ghaemiyeh.com
سرشناسه: ولايتى، رحيم، 1337 -
عنوان و نام پديدآور: باستانشناسى قدسى بين النهرين/ مولف رحيم ولايتى.
مشخصات نشر: قم: مجمع ذخاير اسلامى، 1394.
مشخصات ظاهرى: 221 ص.
شابك:: 978-964-988-879-8
وضعيت فهرست نويسى: فيپا
يادداشت: كتابنامه.
موضوع: هنر باستان -- بينالنهرين
موضوع: حفارىها (باستانشناسى) -- بينالنهرين
موضوع: بينالنهرين -- تمدن
موضوع: بينالنهرين -- تاريخ
موضوع: بينالنهرين -- آثار تاريخى
رده بندى كنگره: N5370 و 8 ب 2 1394
رده بندى ديويى: 35/709
شماره كتابشناسى ملى: 3934062
سرشناسه: ولايتى، رحيم، 1337 -
باستانشناسى قدسى بين النهرين
مولف رحيم ولايتى.
باستانشناسى قدسى بين النهرين
در رابطه با حضور پيامبران الهى
با استفاده از آيات قرآن كريم در اين سرزمين مقدس
نشر مجمع ذخائر اسلامى
1394 ش / 1437 ق / 2015 م
كليه حقوق اين اثر تحت قانون كپى رايت بوده و ترجمه يا چاپ تمام يا بخشى از مطالب آن و نيز درج تمام يا بخشى از آنها در ضمن بانكهاى اطلاعاتى و تهيه برنامههاى رايانهاى يا استفاده مطالب و تصاوير در اينترنت و ديگر ابزار و ادوات، به هر نحوى، بدون اجازه قبلى ناشر بصورت كتبى، ممنوع مىباشد.
MAJMA AL-DAKAAIR AL-ISLAMYYAH, 2015
All rights reserved, No part of this book may be reproduced or translated in any form, by print, internet, photo print, microfilm, CDs or any other means without written permission from the publisher
باستان شناسى قدسى بين النهرين
در رابطه با حضور پيامبران الهى
با استفاده از آيات قرآن كريم در اين سرزمين مقدس
دكتر رحيم ولايتى
طرح جلد و صفحه آرايى: روح الله فرهنگ
چاپ: هوشنگى / صحافى: نفيس
نشر: مجمع ذخائر اسلامى با همكارى مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)
به مناسبت اولين همايش بينالمللى ميراث مشترك ايران و عراق
نوبت چاپ: اول - 1394
شابك: 2-879-988-964-978
ارتباط با ناشر
قم: خيابان طالقانى (آذر)، كوى 23، پلاك 1، مجمع ذخائر اسلامى
تلفن: 98 253 7713 740 + دورنگار: 98 253 770 1119 + همراه: 0912 252 4335
نشانى پايگاههاى اينترنتى:
www.mzi.ir www.zakhair.net
info mzi.ir info
zakhair.net
قيمت شوميز: 65000 تومان / جلد سخت: 75000 تومان
مقدمه:... 9
نقش پيامبران در قرهنگ وتمدن سازى بشرى:... 9
1 - دليل بررسى باستان شناسى قدسى بين النهرين با استفاده از قرآن كريم:... 10
فصل اول: الف: ويژگى هاى جغرافياى بين النهرين در ارتباط حضور انبياء الهى:... 23
ب: چگونگى استفاده از آيات قرآن در شرح و تفسيربخشى از مباحث باستان شناسى... 30
2 - دلابل استفاده از آيات قرآن كريم در رابطه با باستان شناسى:... 34
5 - اهميت باستان شناسى قدسى با استفاده از قرآن:... 39
6 - اهميت سرزمين بين النهرين در رابطه باحضور پيامبران الهى:... 41
فصل دوم: خلقت انسان وداستان حضرت آدم (علیه السلام)... 43
2 - نظريه هاى آفرينش انسان بر اساس دو ديدگاه:... 48
1 - بررسى مراحل پيدايش انسان براساس علوم تجربى و باستان شناسى:... 54
6 - پيدايش وزندگى انسان بر اساس يافته هاى باستان شناسى:... 70
9 - سير روند تكامل زندگى انسان در بين النهرين بر اساس يافته هاى باستان شناسى:... 78
9-5 - يافته هاى باستان شناسى از داستان آدم وحوا در بين النهرين:... 88
فصل سوم: سرگذشت ومعبوث شدن نوح (علیه السلام) ويافته هاى باستان شناسى در اين رابطه:... 93
2 - سرگذشت قوم نوح (علیه السلام) ومقاومت آنها در مقابل امر الهى وهلاكت آنها بوسيله سيل بزرگ:... 96
3 - يافته هاى باستان شناسى در رابطه با سيل بزرگ وكشتى نوح (علیه السلام):... 103
3-2 - يافته هاى باستان شناسى دوره جمدت نصر در رابطه با نوح (علیه السلام):... 104
3-4 - پيشينه كشف و باز خوانى الواح سومرى در رابطه با داستان طوفان:... 108
3-5 - در باره لوحهاى گيل گميش يا نوح سومرى منطقه بين النهرين:... 112
3-7 - آيا در حفارى هاى باستان شناسى در بين النهرين اثرى از طوفان يافت شده است؟... 118
3-10 - يافته هاى باستان شناسى از كشتى نوح كشف شده برروى كوه آرارات:... 124
5 - بررسى خبر كشف كشتى نوح و حادثه طوفان نوح (علیه السلام) از زبان قرآن:... 127
فصل چهارم: بررسى باستان شناسى قدسى در باره حضرت ابراهيم خليل (علیه السلام)... 129
الف: در باره زندگى واعتقاد الهى حضرت ابراهيم (علیه السلام) در بين النهرين:... 131
2 - بررسى و مطالعه حضرت ابراهيم در قرآن كريم:... 133
4 - اثبات يكتا پرستى انسان بر اساس پژوهشهاى باستان شناسى:... 139
5 - در باره باستان شناسى شهر اور زادگاه ابراهيم (علیه السلام) در بين النهرين:... 143
5 - يافته هاى باستان شناسى گورستان اور در رابطه با فرهنگ و تمدن بين النهرين:... 145
7 - جغرافياى تاريخى هجرت ابراهيم (علیه السلام) از اور (به كوفه، كربلا، قدس فلسطين، مصر و مكه)... 149
ب - در باره لوط نبى وباستان شناسى اردن در رابطه با قوم لوط:... 154
فصل پنجم: روايتهاى تاريخى ويافته هاى باستان شناسى در رابطه با حضرت اسماعيل (علیه السلام)... 161
دستور الهى براى ابراهيم براى بردن خانواده به مكه مكرمه:... 164
2 - بناى كعبه به خداوند وتوسط ابراهيم و اسماعيل:... 170
2 - تولد حضرت اسماعيل و اسحاق فرزندان حضرت ابراهيم (علیه السلام):... 173
2-1 - بررسى باستان شناسى اسكان ذريه ابراهيم (علیه السلام) در مكه:... 175
2-2 - بررسى باستان شناسى پيامبرى حضرت اسحاق فرزند ابراهيم (علیه السلام):... 178
3 - بررسى باستان شناسى كعبه خانه خدا در مكه:... 181
1-1 - بررسى باستان شناسى دوره هيكسوسها درزمان حضور حضرت يوسف در مصر:... 188
2-1 - نگاه ظريف قران كريم به تفاوت اين دوره تاريخى هيكسوسها با فراعنه در مصر:... 190
3-1 - سير مهاجرت حضرت يوسف (علیه السلام) از كنعان به مصر در قرآن:... 191
2 - بررسى و مطالعه باستان شناسى دوران پيامبرى حضرت موسى (علیه السلام)... 193
2 - بررسى يافته هاى باستان شناسى فراعنه عصر موسى (علیه السلام) در مصر:... 197
2 - يافته هاى باستان شناسى در باره فرعون عصر موسى (علیه السلام):... 200
3 - مكانيابى گذرگاه دريايى حضرت موسى (علیه السلام) وبنى اسرائيل:... 203
3 - مقايسه بيان قرآن در باره عبور موسى (علیه السلام) و قوم بنى اسرائيل از درياى نامعلوم:... 206
5 - قرآن كريم كشف جسد موميايى شده زمان موسى (علیه السلام) عامل عبرت اعلام مى دارد:... 208
3 - بررسى و مطالعه باستان شناسى دوران پيامبرى حضرت عيسى (علیه السلام)... 211
2-5 - در بيت لحم فلسطين زادگاه حضرت عيسى (علیه السلام):... 212
4-3 - باستان شناسى بيت لحم زادگاه حضرت عيسى (علیه السلام):... 214
4-3 - از يافته هاى ديگر باستان شناسى عصر حضرت عيسى (علیه السلام):... 216
منابع وكتاب شناسى موضوع:... 218
مقدمه:
باستان شناسى در جستجوى منشاء و شناخت ومعرفى فرهنگ ها وتمدن هاى منقرض شده گذشته مى باشد. قرآن كريم نيز در آيات بسيارى به نقش وهدايت الهى پيامبران در ساخت فرهنگ وتمدن ملت ها مى پردازد. بنابراين يكى از ثمرات مهم باستان شناسى قدسى و قرآن پى بردن به نقش انبياء در ايجاد فرهنگ وتمدن تكامل يافته بشرى با هدايت خداوند متعال بوده است. بيشتر انبياء بويژه درسرزمين بين النهرين واطراف آن در زمانى مبعوث شده اند كه تمدنهاى موجود زمان آنها پر از ظلم وانحطاط شده بودند. به همين دليل پيامبران با معجزات الهى درآن جامعه ظاهر شده وآن قوم را نصيحت كرده و يا به آنان هشدار داده و در نهايت چون به ظلم وفساد خود اصرار ورزيدند با هدايت واقدام معجزه وار الهى آنها را كنار زده وحتى به امر خداوند منهدم شدند. در نتيجه پيامبران پايه گذار فرهنگ وتمدنى انسانى وآسمانى شدند. به عنوان نمونه با طوفان نوح، فرهنگ وتمدن كور وفاسد آن قوم نابود شد وحضرت نوح (علیه السلام) به جاى آن فرهنگ وتمدنى سالم وجديدى را بر اساس قانون وشريعت الهى بنا نهاد. از طرفى چون فرهنگ وتمدن قوم عاد در اثر ظلم وفساد رو به زوال نهاد فرهنگ وتمدن ثموديان به رهبرى پيامرشان حضرت صالح (علیه السلام) جانشين آنان شد. با حضور حضرت ابراهيم (علیه السلام) ولوط (علیه السلام) فرهنگ منحط بت پرستى وستاره وماه و خورشيد پرستى و نمرود پرستى وعمل ويرانگر تمدن يعنى هم جنس گرايى انحراف بزرگ اخلاقى در هم كوبيده شد وبه جاى آن فرهنگ وتمدن توحيدى ديگرى پايه گذارى شد. حضرت يوسف (علیه السلام) طرح بلند مدت عدالت اقتصادى را جهت كاهش تبعات خشك سالى مصر، و الگوى كشور دارى را در مصر سرمشق آيندگان قرار داد وحضرت داود وسليمان در شمال بين النهرين فرهنگ صحيح قضاوت ودادگرى را ارائه دادند وهمان طور كه در قرآن آمده
وآثارباستانى آن را كشف ومعرفى نموده است. صنعت ذوب آهن وذوب مس و زره سازى را در تمدن بشرى پديد آوردند
1 - دليل بررسى باستان شناسى قدسى بين النهرين با استفاده از قرآن كريم:
به عقيده ما مسلمانان قرآن سخن و وحى خداوند يكتاست. سخن خداوندى است كه صاحب ملكوت آسمانها و زمين است و آگاه و دانا به ريز و درشت خلقت است. اين است كه ما قرآن را روشنگر و راهنما مى دانيم و عقيده داريم كه اين كتاب معجزه پيامبر اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است. از طرف ديگر قرآن خود مبلغ باستان شناسى) تاريخ اقوام مختلف) براى مسلمانان است. از طرفى هر انسان غير مسلمانى كه بدون تعصب و غرض قرآن را بخواند علاوه برتاريخ پيامبران بر نظم و آهنگ دل نواز آن نيز اذعان خواهد كرد. اين خود شاهدى بر اعجاز كلامى قرآن است چرا كه قرآن وحى بر پيامبرى امى و بى سواد بوده است. ولى آهنگ كلامى قرآن چنان زيبا بوده و معانى آن چنان بر دل مى نشسته كه اعراب جاهل زمان پيامبر را مسلمان مى كرد. اعرابى كه خود سخنور بودند و شعراى ماهر واديب بسيارى داشته اند كه در برابر نظم و آهنگ كلام خدا سر فرود آورده اند. ولى كفارى كه جهل و تعصب خشك چشمانشان را كور و گوشهايشان را سنگين كرده بود قرآن را نمى پذيرفتند. گاهى حتى به پيامبر اسلام تهمت شاعرى مى زدند و گاهى قرآن را افسانه هاى پيشين مى خواندند. براى اثبات بطلان ادعاى كفار زمان پيامبر اسلام و همچنين كسانى كه با تعصب و ديده كور به قرآن مى نگرند، خداوند آن ها را به آوردن سوره اى مثل سوره هاى قرآن فرا مى خواند. مانند : وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (سوره بقره آيه 23) يعنى اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد پس اگر راست مىگوييد سورهاى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (سوره بقره آيه 24) يعنى: پس اگر نكرديد و هرگز نمىتوانيد كرد از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده بپرهيزيد.) در قرآن كه قطعى ترين سند وكلام الهى است، 14 بار فعل امر (سيروا) به معنى امر به گشتن توام با ديدن و
عبرت آموز ى از آثار تاريخى (باستان شناسى) و تمدن هاى گذشته ومردم روزگاران باستان در سور و آيات مختلف قرآن كريم آمده است ودر بعضى از اين آيات خداوند متعال از بندگان خود به صورت موكد در اين باره سئوال مى كند. بنابراين خداوند متعال در اين 14 بار سئوال از انسان مومن مى پرسد كه چرا در زمين گردش نمى كنيد و به دقت توجه نداريد كه عاقبت كسانى كه پيش از آن ها در روى زمين زندگى مى كردند و از اين دنيا رخت بربسته اندو به جهان باقى رفته اند وآثارى از آن ها باقى مانده است با مطالعه آن ها (باستان شناسى) عبرت نمى گيريد. به نظر مى رسد يكى از قوى ترين انگيزه هاى ارتباط باستان شناسى با قرآن همين تكرار (قُلْ سِيرُوا فِى الْأَرْضِ) باشد. نكته ظريف ديگرى هم در اين ميان وجود دارد. باستان شناسى علم تجربى تحقيقى از آثار هنرى گذشته گان مى باشد، كه بخش بزرگى از اين آثار هنرى مربوط به اعتقادات شرك آلود آنها ومجسمه هاوبت ها وآنچه كه آنها مى پرستيدند، در ارتباط مى باشد. اگر از راه سفارش قرآن كريم (قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ) وارد پژوهش در بررسى آثار گذشته گان شويم وبا نيت خير وعبرتى هم از اين بررسى وپژوهش حاصل شود؛ علم باستان شناسى تبديل مى شود به زيباترين علوم انسانى كه ضمن داشتن بار معنوى عظيم راهگشا براى پژوهشهاى بزرگ تاريخى نيز خواهد بود، و اجراخروى هم خواهد داشت. اما اگر خداى ناكرده از راه سفارشات خداوند متعال به ويژه قرآن كريم به مباحث باستان شناسى وارد نشويم وصرفا با توجيه هنر براى هنر وآنچه باستان شناسى در غرب براى اهداف خود بكار گرفته ومى گيرد به پژوهش در اين زمينه مشغول شويم يعنى علمى كه از بررسى وپژوهش در رابطه با اعتقادات وهنر مردمان هزاره هاى گذشته بدون پيوند خداگراى ومعنويات الهى باشد قطع ويقين حاصلى نيز براى انسان نخواهد داشت. از طرفى باستان شناسى، كه دانش شناخت فرهنگهاى ادوار گذشتۀ انسان، بر اساس مطالعۀ اشيا و آثار آنهاست. باستان شناسى از علوم مستقل و داراى روش ها و پايه هاى نظرى خاصّ است. همچنين اين علم را از شعب دانش انسان شناسى فرهنگى، كه به مطالعۀ فرهنگهاى ادوار مختلف تاريخ بشرى مى پردازد، دانسته اند. زيرا يكى از مهمترين زمينه هاى پژوهشى باستان شناسان، بررسى ساختار فرهنگى جوامع انسانى و تكوين و تحول آن در زمان ها و مكان هاى مختلف است. به همين دليل
، از باستان شناسى به مجموعۀ فنون و تخصص ها براى كسب اطلاعات فرهنگى نيز تعبير مى شود در اين ميان اين سئوال مطرح مى شود: آيا مى توان بين كتاب قرآن وباستان شناسى ارتباطى برقرار نمود؟ در چه صورتى مى توان عنوانى مانند باستان شناسى قرآن را مطرح كرد.؟ مانند آن چه در اروپا در رابطه با باستان شناسى كتاب مقدس مطرح شد، كه در پيشرفت باستان شناسى اروپا بسيار موثر افتاد. در نتيجه اهتمام اروپائيان به باستان شناسى شرق بخصوص آثار بابل و سومر موجب پيدايش (باستان شناسى كتاب مقدس) در اروپا گرديد. فريدريك ديليتس باستانشناس آلمانى مى نويسد: هدف ما از حفارى در بابل و آشور قبل از هر چيز مرحله جديد در فهم تورات و تاييد يا نقد مسائل تاريخ باستان تورات با داده هاى باستان شناسى است. باستان شناسان تورات، تحقيقات ارزشمندى به عمل آورده كه برخى مويد گفته هاى تورات و بعضى بيانگر آنست كه تورات كنونى تحت تاثير مصادر بابلى قرار گرفته و بعضى از مطالب آن افسانه هاى ناصحيح و غيرواقعى است. در صورتى كه جان الدر مى نويسد: افسانه هاى اسرائيلى آنقدر بى پايه بود كه حتى در آغاز قرن نوزدهم ميلادى يكى از موجبات ودلايل بى ايمانى مردم امريكا گرديد. از اوائل قرن نوزدهم كه باستان شناسى علمى آغاز گرديد. دانشمندانى براى كشف حقايق كتاب مقدس راجع به پيامبران و امت ها به باستان شناسى پرداختند. از جمله پول بوتا در موصل و دكتر وولى دراوركلده در جنوب بين النهرين و محل طوفان نوح و زادگاه حضرت ابراهيم (علیه السلام) را كشف كردند. وقتى شرح حوادث زندگى پيامبران الهى منطبق با واقعيات كشف شده توسط باستان شناسى تاييد شد، دلائل حسى جديدى بر نبوت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نيز در دنياى كنونى دريافت مى شود در اينجا به نمونه اى از تطبيق يافته هاى باستان شناسى با بعضى از آيات هدايت گر قرآن مجيد اشاره مى شود: خداوند متعال در مورد خلقت اوليّه انسان در آيات متعددى با لفظ "تراب" و "طين" تعبير آورده و بيان فرموده است كه انسان را ابتداءً از خاك آفريده است. چنانكه در اين باره جريان حضرت عيسى عليهالسلام را به آدم عليهالسلام كه كاملاً مستقل، و از خاك به وجود آورده، مقايسه مىكند و مىفرمايد: "إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ..." . اين آيه تصريح دارد بر اين كه حضرت آدم عليهالسلام مستقلاً از خاك گرفته شده زيرا كه قرآن براى آدم نه پدرى قائل است و
نه مادرى و تبدّل انسان از موجودات ديگر را نفى مىكند و مىفرمايد: "بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ... خداوند انسان را ابتداءً از خاك آفريد. حالا اين كه خاك چه مراحلى را پشتسر گذاشته در آيات متعدد متذكّر مىشود مانند: سورههاى سجده: - مؤمنون: - حجر: - الرحمان: كه حاكى از مراحل خاك، گِل و لاى، گِل خشكيده (مانند سفال) و گِل چسبنده است. مهمترين موضوعات مورد اشاره در اين تاليف بدين شرح مى باشد.
1 - در باره خلقت انسان - حضرت آدم (علیه السلام)
2 - سرگذشت حضرت نوح نبى (علیه السلام) وسرگذشت قوم دوران نوح (علیه السلام)
3 - در باره حضرت ابراهيم (علیه السلام) وتطبيق آنها با داده هاى باستان شناسى قرآن
5 - در باره حضرت موسى (علیه السلام) به و اطلاع از نظر تورات در باره فرعون زمان آن حضرت و لشكريانش در بحر قلزم) درياى سرخ حد فاصل كشور مصر وشبه جزيره عربستان) غرق و نابود شدند، در حالى كه مفسران مسيحى مرگ فرعون را انكار مى كنند، اما قرآن كريم اعلام مى دارد كه خداوند جسد فرعون را بر بلندايى افكند تا آيت و عبرتى براى آيندگان باشد. امروزه با كشف جسد فرعون زمان موسى (علیه السلام) بر اساس تحقيقات پروفسور موريس بوكاى فرانسوى حقيقت قرآن آشكار مى شود. قرآن كريم اين حادثه تاريخى را چنين شرح مى دهد: وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ. و به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه روانه كن. و براى آنان راهى خشك در دريا بشكاف بطورى كه نه از فرارسيدن [دشمن] بيم ناك باشى و نه [از غرق] بترسى. آنگاه فرعون با لشكريانش آنان را دنبال كرد و آب دريا آنان را فروپوشاند. گفتگوى شديدى ميان دانشمندان و محققين در محل شكافته شدن دريا براى حضرت موسى (علیه السلام) است. اين همان رامسس دوم فرعونى كه مورد غضب پروردگار قرار گرفت. فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ پس امروز نجات ميدهيم بدنت را تا باشى براى آيندگان نشانه اى و همانا بسيارى از مردم از نشانه هاى ما غافلند. آيه 92 سوره يونس)
6 - در رابطه با باستان شناسى كتاب مقدس وبررسى آثارحضرت عيسى (علیه السلام)
7 - آيات قرآن در باره ذوالقرنين اينكه آيا ذوالقرنين همان كوروش هخامنشى است؟
8 - بررسى باستان شناسى مكه و مهمتر از همه كعبه مورد توجه قرار مى گيرد.
2 - بيان مساله:
در باره ارتباط باستان شناسى و قرآن بايد گفت: باستان شناسى درصدد يافتن پاسخ براى سوالها وترديدهايى است كه انسان درباره گذشته خود دارد، اما قرآن كتاب آسمانى ووحى الهى است، كه مسلمانان بايد به آيه به آيه قرآن كريم يقين داشته باشند. چرا كه، مسلمانان قرآن را سخن خداوند مى دانند و ديگر جاى هيچ ترديدى در آن نيست. شايد بر اساس اهداف وفلسفه تاسيس رشته باستان شناسى در انديشه غرب قابل توجيه براى موضوع باستان شناسى قرآن نباشد. چراكه هدف وفلسفه آنها از تاسيس باستان شناسى بر اساس ديدگاه انسان گرائى به جاى خدا گرائى است. در صورتى كه هدف از طرح باستان شناسى قرآن رسيدن به شناخت الهى وخدا محورى است. در دوره از تاريخ اروپا بعد از قرون وسطى ماهيت فرهنگى اومانيستى (انسان گراى) حاكم مى شود. يعنى اعتقاد به اصالت بشر به جاى اعتقاد به اصالت خدا ودر نهايت بشرى كردن همه امور به جاى خدائى كردن آنها. در اين انديشه انسان خودش وحكم خودش را جايگزين احكام دينى والهى مى كند. اين تفكر غير دينى از دوره اى آغاز مى گردد كه به آن رنسانس مى گويند و رنسانس به دوره ى تجديد حيات فرهنگى وادبى ترجمه كرده اند. سوالى كه در اين باره مطرح مى شود در معنى رنسانس اين چه حياتى است كه مى خواهد تجديد شود؟ خود اصحاب رنسانس پاسخ مى دهند انسانى كه مسحيت مطرح مى كند، انسانى است كه با او امر ونواهى الهى از تعلق به دنياى خاكى ونفسانيات باز داشته و به پرواز در ساحت هاى الهى تشويق مى شد. حال در حاكميت رنسانس اين انسان دينى از هستى حذف مى شود وبه جاى او انسان مشرك مرده يونانى ورومى تجديد حيات شود. بنابراين فرهنگ شرك آلود يونانى ورومى كه در دوره اى از تاريخ اروپا زنده وحاكم بوده مورد توجه قرار مى گيرد. به نحو زايد الوصفى به ستايش وتعريف وتمجيد آز آثار تمدن يونانى ورومى كه منبعث از معتقدات مشركانه است مى پردازد.، وبعد ها همين تفكر باعث پايه گزارى علم باستان شناسى در قرن هجدهم ونوزدهم مى گردد. انسان ها چنان تحت تاثير فرهنگ يونانى ورومى قرار مى گيرند كه در ادا واطوار زندگى وحتى طرز لباس پوشيدن نيز از آنها تقليد مى كنند وبشر دوره رنسانس همچون
يونانى ها وبه ويژه رومى ها به دنيا رو مى كند واز معنا ومعنويت غفلت مى ورزد. از اين جهت نويسندگان اومانيست به نوشتن هرزه ترين مسائل انسانى مى پردازند. نقاشان اومانيستى به كشيدن اندام برهنه ى انسان مى پردازند برخلاف هنرمندان گذشته كه چهره ى قديسان مذهبى وقهرمانان داستانهاى مذهبى را در نهايت حجب وحيا تصوير مى كردند. وقتى پرسيده شود چرا در مكتب اصالت بشر (اومانيسم) چنين لاابالى گرى غير اخلاقى مشاهده مى شود. متوجه مى شويم كه معناى انسان در تفكرات غير دينى متفاوت ومتضاد با تعريف آن در كتب آسمانى است. در بينش اومانيستى انسان جز جسم وجسمانيات صرف چيز ديگرى نيست واين همان است كه در قاموس دين «نفس اماره» نام گرفته است. بنابراين مفهوم بشر جديد غربى نفس اماره مطلق است. انسان در اين فرهنگ به صورت بتى در مى آيد كه نه تنها خود را بالا نمى كشد تا به خدا برسد، بلكه سعى مى كند خدا را پايين كشد وخود به جاى خدا اصل شناخته شود. با حاكميت چنين تفكرى وتغيير فرهنگ قرون وسطى به فرهنگ قرون جديد خداوند فقط به عنوان آفريننده جهان باقى مى ماند اما وحى يعنى اعتقاد به نبوت وكتاب آسمانى با همه احكام وارزشهاى الهى از ميان مى رود. بنابراين براى براى تحليل تاريخ با چنين تفكرى نيز باستان شناسى مورد استفاده قرار مى گيرد كه تبين تاريخ بر اساس تفكر اومانيستى را برعهده مى گيرد. اما باستان شناسى يكى از علوم تجربى است كه مى توان از آن به عنوان ابزارى در چهار چوب ديدگاه خدا محورى استفاده نمود وتاريخ مستند انسانى را براساس يافته هاى مادى باستان شناسى تمدن هاى بشرى با استعانت از قرآن مجيد تبين وتحليل نمود. چرا كه قرآن كريم آخرين سروش آسمانى است كه بر آخرين پيامبر يعنى حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) فرود آمد وجهانيان را به نور وكمال هدايت نمود. قرآن نه فقط يك كتاب بلكه يك معجزه الهى است كه نشانه صدق پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) مى باشد واز اين رو اعجاز قرآن در ابعاد مختلف وجود دارد از جمله روايتهاى تاريخى بسيار مختصر وپر مغز كه بخش بزرگى از تاريخ زندگى انسان از زمانهاى بسيار دور يعنى از پيدايش حيات روى كره زمين تا خلقت انسان و رشد ونمو او را در دوره هاى مختلف بر اساس تقسيم زمانى پيامبران از حضرت آدم (علیه السلام) تا حضرت خاتم محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) بيان مى كند.
3 - پرسش هاى اصلى تحقيق:
1 - قرآن كريم در رابطه آثار تاريخى به جامانده از گذشته چه توصيه هايى دارد.؟
2 - مهمترين موضوع ارتباطى قرآن كريم با باستان شناسى چيست؟
3 - چه نظريه هايى در باره خلقت انسان مورد تاييد قرآن مى باشد؟
4 - هدف قرآن از بيان سرگذشت پيامبران الهى چيست؟
5 - تاثير باستان شناسى براى شناخت وفهم آيات قرآن چيست؟
4 - انگيزه تحقيق:
اين پژوهشگر باستان شناسى به قصد خدمت به قرآن واستفاده ازآن براى فهم صحيح بعضى داده ها و يافته هاى باستان شناسى به اين موضوع پرداخته و معتقد است هرچقدر رشته ها وشاخه هاى علوم انسانى به ويژه رشته اى مانند باستان شناسى با نور ومحتواى قرآن ارتباط داشته باشد، قطعا از اهداف موردتوجه دشمنان اسلام دور شده وبه اهداف نظام مقدس جمهورى اسلامى نزديك خواهد شد. چرا كتاب هاى مقدس تورات وانجيل كه با دلايل متقن اثبات شده است كه مورد تحريف قرارگرفته اند. در قرن نوزدهم به عنوان منبع والهام بخش كاوشهاى باستان شناسى قرار گرفت. در صورتى كه بر اساس تحقيق انديشمندان مستقل وبى غرض اروپاى كتابهاس مقدس تورات وانجيل از نظر ارائه نظريه ها واخبار وواقعيتهاى علمى قابل مقايسه با قرآن نيستند واز اعتبار بسيار ضعيفى برخوردارند، ولى قرآن كريم با ارائه اخبار تاريخى وعلمى ونظريه پردازيهاى فلسفى به عنوان اعجاز علمى كه با پيشرفت علم قابليت انطباق با دانش روز را دارد. هم چنين يكى از معجزات قرآن اعجاز ادبى آن است. يعنى از نظر فصاحت وبلاغت قرآن يك معجزه ادبى است به طورى كه در حد اعلاى فصاحت، بلاغت ورسا ى است. چنان كه در قبل وبعد از ظهور اسلام هيچ شعرى يا خطبه وسخنرانى در كلام عربى به پايه آن نرسيده است. بنابراين قرآن در بسيارى از رشته هاى علوم تجربى وبويژه علوم انسانى قابل استفاده زيادى مى باشد. از خداوند متعال مى خواهيم ما را در فهم ودرك واستفاده از قرآن توفيق عنايت فرمايد. اميد آن داريم اين پژوهش مورد قبول خداى متعال و عنايت قرآن ناطق (امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف) قرار گيرد.
5 - اهداف اين تحقيق:
الف - بررسى نقش وهدايت انبياى الهى در تكامل جامعه انسانى به سوى خوشبختى وخير
ب - استفاده از آيات ونشانه هاى اين كتاب به عنوان وحى الهى براى روش نمودن بعضى از ابهامات رشته باستان شناسى كه تاكنون قادر به حل آنها نبوده است. مثل خلقت انسان اول و تفاوت يا ارتباط آن با حضرت آدم (علیه السلام) به عنوان اولين پيامبر وفرستاده الهى.
ج - تدوين تاريخ تمدن با توجه به موضوع باستان شناسى با استفاده از آيات واخبار تاريخى قرآن
د - برداشت وتلقى از آيات دستورى وامرى قرآن به صورت متعدد (سيروا فى الارض....) به معناى باستان شناسى كه در تدوين تاريخ انسان مورد توجه قرار گيرد وهدف عاليه قرآن از طرح آن يعنى عبرت گرفتن و آماده شدن منتظران واقعى ظهور و ساختن مدينه فاضله اسلامى در آن مقطع زمانى مى باشد.
ه - در صورت ارائه خوب وعلمى موضوع در سطح دانشگاه باعث جلب توجه دانشجويان وپژوهشگران باستان شناسى شود. تا به عنوان موضوع قابل تحقيق وپژوهش براى پاياننامه دوره كارشناسى ارشد ورساله دكترى مورد استفاده قرار گيرد.
6 - حقايق موجود در اين تحقيق:
1 - قرآن كريم به عنوان وحى الهى معجزه پيامبر اسلام است كه يكى از ابعاد آن اعجاز علمى قرآن است كه مى تواند در تحليل داده ها مورد استفاده قرار گيرد. مثلا در رابطه با خلقت كره زمين و پيدايش انسان وتكامل فكرى آن
2 - يكى از معجزات قرآن اعجاز ادبى و غير قابل تحريف بودن آن است كه در طول 1440 سال هيچ كس نتوانسته يك آيه از قرآن را تحريف يا مثل آنرا ارائه كند. بنابراين اخبار و روايات تاريخى قرآن مى تواند در بخشى از تدون تاريخ مستند مورد استفاده قرار گيرد.
7 - تاريخچه وپيشينه تحقيق:
به نقل تاريخ، نخستين كسى كه به فعّاليت هاى باستان شناسى پرداخت، نَبونيدوس (آخرين پادشاه بابل، 556-539 ق م) بود كه براى يافتن نام سازندۀ معبد شَمَش، الهۀ خورشيد، آن را كاويد و ديوارهاى معبدى را كشف كرد كه نَرَمسين (پسر سارگُن اول، شاه اكد و بابل، ح 2000 ق م) ساخته بود. (سيدسجادى 1365 ص 10) ابودلف خزرجى از كسانى است كه از عمليات حفّارى، به منظور دستيابى به اشياى عتيقه، در قرن چهارم هجرى خبر مى دهد. او ضمن اشاره به آثار و ابنيۀ شگفت آور زمان قوم عاد، كه در قريۀ هنديجان در نزديكى ارّجان قرار دارد، مى نويسد: «در اين قريه براى به دست آوردن گنجينه ها و آثار تاريخى، مانند مصر، كاوش مى كنند» نخستين كاوش هاى باستان شناسى به مفهوم امروزى آن، در قرن هفدهم در بازار شهر رُم صورت گرفت. اين فعّاليت، البته به طور نامنظم، در كشور چين قدمت بيشترى دارد؛ در زمان نفوذ سلسلۀ سونگ، كاوش هايى بر روى خرابه هاى پايتخت قديمى سلسلۀ شانگ (1523-1027 ق م) در نزديكى آنيانگ، صورت گرفت و نخستين مجموعۀ اشياى مفرغى و منقوش به دست آمد. از طرفى با استفاده از كتب مقدس به باستان شناسى توجه شده است. يعنى يهوديان كه كتاب مقدس خود را به نام كتاب مقدس عبرى يا (تورات) مى دانند، و اين كتاب با كتاب مقدس مسحيان متفاوت است كتاب مقدس مسيحيان شامل چندين كتاب مى باشد كه در كتاب عبرى يهوديان وجود نداشت. عملا اين تفاوت از نظر تعاليم بنيادى چندان تفاوتى را به بار نمى آورد از طرفى يهوديان هر نوع وحى بعدى را در اديان الهى ديگر به جز وحى دين خود نمى پذيرند. ولى مسحيان كتاب مقدس عبرى را براى خود انتخاب كرده وچندين متمم نيز به آن اضافه نموده اند واين نوشته ها را براى شناساندن رسالت حضرت عيسى (علیه السلام) به مردم چاپ ومنتشر نموده اند. آنچه به عنوان كتاب مقدس معروف شده جمع تورات يهوديان وانجيل مسحيان است. (بوكاى، موريس 19:1387) كتب عهد عتيق (تورات) وانجيل به عنوان دو منبع مطالعاتى از دير باز مورد توجه باستان شناسان قرار گرفته اند. از مهمترين دلايل توجه به اين موضوع به دوران قبل از رنسانس باز مى گردد. زمانى كه كليسا حاكميت خود را بر كليه شئون فرهنگى، مذهبى واجتماعى بشر اروپايى
گسترانيده بود ودر پى دست يازيدن به مدارك مذهبى از هيچ اقدامى فرو گذار نمى نمود. در اين دوران برخى از كشيشان در پى اثبات زمان خلقت حضرت آدم و ديگر مباحث مطرح شده در كتب تورات وانجيل بر آمدند كه همين تلاش ها بالاخره منجر به شكل گيرى ديدگاه باستان شناسى كتاب مقدس گرديد. (محمدى فر 192:1387) با شروع عصر خرد گرايى در اروپا وفشارهاى وارده بر دستگاه پاپ و ورود بسيارى از ديدگاه هاى كليسايى توسط تجربه باوران جديد، موضوع به شكل ديگرى پى گيرى شد. اين مقوله زمانى مطمع نظر كليسا گرديد كه باستان شناسان اروپابى راهى خاورميانه شدند وبا اكتشاف برخى مدارك در موضوعاتى چون آفرينش وطوفان راه جديدى را بر اصحاب كليسا گشودند. كشف برخى مدارك توسط باستان شناسان مويد اين نكته بود كه تورات وانجيل از ديدگاه تاريخى قابل توجه بوده و مى بايد بدانها توجه خاصى نمود. (همان منبع) در نتيجه اهتمام اروپائيان به باستان شناسى شرق به خصوص آثار بابل و سومر موجب پيدايش (باستان شناسى كتاب مقدس) در اروپا شد. فريدريك ديليتس باستان شناس آلمانى مى نويسد: هدف ما از حفارى در بابل و آشور قبل از هر چيز مرحله جديد در فهم تورات و تاييد يا نقد مسائل تاريخ باستان تورات با داده هاى باستان شناسى است. باستان شناسان تورات، تحقيقات ارزشمندى به عمل آورده كه برخى مويد گفته هاى تورات و بعضى بيانگر آنست كه تورات كنونى تحت تاثير مصادر بابلى قرار گرفته و بعضى از مطالب آن افسانه هاى ناصحيح و غيرواقعى است. جان الدر مى نويسد: افسانه هاى اسرائيلى آن قدر بى پايه بود كه حتى در آغاز قرن نوزدهم ميلادى يكى از موجبات بى ايمانى مردم امريكا شد. از سال 1890 م كه باستان شناسى علمى آغاز گرديد. دانشمندانى براى كشف حقايق كتاب مقدس راجع به پيامبران و امت ها به باستان شناسى پرداختند. از جمله پول بوتا در موصل و دكتر وولى دراوركلده در جنوب بين النهرين محل طوفان نوح و زادگاه حضرت ابراهيم (علیه السلام) را كشف كردند. در همين رابطه بايد گفت: كه آيات قرآن كه شش قرن بعد از حضرت عيسى (علیه السلام) بر پيامبر اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نازل شده اطلاعات بى شمارى را كه در كتب مقدس (تورات) و انجيل ها وجود دارد دنبال مى كند چون قرآن مجيد به كرات از كتاب تورات وانجيل نقل مى كند. قرآن تمام مسلمين را هدايت مى كند تا به كتاب هاى مقدس قبل از آن اعتقاد داشته
باشند. قرآن به اهميت مقام اختصاص يافته به وحى فرستادگان خداوند مانند نوح، ابراهيم، موسى، سفر انبيا وحضرت عيسى (علیه السلام) تاكيد مى كند تولد حضرت عيسى (علیه السلام) در قرآن ومشابه آن در انجيل ها به عنوان پديده ماوراى طبيعى ذكر گرديده است. قرآن براى حضرت مريم (علیه السلام) مقام والايى قايل است و به عنوان سند نام او در سوره 19 (سوره مريم) آمده است. (بوكاى، موريس 20:1387) بنابراين در قرآن آيات فراوانى وجود دارد كه ارتباط مستقيم با باستان شناسى وتاريخ پيامبران و اقوام گذشته آنها دارد. بعضى از آيات قران در رابطه با عاقبت و سرگذشت يك شخص مى باشد اين آيات قرآن از سرگذشت حضرت آدم (علیه السلام) شروع مى شود تا وضعيت مسلمانان صدر اسلام مانند (وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ - و اى آدم تو با جفتخويش در آن باغ سكونت گير و از هر جا كه خواهيد بخوريد وبه اين درخت نزديك مشويد كه از ستمكاران خواهيد شد (سوره الاعراف آيه 19) همچنين در باره نوح نبى (علیه السلام) در قرآن چنين آمده است (ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً اى] فرزندان كسانى كه [آنان را در كشتى نوح] بابرداشتيم راستى كه او بندهاى سپاسگزار بود (سوره الاسراء آيه 3) يااز نظر تورات، فرعون و لشكريانش در بحر قلزم (درياى سرخ) غرق و نابود شدند، و مفسران مسيحى مرگ فرعون را انكار مى كنند، اما قرآن كريم اعلام مى دارد كه خداوند جسد فرعون را بر بلندايى افكند تا آيت و عبرتى براى آيندگان باشد. امروزه با كشف جسد فرعون زمان موسى (علیه السلام) حقيقت قرآن آشكار مى شود. وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ. و به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه روانه كن. و براى آنان راهى خشك در دريا بشكاف بطورى كه نه از فرارسيدن [دشمن] بيمناك باشى و نه [از غرق] بترسى. آنگاه فرعون با لشكريانش آنان را دنبال كرد و آب دريا آنان را فروپوشاند (سوره طه آيه 20) گفتگوى شديدى ميان دانشمندان و محققين در محل شكافته شدن دريا براى حضرت موسى (علیه السلام) است. آيا اين همان رامسس دوم فرعون زمان حضرت موسى (علیه السلام) است. فرعونى كه مورد غضب پروردگار قرار گرفت. فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ پس امروز نجات ميدهيم
بدنت را تا باشى براى ايندگان نشانه اى و همانا بسيارى از مردم از نشانه هاى ما غافلند. (سوره يونس آيه 92) هم چنين در باره حضرت عيسى (علیه السلام) در قرآن چنين آمده است: (إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ در واقع مثل عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد سپس بدو گفت باش پس وجود يافت (سوره آل عمران آيه 59) با توجه به آيات فراوانى قرآن در رابطه دنياى باستان واقوام مختلف وپيامبران آنها وجود دارد. به همين دليل پس انقلاب فرهنگى وگشايش مجدد دانشگاهها وتصويب درس بررسى تمدنها از ديدگاه قرآن كريم اولين بار مطالعه وبررسى قرآن كريم براى كشف ارتباط رشته باستان شناسى با آن كتاب آسمانى هم كليد خورد. اولين كسى هم كه در اين رابطه دعوت به همكارى وپژوهش در اين زمينه شد، استاد گرامى جناب آقاى دكتر عبدالكريم بى آزار شيرازى بود. كه قبول زحمت فرمودندو اين درس را براى دانشجويان اين رشته در دانشگاه تهران شروع نمودند. حاصل اين تلاش استاد گرامى چندين مقاله وكتاب در اين زمينه مى باشد. از جمله كتاب ارزشمند باستان شناسى وجغرافياى تاريخى قصص قرآن توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامى چاپ ومنتشر شده است. همچنين كتاب ديگرى تحت عنوان باستان شناسى قرآن توسط مرحوم آقاى سيد محمد تقى مير ابوالقاسمى به وسيله انتشارات مبين در رشت چاپ و منتشر شده است.
هم چنين مى توان از كارهاى پژوهشى پرفسورموريس بوكاى (. Maurice Bucaille ) فرانسوى نامك برد. موريس بوكاى (19 ژوئيه 1920-17 فوريه 1998)، پزشك فرانسوى، عضو جامعه فرانسوى مصرشناسى، و نويسنده چندين كتاب برجسته بود موريس بوكاى در 19 ژوئيه 1920 در شهر پوسىوگ زاده شد. پزشكى را از سال 1945 تا 1982 فرا گرفت و متخصص گاستروا نترولوژى يا همان دستگاه گوارش شد. آقاى بوكاى به عنوان يك پروفسور فرانسوى پس از آنكه پى برد حدود 1400 سال پيش در قرآن كريم سالم ماندن جسد فرعون زمان حضرت موسى احتمالا همان رامسس دوم خبر داده شده است. جسد او در سال 1898 سالم تر از تمام اجساد موميايى كشف شده يافت شد. براى تكميل تحقيقات ميان اقوام و قبيله هاى مسلمان ها رفته، تا با فرهنگ و انديشه آنها بيشتر آشنا شود. در سال 1973 به عنوان پزشك خانوادگى ملك فيصل عربستان سعودى تعيين شد. وى همچنين پزشك برخى از اعضاى خانواده رئيسجمهور مصر نيز بود. او در 17 فوريه 1998 درگذشت.
از كتابهاى مهم او كتاب «مقايسهاى ميان تورات، انجيل، قرآن و علم»؛ كه بوسيله محمود نورمحمدى در قزوين ترجمه شده و انتشارات سايهگستر، 1386 آن را منتشر كرده است.
