتراء بر پيغمبر زده و حديثي از پيش خود جعل كرده و آن را نسبت به پيغمبر داده است به اين عنوان: «ما پيامبران مال و اموالي به ارث نميگذاريم ولي ارث ما علم و حكمت و سنت است) و فاطمه (عليها سلام) با دليلهايي از آيات قرآن اين گفتارش را ردّ نمود و اين عمل ابوبكر بدعتي بود كه در دين
گذارد به اضافه آنكه افتراء بر پيغمبر(ص) بسته است، غافل از آنكه خداوند قاهر او را در شكنجه سؤال و مؤاخذه قرار خواهد داد چنانكه در كتاب كريمش فرموده: تَاللهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ ( النحل: 56).
آقاي نصرتآبادي اين بود نتيجهاي كه از مكالمات فاطمه (عليها سلام) با ابوبكر به دست آمد، و من آن را به طور اختصار و اجمال براي شما و آقاي نوبختي بيان كردم.
و امّا اينكه استادتان به اين نتيجه (فوق) اعتنايي نكرده و آن را ناديده گرفته، به جهت آن بوده كه نخواسته است حيثيت و آبروي خليفه خود را ببرد و ضمناً خود را مفتضح كرده باشد.
ولي آقاي نصرتآبادي شما بدانيد كسي كه پرده روي حق بكشد، و از روي علم و عمدآن را از ديگران بپوشاند و اموري را كه خدا و پيغمبر براي مردم بيان نمودهاند، مستور و كتمان كند، اين چنين افراد مورد لعنت خدا و پيغمبر واقع خواهند شد چنانكه در قرآن مجيد است: «إِنَّ الَّذِينَ يكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَينَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَينَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولئِكَ يلْعَنُهُمُ اللهُ وَيلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ» البقره: 159.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين سؤال و جوابي كه بين «ابن ابي الحديد» و بين استادش «علي بن فارقي» ردّ و بدل شده است، شما مدركي براي آن ديدهايد يا نه؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين قضيه را خود ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 16 صفحه 284 آورده است (1)و خلاصه گفتار او اينست:
1) .به نقل «النص و الاجتهاد» صفحه 84.
غدا و ادعت لزوجها الخلافة و زخرحته عن مقامه و لم يكن يمكنه حينئذ الاعتذار بشيء لانه يكون قد سجل علي نفسه بانها صادقة فيما تدعي كائنا ما كان من غير حاجة الي بينة و لاشهود.
ابابكر از فاطمه(ع) شاهد ميخواهد
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مفتضحتر از آنچه در بالا برايتان نقل كردم، اينكه ابوبكر درباره فدك از فاطمه (عليها سلام) شاهد خواسته است، چنانكه در «السقيفه و فدك» صفحه 103 است:
قال ابو بكر صدقتِ يا ابنة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وصدق علي وصدقت ام ايمن وصدق عمر وصدق عبد الرحمن بن عوف، وذلك ان مالك لابيك كان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يأخذ من فدك قوتكم ويقسم الباقي ويحمل منه في سبيل الله الخ.
خلاصه ترجمه: هنگامي كه فاطمه (عليها سلام) درباره فدك صحبت نمود، ابوبكر گفت: اي دختر رسول الله سوگند به خدا كه پدرت دينار و درهمي را به ارث نگذاشته و او گفته است:
پيامبران هيچ چيزي را به ارث نميگذارند فاطمه (عليها سلام) در جواب گفت: پيغمبر(ص) در زمان حياتش به من بخشيده است، ابوبكر گفت: شاهدت كيست؟ علي بن ابيطالب عليه السلام آمد (و به گفته فاطمه) شهادت داد، و امّ ايمن «زوجه رسول الله» نيز آمد و گواهي داد.
پس از ايشان عمر بن خطاب و عبدالرحمن بن عوف آمدند و گواهي دادند كه پيغمبر فدك را ميان مردم تقسيم ميكرده، ابوبكر يكايك ايشان را تصديق نمود و به فاطمه (عليها سلام) گفت: پيغمبر مخارج و قُوت شما را از عوائد فدك ميداده و بقيه را بين مردم تقسيم ميكرده است.
نوبختي: آقاي بابويهي شما كه ميدانيد قاضي و حاكمي كه بخواهد ميان مردم حكم كند، بايستي از ايشان شاهد درخواست نمايد، و اين مسأله از مسائل اسلام است ولي من نميدانم چرا شما به اين عمل ابوبكر اعتراض داريد كه از فاطمه (عليها سلام) شاهد خواسته.
درخواست شاهد از مالكين سبب هرج و مرج ميگردد
بابويهي: آقاي نوبختي ـ حفظت شيئا و غابت عنك اشياء ـ من اين مسأله را براي شما شرح ميدهم و در ضمن مثالي ميآورم تا به خطاي ابوبكر پي ببريد و بدانيد كه او يك مردي بوده عامي و از مسائل ديني بياطلاع و لياقت خلافت پيغمبر را نداشته است.
آقاي نوبختي اگر بنا باشد هر كسي بتواند درباره اموال مردم ادّعايي بكند و يعني مثلاً بگويد اين مال از آن منست» و بر صاحبان مال هم واجب باشد كه براي اثبات مالكيت خود شاهد و بيّنه (1)بياورند، هيچ كس صاحب مال خود نبود و اختيار اموال خويش را نداشت، زيرا احدي
1) .بيّنه عبارتست از دو مرد عادل يا يك مرد عادل با دو زدن عادله كه شهادت بدهند.
نميتوانسته و نميتواند براي جزئيّات و كليات اموال خود شاهد بگيرد (تا در مقام مرافعه از آنان شهادت و گواهي بخواهد) در نتيجه هستي هر كسي در خطر نيستي واقع ميگرديد، و نظام اجتماع از هم گسيخته ميشد و هرج و مرج عمومي همه جا را فراميگرفت.
و همچنين اگر هر وقت خوني ريخته ميشد هر كس ميتوانست براي خونخواهي خود، يخه «يقه» هر كه را كه ميخواهد بگيرد، و بر مردم بي تقصير هم واجب باشد كه قبلاً براي خود، شاهد بگيرند كه در اين خونريزي بيگناه بودهاند، البته هيچ كس ايمن از اتّهام نميماند، و در نتيجه بسياري از بيجرمها، بي جرم خونريزي به قتل ميرسيدند كه اين خود جامعه را به نابودي ميكشانيد و منجرّ به ستيزها و مبارزات بيكراني ميگرديد.
ليكن اسلام چنين حربه بنيان كني به هيچ كس نداده، و اين راه ادّعا را با سدّي محكم به روي همگان بسته است، زيرا رأي عموم فقهاء اسلامي بر اينست كه «مدّعي» بايستي بيّنه و شاهد بياورد، ولي طرف مقابل او كه «منكِر» و «مدّعي عليه» ميباشد فقط قسم ميخورد. آقاي نوبختي به اين مثال توجه كنيد تا مطلب برايتان روشنتر شود:
مالك قسم ميخورد و مدّعي بايد شاهد بياورد
مثلاً شخص خانه مسكوني شما را ادعا ميكند يعني ميگويد: اين خانه مال من است. آن شخص را در اينجا «مُدّعِي» ميگويند و شما كه خانه در دستتان است «منكِر» و «مُدّعي عليه» هستيد.
و چنانچه اين مرافعه به نزد حاكم و قاضي برده شود، قاضي از آن شخص «مدّعي» درخواست «بيّنه» ميكند، يعني به او ميگويد: دو مرد عادل بياور كه شهادت بدهند اين خانه مال تست، ولي از شما كه «ذواليد» هستيد و خانه در دست شما است بيّنه نميخواهد بلكه شما را قَسَم ميدهد.
آقاي نوبختي دليل گفتار بالا حديثي است كه
ذيلاً بيان ميشود،
حدثني ابو الطاهر احمد بن عمرو بن سرح، اخبرنا ابن وهب عن ابن جريح عن ابن ابي مليكة عن ابن عباس ان النبي صلي الله عليه و سلّم قال: لو يعطي الناس بدعوا هم لا دعي ناس دماء رجال و اموالهم و لكن اليمين علي المدعي عليه. (1)
بابويهي: آقاي نوبختي معناي حديث بالا و مطالبي كه ذيل اين حديث در آن كتاب بيان شده است (كه من آن را در پاورقي نوشتهام) خلاصه همه گفتارهائيست كه به عرضتان رساندم ولي آقاي نصرتآبادي نياز به ترجمه ندارند و خودشان از روايت فوق و شرح ذيل آن بهرهمند ميشوند.
درخواست بيّنه از فاطمه(ع) خلاف ضرورت اسلامست
آقاي نوبختي: ابوبكر چون به احكام اسلام چندان آشنايي نداشت برخلاف قول پيغمبر از فاطمهاي كه فدك در دست او بوده و صاحب مال محسوب ميشده، بيّنه و شاهد طلب نمود، با آنكه شاهد را ميبايست مسلمين بياورند تا ثابت كنند كه پيغمبر در زمان حياتش فدك را به فاطمه (علسها سلام) نداده است.
1) .محقق: محمد فؤاد عبدالباقي ذيل حديث فوق ميگويد: هذا الحديث قاعدة كبيرة من قواعد احكام الشرع ففيه انه لايقبل قول الانسان فيما يدعيه بمجرد دعواِه، بل يحتاج الي بينة او تصديق المدعي عليه، فان طلب يمين المدعي عليه فله ذلك. و قد بيّن صلّي الله عليه و سلم الحكمة في كونه لايعطي مجرد دعواه لانه لو كان اعطي بمجردها لادعي قوم دماء قوم و اموالهم و استبيح و لايمكن المدعي عليه ان يصون ماله و دمه، و اما المدّعي فيمكنه صيانتهما بالبينة.
بابويهي: چون آقاي نوبختي اين گفتار را از من شنيد، رو كرد به آقاي شيخ محند و گفت آقاي نصرتآبادي آيا ميتوان گفت كه ابوبكر يك چنين مسائل خطير پر اهميت را نميدانسته و خود را در گرداب هلاكت انداخته؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي اعتراضي كه آقاي بابويهي به ابوبكر نمودهاند، در صورتيست كه بگوييم او جاهل به حكم قضاوت بود، ولي اگر گفته شود كه ابوبكر از اين احكام اطلاع داشته است، قطعاً اشكال و اعتراض به ما اهل تسنن شديدتر خواهد شد، زيرا با اين فرض ميگويند ابوبكر از روي علم و عمد مخالفت حكم اسلام را نموده و گناه او سنگينتر است.
ردّ بر فاطمه و علي(ع) همان ردّ بر رسول الله است
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بدانيد آنچه به گفتارهاي بالا اضافه ميكند و بر فضاحت ابوبكر افزوده ميگردد اينست: بعد از آنكه ابوبكر يك چنين خلاف شرعي را انجام داد (يعني شاهدي را كه ميبايست خودش و ديگر از مسلمين بياورند، آن را از فاطمه (عليها سلام) درخواست نمود و او هم علي بن ابيطالب را براي گواهي آورد) شهادت و گواهي او را نيز ردّ كرد، شهادت كسي كه برادر پيغمبر(ص) بود، شهادت كسي كه نفس پيغمبر بود. (1)
هر كسي كه به قرآن كريم معتقد باشد و به آيه شريفه مباهله اعتقاد دارد (2)به طور قطع حكم ميكند كه اين ردّ ابوبكر بر علي بن ابيطالب، ردّ بر رسول الله بوده، زيرا علي (عليه السلام) نفس پيغمبر(ص) بوده است و ردّ بر رسول الله مساوق با كفر ميباشد.
اضافه ميكنم: آنچه از تمام خلافهاي پيشين
ابوبكر بزرگتر بوده آنست كه ردّ بر فاطمه (عليها سلام) همانا ردّ بر كتاب خدا ميباشد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي چگونه ردّ فاطمه ردّ بر كتاب الله است، اين دو موضوع چه ارتباطي با يكديگر دارند؟
بابويهي: آقاي نصرتابادي بس كه شما اهل تسنّن نسبت به خلفائتان تعصّب داريد، ديده بصيرتتان را پرده كوري گرفته و به همين جهت نميتوانيد حقايق ديني را تعقل كنيد، و امورات واضح و آشكار را ادراك نماييد. آقاي نصرتآبادي مگر شما آيه تطهير را نخواندهايد؟ «إِنَّمَا يرِيدُ اللهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» (1)
مگر محدثين و مفسرين شما فاطمه (عليها سلام) را يكي از مصداقهاي اين آيه شريفه معرفي نكردهاند؟ پس فاطمهاي كه خداوند او را مطهّره قرار داده است، از هر خلاف و گناهي منزه و مبرّي ميباشد، و در اين صورت بايستي گفت ابوبكري كه گفتار يك چنين شخصيّت الهي را ردّ كرده است، قطعاً آيه تطهير را باور نكرده و آن را عملاً انكار نمود، و اين رفتار او با فاطمه عيناً مانند آنست كه با رسول الله(ص) مواجه شده و با او لجاجت كرده است، زيرا از نظر طهارتي كه آيه شريفه تطهير اثبات ميكند، اين دو شخصيت يكسان هستند. (2)
1) .در مبحث روز دوشنبه 11 ذيحجه ترجمه و شرح اين آيه گفته شد.
2) .چنانكه همين معنا را علي بن ابيطالب(ع) به ابابكر احتجاج نموده: قال اميرالمؤمنين(ع) يا ابابكر تقرء كت اب الله قال نعم قال اخبرني عن قول الله عج إِنَّمَا يرِيدُ اللهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. فيمن نزلت فينا ام في غيرنا قال بل فيكم قال فلوان شهودا شهد و اعلي فاطمه بنت رسول الله(ص) بفاحشة ما كنت صانعا بها قال كنت اقيم عليها الحدّ كما اقيمه علي نساء المسلمين، قال اذن كنت عندالله من الكافرين، قال و لم؟ قال لانك رددت شهادة الله لها بالطهارة و قبلت شهادة الناس عليها كما رددت حكم الله و حكم رسوله ان جعل لها فدكا قد قبضته في حياته ثم قبلت شهادة اعرابي بائل علي عقبيه عليها و اخذت منها فدكا و زعمت انه فيء للمسلمين و قد قال رسول الله(ص): البينة علي المدّعي و اليمين علي المدعي عليه فرددت قول رسول الله(ص): البينة علي من ادعي و اليمين علي من ادعي عليه الخ. (احتجاج طبرسي، جلد 1، صفحه 122.
آقاي نصرتآبادي با وجود دليلهاي فوق درباره محكوميّت ابوبكر نيازي به دليل ديگري نيست ليكن براي تأييد آنها مطالبي حسّي به عرضتان ميرسانم توجه نماييد:
افتراء ابابكر به پيغمبر(ص) به اينكه از خود ارث نميگذارد
مسأله ارث از مسائل مهمّ اسلام است و خداوند متعال در قرآن مجيد، موضوع ارث را به شش بخش تقسيم كرده و تمام طبقات ارث گذاران و ارث برندگان را يكايك تعيين نموده است.
پس اگر پيغمبر از اين احكام ارث مستثني بوده (يعني نه كسي از او ارث ميبرده و نه او از خود ارثي به جاي ميگذارده) چرا قرآن كريم يك چنين شخصيّت عظيمي را از قلم انداخته، و درباره ارث او ساكت مانده و نفياً و اثباتاً آن را گوشزد نكرده است؟ آيا اين نقص بزرگي براي قرآن نيست؟ آن هم قرآني كه با صراحت ميگويد: ما هيچ چيزي را فروگذار نكرديم مگر آنكه آن را بيان نمودهايم «مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيء» الانعام: 38.
البته هيچ شنونده و خوانندهاي نميتواند اين موضوع را باور كند و به خود بقبولاند كه تكليف همه مسلمين از نظر ارث مشخص و معين باشد ولي پيغمبر ايشان با آنكه احكامي جداگانه دارد، قرآن آن را تذكر نداده باشد.
به اضافه آنكه خداوند حكيم ميدانسته كه يك چنين بلوائي بعد از رحلت رسولش برپا ميشود و فتنهاي سر ميگيرد، و دختر پيغمبرش مجبور خواهد شد كه با مخالفين خود روبرو شود و با
آنان محاجّه نمايد.
باز اضافه ميكنم: آيا ممكن است كه پيغمبر(ص) محكوم به چنين حكمي باشد «نه ارثي از خود بگذارد و نه كسي از او ارث ببرد» ولي آن را به اهل بيتش اطلاع ندهد، و ايشان را كه وارثين او هستند باخبر نكرده، و به آنان نگفته باشد كه شماها از من ارث نميبريد و آنچه از من باقي ميماند مال مسلمين خواهد بود، ولي در اين ميان فقط ابوبكر ـ كه هيچ گونه طرف حساب نبوده ـ از اين قضيه مطلع باشد؟ البته هر چاروادار و شترچراني كه اين موضوع را بشنود، به گوينده آن ميخندد و او را تكذيب ميكند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بدانيد اگر هيچ دليلي در دست نبود (كه مالكيّت فاطمه عليها سلام) را نسبت به فدك ثابت كند) مگر همان خطبه اميرالمؤمنين عليه سلام در نهج البلاغه، همانا كفايت ميكرد و نياز به دليل ديگري نبود، چنانكه فرموده: در كتاب 45 ضمن نامهاي كه به عثمان بن حنيف مرقوم فرمودهاند:
يعني به خدا سوگند از دنياي شما طلا نيندوختم، و از غنيمتهاي آن مال فراواني ذخيره نكردم، و با كهنه جامهاي كه در بردارم جامة كهنه ديگري آماده نكردم، بله از تمام آنچه آسمان سايه بر ان افكنده است ـ از مال دنيا ـ فدك در دست ما بود كه گروهي (ابوبكر، عمر و عثمان( بر آن بخل ورزيدند (از روي غصب گرفتند) و ديگران بخشش نموده و از آن گذشتند (مقصود امام عليه السلام از بخشش كنندگان خود
آن بزرگوار و اهل بيتش است) و خداوند نيكو داوريست (كه بين حق و باطل حكم خواهد نمود)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين تحقيقاتِ در اطراف فدك ما را از مبحث خودمان دور كرد، زيرا ما درصددب يان كردن خلافهاي عثمان بوديم كه يكي از آنها اين بود كه عثمان فدك را دربست به مروان بخشيد چنانكه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 67 مينويد:
اگر فدك مال مسلمين بوده پس چرا عثمان آن را به مروان داد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر فدك مال مسلمين بوده (همان طوري كه ابوبكر ادّعا كرده) پس چرا خليفه سوم شما عثمان آن را دربست به مروان بخشيد و حقوق مسلمانان را پايمال كرد و مخالفت ابوبكر را نمود؟
اضافه ميكنم اگر فدك مال مسلمين بوده، پس چرا معاويه در زمان حكومتش آن را ميان سه نفر: (مروان بن حَكَم، و عمرو پسر عثمان بن عفان و يزيد بن معاويه) تقسيم نمود.
باز اضافه ميكنم: اگر فدك مال عموم مسلمين بوده (چنانكه ابوبكر ادعا كرده) پس چرا (بعد از معاويه) مروان بن حَكَم در زمان خلافتش آن را اختصاص به خود داده و پس از خود آن را به پسرش عبدالعزيز بخشيد، و همچنين عبدالعزيز آن را به فرزند خود «عمر بن عبدالعزيز» واگذار نمود.
ولي هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، فدك را به اولاد امام حسن (عليه السلام) و يا به علي بن الحسين (عليه السلام) برگردانيد (و اين اولين باري بوده كه مال ستم شده « ظلامة » به صاحبش برگردانيده شده است) و در مدت خلافت او فدك در دست اولاد فاطمه (عليها سلام) بوده تا آنكه يزيد پسر او به خلافت رسيد، و فدك را از دست ايشان درآورده و به همين منوال در تصرف اولاد مروان بوده تا خلافتشان منقرض شد باز چون ابوالعباس سفاح (اولين خليفه عباسي) به خلافت رسيد، آن را به اولاد فاطمه (عليها سلام) عبدالله بن الحسن بن الحسن (عليه السلام) برگردانيد.
باز پس از او منصور دوانيقي آن را از آنان بگرفت ولي پسرش «المهدي» فدك را به ذريّه فاطمه (عليها سلام) ردّ نمود، و بعد از او هارون الرشيد و برادش موسي از ايشان پس گرفتند.
و به همين منوال بگذشت تا آنكه مأمون به خلافت رسيد و آن را به ورثه فاطمه (عليها سلام) برگردانيد و در اين ميان «دعبل» شاعر اشعاري سرود كه اول آن اين بود:
اصبح وجه الزمان قد ضحكا بردّ مأمون هاشم فدكا
يعني زمان خنده رو گرديد وقتي مأمون فدك را به آل هاشم برگردانيد.
ولي چون «متوكّل» به خلافت رسيد آن را از فاطميّن پس گرفته و به عبدالله بن عمر البازياد واگذار نمود.
خلافت و فدك ملعبه خلفاء گرديد
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بدانيد، همان طوري كه خلفاء شما خلافت را ملعبه خود قرار دادند، و مانند توپي كه بچهها با آن بازي ميكنند، آن را به دست اين و آن دادند (چنانكه ابوسفيان به عثمان همين سفارش را نموده و به او گفت: بابي انت انفق و لاتكن
كابي حجر و تداولوها يا بني اميّه تداول الولدان الكرة فوالله ما من جنة و لانار. (1)
همان طور فدك را نيز بازيچه خود كرده، عدّهاي از اين خلفاء آن را مانند ارث پدرشان دربست منحصر به خود نموده و پس از خود به اولادشان و يا هر كسي كه دلخواهشان بوده است ميدادند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر فدك مال فاطمه (عليها سلام) نبوده (بلكه بنا به گفته ابوبكر) از حقوق مسلمين محسوب ميشده است پس چرا عدّهاي از خلفاء شما در زمان حكومتشان، آن را به اولاد و ورثه فاطمه (عليها سلام) ميدادند؟ و حقوق مسلمانان را تضييع ميكردند؟
و اگر فدك مملوك فاطمه (عليها سلام) بوده است (همچنان كه آن عده از خلفاء نامبرده بالا به عنوان ردّ ظلامه به ذيّه فاطمه (عليها سلام) مسترد ميكردند) پس چرا ابوبكر با جعل حديث و افتراء بر پيغمبر(ص) و تكذيب فاطمه يك چنين جنايتي را به آن بضعة الرسول نموده و حق مسلّم او را از بين برده است؟
وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ؛ شعراء:227.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اينك متن گفتارهاي بالا را از كتاب «السقيفه و فدك» صفحه 103 برايتان نقل ميكنم:
1) .السقيفه و فدك، صفحه 38 و د مبحث روز 3 شنبه 12 ذيحجه ترجمه و شرح اين حديث گفته شده مراجعه نماييد.
العزيز، فلما ولي عمر بن عبد العزيز الخلافة، كانت اول ظلامة ردها دعا حسن بن الحسن بن علي بن ابي طالب عليه السلام، وقيل: بل دعا علي بن الحسين عليه السلام فردّها عليه .
وكانت بيد اولاد فاطمة عليها السلام مدة ولاية عمر بن عبد العزيز فلما ولي يزيد بن عاتكة قبضها منهم فصارت في ايدي بني مروان كما كانت يتداولونها حتى انتقلت الخلافة عنهم، فلما ولي ابو العباس السفاح ردها على عبد الله بن الحسن بن الحسن، ثم قبضها ابو جعفر لما حدث من بني حسن ما حدث، ثم ردها المهدي ابنه على ولد فاطمة عليها السلام، ثم قبضها موسى بن المهدي وهارون اخوه، فلم تزل في ايديهم حتى ولي المأمون ، فردّها على الفاطميّين.
حدثني محمد بن زكريا قال حدثني مهدي بن سابق قال: جلس المأمون للمظالم فاوّل وقعة وقعت في يده نظر فيها وبكى وقال للذي على رأسه ناد اين وكيل فاطمة، فقام شيخ وعليه دراعة وعمامة وخف تعزى، فتقدم فجعل يناظره في فدك والمأمون يحتج عليه وهو يحتج على المأمون، ثم امر ان يسجل لهم بها فكتب التسجيل وقرئ عليه فانفذه ، فقام دعبل الى المأمون فانشده الابيات التي اوّلها :
اصبح وجه الزمان قد ضحكا بردّ مأمـون هاشـم فدكــا
فلم تزل في ايديهم حتى كان في ايام المتوكل فاقطعها عبد الله بن عمر البازيار الحديث.
بابويهي: اقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز به طول انجاميد، بهتر است آن را به همين جا خاتمه دهيم و بقيه خلافهاي عثمان را
موكول به روز آينده كنيم. آقايان پذيرفتند و خداحافظي نموده و حركت كردند، هنگامي كه وارد دالان خانه شدند، شنيدم آقاي نوبختي به آقاي نصرتآبادي ميگفت: آقاي نصرتآبادي از گفتارهاي آقاي بابويهي چنين برداشت ميشود كه خليفه پيغمبر نبايستي خلافي از او سر بزند، بلكه بايد پاك و منزّه باشد، و به نظر من هم مطلب همين طور است، زيرا اگر خليفه خلافكار باشد به اضافه اينكه با ديگران فرقي ندارد (و بايستي خليفه از ديگران امتياز داشته باشد) آبرو و حيثيّت پيغمبر را هم در خطر مياندازد.
جوابي را كه آقاي نصرتآبادي به آقاي نوبختي ميدادند، هنگامي بود كه از منزل بيرون رفته بودند و گفتارشان به طور واضح شنيده نميشد.
علماء اهل تسنّن به جاي حق گويي ناحق را تأويل ميكنند
بابويهي: روز شنبه 23 ذيحجه برابر با 9 مهر بود كه باز مجلس بحث تشكيل شده و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست اينجانب بابويهي رو به آقاي شيخ محمد نموده گفتم: آقاي نصرتآبادي روز گذشته كه از منزل ما بيرون ميرفتيد، با آقاي نوبختي گفتگويي داشتيد و من گفتار آقاي نوبختي را ميشنيدم ولي جواب جنابعالي مفهوم نميشد، اكنون اگر صلاح ميدانيد، آن پاسختان را براي من واگو نماييد:
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در جواب آقاي نوبختي گفتم: قطعاً علماء ما براي اين خلافهايي كه به خلفاء نسبت داده شده است، جوابهايي داده و آنها را تصحيح كردهاند، و چون اين گفتار را آقاي نوبختي از من شنيدند ساكت شده و ديگر چيزي نگفتند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما به جاي آنكه وظيفه روحانيّتي خود را اداء كنيد يعني آقاي نوبختي را راهنمايي كرده و حق را براي ايشان توضيح دهيد، برعكس مطلب را مغلطه نموده، و
اين برادرتان را در گودال هلاكت انداختيد همان طوري كه دأب و عادت علماء شما اهل تسنّن همينست كه براي دفاع از خلفائشان از هر تأويل كردن عبارتها و تبديل نمودن معاني و خلط مباحث دريغ ندارند؟
چنانكه نمونهاي از ياوهسراييهاي «محمد فؤاد عبدالباقي» را در مبحث روز شنبه 11 ذيقعده برابر با 29 مرداد برايتان نقل كردم و باطلهايي كه او تأويل و توجيه نموده و به خيال خود آنها را تصحيح كرده است به عرضتان رساندم.
آقاي نصرتآبادي من به شما اطمينان ميدهم (چون كاملاً بررسي و تحقيق كردهام) كه هر چه علمائتان در اين بارهها ثبت و ضبط كردهاند، جز پرده پوشي و كتمان حق و تأويلهاي بيمغز و توجيههاي بدون مدرك، چيز ديگري در كار نيست و من قطرهاي از آن درياي مزخرفات را (كه گفتار محمد فؤاد باشد) به شما ارائه دادم تا بدانيد كه جميع تصحيحهاي پيشوايان شما از همين قبيل ميباشد و از برهان در آنجا خبري نيست.
مكتب تأويل و مفاسد بيشمار آن
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من يك مقدّمه كوتاهي در اينجا براي شما ميگويم تا بيشتر به اين موضوع روشن شويد:
بابِ توجيه كردن و تأويل نمودن، يك بابِ بسيار وسيع و پهناوريست كه انتها ندارد، و هر باطلي را كه در اين مكتب ببرند، اساتيد آن ميتوانند آن باطل را با صورت حق به جانبي و با قيافه جذّاب و جالبي به مردم سفيه و ضعفاء العقول تحويل دهند.
پس اگر بنا باشد كه هر متعصّبي بتواند از محبوب خود دفاع و طرفداري كند، هر جرم و جنايتي كه از او صادر ميشود تصحيح نمايد، و در واقع هم اين تصحيحها اثر نموده، و آن باطل را به حق تبديل كند، ناگزير باطلي در جهان نخواهد ماند، و در مقابلِ حق، ناحقي وجود
نخواهد داشت.
با آن كه جميع عقلاء و دانشمندان ميدانند كه اين معني با نظام عالم سازش ندارد، و بايستي حق و باطل هر دو در جنب يك ديگر وجود داشته باشند، بلكه اگر باطل نباشد حق نيز نخواهد بود، چنانكه نزد اهل دانش مسلّم و ثابت است.
آقاي نصرتآبادي: براي تأييد و تحكيم اين مطلب، اديان و مذاهب گوناگون جانيان را زير نظر بگيريد و ببينيد كه جميع گروندگان به آنها، داد حقانيّت ميزنند و براي تصحيح مرامشان توجيهها كرده، و مُهر صحّت به آنها زدهاند، و هيچ يك از ايشان تن به باطل درنميدهند، و در هنگام احتجاج از مسلك خود، دفاع ميكنند چنان كه قرآن كريم فرموده: «كُلُّ حِزْب بِمَا لَدَيهِمْ فَرِحُونَ» الروم: 32. با آنكه جز يك دين حق در سراسر سطح زمين دين ديگري حاكم نيست. «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ» يونس: 32.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي اينك به مبحث خودمان كه بيان خلافهاي عثمان باشد برميگرديم:
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنكه تمام مراتع و چراگاههاي اطراف مدينه را قُرُق كرد و حق عمومي مسلمين را غصب نمود، و نگذاشت كه ايشان از آنها بهرهبرداري كنند، و حَشَمهاي خود را در آنجا بچرانند، و دربست آن مرتعها را در اختيار بني اميّه گذاشت، چنانكه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه خود، 1، صفحه 67 (چهار جلدي طبع بيروت) مينويسد:
و حمي المراعي حول المدينة كلها من مواشي المسلمين كلهم الاّ عن بني اميّة. و من در مبحث روز شنبه 11 ذيقعده برابر 29 مرداد مجموع خلافهاي عثمان را كه اين موضوع ياد شده بالا قسمتي از آنها ميباشد از آن كتاب برايتان نقل نمودم.
در زمان عثمان مسلمين در دو نوبت با افريقا جنگيدند، در مرحله اوّل قمستي از افريقا را فتح كردند و در مرحله دوم جميع اراضي آنجا را متصرف شدند.
آن قسمتي را كه در جنگ اول در دست گرفتند (كه در سنه بيست و پنج هجري بوده) از طرابلس «تريپولي» پايتخت فعلي مملكت ليبي تا «طنجه» كه در تنگه جبل الطارف واقع شده است بوده و اين تنگه ميان مملكت اسپانيا و مملكت مراكش ميباشد كه اقيانوس اطلس «بحر المحيط» را به درياي مديترانه راه ميدهد، و در آن زمان پادشاه اين منطقه (جرجير) نام كه دست نشانده پادشاه روم بوده است.
جنگ اول افريقا با سركردگي عبدالله بن سعد بن ابي سرح صورت گرفت، اين عبدالله از بني اميّه و برادر رضاعي عثمان بوده، اين مردم پيش از فتح مكّه اسلام آورد و به مدينه هجرت نمود سپس مرتدَ و مشرك شده و به مكَه برگشت و به قريش ملحق گرديد، و هنگامي كه پيغمبر(ص) مكّه را فتح نمود، خون او را مباح كرد، ولي او پناهنده به عثمان شده او هم عبدالله را در نزد خود پنهان نمود و نگذاشت او را بكشند، اين مرد مرتدّ مشرك ادّعاي وحي كرده و ميگفته است: همان طوري كه به محمد وحي ميشود به من هم وحي ميشود، چنانكه مفسرين اهل تسنّن نوشتهاند.
در سنه بيست و شش هجري عثمان، عمرو بن العاص را از حكومت مصر بركنار كرد و عبدالله بن ابي سرح را والي آنجا قرار داد و چون او ظلم و ستم بر اهالي مصر مينمود به عثمان شكايت كردند نتيجتاً او را نيز بركنار نمود و به جاي او محمد بن ابي بكر را به حكومت نصب كرد. (1)
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنكه يك چنين شخص مرتدِّ مهدور الدّم را سرلشكر مسلمين و حاكم شهرهاي ايشان قرار داد به اضافه آنكه تمام
1) .قصه عبدالله بن ابي سرح تفصيلي دارد كه در مبحث قتل عثمان گفته ميشود.
غنيمتهاي جنگ افريقا را به اين برادر رضاعي خود بخشيد با آن كه غنائم جنگي را بايستي به بيت المال مسلمين برده و ميان مسلمانان تقسيم كنند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه درباره عبدالله بن ابي سرح برايتان گفتم اينك متن آنها را به طور اختصار از كتب علمائ اهل تسنّن نقل ميكنم، توجه نماييد:
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 67 مينويسد:
و اعطي عبدالله بن ابي سرح جميع ما افاء الله عليه ومن فتح افريقيّة بالمغرب و هي من طرابلس الغرب الي طنجه من غيران يشركه فيه احد من المسلمين. اين عبا رت فوق قسمتي از مجموع گفتار ابن ابي الحديد است كه در مبحث روز..... تمام آن را برايتان نقل نمودم.
في هذه السنة (سنة ست و عشرين) عزل عمرو بن العاص عن خراج مصر و استعمل عليه عبدالله بن ابي سرح و كان اخا عثمان من الرضاعة..............و كان عبدالله من جند مصر و كان قد امره عثمان نعزو افريقيّة سنة خمس و عشرين ....... و امر عبدالله بن نافع بن عبدالقيس و عبدالله بن نافع بن الحرث علي جند و امرهما بالاجتماع مع عبدالله بن سعد ....... و ساروا الي طرابلس الغرب..... و كان ملكهم اسمه جرجير و ملكه من طرابلس الي طنجه و كان هرقل ملك الروم قد ولاّه افريقيّة..........و ظهر بهذا انه اعطي عبدالله خمس الغزوة الاولي و اعطي مروان خمس الغزوة الثانية التي افتتحت فيها جميع افريقيّة.
و منها انه جاء الي عثمان اهل مصر يشكون ممن ولاه عليهم و هو ابن ابي سرح و قالوا كيف توليه علي المسلمين و قد اباح رسول الله صلي الله عليه و سلّم يوم الفتح دمه و تعزل عمرو بن العاص عنا الخ.
مينويسد: و اخرج ابن ابي حاتم عن السدي في قوله: و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او قال اوحي الي و لم يوح اليه شيء. قال نزلت في عبدالله سعد بن ابي سرح القرشي اسلم و كان يكتب للنبي صلي الله عليه و سلّم فكان اذا املي عليه سميعا عليما كتب عليما حكيما و اذا قال عليما حكيما كتب سميعا عليما فشك و كفرو قال ان كان محمد يوحي اليه فقد اوحي اليّ.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مطالبي كه پيش از اين احاديث برايتان گفتم، خلاصهاي بود از اين روايات فوق و به همين جهت آنها را ترجمه نكردم، و حديث اخير كه ذيل آن آيه شريفه آورده شده است، بيشتر مفسرين اهل تسنّن آن را نقل كردهاند، مانند: تفسير قرطبي، تفسير بيضاوي، كشاف زمخشري، تفسير رازي، تفسير خاذن، تفسير نسفي، تفسير شوكاني و امثال اينها.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مگر عثمان اين آيه شريفهايكه درباره عبدالله نازل شده است نديده؟ و از اين تهديدهاي قرآن نسبت به او خبر نداشته است كه يك چنين شخص مطرود مهدور الدم مرتدّي را، مقرّب دستگاه خود كرده و به او مقام حكومت و سركردگي لشكر داده و بسياري از
1) .الانعام: 94.
حقوق مسلمين فقير و مسكين را به او بخشيده است؟
البته هيچ عاقلي باور نميكند كه عثمان از اين روي داد ننگين مطلع نبوده باشد. (1)
آري عثماني كه خودش از شجره ملعونه بني اميّه ميباشد و مقام وصايت پيغمبر را غصب كرده و بوزينهوار بر منبر رسول الله(ص) بالا رفته است، قطعاً براي او هيچ اهميّتي ندارد كه مرتكب اين چنين خلافي شود، و به واسطه قرابت و خويشي عبدالله با او، تمام اين نواميس دينيّه را زير پا گذارد، و اعمالي انجام دهد كه مسلمين صدر اوّل او را توبيخ و سرزنش كنند.
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنست كه دويست هزار درهم از مال مسلمين را به عمويش ابوسفيان داد، در آن روزي كه صد هزار درهم به مروان بن حَكَم داده بوده هنگامي كه دخترش «ام ابان» را به زناشويي او درآورده بود.
آن روزي كه عثمان اين خلاف از او سر زد و يك چنين اموال بيكران مسلمانان را به عمو و پسرعمويش مروان بخشيد، زيد بن اَرقم كليددار بيت المال مسلمين بود، و چون اين عمل را از عثمان بديد، نزد او آمد و كليد بيت را جلو او گذارد و شروع به گريه كرد،
عثمان از روي غضب به او گفت: آيا گريه ميكني براي آنكه من در اين كارم صله رحم كردهام؟ زيد در جواب او گفت: من گمان ميكردم كه تو در زمان رسول الله(ص) انفاق كردهاي و اينك اين اموال بيت المال را به جاي آنچه داده بودهاي برداشتهاي، ولي اكنون كه از اين بخششها باخبر شدم، من ديگر كليدداري بيت المال را نميكنم، زيرا اگر صد درهم به مروان ميدادي او لياقت آن را نداشت، و براي او زياد
1) .وقتي پيغمبر(ص) حكم كرد كه خون عبدالله مباحست و او فرار كرد عثمان او را جاي داد و پنهانش نمود و اين معني بهترين شاهديست براي اطلاع او.
بود، عثمان از اين گفتار زيد ناراحت شد و به او گفت كليد را واگذار من كس ديگري را براي كليد داري انتخاب خواهم نمود.
بابوييهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد كه اين اعمال عثمان چگونه مُنكَر بودنش مسلّم و آشكارا بوده كه مسلمامنان همزمانش او را مورد اهانت قرار ميدادند و از كردارش بيزاري ميجستند. دليل گفتار بالا جملاتي است كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 67 مينويسد:
و اعطى ابا سفيان بن حرب مأتي الف من بيت المال في اليوم الذى امر فيه لمروان بن الحكم بمأة الف من بيت المال وقد كان زوجه ابنته ام ابان فجاء زيد بن ارقم صاحب بيت المال بالمفاتيح فوضعها بين يدى عثمان وبكى فقال عثمان: اتبكى ان وصلت رحمى قال: لا ولكن ابكى لانى اظنك انك اخذت هذا المال عوضا عما كنت انفقته في سبيل الله في حياة رسول الله صلى الله عليه وآله، والله لو اعطيت مروان مأة درهم لكان كثيرا، فقال الق المفاتيح يا بن ارقم فانا سنجد غيرك.
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنكه اموال عراق را ميان بني اميه تقسيم نمود،
ابوموسي اشعري از جانب عثمان والي و حاكم بصره بود، و مدت شش سال و يا سه سال در آن جا حكومت ميكرد، در سال بيست و نه هجري بود كه عثمان او را از اين منصب بركنار نمود و پسر دايي خود (عبدالله بن عامر بن كريز) را به جاي او نصب كرد.
ابن ابي الحديد ميگويد: ابو موسي اموال بسياري از عراق براي عثمان آورد، او هم تمام
اين اموال را در بين بني اميّه بخش كرد، متن عبارت او چنين است:
و اتاه ابوموسي باموال من العراق جليلة فقسمها كلها في بني اميّة شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 67.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي احادث بسياري در كتب اهل تسنّن وارد شده كه عثمان اموال مسلمين را حيف و ميل ميكرده و به دلخواه خود آنها را در ميان اقوام و خويشانش بخشش مينموده، و اين عمل شنيع او يكي از اسبابهاي بزرگي بود كه مردم را بر خود شورانيد، تا آخر الامر او را در اين مسير به قتل رسانيدند، و من در پايان اين مباحث صورت كلّ اين اموال را فهرستوار به عرضتان ميرسانم.
يكي ديگر از خلافهاي بزرگ عثمان آنست كه اباذر را از مدينه به «ربذه» تبعيد كرد. (1)اباذر نام او جُندَب پسر جُناده از قبيله بني غفار است، او از بزرگان اصحاب پيغمبر(ص) و چهارمين و يا پنجمين كسي است كه اسلام آورده.
اباذر پيش از اسلام متألّه و خداپرست بوده و قبل از بعثت رسول الله(ص) نماز ميخوانده و بُت پرستي نكرده، اباذر در زهد و اعراض از دنيا و تواضع و فروتني شبيه به مسيح عيسي بن مريم بوده است، اباذر از كساني بوده كه ايمان وارد در قلب او گرديده، نه مانند عده كثيري از مسلمانان همزمانش كه ايمانشان صوري و لقلقه زباني بوده و از هيچ جنايت و ستم به مؤمنين دريغ نميكردند، اباذر در راه دين رنجها و آزارهايي را از جانب كفار و منافقين متحمّل شده، و با تمام شدائد و ناراحتيها سركرده ولي تن به نفاق در نداد و با آن دنياپرستان منافق سازش ننمود.
چون اباذر مداهنه نميكرد و با صراحت لهجه
1) .ربذه يكي از روستاهاي اطراف مدينه است كه مسافت سه روز را با آنجا فاصله داشته.
نهي از منكر مينمود و جنايات آن گروه را فاش و آشكار ميكرد و آبرويشان را در ميان جامعه به هدر ميداد، و ضمناً شخصيت نامي و صحابي عالي رتبهاي بود كه نميتوانستند او را از بين ببرند و به قتل برسانند، ناگزير شدند كه تبعيدش كنند، تا از اشاعه فحشاء او در امان شوند، ولي ظالم غافلست از اينكه همان ظلم او براي رسوايي و كشف اسرارش كفايت ميكند.
عثمان و معاويه اين رجل الهي و اين صحابي محمدي و اين شيعه علوي (رضوان الله تعالي عليه) را از كنار خود دور كردند، از مدينه به شام و از شام به مدينه و از مدينه به ربذه تبعيدش نمودند تا اعمال شنيع و خبيث آنان هويدا نشود و حكومتشان از خطر زوال و نابودي محفوظ بماند، ليكن ندانستند كه همين تبعيد اباذر ننگي براي آنان به بار آورد و صفحات تاريخ را با اين كردارشان تاريك كردند و براي اعقابشان نفرين و لعنت به جاي گذاردند.
اهل سير و تاريخ ميدادند كه اين مرد صالح دعوي حكومت نداشت، درخواست رياست نمينمود، و درصدد آن نبوده كه خلافت را در دست بگيرد، و تبعيدكنندگانش نيز يك چنين خوردهگيري بر او ننمودند، بلكه آنچه اباذر را از جاي به در ميآورد و آسايش او را سلب ميكرد، ظلمها و ستمها و منكرات حكّام وقت و مدّعين خلافت و شجره ملعونه بوده است و بس.
عثمان و پايمال كردن او مرد صحابي اباذر غفاري را
بابويهي: چون گفتار من درباره اباذر به اينجا رسيد، آقاي نوبختي رو كرد به آقاي شيخ محمد و گفت آقاي نصرتآبادي علماء ما كه اينهمه از اصحاب پيغمبر(ص) تجليل ميكنند و راضي نميشوند كه نام آنان را با حقارت ببرند پس چرا خلفاء ما با اباذر (كه جميع فرقههاي مسلمين او را تعظيم و تكريم مينمايند) اين گونه رفتار كردهاند؟ آيا جايز است كه يك شخص
مؤمني را ـ آن هم مانند اباذر مرد صحابي ـ تبعيد كنند و زندگاني او را بر هم زنند؟ از شما خواهشمندم كه به اين سؤال من جواب دهيد و مرا به اين موضوع روشن كنيد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي من درباره تبعيد اباذر اطلاعات تاريخي ندارم ولي از نظر حكم شرع آنقدر ميدانم كه يك افراد مخصوصي را بايد تبعيد نمود و آنها كساني هستند كه محارب خدا و رسول ميباشند يعني آن مردماني كه اسلحه به روي مردم ميكشند و فساد در ميان آنان به پا ميكنند، يا از ايشان ميكشند و يا اموالي را از آنان ميگيرند، كه اين گونه از مفسدين را به يكي از چهار كيفر مجازات مينمايند با شرايطي كه در كتابهاي فقهي گفته شده است و آن چهار كيفر از اين قرارند: يا آنان را ميكشند، يا به دار ميزنند، يا يك دست و يك پاي ايشان را قطع نموده و يا نفي بلد ميكنند يعني تبعيدشان مينمايند چنان كه اين آيه شريفه آنان را معرفي فرموده:
«إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يحَارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيسْعَوْنَ فِي الاَْرْضِ فَسَاداً أَن يقَتَّلُوا أَوْ يصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلاَف أَوْ ينفَوْا مِنَ الاَْرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْي فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» المائدة: 33
و اما مسأله تاريخي تبعيد اباذر را، شما از آقاي بابويهي بپرسيد.
آقاي نوبختي: آقاي بابويهي از شما استدعا دارم اولاً براي من بگوييد اين مسأله شرعي را كه آقاي نصرتآبادي گفتند، به نظر شما صحيح است يا نه؟ و ثانياً آنچه تاريخ صحيح درباره تبعيد اباذر نوشته است براي ما بيان نماييد و به اين موضوع روشن كنيد.
اباذر و فضائل و مناقب او
بابويهي: آقاي نوبختي حكم شرع درباره تبعيد، البته همانست كه آقاي شيخ محمد
فرمودند، و امّا جنبه تاريخي تبعيد اباذر، خلاصه آن همانست كه من در بالا به طور اختصار و اشاره برايتان گفتم ولي ذيلاً احاديث و گفتارهاي مورخين را كه در اين زمينه ثبت كردهاند نقل ميكنم تا به موضوع روشن شويد و بدانيد كه اباذر از آن افرادي نبوده كه تبعيدش جايز باشد بلكه مُفسِد همانهايي بودند كه او را نفي بلد كردند.
آقاي نوبختي من ابتدائاً چند حديثي درباره فضيلت اباذر از كتب علمائتان نقل ميكنم، سپس تبعيد او و كيفيّت آن را به طوري كه مورخين ايشان نوشتهاند به عرضتان ميرسانم.
حدثنا هدّاب بن خالد الازدي حدثنا سليمان بن المغيرة اخبرنا حميد بن هلال عن عبدالله بن الصامت قال قال ابو ذر ........... خرجنا من قومنا غفار................ قال وقد صليت يا ابن اخي قبل ان القى رسول الله صلى الله عليه و سلم بثلاث سنين قلت لمن؟ قال لله قلت فاين توجه قال: اتوجه حيث يوجهني ربي اصلي عشاء حتى اذا كان من اخر الليل اُلقيتُ كاني خفاء حتى تعلوني الشمس .......... قال فاتيت مكة فتضعفت رجلا منهم فقلت اين هذا الذي تدعونه الصابئ فاشار الي فقال: الصابئ، فمال علي اهل الوادي بكل مدرة وعظم حتى خررت مغشيا علي قال فارتفعت حين ارتفعت كاني نصب احمر قال فاتيت زمزم فغسلت عني الدماء وشربت من مائها ولقد لبثت يا ابن اخي ثلاثين بين ليلة ويوم ما كان لي طعام الا ماء زمزم فسمنت حتى تكسرت عكن بطني وما وجدت على كبدي سخفة جوع ......... وجاء رسول الله صلى الله عليه و سلم حتى استلم الحجر وطاف بالبيت.........
ثم صلّى فلما قضى صلاته ( قال ابوذر ) فكنت انا اول من حيّاه بتحية الاسلام قال فقلت السلام عليك يا رسول الله فقال وعليك ورحمة الله ثم قال من انت؟ قال قلت من غفار...... .... ثم قال: متى كنت هيهنا؟ قال قلت قد كنت ههنا منذ ثلاثين بين ليلة ويوم قال فمن كان يطعمك قال قلت ما كان لي طعام الاماء زمزم فسمنت حتى تَكَسّرت عُكَنُ بطني وما اجد على كبدي سُخُفة جوع قال: انها مباركة انها طعام طعم .
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد من براي آقاي نوبختي خلاصه حديث را ميگويم:
اباذر ميگويد اي پسر برادر، من سه سال پيش از آنكه پيغمبر را ببينم، نماز ميخواندم، او از اباذر پرسيد براي كِي نماز ميخواندي؟ جواب داد براي خدا باز پرسيد به چه جهتي توجه ميكردي؟ در جواب گفت به هر طرفي كه خدايم مرا توجّه ميداد من تا آخر شب نماز مي خواندم تا بر زمين افتادم تا وقتي كه آفتاب روز مرا فرا ميگرفت.
(اباذر ميگويد): آمدم در مكه مردي را پيدا كردم و از او جوياي صائبي شدم (در آن زمان پيغمبر را صابي ميگفتند) آن مرد به جاي معرفي پيغمبر، مرا به مردم نشان داد و انان را بر من شورانيد و آنقدر كلوخ و استخوان بر من زدند كه غش كرده بر زمين افتادم، وقتي به هوش آمدم سر تا پاي خود را خونين ديدم، رفتم به طرف آب زمزم، خود را شستشو دادم و آب نوشيدم، و تا مدت سي روز كه در مكه بودم جز آب زمزم خوراك ديگري نيافتم، اثر گرسنگي در خود نديدم بلكه درونم فربه شد. (شبي بود كه مردم در خواب بودند)
رسول الله(ص) به طواف خانه خدا آمده و نماز خواند، چون نمازش تمام شد، من اول كسي بودم كه به او تحيّت گفتم و به عنوان پيغمبري به او
سلام كردم «السلام عليك يا رسول الله» او در جواب فرمود: و عليك و رحمة الله، سپس از من پرسيد تو كيستي؟ جواب دادم از قبيله «غفار» ميباشم.
باز از من پرسيد از چه زماني در اينجا هستي؟ در جواب گفتم مدت سي روز است باز پرسيد چه كسي ترا اطعام ميكرد؟ جواب دادم خوراك من فقط آب زمزم بوده، كه فربه شدم و اثري از گرسنگي در خود نديدم فرمود اين آبا با بركت است و خورنده را سير ميكند مانند غذا.
آقاي نوبختي احاديث متعددي از اين قبيل ميباشد ولي من به جهت اختصار يكي از آنها را نقل كردم.
امرت بحب اربعة من اصحابي و اخبرني الله انّه يحبّهم: عليٌّ و ابوذر الغفاري و سلمان الفارسي و المقداد بن الاسود الكندي (الروباني عن بريدة)
يعني پيغمبر(ص) فرموده من مأمور شدهام كه چهار نفر از اصحابم را دوست بدارم و خداوند به من خبر داده است كه او نيز دوست ميدارد آنان را علي (بن ابيطالب) و ابوذر غفاري و سلمان فارسي و مقداد بن اسود كندي.
قال (علي عليه السلام) لاني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول لا اظلّت الخضرائ و لا اقلّت الغبرائ من ذي لهجة اصدق من ابي ذر.
يعني علي عليه السلام ميگويد شنيدم از رسول خدا(ص) كه ميفرمود آسمان سايه نيفكنده و زمين در برنگرفته است راستگوتر از اباذر را.
ابوذر في امتي علي زهد عيسي بن مريم و در جلد 1 صفحه 84 از همان كتاب مينويسد: ابوذر في امتي شبيه
عيسي بن مريم في زهده و نيز مينويسد من سرّه اين ينظر الي تواضع عيسي بن مريم فلينظر الي ابي ذر.
پيغمبر(ص) فرموده: ابوذر در ميان امت من داراي زهد عيسي بن مريم است، اباذر در امت من شبيه به عيسي بن مريم است در زُهدش. و هر كس ميخواهد نظر كند به تواضع و فروتني عيسي بن مريم، نگاه كند به ابيذر.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي احاديث در فضائل اباذر بسيار است و آنچه را من در اينجا نقل نمودم نمونهاي از آنها بوده و براي مزيد اطلاع به كتابهاي نامبرده و ديگر كتب اهل تسنن مراجعه شود كه از آن جمله است: طبقات ابن سعد، صحيح ترمذي، سنن ابن ماجه، مسند احمد، مستدرك حاكم، و مصابيح السنة و امثال اينها.
علّت تبعيد اباذر نهي از منكر بوده
عدّهاي از مورخين و محدثين اهل تسنّن نوشتهاند، هنگامي كه عثمان پانصد هزار دينار به مروان بن حَكَم، و سيصد هزار درهم به حرث بن حكم بن ابي العاص، و صد هزار درهم به زيد بن ثابت، داد اباذر همواره ميگفت: «بشر الكافرين بعذاب اليم» (بشارت بدهيد كافرين را به عذاب دردناك)، و اين آيه شريفه را تلاوت مينمود: «وَالَّذِينَ يكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ ينفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِيم» (1)(كساني كه اندوخته ميكنند طلا و نقره را و آنها را در راه خدا انفاق نميكنند پس بشارت بده آنان را به عذابي دردناك).
مروان اين گفتارهاي اباذر را به عثمان گزارش داد، عثمان نوكر خود «نائل» را به سوي اباذر فرستاد و گفت به او بگو از اين سخنانت دست بردار، اباذر گفت عثمان مرا از خواندن قرآن نهي ميكند؟ و از گفتن عيبهاي كساني كه امر خدا
1) .التوبه: 35.
را ترك كردهاند، باز ميدارد؟ سوگند به خداوند من اگر خدا را خوشنود كنم و عثمان را به غضب درآورم، نزد من محبوبتر است از اينكه عثمان را راضي و خدا را به خشم درآورم.
اين كلمات اباذر عثمان را سخت خشمگين نمود ولي خودداري ميكرد، تا روزي كه از اطرافيانش سؤال كرد، آيا امام ميتواند از بيت المال به عنوان وام بردارد و هر وقت در توسعه قرار گرفت، آن را بپردازد؟ كعب الاحبار در آنجا حاضر بود، و در جواب عثمان گفت: باكي نيست، اباذر رو به او كرد و گفت: اي فرزند يهوديها تو دين ما را به ما تعليم ميدهي؟ عثمان روي به اباذر نمود و گفت تو زياد به من آزار ميدهي و به اصحاب من بسيار توهين ميكني پس او را به شام تبعيد كرد.
هنگامي كه اباذر وارد شام شد (و معاويه در آنجا از طرف عثمان والي بود) منكرات و اعمال زشت او را فاش ميكرد، معاويه سيصد دينار براي او فرستاد، اباذر گفت اگر اين پولها حق ساليانه خودم ميباشد، قبول ميكنم، و اگر عطاي ديگريست نميپذيرم، و آن را برگردانيد، معاويه در دمشق عمارتي بنا نمود به نام «خضراء»، اباذر به او گفت اگر اين را با اموال مسلمين ساختهاي كه خيانت كردهاي؟ و اگر با مال خودت ساختهاي، اسراف نمودهاي.
(باز معاويه گفت) سوگد به خداوند اعمالي در اسلام حادث شده است كه نه در كتاب خدا و نه در سنت پيغمبر بوده، سوگند به خداوند ميبينم كه حق خاموش گرديده و باطل زنده شده است، و شخص راستگو مورد تكذيب و اشخاصي را بر ديگران برتري ميدهند كه تقوا در آنان نيست و افراد صالحي ميبينم كه حقوق آنان به ديگران داده شده.
جندب بن مسلمه فهري به معاويه گفت: اباذر شام را براي شماها فاسد ميكند، اگر به اهل آن نيازمنديد آن را دريابيد، پس معاويه وضع اباذر
را به عثمان گزارش داد، عثمان به معاويه نوشت، اباذر را بر بدترين مركبها سوار كن و از ناهموارترين راهها او را بفرست، معاويه او را بر شتري كهنسال و بدون پالان بزرگ كه شبت و روز در حركت بود، سوار كرد تا به مدينه رسيد، گوشت رانهاي او ريخته و ضخم گرديد.
وقتي اباذر به مدينه وارد شد، عثمان به او گفت: اينجا نبايد بماني، به هر كجا كه ميخواهي برو، اباذر گفت: مكه، جواب داد: نه، گفت پس بيت المقدس، جواب داد: نه. گفت: كوفه يا بصره. جواب داد نه ولي مسير تو به سوي ربذه است و او را به جانب ربذه تبعيد نمود، و در آن جا بما تا بمُرد.
(در يكي از برخوردهاي اين دو نفر به يكديگر) اباذر به عثمان گفت: من از پيمبر(ص) شنيدم ميفرمود وقتي شماره اولادهاي بني العاص (كه سلسلهاي از بنياميه هستند و عثمان از آنها ميباشد) به سي نفر مرد رسيد، اموال خدا را در ميان خودشان دست به دست كرده و بندگان خدا را برده گان خود قرار ميدهند و در دين خدا بدعت ميگذارند، عثمان به حاضرين مجلس گفت: آيا شما چنين حديثي از پيغمبر(ص) شنيدهايد؟ جواب دادد ما چنين چيزي از ان حضرت نشنيدهايم، عثمان گفت علي بن ابيطالب(ع) را حاضر كنيد، چون او آمد عثما به اباذر گفت آن حديث را بخوان اباذر آن را واگو نمود، عثمان از علي(ع) پرسيد شما از پيغمبر چنين كلامي را شنيدهاي؟ علي(ع) گفت من اين كلام را از پيغمبر نشنيدهام ولي اباذر راست ميگويد عثمن پرسيد از كجا ميگويي اباذر راست ميگويد؟ علي(ع) گفت من از پيغمبر شنيدم كه ميفرمود آسمان سايه نينداخته و زمين دربرنگرفته است راستگوتر از اباذر را، حاضرين مجلس همه گفتند علي راست ميگويد، اباذر گفت من حديث از پيغمبر براي شما ميگويم شما به من تهمت ميزنيد من گما نميكردم كه زنده بمانم و از اصحاب پيغمبر چنين گفتاري را بشنوم.
تصريح اباذر به تبعيد خويش و نقل آن حديث
ابوالاسود دؤلي ميگويد من خيلي مشتاق بودم كه اباذر را ببينم و ادله و سبب خروجش را بپرسم (به همين جهت) رفتم به ربذه و به او گفتم: آيا تو به اختيار خودت از مدينه بيرون آمدي، يا آنكه تو را به زور و جبر بيرون كردند اباذر گفت من در كنار مرزي از مرزهاي مسلمين «شام» بوده و از اين گروه بينياز بودم، مرا از آن جا اخراج كرده و به مدينه آوردند، من به خود ميگفتم اينجا شهر هجرت و مركز دوستانم ميباشد، از آنجا نيز مرا به اينجايي كه ميبيني «ربذه» تبعيد نمودند. (سپس گفت): من شبي در مسجد خوابيده بودم، رسول خدا(ص) بر من گذر نمود، و با پاي خود به من زد و فرمود: ترا نبينم كه در مسجد خوابيده باشي، من در جواب آن حضرت عرض كردم، پدر و مادرم قربانت، خواب بر من غلبه كرد و مرا ربود، آن حضرت فرمود: چگونه خواهي بود آن قوتي كه ترا از اينجا بيرونت كنند؟ من عرض كردم ميروم به شام كه آنجا زمين مقدّس است، باز فرمود چگونه هستي كه از آنجا نيز اخراجت نمايند؟ من عرض كردم برميگردم به همين مسجد «مدينه» باز فرمود چگونه خواهي بود كه از اينجا نيز ترا برانند؟ عرض كردم: شمشير ميكشم و ميجنگم، آن حضرت فرمود ايا من راه بهتري به تو نگويم؟ (سپس فرمود) برو با ايشان به هر جايي كه ترا برانند و اطاعت كن، پس من حرف شنوايي نمودم و اطاعت كردم، سوگند به خداوند عثمان خدا را ملاقات خواهد كرد، در حالي كه نسبت به من گناهكار باشد، باز گفت: حق براي من دوستي باقي نگذاشت، و همواره ميگفت عثمان مرا بعد از هجرت كردنم به سوي اسلام، باديه نشين كرد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه من درباره تبعيد اباذر به فارسي بيان نمودم، گفتار ابن ابي الحديد بوده در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 240 – 241 اينك براي اطمينا
خواطرتان متن آنها را به عرضتان ميرسانم:
فقال اينهاني عثمان عن قراءة كتاب الله و عيب من ترك امر الله فوالله لان ارضي الله بسخط عثمان احبّ الي و خير لي من ان اسخط الله برضاه فاغضب عثمان ذلك و احفظه فتصابر، و قال يوما أيجوز للامام ان يأخذ من المال فاذا ايسر قضي فقال كعب الاحبار لابأس بذلك، فقال ابوذر يا ابن اليهودييّن اتعلّمنا ديننا، فقال عثمان قد كثر اذاك لي و تولّعك باصحابي الحق بالشام فاخرجه اليها،
فكان ابوذر ينكر علي معاوية اشياء يفعلها فبعث اليه معاوية ثلثمأة دينار فقال ابوذر ان كانت هذه منعطائي الذي حرمتمونيه عامي هذه قبلتها و ان كانت صلة فلاحاجة لي فيها و ردّها عليه.
و بني معاوية الخضراء بدمشق فقال ابوذر يا معاوية ان كانت هذه من مال الله فهي الخيانة، و ان كانت من مالك فهو الاسراف، و كان ابوذر رحمه الله تعالي يقول: و الله لقد حدثت اعمال ما اعرفها و الله ما هي في كتاب الله و لاسنة بنتيه، و الله اني لاري حقا يطفأ
و باطلا يحيا و صادقا مكذّباً و اَثَره بغير تقي و صالحا مستأثر عليه
فقال جندب بن مسلمة الفهري لمعاوية ان اباذر لمفسد عليكم الشام فتدارك اهله ان كانت لكم حاجة فيه، فكتب معاوية الي عثمان فيه فكتب عثمان الي معاوية اما بعد فاحمل جند با اتي علي اغلظ مركب و اوعره، فوجّه به مع من سار به الليل و النهار و حمله علي شارف ليس عليها الاقتب حتي قدم به المدينة و قد سقط لحم فخذيه من الجهد، فلما قدم ابوذر المدينة بعث اليه عثمان اَن الحق بايّ ارض شئت فقال بمكة قال لا قال فببيت المقدس قال لاقال فاحد المصرين قال لا و لكني مسيّرك الي الربذة فسيّره اليها فلم يزل بها حتي مات.
و في رواية الواقدي ان اباذر لما دخل علي عثمان قال له لا انعم الله بك عينا ياجنيدب فقال ابوذر انا جنيدب و سماني رسول الله صلي الله عليه و آله عبدالله فاخترت اسم رسول اله الذي سماني بهعلي اسمي، فقال عثمان انت الذي تزعم انا نقول انّ يدالله مغلولة و ان الله فقير و نحن اغنياء، فقال ابوذر لو كنتم لاتزعمون لانفقتم مال الله علي عباده، و لكني اشهد لسمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول اذا بلغ بنو ابي العاص ثلاثين رجلاً جعلوا مال الله دولا و عبادالله خولا و دين الله دخلا، فقال عثمان لمن حضره أسمعتموها من نبي الله فقالوا ما سمعناه، فقال عثمان ويلك يا اباذر أتكذب علي رسول الله فقال ابوذر لمن حضر أما تظنون اني صدقت قالوا لا والله ما ندري، فقال عثمان ادعوا لي عليا، فدعي فلما جاء قال عثما لابي
ذر اقصص عليه حديثك في بني ابي العاص فحدثه فقال عثمان لعلي هل سمعت هذا من رسول الله صلي الله عليه و آله فقال علي عليه السلام لا وقد صدق ابوذر، قال عثمان بماذا عرفت صدقه قال لاني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول: لااظلت الخضراء و لا اقلّت الغبراء من ذي لهجة اصدق من ابي ذر فقال جميع من حضر من اصحاب النبي صلي الله عليه و آله لقد صدق ابوذر.
فقال ابوذر احدثكم اني سمعت هذا من رسول الله صلي الله عليه و آله ثم تتّهموني ما كنت اظن اني اعيش حتي اسمع هذا من اصحاب محمد صلي الله عليه و آله.
و روي الواقدي عن مالك بن ابي الرجال عن موسي بن ميسرة ان ابا الاسود الدؤلي قال كنت احب لقاء ابي ذر لان اسأله عن سبب خروجه فنزلت الربذة فقلت له الا تخيرني أخرجت من المدينة طائعاً ام خرجت مكرهاً فقال كنت في ثغر من ثغور المسلمين اغني عنهم فاخرجت الي المدينة الرسول عليه السلام فقلت اصحابي و دار هجرتي فاخرجت منها الي ما تري، ثم قال بينا انا ذات ليلة نائم في المسجد اذ مرّبي رسول الله صلي الله عليه و آله فضربني برجله و قال لااراك نائما في المسجد فقلت بابي انت و امي غلبتني عيني فنمت فيه، فقال كيف تصنع اذا اخرجوك منه فقلت اذن الحق بالشام فانها ارض مقدسة و ارض بقية الاسلام و ارض الجهاد فقال فكيف تصنع اذا اخرجت منها فقلت ارجع الي المسجد قال فكيف تصنع اذا اخرجوك منه قلت اذن آخذ سيفي فاضرب به فقال صلي الله عليه و آله الا ادلّك علي خير من ذلك انسق معهم حيث ساقوك و
تسمع و تطبع فسمعت و اطعت و انا اسمع و اطيع و الله ليلقين الله عثمان و هو آثم في جنبي، و كان يقول بالربذه ما ترك الحق لي صديقاً و كان يقول فيها ردّني عثمان بعد الهجرة اعرابيّاً.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابوبهي قبلاً به شما عرض كردم كه من اطلاعات تاريخي درباره اباذر و تبعيدش ندارم ولي چون اخيراً مراجعه كردم ديديم برخي از علماء ميگويند اباذر به اختيار خودش به ربذه رفته و جبري در كار نبوده است، چنانكه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه خود جلد 1 صفحه 240 مينويسد: و روي انه قيل لابي ذر أعثمان انزلك الربذة قال لا بل اخترت لنفسي ذلك (يعني به اباذر گفته شد آيا عثمان ترا به ربذه آورد گفت نه من خودم اينجا را اختيار كردم.)
بنابراين اگر اين حديث صحيح باشد شما نميتوانيد اين موضوع را به گردن عثمان بگذاريد و از خلافهاي او بشماريد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من مكرّر به شما سفارش كردهام كه در گفتارتان دقت كنيد، تمام اطراف و جوانب آن را در نظر بگيريد، آقاي نصرتآبادي، چرا شما اهل تسنّن اينقدر دهان بين هستيد؟ چرا شما اهل تسنّن اينقدر خوش باوريد، هر عالم نمائي كه مطلبي را ميگويد قبول ميكنيد؟ در صحت و بطلان آن تأمل نمينماييد؟ چرا شما اهل تسنن عقل و فكر خود را به كار نميبريد؟ و از اين گوهر گرانبهايي كه خداوند عطا فرموده، استفاده نميكنيد؟ براي يك شخص عاقل ننگ است كه ادراك و حسّ خود را كنار بگذارد، و خويش را مانند چهارپايي كه از خود اراده ندارد، در اختيار ديگران بگذارد، و آنان هم او را به هر طرف كه ميخواهند بكشند، كاه بر گُرده او شوار شوند و گاه بارهاي گران خود را بر دوش او نهند كه در واققع مصداق اين آيه شريفه واقع ميشوند: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ
كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَيفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْينٌ لاَيبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَيسْمَعُونَ بِهَا أُولئِكَ كَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» . الاعراف: 179.
تبعيد اباذر قطعي است
آقاي نصرتآبادي هر دانشمند با انصاف و وجداني كه به آن صفحات تاريخ مراجعه كند، و رويدادها و پيشآمدهاي آن عصر را تحت مطالعه خود قرار دهد، خواهد ديد كه زمامداران آن زمان يعني سلسله امويه، مانند گرگ گرسنهاي كه به گلّه بيچوپاني حملهور ميشود، رحم بر صغير و كبير آن جامعه نكرده، ضعفاء و مستمندان را پايمال نموده، حقوق همگان را اختصاص به خود داده و هزاران هزار درهمها و دينارها از بيت المال مسلمين حيف و ميل كرده، و با آنها باغها، بستانها، خانه و قصرها به پا نمودند، و نيز واليان و عاملين پيشين را عزل كرده و به جاي ايشان از اقارب خود نصب نمودند، و اين دو موضوع از عوامل بزرگي بود كه آخر الامر عثمان را به كشتن داد.
آقاي نصرتآبادي من در آينده نزديكي صورت كل اموالي را كه عثمان به بني اميّه سر بخشي كرده و به عنوان صله و جايزه و عطيّه به آنان بخشيده است، به شما ارائه ميدهم و واضح است گروهي كه اين گونه با اموال و با منصبهاي مردم بازي ميكنند (و همان طوري كه ابوسفيان به آنان دستور داده و گفته كه خلافت را مانند توپ بچهها به دست يكديگر بدهيد) البته با تمام قوا و نيرو ميكوشند كه مزاحم و مخالفي سر بلند نكند، و موقعيّت آنان را در خطر نيندازد، و هر كسي كه در اين مظانّ بوده با خود شريك مينمودند، و از شرّش مصون ميشدند.
ليكن اباذري كه داراي زهد مسيح است، و واجد صراحت لهجه ايست كه در روي زمين راستگوتر از او يافت نميشود، بسيار آشكار و هويدا است، كه نميتوانستند او را در اين لاشه خوري با خودشان
شريك كنند و او نيز چنين شخصي نبود كه در مقام منكرات ساكت نشيند، و نهي از منكر نكند، به همين جهت وظيفه خود ميدانست كه از حق دفاع نمايد، و خلافهاي آنان را اعلام كند، تا شايد متنبّه شده، و دست از آن اعمال شنيع بردارند،
ولي چون آن گروه از آن موقعيّت و آن اعمال خويش به هيچ قيمتي رفع يد نميكردند، و اباذر هم نميتوانست در مقابل آن خلاف شرعها بيتفاوت بماند، و از طرفي به واسطه شخصيت و عظمتش، قدرت كشتن و نابودي او را نداشتند، ناگزير شدند كه او را تبعيد نمايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما آن حديث را (كه نه سند داشت و نه راوي آن معلوم بود) نقل كرديد كه شايد عثمان را تبرئه كنيد، ليكن اگر آن مطالبي را كه من از شرح ابن ابي الحديد برايتان نقل كردم، دقت مينموديد، ميديديد كه با اين تبرئه عثمان پاك نميشود، زيرا به اندازهاي صحيفه اعمال و پرونده او سياه است كه تبعيد اباذر در جنب جرمهاي او بسيار اندك ميباشد،
آقاي نصرتآبادي تبعيد اباذر به ربذه دهمين خلافي بوده كه من تا به اينجا آمارگيري كردهام و هنوز جنايات و خلافهاي عثمان به پايان نرسيده و قسمت عمدهاي از آنها برايتان گفته نشده است.
آقاي نصرتآبادي هنوز كيفيت كشتن عثمان را نشنيدهايد كه چگونه مسلمين بر او هجوم آورده و او را استيضاح كرده و چگونه خانه او را محاصره نموده و خلاف ها و بدعتها و جنايات او را به رُخش كشيده و يكايك آنها را برايش تشريح كردند سپس به طور فجيع و افتضاح آوري او را كشتند.
آقاي نصرتآبادي اباذر سه تبعيد داشته: مرتبه اول عثمان او را از مدينه به شام تبعيد نمود، دفعه دوم معاويه او را از شام اخراج كرده و به مدينه فرستاد، و در مرحله سوم نيز عثمان او را از مدينه به ربذه تبعيد كرد، و
بر فرض اينكه حديث شما تبعيد سوم را انكار كند با اين دو تبعيد ديگر چه ميكند؟
آقاي نصرتآبادي ما اگر از تمام دليلهايي كه در بالا يادآور شديم چشم بپوشيم و صرف نظر كنيم، همان حديثي كه خود اباذر از پيغمبر(ص) نقل كرده (و من آن را برايتان بيان نمودم) براي اثبات تبعيدش به ربذه كفايت ميكند و نياز به برهان ديگري نخواهد بود.
تأييد و تحكيم ميكند اين تبعيد اباذر را به ربذه آن وداعي كه هنگام حركتش از مدينه به آنجا صورت گرفته، كه علي بن ابيطالب و حسنين (عليهم السلام) و عقيل و عمّار به مشايعت او آمدند و او را بدرقه كرده و با او وداع نمودند، و هر كدام از ايشان اباذر را تسليت داده و دلداري ميدادند و از جزع و فزع كردن نهي نموده و امر به صبر و بردباري ميكردند، و واضحست كه حركت اختياري نيازي به اينگونه وداع ندارد. و من متن اين وداع را ذيلاً به عرضتان ميرسانم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من عرض خود را پس گرفتم، و راستي در برابر آن همه دليلهاي تبعيد اباذر، نميتوان به آن حديث نامعتبر اعتماد نموده و آن دليلهاي معتبر را ناديده گرفت.
هنگامه تبعيد اباذر، و وداع با او
امير المؤمنين قد نهى عن كلام هذاالرجل فان كنت لا تعلم فاعلم ذلك فحمل علي عليه السلام على مروان فضرب بالسوط بين اذني راحلته وقال: تنح لحاك الله الى النار ..
فرجع مروان مغضباالى عثمان فاخبره الخبر فتلظى على عليّ عليه السلام ووقف ابو ذر فودّعه القوم ومعه ذكوان مولى ام هاني بنت ابي طالب، قال ذكوان: فحفظت كلام القوم وكان حافظا فقال علي عليه السلام ياابا ذر انك غضبت لله ان القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك فامتحنوك بالقلى ونفوك الى الفلا والله لو كانت السموات والارض على عبد رتقا ثم اتقى الله لجعل له منها مخرجا، ياابا ذر لا يؤنسنك الاالحق ولا يوحشنك الاالباطل، ثم قال لاصحابه: ودعوا عمكم وقال لعقيل ودّع اخاك.
فتكلم عقيل فقال ما عسى ان نقول ياابا ذر وانت تعلم انا نحبك وانت تحبنا فاتق الله فان التقوى نجاة واصبر فان الصبر كرم واعلم ان استثقالك الصبر من الجزع واستبطاءك العافية من الياس فدع الياس والجزع.
ثم تكلم الحسن فقال يا عماه لولاانه لا ينبغي للمودع ان يسكت وللمشيع ان ينصرف لقصر الكلام وان طال الاسف وقد اتى القوم اليك ما ترى فضع عنك الدنيا بتذكر فراغها وشدة مااشتد منها برجاء ما بعدها واصبر حتى تلقى نبيك صلى الله عليه واله وهو عنك راض.
ثم تكلم الحسين عليه السلام فقال يا عماه ان الله تعالى قادر ان يغير ما قد ترى والله كل يوم هو في شان وقد
منعك القوم دنياهم ومنعتهم دينك فمااغناك عما منعوك واحوجهم الى ما منعتهم فاسال الله الصبر والنصر واستعذ به من الجشع والجزع فان الصبر من الدين والكرم وان الجشع لا يقدم رزقا والجزع لا يؤخر اجلاً.
ثم تكلم عمار رحمه الله مغضبا فقال: لاانس الله من اوحشك ولاأمن من اخافك اما والله لو اردت دنياهم لامنوك ولو رضيت اعمالهم لاحبوك وما منع الناس ان يقولوا بقولك الاالرضا بالدنيا والجزع من الموت ومالواالى سلطان جماعتهم عليه والملك لمن غلب فوهبوا لهم دينهم ومنحهم القوم دنياهم فخسرواالدنيا والاخرة الا ذلك هو الخسران المبين.
فبكى ابو ذر رحمه الله وكان شيخا كبيرا وقال: رحمكم الله يااهل بيت الرحمة اذا رايتكم ذكرت بكم رسول الله صلى الله عليه واله مالي بالمدينة سكن ولا شجن غيركم اني ثقلت على عثمان بالحجاز كما ثقلت على معاوية بالشام وكره ان اجاور اخاه وابن خاله بالمصرين فافسد الناس عليهما فسيرني الى بلد ليس لي به ناصر ولا دافع الاالله والله مااريد الاالله صاحبا ومااخشى مع الله وحشة. و رجع القوم الي المدينه الخ
ترجمه وداع فوق به طور اختصار:
بابويهي: وقتي عثمان فرمان اخراج اباذر را صادر كرد، مروان بن حَكَم را مامور اين كار نمود، و منادي او را در ميان شهر فرياد سر داد كه هيچ كس نبايد با اباذر تماسّ بگيرد، و با او سخن بگويد، مردم از او كناره گرفتند مگر علي بن ابيطالب عليه السلام و حسنين عليهما السلام و عقيل و عمّار، كه ايشان اباذر را مشايعت كردند، در اين ميان امام حسن عليه السلام با او تكلم مينمودند، مروان به او گفت:
مگر نميداني كه عثمان از صحبت كردن با اذر نهي نموده؟ علي بن ابيطالب تازيانه خود را بر سر اسب او فرود آورد، و گفت: دور شو خداوند ترا به سوي آتش براند، مروان غضبناك شد و برگشت، و جريان را به عثمان خبر داد و آتش خشم او برافروخته گرديد.
اباذر توقف نمود تا اين بدرقه كنندگان با او وداع كنند، ذكوان ـ نوكر امّ هاني دختر ابوطالب ـ مردي بود پر حافظه، گفتارهاي ايشان را ضبط مينمود، او ميگويد: علي عليه السلام به اباذر فرمود: تو براي خدا به اين گروه (عثمان و هواخواهانش) غضب نمودي، و اين گروه بر دنياي خود از تو ميترسيدند، و تو بر دينت از ايشان ترسيدي، ترا با غضب خود آزمايش كردند، و به بيابان تبعيدت نمودند.
سوگند به خداوند كه اگر درهاي آسمانها و زمين به روي بندهاي بسته شود، و او تقوي را پيشه خود قرار دهد، خداوند راه نجات براي او باز ميكند، اي اباذر نبايستي غير حق كس ديگري انيس و مونس تو باشد، و نبايد جز باطل از چيز ديگري بترسي ( سپس به همراهانش) گفت با عمويتان وداع كنيد، و به عقيل گفت با برادرت (اباذر) وداع نما:
عقيل به اباذر گفت: اي اباذر ما چه بگوييم؟ تو ميداني كه ما ترا دوست ميداريم، تو هم ما را دوست ميداري، دست از تقوي برندار كه تقوي مايه نجاتست، و صبر كن كه صبر كردن از بزرگواري شخص است، و بدان كه سنگين شمردن صبر از بيصبريست، و كُندي كردن در عافيت، از يأس و نااميدي ميباشد، از يأس و از بي صبري كنارهگيري كن.
پس از او حسن عليه السلام به اباذر گفت اي عمويم اگر نبود اينكه ـ سزاوار نميباشد كه شخص وداع شده ساكت باشد، و شخص بدرقه كننده بدون كلام برگردد ـ همانا گفتارمان را كوتاه ميكرديم، هر چند اندوهمان طولاني ميشد (سپس گفت): البته اين گروه (عثمان و اطرافيانش)
اين گونه كه ميبيني با تو رفتار نمودند، تو واگذار دنيا را، و دو ركن آن را از خودت، به سبب ياد كردن جدايي از آن (به واسطه مرگ) و ناگواريهاي سخت آن را به اميد (مقامهاي) بعد از دنيا، و صبر كن تا آنكه ملاقات كني پيغمبر(ص) را در حالي كه او از تو راضي و خشنود باشد.
پس از آن حسين عليه السلام گفت: اي عمويم خداوند متعال ميتواند اين وضع را تغيير دهد، زيرا او هر روزي در شأني است، اين گروه از دنياي خود درباره تو دريغ كردند، و تو دينت را به آنان ندادي، چقدر تو از دنياي ايشان بينيازي، و چقدر آنها به دين تو نيازمندند، از خدا صبر و بردباري بطلب، و از بيصبري و طمع پناه به خدا ببر، زيرا صبر و شكيبايي جزئي از دين است، و از بزرگواري شخص ميباشد، آز و طمع روزي را پيش نمياندازد، و بيصبري اجل را دُور نميكند.
پس از آن عمّار (رحمه الله) با حالت غضب گفت: خداوند آرامش نبخشد كساني را كه تو را در وحشت انداختند، و امان ندهد افرادي كه ترا ترساندند، آگاه باش كه اگر تو به دنياي اين گروه رُو ميآوردي، همانان تو را در امان قرار ميدادند، و اگر به كردار آنان راضي ميشدي، ترا دوست ميداشتند، و چون اين گروه به دنيا دل بسته و از مرگ و آخرت كناره گرفتند (به اين جهت) به گفتارهاي تو تن در ندادند،
اين گروه رو به سلطاني آوردند كه جميعت به سوي او گرد آمدند ـ و سلطنت براي كسي است كه غلبه كند ـ پس مردم دينشان را به اين گروه دادند و آنان هم متقابلاً از دنياي خود به ايشان واگذار كردند، نتيجتاً زيان دنيا و آخرت نمودند و همين است ضرر و خسران آشكار.
پس از آن اباذر كه مردي بود سالخورده شروع به گريه كرد و گفت خداوند رحمت كند شما را اي اهل بيت رحمت، و هر وقت من شما را ميبينم به ياد رسول الله ميافتم، من در مدينه مايه اُنس و
اُلفت، و وابستهاي جز شما خانواده ندارم، بودن من در حجاز براي عثمان سنگين بود، همان طوري كه در شام براي معاويه دشوار بودم، عثمان خوش نداشت كه من همجوار برادرش در مصر باشم و همجوار دايي او در بصره (1)كه مبادا مردم را نسبت به ايشان بدبيت كنم، پس مرا به شهري (ربذه) روانه كرد كه ياوري جز خدا در آنجا ندارم.
سوگند به خداوند كه جز خدا صاحبي نميخواهم، و با بود او از هيچ چيز ترس و وحشتي ندارم، (چون گفتار اباذر به اينجا رسيد و خاتمه پيدا كرد) بدرقه كنندگان به مدينه برگشتند.
ترجمه وداع تمام شد.
وفات اباذر در ربذه
بابويهي: اباذر (رضوان الله عليه) در ربذه گرفتار زندگاني ناگواري شد، و با دشواريها و فشاراتي ميگذرانيد، پسري داشت به نام «ذر» در آنجا وفات يافت، و زوجه «زن» او نيز پيش از خودش فوت نمود، و چند رأس گوسفنداني داشت كه با آنان معاش و گذران ميكرد، در اين ميان آفتي رُخ داده و آن گوسفندان را از بين بُرد.
اباذر جز يك دختر كس ديگري براي او باقي نمانده بود، و هنگامي كه مرگ او نزديك شد (و آن در سنه 32 هجري بود) به دختر خود گفت تفحّص كن ببين كسي را از دور ميبيني؟ او جواب داد نه، پس از ساعتي مجدداً از او پرسيد، دختر گفت آري سواراني ديده ميشوند كه به اين سوي ميآيند، اباذر به او دستور داد كه گوسفندي را سر ببُر و آن را بپز سپس به او گفت: اين گروهي كه ميآيند، مردان صالحي هستند، و مرا دفن ميكنند و هنگامي كه كار من به پايان رسيد، به ايشان بگو پدرم شما را سلام رسانيده، و گفته
1) .مقصود از برادر عثمان كه حاكم مصر بود، عبدالله بن سعيد بن ابي سرح است كه برادر رضاعي عثمان ميباشد، و منظور از دايي او كه حاكم بصره بوده، عبدالله بن عامر است كه پسر دايي عثمان ميباشد.
است كه از اينجا حركت نكنيد مگر بعد از آنكه از اين غذا ميل كنيد، سپس به دخترش گفت پاي مرا به جانب قبله بكش و اين ذكر را بر زبان جاري نمود: بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله(ص) و هماندم جان سپُرد.
آن گروه عبارت بودند از ـ ابن مسعود، ابامفرز التميمي، بكر بن عبدالله التميمي، الاسود بن يزيد، علقمة بن قيس نخعي، مالك اشتر نخعي، الحلحال الضبي، الحرث بن سويد التميمي، عمرو بن اعتبة السلمي، ابن ربيعة السلمي، ابا رافع المزني، سويد بن شعبة التميمي، يزيد بن معاوية النخعي، اخا القرثع الضبي و اخا معصد الشيباني ـ وارد شدند، دختر اباذر پيش ايشان رفته و از فوت پدر خود به آنان خبر داد، اين گروه شتابان به جانب جنازه آمده و او را غسل داده و كفن كرده و دفن نمودند، و چون خواستند حركت كنند، دختر اباذر پيام پدرش را به آنان رسانيد و ايشان هم اطاعت كردند، و از آن غذا خوردند و ابن مسعود گفت پيغمبر(ص) راست گفته كه اباذر تنها ميميرد و تنها مبعوث ميشود سپس حركت كرده و رفتند.
ابن اثير در كتاب «الكامل في التاريخ» جلد 3 صفحه 67 درباره فوت اباذر مينويسد:
قالت: رحمكم الله اشهدوا اباذر قالوا: و اين هو فاشارت اليه قالوا: نعم و نعمة عين لقد اكرمنا الله بذلك و كان فيهم ابن مسعود فبكي و قال: صدق رسول الله(ص) يموت وحده و يبعتث وحده فغسلوه و كفنوه و صلوا عليه و دفنوه................و كان النفر الذين شهدوه الخ (قد سميناهم في الترجمه).
ترجمه گفتار بالا مطالبي است كه پيش از آن گفته شده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي درست است كه اين بحثها، اطلاعات تاريخي و علمي به ما ميآموزد ولي شنيدن و خواندن آن صحنههاي صدر اسلام سبب شكنجه روحي ميشود، اينك از جناعالي استدعا دارم بحث امروز را در همينجا خاتمه دهيد و بقيه مطالب را به روز بعد موكول فرماييد كه ما را خسته نمود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي امر شما مطاع است، و تتمه خلافهاي عثمان را در جلسه آينده به عرضتان ميرسانم و عرايض امروزم را تعطيل نمودم سپس آقايان مجلس را ترك كردند.
بابويهي: روز يكشنبه 24 ذيحجّه برابر با 10 مهر بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل گرديد و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم به بحث پيشين ادامه داده و گفتم آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنست كه دستور داد عبدالله بن مسعود را زدند به طوري كه استخوانهاي او درهم بشكست و منتهي به مرگ او گرديد.
عبدالله بن مسعود (بن غافل) ابوعبدالرحمن از اصحاب محترم پيغمبر(ص) و مردي دانشمند و از آن كساني است كه به «ربذه» آمدند و بر جنازه ابوذر (رحمة الله تعالي) حاضر شدند و در تجهيز او شركت كردند.
موقعيّت ابن مسعود
عبدالله بن مسعود در ميان اصحاب معروف به علم قرائت قرآن بود و ديگران از او تعليم قرآن ميگرفتد، اين مرد پيروان و اتباعي داشته كه از جمله آنها «ربيع بن خُثيم» ميباشد كه معروف به «خواجه ربيع» و در خارج مشهد مقدّس رضوي مدفون است، اين مرد ميگويد من هفتاد سوره قرآن را از دهان مبارك پيغمبر(ص) گرفتهام.
آخرين قرائتي كه بر رسول الله(ص) عرضه شده است قرائت ابن مسعود ميباشد، و هر سال در ماه رمضان قرآن را يك مرتبه در حضور آن حضرت ميخواند، ولي در سال رحلت شريفش دو مرتبه آن را نزد حضرتش قرائت نمود، و آن حضرت فرموده: هر كس ميخواهد قرآن را آن طوري كه نازل شده است بخواند، طِبق قرائت ابن مسعود تلاوت نمايد.
ابن مسعود يكي از آن شش نفريست كه خداوند به پيغمبر(ص) امر فرموده كه ايشان را از خودت طرد و دُور نكن. (1)
ابن مسعود و فاش كردن بدعتهاي عثمان
بابويهي: عبدالله بن مسعود كارهاي ناشايسته و بدعتهاي عثمان را هر دم فاش ميكرد، و او را در ميان جامعه رسوا مينمود، كه من قسمتي از آنها را ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
البته مقصود ابن مسعود از اين گفتارش (در روزهاي جمعه) همان عثمان بوده است زيرا او
1) .الدرّ المنثور، جلد 3، صفحه 13 باسناده عن سعد بن ابي وقاص قال نزلت هذه الآية في سنة انا و عبدالله بن مسعود (الي قوله) فانزل الله: «وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِي الآيه»: الانعام: 50.
بدعتهايي در دين گذارده و فسادهايي به بار ميآرود.
آنقدر اين تنقيدها و افشاگريهاي ابن مسعود، ادامه پيدا كرد كه وليد بن عقبه (وليد از خويشان عثمان و از طرف او والي كوفه بوده) در خشم شده و هر قدر ابن مسعود را از اين كردارش نهي مينمود، او دست بردار نبود، در نتيجه وليد به عثمان گزارش داد، پس او بر وليد نوشت كه ابن مسعود را به مدينه بفرستد.
هنگامي كه ابن مسعود از كوفه به سوي مدينه حركت ميكرد، مردم به دنبال او بيرون آمده و به او ميگفتند ما نميگذاريم بروي، زيرا بر تو ايمن نيستيم، از ناحيه عثمان در خطر ميباشي، او در جواب ايشان گفت: چارهاي از رفتن نيست و نرفتن من باعث فتنه و آشوب خواهد شد، و من نميخواهم سبب فتنه شوم.
ابن مسعود همواره ميگفت: عثمان در نزد خداوند به اندازه بال مگسي وزنهاي ندارد.
ابن مسعود هنگام مردن به كساني كه اطراف او حاضر بودند: گفت كيست كه وصيّت مرا قبول كند؟ و چون آن گروه منظور او را ميدانستند، هيچ كدام جواب او را ندادند، باز مجدداً تكرار نمود، كه اين بار عمّار ياسر (رحمه الله) گفت من وصيّت ترا انجام ميدهم، ابن مسعود به او گفت نگذار عثمان بر جنازه من نماز بخواند، عمّار آن را پذيرفت، و چون ابن مسعود فوت نمود عمّار بر او نماز خواند و دفن كرد، در اين ميان عثمان از واقعه خبردار شد و بر سر قبر او آمد و به عمّار تندي نموده و گفت: چرا مرگ ابن مسعود را به من اطلاع ندادي؟
عمّار در جواب او گفت وصيّت او چنين بوده است، عثمان اندكي بر مزار او ايستاد و او را ستايش كرد و ميگفت سوگند به خداوند كسي را از دست داديد كه از بهترين باقيماندگان بود «زبير» حضور داشت و اين شعر را در سرزنش عثمان بخواند:
لا الفينّك بعد الموت تندبني
و في حياتي ما زوّدتني زادي
يعني نبينم ترا كه پس از مرگم براي من سوگواري كني، ولي در حياتم زاد و توشه مرا ندادي.
اين شايعه پراكني و افشاگري و حقيقتگويي ابن مسعود، نمونهاي از آتش دروني او بوده كه از سر زبانش شعلهور گرديده است، زيرا اين مرد صحابي كه در مكتب رسالت پرورده شده، و به احكام و وظائف و مقررات د ين اسلام كاملاً آشنا و نيز از اوصياء و جانشينان پيغمبر(ص) مطلع و باخبر بوده، البته او نميتوانست ببيند كه آن مسند عظيم و خطير خلافت را مانند عثمانها، افراد بيلياقت و بيكفايت غصب كرده، و با احكام شريعت بازي كنند و (همان طوري كه پيغمبر(ص) فرموده: وقتي رجال بني اميّه به سي نفر رسيدند (1)) مال خدا را ميان خودشان دست به دست ميدهند و بندگان خدا را بردگان خود كرده، و در دين خدا بدعتها ميگذارند.
چون ابن مسعود تاب ديدن آن منكرات و تحمّل آن محاربههاي با خدا و رسول را نداشت زبان به طعن عثمان گشوده، گاه با صراحت و گاهي با اشارت، جنايات و خلافهاي او را برمَلا و آشكار مينمود، به همين جهت وقتي اين مرد از كوفه به مدينه وارد و در مسجد رسول الله با عثمان روبهرو شد، او به غلامش «عبدالله بن زمعه» با «يحموم» دستور داد كه ابن مسعود را با بدترين وضع از مسجد بيرون كند، غلام اين پيرمرد صحابي را به درب مسجد آورد و بر زمين زد به طوري كه پهلوي او بشكست و فرياد زنان ميگفت: ابن زمعه كافر مرا كُشت.
و بار ديگر به جهت آنكه ابن مسعود اباذر (رحمه الله) را دفن كرده بوده است، چهل ضربه
1) .در مبحث روز گذشته اين حديث را از اباذر نقل نمودم.
تازيانه به او بزد،
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بعضي از مورخيّن ما نوشتهاند كه عثمان در زدن ابن مسعود از دو جهت معذور بوده، زيرا ابن مسعود، اولاً قصد خروج بر عثمان را داشته و ثانياً چون عثمان او را از مقامش معزول كرده از اين جهت زبان به طعن او گشود.
به دنبال مكتب تأويل و تضييع تاريخ
بابويهي: آقاي نصرتآبادي در مبحث روز گذشته موضوع «مكتب تأويل» را به طور اختصار برايتان بيان نمودم، و در آنجا گفتم كه هر صاحب مذهب و مسلكي نهايت كوشش را به جام آورد، كه از مرام خود دفاع نمايد، تا لكّه بطلان و ناحق بودن را از چهره خويش پاك كند و يا هواخواهانشان در عصرهاي متأخّر اعتقادات و اعمال ناشايسته آنان را به توسط توجيهاتي تصحيح نموده و لباس حق به آنها ميپوشانند.
و در همين رابطه عدّهاي از دانشمندان شما اهل تسنّن (مانند محمد فؤاد، قاضي القضاة، استاد هيكل و ابن ابي الحديد و دهها امثال اينها) جاي پاكي براي تاريخ نگذاشته، و اكثر مسائل تاريخي را كه به ذائقهشان تلخ و ناگوار آمده، و يا براي حيثيّت خلفائشان مضرّ ميديدند، در آنها دست برده، و به هر طوري كه برايشان امكان داشته، مطالب را زير و رو كردهاند:
اولاً اگر ميتوانستند آن خاطرات تاريخ را اصولاً انكار ميكردند، و وقوع آنها را منكر ميشدند (يعني ميگفتند يك چنين امري واقع نشده، يا يك چنين حديثي صادر نگرديده، و يا اين روايت صحيح نيست، و مانند اين عذر تراشيها).
و اگر توانايي اين عمل را نداشتند، دست به تأويل زده و تا آنجايي كه برايشان ميسّر بوده در الفاظ و عبارتهاي آن احاديث و مسائل، تصرف كرده و برخلاف ظاهر، آنها را معنا ميكردند، و يا آنكه در برابر آنها روايتهايي بر ضدشان
جعل كرده و بسا آنها را به پيغمبر نسبت ميدادند، و در ن تيجه آن حقايق و واقعيات را معكوس نموده، و امر را بر مراجعين مشتبه ميكردند (چنانكه در ضمن مباحث گذشته نمونههايي از اين ياوهسرايي و الفاظ بافيها را به عرضتان رساندم).
اينك براي تذكّر و يادآوري، فشرده آنها را برايتان واگو مينمايم.
تأويلهاي مزخرف
مثلاً: ابابكر هنگامي كه مسند خلافت را غصب كرد، براي آنكه جوابگو باشد، ميگويد ترسيدم اختلاف و فتنه برپا شود، از اين جهت آن را در دست گرفتم تا آشوب برپا نشود.
و دانشمندان شما براي تصحيح اين عمل ابابكر، داد اجماع بلند كردند، و به آيه: «وامرهم شوري بينهم» و آيه «و شاورهم في الامر» چنگ زدند.
و نيز وقتي فدك را غصب نمود، فاطمه عليها سلام به او اعتراض كرد و حق خود را درخواست نمود، ابوبكر (چون هيچ عذري نتوانست بياورد) حديثي جعل كرد و گفت پيغمبر(ص) فرموده: نحن الانبياء لا نورّث و ما تركناه صدقة (يعني ما پيامبران ارثي از خود نميگذاريم و آنچه از ما ميماند، صدقه ميباشد).
هنگامي كه عمر بن خطاب از نوشتن پيغمبر(ص) جلوگيري كرد و براي آنكه عذري براي اين عمل شنيعش در دست داشته باشد، به حاضرين گفت: درد به اين مرد فشار آورده و هذيان ميگويد، كفانا كتاب الله ، و محمد فؤاد براي آنكه اين لكّه ننگ را از دامن عمر پاك كند (غافل از آنكه خود را نزد عقلاء جهان ننگين نمود بدون آنكه خليفه خويش را تطهير كرده باشد) ميگويد: مقصود عمر از اين جلوگيري كتابت، همن ترفيه و آسايش آن حضرت بوده است.
و نيز وقتي ابن عباس به عمر گفت چرا خلافتي را كه خودت ميگويي حق علي بن ابيطالب است، به
و واگذار نميكني؟ جواب ميگويد: چون علي(ع) سنش كم است، قريش زير بار او نرفتند.
و يا در جا ي ديگر ميگويد: هر چند پيغمبر خلافت علي را اراده كرد، ولي خدا ان را اراده ننمود، مانند اسلام ابولهب كه پيغمبر ان را اراده كرد ليكن خدا آن را نخواست.
هنگامي كه موضوع كشتن خالد بن وليد مؤمني را به نام مالك بن نويره و زنا كردنش با زن او، مطرح ميشود و عمر آن را به ابابكر خبر ميدهد و از او تعزير و سنگساري خالد را درخواست ميكند، ابابكر با تندي در جواب عمر ميگويد: ساكت باش، خالد اجتهاد كرد و در اجتهادش خطا رفت.
هنگامي كه موضوع جنگ كردن معاويه با علي بن ابيطالب (با آنكه خودشان اقرار ميكنند كه حق با عليست و علي با حق است) به ميان آورده ميشود، در جواب ميگويند: معاويه به اجتهادش عمل كردو معذور ميباشد.
و نيز وقتي به عثمان اعتراض ميشود كه چرا اموال مسلمين را به بني اميه ميدهي؟ در جواب ميگويد: من با اين كارم صله رحم ميكنم؟ و چون در تبعيد كردن اباذر به او ايراد ميكنند، در جواب ميگويد: او در شهرها باعث فساد شده است.
و وقتي اعتراض ميشود كه چرا عثمان چندين صحيفه قرآن را سوزانيد، غير از صحيفه زيد بن ثابت، در جواب ميگويند: نظر او جلوگيري از اختلاف و تفرقه در قرائت بوده و او ميخواسته كه مسلمين بر يك قرائت باشند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اين جواب شما درباره زدن عثمان ابن مسعود را، مانند همين جوابهايي است كه مرتكبين جنايات، به ديگران دادهاند و در بالا نمونهاي از آنها را يادآوري كردم.
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي بدانيد و آگاه باشيد، اگر اين عذر تراشيها، شخص مجرم را بيتقصير ميكند، پس هرگز مقصّري در جهان وجود نخواهد داشت، به جهت آنكه جميع ملل عالم
ميتوانند از اينگونه عذرها (ي بدتر از گناه) براي مرام و كيش و اعمالشان بتراشند و خود را بر حق قلمداد كنند.
مثلاً يهود ميتواند در برابر مسلمين بگويند: دين ما نيز حق است، زيرا ما تابع پيغمبر اولوالعزم «موسي» هستيم، همان طوري كه شما مسلمانان از پيغمبر اولوا العزمي «محمدص» پيروي ميكنيد، و همچنين مسيحيّن ميتوانند به همين گفتار يهود استدلال كنند و خود را به صورت حق جلوه دهند.
و نيز بت پرستان بگويند ما مُوحّد و خداپرستيم، و در واقع خدا را عبادت ميكنيم، زيرا ما براي اين بتها استقلال قائل نيستيم بلكه ما اينها را وسيله قرب به خداوند قرار دادهايم و همچنين ديگر اديان و ملل جهان: كل حزب بما لديهم فرحون.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما در اينجا بيانصافي كرديد، مسلمين را با يهود و مسيحي و بتپرستان از نظر استدلال در رديف يكديگر قرار داديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از مثل شمائي كه يك شخص روحاني و تحصيل كردهاي هستيد انتظار اين گونه گفتار را نداشتم، زيرا شما ميبينيد كه اين الفاظ بافيهاي علمائتان، ذرهاي از برهان و منطق در شراشر وجود آنها ديده نميشود، و با اين وصف ميخواهند از اين راه، باطلي را به صورت حق درآورند و از اين نظر تفاوتي ميان مسلمان و غير مسلمان نخواهد بود به جهت آنكه هر دوي ايشان در بي برهاني و بيمنطقي، مساوي و در سالوس بازي و تظاهر به حق، يكسان هستند، و در تمويه و تحميق عوام خود، مشابه يكديگر ميباشند.
آقاي نصرتآبادي اينك متن عبارت شرح ابن ابي الحديد را درباره عبدالله بن مسعود برايتان نقل ميكنم، تا ببينيد كه اين مرد قصد خروج بر عثمان را نداشته، بلكه بدعتهاي او اين صحابي را از جاي درآورد و زبان او را به طعن باز
كرد:
و قد روي كل من روي السيرة من اصحاب الحديث علي اختلاف طرقهم ان ابن مسعود كان يقول ليتني و عثمان برمل عالج يحثو عليّ و احثو عليه حتي يموت الا عجز مني و منه.
و رووا انه كان يطعن عليه فيقال له الا خرجت عليه ليخرج معك؟ فيقول لَانِ ازاول جبلا رايسا احبّ اليّ من ان ازاول ملكا مؤجلاً.
و كان يقول كل يوم جمعة بالكوفة جاهرا معلنا: ان اصدق القول كتاب الله و احس الهدي هدي محمد، و شر الامور محدثاتها، و كل محدث بدعة و كل بدعة ضلالة و كل ضلالة في النار، و انما كان يقول ذلك معرضا بعثمان حتي غضب الوليد بن عقبة من استمرار تعريضه و نهاه عن خطبته هذه فابي ان ينتهي فكتب الي عثمان فيه فكتب عثمان يستقدمه عليه.
و روي انه لما خرج عبدالله بن مسعود الي المدينة مزعجا عن الكوفة خرج الناس معه يشيعونه و قالوا له يا ابا عبدالرحمن ارجع فو الله لانوصله اليك ابدا فانا لانأ منه عليك، فقال امر سيكون، و لا احب ان اكون اول من فتحه.
و قد روي عنه ايضاً من طرق لاتحصي كثرة انه كان يقول: ما يزن عثمان عند الله جناح ذباب.
و تعاطي ما روي عنه في هذا الباب يطول و هو اظهر من ان يحتاج الي الاستشهاد عليه و انه بلغ من اصرار عبدالله علي مظاهرته بالعداوة ان قال لما حضره الموت: من يتقبل مني وصية اوصيه بها علي ما فيها؟ فسكت القوم
عرفوا الذي يريد فاعادها فقال عمار بن ياسر رحمه الله تعالي انا اقبلها فقال ابن مسعود: ان لايصلي عليّ عثمان، قال ذلك لك، فيقال انه لما دفن جاء عثمان منكرا لذلك فقال له قائل ان عمار اولي الامر فقال لعمار ماحملك علي ان لم تؤذني؟ فقال عهد اليّ ان لا اوذنك فوقف علي قبره و اثني عليه ثم انصرف و هو يقول رفعتم و الله ايديكم عن خير من بقي. فتمثل الزبير بقول الشاعر:
لا الفنيك بعد الموت تندبني و في حياتي ما زوّدتي زادي
و لمّا مرض ابن مسعود مرضه الذي مات فيه اتاه عثمان عائدا فقال ما تشتكي؟ فقال ذنوبي، قال ما تشتهي؟ قال رحمة ربي، قال الا ادعو لك طبيبا؟ قال الطبيب امرضني قال افلا آمر لك بعطائك؟ قال منعتنيه و انا محتاج اليه و تعطينيه و انا مستغن عنه، قال يكون لولدك؟ قال رزقهم علي الله تعالي قال استغفر لي يا ابا عبدالرحمن، قال اسأل الله ان يأخذ لي منك حقي.
و روي الواقدي باسناده و غيره ان ابن مسعود لما استقدم المدينة دخلها ليلة جمعة فلما علم عثمان بدخلوه قال ايها الناس انه قد طرقكم الليلة دويبة من تمش علي طعامه يقيء و يسلح فقال ابن مسعود لست كذلك و لكني صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله يوم بدر و صاحبه يوم احد و صاحبه يوم بيعة الرضوان و صاحبه يوم الخندق و صاحبه يوم حنين قال و صاحت عايشة يا عثمان اتقول هذا لصاحب رسول الله صلي الله عليه و آله فقال عثمان اسكني، ثم قال لعبدالله بن زمعة بن الاسود بن المطلب بن
عبدالعزي بن قصيٍ اخرجه اخراجا عنيفا فاخذه ابن زمعة فاحتمله حتي جاء به باب المستجد فضرب به الارض فكسر ضلعاً من اضلاعه، فقال ابن مسعود: قتلني ابن زمعة الكافر بامر عثمان.
و في رواية انه لما احتمله ليخرجه من المسجد ناداه عبدالله انشدك الله ان تخرجني من مسجد خليلي صلي الله عليه و آله، قال الراوي فكاني انظر الي حموشة ساقي عبدالله بن مسعود و رجلاه تختلفان علي عنق مولي عثمان حتي اخرج من المسجد، و هو الذي يقول فيه رسول الله صلي الله عليه و آله لساقا ابن ام عبد اثقل في الميزان يوم القيمة من جبل احد.
و قد روي محمد بن اسحاق عن محمد بن كعب القرظي ان عثمان ضرب ابن مسعود اربعين سوطا في دفنه اباذر و هذه قصة اخري..........
و هو الذي يقول رسول الله صلي الله عليه و آله في حقه من سرّه ان يقرأ القرآن غضا كما انزل فليقرأ علي قرأة ابن ام عبد.
و روي عن ابن عباس رحمه الله تعالي ان ه قال قراءة ابن ام عبد هي القراءة الا خيرة ان رسول الله صلي الله عليه و آله كان يعرض عليه القرآن في كل سنة من شهر رمضان فلما كان العام الذي توفي فيه عرض عليه دفعتين فشهد عبدالله ما نسخ منه و ما صح فهي القرآة الا خيرة.
و روي عن الا عمش قال قال ابن مسعود لقد اخذت القرآن من في رسول الله صلي الله سبعين سورة.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من ميخواهم شما را به نكتهاي متوجّه كنم، به عرايضم توجه نماييد:
علماء شما اهل تسنّن كلمه «صحابه» وِرد
زبانشان است، هر وقت در هر كجا و هر كسي اين نام را به زبان ميآورد، جمله (رضي الله عنه) به دنبال آن، قطعي و حتمي است، خواه آن صحابي از مؤمنين، يا فاسقين و يا از منافقين باشد، و اگر انسان اندكي خردهگيري به يكي از اصحاب كند، آن گوينده از نظر علمائتان ساقط و مورد توهين بلكه او را شتم و لعن ميكنند، بدون آن كه گفتار گوينده را بررسي كنند و به ايراد او رسيدگي نمايند.
آبروريزيهاي ابن مسعود از عثمان
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، علماء شما درباره صحابه، كاسه از آش داغترند، و آنقدري كه ايشان براي اصحاب حساب باز كردهاند، خودِ صحابه با يكديگر اين چنين نبودند، اين توقيرها و احترامهايي كه دانشمندان شما براي اصحاب قائل هستند، خودِ آنان با همديگر اين گونه معامله نميكردند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي با كمال عذرخواهي عرض ميكنم اولاً شما از كجا ميگوييد خود اصحاب آن طور نبودند كه جميعشان يكديگر را تجليل و تكريم كنند، و ثانياً اگر فرضاً ايرادي به علماء ما وارد باشد، علمائ شما هم در اين باره بيتقصير نيستند، زيرا ايشان بر عكسِ پيشوايانِ ما، عدّهاي از اصحاب را هتك ميكنند و آن طوري كه شايد و بايد آنان را احترام نمينمايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما تعجب ميكنم كه يك سلسله امورات واضح را ناديده ميگيريد و به آنها توجه نداريد، شما در همينجا نظر كنيد و ببينيد كه چگونه عثمان و ابن مسعود (با آنكه هر دو از اصحاب هستند) به جان يكديگر افتادهاند و حيثيّت همديگر را به باد فنا ميدهند، مثلاً:
يك جا ابن مسعود آرزو ميكند كه با عثمان در شنزاري ميبودند و آنقدر سنگ بر يكديگر ميزدند تا خودش و يا عثمان بميرند، در جاي ديگر
ميگويد عثمان نزد خدا به اندازه بال مگسي ارزش ندارد.
در هر روز جمعه با صداي بلند به مردم اعلام ميكرد كه عثمان بدعتگذار است تا آنكه مروان او را از كوفه به مدينه تبعيد نمود وبه اندازهاي اين مرد با عثمان دشمني ميورزيد كه هنگام مردنش وصيت نمود او بر جنازهاش نماز نخواند.
و در جاي ديگر مردم از او درخواست ميكنند كه بر عثمان خروج كن ما هم به كمك تو هستيم ولي ابن مسعود به اين كار تن درنميدهد و ميگويد كوه را از جاي كندن نزد من محبوبتر است از اينكه يك حكومت موقّتي را از جاي بركنم و نيز چون مردم از تيرگي بين اين دو نفر باخبر بودند، هنگامي كه عازم حركت به سوي مدينه شد، دوستانش به او گفتند ما از عثمان درباره تو ايمن نيستيم و ترا در خطر ميبينيم و به جانب عثمان نرو، ابن مسعود مي دانست كه نرفتنش به مدينه باعث فتنه ميشود، به ايشان گفت من نميخواهم كه سبب فتنه و آشوب شوم.
و متقابلاً هنگامي كه ابن مسعود از كوفه وارد مدينه شد، عثمان به مردم گفت: شبانگاه يك جنبنده كوچكي بر شما وارد شده، كه به سوي طعام هر كس او برود «از آن بخورد» استفراغ ميكند، و سر قدم ميرود، ولي ابن مسعود گفت من اين گونه نيستم بلكه من صاحب «همراه» رسول الله(ص) بودم در جنگ بَدر و اُحُد و خَندَق و حُنين و در (بيعة الرضوان)، در اين ميان عايشه به عثمان اعتراض كرد كه چرا به صاحب رسول الله جسارت ميكني، عثمان به او گفت ساكت باش.
و نيز چون در مسجد با عثمان روبهرو شد او به ابن زمعة دستور داد كه ابن مسعود را با بدترين وضع از مسجد خارج نما، ابن زمعه او را بر دوش خود سوار كرد و در بيرون مسجد چنان او را بر زمين زد كه پهلوي او بشكست.
و نيز به جُرم آنكه جسد اباذر (رحمه الله) را دفن كرد، چهل ضربه تازيانه به او بزد.
نوبختي: آقاي بابويهي حق به جانب شماست آنچه من تا به اينجا از بحثهايتان استفاده كردهآم، موضوع صحابه اينچنين نيست كه عدهاي از علماء ما ميپندارند ولي من در اينجا از جنابعالي سؤالي دارم، خواهشمندم به من جواب دهيم؟ آيا اين دو نفر صحابي «عثمان و ابن مسعود» كدامشان بر حقّند، و گفتارشان صحيح و مشروع ميباشد.
اثبات حقانيّت ابن مسعود و ضلالت عثمان
بابويهي: آقاي نوبختي جواب سادهاي كه بتوانم به شما بدهم اينست: چون سخنان اين دو صحابي گفتاريست كه ضد يكديگر است، از اين جهت نميتوان گفت كه هر دوي آنها حق و يا هر دوي آنها باطل ميباشد، كه اين خود امريست محال و يك چنين چيزي نخواهد شد، پس ناگزير بايستي گفت يكي از اين دو نفر برحق و ديگري بر باطلست.
نوبختي: آقاي بابويهي آيا از كگفتارهاي اين دو نفر ميتوان فهميد كه حق در كدام طرف ميباشد؟
بابويهي: آقاي نوبختي هنگامي انسان ميتواند حق و يا باطل بودن سخني را بفهمد كه اولاً تعصب را كنار بگذارد و با ذهني تهي از دوستي و دشمني، گفتار گوينده را بسنجد، و ثانياً باب تأويل را به روي خود ببندد و ظاهر گفتارها را بررسي نمايد.
نوبختي: آقاي بابويهي اين كار از عهده من خارج است، از شما خواهش ميكنم كه آنچه از سخنان اين دو نفر برداشت كردهايد، براي ما بيان كنيد، تا در نتيجه هويّت ايشان براي ما نيز واضح شود.
بابويهي: آقاي نوبختي در تمام گفتارهاي عثمان هيچ نوع احتجاجي ديده نميشود، مثلاً عثمان به ابن مسعود نگفته است: آيا من حلالي را حرام كرده و يا حرامي را حلال كردهام كه تو آبروي مرا ميريزي؟
و يا به او گفته باشد كه فلان سخن تو ناحقّست برخلاف قرآن و برخلاف سنت پيغمبر ميباشد؟
و يا آنكه در برابر خطبههاي روز جمع ابن مسعود كه اشاره به بدعتهاي عثمان مينمود، جواب اساسي به او بدهد و از خود دفاع شرعي كند.
بلكه نهايت عملي را كه در مقابل جميع گفتارهاي ابن مسعود انجام داده اينست: اولاً او را از كوفه به مدينه تبعيد كرده، و ثانياً گفتارهاي زشتي درباره او گفته، و ثالثاً او را از مسجد رسول الله(ص) بيرون انداخته به طوري كه پهلوي او شكسته شده و رابعاً به جهت دفن جسد اباذر (رحمه الله) چهل ضربه تازيانه به او زده. و خامساً حقوق مستمرّه او را از بيت المال قطع كرده (چنانكه در احاديث فوق ملاحظه نموديد). (1)
آقاي نوبختي اگر قضاوت ميان اين دو گفتار و كردار به هر قاضي منصف غير متعصبي واگذار شود، خواهد گفت كه حق با ابن مسعود ميباشد و عثمان درباره او ظلم و ستم بيكراني نموده است.
آقاي نوبختي از مجموع گفتارهاي بالا جواب شما و آقاي نصرتآبادي به دست آمد كه عبارت باشد: از حقانيّت يكي از طرفين، و اينكه ابن مسعود قصد خروج بر عثمان را نداشته.
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنست كه چندين مصحف قرآن را سوزانيد و يكي از آنها را به نام مصحف زيد بن ثابت باقي گذارد.
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه اين موضوع را به عنوان يكي از طعنهاي بر عثمان نقل كرده است.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي بابويهي اين
1) .بعضي از مورخين نوشتهاند: ابن مسعود متصدي بيت المال مسلمين بوده در كوفه، يكي از خويشان عثمان به عنوان وام مقداري پول از آن اموال بگرفت، روزي ابن مسعود درخواست آن وام را از آن مرد اموي بنمود، آن شخص از ابن مسعود به پسر عمويش عثمان شكايت كرد، عثمان هم او را از منصب عزل نمود.
موضوعي را كه شما نسبت به عثمان ميدهيد، امر بسيار مهمي است زيرا سوانيدن قرآن جنايت بزرگ و توهين عظيمي به قرآن كريم ميباشد، آقاي بابويهي درست است كه عثمان مرد باتقوي و پرهيزكاري نبوده، ولي من باور نميكنم تا اين اندازه هتاك بوده كه كتاب خدا را آتش زده باشد، از شما تمنّا ميكنم بحث امروز را تعطيل كنيد تا من اين مسأله را با استادم در ميان بگذارم و روز آينده جواب ايشان را به عرضتان ميرسانم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي موضوع سوزاندن قرآن را من به عثمان نسبت ندادهام بلكه علماء خودتان آن را ثبت كردهاند، ولي چون شما اطمينان پيدا نميكنيد مگر آنكه از استاد خود بشنويد من مجلس را همينجا خاتمه ميدهم، تا شما آن را با استادتان در ميان بگذاريد. آقايان مجلس را ترك كرده و رفتند.
بابويهي: روز دوشنبه 25 ذيحجه برابر با 11 مهر مجدداً مجلس بحث منعقد و آقايان وارد شدند، نخست آقاي نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفتند آقاي بابويهي من خدمت استادم رسيدم و موضوع ياد شده را با ايشان در ميان گذاشتم، استاد به من گفتند: اصل سوزاندن قرآن ثابت است و مورخين ما آن را نوشتهاند، ولي علماء ما از اين عمل عثمان جواب داده اند، سپس به من سفارش كرد كه به آقاي بابويهي بگو: در ذيل همين طعني كه از نهج البلاغه نقل كردهايد جواب آن نوشته شده است چرا شما طعن را نقل كردهايد ولي از جواب آن نامي نبردهايد.
آقاي بابويهي من از شما استدعا دارم امورات را مجمل نگذاريد، تمام اطراف و جوانب آن را زير نظر بگيريد و طوري براي ما بيان كنيد كه مطلبي ساقط نشود و چيزي از قلم نيفتد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي آن عبارتي را كه استاد شما ديده است منهم آن را ديدهام، ولي آنچه را كه استاد شما، جواب پنداشته است، خيال محض ميباشد، زيرا آن جواب از همان
تأويلها و بافتههائيست كه كراراً برايتان بيان مينمودم، آقاي نصرتآبادي براي آنكه صددرصد به گفتار اينجانب مطمئن شويد، متن عبارت ابن ابي الحديد را (از طعن و جواب) برايتان ميآورم تا خودتان ببينيد كه با اين عبارت پردازيها و ماستماليها نميتوان حق را پوشانيد و يك امر خلافي را تبديل به مشروع نمود.
قاضي القضات عمل باطل عثمان را با گفتارهاي باطل خود پيرايه ميكند
الطعن السابع انه جمع الناس علي قرائة زيد بن ثابت خاصة و احرق المصاحف و ابطل ما لاشك انه نزل من القرآن و انه مأخوذ عن الرسول صلي الله عليه و اله و لو كان ذلك مما يسوغ لسبق اليه رسول الله صلي الله عليه و آله و لفعله ابوبكر و عمر.
قال قاضي القضاة و جوابنا عن ذلك ان الوجه في جمع القرآن علي قراءة واحدة تحصين القرآن و ضبطه و قطع المنازعة و الاختلاف فيه و قولهم لو كان ذلك واجبا لفعله الرسول صلي الله عليه و آله غير لازم لان الامام اذا فعله صار كانّ الرسول صلي الله عليه و اله فعله و لان الاحوال في ذلك تختلف، و قد روي ان عمر كان عزم علي ذلك فمات دونه، و ليس لاحد ان يقول ان احراقه المصاحف استخفاف بالدين و ذلك لانه اذا جاز من الرسول صلي الله عليه و آله ان يخرب المسجد الذي بني ضرارا و كفرا فغير ممتنع احراق المصاحف.
خلاصه ترجمه گفتار بالا:
طعن هفتم (بر عثمان) اينست : عثمان مردم را فقط بر قرائت زيد بن ثابت گردآورد (يعني آنان را وادار كرد كه قرآن را به همين قرائت
بخوانند و مصحفهاي ديگر را (كه طبق قرائت زيد بن ثابت نبود) بسوزانيد و نابود كرد آنچه از قرآن محسوب ميشد، و از پيغمبر گرفته شده بود، و اگر چنين كاري جايز ميبود، البته رسول الله(ص) آن را انجام ميداد و نيز ابابكر و عمر اين عمل را به جا ميآوردند.
قاضي القضات (كه يكي از علماء اهل تسنّن است براي دفاع از عثمان) ميگويد: جواب ما از اين طعن بر عثمان اينست: عثمان خواسته است مردم را بر يك قرائت ثابت كند، و اين عمل او خود باعث محفوظ بودن قرآن ميباشد و سبب برطرف شدن اختلاف ميگردد.
(باز قاضي القضات ميگويد): اينكه پيغمبر(ص) اين كار را نكرده است، دليل نميشود برآنكه كار عثمان خلاف بوده، زيرا كار امام المسلمين عيناً همان كار پيغمبر خواهد بود، و عمر هم تصميم بر سوزاندن همان مصحفها را داشته بود ولي اجل به او مهلت نداد. (باز قاضي القضات اضافه كرده ميگويد):
كسي اشكال نكند به اين عمل عثمان، زيرا مانند همين عمل را پيغمبر(ص) به جا آورده است و آن اينست: كه مسجدي را به نام مسجد ضرار خراب نمود، پس همان طوري كه خراب كردن مسجد جايز است، سوزانيدن قرآن هم جايز ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما يقين بدانيد كه اگر راستي اين جواب قاضي القضات جوابي بود كه از قرآن كريم و يا سنت پيغمبر(ص) دليلي بر آن داشته بود، من هرگز اين عمل عثمان را در رديف خلافهاي او نميآوردم، ولي چون اين دفاع قاضي القضات مانند ساير پاسخهايي است كه علمائ شما درباره بدعتها و خلافهاي خلفائتان نوشتهاند (كه هيچ يك از آنها مدرك و برهاني همراه ندارند) من آن را ناديده گرفته و طعن بر عثمان را به جا و به مورد ديدم.
آقاي نصرتآبادي اينك من پوچي و بيمحتوايي كلام قاضي القضات را براي شما شرح ميدهم تا بدانيد كه اين عمل عثمان نامشروع بوده و اين
دفاع قاضي القضات نيز خود جنايتي است از او سرزده كه خواسته از اين راه خلافي را لباس حق بپوشاند ولي غافل از آنكه هنوز عثمان را از طعن پاك نكرده است كه خودش را مورد طعن قرار داده، زيرا هر خواننده عاقل منصفي كه كلمات او را مطالعه كند، ميفمد كه اين شخص، دفاع كننده از ناحق است و بازوگير ظالم و ستمكاران ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي استاد شما كه به من اعتراض كرده و گفته است: چرا آقاي بابويهي جواب قاضي القضات را ناديده گرفته، و يكسره طعن بر عثمان را نقل نموده است. منهم به ايشان اعتراض ميكنم، ميگويم: آقاي استاد، شما چرا جوابي را كه سيد رضي (رحمه الله) به قاضي القضات داده است ناديده گرفتهايد؟ زيرا اين جواب بدون فاصله ذيل گفتار او نوشته شده است، و چنانچه هر باسواد غير متعصبي در آن نظر كند خواهد ديد كه تمام سخنان قاضي القضات هباءً منثورا ميباشد و جميع گفتارش لاطائل و ياوهسرائي است.
اينك من ناگزيرم كه متن كلماتِ سيد رضي را براي شما قرائت كنم تا ببينيد كه چگونه علماء شما يكسره به قضاي رفتهاند، و چون ميدان را خالي ديده، هر گونه كه خواسته تاختهاند، ليكن احتمال نميدادند كه باريكبيناني (مانند سيد رضي(رض)) خواهند آمد، و اين سياهي اوراق را به توسط برهانهاي روشن از صفحه دلها پاك ميكنند.
اكنون به جوابهاي سيّد توجه كنيد:
اعترض المرتضي رحمه الله تعالي هذا الكلام فقال ان اختلاف الناس في القراءة ليس بموجب لما صنعه عثمان لانهم يروون ان النبي صلي الله عليه و آله قال نزل القرآن علي سبعة احرف (1)
1) .صحيح مسلم، جلد 1، صفحه 561: ان رسول الله صلي الله عليه و آله قال اقرأني جبرئيل عليه السلام علي حرف فراجعته فلم ازل استزيده فيزيدني حتي انتهي الي سبعة احرف. بنابر يك معنا از معاني مراد از (اَحْرُف) همان هفت قرائت ميباشد چنانكه در صفحه نامبرده، از «صحيح» بيان شده است.
كلها شاف كاف. فهذا الاختلاف عندهم في القران مباح مسند عن الرسول صلي الله عليه و آله فكيف يحظر عليهم عثمان من التوسع في الحروف ما هو مباحث فلو كان في القراءة الواحدة تحصين القرآن كما ادعي لما اباح النبي صلي الله عليه و اله في الاصل الاّ القراءة الواحدة لانه اعلم بوجوه المصالح من جميع امته من حيث كان مؤيدا بالوحي موفقا في كل ما يأتي و يذر، و ليس له ان يقول حدث من الاختلاف في ايام عثمان ما يكن في ايام الرسول صلي الله عليه و اله و لا ما اباحه، و ذلك لان الامر لو كان علي هذا الوجب ان ينهي عن القرآة الحادثة و الامر المبتدع و لايحمله ما احدث من القراءة علي تحريم المتقدم بلاشبهة،
قوله ان الامام اذ افعل ذلك فكانّ الرسول صلي الله عليه و آله فعله، تعلل بالباطل، و كيف يكون كما ادعي و هذا الاختلاف بعينه قد كان موجودا في ايام الرسول صلي الله عليه و آله، فلو كان سبب الانتشار الزيادة في القرآن و في قطعه تحصين له، لكان عليه السلام بالنهي عن هذا الاختلاف اولي من غيره، اللهم الا ان يقال حدث اختلاف لم يكن، فقد قلنا فيه ما كفي.
و اما قوله ان عمر قد كان عزم علي ذلك فمات دونه، فما سمعناه الاّ منه، و لو فعل ذلك اي فاعل كان، لكان منكرا،
و اما الاعتذار عن كون احراق المصاحف لايكون استخفافا بالدين
بحمله اياه علي تخريب مسجد الضرار، فبين الامرين بون بعيد، لان البنيان انما يكون مسجداً و بيتا لله تعالي بنيّة الباني و قصده، و لولا ذلك لم يكن بعض البنيان بان يكون مسجدا اولي من بعض، و لمّا كان قصد الباني لذلك الموضع غير القربه و العبادة بل خلافها و ضدها من الفساد و المكيدة، لم يكن في الحقيقه مسجدا و ان سمّي بذلك مجازا علي ظاهر الامر فهدمه لاحرج فيه، و ليس كذلك ما بين الدّفتين لانه كلام الله تعالي الموقّر المعظّم الذي يجب صيانته عن البذله و الاستخفاف فاي نسبة بين الامرين.
جواب سيد رضي به قاضي القضات
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي من براي آقاي نوبختي گفتار سيد رضي را به طور خلاصه ترجمه ميكنم تا ايشان نيز بفهمند كه دفاع قاضي القضات از عثمان پوچ و بيمحتوا است:
(سيد رضي در جواب قاضي القضات ميگويد: اولاً) اختلاف در قرائت قرآن باعث نميشود كه عثمان بتواند مردم را بر يك قرائت وادار كند و قرائت ديگران را از بين ببرد، به جهت آنكه خود علماء اهل تسنّن از پيغمبر(ص) نقل كردهاند كه آن حضرت فرموده است: قرآن بر هفت قرائت نازل شده و همه آنها كافي و شافيست، پس در اين صورت عثمان حق نداشته است كه مردم را از توسعه در قرائت جلوگيري نمايد و فقط قرائت زيد بن ثابت را برقرار كند، و اگر محفوظ بودن قرآن به اين بوده است كه فقط به يك قرائت خوانده شود، ميبايست پيغمبر(ص) مردم را بر همان يك قرائت امر فرمايد، نه آنكه هفت قرائت را تجويز كند زيرا او است كه به مصالح امت خود بينا ميباشد و تمام گفتار و كردارش از جانب وحي بوده است.
(باز ميگويد): هيچ كس نميتواند بگويد
قرائتهاي جديدي در زمان عثمان پيدا شده بود، و از اين جهت آنها را جلوگيري كرده است، زيرا اين موضوع نيز به عهده پيغمبر(ص) بوده كه فرموده باشد هر قرائتي كه بعداً به وجود آيد، قرآن را بر آن قرائتها نخوانيد.
(ثانياً) اين گفتار قاضي القضات كه گفته است: هر كاري را كه امام المسلمين ميكند، مانند آنست كه پيغمبر(ص) آن را به جا آورده، گفتاريست باطل، به جهت آنكه تمام اين اختلافهاي در قرائت در زمان آن حضرت نيز بوده است و اگر جلوگيري از آنها باعث حفظ قران ميگرديده، پيغمبر سزاوارتر بوده است كه از آنها جلوگيري كند و فقط يكي از آنها را تجويز نمايد.
(باز ميگويد): اگر عمر هم ميخواسته است كه اين عمل را انجام دهد، همين اشكالها نيز به او وارد بوده، و حق چنين كاري (سوزاندن قران) را نداشته است.
(ثالثاً) اين عذرتراشي قاضي القضات درباره سوزاندن قرآن و تشبيه كردن آن را به تخريب مسجد ضرار، تشبيهي است بيجا و بيمورد، زيرا مسجد بودن، وابسته به نيّت باني آن ميباشد به اين بيان:
اگر سازنده مسجد، آن را به قصد قربت و براي خداوند بنا كند، البته محترم خواهد بود و بايستي آن را حفظ نمود، و گرنه مسجد با بناها و ساختمانهاي ديگر تفاوتي ندارد، و اگر سازنده آن، به نيت فساد و مكر آن را ساخته باشد، خراب كردن آن هيچ مانعي ندارد.
ولي قرآن كتابيست آسماني كه از جانب خداوند متعال به رسول الله وحي شده است، و در هر حال ميبايست آن را احترام كرده، و از هر گونه اهانت و استخفاف به آن، خودداري نمود، پس ميان سوزاندن قران و ميان خراب كردن مسجد ضرار هيچ تناسبي وجود ندارد. (1)
منافقين در خارج مدينه نزديكي مسجد قبا مسجدي بنا نمودند كه قرآن آن را مسجد ضرار نام نهاد. سازنده اين مسجد دوازده نفر از منافقين انصار بودهاند به اين نام: جذام بن خالد، ثعلبه بن حاطب، هزان بن اميّه، معتب بن قشير، ابوحبيبه بن الازعر، عباد بن حنيف، جارية بن عامر، دو فرزندان او مجمع و زيد.
نبتل بن الحارث، بخدج بن عثمان و وديعة بن ثابت. ابوعامر كه يكي از محاربين و منافقين سرسخت بود به بانيان اين مسجد سفارش كرد كه اين مسجد را به اتمام برسانيد، و تا ميتوانيد از نيرو و سلاح تهيه كنيد، منهم ميروم روم نزد قيصر پادشاه آنجا و به همدستي او لشكر فراهم كرده و ميآيم، محمد و اصحابش را از مدينه اخراج ميكنيم، اين گروه مسجد را به پا كردند به اين منظور كه در آنجا اجتماع كنند و بر عليه مؤمنين برنامه طرح نمايند، تا تجمع انان را بر هم زده و ميان ايشان ايجاد تفرقه كنند، چون بناي مسجد به پايان رسيد به حضور پيغمبر(ص) آمدند و درخواست كردند كه براي تيمّن و تبرك شما نمازي در اين مسجد بخوانيد ولي جبرئيل نازل و آن حضرت را از منويات ايشان مطلع و ايه شريفه بالا را آورد و او را از نماز در ان مسجد نهي نمود، سپس پيغمبر(ص) دستور فرمود تا آن مسجد را خراب كردند.
1) .مسجد ضرار
بابويهي: هنگامي كه گفتار من به اينجا منتهي شد آقاي نوبختي رو كرد به آقاي شيخ محمد و گفت آقاي نصرتآبادي راستي ايراد آقاي بابويهي به استاد شما، ايراديست بجا كه ايشان جواب سيد رضي را ناديده گرفته و به آن توجه نكرده است، با آنكه گفتار سيّد يك سلسله مطالبي است كه هيچ كس نميتواند در درستي آنها شكي داشته باشد، و از اينجا ميتوان قضاوت نمود كه تمام دفاعهاي علماء ما درباره خلفاء، جز زورگويي و حقپوشي چيز ديگري نبوده، و در مقابل جميع مطالبي را كه علماء شيعه ميگويند، جز منطق چيز ديگري نيست.
شيخ محمد نصرتآبادي آقاي نوبختي من نيز با اين نظر شما موافقم، زيرا آنچه من تاكنون از آقاي بابويهي شنيدهام، چه از خود گفته و يا از علمائشان نقل كردهاند، همه آنها را با برهان و منطق همراه ديدهام، و هر چه را كه از هواخواهان خلفائمان نقل نمودهاند وقتي آنها را درون شكافي كرده جز عبارتپردازي و عوام فريبي چيز ديگري نيافتم، كه از جمله آنها همين موضوع سوزاندن عثمان قرآن را كه هيچ محمل صحيحي نميتوان براي آن در نظر گرفت.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من به گفتار سيد رضي اضافه ميكنم:
شما ببينيد خود عثماني كه مصحفهايي از قرآن را سوزانيد، هيچ وجه صحيحي براي اين عملش نتراشيده، نگفته است اين مصحفها سبب اختلاف مسلمين شده، نگفته است اين قرائتهاي گوناگون در عصر پيغمبر(ص) نبوده و جديداً پيدا شده، و نگفته است من خواستهام مردم را بر يك قرائت وادار كنم تا سبب حفظ قرآن گردد.
بلكه تمام اين عذرتراشيها را علماء شما براي تصحيح عمل خليفه خود، به وجود آوردهاند، و كاسه از آش داغتر شدهاند، مفتضحتر از همه اينها آنكه قاضي القضات، اين جنايت عثمان را تشبيه و تمثيل به خراب كردن مسجد ضرار نموده، با آنكه همه مسلمين ميدانند قران كريم كتابي
است آسماني و به نصّ خود او، شخص بي طهارت جايز نيست آن را لمس كند چنانكه فرموده «لاَ يمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» الواقعه: 79. تا چه رسد به آن كه او را بسوزانند و مسجدي را كه با تصريح قرآن براي كفر و تفرق بين مؤمنين ساخته شده، كه هدم و تخريب آن واجب ميباشد در رديف سوزاندن قرآن قرار داده است. بخوانيد و قضاوت كنيد:
يكي ديگر از خلافهاي عثمان آنست كه عمار بن ياسر را بزد.
عمّار رحمه الله فرزند «ياسر عنسي» كنيه او «ابويقظان»، يكي از بزرگان سابقهدار اصحاب پيغمبر(ص) است كه به دو قبله «مسجد اقصي و كعبه» با حضرتش نماز خوانده است.
او از كسانيست كه در راه اسلام از ناحيه مشركين قريش آزارها و شكنجهةاي شديدي ديده، و از افراديست كه به واسطه ايذاء كفار و مشركين با عدّهاي به «حبشه» هجرت نمود، و در جنگهايي شركت داشته كه از جمله آنها جنگ بدر است.
عمّار با پدرش ياسر و مادرش «سميّه» و برادرش عبدالله در اوائل بعثت اسلام آوردند.
كفّار قريش ياسر و سميّه پدر و مادر او را به واسط مسلمان شدنشان شهيد كردند، و اول زني كه در اسلام شهيده شده است مادر او بوده و اين خود فضيلتي بر فضائل عمّار بيفزود.
عمّار روز نهم صفر سنه 37 هجري در سنّ نود سالگي در جنگ صفين به دست عدّهاي از لشكريان معاويه كشته شد، در ساعت شهادت او علي بن ابيطالب عليه السلام بر بالين او آمده و سر او را به دامان خود گرفت و اين دو بيت را در رثاء او انشاء نمود:
الا ايّها الموت الذي هو قاصدي ارحني فقد افنيت كل خليلي
اراك بصيرا بالذين احبّهم كانك تنحو نحوهم بدليل
آياتي چند از قران كريم در شأن عمار (رحمه الله) نازل شده است و علماء اهل تسنن در تفاسير خود آنها را ذكر كردهاند و من قسمتي از آن آيات را برايتان نقل ميكنم:
اخرج ابن ابي شيبة و ابن المنذر و ابن ابي حاتم و ابوالشيخ عن عكرمة في قوله: «أَوَمَن كَانَ مَيتاً فَأَحْيينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» الانعام: 122 قال نزلت في عمار بن ياسر.
باز در همان جلد از تفسير نامبرده صفحه 13 مينويسد:
اذ نزل جبرئيل بهذه الآيه: « وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِي يرِيدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَيكَ مِنْ حِسَابِهِم مِن شَيء وَمَا مِن حِسَابِكَ عَلَيهِمْ مِن شَيء فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ» الانعام: 52.
باز در تفسير نامبرده جلد 5 صفحه 323 مينويسد:
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي هر كس در اين آيات شريفه بالا كه در شأن عمار نازل شده است نظر كند و در معاني آنها دقت نمايد، فضيلت و موقعيت ايماني عمار بن ياسر را درك خواهد كرد،
زيرا آيه شريفه اول (كه در ضمن حديث اول ياد شده) نشان ميدهد كه عمار به واسطه ايمان قلبي و اعمال صالحش داراي نورانيّتي شده كه در ميان جامعه با بيناني كامل سير ميكرده و هدايتي پيدا كرده كه منافق را از مؤمن تشخيص و حق را از باطل تميز ميداده، و هيچ گاه در اشتباه و ضلالت واقع نميشده است.
و آيه شريفه دوم و سوم نشان مي دهند كه عمار از كسانيست كه شبانهروز به ذكر خداوند مشغول دنيا و زخارف آن او را از ياد خدا باز نداشته، و پيغمبر(ص) مأمور شدهاند كه عمار و اَمثال او را از خود دور نكند و هميشه آنان را با خود دارد و زير نظر داشته تا از فيض وجود مقدسش بهرهمند شوند.
آقاي نصرت آبادي به يك چنين عبد صالح و مؤمن خالصي عثمان توهين كرده و چنان با لگد او را بزد كه به فتق مبتلا گرديد.