1 - مقدمه:
شايد يكى از دلايل توجه به سرزمين مقدس بين النهرين (بين النهرين بزرگ) يعنى از شمال غرب خليج فارس تا درياى مديترانه واز كوه هاى زاگرس تا مرز اردن ودرياى سرخ به ويژه سرزمين عراق حضور همه انبياء الهى واكثريت پيامبران بنى اسرائيل در اين سرزمين باشد. يعنى از پيامبران الهى از آدم (علیه السلام) اولين پيامبر تا خاتم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) آخرين پيامبردر اين سرزمين حضور پيدا كرده اند. همچنين از پيامبران بنى اسرائيل اكثريت آنها در اين سرزمين زندگى كرده وبا دريافت وحى الهى به هدايت امت خود پرداخته اند. ولى با كمال تاسف باستان شناسى امروز بنا به دلايلى اين حضور انبياى الهى را مورد مطالعه وتوجه قرار نداده و در مقابل همه كفر وشرك ايجاد شده در طول تاريخ دور گذشته در اين سرزمين را به نام هنر وباستان شناسى بسيار جذاب و دقيق علمى وآكادميك مورد توجه و مطالعه قرار داده وبه جهانيان معرفى نموده است. اين سوال مطرح است كه اگر محل هبوط آدم (علیه السلام) و زادگاه نوح (علیه السلام) و ابراهيم خليل الله وعيسى (علیه السلام) در اين سرزمين قرار داشته و موسى (علیه السلام) بعد از عبور از درياى سرخ از اين سرزمين عبوركرده وبه شمال اين سرزمين رفته، پيامبر اسلام در دوره اى براى تجارت بين شام وشبه الجزيره از اينجا عبور كرده وبا بزرگان دينى اين سرزمين آشنا شده وحتى بيشتر انبياى بنى اسرائيل در اينجا زندگى كرده اند. چرا كمترين آثارى از حضور انبياى الهى وپيامبران بنى اسرائيل در اين سرزمين مورد توجه قرار نگرفته است. به نظر مى رسد باستان شناسى به عمد به اين موضوع بى توجه بوده وحتى عمدا بجاى جستجوى مستندات تاريخى وفرهنگى انبياء الهى مبلغ شرك هزاران ساله مخالفان آنهاست. شايد يگانه منبع بسيارى از مورخين وباستان شناسان قديمى در باره اين سرزمين كتاب تورات بوده است. از طرفى متاسفانه بسيارى از اطلاعات آن در رابطه با انبياى الهى غير واقعى است. از طرفى اين ديدگاه نيز وجود دارد كه اين سرزمين مقدس بوده وبدليل حاكميت كفر و شرك امام حسين (علیه السلام) بين النهرين را براى مقابله با شرك وكفر وتطهير دين جدش خاتم الانبياء انتخاب كرد و كربلا در بين النهرين اوج ايثار واز خود گذشتن ومعرفت الهى رادر روز عاشورا به خود ديد. شايد اين سوال
مطرح شود ارتباط حضور انبياء الهى وغيره در بين النهرين با حادثه بزرگ شهادت امام حسين (علیه السلام) چيست؟ به نظر مى رسد براى دانش باستان شناسى بايد از نو اهداف جديدى براساس سئوالات طرح شده سرفصلهاى پژوهشى جديدى تعين نمود.
2 - ويژگى هاى جغرافياى سرزمين بين النهرين با محوريت كشورعراق:
قبل از معروفيت جهانى عراق به عنوان يك كشور، سرزمين عراق با نام بين النهرين به گونه اى ديگر از اشتهار جهانى برخوردار بوده است. در زبان لاتين نام اين كشور مزوپوتاميا ( Mesopotamia ) به معناى بين النهرين در زبان عربى ويا ميان رودان در زبان فارسى است. اين اصطلاح جغرافيايى را نخستين بار مورخ يونانى به نام «پلى بيوس» ( Polybius ) به اين منطقه اطلاق كرده است. ديگر مورخان وجغرافى دانان يونانى به نام «پلى نى» و استرابون نيز در قرون اوليه ميلادى از اين اصطلاح براى توصيف منطقه استفاده كرده اند، اما برخلاف ديگران پلى بيوس محدوده بين النهرين را تا دهانه خليج فارس تلقى كرده است. بدين ترتيب بين النهرين شامل سرزمينهاى بين دو رودخانه اصلى دجله وفرات بوده است . (ولايتى، رحيم 6:1394) يكى از قديمترين تمدن هاى تاريخى مشرق، تمدنى بوده كه در بين النهرين سفلى يعنى اراضى رسوبى فرات ودجله وزمين هاى مجاور آن كه به وسيله كارون وكرخه مشروب مى شدند بوجود آمده است. تا آغاز قرن نوزدهم از تاريخ بين النهرين وملل قديم شرق باستان تقريبا هيچگونه اطلاع درستى در دست نبوده وفقط در تورات و يا نوشته هاى مورخين قديم به تاريخ اين ملل اشاراتى ديده مى شد. اما مهمترين منبع وماخذ اطلاعات تاريخى كه تاريخ اين منطقه را روشن ساخت، حفريات وكاوش هائى است كه در اين منطقه صورت گرفت ودر نتيجه اين كشفيات هر روز آثار ومدارك جديدى به دست آمد كه از روى كتيبه هاى مكشوفه باستان شناسان مى توانستند تاريخ واقعى بين النهرين را بدست آورند. (همان منبع) تاپايان قرن هيجدهم ميلادى اطلاعات موجود در باره تمدن ها وفرهنگهاى پيش از تاريخ ودوران تاريخى بين النهرين منحصر بود به نوشته هاى كتب مذهبى به ويژه تورات و اساطيرى كه از خلال نوشته هاى ادبى و فلكوريك دوره كلاسيك كه اكثرا متاثر از تورات وانجيل بودند، باقيمانده بود. از سال 1802 ميلادى بود كه قدمهاى مثبتى در راه شناخت گذشته اقوام ساكن منطقه اى كه امروزه بنام بين النهرين وشرق نزديك
رايج است برداشته شد. بين النهرين را منطقه اى مى دانند كه قسمت قوس شرقى جنوبى هلال حاصلخيزى را در بر مى گيرد و دو رود دجله در شرق وفرات در غرب جريان دارند. در شمال ارتفاعات توروس و آنتى توروس وقسمتى از زاگرس قرار گرفته اندوجنوب آن در ناحيه بصره به خليج فارس مى پيوندد. (ملك شهميرزادى، 214:1373) بنابراين منطقه مورد مطالعه در اينجا يعنى بين النهرين به مفهوم خارج از مرزهاى عراق امروز به صورت مثلثى است با وسعتى در حدود دويست هزار كيلومتر مربع، محدود به اضلاع اختيارى كه شهر حلب سوريه ودرياچه اروميه ودهانه اروند رود را به هم وصل مى كنند. مرزهاى سياسى كنونى، اين مثلث را ميان سوريه وعراق تقسيم مى كند، كه در اين ميان سهم عراق بيشتر است. ضمن اينكه بخش هايى از تركيه وايران در شمال وشرق به درون اين مثلث افتاده است. (مجيدزاده، يوسف 2:1376)
2 - جغرافياى طبيعى بين النهرين:
آن چه به لحاظ تاريخى، بين النهرين ناميده مى شود وعمدتا شامل كشور عراق است. به لحاظ شاخصهاى جغرافيايى، به ويژه آب وهوايى، به سه منطقه قابل تفكيك تقسيم مى شود. كوهپايه هاى زاگرس در شرق وكوهپايه هاى رشته كوه هاى توروس ( Taurus ) در شمال بين النهرين منطقه خاصى را تشكيل مى دهند كه به لحاظ جغرافيايى تفاوتهاى زيادى را با سرزمين جلگه اى بين النهرين كه در ميان دو رودخانه دجله وفرات قرار گرفته نشان مى دهند بنابراين سرزمين بين النهرين داراى سه منطقه جغرافياى
است. 1 - منطقه كوهپايه هاى زاگرس درشرق 2 - منطه كوهپايه اى رشته كوههاى توروس 3 - سرزمين جلگه اى بين النهرين در ميان رودهاى دجله و فرات.
از نظر باستان شناسى يكى از مراكز باستانى وفرهنگ وتمدن در شرق ميانه سرزمين بين النهرين است كه بوسيله اين دو رود پر آب دجله وفرات مشروب مى شود. اين دو رود كه از كوههاى ارمنستان سرچشمه مى گيرد وبا فاصله زيادى پس از گذشتن از معابر عميق وارد جلگه بين النهرين شده وپس از مشروب نمودن آن به طرف جنوب عراق سرازير مى گردد. درحوالى شهر بغداد امروزى فاصله اين دو رود از يكديگر كم مى شود وبه حدود 30 كيلومتر مى رسد. دوباره اين دو رودخانه هر چه به طرف جنوب مى روند از يكديگر فاصله گرفته تا به بين النهرين سفلى مى رسند. در محلى به نام قورنه (قرنه) اين دو رودخانه به هم پيوسته وشط العرب را تشكيل مى دهند واز آنجا پس از پيوستن رودخانه كارون به آنها با نام اروند رود وارد خليج فارس مى شوند.
(ملك شهميرزادى، 11:1390) مسير اين دو رود (دجله وفرات) تقريبا به شكل عدد هشت لاتين (8) است. در عهد باستان، اين مسيردر قسمت تحتانى بامسير فعلى نسبتا فرق داشته است. مرور زمان، مصب شنزار وتقريبا بدون شيب بسترهاى دجله وفرات را در تمام مسير تحتانى خود جابه جا كرده است. پايين دره بين النهرين به سومر شهرت دارد. سرزمين آكد در شمال سومر تا بغداد گسترده است. سومر وآكد را بر
روى هم بابل ناميده اند. سرزمينهاى سومر وآكد، مانند دلتاى مصر پايين، از خاك هاى آبرفتى بسيار بارورى كه طى قرنهاى بى شمار از سرزمين هاى ارمنستان آورده شده، تشكيل گرديده است. چون سومر در بخش پايين تر دو رود واقع بود ودر ماه هاى پر آب سال زير آب فرو مى رفت، از لحاظ زمين شناسى جديدتر است. (فرنو، بهروز 32:1382)
اين منطقه اى كوچك به وسعت تقريبى 5000 كيلومتر مربع بوده وقدرى كوچكتر از كشور بلژيك. نظر به اينكه زندگى در كنار فرات متمركز مى شد، آبراهه ها وكانال هاى آبيارى اين مهد تمدن در واقع حاشيه اى بسيار باريك را سيراب مى كرده كه از بغداد شروع مى شده وتا مردابهاى پى در پى سواحل خليج فارس پايان مى يافته است. افزون بر آن، يك مرز زبانى در نقطه اى بين «كيش» و «نيپور» مردم سامى زبان شمال (آكد آينده) را از مردم سومرى زبان جنوب جدا مى كرد وبدين سان، كشور سومر را از آنچه بود كوچكتر كرده بود. (همان منبع) براهه ها وكانالهاى آبيارى اين مهد تمدن در واقع حاشيه اى بسيار باريرسوبات اين دو رود به تدريج قسمتى از دهانه خليج فارس را پر مى كند وبه اين ترتيب بر وسعت بين النهرين سفلى مى افزايد. قبل از اين دو رود هر يك جداگانه به خليج فارس مى ريخته است. طغيان اين دو رود نيز مانند نيل اراضى اطراف را فرا مى گرفت، شروع اين طغيان در آغاز فصل بهار وشدت آن در
اواخر بهار است. بين النهرين سفلى كه تاريخ تشكيل اراضى آن نسبتا جديد بوده وتا پنج هزار سال ق. م مسكون نبوده ودر هزاره سوم ق. م سومرى ها وآكادى ها در آن ساكن شدند. (ولايتى، رحيم 11:1394) از آنجا كه هيچ اثر مكتوبى در باره ويژگى هاى جغرافيايى سرزمين بين النهرين در دست نداريم، توصيف جغرافياى اين سرزمين بر اساس ويژگى هاى جغرافياى كشور عراق امروزى بنا شده است هر چند كه بدون شك در مورد بين النهرين باستان نياز به اصلاحات دارد. چرا كه مثلا امروز رودخانه ها دقيقا همان مسيرى را نمى پيمايند كه در گذشته داشته اند، ويا مناطقى كه زمانى حاصل خيز بوده اند ولى اكنون باير شده اندو برعكس، اما در مجموع وضع كلى كوهها، دشتها، دره ها بدون كمترين تغييرى باقى مانده اند ومقايسه بين نباتات وحيوانات قديم وجديد و نيز شواهدى كه از مطالعات زمين شناسى وهواشناسى به عمل آمده نشان مى دهد، كه نوسانات اقليمى در پنج هزار سال گذشته بقدرى كم بوده كه مى توان عملا آنها را ناچيز شمرد، گو اينكه دلايل علمى براى اثبات اين امر زايد است، چون هر كسى با قدرى اطلاعات تاريخى از عراق بازديد كند، خودش را در محيطى آشنا مى يابد. (رو، ژورژ 16:1369) در دوره پيش از تاريخ بين النهرين خليج فارس دراز تر از آنچه اكنون هست، بوده ودجله وفرات جدا جدا به آن مى ريخته وبعد ها رفته رفته بر اثر جمع شدن رسوبات، خشكى در خليج پيش رفته وطول ان را كمتر كرده است. مانند جمله معروف هردودت در باره مصر كه مصر هديه نيل است. مى توان گفت بين النهرين هديه دو رو دجله وفرات است. از زمان هاى بسيار كهن، دجله وفرات لايه هاى خود را در بسترى كه از صخره هاى رسوبى تشكيل شده، بين زمينهاى پست عربستان وفلات مرتفع ايران به جاى گذاشته ودر وسط صحرا دشتى به وجود آورده اند كه از نظر وسعت حاصلخيزى تقريبا بالغ بر 6000 هزار كيلومتر مربع است ودر ميان بيابان هاى لم يزرع گسترده بين سند ونيل نظير ندارد. (فرنو، بهروز 33:1382)
1 - پاسخ به سوال اساسى در باره باستان شناسى قرآن:
آيا مى توان بين كتاب قرآن وباستان شناسى ارتباطى برقرار نمود؟ ويا عنوانى مانند باستان شناسى قرآن را مطرح نمود؟ مانند آن چه در اروپا در رابطه با باستان شناسى كتاب مقدس مطرح شد، و در پيشرفت باستان شناسى اروپا بسيار موثر افتاد. در نتيجه اهتمام اروپائيان به باستان شناسى شرق به خصوص آثار بابل و سومر موجب پيدايش (باستانشناسى كتاب مقدس) در اروپا گرديد. باستان شناسان تورات، تحقيقات ارزشمندى به عمل آورده كه برخى مويد گفته هاى تورات و بعضى بيانگر آنست كه تورات كنونى تحت تاثير مصادر بابلى قرار گرفته و بعضى از مطالب آن افسانه هاى ناصحيح و غيرواقعى است. چنانچه خود اعتراف دارند: افسانه هاى اسرائيلى آنقدر بى پايه بود كه حتى در آغاز قرن نوزدهم ميلادى يكى از موجبات بى ايمانى مردم امريكا گرديد. دانشمندانى براى كشف حقايق كتاب مقدس راجع به پيامبران و امت ها به باستانشناسى پرداختند. به عنوان نمونه از نظر تورات، فرعون و لشكريانش در درياى سرخ نابود شدند، و مفسران مسيحى مرگ فرعون را انكار مى كنند، اما قرآن كريم اعلام مى دارد كه خداوند جسد فرعون را بر بلندايى افكند تا آيت و عبرتى براى آيندگان باشد. امروزه با كشف جسد فرعون زمان موسى (علیه السلام) حقيقت قرآن آشكار مى شود. وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ. و به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه روانه كن. و براى آنان راهى خشك در دريا بشكاف بطورى كه نه از فرارسيدن [دشمن] بيمناك باشى و نه [از غرق شدن] بترسى. آنگاه فرعون با لشكريانش آنان را دنبال كرد و آب دريا آنان را فروپوشاند. گفتگوى زيادى ميان دانشمندان و محققان در باره محل شكافته شدن دريا براى حضرت موسى (علیه السلام) پيش آمده است. آيا اين دريا همان رود نيل است كه دريا گفته شده است؟ يا اين همان درياى سرخ با همان درياى احمر است.؟ پاسخ به اين سئوالات كار باستان شناسى است. يا اينكه فرعون زمان موسى (علیه السلام) همان رامسس دوم فرعونى است كه مورد غضب پروردگار قرار گرفت؟ و اين آيه قرآن. فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ پس امروز نجات مى دهيم بدنت را تا باشى براى
ايندگان نشانه اى و همانا بسيارى از مردم از نشانه هاى ما غافلند. (آيه 92 سوره يونس) يكى از سئوالاتى كه باستان شناسان و همچنين محققان بدنبال پيدا كردن جوابى براى ان هستند. فرعونى است كه مورد غضب پروردگار يكتا قرار گرفت است. اكثر مورخان اعتقاد دارند "رامسس دوم" فرعون معاصر حضرت موسى (علیه السلام) بوده است. رامسس دوم از سلسله نوزدهم مى باشد. پادشاهان سلسله نوزدهم از يك خانواده مقتدر دلتاى مصر بودند واصل ونسب آنها از شهر تانيس پايتخت قديم هيكسوسها بود. رب النوع اين شهر هم خداى ست بود كه هيكسس ها اورا به عنوان خداوند اصلى خود مى پرستيدند. رامسس اول هنگام جلوس به تخت فرعونى مردى سالخورده بود وبيش از دوسال سلطنت نكرد و از سال اول زمامدارى، پسر خود را براى تثبيت مقام او در سلطنت با خود شريك نمود. در دوره زمامدارى سلسله نوزدهم بيشتر توجه خودرا مصروف سياست خارجى مصر كردند همه ساله خراج از كشور هاى بيگانه وصول مى شد، و پادشاهان مصر بويژه رامسس دوم (1232-1298 ق. م) از لحاظ كارهاى ساختمانى خدمات بزرگى به مصر كردند ودر زمان آنها ابنيه متعدى وبسيار عظيمى كه معرف سليقه آنها بود در مصر احداث شد. (بهمنش، احمد 22:1343) بنابراين فراعنه سلسه نوزدهم بويژه رامسس دوم (1232-1298 ق. م) توجه خود را به استقرار سلطه مصر بر سوريه، فلسطين و جنوب سرزمين نوبى معطوف داشتند. حضرت موسى كليم الله در زمان حكومت راسس دوم از فراعنه سلسله نوزدهم ظهور كرده است. (خداديان، اردشير 167:1388) رامسس دوم پايتخت مصررا از شهر تب به شهر رامسس در ساحل شرقى دلتاى مصر انتقال داد. مقبره او در دره شاهان بوده ولى مومياى رامسس دوم از منطقه اى به نام ال بهارى مصر در سال 1881 ميلادى كشف شد. بسيارى از مورخان اسلامى باور دارند كه «رامسس دوم» فرعونى بوهاست كه همعصر موسى بودهاست. در آيه 92 سوره يونس، در قرآن گذر بنىاسرائيل از دريا، ذكر شده است. (ولايتى، رحيم 158:1393)
در قرآن كريم بخش وسيعى از آيات به آغاز آفرينش جهان و انسان ودرسهايى از تاريخ امم پيشين پيامبران، و پادشاهان اختصاص داده شده است. قرآن كرارا سفارش مى كند. (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ) . (آيه 109 سوره
يوسف) دانشمندانى براى كشف حقايق كتاب مقدس راجع به پيامبران و امت ها به باستانشناسى پرداختند. از جمله پول بوتا در موصل و دكتر وولى دراوركلده در جنوب بين النهرين محل طوفان نوح و زادگاه حضرت ابراهيم (علیه السلام) را كشف كردند. كتاب مقدس شامل دو (تورات) 2 - عهد جديد (انجيل). عهد عتيق يا قديم شامل 39 كتاب و عهد جديد شامل 27 كتاب مى باشد كه روى هم 66 كتاب را تشكيل مى دهند. دو انجيل توسط متى و يوحنا نوشته شده است، آنها شخصاً عيسى (علیه السلام) را به خوبى ميشناختند. دو كتاب ديگر توسط مرقس و لوقا نوشته شده است كه از ياران نزديك آنها بودند. اين نويسندگان در ارتباط با حقايقى كه مى نگاشتند دسترسى مستقيم داشتند. كليساى مسحيى هم هر چهار انجيل را پذيرفت چون مطابق با همان آگاهيهايى بود كه قبلاً دربارۀ زندگى عيسى عموميت داشت. هر كدام از نويسندگان اناجيل گزارشهاى خود را به تفصيل بيان كرده اند. همان گونه كه در بيوگرافى هاى متعدد كه دربارۀ يك شخص واقعى نوشته مى شود. سبك و شيوۀ نگارش چهار انجيل متفاوت است ولى حقايق موجود در آنها با يكديگر مطابقت دارد. به نظر كليسا نويسندگان اناجيل داستانهاى ساختگى سر هم نمى كردند، چرا كه كتاب مقدس بعضى اسامى معين جغرافيايى و جزئيات فرهنگى خاصى را بيان ميكند كه توسط مورخان و بعضى باستان شناسان تاييد شده است. براى مثال انجيل يوحنا ميگويد كه عيسى مرد مفلوجى را در كنار حوض بيت حسدا شفا داد. در اين متن حتى در مورد پنج رواقى (گردشگاه) كه به سمت حوض راه داشتند نيز توضيح داده شده است. محققان فكر نمى كردند كه اين حوض واقعاً وجود داشته است تا زمانى كه باستان شناسان آن را در عمق دوازده مترى در زير زمين و بطور كامل همراه با پنج رواق پيدا كردند. همچنين باستان شناسى بسيارى از تئوريهاى نادرستى كه دربارۀ كتاب مقدس عنوان شده است را رد ميكند. براى مثال، تئورى كه مدعى است اين امكان ندارد كه موسى كتب پنجگانه (پنج كتاب عهد عتيق) را نوشته باشد، چرا كه در زمان وى هنوز خط اختراع نشده بود. اما متعاقباً باستان شناسان لوح سنگى سياهى را يافتند. «بر روى اين لوح حروفى به شكل گوه (سه گوش) وجود داشت و شامل قوانين حمورابى ميشد كه به تفصيل و با جزئيات كامل نوشته شده بود.» اين لوح متعلق به زمان قبل از موسى تعلق داشت؛ و نه فقط اين، بلكه
لوح مربوط به قبل از زمان ابراهيم مى شد. يعنى 2000 ق. م. يكى از ثمرات مهم باستان شناسى قرآن پى بردن به نقش انبيا در تمدن سالم بشرى است. بيشتر انبياء در زمانى مبعوث شده اند كه تمدنها پر از ظلم و فساد و انحطاط شده بودند، پيامبران با معجزات الهى بر آنان ظاهر شده آنان را نصيحت كرده و هشدار داده اند و چون به ظلم و فساد خود اصرار كرده با انقلاب خود آنها را كنار زده و پايه گذار فرهنگ و تمدنى سالم شده اند. به عنوان نمونه با طوفان نوح، فرهنگ و تمدن كور و فاسد آن زمان غرق و نابود شد و حضرت نوح (علیه السلام) بجاى آن فرهنگ و تمدنى سالم و نو بر اساس قانون و شريعت بنا نهاد و چون فرهنگ و تمدن عاديان در اثر ظلم و فساد رو به زوال نهاد. فرهنگ و تمدن ثموديان به رهبرى پيامبرشان حضرت صالح (علیه السلام) جانشين آنان شد. با انقلاب حضرت ابراهيم (علیه السلام) و لوط (علیه السلام) فرهنگ بت پرستى و ستاره و ماه و خورشيدپرستى و نمرودپرستى و عمل ويرانگر تمدن يعنى هم جنس گرايى درهم كوبيده شد و بجاى آن فرهنگ و تمدنهاى توحيدى پايه گذارى گرديد. حضرت يوسف (علیه السلام) طرح بلند مدت عدالت اقتصادى را جهت كاهش تبعات خشكسالى مصر، و الگوى كشوردارى را سرمشق داد. حضرت داود و سليمان، فرهنگ صحيح قضاوت و دادگرى را ارائه دادند و همانطور كه در قرآن آمده و آثار باستانى آنرا كشف كرده، آنان صنعت ذوب آهن 1 و ذوب مس 2 و زره سازى را در تمدن خود پديد آوردند. قرآن فرمان به سير وسياحت در زمين و نظر افكندن ومطالعه تاريخ مستند به اسناد ومدارك غير مكتوب يعنى همان علم باستان شناسى را مورد تاكيد قرار مى دهد. قرآن تاريخ پيامبران را به صورت تابلو هايى زنده ومتحرك بازسازى مى كند. به طورى كه وقايع تاريخى را به صورت وقايع حا ل در آورده ودر بسيارى از موارد با فعل (الم تر) مردم را به مشاهده حوادث تاريخى زنده ترغيب مى كند. (بى آزار شيرازى 2:1386)
1 - قرآن كلام خداوند:
به عقيده ما مسلمانان قرآن سخن و وحى خداوند يكتاست. سخن خداوندى است كه صاحب ملكوت آسمانها و زمين است و آگاه و دانا به ريز و درشت خلقت است. اين است كه ما قرآن را روشنگر و راهنما مى دانيم و عقيده داريم كه معجزه پيامبر است. از طرف ديگر قرآن خود مبلغ باستان شناسى براى مسلمانان است. از طرفى هر انسان غير مسلمانى كه بدون تعصب و غرض قرآن را بخواند بر نظم و آهنگ دل نواز آن اذعان دارد. اين خود شاهدى بر اعجاز كلامى قرآن است چرا كه قرآن وحى بر پيامبرى بى سواد بوده است. ولى چنان آهنگ كلامى قرآن زيبا بوده و چنان معانى آن بر دل مى نشسته كه اعراب زمان پيامبر را مسلمان كرد. اعرابى كه خود سخنور بوده اند و شعراى بسيارى داشته اند در برابر نظم و آهنگ كلام خدا سر فرود آورده اند.
از طرفى كفارى كه تعصب چشمانشان را كور و گوشهايشان را سنگين كرده بود قرآن را نمى پذيرفتند. گاهى به پيامبر تهمت شاعرى مى زدند و گاهى قرآن را افسانه هاى پيشين مى خواندند. براى اثبات بطلان ادعاى كفار زمان پيامبر و همچنين كسانى كه با تعصب و ديده كور به قرآن مى نگرند، خداوند آنها را به آوردن سوره اى مثل سوره هاى قرآن فرا مى خواند. مانند: وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (سوره بقره آيه 23) يعنى اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد پس اگر راست مىگوييد سورهاى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (سوره بقره آيه 24) يعنى: پس اگر نكرديد و هرگز نمىتوانيد كرد از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگها هستند و براى كافران آماده شده بپرهيزيد.) در قرآن كه قطعى ترين سند وكلام الهى است. 14 بار فعل امر (سيروا) به معنى امر به گشتن توام با ديدن عبرت آموز از آثار تمدن هاى گذشته ومردم روزگاران باستان در سور و آيات مختلف قرآن كريم آمده است ودر بعضى از اين آيات خداوند متعال از بندگان خود به صورت موكد در اين باره سئوال مى كند. بنابراين خداوند متعال در اين 14 بار سئوال از انسان مومن مى پرسد كه چرا در زمين گردش نمى كنيد و به دقت توجه نداريد كه عاقبت كسانى كه پيش از آنها در روى زمين زندگى مى كردند
و از اين دنيا رخت بر بسته اند و به جهان باقى رفته اند وآثارى از آنها باقى مانده است با مطالعه آنها (باستان شناسى) عبرت نمى گيريد.
3 - درك وفهم امام على (علیه السلام) در نهج البلاغه در وصيت نامه به امام حسن (علیه السلام):
آخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه نما... و در ديار وآثار باستانى آنان گردش كن ودرست بنگر كه آنها چه كرده اند، از كجا منتقل شده در كجا فرود آمده اند.... كه من گر چه به اندازه همه پيشينيانم، عمر نكرده ام ولى در اعمالشان نظر افكندم ودر اخبارشان تفكر نمودم ودر آثار باستانى آنها به سير و سياحت پرداختم. آن چنان كه همانند يكى از آنان از اول تا به آخر عمرشان زندگى كرده ام. من بخش شفاف زندگى آنان را از بخش كدر باز شناختم وسود وزيانش را دانستم، از ميان تمام آنها قسمتهاى مهم وبرگزيده را برايت خلاصه كردم واز همه آنها زيبايش را برايت انتخاب نمودم. (بى آزار شيرازى 4:1386)
4 - نمونه آيات قرآن در رابطه با سيروا فى الارض (باستان شناسى)
1 - قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (سوره 6 االانعام آيه 10)
بگو در زمين بگرديد آنگاه بنگريد كه فرجام تكذيبكنندگان چگونه بوده است
2 - قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (سوره 29 العنكبوت آيه 20)
بگو در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده استسپس [باز] خداست كه زندگى و آخرت را پديد مىآورد خداست كه بر هر چيزى تواناست
3 - وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيّاماً آمِنِينَ (سوره 34 سباء آيه 18)
و ميان آنان و ميان آبادانيهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم شهرهاى متصل به هم قرار داده بوديم و در ميان آنها مسافت را به اندازه مقرر داشته بوديم در اين [راه] ها شبان و روزان آسودهخاطر بگرديد
4 - قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ (سوره 30 الروم آيه 42)
بگو در زمين بگرديد و بنگريد فرجام كسانى كه پيشتر بوده بيشترشان مشرك بودند چگونه بوده است
5 - قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ (سوره 27 النمل آيه 69)
بگو در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنهپيشگان چگونه بوده است
6 - أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (سوره 30 الروم آيه 9)
آيا در زمين نگرديدهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه بوده است آنها بس نيرومندتر از ايشان بودند و زمين را زير و رو كردند و بيش از آنچه آنها آبادش كردند آن را آباد ساختند و پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند بنابراين خدا بر آن نبود كه بر ايشان ستم كند ليكن خودشان بر خود ستم مىكردند
7 - لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (سوره 16 النحل آيه 36)
و در حقيقت در ميان هر امتى فرستادهاى برانگيختيم [تا بگويد] خدا را بپرستيد و از طاغوت [فريبگر] بپرهيزيد پس از ايشان كسى است كه خدا [او را] هدايت كرده و از ايشان كسى است كه گمراهى بر او سزاوار است بنابراين در زمين بگرديد و ببينيد فرجام تكذيبكنندگان چگونه بوده است.
8 - أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لِلْكافِرِينَ أَمْثالُها (سوره 47 محمد آيه 10)
مگر در زمين نگشتهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها بودند به كجا انجاميده است؟ خدا زير و زبرشان كرد و كافران را نظاير [همين كيفرها در پيش] است
9 - أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ واقٍ (سوره 40 غافرآيه 21)
آيا در زمين نگرديدهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنها [زيسته] اند چگونه بوده است آنها از ايشان نيرومندتر [بوده] و آثار [پايدارترى] در روى زمين [از خود باقى گذاشتند] با اين همه خدا آنان را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد و در برابر خدا حمايتگرى نداشتند
10 - أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (سوره 22 الحج آيه 46)
آيا در زمين گردش نكردهاند تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند در حقيقت چشمها كور نيست ليكن دلهايى كه در سينههاست كور است
11 - اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْوِيلاً (سوره 35 فاطرآيه 43)
[انگيزه] اين كارشان فقط گردنكشى در [روى] زمين و نيرنگ زشت بود و نيرنگ زشت جز [دامن] صاحبش را نگيرد پس آيا جز سنت [و سرنوشتشوم] پيشينيان را انتظار مىبرند و هرگز براى سنتخدا دگرگونى نخواهى يافت
12 - وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ (سوره 12 يوسف آيه 109)
و پيش از تو [نيز] جز مردانى از اهل شهرها را كه به آنان وحى مىكرديم نفرستاديم آيا در زمين نگرديدهاند تا فرجام كسانى را كه پيش از آنان بودهاند بنگرند و قطعا سراى آخرت براى كسانى كه پرهيزگارى كردهاند بهتر است آيا نمىانديشيد
13 - أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (سوره 40 غافرآيه 82)
آيا در زمين نگشتهاند تا ببينند فرجام كسانى كه پيش از آنان بودند چگونه بوده است [آنها به مراتب از حيث تعداد] بيشتر از آنان و [از حيث] نيرو و آثار در روى زمين استوارتر بودند و [لى] آنچه به دست مىآوردند به حالشان سودى نبخشيد
14 - قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (سوره 3 الا عمران آيه 137)
قطعا پيش از شما سنتهايى سپرى شده است پس در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيبكنندگان چگونه بوده است. به نظر مى رسد، واژه «سير» و «سياحت» در مورد عمل رفتن و ديدن، وگشتن بيشتر تاكيد دارد وخداوند متعال در سه آيه از آيات قرآن از واژه سياحت سخن به ميان آورده است : فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَ أَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ - (سوره 9 التوبه آيه 2) يعنى پس [اى مشركان] چهار ماه [ديگر با امنيت كامل] در زمين بگرديد و بدانيد كه شما نمىتوانيد خدا را به ستوه آوريد و اين خداست كه رسواكننده كافران است. (پازوكى، ناصر 11:1376)
در زمانهاى گذشته كه باستان شناسى كمتر مورد توجه بوده، متاسفانه بسيارى از مفسران به افسانه ها واساطير كتب پيشين واسرائيليات روى آوردند. مورخانب مانند طبرى، مسعودى و واقدى كتابهايى بر اساس اين منابع در تاريخ امم وملوك نوشتند. اين گونه اسرائيليات از نظر محقيقين قديم چون ابن خلدون وبعضى از مفسران مورد انتقاد شديد قرار داشته ودارد. افسانه هاى اسرائيلى آن قدر بى پايه واساس بود كه حتى در آغاز قرن نوزدهم ميلادى يكى از موجبات بى ايمانى مردم آمريكا گرديد. دكتر جان الدر مى نويسد: از سال 1890 م باستان شناسى علمى آغاز گرديد وبه تدريج اختراعات واكتشافات جديد مانند دوربين عكاسى، هواپيما، اشعه ايكس ومادون قرمز و آزمايش آثار وبقاياى انسانهاى باستانى به طريق كاربن به كمك باستان شناسى علمى شتافت. در اين ميان دانشمندانى براى كشف حقايق كتاب مقدس راجع به پيامبران و امتها به باستان شناسى پرداختند. (بى آزار شيرازى 4:1386) بر اساس دائره المعارف اسلامى اسْرائيليّات، اصطلاحى در معارف اسلامى، به ويژه در زمينۀ تفسير و علوم حديث، و آن به دستهاى از روايات و قصص و مفاهيم اشاره دارد كه نه در قرآن و احاديث نبوى، بلكه در تعاليم امم سالفه به ويژه بنىاسرائيل ريشه دارند و حاصل جريانى است از داستانسرايى، اسطوره پردازى و وجوهى ديگر از تعاليم غير اصيل كه به ويژه در سدههاى نخست هجرى توسط گروهى - بيشتر از يهوديان اسلام آورده - صورت پذيرفته، و به حاشيۀ آموزشهاى
مسلمانان راه يافته است. نويسندگان مسلمان به هنگام نقل از منابع پيشينيان، گاه با استفاده از تعابير صريحى چون «برخى از كتب پيشينيان» يا «كتب پيامبران» به بيان مطلب مىپرداختهاند. البته در مواردى نيز بدون ذكر سرچشمه، سخن را به صورت گفتار صحابه و تابعان، يا به عبارت ديگر به صورت احاديث موقوف نقل كردهاند. در مقام تشخيص منشأ و سرچشمه، بايد در نظر داشت كه ميان اين دوگونه روايات، تفاوتى اساسى وجود دارد، چه تنها گونۀ نخست است كه برگرفته شدن آن از روايات ماقبل اسلامى به صراحت بازگو شده است. يافت نشدن ريشۀ اين روايات در احاديث نبوى، گرچه بازدارندهاى براى يك داورى قطعىاست، اما با شناخت شخصيت راويان و نيز با در دست داشتن نمونههاى مشابه در نوشتههاى يهود، مىتوان به مطالعهاى تطبيقى ميان اين روايات با نظاير يهودى آن پرداخت. واژۀ اسرائيليات جمع اسرائيليه و آن منسوب به اسرائيل است كه نامى ديگر براى يعقوب پيامبر (علیه السلام) بوده است. در جست و جو از قديمترين نمونههاى كاربرد اصطلاح اسرائيليات، نخستين نمونۀ احتمالى تأليفى با همين عنوان از وهب بن منبه است و ترديد از آن روست كه در برخى از منابع كتاب شناختى از اين اثر با عناوينى ديگر ياد شده است. اگر چه فهارس كتاب شناختى موجود، ذكرى از اين اثر به ميان نياوردهاند، ولى پارۀ اقتباس شده از اين اثر توسط ونشريسى با ذكر عنوان كامل كتاب، به روشنى نشان مىدهد كه گويا اين اثر در موضوع مورد بحث تأليف شده بوده است. از نمونههاى صريح كاربرد تاريخى اصطلاح، نخست بايد به مسعودى اشاره كرد كه در سدۀ 4 ق، اين واژه را به مفهوم اصطلاحى آن و در حدى وسيع كه روايات مسيحى را نيز در بر گيرد، به كار برده است؛ او اين دسته از روايات را اخبارى به روايت اصحاب حديث دانسته است كه نه مىتوان آنها را قبول، و نه رد كرد. مسعودى در ادامۀ سخن از اسرائيليات، به ذكر نمونههايى از اين دست اخبار پرداخته است. در اوايل سدۀ 7 ق ياقوت حموى اين واژه را با بيانى آشكار به مفهوم «كتب قديمه» و آثار امم سالفه به كار گرفته است با گذشت حدود يك سده، كسانى چون ابن تيميه، و با تعريفى روشنتر ابن كثير با ارائۀ مفهومى از اين اصطلاح، هماهنگ با مفهوم امروزى آن، به تبيين اقسام روايات اسرائيليات پرداخته، و به نقد محتوايى آنها دست يازيدهاند. (همان منبع) بنابراين براى كشف حقايق كتاب مقدس كسانى چون پول بوتا در موصل ودكتر لئونارد
وولى در اور وكلده در جنوب بين النهرين به پژوهش وحفارى باستان شناسى پرداختند ومحل طوفان نوح وزادگاه حضرت ابراهيم (علیه السلام) كشف كردند. همين طور نقاط مختلف زمين بخصوص بين النهرين ومصر، فنقيه، عربستان، سبا وتركيه وايران و آسياى ميانه گنجينه هاى گرانبهايى از آثار پيامبران وامم وملوك پيشين است كه قرآن به بعضى از آنها مانند جسد باقى مانده فرعون واصحاب كهف تصريح كرده و آنها را آيه و آيات ناميده است وكسانى را كه از اين نوع آيات باستانى غفلت مى كنند، نكوهش مى كند: فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ - پس امروز تو را با زره [زرين] خودت به بلندى [ساحل] مىافكنيم تا براى كسانى كه از پى تو مىآيند عبرتى باشد و بىگمان بسيارى از مردم از نشانههاى ما غا فلند. (سوره يونس آيه 92) (بى آزار شيرازى 5:1386)
از نظر باستان شناسان بين النهرين يكى از مناطق مهم استقرار فرهنگها وتمدنهاى باستانى مانند سومر، بابل وآشور است. تا چند قرن پيش، بيشترين آگاهيها در باره اين سرزمين از كتب عهدين به دست مى آمد. از قرن دهم هجرى سياحان اروپايى مانند دلاواله بعضى از لوحه هاى خط ميخى را از شهر اور (مقير امروزى) به اروپا بردند. در سال 1216 هحرى قمرى هنرى لايارد انگليسى خرابه هاى نينوا شهر يونس نبى (علیه السلام) را خاكبردارى كرد ودر 1267 هجرى قمرى همچنان به كاوش خود ادامه داد تا كتابخانه آشور بانيپال مربوط به سالهاى 668-633 ق. م را كشف كرد وبسيارى از الواح گلى، كه كتابهاى اين كتابخانه را تشكيل مى داد را به دست آورد. همچنين زمانى كه سيدنى اسميت از طرف موزه بريتانيا راز لوحه يازدهم منظومه سومرى گيلگمش را گشود. بعضى از حقايق طوفان نوح نبى (علیه السلام) روشن شد. بدين ترتيب باستان شناسى قدسى بين النهرين شروع شد. (همان منبع)
1 - مقدمه:
سؤال از منشأ انسان، تحول او، هدف از آفرينش، عهد و مسؤوليت او، ريشه در انديشه هاى انسان شناختى دارد كه از بدو خلقت انسان و در اديان مختلف مورد بحث است. اسلام نيز به مسائل دقيق انسان شناختى توجه دارد. اين نوشتار پس از بررسى اصطلاح انسان شناسى، به رويكردهاى آن مى پردازد و در پايان، انسان شناسى دينى و وحيانى مورد شناسه قرار مى گيرد. انسان شناسى از نظر اسلام غالباً به خاطر يكى از دو صورت انجام مى گيرد. شناخت انسان، راهى است به شناخت خدا، و در حقيقت راه خداشناسى از انسان شناسى عبور مى كند. على (علیه السلام) در اين باره مى فرمايد: (من عرفه نفسه فقد عرفه ربه): قرآن مجيد پيوند انسان را با مقام ربوبى آن چنان محكم و استوار مى انديشد كه غفلت از خدا را مايه غفلت از خود انسان مى داند و براى نخستين بار قرآن از اين مطلب پرده برداشته ومى فرمايد : (وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ) يعنى: (چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد آنان همان نافرمانانند انسان شناسى در ديدگاه دينى از اهميت ويژه اى برخوردار است. شناختن آدمى و راز و مرز وجود او، دريچه هاى نوينى از خدا شناسى را فرا روى ما مى گشايد. هم چنين قرآن، غفلت از خويشتن خويش را ملازم با فراموش كردن خدا مى داند خدا را فراموش كردند و او نيز آنان را دچار خود فراموشى كرد. مباحث گوناگون انسان شناسانه را به رغم تنوع شگفت انگيز آن مى توان در چهار حوزه انسان شناسى علمى، فلسفى، عرفانى دينى جاى داد. اين چهار شاخه در پاره اى مبانى و اصول و نيز از جهت روش هاى تحقيق با يكديگر متفاوت اند. با اين حال، چنين مى نمايد كه شناخت جامع انسان بدون عطف توجه به دستاوردهاى همه اين شاخه ها ممكن نيست. با توجه به گستردگى فوق العاده آن دسته از تعاليم و اصول اسلامى كه به گونه اى با شناخت انسان در ارتباط است. خواهيم كوشيد با گزينش چند بحث اصلى، تصويرى اجمالى از ديدگاه اسلامى در باب انسان به دست دهيم. به طور
كلى مى توان انسان شناسى را به دو زير مجموعه اصلى "انسان شناسى بيولوژيك" و "انسان شناسى اجتماعى فرهنگى" تقسيم نمود. هر چند هر يك از اين دو شاخه اصلى انسان شناسى زير مجموعه هايى نيز در خود دارند. مثلاانسان شناسى اجتماعى فرهنگى خود شامل سه زير شاخه اصلى "زبان شناسى"،"باستان شناسى" و "مردم شناسى" است كه هر يك بر وجه خاصى از زندگى اجتماعى و فرهنگى انسان ها تمركز دارند. بنابراين انسانشناسى باستانشناختى يكى از چهار حوزهى اصلى علم انسانشناسى بوده و در واقع بدنهى اصلى اين رشته را تشكيل مىدهد. با استفاده از اطلاعات علم انسانشناسى مىتوان با پاسخهاى روشنى دربارهى مسائل پيچيدهى باستان شناسى رسيد. (يعنى نحوهى كار اشياء بازمانده و مطالعهى نسبت و رابطهى بين آنها.) يا مثلا در باره انسان شناسى قلسفى: انسان شناسى فلسفى» مطالعه انسان ها است از اين نظر كه ماهيتاً در تمناى حقيقت (يا حكمت) «برانگيخته» مى شوند. ارسطو اين مفهوم را در كتاب متافيزيك مورد توجه قرار داد. «همه انسان ها ماهيتاً به شناخت تمايل دارند.» اين حوزه پژوهش نظرى مولفه هاى اصلى انسان را مورد بررسى قرار مى دهد و اين پرسش را به بحث مى گذارد كه چگونه اين مولفه ها در كنار هم به كار ارتقاء شناخت يا (تحصيل) حقيقت و رسيدن به حكمت مى آيند؟ چگونه انسان ها به سعادت حقيقى دست مى يابند يا با انتخاب هاى آزادانه خويش از رسيدن به آن محروم مى شوند. زمانى كه محققان براى نخستين بار با اين حوزه پژوهش آشنا مى شوند غالباً درك متفكران باستان را درباره انسان دشوار مى يابند. وهمچنين در باره انسان شناسى دينى بايد گفت: از آن جا كه انسان شناسى دينى از دستاوردهاى وحيانى سود مى جويد و روش وحيانى به قلمرو خاصى محدود نيست و محدوديتهاى ديگر روش ها در مورد آن معنا ندارد، مى تواند از جامعيتى ويژه برخوردار باشد. به اين معنا كه حتى اگر از بٌعد خاصى سخن بگويد اين سخن با توجه به مجموعه ابعاد وجودى انسان مطرح مى شود و با در نظر گرفتن آنها و متناسب با آنهاست. ميان ابعاد مختلف انسان در انسانشناسى دينى با توجه به هدفى كه در تعاليم دينى مدنظر است به صورت گزينشى انجام مى گيرد و مسأله در هر بعد به ميزان نقشى كه هر موضوع در رسيدن به سعادت واقعى به عهده دارد مطرح مى شود و در عين حال جامعيت آن در عين گزينشى بودن محفوظ
مى ماند بنابراين. انسان شناسى وخود شناسى نتيجه خدا شناسى دارد. اميرالمؤمنين على عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
"أتزعم أنك جرم صغير و فيك انطوي العالم الأكبر أنت الكتاب المبين الذي بأحرفه تظهر المضمر 8" اى بشر آيا خيال مىكنى كه به ظاهر جِسم كوچكى هستى، در صورتى كه در وجود تو جهانى پر از رمز و راز نهفته است. تو يك كتاب آشكارى هستى كه هر يك از حروف و كلمات آن كتاب آشكار كننده نهان خلقت بزرگ است. واقعا انسان چه مخلوق عجيبى است كه ابعاد گوناگون آن هنوز براى بشر ناشناخته است. چنان كه على عليهالسلام مىفرمايد: "مَن عرفَ نَفسَهُ فَقد عرف رَبِّهُ" هركس خودش را بشناسد، خداى خود را شناخته است. انسانى كه كرات مختلف و درياها و خشكىها را تسخير كرده و با پيشرفت سريع علمى خود، دنيا را مانند يك دهكده كوچك قرار داده و در يك زمان خيلى كوتاه از تمام گيتى باخبر مىشود و اطلاعات علمى خود را در اختيار ديگران مىگذارد و اطلاعات ديگران را بلافاصله دريافت مىكند؛ چگونه از خاكى آفريده مىشود كه يك مادّه بىحركت و خاموش است؟ چه نيرويى غير از خالق توانا مىتواند از خاك تيره، انسان متمدن و سراسر نور و لطافت و زيبايى بيافريند و هوش و ذكاوتى به او عطا كند كه دنيا را به استخدام خود درآورد؟ مىدانيم كه هر سازنده و پديد آورندهاى ابزار و ماده اوليه مىخواهد اما خداوند متعال همه موجودات از جمله انسان را بدون سابقه و ابزار و ماده اوليه آفريد: "... ابتدع ما خلق بلا مثال و لا تعب و لا نصب و كل صانع شيء فمن شيء صنع و الله لا من شيء صنع ما خلق" .خدا هرچه آفريده، ابتكارى و بدون سابقه بوده، نقشهاى از پيش در ميان نبوده و رنج و تلاشى تحمل نكرده 9. خداوند متعال در مورد خلقت اوليّه انسان در آيات متعددى با لفظ "تراب" 10 و "طين" 11 تعبير آورده و بيان فرموده است كه انسان را ابتداءً از خاك آفريده است. چنانكه در اين باره جريان حضرت عيسى عليهالسلام را به آدم عليهالسلام كه كاملاً مستقل، و از خاك به وجود آورده، مقايسه مىكند و مىفرمايد: "إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ..." . اين آيه تصريح دارد بر اين كه حضرت آدم عليهالسلام مستقلاً از خاك گرفته شده زيرا كه قرآن براى آدم نه پدرى قائل است و نه مادرى و تبدّل انسان از موجودات ديگر را نفى مىكند و مىفرمايد: "بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ. . 12. خداوند انسان را ابتداءً از خاك آفريد. حالا اين كه خاك چه
مراحلى را پشتسر گذاشته در آيات متعدد متذكّر مىشود مانند: سورههاى سجده: 7 - مؤمنون: 12 - حجر: 26 - الرحمان: 14 كه حاكى از مراحل خاك، گِل و لاى، گِل خشكيده (مانند سفال) و گِل چسبنده است.