آقاي نصرتآبادي: به اضافه آيات شريفه ياد شده روايتهاي بسياري در فضيلت عمار علماء خودتان نقل كرده و من قسمتي از آنها را برايتان بيان ميكنم:
ابن ابي الحديد معتزلي اين احاديث ذيل را در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 239 نقل كرده بدون آنكه در آنها خدشه نمايد:
(يعني پيغمبر(ص) فرمود: ايشان «مخالفين عمار از هواخواهان عثمان و لشكريان معاويه» چه كار با عمار دارند. كه او آنان را به سوي بهشت دعوت ميكند و آنها عمار را به سوي دوزخ ميخواند.
پيغمبر(ص) فرموده: هر كس با عمار دشمن باشد، خداوند او را دشمن دارد، و هر كس دشمني او با عمار شديد باشد، خداوند شديداً او را دشمن ميدارد.
و نيز در كتاب نامبرده جلد 2 صفحه 274 مينويسد:
176 . قال حذيفة اني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول: ان ابن سميّة لم يخيّر بين امرين قطّ الا اختار ارشدهما يعني عمارا. (حذيفه ميگويد شنيدم از پيغمبر(ص) كه فرمود: عمّار هرگز مخيّر نميشود ميان دو امري، مگر آن چيزي را اختيار ميكند كه به هدايت نزديكتر باشد)
ـ صحيح بخاري جلد 2 صفحه 186 باب مناقب عمار و حذيفه:
خلاصه ترجمه حديث:
ابراهيم ميگويد علقمه به شام رفت، و هنگامي كه وارد مسجد شد، عرض كرد بار پروردگارا
همنشين نيكويي براي من فراهم فرما، چون بنشست با ابودرداء جليس شد، او از علقمه پرسيد اهل كجا هستي؟ جواب داد اهل كوفه هستم، سپس از او سؤال كرد، آيا آن شخصي كه پيغمبر(ص) فرموده، خداوند او را زا شرّ شيطان به خود پناه داده كه عمار باشد در ميان شما اهل كوفه است؟ علقمه در جواب او گفت: آري او در بين ما كوفيان ميباشد.
ـ و نيز ابن ابي الحديد در كتاب نامبرده جلد 2 صفحه 274 مينوييسد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي احاديث در فضيلت عمّار بيش از اينست كه من بتوانم در اين مجلس براي شما بيان كنم، و براي آنكه شما مطمئن شويد به حقانيّت او و به اينكه طرف مقابل و دشمن او در ضلالت و گمراهي ميباشد، اين مقدار از روايات را از كتب خودتان نقل نمودم، و شما از همينجا ميتوانيد قضاوت كنيد كه اين عمل عثمان درباره يك چنين رجل الهي گناهي است نابخشودني و جنايتي است كه بر سياهي پرونده جنائي بني اميه بيفزود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بعضي از مورّخين ما گفتهاند كه زدن عثمان به عمار ثابت نشده است و نياز به اثبات دارد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي «حفظت شيئا و غابت عنك اشياء» عدهاي از مورخين شما اهل تسنّن، موضوع زدن عمار را نقل كردهاند، و با اين وصف چگونه ميتوانيد بگوييد كه زدن عثمان ثابت نشده است؟ مگر ثبوت يك موضوع تاريخي جز دليل تاريخي چيز ديگري لازم دارد؟
اينك من براي شما دليلهايي از كتب خودتان
ميآورم تا ببينيد كه مسأله كتك زدن عمار چيزي نيست كه بتوان آن را انكار نمود، و به محض اينكه شخص مُغرض و متعصبي بگويد: اين موضوع ثابت نشده است، عثمان تبرئه نميشود و اين ننگ برطرف نخواهد شد.
سبب زدن عمار چه بوده
بلي چيزي كه هست اينست كه مورّخين در سبب زدن عمار اختلاف كردهاند، و هر كدامشان يك سبب مخصوصي را خواطر نشان نمودهاند، و من جميع آنها را به عرضتان ميرسانم، توجه نماييد:
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 238 سه سبب درباره زدن عمار نقل كرده بدون آنكه در آنها كوچكترين خدشهاي كرده باشد به ترتيبي كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
فقال عمار اشهد الله ان انفي اول راغم من ذلك فقال عثمان اَعلّي يا ابن ياسر تجتريء، خذوه فأخذ و دخل عثمان فدعا به فضربه حتي غشي عليه ثم اخذج فحمل حتي أتي به منزل ام سلمة رضي الله تعالي عنها فلم يصل الظهر و العصر و المغرب، فلما افاق توضأ و صلي و قال الحمد لله ليس هذا اول يوم او ذينا في الله تعالي ........ فاذا هي قد غضبت لعمار و بلغ عائشه رضي الله تعالي عنها ما صنع بعمّار نغضبت ايضاً و اخرجت شعرا من
شعر رسول الله صلي الله عليه و آله و نعلا من نعاله و ثوبا من ثيابه و قالت لسرع ماتركتم سنة نبيكم و هذا شعره و ثوبه و نعله لم تبلَ بعدُ.
خلاصه ترجمه حديث:
راوي ميگويد: در بيت المال مدينه سبدي بوده كه در آن زيور آلات و گوهري بود، عثمان آنها را بُرد تا برخي از اهالي خود به آن آرايش نمايند، و چون مسلمين باخبر شدند او را بسيار سرزنش كردند به طوري كه در خشم شده سخنراني نموده و گفت ما از بيت المال برميداريم و نياز خويش را برطرف ميكنيم هر چند بيني عدّهاي به خاك ماليده شود، علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود از تو جلوگيري ميشود و نميگذارند كه اين چنين اعمال را مرتكب شوي.
سپس عمّار به عثمان گفت من خدا را گواه ميگيرم كه اوّل كسي هستم كه از اين عمل تو ناراحت و در خشم شدهام عثمان با تندي به او گفت اي پسر ياسر آيا جُرأت بر من پيدا كردهاي؟ دستور داد او را بازداشت كردند و چون داخل منزلش شد امر كرد او را بياوريد، و چندان او را بزد كه بيهوش گرديد به طوري كه نماز ظهر و عصر و مغرب او فوت شد و او را به منزل ام سلمه بردند هنگامي كه به هوش آمد، وضو گرفت و نماز گذارد پس گفت حمد ميكنم خدا را و اين اول روزي نيست كه ما در راه خدا آزار و اذيّت شديم، ام سلمه سخت بر عثمان خشمگين شد.
چون عائشه از اين موضوع مطلع گرديد، شديداً در غضب آمد، سپس از موهاي پيغمبر(ص) و جامه و كفشي از آن حضرت برداشته و به عثمانيان خطاب نمود و گفت: هنوز اين آثار پيغمبر(ص) از بين نرفته است كه شماها سنّت او را از بين برديد.
و نيز در همان جلد از كتاب نامبرده صفحه 239 مينويسد:
180 . و روي آخرون ان السبب في ذلك ان عثمان مرّ بقبر جديد فسأله عنه فقال عبدالله بن مسعود فغضب علي عمار لكتمانه اياه موته اذ كان
المتولي للصلاة عليه و القيام بشأنه فعندها و طيء عثمان عمارا حتي اصابه الفتق. يعني دسته ديگري از مورخين نقل كردهاند كه سبب زدن عمار اينست كه روزي عثمان در قبرستان به قبري برخورد كرد و از آن جويا شد، گفتد اين قبر عبدالله بن مسعود است، و چون متصدي كفن و دفن عبدالله، عمّار بوده، و آن را از عثمان پنهان كرده بوده، او در غضب شده و چنان با لگد بر عمّار بزد كه پرده او پاره و مبتلا به فتق گرديد.
و نيز در همان صفحه از كتاب شرح نهج البلاغه مينويسد:
خلاصه ترجمه:
عدّهاي ديگر از تاريخ نويسان گفتهاند، گروهي از اصحاب پيغمبر(ص) كه از جمله آنان مقداد، عمار، طلحه و زبير ميباشند طوماري از بدعتهاي عثمان پر كرده، و در آن اعلام خطر به او نموده كه اگر دست از اين اعمالش برندارد بر او يورش برند، عمار از ميان آن گروه پيش قدم شده، و نامه را نزد عثمان برده، از اول تا آخر آن را براي او قرائت نمود، عثمان گفت چرا تو از ميان آن جمعيت نامه را آوردي؟ عمار جواب داد من از همه آنان بر تو دلسوزترم، عثمان گفت اي
پسر سميّه دروغ ميگويي، سپس به غلامانش دستور داد تا دست و پاي او را بگرفتند، و خود كفش برپا كرده به شدت برعوت او بنواخت، و چون عمار ناتوان و پيرمرد بود، فتق او پاره شده و بيهوش گرديد.
گناهكار در اين ميان عثمان بوده نه عمّار
بابويهي: چون گفتار من به آخر رسيد، آقاي نوبختي رو به آقاي شيخ محمد كرده گفت آقاي نصرتآبادي من چندان اطلاع از احكام ديني ندارم، دو مسأله در اينجا براي من مشكل شده، از شما ميپرسم:
آيا شرعاً بر عثمان جايز بوده كه عمار را بزند؟ يعني عمار تقصيري و گناهي داشته كه مستحق كتك باشد؟ و ديگر آنكه آيا لگد زدن و ايجاد فتق كردن حدّي از حدودهاي شرعي محسوب ميشود. خواهشمندم مرا به اين دو مسأله روشن كنيد.
چون آقاي نصرتآبادي مورد اين سؤالات قرار گرفت سر خود را به زير انداخته، جوابي به آقاي نوبختي نداد، آقاي نوبختي وقتي ايشان را ساكت و سؤالش را بيجواب ديد، مجدداً خواسته خويش را واگو نمود، در اين هنگام آقاي نصرتآبادي با قيافهاي آلوده به خشم و اندوه رو به او كرده گفت آقاي نوبختي شما مرا ناراحت كرديد، اين پاسخ شما بر عليه اهل تسنن تمام ميشود، خليفه را مُجرم و متخلّف از شرع مطهّر ثابت ميكند خواهشمندم مرا معذور بداريد و از آقاي بابويهي بپرسيد، چون آقاي نوبختي از رفيقش نااميد شد رو به اينجانب كرد و جواب مسألهاش را از من درخواست نمود؟
بابويهي: آقاي نوبختي براي آنكه پاسختان را نيكو دريابيد به عرايضم توجه كنيد:
آقاي نوبختي چون ما اين اسبابهاي سهگانه را كه مورخين شما نوشتهاند، بررسي ميكنيم ميبينيم عمار هيچ گونه تقصيري نداشته، و مجرم در اين ميان جز عثمان كس ديگري نيست.
زيرا حديث اول نشان ميدهد كه عثمان دست در بيت المال برده و در آن زيور آلاتي كه تمام مسلمين ذي حق بودهاند تصرف غاصبانه كرده و به همين جهت مسلمانان او را در اين باره سرزنش بسيار كردند، و نيز علي ابيطالب عليه السلام شديداً به او اعتراض نمود (چنانكه در حديث مشاهده مينماييد) و اگر فرضاً حدي شرعي و تعزيري در ميان باشد موردش عثمان خواهد بود نه عمّار ولي بر عكس عماري كه در اينجا نهي از منكر كرده است، مورد توهين و آزار و شكنجه عثمان قرار گرفته.
حديث دوم نشان ميدهد كه عمار (رحمه الله) بنابر وصيت عبدالله بن مسعود (چنانكه در بالا به عرضتان رساندم) به يك وظيفه شرعي خود عمل نمود، ولي عثمان عمار را بر اين عمل مشروع و واجبش جداً توبيخ و با لگد او را به فتق مبتلا كرد.
حديث سوم نشان ميدهد كه عثمان بدعتهايي در دين گذارده و عدهاي از اصحاب پيغمبر(ص) او را نهي از منكر كرده و در اين باره نامهاي به او نوشتند، و چون عمار آن نامه را نزد او برد و بخواند، عثمان هيچ دفاعي از خود ننمود و راه مشروعي براي آن اعمال خود بيان نكرده و نيز از مرتكب شدن آن كارهاي ناشايسته اظهار پشيماني و توبه ننموده، بلكه به جاي تمام اينها دست به عمل شنيع ديگري دراز كرده، ناصح و خيرخواه خود را (كه عمار باشد) به طوري لگدكوب نمود كه گرفتار فتق و بيهوش گرديد.
آقاي نوبختي بدانيد: اولاً عمار هيچ گناهي نداشته تا مستحق حدّي از حدودهاي شرعي گردد، ثانياً لگد زدن و ايجاد فتق كردن، از حدود و تعزيرهاي شرعيه نيست زيرا حدود اموري هستند معين كه در كتابهاي فقهي و رسالههاي عمليه ثبت شده، و لگد زدن جزء آنها نيست.
و ثالثاً اين عمل عثمان خود جنايتي است كه عمار ميتوانسته او را تقاصّ كند و با لگد به او بزند تا او نيز درد فتق بگيرد، و اگر
بيضتن عمار از بين رفته باشد يك «ديه» كامل (كه عبارت باشد از هزار مثقال شرعي طلا) به ذمه عثمان خواهد بود.
نوبختي: آقاي بابويهي من از شما كمال تشكر را دارم كه به سؤال من پاسخ داديد و از اين واقعه عمّار و عثمان پرده برداشتيد و ما را به يك موضوع مهمّ تاريخي روشن كرديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروزمان به طور انجاميد، من گفتارم را در همينجا خاتمه ميدهم و بقيه مطالب را انشاء الله در مبحث آينده به عرضتان ميرسانم. آقايان پذيرفته و مجلس را ترك كرده و رفتند.
بابويهي: روز 3 شنبه 26 ذيحجه برابر با 12 مهر بود كه مجدداً مجلس بحث منعقد و آقايان وارد شدند، نخست اينجانب رو به ايشان كرده گفتم من در پيش به شما وعده داده بودم صورت كل اموالي را كه عثمان و اطرافيانش به خود اختصاص داده بودند و از بيت المال مسلمين اختلاس كرده به عرضتان برسانم، مأخذ و مدرك اين صورت حساب كتب علماء خودتان ميباشد كه جزئيات آن اموال را (از نقدي و مستقلات و خانهها و باغها و اراضي معموره و حَشَم و طلا و نقره و ....) ثبت و ضبط كردهاند و چون بيان مشروح آنها طولاني ميشد، از آن صرف نظر كرده و صورت اجمال آنها را به طور نقد به عرضتان ميرسانم و ذيلاً به مدرك آنها اشاره ميكنم كه به آنجا مراجعه شود:
صورت عطائيه عثمان
نام اشخاص* تعداد درهم* نام اشخاص***** تعداد دينار
حكم بن عاص *300000 *مروان *****500000
آل حكم *2020000 *ابن ابي سرح *****100000
الحارث *300000 *طلحه *****200000
سعيد *100000 *عبدالرحمن بن عوف *****2560000
الوليد *100000 *يعلي بن اميّه *****500000
عبدالله *300000 *زيد بن ثابت *****100000
عبدالله *600000 *عثمان خليفه *****150000
ابوسفيان *200000 *عثمان خليفه *****200000
مروان *100000 *4310000 : جمع كل دنانير
طلحه***** 2200000
طلحه *****30000000
الزبير *****59800000
ابن ابي وقاص *****250000
عثمان خليفه***** 30500000
126770000 : جمع كل دراهم
براي اطلاع تفصيلي به كتب ذيل مراجعه شود: صحيح بخاري كتاب جهاد، طبقات ابن سعد، تاريخ ابن كثير، مروج الذهب، الانساب، العقد الفريد، الرياض النضرة، دول الاسلام ذهبي، تاريخ يعقوبي.
ابن ابي الحديد و جواب بيدليل او از خلافهاي عثمان
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه تصريح كرده، گفته است كه علماء ما درباره اين خلافهاي عثمان جوابهايي دادهاند و آنها در حدّي نبوده است كه مجوّز قتل او باشد، بلكه ميبايست عثمان را به واسطه آن اعمالش از خلافت خلعش كرده نه آنكه او را بكشند، و من متن گفتار ابن ابي الحديد را به عرضتان ميرسانم و آن اينست:
وي در جلد اول از شرح نهج البلاغه صفحه 67 چنين مينويسد:
نوبختي: آقاي نصرتآبادي خواهشمندم اين كلمات ابن ابي الحديد را براي من ترجمه كنيد تا منهم از اين پيشآمد تاريخي باخبر شوم.
شيخ محمد نصرتآبادي معناي گفتار ابن ابي الحديد اينست: او ميگويد اصحاب ما از اين طعنهاي بر عثمان، جوابهايي دادهاند كه در كتب ثبت شده، و آنچه را كه من «ابن الحديد» درباره آنها ميگويم چنين است:
هر چند آن خلافهاي عثمان بدعتهايي بوده، ولي به حدّي نرسيده كه ريختن خون او را مباح كند، و بر مسلمانان واجب بوده كه همينقدر او را از خلافت خلع كنند، به جهت آنكه او براي خليفه بودن صلاحيت نداشته، و نبايستي شتاب د ر قتل او كرده باشند، و امير المؤمنين «علي بن ابيطالب» عليه السلام هيچ گونه دستي در خونريزي او نداشته چنانكه خود تصريح فرموده كه سوگند به خداوند من عثمان را نكشتم و با كسي هم در اين كار همدست نشدم (سپس ابن ابي الحديد ميگويد:) راست گفته است علي(ع) صلوات الله عليه (ترجمه تمام شد).
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين جوابي را كه شما از ابن ابي الحديد نقل كرديد، جوابيست سربسته و اجمالي و در جاي ديگر از همين كتابش اين جواب را با شرح و تفصيل گفته و به خيال خودش از عثمان دفاع كرده، و اعمال او را تصحيح
نموده است.
من نيز متن عبارت او را برايتان نقل ميكنم سپس آن را تحقيق و بررسي كامل مينمايم، تا ببينيد كه او هم مانند قاضي القضات، و محمد فؤاد و استاد هيكل و امثال ايشان ميباشد كه ميخواهد ناحقي را لباس حق بپوشاند، و از خليفه خود طرفداري كند، تا دنيا به او نگويند، خليفه پيغمبر شما كارش به جايي رسيده است كه به واسطه مرتكب شدن گناهاني محكوم به قتل شده.
ولي غافل از آنكه مسلمين حاضر آن زمان كه از نزديك خلافها و بدعتهاي او را مشاهده ميكردند، كارشان به جايي رسيد كه جز قتل او چاره ديگري نديدند، و تمام آن وقايع و رويدادها را تاريخ ثبت و ضبط كرده و مانند خورشيد براي مراجعين كارشناس به طوري روشن نموده كه با اين پرده پوشيها و ماست ماليهاي ابن ابي الحديد و امثال او نميتوان يك چنين امر واضحي را پنهان نمود.
اينك متن عبارت ابن ابي الحديد را برايتان ميخوانم:
وي در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 245 مينويسد:
احدها انه من اهل بدر و قد قال رسول الله صلي الله عليه و آله: ان الله اطلع علي اهل بدر فقال اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم، لايقال ان عثمان لم يشهد بدرا، لانا نقول صدقتم انه لم يشهدها و لكنه تخلف علي رقية
ابنة رسول الله صلي الله عليه و آله بالمدينة لمرضها و ضرب لها رسول الله صلي الله عليه و آله بسهمه و اجره باتفاق سائر الناس.
و ثانيها انه من اهل بيعة الرضوان الذين قال الله تعالي فيهم: لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة و لايقال انه لم يشهد البيعة تحت الشجرة لانا نقول صدقتم انه لم يشهدها و لكنه كان رسول الله صلي الله عليه و آله ارسله الي اهل مكة و لاجله كانت بيعة الرضوان حيث ارجف بان قريشا قتلت عثمان فقال رسول الله صلي الله عليه و آله ان كانوا قتلوه لاضر منها عليهم نارا ثم جلس تحت الشجرة و بايع الناس علي الموت ثم قال ان كان عثمان حيا فانا ابايع عنه فصفح بشماله عن يمينه و قال شمالي خير من يمين عثمان، روي ذلك جميع اهل السيرة منفقا عليه.
و ثالثها انه من جملة المعشرة الذين تظاهرت الاجنار بانهم من اهل الجنة. و اذا كانت هذه الوجوه الثلاثة دالة علي انه مغفور له و ان الله تعالي قد رضي عنه و هو من اهل الجنة بطل ان يكون فاسقا لان الفاسق يخرج عندنا من الايمان و ينحبط ثوابه و يحكم له بالنار و لايغفر له و لايرضي عنه و لايري الجنة و لايدخلها، فاقتضت هذه الوجوه الصحيحة الثابتة ان يحكم بان كل ما وقع منه فهو من باب الصغاير المكفره، توفيقاً بين هذه الوجوه و بين روايات الاحداث المذكورة.
ابن ابي الحديد متعصب است نه منصف
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما كه نياز به ترجمه نداريد ولي ناگزيرم كه اول اين جملات را
براي آقاي نوبختي ترجمه كنم تا ايشان بتوانند ايرادها و اشكالهاي اينجانب را متوجه شوند.
خلاصه ترجمه:
ابن ابي الحديد ميگويد: ما منكر نيستيم كه عثمان بدعتهاي زيادي به كار گزارده، و بسياري از مسلمانان در اين باره او را سرزنش و بدگوييهايي ميكردند، ليكن ما ميگوييم اين بدعتها او را به مرتبه فسق نرسانده كه باعث حبط و ضايع شدن اعمال او باشد، بلكه اين بدعتهاي او از جمله گناهان صغيره است كه مورد عفو و بخشش ميباشد، زيرا ما ميدانيم كه عثمان از آمرزيدگان و از اهل بهشت ميباشد به سه دليل:
چرا علي بن ابيطالب(ع) از حقّ خود دفاع ننمود؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي، از آن روزي كه من در اين جلسه شركت ميكردم، و گفتارهاي جنابعالي را ميشنيدم، موضوعي در ذهنم خلجان ميكرد كه هرگاه به يادم ميآمد، آرامش دروني مرا سلب مينمود، و تاكنون هم موفق به پرسش آن نشدم، اكنون بر خود لازم ديدم كه ان را مطرح كنم و خودم را از اين نگراني درآورم، و ضمناً بلكه به مطالبي تاريخي و علمي پي ببرم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما كه ميدانيد، اصل تأسيس اين ملجس براي آنست كه يك سلسله امورات ديني و مذهبي كه مورد شُبهه قرار گرفته، و نيز مسائلي كه زير پرده مانده است به ميان آيد و در اطراف آنها تحقيق و بررسي شود، تا در نيتجه مجهولات اعتقادي ما برطرف شده و معتقدات ديني از روي برهان و منطق برايمان اثبات گردد، و با اين وصف نبايستي تابه حال جنابعالي خود را ناراحت نگه داشته، و از طرح كردن يك موضوعي دريغ نماييد.
آقاي نصرتآبادي من در خواطر داشتم كه مطلبي را به عرضتان برسانم، ولي با اين وضع دروني شما، از گفتار خود صرف نظر كردم، و اينك
منتظرم كه جنابعالي اشكالتان را بيان نماييد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي اولا من از مراحم و الطافتان متشكّرم و ثانياً پيش از طرح اشكال مقدمهاي را به عرضتان ميرسانم، خواهشمندم به آن توجه نماييد:
از وقتي كه بحث مذهبي به ميان آمد، من به اضافه شركت در اين مجلسِ شما، قسمتي از ساعات خودم را در مراجعه به كتب تاريخمان گذراندم، و با روشي كه جنابعالي به ما آموختيد، مطالب را تحت بررسي قرار داده، و با ذهني خالي از تعصّب آنها را مطالعه كردم، و هر قدر ان كتب را زير و رو كردم، و صدر و ذيل آنها را بازديد نمودم، درباره خلافت خلفائمان مدرك شرعي نيافتم، زيرا از وحي در آنجا خبري نبود، و پيغمبر(ص) هم تصريح به خلافت آنان ننموده، و ايشان را به جاي خود نصب نكرده است.
باقي ميماند در اينجا، اجماع مسلمين كه عدهاي از علماء ما براي خلافت ابابكر ادّعاي اجماع ميكنند، ولي چون من اين موضوع را نيز دنبال كردم، اجماع به معناي حقيقي خود را، در اين مورد نيافتم، به جهت آنكه آنچه مورّخين خود ما اهل تسنّن مينويسند اينست:
پس از رحلت پيغمبر(ص) بدون فاصله سعد بن عباده با عدّهاي از قوم و قبيلهاش در سقيفه بنيساعده اجتماع كرده و مُصمم شدند كه خلافت را در دست بگيرند، چون عمر و ابابكر از اين جريان خبردار گرديدند، به سرعت خودشان را به آنجا رسانده و ميدان رزم را از دست سعد و هواخواهانش گرفته، و سر و صدا و هياهويي به راه انداخته، و تبليغاتي بر لَه خود كرده تا آنكه عدهاي با ابابكر دست بيعت دادند، سپس به دنبال ان، بعضي را به توسط رشوهخواراني و برخي را به واسطه زور و پارهاي را به سبب تهديد، به سوي خود جلب كرده و از آنان بيعت گرفتند، و اين كيفيّت رأي گيري را، اجماع ناميدند.
آقاي بابويهي من هر قدر اين
واقعه را زير نظر ميآورم و اطراف و جوانب آن را مطالعه ميكنم به ياد انتخابات عصرهاي خودمان ميافتم و ميبينم كه آن اجماع با رأي گيري اين زمان هيچ تفاوتي ندارد. الناس ناسٌ و الزمان زمانٌ.
بنابراين نه هر دانشمند مُتتبّع بلكه هر عامي سادهاي ميفهمد كه از اجماع مسلمين در اينجا نيز خبري نيست.
آقاي بابويهي از طرفي وقتي من به كتب احاديث و اخبارمان مراجعه ميكنم، رواياتي درباره خلافت علي بن ابيطالب(ع) ميبينم كه علماء خودمان آنها را نقل كردهاند و نسبت به پيغمبر دادهاند.
و از طرفي چون به وجدان خودم مراجعه ميكنم ميبينم راستي مقام خلافت پيغمبر، بسيار مهم و پرخطر است و كسي ميتواند آن را بر خود هموار كند كه از نظر علميّت و اطلاعات ديني نيازمند به احدي نباشد، و آنچه مسائل مشكلهاي، براي مسلمين رُخ دهد، بتواند با نيروي علمي خود آنها را حلّ كند، و انصافاً اين موقعيت را جز علي بن ابيطالب(ع) هيچ كسي در آن ظرف از زمان واجد نبوده است، زيرا او به احدي احتياج علمي نداشته، و همه آنان به علوم او محتاج بودند، چنانكه از خليل بن احمد فراهيدي نقل شده كه در شأن علي بن ابيطالب(ع) گفته: استغنائه عن الكل و احتياج الكل اليه دليل علي انّه امام الكل في الكل
و آن كساني كه در آن عصر ادعاي اين منصب را مينمودند، افرادي عامي و عادي بيش نبوده و در اكثر موضوعات و احكام، نيازمند به ديگران بوده و از اين و آن پرسش ميكردند و اگر احياناً از ملل اجنبي براي مسائل مشكلهاي به آنان مراجعه مينمودند، هيچ يك از ايشان و اعوانشان نميتوانستند آنها را حلّ كنند، و براي آنكه مفتضح نشوند، ناگزير به علي بن ابيطالب رجوع كرده، و جواب آن مشكلات را از
او دريافت مينمودند، كه در اين رابطه عمر بن خطاب مكرر ميگفت: لولا علي لهلك عمر.
و نيز از طرفي ميبينيم پس از مردن عثمان، مسلمين خودبخود به سوي علي بن ابيطالب شتافتند، و براي خلافت با او بيعت كردند، بدون آن كه او در اين باره قدمي برداشته، و مردم را به سوي خود دعوت نموده باشد (1)چنانكه خلفاء ما هر كدامشان به طوري فعاليتها و كوششهاي فراواني در اين باره كرده تا خود را در اين مسند مستقرّ نمودند.
و از طرفي ميبينم، فرقه شيعه كه تقريباً ثلث مسلمين جهان را تشكيل ميدهند، علي بن ابيطالب را، خليفه بلافصل پيغمبر(ص) و خليفه منصوب و منصوص شرعي ميدانند.
آقاي بابويهي غرض من از بيان اين مقدمه حلّ اين اشكال ميباشد، و آن اينست:
علي بن ابيطالبي كه مقام علميت او براي همگان ثابت بوده، وَصيتِ زهد و تقواي او همه جا را فرا گرفته و. در شجاعت و دلاوري شبيه و نظير نداشته است، چرا همان روز اول دست روي دست گذارد و ساكت نشست؟ و اگر خلافت حق او بوده (چنانكه شما شيعيان معتقد هستيد) چرا از حق خود دفاع ننمود؟ تا وحدت كلمه را در ميان مسلمين ايجاد كند، و نگذارد اين اختلافات ريشهكن سر بگيرد و اين آتش نفاق سراسر جامعه بشر را در مخاطره بيندازد.
آقاي بابويهي اگر جنابعالي مرا از اين حيرت و سرگرداني درآوريد، و اين معما را براي من حلّ كنيد، و حقيقت امر را به من بگوييد، وظيفه من درباره مذهب روشن خواهد شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مطالبي كه در اين مقدمه بيان نموديد جميع آنها متين و معقول ميباشد و بدانيد كه قطعاً خلافت پيغمبر(ص) حق
1) .چنانكه در ضمن يكي از كلمات خود فرموده: فاقبلتم اليّ اقبال العُوذ المطافيل علي اولادها، تقولون البيعة البيعة، قبضت كفّي فبسطتموها و نازعتكم يديِ فجذبتموها الخ نهج البلاغه كلام 137.
علي بن ابيطالب است و بس، تشريع و تكوين و قرآن كريم و ساير كتب آسماني و سنت معتبره پيغمبر(ص) و عقل كامل و فطرت سليم و وجدان سالم، همه بر اين موضوع شاهد و گواهند (و در وقت متناسب شرح اين گفتار را خواهم داد).
آقاي نصرتآبادي درست است كه علي بن ابيطالب(ع) از حيث قدرت علمي و نيروي بدني شبيه و نظير نداشته، و هيچ كس نميتوانسته او را مغلوب و محكوم نمايد، ولي اين معني براي قيام كردن او كفايت نميكرد، و چون جنابعالي تمام شرايط و موانع آن ظرف زمان را نتوانستيد تحت حساب بياوريد، و از آنها اطلاع كامل حاصل نماييد، از اين روي اين اشكال را مطرح كرديد.
پس من ناگزيرم كه گوشهاي از ناهنجاريها و خطرهايي كه بيضه اسلام و كلمه توحيد و مسلمين را تهديد ميكرده، برايتان بگويم، تا خودبخود اشكالتان برطرف شده و تكليفتان نسبت به مذهب روشن گردد.
خطرهايي كه اسلام و مسلمين را تهديد مينموده مانع احقاق حق اميرالمؤمنين گرديد
آقاي نصرتآبادي بدانيد اوّلاً: هنگامي مخالفين علي بن ابيطالب(ع) فرصت را غنيمت شمرده و به ميدان خلافت رو آوردند كه اهل بيت پيغمبر(ص) و بنيهاشم به مصيبت عظماي رحلت آن سر سلسله كائنات و اشرف موجودات، گرفتار شده بودند، از طرفي قلوبشان جريحهدار و دلهايشان خونين كه چنين شخصيت آسماني را از دست داده، و ارتباط وحي از آنان قطع شده است، و از طرفي اشتغال به تجهيز آن جُثّه مقدّس و به رفت و آمد تسليتگويي واردين داشتهاند.
و با اين وصف چگونه علي بن ابيطالب(ع) ميتوانسته است كه از اين واقعه سوزناك اسفناك و حادثهاي كمر مسلمين را شكسته است، دست بردارد، و به مبارزه رقيبان خود بپردازد، تا منصب خلافت خويش را به دست آورد.
آقاي نصرتآبادي، هرگاه در خانواده اشخاص معمولي، مرگي رُخ دهد، جميع افراد آن بيت از
خود بيخود گشته، و تمام اشتغالات مرسومه خودشان را كنار گذارده، و زانوي غم را در بغل ميگيرند، تا چه رسد به انكه اشرف انبياء و خاتم پيامبران(ص) از ميان برود.
و ثانياً علي بن ابيطالب(ع) در موقعيّت بسيار خطرناكي واقع شده بوده، كه آسان ترين امور براي او در آن هنگام، اين بوده كه از حق شرعي) منصوص) مُسلّم خود بگذرد، و چنان صبر كند كه گويا استخوان در گلو و خاشاك در چشم داشته است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مقصودتان از خطرهايي كه علي بن ابيطالب با آنها مُواجه شده بوده است چيست؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بدانيد اوّلا: منصب امامت و وصايت بعد از مقام نبوت سنگينترين وظيفهها ميباشد، زيرا همانطوري كه هر پيغمبري ميبايست ساليان دراز متحمّل وحي شود (يعني احكام و وظايف امت خود را از جانب خداوند بگيرد «كه اين خود امريست ثقيل و خطير» و پس از آن، تحمّل تبليغ رسالت كند، يعني احكام وحي شده را به مردم برساند و در برابر انكار و تكذيب و آزار و اذيّتهاي ايشان بردباري نمايد) همينطور وصي او بايستي تا زنده است، دين پيغمبر خود را محافظت كند يعني تمام مراجعات ديني امّت و جميع مسائل مستحدثه و نوين ايشان را طبقِ اصول آن دين جواب دهد، و همه اختلافات و مرافعات آنان را، مطابق موازين شرعيه حلّ نمايد.
و شبهههايي كه دشمنان دين، و فتنههايي كه آشوبگران، و نفاقهايي كه منافقين در ميان جامعه برپا ميكنند، بايد با قدرت علي، و نيروي بدني، و سياست ديني خود، همه آنها را برطرف كند و تمام سؤالات علمي، و اشكالهايي كه مستشكلين ملل جهان، به پيش ميآورند، جميع آن ها را با دليل و برهان، جوابگو باشد.
و به تمام اطراف و نواحي مملكت، نمايندگاني صالح از جانب خود بفرستد، تا انتظامات ديني و
دنيايي ايشان را برقرار نمايند، كه به مجردّ رحلت پيغمبر(ص) يك چنين وظيفه الهي، متوجّه علي بن ابيطالب(ع) گشت، و اين مسؤوليت كمرشكن بر او هموار گرديد.
و ثانياً به سبب فقدان پيغمبر(ص)، آتشهاي خاموش شده، مجدّداً روشن گشته و شعلهور گرديد. چنانكه اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايد:
يهود و كفار قريش و منافقين كه هر كدام از ايشان ضربات جبران ناپذيري از ناحيه اسلام به آنان وارد شده بوده، و همواره مترصّد موقعيّتي بودند كه تلافي كنند، رحلت پيغمبر(ص) به ايشان جان داد.
قيصرهاي روم و كسراهاي فارس كه شكست خورده مسلمين بودند در اين هنگام به جُنب و جوش آمدند و از طرفي مسيلمه كذّاب و «سجاح» دختر حرث و «طليحة بن خويلد» كه هر كدام ادّعاي پيغمبري ميكردند، و اوباش و اراذلي را به دور خود جمع كرده بودند، همه ايشان اسلام را تهديد ميكردند.
جميع اين گروهِ مختلف، در يك موضوع مشترك بودند و وحدت كلمه داشتند، و آن موضوع، همان نابود كردن اسلام، و از بين بردن كلمه توحيد بوده است و بس.
اين گروه منتظر بودند كه آشوبي در ميان مسلمين برپا شود، تا براي ايشان راه باز شده، و سبب هجوم بر اسلام و مسلمانان گردد و در نتيجه هر كدامشان به خواسته خود نائل شوند.
اين امورات ياد شده، جوّي در آن عصر به وجود آورد كه كوه را از جاي ميكند، و فولاد را ذوب
مينمود.
در چنين موقعيّت خطير و وحشتناك، عدّهاي از جاهطلبان مانند: سعد بن عباده رئيس طايفه خزرج و اسيد بن حضير رئيس قبيله اوس از انصار، و ابابكر و عمر از مهاجرين فرصت را غنيمت دانسته و در سقيفه بني ساعده اجتماع نموده و براي رسيدن به خلافت با يك ديگر به جدال و نزاع پرداختند (چنانكه مشروح آن را در مباحث گذشته به عرضتان سراندم) تا آخر الامر عمر بن خطاب بر رقيبهاي خود غلبه كرده و براي ابابكر از مردم بيعت گرفت.
آقاي نصرتآبادي اگر علي بن ابيطالب(ع) با اين وضع كنوني و موانع داخلي و خارجي به ميدان ايشان ميآمد، و احقاق حق خود مينمود، قطعاً جنگي داخلي برپا ميشد، و فتنه خانمانسوزي مدينه و اطراف آن را فرا ميگرفت.
در نتيجه آن مردم تازه مسلمان كه اين منظرههاي خونين، و نزاع بر سر حكومت را ميديديدند، با همدستي منافقين به قهقري برميگشتند و عقب گرد كرده، و به بتپرستي پيشين خود رجوع مينمودند، و در اين ميان كفار و مشركين و يهود و مسيح، اسلام را ريشه كن ميكردند.
و چون علي بن ابيطالب(ع) آينده اسلام را در نظر ميگرفت، ناچار و ناگزير به غصب خلافت تن در داد، و با غاصبانش سازگاري نمود، و اگر بر درِ خانهاش اوباشوار هجوم آوردند، و او و فاطمه(ع) و اهل خانه را تهديد به آتشسوزي كردند و مُحسنش را كشتند، دست به شمشير نكرد، و عكس العملي از خود نشان نداد، تا غوغا برپا نشود، و دشمنان داخلي و اعدائي كه در اطرافِ شبه جزيره در كمين نشسته بودند، بهانه در دست نگيرند، تا اسلام برپا بماند، و بيضه اسلام و كلمه توحيد به باد فنا نرود.
قال لي رسول الله(ص) ان اجتمعوا
عليك فاصنع ما امرتك و الاّ فاَلَصِق كلكك بالارض فلما تفرّقوا عني جررت علي المكروه و ذيلي و اغضيت علي القذي جفني و الصقت بالارض كلكي. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد انتهاي آخرين جلد: كلام «ذله».
بابويهي: چون گفتار من به اينجا منتهي شد، ديدم آقاي نوبختي رو كرد به آقاي شيخ محمد و گفت: آقاي نصرتآبادي اگر اين مطالب تاريخي از آقاي بابويهي مطرح نمودند، صحيح باشد ما اهل تسنّن دستمان به جايي بند نخواهد بود، و بيهوده به اين مذاهبمان دل خوش كردهايم. آقاي نصرتآبادي در جواب او گفت: آقاي نوبختي ما تا به حال از آقاي بابويهي مطلبي خلاف واقع نشنيدهايم و من هم كم و بيش كه به تاريخ مراجعه كردهام، گفتارهاي ايشان را در كتب خودمان منعكس ميبينم، ولي براي آنكه به اطمينانمان افزوده شود، از ايشان خواهش ميكنيم كه اگر دليل ديگري در دست دارند، ما را از آن بهرهمند كنند، كه مزيد بر تشكر ميشود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، مطالب فوق را من از پيش خود نگفتم، بلكه جميع آنها خلاصههاييست كه از كتب تاريخ و احاديثِ اهل تسنّن گرفته شده (و اگر به مباحث پيش مراجعه كنيد، تمام آنها را از نزديك ميخوانيد) و براي آنكه شما بيشتر مطمئن شويد، ذيلاً از خطبههاي نهج البلاغه علي بن ابيطالب(ع) برايتان نقل ميكنم، تا به اضافه گفتارهاي بالا به مطالب ديگري نيز روشن گرديد:
شكايت علي بن ابيطالب از غصب خلافت او
و من كتاب له عليه السلام
(الي اهل مصر مع مالك الاشتر (رحمه الله) لمّا ولاّه امارتها:)
امّا بعد فان الله سبحانه بعث محمداً (صلي الله عليه و آله) نذيراً للعالمين و مهيمناً علي المرسلين، فلمّا مضي
صلّي الله عليه و آله تنازع المسلمون الامر من بعده فو الله ما كان يُلقي في رُوعي و لا يخطر ببالي انّ العرب تُزعج هذا الامر من بعده ـ صلي الله عليه و آله ـ عن اهل بيته، و لا انّهم مُنَّحوه (1)عنّي من بعده؟ فما راعني الاّ انثيال الناس علي فلان يبايعونه
فامسكتُ يدي حتي رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الي محقٍ دين محمد ـصلي الله عليه و آله ـ فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اري فيه ثَلْماً او هدماً تكون المصيبة به عليّ اعظم من فوت ولايتكم التي انما هي متاع ايامِ قلائل يزول منها ما كان كما يزول السراب، او كما يتقشّع السحاب، فنهضت في تلك الاحداث حتي زاح الباطل و زهق، و اطمأنّ الدين و تَنْهنَه.
ترجمه خطبه: از نامههاي آن حضرت عليه السلام است به اهل مصر كه با مالك اشتر (رحمه الله) آن وقتي كه او را والي آنجا گردانيده، فرستاده.
پس از حمد باريتعالي و درود بر پيغمبر اكرم، خداوند سبحان محمد صلّي الله عليه و آله را برانگيخت ترساننده جهانيان و گواه بر پيغمبران، چون آن حضرت درگذشت پس از او مسلمانان درباره خلافت نزاع و گفتگو كردند، و سوگند به خدا دلم راه نميداد و به خاطرم نميگذشت كه عرب پس از آن حضرت صلي الله عليه و آله خلافت را از اهل بيت و خاندان او به ديگري واگذارند، و نه آنكه آنان پس از آن بزرگوار آن را از من بازدارند، و مرا به رنج نيفكند (يا به شگفت نياورد) مگر شتافتن مردم بر فلان (ابابكر) پس دست خود نگاهداشتم تا اينكه ديدم گروهي از مردم مرتدّ شدند و از اسلام برگشته ميخواستند دين محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را از بين ببرند.
1) .كلمه مُنَحّوه اسم فاعل از: نَحّي يُنَحّي
ترسيدم اگر به ياري اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه يا ويراني در آن ببينم كه مصيبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولايت و حكومت بر شما باشد، چنان ولايتي كه كالاي چند روزي است كه آنچه از آن حاصل ميشود از دست ميرود مانند آنكه سراب زائل ميگردد، يا چون ابر از هم پاشيده ميشود، پس در ميان آن پيشآمدها و تباهكاريها برخاستم تا اينكه جلو نادرستي و تباهكاري گرفته شد از بين رفت، و دين آرام گرفته و بازايستاد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به نكتههايي كه از خطبه فوق استفاده ميشود توجّه كنيد:
نكته 1: علي بن ابيطالب(ع) ميگويد: (پس از رحلت پيغمبر(ص) مردم درباره خلافت نزاع نمودند) اين گفتار اشاره است به سقيفه بني ساعده كه در آنجا اجتماع كرده و سَرِ خلافت كشمكشها و جار و جنجالها به راه انداختند تا به هدف شوم خود رسيدند،
و نيز اين گفتار حضرت اشاره است به اينكه خلافت حق آنان نبوده و غاصبانه در آن تصرف نموده و گرنه تعبير به نزاع در اينجا صحيح نبود.
نكته 2: آن حضرت از عرب شكايت نموده كه ايشان خلافت را از خاندان پيغمبر(ص) به در آورده و به ديگري واگذار كردند. اين كلام حضرتش به ما ميفهماند كه عرب از موضوع خلافت علي بن ابيطالب(ع) باخبر بودهاند و گرنه شكايت كردن از كساني كه اطلاع ندارند، صحيح نيست، نتيجتاً بايستي گفت: قطعاً خلفاء ميدانستند كه خليفه پيغمبر(ص) علي بن ابيطالب است و بس و از روي غصب آن را در دست گرفتند.
تأييد ميكند اين معنا را جمله ديگر آن حضرت كه فرموده: من باور نميكردم كه عرب بعد از پيغمبر(ص) خلافت را از من دور كنند «باز دارند».
باز تأييد ميكند نكته فوق را جمله ديگرش كه
ميفرمايد: مرا به شگفت «رنج» نياورد مگر آنكه مردم به سوي ابابكر شتافتند. و چون اين عمل مردم خلاف بوده است آن حضرت را به شگفت درآورده و در رنج انداخته.
نكته 3: امام(ع) فرموده: من دست خود را نگاه داشتم، يعني با كساني كه خلافت را در دست گرفتند مبارزه نكردم و احقاق حق خود ننمودم، اين براي آن بوده است كه آشوب برپا نشود و اسلام و مسلمين در خطر نيفتند، در اين گفتار و اين عمل آن حضرت اشارهايست، به مقام امامت كه وظيفه امام محافظت اسلام و دين خدا ميباشد، هر چند حق شخصي خود ضايع شود.
نكته 4: علي(ع) فرموده: ترسيدم اگر به ياري اسلام و مسلمانان نپردازم، رخنه يا ويراني در آن ببينيم كه مصيبت و اندوه آن بر من بزرگتر باشد از فوت شدن ولايت و حكومت بر شما.
اين كلام امام اشاره است به كمكهايي كه آن حضرت به خلفاء ثلاث «ابابكر، عمر، عثمان» مينموده در زمان خلافتشان، به دليل آنكه ذيل اين گفتارش فرموده: پس در ميان آن پيشآمدها و تباهكاريها برخاستم تا جلو نادرستي و تباهكاري گرفته شد، از بين رفت و دين آرام گرفت.
زيرا علي بن ابيطالب(ع) ديد اگر دست به شمشير كند و احقاق حق نمايد، فتنه و فساد بزرگي برپا ميشود، و ريشه اسلام در خطر نابودي ميافتد، در نتيجه با ايشان مسالمت نموده و با خلاف سازگاري كرد، به اضافه آنكه در مواقع نياز و احتياج به داد آنان ميرسيد و به خواطر اسلام زير بازوي آنان را ميگرفت.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من معناي اين گفتار شما را نفهميدم، زيرا از طرفي ميگوييد خلافت حق شرعي علي بن ابيطالب بوده و خلفاء آن را غصب كردهاند، و از طرفي ميگوييد كه او خلفاء را كمك ميكرده است، پس اگر خلفاء غاصب بودهاند، چرا به آنان كمك مينموده؟ خواهشمندم مرا به اين موضوع روشن كنيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من يك خطبه ديگري به نام «خطبه شقشقيّه» از نهج البلاغه برايتان نقل ميكنم و پس از ترجمه آن، جواب اين سؤال شما را در آنجا ميدهم منتظر باشيد:
و من خطبة له عليه السلام
(و هي المعروفة بالشقشقيّة)
اما والله. لقد تقمصهاابن ابى قحافة، وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا، ينحدر عنى السيل، ولا يرقى الى الطير. فسدلت دونها ثوبا، وطويت عنها كشحا، وطفقت ارتئى بين ان اصول بيد جذاء، او اصبر على طخية عمياء، يهرم فيهاالكبير، ويشيب فيهاالصغير، ويكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه، فرايت ان الصبر على هاتااحجى، فصبرت وفي العين قذى، وفي الحلق شجا، ارى تراثي نهبا.
حتى مضى الاول لسبيله، فادلى بهاالى ابن الخطاب بعده (ثم تمتل بقو الا عشي): شتان ما يومى على كورها ويوم حيان اخى جابر فيا عجبا! بينا هو يستقيلها في حياته، اذ عقدها لاخر بعد وفاته، لشد ما تشطرا ضرعيها فصيرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها، ويخشن مسها، و يكثر العثار فيها، والاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصعبة، ان اشنق لها خرم، وان اسلس لها تقحم، فمنى الناس لعمر الله بخبط وشماس، وتلون واعتراض، فصبرت على طول المدة وشدة المحنة
حتى اذا مضى لسبيله، جعلها في جماعة زعم انى احدهم، فيا لله وللشورى! متى اعترض الريب في مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر! لكنى اسففت اذ اسفوا، وطرت اذ طاروا، فصغا رجل منهم
لضغنه، ومال الاخر لصهره، مع هن وهن.
الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله ومعتلفه، وقام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع، الى ان انتكث فتله، واجهز عليه عمله، وكبت به بطنتهالخطبة.
(خطبه شقشقيّه) ترجمه خطبه
از خطبههاي آن حضرت عليه السلام است كه آن را خطبه شقشقيّه مينامند.
آگاه باش سوگند به خدا كه پسر ابي قحافه «ابابكر» خلافت را مانند پيراهي پوشيد و حال آنكه ميدانست من براي خلافت مانند قطب وسط «ميله آهنين» آسيا هستم، علوم و معارف از سرچمه فيض من مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كنندة در فضايِ علم و دانش به اوج رفعت من نميرسد پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهي نمودم، و در كار خود فكر ميكردم كه آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله كنم (تا حق خود را بگيرم) يا آنكه بر تاريكيِ كوري (گمراهي خلق) صبر كنم، كه در آن پيران را فرسوده، جوانان را پژمرده و پير ساخته، مؤمن رنج ميكشد تا بميرد.
ديدم صبر كردن خردمنديست، پس صبر كردم در حالتي كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود، ميراث خود را تاراج و غارت رفته ميديديدم (منصب خلافت مرا غصب كردند)
تا اينكه اولي (ابابكر) راه خود را به انتها رسانيد (يعني پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز درگذشت و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش پسر خطاب «عمر» انداخت
(امير المؤمنين عليه السلام در اين ميان، شعر شاعري را به نام «اعشي» خواند و معناي آن اينست:
فرقست ميان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و به رنج و سختيِ سفرم گرفتارم، با
روزي كه هم پياله حيّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت ميگذرانيدم ـ مقصود امام عليه السلام از اين شعر اينست: تفاوتست ميان روزي كه بعد از رسول خدا كه حقّش غصب شده و در خانه نشسته، و آن روزهايي كه در زمان حيات پيغمبر(ص) كه مردم مانند پروانه به دورش ميگرديدند).
جاي بسي حيرت و شگفت است كه در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مينمود، ولي چند روز از عمرش مانده وصيّت كرد خلافت را براي عمر، اين دو نفر غارتگر، خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت نمودند، خلافت را در جاي درشت و ناهموار قرار داد، در حالي كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت،ِ ملاقات با او رنجآور بود، و اشتباه او بسيار، و عذر خواهيش بيشمار بود.
پس مصاحب با او مانند سوار بر شتر سركشِ نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند، بيني شتر پاره و مجروح ميشود، و اگر رها كرده به حال خود واگذارد، به رُو در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد، پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه حق قدم ننهاده از حق دوري نمودند، پس من هم در اين مدت طولاني (ده سال و شش ماه) شكيبايي ورزيده با سختي محنت و غم همراه بودم.
عمر هم راه خود را پيمود، امر خلافت را در جماعتي قرار داد كه مرا هم يكي از آنان گمان نمود، پس بار خدايا از تو ياري ميطلبم براي شورايي كه تشكيل شد، چگونه مردم مرا با ابابكر مساوي دانسته درباره من شك و ترديد نمودند تا جايي كه امروز با اين اشخاص همرديف شدهام.
وليكن در فراز و نشيب از آنها پيروي كردم، پس مردي از آنها از حسد و كينهاي كه داشت دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد، و مرد ديگري براي دامادي و خويشي خود با عثمان از
من اعراض كرد و همچنين دو نفر ديگر مُوهن و زشت است نام ايشان برده شود.
تا اينكه سوّميِ قوم «عثمان» برخاست، در حالتي كه باد كرد هر دو جانب خود را و همواره ميان سرگين انداختن و ميان جايگاه خوردن بوده، و اولادهاي پدرش «بني اميّه» با او همدست شدند، مال خدا را ميخوردند مانند خوردن شتر با ميل تمام گياه بهار را، تا اينكه باز شد ريسمان تابيده او، و رفتارش سبب قتل او شد، و پُريِ شكم او را به رُو انداخت.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به نكاتي كه از اين خطبه استفاده ميشود توجه كنيد:
اين خطبه سه قسمت است و هر قسمتي از آن درباره يكي از خلفاء سه گانه ميباشد، قسمت اول آن درباره ابابكر است:
نكته 1: علي بن ابيطالب عليه السلام در اين خطبه كيفيّت خلافت ابابكر و عمر و عثمان را گوشزد ميكند، و همچنين پيشآمدهايي كه در اين مدت براي حضرتش رُخ داده است به طور مختصر بيان مينمايد:
اوّلاً سوگند به خداوند ياد مي كند و به مردم اعلام مينمايد كه ابابكر با اينكه ميدانست من خليفه پيغمبر هستم اين لباس خلافت را بر تن خود نمود. البته كسي كه از روي علم و عمد حق ديگري را بگيرد او را جز غارتگر نام ديگري نميتوان گذارد.
تأييد ميكند گفتار فوق را اين كلام امام(ع) كه ميگويد: اَري تراثي نهبا : ميبينم ميراث مرا به غارت بردند.
ثانياً ميفرمايد: ابابكر ميدانست كه موقعيت من نسبت به خلافت مانند موقعيّت قطب «ميله آهنين» آسيا است نسبت به سنگ آسيا، يعني همان طوري كه گردش آسيا وابسته به آن ميله آهنين است كه ميان دو سنگ واقع شده، كه اگر آن ميله برداشته شود آسيا به كلي از كار ميافتد و هيچ گونه نتيجهاي نميبخشد، بلكه معناي آسيايي
منتفي ميگردد. (1)
همين طور خلافت وابسته به من است، و گردش آن به دور من ميباشد به طوري كه اگر من كنار روم خلافتي براي پيغمبر(ص) وجود ندارد، و موضوع آن از بين خواهد رفت.
تأييد ميكند اين مقام بلند پايه او را جملهاي كه ذيلاً فرموده: ينحدر عنّي السيل و لا يرقي اليّ الطير يعني مانند سيل علوم و كمالات از فيض وجودش جاريست، و هيچ پرواز كنندهاي به ساحت مقدّس درجات او نميتواند برسد.
نكته 2: فتنههايي در اين موقعيت سر گرفته بود كه امام را ناچار كرده در خانه بنشيند، و با آنكه مردم را در تاريكي و گمراهي ميبيند اقدامي ننمايد و چنان صبر كند مانند كسي كه خاشاك در چشم و استخوان در گلو دارد، زيرا امام ميداند كه نقشههايي در كار است، آتشهايي زير خاكستر است و كينههايي در سينهها جوشان است كه اگر آنها به كار افتند فعلي الاسلام السلام .
پس صلاح اسلام و مسلمين را در آن ديد كه با اين غارتگران سازگاري كند و با ايشان مسالمت نمايد تا نام اسلام برپا بماند (هر چند از حقيقت آن خبري نبوده) و شهادت به توحيد و رسالت پيغمبر نابود نگردد (چنانكه ذيلاً فرموده: او اصبر علي صخيته عمياء ....... فرأيت ان الصبر علي هاتا احجي فصبرتُ و في العين قذي و في الحق، شجا، اري تراثي نهبا.
نكته 3: خيال نشود كه اين خانهنشيني و سكوت علي بن ابيطالب از جهت ناتواني و يا از ترس مرگ بوده است، زيرا آن حضرت كسي است كه با عمرو بن عبدودّي رو برگشت و او را بكُشت كه در برابر هزار سوار مقاومت مينمود، بلكه او كسي
1) .معنايي كه براي قطب گفته شد از اين كلام حضرتش نمايان است: و انما انا قطب الرحي تدور عليّ و انا بمكاني فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثغالها الخطبة. خطبه 118.
است كه در جنگ خندق پس از كشتن عمرو بن عبدوّد پيغمبر(ص) به او فرمود: هنگامي كه او را كشتي خود را چگونه يافتي؟ علي(ع) عرض كرد آنچنان خويش را نيرومند يافتم كه اگر تمام اهل مدينه با من روبهرو ميشدند من بر آنان غلبه ميكردم (1)پس اين سكوت و خانهنشيني او نبود مگر به خواطر حفظ اسلام و مسلمين.
براي تأييد مجموع اين گفتارهاي بالا خطبه كوتاهي نيز از آن حضرت برايتان نقل ميكنم تا بدانيد كه مقام امامت منصب خطيريست و صاحب آن بايستي با تمام قوا از دين خدا دفاع و حمايت نمايد و از خطرها آن را حفظ كند، و اگر چنانچه نگهداري دين با موقعيّت شخصي او مزاحمت نمايد، بايد آن را فداي دين كند، و پيش از آنكه خطبه را نقل كنم اولاً خلاصه معناي آن را به عرضتان ميرسانم:
بعد از رحلت پيغمبر(ص) و سر كار آمدن ابابكر، ابوسفيان با گروهي نزد عباس عموي پيغمبر آمدند، و به عباس گفت: خلافت از طايفه بني هاشم بيرون رفت و من ميترسم فردا اين مرد خَشِن عمر بن خطاب بر ما حكمفرما شود و همگي را زير فرمان خود درآورد، تو عموي پيغمبر هستي و قريش هم از من حرف شنوايي دارند و هر كه با ما مخالفت كرد او را ميكشيم، تو بيا با ما برويم نزد علي بن ابيطالب و با او بيعت كنيم.
پس همگي خدمت آن حضرت آمدند تا با او بيعت كنند، و چون آن حضرت ميدانست منظور ابوسفيان ايجاد اختلاف و فساد ميان مسلمانان است (زيرا ابوسفيان از سرسلسله شجره ملعونه بني اميّه بود و دشمني اين طايفه با بني هاشم بر كسي پنهان نبوده، و مقصودش از اين بيعت با علي بن ابيطالب نه براي آن بود كه از حق پيروي كرده
1) . قال صلي الله عليه و سلم لعلّي رضي الله عنه بعد قتله عمرو بن عدوّد كيف وجدت نفسك معه قال وجدت ان لو كان اهل المدينة في جلد انب و انا في جانب لقدرت عليهم الخ. السيرة النبوية في هامش السيرة الحلبية جلد 2 صفحه 102
باشد، بلكه ميخواسته خلافت را اگر بتواند از قبيله تيم و عدي (1)به درآورده، و در آينده زمينهاي براي خود يا ديگر از بني اميّه فراهم كند، چنانكه وقتي عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان گفت: حالا خلافت به جاي خودش قرار گرفت ابابكر و عمر را با خلافت چه كار؟ سپس به عثمان و ساير نبي اميّه سفارش كرد كه خلافت را بقاپيد همان طوري كه بچهها توپ را از يكديگر ميقاپند. (2)
و از طرفي (آن حضرت نيز) ميدانست توطئههايي سرّي و فتنههايي پنهاني مانند درياي مواج به تلاطم آمده است، در جواب اين گروه فرمود: اي مردم موجهاي فتنهها را به توسط كشتيهاي نجات (كه اهل بيت پيغمبر(ص) باشد و يكي از آنان خود اميرالمؤمنين است) بشكافيد و از راه مخالفت و سركشي برگرديد، اين كار شما (كه بيعت با من باشد) كاريست بيجا كه هنوز وقت آن نشده، و شماها بر يكديگر برتري نجوييد (درصدد مبارزه با ابابكر نگرديد)
اكنون من در وضعي هستم كه اگر درباره خلافتم سخني بگويم، ميگويند: علي حريص بر حكومت است، و اگر ساكت بنشينم مي گويند علي از مرگ ميترسد، سوگند به خداوند كه اُنس علي بن ابيطالب به مرگ از اُنس طفل به پستان مادر بيشتر است، ليكن (سكومت من براي آنست كه) اسراري را ميدانم كه اگر آنها را آشكار كنم چنان مضطرب و لرزان ميشويد مانند لرزيدن طناب در چاه عميق «ژرف».
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اينك متن خطبه را بشنويد:
و من كلام له عليه السلام
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي قسمت دوم از خطبه «شقشقيّه» درباره خلافت عمر بن خطابست كه متن و ترجمه آن را به عرضتان رساندم، اينك پارهاياز نكاتي كه از اين قسمت خطبه استفاده ميشود برايتان بيان ميكنم مشروط به آنكه با توجهي كامل و ذهني خالي از تعصب گوش فرا داريد،
نكته 1: ابابكري كه خود يكي از غارتگران خلافت بود هنگام مرگش طِبق وصيتي كه نموده خلافت را درجايي قرار داد كه در اوصاف رذيله از خودش مافوقتر و از صفات انساني دورتر بود (چنانكه مشروح آن را در مبحث خلافت عمر بن خطاب به عرضتان رساندم)
تأييد ميكنيد اين گفتار فوق را حديثي كه ابن ابي الحديد ذيل خطبه «شقشقيه» نقل نموده كه معناي آن اين است: هنگامي كه ابابكر از نوشتن سند خلافت عمر خلاص شد، گروهي از صحابه كه از جلمه آنان طلحه بود بر او وارد شدند، طلحه به ابابكر گفت: فرداي قيامت جواب پروردگارت را چگونه ميدهي كه اين مرد بداخلاق
تندخوي خشني را كه مردم از او فراري هستند، و دلها از او رَم ميكنند، بر ما حاكم قرار دادي؟ (1)الحق يُنطق منصفاً و عنيداً
نكته 2: يكي از حيله و مكرهاي ابابكر آنكه در زمان حياتش به مردم ميگفت: مرا از خلافت عزل كنيد و بيعت خود را از من فسخ نماييد كه من بهتر از شماها نيستم «اقيلوني فلست بخيركم» (2)
ولي به اضافه اينكه خود را از اين منصب كنار نكشيد، شخصي را مانند عمر بن خطاب كه قلوب و نفوس از او منزجر و متنفّر بودند به خلافت نصبش نمود.
حملوها يوم السقيفه اوزارا تحف الجبال و هي ثقال
ثم جاؤا من بعدها يستقيلوا ن و هيهات عثرة لاتقال
نكته 3: امام عليه السلام به جاي آنكه نام عمر را در اينجا بگويد، كلمه «حوزه» را آورده است، و در اين تعبير اشارهايست به اينكه عمر بن خطاب در اين صفات رذيله گويا يك فرد به حساب نميآيد، بلكه او به منزله عده و جمعيتي ميباشد چنانكه برعكس او حضرت ابراهيم(ع) در صفات حميده خود گويا امتي محسوب شده است «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً» النحل: 120.
نكته 4: در كلمه «ادلي» كه امام عليه السلام در اينجا به كار برده، اشارهايست به آن كه اين وصيت ابابكر كاريست ناحق و برخلاف دستور شرع، زيرا اصل معناي اين كلمه رشوه دادن است، و چون رشوه دادن به حاكم براي قضاوت ناحق، البته كاريست برخلاف موازين شرعيه همينطور هم اين كار ابابكر عملي بوده است بيجا و بيمورد
و نامشروع، به همين جهت امام عليه السلام وصيت او را با اين كلمه «ادلي» تعبير نموده است، و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ذيل اين خطبه همين معنا را يادآوري كرده. (1)
نكته 5: بابويهي آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به اين نكته بيشتر توجه داشته باشيد: جميع خلفاء اهل تسنّن از تيم و عدي و بني اميه و بني العباس هيچ كدام ايشان لياقت خلافت پيغمبر(ص) را نداشتند (زيرا اين منصب انتخابي نيست و عُقول بشر به آن رسا ندارد و چون اين موقعيّت خلافت، رتبه ايست الهي «مانند نبوت» جز ذات پروردگار كس ديگري نميتواند اين چنين شخصي را شناسايي و تعيين نمايد).
و به همين جهت ميبينيم اين خلفاء ايّام حكومت خود در اعمال و افعال و اقوال، اشتباهات، لغزشها، خلافها و فسادهاي بيشماري را به بار آوردهاند كه تاريخ آنها را ثبت كرده است.
ليكن در اين ميان عمر بن خطاب به واسطه خشونت و تندخويي و تكبّر و استبداد و ديگر صفات رذيل و همچنين بيسوادي و بياطلاعي از احكام اسلامي، خلافها و خطاهاي او از ساير خلفاء بيشتر بوده است، كه به دنبال ان خلافهايش ناچار شده پوزش طلبد، و به خرابيهاي خود اعتراف كند.
و امام عليه السلام هم در اين خطبه «شقشقيّه» همين موضوع را يادآوري نمودهاند: «و يكثر
1) . وقوله : «فادلى بها» من قوله تعالى: ولا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل وتدلوا بها الى الحكام)، اي تدفعوها اليهم رشوة ، واصله من : ادليت الدلو في البئر ، ارسلتها . فان قلت : فان ابا بكر انما دفعها الى عمر حين ، مات ولا معنى للرشوة عند الموت ! قلت : لما كان عليه السلام يرى ان العدول بها عنه الى غيره اخراج لها الى غير جهة الاستحقاق ، شبه ذلك بادلاء الانسان بماله الى الحاكم ، فانه اخراج للمال الى غير وجهه ، فكان ذلك من باب الاستعارة. شرح ابن ابي الحديد جلد 1، صفحه 54.
العثار فيها و الاعتذار منها» .
نوبختي: آقاي بابويهي ما تا به حال از شما خلاف واقع و دروغي نشنيدهايم ولي براي آن كه به اطمينانمان افزوده شود خواهشمندم كه اگر تاريخ نويسان ما يك چنين خلافها و خطاهايي را نوشتهاند شما آنها را براي ما نقل كنيد.
عمر و خطاهاي او
بابويهي: آقاي نوبختي چون جنابعالي مطالعات تاريخي نداشتهايد، نميدانيد كه سرگذشت يك حكومتي را كه مدت ده سال تقريباً سر پا بوده است، كسي نميتواند آن را به آساني به دست آوَرد.
به اضافه آنكه مورخين نتوانستهاند جميع رُخدادهاي آن عصر را قلمي كرده، و به زمانهاي پسين خود تحويل دهند، به اضافه آنكه بسياري از امورات را تعصّبها و حبّ و بغضها و عوامل سياسي آن اعصار پنهان نموده و از انتشار آنها جداً ممانعت كردهاند.
و به اضافه آنكه ايادي خيانتكار، مزخرفات و خرافاتي را به عنوان فضيلت در برابر آن خلافهاي خلفاء جعل كرده و در اوراق ثبت نموده تا بلكه آن كسريها را جبران كنند و آبروي ريخته را برگردانند، كه همين معنا خود عامل مؤثّري گشته كه آن خلافها را به دست تأويل و تحريف بسپارد.
ولي با اين وصف آنچه را هم كه به ما رسيده است، بيش از آن ميباشد كه من بتوانم براي شما نقل كنم، ليكن آنقدري را كه وقت به من و شما اجازه دهد به طور اختصار به عرضتان ميرسانم:
عمر و مسأله تيمّم
حدثني عبدالله بن هاشم العبدي حدثنا يحيى ( يعني ابن سعيد القطان ) عن شعبة قال حدثني الحكم عن ذر عن سعيد بن عبدالرحمن بن ابزي عن ابيه
ان رجلااتى عمر فقال: اني اجنبت فلم اجد ماء فقال لا تصل فقال عمار اما تذكر ياامير المؤمنين اذ انا وانت في سرية فاجنبنا فلم نجد ماء فاماانت فلم تصل واماانا فتمعكت في التراب وصليت فقال النبي صلى الله عليه و سلم انما كان يكفيك ان تضرب بيديك الارض ثم تنفخ ثم تمسح بهما وجهك وكفيك فقال عمر اتق الله يا عمار قال ان شئت لم احدث به.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما در اين حديث كه كتابهاي معتبر اهل تسنن نقل كردهاند (1)دقت نماييد و ببينيد كه بياطلاعي و بيتفاوتي عمر نسبت به احكام شرعيه تا چه اندازهاي بوده كه زمان خلافتش تيمّم و احكام آن را نميدانسته كه وقتي جنب شده بوده نماز نخوانده، و هنگامي كه شخص مسلماني از او پرسيده، من جُنب شدم و آب نيافتم (وظيفه من چيست؟) عمر در جواب او گفت: نماز نخوان، عمّار به عمر گفت: مگر يادت نميآيد كه من و تو در لشكري بويدم و جنب شديم و آب نيافتيم، تو نماز نخواندي ولي من خود را به خاك ماليدم و نماز خواندم سپس پيغمبر(ص) دستور تيمّم را به ما فرمود. عمر به عمّار گفت: از خدا بترس (مقصودش پنهان كردن اين موضوع بوده) عمار به او گفت: اگر ميخواهي من ديگر اين را واگو نميكنم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آيا عمر بن خطاب اين آيه شريفهاي كه درباره تيمّم نازل شده بوده نشنيده و نخوانده بود؟
«وَإِن كُنتُم مَرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنكُم مِنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيمَّمُوا صَعِيداً طَيباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيدِيكُمْ إِنَّ اللهَ كَانَ عَفُوّاً غَفُوراً» النساء: 47.
آيا نمازي كه از اركان بزرگ دين است و در هيچ حالي از احوالات نميتوان آن را عمداً ترك
1) . سنن ابي داوود، سنن ابن ماجه، مسند احمد، سنن نسائي و سنن بيهقي آن را نقل كردهاند.
نمود، با چه جرأتي عمر به آن سائل دستور داد كه نماز نخوان؟
تيمّمي كه از مسائل پيش پا افتادهاي بوده كه در هر روزي بسياري از مسلمانان به آن محتاج ميشدند، چگونه خليفه از آن بيخبر بوده است؟
بعد از آنكه عمار كيفيت تيمّم و مسأله آن را از پيغمبر(ص) نقل نمود، چرا عمر اين حكم شرعي را به آن سائل نگفت و او را به وظيفه ديني خود روشن نكرد و به او دستور نداد كه نماز بخواند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي رسواتر از حديث فوق اين دو حديثي است كه ذيلاً برايتان نقل ميكنم:
سنن نسائي جلد 1 باب تيمّم صفحه 168 مينويسد:
كنا عند عمر فأتاه رجل فقال يا أمير المؤمنين ربما نمكث الشهر والشهرين ولا نجد الماء فقال عمر أما أنا فإذا لم أجد الماء لم أكن لأصلي حتى أجد الماء فقال عمار بن ياسر أتذكر يا أمير المؤمنين حيث كنت بمكان كذا وكذا ونحن نرعى الإبل فتعلم أنا أجنبنا قال نعم أما أنا فتمرغت في التراب فأتينا النبي صلى الله عليه وسلم فضحك فقال إن كان الصعيد لكافيك وضرب بكفيه إلى الأرض ثم نفخ فيهما ثم مسح وجهه وبعض ذراعيه فقال اتق الله يا عمار فقال يا أمير المؤمنين إن شئت لم أذكره قال ولكن نوليك من ذلك ما توليت
أخبرنا عمرو بن يزيد قال حدثنا بهز قال حدثنا شعبة قال حدثنا الحكم عن ذر عن إبن عبد الرحمان بن أبزي عن أبيه
أن رجلا سأل عمر بن الخطاب عن التيمم فلم
يدر ما يقول ! فقال عمار : أتذكر حيث كنا في سرية فأجنبت فتمعكت في التراب فأتيت النبي (ص) فقال : إنما يكفيك هكذا ، وضرب شعبة بيديه على ركبتيه ونفخ في يديه ومسح بهما وجهه وكفيه مرة واحدة .
بابويهي: آقاي نوبختي چون آقاي نصرتآبادي نياز به ترجمه ندارند من براي شما اين دو حديث را به طور اختصار ترجمه ميكنم:
مردي از عمر پرسيد: بسا ميشود كه يك ماه يا دو ماه دست ما به آب نميرسد تكليف ما درباره نماز چيست؟ عمر در جواب او گفت: من تا آب پيدا نكنم نماز نميخوانم، عمار در آنجا حاضر بود، به عمر گفت: من و تو جنب شده بوديم و آب نداشتيم، من خودم را در خاك ماليدم و نماز خواندم و چون خدمت پيغمبر(ص) رسيديم آن حضرت دستور تيمم را فرمود، عمر به او گفت از خدا بترس، عمار در جوابش گفت: اگر خوش نداري من اين را واگو نميكنم.
در حديث دوم است كه مردي درباره تيمم از عمر سؤالي نمود عمر نتوانست جواب او را بدهد، عمار در آنجا حاضر بود و جريان تيمم و كيفيت آن را از پيغمبر(ص) براي او نقل نمود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي تاريخ را بخوانيد و بر خود و بر مسلمانان بگوييد.
آيا كسي كه مسئله تيمم را نميداند، و به جاي هدايت كردنِ مردم آنان را گمراه ميكند و از نماز كه ستون دين است باز ميدارد و اگر جُنب شود تا آب نيابد خود را جُنُب نگاه ميدارد و نماز نميخواند، اين چنين شخص لياقت خلافت پيغمبر را دارد.
و من عجب الدنيا حكيم مصفر و اعمش كحّال و اعمي منجّم
و قارئنا تركي و هندي خطيبنا تعالوا علي الاسلام نبكي و نلطم
نصرتآبادي: آقاي بابويهي امروز مجلسمان طول كشيد به اضافه آنكه اين مطالب روح مرا افسرده كرد، از شما خواهش ميكنم گفتارتان را در همين جا خاتمه دهيد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اگر در اثر شنيدن اين مطالب افسرده شويد حق داريد، اگر بگرييد حق داريد، و اگر به جاي اشك خون بگرييد حق داريد، زيرا لسان حال شما ميگويد: من و امثال من از نظر علميّت استاد بر خلفاء خود هستيم، ولي نامساعدي زمان، ما را پيرو و زيردست شاگردان خود قرار داده. آقاي نصرتآبادي من گفتارم را خاتمه دادم و شما را به خدا ميسپارم. آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك كردند.
داستان آقايان نصرتآبادي و حميدي
بابويهي: روز جمعه 25 ذيحجّه برابر با 15 مهر، بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شد و آقايان وارد شدند پس از اداء مراسم نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده و گفت آقاي بابويهي پيش از آنكه جنابعالي وارد بحث شويد من داستاني دارم ميخواهم آن را به عرضتان برسانم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نياز به اجازه نيست هر مطلبي داريد بفرماييد:
نصرتآبادي: آقاي بابويهي وقتي من در شهرستان خومان بوم از مردم آنجا كراراً ميشنيدم ميگفتند: شيخ عبدالرحمن حميدي رفته مشهد براي تحصيل علوم دينيّه و در آنجا از مذهب خود دست برداشته و مايل به تشيّع شده است.
هنگامي كه من «نصرتآبادي» به اين منطقه آمدم درصدد برآمدم كه اين شخص نامبرده را شناسايي كنم، و به هر آشنايي از همشهريانم كه برخورد ميكردم از او جويا ميشدم، تا آنكه به توسط يكي از دوستانم او را شناختم و آدرسش را به دست آوردم.
اتفاقاً روزي در خياباني عبور ميكردم او را از دور ديدم، ولي به خواطر اينكه از مذهب ما كنارهگيري كرده بوده، خوش نداشتم با او تماس بگيرم، تا اينكه در اين جلسه شما شركت كردم و تا اندازهاي به تاريخ پيشينيان و احوالات و
رخدادهاي آن زمان آشنا شدم، فكر جديدي در من پيدا شد در نتيجه مايل شدم با ايشان ارتباط برقرار كنم و از اطلاعاتشان استفاده نمايم، و ضمناً مطالبي را كه از جنابعالي تعليم ديدهام با او در ميان بگذارم.
پس ديروز كه از حضورتان مرخص شدم اتفاقاً با او مصادف شده پيش رفتم و پس از سلام عرض كردم، جنابعالي آقاي شيخ عبدالرحمن حميدي هستيد؟ جواب داد بلي شما فرمايشي داريد؟ گفتم من يكي از همشهريهاي شما اهل نصرتآباد به نام شيخ محمد نصرتآبادي هستم كه مدّتيست مشتاق ملاقات شما بودم تا اينكه توفيق مساعد شد و خدمتتان رسيدم.
ايشان كمال محبّت نموده و مرا با خود به منزلش بُرد و پس از پذيرايي شاياني از من پرسيد منظورتان از ملاقات با من چه بوده؟ چون من اين اخلاق نيكو را از ايشان ديدم، به خود اجازه دادم كه سؤالات مذهبي از او بنمايم:
پس عرض كردم: من اخيراً در جلسهاي شركت ميكنم كه بحثهاي مذهبي در آنجا مطرح ميشود و اطلاعات تاريخي جالبي نصيبمان شده، خواستم آنها را با جنابعالي در ميان بگذارم، تا اطمينان خواطر بيشتري پيدا كنم، ولي پيش از آنكه وارد آن مطالب بشوم، دوست داشتم از سبب تشيّع شما جويا شوم، اكنون اگر برايتان محذوري ندارد، استدعا ميكنم اين حقير را در جريان بگذاريد؟
چون من اين درخواست را از ايشان نمودم، مرا تحسين كرده و با چهرهاي گشاده و با رويي باز به من فرمود: آقاي شيخ محمد شما كه ميدانيد محيط اهل تسنّن محيط خفقانست و بحث مذهبي در آنجا آزاد نيست، حتي آنكه من با چشم خود ديدم، يك جواني دانشجو از امام جمعهاي سؤال كرد و گفت: حضرت آقا من در پارهاي از مسافرتهايم با افرادي برخورد ميكنم كه از مذهبم جويا ميشوند و درخواست دليل از من ميكنند، خواهشمندم حضرتعالي دليلي به من
تعليم نماييد كه جوابگوي آنان باشد و من نيز خجلت زده نشوم، آن امام جمعه چنان به اين جوان پرخاش نمود، و با غضب به او نگاه كرد كه رنگ از رخ آن جوان پريد، سپس به او گفت: تو با دليل چه كار داري؟ هر كس از تو اين پرسش را نمود، فقط در جواب او بگو: حق همين مذهبي است كه ما داريم، آن جوان با كمال فروتني و با لحني اهسته گفت: چشم اطاعت ميشود، سپس خدحافظي كرد و رفت.
آقاي شيخ محمد، در كتابفروشيها و كتابخانههاي اهل تسنّن اگر كسي از كتابهاي شيعه جويا شود، با چهره تلخي روبرو خواهد شد، و به اين آسانيها نميتواند از آن كتب به دست بياورد، زيرا اولاً در مكتبهها و انتشارات ايشان از تأليفات شيعه وجود ندارد، و اگر كسي هم از كتب شيعه داشته باشد آن را پنهان نگاه ميدارد، و در معرض مطالعه و يا فروش قرار نميدهد، با آنكه قانوناً كتاب، چه از نظر مطالعه، و يا از نظر خريد و فروش، در تمام اديان و ملل جهان بايستي آزاد باشد.
ليكن خفقان محيط سنّي مانع شده از اينكه كتابهاي اين سلسله منتشر شود، حتي آنكه حمل و نقل كتابهاي شيعه به كشورهاي اهل تسنّن خصوصاً به حجاز (كه مذهب نحس وهابيّت در آن حاكم است)، قاچاق و مانند موادّ مخدّره و محترقه آتشزا، مورد تعقيب واقع ميشود.
آقاي شيخ محمد به گفتار پيش اضافه ميكنم: در هيچ مجلس و محفل اهل تسنّن تاريخ صدر اسلام و احوالات اصحاب براي عوام مطرح نميشود و آنان را به مردم معرفي نميكنند، بلكه تا نامي از يكي از صحابه برده شود (خواه مؤمن و يا منافق باشند) صداي «رضي اله عنه» از همه جا بلند ميشود، اين براي آنست كه اسرار سرانشان فاش نشود، و آبروي خلفائشان به هَدَر نرود.
باز اضافه ميكنم: در هر مجتمعي و هر جلسهاي و هر هيئتي، خواه در مساجد و يا در خانهها منعقد شود، اگر كسي در آنجا نامي از فرقه
شيعه ببرد، جز تنقيص و مذمّت و تهمت از افراد مجلس نخواهد شنيد؟
باز اضافه ميكنم گفتگو درباره هر مذهبي از مذاهب اربعه و بيان مسألهاي از مسائل آنها آزاد است ولي چنانچه نامي از مذهب اهل البيت(ع) برده شود و يا حكمي از احكام اين مذهب مطرح گردد، هيچ كس از آن استقبال نميكند و با كمال بياعتنايي و بيتفاوتي از آن ميگذرند.
آقاي شيخ محمد تا ما اهل تسنّن از محيط خودمان خارج نشويم، نميتوانيم از محدوديّت و خفقان بيرون آمده و از حقايق جهان اطلاع پيدا كنيم.
من «حميدي» تا پيش از اينكه از شهر خودم هجرت كنم خيال ميكردم كه مذاهب چهارگانه ما همه حق است و تمام آنها از جانب پيغمبر(ص) تأسيس شده، و هر مذهبي غير از اينها باشد جعل و باطل است، و چنين ميپنداشتم كه جميع صحابه از هر عيب و گناهي پاك و مبرّا هستند، و نيز آنچه علماء ما ميگويند همانست كه خدا و پيغمبر گفتهاند، و نيز هر چه را كه درباره شيعه گفته و ميگويند از مذمّتها و شماتتها و همه آنها به جا و بهمورد بوده، و اين گروه سزاوار همين سرزنشها بوده و هستند.
آقاي شيخ محمد خلاصه به شما بگويم: بزرگان و پيشوايان ما، چنان مغزهاي ما را شستشو داده بودند كه من باور نميكردم حق را در جاي ديگر بتوانم پيدا كنم و يا از اسلام و دين در جاي ديگر خبري باشد.
ليكن بعد از آنكه به عزم تحصيل علوم دينيّه از وطن هجرت كردم و در اين منطقه وارد و ساكن شدم و در مجامع و مجالس شيعه قدم گذاردم و در مساجدشان داخل شدم و جماعاتشان را بررسي كردم، و به مدارس علميه آنان سركشي نمودم و در جلسات تدريسشان شركت كردم و به كتابهاي احاديث و اعتقاديه ايشان مراجعه نمودم، ديدم جميع اعتقادها و روشهاي ما اهل تسنن بيريشه و
بياصل بوده، و تمام آنها در اثر تبليغات و شايعات بياساس در مغزهاي ما جايگير شده است.
آقاي شيخ محمد اين خلاصه و فشرده سرگذشتي است كه در طول اين چند ساله هجرتم به دست آوردم، شما به همين اندازه از بيان اكتفا نماييد، كه تفصيل آنها ملالتآور و ناراحت كننده ميباشد.
آقاي شيخ محمد شما گفتيد: من در جلسهاي شركت ميكنم كه بحث مذهبي در آنجا مطرح است، اكنون بگوييد ببينم كيفيّت و وضع آن مجلس چگونه است و متكلم در آنجا كيست؟
من در جواب آقاي حميدي گفتم: شخصي است از روحانيين شيعه به نام آقاي بابويهي از اهل تهران كه به توسط يكي از همشهريانم به نام آقاي نوبختي با ايشان آشنا شدم و در جلسه او شركت كردم، و به طور خلاصه عرض كنم: ما در اين مدت استفاده شاياني از ايشان نموديم و مطالب تاريخي و روايي جالبي برايمان بيان نمودند كه در نتيجه بياساسي و بيمبنائي مذاهب خودمان را مشاهده كرديم، و اينكه مزاحم شما شدم براي اين بود كه از جنابعالي كمك علمي بگيرم و تكليفم را درباره مذهب روشن كنم.
آقاي حميدي در جواب من فرمودند: حجّت براي شما تمام است و هيچ گونه عذري در پيشگاه خداوند متعال و پيغمبر(ص) نداريد، و جز آنكه مذهب تشيع را اختيار كنيد راه ديگري براي شما نيست و نزد من ثابت شده است كه اين گروه همان فرقه ناجيهاي هستند كه پيغمبر(ص) فرموده است: امت من هفتاد و سه فرقه ميشوند يك فرقه از آنان اهل بهشت و هفتاد و دو فرقه ايشان اهل دوزخند. (1)
1) . افترقت اليهود علي احدي و سبعين فرقة فواحدة في الجنة و سبعون في النار و افترقت النصاري علي سنتين و سبعين فرقة فاحدي و سبعون في النار و واحدة في الجنة و الذي نفس محمد بيده لتفترقنّ امّتي علي ثلاث و سبعين فرقة فواحدة في الجنة و ثنتان و سبعون في النار. كنز العمال، جلد 11، صفحه 114.
آقاي آشيخ محمد اولاً من به شما تبريك و تهنيت ميگويم كه مشمول الطاف خاصّه الهيّه گشته و از مهالك نجات يافتيد و ثانيا از شما درخواست دارم كه از صاحب مجلستان كسب اجازه كنيد، اگر مانعي ندارند من از ايشان ديداري كنم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين بود خلاصه داستان حقير كه ميخواستم به عرضتان برسانم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اولاً وظيفه من است كه خدمت آقاي عبدالرحمن حميدي برسم، شما از اين آقا وقت ملاقات بگيريد تا فردا من و شما و آقاي نوبختي به زيارت ايشان برويم و ثانياً به شما بگويم: اين داستان شيرين جنابعالي تمامش تأييد گفتارهاي من است كه از اول افتتاح اين مجلس تا به حال برايتان گفتهام، آقاي نصرتآبادي من به شما بگويم: هر موضوعي كه دليل و برهان همراه آن باشد البته اين گونه تأثير خواهد نمود كه يك چنين شخص دانشمندي را از پاي درميآورد و به سوي خود جلب ميكند و اين موضوعِ محكم و مستحكم همان مذهب تشيع ميباشد كه تمام اطراف و جوانب آن را دليلها و برهانها احاطه نموده است و به همين جهت هزارها اَمثالِ آقاي حميدي را مجذوب خود نموده، و بر عكس، مذاهب شما اهل تسنن، چون هيچ برهاني و دليلي مساعد آنها نيست صدها اَمثالِ حميديها را متنفّر و منزجر كرده و از خود بركنار ميكند.
ملاقات آقاي حميدي و داستان تشيع او
بابويهي: روز شنبه 26 ذيحجه برابر با 16 مهرماه سال جاري بود كه آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي وارد شده اظهار داشتند كه آقاي حميدي منتظر شما هستند پس من به اتفاق ايشان حركت كرده و رفتيم، چون نزديك خانه ايشان رسيديم، ديدم شخصي روحاني به سنّ شصت سال تقريباً به حال انتظار درب منزل ايستاده، نزديك رفتيم پس از سلام و معانقه ما را به
داخل خانه برده و پذيرايي گرمي نمود پس از ساعتي من رو به آقاي حميدي كردم و جريان داستان آقاي نصرتآبادي را يادآوري نمودم، ايشان با حالت تبسّم سرِ خود را به زير افكندند، من از حضورشان درخواست كردم كه سبب تشيّع خود را مشروحاً براي ما بيان فرمايند:
مُعظّم له شروع كردند به شرح دادن سرگذشت خود و فرمودند: به اضافه مطالبي كه آقاي نصرتآبادي به عرضتان رساندند، امورات ديگريست كه باعث شيعه شدن اينجانب گرديده كه قسمتي از آنها را برايتان نقل ميكنم:
من «حميدي» براي تحصيل علوم دينيّه از وطنم هجرت كرده، و به مشهد آمدم و مشغول درس و بحث شدم تا آنكه به علوم عربيّت آشنا شدم و در اين خلال به مطالعات تاريخي پرداختم و چون تفحّص و تجسّس نمودم، ديدم اين مذاهب چهارگانه ما مذهبهايي هستند كه در قرن دوّم هجري پديد آمدهاند و در صدر اسلام نامي از آنها نبوده و از پيغمبر(ص) حديثي درباره آنها وارد نشده است از اينجا فهميدم كه اين مذاهب مستحدثند، و دست جعل آنها را به وجود آورده است.
و پس از مطالعات بيشتري برخورد به مسائلي نمودم كه ميان امامهاي اين مذاهب در آنها اختلاف شديديست به تفصيلي كه به عرضتان ميرسانم:
مثلاً امام شافعي ميگويد: لمس كردن زن اجنبي سبب وضؤ ميشود، ولي ابوحنيفه خلاف آن را فتوا ميدهد.
امام مالك ميگويد: اگر لمس از روي شهوت باشد باعث وضو و گرنه وضو واجب نيست.
امام شافعي ميگويد: دختري كه از زنا متولد شده ازدواج با او جايز است ولي آن سه مذهب ديگر آن را جايز نميدانند.
ابوحنيفه ميگويد: چنانچه از بدن انسان خون خارج شود هر چند بسيار كم باشد بايد وضو بگيرد و آن سه مذهب ديگر ميگويند وضو واجب نيست.
ابوحنيفه ميگويد: وضو گرفتن با نبيذ (كه آب خرما، آب كشمش، آب عسل، آب جو و آب گندم باشد) جايز است و همچنين با شيري كه مخلوط به آب شده باشد، ولي مذهب سه گانه ديگر آن را جايز نميدانند.
امام مالك: خوردن گوشت سگ را حلال ميداند و سه مذهب ديگر آن را حرام ميدانند.
امام شافعي: خوردن گوشت كفتار و جرّي (كه يك نوع ماهي بيفلس است) و گوشت روباه را حلال ميداند و ابوحنيفه آنها را حرام ميداند.
امام شافعي خوردن خارپشت را جايز ميداند و مذاهب ديگر آن را تجويز نميكنند.
امام شافعي درباره مذهب خويش كتابي تاليف كرده و ميان مسلمين عراق و حجاز و يمن و شام منتشر كرده و پس از چندي به مصر رفته و با مغاربه معاشرت نموده و از آنها مطالبي گرفته در نتيجه از مذهب پيشين خود برگشته و مذهب جديدي در پيش گرفته و كتابي در اين باره تاليف نمود، نامش را «المذهب الجديد» گذارد.
جناب آقاي بابويهي فقه اين گروه چهارگانه از ابتداء تا انتهايش به همين منوال است كه نمونه از آنها را به عرضتان رساندم.
جناب آقاي بابويهي محدّثين ما اهل تسنّن احاديثي در كتابهاي معتبر خود نقل كردهاند كه با هيچ يك از موازين شرعيّه و با هيچ قانون عقلي موافقت ندارد و با اين وصف آن كتابها را صحاح ناميده و حديثهاي آنها را صحيح ميدانند، و مولف صحيح بخاري در ابتداي جلد اول اين كتابش مينويسد: «و ما وضعت فيه حديثاً الاّ اغتسلت و صليت ركعتين» من پيش از هر حديثي كه در اين كتاب بنويسم غسل كردم و دو ركعت نماز به جا آوردم. آقاي بابويهي من تعدادي از آن احاديث را نسخهبرداري كردهام ولي ترجمه آنها را ميخوام تا آقاي نوبختي هم استفاده كنند و آدرس كامل آنها را به عرضتان ميرسانم كه اگر خواستيد به مدرك آنها مراجعه كنيد:
احاديث و خرافات
حذيفه ميگويد: من با پيغمبر ميرفتم آن حضرت رفت در خرابهاي پشت ديواري و ايستاد همينطوري كه يكي از شماها ميايستيد و بول كرد و من از او كنار كشيدم پس اشاره به من نمود من آمدم نزديكش و پشت سرش ايستادم تا از بول فارغ شد. مشابه اين حديث را امام حنبل در كتاب مسند جلد 4 صفحه 246 نقل كرده.
ابوهريره ميگويد: گروهي از پيغمبر پرسيدند آيا ما در روز قيامت خدا را ميبينيم؟ پيغمبر گفت: ايا در ماه شب چهارده كه جلو آن ابر نباشد شك داريد؟ گفتند نه يا رسول الله، باز گفت: آيا درباره خوشيد كه جلو آن ابر نباشد شك داريد؟ گفتند نه پس پيغمبر گفت شماها همينطور خدا را ميبينيد. ـ در همين حديث است كه خدا ميخنددـ
ـ احاديثي به همين معنا با عبارتهاي مختلف نيز نقل كردهاند ـ
ابن عباس ميگويد: پيغمبر گفت پروردگار من با بهترين صورت آمد نزد من و گفت: اي محمد گفتم لبيك ربي گفت ملأ اعلي درباره چه چيز نزاع ميكنند؟ گفتم نميدانم پس دستش را گذارد ميان شانههاي من و خنكي آن در بين دو پستان من سرايت كرد و مابين مشرق و مغرب را دانستم.
ابن عباس در بصره خطبهاي خواند و در ضمن آن گفت پيغمبر گفته است من حلقه درب بهشت را ميزنم صدايي ميآيد كه تو كيستي ميگويم: من محمد هستم، درب را باز ميكنند، وارد ميشوم ميآيم نزد پروردگارم كه روي تختي نشسته من براي او به سجده ميافتم.
ابن عباس از پيغمبر نقل ميكند كه گفت: من پروردگارم را به صورت جواني بدون مُو ديدم كه حُلّهاي پوشيده بود. ـ احاديثي به همين معنا متعدد نقل شده است. ـ
ابوهريره ميگويد: پيغمبر گفت بني اسرائيل برهنه غسل مينمودند، و به بدن همديگر نگاه ميكردند ولي حضرت موسي تنهايي غسل مينمود، بني اسرائيل سوگند ياد كردند كه موسي در بين ماها غسل نميكند براي آنكه قُر است، پس يك دفعهاي رفت غسل كند لباسش را درآورده و روي سنگي گذارد، سنگ فرار نموده و جامه او را با خود ميبُرد و موسي از پي آن ميدويد و صدا ميزد اي سنگ لباس مرا نَبَر، بني اسرائيل نگاهشان به بدن موسي افتاد، ديدند او قُر نيست و چون موسي به سنگ رسيد، لباسش را برداشت، و شروع كرد به زدن سنگ.
ابوهريره ميگويد: عزرائيل آمد براي گرفتن جان حضرت موسي چون به او رسيد موسي سيلي محكمي به او زد كه چشمش كور شد، پس برگشت به سوي پروردگار گفت بار خدايا مرا به سوي كسي فرستادي كه ميل به مردن ندارد خدا چشم عزرائيل را به او برگردانيد و به او گفت برو و به موسي بگو دستش را بگذارد به پشت گاوي، به شماره موهايي كه زير دستش واقع ميشود يك سال مهلت داده خواهد شد، جبرئيل گفت بار خدا بعد از آن چه خوهد پيش آمد؟ گفت: مردنست.
عبدالله بن بريده ميگويد: وقتي پيغمبر از جنگي برگشت، كنيز سياهي نزد او آمد، گفت يا رسول الله من نذر كردهام كه خدا ترا سالم برگرداند، در
پيش روي تو دايره «دف» بزنم و آوازهخواني كنم، پيغمبر به او گفت اگر نذر كردهاي كه اين كار را انجام بده، پس شروع كرد به زدن و خواندن كه در اين هنگام ابابكر و علي و عثمان داخل شدند و او به كار خود مشغول بود، ولي وقتي عمر بن خطاب وارد شد، طبل را انداخت و روي آن بنشست، پيغمبر به عمر گفت شيطان از تو ميترسد، زيرا هنگامي كه تو وارد شدي طبل را انداخت و دست برداشت. ـ احاديث به اين معنا متعدد نقل كردهاند ـ
مفاسدي كه از احاديث خرافيّه به دست ميآيد
شيخ عبدالرحمن حميدي: آقاي بابويهي من اگر ميخواستم تمام اين گونه احاديث را جمعآوري كنم كتاب قطوري ميشد و آنچه را كه در اينجا به عرضتان رساندم مشتي از خروار بود.
آقاي بابويهي شخص مسلمان كه به اين احاديث مراجعه ميكند مبهوت ميماند و از وقاحت و بيحيايي و بيمبالاتيِ اين نويسندگان جداً ناراحت ميشود كه چگونه عقل خود را از دست داده و آبروي خويش و ديگران را در دنيا به باد دادهاند، چون مزخرفاتي در كتابهاي احاديث درج كردهاند كه زن بچه مرده به آنان ميخندد.
آقاي بابويهي شما بحمد الله بينيازيد از اينكه مفاسد و خرابيهايي كه در اين احاديث است برايتان گفته شود، ولي من براي آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به اندكي از نكتههايي كه از اين روايات به دست ميآيد اشاره مي كنم:
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در حديث اول دقت نماييد: پيغمبري كه براي دستشويي «تخلّي» رفتن آدابي مقرر فرموده (كه بايد انسان اول پاي چپ را بگذارد و هنگام خروج اول پاي راست را بيرون نهد، و براي تخليه حتماً بنشيند و در موقع بيرون آمدنِ بول و غايط به عورت خود نگاه نكند، و بايستي خويش را از ديدگاه نامحرمان بپوشاند، و از ترشّح بول كنارهگيري كند و همچنين آداب بسياري كه دستور داده شده)
پيامبري كه امت خود را به طوري تربيت نموده كه متوسطين و عوام آنان ننگ دارند كه ايستاده بول كنند، تا چه رسد به خواص و اشراف ايشان، و با اين وصف چگونه اين نوينسدگان جرأت كرده و به مقام مقدس نبوي(ص) جسارت نموده و اين عمل شرمآور را به حضرت نسبت دادهاند.
در حديث دوم تأمّل كنيد كه مخالف صريح كتاب خدا است ، قرآن كريم ميفرمايد: « لاَتُدْرِكُهُ الاَْبْصَارُ وَهُوَ يدْرِكُ الاَْبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ » الانعام : 103 . چشمها او را نميبيند و او چشمها را مي بيند. اين موضوع در دنيا و آخرت يكسانست. به اضافه آنكه هر چيزي را كه چشم بشر آن را بتواند ببيند او جسم خواهد بود، و جسميّت از لوازم و خواض مخلوق است، و خداوند سبحان از صفات خلقيّه منزله است. (1)
و مِثل همين روايت فوقست آن احاديثي كه چيزهايي را نسبت به خداوند متعال ميدهد كه از صفتهاي خلق محسوب مي شوند، مانند حديث سوم و چهارم و پنجم كه ميگويد: خدا دستش را روي شانه پيغمبر گذاشت و يا خدا روي تخت نشسته و يا خدا به صورت جواني بوده، زيرا هر صفتي و حالتي كه مخصوص آفريدگان باشد براي ذات خداوند متعال محالست، چنانكه در جاي خود به ثبوت رسيده.
در حديث ششم دقت نماييد: كه مزخرفترين احاديث است: زيرا كشف عورت در جميع اديان آسماني حرام بوده و هست، و جايز نيست كسي در ميان مردم عورت خود را مكشوف كند، و بدتر از
1) .ناگفته نماند آياتي كه مانند اين آيه شريفه «وُجُوهٌ يوْمَئِذ نَّاضِرَةٌ«22» إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» القيامه: 22 و 23. كه معناي ظاهري آن چنين نشان ميدهد كه چشمةايي در روز قيامت به خدا نگاه مي كنند، علماء تفسير درباره اين آيات ميگويند، مقصود نظر كردن به نعيم و ثوابهاي خدايي است كه نعمتهاي بهشت باشد، به اضافه اينكه هر شيء مرئيّ محد و به حدود ميباشد، طول و عرض دارد كه اينها خود صورت اشياء محسوبند كه نيازمند به حادّ و مصوِّري هستند و ذات واجب باريتعالي منزه از جميع اينها است «سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يصِفُونَ» الصافات: 159.
اين آنكه اين عمل را «در اين حديث» نسبت به خدا داده است، به جهت آنكه سنگ به خودي خود حركت نميكند و آن سنگي كه لباسهاي حضرت موسي را ميبرده است بايستي به امر خداوند باشد.
آيا ميتوان يك چنين عمل لغو و شنيعي را به خدا منتسب كرد، يعني او اسبابي فراهم كند كه خلقش را مرتكب گناهي نمايد، به عورت پيغمبرش نگاه كنند؟
آيا هيچ عاقلي ميتواند به خود بقبولاند كه خداوند به سنگي امر كند لباس پيغمبرش را ببرد و اين بندهاش را در زحمت و خجالت بيندازد تا آنكه او در ميان مردم به دنبال اين سنگ به راه بيفتد و فرياد بزند، تا در نتيجه عورتش مكشوف شده و بني اسرائيل به عورت او نگاه كنند و ببينند كه او قُر نيست.
آيا چه نتيجهاي از اين عمل حا صل ميشود؟ آيا اين امر خارق عادت گمراهي را هدايت ميكد؟ يا حجتي را بر مكلفي تمام ميكند؟ يا حقيقتي از حقايق عالم را به بني اسرائيل تعليم مينمايد؟
آيا مؤلّف صحيح بخاري براي نوشتن اين گونه احاديث اول غسل ميكرده و دو ركعت نماز ميخوانده؟
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مفتضحتر از حديث فوق حديث هفتم است: عزرائيلي كه قابض الارواح است، اين مَلَكي كه از ديدار او قالبها تهي ميشود و جانها از كالبد بيرون ميآيد، چگونه ميتواند كسي با او روبرو شود و در برابرش ايستادگي نمايد و عرض اندام كند، تا چه رسد به آنكه او را توهين نمايد، تا چه رسد به آنكه به او ضربه زند تا چه رسد به آنكه چشمان او را كور كند.
آيا پيغمبر معصومي كه در مقابل امر خداوند تسليم است، با ملائكه او مخالفت ميكند؟ آيا خداوندي كه غالب علي امره است چگونه مأمور او مغلوب گشته و نتوانسته امر او را اجرا كند؟
در حديث هشتم نظر نماييد و ببينيد كه چگونه
اين نويسندگان با نواميس دين بازي كردهاند اموراتي را به پيغمبر(ص) نسبت دادهاند كه يك شخص مؤمن معمولي به خود اجازه نميدهد يك چنين عمل شرمآوري را مرتكب شود كه زن نامحرمي در پيش روي او رقاصي و خوانندگي كند.
آيا اين گروه اين آيات شريفه قرآن را نديدهاند كه در اوصاف مؤمنين فرموده «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» المؤمنون: 3. يعني ايشان از لغو روي گردانند. و نيز به زنها امر ميكند «فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ» الاحزاب: 32. كه نرمي نكنيد در گفتارتان تا طمع كند در شما كسي كه در او مرض شهوتست و نيز به مردها امر ميكند كه چشمان خود را بپوشانند، و همچنين زنان را امر مينمايد كه ديدگان خويش را بپوشانند و به نامحرمان نگاه نكنند « قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ....... وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ الآية» النور: 30 و 31.
اضافه ميكنم آيا اين زن رقاصه عمر بن خطاب را از پيغمبر بالاتر ميدانسته كه از آن حضرت پروا نكرده ولي هنگامي كه عمر وارد شد، دست از كارش برداشت و دف خود را پنهان كرد.
باز اضافه ميكنم اگر اين عمل مشروع و جايز بوده نبايستي اين زن آن را ترك كند و از عمر واهمه نمايد؟ و اگر حرام بوده، پس چرا پيغمبر اجازه نواختن به آن زن داد و خودش استماع نمود و نظاره ميكرد؟ و عمل حرام با نذر كردن جايز نميشود و گرنه تمام محرمات را انسان نذر مينمود و آنها را مرتكب ميشد.
نوبختي: جناب آقاي حميدي خدا كند كه مخالفين ما از اين گونه احاديث بيخبر باشند و به آنها برنخورند و گرنه آبروي ما به كلي ريخته خواهد شد و مورد مسخره و استهزاء آنان واقع ميشويم.
شيخ عبدالرحمن حميدي: آقاي نوبختي اين چه آرزوي خامي است كه شما داريد؟ مگر اين كتب در جهان منتشر نشده و در كتابخانهها و
كتابفروشيها موجود نيست؟ شما مطمئن باشيد دانشمندان بسياري هستند كه شب و روز به مطالعات كتابها اشتغال دارند و از تمام اين امورات مطّلعند، هويّت و موجوديّتِ مذهبي هر ملّتي را در دست دارند.
و براي آنكه اين عرض مرا باور كنيد يك داستان كوتاهي كه براي خودِ من رخ داده است به شما ميگويم:
يك روز من در همين شهر مشهد سوار اتوبوس خط شهري شدم و روي صندلي نشستم و بعد از من دو نفر روحاني شيعه سوار شدند و رديف پشت سر من نشستند، وقتي نگاهشان به من افتاد و از قيافه فهميدند من سنّي هستم، براي آنكه به من گوشهآي زده باشند يكي از ايشان به ديگري گفت فلاني چطور حضرت موسي جرأت كرد سيلي به عزرائيل بزند؟ او در جواب رفيقش گفت: ميداني براي چه بود كه توانست سيلي به او بزند؟ براي اين بود كه موسي قُر نبود و اگر قُر بود قدرت اين كار را نداشت، سپس قهقهه آنها به خنده بلند شد.
وقتي من اين گفتارهاي مسخرهآميز را از ايشانشنيدم و از طرفي نتوانستم به آنها جوابي بدهم، به طوري خجالت كشيدم كه هنوز به مقصد نرسيده به راننده گفتم نگه دار، و از جاي خود برخاستم چون اين دو نفر فهميدند من ميخواهم پياده شوم به من گفتند: ايّها الشيخ شما به بزرگانتان بگوييد: اين احاديث خرافيّه مزخرفه را از كتابهايشان جدا كنند و در صندوق شهرداري بريزند، من سر خود را به زير انداختم و بدون آنكه حرفي بزنم به سرعت از اتوبوس پياده شده و عبايم را به سر كشيدم و به شتاب رفتم.
شيخ عبدالرحمن حميدي: آقاي بابويهي بعد از آنكه من آن مقالات خلاف واقع را در شهرستان خودمان شنيدم و چون به اين مناطق شيعه نشين آمدم و ضد آن شايعات را مشاهده نمودم و پس از آنها مطالعات تاريخي كردم و اسراري برايم نمايان شد به اضافه پيشآمدهاي ناگواري كه
برايم رُخ داد، به شدت ناراحت شدم و در امر خود حيران و سرگردان گشتم، و همواره در فكر فرو رفته و راه نجاتي براي خويش نمييافتم.
سبب تشيّع شيخ عبدالرحمن حميدي
تا آنكه روزي در يكي از مدارس اين شهر به نام مدرسه ميرزا جعفر جلو حجرهاي نشسته بودم كه يك شخص روحاني وارد مدرسه شد و در رديف من جلو آن ايوان بنشست، من او را احترام نموده از پيش پايش ايستادم و چون اندكي گذشت آن روحاني نگاهي به من كرد و گفت جناب آقا شما را ناراحت ميبينم، در جواب او گفتم مسألهاي نيست، باز اندكي گذشت رو به من نموده و گفت اگر كاري از من ساخته باشد در خدمت حاضرم، من از اين عاطفه اين مرد خجل شدم و پيش خود گفتم بد نيست كه من حكايت حال خود بنمايم شايد خداوند چيزي را به زبان او جاري كند كه مشكل مرا حلّ نمايد.
در نتيجه اندكي از پيشآمدهايم را براي او شرح دادم، ساعتي در فكر فرو رفت، سپس به من گفت: اگر من شما را راهنمايي كنم از من ميپذيريد؟ من در جواب ايشان گفتم شما نظرتان را بفرماييد اگر من صلاح خودم را در آن ببينم البته اطاعت خواهم نمود، او به من گفت به نظر م اگر شما كتاب «المراجعات» تأليف سيد شرف الدين عاملي را مطالعه كنيد، انشاء الله از اين نگرانيها نجات پيدا ميكنيد، زيرا در اين كتاب گفتگوهايي ميان سني و شيعه مطرح است، سؤالها و جوابهايي ردّ و بدل ميشود كه اين گونه مشكلات را حلّ ميكند به طوري كه گويا شما اشكالهاي خود را ميپرسيد و جوابهاي آنها را تحويل ميگيريد، به اضافه آنكه بسياري از مطالب ناخواستهاي كه ارجمند و گرانبهاست به دست آوردهايد.
جناب آقاي بابويهي من همان ساعت از آن روحاني تشكر نموده و خداحافظي كردم و در تفحص از اين كتاب برآمدم تا آنكه از يك كتابفروشي آن را خريدم و شب و روز به مطالعه آن
پرداختم، چنان اين كتاب مرا به خود جلب كرد كه اگر ميتوانستم از خواب و خوراك دست برميداشتم و فقط آن را مطالعه مينمودم.
در نتيجه از محاكماتي كه بين اين عالم فقيد «سيد شرف الدين موسوي عاملي و بين شيخ سليم بشري استاد جامعه ازهر مصر واقع شده بود استفاده سرشاري نمودم به طوري كه حجّت بر من تمام شد و يقين پيدا كردم كه حق در مذهب تشيّع ميباشد، زيرا اين فرقه آنچه در فروع و اصول خود در دست دارند جميع آنها از پيغمبر(ص) و اهل بيت معصومين او است، و نيز بر من ثابت گرديد كه بدگوييهايي كه از اين فرقه ميشود تمام آنها افتراء و تهمت ميباشد، و دامن ايشان از اين مزخرفات پاك و منزّه است.
اكنون آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من «حميدي» به شما توصيه ميكنم كه به اضافه شركت در مجلس آقاي بابويهي از اين كتاب «المراجعات» غفلت نكنيد، زيرا اين كتاب مجموعهايست از حكمت در كمال فصاحت و بلاغت و جميع دليلهايي كه در آنست همه آنها از كتابهاي اهل تسنّن ميباشد، و از شيعه چيزي نقل ننموده، تا آنكه در طرف مقابل بهتر تأثير كند و حجت بر او تمامتر باشد، خداوند نويسنده آن را غريق رحمت خود نمايد و با اجداد طاهرينش محشور كند.
شيخ محمد نصرتآبادي: جناب آقاي حميدي من از اين راهنمايي شما بسيار متشكّرم و حتماً امر حضرتعالي را امتثال خواهم نمود، چون يكي از خواستههاي مهمّ من همين گونه كتابها و اين جلساتي است كه بر بينايي انسان ميافزايد و شخص را از كوري و گمراهي نجات ميبخشد.
جناب آقاي حميدي من نزديك است كه در مرام به شما ملحق شوم و داخل مذهب تشيّع گردم و فقط يك اشكالي دارم كه آن را از آقاي بابويهي درخواست كردهام كه اگر ايشان جواب كاملي به من بدهند، تكليف من نسبت به مذهب روشن خواهد شد، و البته جناب آقاي بابويهي بحث اخيرشان را منحصر در همين خواسته من نمودهاند ولي
هنوز به اتمام نرسيده است، و اميدوارم به همين زوديها از اين نگراني نجات پيدا كنم و پس از پايان اين بحثمان مجدداً خدمت شما خواهم رسيد و از تصديع اوقات شريفتان معذرت ميخواهم.
بابويهي: مجلس آقاي حميدي سلّمه الله تعالي خاتمه پيدا كرد و ما پس از تشكر كامل خداحافظي كرده و از حضورشان مرخص شديم و در بين راه به آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي گفتم سفر من به مشهد طولاني شده و نگران اهل خود هستم و تصميم دارم جلسه را تعطيل كنم و به تهران مراجعت نمايم.
شيخ محمد نصرتآبادي و نوبختي: آقاي بابويهي ما از تمام شئونات زندگي خود دست شستيم كه از جلسه شما استفاده كنيم و تكليف مذهبمان را معلوم نماييم، جدّاً از جنابعالي خواستاريم كه ما را از اين فيض محروم نكنيد، و اين مطالب ارجمند را ناتمام نگذاريد و مجداً به مشهد بياييد و اين مجلس بحث را ادامه بدهيد، ما از شما استدعا داريم كه اين سفرتان را كوتاه كنيد، و هر چه زودتر ما را از اين نگراني درآوريد.
شيخ محمد نصرتآبادي: جناب آقاي بابويهي شما جواب آن پرسش پيشين مرا ناتمام گذارديد، و اخلاقاً جنابعالي به ما بدهكار هستيد و با اين وصف چگونه به خودتان اجازه ميدهيد كه جلسه را تعطيل نماييد، الاكرام بالاتمام.
نوبختي: آقاي بابويهي من تصميم داشتم بعد از آنكه خواسته آقاي نصرتآبادي عملي شود و پاسخ پرسش ايشان به پايان رسيد، از شما خواهش كنم مشكل اينجانب را نيز حل كنيد، سؤالي دارم به آن جواب دهيد، ولي با اين تصميم جنابعالي كه ميخواهيد جلسه را به كلي ترك كنيد و به وطن برگديد، ميدانم معمّاي من به جاي خود باقي خوهد ماند و كسي را نميتوانم پيدا كنم كه مرا راهنمايي كند و تكليف مرا روشن نمايد، بلكه ميخواهم بگويم: الآن موقع نتيجهگيري من است، و
تمام بحث پيشين شما نسبت به خواسته اخير من جنبه مقدّمهاي داشته، كه اگر اين سؤال من (كه هنوز به ميان نياوردهام) بدون جواب بماند، گويا تمام مطالب گذشته اين جلسات به هدر رفته و درباره من بينتيجه مانده است.
اكنون اگر جنابعالي براي مباحث خودتان هم ارزش قائل هستيد، بايستي آنها را تكميل كنيد و نتيجهگيري نماييد، و ما را تا سر حدّ هدايت برسانيد.
بابويهي: اين گفتارهاي آقايان مرا شرمنده كرد، و راه گريز را به روي من مسدود نمود، ناگزيرم مجدداً متحمّل غربت شوم و ناگواريهاي زمان را بر خود هموار كنم، سپس به آقايان وعده دادم كه پس از يك هفته ديگر مراجعت كنم و به پاسخ سؤالاتشان بپردازم، پس آدرس منزل آقايان را گرفته و خداحافظي نموده و از يكديگر جدا شديم، و در همان ساعت به طرف گاراژ آمده و بليطي براي تهران گرفتم و ساعت 1 و نيم بعداز ظهر همين روز حركت كرديم و صبح روز بعد وارد تهران شديم و براي مدت يك هفته توقف نمودم، و پس از ملاقات اقوام و دوستان و تأمين لوازم داخلي خانواده، مجدداً به طرف مشهد رهسپار شدم.
بابويهي: روز جمعه 7 محرّم برابر با 22 مهر بود كه وارد اين شهر مقدس شده و به همان مسافرخانه پيشين مراجعه كردم و در عصر همين روز ورودم را به آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اطلاع دادم و روز بعد را براي جلسه اعلام نمودم.
روز شنبه 8 محرّم برابر با 23 مهر بود كه آقايان وارد شدند و مجلس بحث تشكيل گرديد و پس از ديدار و معانقه و اداء مراسم متعارفه، نخست آقاي نصرتآبادي گفتند: آقاي بابويهي راستي ما را مسرور كرديد و از نگراني بيرون آورديد خداوند اجر جزيلي به شما عنايت فرمايد.
نوبختي: آقاي بابويهي در اين مدتي كه شما
نبوديد، من وقت را غنيمت شمرده و به شهرستانمان نصرتآباد رفتم و ديداري تازه كردم، و ضمناً بعضي از دوستانم (كه ميدانستم ايشان مردماني هستند كنجكاو و تيزهوش و طالب پيشرفت) اندكي از مطالب اين جلسه را به طور اشاره و سربسه در ميان گذاشتم ولي ديدم قيافهشان شگفته شد و به من گفتند آقاي نوبختي انسان بايد به فكر خودش گسترش بدهد، خمودي و جُمودت در فكر مانع پيشرفت و ترقي شخص ميشود، آقاي نوبختي هر وقت اطلاعات جالبي به دست آورديد ما را هم در جريان بگذاريد، هر چند به توسط نامه باشد، من ديگر با ايشان سخني نگفتم ولي آدرس مشهدم را به آنان دادم سپس خداحافظي كرده و از يكديگر جدا شديم.
جناب آقاي بابويهي من از اين مسافرت و برخوردم با اين دوستان چنين فهميدم كه افرادي در ميان مردم هستند تعصب در آنها حكم فرما نيست به طوري كه اگر مطلبي به ايشان گفته شود كه برهان و دليل همراه آن باشد، چنان آن را ميپذيرند كه گويا گم كرده خود را پيدا كردهاند.
بابويهي: آقاي نوبختي درست است كه افراد حقجُو و كنجكاو در ميان جامعه بسيارند، ولي شما بدانيد كه جوّ و محيط تأثير عميقي در انسانها دارد، هر كس نميتواند خواسته محيط خود را كنار زند و تسليم حق شود، مگر آنكه يا از اول محيط او مساعد با حق باشد، و اگر چنين نيست بايستي تفضّل خداوند شامل او گردد يعني نيرويي به او عطا فرمايد كه بتواند با محيط نامساعد، مبارزه كند، و در نتيجه حق را بپذيرد.
چنانكه بسيار ديده و شنيده شده كه وقتي افرادي با حق مواجه ميشوند، با آنكه به حقانيّت آن اعتراف ميكنند، چون به ايشان پيشنهاد ميشود كه اين دين و مذهب حق را بپذيريد و در آن وارد شويد، در جواب ميگويند، محيط ما نامساعد است و ما نميتوانيم جواب
مردم را بدهيم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي از حضورتان استدعا دارم كه جواب سؤال پيشين مرا تكميل كنيد و مرا از انتظار درآوريد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي داستان آقاي شيخ عبدالرحمن حميدي را كه شما به ميان آورديد مبحث ما را به تأخير انداخت و نگذاشت كه پاسخ پرسش شما را به پايان برسانيم.
آقاي نصرتآبادي شما پرسيديد: اگر خلافت و جانشيني پيغمبر(ص) منصب علي بن ابيطالب بوده است پس چرا از حق خود دفاع ننمود، و خلافت را در دست نگرفت تا وحدت كلمه در ميان مسلمين ايجاد شود و اختلافهاي ريشهكن سر نگيرد، و آتش نفاق جامعه بشر را در مخاطره نيندازد.
و من هم بسياري از مطالبي كه در رابطه جواب اين پرسش جنابعالي بود، برايتان بيان كردم، و اينك تتمه آن را به عرضتان ميرسانم به شرط آن كه به گفتارم توجّه نماييد:
آقاي نصرتآبادي به دنبال مطالبي كه مشكل شما را حلّ مينمود خطبه «شقشقيّه» اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح نمودم و قسمتي از آن كه مربوط به ابابكر بود بيان شد، و وارد آن قسمتي شديم كه درباره عمر بن خطّاب بود كه خطاها و خلافهاي او را نقل ميكردم، و اكنون هم همين موضوع را به طور اختصار پيگيري ميكنم، و پس از آن قسمتي را كه مرتبط با خلافت عثمان است شرح ميدهم تا جواب پرسش جنابعالي تكميل شود و مشكلتان حل گردد.
آقاي نصرتآبادي يكي از خلافهاي عمر بن خطاب مسأله تيمّم بود كه مشروح آن را بيان كردم.
عمر و سنگسار كردن
و اخرج عبدالرزاق و عبد بن حميد و ابن المنذر من طريق قتادة عن ابي حرب بن ابي الاسودالدؤلي قال رفع الي عمر رضي الله عنه امرأة ولدت لستّة
اشهر فسأل عنها اصحاب النبي صلي الله عليه و سلم فقال علي رضي الله عنه لارجم عليها الا تري انه يقول «و حمله و فصاله ثلثون شهراً» و قال «و فصاله في عامين» و كان الحمل هيهنا ستة اشهر فتركه عمر رضي الله عنه قال ثم بلغنا انها ولدت آخر لستة اشهر.
خلاصه ترجمه حديث: ابي حرب ميگويد: زني كه شش ماهه زاييده بود نزد عمر آوردند و خواست سنگسارش كند، مسأله آن را از اصحاب پيغمبر(ص) سؤال كرد علي بن ابيطالب به او فرمود اين زن محكوم به سنگسار نيست، مگر نميبيني خداوند ميفرمايد: مدّت حمل طفل تا زماني كه از شير گرفته ميشود سيماه است، و نيز ميفرمايد شير خوردن بچه تا دو سال ميباشد و چون دو سال «24 ماه» از سي ماه منها شود، شش ماه باقي ميماند، پس اقلّ حمل شش ماه است نتيجتاً عمر آن زن را رها كرد (راوي ميگويد:) بعد از اين خبر به ما رسيد كه زني ديگر شش ماهه زاييده.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي همين حديث را مؤلف نامبرده در جلد اول تفسيرش صفحه 288 نيز نقل كرده، با اندك اختلافي در عبارت و هم چنين حافظ نيشابوري در جلد 3 تفسيرش سوره احقاف و حافظ گنجي در «كفايه الگنجي» صفحه 105 همين حديث فوق را نقل نمودهاند با اضافه اين جمله: لولا علي لهلك عمر يعني اگر علي بن ابيطالب نميبود عمر هلاك ميشد.
آقاي نصرتآبادي هنگامي كه من خطبه اوّل (1)را برايتان ميخواندم شما اعتراض كرديد و گفتيد: (از طرفي ميگوييد خلافت حق شرعي علي بن ابيطالب بوده و خلفاء آن را غصب كردهاند و از طرفي ميگوييد او خلفا را كمك ميكرده است و اگر خلفاء غاصب بودهاند، چرا به آنان كمك مينموده؟)
ولي اگر جنابعالي در همين حديث فوق دقت
1) .منظور از خطبه اول همان كلام اميرالمؤمنين(ع) است به اهل مصر به توسط مالك اشتر.
كنيد، جواب اعتراض خودتان را خواهيد يافت، زيرا اگر علي بن ابيطالب(ع) در همين مورد قدم به ميان نميگذاشت و حكم خدا را درباره اين زن بيان نمينمود، عمر خلاف بزرگي را مرتكب ميشد و يك زن بي گناهي را متهم به زنا ميكرد سپس او را سنگسار مينمود، و آبروي طايفه او را به باد ميداد، ليكن چون به خطاي خود آگاه شد، به ناداني خويش اعتراف كرده و گفت: لولا عليّ لهلك عمر .
آقاي نصرتآبادي در زمان خلفاء از اين گونه خلافها بسيار اتفاق افتاده است و مورّخين شما قسمتي از آنها را نقل كردهاند و اگر علي بن ابيطالب(ع) در اين موارد دخالت نمينمود، و از خلافهاي آنها جلوگيري نميكرد، آبروي اسلام و مسلمين ريخته ميشد و احكام الهيّه تعطيل ميگرديد و هر كدام از خلفاء سه گانه هنگامي كه علي بن ابيطالب(ع) به داد آنان ميرسيد همين جمله: «لولا علي لهلك فلان» را ميگفتند، و يا معناي آن را به عبارتي ديگر مانند:
آقاي نصرتآبادي اگر كسي بخواهد لغزشها و خطاها و خلافهاي خلفاء را جمعآوري كند، ميبايست قسمت بزرگي از عمر خودش را در اين كار صرف كند، و دفاتر بسياري را سياه نمايد، ولي براي شخص منصف عاقل هر نمونهاي كاشف از خروار ميباشد، زيرا هر دانشمند متفكري كه
1) .الاستيعاب، جلد 2، صفحه 484.
نمونهاي از بيسوادي و بياطلاعي اين مدّعيان خلافت را ببيند، به طور قطع حكم ميكند كه اين گروه خرابيهاي بيكراني را به بار آوردهاند.
عمر و مهريّه زنان
سيوطي در تفسير «الدرّ المنثور» جلد 2 صفحه 133 مينويسد:
وأخرج سعيد بن منصور وأبو يعلى بسند جيد ، عن مسروق قال : ركب عمر بن الخطاب المنبر ثم قال : أيها الناس ما إكثاركم في صدق النساء وقد كان رسول الله (ص) وأصحابه وإنما الصدقات فيما بينهم أربعمائة درهم فما دون ذلك ولو كان الإكثار في ذلك تقوى عند الله أو مكرمة لم تسبقوهم إليها فلا أعرفن ما زاد رجل في صدق إمرأة على أربعمائة درهم ثم نزل فإعترضته إمرأة من قريش فقالت له : يا أمير المؤمنين نهيت الناس أن يزيدوا النساء في صدقاتهن على أربعمائة درهم ، قال : نعم ، فقالت : أما سمعت ما إنزل الله يقول وآتيتم أحداً هن قنطاراً فقال : اللهم غفراً كل الناس أفقه من عمر ، ثم رجع فركب المنبر فقال : يا أيها الناس إني كنت نهيتكم أن تزيدوا النساء في صدقاتهن على أربعمائة درهم فمن شاء أن يعطى من ماله : ما أحب.
و نيز وأخرج عبد الرزاق وأبن المنذر ، عن أبى عبد الرحمن السلمى قال : قال عمر بن الخطاب لاتغالوا في سهور النساء ، فقالت إمرأة : ليس ذلك لك يا عمرإن الله يقول : وآتيتم إحداهن قنطاراً من ذهب قال : وكذلك هي في قراءة إبن مسعود ، فقال عمران إمرأة خاصمت عمر فخصمته.
ترجمه دو حديث به طور خلاصه: مسروق ميگويد عمر بن خطاب بر منبري بالا رفت و گفت اي مردم چقدر مهريّه زنان شما زياد است، با آنكه پيغمبر(ص) و اصحابش چهار صد درهم و يا كمتر
از آن را مهر ميكردند، به من خبر نرسد كه مردي مهريّه زنش را از چهار صد درهم زيادتر كرده باشد.
زني از قريش جلو عمر را گرفته و به او گفت تو مردم را از زياد كردن مهريّه نهي كردي؟ عمر جواب داد آري، آن زن گفت مگر گفتار خدا را نشنيدهاي؟ كه ميفرمايد: «داده باشيد يكيشان را مال بسيار»، عمر گفت بار خدايا مرا عفو كن (سپس گفت) تمام مردم از عمر فقيهتر هستند، و برگشت مجدداً بر منبر بالا رفت و گفت اي مردم من شما را از اضافه كردن مهريّه بر چهار صد درهم نهي كردم، ولي هر كس هر قدر دوست دارد ميتواند مهر كند.
و در حديث دوم است كه پس از نهي كردن عمر، زني پيش او آمد و گفت: اي عمر تو حق نداري كه از اضافه مهريّه جلوگيري كني، خداوند ميفرمايد: «داده باشيد يكيشان را مال بسيار»، عمر گفت: زني با عمر مبارزه كرد و او را محكوم نمود. ترجمه تمام شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي صداق و مهريّه زنان از موضوعات پيش پا افتاده است كه همواره مورد ابتلاء مردم بوده و هست، و هر مرد و زن مسلماني از وضع آن باخبرند و در اطراف آن و از كم و زياد آن گفتگو ميكنند، زيرا خانوادهاي نبوده مگر آنكه مكرّر در مكرر ميان آنان ازدواجهايي رُخ داده و هيچ ازدواجي صورت نميگرفته مگر آنكه مقدار مهريّه آن معين گردد، تا آنكه رضايت طرفين حاصل گشته و نكاح صورت گيرد.
و با اين وصف چگونه تصور ميشود كه عمر بن خطاب از اين موضوع بي اطلاع باشد به طوري كه بر منبر بالا رود و از اضافه كردن مهريّه مردم را تهديد كند.
آيا در ميان آن مردمي كه پاي منبر عمر نشسته بودند يك نفر نبوده كه از آيه شريفه مهريّه اطلاع داشته باشد (كه ميفرمايد «وَإِنْ أَرَدتُّمُ اسْتِبْدَالَ زَوْج مَكَانَ زَوْج وَآتَيتُمْ إِحْدَاهُنَّ
قِنطَاراً فَلاَ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيئاً أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتَاناً وَإِثْماً مُبِيناً» النساء: 20. (يعني اگر خواستيد زني به جاي زن ديگري بگيريد و داده باشيد يكي از ايشان را مال بسياري «به عنوان مهريه»پس مگيريد از آن چيزي را، آيا ميگيريد آن را به دروغ بستن و بدي آشكار؟ ) و او را يادآوري كند تا اين فضاحت را به بار نياورد.
يا آنكه همه آن جمعيت مانند خودِ عمر از يك قماش بوده و از قران و احكام آن بيخبر بودهاند.
و يا آنكه كم و بيش از آن گروه حكم مهريّه را ميدانستند، ولي چون هواخواه خليفه خود بودند و خوشنودي او را بر رضايت خداوند مقدم ميدانستند (1)از اين جهت به او اعتراضي نكردند، و آيه مهريّه را به رُخ او نكشيدند، كه مبادا به حيثيّت خليفه لطمهاي بخورد، در نتيجه مورد غضب او واقع شوند.
نوبختي: آقاي بابويهي اين گفتارهاي جنابعالي و احاديثي كه در اينجا نقل كرديد، مرا حيران و سرگردان نموده و فكرم به جايي منتهي نميشود، به جهت آنكه از طرفي نميتوانم بگويم اين احاديث دروغ است زيرا از كتابهاي خود ما اهل تسنن نقل كردهايد، و از طرفي با خود ميگويم آن كسي كه اعتراف به ناداني خودش ميكند و ميگويد همه مردم از عمر فقيهتر هستند، و احكام تيمم را نميداند و تا آب پيدا نكند نماز نميخواند و از حكم مهريّه بيخبر است و به ناحق از اضافه كردن آن جلوگيري مينمايد با چه جرأتي و با چه رويي مسند خلافت را اشغال نمود، زيرا در اينجا كسي ميتواند بنشيند، كه سرمايه علمي او جوابگوي تمام مسلمين جهان باشد.
بيفرهنگي سبب حكومت نالايقانست
بابويهي: آقاي نوبختي شما به نكته دقيقي توجه پيدا كرديد، ولي چون علّت و سبب پيدايش
1) . وَاللهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يرْضُوهُ إِن كَانُوا مُؤْمِنِينَ / التوبه: 62.
آن را نتوانستيد به دست آوريد از اين جهت برايتان معمّا شده و باعث حيراني و سرگرداني شما گرديده، من يك قاعده و ضابطه كلي به دست شما ميدهم، تا هر جا كه برايتان يك چنين مشكلي پيش آيد به توسط اين قاعده آن را حل كنيد.
بدان كه رياست طلبان و حكومت خواهان جهان كه جامع شرايط حكومت نيستند و اسباب و لوازم آن را ندارند، و از طرفي هواي رياست و جاه ايشان را از جاي كَنده است، اين گونه اشخاص هميشه در كمين نشسته و مترصّد موقعيتي هستند كه خواسته خود را عملي كنند و بر جامعه سلطنت نمايند.
و يگانه چيزي كه اين گروه را سر كار ميآورد و آنان را به هدف خود ميرساند، همان ناداني و بيفرهنگي مردم آن عصر ميباشد،
و چون اكثريت هر جامعهاي را همين افراد فرومايه تشكيل ميدهند، خواهي ناخواه طرفداران ايشان بر مخالفينشان افزايش پيدا كرده و به همين جهت در تمام زمانها و در جميع مجتمعهاي جهان اين زمامداران بيلياقت به هدف خود ميرسند، آرزوي خويش را به دست ميآورند و بر مردم حاكم ميشوند.
آقاي نوبختي بسيار واضحست كه اگر مسلمين صدر اوّل همه و يا اكثر آنان اهل دانش و بينش بودند، قطعاً اين گونه افرادِ فاقد لياقت نميتوانستند بر آنان مسلط شوند، و آنان را مهار كنند و از ايشان سواري بگيرند، زيرا اين مردمان فهميده، لغزش و خطاهاي آنان را فاش ميكردند و آنان را بازخواست مينمودند، و چون آن زمامداران سرمايه علمي نداشتند، قهراً عقب گرد كرده و مسند خلافت را به اهلش واگذار ميكردند.
ولي برعكس چون اكثر مردم آن زمان بين عالم و جاهل و بين راهنما و گمراه كننده و بين دور انديش و كوردل و بين خيرخواه و شرور و بين سودبخش و زيانآور تفاوتي نميگذاشتند و ميان
اين دو دسته تميز و تشخيص نميدادند، (1)البته البته دزدان راه و چپاولگران بر آنها تسلط پيدا كرده و حكومت آنان را در اختيار خود گرفتند.
اذا كان الغراب دليل قوم سيهديهم طريق الها لكينا
«أَفَمَن يهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يتَّبَعَ أَمْ مَن لاَ يهِدِّي إِلاَّ أَن يهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُونَ» يونس: 36.
نوبختي: آقاي بابوبهي خداوند به شما جزاي خبر بدهد كه مرا از نگراني درآورديد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي من اگر بخواهم جميع خطاها و خلافهاي عمر بن خطاب را كه مورخين خودتان ثبت كردهاند نقل كنم، به اين زوديها به انتهاي آنها نميرسيم و از مبحث خودمان هم دور و باز ميمانيم به اضافه آنكه قسمتي از خلافهاي او را در روزهاي اول اين مجلس برايتان بيان نمودم و قسمت ديگري از آنها را نيز ذيل مباحث خلفاء و ذيل احوالات هشت نفر از صحابه به عرضتان رساندم.
و اگر چنانچه يادتان رفته است، به نوشتههاي خودتان مراجعه كنيد و مجموع آنچه در آنجا و در امروز برايتان نقل كردم به نظر بياوريد، تا آنكه اندازهاي به معناي اين جمله از خطبه «شقشقيّه» كه علي بن ابيطالب(ع) درباره خطاهاي عمر بن خطاب فرموده: «و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها» پي ببريد و ببينيد كه عمر چون لياقت اين منصب را نداشت در نتيجه چه خرابيها و فسادهاي ديني بيكراني را به بار آورده است.
پس اين چند خطايي را كه در اينجا يادآوري
1) . أَكْثَرُهُمْ لاَ يؤْمِنُونَ / البقره: 100؛ وَأَكْثَرُهُمْ لاَ يعْقِلُونَ / المائدة: 103؛ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَيعْلَمُونَ / الانعام: 37؛ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يجْهَلُونَ / الانعام: 111؛ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ / التوبه: 8؛ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يشْكُرُونَ / يونس: 60؛ وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِ كَارِهُونَ / المؤمنون: 70؛ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ / الانبياء: 24.
كردم براي اين بود كه اين جمله از خطبه نامبرده بيان شده باشد و گرنه اين مطالب با مبحث فعلي ما تناسب نداشت، كه اصل مطرح كردن اين خطبه به دنبال آن پرسش پيشين شما بوده.
اكنون ميپردازيم به بيان قسمت سوم از خطبه «شقشقيّه» كه مربوط به خلافت عثمان ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي هر چند هر سه قسمت از خطبه را نقل و ترجمه كردم ولي چون از آن دور شديم بهتر است آن قسمتي كه مربوط به عثمان است مجدداً گفته شود تا از نزديك بررسي نماييم:
حتى اذا مضى لسبيله، جعلها في جماعة زعم انى احدهم، فيا لله وللشورى! متى اعترض الريب في مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر! لكنى اسففت اذ اسفوا، وطرت اذ طاروا، فصغا رجل منهم لضغنه، ومال الاخر لصهره، مع هن وهن.
الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله ومعتلفه، وقام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع، الى ان انتكث فتله، واجهز عليه عمله، وكبت به بطنته.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ترجمه خطبه شريفه در پيش گفته شد و اين قسمت از خطبه درباره شورائيست كه عمر بن خطاب تشكيل داده و از اين راه عثمان را به خلافت رساند، و شرح اين موضوع ذيل عنوان «شورا و خلافت عثمان» در مبحث روز ؟؟؟ برابر با ؟؟؟؟ مشروحاً بيان گرديد، و چنانچه يادتان رفته است به آنجا مراجعه نماييد كه به نكات ارزندهاي برخورد خواهيد نمود، و به اضافه آنها نكتههايي ديگر در اينجا به عرضتان ميرسانم:
نكته 1: چون شورا در دين اسلام سابقه نداشته، يعني امورات ديني همه آنها از جانب وحي و از ناحيه رسول الله(ص) تعيين گرديده، شارع مقدس تكليفهاي مسلمين جزئي و كلي آنها را
بيان كرده است، و نامي از شورا نياورده و هيچ حكمي از احكام اسلاميه را به شورا كردن واگذار ننموده است، به همين جهت علي بن ابيطالب(ع) از شر و فساد اين شورا پناه به خدا ميبرد، و مانند شخص غريق استغاثه ميكند و ميگويد: «فبالله و للشوري» بار خدايا از تو ياري ميطلبم درباره اين شورا
و نتيجه اين شورا به اضافه آنكه حق شرعي خليفه پيغمبر پايمال گرديد، كارش به جايي رسيد كه بدعتي شد براي هميشه كه جوامع بشريّه مشابه آن را تشكيل داده و به توسط آن، جميع مقاصد شخصي خود را به دست آورده و ميآورند.
نكته 2: هيچ كس از مسلمين صدر اوّل شك و ترديد در خلافت علي بن ابيطالب(ع) نداشتهاند و اين موضوع براي جميع مسلمانان آن عصر مانند آفتاب روشن بوده است، و به همين جهت امام(ع) اظهار تعجب ميكند از اينكه عمر بن خطابي كه موقعيّت و مقام بلند پايه او را ميداند، چرا اين شخصيّت را همرديف ديگران كرده، و با اَمثالِ طلحه، زبير، سعد بن ابي وقاص و عبدالرحمن بن عوف در شورا شركت داده است، چنانكه فرموده: «متي اعترض الريب فيّ مع الاول منهم حتي صرت اقرن الي هذه النظائر».
دانسته باد كه اين عمل عمر بن خطاب، خود نهايت توهين به مقام مقدس امام بوده، بلكه مانند آنست كه پيغمبر(ص) را هم تراز افراد معمولي امت خود قرار داده باشد، زيرا به نصّ قرآن كريم علي بن ابيطالب نفس آن حضرت(ص) ميباشد. (1)
نكته 3: با تمام تضييع حقوق و اهانتهايي كه به امام(ع) شده بود، با اين وصف به خواطر دفاع از حريم اسلام و مسلمين با خلفاء هم قدم گشت، و در فراز و نشيبها با آنان همراه شد، تا خطرهاي پيشبيني شده و آتشهاي نهاني كه دشمنان دين براي ريشهكني اسلام و از بين بردن
1) . فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ الآيه / آل عمران: 61.
كلمه توحيد، و محو كردن نام نامي پيغمبر(ص) روشن كرده بودند، همه آنها را خاموش و نابود نمود چنانكه فرموده «لكنّي اَسففُت اذا سفّوا و طرت اذا طاروا» .
نكته 4: اين دو جمله از خطبه «فصغي رجل منهم لضغنه و مال الآخر لصهره مع هن وهن» اشاره است به اينكه اعضاي شورا همه ميدانستند كه آن حضرت خليفه پيغمبر(ص) است ولي علت بيعت نكردنشان با او، غرضهاي شخصي بوده كه به بعضي از آنها اشاره فرموده و پارهاي از آنها را به واسطه وقاحت و قباحتش بيان ننموده است:
مثلا سعد بن ابي وقاص را كينه و دشمني او باعث بيعت نكردنش گرديد (حتي آنكه پس از كشته شدن عثمان هم با آن حضرت بيعت ننمود) و عبد الرحمن بن عوف به واسطه قرابت و خويشي كه با عثمان داشت از علي بن ابيطالب(ع) رو گردانيد و با عثمان بيعت كرد، چون شوهر خواهر مادري عثمان بود.
نكته 5: امام(ع) هر كدام از خلفاء سهگانه را به طوري مخصوص توصيف كرده كه آنچه مربوط به ابابكر و عمر بود بيان گرديد، و اما عثمان را به شكمپرستي و عبد البطني معرّفي نموده كه از پرخوري دو پهلويش باد كرده و همواره مانند چهارپايان، همّش خوردن و سرگين انداختن بوده، و خود و اقوامش (از بني اميّه) مانند شتراني كه به گياههاي بهاري ميرسند، بيت المال مسلمين و حقوق فقراء و مستمندان را حيف و ميل ميكردند كه همين اعمال ناشايستهاش او را به كشتن داد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي در نكاتي كه از اين خطبههاي نهج البلاغه برايتان بيان كردم، دقت كنيد، تا جواب پرسش پيشين خودتان را مشاهده كرده و دريابيد كه بيش از اينها مجال شرح و تفصيل نيست.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي اگر ما اهل تسنن به كتاب نهج البلاغه علي بن ابيطالب(ع) مراجعه ميكرديم و مطالب گرانبهاي بيمِثل و
بيمانند آن را مطالعه مينموديم، هيچ اشكال و ايرادي براي ما به جا نميماند، خداوند به شما اجر جزيلي عنايت كند كه ما را به اين گونه حقايق آشنا كرديد و از اين خفقاني كه ما را احاطه نموده بيرون آورديد.
آقاي بابويهي به اندازهاي من از اين چند خطبه نهج البلاغه استفاده كردم كه با خود عهد نمودم اين كتاب را خريداري كنم و تا زنده هستم آن را از خودم جدا نكنم.
آقاي بابويهي: اكنون من خودم را مغلوب و محكوم در برابر شما ميدانم و حجت را بر خود تمام ميبينم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي بدانيد آنچه را كه من از روز افتتاح اين مجلس تا به حال برايتان بيان كردم، (به استثناي احاديث و روايات اهل تسنن) قطرهاي بود از درياي حقايقي كه علماء شيعه تأليف و تصنيف نمودهاند، و اگر جنابعالي موفق گرديد، و داخل اين فرقه ناجيه شيعه بشويد، گوهرهايي از علوم و معارف به دست خواهيد آورد كه چشم روزگار نديده و به مخيّله هيچ متفكري خطور نكرده است.
من آنچه شرط بلاغست با تو هم گفتم
تو خواه از سخنم پند گير يا كه ملال
و لقد نصحتك ان قبلت نصيحتي
فالنصح اغلي ما يباع و يوهب
آقاي نصرتآبادي من ديگر با شما عرضي ندارم، خود دانيد و خداي خود.
«إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً» الانسان: 3.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من مصمّم شدم كه پس از خاتمه مجلس، تماسي با آقاي شيخ عبدالرحمن حميدي بگيرم و تكليفم را نسبت به مذهب يكسره كنم.
بابويهي: چون گفتار من و آقاي نصرتآبادي به اينجا منتهي شد، آقاي نوبختي رو به اينجانب كرده و گفت: آقاي بابويهي من مثل آقاي نصرتآبادي اطلاعات علمي و ديني ندارم و
نميتوانم مانند ايشان به مطالب روشن شوم و فكرم را يكسره كنم، از شما خواهشمندم بيش از اين درباره من لطف كنيد و گيرهايي در كار من است آنها را برطرف نماييد، شايد من هم بتوانم به وضع خودم روشن شوم و از حيراني و سرگراني درآيم.
آقاي بابويهي مدّتي است كه موضوعي مرا به وسوسه انداخته، و نميگذارد مطالبي كه را شما برايمان بيان ميكنيد، صد در صد در درون من جايگير شود و دل چسبم گردد.
بابويهي: آقاي نوبختي خوب بود كه اين موضوع را پيش از اينها مطرح ميكرديد تا هر چه زودتر آن سدّ را از پيش پاي شما برداشته باشم اكنون بفرماييد ببينم كه مشكل شما چيست؟
نوبختي: آقاي بابويهي بسيار اتفاق ميافتد كه ما از علماء و گويندگان خودمان، احاديثي درباره فضيلت خلفائمان ميشنويم، و اگر آن حديثها واقعيّت داشته باشد، ديگر جاي هيچ اشكال و ايرادي به آنان نيست، و نميتوان با بودن آن فضائل ايشان را به يك سلسله خلافهايي متهم نمود، خواهشمندم نظرتان را نسبت به اين احاديث بگوييد.
بابويهي: آقاي نوبختي مجلس امروزمان را در همينجا خاتمه ميدهيم تا آقاي نصرتآبادي خدمت آقاي حميدي برسند، و من هم احاديثي را كه بعضي از علماء شما درباره فضائل خلفا نوشتهاند، مراجعه كنم و انشاء الله تعالي در جلسه آينده آنها را مطرح ميكنيم، و درستي و نادرستي آنها را به عرضتان ميرسانم. آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك كردند.
آقاي حميدي و محكوميّت اهل تسنن و شيعه شدن آقاي نصرتآبادي
بابويهي: روز يكشنبه 9 محرم برابر با 24 مهر بود كه مجدداً مجلس بحث منعقد شده و آقايان وارد شدند نخست آقاي نصرتآبادي رو به اينجانب كرده و گفت آقاي بابويهي من ديروز كه از خدمت شما مرخص شدم به حضور آقاي شيخ عبدالرحمن
حميدي رسيدم، و مذاكراتي بين من و ايشان به ميان آمد از جمله آن كه به ايشان عرض كردم جناب اقاي حميدي من خودم را در برابر آقاي بابويهي محكوم ميبينم، زيرا دليلهايي را كه ايشان بر عليه ما اهل تسنّن ميآورند همه آنها از كتابهاي معتبر خودمان ميباشد به ضميمه دليلهايي عقلي و منطقي، به اضافه اينكه بسياري از احاديث كتب ما سنّيها، مذهب تشيّع را تأييد ميكند و حقّانيّت شيعه را تثبيت مينمايد.
اكنون جناب آقاي حميدي من خواهشمندم از شما كه وظيفه مرا در اين ميان معلوم كنيد.
آقاي بابويهي هنگامي كه آقاي حميدي از من اين گفتارها را شنيد، با چهرهاي غضبآلود رو به اينجانب نموده و گفتند: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما شخصي هستيد روحاني ولي گفتارتان مانند گفتارهاي عوام و بيسوادان ميباشد، زيرا بعد از آنكه به گفته خودتان برهان و دليل، مذهب تشيع را اثبات ميكند و باطل بودن مذهبهاي چهارگانه را ثبات مينمايد ديگر شما منتظر چه هستيد؟
شخص عاقلي كه به محكوميت خود اعتراف دارد، كوشش ميكند تا خويش را از ورطه محكوميت نجات دهد.
آقاي نصرتآبادي من «حميدي» نيز به محكوميت شما و جميع اهل تسنن ميافزايم، به اين بيان:
اصولاً دين اسلام يك سبيل يك طريق و يك راه بيشتر ندارد، دين حق فقط دعوت به يگانگي، و دعوت به وحدت ميكند و از تفرّق جلوگيري مينمايد و از تشتت ميترساند، و از چند دستهگي نهي ميكند در اين آيات شريفه تأمل كن تا راستي گفتار مرا دريابي.
«وَأَنَّ هذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ » الانعام: 153
«شَرَعَ لَكُم مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَينَا إِلَيكَ وَمَا وَصَّينَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا
الدِّينَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِيهِ الآية» الشوري: 13.
«وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِن بَعْدِمَا جَاءَهُمُ الْبَينَاتُ وَأُولئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» آل عمران: 105.
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا الآية» آل عمران: 103.
«وَمَا تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَينَهُمْ الآية» الشوري: 14.
آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اين آيات شريفه فوق ما را به اين نتيجه ميرسانند كه اين مذاه متعدده مختلفه (اهل تسنّن) خود دليل است بر اينكه هيچ كدام از آنها از ناحيه خدا و رسول نيست، زيرا قرآني كه از اختلاف و دودستگي و چند دستگي جداً جلوگيري ميكند و وعده عذاب بر انها ميدهد، هرگز اين مذهبها را تصويب نخواهد نمود، بلكه با لحنهاي مختلف و عبارتهاي گوناگون از ورود در آنها شديداً نهي ميكند، و عاملين به آنها را تهديد به عذاب مينمايد.
آقاي نصرتآبادي احاديث پيغمبر نيز يك طريق را نشان ميدهند و به يك صراط فقط دعوت مينمايند، و از دستههاي مختلف نهايت مذمّت را ميكنند، براي صدق گفتارم به اين حديثهايي كه براي شما ميخوانم توجه كنيد و ببينيد كه چگونه پيغمبر(ص) آن صراطي را كه قرآن كريم راهِ هدايت بشر قرار داده است، منحصر در پيروي اهل بيت خود معرفي ميكند و بس و از متابعت اغيار جداً جلوگيري مينمايد:
1) .سنن ترمذي جلد 2 صفحه 308. عدهاي از مورخين و محدثين اين حديث را با اندك اختلافي در عبارت نقل كرده، براي اطلاع از آن مدارك و ترجمه آنها به مبحث روز شنبه 11 ذيقعده بربر با 29 مرداد مراجعه نماييد.
حدّ تواتر است و من از هر نوع حديثي يك عدد براي جنابعالي نقل ميكنم و چنانچه به كتب محدثين باب فضائل عترت رسول الله مراجعه نماييد بيش از اينها خواهيد ديد.
آقاي نصرتآبادي حديث سفيفه را متجاوز از صد نفر محدث سني و شيعه نقل كردهاند مراجعه نماييد.
افترقت اليهود علي احدي و سبعين فرقه فواحدة في الجنه و سبعون في النار، و افترقت النصاري علي ثنتين و سبعين فرقة فواحده في الجنه و احدي و سبعون في النار الي و الذي نفس محمّد بيده لتفترقن امتي علي ثلث و سبعين فرقة فواحدة في الجنة و ثنتان و سبعون في النار. (2)
سيكون بعدي فتنة فاذا كان ذلك فالزموا علي بن ابيطالب فانه الفاروق بين الحق و الباطل.
يا عمار ان رأيت عليا قد سلك واديا و سلك الناس واديا غيره فاسلك مع عليّ و دع الناس انه لن يدّ
لك علي ردي و لن يخرجك من الهدي.
و نيز در همين جلد از كتاب نامبرده صفحه 621 مينويسد:
شيخ عبدالرحمن حميدي آقاي نصرتآبادي در اين روايات بالا با دقت تأمل نماييد و ببينيد كه چگونه با آن آيات شريفه فوق، متحدند و به يك نقطه نظر دارند و مجموعشان يك طريق را براي دين نشان ميدهند.
اين احاديث ياد شده با عبارتهاي مختلف تفسير ميكنند آن آيات شريفه را و آن سبيلي را كه قرآن كريم مجمل ذكر فرموده است، مشخّص مينمايند، يعني تمام اين روايات (و صدها اَمثال آن ها كه در كتب اهل تسنّن نقل شده است) متحداً و متفقاً عترت و اهل بيت پيغمبر را هادي و رهبر دين معرفي ميكنند.
در حديث اول «حديث ثقلين» پيغمبر(ص) فرموده قرآن و عترتِ من از يكديگر جدا نميشوند و هر كس به اين دو گوهر گرانبها، چنگ بزند گمراه نميشود، يعني قرآن منهاي اهل بيت پيغمبر كفايت از دين نخواهد كرد.
در حديث دوم «حديث سفينه» همين معنا را با عبارت ديگر بيان نموده كه فرموده است اهل بيت من مانند كشتي نوح هستند و در اين گرداب دنيا سبب نجات ميباشند و هر كس از آنان تخلّف كند غرق و هلاك خواهد شد.
در حديث سوّم «حديث فرقه» اختلاف كنندگان و منحرف شوندگان از امت خود را سرشماري نموده و به هفتاد و سه فرقه شعبه بندي كرده، و فقط يك دسته از آنان را اهل نجات و اهل بهشت، و هفتاد و دو فرقه ايشان را هلاك شده و اهل دوزخ معرّفي نموده است كه (به دليل احاديث ديگر) اين يك فرقه همان پيروان اهل بيت پيغمبر(ص) ميباشند.
در حديث چهارم «حديث فتنه» پيغمبر(ص) اشاره
به فتنه و فسادي فرموده كه پس از رحلت خودش در ميان امت سرگير ميشود كه همان تشكيل سقيفه بني ساعده و فتنه خليفه تراشي باشد كه در چنين موقعيت خطرناك سفارش نموده كه از علي بن ابيطالب پيروي كنند كه فاروق بين حق و باطل او است.
و همچنين در حديث پنجم فرموده است هنگامي كه ديديد مردم راهها و مسلكهاي مختلفي براي خودشان اختيار كردند و مذهبهاي گوناگوني تأسيس نمودند، از علي بن ابيطالب دست برنداريد، زيرا او شما را به راه راست هدايت ميكند و از آن مذاهب كنارهگيري كنيد.
و نيز در حديث ششم فرموده است: وقتي مردم دسته دسته شدند و ميانشان اختلاف افتاد، علي بن ابيطالب و اصحابش در راه حق ميباشند، منظور از اين اختلاف و دستهبندي همان، موضوع خليفهتراشي بوده است و بس.
حميدي: آقاي نصرتآبادي اين احاديث و صدها نظير آنها كه در كتب اهل تسنّن ثبت و ضبط شده است، مجموعشان يك هدف مشتركي دارند كه با عبارتهاي گوناگون، صراط مستقيم را كه همان پيروي و متابعت اوصياء پيغمبر باشد، معرّفي ميكنند.
آقاي نصرتآبادي اگر خودت را دوست داري و غمخوار خويش هستي، بكوش تا بر كشتي نوح اهل بيت سوار شوي و از غرقابه هلاكت ديني نجات يابي. چه نيكو گفته است اين شاعر عرب:
اذا شئت ان تختر لنفسك مذهبا ينجيّك يوم الحشر من لهب النّار
فدع عنك قول الشافعي و مالك و احمد و المرويّ عن كعب الاحبار
و خذ عن اناس دينهم و حديثهم روي جدّنا عن جبرئيل عن الباري
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي شيخ عبدالرحمن حميدي من يك دنيا از شما متشكرم خداوند بر هدايت شما بيفزايد كه مرا مستبصر كرديد و با عترت پيغمبر(ص) آشنا نموديد، و اكنون
كه من
به وظيفهام روشن شدم و حجت برايم تمام شد، البته خودم را مسؤول عند الله ميبينم (1)و ناگزيرم مذهبي را اختيار كنم كه خوشنودي خدا و پيغمبر در آن باشد و آن قطعاً همان مذهب اهل بيت آن حضرت ميباشد و بس، هر چند مورد ملامت و سرزنش اقارب و خويشان خود گردم.
نصرتآبادي: جناب آقاي بابويهي اين بود گفتگوهاي من و آقاي حميدي كه همه را نوشته و به عرضتان رساندم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من بسيار سرافراز شدم كه جنابعالي به دست كسي شيعه شديد كه سابقه تسنّن داشته و شيعه شده است، تا بدانيد كه ما شيعيان هيچ گونه غرض شخصي و تعصّب قومي نداريم.
شيخ محمد نصرتآبادي: جناب آقاي بابويهي آنچه تا به اينجا براي من صد در صد ثابت و مسلم شده آنست كه اين مذهبهاي اهل تسنن و همچنين خلافت خلافئشان بياساس و بيمبنا بوده، و از اين نظر هيچ شك و ريبي در من باقي نمانده است، و اطمينانم نسبت به مذهب اهل بيت پيغمبر(ص) نيز به همين پايه ميباشد ولي خيلي دوست داشتم كه نسبت به اين موضوع اخير دليلهاي بيشتري در دست داشته باشم، كه اگر چنانچه با مخالفي روبهرو شوم به آساني با او احتجاج كنم.
بابويهي: جناب آقاي نصرتآبادي خواسته شما اينست كه به دليلهاي پيشين اضافه شود، و برهانهاي تازهاي مطرح گردد، و من هم با اين نظريه شما موافقم و چنانچه وقت به ما اجازه دهد چند جلسهاي را به اين موضوع اختصاص ميدهيم، ولي فعلاً خواسته آقاي نوبختي مقدم است.
نوبختي: آقاي بابويهي شما ديروز به من وعده داديد كه جواب آن پرسش را بدهيد، و اين گفتگوي آقاي نصرتآبادي وقت جلسه را تنگ كرد و
1) . فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ / الاعراف: 6؛ فَوَ رَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ / الحجر: 92.
سؤال اينجانب بيپاسخ ماند.
بابويهي: آقاي نوبختي من امروز همين تصميم را داشتم ولي آقاي نصرتآبادي پيشقدم شدند و داستان آقاي حميدي را به ميان آوردند و من ناگزير بودم كه به فرمايشات ايشان گوش بدهم، و البته مطالبي را كه معظم له مطرح كردند براي هدف شما هم قابل استفاده بود، و اكنون من در خدمت شما حا ضرم.
نوبختي: آقاي بابويهي پيش از آنكه جنابعالي وارد بحث شويد من چند جملهاي در ارتباط با آن سؤال پيشين ميخواهم به عرضتان برسانم:
آقاي بابويهي: همان طوري كه شما فضائلي براي اهل بيت پيغمبر از كتابهاي علماء ما اهل تسنّن نقل ميكنيد، همان كتابها بنا به گفته گويندگانمان فضائلي براي خلفاء ما نيز نقل كردهاند، بنابراين چرا شما حديثهايي را كه درباره فضيلت اهل بيت است ميپذيريد ولي به آن احاديثي كه درباره خلفاء ما نقل شده است اعتنايي نداريد و آنها را قبول نميكنيد؟ خواهشمندم سبب اين تفاوت گذاري را براي من روشن كنيد.
قانون فضيلت سرايي
بابويهي: آقاي نوبختي من ناچارم در اينجا مقدمهاي را براي شما بيان كنم كه در واقع يك قانون كلي و يك قاعده جا معي است كه ميتوان به توسط آن قاعده، مشكلهاي بسياري را در باب فضائلگويي حلّ نمود، در اين مقدمه دو موضوع بيان ميشود به اين شرح:
موضوع اول: فضيلت سرائي «ستودن و مدح كردن» به سه بخش تقسيم ميشود: يك قسم از آن، در درجه اعلاء واقع است، قسم دومش متوسط، و قسم سوّم پايينترين مرتبه را داراست.
موضوع دوم: صاحبان فضيلت و اشخاصي كه داراي مقامي هستند نيز به سه دسته تقسيم ميشوند: بعضي از ايشان در مرتبه اعلاي از فضيلت ميباشند، و بعضي ديگر رتبه متوسطي را دارا هستند و عدهاي از آنان پايينترين مقام از
فضيلت را در بردارند.
آقاي نوبختي براي توضيح اين دو موضوع بالا مثالي ميآورم تا به آنها روشن شويد و ضمناً فضائل گويي و تفاوت گذاري ميان اشخاص را ياد بگيريد:
مثلاً برخي از افراد دانشمند، در علم رياضيّات به جايي رسيدهاند كه به تمام مسائل آن احاطه پيدا كرده، به اضافه آنكه در اين علم داراي نظر شدهاند، يعني ميتوانند صحيح و ناصحيح هر مسألهاي از اين علم را بفهمند و نيز فروعاتي به اين علم افزودهاند كه اختصاص به خودشان دارد، و از ديگران تعليم نگرفتهاند.
البته اين گونه رياضيدانان مرتبه اعلاي از فضيلت را دارا ميباشند، و هر چه در اين باره ايشان را مدح و ثنا كنند به جا است و خلاف نگفتهاند.
و بعضي از اين دانشمندان به جميع مسائل و احكام رياضيات مسلّط هستند، و ميتوانند اين علم را تدريس و تعليم كنند ليكن به مقام نظر نرسيده، و از خود در اين علم رأي و نظر خاصي ندارند.
البته اين گونه دانشمندان رتبه متوسط از اين فضيلت را دارا هستند، در نتيجه نبايستي طوري آنان را ستايش كرد كه از حدّ متوسط خارج شود و به مرتبه اعلا برسد، بلكه مدح و ثناي ايشان بايد طبق فضيلتشان در حدّ وسط قرار گيرد.
و گروهي از اين دانشمندان رتبه پايين و نازلي را دارا ميباشند، يعني نيروي علمي ايشان در حدّي نيست كه به تمام مسائل و احكام آن تسلّط پيدا كرده و يا بتوانند به طور سهولت آن را تدريس كنند بلكه اطلاعات آنان از اين علم فقط به اندازه ايست كه هرگاه نيازي به مسألهاي از مسائل اين علم پيدا كنند، توانايي آن را دارند كه به كتب اين علم مراجعه نمايند و نياز خود را برطرف كنند، بدون آن كه صحيح و ناصحيح آن را تشخيص دهند.
البته اين گونه دانشمندان را نيز نبايستي چندان ستايش نمود كه از حدّ فضيلتشان تجاوز كند، و به رتبه متوسطين و يا مافوق ايشان برسد.
آقاي نوبختي به همين مقام رياضيداني قياس كنيد تمام مقامهاي ديگر را از قبيل طبّ، فقه، اصول، حكمت، ميكانيكي و ساير علوم.
در نتيجه بر هر انسان عاقلي لازم است كه هنگام ستايش و فضيلت سرائيِ اشخاص، اين دو موضوع ياد شده را فراموش نكنند، يعني بايستي اولاً حدود فضائل افراد دانشمدن را در نظر بگيرند، و رتبه علمي آنان را شناسايي نمايند، سپس طِبق قابليت و لياقتشان مديحهسرايي كنند، ولي اگر به طور گزاف زبان به فضيلت اشخاص باز كنند، يا در حدّ افراط و زيادهروي و يا در حدّ تفريط و تقصير واقع خواهند شد.
آقاي نوبختي اين قاعده جامعي كه به عرضتان رساندم، قانوني است كلّي كه در نزد عقلاء بشر اصيل و داراي مبنايي مستحكم ميباشد.
ميزان نكوهش
آقاي نصرتآبادي قانوني كه درباره ستايش و فضيلت سرايي گفته شد، ميزاني است كه با آن ميتوان درباره نكوهش و مذمّت «هَجْو» اشخاص نيز به كار بُرد، مشروط به آنكه همان دو موضوع ياد شده را ملاحظه كنند، ولي به جاي فضائل، رذائل اشخاص را در نظر آورند و در برابر هر صفت ناپسنديدهاي توبيخ و سرزنش نمايند.
بابويهي: آقاي نوبختي بسياري از ثناء كنندگان و ستايش گران جهان، متملّق و چاپلوس ميباشند زيرا فضيلتهايي را كه نسبت به اشخاص ميدهند واقعيت ندارد و ممدوحشان از آن فضائل تهي هستند، و بسا ميشود كه اين گروه افرادي را به صفتهايي ميستايند كه برعكس سزاوار مذمّت و نكوهش ميباشند، به جهت آنكه به ضد اين صفتها متصف هستند.
البته اين صنف از گويندگان در نزد عقلاء بشر، جنايتكار و خائن محسوب ميشوند، و غافلند
از اينكه در آينده نزديكي مفتضح و رسوا خواهند شد، زيرا اعمال اين ستايش شدگان نشان دهنده صفاتشان ميباشد و آنها را آشكار ميكند.
و در نتيجه دروغ و خلافگويي اين گويندگان را فاش مينمايد، چنانكه بزرگان دين گفتهاند: ايّاك ان تثني علي احد؛ بما ليس فيه فان فعله يصدق عن وصفه و يكذّبك .
آقاي نوبختي شما به من ايراد كرديد كه چرا احاديث فضايل خلفاء را نميپذيرم با آنكه اين احاديث را همان كتابهايي نقل كردهاند كه فضائل اهل بيت پيغمبر را نقل نمودهاند؟
ولي اگر در اين مقدمهاي كه براي شما شرح دادم، دقت نماييد جواب ايرادتان را خواهيد يافت.
نوبختي: آقاي بابويهي چون اطلاعات علمي من رسا نيست، مطالب دقيق را نميتوانم به آساني درك كنم، خواهشمندم توضيح بيشتري بدهيد:
بابويهي: آقاي نوبختي خلاصه و فشرده مقدمه فوق اينست كه ملاك در فضائل، موجود بودن زمينه است در طرف مقابل، يعني اگر فرضاً كسي را عالم ناميدند، در صورتي اين گفتار صحيح است كه در واقع آن شخص علميت داشته باشد، اگر كسي را زاهد گفتند بايستي واقعاً داراي زهد باشد، اگر كسي را عارف گفتند بايستي حقيقتاً صفت معرفت را واجد باشد، و اگر كسي را فيلسوف ناميدند بايستي علم فلسفه را دارا باشد، و همچنين است ديگر فضايل.
ولي اگر كسي زمينه صفتي در او نيست و مايه فضيلت را ندارد، مدح و ستايش او خلاف و جنايتي است كه از زبان گوينده صادر شده، هر چند اين گزافگوييها را به عنوان فضائل در كتابها ثبت كرده و به صورت احاديث نوشته، و هر چند آنها را به پيغمبر (العياذ بالله) نسبت داده باشند.
«عطر آنست كه ببويد نه آنكه عطّار بگويد»
آقاي نوبختي با در نظر گرفتن مقدمه ياد شده به اين عرايضم توجه نماييد:
احاديثي كه درباره فضائل خلفاء شما نقل شده
است حديثهايي است كه زمينه ندارد، يعني مايه فضيلت در خلفاء شما نيست تا آنكه آن احاديث صحيح و مطابق با واقع باشد، و به صِرف اينكه حديثي را به عنوان فضائل درباره ايشان نقل نمودند آن حديث واقعيت پيدا نميكند. ثبّت العرش ثم انقش .
نوبختي: آقاي بابويهي يعني شما ميخواهيد بگوييد كه علمائ ما حديثهاي دروغي جعل كرده و به پيغمبر نسبت دادهاند آيا يك چنين چيزي شدني است.
بابويهي: آقاي نوبختي چون شما به علم عربيّت آشنا نيستيد، نتيجتاً از كتابهاي عربي و علمي اطلاع نداريد و از طرفي علماء شما اهل تسنّن مداهنه كردهاند و بسياري از خلافها را پنهان نموده و براي عوامهاي خود نگفتهاند، از اين روي جنابعالي تعجب ميكنيد و البته حق داريد، زيرا هنوز يك چنين چيزهايي را برايتان نگفتهاند و نخواهند گفت.
آقاي نوبختي براي آنكه اين تعجب شما برطرف شود و به عرايض من اطمينان پيدا كنيد، قسمتي از اين گونه احاديث جعلي را با توضيح كامل برايتان بيان ميكنم:
آقاي نوبختي پيش از احاديث فضائل حديث ديگري به عرضتان ميرسانم تا بدانيد كه جاي هيچ تعجبي نيست بلكه بايستي انتظار خلافهايي بيش از اينها را داشت:
عن رسول الله(ص) من حدّث عنّي بحديث يُري انه كذب فهو احد الكذابين. يعني پيغمبر(ص) فرمود كسي حديثي از من نقل كند كه معلوم باشد آن حديث دروغست، خود او يكي از دروغگويانست.
«باب تغليظ الكذب علي رسول الله صلي الله تعالي عليه و سلم»
و حدثنا ابوبكر بن ابي شيبة
حدثنا غندرٌ عن شعبة و حدثنا محمد بن المثني و ابن بشار قالا حدثنا محمد بن جعفر حدثنا شعبة عن منصور عن ربعي بن حراش، انه سمع عليا رضي الله عنه يخطب قال قال رسول الله صلي الله عليه و سلّم لاتكذبوا عليّ فانه من يكذب عليّ يلج النّار.
خلاصه ترجمه: رِبعي ميگويد: علي بن ابيطالب (رضي الله عنه) در ضمن خطبهاي گفت كه پيغمبر(ص) فرموده دروغ به من نبنديد، زيرا كسي كه دروغي را به من نسبت بدهد، داخل دوزخ ميشود.
آقاي نوبختي قرآن كريم با تمام صراحت به دنيا اعلام ميكند كه هر كس ميتواند يك سوره مانند سورههاي من بياورد، و اگر جميع بشر پشت به پشت يكديگر بدهند و همه ايشان به كمك همديگر درآيند، نميتوانند مانند يك سوره قرآن را بياورند. (1)
ولي هيچ كس تاكنون نديده و نشنيده است كه پيغمبر(ص) فرموده باشد: كلام من مانند كلام قرآنست و هيچ كس نميتواند نظير آن را بياورد.
و با اين وصف هيچ بعيد نيست بلكه امكان دارد مطالبي را جعل كنند و به آن حضرت نسبت دهند، بلكه بالاتر بگويم قطعاً دروغهاي بيشماري ترتيب داده شده و به صورت حديث منتسب به پيغمبر نمودهاند، چنانكه جلال الدين سيوطي در كتاب «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» جلد دوم «طبع دار المعرفة بيروت» صفحه 468-473 مينويسد:
جعل كنندگان احاديث از اهل تسنّن
1) . وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ / البقره: 23.
و تارة يضعون احاديث و هؤلاء الوضاعون انقسموا ثمانية اقسام:
(الاول)الزنادقة قصدواافساد الشريعة و ايقاع الشك فيها في قلوب العباد و التلاعب بالدين كعبدالكريم بن ابي العوجاء و بنت حماد،
ا. و قال ابن عدي لمااخذ ابن ابي العوجاء اتى به محمد بن سليمان بن علي فامر بضرب عنقه فقال و اللّه لقد و ضعت فيكم اربعة الاف حديث احرم فيهاالحلال و احل فيهاالحرام.
ب. و عن جعفر بن سليمان قال سمعت المهدي يقول اقر عندي رجل من الزنادقة انه وضع اربعمائة حديث فهي تجول في ايدي الناس ............
ج. و قال حماد بن زيد و ضعت الزنادقة على رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم اربعة الاف حديث.
(الثاني) قوم كانوا يقصدون و ضع الحديث نصرة لمذهبهم و هذا مذكور عن قوم من السالمية عن عبداللّه بن يزيد المقري قال رجع رجل من اهل البدع عن بدعته فجعل يقول انظروا هذاالحديث عمن تاخذونه فانا كنااذا ترائينا رايا جعلنا له حديثا.
هـ . و عن ابن لهيعة قال سمعت شيخا من الخوارج تاب و رجع فجعل يقول ان هذه الاحاديث دين فانظروا عمن تاخذون دينكم فانا كنااذا هويناامرا صيرناه حديثا ............
(الثالث) قوم و ضعوا في الترغيب و الترهيب ليحثواالناس بزعمهم على الخير و يزجروهم عن الشر .......
و. عن ابي عبداللّه النهاوندي قال قلت لغلام خليل هذه الاحاديث التي تحدث بها من الرقائق فقال و ضعناها
لنرفق بها قلوب العامة..............
قال ابن الجوزي غلام خليل كان يتزهد و يهجر شهوات الدنيا و يتقوت البقلاء صرفا و غلقت اسواق بغداد يوم موته فحسن له الشيطان هذاالفعل القبيح.
ز. و عن محمد بن عيسى الطباع قال سمعت ابن مهدي يقول لميسرة بن عبد ربه من اين جئئت بهذه الاحاديث من قرا كذا فله كذا قال و ضعتهاارغب الناس فيها.
وسئل عبدالجبار ابن محمد عن ابي داود النخعي فقال كان اطول الناس قياما بالليل و اكثرهم صياما بنهار و كان يضع الحديث و ضعا.
ح. و كان ابوبشر احمد بن محمد الفقيه المروزي من اصلب اهل زمانه في السنة و اذبهم عنها و اخفهم امن خالفها و كان مع هذا يضع الحديث و يقلبه.
وقال ابو زرعة الرازي كان ميسرة بن عبد ربه يضع الحديث و قد و ضع في فضائل قزوين نحوا من اربعين حديثا.
ط. و عن ابي عمار المروزي قال قيل لابي عصمة بن ابي مريم من اين لك عن عكرمة عن ابن عباس في فضائل القران سورة سورة و ليس عند اصحاب عكرمة هذا قال اني رايت الناس اعرضوا عن القران و اشتغلوا بفقه ابي حنيفة و مغازي بن اسحق فوضعت هذاالحديث حسبة و قال ابن عدي سمعت ابا بدر احمد بن خالد يقول كان و هب بن حفص من الصالحين مكث عشرين سنة لا يكلم احدا قال ابو عروبة كان يكذب كذبا فاحشا، و عن يحيى بن سعيد القطان ما رايت الكذب في احد
اكثر منه فيمن ينسب الى الخير و الزهد ............
(الخامس) قوم كان يعرض لهم غرض فيضعون الحديث ...............
يا. و منهم من كان يضعه في ذم من يريد ان يذمه كما حكي عن سعد بن طريف انه راى ابنه يبكي فقال مالك فقال ضربني المعلم فقال اما و اللّه لاحدثنهم حدثني عكرمة عن ابن عباس عنرسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم قال معلموا صبيانكم شراركم.
يب. و قيل لمامون بن احمد الا ترى الي الشافعي و الى من تبعه بخراسان فقال حدثنااحمد بن عبداللّه بن معدان عن انس قال قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يكون في امتي رجل يقال له محمد بن ادريس اضر على امتي من ابليس.
يج. و قيل لمحمد ابن عكاشة الكرماني ان قوما يرفعون ايديهم في الركوع و بعد رفع الراس من الركوع فقال انباناالمسيب بن و اضح حدثنا عبداللّه المبارك عن يونس عن يزيد عن الزهري عن انس قال قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم من رفع يديه في الركوع فلا صلاة له.
(السابع) قوم شق عليهم الحفظ ......... و هؤلاء قسمان، احدهماالقصاص و معظم البلاء منهم يجري .............
يد. حكى فقيهان ثقتان عن بعض قصاص رماننا و كان يظهر النسك و التخشع انه حكى لهما قال قلت يوم عاشوراء قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم من فعل اليوم كذا فله كذا و من فعل كذا فله كذاالى اخر المجلس فقالا و من اين حفظت هذه الاحاديث فقال و اللّه ما حفظتها و لااعرفها فقال
بل في و قتي قلتها و قد صنفت بعض قصاص زماننا كتابا فذكر فيه ان الحسن و الحسين دخلا على عمر بن الخطاب و هو مشغول فلماافاق من شغله رفع راسه فراهما فقام فقبلهما و وهب لكل و احد منهماالفا و قال لها اجعلاني في حل فما عرفت دخولكما فرجعا و شكراه بين يدي ابيهما فقال علي سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يقول عمر بن الخطاب نور في الاسلام و سراج لاهل الجنة فحدثناه فدعا بداوة و قرطاس و كتب بسم اللّه الرحمن الرحيم حدثني سيدا شباب اهل الجنة عن ابيهماالمرتضى عن جدهماالمرتضى انه قال عمر نور الاسلام في الدنيا و سراج اهل الجنة و اوصى ان يجعل في كفنه على صدره فوضع فلمااصبحوا و جدوه على قبره و فيه صدق الحديث الحسن و الحسين و صدق ابو هما و صدق رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم عمر و نور الاسلام و سراج اهل الجنة.
والعجب لهذا بلغت به الوقاحة الى ان يصنف مثل هذا ثم ماكفاه حتى عرضه على كبار العلماء فكتبوا عليه تصويب ذلك التصنيف الخ................
يو. (فصل) قال ابن الجوزي: و الوضاعون خلق كثير فمن كبارهم و هب بن و هب القاضي و محمد بنالسائب الكلبي و محمد بن سعيد الشامي المصلوب و ابو داود النخعي و اسحق بن نجيح الملطي و عباس بن ابراهيم النخعي و المغيرة بن شعبة الكوفي و احمد بن عبداللّه الجويباري و مامون بن ابي احمد الهروي و محمد بن عكاشة الكرماني و محمد بن القاسم الطائكاني و محمد بن زياد اليشكري .........................
يز. و قال الحافظ سهل بن البراء ثم و ضع احمد بن الجويباري و محمد بن عكاشة الكرماني محمد بن تميم الداري الفارياني على رسول اللَّه صلى اللّه عليه و سلم اكثر من عشرة الف حديث قد قدم جماعة من الكذابين على كذبهم و تنصلوا من ذلك.
يح. عن ابن ابي شيبة قال كنت اطوف بالبيت و رجل و رائي يقول اللّهم اغفر لي و مااراك تفعل فقلت يا هذا قنوطك اكثر من ذنبك فقال دعني فقلت له اخبرني، فقال اني كذبت على رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم خمسين حديثا فطارت في الناس و مااقدر ان ارد منها شيئا.
يط. و قال ابن لهيعة دخلت على شيخ و هو يبكي فقلت و ما يبكيك قال ضعت اربعمائة حديث ادخلتها في الناس فلاادري كيف اصنع.
ك. و قال النسائي: الكذابون المعروفون بوضع الحديث اربعة: ابن ابي يحيي بالمدينة، و الواقدي ببغداد، و مقاتل بن سليمان بخراسان، و محمد بن سعيد المصلوب بالشام.
(فصل) قال ابن الجوزي لما لم يكن احداان يدخل في القران ما ليس منه اخذ اقوام يزيدون في حديث رسول اللَّه صلى اللّه عليه و سلم و يضعون عليه مالم يقلالخ.
بابويهي: آقاي نوبختي البته آقاي شيخ محمد نصرتآبادي نيازي به ترجمه ندارند و فهميدند كه اين احاديث چه ميگويند، ولي من براي شما خلاصه معناي اينها را ميگويم تا ببينيد چه خائنها و راهزنان دين كه به لباس مبلغين ديني درآمده و با زبان و قلمهاي مسموم خود هزارها خرافها و مزخرفات از پيش خود بافته و به پيغمبر نسبت داده و به سبب آنها اين امتِ خواب
رفته خامِ بيخبر را در بيابانهاي ضلالت و گمراهي پراكنده كردند. اينك آقاي نوبختي به يكايك معناي اين احاديث فوق توجه نماييد:
(حديث اول): وقتي ابن ابي العوجاء زنديق را نزد محمد بن سليمان آوردند كه او را گردن بزنند، گفت: سوگند به خدا كه من چهار هزار حديث جعل كرده و در آنها حرامهايي را حلال و حلالهايي را حرام كردم.
(حديث دوم): مهدي عباسي ميگويد يكي از زنديقها نزد من اقرار كرد به اينكه چهارصد حديث جعل نموده و در ميان جامعه منتشر كرده است.
(حديث سوم) حماد بن زيد ميگويد زنديقها چهار هزار حديث از پيش خود ساخته و آنها را به پيغمبر نسبت دادهاند.
(حديث چهارم): عبدالله مقرّي ميگويد يكي از بدعت گذاراني كه از اين عمل خود توبه نموده بود گفت حديثها را وارسي كنيد، و ببينيد گويندگان آنها چه كسي است، زيرا هر وقت رأي ما بر چيزي قرار ميگرفت حديثي درباره آن ميساختيم.
(حديث پنجم): ابولهيعه ميگويد يك نفر از خوارج كه توبه نموده بود ميگفت اين احاديث دين است، ببينيد از چه كسي آنها را ميگيريد، زيرا وقتي ما به چيزي علاقه پيدا ميكرديم، حديثي درباره آن جعل ميكرديم.
(حديث ششم): ابو عبدالله نهاوندي به «غلام خليل» ميگويد اين حديثهايي را كه نقل ميكني رقّت آورند؟ جواب داد ما خودمان آنها را جعل كردهايم تا دلهاي مردم را نسبت به آنها نرم كنيم، ابن جوزي ميگويد غلام خليل مردي بوده زاهد و از دنيا كنارهگيري مينمود و خوراك او فقط باقلا بوده است، و وقتي از دنيا رفت بازارهاي بغداد براي او تعطيل كردند، و با اين وصف شيطان او را فريب داد و اين كار قبيح و زشت را در نظر او نيكو گردانيد.
(حديث هفتم): محمد طباع ميگويد از پسر مهدي
شنيدم كه به ميسرة ميگفت اين احاديث را (كه هر كس فلان چيز را بخواند فلان ثواب به او داده ميشود) از كجا آوردهاي؟ او در جواب گفت من خودم آنها را ساختهام تا مردم به آن اعمال رغبت كنند و از عبد الجبار پرسيدند داود نخعي چگونه است؟ جواب داد از همه مردم شبخيزتر و روزهدارتر بوده و با اين وصف حديث جعل ميكرد.
(حديث هشتم): احمد فقيه مروزي از سختترين افراد زمان خود بود درباره سنّت و با مخالفين آن جداً مبارزه مينمود و با اين وصف حديث جعل ميكرد و احاديث را زير و رو مينمود و ابو زرعه رازي ميگويد ميسره حديث جعل ميكرد و چهل حديث در ستايش قزوين ساخته است.
(حديث نهم) به ابو عصمت مروزي گفتند:، از كجا تو اين مطالب را آوردهاي كه هر دم از عكرمه از ابن عباس نقل ميكني درباره فضيلت قرآن، با آنكه نزد اصحاب عكرمه اين گونه مطالب نبوده است؟
او در جواب گفت من ديدم مردم از خواندن قرآن روي گردان شده و به فقه ابوحنيفه و جنگ نامه ابن اسحق روي آوردهاند، از اين جهت اين احاديث را از پيش خود سا ختم تا عندالله مأجور باشم.
(حديث دهم) احمد بن خالد ميگويد: وهب بن حفص يكي از صالحين بوده كه مدت بيست سال با كسي سخن نگفته ولي ابوعروبه گفته كه اين مرد دروغهاي فاش ميگفت و نيز يحيي قطان گفته است: در بين افرادي كه معروف به خير و زهد هستند نديدم دروغگوتر از اين مرد.
(حديث يازدهم): نقل شده است از سعد بن طريق كه وقتي ديد پسرش گريه ميكند از او پرسيد چرا گريه ميكني؟ جواب داد معلّم مرا زده، سعد گفت سوگند به خدا حديثي درباره او خواهم ساخت، سپس گفت: روايت كرده است عكرمه از ابن عباس از پيغمبر كه فرموده: معلمين اطفال شما بدترين مردم هستند.
(حديث دوازدهم): به مأمون بن احمد گفتند:
شافعي (يعني محمد بن ادريس امام شافعيّين) و اصحابش (اوج گرفتهاند) در خراسان، او در جواب ايشان اين حديث را بساخت: احمد بن عبدالله بن معدان از اَنَس از پيغمبر كه فرموده: ميآيد در امت من مردي كه نام او محمد بن ادريس است و ضرر او بر امّتم از شيطان بيشتر ميباشد.
(حديث سيزدهم): به محمد بن عكاشه كرماني گفتند: گروهي هستند كه در ركوع و پس از ركوع دست خود را بلند ميكنند او در جواب ايشان گفت: خبر داد ما را مسيّب از عبدالله مبارك از يونس از يزيد از زهري از اَنَس كه پيغمبر فرموده هر كس دستش را در ركوع بلند كند نمازش باطل است.
(حديث چهاردهم): دو نفر فقيه مؤثّق نقل كردهاند: يك نفر از قصهسرايان و داستانگويان (كه اهل عبادت و خشوع بوده) ميگفته است پيغمبر فرموده: هر كس در روز عاشورا چنين كند فلان ثواب را به او ميدهند. و هر كس چنان كند فلان پاداش به او داده ميشود، اين دو فقيه از او پرسيدند از كجا اين احاديث را آوردهاي؟ در جواب آنان گفت: سوگند به خدا از كسي نقل نميكنم بلكه همين ساعت آنها را ساختم.
(حديث پانزدهم): (مؤلف ميگويد): يك نفر از قصهسرايان و داستانگويانِ زمان ما كتابي را تأليف كرده و در آن اين موضوع را نوشته: روزي حسنين وارد بر عمر بن خطاب شدند در حالي كه او به كاري مشغول بود ناگاه سرش را بلند كرد و ايشان را بديد، از جاي برخاست و آنان را بوسيد و به هر كدامشان هزار درهم «دينار» بداد و گفت مرا حلال كنيد زيرا من ورود شما را نفهميدم، حسنين نزد پدرشان آمده و اين عمل عمر را به او گفتند، علي بن ابيطالب گفت: از پيغمبر شنيدم كه ميگفت: عمر بن خطاب نوريست در اسلام و چراغ اهل بهشت ميباشد، حسنين اين حديث را بر عمر نقل كردند، عمر دستور داد دوات و كاغذ آوردند، نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم (و حديث حسنين را نيز نوشت) و پس از
آن وصيت نمود كه اين نوشته را در كفن من روي سينهام بگذاريد و چون او فوت كرد اين عمل را انجام دادند، روز بعد ديدند نامهاي روي قبرش افتاده و در آن نوشته: راست گفت حسن و حسين و راست گفت پدرشان و راست گفته است رسول خدا كه عمر نور اسلام است و چراغ اهل بهشت ميباشد.
(مؤلف اضافه ميكند): تعجب است از اين مرد وقاحتش به جايي رسيده كه براي اين گونه گفتارهايش كتابي تأليف كرده و آنها را در آن كتاب نوشته است و به اين هم اكتفا نكرده بلكه اين كتابش را نزد علمائ برده و ايشان هم آن را تصويب نمودند.
(حديث شانزدهم): ابن جوزي ميگويد جعل كنندگان حديث بسيارند، و سرشناسان ايشان ده نفرند: وهب بن وهب قاضي، محمد بن سائل كلبي، محمد بن سعيد شامي، ابو داود نخعي، مغيرة بن شعبه كوفي، احمد بن عبدالله جويباري، مأمون بن ابي احمد هروي، محمد بن عكاشه كرماني، محمد بن قاسم طائكاني، محمد بن زياد يشكري.
(حديث هفدهم): سهل بن براء ميگويد: احمد جويباري و محمد بن عكاشه كرماني، و محمد بن تميم فاريابي، ده هزار حديث جعلي را كه خود ساخته بودند به پيغمبر نسبت دادند.
(حديث هجدهم): ابوشيبه ميگويد: مشغول طواف كعبه بودم كه شنيدم مردي پشت سر من ميگويد: خدايا مرا بيامرز و نميبينم ترا كه مرا بيامرزي. من برگشتم و به او گفتم اين نااميدي تو از گناهت بزرگتر است او گفت مرا واگذار، باز به او گفتم از جريان كارت به من خبر بده، گفت من پنجاه حديث دروغ بر پيغمبر بستهام و آنها در ميان مردم منتشر گشته، و من نميتوانم آنها را برگردانم.
(حديث نوزدهم): ابولهيعه ميگويد پيرمردي را ديدم كه گريه ميكرد، از او پرسيدم چرا گريه ميكني؟ گفت من چهار صد حديث جعل كردهام و در بين مردم پخش نمودم، اكنون نميدانم چه كنم؟
(حديث بيستم): نسائي ميگويد: دروغگوياني كه
مشهور به جعل كردن حديث بودهاند چهار نفر ميباشند: ابن ابي يحيي در شهر مدينه، واقدي در بغداد، مقائل بن سليمان در خراسان، و محمد بن سعيد (كه او را بدار زدند) در شام بودهاند.
(حديث بيست و يكم): ابن جوزي ميگويد چون براي هيچ كس امكان نداشت كه بتواند چييز كه از قرآن نيست جزء آن نمايند، از اين جهت گروهي چيزهايي را كه پيغمبر نگفته بوده است، به صورت حديث درآورده و به آن حضرت نسبت دادهاند.
«فَوَيلٌ لِلَّذِينَ يكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيدِيهِمْ ثُمَّ يقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِيشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيدِيهِمْ وَوَيلٌ لَهُمْ مِمَّا يكْسِبُونَ» البقره: 79.
بابويهي: آقاي نوبختي من پيش از بيان كردن حديثهاي فوق به شما عرض كردم: احاديثي را كه درباره فضائل خلفاء نقل كردهاند حديثهايي است كه زمينه ندارد، ولي جنابعالي به واسطه خوشبيني و خوشباوري كه داريد، خيال كرديد كه هر چه علماءتان نقل ميكنند تمام آنها صحيح و مطابق با واقعست، و من ناچار شدم كه اين احاديث فوق را برايتان بگويم تا از اين سادهلوحي و خوشبيني دست برداريد و بدانيد كه دستهاي خيانت بسيار است و قلمهاي مسموم بيشمار.
نوبختي: آقاي بابويهي راستي من در خيالم خطور نميكرد كه كسي جرأت كند دروغ بر پيغمبر(ص) ببندد، ولي با اين احاديثي كه شما از سيوطي نقل كرديد ديگر اطميناني براي شخص باقي نميماند كه بتواند به حديثي تكيه كند و آن را از پيغمبر(ص) بداند.
بابويهي: آقاي نوبختي شخص محقق و كنجكاو، هيچ گفتاري را ناديده و نسنجيده قبول نميكند، هر كس توانائي علمي دارد بايستي يكايك دليلها و روايتهاي هر نويسنده و گويندهاي را بررسي نمايد، و خود را به علم و دانش ايشان مُتّكي
نكند و نگويد اين نويسنده يا اين گوينده بهتر از من ميداند، زيرا در ميان اين سلسله دروغگويان، شيادان و جعل كنندگان بسيارند.
ـ به هوش باش كه دزدان ره دليل رهند ـ
كساني كه سير تاريخ دارند و اَديان شناسان حقيقي ميدانند كه اكثر آن افرادي كه جامعهاي را بر هم ميزنند و اشخاصي كه اختلاف در ميان ملل ايجاد ميكنند و كساني كه دين خدا را بر گروندگانش مشتبه و ملتبس مينمايند همان علماء سوء و اهل قلم هستند و گرنه بيسوادان و اوساط از مردم چنين قدرتي نداشته و كسي از اَمثال ايشان متابعت و پيروي نخواهد كرد.
به اضافه اينكه بسياري از احاديث است كه خود علماء شما آنها را جعل و ساخته شده ميدانند همان طوري كه شنيديد جلال الدين سيوطي در كتاب خود «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» چه تعداد سنگيني از حديثها و چه افراد كثيري از دروغگويان و جعل كنندگان را كه نام برده است.
آقاي نوبختي حالا كه تا اندازهاي به اين جوّ تاريكي كه قلمفرسايان خائن به وجود آوردهاند آشنا شديد، احاديثي را كه همين ايادي جنايتكار درباره خلفاء شما به عنوان فضيلت ساختهاند، قسمتي از آنها را با شرح برايتان بيان ميكنم تا آنچه را كه گمان نميكرديد عياناً مشاهده كنيد، اينك به عرايضم توجه نماييد:
فضائل مجعوله خلفاء و باطل كردن احاديث آنها
كنزالعمال جلد 11 صفحه 561 «فضائل ابي بكر و عمر رضي الله عنه» مينويسد:
هذان سيد اكهول اهل الجنة من الاولين و الاخرين الا النبيّين و المرسلين لاتخبرهما يا عليّ ـ يعني ابابكر و عمر. يعني اين دو نفر آقاي پيرمردان بهشت ميباشند از اوّلين و آخرين مگر انبياء و مرسلين، خبر نده ايشان را يا علي يعني به ابابكر و عمر.
بابويهي: آقاي نوبختي اين حديث با قرآن كريم و احاديث معتبر پيغمبر(ص) مخالف است به اين بيان:
قرآن كريم در اوصاف حور العين و زنان بهشت ميفرمايد: «إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاءً فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَاراً عربا اترابا» «يعني ما آفريديم ايشان (زنان بهشتي) را آفريدني و آنان را باكره گردانيديم كه شيفته شوهر خود و همسنّ ايشانند.
بسيار واضح و آشكار است كه وقتي آن زنان با شوهران خود همسنّ باشند، قطعاً شوهران ايشان نيز جوان خواهند بود، زيرا به تصريح اين آيه شريفه فوق، آن بانوان بهشتي دوشيزه و جوان هستند. (1)
تأييد و تحكيم ميكند اين گفتار فوق را كلام علي بن ابيطالب(ع) در نهج البلاغه كه در توصيف بهشت فرموده:
آقاي نوبختي اين كلام امام نيز صراحتاً ميگويد: اهالي بهشت پير نخواهند شد.
آقاي نوبختي براي آنكه به اين موضوع روشنتر شويد به بيان ذيل توجه نماييد:
پيري و كهولت همراه و ملازم شكستگي و فرسودگي ميباشد، پيري هزار عيب دارد، پس اگر چنين باشد كه هر مومن پيري با همان حالت پيري بدون تغيير (يعني با حالت شكستگي و فرسودگي) داخل بهشت شوند، نتيجتاً ميبايسد با تمام آلام و اسقام و دردهاي بيدرمان خود وارد آنجا
بشوند،
يعني اگر مؤمن پيري در زمان حيات خود كور بوده است با همان حالت كوري وارد بهشت ميشود، و اگر پيري كر و لال بوده بايستي كر و لال وارد بهشت شود و اگر فلج و زمين گير بوده، و اگر شل و شول بوده، و اگر كج و معوج بوده و اگر قوز دار و اَحَدب بوده و اگر مبتلا به خوره و پيسي بوده، و اگر گرفتار هر آفت و مرضي بوده است، بايد با همان هيئت وارد بهشت گردد.
آقاي نوبختي اگر اين معني صحيح باشد ملازم با چند دنباله ناشايستهاي خواهد بود به اين بيان:
اولاً لازم ميآيد كه بهشت هم مانند همين جهان خاكي، كثيف و مملوّ از عيوب و دردهاي بيدرمان باشد و اين موضوع با اوصافي كه قرآن كريم و احاديث پيغمبر(ص) درباره بهشت شرح دادهاند، سازش ندارد. ثانياً لازم ميآيد كه جوانان اهل بهشت هيچكدام آنان در زمان حيات خود به پيري نرسيده بلكه جميع ايشان جوان مرگ شده باشند، زيرا به حسب اين حديث «فوق» صفت پيري تبديل به جواني نميشود، و اگر فرضاً تبديل به جواني گردد پس پيرمردي در بهشت نخواهد بود تا آنكه ابابكر و عمر آقاي آنان باشند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي به نظر من اين حديث فوق معناي ديگري نيز ميدهد، و شايد منظور هم همين معنا باشد كه من ميخواهم عرض كنم:
به اين معني كه ابابكر و عمر بزرگ آن پيرمردهايي هستند كه لياقت بهشت را دارند و پس از مردن به بهشت ميروند «خواه جوان بشوند و يا نشوند» و با اين معنا آن اشكالهاي جنابعالي پيش نميآيد (هر چند تمام آن ايرادها با فرض معناي قبلي بهجا و به مورد بوده است).
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين حديث با اين معنايي كه جنابعالي هم براي آن نموديد، مخالف با واقع و ناصحيح ميباشد، به گفتار ذيل توجه كنيد تا مسأله برايتان روشن شود:
اين معنايي كه شما براي اين حديث نموديد، لازمه آن اينست كه ابابكر و عمر (به غير از انبياء و مرسلين) از جميع اولياء و اوصياء انبياء برتر بوده، حتي از عترت و اهل يبت پيغمبر كه برابر و عديل قرآن كريم هستند (1)و حتي از علي بن ابيطالب مقرّبتر و بالاتر باشند.
و اين معنا نيز با قرآن كريم و احاديث معتبر پيغمبر(ص) شديداً مخالف ميباشد، زيرا جزء ضروريات و واضحات دين اسلام است كه علي بن ابيطالب(ع) نفس پيغمبر ميباشد (2)و مسلّم است كسي كه چنين مقامي دارد هيچ كس جز رسول الله(ص) از او مقرّبتر و بالاتر نخواهد بود، پس متن اين حديث خودش را تكذيب مينمايد. يعني دروغ بودن و مجعول بودن خودش را ثابت ميكند.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي پس از پايان اين احاديثِ فضيلت به عرضتان خواهم رساند كه اساساً باطل بودن اين گونه احاديث نيازي به تحقيق و استدلال ندارد، زيرا طِبق آن قانون جامعي كه ابتداي اين مبحث برايتان شرح دادم، خواهيد فهميد كه زمينه و ماده فضيلت در خلفاء نبوده است تا آنكه اين گونه احاديث درباره آنان صدق كند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بقيه احاديث فضائل را در مبحث روز آينده مشروحاً به عرضتان ميرسانم و امروز در همين جا بحث را ختمه ميدهيم: آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك نمودند.
بابويهي: روز دوشنبه 10 محرم برابر با 25 مهر بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده و گفت آقاي بابويهي من كه ديروز از خدمت شما مرخص
شدم رفتم منزل شيخ عبدالرحمن حميدي، و ضمن مذاكراتمان از من جويا شدند كه آقاي بابويهي در چه موضوعي بحث ميكنند.
من جواب دادم درباره رواياتي كه اهل تسنّن براي فضائل خلفائشان نقل كردهاند، سپس من از ايشان پرسيدم كه شما نظرتان نسبت به اين احاديث فضائل چيست؟
آقاي حميدي جواب بسيار متيني به من دادند، فرمودند آقاي نصرتآبادي، اين مديحه سرائي و ستايش حكّام و سلاطين يك سنّت جاريهآي بوده و هست يعني در هر عصر و زماني اطراف پادشاهان و سلاطينِ وقت، گروهي هواخواه و دلباخته و شيفتگاني هستند كه آنان را به توسط اشعار و نثرها هر گونه ميستايند و بيشتر آن مدحها و ثناهايشان مبالغه و گزافگويي و برخلاف واقع ميباشد، و البته همان موقعيت سلطنتي و مقام حكومتي آن رجال، مجوّز و مصحّح تمام آن ستايشها بوده است و بس، اينك مثالي براي شما ميزنم تا بر كيفيّت وضع روشن شويد.
مثلاً ابن ابي الحديد در خطبه جلد اوّل از شرح نهج البلاغه خود، محمد علقمي را كه وزير خليفه عباسي معاصرش بوده، چنان مدح و ثنا نموده كه بنا به گفتار او، ميبايست محمد علقمي در عصر خود از نظر علم و عدالت و فضيلت و سياست شبيه و نظير نداشته و سرامد جهانيان باشد.
و مورخين و اهل سير ميدانند كه اثبات يك چنين موضوعي امكان ندارد، مگر آنكه فقط حمل به مبالغه و تملّق و چاپلوسي و گزافگويي شود. خطبه ابن ابي الحديد اينست:
و بعد فان مراسم المولي الوزير الاعظم، صاحب الصدر الكبير المعظم، العادل العالم، المظفر المنصور المجاهد المرابط مويد الدين عضد الاسلام سيد وزراء الشرق و الغرب ابي طالب محمد بن احمد بن محمد العلقمي نصير اميرالمؤمنين الخ.
آقاي نصرتآبادي فضائل و مناقبي كه براي خلفاء انشاء كردهاند تمام آنها هم از همين
قبيل ميباشد كه مأخذ صحيح و مدرك اساسي ندارد، زيرا زمينه فضيلت در آنان وجود نداشته به جهت آنكه فضيلت شخص در علم و تقوي و صفات حسنه ميباشد كه خلفاء در هيچ يك از اين امور فوق العادگي نداشتهاند بلكه مانند ساير اوساط و عوامهاي مسلمين صدر اول بودهاند و بس و مصداق آن فضائل نخواهند بود. (1)
سپس آقاي حميدي اضافه كردند، گفتند آقاي نصرتآبادي شما بدانيد. بيشتر اين احاديثي كه اهل تسنّن به عنوان فضيلت براي خلفاء خود ساختهاند، در مقابل آن احاديثي است كه پيغمبر(ص) براي عترت و اهل بيت خود فرموده است مثلاً اين حديث: «ان ابابكر و عمر سيد اكهول اهل الجنة» در برابر آن حديثي است كه سني و شيعه از پيغمبر(ص) نقل كردهاند كه فرموده: «انّ الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة و امّها سيدة نساء اهل الجنة». (2)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي جناب آقاي حميدي «حفظه الله» به نكات جالبي توجه پيدا كردند خصوصاً اين نكته اخيرشان، و راستي هم همينطور است كه اين گروه به ازاء يكايك فضائل اهل بيت پيغمبر(ص) حديثي تراشيدهاند و نام خلفائشان را در آنها درج كردهاند، و من در خلال احاديث آينده اين موضوع را يادآوري خواهم نمود.
«وَكَذلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِي عَدُوّاً شَياطِينَ الاِْنْسِ وَالْجِنِّ يوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْض زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يفْتَرُونَوَلِتَصْغَى إِلَيهِ أَفْئِدَةُ الَّذِينَ لاَيؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَلِيرْضَوْهُ وَلِيقْتَرِفُوا مَا هُم مُقْتَرِفُونَ» الانعام: 114.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به اضافه آنچه درباره اين حديث فوق «هذان سيدا تا آخر» به عرضتان رساندم (كه تمام آنها پوچي
و بيمحتوايي آن را ثابت مينمود)، مطلبي است كه ذيلاً برايتان بيان ميكنم:
همين حديث را ابن قتيبه در افتتاح كتاب خود «الامامه و السياسه» از نوح بن ابي مريم نقل كرده است و اين راوي را عدّهاي از رجال اهل تسنن در رديف كذّابها و جعلكنندگان احاديث نامآوري كردهاند به اين ترتيب: سيوطي در كتاب «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» ج 2 صفحه 3 حديثي از همين راوي نقل نموده و در ذيل آن ميگويد: نوح كذّابست.
و شمس الدين ذهبي در كتاب «ميزان الاعتدال» جلد 3 صفحه 187 و ابن درويش الحوت البيروتي در كتاب «اسني الطالب» صفحه 20 و 110 اين مرد را كذاب و جعل كننده معرفي نمودهاند.
خطيب بغدادي در تاريخ خود جلد 2 صفحه 106 مينويسد
نزل جبرئيل علي رسول الله(ص) و قال يا محمد ان الله عزّ و جلّ يقرؤك السلام و يقول لك: سل ابابكر هل هو عني راض فانّي عنه راض. يعني نازل شد جبرئيل بر پيغمبر(ص) و گفت اي محمد خداوند سلامت ميرساند و ميگويد بپرس از ابابكر آيا او از من راضي هست؟ من از او راضي ميباشم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر دقت كنيد ميبينيد كه متن اين حديث خودش را تكذيب ميكند و مجعول بودنش را ثابت مينمايد، زيرا اين حديث نشان ميدهد كه خداوند متعال (اليعاذ بالله) به سرِّ درون ابابكر آگاه نيست و نميداند كه ابابكر از او خوشنود است يا نه؟
اين معني با قرآن كريم مخالف است: چنانكه ميفرمايد: «فَلاَ يحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نعْلَمُ مَا يسِرُّونَ وَمَا يعْلِنُونَ» يس: 76. (يعني پس نبايد اندوهگين سازد تو را گفتار ايشان ما ميدانيم آنچه را مخفي ميدارند و آنچه را ظاهر ميسازند). «أَلاَ يعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» الملك: 14. (آيا نميداند آنكه پديد آورد و اوست لطيف و خبير)، «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ
نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» ق: 16. (و به تحقيق آفريديم انسان را و ميدانيم آنچه را وسوسه ميكند به آن نفسش و ما نزديكتريم به او از رگ گردن).
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين آيات شريفه صراحتاً ميگويند كه خداوند همه امور را ميداند خواه پنهان باشد و يا غير پنهان و از رگ گردن به خلق خود نزديكتر است ولي اين حديثِ مجعولِ فوق، خداوند را مانند يكي از مخلوقين بيخبر و بياطلاع معرفي ميكند، و هر چاروادار و شترچراني كه اين حديث را ببيند، ميفهمد كه دست جعل آن را ساخته و ساحت مقدس رسول الله(ص) منزّه است كه يك چنين گفتارهاي باطل به او نسبت داده شود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من تعجب ميكنم كه اين افراد حديثساز و جعل كننده چرا به گفتارهاي خود توجه ندارند و اشكال به اين واضحي را نفهميدهاند؟ اگر اين گروه ميخواستهاند كه احاديثشان پابرجا و استوار و براي هميشه باقي بماند و كسي نتواند به آنها ايرادي بگيرد، ميبايست كاملاً دقت نموده و نگذارند كه كلماتشان طوري باشد كه سرّشان را فاش كند و آبرويشان ريخته شود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اگر كسي بخواهد گفتارش متين و ريشهدار باشد و در هيچ عصر و زماني و نزد هيچ دانشمندي مورد طعن و خدشه واقع نشود و هيچ برهان و دليلي نتواند تار و پود آن را بر باد دهد، بايستي سعي و كوشش كند كه كلماتش با كتاب خدا و سنّت معتبر پيغمبر(ص) تطبيق كند.
ولي چنانچه گوينده و يا نويسنده مراعات اين دو موضوع را ننمايد و سخنانش را از قرآن كريم و احاديث معتبر پيغمبر نگيرد، هر چند فصاحت و بلاغت آنها را تنظيم و عبارتهاي آنها را ساخته و پرداخته كند، خواهي ناخواه روزي باريك بينان جهان پرده از روي آن كلمات برداشته و اسرار ايشان را از همان گفتارشان به دست
ميآورند و منويّات سوءشان را به جهانيان اعلام ميكنند.
به اضافه آنچه گفته شد، ذهبي در كتاب خود «ميزان الاعتدال» جلد 2 صفحه 213 گفته است كه اين حديث: «نزل جبرئيل علي رسول الله تا آخر» كذب ميباشد يعني دروغ و جعلست.
نوبختي: آقاي بابويهي من از گويندگانمان ميشنيدم كه اين حديث را ميخواندند:
انّ مثل ابيبكر و عمر في الارض كمثل جبرئيل و ميكائيل في السماء. اكنون من از جنابعالي خواهشمندم كه اولاً معناي اين حديث را و ثانياً نظرتان را درباره آن بگوييد كه آيا پيغمبر(ص) يك چنين كلامي فرمودهاند يا نه.
بابويهي: آقاي نوبختي من به اين عبارت برخورد نكردهام ولي حديثي ديدهام كه مفاد آن با مفاد اين حديث تطبيق ميكند و آن اينست:
انّ لي وزيرين من اهل السماء و وزيرين من اهل الارض فوزير اي من اهل السماء جبرئيل و ميكائيل و وزير اي من اهل الارض ابوبكر و عمر.
بابويهي: آقاي نوبختي اين دو حديث فوق در يك معنا مشترك ميباشند و هر دوي اينها هما معنا را نشان ميدهند، و آن اينست كه جبرئيل و ميكائيل با ابابكر و عمر از نظر رتبه و مقام مساوي هستند، ولي حديث دوم معناي مخصوص به خود دارد كه در حديث اول نميباشد، و آن اينست كه جبرئيل و ميكائيل دو وزير پيغمبرند در آسمانها.
آقاي نوبختي اولاً من معناي مشترك آنها را براي شما شرح ميدهم سپس به معناي دوم ميپردازم، به عرايضم توجه نمايد:
مورّخين شيعه و سنّي نوشتهاند: هنگامي كه پيغمبر(ص) به رسالت مبعوث شد، ابوبكر سي و هشت سال داشته و تا مدّت هفت سال از بعثت آن حضرت غير از علي بن ابيطالب(ع) از مردان و خديجه از زنان كسي به او ايمان نياورده بود.
بنابراين اگر چنانچه ابوبكر بعد از هفت سال از بعثت بلافاصله اسلام آورده باشد، پس در سنّ چهل و پنج سالگي مسلمان شده است، در نتيجه ابوبكر بيشتر عمر خود را (يعني اقلاً چهل و پنج سال از آن را) در جاهليت و شرك به سر برده است، و چون مدّت عُمر او شصت و سه سال بوده، پس فقط هيجده سال از عمر خود را در اسلام زيسته (اختلاف ميان شيعه و سنّي در اين موضوع بسيار ناچيز است).
تولّد عمر بن خطاب بيست و هفت سال تقريباً پيش از بعثت بوده، و چنانچه او نيز مانند ابابكر پس از هفت سال از بعثت بلافاصله اسلام آورده باشد، اسلام او در سنّ سي و چهار سالگي بوده است، و چون تمام مدت عمرش شصت و دو سال و نيم تقريباً بوده، او هم مانند ابابكر بيشتر عمرش را يعني اقلاً سي و چهار سال از آن را، در زمان جاهليت و شرك به سر برده است.
ملائكه از زماني كه آفريده شدهاند آني معصيت خداوند متعال را نكردهاند و گناهي از آنان صادر نشده است، و همواره مشغول به عبادت و اطاعت پروردگار بودهاند، چنانكه در قرآن كريمست: «وَمَنْ عِندَهُ لاَ يسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلاَ يسْتَحْسِرُونَ» الانبياء: 19. (آنهايي كه نزد او هستند سركشي از پرستش او نميكنند و مانده نميشوند).
«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَلاَ يسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يعْمَلُونَ»
(و گفتند كه خداي بخشنده (ملائكه را) فرزند براي خود گرفته، منزه است او، بلكه (ملائكه) بندگاني هستند گرامي داشتهشدگان كه پيشي نميگيرند از او در گفتاري و ايشان به امر او «خداوند» عمل ميكنند.
در ميان سلسله ملائكه جبرئيل و ميكائيل درجاتشان رفيعتر و مقامشان بالاتر ميباشند، و با اين وصف هيچ انسان با انصاف ذي شعوري نميتواند يك بشري را كه قسمت بيشتر عمر خود
را در شرك و بتپرستي به سر برده، و در آن قسمتي هم كه اسلام آورده است، ايمن از گناهان كبيره و صغيره نبوده، او را به يك چنين ملائكه مقرّب خداوند قياس نمايد، و اين دو را يكسان به حساب آورد، به اندازهاي تفاوت رتبهاي ميان اين دو موجود برقرار است كه نميتوان آن دو را به يكديگر مقايسه نمود، تا چه رسد به اينكه آنان را همانند يكديگر به شمار آورد و در يك درجه محسوب داشت.
و اما معناي مخصوص به حديث دوم: اين معنا به مراتبي از معناي اول مفاسدش بيشتر است زيرا اگر اين دو ملك وزير پيغمبر باشند در اسمان لازم ميآيد كه آن حضرت سلطان و فرمانفرماي ايشان باشد، و در نتيجه تمام اعمال و افعالي راا كه اين دو ملك انجام ميدهند به دستور او خواهد بود حتي وحيي كه به توسط جبرئيل نازل ميشده است بايستي به امر پيغمبر باشد با آنكه قرآن كريم نزول وحي را به امر خداوند اعلام ميكند چنانكه ميفرمايد: «وَكَذلِكَ أَوْحَينَا إِلَيكَ قُرْآناً عَرَبِياً» الشوري: 7.
قدّ خمُ ريش سفيد اشك دمادم يحيي تو به اين حال اگر عشق نبازي چه شود
بابويهي: آقاي نوبختي پيش از آنكه از سند و راوي اين دو حديث فوق بازجويي شود، متن آنها خودشان را تكذيب ميكند، زيرا هر عاقل دانشمندي ميداند كه ساحت مقدّس نبوي(ص) اجلّ از آنست كه ملائكه مقرب خداوند سبحان را به انسان گناهكاري كه عمده عمرش را در بت پرستي و شرك به سر برده است، تشبيه كند و همرديف آنان قرار دهد و يا بگويد اين دو ملك وزير من هستند در آسمانها. اين احاديث را بخوانيد و تعجب كنيد.
نوبختي: آقاي بابويهي چند حديث ديگر نيز من از گويندگانمان شنيدهام و ميخواهم آنها را به عرضتان برسانم تا درباره آنها قضاوت نماييد، يكي از آنها كه در مدح عمر ميخواندند اينست:
بابويهي: آقاي نوبختي من اين جمله را براي شما تشريح ميكنم و محتويات آن را در ديدگاهتان ميگذارم تا ببينيد كه عقل سليم ميتواند آنها را باور كند يا نه.
بهشت از دو حال خارج نيست: يا روشن است و يا تاريك ميباشد،
اگر بهشت روشن است كه نيازي به چراغ ندارد مانند روز كه روشني چراغ در آن به كار نميآيد و وجودش در اين هنگام لغو و بيفايده است.
و اگر فرض شود كه بهشت تاريكست و نياز به نور دارد، پس در اين صورت اگر گفته شود كه نور عمر چراغ اهل بهشت است به طوري كه اگر او نباشد نوري وجود ندارد كه آن را روشن كند بلكه تاريك خواهد ماند كه در اين صورت دو اشكال پيش ميآيد:
اوّلاً اين گفتار مخالف با قرآن كريم است زيرا خداوند متعال انواري به پيغمبران و مؤمنين عنايت كرده و در كتاب مجيدش از آنها خبر داده كه در روز قيامت نورافشاني ميكنند، چنانكه ميفرمايد: «يوْمَ لاَ يخْزِي اللهُ النَّبِي وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يسْعَى بَينَ أَيدِيهمْ وَبِأَيمَانِهِمْ يقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيء قَدِيرٌ» التحريم: 8.
«يوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ يسْعَى نُورُهُم بَينَ أَيدِيهِمْ وَبِأَيمَانِهِم» الحديد: 12.
«وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللهِ وَرُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِندَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ» الحديد: 19.
آقاي نوبختي اين سه آيه شريفه و آيات اَمثال اينها نشان ميدهند كه مؤمنين و پيغمبر(ص) در روز قيامت از هر كدامشان نوري مخصوص ساطع است، و در پيش روي و به طرف راستشان نور افشاني ميكنند.
نوبختي: آقاي بابويهي اين آيات شريفه چه مخالفتي با آن حديث فوق دارند؟ توضيح بيشتري
بدهيد.
بابويهي: آقاي نوبختي حديثي كه شما نقل كرديد ميگويد عمر چراغ اهل بهشت است، و چراغ را در جايي ميبرند كه تاريكي آنجا را از بين ببرد، پس اگر عمر چراغ بهشت باشد، ميبايست جميع خلق در آنجا بينور و در تاريكي باشند تا آنكه عمر به آنان نوربخشي نمايد، و البته واضحست كه آيات شريفهاي كه ميگويند پيغمبر و مؤمنين منوّر به نورهايي هستند، با اين حديث سازش ندارند.
در نتيجه حديثي كه با كتاب خدا ضديّت داشته باشد از درجه اعتبار ساقط و بايستي آن را به ديوار زد.
و ثانياً صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه پنج تن از آنان اولوالعزم ميباشند جميعشان در بهشت هستند به اضافه مؤمنين بيشمار و ملائكه و چنانچه عمر بن خطاب چراغ آنان باشد، لازم ميآيد كه او از تمام انبياء و اولياء و ملائكه افضل باشد، و بر هر عوام بيسواد و چارواداري روشن است كه اين گفتار باطل بلكه كفر ميباشد.
نوبختي: آقاي بابويهي يكي ديگر از آن احاديثي كه از گويندگانمان شنيدهام اينست:
انّ السكينة تنطق علي لسان عمر. و از جنابعالي ميخواهم اولاً معناي اين حديث را و ثانياً نظرتان را درباره آن بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي من عين اين عبارت را نديدم ولي به نظير آن برخورد كردهام و آن اينست:
كنزالعمال جلد 11 صفحه 573 مينويسد: ان الله تعالي جعل الحق علي لسان عمر و قلبه.
آقاي نوبختي به معناي حديث اوّل توجه نماييد: سكينه به معناي وقار و طمأنينه و اطمينان قلب است، اين صفت بسيار پُر ارج و سودمند ميباشد، سكينه تأييدي است از تأييدات الهي كه پيامبران را به آن تأييد و تقويت مينموده، چنانكه خداوند متعال پيغمبر(ص) را مورد عنايت خاصه خود قرار داده و به او سكينت
عطا نموده كه در اين آيه شريفه ميفرمايد:
«إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِي اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيهِ وَأَيدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْهَا» (1)
آقاي نوبختي اين آيه شريفه داستان اخراج كردن كفار پيغمبر(ص) را از مكه معظّمه بيان ميفرمايد،
خداوند متعال در چنين موقعيت خطرناك و وحشتآور، منّت بر آن حضرت گذارده و سكينت به او عطا كرده است.
آقاي نوبختي هر كسي كه اين نعمت عُظمي به او داده شود با وقار ميگردد، در نتيجه اين چنين شخص تمام حركات و سكنات او موزون، و زبان او معتدل نتيجتاً تمام سخنان و كلمات او از هر لغو و كذب و افتراء وهَجْو مبرّا و منزّه خواهد شد.
آقاي نوبختي من سؤالي از شما ميكنم: آيا عمر بالاتر بوده يا ابابكر؟
نوبختي: آقاي بابويهي ما اهل تسنن ابابكر را بالاتر و او را خليفه اول ميدانيم، ابابكر كسي است كه خود عمر نخستين فردي بود كه با او بيعت كرده و مردم را درباره بيعت با او تشوق و تحريك مينمود.
بابويهي: آقاي نوبختي حديثي است درباره ابابكر علمائ شما اهل تسنّن آن را نقل كرده و آن اينست:
ثم ان ابابكر قام خطيبا فحمد الله و اثني عليه ثم قال: ايها الناس.............. و ما انا الا كاحدكم فاذا رأيتموني قد استقمت فاتبعوني و ان زغت فقوّموني و
1) . التوبة: 40 .
اعلموا انّ لي شيطانا يعتريني احيانا فاذا ارأيتموني غضبت فاجتنبوني الخ.
خلاصه ترجمه: ابابكر ايستاد به خطبه خواندن پس حمد و ثنا كرد خدا را...... سپس گفت اي مردم نيستم من مگر مانند يكي از شماها پس هنگامي كه ديديد در راه راست هستم مرا پيروي كنيد و اگر ديديد كه از راه حق منحرف شدهام، مرا به راه راست برگردانيد، و بدانيد كه از براي من شيطاني است كه گاه و بيگاه مرا فرا ميگيرد «احاطه ميكند» پس اگر ديديد من غضبناك شدم، از من كنارهگيري كنيد.
آقاي نوبختي به نكاتي كه از اين حديث به دست ميآيد توجه كنيد:
اولاً ابوبكر در اين گفتارش اقرار كرده است كه شيطاني مخصوص او است و او را فريب ميدهد و وي را از راه حق منحرف ميكند. ثانياً اعتراف ضمني نموده به اينكه توانايي آن را ندارد كه بر شيطان خود غلبه كند و بر او چيره شود و مخالفت او را نمايد. و ثالثاً پس از انحراف و غالب شدن شيطان بر او، راه حق را به خودي خود تشخيص نميدهد به دليل آنكه از اصحاب استمداد كرده و از ايشان درخواست نوده كه او را برخلافش آگاهي دهند و به راه حق هدايتش كنند.
نوبختي: آقاي بابويهي بحث ما درباره عمر بود شما چرا حديث ابابكر را براي ما خوانديد؟
بابويهي: آقاي نوبختي منظور من اين بود كه به شما بگويم ابابكري كه از عمر افضل بوده، داراي يك چنين سكينتي نبوده است و گرنه شيطان بر او مسلط نميشد، و از راه حق او را منحرف نميكرد، پس چطور عمر ميتواند داراي چنين سكينتي باشد، با آنكه رتبه او از ابوبكر پايينتر بوده به اضافه آنكه به طوري تندخوي و خشن و شرور بوئد كه نفوس از او فرار ميكردند. (1)
1) .چنانكه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ذيل خطبه شقشقيه مينويسد: فلما فرغ من الكتاب دخل عليه قوم من الصحابة منهم طلحةفقال له ما انت قائل لربك غدا و قد وليت علينا فظا غليظا تفرق منه النفوس و تنفضّ عنه القلوب. براي اطلاع بيشتر به مبحث خلافت عمر بن خطاب مراجعه شود.
اضافه ميكنم آقاي نوبختي من در كتابهاي شما مكرر برخورد كردهام به اين جمله «لولا عليّ لهلك عمر» كه در موارد بسياري عمر اين كلام را ميگفته، اين به جهت آنست كه براي او پيشآمدهايي رخ ميداده كه نميتوانسته وظيفه ديني خود را تشخيص دهد و برخلاف حكم ميكرده و چون علي بن ابيطالب(ع) حكم واقعي را براي او بيان مينمود، او هم اين جمله فوق را بر زبان جاري ميكرد (1)پس اگر عمر داراي سكينت ميبود چنين گرفتاريهايي براي او رخ نميداد.
باز اضافه ميكنم آقاي نوبختي اگراين دو حديث فوق صحيح بوده و پيغمبر(ص) چنين گفتاري درباره عمر گفته است، قطعاً هنگامي كه عدّهاي از صحابه به ابابكر اعتراض كردند و گفتند: چرا اين چنين شخص «عمر بن خطاب» را براي ما خليفه قرار دادي؟ در جواب ايشان دو حديث را مطرح ميكرده و دهان آنان را ميبست، و حال آنكه هيچ مورّخي كوچكترين اشارهاي به اين موضوع ننموده است.
آقاي نوبختي از مطالب فوق به اين نتيجه ميرسيم كه حديث دوم نيز مانند حديث اوّل برخلاف واقع ميباشد، زيرا آن كسي كه زبان و قلبش با حق همراه است، هيچ گونه اخلاق رذيلهاي در او وجود ندارد و فسادي در اعمال او رخنه نميكند ولي رفتار و كردارهاي عمر بن خطاب (آن طوري كه مورخين نوشتهاند با اين حديث دوّم هم ضديت دارند، تاريخ را بخوانيد سپس قضاوت نماييد.
سلطنت و نبوّت و تفاوتشان
نوبختي: آقاي بابويهي حديث ديگري كه من از گويندگانمان شنيدهام اينست:
1) .در خلال اين كتاب اين موضوع يادآوري شده است مراجعه نماييد.
عمر .«پيغمبر گفت اگر من مبعوث نميشدم عمر مبعوث ميشد»
بابويهي: آقاي نوبختي اين حديث را سيوطي در كتاب «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» ج 1 صفحه 302 چنين نقل كرده است: (ابن عدي) حدثنا علي بن الحسين بن قديد حدثنا زكريا بن يحيي الوقار حدثنا بشر بن بكر عن ابي بكر بن عبدالله بن ابي مريم الغساني عن ضمرة عن غضيف بن الحارث عن بلال بن رباح مرفوعاً لو لم ابعث فيكم لبعث عمر.
آقاي نوبختي من يك مقدمه كوتاهي ابتدا برايتان ميگويم سپس به توضيح اين حديث ميپردازم به عرايضم توجه كنيد:
آنچه تاريخ بشر تاكنون بياد دارد، كساني زمام امور جامعهاي را در دست ميگيرند، تاج سلطنت را بر سر مينهند، بر مردم پادشاهي ميكنند، و يا رياست جمهوري را (چنان كه در اين اعصار اخيره رايج شده است) عهدهدار ميشوند: كه يا داراي شهرت قبيلهاي بوده، يا از حيث ثروت و مكنت بر ديگران برتر بوده، يا از نظر زور و قدرتِ سلاحي تفوق داشته، يا افراد حزبي آنان قويتر بوده، يا از حيث سياست و مملكتداري سرآمد ديگران بوده، و يا تهوّر و خونخواري آنان بر ديگران غلبه داشته است.
خواه اين سرداران جهان دانشمند باشند يا جاهل، خواه اين زمامداران مردمان حكيم و انديشمند باشند يا بيخِرَد، خواه اين سروران عادل باشند يا ستمكار، خواه اين سلاطين مرضيّ ملل خود باشند يا مبغوض آنان، خواه اين پادشاهان پاك دامن باشند يا ملوّث به انواع جنايات و خواه اين گروه اصالت خانوادگي داشته و يا از خاندان اراذل و اوباش باشند، بلكه غير از تسلّط بر ملّتها و قدرت فرمانفرمايي، حكومتشان مشروط به هيچ شرطي از شرايط نيست.
اين سلسله حكومت مي كنند بر ملّتي كه بسا در ميان آنها افرادي يافت ميشود كه بر پادشاهان خود تفوّق دارند و رتبهشان از آنان بالاتر است:
يا از نظر علم و دانش، يا از حيث هنر و صنعت، يا از حيث هوش و زكاوت، يا از حيث شجاعت و قدرت، يا از حيث جود و سخاوت، يا از حيث پاكدامني و عفّت، و يا از حيث مردانگي و همّت.
اين گروه در حكومت خود «اكر اندكي وجدان و انصاف داشته باشند» منتها خدمتي كه بتوانند به ملّت خويش بنمايند، آنست كه جهت مادّي و دنيوي آنان را پيش ببرند، هر چند مشوب و مخلوط به هزارها فسق و فجور و تعدي و تجاوزهاي ناروا باشد.
دانسته باد كه اين خدمت هم «در واقع» نه براي آنست كه دلسوز و غمخوار مردم هستند (هر چند در تبليغات خود اظهار همدردي و دلجويي ميكنند) بلكه يا منافع و يا دوام و بقاء حكومت خود را در اين راه ميبينند.
مقام نبوّت و رسالت
آقاي نوبختي براي شناسايي مقام نبوّت به گفتار ذيل توجه نماييد:
موضوع نبوت و رسالت ماوراي حكومتهاي ظاهري جهانست، زيرا انبياء را زور و قلدري سر كار نياورده، پيغمبران را حزب بندي در اين مسند نياورده، پيامبران را مكنت و ثروت مبعوث نكرده، حيثيّت طايفه و قبيلهاي ايشان را به اين مقام نرسانده، قدرت نيرو و سلاح آنان را در اين منصب ننشانده، خونريزي و لشكركشي اين رتبه را به ايشان نداده است.
انبياء را دست وحي در مسند نبوت نشانده است، و اين رجال را جز دستگاه الهي كس ديگري نميتواند بشناسد، به جهت آنكه لوازم نبوت اموراتي است دروني (از قبيل طهارت مولِد و عصمت و مبرّا بودن از رذائل و متصف بودن به صفات حسنه و داشتن نيروي ارتباط و ....... با وحي) و براي هيچ كس امكان ندارد كه به اين اموراتِ نهاني دست بيابد.
نبوت عهديست الهي كه از روز ازل در لوح محفوظ اين رجال، مشخّص و نامبرده شدهاند و از اين روي است كه هر كدام از انبياء سلف پيامبر
بعد از خود را نامآوري كرده و از آمدن او امّتش را مطلع مينموده همانطوري كه حضرت مسيح عيسي بن مريم عليه السلام پيش از پانصد سال تقريباً از آمدن پيغمبر اسلام محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلّم به نام احمد خبر داده است چنانكه در قرآن كريمست: «وَمُبَشِّرَاً بِرَسُول يأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» الصف: 6.
انبياء برعكس سلاطين عصر در فضائل اخلاقي سرآمد اهل زمان خود ميباشند، متصّف به صفات حسنه هستند، انبياء حكيم و انديشمند و عالم و عادل و اصالت خانوادگي دارند.
انبياء از تمام صفات رذيله پاك و منزه ميباشند، ظالم و ستمكار نيستند، حريص و دنياپرست و زشتخو و خنخوار نيستند.
انبياء مقام هدايت خلق را در دست دارند، مصالح و مفاسد امت را عُهدهدار ميباشند راه هدايت را از راه ضلالت و گمراهي به آنان نشان ميدهند، همان طوري كه نيكبختي دنياي خلق را در نظر ميگيرند، رستگاري عالم آخرت ايشان را نيز منظور دارند، در تمام تكاليف و وظائف عباد، هر دو سراي آنها را رعايت مينمايند، و در برابر خدمات خلق اجر و پاداشي و وظائف عباد، هر دو سراي آنها را رعايت مينمايند، و در برابر خدمات خلق اجر و پاداشي درخواست ندارند و منّت بر آنان نميگذارند، و جز تحصيل رضاي خالق منظور ديگري ندارند.
آقاي نوبختي براي آنكه به مطالب فوق روشنتر شويد به آيه شريفه ذيل توجه نماييد:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيين مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُوح وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى ابْنِ مَرْيمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِيثَاقاً غَلِيظاً» (1)
خداوند سبحان در اين آيه شريفه اعلام ميفرمايد به اينكه ما از جميع انبياء ميثاق و پيمان محكمي گرفتيم و پنج نفر اولوا العزم از آنان را بالخصوص نام ميبرد كه در آيه شريفه
1) .الاحزاب: 7.
مشاهده ميكنيد.
ما از اين آيه شريفه ميفهميم كه پيامبران عليهم السلام از روز ازل نام برده شدهاند و از ميان افراد بشر برگيرنده و انتخاب گرديدهاند، و چون ميدانيم كه عهد و پيمان خداوند متعال تخلّفبردار نيست نتيجتاً هيچ پيغمبري نميتواند در رسالت خود كوتاهي كند و نيز نميتواند نبوّت خويش را به ديگري واگذار نمايد، و خداوند سبحان هم به جاي آنان كس ديگري را مبعوث نميكند، زيرا عهد و ميثاق خود را با نام بردگان در لوح محفوظ محكم و مستحكم كرده است.
چنانكه سيوطي در تفسير «الدر المنثور» جلد 5 ذيل آيه شريفه فوق حديثهاي متعددي نقل كرده كه اين عهد و پيمان خداوند از پيغمبران در عوالم غيب بوده پيش از آنكه اين بشر را آفريده باشد و اينك يكي از آنها را برايتان ميخوانم:
آقاي نوبختي در هيچ تاريخي ديده نشده و از هيچ دانشمندي شنيده نشده است كه پيغمبري را از مقام خود خلع كرده و به جاي او ديگري نصب شده باشد و نيز تاكنون كسي به ياد ندارد كه پيامبري از منصب خود استعفا كرده و خويش را از اين پيمان به در آورده باشد.
آقاي نوبختي نه در قرآن كريم يك چنين امري را ديده و نه در كتب پيشينيان خوانده و نه از اهل سير اين موضوع شنيده شده است.
آقاي نوبختي رسالت و نبوت مانند سلطنت نيست كه تغييرپذير باشد، يا تعويش و تبديل شود و يا استعفا بردار باشد، و براي آنكه به اطمينانتان افزوده شود به آيه شريفه ذيل توجه نماييد:
«وَإِذْ نَادَى رَبُّكَ مُوسَى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ
الظَّالِمِينَ«10» قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ يتَّقُونَ«11» قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَن يكَذِّبُونِ«12» وَيضِيقُ صَدْرِي وَلاَ ينطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ«13» وَلَهُمْ عَلَي ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن يقْتُلُونِ«14» قَالَ كَلاّ الآية» (1)
آقاي نوبختي اين آيات شريفه بالا، نشان ميدهند كه وقتي حضرت موسي(ع) مبعوث به سوي فرعون گرديد، چون روبه رو شدن او با فرعون برايش دشوار بود، عذرهايي آورد، و از درگاه باري تعالي مسئلت نمود كه به جاي او برادرش هارون را مبعوث كند و او را به جانب فرعون بفرستد، ولي چون نبوّت تغييرپذير نيست عذرش قبول نشد و در جواب او كلمه «كلاّ» «نه چنين است» آمد.
آقاي نوبختي پيغمبري كه ميثاق و پيمان نبوت از او گرفته شده است هرگز نميتواند بگويد من اگر مبعوث نميشدم فلاني مبعوث ميگرديد، زيرا اين گفتار با پيمان محكم خدايي منافات و ضديّت دارد و مانند گفتار كسي است كه در مقام خودش مشكوك است و انبياء در نبوّت خود شك ندارند.
آقاي نوبختي بدانيد كسي كه اندكي معرفت ديني داشته باشد نميتواند اين حديثي را كه شما نقل كرديد بپذيريد و قطعاً بايستي گفت كه آن را دست خيانت جعل كرده و افتراء بر پيغمبر زده است.
آقاي نوبختي به اضافه تمام مطالبي كه درباره اين حديث به عرضتان رساندم، جلال الدين سيوطي در «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» جلد 1 صفحه 302 ذيل همين حديث ميگويد: لايصحّ زكريا كذاب يضع . (يعني اين حديث صحيح نيست راوي آن زكريا بن يحيي دروغگوست حديث جعل ميكند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اگر جنابعالي از همان اول اين گفتار سيوطي را نقل
1) .الشعراء: 15-10.
ميكرديد باطل بودن اين حديث را ما از شما ميپذيرفتيم، و لازم نبود به اينكه خودتان را به زحمت انداخته و با اين شرح و تفصيل، بطلان آن را ثابت نماييد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي اين گفتار شما صحيح است، ولي اولاً نكاتي دراين بين به ميان آمد كه سود بخش بود، و ثانياً نخواستم كه شما چشم بسته مجعول و دروغ بودن اين حديثتان را از من قبول كرده باشيد، بلكه ميخواستم درون شكافي شود و محتويات فاشد آن را از نزديك ببينيد و از روي بصيرت و بينايي باطل بودن آن را دريابيد.
شناسايي باطل و حق از راه درون شكافي
آقاي نصرتآبادي شما كه بحمدالله مستبصر شديد و برايتان روشن شد كه حق با فرقه حقّه شيعه ميباشد ولي براي مزيد اطلاع و استبصار، يك ضابطه كلي و قانون جامعي در اينجا برايتان بيان ميكنم، تا بدانيد كه هر كلام باطلي چون درون شكافي شود خواهي ناخواه بطلان آن را واضحتر ميكند مانند ميوه فاسد كه وقتي شكافته شود مجتمع فساد خود را آشكار مينمايد.
اينك به عرايضم توجه نماييد:
مطالبي كه در قالب الفاظ ريخته ميشود از دو صورت خارج نيستند: يا باطلند، يا حق و شقّ سوم ندارند، و هنگام تعبير آوردن يا به طور تفصيل بيان ميشوند و يا به صورت اجمال،
بايد دانست كه گفتارهاي اجمالي فشرده همان تفصيلات و مختصر آن مفصّلات هستند كه اگر همين جملات مختصره را بشكافند و به صورت تفصيل درآورند، همان معاني مشروحه قبلي نمايان ميشوند (ولو در عبارت تفاوت داشته باشند) به طوري كه اگر آن مطالب مفصّله اوليّه گفتارهاي باطلي بوده و به صورت اجمال درآمده بودند، باز هم كه تفصيل داده شوند همان بطلان را نشان ميدهند و اگر حق بودهاند، باز به همان كيفيّت برميگردند و از جهت بطلان و حقانيّت تفاوت
نميكنند.
ليكن به شرط آنكه دست تأويل در آنها تصرف نكند و به هر چه مقتضاي ظاهر آنهاست تفصيل دهند، پس اگر معاني باطلهاي را مختصر كرده و به عبارت زيبايي درآورده باشند چون بطون آن گشوده شوئد و تشريح گردد، از جهت بطلان تفاوتي نخواهد نمود.
آقاي نصرتآبادي نمونه بارز و مصداق شاخص اين موضوع احاديثي است كه در فضائل خلفاء اهل تسنّن سروده شده است كه از نزديك خلافهاي دروني پارهاي از آنها را مشاهده نموديد.
آقاي نصرتآبادي مثالي در اينجا ميآورم تا آقاي نوبختي هم بتوانند به مطلب نزديك شوند:
مثال اين موضوع در اين جهان خاكي همان بذرها و تخمههاي گياهان و درختها است كه هر بذري مقام اجمال گياه خود ميباشد و هر گياه و درختي مقام تفصيل همان بذر خود هستند، آنچه در بذر مخفي و پنهانست و به طور اجمال نهاده شده وقتي كاشته شد و از زمين سردرآورد تمام آن نهانيها از رنگ و طعم و بو .... ظاهر و بارز ميشود و بدون كم و زياد اسرار نمايان ميگردد (از كوزه همان برون تراود كه در اوست)
آقاي نصرتآبادي از مجموع گفتار بالا به اين نتيجه ميرسيم كه چنانچه به كلام مجملي برخورد كنيم و ندانيم كه آن كلام مطابق با واقع است يانه، آن را تشريح ميكنيم و موشكافي مينماييم در نتيجه محتواي آن به دست ميآيد و مجملات آن مفصّل ميشود و نهانيهاي آن آشكار ميگردد، نتيجتاً صحّت و بطلان آن واضح ميشود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي از چه راهي ميتوان كلامها را تشريح نمود، آيا قاعده كليّهاي دارد يا نه.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي هر كلامي را به حسب خود تشريح ميكنند يعني اگر كلامي از امورات عقليّه باشد با ادله عقليه آن را تشريح مينمايند و اگر تاريخي باشد از راه تاريخ و اگر روايي باشد از طريق روايات و اگر عادي
باشد از مسير عاديات و ..... تا آنكه نتيجه نهايي به دست آيد.
نتيجهاي از اين نتايج حاصل ميشود به اين بيان: هر موضوع باطلي كه تشريح شود جميع درون آن فاسد و هر حقي كه شكافته شود محفوف به برهان و دليل ميباشد.
نوبختي: آقاي بابويهي احاديثي را كه به عرضتان رساندم همه آنها را از گويندگانمان ميشنيدم و همان وقت آنها را در دفتر جيبي خود مينوشتم كه فراموش نكنم اكنون چند حديث ديگر از آنها در اينجا موجود است و من از شما خواهشمندم كه نظريه خودتان را درباره اينها نيز بيان كند تا وظيفه من نسبت به مذهب روشن شود كه از جمله آنها اين حديث است:
بابويهي: آقاي نوبختي اين حديثي را كه شما نقل كرديد من در جايي نديدم ولي كنزالعمال حديثي ذكر نموده كه از حيثي مفاد آن با حديث فوق يكيست و آن اينست:
آقاي نوبختي اين دو حديث فوق با حديث ششمي كه نقل نموديد هر سه به يك نقطه نظر دارند كه همان موضوع نبوت و وحي باشد و همان جوابي كه ذيل حديث ششم به عرضتان رساندم جواب از اين دو حديث نيز ميباشد، ولي براي توضيح بيشتر مطالبي هم در اينجا برايتان بيان ميكنم، به گفتارم توجه نماييد.
پيامبران به مقام پيغمبري و رسالت خودشان يقين دارند، زيرا خداوند متعال به اين سلسله جليله معجزات و بيّناتي عطا فرموده است كه هيچ گاه شك و ريبي بر آنان رخ نميدهد، مثلاً عصا در دست حضرت موسي(ع) به صورتهاي مختلفي درميآيد و كارهاي گوناگوني از آن صادر ميشود و دست در
گريبان خود داخل مي نمود و از آن نورافشاني ميشد. (1)
حضرت مسيح(ع) مرده را زنده ميكند و از گِل پرنده درست ميكند و كور مادرزاد و پيسي را شفا ميدهد و در گهواره سخن ميگويد و به آنچه مردم ميخورند و ذخيره ميكنند خبر ميدهد. (2)
معجزات بيشماري از پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم صادر ميگردد: سوسمار به امر او در كف اعرابي تكلم ميكند، اعضاء و جوارح عدهاي از يهود به سخن ميآيد و بر عليه ايشان شهادت ميدهد و قرآن كريم كه معجزه ساريه باقيه و اعظم معجزات ميباشد بر آن حضرت نازل شده، و ديگر معجزات كه در كتب تاريخ و اخبار ثبت و ضبط است.
آقاي نوبختي اين معجزات و بيّنات به واسطه ارتباط شخصي پيامبرانست با دستگاه باريتعالي و هيچگاه اين اتصال و ارتباط آنان قطع نميشود، و از اين رويست كه هر زماني اشخاصي ميخواستند به پيامبري آنان اطمينان پيدا كنند و به آنان ايمان بياورند، از آن بزرگواران درخواست معجزهاي ميكردند كه در اين هنگام خواسته ايشان عملي ميشد و اعجازي از آنان صادر ميگرديد، در نتيجه ايمان ميآورند.
نوبختي: آقاي بابويهي من به اين گفتار شما
1) . «قَالَ هِي عَصَاي أَتَوَكَّؤُا عَلَيهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِي فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى«18» قَالَ أَلْقِهَا يا مُوسَى«19» فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِي حَيةٌ تَسْعَى«20» قَالَ خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَى«21» وَاضْمُمْ يدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيضَاءَ مِنْ غَيرِ سُوء آيةً أُخْرَى» طه: 22-18.
2) .چنانكه در كتاب كريمست: «وَيكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصَّالِحِينَ .......... أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآية مِن رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيكُونُ طَيراً بِإِذْنِ اللهِ وَأُبْرِئُ الاَْكْمَهَ وَالاَْبْرَصَ وَأُحْيي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيوتِكُمْ الآية» آل عمران: 46 و 49.
ايراد دارم زيرا بسيار شنيده شده كه ايامي بر آن حضرت ميگذشت و وحي از او قطع شده و جبرئيل بر حضرتش نازل نميگرديد و نيز شنيده شده كه بعضي از افراد از آن حضرت حكمي را سؤال ميكردند ولي جوابي نميشنيدند و پيغمبر به ايشان چيزي نميگفتند و منتظر وحي بودند تا آنكه از جانب خداوند وظيفه تعيين گردد و همين معنا دليل است بر اينكه هميشه ميان پيامبران و ميان دستگاه وحي ارتباط برقرار نبوده است.
بابويهي: آقاي نوبختي نازل شدن وحي و همچنين صدور معجزه از پيامبران همواره در ارتباط با حوادث و پيشآمدهاي شخصي و يا عمومي بوده، و واضحست كه پيشآمدهاي جهان به تدريج و نوبت روي ميآورند و فاصله بين آنها گاه كم و گاهي زياد است.
شما ببينيد قرآن كريم را ميتوان در يك شبانهروز تمام آن را خواند ولي در مدت بيست و سه سال نجوماً و تدريجاً بر پيغمبر(ص) نازل گرديد، اين براي آنست كه شأن نزول آيات و پيشآمدهايي كه به خواطر آنها آيات نازل ميشده است به تدريج رُخ ميداده و به همين جهت نزول آنها با فاصلههايي صورت گرفته است.
نتيجتاً به همين نسبت در وحي و نزول جبرئيل تأخيرها پيدا ميشود، و البته اين عقب افتادنها سبب قطع ارتباط نيست و اتصال انبياء را با دستگاه الهي برهم نميزند، و ريسمان عهد و پيمان نبوّت را پاره نميكند، در نتيجه هر قدر بر پيغمبري حبس وحي شود و نزول ملائكه بر او تأخير پيدا كند البته شك و ريبي در نبوّت خود نخواهد نمود، بلكه ميداند يا نزول وحي لزومي نداشته و يا مصلحتي در خود تأخير ميباشد.
آقاي نوبختي در هيچ كتب تاريخي و در هيچ حديثي ديده نشده است كه پيامبري از پيامبران گفته باشد من از مقام نبوّت ساقط شدهام و يا من گمان ميكنم كه ديگر پيغمبر نباشم، زيرا مدت زياديست كه وحي از من قطع شده است.
آقاي نوبختي اضافه ميكنم حديثي كه شما نقل كرديد نشان ميدهد كه پيغمبر به سبب تأخير وحي شك در نبوّت خود ميكردند و به همين جهت گمان ميكردند كه بر ديگري «آل خطاب» وحي نازل شده و واضحست تا چنين شكي رخ ندهد يك چنين گماني عارض نميشود.
و البته اين امريست محال و از هيچ نبيّ و رسولي نقل نشده است كه شك در نبوت خود كرده باشد و عهد و ميثاق الهي بالاتر از آنست كه درباره آن تزلزل و ترديدي واقع شود.
باز اضافه ميكنم: در قرآن كريمست كه خداوند متعال افراد مخصوصي را براي رسالت برگزيده است چنانكه فرموده: «اللهُ يصْطَفِي مِنَ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ» الحج:75.
و واضح است كه اصطفا و انتخاب خداوند به جهت مزايا و برتريهائيست كه در وجوئد آن شخص برگزيده شده ميباشد و گرنه ترجيح بلا مُرجّح لازم ميآيد و اين انتخاب لغو و بيهوده8 خواهد بود و حكيم مطلق منزه از لغو است. و نيز فرموده: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَينَا مِنْ عِبَادِنَا» (1)
اين انتخاب الهي (كه در آيات شريفه تذكر داده شده) براي پيغمبري و وحي ميباشد. از اين آيات و امثال آنها معلوم ميشوئد كه هر كسي لياقت وحي را ندارد، بر هر كسي ملائكه نازل نميشوند بلكه بايستي چنين شخص، برگزيده و انتخاب شده خداوند متعال باشد.
بنابر آنچه كه گفته شد عمر بن خطابي كه بيشتر عمر خود يعني اقلاً سي و چهار سال از آن را در جاهليت و شرك به سر برده است (چنانكه ذيل حديث سوم گفته شد) امكان ندارد كه برگزيده خداوند متعال گردد و مورد وحي قرار گيرد.
گـــوهر پــاك ببايـد كه شود قابل فيض
ورنه هر سنگ و گِلي لؤلؤ و مرجان نشود
نتيجتاً بايستي گفت: حديثِ نقل شده دروغ و
1) .فاطر:32.
مجعولست و از درجه اعتبارذ ساقط ميباشد. بابويهي وقتي گفتار من به اينجا منتهي شد آقاي نوبختي رو كرد به آقاي نصرتآبادي و گفت آقاي آشيخ محمد چرا علماء ما اين احاديث پوچ را در كتابهاي خودشان درج كردهاند زيرا اگر ايشان اين حديثها را نميفهميدند و ميان حق و باطل آنها تشخيص نميدادند، نبايستي اين چنين روايتهايي را نقل كنند، و اگر ميدانستند كه اين احاديث ارج و ارزشي ندارند و مطابق كتاب كريم و سنّت پيغمبر نيستند، بايستي گفت كه ايشان خائنند و به دين و ملت خيانت كردهاند كه ايشان را به يك سلسله امورات پوشالي و مزخرف معتقد كردهاند.
شيخ محمد نصرتآبادي در جواب آقاي نوبختي گفت آقاي نوبختي اين گفتار شما صحيح است و من چون اين گونه موهومات و اباطيل بسياري از اين گروه ديدم، ناگزير دست از مذهب خوئد شستم و به فقه ناجيه شيعه پيوستم.
نوبختي: آقاي بابويهي دو حديث ديگر از فضائل خلفاء نزد من موجوئد است اجازه بفرماييد اينها را نيز به عرضتان برسانم.
بابويهي: آقاي نوبختي بحث امروزمان طول كشيده فعلاً يكي از آن دو حديث را بخوانيد و يكي ديگرش را فردا مطرح كنيد.
يعني اگر عذاب فرود آيد نجات نمييابد از آن مگر عمر.
بابويهي: آقاي نوبختي اين حديث با آنچه در قرآن مجيد است مخالفت دارد زيرا كتاب كريم فقط دو مورد براي ايمني از عذاب و نجات از آن مقرّر فرموده چنانكه ميفرمايد: «وَمَا كَانَ اللهُ لِيعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يسْتَغْفِرُونَ» الانفال: 33.
آقاي نوبختي اين آيه شريفه نجات و رهايي از عذاب را در دو چيز كه يكي وجود پيغمبر(ص) در
ميان مردم و يكي ديگر استغفار كردن و توبه نمودن از گناهان اعلام فرموده، اين آيه شريفه نشان ميدهد كه در اين دو صورت عذابي تحقق پيدا نميكند و فرود نميآيد.
و واضحست وقتي عذابي در بين نباشد تمام افراد يكسان هستند، و هيچ كس بر ديگري برتري و فضيلت ندارد و آنچه در اين ميان مقام ارجمند و موقعيت رفيعي را دارا است يكي وجود مقدس پيغمبر(ص) ميباشد و ديگر استغفار و توبه از معاصي است كه اين دو امر جلوگير و مانع معذّب شدن امت ميباشند و چنانچه اين دو، در ميان نباشند خطر عذاب همه را تهديد ميكند حتي عمر بن خطاب را و احدي را استثنا ننموده.
اضافه ميكنم آقاي نصرتآبادي چون شما اهل دانش و اطلاعيد روي سخن با جنابعاليست، حديثي كه آقاي نوبختاي نقل كردند صدقش موجب كذبش ميشود.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي چگونه صدق چيزي موجب كذب خودش ميگردد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد استثناء مفيد حصر است خصوصاً در سياق نفي نتيجتاً اگر اين حديث صادق باشد لازم ميآيد كه هنگام نزول عذاب فقط عمر بن خطاب نجات پيدا كند و بس و ماسواي او مستثني منه هستند حتي پيغمبر(ص) يعني جميع خلق در آن هنگام معذّب ميشوند حتي پيغمبر (العياذ بالله) و اين معنا كذب محض و افتراء بلكه انكار قرآن كريمست چنانكه ذيل آيه شريفه ياد شده دانستيد، پس اين حديث نيز مانند احاديث پيشين كذبست كه هواخواهان خلفاء آن را جعل كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز را در همينجا خاتمه ميدهيم و بقيه مطالب را موكول به روز آينده ميكنيم و فعلاً شما ره به خدا ميسپارم.
بابويهي: روز سهشنبه 11 محرم برابر با 26 مهر بود كه مجلس بحث تشكيل شده و آقايان وارد شدند، نخست آقاي نوبختي گفتند آقاي بابويهي
طِبق وعده قبلي اين يك حديث را نيز براي اينجانب توضيح بدهيد و درستي و نادرستي آن را براي ما روشن كنيد:
خداوند تجلي ميكند در روز قيامت بر خلايق به طور عموم و برتو اي ابابكر به طور خصوص.
آقاي نوبختي اگر شخص دانشمند اندكي در معناي اين حديث دقت كند ميفهمد كه اين حديث با مبناهاي ديني موافقت ندارد، زيرا از ضروريات و بديهيات دين اسلام است كه پيامبران از جميع خلايق افضل هستند و در نزد خداوند متعال مقربترند ولي اين حديث نشان ميدهد كه ابابكر از تمام خلايق حتي از انبياء بالاتر است «آنهم ابابكري كه بيشتر عمرش را در شرك و بتپرستي به سر برده» زيرا بنابراين حديث آن تجلي كه بر او ميشود مخصوص به خود او است و بر هيچ كس حتي بر انبياء چنين تجلي نخواهد شد، و البته كسي كه اين گونه معتقد باشد، اعتقاد او برخلاف ضرورت ديني است، و مخالف ضرورت اسلام در رديف مرتدّين محسوب ميشوئد، پس اين حديث مجعول و دروغست.
به اضافه گفتار بالا سيوطي اين حديث را در «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» جلد 1 صفحه 286 نقل كرده و ذيل آن ميگويد: قال الخطيب لا اصل له يعني اين حديث اساس و ريشهاي ندارد.
آقاي نوبختي شما تعداد اندكي حديث در فضائل خلفائتان نقل نموديد ولي به شما بگويم من صدها حديث از اين قبيل در كتابهاي علماء شما ديدهام كه هيچ يك از آنها محتواي صحيحي نداشته و هيچ كدامشان با شرع و با منطق و عقل وفق نميدهد، و اگر وقت به من و شما اجازه ميداد يكايك آنها را برايتان تشريح ميكردم تا بدانيد كه دستهاي خائنين و قلمهاي مسمومشان
چگونه دين را وارونه كرده و آن را براي امّت ملتبس و مشتبه نموده و بر روي حق پرده كشيدند.
ناگفته نماند كه يگانه غرض و هدف اين گروه آن بوده كه نور خدا را خاموش كرده و مردم را از پيروي اهل بيت پيغمبر و اوصيائش بركنار نمايند.
«يرِيدُونَ لِيطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» (1)«وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ» (2).
ورود در مذهب تشيّع و دستور آن
نوبختي: آقاي بابويهي من نميدانم چگونه از جنابعالي تشكر كنم، شما جاي عذري براي من نگذاشتيد و به قول روحانيّين حجت را بر من تمام كرديد، من ديگر در برابر خدا و پيغمبر جوابي ندارم، چون در مذهب خودم محكوم شدم و فقط لنگي من درباره احاديثي بود كه فضائل خلفاء را نشان ميدادند و آن هم با بيانةاي رساي شما باطل بودنشان ثابت گرديد.
آقاي بابويهي چون آقاي نصرتآبادي شخصي هستند روحاني در تغيير دادن مذهب و ورود در تشيّع نياز به راهنمايي نداشتند ولي من چندان اطلاعات ديني ندارم، خواهشمندم دست مرا بگيريد و وظيفه مرا معلوم كنيد كه چگونه بايستي در مذهب تشيع وارد شوم و به لوازم آن عمل كنم؟
بابويهي: آقاي نوبختي به طور اجمال برايتان ميگويم: شما تا به حال شخصي بوديد مسلمان (زيرا مسلمان كسي است كه به يگانگي خداوند متعال و به پيغمبري پيامبر اسلام(ص) شهادت ميدهد چنانكه در تمام نمازهاي خود هنگام تشهد ميگويد: ( اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله) ولي مؤمن نبوديد، چون مؤمن كسي است كه به اضافه دو شهادت فوق، بايد اوصياء و جانشينان حقيقي پيغمبر را قبول داشته و به آنان نيز شهادت
دهد (1)(و اگر يادتان باشد در ضمن مباحث گذشته من به طور اختصار اوصياء پيغمبر(ص) را نامآوري كردم كه دوازده نفر بودند).
آقاي نوبختي اكنون بايستي جنابعالي نام يكايك آن دوازده وصي را بر زبان جاري نماييد و شهادت دهيد كه آن دوازده نفر هر يك پس از ديگري خليفه و وصي پيغمبر ميباشند، و وظيفه ديگرتان اينست كه يكي از رسالههاي عمليه علماء شيعه را به دست آوريد و به مسائل آن عمل نماييد.
نوبختي: آقاي بابويهي و آقاي نصرتآبادي شما گواه باشيد من شهادت ميدهم به اينكه اين دوازده نفر: (يعني (1) اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و يازده فرزندانش (2) امام حسن مجتبي (3) امام حسين (شهيد) (4) امام علي بن الحسين (زين العابدين) (5) امام محمد بن علي (الباقر) (6) امام جعفر بن محمد (الصادق) (7) امام موسي بن جعفر (الكاظم) (8) امام علي بن موسي (الرضا) (9) امام محمد بن علي (التقي الجواد) (10) امام علي بن محمد (النقي الهادي) (11) امام حسن بن علي (العسكري) (12) امام محمد بن الحسن (الحجة القائم المنتظر المهدي) عليهم السلام. امامان ما هستند و وصيّها و جانشينان پيغمبر(ص) ميباشند كه دوازدهمين ايشان زنده است و از نظرها غايب ميباشد و شيعيان منتظر ظهور آن حضرت هستند تا زماني كه جهان پر از ظلم و جور شود كه در آن هنگام به اذن خداوند متعال ظهور ميكند و دنيا را پر از عدل و داد خواهد نمود عجل الله تعالي فرجه الشريف.
بابويهي: آقاي نوبختي من به شما بشارت ميدهم كه اكنون جنابعالي در رديف مؤمنين قرار گرفتيد و ايمان در دل شما جاي گرفت و از اين
1) . «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يؤْمِنُونَ حَتَّى يحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لاَ يجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيتَ وَيسَلِّمُوا تَسْلِيماً» النساء:65.
آيه شريفه كه در مذمت و سرزنش اعرابست مستثنا شديد كه ميفرمايد.
«قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يدْخُلِ الاِْيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ الآية» (1)
گفتند اعراب «باديهنشينان» ما ايمان آورديم بگو «اي پيغمبر» بگوييد اسلام آورديم و هنوز داخل نشده است ايمان در دلهاي شما.
آقاي نوبختي اگر خداوند متعال توفيق دهد تصميم دارم كه چند روز بحثمان را درباره امامت و ولايت اختصاص دهم تا اين موضوع پر اهميّت و پر ارج برايتان واضحتر شود و به اطمينانتان افزوده گردد.
آيه غار و استدلال به آن
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من بحمد الله حق برايم واضح گرديد و از بركات مباحث جنابعالي مستبصر شده و به فرقه ناجيه شيعه پيوستم ولي خيلي دوست داشتم آيه غار را كه اهل تسنّن براي ابابكر فضيلت ميدانند، شما براي ما توضيح دهيد و طريق باطل بودن استدلالشان را روشن كنيد، تا بر اطلاعات ما افزوده شود و يقين ما مستحكم گردد.
بابويهي: آقاي نصرتابادي من خواسته جنابعالي را به جا ميآورم ولي به شرط آنكه پس از اتمام بحث شما خلاصه آن را به طور ساده براي آقاي نوبختي بيان كنيد، اينك به عرايضم توجه نماييد.
آيه شريفه غار اين است:
«إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِي اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيهِ وَأَيدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللهِ هِي الْعُلْيا
1) .الحجرات:14
وَاللهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (1).
ترجمه آيه به طور خلاصه: (اگر ياري نكرديد او «پيغمبر» را پس به تحقيق كه خدايش ياري كرد، آن وقتي كه بيرون كردندش كافران، هنگامي كه آن دو، در غار بودند، وقتي كه ميگفت بهمراهش كه اندوه مخور، بدرستي كه خدا با ماست، پس فرو فرستاد خدا آرامش را بر او «پيغمبر» و تقويت كردش به لشكرهايي كه نميديديد آنها را، و گردانيد كلمه آنان را كه كافر شدند پايين، و كلمه خدا بالا است، و خدا غالب درستكار است).
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي فضائلي كه بعضي از علماء اهل تسنن از اين آيه شريفه براي ابابكر استنباط كردهاند از اين قرار است:
گفتهاند: اوّلاً ابابكر با پيغمبر در اين آيه با هم ياد شدهاند، چنانكه فرموده «ثاني اثنين» . ثانياً هر دوي ايشان در يك مكان جاي داده شدهاند، چنانكه فرموده: «اذهما في الغار» . ثالثاً ابابكر را مصاحب پيغمبر معرفي نموده چنانكه فرموده «اذ يقول لصاحبه». رابعاً پيغمبر اظهار شفقّت نسبت به ابابكر نموده چنانكه فرموده «لاتحزن» . خامساً ابابكر و پيغمبر در يك رديف قرار داده شدهاند چنانكه فرموده « انّ الله معنا ».. سادساً نزول سكينه بر ابابكر شده است كه فرموده « فانزل الله سكينته عليه ». زيرا سكينت هيچ گاه از پيغمبر جدا نشده است تا آنكه بر او نازل گردد. اين شش فضيلت است كه از اين آيه شريفه بر ابابكر ثابت كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من تعجب ميكنم از علماء اهل تسنّن كه ادعاء علم ادبيات ميكنند ولي طوري از اين آيه برداشت كردهاند كه اگر زن بچه مردهاي از بياناتشان اطلاع پيدا كند به ريش آنان ميخندد به عرايض ذيل توجه نماييد تا صدق گفتارم برايتان واضح شود:
1) . التوبة : 40.
فضيلت اول: اين جزء از آيه شريفه «ثاني اثنين» عيناً مثل اينست كه مثلاً بگوييم: خرج رسول الله(ص) في عدّة رجال هو عاشرهم (يعني پيغمبر با عدهاي از مردان بيرون رفت كه دهمين آنان بود) و هر عوامي ميفهمد كه بودن پيغمبر با آن جمعيّت هيچ شأن و مقامي براي آنان نميشود، زيرا اگر تمام آن افراد كافر بودند و يا همه ايشان مؤمن و يا بعضي از آنان كافر و بعض ديگر مؤمن، باز همين جمله صدق ميكرد بدون هيچ تفاوتي، همان طوري كه كفر آن كفّار از مقام آن حضرت نميكاهد.
نتيجتاً وقتي ابابكر با پيغمبر باشد دو نفر محسوب ميشوند و هر كدامشان دوّمين همديگرند، و اين امر در رتبه و درجه يكديگر هيچ گونه دخالتي ندارد، پس دوّمين بودن پيغمبر در غار هرگز براي ابابكر فضيلتي نخواهد شد. (1)
فضيلت دوم: اين جمله «اذ هما في الغار» مانند جمله اولست كه اصلاً دلالت بر فضيلت ندارد مثلاً اگر مؤمني و كافري يا عدهاي از مؤمنين با گروهي از كفّار گِرد يك ديگر جمع شوند، خودِ اين جمع شدنشان نه از مقامشان ميكاهد و نه فضيلتي به آنان ميافزايد. اضافه ميكنم: مسجد از غار بالاتر است و بسيار اتفاق ميافتاد كه پيغمبر(ص) با گروهي از مؤمنين و يهود و نصاري و منافقين در مسجد اجتماع ميكردند، و اگر تجمّع در يك مكان ايجاد فضيلت مينمود پس ميبايست در مسجد بيشتر و بهتر اثر كند از آن اثري كه در غار مينمايد و همه ميدانند كه هيچ گاه آيهاي در شأن اين تجمع نازل نشده است.
باز اضافه ميكنم كشتي نوح به مراتب از غار افضل بوده زيرا پيغمبري مانند حضرت نوح(ع) آن را براي نجات خلق كثيري ساخته است، ولي براي اجتماع كنندگانِ در كشتي و راكبينِ آن، هيچ
1) .در جمله (اذا خرجه) كه با ضمير مفرد آورده شده اشاره است به اينكه آن حضرت در ابتداء خروج تنها بوده و ابابكر در شرافت هجرت با او شركت نداشته سپس «ثاني اثنين» گشته كه در اين جمله اشاره است به اينكه پس از خروج از دار خود به او برخورد كرده است فافهم.
فضيلتي نبوده و گرنه ميبايست شيطان و بهائم و درندگان و ديگر موجودات از سوار شدن در آن و بودنشان با حضرت نوح(ع) به فضيلت بزرگي رسيده باشند، و همه ميدانند كه هيچ فضيلتي براي آنها نبوده است.
باز اضافه ميكنم خداوند متعال بعضي از تجمعهاي با پيغمبر را مذمت نموده بلكه به آن حضرت امر كرده كه از عدهاي كنارهگيري كند: چنانكه ميفرمايد: «فَمَالِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ الْيـمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ عِزِينَ» (1). «وَاصْبِرْ عَلَى مَا يقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً» (2).
فضيلت سوّم: اين جمله «اذ يقول لصاحبه» مانند دو جمله پيشين فضيلتي را براي ابابكر ثابت نميكند به اين بيان: كلمه «صاحب» به معناي همدم و معاشر شخص است، پس هر دو نفري كه با هم باشند هر كدام از آنان صاحب يكديگر محسوب ميشوند.
خواه اين دو نفر كافر باشند يا هر دو مسلمان يا يكي از آنان مسلمان و ديگري كافر يا هر دو عاقل باشند يا ديوانه و يا يكي از آنان عاقل و ديگري ديوانه چنانكه در قرآن كريمست: «قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَاب ثُمَّ مِن نُطْفَة ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً» (3). كه در اين آيه شريفه مؤمني كه با كافري روبرو شده و به او عتاب و خطاب ميكند آن دو نفر را صاحب همديگر ناميده.
بلكه لغت عرب يك انسان را با يك حيواني كه همراه او است نيز صاحب يكديگر خوانده است چنانكه شاعر عرب گفته:
انّ الحمار مع الحمار مطيّة فاذا خلوت به فبئس الصاحب
(يعني الاغ با الاغ، چهارپاي سواري هستند و هرگاه با آن خلوت كني بد همدمي ميباشد)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي ميبينيد در آيهاي كه تلاوت شد كافري را صاحب مؤمن، و در شعر فوق چهارپايي مانند الاغ صاحب انساني گفته شده است، پس در اين صورت كلمه «صاحب» كه در آيه شريفه غار آورده شده و منظور از آن ابابكر است كه صاحب رسول الله(ص) بوده، هيچ گونه فضيلت و منقبتي را براي ابابكر ثابت نميكند.
آقاي نصرتآبادي ممكن است از افراد اهل تسنن به گفتار بالا اعتراض كند و بگويد: در مكه معظّمه از اصحاب و ساير مسلمين بسيار بودند و پيغمبر(ص) هيچ كس را همراه خود به غار نبرد و از ميان همه آنان ابابكر را انتخاب نمود، پس اين خود يك مزيّت و فضيلتي براي او خواهد بود.
آقاي نصرتآبادي به گفتار ذيل توجه كنيد تا بدانيد كه جاي هيچ گونه اعتراضي نيست:
مورخين سني و شيعه مينويسند در سنه 13 از بعثت بود كه كفار قريش در «دار الندوه» اجتماع كردند و توطئه نمودند براي كشتن پيغمبر(ص)، جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و او را از نقشه ايشان باخبر نمود و به جنابش عرض كرد كه شبانگاه به غار ثور رود و از آنجا به مدينه هجرت نمايد، پس حضرت در شب اول ماه ربيع الاولِ اين سنه علي بن ابيطالب(ع) را به جاي خود نصب نموده و به سوي غار حركت كرد و در بين راه به ابوبكر برخورد نمود و او را با خود به غار بُرد.
در اين شب كفّار خانه آن حضرت را زير نظر گرفته بودند تا چون پاسي از شب بگذرد بر او هجوم بياورند و وي را به قتل برسانند، و با اين خفقان و محاصره شديد چگونه آن حضرت دسترسي به صحابه و ساير مسلمين داشته تا افرادي از بين آنان انتخاب كند و همراه خود ببرد.
به اضافه آنكه پيغمبر(ص) نيازي به همراهي احدي نداشته تا كسي را با خود بردارد، پس اينكه ميبينيد ابابكر را با خود به غار برده، براي آنست كه در بين راه با او مصادف شده نه
آنكه او را از ميان صحابه انتخاب كرده باشد تا براي ابابكر فضيلتي ثابت شود.
بلكه اگر با اين وصف ابابكر را با خود نميبرد خطر آن را داشت كه كفار به او برخورد كنند و از پيغمبر جويا شوند و او هم ناگزير از ملاقتش خبر دهد، و در نتيجه به حضرتش دست يابند.
فضيلت چهارم: يا جلمه «لاتحزن» همانند جملات سابقه فضيلتي براي ابابكر نداشته بلكه در نكوهش اوست به بياني كه ذيلاً گفته ميشود:
اين غصه و اندوه ابابكر از دو حال خارج نبوده: يا آنكه كاري ممدوح و مورد رضايت خداوند متعال بوده «مثلاً براي رسول خدا محزون شده و از اين پيش آمد ناگوار مغموم گشته است» و يا آنكه مذموم و مورد غضب او بوده است.
كلمه «لا» در اين جمله صرف نهي است كه پيغمبر(ص) به واسطه آن ابابكر را نهي كرده است. و آن حضرت از چيزي نهي ميفرمايد كه آن چيز خلاف و نامشروع باشد، پس اين حزن و اندوه ابابكر كاري برخلاف خوشنودي خداوند بوده است و اگر اندوه از مورد رضايت خدا بود، هرگز از آن نهي نمينمود.
پس اين جمله «لاتحزن» بر عليه ابابكر است و هيج ارتباطي با معناي شفقت و مهرباني ندارد.
فضيلت پنجم: از جمله «انّ الله معنا» نيز نميتوان فضيلتي براي ابابكر ثابت نمود:
زيرا مقصود از كلمه «معنا» كه به معناي «با ما است» همان خود پيغمبر(ص) ميباشد و بس و اين گونه تعبير (با آنكه گوينده يك نفر است ولي بگويد ما) در كلام عرب و در قرآن كريم بسيار است كه در مقام بزرگداشت و احترام، از يك فرد تعبير به جمع ميآورند چنانكه ميفرمايد: انّا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (يعني ما نازل كرديم قرآن را و ما حافظ آن هستيم) كه در اين آيه شريفه خداوند متعال از خودش تعبير به «ما» آورده است.
آقاي نصرتآبادي قرينه و شاهد بر اين معنايي
كه گفته شد در جملات ديگر آيه غار موجود است، به جهت آنكه مفاد جمله «انّ الله معنا» اينست كه خداوند متعال ياري ميكند پيغمبر را و دشمنانش را از او دفع مينمايد، و ما ميبينيم در اين دو جمله «فانزل الله سكينته عليه و ايّده بجنود لم تروها» به نصرت و ياري آن حضرت تصريح فرموده است
فضيلت ششم: اين جمله «فانزل الله سكينته عليه» به اضافه آنكه فضيلتي براي ابابكر ندارد بلكه منقصتي را درباره او ثابت ميكند به اين بيان:
مفاد آيه غار بر عليه ابابكر است
آقاي نصرتآبادي اگر كسي با نظر ادبي در آيه شريفه غار بنگرد خواهيد ديد كه اين جمله «فانزل الله سكينته عليه» هيچ مناسبتي با ابابكر ندارد، زيرا تمام ضميرهاي مفردِ مذكر مغايبِ بارز در آيه شريفه (به استثناء ضمير سكينته كه به الله برميگردد) مختص به پيغمبر(ص) ميباشد (يعني مرجع ضمير بارز، نصره، اخرجه، لصاحبه، عليه، ايّده آن حضرتست) و چنانچه بخواهيم در اين ميان ضمير كلمه «عليه» را به ابابكر برگردانيم، خلاف ظاهر عبارت حمل كرده و سياق و سرد كلام را بهم زدهايم، بدون آنكه قرينه و شاهدي در آيه شريفه موجود باشد و اين كار از نظر ادبيات عربي و همچنين نزد اصوليين خلاف بزرگيست، و هر چاروادار عرب كه اين آيه غار براي او خوانده شود، جز همين معنايي كه گفته شد معناي ديگري از آن نميفهمد.
و اينكه بعضي از علماء اهل تسنّن گفتهاند چون سكينت هيچ وقت از پيغمبر(ص) جدا نميگرديده است، از اين جهت نزول سكينت را بايستي براي ابابكر قرار داد، گفتاريست بيدليل و بيشاهد، و با قرآن كريم نيز مخالفت دارد، چنانكه در آيه شريفه ذيل ميفرمايد:
«فَأَنزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى» (1)
كه در اين آيه تصريح شده است به آنكه
1) .الفتح، 26.
خداوند سكينت خود را بر پيغمبر(ص) و بر مؤمنين نازل فرموده است.
اضافه ميكنم: كساني كه به تفسير قرآن آشنايي دارند از اين آيه شريفه فوق بر منقصت و مذمّت ابابكر استدلال ميكنند، زيرا بنا به تصريح آيه شريفه بالا، سكينت مخصوصِ به رسول الله و مؤمنين پيغمبر(ص) داده شده است، و ابوبكر در رديف مؤمنين به حساب نيامده، و گرنه به جاي «عليه» كلمه «عليهما» آورده ميشد، نتيجتاً آيه غار هيچ گونه فضيلتي براي ابابكر ندارد بلكه بر عليه او تمام ميشود.
بابويهي: چون گفتار من به اينجا منتهي شد آقاي نصرتآبادي رو كرد به آقاي نوبختي و گفت آقاي نوبختي يكي از افتخارات اهل تسنّن آيه غار است و به واسطه اين آيه شريفه ابابكر را صاحب رسول الله مينامند حتي آنكه زيارتنامهاي براي ابابكر درست كردهاند و در آن اين جمله «السلام عليك يا صاحب رسول الله» را درج كردهاند، و من تاكنون چنين خيال ميكردم كه راستي اين آيه غار فضيلتي را براي ابابكر در بر دارد.
ليكن اكنون كه برخورد به آقاي بابويهي كرديم از تحقيقات و موشكافيهاي ايشان به دست آمد كه صاحب «همدم» رسول الله بودن فضيلت و منقبتي براي شخص ايجاد نميكند.
آقاي نوبختي من نميدانم چرا علماء و دانشمندان اهل تسنّن اينقدر بيتحقيق مسائل را ميپذيرفتند و مطالب را نسنجيده باور ميكردند؟ ولي علمائ شيعه باري بين و درون شكاف و محقق ميباشند و تا گفتاري مطابق قرآن كريم و سنّت معتبر پيغمبر(ص) و عقل سليم نباشد قبول نميكنند و چنانچه قدماء و پيشينيان اهل تسنّن برهاني و منطقي بودند و هر چه به آنان عرضه ميشد، با فطرت سليم و عقل صحيح ميسنجيدند، ما تابعين و پيروان آنان اين قدر عقب افتاده و وامانده نبوديم و به امورات پوچ و بي مأخذ معتقد نميگشتيم.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما كه
بحمدالله از انحراف اعتقادي نجات پيدا كرديد و به فرقه ناجيه شيعه ملحق شديد ولي وظيفه سنگيني به عهده داريد و آن اينست كه هرگاه به يكي از روحانيّين مبتدي سني برخورد نموديد ايشان را نصيحت كنيد و به آنان اخطار نماييد كه در آينده زعامت جميعتي را خواهيد در دست گرفت و در اين صورت موظفيد پيش از رسيدن به مقام رياست ديني، اولاً خودتان را بسازيد يعني از هر گونه انحرافات و كجرويها كنارهگيري نماييد و اعتقادات خويش را بررسي كنيد و راهي را پيش بگيريد كه خدا و پيغمبر خوشنود و راضي باشند، تا آنكه به سبب شما افرادي منحرف نشوند و مسؤوليت و وبال جامعهاي را به گردن نگيريد.
و چنانچه اين شهامت و جوانمردي را در خودتان نميبينيد، بهتر آن است كه كنارهگيري را اختيار كنيد و انزوا پيش بگيريد تا آنكه به توسط شما عوام و اوساط مردم در بيابانهاي گمراهي سرگردان نشوند.
لِيحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يوْمَ الْقِيامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِينَ يضِلُّونَهُم بِغَيرِ عِلْم أَلاَ سَاءَ مَا يزِرُونَ. (1)
بحث فضائل به همين جا خاتمه يافت و آقايان خداحافظي كرده و مجلس را ترك نموده و رفتند.
ابن ابي الحديد و افتراء به شيعه
بابويهي: روز چهارشنبه 12 محرّم برابر با 27 مهر بود كه مجلس بحث نيز تشكيل گشت و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم متعارفه نخست آقاي شيخ محمد نصرتآبادي رو به اينجانب كرده گفت آقاي بابويهي من شب گذشته شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد را مطالعه ميكردم، به مبحثي برخورد كردم كه اشارهاي به فضائل خلفاء داشت و البته قسمتي از عبارتش همان نظريه شما را تأييد ميكرد كه ميفرموديد: احاديث فضائل خلفاء جعل و از پيش خود ساخته هستند، ولي
1) .النحل، 25.
ضمناً موضوعي را مطرح كرده است كه خواطر مرا مشوّش نمود.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما بدانيد كه دأب و عادت عدّهاي از مورّخين و نويسندگان اهل تسنّن همين است كه سمّي مخلوط به عسل ميكنند، اكنون بگوييد ببينم آنچه جنابعالي را ناراحت كرده است چيست؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي گفتار ابن ابي الحديد در اين باب نسبتاً مفصّل است و خلاصه آن قسمتي كه مرا ناراحت نموده اينست: ميگويد: احاديثي را هم كه شيعه در فضيلت علي بن ابيطالب(ع) نقل كردهاند مجعول است و هواخواهان ابابكر به واسطه رقابت و معارضه با آن احاديثي را در فضيلت خليفهشان ساختند. و اگر اجازه بدهيد متن عبارت او را برايتان بخوانم زيرا كتابش نزدم حاضر است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي البته بايستي اين موضوع پيگيري شود تا حقيقت امر به دست آيد، فعلاً شما متن عبارت ابن ابي الحديد را بخوانيد و پس از آن جلسه را تعطيل ميكنيم تا من در اطراف گفتارش دقت كنم و تحقيقات لازمه را به عمل آورم و در روز آينده محصول مقاله او را به عرضتان برسانم:
شيخ محمد نصرتآبادي: ابن ابي الحديد در جلد 3 شرح نهج البلاغه ذيل خطبه: (201 و قد سأله سائل من احاديث البدع ) ص 17 مينويسد:
و اعلم ان اصل الاكاذيب في احاديث الفضائل كان من جهة الشيعة فانهم وضعوا في مبدء الامر احاديث مختلفة في صاحبهم حملهم علي وضعها عداوة خصومهم نحو حديث السطل و حديث الرمانة و حديث غزوة البئر التي كان فيها الشياطين و تعرف كما زعموا بذات العلم و حديث غسل سلمان وطي الارض و حديث الجمجمة و نحو ذلك،
فلما رأت البكرية ما صنعت الشيعة
وضعت لصاحبها احاديث في مقابله هذه الاحاديث نحو لو كنت متخذا خليلا. فانهم وضعوه في مقابلة حديث الاخاء. و نحو سد الابواب فانه كان لعلي عليه السلام، فقبلته البكرية الي ابي بكر و نحو ائتوني بدواة و بياض اكتب فيه لابي بكر كتابا لايختلف عليه اثنان ثم قال يابي الله تعالي و المسلمون الا ابابكر فانهم وضعوه في مقابلة الحديث المرويّ عنه في مرضه ايتوني بدواة و بياض اكتب لكم ما لاتضلون بعده ابدا فاختلفوا عنده و قال قوم منهم لقد غلبه الوجع حسبنا كتاب الله، و نحو حديث انا راض عنك فهل انت عني راض و نحو ذلك،
فلما رأت الشيعة ما قد وضعت البكريّة او سعوا في وضع الاحاديث فوضعوا حديث الطوق الحديد الذذي زعموا انه فتله في عنق خالد و حديث اللوح الذي زعموا انه كان في غدائر الحنفية ام محمد، و حديث لايفعلن خالد ما امر به و حديث الصحيفة التي علقت عام الفتح بالكعبة و حديث الشيخ الذي صعد المنبر يوم بويع ابوبكر فسبق الناس الي بيعته و احاديث مكذوبة كثيرة تقتضي نفاق قوم من اكابر الصحابة و التعابعين الاولين و كفرهم و علي ادون الطبقات فسقهم.
فقابلتهم البكرية بمطاعن كثيرة في علي و في ولديه و نسبوه تارة الي ضعف العقل و تارة الي ضعف السياسة و تارة الي حبّ الدنيا و الحرص عليها.
و لقد كان الفريقان في غنية عما اكتسباه و اجترحاه و لقد كان في فضائل علي عليه السلام الثابتة الصحيحة و فضائل ابي بكر المحققّة
المعلومة ما يغني عن تكلّف العصبيّة لهما فان العصبيّة لهما اخرجت الفريقين الي ذكر الرذائل و من تعديد المحاسن الي تعديد المساوي و المقابح نسئل الله تعالي ان يعصنا من الميل الي الهوي و حب العصبيّة و ان يجرينا علي عودنا من حب الحق اين وجد و حيث كان سخط ذلك من سخط و رضي به من رضي بمنّه و لطفه.
بابويهي: من عبارت ابن ابي الحديد به آخر رسيد و جلسه تعطيل گرديد سپس آقايان خدحافظي كرده و رفتند.