درباره آفرينش انسان نظريات گوناگونى وجود دارد كه دو نظريه از ديرباز مورد توجه بوده است. نظريه اول: معتقدند آفرينش انسان مستقل از ساير جانداران مىباشد كه اين عقيده نشأت گرفته از ظواهر دينى و كتب آسمانى مىباشد. مخصوصا قرآن مجيد هم بر اساس آياتى از جمله آيه 20 سوره روم و 59 سوره آل عمران آنرا تأييد مىكند. نظريه دوم: نظريه ترانسفورميسم يا تكامل و تحول انواع نام دارد.
2.1 - شرح نظريه اول در رابطه آفرينش انسان:
بر اساس نظريه اول آفرينش انسان مستقل از ساير جانداران مىباشد و اولين فرد مخلوق از نوع انسان، وپدر همه انسانها آدم (علیه السلام) است كه خداوند اورا از خاك آفريد، بدين ترتيب كه خاك را باآب مخلوط كرده تا به صورت "ل در آمد و از آن پيكره اى ياجسمى با شكل خاص بوجود آورد كه همانند آن قبلا نبوده (شكل همين انسان) وسپس از روح خود در آن دميد تا به صورت بشرى راست قامت وداراى سلولها، اعضاء، دنده ها، استخوان بنديها وپى ها در آمد و انسانى شد كامل، تمام، ناطق، آگاه وداراى شعور، احساس، اراده واختيار وغيره وبعد از همان جنس او همسرش حواء را بيافريد تا به زاد وولد وتكثير نسل پرداختند كه همچنان ادامه دارد. (مشكينى، على 9:1356) اين عقيده نشأت گرفته از ظواهر دينى و كتب آسمانى از جمله قرآن مجيد مىباشد. وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ و از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد پس بناگاه شما [به صورت] بشرى هر سو پراكنده شديد. (آيه 20 سوره روم) إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ در واقع مثل عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد سپس به او گفت باش پس وجود يافت. (آيه 59 سوره آل عمران) نظريه اى كه طرفداران آن معتقدند
هستند تمام موجودات اعم از گياه، حيوان و انسان هر كدام خلقتى مستقل وجدا از سايرين دارند وهر نوع ار انواع حيوانات واقسام گياهان نوع وقسم مستقلى هستند كه هيچ ارتباطى به نوع ويا قسم ديگرى از لحاظ ادامه بقاء آنان ندارد. بلكه بقاء آنان با توالد و تناسل در نوع خود وبدون تغيير و تكامل ادامه مى يابد كه انسان نيز چنين است. به عبارتى نخستين مخلوق از انسان وساير موجودات با اراده خداوند به همين صورت كه امروز هستند خلق شده اند. در اصطلاح تعاريف اين نظريه را فيكسيسم مى نامند. (رهبرى، احمد 9:1375) بنابراين اين گروه در مورد آفرينش ساير انواع حيوانات نيز عقيده دارند كه خداوند از هر نوع جانداران نخستين مورد از خاك يا گل آفريده وسپس با دميدن روح در آن زنده اش ساخته واز جنس او برايش جفتى خلق كرد تا توليد مثل كرده واندك امدك زياد شدند ونيز در باره آفرينش انواع مختلف گياهان ودرختان نيز چنين عقيده اى دارند. خلاصه به نظر آنها، خداوند، نخستين مخلوق از انسان وساير انواع جانداران وتمام اقسام گياهان را با اعجاز و ابداع آفرينش خود، به همين صورت كه امروز هستند، بدون هيچ گونه سيرى در مسير آفرينش تدريجى، بوجود آورد. (مشكينى، على 10:1356)
2.2 - شرح نظريه دوم در رابطه با تكامل وتحول انواع:
نظريه ترانسفورميسم يا تكامل و تحول انواع نام دارد. اعتقاد به اينكه نوع انسان اگر نتوان گفت ميليونها سال، لااقل هزاران سال پيش از خلقت آدم وحواء وجود داشته است. طرفداران اين نظريه مى گويند كه آنسان نخستين قطع نظر از آدم به صورت مستقل ودر شكل وظاهر امروز واز طريق اعجاز، آفرينش ناگهانى وماورائى وبا نقض طبيعى به وجود نيامده است، بلكه از نوع ديگرى كه داراى شكل، قيافه، نمود ها وخصوصيات روحى شبيه او مى باشد تحول وتكامل يافته است. بنابراين در نظر اين گروه، نوع انسان وتمام انواع حيوانات، شاخه ها ودسته هائى هستند كه از يك اصل يا ريشه جدا شده اند وملتها، گروهها وقبيله هائى اند كه به يك نژاد وخون بر مى گردند. به اعتقاد آنها نوع انسان با همه گروها، نژادها، قبايل، اقسام واشخاص يا افراد مختلف آن، از يك تن آفريده شده، يا نخستين موجود زنده به نام سلول يا موجود تك سلولى بوجود
آمده است كه پيدايش آن نيز به آب وگل ولجن بدبو يا (حماء مسنون) كه در برخى مردابها وحوضچه هاى كم آب جمع مى شود، بر مى گردد. سپس با فزونى اين موجودات كوچك وتركيب آنها با همديگر، بعضى از انواع حيوانات دريائى كه به علت كمى اعضاء ونقص قسمتهائى از بدن آنها موسوم به جانوران نخستين يا حيوانات اوليه مى باشند، بوجود آمدند كه از آنها نيز حيوانات دوزيستى (داراى توانائى زندگى در خشكى وآب) وسپس جانوران خشكى زى پديد آمدند. (مشكينى، على 11:1356) اين جانداران هر چه بيشتر توليد نسل مى كردند وزيادتر مى شدند اعضاء وخصوصيات آنها تكامل مى يافت، تا اينكه گروهها وشاخه هاى متعد تازه از آنها جداشده وبه صورت انواع واقسام مختلف در عرصه زمين ظهور كردند. اين تغييرات ودگرگونيها وتحول نوعى به نوع ديگر وگروهى به گروه ديگر طى زمانهاى بسيار دور ودرازى كه صد ها ميليون سال دانسته اند حاصل شده است. اين تغييرات وتحول انواع وگروهها وتبديل آنها به همديگر كه علل تكوينى وعوامل طبيعى صورت مى گرفت همچنان ادامه داشت، تا اينكه منتهى به پيدايش انسان و بوجود آمدن اين نوع خاص گرديد. انسان نسبت به انواع گذشته، كاملترين اعضاء واستخوان بنديها وبهترين قامت را دارد واو وساير انواع جانداران امروز به شاخه ها وگروههاى مختلفى تقسيم مى شوند كه به يك اصل مشترك بر مى گردند وهمگى باهم خويشاوندند. (همان منبع) اين نظر كه به نام «داروين» شهرت دارد، حدود 2500 سال پيش توسط فيلسوفى چينى به نام «تسون تسه» مطرح شده است. پيش از داروين و همزمان با او نيز افراد ديگرى بدين نظر معتقد بودند چنان كه در قرن نوزدهم حدود سالهاى 1800 تا 1831 پدربزرگ داروين نيز چنين نظرى داشت، اما اين نظريه به نام داروين شهرت يافته است. داروين معتقد است، حيات در كره زمين از تك سلولى ها آغاز شده است، اين تك سلولى ها كثرت پيدا كرده تا به خزه ها و بعد به گياهان رسيده است. تبدل و تكامل انواع در گياهان سبب پيدايش حيات حيوانى گرديده است. تكامل از بسيط ترين حيوانات آغاز شده و تا حيوانات مركب ادامه پيدا كرده است تا نسل ميمون ها. انواع مختلفى از ميمون ها نيز پديد آمده تا خلقت به انسان رسيده است. البته بين آخرين ميمون و انسان يك فاصله است كه آن را پيدا نكرده و عنوان مى كند كه يك حلقه مفقوده وجود دارد. تفاوتهاى ميان انسان و آخرين ميمون، از جهش
قابل حل است اما ظاهراً در زمان داروين اين نظريه پذيرفته نبوده است. نظريه اى كه طرفداران آن معتقد به تغيير و تحول وتكامل تدريجى هستند. براساس اين نظريه كه طرفداران زيادى دارد انسان وتمامى موجودات روى زمين از يك اصل وريشه بوجود آمده اند. موجودى تك سلولى بوده وپيدايش آن نيز به آب وگل (لجن) بر مى گردد. در تغيير رشد بعدى حيوانات اوليه آبى (جانداران نخستين) بوجود آمدند كه از آنها نيز حيوانات دوزيستى (داراى امكان زندگى در آب وخشكى) وسپس حيواناتى كه در خشكى زندگى مى كنند بوجود آمدند. براثر توالد وتناسل اين موجودات و بسته به شرايط محيطى وآب وهوا ونيازمنديهاى آنها گروهها وشاخه هاى متعددى به صورت انواع موجودات در زمين ظهور كردند ودر تحول نوعى به نوع ديگر تنوع انواع موجودات حاصل شد. انسان نيز در ادامه اين تغيير وتحول وسير تدريجى تكامل موجودات بوجود آمد كه نسبت به ديگر انواع كاملترين اعضاء استخوان بندى وبهترين صورت را پيدا كرد. اين نظريه را نظريه ترانسفورميسم مى نامند. (رهبرى، احمد 10:1375)
2.3 - نظر مفسران قرآن در عصر معاصر در مورد نظريه داروين:
ظاهر قرآن در مورد بشر نظريه فيكسيسم ( Fyksysm ) است و نه ترانسفورميسم و اگر فرض شود كه نظريه ترانسفورميسم قطعى است چارهاى جز توجيه ظاهر قرآن نيست و دانشمندان براى اصل اين تعارض دست به توجيهاتى زدهاند چنان كه شهيد مطهرى داستان خلقت بشر در قرآن را زبان سمبليك مىداند البته نه به اين معنا كه (آدم) نام شخص نبوده و وجود عينى نداشته است بلكه به اين معنا كه از نظر خلقت حيرت انگيز آدم در قرآن از آن نتيجه گيرى نشده است (مجموعه آثار، ج 1،: 515-514) و آيت الله مصباح يزدى به فرض صحت اين نظريه خلقت انسان را معجزه مىداند و مىگويد قرآن كتاب علم نيست و براى شناساندن طبيعت نيامده است و اگر مطالبى راجع به علوم و... در آن مطرح شده اصالتا مورد توجه نبوده است چرا كه مقصود اصلى هدايت بشر و ساختن انسان است. (مصباح يزدى، محمد تقى، معارف قرآن، درس 33) در اين ميان آيت اللّه مشكينى آيات مربوط به خلقت را به 5 دسته تقسيم كرده است كه بعضى از آنان با نظريه تكامل انواع مخالفت ندارند و آقاى مشكينى مىخواهد با اين بيان بگويد
كه اولا زبان قرآن با علوم هماهنگ است و ثانيا نظريه تطور انواع با توحيد ناسازگار نيست. (مشكينى، على 76:1356) ولى مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان عقيده دارد كه اگر چه در قرآن براى نفى و اثبات اين نظريه نص (سخنى كه هيچ گونه احتمال ديگر در آن نباشد) نداريم و هر چه داريم ظواهر قرآن است (كه اين ظواهر بسيار بين و قريب به نصّ است) مىفرمايد: منتهى شدن بشر موجود امروزى با تناسل به يك زن و مرد مدلول ظهورى قريب به نص آيات شريفه بوده و قابل تفسير نمىباشند و اگرچه (قبول اين مطلب) از ضروريات دين نيست ولى از ضروريات قرآنى مىباشد. (تفسير الميزان، ج 16،: 169) و هم مىفرمايد: ظاهر قريب به تصريح آيات قرآن دلالت بر اين دارد كه بشر امروزى از نسل دو نفر زن و مرد معين هستند و مرد در قرآن آدم ناميده شده است و آن مرد و زن از پدر و مادرى به وجود نيامده بلكه از خاك يا گل يا گل پخته و يا از زمين پديد آمدهاند (تفسير الميزان، ج 16،: 269) و هم فرموده است: اما اعتقاد به اين كه نسل بشرى به فردى از انسان كامل (از جهت فكرى) از طريق توالد بر اساس قوانين تنازع در بقا و انتخاب اصلح مىرسد كه او از انسان غير كامل به دنيا آمده است با آيه زير دفع مىگردد كه «إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (سوره آل عمران، آيه 59) به علاوه دليلى كه بر اين اعتقاد اقامه شده است (مراد دلايل علمى اعم از شواهد فيزيولوژيكى، آناتومى تطبيقى، جنين شناسى حيوانات فسيل شناسى و... مىباشد) از اثبات مدعايشان عاجز است. (تفسير الميزان، ج 16،: 270) اما در سوره بقره آيه 30 مى فرمايد. وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ - و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آنكه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مىكنيم و به تقديست مىپردازيم فرمود من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد. (آيه 30 سوره بقره) ملائكه از كجا فهميدند كه قرار است انسانها اينگونه شوند؟ تقريبا اكثر تفاسير به اين مطلب اشاره كرده اند، من جمله تفسير مجمع البيان (اثر مرحوم طبرسى) و احتمالاتى را براى آن بيان كرده اند كه در اينجا دو احتمال را ذكر مينماييم: 1 - خداوند بطور
اجمال، آينده انسان را براى ملائكه بيان فرموده بود، و از همانجا ملائكه به عاقبت برخى انسانها پى بُردند. 2 - حضرت آدم، اولين انسانى كه در روى كُره زمين ميزيسته نبوده (چنانكه در تفسير نمونه و بسيارى از تفاسير به اين مطلب اشاره شده)، بله ايشان اولين انسان فهيم و داراى عقلى بودند كه پس از خلقتى جديد، همراه همسرشان در اين زمين مشغول به زندگى شدند؛ و چون ملائكه انسانهاى گذشته را ديده بودند برايشان سؤال شد كه چرا خداوند چنين موجودى را به مقام خليفه اللهى برگزيده است. در اين آيه فرشتگان بعد از اطلاع از خلقت آدم از خداوند سؤال مىكنند كه آيا موجودى را مىآفرينى كه فساد و خونريزى كند؟ گويا فرشتگان قبل از خلقت آدم موجوداتى را مشاهده كرده بودند كه همانند آدم بوده و به فساد و خونريزى اقدام كرده بودند كه در اكثر تفاسير يكى از احتمالاتى كه نسبت به نوع آن موجودات بيان مىكنند اين است كه آنها هم انسان بودهاند. از اين آيه اين گونه فهميده مىشود كه خداوند در حالى حضرت آدم (علیه السلام) كه جد انسان امروزى است را آفريد كه قبل از او نيز انسانهاى ديگرى را خلق كرده بود و آنها نابود شدند و انسان امروزى جايگزين آنها گرديده است. البته با آفرينشى جداى از آنها. (تفسير نمونه ج اول: 172 (در قرآن كريم مطلبى برخلاف اصل اعتقادى معلوم واثبات شده دانشمندان معتقد به تكامل وتحول در انواع گياهان وجانوران، آيه اى متضاد با اين مسئله مورد تجربه آنها، يعنى وجود تغيير وتكامل در گياه وحيوان (غير انسان) نيامده است، بنابراين اگر آيات قرآن، دلالت بر قول اول در خلقت انسان و آدم داشت، آنها دليلى بر خلاف آن نداشتند، وهمانطور، اگر به قول دوم دلالت مى كرد، برخى از ادعا هاى آنها را در اين مورد تاييد مى نمود، نه همه آنها را، و قرآن كريم در ميان كتابهاى آسمانى اين خصوصيت را دارد. در صورتى كه تورات آنجا كه از چگونگى آفرينش گياه، حيوان وانسان، سخنى مى گويد، آشكارا با تمام كشفيات علمى جديد تضاد پيدا مى كند. (مشكينى، على 18:1356)
نتيجه گيرى از مطالب بالا:
با توجه به اينكه آموزه هاى دينى از خلقت ثابت انواع به ويژه انسان سخن مى گويد، در حالى كه علم زيست شناسى، تحول انواع را پذيرفته و آدمى را از نسل ميمون مى داند. از طرفى آيات قرآن كريم اگر چه دلالت ظاهرى برخلقت مستقل انسان از خاك دارد، با توجه به قراين مختلف مى تواند با نظريه تكامل انسان نيز سازگار باشد. به بيان ديگر، آيات كتاب مقدس قرآن به صراحت در باره خلقت مستقل سخن نگفته است، واز اين رو تعارضى با داده هاى زيست شناسى ندارد. بنابراين نتيجه گرفته مى شود، كه تعارضى بين داده هاى علم و آموزه هاى دين نيست. (برگرفته از كتاب معارف اسلامى 2 دانشگاههاى كشور) (امينى، عليرضا وجوادى، محسن 40:1388)
بنابراين بر اساس آيات مختلف قرآن كريم به ويژه آيه 30 سوره بقره و كتاب مقدس شامل (تورات و انجيل) آدم به عنوان اولين انسان از نوع انسان هوشمند در زمين واز خاك زمين آفريده شده است. در بعضى از آيات ديگر قران خداوند خلقت آدم را از خاك ودر برخى از گل چسبناك ذكر نموده است. چنانكه در سوره صافات آيه 11 مى فرمايد. فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا إِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ [از كافران] بپرس آيا ايشان [از نظر] آفرينش سختترند يا كسانى كه [در آسمانها] خلق كرديم ما آنان را از گلى چسبنده پديد آورديم. ودر سوره حجر آيه 26 خدواند خلقت انسان را از گل لجن بويناك ذكر مى كند . وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ در حقيقت انسان را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو آفريديم. در سوره الرحمن خداوند مى فرمايد انسان از گل خشكى چون سفال آفريده است. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ انسان را از گل خشكيدهاى سفال مانند آفريد. (بى آزار شيرازى 17:1386) در باره آفرينش انسان، آيات قرآن از جهاتى باهم اختلافاتى دارد. واين اختلاف است ونه تناقض: به اين معنى كه هر دسته ناظر به جهتى است كه دو آيات ديگر آن ن جهت ملحوظ نيست. برخى از اين آيات در مورد آفرينش نخستين انسان است. طبعا هنگامى كه مبدا نخستين انسان روشن شد، مبدا وجود همه انسانهاى ديگر نيز از جهت تاريخى روشن مى شود. يعنى
اگر بگوييم آدم از گل آفريده شده است، صحيح است كه بگوييم همه انسانها از خاك آفريده شده اند اين به يك اعتبار است. به اعتبار ديگر، همه اى انسانها جداگانه لحاظ مى شوند والبته اين لحاظ، لحاظ اول را نفى نمى كند. برخى آيات تنها در مورد شخص حضرت آدم (علیه السلام) است و برخى ديگر ممكن است كميت داشته باشد ودر مورد همه انسانها بكار رود. (مصباح يزدى، محمد تقى 327:1368) براساس مطالعه بر روى يافته هاى باستان شناسى، بقاياى اسكلت انسان، ميمون وموجودات مشابه آنها چنين نتيجه گرفته اند كه انسان براثر تكامل تدريجى و تطور انواع از نسل ديگر موجوداتى است كه تدريجا به اين مرحله رسيده وداراى قوه تفكر وتعقل ومتمايز از ساير موجودات شده است. كتابهاى متعددى براساس تحقيقات دانشمندان علوم مختلف تدوين ومنتشر شده وبه عنوان نظريه قابل پديرش در آمده است. برخى از محققان علوم قرآنى نيز با استناد به بعضى از آيات قرآن در موضوع خلقت انسان خواسته اند مراحل خلقت انسان را بر اساس آنچه زيست شناسان وباستان شناسان وغيره پذيرفته اند با استفاده از مفهوم آيات مربوط به خلقت انسان تبيين وقابل قبول اعلام نمايند. مرحوم سحابى تحت عنوان خلقت انسان از ديدگاه قرآن چنين نتيجه اى را ارائه نموده اند. در مقابل بر اساس نظريات ارائه نموده اند كه خلقت انسان از نسل فعلى خلقتى مستقل وجداى از ساير موجودات است. بعضى از اين محققان نيز راه بينابينى انتخاب نموده، وآيات قرآن را هم در جهت اثبات نظريه تكامل وهم در جهت اثبات خلقت مستقل انسان جداى از ساير موجودات تبيين نموده اند. (رهبرى، احمد 9:1375)
ابو حمزه ثمالى از امام سجاد (علیه السلام) نقل مى كند كه امام فرمود: آيا گمان مى كنى كه خداوند مخلوقاتى غير از شما را نيافريده است؟ سوگند به خدا، خداوند يك ميليون آدم و ويك ميليون عالم ديگر آفريده وتو آخرين نسل از اين عالم مى باشى. (بحار الانوار ج 336:57) همچنين جابر يزيد نقل مى كند امام باقر (علیه السلام) در ضمن گفتارى فرمود: گويا راى توچنين است كه خداوند همين يك جهان را آفريده؟ يا چنين مى پندارى كه خداوند متعال انسانى غير از نسل شما را نيافريده است. آرى سوگند به خدا، خداوند متعال هزار هزار عالم وهزار هزار آدم را آفريده وتو در نسل آخر اين علم ها وآدم ها هستى. بر
اساس احاديث بالا كه امروزه نظريات علمى نيز آن را تاييد مى كند چنين نتيجه مى گيريم كه منظور از حضرت آدم (علیه السلام) در اسلام كه از آن به عنوان ابوالبشر (پدر انسانها) ياد مى شود، ونام او در قرآن 25 بار آمده كه هشت مورد آن به صورت يا بنى آدم است آمده، نخستين انسان اين عالم مى باشد، وقبل از او هزار هزار آدم ونسل وجود داشته كه هر آدم ونسل او در يك عالم بوده اند و پس از انقراض آن نسل، عالم آنها به پايان رسيده وسپس عالم جديد و آدم جديد براى نسل هاى آينده به وجود آمده اند. بر اساس قرائن آدم (علیه السلام) از كاملترين انسانها بوده، و در نتيجه اين نسل واين عالم كه ما در آن هستيم وتا قيامت امتداد دارد، نسبت به نسل ها وعالم هاى گذشته برترى دارد، از اين رو سجده فرشتگان كه مطابق فرمان خدا برآدم (علیه السلام) انجام شده به عنوان انجام فرمان خدا وتكريم وتجليل از اين آدم بوده وفرشتگان خدا را سجده شكر نمودند كه پدر كاملنرين نسل انسانى را آفريد، ولى نسلهاى قبل كه گاهى در بعضى از روايات از آنها با عنوان «نسناس» ياد شده، از چنين تكامل وموقعيتى برخوردار نبوده اند. (محمدى، محمد 12:1388)
برخى آيات قرآن، دلالت بر اين امر دارند كه آفرينش تمام موجودات زنده اعم از گياه وحيوان وانسان، از آب آغاز شده است مانند اين گفته خداوند كه: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ أَ فَلا يُؤْمِنُونَ - آيا كسانى كه كفر ورزيدند ندانستند كه آسمانها و زمين هر دو به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم و هر چيز زندهاى را از آب پديد آورديم آيا [باز هم] ايمان نمىآورند. (سوره انبياءآيه 30) آيه فوق دلالت بر آفرينش همه موجودات زنده اعم از نباتات وحيوانات از جمله انسان از آب دارد، زيرا جعل (قرار دادن) همان خلق يا (آفريدن) است. پس اينجا قسمتى از عقايد قائلان به تكامل اثبات مى شود، واگر منظور از آب را اينجا فقط نطفه ومنى مى گرفتيم، موضوع شامل نباتات نمى شد، در حاليكه آيه در برگيرنده مفهوم كلى وعمومى است. (مشكينى، على 24:1356) همچنين بر اساس
آيه: (وَ اللّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللّهُ ما يَشاءُ إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ - خداست كه هر جنبندهاى را [ابتدا] از آبى آفريد پس پارهاى از آنها بر روى شكم راه مىروند و پارهاى از آنها بر روى دو پا و بعضى از آنها بر روى چهار [پا] راه مىروند خدا هر چه بخواهد مىآفريند در حقيقتخدا بر هر چيزى تواناست (سوره النور آيه 45)
2 - كلمه دابه به معناى جنبنده است، وبا كُلَّ دَابَّةٍ هر جنبنده اى اعم از آنهاى در آب ويا در هوا زندگى مى كنند.
3 - خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ از اين جمله چنين مى فهميم كه كليه جنبندگان از آب مخصوص ونامعلومى آفريده شده اند، وسپس تغييراتى در خلقت آنها به وجودآمده است.
4 - فَمِنْهُم بر اساس سه بخش اين كلمه فا - من - هم اين است كه پس ازخلقت اوليه جانوران وباگذشت زمانى دراز، تنوع زياد در اعقاب جنبندگان اوليه پيدا شد واز ميان آنها اقسامى راهرو وبراى زندگى به روى زمين آماده گرديدند.
5 - كلمه من بعد از فَمِنْهُم اين كلمه براى جانوران ذى شعور براى خزندگان و راهروان دوپا يا چهار پا بكار رفته است. نشان دهنده سير تكاملى است كه به سوى جهان عقل پيش مى رود. لذا براى نمايش اصل پيوستگى در جهت ارتقاء وتكامل كه ميان حيوانات مذكور در آيه برقرار است كلمه من بجاى موصول ما بكار رفته است.
6 - با اين آيه ترتيب تكاملى حيوانات تاييد مى شود . (سحابى، يدالله 56:1387-62) بنابراين تفسير آب به نطفه جنس نر، برخلاف ظاهر آيه مى باشد. بنابر اين، آيه با اين قول كه منشاء پيدايش موجود زنده آب مخلوط با خاك است كه مواد مساعد حيات در آن دو وجود دارد، بى انطباق نيست وبلكه رابطه نزديكى بين آن دو مى باشد. ومقدم داشتن حيوانات الماشى على بطنه (خزندگان) شايد به اين علت باشد كه معروفترين اين نوع جانداران ماهى ها هستند كه نخستين موجودات زنده از لحاظ زمان آفرينش مى باشند، وحيوانات خزنده خشكى، بعد از آنها پديد آمدند، ومنظور از «من يمشى على رجلين» (برخى بر دو پاى خود راه مى روند) انسان وپرندگان وبرخى انواع ميمونها هستند. همين آيه با آوردن عبارت كلى على رجلين (بر دو پا) عقيده آن هائى را كه انسان وساير جانداران را دونوع مستقل مى دانند، باطل مى سازد وهمچنين كسى كه
منظور از «ما» يعنى آب را در خلقت انسان نطفه مى داند، علاوه بر اينكه بر خلاف ظاهر قرآن انديشيده است، افراد نخستين هر نوع جاندار را اعم از جنس نر يا ماده از كل افراد آن نوع جدا كرده است. (مشكينى، على 25:1356)
1 - چگونگى خلقت انسان از قديمى ترين مسا ئلى كه مورد بحث بوده و در آثار دينى كهن مثل بودا هاى هندى مطالبى درباره آن مذكور است.
2 - در تورات، در چند باب از سفر آفرينش، بياناتى در باره خلقت آدم آمده است. هر چند بيان تورات راجع به آدم، مثل اغلب عبارات آن كتاب، دستخوش تحريفاتى شده است وبا دقت در آن، غير الهى بودن بيشتر آنها را مى توان دريافت.
3 - مطالب تورات، باهمه تحريفات آن، گاهى به قالب معتقدات دينى ساير اديان نيز در آمده واز جمله تغييرات ساختگى اين كتاب در تفسير آيات قرآن وبنابراين اعتقادات اسلامى بى تاثير نبوده است.
4 - بعضى از مفسران قرآن بر اساس آنچه از تلقين اسرائيليات در اذهان آنها باقى مانده بود بدون توجه به مفهوم آيات قرآن تعابيرى در حدود همان مطالب تورات براى پيدايش آدم ذكر نموده اند. چنانكه نوع بشر را فقط از نسل آدم دانسته وآدم را مخلوقى جدا. مستقل از جمع موجودات زنده بيان داشته اند. (سحابى، يدالله 67:1387)
5 - بنابراين در باره خلقت انسان، آنچه از زبان اديان، به تقليد ويا تلقين از اخبار مجعول تورات، شايع كرده اند اين است كه: «نوع بشر فقط از آدم پديد آمده، خداوند هيكل آدم را از گل ساخته وسپس در آن دميده و اورا موجود زنده اى كرده است. زوجه اين آدم نيز به نحوى از خود آدم خلق شده، اين زوج توالد ها كرده، نواده آنها تدريجا زياد شده واز آنها نوع بشر به وجود آمده است.» با اين تعبيرات افسانه آميز كه به اعتقادات دينى نسبت داده اند، گفته اند كه آدم داراى خلقت خاص ومستقلى است وهيچ رابطه اى ميان انسان وساير موجودات زنده وجود ندارد. اغلب نويسندگان اسلامى نيز بنا به سوابق ذهنى كه ندانسته از تلقين اسرائيليات داشته اند، راجع به خلقت انسان همان اساطير قديمى را تكرار كرده اند وحتى مفسران بزرگ قرآن هم چون خود به حقايق ساختمان تشريحى موجودات زنده واصولى كه در خلقت آنها به كار رفته است واقف
نبوده و يا فرصت وامكان بررسى در اين قبيل مسائل علمى را نداشته اند، نوع انسان را از نسل آدم و آدم را هم مخلوقى مستقل وجدا از همه ذوى الحيات دانسته اند. چنين تعبير از بيان قرآن، در حالى كه كتاب ذى شان مزبور، مبين واقعيات علمى است، تعبيرى ناروا وناشايسته است. (سحابى، يدالله 160:1387)
6 - قرآن تنها كتاب آسمانى تحريف نشده اى است كه در دست بشر باقى مانده و مندرجاتش جز بر علم وحقيقت ومصلحت مبتنى نيست، بنابراين هر توصيف بى منطق وغير عقلى وافسانه آميز از آن بشود، وسيله وحربه بزرگى براى معاندان ومنكران الوهيت خواهد بود تا اصولا دين را مغاير علم وپيشرفت تمدن جلوه دهند واسلام پاك را هم كه هدفش پرورش استعدادهاى بشر براى آشنائى بيشتر به حقايق كائنات ووصول به كمال وسعادت ابدى است، مجموعه اى از خرافات معرفى نمايند. (همان)
بنابراين دانشمندان امروز معتقدند: بشر مهمان تازه اى است كه وارد كره زمين شده
در حالى كه از آفرينش جهان سالهاى دارازى مى گذشت، كه در پايان كار بشر آفريده
شد. در آيه نخست سوره دهر مى خوانيم: آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟ امام باقر) ع (در تفسير اين آيه فرموده» كان مذكورا فى العلم ولم يكن مذكورا فى الخلق: يعنى انسان در علم خدا مذكور بود هر چند در
جهان آفرينش، ذكرى از او نبود. از اين بيان مى توان استفاده كرد، كه قبل از انسان
موجودات بسيارى آفريده شده بودند، وانسان مهمان تازه وارد زمين است. ناگفته نماند
كه مطابق پاره اى از روايات، حضرت آدم) ع (نخستين انسان روى زمين نبوده بلكه
نخستين انسان نسل جديد از حدود هفت هزارسال قبل تا آخرالزمان وتا قيامت خواهد
بود. اين مطلب هم در روايات اسلامى ديده مى شود وهم از نظر علمى ثابت شده كه
انسان ميليون ها سال قبل در زمين وجود داشته است، چنانكه بقاياى فسيل شده
اسكلت انسان كه در كاوشهاى زمين شناسى پيدا شده بيانگر اين موضوع است.
محمدى، محمد (10 : 1388 ) بر اساس آيه 11 سوره الاعراف: وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدِينَ - و در حقيقتشما را خلق كرديم سپس به صورتگرى شما پرداختيم آنگاه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد پس [همه] سجده كردند جز ابليس كه از سجدهكنندگان نبود - آيه فوق از جمله بهترين آيات قابل استفاده، براى اثبات نظريه تكامل است. زيرا خداوند در اين آيه، بيان مى كند كه ابتدا او قبل از شكل دادن به انسان او را آفريده وبعد از مدت زمان نامعلوم (به قرينه كلمه ثم) او را به شكل انسان فعلى در آورده است، سپس بعد از مدتها، فرشتگان را امر به سجود در برابر يكى از افراد نوع انسان كرده است. بنابراين خلق يا آفرينش نخستين همان تكوين او از آب وخاك وزندگى دادن (دميدن روح) به اوست كه جز در ضمن وجود به عنوان يك نوع يا انواع، امكان نمى يابد و از اين آيه، چنين بر مى آيد كه انسان دوره ها ومراحل خاصى را گذرانده است. مراحل خلقت انسان به اين ترتيب مى باشد.
1 - مرحله بعد از خلقت وپيش از شكل گرفتن به صورت انسان
2 - مرحله بعد از پيدا كردن شكل انسان وپيش انتخاب آدم از بين افراد نوع 3 - مرحله انتخاب آدم از بين آنها وبعداز آن، امر كردن فرشتگان به سجود بر آدم. (مشكينى، علي 26:1356)
1 - در بعضى از تفاسير دولفظ آدم و انسان را در آيات مربوط به خلقت به يك مفهوم وآن هم مفهوم عام دانسته اند، در صورتى كه در قرآن كلمه انسان فقط به مفهوم عام ذكر شده ولفظ آدم جز به عنوان اسم خاص به كار برده نشده است.
2 - بر اساس آيه: أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا - آنان كسانى از پيامبران بودند كه خداوند بر ايشان نعمت ارزانى داشت از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح [بر كشتى] سوار كرديم و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كسانى كه [آنان را] هدايت نموديم و برگزيديم [و] هر گاه آيات [خداى] رحمان بر ايشان خوانده مىشد سجدهكنان و گريان به خاك مىافتادند. (سوره
مريم آيه 58) به خوبى مى رساند كه آدم نيز به مانند نوح وابراهيم عليه السلام فرد معين ومشخصى بوده تا پيغمبران از نسل او آنان مورد انعام الهى قرار گرفته اند. (سحابى، يدالله 166:1387)
3 - بر اساس آيه: إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ - به يقين خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است. (سوره آل عمران آيه 33) اين آيه اثبات كننده پيدايش آدم از ميان انسان هاست. اين آيه علاوه بر آنكه نام آدم را مانند نوح (علیه السلام) و ابراهيم (علیه السلام) به صورت اسم خاص ذكر مى نمايد، بيان روشنى راجع به وضع ومحيط پيدايش آدم نيز دارد: در اين اصطفى به معنى برگزيدن وانتخاب كردن است وچون از باب افتعال است مفهوم كوشش ودقت هم از آن حاصل مى شود. بنابراين چون برگزيدن هر فرد از ميان جمع وجمعيت هاى همسان وهمنوع او صورت مى گيرد. نوح وهر يك از برگزيدگان آل ابراهيم و آل عمران، پس از آمادگى هاى روحى ومعنوى كه در زمينه هاى مساعد نسلى وتربيتى پيدا كردند، از ميان قوم خود يعنى مردمى كه با آنها زندگى مى كردند انتخاب شده اند. (سحابى، يدالله 167:1387)
4 - براساس آيه 23 سوره آل عمران و آيه 11 سوره اعراف وآيات 7 و 8 و 9 سوره سجده و آيات 26 و 27 و 28 سوره حجر وآيات 70 و 71 از سوره ص فهميده مى شود كه آدم اولين انسان نيست و خلقت آدم از ميان انسان ها بوده است واين اتفاق بعد از پيدايش انسان صورت گرفته است. به تصريح اين آيات، آدم از ميان جمعى كه مثل او بودند واز پيش با او مى زيستند بر گزيده شده بنابراين خلقتى موخر نسبت به پيدايش انسان داشته است ولهذا بيان آنكه نوع انسان از آدم پديد آمده است، از نظر قرآن مبنا واساسى ندارد وبه هيچ وجه درست نيست. بنابراين زندگى بشر دو دوره دارد. همچنين بر اساس آيه 2 سوره انعام: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ - اوست كسى كه شما را از گل آفريد آنگاه مدتى را مقرر داشت، كه مهلتى مقرر نزد اوست با اين همه [بعضى از] شما [در قدرت او] ترديد مىكنيد. (آيه 2 سوره انعام) خطاب آيه به شما يعنى نوع انسان است نه فرد فرد انسانها، زيرا انسانها از خاك آفريده نشده اند اگر چه گاهى سخن از آفرينش فرد انسانى هم از خاك پيش آمده است، و
اينكه مى گويد (قضى اجلا) يعنى مهلتى مقرر كرد، منظور اين است كه خداوند، آفرينش وتكوين انسان را حتميت واستوارى بخشيد كه مدت آن پيش خودش معلوم است وشايد هم اين مدت همان مدت زمان فاصله بين آغاز آفرينش انسان از خاك تا تحقق تصوير وشكل دادن به انسان وتشكيل اين نوع خاص از جانداران مى باشد. (مشكينى، علي 26:1356)
1، 4 - يك دوره قديمى كه صحبت از چند ميليون سال از اوايل خلقت انسان است.) براساس مطالعات زمين شناسى، پيدا شدن اولين انسانها به جاى اوائل دوران چهارم مربوط به اواسط دوران سوم زمين شناسى مى دانند.) در اين دوره بشر فقط شكل وهيكل انسانى را داشته اما هنوز داراى تشخيص وتميز نشده ولذا غير مسئول بوده است.
2، 4 - دوره دوم از زندگى بشر با برگزيدگى آدم شروع مى شود. در اين دوره است كه انسان به واسطه تشخيص و اختيارى كه پيدا مى كند، موظف و مسئول مى گردد ودر اين دوره است كه انسان وارد تكامل فكرى مى گردد. بنابراين آدم (علیه السلام) ابوالبشر نيست و هرگز در قرآن تصريح وبه بيان يا اشاره وتلويحى مبنى بر آنكه او اولين فرد انسان بوده، وجود ندارد. به بيان آيات قرآن او يكى از افراد انسان هاى بود كه پيش از او و با او مى زيستند. وقتى آدم از طرف خداوند برگزيده شد، در نتيجه علم وبينشى كه از جانب الهى دريافت كرد، داراى اختيار ومسئووليت گرديد وهمين كرامت در نسل وى كه به تعبير قرآن «بنى آدم» ناميده مى شود باقى ماند واز اينجاست كه انسان متفكر وانديشمند پديد آمد وبا آنان بشريت وارد مرحله تكامل فكرى وعقلى گرديد. (سحابى، يدالله 168:1387) بنابراين در آيه 71 و 72 سوره ص خداوند مى فرمايد: إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ (71) فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (72) - آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشرى را از گل خواهم آفريد - پس چون او را [كاملا] درست كردم و از روح خويش در آن دميدم سجدهكنان براى او [به خاك] بيفتيد. (سوره: آيه 71 و 72) اين آيه نيز آفرينش انسان را از گل كه در آيه توصيف منتسب به بشر است تاكيد مى كند، واين گونه توصيف در بسيارى از آيات منسوب به نوع انسان است، پس اين امر قرينه دلالت بر اين است كه مراد از بشر در اينجا انسان يعنى نوع وطبيعت كلى اوست نه فرد بخصوص وبرگزيده اى مانند آدم، بنابراين اين آيه
دلالت به نظريه تكامل بيشتر دارد وكلمه تسويه از جمله (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ) به معنى جارى ساختن انسان در مسير تكامل بكار رفته است، تا اينكه به صورت انسان در آمده و آماده نفخ روح گردد. (مشكينى، علي 32:1356)
1 - در باره منشاء حيات كه با ضميمه شدن كربن و ازت به گل هاى مرداب هاى اوليه، مقدمه پيدايش جسم آلى وسپس ماده زنده فراهم گرديد. اما قرآن با جمله سلاله من طين تصريح مى كند كه در ماهيت گل وخاك هم تغييراتى صورت گرفته تا عصاره اى از آن آماده براى ظهور ذوى الحيات ودر نتيجه انسان گردد.
2 - بررسى هاى علمى اثبات كننده اين است كه جانداران به طور سريع وفورى از تركيب هاى خاكى پديد نيامده اند، ميليونها سال طول كشيده تا در آب هاى كم عمق دوران ديرين از گل ومواد خاكى، اجسام آلى (اجسام كربن دار) حاصل شوند واز اين اجسام ماده زنده وويروس ها وبعدا موجودات زنده مشخص شده پديد آيند.
3 - بنا به آيات متعده قرآن خداوند، ابتداى خلقت انسان را از گل ذكر فرموده وبه تصريح اين آيات انسان كامل بلافاصله از گل پديد نيامده بلكه به امر حكمت آميز الهى، اولين موجود زنده از گل پديد آمد وسپس حيات در سلسله موجودات به ترتيب تكاملى آنها سير كرد تا آنكه به انسان رسيد. نظر به پيوستگى كه ميان انسان وزندگان قبل از او وجود دارد وانسان در انتهاى تكامل جسمى موجودات زنده خواهد بود واز اين جهت است كه قرآن به تكرار خلقت انسان را از گل ذكر نموده است. اين موضوع در آيات 26 و 28 و 29 از سوره حجر (15) كه ذر بيان منشا خلقت انسان است قابل ملاحظه است.
4 - در ترجمه آيه 28 سوره حجر دو كلمه «حماء مسنون» گل سياه بد بو يا لجن سياه بد بو معنى مى كنند، كه گل سياه بد بو معمولا در مانداب ها ومرداب ها تشكيل مى شود. زيست شناسان وشيمى دان هاى حياتى، محيط زندگى اوليه را مانداب هاى ديرين سطح زمين مى دانند. نظراتى كه علماى مزبور راجع به محل پيدايش حيات دارند، در تائيد وتاكيد بيان قرآن واز جمله همين آيات 26 و 28 در سوره حجر مى باشد.