گفتار ابن ابي الحديد پوچ و بيدليل است
بابويهي: روز پنجشنبه 13 محرم برابر با 28 مهر بود كه آقايان آمدند و مجلس بحث منعقد گرديد و پس از اداء مراسم، نخست اينجانب رو به آقاي شيخ محمد نصرتآبادي كرده و گفتم: آقاي نصرتآبادي اين عبارت ابن ابي الحديد كه شما خوانديد، صدر آن ذيلش را تكذيب ميكند و ذيل آن صدرش را به باد ميدهد به بياني كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
ابن ابي الحديد چون ديد كه احاديث فضائل خلفائشان دروغ و مجعولست «چنانكه در اين كلامش به آن اعتراف كرده» و در نتيجه محدّثين و مورخينشان ننگين شدهاند، درصدد برآمد كه شريك جرمي براي آنان بتراشد، تا شايد ايشان را بيتقصير كند و يا لااقلّ از جريمه و بدنامي آنان بكاهد، نتيجتاً پاي شيعه را به ميان كشيده و ايشان را اوّل مقصّر اعلام كرده و وضّاعين و جعل كنندگانِ خودشان را «در اين باره» دنبالهرُو شيعه قلمداد نمود.
ولي غافل از آنكه به واسطه اين گفتارش ننگي به ننگشان افزوده و هنوز غريق خود را نجات نداده كه خويش را در درياي ننگ غرق نمود. به شرح ذيل توجه كنيد تا صدق اين مطلب را مشاهده نماييد:
آقاي نصرتآبادي من يكايك جملههاي اين عبارت ابن ابي الحديد را پيش ميكشم و درباره آنها تحقيق و بررسيمينمايم و حاصل نتيجه را در ديدگاهتان ميگذارم.
ابن ابي الحديد در اول كلامش ميگويد: ريشه دروغ در حديثهاي فضائل خلفاء از ناحيه شيعه ميباشد زيرا ايشان در مرحله اول حديثهايي در فضيلت صاحبشان علي بن ابيطالب(ع) جعل كردهاند «كه ذيلاً قسمتي از آنها را نامآوري كرده است» و باعث اين عملشان همان دشمني با مخالفينشان «ابوبكريها» بوده است و چون هواخواهان ابوبكر اين عمل را از شيعه ديدند، ايشان هم در مقابل شيعه احاديثي به عنوان فضيلت براي ابابكر جعل كردند.
آقاي نصرتآبادي اولاً بنا به دستور قرآن كريم كه ميفرمايد: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ» (1)ما از ابن ابي الحديد درخواست برهان ميكنيم و از او ميپرسيم دليل شما بر اينكه شيعه فضائلي را درباره علي بن ابيطالب(ع) جعل كردهاند چيست؟
آيا در كتابي از كتابهاي شيعه اين موضوع را خوانده كه اين احاديث (نامبرده ذيل (2))مجعول و دروغ هستند و يا از پيش خود ميگوييد.
آقاي نصرتآبادي اگر ابن ابي الحديد كوچكترين مدركي در دست داشته بود قطعاً آن را ذكر ميكرد تا گفتارش محكم و مستحكم گردد و كسي نتواند به او ايراد كند و چون هيچ دليلي و مدركي نياورده است بايستي به حكم قرآن كريم
1) . البقره: 111.
2) . منظور از اين احاديث حديثهايي است كه ابن ابي الحديد در اين عبارتش ذكر كرده و آنها عبارتند از حديث اخوّت بين پيغمبر و علي(ع) و حديث مسدود كردن درهاي خانها را به مسجد مگر خانه علي(ع) و حديث دوات و صحيفه و حديث بستن طوق به گردن خالد و حديث لوح و حديث نهي كردن ابابكر در نماز خالد را و حديث صحيفه معلقه بكعبة و حديث سطل آبي كه براي وضو علي آورده شده و حديث به بيعت پيرمردي ابابكر در اولين مرحله و ....
خود او را از دروغگويان محسوب نمود زيرا راستگو به كسي گفته شد است كه گفتارش با برهان همراه باشد.
آقاي نصرتابادي شما ببينيد كه اگر من حديثهاي فضائل خلفا را رد كردم همهاش به توسط دليلهاي محكمي بود به اضافه آنكه قسمتي از ان احاديث را علماء خودشان تصديق به جعلش نموده بودند ولي ابن ابي الحديد در اينجا جز ادعاي محض گفتار ديگري ندارد و جز انكار كردن احاديث فضائل علي بن ابيطالب(ع) عمل ديگري انجام نداده است و عقلاء و دانشمندان جهان ميدانند كه در هيچ مكتبي صِرف انكار كردن و منكر شدن را نميتوان دليل به حساب آورد، مگر در مكتب قُلدري و زورگويي و در مكتب تأويل كه اهل تسنّن به آنها تمسّك ميكنند و به جاي دليل به كار ميبرند.
آقاي نصرتآبادي باز ما از ابن ابي الحديد سؤال ميكنيم كه شما يكي از راويان احاديث ذيل را نامآوري نكرديد و نگفتيد كه فلان راوي جعل كننده حديث است و در نظر خود شيعه دروغگو ميباشد؟
و نيز از او ميپرسيم كه چرا شما يكي از اين احاديث را تجزيه و تحليل نكرديد تا مثلاً محال بودن و ممتنع بودن آن را ثابت نماييد و يا بگوييد متن اين حديث با شرع يا عقل سازش ندارد و يا بگوييد صدق اين حديث موجب كذبش ميشود؟ همان طوري كه من «بابويهي» درباره احاديث فضائل خلفاء همين گونه بحث نمودم.
آقاي نصرتآبادي اگر ابن ابي الحديد بخواهد جوابگوي ما باشد بايستي از كتب شيعه بر عليه ما استدلال كند نه از كتب خودشان، و گرنه واضح است كه هر مذهبي مختصاتي دارد كه باعث ضديت با مذاهب ديگر ميشود و آنها را ردّ ميكند و همچنين به عكس، و اين ضديت بين مذاهب هيچ كدامشان دليل بر باطل بودن مذهب مقابل خود نميشود.
پس اگر كسي بخواهد حقيقتاً مذهبي را ردّ كند
و باطل بودنش را بر اهلش ثابت نمايد، بايد از خود آن مذهب دليل بر عليه آن بياورد، همچنانكه ميبينيد من در سراسر مباحثمان به توسط احاديث اهل تسنّن بر عليه خودشان استدلال ميكنم و باطل بودن مرامشان را اثبات مينمايم (و در مبحث روز پنجشنبه 30 ذيقعده قانون بحث و مجادله را بيان كردم كه هر مخالفي بايستي از مدركهاي طرف مقابل خود بياورد).
آقاي نصرتآبادي ناگفته نماند كه محالست ابن ابي الحديدها بتوانند بر عليه شيعه از كتابهاي خود شيعه دليلي بياورند «و دون اثباته خرط القتاد» و اين به جهت آنست كه اين فرقه ناجيه بر حق ميباشند و گمراه نيستند زيرا اصول و فروعشان را از ائمه اهل بيت پيغمبر(ص) گرفتهاند و تابع ثقلين ميباشند و امكان ندارد كه پيروان اين سروران دست به سوي چنين جناياتي دراز كنند، احاديثي از پيش خود جعل نمايند و به رسول الله نسبت دهند، بلكه اين عمل شنيع كار آن كسانيست كه تابع حق نيستند و در نتيجه از خدا و رسول نميترسند، چنانكه افراد كثيري از راويان اهل تسنّن را كه مرتكب اين گونه اعمال ناشايسته بودند از نزديك شناختيد.
ثانياً: ما در جواب ابن ابي الحديد ميگوييم: اين احاديثي را كه شما نامآوري كردهايد و آنها را مجعول شيعه پنداشتهايد، بسياري از آنها را كتابهاي خودتان نقل كردهاند مانند حديث سطل، حديث سدّ ابواب، حديث اخوّت و حديث صحيفه و دوات و .....بلكه احاديث سد ابواب و اخوت و دوات و صحيفه در نزد اهل تسنّن به حد تواتر رسيده كه نميتوانند آنها را انكار كنند. (1)
«حديث سد الابواب» كنز العمال ج 11 (فضائل علي رضي الله عنه) ص 598 مينويسد: اما بعد فاني امرت بسد هذه الابواب غير باب علي فقال فيه قائلكم و اني و الله ما سددت شيئاً و لا فتحته و لكني امرت بشيء فاتبعته. و نيز ينابيع المودة ص 87 (الباب السابع عشر في سد ابواب المسجد الاباب علي):
و في سنن الترمذي عن ابن عباس رضي الله عنهما قال ان رسول الله صلي الله عليه و سلم امر بسدّ الابواب الاباب علي. و نيز فرائد السمطين ج 1 ص 205 مينويسد:
اخبرني المشايخ.................................. امر رسول الله صلي الله عليه و سلم بسدّ الابواب فشق ذلك علي اصحابه فلما بلغ ذلك رسول لله صلي الله عليه و سلم دعا الصلاة جامعة حتي اذا اجتمعوا صعد المنبر [و خطبهم] فلم يسمع لرسول الله صلي الله عليه و سلم تحميدا و تعظيما في خطبة مثل يومئذ، فقال يا ايها الناس ما انا سددتها و لا انا فتحتها بل الله عز و جل سدها ثم قرء: و النجم اذا هوي ما ضل صاحبكم و ما غوي و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي، فقال رجل: دع لي كوة تكون في المسجد فابي و ترك باب علي مفتوحا فكان يدخل و يخرج منه و هو جنب.
«حديث اخوّت» السيرة الحلبية ج 2 ص 20 مينويسد:
و قبل الهجرة آخى صلي الله عليه و سلم بين المسلمين اي المهاجرين على الحق و المواساة، فآخى بين ابي بكر و عمر رضي الله عنهما، و آخى بين حمزة و زيد بن حارثة، و بين عثمان و عبد الرحمن بن عوف، و بين الزبير و ابن مسعود، وبين عبادة بن الحارث و بلال، و بين مصعب بن عمير و سعد بن ابي وقاص، و بين ابي عبيدة بن الجراح و سالم مولى ابي حذيفة، و بين سعيد بن زيد و طلحة بن عبيدالله، و بين علي ونفسه ، و قال: اما ترضى ان اكون اخاك؟ قال: بلى يا رسول الله رضيت، قال: فانت اخي في الدنيا والاخرة. موضوع اخوت رسول الله با علي بن ابيطالب در مبحث خلافت عثمان ذيل عنوان: «تأسيس پيغمبر اخوت را بين صحابه و بين خود و علي بن ابيطالب» بيان كردهام به آنجا نيز مراجعه شود.
«حديث كتابت» بسياري از كتب معتبر اهل
تسنن اين حديث را نقل كردهاند و من قسمتي از آنها را نامآوري ميكنم: صحيح بخاري (محشي به حاشيه سندي) ج 4 ص 6 (باب قول المريض قوموا عني)
و صحيح مسلم (طبع بيروت) ج 3 ص 1259.
و صحيح بخاري ج 2 (كتاب الجهاد و السير
باب اخراج اليهود من جزيرة العرب) و باب جوائز الوفد ج 4 و نيز صحيح مسلم (كتاب الوصية) ج 2.
و من «بابويهي» اين احاديث را با ترجمه ذيل عنوان: «حادثه روز پنجشنبه جلوگيري عمر از كتابت پيغمبر» آوردهام مراجعه شود كه در اينجا تكرار نميكنم.
1) . «حديث السطل» ينابيع المود ة (الباب التاسع و الاربعون) ص 142 مينويسد: اخرج ابن المغازلى الشافعي وصاحب المناقب: بالاسناد عن الاعمش، عن ابى سفيان عن انى بن مالك قال النبي صلى الله عليه واله وسلم صلاة العصر وابطا في ركوعه في الركعة الاولى حتى ظننا انه سها، ثم رفع راسه واوجز في صلاته وسلم، ثم اقبل علينا فنادى: يا على ادن منى، فما زال يتخطى الصفوف من الصف الاخر حتى دنا. فقال له: ما الذي خلفك عن الصف الاول ؟ قال: كنت على غير وضوء فاتيت بيتى فلم اجد فيه ماء، فناديت: يا حسن ويا حسين، فلم يجبنى احد، فاذا هاتف يهتف يا ابا الحسن، فاذا رايت انا بسطل من ذهب فيه ماء وعليه منديل فتوضات بالماء، وهو اطيب من المسك، فلا ادرى من اتاهما ومن اخذهما منى. فتبسم رسول الله صلى الله عليه واله وسلم وضمه الى صدره وقبل ما بين عينيه، ثم قال: ان السطل والماء المنديل من الجنة والذى اتاك بالسطل بالماء جبرائيل، والذى اتاك بالمنديل ميكائيل، والذى نفس محمد بيده، ما زال اسرافيل قابضا بيده على ركبتي حتى لحقت بى الصلاة، وان الله وملائكة يحبونك. ايضا اخرج هذا الحديث موفق بن احمد الخوارزمي بالاسناد عن حميد الطويل، عن انس بن مالك بلفظه. انتهي.
ما از ابن ابي الحديد ميپرسيم كه اگر اين احاديث را (بنا به گفته شما) شيعه جعل كردهاند، پس چرا علمائ شما آنها را نقل نمودهاند؟ و در اين صورت بايستي محدثين خودتان را شماتت كنيد كه يك چنين حديثهايي را ذكر كردهاند.
و اگر چنانچه اين احاديث صحيح و معتبر هستند، ما ابن ابي الحديد را تقبيح و تنقيد ميكنيم كه چرا يك سلسله حديثهاي صحيح را
مجعول و دروغ اعلام كردهايد كه اين خود خيانتي است بزرگ به جهان علم و دانش به اضافه اينكه اين عمل علماء شما مزيد بر فضيلت شيعه ميباشد «و الفضل ما شهدت به الاعداء» .
به گفتار بالا اضافه ميكنم: آنچه از اين احاديث نامبرده را كه (ابن ابي الحديد ادعاي جعل آنها را ميكند) علماء اهل تسنّن نقل كردهاند، هيچ كدامشان را از طرق شيعه نقل نكردهاند، بلكه راويان خودشان آنها را نقل نمودهاند، و در اين صورت چرا ابن ابي الحديد آنها را به شيعه نسبت داده است.
پس اگر در واقع اين احاديث مجعول هستند بايستي ابن ابي الحديد جعل بودن آنها را نسبت به راويان خودشان بدهد، نه به شيعه زيرا بنا به گفته خودش محدثين و مورخين سني متعمدند كه به احاديث شيعه اعتنايي نكنند، خصوصاً كه اگر در نظرشان مجعول باشد. (1)
باز اضافه ميكنم اگر اين احاديث نامبرده مجعول شيعه هستند كه يكي از آنها حديث دوات و صحيفه است، پس چرا «صحيح مسلم» آن را نقل كرده و محشّي آن «محمد فؤاد عبدالباقي» خود را به زحمت شديد انداخته تا گفتار عمر را توجيهها و تأويلهاي ناروايي نموده است بلكه ميبايست از اول بگويد اين حديث مجعولست و شيعه آن را جعل كرده و ما آن را قبول ن داريم، تا خودش و ديگران را راحت كند (و من اين حديث «دوات و صحيفه با تأويل محمد فؤاد را ذيل عنوان «محمد فؤاد عبدالباقي خيانت عمر را تأويل ميكند» نوشتهام مراجعه شود).
و چون صحيح مسلم و محشّي آن چنين اظهاري نكردهاند، ما از اينجا ميفهميم كه اين ادّعاي ابن ابي الحديد دروغي است كه خود آن را جعل
1) . چنانكه ميگويد: الفصل الاول فيما ورد من الاخبار و السير المنقولة من افواه اهل الحديث و كتبهم لا من كتب الشيعة و رجالهم لانا مشترطون علي انفسنا ان لانحفل بذلك / شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد ج 4 ص 78.
كرده و به شيعه نسبت ناروايي داده.
ثالثا: ابن ابي الحديد در چند موضع از اين عبارتش به طور عموم اعتراف كرده است كه احاديث فضائل خلفائشان مجعول است چنانكه ميگويد: اعلم ان اصل الاكاذيب في احاديث الفضائل الخ و نيز ميگويد: فلما رأت البكرية ما صنعت الشيعة وضعت لصاحبها احاديث في مقابلة هذه الاحاديث .
و در خلال اين عبارتش قسمتي از آن احاديث جعلي خودشان را نامآوري كرده است: چنانكه ميگويد: نحو لو كنت متخداً خليلاً الحديث و نحو ائتوني بدواة و بياض اكتب فيه لابي بكر كتاباً لايختلف عليه اثنان الخ. و نحو حديث انا راض عنك فهل انت عني راض.
آقاي نصرتآبادي ابن ابي الحديد به فضاحت بكريّين افزوده است كه اين گروه به جعل حديث فضائل خلفائشان اكتفا نكردهاند بلكه اين هواخواهان ابابكر شروع كرده به جعل كردن مطاعن «ناسزاگويي» بسياري درباره علي بن ابيطالب و دو فرزند او چنانكه ميگويد: فقابلتهم البكرية بمطا عن كثيرة في علي و ولديه و نسبوه تارة الي ضعف العقل و تارة الي ضعف السياسة و تارة الي حب الدنيا و الحرص عليها.
رابعاً: ما به ابن ابي الحديد ميگوييم: سرّ اينكه بكرييّن فضائلي براي خلفائشان جعل كردهاند اينست: چون پيشوايان و ائمه شيعه خصوصاً علي بن ابيطالب(ع) خود بخود و في نفسه داراي فضائل و مناقب بيشماري هستند نياز به جعل فضيلت ندارند زيرا كسي كه به نص قرآن كريم نفس پيغمبر(ص) ميباشد، قطعاً در ذات و صفات خود مشابه رسول الله بوده است و گرنه او را نفس پيغمبر خواندن لغو و بيهوده خواهد بود (و دستگاه وحي الهي از هر لغوي مبرّي و منزّه است) و اين معنا نزد هر عاقل منصف غير متعصبي واضح و آشكارا است.
ليكن خلفا اهل تسنّن يك چنين رتبهاي را
ندارند و مانند اوساط از مردم هستند، و البته در اين صورت اگر هواخواهانشان بخواهند درباره آنان فضيلت سرايي كنند ناچارند كه فضائلي براي ايشان جعل نمايند و از پيش خود بتراشند، و چون اين بيماردلان قلوبشان از حسد اهل بيت پيغمبر مملوّ ميباشد و از طرفي هم نميتوانستند كه چگونه پيشوايانشان را مديحه سرايي كنند، ناگزير از فضائل علي بن ابيطالب(ع) (كه پيغمبر(ص) درباره او تصريح نموده بوده) اقتباس كرده و مشابه آنها را با اندكي تغيير در عبارت براي خلفائشان جعل نمودند، و چون با اين عمل هم آتش حقد و كينهشان فرو ننشست، شروع به جعل مطاعن نمودند و امورات ناسزايي را به كسي «به علي بن ابيطالب» نست دادند كه آيه تطهير در شأن او نزال گرديده است.
به تاريخ و تفاسير مراجعه نماييد سپس قضاوت كنيد.
آقاي نصرتآبادي سرّ اين جعليات بكريّين همين بوده است كه به عرضتان رساندم، نه آنچه ابن ابي الحديد از پيش خود بافته است بدون آنكه برهان و دليلي اقامه نمايد.
«أَمْ يحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَينَا آلَ إِبرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَينَاهُم مُلْكاً عَظِيماً» النساء: 54.
خامساً: اين عبارت ابن ابي الحديد جداً تعجبآور است، زيرا آنچه در واقع اين مرد را وادار به اين گفتارها نموده، فقط هواي نفس و تعصب بوده است (و اگر غير از اين ميبود بايستي تمام جملات گفتارش پيچيده به دليل و برهان باشد، با آنكه جز ادعاي محض چيز ديگري به قلم نياورده) و با اين وصف ميگويد: نسئل الله ان يعصمنا من الميل الي الهوي و حب العصبيّة (يعني از خدا ميخواهيم كه ما را از متابعت هواي نفس و تعصب حفظ كند) كه اين جمله از عبارتش جز خودنمايي و عوامفريبي چيز ديگري نيست.
تأييد ميكند گفتار بالا را اين جملات او كه
ميگويد: و احاديث مكذوبة تقتضي نفاق قوم من اكابر الصحابه و التابعين الاولين و كفرهم و علي ادون الطبقات فسقهم. كه اين جملات نشان ميدهند كه آنچه اين مرد را تحريك كرده، همان طرفداري از خلفا بوده است و بس.
و اگر راستي ابن ابي الحديد دلسوز جميع صحابه بوده، پس چرا از عمار و اباذر و ابن مسعود و ..... نامي نبرده و اشارهاي به آنان نكرده است، مگر عمار از صحابه نبوده؟ مگر اباذر از صحابه نبوده؟ مگر ابن مسعود از صحابه نبوده كه آن همه آزارها و اذيتهايي كه از ناحيه عثمان به اين رجال از صحابه وارد شده؟ و همه ميدانند كه اين گروه از صحابه را كسي تكفير يا تفسيق نكرده است.
به گفتار بالا اضافه ميكنم: ما به ابن ابي الحديد ميگوييم كه كتابهاي معتبر خودتان مملوّ از احاديثي است كه تمام شئونات خلفائتان را بر باد ميدهد و اگر شما غمخوار اين اكابر صحابه هستيد و راضي نيستيد كه مثالبي و مذمتي درباره آنان گفته شود كه موجب تكفير و يا تفسيق و نفاق ايشان گردد بايستي اولاً مورخين و محدثين خودتان را تقبيح و تنقيد كنيد، پيش از آنكه به شيعه اعتراض نماييد و به آنان افتراء بزنيد.
آقاي نصرتآبادي شما ببينيد از آن روزي كه من اين مباحث را شروع كردهام آنچه از روايات در مذمت اين اكابر صحابه و تابعينشان آوردهام (كه موجب فسق يا نفاق و يا كفر ايشان ميشود با آنكه عشري از اعشار احاديث ميباشد) جميع آن ها از كتب خود اهل تسنن بوده و يك حديث از آن همه احاديث را من از شيعه نقل نكردهام، ولي چنان تعصب گريبانگير ابن ابي الحديد شده است كه تمام موجوديت و احاديث كتب معتبر خودشان را ناديده گرفته و زبان طعن به جانب شيعه گشوده است. «أَلاَ سَاءَ مَا يحْكُمُونَ» النحل: 59.
محصول گفتار ابن ابي الحديد بر عليه خود او است
سادساً محصولي را كه ابن ابي الحديد از اين گفتارش به دست آورده اينست:
اولاً به واسطه افتراء به شيعه خود را ننگين كرده، زيرا شيعه اجلّ از آنست كه حديثي جعل كند و به پيغمبر نسبت بدهد (به همان بياني كه اول مبحث به عرضتان رساندم و مؤيداتي كه ذيلاً ميآورم).
ثانياً به جهان علم اعلام كرده است كه احاديث فضائل خلفائشان مجعول و مكذوبست، زيرا خودش در اين عبارت به اين معنا اعتراف نموده (و اقرار العقلاء علي انفسهم نافذ) .
ثالثاً خيانت بكريّين را برملا نموده زيرا تصريح كرده است كه ايشان جعل احاديث فضائل مينمودند.
رابعاً حيثيّت خلفائشان را پايمال نموده است به جهت آنكه وقتي احاديث فضائل مجعول باشد موضوع فضيلت منتفي ميشود، در نتيجه فضيلتي براي آنان باقي نميماند.
خامساً به فضاحت هواخواهان ابابكر اضافه كرده زيرا گفته است كه ايشان مطاعني درباره علي بن ابيطالب و دو فرزندش جعل نمودهاند.
سادساً مكذوب بودن مطاعن اين بزرگواران واضح و هويدا گرديده.
آقاي نصرتآبادي ابن ابي الحديد در طرح كردن اين جملات از آن چيزي كه فرار ميكرده گرفتار همان شده است زيرا او درصدد بوده كه با اين گفتارش از افتضاح و شرمساري خلفاء و بكريين بكاهد و از آنان حمايت كند ولي برعكس همان طوري كه در بالا مشاهده ميكنيد به وقاحت و به فضاحت آنان افزوده است به اضافه آنكه خودش را هم در اين ميان ننگين نموده و مصداق اين مثل «كرّ علي ما فرّ منه» گرديده است.
و اما محصولي كه ما از اين عبارت ابن ابي الحديد برداشت نموديم از اين قرار است:
اولاً ما مدركي به دست آورديم كه احاديث
فضائل خلفا مكذوب و دروغست و در نتيجه براي رد كردن آنها نيازمند به استدلال نيستيم بلكه همين اعتراف ابن ابي الحديد را به ميان ميآوريم و به سبب آن بر عليه مخالفين خود استشهاد ميكنيم.
ثانياً دليل قاطعي از اين گفتار ابن ابي الحديد به دست آورديم كه آن ناسزاهايي كه مخالفين شيعه درباره علي بن ابيطالب و دو فرزندش «حسنين(ع)» گفتهاند همه آنها مجعول و دروغست.
و ثالثاً به واسطه اين شرح و بسط كلام ابن ابي الحديد به عوام و اوساط اهل تسنّن نشان داديم كه بسياري از پيشينيان شما خيانت به ملت و دين كرده، احاديث و مطاعن جعل ميكردند و شيعه را برخلاف واقع به جامعه خود معرفي مينمودهاند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از اين بيانات و درون شكافي شما جدآً در شگفتم از اين شرح و تفصيلات جنابعالي به دست آمد كه ابن ابي الحديد در واقع بر عليه خود و ساير اهل تسنن و بر له شيعه قلمفرسايي كرده است، و اگر ميدانست كه يك چنين برداشتهايي از گفتار او مينمايند و يك چنين رسواييهايي براي پيشينيان او به بار ميآورند هرگز اين مطالب را قلمي نميكرد. خداوند بر تأييدات شما بيفزايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من يك قانون جامع و ضابطه كليّهاي به دست شما ميدهم كه در اين گونه مواقع به كار بريد و آن قانون اينست:
كساني كه از طريق حق منحرف هستند و در صراط مستقيم وارد نشدهاند، هر چه براي دفاع از مرام خود بر زبان جاري كنند و يا بر صفحات بنويسند، جز بر فضاحت خود و بر افشاء اسرار باطل خويش نتيجه ديگري برداشت نخواهند كرد، زيرا راه حق يكي بيش نيست و آنچه جز او است همه باطل خواهد بود. «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ» يونس: 32
و حمايت از باطل امكان ندارد مگر از راه
باطل چون حق حامي باطل نخواهد شد بلكه هر كجا حق يافت شود باطل را مضمحل خواهد نمود «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ» الانبياء: 18.
بابويهي: آقاي نصرتابادي اين عبارت ابن ابي الحديد مانند ميوه فاسديست كه هر موضعي از مواضع آن را عفونت و فساد احاطيه كرده و جاي سالمي براي آن باقي نگذارده است و ما اگر بخواهيم به طور تمام و كمال آن را تشريح كنيم اوقات خود و شما را مستغرق نموده و به ملالت خواطرمان افزوده ميگردد، و همين مقدار از كشف استارشان و اخراج احقاد آنان براي منصفين كفايت مينمايد.
«وَمَثَلُ كَلِمَة خَبِيثَة كَشَجَرَة خَبِيثَة اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الاَْرْضِ مَالَهَا مِن قَرَار» ابراهيم: 26.
«قصيمي» سارقي كه متاع ديگران را به بازار ميآورد
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نظير اين كلام ابن ابي الحديد در وقاحت و فضاحت گفتار «قصيمي» مصري است بلكه اين مرد به مراتبي هتاكتر و بيباكتر از او است كه اتّهامات بي شماري به شيعه زده و دروغهايي در كتاب خود ترتيب داده كه از پيشنيان خود گرفته و آنها را به فرقه شيعه منتسب كرده است و مفتضحتر از همه آنها اينكه ميگويد در ميان رجال شيعه افراد بسياري هستند كه احاديث جعل ميكنند ولي در بين اهل سنت چنين اشخاصي وجود ندارد. من متن عبارت او را براي شما ميخوانم و سپس آن را ترجمه ميكنم تا آقاي نوبختي هم استفاده نمايند. اين مرد در كتاب خود به نام «الصراع بين الاسلام و الوثنيّة» ج 1 ص 85 مينويسد:
الكذّابة حقًا كثيرة في رجال الشيعة و اصحاب الاهوائ طمعا في الدنيا و تزلفا الي اصحابها او كيدا للحديث و السنة و حنقا علي اهلها و لكن علماء السنّة كشفوا ذلك
و ابانوه اتم البيان..... و ليس في رجال الحديث من اهل السنة من هو متهم بالوضع و الكذابة طمعا في الدنيا و ازدلافا الي اهلها و انتصارا للاهواء و العقائد المدخولة الباطله نعم قد يوجد بينهم من ساء حفظه او من كثر نسيانه او من انخدع بالمدلسين الضعفاء و لكن رجال التراجم و الجرح و التعديل قد بيّنوا هذا النوع كله.
(خلاصه ترجمه گفتار فصيمي): راستي دروغگويان زيادي در بين راويان شيعه وجود دارد ايشان هواپرستاني هستند كه (جعل حديث را) براي طمع به دنيا و براي مقرّب شدن نزد دنياداران و براي دستبُرد به حديث و سنّت و براي اظهار دشمني با اهل حديث و سنت (انجام ميدهند) و علمائ اهل تسنّن اين موضوع (جعل حديث شيعه) را كشف كردهاند و به طور كامل بيان نمودهاند.
و در ميان رجال اهل تسنّن يك چنين چيزي وجود ندارد كه متّهم باشند به جعل حديث براي طمع به دنبا و مقرّب شدن نزد صاحبان دنيا و براي ايجاد كردن عقايده فاسده، آري چيزي كه هست اينست كه گاهي در راويان سني افرادي پيدا ميشوند كه قوه حافظه ايشان ناقص و يا فراموشي آنان زياده شده و يا آنكه فريب نيرنگ زنان را خوردهاند، ولي رجال حديث كه صحيح و غير صحيح آنان را از يكديگر جدا ميكنند، اين قسمت از راويان را بيان كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما شاهديد كه من در مبحث روز يكشنبه 9 محرم عدّهاي از جعل كنندگان احاديث از اهل تسنّن را برايتان شرح دادم، و نام آنها و همچنين قسمتي از حديثهايي كه اين افراد از پيش خود ساخته بودند از كتاب «اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة» سيوطي براي شما نقل كردم.
و از جمله جعليّاتي كه بيش از ده هزار حديث دروغي بوده است فقط سه نفر از اين گروه يعني:
احمد جويباري، محمد بن عكاشه كرماني و محمد بن تميم فاريابي جعل نمودهاند.
آقاي نصرتآبادي راستي دههزار حديث مجلّدات قطوري را لازم دارد، زيرا مثلاً صحيح مسلم با انهمه قطر و جلدهاي متعدد، فقط 3033 حديث (با اسقاط مكررات آنها) در آن آورده شده است.
آقاي نصرتآبادي آيا قصيمي اين مرد كذّاب ِ«الكذب من يلمع» كتاب سيوطي نامبرده را نديده؟ آيا به كتب رجال خودشان مراجعه نداشته است تا اين وضاعين و كذابين را شناسايي كرده باشد؟ آيا احاديثي كه علمائ خودشان به عنوان: مكذوب و موضوع و مجعول و متروك و ... معرفي كردهاند نديده است؟ البته هيچ عاقلي باور نمي كند كه اين مرد (اكذب من خُرافة) كه از متأخرين است كتب پيشينيان خودشان را بررسي نكرده باشد و با اين وصف ميگويد: علمائ اهل تسنّن در ميان ايشان وضّاع و جعّال حديث وجود ندارد. تاريخ را بخوانيد تا اين خائنين را بشناسيد.
سرّ عداوت اهل تسنّن با شيعه
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مشكلي در اينجا براي من پيش آمده كه نميتوانم آن را حلّ كنم خواهشمندم اوّلا به عرض من برسيد و سپس جواب مشروحي به اينجانب بدهيد كه چنانچه به هر دانشمندي عرضه شود نتواند به آن خدشه و ايرادي بگيرد:
آقاي بابويهي همان طوري كه شما در پيش به من سفارش كتاب «الغدير» را نموديد من هم مجلدات آن را خريداري كرده و مطالعه ميكنم، ضمناً جلد سوم آن را (كه مختص به تأليفات كسانيست كه شيعه را متهم نمودهاند) نگاه مي:ردم و برخورد نمودم به نام كتاب قصيمي «الطراع» و ديدم كه مؤلّف الغدير «اميني» چهارده بهتان از اين مرد نقل كرده كه شيعه را به آنها مهم نموده ولي مرحوم اميني به توسط جوابهاي متين و محكم خود تمام آن خرافات را
ردّ كرده است و در خاتمه استدلالهايش ميگويد: آنچه من در اينجا نقل كردم نمونه مختصري از بهتانهاي قصيمي بوده و صدها امثال اين دروغها در كتابش مندرج است و طالبين به آن كتاب مراجعه نمايند.
سپس جلد پنجم از الغدير را مطالعه ميكردم كه برخورد نمودم به مبحثي به عنوان «سلسلة الكذّابين و الوضاعين» و اميني در اين مبحث غوغا كرده، از طريق تهجّمي وارد شده و اسامي جعل كنندگان احاديث از اهل تسنّن را به ترتيب از «الف»تا «يا» نامآوري كرده، و در ذيل هر حرفي عدّه كثيري از ايشان را ذكر نموده است، و نيز قسمتي از احاديثي كه اين گروه از پيش خود ساختهاند در آنجا نقل نموده، و مَدرك تمام اين گفتارهاي خود را از كتب اهل تسنّن مشروحاً بيان كرده است به طوري كه من آن مدارك را يادداشت نموده و به كتابخانه آستان قدس رفته و از نزديك همه آنها را باز جويي نمودم و صدق گفتار مرحوم اميني مؤلف را مشاهده كردم.
و آن مدارك از اين قرار است: 1. مستدرك الصحيحين،2. الجرح و التعديل، 3. حليه الاولياء، 4. تاريخ بغداد، 5. تذكرة الموضوعات، 6. تاريخ الشام، 7. تاريخ الكامل، 8. صفة الصفوة، 9. المنتظم، 10. نصب الرايه، 11.َ ميزان الاعتدال، 12. دول الاسلام، 13. طبقات لاحفاظ، 14. البداية و النهاية، 15. الجواهر المضية، 16. مرآة الجنان، 17. وفيات الاعيان، 18. تهذيب التهذيب، 19. لسان الميزان، 20. مجمع الزوايد، 21. اللآلي المصنوعة، 22. بغية الوعاة، 23. خلاصة التهذيب، 24. شذرات الذهب، 25. طبقات الاخيار، 26. كشف الخفاء، 27. كنز العمال و 28. اسني المطالب. (1)
1) . نام مؤلفين كتب نامبرده به ترتيب از اين قرارند: 1. الحافظ ابوعبدالله الحاكم، 2. ابن ابي حاتم الرازي، 3. ابونعيم الاصبهاني، 4. ابوبكر الخطيب البغدادي، 5. ابوالفضل المقدسي، 6. ابوالقاسم ابن عساكر، 7. ابوالحسن ابن الاثير، 8. ابوالفرج ابن الجوزي، 9. ابوالفرج ابن الجوزي، ، 10. ابو محمد الزيلعي الحنفي، 11. شمس الدين الذهبي، 12. شمس الدين الذهبي ، 13. شمس الدين الذهبي ، 14. عماد الدين ابن كثير، 15. محيي الدين ابن ابي الوفاء الفرشي، 16. ابو السعادات اليافعي اليمني، 17. ابن خلكان ابوالعباس الاربلي، 18. الحافظ ابن صفي الدين الخزرجي، 24. ابن العماد عبدالحي الملكي، 25. ابوالمواهب الشعراني المصري، 26. الشيخ اسماعيل العجلوني، 27. علاء الدين المتقي الهندي، 28. ابن درويش الحوت البيروتي.
اسامي جعل كنندگان احاديث و آمار مجعولات آنان
سپس «اميني» در صفحه 288 اين جلد 5 ستوني باز كرده به عنوان «قائمة الموضوعات و المقلوبات» و در اين ستون كذّابين و جعل كنندگان احاديثي را كه در پيش مشروحاً با مدرك نقل كرده است، اسامي آنان را در يك رديف نوشته و تعداد حديثهايي را كه اين گروه جعل و وضع نمودهاند در مقابل نامهايشان ثبت كرده است به اين ترتيب: (1)
« جعل كنندگان »***** « تعداد احاديث »
ابو سعيد ابان بن جعفر جعل كرده است بيش از * 300
1) . «قا.ئمة الموضوعات و المقلوبات»: في وسع الباحث ان يتخذ مما ذكر في سلسلة الكذّابين من عدّ ما وضعوه او قلّبوه قائمة تقرّب له الوقوف علي حسب الموضوعات و المقلوبات من الاحاديث المبثوثة في طيّات كتب القوم و مسانيدهم و ان لم يمكنه عرفان جلها فضلا عن كلها اذ لم يكن هناك ديوان لتسجيل الوضاعين و ضبط ما افتعلوه و حصر مالفقّوه من موضوع او مقلوب و الذي يوجد في ترجمه شر ذمة قليلة من اولئك الجمّ الغفير انما هو من لقطات التاريخ حفظته يد الصدفة لاعن قصدو اليك جملة من تلك الثويلة: (الثويلة: مجتمع الشعب الجماعة تجئي من بيوت متفرقة) المنجد
ابوعلي احمد الجويباري و دو پسر عكاشه و تميم وضع كردهاند بيش از ****10000
احمد بن محمد القيسي وضع كرده است درباره پيشوايان مذهب بيش از ***3000
احمد بن محمد الباهلي حديثهاي جعلي او ***400
احمد بن محمد المروزي احاديثي را كه زير و رو كرده است *10000
احمد ابوسهل الحنفي احاديث جعلي او ******500
بشر بن الحسين الاصبهاني نسخهاي كه احاديث جعلي او در آنست ******150
بشر بن عون نسخه احاديث جعلي او 100
جعفر بن الزبير وضع عليرسول الله صلي الله عليه و آله ******400
الحارث بن اُسامهاحاديث موضوعه او 30
الحسن العدوي حديث كرده است به حديثهاي جعلي كه يبش از *******1000
الحكم بن عبدالله ابوسلمه حدود حديث جعلي او *50
دينار الحبشي نقل كردهاست از انس احاديث جعلي كه نزديك به 100
زيد بن الحسن جعل كرده است ***40
زيد بن رفاعة ابوالخير احاديث جعلي او 40
سليمان بن عيسي جعل بيش از ***20
شيخ بن ابي خالد البصري جعل كرده *******400
صالح بن احمد القيراطي زير و رو كرده است يبش از ******10000
احاديثي كه عبدالرحمن بن داود جعل نموده ***40
عبدالرحيم الفاريابي جعل نموده بيش از ******500
عبدالعزيز مجعولات و مقلوبات او **100
عبدالكريم بن ابي العوجاء جعل كرده است ****40000
عبدالله القزويني جعلكرده است براي شافعي در حدود ******200
عبدالله القدامي براي مالك زير و رو كرده است بيش از *****150
عبدالله الروحي روايت كرده است از احاديث جعلي بيش از ***100
عبدالمنعم روايت كردهاز احاديث دروغ حدود ***200
احاديثي كه مورد اعتنانبوده در نزد شيبان از عثمان مقسم ***25000
عمر بن شاكر در نسخهغير محفوظه بوده *****20
محمد بن عبدالرحمنالبيلماني روايت كرده دروغ را 200
جعل كرده است محمد بنيونس الكريمي بيش از *1000
روايت كرده است محمد بن عمر الواقدي روايتهايي كه اصل ندارد ****30000
جعل كرده معلّي بن عبدالرحمن الواسطي ****90
جعل نموده ميسرة بن عبد ربّه البصري ******40
نوح بن ابي مريم درباره فضيلت سور قرآن جعل كرده *****114
هشام بن عمار حديثهاي دروغ نقل كرده ***400
جمع كل *****98684
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين عرايض در محضر شما مانند مَثَل معروف «زيره به كرمان بردن» است، ولي چون اين مطالب براي من اعجابآور بود و جدّاً مرا نگران و منقلب كرده
بود نتوانستم خودداري كنم و ساكت بنشينم، و اكنون هم كه اينها را به عرض شما ميرسانم نه براي آنست كه بخواهم جناب عالي را از اين واقعهها خبردار كنم زيرا شما خودتان از ما بهتر ميدانيد بلكه تمام اين اطلاعات ما مرهون خدمات و گوشزدهاي شما ميباشد، ليكن چون مشكلي در اين ميان براي اينجانب عارض شده است اين مقدمه را به عرضتان رساندم تا بتوانم مقصود خود را بپرورانم و در نتيجه از بيانات جنابعالي استفاده كامل ببرم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مشكل جنابعالي چيست؟ شما آن را مطرح كنيد اميدوارم كه اشكال شما برطرف شود و از نگراني درآييد.
نصرتآبادي: جناب آقاي بابويهي آنچه مرا در غلق و اضطراب انداخته است اينست:
افرادي كه مانند «قصيمي» كتابهاي خود را از تهمت به شيعه پر كردهاند و ضمناً ميگويند كه در ميان رجال سنّيها كذّاب و وضاع حديث وجود ندارد، البته ايشان اشخاصي نيستند كه اين گروه جعل كنندگان احاديث از اهل تسنّن را نشناخته باشند، و يا كتب شيعه را مطالعه نكرده و از عقايد شيعه بياطلاع و احكام و مسائل فرعيه آنان را ندانند واز احاديث و روايات اين فرقه بيخبر باشند.
قطعاً و حتماً قصيميها تمام موجوديّت علمي و اعتقادي شيعه را بررسي كردهاند به اضافه آنكه عدّهاي از امثال اينها با شيعيان مختلط و در مملكت و شهرستانهاي ايشان رفت و آمد داشته و كم و بيش با آنان معاشرت نمودهاند و از اعمال و رفتار اخلاقي و ديني اين فرقه مطلع بودهاند، همان طوري كه ما زاهدانيهاي سنّي از نزديك به هويّت ايشان آشنا بودهايم.
و با اين وصف چگونه اين كذّابها ميگويند: جعل كننده حديث در ميان رجال سنّي وجود ندارد؟ ولي در بين راويان شيعه از اين قبيل بسيارند؟ و منكر آن همه وضّاعين و جعّالين خودشان ميشوند و سپس آن تهمتهاي بيكران را به شيعه نسبت
ميدهند، با آنكه از كينونت شيعه اطلاع دقيق دارند.
آقاي بابويهي من از شما استدعا دارم كه سرّ اين موضوع را براي ما مكشوف و سبب اين هتّاكيهاي ناروا و درغهاي بيّن و واضح را بيان نماييد؟ و چرا بايستي ميان اين دو فرقه از مسلمين اين گونه نفاق و جدائي باشد كه به اين آبرو ريزيهاي ناهنجار منتهي گردد بلكه كار به جايي رسد كه قصيمي شيعه را «وَثنّي» يعني بُتپرست بگويد چنانكه در نامگذاري كتابش گفته «الصراع بين الاسلام و الوثينة ».
پديدههاي جهان و مميّزهاي آنها
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما در اينجا به نكتهاي توجه پيدا كردهايد كه كمتر دانشمندي به آن متوجه ميشود، و جا دارد كه اين معنا جنابعالي را ناراحت و نگران نمايد و هر متفكّر منصفي كه در تاريخ غور كند اين سؤال براي او پيش ميآيد كه چرا يك سلسله بيتقصيري را مانند فرقه شيعه اين همه رجم ميكنند و نسبتهاي ناروايي به آنان ميدهند و تهمتهايي به ايشان ميزنند بدون آنكه دليلي براي گفتار خود بياورند و يا منشأيي د ر ميان باشد؟ و بسياري از پژوهشگران و كنجكاوان تاريخ نميتوانند به اين سؤال خويش پاسخ دهند و ناراحتي دروني خود را آرامش بخشند.
آقاي نصرتآبادي اكنون من مقدّمه كوتاهي را در اينجا به عرضتان ميرسانم تا شما را به مطلب نزديك كنم و سپس مشكلتان را حلّ نمايم. اينك به گفتارهاي ذيل كاملاً توجه نماييد:
تمام موجودات جهان هستي از جمادات و نباتات و حيوانات و انسانها به دو قسم تقسيم ميشوند قسمتي از آنها مغشوش و آلوده و قسمت ديگر آنها خالص و صافي هستند و براي تشخيص ميان اين دو قسم «مُميّزي» قرار داده شده كه آلوده و غير آلوده آنها را به توسط آن مميّز جدا ميكنند، پس هرگاه انسان نتواند از راه ديد و
به طور سهولت اين دو قسم را از يكديگر تميز دهد بايستي به آن مميّز مراجعه كند و آن را به كار بَرَد تا خوب و بد اشياء را مشخّص نمايد.
مثلاً چون طلاي خالص و غير خالص را با ديد نميتوان تشخيص داد، ناچار بايد به آن مميّزي كه مقرر كردهاند كه «سنگ محك» باشد رجوع نمود و آن را به كار برده و به واسطه آن عيار طلا را به دست آورد، و يا آنكه طلا را در تيزاب ريخته و به سبب آن طلا را تصفيه كرده و از اين راه طلاي مغشوش را از ناب جدا نموده.
و مثلاً هرگاه بخواهند حبوبات سالم را از غير سالم جدا كنند، آن را در ظرف آبي ميريزند كه آنچه پوچ است بر سطح آب قرار ميگيرد و هر چه مغزدار ميباشد به قعر آب ميرود، و همچنين جميع پديدههاي جهان هر كدامشان براي خود مميّزي دارند كه خوب و بد آنها را به سبب آن ميتوان معلوم نمود.
آقاي نصرتآبادي اكنون كه اين مقدمه را دانستيد وارد مبحث خودمان ميشويم و آن را پيگيري ميكنيم: پس بدانيد همان طوري كه در بالا گفته شد براي تمام انواع و اصناف موجودات، هر كدام به حسب خودشان مميّزاتي مقرّر گرديده است و از جمله آنها انسان است كه براي او نيز مميّزهاي مختلفي تهيه شده كه هر كدام از آنها را در مواقع آزمايشها به كار ميبرند و نتيجه منظور را به دست ميآورند.
مثلاً هرگاه بخواهند ناتوانان و نيرومندان جمعيتي را شناسايي كنند، مميّز آن وزنههاي مخصوصي است كه براي اين موضوع تهيه شده است.
و چنانچه بخواهند از ميان گروهي افراد دلير و ترسو را مشخص نمايند، مميّز آن مكانهاي مخوف و ترسناك و يا ميدانهاي مبارزه ميباشد كه ايشان را به آنجا اعزام نموده و از اين راه شجاعان و ترسوهايشان را جدا ميكنند.
تشيّع مميّز نيك و بد انسانهاست
آقاي نصرتآبادي از جمله مميّزات انسانها
موضوع تشيع است:
تشيّع مميزيست كه درونها با آن آزمايش ميشود.
تشيّع سنگ محك است كه عيار هر انساني را به دست ميدهد و مغشوش آن را از خالص و غثّ را از ثمين جدا ميكند.
تشيّع ضماير اشخاص را برملا مينمايد،
تشيع پرده سينهها را ميدرد و اضغان و كينههاي نهاني آنها را بيرون ميآورد،
با تشيّع شقاوت و سعادت افراد شناخته ميشود،
با تشيّع معاندين آل محمد(ص) و محبّين ايشان شناخته ميشود،
با تشيّع نوري و ناري انسانها تميز داده ميشود. پس هرگاه مذهب تشيّع عرضه شود و با برهان و تحقيق به ميان آيد، درونهاي طيّب و قلوبهاي قابل و فطرتهاي سليم آن را ميپذيرد و تسليم آن ميشود وچنانچه ظرف معوج و دل بيمار باشد البته از آن تنفّر پيدا ميكند و مشمئز ميگردد و به سركشي و طغيانش افزوده ميشود.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً» الاسراء:82.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من نميخواهم دفاع از اهل تسنّن كرده باشم ولي جنابعالي موضوع بسيار خطيري را مطرح كرديد و مسؤليت بزرگي را به عهده گرفتيد و چنانچه اين مطلب فوق ر ا با برهان ثابت نكنيد محكوميت خود را اعلام نمودهايد و نبايستي شماتت كنيد مگر خودتان را؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما تاكنون از من مطلبي بيدليل نشنيدهايد و اگر نتوانم مسئلهاي را ثابت كننم آن را به ميان نميآورم و براي آنكه صددرصد به گفتارهاي فوق مطمئن شويد به دليلهاي ذيل توجه نماييد:
يحبّني ما احبني و ذلك انه قَضي فانقضي علي لسان النبي الامّي صلي الله عليه و آله انّه قال: يا علي لا يبغضك مؤمن و لايحبك منافق. نهج البلاغه باب المختار من حكم امير المؤمنين و مواعظه، كلام 42.
كنز العمّال ج 11 ص 598 مينويسد:
لايحبّك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق، قاله لعليّ.
قندوزي حنفي در كتاب «ينابيع المودّ ة » ص 124 مينويسد:
و فى المناقب: عن محمد بن
عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر يحدث عن ابيه عن جده عن ابى جده عمار قال: سمعت ابا ذر جندب بن جنادة يقول: رايت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم آخذاً بيد على فيقول: يا على انت اخي و صفيي و وصيي و وزيري و اميني مكانك، مني مكان هارون من موسى، الا انه لا نبي بعدي، من مات و هو يحبك ختم الله عزو جل له بالامن و الايمان، و من مات يبغضك لم يكن له نصيب من الاسلام.
و نيز در همين كتاب ص 125 مينويسد:
اخرج موفق بن احمد الخوارزمي: عن انس بن مالك رضى الله عنه: قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم حب على حسنة لا تضر معها سيئة، بغضه سيئة لا تنفع معها حسنة.
و نيز در صفحه نامبرده همان كتاب مينويسد:
اخرج موفق الخوارزمي: عن طاوس عن ابن عباس قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار.
و نيز در صفحه 130 همان كتاب مينويسد:
اخرج الحمويني: عن ابراهيم النخعي عن علقمة عن ابن مسعود قال: خرج رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من بيت زينب بنت جحش و اتى بيت ام سلمة، و كان يومها فجاء على، قال صلى الله عليه و آله و سلم: يا ام سلمة هذا على احبيه، لحمه من لحمى، و دمه من دمى ................. و اسمعي و اشهدي لو ان عبدا عبد الله الف عام و الف عام و الف عام بين الركن و المقام و لقى الله تعالى
مبغضا لعلى و عترتي اكبه الله على منخريه في جهنم يوم القيامة.
و نيز در صفحه 133 همان كتاب مينويسد:
و فى المناقب عن سعيد بن جبير عن ابن عباس رضى الله عنهما قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: يا على انت صاحب حوضى و صاحب لوائي و حبيب قلبي و وصيي و وارث علمي .......... لا يحبّك الا طاهر الولاده و لايبغضك الاّ خبيث الولادة الخ.
فرائد السمطين ج 1 ص 130 «به تحقيق محمودي»:
اخبرني الامام المسند فخر الدين ............... المعروف بابن البخاري ......................... حدثنا عثمان بن الخطاب عبدالله بن عوام اللوي قال سمعت امير المومنين صلوات عليه و آله يقول انه لعهد النبي الامي صلي الله عليه و آله: انه لايحبني الاّ مؤمن و لايبغضي الا منافق.
و نيز در صفحه 134 از همين كتاب مينويسد:
انبأني الشيخ ابواليمن عبد الصمد بن عبد الوهاب بن عساكر ............ عن الزهري عن انس بن مالك قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله اذا كان يوم القيمة نصب لي منه فيقال لي: ارق [فارقاه] فاكون اعلاه ثم ينادي مناد اين عليّ فيكون دوني بمرقاة فيعلم جميع الخلائق ان محمدا سيد المرسلين عليّاً سيد الوصيّين.
قال انس: فقام اليه رجل منا ـ يعني من الانصار ـ فقال يا رسول الله فمن يبغض علياً بعد هذا؟ فقال يا اخا الانصار لايبغضه من قريش الاّ سفحّي
و لا من الانصار الاّ يهودي و لا من العرب الا دعيّ و لا من سائر الناس الاّ شقي.
اذا في مجلس ذكروا عليّاً و سبطيه و فاطمه الزكيّة فاجري بعضهم ذكري سواهم فايقن انه [ابن] سلقلقيّة اذا ذكرو عليّا او بنيه تشاغل بالروايات العليّة و قال: تجاوزوا يا قوم هذا فهذا من حديث الرافضيّة برئت الي المهيمن من اناس يرون الرفض حبّ الفاطميّة علي آل الرسول صلاة ربّي و لعنته لتلك الجاهليّة 270. قندوزي حنفي در كتاب «ينابيع الموده» ص 134 مينويسد:
18.اخرج موفق بن احمد بسنده عن عبد الرحمن بن ابي ليلى عن ابيه قال اعطى النبي صلى الله عليه و آله و سلم الراية يوم خيبر الى على ففتح الله عليه .............. ان الله اوحى الي ان ابين فضلك للناس و بلغتهم ما امرنى الله تبارك و تعالى بتبليغهثم قال له اتق الضغائن التي كانت في صدور قوم لا تظهرها الا بعد موتي اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون و بكى صلى الله عليه و آله و سلم قال اخبرني جبرئيل انهم يظلمونك بعدى و ان ذلك الظلم لا
يزول بالكلية عن عترتنا حتى اذا قام قائمهم، و علت كلمتهم و اجتمعت الامة على مودتهم الحديث.
و نيز در همان صفحه از كتاب نامبرده مينويسد:
و قال علىّ كرم الله وجهه: كل حقد حقدته قريش على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اظهرته فيّ و ستظهره في ولدي من بعدى مالي و قريش انما و ترتهم بامر الله و امر رسوله افهذا جزاء من اطاع الله و رسوله ان كانوا مسلمين.
«أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن يخْرِجَ اللهُ أَضْغَانَهُمْ«29» وَلَوْ نَشَاءُ لاََرَينَاكُهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللهُ يعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ» محمد: 32.
و نيز در كتاب نامبرده فوق ص 83 مينويسد:
اخرج موفق بن احمد الخوارزمي المكى بسنده عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لعلى اذا كان يوم القيامة يؤتى بك يا على بسرير من نور و على رأسك تاج قد اضاء نوره و كاد يخطف ابصار اهل الموقف فيأتى النداء من عند الله جل جلاله اين وصى محمد رسول الله فتقول ها انا ذا فينادي المنادى ادخل من احبك الجنة و ادخل من عاداك في النار فانت قسيم الجنة و النار.
و نيز در كتاب مذكور ص 84 مينويسد:
اخرج ابن المغازلى الشافعي بسنده عن ابن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يا على انك قسيم الجنة و النار، انت تقرع باب الجنة و تدخلها احبائك بغير حساب.
عامر بن واثلة الكنانى ان علياً قال حديثا طويلا في الشورى و فيه انه قال لاهل الشورى فانشدكم بالله هل فيكم احد قال له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم انت قسيم النار و الجنة غيري؟ قالوا: اللهم لا.
و نيز در كتاب مذكور ص 84 مينويسد:
اخرج الحموينى في كتابه «فرائد السمطين» عن ابى سعيد الخدرى قال كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول فيأتى رضوان خازن الجنة فيقول امرنى ربى ان آتيك بمفاتيح الجنة فادفعها اليك يا رسول الله؟ فاقبلها انا فادفعها الى اخى على ثم ياتي مالك خاذن النار فيقول امرنى ربي ان آتيك بمقاليد النار فادفعا اليك يارسول الله فاقبلها انا فادفعها الى اخى على ثم يأتي مالك خازن النار فيقول امرني ربي ان آتيك بمقاليد النار فادفعها اليك يا رسول الله فاقبلها انا فادفعها الي اخي علي فيقف على على عجزة جهنم و يأخذ زمامها بيده و قد علا زفيرها و اشتد حرها فتنادى جهنم يا على ذرنى فقد اطفأ نورك لهبى فيقول لها على ذرى هذا وليي و خذي هذا عدوى فلجهنم يومئذ اشد مطاوعة لعلى فيما يامرها به من رق احد كم لصاحبه، و لذلك كان على قسيم النار و الجنة.
و نيز در كتاب مذكور ص 85 مينويسد:
و اخرج صاحب الاربعين عن اسحاق بن محمد النخعي ان بعض الفقهاء من اهل الكوفة جاءوا عند الاعمش في مرضه و قالوا له انك كنت تحدث فضائل على فلا تحدثها من بعد قال الاعمش اسندوني فاسندوه فقال حدثنى ابو المتوكل الناجى عن ابي
سعيد الخدرى قال قال رسول صلى الله عليه و آله و سلم اذا كان يوم القيامة قال الله تعالى و لعلى بن ابى طالب ادخلا النار من ابغضكما و ادخلا الجنة من احبكما و ذلك قوله تعالى: (و القيا في جهنم كل كفار عنيد) اي كفار بنبوتي و عنيد عن اطاعة على.
و نيز در كتاب مذكور ص 86 مينويسد:
و مما ينسب الي الامام الشافعي رضي الله عنه:
عليّ حبّه جُنّة
قسيم النار و الجنّة
وصي المصطفي حقّا
امام الانس و الجِنّة
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه «چهار جلدي» ج 1 ص 200 مينويسد:
و روي ايضاً عن الاعمش عن موسي بن ظريف عن عباية قال سمعت عليا عليه السلام و هو يقول انا قسيم النار هذا لي و هذا لك.
حافظ گنجي در كتاب « كفاية » ص 22 مينويسد:
قال محمد بن منصور الطوسي كنا عند احمد بن حنبل فقال له رجل يا ابا عبدالله ما تقول في هذا الحديث الذي يروي ان عليا قال انا اقسيم النار؟ فقال احمد و ما تنكرون من هذا الحديث اليس رُوينا ان النبي صلي الله عليه و آله و سلم قال لعلي لايحبك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق؟ قلنا بلي قال فاين المؤمن؟ قلنا في الجنه قال فاين المنافق؟ قلنا في النار قال فعليّ قسيم النار.
حُبّ و بُغض علي بن ابيطالب(ع) و ميزان سنجش
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما اشكالي در اينجا مطرح نموديد، كه چرا بعضي از دانشمندان
سنّي (با آنكه از جميع جهات به وضع شيعه آشنا هستند) شيعه را متهم كردهاند؟ و تا توانسته دروغهايي به ايشان نسبت دادهاند؟ و من هم در جواب شما مقدمهاي را طرح كردم و در آن يادآوري نمودم كه تشيّع مميّز انسانها ميباشد به طوري كه نيك و بد آنان را مشخص ميكند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي چگونه اين احاديث آن مقدمه شما را اثبات كردهاند با آنكه مقدمه جنابعالي درباره تشيّع بود واحاديث فوق در فضائل علي ابن ابيطالب ميباشد؟ من از شما استدعا دارم كه اين موضوع را مشروحاً بيان كنيد تا من كيفيّت ارتباط اين احاديث را با آن مقدمه درك كنم و ضمناً آقاي نوبختي هم بتوانند از اين مبحث استفاده نمايند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي چون اين بحثي كه به ميان آمده است دقيق ميباشد و براي هر كس ميسّر نيست كه بتواند آن را به آساني بفهمد من ناگزيرم بيش از پيش آن را تشريح نمايم. اكنون به گفتار ذيل توجه كنيد:
آقاي نصرتآبادي آن سلسله احاديثي كه نمونهآي از آنها را من در بالا نقل كردم، تمامشان فقط به دو نقطه نظر دارند: 1. دوستي علي بن ابيطالب(ع). 2. دشمني با آن حضرت ولي در تعبير مختلف هستند:
مثلاً يك قسمت از اين احاديث دوستان آن حضرت را مؤمن و دشمنان او را منافق مينامند مانند حديث: (1)، (15)، (25).
قسمت ديگري از آنها نشان ميدهند كه دوستان علي(ع) دوستان پيغمبرند و دشمنانش دشمنان او ميباشند مانند حديث: (3)، (7).
قسمت ديگري از آن احاديث سرانجام و مَآل دوستان و دشمنان او را نشان ميدهند، مانند حديث: (4)، (8)، (9)، (10)، (13) كه اين حديثها ميگويند دوستان آن حضرت خاتمه امرشان چنين است كه با تمام امنيت و با ايمان از دنيا ميروند و دشمنان او مردنشان مردن جاهليت ميباشد و نيز ميگويند خوشا به حال كسي كه با
او دوست باشد و واي بر دشمنان او و نيز ميگويند دشمنان علي(ع) نصيب و بهرهاي از اسلام ندارند و نيز ميگويند كه اگر دشمنان حضرتش هزاران سال در بين ركن و مقام خدا را عبادت كنند نتجهاي برايشان ندارد و عاقبت انان به شرّ است و از اهل دوزخ خواهند بود.
قسمت ديگري از اين احاديث نشان ميدهند كه علي بن ابيطالب(ع) در روز قيامت دوستانش را داخل بهشت و دشمنانش را وارد دوزخ ميكند مانند حديث (20)، (21)، (23)، (24).
و قسمت ديگر از احاديث فوق ميگويند: اصل محبت و دوستي علي بن ابيطالب گوهريست كه سرچشمه از ذات انسان ميگيرد يعني اين دوستي طهارت و پاكي در ولادت شخص را نشان ميدهد و برعكس دشمني با ان حضرت حاكي از ناپاكي در ولادت و خباثت و شقاوت دروني شخص ميباشد مانند حديث: (11)، (14)، (16).
خصوصاً حديث شانزدهم كه شرح بيشتري ميدهد و دشمنان حضرتش را از هر طبقهاي طوري مخصوص معرفي نموده است پس ميگويد: كساني كه از قبيله قريش با علي(ع) دشمن باشند زنازادهاند و از گروه انصار يهودي ميباشند و اگر از عرب كسي علي(ع) را دشمن بدارد او مجهول النسب و به غير پدر خود منتسب است و كساني كه از ساير مردم با او دشمني ميكنند ايشان اشقياء هستند. (1)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي هنوز اشكال اينجانب به جاي خود باقيست، زيرا اين برداشتهاي جنابعالي مرتبط با دوستي و دشمني علي بن ابيطالب است و بس و با تشيع ارتباطي ندارد؟
بابويهي: اقاي نصرتآبادي اگر تشيّع تشريح شود، جز دوستي و ولايت علي بن ابيطالب(ع) چيز ديگري در درون آن ديده نميشود، شيعه جز علي و يازده فرزند معصومش كس ديگري را خليفه مشروع
1) . برايي تأييد و تحكيم مطلب فوق به مبحث روز جمعه 14 محرم ذيل آيه شريفه «سؤال عذاب» مراجعه نماييد.
و وصيّ پيغمبر نميداند.
شيعه جز علي و آلش كسي ديگري را دوست نميدارد شيعه ميداند كه جلو انداختن اغيار را بر اوصياء پيغمبر(ص) (كه علي و آلش باشد) منافات با دوستي آنان دارد بلكه نهايت عداوت با ايشان محسوب ميشود. شيعه غير از اين پيشوايانش از ديگري متابعت و پيروي نميكند، شيعه جميع اعتقاديات و فروع و احكام دينيّه خود را از غير اهل بيت پيغمبر(ص) از ديگري نميگيرد و به همين جهت هر كس با اين فرقه شيعه دشمني بورزد در واقع با علي و عترتش دشمني كرده و هر كس به اين فرقه بهتان و تهمت بزند آن بزرگواران را متهم نموده است.
آقاي نصرتآبادي نتيجهاي كه از احاديث فوق و بيانات مربوطه به آنها به دست ميآيد اينست:
آن كساني كه از روي علم و عمد و با داشتن اطلاع كامل از احوالات شيعه باز از هيچ گونه بدگويي و تهمت به شيعه باك ندارند، و تا ميتوانند ميكوشند كه اين فرقه را در نظر ساير مسلمين بدنام كنند و عوامهاي خودشان را از پيروي اهل بيت پيغمبر(ص) و ورود در مذهب تشيّع ممانعت ميكنند مانند:
شهاب الدين ابن عبد ربه مالكي متوفاي 328 (مؤلف العقد الفريد).
و ابوالحسين عبد الرحيم خياط معتزلي (مؤلف الانتصار).
و ابو منصور عبد القاهرين طاهر بغدادي متوفاي 429 (مؤلف الفَرق بين الفِرَق).
و ابن حزم الظاهري اندلسي متوفاي 456 (مؤلف الفصل في الملل و النحل)
و ابو الفتح محمد بن عبد الكريم شهرستاني متوفاي 548 (مؤلف الملل و النحل).
و ابن تيميّه احمد بن عبد الحليم الحراني حنبلي متوفاي 728 در زاندان مراكش (مؤلف منهاج السنه)
و عماد الدين ابو الفداء ابن كثير دمشقي متوفاي 774 (مؤلف البدايه و النهايه).
و شيخ محمد خضري (مؤلف مخاضرات تاريخ الامم الاسلاميّه).
و محمد رشيد رضا صاحب «المنار» (مولف السنه و الشيعة).
و عبدالله علي قصيمي مصري (مؤلف الصراع بين الاسلام و الوثنيّة).
و محمد ثابت مصري (مولف الوشيعة في نقد عقائد الشيعه). (1)
اين گروه و امثال اينها كه كتابهاي خود را از تهمت به شيعه پر كردهاند بدانند كه با اين اعمال شنيع خباثت خود را ظاهر كردهاند، بدانند كه شقاوت خود را فاش كرده اند، بدانند كه ناپاكي مولد خود را برملأ كردهاند، بدانند كه دوزخي و جهنمي بودن خود را هويدا كردهاند و سرّ سرانجام و خاتمه امر حيات خود را به عقلاء و باريكبينان جهان اعلام كردهاند.
از كوزه همان برون تراود كه در اوست
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هر كه در او غشّ باشد
و برعكس آن كساني كه اين مذهب تشيّع حق را با جان و دل پذيرفتهاند و به آن اعتقاد قلبي پيدا كردهاند، بدانند (برحسب احاديث فوق و صدها دليلهاي ديگر از كتاب و سنت) كه سعادتمند و داراي طهارت مولد و واجد صفت ايمان ميباشند، و بدانند كه حياتشان مختوم به خير و در روز رستاخير و حشر با اهل بيت پيغمبر محشور خواهند بود.
زيرا اين فرقه هستند كه به امتثال امر الهي و دستور قرآن كريم مودّت و محبت خود را منحصر در قربا و عترت آن حضرت نموده و از اين راه اجر رسالت رسول الله(ص) را ادا كردهاند چنانكه مي فرمايد: «قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ
1) . كساني كه داراي اين كتب نامبرده نيستند و به كتابخانهها دسترسي ندارند بايستي به جلد 3 الغدير مراجعه كنند تا قسمتي از اتّهامات و مزخرفات اين كذابين را از نزديك بخوانند و به بطلان ان بافتههاي ايشان آگاه شوند.
فِي الْقُرْبَى» الشوري: 23.
اتّهامات به شيعه جهان تسنّن را تهديد ميكند
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از شما متشكرم كه مشكل مرا حلّ كرديد و جواب پرسش اينجانب را نيكو ادا نموديد، ولي بسيار جاي تأسف و تأثّر است كه يك چنين افرادي (به نام دانشمند) در ميان مسلمين پيدا شدند و به جاي جذب قلوب و به جاي ايجاد اتّحاد و به جاي حفظ وحدت كلمه و به جاي همدردي با مسلمانان جهان و به جاي تأليفاتي كه ساير ملل را مجذوب دين اسلام كنند و به جاي تخلّق به اخلاق حسنه كه اجانب را فريفته خود نمايند، و به جاي آن كه حقايق قرآني را از راه تبليغات و مصنّفات خود به اطراف و جوانب شرق و غرب برسانند و به جاي آن كه عظمت و رفعت دين را به جهانيان بنمايانند و به جاي ......
برعكس به واسطه سياه كردن اوراق و نشر منويّات شومشان نفاقي را كه در صدر اسلام سرگرفته بود توسعه داده و تفرقهاي ايجاد كردند كه آخر الامر مسلمين را به هفتاد و سه فرقه منشعب نموده و عنادي در بين اين امت به وجود آوردند كه منتهي به خونريزيها و فتنههاي ناهنجار خانمانسوزي گرديد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من به اين گفتار شما اضافه ميكنم: جهان تسنن بايد ديده خود را باز كند و از خواب غفلت بيدار شود و به خود بيايد كه اگر موجوديّت خودشان را بررسي نمايند، خواهند ديد كه اين چپاولگران مزدور و قطّاعان طريق، تمام سرمايه ايشان را به غارت بردهاند و جز بدنامي و آبروريزي چيز ديگري به جاي نگذاشتهاند.
زيرا اين كتبي كه آشوبگران و فتنهانگيزان اهل تسنن با قلمهاي مسموم خود تأليف كردهاند و اتّهامات بيكراني را به شيعه منتسب نمودهاند حسّ كنجكاوي و تجسّس محققين ملل را به حركت درميآورد و چون عصر عصر علم و عصر نور است،
نقّادان و پژوهشگران جهان، اين اختلاف ميان دو فرقه را پيجويي خواهند نمود و خواهي ناخواه كتب شيعه را تحت مطالعه درميآورند و اثري از افتراها و بهتانهاي ابن تيميّهها و قصيميها در آن مؤلفّات نمييابند، در نتيجه مظلوميت شيعه را عياناً مشاهده ميكنند و متقابلاً به عناد و دشمني مخالفين آنان پي خواهند بُرد، نتيجتاً حقانيت شيعه برايشان ثابت ميشود و به بطلان اهل تسنن اعتراف خواهند نمود.
ليكن بايد دانست كه جامعه تسنّن در اين مورد تغافل و تجاهل ميورزد و تمام اين جنايات را ناديده ميگيرد و آنها را مسكوتٌ عنه ميگذارد، زيرا ميدانند كه اقدام در اين امر همانند كاويدن به مزبله است كه رايحه كريهه آن متصاعد شده و به مشام بيخبران نيز ميرسد و در نتيجه به منفوريت خودشان افزوده ميگردد. چنانكه همين موضوع عدّهاي از بيدار دلان را وادار به جستجو كرده و آخر الامر به واقع دست يافته و به نفاق زعمائ مذهبي خود پي بردند ودر نت يجه مستبصر شده و به مذهب حق پيوستند. تاريخ را بخوانيد سپس قضاوت كنيد.
«وَلاَ تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْم قَدْ ضَلُّوا مِن قَبْلُ وَأَضَلُّوا كَثِيراً وَضَلُّوا عَن سَوَاءِ السَّبِيلِ» المائده: 77.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروزمان طولاني شد و در همين جا آن را خاتمه ميدهيم و بقيه مطالب را روز آينده به عرضتان ميرسانم، آقايان پذيرفتند و جلسه را تعطيل گرديد.
مبحث امامت و وصايت علي بن ابيطالب(ع)
بابويهي: روز جمعه 14 محرم برابر با 29 مهر سال جاري بود كه آقايان وارد شدند و مجلس بحث تشكيل گرديد و پس از اداء مراسم، نخست آقاي نصرتآبادي رو به اينجانب كرده و گفت: آقاي بابويهي ديروز كه از خدمت شما مرخّص شديم آقاي نوبختي گفتند من از اول تا آخر اين بحثهاي آقاي بابويهي را نوشتهام و چون به آن مطالب
مراجعه ميكنيم ميبينيم آنچه را كه ما بايد تا به حال درباره مذهبمان فهميده باشيم از گفتارهاي ايشان فهميدهايم و همچنين درباره خلافت خلفائمان مجهولي براي ما باقي نمانده است.
و بدست ما آمد كه نه مذهبهاي اهل تسنّن روي پايه صحيحي بوده و نه خلفاء خلافتشان شرعي بوده است بلكه هر دوي اينها دست نشانده عدّهاي از مردم آن عصر هستند، و به همين جهت ما از مذهب خود دست برداشتيم و مذهب تشيع را اختيار كرديم و آقاي بابويهي قبلاً به ما قول دادند كه اين مذهب را كاملاً شرح دهند، اكنون من «نوبختي» از شما آقاي نصرتآبادي خواهشمندم كه اين موضوع را به آقاي بابويهي تذكّر بدهيد كه بحث خودشان را منحصر در همين موضوع بنمايند و بيش از اين بحثهاي گذشته را دنبال نكنند كه ديگر نيازي به تكرار آنها نيست.
و من هم در جواب آقاي نوبختي گفتم اين پيشنهاد شما خيلي به جا و به مورد است و من از آقاي بابويهي درخواست ميكنم كه به مباحث گذشته خاتمه ميدهند و مسأله وصايت و امامت را مطرح كنند تا در ضمن مذهب تشيّع نيز مشروحاً واضح گردد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي من از پيش مترصّد وقت متناسبي بودم كه اين موضوع را به ميان آورم و مسائل مربوط به آن را بيان كنم و اكنون كه شما مهيّا بودن خود را اعلام نموديد بر اينجانب لازم شد كه اين مبحث را دنبال نمايم و مباحث گذشته را با اين بحث تكميل كنم. اينك مسأله امامت و وصايت پيغمبر(ص) را طرح كرده و اطراف آن گفتگو مينماييم. و لا قوّة الا بالله.
ابلاغ رسالت با اعلام ولايت متّحدند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي توجّه داشته باشيد: كساني كه اهل سير و تاريخ هستند و به مباني اسلام آشنايي دارند و
دانشمنداني كه به سيرت و رَوِش رسول الله(ص) درباره تأسيس و تشريع دين و تنظيم اصول و فروع آن مطّلعند، به طور واضح مانند روز روشن ميدانند كه پيغمبر(ص) همواره موضوع وصايت و خلافت را در درجه اعلاي از اهميّت و ارج قرار داده و آن را در رأس مسائل دينيّه پايهگذاري نموده و در تمام مدّت بعثت خود از ابتداء تا اختتامش اين امر خطير را از ديدگاه خويش بركنار نكرده و در جميع محافل و مجالس و در همه مجامع عمومي و خصوصي وصيّ خود را كه علي بن ابيطالب(ع) باشد به تمام طبقات مسلمين معرفي كرده است.
به گفتار بالا اضافه ميكنم: اگر ميخواهيد بيشتر به شرافت و ارجمندي اين موضوع پي ببريد بدانيد:
اولين مرحله دعوت به اسلام با اعلام وصايت امير المؤمنين(ع) زماناً و مكاناً متّحد بودهاند، يعني رسالت پيامبر اكرم(ص) و خلافت و امامت علي بن ابيطالب(ع) همدوش و قرين يكديگر و در يك عصر ظهور و بروز نموده.
به عبارت ديگر بگويم: همان روزي كه پيغمبر(ص) نبوت خود را اظهار كرد، همان روز خلافت پسر عمويش را ابلاغ نمود و در همان مكاني كه رسالت خويش را به عشيرهاش اطلاع داد در همان جا وصيّش را به آن مردم معرفي كرد.
يعني هنگامي كه اين آيه شريفه: «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ» الشعراء: 214. «و بترسان خويشان نزديكت را» بر حضرتش نازل گرديد و در حدود چهل نفر از اقارب خود را در خانه عمويش ابوطالب احضار نمود و رسالت خويش و وصايت علي(ع) را به آنان اعلام كرد به شرحي كه ذيلا ميخوانيد.
حديث الدار يوم الانذار
احاديثي در كتب اهل تسنّن از تفسير و تاريخ و غير اينها ثبت و ضبط است و در تمام آنها به وصيّ بودن امير المؤمنين(ع) تصريح شده است و
اينك قسمتي از ان ها را برايتان نقل ميكنيم:
حدثنا ابن حميد قال حدثنا سلمة قال حدثنى محمد بن اسحاق عن عبد الغفار بن القاسم عن المنهال بن عمرو عن عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب عن عبد الله ابن عباس عن علي بن ابى طالب قال لما نزلت هذه الآية على رسول الله صلى الله عليه و سلم و انذر عشيرتك الاقربين دعاني رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال لى يا علي ان الله امرنى ان انذر عشيرتي الاقربين فضقت بذلك ذرعا و عرفت انى متى اباديهم بهذا الامر ارى منهم ما اكره فصمت عليه حتى جاءني جبريل فقال يا محمد انك الا تفعل ما تؤمر به يعذبك ربك فاصنع لنا صاعا من طعام و اجعل عليه رحل شاة و املا لنا عسا من لبن ثم اجمع لي بنى عبد المطلب حتى اكلمهم و ابلغهم ما امرت به ففعلت ما امرنى به ثم دعوتهم له و هم يومئذ اربعون رجلا يزيدون رجلا او ينقصونه فيهم اعمامه ابو طالب و حمزة و العباس و ابو لهب
فلما اجتمعوا اليه دعاني بالطعام الذى صنعت لهم فجئت به فلما وضعته تناول و رسول الله صلى الله عليه و سلم حذية من اللحم فشقها باسنانه ثم القاها في نواحى الصفحة ثم قال خذوا بسم الله فاكل القوم حتى مالهم بشئ حاجة و ما ارى الا موضع ايديهم و ايم الله الذى نفس علي بيده و ان كان الرجل الواحد منهم لياكل ما قدمت لجميعهم ثم قال اسق القوم
فجئتهم بذلك العس فشربوا منه حتى رووا منه جميعا و ايم الله ان كان الرجل الواحد منهم ليشرب مثله فلما اراد رسول الله صلى الله عليه و سلم ان يكلمهم بدره ابو لهب الى الكلام فقال لقد ما سحركم صاحبكم فتفرق القوم و لم يكلمهم رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال الغد يا علي ان هذا الرجل سبقني الى ما قد سمعت من القول فتفرق القوم قبل ان اكلمهم فعد لنا من الطعام بمثل ما صنعت ثم اجمعهم الى قال ففعلت ثم جمعتهم ثم دعاني بالطعام فقربته لهم ففعل كما فعل بالامس فاكلوا حتى ما لهم بشئ حاجة ثم قال اسقهم فجئتهم بذلك العس فشربوا حتى رووا منه جميعا ثم تكلم رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال يا بنى عبد المطلب انى و الله ما اعلم شابا في العرب جاء قومه بافضل مما قد جئتكم به انى قد جئتكم بخير الدنيا و الآخرة و قد امرنى الله تعالى ان ادعوكم اليه فايكم يوازرني على هذا الامر على ان يكون اخى و وصيي و خليفتي فيكم؟
قال فاحجم القوم عنها جميعا و قلت و انى لاحدثهم سنا و ارمصهم عينا و اعظمهم بطنا و احمشهم ساقا انا يا نبى الله اكون وزيرك عليه فاخذ برقبتى ثم قال ان هذا اخى و وصيي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و اطيعوا قال فقام القوم يضحكون و يقولون لابي طالب قد امرك ان تسمع لابنك و تطيع.
آيه انذار
ترجمه حديث فوق به طور خلاصه: ابن عباس از علي بن ابيطالب نقل ميكند كه وقتي اين آيه «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ» بر پيغمبر(ص) نازل شد آن حضرت مرا احاضر نمود و فرمود: يا علي خداوند مرا امر كرده كه خويشان نزديك خود را
اِنذار كنم، از عذاب آنان را بترسانم، از اين امر سينهام تنگ شد و دانستم كه اگر اين موضوع را به آنان پيشنهاد نمايم ناگواريهايي از ايشان خواهم ديد، پس ساكت نشستم تا آنكه جبرئيل آمد و گفت: يا محمد اگر اين امر را انجام ندهي خداوند عذابت ميكند.
يا علي تهيّه كن براي ما يك صاع نان و يك پاي گوسفند با قدحي شير و نبي عبد المطلّب را دعوت كن تا من با ايشان صحبت كنم و آنچه را خدا به من امر فرموده انجام دهم (علي(ع) ميگويد) هر چرا كه پيغمبر(ص) به من دستور داد عمل نمودم و انان را دعوت كردم كه در حدود چهل نفر و در بين ايشان عموهاي حضرت، ابوطالب، حمزه، عباس و ابولهب بودند.
هنگامي كه حضور به هم رساندند، پيغمبر فرمود غذا را بياور و چون آن را حاضر نمودم حضرت يك تكّه از آن گوشت را برداشته و با دندان خود پاره كرد و در ظرف انداخت پس فرمود بخوريد با نام خدا، آنها شروع به خوردن نمودند تا آنكه سير شدند (علي(ع)) ميگويد سوگند به خدا اين غذائي كه من براي اين جمعيت بردم يك نفر از آنان ميتوانست همه آن را بخورد و من در آن غذا نديدم مگر فقط جاي انگشتانشان را، باز به من فرمود شير را براي ايشان بياور و من قدح شير را آوردم و تمامشان از آن قدح سيراب شدند و سوگند به خدا كه يك نفر از انان ميتوانست تمام آن شير را بخورد، پس چون پيغمبر(ص) خواست با ايشان صحبت كند ابولهب پيشي گرفت و گفت اين مرد «محمد» شما را سحر كرد و از جاي برخواستند و آن حضرت تكلم ننمود.
فرداي آن روز پيغمبر(ص) به علي(ع) فرمود يا علي اين مرد «ابولهب» همان طوري كه شنيدي پيش دستي كرد و سخناني گفت و مردم متفرق شدند پيش از آنكه من با ايشان سخن بگويم، پس تو مثل روز گذشته غذايي مهيشا كن و آن جمعيت را دعوت نما (علي(ع)) ميگويد من مانند طعام پيشين
غذايي ترتيب داده و آن گروه را احضار نمودم و چون آمدند و نوشيدند تا سيراب شدند،
سپس آن حضرت شروع به سخن نمود و فرمود اي خاندان عبدالمطلّب به خدا سوگند من سُراغ ندارم جواني را در عرب كه براي قومش بهتر از آنچه من براي شما آوردهام، آورده باشد من خير دنيا و آخرت را براي شما آوردهام و خداوند به من امر كرده كه شما را به سوي خودش بخوانم،
پس كدام يك از شماها در اين امر تبليغ و رسالت به من كمك ميكنيد تا آنكه برادر و وصيّ و خليفه من باشيد. جميع آنان سر به زير افكنده و ساكت ماندند.
(علي(ع)) ميگويد: ـ با آنكه از همه آنان كوچكتر و ساق باريكتر و ارمص عيناً و ابطن بودم ـ گفتم اي پيامبرِ خدا، من وزير و كمك كار شما هستم در امر نبوّت پس پيغمبر(ص) دست به گردن من انداخت و فرمود اين «علي» برادر من و وصي من و خليفه من ميباشد در ميان شماها گفتار او را گوش كنيد و او را اطاعت نماييد، پس آن گروه از جاي برخواستند و ميخنديدند و به ابوطالب ميگفتند: محمد امر كرد تو را كه از پسرت حرفشنوايي كني و او را اطاعت نمايي.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين حديث فوق را ابن اثير نيز در كتاب خود «الكامل في التاريخ» طبع بيروت ج 2 ص 42 از همين طريق نقل كرده است طالبين مراجعه نمايند.
و نيز همين حديث را ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ج 3 ص 254 از تاريخ طبري نقل كرده است.
و روي في الخبر الصحيح انه كلفه في مبدء الدعوة قبل ظهور كلمة الاسلام و انتشارها بمكة ان يصنع له طعاما و ان يدعو له بني عبدالمطلب فصنع له الطعام و دعاهم له فخرجوا
ذلك اليوم و لم ينذرهم صلي الله عليه و آله لكلمة قالها عمّه ابولهب فكلفه اليوم الثاني ان يصنع مثل ذلك الطعام و ان يدعوهم ثانية فصنعه و دعاهم فاكلوا ثم كلمهم صلي الله عليه و آله فدعاهم الي الدين و دعاه معهم لانه من بني عبد المطلب ثم ضمن لمن يوازر منهم و ينصره علي قوله ان يجعله اخاه في الدين و وصيّه بعد موته و خليفته من بعده فامسكوا كلّهم و اجابه هو وحده و قال انا انصرك علي ما جئت به واوازرك و ابايعك فقال لهم لما رأي منهم الخذلان و منه النصر و شاهد منهم المعصية و منه الطاعة و عاين منهم الاباء و منه الاجابة:
هذا اخي و وصيّي و خليفتي من بعدي، فقاموا يسخرون و يضحكون و يقولون لابي طالب اطع ابنك فقد امره عليك.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي معنا و مضمون اين حديثي كه ابن ابي الحديد نوشته است با آن حديثي كه من از تاريخ طبري برايتان نقل كردم يكيست هر چند در عبارت اندكي با هم تفاوت دارند و اين به جهت آنست كه ابوجعفر اسكافي حديث فوق را نقل به معنا كرده و ابن ابي الحديد هم آن را از او نقل نموده است.
گواهي عقل سالم و فطرت سليم خلافت علي ابن ابيطالب(ع) را
بابويهي: چون من اين حديث «يوم الانذار» را براي آقايان نقل نموده و معنا كردم آقاي نوبختي رو به آقاي شيخ محمد كرده و گفت: آقاي نصرتآبادي راستي جاي تعجب است كه با اين پيشآمد مهمّ يعني با تعيين كردن رسول الله(ص) خليفه و وصي خود را در همان روزي كه اعلام
رسالت خويش را مينموده است، چگونه عدّهاي از مسلمين آن عصر به اين امر پر اهميت پشت پا زده و به وصيّي كه آن حضرت شخصاً معين كرده بوده اعتنايي نكرده و در سقيفه بني ساعده اجتماع نمودند و داد خلافت را بلند كردند.
نصرتآبادي: آقاي نوبختي اين تعجب شما بسيار به جا و به مورد است زيرا عملي را كه اين قوم مرتكب شدند برخلاف عقل سالم و فطرت سليم ميباشد و اين حديثي كه آقاي بابويهي برايمان نقل كردند هر انسان عاقل باوجداني آن را تصديق ميكند و نيازي به سند حديث ندارد.
آقاي نوبختي من مثالي در اينجا براي شما ميآورم تا به طور واضح اين موضوع را دريابيد:
اگر خود جنابعالي مثلاً يك مؤسّسهاي را تشكيل دهيد، فرضاً كارخانهاي را تأسيس كنيد و ضمناً يكي از خويشان و يا يكي از دوستانتان از قدم اول با شما در اين راه كمك كند يعني براي هر گونه لوازم آن كارخانه ـ از جايگاه و اساس و استخدام كارمند و تهيّه مصالح ساختماني و مراجعات اداري و وارد كردن موادّ لازمه و انتخاب نمايندگاني كه فرآوردههاي اين كارخانه را به مصرف برسانند و .... ـ با شما مساعدت نمايد.
با اين فرض اگر جنابعالي بخواهيد براي خود معاون و كارفرمايي در نظر بگيريد آيا غير از اين شخص ياد شده كس ديگري را معاون خود قرار ميدهيد؟ و يك فرد بيگانه ناشي بياطلاع را در اين كارخانه نماينده خويش مينماييد؟
نوبختي: آقاي نصرتآبادي شما اين چه سؤالي است مطرح نموديد.
زيرا بسيار واضح و هويداست كه هيچ عاقلي محصول زحمات يك عمر خود را به دست افرادي نميسپارد كه سرمايه او را آتش بزنند و حاصل زندگي او را به باد فنا بدهند.
آري هر كسي غير از اين راه راه ديگري را در پيش بگيرد قطعاً سفيه و ابله خواهد بود.
نصرتآبادي: آقاي نوبختي اكنون قياس كنيد به
مثال بالا مسأله خلافت و وصايت علي بن ابيطالب(ع) را تا ببينيد كه چگونه عقل صحيح و فطرت پاك در اينجا قضاوت ميكند.
آقاي نوبختي علي بن ابيطالبي كه از قدم اول با پيغمبر(ص) ـ در امر رسالت ـ همكاري كرده: در روز اِنذار ميان خاندان عبد المطلّب وفاداري ابدي خود را با آن حضرت اعلام نموده و به دنبال اين پيمانش در تمام جنگها خود را در خطر و مشقت انداخته تا آنكه گردنكشان و دليران كفّار را به خاك مذلّت افكنده و مرجهاي خيبري و عمرو بن عبدودّها را سر از تن جدا نموده تا جايي كه در شأنش: لا فتي الاّ عليّ لا سيف الاّ ذوالفقار نازل گرديده و خويش را در پرتگاه نابودي قرار داده در آن شبي كه به جاي پيغمبر(ص) آرميده تا آن حضرت جان به سلامت در برده و از مكه به مدينه هجرت نموده و آن قدر از آن مدينه علم تعليم گرفته تا باب آن مدينه گرديده و چنان در وظيفه وزارت و نيابت از حضرتش پايداري و استقامت كرده تا آن كه نسبت به پيغمبر نسبت هارون به موسي را واجد شده و ........
البته البته فطرت سليم و عقل سالم در اينجا حكم ميكند كه بايستي يك چنين فردي را پيغمبر(ص) به جاي خود نصب نمايد و او را وصيّ و خليفه خويش قرار دهد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي خداوند بر تأييدات شما بيفزايد كه جواب جامعي به آقاي نوبختي داديد و من هم براي تأييد اين گفتارتان اضافه ميكنم:
آقاي نصرتآبادي اگر بر فرض محال و «العياذ بالله» پيغمبر(ص) كس ديگري را (كه هيچ گونه از اين فداكاريها و خدمات و جانفشانيهاي علي بن ابيطالب(ع) را نداشته) خليفه خود قرار ميداد، جهان بشريّت زبان طعن به سوي او باز ميكردند و اين عمل او را جزء جرائم و تضييع حقوق بشر اعلام مينمودند، و او را به دنيا چنين معرفي ميكردند: كه شخصي ادّعاي نبوت كرده و داد
عدالت عمومي زده، ليكن خود او اوّل ستمكار بوده است، زيرا اين پيغمبر كسي را كه به طور تمام و كمال از او و از دين او دفاع همه جانبه كرده است، او را بركنار نموده و حق او را پايمال كرده، و در مقابل كساني را كه هيچ گونه امتياز و تفوّقي بر عموم مردم نداشتهاند آنها را بر مسلمين حاكم كرده و منصب خلافت خود را به آنان داده است.
ولي از آنجايي كه تمام دانشمندان اهل سير و مطالعه به اضافه جميع مسلمين ميدانند كه پيغمبر اسلام(ص) عادلترين عدالتمندان جهان ميباشد بلكه همه حقوقدانان عالم بايستي از مكتب او داد و عدالت را تعليم بگيرند همه آنان اعتراف دارند كه هرگز او از مسير عقل و فطرت بركنار نخواهد رفت.
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يعْلَمُونَ» الروم: 30.
گواهي قرآن به ولايت علي بن ابيطالب(ع)
«إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» المائده: 55.
جز اين نيست كه وليّ شما خداست و رسولش و آنان كه ايمان آوردند كساني كه برپا ميدارند نماز را و ميدهند زكوت را هنگامي كه در ركوعند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي به دنبال آيه شريفه «انذار» ـ كه ابلاغ رسالت پيغمبر(ص) را با اعلام خلافت و وصايت علي بن ابيطالب(ع) در يك مكان و يك زمان به مردم اخطار مينمايد ـ من آيات ديگري كه نيز امامت و ولايت آن حضرت را اثبات ميكنند يكي پس از ديگري برايتان بيان ميكنم تا بدانيد كه مذهب تشيّع مذهبي نيست كه مردم آن را از پيش خود
جعل كرده باشند، بلكه از همان روزي كه دين اسلام پايهگذاي شده، شارع مقدس بنيان اين مذهب را به جاي گُذارده است.
نه مانند مذاهب مستحدثه اهل تسنن كه منشأ پيدايش آنها همان اختلاف فرقههاي مسلمين شده و نَشو و نماي آنها به دست جاه طلبان و سودجويان و جبارين عصر خود بوده است.
اينك ميپردازيم به بيان احاديثي در رابطه با آيه شريفه ولايت كه محدّثين اهل تسنن نقل كردهاند و همه آنها متفقاً نشان ميدهند كه آيه نامبرده درباره علي بن ابيطالب(ع) نازل شده است.
احاديثي در رابطه با آيه ولايت
اخبرني الشيخ الامام العلامة مجد الدين ابوالحسن محمد بن يحيي بن الحسين بن عبدالكريم الكرجي القزويني....................... عن الاعمش عن عباية بن ربعي قال: بينا عبدالله بن عباس جالس علي شفير زمزم [يقول قال رسول الله صلي الله عليه و سلم اذا اقبل رجل متعمم بعمامة] فجعل ابن عباس لايقول قال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاقال الرجل قال رسول الله صلي الله عليه و سلم فقال ابن عباس سألتك بالله من انت؟ قال فكشف العمامة عن وجهه و قال يا ايها الناس من عرفني فقد عرفني و من لم يعرفني فانا جندب بن جنادة البدري ابوذر الغفاري سمعت النبي صلي الله عليه و سلم بهاتين و الاّ فصمّتا و رأيته بهاتين و الا فعميتا يقول: عليٌّ قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره مخذول من خذله.
اما اني صليت مع رسول الله صلي الله عليه و سلم يوما من الايام صلاة الظهر فسأل سائل في المسجد فلم يعطه احد فرفع السائل يده الي
السماء و قال [اللهم] اشهد اني سئلت في مسجد رسول الله صلي الله عليه و سلم فلم يعطني احد شيئاً و علي عليه السلام كان راكعا نأومأ بخنصره اليمني ـ و كان يتختّم فيها ـ فاقبل السائل حتي اخذ الخاتم من خنصره، و ذلك بعين رسول الله صلي الله عليه و سلم فلما فرغ النبي صلي الله عليه و سلم من صلوته رفع رأسه الي السماء و قال: اللّهم ان اخي موسي سألك فقال: رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي اشدد به ازري و اشركه في امري فانزلت عليه قرآنا ناطقا «سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلايصلون اليكما»
اللهم و انان محمد نبيك و صفيّك اللهم اشرح لي صدري و يسرّلي امري و اجعل لي وزير امن اهلي عياّ [اخي] اشدد به ظهري
قال ابوذر فوالله ما استّتم رسول الله صلي الله عليه و سلم و الكلمة حتي نزل عليه جبرئيل من عندالله فقال يا محمد اقرأ قال و ما اقرأ؟ قال اقرأ « إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ». انتهي
فانشأحسّان بن ثابت يقول:
ابا حسن تفديك نفسي و مخجّني و كل بطئي في الهوي و مسارع ايذهب مدحي و المحبين ضائعاً و ما المدح في جنب الاله بضايع فانت الذي اعطيت اذ كنت راكعاً فدتك نفوس القوم يا خير راكع بخاتمك الميمون يا خير سيدي و يا خير شار و يا خير بايع فانزل فيك الله خير ولاية و بيّنها في محكمات الشرايع
خاتم بخشي عليّ بن ابيطالب به سائل
عباية بن ربعي ميگويد: ابن عباس بر لب چاه زمزم نشسته بود و از پيغمبر(ص) براي ما حديث نقل ميكرد. در اين بين مردي كه بر سر و صورت خود عمّامه پيچيده بود وارد شد، و هر قدر ابن عباس ميگفت پيغمبر چنين فرموده او هم ميگفت پيغمبر چنين فرموده ابن عباس گفت تو را به خدا سوگند ميدهم كه كيستي؟ آن مرد عمامه را از صورت خود بالا زده و گفت هر كس مرا ميشناسد كه ميشناسد و هر كه مرا نميشناسد، من جندب پسر جناره ابوذر غفاري هستم، و با اين دو گوشم از پيغمبر شنيدم ـ كه اگر دروغ بگويم گوشم كر باد ـ و با اين دو چشمم او را ديدم ـ كه اگر دروغ بگويم هر دو كور باد ـ كه ميفرمود: علي پيشرو و رهبر نيكوكارانست و قاتل كفار است، و ياري ميشود هر كس كه او را ياري كند و واگذاشته به خود ميشود هر كه او را ياري نكند (سپس اباذر گفت):
آگاه باشيد كه من روزي با پيغمبر(ص) نماز ظهر ميخواندم كه فقيري وارد شد و سؤال كرد و هيچ كس چيزي به او نداد پس روي خود را به جانب آسمان كرده و گفت بار خدايا گواه باش كه در مسجد رسول الله سؤال نمودم كسي چيزي به من نداد (در اين ميان) علي بن ابيطالب(ع) در حالت ركوع بود و اشاره به انگشت خود نمود كه انگشتري در آن بود، شخص فقير آمد و انگشتر را از انگشت او درآورد، چون پيغمبر(ص) نماز را تمام نمود سر خود را به سوي اسمان بلند كرد و گفت بار پروردگارا موسي «بن عمران» از تو درخواست نمود عرض كرد: بار الها شرح صدر به من بده و امر مرا آسان كن و گِره از زبانم بگشا تا گفتار مرا بفهمند و وزيري براي من قرار بده از اهل بيتم هارون برادرم را و پشت مرا به سبب او قوي نما و او را شريك در امر «نُبوّتم» كن.
پس تو «خداوندا» اين آيات را بر او نازل فرمودي: «به همين زودي بازوي تو را به سبب
برادرت قوي ميكنم و قرار ميدهم براي شما تسلّطي پس نخواهند رسند به شما.
بار الها من محمد پيغمبر تو و برگزيده تو هستم بار خدايا شرح صدر به من عطا نما و امر مرا آسان كن و از اهل بيت من علي را وزيرم قرار بده پشت مرا به سبب او قوي نما.
اباذر گفت سوگند به خدا كه هنوز گفتار رسول الله(ص) تمام نشده بود كه جبرئيل بر او نازل گرديد و گفت اي محمد بخوان او فرمود چه بخوانم؟ عرض كرد بخوان: « إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ».
آقاي نصرتآبادي جويني شافعي در «فرائد السمطين» سه حديث ديگر نيز ذيل آيه شريفه ولايت نقل كرده است كه همين معنا را ميفهمانند.
و عدّه بسياري از مفسرين و محدثين اهل تسنّن ذيل آيه شريفه نامبرده به همين مضمون حديث نقل كردهاند كه از جمله آنان است: امام واحدي در كتاب «اسباب النزول» و خطيب در كتاب «المتفق» و ابن مردويه و ابو الشيخ در كتاب «مسند» خود و كنز العمال ذيل شماره 5991 – 6137. و سيوطي در تفسير «الدر المنثور» ج 2 ص 293 ـ 294 ذيل آيه شريفه نامبرده يازده حديث نقل كرده است كه آيه فوق در شأن علي بن ابيطالب(ع) نازل شده است و اينك يكي از آنها را من در اينجا برايتان بيان ميكنم:
و سلم علي اصحابه ثم قال من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده.
بابويهي: آقاي نوبختي آقاي نصرتآبادي كه نيازي به ترجمه ندارند ولي من براي شما ميگويم: در اين حديث فوق جملهاي آورده شده كه در حديث پيشين گفته نشده و آن اينست كه پيغمبر(ص) بعد از خواندن آيه شريفه ولايت، به اصحاب خود فرمود: هر كس من مولاي او هستم علي(ع) هم مولاي اوست پس عرض كرد بار خدايا دوست بدار هر كسي را كه علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه را كه با او دشمني كند.
اشكال به آيه ولايت و پاسخ آن با گواهي قرائن
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه آيه شريفه ولايت در شأن علي بن ابيطالب نازل شده است ـ زيرا سنّي و شيعه به طور تواتر همين معنا را نقل كردهاند ـ ليكن من در اينجا سؤالي دارم و آن اينست:
كلمه «وليّ» كه در آيه شريفه ولايت آورده شده است (1)چند معنا دارد به اين ترتيب: (نَصير، صَديق، مُحبّ، مهر، تابع، حليف و جاد و من وَلي امر احد) پس كداميك از اين معناها در اين آيه شريفه اراده شده است؟ و چگونه اين آيه شريفه امامتِ علي بن ابيطالب را اثبات ميكند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما كه اطلاع از ادبيّات عربي داريد و ميدانيد كه در لغت عرب كليمهاي نيست كه منحصراً فقط يك معنا داشته باشد و هر كجا آن لغت را استعمال كنند همان يك معنا را بدهد و هر كس به كتب لغت مراجعه كند ميبيند كه براي هر كلمهاي چند معنا گفته شده است.
در نتيجه تمام لغات عرب مشترك ميباشند، و در اين صورت معنايي را كه گويندگان و نويسندگان از عبارتهايشان اراده ميكنند
1) . چنانكه فرموده: انما وليّكم
بايستي به توسط قرينه(هاي لفظي و غير لفظي و متصل و منفصل) به دست آورد، و اگر فرضاً قرينهآي در كار نميبود جميع عبارتها مجهول ميماند و معنايي كه مقصود گوينده بوده است روشن نميگرديد، ولي براي آنكه بايد منظور و مراد متكلمين معلوم گردد قرينهاي از قرائن به كار برده ميشود.
مثلاً كلمه «ضرب» داراي معاني بسياريست و به كمك قرائن لفظيّهاي كه همراه آن آورده ميشود، معناي منظور مشخّص ميگردد، چنانكه ميگوييم: «ضَرَب الخيمة» (يعني خيمه را سرپا كرد) كه به واسطه كلمه «خيمه» معلوم ميشود كه مقصود از «ضرب» كتك زدن نيست بلكه اين ضرب به معناي نصب كردن ميباشد.
و نيز ميگوييم: «ضَرَب اليه» (يعني كج كرد به طرف او) كه به واسط كلمه «اليه» به دست ميآيد كه مقصود از ضرب در اينجا معناي زدن و يا نصب كردن نيست بلكه آن در اين مثال به معناي ميل است. و بر همين مثالها قياس كنيد لغتهاي ديگر را.
آقاي نصرتآبادي البته درست است كه كلمه «وليّ» ـ همان طوري كه گفتيد معناهاي متعدّدي دارد ولي قرينههايي در اينجا موجود است كه مقصود را مشخّص ميكند و معناهاي غير مقصود را بركنار مينمايد به اين بيان:
آقاي نصرتآبادي در آيه شريفه ولايت كلمه «وليّ» مكرّر نشده است بلكه فقط يك مرتبه گفته شده و اين كلمه يك معنايي را براي سه كس اثبات كرده: در مرحله اول براي خداوند سبحان و پس از او براي رسولش(ص) و سپس براي آن كسي كه در ركوعِ نمازش صدقه به فقير داده است كه علي بن ابيطالب باشد.
در نتيجه هر ولايتي (به هر معنايي) كه براي خداوند است همان ولايت را رسول الله دارد و همان ولايت پيغمبر را علي بن ابيطالب دارا ميباشد زيرا سياق آيه شريفه ذرّهاي تفاوت ميان ولايت آنان نگذاشته است چنانكه هر اديبي اين معنا
را واضح و روشن مييابد.
ان العرب ببابك فاسئلها عن ذلك
آقاي نصرتآبادي اكنون بايستي بررسي كنيم و ببينيم كه مقصود از اين «ولايت» كداميك از معناهاي ياد شده بالا ميباشد:
چند معنا از معناهايي كه (براي كلمه «وليّ» در بالا) گفته شد با آيه شريفه ولايت سازش ندارند مانند: صهر، حليف، جار و تابع. پس باقي ميماند اين چند معناي اخير: نصير، محبّ، صديق و من ولي امر احد.
آقاي نصرتآبادي به قرينههايي كه ذيلاً بيان ميشود توجه نماييد تا معناي آيه شريفه برايتان واضح گردد:
ـ قرينه اول ـ : حديث اولي كه از «فرائد السمطين» نقل كردم خود قرينه (منفصله معتبر) است كه معناي آيه شريفه را مشخص ميكند كه آخرين معنا از معناهاي ياد شده باشد، زيرا در آن حديث است كه پيغمبر(ص) از خداوند چيزي را مسئلت نمود كه در رابطه با آن درخواستش، اين آيه شريفه «انما وليكم الله...» نازل گرديد.
يعني آن حضرت عرضه داشت: بار پروردگارا علي(ع) را وزير من قرار بده و پشت مرا به سبب او قوي كن و خداوند هم دعاي پيغمبرش را مستجاب كرده و آيه شريفه نامبرده را بر او نازل فرمود. يعني طبق دعاء حضرتش علي بن ابيطالب را وزير و معاون او قرار داد، و همه ميدانند كه مقام وزارت حقيقي همان مقام جانشيني است كه خلافت باشد.
ـ قرينه دوم ـ : حديثي است كه ذيلا برايتان نقل ميكنم:
و اخرج ابن ابي شيبة و احمد و النسائي عن بريدة رضي الله عنه قال غزوت مع عليّ علي اليمن فرأيت منه جفوة فلما قدمت علي رسول الله صلي الله عليه و سلم ذكرت عليا فتنقصته
فرأيت وجه رسول الله صلي الله عليه و سلم تغيّر و قال يا بريدة الست اولي بالمؤمنين من انفسهم؟ قلت بلي يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاه. (1)
يعني بريده ميگويد: من به اتفاق علي بن ابيطالب در يمن ميجنگيدم و از او غلظت و خشونتي ديدم و چون مراجعت كرده و حضور پيغمبر(ص) رسيدم درباره علي مذمّتي كردم پس ديدم رنگ رسول الله متغيّر شد و به من فرمود: آيا من اولاي به مؤمنين نيستم؟ (بريده ميگويد) گفتم آري اي رسول خدا پس فرمود: هر كس من اولاي به او «مولاي او» هستم علي هم مولاي اوست).
آقاي نصرتآبادي قسمت اخير اين حديث بالا قرينه «مُعِيّنه» است براي كلمه «الولي» كه صراحتاً معناي آيه شريفه ولايت را معين و مشخّص مي كند كه همان «اولي به نفس» باشد، يعني علي بن ابيطالب(ع) اولويت به مؤمنين دارد و اولي است به مؤمنين از خود ايشان همان طوري كه پيغمبر(ص) اولي به مؤمنين ميباشد چنانكه در قرآن كريمست: « النَّبِي أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ الخ» الاحزاب: 6.
در نتيجه علي بن ابيطالبي كه مانند رسول الله(ص) مولاي مؤمنين است و اولويت به آنان دارد اوست كه مقام جانشيني و خلافت آن حضرت مختص به او ميباشد.
ـ قرينه سوم ـ : قرينه «متّصله» ايست كه از خود آيه شريفه به دست ميآيد به اين بيان:
اگر بخواهيم غير از معناي «اولي بنفس» آن سه معناي ديگر را براي كلمه «الوليّ» در نظر بگيريم برگشت آيه چنين ميشود: انما نصيركم الله و رسوله و الذين آمنوا، يا «انما صديقكم و يا «انما محبّكم ....» و در اين سه صورت معناي آيه چنين ميشود: جز اين نيست كه خدا و رسول و
1) . حديث فوق را امام محمد در «مسند» خود ج 5 ص 347 و حاكم در «مستدرك» ج 3 ص 110 نقل نمودهاند.
علي بن ابيطالب ياور شما، رفيق شما، دوستدار شما مؤمنين هستند.
و هر كس اندكي معرفت به دستگاه وحي اِلهي و همچنين آشنايي به موقعيت رسول الله(ص) داشته باشد، ميداند كه شأن قرآن و شأن پيغمبر(ص) بالاتر از آنست كه يك سلسله چيزهايي كه پيش پا افتاده و بر همه واضح ميباشد، آنها را بيان كنند، و هنگامي كه مسلمانان آن معاني را بشنوند به يكديگر بگويند: ما خودمان اينها را ميدانستيم مجهولي را براي ما معلوم نكرده بلكه اين آيه توضيح واضحات كرده، و آن هم نزد عقلا موهون و مستهجن است.
مگر مؤمنين شك داشتهاند كه خدا و رسول و علي بن ابيطالب ياور و دوستدار ايشانند تا آنكه محتاج به نزول آيه باشد.
آقاي نصرتآبادي علي بن ابيطالبي(ع) كه در ركوعِ نماز خود سائل فقير را ردّ نميكند، علي بن ابيطالبي(ع) كه دشمنان مؤمنين را به خاك مذلّت مياندازد آيا چنين شخص نيازي دارد به اينكه درباره او بگويند او دوست مؤمنين است و ياور و رفيق مومنين ميباشد.
در نتيجه جز معناي آخر «كه اولي به نفس باشد» معناي ديگري نميتوان براي آيه شريفه در نظر گرفت، و هر كس غير از اين بگويد از قانون عربيت و ادبيّت خارج و تفسير به رأي كرده و تعصب گريبانگير او شده است.
امتناع منافق از ولايت علي(ع) و درخواست عذاب براي خود
«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع لِلْكَافِرِينَ لَيسَ لَهُ دَافِعٌ مِنَ اللهِ ذِي الْمَعَارِجِ» [320]
سؤال كرد سؤال كنندهاي عذابي را كه واقع شونده بود براي كافرين و نبود آن را دفع كنندهاي از جانب خداي صاحب معارج.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اكثر مفسّرين سنّي و شيعه مينويسند كه آيه شريفه فوق در رابطه با ولايت علي بن ابيطالب عليه السلام نازل شده است به تفصيلي كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم و اكنون حديثي از آن احاديثي كه محدثين اهل تسنن نوشتهاند برايتان نقل ميكنم:
آيه سؤال عذاب
اخبرني الشيخ عماد الدين عبد الحافظ بدر ان بن شبل المقدسي بمدينة نابلس ...................... عن الامام ابي الحسن علي بن احمد الواحدي رحمه الله قال: قرأت علي شيخنا الاستاد ابي اسحاق الثعلبي في تفسيره: ان سفيان بن عينية سئل من قول الله عز و جل « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع» فيمن نزلت؟ فقال: للسائل سألتني عن مسئلة ما سئلني احد عنها قبلك، حدثني جعفر بن محمد عن آبائه صلوات الله عليهم اجمعين قال لما كان رسول الله صلي الله عليه و آله بغدير خمّ نادي الناس فاجتمعوا فاخذ بيد علي صلوات الله عليه فقال: من كنت مولاه فعلي مولاه فشاع ذلك و طار في البلاد فبلغ ذلك الحرث بن النعمان الفهري فاتي رسول الله صلي الله عليه و آله علي ناقة له حتي اتي الا بطح فنزل عن ناقته فاناخها فقال: يا محمد امرتنا عن الله ان نشهد ان لا اله الاّ الله و انك رسول الله فقبلناه و امرتنا ان نصلي خمسا فقبلناه منك فامرتنا بالزكاة فقبلناه و امرتنا ان نصوم شهرا فقبلناه و امرتنا بالحج فقبلناه ثم لم تر بهذا حتي رفعت بضبعي ابن عمك ففضلّته علينا و قلت: من كنت مولاه فعلي مولاه فهذا شئي منك ام من الله عز و جل فقال و الله الذي لا اله الاّ هو انّ
هذا من الله، فولي الحرث بن النعمان يريد راحلته و هو يقول: اللهم ان كان ما يقول محمد حقا فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم، فما و صل اليها حتي رماه الله عز و جل بحجر فسقط علي هامته و خرج [الحجر] من دبره فقتله فانزل الله تعالي: سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع لِلْكَافِرِينَ لَيسَ لَهُ دَافِعٌ. فانشأ ابو محمد العوني الغسّاني في قوله:
يقول رسول الله هذا لامّتي هو اليوم مولي ربّ ما قلت فاسمع فقال حجود ذو شقاق منافق ينادي رسول الله من قلب موجع أعن ربنا هذا ام انت اخترعته؟ فقال معاذ الله لست بمبدع فقال عدو الله: للهمّ ان يكن كما قال حقا بّي عذابا فأوقع فعوجل من افق السماء بكفره بجندلة فانكبَّ ثا و بمصرع و قال آخر: و ما جري لحارث النعمان في امره من اوضح البرهان علي اختياره لامر الامّة فمن هناك سائه و غمّه حتي اتي النّبي بالمدينة محنطئا من شدة الضغينة و قال ما قال من المقال فبآء بالعذاب و النكال ترجمه حديث فوق به طور خلاصه:
ثعلبي در تفسير خود نقل كرده كه شخصي از سفيان بن عيينه پرسيد كه اين آيه: « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع» درباره كي نازل شده؟
سفيان در جواب او گفت: مسئلهاي را از من پرسيدي كه هيچ كس پيش از تو از من اين پرسش را نكرده بود (سپس به او گفت): جعفر بن محمد از پدرانش(ع) براي من نقل كرد كه وقتي پيغمبر(ص) وارد غدير خُمّ شد منادي او ندا در
داد و مردم را جمع كرد و سپس آن حضرت دست علي بن ابيطالب را گرفت و فرمود هر كس من مولاي او هستم علي مولاي او است.
پس اين موضوع شايع شد و در شهرها منتشر گرديد، و چون اين خبر به «حارث بن نعمان فهري» رسيد سوار بر شتر خود شده و به مدينه آمد و از شتر پياده و آن را مهار نموده و به حضور پيغمبر رسيد و گفت: يا محمد تو به ما امر كردي كه شها دت به وحدانيّت خدا و رسالت تو بدهيم، ما هم قبول كرديم و به ما امر كردي كه در پنج وقت نماز بخوانيم ما هم قبول كرديم و به ما امر كردي كه زكات بدهيم ما هم قبول كرديم و به ما امر كردي كه يك ماه روزه بگيريم ما هم قبول كرديم و به ما امر كردي كه حجّ به جا آوريم ما هم قبول كريدم.
ولي تو به اينها اكتفا نكردي تا آنكه بازوي پسر عمويت «علي» را گرفته و «او را» بالا بردي و بر ما تفضيل و برتري دادي و گفتي: هر كس من مولاي او هستم علي مولاي اوست.
آيا اين موضوع از جانب خداوند است يا آنكه از پيش خود ميگويي؟ پيغمبر(ص) فرمود سوگند به آن خدايي كه جز او خدايي نيست اين «موضوع» از ناحيه خدا ميباشد.
پس حرث بن نعمان برخواست و به طرف مركبش ميرفت و ميگفت بار خدايا اگر اين موضوعي كه محمد(ص) ميگويد حق است پس بباران بر ما سنگهايي از اسمان و يا عذاب اليمي بر ما بفرست، پس «حرث» هنوز به شتر خود نرسيده كه سنگي از جانب خداوند بر سر او فرود آمد و از ماتحتش خارج شد و هماندم او را بكشت و سپس اين آيه شريفه نازل گرديد: «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع لِلْكَافِرِينَ لَيسَ لَهُ دَافِعٌ».
بابويهي: آقاي نصرتآبادي ابن صباغ مالكي در «فصول المهمّه» حديث فوق را از همان طريق نقل كرده است، و عده كثيري از محدّثين و مفسرين اهل تسنّن اين حديث را با اندكي تفاوت در عبارت و يا در طريق ثبت كردهاند و در پارهاي
از آنها به جاي حارث بن نعمان فهري: جابر بن نضر گفتهاند و نام آنها را ذيلا ميخوانيد. (1)
علامت منافق اقرار نكردن به خلافت علي بن ابيطالب(ع)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي موضوعي در اينجا براي من مشكل شده اميدوارم شما آن را حلّ كنيد و آن اينست: اين سائل يعني حرث فهري به تمام اصول و فروع دين معتقد بوده چنانكه در حديث فوق به يكايك مباني ديني (از توحيد و نبوت و نماز و زكات و روزه و حجّ) اعتراف كرده است.
و با اين وصف چگونه به ولايت و امامت علي بن ابيطالب(ع) اقرار ننمود، با آن كه وقتي از پيغمبر(ص) پرسيد كه آيا اين موضوع از جانب خداوند است يا آنكه تو از پيش خود ميگويي؟ آن حضرت در جوابش سوگند ياد نمود كه از جانب خدا ميباشد؟
و عجيبتر آنكه حاضر به هلاكت خود شد ولي ولايت علي(ع) را قبول ننمود.
و بالاتر از اين آنكه از خداوند درخواست كرد كه اگر موضوع ولايت علي(ع) حق است عذابت را بر ما نازل گردان با آنكه ميبايست گفته باشد: بار خدايا اگر اين موضوع حق است تو آن را به من بفهمان تا آن را بپذيرم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مگر شما مبحث روز
1) . هروي در تفسير «غريب القرآن»، ابوبكر نقاش موصلي در تفسير «شفاء الصدور»، ثعلبي در تفسير «الكشف و البيان»، حاكم حسكاني در كتاب « دعاة لهداة الي اداء حق المولاة »، ابوبكر يحي در «تفسير قرطبي»، ابن جوزي در «تذكرة »، ابراهيم يمني شافعي در كتاب « الاكتفاء في فضل الاربعة الخلفاء »، زرندي حنفي در كتاب «معارج الوصول» و «درر السمطين»، شهاب الدين دولتآبادي در كتاب «هدايت السعداء»، سمهودي شافعي در «جواهر العقدين»، شمس الدين شربيني در تفسير «السراج المنير» و زين الدين منادي شافعي در كتاب «فيض الغدير في شرح الجامع الصغير» بنا به نقل «الغدير».
گذشته را فراموش كرديد؟ مگر آن احاديثي كه درباره حُبّ و بُغض علي بن ابيطالب(ع) برايتان نقل كردم از خاطر بردهايد؟ من متجاوز از بيست حديث در رابطه با دوستي و دشمني آن حضرت به عرضتان رساندم و آنها را برايتان شرح دادم، اگر جنابعالي آن مطالب را در نظر ميآورديد و در آنها دقت ميكرديد، در مسأله حارث فهري متحيّر نميمانديد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من به منظور شما پي نبردم استدعا دارم توضيح بيشتري بدهيد:
بابويهي: آقاي نصرتآبادي قسمتي از آن احاديثي كه روز گذشته برايتان خواندم (مانند حديث 1، 2، 15، 25) با صراحت ميگويند: منافق علي بن ابيطالب را دوست نميدارد.
آقاي نصرتآبادي شما فريب يك افرادي را نخوريد كه نماز ميخوانند و روزه ميگيرند و حج ميروند و داد دين ميزنند، اگر اين گونه اشخاص وصيّ پيغمبر را قبول داشته و امامت علي بن ابيطالب(ع) را پذيرفته باشند، قطعاً آن اعتقادات و اعمالشان سرچشمه از ايمان قلبي آنان گرفته است، و اگر به موضوع خلافت و ولايت آن حضرت ايمان نياورده باشند، جميع اعمالي كه انجام ميدهد منافقوار و اجسادي بيروح ميباشند.
و نيز قسمتي از آن احاديث (مانند حديث 11، 14، 16) نشان ميدهند كه هر كس با علي بن ابيطالب دشمني كند (كه بزرگترين مصداق دشمني با آن حضرت زير بار ولايت او نرفتن و اجانب را بر او برتري دادن است) جزء اشقياء و از كسانيست كه طهارت مولد ندارد و پاك زاد نيست كه يكي از آن گروه منافقين همين «حرث بن نعمان فهري» ميباشد.
آقاي نصرتآبادي آيه شريفه: «سؤال عذاب» مخالفين ولايت علي بن ابيطالب را جداً تهديد ميكند زيرا آن عذابي كه «حرث فهري» را گرفت و او را هلاك كرد منحصر به او نميباشد بلكه به جميع متمردين و مخالفين امامتِ آن حضرت اعلام
خطر مينمايد كه به چنين سرنوشتي گرفتار خواهند شد و عذابي كه جلوگير و دافعي از آن نيست گريبان ايشان را خواهد گرفت (چنانكه در آيه شريفه تعبير به جمع آورده و فرموده: «للكافرين».)
با اين تفاوت كه چون «حرث فهري» با پيغمبر(ص) روبهرو شد و آن حضرت هم حجّت را بر او تمام كرد و با اين وصف زير بار امر رسول الله نرفت و بر لجاجت خود افزود، و جدّاً درخواست عذاب كرد، خداوند هم در همين جهان او را عقاب نمود و از سنگهاي دوزخي بر او فرستاد كه از مغز سر تا دُبُر او را بشكافت و او را هلاك كرد.
و ديگر معاندين و مخالفين امير المؤمنين نيز يك چنين روزي را در پيش دارند و به عذابي كه «ليس له دافع» مبتلا خواهند شد كه هنگام جان دادن آن را مشاهده خواهند نمود.
و از آنجايي كه خداوند متعال به بندگانش رؤف و عطوف ميباشد نمونهاي از عذابهاي اخروي اين گونه اعداء را در همينجا نشان داده است تا آنكه ساير عبادش عبرت بگيرند و متنبّه شوند.
«وَمَا نُرْسِلُ بِالاْياتِ إِلاَّ تَخْوِيفاً ........... وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبِيراً» الاسراء: 59 و 60.
آقاي نصرتآبادي براي تأييد آن روايات، حديث ديگري برايتان نقل ميكنم توجه نماييد:
ايّها الناس من ابغضنا اهل البيت حشره الله يوم القيمه يهوديّاً فقال جابر بن عبدالله يا رسول الله و ان صام و صلي قال و ان صام و صلي و زعم انّه مسلم الحديث.
يعني پيغمبر(ص) فرمود اي مردم هر كس دشمن بدارد ما اهل بيت را خداوند در روز قيامت او را يهودي محشور ميكند، جابر عرض كرد يا رسول الله: هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند؟ آن حضرت
فرمود هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان پندارد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي در ضمن اينكه جنابعالي اشكال پيشين اينجانب را حلّ مينموديد اشكال مهمّديگري براي من رخ داده است، از شما تمنّا دارم كه اولاً به گفتارم توجه نماييد و سپس جواب جامع كاملي به من بدهيد به طوري كه آقاي نوبختي هم بهرهمند شوند و آن اشكال اينست:
مقام رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم براي همه كس محسوس و آشكار است و جميع مسلمين عالي و داني آنان ميدانند كه آن وجود مقدس اشرف كائنات و افضل موجودات و خاتم پيامبران ميباشد و اَحدي مانند آن حضرت در پيشگاه الهي قرب و منزلت ندارد، و هر چه در فضيلت و منقبت آن سرور ابرار گفته شود به جا و به مورد است.
ولي من درباره علي بن ابيطالب(ع) متحيّر ماندهام زيرا با آن كه او مقام رسالت و پيامبري را ندارد براي چيست كه اين همه احاديث و روايات در فضيلت دوستي و ولايت حضرتش وارد به طوري كه مخالفين او منافق ناميده شده و دشمنانش مورد عذاب و عقاب الهي واقع ميگردند كه از جمله آنها همين «حرث فهري» است كه به واسطه امتناع از ولايت او به عذاب اليم گرفتار شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به نكته دقيقي توجه پيدا كردهايد و سؤالي مطرح كرديد كه تاكنون كسي از من چنين پرسشي ننموده، اكنون من به عنوان مقدمه يك قانون كلي و ضابطه جامعي را طرح ميكنم (كه مشكلات بسياري را ميتوان با آن حل نمود) و سپس پاسخ اشكال شما را ميدهم:
علّت تكثير جسم، اوصاف است
تمام موجودات اين جهان از هواي لطيف گرفته تا سنگ سخت سنگين تماماً جسم ميباشند و به همين جهت اين جهان را عالم اجسام مينامند.
در تقسيم اوليه اجسام را اين گونه تقسيم كردهاند: جماد، نبات، حيوان، و در ذيل هر يك از اين سه جنس انواع مختلفي وجود دارد، يعني جمادات و همچنين نباتات و حيوانات به انواع بيشماري قسمت بندي ميشوند و هر نوعي از اين انواع افراد بيحسابي را در بردارند:
مثلاً: نباتاتي كه در اين خاك روييده ميشوند به اندازهاي زيادند كه هيچ گياه شناسي نميتواند تعداد انواع و اصناف آنها را بشمارد تا چه رسد به آنكه بخواهد آحاد آنها را به دست آورد و بر همين قياس است جمادات و حيوانات.
آنچه در اينجا جالب توجه است كه نبايستي آن را ناديده گرفت اينست: آن چيزي كه باعث تكثير جسم شده و افراد بي انتهايي از آن به وجود آورده به طوري كه شماره آنها را به سر حدّ نامنتهايي رسانده است، فقط موضوع صفت ميباشد، يعني صفتهايي بيحدّ و بيشمار از جسم ظهور و بروز كرده و در نتيجه آن را به صورت اين اجناس و انواع و اصناف درآورده و از هر كدام اينها نيز افراد غير متناهي تحويل داده است با آنكه جميع اينها از مرتبه جسمانيت خود خارج نشدهاند، يعني تمام جمادات جسمند، تمام نباتات جسمند و تمام حيوانات (كه يك نوع از آنها انسانست) جسمند.
آقاي نصرتآبادي ما از اينجا ميفهميم كه موضوع صفت موضوع پر اهميّت و پر ارجي ميباشد كه از يك چيز «جسم» جهان را پر كرده و جلوههاي گوناگون جذّاب و جالبي به جسم عطا نموده و چه آثار بيكران و چه خواص نامحدودي را به عالم تحويل داده است.
و اگر بر فرض محال صفت جماديّت را از جمادات و صفت نباتيت را از نباتات و صفت حيوانيت را از حيوانات بگيرند جز يك جسم ساده بسيط بيخاصيّت چيز ديگري به جاي نخواهد ماند.
نوبختي: آقاي بابويهي اين موضوعي كه مطرح نموديد براي من روشن نشده است خواهشمندم آن
را بيشتر توضيح بدهيد.
بابويهي: آقاي نوبختي مسألهاي كه در بالا مطرح شده تا اندازهاي دقيق است و با مثال مسائل مشكل را ميتوان آسان كرد و به ذهنها نزديك نمود و من براي شما در اينجا مثالي ميآورم تا مطلب برايتان واضح گردد.
گياههايي كه در زمين روييده ميشوند مادّه تمام آنها جسم است ولي آنچه گياه را به شكلهاي مختلف درميآورد و صورتهاي گوناگوني به آن ميدهد صفتهايي بيش نيست.
مثلاً يك قسمت از گياه به صفت درختي و قسمتي از آن به صفت بوتهاي ميباشند پس قسمتي از درخت مثلاً به صفت گردويي و قسمتي به صفت سيبي و قسمتي به صفت هلويي و ...... در ميايند و نيز قسمتي از بوتهها به صفت رياحين و سبزيهاي خوردني و قسمتي به صفت دارويي و قسمتي به صفت گُل و ....... ميرويند.
آقاي نوبختي به همين مثال بالا قياس كنيد جمادات و حيوانات را كه جميع افراد و اجزاء اينها هر كدام به صفتي نمايان شدهاند و گرنه در اصلِ مادهِ خود همه و همه اينها جز جسم چيز ديگري نميباشند.
آقاي نوبختي بدانيد آنچه در اينجا اهميّت بسزايي دارد و بايستي توجه را به سوي او معطوف داشت اينست:
تمام آثاري كه از موجودات ظاهر ميشود و جميع خواصّي كه هر كدامشان از خود نشان ميدهند، سبب همه آنها صفتهايي است كه از جسم بُروز كرده است.
شما ببينيد با آنكه مادّه جميع اشجار همان جسم است و بس ولي آنچه از درختها به صفت سيبي درآمده اثر مخصوصي دارد كه آن اثر در درخت گلابي يافت نميشود و همچنين بعكس، و آنچه به صفت هلويي درآمده اثر مخصوصي دارد كه در درخت گيلاس يافت نميشود و همچنين است جميع اشجار و بوتههايي كه در جهان ماده روييده ميشوند كه يكايك آنها صفتي مخصوص به خود دارند و هر
صفتي هم اثر خاصي در آن ميباشد كه اين اثر در فرد ديگري وجود ندارد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اكنون كه مقدّمه فوق را دانستيد به نكتههاي ذيل توجه كنيد:
صفات به دو قسم تقسيم ميشوند: يك قسم صفات حسنه «خوب» مانند: علم، حياء، تواضع و .... قسم ديگر صفات رذيله «بد» مانند: بخل، حسد، طمع و ....
آثاري كه هر صفتي از خود بُروز ميدهد مانند خود اوست، يعني صفتهاي خوب اثرهاي آنها نيكو ميباشد و صفتهاي بد اثرهاي آنها بد و زيانآور است.
صفات نيز به دو بخش تقسيم ميشوند: صفات معنوي دروني و صفات ظاهري بُروني.
همان طوري كه اجسام داراي صفتهاي ظاهري بروني هستند (چنانكه تفصيلاً به عرضتان رساندم) همين طور نفس انسان هم به صفتهايي معنوي دروني متّصف ميشود.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي با در نظر گرفتن نكات و مطالب فوق به گفتار ذيل توجه نماييد:
دانسته باد كه مقصود اصلي ما در اين بحث همان صفتهاي حسنه معنوي انسان ميباشد:
افراد بشر از نظر تمثال و ظاهر يكسانند، ولي آنچيزي كه ايشان را از يكديگر جدا ميكند و به پاره از آنان امتياز ميبخشد و بعضي را بر بعض ديگر تفضيل و برتري ميدهد، فقط صفتهاي معنوي ايشانست و بس و گرنه هيچ كس بر اَمثال خود فضيلتي ندارد.
مثلاً ميبينيم دو انساني را كه يكي از ايشان عالم و دانشمند و ديگري جاهل و نادان كه چه اكرام و احترامهايي متوجّه آن عالم ميباشد و در مقابل چه محروميتهايي كه گريبان آن جاهل را گرفته است، پس اين تفاوت گزاريها همه به خواطر صفت علم و دانش اوست و گرنه از حيث هيكل و ظاهر بشريت مزيّتي بر يكديگر ندارند.
الناس من جهة التمثال اكفاء ابوهم آدم و الامّ حوّاء فان يكن لهم من اصلهم شرف يفاخرون به فالطين و المائ ما الفضل الاّ لاهل العلم انّهم علي الهدي لمن استهدي ادلاء و قيمة المرء ما قد كان يحسنه و الجاهلون لاهل العلم اعداء فقم بعلم و لاتطلب به بدلا فالناس موتي و اهل العلم احياء آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما ببينيد يك صفت علم چگونه شخص را در ميان جامعه معزّز و محترم ميكند و اگر چنان چه انساني صفتهاي متعددي از صفات حسنه را داشته باشد كه هر كدام از آنها يك نوع فضيلتي به صاحب خود بيفزايد، اين فردِ متصف در چه درجهاي از رفعت واقع ميشود و به چه مقام شامخي خواهد رسيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي امروز همين مقدار از بحث كفايت ميكند و در همينجا آن را خاتمه ميدهيم و دنباله اين مبحث را روز آينده دنبال ميكنيم پس مجلس تعطيل گرديد و آقايان رفتند.
امتياز هر انساني به صفات اوست
بابويهي: روز شنبه 15 محرم برابر با 30 مهر سال جاري بود كه باز مجلس بحث تشكيل شده و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست اينجانب بابويهي رو به آقاي نصرتآبادي كرده گفتم آقاي نصرتآبادي جنابعالي روز گذشته از من پرسيديد كه براي چيست آن همه احاديث و روايات در فضيلت علي بن ابيطالب(ع) وارد شده به طوري كه مخالفينش را منافق ناميدهاند با آنكه آن حضرت مقام رسالت و نبوت نداشته؟ و من هم در پاسخ شما اين مقدمه فوق را ترتيب دادم تا نتيجتاً اشكال شما را حل كنم، اكنون براي دريافت جواب به گفتارم توجه نماييد:
تمام مقامات و رتبههاي معنوي پيامبران و
اوصياء ايشان به واسطه آن صفتهاي ممتاز و برگزيدهاي بوده است كه آن وجودهاي مقدس دارا بودند و همان صفات عاليه آنان باعث شده كه خداوند متعال ايشان را از ميان خلق برگزيده است، و اگر غير از اين ميبود (يعني اگر انبياء با ديگر مردم در اخلاقيات و اوصاف مساوي بودند) انتخاب آنان گزاف و غير حكيمانه بود و آيه شريفه «وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُق عَظِيم» القلم: 4. اشاره به همان اوصاف حميده پيغمبر(ص) است كه خداوند آن را با عظمت ياد كرده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي علي بن ابيطالب(ع) كه آن همه احاديث و روايات در فضيلت و منقبت او وارد شده (به طوري كه نمونهاي از آنها را روز گذشته برايتان نقل كردم) همه آنها به جهت آنست كه اين وجود شريف صفاتي را دارا بوده كه پس از پيغمبر(ص) اَحَدي اين فيض عُظما نصيب او نشده بلكه هيچ كس عشري از اعشار آن را واجد نبوده است.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي براي تأييد اين گفتار بالا (به اضافه آيات شريفه و به اضافه احاديثي كه در مدح و منقبت اميرالمؤمنين وارد شده) يك موضوع تاريخي را درباره اوصاف اميرالمؤمنين(ع) به عرضتان ميرسانم تا به مطلب روشن شويد:
اميرالمؤمنين(ع) و صفات هفتاد گانه او
1) . «ابن دأب» ابو الوليد عيسي بن يزيد بن بكر است اين مرد دانشمند مورخ از اهل حجاز قبيله كنانه و همزمان با «موسي هادي» از خلفاء بني عباس كه در سنه 169 به مسند خلافت نشسته و او ابن دأب را بسيار تجليل مينموده.
در او يافت شود؟ تا آنكه آخر الامر ده صفت دنيوي «نه ديني» در شخصي به نام «زهير بن حباب كلبي» يافتند و آن صفات عبارتند از: 1. شاعر، 2. طبيب، 3. فارِس، 4. منجّم، 5. شريف، 6. ايّد، 7. كاهن، 8. قائف، 9. عائف، 10. زاجر. (1)
ابن دأب ميگويد: باز عدهاي اهل بينش و نظر در عرب به جستجو درآمدند، و نديدند كسي را كه صفات ديني و دنيايي در او جمع باشد مگر در علي بن ابيطالب(ع).
و چون مردم او را جامع اين صفتها ديدند آتش حسد آنها شعله ور شد به طوري كه دلها و هم چنين اعمالشان را فاسد كرد، در حالي كه او «علي بن ابيطالب» سزاوارترين مردم بود به آن صفات، زيرا خداوند به دست او خانههاي مشركين را منهدم كرد و به سبب او پيامبرش را ياري نمود و به واسطه نابود كردن او كفار را در جنگهاي پيغمبر دين خدا عزّت يافت.
ابن دأب ميگويد: من از اين گروه پژوهشگر و تجسّس كن پرسيدم كه آن خصلتها و صفتهاي نيكو كدام است؟ ايشان هم يكايك آنها را براي من شمردند به اين ترتيب:
المواساة للرسول و بذل نفسه دونه .
الحفيظة.
دفع الضيم عنه.
التصديق للرسول بالوعد.
الزهد.
ترك الامل.
الحياء.
الكرم.
1) . «فارس»: كسي است كه در شناخت اسب و اسبسواري مهارت دارد؛ «منجم»: ستاره شناس؛ «شريف»:، بزرگ قبيله؛ «الايّد»: نيرومند؛ «كاهن»: پيشگويي كن از راه رمل و غير آن «قائف»: قيافهشناس؛ «عائف»: از راه پرنده يا غير آنها پيشگويي ميكند؛ «زاجر» كسي است كه با صدا يا با سنگ پرندهاي را ميپراند و از كيفيت پريدن آن فال نيك و يا فال بد ميزند.
البلاغة في الخطب.
الرئاسة.
الحلم.
العلم.
القضاء بالفصل.
الشجاعة.
ترك الفرح عند الظفر و ترك اظهار المرح.
ترك الخديعة و المكر و الغدر.
ترك المُثلة و هو يقدر عليها.
الرغبة الخالصة الي الله.
اطعام الطعام علي حبّه.
هَوان ما ظفر به من الدنيا عليه.
تركه ان يفضل نفسه و ولده علي احد من رعيّته.
طعامه ادني ما تأكل الرعيّة
لباسه ادني ما يلبس احد من المسلمين.
قسمه بالسويّه و عدله في الرعيّة.
الصرامة في حربه و قد خذله الناس.
الحفظ و هو الذي تسميّه العرب العقل حتي سمّي اُذناً واعية.
السماحة.
بثّ الحكمة.
استخراج الكلمة.
الابلاغ في الموعظة.
حاجة الناس اليه اذا حضر.
حتي لايؤخذ الاّ بقوله.
انغلاق كلما في الارض [و انفلاق ما في الارض] علي الناس حتي يستخرجه.
الدفع عن المظلوم.
اغاثة الملهوف.
المروءة.
عفة البطن و الفرج.
اصلاح المال بيده ليستغني به عن مال غيره.
ترك الوهن و الاستكانة.
ترك الشكاية في موضع الم الجراحة.
كتمان ما وجد في جسده من الجراحات من قرنه الي قدمه و كانت الف جراحة في سبيل الله.
الامر بالمعروف.
النهي عن المنكر.
اقامة الحدود و لو علي نفسه.
ترك الكتمان فيما لله فيه الرضا علي ولده.
اقرار الناس بما نزل به القرآن من فضائله و ما يحدّث الناس عن رسول الله صلي الله عليه و آله من مناقبه.
اجتماعهم علي انّه لم يردّ علي رسول الله صلي الله عليه و آله كلمة قطّ.
لم ترتعد فرائصه في موضع بعثه فيه قطّ.
شهادة الذين في ايّامه انّه وفّدفيئهم و ظلف نفسه عن دنياهم.
لم يرتشي في احكامهم.
ذكاء القلب.
قوة الصدر عند ما حكمت الخوارج عليه.
هرب كل من كان في المسجد و بقي علي المنبر وحده.
ما يحدّث الناس ان الطير بكت عليه.
ما روي عن ابن شهاب الزهري ان حجارة ارض بيت المقدّس قلبت عند قتله فوجد تحتها دم عبيط و الامر العظيم حتي تكلّمت به الرهبان و قالوا فيه.
دعاؤه الناس الي ان يسألوه عن كل فتنة تضل مائة او تهدي مائة.
ما روي الناس من عجائبه في اخباره عن الخوارج و قتلهم.
تركه مع هذا ان يظهر منه استطالة او صلف.
بل كان الغالب عليه اذا كان ذلك غلب البكاء عليه.
الاستكانة لله حتي يقول له رسول الله صلي الله عليه و آله: ما هذا البكاء يا عليّ؟ فيقول ابكي لرضاء رسول الله عني قال: فيقول له رسول
الله صلي الله عليه و اله:، ان الله و ملائكته و رسوله عنك راضون.
ذهاب البرد عنه في ايام البرد.
ذهاب الحرّ عنه في ايام الحرّ، فكان لايجد حرّاً و لا برداً.
كان في خذل الناس و ذهابهم عنه بمنزلة اجتماعهم عليه طاعة لله و الانتهاء الي امره.