5 - توضيح علمى منشا حيات:
در آب هاى كم عمق ووسيع و مساعد اوليه، پس از تحول هاى مقدماتى كه براى پيدايش ماده زنده صورت گرفت، بسيارى از موجودات زنده ساده يك مرتبه ويا در زمان محدود پديد آمدند ودر حقيقت يك كيفيت عمومى موجب ظهور آن انواع متعدد از موجودات زنده وادامه وضع تكاملى آنها گرديد. (سحابى، يدالله 188:1387-192)
درباره آفرينش و زندگانى او در دين هاى سهگانه يهود و مسيحيت و اسلام، روايات و داستانهاى همسان و همانند آمده است، و اين همسانى و همانندى از آن رو است كه مبدا وحى در اين سه دين يكى است. اما در دين زرتشت داستان ابوالبشر و خلقت وى، با وجود مشتركاتى با اين سه دين، تفاوت و تمايزى اساسى دارد. بشر قبل از اين نسل موجود، فاقد قوه تشخيص بوده و مكلف هم نبوده، زيرا آفرينش وى بر اساس فطرت بشر كنونى نبوده و آيه (نفخت فيه من روحى) در نهاد وى تحقق پيدا نكرده و متصف به فضائل و كمالات نشده است. همان طور كه اشاره شد، قرآن مجيد آفرينش بشر را از خلقت حضرت آدم (علیه السلام) شروع كرده و صريحا بيان نموده است. لفظ (آدم) در قرآن اسم خاص است كه بر اولين بشر موحد اطلاق شده است. حضرت آدم (علیه السلام) اولين بشر نيست، بلكه اولين بشر موحد است كه آفرينش او براساس فطرت الهى است و ماهيت و كيفيت خلقت او را قرآن اين گونه بيان كرده است: (إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (همانا مثل خلقت حضرت عيسى (علیه السلام) در خارق العاده بودن مانند خلقت حضرت آدم (علیه السلام) است كه خداوند او را از خاك آفريد سپس بدان خاك گفت: بشرى به حد كمال باش، همان دم چنان گرديد) (آيه 59 سوره آل عمران) بحث و گفتگو در مورد پيدايش انسان از قرن نوزدهم شدت پيدا كرد. از آن ايام كه نظريه و بحث تكامل موجدات زنده، از ساده ترين آنها، سلول تك ياخته تا انسان وبستگى نسلى به شكل علمى مطرح گرديد. ارباب كليسا، بااستناد و اتكا به كتاب مقدس عهد عتيق، انسان را خلقى نوين وجداگانه در جمع زندگان و به سركردگى آدم ابوالبشر معرفى مى كنند از آنجا كه دانش طبيعى روز ارمغانى است كه از مغرب زمين وارد جمع مسلمانان شده است عين همان اختلافات و تعارضات به ميان دانش پژوهان و دينداران دنياى
اسلام نيز كشيده شد، و به ويژه آنكه بسيارى از اخبار و احاديث، كه در ميان اهل حديث به «اسرائيليات» مشهورند نيز اين تعارض را تاييد مى كنند. اغلب نوشته هايى كه در اين زمينه، انتشار يافته براساس ديدى است كه از ميان داستان خلقت انسان در تورات داشته اند و كمتر به چشمۀ زلال تعاليم اسلامى يا قرآن مراجعه كرده اند. (سحابي 21:1375) لفظ شناسى - اشتقاق: واژه آدم از ادَم عبرى گرفته شده است، ولى ريشه اصلى آن در زبان عبرى به درستى معلوم نيست. كلمه مؤنث آن ادَمَه در عبرى به معنى زمين يا خاك است. كاربرد دو صورت مذكر و مونث آن، «اَدَم» و «اَدَمَه» با هم در سفر پيدايش (2:7) معنى خاكى، ساخته شده از خاك، را القا مىكند. ريشه آدم همچنين با رنگ «سرخ» پيوند دارد، و اين شايد اشاره به رنگ خاكى باشد كه آدم از آن آفريده شده است. در زبان اكدى، ادَمو به معنى خون است و ادَمتو به معنى «خون سياه» (در حالات بيمارى)، و جمع آن ادماتو به معنى خاك سرخ و تيرهاى است كه در رنگ رزى به كار مىرفته. ظاهراً واژه ادمو و اتمو به معنى كودك، پيوندى با «اَدَم» ندارد، بلكه با ريشه (و ت م) و واژه عبرى يتوم (به معنى يتيم) مربوط است. در عربى جنوبى كهن ريشه ادم به معنى خادم و برده است. در يكى از فهرستهاى مترادفات زبان اكدى، واژۀ «ادمو» به معنى «شخص مهم و شريف» آمده است. در اكدى كهن و بابلى كهن نيز به نامهاى خاصّى بر مىخوريم از قبيل ا - د - مو، ا - دم - او، ا - د - مو دروجه تسميه آدم گفته اند كه اين كلمه عبرى بوده وبه معناى زمين وخاك است، كه معناى ساخته شده از خاك را تداعى مى كند. راغب اصفهانى در كتاب مفردات خود چهار وجه را براى نام ذكر مى كند:
چون جسم آدم از خاك روى زمين گرفته شده است به آن (اديم) گفته مى شود.
چون پوست او گندمگون بوده است به آن آدم مى گويند.
چون او از در آميخته شدن عناصر گوناگون ونيروهاى مختلف آفريده شده است (يعنى به معناى الفت واختلاط)
چون او از دميده شدن روح الهى معطر شده است. به او آدام يعنى آنچه طعام را خوش بو مى سازد. (بى آزار شيرازى 18:1386)
در افسانههاى باستانى چين نيز همان اعتقاد موجود است اولين انسان مذكر، ينگ - يى، و زنش هموئى است. در افسانههاى اساطيرى يونان، اولين انسان با فرمان زئوس، آفريده شده، اولين مرد، اپيمتهئوس، و اولين زن پاندورا است. در افسانههاى قديم مصر، خدا اولين مرد روى زمين را آفريده و آنرا شو ناميده، سپس زنش، تفرت را خلق كرده است. برابر افسانههاى هندى، ابتدا انسانى به شكل مرد بنام آتمان آفريده شده، بعد تبديل به دو قسمت گرديده، و قسمت دوم آن، مبدل به زن شده، با يكديگر مزاوجت نموده و نسلهاى بعدى را بوجود آوردهاند. مطابق افسانههاى كهن هيتيتها، نام اولين زن، هپات بوده است. برابر افسانههاى سومرى، خدا انسان را از گل آفريده، به او جان بخشيده و انسانهاى بعدى را بوجودآورده است. در يكى از فهرست هاى مترادفات زبان اكدى، واژۀ «ادمو» به معنى «شخص مهم و شريف» آمده است. جريان خلقت آدم در آنچه از منابع يهود ومسحيت آمده تا حدودى با آنچه در منون اسلامى آمده، همانند دارد واين همانندى بيشتر از آن جهت است كه مبدا وحى در هر سه آئين يكى مى باشد. يعنى آنچه خداوند در قرآن براى مسلمين جريان خلقت آدم ومسا يل بعدى اورا بيان فرموذه در تورات و انجيل نيز براى پيروان حضرت موسى وحضرت عيسى بيان فرموده است با اين تفاوت كه تحريفهائى كه در آن دو آئين بعد ها صورت گرفته آميخته با برخى از مطالب غير واقعى وخرافى گرديده وبدليل اعجاز قرآن آنچه در قرآن آمده همان است كه از خداوند وحى شده است. (رهبرى، احمد 58:1375) ولى بر اساس قرآن خداوند همسر آدم را نيز از جنس وى آفريد . (يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً) (اى مردم از پروردگارتان كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفتش را [نيز] از او آفريد و از آن دو مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد پروا داريد و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مبريد كه خدا همواره بر شما نگهبان است) (آيه 1 سوره نساء) در اين كه چگونه خداوند آدم وحوا را از خاك آفريد، احتمالات وفرضيه هاى گونگونى ارائه شده است. داستان آدم وحوا به جز قرآن، وتورات وانجيل و اوستا در افسانه هاى يونانى، سومرى وبابلى نيز آمده است. (همان منبع)
5-1 - آفرينش آدم بر اساس آئين و دين يهود:
در باب هاى دوم تا پنجم سفر پيدايش تورات چنين آمده است: پس از پيدايش آسمانها وزمين خداوند را خلق كرد تا برروى زمين كار كند آفرينش آدم از خاك زمين بود ودر بينى او روح حيات دميد واز نفخه الهى آدم (نفس زنده) شد ووارد باغى پر از درختان گوناگون نمود تا به كار زمين بپردازد و از آن باغ نگهبانى كند ولى از خوردن ميوه درخت معرفت ونيك وبد منع كرد وبه او گفت اگر از آن بخورى خواهى مرد. آنگاه همه جانوران وپرندگان زمين وآسمان را كه از خاك سرشته بود نزد آدم آورد تا آنها را نام گذارى نمايد نامى كه آدم بر هريك از آنان نهاد همان نام او شد. آدم تنها بود و خداوند و خداوند خواست براى او جفتى ومعاونى بيافريد پس خوابى گران بر او مستولى كرد و يكى از دنده هاى او برداشت واز آن حوا را خلق كرد. اين كه مردان پدر و مادر خود را ترك مى كنند وبا همسران خود انس والفت مى گيرند از آن رو است كه زن پاره تن مرد است. مار كه هوشيار تر از ساير جانداران بود نزد حوا آمد و او را به خوردن ميوه درخت معرفت ترغيب و اغوا نمود و حوا از ميوه آن درخت بخورد وپاره ازآن را به آدم داد واو نيز بخورد ودر همان حال چشم هر دو به نيك وبد باز واز برهنگى خود با خبر شدند وخود را بابرگهاى انجير پوشاندند. پس خداوند آدم را از باغ عدن بيرون كرد تا بر روى زمين كه خود از آن آفريده شد ه بود كار وزندگى كند. (رهبرى، احمد 56:1375) در كتاب اسرار خنوخ آمده است كه اجزاء وجود آدم از هفت جوهر آفريده شد. گوشت او از خاك، خون او از قطره هاى شبنم، چشمان او از خورشيد، استخوانش از سنگ، رگ وموهايش از گياهان، انديشه او از ابرها واز سرعت سير فرشتگان، روحش از روح خدا واز ياد ونامش از چهار حرف A-D-A-M- ( حروف اول نامهاى جهات چهار گانه به زبان يونانى) ساخته شده است. در كتاب عهد عتيق به وجود يك آدم روحانى قديم وازلى در برابر آدم جسمانى نيز اشاراتى هست زيرا حزقيال در عروج به آسمان ومشاهده، عوالم روحانى از صورتى مثل صورت انسان سخن مى گويد. فيلون اسكندرانى فيلسوف يهودى (نيمه اول سده اول ميلادى) نيز به وجود دو آدم علوى و سفلى قائل است ومى گويد آنكه از بهشت رانده شد آدم سفلى بودو آدم علوى همچنان در بهشت باقى است. (همان منبع)
5-2 - آفرينش آدم بر اساس آئين مسيحيت: اساس نظرياتى كه در انجيل وساير قسمتهاى كتاب عهد جديد درباره آدم آمده همان مطالبى است كه در سفر پيدايش در باره خلقت آدم، نافرمانى او، بيرون شدنش از بهشت آمده است. ولى از آن روى كه چند مبحث از مهمترين مباحث كلامى مسيحيت چون مساله شخصيت وطبيعت مسيح از مهمترين مباحث كلامى مسيحيت چون مساله شخصيت وطبعيت مسيح، مساله گناه اوليه وموضوع عنايت وبخشايش الهى با آفرينش آدم وسرگذشت او بستگى نزديك دارد متكلمان مسيحى از آغاز به اين موضوع توجه خاص داشته اند. در انجيل لوقا ضمن بيان نسب نامه حضرت عيسى آدم ابن الله خوانده شده ودر مقايسه آدم ومسيح به عبارت سفر پيدايش، انسان اول يعنى نفس زنده گشت. اما آدم آخر (عيسى) روح حيات بخش شد. انسان اول از زمين است وخاكى انسان دوم (عيسى) خداوند است. از آسمان وچنانكه صورت خاكى را گرفتيم صورت آسمانى را نيز خواهيم گرفت. (دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج اول،: 177) موضوع ديگرى كه در برخى از بخش ها عهد جديد مطرح مى شود، ازليت مسيح وتقدم وجودى او بر آدم است گر چه طبيعت ناسوتى مسيح بعد از آدم واز نسل آدم است ليكن وجود وطبيعت لاهوتى او به عنوان كلمه وروح الله ازلى است وپيش از خلقت عالم بوده است. همه چيز در او آفريده شده وآنچه در آسمان وزمين و آن چه ديدنى وناديدنى است همه بوسيله او وبراى او هستى يافت واو قبل از همه است وهمه چيز در او قيام دارد . (همان: 178)
5-3 - آفرينش آد م بر اساس آئين زرتشت: داستان خلقت در زرتشت با گسترش آموزه هاى زرتشت در ايران باستان و اسطوره هاى كهن ايران رنگ تازه اى گرفت، موبدان توانستند زرتشتى گرى و اسطوره ها را در هم آميزند و جهان نگرى ويژه اى با رنگ اخلاقى برجسته، و بر مبناى نبرد خير و شر (نور و ظلمت) پى ريزى كنند. بر پايه ى اين جهان شناسى، آفرينش در محدوده اى دوازده هزار ساله انجام مى گيرد كه به چهار دوره ى مساوى سه هزار ساله تقسيم مى شود. هرمزد و اهريمن كه هر دو ازلى هستند يكى در روشنايى لايتناهى بر فراز و ديگرى در تاريكى بى پايان و در فرود است. هرمزد دارنده ى علم مطلق و آگاه به آينده، و اهريمن نماد جهل و بى خبرى از آينده است. در سه هزاره ى آغازين اورمزد جهان مينوى را آفريد، نخست امشاسپندان را
هستى بخشيد وپس از آن به آفرينش ايزدان پرداخت. در اوستا و منابع پهلوى هر چند گاه غير شفاف و مبهم به آفرينش ديوان و موجودات اهريمنى اشاره شده است، ولى از نگاه كيش زرتشت دنياى اهريمنى نيز داراى مراتب و دستگاهى مجزاى از دنياى اهورايى است. بنابر عقايد زرتشتيان نخستين انسان كيومرث نام دارد. اين نام در اصل به معنى زندگى ميرا است در برابر زندگى ناميرا كه خاص توصيف خدايان است. در تسميه نخستين انسان بكار رفته است. كيومرث ششمين مخلوق از آفريدگان ششگانه (گاهى هفتگانه) اهورا مزذا است. چگونگى خلقت او در كتابهاى زرتشتى آمده است. بنابر اسطوره خلقت زرتشتى اور مزد كيومرث را در مدت 70 روز آفريد. خلقت او در سه هزاره دوم از عمر دوازده هزار ساله عالم انجام پذيرفت. نخست اورمزد از روشنى بى آغاز (ازلى) هيات آتش را آفريد كيومرث را به اين شكل خلق كرد وگرمى اين نور ازلى است كه در نطفه آدميان وجوددارد. اما تن او از گل يا از زمين آفريده شد. كيومرث همچون ديگر آفريدگار اين گيتى به مدت سه هزار سال بى حركت ماند ودر آغاز سه هزاره سوم اهريمن به جهان حمله كرد و از اين زمان دوران اختلاط خير وشر آغاز شد. اهريمن بر آسمان و آب وزمين و گياه وگاو يكتا آفريده تاخت وهمه را با بدى آلوده كرد اما نتوانست كيومرث را بلافاصله بكشد زيرا مقدر شده بود كه وى به مدت 30 سال در جهان زندگى كند، سرانجام پس از گذشت سى سال ديو مرگ توانست اورا از ميان ببرد. هنگام مرگ نطفه او بر زمين ريخت وپس از 40 سال از اين نطفه نخستين زوج بشر به نامهاى مشى ومشيانه با مهلى ومهليانه به صورت ريواسى از زمين روئيدند همانند هم وبه يكديگر پيوسته بودند. (رهبرى، احمد 57:1375) سپس آفريدگار در آنها جان دميد واز يكديگر جدا گشتند وبه صورت انسان در آمدند. نخست به خدائى اورمزد معترف شدند اما بر اثر اغواى اهريمن وى را آفريدگار جهان دانستند واين انديشه دروغ سبب شد كه هر دو گناهكار شدند به گونه اى كه روان آنان تا پايان جهان دوزخى شد. 30 روز بدون غذا گذرانيدند وبا گياهان خود را پوشانيدند سپس در بيابان بزى يافتند وشير آنرا دوشيدند وخوردند. بعد از گذشت سى روز ديگر به گوسفندى برخوردند وگوشت آنرا كباب كردند وخوردند بعداز يافتن جامه، استخراج آهن وساختن افزار هاى آهنين را آموختند. پس از گذشت 50 سال داراى هفت جفت فرزند توامان شدند واز آنان نسل بشر به صورت
نژادهاى گوناگون ادامه يافت. در اين اسطوره كيومرث در واقع پيش نمونه انسان به شماره آمده است به همين جهت توصيفى كه از آن شده توصيف انسان واقعى نيست بلكه نخستين جفت واقعى بشر مشى ومشيانه بوده است. نويسندگان دوران اسلامى غالبا در مقام مقايسه كيومرث را با آدم ابوالبشر يكى مى داننداما در بعضى روايتهاى ديگر مشى ومشيانه را قرينه آدم وحوا دانسته اند. (همان منبع: 58)
1 - از 4 ميلياردو 600 ميليون سال عمر زمين، 4 ميليارد سال اول آن دوره پركامبرين نام گرفته است كه در واقع چهار پنجم تاريخ زمين را به خود اختصاص مى دهد. از اين دوره سنگواره هايى شناخته شده يافت مى شود.
2 - اين سنگواره ها بقاياى موجودات حقيقى نبوده بلكه موادى هستند كه توسط جلبك ها رسوب يافته اند اين ساختمان ها استروماتوليت ( Stromatolite ) نام دارد. اگرچه
استروماتوليت ها غالباً ساختمان هاى نسبتاً بزرگى دارند ولى اكثر سنگواره هاى دوره پركامبرين در حد ميكروسكوپى اند كه با كشف اين موجودات ميكروسكوپى قدمت حيات به قبل از حدود 1 ميليارد سال پيش مى رسد. بسيارى از اين سنگواره هاى خيلى قديمى در سنگ هاى رسوبى به نام چرت محفوظ مانده اند. هنگاميكه دوره بعدى يعنى كامبرين آغاز مى شود صحنه براى ظهور موجودات پيچيده تر مهيا مى شود. از 570 ميليون سال پيش برگى جديد در تاريخ زمين ورق مى خورد كه شامل 3 دوران مى شود: دوران پالئوزوئيك (ديرينه شناسى)، دوران مزوزوئيك (ميان زيستى) و دوران سنوزوئيك (نوزيستى). (منبع: primates.persianblog.ir ) بنابراين سه مبدا تاريخى سنوزوئيك، مزوزوئيك وپالئوزوئيك مورد توجه قرار مى گيرد ومبدا تاريخى سنوزوئيك با جديد ترين زير تقسيمات اصلى تاريخ حيوانات است كه از 65 ميليون سال پيش يعنى از آخر روزگار كرتاسه وانقراض ديانوسورهاى غير پرنده شروع شده وتاكنون ادامه دارد. اين مبدا تاريخى را گاهى عصر پستانداران مى دانند زيرا كه بزرگترين حيوانات زمينى در اين مبدا تاريخى پستانداران هستند، ولى اين مطلب درست نيست، زيرا كه تاريخ پستانداران بسيار پيش از اين مبدا تاريخى شروع شده وتنوع زندگى در اين مبدا تاريخى براى حيوانات ديگر بيش از پستانداران است. اين مبدا تاريخى را مى توان عصر گياهان گلدار، عصر حشرات، عصر ماهى ويا عصر پرندگان دانست. (كمالى، محمد شريف 53:1391) سنوزوئيك به دو زير بخش با روزگار سوم وچهارم تقسيم مى شود. روزگار چهارم شامل دو دوره حاضر با هولوسن ( Holocene ) است كه يازده هزار سال قدمت دارد وپليستوسين ( Pleistocene ) كه 1/8 ميليون سال پيش شده است. مبدا تاريخى دوم مزوزوئيك ( Mozozoic ) به معناى حيوانات متوسط مى باشد كه به آن عصر خزندگان يا عصر ديناسورها نيز گفته مى شود ودر آن زندگى حيوانات نسبت به مبدا تاريخى اول بسيار تغيير يافت. اين مبدا تاريخى به سه دوره، كرتاسه (146 تا 65 ميليون سال پيش) و ژوراسيك (208 تا 146 ميليون سال پيش) و ترياسيك (245 تا 208 ميليون سال پيش) تقسيم مى شود. (همان منبع) قديمترين مبدا تاريخى پالئوزوئيك ( Paleozoic ) است كه در آن دو واقعه مهم در زندگى حيوانات بوحود آمد. در شروع اين مبدا تاريخى يعنى در حدود 542 ميليون سال پيش حيوانات پر سلولى
فراوان شدند وتقريبا تمام شاخه هاى حيوانات در عرض چند ميليون سال ظاهر شدند. در پايان اين اين مبدا تاريخى يعنى در حدود 251 ميليون سال پيش بزرگترين انقراض حيوانات بوجود آمد وباعث شد تا تقريبا 90 در صد انواع حيوانات دريايى منقرض شدند كه علت آن مشخص نيست. (همان منبع)
در اواخر عصر پالئوزوئيك همه نقاط خشكى كره خاكى همچون يك توده به هم پيوسته به همديگر متصل بودند. با اين حال در نقشه اى تلاش شده جزئيات سياسى مدرن و مرزهاى جغرافيايى كنونى جهان دراين نقشه گنجانده شود تا مشخص كنند هر قسمت از زمين در سيصد ميليون سال پيش در چه وضعيتى بوده است. بر اساس نقشه اى كه اخيراً از كره زمين درحدود سيصد ميليون سال پيش منتشر شده است در آن دوره از تاريخ، ايران سرزمينى متشكل از سه قسمت جدا از هم كه اقيانوس و دريا ميان آنها فاصله مى انداخت. دراين نقشه نشان مى دهد در آن زمان سرزمينى كه حالا آمريكا ناميده مى شود با مراكش و موريتانى و سنگال و صحراى آفريقا هم مرز بودند. كانادا نيز كشورى بود در همسايگى پرتغال و اسپانيا. همچنين مرزهاى روسيه نيز چسپيده بوده به
كشورهاى حوزه اسكانديناوى. همچنين از قاره استراليا به شكل جزيره اى خبرى نبود و اين كشور سرزمينى بود در همسايگى كشورهاى نپال و بنگلادش و بوتان. (همان منبع)
مطابق يك فرضيه علمى معاصر، سير تكاملى نخستين ميمون هاى انسان نما (اجداد انسان) در حدود 3 ميليون سال پيش در آفريقا آغاز گرديد. سپس، ميل دگرخواهى مهاجرت اين ميمون هاى انسان نما را به آسيا و اروپا جايى كه آنها تكامل خود را ادامه دادند، منتقل نمودند آنهايى كه در آفريقا باقى ماندند به روند تكامل خود ادامه دادند و به صورت انسان هاى امروزى در آمدند و سرانجام آن ها به همه نقاط جهان مهاجرت كردند و جاى همه ميمونهاى انسان نماى اوليه ( hominids ) را گرفتند. باستان
شناسان مى توانند درباره تكامل انسان با مطالعه باقيمانده اسكلت هاى انسانهاى نخستين، مطالب زيادى را كشف كنند انسان در طول سير تكاملى خود، به تدريج داراى جمجمه هاى بزرگترى شد. فك ها و دندان ها كوچكتر شدند و اين به خاطر تغيير برنامه غذايى انسان بود. با انجام آزمايش كروموزم و ( DNA ) بر روى 1062 انسان از بيست ودو منطقه جهان، اين فرضيه تاييد شده است كه ريشه مشترك انسانها از قاره آفريقا بوده است.
اين نوع بشر در حدود 60000 سال پيش از آفريقا به ساير نقاط جهان پراكنده شده است. از طرفى اكثر دانشمندان قرن گذشته براين باور بودند، كه انسان ناندرتال منشاء انسان اوليه بوده كه از دره ناندرتال اروپا به ساير نقاط جهان مهاجرت كرده است. اگرتمدن انسان عصر حجر را به سه دوره پارينه سنگى و ميان سنگى ونوسنگى تقسيم كنيم، چهار دسته انسان را مى توان در اين ادوار تاريخى مورد شناسايى قرار داد.
تواناى شكار وساختن ابزارهم نداشته است. مدرك شناسائى اين يافته ها سنگواره هاى
كه امروزه در موزه هاى ديرينه شناسى نگهدارى مى شود، مى باشد. از حدود يك
ميليون سال پيش اين انسان به عنوان نياكان انسان امروزى از آفريقا مهاجرت كرد.
علاوه بر اروپا به چين وجاوه هم رسيد. (بارنز، جيناال 56:1383)
2 - انسان پيت كانتروپوس ( Pithecanthropus ) اين نوع انسان نما شبيه جانوران بوده وحدودا متعلق به 500000 سال قبل بوده است.
(سانندرلند 10:1381) نظريه ديگرى نيز تاييد مى كند كه از دوران پارينه سنگى تا ميان سنگى تمدن انسان تحت تاثير تمدن انسان ناندرتال اروپاى بوده ولى در اواخر عصر پارينه سنگى ار 25000 تا 15000 سال پيش انسانهاى ناندرتال متمدنى در جنوب غربى آسيا زندگى مى كردند كه به اروپا هم مهاجرت نمودند. اريك ساندرلند معتقد است، كه انسان ناندرتال آسيايى واروپاى تا پايان دوره يخبندان با جمعيت كثيرى در آسيا وحتى قفقاز مى زيستند. به همين دليل پيروان اديان الهى معتقدند آدم وحوا در آسيا هبوط كردند. (همان منبع) براساس تحقيقات باستان شناسى وساير علوم تجربى مرتبط در ايران وخارج از آن با توجه به اينكه از حدود پانصد ميليون سال پيش زندگى در روى زمين شروع شده است. در اين فاصله زندگى پستانداران از 80 ميليون سال پيش وزندگى بشر حداقل از سه ميليون سال قبل شروع شده است. عصر سنگ مربوط به دوره چهارم يخبندان است كه بشر در اين دوره بوجود آمده وحدود 10 هزار سال پيش را آخر دوره يخبندان چهارم حدس مى زنند. براى دوره سنگ نيز مراحلى بر اساس نام مناطقى كه آثار مربوط به تاريخهاى متفاوت آن دوره در آن مناطق شناسائى ومطالعه شده نام گذارى گرديده است. اولين ابزارى كه انسان براى استفاده خود ساخته از سنگ بوده كه به سه طريق برش، تراشيدن، سائيدن و امثال آن عمل مى كردند وهمچنين از استخوان حيوانات وسايل مى ساختند.
به همين دليل دوره پارينه سنگى را دوره تراش ودوره نوسنگى را دوره صيقل سنگها نام گذارى شده است. در نتيجه تكامل استفاده از سنگ توسط انسان از دوميليون سال تا 40 هزار سال پيش به طول انجاميده تا بهتر شده است. دوره پارينه سنگى ميانه (موسترين) را دوره انسان نئاندر تال مى دانند كه نخستين گورستانهاى مربوط به اين دوره كشف شده است وپارينه سنگى جديد يا (برادوستين) را دوره انسان امروزى (هموساپين) مى دانند. به عبارتى تكامل نهائى انسان كه مرحله تكامل از انواع قبلى خود را پشت سر گذاشته وخصوصيات نسل جديد رسيده است، در اين دوره تحقق يافته كه حد نهايى تاريخ آن حدود 40 هزارسال پيش خواهد بود. (رهبرى، احمد 14:1375)
شناسان معتقدند كه حدود پانصد ميليون سال پيش زندگى در روى زمين شروع شده است، زندگى پستانداران از 80 ميليون سال پيش وزندگى بشر از سه ميليون سال قبل شروع شده است. دوران سنگ انسان مربوط به دوره چهارم يخبندان (75 هزار سال تا 10 هزار سال پيش) مى دانند كه بشر در اين دوره زندگى تكاملى خود را شروع نموده است. تاريخ روشن زندگى انسان فقط پنجاه هزار سال مى باشد. اين انسان ها ابزار مى ساختند كه هنوز مورد استفاده بشر است. در حدود ده هزار سال قبل به تدريج از غارها بيرون آمدند ودر دشت ساكن شدند وشروع به كشاورزى نمودند واين شروع تمدن بشرى مى باشد. (رضايى اصفهانى، محمد على 255:1383)
خلقت آدم از نظر منابع مكتوب الهى:
نام حضرت آدم (علیه السلام) 25 بار در 25 آيه قرآن ذكر شده، ومهمترين سئوال در باره آدم (علیه السلام) اين است كه محل (هبوط) آدم وحوا بر روى زمين كجا بوده است. از ابن عباس روايت شده كه آدم وحوا و ابليس در مكانى به نام دجنه ميان مكه وطائف ويا در روايت ديگرى آدم برروى صفا وحوا بر روى مروه دو كوه معروف در مكه فرود آمده است . (ابوخليل، شوقى 15:1989) براساس يافته هاى باستان شناسى و مطالعات باستان شناسان انسان اوليه در شهرهاى معروف بين النهرين ظهور كرده است. تمامى قرائن در تورات دلالت بر آن دارد كه بهشت عدن، در بين النهرين بوده است، چنان كه مشخصات آب وهواى اين منطقه براى زندگى بهترين وضعيت را داشته است كه مورد علاقه انسان بوده، وگزارشات باستان شناسان حاكى است كه آنان در بين النهرين، آثار جديدى كشف كرده اند، كه ثابت مى كند داستان آدم وحوا واقعيت داشته واز اين منطقه نشات گرفته است. چنان كه مجله الهلال مصر در صفحه 963 كه ماه مه 1933 چاپ شده است در مقاله اين موضوع را مورد تحقيق قرار داده است. (بى آزار شيرازى 19:1386) در لغت نامه دهخدا در باره بهشت عدن يا باغ عدن چنين ذكر شده است: در عهد عتيق (پيدايش 2) كه آدم و حوا در آن مى زيستند ولى بجهت نافرمانى از امر خدا از آن طرد شدند. اين بهشت بهشت زمينى و دجله و فرات از رودهاى آن بوده است
. با پيدايش مفهوم مسيح در نزد يهود اميد بازيافتن بهشت زمينى ازدست رفته در آنان راه يافت و بهشت را همان مملكت مسيح منتظر دانستند. (ناصر خسرو در شعر خود بهشت عدن را چنين شرح مى دهد: (ناصرخسرو: 444) اگر يك شب بخوان خوانى مر او را مژده ور گردد ++ به خوانى در بهشت عدن بر حلوا و بريانها بر اساس آيات قران بدليل نافرمانى آدم از ماندن در بهشت عدن محروم شد، در منطقه اى از كره خاكى زمين هبوط پيدا كرد، سپس پروردگار عالم اورا برگزيد وتوبه اش را پذيرفت واو را هدايت فرمود. (آيات 115 تا 124 سوره طه)
9-1 - از قديمترين دوره باستان شناسى تا روستا نشينى در بين النهرين:
از كشفيات باستان شناسى مربوط به دوره پارينه سنگى در بين النهرين مى توان به يك گمانه زنى كه در سال 1951 بوسيله دو باستان شناس آمريكاى انجام شد، اشاره نمود. در اين گمانه زنى، ابزارهايى از از سنگ آتش زنه متعلق به دوره ديرينه سنگى كه بر روى زمين گسترده شده بود، بدست آمد، و منشاء ابزارهاى مزبور كه يك كارگاه سرباز بوده است. اين ابزارهاى ساخته از سنگ آتش زنه عبارت بود از تبرهاى دستى به شكل قلب يا بادام وكاردهاى كمرى از تراشه هاى سنگ. همچنين در اين محل ابزارهاى قلوسنگى نيز يافت شد كه جنس آنها از سنگ آهك بود وكناره هاى آنها را تراشيده بودند تا به عنوان آلت قتاله بكار ببرند. اين فرهنگ خويشاوندى نزديكى با فرهنگهاى آشولى وموسيرى داشت و آن را به اوائل عصر ديرينه سنگى ميانه، يعنى نخستين مراحل آخرين يخبندان در حدود 120000 سال پيش منسوب دانسته اند. (رو 49:1369) همچنين شخصى بنام سولسكى ضمن حفارى در غار شنيدار در نزديكى شهر رواندوز كردستان عراق با پيدا كردن لايه هاى پى درپى ته نشينهاى آتشدان وخاكستر وابزارهايى از سنگ آتش زنه ثابت كرد كه غار در ادوار مختلف ديرينه سنگى مسكون بوده است. ابزارهاى سنگى عبارت بودند از سرنيزه ها، كاردها وادوات سوراخ كردن ويژه فرهنگ موستيرى در مراحل موخر آن. علاوه بر اين ابزارها دو اسكلت كودك
خردسال وهفت اسكلت بزرگسال از اين حفارى بدست آمد، كه جمجمه يكى افراد بزرگسال مشخصات انسان از نوع نئاندرتال را نشان مى داد. قدمت سه اسكلت در حدود 45000 سال پيش مى رسيد.
در حالى كه ساير اسكلت ها احتمال داده مى شود قدمتى در حدود 60000 سال داشته باشند. انقلاب نوسنگى در بين النهرين در حدود 7000 ق. م همراه با بقيه نقاط خاور نزديك بوجود آمده كه باعث استفاده از حيوانات اهلى وكشاورزى ومعمارى ساده بوده است. (همان منبع) انسان هاى پارينه سنگى عراق در انزوا نبودند. آنها از طريق صحراى سوريه جاى كه در آن ابزارهاى عصر پارينه سنگى در محلهاى گوناگون به دست آمده است، با انسان هاى پارينه سنگى سورى، فلسطينى در ارتباط بودند وشباهتهاى زياد ميان صنايع سنگ چخماق دو سرزمين وجود داشته، وهمچنين با فلاتهاى ايران و آناتولى مبادلات تجارى داشته اند. چنانكه در دوره پارينه سنگى، انسان هاى كه در شنيدار زندگى مى كردند وبعضى از ابزارهاى خود را از ابسيدين مى ساختند كه نزديكترين منبع آن در منطقه درياچه وان در ارمنستان بود. درحقيقت، تكنيكهاى صنعت سنگ از اردوگاهى به اردوگاه ديگر راه يافت وتا سرزمينهاى دوردستى همچون اروپا گسترش يافت. در دوره ميان سنگى ونوسنگى در بين النهرين، ابزارهاى سنگى ريز
يعنى ورقه هاى كوچكى كه به اشكال گوناگون ونامحدود ساخته مى شدند، مرحله اى از تكامل انسان را آشكار مى كند، مرحله اى كه او براى انجام وظايف كوچك، به قدر كافى مهارت به دست آورد ودر كشتن شكار خود از فاصله دور با استفاده از كمان به اندازه كافى هوش و ذكاوت يافت. تعين نقطه قطعى شروع براى دوره ميان سنگى بين النهرين عملا ناممكن است. ولى اگر بخواهيم تاريخى را براى پايان اين دوره در نظر بگيريم 10000 ق. م براى اوائل لايه ب عار شنيدار از طريق آزمايشهاى كربن 14 تعين شده است. (مجيدزاده 29:1376)
دوران نوسنگى كه با نخستين پيدايش فلز به پايان مى رسد، با انقلابى در فعاليت هاى مربوط به تغذيه انسان، يعنى كشت نباتات واهلى كردن جانوران آغاز مى شود. كشاورزان نوسنگى ابزار سنگى ريز را پيش از آنكه ناپديد شوند، براى زمانى بسيار طولانى مورد استفاده قرار دادند. در اين دوره انسان كج بيل را براى ريشه كن كردن علف هرز ونيز كشت گياهان بكار مى برد، از داس براى درو كردن گندمى كه به طور طبيعى ويا ارادى به عمل مى آمد استفاده مى كرد ودستاس و هاون را براى ساييدن و آرد كردن دانه هاى خودرو وحتى دانه هاى رنگى معدنى مورد استفاده قرار مى داد. با پژوهشهاى
دقيق باستان شناسى و آزمايشهاى علمى انجام شده، رشد وتكامل جوامع كشاورزى اوليه در بين النهرين مثلا در زاوى چمى شنيدار در شمال شهر رواندوز وفلسطين وگنج دره در شرق كرمانشاه تقريبا همزمان بوده است. چنانچه نتيجه يك آزمايش كربن 14 براى زاوى چمى شنيدار در عراق 8900 ق. موبراى لايه هاى زيرين گنج دره كرمانشاه 8450 ق. م را نشان مى دهد. بنابراين تمام محوطه هاى هم زمان در فضاى باز ايجاد شده واقتصاد آنها بر پايه شكارورزى و گرد آورى استوار بوده است. مراحل آغازينى كه در پايان اين دوره به رشد كامل اقتصاد كشاورزى انجاميد مى بايست به اين دوره (مرحله 1) نسبت داده شود. تاريخ مرحله 1 در بين النهرين به اوائل هزاره نهم ق. م مى رسد ودر حال حاضر محوطه هاى زاوى چمى وكريم شهير به عنوان استقرار ويكجانشينى روستاى در بين النهرين آن را به نمايش مى گذارند. (همان منبع) پس از اعلام نتايج حفارى باستان شناسى پرفسور برايدوود از دانشگاه شيكاگو در سالهاى 1948 تا 1951 وحفارى مجدد 1955 بر روى محوطه جارمو در نزديكى شمشمال عراق كه: اين محوطه داراى شانزده لايه خانه هائى كه روى هم قرار گرفته اند. در يازده لايه زيرين از محوطه جارمو هيچ گونه ظروف سفالين بدست نيامد كه نشان دهنده فرهنگ عصر نوسنگى قبل از سفال اين محوطه بوده است. ساكنان در خانه هاى مربع چند اتاقه از خشت فشرده با اجاقهاى گلى وحوضهاى آجرى در وسط آن مى زيستند. با قاشقهاى استخوانى غذا مى خوردند وبا سوزنهاى استخوانى دوخت ودوز مى كردند، ودوكهاى نخريسى سنگى آنان نشان مى دهد كه مى توانسته اند الياف مويى وشايد پشم را بريسند. ابزارهاى ميكروليتى وعادى از سنگ آتش زنه وسنگ شيشه بكار مى برده اند، بويژه داسهائى از سنگ آتش زنه كه بوسيله قير به يك دسته چوبى وصل شده بود. همچنين اشياء سنگينى از قبيل تير، پيكان، آسياى دستى، هاون، دسته هاون ونيز كف تاقها را كه از سنگ آهك وگاهى بسيار زيبا ساخته شده اند. (رو 1369:54)
كشف دسته هاى زغال شده گندم وجو نشانه فعاليت كشاورزى بوده وهمچنين نود وپنج درصد استخوان هاى حيوانات يافت شده متعلق به حيوانات اهلى از قبيل گاو وگوسفند وخوك بوده و مردمان خودشان را با گردنبند هاى گلى يا سنگى ساده ودستبند هاى شياردار عاج با آويزهاى صدف مى آراستند. اين مردم مردگان خود را در كف خانه هاى خود دفن مى كردند ومجسمه هاى گلى حيوانات ويك زن آبستن بعنوان الهه مادر مى ساختند. ازمايشهاى بعدى محدوده زمانى زندگى انسانها در محوطه 6750 ق. م نشان مى دهد. بدين سان بين النهرين در حدود 7000 سال قبل از ميلاد همراه با بقيه نقاط خاور نزديك به صحنه يك انقلاب اقتصادى واجتماعى يعنى انقلاب نوسنگى مى شود. (همان منبع) يعنى انسان از وضعيت شكارچى سرگردان بودن كه براى امرار معاش خود به بخت ومهارتش متكى بوده، مبدل به كشاورزى گرديد كه به قطعه زمين كوچك خود وابسته بود، وچون مى توانست از آن بطور منظم مواد خوراكى بدست بياورد. از خشت و گل براى خودش خانه ساخت. ابزارهاى جديدى براى انجام وظايف جديدش اختراع كرد. با گوسفند و گاو يك منبع دائمى وقابل دسترس براى تامين گوشت وشير پشم وپوست وغيره بدست آورد. در اين دوره گرايشهاى اجتماعى انسانها در بين النهرين هم پيشرفت كرد. زيرا پرداختن ودفاع كردن از زمين نياز به همكارى نزديك داشت. احتمالا هر خانواده اى مزرعه خودش را تاسيس كرد، زمين خودش كشت نمود، گله خودش را در آن به چرا وادشت وابزارهاى خودش را ساخت. اما چند خانواده گرد
هم آمدند ودهكده اى ايجاد نمودند كه نطفه يك سازمان اجتماعى بود، بعدها انقلابهاى ديگرى صورت گرفت، مانند جانشين شدن فلز بجاى سنگ در نتجه روستا ها تبديل به شهر شدند وشهر ها در كشور وكشور ها در امپراتوريها با هم متحد گرديدند. (همان منبع)
9-2 - گذار از روستا به شهر نشينى در بين النهرين:
با توجه به اينكه شش هزار سال قبل از ميلاد مسيح كوهپايه هاى زاكرس وحوزه دجله در شمال عراق را كشاورزان وگله داران دوران نوسنگى اشغال كرده بودند. آنهادر دهكده هاى كوچك با خانه هاى چينه اى زندگى مى كردند، ابزار سنگى به كار مى بردند، وبه نظر مى رسد كه در واحد هاى اجتماعى مستقل گرد هم مى آمدند. با اين حال، در حدود دوهزار سال بعد، (يعنى در 4000 ق. م) تاريخ در انتهاى ديگر عراق يعنى دربخش جنوبى دره دجله فرات آغاز شد وجوامع كاملا سازمان يافته وبسيار پيچيده به وجود آمد. (تشكيل دولت سومريان) آنها سرزمين بين النهرين را به دولت شهر هاى متعدد تقسيم كردند ودر مركز هر يك از آنها شهر نسبتا بزرگى بر پا ساختند. (مجيدزاده 1376:36) مالكيت وحمايت هر دولت شهر به خدايى واگذار شد واو نماينده اى از جانب خويش به فرمانروايى آنجا گمارد. كشاورزى كه بر آبيارى از طريق يك شبكه پيچيده براى تغذيه جمعيت بزرگى از متخصصان غير توليد كننده غذا، همچون كاهنان صاحب منصبان، سپاهيان، خدمتگزاران دولتى، كاتبان، صنعتگران وهنر مندان به اندازه كافى مازاد محصول توليد مى كرد. در اين دوره خط به خوبى شناخته شده بود ودر موارد بسيار بكار مى رفت. معمارى، مجسمه سازى وفلزگرى نشانه هايى از وجود هنرمندان وصنعتگران بسيار ماهر واغلب با استعداد را به نمايش مى گذاشت. مذهب كه بر زندگى اجتماعى وخصوصى حكومت مطلقه داشت، معبد نيرومند خداى حامى وتمامى اقتصاد دولت - شهر را در برمى گرفت كه پيرامون معبد خداى عمده شهر گرد آمده بود. (همان منبع)
9-3 - پيدايش يك تمدن در بين النهرين:
پيشرفت فرهنگى كه در دوره هاى فرهنگى سرزمين بين النهرين، باسرعت بيشترى ادامه يافت وسرانجام تمدن سومرى در جنوب اين سرزمين شكوفا شد. در جنوب عراق در منطقه اى كه دشت آبرفتى مسطحى بين دو رود دجله وفرات راشامل مى شود. قلمرو پادشاهى قديم سومر در جنوب اين دشت و قلمرو فرمانروايى آكد در شمال آن قرار داشت. بنا به روايات باغ عدن در اين مكان قرار داشت. در جنوب اين دشت مى توانيم مدارك وشواهد باستان شناسى زيادى از تغيراتى در محيط زيست دشت ايجاد شده كه در طول بيش ار شش يا هفت هزار سال از زمان نخستين استقرار دائمى در اين دشت بدست بياوريم. چنانچه بر اساس نظريه اى وبر اساس متون هزاره سوم شهر هاى باستانى اور ولاگاش در دوره عبيد در ساحل شمالى خليج فارس توصيف مى كنند. (كرافورد 14:1387)
در اواسط هزاره چهارم ق. م آب وهواى خاور نزديك كه قبلا گرم ومرطوب بود رفته رفته شروع به تغيير كرد وبه شدت خشك تر شد. در آن هنگام كشاورزى از طريق آبيارى در بين النهرين جنوبى چنان قرين موفقيت شده بود كه مهاجران از دشتهاى خشك وكوههاى شمال به سوى دره فرات شروع به مهاجرت كردند. در نتيجه روستاهاى جديد همانند روستاهاى قديم در كنار فرات قرار گرفته بودند. نيازهاى غذاى مردمى كه تعدادشان به سرعت رو به افزايش بود،، وهوش ذاتى انسان را به مبارزه جويى بر انگيخت. گاو آهن براى شخم زدن اختراع شد وچرخ دستى براى حمل كالاها وقايق بادبانى براى مسافرت سريعتر در آبراهه بوجود آمد. اين پيشرفتهاى فنى باعث توليد مواد خوراكى بيش از نياز شد كه مى توانست انبار شود، مجددا توزيع شود يا در ازاء مواد خام و تجملى مبادله شود . (رو 72:1369)
اين جريانات سه چهار قرن ادامه داشت اما در اواخر هزاره چهارم واوائل هزاره سوم آثار خشكسالى در بين النهرين جنوبى شروع شد بتدريج آب فرات كمتر شد. كم كم شبكه وسيع آبراهها و مردابهاى بزرگ جنوب جاى خود را به منظره اى داد كه چندان تفاوتى
با وضع امروز جنوب عراق ندارد. بسيارى از روستاها ناپديد شدند وساكنان آنها پيرامون مراكز بزرگ گرد آمدند كه به سرعت به شهر مبدل شدند. در نتيجه براى توسعه مناطق قابل كشت آبيارى مصنوعى پيشرفت كرد. نياز به تقسيم منصفانه آب قدرت سنتى روساى شهر يعنى كاهنان بزرگ را به ميزان قابل ملاحظه اى افزايش داد. اين عمل موجب تمركز قدرت وثروت در دست اشخاص معدود در نقاط معين و پيشرفت هاى فنى بيشتر، دستاوردهاى معمارى وهنرى برجسته، اختراع خط به عنوان وسيله اى براى ثبت معاملات بازرگانى ونيز زدو خوردهاى مسلحانه گرديد. (همان منبع)
نخستين مدارك كتبى قابل فهم از بين النهرين (از اوروك، اور وجمدت نصر) به زبان سومرى است. سومرى ها به احتمال زياد خود مخترع زبان نبودند، بلكه آن را از مردم كهن تر بومى با بيگانه ديگرى به ياد گرفته بودند. سومريها تنها يكى از چندين گروه قومى ساكن در بين النهرى را تشكيل مى دادند. كلمه سومرى يابه عبارت درست تر شومر، نام باستانى بخش جنوبى عراق گرفته شده است. اگر چه در جنوب بين النهرين چندين گروه قومى در تماس تنگاتنگ با يكديگر زندگى مى كردند، سومرى ها بر منتهى اليه جنوب، از حدود شهر نيپور در نزديكى دايوانيه تا خليج فارس تسلط داشتند،
وسامى هاى آكدى مقدم بر قسمتهاى مركزى بين النهرين، كه از حدود 2400 ق. م آكد ناميده شد، مسلط بودند. با وجود اين بايد يادآور شد ميان سومريها وآكديهاى مقدم وديگر گروههاى قومى جنوب بين النهرين در آغاز دوران تاريخى هيچ نوع تفاوت فرهنگى يا سياسى وجود نداشت، بلكه وجه تمايز ميان آنها تنها از نظر زبان شناختى بود. (مجيدزاده 69:1376)
9-4 - خلاصه مطالب بالا در باره تمدن اوروك وجمدت نصر:
1 - دولت شهر هاى سومرى در جنوب بين النهرين كه داراى استحكامات لازم بودند بوجود آمدند.