التأييد بضرب السيف في سبيل الله.
الجمال قال: اشرف يوما علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال ما ظننت الاّ انّه اشرف علي القمر ليله البدر.
مباينته للناس في اِحكام خلقه، قال: و كان له سنام كسنام الثور.
بعيد ما بين المنكبين.
انّ ساعديه لايستبينان من عضديه من اندما جهما من اِحكام الخلق.
لم يأخذ بيده احداً قطّ الاّ حبس نفسه.
و ان زاد قليلا قتله.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در رابطه با اين هفتاد خصلت امير المؤمنين عليه السلام يكي از شعراء عرب اين اشعار ذيل را سروده است:
جُمعت في صفاتك الاضداد فلهذا عزّت لك الانداد
زاهد حاكم حليم شجاع فاتك ناسكٌ فقير جواد
خلق يخجل النسيم من اللطف و بأس يذوب منه الجماد
شيم ما جمعن في بشر قطّ و لا حاز مثلهنّ العباد
ظهرت منك للوري مكرمات فاقرّت بفضلك الحَسّاد
ان يكذّب بها عداك فقد كذّب من قبل قوم لوط و عاد
جلّ معناك ان يحبط به الشعر او يحصي صفاته النّقاد
دليل اگر طلبي بر امامتش يك دم به چشم
دل بنگر بر حديث يوم الدّار
حديث منزله را ورد خويشتن ميساز كه ميكند دل اهل نفاق را افكار
بود امام به حكم حديث روز غدير بدين حديث نمايند خاص و عام اقرار
نبي چو وارد خُم گشت بر سر منبر خليفه كرد علي(ع) را بگفته جبّار
نهاد بر سر او تاج والِ من والاه گرفت از همه امّتان خود اقرار
عليست هادي هر قوم و ثاني ثقلين قدم برون ز طريق هدايتش مگذار
علي به قول نبي هست چون سفينه نوح به دامنش چو زني دست خوف غرق مدار
بگير دامن حيدر كه آيه تطهير گواه پاكي دامان اوست بيگفتار
بود خليفه حق آنكه در تمامي عمر ز حق جدا نشد و حق از او نكرد كنار
شرح صفات هفتاد گانه اميرالمؤمنين(ع)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابوبهي بعد از آن كه جنابعالي اين هفتاد صفت را بيان نموديد، آقاي نوبختي از من پرسيدند معناي اين جملات چيست؟
من هم در جواب ايشان گفتم: بايستي از خود آقاي بابويهي سؤال كنيم، اكنون از حضورتان استدعا داريم كه اين خصلتها را براي ما شرح دهيد به طوري كه آقاي نوبختي هم بتوانند استفاده كنند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين درخواست شما بسيار به جا و به مورد است، زيرا اين اوصافي كه نقل شده خيلي مجمل و به طور اختصار گفتهاند، و از حُسن اتفاق خود ابن دأب معاني اين خصلتها را از آن رجال اهل نظر سؤال كرده و مشروحاً بيان نموده است به اين طريق:
بعد از آنكه ابن دأب اين صفتهاي هفتاد گانه اميرالمؤمنين(ع) را از آن رجال اهل نظر نقل ميكند سپس معناي يكايك آنها را از آن دانشمندان ميپرسد و ايشان هم آن كلمات را براي ابن داب تشريح ميكردند و با دليل اثبات مينمودند.
اينك من «بابويهي» خلاصه ترجمه گفتار ابن دأب را به ضميمه متن (1)به همان ترتيب پيشين برايتان نقل ميكنم، اكنون به معاني آن خصلتها كه آن رجال شرح دادهاند توجه نماييد:
(قال ابن دأب: فقلنا اي شيء معني اول خصاله: المواساة؟) «بر ديگران خواهد آنچه را بر خود خواهد»
1) . مشروح گفتار ابن دأب با متن عربي در كتاب «اختصاص مفيد (ره)» آورده شده است طالبين به آنجا مراجعه نمايند و براي اطلاع از احوال ابن دأب به «مروج الذهب» مسعودي رجوع شود.
قالوا: قال رسول الله صلي الله عليه و آله: ان قريشاً قد اجمعوا علي قتلي فنم علي فراشي، فقال: بابي انت و امي السمع و الطاعة لله و لرسوله فنام علي فراشه و مضي رسول الله صلي الله عليه و آله لوجهه، و اصبح عليٌّ و قريش يحسه فاخذوه فقالوا: انت الذي غدرتنا منذ الليله، فقطعوا له قضبان الشجر فضرب حتي كادوا يأتون علي نفسه: ثم افلتمن ايديهم و ارسل اليه رسول الله صلي الله عليه و آله و هو في الغار ان اكثر ثلاثة اباعر واحداً لي و واحداً لابي بكر و واحداً للدليل، و احمل انت بناتي الي ان تلحق بي ففعل.
يعني پيغمبر(ص) «به علي(ع)» فرمود: قريش با يكديگر همدست شدهاند بر كشتن من پس تو بخواب به جا ي من، علي(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت گوش بفرمانم و اطاعت خدا و پيغمبر را مينمايم، پس شب در فراش آن حضرت بخوابيد و رسول الله(ص) به جانب غار برفت، و قريش شب تا به صبح در كمين بودند، چون صبح شد به «علي» گفتند تو بودي كه از شب تا به حال ما را فريب دادي؟ پس زد و خوردي ميانشان واقع و از دست آنان فرار كرد پس پيغمبر كسي را به سوي «علي» فرستاد و امر نمود كه سه شتر براي ما كرايه كن، يكي براي من يكي براي ابابكر و يكي براي دليل راه و اهل و عيال مرا سوار كن و با خود به مدينه بياور پس علي(ع) دستور آن حضرت را انجام داد. (1)
1) . تفصيل داستان « ليلة المبيت » در مبحث روز يكشنبه 19 ذيقعده ذيل عنوان «اجتماع كفار در دار الندوه و هجرت پيغمبر» بيان شده است مراجعه نماييد.
«الحفيظه»: «جلوگيري از كارهاي ناشايست» چنين ميگويند:
قال: فما الحفيظ و الكرم؟ قالوا: مشي علي رجليه و حمل بنات رسول الله صلي الله عليه و آله علي الظهر و كمن النهار و سار بهنّ الليل ماشيا علي رجليه فقدم علي رسول الله صلي الله عليه و آله و قد تعلقت قدماه دماً و مدّة فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله هل تدري ما نزل فيك؟ فاعلمه بما لاعوض له لو بقي في الدنيا ما كانت الدنيا باقية، قال يا عليّ نزل فيك «فاستجاب لهم ربهم انّي لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي» فالذكر انت و الاناث بنات رسول الله صلي الله عليه و آله يقول الله تبارك و تعالي: «فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لاَُكَفِّرَنَّ عَنْهُم سَيآتِهِمْ وَلاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّات تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ ثَوَاباً مِنْ عِندِ اللهِ وَاللهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ». (1)
يعني علي بن ابيطالب دختران رسول الله(ص) را سوار نموده و خود پياده به سوي مدينه رهسپار گشتند، روزها پنهان شده و شبها حركت ميكرد تا آنكه خدمت آن حضرت برسيد در حالي كه پاهايش خونآلود و مجروح گشت، پيغمبر به «علي» فرمود: آيا ميداني چه آيهاي در شأنت نازل شده؟ نازل گرديده است دربارهات اين آيه: «فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِل مِنْكُم مِن ذَكَر أَوْ أُنْثَى» (2)(يعني پس اجابت كرد مر ايشان را پروردگارشان كه ضايع نميكنم عمل هر عاملي از شما را از مرد يا از زني) (سپس به علي(ع) فرمود) منظور از مرد در اين آيه تو هستي و از زنها دختران من هستند (باز آيه شريفه ديگري اضافه نمود)؟ كه خداوند متعال ميفرمايد:
«فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لاَُكَفِّرَنَّ عَنْهُم سَيآتِهِمْ وَلاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّات تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ ثَوَاباً مِنْ عِندِ اللهِ وَاللهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ» . (1)(يعني آن كساني كه مهاجرت كردند و اخراج شدند از ديارشان و آزار شدند در راه من و جنگ نمودند و كشته شدند البته درميگذرم از گناهانشان و هر آينه داخل ميكنم ايشان را در بهشتهايي كه جاريست از زيرشان نهرها، پاداشي است از نزد خدا و در نزد خداوندست خوبي ثواب.)
قال: فما دفع الضيم؟ قالوا حيث حصر رسول الله صلي الله عليه و آله في الشعب، حتي انفق ابوطالب ماله و منعه في بضع عشرة قبيلة من قريش و قال ابوطالب في ذلك لعلي عليه السلام و هو مع رسول الله صلي الله عليه و آله في اموره و خدمته و موازرته و محاماته.
محاصره رسول الله(ص) در شعب ابوطالب
يعني هنگامي كه پيغمبر صلي الله عليه و اله در «شعب ابيطالب» محاصره شد حضرت ابوطالب اموال خود را در راه حفاظت رسول الله(ص) صرف كرد و او را از خطر بيش از ده قبيله قريش نگهداري مينمود و به فرزندش علي بن ابيطالب سفارش پيغمبر را كرده كه او را جداً حمايت و مساعدت كامل بنمايد. (2)
در نتيجه تا مدت سه سال دايره زندگي بر پيغمبر و ساير ال هاشم شديداً تنگ شد تا آنكه حضرت ابوطالب با گروهي از شِعب بيرون آمده و در مجتمع قريش وارد شده روي به آنان كرده فرمود: اي مردم برادرزادهام «محمد(ص)» به من خبر داده كه خداوند موريانه را بر آن صحيفه شما مسلّط نموده به طوري كه آن را خوردهاند مگر آن اسم جلاله كه «بسمك اللهم» باشد، پس شما برويد و از آن صحيفه بازديد كنيد و اگر ديديد كه گفتار محمد راست است كه دست از كينه و ستم او برداريد، و اگر دروغ باشد من او را تحويل شما ميدهم تا او را بكشيد.
قريش به يكديگر گفتند اين گفتاريست نيكو پس رفتند و آن صحيفه را گشودند ديدند تمام آن را موريانه از بين برده مگر همان اسم خداوند متعال را كه در اول صحيفه ثبت مينمودند. نتيجتاً سرافكنده و شرمسار شدند و فرداي آن روز عدّهاي از ايشان به جانب شعب ابيطالب آمدند و پيغمبر(ص) را با جميع وابستگانش از آنجا بيرون آورده و در خانههاي خود به مكه جاي دادند.
مورّخين سنّي و شيعه اين موضوع شِعب را ثبت كردهاند، از جمله تاريخ طبري ج 2 ص 74 و كامل ابن اثير ج 2 ص 59 و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در نهج البلاغه به موضوع «شعب» اشارهاي نموه است:
و من كتاب له عليه السلام الي معاويه: فاراد قومنا قتل نبيّنا و اجتياح اصلنا و همّوا بنا الهموم و فعلوا بنا الافاعيل، و منعونا العذب، و احلسونا الخوف، و اضطرونا الي جبل و عروا وقدوا لنا نار الحرب، فعزم الله لنا علي الذبّ عن حوزته، و الرمي من وراء حرمته الخطبة
شرح ابن ابي الحديد چهار جلدي ج 3 ص 308 ذيل اين كلمات فوق است.
1) . آل عمران: 195.
2) . داستان «شِعب ابيطالب» به طور اختصار از اين قرار است: در سال هفتم بعثت مشركين قريش وقتي ديدند كه اسلام رونق گرفته و حضرت ابوطالب و حمزه دو شخصيّت بزرگ آل هاشم به پيغمبر ايمان آوردند كه اين خود پناه بزرگي براي مسلمين شده و از طرفي مملكت حبشه پناهگاهي است كه هر كس از مسلمين به آنجا پناهنده ميشود پادشاهش آنان را ميپذيرد و به ايشان پناه ميدهد و از خطر كفار در امان ميشوند، در نتيجه اين دشمنان اسلام انجمني تشكيل داده و با يكديگر همدست و همپيمان شدند كه رسول الله را به قتل برسانند، چون ابوطالب از اين توطئه خبردار شد، پيغمبر(ص) را با جميع آل هاشم و آل عبدالمطلب (غير از ابولهب) جمعآوري نمود و به درّهاي كه «شِعب ابيطالب» مشهور بود برده و در آنجا جاي داد و نگهباناني در دو طرف اين درّه بگماشت و به تمام آنان سفارش رسول الله(ص) را مينمود، خصوصاً به فرزند ارجمندش علي بن ابيطالب دستور داد كه بسياري از شبها به جاي آن حضرت ميخوابيد و نيز حضرت حمزه همه شب با شمشير بر گرد آن حضرت پاسداري ميداد، چون كفّار قريش از اين واقعه آگاهي يافتند دانستند كه دست به پيغمبر پيدا نخواهند كرد پس نقشهاي به كار بردند: چهل نفر از بزرگانشان در «دار الندوه» اجتماع نمودند و هم پيمان شدند كه ديگر با آل هاشم و آل عبدالمطلب قطع رابطه عمومي نمايند و تحريم اقتصادي كنند يعني خريد و فروش با آنان ننمايند و نيز ازدواج با ايشان نكنند و چنان كار را بر آنان تنگ بگيرند تا آنكه پيغمبر را تحويل دهند، و اين قرارداد را در صحيفهاي نوشته و همه امضاء كرده و مهر نمودند و آن را به خاله ابوجهل «امّ الجلاس» سپرده (و به قولي در كعبه پنهان نمودند)
قال: فما التصديق بالوعد؟ قالوا: قال له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و اخبره بالثواب والذخر، وجزيل المآب لمن جاهد محسنا بما له و نفسه ونيّته، فلم يتعجّل شيئا من ثواب الدنيا عوضا من ثواب الاخرة، و لم يفضل نفسه على احد للذي كان عنده، وترك ثوابه ليأخذه مجتمعاً كاملاً يوم القيامة، وعاهد الله أن لا ينال من الدنيا إلاّ بقدر البلغة، ولا يفضل له شيء ممّا اتعب فيه بدنه، ورشح فيه جبينه، الاّ قدّمه قبله، فانزل الله « وَمَا تُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَير تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ» البقرة: 110.
يعني پيغمبر(ص) خبر داد به علي بن ابيطالب(ع) كه هر كسي جهاد و كوشش كند، و در راه خدا با مال و جان و نيّات خود مجاهده نمايد، البته در روز قيامت پاداش نيكو و ذخيره فراواني خواهد داشت، پس علي(ع) تصديق نمود اين وعده الهي را و اجرهاي دنيايي را با ثوابهاي آخرتي عوض نكرد، و هرگز خود را بر احدي برتري نداد، تا نتيجتاً تارك ثوابي شود (بلكه آنچه را ديگران به جاي ميآورند از نيكيها او هم همان را انجام ميداد) تا جزاي
كامل در روز رستاخير نصيب او گردد.
و نيز با خداي خويش عهد كرد كه مال و منال دنيا را بيش از زندگي قانعانه به دست نياورد، و انچه را كه با كَدّ يمين و عَرق جبين پيدا ميكند، چنانچه از مخارجش فزونتر باشد همه را براي آخرت خود پيش فرستد پس اين آيه شريفه نازل گرديد: « وَمَا تُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَير تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ» (1)يعني هر چه را كه پيش بفرستيد براي خودتان از نيكيها، مييابيد آنها را نزد خداوند.
قال: فقيل لهم: فما الزهد في الدنيا؟ قالوا: لبس الكرابيس، و قطع ما جاوز من انامله، و قصر طول كمّه، و ضيّق اسفله، كان طول الكمّ ثلاثة اشبار، و اسفله اثنا عشر شبرا، و طول البدن ستّة اشبار.
يعني لباس علي(ع) از كرباس بود، طول آستين پيراهنش پايينتر از سر انگشتانش در ازاي آستين سه وجب بوده و چنانچه از انگشتان بلندتر ميبود آن را ميبُريد، گرداگرد دامن پيراهن آن حضرت دوازده وجب و طول آن شش وجب بوده است.
در زمان جاهليت يكي از افتخارهايشان بلند گرفتن دامن لباس بوده به طوري كه قسمتي از آن بر زمين كشيده ميشد و آستين پيراهنشان از سرانگشتانشان تجاوز مينمود كه اين خود علامت تنجتر و تكبّر ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه ابن دأب درباره زهد اميرالمؤمنين(ع) در اينجا ذكر كرده است قطرهايست از قلزم، و گرنه به طور تام و كامل نميتوان زهد آن حضرت را توصيف نمود و من براي تأييد گفتار بالا چند جملهاي از كلمات خود آن حضرت را از نهج
1) . البقره: 110.
البلاغه برايتان بيان ميكنم:
اما بعد يا ابن حنيف فقد بلغني ان رجلا من فتية اهل البصرة دعاك الى مادبة فاسرعت اليها تستطاب لك الالوان و تنقل اليك الجفان، و ما ظننت انك تجيب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. فانظر الى ما تقضمه من هذا المقضم فما اشتبه عليك علمه فالفظه و ما ايقنت بطيب وجوهه فنل منه
الا و ان لكل ماموم اماما يقتدى به و يستضئ بنور علمه، الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. الا و انكم لا تقدرون على ذلك و لكن اعينوني بورع و اجتهاد، و عقة و سداد، فوالله ما كنزت من دنياكم تبرا، و لا ادخرت من غنائمها و فرا و لا اعددت لبالي ثوبي طمراً. (1)
خلاصه ترجمه گفتار فوق: عثمان بن حنيف انصاري كه از اصحاب رسول الله(ص) و از طرف اميرالمؤمنين(ع) حاكم بصره بود، در يكي از ميهمانيهاي آنجا دعوت شده و شركت نمود و چون آن حضرت از اين واقعه خبردار شد نامهاي بر او نوشت و او را سرزنش كرده، فرمود اي پسر حنيف من گمان نميكردم تو بر سر سفرهاي حاضر شوي كه خورشهاي رنگارنگ و قدحهاي بزرگ برايت بياورند و توانگران را دعوت كرده و فقرا را راندهاند (اي پسر حنيف) آگاه باش كه هر مأمومي امامي دارد كه از نور و علم او استفاده ميكند، و امام شما «علي بن ابيطالب» از دنياي خود به دو جامه كهنه و از خوردنيها به دو قرص نان اكتفا نموده است.
(اي پسر حنيف) شما بر چنين رفتاري قدرت نداريد (كه مانند من زندگاني كنيد) ولي مرا به پرهيزگاري و كوشش و پاكدامني خود ياري
1) . نهج البلاغه نامه 45.
نماييد، سوگند به خداوند كه از دنياي شما طلايي نيندوختم و از غنيمتهاي آن مال فراواني ذخيره نكردهام و با اين كهنه جامهاي كه در بر دارم جامه كهنه ديگري آماده ننمودهام.
توصيف ضرار عليّ بن ابيطالب(ع) را براي معاويه
باز آن حضرت در كلام ديگرش چنين ميفرمايد:
و من خبر ضرار بن ضمرة الضبابي عند دخوله على معاوية و مسالته له عن امير المؤمنين، قال: فاشهد لقد رايته في بعض مواقفه و قد ارخى الليل سدوله، و هو قائم في محرابه قابض على لحيته، يتململ تململ السليم، و يبكي بكاء الحزين و يقول: يا دنيا يا دنيا اليك عني، ابي تعرضت، ام الي تشوقت: لا حان حينك هيهات غري غيري. لا حاجة لي فيك. قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها. فعيشك قصير، و خطرك يسير، و املك حقير. اه من قلة الزاد، و طول الطريق، و بعد السفر، و عظيم المورد. (1)
ترجمه به طور خلاصه: هنگامي كه ضرار بن ضمره وارد بر معاويه شد معاويه درباره اميرالمؤمنين(ع) از او جويا گرديد، ضرار ميگويد: گواهي ميدهم علي(ع) را ديدم وقتي كه شب پرده تاريكي خود را گسترده بود، در محراب عبادت ايستاده و محاسن خويش را در دست گرفته مانند مارگزيده به خود ميپيچيد و گريه ميكند و ميگويد اي دنيا اي دنيا از من دور شو، آيا خودت را به من عرضه ميكني و مينماياني؟ يا به من اشتياق داري و مرا خواهاني، وقت آن نيست كه مرا بفريبي، هيهات، غير مرا بفريب كه من نياز به تو ندارم و تو را سه طلاقه كردهام طلاقي كه رجوع در آن نيست، (اي دنيا) زندگاني
1) . نهج البلاغه نامه 77.
تو كوتاه و اهميّت تو ناچيز و آرزوي تو پست است (سپس فرمود:) آه از كمي توشه و درازي راه و دوري سفر آخرت و سختي ورودگاه (كه قبر و برزخ و قيامت باشد).
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي اگر كسي در اين گفتارهاي اميرالمؤمنين(ع) دقت كند از كثرت تعجّب انگشت عبرت به دندان خواهد گرفت، كه يك چنين شخصيتي با تمام قدرتي كه در دست داشته است، چگونه به دنيا بياعتنا بوده و به آن زخارف و لذائذي كه افراد بشر بر سر آن نزاعها و جدالها ميكنند، پشت كرده و همه آنها را ناديده گرفته است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نه فقط زهد اميرالمؤمنين(ع) همه را در شگفت انداخته است بلكه هر صفتي از صفات آن حضرت را كه شخص بررسي ميكند ميبيند تمام آنها در درجه اعلاي از اوج و رفعت ميباشند و هيچ كنجكاو و پژوهشگري نميتواند به قعر درياي اوصاف حضرتش برسد.
بكنه ذاتش خرد برد پي اگر رسد خس به قعر دريا
قال: قلنا: فما ترك الامل؟ قالوا: قيل له: هذا قد قطعت ما خلف انا ملك، فما لك لا تلفّ كمّك؟ قال: الامر اسرع من ذلك، فاجتمعت اليه بنو هاشم قاطبة و سألوه و طلبوا اليه لما وهب لهم لباسه، و لبس لباس الناس، و انتقل عمّا هو عليه من ذلك، فكان جوابه لهم البكاء و الشهيق، قال: بابي و امّي من لم يشبع من خبز البرّ حتى لقي الله، و قال لهم: هذا لباس هدىً، يقنع به الفقير، و يستر به المؤمن.
عدهاي از مردم به علي بن ابيطالب(ع) عرض كردند شما زيادي آستين را بريدهايد، پس چرا
لبه آن را نميدوزيد؟ آن حضرت در جواب آنان فرمود: امر از اين سريعتر است «يعني مرگ ناگهاني ميآيد و حيات مجال آن را ندارد كه به اين امور بپردازم».
باز گروهي از بني هاشم گرد آن حضرت اجتماع و از او درخواست كردند كه لباست را به ما بده و از لباس اختصاصي خود دست بردار و مانند مردم لباس بر تن نما، اميرالمؤمنين(ع) گريست به طوري كه گريه گلوي او را بگرفت سپس فرمود: پدر و مادرم فداي آن كسي «پيغمبر» كه از نان گندم سير نشد تا آنكه از دنيا برفت باز فرمود اين لباس لباس هدايت است كه هم فقير به آن قناعت ميكند و هم مؤمن خود را با آن ميپوشاند.
قال: فما الحياء؟ قالوا: لم يهجم على احد قطّ اراد قتله، فأبدأ عورته الاّ انكفاء عنه حياءً منه.
هر كسي را كه علي بن ابيطالب(ع) اراده كشتن او را مينمود چنانچه هنگام يورش عورت او مكشوف ميشد، آن حضرت به واسطه حيائش روي از او برميگردانيد و از كشتنش صرفنظر ميكرد.
نوبختي: آقاي بابويهي چگونه در ميدان جنگ عورت كسي مكشوف ميشده؟
بابويهي: آقاي نوبختي چون پيراهن عربي لباس سرتاسريست برخي از مردم لباس زيرين «شلوار» را بر تن نميكردند، پس بعضي از اوقات نسبت به پارهآي از افراد يك چنين وضعي رخ ميداده است.
قال: فما الكرم؟ قالوا: قال له سعد بن معاذ و كان نازلا عليه في العزّاب في اوّل الهجره: ما منعك ان تخطب الى رسول الله ابنته؟ فقال(عليه السلام): انا اجترئ ان اخطب الى رسول الله؟ و الله لو كانت امة له ما
اجترات عليه. فحكى سعد مقالته لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، فقال له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: قل له يفعل فانّي سافعل، قال: فبكى حيث قال له سعد، قال: ثمّ قال عليه السلام: لقد سعدت اذن ان جمع الله لي صهره مع قرابته. فالذي يعرف من الكرم هو: الوضع لنفسه، و ترك الشرف على غيره، و شرف ابي طالب ما قد علمه الناس، و هو ابن عمّ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لابيه و امّه، ابوه ابو طالب بن عبد المطلب بن هاشم، و امّه فاطمة بنت اسد بن هاشم، التي خاطبها رسول الله(صلى الله عليه و اله و سلم) في لحدها، و كفّنها في قميصه، و لفّها في ردائه، و ضمن لها على الله ان لا تبلى اكفانها، و ان لا تبدي لها عورة، و ان لا يسلّط عليها ملكي القبر، و اثنى عليها عند موتها، و ذكر حسن صنيعها به و تربيتها له، و هو عند عمّه ابي طالب، و قال(صلى الله عليه و اله و سلم): ما نفعني نفعها احد.
يعني علي بن ابيطالب(ع) پسرعموي پدر و مادري پيغمبر(ص) است و شرافت دو جانبه داشته، يعني از طرف پدر و از طرف مادر هاشمي ميباشد، زيرا پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب و او فرزند هاشم بوده و مادرش فاطمه دختر اسد و اسد پسر هاشم است.
فاطمه بنت اسد كسي است كه بعد از فوتش شخص پيغمبر(ص) او را در پيراهن خود كفن نمود و در عباي خويش او را پيچيده و پس از دفنش او را تلقين نمود، و ضامن شد براي او كه كفنش هرگز نپوسد تا عورتش عريان گردد و نيز ضامن شد كه دو ملك قبر بر او مسلّط نشوند، سپس او را مدح و ستايش كرد به واسطه نيكيهايي كه درباره حضرتش نموده بوده،
(علي بن ابيطالب(ع) با اين موقعيت از حسب و
نسب كه داشته است) هنگامي كه سعد بن معاذ به او عرض كرد: چرا دختر پيغمبر(ص) را خواستگاري نميكني؟ جواب داد من جرأت چنين امري را ندارم هر چند به جاي دختر پيغمبر كنيزي باشد، سعد اين واقعه را به عرض آن حضرت رسانيد پيامبر(ص) به او فرمود: به علي بگو خواستگاري كند و من هم خواسته او را عملي ميكنم.
معاذ پيام را رسانيد، اميرالمؤمنين(ع) فرمود اگر چنين امري واقع شود به سعادت من افزوده ميشود كه به اضافه خويشاوندي شرافت دامادي آن حضرت را واجد ميشوم.
پس علي بن ابيطالب در اينجا كَرَم كرده و گذشت اخلاقي بزرگي نموده كه با آن شرافت دو جانبه خود را مانند يكي از مردم بيگانه به حساب آورده و از خواستگاري دختر پيغمبر(ص) اِبا مينموده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين شرحي كه مربوط به صفت «كَرَم» آن حضرت آورده شده است ميتوان با اين شرح براي خصلت حياء او نيز استدلال نمود.
ثم البلاغة مال الناس اليه حيث نزل من المنبر، فقالوا: ما سمعنا يا امير المؤمنين احداً قطّ ابلغ منك و لا افصح، فتبسّم، و قال: و ما يمنعني؟ و انا مولدي بمكة. و لم يزدهم على هاتين الكلمتين.
يعني هنگامي كه علي بن ابيطالب(ع) از منبر پايين آمد، مردم روي به او نموده عرض كردند: يا اميرالمؤمنين ما هرگز فصيحتر و بليغتر از شما نشنيدهايم، آن حضرت تبسّم كرده و فرمود چرا چنين نباشد با آنكه من زاييده شده مكّه هستم.
تأييد ميكند گفتار فوق را اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام (نهج البلاغه كلام 224):
الا ان اللسان لضعة من الانسان فلا يسعده القول اذا امتنع ولا يمهله النطق اذا اتسع. و انا لامراء الكلام، و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه الخ.
يعني آگاه باشيد زبان پارهاي از انسانست كه گفتار با آن همراهي نكند هرگاه شخص ناتوان باشد، و گفتار زبان را مهلت ندهد هرگاه شخص توانا باشد، و ما (خاندان اهل بيت) اميران سخن هستيم، و ريشههاي آن در ما فرو رفته و شاخههايش بر ما گسترده شده.
خطبه شقشقيّه كلام سيّد رضي نيست
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي فصاحت و بلاغت اميرالمؤمنين(ع) بالاتر از آنست كه كسي بتواند آن را توصيف كند، نمونهاي از آثار اين صفت شامخ آن حضرت كتاب نهج البلاغه است كه اگر جميع فصحاء و بلغاء و خطباء و اُدباء دست به دست يكديگر بدهند و به كمك يكديگر درآيند، هرگز نميتوانند مانند يك خطبه از خُطَب اين كتاب انشاء نمايند، به جهت آنكه اين كلمات گُهربار و دُرَر افشان از لسان آن كسي خارج شده است كه باب مدينه علم رسول الله ميباشد.
گروهي از بلغاء گفتهاند كلام اميرالمؤمنين(ع) پايينتر از كلام خالق و فوق كلام مخلوق است، و راستي اين گفتار صد در صد صحيح ميباشد، و اگر چنين نميبود، قطعاً مخالفين و دشمنان آن حضرت نظير كلماتش انشاء نموده و به جهان علم عرضه داشته و با اين معاوضه به مثل حجت شيعه را مغلوب ميكردند.
در بعضي از جوامع اهل تسنّن خطبه شقشقيّه (1)اميرالمؤمنين(ع) را تدريس ميكنند و طريق فصاحت و بلاغت را از آن تعليم ميگيرند واز
1) . خطبه شقشقيّه با ترجمه و شرح در مبحث روز پنج شنبه 28 ذيحجه برابر با 14 مهر بيان شده است مراجعه نماييد.
نكات ادبي آن استفاده مينمايند، و كساني كه در جملات اين خطبه دقت نمودهاند ميدانند كه اين خطبه از بزرگترين حجّتها و دليلهاي خلافت آن حضرت است و غاصب بودن خلفاء اهل تسنّن را اثبات ميكند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي بعضي از علماء اهل تسنن گفتهاند اين خطبه شقشقيّه از اميرالمؤمنين نيست بلكه سيّد رضي (كه نهج البلاغه را جمعآوري كرده) اين خطبه را انشاء نموده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين موضوع جز ادّعاي محض چيز ديگري نيست و گفتاريست باطل مانند ساير اكاذيب و خرافاتي كه عدّهآي از اهل تسنّن بر زبان و قلم خود جاري ميكنند، به نكات ذيل كاملاً توجه نماييد تا اين مطلب برايتان واضح گردد:
اوّلاً كساني كه تا اندازهاي به اسلوب فصاحت و بلاغت كلام آشنايي دارند ميدانند كه سيد رضي (ره) قدرت آن را نداشته كه بتواند چنين كلماتي را انشاء نمايد و خطبهاي كه خود سيّد رضي در افتتاح نهج البلاغه از خود ابداع كرده است، چنانچه مقايسه و نسبت سنجي با يكي از خطبههاي اميرالمؤمنين(ع) شود، مانند گفتار بچهايست كه تازه زبان گشاده در مقابل گفتار بزرگسالان و اين نكته بر اهل خُبره محسوس و مشاهد است.
ثانياً جمعي از علماء شيعه و سني كه پيش از ولادت سيد رضي ميزيستند، اين خطبه شقشقيه را نقل كردهاند، از جمله شيخ مفيد (رحمه الله) كه ولادتش بيست و يك سال قبل از سيد رضي بوده، آن را در كتاب «ارشاد مفيد» آورده است.
و ثالثاً سيد رضي كه از سلاله طيّبه اهل بيت و از شيعيان خُلّص اميرالمؤمنين(ع) ميباشد اين عالم ربّاني رضوان الله عليه شأنش اجلّ از آنست كه گناه كبيرهاي مرتكب شود، كلماتي را انشاء كند و به مولاي خود نسبت دهد.
آقاي نصرتآبادي بدانيد قطعاً آن كسي كه يك
چنين نسبتي را به اين بزرگوار داده است خواسته كه اين خطبه را از حجيّت بيندازد و (چون مدرك بزرگيست بر خلافت اميرالمؤمنين(ع) و غاصب بودن خلفاء) از حيّز انتفاع خارجش كند تا كسي نتواند به آن احتجاج نمايد و اهل تسنن را به سبب اين خطبه محكوم كند.
ليكن از آن جايي كه: الحق ينطق منصفاً و عنيدا (حق به سخن درميآورد دوست و دشمن را) عدّهاي از علماء اهل تسنن از جمله ابن ابي الحديد اقرار و اعتراف كردهاند كه اين خطبه از اميرالمؤمنين است، چنانكه در جلد اوّل از شرح نهج البلاغه ذيل خطبه شقشقيّه ص 69 مينويسد:
و اما قول ابن عباس : ما اسفت على كلام الى آخره ، فحدثني شيخي ابو الخير مصدق بن شبيب الواسطي في سنة ثلاث و ستمائة ، قال: قرأت على الشيخ ابى محمد عبد الله بن احمد المعروف بابن الخشاب هذه الخطبة ............... فقلت له : اتقول انّها منحولة فقال: لا والله و انى لاعلم انها كلامه ، كما اعلم انك مصدق قال فقلت له: ان كثيرا من الناس يقولون انها من كلام الرضى، رحمه الله تعالى. فقال: انى للرضى و لغير الرضى هذا النفس و هذا الاسلوب قد وقفنا على رسائل الرضى و عرفنا طريقته وفنه في الكلام المنثور و ما يقع مع هذا الكلام في خل و لا خمر ثم قال: و الله لقد وقفت على هذه الخطبة في كتب صنفت قبل ان يخلق الرضى بمائتي سنة،
و لقد وجدتها مسطورة بخطوط اعرفها و اعرف خطوط من هو من العلماء و اهل الادب قبل ان يخلق النقيب ابو احمد والد الرضى
قلت: و قد وجدت انا كثيرا من هذه الخطبة في تصانيف شيخنا ابى القاسم
البلخى امام البغداديين من المعتزلة و كان في دولة المقتدر قبل ان يخلق الرضى بمدة طويلة، و وجدت ايضا كثيرا منها في كتاب ابى جعفر بن قبة احد متكلمي الامامية و هو الكتاب المشهور المعروف بكتاب «الانصاف» و كان ابو جعفر هذا من تلامذة الشيخ ابى القاسم البلخى رحمه الله تعالى و مات في ذلك العصر قبل ان يكون الرضى رحمة الله تعالى موجوداً.
ترجمه گفتار بالا به طور اختصار:
ابن ابي الحديد ميگويد: استادم «ابوالخير مصدق» گفت من اين خطبه «شقشقيه» را نزد استاد خود «ابن خشاب» خواندم (و پس از گفتگوهايي) از او پرسيدم: آيا ميخواهي بگويي كه اين خطبه در واقع از كس ديگرست ولي به علي بن ابيطالب نسبت دادهاند؟
استاد در جواب من گفت نه به خدا قسم، من ميدانم كه اين خطبه كلام علي(ع) است همان طوري كه ميدانم تو نامت «مصدق» ميباشد.
باز به استاد گفتم: بسياري از مردم ميگويند: اين خطبه از كلام سيد رضي است، مجدداً استاد در جواب من گفت: سيد رضي و غير سيد رضي كجا؟ و اين نفس و اين اسلوب كجا؟ (يعني احدي توان آن را ندارد كه اين كلمات را انشاء كند).
باز استاد گفت ما كتابهاي سيد رضي را ديدهايم و راه و رَوِش او را در گفتار و بيان ميشناسيم، در هيچ كجا يك چنين كلماتي «مانند خطبه شقشقيه» يافت نخواهد شد.
(باز اضافه كرد) و گفت: سوگند به خدا كه من برخورد كردم به اين خطبه در كتابهايي كه دويست سال پيش از سيد رضي تأليف شده است و اين خطبه را با خط علمايي ديدهام كه پيش از آن كه پدر سيد رضي «النقيب ابواحمد» آفريده شود، بوده است.
(سپس خود ابن ابي الحديد ميگويد): من بيشتر
اين خطبه را در ضمن تأليفات استادم «شيخ ابوالقاسم بلخي معتزلي بغدادي كه در زمان حكومت «المقتدر» (1)بوده است ديدهام پيش از آنكه سيد رضي خلق شود.
(باز ابن ابي الحديد ميگويد): من بيشتر اين خطبه را در كتاب «الانصاف» يافتم و اين كتاب تأليف «ابوجعفر بن قبة» ميباشد كه يكي از متكلّمين شيعه است و شاگرد شيخ بلخي بغدادي بوده، و پيش از اينكه سيد رضي به دنيا آيد اين مرد مرده است. ترجمه تمام شد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از اين مدركهاي تاريخي كه جنابعالي از اين ابي الحديد نقل كرديد هيچ گونه اطلاعي نداشتم و گرنه اين گفتار مُتّهمين را مطرح نميكردم، راستي اگر آن كساني كه خطبه شقشقيّه را نسبت به سيد رضي دادهاند، از اين موضوعات تاريخي اطلاعي نداشتهاند پس كار بسيار غلطي انجام دادهاند، زيرا كسي كه مسألهاي را تحقيق نكرده است، حق دخالت در آن ندارد، و اگر چنانچه با داشتن اطلاع از تاريخ اين گفتار را بر زبان جاري كردهاند، بايستي نام آنان را شناسايي كرده و به جهان علم معرّفي نموده، تا آنكه دانشمندان حوزههاي علميّه اين گونه خائنين را بشناسند، و از حيّز اعتبار اخراجشان كنند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گفتار جنابعالي معقول و صحيح است ليكن اين انتظار شما از جامعه اهل تسنّن انتظاريست بيجا، زيرا اگر اين جماعت بخواهند به اين گونه امور اهميّت بدهند در واقع با حيثيّت و آبروي خود بازي كردهاند.
خطبههاي اميرالمؤمنين عليه السلام آموزنده هر دانشمنديست
1) . «المقتدر بالله» نامش جعفر از خلفاء بني العباس ابتداء خلافتش در سال 259 و در سال 320 كشته شد.
«انشاء خطابه» چنين ميگويند:
ثم الخطب فهل سمع السامعون من الاوّلين و الاخرين بمثل خطبه و كلامه؟ و زعم اهل الدواوين لولا كلام علي بن ابي طالب و خطبه و بلاغته في منطقه ما احسن احد اأن يكتب الى امير جند و لا الى رعيّة.
آيا شنوندهاي مانند خطبهها و كلمههاي علي بن ابيطالب(ع) شنيده است.
صاحبان ديوان و دفترخانههاي سلطنتي گفتهاند كه اگر نبود كلمات و خطبهها و بلاغت آن حضرت هيچ كس نميتوانست نامه نيكو و جامعي به فرماندهي و يا به رعيتي از رعايا بنويسد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي در ذيل شرح اين صفت فوق به دو موضوع اشاره شده است يكي به خطبههاي بليغه و يكي به نامه نگاري امام عليه السلام، اما بلاغت در خطبه را كه در ذيل «البلاغه» به آن اشاره كردم و امّا درباره نامهنگاري آن حضرت پس به عرايض ذيل توجه نماييد:
رسائل و نامههايي كه اميرالمؤمنين(ع) به اكناف و اطراف فرستاده و دستورهايي كه به حكّام و واليان خود ارسال فرموده است، تمام آنها دستورالعملي است كه دنيا را آگاه ميكند و حقوقدانان بشر را راهنمايي مينمايد كه چگونه بايستي با هر طبقهاي از طبقات مردم رفتار نمود و هر جمعيّتي را چطور بايد سرپرستي كرد.
نكات عميق و دقيقي در آن رسائل و نامههاي آن حضرت به كار برده شده است كه هر دانشمندي در آنها دقت نمايد، طريق نوشتن عريضهها و قبالهةا و راه مخاطبه با اشخاص مختلف را كه به سوي آنان نامه ارسال ميشود، تعليم ميگيرد.
با سرلشكران و فرماندهان جنگ هر كدام طوري خاص، با واليان كشورها و حُكّام استانها و عمّال شهرستانها به نحوي مخصوص، با مردمان طاغي و ياغي و با افراد مطيع و فرمانبردار سلوك
ديگري را مقرر ميفرمايد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اينك من اندكي از صحيفهها و نامههاي آن پيشواي اولين و آخرين(ع) را برايتان بيان ميكنم تا بدانيد كه سرچشمه علم كجاست و مقام امامت از آن كيست.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي نامههايي را كه اميرالمؤمنين عليه السلام ارسال ميفرمودند به چند بخش تقسيم ميشوند:
قسمتي از آنها دستورهاي جنگي است كه به فرماندهان و سرلشكران و علمداران مرقوم فرمودند.
قسمتي ديگر از آنها وظايفي است براي عاملين و فرمانداران استانها و شهرستانها كه بايستي چگونه با مردمان آنجا رفتار نمايند.
و قسمت ديگر مواعظ و نصايحي است به عمّال و واليان خود كه از موقعيت رياستي و حكومتي خويش سوء استفاده نكنند و به جاي خدمت به نوع، بر گرده مردم سوار نشوند، و در صدد محكم كردن پايه ولايت خود نباشند، و براي هر يك از اين سه بخش نمونهاي از كلمات حضرتش نقل ميشود:
رموزات جنگي و خطبههاي اميرالمؤمنين(ع)
نخست تعدادي از رسائلي كه كليات برنامههاي جنگي را تعليم ميدهند از نهج البلاغه برايتان بيان ميكنم:
فاذا نزلتم بعدو او نزل بكم فليكن معسكركم في قبيل الاشراف، او سفاح الجبال، او اثناء الانهار كيما يكون لكم ردءاً و دونكم مرّداً. و لتكن مقاتلتكم من وجه واحد او اثنين و اجعلوا لكم رقباء في صياصي الجبال و مناكب الهضاب لئلا ياتيكم العدو من مكان مخافة ٍ او امنٍ. و
اعلموا ان مقدمة القوم عيونهم، و عيون القدمة طلائعهم. و اياكم والتفرق، فاذا نزلتم فانزلوا جميعا، و اذا ارتحلتم فارتحلوا جميعا، و اذا غشيكم الليل فاجعلوا الرماح كفّة و لا تذوقوا النوم الا غرارا او مضمضة.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اميرالمؤمنين(ع) در اين نامه شريفه به چند رمز جنگي اشاره فرموده:
لشگرگاه و پايگاه آن بايستي در يكي از اين سه موضع باشد: در جاهاي بلند مانند بالاي تپّهها، يا دامنه كوهها، و يا در كنار رودخانهها.
هنگام جنگيدن بايد از يك طرف و يا فقط از دو طرف با لشگر دشمن روبهرو باشند.
بايستي ديدباناني در سنگرهاي كوهها و در لابه لاي تپّهها بگمارند.
جلوداران لشگر مقابل ديدبانان ايشان ميباشند و در پيشرو اين ديدبانان نيز جاسوساني هستند كه نبايستي از آنان غفلت نمود.
سربازان لشگر بايستي گرداگرد همديگر باشند و پراكنده نشوند و هنگام فرود آمدن با هم فرود آيند و هنگام كوچ كردن با هم كوچ كنند.
شبانگاه وقت خوابيدن نيزهها را بايد دايرهوار به دور خود بگذارند.
اندكي از شب را بخوابند و يا استراحتشان چُرت باشد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي آنچه در جنگها به كار ميآيد و سبب غلبه بر طرف مقابل ميگردد و نميگذارد به اين زوديها سربازان دشمن بر لشگريان غالب شوند، همان رموزات جنگيست.
پس اگر ميدان جنگ در زمينهاي تپّهزار باشد، بايستي جايگاه لشگر در ارتفاع تپه، و اگر در
كوهسار باشد بايد در دامنه كوه واقع شده، و در اراضي رودخانهها، بايد كنار رود را پايگاه قرار داد.
زيرا در زمينهاي مرتفع لشگر دشمن زير دست قرار ميگيرد، در نتيجه غلبه بر آنان آسانتر خواهد بود و همچنين در كنار رودخانهها البته اگر در محل مرتفع از آن جاي بگيرند.
و نيز بايستي لشگرگاه طوري ترتيب داده شود كه از يك طرف با دشمن روبرو شوند و يا حداكثر از دو راه بيشتر نباشد، به جهت آنكه اگر حمله از چند طرف صورت بگيرد، لشگر متفرّق ميگردد و در نت يجه با شكست روبرو خواهند شد.
و نيز بايستي ديدباناني براي لشگر در نظر گرفته و آنها را در پناهگاهايي كه از ديد دشمن پنهان باشند گماشته، تا از حالات آنان خبر بگيرند و به فرماندهان خود گزارش دهند، و اين موضوع براي پيشرفت در جنگ اهميت بسزايي دارد، و گرنه دشمن كمين ميكند و ناگهاني شبيخون ميزنند و از جاهايي كه خود را ايمن ميدانند و يا از مواضعي كه در خطر هستند مورد حمله واقع ميشوند.
همواره در پيشروِ هر لشگري ديدباناني هستند كه هر دم از دشمن خود آگاهي پيدا كرده و به جبهههاي رزمندهشان اطلاع ميدهند، پس بايد جاسوساني در پيشرو لشگر آماده كرده تا از دشمن آگاهي يابند و در هر قدمي كه برميدارند دانسته پيش روند.
آنچه دشمن را بر لشگر چيره ميكند پراكندگي و تفرق سربازان ميباشد، فرماندهان لشگر بايستي با تمام نيرو از اين خطر جلوگيري نمايند و نگذارند رزمندگانشان از يكديگر فاصله بگيرند حتي هنگام پياده شدن و هنگام كوچ كردنشان بايستي مجتمعاً صورت بگيرد تا در مخاطره نيفتند، به اضافه آنكه تجمّع سربازان باعث قوت قلب يك ديگر و سبب ارعاب دشمن ميگردد.
يكي ديگر از خطرهايي كه لشگر را تهديد
ميكند و فرصت پهناوري به دشمن ميدهد، همان خوابيدن سرباز است كه اگر در اين هنگام دشمن مجهز حمله كند، مجال آماده شدن به لشگر نخواهد داد، بلكه هماندم آنان را در هم مي شكند، نتيجتاً ميبايست استراحت شبانه سرباز به بيداري نزديك باشد و نيز در اين موقع بايستي سلاحشان را طوري به دور خود قرار دهند كه بتوانند سريعاً به آن دست يابند و از يورش دشمن دفاع كنند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز را در همين جا خاتمه ميدهيم و بقيه مطالب را به روز آينده موكول مينماييم آقايان هم پذيرفتند و مجلس تعطيل گرديد.
روز يكشنبه 16 نمحرم برابر با 1 آبان بود كه مجدداً مجلس بحث منعقد گشته و آقايان آمدند و پس از اداء مراسم نخست آقاي نوبختي رو به اينجانب كرده گفتند آقاي بابويهي اين موضوعي كه در پيش گرفتهايد موضوع جالبي است و من از حضورتان درخواست دارم كه زود آن را خاتمه ندهيد تا ما بيشتر به اين امر تاريخي كه رموزات جنگي است آشنايي پيدا كنيم.
بابويهي: آقاي نوبختي اولاً بايستي وقت به من و شما اجازه بدهد تا بتوانيم موضوعي را دنبال كنيم و ثانياً چون من چندان كتابي همراه خود نياوردهام، براي بيشتر اين مباحث بايد به كتابخانه حضرتي مراجعه كنم نتيجتاً تا آنجايي كه ميسّر شود من در خدمت حاضرم.
اينك به كلام ديگر اميرالمؤمنين(ع) كه در رابطه رموزات جنگي است توجه نماييد:
و من وصية له عليه السلام لمعقل بن قيس الرياحي حين انفذه الى الشام في ثلاثة الاف مقدمة له:
اتّق الله الذي لابد لك من لقائه و لا منتهى لك دونه. و لا تقاتلن الا من قاتلك. و سر البردين. و غور بالناس. ورفه بالسير. و لا تسر اول الليل فان الله جعله سكنا و قدره
مقاما لا ظعنا. فارح فيه بدنك و روح ظهرك. فاذا وقفت حين ينبطح السحر او حين ينفجر الفجر فسر على بركة الله. فاذا لقيت العدو فقف من اصحابك وسطا، و لا تدن من القوم دنو من يريد ان ينشب الحرب، و لا تباعد عنهم تباعد من يهاب الباس حتى ياتيك امري، و لا يحملنكم شنانهم على قتالهم قبل دعائهم و الاعذار اليهم. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام شريف خود فنون سپاهداري، ترحّم بر سرباز و جلوگيري از روشن شدن آتش جنگ را تعليم ميدهد به بياني كه ذيلاً به عرضتان ميرسانم:
هنگامي كه لشگر با دشمن روبرو ميشوند فقط بايد با آن گروهي كه آهنگ رزم د ارند بجنگند، نه با افراد بيطرف هر چند از دشمنان باشند.
وقتي لشگر به سوي دشمن بسيج ميشود بايستي در ساعتهايي حركت كند كه هوا خنك باشد مانند صبحگاه و نزديكهاي غروب «پسين».
در اول شب حركت نكنند بلكه از اين ساعت تا پيش از سحر مخصوص به استراحت ميباشد، چنانكه در قرآن كريم است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِراً» يونس: 67.
پس از بيدار شدن بايستي سحرگاه و يا نزد طلوع فجر به راه بيفتند.
هنگام روبرو شدن با دشمن، بايد سردار لشگر در ميان سربازان خود جاي بگيرد.
وقتي به دشمن نزديك ميشوند، نبايد سرلشگر حالت جنگ به پا كردن را به خود بگيرد.
پس از رؤيت دشمن نبايد فرمانده لشگر طوري از آنان دوري بگيرد كه گويا از جنگ ميترسد.
1) . نهج البلاغه كلام 12.
پيش از شروع به كارزار بايد دشمن را دعوت به حق نمود و حجّت را بر آنان تمام كرد.
نبايستي بدگويي و شماتت دشمن لشگر را وادار به پيش قدم در جنگ كند.
و نيز به كلام ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام كه در رابطه با جنگ است توجه نماييد:
و من وصية له عليه السلام لعسكره قبل لقاء العدو بصفّين:
لا تقاتلوهم حتى يبدؤوكم فانكم بحمد الله على حجة، و ترككم اياهم حتى يبدؤوكم حجة اخرى لكم عليهم. فاذا كانت الهزيمة باذن الله فلا تقتلوا مدبرا، و لا تصيبوا معورا و لا تجهزوا على جريح. و لا تهيجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امرآءكم، فانّهن ضعيفات القوى و الانفس و العقول ان كنّا لنؤمر بالكفّ عنهن و انهنّ لمشركات، و ان كان الرجل ليتناول المرأة في الجاهلية بالفهر او الهراوة فيعير بها و عقبه من بعده. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي، اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام شريف خود قسمت ديگري از وظائف جنگي را مقرّر ميفرمايد به اين بيان:
اين قسمت از توصيه آن حضرت درباره جنگ «صفّين» است كه لشگر او با لشگر شام روبرو ميشوند كه ضمناً اشارهاي فرموده است به غلبه بر آنان و فرار آنها.
به لشگريان خود ميفرمايد: شما حجت در دست داريد، يعني پيرو امام حق هستيد ولي لشگر معاويه طاغي و ياغي شده و خروج بر امام خود كردهاند و مهدور الدم ميباشند و با اين وصف شما پيش قدم در جنگ نشويد تا آن كه ايشان شروع به جنگ كنند كه اين خود حجّت دومي است بر عليه
1) . نهج البلاغه كلام 14.
آنان.
هنگامي كه لشگر «شام» مغلوب شده و رو به فرار گزاردند، البته فرار كننده را دنبال نكنيد و ايشان را نكشيد.
افراد درمانده را زخمي نكنيد.
اشخاص مجروح و زخمي را از پا درنياوريد.
زنها را آزار ندهيد تا به هَيَجان درآيند هر چند بزرگان و اشراف شما را دشنام دهند، زيرا ايشان از جهت نيرو و عقل و نفس ضعيف هستند، و وقتي آنها مشرك هم بودند ما مأمور بوديم كه متعرض آنان نشويم، و در زمان جاهليت هم اگر مردي زني را با سنگ و يا با چماق ميزد، او را سرزنش مينمودند و بعد از او هم فرزندانش را شماتت ميكردند.
چرا علي بن ابيطالب(ع) با مسلمين ميجنگيد
نوبختي: آقاي بابويهي مشكلي در اينجا براي من رُخ داده، خواهشمندم اولاً به عرض من برسيد و سپس جواب اساسي به اينجانب بدهيد و آن اشكال اينست:
جنگهايي كه در عصر پيغمبر صلي الله عليه و اله واقع ميشد، همواره يك طرف آن مشركين بودهاند ولي اين جنگهايي كه اميرالمومنين(ع) پس از پيغمبر(ص) در آنها شركت نمودند تمام طرفهاي مقابلشان مسلمان بودهاند، پس با چه مُجوّزي آن حضرت مسلمين را ميكشتند؟
بابويهي: آقاي نوبختي اشكال به جايي را متوجّه شديد و چه خوبست كه آنرا مطرح نموديد تا مشكلتان برطرف شود.
آقاي نوبختي بدانيد اين سه نوبت جنگي كه پس از پيغمبر(ص) براي علي بن ابيطالب عليه السلام پيش آمده است اولاً همه آنها جنگهاي تحميلي بر آن حضرت بوده و او مؤسّس هيچ يك از آنها نبوده، و در واقع حالت دفاعي داشته است و بس.
جنگ جمل را طلحه و زبير با همدستي عايشه به بهانه خونخواهي عثمان به راه انداختند، ولي مقصود اصلي ايشان آن بوده كه اميرالمؤمنين(ع)
را از خلافت بركنار كرده و خودشان آن را در دست بگيرند. (1)
جنگ «صفّين» را معاويه به پا كرد تا شايد بتواند علي بن ابيطالب و تابعينش را از ميان بردارد و با خيال راحت به حكومت خود ادامه دهد به بياني كه ذيلاً ميخوانيد. (صفّين «بكسرتين و شد الفاء» اسم موضعي است در عراق نزديك «رقّه» و رقّه در شرق فرات در راه موصل و شام واقعست كه در اين مكان جنگ عظيمي ميان اميرالمؤمنين(ع) و ميان معاويه واقع شد در روز اول ماه صفر سال 37 هجري، لشگر معاويه صد و بيست هزار و به قولي نود هزار نفر بودند و لشگر اميرالمؤمنين(ع) نود هزار و به قولي صد و بيست هزار نفر بودند، تلفات لشگر معاويه چهل و پنج هزار و شهداء لشگر اميرالمؤنمين(ع) بيست و پنج هزار كه بيست و پنج نفر از آنان از اصحاب رسول الله(ص) بودند كه در جنگ بدر با آن حضرت شركت كردهاند، و اين جنگ به مدت صد و بيست روز ادامه يافت) (2).
جنگ صفّين و علّت پيدايش آن
علت تأسيس جنگ صفّين به طور اختصار و فشرده از اين قرار است:
ابن اثير در تاريخ خود (ج 3 ص 141) ميگويد: بعد از آنكه علي بن ابيطالب(ع) از جنگ جمل خلاص گشته و به سوي كوفه ميآمد نامهاي نوشت و «جرير» را با نامه به جانب معاويه اعزام نمود و نامه به اين مضمون بود:
مهاجرين و انصار با من بيعت كردند (جز طلحه و زبير كه پيمان خود را شكستند) و تو هم داخل شو در آنچه ايشان داخل شدهاند (يعني بيا و با ما بيعت كن).
هنگامي كه جرير وارد شام شد و معاويه از جريان مطلع گرديد، او را به خود راه نداد و
با عمر و عاص در اين باره مشورت نمود، عمر و عاص در جواب او گفت اهل شام را جمع كن و خون عثمان را به گردن علي بن ابيطالب بگذار و از اين راه با علي(ع) جنگ كن.
معاويه اين شورا را پذيرفت لشگري و كشوري را در مسجد احضار كرده و پيراهن خونين عثمان را (كه نعمان بن بشير براي او آورده بود) روي منبر گزارده و مردم را تحريك نموده و انها ميگريستند، پس سوگند ياد كردند كه دست از زندگي بردارند تا آنكه قاتلين عثمان را بكشند و چنين ميگفتند: علي بن ابيطالب جزء قاتلين عثمان ميباشد و آنان را در نزد خود پنهان كرده است (مشروح اين واقعه با متن عربي در كتاب نامبرده بالا موجود است مراجعه نمايند).
جنگ نهروان
اين جنگ از تبعات و دنبالههاي جنگ صفّين ميباشد كه آن را نيز بر اميرالمؤمنين عليه السلام تحميل كردند به بياني كه ذيلاً ميخوانيد و من ترجمه آن را به طور فشرده و نهايت اختصار از كتاب نامبرده فوق نقل ميكنم:
وقتي آتش جنگ در صفّين شعلهور گرديد و لشگر عراق شدت عمل به خرج ميدادند عمرو عاص حسّ خطر بر خود و لشگر شام نمود، پس حيلهاي به كار بُرد: به معاويه پيشنهاد كرد كه بايد قرآن را به نيزه كنيم سپس اعلام نماييم كه اين قرآن ميان ما و شما حاكم است، بياييد به حكم آن عمل كنيم، در نتيجه ميان لشگر علي بن ابيطالب(ع) اختلاف خواهد افتاد و غرض ما حاصل ميگردد.
معاويه اين نقشه عمرو عاص را پذيرفت و دستور داد تا قرآنها را به نيزهها زده و بالا بردند، چون لشگر عراق اين منظره را ديدند، عدّه كثيري از آنان گفتند: ما قرآن را حاكم ميان خود قرار ميدهيم و از رزم كناره گرفتند.
اميرالمؤمنين(ع) به ايشان فرمود: از حق پيروي كنيد و با دشمن خود بجنگيد كه معاويه و
عمرو عاص، و ابن ابي معيط، و حبيب، و ابن ابي سرح و ضحاك اصحاب دين نيستند و اصحاب قرآن نميباشند من ايشان را از كودكي ميشناسم، در سنّ طفوليت و هم در سنّ جواني بدترين مردم بودند.
اي مردم واي بر شما اين عمل معاويه و عمرو عاص مكر و حيله ايست كه به كار بردهاند، ولي اين گروه فريب خورده، در جواب علي بن ابيطالب گفتند ما نميتوانيم قرآن را وابگذاريم و گفتار تو را قبول كنيم.
آن حضرت فرمود اصولاً جنگ ما با معاويه به خواطر قرآنست، زيرا ايشان كتاب خدار ا كنار زده و پشت به آن كردهاند.
باز آن گروه كه از جمله آنان «مسعر بن فدكي تميمي، و زيد بن حصين طائي بوده با عدهاي ديگر (كه بعد از اين جزء خوارج شدند) به اميرالمؤنمين(ع) گفتند: يا علي جواب اين قرآنها را بده و يا آنكه تو و پيروانت را تحويل لشگر شام ميدهيم و يا همان عملي كه با عثمان كرديم در حق تو ميكنيم (يعني تو را ميكشيم).
علي بن ابيطالب(ع) در جواب ايشان فرمود: در خواطر داشته باشيد كه من شما را از اين عمل نهي كردم و نيز فراموش نكنيد كه متقابلاً در پاسخ من چه گفتيد، اكنون اگر مرا اطاعت ميكنيد پس بجنگيد و اگر با من نافرماني ميكنيد، هر چه خود ميخواهيد بكنيد.
باز آن گروه گفتند ما ميخواهيم قرآن را بين خود و بين لشگر شام حاكم قرار دهيم.
در اين ميان بنا به درخواست «اشعث بن قيس» علي بن ابيطالب(ع) با معاويه روبرو گرديد و از او پرسيد براي چه قرآنها را به نيزه بالا برديد؟ معاويه گفت براي آنكه ما و شما رجوع به قرآن نماييم و به آن عمل نماييم سپس اضافه كرد:
بايستي شما و ما هر كدام يك مردي را كه مورد اطمينانمان باشد انتخاب كنيم كه عمل به
كتاب خدا كند و هر چه اين دو نفر درباره اين جنگ بگويند بايد همه ماها آن را اطاعت نماييم.
در نتيجه اهل شام «عمرو عاص» را و لشگر عراق (آن افرادي كه جزء خوارج شدند) گفتند ما «ابوموسي اشعري» را انتخاب ميكنيم.
علي بن ابيطالب عليه السلام، به اين گروه فرمود: در مرحله اول مرا نافرماني كرديد (يعني فريب عمرو عاص و معاويه را خورده و از جنگ با آنان دست برداشتيد)، حال ديگر با من مخالفت نكنيد ابوموسي را انتخاب ننماييد، اشعث بن قيس و زيد بن حصين و مسعر بن فدكي گفتند: ما تن درنخواهيم داد مگر به همين مرد يعني ابوموسي اشعري.
آن حضرت به ايشان فرمود ابوموسي موثق و مورد اعتماد نيست بلكه «ابن عباس» مورد وثوق و اطمينان من ميباشد، باز اين گروه تسليم نشدند، سپس اميرالمؤمنين به آنها فرمود «مالك اشتر» را انتخاب كنيد، او را نيز نپذيرفتند، و گفتند ما قبول نميكنيم مگر ابوموسي را،
(چون اين مردم لجاجت كرده و اطاعت آن حضرت را ننمودند) فرمود: انچه ميخواهيد بكنيد.
(سپس صحيفهاي در اين باره نوشته شد به اين مضمون): بايستي همه ما به حكم خدا آنچه در كتاب خود بيان كرده است عمل نماييم و اين دو حاكم «عمرو عاص، ابوموسي» به آنچه در قرآنست حكم كنند و اگر در كتاب الله نيابند، به سنّت معتبره پيغمبر(ص) حكم نمايند، و بايستي حَكَمين در بين امت صلح برقرار نمايند و ايجاد جنگ و تفرقه نكنند، مگر آنكه يكي از اين دو گروه نافرماني نمايند و مدّت اين مكتوب را تا ماه رمضان اينده مقرر كردند.
و اين نامه در روز چهارشنبه 13 صفر نوشته شد، و بنا گزاردند كه هنگام نياز به حَكَمين در « دومة الجندل» اجتماع كنند. (1)
1) . دومة الجندل اسم موضعي در نواحي كوفه.
سپس اميرالمؤمني(ع) آنها را سرزنش نمود و فرمود سوگند به خداوند كه شما كاري كرديد كه باعث سستي و سقوط و ذلّتتان گرديد، دشمن شما قرآنها را بر نيزه كرد تا شما را بفريبد و جنگ را خاتمه دهد، سوگند به خدا گمان نميكنم كه بعد از اين به راه راست موفق شويد.
پس آن حضرت حركت كرده و وارد كوفه شدند، ولي طايفه «حروريّه» كه از خوارج شدند به تعداد دوازده هزار نفر وارد «حروراء» گرديدند (1)كه اين خود اولين مخالفت با آن پيمان خودشان بوده، و در نتيجه ميان اين گروه اختلاف شديدي واقع و يكديگر را بدگويي و دشنام ميدادند و ناگزير با مردي به نام عبدالله بن وهب معروف به «ذوالثفنات» بيعت نمودند در روز دوازدهم شوال.
و پس از مدت قليلي كه از خوارجيهاي كوفه و بصره به آنان ملحق گرديده، از دجله عبور نموده و وارد «نهروان» شدند. (2)
چون وقت اجتماع حَكَمين رسيد از جانب علي بن ابيطالب و نيز از طرف معاويه گروهي اعزام شدند ودر « دومة الجندل» گرد يك ديگر درآمدند، پس ابوموسي اشعري و عمرو عاص شروع به سخن نمودند و بگو و نگوهايي ميانشان ردّ و بدل گرديد تا انكه آخر الامر عمرو عاص حيلهگر ابوموسي را فريب داده و او را محكوم نمود، و علي بن ابيطالب را به گمان خود در شوراي خويش از حكومت خلع نمود و جانب معاويه را تقويت كرد، و نتيجتاً جنگ با اهل شام متوقف گرديد.
ولي عدّهاي از خوارج به علي بن ابيطالب شديداً اعتراض كرده كه چرا در دين خدا مردان را حاكم قرار دادي (يعني امامتي كه خداوند براي تو مقرّر كرده است چرا مردم را در آن
حاكم نمودي تا مانند عمرو عاص برخلاف آن حكم كند و در نتيجه جنگ هم راكد گردد).
علي بن ابيطالب(ع) در ضمن چند خطبه كوتاهي خلافهاي ايشان را برملأ نموده و جواب اساسي به اعتراضهايشان داده است چنانكه ذيلاً ميخوانيد:
و من كلام له عليه السلام في الخوارج لمّآ انكروا تحكيم الرجال و يذمّ فيه اصحابه في التحكيم فقال عليه السلام: انا لم نحكم الرجال و انّما حكمنا القرآن و هذا القرآن انما هو خط مستور بين الدفتين لا ينطق بلسان، و لابد له من ترجمان، و انّما ينطق عنه الرجال و لما دعانا القوم الى ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولي عن كتاب الله تعالى، و قد قال الله سبحانه: ـ
فان تنازعتم في شئ فردوه الى الله و الرسول ـ فرده الى الله ان نحكم بكتابه، ورده الى الرسول ان ناخذ بسنته، فاذا حكم بالصدق في كتاب الله فنحن احق الناس به، وان حكم بسنة رسول الله صلى الله عليه و آله فنحن اولاهم به. و اما قولكم لم جعلت بينك و بينهم اجلا في التحكيم، فانما فعلت ذلك ليتبين الجاهل و يتثبت العالم. و لعل الله ان يصلح في هذه الهدنة امر هذه الامة، و لا تؤخذ باكظامها فتعجل عن تبين الحق و تنقاد لاول الغيّ.
ان افضل الناس عند الله من كان العمل بالحق احب اليه و ان نقصه و كرثه من الباطل و ان جر اليه فائدة و زاده. فاين يتاه بكم؟ و من اين اتيتم؟
استعدّوا للمسير الى قوم حيارى عن الحق لا يبصرونه، و موزعين بالجور لا يعدلون به. جفاة عن الكتاب، نكب عن الطريق ما انتم بوثيقة يعلق بها، و
لا زوافر عز يعتصم اليها لبئس حشاش نار الحرب انتم اف لكم لقد لقيت منكم برحا، يوما اناديكم و يوما اناجيكم، فلا احرار عند النداء، و لا اخوان ثقة عند النجاء.
بيان كردن اميرالمومنين(ع) اشتباهات خوارج را
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين خطبه شريفه فوق در جواب دو اعتراض خوارج است:
اعتراض اول ايشان اينست: بعضي از امورات ديني حاكم بردار نيست مانند خلافت و جانشيني پيغمبر(ص) پس چرا علي بن ابيطالب(ع) براي خود حاكمي انتخاب كرد.
اعتراض دوم آن كه پس از انتخاب حاكم، چرا مدّت براي آن قرارداد، بلكه ميبايست به آنان دستور داده كه همان روزهاي اول، حَكَمين نظر خود را مطرح كنند و كار را فيصله دهند، و امام عليه السلام در اين خطبه خود به هر دو اعتراض اشاره نموده و جواب آنها را مشروحاً بيان فرموده است:
امّا جواب اول: اميرالمؤمنين عليه السلام به ان گروه خوارج ميفرمايد: اولاً ما احدي را حاكم قرار نداديم تا آن كه آنان درباره ما و حقانيت و عدم حقانيت ماها حكم نمايند، بلكه ما قرآن را در بين خود و بين معاويه حَكَم قرار داديم، پس اين اعتراض شماهاه به ما كه چرا رجال را در دين خدا حَكَم كردهاي اعتراضي است بيجا و بيمورد.
ثانياً: اي گروهي كه فريب قرآنهاي به نيزه زده را خوردهايد، بدانيد: به صِرف اينكه كسي قرآني را در دست بگيرد و بخواهد آن را دستآويز حقانيّت خود بنمايد، عملي است پوچ و كاريست بيمحتوا و برهاني همراه آن نيست.
زيرا اين قرآن نوشتههائيست در كاغذها و زبان گويا ندارد، پس بايستي رجالي از اهل حق كه اطلاع از معاني قرآن دارند به آن نوشتهها
رجوع كنند، و براي حقّآنيت و يا براي باطل بودن امري آياتي از آن را به دست آورند و به آن ها استدلال كنند.
و ثالثاً: چون اين گروه حيلهگر قرانها را به ميان آوردند ما هم همان را مدرك خود قرار داديم و با انان شرط كرديم كه قرآن خود را در ميان بگذارند و از روي آن ميان اين دو گروه حكم كنند كه كدام يك از ما بر حقند و كدامين بر باطل.
همچنان كه خودِ همين قرآن به ما امر فرموده: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ» النساء:59. كه هرگاه درباره امري با يك ديگر اختلاف و نزاع پيدا كرديم بايستي به خدا و رسول او مراجعه كنيم،
و البته رجوع كردن به خداوند به اينست كه به قرآن او مراجعه شود، و اما رجوع كردن به پيغمبر(ص) به آن است كه به سنّت و فرمايشات او مراجعه نمايند و از گفتارش حكم خدا را به دست آورند.
نوبختي: آقاي بابويهي منظور اميرالمؤمنين از اين مراجعه به قرآن و مراجعه به سنّت پيغمبر چيست؟
بابويهي: آقاي نوبختي منظور علي بن ابيطالب عليه السلام اينست كه اگر همين مردمي كه قرآنها را به نيزه كردهاند، اگر راستي بخواهند قرآن را فيمابين ما و خودشان حاكم قرار دهند، همين قرآن به ايشان ميگويد از علي بن ابيطالب پيروي كنيد و به او دست بيعت بدهيد.
نوبختي: اقاي بابويهي خواهشمندم مرا به اين موضوع روشن نماييد كه چگونه قرآن امر به اطاعت علي بن ابيطالب مينمايد.
بابويهي: آقاي نوبختي ما در قرآن كريم آيات بسياري داريم كه عموماً و خصوصاً اميرالمؤمنين عليه السلام را وليّ امر و مولا و واجب الاطاعه معرفي ميفرمايد، آقاي نوبختي مگر نظرتان نيست كه در مبحث روز جمعه 14 محرم برابر با 29 مهر
درباره امامت و وصايت علي بن ابيطالب دليلهايي را به عرضتان رساندم.
آقاي نوبختي مگر آيه «انذار» را فراموش كرديد؟ مگر آيه ولايت را فراموش كرديد؟ مگر آيه سائل سائل را فراموش كرديد؟ كه هر كدام دليل محكمي است براي اثبات ولايت و وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام. (1)
و نيز آيات بسيار ديگريست از قبيل: آيه «مودّت»، آيه «تطهير»، آيه «اكمال دين»، آيه «اطاعت اولي الامر» و ..... كه هر كدام از آنها دليل مستحكمي است كه تقدّم اميرالمؤمنين را بر جميع بشر بعد از پيغمبر(ص) ثابت ميكند، و اگر وقت به ما اجازه بدهد قسمت ديگري نيز از اين آيات را از كتب اهل سنت و تفاسيرشان برايتان نقل ميكنم، پس اين گروه مكّار حيله باز كه قرآنها را بر سر نيزه كردند، اگر ميخواستند راستي به قرآن عمل كنند ميبايست دست از خلافت بردارند و از وصيّ پيغمبر(ص) يعني از علي بن ابيطالب اطاعت نمايند.
و اگر بيشتر در همين قرآن غور ميكردند ميديدند كه همين قرآن خود و تمام اسلاف و اعقابشان را لعنت كرده است كه يكي از آن آيات همان آيه «شجره ملعونه» ميباشد. (2)
با متجاوز از مؤمنين ميتوان جنگيد
بابويهي: آقاي نوبختي شما از من سؤال كرديد كه چرا علي بن ابيطالب با مسلمانان ميجنگيد و من در جواب شما گفتم: اولاً همه آن جنگهاي اميرالمؤمنين(ع) جنگهاي تحميلي بر آن حضرت بوده است و نيز ميگويم: ثانياً: حكم اسلام است كه هرگاه دو طايفه از مؤمنين با يكديگر در مبارزه و مقاتله درآيند، بايستي در مرحله اول ميان ايشان اصلاح نمود و چنانچه با اصلاح دادن
اختلافشان خاتمه پيدا نكند و دست از مبارزه خود برندارند، بايد با متجاوز اين دو طايفه جنگيد تا تسليم حكم خداوند گردند چنان كه در قرآن كريمست: «وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَينَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ فَإِن فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَينَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللهَ يحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» الحجرات: 9.
و نيز در ايه ديگر ميفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيكُمْ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» البقره: 194.
و نيز در آيه ديگر فرموده: «إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يحَارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيسْعَوْنَ فِي الاَْرْضِ فَسَاداً أَن يقَتَّلُوا أَوْ يصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلاَف أَوْ ينفَوْا مِنَ الاَْرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْي فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» المائده: 33.
ناكثين، قاسطين، مارقين چه كساني هستند؟
و ثالثاً: اميرالمؤمنين به طور خصوص از جانب پيغمبر(ص) مأمور بوده است كه با اين سه فرقه به نام «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» بجنگد چنانكه در خطبه «قاصعه» ميفرمايد:
الا و قد قطعتم قيد الاسلام و عطلتم حدوده و امتم احكامه الا و قد امرني الله بقتال اهل البغي و النكث و الفساد في الارض فاما الناكثون فقد قاتلت، و اما القاسطون فقد جاهدت و اما المارقة فقد دوخت. و اما شيطان الردهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه ورجة صدره و بقيت بقية من اهل البغي. و لئن اذن الله في الكرة عليهم لاديلن منهم الا ما يتشذر في اطراف البلاد تشذُراً الخطبه.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام خود به
آن مردم پيمان شكن با عتاب و سرزنش ميفرمايد:
آگاه باشيد كه شماها رشته اسلام را از هم گسيختيد و حدودهاي شرعي را تعطيل كرديد و نگذاشتيد كه آنها اجرا گردد، و بدانيد كه خداوند مرا امر فرموده كه با ستمگران و پيمانشكنان و تباهكاران روي زمين بجنگم.
پس با «ناكثين» يعني با آن پيمان شكنان «اصحاب جنگ جمل» كه طلحه و زبير و پيروانشان باشد (كه بيعت خودشان را با اميرالمؤمنين شكستند) جنگيدم.
و نيز با «قاسطين» (يعني اهل ظلم و ستم كه لشگر شام و از طرف معاويه اعزام شده بودند) جهاد كردم.
و نيز با «مارقين» (يعني آن كساني كه از دين بيرون رفتند كه خوارج نهروان باشد) جنگيده و خوارشان كردم.
و اما «شيطان ردهه» كه يكي از رؤساي خوارج نهروان معروف به «ذوالثديه» باشد به سبب «صعقه» صداي مهيبي كشته شد كه آن حضرت فرموده من فرياد تپش قلب و لرزش سينهاش را ميشنيدم.
ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه ذيل خطبه فوق ج 3 ص 245 مينويسد:
قد ثبت عن النبي صلي الله عليه و آله انه قال له عليه السلام: ستقاتل بعدى الناكثين ، و القاسطين و المارقين، فكان الناكثون اصحاب الجمل لانهم نكثوا بيعته عليه السلام، و كان القاسطون اهل الشام بصفين، و كان المارقون الخوارج في النهروان، و في الفرق الثلاث قال الله تعالي: «فَمَن نَكَثَ فَإِنَّمَا ينكُثُ عَلَى نَفْسِهِ» (1)«وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً». (2)
و قال النبي صلي الله عليه و آله يخرج من ضئضيء هذا قومٌ يمرقون من
الذين كما يمرق السهم من الرمية ينظر احدكم في النصل فلايجد شيئاً فينظر في الفوق فلايجد شيئاً سبق الفرث و الدم (1)و هذا الخبر من اعلام نبوته صلي الله عليه و آله و من احباره المفصلة بالغيوب.
بابويهي: آقاي نوبختي ابن ابي الحديد ذيل اين خطبه درباره جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام با اين سه فرقه نامبرده حديثي از پيغمبر(ص) نقل نموده است كه آن حضرت به علي ابن ابيطالب فرموده تو بعد از من با «ناكثين و قاسطين و مارقين» جنگ خواهي نمود، و نيز درباره خوارج نهروان حديث جالب ديگري نقل كرده كه آن حضرت خبر از مرتد و بيدين شدن اين دسته داده است كه اين اطلاع از غيب، خود از علائم بزرگ پيامبري آن حضرت ميباشد.
نوبختي: آقاي بابويهي من از شما كمال تشكر را دارم كه اشكال مرا برطرف نموديد و از نگراني درآورديد و براي اينجانب واضح گرديد كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام با اين سه فرقه از مسلمين ميجنگيد و كشتن آنان را واجب ميدانست. اكنون از شما خواهشمندم كه اين احسانتان را به مرحله اتمام برسانيد و كيفيّت جنگ با خوارج را هر چند به طور اختصار باشد براي ما بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي من در خدمت شما هستم و ترجمه اين واقعه را از كامل ابن اثير همان جلد نامبرده به طور فشرده به عرضتان ميرسانم پس به گفتار ذيل توجه كنيد:
ابن اثير مينويسد پس از آنكه عدهاي از اهل بصره به خوارجيهاي نهروان ملحق شدند، برخورد كردند به مردي كه زني را بر الاغي سوار كرده و ميبَرد، او را نهيب زده و برگرداندند و از او
1) . قال في مجمع البحرين: و ضئضيء الشيء اصله و منه حديث علي(ع) سيخرج من ضئضيء هذا قوم يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرميّة.
پرسيدند تو كيستي؟ جواب داد من عبدالله پسر جناب هستم كه از اصحاب رسول الله بوده پس او را امان داده و از او درخواست حديثي نمودند، عبدالله گفت پدرم گفت از پيغمبر شنيدم كه ميفرمود فتنهاي برپا ميشود كه دلهاي مردم در آن وقت مي ميرد همان طوري كه بدنها ميميرد و شبانگاه شخص مؤمن است ولي صبح ميكند در حالي كه كافر شده است و برعكس افرادي صبحگاه كافر هستند و چون شب ميشود مؤمن ميگردند. اين گروه از شنيدن اين حديث ناراحت شدند.
سپس سؤالهايي پي در پي از او نموده، تا آنكه از او پرسيدند تو درباره علي بن ابيطالب نظرت چيست؟ عبدالله جواب داد: علي(ع) مرديست كه از شماها به خدا داناتر است، و بهتر دين خود را نگاه ميدارد و بينايي او نافذ و مؤثرتر ميباشد.
نهروانيها چون اين گفتار را از او شنيدند به او گفتند تو شخصي هستي هواپرست و ما تو را طوري ميكشيم كه هيچ كس را آن گونه نكشته باشيم، پس شانههاي او را بستند و سر او را بريدند و بعد از او آن زن را كه حامله بود آورده و شكم او را دريدند و نيز از قبيله طييء سه نفر زن را به قتل رساندند. و چون خبر كشتن عبدالله به علي بن ابيطالب رسيد مردي را به نام «حرث بن مرّه عبدي» به جناب ايشان فرستاده تا جريان را از نزديك بررسي كرده و به آن حضرت گزارش دهد، و چون حرث به آنان نزديك شد او را نيز دستگير نموده و به قتل رساندند.
هنگامي كه اين واقعه رخ داد و اصحاب از ان مطلع شدند، از اميرالمؤمنين خواستار شدند كه لشگر را اعزام نمايد تا با نهروانيان بجنگند و پس از ايشان با لشگر شام.
اميرالمؤمنين بنا را بر خروج گذارده و حركت نمود، در بين راه منجّمي به نام «مسافر بن عفيف ازدي» به آن حضرت برخورد كرده گفت: در فلان ساعت از روز حركت نماييد و گرنه خود و اصحابت زيان فراواني خواهيد ديد،
اميرالمؤمنين با او مخالفت نموده و در همان ساعتي كه از آن نهي نموده بود حركت كرد ـ و چون از جنگ نهروان فارغ گرديد، حمد و ثناء خدا را به جا آورد و فرمود اگر من در آن ساعتي كه منجّم گفته بود حركت ميكردم، افراد نادان ميگفتند چن علي به دستور منجم رفتار كرد، پيروز گرديد. ـ و كسي را به جانب نهروانيها فرستاد كه به ايشان بگويد قاتلين عبدالله بن خباب را به ما تحويل بدهيد تا از آنان تقاصّ بگيريم.
آن گروه در جواب گفتند: ما همگي او را كشتهايم و ريختن خون شماها را هم حلال ميدانيم.
قيس پس سعد بن عباده (از اصحاب اميرالمؤمنين به جانب نهروانيها رفت و آنان را موعظه نمود و گفت: اي بندگان خدا آن قاتلين عبدالله را به ما تحويل دهيد و داخل شويد در آنچه ما داخل ميباشيم (كه ولايت علي بن ابيطالب باشد) و بياييد با همديگر به جنگ دشمنان خود «لشگر شام» برويم و آگاه باشيد كه رَوِش خطرناكي را در پيش گرفتهايد كه از طرفي ما را مشرك ميدانيد و از طرفي مسلمين را ميكُشيد.
در اين ميان «عبدالله بن شجره سلمي» از خوارجيها در جواب قيس گفت: حق براي ما واضح شده است ما ديگر پيرو شماها نخواهيم شد. و پس از سعد ابو ايوب انصاري نيز با ايشان روبرو گرديده و خطابهاي خواند و هر قدر آنان را موعظه و نصيحت نمود سودي نبخشيد.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام با خوارج روبرو گشته و به آنان خطاب نمود و فرمود: اي گروهي كه لجاجت و عناد وادارتان به خروج كرده و هواي نفس شما را از حق باز داشته است، و در امر خطرناكي وارد شدهايد، من شما را ميترسانم از اينكه صبح كنيد در حالتي كه امت شما را لعنت كنند، و در ميان اين نهر و در بين اين زمينهاي پست و بلند كشته گرديد بدون آنكه نزد
پروردگارتان حجّت و دليلي داشته باشيد.
من قبلاً شما را از حكومت حَكَمين نهي كردم و به شماها گفتم كه اين (قرآن به نيزه كردن معاويه) مكر و حيله ايست كه به كار بردهاند و اين گروه اصحاب دين و قرآن نيستند، ولي شما مرا نافرماني كرديد و اطاعت ننموديد.
(آن گروه در جواب اميرالمؤمنين) گفتند: ما در اين عمل خود گناهكار شديم ولي از آن توبه نموديم و تو هم بايد توبه نمايي تا ما با تو باشيم و گرنه ترا دشمن ميداريم و از تو جدا ميشويم.
آن حضرت در جواب آنان فرمود: حصبه بر شما ببارد و اَحَدي از شما باقي نماند، آيا بعد از آنكه من ايمان به رسول الله آوردم و با او هجرت كردم و در راه خدا جهاد نمودم، براي خود قائل به كفر شوم تا از آن توبه نمايم و از آنان روي بگردانيد و آماده جنگ شد.
و در طرف راست «ميمنه» لشكر «حجر بن عدي» و در طرف چپ «ميسره» آن «سبث بن ريعي» و بر سواران «ابو ايّوب انصاري» و بر پيادهها «ابو قتاده انصاري» را بگماشت، و در مقابل خوارج نيز بسيج شده، «زيد بن حصين» را در ميمنه و «شريح عبسي» را در ميسره، و بر سواران «حمزه اسدي» و بر پيادگان «حرقوص سعدي» را گماشتند.
اميرالمؤمنين عليه السلام پرچم امان را به دست ابو ايّوب انصاري داد، و او هم به لشگر دشمن اعلام كرد كه هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است و هر كس از جنگ دست بردارد و كسي كه از ميان گروه خارج و به جانب كوفه و يا مدائن رود او نيز در امان خواهد بود، و بعد از آنكه ما قاتلين برادران ديني خود را بگيريم نيازي به ريختن خون شما نداريم.
چون گفتار ابو ايّوب انصاري به آخر رسيد، مردي از خوارج به نام «فرو ة بن نوفل اشجعي» گفت: سوگند به خدا من نميدانم كه براي چه چيزي با علي بن ابيطالب(ع) ميجنگيم، من صلاح ميدانم كه برگردم تا تكليف خود را روشن كنم،
پس او با پانصد سوار از ميان لشگر خارج شده و به «بند نيجين» و به «دَسكره» برفت (1)و پس از او عدّهاي ديگر متفرق گرديده و به سوي كوفه رهسپار شدند كه مجموعاً هشت هزار نفر از خوارج از تصميم خود برگشته و از جنگ كنارهگيري نمودند ولي چهار هزار نفر و اندي از آنان به جاي مانده و صفآرايي كرده و آماده رزم شدند.
در اين ميان علي بن ابيطالب عليه السلام به لشگريان خود امر فرمود كه شماها پيش قدم در جنگ نشويد تا آنكه آنها به شما حملهور شوند، پس نهروانيها يورش آوردند، متقابلاً لشگر اميرالمؤمنين بر آنان حمله آورده و ايشان را از پاي درآوردند و باقي نماند از آنان مگر نه نفر كه فرار كردند و از لشگريان آن حضرت كشته نشد مگر نه نفر، چنانكه به سپاهيان خود قبلاً فرموده بود: «والله لايقتل منكم عشرة و لا يسلم منهم عشرة».
تفصيل اين واقعه از صفّين تا نهروان در تاريخ ابن اثير ج 3 ص 141 – 176.
تفاوت ميان جنگاوران جهان و جهاد اميرالمؤمنين(ع)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شما را به نكته پر ارج جالبي توجه ميدهم:
جميع جنگاوران و جنگجويان جهان هنگامي كه مجهّز و مسلح و مهياي رزم ميشوند، حالت اعتدال خود را از دست ميدهند، و جز صفت درندگي و سَبُعيّت وضع ديگري در آنان يافت نميشود: نه آسايش سرباز خويش را در نظر ميگيرند و نه از دشمن بيطرف دست برميدارند، وقتي با سپاهيانِ مقابل درميافتند نه بر بيمار آنان و نه بر اطفال و زنان ايشان رحم ميكنند و نه از مجروح آنان ميگذرند.
1) . «بندنيجين معرّب «بندينكان» شهركي بوه در نهروان كه از اعمال بغداد بوده، و «دَسكره» روستايي بوده در ناحيه غربي بغداد اطراف نهر الملك. دائرة المعارف اعلمي.
از فرمانهايي كه به سربازان خود ميدهند آنكه دشمن را غافلگير كنيد و شبيخون بر آنان بزنيد و ناگهاني به آنها يورش آوريد، و آب روان را به روي آنان ببنديد تا ايشان را از راه تشنگي مغلوب نماييد.
زيرا انگيزه رزم و تهاجم در ايشان، جز خودخواهي و طمع به اموال و نفوس و نواميس مردم و كشورگشايي و اِعمال حقد و كينهجويي و تلافي گذشتهها و ... ناشي از چيز ديگري نبوده و نخواهد بود.
ليكن جهاد علي بن ابيطالب عليه السلام ماوراي تمام كارزارهاي جهانيان است، كه خالي از خواهشهاي نفساني و تهي از هواهاي شيطاني و غرضهاي مادي و آرمانهاي دنيوي ميباشد.
زيرا ميبينيم كه هيچ گاه علي عليه السلام آغاز جنگ نكرده.
علي عليه السلام هرگز آتش جنگي را روشن ننموده.
علي عليه السلام با هيچ دشمني پيشقدم در جنگ نشده.
علي عليه السلام در هيچ كارزاري احدي را تعقيب ننموده و لشگريان خود را از آن نهي كرده و هيچ فراري را دنبال ننموده است.
علي عليه السلام هيچ مجروحي را نكشته و اصحاب خود را از آن جلوگيري كرده.
علي عليه السلام هيچگاه با دشمن بيطرف رزم نداده و سپاهيان خويش را از آن برحذر نموده.
علي عليه السلام هرگاه بر شريعههاي آبها دست مييافت آن را به روي لشگر دشمن نميبست و از راه تشنگي آنان را هلاك نمينمود و سربازان خود را از ممانعت آن جلوگيري ميكرد.
علي عليه السلام به لشگريانش دستور ميداد كه با زنهاي دشمن روبرو نشويد، هر چند شما را هدف ناسزا و دشنامها قرار دهند.
علي عليه السلام پس از خاموش شدن آتش رزم احدي را از دشمن تقاصّ نمينمود.
علي عليه السلام به لشگريان خود امر ميفرمود
كه دشمن خود را سبّ نكنيد و به آنان فحّاشي ننماييد، بلكه به ايشان دعا كنيد. (1)
علي عليه السلام است كه پس از سرنگون كردن دشمن اظهار سرور و فرح نمينمود.
علي عليه السلام براي رضاء خدا و اطاعت پيغمبر(ص) و براي پيشرفت اسلام و براي جلوگيري از خطرات ديني و اجراء حدود اسلامي شمشير ميكشيده است.
علي عليه السلام است كه به فرزند خود وصيت ميكند كه به قاتل من يك ضربت بيش نزن و او را مُثْله نكن، يعني دست و پا و گوش و بيني و ديگر اعضاي او را قطع مكن و اگر من زنده ماندم اولي ميباشم به عفو.
هذه من علاه احدي المعالي و علي هذه فقس ما سواها به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من چو اسير تُست اكنون به اسير كن مدارا
استاد «جُورج جُرداق» مسيحي و ستايش اميرالمؤمنين(ع)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي وقتي انسان به تاريخ مراجعه ميكند، و از احوالات اميرالمؤمنين(ع) جويا ميشود، ميبيند كه جميع اين صفتهايي كه شما بيان نموديد در آن حضرت جمع بوده، خصوصاً نهج البلاغه كه خطبهها و كتب و رسائل آن، شاهد و گواه
1) . و من كلام له عليه السلام قد سمع قوماً من اصحابه يسبشون اهل الشام ايام حربهم صفين: اني اكه لكم ان تكونوا سبابين، و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب في القول، و ابلغ في العذر، و قلتم مكان سبكم ايّاهم؛ اللهم احقن و مائنا و دماءهم، و اصلح ذات بينا و بينهم، و اهدهم من ضلالتهم حتي يعرف الحق من جهله، و يرعوي عن الغيّ و العدوان من لهج به. نهج البلاغه كلام 197.
خصلتهاي پسنديده او ميباشد و راستي علي بن ابيطالب عليه السلام نمونه دهر و بينظير روزگار است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نه فقط ما مسلمين به مناقب و فضائل بيكرانش معترفيم بلكه جميع ملل جهان از تمام اديان در برابر عظمت و رفعت مقامش انگشت حيرت به دندان گرفته و از شعاع علوم و معارفش كسب فيض مينمايند.
شما ببينيد مؤلف شهير «جُورج جرداق» مسيحي در كتاب خود: « الامام عليّ صوت العدالة الانسانيّه » ج 1 ص 47 ميگويد: اي دنيا كاشكي ميتوانستي كه تمام قوا و نيروي خود را در يكجا متراكم كرده، تا در هر عصري مانند علي(ع) به جهان بشريت تحويل دهي كه همانند او واجد آن عقل كامل و آن قلب نيرومند و آن لسان گويا و آن ذوالفقار بُرنده باشد.
متن عبارت او پس از صفحاتي در توصيفات بيشمار حضرتش و مديحهسرايي بيكران او، چنين است:
و ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فاعطيتِ في كل زمنٍ عليّاً بعقله و قلبه و لسانه و ذي فقاره.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من در جواب ايشان ميگويم: اي استاد جرداق اين آرزوي شما در همان زمانهاي اول لباس وجود به خود پوشيد و اين خواسته جنابعالي به حقيقت پيوست، يعني خداوند منّان براي پيغمبر خود(ص) دوازده وصي مقرّر فرموده كه يكي پس از ديگري اين مقام را در دست ميگيرند كه اولين آنان همان علي بن ابيطالب عليه السلام و بقيّه ايشان يازده فرزندان آن بزرگوار ميباشند كه هر كدام از آنان عليّ زمان خود بوده و به همان اوصاف و خصلتهاي پسنديده پدر معزّزشان متصف بودهاند كه اوّلين ايشان امام حسن مجتبي و آخرينشان حضرت مهدي حجت بن الحسن العسكري عليهم السلام كه در قيد حيات و در پس پرده غيبت از ديده بشر نهانست.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي استاد جورج جرداق كه اينجا حضور ندارند تا به شما ايراد كنند ولي من به جاي اين مؤلف معاصر از جنابعالي سوال ميكنم كه چگونه آن يازده فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام عليّ زمان خود بوده و به تمام اوصاف و خصلتهاي آن حضرت متصف بوه، با آنكه يك چنان ظهورات و بروزاتي از آنان ديده و شنيده نشده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي «حفظت شيئاً و غابت عنك اشياء» شيعه (با دليلهاي محكمي كه در دست دارد) معتقد است كه جميع اوصياء دوازدهگانه پيغمبر(ص) كه علي بن ابيطالب و يازده فرزندش باشد عليهم السلام همه آنان معصوم ميباشند و به جميع صفات حسنه متصف و از تمام اوصاف رذيله منزّه هستند، و علومشان متخذ از مدينه علم يعني از جد بزرگوارشان پيغمبر(ص) به ايشان رسيده است، ليكن نكتهاي در اينجاست كه بر همه كس واضح و آشكارا نيست و آن اينست:
هر زماني اقتضاء خاصّي دارد
گردش ايام مغيّر مقتضيات است، يعني همان طوري كه فلك ميگردد و زمان جديدي به ظهور و به روز ميرسد، اين زمان حاضر اقتضاء پيشين خود را از دست ميدهد و در اموري به وظائف تازهاي موظّف ميكند.
با عبارت ديگر بگويم دست قضاء و قدر در هر ظرفي از زمان مقدّراتي را براي آفريدگان در نظر ميگيرد و تصويب مينمايد كه در عصر پيشين خود وجود نداشته و حوادثي را به وجود ميآورد كه پيش از آن، اثري از آنها نبوده است.
نتيجتاً در هر عصري از اعصار يك سلسله تكاليفي حادث ميشود كه مكلّفين قبل به آن موظّف نبودهاند.
آقاي نصرتآبادي ائمّه ما عليهم السلام هر كدام در زمان خود به حسب مقتضيات آن عصر، وظيفه خاصي را داشتهاند كه بايستي به ان عمل نمايند:
اميرالمؤمنين عليه السلام ميبايست پس از پيغمبر در مقابل خلفائي كه منصب او را در دست گرفتهاند صبر كند و با انان نجنگد بلكه تا اندازهاي در امورات ايشان دخالت نموده و آنان را در مشكلاتي راهنمايي كند (چنانكه در مباحث گذشته به آن اشاره نموديم)، ولي بايستي با سه فرقه ناكثين، قاسطين و مارقين بجنگد.
ولي امام حسن عليه السلام مقتضاي عصر او با زمان پدر بزرگوارش تفاوت بسياري داشته كه ميبايست دست روي دست بگذارد و با معاويه طاغيه صلح كند كه يكي از مصالح منظوره آن، رفع خطر از شيعيان و ابقاء آنان بوده است.
و چون نوبت به امام حسين عليه السلام رسيد ميان زمان او با زمان برادر بزرگوارش تفاوت بسياري پيدا كرده و لباس ديگري را در بر نموده، زيرا او معاصر با يزيدي شد كه هم كُوس خلافت پيغمبر را ميزد و هم از هيچ فحشاء و منكري رويگردان نبود (كه اينجا گنجايش شرح آنها را ندارد) و چنان آن پدر «معاويه» و اين پسر «يزيد» موضوع خلافت را بر جامعه آن روز ملتبس و مشتبه كرده بودند كه امر جانشيني پيغمبر را با ارتكاب هيچ منكري منافات نميديدند، و چيزي باقي نمانده بود كه آثار دين به كلي محو شود و حقيقت اسلام از بين برود (چنانكه شهادت سبط پيغمبر(ص) و قتل عام مدينه (1)
در آن شبي كه «امام» حسين كشته شد، شنيدند كه ندا كنندهاي ميگويد:
ايّها القاتلون جهلاً حسينا ابشر و ابا لا لعذاب و التنكيل
كل اهل السماء يدعو عليكم من نبي و ملائك و قبيل
قد لعنتم علي لسان ابن داو دو موسي و صاحب الانجيل
قتل عام مدينه «وقعه حَرّه»
در 27 ذيحجه سال 63 هجري حادثه «حرّه» (كه موضعي است خارج مدينه) رُخ داد و من خلاصه و فشرده ترجمه آن را از كتاب «الامامه و السياسه» ابن قتيبه نقل ميكنم:
يزيد بن معاويه پس از مردن پدرش به عامل مدينه «خالد بن حَكَم» و به قولي «وليد بن عتبه بن ابي سفيان» نوشت كه خلافت به من منتقل گرديد، پس تو از اهالي مدينه براي من بيعت بگير و بايستي اولين كساني كه بيعت ميكنند: حسين «بن علي(ع)»، عبدالله بن زبير، ابن عباس، عبدالله بن عمر و عبدالله بن جعفر باشند و پيمان محكمي از آنان بگير.
چون نامه به خالد بن حَكَم رسيد، بسيار ناراحت گرديد و مروان بن حَكَم را احضار نموده و با او در اين باره مشورت كرد، مروان به او گفت: اين نامه مرا پنهان كن و اين افرادي را كه يزيد دستور بيعت ايشان داده است حاضر كن و از آنان بيعت بگيرد پيش از آن كه اين موضوع نامه فاش شود كه بعد از او بيعت نخواهند نمود.
خالد اين جماعت را احضار كرد و پيشنهاد بيعت به ايشان نمود، ولي حسين «بن علي(ع)» امتناع كرد و از نزد او خارج شد و به سوي مكه رهسپار گرديد و چون خالد از خروج او مطلع شد دستور تعقيب او را بداد و هر قدر كوشش كردند او را نيافتند.
در اين ميان يزيد خالد بن حَكَم را از حكومت خلع كرد و به جاي او «عثمان بن محمد بن ابي سفيان ثقفي» را نصب نمود و ميان اين عثمان و اهل مدينه گفتگوهاي غليظ و شديدي ردّ و بدل گرديد، و او هم به يزيد گزارش داد يزيد هم متقابلاً نامهاي براي او فرستاد، و دستورداد كه آن را بر اهل مدينه بخواند و مضمون آن چنين بوده: سوگند به خدا كه من شماها را پايمال ميكنم به طوري كه جز نام چيز ديگري از شما به جاي نماند مانند قوم عاد و ثمود.
عثمان ثقفي نامه يزيد را بر مردم مدينه قرائت كرد، در نتيجه ايشان هم مُصمّم بر مخالفت و مبارزه اوش دند، و نخست روساي بني اميه را از شهر اخراج نمودند و سپس راههاي ورود در شهر را خندق كندند و چون اين خبر به يزيد رسيد، لشگر انبوهي از اهل شام تشكيل داد كه ده هزار شتر زاد و توشه آنها را حمل مينمود و به سركردگي «مسلم بن عقبه» به سوي مدينه اعزام كرد.
از سفارشهاي اكيدي كه به او نمود آن كه بكوش تا دست به عبدالله بن زبير پيدا كني و چنانچه اهل مدينه از تو جلوگيري كردند تا سه روز آنها را قتل و غارت كن.
هنگامي كه لشگر شام به مدينه رسيد آن را محاصره كردند و با آنكه اهل مدينه تمام راههاي ورود در شهر را خندق كنده بودند ولي مروان مكر و حيلهآي به كار بُرد و اهالي را فريب داده و در نتيجه يكي از راهها را باز نموده و لشكر را وارد مدينه كرد و يورش برپا شد و قتل و غارت سرگرفت، بر صغير و كبير و بر زن باردار و بر طفل شيرخوار رحم نكردند و از تجاوز بر نواميس دريغ ننمودند.
ابن قتيبه ميگويد: سربازي به خانه يكي از اصحاب پيغمبر(ص) به نام «ابي كيشه انصاري» وارد شد كه زن او تازه زا و طفل خود را شير ميداد اين مرد از آن زن درخواست اموال كرد، او در جوابش گفت من از زناني هستم كه با پيغمبر(ص) بيعت كردهام و مال و اموالي هم ندارم آن مرد شقي طفل شيرخوار او را از زير پستان مادر بگرفت و چنان او را بر ديوار زد كه مغزش متلاشي گرديد و هنوز از خانه بيرون نرفته بود كه نيمي از صورتش سياه شده و ضرب المَثَل مردم گرديد.
اين قتل و غارت نامردانه ادامه يافت تا آنكه هشتاد نفر از صحابه پيغمبر(ص) كشته شد و از طايفه قريش و انصار هفتصد نفر و از ساير قبايل عرب و موالي ده هزار نفر به قتل رسيد.
چون كار جنگ به پايان رسيد، سر كرده لشكر «مسلم بن عقبه» نامهاي به يزيد نوشت و از مدينه خارج شده و به جانب مكه حركت نمود و در بين راه مرگ او سر رسيد و بمُرد.
ابن قتيبه ميگويد: زني بود كنيز يزيد بن عبدالله بن زمعه و چون از حالات اين سرلشگر باخبر بود از پي لشكر حركت مينمود و منتظر مرگ او بود و چون مسلم جان سپرد و در جنب كوهي او را دفن كردند، اين زن پنهاني برفت و قبر او را نبش نمود و به لحد رسيد، ناگاه ديد مار بزرگ سياهي بر گردن او پيچيده و دهانش را باز كرده اين زن وحشت زده به عقب برگشت و در همان جا بماند تا آنكه مار از او جدا گرديد، پس جسد او را بيرون آورده و به داري آويخت و مردم كه آن را ميديدند سنگبارانش ميكردند.
1) . بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي شرح شهادت سيد الشهداء سبط رسول الله(ص) امام حسين عليه السلام مسألهاي نيست كه در اين مبحث ما بگنجد، و به همين جهت از ورود در آن خودداري ميكنيم، ولي آن قدر بدانيد كه اين شجره ملعونه و ايادي خائنه امويّه دست به جناياتي زدند كه ملت اسلام را در نظر ملل جهان رو سياه كردند و زبان آنان را به طعن مسلمين گشودند و مسلمانان را وحشي به دنيا معرفي نمودند كه اهل بيت پيغمبر خود را ميكشند و ذراري او را اسير بيابانها ميكنند، ولي لعنت ابدي را بر خود و اعقابشان به جاي گذاردند. ابن اثير در تاريخ خود ج 3 ص 301 مينويسد:
سند جنايت آن شقي بوده).
يزيد تصميم گرفت كه وصي سوم پيغمبر(ص) يعني امام حسين(ع) را تابع خود كند و از او بيعت بگيرد و چون آن حضرت ميدانست كه مسالمت با يزيد سبب نابودي احكام و حدود شرعيه و پايمال كردن نواميس اسلاميه ميشود، وظيفه خود در آن ديد كه دست بيعت به او ندهد و حتي از خون خود هم بگذرد و با اين عملش به دنيا اعلام كرد كه يزيد افتراء به رسول الله(ص) زده و خليفه و جانشين او نيست و با مظلوميت خويش بنياد خاندان معاويه را بر باد داد و بطلان آنها را بر تمام طبقات مردم آن عصر و زمانهاي آينده «الي الآن» آشكارا نمود و حجّت بر جميع مسلمين جهان تمام كرد كه يزيد طاغيه زمانست كه سبط رسول الله(ص) و سيد شباب اهل جنت را ميكشد. «وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ» الشعراء: 227.
و بر همين قياس است تكاليف ائمه ديگر (و جاي شرح و بسط آنها نيست) كه هر كدام بر حسب اقتضاء زمان و شرايط و موانع آن، وظائف خاصي را عُهدهدار شدند و به طوري مخصوص آنها را ادا كرده و حق را به دنيا اعلام نمودند.
تا آن كه چون نوبت به امام دوازدهمين عليه السلام رسيد، به سبب مصالح و حكمتهايي كه بيان آنها به طول ميانجامد، خداوند او را از ديدگان پنهان كرد تا وقتي كه زمان مقتضاي خود را عوض كند و قابليت ديگري را به خود بگيرد تا در نتيجه اجازه ظهور به حضرتش داده شود و او هم به وظيفه خاصي موظّف ميگردد كه هيچ يك از اجداد طاهرينش به آن مكلف نبودهاند كه غلبه دادن دين اسلام باشد بر تمام اديان جهان و نابود كردن جميع آنها.
و اين موضوع مهمّ وعدهايست الهي كه تخلف بردار نيست و تاكنون تحقق پيدا نكرده و لباس وجود را در بر ننموده است، چنانكه در كتاب
كريمست:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» التوبه: 33.
«وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» القصص: 5.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من نميدانم چگونه از شما تشكر كنم كه با اين عبارت مختصرتان مشكل مرا حلّ نموده و جواب نافعي به اينجانب داديد به اضافه آنكه مطالب ديگري نيز در اين خلال برايمان واضح گرديد شكر الله سعيكم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما به نيابت استاد جرداق ايرادي را مطرح كرديد و من هم اين جواب فوق را غائبانه به ايشان دادم و و با اين جملات كوتاه به آن استاد بشارت ميدهم كه در هر عصري همانند علي عليه السلام بوده و خواهد بود، و منتظر علي زمان حاضر باشيد كه با همان ذوالفقار خواهد آمد. فانتظروا اني معكم من المنتظرين .
وظائف عاملين و زمامداران نسبت به زيردستان
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي بحث امروز مرا خسته كرد پس آن را در همينجا خاتمه ميدهم و دنباله آن را در روز آينده بيان ميكنم، آقايان پذيرفتند و مجلس را ترك كردند.
روز دوشنبه 17 محرم برابر با 12 آبان بود كه مجلس بحث مجدداً منعقد و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست اينجانب رو به ايشان كرده گفتم اصل بحث روز گذشته ما درباره شرح اين صفت «الخطب» بود و من اول مبحث در ارتباط با اين صفت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردم: نامههايي را كه آن حضرت ارسال مينمودند به چند بخش تقسيم ميشوند، قسمت اول از آنها را كه دستورهاي جنگي ميباشد به عرضتان رساندم، و اينك در قسمت دوم از آنها كه مربوط به وظائف عاملين و فرماندهان و سرلشگران است
نسبت به زيردستان بحث ميكنيم، پس به عرايض ذيل توجه كنيد: و من كتاب له عليه السلام الي بعض عمّاله
اما بعد فانك ممن استظهر به على اقامة الدين و اقمع به نخوة الاثيم، و اسد به لهاة الثغر المخوف فاستعن بالله على ما اهمك، و اخلط الشدة بضغث من اللين و ارفق ما كان الرفق ارفق. و اعتزم بالشدة حين لا يغني عنك الا الشدة. و اخفض للرعية جناحك، ابسط لهم وجهك و الن لهم جانبك. و آس بينهم في اللحظة و النظرة، و الاشارة و التحية، حتى لا يطمع العظماء في حيفك، و لا ييأس الضعفاء من عدلك و السلام.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد ولي براي آقاي نوبختي اين كلام فوق را به طور اختصار ترجمه و شرح ميكنم:
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين نامه شريفه ـ كه به يكي از عمّال خود نوشته ـ كيفيت رفتار با رعيت را دستور ميدهد:
سختي و درشتي با مردم را با مقداري نرمي بياميز، يعني نه آنكه با رعيّت فقط تندي و بداخلاقي نمايي، تا مردم از تو فرار كنند و كنارهگيري نمايند، و نه آن كه فقط نرمي و ملايمت نمايي كه در نتيجه رُعب و هيبت تو از بين برود و هيچ واهمهاي از تو نكنند و حرف شنوايي ننمايند كه اين هر دو حالت زيان بيشماري به بار ميآورد بلكه بايستي برخورد تو با مردم با نرمي و درشتي توأم باشد.
با مردم مدارا و مهرباني كن در آنجايي كه مدارا شايستهتر باشد، زيرا در پارهاي از نفوس مهرباني بهتر تأثير ميكند و نتيجه منظوره بهتر به دست ميآيد.
درشتي نما آنجايي كه جز با درشتي كار پيش نميرود، زيرا افراد سركش را غير از خشونت و سختگيري با چيز ديگري نميتوان تسليم نمود
و از خلافكاريهايشان جلوگيري كرد.
بال و پر خود را براي رعيّت فرود آور و رويت را بگشا و پهلويت را نرم كن، يعني چون زمامدار مورد مراجعه مردم است بايستي از هر جهت فروتني كند و تواضع نمايد، تا مردم بتوانند به او رجوع نمايند، و خواستههاي خود را براي او بيان كنند و مرافعههاي خويش را به پيش او برند، و نيز چون مردم خواهي ناخواه پيرو و تابع زمامدار خود ميباشند، پس اگر او خوش اخلاق و گشادهرو باشد رعيت هم از او رنگ ميگيرند و به اخلاق نيكوي او متخلق ميگردند.
يكسان رفتار كن بين مردم (در اين امور:) در نگريستن با گوشه چشم، و خيره نگاه كردن و اشاره نمودن، و درون گفتن. يعني بايستي تمام طبقات مردم در نظر سرپرست چنان بيتفاوت باشند كه اگر بخواهد به آنان نگاه كند بايد اين نگاهش يكنواخت باشد كه اگر با گوشه چشم به فردي مينگرد با ان ديگري هم همين عمل را بنمايد، و اگر به طور يكنواخت باشد كه اگر با گوشه چشم به فردي مينگرد با آن ديگري هم همين عمل را بنمايد، و اگر به طور خيره نگاه ميكند همه را همين گونه بنگرد، و همچنين در اشاره كردن و درود و احترام نمودن همه را يكسان به حساب آورد.
تا بزرگان مردم طمع در ستم تو نكنند، و زير دستان مردم از عدالت تو نااميد نشوند، يعني اگر هر زمامداري مردم را يكسان و يكنواخت ننگرد بلكه بدون جهت ميان ايشان تفاوت بگذارد، همين عمل سبب ميشود كه رؤسا و بزرگان مردم طريق ظلم بر او را پيش بگيرند، و از راههاي مختلف او را در هم بشكنند، و از طرفي زير دستان و طبقات نازله جامعه از عدالت اين زمامدار مأيوس ميشوند، زيرا همين تفاوت گذاري نشان بيعدالتي او ميشود و در نتيجه در اختلافها و مرافعهها به او مراجعه نميكنند نتيجتاً تشنّج و تفرقه ميان جامعه شايع ميگردد و فساد آنها را احاطه مينمايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي هيچ حقوق داني عقل و فكر او رساي آن را ندارد كه اين گونه ريزهكاري نمايد و اعمال كوچك و پيش پا افتاده را به حساب اورد و رعايت آنها را لازم بداند و اثرات و انعكاسهاي آنها در نظر بگيرد و به واليان خود آنها را دستور دهد.
البته عقل كل و عدالت مطلقه است كه اين امور حساس و دقيق را درك ميكند و به عمال خود امر ميكند كه بايستي نگاه كردن و اشاره نمودن و درود و تحيّت فرستادن خود را مراقب باشيد و آن ها را كنترل كنيد و همه رعايا را با يك چشم ببينيد و ميان ايشان فرق نگذاريد.
جمع كنندگان زكات و وظائف ايشان
ـ كان يكتبها لمن يستعمله على الصدقات ـ
انطلق على تقوى الله وحده لا شريك له. و لا تروعن مسلما و لا تجتازن عليه كارها، و لا تاخذن منه اكثر من حق الله في ماله، فاذا قدمت على الحي فانزل بمائهم من غير ان تخالط ابياتهم، ثم امض اليهم بالسكينة و الوقار حتى تقوم بينهم فتسلم عليهم، و لا تخدج بالتحية لهم ثم تقول: عباد الله ارسلني اليكم ولي الله و خليفته لاخد منكم حق الله في اموالكم، فهل لله في اموالكم من حق فتؤدوه الى وليه؟ فان قال قائل لا، فلا تراجعه، و ان انعم لك منعم فانطلق معه من غير ان تخيفه او توعده او تعسفه او ترهقه، فخذ ما اعطاك من ذهب او فضة. فان كان له ماشية او ابل فلا تدخلها الا باذنه، فان اكثرها له، فاذا اتيتها فلا تدخل عليها دخول متسلط عليه ولا عنيف به، ولا تنفرن بهيمة و لا تفزعنها و لا تسوءن صاحبها فيها، و اصدع المال صدعين
ثم خيره، فاذا اختار فلا تعرضن لما اختاره. ثم اصدع الباقي صدعين ثم خيره، فاذا اختار فلا تعرضن لما اختاره. فلا تزال كذلك حتى يبقى ما فيه وفاء لحق الله في ماله فاقبض حق الله منه. فان استقالك فاقله ثم اخلطهما ثم اصنع مثل الذي صنعت اولا حتى تاخذ حق الله في ماله. و لا تاخذن عودا و لا هرمة و لا مكسورة و لا مهلوسة و لا ذات عوار، و لا تامنن عليها الا من تثق بدينه رافقا بمال المسلمين حتى يوصله الى وليهم فيقسمه بينهم، و لا توكل بها الا ناصحا شفيقا و امينا حفيظا، غير معنف و لا مجحف و لا ملغب و لا متعب، ثم احدر الينا ما اجتمع عندك نصيره حيث امر الله به. فاذا اخذها امينك فاوعز اليه الا يحول بين ناقة و بين فصيلها و لا يمصر لبنها فيضر ذلك بوليدها، و لا يجهدنها ركوبا. و ليعدل بين صواحباتها في ذلك و بينها، و ليرفه على اللاغب. و ليستان بالنقب والظالع. و ليوردها ما تمر به من الغدر و لا يعدل بها عن نبت الارض الى جواد الطرق، و ليروحها في الساعات وليمهلها عند النطاف و الاعشاب حتى تاتينا باذن الله بدنا منقيات غير متعبات و لا مجهودات لنقسمها على كتاب الله و سنة نبيه صلى الله عليه و آله، فان ذلك اعظم لاجرك و اقرب لرشدك ان شاء الله.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اين كلمات شريفه بالا نامه ايست كه اميرالمؤمنين عليه السلام به يكي از عامين خود كه او را براي دريافت زكات فرستاده است، اين نامه در واقع به جميع مبلّغين و عاملين (كه به اكناف و اطراف ميروند تا حقوق الهي را از بدهكارانش بستانند) دستورهاي جامعي را تعليم ميدهد، و
امور بسيار لطيف و دقيقي را به ايشان گوشزد ميكند كه محتوي يك دنيا ادب و اخلاق حميده ميباشد، و من خلاصه ترجمه آن را با بيان قاصر و ناقص خود به عرضتان ميرسانم:
اصولاً آن افرادي كه براي جبايه و جمع آوري حقوق دينيّه اعزام ميشوند، گويا در خودشان يك نوع رفعت و تسلّط بر ديگران را حسّ ميكنند، و چنين ميپندارند كه اختيار نفوس و مال و اموال مردم را در دست دارند، از اين جهت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام خويش صولت عامل خود را در هم ميشكند و اولاً به او ميفرمايد تقوي را پيشه كن، و از خداوند يكتا بترس و سپس دستورهاي لازمه را به او ميدهند به اين ترتيب:
هيچ مسلماني را مترسان و بدون اجازه آنان در املاك و مزارع ايشان قدم مگذار و بيش از حقي كه خداوند در اموال انها قرار داده است از آنان مگير.
هنگامي كه وارد بر قبيلهاي شدي در خانههاي آنان مرو بلكه بر سرچشمههاي آب و قنات و نهرهاي ايشان وارد شو.
بعد از آن با آرامش به سوي ايشان برو و تا بين آنان بايستي پس بر آن ها سلام كن و درون بر ايشان را كوتاه منما.
سپس بگو اي بندگان خدا وليّ و خليفه او مرا به جانب شما فرستاده كه اگر از حقوق الهي «زكات» به اموال شما تعلق گرفته است بپردازيد.
اگر پس از پرسش تو جواب دادند كه زكواتي به گردن ما نيست، تو هم ديگر گفتارت را تكرار مكن و از آنان چيزي درخواست ننما.
و اگر گويندهاي از ايشان بگويد: ما بدهكاريم و اجازه ورود هم به تو بدهد، پس همراهش برو بدون آنكه او را بترساني و بيم دهي و يا بر او سخت بگيري و به دشواري واداري، پس بگيرد از او آنچه را از طلا و نقره به تو بدهد.
اگر گاو و گوسفند و شتر داشته باشد (كه به اينها نيز زكات تعلق ميگيرد) اولاً بي اجازه او نزد آنها مرو چون (بر فرض تعلق زكات) بيشتر اين حيوانات مال خود او ميباشد، ثانياً پس از ورود به جايگاه حيوانات به آنها نگاه مكن مانند كسي كه بر صاحبشان مسلط است و نه مانند كسي كه بر او سخت ميگيرد، بلكه با نهايت ملايمت و مدارا با آنها سلوك كن.
چهارپايي را رم مده و مترسان (و اگر بعضي از آنها فرار كردند) صاحب آن را درباره گرفتنش مرنجان.
هنگامي كه خواستي زكات چهارپايان را بگيري اولاً:) مال را دو قسمت كن و به صاحب آن اختيار بده كه هر كدام از اين دو قسمت را ميخواهد بردارد و متعرّض او نشو، سپس آن قسمت دوم را نيز دو بخش كن و باز او را اختيار بده كه هر بخش را ميخواهد بردارد و اعتراض به او ننما.
و به همين سؤال مال را تقسيمبندي كن تا جايي كه باقي نماند مگر آن مقداري كه حق خداوند در آن موجود ميباشد پس زكات را از آنها جدا نما.
اگر صاحب مال درخواست اِقاله كرد يعني به هم زدن تقسيم را از تو درخواست نمود تو هم آن را فسخ كن و جميع آن مالها را با هم مختلط نما و از سر تقسيم بندي را ـ مانند مرتبه اول ـ شروع كن تا جايي كه باقي نماند مگر آن مقداري كه زكات را بايد از آن جدا نمايي.
ـ چنانچه صاحبان حشم زكات از مال خود جدا كردهاند و ميخواهند آن را بپردازند ـ البته تو شتر پيرِ از كار افتاده و دست و پا شكسته و عيب دار را از بابت زكات قبول ننما.
ـ هرگاه زكات را دريافت نمودي و خواستي آنها را به جانب ما بفرستي ـ امين قرار مده بر آنها مگر كسي را كه به دين او اطمينان داشته باشي و نسبت به اموال مسلمين درستكار باشد تا آنكه آن زكات را برساند به وليّ
مسلمين و او هم در ميان آنان تقسيم كند.
حيواناتي را كه از بابت زكات گرفتي به دست كسي مده مگر آنكه درستكار و مهربان با آنها باشد، و آنها را به سختي نراند، و نرنجاند و خسته نگرداند و با اين كيفيت آنها را به سوي ما بفرست تا به مواردي كه خداوند امر فرموده است برسانيم.
پس به آن كسي كه حيوانات را ميسپاري سفارش كن كه بين كرّه شتر و مادرش جدايي نيندازد، و آن قدر از شير شتر ندوشد كه به بچه آن زيان وارد آيد، و طوري از آنها سواري نگيرد كه خسته و وامانده شوند، و در دوشيدن شير و در سوار شدن بر انها با عدالت رفتار كند، و شتر خسته شده را در رفاه بگذارد، و آنهايي را كه پاهايشان ساييده شده و از راه رفتن ناتوان شدهاند با آرامش براند.
و نيز آن حيوانات را از راههايي ببرد كه به بِركهها و آبگاهها برخورد دارد و از راههاي گياهدار به جادههاي بيگياه نبرد، و هر چند ساعتي يكبار آنها را به چراگاهها ببرد، و در نزد آبهاي اندك و گياهها مهلت دهد و واگذارد تا آنكه با خواست خداوند آن حيوانات فربه و استخوان دار پُر مغز نزد ما بيايند، نه آنكه رنجيده و خسته شده باشند، تا آنها را به دستور كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله تقسيم و پخش نماييم.
ـ سپس به آن عامل ميفرمايد: ـ آنچه را كه ما به تو دستور داديم براي پاداش و آخرت تو بزرگتر است و براي هدايت تو نزديكتر ميباشد.
آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي اگر شما اين دستورات اميرالمؤمنين عليه السلام را با قوانيني كه حكّآم و سلاطين زمان اجرا ميكنند بسنجيد خواهيد ديد كه فاصله ميان اين دو، مانند فاصله ميان زمين و آسمان است، آن در نهايت هدايت عدالت و اين در نهايت جور و ضلالت، زيرا با آنكه زكات از واجبات ضروريه ديني ميباشد و هر كس آن را نپردازد، در واقع
مال فقراء و ايتام و درماندگان را خورده است ـ و كيفر وخيمي را در بر دارد ـ با اين وصف براي جمعآوري آن، چنان ملايمت و ملاطفت و ادب به كار برده شده است كه گويا و جوبي در كار نيست.
ليكن عشاران و مأمورين جبابره و سلاطين وقت، هنگام گرفتن ماليات و خراج و جريمهها، آن چنان با مردم روبرو ميشوند مانند كسي كه متهم به قتلي را دستگير كرده، و چنان خود را ذي حقّ ارائه ميدهند كه گويا به ارث پدر خود رسيدهاند.
اينست يكي از تفاوتهاي ميان حكومت عدل و ميان حكومت جبّارين
مِلك دنيا و قباله آن
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي قسمت اخير از كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام كه درباره وظائف عاملين آن حضرت بوده است ـ نسبت به رعايا و زيردستان ـ به عرضتان رساندم، و اينك به قسمت سوم از نامههاي آن حضرت (كه خطاب به سركردگان و زمامداران خود ميباشد و وظائف شخصي آنان را بيان ميفرمايد) توجه نماييد:
كتبه لشريح بن الحارث قاضيه
روي ان شريح بن الحارث قاضي امير المؤمنين عليه السلام اشترى على عهده دارا بثمانين دينارا فبلغه ذلك فاستدعاه و قال له: بلغني انك ابتعت دارا بثمانين دينارا و كتبت كتابا و اشهدت فيه شهودا، فقال شريح: قد كان ذلك يا امير المؤمنين. قال فنظر اليه نظر مغضب ثم قال له:
يا شريح اما انه سياتيك من لا ينظر في كتابك، و لا يسالك عن بيتك حتى يخرجك منها شخصا و يسلمك الى
قبرك خالصا. فانظر يا شريح لا تكون ابتعت هذه الدار من غير مالك، او نقدت الثمن من غير حلالك فاذا انت قد خسرت دار الدنيا و دار الاخرة. اما انك لو اتيتني عند شرائك ما اشتريت لكتبت لك كتابا على هذه النسخة فلم ترغب في شراء هذه الدار بدرهم فما فوق. و النسخة هذه:
هذا ما اشترى عبد ذليل من ميت قد ازعج للرحيل، اشترى منه دارا من دار الغرور من جانب الفانين، و خطة الهالكين، و تجمع هذه الدار حدود اربعة:
الحد الاول ينتهي الى دواعي الافات، والحد الثاني ينتهي الى دواعي المصيبات، والحد الثالث ينتهي الى الهوى المردي، والحد الرابع ينتهي الى الشيطان المغوي، وفيه يشرع باب هذه الدار.
اشترى هذا المغتر بالامل من هذا المزعج بالاجل هذه الدار بالخروج من عز القناعة و الدخول في ذل الطلب و الضراعة، فما ادرك هذا المشتري فيما اشترى من درك فعلى مبلبل اجسام الملوك، و سالب نفوس الجبابرة، و مزيل ملك الفراعنة، مثل كسرى و قيصر، و تبع و حمير، و من جمع المال على المال فاكثر، و بنى و شيد و زخرف، و نجد و ادخر، و اعتقد و نظر بزعمه للولد اشخاصهم جميعا الى موقف العرض و الحساب، و موضع الثواب و العقاب. اذا وقع الامر بفصل القضاء (و خسر هنالك المبطلون)
شهد على ذلك العقل اذا خرج من اسر الهوى وسلم من علائق الدنيا. (1)
1) . تذكرة الخواص، ص 185: سبط ابن جوزي، دستور معالم الحكم ص 135: القاضي القضاعي.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد اين كلمات فوق نامه ايست كه اميرالمؤمنين عليه السلام به «شريح قاضي» نوشته است وقتي كه او خانهاي را به هشتاد دينار خريداري كرده،
آقاي نصرتآبادي هر چند شما نيازي به ترجمه آن نداريد ولي براي آقاي نوبختي بايد ترجمه و شرح شود، اينك من معناي اين كلمات شريفه را به طور اختصار مخلوط با اندك شرحي به عرضتان ميرسانم:،
هنگامي كه به اميرالمؤمنين عليه السلام خبر رسيد كه شريح يك چنان خانهاي خريده است او را احضار نمود و به او فرمود به من گفتهاند كه تو منزلي به هشتاد دينار خريدهاي و براي آن قبالهاي نوشته و چند نفر را در اين باره گواه گرفتهاي؟
شُريح در جواب آن حضرت عرض كرد: آري چنين است.
اميرالمؤمنين(ع) به او نگاه شخص خشمگين نموده و فرمود: اي شريح آگاه باش كه به همين زوديها كسي به نزد تو ميآيد كه به اين قبالهات اعتنايي نميكند و از شاهدها و گواهانت نميپرسد و تو را از آن خانه با چشم باز «حيران و سرگردان» بيرون ميآورد و از همه چيز جدايت ميكند و به گورت مي سپارد (كه همان ملك الموت و عزرائيل باشد).
اي شُريح بنگر كه مبادا اين خانه را از مال غير خريده باشي، يا بهاي آن را از غير حلال داده باشي كه در اين صورت زيان دنيا و آخرت بردهاي.
اي شريح آگه باش اگر وقت خريد خانه پيش من آمده بودي قبالهاي براي تو مينوشتم كه رغبت نميكردي آن را به يك درهم بخري تا چه رسد به بالاتر. (1)
بابويهي: آقاي نوبختي قبالههايي كه براي معاملات ملكي و غير ملكي مينويسند داراي چند ركن است و من آنها را مختصراً به عرضتان ميرسانم:
اموري كه بايد در جميع قبالهها يادآوري شود از اين قرار است:
نام و مشخّصات فروشند.؛ 2. نام و مشخصات خريدار؛ 3. مورد معامله از املاك و غير املاك بايستي دقيقاً مشخص گردد. 4. اگر مورد معامله مِلك باشد بايد جايگاه آن معلوم شود كه در چه شهري يا روستايي و در چه محله و كوچهاي واقعست 5. حدود چهارگانه آن مِلك را بايستي يادآوري كنند. 6. مبلغي كه بهاء معامله قرار داده شده است ذِكر ميكنند. 7. تاريخ خريد و فروش را نيز درج مينمايند. 8. اموري كه در ضمن معامله شرط ميشود خاطر نشان ميكنند (صورت قباله اين چنين است):
فروشنده فلان شخص فرزند فلاني داراي شهرت «لقب» فلان.
خريدار آقاي فلان فرزند فلاني داراي شهرت «لقب» فلان.
مورد مطالعه مثلاً يك باب خانه داراي مشخصات ......... و اقع در كوچه فلان از كوچههاي شهرستان يا روستاي فلان.
ملك مذكور محدود است به حدود چهارگانه: حد شمالي به خانه فلاني، حدّ جنوبي به شارع خاص، حدّ شرقي به خيابان فلان، و حدّ غربي به سراي فلاني.
مبلغ مورد معامله عبارتست از فلان مقدار تومان معادل فلان مقدار ريال كه نقداً به قبض فروشنده داده شد ـ و يا اقساطاً تا فلا مدت به ايشان پرداخته ميشود.
معامله مذكوره مشروط به آنست كه اگر عيب و نقصي در آن ديده شود خسارت آن به عهده فروشنده است.
اينجانبان فلان و فلان و فلان مندرجات متن را گواهي ميدهيم.
اين خريد و فروش «بيع و شراء» واقع گرديد در تاريخ فلان روز از برج فلان برابر روز فلان از ماه فلان در سال فلان هجري قمري.
آقاي نوبختي آنچه در بالا به عرضتان رساندم اصول و اركان سندها و قبالههائيست كه هنگام معاملات نوشته ميشود ولي عبارتهاي آنها منحصر به آن صورتي كه من براي شما نوشتم نيست و گاهي به حسب اقتضاء موارد تبصرهها و مواد ديگري نيز به آن اضافه ميكنند.
آقاي نوبختي مشابه اين قبالههاي رسمي ظاهري، قبالهاي معنوي اميرالمؤمنين عليه السلام براي شريح قاضي ترتيب دادند كه سبب عبرت او و ديگران باشد، و سزاوار است كه اين قباله شريفه آن حضرت را در حاشيه قبالههاي ملكي درج كند، تا هر كسي كه در آنها نظر كند عبرت بگيرد و مصداق كلام حضرتش را عياناً مشاهده نمايد تا آنكه لااقلّ دست در معاملاتي نبرند كه شرعاً مأذون نباشند و خود را آلوده به كيفرهاي دردناكي نكنند.
نوبختي: آقاي بابويهي من از شما متشكرم كه عرض مرا پذيرفتيد و اين موضوع را هر چند جزء مباحثمان نبود تشريح نموديد خداوند به شما جزاي خير عنايت كند.
بابويهي: براي تأييد گفتار بالا قسمتي از عبارت ابن ابي الحديد را كه ذيل اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام آورده است نقل ميكنم:
انّه عليه السلام املي عليه كتابا زهدياً و عظيماً مماثلاً لكتب الشروط التي تكتب في ابتياع الاملاك فانهم يكتبون: هذا ما اشتري فلان من فلان اشتري منه داراً من شارع كذا و خطه كذا و بجمع هذه الدار حدود اربعة فحد منها ينتهي الي دار فلان و حد آخر ينتهي الي ملك فلان و حد آخر ينتهي الي ما كان يعرف بفلان و هو الآن معروف بفلان و حدّ آخر ينتهي الي كذا و منه شروع باب هذا الدار و طريقها. اشتري هذا المشتري المذكور من البائع المذكور جميع الدار المذكورة بثمن مبلغه كذا و كذا دينارا او درهماً، فما الذي ادرك المشتري المذكور من درك فمرجوع به علي من يوجب الشرع الرجوع به عليه، ثم تكتب الشهود في آخر الكتاب الخ.
1) نوبختي: آقاي بابويهي آنقدر من ميدانم كه منظور از قباله همان سند مالكيّت است كه در موقع خريد و فروش چيزي مينويسند ولي از كيفيّت نوشتن و محتويات قباله اطلاع كاملي در دست ندارم و از جنابعالي خواهشمندم كه هر چند به طور اختصار باشد اين موضوع را براي ما تشريح كنيد.
و صورت قبال اين است:
اين خانه را خريده است بندهاي خوار و پست، از مردهاي كه خارج شده است براي كوچ كردن (به خانه آخرت) ـ مكان اين خانه ـ در سراي فريب و در جاي نيست شوندگان و مركز تباه گشتگان
ميباشد (كه همين دنيا باشد).
اين خانه داراي چهار حدّ است: حدّ اول منتهي ميشود به آفتها (زيرا هر بنايي به نوعي از انواع آفات نابود ميشود يا رطوبت با كمك هوا و آفتاب آن را به تدريج از بين ميبرد يا آتش سوزي يا زلزله و يا به سبب باران و سيلها خراب ميگردد).
حد دوم منتهي ميشود به مصيبتها و اندوهها (زيرا دنيا مجتمع ناملايمات گوناگوني است، از قبيل: بيماريها عيبهاي مادرزايي، فقر و تنگدسي، خطرهاي مالي كه به توسط دزدان و چپاولگران و ظالمين رُخ ميدهد، انواع خطرهاي جاني كه زن و فرزند و دوستان شخص را از ميان برميدارند و انواع خوفهايي كه آسايش انسان را سلب ميكند).
حدّ سوم منتهي ميشود به آرزو و ميلهاي نفسانيِ هلاك كننده،
(به جهت آنكه خواهشهايِ دروني شخص اولاً انتهايي ندارد زيرا انسان هر ساعتي و هر روزي هوا و هوسي او را از جاي برميكَند. ثانياً بسياري از خواستههاي نفساني در حدّي هستند كه دسترسي به آنها براي هر كس ميسر نيست و هر قدر به انتظار مينشيند دست به آنها نمييابد.
و ثالثاً اكثر آمال و آرزوهاي بشر عقلايي نيست و به مصلحت او تمام نميشود و بر فرض آنكه به خواهش خود برسد، بسا ميشود كه سرمايه هستي خويش را در اين راه به هدر ميدهد و به طوري سرگرم لذّت بري و كاميابي ميگردد كه از تمام ترقّيها و پيشرفتهاي معنوي محروم ميماند.
آنچه در اينجا به عرض رساندم اجماليت از تفصيلات بيكران كه شرح آنها در اينجا نميگنجد.
و حدّ چهارم منتهي ميشود به شيطان گمراه كننده، (شيطان از راه ماديات دنيا با انسان ارتباط پيدا ميكند و از همين راه او را ميفريبد، و خانه يكي از اسبابهاي ارتباط به او است و به همين جهت ميبينيم كه بسياري از افراد براي به دست آوردن يك خانه تحت تأثير
فريبهاي شيطاني واقع شده و خلافهايي را مرتكب ميشوند تا منزلي را ترتيب ميدهند).
اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايد: ـ درب اين خانه از راه همين حدّ چهارم باز ميشود ـ
(يعني شيطان انسان را اغوا ميكند و فريب ميدهد و سبب ميشود تا او را وارد خانهآي مينمايد كه از حدّ شئونات او زيادتر و از احتياجات او فزونتر و مزيّن به زينتهاي مزخرفه و آرايش به پيرايههاي گول زننده ميباشد).
بهاي اين خانه
هنگامي كه خريدار جنسي را ميخرد، آنچه را كه در برابر اين جنس ميدهد، آن چيز بهاي اين جنس حساب ميشود.
اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد: آن كسي طمع و حب به دنيا او را وادار به خريدن چنين خانهاي ميكند، بهاي آن اينست كه عزّت قناعت را از دست داده و داخل در ذلت و خواري سؤال گرديده،
زيرا طبيعي اين دنيا است كه هر قدر به آن اضافه شود شخص را محتاجتر به خود ميكند، و لازمه اين امر خدمت به دنيا و كوچكي كردن در مقابل آن ميباشد، و همواره بايستي مالك آن، خادم نگهباني و نگهداري آن گردد، و خود را اسير آن بنمايد.
نتيجتاً اين شخص خريدار خانهاي را خريده و عزّت و آقايي خويش را بهاي آن قرار داده است.
اين موضوع بسيار دقيق است و فهميدن آن نيازمند به دقّت ميباشد.
ـ اين معامله مشروط است ـ :
به آنكه هر زيان و خسارتي كه به اين خريدار وارد آيد به عهده آن كسي «ملك الموت» است كه تباه كننده نفوس پادشاهان و گيرنده جانةاي گردنكشان و از بين برنده پادشاهي فرعونها مانند كسري و قيصر و تُبَّع و حِمْيَر. (1)
در قرنهاي گذشته پادشاهان ايران را كسري ميناميدند و پادشاهان روم را قيصر و پادشاهان مصر را فرعون ميگفتند و اينها يك لقب عمومي بوده است براي آن سلاطين.
پادشاهان فارس «سلسله ساسانيان»: «ملوك الاكاسره» هر يكي از پادشاهان ساساني را «كسري» ميگويند: سر سلسله ايشان:
اردشير بابك است پايتختش اصطخر فارس و گاهي مداين بوده مدت سلطنت او 14 سال.
پس پسر او شاپور پس از پدر به تخت نشست و مدت سلطنتش 31 سال
پس پسر شاپور، «هرمز» دوم 30 سال.
پس پسر هرمز، بهرام «اسكان خان» 13 سال و سه ماه.
پس از بهرام، «هرمز بن نرسي» كه سازنده ايوان كسري بوده 7 سال.
پس از او هرمز پسر ديگر اردشير به نام حبن مدّتي پادشاهي نمود.
پس از او «شاپور ذوالاكتاف» پسر هرمز 72 سال پادشاهي كرد و او اول كسي است كه شاهنشاه شد و چون شانه مجرمين را از جاي درميآورد او را ذوالاكتاف گفتهاند.
پس پسر او «ساتور» 5 سال.
پس پسر او «بهرام كه سازنده كرمانشاه بوده 13 سال.
پس پسر او «يزدجرد» 21 سال.
پس از او «خسرو» پسر بهمن شاه دو سال و پنج ماه.
پس بهرام پسر يزدجرد مدتي سلطننت نمود.
پس پسر او يزدجرد 17 سال.
پس پسر ديگرش هرمز 9 ماه.
پس فيروزه ابن يزدجرد مدتي پادشاهي كرد.
پس بلاس پسر فيروزه 4 سال.
پس قباد برادر او 40 سال.
پس جاماسب برادر قباد يك سال.
پس انوشيروان عادل پسر قباد مدتي پادشاهي نمود.
پس پسر انوشيروان «هرمز» 10 سال و 9 ماه.
پس پسر هرمز خسروپرويز 39 سال.
پس از او شيرويه سازنده شهر شيراز 4 ماه.
پس از او اردشير 1 سال.
پس از او پسرش فيروز مدتي پادشاهي كرد.
پس از او يزدجرد پسر شهريار مدتي سلطنت نمود.
پس از او پرويز 20 سال پادشاهي كرد.