2 - در اين زمان مردمانى كه مشتمل بر كاهنان، كاتبان معماران، هنرمندان، پيشگويان، بازرگانان، كارگران، سربازان، كشاورزان رهبران مذهبى وسرداران جنگى بودند قدم به عرصه وجود گذاشتند.
3 - دوره پانصد ساله اى اين پيشرفتها از سوى باستان شناسان به دو بخش تقسيم شده است
1 - دوره اوروك (حدود 3500 - تا 3100 ق. م) 2 - دوره جمدت نصر (3100 تا 3000 ق. م)
9-5 - يافته هاى باستان شناسى از داستان آدم وحوا در بين النهرين:
داستان آدم وحواى تورات در 1700 سال قبل از ميلاد حضرت مسيح (علیه السلام) نگاشته شده است، واكنون باستان شناسان به آثارى دست يافته اند، كه اين داستان را در حدود 2000 سال ديگر به عقب برمى گرداند. اين آثار را باستان شناسان در خرابه هاى شهر نيپ پور يافته اند كه قديمى ترين شهرى است كه بشر آن را بنا كرده وبيش از شش هزار سال قدمت دارد. (شهر نيپ پور، شهرى است ميان سومر وبابل در كنار رود فرات كه در 100 ميلى جنوب بغداد ونيمه راه بين كيش وشور باك واقع شده است ومهمترين مركز فرهنگى سومرى در عراق قديم، بزرگترين شهر مقدس ومركز دينى در بابل بوده است. (همان منبع)
از جمله اين آثار قطعه اى از سفال است كه در آن تصوير مرد وزنى نقش شده كه با چهره اى غمگين در حال خارج شدن از بهشت هستند ودر پشت افعى بزرگى آن دو را دنبال مى كند. اسم آن مرد وزن را ذكر نكرده اند، ولى قرائن نشان مى دهد كه دو در دام افعى گرفتار وافعى بر آن مسلط شده وباعث خروجشان از بهشتى كه در آن زندگى
مى كرده اند گرديده است. تحقيقاتى كه بر روى اين سفال صورت گرفته، نشان مى دهد كه تصوير گرانى كه اين نقش را به روى آن حك كرده اند در حدود سال 3700 ق. م يعنى نزديك به 5700 سال پيش زندگى مى كرده اند، واين 2000 سال قبل از كتاب تورات است. نقش صورت آدم وحوا، برقطعه اى سفالين دليل بر آن است كه قصه آدم وحوا از داستان هاى متداول در آن زمان بوده كه بشر آن را پشت به پشت از اولين جد وجده خود نقل مى كرده اند. شهر نيپپور كه اين سفال در آن كشف شده، در شمال شرقى شهر هاى بين النهرين واقع شده است.
كسانى كه اين سفال را در اين خرابه پيدا كرده اند، يك هيات پژوهشى وعلمى اعزامى با اشراف چند دانشگاه آمريكايى به رياست دانشمند مشهور دكتر سبيرز بودند. اين هيات اعزامى چند ين سال در خرابه هاى اور كلدانيان كه گمان مى رفت زادگاه حضرت ابراهيم خليل (علیه السلام) است، به حفارى پراختند . (بى آزار شيرازى 20:1386) در خلال اين پژوهشهاى باستان شناسى در خرابه هاى شهر نيپپور آثار بزرگ اين شهر كشف شد ومعلوم شد كه اين شهر قديمى تر از اور كلدانيان است، بلكه قديمى ترين شهرى است كه انسان آن را بنا كرده است، و آنگاه با كاوش در آثار باستانى اين شهر به آثار قصه آدم
وحوا دست يافتند. دكتر سبيرز وهيات حفارى اين قطعه سفالى در باره داستان آدم وحوا در حفارى باستان شناسى نيپور، پيدا كرد، واز اين حفارى ها وپژوهشهاى باستان شناسى به هشت شهر ديگر بين النهرين دست يافتند. ولى در هيچ يك از اين محوطه هاى باستانى ابزار وآلات آهنى ومسى نديدند، وپى بردند كه اين شهر در عصر حجر وسنگ بنا شده است.) همان منبع)
بنابراين نيپور قديمى ترين محوطه هاى است كه انسان آن را كشف كرده است. محوطه باستانى شهر نيپپور حاكى از تمدنى مترقى است كه در وسط شهر ميدانى وسيع بوده ومعبد بزرگى در آن بوده ونزديك آن قلعه محكمى است واز آثار خانه ها برمى آيد كه بخش جنوبى شهر، اقامتگاه ثروتمندان بوده، وشكل هندسى ساختمانها ومعابد نشانگر ذوق وهنر سرشار مردمان آن عصر مى باشد. يافته باستان شناسى ديگرى از داستان آدم وحوا در اكتشافات جديدى كه توسط باستان شناسان در منطقه كوش به عمل آمده، عبارت است از يك لوحى سفالى، كه روى آن با خط ميخى راجع به داستان آدم وحوا نوشته شده است ومى گويند اين خطوط نشانگر آن است كه عبرانيان اين داستان را از بابليها وسومريها نقل كرده اند. اين لوح هم اكنون در موزه بريتانيا نگاهدارى مى شود. (همان منبع)
10 - نتيجه گيرى در باره آدم وحوا:
1 - از نظر باستان شناسان انسان هاى اوليه در شهر هاى معروف بين النهرين ظهور كرده اند.
2 - تمامى قرائن در تورات دلات بر آن دارد كه بهشت عدن در بين النهرين بوده است.
3 - گزارشات باستان شناسان حاكى است كه آثار جديدى در باره آدم وحوا كشف شده است. (بى آزار شيرازى 19:1386)
1 - رحلت آدم (علیه السلام) وانتخاب جانشين تا مبعوث شدن حضرت نوح (علیه السلام):
بر اساس روايات حضرت آدم (علیه السلام) پس از 930 سال عمر به سالهاى آخر عمر خودش رسيده بود كه خداوند به او وحى كرد كه به پايان عمر خود رسيده ومدت پيامبريت به سر آمده است. خداوند به آدم فرمان داد همه گنجينه نبوت و آنچه را مردم به آن نياز دارند به پسرت شيث يا هبه الله (علیه السلام) به عنوان جانشينت واگذار كن. حضرت آدم (علیه السلام) هنگام مرگ همه را جمع كرد وبه آنها وصيت نمود. يكى از بشارتهاى آدم (علیه السلام) به مردم عصر خود، بشارت به آمدن حضرت نوح (علیه السلام) بود آنها را مخاطب قرار مى داد ومى فرمود: اى مردم خداوند در آينده پيامبرى به نام نوح (علیه السلام) مبعوث مى كند، او مردم را به سوى خداى يكتا دعوت مى نمايد. ولى قوم او، اورا تكذيب مى كنند و خداوند آنها را با طوفان شديد به هلاكت مى رساند. من به شما سفارش مى كنم كه هر كس از شما زمان او را درك كرد. به او ايمان آورده واو را تصديق كند واز او پيروى نمايد، كه در اين صورت از غرق شدن در طوفان، مصون مى ماند. بين آدم تا نوح ده پدر يا پيامبر به ترتيب ذيل واسطه وجود داشته است. 1 - شيث 2 - ريسان - 3 - قينان 4 - احيلث 5 - عنميشا 6 - ادريس 7 - برد - 8 - اخنوخ 9 - متوشلخ 10 - لمك. جنازه حضرت آدم (علیه السلام) كه در سرزمين مكه دفن شده بود. پس از گذشت 1500 سال توسط حضرت نوح در هنگام طوفان، آن را از غار كوه ابو قبيس (كنار كعبه) بيرون آورد وبه همراه خود با كشتى به سرزمين نجف اشرف برد ودر آنجا به خاك سپرد. هم اكنون قبر آدم وحضرت نوح در كنار حرم على (علیه السلام) در نجف اشرف قرار دارند. (محمدى، محمد 35:1388) حضرت نوح (علیه السلام) نخستين پيامبر بعداز حضرت شيث وادريس (علیه السلام) است. او به كار نجارى اشتغال داشت ودر چهل سالگى از سوى خداوند به رسالت مبعوث گرديد و مسن ترين انبياء ويكى از پيامبران اولوالعزم وناصح امين (سوره هود) وعبدشكور (سوره اسراء) است. حضرت نوح جد هفتمين بعد از آدم و پدر دومين نوع بشر، عادل كامل با خدا و واعظ عدالت و ايمانش مشهور بود. (همان منبع)
حضرت نوح كه قوم اش را به عبادت وپرستش خداى يكتا دعوت واز پرستش بتها نهى مى كرد واز عذاب روز بزرگ (طوفان و قيامت) بر حذر داشت. اشراف خود كامه كه داراى روح شيطانى بودند، ضلالت وگمراهى خود را به نوح (علیه السلام) نسبت دادند، ولى آن حضرت با ادب ومتانت فرمود: «مرا با گمراهى چه كار؟ بلكه من فرستاده اى از جانب پروردگار جهانيانم كه پيامهاى الهى را به شما ابلاغ مى كنم.» قوم نوح به وى اعتراض مى كنند كه او فردى عادى است. وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِي وَ تَذْكِيرِي بِآياتِ اللّهِ فَعَلَى اللّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ - و خبر نوح را بر آنان بخوان آنگاه كه به قوم خود گفت اى قوم من اگر ماندن من [در ميان شما] و اندرز دادن من به آيات خدا بر شما گران آمده است [بدانيد كه من] بر خدا توكل كردهام پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد تا كارتان بر شما ملتبس ننمايد سپس در باره من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى اللّهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ - و اگر روى گردانيديد من مزدى از شما نمىطلبم پاداش من جز بر عهده خدا نيست و مامورم كه از گردننهندگان باشم. (سوره يونس آيه 72 و 71) فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ - و اشراف قومش كه كافر بودند گفتند اين [مرد] جز بشرى چون شما نيست مىخواهد بر شما برترى جويد و اگر خدا مىخواست قطعا فرشتگانى مىفرستاد [ما] در ميان پدران نخستين خود چنين [چيزى] نشنيدهايم (سوره مومنون آيه 24) بنابراين مى گفتند كه خدا بايد فرشته را به پيامبرى بفرستد. در نتيجه حضرت نوح با قوم خود احتجاج مى كند. فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ - پس او را تكذيب كردند و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند نجات داديم و كسانى را كه آيات ما را دروغ پنداشتند غرق كرديم زيرا آنان گروهى كور [دل] بودند (سوره اعراف آيه 64) كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ - پيش از آنان قوم نوح [نيز] به تكذيب پرداختند و
بنده ما را دروغزن خواندند و گفتند ديوانهاى است و [بسى] آزار كشيد (سوره قمر آيه 9) ولى قوم نوح كه داراى روح شيطانى يعنى تكبر وخود بر تر بينى بودند اورا دروغ زن وديوانه خواندند. وپيروان اورا يك مشت اراذل و اوباش بر شمردند. وَ يا قَوْمِ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلاّ عَلَى اللّهِ وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ - و اى قوم من بر اين [رسالت] مالى از شما درخواست نمىكنم مزد من جز بر عهده خدا نيست و كسانى را كه ايمان آوردهاند طرد نمىكنم قطعا آنان پروردگارشان را ديدار خواهند كرد ولى شما را قومى مىبينم كه نادانى مىكنيد (سوره هود آيه 29)
قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ 111 قالَ وَ ما عِلْمِي بِما كانُوا يَعْمَلُونَ 112 گفتند آيا به تو ايمان بياوريم و حال آنكه فرومايگان از تو پيروى كردهاند (111) [نوح] گفت به [جزئيات] آنچه مىكردهاند چه آگاهى دارم (112) (سوره شعراء آيه 111 و 112) حضرت نوح (علیه السلام) در برابر تحقير وتكذيب مردم مامور مى شود كه كشتى بسازد. او در شهر كوفه در همين جا كه امروز مسجد بزرگ كوفه قرار دارد به ساختن كشتى بزرگى مى پردازد. گفته مى شود كه مسجد كوفه خانه ومصلاى حضرت نوح بوده است. (بى آزار شيرازى 30:1386) بنابراين قوم نوح، قوم بت پرست، اسير جهل وخرافات، دل به پرستش بت هاى مختلف خود بسته بودند. «بتهاى مانند ود، يغوث، ونسر» را خدايانى بودند كه قوم نوح خير وشرزندگى را از جانب آنها مى دانستند. نوح كه زبانى فصيح
وشيوا داشت وبراى ارشاد مردم با صبر وتحمل در برابر لجاجتهاى قوم ايستادگى مى كرد و آنها را به سوى خداى يگانه دعوت مى كرد. آنها را از عذاب آخرت بيم مى داد، واز ثواب اخروى وپاداشى كه خداوند براى صالحان ومومنان قرار داده است حرف مى زد. اما سخنان نوح در دلهاى سنگى قوم اثر نمى كرد. مردم روز وشب مى شنيدند كه نوح چه سخنان تازه اى براى آنها دارد، وسعى مى كند آنها را متوجه چيز هايى فراتر از آنچه مى بيند ومى شنود كند. نوح از خلقت ورمز ورازهاى آن، نظم جهان، آسمان وستاره و ماه وخورشيد، بيابانها وكشتزارها وباغها ودرختان، رودخانه ها ونهر ها وهمه مخلوقات پروردگار خود سخن مى گفت تا مردم چشم باز كنند واز خواب غفلت بيدار شوند. نوح نهصد وپنجاه سال قوم خويش را به سوى خداى يگانه دعوت كرد وتا آخرين لحظه به اميد اصلاح آنها صبر كرد، اما عاقبت فرصتى كه خدا به قوم نوح داده بود سررسيد وفرمان صادر شد. وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ - و به نوح وحى شد كه از قوم تو جز كسانى كه [تاكنون] ايمان آوردهاند هرگز [كسى] ايمان نخواهد آورد پس از آنچه مىكردند غمگين مباش (سوره هود آيه 36) غيراز آنها كه به تو گرويدند، ديگر كسى به توايمان نمى آورد. بنابراين از كفر وعصيان آنها غمگين مباش. (آبروى، غلامرضا 27:1386) انتظار پايان يافته بود ودوران رنچ ومحنت نوح بسر مى رسيد. سالهاى بسيار چنان بر او سخت گذاشته بود كه با شنيدن اين كلام وحى، لب به سخن گشود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ - و به راستى نوح را به سوى قومش فرستاديم [گفت] من براى شما هشداردهندهاى آشكارم - أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ - كه جز خدا را نپرستيد زيرا من از عذاب روزى سهمگين بر شما بيمناكم (سوره نوح آيه 25 و 26)
خدايا هيچكس از كفار را روى زمين باقى نگذار، زيرا اگر به آنان امان بدهى بندگان تورا گمراه مى سازند، وغير از نسلى تبهكار و افرادى كه در كفران نعمت غوطه ور باشند اولادى از آنان بوجود نمى آيد. سپس خدا به نوح فرمان داد كشتى بسازد وبه او گفت: فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا فَإِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ - پس به او وحى كرديم كه زير نظر ما و [به] وحى ما كشتى را بساز و چون فرمان ما دررسيد و تنور به فوران آمد پس در آن از هر نوع [حيوانى] دو تا [يكى نر و ديگرى ماده] با خانوادهات بجز كسى از آنان كه حكم [عذاب] بر او پيشى گرفته است وارد كن در باره كسانى كه ظلم كردهاند با من سخن مگوى زيرا آنها غرق خواهند شد (سوره مومنون آيه 27) بنابر دستور ودر حضور ما به ساختن كشتى بپرداز، وبه شفاعت آنان كه ستم كرده اند با من سخن نگو كه البته آنها بايستى غرق شوند. از آن پس نوح در مسير ديگرى رفت و آمد مى كرد ودر مكانى دور از شهر با چوب وميخ وچكش مشغول بود. مدتى بود مردم نوح را در شهر نمى ديدند. با آنكه از سخنان او در آسايش بودند اما نگرانى تازه اى به جانشان چنگ مى انداخت. نوح هر روز از شهر بيرون مى
رود ودر مكانى دور نجارى مى كند. هر روز كه مى گذشت پيكره عظيم كشتى كامل مى شد. يك كشتى بزرگ با ارتفاع يك كوه كه هنوز قله آن ساخته نشده بود. حرفها وسرزنش هاى مردم نيز هيچ تاثيرى در كار نوح نداشت بلكه او را به ادامه كار مصمم تر مى كرد هر روز بيشتر از روز قبل با ميخ وتخته وطناب كار مى كرد وبى صبرانه انتظار مى كشيد تا كشتى ساخته شود. (همان منبع) مشركان قوم نوح براى مسخره كردن حضرت نوح به گرد او اجتماع مى كردند، ومى گفتند: شگفتا! در بيابانى كه چاه و آبى وجو. د ندارد، اين مرد كشتى مى سازد، زهى نادانى وابلهى! مولانا جلال الدين در كتاب مثنوى ماجراى ساختن كشتى توسط حضرت نوح (علیه السلام) وماجراى مسخره قوم را چنين بازگو مى كند. (مولانا جلال الدين 392:1387)
نوح اندر باديه كشتى بساخت - صد مثل گو از پى تسخر بتاخت /
در بيابانى كه چاه و آب نيست مى كند كشتى چه نادان ابلهى است
آن يكى مى گفت: اى كشتى بتاز - وآن يكى مى گفت: پرش هم بساز
آن يكى مى گفت دنبالش كژاست - وآن يكى مى گفت: پشتش كژ مژ است
آن يكى مى گفت: پالانش كجاست؟ وآن يكى مى گفت پايش كژ چراست؟/
آن يكى مى گفت كاين مشكى تهى است وآن يكى مى گفت: اين خر بهركيست؟
حضرت نوح (علیه السلام) سالها قوم گنهكار خود را از عذاب الهى هشدار داد، ولى آنها همه چيز را به مسخره گرفتند وبه هشدار هاى حضرت نوح اعتنا نكردند. نوح صدها سال براى هدايت قوم خود تلاش كرد، ولى جز گروه اندكى به او ايمان نياوردند. نوح به طور كلى از هدايت شدن قوم مايوس شد، زيرا مى ديد روز به روز بر لجاجت و آزار آنها افزوده مى شود وآنها آن چنان از نظر فكرى وروحى مسخ شده اند كه هيچ روزنه اميدى براى جذب آنها باقى نمانده و حتى از فرزندان آينده آنها نيز اميدى نيست. از طرفى خداوند به نوح (علیه السلام) وحى كرد كه: وَ أُوحِيَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ - و به نوح وحى شد كه از قوم تو جز كسانى كه [تاكنون] ايمان آوردهاند هرگز [كسى] ايمان نخواهد آورد پس از آنچه مىكردند غمگين مباش (سوره هود آيه 36) در اينجا بود كه نوح (علیه السلام) آنها را سزاوار نفرين ديد ودر مورد آنها چنين نفرين كرد: وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيّاراً - إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً - و نوح گفت پروردگارا هيچ كس از كافران را بر روى زمين مگذار (26) چرا كه اگر تو آنان را باقى گذارى بندگانت را گمراه مىكنند و جز پليدكار ناسپاس نزايند (27) (سوره نوح آيه 26 و 27) در اين هنگام بود كه طوفان عالمگير وعظيم فرا رسيد. از آسمان وزمين و از هر سو آب وسيل موج مى زد. آبى كه از آسمان مى آمد باران نبود، بلكه چون سيلى بود كه بر زمين مى ريخت وهمه جاى زمين تبديل به آبشار هاى عظيم و بى نظير شده بود وباد تند از همه جا مى وزيد ورعد وبرق و ابر هاى متراكم همه جا را تيره وتار ساخته بود. طولى نگذشت كه كشتى بر روى آب قرار گرفت وهمه انسانها وموجوداتى كه در بيرون كشتى بودند، غرق شده وبه هلاكت رسيدند. همه كوهها ودشتها زير آب قرار گرفت، گويى همه جا اقيانوس بود وديگر زمينى يا قله كوهى ديده نمى شد. (محمدى، محمد 51:1388) نقل وتعبير قرآن در اين باره چنين است: وَ هِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ 42 - و آن [كشتى] ايشان را در ميان موجى كوهآسا مىبرد و نوح پسرش را كه در كنارى بود بانگ درداد اى پسرك من با ما سوار شو و با كافران مباش (42) قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاّ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ
بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ 43 گفت به زودى به كوهى پناه مىجويم كه مرا از آب در امان نگاه مىدارد گفت امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاهدارندهاى نيست مگر كسى كه [خدا بر او] رحم كند و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر] از غرقشدگان گرديد (43) وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ 44 و گفته شد اى زمين آب خود را فرو بر و اى آسمان [از باران] خوددارى كن و آب فرو كاست و فرمان گزارده شده و [كشتى] بر جودى قرار گرفت و گفته شد مرگ بر قوم ستمكار (44) (سوره هود آيه 42-44) طوفان، سيل و آب سراسر جهان را فرا گرفت. كشتى نوح (علیه السلام) بر روى آب به حركت در آمد، سر نشينان كشتى نجات يافتند وگنهكاران به هلاكت رسيدند. آب به قدرى بالا آمده بود. سر انجام بر اساس آيه 44 سوره هود كشتى بر روى كوه جودى پهلو گرفت. اين كوه در يكى از مناطق شمال عراق، نزديك موصل يا محلهاى ديگر نزديك همين محل قرار گرفته است. (محمدى، محمد 54:1388)
بر اساس آيه 40 سوره هود حَتّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قَلِيلٌ - تا آنگاه كه فرمان
ما دررسيد و تنور فوران كرد فرموديم در آن [كشتى] از هر حيوانى يك جفت با كسانت مگر كسى كه قبلا در باره او سخن رفته است و كسانى كه ايمان آوردهاند حمل كن و با او جز [عده] اندكى ايمان نياورده بودند. و بر اساس آيه 12 سوره قمر - وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ - و از زمين چشمهها جوشانيديم تا آب [زمين و آسمان] براى امرى كه مقدر شده بود به هم پيوستند. در اين وضعيت فوران آبفشان ايجاد شد. تنور در روستا نيز به كار رفته، اما جفرى معتقد است كه اين كلمه نه ايرانى اصيل است ونه سامى بلكه از زبان اقوامى كه پيش از آرياييان وساميان بوده اند، گرفته شده است. بعضى از مفسرين ومورخين آيه فوق را به فوران آب از تنور خانه نوح تفسير كرده اند وگفته اند اين همان تنور نان پزى بوده كه حوا آن را ساخته وتا زمان نوحباقى مانده است. بعضى از مفسرين گفته اند تنور به معناى سطح زمين است يعنى زمين فوران كرد. از امام على (علیه السلام) تنور، فجر روايت شده است، يعنى نور فجر به عنوان علامت طوفان ظاهر شد. (بى آزار شيرازى 32:1386)
3-1 - در باره محل زندگى قوم نوح (علیه السلام): همان طور كه ذكر شد نام حضرت نوح (علیه السلام) 43 بار در قرآن ذكر شده است وتقريبا همه داستان نوح (علیه السلام) در قرآن كريم ذكر شده است. از جمله در سوره مباركه هود آيات 24 تا 49 ودرسوره مباركه قمر آيات 9 الى 16 وهمچنين در سوره نوح از آيات 1 الى 28 شرح زندگى ونبوت وساخت كشى وعاقبت قوم نوح بيان شده است. بنابر همين آيات قوم نوح در جنوب عراق، جايى نزديك محل كنونى شهر كوفه زندگى مى كردند. تمدن دوره جمدت نصر كه در سال 1920 توسط باستان شناسى بنام لانگدون ( Langdon ) در تپه كوچكى بنام جمدت نصر در نزديكى شهر قديمى كيش كشف شد. برطبق كتب تاريخى در پايان اين دوره سيلاب وطوفان بسيار عظيمى رخ داد كه تمام منطقه بين النهرين را به زير آب برد. حفارهاى باستان شناسى انجام شده در اور، اوروك كيش وشور پاك نشان مى دهد، طوفان عظيمى در بين دو دوره تل عبيد و جمدت نصر ونيز سيلابى بزرگ در اواخر دوره جمدت نصر رخ داده ا ست. (ابو خليل، شوقى 28:1389)
در سال 1925 نوع مشخصى از سفالينه ها كه اساسا مركب از كوزه هاى زمخت مزين به طرحهاى هندسى وطبيعى با رنگهاى سياه وطلايى وسرخ بر روى زمينه زرد نخودى بود در جمدت نصر مابين بغداد وبابل كشف گرديد. بعد ها «ظروف جمدت نصر» به مقدار كم در ديگر نقاط بين النهرين نيز بدست آمد وبه عنوان نشانه يك دوره فرهنگى تلقى شد كه بلافاصله بعد از دوره پيشين قرار داشت، يعنى آنچه كه دوره جمدت نصر ناميده مى شود. بقاياى آثار معمارى اين دوره بسيار كمياب ولى كافى است كه نبودن تغييرات شديد را در نقشه وتزئينات معابد ثابت كند. اكنون تاكيد بر روى سكوها وموزائيكهاى مخروطى شكلى است كه به جاى اينكه به ديوارها چسبانده شود در قاب سقفها بكار مى رفت. مهرهاى استوانه اى همان صحنه هاى مذهبى وغير مذهبى را نشان مى دهند. (رو، 1369 ص 78)
از دوره جمدت نصر دو نمونه از آثار معمارى از معابد اين دوره كشف شده است كه شيوه تزيين آنها حائز اهميت است. اين معابد عبارتند از معبدى در تل عقير يا نقاشيهاى ديوارى ومعبد هزار چشم در تل براك واقع در شمال بين النهرين، جايگاه نياشى معبد اخير به سبك اصيل سومرى با طلا وسنگهاى قيمتى رنگى زينت يافته است. سنت معمارى موجود در معبد سفيد وبناهاى مربوط به آن با توسعه بى وقفه خط وكتابت وبخشى از هنر پيكره سازى در ارتباط است. در معبد اآنا در اوروك، يا به عبارتى در مرحله انتقال از دوره اوروك IV به دوره جمدت نصر، تغييرى رخ داد كه پديده هاى خارجى تنها عامل به وجود آورنده آن نبودند.. (مورتگات، آنتون 15:1377)
همچنين از ظروف سفالى بسيار ناصافى كه با دست ساخته شده وكناره هاى تخت وصاف دارد وحفاران آلمانى آن را ظروف زنگوله اى مى نامند مى توان اشاره نمود. به نظر مى رسد اين ظروف در تمام مراحل دوره اوروك موجود بوده ودر اواخر دوره جمدت نصر بسيار معمول شده و در همه جا گشترش يافته باشد. چون اين نوع ظروف نه تنها در سراسر سومر وآكد، كيش، اور لاگاش (تلوح)، نيپور وعقير يافت مى شود. بلكه در وتدى دياله، نينوا كار كميش، هاما در سوريه وشوش در ايران وحتى آبيدوس مصر نيز يافت مى گردد. در نينوا صدها از اين ظروف يافت گرديده كه معمولا به صورت واژگونه در زمين گذاره مى شده ومحتوى سبزيجات بوده وتصور مى رودبراى تبرك مناطق تحت ساختمان بكار مى رفته است. از آثار سفالى دوره اوروك وجمدت نصر پياله هائى است كه گاه با دسته اى پيچيده وقيطان مانند زينت يافته است. (مالووان. م 21:1372)
همچنين اولين نمونه كاسه يا لبه واريخته كه سفال مشخص دوره اوروك است، از لايه 12 به دست آمد. در اين لايه، اولين نمونه سفال با خمير قرمز آلبالويى رنگ كه ظرف را شبيه ظروف فلزى جلوه مى دهد نيز به دست آمد. از لايه استقرارى 8 سفالهايى كه تماما با چرخ سفالگرى ساخته شده بودند
كشف شد واز لايه 6 ظروف لوله دار شبيه سفالهاى دوره سلسله هاى اوليه ظاهر گشت. همچنين نمونه هاى زيادى از سفالها در اوروك به دست آمده كه نشانه هايى از آن دوره است واز آن ميان به ظروف بسيار ناصافى كه با دست ساخته شده وكناره هاى تخت وصاف داردند وبه ظروف زنگوله اى مشهور شدند، مى توان اشاره كرد. اين ظروف در تمام مراحل دوره اوروك ساخته مى شده ودر اواخر دوره جمدت نصر بسيار معمول شده است، چه اغلب نقاط بين النهرين وحتى ايران وسوريه ومصر نيز نظير آن يافت شده است. (فرنو، بهروز 202:1382)
در دوره اورك شاهد يك نو آورى ديگرى نيز بوده است، كه اهميت زيادترى از چرخ و مهر هاى اسطوانه اى يا تزئينات مخروطى شكل است، وآن يك اختراع سرنوشت ساز قابل قياس با اختراع كشاورزى در عصر نوسنگى بود. خط به صورت كتيبه هاى تصويرى در اواخر دوره اوروك براى نخستين بار در معابد قديمى اوروك پديدار مى شود. خطى كه در سرتا سر تاريخ بين النهرين بكار برده مى شد و به عنوان «ميخى» شناخته شده است، در اصل مثل همه خطهاى گذشته وحال مجموعه اى علامتهاى كوچك وساده با تصاوير بود. قديمى ترين متون اوروك كه نخستين تلاش انسان را براى ثبت افكارش نشان مى دهند بسيار پيچيده اند. احتمال مى رود كه نخستين تصاوير بر روى چوب حك مى شده يا روى پوست حيوانات وبرگ درختان نقاشى مى شده است ولى اين
گونه وسايل مدتها پيش در زير خاكهاى مرطوب بين النهرين متلاشى شده است. تنها مدركى كه باقى مانده روى خشتهاى خاك رس نوشته شده است. (رو، ژورژ 76:1369)
تا اواخر قرن گذشته همه فكر مى كردند كه تورات قديمى ترين منبع داستان طوفان نوح است. اما اكتشافات جديد باستان شناسان در سال 1853 م به نسخه اى از روايت بابلى در مورد طوفان دست يافتند. بين سالهاى 1889-1900 م هيات آمريكايى در حفاريهاى خود در عراق لوحه هايى آجرى در شهر نيپپور كشف كردند كه مربوط به داستان طوفان به روايت سومرى بود. ارنوپوبل نخستين باستان شناسى بود كه در سال 1914 م اقدام به انتشار روايت سومرى طوفان نوح كرد و آنگاه ديگران از وى پيروى كردند. هرچند ترجمه پوپل همچنان اساس ومنبع پژوهشگران است. (بى آزار شيرازى 34:1386) همچنين در سال 1839 اوستن هنرى ليارد انگليسى كه عازم جزيره سيلان بود، در بين النهرين با كاوش وگمانه زنى باستان شناسى در يكى از تپه هاى باستانى آشور با كشف ويرانه هاى نى نوا (نينوا) ونمردو به مجموعه اى از تنديس ها وهزاران خشت نبشته دست يافت كه روانه ى موزه ى بريتانيا شد. هنوز هيچ كس نمى دانست بخش مهمى از تاريخ وادبيات گم شده بشرى پيدا شده است. تعداد اين الواح 28 هزار بود. اولين گام را هنرى راولين سون برداشت كه توانسته بود از راه باز كاوى
فرمان داريوش در بيستون كليد خواندن خطوط ميخى را به دست آورد. در سال 1853 هرمز رسام، از آشوريان كرمانشاه دستيار وجانشين ليارد، كتابخانه نينوا را در حفارى باستان شناسى كشف مى كند. در سال 1855 راولين سون در موزه بريتانيا كار خواندن الواح را دنبال مى كند. در سال 1866 جورج اسميت دستيار راولين سون براى خواندن خشت هاى كتيبه دار (الواح آشورى) انتخاب مى شود. در سال 1876 جورج اسميت به باستان شناسان اطلاع مى دهد كه در ميان خشت هاى كتيبه دار آشورى مطالبى در باره طوفان بزرگ خوانده است و آن گاه آن را با چكيده اى از داستان گيل گميش منتشر مى كند. (صفوى، حسن 25:1356)
بعدها اشميت به عراق سفر مى كند ودر سال 1876 موفق مى شود چارچوب بنيادى، نسخه آشورى، حماسه را آماده كند. در سال 1888-1889 گروه آمريكاى دانشگاه پنسلوانيا به سرپرستى جان پان نت پيترز تپه نيپور كهن را در عراق مورد شناسائئ قرار مى دهد وحدود سى تا چهل هزار لوح كتيبه دار را كشف مى كند.
حاصل اين حفارى باستان شناسى به طور مساوى بين موزه فيلادلفيا واستامبول تقسيم مى شود. كهن ترين متون متن داستان گيل گميش كه در ميان اين الواح بوده است. اين متن در سال 1930 1928 به وسيله كمپل تامسون ترجمه وحاشيه نويسى مى شود. در سال 1940 1930 باستان شناسان آلمانى اوروك وپرستش گاههاى آن را از خاك بيرون مى آورند. در سال 1965 مو سسه هاى خاورشناسى دانشگاه شيكاكو وپنسيلوانيا به الواح بيشترى از اين نوع دسترسى پيدا مى كند. (همان منبع) از نوشته هاى سومرى چنين بر مى آيد كه داستان طوفان نوح تقريبا در عهد پادشاه مشهور بابل، حمورابى (1728-1686 ق. م) نگارش يافته است، وخود داستان به زمانى بسيار قديم تر بر مى گردد. چون زمان نگارش اين داستان بر روى الواح قبل از پيدايش سومريها بوده است.، ودر آن هنگام سومريها در ملت سامى ذوب شده اند وبنابر اين كشف روايت سومرى طوفان، به زمان قبل از استقرار ساميها در سرزمين فرات برمى گردد. طبيعى است كه ساميها اين روايت طوفان را بعداز هجرتشان به سرزمين فرات از سومريها گرفته اند، كه قبل از آنان در اين منطقه ساكن بوده اند.