«جنات الخلود»
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي چون اين نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به شرح براي عبرتگيري بوده است چنانكه ميبينيم سلاطين گذشته را يادآوري فرموده تا ديگران از نابود شدن آنان و از دست رفتن حكومت و سلطنتشان عبرت بگيرند، منهم مناسب ديدم كه اين اشعار خاقاني را (كه اشاره به درگذشت پارهاي از پادشاهان ساساني و از بين رفتن تاج و تخت ايشان ميباشد) در اينجا نقل كنم:
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آيينه عبرت دان
يك ره زره دجله منزل به مداين كن وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران
از آتش حسرت بين بريان جگر دجله خود آب شنيدستي كاتش كندش بريان
هر گه به زبان اشگ آواز دِه ايوان را تا آنكه به گوش دل پاسخ شنوي ز ايوان
دندانه هر قصري پندي دهت نَو نَو پند سر دندانه بشنو ز بُن دندان
گويد كه تو از خاكي ما خاك توئيم اكنون گامي دو سه بر ما نه اشگي دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق مائئيم به درد سر از د يده گلابي كن دردسر ما بنشان
آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي جغد است پي بلبل نوحه است پي الحان
اينست همان درگه كور از شهان بودي حاجب ملك بابل هند و شه تركستان
اينست همان ايوان كز نقش رُخ مردم خاك در او بودي ايوان نگارستان
از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه زير پي پيلش بين شه مات شده نعمان
مست است زمين زيرا نوشيده بجاي مي در كاسه سر هرمز خون دل نوشروان
كسري و تُرنج زر پرويز و به زرّين بر باد شده يكسر با خا ك شده يكسان
پرويز به هر بزمي زرين تره گستردي كردي ز بساط زر زرّين تره را بستان
پرويز كه بنهادي بر خوان تره زرّين زرّين تره كو بر گو رو كم تركوا برخوان
گويي كه كجا رفتند اين تاجوران يكيك زايشان شكم خاكست آبستن جاويدان
خون دل شيرين است آن مي كه دهد رزبان زابُ گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان
از خون دل طفلان سرخاب رُخ آميزد اين زال سفيد ابرو وين مام سيه پستان
و مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام از كلمه «تُبَّع» پادشاهان يمن است. و امّا «حِمْيَر»: اولين ملوك فرعونهاي مصر «وليد» است است كه حِمْيَر جد او است، و وليد 175 سال در مصر سلطنت كرد و حضرت يوسف عليه السلام وزير او گرديد و پس از سلطنت رسيد و فرعون زمان موسي پنج پشت به او ميرسد و اين فرعون هم اسم او وليد بوده و نام ديگرش ذوالاوتاد است زيرا مردم را به چهار ميخ ميكشيد و ادعاي خدايي ميكرد و 411 سال پادشاهي نمود و آخر الامر با قومش در رود نيل غرق گرديد و اولاد نداشت چون عنّين بود و زوجه او «آسيه» است.
و از بين1) . نوبختي: آقاي بابويهي اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام خود اشارهاي به پادشاهان سابق نمودهاند، چنانچه صلاح ميدانيد اين موضوع تاريخي را هر چند به طور اختصار باشد براي ما بيان نماييد. بابويهي: آقاي نوبختي گرچه اين گونه مسائل از مبحث ما خارج ميباشد ولي براي آنكه خواسته شما را ردّ نكرده باشيم نام هاي قسمتي از سلاطين فارس را براي شما يادآوري ميكنم:
برنده كساني كه دارائي بر دارائي افزوده و آنها را زياد كردند.
(و از بين برنده) آن كساني كه ساختمانهايي بنا كرده و آنها را مستحكم نموده و برافراشته و زينت دادهاند (و از بين برنده) آن كساني كه اموالي را ذخيره كرده و جمع نموده و به گمان خود براي فرزند در نظر گرفتهاند، كه (اين چنين شخص يعني ملك الموت) همه آنان را به جايگاهي ميفرستد كه محلّ بازپرسي و رسيدگي به حساب و جاي پاداش و كيفر ميباشد، در آن زماني كه فرمان قطعي صادر شود كه در آن وقت اهل باطل زيان و ضرر خواهند ديد ـ «فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ اللهِ قُضِي بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ» غافر: 78.
شاهدهاي اين معامله معنوي
شاهد و گواه اين بيع و شراء (كه يك چنين عوارضات و عقبات و خيمي را در بردارد) عقل است اگر از دست نفس امّاره رهايي يافته و از دلبستگي به دنيا سالم مانده باشد، زيرا عقلي كه هواهاي نفساني و علاقههاي دنيوي او را احاطه كرده است، هرگز نميتواند اين مطالب معنوي را باور كند و به آنها گواهي دهد.
نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر قوانيني است آسماني كه بشر خاكي را زنده ميكند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي يكي ديگر از نامههاي اميرالمؤمنين عليه السلام كه درباره وظيفه شخصي از سركردگان و عاملين خود ميباشد اين نامه ايست كه به مالك اشتر (رحمه الله) نوشته است.
هذا ما امر به عبد الله علي امير المؤمنين مالك بن الحارث الاشتر في عهده اليه حين ولاه مصر: جباية خراجها، وجهاد عدوها، واستصلاح اهلها، وعمارة بلادها.
امره بتقوى الله و ايثار طاعته، و اتباع ما امر به في كتابه: من فرائضه و سننه التي لا يسعد احد الا باتباعها، و لا يشقى الا مع جحودها و اضاعتها، و ان ينصر الله سبحانه بقلبه و يده ولسانه، فانه جل اسمه قد تكفل بنصر من نصره و اعزاز من اعزه و امره ان يكسر نفسه عند الشهوات و يزعها عند الجمحات فان النفس امارة بالسوء الا ما رحم الله.
ثم اعلم يا مالك اني قد وجهتك الى بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل و جور. و ان الناس ينظرون من امورك في مثل ما كنت تنظر فيه من
امور الولاة قبلك، و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم. و انما يستدل على الصالحين بما يجري الله لهم على السن عباده. فليكن احب الذخائر اليك ذخيرة العمل الصالح. فاملك هواك، و شح بنفسك عما لا يحل لك فان الشح بالنفس الانصاف منها فيما احبت او كرهت. و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم. و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم، فانهم صنفان اما اخ لك في الدين و اما نظير لك في الخلق يفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل، و يؤتى على ايديهم في العمد و الخطا فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذي تحب ان يعطيك الله من عفوه وصفحه، فانك فوقهم، و والي الامر عليك فوقك، والله فوق من ولاك. و قد استكفاك امرهم و ابتلاك بهم. و لا تنصبن نفسك لحرب الله فانه لا يدي لك بنقمته، و لا غنى بك عن عفوه و رحمته. و لا تندمن على عفو، و لا تبجحن بعقوبة، و لا تسرعن الى بادرة وجدت منها مندوحة و لا تقولن اني مؤمر آمر فاطاع فان ذلك ادغال في القلب، و منهكة للدين، و تقرب من الغير.
و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهة او مخيلة فانظر الى عظم ملك الله فوقك و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك، فان ذلك يطامن اليك من طماحك، و يكف عنك من غربك، و يفئ اليك بما عزب عنك من عقلك اياك و مساماة الله في عظمته و التشبه به في جبروته، فان الله يذل كل جبار و يهين كل مختال.
انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصة اهلك و من لك فيه هوى من رعيتك، فانك الا تفعل تظلم، و من
ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده، و من خاصمه الله ادحض حجته و كان لله حربا حتى ينزع و يتوب. و ليس شئ ادعى الى تغيير نعمة الله و تعجيل نقمته من اقامة على ظلم، فان الله يسمع دعوة المضطهدين و هو للظالمين بالمرصاد.
و ليكن احب الامور اليك اوسطها في الحق، و اعمها في العدل واجمعها لرضى الرعية، فان سخط العامة يجحف برضى الخاصة، و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضى العامة. و ليس احد من الرعية اثقل على الوالي مؤونة في الرخاء، و اقل معونة في البلاء، و اكره للانصاف، و اسال بالالحاف، و اقل شكرا عند الاعطاء. و ابطا عذرا عند المنع، و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصة و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم.
و ليكن ابعد رعيتك منك و اشنؤهم عندك اطلبهم لمعائب الناس، فان في الناس عيوبا الوالي احق من سترها. فلا تكشفن عما غاب عنك منها فانما عليك تطهير ما ظهر لك، و الله يحكم على ما غاب عنك. فاستر العورة ما استطعت يستر الله منك ما تحب ستره من رعيتك. اطلق عن الناس عقدة كل حقد. و اقطع عنك سبب كل وتر. و تغاب عن كل ما لا يصح لك، و لا تعجلن الى تصديق ساع فان الساعي غاش و ان تشبه بالناصحين و لا تدخلن في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر، و لا جبانا يضعفك عن الامور، و لا حريصا يزين لك الشره بالجور، فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتى يجمعها سوء الظن بالله.
ان شر وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيرا و من شركهم في الاثام فلا يكونن لك بطانة فانهم اعوان الاثمة و اخوان الظلمة، و انت واجد منهم خير الخلف ممن له مثل ارائهم و نفاذهم، و ليس عليه مثل اصارهم و اوزارهم ممن لم يعاون ظالما على ظلمه و لا اثما على اثمه. اولئك اخف عليك مؤونة، و احسن لك معونة، و احنى عليك عطفا، و اقل لغيرك الفا فاتخذ اولئك خاصة لخلواتك و حفلاتك، ثم ليكن اثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك، و اقلهم مساعدة فيما يكون منك مما كره الله لاوليائه واقعا ذلك من هواك حيث وقع، و الصق باهل الورع و الصدق، ثم رضهم على ان لا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله، فان كثرة الاطراء تحدث الزهو و تدني من العزة.
و لا يكونيّ المحسن و المسئ عندك بمنزلة سواء، فان في ذلك تزهيدا لاهل الاحسان و تدريبا لاهل الاساءة على الاساءة. و الزم كلا منهم ما الزم نفسه. و اعلم انه ليس شئ بادعى الى حسن ظن وال برعيته من احسانه اليهم، و تخفيفه المؤونات عليهم، و ترك استكراهه اياهم على ما ليس له قبلهم فليكن في ذلك امر يجتمع لك به حسن الظن برعيتك، فان حسن الظن يقطع عنك نصبا طويلا، و ان احق من حسن ظنك به لمن حسن بلاؤك عنده. و ان احق من ساء ظنك به لمن ساء بلاؤك عنده.
و لا تنقض سنة صالحة عمل بها صدور هذه الامة، و اجتمعت بها الالفة، و صلحت عليها الرعية. و لا تحدثن سنة تضر بشئ من ماضي تلك السنن فيكون الاجر لمن سنها. و الوزر عليك بما
نقضت منها و اكثر مدارسة العلماء و منافثة الحكماء في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك و اقامة ما استقام به الناس قبلك.
و اعلم ان الرعية طبقات لا يصلح بعضها الا ببعض، و لا غنى ببعضها عن بعض. فمنها جنود الله. و منها كتاب العامة و الخاصة. و منها قضاة العدل. و منها عمال الانصاف و الرفق. و منها اهل الجزية و الخراج من اهل الذمة و مسلمة الناس. و منها التجار و اهل الصناعات. و منها الصبقة السفلى من ذوي الحاجة و المسكنة و كلا قد سمى الله له سهمه، و وضع على حده و فريضته في كتابه او سنة نبيه صلى الله عليه و اله عهدا منه عندنا محفوظا.
فالجنود باذن الله حصون الرعية، و زين الولاة، و عز الدين، و سبل الامن، و ليس تقوم الرعية الا بهم. ثم لا قوام للجنود الا بما يخرج الله لهم من الخراج الذي يقوون به عالي جهاد عدوهم، و يعتمدون عليه فيما يصلحهم، و يكون من وراء حاجتهم. ثم لا قوام لهذين الصنفين الا بالصنف الثالث من القضاة و العمال و الكتاب لما يحكمون من المعاقد، و يجمعون من المنافع، و يؤتمنون عليه من خواص الامور و عوامها. و لا قوام لهم جميعا الا بالتجار و ذوي الصناعات فيما يجتمعون عليه من مرافقهم، و يقيمونه من اسواقهم، و يكفونهم من الترفق بايديهم ما لا يبلغه رفق غيرهم.
ثم الطبقة السفلى من اهل الحاجة و المسكنة الذين يحق رفدهم و معونتهم. و في الله لكل سعة، و لكل على الوالي حق بقدر ما يصلحه، و
ليس يخرج الوالي من حقيقة ما الزمه الله من ذلك الا بالاهتمام و الاستعانة بالله، و توطين نفسه على لزوم الحق، و الصبر عليه فيما خف عليه او ثقل.
فول من جنودك انصحهم في نفسك لله و لرسوله و لامامك، و انقاهم جيبا، و افضلهم حلما ممن يبطئ عن الغضب، و يستريح الى العذر، و يراف بالضعفاء و ينبو على الاقوياء. و ممن لا يثيره العنف و لا يقعد به الضعف.
ثم الصق بذوي الاحساب و اهل البيوتات الصالحة و السوابق الحسنة. ثم اهل النجدة و الشجاعة و السخاء و السماحة، فانهم جماع من الكرم، و شعب من العرف. ثم تفقد من امورهم ما يتفقده الوالدان من ولدهما، و لا يتفاقمن في نفسك شئ قويتهم به. و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فانه داعية لهم الى بذل النصيحة لك و حسن الظن بك. و لا تدع تفقد لطيف امورهم اتكالا على جسيمها فان لليسير من لطفك موضعا ينتفعون به. و للجسيم موقعا لا يستغنون عنه
و ليكن اثر رؤوس جندك عندك من و اساهم في معونته، و افضل عليهم من جدته بما يسعهم و يسع من وراءهم من خلوف اهليهم حتى يكون همهم هما واحدا في جهاد العدو. فان عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك. و ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل في البلاد، و ظهور مودة الرعية. و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم، و لا تصح نصيحتهم الا بحيطتهم على ولاة امورهم. و قلة استثقال دولهم، وترك استبطاء انقطاع مدتهم. فافسح في امالهم، و واصل في حسن الثناء عليهم، و تعديد ما ابلى ذوو البلاء
منهم. فان كثرة الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناكل ان شاء الله تعالي. ثم اعرف لكل امرئ منهم ما ابلى، و لا تضيفن بلاء امرئ الى غيره، و لا تقصرن به دون غاية بلائه، و لا يدعونك شرف امرئ الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا، و لا ضعة امرئ الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما.
و اردد الى الله و رسوله ما يضلعك من الخطوب و يشتبه عليك من الامور فقد قال الله تعالى لقوم احب ارشادهم (يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم فان تنازعتم في شئ فردوه الى الله و الرسول) فالرد الى الله الاخذ بمحكم كتابه، و الرد الى الرسول الاخذ بسنته الجامعة غير المفرقة.
ثم اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك في نفسك ممن لا تضيق به الامور، و لا تمحكه الخصوم، و لا يتمادى في الزلة، و لا يحصر من الفئ الى الحق اذا اعرفه، و لا تشرف نفسه على طمع، و لا يكتفي بادنى فهم دون اقصاه، و اوقفهم في الشبهات، و اخذهم بالحجج، و اقلهم تبرما بمراجعة الخصم، و اصبرهم على تكشف الامور، و اصرمهم عند اتضاح الحكم. ممن لا يزدهيه اطراء و لا يستميله اغراء. و اولئك قليل. ثم اكثر تعاهد قضائه، و افسح له في البذل ما يزيل علته و تقل معه حاجته الى الناس، و اعطه من المنزلة لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصتك ليامن بذلك اغتيال الرجال له عندك. فانظر في ذلك نظرا بليغا، فان هذا الدين قد كان اسيرا في ايدي الاشرار يعمل فيه بالهوى، و تطلب به الدنيا.
ثم انظر في امور عمالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولهم محاباة و اثرة، فانهما جماع من شعب الجور و الخيانة، و توخ منهم اهل التجربة و الحياء من اهل البيوتات الصالحة و القدم في الاسلام المتقدمة، فانهم اكرم اخلاقا، و اصح اعراضا، و اقل في المطامع اشرافا، و ابلغ في عواقب الامور نظرا. ثم اسبغ عليهم الارزاق فان ذلك قوة لهم على استصلاح انفسهم، و غنى لهم عن تناول ما تحت ايديهم، و حجة عليهم ان خالفوا امرك او ثلموا امانتك.
ثم تفقد اعمالهم، و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم، فان تعاهدك في السر لامورهم حدوة لهم على استعمال الامانة و الرفق بالرعية. و تحفظ من الاعوان، فان احد منهم بسط يده الى خيانة اجتمعت بها عليه عندك اخبار عيونك اكتفيت بذلك شاهدا، فبسطت عليه العقوبة في بدنه و اخذته بما اصاب من عمله، ثم نصبته بمقام المذلة و وسمته بالخيانة، و قلدته عار التهمة.
و تفقد امر الخراج بما يصلح اهله فان في صلاحه و صلاحهم صلاحا لمن سواهم، و لا صلاح لمن سواهم الا بهم لان الناس كلهم عيال على الخراج و اهله. و ليكن نظرك في عمارة الارض ابلغ من نظرك في استجلاب الخراج لان ذلك لا يدرك الا بالعمارة. و من طلب الخراج بغير عمارة اخرب البلاد و اهلك العباد، ولم يستقم امره الا قليلا، فان شكوا ثقلا او علة او انقطاع شرب او بالة او احالة ارض اغتمرها غرق او اجحف بها عطش خففت عنهم بما يرجو ان يصلح به امرهم. و لا يثقلن عليك شئ خففت به المؤونة
عنهم، فانه ذخر يعودون به عليك في عمارة بلادك و تزيين ولايتك، مع استجلابك حسن ثنائهم و تبجحك باستفاضة العدل فيهم معتمدا فضل قوتهم بما ذخرت عندهم من اجمامك لهم و الثقة منهم بما عودتهم من عدلك عليهم و رفقك بهم. فربما حدث من الامور ما اذا عولت فيه عليهم من بعد احتملوه طيبة انفسهم به، فان العمران محتمل ما حملته، و انما يؤتى خراب الارض من اعواز اهلها و انما يعوز اهلها لاشراف انفس الولاة على الجمع، و سوء ظنهم بالبقاء، و قلة انتفاعهم بالعبر.
ثم انظر في حال كتابك فول على امورك خيرهم، و اخصص رسائلك التي تدخل فيها مكائدك و اسرارك باجمعهم لوجود صالح الاخلاق، ممن لا تبطره الكرامة فيجترئ بها عليك في خلاف لك بحضرة ملا، و لا تقصر به الغفلة عن ايراد مكاتبات عمالك عليك، و اصدار جواباتها على الصواب عنك و فيما ياخذ لك ويعطي منك. و لا يضعف عقدا اعتقده لك، و لا يعجز عن اطلاق ما عقد عليك، و لا يجهل مبلغ قدر نفسه في الامور، فان الجاهل بقدر نفسه يكون بقدر غيره اجهل. ثم لا يكن اختيارك اياهم على فراستك استنامتك و حسن الظن منك، فان الرجال يتعرفون لفراسات الولاة بتصنعهم و حسن خدمتهم، و ليس وراء ذلك من النصيحة و الامانة شئ، و لكن اختبرهم بما ولوا للصالحين قبلك فاعمد لاحسنهم كان في العامة اثرا، و اعرفهم بالامانة وجها، فان ذلك دليل على نصيحتك لله و لمن و ليت امره، و اجعل لراس كل امر من امورك راسا منهم لا يقهره كبيرها، و لا
يتشتت عليه كثيرها و مهما كان في كتابك من عيب فتغابيت عنه الزمته.
ثم استوص بالتجار و ذوي الصناعات و اوص بهم خيرا: المقيم منهم، و المضطرب بماله، و المترفق ببدنه، فانهم مواد المنافع و اسباب المرافق، و جلابها من المباعد و المطارح، في برك و بحرك، و سهلك و جبلك، و حيث لا يلتئم الناس لمواضعها، و لا يجترئون عليها. فانهم سلم لا تخاف بائقته، و صلح لا تخشى غائلته.
و تفقد امورهم بحضرتك و في حواشي بلادك. و اعلم مع ذلك ان في كثير منهم ضيقا فاحشا و شحا قبيحا، و احتكارا للمنافع، و تحكما في البياعات، و ذلك باب مضرة للعامة و عيب على الولاة. فامنع من الاحتكار فان رسول الله صلى الله عليه و اله منع منه، و ليكن البيع بيعا سمحا، بموازين عدل و اسعار لا تجحف بالفريقين من البائع و المبتاع. فمن قارف حكرة بعد نهيك اياه فنكل به، و عاقب في غير اسراف.
ثم الله الله في الطبقة السفلى من الذين لا حيلة لهم و المساكين و المحتاجين و اهل البؤسى و الزمنى، فان في هذه الطبقة قانعا و معترا. و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم، و اجعل لهم قسما من بيت مالك و قسما من غلات صوافي الاسلام في كل بلد، فان للاقصى منهم مثل الذي للادنى. و كل قد استرعيت حقه فلا يشغلنك عنهم بطر، فانك لا تعذر بتضييع التافه لاحكامك الكثير المهم، فلا تشخص همك عنهم، و لا تصعر خدك لهم، و تفقد امور من لا يصل اليك منهم ممن تقتحمه العيون و
تحقره الرجال، ففرغ لاولئك ثقتك من اهل الخشية و التواضع، فليرفع اليك امورهم، ثم اعمل فيهم بالاعذار الى الله يوم تلقاه، فان هؤلاء من بين الرعية احوج الى الانصاف من غيرهم، و كل فاعذر الى الله في تادية حقه اليه. و تعهد اهل اليتم و ذوي الرقة في السن ممن لا حيلة له و لا ينصب للمسالة نفسه، و ذلك على الولاة ثقيل و الحق كله ثقيل. و قد يخففه الله على اقوام طلبوا العاقبة فصبروا انفسهم و وثقوا بصدق موعود الله لهم.
و اجعل لذوي الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك، و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه لله الذي خلقك، و تقعد عنهم جندك و اعوانك من احراسك و شرطك، حتى يكلمك متكلمهم غير متتعتع، فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه و اله يقول في غير موطن: (لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع).
ثم احتمل الخرق منهم و العي، و نح عنهم الضيق و الانف يبسط الله عليك بذلك اكناف رحمته، و يوجب لك ثواب طاعته. و اعط ما اعطيت هنيئا، و امنع في اجمال و اعذار.
ثم امور من امورك لابد لك من مباشرتها. منها اجابة عمالك بما يعيى عنه كتابك. و منها اصدار حاجات الناس يوم ورودها عليك مما تحرج به صدور اعوانك. و امض لكل يوم ما فيه، و اجعل لنفسك فيما بينك و بين الله افضل تلك المواقيت و اجزل تلك الاقسام و ان كانت كلها لله اذا صلحت فيها النية و سلمت منها الرعية.
و ليكن في خاصة ما تخلص لله به دينك اقامة فرائضه التي هي له خاصة، فاعط الله من بدنك في ليلك و نهارك، و وف ما تقربت به الى الله من ذلك كاملا غير مثلوم و لا منقوص بالغا من بدنك ما بلغ. و اذا اقمت في صلاتك للناس فلا تكونن منفرا و لا مضيعا، فان في الناس من به العلة و له الحاجة. و قد سالت رسول الله صلى الله عليه و اله حين وجهني الى اليمن كيف اصلي بهم فقال: (صل بهم كصلاة اضعفهم وكن بالمؤمنين رحيما).
و اما بعد هذا فلا تطولن احتجابك عن رعيتك، فان احتجاب الولاة عن الرعية شعبة من الضيق، و قلة علم بالامور. و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه، فيصغر عندهم الكبير، و يعظم الصغير، و يقبح الحسن، و يشاب الحق بالباطل، و انما الوالي بشر لا يعرف ما توارى عنه الناس به من الامور، و ليست على الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الكذب، و انما انت احد رجلين: اما امرؤ سخت نفسك بالبذل في الحق ففيم احتجابك من واجب حق تعطية، او فعل كريم تسدية، او مبتلى بالمنع، فما اسرع كف الناس عن مسالتك اذا ايسوا من بذلك، مع ان اكثر حاجات الناس اليك مما لا مؤونة فيه عليك، من شكاة مظلمة، او طلب انصاف في معاملة.
ثم ان للوالي خاصة و بطانة فيهم استئثار و تطاول، و قلة انصاف في معاملة، فاحسم مادة اولئك بقطع اسباب تلك الاحوال. و لا تقطعن لاحد من حاشيتك و حامتك قطيعة. و لا يطمعن منك في اعتقاد عقدة تضر بمن يليها من الناس في شرب او عمل
مشترك يحملون مؤونته على غيرهم، فيكون مهنا ذلك لهم دونك، و عيبه عليك في الدنيا و الاخرة.
و الزم الحق من لزمه من القريب و البعيد، و كن في ذلك صابرا محتسبا، واقعا ذلك من قرابتك و خاصتك حيث وقع. و ابتغ عاقبته بما يثقل عليك منه فان مغبة ذلك محمودة.
و ان ظنت الرعية بك حيفا فاصحر لهم بعذرك، و اعدل عنك ظنونهم باصحارك، فان في ذلك رياضة منك لنفسك، و رفقا برعيتك، و اعذارا تبلغ به حاجتك من تقويمهم على الحق.
و لا تدفعن صلحا دعاك اليه عدوك و لله فيه رضى، فان في الصلح دعة لجنودك و راحة من همومك و امنا لبلادك. و لكن الحذر كل الحذر من عدوك بعد صلحه، فان العدو ربما قارب ليتغفل، فخذ بالحزم و اتهم في ذلك حسن الظن. و ان عقدت بينك و بين عدوك عقدة او البسته منك ذمة فحط عهدك بالوفاء، وارع ذمتك بالامانة، و اجعل نفسك جنة دون ما اعطيت (فانه ليس من فرائض الله شئ الناس اشد عليه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت ارائهم من تعظيم الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر. فلا تغدرن بذمتك، و لا تخيسن بعهدك، و لا تختلن عدوك، فانه لا يجترئ على الله الا جاهل شقي. و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته و حريما يسكنون الى منعته و يستفيضون الى جواره. فلا ادغال و لا مدالسة و لا خداع فيه. و لا تعقد عقدا تجوز فيه العلل، و لا تعولن على لحن قول
بعد التاكيد و التوثقة، و لا يدعونك ضيق امر لزمك فيه عهد الله الى طلب انفساخه بغير الحق، فان صبرك على ضيق امر ترجو انفراجه و فضل عاقبته خير من غدر تخاف تبعته و ان تحيط بك من الله فيه طلبة فلا تستقيل فيها دنياك و لا اخرتك.
اياك والدماء و سفكها بغير حلها، فانه ليس شئ ادعى لنقمة و لا اعظم لتبعة و لا احرى بزوال نعمة و انقطاع مدة من سفك الدماء بغير حقها. و الله سبحانه مبتدئ بالحكم بين العباد فيما تسافكوا من الدماء يوم القيامة. فلا تقوين سلطانك بسفك دم حرام فان ذلك مما يضعفه و يوهنه بل يزيله و ينقله. و لا عذر لك عند الله و لا عندي في قتل العمد لان فيه قود البدن. و ان ابتليت بخطا و افرط عليك سوطك او سيفك او يدك بعقوبة فان في الوكزة فما فوقها مقتلة فلا تطمحن بك نخوة سلطانك عن ان تؤدي الى اولياء المقتول حقهم.
و اياك و الاعجاب بنفسك والثقة بما يعجبك منها وحب الاطراء فان ذلك من اوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من احسان المحسنين.
و اياك والمن على رعيتك باحسانك، او التزيد فيما كان من فعلك او ان تعدهم فتتبع موعدك بخلفك، فان المن يبطل الاحسان، و التزيد يذهب بنور الحق، و الخلف يوجب المقت عند الله و الناس، قال الله تعالى: (كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون).
و اياك و العجلة بالامور قبل اوانها، او التسقط فيها عند امكانها، او اللجاجة فيها اذا تنكرت، او الوهن عنها اذا استوضحت. فضع كل امر موضعه، و اوقع كل عمل
موقعه.
و اياك والاستئثار بما الناس فيه اسوة و التغابي عما يعنى به مما قد و ضح للعيون فانه ماخوذ منك لغيرك. و عما قليل تنكشف عنك اغطية الامور و ينتصف منك للمظلوم. املك حمية انفك، و سورة حدك، و سطوة يدك، و غرب لسانك. و احترس من كل ذلك بكف البادرة و تاخير السطوة حتى يسكن غضبك فتملك الاختيار، و لن تحكم ذلك من نفسك حتى تكثر همومك بذكر المعاد الى ربك.
و الواجب عليك ان تتذكر ما مضى لمن تقدمك من حكومة عادلة، او سنة فاضلة، او اثر عن نبينا صلى الله عليه و اله، او فريضة في كتاب الله فتقتدي بما شاهدته مما عملنا به فيها، و تجتهد لنفسك في اتباع ما عهدت اليك في عهدي هذا و استوثقت به من الحجة لنفسي عليك لكيلا تكون لك علة عند تسرع نفسك الى هواها. فلن يعصم من السوء، و لايوفق للخير الا الله تعالي، و قد كان فيما عهدا لي رسول الله ـ صلي الله عليه و اله ـ في وصاياه تحضيض علي الصلاة و الزكاة و ما ملكته ايمانكم، فبذلك اختم لك بما عهدت، و لا حول و لا قوّة الا بالله العلي العظيم.
نوبختي: آقاي بابويهي اگر جنابعالي قسمت مختصري از اين عهدنامه اميرالمؤمنين عليه السلام را نقل ميكرديد، قطعاً براي آگاه كردن مراجعين كفايت ميكرد و نيازي نبود به اينكه خودتان را به زحمت بيندازيد و تمام آن را با اين تفصيل بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نوبختي شما نميدانيد كه اين عهدنامه امام عليه السلام به مالك اشتر چه محتوايي دارد، و چه دستورهايي را به بشر تعليم ميدهد.
هر قسمتي از اين نامه يك سلسله امورهايي را تشريح ميكند كه حيات جامعههاي بشر به آنها وابستگي دارد، و در غير اين صورت گرفتار يك زندگاني وحشيانه و محيط پُر هرج و مرج خواهند شد، چنانكه همه ما عياناً مشاهده ميكنيم كه در اثر اجرا نكردن آن فرمانها و آن دستورات، چنان ملل جهان مستأصل شده و مبتلاي به خير اينها و سرگردانيها گرديدهاند كه دائره حيات و زندگاني برايشان مانند زنداني شده كه هر دم انتظار نجات و فرار از آن را آرزو ميكنند، و هر چند صباحي سران كشورهاي خود را عزل و نصب مينمايند تا شايد گمگشته خويش را بيابند.
آقاي نوبختي راستي سزاوار است كه اين عهدنامه اميرالمؤمنين عليه السلام در صفحهاي از نقره با آب طلا ثبت شده و سلاطين و رؤساي جماهير در قصرهاي ملوكانه پيش روي خود نصب نمايند، و در هر شبانه روزي در آن نظر كنند تا شايد حسّ انسانيت آنان تحريك شده و لا اقل به پارهاي از اين قوانين حيات بخش عمل نمايند، و به واسطه آن، روح تازهاي در كالبد جامعه مرده خود بدمند.
و ضمناً برايشان ثابت شود كه آنچه را تاكنون مجلسهاي مقنّنه آنان ـ در قرنهاي متمادي ـ با همدستي و هم آهنگي عدّه كثيري از دانشمندان ملل، به بازار حقوق عرضه داشتهاند (1)نتوانسته است امنيّت و رفاه كامل جامعه آنان را برقرار نموده و زنداگني انساني را برپا نمايد.
ولي متأسّفانه و هزاران اَسَف كه استبدادهاي ناشي از جهل و خودخواهي همواره كارگردانهاي جهان را وادار نموده كه جز هواپرستي و شهوتراني چيز ديگري را نبينند و حقوق سايرين را فداي خواسته خود بنمايند. (2)
1) . جورج جُرداق در كتاب خود: « الامام علي صوت العدالة الانسانيّة » ج 3 ص 6 به اين معنا اشاره نموده و ميگويد : ...... ان الوثيقة الدولية لاعلان حقوق الانسان وضعها. الوف من المفكّرين ينتمون لمعظم دول الارض اولها جميعاً .
2) . و نيز مؤلف نامبرده در همان صفحه ميگويد: ......... انّ معظم هذه الدول المتحدة التي اسهمت في وضع وثيقة حقوق الانسان و اعترفت بها، هي التي تسلب الانسان حقوقه فينتشر جنودها في كل ميدان تمزيفاض ذهذه الوثيقة و هدراً لهذه الحقوق .
و اگر فرضاً انسانها به خود ميآمدند و دستورهاي روح افزاي اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجراء ميگذاشتند و به مرحله عمل درميآوردند (كه تحقق اين مفروض محال خواهد بود)، هرگز در اين گودالهاي بدبختي فرو نميرفتند و به زندگاني و معيشت نكبت باري گرفتار نميشدند كه خودكشي را بر آن ترجيح دهند و به پاي خود به سوي مرگ بروند.
و در عوض حيات طيّب و زندگي مرفّهي برخوردار ميشدند كه نهايت لذت و كامراني را در برداشت:
«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيهِمْ بَرَكَات مِنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ وَلكِن كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يكْسِبُونَ» (1).
آقاي نوبختي من اين چند نامه و خطبهاي كه ذيل اين صفت «الخطب» برايتان نقل نمودم (كه قطرهاي از درياي علوم علي بن ابيطالب عليه السلام ميباشد) غرضم آن بود كه تا اندازهاي اين صفت شريفه آن حضرت را شرح داده باشم و هم خواستم به جهان تسنّن اعلام كنم كه وصي پيغمبر صلي الله عليه و آله آن كسي است كه اشعه علوم او عالم بشريت را مستفيض كرده و قوانين حياتي او جميع قانون گذاران ملل را تعليم و آموزش ميدهد، و همه آنان را در قانون گذاريشان سرشكسته و خجل كرده است.
نه آن كساني كه مانند اوساط مردم هيچ مسألهاي از مسائل ديني چه فقهي و اخلاقي و چه حكمي و فلسفي و اجتماعي را نميداند بلكه همانند كوريست كه بايد هر دم دست او را بگيرند و همواره صداي او به اين جمله: «لولا علي لهلك فلان» بلند است. «أَفَمَن يهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يتَّبَعَ أَمْ مَن لاَ يهِدِّي إِلاَّ أَن يهْدَى فَمَا لَكُمْ
1) . اعراف: 96.
كَيفَ تَحْكُمُونَ» (1).
آقاي نوبختي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي نياز به ترجمه ندارند ولي براي آن كه شما تا اندازهاي به مضامين اين عهدنامه امام عليه السلام پي ببريد، من قطعه قطعه اين كلمات را پيش ميكشم، و به طور اختصار ترجمه آنها را توأم با مختصر شرحي به عرضتان ميرسانم:
بحث امروز در همينجا خاتمه يافت و ترجمه كلمات فوق به روز آينده موكول گرديد و آقايان مجلس را ترك نموده و رفتند.
قوانين حكومتي و نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر (ره)
بابويهي: روز سه شنبه 18 محرم برابر با 3 آبان بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شده و آقايان وارد شدند و پس از اداء مراسم نخست اينجانب به آقاي نوبختي گفتم: اين نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به عامل خود مالك اشتر (رحمه الله) كه در بالا خوانده شد، قطعات مختلفي است كه هر قطعهاي از آنها يك نوع دستور و حكم مخصوصي را بيان مينمايد، اينك من هم آن قطعات را جدا جدا ميآورم ولي از هر قسمتي يك جمله از اول و يك جمله از آخرش را ذكر ميكنم و سپس منظور از آنها را به طور خلاصه به عرضتان ميرسانم
قسمت اول از «هذا ما امر به عبدالله عليٌّ اميرالمؤمنين» تا «الا ما رحم ربي» :
تمام دستورهايي را كه امام عليه السلام ميخواهد به مالك اشتر بنويسد: اولاً در ابتداي اين نامه خلاصه مجموع آن فرمانها را تذكّر ميدهد، يعني اين قسمت اول از نامه شريفه مانند فهرستي ميباشد نسبت به مطالب مندرجه ان و خلاصه معناي آن اينست:
1) .يونس: 35.
كه سعادت بشر منحصر در متعابعت آنست و مخالفت با آن سبب شقاوت او خواهد شد.
اينكه ياري كند خدا را با قلب و زبان و دست خود ـ يعني قلباً به او ايمان بياورد، و با دست از دشمن جلوگيري كند و با زبان امر به معروف و نهي از منكر نمايد ـ كه خداوند هم ضامن شده است ياري كننده خود را ياري كند و او را عزيز گرداند.
با نفس امّاره خود مجاهده كند، و نگذارد كه او سركشي نمايد، زيرا نفس انسان را به بدي وادار ميكند مگر آن كسي را كه خدا رحم فرمايد
خراج مصر را جمعآوري كرده و به مصارف برساند و اضافات آن را به جانب امام(ع) بفرستد.
به اصلاح حال مردم بپردازد و نابسامانيهاي آنان را درمان نمايد.
شهرهاي مصر را آباد سازد و از ويراني آنها جلوگيري كند.
قسمت دوم از «ثم اعلم يا مالك» تا «فيما احبت او كرهت»
امام عليه السلام در اين قسمت از گفتارش به مالك اشتر گوشزد ميكند كه پيش از تو در مصر دولتهايي حكومت ميكردند كه بعضي از آنان عادل و برخي از ايشان ستمگر بودهاند، و بايستي آنها براي تو درس عبرت باشند، يعني همان طوري كه تو خوبان پادشاهان پيشين را مدح و ستايش ميكني و ستمكرانشان را نفرين و مذمت مينمايي، مردم هم با تو همين معامله را خواهند كرد و اگر از نيكوكاران باشي، خداوند ثناء ترا به زبان بندگانش جاري ميكند، پس چند چيز را مراقبت كن:
در مدت حكومتت كارهاي نيك و شايسته را براي خود اندوخته كن.
بر خواهشهاي نفساني خويش مسلط باش و نگذار كه هواي نفس ترا از جاي بركند.
گرد چيزهاي كه براي تو حلال نيست مگرد و درباره آنها بخيل باش.
نوبختي: آقاي بابويهي راستي اين دستورهاي
اميرالمؤمنين به مالك اشتر درست برعكس رَوِش حكومتهاي هر زماني بوده و هست، زيرا همه ميبينيم هر كسي كه چند روزي رياستي را در دست ميگيرد و كارگردان منطقهاي ميشود، به جاي آنكه به مردم نيكي كند، و به جاي آنكه جلو هواي نفس خود را بگيرد و به جاي آن كه گرداگرد آن چيزهايي كه براي او حلال نيست نرود، تا ميتواند براي تا آخر عمر خويش پيشبيني ميكند و اموالي را از هر راهي كه باشد ذخيره خود مينمايد و نيز از هيچ گونه هواپرستي و شهوتراني روي گردان نيست، و خود را مسؤول سلاطين وقت نميداند و آنها هم اين عمّال را توبيخ و سرزنش نميكنند با آنكه همه آنان ادعاي عدالت و ياداد اسلام مي زنند.
بابويهي: آقاي نوبختي من از شما تعجب ميكنم كه اين گروه را به وصي پيغمبر(ص) قياس كردهايد و از اين مردم دنياپرست انتظار داريد كه مانند نفس پيغمبر و باب علم او تارك دنيا و غمخوار رعيت باشند و اينكه ميبينيد داد عدالت و فرياد وا اسلامايشان بلند است براي آنست كه ملل خود را بفريبند و زير بناي خود را محكم كنند. «يقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَيسَ فِي قُلُوبِهِمْ» الفتح: 11.
حاكم بايد با رعيّت خود مهربان و خوشرفتار باشد
قسمت سوم از «واشعر قلبك الرحمة» تا «و تقرب من الغِيَرِ» :
امام عليه السلام در اين گفتارش به والي خود رفتار با رعيّت و كيفيت سلوك با انها را بيان ميفرمايد:
به مالك اشتر دستور اكيد ميدهد:
قلباً با رعيّت مهربان و خوشرفتار باش و به آنها نيكي كن، نه آنكه تظاهر به محبّت كني ولي در دل خود با آنان دشمن باشي.
مبادا درباره مردم مانند درندهاي باشي كه خوردن آنها را غنيمت داني.
زيردستان تو از دو حال خارج نيستند، يا برادران ديني تو هستند كه واضحست برادران ديني حقوق بسياري بر انسان دارند و يا اگر برادران ديني تو نيستند ولي از حيث آفرينش با تو تفاوتي ندارند.
بديهايي كه از اين مردم سرميزند، گاهي عمدي و گاهي خطائي و گاهي لغزشهايي بر آنها پيشي ميگيرد كه گويا اختيار را از دست آنان به در برده است.
همان طوري كه دوست داري خداوند از تو درگذرد و ترا ببخشد، همين طور هم تو از لغزشها و خطاها و گناهان اين مردم درگذر.
تو «اي مالك» از اين مردم مصر برتر هستي، و آن كسي كه ترا حاكم بر آنان قرار داده از تو برتر است و خداوند هم برتر است از آن كسي «علي بن ابيطالب» كه اين حكومت را به تو سپرده پس اين برتريّت ترا از جاي برنكند زيرا صاحب تو از تو بالاتر ميباشد.
خداوند چنين خواسته است كه تو كارهاي اين مردم را انجام دهي و نيز ايشان را سبب آزمايش تو قرار داده است، زيرا حكومت والي باعث ميشود كه آنچه در درون اوست از بدي و خوبي و عدالت و ستم پيشهاي ظاهر گردد.
مبادا خود ترا در معرض جنگ با خدا درآوري، زيرا كسي كه به بندگان او ستم روا دارد و به آنان ظلم كند، گويا خويش را آماده رزم با خدا نموده، و هرگز تو توانايي غضب خدا را نداري و از عفو و رحمت او بينياز نيستي، پس به بندگان او ستم ننما.
هيچ گاه از درگذشت كسي پشيمان مباش به جهت آنكه عفو نمودن عمليست نيكو و هيچ عاقلي از كار نيك پشيمان نميشود. در عفو لذتي است كه در انتقام نيست.
البته از كيفر شاد مباش، زيرا مجازات نمودن سبب ريختن آبروي گناهكار ميگردد و نبايستي شخص مؤمن در اين موارد مسور شود، به اضافه آنكه كيفر كننده خود نيز از سنخ همين
گناهكار ميباشد كه اگر خداوند او را هم به خود واگذارد، گرفتار يك چنين كيفري خواهد شد.
به خشمي كه ميتواني مرتكب نشوي شتاب مكن، پس كارهايي كه حاكم را به غضب ميآورد، اگر قابل گذشت ميباشد، نبايستي در كيفر آنها شتاب نمايد، بلكه تا ميتواند خشم خود را فرو نشاند تا از آن گناه درگذرد.
(اي مالك) مگو من امير بر شما هستم پس به هر چه امر ميكنم بايد اطاعت شود ـ كه اگر چنين حالتي به حاكم دست دهد نميگذارد عفو را پيشه خود قرار دهد، و از هيچ گناهكاري درگذرد و شفاعت هيچ واسطهاي را قبول كند، در نتيجه سبب خرابي دل و سستي دين و باعث زوال و تغيير نعمتها ميگردد.
بيماري كِبر و خودپسندي را با نظر در مُلك و قدرت خداوند درمان كنيد
قسمت چهارم از «و ذا احدث لك» تا «و يهين كل مختال» :
امام عليه السلام در اين قسمت از گفتارش به مالك اشتر اعلام خطر ميكند كه اگر اين مقام حكومت سبب شود كه تو خود را با عظمت و شكوهمند بپنداري، و خودپسندي و تكبّر بر تو عارض گردد، بدان كه آفتي روحي ترا فرا گرفته، و در خطر معنوي بزرگي واقع شدهاي، كه اگر آن را درمان نكني هلاك خواهي شد.
زيرا عظمت و كبريايي منحصر به ذات پروردگار ميباشد و بس، و هر كسي خود را در اين صفت با خداوند برابر كند، و خويش را در قدرت و توانايي مشابه او قرار دهد، بداند كه خدا او را خوار و پست خواهد نمود، پس هرگاه اين حالت تكبّر و نخوت به شخص دست دهد بايستي به سبب اموري كه ذيلاً بيان ميشود خود را درمان نمايد:
همان طوري كه امراض و دردهاي جسماني و بدني را به توسط ضد آنها معالجه ميكنند، همين طور هم ميبايد مرضهاي روحي را به سبب چيزهايي كه ضد آنها محسوب ميشود علاج نمود، مثلاً اگر بر مزاجي حرارت غلبه كند، آن را تبريد ميكنند
يعني به واسطه دارو يا غذاهاي مرطوب و خنك آن حرارت را رفع مينمايند، و يا اگر صفرا در انسان زيادتي كند، چيزهايي را كه ضديّت با صفرا دارد ـ از قبيل ترشي آلات ـ مصرف ميكنند تا آن خلط صفراوي را از بين ببرند، همين طور بايد آفتهاي روحي و نفساني را با اضداد آنها اصلاح نمود.
امام عليه السلام دو موضوع را در اينجا تذكر ميدهد كه با آن حالتِ تكبّر و تنجتر ضديّت دارند و آن را درمان ميكنند، امّا موضوع اول:
اين چنين شخص ـ كه باد نخوت او را گرفته ـ ميبايست عالَم آفاق و مُلك خداوند متعال را در نظر آورد، و در آن عميق شود، و با خود بگويد: اين فضاي نامحدود، و اين افلاك، و اين كههكشانها و اين كروات بي شمار و موجودات در آنها را چه كسي به وجود آورده؟ و پس از آفرينش چگونه آنها را از زوال و نيستي نگهداري ميكند؟ و نيازهاي جميع آنها را برطرف مينمايد.
وقتي اين فكر براي اين شخص پيش آمد، قهراً در خود يك نوع حقارت و پستي مشاهده ميكند، كه با حالت پيشين او ضديّت دارد كه در نتيجه آن را نابود كرده و درمان مينمايد.
امّا موضوع دوم: اين شخص بايد در خويش نظر كند، بدن و كالبد خود را تحت مطالعه قرار دهد، تا آن حالت نخوت را ريشهكن نمايد.
نوبختي: آقاي بابويهي موضوع اول را كه ميان نموديد من توانستم بفهمم ولي اين موضوع دوم احتياج به شرح دارد خواهشمندم آن را براي ما توضيح دهيد.
انسان اختيار فعل و انفعالهاي نباتي خود را ندارد
بابويهي: آقاي نوبختي امام عليه السلام درباره اين موضوع دوم فرموده است: «و قدرته منك علي ما لا تقدر عليه من نفسك» اي مالك بنگر به قدرت خداوند بر تو نسبت به آن چيزهايي كه
خودت قدرت بر آنها نداري، و منظور آن حضرت(ع) اينست كه اگر هر انساني درباره خودش بررسي و تحقيق كامل بنمايد، خواهد ديد اين حياتي را كه به سر ميبرد به چيزهاي بيشماري نيازمند است تا احتياجات اين بدن تأمين شود ولي بيشتر آنها در اختيار شخص نيست، بلكه خود به خود به واسطه تدبير مدبّر عالم يعني خداوند متعال صورت ميگيرد.
با عبارتي ديگر ميگويم: انسان داراي چند جنبه است: جنبه جمادي، جنبه نباتي، جنبه حيواني، جنبه انساني. (1)
بدن انسان جسمي است جمادي كه جنبه نباتي او جسمش را به حركت «نباتي» درآورده، يعني رشد و نموّ و همچنين لاغري و فرسودگي اين بدن از جانب همين جنبه نباتيش ميباشد، همان طوري كه خاصيت نباتات و گياهان اينست كه همواره رشد ميكنند، و اگر موادّ به آنها نرسد، رو به نقصان ميروند.
اين جنبه نباتي (بنا به اصطلاح قدماء) داراي پنج قوه ميباشد به اين نام: قوّه ماسكه، جاذبه، هاضمه، دافعه، مربيّه كه بدن به توسط قوّه ماسكه غذا را در جوف نگه ميدارد تا از آن بهرهبرداري شود (و گرنه همان طوري كه از طرفي غذا داخل ميشود فوراً از طرف ديگر خارج ميگردد)، و به توسط قوّه هاضمه غذا را تحليل ميبرد و اجزاء آن را متلاشي ميكند و هر قسم از نيروهايي كه بدن لازم دارد از قبيل: خون، صفراء، سودا، بلغم و ... را از يكديگر جدا مينمايد، و به توسط قوه جاذبه به نيروهايي كه جدا جدا شده است از راه رگهاي مخصوص هر كدام را به جاي معيّني جذب ميكند، و به توسط قوّه دافعه فضولات غذا را به صورت بول و غايط و چرك و عرق خارج مينمايد، و به توسط قوّه مربيّه اين نيروهاي نامبرده را در جاي خود محافظت كرده و آثاري كه بايستي از آنها سر بزند
1) .اين سه جنبههاي اخير نامبرده همانست كه حكماء از آنها تعبير به نفس نمودهاند.
به كار مياندازد.
هيچ يك از اين فعلها و انفعالهاي نباتي در اختيار انسان نميباشد و در هنگام فعّاليتِ قواي نباتي هيچ گونه اطلاع حسّي هم در دست ندارد، يعني تمام اين قوا در بدن هر فردي كارهاي مربوط به خود را انجام ميدهند بدون آنكه صاحبش خبردار شود و يا بتواند آنها را در اختيار خود بگيرد مانند كارخانه كه بيشعور و بياختيار كارهايي از آنها صادر ميشود (و اين اطلاعات طبي هم كه در دست ميباشد به سبب تشريحهاي علمي حاصل شده است نه آنكه از راه حسّ ادراك گرديده)، پس هيچ صاحب بدني توانايي آن را ندارد كه خودش غذا را در معده تحليل ببرد و مثلاً از آن خون بگيرد و به قلب و رگهاي خود برساند و يا مادّه صفراوي ان را جدا كرده و به كيسه صفرا برساند، و يا رطوبتهاي مسموم آن را تصفيه نموده و به مثانه تحويل دهد و يا آنچه از نيروهاي بدني خود كه از بين رفته است بدل انها را جمعآوري كرده و جاي آنها را پُر كند.
ناگفته نماند (به اضافه آنچه در بالا گفته شد) آنكه هيچ انساني قدرت بر پيدايش و ايجاد خود ندارد (1)و همچنين نميتواند خويش را باقي بدارد و از مردن و فاني شدنش جلوگيري نمايد و يا عمر خود را طولاني كند، و نيز هيچ مردي و يا زني به اختيار خودش به اين صورت درنيامده و هرگز توانايي تغيير و تبديل اين جنس را نيز ندارند. خلاصه امورات بيشماريست كه بر سر اين انسان ميآيد و ميرود بدون آنكه قدرت او كوچكترين تصرفي در آنها داشته باشد.
آري اين انسان يك سلسله كارهايي در اختيار او قرار گرفته است كه به قدرت خود ميتواند آنها را به جا آورد و يا ترك نمايد از قبيل: به كار انداختن حواسّ پنج گانه ظاهري (2)و تفكر و
تعقل مغزي و حركت دادن اعضاء و جوارح بدني و مانند اينها كه شرحش به طول ميانجامد.
حال اين انساني كه اختيار تام و كامل شخص خود را ندارد نبايستي اين قدر منم بزند و اِنيَّت به خرج دهد، و اگر دو روزي حكومت و رياستي به او داده شد با نخوت او را از جاي بركند و خود را گم كُند، بلكه بايد بداند مافوق او قدرتيست كه او را هستي داده، و تا آن زماني كه بخوهد او را باقي ميدارد و سپس اين حيات عاريهاي را از او ميگيرد و به خاكش ميسپارد.
«سَنُرِيهِمْ آياتِنَا فِي الاْفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يتَبَينَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيء شَهِيدٌ» فصلت: 53.
نوبختي: آقاي بابويهي من از شما كمال تشكر را دارم كه درخواست اينجانب را قبول نموديد و اين موضوع دوم را براي ما توضيح داديد.
حكومتِ زمامدارِ ستم پيشه ريشه ندارد
قسمت پنجم از «انصف الله» تا «و ميلك معهم» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به دو موضوع مهم اجتماعي اشاره فرموده است:
آنچه در اينجا قابل توجه است و نبايد آن را كوچك شمرد، موضوع ستمكاري به خلق ميباشد، زيرا كسي كه حقوق بندگان را رعايت ننمايد و بر ايشان ظلم كند، بداند كه با خداوند اعلام جنگ نموده و او را خصم و دشمن خود قرار داده
است.
هر حاكم و زمامداري كه ظلم پيشه باشد، بداند كه تيشه به ريشه خود ميزند، و تار و پود حكومت خويش را به باد ميدهد، و عن قريب از مسند حكومت به گودال مذلت سرنگون خواهد شد، و اين نعمت بزرگي كه به او واگذار شده است به خواري و ذلّت مبدّل خواهد گرديد مگر آنكه توبه كند و بازگشت نمايد.
اينها همه براي آنست كه اين گناه ماوراي گناهان ديگر است، زيرا باعث ميشود كه شخص را با خدا روبرو كند، و در مقام مبارزه با او درآيد (1)و خداوند قهّار قاصم الجبارين و در كمين ستمكاران ميباشد، تا آنها را كيفر كند و به جز ايشان برساند و براي نابود كردن ظالمين خود را حمد نموده است: « فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعَالَمِينَ » الانعام: 45.
موضوع دومي كه امام عليه السلام آن را به مالك اشتر (رحمه الله) سفارش ميكند اينست كه هميشه خوشنودي همگان را در نظر داشته باشد، و آن عدالتي كه مجموع رعيّت را راضي نگه ميدارد دنبال كند، و هيچ گاه توجه او به افراد مخصوصي نباشد به طوري كه فقط خواسته ايشان را عملي نمايد هر چند باعث نارضايتي عموم ملّت گردد.
اين به جهت آنست كه ستون دين وابسته به جامعه و توده مسلمين است و آن كساني كه سپر و سلاح در مقابل دشمن ميباشند، همين عموم ملّت هستند، و چنان چه والي و حاكم عدهاي از خصّيصين و اطرافيان را مورد عنايت خود قرار دهد و ايشان را راضي نگه دارد، ناگزير عموم رعيّت خشمگين ميشوند، نتيجتاً در مواقع خطرات پشتوان او نخواهند شد.
1) .چنانكه در ضمن همين قسمت از كلامش ميفرمايد: و من ظلم عبادالله كان الله خصمه دون عباده و من خاصمه الله ارخص حجته و كان لله حرباً حتي ينزع و يتوب.
پس آنچه بر حكّام و سلاطين لازم است رضايت عموم و توده مردم ميباشد و بس هر چند در اين ميان خواص و عدّه معدودي نگران و ناراضي گردند، زيرا خشم اين افراد در برابر رضايت عموم ناچيز است و زياني به بار نميآورد.
به اضافه آنچه گفته شد آنكه اين خصّيصين و اطرافيان براي حاكم بارهاي گراني هستند به اين بيان:
در مواقع رفاه و آسايش از تمام رعايا گرانبارتر و اداره كردنشان از همه سنگينتر ميباشد.
هنگام گرفتاري حاكم آنكه از ديگران كمتر او را ياري ميكند همين گروه ميباشد.
چنانچه ايشان را با ديگران برابر به حساب آورند از همه ناراضيتر خواهند بود.
هنگام خواهش كردن از همگان پر اصرارتر هستند.
از جميع رعايا آنكه هنگام بخشش كم سپاستر است همين افراد ميباشند.
در پذيرش عذر از همه كس ديرتر عذر ميپذيرند.
در پيشآمدهاي سخت روزگار از ديگران كمصبرتر ميباشند.
در نتيجه نبايستي حاكم در بند رضايت اين چنين اشخاص باشد بلكه بايد توجهش به عموم مردم و همواره درصدد خوشنودي ايشان بوده و جلب توجّه آنان بنمايد.
درباريهاي حكّام چه كساني بايد باشند؟
قسمت ششم از «وليكن ابعد» تا «سوء الظن بالله» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك اشتر (رحمه الله) امر ميفرمايد كه چند دسته از مردم را از خود دور كند، و نگذارد آنها دخالت در امور حكومتي داشته باشند و آنان عبارتند از:
عيوبات ديگران را فاش ميكنند.
افرادي كه داراي صفت بخل ميباشند.
اشخاص ترسو و كمدل.
مردماني كه حريص و طمّاع هستند.
نوبختي: آقاي بابويهي اين افراد نامبرده چه زياني براي حاكم و يا براي مردم دارند كه اميرالمؤمنين عليه السلام از دخالت كردن آنها نهي كرده است.
بابويهي: آقاي نوبختي به گفتار اينجانب توجه نماييد تا به زيان اين گروه پي ببريد:
اولا بايد دانست كه در هر فردي از افراد بشر خواهي ناخواه عيوب و زشتيهايي وجود دارد و ناگزير گناهاني از آنان سر ميزند، و آن كسي هم كه نمّامي ميكند و در اين ميان اسرار مردم را فاش مينمايد، و ايشان را در نظر حاكم مبغوض ميكند، خود يكي از همين گناهكاراني است كه گاه و يبگاه معصيتي را مرتكب ميشود، پس اگر اين افراد با حكّام و زمامداران ارتباط پيدا كنند اعتماد حاكم از همگان سلب ميشود و هيچ كس در نزد او مورد اطمينان واقع نخواهد شد و در نتيجه امورات حكومتي راكد و متوقّف ميگردد، و كم كم فساد جامعه مسلمين را احاطه مينمايد،
ثانياً اسلام هيچ حاكمي را نصب نكرده است كه جستجو كند و عيبهاي مردم را كشف نمايد، زيرا اين خود يكي از اسبابهاي بزرگ اغتشاش ميباشد، بلكه وظيفه حاكم و والي هر جمعيّتي آنست كه تا ميتواند عيوب رعاياي خود را بپوشاند، و نگذارد مردم از بديهاي يكديگر مطلع شوند (تا خداوند هم متقابلاً عيوبات او را بپوشاند).
بلي اگر معصيت و خلافي پرده از روي آن برداشته شد به طوري كه يا خود عامل به آن اقرار نمود، و يا شهود و گواهاني به آن شهادت دادند، البته بايد حاكم حدود شرعيه را در اين مورد جاري كند كه اين اجراء حدود خود يكي از اسبابهاي پر ارجي است كه جلوگير بسياري از گناهان خواهد شد، «وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَياةٌ يا
أُوْلِي الاَْلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» البقره: 176.
و همچنين نبايد حاكم بخيلي را در دستگاه خود راه دهد، زيرا اين گونه افراد به واسطه صفت بخلي كه دارند، حاكم را از بخشش و نيكي به مردم باز مي دارند و او را از فقر و تنگدستي ميترسانند، و چنين وانمود ميكنند كه جود كردن باعث ناداري و بيچارگي ميگردد و واضحست حاكمي كه گذشت و بخشش نداشته باشد مورد تنفّر ملت خود خواهد شد.
و نيز نبايستي حاكم اشخاص ترسو را مورد مشورت خود قرار دهد، به جهت آنكه افراد ترسو و بيدل به واسطه ضعف نفسي كه دارند، با يك سلسله تلقينهاي پوچ مصاحب خويش را سست ميكنند و از كارهاي لازم باز ميدارند، و در نتيجه بسياري از امورات لازمه از دست ميرود.
و همچنين نبايستي حاكم كساني را كه حريص هستند در شوراي خود راه دهد، زيرا اين گونه اشخاص چون براي جمعآوري مال و اندوختن آنها زياد كوشا ميباشند، حاكم را نيز تحريك كرده و او را وادار مي كنند (كه هر چند از راه جود و ستم باشد) اموالي را از اين طرف و آن طرف گرد آورده و ذخيره نمايد و از ديگران منع كند، و معلوم است كه اين عمل فساد بيكراني را به بار ميآورد.
امام عليه السلام بعد از آنكه مالك اشتر را از وارد كردن اين چند دسته از مردم در دستگاه حكومتي نهي ميكند، ميفرمايد اين سه خصلتِ: بخل و ترس و حرص طبيعتهاي زشتي هستند كه از بدگماني به خدا ناشي ميشوند، و كسي كه به خداوند بدگمان باشد قطعاً او را نشناخته است، زيرا شخص بخيل خدا را بخشاينده نميداند و گرنه از كمك كردن و بخشيدن به مردم بخل نميورزيد.
و نيز انسان ترسو، در حفظ و نگهداري خداوند شك دارد و گرنه از اقدام كردن در كارهاي لازم نميترسيد.
و همچنين شخص حريص خدا را رزّاق نميداند و
گرنه اينقدر در جمعآوري مال و اموال حرص نميزد.
و از جمله وظيفههاي ديگر حاكم آنكه هر كينهاي كه از مردم در دل دارد بايد آن را از خود بيرون كند و نيز اگر بعضي از رعايا جنايتي درباره او كرده اند كه سبب انتقام گرديده است، بايد آن را بازخواست نكند
و همچنين هر كاري كه در نظر او نادرست و زشت ميباشد، بايد آن را به روي خود نياورد به طوري كه گويا آن را نديده و نشنيده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي ما تا به حال از علماء اهل تسنن يك صدم اين مطالب عميق و دقيق را نشنيدهايم، و يك چنين دستورهاي روح افزا و دلنشين و انسان سازي را از خلفاء خود نقل نكردهاند؟ و راستي بايد يك چنين شخصيتي مقام وصايت و خلافت پيغمبر(ص) را در دست داشته باشد، كه فرامين و قوانين او سرآمد قانونهاي جهان حكومت ميباشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بدانيد آنچه را كه از كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام تا به اينجا برايتان نقل كردهام، قطرهايست از درياي علوم آن حضرت، و چون شما و آقاي نوبختي و امثال شماها از در اين خانه دُور بودهايد قهراً از اين مطالب گرانبها محروم گرديدهايد، و حق داريد كه وقتي نمونهاي از آن فيوضات بيكران امام عليه السلام را ميشنويد، مبهوت و مات زده و در شگفت فرو رويد، و البته آن كسي كه باب مدينه علم نبي(ص) باشد، بايد اشعه علوم او اين چنين فضاي جهان دانش را نور افشاني نمايد.
وزراء حكّام چه كساني بايد باشند؟
قسمت هفتم از «ان شروز رائك» تا «و تدني من العزّة» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك اشتر (رحمه الله) دستور ميدهد كه چه افرادي را براي وزرات خود انتخاب كند و از چه اشخاصي
بر حذر باشد:
مقام وزارت منصب خطير و پر اهميّتي است كه از هر كس ساخته نيست، زيرا وزير شريك سلطانست در سلطنت و معاون و كمك كار اوست در امورات كشوري و محل اسرار و همنشين اوست در خلوتها و محافل خصوصي او.
و چون يكي از شئونات، حاكم جلوگيري از خلاف و گناه ميباشد، بايستي وزيري را در نظر بگيرد كه در اين جهت معين و ياور او باشد، و از طرفي چون مقام وزارت نيازمند به اطلاع مملكت داري است، پس بايد كسي را انتخاب كند كه سابقه اين منصب را داشته، و واجد هر دو جهت باشد، يعني هم به امور كشوري آشنا بوده، و هم از نظر ديانت از اعوان ظلمه و وزراء سلطانين خلافكار و ستمگران پيشين نبوده باشد.
نتيجتاً وظيفه حاكم اينست كساني را كه سابقه وزارت دارند كنجكاوي كند و از احوالات آنان جويا شود، و هر كدام از ايشان كه سوء سابقه نداشته و معين ظالمين و همكار گناهكاران از حكّام قبل نبوده است برگزيند، و او را از خواصّ و وزير خود قرار دهد، و اين رجال ديني به اضافه آشنايي بسيارست هزينهشان براي حاكم كمتر و ياوري آنان نيكوتر و مهربانيشان بيشتر ميباشد.
ولي وزرايي كه كارگردانان اشرار بوده و در خلاف و جنايت شريك حكّام وقت خود بودهاند، نبايستي يك چنين جرثومههاي فساد را در اين منصب جاي بدهد،.
و ضمناً بايستي حاكم وقت به مردمان پرهيزكار نزديك شود و با آنان تماسّ كامل داشته باشد، و نگذارد كه اين سلسله از رعايا او را بستايند، و در برابر نيكوييهاي او مدحش كنند زيرا اين ستايش شخص را خودپسند و سركش بار ميآورد.
حاكم بايد به مردم خوشبين باشد
قسمت هشتم از «و لا يكونّن المحسن» تا «بلاوك عنده» .
امام عليه السلام در اين قسمت كلامش دو موضوع مهم را به مالك اشتر گوشزد ميفرمايد:
اوّلاً بايستي حاكم بد و خوب از مردم را يكسان به حساب نياورد، زيرا واضحست كه اگر حاكمي افراد صالح را با افراد بد عمل تفاوت نگذارد (و هر دوي ايشان را با يك چشم ببيند نه به خوبان امتيازي بدهد و نه بدان را كيفر كند) البته نيكوكاران در نيكويي خود سست ميشوند و كم كم از آن كنارهگيري ميكنند، و برعكس بدكاران چون مانع و رادعي براي خود نميبينند به راه خود ادامه ميدهند كه در نت يجه اين رَوِش حاكم خود يك ترويج عملي است از بديها و جلوگيري از خوبيها يعني نهي از معروفست عملاً و همچنين عملاً امر به منكر ميباشد كه اين خود با مقام حكومت منافات دارد.
و ثانياً ميبايست حاكم به رعيت و ملت خود خوشبين باشد، و چنانچه اين حالت را در خود نمييابد، به توسط اين چند چيز صفت خوشبيني را در خويش ايجاد كند، 1. به آنان نيكي و بخشش نمايد، 2. هزينه هايي كه به رعيت تعلق ميگيرد بر آنها تخفيف دهد و بار ايشان را سبك كند، 3. اعمال و افعالي كه از آنان سر ميزند كه با مذاقش موافقت ندارد، نبايد از آنها رنجش پيدا كند، پس بايد حاكم از اين راه خود را به مردم خوشبين نمايد، تا ضمناً خودش هم آسوده خاطر گردد.
و چون يكي از فوائد و منافع خوشبيني به رعيت اينست كه شخص را وادار به مهرباني ميكند و سبب ميشود كه به آنان نيكي نمايد، ايشان هم متقابلاً به حاكم خود محبت پيدا كرده و در گرفتاريها و سختيها كمك كار و ياور او ميشوند.
ولي اگر برعكس حاكمي به ملت خود بدبين باشد خواهي ناخواه به ايشان سختگيري ميكند، و اسباب رنجش آنان را فراهم خواهد نمود، نتيجتاً همواره خود با غم و اندوه به سر ميبرد و اعصابش را در شكنجه روحي قرار ميدهد به اضافه
انكه ايشان هم متقابلاً با او كنيهورزي مينمايند و در مواقع احتياج به داد او نخواهند رسيد.
دانسته باد كه اگر حاكم به ياري رعيت خود نيازمند شد، بايد به كسي از آنان اعتماد كند كه خوشبين بوده و مورد احسان او بودهاند ولي به آن افرادي كه خوشبين نبوده و آنان را نيازموده است نبايد تكيه كند، و كاري به آنها واگذار نمايد.
سنّت و روشهاي نيكوي پيشينيان را نگهداري كنيد
قسمت نهم از «و لاتنقض سنة» تا «الناس قبلك» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش مالك اشتر را به دو نكته ارزشمندي امر ميكند: 1. اتحاد و وحدت مردم را در سنتهاي آنها حفظ كند؛ 2. درباره اصلاح امور مملكت با دانشمندان مشورت نمايد.
تفصيل اين دو نكته چنين است: يكي از اسبابهاي مهمّي كه امت را با همديگر متّحد ميكند سنتهاي نيكو و طريقههاي عقلائي پسنديده ايست كه بزرگان از خود به جاي گذاردهاند.
وظيفه حكم اينست كه سنتهاي حسنه گذشته را تثبيت كند، يعني بايستي آن اموري كه جامعه را ائتلاف داده است نگهداري كند و بر طبق آنها عمل نمايد، و نيز نبايستي سنتي از خودش به وجود آورد كه با آن سنت پيشين ضديت داشته ابشد و آن را بر هم زند، كه اگر چنين پايهاي را بنا نهد و سنت سيئهاي را از خود احداث نمايد، البته تا آن زماني كه به اين روش او عمل شود، در گناه و وبال آن شريك خواهد بود.
نوبختي: آقاي بابويهي من از شما خواهشمندم براي ما مثالي بياوريد تا معناي سنّت را بفهميم:
بابويهي: آقاي نوبختي بدانيد، هر روش جديدي كه در ميان جامعهاي به كار گذاشته شود، آن را سنّت و طريقه مينامند و آن بر دو قسمت تقسيم
ميشود: سنّت حسنه (يعني روش نيكو) و سنت سيّئه (يعني روش بد) و مثال آنها از اين قرار است:
اگر بزرگان اجتماعي مثلاً بنا بگذارند به اينكه هرگاه بر يكي از افراد جمعيّتشان شكست مالي رُخ دهد، جميع ثروتمندان آن جامعه گرد يكديگر جمع شوند و هر كدام به نسبت ثروتشان پولي را (به عنوان وام يا به طور بخشش) در ميان بگذارند و سرمايه اين شخص ورشكسته را تأمين كنند كه اين روش را سنت حسنه مينامند.
و برعكس هرگاه صاحب نفوذي يك طريقه زيانآور و خلاف شرعي را در ميان محيطي مقرّر كند آن را سنّت سيّئه و بدعت نيز مينامند، مثلاً اين شخص حكم كند به اينكه اموات فقراء و مستمندان در قبرستان ثروتمندان دفن نكنند و يا طبقات نازله مردم را در شئونات مشروعه كشور را ندهند و مانند اينها هر روش تازهاي كه بر عليه امت تمام شود.
ضمناً بدانيد كه هر كس سنّت حسنهاي را احداث كند اجر نيكويي دارد، و تا آن زماني كه به آن سنت عمل ميشود، در ثواب عامليت شريك ميباشد، و اگر كسي سنّت سيئهاي را از خود به جاي گذارد معصيت بزرگي را مرتكب شده و هر قدر به اين سنّت عمل شود، در گناه و كيفر آن يا عاملين شريك خواهد بود، چنانكه سيوطي در تفسير درّ المنثور ج 5 ص 260 ذيل آيه شريفه:
«إِنَّا نَحْنُ نُحْي الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ» (1)
و اخرج ابن ابي حاتم عن جرير بن عبدالله البجلي قال: قال رسول الله صلي الله عليه و سلّم من سنّ سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها من بعده من غير ان ينقص من اجورهم شيء، و من سنّ سنة سيئة كان عليه وزرها و وزر من عمل بها من بعده لاينقص من اوزارهم شي. ثم تلا هذه الآية و نكتب ما قدموا و آثارهم.
ترجمه حديث به طور اختصار: عبدالله بجلي
1) .يس: 12. (يعني همانا ما زنده ميكنيم مردگان را و مينويسيم آنچه را پيش فرستادهاند و اثرهايشان را.
ميگويد: پيغمبر(ص) فرمود هر كسي كه سنّت و رَوِش نيكويي از خود به جاي بگذارد براي اوست پاداش و جزايش و همچنين براي اوست پاداش هر كسي كه بعد از او به اين سنّت عمل كند بدون آنكه از پاداش عامليت چيزي كم شود، و هر كسي سنّت و طريقه بدي را احداث نمايد، براي اوست كيفر اين عملش و نيز براي اوست كيفر عاملين به اين سنت بدون آنكه چيزي از كيفرشان كم شود، (سپس آن حضرت(ص)) آيه شريفه فوق را تلاوت نمودند.
نكته دوّم: موقعيّت حكومت بسيار سنگين و پر خطر ميباشد، زيرا تنظيم امور كشور (از قبيل ايجاد كردن اسباب پيشرفت آن، و برطرف نمودن موانع گردش آن، و برپا كردن امنيّت در سراسر جامعه، و قطع نمودن ايادي جنايتكاران، و سپردن زمام امور شهرستانها به كارشناسان لايق و مانند اينها)، كاري نيست كه از يك فرد ساخته باشد.
ناگزير بايستي حاكم وقت مشاور دينيي از افراد دانشمند و حكيم براي خود انتخاب كند، و در تمام امور اصلاحي مملكت با آنان مشورت نمايد و در عقول آنها شركت كند، و نظريّة ايشان را به دست آورده و به كار اندازد، و اگر حاكم استبداد به رأي خود نمايد و با عقلاء نامبرده مشورت ننمايد، امّت و بلاد آنان را به قهقري ميبرد و به فقر و بيچارگي گرفتارشان خواهد نمود.
و به همين جهت است كه امام عليه السلام در ضمن اين گفتارش به مالك امر ميفرمايد كه درباره اصلاح امور مردم و شهرهاي آنان بسيار با علماء و حكماء مذاكره و گفتگو نما.
و چنانكه در جاي ديگر از نهج البلاغه فرموده است: و من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها في عقولها . (1)(يعني هر كه خود رأيي نمايد و مشورت نكند، تباه ميشود و هلاك ميگردد و هر كه با مردان شور نمايد با عقلهاي آنان شركت ميكند.
1) .كلمات قصار نهج البلاغه شماره 152.
طبقات هفتگانه مردم و وابستگي آنان به يكديگر
قسمت دهم از «و اعلم ان الرعيّة طبقات» تا «فيما خفّ عليه او تقل» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش مردم را به هفت طبقه تقسيم نموده است به اين ترتيب:
حيات هر جامعهاي و پايداري آنان وابسته به اموريست كه بدون آنها نميتواند به زندگان انساني خود ادامه دهند، بلكه چيزي نميگذرد كه اجتماع ايشان از هم گسيخته و پاشيده ميشود.
اموري كه در بالا يادداشت شده است طبقات جامعه ميباشد كه هر كدامشان به ديگري محتاجند و از مجموع آنان يك زندگي كاملي تشكيل ميگردد به اين بيان:
در درجه اوّل سپاهيان و لشكر اسلام ميباشد كه براي دفع دشمنان آمادهاند، و به منزله قلعه «دژ» و حصار ملت هستند كه آنان را حفظ ميكنند، و باعث عزت و ارجمندي دين و سبب افتخار و زينت والي و حاكم ميباشند، و اگر اين گروه نباشند، هر روزي دشمن از طرفي به سوي ايشان هجوم ميآورند و نفوس و اموال آنها را در مخاطره انداخته امنيّت و آسايش آنان را سلب ميكنند و زندگانيشان را منقّص ميگردانند.
حقوق واجبهاي كه مسلمين ميپردازند، خراج و جزيهاي كه اهل ذمّه ميدهند، چيزهايي است كه نظام و قوام سپاهيان وابسته به آنها ميباشد و به وسيله اين حقوقها لشكريان نيرو ميگيرند، و نيازمنديهاي شخصي خود را تأمين نموده و در اصلاح امورشان به آنها اعتماد دارند، پس صاحبان اين حقوق هستند كه نظام سپاهيان را نگهداري مي كنند و در نتيجه امنيّت كشور حفظ
ميشود.
اين دو دستهاي كه در فوق نامبرده شدند، نظام امورشان وابسته است به اين چند صنف كه عبارت باشد از قاضيها و كارگردانهايي كه خراج و حقوق را جمعآوري مينمايند، و آن نويسندگاني كه براي كارهاي عمومي و خصوصي به آنان مراجعه ميشود، و محاسبات را ثبت و ضبط ميكنند، به جهت آنكه قاضيان هستند كه براي پيوند زناشويي و داد و ستدها حكم ميكنند، و نيز كارگردانها هستند كه به اطراف و اكناف شهرها و روستاها رفته و حقوقهاي واجبه را جمعآوري نموده و به حاكم ميرسانند و همچنين نويسندگان هستند كه مردم به آنها اعتماد داشته و سر رشته محاسبات و مراسلات و مكاتبات خويش را به ايشان واگذار مينمايند كه اگر اين گروه نميبودند يك قسمت اعظم از امور جامعه تعطيل و راكد ميماند.
جميع اين گروههاي فوق نظام زندگاني ايشان وابسته است به اصناف ديگر از جامعه كه سوداگران، تجّار و صنعتگران باشند كه سودها و منافع كسي را جمعآوري كرده و بازارها را سرپا ميكنند، و كارهايي را انجام ميدهند كه سعي و كوشش ديگران جايگير آنها نميگردد، و اگر اين سلسله نبودند خراج و حقوقي وجود نداشته تا ارتش و ديگر از اصناف جامعه تأمين گردند.
پس از طبقات نامبرده بالا، طبقه سُفلاي از مردم هستند كه همان بيچارگان و مستمندان باشند و اين صنف را بايستي ثروتمندان و حاكمِ وقت كمك كنند و آنان را تأمين نمايند.
ناگفته نماند: وابستگي نظام طبقات فوق به اين صنف از مردم طوري نيست كه اگر اين گروه نباشد، اجتماع آنان از هم گسيخته شود، (بلكه برعكس فقراء به اين اصناف نيازمند ميباشند) ليكن چون اين ضعفاء مورد مصرف حقوق واجبه هستند، از اين جهت براي اداء حقوق واجبه و براي بريء شدن ذمّه اغنياء، به اين طبقه نيازمند ميباشند.
آنچه در اينجا شايسته توجّه ميباشد آنست كه
جميع طبقات هفت گانه از مردم، برگردن والي حق مسلمّي دارند كه بايستي از عُمده آنها برآيد و حقوق انان را ادا كند، يعني در گرفتاري ايشان شركت نمايد و تا امورات آنها را اصلاح نكند از پاي ننشيند، پس وظيفه حاكم است كه همّت بگمارد و در پيشآمدهاي آسان و دشوار مردم صبر كند، و در اين راه از خداوند متعال درخواست ياري نمايد و از او استعانت بجويد.
چه كساني سزاوار سرلشكري هستند؟
نوبختي: آقاي بابويهي بحث امروزمان خيلي طول كشيد و ما را خسته كرد خواهشمندم كه در همينجا خاتمه دهيد.
بابويهي: اقاي نوبختي من قصد داشتم كه شرح نامه مالك اشتر را امروز به آخر برسانم ولي چون جناب عالي اظهار خستگي نموديد من هم بقيه مطال را به روز آينده موكول نموده و مجلس را تعطيل ميكنم.
بابويهي: روز چهارشنبه 19 محرّم برابر با 4 آبان بود كه مجدداً مجلس بحث تشكيل شده و آقايان آمدند و پس از اداء مراسم به شرح تتمّه عهدنامه اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختم:
قسمت يازدهم از «فولّ من جنودك» تا «و لا يقعد به الضعف» :
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك دستور ميدهد كه براي مقام سرلشكري كسي را از سپاهيان برگزيند كه از جميع آنها نسبت به خدا و رسول و امامش مطيعتر و از همه آنان پاك دلتر و بردبارتر بوده، و از كساني باشد كه دير به خشم آيد، و زود عذر بپذيرد و نيز بر زير دستان خود مهربان و بر زورمندان سختگيري و گردن فرازي نمايد، و در مواقع درشتي و خشونت از جاي نكند كه در اثر آن ستم نمايد و زورگويي كند و نيز ضعف و نرمي او را از كارهاي لازم باز ندارد.
كيفيّت رفتار حاكم با ملّت خود
قسمت دوازدهم از «ثم الص» تا «انشاء الله
تعالي». امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش پارهاي از مسائل اخلاقي را به مالك گوشزد ميفرمايد و به او دستور ميدهد كه چگونه با ملت خود رفتار نمايد، به اين بيان:
(اي مالك) خود را نزديك كن به خانوادههاي شريف و خوشنام و با آن كساني كه سابقههاي نيكو دارند همنشيني نما، و نشست و برخاست كن با جنگجويان و دليران و با افراد بخشنده و جوانمردان، زيرا اين سلسله از مردم جامع بزرگواري و شاخههاي احسان و نيكويي هستند.
(اي مالك) رسيدگي كن به اين نامبردگان مانند پدر و مادري كه به فرزندانشان رسيدگي و دلجويي ميكنند، و اين نيكوييهاي تو درباره ايشان نبايد در نظرت بزرگ و دشوار آيد، و همراهيهايي كه با انان داري آنها را كوچك مشمار و همواره ايشان را مساعدت نما هر چند اندك و كم باشد، زيرا اين كمكها و احسانها آنان را خيرخواه و خوشبين به تو ميكند، و ياري كردن در كارهاي كم اهميّت را از دست مده به اميد اينكه رسيدگي به كارهاي بزرگ نمايي، به جهت آنكه احساس اندك براي خود جايي دارد كه از آن سودمند ميشوند، و احسان بزرگ هم موقعيّتي دارد كه از آن بينياز نيستند، يعني احسان اندك و احسان بزرگ را از دست مده كه هر دوي اينها به جا و به مورد است.
(اي مالك) از ميان سرلشكران آن كسي بايد نزد تو برگزيدهتر باشد كه در همراهي با سپاهت مواسات نمايد و از خودگذشتگي داشته باشد، و از توانايي خويش به لشكر احسان كند به اندازهاي كه خود و خانواده هايشان در آسايش باشند تا آنكه بتوانند در جنگ با دشمن با همديگر يك دل و يك فكر گردند، و اثر ديگري كه اين احسانها در بردارند اينست كه دلهاي مردم را به تو متوجه و مهربان ميكند.
(اي مالك) بزرگترين چيزي كه نور چشم حاكمست و او را خوشنود نگه ميدارد دو موضوع است: يكي برپا نمودن عدالت در شهرها و يكي ديگر خوشنود
نمود رعيت است به طوري كه رضايت آنان در سراسر محيط آشكارا گردد، و هنگامي خوشنودي رعيت نمايان ميگردد كه سينههاي ايشان از خشم و كينه تهي شود، و اين موضوع محقّق نميشود مگر آن وقتي كه ملّت اطراف واليان خود شده و حكومت حكّام بر آنان سنگين نيايد، و طوري باشد كه انتظار سر رسيدن حكومت ايشان را نداشته باشند.
پس (اي مالك) آمال و آرزوهاي مردم را برآور و آنان را به نيكويي ياد كن، و كساني را كه آزمايش نموده و رنجي بردهاند همت آنها را به زبان آور و ايشان را ستايش نما، به جهت آنكه اگر نيكوكاران را به نيكي ياد كني، چنانچه از دليران و شجاعان باشند، اين عمل تو آنها را به هيجان ميآورد و براي رزم آماده ميكند، و اگر از واماندگان باشند آنان را (با خواست خداوند) ترغيب مينمايد و به كار وا ميدارد.
با كارگران با عدالت رفتار نماييد
قسمت سيزدهم از «ثم اعرف» تا «ما كان عظيما»
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك امر ميفرمايد كه با زحمتكشان از مردم با عدالت رفتار نما، به اين بيان:
اولاً رنج و زحمت هر كسي را براي خود او به حساب آور و كار احدي را نسبت به ديگري مده.
ثانياً در پاداش دادنِ به كارگران كوتاهي مكن، هنگام سر رسيدن كار اجرتشان را بده، تأخير نينداز و از حقشان نيز كم مگذار.
و ثالثاً بايستي ارزش هر عملي را به دست آوري بدون آنكه كننده آن را در نظر بگيري، نتيجتاً اگر عامل شرافتمندي كار كوچكي را انجام داد، نبايد به جهت شرافت او، پاداش بزرگي به او بدهي و همچنين اگر شخص پستي عمل بزرگي را به جا آورد، بايد مزد قابلي به او كارسازي نمايي، و به پستي او نگاه نكني.
امورهاي مشكل را به قرآن و سنّت پيغمبر مراجعه دهيد
قسمت چهاردهم از «و اردد الي الله» تا «غير المفرّقة»
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش مالك را راهنمايي ميكند و ميفرمايد در امورهاي مشتبه و مشكل به قران و سنّت پيغمبر(ص) مراجعه نما:
نوبختي: آقاي بابويهي منظور از مراجعه به قرآن و سنت پيغمبر چيست خواهشمندم آن را براي ما توضيح دهيد؟
بابويهي: آقاي نوبختي بدانيد اموراتي كه براي انسان پيش ميآيد از نظر حكم شرعي بر سه قسم تقسيم ميشوند: قسمي از آنها محبوبيّت ديني او واضح ميباشد، و همه ميدانند كه شارع مقدس آن را از مكلّفها خواسته است كه بايد آن را انجام دهند، مانند نماز، روزه، حج، زكات، خمس و ... قسمتي از آنها يك سلسله چيزهاييست كه مورد غضب خداوند است به طوري كه همه مطلعند كه نبايد آنها را مرتكب شوند، مانند: قمار، زنا، رباخواري، استعمال مسكرات، سرقت، خونريزي و .... .
و قسم ديگر از آنها اموراتي است كه حكم شرعي آنها واضح نميباشد، و اين قسم را مشتبه مينامند.
هرگاه براي حاكم و فقيهي موضوع مشتبهي پيش آيد بايستي به محكمات قرآن و يا سنّت معتبر پيغمبر(ص) رجوع كند و از اين دو راه حكم شرعي آن را استنباط نمايد، و هيچ دانشمندي حق ندارد از پيش خود به رأي و قياس خويش حكمي را جعل كند و به شرع نسبت دهد، چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ» النساء: 59. اين آيه شريفه به ما امر ميكند كه اگر در چيزي اختلاف پيدا كرديد بايستي به خدا و رسول مراجعه كنيد، يعني اگر آيه محكمهآي در اين باره يافتيد كه به همان عمل نماييد و گرنه به
احاديث معتبر مسلّم كه از ناحيه پيغمبر(ص) رسيده است رجوع كرده و وظيفه خود را مشخّص كنيد.
نوبختي: آقاي بابويهي من يادم ميآيد، كه در مبحثهاي گذشته نقل ميكرديد كه فلان شخص اجتهاد كرد پس فلان عمل را انجام داد، خواهشمندم براي ما توضيح دهيد كه اين كار طبق دستور همين آيه شريف بوده است يا نه؟
بابويهي: آقاي نوبختي شما به نقطه حسّاسي توجه پيدا كرديد، و من اگر بخواهم به اين پرسش شما جواب دهم از بحث خودمان باز ميمانم ولي جنابعالي به مبحث روز شنبه 9 ذيحجه برابر با 26 شهريور مراجعه كنيد تا مشروحاً به اين مسأله روشن شويد و بفهميد كه آن افراد نامبرده در آنجا، به رأي قياس خود عمل كردهاند، نه آنكه به قرآن و يا به سنّت پيغمبر(ص) مراجعه نموده باشند.
«فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا» النساء: 65.
چه كساني لياقت قضاوت دارند؟
قسمت پانزدهم از «ثم اختر للحكم» تا «تطلب به الدنيا» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش اوصاف قُضات و شرايط قضاوت را بيان مينمايد و به مالك امر ميفرمايد كه از بين برترين افراد ملّتت اشخاصي را براي قضاوت و داوري انتخاب كن كه اين صفات را دارا باشند:
بايد قاضي كسي باشد كه كارها يه او سخت نيايد، و از عُهده هر حكمي برآيد.
و نزاع كنندگان او را خشمگين نكنند و طوري باشد كه لجاجت و ستيزگي دادخواهان و مرافعه كنندگان او را از جاي نكند.
و اگر لغزشي براي او پيش آيد كه از حق منحرف شود، نبايد در آن پايداري كند و استقامت نمايد، بلكه همان ساعت از آن دست بردارد.
و هرگاه در حين خطاء خويش حق را يافت و حكم واقعي را به دست آورد، بايستي فوراً به آن بازگشت نمود، و از رجوع كردن به حق درمانده نشود.
و نفس او طمعكار نباشد كه شخص طمّاع نميتواند به حق حكم كند.
و به اندك فهم اكتفاء نكند بلكه تا آنجايي كه ميتواند براي فهميدن واقع كوشش نمايد.
و بايستي قاضي از تمام مردم امورات مشتبه را بهتر و بيشتر بداند تا در مشتبهات واقع نشود.
و حجّت و دليل را از جميع مردم بيشتر قرار گيرد، تا گفتارهايش همه با برهان و دليل باشد واحدي نتواند به او ايرادي بگيرد و يا حكم او را ردّ كند.
و كمتر از ديگران از مراجعه كردن دادخواهان دلتنگ گردد.
و براي كشف كردن امورات، مراجعين از همه مردم شكيباتر و صابرتر باشد، زيرا تا واقع هر چيزي آشكارا نگردد، حكم كردن درباره آن چيز خلاف و نامشروع ميباشد.
قاضي بايد قاطع باشد يعني هنگامي كه به مطلب پي برد و موضوع براي او روشن شد، بايستي فوراً حكم دهد و آن را تأخير نيندازد و دادخواهان را سرگردان نكند.
و نيز بايد از افرادي باشد كه تعريف كردن و ستودن مردم او را به خودبيني وادار نكند و سبب عُجب و خودپسندي نشود.
و نيز طوري نباشد كه تشويق كردن و گول زدن مردم، او را به يكي از دو طر مايل گرداند، و در نتيجه حق در اين ميان پايمال شود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين شرايطي كه اميرالمؤمنين عليه السلام براي قاضي بيان كردهاند بسيار كمياب است، و شايد بيش از يك درصدد مردم اين صفتها را دارا نباشند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از مثل شمايي كه شخص هستيد روحاني بيش از اين انتظار داشتم، اگر جنابعالي در اين شرايط مذكوره دقت ميكرديد، ميديديد كه بسا در ميان يك شهر يك فردي كه متّصف به اين اوصاف باشد يافت نشود، و به همين جهت است كه امام عليه السلام پس از اين توصيفات ميفرمايد: اين نوع قاضي قليل و اندك ميباشد، و از اين روي به مالك تأكيد ميكند كه براي انتخاب قاضي بسياري تأمل و دقت كن.
آقاي نصرتآبادي مصداق اين كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام كسي است كه در فقاهت كامل و به جميع احكام شرعيّه مسلَط، و به متشابهات و مشتبهات از همه خبيرتر باشد.
و نيز از حيث ايمان و از حيث اخلاق حسنه در حدّ كمال بوده به طوري كه تقواي او مانع رشوهخواري و حقكشي و طرفداري و تعصّبورزي و ديگر خلافهاي شرع باشد، و صفات حسنه او نگذارد كه به مراجعين و دادخواهان تندخويي و بداخلاقي كند و ستايش و مديحه سرايي مردم او را به عُجب و خودخواهي وادار نكند.
آقاي نصرتآبادي من از جنابعالي سؤال ميكنم: آيا شما در همين شهر مقدس مشهد چند نفر سراغ داريد كه جامع تمام اين صفات كماليه بوده تا لياقت قضاوت داشته باشد؟
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از شما عذر ميخواهم كه بيدقت و تحقيق حكم كردم، و بدون آنكه در اين كلمات امام عليه السلام تأمّل كرده باشم اظهار نظر نمودم، و راستي اگر قاضي شدن وابسته به اين اوصاف نامبرده باشد، بايد گفت كه قاضي واقعي شرعي مانند كيميا كمياب بلكه نايابست.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما بدانيد كه موقعيت قاضي موقعيّت خطرناكيست زيرا خون مردم و اموال و املاك مردم، و نواميس مردم در اختيار قضات ميباشد، و اگر قاضي آن صفات حميده نامبرده را دارا نباشد، با هستي مردم
بازي خواهد كرد و تمام آنها را زبر و رُو خواهد نمود، چنانكه امام عليه السلام در اين كلمات خود به همين معني اشاره نموده كه فرموده است (اي مالك) در انتخاب قاضي نظر بليغي بنما، زيرا اين دين همواره در دست اشرار بوده است كه به هوا و هوس خود در آن عمل ميكرده و به سبب آن دنيا طلبي مينمودهاند.
و باز امام عليه السلام به مالك سفارش ميكند بعد از آنكه يك چنين قاضي را انتخاب كردي قضاوتها و حكمهاي او را زير نظر داشته باش تا از طريق حق منحرف نشود.
و باز براي محكم كاري به او ميفرمايد: قاضي را در توسعه قرار بده و از اموال به اندازهاي به او كار سازي نما كه احتياجات او را به مردم كم كند و نگذارد نيازمندي وي را از جادّه حق منحرف نمايد، و در قضاوت خيانت كند، و باز ميفرمايد: قاضي را آنچنان به خودت نزديك كن كه از خطر ايمن شود، و مردم نتوانند او را ناگهاني تباه نمايند.
عُمّال و استانداران واقعي چه كساني هستند؟
قسمت شانزدهم از «ثم انظر في امور عمّالك» تا «و قلّدته عار التهمة» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش توضيح ميدهند كه چه افرادي براي كارگزاري و استانداري صلاحيّت دارند، و چه اشخاصي سزاوار اين منصب نيستند. به بيان ذيل توجه نماييد:
اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر دستور ميدهند كه عمّال خود را بيازماي، و تا آنان را آزمايش نكني بر سر كار مگمار و استاني را در اختيارشان مگذار.
و از روي ميل خود بدون آزمودن، و از روي سر خودي بدون مشورت احدي را به سِمَت عامل و والي در جايي نصب نكن، زيرا به ميل رفتار كردن و سر خود كار كردن از شعبهها و شاخههاي ظلم و خيانت ميباشد.
و از خانوادههاي صالح كساني را انتخاب كن كه داراي حيا و اهل تجربه و پيشقدم در اسلام باشند زير اين سلسله از حيث اخلاق و خوي گراميتر و از نظرنا موسي صحيحتر، و طمع آنان كمتر و از جهت عاقبتانديشي فكر آنان رساتر ميباشد.
و (اي مالك) ارزاق و جيره عمّال را فراوان كن كه اين عمل تو، توانا ميكند ايشان را براي اصلاح امورشان و نيز از خوردن اموالي كه زير دستشانست بينياز مينمايد، و همچنين (اين توسعه در جيره) حجّت ميشوئد بر آنان اگر فرمان تو را اطاعت نكنند، و يا در امانتت خيانت نمايند.
و پس (از اعمال نامبرده) كارهاي اين عمّالت را رسيدگي كن، يعني بازرسها و جاسوسةاي راستگو و باوفايي را بر ايشان بگمار، زيرا اين بازرسي و خبرگيري باعث ميشود كه آنها را وادار بر امانت داري كند و با رعيت مدارا و نرمي نمايند.
(اي مالك يكي از سياستهايي كه درباره اين عمّالت بايد به كار بري آنست كه) خودت را از آنان دور نگهدار، پس اگر يكي از آنها دست به سوي خيانتي دراز كرد به طوري كه جاسوسانت شهادت بر آن دادند، تو هم به همين گواهي بازرسانت اكتفاء نما و در نتيجه آن خائن را كيفر كن، و طبق كردارش او را مجازات نما و خوارش گردان، و داغ خيانت بر او بزن و ننگ تهمت و بدنامي را به گردنش بِنِه (تا در نتيجه نادرستان از اين عمل عبرت گيرند).
نخستين وظيفه حاكم عمران و آباداني اراضي ميباشد
قسمت هفدهم از «و تفقد امر الخراج» تا «و قلة انتفاعهم بالعبر»
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك اشتر امر ميفرمايد كه موضوع خراج و حقوقهاي ديني و همچنين وضع صاحبان خراج و نيز
آباداني اراضي را جداً مورد توجه خود قرار بده:
و چنانچه حاكم و زمامداري فقط درصدد دريافت خراج بوده بدون آنكه به آباداني شهرها بپردازد و يا به محصولات زراعي آنها اهميّت دهد، بداند كه در واقع به نابودي كشور خود و به هلاكت و تباهي مردم كوشيده است،
همه اينها به جهت آنست كه مايه حيات بشر از طريق زمين تأمين ميشود و ارتزاق جميع آنان از نباتاتي است كه از زمين ميرُويد، و اگر هم قسمتي از اغذيه انسانها را حيوانات حلال گوشت به عهده دارند، ولي حيات آنها نيز منتهي به محصولات زميني خواهد شد و بس.
وظيفه ديگر حاكم در اينجا آنست كه وضع درآمد صاحبان خراج را بررسي نمايد، پس اگر ببيند خراج دهندگان از سنگيني اين حقوق شكايتي داشتهاند و يا آنكه علّت و آفتي به محصول آنها رسيده و يا آب زراعي و شبنم ايشان قطع گرديده و يا زمينهايشان به توسط سيلات دگرگون شده و يا بي آبي آنها را تباه كرده است، بايد به آنان تخفيف بدهد به اندازهاي كه اميد دارد كه وضعشان رو به راه و اصلاح ميشود.
اگر حاكم بار حقوق صاحبان خراج را سبك نمود و به ايشان تخفيف داد، نبايستي از اين عمل خود نگران باشد، زيرا اين تخفيفات در واقع اندوختهاي ميشود كه به آباداني شهرها برميگردد و سبب جلوه و آرايش حكومت ميشود در
نظر ملت خود، و باعث خوشبيني و ستايش آنان خواهد شد به اضافه اينكه خود حاكم خرسند ميگردد از اين عدالتي كه ميان مردم برقرار كرده است.
و نيز اين حاكم به واسطه اين مدارايي كه با مردم خود نمود و ميان ايشان عدالت و رفاه برقرار كرد، در واقع تكيهگاهي براي خويش مقرّر نموده است، و اگر پس از اين نيكيها پيشآمدي رُخ دهد و آن را به رعايا واگذار كند البته با خوشدلي انجام خواهند داد، و بار آن را خواهند كشيد.
نويسندگان حاكم و صاحبان ديوان چه كساني هستند؟
قسمت هيجدهم از «ثم انظر في حال كُتّابك» تا «فتغا بيت عنه اُلزمته» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك امر ميفرمايد كه درباره نويسندگانت جداً دقت نما:
اوّلاً از ميان اهل قلم بهترين آنان را انتخاب كن سپس او را بر ديوانت بگمار، و نامههايي كه تدبيرها و رازهاي خود را در آنها درج نمودهاي در اختيار آن كساني بگذار كه در همه خوهاي پسنديده از نويسندگان ديگر جامعتر باشد، پس كسي را براي اين كار اختيار كن كه مقام و منصب او را سركش نكند به طوري كه در حضور مردم بيباكانه با تو مخالفت كند،
و نيز كسي را انتخاب نما كه نامههايي كه از طرف كارگردانانت ميآيد، به تو برساند، غفلت و فراموشي باعث نشود كه در اين كار كوتاهي كند و يا درباره جوابهايي كه از جانب تو به كارگردانانت بايد ارسال شود مسامحه ننمايد.
و نيز بايد كاتب تو كسي باشد كه كوتاهي نكند درباره آن چيزهايي كه بايد براي تو بستاند، و يا از جانب تو ببخشد، و همچنين اگر قراردادي براي تو سودمند باشد در آن سستي نورزد، و اگر قراردادي به زيان تو منعقد شده است، از حلّ آن ناتوان نباشد.
و نيز صاحب ديوان تو بايد شخصي باشد كه مقام و پايه رتبه خود را در كارها بداند، زيرا كسي كه مقام خويش را نشناسد، به مقام ديگران نادانتر خواهد بود، و نتيجتاً نميداند در مكاتبات و ارسال نامهها به سوي ديگران چگونه عمل نمايد.
ثانياً براي انتخاب نويسندگان به فراست و اطمينان و حسن ظنّ خويش اعتماد نكن، زيرا رجال براي جلب توجه حكّام، خود را در نظر آنها خدمت گزار و خيرانديش جلوه ميدهند، تا آنان را بفريبند، و در نتيجه ايشان را بپذيرند و بر سر كار نصب نمايند، با آنكه چيزي از خيرخواهي و امانتداري در آنان وجود ندارد، پس آنها را آزمايش كن و هر كدامشان كه براي نيكان پيش از تو كارگزار بوده، و در بين مردم به امانتداري و نيكوكاري معروفتر هستند انتخاب نما و در ديوان خود او را نصب كن، كه اين عمل تو خود دليل است بر فرمانبرداري از خدا و از كسي
(امامي) كه كار را به دست تو سپرده است.
و ثالثاً براي هر كاري از كارهايت يك رئيس و كارگرداني از اين نويسندگان خود قرار بده، و بايستي اين رئيس طوري باشد كه بزرگي و اهميّت كارها او را مغلوب نكند، و همچنين بسياري كارها او را پريشان حال ننمايد (اي مالك) هرگاه در يكي از نويسندگانت عيب و بدي باشد و تو از آن نقصش غافل باشي، مردم از تو بازخواست ميكنند و تو را مسؤول آن ميدانند، نتيجتاً بايستي حاكم كاتبين ديوان خود را كاملاً بررسي نمايد و هر كسي را در اين منصب نگمارد.
حاكم بايستي سوداگران و صنعتگران را تأييد كند و از احتكار كردن جلوگيري نمايد
قسمت نوزدهم از «ثم استوص بالتجار» تا «و عاقبه في غير اسراف» .
امام عليه السلام در اين قسمتاز كلامش سفارش كاسبها و صنعتگران را به مالك اشتر مينمايد:
از اسباب و ريشه سود هر مملكي دو صنف از مردم آن ميباشد، يكي سوداگران و ديگر صنعتگران: كسبه و تجار دو قسم هستند: بعضي از آنها در مسكن و شهر خود اشتغال به خريد و فروش دارند و برخي از ايشان به توسط مال و دارايي خويش كالا و اجناس تجاري را از اين شهر به آن شهر و از اين كشور به آن كشور حمل و نقل ميكنند و به فروش ميرسانند.
امّا صنعتگران افرادي هستند كه با رنج دست و بازوي خود حوائج و لوازم زندگي مردم را ميسازند و براي آنان فراهم مينمايد.
اين گروه از مردم ريشه سودها ميباشند كه آنها را از راههاي سخت و جاهاي دور در بيابان و دريا و زمين هموار و كوهستان به دست ميآورند، و همچنين اين سودها را از مواضعي به دست ميآورند كه مردم در آن طور جاها گرد هم نميآيند و يا جرأت رفتن به آنجا را ندارند.
اين سوداگران «تجّار» موجب يك نوع آسودگي و آشتي هستند به طوري ترس گرفتار و شرارتي از
ناحيه آنان نيست، پس تو «اي مالك» امور آنان را وارسي كن و زير نظر داشته باش خواه در حضور تو باشند و يا در گوشههاي شهرها.
(اي مالك) بدان با اين همه از سفارشاتي كه درباره ايشان شد ولي بسياري از اين سوداگران و تجّار صفتهاي ناپسنديدهاي در آنان ديده ميشود، از قبيل سختگيري و بخل ورزي و احتكار و به دلخواه خود نرخ گزاري نمودن و اين كارهاي ايشان سبب زيان به عموم مردم و لكّة ننگيست براي حاكم وقت،
پس (اي مالك) از احتكار جلوگيري كن كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آن را نهي فرموده است،
و بايستي داد و ستد آسان انجام گيرد به واسطه ترازوهايي كه كم و كاست در آنها نباشد، با نرخهايي كه به فروشنده و خريدار هيچ گونه اجحاف و زياده روي نشود.
(اي مالك) اگر چنانچه كاسبي بعد از نهي تو احتكار كرد او را به كيفر و جزايش برسان كه سبب رسوائيش گردد، ولي در مجازات نمودن از اندازه گناه او تجاوز مكن. (1)
حكّام زمان، مسؤول حقوق مستمندان ميباشند
قسمت بيسم از «ثم اللهَ اللهَ» تا «و وثقوا بصدق موعود الله لهم» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش سفارش فقراء و مستمندان را به مالك مينمايد بلكه او را تهديد ميكند از مسامحه كردن در رسيدگي به ايشان، ميفرمايد: (اي مالك) از خدا بترس از خدا بترس درباره طبقه زيردستان از مردم كه بيچاره و بيچيز و نيازمند و گرفتار فلاكت و رنجوري و ناتواني هستند، زيرا اين طبقه دو قسمند: دستهاي از آنان ذلت و بيچارگي خود را اظهار ميكنند، و قسمتي از ايشان با آنكه
1) .قواعد و شرايط و مسائل احتكار در كتابهاي فقهي و رسالههاي عمليّه بيان شده است، طالبين به آن كتب مراجعه نمايند.
نيازمند ميباشند احتياجاتشان را اظهار نمينمايند و تن به سؤال نميدهند و دست تكّدي دراز نميكنند.
(اي مالك) براي خوشنودي خدا آنچه را كه او از حق خودش درباره فقراء به تو امر فرموده است به جاي آور، قسمتي از بيت المال و غلههايي كه از زمينهاي غنائمي به دست آمده است براي اين طبقه مقرّر كن خواه در شهرهاي دور باشند و يا نزديك.
(اي مالك) رعايت كردن حق هر يك از ايشان از تو خواسته شده است و تو مسؤل حقوق بيچارگان هستي.
(اي مالك) مواظب باش خوش گزراني تو را از رسيدگي به احوال اين طبقه باز ندارد.
(اي مالك) امورات كوچك و پيش پا افتاده آنها را به خواطر كارهاي بزرگ از دست مده، بلكه تمام جهات اين بيچارگان را وارسي نما.
(اي مالك) از روي تكبّر و خودخواهي صورت خود را از ايشان برمگردان.
(اي مالك) فقرائي كه دسترسي به تو ندارند و مردم با چشم خواري به آنها نگاه ميكنند و ايشان را پست ميشمارند، تو از آنان جستجو نما و به كارهاي آنان رسيدگي كن، و افرادي كه از تو ميترسند و نسبت به تو فروتني دارند براي اين گروه بگمار تا حوائج آنها را به تو گزارش دهند، سپس تو هم درباره احتياجات ايشان چنان رفتار نما كه روزي كه خدا را (در قيامت) ملاقات ميكني عذر ترا بپذيرد، به جهت آنكه اين طبقه در ميان مردم از ديگران به عدل و داد محتاج ترند، زيرا توانايي دفاع از حق خويش را ندارند.
(اي مالك) بررسي كن به حال يتيمان خردسال و پيران سالخورده كه چارهاي در دست ندارند، و از طرفي هم خود را در معرض سؤال و گدايي در نميآورند.
(اي مالك) آنچه را كه گفتيم (و برنامه تو قرار داديم) براي زمامداران سنگين است بلكه
(به طور كلي) حق تلخ و ثقيل ميباشد، ولي خداوند آن را سبك و آسان ميگرداند براي كساني كه در طلب پاداش نيكو هستند و خود را براي صبر و شكيبايي ساختهاند و به وعدههاي خدايي اعتقاد و اطمينان دارند.
نوبختي: آقاي بابويهي بيشتر افراد هر مملكتي را همين طبقه سه و چهار (كه بسياري از آنان فقرا و بيچارگان ميباشند) تشكيل مي دهند، و ناراحتيهاي هر جامعهاي براي آنست كه اين گونه افراد در بين ايشان هستند، و اگر حكّام هر زماني به اين دستورهاي اميرالمؤمنين عليه السلام عمل ميكردند، اين گروه از هر جهت تأمين ميشدند و تمام نگرانيها و دشواريها به آسايش و رفاه تبديل ميگرديد.
بابويهي: آقاي نوبختي درست است كه اكثريت هر جامعهاي را همين طبقات مستنمدان و بيچارگان تشكيل ميدهند، و جميع نابسامانيها و مشكلات هر جمعيّتي به واسطه تهي دستان و فقراء آنان ميباشد، و البته يگانه دارو و درمان اين بدبختيها همان فرامين و دستورات اميرالمؤمنين عليه السلام ميباشد و بس، ولي جواب اين اشكال را امام عليه السلام در آخر اين قسمت از كلامش بيان نموده كه فرموده است:
اي مالك آنچه را ما در اينجا براي تو گفتيم عمل كردن به آنها براي حاكم سنگين ميباشد. پس قطعاً هيچ كس زيربار يك سلسله اموراتي كه تلخ و دشوار باشد نخواهد رفت، نتيجتاً اين طبقات همواره با محروميت روبرو هستند و با تلخيها سر ميكنند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي نوبختي من براي تأييد گفتار آقاي بابويهي چند جملهاي را به عرضتان ميرسانم:
آقاي نوبختي شما كدام حاكمي را سراغ داريد حقوقي را كه خداوند براي اين طبقه مقرّر كرده است به ايشان بدهند؟
آيا حاكمي زكات مملكت خود را جمعآوري كرده است و ميان مستمندان از ملّتش تقسيم كند؟
آيا ممكن است حاكمي از خوشگذراني و عياشي خود دست بردارد و آن قسمت از اوقاتش را به مصرف بيچارگان برساند؟
كدام حاكمي به خودش اجازه ميدهد كه وقتش را صرف كارهاي كوچك بيچارگان كند؟
كدام حاكمي با روي باز و چهرهاي گشاده با يك شخص فقير روبرو ميشود و خواسته او را برآورده ميكند؟
كدام حاكمي نمايندگاني از طرف خودش به اكناف و اطراف كشور ميفرستد تا فقراء و مستحقين آنجا را شناسايي كنند و به احوالات آنان رسيدگي نمايند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از طرف آقاي نوبختي و خودم از جنابعالي تشكر كرده و سپس به عرايض پيشم اضافه ميكنم: البته يكي از بزرگترين بدبختيهاي ما مردم (كه علاج ناپذير است) آنست كه افرادي براي ما حكومت ميكنند كه متصف به اين صفات نيستند، و تن به اين گونه دشواريها نميدهند زيرا همانطوري كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است در صورتي اين اعمال بر كسي سهل و آسان ميشود كه در پي پاداشهاي نيكو در طلب جزاهاي اُخروي بوده و به وعدههاي الهي معتقد باشد، و امّا كساني كه اعتقادات معنوي آنان سست است و يا آنكه اصلاً به پاداشهاي آخرتي تصديق و گواهي نميدهند، انتظار اين گونه اعمال از آنها مانند انتظار چوپاني از گرگ ميباشد.
تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل.
حاكم بايد بار عام دهد تا عموم طبقات مردم با او روبرو شوند
قسمت بيست و يكم از «و اجعل لذوي الحاجات» تا «في اجمال و اعذار» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش به مالك امر ميفرمايد كه مقداري از وقتش را اختصاص به نيازمندان بدهد به اين بيان:
اولاً بايستي حاكم در قسمتي از اوقاتش جلسه
عمومي تشكيل نمايد و بار عام دهد تا از هر طبقهاي از طبقات مردم كه احتياجي دارند بتوانند در حضور او آيند و با شخصش روبرو شوند و بدون واسطهاي خواستههاي خود را به عرض او برسانند.
ثانياً بايد براي خوشنودي خداوند بدون تكبّر با حالت تواضع و فروتني با اهل مجلس خود همنشيني نمايد.
ثالثاً لشكريان و دربانان و پاسداران خود را بازدارد و از آنان جلوگيري كند تا افرادي كه در محضر او هستند بتوانند بدون هيچ نگراني و ترس و لُكنت زباني مقاصد خويش را براي او بگويند.
رابعاً ميبايست حاكم در برابر درشتي و ناهمواري اهل مجلس و بدگفتاري آنان تحمّل كند و به روي خود نياورد، تندي و خودپسندي را از خود دور نمايد، تا ايشان بتوانند نيازهاي خويش را اظهار كنند، تا خداوند متعال هم براي چنين حاكمي رحمتش را ازاني فرمايد.
خامساً چنانچه بخواهد چيزي را به يكي از اهل مجلس عطا كند، با خوشرويي آن را ببخشد تا برطرف مقابل گوارا گردد.
سادساً اگر حاكم نتواند خواسته بعضي از درخواست كنندگان را برآورد و يا مصلحت نداند، بايستي از ايشان عذرخواهي كند، و با مهرباني با آنان روبرو گردد.
اموري را كه بايد حاكم شخصاً انجام دهد
قسمت بيست و دوم از «ثم امور من امورك» تا «و كن بالمؤمنين رحيماً»
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش دستور ميفرمايد كه بايستي يك سلسله اموري را خود حاكم به شخصه انجام دهد:
نمايد.
اگر مردم درخواستهايي نمايند كه ياران و كارگزاران حاكم (به واسطه كثرت و يا دشواري آن خواستهها) تنگدل و ناراحت شوند كه در اين صورت بايد شخص حاكم آن درخواستها را بپذيرد و نيازهاي آنان را برآورده كنند.
در هر روز كار آن روز را به جا آورد و به فردا نيفكند، زيرا ايام ظرفهاي زماني هستند براي كارها و هر كاري قسمتي از زماني را لازم دارد و چنانچه عملي كه بايستي در اين روز انجام بگيرد به فردا موكول شود كارهاي فردا در مضيقه قرار ميگيرند و وقت آنها تنگ ميشود، به طوري كه عاملين را در فشارت بيكراني قرار ميدهد و يا اصلاً ظرف زماني براي آنها نميماند كه در نتيجه آن كارهاي تأخير افتاده از دست ميروند و خنثي ميمانند، و اين خود باعث اختلال در نظام و سبب فساد جامعه ميگردد.
حاكم بايستي بهترين اوقات خود را براي خويش انتخاب كند تا در آن وقت با خداي خود خلوت نموده، و فرائض و واجبات شخصي خود را در آنها انجام دهد و به اموراتي كه سبب قُرب و نزديكي به خداوند ميشود ملتزم شده و آنها را بيعيب و نقص به جا آورد، هر چند به واسطه آنها در شكنجه قرار گيرد و بدنش فرسوده شود.
هرگاه حاكم نماز جماعت برپا كند، و مردم با انو نماز بگذارند، بايستي مأمومين خود را در نظر بگيرد و آن را زياد طول ندهد زيرا در ميان ايشان كساني هستند كه ناتوان ميباشند و افرادي هستند كه به واسطه كارهاي خود فرصت زيادي ندارند در نتيجه بايستي امام جماعت ضعيف ترين مأمومين را به نظر آورد و طوري نماز خود را ادا كند كه به آنها سخت نگذرد، چنانكه همين معنا را پيمبر صي الله عليه و آله به اميرالمؤمنين فرموده است: صلّ بهم كصلاة اضعفهم و كن بالمؤمنين رحيماً.
حكام نبايستي خود را از مردم پنهان كنند
قسمت بيست و سوم از «و اما بعد هذا» تا «اوطلب انصاف في معاملة»
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش مالك را نهي ميفرمايد كه مبادا خود را از مردم پنهان كني زيرا اين رو نشان ندادن حاكم يك نوع تنگي و نامهرباني با رعيت است به اضافه آنكه سبب بياطلاعي از احوالات مردم ميشود و از امورات آنان بيخبر ميماند.
و همچنين هرگاه حاكمي ميان خود و ميان ملّت پردهاي قرار دهد و به آنها رو نشان ندهد، ايشان هم از امورات دولتي و ملّتي بي اطلاع ميمانند و نتيجهاي كه از اين بيخبريها و ناآگاهيها به دست ميآيد، آنست كه بسا امورهاي مهمّ در نزدشان كوچك و امور كوچك بزرگ و نيكويي نماي زشتي زشتي نماي نيكويي به خود ميگيرد و حق با باطل آميخته ميگردد.
اينها همه به جهت آنست كه والي و حاكم بشر است كه به كارهاي پنهاني مردم آگاهي ندارد، و از طرفي هم براي حق نشانههايي نيست كه از اين راه بتوان خود بخود راستي را از دروغ تشخيص داد، پس براي اطلاع از حالات مردم جز معاشرت كردن و رفت و آمد و گفتگو با آنان نمدن راه ديگري وجود ندارد، نتيجتاً چارهاي نيست براي حاكم مگر آنكه با مردم مخالطه كند و با آنان نشست و برخاست نمايد تا بتوانند از احوالات و پيشآمدهاي رعيت خود مطلع شده، و درباره مصالح و مفاسدشان قيام كند.
امام عليه السلام در اينجا حكّام را به دو قسمت تقسيم ميكند و به مالك ميفرمايد تو يكي از اين دو قسم ميباشي (به اين بيان): يا آنكه تو شخص هستي با گذشت و در بخشش سخيّ و دستباز كه در اين صورت براي چه از مردم كنارهگيري كني و به آنان رو نشان ندهي و از دادن حقشان دريغ نمايي و از انجام دادن كارهاي نيكويشان مضايقه كني با آنكه شخص سخيّ از اين گونه امور پروايي ندارد.
و اگر تو مردي هستي بيگذشت و بيسخاوت، خواهي ناخواه مردم تو را خواهند شناخت و در نتيجه از عطا و بخشش تو نااميد ميباشند، پس در اين صورت هم براي چيست كه از مردم پنهان شوي و رو به آنان نشان ندهي؟
ولي (اي مالك) بدان بيشتر حاجتهاي مردم يك سلسله چيزيهاييست كه براي تو مايه و زحمتي ندارد، زيرا يا از قبيل شكاياتست كه به ايشان ظلم و ستمي شده است، و يا درخواست انصاف در معاملات ميباشد و در هر حال براي حاكمي كه جميع اسباب و وسائل در اختيار او است، برآوردن اين گونه احتياجات هيچ گونه مزاحمت و دردسري ندارد.
نوبختي: آقاي بابويهي راستي اگر حكّام و زمامداران به ما نزديك ميشدند و مانند سايرين با ما نشست و برخاست ميكردند قهراً هر كس گرفتاريهاي خود را با آنها در ميان ميگذاشت و نيازهايش را مطرح مينمود، و چيزي نميگذشت كه همه آنها و يا لااقلّ قسمتي از آن نابسامانيها حلّ ميگرديد، و اين قدر داد و هوار مردم به بالا نميرفت و اينقدر زبان به شكايتها باز نميكردند.
بابويهي: آقاي نوبختي اين گفتار صد در صد صحيح است و امام عليه السلام هم براي آنكه اين امت به چنين روزهاي سياهي گرفتار نشوند اين فرمانها و دستورات حيات بخش را صادر فرمودند ليكن مع الاسف و هزاران اسف كه اين كلمات گهربار از مرحله خواندن تجاوز نميكنند و به مرتبه عمل نميرسند. « فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلا الْبَلاغُ الْمُبِينُ» النحل: 35.
حكّام بايستي اطرافيان خود را از گردنكشي جلوگيري كنند
قسمت بيست و چهارم از «ثم ان للوالي» تا «من تقويمهم علي الحقّ»
امام عليه السلام به مالك سفارش ميكند كه نزديكان و خويشان خود را مراقبت نما، به اين
بيان:
اطرافيان و خويشان حكّام مردماني هستند كه به خودسري و گردنكشي و كمانصافي خوي گرفتهاند و به اين صفتةاي زشت متصف ميباشند، و به واسطه خويشاوندي و قرب به دستگاه حكومت، بيعدالتي ميورزند و ستم مينمايند و به مردم سختگيري ميكنند.
و به همين جهت امام عليه السلام به مالك تأكيد ميفرمايد كه ريشه و اساس شرّ اين گروه را از جاي بركن و نگذار كه ايشان از موقعيت تو سوء استفاده كنند و به رعيّت آزار برسانند و هيچ گاه به يكي از آنها زميني واگذار مكن ... و نيز نبايستي كسي از اين فرقه در تو طمع كنند به گرفتن مزرعهاي و كشتزاري، و سپس به واسطه اين اراضي به مردماني كه همسايه آنجا ميباند زيان رسانند، در تحميل كردن كارهاي به آنان و يا تصرف در آبشخور و جاهاي آب برداشتن آنان كه (اي مالك) اگر چنين كني تو در اين ميان مورد سرزنش دنيوي و اخروي واقع ميشوي ولي سود و لذّت و گوارايي آن املاك نصيب آنان ميگردد.
چنانكه شاعر گفته: ديدي كه چه كرد مردك خر او مظلمه بُرد و ديگري زر
(اي مالك) حق (يعني حدودهاي شرعي از قبيل تعزيرات و قصاصها) را درباره هر كس از نزديكان خود و يا افراد دور اجراء كن و در اين عمل خود بردبار و صابر باش و به هر كجا كه منتهي ميشود بشود، و پايان و عاقبت حق اگرچه سنگين است نيكو ميباشد.
(اي مالك) هرگاه مردم به تو گمان ستمگري بردند، تو هم دليل عملت را آشكار نما، تا بدگماني ايشان را از خود دور كني، و اين كار هر چند براي تو رياضتي ميباشد، ولي مردم را از اشتباه بيرون آوردهاي و ضمناً به آنان مهرباني كرده كه به راه حق وادار نمودهاي.
با دشمنِ صلحجو آشتي كن ولي از مكر او غافل مشو
قسمت بيست و پنجم از «و لاتدفعنّ» تا «و لا آخرتك» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش درباره صلح كردن با دشمنِ جنگنده دستورهايي به مالك ميدهند:
(اي مالك) هرگاه دشمن درخواست صلح نمود كه رضا و خوشنودي خداوند در آن بود البته از آن سرپيچي مكن، زير اولاً در اين آشتي آسايش لشكريانت است، ثانياً از اندوه و غمهايي راحت هستي و ثالثاً براي شهرهايت امنيّت و آسودگي خواهد بود (چنانكه در كتاب كريم است: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» الانفال: 61). ليكن بعد از همه اين توصفات، نبايستي از كيد دشمن و از مكر آن ايمن شد، بلكه بايد همواره در حذر و ترس بود، به جهت آنكه بسا ميشود كه دشمن نزديك شده و دعوت به صلح ميكند تا طرف مقابل خود را غافل گير كند و ناگهان بر او بتازد، پس لازم است كه انسان احتياط را از دست ندهد و به حسن ظنّ و نيكو گماني خويش عمل نكند. – دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد –
(اي مالك) هرگاه با دشمنت عهد و پيماني بستي و لباس امان و آسودگي بر او پوشاندي، البته به اين پيمانت وفادار باش و پناهي را كه به او دادهاي رعايت كن و خود را در مقابل اين پيماني كه بستهاي سپر قرار بده و در برابر ناملايماتش ايستادگي نما، زيرا چيزي از واجبات خداوند در اجتماع مردم نيست كه آن را بزرگ بدانند، مگر همين وفاي به عهد و پيمان، با آن اختلاف آراء و پراكندگي انديشههايي كه در ميانشان وجود دارد، و نيز مشركين هم پيش از مسلمانان وفا كردن به عهد را در بين خودشان لازم ميدانستند، به جهت آنكه وبال و بد عاقبتي پيمان شكني را دريافته و زيان آن را ديده بودند.
(اي مالك) اماني را كه به دشمن خود دادهاي در آن خيانت نكن، و اين پيمانت را مشكن و دشن خود را فريب مده، زيرا پيمانشكني جرأت بر خداوند است و كسي بر خدا جرأت نميكند مگر آنكه نادان و بدبخت باشد، و خداوند به رحمت خود پيمان را وسيله امنيّت و آسايش بين بندگانش قرار داده و آن را حريمي نموده است كه در استواري آن زيست كنند و در پناه آن بروند پس خيانت كردن و فريب دادن و تباه كاري نمودن در پيمان روا نميباشد.
(اي مالك) بعد از آنكه عهد و پيمان برقرار شد، گفتار دو پهلو و توريه كردن جايز نيست و نيز دشواريهايي كه در ضمن پيمان پيش ميآيد نبايستي بدون حق آن را بشكني، زيرا صبر كردن درباره دشواريهايي كه اميد آسايش در آنها ميباشد و همچنين اميد پاداش نيكويي آن را داري، بهتر است از اينكه حيله و مكري به كار بري كه از عاقبت آن بترسي و مورد بازخواست خدا واقع شوي، و نتواني در دنيا و آخرت درخواست بخشش آن را بنمايي.
ريختن خون ناحق سب زوال حكومت و كوتاهي عمر حكّام ميشود
قسمت بيست و ششم از «ايّاك و الدّماء» تا «المقتول حقهم» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش مالك را از خونريزي تهديد ميكنيد به اين بيان:
اي مالك بترس از ريختن خون ناحق زيرا هيچ گناهي مانند خونريزي اثرهاي بد و دنبالههاي سويي ندارد، چون اين موضوع بيشتر از هر معصيتي باعث عذاب و كيفر ميگردد، و مكافات آن از هر گناهي بزرگتر است، و از تمام اعمال ناشايستهاي كه نعمت را از دست انسان ميگيرد اين خونريزي مؤثّرتر ميباشد، و آنچه زودتر عُمر شخص را كوتاه ميكند همين ريختن خون ناحقّست.
(اي مالك) اولين چيزي كه خداوند در روز قيامت از بندگانش بازخواست ميكند درباره
خونهاييست كه ريختهاند.
(اي مالك) به توسط ريختن خون و كشتن اين و آن پايه حكومت خويش را محكم و استوار مكن، زيرا برعكس پندارهاي ديگران (چنانكه جهان روز براي تأييد و تحكيم بناي سلطنت خود همين راهها را مي پيمايند) ريختن خونهاي ناحق پايه پادشاهي را سستتر و ضعيفتر ميكند بلكه هر چه زودتر آن را از بين ميبرد و به خاندان ديگر انتقال ميدهد.
(اي مالك) اگر از روي عمد كسي را به ناحق بكشي، هيچ عذري نزد خداوند و در نزد من نداري و جز آنكه قصاص شوي و كشته گردي راه ديگري ندارد، و اگر قتل خطايي از تو سر بزند و كسي را اشتباهاً بكشي (مثل آنكه در اثر شكنجه با تازيانه و يا شمشير و يا به توسط مشت زدن قتلي واقع شود). بايستي خونبها «ديه» او را به اولياء و صاحبان خون بدهي، و نبايستي گردنكشي حكومت ترا از اداء كردن اين خونبها مانع شود. – احكام قصاص و ديه در كتابهاي فقهي و رسالههاي عمليه مشروحاً بيان شده است طالبين به آنها مراجعه كنند -.
حاكم بايد از اخلاقهاي رذيله كنارهگيري كند
قسمت بيست و هفتم از «اياك و الاعجاب بنفسك» تا «و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم» .
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش «كه خاتمه عهدنامه اوست» مالك را به چند نكته اخلاقي توجه ميدهد، از پارهاي اخلاقهاي سوء او را نهي ميفرمايد.
چون منصب حكومت موقعيّت رفيع و بلند پايه ايست و خواهي ناخواه در نفس انساني تأثير ميگذارد و در نتيجه حالات و صفات ناپسنديدهاي در آن پديد ميآورد، بايستي حاكم وقت خود را از صفات رذيله تهي كند و از آنها دوري جويد، و گرنه در مهلكه واقع ميشود و در حكومتش فساد و اختلالهايي رُخ خواهد داد، به اين بيان:
اينكه تكيه كني بر يك سلسله چيزهايي كه ترا به خودپسندي وادار ميكند، و اينكه دوست بداري ترا بستايند و مدح كنند، به جهت آنكه اين حالات، خود از مهمترين فرصت هاي شيطانست كه همواره درصدد اينست كه يك چنين موقعيّتي به دستش بيايد تا آنكه نيكيهاي نيكوكاران را از بين ببرد، پس هرگاه اين طور حالتي بر شخص عارض شود، بايد هر چه زودتر آن را از خود دور كند تا گرفتار تباهكاري شيطان نشود.
(اي مالك) بترس از آنكه هرگاه كاري را انجام دادي، آن را بيش از آنچه هست در نظر آوري، به جهت آنكه اگر كاري را انسان به جا آورد و آن را بزرگ پنداشت و بيش از ارزشش براي براي آن قيمت قائل شد، اين خود دروغي است كه از او سر زده و يك نوع ستمي ميباشد كه نور حق را از بين ميبرد.
(اي مالك) بترس از آنكه خلف وعده نمايي و به آن وفا نكني كه مورد خشم و غضب خداوند واقع خواهي شد چنانكه در كتاب كريمش فرموده: «كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ» سورة الصف: 3. يعني خداوند سخت به خشم ميآيد از اينكه بگوييد آنچه را كه نميكنيد.
(اي مالك) بترس از اينكه در كارها شتاب كني پيش از آنكه وقتي آنها رسيده باشد و يا آنكه دنبالگيري و سخت كوشي نمايي هنگامي كه دسترسي به آنها پيدا كردي و همچنين است اگر در كارها ستيزگي كني وقتي كه سررشته آنها
1) .البقره: 264.
ناپيدا باشد، و يا آنكه سستي نمايي در آن وقتي كه دسترسي به آنها پيدا شود، پس هر چيزي را به جاي خوئد بگذار و هر كاري را در وقت خودش انجام بده.
(اي مالك) بترس از اينكه به خودت اختصاص دهي آن چيزهايي را كه مردم در آن يكسانند و همه در آن حق دارند مانند غنيمتهاي جنگي و چراگاهها و مرتعهايي كه مالك مخصوصي ندارد و مانند سيل آبها و درختهاي جنگلي و .... و نيز بترس از آنكه خود را به ناداني زني نسبت به اموري كه توجه داشتن به آنها بر تو لازم ميباشد و همه آن را ميدانند، پس اگر در چيزي حقي نداري آن را طلب مكن و حقي كه در ميان از بين رفته است از آن چشم مپوش، زيرا چيزي نميگذرد كه پردهها از روي كارها برداشته ميشود و داد مظلوم و ستم كشيده را از ظالم ميستانند.
(اي مالك) مسلط باش بر خودت هنگام افروختگي و شعلهور شدن غضب و خشمت، و همچنين هنگامي كه سركشي تو تيز و بُرنّده شود و دستت حمله ور شده و زبانت زشت گوي شود، كه در اين مواقع حسّاس بايستي از شتاب كردن خويش جلوگيري كني و حمله و يورش خويش را عقب اندازي تا خشمت فرو نشيند و قدرت يافته و اختيار خود را در دست بگيري و بر خود تسلّط پيدا كني، ولي (اي مالك) هرگز نميتواني بر خويشتن مسلط گردي و از قيد خشم به درآيي مگر آنكه انديشههايت را به جانب پروردگار بگرداني و بازگشت به سوي او را در نظر آوري و ذلت و بيچارگي روز رساخيز را به ياد آري.
و از چيزهايي كه (اي مالك) بر تو واجبست آنكه به ياد آوري آنچه را كه به يك چنين نكته دقيقي توجه پيدا كرديد بسيار مسرور شدم و خداوند را سپاسگزارم كه اين موفقيت را نصيب شما كرده و من هم براي تأييدگفتارتان عرض ميكنم: اگر حوزههاي علميّه و دانشگاههاي جهان يكي از برنامههاي تحصيلي خود را اين كتاب
شريف «نهج البلاغه» قرار ميدادند، روز به روز بر ترقيات فكري و استعدادهاي علمي آنان افزوده ميشد، حتي آنكه در پيشروي رشتههاي شخصي خودشان هم تفاوت نماياني مشاهده مينمودند، ولي هزاران اسف كه ايادي اطفائيّه كه همواره درصدد اطفاء و خاموش كردن انوار الهيّه هستند، سدّ اين راه شده و بشر را به قهقري ميبرند. (1)
آقاي نصرتآبادي شما ميدانيد كه چند روز است من درباره شرح اين خصلت «الخطب» اميرالمؤمنين عليه السلام با شما صحبت ميكنم و درصدد اين نبودهام كه نهج البلاغه براي شما بخوانم، ولي براي نمونه اندكي از كلمات دُرر بار آن حضرت را برايتان نقل كردم تا به معناي اين صفت «الخطب» امام عليه السلام آگاهي پيدا كنيد، و در ضمن ببينيد كه چه گوهرهايي در اختيار بشر گزارده شده است و او از آنها غافل ميباشد.
آقاي نصرتآبادي براي آنكه كسي خيال نكند كه من در اين گفتارهايم مبالغه كردهام،: عبارتي را از ابن ابي الحديد معتزلي كه متناسب اينجا است برايتان نقل ميكنم:
نامبرده ذيل خطبهاي (كه امام عليه السلام در وصف موت و احوالات برزخ فرمودهاند) مينويسد: من اراد ان يعظ و يخوف و يقرع صفات القلب و يعرف الناس قدر الدنيا و تصرفها باهلها فليأت بمثل هذه الموعظة في مثل هذا الكلام الفصيح و الاّ فليمسك فان السكوت استر، و العيّ خير من منطق يفضح صاحبه، و من تأمل هذا الفصل علم صدق معاوية في قوله فيه: «والله ما سنّ الفصاحة لقريش غيره» و ينبغي لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة في مجلس و تلي عليهم ان يسجدوا له .................. و اني لاطيل التعجّب من رجل
1) .و از قرار مسموع معتبر، ديده شده كه در بعضي از دانشگاههاي غرب در پارهاي از كلاسهاي صنعتي، محصليني عبارتهايي از كتاب نهج البلاغه را قاب گرفته و در برابر ديدگاه خود نصب نموده و از نكاتي كه در آنها به كار رفته است براي رشته تحصيلي خود استفاده علمي ميكنند.
يخطب في الحرب بكلام يدل علي ان طبعه مناسب لطباع الاسود و النمود و امثالهما من السباع الضارية ثم يخطب في ذلك الموقف بعينه اذا اراد الموعظة بكلام يدل علي ان طبعه مشاكل لطباع الرهبان لابس المسوح الذين لم يأكلوا لحمّاد لم يريقوا دما،
فتارة يكون في صورة بسطام بن قيس الشيباني و عتيبة بن الحرث اليربوعي و عامر بن الطفيل العامري و تارة يكون في صوره سقراط الحبر اليوناني و يوحنا المعمدان الاسرائيلي و المسيح بن مريم الالهي.
و اقسم بمن تقسم الامم كلها به، لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسين سنه و الي الآن اكثر من الف مرّة ما قرأتها قطالا و احدثت عندي روعة و خوفاً وعظة و اثرت في قلبي و جيباً و في اعضائي رعدة و لا تأملتها الا و ذكرت الموتي من اهلي و اقاربي و ارباب ودي، و خيلت في نفسي اني انا ذلك الشخص الذي وصف عليه السلام حاله، و كم قد قال الواعظون و الخطبائ و الفصحائ في هذا المعني و كم وقفت علي ما قالوه و تكرّر وقوفي عليه فلم اجد لشيء منه مثل تأثير هذا الكلام في نفسي، فاما ان يكون ذلك لعقيدتي في قائله، او كانت نيّة القائل صالحة و يقينه كان ثابتاً و اخلاصه كان محضاً خالصاً فكان تأثير قوله في النفوس اعظم و سريان موعظته في القلوب ابلغ. (1)
بابويهي: آقاي نوبختي خلاصه اين عبارت ابن ابي الحديد را براي شما ترجمه ميكنم، چون آقاي نصرتآبادي نياز به ترجمه ندارند، پس به عرايضم توجه نماييد:
ابن ابي الحديد ميگويد: اگر كسي بخواهد مردم را موعظه كند و از عذاب خدا بترساند و دنيا را معرّفي نمايد كه چگونه اهلش را زير و رو ميكند، بايستي مانند اين موعظه فصيح
1) .شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (4 جلدي) ج 3 ص 51 ذيل خطبه 212: و من كلام له عليه السلام قاله بعد تلاوته الهيكم التكاثر حتي زرتم المقابر.
بياورد، و گرنه خودداري كند و با گفتارش خود را رسوا نكند، و هر كس كه در اين خطبه تأمل نمايد صدق گفتار معاويه را مييابد كه گفته است: «سوگند به خداوند كه جز علي بن ابيطالب (عليه السلام) كس ديگري راه فصاحت را به روي قريش باز نكرد». (سپس ابن ابي الحديد ميگويد): اگر فصحاء عرب در مجلسي جمع شوند و اين خطبه در آنجا خوانده شود سزاوار است كه تمام آنان به احترام اين كلام به سجده بيفتند.
(باز ميگويد): من هميشه در تعجّبم از اين مرد «علي بن ابيطالب(ع)» كه گاهي در ميدان جنگ خطبهاي ميخواند كه چنين وانمود ميكند كه طبيعت او مانند طبيعت شيران و پلنگان است كه از هيچ چيز نميهراسد و هر چه در برابرش آيد همه را ميدرد، سپس در همان ميدان رزم خطبه ديگري درباره موعظه مردم بيان ميكند كه گويا اين گوينده مانند زُهّاد و عُبّادي ميباشد كه لباسشان كهنه و خَش و هيچگاه گوشتي نخورده و خوني نريختهاند.
(باز ميگويد): اين مرد «علي بن ابيطالب(ع)» گاهي به صورت شجاعان و پهلواناني است مانند: بسطام بن قيس و عتيبة بن حرث و عامر بن طفيل و گاهي به صورت حكماء و زهادست مانند سقراط يوناني و يوحناء معمداني اسرائيلي (كه از حواريين عيسي است) و مانند مسيح بن مريم الهي.
(باز ميگويد): سوگند به خداوند كه من مدت پنجاه سال است پيش از هزار مرتبه اين خطبه را خواندهام، و هر وقت آن را ميخوانم چنان در من اثر ميكند كه قلبم ترسان و بدنم به لرزه درميآيد و در آن هنگام به ياد مردگانم ميافتم و خودم را چنان ميپندارم كه گويا من همان شخص «مردهاي» هستم كه احوالات او را بيان ميكند.
(باز ميگويد): من در نزد بسياري از وعّاظ و گويندگان فصيح ميبودم كه حالات مردگان و اهل برزخ را توصيف ميكردند و مردم را موعظه مينمودند، ولي اصلاً گفتارهايشان در من چنين
تأثيري نمينمود.
(باز ميگويد): اين وحشت و دهشتي كه در من پديد ميآمد، يا در اثر اعتقادي بوده كه به او داشتهام و يا به جهت اين بوده كه او در نيت خود صادق و خالص و ثابت بوده است كه در نتيجه تأثير گفتارش در دلها بيشتر و نفوذ موعظهاش در قلوب رساتر بوده.
ابن ابي الحديد: سزاوار است فصحاء عرب در برابر خطبه امام(ع) سجده كنند
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي ابن ابي الحديد تعجب ميكند از اين خطبه (نامبرده) اميرالمؤمنين عليه السلام و از فصاحت و بلاغت آن و از تأثيري كه در درون قلب او گذارده و بدن او را مرتعش كرده و به لرزه درآورده است.
ما در جواب ابن ابي الحديد ميگوييم: اما شيعه هيچ گاه از اين گونه كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام متعجب نميشود و در شگفت نميرود، بلكه بالاتر از اين خطبه را از امام خود ديده است كه به جاي خائف شدن شنونده و لرزان شدن بدن او، روح از كالبدش بيرون رفته و هماندم مرده است مانند «همّام» آن مرد عابد زاهد (رحمه الله) در وقت شنيدن خطبهاي كه آن حضرت در اوصاف متقين بيان ميفرمود. (1)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از اين جواب شما كه به ابن ابي الحديد دادهايد تعجب ميكنم، زيرا چگونه شيعه از يك چنين گفتارهاي آتش بار جانسوز منقلب كننده بلكه كشنده (مانند خطبه همّام) تعجب نميكند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي منشأ و علت تمام اين تعجبها (ي ابن ابي الحديد و امثال او) آنست كه اين متعجبين پايه معرفتشان به اميرالمؤمنين عليه السلام سست است بلكه ميتوان گفت كه اين گروه اصلاً شناختي درباره آن حضرت ندارند، و اگر موقعيت او را ميدانستند و قلباً به آن معترف بودند هيچگاه از امثال اين گونه
1) .خطبه 184 از نهج البلاغه.
مطالب درشگفت نميشدند.
آقاي نصرتآبادي من مقدمهاي را در اينجا به عرضتان ميرسانم تا سرّ اين مطلب را بفهميد:
هنگامي تعجب بر انسان رُخ ميدهد كه چيزي را مشاهده كند و انتظار پيدايش آن را نداشته باشد، و يا كاري را از كنندهاي ببيند كه صادر شدن مثل اين عمل از مثل يك چنين شخصي انتظار نميرفته است، و عادتاً نبايستي اين چنين امري واقع گردد.
مثلاً اگر بچه چهار پنج سالهاي انسان را احترام كند و مؤدّبانه با شخص حرف بزند، شنونده از اين واقعه تعجب ميكند و در فكر فرو ميرود و با خود ميگويد كه اين ادب و اين سخنگوئي از كجا در اين بچه پيدا شده و چه كسي توانسته است او را اين گونه تربيت نمايد.
البته اينها همه براي آنست كه اين اعمال در نزد اين شنونده غير منتظره است و انتظار اين طور كردار و رفتارهاي شايستهاي را از اين سن نداشته است.
آقاي نصرتآبادي اكنون كه اين مقدمه را دانستيد به گفتار ذيل كاملاً توجه نماييد:
علت اينكه ابن ابي الحديد از اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام تعجب كرده و از حالات مختلفه آن حضرت در شگفت فرو رفته است، براي آنست كه اين مرد علي بن ابيطالب را يك شخص معمولي يا اندكي از افراد معمولي بالاتر فرض نموده است، و چون پيدايش اين اعمال و اين حالات فوق العاده از يكانسان اين چنيني بعيد به نظر ميآيد، به همين جهت حالت تعجب او را فرا گرفته و ميگويد (و اني لاطيل التعجب من رجل الخ).
ليكن چون شيعه علي بن ابيطالب عليه السلام را به نصّ قرآن كريم نفس پيغمبر ميداند و باب مدينه علم رسول الله صلي الله عليه و آله ميداند، و او را مانند پيامبر اكرم حجت الله ميداندو او را اميرالمؤمنين ميداند (1)البته البته از ديدن و
1) .دليل اين فضائل امام عليه السلام در خلال مباحث گذشته گفته شده است مراجعه نماييد.
شنيدن اين وقايع و بالاتر از آنها هيچ وقت تعجبي عارض او نخواهد شد، زيرا عامل اين اعمال و صاحب اين حالات را در رتبهاي ميبيند كه انتظار مافوق آنها را دارد. چنانكه خود فرموده است: ينحدر عنّي السيّل و لايرقي الي الطير. (1)
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از شما متشكرم كه مرا به نكته باارزشي متوجه كرديد، و قطعاً اين گفتار جنابعالي يك واقعيتي است كه حجت و دليل با آن مساعد ميباشد، و راستي اگر كسي قلباً معتقد باشد كه علي بن ابيطالب(ع) نفس پيغمبر(ص) است (چنانكه آيه: انفسنا و انفسكم الآيه شاهد آنست) و باب مدينه علم اوست (چنانكه كتب سني و شيعه آن را نقل كردهاند) هرگز استبعاد نميكند كه چنين حالات و كراماتي از او صادر شود و وقتي آنها را بعيد ندانست، البته تعجب نخواهد نمود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي بالاتر بگويم، بلكه شيعه از ابن ابي الحديد تعجب ميكند، زيرا ابن ابي الحديدي كه شخصي است باسواد و خودش اقرار و اعتراف دارد كه سزاوار است فصحاء عرب در برابر اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام به سجده بيفتند، چگونه افراد معمولي از اوساط مردم را (كه عاري از معارف، عاري از علوم، عاري از فقه و احكام دينيّه و اكثر ايام عمر، خود را در زمان جاهليت و بتپرستي به سر بردهاند) بر چنين شخصي مقدم داشته و آنان را به جاي نفس پيغمبر(ص) خليفه آن حضرت دانسته و مفتضحتر آنكه اين موضوع خلاف عقل، خلاف فطرت، خلاف طبيعت، و خلاف شرع را نسبت به خداوند داده چنانكه گفته است:
و قدم المفضول علي الافضل الخ. (2)«وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ» النور: 40.
نوبختي: آقاي بابويهي اين پيشروان ما هستند كه روزگار ما عوامها را سياه كردند و باعث انحرافهاي عقيدهاي ماها شدند، به جهت اينكه عوام به خودي خود خير و شر و يا حق و باطل را نميشناسد مگر آنكه علمائشان بيان كنند براي آنها.
بابويهي: آقاي نوبختي حق با شماست، اين زعماء و مراجع، عقل منفصل و دليل منقطع جامعه هستند كه اگر ايشان در راه ديانت و هدايت باشند عوامشان هم همان طريق را ميپيمايند و اگر از سلسله علماء سوء كه مفتون به دنيا و فريب خورده هواي نفس و رياستهاي باطله باشند، قطعاً عوامهايشان هم در حيرت و ضلالت به سر خواهند بُرد چنانكه بزرگان گفتهاند: «ذلّة العالم كانكسار السفينة تَغرَق و تُغرِق» .
بابويهي: آقاي نصرتآبادي و آقاي نوبختي مبحث امروزمان خيلي طولاني شد، من و شما خسته شديم پس بحث را در همين جا خاتمه ميدهيم، نوبختي آقاي بابويهي من از شما خواهش ميكنم كه براي يك هفته جلسه را تعطيل كنيد چون مرا از محلّمان احضار كردهاند و ناگزيرم كه سفري به آنجا بروم.
بابويهي: من در خدمت شما هستم و شما را به خدا ميسپارم و جلسه تعطيل گرديد و آقايان رفتند.
بابويهي: پس از يك هفته «روز پنجشنبه 27 محرّم برابر با 12 آبان بود» كه انتظار آقايان را ميكشيدم ناگاه آقاي نصرتآبادي وارد شدند و گفتند: آقاي نوبختي براي من نامهاي فرستادند و پس از ابلاغ سلام نوشتهاند كه چون پدرشان فوت كرده است ديگر نميتوانند برگردند و در اين مجلس شركت نمايند، و به من تأكيد كرده كه چنانچه مباحثتان پاي برجاست، تمنّا دارم خلاصه آنها را براي من بنويسيد.
من «بابويهي» از شنيدن اين پيغام ناراحت و دلسرد شدم و به آقاي نصرتآبادي گفتم: چون تأسيس اين مجلس به خواطر آقاي نوبختي بوده،
حال كه ايشان از آمدن معذور شدند، من هم از ادامه سفر و تشكيل جلسه بحث منصف گرديدم و از جنابعالي هم پوزش ميطلبم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من نميتوانم شكرانه همين مقدار از نِعَم الهي را كه به توسط مباحث جنابعالي نصيبم گرديده است بنمايم، خداوند فيوضاتش را بر شما ارزاني دارد.
بابويهي: من به آقاي نصرتآبادي عرض كردم كه هرگاه نامهاي براي آقاي نوبختي ارسال نموديد سلام اينجانب را پس از عرض تسليت ابلاغ فرماييد، سپس از آقاي نصرتآبادي خداحافظي كرده و از يكديگر جدا شديم. و السلام علي من اتّبع الهدي.
بابويهي: يك روز پس از برگزاري مجلس بحث و جدا شدن از آقاي نصرتآبادي هنگام عزم اينجانب براي مراجعت به تهران (روز جمعه 28 محرّم برابر با 13 آبان بود) ديدم آقاي شيخ محمد نصرتآبادي آمدند و با حالت التماس گفتند: آقاي بابويهي هر چند شما عازم سفر شدهايد و به مباحثتان خاتمه داديد، ولي خواستم به عرضتان برسانم، اين هفتاد صفت اميرالمومنين را كه از كتاب ابن دأب نقل نموديد، فقط ده عددش را شرح كرديد، و الباقي آنها براي ما مجمل و مجهول مانده است، من آمدم تا از حضورتان درخواست كنم كه هر چند برگشت از عزم دشوار است ولي براي من منّت بگذاريد و تتمّه اين اوصاف را ولو به طور اختصار هم باشد براي اينجانب بيان كنيد كه «االاكرام بالاتمام».
من بابويهي در جواب ايشان گفتم: آقاي نصرتآبادي اگر شما به همان شرح مختصري كه «ابن دأب» براي اين اوصاف نقل كرده است به ضميمه ترجمه آن قانع هستند، من ميتوانم دو سه روزي سفرم را تأخير بيندازم و آنها را به عرضتان برسانم، ولي اگر انتظار همانند شرحهاي پيشين را داشته باشيد از ورود در آن معذورم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از
شما كمال امتنان را دارم كه استدعاء مرا پذيرفتيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اينك به بيانات ذيل توجه نماييد:
يعني جميع آن كساني كه با آن حضرت مخالفت نموده و با او جنگ مي:ردند، تمام آنان نادان و در كوري و گمراهي بوده اند و به بهانه خونخواهي عثمان با حضرتش ميجنگيدند، و قلباً ادّعاي رياست او را نميكردند و قدرت و توانايي آن را هم نداشتند (زيرا رياست اميرالمؤمنين عليه السلام به اين گونه بوده) كه همواره ميگفته: من شماها را به خدا و رسول ميخوانم كه عمل كنيد به آن چيزهايي كه به اقرار خودتان از جانب خدا و رسول واجب گشته است و نيز اجابت كرده ايد پيغمبر(ص) را درباره كتاب خدا و سنت آن حضرت (نتيجتاً اين گونه رياستمداري مخصوص علي بن ابيطالب(ع) ميباشد و بس و از هيچ كس يك چنين رياستي ساخته نبوده است).
امام عليه السلام در جنگ پيروز گرديده و سران لشكر دشمن را عفو نمود
(خلاصه ترجمه): صفيه دختر عبدالله خزاعي (پس از اتمام جنگ جمل) به اميرالمؤمنين گفت: خدا زنانت را بيشوهر كند همان طوري كه زنان ما را بيشوهر كردي و خدا فرزندانت را يتيم كند همان طوري كه فرزندان ما را يتيم كردي، مردم برخواستند و به طرف آن زن هجوم آوردند كه آن حضرت فرمود: به زن كاري نداشته باشيد، ايشان هم از او دست برداشتند، پس صفيه رو كرد به اهل خود و به آنان گفت: واي بر شماها (گويا اهل اين زن او را وادار به اين سخنان خشن كرده بودند كه همه ايشان از حِلم و بردباري علي بن ابيطالب(ع) تعجب كردند كه هيچ گونه متعرض صفيّه نشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نظير گفتار بالا عبارتي است كه ابن ابي الحديد در اين مورد نقل كرده است و من هم براي تأييد مطلب فوق آن را در اينجا ميآورم:
و قال ابن ابي الحديد: و قالت امرأه عبدالله بن الخلف الخزاعي بالبصرة لعلي عليه السلام بعد ظفره: يا علي يا قاتل الاحبّة لا مرحباً بك ايتم الله منك و لدك كما ايتمت بني عبدالله خلف فلم يرد عليها و لكنّه وقف و اشار الي ناحية من دارها ففهمت اشارته فسكتت و انصرفت و كانت قد سترت عندها عبدالله بن الزبير و مروان بن الحكم فاشار الي الموضع الذي كانا فيه ـ ولو شئت اخرجتهما ـ فلما فهمت انصرفت و كان عليه السلام حليماً كريماً. (1)
ابن ابي الحديد ميگويد: زن عبدالله خزاعي، پس از پيروز شدن علي بن ابيطالب(ع) در بصره، گفت: يا علي اي كشنده دوستان، خداوند فرزندانت را يتيم كند همان طوري كه طايفه بني عبدالله خلف را يتيم كردي، اميرالمؤمنين جوابي به او نداد، بلكه ايستاد و اشاره نمود به يك
1) .شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ط بيروت ج 3 ص 628.
طرفي از خا نه اين زن، و او اشاره آن حضرت را فهميد و ساكت شد و برگشت، زيرا خودش عبدالله بن زبير و مروان بن حَكَم را (كه دو سرلشكر جنگ و دو ركن اين فتنه بودند) در خانهاش پنهان كرده بوده و آن حضرت اشاره كرد به همان طرفي كه اين دو شخص را جاي داده بوده، و چون اين زن منظور اميرالمؤمنين را از اشارهاش فهميد ديگر چيزي نگفت و برگشت، زيرا از اين اشاره به دست آورد كه آن حضرت از اين سرّ خبر دارد و اگر بخواهد اين گروه را بيرون آورده و ميكشد، و چون او حليم و كريم است از اين موضوع صرف نظر نموده است.
عمر ميگويد لولا عليٌّ لهلك عمر
13 و نيز درباره شرح اين صفت «العلم» چنين ميگويند: «و كم من قول قد قاله عمر: لو لا عليّ لهلك عمر.» يعني چه بسيار از اوقات كه عمر ميگفت: اگر علي نبود عمر هلاك ميشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نمونهاي از علوم لايتناهي اميرالمؤمنين عليه السلام همان مسائلي بوده است كه ابوبكر و عمر و عثمان در حلّ آنها ميماندند و پس از مراجعه به آن حضرت چون براي ايشان بيان مينمود و مشكلشان را برطرف ميكرد، ميگفتند: «لولا عليّ لهلك فلان» .
و من اندكي از اين وقايع و پيشآمدها را (همان طوري كه شنيديد) در خلال مطالب و مبحثهاي روزهاي گذشته به عرضتان رساندم مراجعه كنيد.
و نمونه ديگر از علوم نامتناهي حضرتش كه شاهد زندهاي ميباشد، همين نهج البلاغه ايست كه در دسترس همگان قرار گرفته و تاكنون علماء و دانشمندان شرحهاي بسياري بر آن نوشتهاند، و با اين وصف به قعر اين اقيانوس نرسيده و نخواهند رسيد، و چرا چنين نباشد با آنكه او باب مدينه علم رسول الله صلي الله عليه و آله است، چنانكه در احاديث بسياري وارد شده
انّما المصطفي مدينة العلم
و هو الباب من اتاه اتاها
مشورت كردن عمر بن خطاب با امام (ع) برا حضور در جنگ «قادسيّه»
14 و نيز درباره شرح اين صفت «المشورة» چنين ميگويند: «ثم المشورة في كل أمر جرى بينهم حتى يجيبهم بالمخرج». يعني (يكي از صفات اميرالمؤمنين(ع) آنست كه) مورد مشورت ديگران واقع ميشده و در هر امري كه با او شوري ميكردند راه خروج از آن را به ايشان ياد ميداد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين گونه راهنماييها كار هر كس نيست خصوصاً در امورات خطير و مهمّ، زيرا هر عقلي رساي آن را ندارد كه بتواند راه صحيح و مطابق با واقع ورود و خروج كارها را تشخيص دهد به طوري كه از هر جهت سودبخش و از جميع آفتها و آسيبها در امان باشد، اين به جهت آنست كه هر چيزي داراي جهات و حيثهاي بيشماريست، و هر مغز متفكري نميتواند به تمام آنها احاطه پيدا كرده و جهتهاي نافع را از جهات مضرّ تميز دهد.
ليكن باب مدينه علم رسول الله صلي الله عليه و آله است كه اين گونه مشكلات به دست با كفايت او حلّ ميگردد، چنانكه عمر بن خطاب ايامي كه مسند خلافت را در دست گرفت در مواردي ناگزير شده و با اميرالمؤمنين مشورت مينمود و راه صلاح را از او تعليم ميگرفت كه از جمله آنها اين دو مورد ذيل است:
مورد اول آن موقعي بود كه عمر بن خطاب عازم جنگ با روميان شده و براي آن لشكركشي مينمود كه در اين هنگام از علي بن ابيطالب عليه السلام پرسش ميكرد كه آيا صلاح است من خودم هم با لشكر همراه شوم و در صحفنه هاي جنگ حاضر باشم يا نه؟
اميرالمؤمنين او را از حضور در ميدان رزم و همراهي لشكر نهي كرده و فساد آن را برايش شرح داده و دستور فرمود كه به جاي خود مردي جنگ ديده و دليري را به جانب آنها اعزام نما و
كساني را با او همراه كن كه طاقت و توانايي سختيهاي جهاد را داشته باشند، پس اگر بر دشمن خود غلبه كردند كه خواسته تو عملي گرديده و به آرزوي خويش رسيدهاي و چنانچه لشكريانت مغلوب شوند و شكست بخورند، تو پناه آنان خواهي بود و ميتواني مجدداً لشكر فراهم كرده و به جنگ ايشان بفرستي.
و متن عبارت فوق چنين است:
و من كلام له عليه السلام و قد شاوره عمر بن الخطاب في الخروج الى غزو الروم بنفسه و قد توكل الله لاهل هذا الدين باعزاز الحوزة، و ستر العورة. و الذي نصرهم و هم قليل لا ينتصرون، و منعهم وهم قليل لا يمتنعون: حي لا يموت انك متى تسر الى هذا العدو بنفسك فتلقهم بشخصك فتنكب لا تكن للمسلمين كانفة دون اقصى بلادهم. ليس بعدك مرجع يرجعون اليه. فابعث اليهم رجلا محربا، و احفز معه اهل البلاء و النصيحة، فان اظهر الله فذاك ما تحب، و ان تكن الاخرى كنت ردءاً للناس و مثابة للمسلمين. (1)
مورد دوم آن وقتي بود كه عمر عازم جنگ با ايرانيان بود كه در اين مورد با اميرالمؤمنين عليه السلام مشورت نمود كه خود در اين جگ شركت كند يا نه؟
متن كلام امام(ع) اينست:
و من كلام له عليه السلام و قد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه ان هذا الامر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا قلة. و هو دين الله الذي اظهره، و جنده الذي اعده و امده، حتى بلغ ما بلغ و طلع حيث طلع. و نحن على موعود من الله. و الله منجز وعده و ناصر جنده. و
1) .نهج البلاغه كلام 134.
مكان القيم بالامر مكان النظام من الخرز يجمعه و يضمه. فان انقطع النظام تفرق و ذهب، ثم لم يجتمع بحذافيره ابدا. و العرب اليوم و ان كانوا قليلا فهم كثيرون بالاسلام و عزيزون بالاجتماع. فكن قطبا، و استدر الرحى بالعرب، و اصلهم دونك نار الحرب، فانك ان شخصت من هذه الارض انتقضت عليك العرب من اطرافها و اقطارها، حتى يكون ما تدع وراءك من العورات اهم اليك مما بين يديك ان الاعاجم ان ينظروا اليك غدا يقولوا هذا اصل العرب فاذا قطعتموه استرحتم، فيكون ذلك اشد لكلبهم عليك و طمعهم فيك. فاما ما ذكرت من مسير القوم الى قتال المسلمين فان الله سبحانه هو اكره لمسيرهم منك، و هو اقدر على تغيير ما يكره. و اما ما ذكرت من عددهم فانا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة، و انما كنا نقاتل بالنصر و المعونة. (1)
(اميرالمؤمنين عليه السلام به عمر بن خطاب فرمود):
ياري نمودن و خوار كردن دين مقدس اسلام به انبوهي و كمي لشكر نبوده است، و آن دين خدا است كه آن را پيروزي داده و لشكر خدا است كه آنها را مهيا ساخته و كمك فرموده تا آنكه رسيده به مرتبهاي كه بايد برسد و آشكار گرديده جايي كه بايد آشكار شود، و ما به وعدهاي از جانب خدا منتظريم و خدا به وعده خود وفا كرده و لشكرش را ياري ميفرمايد.
و مكان زمامدار دين و حكمران مملكت مانند رشته مهره است كه آن را گرد آورده و به هم پيوند مينمايند، پس اگر رشته بگسلد مهرهها از هم جدا شده پراكنده ميگردد، و هرگز تمام آنها گرد يكديگر جمع نميشوند (پس اگر تو اي عُمر از
1) .نهج البلاغه كلام 146.
مدينه بيرون روي جمع مسلمين پراكنده ميشوند)
(سپس براي رفع نگراني عمر از جهت كمي لشكر اسلام و بسياري سپاه دشمن فرموده):
اگرچه امروز عرب اندكست ليكن به سبب دين اسلام بسيارند، و به جهت اجتماعشان غلبه دارند، پس تو مانند ميخ وسط آسيا باش و آسيا (ي جنگ) را به وسيله عرب بگردان، و انان را به آتش جنگ درآور و خود در رزمگاه مرو، زيرا اگر تو از اين زمين بيرون روي، عرب از اطراف و نواحي آن عهد با ترا شكسته، فساد و تباهكاري مينمايند، تا آن كه كار به جايي ميرسد كه حفظ و نگهباني خرابيهايي كه در پشت سر گذاشته اي، نزد تو از رفتن به كارزار مهمتر ميگردد.
و اگر تو وارد كارزار شوي و ايرانيها ترا ببينند ميگويند: اين پيشواي عرب است كه اگر او را از بين ببريد آسوده خواهيد شد، و اين انديشه حرص ايشان را بر جنگ با تو و طمعشان را در نابود كردن تو سختتر و زيادتر ميگرداند.
و اما آنچه تو را راجع به آمدن ايرانيها به جنگ مسلمين يادآوري نمودي، پس (بدان) كه خداوند سبحان از آمدن ايشان بيش از تو كراهت دارد، و او تواناتر است به برطرف كردن آنچه را كه از آن كراهت دارد، و اما آنچه راجع به بسياري عدد ايشان ذكر كردي، پس (بدان) ما پيش از اين (در زمان رسول الله(ص)) به بسياري لشكر جنگ نميكرديم، بلكه به كمك و ياري خداوند متعال ميجنگيديم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي خواهشمندم كه اگر به طور اختصار هم باشد تاريخ اين واقعه فارس را براي اينجانب بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مورّخين درباره اين جنگ اختلاف دارند، بعضي از آنان گفتهاند منظور از آن همان جنگ «قادسيّه» ميباشد (1)كه مجمل آن
1) .قادسيه موضعي است نزديك كوفه از ناحيه مغرب.
اينست:
جنگ قادسيه در سال چهارده هجري واقع شده، و چون عمر بن خطاب براي رفتن خود در اين كارزار با اميرالمؤمنين عليه السلام مشورت نمود امام(ع) او را از شركت در آن نهي فرمود، در نتيجه او هم سعد بن ابي وقّاص را سردار لشكر گردانيد كه با هفت هزار نفر رهسپار شد.
و پادشاه ايران يزدگرد (كه از سلسله ساسانيانست و هر كدامشان را «كسري» مينامند) «رستم فرّخ زاد» را با لشكر بسياري به جنگ ايشان فرستاد، تا آن كه آخر الامر لشكر اسلام بر آنان غلبه نمودند و رستم را با سربازان بسياري به قتل رسانده و فتح و فيروزي را به دست آوردند.
سپس به سَمت مدائن پايتخت يزدگرد هجوم آورده و داخل ايوان كسري شدند و آنچه در آنجا بود به يغما و غارت بردند، و يزدگرد از آنجا فرار كرد.
و برخي ديگر از تاريخ نويسان گفتهاند كه اين مشورت عمر با اميرالمؤمنين عليه السلام درباره جنگ نهاوند بوده است كه فشرده آن اينست:
يزدگرد پادشاه ايران لشكر بيشماري در شهر نهاوند به سپهسالاري «فيروزان» تشكيل داد، تا به جنگ لشكر اسلام قيام نمايد، عمّار ياسر كه در آن وقت حاكم كوفه بود چون از اين واقعه آگاهي يافت، نامه اي به عُمر نوشته و او را با اطلاع كرد.
عمر اصحاب را جمعآوري نموده و براي رفتن خود به اين كارزار مشورت كرد، و هر كسي رأي خويش را اظهار ميداشت، عثمان به او گفت: به همه مسلمانان شام و يمن و مكه و مدينه بنويس تا خود را براي جهاد آماده سازند و خودت نيز به همراهي آنان حركت نما.
ليكن اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود: صلاح نيست تو از مدينه حركت كني، چون اين شهر مركز مملكت و پايتخت اسلام است، و نيز صلاح
نيست كه لشكر از شام بخواهي، چون شهري كه به سختي به تصرف مسلمين درآمده سزاوار نيست از لشكر تهي ماند، مبادا «هرقل» پادشاه روم آگاه شده از كمين بيرون آمده دوباره آنجا را به تصرف خود درآورد.
عمر گفت يا علي پس دستور چيست؟ فرمود رأي اينست كه تو در مدينه بماني و مرد دليري را امير لشكر نموده به جنگ ايرانيها بفرستي، و اگر هم مغلوب شده شكست بخورند تو در جاي خود مانده دوباره لشكر اماده ميسازي، و براي سرداري لشكر اسلام نعمان بن مَقَرن لياقت دارد.
عمر اين رأي امام را اختيار نموده، نامهاي به نعمان كه در بصره بود نوشت و او را مأمور كرد كه به سپهسالاري لشكر اسلام به جنگ ايرانيها برود، و نعمان چون نامه را خواند با زياده از سي هزار نفر مرد جنگي روانه نهاوند شد، و پس از زد و خورد بسيار بالاخره فتح و پيروزي نصيب مسلمانان شد و اين جنگ را «فتح الفتوح» ناميدند و يزدگرد فرار كرد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه (چها جلدي ج 2 ص 405) به اين اختلاف مورخين اشاره نموده است چنانكه ميگويد: «واعلم ان هذا الكلام قد اختلف في الحال التي قاله فيها لعمر فقيل قاله له في غزاة القادسية و قيل في غزاة نهاوند الخ» و سپس تفصيل اين دو جنگ را نقل كرده طالبين به آنجا مراجعه كنند.
پرسش آسانست و تمام اهميت در جوابگوييست و اِخبار حضرت(ع) از فتنه بني اميّه و بني العباس
يعني (يكي ديگر از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام قضاء و حكم كردن است به طوري كه) هيچگاه احدي براي قضاوت و بيان حكم نزد او
نيامده است كه او در جوابش بگويد: برو فردا بيا و يا آنكه او را ردّ كند و بدون جواب بگذارد، بلكه در همان جا حكم حق را براي او بيان ميفرمود، كه اگر مجدداً براي همان موضوع مراجعه ميكرد همان جواب اول را بدون كم و زياد ميشنيد.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما اين صفت را كوچك مشماريد و با نظر سطحي به آن ننگريد، اكنون من يك مقدمه كوتاهي به عرضتان ميرسانم، تا اهميّت اين موضوع برايتان روشن شود:
بدانيد كه سؤال كردن و پرسش نمودن امريست كه هيچ دشواري ندارد، ولي جواب هر پرسشي سهل و آسان نيست، بلكه پاسخ بعضي از سؤالها به اندازهاي بغرنج و پيچيده ميباشد كه هر دانشمندي از عهده آن برنميآيد، بالاتر بگويم: پارهاي از جوابها براي بشر معمولي امكان ندارد و محال ميباشد.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي ممكن است جناب عالي براي اين گفتارتان مثالي بياوريد تا مطلب واضحتر شود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به مثالهاي ذيل توجه كنيد:
مثلاً ممكن است بچهاي از انسان بپرسد در آسمان چند ستاره است؟ و بسيار واضح است كه اين پرسش به اندازهاي سهل ميباشد كه هر بچه شش هفت ساله ميتواند آن را به زبان آورد ولي جواب او را هيچ كس نميتواند بدهد، و يا مثلاً بچهاي از پدرش بپرسد فردا براي ما ميهمان ميآيد يا نه؟ و معلوم است كه اين سؤال هيچ دشواري ندارد ولي كسي نميتواند از آينده اطلاعي به دست آورد و جواب اين پرسش را بدهد، و بر همين قياس است بسياري از پرسشهايي كه رخ ميدهد كه بعضي از آنها را به آساني جواب ميدهند ولي برخي از آنها پاسخش مشكل است و پارهاي از آنها هيچ كس جوابگوي آن نخواهد بود.
در نتيجه آنچه اهميت بسزايي دارد و مقام و رتبه شخص را نشان ميدهد، مقام پاسخ و جوابگويي ميباشد.
آقاي نصرتآبادي همان طوري كه به عرضتان رساندم پارهاي از پرسشها را بشر معمولي نميتواند به آنها جواب دهد، مگر آن كه كسي مرتبط با دستگاه وحي باشد و از جانب علّام الغيوب تأييد شود مانند پيغمبر صلي الله عليه و آله، و هم چنين وصيّ او اميرالمؤمنين عليه السلام كه چون باب مدينه علم رسول الله(ص) است و با آن شهر علم ارتباط تام و كامل دارد، ميتواند به هر سؤالي و پرسشي (كائناً ما كان) جواب دهد و در هر مشكلي قضاوت نمايد.
آقاي نصرتآبادي بالاتر بگويم از آنجايي كه پايه علمي او در رتبه ايست كه احدي به آنجا دسترسي ندارد (چنانكه فرموده لايرقي اليّ الطير ) و از طرفي فيض بخشي او چنانست كه نميتواند خلق را در جهالت و ضلالت ببيند (چنانكه فرموده و ينحدر عني السيل )، به همين جهت زبان گفتاري گشوده كه ديّاري جرأت تفوّه به آن نداشته و هيچ دلاوري از دانشمندان جهان نتوانسه قدم در آن عرصه بگذارد، و آن همان ميدان «سلوني» است كه مكرراً در منا بر خود ميفرمود: سلوني قبل ان تفقدوني كه يكي از نمونههاي آن همين خطبه ايست كه ذيلاً ميخوانيد:
امّا بعد ايها الناس. فانا فقأت عين الفتنة، و لم تكن ليجتري عليها احد غيري بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها. فاسالوني قبل ان تفقدوني. فوالذي نفسي بيده لا تسألونني عن شئ فيما بينكم و بين الساعة، و لا عن فئة تهدي مائة و تضل مائة الا انباتكم بناعقها و قائدها و سائقها، و مناخ ركابها و محط رحالها، و من يقتل من اهلها قتلا، و يموت منهم موتا. و لقد فقدتموني و نزلت بكم كرائه الامور و حوازب
الخطوب لاطرق كثير من السائلين و فشل كثير من المسئولين.
و ذلك اذا قلصت حربكم و شمرت عن ساق، و كانت الدنيا عليكم ضيقا تستطيلون معه ايام البلاء عليكم حتى يفتح الله لبقية الابرار منكم. ان الفتن اذا اقبلت شبهت و اذا ادبرت نبهت. ينكرن مقبلات و يعرفن مدبرات. يحمن حوم الرياح يصبن بلدا و يخطئن بلدا. الا و ان اخوف الفتن عندي عليكم فتنة بني امية، فانها فتنة عمياء مظلمة عمت خطتها وخصت بليتها، و اصاب البلاء من ابصر فيها، و اخطا البلاء من عمي عنها. و ايم الله لتجدن بنى امية لكم ارباب سوء بعدي. كالناب الضروس تعذم بفيها و تخبط بيدها، و تزبن برجلها، و تمنع درها. لا يزالون بكم حتى لا يتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم. و لا يزال بلاؤهم عنكم حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه. و الصاحب من مستصحبه. ترد عليكم فتنتهم شوهاء مخشية و قطعا جاهلية. ليس فيها منار هدى، و لا علم يرى نحن اهل البيت منها بمنجاة و لسنا فيها بدعاة. ثم يفرجها الله عنكم كتفريج الاديم بمن يسومهم خسفا و يسوقهم عنفا، و يسقيهم بكاس مصبرة لا يعطيهم الا السيف. و لا يحلسهم الا الخوف. فعند ذلك تود قريش بالدنيا و ما فيها لو يرونني مقاما واحدا ولو قدر جزر جزور لاقبل منهم ما اطلب اليوم بعضه فلا يعطونني. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما نياز به ترجمه نداريد، ولي بعضي از مطالب خطبه فوق احتياج
1) .نهج البلاغه خطبه 92.
به تذكر دارد. چون پس از خاتمه جنگ نهروان امام عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود، و در ضمن آن به قسمتي از فضائل و مناقب خود اشاره نموده، و بعد از آن فتنهاي كه به سبب بني اميّه براي مسلمين رخ ميدهد و همچنين انقراض دولت آنان را خبر داده است:
اينك به مختصر مطالب خطبه توجه نماييد:
پس از آنكه جنگ جمل و جنگ صفين و جنگ نهروان خاتمه يافت اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به مردم كرده و فرمود: اي مردم من چشم فتنه و فساد را كور كردم (يعني با طلحه و زبير و پيروانشان در جنگ جمل و با معاويه و لشكرش در جنگ صفين و با خوارج در نهروان جنگيده و نگذاشتم فسادشان عالمگير شود).
پس از آنكه تاريكي اين فته موج زد، و سختيهاي آن رو به افزوني نهاد، هيچ كس غير از من براي دفع آن فتنهها جرأت نداشت كه قدمي جلو بگذارد (زيرا اوّلاً احدي مانند من دلاور و قدرتمند نبوده كه بتواند در برابر آن همه جنگجويان جنگنده و فساد كنندگان ايستادگي كند، و ثانياً هيچ كس نميدانست كه آيا ميتوان با مسلمين و اهل قبله قتال نموده يا نه؟ ـ چنانكه بعضي از افراد از شركت در اين جنگها از اميرالمؤمنين كناره گيري كردند، مانند ابن عمر، سعد بن مالك و ابوموسي ـ
ولي چون من به جميع احكام و وظائف دينيّه از جزئيات و كليات آن بينا و بصير ميباشم، در اين امر مهمّ اقدام كرده و آن آتشهاي فتنه را خاموش كردم. (1)
1) .چنانكه در مبحث روز يكشنبه 16 محرم ذيل عنوان «با متجاوز از مؤمنين ميتوان جنگيد» اين مسأله مطرح شده است، مراجعه نماييد.
وجود ميآيند خواه هدايت كننده باشند، و يا گمراه كننده، من از تمام آنان خبر دارم، و من ميدانم كه جلوداران و دعوتكنندگان و كساني كه آنها را به راه مياندازند، چه كساني هستند، (و نيز) ميدانم كه در چه مكاني فرود ميآيند، و محل اجتماع و بارگيري آنان كجاست، (و نيز) ميدانم كدام يك از افراد آن گروه ميميرند، و كدام يك از آنان كشته ميشوند.
و اگر مرا نيابيد، و پيشآمدهاي ناگوار و كارهاي دشوار بر شما فرود ايد (در اين هنگام) بسياري از سؤال كنندگان سر در پيش خواهند افكند (و حيران خواهند ماند و راه نجات را نمييابند زيرا كسي نيست كه آنان را راهنمايي كند) و بسياري از پاسخ دهندگان (به سبب جهل و ناداني از جواب دادن) ترسناك و عاجز خواهند ماند، و اين هنگامه در وقتي است كه جنگ بسيار ميان شما واقع ميشود و دنيا براي شما تنگ و روزهاي بلا برايتان دراز خواهد شد.
(سپس امام عليه السلام به نكته پر ارجي مردم را متوجه نموده فرمود اي مردم:) اول مرحلهاي كه فتنه روي آور ميشود مشتبه به حق مي باشد و چنانست كه مسلمين آن را حق ميپندارند ولي هنگامي كه رو به نابودي ميروند مردم را به باطل بودن و فساد خود آگاه ميكنند، و براي همگان واضح ميشود كه اين واقعه فتنه بوده است نه دين حق، و در اين صورت به جهل خود پي ميبرند، به ناداني خويش اعتراف ميكنند.
در نتيجه نبايستي شخص مسلمان بدون تحقيق به اين طرف و آن طرف برود و به هر دري كه بخوانندش بينظر برود، كه پس از پايان كار به ندامت و پشيماني شديد گرفتار گردد.
«فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ» يونس: 32.
رسول الله صلي الله عليه و آله شده و دو سبط او امام حسن و امام حسين(ع) به قتل رسانيده و خانه خدا را خراب كرده، و به مدّت هشتاد سال بالاي منبرهاي خود به اميرالمؤمنين عليه السلام جسارتها نموده و مردم را به بيزاري از آن حضرت وادار ميكردند، و هر كس زير بار اين كار نميرفت او را ميكشتند و يا از شهر بيرون كرده و خانهاش را خراب ميكردند، و بدعتها در دين گذاردند.
بابويهي: آقاي شيخ محمد نصرتآبادي شما ببينيد چگونه اميرالمؤمنين عليه السلام از آينده مردم خبر داده به طوري كه تمام آنچه را
1) .در مبحث روز 3 شنبه 12 ذيحجه اين سلسله نامآوري شده است مراجعه نماييد.
كه فرموده بود طابق النعل بالنعل به وقوع پيوست و بدون كم و زياد هر چه را كه گفته واقع گرديد (چنانكه همه ما اين وقايع را در تاريخ مشاهده ميكنيم) و البته چنين كسي كه رُخدادهاي آينده را ميداند و از قرنهاي بعد از خود خبر ميدهد، او ميتواند جوابگوي هر سؤالي باشد، و اين چنين شخص سزاوار است كه بالاي منبر بگويد: سلوني قبل از تفقدوني .
نمونهاي از شجاعت اميرالمؤمنين عليه السلام و اشاره به جنگ حنين
خلاصه ترجمه گفتار بالا: اميرالمؤمنين عليه السلام در شجاعت و دلاوري چنان بوده كه در ميان اولين و آخرين مانند او نبوده و در جنگيدن و به زانو در آوردن لشكرها نظير نداشته است.
هرگز پشت به لشكري نكرده (و از آن فرار ننموده)، و هيچگاه احدي در جنگيدن با او روبرو نگشته و او را به مبارزه نطلبيده مگر آنكه آن حضرت او را به قتل رسانيده، و هرگز از كسي نترسيده، و هيچ كس را با شمشير خود از درازا «طول» نزد است مگر آنكه قامت او را شكافته، و اگر از پهنا «عَرْض» بزده او را به دو نيم كرده.
روايت كردهاند كه روزي رسول الله صلي الله عليه و آله علي عليه السلام را بر اسبي سوار كرد تا
به جنگ رود، او به پيغمبر(ص) عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت مرا با اسب چه كار؟ زيرا من در ميدان جنگ احدي را دنبال نميكنم و نيز از كسي فرار نمينمايم و هرگاه شمشير را حمايل كنم آن را فرود نميآورم مگر بر همان كسي كه به جهت قتل او شمشير بستهام. ترجمه تمام شد.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من هر قدر درباره اين صفت اميرالمؤمنين فكر ميكنم ميبينم كه يك چنين نيرو و قدرتي ديده و شنيده نشده است، زيرا هر اندازهاي شخص پهلوانِ قدرتمند و دلير باشد وقتي لشكر دشمن به او هجوم آوردند، چون امكان ندارد كه يك فرد حريف جميع لشكريان شود، ناگزير بايستي فرار كند و گرنه حتماً كشته خواهد شد، و چون تاكنون شنيده نشده كه آن حضرت از ميدان جنگ فرار كرده باشد، و در صحنه جنگ هم كشته نشده است ـ بلكه مقتل حضرتش محراب مسجد كوفه بوده ـ بنابراين قطعاً بايستي گفت كه اين گونه شجاعت فقط منحصر به آن وجود مقدّس بوده است و بس.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين فكر جنابعالي صد در صد صحيح و مطابق با واقع ميباشد، و تأييد ميكند گفتار بالا را اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام كه به عثمان بن حنيف ميفرمايد:
والله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما وليّت عنها و لو امكنَت، الفُرصَ من رقابها لسارعت اليها الخ. (1)
(سوگند به خداوند كه اگر همه عرب بر جنگ با من همراه شوند من از ايشان روي نميگردانم و به آنان پشت نميكم و اگر به دسترسي به آنها فرصت پيدا شود، به سوي آنان ميشتابم .....
آقاي نصرتآبادي من اگر بخواهم موضوع شجاعت اميرالمؤمنين عليه السلام را (كه اظهر من الشمس و ابين من الامس است) تفصيلاً وارد شوم به اين زوديها از عهده آن برنميآيم، ليكن براي آنكه اين مسأله را بيمصداق نگذاشته باشم،
1) .نهج البلاغه نامه 45.
تعدادي از رجال نامي و جنگجويان دلاور را كه آن حضرت به خاك مذلّت انداخته است نامآوري ميكنم كه سنّي و شيعه آنها را نقل كردهاند:
الوليد بن عتبه، العاص بن سعيد بن العاص، مطعم بن عدي بن نوفل، حنظله بن ابي سفيان، نوفل بن خويلد، زمعة بن الاسود، الحارث بن زمعة، نضر بن الحارث بن عبدالدار، عمير بن عثمان بن كعب عم طلحة، عثمان و مالك اخوا طلحة، مسعود بن ابي امية بن المغيرة، قيس بن الناكهة بن المغيره ابوالقيس بن الوليد بن المغيرة، عمرو بن مخزوم، المنذر بن ابي رفاعة، منبه بن الحجّاج السهمي، العاص بن منبه، علقمة بن كلدة، ابوالعاص بن قيس بن عدي، معاوية بن المغيرة بن ابي العاص، لوذان بن ربيعة، عبدالله بن المنذر بن ابي رفاعة، مسعود بن اميّة بن المغيرة، الحاجب بن السايب بن عويمر، اوس بن المغيرة بن لوزان، زيد بن مليص، عاصم بن ابي عوف، سعيد بن وهب، معاوية بن عامر بن عبدالقيس، عبدالله بن جميل بن زهير، السايب بن سعيد بن مالك، ابوالحكم بن الاخنس و هشام بن ابي امية.
1) .جنگ بدر در روز جمعه 17 ماه رمضان سال دوم هجرت واقع گرديد و بدر اسم موضعي است بين مكه و مدينه در بيست و هشت فرسخي مدينه.
2) .اُحُد كوهي است مشهور در يك فرسخي مدينه، جنگ اُحُد ماه شوال سال سوم هجري در دامنه اين گوه واقع شد و به همين مناسبت آن را جنگ اُحُد ناميدند، و چون مشركين قريش در جنگ بدر تلفات بيشماري دادند، تهيه لشكر كرده و در سال بعد كه سنه سه هجري بود اين جنگ را بپا كردند.
شدند، و اميرالمؤمنين عليه السلام تمام علمداران ايشان را يكي پس از ديگري به قتل رسانيد كه سر كردهآنها طلحة بن ابي طلحة بود كه او را «كبش كتيبه» «سرلشكر»ميناميدند، وي عَلَم در دست گرفته به ميدان آمد و مبارز طلبيد، علي بن ابيطالب عليه السلام شمشيري بر مغزش فرود آورد و بر زمين افتاد، و پس از او پسرش ابوسعيد، و بعد از او برادرانش خالد و مخلد و كلده و محالس كه از طايفه «بني عبد الدار» بودند به ميدان رزم آمده و يكي پس از ديگري عَلَم را در دست گرفتند كه آن حضرت به آنان مهلت نداده و همه را به خاك انداخت تا ان كه از بني عبدالدار ديگر كسي نبود كه علمدار شود، غلام عبدالدار كه از اين قبيله بود به نام «صواب» اين غلام حبشي بود و در بزرگي جثه و تنومندي مانند گنبدي بود كه در اين هنگام با دهان كف كرده و چشمان سُرخ شده به ميدان آمد و ميگفت: به خدا سوگند كه نميكشم به عوض آقايان خود مگر «محمّد» (ص) را، مسلمانان از او ترسيدند و جرأت ميدان او نكردند، اميرالمؤمنين عليه السلام، ضربتي كمر بُر بر او بزد و او را از كمر دو نيم كرد، نيم بالاي او بر زمين افتاد و نيم ديگرش به جاي خود به حالت ايستاده بماند، مسلمانان به او نگاه ميكردند و از روي تعجب ميخنديدند.
سپس رزمندگان دلاور ديگر كه هر كدام به ميدان آمدند آنان را نيز آن حضرت از دَم شمشير به قتل رسانيد: از قبيل: عبدالرحمن بن حميد بن زهره، حكم بن اخنس بن شريق الثقفي، وليد بن ارطاة، امية بن ابي حذيفه، ارطاة بن شرجيل، هشام بن اميّه، مسافع، عمرو بن عبدالله الجمحي، بشر بن مالك مغافري، ابو حذيفة بن مغيرة، قاسط بن شريح عبدي و مغيرة بن مغيرة.
و چون لشكر مشركين شكست خوردند افراد ديگري نيز از آنان را به قتل رسانيد.
1) .در مبحث روز يكشنبهه 19 ذيقعده برابر با 6 شهريور جنگ احزاب «خندق» مشروحاً بيان شده است مراجعه شود.
عليه السلام اين اشخاص نامي را بكُشت: عمرو بن عبدُود يَل عرب كه برابر با هزار جنگنده بوده، و پس از او پسرش، و نوفل بن عبدالله بن مغيرة، و منبه بن عثمان عبدري، و هبيرة بن ابي هبيرة مخزومي سپس باد شديدي وزيدن گرفت و لشكر دشمن فرار كردند.
روايت شده كه ابوبكر چون اين جمعيت لشكر را ديد گفت: امروز ما مغلوب نخواهيم شد، ولي بر كس گفته او لشكر اسلام در اولين مرحله شكست خورده و او با جميع اصحاب فرار كردند جز ده نفر كه 9 نفر ايشان از بني هاشم و دهمي آنان ايمن بن امّ ايمن بود كه شهيد شد و آن نه نفر باقي ماندند، و آن هاشميّين: عباس بن عبالمطلب از طرف راست پيغمبر(ص)، و فضل بن عباس از طرف چپ، و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب زين اسب را گرفته، و اميرالمؤمنين عليه السلام در پيش روي آن حضرت شمشير ميزد و دشمن را دفع ميكرد، و نوفل بن حارث و ربيعة بن حارث و عبدالله بن زبير بن عبدالمطلّب و عُتبه و مُعتب دو پسران ابولهب كه اين گروه اطراف رسول الله(ص) را گرفته او را حفاظت مينمودند، و به اين مناسبت مالك بن عبادة عاقفي اين اشعار را سروده:
لم يواس النبي غير بنيها شم عند السيوف يوم حنين
هرب الناس غير تسعة رهط فهم يهتفون بالناس اين
ثم قاموا مع النبي ص علي الموت فأتوا زينا لنا غير شين
و سواي ايمن الامين من القوم
1) .حُنين موضعي است بين مكه و طائف، اين جنگ را طايفه بني هوازن و ثقيف كه مردمان شجاع و دلير بودند به راه انداختند، و گفتند كه پيغمبر از فتح مكه فارغ شده است و با ما خواهيد جنگيد، پس ما پيش از او بايد با او بجنگيم.
شهيداً فاعتاً قرة عين
مردي دلاور از لشكر دشمن به نام «او جرول» بر شتر سرخي سوار با عَلَم سياهي دليرانه در جلو لشكر مشركين حركت ميكرد و به هر مسلماني كه دست مييافت ميكشت، و اين رجز را ميخواند
انا ابو جرول لا براح حتي نبيح اليوم او نباح
اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر راه او آمد اول شترش را كشت پس از آن ضربتي بر فرق او فرود آورده و او را دو نيم كرده و اين شعر را ميخواند:
قد علم القوم لدي الصباح اني لدي الهيجاء ذونصاح
پس از كشته شدن ابو جرول مشركين توان و مقاومت خود را از دست داده و رو به فرار گذاردند، و ابن عباس كه داراي صدايي غرّاء بود لشكر مسلمين را صدا زد و در نتيجه يكي پس از ديگري برگشتند و به لشكر دشمن هجوم و غنائم بسياري از آنها به دست آوردند، و اين آيه شريفه در مورد اين جنگ نازل گرديد: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةوَيوْمَ حُنَين إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيئاً وَضَاقَتْ عَلَيكُمْ الاَْرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيتُم مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ» التوبة: 25 و 26.
فضل بن عباس گفته است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين روز چهل نفر از شجاعان را بكشت و هر كدام را به دو نيم كرد به طوري كه از بيني تا عورتشان دو نصف گرديد و نيز وي گفته است كه ضربت آن حضرت هميشه بِكر بود، يعني به همان ضربت اول دو نيم ميكرد و احتياج به ضربت دوم نداشت، و آن بزرگوار در بين بيست و چهار هزار شمشير زن بايستاد تا آنكه مدد آسماني برسيد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من نميتوانم تمام جنگهايي كه اميرالمؤمنين عليه السلام در آنها
شركت كرده و رجالي را كه به قتل رسانيده است برايتان نقل كنم، و همين قدر خواستم كه نمونهاي از شجاعت آن حضرت را خواطر نشان كرده باشم، و بحث امروزمان هم به طول انجاميد با آنكه بناي ما بر اين بود كه مطالب را فشرده و كوتاه كنيم و فعلاً بحث را خاتمه ميدهيم و انشاء الله قسمت ديگر از اوصاف را به مجالس بعد موكول ميكنيم.
بابويهي: روز شنبه 29 محرّم برابر با 14 آبان بود كه آقاي نصرتآبادي وارد شده و مجلس بحث تشكيل گرديد و اينجانب به شرح باقي صفات اميرالمؤمنين پرداختم:
خلاصه ترجمه: (يكي ديگر از صفات آن حضرت اينست كه): هنگام كشتن دشمن اظهار خوشنودي نمينمود و حالت تكبّر و ناز به خود نميگرفت، در جنگ اُحُد براي پيغمبر(ص) پي در پي خبر ميآوردند كه علي بن ابيطالب صاحبان عَلَم را به قتل رسانيد، ولي اين بشارتها آن حضرت را خوشنود نميكرد و به خود نميباليد و نمي نازيد.
ابودجّانه انصاري در ميان صف دو لشكر به طور تكبّر و تبختر حركت ميكرد، پيغمبر(ص) به او فرمود اين گونه راه رفتن را خداوند دشمن ميدارد مگر در موقع جنگ.
خداوند متعال همين معنا را در قرآن مجيد از آن نهي كرده چنانكه ميفرمايد:
«وَلاَ تَمْشِ فِي الاَْرْضِ مَرَحاً» (1). «إِ نَّ اللهَ لاَ يحِبُّ كُلَّ مُخْتَال فَخُور» (2)
پايداري اميرالمؤمنين(ع) در جگ خيبر و فرار كردن اصحاب
خلاصه ترجمه: پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ خيبر كارزار نمود و مرحب را بكُشت و افرادي از اصحاب فرار نمودند، پيغمبر(ص) فرمود همانا پرچم را به دست مردي «علي بن ابيطالب(ع)» خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دادر، و خدا و پيغمبر هم او را دوست دارند، و از جنگ فرار نميكند ـ و اين گفتار پيغمبر كه علي بن ابيطالب فرار نميكند، اعتراضي است به آن كساني كه از جنگ فرار كردند. (1)
1) .در مبحث روز گذشته گفته شد كه به غير از ده نفر تمام اصحاب از جنگ حُنين فرار كردند كه نُه نفرشان از بني هاشم و يكي ديگر ايمن بن ام ايمن بود، و نيز در مبحث روز سه شنبه 26 ذيحجه موضوع فرار از جنگ مشروحاً بيان شده است.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام قلعه خيبر را فتح كرد و مرحب را كُشت و درب قلعه را به دست گرفت كه كمتر از چهل نفر نميتوانستند آن را از جاي بردارند، (1)اين واقعه را به پيغمبر(ص) اطلاع دادند، آن حضرت از جاي برخواست و با خوشحالي به جانب علي بن ابيطالب حركت نمود، و چون اين خبر به آن بزرگوار رسيد به جانب پيغمبر(ص) بيامد، پس به او فرمود جريان اين كارزار تو به من رسيد، من از تو راضي هستم، در اين هنگام علي عليه السلام شروع به گريه نمود، رسو الله(ص) به او فرمود: چرا گريه ميكني؟ عرض كرد چگونه گريه نكنم با آنكه رسول خدا از من راضي است، سپس پيغمبر(ص) به او فرمود: خداوند و ملائكه و پيامبر او از تو خوشنود ميباشند.
پس از آن به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اگر گروهي از امت من درباره تو (غُلوّ نميكردند) نميگفتند آن گفتاري كه مسيحيها درباره عيسي بن مريم گفتند، البته در حق تو مطلبي را ميگفتم كه بر هيچ فرقهاي عبور نميكردي مگر آنكه خاك زير پايت را براي تيمّن و تبرّك برميداشتند.
و له يوم خيبر فتكات
كبرت منظراً علي من رآها
يوم قال النبي(ص) اني لا عطسي رأيتي لينها و حامي حماها فاستطاعت اعناق كل فريق ليروا ايّ ما جد يُعطاها فاتاه الوصيّ ارمد عين فسقاه من ريقه فشفاها و مضي يطلب الصفوف فولّت عنه علماً بانّه امضاها و بري مرحباً بكف اقتدار اقويائ الاقدار من ضعفاها
1) .جنگ خيبر در مبحث روز سه شنبه 26 ذيحجه با تفصيل گفته شده مراجعه نماييد.
و دحي بابها بقوة باس لو حمتها الافلاك منه دحاها
جلوگيري امام عليه السلام از حكومت معاويه
يعني (يكي ديگر از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام آنست كه) آن حضرت هيچگاه كسي را فريب نداده، (و در هيچ كاري) مكر و نيرنگ ننموده،
مردم گرد او جمع شده و عرض كردند آن كسي كه با شما مخالف است، فعلاً او را به حكومت نصب كن و بعدآً او را خلع نما. علي بن ابيطالب(ع) به آنان فرمود مكر كردن و گول زدن و فريب دادن در آتش است (يعني اين صفتهاي رذيله صاحب خود را به سوي دوزخ ميبرد).
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي اين درخواست مردم از آن حضرت چه چيزي بوده و منظور از مخالف او كيست؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي مقصود آن مردم از اين گفتارشان «معاويه» بوده كه حكومت شام به او داده شود، و قبلاً هم اين موضوع را از اميرالمؤمنين مسئلت نموده بودند، ولي آن حضرت به هيچ وجه آن را نميپذيرفتند.
آقاي نصرتآبادي تأييد ميكند گفتار بالا را اين كلمات علي بن ابيطالب عليه السلام كه از نهج البلاغه نقل ميشود چنانكه ميفرمايد:
ـ و من كتاب له عليه السلام الي معاوية جواب عن كتاب منه اليه ـ
و اما طلبك اليّ الشام، فاني لم اكن لاعطيك اليوم ما منعتك امس الخ. (1)
امام عليه السلام در اين جواب نامه معاويه
1) .نهج البلاغه كتاب 17.
فرموده است: امّا اينكه از من حكومت شام را خواستي، من امروز به تو نميدهم آن چيزي را كه ديروز از تو منع كردهام..................
و تأييد ميكند صفت فوق را اين گفتار اميرالمؤمنين عليه السلام چنانكه ميفرمايد: «و الله ما معاوية بادهي منّي، و لكنّه يغدر و يفجر، و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهي الناس و لكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة، و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيمة الخ.» (1)
امام عليه السلام در اين قسمت از كلامش فرموده: سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست وليكن او مكر و حيله به كار برده و گناه و نافرماني ميكند و به عهد و پيمان پايبند نيست (سپس ميفرمايد): و اگر مكر و بيوفايي ناپسنديده و نكوهيده نبود (و خداوند براي آن عذاب مقرر ننموده بود) من در اين جهت از بزرگترين مردم بودم، ولي (بايد دانست) هر مكر و بيوفايي گناهي است و هر گناهي نافرماني (خداوند) است، و در روز قيامت براي هر عهد و پيمان شكني پرچمي است كه به توسط آن شناخته ميشود.
نهي كردن امام عليه السلام از مُثله نمودن ابن ملجم
يعني (يكي ديگر از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام) مُثله نكردن مرده است (2)(سپس) فرمود به فرزندش امام حسن عليه السلام: اي پسر من بُكش كشنده مرا و از مُثله كردن او خودداري كن، زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله خوش نداشت مُثله نمودن را هر چند درباره سگ گزنده باشد.
تأييد ميكند گفتار فوق را اين جملات ديگر از كلام آن حضرت(ع) كه به دو فرزند گرامي خود امام حسن و امام حسين عليهما سلام وصيت مينمايند هنگامي كه ابن ملجم مرادي «لع» او را ضربت زده بود ـ و من وصية له عليه السلام للحسن و الحسين عليهما السلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله ـ : اوصيكما بتقوى الله ....................
ثم قال: يا بني عبد المطلب لا الفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضا تقولون قتل امير المؤمنين، قتل امير المؤمنين الا لا تقتلن بي الا قاتلي انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة، و لا يمثل بالرجل فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: اياكم و المثلة ولو بالكلب العقور. (1)
امام عليه السلام در اين گفتار خود به دو فرزند ارجمندش وصيتها مينمايد، از جمله آنكه ايشان را توصيه به تقوي ميكند، پس از آن به عموم بني هاشم سفارش ميفرمايد كه مبادا دست در خون مردم ببريد و اين و آن را بكُشيد به بهانه اينكه بگوييد: اميرالمؤمنين كشته شد اميرالمؤمنين كشته شد، سپس به آنان امر ميفرمايد كه هرگاه ديديد من در اثر ضربت ابن ملجم كشته شدم به عوض آن ضربتش يك ضربتي به او بزنيد، و او را مُثله نكنيد، كه من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم ميفرمود: از مُثله نمودن دوري كرده بترسيد هر چند درباره سگ گزنده باشد.
نازل شدن آياتي از قرآن در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام
1) .نهج البلاغه كتاب 47.
«الرغبة بالقربة الي الله بالصدقة» چنين ميگويند: «قال له رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: يا علي ما عملت في ليلتك؟ قال: و لم يا رسول الله؟ قال: نزلت فيك اربعة معالي، قال: بابي انت و امّي، كانت معي اربعة دراهم، فتصدّقت بدرهم ليلاً، و بدرهم نهاراً، و بدرهم سرّاً، و بدرهم علانية.
قال: «فانّ الله انزل فيك الَّذِينَ ينْفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَعَلاَنِيةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاَ هُمْ يحْزَنُونَ» البقرة: 274.
ثمّ قال له: فهل عملت شيئاً غير هذا؟ فانّ الله قد انزل عليّ سبعة عشر آية يتلو بعضها بعضا من قوله: «إِنَّ الاَْبْرَارَ يشْرَبُونَ مِن كَأْس كَانَ مِزَاجُهَا كَافُوراً» الانسان: 5 الى قوله «إِنَّ هذَا كَانَ لَكُمْ جَزَاءً وَكَانَ سَعْيكُم مَشْكُورا» الانسان:22 و قوله «وَيطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيتِيماً وَأَسِيراً» الانسان: 8.
قال فقال العالم: أما إن عليّاً لم يقل في موضع «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلاَ شُكُوراً» الانسان: 9 ولكنّ الله علم من قلبه أنّ ما أطعم الله، فأخبره بما يعلم من قلبه، من غير أن ينطق به.
(يكي ديگر از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام اينست كه) همواره مشتاق بود كه به سبب صدقه دادن تقرب به خداوند بجويد، پيغمبر(ص) به او فرمود يا علي چه عملي امشب به جا آوردي؟ عرض كرد (اين پرسش شما) براي چيست؟
پيامبر(ص) فرمود: چهار آيه درباره تو نازل شده، علي بن ابيطالب عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت من چهار درهم داشتم، يك درهم آنها را در شب و يك درهمش را در روز و يك درهم را در
پنهاني و درهم ديگرش را آشكارا صدقه دادم، رسول الله(ص) فرمود: خداوند درباره تو نازل كرده: «الَّذِينَ ينْفِقُونَ أَمْوَالَهُم تا آخر» (1)
باز آن حضرت(ص) از او پرسيد آيا عمل ديگري غير از اينها انجام دادهاي؟ زيرا خداوند هفده آيه ديگر يكي پس از ديگري بر من نازل نمود است (آيات نامبرده در سوره «الانسان» «الدهر» است از آيه 4 تا 21: «إِنَّ الاَْبْرَارَ يشْرَبُونَ مِن كَأْس كَانَ مِزَاجُهَا كَافُوراً«5» عَيناً يشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللهِ يفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً«6» يوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيخَافُونَ يوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً«7» وَيطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيتِيماً وَأَسِيراً«8» إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلاَ شُكُوراً«9» إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِّنَا يوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً«10» فَوَقَاهُمُ اللهُ شَرَّ ذلِكَ الْيوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً«11» وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيراً«12» مُتَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الاَْرَائِكِ لاَ يرَوْنَ فِيهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِيراً«13» وَدَانِيةً عَلَيهِمْ ظِلاَلُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلاً«14» وَيطَافُ عَلَيهِم بِآنِية مِن فِضَّة وَأَكْوَاب كَانَتْ قَوَارِيرَا«15» قَوَارِيرَا مِن فِضَّة قَدَّرُوهَا تَقْدِيراً«16» وَيسْقَوْنَ فِيهَا كَأْساً كَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلاً«17» عَيناً فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً«18» وَيطُوفُ عَلَيهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنثُوراً«19» وَإِذَا رَأَيتَ ثَمَّ رَأَيتَ نِعِيماً وَمُلْكاً كَبِيراً«20» عَالِيهُمْ ثِيابُ سُندُس خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّة وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً«21» إِنَّ هذَا كَانَ لَكُمْ جَزَاءً وَكَانَ سَعْيكُم مَشْكُوراً».
(سپس ابن دأب ميگويد): عالم فرموده است: آگاه باشيد كه علي بن ابيطالب به زبان نگفته است: ما براي رضاي خدا شما را اطعام ميكنيم و انتظار تشكر از شما نداريم، ليكن خداوند از دل او آگاه بوده است كه براي خدا اين اعمال را انجام داده است و به همين جهت اين آيات را
1) .البقره: 274.
نازل فرموده و از قلب او خبر داده است.
پستي اموال دنيا در نظر اميرالمؤمنين عليه السلام
هذا جناي و خياره فيه اذ كلّ جان يده الى فيه
ابيضّي و اصفّري، و غرّي غيري، اهل الشام غدا اذا ظهروا عليك، و قال: انا يعسوب المؤمنين، و المال يعسوب الظلمة. ثم ترك التفضيل لنفسه و ولده على احد من اهل الاسلام.
دخلت عليه اخته امّ هاني بنت ابي طالب، فدفع اليها عشرين درهما، فسالت امّ هاني مولاتها العجميّة فقالت: كم دفع اليك امير المؤمنين عليه السلام؟ فقالت: عشرين درهما، فانصرفت مسخطة، فقال لها: انصرفي رحمك الله، ما وجدنا في كتاب الله فضلا لاسماعيل على اسحاق، و بعث اليه من خراسان بنات كسرى، فقال لهنّ: ازوّجكنّ؟ فقلن له: لا حاجة لنا في التزويج فانّه لا اكفاء لنا الا بنوك، فان زوّجتنا منهم رضينا، فكره ان يؤثر ولده بما لا يعمّ به المسلمين. و بعث اليه من البصرة من غوص البحر بتحفة لا يدرى ما قيمتها، فقالت له ابنته امّ كلثوم: يا امير المؤمنين، أتجمَّل به؟ و يكون في عنقي، فقال عليه السلام: يا ابا رافع، ادخِله الى بيت المال، ليس الى ذلك سبيل، حتّى لا تبقى امراة من المسلمين الا و لها مثل ذلك.
و قام خطيباً بالمدينة حين و لي فقال: يا معشر المهاجرين و الانصار يا معشر قريش اعلموا و الله اني لا
ازرؤكم من فيئكم شيئاً ما قام لي عذق بيثرب، افتروني مانعاً نفسي و ولدي و معطيكم، و لا سوّيّن بين الاسود و الاحمر؟ فقام اليه عقيل بن ابيطالب فقال لتجعلني و اسوداً من سودان المدينة و احداً؟ فقال له اجلس رحمك الله تعالي اما كان هيهنا من يتكلّم غيرك؟ و ما فضلك عليهم الاّ بسابقة او تقوي.
يعني (يكي ديگر از صفات اميرالمؤمنين عليه السلام آنست كه): مال و منال دنيا در نزد او خوار و پست بود، هنگامي كه اموالي را جمع آوري نموده بود بر آنها داخل شده شعري بخواند (و اين نكوهش ذيل را درباره آنها بگفت): خواه طلا باش خواه نقره باش غير مرا بفريب، روزي كه اهل شام (معاويه و تابعينش) بر تو غلبه كردند آنان را فريب بده.
(سپس اهل نظر گفتند): او خود و اولادش را در تقسيمات بر اَحَدي از مسلمين برتري نميداد (بدليلهايي كه ذيلاً ميخوانيد):
روزي خواهرش «امّ هاني» دختر ابوطالب وارد شد، آن حضرت بيست درهم به او داد، امّ هاني از كنيز عجمي خود پرسيد اميرالمؤمنين به تو چند درهم داد؟ او در جواب گفت: بيست درهم، امّ هاني در خشم شده، و با زبان اعتراض به جانب برادر برگشت، حضرت به او فرمود: برگرد خدا رحمتت كند ما در كتاب خدا چنين چيزي نيافتيم كه حضرت اسماعيل را بر حضرت اسحاق تفضيل داده باشد.
وقتي دختران كسري را از فارس اسير كرده و براي اميرالمؤمنين عليه السلام فرستادند، به آنها فرمود: آيا شما را شوهر بدهم؟ عرض كردند: اين مردم همتاي ماها نيستند، مگر فرزندان تو كه اگر به ايشان ما را شوهر دهي قبول خواهيم كرد، ولي آن حضرت از اين پيشنهاد كراهت داشت كه فرزندان خود را بر عموم مسلمين ترجيح دهد.
گوهري دريايي كه ارزش آن را كسي نميدانست، به عنوان هديه از بصره براي آن حضرت فرستادند «امّ كلثوم» دختر او عرض كرد يا اميرالمؤمنين اجازه ميدهي من اين گوهر را گردنبند خود كنم؟ حضرت به ابورافع فرمود: اين گوهر را بردار و داخل بيت المال كن و هيچ كس حق تصرف در آن را ندارد تا آن وقتي كه جميع دختران مسلمين مانند آن را به دست آورند.
روزي اميرالمؤمنين عليه السلام در مدينه خطبهاي خواند و فرمود: اي گروه مهاجر و انصار و اي گروه قريش بدانيد سوگند به خداوند كه من هيچگاه چيزي از حقوق و غنائم شما را براي خود برنداشتم، و البته البته ميان سياه و سرخ شماها فرقي نميگذارم (و هر چيزي را بالسويّه ميانتان تقسيم ميكنم)، در اين ميان عقيل (برادر حضرت) برخواست و گفت: من و سودانيهاي سياه مدينه را يكسان قرار ميدهي؟ اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود بنشين خدا تو را رحمت كند، آيا كس ديگري غير از تو در اينجا نبود كه سخن بگويد؟ تو برتري بر ديگران نداري مگر آنكه سابقه حسنهاي داشته و يا تقواي تو بر ديگران مزيّت پيدا نموده.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي تأييد ميكند گفتار بالا را آنچه درباره زهد اميرالمؤمنين عليه السلام ذيل صفت پنجم به عرضتان رساندم، به آنجا مراجعه فرماييد تا مطلب برايتان روشنتر شود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي مطالبي را كه در آنجا بيان نموديد از خاطرم محو نشده و راستي موضوع زهد و بي اعتنايي اميرالمؤمنين (ع) به دنيا و مافيها بالاتر از آنست كه طاقت بشر معمولي بتواند آن را تحمل كند و يا توصيف نمايد.
مساوي نمودن امام عليه السلام خود را با مردمان تنگ دست
الخ چون آنچه را ابن دأب در اينجا نقل كرده است خالي از غلق نبود لهذا از آن صرف نظر كرده و مشابه آن را از نهج البلاغه نقل ميكنم: (1)
قال له العلاء يا امير المؤمنين اشكوا اليك اخي عاصم بن زياد، قال و ماله؟ قال لبس العباءة و تخلى من الدنيا. قال علي به. فلما جاء قال: يا عدي نفسه لقد استهام بك الخبيث، اما رحمت اهلك وولدك. اترى الله احل لك الطيبات و هو يكره ان تاخذها؟ انت اهون على الله من ذلك. قال: يا امير المؤمنين هذا انت في خشونة ملبسك و جشونة ماكلك. قال: ويحك اني لست كانت، ان الله فرض على ائمة الحق ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره.
علاء به آن حضرت عرض كرد: يا اميرالمؤمنين از برادرم «عاصم بن زياد» شكايت ميكنم، حضرت فرمود: براي چه؟ گفت: گاليمي پوشيده و از دنيا دوري گزيده، فرمود: او را نزد من بياوريد، چون آمد حضرت فرمود: اي دشمنك خود، شيطان ناپاك خواسته ترا سرگردان كند، آيا به زن و فرزندت رحم نكردي، آيا چنين ميپنداري كه خداوند براي تو چيزهاي پاك و پاكيزه را حلال كرده، ولي كراهت دارد و نميخواهد كه تو از آنها بهرهمند گردي؟
«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ» (2)
تو پستتري از اينكه خداوند نعمتي را به تو حلال كند و نخواهد كه از آن بهره بري!
عاصم عرض كرد: يا اميرالمؤمنين اين كار من مانند كار تو است كه در لباس زبر و خشن و خوراك سخت و بيمزه سر ميكني. حضرت فرمود: واي بر تو، من مانند تو نيستم، زيرا خداي تعالي
بر امامان حق واجب گردانيده كه خود را با مردمان تنگدست برابر و مساوي نمايند تا اينكه فقر و تنگدستي آنان را پريشان نكند و از جاي نَكَند.
تأييد ميكند گفتار فوق را آنچه ذيل صفت ششم گفته شد مراجعه شود.
عدالت با رعيّت و تقسيم بالسّويه
فلمّا عرف الناس انـّه لا فضل لبعضهم على بعض الا بالتقوى عند الله، اتى طلحةٌ و الزبير عمّار بن ياسر و ابا الهيثم ابن التيّهان، فقالا: يا ابا اليقظان استاذن لنا على صاحبك، قال: و على صاحبي اذن، قد اخذ بيد اجيره و اخذ مكتله و مسحاته، و ذهب يعمل في نخلة في بئر الملك، و كانت بئر ينبع سمّيت بئر الملك، فاستخرجها علي بن ابي طالب عليه السلام و غرس عليها النخل، فهذا من عدله في الرعيّة و قسمه بالسويّة.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت) عدالت با رعيّت و تقسيم كردن بين آنان به طور مساوي است،
اميرالمؤمنين عليه السلام عمّار ياسر و ابوالهيثم بن تيهان را متولي بيت المال مدينه قرار داد، نوشت: عربي و قريشي و انصاري و
عجمي و هر كسي كه از قبايل عرب و عجم كه داخل در اسلام شدهاند مساوي ميباشند، سهل بن حنيف نوكر سياه خود را به حضور آن حضرت آورده عرض كرد، چند دينار به اين ميدهي؟ فرمود خودت چقدر گرفتهاي؟ عرض كرد من و همه مردم سه دنيار گرفتهايم، حضرت فرمود به اين هم سه دينار بدهيد.
پس چون مسلمين فهميدند هيچ كس تفضيل و برتري بر ديگري ندارد مگر به تقوي (كه هر كه تقوايش بيشتر است رتبهاش بالاتر ميباشد)، طلحه و زبير نزد عمار و ابوالهيثم آمده و گفتند براي ما اذن بگيريد كه خدمت حضرت برسيم، در جواب ايشان گفتند: مگر به حضور او رسيدن اذن ميخواهد كه دست كارگر خود را گرفته و بيل و زنبيل را برداشته و به جانب چاه ملك رهسپار شدهاند.
و اين همان چاه ينبع بوده كه چاه ملك ناميده شده و خود اميرالمؤمنين عليه السلام آن را حفر كرده و درختهاي خرما در آنجا كاشته بوده است. اينست عدالت با رعيت و تقسيم بالسويّه. (1)
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين صفت 24 با صفت 23 همديگر را تأييد ميكنند.
هديه قبول كردن والي خيانت است
1) .«يَنبُع» نام روستائيست هفت منزلي مدينه منوره و در نقل معتبر است كه پيغمبر(ص) تقسيمي نمودند و اين زمين به نام اميرالمؤمنين(ع) درآمد و آن حضرت در آنجا چاهي احداث كرد كه چشمهاي در آن پديد آمد كه مانند گردن شتر آب از آن فواره ميزد به همين جهت نام آن را يَنبُع گذارد و آن را وقف كرد براي حجاج بيت الله و راه گذرها.
ففزع عياله، و قالوا: يا امير المؤمنين انها امراتك فلانة نحرت جزوراً في حيّها، فاخذ لها نصيب منها فاهدى اهلها اليها. قال: فكلوا هنيئاً مريئاً. قال فيقال: انّه لم يشتك الماً الاّ شكوى الموت، و انّما خاف ان يكون هديّة من بعض الرعيّة، و قبول الهديّة لوالي المسلمين خيانة للمسلمين.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه): خوراك او مانند خوراك فقيرترين رعيت بوده، مردم نقل كردهاند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به ديگران نان و گوشت ميداد و خود نان جو و زيتون ميخورد، و ظرف غذايش مُهر ميكرد كه چيزي به آن اضافه نكنند، و شنيد كه در خانه گوشتي را تفت ميدهند، از جاي برخاست و ميگفت: آيا در ذمّه علي بن ابيطالب كباب كردن گوشت باشد؟ اهل و عيالش از اين گفتار حضرت ترسيدند، عرض كردند يا اميرالمؤمنين زوجهات فلاني گوسفندي «شتر» در قبيله خود كشته است، و آنها قسمتي از آن را به خاطر او جدا نموده و برايش فرستادهاند، آن حضرت فرمود: بخوريد گوارايتان باشد.
اميرالمؤمنين از اين جهت خائف بود كه مبادا اين گوشت به عنوان هديه از طرف رعيّت فرستاده شده باشد، زيرا هديه قبول كردن والي در واقع خيانت به مسلمين است، و آن حضرت از هيچ ناگواري نالان نميبود مگر از مرگ (در رابطه به اين صفت به صفت 37 نيز مراجعه نماييد.)
جديّت و پشت كارداري حضرت(ع)
باحسن من عدّتنا، و اقام هو بالنخيلة، و قال: انّ صاحب الحرب الارق الذي لا يتوجّد من سهر ليله و ظمأ نهاره، ولا فقد نسائه و اولاده،
فلا الذي انصرف فعاد فرجع اليه، و لا الذي اقام فثبت معه في عسكره اقام، فلمّا راى ذلك دخل الكوفة، فصعد المنبر، فقال: لله انتم! ما انتم الا اسد الشرى في الدعة، و ثعالب روّاغة، ما انتم بركن يصال به، و لا زوافر عز يفتقر اليها، ايّها المجتمعة ابدانهم، و المختلِفة اهواؤهم، ما عزّت دعوة من دعاكم، ولا استراح قلب من قاساكم، مع ايّ امام بعدي تقاتلون، و ايّ دار بعد داركم تمتعون، فكان في اخر حربه اشد اسفا و غيظا، و قد خذله الناس.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت) استبداد به رأي و پشت كار داشتن است؛ (ابن دأب) ميگويد اميرالمؤمنين عليه السلام از جنگ (نهروان) برگشت و در نخيله (اسم موضعي است نزديك كوفه) پياده شدند، لشكريانش از او اجازه خواستند و گفتند يا اميرالمؤمنين شمشيرهاي ما كند شده و نيزههاي ما از كار افتاده است، به ما اذن بده تا برويم و با وسائل مجهّز برميگرديم، ايشان رفتند و خود آن حضرت در نخليه بماند، و ميفرمود:
صاحب جنگ شب زندهدار آن كسي است كه از بيداري شب و تشنگي روز و از فراق زن و فرزند اندوهگين نميشود (ابن دأب ميگويد):
نه آن افرادي كه اجازه گرفته و رفته بودند، به جانب حضرت برگشتند، و نه آن كساني كه در نخيله مانده بودند براي جنگ آماده شدند، پس چون اميرالمؤمنين اين وضع را از آن مردم بديد، داخل كوفه شده و بر منبر بالا رفت و فرمود:
به خدا قسم شما مردم شيراني هستيد ولي هنگام رفاه و آسايش و روباههاي مكّار و حيله
بازي ميباشيد، شماها ركني نيستيد كه با آن بتوان در جنگ حمله كرد، و نه ياراني هستيد كه از آنها همراهي درخواست شود، اي مردماني كه بدنهايتان گرد يكديگر جمع است ولي افكار و رأيهايتان پراكنده و مختلف ميباشد، دعوت كسي كه شما را بخواند اجابت نميشود، و كسي كه درباره شما رنج و زحمت كشيده است دل او راحتي و آسايش نمييابد؛
آيا شماها با كدام امام بعد از من جنگ خواهيد كرد؟ و در جه جايي بعد از اينجا زندگي مرفّهي خواهيد نمود؟ (سپس ابن دأب ميگويد): اميرالمؤمنين در آخر جنگهايش به واسطه ياري نكردن مردم، همواره اندوهگين و خشمناك بود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اگر نظرتان باشد در مبحث روز يكشنبه 16 محرّم كه درباره جنگ صفيّن و نهروان بحث ميكرديم، مشابه اين خطبه فوق را در آنجا برايتان ميخواندم، و اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا مربوط به همان نهروانيها است كه پس از مراجعت از جنگ نهروان برايشان خوانده است. و اين خطبه را صاحب «البيان و التبيين» و تاريخ طبري نقل كردهاند.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي خداوند به شما اجر جزيلي عنايت كند كه ما را به اين امور تاريخي و روايي آشنا ميكنيد و از حضورتان استدعا دارم كه چون بحث امروزمان طولاني شده، در همينجا خاتمه دهيد و تتمّه اوصاف را در روزهاي آينده بيان نماييد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من در خدمت شما هستم و به عرايض امروزم خاتمه دادم و شما را به خدا ميسپارم.
شنيدن حضرت(ع) سلامهاي فرشتگان را
بابويهي: روز يكشنبه 30 محرم برابر با 15 آبان بود كه آقاي نصرتآبادي وارد شده و مجدّداً مجلس بحث منعقد شد و اينجانب به شرح بقيه اوصاف اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختم:
قال: فما الحفظ؟ قال: هو الذي تسمّيه العرب العقل، لم يخبره رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بشيء قطّ الا حفظه، و لا نزل عليه شيء قطّ الاّ وعى به، و لا نزل من اعاجيب السماء شيء قطّ الى الارض الاّ سئل عنه، حتّى نزل فيه «وَتَعِيهَا أُذُنٌ وَاعِيةٌ» الحاقة: 12 و اتى يوماً باب النبي صلى الله عليه و آله و سلم و ملائكته يسلّمون عليه و هو واقف حتّى فرغوا، ثمّ دخل على النبي صلى الله عليه و آله و سلم فقال له: يا رسول الله سلَّم عليك أربعمئة ملك ونيف، قال صلى الله عليه و آله و سلم: و ما يدريك؟ قال: حفظت لغاتهم، فلم يسلِّم عليك ملك الاّ بلغة غير لغة صاحبه.
قال السيّد:
فظلّ يعقد بالكفيّن مستمعاً كانّه حاسبٌ من اهل دارينا
ادّت اليهه بنوع من مفادتها سفائن الهند يحملن الربابينا
قال ابن دأب: و اهل دارينا قرية من قوي الشام و اهل جزيرة اهلها احسب قوم.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه) او داراي صفت حفظ ميباشد كه عرب آن را عقل مينامد، هيچ گاه پيغمبر صلي الله عليه و آله او را به امري خبر نميداد مگر آنكه آن را از بر ميكرد، و هيچ چيزي بر پيامبر(ص) نازل نميگرديد مگر آنكه آن را حفظ مينمود، و آنچه از عجايب آسمان به زمين نازل ميشد آن را از رسول الله صلي الله عليه و آله ميپرسيد تا آنكه اين آيه شريفه: «وَ تَعِيهَا أُذُنٌ وَاعِيةٌ» (1)در شأنش نازل گرديد.
1) .الحاقه: 12.
روزي علي بن ابيطالب عليه السلام آمد و درب منزل پيغمبر صلي الله عليه و آله ايستاد در آن هنگامي كه ملائكه بر آن حضرت(ص) سلام ميكردند، تا آنكه فرشتگان از سلام كردن خلاص شدند، پس اميرالمؤمنين عليه السلام داخل خانه شد و عرض كرد: يا رسول الله چهار هزار و چندي ملائكه بر شما سلام كردند. حضرت به او فرمود: تو از كجا ميداني؟ عرض كرد من گفتارهاي آنان را ضبط كردم كه هر فرشتهاي با زباني مخصوص بر شما سلام ميكرد كه غير از زبان فرشته ديگر بود.
و سيد حميري درباره همين صفت فوق آن دو شعر بالا را سروده است.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من در بعضي از تفاسير اهل تسنن خواندهام كه آيه شريفه فوق در شأن علي بن ابيطالب نازل شده هر چند نام تفسير را فراموش كردهام.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي گفتارتان صحيح است، اگر نه آنكه تصميم من به اختصار بود، آنچه را كه مفسرين عامّه درباره اين آيه شريفه مذكوره نقل كردهاند به عرضتان ميرساندم تا به اطمنان شما افزوده شود.
فصاحت اميرالمؤمنين(ع) نظير نداشته
ثم الفصاحة: وثب الناس اليه، فقالوا: يا امير المؤمنين ما سمعنا احداً قطّ افصح منك و لا اعرب كلاماً منك، قال و ما يمنعني و انا مولدي بمكّة.
قال ابن دأب: فادركت الناس و هم يعيبون كل من استعان بغير الكلام الذي يشبه الكلام الذي هو فيه، و يعيبون الرجل الذي يتكلم و يضرب بيده علي بعض جسده او علي الارض، او يُدخل في كلامه ما يستعين به؛
فادركت الاولي هم يقولون كان عليه
السلام يقوم فيتكلم منذ ضحوة الي ان تزول الشمس، لا يدخل في كلامه غير الذي تكلم به.
(مطالبي را كه بعد از جملات فوق ذيل صفت فصاحت ابن دأب نقل كرده قسمتي از آنها اموريست كه متفرقاً در نهج البلاغه آورده شده و چون من آنها را جامعتر ديدم، از نهج البلاغه نقل ميكنم):
اما بعد يا اهل العراق فانما انتم كالمراة الحامل حملت فلما اتمت املصت و مات قيمها و طال تايمها و ورثها ابعدها اما والله ما اتيتكم اختيارا و لكن جئت اليكم سوقا و لقد بلغني انكم تقولون علي يكذب. قاتلكم الله فعلى من اكذب. اعلى الله؟ فانا اول من امن به. ام على نبيه؟ فانا اول من صدقه. كلا والله و لكنها لهجة غبتم عنها و لم تكونوا من اهلها. ويلمه كيلا بغير ثمن لو كان له وعاء، «و لتعلمن نباه بعد حين» س 38 ي 88. (1)
اما والله لو اني حين امرتكم بما امرتكم به حملتكم على المكروه الذي يجعل الله فيه خيرا، فان استقمتم هديتكم، و ان اعوججتم قومتكم، و ان ابيتم تداركتكم، لكانت الوثقى، و لكن بمن والى من؟. اريد ان اداوي بكم و انتم دائي، كناقش الشوكة بالشوكة و هو يعلم ان ضلعها معها.
اللهم قد ملت اطباء هذا الداء الدوي، و كلّت النزعة باشطان الركي. اين القوم الذين دعوا الى الاسلام فقبلوه، و قرأوا القران فاحكموه. و هيجوا الى القتال فولهوا و له اللقاح الى اولادها، و سلبوا السيوف اغمادها. و اخذوا باطراف الارض زحفاً
1) .نهج البلاغه كلام 71.
زحفاً و صفاً صفاً؟ بعض هلك و بعض نجا. لا يبشرون بالاحياء، و لا يعزون عن الموتى. مُرُه العيون من البكاء. خمص البطون من الصيام. ذبل الشفاه من الدعاء. صفر الالوان من السهر. على وجوههم غبرة الخاشعين. اولئك اخواني الذاهبون. فحق لنا ان نظما اليهم و نعض الايدي على فراقهم. (1)
(رجعنا الي ما انفرد في نقله ابن دأب هيهنا): اما والله لتصيرن بعدي سبايا سبايا يغيرونكم و يتغاير بكم، اما والله ان من ورائكم الادبر، لاتبقي و لاتذر، و النّهاس الفرّاس القتال الجموح، يتوارثكم منهم عدّة يستخرجون كنوزكم من ججالكم ليس الآخر بارأف بكم من الاول، ثم يهلك بينكم دينكم و دنياكم.......................
يا ليت لي من بعد قومي قوماً و ليت ان اسبق يومي يوماً
هنالك لو دعوت اتاك منهم رجال مثل ارمية الحميم
اللّهم ان الفرات و دجلة نهران اعجمان اصمّان اعميان ابكمان، اللّهمَ سلّط عليهما بحرك و انزع منهما نصرك، لا النزعة باشطان الرّكيّ...........
ثم رأيناه و عيناه تذرفان و هو يقول: انا لله و انا اليه راجعون، الي عيشة بمثل بطن الحية، متي؟ لا متي لك منهم، لا متي.
قال ابن دأب: هذا ما حفظت الرواة الكلمه بعد الكلمة و ما سقط من كلامه اكثر و اطول، ممّا لا يفهم عنه.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت) فصاحت است: مردم از جاي برخاسته عرض كردند: يا
1) .نهج البلاغه كلام: 121.
اميرالمؤمنين ما نشنيدهايم هرگز فصيحتر و سخنران تر از شما؟ فرمود: چرا چنين نباشد با آن كه متولد مكه هستم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من وجه اين تعليل امام عليه السلام را نفهميدم؟ مگر كسي كه در مكه متولد شود افصح از همه ميشود؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي به نكته حسّاسي توجه پيدا كرديد و ايرادتان به جا ميباشد، و پُر واضحست كه تولد در مكه اين گونه فصاحت در انسان ايجاد نميكند، و گرنه ميبايست جميع اهل مكه كه ولادتشان آنجا بوده است افصح متكلمين عصر خود باشند با آنكه اين چنين نبوده و نخواهد بود، ولي من براي شما بگويم: منظور اميرالمؤمنين عليه السلام از اين جمله «انا مولدي مكه» همان كعبه است، چنانكه نزد سنّي و شيعه ثابت است كه زادگاه آن حضرت كعبه بوده، و اَحَدي از افراد بشر تاكنون در اين مكان متولد نشده، و آنچه من از پيش ياد دارم آنست كه اميرالمؤمنين عليه السلام در جواب سائل فرموده: «و ما يمنعني و انا وليد الكعبة» ليكن جاي ان را فراموش كردهام كه در چه كتابي آن را خواندهام چنانكه حافظ گنجي در كتاب «كفايه» ص 261 ميگويد: لمّا ولد في الكعبه عليٌ «اميرالمؤمنين» دخل ابوطالب الكعبة و هو يقول:
يا ربّ هذا الغس الدجيّ و القمر المنبلج المضي
بيّن لنا من امرك الخفي ماذا تري في اسم ذاالصبي
قال فسمع صوت هاتف و هو يقول:
يا اهل بيت المصطفي النبي
خصصتم بالولد الزكي
واسمه من شامخ العلي عليّ اشتق من العليّ
ابن دأب ميگويد: افرادي را برخورد كردم كه سرزنش مينمودند هر كسي كه در ضمن سخنان خود از گفتارهاي ديگران كمك و ياري ميجويند، و نيز اشخاصي را ديدم هر كسي كه در بين گفتار دست خود را به عضوي از اعضايش و يا بر زمين ميزد و يا در خلال سخنراني خويش از مطالب ديگران استفاده مينمود او را سرزنش ميكردند. (سپس ابن دأب ميگويد): گروه اولين را ديدم كه ميگفتند اميرالمؤمنين عليه السلام از وقت چاشت تا ظهر درباره يك موضوع تكلّم مينمود بدون آنكه كلام ديگري در آن موضوع داخل كند.
(وقتي در جنگ صفيّن لشكر شام شكست خوردند، به دستور عمرو عاص قرآنها بر سر نيزهها زدند، و بر اثر اين حيله لشكر عراق در جنگيدن با ايشان سستي نموده و در نتيجه از فتح و پيروزي حتمي محروم گشتند) پس اميرالمؤمنين در سرزنش آنان فرمود: بعد از ستايش خدا و درود بر پيغمبر(ص)، اي مردم عراق شما چون زن آبستني هستيد كه پس از تحمل مدّت حمل، بچه را سقط كرده مرده بيندازد و شوهرش بميرد، و بيوهگي او طول بكشد، و بيگانهترين اشخاص ميراثش را ببرد، آگاه باشيد سوگند به خداوند من به اختيار به سوي شما نيامدم و ليكن به ناچار آمدم (زيرا در جنگ جمل چون لشكر حجاز كفايت نميكرد به لشكر عراق نيازمند شدم و بعد از آن چون حنگ با مردم شام پيش آمد نتيجتاً مجبور شدم كه در شهر شما «كوفه» بمانم.
سوگند به خداوند به من خبر رسيده كه شما ميگوييد: علي دروغ ميگويد: خدا شما را بكشد، پس بر كه دروغ ميگويم؟ آيا بر خدا دروغ ميبندم؟ من كه اول كسي هستم كه به او ايمان آوردهام؛ يا بر پيغمبر او دروغ ميبندم؟ من كه اول كسي هستم كه او را تصديق نموده ام، سوگند به خدا چنين نيست (كه شما ميگوييد) ليكن
سخنانم صحيح است، شما كه در آن هنگام (كه از پيغمبر(ص) فرا ميگرفتم حاضر نبوديد، و لياقت آن را هم نداشتيد) واي بر مادر او (كه مرا تكذيب ميكند) بيبها پيمانه ميكنم (همه چيز را به او ميدهم بدون توقّع و مزد) اگر او را ظرفي باشد (كه استعداد ياد گرفتن را داشته باشد) و آينه خواهيد دانست راستي و صدق گفتار را بعد از اين (در قيامت كه به كيفر گفتار خود مبتلي خواهيد شد و يا پس از وفات آن حضرت وقتي كه بني اميّه بر آنان مسلّط گشته و آنچه را كه آن بزرگوار به ايشان خبر داده بود علناً مشاهده خواهند نمود).
(چون لشكر شام شكست خوردند و بر اثر حيله عمرو بن عاص، لشكر عراق را در جنگيدن سست نمودند، حكومت حَكَمين را درخواست كردند، امام عليه السلام به اين امر راضي نبود و ايشان را از اين درخواست نهي فرمود، ولي آنها بسيار اصرار نموده و آن حضرت را تهديد به قتل كردند، نتيجتاً امام عليه السلام به حكميّت تن داد، سپس يكي از اصحاب برخاسته عرض كرد: شما ما را از حكومت حَكَمين نهي كردي، و پس از آن امر نمودي، ما نفهميديم كدام يك از اين دو رأي به هدايت و راهنمايي نزديكتر است؟ امام عليه السلام دست بر روي دست زده فرمود: اين حيرت و سرگرداني جزاي كسي است كه حزم و احتياط را از دست داده و گفتار مرا پيروي نكرد و به قبول حكميّت ابوموسي و عمرو بن عاص وادارم نمود سپس فرمود): آگاه باشيد به خدا سوگند اگر آن زماني كه من شما را امر كردم به آن چيزي كه امر كردم (كه جنگ با معاويه باشد)، شما را وادار به چيزي كردم كه ميل نداشتيد، ولي خداوند خير و نيكويي در آن قرار ميداد (كه هامن فتح و پيروزي بر دشمن و ثواب آخرتي باشد) پس اگر استقامت مينموديد شما را هدايت ميكردم، و اگر كجروي ميكرديد، شما را راست مينمودم، و اگر امتناع ميورزيديد مجبورتان ميكردم، البته آن رويّه استوارتر
بود، و ليكن به كمك و همراهي كه؟ و ياري خواستن از چه كسي؟
من مي خواهم به سبب شما مداوا كنم و حال آنكه شما خود درد و بيماري من ميباشيد (يعني من ميخواستم بيماري شكست خوردن را به كمك و همراهي شماها مداوا كنم ولي همين شكست خوردن به سبب نافرماني خود شماها به وجود آمد) و مثل من در اينجا مثل كسي است كه بخواهد خار را به وسيله خار درآورد با آنكه ميداند كه ميل خار با خار است. (1)
بار خدايا طبيبان اين درد بيدرمان ملول گشتند، و كشندگان آب از چاهها با ريسمانها خسته و ناتوان شدند (ما را اميد به هدايت و رستگاري اين گروه نيست) كجايند آن قومي كه به اسلام خوانده شده، آن را پذيرفتند، و قرآن را خواندند و آن را محكم و استوار ساختند (به آن عمل كردند) و به سوي جهاد انگيخته شدند، پس شيفته گرديدند مانند شيفتگي شترها به اولادهايشان، و شمشيرها را از غلاف بيرون كشيده، اطراف زمين (كارزار) را دسته دسته و صفّ صفّ فرا گرفتند، بعضي از آنها هلاك گشتند (مانند مؤمنيني كه در جگهاي اسلام شهيدند، مثل: عبيد ة بن حارث در جنگ بدر، و حمز ة بن عبدالمطلّب در جنگ احد، و جعفر بن ابيطالب در جنگ مؤته و مانند ايشان) و بعضي به سلامت ماندهاند، چنانكه در قرآن كريمست: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَيهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن ينتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً» (2)
از بقاء زندهها شاد نميشدند، و از مرگ كشته شدهها تسليت نميخواستند، جشمشان از گريه (خوف خدا) سفيد شد، و شكمشان از روزه لاغر، و لبشان از دعا خشكيد، و رنگشان از بيداري زرد گشت، و بر روهاشان غبار «آثار» فروتنان، آنان
برادران من بودند كه رفتند، پس سزاوار است تشنه ايشان بوده، و از فراق و دوريشان دستها بگزيم.
ابن دأب (در آخر كلماتش) ميگويد: هر چه در اينجا نقل شده است، همانهاييست كه راويان ثبت و ضبط نمودهاند ولي آنچه از كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام ساقط شده و از بين رفته خيلي زيادتر از آنست كه نوشته شده و طوريست كه نميتوان آنها را از اين عبارات به دست آورد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من هم به همين جهت از شرح و ترجمه قسمتي از اين عبارت صرف نظر كردم چون به معاني آنها اطمينان نداشتم، ليكن آن قسمتهايي را كه با خطب نهج البلاغه منطبق بود فقط آنها را معني نمودم.
با بود اين كلام امام عليه السلام نيازي به استاد اخلاق نيست
التي لم يسمعوها من احد قطّ بالبلاغة في الموعظة، فكان ممّا حفظ من حكمته وصف رجلاً ان قال: ينهى و لا ينتهي، و يامر الناس بما لا ياتي، و يبتغي الازدياد فيما بقي، و يضيع ما اُوتي، يحبّ الصالحين، و لا يعمل باعمالهم، و يبغض المسيئين و هو منهم، يبادر من الدنيا ما يفنى، و يذر من الاخرة ما يبقى، يكره الموت لذنوبه، و لا يترك الذنوب في حياته.
قال ابن دأب فهل فكّر الخلق الي ما هم عليه من الوجود بصفته الي ما قال غيره؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي كلماتي كه ابن دأب ذيل صفت فوق نقل كرده است جامع تر و مفصّلتر از آن را نهج البلاغه نقل نموده، و منهم آن را كه كلام 142 باشد در اينجا مي آورم و منحصراً
ترجمه همان را بيان ميكنم تا تبديل با حسن شود و آن اين است:
و قال عليه السلام: لرجل سأله ان يعظه: لا تكن ممن يرجوا الآخرة بغير العمل، و يرجي التوبة بطول الامل. يقول في الدنيا بقول الزاهدين، و يعمل فيها بعمل الراغبين. ان اعطي منها لم يشبع، و ان منع منها لم يقنع. يعجز عن شكر ما اوتي، و يبتغي الزيادة فيما بقي ينهى و لا ينتهي و يامر بما لا ياتي. يحب الصالحين ولا يعمل عملهم، و يبغض المذنبين وهو احدهم. يكره الموت لكثرة ذنوبه، و يقيم على ما يكره الموت له ان سقم ظل نادما، وان صح امن لاهيا. يعجب بنفسه اذا عوفي ويقنط اذا ابتلي. ان اصابه بلاء دعا مضطرا و ان ناله رخاء اعرض مغترا. تغلبه نفسه على ما تظن و لا يغلبها على ما يستيقن. يخاف على غيره بادنى من ذنبه. و يرجو لنفسه باكثر من عمله. ان استغنى بطر و فتن، و ان افتقر قنط ووهن. يقصر اذا عمل، و يبالغ اذا سال. ان عرضت له شهوة اسلف المعصية و سوف التوبة. و ان عرته محنة انفرج عن شرائط الملة. يصف العبرة و لا يعتبر و يبالغ في الموعظة و لا يتعظ. فهو بالقول مدل و من العمل مقل. ينافس فيما يفنى، و يسامح فيما يبقى. يرى الغنم مغرما، و الغرم مغنما. يخشى الموت و لا يبادر الفوت. يستعظم من معصية غيره ما يستقل اكثر منه من نفسه، و يستكثر من طاعته ما يحقر من طاعة غيره. فهو على الناس طاعن و لنفسه مداهن. اللغو مع الاغنياء احب اليه من الذكر مع الفقراء. يحكم على غيره لنفسه و لا يحكم عليها لغيره،
و يرشد غيره و يغوي نفسه. فهو يطاع و يعصى، و يستوفي و لا يوفي، و يخشى الخلق في غير ربه و لا يخشى ربه في خلقه.
قال الرضي (ره): و لو لم يكن في هذا الكتاب الا هذا الكلام لكفى به موعظة ناجعة و حكمة بالغة و بصيرة لمبصر و عبرة لناظر مفكّر.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من تاكنون يك چنين كلماتي را نديده و نشنيدهام كه اين گونه حكمتآميز باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما حق داريد كه اظهار بياطلاعي كنيد، زيرا روحانيّت تسنّن هيچ گاه مريدهاي خود را به سوي خطبات و كلمات و روايات و احاديث اميرالمؤمنين و ساير ائمه اهل بيت پيغمبر عليهم السلام تشويق نميكنند، بلكه همان طوري كه در ضمن بحثهاي گذشته به عرضتان رساندم، ابن ابي الحديد ميگويد: ما شرط كردهايم با خودمان كه اعتنايي به گفتارهاي شيعه نكنيم و چيزي از آنها نقل ننماييم.
و گرنه شما ببينيد كه سيّد رضي «گردآورنده نهج البلاغه» رضوان الله عليه اين كلام امام عليه السلام را چگونه تمجيد و ستايش ميكند؟ ميگويد: اگر نبود در اين كتاب «نهج البلاغه» مگر همين كلام اميرالمؤمنين، بس بود از نظر موعظه اثر كننده و از نظر حكمت بالغه و رسا، و براي بصيرت و بينايي بخش هر طالب بصيرتي، و براي عبرت و پندگيري هر ناظر متفكّري.
و همچنين ابن دأب براي تحريك و تشويق به سوي آن كلماتي كه از آن حضرت در اينجا نقل نموده ميگويد: آيا بشر هيچ گاه فكر كرده است درباره خودش كه داراي چه صفتي است؟ تا از خويش اطلاعي پيدا كند، و آن چه ديگران درباره اوصاف او گفتهاند هيچ وقت آنها را مورد مطالعه قرار داده است؟ تا از نواقص و عيوب خود مطّلع شود، و درصدد علاج آنها برآيد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي هر چند شما نياز
به ترجمه نداريد ليكن من ناچارم اين كلام را جمله به جمله به طور اختصار ترجمه كنم تا ساير مراجعين بتوانند از آن بهرهمند شوند.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي اگرچه اينجانب به لغت عرب اشنا هستم ولي از ترجمه آن بهتر ميتوانم استفاده نمايم و اينك منتظر بيانات جنابعالي ميباشم:
مردي به اميرالمؤمنين عرض كرد: مرا موعظه كنيد (آن حضرت) به او فرمود:
مباش از كساني كه بدون عمل و كردار اميد به آخرت دارند (و مقامهاي آن سرا را تمنّا ميكنند)، و به واسطه آمال و آرزوهاي طول و دراز توبه كردن را تأخير مياندازند.
گفتارش در دنيا گفتار زاهدها و پارسايانست و(لي) رفتارش رفتار دنياخواهان ميباشد،
اگر از (مال و منال) دنيا به او داده شود سير نميگردد، و اگر به او نرسد قناعت نميكند،
ناتوانست از شكرگذاري آنچه به او داده شده است و(لي) درخواست مينمايد زياده از آنچه دارا ميباشد.
مردم را نهي ميكند و(لي) خودش دست برنميدارد.
نيكوكاران و صالحين را دوست ميدارد و(لي) كردار آنان را انجام نميدهد،
و گناهكاران را دشمن ميدارد، و خودش يكي از آنها ميباشد.
به واسطه گناهان بسيار، از مرگ كراهت دارد و(لي) ايستادگي ميكند بر همان گناهاني كه به سبب آنها كراهت از مرگ دارد.
اگر بيمار شود (از بد رفتاريش) پشيمان ميگردد، و چون تندرستي يابد اسوده خاطر و غافل گردد
هرگاه آسايش بيند خودپسند ميشود و به خود ميبالد، و چون گرفتار شود نوميد و پژمرده گردد،
اگر بلا و سختي برايش پيش آيد جدّاً دعا و زاري ميكند و چون راحتي و خوشي به او دست دهد
از روي غرور و فريب (از خدا) دوري ميجويد.
نفس امّاره بر او مسلّط است درباره چيزهايي كه گمان به آنها دارد (مانند آمرزش گناهان پس به گناه ادامه ميدهده به گمان آن كه آمرزيده ميشود) و خود بر نفسش مسلط نيست درباره چيزهايي كه يقين دارد (كه مرگ و عذاب اخروي باشد پس در اين امور بر نفس خود مسلط نيست)،
بر ديگران ميترسد از گناهي كه كمتر از گناه خود او است،
و جزاي بيشتر از عملش را براي خود اميدوار است،
اگر به توانگري و ثروت رسد شاد شده و در فتنه و گمراهي افتد (و باك از گناه ندارد) و چنانچه تنگدست و فقير شود (از رحمت خدا) نوميد شده و سستي (در عبادت و بندگي) مينمايد،
اگر اطاعت و بندگي كند در آن كوتاهي ميكند (و درست انجام نميدهد)
اگر از خدا حاجت طلبد زياد اصرار مينمايد،
اگر شهوت و خواهش نفساني به او روي آورد، در معصيت پيشي ميگيرد، و توبه و بازگشت را پشت سر مياندازد،
هرگاه به او اندوهي برسد، از دستورهاي ديني دوري ميگزيند،
عبرت و پند گيري را بر د يگران بيان ميكند، و(لي) خودش عبرت نميگيرد،
در نصيحت كردن ديگران كوشا است و(لي) خودش نصيحت را نميپذيرد،
پس او به گفتار خود مينازد، و عمل و كردارش اندكست،
در چيزهايي كه نابود شدني است كوشش ميكند (كه دنيا و مال و منال او است) و درچيزهايي كه باقي و جاويدانست (كه آخرت و مافيها باشد) سهل انگاري مينمايد،
چيزهايي كه غنيمت است و سود دارد (مانند اطاعت و بندگي خدا) به نظرش غرامت و خسارت ميآيد، و(لي) معصيت و نافرمانمي خدا كه غرامت
و تاوان است غنيمت و سود ميداند،
از مرگ ترسانست، و(لي) پيش از آنكه فرصت از دست برود (سوي كارهاي پسنديده و نيكو) نميشتابد گناه ديگران را بزرگ ميداند ولي گناه خود را كه بزرگتر از گناه آن هاست كوچك ميشمارد،
پس او نسبت به مردم سخت گيري ميكند، و درباره خودش سهلانگار است،
بيهوده و لغوگويي با ثروتمندان را بيشتر دوست د ارد از ذكر خدا گفتن با فقراء
براي سود خود به زيان ديگران حكم ميكند (اگرچه ناحق باشد) و بر سود ديگران به زيان خود حكم نميكند (اگرچه حق با آنان باشد)،
ديگران را ارشاد ميكند، و خود را گمراه ميسازد، پس ديگران از او پيروي مينمايند و خودش معصيت ميكند،
حق خود را از ديگران تماماً مي ستاند و(لي) حق ديگران را تام و كامل نميدهد،
از مردم ميترسد نه در راه پروردگارش (يعني از ترس مردم كاري را انجام ميدهد كه خداپسند نيست) و(لي) در كار مردم از خدا نميترسد (يعني به مردم زيان ميرساند، و در اين عملش از خدا بيمي ندارد). ترجمه تمام شد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي اين كلام اميرالمؤمين عليه السلام آيينهايست تمام نما كه اگر كسي بخواهد خودشناس شود و خودسازي كند، و از ملكات و اوصاف دروني خويش خبردار شود، بايستي در برابر اين آيه بايستد و يكايك اين كلمات ملكوتي را تحت مطالعه دقيق قرار دهد و درون خويش را با اين اوصاف مهلكه كه اميرالمؤمنين عليه السلام بيان نمودند بسنجد تا ببيند به چه مقدار از اين صفتها متّصف ميباشد، و تا چه حدّي در مخاطره روحي واقعست.
آقاي نصرتآبادي به طور مشروح عرض كنم: هر كسي كه بخواهد روش زاهدين را پيش بگيرد، و كسي كه بخواهد، در سير و سلوك معنوي قدم گذارد، و كسي كه بخواهد در مقام رياضتهاي
مشروعه برآيد و تصفيه نفس كند، و كسي كه بخواهد متخلق به اخلاق حسنه گردد و از اخلاقهاي رذيله مبرّا شود، و كسي كه بخواهد راه حكمت را بپيمايد و طريقه استخراج و استنباط حكمت را بياموزد، بايستي در اين كلام حكيم آفرينِ اميرالمؤمنين عليه السلام نظر نمايد،
آقاي نصرتآبادي اين كلام امام عليه السلام استاديست كه درس اخلاق براي شاگردان خود ميگويد و با وجود اين كلام نيازي به تحمّل مشقّتهاي تحصيلي نيست و احتياجي به حاضر شدن در مجالس اساتيد اخلاق نميباشد، بكله با تأمل كردن در يكايك اين دستورهاي روح بخش امام عليه السلام ميتواند شخص عيبهاي اخلاقي خود را كشف كند و سپس درصدد برطرف كردن و ازاله نمودن آنها برآيد، و در نتيجه پس از زماني خود را خواهد ديد كه فرديست خليق و با همه مؤمنين خوش سلوك و بر اَحَدي از آنان تفوّق نميجويد و به هيچ يك از ايشان خودفروشي و خودنمايي نميكند، و عُجب به نفس ندارد، و خويشتن را از ديگران بهتر نميداند، و در مقام عيبجويي كسي برنميآيد، و به اعمال نيك خود اطمينان خاطر ندارد، و از توبه و انابه به دستگاه باري تعالي خويش را مستغني نميبيند و .....
آقاي نصرتآبادي شما اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام را آسان به حساب نياوريد و ساده تلقّي نكنيد، سوگند به خداوند كه اگر (فرضاً) دانشمند زبردستي براي ساليان دراز درون خود را مورد مطالعه قرار دهد و اعمال و كردارهاي خويش را بيازمايد، و نيّات و سريره خود را دقيقاً بررسي كند، يعني درصدد آن برآيد كه نواقص و عيوب نفساني خويش را به دست آورد، هرگز نميتواند اين گونه و اين همه اطلاعات اخلاقي و روحي پيدا كند، و از نفسانيات خود خبردار شود، كه اميرالمؤمنين عليه السلام بدون تحقيق پيشين ارتجالاً و ابتدائاً جميع اسرار و امراض معنوي بيمار اخلاق را برملا نموده، و كسي
را كه گرفتار اين فسادهاي روحي بوده راهنمايي كرده كه نسبت به اين سائل اين گونه جواب داده كه اين خود معجزهايست از معجزات و كرامتي است از كرامات بيكران حضرتش.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من نميدانم چگونه از شما تشكر كنم كه مرا به اين نكات پر ارجارزنده متوجه نموديد، خداوند بر توفيقات شما بيفزايد.
حلال مشكلات اميرالمؤمنين(ع) است
انـّه لم ينزل بالناس ظلماء عمياء كان لها موضعاً غيره، مثل مجيء اليهود يسألونه و يتعنّتونه، و يخبر بما في التوراة و ما يجدون عندهم، فكم من يهوديّ قد اسلم، و كان سبب اسلامه هو.
و اما غناه عن الناس فانه لم يوجد علي باب احد قطّ يسئله عن كلمة و لا يستفيد منه حرفاً.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه) مردم به او نيازمند و او از مردم مستغني بود، زيرا هيچ موضوعي تاريك و كوري براي ايشان پيش نميآمد كه درباره حلّ آن موردي پيدا كنند غير از آن حضرت، چنانكه يهوديها نزد او ميآمدند و از حضرتش پرسشها مينمودند و سؤالهاي دشواري مطرح ميكردند، و او هم از تورات و ديگر كتابهاي خودشان به آنان جواب ميداد، و چه بسيار يهودي كه مسلمان شدند و سبب اسلام آنها اميرالمؤمنين(ع) بود.
و امّا بينيازي آن حضرت از مردم آنست كه هيچ گاه ديده نشده كه علي بن ابطالب(ع) به سراغ كسي رفته و از او چيزي بپرسد، و يا از او حرفي استفاده كرده باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي براي تأييد گفتار بالا حديثي در اين باره نقل ميكنم:
ابن دريد در كتاب خود «المجتني» ص 35 مينويسد:
عن انس بن مالك قال: اقبل يهودي بعد وفاة رسو الله(ص) فاشار القوم الي ابي بكر فوقف عليه فقال: اريد ان اسئلك عن اشياء لايعلمها الاّ بني او وصي بني، فقال ابوبكر: سل عما بدا لك قال اليهودي: اخبرني عما ليس لله، و عما ليس عندالله و عما لايعلمه الله، فقال ابوبكر هذه مسائل الزنادقة يا يهودي، و همّ ابوبكر و السملمون رضي الله عنهم باليهودي، فقال ابن عباس ان كان عندكم جوابه و الاً فاذهبوا به الي علي رضي الله عنه يجيبه، فاني سمعت رسول الله(ص) يقول لعلي بن ابيطالب اللهم اهد قلبه وثبّت لسانه قال: فقام ابوبكر و من حضره حتي اتوا علي بن ابيطالب، فاستأذنوا علي، فقال ابوبكر يا اباالحسن ان هذا اليهودي سألني مسائل الزنادقة، فقال علي ما تقول يا يهودي، قال اسئلك عن اشياء لايعلمها الا نبي او وصي نبي فقال له قل فردّ اليهودي السمائل فقال علي رضي الله عنه امّا ما لا يعلمه الله فذلك قولكم يا معشر اليهود ان العزيز ابن الله، و الله لا يعلم ان له ولدا، و امّا قولك اخبرني بما ليس عندالله، فليس عنده ظلم للعباد، و اما قولك اخبرني بما ليس لله، فليس له شريك فقال اليهودي: اشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا رسول الله، وانك وصي رسول الله(ص) فقال ابوبكر و المسلمون لعلي(ع) يا مفرّج الكرب.
اين حديث با ترجمه و شرح در مبحث روز پنج شنبه 7 ذيحجّه برابر با 24 شهريور بيان شده است مراجعه نماييد.
آقاي نصرتآبادي اگر بنا ما بر اختصار نبود
موارد بسياري در رابطه با اين مسأله برايتان نقل ميكردم، هر چند مورّخين و محدثين اهل تسنشن وقايع زيادي را ناديده گرفته و از روي اغراضي (كه جاي شرح آنها نيست) آنها را در كتابهاي خود ذكر نكردهاند، ولي شيعه همه آنها را ثبت و ضبط نمودهاند، ليكن احقاد و امراض دروني مانع از پذيرش احاديث شيعه ميباشد، و به همين جهت از نقل آنها صرفنظر گرديد. و الي الله المشتكي.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از شما خواهشمندم كه موضوع بينيازي آن حضرت را از مردم براي من توضيح دهيد تا به آن روشنتر شوم.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي موضوع بينيازي اميرالمؤمنين(ع) از مردم اظهر من الشمس و ابين من الامس است، و چنان زوايا و اصقاع جهان را فرا گرفته و گوشهاي شنوا را پر كرده كه نياز به دليل و برهان ندارد، و با اين وصف براي تأييد اين گفتار به چند مورد اشاره ميكنم:
علي بن ابيطالب(ع) كه باب مدينه علم رسول الله(ص) است (چنانكه سني و شيعه به طور تواتر نقل كردهاند كه پيغمبر(ص) فرموده است: من مدينه علم هستم و علي باب اوست و من هم در خلال مباحث گذشته اندكي از آن احاديث را برايتان نقل نمودم) چگونه نيازمند به ديگران ميشود؟ و اگر (بر فرض محال) باب مدينه علم رسول الله(ص) در مسائل و احكام و جواب مشكلات ديني و غير ديني نيازمند به ديگري باشد، بايستي رسول الله(ص) نيز چنين باشد، با آن كه واقع برخلاف اينست.
اضافه ميكنم: علي بن ابيطالبي(ع) كه بالاي منبر مردم را به سؤال و پرسش از خود دعوت ميكند و ميفرمايد: بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد، سوگند به خداوند اگر از حال تا قيامت از من بپرسيد به شما جواب خواهم داد (چنانكه ذيل صفت 15 ِالقضاء» خطبه آن حضرت را
در اين باره به عرضتان رساندم) و از آينده مردم باخبر است و از پيشآمدهاي خطرناك بني اميّه و بني العباس به آنان اطلاع ميدهد و آنها را از اين فتنههاي خانمانسوز ميترساند، چگونه متصور است كه نيازمند به مردم باشد.
باز اضافه ميكنم اميرالمؤمنين عليه السلام با آنكه علومش جهان را پر كرده، خطبهها و كُتبُ و رسائل و حِكَم و مواعظ او در دسترس عموم بشر گذارده شده (كه نمونهاي از آنها را سيد رضي (رحمه الله) در نهج البلاغه جمعآوري نموده و مستدركهايي كه در اين زمانهاي اخير به آن اضافه گرديده، و كلمات قصاري كه متجاوز از ده هزار ميباشد به طبع رسيده «به نام غُرر الحكم و دُرر الكلم» و با اين وصف آرزو ميكند، ميفرمايد: كاشكي افرادي را مييافتم كه قدر و ارزش علم را ميدانستند و آن چه در سينهام نهانست از علوم به آنان تعليم مينمودم، چنانكه ميفرمايد:
يا كميل ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها. فاحفظ عني ما اقول لك الناس ثلاثة: فعالم رباني و متعلم على سبيل نجاة، و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح، لم يستضيئوا بنور العلم، و لم يلجاوا الى ركن وثيق ........ يا كميل ............ ها، ان ههنا لعلما جما (و اشار الى صدره) لو اصبت له حملة بلي اصبت لقناًغير مأمون عليه .... او منقاد الحملة الحق لابصرة له .... او منهوماً باللذّة ... او مغرماً بالجمع و الادّخار .... كذلك يموت العلم بموت حامليه. الخ. (1)
1) .نهج البلاغه كلام: 146.
اميرالمؤمنين(ع حامي مظلومين و دادرس ستمديدگانست
قال: ذكر الكوفيّون انسعيد بن القيس الهمداني راه يوما في شدّة الحرّ في فناء حائط، فقال: يااميرالمؤمنين بهذه الساعة؟ قال: ما خرجت الا لاعين مظلوما، او اغيثملهوفا، فبينا هو كذلك اذ اتته امراة قد خلع قلبها لا تدري اين تاخذ من الدنيا،حتّى و قفت عليه، فقالت: ياامير المؤمنين ظلمني زوجي و تعدّى علىّ و حلف ليضربنيفاذهب معي اليه، فطاطا راسه، ثمّ رفعه و هو يقول: لا و الله حتّى يؤخذ للمظلوم حقّهغير متعتع و اين منزلك؟ قالت: في موضع كذا كذا، فانطلق معها حتّى انتهت الى منزلها، فقالت: هذا منزلي، قال: فسلّم فخرج شاب عليه ازار ملوّنة،فقال(عليه السلام: اتّق الله، فقد اخفت زوجتك، فقال: و ماانت و ذاك؟ و اللهلاحرقنّها بالنار لكلامك. قال: و كان(عليه السلام اذا ذهب الى مكان اخذ الدرّةبيده، و السيف معلّق تحت يده، فمن حلّ عليه حكمٌ بالدرّة ضربه، و من حلّ عليه حكمبالسيف عاجله، فلم يعلم الشاب الا و قد اصلت السيف، و قال له: امرك بالمعروف، و انهاك عن المنكر و تردّ المعروف؟! تب و الا قتلتك!قال: و اقبل الناس من السكك يسالون عن امير المؤمنين(عليه السلام حتّى و قفواعليه، قال: فاسقط في يد الشاب ـ اي: ندم على فعله ـ و قال: ياامير المؤمنين! اعفعنّي عفاالله عنك، و الله لاكونن ارضا تطاني، فامرها بالدخول
الى منزلها، و انكفا و هو يقول: لا خير في كثير من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بينالناس، الحمد لله الذي اصلح بي بين مراة و زوجها، يقول الله تبارك و تعالى: «لاَ خَيرَ فِي كَثِير مِن نَجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَة أَوْ مَعْرُوف أَوْ إِصْلاَح بَينَ النَّاسِ و مَن يفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» النساء: 114 .
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه دفاع از مظلوم مينمود و به داد ستمديدگان ميرسيد،
(ابن دأب ميگويد: كوفيّون گفتهاند: روزي سعيد بن قيس همداني اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه موقع شدت گرما كنار ديواري نشسته است، عرض كرد: يا اميرالمؤمنين در چنين ساعتي اينجا نشستهاي؟ فرمود بيرون نيامدم از خانه مگر براي آنكه مظلومي را كمك كنم و به داد ستمديدهاي برسم (سعيد ميگويد در همين حا ل بودم كه زني سراسيمه و دل از جاي كنده كه نميدانست به كجا برود، تا آنكه نزد آن حضرت ايستاد و گفت: يا اميرالمؤمنين شوهرم به من ستم ميكند، و بر من تعدّي مينمايد و سوگند ياد نموده كه مرا بزند، شما با من بياييد تا نزد او برويم آن حضرت سر خود را به زير افكنده و سپس سر برداشت و فرمود: سوگند به خدا چنين نخواهد ماند تا آنكه حق مظلوم از ظالم گرفته شود بدون دشواري و ناراحتي.
(سپس به آن زن فرمود: منزلت كجاست؟ آن زن خانهاش را معرّفي كرد، پس آن حضرت با آن زن حركت كرده و رفتند تا به منزلش رسيد و سلام كرد، پس جواني بيرون آمد كه جامه رنگارنگي بر خود پوشانده بود، اميرالمؤمنين به او فرمود: بترس از خدا چرا زنت را ترساندهاي؟ آن مرد در جواب گفت: ترا به اين امر چه كار؟ سوگند به خداوند به خاطر همين گفتارت اين زن را با آتش ميسوزانم.
ـ عادت اميرالمؤمنين عليه السلام اين بود به هر كجا ميخواست برود تازيانهاي در دست گرفته و شمشيري حمايل خود مينمود، پس هر كه محكوم به تازيانه ميشد او را تازيانه ميزد، و هر كسي كه محكوم به شمشير ميگرديد او را گردن ميزد ـ
ناگاه جوان شمشير كشيدهاي ديد و حضرت به او فرمود من تو را امر به معروف ميكنم و نهي از منكر مينمايم و تو معروف را ردّ ميكني؟ توبه كن و گرنه ترا ميكشم.
ـ در اين ميان مردم از كوچهها ميآمدند و سراغ اميرالمؤمنين را ميگرفتند تا آنكه دور آن حضرت را گرفتند ـ
جوان (چون اين منظره خطرناك را ديد از گفتار خويش پشيمان شده، گفت يا اميرالمؤمنين مرا ببخش خدا ترا ببخشد، سوگند به خداوند من (درباره اين زن مثل زميني خواهم شد كه مرا پايمال كند (در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام به آن زن فرمود: برو داخل منزلت، و خود برگشت در حالي كه ميفرمود: حمد ميكنم خدا را كه به دست من ميان زن و شوهري اصلاح نمود، سپس آيه شريفه فوق را ميخواند؛ يعني: نيست خيري در بسياري از رازهايشان مگر آنكه كسي امر كند به صدقهاي يا كار خوبي يا اصلاح ميان مردمان و كسي كه براي رضاي خدا اين چنين كند، پس زود باشد كه او را جزاي بزرگي ميدهيم.
احداث چشمه جوشان «يَنبُع» و وقف آن
فهل رايتم احداًضرب الجبال بالمعاول فخرج منها مثل اعناق الجزُر كلما خرجت عنق قال: بشّر الوارث،ثم يبدو له فيجعلها صدقة بتلة، الي ان يرث الله الارض و من عليها ليصرف النار عن وجهه و يصرف وجهه عن النار، ليس لاحد مناهل الارض
ان يأخذوا من نبات نخلة واحدة حتي يطبق كلمّا ساخ عليه ماؤه.
قال ابن دأب: فكان يحمل الوثق فيه ثلاث مأة الف نواة، فيقال له: ما هذا؟ فيقول: ثلاث مأة الف نخلة ان شاء الله، فيغرص النوي كلّها فلا تذهب منه نواة ينبع و اعاجيبها.
(يعني يكي ديگر از صفتش اينست كه آن حضرت داراي مروّت «مردانگي» و دراباره شكم و شهوت از حرام خوددار، و اموال خويش را در راه صلاح مصرف مينمود.
(ابن دأب ميگويد: آيا ديدهاي كسي را كه كوهها را كلنگزني كند و مانند گردن شتر آب از آنها جاري شود، و بگويد: بشارت دهيد ورثه را، سپس از آن صرف نظر نمايد و آنها را صدقه قطعي «وقف ابد» قرار دهد تا آن روزي كه اين جهان برپاست ـ براي آنكه خداوند آتش را از او دور كند، و روي او را از آتش دور نمايد ـ و كسي حق نداشته باشد گياهي از يك درخت آن بردارد تا آنكه عموم آنچه را كه اين آب آن را فرا ميگيرد روي ايند؟
ابن دأب ميگويد: اميرالمؤمنين(ع سيصد هزار هسته خرما را بار كرده و ميبُرد، از او پرسيدند اينها چيست؟ فرمود سيصد هزار درخت خرماست انشاء الله، پس آنها را كاشت و يكي از آنها هدر نرفت.
از جمله چشمههايي كه آن حضرت(ع احداث كردند و آن را وقف ابد نمودند چاه «يَنبُع» ميباشد و آن را «بئر ملك» نيز ميگويند، و در نقل معتبر چنين است:
(الينبع بالفَتح ثم السكون و ضم الموحدة قرية بالمدينة المنورة علي سبع مراحل، بها نخيل و مياه و زروع و عيون عذاب غريزه و بها منبر و وقوف لاميرالمؤمنين عليه السلام
قال قسّم رسول الله(ص الفيء فاصاب علي عليه السلام ارضاً فاحتفر فيها عينا و خرج ماء ينبع في السماء
كهيئة عنق البعير فسماها «يَنبُع» فجاء البشير يبشر به فقال علي عليه السلام بشر الوارث، هي صدقة بتة في حجيج بيت الله و عابري سبيل الله، لاتباع و لاتوهب و لا تورث، فمن باعها او وهبها فعليه لعنة الله و الملائكة، و الناس اجمعين و لا يقبل الله منه صرفاً و لا عدلاً.
و فرزندي از فرزندان علي بن الحسين عليه السلام به نام علي اصغر در «يَنبُع» مدفونست.
با اصابت هشتاد زخم در جنگ «اُحُد» و جزع ننمودن او
انه انصرفمن احد و به ثمانون جراحة، يدخل الفتائل من موضع و يخرج من موضع، فدخل عليه رسول اللهصلىالله عليه و آله و سلم عائدا، و هو مثل المضغة على نطع، فلمّا رآه رسول اللهصلىالله عليه و آله و سلم بكى فقال له: انّ رجلا يصيبه هذا في الله لحقّ على الله انيفعل به و يفعل، فقالمجيبا له و بكى: بابي انت و امّي، الحمد الله الذي لم يرني و لّيت عنك و لا فررت، بابي و امّيكيف حرمت الشهادة؟ قالانّها من و رائك ان شاء الله. قال: فقال رسول اللهصلى الله عليه و آله و سلم: انّ ابا سفيانقد ارسل موعدة بيننا و بينهم حمراء الاسد، فقال بابي انت و امّي و اللهلو حملت على ايدي الرجال ما تخلّفت عنك، قال: فنزل القران «وَكَأَينَ مِنْ نَبِي قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللهُ يحِبُّ الصَّابِرِينَ»آل عمران: 146 و نزلت الاية فيه قبلها«وَمَا كَانَ لِنَفْس أَن تَمُوتَ إِلاَّ
بِإِذْنِ اللهِ كِتَابَاً مُؤَجَّلاً وَمَن يرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ» آل عمران: 145.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه هيچ گاه «درباره وظائف» سستي نمينمود و «نسبت به پيشآمدها» جزع و زاري نميكرد.
(ابن دأب ميگويد:
وقتي اميرالمؤمنين(ع از جنگ اُحُد برگشت هشتاد زخم بر بدنش وارد شده به طوري كه هرگاه فتيلهاي داخل زخمي مينمودند (تا آن را درمان كنند از طرف ديگران خارج ميشد، در اين هنگام رسول الله صل الله عليه و آله براي عيادتش آمدند در حالي كه آن حضرت مانند گوشت كوبيدهاي بود كه روي پوستي نهاده شده است، و چون پيغمبر(ص او را بديد گريست و فرمود: مردي كه اين گونه در راه خدا مصيبت به او برسد سزاوار است كه خداوند به او تلافي كند، و خواهد نمود، اميرالمؤمنين(ع در جواب پيغمبر(ص عرض كرد پدر و مادرم فدايت حمد ميكنم خداي را كه مرا در حالي نديد از تو روي گردان باشم و فرار كنم.
(باز عرض كرد پدر و مادرم فدايت چگونه شد كه من از شهادت محروم گشتم؟ حضرت در جواب او فرمود: شهادت را در پشت سرادري (يعني در آينده ترا شهيد خواهند كرد (1)
(ابن دأب ميگويد پيمبر(ص به او فرمود ابوسفيان درباره جنگ «حمراء الاسد» قاصدي فرستاده، علي بن ابيطالب(ع در جواب عرض كرد پدر و مادرم فدايت اگر (وضع حالم طوري باشد كه بايد مرا روي دست ببرند، من مخالفت شما را نخواهم كرد،
سپس آيات فوق در شأن اميرالمومنين(ع نازل گرديد.
1) .تأييد ميكند اين گفتار را آنچه در نهج البلاغه (ضمن كلام 155 است كه در آنجا نيز اميرالمؤمنين(ع از شهيد نشدن خود در جنگ اُحد اظهار تذثّر مينمايد و از خبر دادن پيغمبر(ص به شهادتش خوشنود ميشود و شكرانه خدا را به جا ميآورد به خطبه نامبرده مراجعه شود.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي اين استقامت و پايداري اميرالمؤمنين عليه السلام منحصر به خود آن حضرت است كه با اين همه ضربات و زخمها باز اين گونه جانفشاني كند و در برابر رسول الله(ص تسليم باشد و اظهار فداكاري نمايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي گفتار جنابعالي صد در صد صحيح است، و اين رفتار علي بن ابيطالب عليه السلام با پيغمبر صل الله عليه و آله، همان مواساتي است كه جبرئيل(ع در همين جنگ به آن حضرت عرض نمود: يا محمد هذه و الله المواساة و در همينجا منادي از آسمان ندا داد:
لاسيف الاّ ذوالفقار و لا فتي الاّ عليّ. و اگر يادتان باشد مشروح اين جنگ را در مبحث روز 3 شنبه 26 ذيحجّه برابر با 12 مهر به عرضتان رساندم.
ذاك يوم جبرئيل انشد فيه مدحاً ذو العلي له انشاها لا فتي في الوجود الاّ عليٌّ ذاك شخص بمثله الله باها ما حوي الخافقان انس و جنّ قصبات السبق التي قدحواها لاترم وصفه ففيه معان لم يصفها الاّ الذي سوّاها 34. و نيز درباره شرح اين صفت «ترك الشكاية في الم الجراحة» چنين ميگويند:
شكت المرأتان اللتان كانتا تتصدّيان معالجة الجرحى في الغزوات الى رسول اللهصلى الله عليه وآله وسلم مايلقى، وقالتا: يا رسولالله قد خشينا عليه ممّا تدخل الفتائل في موضع الجراحات من موضع الى موضع، وكتمانهما يجد من الالم، قال: فعُدّ ما به من اثر الجراحات عند خروجه من الدنيا، فكانت الفجراحة، من قرنه الى قدمه صلوات الله عليه .
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه
هيچ گاه از درد زخم شكايت نمينمود،
(ابن دأب مي گويد دو زن جرّاحه (كه مجروحين و زخمداران جگ را مرهم كاري ميكردند كه يكي از ايشان به نام نسيبه بود به پيغمبر(ص شكايت كردند از زخمهاي او، گفتند: يا رسول الله ما بر علي بن ابيطالب ميترسيم از اينكه فتيلههاي زخم او از سوراخي به سوراخ ديگر ميرود و با اين وصف دردهاي خود را پنهان ميكند (و اظهار ناراحتي نمينمايد،
(ابن دأب ميگويد هنگامي كه اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد گرديد بدن او را جستجو كردند ديدند هزار اثر زخم در سراپاي او موجود است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما در اين موضوع شك نياوريد، زيرا (همان طوري كه در مبحث روز يك شنبه 19 ذيقعده برابر با 6 شهريور گفته شد تعداد جنگهاي پيغمبر(ص «از غزوه و سريّه» هفتاد جنگ بوده، و در اكثر آنها علي بن ابيطالب عليه السلام شركت داشتهاند، به اضافه آن سه جنگي كه در عصر خود آن حضرت رخ داده و البته كسي كه اين گونه فدكاري كند بايد موضعي از مواضع بدن او جاي سالم نداشته باشد.
نهي از منكر و مراتب سه گانه آن
قال: خطب الناس، وقال: ايّهاالناس مروا بالمعروف، وانهوا عن المنكر، فانّ الامر بالمعروف، والنهي عن المنكر لايقرّب اجلاً، ولا يؤخّر رزقاً. وذكروا انه توضّأ مع الناس في ميضأة المسجد،فزحمه رجل فرمى به، فاخذ الدرّة فضربه، ثم قال له: ليس هذا لما صنعت بي، ولكن يجيءمن هو اضعف منّي فتفعل به مثل هذا فتضمن. قال: و استظل يوماً في حانوت من المطر فنحّاه صاحب الحانوت.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه
امر به معروف و نهي از منكر مينمود، (ابن دأب ميگويد: اميرالمؤمنين عليه السلام خطبهاي خواند و فرمود: اي مردم امر كنيد به معروف و نهي نماييد از منكر، به درستي كه امر به معروف و نهي از منكر اجل كسي را جلو نمياندازد، و روزي را عقب نميبَرَد (ابن دأب ميگويد گفتهاند كه آن حضرت در جايگاه وضوئي با مردم وضو ميگرفت كه مردي او را فشار داده و بينداخت حضرت او را با تازيانه بزد و فرمود: اين نه براي آنست كه با من چنين رفتاري نمودي، بلكه براي آنست كه با ضعيفتر از من برخورد ميكني و اين عمل را درباره او انجام ميدهي و در نتيجه ديهاي گردن گيرت ميشود.
تأييد ميكند اين گفتار را كلام ديگر آن حضرت كه ميفرمايد:
و انّ الامر بالمعروف و النهي عن المنكر لخُلقان من خُلق الله سبحانه، و انّهما لايقرّبان من اجل، و لا ينقصان من رزق . (1)يعني امر به معروف و نهي از منكر دو صفت و خُلق هستند از جمله خوهايي كه محبوب و پسنديده خداست، و اين دو امر مرگ را نزديك نميگردانند و روزي را كم نميكنند (زيرا مرگ و روزي هر كس مقدّر است و تغييري و تبديلي در آن نيست پس از امر به معروف كردن و نهي از منكر نمودن نبايستي ترسيد.
و نيز تأييد ميكند گفتار فوق را آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن خطبه بليغي سرزنش ميكردند مردم را كه ترك نمودند امر به معروف و نهي از منكر را چنانكه ميفرمايد:
و انّ عندكم الامثال من بأس الله و قوارعه، و ايّامه و وقّائعه، فلا تستبطئوا وعيده جهلاً يأخذه و تهاوناً ببطشه، و يأساً من باسه، فان الله سبحانه لم يلعن القرن الماضي بين ايديكم الاّ لتركهم الامر بالمعروف و النهي عن المنكر، فلعن الله السفهاء لركوب المعاصي، و الحلماء
1) .نهج البلاغه كلام 155.
لترك التناهي. (1)
يعني (اي مردم داستانهاي پيشينيان در دسترس شماست: از عذابهاي خدا و سختيهاي كوبنده او، و روزگارهاي خشم، و پيشآمدهاي ناگوار او، پس عذاب او را دير مپنداريد، از جهت آنكه جهل به مؤاخذه داريد، و آنكه سخت گيري او را سهل ميشماريد، و به عذاب او نرسيدهايد (زيرا حكمت الهيّه اقتضاء ميكند كه عذاب گناهكاران را تأخير اندازد تا نيكانشان توبه كنند و به شقاوت ظالمينشان افزوده گردد و خداوند گذشتگان را لعنت نكرده است مگر به جهت ترك نمودن امر به معروف و نهي از منكر، نفهمهايشان را لعنت نموده به سبب گناهشان و خردمندان را لعنت كرده است به جهت ترك نهي از منكر.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي امر به معروف و نهي از منكر (كه از آن تعبير به جهاد نيز آورده ميشود داراي سه مرحله است و هر كدام از آنها با شرايطي واجب ميشود، به طوري كه در كتب فقهيّه تفصيل داده شده و آن سه مرحله از اين قرار است:
جهاد نمودن با دست ميباشد و مقصود از آن جنگ كردن با كفّار است و جاري نمودن حدودهاي شرعيّه و تعزير گناهكاران از مسلمين.
جهاد با زبانست كه هرگاه انسان ببيند كسي حرامي را انجام ميدهد بايستي او را نهي كند.
جهاد با دل است، و اين قسم از جهاد «نهي از منكر» بر هر مسلماني واجب ميباشد بدون هيچ شرطي، يعني هرگاه شخص مسلمان ديد كه حرامي را مرتكب ميشوند بايستي در دل خود آن را انكار نمايد، يعني به منكر بودن و بد بودن آن اعتقاد داشته و از آن عمل بيزاري جويد و راضي و خوشنود از آن نباشد، و اين انكار قلبي كمترين مرتبه از مراتب نهي از منكر و اقل
1) .نهج البلاغه: خطبه 234.
واجب و علامت ايمان مؤمن ميباشد.
و كسي كه هيچ گونه از اين سه مرحله را به جا نياورد يعني لساناً و قلباً و يداً نهي از منكر را ترك نمايد او همچون مردهايست در ميان زندهها چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده:
................ و منهم تارك الانكار المنكر بلسانه و قلبه و يده فذلك ميت الاحياء الخ. (1)
اجرا كردن آن حضرت(ع) حدود شرعيّه بر اشخاص نامي مسلمين
احجم الناس عن غير و احد من اهل الشرف و النباهة، و اقدم هو عليهم باقامةالحدود، فهل سمع احد انّ شريفااقام عليه احد حدّاغيره؟ منهم: عبيد الله بن عمربن الخطّاب، و منهم: قدامة بن مظعون، و منهم: الوليد بن عقبة بن ابي معيط، شربواالخمر فاحجم الناس عنهم و انصرفوا، و ضربهم بيده حيث خشي ان تعطّل الحدود.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه حدودهاي شرعيّه (از قبيل كشتن و دست قطع كردن و تازيانه زدن و.... را اجرا مينمود هر چند بر عليه خود و برعليه اولادش بوده،
(ابن دأب ميگويد بسياري از افراد نامور و اسمي بودند كه مسلمين از اجرا كردن حدود درباره آنها روي گردان شدند و علي بن ابيطالب(ع) در اين كار اقدام نمود،
(ابن دأب ميگويد: پس آيا شنيده شده است كه درباره شخص آبرومندي كسي حدّي جاري كرده باشد غير از اميرالمؤمنين عليه السلام؟
يكي از آن افرد(ي كه به او حدّ شرعي زده شد
1) .نهج البلاغه كلام 366.
عبيدالله پسر عمر بن خطاب بود، و يكي ديگر از آنها قدامه پسر مظعون، و يكي ديگر وليد پسر عقبه بن ابي معيط بود كه شراب خورده بودند و مردم در حدّ زدن آنان اقدام نكرده و روي گردان شدند و(لي اميرالمؤمنين عليه السلام شخصاً آنها را حدّ زدند، براي آنكه مبادا حدود شرعيّه تعطيل گردد.
اميرالمؤمنين(ع) تقصير دختر خود را كتمان ننمود
اهدى لها بعض الاُمراء لابنته اُمّ كلثوم عنبراً، فصعدالمنبر،فقال: ايّها الناس، انّ امّ كلثوم بنت علي خانتكم عنبراً، و ايم الله لو كانت سرقتهلقطعتها من حيث اقطع نساءكم .