داستان طوفان سومرى وقايع مهمى را در بر دارد. نخستين چيزى كه امكان خواندن آنها براى باستان شناسان وجود داشت، مربوط مى شد به آفرينش انسان ونباتات وحيوانات وملكوت آسمانى وپنج شهرى كه قبل از طوفان وجود داشته است. متاسفانه مقدارى از لوحه هايى كه اين داستان را در بر دارد، از بين رفته وتنها يك لوحه آن باقى مانده است وحتى از اين لوحه نيز، يك سوم آخر و مقدمه آن مفقود شده واز 300 سطر تنها در حدود 100 سطر آن پيدا شده است كه خوشبختانه حاوى مطالب اساسى مى باشد. بعد از 37 سطر به معبودى اشاره مى كند كه به زودى بشر را از هلاكت نجات مى دهد وانسان به زودى شهر ها ومعابدى بنا خواهد كرد. (بى آزار شيرازى 35:1386) در قسمت ديگر به قهرمان داستان مى رسيم كه نام آن زيوسودرا Ziusudra) ) است وموصوف به تقوى است، او ملكى است كه از خدا مى ترسدو با خشوع وتواضع به عبوديت مشغول است و از مكان مقدسى كه در كنار ديوارى بر پا شده، صداى پروردگارش را مى شنود كه از فرستادن طوفان خبر مى دهد، و ماموريت مى يابد كه براى نجات خود كشتى بسازد. در قسمت ديگر لوح به وزش باد شديد وباران اشاره مى كند ومى گويد: بعد از وزيدن هفت شبانه روز باد باران زا، آب از زمين مى جوشد وكشتى را به حركت در مى آورد. آنگاه چون اشعه خورشيد بر كشتى مى تابد، زيو سودا
نور پروردگار ش را مشاهده مى كند واز كشتى بيرون مى آيد وبراى پروردگار سجده بحا مى آورد وبراى خدا قربانى مى كند. آنگاه بيان مى دارد كه خداوند روح خلود در زيوسودا را مى دمد ودر سرزمين مقدس دلمون مستقر مى شود. (همان منبع)
از هزاره ششم تا هزاره اول پيش از ميلاد مهمترين مركز تمدن بشرى بود وپهلوان نامه گيل گميش به طور دقيق بزرگترين يادگار مكتوب آن دوران است. هر چند به رغم گذشت تقريبا پنج هزارسال از يافتن آثار وبقاياى فرهنگ سومرى سرزمين بين النهرين در جهان امروز مى گذرد، وشايد مشهورترين نمونه اى از فرهنگ سومرى داستان سيل وطوفان بزرگ در كتاب مقدس است كه بسيارى از جزئيات آن به داستان گيل گميش و ديدارش با زيو سودرا ( Ziusudra )، يا همان نوح سومرى، شباهت دارد كه با واژگانى شبيه به آنچه در كتاب مقدس آمده، با او از سيلاب عظين و فرارش از آن سخن مى گويد. (كرافورد، هريت 43:1387) هر چند اين حماسه به تماميت وكمال آثار كوتاه تر آن عهد نيست، به دليل ربان فخيم وغناى مايه ها ودرخششى كه در سراسر دنياى متمدن عصر خود يافت شايستگى آن را دارد كه به مثابه گوياترين نماينده تعهد انسانى - اجتماعى دوران خود باشد. كامل ترين متن گيل گميش متنى است كه بر الواحى از خشت نگاشته و آن گاه آن را در كوره پخته اند. اين مجموعه شامل دوازده لوح است، هر لوح مشتمل بر شش ستون پله وار به صورت شعر كه ضمن كاوش باستان شناسى در بقاياى كتابخانه آشور بانى پال كه در سالهاى 627 669 ق. م حاكم مقتدر آشور به دست آمد. هريك از اين دوازده لوح يا يازده سرود شامل شش ستون است. در سيصد سطر شعر گونه به غير از آخرين لوح كه آن آشكارا الحاقى وبه وضوح از يازده لوح قبلى كوتاه تر است. (شاملو، احمد 8:1386)
اين حماسه اى بلند در مجموع سه هزار وچهارصد وشصت سطرى، ماجراهاى زندگى گيل گميش را شرح مى دهد كه يكى از قديمى ترين پادشاهان اوروك بين النهرين بود وبه خاطر كارهاى نمايان واعمال مخاطره آميز ش شهرت بسيار يافت. طبيعى است كه صورت اقدامات تاريخى وواقعى اين چنين چهره ها در طول زمان كنار نهاده مى شود وشكل افسانه به خود مى گيرد. گيل گميش از لحاظ تاريخى پنجمين پادشاه از نخستين سلسله سلطنتى سومر است كه پس از طوفان نوح در يك دوره 125 ساله بر سومريان حكم مى راند. اما اين پادشاه فراواقعى كه در آغاز دومين هزاره گرد پايتخت خود حصار مى كشد، ظاهرا بايد در تاريخ شاهى افسانه هاى شده باشد. اما يك سند مشخص نشان مى دهد آنچه او در معبد نيپور ( Nippur ) انجام داده واقعيتى تاريخى بوده
است. در اين صورت احتمال دارد كه گيل گميش در 2800 ق. م حقيقتا در اوروك نقش مهمى ايفاء كرده باشد. پس از مرگ او بر گرد شخصيت او افسانه اى چنين بافته شده است. (همان منبع) درسال 1853 ميلادى فردى بنام رسام ( H.Rassam ) به نسخه اى از روايت بابلى طوفان دست يافت كه كتابخانه مشهور آشور بانيپال (668-626 ق. م) در پايتخت آشور، نينوا كشف شده وبه قرن هفتم قبل از ميلاد بر مى گردد. در سوم دسامبر 1872 م باستان شناس ديگرى به نام سيدنى اسميت اعلام داشت كه به اشعارى از گيلگمش در دوازده لوح دست يافته كه يازدهمين لوح آن در باره داستان طوفان نوح است. گيلگميش يكى از پادشاهانى است كه اسمشان در ثبت ملوك وركاء در عهد خاندان اوليه آمده وحاكم بر عراق در شهر وركاء بوده اند. جان الدر معتقد است: اشعار كشف شده گيلگميش داراى 205 بيت است كه در آن به طوفان عظيمى اشاره مى كند. اين داستان شباهتهاى زيادى با داستان تورات وقرآن ودر عين حال تضاد هايى با آندو دارد. (بى آزار شيرازى 37:1386)
در سال 1872 جورج اسميت يكى از پيشگامان آشور شناسى به دنياى شگفت زده اعلام كرد كه در ميان الواح گلى فراوان كتابخانه آشور بانيپال در موزه بريتانيا شرحى در باره طوفان و سيل بزرگ بين النهرين كشف كرده كه بى اندازه به روايت تورات (سفر پيدايش، باب ششم تا هشتم) شباهت دارد. داستانى كه او در دست داشت بخشى از يك شعر مفصل در دوازده لوحه بود كه عنوان «حماسه گيل گمش» است. قهرمان
اين حماسه، گيل گمش پادشاه اوروك در جستجوى راز عمر جاودانى است وتصادفا با اوت نپيشتم تنها مردى كه عمر جاودانى نصيب اش شده و پسر اوبر توتو پادشاه شوروپاك است، روبرو مى شود. اين خلاصه اظهاراتى است كه اوت - نپشتيم به گيل گمش مى كند: در زمانى نامعلوم، هنگامى كه شوروپاك يك شهر قديمى بود، خدايان تصميم گرفتند سيلى جارى سازند كه نژاد انسان گناهكار را نابود كند. اما ائا بر اوت - نپيشتيم رحم آورد، بطور پنهانى از پس ديوار كلبه حصيرى با او سخن گفت وبه وى نصيحت كرد كه خانه اش را ويران سازد، اموالش را رها كند، كشتى با ابعاد معين سازد. روز بعد كار ساختن كشتى شروع شد و بزودى يك كشتى عظيم هفت طبقه آماده گرديد. درزهاى آن با قير مسدود شد ومقادير زيادى طلا، نقره، شكار، حيوانات وحشى همراه با خانواده و بستگان اوت - نپيشتيم وكارگران سوار كشتى شدند. (رو 106:1369)
هنگامى كه هوا چنان منقلب شد كه ديدنش ترسناك بود، نوح بابلى ما دريافت كه زمان طوفان وسيل فرا رسيده است. لذا به درون كشتى رفت ودرهاى آن را بست. آنگاه به
محض اينكه نور صبحگاهى تابيد، ابر سياهى از افق دور دست پديدار شد خبر از مهيب ترين طوفان هاى بادف باران، رعد وبرق مى داد كه انسان تاكنون ديده بود. سدها وخاكريزها فرو ريخت وكره زمين در تاريكى فرو رفت. حتى خدايان دچار وحشت شدند و از كارى كه كرده بودند دچار پشيمانى گرديدند. كشتى در كوه نيسير به خشكى رسيد، اما جز صخره اى كه كشتى به آن پهلو گرفته بود هيچ زمينى ديدهخ نمى شد. پس از آنكه يك هفته گذشت اوت نپيشتيم كبوترى را رها كرد كه برگشت، سپس پرستوئى را فرستاد كه او نيز برگشت. آنگاه زاغچه اى را فرستاد كه اين بار زمين را يافتو ديگر بر نگشت. در اين حال اوت نپيشتيم چند قطره از شراب پيشكشى به خدايان را بر قله كوه ريخت وبه خدايان نيشكر، سرو آزاد و مورد پيكشى نمود. (همان منبع)
بنابراين پس از آن كه جرج اسميت، از كاركنان موزه بريتانيا، لوحه يازدهم منظومه گيل گميش را كشف كرد ورموز آن را گشود، معلوم گشت كه داستان توفان نوح ساخته وپرداخته نويسندگان تورات نبوده است. داستان توفان بابلى هم از اصل ومنشا سومرى است. در سال 1914 ارنو پوپل سومين قسمت يك لوح شش ستونى را، كه جزو مجموعه نيپور موزه دانشگاه پنسيلوانيا بوده، منتشر كرد. مضمون اين لوحه بيشتر مربوط به داستان توفان است. با اين كه دانشمندان همت بر يافتن نسخه ديگرى از اين سند بى نظير مقصور كرده اند، اما تاكنون نتوانسته اند در ميان الواح اختصاصى وموزه ها و كاوش ها اثرى از اين سند را بيابند. از اين رو آنچه ارنو پوپل انتشار داده، هنوز يگانه سند ومرجعى است كه ار داستان توفان در اختيار داريم. (كريمر، ساموئل 129:1385) ترجمه وى از اين سند نيز اساس كار متخصصان اين رشته است. مضمون اين لوحه بسيار مهم است، چه علاوه بر داستان توفان، مقدمه آن نيز قابل توجه است. با همه شكستگى لوحه، مطالب آن از نظر دست يافتن به آ - راى جهان شناسى وعلم تكوين سومرى ارزش بسيار دارد. مساله آفرينش انسان و اصل حكومت سلطنتى نيز در اين لوحه بيان مى شود. چنانكه از همين لوحه بر مى آيد، پيش از توفان پنج شهر وجود داشته است. متن كامل داستان طوفان سومرى كه حاوى نكته هاى نامطمئن وونكته هاى اميد بخشى است. در اينجا بخشى از ترجمه لوحه يازدهم ذكر مى گردد. (همان
منبع) اوت ناپيشتيم به گيل گميش مى گويد: گيل گميش مى خواهم داستان پنهانى تو را باز كنم ورازى از خدايان را بر تو بگشايم. شوربپك شهرى است، تو خود مى شناسى - در كنار فرات قرار دارد. خدايان چنين انديشيدند. توفانى به پا كنند. در مشاوره آنها، انا خداى عمق آبها نيز نشسته بود. وى تصميم خدايان را با خانه نيى من حكايت كرد:.. تو اى مرد شور يپك، اوت ناپيشتم، پسر اوبلرا تو تو خانه اى چوب بساز، آن را در كشتى اى قرار بده! بگذار دارايى برود، زندگى را بجوى. مال را پست بشمار، حيات را درياب! انواع دانه هاى زندگى را در كشتى بيار! پهنا ودرازى آن متناسب باشند! كشتى را در همين لحظه بساز! آن را به درياى آب شيرين ببر وبامى بر آن بنا كن!... همين كه نخستين سپيده صبح درخشيد، من همه چيز را آماده كردم. به طرف درياى آب شيرين رفتم، چوب و قير تهيه ديدم، كشتى را را طرح ريختم وآن را رسم كردم و همه كسان من، قوى وضعيف، همه دست بكار شدند در ماه آفتاب بزرگ كشتى تمام شد. هر چه داشتم بار كردم سيم وزر بار كردم دانه هاى زندگى بار كردم، زنان وكودكان را خويشاوندان و طايفه را در كشتى نشاندم. چارپايان بزرگ وكوچك را سوار كردم. صنعتگران رات از هر حرفه اى به كشتى بردم. خداوند مرا زمانى معين كرده بود: سر شب، چون خدايان تاريكى باران وحشتناك فرو فرستادند، به درون كشتى برو ودر را ببند . (بوركهارت، گئورك 86:1388) زمان فرا رسيد. ادد خداى هوا، باران وحشت ناكى نازل كرد. من هوا را تماشا كردم. نگريستن در آن هراسناك بود. وارد كشتى شدم ودر را بستم. زورق بزرگ را به سكان باد سپرده.، چون صبح دميد، ابرهاى سياهى پديد آمدند، ارواح خبيث خشم خود را مى ريختند. روشنى ها، به تاريكى بر گشته بودند. توفان وزيدن گرفت، آب ها مى خروشيدند، آب ها به كوهها رسيده بودند، آب ها بر مردم ريختند. خدايان خود از توفان ترسيدند، گريختند واز كوه آسمان انو بالا رفتند. خدايان در آن جا، مانند سگان خم گشته وكمين كرده بودند. ايشترز مانند زنى كه زايمان سختى داشته باشد با صداى زيباى خدايانه اى خود فرياد مى كشيد... شش روز وشش شب، باران مى خروشيد، چنان كه جوى ها مى خروشيدند. در روز هفتم، از شدت توفان كاست: خاموش پديد آمد. چنان كه بعد از نبردى دريا آرام شد وتوفان بلا از پا نشست. من در هوا نگريستم، به كلى آرام شده بود. من دريچه اى را باز كردم وروشنايى
بر چهره من تافت، من بر زمين افتادم، نشستم ومى گريم، من مى گريم واشك هايم بر گونه هايم جارى مى شوند. به اين بيغوله اى پهناور پر از آب نظر انداختم با صداى بلند فرياد كشيدم كه همه مردمان مرده اند. (همان منبع) در افسانه اسطوره اى گيل گميش، منظور از طوفان بزرگ همان است كه بعدها به طوفان نوح نبى معروف مى شود. در اين افسانه اسطوره اى بين النهرين از اين حادثه به طوفان بزرگ ياد شده است. اين داستان در بين النهرين ودر شهر اوروك در كنار رودخانه فرات اتفاق اقتاده است. (شاملو، احمد 39:1386)
نخستين وتنها باستان شناسى كه به اين سوال پاسخ مثبت داد سر لئونارد وولى بود. وولى در سالهاى 1929-1934 ضمن كاوشهاى مهم باستان شناسى كه در شهر اور انجام داد، چند گودال آزمايشى در كنار ديوار درونى شهر، در داخل منطقه اى كه به گورستان سلطنتى (دوران نخستين سلسله شاهان) مشهور است حفر كرد. پس از آنكه
از چند سطح اشغال گذشت به يك لايه گل به ارتفاع يازده پا رسيد كه آب با خودش آورده بود وفاقد هر گونه بقاياى اجسام واشيا بود. بلافاصله در زير و روى اين لايه قطعات شكسته سفال واشياى گوناگون متعلق به فرهنگ عبيد ودر ته گودال زمين بكر يافت شد. باستان شناس مزبور چنين استدلال كرد: لايه اى به قطر يازده پا احتمالا به مفهوم سيلى است كه عمق آن كمتر از 25 پا نبوده است. در اراضى مسطح وپست بين النهرين، سيلى به اين عمق سطحى در حدود 300 مايل طول و 100 مايل عرض را مى پوشاند. بنابراين اثرات سيلى كه در هر دوره اى از تاريخ بين النهرين بى نظير بوده مشاهده مى شود ومى توان سيلى كه شهر اور و آباديهاى دوره عبيد را در خود فرو برده با طوفانى كه در تورات از آن گفتگو شده يكى دانست. (رو 109:1369) لئونارد وولى در گزارش خود از تل العبيد در جنوب بين النهرين چنين گزارش مى نمايد: پس از آن كه بر عمق گودالى كه كنده بوديم افزوده گشت، ناگهان نوع خاك تغيير يافت وبه جاى خاك آغشته به زباله وظروف سفالين، كه در طبقات متعدد بالا قرار داشت، به خاك كاملا خالصى رسيديم. از وضع اين طبقه خاك پيدا بود كه آب آن را بر جاى نهاده است، كارگران تصور مى كردند كه به قعر رود قديمى رسيده ايم.
آنها را وادار كردم به حفر زمين ادامه دهند. خاك رس خالص تا عمق بيش از 8 پا ادامه يافت. پس از آن دو باره نوع خاك تغيير يافت وما با طبقاتى كه مملو از آثارى تمدن سومرى بود كه طبق جريان عادى خود، تدريجا تكامل مى يافت، ولى آثارى كه در
طبقات زيرين به دست آمد، يادگار تمدنى مخلوط بود.... طغيانى است كه در تاريخ اين ناحيه جهان بى سابقه بوده است. دليل ديگر بر وقوع اين حادثه وقفه اى است كه در جريان تمدن روى داده به اين معنى تمدنى كه 8 در آن جا در حال رشد و تكامل بوده، در زير خاك مدفون شده وپس از آن تمدنى كاملا متفاوت به جاى آن به وجود آمده است. در اين مساله نيز نمى توان ترديد داشت كه اين سيل، همان سيلى است كه به نام نوح در سفر پيدايش ضيط شده ودر افسانه هاى سومرى نيز منعكس است. (بى آزار شيرازى 38:1386) همچنين در حفرياتى كه در نقطه اى كمى بالاتر يعنى در منطقه كيش صورت گرفت از اين نوع خاك رس دو طبقه در ارتفاع متفاوتى مشاهده شده است. تاريخ يكى از اين طبقات را 3300 ق. م وديگرى را 4000 ق. م تخمين زده اند. لانگدن عقيده دارد رسوبات اوركلده كه بيش از هشت پا ضخامت دارد، دنباله رسوبات زيرين كيش است كه نوزده پا از رسوبات فوقانى پايين تر است. اگر اين نظريه صحيح باشد، معلوم مى شود كه سيل بزرگتر در حدود سال 4000 ق. م وسيل كوچكتر در 3300 ق. م روى داده است. هر گاه وقوع اين سيل را از روى كتاب مقدس تعيين كنيم، سال 2400 ق. م به دست مى آيد واگر از روى متن يونانى كتاب مقدس كه به سال 300 ق. م ترجمه شده تعيين نماييم سال 320 ق. م به دست خواهد آمد. (همان منبع)
يكى از تفاوتهاى اساسى قرآن وتورات در رابطه با حادثه طوفان نوح (علیه السلام) است، كه تورات آن را عالمگير دانسته، وادعا مى كند كه اين بلاى الهى، طوفان همه بشر روى زمين را به هلاكت رساند به جز ذريه نوح از سه فرزندخود. در صورتى كه به نظر موريس بوكاى: چگونه مى توان درك كرد كه طوفان شديدى جهان را در قرن بيست يكم وبيست دوم ق. م حيات را روى تمام سطح زمين نابود كرده باشد؟ چگونه امكان پذير است كه امروزه متقاعد شوند كه بلاى همگانى در بيست و يكم ويا بيست دوم ق. م اتفاق افتاده باشد، كه در آن زمان حيات تمام موجودات سطح زمين را بتواند نابود كند. (به جز افراد وحيواناتى كه در آن كشتى بودند.) تا آن زمان تمدن در چندين قسمت اين كره شكوفا شده بود، كه بقاياى آن ها اكنون به نسل هاى امروز به ارث رسيده اند، براى مثال، در
اين زمان، دوره ميانى كه به دنبال پايان پادشاهى كهن فرا رسيده بود كه پيش از آغاز پادشاهى قرون وسطى بود، كه از نقطه نظر دانش تاريخى نامعقول بنظر مى رسد كه معتقد باشيم سيل تمام تمدن بشر را در آن زمان نابود كرده باشد. بنابراين از نقطه نظر تاريخى، ممكن است تاكيد كنيم كه روايت سيل همان گونه كه در كتاب مقدس آمده است، با تناقض آشكار با دانش نوين اموزى مواجه شده است . (بوكاى، موريس 347:1386) براساس فتواى شيخ محمد عبده باتفسير ى از قرآن را نقل مى كند: در قرآن نص قاطعى بر عالمگير بودن طوفان نيامده است، واگر عموميتى در برخى آيات وروايات به نظر مى رسد، منظور تمام سرزمينهايى است كه قوم ستمكار نوح در آن بوده اند. اينكه بعضى ادعا كرده اند كه در آن هنگام غير از قوم نوح اقوام ديگرى نبوده اند، اولا معلوم نيست، بلكه خلاف آن ثابت شده است و ثانيا اين باعث نمى شود كه طوفان همه زمين را فرا گيرد. زيرا هيچ دليلى نيست كه قوم نوح سراسر زمين را پر كرده بودند. اينكه بعضى وجود صدفها وحيوانات دريايى را در قلل كوهها دليل بر جهانى بودن طوفان گرفته اند، صحيح نيست، زيرا معلوم نيست، كه آنها در اثر طوفان پديد آمده باشند، بلكه به احتمال قوى در اثر پيدايش كوهها در آبها بوده است. بالا رفتن آب به همه كوههاى جهان در طى چند روز، بعيد به نظر مى رسد. (بى آزار شيرازى 40:1386) ويليام ويلكوكس ولئونارد وولى در تحقيقات باستان شناسى خود نيز به اين نتيجه رسيده اند كه طوفان نوح عالمگير نبوده، بلكه سيل عظيمى در وادى دجله وفرات طغيان كرده وتمامى منطقه ميان كوهها وصحراها را غرق كرده است. اين منطقه نسبت به ساكنين آن به مثابه همه دنيا بوده است. از نظر برخى باستان شناسان مساحت طوفان در حدود 400 ميل طول (650 كيلومتر) و 100 ميل عرض (150 كيلومتر) واين كافى است كه تمامى منطقه را در خود بپوشاند. ( Woolley1950p22 ) ساكنان اين سرزمين بعد از طوفان جريان طوفان را در 12 لوح ثبت كرده ونوشته اند كه تمامى ساكنان اين منطقه هلاك شدند بجز مردى با تقوا كه كشتى ساخت وخود وخانواده وبعضى از حيوانات در آن سوار شدند، وتنها اينان بودند كه سر نوشتشان نجات بود. (بى آزار شيرازى 41:1386) قرآن ديدگاه كلى در باره طوفان نوح ارائه مى كند كه متفاوت از مطالبى است كه در كتاب مقدس مندرج است. قرآن روايت ممتدى از اين
سيل را فراهم نمى آورد، ولى سوره هاى بى شمارى در باره مجازات مقررشده براى پيروان نوح صحبت مى كند. از جمله در سوره هود آيه هاى 25 تا 49 وسوره نوح وسوره الاعراف ياد آورى كننده مجازات هاى است كه براى پيروان نوح مقرر گرديده است. بنابراين قرآن اين بلاى سيل نوح را به عنوان مجازات، به خصوص براى پيروان نوح در نظر مى گيرد. اين اولين تفاوت بنيادى بين دو روايت است. دومين تفاوت بنيادى در اين است كه قرآن، بر خلاف كتاب مقدس تاريخ اين سيل را دقيقا مشخص نمى كند ونشانه اى هم به صورت طول مدت زمان خود ارائه نمى نمايد. (بوكاى، موريس 349:1386)
بر اساس آيه 44 سوره هود - وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ - و گفته شد اى زمين آب خود را فرو بر و اى آسمان [از باران] خوددارى كن و آب فرو كاست و فرمان گزارده شده و [كشتى] بر جودى قرار گرفت و گفته شد مرگ بر قوم ستمكار - كشتى نوح برروى
كوه جودى لنگر انداخت. (سوره هود آيه 44) ولى در لغت جودى به هر كوه وزمين سخت نيز اطلاق مى شود. در بعضى از تفاسير به كوهى در موصل اطلاق شده كه به ارمنستان منتهى مى شود وبه آرارات موسوم است. تورات نيز محل فرود كشتى نوح را، كوههاى آرارات ذكر كرده است، و آن كوه ماسيس در ارمنستان است. در قرآن نيز كوه جودى به عنوان فرودگاه كشتى نوح ذكر شده است. از نظر قاموس كتاب مقدس ودائره المعارف بزرگ اسلامى جودى همان كوه آرارات است كه در جنوب فلات ارمنستان در انتهاى شرقى كشور تركيه ودر مرز ايران و ارمنستان مى باشد. آرارات از دو قله بزرگ وكوچك تشكيل يافته كه به زبان تركى آقرى داغ وبه زبان ارمنى ماسيس يا مازيك ودر عربى عارث وجودى ودر فارسى كوه نوح ناميده مى شود. نام آرارات گرفته شده از نام سرزمين آيرارات در ارمنستان است. (بى آزار شيرازى 43:1386) در كتاب مقدس نيز جايى كه كشتى نوح ظاهر مى شود تا استراحت كند، در كوههاى آرارات، واز نظر قرآن جودى مى باشد. گفته مى شود اين كوه بلندترين قله كوه آرارات بوده كه در ارمنستان واقع شده است. با وجودى اين هيچ سندى آن را اثبات نمى كند كه اسامى آن كوه توسط انسان در مجموع اين دو روايت تغيير نكرده باشد. اين مساله توسط بنام پلاچر مورد تاييد قرار گرفته است: كه قله اى در شبه چزيره عربستان بنام يهودى وجود دارد. به هر حال اطلاعات ارائه شده در باره زمان ومكان سيل نوح وحدود جغرافياى آن و اكتشافاتى كه مديون دانش نوين امروزى بوده است. (بوكاى، موريس 352:1386)
براساس آيه 13 سوره قمر كشتى حضرت نوح نبى از تخته وميخ ساخته شد. وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ 13 - تَجْرِي بِأَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ - و او را بر [كشتى] تختهدار و ميخآجين سوار كرديم (13) شتى] زير نظر ما روان بود [اين] پاداش كسى بود كه مورد انكار واقع شده بود (14) (سوره قمر آيه 13 و 14) گفته مى شود در اثناى جنگ جهانى اول يك هوانورد روسى در يك پرواز اكتشافى يك كشتى بزرگ در مرز ايران وتركيه روى كوههاى آرارات مشاهده كرد. اين برجستگى كشتى مانند اخيرا توسط ماهواره، جست وجويى در باره كشتى نوح به عمل آورده اند و آن را در منطقه ارمنستان كنونى نزديك مرز ايران يافته اند. هر چند از گذشته دور گزارشاتى در اين زمينه در مجلات علمى وپژوهشى شوروى سابق چاپ ومنتشر شده بود. بر اساس اين گزارشات در سال 1953 م وقتى باستان شناسان روسى در وادى قاف در ارمنستان مشغول حفارى بودند، به چند تخته قطور پوسيده برخوردند كه بعدا معلوم شد قطعات جدا شده از كشتى نوح است.) بى آزار شيرازى 1386:45)
دو سال ديگر به بررسى وحفارى ادامه دادند وبه تخته ديگرى برخوردند كه به صورت لوحى كه با كهن ترين خطوط بر روى آن منقوش بود، بى آنكه پوسيده با شد، گفته مى شود هم اكنون اين لوح در موزه آثار باستانى مسكو در معرض ديد بازديد كننده گان اين موزه قرار دارد. اداره كل باستان شناسى شوروى سابق هياتى مركب از هفت نفر خط شناس روسى وچينى را مامور بررسى وتحقيق در باره اين لوح نمود. اين هيات پس از هشت ماه مطالعه ومقايسه گزارش دادند:
1 - اين لوح از همان جنس پاره تختهاى كشتى نوح مى باشد.
2 - حروف آن با لغات سامى است كه ريشه واصل لغات منسوب به سام بن نوح است.
3 - معنى كلمات: اى خداى من! واى ياور من! به رحمت وكرمت مرا يارى نما وبه پاس خاطر نفوس مقدسه، آنان كه همه بزرگان وگرامى هستند وجهان به بركت شان برپاست، به احترام نام آنان مرا يارى كن، تنها تويى كه مى توانى مرا به راه راست هدايت كنى . (همان منبع)
در سال 1959 يك خلبان ترك بنام ليهان دور آپنار ( Lihan Durupinar ) در حين مامورين عكسبردارى هوايى براى موسسه ژئووتيك تركيه مشاهده نمود در ميان عكسهاى برداشت شده تصويرى را مشاهده نمود كه بيشتر به يك قايق بود. قايقى بزرگ كه بر سينه تپه اى در فاصله سى و دو كيلومترى جنوب آرارات آرميده بود. پس از اعلام تعدادى از متخصصان وعلاقمندان از جمله براندنبرگ از دانشگاه ايالتى اوهايو امريكا
عكس ها را مورد مطالعه قرار دادند. ودر نهايت براند دكتر برانبرگ اظهار داشت: من هيچ شكى ندارم كه شى موجود در اين عكسهاى هوايى يك كشتى است. همچنين او در پنجم سپتامبر 1960 مقاله اى در مجله لايف با عكس هوايى جالبى از كشتى انتشار داد. (بى آزار شيرازى 32:1388) هفده سال بعد در سال 1977 باستان شناسى به نام رون وايت ( Ron Wyatt ) براى مشاهده اين اثر باستانى به اين منطقه سفر كرد واظهار داشت كه اين باقى مانده كشتى نوح پيامبر است. او در بررسى هايى كه طى 15 سال انجام دادموفق شد با رادار آزمايشى ثابت كه اين منطقه واقعا باقى مانده كشتى نوح (علیه السلام) است كه بوسيله رسوبات وجريان گدازه اى پوشيده شده ونتيجه كاوش هارا به صورت كتابى بنام كشتى گمشده نوح تاليف و وبنام ( The Lost Shipof Noah, Charles, Beritz,1987 ) منتشر كرد. در دهه 1980 به تحقيقات كشتى نوح با نخستين مشاركت فعال فضانورد سازمان فضايى آمريكا ناسا ( NASA ) جيمز اروين كه در قالب گروههاى اعزامى به كوه آرارات رفت، با فرو پاشى اتحاد جماهير شوروى سابق تحقيقات به روى كشتى نوح افزايش يافت. از طرفى در تورات فعلى سفر پيدايش 4:8 محل فرود كشتى نوح در كوههاى آرارات ذكر شده است. قرآن كريم در آيه 44 سوره هود فرود كشتى نوح را بركوه جودى قرارگرفت، وجودى به معناى سراشيب هركوه سخت اطلاق مى شود. واز نظر راغب اصفهانى جودى كوهى است ميان موصل وآرارات. (همان منبع)
1 - خبر قرآن كريم در آيات 11 تا 15 سوره قمر در باره وجود كشتى نوح براى عبرت ديگران: فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ پس درهاى آسمان را به آبى ريزان گشوديم (11) وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ و از زمين چشمهها جوشانيديم تا آب [زمين و آسمان] براى امرى كه مقدر شده بود به هم پيوستند (12) وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ و او را بر [كشتى] تختهدار و ميخآجين سوار كرديم (13) تَجْرِي بِأَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ كشتى] زير نظر ما روان بود [اين] پاداش كسى بود كه مورد انكار واقع شده بود (14) وَ لَقَدْ تَرَكْناها آيَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ و به راستى آن [سفينه] را بر جاى نهاديم [تا] عبرتى [باشد] پس آيا پندگيرندهاى هست (15) (سوره قمرآيات 11 تا 15) پس از آن كه نوح (علیه السلام) و خانواده اش در بالاى كوه كشتى را ترك كردند، كشتى عملا از صفحات كتاب مقدس (تورات وانجيل) ناپديد شد، پس از اين نويسندگان كتاب مقدس هرگز بيان نكرده كه كشتى هنوز مى تواند در جاى باقى مانده است. اما قرآن كريم از بقاى اين كشتى در منطقه جودى به عنوان آيتى از آيات الهى در 1400 سال پيش خبر داده وفرموده است: باشد كه مردم از آن پند وعبرت گيرند. (بى آزار شيرازى 42:1388)
خبر قرآن در باره صنعت كشتى ناو گونه با وحى الهى: وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ - و زير نظر ما و [به] وحى ما كشتى را بساز و در باره كسانى كه ستم كردهاند با من سخن مگوى چرا كه آنان غرق شدنىاند وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَإِنّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ و [نوح] كشتى را مىساخت و هر بار كه اشرافى از قومش بر او مىگذشتند او را مسخره مىكردند مىگفت اگر ما را مسخره مىكنيد ما [نيز] شما را همان گونه كه مسخره مىكنيد مسخره خواهيم كرد. (آيات 37 و 38 سوره هود) براساس آيه 37 سوره هود خدواند مى فرمايد نوح (علیه السلام) كشتى زير نظر وبا وحى و راهنمايى خدواند ساخته مى شود بر اساس برسى باستان شناسان اين كشتى عطيم ناوگونه نمى تواند ساخت دست بشرى با وسايل ابتدايى در چندين هزار سال قبل باشد. (بى آزار شيرازى 46:1388)
1 - مقدمه: حضرت ابراهيم عليه السلام پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح عليه السلام و از پيامبران بزرگ الهى است. پيامبران هر سه دين توحيدى جهان، يعنى اسلام، مسيحيت و يهوديت، از فرزندان ابراهيم به شمار مىآيند. ابراهيم بر طبق روايات، 3000 سال پس از آفرينش آدم يا 1263 سال پس از نوح، به دنيا آمد. محققان، سرزمين بابل يا شوش يا حران را زادگاه ابراهيم مىدانند. نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهيم، بر اساس پيشگويى كاهنان و ستاره شناسان كه از به دنيا آمدن كودكى كه تاج و تخت او را در هم مىكوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسيار به عمل آيد. از اين رو مادر حضرت ابراهيم، اميله، به هنگام درد زايمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهيم، را در غارى در بالاى كوهى به دنيا آورد و تا سالها او را در همان مكان مخفى نگه داشت. ابرا هيم كه در استدلال و سخنورى از استعداد خوبى برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحيد را از عموى خويش آزر شروع كرد، در مرحله بعد به ميان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله سخنرانى و مرز استدلال، براى درهم شكستن باورهاى بىپايهى بتپرستان، با تبر، بتهاى بتكده بتپرستان را درهم شكست. او با اين كار، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افكنده شد ولى خدا خطاب به آتش فرمان داد: «يا نار كونى برداً و سلاماً على ابراهيم» (اىآتش! بر ابرهيم سرد و آرام باش.) و ابراهيم بدون آنكه از آتش گزندى ببيند، از ميان آن بيرون آمد. ابراهيم، به دستور نمرود، از سرزمين خود رانده شد و همراه همسرش، ساره، به مصر رفت و به دعوت توحيدى خود ادامه داد. پس از ازدواج با همسر دوم خود، هاجر مصرى، به شام رفت، آنگاه براى دلجويى از ساره، هاجر و فرزندش، اسماعيل، را به مكه برد و خود به شام برگشت. او از سوى خدا «خليل الله» (دوست خدا) لقب يافت. در آستانه پيرى به اتفاق فرزندش، اسماعيل، مأمور تعمير و آبادانى خانه خدا شد و آنگاه به دنبال خوابى كه ديده بود، اسماعيل را جهت ذبح به قربانگاه برد و از آزمايش الهى سربلند بيرون آمد. حضرت ابراهيم فرزندى هم از ساره داشت به نام اسحاق كه پيامبران بنى اسرائيل از نسل اويند. مدت زندگانى حضرت ابراهيم را از 175 تا 200 سال نوشته اند. وى در مزرعه اش به نام حبرون مدفون است كه امروزه شهر الخليل مىنامند .
2 - در باره نام و تاريخ تولد حضرت ابراهيم (علیه السلام): نام حضرت ابراهيم در (وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا + و در اين كتاب به ياد ابراهيم پرداز زيرا او پيامبرى بسيار راستگوى بود) وياد كن در اين كتاب ابراهيم را كه او راستگو وپيامبر بود. (آيه 41 سوره مريم) نام حضرت ابراهيم به عنوان قهرمان توحيد 69 بار در 25 سوره قرآن آمده، ويك سوره قرآن (چهاردهمين سوره) به نام سوره ابراهيم است. فرازهاى سازنده و گوناگون زندگى سودمند آن حضرت در ضمن 25 سوره قرآن ذكر شده است، واين موضوع بيانگر عنايت خاص قرآن به زندگى حضرت ابراهيم (علیه السلام) است، تا پيروان قرآن آن را بخوانند، و از آن درسهاى بزرگ زندگى را بياموزند. هدف از نقل اين فراز ها نيز، همين است، چنانكه در آيه 68 سوره آل عمران مى خوانيم: (إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ + در حقيقت نزديكترين مردم به ابراهيم همان كسانى هستند كه او را پيروى كردهاند و [نيز] اين پيامبر و كسانى كه [به آيين او] ايمان آوردهاند و خدا سرور مؤمنان است.) سزاوارترين مردم به ابراهيم (علیه السلام) آناند كه از او پيروى كردند. ابراهيم (علیه السلام) دومين پيامبر اولوالعزم است كه داراى شريعت و
كتاب مستقل بوده، ودعوت جهانى داشته، او حدود دو هزار سال بعد از حضرت نوح ظهور كرد. (محمدى، محمد 83:1388) نام دومين پيامبر اولوالعزم در منابع دينى وغير دينى به صورتهاى گوناگون در منطقه هلال خصيب شهرت داشته است. 1 - به شكل ابرام در تورات ودر قرن 19 و 20 قبل از ميلاد در ميان آموريها وساير اقوام منطقه 2 - به شكل ا - با - را - ما وابام - را واب را - مو، واب راما، در كتيبه هاى بابلى و آشورى. 3 - ا - با - ام - راما - با - ام را - ام در كتبه هاى آكدى 4 - ابراهام، ابراهم وابراهيم به عنوان نامى كهن غير عربى در المعرب جواليقى
اين اسم دوبخش دارد، اولين بخش به معناى پدر و دومين بخش آن به معناى دوست داشتن وبلند مرتبه است. (بى آزار شيرازى 52:1386) ابراهيم حدود دوهزار سال پس از نوح (علیه السلام) ظهور كرد. مادرش نونا نام داشت كه پيش از تولد حضرت ابراهيم همسرش از دنيا رفت وبرادر همسر ش، آذر سرپرستى ابراهيم را بر عهده گرفت. بابل در سرزمين
بين النهرين ميان دو رود دجله وفرات قرار داشت، شهرى زيبا وپرجمعيت كه پادشاهى به نام نمرود در آن حكومت مى كرد. در آن زمان بابل مركز حكومت نمرود بود ودر اوج فساد وبت پرستى قرار داشت وهيچ نشانه از توحيد وخدا پرستى در آن شهر به چشم نمى خورد. نمرود پسر كنعان بن كوش، حاكمى مستبد وستمگر بود. او پس از مدتى حكومت بر مردم دچار غرور وخود بزرگ بينى شد واز آنها خواست تا اورا پرستش كنند. (آبروى، غلامرضا 45:1386) در باره زادگاه حضرت ابراهيم (علیه السلام) اقوال گوناگونى وجود دارد: بعضى شهر شوش، اهواز وبعضى بابل وعراق وبرخى قريه كوثار يا كوثى (دهكده اى از سواد كوفه) را به عنوان محل تولد آن حضرت ذكر كرده اند. وبرخى نوشته اند حضرت در الوركاء (اوروك) به دنيا آمده وپدرش او را به كوثى كه مقر نمرود بود، آورده است. امروز منطقه كوثى به تل ابراهيم معروف است. عده اى برآنند كه ابراهيم (علیه السلام) در شهر حران متولد شد وپدرش اورا را به بابل برده است. اما بنا به تورات وقاموس كتاب مقدس وبعضى از نويسندگان اسلامى چون عبد الوهاب النجار وباستان شناسان، شهر اور كلدانيان را محل تولد ومسكن ابراهيم (علیه السلام) معرفى مى كنند. (بى آزار شيرازى 52:1386)
سر لئونارد وولى در توجيه آثار سيل عظيم طوفان نوح متذكر مى شود: اثرات سيلى كه در هر دوره اى از تاريخ بين النهرين بى نظير بوده مشاهده مى شود ومى توان سيلى كه شهر اور وآباديهاى دوره عبيد را در خود فرو برده با طوفانى كه در تورات از آن گفتگو شده يكى دانست. به عقيده وولى اين مسئله شگفت انگيز نيست چون در تورات آمده است: ابراهيم از اور كلدانيان بيرون شد. (سفر پيدايش، باب يازدهم آيه 31) و او بخوبى مى تواند داستان سيل و طوفان را با خودش به كنعان برده باشدكه بى شك در بين النهرين آنروزى مشهور بوده است. (رو 109:1369) با توجه به كشفيات باستان شناسان وبررسى تطبيقى تواريخ به طور تقريب قرن 20 قبل از ميلاد را به عنوان تاريخ ميلاد حضرت ابراهيم (علیه السلام) مى توان ذكر كرد. برخى به طور دقيق تر سال 1996 ق. م را سال تولد آن حضرت دانسته اند وبنابر قولى كه گفته اند: ابراهيم در حدود سال 1900 ق. م وارد كنعان شد، وبا توجه به اين كه آن حضرت در 75 سالگى حران را ترك گفت، بايد حوالى 1975 ق. م متولد شده باشد. بر اساس تحقيقات البرايت وجلويك شهر هاى سدوم وعموره در حوالى سال 1898 ق. م ويران شد. در حالى كه حضرت ابراهيم تقريبا 100 سال داشت بنابراين بايد ولادت آن حضرت در ميان سالهاى 2000 تا 1990 ق. م بوده باشد.
بر اساس روايات اسلامى، نمرود بن كنعان، امپراتورى كه بر قسمت بسيار وسيعى از زمين فرمانروايى مى كردو مقرش در بابل بود، شبى در خواب كه ديده بود. كاهنان ومعبران خواب اورا چنين تعبير كردند: در اين سال در سرزمين بابل فرزندى به دنيا خواهد آمد كه نابودى تو واهل مملكت تو به دست او است. نمرود دستور داد تا ميان زنان ومردان جدايى افكنند وبر هر زن حامله اى مامورى بگمارند تا اگر پسر بزايد، بلافاصله او را بكشند. ادنى مادر ابراهيم چون علائم حمل او آشكار نبود، كسى وى را تعقيب نكرد. او رهسپار غار كوثا شد ودر آنجا ابراهيم زاده شد. ادنى مرتب به غار مى رفت وبه ابراهيم سركشى مى كرد. گفته مى شود كه ابراهيم 7 يا 13 يا 17 سال را در اين غار بسر برد. وقتى مادر به همراه آذر ابراهيم را به خانه برد واسامى اشيا و حيوانات را به تدريج به وى تعليم داد. (بى آزار شيرازى 56:1386) ابراهيم پس از خروج از غار وسير وسياحت وتكميل خداشناسى ومعاد شناسى، در حالى كه نوجوان بود وارد شهر پايتخت نمرود گرديد. شهرى كه غرق در فساد بود، ومردم آن از نظر معنوى پايين بود وعقايد خرافى مانند: بت پرستى، نمرود پرستى وانواع خرافات ديگر در ميان آنها رواج داشت. ابراهيم وقتى به خانه مادرش رفت در آنجا با عمويش آزركه سرپرستش هم بود، آشنا شد. ابراهيم دعوت خود را از آزر شروع كرد. ابراهيم ديد آزر نه تنها از بت پرستان سرشناس است بلكه از بت سازان معروف نيز مى باشد وبا سلطنت نمرود ارتباط نزديك دارد. گفتگوى ابراهيم باآزر بر اساس آيات 41 تا 49 سوره مريم داراى چندين مرحله است، در آغاز با نرمش، استدلال ودر مراحل بعد با تندى با او برخورد كرد. آيات قرآن بيانگر اين مراحل است. ولى آزر در برابر دعوت مهر انگيز ومنطقى ابراهيم، عصبانى شد واو را تهديد به سنگسار كرد، وبه او چنين گفت: اى ابراهيم آيا تو از معبودهاى من (بت ها) روى گردان هستى، اگر از اين كار دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد، اكنون براى مدتى طولانى از من دور شو. (محمدى، محمد 94:1388)
ابراهيم از تهديد آزر نترسيد، رو به آزر كرد وگفت: سلام برتو، من به زودى از پروردگارم برايت تقاضا ى عفو مى كنم، چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است واز شما وآنچه غير خدا مى خوانيد كناره گيرى مى نمايم وپروردگارم را مى خوانم واميد آن را دارم كه خواندن پروردگارم بى پاسخ نمانم. (مضمون آيات 41 و 49 سوره مريم) آزر واژه اى باستانى آتش است. ايرانيان، كلدانيان و آشوريان چون ستاره مريخ را ستاره آتشين مى دانستند، آن به همين نام آزر مى ناميدند، از اين رو بتى عمودى شكل از سنگ مى تراشيدند وآن را به عنوان سمبل مريخ پرستش مى كردند. اين بت در ميان بابليان چندان داراى اهميت بود كه آنان براى تبرك بزرگان خود را به نام اين بت مى خواندند. اين نام در كتيبه هاى بابلى بسيار ديده مى شود. به گفته ابو منذر هشام كلبى: آزر نام بتى معروف بوده كه تارخ پدر حضرت ابراهيم پرده دارش بوده است. قوم آزر ساكن شهر اور، پايتخت سومر و كلده بودند كه از نظر موقعيت جغرافيايى در شمال خليج فارس نزديك ملتقاى رود دجله وفرات قرار داشت، جايى كه اكنون ميان بصره و بغداد مقادر خوانده مى شود. كلمه اور مانند واژه آزر به معناى آتش است. از آن جا كه اين شهر مركز آتشكده هاى بسيار بوده است، آن را شهر اور ناميده اند. (بى آزار شيرازى 58:1386) ابراهيم گرچه در مراحل نخست، از راه نرمش ومدارا با آزر سخن گفت، زيرا آزر حق سرپرستى بر ابراهيم داشت، وانگهى ابراهيم مى خواست بلكه از اين راه او را جذب
نمايد، ولى وقتى كه لجاجت آزر در را شرك، براى ابراهيم روشن شد، نه تنها از او دورى كرد، بلكه از او بيزارى جست چنانكه در آيه 114 سوره توبه مى خوانيم: - هنگامى كه براى ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خدا است از او بيزارى جست. مبارزات عملى ابراهيم با بت پرستى آغاز شد. پس از اين رخدادها ابراهيم را نزد نمرود آورده شد. بر اساس مضمون آيه 257 سوره بقره نمرود در برابر استدلال هاى ابراهيم نتوانست حرفى بزند، و آنقدر گيج وبهت زده شد كه از سخن گفتن در مانده گرديد. (محمدى، محمد 99:1388) براساس آيه 57 سوره انبياء ابراهيم در مبارزه خود مرحله جديدى را برگزيد وبا كمال قاطعيت به بت پرستان ونمروديان اخطار كرد وچنين گفت: (وَ تَاللّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ) به خدا سوگند در غياب شما نقشه اى براى نابودى بتهايتان مى كشم. (آيه 57 سوره انبياء) درگيرى ابراهيم با بت پرستان از آيه 58 تا 67 سوره انبياء بيان شده است كه ابراهيم پتك استدلال را به دست گرفت وبه آنها گفت: آيا غير از خدا چيزى را پرستش مى كنيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، ونه زيانى به شما مى رساند، اف بر شما و بر آنچه مى پرستيد! آيا انديشه نمى كنيد. به فرمان نمرود ابراهيم را زندانى نمودند واعلام كردند مردم هيزم جمع كنند تا ابراهيم (علیه السلام) به آتش بافكنند. ولى فرمان الهى خطاب به آتش صادر شد. يا نار كونى بردا اى آتش براى ابراهيم سرد باش. آتش براى ابراهيم آن چنان خشك شد، كه دندانهاى ابراهيم از سرما به لرزه در آمد، سپس خطاب بعدى خداوند آمد: وسلاما على ابراهيم براى ابراهيم سالم وگورا باش. (همان منبع) از حوادث بزرگ ديگرحضرت ابراهيم هجرت او به فسطين ومصر مى باشد. و موضوع تعصب او در حفظ ونگدارى سارا همسر اش بود چنانكه بر اساس آيه 75 سوره هود (إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ + زيرا ابراهيم بردبار و نرمدل و بازگشتكننده [به سوى خدا] بود) در آيات 69 تا 76 سوره هود در مورد بشارت خداوند متعال بود كه توسط فرشتگان به ابراهيم وسارا در سن پيرى وفرتوتى فرزندى بنام اسحاق و سپس يعقوب بشارت دادند. بردن هاجر واسماعيل از فلسطين به مكه وبرگشت خود ومعجزه پيدا شدن چشمه زمزم در كنار خانه خدا وتعمير ومرمت خانه خدا همچنين وحى خداوند در خواب بيدارى به ابراهيم كه اورا ملزم ساخت تا فرزند خود اسماعيل را در راه خدا قربانى كند. (جعفر سودانى، موسى 98:138)
كهن ترين مذاهب شناخته شده در بين النهرين بوده است، يعنى كهن ترين دينى كه آن را با توسل به يافته هاى باستان شناسى محوطه هاى باستانى حفارى شده مورد شناساى قرار داده اند. انبوهى از نگاره ها واشيايى كه در مراسم مذهبى به كار مى رفتند، ومهمتر از همه سند هاى بى شمارى نشان دهنده نظام دينى بين النهرين باستان مى باشد ودر يك روند زمانى طولانى، يعنى از هزاره چهارم ق. م تا اندكى بيش از زايش حضرت مسيح (علیه السلام) را مى پوشاند. اشياى باستانى بين النهرين جداى از كمك آشكار به درك ما از اين آيين، پژوهشگران را قادر ساخته اند تا سير تحول مذهب بين النهرين را در طول سه هزاره كامل وتا زمان افول آن، ترسيم كنند ودر اين زمينه، تنها اشياء تمدن باستانى مصر در با آنها قابل مقايسه مى باشد. (بوترو، ژان 1:1387) از نظر اديان توحيدى، بشر فطرتا يكتا پرست بوده وبه تدريج از پرستش خداى يكتا به شرك وبت پرستى روى آورده است وپيامبران آمده اند كه او را از شركت به توحيد باز گردانند. آيه الست بربكم؟ پرسش خداوند در عالم قبل از تولد انسانها از فطرت يا روان آنان مى پرسد. يعنى آيا من رب شما نيستم؟ وآنها به خداى يكتا پاسخ مثبت مى دهند و خداوند از آنها پيمان مى گيرد تا مبادا از توحيد و ربوبيت خداى يكتا به شرك وبت پرستى روى
آورند. در عالم واقع نيز تصور اين كه يكتاپرستى چون عاليترين شكل ديانت است، ديرتر از پرستش خدايان متعدد به وجود آمده، داراى مبناى علمى وباستان شناسى نيست. چنانچه بر اساس تحقيقات ومطالعات دكتر لانگدون ( Langdon ) استاد آشور شناسى دانشگاه اكسفورد، كه كتابى در باره افسانه هاى سامى نوشته ودر اين كتاب نتيجه گرفته است كه يكتا پرستى قديمى ترين عقيده دينى بشر بوده است وقبايل سامى در بين النهرين احتمالا الله را به عنوان خداى خويش مى پرستيدند. همچنين دانشمند ديگرى به نام سر پتر پاژرنوف مترجم كتاب مصرى اموات مى نويسد: متجاوز از پنچ هزارسال قبل در دره نيل اعتقاد به يگانگى خدا پديدار گشت. بنابراين مى توان نتيجه گرفت همه ملتها ابتدا داراى دين توحيدى بوده وبه تدريج به پرستش خدايان متعدد روى آورده اند. (بى آزار شيرازى 61:1386)
بر اين اساس وبر اساس آيات قرآن تشويق وترغيب بر تبعيت وپيروى از روش تفكر و تعقل ابراهيم (علیه السلام) نيز اشاره دشده است. بر اساس آيه 80 سوره انعام مشركان با ابراهيم مخاصمت ومجادله نمودند و او را از نپرستيدن الهه هاى خود ترساندند، و ابراهيم (علیه السلام) فرمود: (وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللّهِ وَ قَدْ هَدانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاّ أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ) يعنى آيا در ذات خداوند متعال
بامن احتجاج مى كنيد وحال آنكه مرا هدايت نمود، يعنى به من توفيق داد ولطف نمود در علم به توحيد ش ورها ساختن شرك وخالص شدن براى او. ولا اخاف ماتشركون به - يعنى به آنچه كه به آن شرك مى ورزيد هراسى ندارم يعنى اگر به آن كفر ورزم ترسى ندارم از آن، كه به من ضررى رساند، واگر او را بپرستم اميدوار به سود ومنفعت از آن نيستم. زيرا آن يا بت است كه شكسته شد، واز خود دفاع ننموده ويا ستاره است كه غروب وى بر حدوث ونيازش دلالت دارد. پس چگونه مرا به عبادت و پرستش چيزى دعوت مى كنيد كه اين صفت دارا مى باشد. (جعفر سودانى، موسى 67:1387) با توجه به اينكه از زمانهاى قديم تاكنون بت وبت پرستى رونق بسيار داشته است، چنان كه حفاريهاى باستان شناسان نشان مى دهد كه بشر از خورشيد و ماه و ستارگان تا سنگ وچوب وفلز و حيوانات را مورد پرستش قرار داده ونخستين پيام همه پيامبران الهى، دعوت مردم به خداپرستى ونفى بت وشرك وچند گانه پرستى بوده است. تاريخ بت وبت پرستى با سوابق طولانى خود اين نكته را به ما مى آموزد كه عشق به معبودى كه سر چشمه كمالات مى باشد، در نهاد و فطرت هر انسانى ريشه دار است، منتهى درراه جست وجوى كمال با سرابهايى مواجه مى شود كه آنها را از دور آب مى پندارد وبه آنها دل مى بندد ودر نتجه از رسيدن به سر چشمه كمال باز مى ايستد. به عبارت ديگر، بسيارى از انسانها آن چنان توجه خود را به ظواهر وشرايط بيرونى دين معطوف ساخته وبدان انس پيدا مى كنند كه از محتواى آن دور مى مانند ويا تنها حركات والفاظى را طوطى وار از پدر ومادر تقليد مى كنند. آنچه باعث شد مردم مكه از دين ابراهيم (علیه السلام) به پرستش بتان وسنگها بپردازند، اين بود كه هر قبيله اى كه از مكه كوچ مى كردند، قطعه سنگى از حرم با خود مى بردند وبراى بزرگداشت حرم ودلبستگى به مكه، هر جا وارد مى شدند، آن سنگ را مى نهادند ودور آن به طواف مى پرداختند. وبنابر عادت موروثى كه از ابراهيم واسماعيل (علیه السلام) به ايشان رسيده بود، حج وعمره بجاى مى آوردند. سپس رفته رفته اين عمل، آنان را به پرستش آنچه دوست مى داشتند، كشانيد وفراموش كردند آنچه را بر آن بودند، يعنى دين ابراهيم واسماعيل (علیه السلام) را دگرگون ساختند وبتان را پرستيدند. (بى آزار شيرازى 63:1386)
قوم حضرت ابراهيم (علیه السلام) در اور بابل، معتقد به خدايى خورشيد و ماه وستارگان در آسمان وبتها به نمايندگى از آنها در زمين بودند. خورشيد را خداى بزرگ ومريخ را گذشته از جنبه الوهيت، فرزند اهورا مزدا مى دانستند. ستاره پرستان بابل، خورشيد وماه وپنج سياره را مسكن ومطهر قدرت خدايان تصور مى كردند و معتقد بودند كه ستارگان در خير وشر و سود وزبان مردم موثرند، از اين رو براى تقرب به خدايان، براى هر ستاره بتى مى ساختند ودر بتكده ها مورد پرستش قرار مى دادند وبراى آن قربانى مى كردند. آنها در نقاط مختلف آتشكده هاى بسيارى بنا كرده بودند كه هميشه فروزان ومورد تقديس و احترام مردم ودر آن همه روز بخور دود مى كردند. بابليان براى دست يافتن به پيشگويى وطالع بينى، ماه وخورشيد وپنج سياره شناخته شده آن زمان را به خدايى مى شناختند واز روى حركات آنها از آينده خبر مى دادند. گفته مى شود تقسيم هفته به هفت روز از كلدانيان است، زيرا در هفته يك روز را به ستايش خورشيد، يك روز را به ستايش ماه وپنج روز ديگر را به پرستش پنج سياره اى كه مى شناختند، اختصاص داده بودند. (همان منبع)
سرزمين اور دربابل جنوبى، در جنوب عراق است كه در عهد عتيق زياد از آن نام برده شده است. حدود آن مجاور راس خليج فارس وشهر فاو بين عربستان ودلتاى رودخانه فرات است. قبل از حفارى باستان شناسان در خاك بين النهرين، كسى از موقعيت ووضع شهر اور زادگاه ومسكن حضرت ابراهيم، اطلاعى نداشت، چه امروز از اين شهر جز بيابانى خالى ديده نمى شود، ولى در نتيجه تحقيقات وولى وديگر دانشمندان معلوم شد كه اور شهرى با عظمت وثروتمند وپايتخت ملتى بزرگ بوده است. (بى آزار شيرازى 53:1386) در فاصله سالهاى 1835 تا 1844 م راولينسون نوشته هاى سه زبانى داريوش در ارتفاعات بيستون در غرب ايران را خواند وترجمه كرد. اين كتيبه كه به سه زبان فارسى كهن، بابلى وعيلامى بوده است، گل سرسبد آشور شناسى ناميده مى شود. در همين دوره هينكس ( E.Hincks ) خاور شناس ايرلندى كه در كشف وشناسايى سيستم حروف عله (صدادار) خطوط ميخى به راولينسون كمك مى كرد، در سال 1850 م دريافت كه خط ميخى بكار رفته در زبانهاى سامى خاور نزديك، از قوم كهن تر به عاريت گرفته شده كه زبان آنها غير سامى بوده واين همان قوم سومر است. در ادامه كشفيات در سال 1854 م دو نفر باستان شناس انگليسى، محل سه شهر سومرى آور، اريدو واروك را پيدا كردند. در فاصله بيست سال دو جنگ جهانى به عنوان درخشانترين وپر ثمر ترين ادوار تاريخ وباستان شناسى بين النهرين بود كه سر لئونارد وولى حفارى شهر باستانى اور به عهده گرفت. شهرى كه در تورات به عنوان زادگاه حضرت ابراهيم نبى از آن نام برده شده است. وولى ضمن حفارى موفق به كشف قبرستان سلاطين اول (2450 ق. م) گرديد . (فرنو، بهروز 39:1384) بنابراين در اواسط قرن نوزدهم ميلادى با خواندن خطوط ميخى ومطالعه دقيق در كتيبه گنج نامه نزديك همدان موفق شد نقطه اى را كه شهر اور در آن واقع شده بود، بخواند، وخرابه هاى آن شهر را در بابل سفلى در ساحل غربى فرات كه در زير شن پنهان شده بود، پيدا كند. اين شهر سالها قبل از دستيابى كلدانيان بر آن پايتخت آشوريان بوده ومردم آن رب النوع ماه را مى پرستيدند وبرجى شبيه به برج بابل كه در باب يازدهم سفر پيدايش تورات آمده براى
پرستش ساخته بودند. بنابراين حضرت ابراهيم (علیه السلام) تبعه يك ملت متمدن بوده است. (بى آزار شيرازى 55:1386) بسيارى از آثار تاريخى اين شهر باستانى از سال 1921 به بعد توسط هيأتهاى باستانشناسى موزه لوور پاريس، موزه لندن و دانشگاه پنسيلوانيا شناسايى و به جهانيان معرفى شدهاند. از اماكن ديدنى شهر باستانى اور، بناى پر شكوه زيگورات، آرامگاه سلطنتى، قصر شولكى، محلههاى مسكونى باستانى و آرامگاه و خانه حضرت ابراهيم (علیه السلام) مىباشد. وجود آرامگاه مذكور در اين شهر باستانى باعث گرديد كه واتيكان در سالهاى 1999 و 2000 بيش از 1000 شخصيت و كارشناس مسيحى را به اين منطقه اعزام كند. اين افراد زير نظر سفير واتيكان در پاريس به شناسايى دقيقتر منطقه پرداختند و در پى آن مقدمات اولين ديدار يك پاپ از شهر اور فراهم گرديد. ليكن در ميان تعجب جهانيان، ديدار پاپ ژان پل دوم (پاپ پيشين) با ممانعت رژيم عراق مواجه شد. (رسانه هاى خبرى)
زيكورات اور كه با خشت وگل بنا شده وپوسته اى به ضخامت هشت پا از آجر روى آن را پوشانده واز پايه تا راس 200 تا 150 پا ارتفاع دارد. زيكورات مزبور در اصل سه طبقه داشته و اكنون تنها طبقه اول وقسمتى از طبقه دوم باقى مانده است. ارتفاع كنونى آن 60 پا مى باشد، معذلك اين توده عظيم خشت وآجر حالت سبكى فوق العاده اى دارد كه
بخشى از آن ناشى از تناسب كامل وبخش ديگر ناشى از اين واقعيت است كه كليه خطوط آن قدرى منحنى است، تدبيرى كه گمان مى رفت بوسيله معماران يونانى كه معبد پارتنون را دوهزار سال بعد ساخته اند، اختراع شده است. در كنار ضلع شمال شرقى برج، سه رشته پلكان طولانى به يك پاگرد بين طبقه اول ودوم ختم مى شود واز اين پاگرد پلكان هاى ديگرى به طبقات دوم وسوم وبالاخره به معبدى كه در راس ساختمان قرار دارد مى رود. زيكورات روى زمين مسطح در قلب شهر مقدس بنا شده است، يعنى محوطه محصورى كه به خدايان وشاهان اختصاصى داده شده بود و بخش عمده نيمه شمالى شهر را اشغال مى كرد. اين بناى عظيم سايه اش را بر صحن بزرگ نانا كه محوطه اى سرباز وگرد است كه گردا گرد آن را انبار ها وحجره هاى كاهنان فرا گرفته ومعابد خداى ماه وهمسرش الاهه نين گال وكاخ شاهى و ابنيه كم اهميت تر مى افكند. نظر به اينكه بلندى آن در آبهاى فرات كه از ضلع غربى آن مى گذرد، بخوبى ديده مى شود. (رو 152:1369)
1 - جعبه كوچك راست گوشه اى است با طولى در حدود 46 سانتى متر كه مقطع طولى آن شكل ذوزنقه دارد. در واقع قطر زيرين جعبه سطح وسيع ترى دارد كه جعبه
را به حالت استوار بر زمين نگه مى دارد. در اين اثر كه به استاندارد اور مشهور است نخست سطح جعبه چوبى را به قير آغشته اند، سپس اشكال ساخته شده از قطعات صدف و سنگ آهك را در آن نشانده اند وزمينه باقى مانده را با تكه هاى كوچك سنگ لاجورد پوشانده اند. نقوش در سه رديف بر طرفين جعبه ايجاد شده اند. البته برروى مقاطع ذوزنقه اى نيز نقوش مرصعى از حيوانات يا قهرمانان اسطوره اى ملاحظه مى شود. اما قابهاى منقوش اصلى در طرفين عريض جعبه قرار گرفته اند. در يك طرف صحنه هايى از پيروزى برپا شده است. (فرنو، بهروز 560:1384)
2 - كشفيات آثار تزيينى گورستان شاهى اور كه اغلب در در زمره صنايع تزيينى از جمله ساز وبرگ، اثاث ولوازم معبد يا كاخ به شمار مى روند وسازنده آنها صنعتگران بوده اند، اهميت هنرى چندانى ندارند، اما به جهت تعلق به دفينه گورستان شاهى واجد اهميت ويژه اى هستند، چون اين آثار در كنار حدود 30 نفر از ملتزمان و همراهان پادشاه يكجا در گورستان دفن شده اند.