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه تقصير دختر خود «ام كلثوم» را كتمان ننمود، (ابن دأب ميگويد بعضي از حكام مقداري عنبر براي ام كلثوم هديه فرستادند، پس اميرالمؤمنين عليه السلام بر منبر بالا رفته فرمود: اي مردم ام كلثوم دختر علي بن ابيطالب درباره عنبر به شماها خيانت كرده است، و سوگند به خداوند اگر اين عنبر را سرقت كرده بود البته ميبريدم از او آنچه را كه از زنان شما ميبريدم (يعني دست او را قطع ميكردم.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من اين موضوع را نفهميدم، مگر ام كلثوم (ع)ليها سلام جز قبول كردن عنبر كار ديگري انجام داده؟ آيا تقبل هديه چه خيانتي را دربر دارد؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي نظرتان هست كه در ضمن صفت 25 به اين موضوع اشاره شده است و در آنجا گفته شد كه قبول كردن والي هديه را خيانت به مسلمين ميباشد، و چون ام كلثوم در خانه اميرالمؤمنين(ع) بوده است از اين جهت نبايستي هديهاي قبول كند.
نصرتآبادي: بابويهي باز اين مسأله براي من حلّ نگرديد، مگر اين هديه مال مردم بوده است كه براي والي آوردهاند؟
بابويهي: آقاي نصرتآبادي (ليس حيث تذهب من از شما سؤال ميكنم چرا پيش از آنكه شخص والي به اين منصب برسد براي او هديه و تحفهاي نميبردند؟
نصرتآبادي: آقاي بابويهي البته معلوم است كه اين هديهها و تحفهها براي همين مقامي استكه فعلاً در دست گرفته.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي از همين جا بفهميد اين گونه اموالي كه به عنوان هديه و صله براي حكّام و واليان ميفرستند يك نوع غرضهاي مادّي و رشوهاي در كار است، كه ميخواهند از اين راه توجّه والي را به سوي خود جلب كنند، تا در مواقع احتياج اگر به او مراجعه نمودند متقابلاً حاجت ايشان را روا كند، و حكم به نفع آنان صادر نمايد،
آقاي نصرتآبادي من در اينجا كلامي از نهج البلاغه برايتان نقل ميكنم تا بهتر به مسأله روشن شويد:
اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن كلامي ميفرمايد:
واعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في و عائها، و معجونة شنئتها كانما عجنت بريق حية او قيئها، فقلت اصلة ام زكاة ام صدقة فذلك محرم علينااهل البيت. فقال لا ذا و لا ذاك و لكنها هدية. فقلت هبلتك الهبول، اعن دين الله اتيتني لتخدعني، امختبط ام ذو جنة ام تهجر.
و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصي الله في نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت و ان دنياكم عندي لاهون من و رقة في فم جرادة تقضمها ما لعلي و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى. نعوذ بالله من سبات
العقل و قبح الزلل و به نستعين. (1)
(يعني و عجيبتر (از سرگذشت عقيل آنست كه شخصي (به نام اشعث بن قيس كه مردي دو رو و منافق بود شبانگاه نزد ما آمد با ظرفي سربسته داراي معجوني «حلوايي» كه آن را دشمن ميداشتم و از آن بدم ميآمد، به طوري كه گويا با آب د هن مار و يا باقيء او خمير شده بود، به او گفتم: آيا اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ زكات و صدقه بر ما اهل بيت حرام است (اشعث گفت: نه زكات است و نه صدقه، بلكه هديه است، پس من به او گفتم: مادرت در عزايت بگريد.
آيا از راه دين خدا آمدهاي مرا بفريبي؟ آيا از راه اعتدال خارج شدهاي؟ يا ديوانهاي؟ يا بيهوده سخن ميگويي؟ سوگند به خدا اگر هفت اقليم (2)را با هر چه در زير آسمانهاي آنها است به من بدهند براي آنكه نافرماني كنم خدا را ـ درباره مورچهاي كه پوست جُوي را از او برُبايم ـ چنين نخواهم نمود.
(سپس اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود: به تحقيق دنياي شما نزد من پستتر و خوارتر است از برگي كه در دهن ملخي باشد كه آن را ميجَود، علي را چه كار با نعمتي كه از دست ميرود و فاني شدني است؟ و با خوشيي كه به جا نميماند، به خدا پناه ميبرم از خواب رفتن عقل (كه بديها را درك نكند و (پناه ميبرم به خدا از بدي لغزش، و تنها از او ياري ميجوييم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي خداوند به توفيقات شما بيفزايد كه مسأله هديه را براي من حلّ نموديد و به اين نكات ديني مرا متوجه كرديد.
در قرآن كريم آيات بيشماري در شأن آن حضرت نازل شده
ما يوجد فيه» چنين ميگويند:
ثم القرآن و ما يوجد فيه من مغازي النبي صل الله عليه و آله مما نزل من القرآن و فضائله و ما يحدث الناس مما قام به رسول الله من مناقبه التي لاتحصي.
يعني (يكي ديگر از فضائل آن حضرت آنست كه در قرآن كريم و احاديث پيغمبر صل الله عليه و آله مناقب بيشماري درباره حضرت گفته شده: چه فضائلي كه در جنگها پيغمبر(ص) به وقوع پيوسته و آياتي از قرآن كريم در اين زمينه نازل گرديده، و چه فضائلي كه مسلمين از پيغمبر روايت كردهاند.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي شما ببينيد كه من در اين مباحث مختصر خود چقدر از آيات قرآني و احاديث نبوي كه در فضائل علي بن ابيطالب(ع) بوده از كتابهاي سنّيها برايتان نقل كردم، كه اگر بخواهم آنها را جمع آوري كنم صفحات بسياري را پُر خواهد كرد، با آنكه اينها در مقابل مجموع فضائل و مناقبي كه كتب اهل تسنّن نقل نمودهاند كالملح في الطعام، و عشري از معاشر آنها به حساب نميآيد.
و با اين وصف وقتي من به كتابهاي روايي و تاريخي و تفسيري اين فرقه «سنّيها» مراجعه ميكنم ميبينم بسياري از آيات و روايات فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را ناديده گرفتهاند و مسكوتٌ عنه گذاشتهاند، كه اگر يك چنين خيانتي را مرتكب نميشدند، و حق را آن طوري كه بوده ميگفتند و مينوشتند، فضيلت و منقبت آن حضرت از حدّ احصاء و شمارش خارج ميشد، و صدق گفتار ابن دأب كه در اينجا گفته است: مناقبه التي لاتحصي واضح و هويدا ميگرديد.
ليكن دأب و روش اين خلق منكوس معكوس از پيش چنين بوده كه آيات و بينات الهيّه را تكذيب كند و آنها را كتمان و از آنها اعراض نمايد.
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَّبَ بِآياتِ اللهِ وَصَدَفَ عَنْهَا سَنَجْزِي الَّذِينَ يصْدِفُونَ عَنْ آياتِ الله سُوءَ الْعَذَابِ بِمَا كَانُوا يصْدِفُونَ» الانعام: 157.
«وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَب ينقَلِبُونَ» الشعراء: 227.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي من اين گفتار جنابعالي را جدّاً تصديق ميكنم، زيرا نظرم هست كه در مباحث گذشته يك چنين حق كشي و كتمان گري را از كامل ابن اثير و از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد نقل نموديد، و من هم چون مراجعه به آن كتب كردم مطلب را از نزديك مشاهده نمودم. و الي الله المشتكي.
مسلمين جهان رهين زحمات اميرالمؤمنين(ع) ميباشند
و نيز درباره شرح اين صفت (و اجتماعهم علي انه لم يرد علي رسول الله ص) چنين ميگويند:
ذاك الّذي سلّم في ليلة عليه
ميكال و جبريل ميكال في الف و جبريل في الف و يتلوهم سرافيل
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه متّفقاً مسلمين گفتهاند كه هيچ گاه اميرالمؤمنين(ع) كلمهاي ردّ بر پيغمبر(ص) نگفته است و به هر جايي كه او را ميفرستاد از آن مكان ترسان نبود، و همواره در سفرها خدمت او را مينمود و با مشكها براي او آب ميآورد، و خيمهاش را سرپا ميكرد، و با شمشير خود بالاي سر آن حضرت ميايستاد تا آنكه او را امر به نشستن و يا امر به رفتن مينمود.
(پيامبر(ص) افراد بسياري را براي آوردن آب گوارا به جانب حُجفه ميفرستاد، آب برايشان طغيان مينمود و برميگشتند بدون آنكه آبي بياورند، سپس اميرالمؤمنين با مشك بزرگي متوجّه حُجفه شده و آب زلال گوارايي ميآورد، و در اين هنگام ارواحي به استقبال او آمدند، و چون جريان را به پيغمبر(ص) عرضه داشت، فرمود آنها جبرئيل و ميكاييل بودند هر كدام با هزار فرشته، و در اين باره سيد اسماعيل حميري دو بيت شعر بالا را در مدح اميرالمؤمنين(ع) بسُرود.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي آنچه ابن دأب در اينجا نقل كرده است فهرستي هم از خدمات اميرالمؤمنين عليه السلام به حساب نميآيد زيرا زحمات و خدمات آن حضرت به پيغمبر(ص) و به دين اسلام بيش از آنست كه كسي بتواند آنها را آمارگيري كند.
و اگر متتبّع و پژوهشگري با نظر انصاف به تاريخ مراجعه نمايد (و از اولين روز بعثت پيغمبر(ص) تا رحلت حضرتش و از اين روز تا شهادت خود اميرالمؤمنين(ع) قدمهايي كه در راه پيشرفت اسلام برداشته، و فداكاريهايي كه نموده و از خطرات بيشماري كه رسول الله(ص) را تهديد مينموده جلوگيري كرده، و خود و اهل بيت طاهرينش را به جهت حراست و حفاظت دين اسلام در مخاطرات انداخته، و به همين منظور مهمّ از حق
مسلّم منصوص خود (كه وصايت باشد در گذشته و بيست و پنج سال در خانه نشسته و آنچه در اين باره است تحت مطالعه دقيق قرار دهد، البته البته به طور قطع و حتم حكم ميكند به اينكه جميع مسلمين از صدر اول تا پايان جهان رهين منت او هستند و بر سر خوان نعمت او نشستهاند و دين اسلامي كه از آن برخوردار ميباشند به طفيل زحمات آن وجود مقدس نصيبشان گرديده، كه اگر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام نميبود و آن آتشهاي فتنه را خاموش نميكرد، قطعاً در همان روزهاي اوّل اعداء دين وجود اقدس رسول الله صل الله عليه و آله را به قتل رسانيده و دين اسلام و هر كسي كه به آن گرويده بود ريشه كن كرده و به دست نيستي ميسپردند.
احكم الله صنعة الّدين منه بفتي الحمت يداه سداها
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي راستي مطلب دقيقي را مطرح كرديد ولي استدعا دارم كه اگر زحمتتان نيست آن را مشروحاض بيان كنيد تا با دليل و برهان همراه باشد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من از شما انتظار نداشتم كه در اينجا از من دليل بخواهيد؟ مگر روشنايي خورشيد احتياج به دليل دارد و چيزي كه اظهر من الشمس است نياز به برهان دارد.
آقاي نصرتآبادي مگر نظرتان نيست در اولين روز مبعث پيغمبر(ص) كه عشيره و طايفه خود را احضار كرد و آنها را دعوت به اسلام نمود و سپس از آنان درخواست كرده و فرمود: كدام يك از شماها در تبليغ رسالت به من كمك ميكنيد تا آنكه برادر و وصيّ من باشيد؟ و جميع آنان ساكت شدند و نپذيرفتند، ولي علي بن ابيطالب(ع) ـ كه جواني كم سن بود ـ اين امر مهمي كه از كوه سنگينتر بود از جان و دل قبول كرد، و در برابر تمام ناگواريهايش استقامت نمود. (1)
آقاي نصرتآبادي مگر در جنگ خندق «الاحزاب»
1) .در مبحث روز جمعه 14 محرم برابر با 29 مهر مسأله (يوم الانذار بيان شده است مراجعه نماييد.
عمرو بن عبدوّدي كه در نيرومندي برابر با هزار سوار بود، و فقط جدّيتش اين بود كه پيغمبر(ص) را بُكشد، و اَحَدي جرأت مبارزه با او را نداشت، آيا جز علي بن ابيطالب چه كسي شرّ او را به خودش برگردانيد، و او را به قتل رسانيد و اسلام و مسلمين را از خطر او نجات داد؟ (1)
آقاي نصرتآبادي مگر موضوع اجتماع مشركين را در «دار الندوه» فراموش كرديد كه آخر الامر منتهي به هجرت پيغمبر گرديد و هدفشان فقط كشتن رسول الله(ص) بود و بس و اميرالمؤمنين(ع) مواسا ة كرده و خودش را در خطر عظيمي واقع نمود كه به جاي آن حضرت(ص) در بستر او بخوابيد تا رسول الله(ص) به سلامت جان در بُرد. (2)
آقاي نصرتآبادي در «شعب ابيطالب» كه مدت سه سال پيغمبر(ص) با جميع آل هاشم (جز ابولهب محاصره كفار قريش قرار گرفته بود، مگر از يادتان رفته است؟ كه اميرالمؤمنين(ع) در بسياري از شبها به جاي آن حضرت ميخوابيد و از آن وجود اقدس حفاظت ميكرد، تا آنكه خداوند آنان را نجات داد. (3)
آقاي نصرتآبادي در جنگ «اُحد» كه مسلمين فرار كردند و پيغمبر(ص) را در ميان لشكر دشمن تنها گذاردند، آيا جز علي بن ابيطالب(ع) چه كسي بود كه پروانهوار به دور آن حضرت ميگرديد و خطر كفّار را از او دفع ميكرد، تا آنجايي كه هشتاد (و به قولي نود زخم بر تن شريفش وارد گرديد؟ (4)تا آن كه ملائكه نداي «لا سيف الاّ ذوالفقار و لا فتي الاّ علي» را در دادند.
ذاك يوم جبرئيل انشد فيه مدحاً ذوالعُلي له انشاها لا فتي في الوجود الاّ عليٌّ ذاك شخص
1) .در مبحث روز يكشنبه 19 ذيقعده برابر با 6 شهريور جنگ احزاب مشروحاً بيان شده مراجعه شود.
2) .در مبحث روز يكشنبه 19 ذيقعده برابر با 6 شهريور ذيل عنوان «همدستي مشركين براي قتل پيغمبر» بيان گرديد.
3) .در مبحث روز شنبه 15 محرم برابر با 13 مهر مشروحاً بيان شده مراجعه شود.
4) .در مبحث روز جمعه 28 محرم برابر با 13 آبان تفصيل آن گفته شده است مراجعه نماييد.
بمثله الله باها
آقاي نصرتآبادي آيا فتح خيبر و آن قلعههاي هفت گانه محكم و مستحكم يهود و كشتن دلاوري چون «مرحب» خيبري را چه كسي جز اميرالمؤمنين به عُهده گرفت و يهود را ريشه كن كرده و آنها را قلع و قمع نمود؟ (1)
آقاي نصرتآبادي اين گفتار بالا نمونهاي از جانفشانيها و قطرهاي از درياي فداكاريهاي اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و همين مقدار از فهرست وقايع كه به عرضتان رساندم براي هدفي كه اين جانب و جناب عالي داشتيم كفايت ميكند.
آقاي نصرتآبادي اين حديثي كه سنّي و شيعه نقل كردهاند: «قال رسول الله(ص) عليٌّ مني بمنزلة رأسي من بدني» يعني (ع)لي نسبت به من مانند سر است نسبت به بدن اشاره به همين معنائيست كه در فوق بيان شد، بفهم اگر از اهل اشارهاي.
گواهي مسلمين به كردارهاي نيكوي اميرالمؤمنين عليه السلام
ثم دخل الناس عليه قبل ان يستشهد بيوم فشهدوا جميعا انه قد وفرّ فيئهم و ظلف عن دنياهم و لم يرتشي في [اجراء] احكامهم و لم يتناول من بيت مال المسلمين ما يساوي عقالاً و لم يأكل من مال نفسه الاّ قدر البلغة، و شهدوا جميعاً انّ ابعد الناس منهم بمنزلة اقربهم منه.
هذا آخر كتاب ابن دأب و الحمدلله و صل الله علي محمد و آله.
يعني (يكي ديگر از صفات آن حضرت آنست كه جميع مردمي كه در زمان او بودند، يك روز پيش
1) .چنانكه مشروحاً در مبحث روز سه شنبه 26 ذيحجه برابر با 12 مهر بيان شده.
از شهادتش وارد بر او شده و متّفقا گواهي دادند به اينكه حقوق و نصيبشان را از بيت المال و غنائم جنگي، همه را به طور وافر و كامل به آنان داده است (و شهادت دادند كه او از دنياي مردم كناره گرفته است، و (نيز شهادت دادند كه هيچ گاه آن حضرت(ع) در اجراي احكام دينيّه رشوهاي نگرفته است و (باز گواهي دادند كه او «در تمام مدت عمرش» از بيت المال مسلمين به اندازه زكات ساليانه شتر و گوسفند برنداشته است و (همچنين از مال و اموال خودش استفاده نكرده است مگر به اندازه يك زندگي قانعانهاي، و جميع آنان گواهي دادند به اينكه دورترين ايشان مانند نزديكترين افراد به آن حضرت بودهاند.
تا اينجا گفتار «ابن دأب» به پايان رسيد و صل الله علي محمد و آله.
شيخ محمد نصرتآبادي: آقاي بابويهي شما در ابتداي امر هفتاد صفت براي اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرديد، ولي چرا در مقام شرح كردن به چهل شماره منتهي شده است.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من به همان ترتيبي كه خود ابن دأب شرح كرده است وارد بحث شدم، چنانكه ميبينيد هر صفتي را كه به اتمام ميرساند با كلمه «ثم» صفت بعد از آن را افتتاح ميكند، و اگر دقّت كنيد در بعضي از شمارهها چند صفت را در يك جا نقل كرده است، مثلاً مينويسد: «ثم المرؤة، و عفه البطن و الفرج، و اصلاح المال» كه اين خود چهار صفت ميباشد، و نيز مينويسد: «ثم حاجة الناس اليه، و غناه عنهم» كه دو صفت هستند، و «فما الحفيظة و الكرم» كه دو صفت است، و از آن جمله همين صفت اخير ميباشد كه چند صفت در آن گنجانده شده است، آري پارهاي از صفات را اصلاً شرح نكرده و شايد آنها را از آن اهل نظر سؤال ننموده است، و منهم نخواستم از ابن دأب پيشي گرفته و مستقلاً از خودم چيزي نوشته باشم.
آقاي نصرتآبادي و براي آنكه به مباحثم
زودتر خاتمه داده باشم، بحث امروز را طولاني كردم، از حضورتان معذرت ميخواهم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من بايستي از شما عذرخواهي كنم كه اسباب مزاحمت برايتان پيش آوردم و سفرتان را به تأخير انداختم خداوند والدين شما را رحمت كند و خير دنيا و آخرت به شما عنايت فرمايد.
بابويهي: آقاي نصرتآبادي من انشاء الله فردا عازم مراجعت به تهران هستم، و آدرس خودم را هم كه به شما دادهام، چنانچه مشكلاتي و سؤالاتي برايتان رخ داد، كتباً براي من ارسال داريد، من در خدمت شما هستم و اگر براي آقاي نوبختي نامهاي مرقوم نموديد سلام مرا به ايشان برسانيد، شما را به خدا ميسپارم.
نصرتآبادي: آقاي بابويهي من از زبان اين شاعر از درون خود به شما عرض ميكنم:
يقولون ان الموت صعبٌ علي الفتي مفارقة الاحباب و الله اصعب. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
شعراء صدر اسلام و اشعار وصايت اميرالمؤمنين(ع)
بابويهي: بعد از آنكه از اين سفر خود مراجعت نمودم و مباحثي كه ميان اينجانب و آقاي نوبختي و آقاي نصرتآبادي ردّ و بدل شده بود جمعآوري كردم و به صورت كتابي درآوردم، خوش داشتم اشعاري كه ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه (1)(از مسلمين صدر اسلام درباره خلافت و وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است به اين كتاب اضافه كنم و همچنين تعدادي اشعار غذير خم را ضميمه نمايم تا مطالب گذشته را بيشتر تأييد كرده و بر اتمام حجّت بر اهل تسنّن افزوده شود.
ابن ابي الحديد ميگويد: و از جمله اشعاري كه ما نقل كرديم كه از صدر اسلام گفته شده است
1) .شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (چهار جلدي طبع بيروت دار احياء التراث العربي ج 1 ص 47.
و متضمن اينست كه «علي بن ابيطالب عليه السلام» وصي رسول الله صل الله عليه و آله ميباشد، اين اشعار است: عبدالله بن ابي سفيان الحرث بن عبدالمطلب گفته است:
ومنا علىٌّ ذاك صاحب خيبر و صاحب بدر يوم سالت كتائبه وصىّالنبي المصطفى و ابن عمه فمن ذا يدانيه و من ذا يقاربه عبدالرحمن بن جعيل چنين گفته:
لعمري لقد بايعتم ذا حفيظة على الدين معروف العفاف موفقا عليا وصى المصطفى و ابن عمه و اول من صلى اخاالدين و التقى ابو آلهيثم بن التيهان بدري چنين گفته:
قل للزبير و قل لطلحة اننا نحن الذين شعارناالانصار نحن الذين رات قريش فعلنا يوم القليب اولئك الكفار كنا شعار نبينا و دثاره يفديه مناالروح و الابصار ان الوصي امامنا و ولينا برح الخفاء و باحت الاسرار عمر بن حارثه انصاري (هنگامي كه با محمد بن حنفيّه در جنگ جمل بوده در حاليكه اميرالمؤمنين عليه السلام سرزنش مينموده اين فرزندش را كه از جنگ كردن كوتاهي ميكرده چنين گفته:
ابا حسن انت فصل الامور يبين بك الحل و المحرم جمعت الرجال على راية بهاابنك يوم الوغى مقحم و لم ينكص المرء من خيفة و لكن توالت له اسهم فقال رويدا و لا تعجلوا فانى اذا رشقوا مقدم فاعجلته و الفتى مجمع بما يكره الوجل المحجم
سمى النبي و شبه الوصي و رايته لونهاالعندم مردي از طافه «ازد» در جنگ جمل چنين گفته:
هذا على و هو الوصي اخاه يوم النجوة النبي و قال هذا بعدى الولى و عاه و اع و نسى الشقى جواني از قبيله «بني ضبّة» در جنگ جمل از لشكر عايشه بيرون آمده و چنين ميگفت:
نحن بنو ضبة اعداء علىّ ذاك الذى يعرف قدما بالوصى و فارس الخيل على عهد النبي ماانا عن فضل على بالعمى لكننى انعى ابن عفان التقى ان الولى طالب ثار الولى سعيد بن قيس همداني كه از افراد لشكر اميرالمومنين(ع) بود در جنگ جمل چنين گفته:
اية حرب اضرمت نيرانها و كسرت يوم الوغى مرانها قل للوصي اقبلت قحطانها فادع بها تكفيكها همدانها هم بنوها و هم اخوانها زياد بن لبيد انصاري كه از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) بوده در روز جنگ جمل چنين گفته:
كيف ترى الانصار في يوم الكلب انااناس لا نبالي من عطب و لا نبالي في الوصي من غضب و انماالانصار جد لا لعب هذا على و ابن عبد المطلب ننصره اليوم على من قد كذب من يكسب البغى فبئسمااكتسب حجر بن عدي كندي در روز جنگ جمل چنين گفته:
يا ربنا سلم لنا علياً سلم لناالمبارك المضيا المؤمن الموحد التقيا لا خطل الراى و لا غوياً بل هاديا موفقا مهدياً و احفظه
ربى و احفظ النبيا فيه فقد كان له وليا ثم ارتضاه بعده و صيا خزيمة بن ثابت انصاري بدري «ذو الشهادتين» روز جنگ جمل چنين گفته:
ليس بين الانصار في جحمة الحر ب و بين العداة الاالطعان و قراع الكماة بالقضب البيض اذا ما تحطم المران فادعها تستجب فليس من الخز رج و الاوس يا على جبان يا و صى النبي قد اجلت الحرب الاعادي و سارت الاظعان و استقامت لك الامور سوى الشام و في الشام يظهر الاذعان حسبهم ما راوا و حسبك منا هكذا نحن حيث كنا و كانوا و نيز در جنگ جمل چنين گفته:
اعائش خلى عن على و عيبه بما ليس فيه انماانت والده وصى رسول الله من دون اهله و انت على ما كان من ذاك شاهده و حسبك منه بعض ما تعلمينه و يكفيك لو لم تعلمي غير و احده اذا قيل ما ذا عبت منه رميته بخذل ابن عفان و ما تلك آيده و ليس سماء الله قاطرة دما لذاك و ماالارض الفضاء بمائدة ابن بديل بن ورقاء خزاعي روز جنگ جمل چنين گفته:
يا قوم للخطة العظمى التى حدثت حرب الوصي و ما للحرب من آسى الفاصل الحكم بالتقوى اذا ضربت تلك القبائل اخماسا لاسداس
عمرو بن احيجة روز جنگ جمل در حين خطبه حسن بن عليها سلام بعد از خطبه عبدالله بن الزبير چنين گفته:
حسن الخير يا شبيه ابيه قمت فينا مقام خير خطيب قمت بالخطبة التى صدع الله بها عن ابيك اهل العيوب و كشفت القناع فاتضح الامر و اصلحت فاسدات القلوب لست كابن الزبير لجلج في القو ل و طاطا عنان فسل مريب و ابى الله ان يقوم بما قا م به ابن الوصي و ابن النجيب ان شخصا بين النبي لك الخير و بين الوصي غير مشوب زجر بن قيس جعفي در روز جنگ جمل چنين گفته:
اضربكم حتى تقروا لعلى خير قريش كلها بعد النبي من زانه الله و سماه الوصي ان الولى حافظ ظهر الولى كماالغوى تابع امر الغوى ابن ابي الحديد ميگويد: اين اشعار (فوق را ابومخنف لوط بن يحيي در كتاب «وقعة الجمل» ذكر كرده است (و نيز وي ميگويد از اشعاري كه من نقل كردهام اين شعرهاييست كه مسأله وصي بودن علي بن ابيطالب(ع) را در بردارد و آنها را نصر بن مزاحم بن يسار منقري در كتاب «صفّين» ذكر كرده است. آن اشعار از اين قرارند:
زجر بن قيس چنين گفته:
فصلى الاله علىاحمد رسول المليك تمام النعم رسول المليك و من بعده خليفتناالقائم المدعم عليا عنيت و صى النبي نجالد عنه غواة الامم و از شعرهايي كه منسوب به اشعث بن قيس ميباشد، اينست:
اتاناالرسول رسول الانام فسر بمقدمه المسلمونا رسول الوصي و صى النبيّ له السبق
و الفضل في المؤمنينا نصر ميگويد از اشعاري كه اميرالمؤمنين عليه السلام در «صفين» انشاء فرموده:
يا عجبا لقد سمعت منكرا كذبا على الله يشيب الشعرا ما كان يرضى احمد لو اخبرا ان يقرنوا و صيه و الابترا شانى الرسول و اللعين الا خزرا انى اذاالموت دنا و حضرا شمرت ثوبي و دعوت قنبرا قدم لوائى لا تؤخر حذرا لا يدفع الحذار ما قد قدرا لو ان عندي يا بن حرب جعفرا او حمزة القرم الهمام الازهرا رات قريش نجم ليل ظهرا
جرير بن عبدالله بجلي ميگويد اين اشعار را نوشتند به شرحبيل بن سمط كندي رئيس يمامه كه از اصحاب معاويه بود:
نصحتك يا بن السمط لا تتبع الهوى فما لك في الدنيا من الدين من بدل ولاتك كالمجرى الى شر غاية فقد خرق السربال و استنوق الجمل مقال ابن هند في على عضيهة و لله في صدر ابن ابى طالب اجل و ما كان الا لازما قعر بيته الى ان اتى عثمان في بيته الاجل وصى رسول الله من دون اهله و فارسه الحامى به يضرب المثل نعمان بن عجلان انصاري چنين گفته:
كيف التفرق و الوصى امامنا لا كيف الا حيرة و تخاذلا لا تغبنن عقولكم، لا خير في من لم يكن عند البلابل عاقلا و ذروا معاوة الغوى و تابعوا دين الوصي لتحمدوه آجلا
عبدالرحمن بن ذؤيت سلمي چنين گفته:
الاابلغ معاوية بن حرب فما لك لا
تهش الى الضراب فان تسلم و تبق الدهر يوما يزرك بجحفل عدد التراب يقودهم الوصي اليك حتى يردك عن ضلال و ارتياب مغيرة بن حرث بن عبدالمطلّب چنين گفته
يا عصبة الموت صبرا لا يهولكم جيش ابن حرب فان الحق قد ظهرا و ايقنواان من اضحى يخالفكم اضحى شقيا و امسى نفسه خسرا فيكم وصى رسول الله قائدكم و صهره و كتاب الله قد نشرا عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب چنين گفته:
و صى رسول الله من دون اهله و فارسه ان قيل هل من منازل فدونكه ان كنت تبغى مهاجرا اشم كنصل السيف عير حلاحل پس از آنكه ابن ابي الحديد اشعار فوق را نقل ميكند ميگويد: اشعاري كه اين كلمه «وصيّ» در آنها آورده شده (كه دلالت بر وصيّ بودن علي بن ابيطالب(ع) مينمايد جداً بسيار است، ليكن ما اندكي از آنهايي كه در اين دو حرب جمل و صفّين گفته شده است نقل كرديم، و امّا آن اشعاري كه در غير اين دو مورد انشاء شده، به اندازهاي زياد است كه از حدّ شماردن خارج ميباشد و بالاتر از آنست كه كسي بتواند آن شعرها را بشماره درآورد،
و اگر نبود اينكه خوانندگان را ملول و خسته ميكرد، آن قدر از آن اشعار را در اينجا ذكر ميكردم كه صفحات بسياري را پُر كند. اينك متن گفتار ابن ابي الحديد را بخوانيد:
و الاشعار التي تتضمن هذه اللفظة كثيرة جداً و لكنا ذكرنا منها هيهنا بعض ما قيل في هذين الحربين فاما ما عداهما فانه يجلّ عن الحصر و
يعظم عن الاحصاء و العدّ، و لولا خوف الملاله و الاضجار لذكرنا من ذلك ما يملأ اوداقاً كثيرة. انتهي. الحق ينطق منصفاً و عنيداً.
من «بابويهي» توجه خوانندگان را به مطلب ذيل جلب ميكنم:
با قطع نظر از آيات شريفه بسياري كه در شأن علي بن ابيطالب(ع) نازل شده و ولايت و خلافت آن حضرت را تصويب نموده، و با قطع نظر از احاديثي كه در اين باره از پيغمبر(ص) نقل شده است (1)كه اولويت و اقدميت اميرالمؤمنين را اثبات مينمايند.
آيا اين اشعاري كه (خود ابن ابي الحديد اقرار دارد به اينكه چون بسيار است نميتوان آمار آنها را به دست آورد حجت را بر ابن ابي الحديد و امثال او تمام نميكند؟
آيا ايشان را ملزم به اين نميكند كه به خلافت و وصايت آن حضرت معترف شوند، و تصريح كنند به اينكه جز او كس ديگر وصيّ و جانشين پيغمبر(ص) نبوده، و هر كس غير اين معني را ادّعا كند كذّاب و مفتري و از جرگه مسلمين واقعي خارج ميباشد؟
خواننده محترم شما كدام موضوع تاريخي را سراغ داريد كه به اندازه عشري از اعشار مدركهاي خلافت اميرالمؤمنين(ع) درباره آن، مدرك ذكر كرده باشند، و نسبت به اثبات و يا نفي چيزي به مقدار يك صدم دليلهاي وصايت آن حضرت دليل تاريخي نقل كرده باشند.
آيا چنين نيست كه اگر مورخي يك يا دو و يا سه دليل تاريخي درباره موضوعي بيان كند، خود او و جميع مراجعين و مطالعه كنندگان آن، به طور قطع (ع)ادي ميگويند اين موضوع از نظر تاريخ ثابت و جاي هيچ شك و شبههاي در آن نيست.
1) .در خلال مباحث اين كتاب اندكي از آيات و احاديثي كه موضوع خلافت علي بن ابيطالب را اثبات مينمايند آورده شده است، دقيقاً مراجعه نماييد.
(خواننده محترم پس چرا ابن ابي الحديدها با تمام اين گونه اعترافها و اقرارهاي خودشان، يك چنين حق مسلّم منصوص مقطوع تاريخي را ـ كه وصي بودن اميرالمؤمنين عليه السلام باشد و كالشمس في رابعة السماء واضح و هويداست ـ ناديده گرفته اند، و بالعكس از پي افرادي (كه از اوساط عوامهاي مسلمانان بوده رفته، و كذباً و افتراءً علي الله و علي الرسول(ص) مقام و منصب خلافت را براي آنها قائل شدهاند، و در نتيجه خود و ساير مردم عوام را از اين فيض الهي محروم كرده و در وادي ضلالت و حيرت گرفتار نمودهاند. بخوانيد و قضاوت كنيد.
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ«28» جَهَنَّمَ يصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» ابراهيم: 29.
«لِيحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يوْمَ الْقِيامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِينَ يضِلُّونَهُم بِغَيرِ عِلْم أَلاَ سَاءَ مَا يزِرُونَ» النحل: 25.
حجة الوداع و تشريع حجّ تمتّع و نصب اميرالمؤمنين(ع) در غدير خُم
اينك قسمتي از اشعاري كه شعراء نامي مسلمين از صدر اسلام درباره غدير خم انشاء كردهاند در اينجا نقل ميكنم و پيش از بيان آنها مقدمهاي به عرض خوانندگان ميرسانم:
پيغمبر صل الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه مدّت ده سال حج نرفت تا آنكه در سال دهم هجري اين آيه شريفه نازل گرديد:
«وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يأْتُوكَ رِجَالاً وَعَلَى كُلِّ ضَامِر يأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيق» (1)
پس آن حضرت به امر خداوند مؤذنان را دستور فرمود تا در ميان مردم با صداهاي بلند اعلام كنند و نامههايي به اكناف نوشتند كه رسول الله (ص) در اين سال عازم حج هستند، پس اهل مدينه و اطراف آن و باديهنشينان اعراب و بيابانيها از
1) .الحج: 27.
اين موضوع مطلع شدند، و افراد بيشماري اجتماع كرده، و چهار روز از ماه ذيقعده باقي مانده بود كه با آن حضرت به سوي مكه حركت نمودند و روز چهارم ذيحجه وارد مكه شدند.
و در تمام مراحل تابع حضرتش بودند و آنچه ميفرمود و به جاي ميآورد پيروي ميكردند، هنگام ظهر به «ذوالحليفه» رسيدند، در اينجا پيغمبر (ص) مردم را امر فرمود تا موهاي زير بغل و زهار را برطرف كرده و غسل نموده و جامههاي دوخته را از تن درآورند و بجايش لُنگ و ردايي بپوشند سپس داخل مسجد شجره شده و نماز ظهر را در آنجا به جا آوردند و سپس حركت كردند ـ و تا اين زمان حجّ تمتّع نازل نشده بوده ـ
و چون وارد مكه شده و اعمال حج را انجام داده تا آنكه سعي صفا و مروه نمودند، در اينجا پيغمبر (ص) روي به مردم كرده حمد و ثناي خداوند را به جاي آورد سپس فرمود: اين جبرئيل است و امر ميكند مرا كه امر كنم كسي را كه «هَدْيَ» (1)با خود نياورده است مُحلّ گردد و حج خود را به عُمره تبديل نمايد و از احرام بيرون آيد و مسلمانان اطاعت نموده و مُحلّ شدند يعني جميع آن چيزهايي كه بر ايشان حرام بوده حلال گرديد (2)تا آنكه روز هشتم ذيحجه به امر آن حضرت (ص) مجدداً براي اعمال حجّ مُحرِم شدند، و اين آيه شريفه ذيل در رابطه همين حجّ تمتع نازل گرديد:
فاذا امنتم فمن تمتّع بالعمرة الي الحجّ فما استيسر من الهدي فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام في الحجّ و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة ذلك لمن لم يكن اهله حاضري المسجد الحرام و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب. (3)
1) .هدي عبارتست از شتر و گوسفندي كه براي قرباني به مكه ميبرند.
2) .براي شخص مُحرم 24 چيز حرام است چنانكه در كتاب هاي فقهي و رسالههاي علميّه بيان شده است.
3) .حج سه قسم است: حج قِران، حج اِفراد، حج تمتّع، و تا اين سال دهم هجري فقط حج قِران و اِفراد به جا آورده ميشد و چون پيغمبر(ص) در اين سال به حج آمدند، حجّ تمتع تشريع گرديد و اين حج مخصوص آن كسانيست كه اقلاً 48 ميل كه 16 فرسخ است تقريباً از مكه دور باشند، و اين حجّ رسوال الله(ص) را حجة الوداع مينامند زيرا آن حضرت در اوائل سال يازده هجري از دنيا رحلت نمودند و اين آخرين حج پيغمبر(ص) بوده. اعمال حج تمتع به طور رمز اين چنين است: اطرّست للغمره اجمل نهج//او وارنحط رس طرمر لحج.
و پس از تكميل اعمال حجّ پيغمبر صل الله عليه و آله با جميع همراهانش كه (به قولي صد و بيست و چهار هزار نفر بودند عازم مراجعت به مدينه شده و حركت نمودند تا آنكه روز 18 ذيحجّه به موضعي رسيدند كه آن را «غدير خم» ميگفتند ـ غدير خم بياباني است بيآب و علف در جحفه ميان مكه و مدينه ـ در اينجا پيغمبر (ص) به مناديان خود امر فرمود ميان مردم اعلام كنند كه همه حُجّاج فرود آيند و كسي از آنجا خارج نشود و هر كه جلو رفته برگردد و كساني كه عقب ماندهاند ملحق شوند.
ـ قسمتي از مطالب فوق ترجمه و فشرده حديثي است در «صحيح مسلم كتاب حج باب حجة النبي حديث 1218» طالبين به آنجا مراجعه كنند ـ.
مقصود رسول الله صل الله عليه و آله از اين جمعآوري مسلمين در چنين بيابان بيآب و علفي (به نام غدير خم همان نصب كردن علي بن ابيطالب بوده به مقام خلافت و وصايت و اگر از اين مكان ميگذشتند خواهي ناخواه مردم متفرق شده و هر دستهاي به جانبي رهسپار گرديده و هدف آن حضرت از بين ميرفت و حجت بر جميع ايشان تمام نميگرديد.
زيرا كراراً از جانب خداوند متعال موضوع نصب اميرالمؤمنين(ع) به پيغمبر (ص) وحي شده ولي توقيت و تأكيدي در آن نبوده، تا آنكه موقعيت اجتماع بينظير مسلمين در اين مكان و همچنين نزديك شدن رحلت رسول الله (ص) باعث گرديد كه از جانب خداوند وحي تأكيدي توأم با تهديد به آن حضرت شده كه بايستي اين امر مهمّ را امروز انجام دهي و گرنه رسالت او را به جا
نياوردهاي، و ضمناً خداوند سبحان به پيغمبر (ص) وعده داد كه از شر مردم ترا حفظ ميكنيم، و اين آيه شريفه كه حاكي تمام مطالب فوق است نازل گرديد:
(آيه تبليغ) «يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لاَ يهْدِي الْقَوْمَ ال ْكَافِرِينَ» المائده: 67.
چون آيه شريفه فوق بر پيغمبر صل الله عليه و آله نازل شد، امر فرمود تا جهازهاي شترها را گردآورده و از آنها منبري تشكيل داده و بر آن بالا رفت و خطبه بليغي خواند، حمد و ثناء الهي به جا آورد و مردم را موعظه بسيار نمود و ضمناً از مرگ خود خبر داد، فرمود اي مردم من از بين شما ميروم، و دو چيز گرانبها در ميانتان ميگذارم به آنها متمسك شويد تا گمراه نگرديد، يكي از آنها كتاب خداست و ديگري عترت من كه اهل بيت من ميباشند، و اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد تا روز قيامت نزد حوض كوثر به من برسند، پس زير بازوي علي بن ابيطالب را گرفته و بالا برد و فرمود: اي مردم هر كه من مولا و اولي به نفس او هستم، علي مولا و اولي به نفس اوست، پس عرض كرد: بار خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كه با علي دشمني كند، و ياري كن هر كه علي را ياري كند و واگذار هر كه علي را مخذول نمايد.
پس از آن از منبر فرود آمد و امر فرمود تا خيمهاي سرپا كردند براي اميرالمؤمنين و به مسلمانان دستور داد كه دسته دسته به حضور آن حضرت شرفياب شوند و به او تهنيت و تبريك بگويند و اين گونه بر او سلام كنند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين، مسلمين هم اطاعت كرده و فوج فوج وارد خيمه شده و گفتار پيغمبر صل الله عليه و آله و سلم را امتثال نمودند.
و از كساني كه بيش از ديگران تظاهر به شادي ميكرد عمر بن الخطاب بود كه گفت يا
اميرالمؤمنين گوارا باد تو را اين مقام اصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة.
احاديث درباره نزول آيه شريفه تبليغ در روز غدير خم و همچنين روايات درباره نصب اميرالمؤمنين عليه السلام در اين روز جدّاً بسيار است و من دو حديث از آنها را ذيلاً نقل ميكنم و نيز اندكي از رواياتي كه درباره حجّ تمتع و جلوگيري عمر از اين حجّ نقل شده است، به عرض خوانندگان ميرسانم. به احاديث توجه نماييد.
جلال الدين سيوطي در تفسير «درّ المنثور» ج 2 ص 298 مينويسد:
اخرج ابو الشيخ عن الحسن ان رسول الله صلى الله عليه و سلم قال إن الله بعثني برسالته فضقت بها ذرعا وعرفت أن الناس مكذبي فوعدني لأبلغن أو ليعذبني فأنزلت « يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك » و نيز مينويسد:
وقد أخرج عبد بن حميد وابن جرير وابن أبي حاتم وأبو الشيخ عن مجاهد قال : لما نزلت « بلغ ما أنزل إليك من ربك » قال : يا رب إنما أنا واحد كيف أصنع ؟ يجتمع علي الناس فنزلت « وإن لم تفعل فما بلغت رسالته » . و نيز مينويسد:
وأخرج ابن أبي حاتم وابن مردويه وابن عساكر عن أبي سعيد الخدري : نزلت هذه الآية على رسول الله صلى الله عليه وسلم « يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك » إن عليا مولى المؤمنين ـ وإن لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس.
عن ابن ابي حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر عن ابي سعيد الخدري قال نزلت هذه الايه علي رسول الله يوم غدير خم في علي بن ابيطالب كرم الله وجهه. و نيز مينويسد:
و اخرج ابن مردويه عن ابن مسعود قال : كنا نقرأ على عهد رسول الله صلى الله عليه و
سلم « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك » ان عليا مولى المؤمنين و ان لم تفعل فما بلغت رسالته.
فرائد السمطين ج 1 ص 64 مينويسد:
عن البراء بن عازب قال اقبلنا مع النبي صل الله عليه و آله في حجة الوداع حتي اذا كنّا بغدير خم فنودي الصلوه جامعة و كُسح للنبي صل الله عليه و آله تحت شجرتين فاخذ النبي صل الله عليه و آله بيد علي عليه السلام و قال: ألست اولي بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا بلي قال ألست اولي بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا بلي، قال او ليس ازواجي امهاتكم؟ قالوا بلي فقال رسول الله صل الله عليه و آله فان هذا مولي من انا مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و لقيه عمر بن الخطاب بعد ذلك فقال هنيئاً لك يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولي كل مؤمن و مؤمنة.
احاديث فوق شاهد بر مطالبي است كه پيش از آنها من بيان نمودم، يعني مجموع اين احاديث متّفقاً خلافت علي بن ابيطالب عليه السلام را اثبات ميكنند، به اضافه آنكه حديث سه گانه اول تصريح دارند به اينكه آيه شريفه تبليغ روز غدير (18 ذيحجه براي نصب اميرالمؤمنين نازل گرديده، به اضافه آنكه حديث چهارم ميگويد جمله «انّ علياً ولي المؤمنين» جزء آيه شريفه بوده، پس بعداً آن را حذف كردهاند، و حديث فرائد السمطين اضافه ميكند كه عمر بن خطاب تبريك و تهنيت بيشتري به آن حضرت گفته و به اميرالمؤمنين بودن حضرتش اعتراف كرده است.
دانسته باد: پس از آنكه موضوع نصب اميرالمؤمنين عليه السلام صورت گرفت و پيغمبر (ص) به مدينه مراجعت نمود، خبر خلافت آن حضرت در شهرها و روستاها منتشر گرديد «حرث بن نعمان فهري» بر شتر خود سوار شد و به مدينه
آمد و به حضور رسول الله صل الله عليه و آله و سلم رسيد و گفت:
يا محمد تو به ما امر كردي كه شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت تو بدهيم ما هم قبول كرديم، و به ما امركردي كه در پنج وقت نماز بخوانيم ما هم قبول كرديم، و به ما امر كردي كه زكات بدهيم ما هم قبول كرديم، و به ما امر كردي كه حجّ به جا آوريم ما هم قبول كرديم، ولي تو به اينها اكتفا نكردي تا آنكه بازوي پسر عمويت «علي» را گرفته و او را بالا بردي و بر ما تفضيل و برتري دادي، و گفتي: هر كس من مولاي او هستم علي مولاي او است.
آيا اين موضوع از جانب خدا است يا آنكه از پيش خود ميگويي؟ پيغمبر (ص) فرمود سوگند به آن خدايي كه جز او خدايي نيست، اين موضوع از ناحيه خداوند است؟
پس حرث بن نعمان برخاست، و به طرف مركبش ميرفت و ميگفت بار خدايا اگر اين چيزي كه محمد(ص) ميگويد حق است پس بباران بر ما سنگهايي از آسمان، و عذاب اليمي بر ما بفرست،
پس حرث هنوز به شتر خود نر سيده كه سنگي از جانب خداوند بر سر او فرود آمد و از ماتحتش خارج شد و هماندم او را بكُشت و سپس اين آيه شريفه نازل گرديد:
«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِعلِلْكَافِرِينَ لَيسَ لَهُ دَافِعٌ» المعارج: 1 و 2.
داستان حرث بن نعمان فهري در مبحث روز جمعه 14 محرم با شرح و ترجمه بيان شده است مراجعه شود.
كساني كه طالب اطلاعات بيشتري (درباره آيه تبليغ و حديث غدير خم هستند به كتابهايي كه ذيلاً نامآوري ميشود مراجعه نمايند:
السئول ابوسالم نصيبي؛ 9. (تفسير عز الدين رسعني؛ 10. (مودة القربي سيد علي همداني؛ 11. (ع)مدة القاري بدر الدين حنفي؛ 12. (الفصول المهمة ابن صبّاغ؛ 13. (شرح ديوان اميرالمؤمنين كمال الدين ميبذي؛ 14. (تفسير سيد عبدالله بخاري؛ 15. (مفتاح النجاه محمد بدخشاني؛ 16. (تفسير القاضي شوكاني؛ 17. (روح المعاني آلوسي؛ 18. (ينابيع المودة قندوزي حنفي؛ 19. (تفسير المنار محمد عبده مصري.
احاديث عامّه و حج تمتع و جلوگيري عمر از آن
امّا احاديثي كه در كتب اهل تسنّن درباره حج تمتع وارد شده از اين قرار است:
صحيح بخاري (چهار جلدي ج 1 كتاب الحج باب جواز التمتع ص 272 مينويسد:
عن عمر ان بن حصين قال انزلت آيه المتعة في كتاب الله ففعلناها مع رسول الله صل الله عليه و آله و سلم و لم ينزل قران يحرّمها و لم ينه عنها حتي مات، قال رجل برأيه ما شاء.
براي اطلاع بيشتر به همين صفحه و جلد از صحيح بخاري مراجعه نماييد كه احاديث متعددهاي در همين موضوع حج تمتّع نقل شده است.
صحيح مسلم كتاب الحج باب التقصير في العمره مينويسد:
عن ابي نضرة قال كنت عند جابر بن عبدالله فأتاه آت فقال ان ابن عباس و ابن الزبير اختلفا في المتعتين (يعني متعتي الحج و النساء فقال جابر فعلناهما مع رسول الله صل الله عليه و آله و سلم ثم نهانا عنهما عمر.
بايد دانست كه احاديث به اين مضمون (يعني هم واجب بودن حج تمتع را بفهماند و هم جلوگيري عمر را از عمل به حج تمتع تصريح كند بسيار است طالبين اگر اكتفا به دو حديث فوق نميكنند ناگزير به كتب نامبرده ذيل مراجعه نمايند:
آنچه در اينجا سزاوار تأمل و شايسته دقت ميباشد، اينست كه عمر بن خطاب با كمال وقاحت و بيباكي برخلاف حكم خدا و رسول قدم برداشته و از حج تمتّع و مُتعه نساء شديداً جلوگيري كرده و عاملين اين دو را تهديد به كيفر نموده.
با آنكه احاديث بيشمار از طريق سني و شيعه (كه اندكي از آنها را به عرض خوانندگان رساندم درباره وجوب ابدي حج تمتّع از پيغمبر صل الله عليه و آله وارد شده است، و قرآن مجيد هم آن را واجب نموده كه ميفرمايد: «فَإِذَا أَمِنْتُمْ فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ الآيه» كه در پيش آن را يادآوري نمودم.
و خداوند سبحان به اَحَدي (حتي انبياء عليهم السلام اجازه نداده است كه در دين خدا از پيش خود رأي دهند و حكمي جعل نمايند، بلكه شديداً اين گونه افراد را تهديد كرده و چنين متجاوزين را در رديف كفار معرفي نموده، چنانكه ميفرمايد: «وَمَن لَمْ يحْكُم بِمَا أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ» المائده: 44. و پيغمبرش(ص) نيز اين اشخاصي را كه به رأي خودشان در دين خدا حكم ميكنند مهدور الدم اعلام كرده و حكم به قتل آنان داده است، چنانكه فرموده: من قال في ديننا برأيه فاقتلوه. (1)
خوانندگان محترم بخوانيد و بدون طرفيت و يا طرفداري و بدون تعصّب بلكه از روي انصاف قضاوت كنيد، و ببينيد عمر بن خطابي كه ميگويد: حج تمتّع و متعه زنان در زمان پيغمبر(ص) مشروع بوده ليكن من از آنها نهي ميكنم و عاملين آنها را عقاب مينمايم آيا او مشمول آيه شريفه
1) .حديث فوق را خطيب بغدادي در «تاريخ بغداد» ج 9 و ابن حجر عسقلاني در «تهذيب التهذيب» ج 4 نقل كردهاند، طالبين به آنها مراجعه نمايند.
فوق نيست؟ آيا او اين حديث رسول الله(ص) شامل او نميشود؟
البته خوانندگان متوجه باشند كه اگر ايشان را تعصب گريبانگير شود و به غير ما انزل الله حكم كنند، خودشان هم مشمول آيه شريفه بالا خواهند شد.
اشعار اميرالمؤمنين(ع) و حسّان ثابت درباره غدير خُمّ
اينك اشعاري كه از صدر اسلام در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام (و درباره خلافت و وصايت و نصب او در روز غدير خم گفته شده است قسمتي از آنها را در اينجا ميآورم، ولي ابتدائاً براي تيمّن و تبرك دو قصيده از خود حضرتش عليه السلام ـ كه در واقع دليل محكم و مستحكمي بر امامتش ميباشد ـ نقل ميكنم. قال عليه السلام:
محمد النبي اخي و صنوي و حمزة سيدالشهداء عمّي و جعفر الذي يُضحي و يُمسي يطير مع الملائكة ابن امّي و بنت محمد سكني و عرسي منوط لحمها بدمي و لحمي و سبطا احمد و لدي منها فايّكم له سهم كسهمي سبقتكمُ الي الاسلام طرّا علي ما كان من فهمي و علمي فاوجب لي ولايته عليكم رسول الله يوم غدير خمّ فويل ثم ويل ثم ويل لمن يلقي الاله غداً بظلمي تاريخ ابن عساكر به جاي «صنوي» «صهري» گفته.
در روايت ابن ابي الحديد و ابن حجر و ابن شهر آشوب به جاي اين مصرع «علي ما كان فهمي و علمي» چنين است «غلاماً ما بلغت او ان حلمي».
علي بن احمد واحدي از ابوهريره نقل كرده كه گفت: عدهاي از اصحاب رسول الله صل الله عليه و آله
ـ از جمله ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، فضل بن عباس، عمّار، عبد الرحمن بن عوف، ابوذر، مقداد، سلمان و عبدالله بن مسعود رضي الله عنهم اجمعين ـ گِرد يكديگر جمع شد و مناقب خود را واگو ميكردند، در اين هنگام علي عليه السلام وارد بر ايشان شده و فرمود: چه ميكنيد؟ عرض كردند مناقبي كه از رسول الله(ص درباره خودمان شنيدهايم مذاكرده ميكنيم، علي عليه السلام فرمود مناقب مرا هم بشنويد پس اين اشعار را انشاء نمود:
لقد علم الأنام بأن سهمي من الاسلام يفضل كل سهم و احمد النبي أخى وصهري عليه الله صلى وابن عمى وانى قائد للناس طرا الى الاسلام من عرب وعجم وقاتل كل صنديد رئيس وجبار من الاسلام ضخم وفى القرآن ألزمهم ولائي و اوجب طاعتي فرضا بعزم كما هارون من موسى اخوه كذاك انا اخوه وذاك اسمى لذالك اقامنى لهم اماما و اخبرهم به بغدير خم فمن منكم يعادلني بسهمى و اسلامى وسابقتي ورحمي فويلٌ ثم ويلٌ ثم ويلٌ لجاحد طاعتي ومريد هضمي فويلٌ ثم ويلٌ ثم ويلٌ لمن يلقى الاله غدا بظلمي وويل للذى يشقى سفاهاً يريد عداوتي من غير جرمي (1)اشعار فوق را قندوزي حنفي در ينابيع الموده ص 68 بدون مقدمه آن از ديوان منسوب به اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است.
1) .اشعار با مقدمه آن را واحدي نقل كرده. (به نقل الغدير.
خلاصه معاني اشعار بالا: (اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد: همانا مردم ميدانند كه سهم من از اسلام بر تمام سهام ديگران برتري دارد، رسول الله(ص برادر و پسر عمو و پدر زوجه من است، در دين اسلام پيشرو عرب و عجم هستم و كشنده هر رئيس دلاور و بزرگ گردن كشان از كفار را قاتلم خدا در قرآنش ولايت و اطاعت مرا بر همه واجب كرده، همان طوري كه هارون برادر و وصيّ حضرت موسي(ع) ميباشد همچنين من برادر و وصي رسول الله هستم، و اين گونه خداوند مرا امام بر مردم قرار داده، و كيست مانند من اينطور از اسلام نصيب داشته باشد.
پس واي پس واي پس واي بر كسي كه انكار اطاعت مرا كند و در صدد شكست من باشد پس واي پس واي پس واي بر كسي كه خدا را روز قيامت ملاقات كند كه در حق من ستمكار باشد و واي بر كسي كه از روي ناداني بدبخت شود كه با من دشمني نمايد بدون آنكه جرمي داشته باشم.
شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد حمّوئي جُويني خراساني شافعي در كتاب «فرائد السمطين» ج 1 باب 12 ص 72 مينويسد:
انبأني الشيخ تاج الدين ابوطالب علي بن انجب.......... عن ابي هرون العبدي عن ابي سعيد الخدري قال: ان النبي صل الله عليه و آله يوم دعا الناس الي عليّ في غدير خمّ امر بما كانت تحت الشجرة من الشوك فقم و ذلك يوم الخميس ثم دعا الناس الي عليّ [عليه السلام] فاخذ بضبعه فرفعه حتي نظر الناس الي بياض ابطيه [عليه السلام] ثم لم يتفرقا حتي نزلت هذه الاية: «الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً» (1)فقال رسول الله صل الله عليه و آله: الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمة و رضا الرب
1) .المائده: 3.
برسالتي و الولاية لعلّي عليه السلام،
ثم قال: اللهمّ وال من والاه و عاد منعاده و انصر من نصره و اخذل من خذله.
فقال حسان ثابت يا رسول الله أتاذن لي ان اقول ابياتاً؟ قال: قل ببركة الله فقال حسان بن ثابت: يا مشيخة قريش اسمعوا شهادة رسول الله صل الله عليه و آله ثم انشأ يقول:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم بخمّ و اسمع بالرسول مناديا باني مولاكم نعم و وليّكم فقالوا و لم يبدو هناك التعاميا الهك مولانا و انت وليّنا و لاتجدنّ في الخلق للامر عاصيا فقال له: قم يا علي فانني رضيتك من بعدي اماماً و هادياً ابو سعيد خدري ميگويد: پيغمبر صل الله عليه و آله روز غدير خم كه روز پنج شنبه بود مردم را به سوي علي بن ابيطالب دعوت نمود (اولاً دستور فرمود تا زير درختي را جارو كردند و مسلمانان را به جانب علي عليه السلام توجّه داده و زير بازوي او را گرفته و به اندازهاي بالا برد كه سفيدي زير بغل خودش نمايان گرديد و از يكديگر جدا نشدند تا آنكه آيه شريفه: «الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً» نازل گرديد. سپس رسول الله صل الله عليه و آله با صداي بلند تكبير گفت در مقابل اكمال دين و اتمام نعمت و رضاي خداوند از رسالت خود و ولايت علي عليه السلام،
پس عرض كرد بار خدايا دوست بدار هر كسي كه علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد، و ياري كن هر كه او را ياري كند و واگذار هر كه او را كمك ننمايد،
حسّان ثابت (كه از شعراء مشهور آن زمان بود عرض كرد يا رسول الله آيا اجازه ميدهي كه من چند
بيت در اين باره بگويم؟ پيغمبر(ص او را اجازه داد، حسّان صدا زد اي بزرگان قريش گوش دهيد به شهادت رسول الله(ص سپس اشعار فوق را انشاء نمود.
اوّلين اشعاري كه در ارتباط با غدير خمّ گفته شده است همين اشعار حسان بن ثابت ميباشد (و آن دو قصيدهاي كه از اميرالمؤمنين عليه السلام در پيش نقل شد براي تيمن و تبرّك بود و گرنه از حيث زمان متأخر از اشعار حسان است.
اين اشعار حسّان خود يكي از دليلهاي معتبر خلافت و امامت اميرالمؤنين عليه السلام ميباشد كه تاريخ آن را ثبت كرده محدثين و مورّخين كثيري آن را نوشتهاند كه ذيلاً نام آوري شدهاند. (1)
اول كسي كه از محدثين اشعار حسان را نقل كرده است، سليم بن قيس هلالي تابعي از علمائش يعه در كتاب خود به نام «سليم بن قيس الهلالي الكوفي» ميباشد.
اين كتاب مورد اعتماد شيعه و سنّي بوده و عدهاي از علماء اهل تسنّن از سليم روايت كردهاند كه از جمله آنها است:
حسكاني در شواهد التنزيل، و حمويني در فرائد السمطين، و ابن شهاب همداني در مودة القربي و قندوزي حنفي در ينابيع المودة ، و ديگران از ايشان و اشعار حسّان بن ثابت بنابر نقل سليم بن قيس چنين است:
(ابن بن ابي عياش عن سليم قال سمعت ابا سعيد الخدري يقول ان رسول الله صل الله عليه و آله و سلّمدعا الناس بغدير خمّ فامر بما كان تحت الشجرة من الشوك فقام و كان ذلك يوم
1) . مرزباني در «مرقاة الشعر»؛ 2. ابوسعد خركوشي در «شرف المصطفي»؛ 3. ابو نعيم اصفهاني در «ما نزل من القرآن في عليّ»؛ 4. سجستاني در «كتاب الولاية»؛ 5. خوارزمي در «مقتل الامام السبط الشهيد» و «مناقب»؛ 6. ابوالفتح نطنزي در «الخصائص العلويّة علي ساير البريّة»؛ 7. ابن جوزي حنفي در «تذكرة الخواص»؛ 8. كنجي شافعي در «كفاية الطالب»؛ 9. شمس الدين حنفي در «نظم درر السمطين»؛ 10. جلال الدين سيوطي در «الازدهار فيما عقده الشعرائ من الاشعار». (به نقل الغدير ج 2 ص 34.
الخميس ثم دعا الناس اليه و اخذ بضبع علي بن ابيطالب عليه السلام فوقعها حتي نظرت الي بياض ابط رسول الله(ص فقال من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره و اخذل من خذله،
قال ابوسعيد فلم ينزل حتي نزلت هذه الاية «الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً» (1)فقال رسول الله(ص الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمة و رضا الربّ برسالتي و بولاية عليّ من بعدي
فقال حسان بن ثابت يا رسول الله ائذن لي لاقول في عليّ ابياتاً، فقال: قل علي بركة الله، فقال حسّان يا مشيخة قريش اسمعوا قولي بشهادة من رسول الله صل الله عليه و آله و سلّم.
الم تعلموا ان النبي محمدا لدي دوح خم حين قام مناديا و قد جاء جبرييل من عند ربه بانّك معصوم فلاتك وانيا و بلغهم ما انزل الله ربهم و ان انت لم تفعل و حاذرت باغيا عليك فما بلغتهم عن آله هم رسالته ان كنت تخشي الاعاديا فقام به اذ ذاك رافع كفه به يمني يديه معلن الصوت عاليا فقال لهم من كنت مولاه منكم و كان لقولي حافظا ليس ناسيا فمولاه من بعدي علي و انني به لكم دون البريه راضيا فيارب من و الي عليا فو آله و كن للذي عادي عليا معاديا و يارب فانصر ناصريه لنصرهم امام
1) .المائده: 3.
الهدي كالبدر يجلو دياجيا و يارب فاخذل خاذليه و كن لهم اذا وقفوا يوم الحسال مكافيا
نصب علي بن ابيطالب(ع) در غدير خم و نزول آيه «تبليغ» و آيه «اكمال دين» در آن
از حديث سليم بن قيس به ضميمه اشعار حسّان مطالبي استفاده ميشود كه ذيلاً بيان ميكنيم.
قطعه زميني بين مكّه معظمه و مدينه منوّره واقعست به نام غدير خم.
در چنين مكاني پيغمبر صل الله عليه و آله و سلم مسلمانان شهرها و روستاها و باديه نشيناني كه در اين حجة الوداع با او شركت كرده بودند همه را متوقف كرده و از حركت بازداشته تا خليفه خود را به آنان معرفي كند تا در نتيجه مسأله خلافت به تمام آفاق منتشر شود و اين خبر شرق و غرب اسلام را بگيرد و حجت بر جميع ايشان تمام باشد.
علي بن ابيطالب(ع) را بر سر دست بلند كرده تا آنكه همه مسلمين شخص او را از نزديك ببينند و بشناسند، تا روزي دشمنان انكار نكنند و مسلمانان را به شبهه نيندازند و مغلطه ننمايند، و نگويند علي نام زياد است و ما نميدانيم منظور رسول الله(ص كدامين شخص بوده؟
كساني كه علي بن ابيطالب(ع) را به مقام وصايت قبول كردند، مشمول دعا پيغمبر(ص شده، و قطعاً اين فرقه ناجيه هستند و به سبب دعا حضرتش در جميع احوال مؤيّد و منصور خواهند بود، و بالعكس آن كساني كه تصديق امامت و ولايت اميرالمؤمنين(ع) را نكردند، نفرين رسول الله(ص شامل آنان شده و در نت يجه خداوند ايشان را دشمن ميدارد و مخذولشان خواهد نمود.
در اين نفرين پيامبر(ص اشاره استبه اينكه در ميان مسلمين آن عصر و زمانهاي آينده افرادي وجود دارند كه حقد و كينه وصي او را در دل مكنونن نموده و روزي آن را فاش كرده و به كار خواهند انداخت، و اگر (فرضاّ چنين چيزي
وجود پيدا نميكرد و واقع نميشد، البته اين نفرين بيجا و بيمورد خواهد بود، ولي همه ما ديديم كه پس از رسول الله صل الله عليه و آله آن آتشهاي دروني مشتعل گشته و فتنههايي برپا نمودند، و عالماً و عامداً منصب خلافت وصيّش را غصب كرده و لباس ولايت را بر اندام خويش پوشاندند، چنانكه خطبه شقشقيه اميرالمؤمنين(ع) همين معنا را به طور واضح و آشكارا بيان ميكند و به آنجا مراجعه كنيد تا صدق گفتار فوق را مشاهده نماييد. (1)
و نيز اين آيه شريفه با صراحت لهجه ميگويد و اخطار به رسول الله(ص ميكند كه اگر اين امر مهمّ را ابلاغ ننمايي گويا اصل رسالت خدا را ابلاغ نكردهاي.
و نيز اين آيه شريفه ميفهماند كه موضوع نصب علي بن ابيطالب(ع) پيش از اين كراراً به رسول الله صل الله عليه و آله وحي شده بود ليكن توقيت و تعجيل در آن نبوده به طوري كه تأخيرش خطرناك باشد، ولي اكنون «روز غدير خمّ» در شرايطي واقع شده كه نبايستي در تبليغش اهمال شود (چنانكه قبلاً به آن اشاره شد.
و باز اين آيه شريفه ميفهماند كه رسول الله صل الله عليه و آله از اين اعلام خود خائف بوده و از مردم وحشت داشته كه مبادا او را در اين كار مت ّهم كنند و تكذيبش نمايند، و در نيتجه جمع زحماتش به هَدَر رود (چنانكه نمونه آن در
داستان حرث بن نعمان فهري گفته شده (1)و به همين جهت خداوند او را وعده داد كه ترا حفظ ميكنيم و از شر مردم نگهداري مينماييم، در نتيجه پيغمبر(ص كمر همت بسته و به اين امر خطير اقدام كرد و اين رسالت را انجام داد،
و نيز در اين آيه شريفه اشارهايست به آنكه وقتي اين انتصاب صورت گرفت و علي بن ابيطالب عليه السلام به مسلمين معرّفي شد و وصايتش محقّق گرديد، اسلام تحقق پيدا كرد و تا اين زمان اسلام به معني الحقيقي لباس وجود بر تن نكرده بوده، مگر نميبيني در صدر آيه شريفه جمله «اليوم اكملت» و در ذيل ان جمله «و رضيت لكم الاسلام ديناً» ذكر شده است. بفهم اگر از اهل اشارهاي. من عرف الاشاره استغني عن العبارة.
خواننده محترم شما را به نكته ارجمندي توجه ميدهم
بناي من «بابويهي» در اين كتاب آن بوده كه از كتب شيعه استدلال نكنم و از احاديث و روايات و ادلّه آنان چيزي ذكر ننمايم، همان طوري كه مشاهده ميكنيد كه آنچه در اين مباحث از دليل و برهان آورده شده است همهاش از كتابهاي اهل تسنّن ميباشد، اين براي آنست كه مراجعين به اين كتاب از عامّه و سنيّان بدون هيچ ترديد و شبههاي مطالب مندرجه آن را بپذيرند، و ضمناً بدانند كه كتب ايشان مؤيد مذهب تشيّع است و كوچكترين دليلي در آنها براي اثبات مذهب خودشان وجود ندارد، چنانكه در مباحث گذشته اين موضوع به ثبوت رسيده است.
ولي اكثر علماء عامّه از استدلال كردن به كتابهاي شيعه خودداري كرده، بلكه هواخواهان و مريدان خود را از اين عمل جدّاً نهي ميكنند (2)تا
مبادا فضاحتي برايشان به بار آيد و لطمهاي به مذاهب مستحدثه آنان وارد شده و حيثيّت خلفائشان به خطر افتد (ولي غافل از آن كه حق زير پرده نخواهد ماند و خداوند متعال نفوس قابله را هدايت ميكند و بر كساني كه تسليم حق نيستند حجت را تمام خواهد نمود، «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ» الانعام: 149).
آري اين فرقه چنين ميپندارند كه اين عمل به سود آنانست و نتيجهاي عائدشان ميگردد و اگر از اين تعصب خود دست برميداشتند و به تأليفات شيعه و به كتب احاديث و روايات و ادعيهاي كه علماء و محديين شيعيان از اهل بيت پيغمبر(ص) نقل كردهاند مراجعه مينمودند به سرچشمههايي از آب زلال علم دست مييافتند كه تا ابد جاري و تمام شدني بر آنها نخواهد بود، ولي مع الاسف و هزاران اسف كه اين گروه باب مدينه علم رسول الله را ترك كرده و وصي پيغمبر(ص) را كنار گذارده و از پي اجانب و بيگانگان رفتند و در نتيجه خود و تابعينشان را از فيوضات بيكران عترت آن حضرت كه يكي از ثقلين بوده محروم نمودند.
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالاَْخْسَرِينَ أَعْمَالاً الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يحْسِنُونَ صُنْعاً» الكهف: 103 و 104.
خواننده محترم در اين روز غدير خمّ پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلّم خطبه طولاني بليغي براي آن مردم خوانده كه از طريق اهل بيت او به مار سيده است «كه ذيلاً بيان ميشود» ولي من هر قدر جستجو كردم اثري از آن در كتابهاي اهل تسنّن نيافتم ـ به عللي كه قسمتي از آنها را در بالا اشاره كردم و يكي ديگر از آن علل، ممانعت و جلوگيري خلفاء بوده است از نقل كردن احاديث پيغمبر(ص) چنانكه در مبحث روز چهارشنبه 15 ذيقعده مشروحاً بيان شده مراجعه شود ـ
اين خطبه شريفه حاوي كلماتي است كه آثار صدق از آنها هويداست به طوري كه هر شخص
دانشمند منصفي كه در آنها نظر كند قطع پيدا ميكند كه جز لسان وحي كس ديگر نميتواند اين عبارات را انشاء نمايد، در قسمت اول اين خطبه حمد و ثناء پروردگار شده با جملاتي معجزه آسا در نهايت فصاحت و بلاغت كه مشابه آن جز از لسان وصيّتش عليه السلام كه باب مدينه علم او است شنيده و ديده نشده
قطعات ديگر اين خطبه شريفه محفوف و پيچيده به آيات كريمه قرآن ميباشد، و مواعظ و نصايحي در بر دارد كه امثال و نظاير آنها را در كلمات منقوله از آن حضرت و عترتش فقط ميتوان يافت، و سراسر اين خطبه شريفه حاكي از مجموعه تاريخي غدير خمّ و محتوي آن مطالبي است كه از آيات شريفه تبليغ: «يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ مِن رَبِّكَ الآيه» و اكمال دين: «الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ الآيه» استفاده ميشود.
نكات و فوائد علمي ديگري نيز از اين خطبه به دست ميآيد كه تا شخص به آن مراجعه نكند و دقيقاً آن را تحت قرائت و مطالعه قرار ندهد، نميتواند گفتار فوق را تصديق نمايد.
اينك من اين خطبه را بدون ترجمه نقل ميكنم و پس از اتمام به پارهاي از محتويات آن اشارهاي مينمايم ـ و آن را خاتمه اين كتاب قرار ميدهم ـ خواه مراجعين از اهل تسنّن اين خطبه را بپذيرند و خواه آن را ناديده بگيرند، «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيكُفُرْ» الكهف: 29.
شب پرهگر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد ليكن آن كساني كه براي علم ارزش قائلند و حكمت گمشده آنها ميباشد، از آن نميگذرند تا از اين چشمه نوشان سيراب گردند: «فَإِن يكْفُرْ بِهَا هؤُلاَءِ فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَيسُوا بِهَا بِكَافِرِينَ» الانعام: 89.
خطبه بليغه رسول الله صل الله عليه و آله و سلم در غدير خُمّ
به خطبه ذيل دقيقاً توجه نماييد:
علامه ثقه محدّث خبير السيد هاشم بن السيد سليمان بن السيّد اسماعيل بن سيد عبد الجواد الحسيني البحراني التوبلي الكتكاني متوفاي سنه 9-1107 (رضوان الله عليه در تفسير برهان ج 1 ذيل آيه شريفه: «اليوم اكملت» مينويسد:
و روي الشيخ الفاضل المتكلّم الفقيه العالم الزاهد الورع ابوعلي محمد بن احمد بن علي الفتال المعروف بابن الفارسي و هو من اجلاء قدماء الاماميّة من علمائها و متكلّميها، روي في كتابه المعروف بـ «روضة الواعظين» عن ابي جعفر الباقر عليه السلام
قال حج رسول الله صلى الله عليه و آله و سلممن المدينة، و قد بلغ جميع الشرايع قومه ما خلاالحجّ و الولايةفاتاه جبرئيل عليه السلام فقال له: يا محمد ان الله عز و جل يقرئك السلام، و يقول لك انىلم اقبض نبيا من انبيائي و لا رسولاً من رسلي الا بعد اكمال ديني و تاكيد حجتي، و قد بقي عليك منذلك فريضتان مما يحتاج اليه ان تبلغهما قومك فريضة الحج و فريضة الولاية، و الخلافة من بعدك، فانى لم اخل ارضى من حجة و لم اخليها ابدا، و ان الله يامرك ان تبلغ قومك الحج و تحج و يحج معك كل من استطاع السبيل من اهل الحضر و اهل الاطراف و الاعراب، و تعلمهم من حجهم مثل ما علمتهم من صلاتهم و زكاتهم و صيامهم، و توقفهم من ذلك علي مثال الذي او قفتهم عليه من جميع ما بلغتهم من الشرايع، فنادى منادي رسول الله صلى اللهعليه و آله في الناس:
الاانّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يريد الحجّ، و ان يعلّمكم من ذلك مثل الذيعلمكم من شرايع دينكم، و
يوقفكم من ذلك على ما اوقفكم عليه من غيره و خرج رسول الله صلى الله عليه و آله و خرج معه الناس و اصغوااليه لينظروا ما يصنع فيصنعوا مثله فحج بهم فبلغ من حج مع رسول الله صلى الله عليه و آله من اهل المدينة و اهل الاطراف و الاعراب سبعين الف انسان، او يزيدون على نحو عدد اصحاب موسى عليه السلام السبعين الفاً الذين اخذ عليهم بيعة هارون عليه السلام فنكثوا و اتبعوا العجل و السامري و كذلك اخذ رسول صلي الله عليه و آله البيعة لعلّي عليه لاسلام بالخلافة علي عدد اصحاب موسي فنكثوا البيعة و اتبعوا العجل و السامري سنّة بسنة و مثلاً بمثل،
و اتصلّت التلبية ما بين مكّة و المدينة، فلما وقف بالموقف اتاه جبرئيل عليه السلام فقال: يا محمد ان الله عز و جل يقراك السلام و يقول لك انه قد دنا اجلك و مدتك، و اني استقدمك (و انا مستقدمك خ) على ما لابد منه و لا محيصعنه فاعهد عهدك، و تقدم وصيتك، و اعمد ما عندك من العلم و ميراث علوم الانبياء من قبلك و السلاح و التابوت، و جميع ما عندك من ايات الانبياء من قبلك فسلمها الى وصيك و خليفتك من بعدك حجتي البالغة على خلقي علي بن ابي طالب فاقمه للناس علماً، و خذ (وجدد خ) عهده و ميثاقه و بيعته و ذكرهم مااخذت عليهم من بيعتي و ميثاقي الذي و اثقتهم به و عهدي الذيعهدت اليهم من ولاية ولييّ و مولاهم و مولى كل مؤمن و مؤمنة علي بن ابي طالب عليه السلام
فانى لماقبض نبيا من انبيائي (من الانبياء خ) الاّ بعد اكمال حجّتي و
ديني و اتمام نعمتي بولاية اوليائي و معاداة اعدائي و ذلك تمام كمال توحيدي و ديني اتمام نعمتي على خلقي باتباع وليي و اطاعته و ذلك انى لااترك ارضى بغير ولي و لا قيم ليكون لي حجة على خلقي.
فاليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا بولاية وليّي و مولي كل مؤمن و مؤمنة علي عليه السلام عبدي و وصى نبيي و الخليفة من بعده و حجتي البالغة على خلقي مقرون طاعته مع بطاعة محمد نبيي و مقرون طاعة محمد بطاعتي من اطاعه فقد اطاعني، و من عصاه فقد عصاني جعلته علما بيني و بين خلقي. فمن عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا و من اشرك ببيعته كان مشركا و من لقيني بولايته دخل الجنة. و من لقيني بعداوته دخل النّار.
فاقم يا محمّد عليّاً علماً و خذ عليهم البيعة و خذ عهدي و ميثاقي بالذي و اثقتهم عليه. فانى قابضك الي و مستقدمك عليّ فخشي رسول الله صلى الله عليه و آله قومه و اهل النفاق و الشقاق ان يتفرقوا. و يرجعوا جاهلية لما عرف من عداوتهم و ما ينطوي عليه انفسهم لعلي عليه السلام من العداوة و البغضاء. و سئل جبرئيل عليه السلام ان يسال ربه العصمة من الناس. و انتظر انياتيه جبرئيل بالعصمة من الناس من الله عز و جل. فاخر ذلك الى ان بلغ مسجد الخيف فاتاه جبرئيل عليه السلام في مسجد الخيف فامره ان يعهد عهده و يقيم حجته عليا للناس. و لم ياته العصمة من الله تعالى بالذي اراد حتى اتى كراع الغميم بين مكة و المدينة
فاتاه جبرئيل و امره بالذي امر به من قبل. و لم ياته بالعصمة،
فقال يا جبرئيل انى لاخشى قومي ان يكذبوني و لم يقبلوا قولي في علي فرحل فلما بلغ غدير خم قبل الجحفة بثلاثة اميال. اتاه جبرئيل عليه السلام على خمس ساعات مضت من النهار بالزجر و انتهار و العصمة من الناس فقال يا محمد ان الله عز و جل يقراك السلام و يقول لك:
يا ايها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربكفي علي و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناسف كان اولهم بلغ قرب الحجفة فامره ان يرد من تقدم منهم. و حبس من تاخر منهم في ذلك المكان ليقيم عليا للناس و يبلغهم ماانزل الله عز و جل فيعلي عليه السلام و اخبر ان الله تعالى قد عصمه من الناس.
فامر رسول الله صلى الله عليه و آله عندما جائته العصمة مناديا فنادى في الناس بالصلاة جامعة. و تنحىعن يمين الطريق الى جنب مسجد الغدير امره بذلك جبرئيل عليه السلام عن الله تعالى. و فى الموضع سلمات فامر رسول الله صلى الله عليه و آله ان يقمّ ما تحتهن و ينصب له احجار كهيئة المنبر ليشرف على الناس فتراجع الناس. و احتبس اواخرهم في ذلك المكان لا يزالون
و قام رسول الله صلى الله عليه و آله فوق تلك الاحجار. و قال صلى الله عليه و آله: الحمد لله الذي علا بتوحيده و دنا في تفريده. و جل في سلطانه و عظم في اركانه و احاط بكل شئ علما و هو في مكانه، و قهر جميع الخلق بقدرته و برهانه حميداً (مجيداً خ) لم يزل
محموداً لا يزال مجيداً لا يزول و مبدئاً و معيداً و كل امر اليه يعود بارئ المسموكات و داحي المدحوات، سبوح قدوس رب الملائكة و الروح متفضل على جميع من برأه متطول على جميع من ذرأه يلحظ كل عين و العيون لا تراه كريم (حليم خ) ذو اناة قد وسع كل شئ رحمته. و من على جميع خلقه بنعمته لا يعجل بانتقامه. و لا يبادر بما استحقوا من عذابه قد فهم السرائر. و علم الضمائر و لم تخف عليه المكنونات. و ما اشتبهت عليه الخفيات له الاحاطة بكل شئ و الغلبة لكل شئ و القوة فيكل شئ. و القدرة على كل شئ لا(و ليس خ) مثله شئ و هو منشئ الشئ حين لا شئ و حين لا حي (دائم خ) قائم بالقسط لااله الا هو العزيز الحكيم جل عن ان تدركه الابصار، و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير لا يلحق و صفه احد بمعاينة و لا يجد احد كيف و هو من سر و علانيه الا بما دل عز و جل على نفسه ،
اشهد له بانه الله الذي لا اله الاّ هو ملأ الدهر قدسه، و الذي يغشي الابد نوره و الذي ينفذ امره بلا مشاورة مشير، و لا معه شريك في تقدير، و لا تفاوت في تدبير صور ما ابتدع بلا مثال و خلق ما خلق بلا معونة من احد و لا تكلف و لا احتيال انشاها فكانت و براها فبانت و هو الله الذي لااله الا هو المتقن الصنعة الحسن الصنيعة العدل الذي لا يجورالاكرم الذي ترجع اليه الامور،
و اشهد انه الله الذي تواضع كل شئ لعظمته، و ذل كل شئ لعزته و استلم كل شئ لقدرته و خضع كل شئ لهيبته مالك الاملاك (و مفلك الافلاك خ) و
مسخر الشمس و القمر في الافلاك كل يجرى لاجل مسمى. يكور الليل على النهار و يكور النهار على الليل. يطلبه حثيثا قاصم كل جبار عنيد، و مهلك كل شيطان مريد لم يكن له ضد و لا معه ند احد صمد لم يلد و لم يولد، و لم يكن له كفوا احد. الها واحدا و ربا ماجدا يشاء فيمضى، و يريد فيقضى و يعلم فيحصى (1)، و يميتفيحيى (2)و يفقر و يغنى و يضحك و يبكي، و يدبر فيقضى (3)و يمنع و يعطى لهالملك و له الحمد بيده الخير، و هو على كل شئ قدير يولج الليل في النهار و يولجالنهار في الليل. مجيب الدعاء مجزل العطاء محصي الانفاس. رب الجنة و الناس الذيلا يشكل عليه لغة، و لا يضجره المستصرخون، و لا يبرمه الحاح الملحين، العاصم للصالحين، و الموفق للمتقين مولى المؤمنين رب العالمين الذي يستحق من كل خلق ان يشكره و يحمده على كل حال احمده و اشكره على السرّاء و الضرّاء و الشدة و الرخاء و اؤمن به و بملائكته و كتبه و رسله فاسمعوا و اطيعوا لامره و بادروا الى مرضاته و سلموا لقضائه رغبة فيطاعته، و خوفا من عقوبته لانه الله الذي لا يؤمن مكره، و لا يخاف جوره اقرّ له على نفسي بالعبودية و اشهد له بالربوبيّة، و اؤدي مااوحىّالىّ خوفا و حذرا من ان تحل بيقارعة لا يدفعها عنى احد، و ان عظمت منته و صغت حيلته لانه لااله الا هو قد اعلمنيان لم ابلغ ماانزل الى فما بلغت رسالته فقد تضمن لي
العصمة و هو الله الكافي الكريم، و اوحى الىّ:
بسم الله الرحمن الرحيم «ياايهاالرسول بلغ ماانزل اليك من ربك في عليّ و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس».
معاشر الناس: ما قصرت عن تبليغ ماانزله و انامبين سبب هذه الاية
انّ جبرئيل عليه السلام هبط الي مرارا ثلاثا يامرني عن السلام ربى و هو السلام ان اقوم فيهذاالمشهد، و اعلم كل ابيض و احمر و اسود ان علي بن ابي طالب اخي و وصى، و خليفتي و الامام من بعدي الذي محله منى محل هارون من موسى الاانه لا نبي بعدي، و هو وليكم بعد الله و رسوله و قد انزل الله تبارك و تعالى علي بذلك آية من كتابه:
«انما و ليكم الله و رسوله و الذين امنواالذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون» و علي بن ابي طالب الذي اقام الصلاة و اتى الزكاة و هو راكع يريد الله عز و جل في كل حال،
و سئلت جبرئيل عليه السلام ان يستعفى لي من تبليغ ذلك اليكم ايهاالناس لعلمي بقلة المتقين و كثرة المنافقين، و ادغال الاثمين و ختل المستهزئين الذين و صفهم الله في كتابه بانهم يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم و يحسبونه هينا، و هو عند الله عظيم لكثرة اذا هم غير مرة حتى سموني اذنا و زعموا اني كذلك لكثرة ملازمته اياي و اقبالي عليه، حتى انزلالله في ذلك «الذين يؤذون النبي، و يقولون هو اذن فقال قل اذن علي الذين يزعمون انه اذن خير لكم الي آخر الاية» و لو شئت ان
اسمّي القائلين باسمائهم لسميت، و اومأت (و ان اومي اليهم لاومت خ) باعيانهم، و لو شئت ان ادل عليهم لدللت و لكني في امرهم قد تكرمت، و كل ذلك لا يرضى الله عني (مني خ) الاان ابلغ ماانزل الي فقال«يا ايها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك في عليّو ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس الاية.»
فاعلموا معاشر الناس، و افهموه و اعلمواان الله قد نصبه لكم و ليا، و اماما مفترضة طاعته على المهاجرين و الانصار، و علىالتابعين باحسان و على البادى. و الحاضر و الاعجمي و العربي، و الحر و المملوك و الصغير و الكبير، و على الابيض و الاسود و على كل موحد ماض حكمه حائز قوله نافذ امره ملعون منخالفه مرحوم من تبعه مؤمن من صدقه قد غفر الله لمن سمع و اطاع له.
معاشر الناس، انه اخرمقام اقوم (اقومه خ) في هذاالمشهد. فاسمعوا و اطيعوا و انقادوا لامر ربكم. فان الله عز و جل هو مولاكم و آلهكم (هو ربكم و وليكم خ) ثم من دونه رسوله محمد، و ليكم القائم المخاطب، ثم من بعدي علي و ليكم، و امامكم بامر من الله ربكم، ثم الامامة في ذريّتي من صلبه (ولده خ) الى يوم يلقونالله و رسوله (الي يوم القيامة خ) لا حلال الا مااحله الله، و لا حرام الا ما حرمه الله عرفني الحلال و الحرام، و انا قضيت مما علمني ربى من كتابه، و حلاله و حرامه اليه.
معاشرالناس، ما من علم الا و قد احصاه الله في و كل علم علمت فقد احصيته في امام المتقين، ما من علم الا علمته عليا و هو الامام المبين.
معاشر الناس، لا تضلوا عنه، و لا تفروا منه و لا تستنكفوا من و لايته فهو الذي يهدى الى الحق و يعمل به و يزهق الباطل و ينهى عنه، و لا تاخذه في الله لومة لائم اول من امن بالله و رسوله و الذي فدا رسول الله (و هو الذي فدا رسوله خ) بنفسه (و هو خ) الذي كان مع رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و لا احد يعبدا الله مع رسول الله ص من الرجال غيره.
معاشر الناس: فضلوه فقد فضله الله، و اقبلوه فقد نصبه الله.
معاشرالناس:انه امام من الله و لن يتوب الله على احد انكر و لايته، و لن يغفر الله له حقاً على الله ان يفعل ذلك بمن خالف امره فيه، و ان يعذبه عذابا نكرا ابد الابدين و دهر الداهرين فاحذروا ان تخالفوني فتصلوا نارا و قودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين.
ايّهاالناس بي و الله بشر الاولون من النبيين(الانبياء خ) و المرسلين. و الحجة علي جميع المخلوقين من اهل السماوات و الارضين. فمن شك في ذلك فهو كافر كفر الجاهلية الاولى، و من شك في شيء من قولي هذا فقد شك في الكل منه و الشاك في ذلك فهو في النار فله النار (فله النار خ).
معاشر الناس حباني الله بهذه الفضيلة منّاً منه عليّ، و احساناً منه الي، و لا اله الا هو و له الحمد منى ابد الابدين و دهر الداهرين على كل حال.
معاشر الناس:فضلوا عليا فانه افضل الناس بعدي من ذكر و انثى، بناانزل الله الرزق، و بقي الخلقملعون ملعون مغضوب مغضوب على من رد قولي هذا الا ان جبرئيل عليه السلام خبرني
عن الله تعالى فلتنظر نفس ما قدمت لغد، و اتقواالله ان تخالفوه فتزل قدم بعد ثبوتها ان الله خبير بما تعملون.
معاشر الناس: تدبروا القران، و افهموا اياته و محكماته، بذلك و يقول من عادي عليا و لم يقول فعليه لعنتي و غضبي فو الله لن يبيّن لكم لا اجره و لا تتبعوا متشابهه و لا يوضح لكم تفسيره الا الذي انا اخذ بيده و مصعده الى و شائل بعضده، و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا علي مولاه، و هو علي ابنابي طالب اخي و وصى و موالاته من الله تعالى انزلهاالله عليّ.
معاشر الناس انه جنب الله نزل في كتابه: «يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله»
معاشر الناس:ان عليا و الطيبين من و لدى هم الثقل الاصغر و القران هو الثقل الاكبر، و كل و احد منهم مبين عنصاحبه موافق له لن يتفرقا حتى يردا على الحوض بامناء الله في خلقه و بحكمائه في ارضه الا و ان الله عز و جل قال و انا قلته عن الله الا و قد اديتا الا و قد بلغت الا و قد اسمعت الا و ان الله عز و جل قال و انا قلته قد اوضحت الا و انه ليس امير المؤمنين غير اخي هذا، و لا تحل امرة المؤمنين بعدي لاحد غيره، ثم ضرب بيده الى عضد علي فرفعه فكان امير المؤمنين منذ اول ما صعد رسول الله صلى الله عليه و آله قد شال عليا حتى صارت رجليه مع ركبة رسول الله صلوات الله عليهما ثم قال:
معاشر الناس: هذا علي اخي و وصى، و راعي و علمي و خليفتي على امتي و على تفسير كتاب الله عز عز و جل، و الداعي اليه و العامل بما يرضيه، و المحارب لاعدائه و الموالي على طاعته، و الناهي عن معصيته خليفة
رسول الله و اميرالمؤمنين، و الامام الهادي بامر الله. و قاتل الناكثين و القاسطين و المارقين بامر الله اقول: ما يبدل القول لديه بامر ربى (اقول) اللهم وال من و الاه، و عاد من عاداه و العن من انكره، و اغضب على من جحده (من جحد حقه خ)،اللهم انك انزلت عليّ ان الامامة لعلي و ليك عند تبيين (ع)ند تبياني خ) ذلك بتفضيلك اياه بمااكملت لعبادك مندينهم، و اتممت عليهم بنعمتك، و رضيت لهم الاسلام دينا فقلت: و من يبتغ غير الاسلامدينا فلن يقبل منه، و هو في الاخرة من الخاسرين اللهم اني اشهدك انى قد بلغت.
معاشر الناس:انمااكمل الله عز و جل دينكم بامامته فمن لم ياتم به، و بمن كانمن و لدى من صلبه الى يوم القيامة، و العرض على الله تعالى فاولئك الذين حبطت اعمالهم، و فى النار هم فيها خالدون. لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون.
معاشر الناس: هذا علي انصركم لي، و احق الناس بي(و احقكم بي خ) و اقربكم الي و اعزكم عليّ و الله عز و جل، و انا عنه راضيان، و ماانزلت اية رضى الافيه، و ما خاطب الله الذين امنواالا بدا به، و لا نزلت اية مدح في القران الا فيه، و لا شهد الله بالجنة في هل اتى على الانسان الا له، و لاانزلها في سواه و لا مدحبها غيره.
معاشر الناس: هذا ناصر دين الله، و المجادل عن رسول الله، و هوالتقى النقي الهادي المهدى نبيكم خير نبي، و وصيكم خير و صى و بنوه خير الاوصياء.
معاشر الناس: ذرية كل نبي من
صلبه، و ذريتي من صلب علي عليه السلام.
معاشر الناس:ان ابليس اخرج ادم منالجنة بالحسد فلا تحسدوه فتحبط اعمالكم و تزل اقدامكم فان آدمعليه السلام اهبطالى الارض بخطيئة واحدة، و هو صفوة الله تعالى فكيف (و كيف خ) بكم و انتم (انتم) زللتمعبادالله و منك اعداء الله الا انه لا يبغض علياً(ما يبغض عليا خ) الاّ شقى و لا يتولى علياالاتقي و لا يؤمن به الاّ مؤمن مخلص، و فيعليّ و الله انزلت سورة العصر: بسم الله الرحمن الرحيم و العصر ان الانسان لفي خسرالاّالذين امنوا و عملواالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
معاشر الناس:قد اشهدت الله و بلغتكم الرسالة، و ما على الرسول الاالبلاغ المبين.
معاشرالناس:اتقواالله حق تقاته، و لا تموتن الا و انتم مسلمون.
معاشر الناس:آمنوا بالله و رسوله، و النور الذي انزل معه من قبل ان نطمس و جوها فنردها علىادبارها.
معاشر الناس:النور من الله عز و جل فيّ ثم مسلوك في علي، ثم فيالنسل منه الى القائم المهدى الذي ياخذ بحق الله، و بحق كل مؤمن و بكل حق هو لنا لان الله عز و جل قدجعلنا حجة على المقصرين، و المعاندين و الغادرين و المخالفين و الخائنين، و الاثمين و الظالمين من جميع العالمين.
معاشر الناس: انى انذركم رسول الله اليكم قد خلت من قبله الرسل افان مت او قتلتانقلبتم على اعقابكم، و ان تنقلبوا فلن تضرواالله شيئا، و سيجزي الله الشاكرينالصابرين الاان علياالموصوف بالصبر و الشكر، ثم من
بعده و لدى من صلبه.
معاشرالناس: لا تمنّوا علىّالله باسلامكم، فيسخط الله عليكم فيصيبكم بعذاب من عنده انربك لبالمرصاد.
معاشر الناس: سيكون من بعدي ائمة يدعون الى النار، و يومالقيامة لا ينصرون.
معاشر الناس:ان الله و انا بريئان منهم.
معاشر الناس:انهم و انصارهم و اشياعهم و اتباعهم في الدرك الاسفل من النار و لبئس مثوى المتكبرين الا انهم اصحاب الصحيفة فلينظر احدكم في صحيفته قال فذهب علي الناس الاّ شر ذمة منه امر الصحيفة.
معاشر الناس:انى ادعها امانة و وراثة في عقبى الى يوم القيامة و قد بلغت (امرت بتبليغه خ) مابلغت حجة على كل حاضر و غائب، و على كل احد ممن شهد او لم يشهد، و لم يولد فليبلغالشاهد الغائب، و الوالد الولد الى يوم القيامة، و سيجعلونها ملكا و اغتصابا الا لعن الله الغاصبين و المغتصبين و عندها سنفرغلكم ايهاالثقلان و يرسل عليكما شواظ من نار، و نحاس فلا تنتصران.
معاشر الناس:ان الله عز و جل لم يكن يذركم على ماانتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب، و ماكان الله ليطلعكم على الغيب.
معاشر الناس:انه ما من قرية الا و الله مهلكهابتكذيبها، و كذلك يهلك القرى و هي ظالمة كما ذكر الله عز و جل، و هذا عليّ امامكم و وليكم و هو مواعيد الله و الله يصدق ما وعده.
معاشر الناس: قد ضل قبلكم اكثر الاولين و الله قد(لقد خ) اهلك الاولين و هو مهلك الاخرين.
معاشر الناس:ان الله قد امرني، و نهاني و قد امرت عليا و نهيته. و علم الامر و النهى من ربه عز و جل فاسمعوا لامره(تسلموا خ) و اطيعوه (تهتدوا خ) انتهوا لنهيه(ترشدوا خ) و صيرواالى مراده، و لا تتفرق بكم السبل عن سبيله انا صراط اللهالمستقيم الذي امركم باتباعه ثم علي من بعدي ثم و لدى من صلبه ائمة يهدون بالحق و به يعدلون ثم قراصلى الله عليه و آله الحمد لله الى اخرها، و قال في نزلت و فيهمنزلت و لهم عمت و اياهم خصت و عمت اولئك اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الاان حزب الله هم الغالبون الاان اعدائهم اهل الشقاق (اعداء عليّ هم اهل الشقاق و النفاق خ) الحادون و هم العادون و اخوان الشياطين الذين يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غروراً الا ان اولياء الله هم المؤمنون الذين ذكرهم الله في كتابه فقال تعالي «لا تجد قوماً يؤمنون بالله و اليوم الاخر يوادون من حاد الله و رسوله الى اخر الاية» الا ان اوليائهم «الذين وصفهم الله عز و جل فقال الذين امنوا و لم يلبسواايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون» الا ان اولياءهم الذين امنوا، و لميرتابواان اوليائهم الذين وصفهم الله عز و جل فقال «الذين يدخلون الجنة آمنين، و تتلقاهم الملائكة بالتسليم انطبتم فادخلوها خالدين» الاان اولياءهم الذين قال الله عز و جل «يدخلون الجنة بغيرحساب»الاان اعدائهم الذين «يصلون سعيرا»، الاان اعدائهم الذين يسمعون لجهنم شهيقاً و هيتفور و لها زفير كلما دخلت امة لعنت اختها
الاية».الاان اعدائهم الذين قال الله عز و جل «كلما القى فيها فوج سالهم خزنتها ألم ياتكم نذير»، الاان «اوليائهم الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير».
معاشر الناس: شتان ما بين السعير و الجنة عدونا من ذمه الله و ولينا من مدحه الله و احبّه. معاشر الناس:الا و انى منذر و علىّ الهادي.
معاشر الناس:انى نبي و علي وصي الاان خاتم الائمة مناالقائم المهدى.الاانه الظاهر على الدين.الاانه المنتقم من الظالمين، الاانه فاتح الحصون و هادمها، الاانه قاتل كل قبيلة من اهل الشرك، الاانه مدرك بكل ثار لاولياء الله، الاانه الناصر لدين الله.الاانه الغراف من بحر عميق.الاانه يسم كل ذي فضلبفضله، و كل ذي جهل بجهله.الاانه خيرة الله و مختاره، الاانه و ارث كل علم و المحيط به، الاانه المخبر عن ربه عزّ و جل و المنبه بامر ايمانه الاانه الرشيد السديد، الاانه المفوض اليه الاانه قد بشر به من سلف بين يده الا انه الباقي حجة و لا حجة بعده، و لا حق معه الا معه، و لا نور الا عنده، الاانه لا غالب له و لا منصور عليه، الاانه ولى الله في ارضه، و حكمه في خلقه و امينه في سرّه و علانيته.
معاشر الناس: قد بينت لكم و افهمتكم، و هذا علي يفهمكم بعدي.الا و ان عند انقضاء خطبتي ادعوكم الى مصافقتي على بيعته و الاقرار به، ثم مصافقته من بعد، الا و انى قد بايعت الله و علي قد بايعني، و انااخذكم بالبيعة له عند الله عز و جل، فمن نكث فانما ينكث على نفسه الاية.
معاشر الناس:انّالحج و العمرة (ان الصفا و المروة خ) من شعائر الله فمن حج البيت او اعتمر الاية.
معاشر الناس: حجواالبيت فما و رده اهل بيت الا نموا و تناسلوا، و لا تخلفوا عنها لا ابتزلوا و افترقوا.
معاشر الناس: ما و قف بالموقف مؤمن الا غفر الله له ماسلف من ذنبه الى و قته ذلك فاذاانقضت حجته استؤنف عمله.
معاشر الناس الحجاجمعانون، و نفقاتهم مختلفة و الله لا يضيع اجر المحسنين.
معاشر الناس حجوا بكمالالدين و التفقة و لا تنصرفوا عن المشاهد الا بتوبة و اقلاع.
معاشر الناس اقيمواالصلاة، و اتواالزكاة كماامركم الله عز و جل، فان طال عليكم الامد فقصرتم اونسيتم فعلي و ليكم، و مبين لكم الذي نصبه الله عز و جل بعدي لكم او من خلفه الله منى و منه يخبركم بما تسالون منه و يبين لكم ما لا تعلمون الاان الحرام و الحلال اكثر من ان احصيها و اعرفها، فامر بالحلال و انهى عن الحرام في مقام و احد، فامرت ان آخذالبيعة منكم و الصفقة لكم بقبول ما جئت به عن الله عز و جل في علي امير المؤمنين و الائمة من بعده الذين هم منى و منه امّة قائمة فيهم خاتم الائمة المهدى الى يوم القيامةالذي يقضى بالحق.
معاشر الناس، و كل حلال دللتكم عليه او حرام نهيتكم عنه، فانى لم ارجع عن ذلك و لم ابدل الا فاذكروا ذلك، و احفظوه و تواصوا به و لا تبدلوه الا و انى اجدد القول
فاقيموا الصلاة و اتوا الزكاة، و امروا بالمعروف و انهوا عن المنكر، الا و ان راس الامر بالمعروف و النهي عن المنكر ان تنتهوا الى قوله و تبلغوه من لم يحضره و تامروه بقبوله و تنهوه عن مخالفته فانه امر من الله عز و جل و منى معاً و لا امر بمعروف و لا نهي عن المنكر الا مع الامام.
معاشر الناس ان القران يعرفكم انالائمة من بعد ولده، و عرفتكم انهم مني و منه حيث يقول الله في كتابه «و جعلها كلمة باقية في عقبه»و قلت: لن تضلوا ماان تمسكتم بهما.
معاشر الناس: اتقوا الله و احذروا الساعة كما قال عز و جل: «ان زلزلة الساعة شئ عظيم» اذكروا الممات و الحساب، و الموازين و المحاسبة بين يدي رب العالمين و الثواب و العقاب فمن جاء بالحسنة، و من جاء بالسيئة فليس له في الجنان من نصيب.
معاشر الناس انكم اكثر من ان تصافقوني بكف و احدة، و امرني الله عز و جل ان اخذ من السنتكم الاقرار بما عقد لعلي عليه السلام بامرة المؤمنين، و من جاء بعده من الائمة منى و منه على ما اعلمتكم ان ذريتي من صلبه فقولوا باجمعكم، انا سامعون مطيعون راضون منقادون لما بلغته عن امر ربنا و ربك، في امر علي امير المؤمنين و من و لده من صلبه من الائمة نبايعك على ذلك بقلوبنا، و انفسنا و السنتنا و ايدينا على ذلك نحيا و نموت، و نبعث لا نغير و لا نبدل و لا نشك، و لا نرتاب و لانرجع عن عهد و لا ينقض الميثاق و نعطى الله و نعطيك و يدينا
عليا امير المؤمنين و ولده الائمة الذين لهم ذكرتهم من ذريته من صلبه بعد الحسن و الحسين الذين قد عرفتكم مكانهما منى، و محلهماعندي و منزلتهما من ربي عز و جل فقد اديت ذلك اليكم و انهما لسيدا شباب اهل الجنة، و انهماالامامان بعد ابيهما عليّ و اناابوهما قبله فقولوااعطاناالله (اطعنا الله خ) بذلك، و اياك وعليا و الحسن و الحسين و الائمة الذين ذكرت عهدا مأخوذاً و ميثاقا ماخوذا لاميرالمؤمنين من قلوبنا و انفسنا و السنتنا و مصافقة ايدينا من ادركهما بيده، و اقر بهما بلسانه لا نبتغي بذلك و لا يرى لله عز و جل منها حولا و اشهدنا الله و كفى بالله شهيدا، و انت علينا به شهيد و كل من اطاع ممن ظهر و استتر و ملائكة الله و جنوده و عبيده و الله اكبر من كل شهيد.
معاشر الناس ما تقولون فان الله يعلم كلصوت و خافية كل نفس، «فمن اهتدى فلنفسه و من ضل فانما يضل عليها، و من بايع فانمايبايع الله. يد الله فوق ايديهم».
معاشر الناس فاتقوا الله و بايعوا عليااميرالمؤمنين، و الحسن و الحسين و الائمة كلمة باقية يهلك بها من غدر، و يرحم الله بها من و فى و مننكث فانما ينكث عل نفسه، و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما.
معاشر الناس: قولوا الذي قلت لكم، و سلموا علي عليّ بامرة المؤمنين، و قولوا:سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير قولوا:الحمد لله الذي هدانا لهذا، و ماكنا لنهتدي لولاان هداناالله.
معاشر الناس ان فضائل علي بن ابي طالب عند اللهعز و جل، قد انزلها عليّ في القران اكثر من ان احصيها في مقام و احد، فمن انباكم بهافصدقوه.
معاشر الناس من يطع الله و رسوله و عليا، و الائمة الذين ذكرتهم فقد فازفوزا عظيما. معاشر الناس السابقون السابقون الى مبايعته، و موالاته و السلامعليه بامرة المؤمنين اولئك هم الفائزون في جنات النعيم.
معاشر الناس قولوا: مايرضى الله به عنكم من القول، «فان تكفرواانتم و من في الارض جميعا فلن يضر الله شيئا»، اللهم اغفر للمؤمنين و اعطب الكافرين، و الحمد لله رب العالمين.
فناداهالقوم نعم سمعنا، و اطعنا على امر الله و رسوله بقلوبنا و السنتنا و ايدينا، و تداكواعلى رسول الله صلى الله عليه و آله و على علي عليه السلام بايديهم فكان اول من صافق رسول اللهصلى الله عليه و آله الاول و الثاني، و الثالث و الرابع و الخامس و باقي المهاجرين و الانصار، و باقي الناس على قدر منازلهم الى ان صليت العشاء و العتمة في و قت و احد، و واصلوا البيعة و المصافقة ثلاثا و رسول الله صلى الله عليه و آله يقول كلما بايع قوم:الحمد لله رب العالمين الحمد الله الذي فضلنا علي جمعل العالمين.
اين خطبه در كتاب احتجاج طبرسي ج 1 ص 66-84 آورده شده با اندكي تفاوت در برخي از كلمات كه تعدادي از آنها در متن و در پاورقي به طور نسخه بدل به رمز «خ» درج شده است، باضافه اينكه در آن نسخه به دنبال حمد رسول الله صلي الله عليه و آله در آخر خطبه اين عبارت مكتوبست:
و صارت المصافقة سنة و رسماً، و ربما يستعملها من ليس له حق فيها. انتهي
و نيز بعد از پايان خطبه شريفه اين حديث ذيل را در رابطه با خطبه فوق طبرسي ذكر كرده است:
و روي عن الصادق عليه السلام انه قال: لما فرغ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من هذه الخطبة رأي الناس رجلا جميلا بهياً طيب الريح فقال: تالله ما رأيت محمدآً كاليوم قط، ما اشد ما يؤكد لابن عمّه و انه يعقد عقداًً لا يحلّه الاّ كافر بالله العظيم و برسوله، ويل طويل لمن حلّ عقده.
قال: و التفت اليه عمر بن الخطاب حين سمع كلامه فاعجبته هيئته، ثم التفت الي النبي صلي الله عليه و آله و قال: اما سمعت ما قال هذا الرجل؟ قال كذا و كذا؟ فقال النبي صلي الله عليه و آله: يا عمير اتدري من ذاك الرجل؟ قال: لا قال: ذلك الروح الامين جبرئيل، فاياك ان تحله فانك ان فعلت فالله و رسوله و ملائكته و المؤمنون منك براء.
نكاتي ارجمند به دنبال خطبه شريفه غدير خُمّ
به دنبال مطالبي كه در خطبه فوق مندرج است خاطر خوانندگان محترم را مستحضر ميكنم:
اين خطبه شريفه مانند قضايايي ميباشد كه قياساتها معها است،
اين خطبه دليل صدقش همراه خودش است و نيازي به بررسي كتاب و يا سند ندارد:
زيرا اولاًّ هر دانشمند متفكري كه موضوع خلافت را زير نظر بگيرد، و در اطراف آن فكر كند ميبيند كه مسئله نصب كردن وصي كار آساني براي پيغمبر نبوده است كه بتواند با چند كلمه كوتاهي آن جمعيت را تسليم خود كند و اين مسأله را به آنها بفهماند و به مجرد آنكه
بگويد: «من كنت مولاه فعلي مولاه الخ» ايشان هم دست بيعت بدهند و او را به خلافت و امامت بپذيرند.
زيرا آن اعرابي كه با آن همه معجزات و كرامات رسول الله صلي الله عليه و آله اصل رسالت و نبوت خودش را قبول نميكردند، بلكه هر چند صباحي جنگي بپا نموده تا شايد بتوانند اين غائله را از ميان بردارند، چگونه به اين سهليها زير بار خليفه او رفته و به دست خود سرپرست و حاكم ديگري بر خود بگمارند، خصوصاض كه از اهل بيت همين پيغمبر باشد بالخصوص كسي را كه از كودكي ضربات بسياري از او ديده و پدر كشتگيها با او داشتهاند كه صناديد و رؤسا و گردنكشان و پهلوانان و دلاوراني را كه (مايه افتخارشان بوده) از ايشان به خاك مذلّت انداخته، و بالاخص آن كسي كه عدالت و تقوايي از او ديدهاند كه يقين داشتند به اينكه يك چنين شخصي را نميتوان دستخوش خود قرار داده و به طُفيل حكومت او به آمال و آرزوهاي مادي و دنيوي خويش برسند.
اين مسائل و امثال آنها باعث بوده كه پيغمبر(ص) را به وحشت اندازد و از اعلام اين موضوع خائف باشد و به مجرد وحي قدم به ميان نگذارد تا آنكه وعده حفظ و عصمت از طرف خداوند به او داده شود.
البته البته يك چنين موقعيتي اقتضا ميكند كه رسول الله(ص) با خطا به طولاني و سخن سرايي طويل و عريضي آن جمعيت را آماده كند، در مرحله اول فضائل و مناقب وصي خود را كه آيات شريفه قرآني حاكي آنهاست اظهار نمايد، تا از اين راه نفوسي را خاضع نموده و در مرحله ثاني از طرفي آثار سوء و عواقب وخيم مخالفت اين چنين شخصيّت را كه خداوند متعال در كتاب كريمش گوشزد كرده است به آن مردم اخطار كند، تا از اين راه آنان را انذار نمايد و بترساند. تا در نتيجه بتواند اين مقصد مهمّ و اين موضوع خطير را در بين آن گروه پياده كند.
و با اين وصف باز هم ميبينيم افرادي بيمار دل و منافق صفت در ميان آن قوم بودهاند كه اگر نتوانستند آن روز اظهار مخالفت كنند، و دست بيعت دراز ننمايند، ولي كينه اين وصي را در دل گرفته و روزي آن را به كار بردند و به مراد خود رسيدند، (براي آنكه به اهميّت اين موضوع بيشتر پي ببريد به داستان «حرث بن نعمان فهري» كه پيش از اين يادآور شدم مراجعه نماييد).
ثانياً اين خطبه شريفه محفوف به آيات قرآني است و جميع محتوياتش با استدلال به كتاب خداوند صورت گرفته كه متجاوز از چهل آيه در آن به كار رفته است و ضمناً تفسير و تأويل هر آيه از آن آيات بيان گرديده، پس اگر شخص متتبّع و كنجكاو با نظر انصاف در اين خطبه بنگرد تمام مقالات آن را منطبق با كتاب خدا مييابد (و اگر نبود اينكه اطاله كلام سبب ملالت خاطر ميشد، يكايك آيات شريفهاي كه در اينجا ذكر شده است جميع آنها را از لابلاي كتب اهل تسنّن با همين تفسير خاصش به دست ميآوردم، و در دسترس خوانندگان ميگذاشتم تا به اطمينانشان افزوده شود).
ثالثاً اگر شخص باحث و پژوهشگر درصدد تفحّص و تجسّس برآيد، ميتواند براي هر فصلي از فصلهاي همين خطبه حديثهايي از تأليفات سنّيان به دست آورد، (چنانكه نمونه و قطرهاي از درياي احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن مباحث اين كتاب از نظر خوانندگان گذشته است، و در ذيل بيشتر آن روايات مدركهاي بسياري را آدرس دادهام كه اگر به آنها مراجعه شود به محتويات اين خطبه شريفه بيشتر روشن خواهند شد.
و رابعاً: (به اضافه تأييدات فوق) گواهي مهمّ ديگري براي صدق اين خطبه شريفه وجود دارد كه اِخبار پيغمبر صلي الله عليه و آله از مغيبات و اطلاع دادن حضرتش از پارهاي امورات غيبيّه است (و اين خود يكي از دلايل نبوّت و معجزهايست از
معجزات آن وجود مقدس، «عَالِمُ الْغَيبِ فَلاَ يظْهِرُ عَلَى غَيبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول الآيه» الجن: 26 و 27.
چنانكه در اوائل خطبه ميفرمايد: و بلغ من حجّ مع رسول الله من اهل المدينة و اهل الاطراف و الاعراب سبعين الف انسان او يزيدون علي نحو عدد اصحاب موسي السبعين الف الذين اخذ عليهم بيعة هارون فنكثوا و اتبعوا العجل و السامري، و كذلك اخذ رسول الله(ص) البيعة لعليّ بالخلافة علي عدد اصحاب موسي فنكثوا البيعة و اتبعوا العجل و السامري سنة بسنة و مثلاً بمثل.
كه پيغمبر(ص) در اين كلامش از آينده قومش خبر داده است به اينكه افراد بسياري اين عهد خود را ميشكنند و به دنبال تيم و عدي ميروند يعني بيعت خويش را منحل ميكنند و از علي بن ابيطالب دست ميكشند، همانند قوم موسي كه از وصيش هارون بريده و به دنبال سامري و گوسالهاش رفتند.
و همه ما ديديم كه اين غيب گويي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم به وقوع پيوست و صدقش ظاهر گرديد و با تشكيل دادن سقيفه بني ساعده شالده غصب خلافت ريخته شد، و خليفه تراشي پايه گذاري گرديد، و هَلّم جرّاً پس از ابوبكر و عمر بن خطاب سلسله بني اميه آن شجره ملعونه و بعد از ايشان بني العباس يكي پس از ديگري نكث بيعت كردند و اوصياء دوازدهگانه منصوص پيغمبر را عقب زده و خود جايگزين آنان شدند.
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ«28» جَهَنَّمَ يصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» ابراهيم: 29.
و در ارتباط با همين پيمان شكني ابابكر و عمر و تابعينشان و نقض بيعت و هجوم آوردن به خانه بضعة الرسول فاطمه بتول «عليها السلام» و غصب فدك او و زدن درب به پهلوي او و سقط جنينش آن مظلومه مغصوبه، شكايتهاي جانسوزي به پدر بزرگوارش نموده است، و شيخ صالح حلّي (رحمه الله) لسان قال و حال آن مخدّره شهيده را
حكايت كرده و ابياتي در اين باره انشا نموده است:
اظهار تظلم بضعة الرسول عليها السلام
الواثبين بظلم آل محمّد و محمد ملقي بلاتكفين و القائلين لفاطمه آذيتنا في طول نوح دائم و حنين و القاطعين اراكة كيما تقيل بظلم اوراق لهم و غصون و مجمعي حطب علي البيت الّذي لم يجتمع لولاه شمل الدّين و الهاجمين علي البتول ببيتها و المسقطين لها اعز جنين القائدين اما مهم بنجاده و الطهر تدعو خلفه برنين خلّوا ابن ع مّي اولا كشف في الدعاء رأسي و اشكو للاله شجوني ما كان ناقة صالح و فصيلها بالفضل عندالله الاّ دوني ورنت الي القبر الشريف بمقلة عبري و قلب مكمد محزون قالت و اطفا رالمصاب بقلبها غوثاه قلّ علي العداة مع يني ابتاه هذا السامري و عجله تبعا و مال الناس عن هارون ايّ الرزايا اتقي بتجلّدي هو في النوائب مذحييت قريني فقدي ابي امّ غصب بعلي حقّه ام كسر ضلعي ام سقوط جنيني ام اخذهم ارثي و فاضل نحلتي ام جهلهم حقي و قد عرفوني قهروا يتيميك الحسين و صنوه و سئلتهم حقي و قد نهروني
و يكي ديگر از اخبار مغيبات پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم آنست كه از اجل خود خبر داده چنانكه از مبدء وحي نقل فرموده: انه قد
دني اجلك و مدتك و انا مستقدمك علي ما لابد منه الخ و اين اطلاع از قرب وفات خويش نيز به وقوع پيوست و پس از مراجعت به مدينه از حجة الوداع بعد از دو ماه و اندي 28 صفر سنه 11 هجري دار فاني را وداع نموده و رحلت كرد، كه اين خود يكي از دلائل نبوت و معجزهاي از معجزات حضرتش بوده و يكي از شواهد صدق خطبه شريفه ميباشد.
اشاره رسول الله(ص) در خطبه خود به پيمان شكنان از امّت
و نيز در ارتباط با آن منافق صفتها و بيعت شكنان در اين خطبه فرموده: و لو شئت ان اسمّي باسمائهم لسميّت و ان أومي اليهم باعيانهم لأو مأت و ان ادلّ عليهم لدللت و لكني و الله في امورهم قد تكرمت، و كل ذلك لايرضي الله مني الاّ ان ابلغ ما انزل الي ثم تلي(ص): يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك «في علي» و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. يعني اگر ميخواستم نام يكايك آنها را ميگفتم و همه انان را نشان ميدادم و مردم را به سوي ايشان راهنمايي ميكردم، ليكن سوگند به خداوند كه من درباره اين گروه اخلاق به خرج داده و از افشاگري اسرار آنها خودداري نمودم ـسپس آيه شريفه تبليغ را تلاوت فرمود.
و به همين جهت كه پيغمبر(ص) ميدانست اين گونه افراد خائن و فاسق در ميان آن جميعت هستند كه كارشكنيها ميكنند، و نميگذارند اين خلافت در جايگاه خود مستقر شود، از جبرئيل درخواست نمودكه او را از اين ابلاغ معذور دارد و از خداوند مسئلت نمايد كه اين تكليف را از او بردارد چنانكه فرمود: و سئلت جبرئيل ان يستعفي لي عن تبليغ ذلك اليكم ايها الناس لعلمي بقلة المتقين و كثرة المنافقين و ادغال الاثمين، و ختل المستهزئين بالاسلام الذين وصفهم الله في كتابه بانهم يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم و يحسبونه هيّناً و هو عندالله عظيم الخ.
و هر چند پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلّم
اين گروه را به نام و نشان به مردم معرفي ننمود ولي پارهاي از صفات و عمال شوم ايشان را گوشزد كرد تا بعد از اين مسلمين آنها را بشناسند و از فتنههاي آنان در حذر باشند و از رفتار آنها كنارهگيري كنند، چنانكه فرموده:
معاشر الناس: سيكون من بعدي ائمة يدعون الى النار، و يوم القيامة لا ينصرون.
معاشر الناس:ان الله و انا بريئان منهم.
معاشر الناس:انهم و انصارهم و اشياعهم و اتباعهم في الدرك الاسفل من النار و لبئس مثوى المتكبرين الا انهم اصحاب الصحيفة فلينظر احدكم في صحيفته قال فذهب علي الناس الاّ شر ذمة منه امر الصحيفة.
يعني گروهي پس از من ميآيند امامان و پيشواياني هستند كه دعوت به آتش جهنم ميكنند، من و خدا از آنها بيزار ميباشيم و اين گروه اصحاب صحيفه هستند (چون ايشان در بين خود صحيفهاي ترتيب دادند و جميعاً امضا كردند كه منصب خلافت را از خاندان پيغمبر خارج كنند و به خود اختصاص دهند، نويسنده آن نامه سعيد بن عاص اموي، و نزد ابوعبيده جراح آن را امانت گذاردند چون او را امين خود ميدانستند، افتتاح اين صحيفه چنين بوده:
بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اتفق عليه الملاء من اصحاب محمد(ص).....
ان رسول الله لم يستخلف احدا الخ فليطلب تفصيلها من موضعها.
و باز آن حضرت(ص) از اعمال ناشايسته اين قوم به عبارت ديگر تعبير آورده، (به اين مضمون: كه اين گروه خلافت را غصب ميكنند و مايه سلطنت قرار ميدهند و پس از آن بر اين فرقه لعنت كرده) چنانكه ميفرمايد: و سيجعلونها ملكاً و اغتصابا، الا لعن الله العاصبين و المغتصبين، و عندها سنفرع لكم ايها الثقلان
فيرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران.
خبر دادن پيغمبر(ص) از اوصياء دوازدهگانه خود
يكي ديگر از دلائل صدق اين خطبه شريفه آنست كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از اوصياء دوازده گانه خود خبر داده، و تصريح كرده كه ايشان از صلب علي بن ابيطالب ميباشند و از مردم براي امامت آنان بيعت گرفت، و آنچه از ائمه اثنا عشر عليهم السلام در اين خطبه نامآوري كرده است، علي بن ابيطالب و دو فرزندش امام حسن و امام حسين و امام دوازدهم حضرت مهدي حجت بن الحسن العسكري (سلام الله عليهم اجمعين) ميباشند، چنانكه فرموده:
معاشر الناس ان القران يعرفكم ان الائمة من بعده ولده، و عرفتكم انه مني و انا منه حيث يقول الله في كتابه «و جعلها كلمة باقية في عقبه»و قلت: لن تضلوا ماان تمسكتم بهما.
و نيز فرموده: فامرت ان آخذالبيعة منكم و الصفقة لكم بقبول ما جئت به عن الله عز و جل في علي امير المؤمنين و الائمة من بعده الذين هم منى و منه ائمّة قائمة منهم المهدى الى يوم القيامةالذي يقضى بالحق.
و درباره امام دوازدهم خصوصاً فرموده: الا ان خاتم الائمة منا القائم المهدى. الاانه الظاهر على الدين. الا انه المنتقم من الظالمين، الا انه فاتح الحصون و هادمها، الا انه قاتل كل قبيلة من الشرك، الا انه مدرك بكل ثار لاولياء الله، الا انه الناصر لدين الله. الا انه الغراف من بحر عميق. الا انه يسم كل ذي فضلبفضله، و كل ذي جهل بجهله. الا انه خيرة الله و مختاره، الا انه و ارث كل علم و المحيط به، الا انه المخبر عن ربه عزّ و جل و المنبه بامر ايمانه الا انه الرشيد السديد، الا انه المفوض اليه الا انه قد بشر من سلف بين يده الا انه الباقي حجة و لا حجة بعده،
و لا حق الا معه، و لا نور الا عنده، الا انه لا غالب له و لا منصور عليه، الا انه ولى الله في ارضه، و حكمه في خلقه و امينه في سرّه و علانيته.
در پيرامون وصيّ دوازدهم حضرت مهدي عليه السلام و ولادت و ظهور او
وصيّ دوازدهم پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم: محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهم السلام است
تولد آن حضرت ـ بنابر مشهور ـ در شب 15 شعبان سنه 255 – 256 در شهر سامرّا در اوائل حكومت «المعتمد علي الله» و يا در اواخر حكومت «المهتدي بالله» عباسي بوده
نام و كنيه شريف او همان نام و كنيه رسول الله ميباشد: ابو القاسم محمّد.
القاب شريفه او: مهديّ، خاتم، منتظر، حجه و صاحب است.
پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در سنّ بيست و نه سالگي رحلت نموده، و در آن وقت حضرت مهدي عليه السلام چهار و يا پنج ساله بوده كه به مقام امامت رسيده و از اول عمر خويش تاكنون در غيبت به سر ميبرد.
و پس از رحلت پدر گرامش كه به منصب امامت رسيد نوّاب و وكلاء خاصّي از علماء براي خود انتخابفرمود كه يكي پس از ديگري بين او و بين شيعيان واسطه بودند و احكام و وظائف را به آنان ميرساندند به اين ترتيب:
مدتي را كه اين چهار نايب وكالت ميكردند قريب به هفتاد و چهار سال بوده است و اين مدت را غيبت صُغراي آن حضرت مينامند، و نزديك 48 سال از آن، مدّت صفارت عثمان بن سعيد و پسرش محمد بن عثمان بوده و نزديك به 26 سال از آن،
مدت سفارت حسين بن روح و علي بن محمد سَمُري بوده است.
و بعد از گذشتن ايام سفارت اين نواب اربعه، نايب خاصّ ديگري براي خود تعيين ننمود، بلكه غيبت كُبري پيش آمده، و مردم را درباره تكاليفشان ارجاع داد به علماء و فقهاء شيعه، چنانكه فرموده: و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانّهم حجتي عليكم و انا حجه الله عليهم.
قبور اين نواب اربعه در بغداد مزار شيعيان و دوستان ميباشد.
احاديث و روايات درباره حضرت مهدي عليه السلام در كتب اهل تسنن زياده از آنست كه در يك مجلد قطور بگنجد، و تاليفاتي كه تاكنون در احوالات آن حضرت نوشته شده است از حدّ احصاء و شمارش خارج ميباشد.
و من قطرهاي از درياي آن احاديثي كه در كتب عامّه مربوط به حضرتش روايت كردهاند (به عنوان تيمّن و تبرّك و براي آنكه خوانندهاي نگويد: چرا براي اين گفتراش دليلي نياورده)، در اينجا ذكر ميكنم:
حافظ سليمان قندوزي حنفي (متوفاي 1294 هـ) هفده باب از كتاب خود «ينابيع الحكمه» را اختصاص به حضرت مهدي(ع) داده و احاديث مختلفهاي از پيغمبر(ص) و اصحاب و تابعين و علمائشان در آن جا نقل كرده است و اينك من يك حديث از باب 79 آن را در اينجا مياورم: (الباب التاسع و السبعون) ص 449.
في ذكر ولادة القائم المهدي عليه السلام............
و في فصل الخطاب السيد الشيخ الكامل العالم العامل خواجه محمد پارسا اسبق خلفاء بهاء الدين محمد الملقّب بشاه نقشبند قدس الله سرّهما و افاض علينا فتوحهما و بركاتهما: و من ائمة اهل البيت الطيبين ابو محمد الحسن العسكري، ولد سنة احدي
و ثلثين و مأتين يوم الجمعة السادس من ربيع الاوّل و دفن بجنب ابيه و كانت مدة بقاء الحسن العسكري بعد ابيه رضي الله عنهما ست سنين، و لم يخلف ولداً غير ابي القاسم محمد المنتظر المسمي بالقائم و الحجة و المهدي و صاحب الزمان و خاتم الائمة الاثنا عشر عند الاماميّة،
و كان مولد المنتظر ليلة النصف من شعبان سنة خمس و خمسين و مأتين امّه ام ولد يقال لها نرجس. توفي ابوه و هو ابن خمس سنين فاختفي الي الان.
و ابو محمد الحسن العسكري ولده محمد المنتظر المهدي رضي الله عنهما معلوم عند خاصة اصحابه و ثقات اهله،
و يروي ان حكيمة بنت ابي جعفر محمد الجواد التقي كانت عمة ابي محمد الحسن العسكري تحبه و تدّعو له و تتضرع الي الله تعالي ان يري ولده فاما كانت ليلة النصف من شعبان سنة خمس و خمسين و مأتين دخلت حكيمه عند الحسن العسكري فقال لها يا عمة كوني الليله عندنا لامر فاقامت، فلما كان وقت الفجر اضطربت نرجس فقامت اليها حكيمة فوضعت نرجس المولود المبارك، فلما رأته حكيمة اتت به ابا محمد الحسن العسكري رضي الله عنهم، و هو مختون فاخذه و مسح بيده علي ظهره و عينيه و ادخل لسانه في فيه، و اذن في اذنه اليمني و اقام في الاخري، ثم قال يا عمّة اذهبي به الي امه فدهبت به ورددته الي امه، قالت حكيمة ثم جئت من بيتي الي ابي محمد الحسن فاذا المولود بين يديه في ثياب صفر و عليه من البهاء و النور اخذ بمجامع قلبي،
فقلت يا سيدي هل عندك من علم في هذا المولود المبارك؟
فقال يا عمّة هذا المنتظر الذي بشرنا به، قالت حكيمة فخررت لله ساجدة شكراً علي ذلك ثم كنت اتردد الي ابي محمّد الحسن فلا اري المولود، فقلت يا مولاي ما فعل سيدنا و منتظرنا؟ قال استودعناه الله الذي استودعته ام موسي عليهما السلام ابنها،
و قالوا اتاه الله تبارك و تعالي الحكمة و فصل الخطاب في طفوليته و جعله آية للعالمين كما قال تعالي يا يحيي خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبيّاً و قال تعالي: و قالوا كيف نكلّم من كان في المهد صبيّا قال اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبيّا.
و طول الله تبارك و تعالي عمره كما طول عمر الخضر عليه السلام. انتهي فصل الخطاب.
در حديث فوق اموري بيان شده است به اين ترتيب:
امام حسن عسكري عليه السلام در سال 231 هجري روز جمعه 6 ربيع الاول متولد گشته و مدفن او جنب پدرش (حضرت هادي امام علي النقي در سامرّا) ميباشد، و پس از رحلت والدش 6 سال در قيد حيات بوده است.
(و حضرت عسكري عليه السلام) فرزندي نداشته است جز حضرت مهدي عليه السلام.
(كنيه اين مولود) ابوالقاسم (نام شريفش) محمّد (القابش) المنتظر، القائم، الحجّه، المهدي، صاحب الزمان، و خاتم الائمه دوازده گانه نزد فرقه اماميّه.
تولّد (امام) منتظر شب نيمه شعبان سال 255 هـ مادر (مكرمه) او نرجس نام داشته، و هنگامي كه پدرش رحلت نمود او در سنّ پنج سالگي
بوده و تا به حال از نظرها پنهان، و در نزد اصحاب خاص خود و موثّقين از اهلش پيدا است.
حكيمه خاتون دختر (حضرت امام) محمد جواد عمّه امام عسكري كه همواره دعا ميكرد و از خداوند درخواست فرزند براي آن حضرت مينمود، در شب نيمه شعبان سنه 255 وارد خانه او گرديد حضرت فرمود اي عمّه امشب نزد ما بمان براي امري كه واقع خواهد شد، او هم اطاعت كرد، هنگام طلوع فجر نرجس خاتون را حالت اضطراب عارض شده، حكيمه خاتون نزد او رفت كه ناگاه وضع حمل نمود و آن مولود مبارك (حضرت مهدي) به دنيا آمد حكيمه خاتون او را نزد پدر آورد در حالي كه ختنه شده بود حضرت او را بگرفت و دستي بر پشت و برد و چشم او بكشيد و زبانش را در دهان او گذارد و اذان به گوش راست و اقامه بر گوش چپش بگفت پس فرمود اي عمّه او را نزد مادرش ببر،
حكيمه خاتون ميگويد: من همواره در خانه برادر زادهام رفت و آمد ميكردم، ديدم آن مولود پيش روي اوست در حالي كه لباس زردي در بردارد و چنان نور از او ساطع بود كه دلباخته شدم و به آن حضرت عرض كردم اي مولاي من آيا درباره اين مولود چه اطلاعي در دست داري؟ فرمود اي عمّه اين همان مُنتظَريست كه به ما خانواده بشارت او داده شده حكيمه خاتون براي شكرانه اين نعمت به سجده افتاده و سپس ميگويد: روزي به خانه برادرزادهام رفتم و ان مولود را نديدم، عرض كردم اي مولاي من فرزندت كجاست؟ فرمود: ما او را به خدايي سپرديم همان طوري كه ما در موسي عليه السلام فرزند خود را به او سپرد.
خداوند به اين مولود در سن طفوليت حكمت و فصل الخطاب عطا فرموده: هم چنانكه به حضرت يحيي عليه السلام در سنّ كودكي علم و حكمت داده است و همان طوري كه در حال صباوت به عيسي عليه السلام نبوت عطا فرموده است.
مانند حضرت خضر عليه السلام عمر حضرت
مهدي(ع) را طولاني قرار داده است.
حضرت مهدي عليه السلام در كتب اهل تسنّن
ابن صباغ مالكي (متوفاي سال 855 هـ) كتاب خود را كه به نام «الفصول المهمّه في معرفه احوال الائمه» به دوازده فصل تقسيم بندي كرده و هر فصل از آن را مخصوص به يكي از ائمه دوازدهگانه قرار داده، و حسب و نسب و فضايل و مواليد و وفاتهاي آن بزرگواران را در آن فصول شرح داده است، و فصل دوازدهم آن مختص به حضرت مهدي عليه السلام ميباشد، طالبين به آن كتاب مراجعه كنند و از نزديك آن را بررسي نمايند، و من در مبحث روز يكشنبه 10 ذيحجه اشارهاي به اين كتاب كردهام و خطبه آن را كه در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام انشاء كرده است نقل نمودهام مراجعه شود.
شيخ الاسلام محدّث كبير ابراهيم جُويني خراساني شافعي (متوفاي سال 730) قسمتي از جلد دوم كتاب خود «فرائد السمطين» را اختصاص به حضرت مهدي(ع) داده، و درباره ولادت و نسب و ظهور و قيام و ديگر احوالات او از رسول الله صلي الله عليه و آله و ائمه اهل بيت عليهم السلام متجاوز از سي حديث در آنجا نقل كرده است، طالبين به اين كتاب نامبرده مراجعه نمايند و من تيمّناً و تبركاً يك حديث از آنها را در اينجا بيان ميكنم:
[شزرة من روايات ابن عباس حول ظهور المهدي المنتظر و املائه الدنيا قسطاً و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا 562 اخبرني مفيد الدين ابوجعفر محمد بن علي بن ابي الغانم ابن الجهم الحلي رحمه الله اجازة، قال: ................
عن عبدالله بن عباس قال: قال رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم): ان خلفائي و اوصيائي و حجج الله علي الخلق بعدي لاثنا عشر، اولهم اخي و
آخرهم ولدي
قيل يا رسول الله و من اخوك؟ قال: علي بن ابيطالب، قيل: فمن ولدك؟ قال: المهدي الذي يملؤها قسطا و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً.
و الذي بعثني بالحق بشيراً لو لم يبق من الدنيا الاّ يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج فيه ولدي المهدي، فينزل روح الله عيسي بن مريم فيصلّي خلفه، و تشرق الارض بنور ربها و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب.
ابن عباس ميگويد: پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود: خلفاء و اوصياء من كه بعد از من حجّت خدا هستند بر مردم دوازد تن ميباشند، اولين ايشان برادر من و آخرينشان فرزند منست، پرسيدند برادر شما كيست؟ فرمود علي بن ابيطالب، پرسيدند فرزند شما كيست؟ فرمود: مهدي است كه زمين را پر از عدل و داد ميكند همان طوري كه پر از ظلم و جور شده باشد،
(سپس فرمود): سوگند به آن خدايي كه مرا مبعوث كرد اگر باقي نماند از دنيا مگر يك روز البته خداوند آن را طولاني ميكند تا آن كه فرزند من مهدي خروج كند، و در آن هنگام روح الله عيسي بن مريم از اسمان فرود ميآيد و پشت سر او نماز ميگذارد، و زمين به سبب نور خدا د رخشان ميگردد، و حكومت (مهدي عليه السلام) شرق و عرب جهان را فرا ميگيرد.
«وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الاَْرْضِ وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يحْذَرُونَ»القصص: 5 و 6.
علاء الدين متّقي كه از علماء اهل تسنّن است در كتاب خود «كنز العمال» ج 14 ص 261 بابي باز كرده به نام «خروج المهدي» و در اين باب از شماره 38651 تا شماره 38709 پنجاه و هشت حديث
نقل كرده است و من يكي از آنها را در اينجا ذكر ميكنم و براي اطلاع كامل به آن كتاب مراجعه نمايند:
38653ـ ابشروا بالمهدي رجلٌ من قريش من عترتي يخرج في اختلاف من الناس و زلزال فيملأ الارض قسطا و عدلاً كما ملئت ظلما و جورا، و يرضي عنه ساكن السماء و ساكن الارض، و يقسم المال صحاحاً بالسويّة و يملأ قلوب امّة محمّد صلي الله عليه و سلّم غني و يسعهم عدله حتي انه يأمر مناديا فينادي: من له الحاجة اليّ؟ فما يأتيه الاّ رجل و احد يأتيه فيسأله، فيقول ائت السادن حتي يعطيلك فيأتيه فيقول انا رسول المهدي اليك لتعطيني مالاً، فيقول: احثُ، فيحثي و لا يستطيع ان يحمله، فيلقي حتي يكون قدر ما يستطيع ان يحمله، فيخرج به فيندم فيقول: انا كنت اجشع امة محمد نفساً، كلهم و دعي الي هذا المال فتركه غيري، فيرد عليه فيقول: انا لا نقبل شيئاً اعطيناه. الحديث.
حديث فوق را كنز العمال از مسند احمد حنبل از ابوسعيد نقل كرده است.
ابو سعيد خدري ميگويد: پيغمبر(ص) فرمود: شاد باشيد به مهدي عليه السلام كه مرديست از قريش از عترت من و خروج ميكند در حالي كه مردم گرفتار زلزلهها و اختلافات ميباشند، پس پر ميكند زمين را از عدل و داد همان طوري كه پر شده است از ستم و جور، ساكنان آسمان و زمين از او خوشنود ميشوند، و اموال را در بين مردم به طور صحيح و مساوي تقسيم ميكند و تمام قلوب امّت محمّد(ص) را بينياز ميگرداند، و عدالتش همه را فرا ميگيرد.
تا آنكه منادي از طرف او ندا ميكند كه هر كه به ما حاجتي دارد بيايد، و هيچ كس نيست كه اظهار احتياج كند، مگر يك نفر ميآيد و
درخواستي مينمايد (حضرت مهدي(ع)) به او ميفرمايد برو نزد دربان ما پس به نزد او ميرود و ميگويد من فرستاده مهدي(ع) هستم تا به من چيزي بدهي، دربان به او دستور ميدهد تا ظرفش را از آن اموال پر ميكند به طوري كه نميتواند آنها بردارد، پس آن را سرازير كرده و قسمتي از محتويات را خالي نموده به اندازهاي كه بتواند حمل كند، و چون از نزد دربان خارج ميشود با خود ميگويد: مگر من حريصترين امت محمد هستم؟ جميع مردم به سوي اين اموال دعوت شدهاند و هيچ كس به سراغ آنها نيامده است جز من، پس آن ها را برميگرداند، ولي دربان به او ميگويد ما چيزي را كه به كسي بخشيديم ديگر پس نميگيريم.
دانسته باد آنكه بيش از اين كتابي از كتب اهل تسنّن فعلاً نزد اينجانب حاضر نبود تا زايد بر اين نامبردگان احاديثي از انها نقل نمايم، و براي افراد منصف همين مقدار از دليل كافيست و چنانچه طالب تفصيل بيشتري باشند بر ايشانست كه ديگر از صحاح و مسانيد و كتب عامه را جستجو كنند و به آنها مراجعه نمايند.
و آخر دعونا الحمد لله ربّ العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين
و قد فرغت من جمع المباحث و تحريرها يوم الخميس 23 شهر ذيحجة الحرام سنه 1417 هـ ق مطابق 1376 ش هـ علي هاجرها و آله آلاف التحيّة و الثنا.
الاحقر محمّد بابويهي تهراني