3 - يكى از يافته هاى باستان شناسى گورستان اور بربط يايك ساز موسيقى است. اين شى به واسطه ترتيب خاتم كارى با صدف، سنگ لاجورد ويشم قرمز در زمينه قير، شكل آن تقريبا محفوظ مانده است. ظاهرا با اين ساز به عنوان موجودى محترم كه موسيقى را عرضه مى دارد برخورد مى شده است، زيرا كله گاو تزينى كه بر بالاى جعبه آن نصب شده، از طلا قالب ريزى شده وبه آن متصل گرديده است.
4 - اثر ديگر از اور باز يك ساز بربط بين النهرينى است، كه سر گاوى به آن متصل مى باشد. ودر آن ورق نازك طلا بر روى هسته اى شكل داده شده وسنگ لاجورد براى ريش ونوك شاخها و موهاى پريشان پلكها و مردمك چشم مورد استفاده قرار گرفته است. همچنين سر بز با شكوهى چون تصاوير قبلى ممكن است به سازى از همين دست تعلق داشته باشد. اين سر كه از جنس مس قالب ريزى شده به نحو عالى شكل پذيرفته وخصوصيت فوق طبيعى بز را به حد كمال القاء مى كند. (همان منبع)
5 - از جمله وسايل شخصى و ساز وبرگ نظامى كشف شده در گورستان شاهى اور، كلاه خود زرين مس كلم دوك پادشاه اور است. اين كلاه خود كه روى ورق طلا چكش كارى وقلم زنى شده، نقوشى شبيه موها وريشهاى فردار مجسمه هاى اين دوره دارد. همچنين نقشى از سربند با برجستگى مخصوص موهاى بسته شده در پشت سر در آن ملاحظه مى شود، درست شبيه كلاه خود پيكره سنگى لمگى معرى وكلاه خود زرين ويژه مراسم آيينى، به شمار آورده است.
6 - همچنين مى توان خنجرى را ذكر كرد كه تيغه اى از طلا ودسته اى از سنگ لاجورد دارد، با غلافى كه از رشته ها زرين بافته شده است. از جله زيور آلات ووسايل تزيينى زنانه، مى توان به تاج وسر بند زرين و رشته هاى گردنبند از آويزهاى زرين وسمين ومهره هاى عقيق ولاجورد اشاره كرد كه از گور يكى از بانوان دربارى كشف شده ودر موزه بغداد نگهدارى مى شود.
7 - همجنين تاج وگوشواره و سربند و آويز ووسايلى كه از گور ملكه پوآيى همسر يك پادشاه ناشناخته به دست آمده است ودر موزه بريتانيا تحت عنوان: پوآيى در آرايش مرگ روى سر وصورت مجسمه اى بازسازى شده است.
8 - ظروف وجامهاى مختلفى از مرمر وسنگهاى ديگرى چون ديوريت، از گورستان اور به دست آمده است. تعدادى از اين جامها از جنس طلاست كه با تزيينات شيارى زينت
داده شده اند. از جمله ساغر وجام زرينى كه در موزه بغداد نگهدارى مى شوند. (همان منبع)
به دنبال احتجاجات فراوان حضرت ابراهيم (علیه السلام) با مشركان وستاره پرستان سرزمين بابل خود كامگان با توطئه هاى گوناگون قصد از بين بردنش را كردند، ولى خداوند آنها را منكوب كرد. چون ابراهيم (علیه السلام) از هدايت آنان مايوس شد، تصميم گرفت آن سرزمين شرك وطاغوت را رها سازد وبه سوى خدا مهاجرت كند. وبه شهر هاى مقدس كه در آنها خانه خدا بود، چون كوفه، كربلا، قدس، مكه و... رهسپار شد.
1 - از اور به كوفه: بر اساس آيه 26 سوره عنكبوت (فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) لوط به او ايمان آورد وگفت: من مهاجر به سوى پروردگارم. در اين هجرت برادر زاده ابراهيم، لوط كه به او ايمان آورده بود، با وى همسفر شد وحضرت ابراهيم (علیه السلام) همراه لوط از دهكده كوثى يا شهر اور از كناره رود فرات به سوى شمال حركت كرد. ابتدا به شهر كوفه يا كوفان رسيد. در مسجد كوفه كه يكى از مساجد اربعه
جهان وروزگارى خانه حضرت نوح در كنار آن بود، در كنار ستون پنجم به نماز ايستاد. چرا كه او به تعبير قرآن (در آيات 83-84 سوره صافات)
يكى از شيعيان حضرت نوح (علیه السلام) بود. (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ + و بىگمان ابراهيم از پيروان اوست إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ آنگاه كه با دلى پاك به [پيشگاه] پروردگارش آمد) وابراهيم از شيعيان نوح بود. آنگاه كه با قلبى سالم به سوى پروردگارش آمد. امام صادق (علیه السلام) به بعضى از اصحاب خود مى فرمودند: در كنار ستون پنجم مسجد كوفه دو ركعت نماز گزار كه مصلاى ابراهيم (علیه السلام) است. (قمى، عباس 776:1384)
2 - از كوفه به كربلا: در مسير هجرت حضرت ابراهيم (علیه السلام) از كوفه راه خود را به طرف شمال ادامه دادند واز كناره رود فرات به سرزمين پربركت كربلا رسيدند. حضرت ابراهيم (علیه السلام) مدتى در اين سرزمين مقدس و بقعه مبارك به عبادت پرداخت و آنگاه رهسپار بابل شد.
3 - از كربلا به بابل: در منابع اسلامى آمده كه حضرت ابراهيم (علیه السلام) از شهر اور به بابل آمده ودر همين شهر ازدواج كرده، سپس به كنعان مهاجرت مى كند. نام قديم بابل شنعار بوده ونمرود پادشاه معاصر حضرت ابراهيم (علیه السلام) در آن سكونت داشته است. بسيارى از مورخين اين شهر عظيمترين شهر دنيا دانسته اند. هرودوت مورخ معروف مى نويسد: رود فرات اين شهر را به دو قسمت تقسيم كرده بود وهيكل يا معبد معروف بيل از جمله عمارات معظم اين شهر است، بعضى از مورخين شهر بابل را از عجايب هفتگانه دنيا شمرده اند. در منابع اسلامى آمده كه حضرت ابراهيم (علیه السلام) از زادگاهش به بابل آمد ودر همين شهر بود كه با ساره ازدواج كرد. (بى آزار شيرازى 76:1386) در همين شهر بابل بود كه فرمانرواى بابل با حضرت ابراهيم به محاجه پرداخت. بر اساس آيه 258 سوره بقره (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ)
آيا نديدى كسى كه با ابراهيم در باره پروردگار ش محاجه (سفسطه) كرد، زيرا خداوندبه وى حكومت داده بود، و او در اثر نداشتن ظرفيت، دچار غرور شد وپرسيد: پروردگار تو كيست؟ هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگار من كسى است كه مرده را زنده مى كند وزنده را مى كنم. ومى ميرانم. بلافاصله دستور داد دوزندانى آوردندو ادامه داستان.... بر اساس روايات، نمرود فرزند كوش بن حام پسر نوح بود كه خداوند وى را در حالى كه كودكى شير خوار بود وهمراه پدر ومادر در سفر دريايى غرق شده بود، توسط تخته كشتى به ساحل رساند وپرورش داد و وى را پادشاهى داد. اما او خدا را فراموش كرد ودر زمين به جبارى پرداخت و شهر بابل را بنياد نهاد بابل تا مدتى زمين نمرود خوانده مى شد. (همان منبع)
پحضرت ابراهيم در سرزمين بابل بود كه جمعى از جمله لوط (علیه السلام) وسارا همسر اش به او ايمان آوردند، او با سارا ازدواج كرد واز طرف پدر سارا زمين هاى مزروعى واموال زيادى به ساره رسيده بود، ابراهيم مدتى در ضمن دعوت مردم به توحيد به كشاورزى ودامدارى پرداخت، تا اينكه تصميم گرفت از سرزمين بابل به سوى فلسطين هجرت كند ودعوت خود را به آن سرزمين بكشاند، اموال خود را از جمله گوسفندهاى خود را برداشت وهمراه چند نفر با همسر اش ساره حركت نمود. ولى از طرف حاكم وقت (بقاياى دستگاه نمرودى) اموال ابراهيم را توقيف كردند. ماجرا به دادگاه كشيده شد، ابراهيم (علیه السلام) در دادگاه خطاب به قاضى چنين گفت: من وهمسرم سالها زحمت كشيده ايم واين اموال را به دست آورده ايم، اگر مى خواهيد اموال مرا مصادره كنيد، سالهاى عمرم را كه صرف تحصيل اموال را برگردانيد. قاضى در برابر استدلال ابراهيم، عقب نشينى كرد وگفت: حق با ابراهيم است . (الميزان جلد 7 ص 241) حضرت ابراهيم (علیه السلام) پس از مدت كوتاهى اقامت در بابل، اين شهر را به سوى حران ترك كرد. در قرآن از مبدا ومقصد جغرافياى هجرت ابراهيم (علیه السلام) نامى به ميان نيامده اما از اين كه همسفر وى لوط (علیه السلام) مى فرمايد: انى مهاجر الى ربى - مى توان دريافت كه هدف آن حضرت مهاجرت از بلاد كفر به سرزمينهايى است كه خانه خدا در آنجاست وهدف آن حضرت تبليغ توحيد
ويكتا پرستى و انتشار آن در سراسر جهان است. حران يكى از شهرهاى قديمى در شمال بين النهرين است. اين شهر كه موطن خانواده حضرت ابراهيم (علیه السلام) بعد از مهاجرت از اور وهمچنين محل سكونت لابان پدر زن حضرت يعقوب (علیه السلام) ونيز مركز صائبين بوده، روميان آن را كاريا وروحانيان مسيحى هلئوپوليس (شهر بت پرستى) مى ناميده اند ولى نام اين شهر در منابع اسلامى حران يا اران از كلمه حرانو به معناى راه راست است كه در خطوط ميخى كتيبه هاى آن شهر باقى است. اين شهر سهم مهمى در زندگى حضرت ابراهيم (علیه السلام) داشته، شواهد باستان شناختى اين معنى را تاييد مى كند. در بعضى از منابع اسلامى آمده است كه در اين شهر حضرت ابراهيم (علیه السلام) با سارا دختر فرمانرواى حران كه از دين پداران بيزارى مى جست ازدواج كرد. (بى آزار شيرازى 80:1386)
آنگاه كه ابراهيم عليه السلام از سرزمين مصر كوچ كرد، لوط نيز به همراه وى حركت كرد، ايشان با مال فراوان و اندوخته اى بسيار از مصر خارج و به سرزمين مقدس فلسطين وارد شدند، ولى پس از مدتى به علت افزايش احشام و گوسفندان محيط فلسطين را بر خود تنگ ديدند، لذا لوط از سرزمين عموى خود ابراهيم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم داراى اخلاقى فاسد و باطنى ناپاك بودند؛ از انجام هيچ معصيتى پرهيز نمى كردند و در اعمال ناشايستى كه انجام مى دادند، نصيحت
پذير نبودند. اين قوم در فسق و فجور و زشتى سيرت كم نظير بودند. دزدى و راهزنى و خيانتكارى را پيشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذرى كمين و از هر سو به او حمله مى كردند و اموالش را مى ربودند.
ايشان دين و آيينى نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكارى شرمگين و سرافكنده نمى شدند، و پند هيچ واعظ و نصيحت هيچ عاقلى را گوش نمى دادند! گويا روح قوم لوط تشنه جنايت بود و جنايات مكرر، روح عصيانگر و طبيعت ستمكار آن قوم را اقناع نمى كرد؛ دل هاى آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنايت و عمل ناشايست تازه اى را مرتكب مى شدند، تا جايى كه عمل ناشايستى را كه قبلاً كسى مرتكب نشده بود بر گناهان پيشين خود افزودند و به عمل نامشروع و غير اخلاقى لواط روى آوردند. اين قوم نابكار، زن ها را كه خدا براى تسكين ايشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روى آوردند. و در كمال بى شرمى اين عمل ناپسند را آشكارا
انجام مى دادند و هرگز به فكر ترك اين مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار مى ورزيدند. اين قوم مردم را ناگزير مى ساختند با فاسدين همراهى كنند و آنها را به اين كار دعوت مى كردند و پيوسته به گمراهى خود مى افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقيب و تبليغ كردند تا ارتكاب به منكرات علنى و آشكار شد، جنايات افزايش يافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آميخته شد. هنگامى كه قوم لوط غرق در معصيت گشتند، گمراهى را بر راه حق ترجيح دادند و جهالت را بر هدايت مقدم داشتند و شيطان در دل آنان نفوذ كرد و آنان را به تداوم اعمال ناشايست وادار ساخت و پيروى از شهوات را بر آنان چيره كرد. خداوند به لوط وحى كرد كه آنان را به پرستش حق بخواند و از ارتكاب به آن جرائم باز دارد. پس لوط عليه السلام دعوت خود را آغاز كرد و رسالت خويش را در ميان قوم اعلان نمود، ولى گوش آنان از شنيدن سخن لوط عاجز و چشم هايشان از ديدن حق ناتوان بود، قلب هاى آنان در حجاب شهوات اسير بود و به شدت به سوى مفاسد كشانده مى شدند و به انجام اعمال زشت خود اصرار داشتند و هر روز در ياغيگرى دستشان بازتر مى شد و از گمراهى خود غافل بودند و نفس اماره، آنان را به انجام كارهاى زشت و ناشايست وادار مى كرد! سرانجام لوط و پيروان او را تهديد به اخراج از شهر و تبعيد نمودند در حالى كه جرم لوط اجتناب از گناهان آنان بود. لوط پى برد كه ديگر نصيحت و پند و اندرز در قوم اثرى ندارد و هر راهى كه براى ارشاد آنان پيموده سودى نبخشيده است. آنگاه كه فرشتگان نوميدى و غم و اندوه لوط عليه السلام را ديدند، او را دلدارى دادند و خاطر او را آسوده كردند و گفتند: اى لوط ما فرستادگان خداى توييم. ما براى نجات تو آمده ايم و مى خواهيم دست تجاوز را از سر تو كوتاه كنيم، مطمئن باش كه اين قوم كافر به تو و ما دسترسى پيدا نمى كنند و به زودى شكست مى خورند. چند لحظه اى نگذشت كه ترس و نگرانى بر قوم مستولى شد و در حالى كه شديداً احساس خطر مى كردند از اطراف خانه لوط متوارى شدند. اندوه لوط زدوده و غم او بر طرف گرديد و مورد لطف خدا قرار گرفت و در حالى كه شاد و آسوده خاطر بود از نصرت الهى به وجد آمد و به تهديدهاى قوم خود بى اعتنا شد. هنگامى كه تيرگى غم، از وجود لوط عليه السلام بر طرف شد، فرشتگان خدا به لوط دستور دادند كه شب هنگام با نزديكان خود از شهر خارج شود! زيرا خداوند دستور عذاب اين قوم ستمگر
را صادر كرده و كيفر آنها به زودى فرا مى رسد. سپس فرستادگان خداوند به لوط گفتند: همسر خويش را رها كن تا در شهر بماند، او هم بايد به عذاب مردم گرفتار گردد و به سزاى كفر و نفاق خود برسد و او را سفارش كردند؛ چون عذاب نازل گردد، صبر را پيشه خود ساز و ثابت قدم باش. لوط عليه السلام و نزديكانش بدون اظهار تأسف براى مردم شهر، از اين سرزمين ناپاك بيرون رفتند. سپس زمين لرزيد و زير و رو گشت و بارانى از سنگ هاى آسمانى بر سر قوم لوط باريد و سرزمينشان ويرانه گرديد و خانه هايشان به جرم ستمشان درهم كوبيده شد. (ولايتى، رحيم 1388)
2 - در باره حضرت لوط نبى (علیه السلام):
در قرآن 27 بار سخن از حضرت لوط (علیه السلام) به ميان آمده، و او را به عنوان يكى از پيامبران مرسل وصالح خوانده كه در برابر قوم سركش وشهوت پرستى قرار داشت، و آنها را به آيين حضرت ابراهيم (علیه السلام) فرا مى خواند، ولى آنها از اطاعت دستور هاى او سر پيچى مى كردند. واژه لوط در اصل لاط يلوط گرفته شده وبه معنى ارتباط قلبى است، بنابراين اين پيامبر خدا كه پيوند محكم قلبى با خدا داشت، با نام لوط خوانده مى شد، وبه عكس او، قومش به لواط وارتباطهاى نامشروع آلوده بودند. حضرت لوط (علیه السلام) از خويشان حضرت ابراهيم (علیه السلام) بود، مطابق پاره اى از روايات برادرزاده يا پسر خاله ابراهيم (علیه السلام) بود، وطبق بعضى از روايات، برادر حضرت ساره همسر ابراهيم (علیه السلام) بود. هنگامى كه ابراهيم در سرزمين بابل بين النهرين مردم را به يكتا پرستى دعوت نمود، لوط نخستين مردى بود كه در آن شرايط سخت به ابراهيم (علیه السلام) ايمان آورد، و همواره در كنار ابراهيم بود ويگانه يار وياور ابراهيم در دوران مبارزات او با نمرود به شمار مى آمد، چنانچه ساره نخستين زنى بود كه به ابراهيم ايمان آورد. (محمدى، 145:1388) به نظر مى رسد لوط در همان بابل به دنيا آمد، و پس از اعتقاد به حقانيت آيين ابراهيم از مبلغين ومدافعين اين آيين بود، و در اين مسير به مقام ارجمندى از نبوت ورسالت رسيد كه خداوند در آيه 133 سوره صافات مى فرمايد: (وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ + و در حقيقت لوط از زمره فرستادگان بود (133) هنگامى كه حضرت ابراهيم از سرزمين بابل به سوى فلسطين، هجرت كرد. حضرت لوط وهمسر اش ساره همراه او هجرت نمودند، عده
اى از مردم شهر سدوم وعمورا در اردن امروز در نزديكى درياى بحر الميت از وضع فساد حاكم براين منطقه بسيار ناراحت شده وبه حضور ابراهيم (علیه السلام) رسيدند وبه او شكايت كردند. ابراهيم، لوط را به عنوان مبلغ به سوى آنها فرستاد تا آنها را نصيحت كند واز عواقب شوم اين اعمال زشت آنها را برحذر دارد. لوط به سوى اين قوم روانه شد. با اين اعزام لوط حضرت ابراهيم در قسمت بالاى فلسطين و لوط نبى در قسمت پايين فلسطين قرار گرفتند. لوط در بين اين قوم ازدواج كرد ومشغول به امر معروف و نهى از منكر ومبارزه با فساد شد. اما بيانات مستدل لوط در آنها اثر نمى كرد، واين جريان سالها طول كشيد. تا اينكه آن قوم به لوط گفتند، اگر دست از سرزنش ما بر ندارى تورا تبعيد خواهيم كرد. دل لوط كه سالها نسبت به آنها مهربان بود تا بلكه به سوى حق برگردند، ناراحت شد وبر آنها نفرين كرد. (همان منبع) لوط گفت پروردگارا! مرا بر اين قوم مفسد پيروز گردان - لوط مردم خويش را نفرين كرد واز خدا خواست عذابى سخت برآنها فرو آورد خداوند دعاى لوط را مستجاب كرد وبراى اتمام حجت برآن قوم فاسد وگنهكار دو فرشته را به شكل انسان به زمين فرستاد. فرشتگان ابتدا با ابراهيم ملاقات كردند و سپس به صورت جوانانى زيبا به شهر سدوم رفتند. دختر لوط كه براى براداشتن آب از چاهى بيرون شهر رفته بود با آن جوانان زيبا رو مواجه شد. آنها از او سراغ لوط را گرفتند. لوط از اين خبر نگران شد، اولين فكرى كه به نظرش رسيد برخورد قوم لوط با مهمانان بود، بى گمان اگر مردم از وجود آنها در شهر باخبر مى شدند دست از سر آنها برنمى داشتند. لوط تا شب صبر كرد و سپس شبانه آنها را به خانه خويش آورد تا به دور از چشم مردم شرور وآلوده شهر از مهمانان خود پذيراى كند. (تفسير الميزان ج 362:10)
مردان وحشى وشرور شهر سدوم مقابل در خانه لوط پافشارى مى كردند تا وارد شوند وآن مهمانان خوش چهره را از چنگ لوط بربايند. لوط ناميدانه به مهمانانش نگاه كرد، در نگاهش رنگى از عذر خواهى وشرم بود. اما مهمانان براساس آيه 37 سوره قمر قرآن (وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ) + (و از مهمان [هاى] او كام دل خواستند پس فروغ ديدگانشان را سترديم و [گفتيم] [مزه] عذاب و هشدارهاى مرا بچشيد (37) ودر آيه 81 سوره هود خداوندجزاى آنها چنين مى فرمايد. (قالُوا يا لُوطُ إِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ) + (گفتند اى لوط ما فرستادگان پروردگار توييم آنان هرگز به تو دست نخواهند يافت پس پاسى از شب گذشته خانوادهات را حركت ده و هيچ كس از شما نبايد واپس بنگرد مگر زنت كه آنچه به ايشان رسد به او [نيز] خواهد رسيد بىگمان وعدهگاه آنان صبح است مگر صبح نزديك نيست. توبا افراد خانواده ات شبانه از شهر بيرون برو، جز همسرت كه او بايد در شهر بماند وجزو عذاب شوندگان است. فرشتگان به لوط خبر دادند كه مردم شهر تا صبح هلاك مى شوند. لوط
شبانه با افراد خانواده اش از شهر سدوم خارج شد. فرشتگان آنها را در ستونى از نور محافظت كردند واز چشم مردم پنهان نمودند. (آبروى، غلامرضا 81:1386)
هنگام طلوع فجر كه آسمان به سپيدى گراييد، صداى مهيبى در شهر برخاست زمين لرزيد واز آسمان سنگ باريد. شهر سدوم زير باران سنگ مدفون شد واثرى از آن قوم فاسد وشرور كه خدا را فراموش كرده بودند وبه بت پرستى وفحشا دل بسته بودند، باقى نماند. لوط (علیه السلام) سى سال مورد ظلم وآزار واذيت قوم خود بود او رنج و اندوه فروانى را تحمل كرد تا آنها را به سوى خدا پرستى دعوت كند اما هنگامى كه عذاب بر آن قوم ستمگر نازل شد فقط يك خانواده از ميان آنها نجات يافت كه لوط واهل خانواده اش بود، همسر لوط كه با قوم خود هم عقيده بود اولين كسى بود كه طعم آن عذاب سخت الهى را چشيد وسپس مردم گمراه وفاسد قوم لوط به هلاكت ر سيدند. (همان منبع) (وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُكْرَةً عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ) + (و به راستى كه سپيدهدم عذابى پيگير به سر وقت آنان آمد) (38) (فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ) + (پس عذاب و هشدارهاى مرا بچشيد (39) وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ + (و قطعا قرآن را براى پندآموزى آسان كرديم پس آيا پندگيرندهاى هست (سوره قمر آيه 38-40)
ضرت ابراهيم (علیه السلام) به اتفاق ساره ولوط واموالى كه به دست آورده بود، مصر ترك گفت واز راه صحراى نقب وشبه جزيره سينا به كنعان بازگشت. بنا به نقل تورات وى مدتى در ميان بيت ليل وعاى كه قبلا در آنجا مذبحى ساخته بود اقامت گزيد، وبعد از مدتى لوط به اردن رفت ودر سدوم ساكن شد وحضرت ابراهيم به حبرون كه امروز به شهر الخليل معروف است كوچ كرد. شهر ابراهيم خليل الله (علیه السلام) حبرون كنونى واقع در فلسطين اشغالى حدود 32 كيلومترى جنوب غربى اورشليم است. حضرت ابراهيم در الخليل مقبره خانوادگى خود را تاسيس كرد. (بى آذر شيرازى 132:1386) ابراهيم (علیه السلام) به داشتن فرزند بسيار علاقهمند بود و از خدا خواست فرزندى شايسته بدو عنايت كند: رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصّالِحِينَ». گويى ساره همسرابراهيم (علیه السلام) احساسات آن حضرت را درك كرد و بدو گفت: خداوند مرا ازداشتن فرزند محروم ساخته، به نظر من شما با هاجر كنيزكم ازدواج كن، شايد خداوند از او به تو فرزندى عطا كند. ساره زنى سالخورده و نازا بود كه به فرزنددار شدن او اميدى نبود. از اين رو ابراهيم (علیه السلام) با هاجر ازدواج كرد و اسماعيل از او متولد شد. تورات، در سفر پيدايش، اسماعيل را اين گونه وصف كرده است: و أما إسماعيل فقد سمعت قولك فيه و هاء نذا أباركه و أنميه و أكثره جدا جدا و يلد اثنى عشر رئيسا و أجعله أمة عظيمة؛ (2) گفتهات را در باره اسماعيل شنيدم و من اينك او را بركت داده و به رشد و كمال مىرسانم و نسلش را فزونى بخشيده و از او دوازده رئيس به وجود مىآيد و او را امتى بزرگ مىگردانم. اين روايت مژدهاى است به امت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، زيرا آن حضرت و نيز اعراب حجاز، از نسل اسماعيلند و اين وعده، درنسل حضرت ابراهيم (علیه السلام) به دست حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و امت آن حضرت، عملى شده است. پس ازآنكه ابراهيم (علیه السلام)، از هاجر داراى فرزندى به نام اسماعيل شد، هاجر در اثر آن دچار غرور و مباهات شد و همين سبب حسرت و رشك در درون ساره گشت. از اين رو از ابراهيم (علیه السلام) خواست تا آنها را از وى دور كند، چه اينكه زندگى با هاجر براى او طاقت فرسا بود. ابراهيم (علیه السلام) براى فرمانى كه خدا اراده فرموده بود، خواسته ساره را اجابت كرد.
دستور الهى براى ابراهيم براى بردن خانواده به مكه مكرمه:
خداوند به ابراهيم (علیه السلام) وحى كرد تا هاجر و اسماعيل را كه دوران شيرخوارگى را مىگذراند به مكه ببرد. ابراهيم (علیه السلام) با رهنمون اراده الهى، كودك و مادر او هاجر را همراه خود برد و پس از طى مسافتى طولانى خداوند بدو فرمان داد تا در بيابانى دور از آبادى، همانجا كه بعدها در آن كعبه بنا مىگرديد، درنگ كنند. ابراهيم (علیه السلام) هاجر و كودك او را در آن سرزمين بىآب و علف فرود آورد و سپس آنها را ترك گفت و بازگشت. هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت: به كجا مىروى؟ چرا ما را در اين بيابان وحشتزاى بىآب و علف رها مىسازى؟ وى چند بار اين مطلب را تكرار كرد تا شايد ابراهيم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد. در اين هنگام بود كه هاجر از او پرسيد: آيا خدا به تو چنين فرمان داده؟ ابراهيم (علیه السلام) گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا كه اين گونه است خداوند به ما توجه و عنايت خواهد داشت و سپس به مكانى كه ابراهيم، او و كودكش را در آنجا قرار داده بود، بازگشت. ابراهيم (علیه السلام) در حالى كه در فراق و جدايى همسر و كودك خود سخت پريشان بود، به راه افتاد، ولى اراده خدا بر اراده او چيره گشته و تسليم پروردگار خويش شد و در حالى كه به نزد پروردگار خود تضرع و زارى مىكرد، بازگشت و با اين كلمات كه قرآن آنها را براى ما بيان كرده است، خداى خود را مىخواند : رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ
تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ * رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ ؛ (سوره ابراهيم آيات 37-38) پروردگارا، من برخى از اعضاى خانوادهام را در منطقهاى بىآب و علف نزديك خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا، اين كار را انجام دادم تا نماز را بهپا دارند. دلهاى مردم را متوجه آنها گردان و بدانها نعمت عنايت كن، شايد سپاسگزار شوند. پروردگارا، تو از آشكار و نهان ما خبر دارى. هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند نهان نيست. مفهوم اين آيه اين است كه خدايا، برخى از فرزندان خود را در سرزمين مكه كه منطقهاى بى آب و علف بوده و در كنار خانهات كه آن را براى تو بنا خواهم كرد و خانهاى كه تعرّض و اهانت به آن را حرام خواهى ساخت، سكونت دادم، خداوندا، من آنها را در اين سرزمين سكنا دادم تا در كنار خانهات نماز را به پا دارند و وظايف عبادت و بندگى را تنها براى تو بهجا آورند، بارخدايا، دلهاى مردم را متوجه آنها نما و بر آنان نظر لطف و رحمت داشته باش، و در اين مكان دور دست آنها را ازانواع نعمتها بهرهمند گردان تا نعمتهايت را سپاس گويند. پروردگارا، تو بر نهان و آشكار ما آگاهى و از حزن و اندوهى كه در فراق زن و فرزندم دارم با خبرى، هيچ چيز بر تو پوشيده نيست، هر چند كوچك و بىمقدار و يا در زمين و آسمان باشد. پيدايش زمزم: هاجر، فرمان خدا را گردن نهاد و صبر پيشه كرد و در مدت اقامت خود، از خوراك و آبى كه ابراهيم (علیه السلام) برايشان تهيه كرده بود، استفاده كرد تا آنها تمام شده و خود و فرزندش تشنه گرديدند، او به كودكش كه از تشنگى به خود مىپيچيد، نگريست و نتوانست آن منظره دردناك را تحمل كند. از اين رو سراسيمه بهپا خاست و سرگردان و متحيّر وشتابان به اين سو و آن سو، مىدويد به گونهاى كه در آستانه از هوش رفتن قرار گرفت. هاجر از تپهاى بلند به نام صفا» بالا رفت و از آنجا نظاره كرد شايد آبى بيابد، ولى چيزى نديد، از آنجا پايين آمد و چون انسانى خسته و مانده شتابان به حركت در آمد تا بر بلندى ديگرى به نام مروه بالا رفت و نگاهى كرد، باز چيزى نيافت، ديگر بار به صفا» بازگشت و نگاهى انداخت و چيزى نيافت و اين عمل را هفت بارتكرار كرد و آخرين بار كه گذار او به مروه» افتاد، صدايى شنيد، متوجه آن شد. ناگهان فرشتهاى را در محل زمزم ديد كه با بالهاى خود زمين را مىكاويد تا اينكه آب پديدار شد. وقتى هاجر اين منظره هيجانانگيز را ديد،
شادى و خوشحالى سراسر وجودش را فراگرفت و سپس از آن آب برگرفته و كودك خود را سيراب ساخت و خود نيز از آن نوشيد. هنگامى كه آب جوشيد، پرندگان بدان سو به رفت و آمد پرداختند، گروهى از قبيلهجُرهُم كه از نزديكى آنجا مىگذشتند، وقتى رفت و آمد پرندگان را پيرامون آن منطقهديدند، از يكديگر سؤال كردند كه اين پرندگان اطراف آب به پرواز در مىآيند، آيا دراين منطقه آبى سراغ داريد؟ پاسخ دادند: خير. يكى از افراد خود را فرستادند تا براى ايشانكسب اطلاعى كند و او با مژدگانى وجود آب، به سرعت نزدشان بازگشت. آنها نزد هاجر آمده و گفتند: اگر ميل داريد ما در جوار شما بوده و ياورتان باشيم و آب از خود شماباشد. هاجر نيز آنان را پذيرا شد و در همسايگى وى اقامت گزيدند تا اينكه اسماعيل بهسن جوانى رسيد و زنى را ازقبيله جُرهُم به ازدواج خويش در آورد و عربى را از آنانآموخت. ذبح اسماعيل: ابراهيم، فرزندش اسماعيل را در مكه رها كرد، ولى او را به فراموشى نسپرده و از او غافل نگشت، بلكه هر چند گاه به ديدار وى مىرفت. در يكى از ديدارها ابراهيم (علیه السلام) در خواب ديد كه خداوند به او فرمان مىدهد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند. البته خواب پيامبران حق بوده و به منزله وحى الهى است، به همين دليل ابراهيم (علیه السلام) تصميم به اجراى فرمان الهى گرفت و به بهانه اينكه اسماعيل، تنها پسر او بوده و خود به سن پيرى رسيده است، از تصميم خود برنگشت. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مىكند : وَ قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصّالِحِينَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ * فَلَمّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ * وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ * سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ * وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّالِحِينَ؛ (سوره صافات آيات 112 99 (
ابراهيم گفت: من به پيشگاه پروردگار خويش مىروم و او مرا هدايت خواهد كرد، پروردگارا، فرزندى شايسته به من عنايت فرما. ما او را به پسرى بردبار و شكيبا مژده داديم. آنگاه كه او به سن رشد رسيد و با پدر به كار و تلاش پرداخت، ابراهيم گفت: پسركم در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم نظرت چيست؟ اسماعيل گفت: پدرم آنچه را بدان مأمور شدهاى انجام ده و انشاءاللَّه مرا از بردباران خواهى يافت. آنگاه كه تسليم امر خدا شد و او را به صورت خوابانيد. به او خطاب كرديم اى ابراهيم، مأموريت خوابت را عملى ساختى و اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم. اين امتحانى آشكار بود و با ذبحى بزرگ او را فدا داديم و قدردانى و ثناى او را به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم، اين گونه نيكوكاران را پاداش عطا مىكنيم؛ زيرا او از بندگان مؤمن ما بود و وى را به اسحق، كه پيامبرى شايسته بود، مژده داديم. خداوند در اين آيات در باره حضرت ابراهيم (علیه السلام) مىفرمايد: وقتى ابراهيم از سرزمين قوم خود هجرت كرد، از خداى خود فرزندى شايسته خواست و خداوند دعايش را مستجاب گرداند و وى را به پسرى بردبار به نام اسماعيل كه نخستين فرزند او بود مژده داد. زمانى كه اسماعيل نشو و نما كرد و به سنّى كه قادر بر تلاش و فعاليت بود رسيد، ابراهيم (علیه السلام) در خواب ديد كه خداوند بدو فرمان مىدهد فرزندش اسماعيل را كه در آن زمان تنها فرزند او بود، ذبح كند.
ابراهيم (علیه السلام) ماجرا را بر پسرش عرضه كرد تا ايمان او را بيازمايد و با آرامش دل بيشتر او را ذبح كند و اين قضيه بر او دشوار نيايد. اسماعيل (علیه السلام) پاسخ داد: پدرجان آنچه را خداوند به تو فرمان داده، عملى كن. انشاءالله مرا از بردبارانى كه راضى به قضاى خدايند، خواهى يافت. چون اسماعيل تسليم قضاى الهى شده و آنان تصميم بر اجراى فرمان الهى گرفتند، ابراهيم (علیه السلام) فرزندش را به صورت خوابانيد كه از قفا او را ذبح نمايد، هنگام ذبح، صورت او را نبيند. كارد را بر گردنش كشيد امّا نبُريد، در اين هنگام خداوند او را مخاطب ساخت. اىابراهيم، از ذبح فرزندت خوددارى كن، زيرا هدف از آزمايش و امتحان تو، حاصل گرديد، ما اطاعت و اقدام به اجراى فرمان پروردگارت را در تو يافتيم و اين آزمايشى بزرگ و آشكار بود تا ما به واسطه آن ايمانت را بيازماييم و تو در اين آزمون پيروز گشتى. اينك اين قوچ را گرفته و به جاى فرزندت ذبح نما. ذبيح كيست؟ قرآن به طور صريح بيان مىكند كه ذبيح اسماعيل (علیه السلام) بوده است، زيرا قرآن ماجراى ذبيح را نقل كرده و پس از آن خداوند، ابراهيم (علیه السلام) را به فرزند ديگرى به نام اسحاق مژده داده است: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّالِحِينَ». بنابراين مژده به تولد اسحاق بعد از ذكر سرگذشت ذبح، صراحت دارد كه اسحاق غير از فرزندى بوده كه ابراهيم به وسيله ذبحِ او مورد آزمايش قرار گرفته است. يهوديان ادعا مىكنند كه ذبيح همان اسحاق است، سِفر پيدايش تورات به بيان سرگذشت ذبيح مىپردازد و در ابتدا هويّت او را آن گونه كه پروردگار به ابراهيم گفته است، عنوان مىكند: اسحاق تنها فرزند خود كه وى را دوست دارى برگير و به سرزمين موريا ببر» ابن كثير با ردّ اين ادعا مىگويد: كلمهاسحاق در اينجا اضافه است؛... زيرا او تنها فرزند ابراهيم و نخستين آنها نبود، بلكه او اسماعيل بود و يهود به جهت حسادت با اعراب، چنين گفتهاند، چرا كه اسماعيل پدر اعراب حجاز، از جمله رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است و اسحق پدر يعقوب است كه نام وى اسرائيل بوده و يهوديان به او منسوب هستند، به همين دليل آنها با اين سخن خواستهاند خود را صاحب مجد و شرف بدانند، از اين رو كلام خدا را تحريف نموده و بر آن افزودهاند. ابراهيم و همسر اسماعيل: روزى ابراهيم وارد مكه شد و به منزل اسماعيل رفت، ولى اسماعيل را نديد و تنها همسرش در خانه بود. آن زن نمىدانست كه اين مرد، پدر شوهر اوست. ابراهيم حال اسماعيل را از وى جويا شد، او گفت: اسماعيل براى شكار بيرون رفته است. سپس
از وضعيت زندگى آنها پرسيد، همسر اسماعيل گفت: ما در تنگناى زندگى هستيم و وضعيت غير مناسب خود را به سمع ابراهيم رساند. پس از آن ابراهيم بدو گفت: آيا ميهمان مىپذيرى و خوراك و آشاميدنى در اختيار دارى؟ او پاسخ گفت: چيزى ندارم و كسى نزدم نيست. وقتى ابراهيم ديد كه اين زن نسبت به آنچه خدا روزى آنها قرار داده و نيز از زندگى با همسرش ناخرسند است، او را زنى محترم نديد و آنگاه كه احساس كرد او در اثر بخل، از ميهمان خود پذيرايى نكرد، بدو گفت: وقتى همسرت آمد بدو سلام برسان و به او بگو: حتماً آستانه خانهاش را عوض كند. ابراهيم بازگشت و اسماعيل به خانه آمد و گويى احساس كرد در غياب او حادثهاى رخ داده است. از همسرش پرسيد: آيا كسى نزدت آمده؟ گفت: آرى، پير مردى با اين خصوصيات نزدمان آمد و در باره تو از من پرسيد و من واقعيت امر را بدو گفتم. اسماعيل گفت: آيا به چيزى تو را سفارش كرد؟ گفت: آرى، به من دستور داد كه به تو سلام برسانم و از من خواست كه به تو بگويم آستانه خانهات را تغيير دهى. اسماعيل گفت: آن مرد پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم. اينك به نزد خانوادهات برگرد. و بدين سان او را طلاق داد و زن ديگرى اختيار كرد. ابراهيم مدتى از اسماعيل دور بود و سپس نزد او آمد، ولى او را به گونهسابق نديد. همسر جديدش در خانه بود، او از ابراهيم استقبال نموده و بدو خوشآمد گفت. ابراهيم از او پرسيد آيا ميهمان مىپذيرى؟ گفت: آرى، و او را به ميهمانى پذيرا شد و از او به خوبى پذيرايى كرد. ابراهيم از وضعيت زندگى آنها پرسيد، او در پاسخ گفت: ما وضعيت زندگى خوبى داريم و خدا را سپاس گفت. ابراهيم بدو فرمود: وقتى شوهرت آمد، سلام به او برسان و بگو: آستانه خانهاش را نگاهدارد، و سپس رهسپار گرديد. اسماعيل شبانگاه به خانه بازگشت و همسرش او را در جريانِ آمدنِ پيرمردى در غياب او با خصوصياتى كه گفت، قرار داد و سفارش او را به اطلاع وى رساند. اسماعيل بدو گفت: آن مرد، پدرم بوده و به من دستور داده كه تو را نگاهدارم و از تو جدا نگردم. از اين رو اسماعيل در تمام مدت عمر با او بود و پسرانش همه از آن زن بودند.
2 - بناى كعبه به خداوند وتوسط ابراهيم و اسماعيل:
ابراهيم (علیه السلام) مدت زيادى از فرزندش دور بود و سپس براى انجام كارى مهم نزد او آمد. خداوند به ابراهيم دستور بناى كعبه را در مكه داده بود تا نخستين خانهاى باشد كه براى پرستش خدا بنا مىگردد. ابراهيم از حال پسرش اسماعيل جويا شد، او را نزديك زمزم ملاحظه كرد كه مشغول تراشيدن تير بود، به سمت او رفت و اسماعيل به استقبال پدر آمد. آن دو با يكديگر معانقه كردند و هر يك نسبت به ديگرى اظهار عشق و علاقه نموده و بسيار شادمان گشتند. پس از آنكه ابراهيم از ديدار با فرزند شادمان گشته بود بدو اعلان كرد كه خداوند به او فرمان داده تا خانهاى براى پرستش مردم در اين مكان بنا نمايد و به محل آن، كه برفراز تپهاى بلند نزديك آنها قرار داشت، اشاره كرد. اسماعيل به پدر گفت: آنچه را خداوند به تو فرمان داده انجام بده و من در اين كار بزرگ و مهم تو را يارى خواهم كرد.
بدين ترتيب ابراهيم (علیه السلام) مشغول بناى خانه شد و اسماعيل سنگ بنا را در دسترس او قرار مىداد. پس از آن ابراهيم به اسماعيل فرمود: سنگى مناسب برايم بياور تا آن را بر ركن قرار دهم تا براى مردم نشان و علامتى باشد... جبرئيل او را به حجرالاسود رهنمون شد و آن را برگرفت و در جايگاهش قرار داد. آن دو هرگاه مشغول بنا مىشدند خدا را مىخواندند: رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ» و آنگاه كه بناى خانه بالا رفت و براى آن پيرمرد بالا بردن سنگها دشوار آمد، روى سنگى ايستاد كه همان مقام ابراهيم است و چون قسمتى از ديوار به پايان مىرسيد در حالى كه روى آن سنگ قرار داشت، به سمت ديگر منتقل مىشد و هر زمان از بناى ديوارى فراغت مىيافت، سنگ را به قسمت ديگر منتقل مىساخت و به همين ترتيب بود تا ديوارهاى كعبه به پايان رسيد. اين سنگ از دير زمان تا دوران عمربنخطاب به ديوار كعبه متصل بود و او سنگ را اندكى از خانه كعبه فاصله داد تا نمازگزاران را به خود مشغول نسازد. قرآن با اين آيات بينات به بناى كعبه اشاره مىكند: وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ * وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ * وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ
الْعَلِيمُ ؛ (سوره بقره، آيات 125-127) و آنگاه كه خانه كعبه را ملجأ و جايگاهى أمن براى مردم قرار داديم و مقام ابراهيم را محل پرستش و عبادت خود قرار دادند و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانهام را براى طواف كنندگان و معتكفان و اهل ركوع و سجود، از پليدىها پاكيزه گردانند و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و به كسانى كه در اين سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند، نعمت ارزانى بدار. خداوند فرمود: و آنان را كه كفر ورزيدند، اندكى از نعمت بهرهمند گردانم و سپس آنان را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است گرفتار سازم. و زمانى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را بالا مىبردند، عرضه داشتند: خدايا، اين خدمت را از ما بپذير، به راستى كه تو شنونده و دانايى. خداوند در اين آيات، اين نعمت را به مسلمانان عرب يادآور مىشود و آن اينكه خانه كعبه را ملجأ و مرجع مردم قرار داد تا براى انجام عبادت، آهنگِ آن نمايند؛ همان گونه كه خداوند آن را براى هر فرد بيمناكى جايگاه أمن قرار داد. بنابراين كسى كه داخل حرم شود، هيچ كس حق آزار و اذيّت او را ندارد. اين موضوعى است كه از قديمالايام نسبت به حرم پذيرفته شده بوده و از قداستى برخوردار است كه كسى حقّ تعرض به آن را ندارد. در باره مَقامِ إِبْراهِيمَ» كه خداوند فرمان داد محل آن را جايگاه نماز انتخاب كنند، گفتهشده كه اين مقام، سنگى است كه ابراهيم (علیه السلام) هنگام بناى كعبه روى آن مىايستاده و نيز نقل شده كه مقام، عبارت از تمام حرمى است كه پيرامون كعبه قرار دارد و خداوند به سفارش خود به ابراهيم و اسماعيل اشاره مىكند كه بدانها فرمود: خانه كعبه را از پليدىهاى ظاهرى، مانند آلودگىها و پليدهاى معنوى، چون شرك و بتپرستى پاك گردانند تا براى طواف كنندگان پيرامون آن و معتكفان، يعنى كسانى كه براى عبادت، در آن اقامت مىگزينند و آنان كه براى خدا ركوع و سجود مىكنند، پاكيزه باشد. چنانكه قرآن به دعاى ابراهيم (علیه السلام) اشاره دارد، آنجا كه از خداى خود خواست، سرزمينى را كه خانه كعبه در آن بنا خواهد شد، أمن قرار دهد و كسانى را كه در آن سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند، از ميوهها و نعمتهاى زمين بهرهمند سازد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و او را آگاه ساخت كه خداوند هرگز در اين دنيا از دادن نعمت به كسانى كه كفر ورزيدند، بخل نمىورزد، ولى روز قيامت آنها را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است
كيفر مىدهد. آرى خداوند دعاى ابراهيم (علیه السلام) را مستجاب گرداند و مكه را سرزمين أمن قرار داد و هر كس كه متعرض اين شهر شد، خداوند او را به هلاكت رساند، همچنان كه دعايش را مستجاب گرداند و نعمت را بر اهالى آن فزونى بخشيده و انواع ميوهها (نعمتها) از كليه نقاط جهان بدان شهر وارد مىشود. خداوند در پايان، به بناى خانه كعبه و بالا بردن ديوارهاى آن توسط ابراهيم و اسماعيل اشاره مىكند كه آن دو با تضرّع و زارى از خدا خواستند كه اين كار بزرگ و مهمّ را از آنان بپذيرد.
بر اساس آيه 39 سوره ابراهيم حضرت ابراهيم خداوند را شكرگزارى مى كند كه در سن پيرى به او اسماعيل و اسحاق را موهبت فرمود. از نظر تورات براساس (سفر پيدايش، فصل 16) حضرت ابراهيم (علیه السلام) 86 ساله بود كه اسماعيل تولد يافت. در روايات عهد عتيق از تولد اسماعيل تا 13 سال پس از آن يعنى در دوره ميثاق با ابراهيم سخنى نيست، مطابق اين ميثاق كه در سن 99 سالگى ابراهيم (علیه السلام) از آن ياد شده است، خداوند با ابراهيم عهد مى كند كه او و ذريه اى اش به خدا ايمان آوردند وزمين كنعان به ملكيت او وذريه او در آيد. ابراهيم به خدا عرضه مى دارد: كاش اسماعيل در حضور توزيست كند، خداوند دعايش را اجابت مى كند ومى فرمايد: اينك او را بركت داده بارور گردانم واو را بسيار كثير گردانم ودوازده امام از وى پديد آيند وامتى عظيم از وى به وجود آورم. چندى بعد فرشتگان به حضرت ابراهيم (علیه السلام) بشارت پسرى ديگر از ساره به او دادند وساره از اين بشارت در تعجب شد وخنديد كه چگونه ممكن است از مردى پير وزنى عقيم فرزندى پديد آيد. بر اساس آيه 73 سوره هود فرشتگان گفتند. آيا از كار خد ا تعجب مى كنيد؟ (بى آزار شيرازى 133:1386) پس از يكسال خداوند فرزندى به ساره در سن 90 سالگى عطا فرمود، كه اسمش را يصحق ناميدند. گفته مى شود يضحك از ضحك به معناى خنده آمدن است. زيرا هر كس راجع به اين ولايت شگفت انگيز مى شنيد، تعجب مى كرد ومى خنديد. خداوند اين فرزند را نيز فرزندى صالح گرداند وبه مقام نبوت رساند ونوه اى به نام يعقوب به او داد كه صاحب دوازده فرزند شد. (يوسف وبرادران) اين دوازده تن، اسباط وقبايل دوازدهگانه بنى اسرائيل را تشكيل دادند. بنا به نقل تورات بعد
از مرگ ساره حضرت ابراهيم (علیه السلام) با قطوره ازدواج كرد واز وى شش پسر به دنيا آمد وهر يك سر سلسله طايفه اى مخصوص از اعراب شدند، كه به آنان قطوريان گفته مى شود. (همان منبع) نام اسماعيل دوازده بار و نام اسحاق هفده بار آمده است، اين دو پيامبر از فرزندان ابراهيم از دو مادر بودند. خداوند اين دو پسر را در سن پيرى ابراهيم به او عطا فرمود، چنانكه در آيه 39 سوره ابراهيم او به اين دليل از خدواند سپاسگزارى مى كند. وسوسه هاى نفسانى، طوفانى از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود وموجب مى شد، كه او گاه وبيگاه با ابراهيم برخورد هاى نامناسب وزننده كند. روايت شده اسماعيل واسحاق بزرگ شده بودند ومى توانستند با هم مسابقه كشتى يا مسابقه دويدن بگذارند. از برخورد ابراهيم با اين دو پسر حساسيت ساره را برانگيزيخت واز ابراهيم خواست كه هاجر را از او را دور كند وبه جاى ديگرى ببرد. آزار هاى ساره باعث شد كه ابراهيم شكايت او را به درگاه خدا برد. خداوند به ابراهيم وحى كرد وفرمان داد: هاجر و اسماعيل را از ساره دور كند، ابراهيم عرض كرد: آنها را به كجا ببريم؟ خداوند به ابراهيم وحى كرد وفرمود: آنها را به حرم ومحل امن خودم ونخستين خانه اى كه آن را براى انسانها آفريدم، يعنى به مكه ببر؟ ابراهيم هاجر واسماعيل خرد سال را برداشت وفلسطين به سوى مكه رهسپار گرديد، اين فاصله طولانى را با وسايل نقليه آن زمان كه شتر والاغ بود پيمود وتا به سرزمين خشك وسوزان مكه رسيد . (محمدى، محمد 125:1388) هنگامى مراجعت هاجر در حالى كه گريان و ناراحت بود، صدا زد. اى ابراهيم! چه كسى به تو دستور داده كه مارا در سرزمينى بگذارى كه نه گياهى در آن وجود دارد و نه حيوان شير دهنده ونه حتى يك قطره آب، آن هم بدون زاد وتوشه ومونس؟ ابراهيم گفت: پروردگارم به من چنين دستور داده است. وقتى هاجر اين سخن را شنيد گفت: اكنون كه چنين است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد. وقتى كه ابراهيم به تپه «ذى طوى» رسيد، همانجا كه اگر سرازير مى شد ديگر هاجر و اسماعيل را نمى ديد، نظرى حسرت بار به آنها نمود. آنگاه چنين دعا كرد: (سوره ابراهيم آيه 35 تا 41) خدايا شهر مكه را شهر امنى قرار بده - خدايا من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار - پروردگارا من بعضى از بستگانم (هاجر واسماعيل) را در سرزمين بى آب وعلف در كنار خانه اى كه حرم تو است ساكن كردم تا نماز بر پا دارند، دلهاى مردم
را به سوى آنها وهدفشان متوجه ساز وآنها را از انواع ميوه ها ى مادى ومعنوى بهرمند كن. به اين ترتيب ابراهيم با چشمى اشكبار، هاجر و اسماعيل را به خدا سپرد وبه سوى فلسطين حركت كرد، در حالى كه اطمينان داشت دعاهايش به اجابت مى رسد. (همان منبع)
بر اساس آيه 37 سوره ابراهيم: حضرت ابراهيم (علیه السلام) كه از شهر پرتنعم وپر زرق وبرق مادى وبت پرست اور بابل به سوى خدا مهاجرت كرده بود، آرزو داشت كه ذريه و فرزندانش را دور از مظاهر فريبنده ماده پرستان، در صحراى طبيعت در كنار بيت الله الحرام اسكان دهد، باشد كه فرزندان صالح گردند وبه جاى دنباله روى شيطان وبت پرستى، خدا را عبادت كنند ونماز را به پا دارند. در تورات نيز ابراهيم (علیه السلام) به پروردگار عرضه مى دارد كه اى كاش اسماعيل در حضور توزيست كند وخداوند دعايش را اجابت مى كند. امام على (علیه السلام) راجع به راز قرار گرفتن ذريه ابراهيم (علیه السلام) وخانه خدا در وادى غير قابل كشت ودعوت مردم به آن مى فرمايد: اگر خدا اراده مى فرمود كه خانه خود را در ميان باغها ونهر وزمينهاى هموار قرار دهد، ارزش جزا را برحسب كوچكى آزمايش بلا ناچيز مى گرانيد. اما خداوند بندگانش را با انواع سختيها مى آزمايد وبه رويدادهاى ناخوش مبتلا مى فرمايد تا كبر وخود ستايى از دلها يشان بيرون رود وفروتنى در جانشان جايگزين گردد، تا با اين آزمايشها، درهاى گشاده به سوى فضل واحسان الهى ايجاد كند واسباب بخشايش بر ايشان فراهم آورد. (نهج البلاغه، خطبه 129) گفته مى شود قبيله جرهم كه در نزديكى مكه زندگى مى كردند، از دور مرغان وپرندگانى را ديدند كه در وادى مكه فرود مى آيند. با خود گفتند بايد در آن سرزمين آب باشد. از اين رو پيش هاجر آمدند واز او اجازه خواستند كه در نزديك آب زمزم سكونت گزينند وهاجر به آنها اجازه اقامت داد، وبا خانواده هاى آنان مانوس شد واز تنهايى رهايى يافت واسماعيل با آنان بزرگ شد وزبان عربى را از آنان فرا گرفت وچون به سن جوانى رسيد. حضرت ابراهيم (علیه السلام) در سومين سفر خود به مكه، اسماعيل را در كنار زمزم ديد، اورا در آغوش گرفت ومورد مهر ومحبت قرار داد وآن گاه به او گفت كه خداوند به وى فرمان
داده كه در اينجا پيرامون آن بلندى خانه اى بسازد. آن گاه پدر وپسر به پا خاستند وشروع به پايه گذارى خانه خدا كردند. (بى آزار شيرازى 260:1386) اسماعيل (علیه السلام) سنگهاى را از گوشه وكنار مى آورد وابراهيم (علیه السلام) آنها را كار مى گذاشت. سپس ابراهيم به اسماعيل فرمود: سنگ خوبى بياور كه در پاى بنا بگذارم تا براى مردم نشانه اى باشد. جبرئيل ابراهيم را از حجر الاسود آگاه ساخت واو آن سنگ را كه از آسمان فرود آمده بود، به عنوان سمبل دست خدا بر گرفت ودر جاى خود گذاشت. هنگامى كه مقدارى از آن ساختمان بالا رفت ابراهيم (علیه السلام) سنگى را زير پا گذاشت و وقتى خسته مى شد، به روى آن مى نشست، كه همان مقام ابراهيم (علیه السلام) در مكه است، وحجاج در كنار آن دو ركعت نماز بجا مى آورند: در گوشه كعبه سنگ سياهى است به نام حجر الاسود. بنابه روايات اسلامى اين سنگ ازآسمان فرود آمده و نشانه اى از دست خدا در زمين است، از اين رو پيغمبر اكرم مى فرمودند: حجرالاسود را استلام كنيد كه به منزله دست خدا در خلق اوست وخداوند با آن بندگانش را مصافحه مى كند، مانند مصافحه بنده با دوست خود و اين سنگ وفادارى كسى را كه به آن دست مى كشد، گواهى مى كند. اعلام مراسم حج توسط حضرت ابراهيم در حالى بود كه ساير ملتها وقبايل در ساير نقاط جهان از دين پيامبران خدا منحرف شده بودند وخانه هايى براى پرستش بتان، ماه وخورشيد و ستارگان و مجسمه ها ساخته بودند وهر ساله مراسمى شبيه به حج پيرامون آن اجرا مى كردند. (همان منبع)
مراسم حج در اصل تجسم نمايشى وعينى ورمزى مجموعه اى است كه اسلام نام دارد، در همه ابعاد آن. بدين معنى كه اسلام در آن تصويرى كه زيربنايش توحيد است وجهت نهايى آن تا خدا است. مجموعا اعضاء عملى وفكرى واحساسى متعددى دارد، با يك روح ويك جهت ويك آهنگ، واين همه در حج، متن نمايشيقرار گرفته است، كه هر فردى آن را با حركات وسمبل ها ورمز هاى خويش، در صحنه حج به نمايش مى گذارد. هر فردى بايد يكبار در طول عمرش، متن اسلام را در اين صحنه به نمايش بگذارد . (شريعتى، على 306:1360) براساس تفسيرآيه 22 سوره حج چنين بيان مى شود: اكنون هنگام ديدار است. ذى الحجه فرا رسيده است، ماه حج وماه حرمت شمشير ها آرام گرفته اند، وشيهه اسبان جنگى ونعره جنگجويان وقداره بندان در صحرا خاموش شده است. جنگيدن، كينه ورزيدن وترس، زمين را مهلت صلح، پرستش وامنيت داده ايد، خلق با خدا وعده ديدار دارند. بايد در موسم رفت به سراغ خدا نيز بايد با خلق رفت. صداى ابراهيم را نمى شنوى كه اعلام حج مى كند. (شريعتى، على 200:1364) حضرت ابراهيم و اسماعيل پس از اتمام بناى كعبه در حالى كه به دور آن طواف مى كردند از خدا خواستند كه آنها وفرزندانشان را مسلمان واقعى گرداند ومناسك وراه رسم حج وساير عبادات را به آنان نشان دهد وتوبه وبازگشت آنها را بپذيرد. بر اساس اعتقاد اسلامى فرشته خدا جبرئيل ابراهيم را به صحراى عرفات برد، جايى كه آدم (علیه السلام) را از ظهر تا غروب روز نهم ذيحجه براى توبه وبازگشت به خدا به آنجا گذراند و صبگاهان با طلوع خورشيد روانه منى گرديد. در تمام اين مراحل حضرت ابراهيم مى گفت، عرفت شناختم. اين مراسم كه به فرمان قرآن به عنوان وقوف در صحراى عرفات ومشعر همه ساله برگزار مى شود واز مهمترين اركان حج است. (بى آزار شيرازى 263:1386) حضرت اسماعيل با خانواده وفرزندانش در مكه زندگى مى كردند، وبه عنوان پيامبر وراهنماى مردم مى زيست وبراى شكوهمند نمودن مراسم در هرسال نقش مهم داشت، ودر حقيقت كليد دارى ومقام توليت حج بر عهده او بود. ساختمان كعبه تا آن هنگام پرده نداشت وبه صورت سنگهاى ساده ساخته شده بود، و اسماعيل در كناركعبه داراى خانهاى بود، وهمانجا زندگى مى كرد. سالها گذشت واز ابراهيم (علیه السلام) در مكه خبرى نشد، اسماعيل در انتظار او به سر مى برد، واز فراق پدر اندوهگين وچشم به راه بود، تا آنكه جبرئيل نزد او آمد. رحلت پدرش
ابراهيم (علیه السلام) در فلسطين به او خبر داد وبه او تسليت گفت وبه اسماعيل عرض كرد: بايد صبر كنى. در ضمن جبرئيل به اسماعيل گفت: تونيز از دنيا رحلت خواهى كرد. اسماعيل 137 وبه قولى 180 سال عمر كرد وسرانجام از دنيا رفت وپيكرش را در كنار قبر مادرش در حجر اسماعيل (كنار كعبه) به خاك سپردند. (محمدى، 142:1388)
بر اساس سوره ابراهيم آيه 39 (الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ - سپاس خداى را كه با وجود سالخوردگى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد به راستى پروردگار من شنونده دعاست) مبنى بر اينكه ابراهيم (علیه السلام) با وجود كبر سنش داراى دو پسر اسماعيل واسحاق شده، عنوان جد ساكنان مكه را گرفته است واز خداوند طلب مى كند تا اين مكان را امن گرداند، ودر سوره هاى نحل وانعام از آيين (ملت) ابراهيم به عنوان مذهب حنيف حضرت ابراهيم كه هيچ گاه مشرك نبوده سخن مى گويد. (بى آزار شيرازى 286:1386) بنابراين اسحاق دومين فرزند ابراهيم بود. در قرآن هفده بار سخن از اسحاق (علیه السلام) به ميان آمده، واو به عنوان عبد صالح خدا، پيامبر شايسته، داراى روش ارجمند ياد شده است. برنامه او همان برنامه پدرش ابراهيم (علیه السلام) بود. حضرت يوسف (علیه السلام) بر اساس آيه 38 سوره يوسف قرآن در زندان برنامه خود را بر اساس پيروى از آيين پدرانش دانسته ومى گويد : (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ
وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ - و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نمودهام براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم اين از عنايتخدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمىكنند). اسحاق (علیه السلام) پس از رحلت اسماعيل (علیه السلام) به مقام نبوت رسيد، ودر چهل سالگى از طرف پدرش ابراهيم به عنوان تبليغ وارشاد مردم كنعان وفلسطين مامور شد، آنها را به سوى خداى يكتا فرا خواند، سرانجام در شام سكونت نمود، وهمچنان به مسئوليت مهم ارشاد اشتغال داشت و سرانجام در سن 180 سالگى رحلت نمود. مرقد مطهرش در شهر قدس خليل در نزديكى مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهيم (علیه السلام) قرار گرفته است. حضرت اسحاق داراى فرزندانى بود كه بر جسته ترين آنها حضرت يعقوب (علیه السلام) پدر حضرت يوسف است. (محمدى، 142:1388)
دسته ديگرى از آيات، با كلمه «وهب» دلالت بر فرزندى اسحاق (علیه السلام) براى ابراهيم (علیه السلام) و ساره مى كند: هديه خداوند بر ابراهيم (علیه السلام) خداوند مى فرمايد: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ» (انعام/ 84.) ترجمه اسحاق را ما به او (ابراهيم (علیه السلام) بخشيديم. اين آيه به يكى از مواهب خداوند اشاره مى فرمايد، كه آن موهبت فرزندان صالح و نسل لايق و برومند است كه يكى از بزرگترين مواهب الهى محسوب مى شود. علامه طباطبايى (ره) در ذيل تفسير اين آيه شريفه مى فرمايد: اسحاق فرزند ابراهيم (علیه السلام) و يعقوب فرزند اسحاق (علیه السلام) است. از
جمله همين دسته آيات، اين آيه شريفه است كه عين عبارت آيه قبل مى فرمايد: «وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ » (مريم / 49) ترجمه: ما اسحاق را به او (ابراهيم (علیه السلام) بخشيديم. علامه طباطبايى (ره) ذيل تفسير اين شريفه مى فرمايد: بعيد نيست اينكه بجاى بردن نام فرزند ديگر، ابراهيم (علیه السلام) (يعنى اسماعيل (علیه السلام) نام يعقوب فرزند اسحاق را برده است، براى اين بوده كه خواسته است به ادامه شجره نبوت در بنى اسرائيل اشاره كند كه جمع كثيرى از دودمان يعقوب (علیه السلام) از انبياء بوده اند. از جمله همين دسته آيات اين كريمه است كه مى فرمايد: «وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً» (انبياء / 72) ترجمه: ما اسحاق را به وى (ابراهيم (علیه السلام) بخشيديم، و يعقوب (فرزند اسحاق را بر او افزوديم. اين آيه كريمه نيز با صراحت مى رساند كه اسحاق (علیه السلام) فرزند حضرت ابراهيم (علیه السلام) و يعقوب نوه او است چنانكه آيات ديگر نيز عينا اين مطلب را دلالت مى كرد. نافلۀ در لغت به معناى: مستحبات عبادات، پسر اولاد (نوه)، غنيمت و عطايا آمده است. علامه طباطبايى (ره) نيز مى فرمايد: كلمه نافله به معناى، عطيه است. سپاسگزارى ابراهيم (علیه السلام) از خداونداما آخرين آيه در اين بحث، آيه اى است كه حمد و ثناى ابراهيم (علیه السلام) بر مواهب و عطاياى الهى را ذكر مى كند، و مى فرمايد: حمد خداى را كه در پيرى (وكهولت سن كه اميدى به فرزنددار شدن نبود) اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. خداوند مى فرمايد: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ» (ابراهيم / 39)
حمد خداى را كه در پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. ترجمه: حمد و ثناى خداى را كه در پيرى (وكهولت سن) اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. اين آيه كريمه نقل مى نمايد شكر نعمتهاى خداوند را كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم (علیه السلام) همان صاحب دو فرزند برومند شدن به نام اسماعيل و اسحاق است آن هم در سن پيرى (و در عين ناباورى).
نام كعبه دو بار در آيات 95 و 97 سوره مائده آمده است، در سوره هاى آل عمران ومائده در باره كعبه چنين آمده است.
1 - (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللّهُ عَمّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ وَ اللّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ - اى كسانى كه ايمان آوردهايد در حالى كه محرميد شكار را مكشيد و هر كس از شما عمدا آن را بكشد بايد نظير آنچه كشته است از چهارپايان كفارهاى بدهد كه [نظير بودن] آن را دو تن عادل از ميان شما تصديق كنند و به صورت قربانى به كعبه برسد يا به كفاره [آن] مستمندان را خوراك بدهد يا معادلش روزه بگيرد تا سزاى زشتكارى خود را بچشد خداوند از آنچه در گذشته واقع شده عفو كرده است و [لى] هر كس تكرار كند خدا از او انتقام مىگيرد و خداوند توانا و صاحبانتقام است) (آيه 95 سوره مائده)
2 - آيه 97 سوره مائده - (جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ - خداوند [زيارت] كعبه بيت الحرام را وسيله به پا داشتن [مصالح] مردم قرار داده و ماه حرام و قربانيهاى بىنشان و قربانيهاى نشاندار را [نيز به همين منظور مقرر فرموده است] اين [جمله] براى آن است تا بدانيد كه خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است مىداند و خداست كه بر هر چيزى داناست.) (آيه 97 سوره مائده) اما ضمن بيان سرگذشت واهميت خانه كعبه، از آن با اوصاف ويا نام هاى بيت الحرم و بيت العتيق وگاه با واژه «بيت» ياد مى گردد ودر زمانهاهاى بسيار قديم قادس وناذر والقريه القديمه
خوانده مى شد. اين نخستين خانه امن در بكه (بخشى از شهر مكه) با نگاه به گذشته تاريخ جهان ومردم آن وآن چه را كه در پيرامون آن مى گذشت چه پيامى را به همراه داشته است كه تا زمان قرآن به آن اهميت داده مى شد. آشكارترين نكته همانست كه قرآن به آن مى پردازد وآن بنياد نهادن خانه اى براى مردم، نه قدرتمندان وپيرامونيان آنان است. در رابطه با بررسى كعبه با توجه به تاريخ، زمان وزمينه هاى اجتماعى واعتقادى در بررسى هاى بيش تر مى توان به كمك باستان شناسى، با سرگذشت وچگونگى جغرافياى آن در حوزه باستان شناختى داشت وبه يافته هاى مطمئن ترى رسيد. نبايد بدون اشاره به اين واقعيت بگذريم كه منابع تاريخى ما در شناخت بهتر وروشن ترآن معدود واندك است وعموما گزارش هاى تاريخى به يك توصيف تبليغى واعتقادى از پيش جهت داده شده، نزديك مى شود كه به ندرت مى توان از آن ها به خواسته هاى تحقيقى وعلمى مورد نظر رسيد. (مانند سفرنامه ناصر خسرو قباديانى وسفر نامه محمد بن احمد بن جبير وسفر نامه ابن بطوطه) (مير ابوالقاسمى، 106:1388) كعبه يا بيت العتيق بنايى در ميان مسجدالحرام در شهر مكه و كشور عربستان واقع است كه مقدسترين مكان دين مبين اسلام محسوب محسوب شده، قبلهگاه عاشقان و شيفتگان معبود است. كعبه بنايى مكعبى شكل است كه از سنگهاى سياه و سخت است. اين سنگهاكه از سال 1040 قمرى تا به امروز بر جاى مانده، از كوه هاى مكه به ويژه جبل الكعبه در محله شُبَيكه گرفته شده است. سنگها اندازه هاى مختلف دارند به طورى كه بزرگترين آنها با طول و عرض و ارتفاع 190، 50 و 28 سانتيمتر و كوچكترين آنها با طول و عرض 50 و 40 سانتيمتر است. چهار زاويه كعبه به چهار "ركن" شهرت دارد، هرگاه واژه ركن بدون پسوند به كار رود مقصود از آن ركنى است كه حجرالاسود در آن است مسير طواف از ركن حجرالاسود آغاز مى شود سپس به ركن عراقى مى رسد، پس از آن به ركن شامى و سپس به ركن يمانى و آنگاه باز به ركن حجرالاسود مى رسد. محلى كه براى فاطمه بنت اسد (س) شكافته شد تا به درون كعبه رود و فرزندش على بن ابى طالب را به دنيا آوردكنار ركن يمانى بوده است.
پايه ها كعبهاز سرب مذاب و مستحكم و استوار ساخته شده است. پيش از تجديد اين بنا توسط قريش، كعبه دو در داشته است يكىناحيه شرقى - محل در فعلى و ديگرى در ناحيه غربى، كه از يكى وارد و از ديگرى خارج مى شده اند. اما قريش تنها در ناحيه شرقى آن درى نصب كرد. بعدها ابن زبير در ديگر را گشود كه به وسيله حجاج بسته شد و اكنون همان يك در باقى مانده است. اين در تا به حال چندين بار عوض شده است. ساختمان كعبه نيز از سال 1040 تا قرن اخير تعمير نشده بود، ولى در سال 1377 قمرى و سپس 1417 تعميراتى در آن صورت گرفت. بنا به روايت برخى تاريخ نگاران ساختمان كعبه ده بار بنا شده است: بنيان الملائكه، بنيان آدم، بنيان شيث، بنيان ابراهيم و پسرش اسماعيل، بنيان العمالقه، بنيان جرهم، بنيان مضر، بنيان قريش، بنيان عبدالله ابن زبير، بنيان حجاج ابن يوسف الثقفى. (ولايتى، رحيم جزوه درسى 1389)
اين مكان چهار گوش بر روى تپه اى كه بلنديش را نسبت به زمين هاى اطراف به اندازه چهار ارش نوشته اند ساخته شد كه مى توانست نمونه يك معبد ويا يك زيگورات ويا هردو آنها در صحراى پيرامون وعموما هموار ووسيع خود باشد، كه در مراسم سالانه قربانى ها در كنار ش انجام مى گرفت. اين محل را ويل دورانت مكان بلند وديگران به معنى خانه خدا ويا جايگاه خدا نيز آورده اند. نمونه كامل آن در حوزه بين النهرين وپيرامون آن، زيگورات جغا زبيل است كه در چهل كيلومترى جنوب شرقى شوش قابل مقايسه است. گويا ابتدا سومرى ها وسپس بابلى ها و آشورى ها به ساختن پرستش گاه هايى اين چنينى پرداختند . (مير ابوالقاسمى، 108:1388)
نام يعقوب پسر اسحاق واو پسر ابراهيم 16 بار در ده سوره قرآن مجيد ذكر شده است. يوسف پسر يعقوب كه 27 بار در سه سوره قرآن ذكر شده است. داستان يوسف (علیه السلام) بسيار معروف است. او در بيت المقدس به چاه افكنده شد و پس از نجاتش از چاه به مصر برده شد ودر پايتخت هيكسوس ها (آواريس) كه هم اكنون صان الحجر نام دادونزديك درياچه منزله قرار دارد. حضرت يوسف (علیه السلام) به عنوان يك برده فروخته شد. پس از زندگى مملو از سختى، خداوند حكومت وايجاد ثبات در مصر را به او كرامت فرمود سپس او محل زندگى مناسبى براى پدر وبرادرانش در سرزمين جاسان يا جاشان در شمال بلبيس يا (سفط الحنه) فعلى فراهم نمود. جنازه حضرت يوسف (علیه السلام) پس از مرگ او به الخليل (حبرون) منتقل شد. تابوت حضرت يوسف (علیه السلام) در غار مكفيله قرار دارد. يك بناى ياد بود براى او در نابلس (شكيم) ويكى ديگر نزديك شهر نبك در قلمون سوريه ساخته شده است. (ابو خليل، شوقى 75:1389)
دوره دوم فترت درتاريخ مصر از 1786 تا 1567 ق. م شامل سلسله هاى سيزدهم تا هفدهم مصر بوده است. در اين دوره هرج ومرج وضعف در سياست، اقتصاد وهنر مصر پديد آمد. در اين دوره رويهم پنج سلسله بر مصر حكومت كردند كه دوسلسله از آنها آسيايى تبار بودند، كه در تاريخ مصر بحث جداگانه اى را تحت عنوان «هيكسوسها» به خود اختصاص داده اند. سلسله دوم هيكسوسها كه سلسله شانزدهم در سلسله مراتب سلسله هاى مصر است همزمان است با سلسله كوچك محلى تبس تب كه سلسله هفدهم مصر بود آخرين فرعون اين سلسله محلى شخصى بود به نام كاموس ( Kamose ) كه با هيكسوسها به نبرد پرداخت وجانشين او آهموز ( Ahmos ) آماسيس موفق به بيرون كردن كامل هيكسوسها از مصر گرديد وسلسله جديدى را سلسله هيجدهم تاسيس نمود. سلسله سيزدهم را زمامداران تب تشكيل دادند. قدرت سياسى اين سلسله چنان كاهش يافت كه يك قوم خارجى از آسيا بنام هيكسس ها در حدود 1680 ق. م مصر سفلا وسپس مصر عليا تسخير كردند وتمام شهر ها وروستا ها را غارت نمودند تسلط اين قوم كه منحصرا بانيروى نطامى انجام گرفته بود در حدود يك قرن تا پايان سلسله هفدهم ادامه داشت. (ولايتى، رحيم 135:1394)
هيكسوسها پس از اشغال كامل مصر، شهر آواريس ( Avaris ) در دلتاى نيل را پايتخت حكومت خود قرار دادند. آنها طى دوقرنى كه بر مصر حكومت كردند، ثروت كشور را به باد داده، تمام آثار هنرى را شكسته ومعابد راويران كردند. با گذشت زمان حاكم مصرى شهر طبس به نام كاموس با همكارى برادرش آهموس ( Ahmose ) بر پادشاهان بيگانه شوريدند وبا متحد كردن مردم توانستند ضربه سختى برهيكسوسها وارد كنند. با مرگ كاموس، برادرش آهموس راه برادر را ادامه داد وبا تشكيل سپاهى مجهز به ارابه هاى جنگى، شهر آواريس رافتح كرد واشغالگران هيكسوس را تا آن سوى سوريه فرارى داد. نام هيكسوس از كلمه مصرى هكائو خاسوت ( Hekau- Khasut ) به معنى شاهزادگان سرزمين اجنبى اتخاذ گرديده است. همچنين به نظر مى رسد كه اين آسيايى هاى ساكن دلتا از خارج نيامده بلكه ساكنان بومى منطقه بودند كه از ضعف حكومت مركزى استفاده كرده وبراى خود سلسله اى تشكيل دادند.
مانتهو تعداد پادشاهان سلسله سيزدهم را 60 نفر ذكر كرده است. چنين به نظر مى رسد كه وزير هاى با كفايت سلسله سيزدهم توانستند كشور مصر را اداره نمايند و نه سلاطينى كه به سرعت جاى خود را به ديگرى مى دادند. در دوره سلسله سيزدهم هنوز مصر روابط خود را با بيبلوس و آسياى غربى حفظ كرده بود و هنوز تا حدودى برنوبى نوعى كنترل را اعمال مى نموده است و پايتخت هنوز در شمال و در ناحيه فيوم واقع
شده بود. اوضاع سياسى در دوره سلسله چهاردهم حتى بدتر از سلسله سيزدهم بوده، بر اساس ليست مانتهو 76 پادشاه در طى دوره سلسله چهاردهم برمصر حكومت كردند. انچه مسلم است اين است كه در حدود 1720 ق. م آسيايى هاى ساكن دلتا از ضعف شديد حكومت مركزى استفاده كرده و سلسله اى جديد در منطقه دلتا تاسيس كردند و پايتخت خود را در شهر آواريس قرار دادند وبه پرستش خداى ست پرداختند و اورا به عنوان حداى رسمى خود معرفى نمودند. اين آسيايى ها سلسله پانزدهم را به نام هيكسوسهاى كبير در 1670 ق. م تشكيل دادند و پس از آنها سلسله شانزدهم به نام هيكسوسهاى صغير تاسيس گرديد. (همان منبع)
قرآن كريم از حاكم مصر زمان حضرت يوسف ع) با عنوان ديگرى غير ار فرعون مانند عزيز مصر ياد كرده است. مثلا در آيه 43 سوره يوسف چنين ياد مى كند: وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ و پادشاه [مصر] گفت من [در خواب] ديدم هفت گاو فربه است كه هفت [گاو] لاغر آنها را مىخورند و هفتخوشه سبز و [هفتخوشه] خشگيده ديگر اى سران قوم اگر خواب تعبير مىكنيد در باره خواب من به من نظر دهيد. سوره يوسف آيه 43 در صورتى كه در سوره هاى ديگر مانند سوره البقره والقصص والنازعات قرآن از حاكم مصر زمان حضرت موسى ع به عنوان فرعون ياد كرده است. در اين موضوع مسئله ظريفى وجود دارد، وآن اينكه حضرت موسى ع حدود 400 سال پس از حضرت يوسف ع ودر دوره فرعون رامسس دوم در حدود 1200 ق. م به پيامبرى بر گزيده شده است. بنابراين حضرت يوسف ع مى بايست درحدود سال 1600 ق. م وارد مصر شده باشد واين زمان دقيقا مصادف است با حكومت هيكسوس شاهان بيگانه برمصر (محمد پناه، 61:1385)
3-1-1 - مهاجرت يوسف به بيان قرآن كريم:
مهاجرت حضرت يوسف (علیه السلام) از كنعان به مصر در سوره يوسف آيات 19-20 چنين بيان مى شود:
وَ جاءَتْ سَيّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ + (و كاروانى آمد پس آبآور خود را فرستادند و دلوش را انداخت گفت مژده اين يك پسر است و او را چون كالايى پنهان داشتند و خدا به آنچه مىكردند دانا بود (19) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزّاهِدِينَ + (و او را به بهاى ناچيزى چند درهم فروختند و در آن بىرغبت بودند (20) وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ + (و آن كس كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت نيكش بدار شايد به حال ما سود بخشد يا او را به فرزندى اختيار كنيم و بدين گونه ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم تا به او تاويل خوابها را بياموزيم و خدا بر كار خويش چيره است ولى بيشتر مردم نمىدانند (21) (سوره يوسف آيات 19-21)
3-1-2 - يوسف (علیه السلام) و فرهنگ كشور دارى الهى در مصر:
سرانجام يوسف (علیه السلام) نواده ابراهيم (علیه السلام) با علم تاويل الاحاديث كه خداوند به وى آموخته بود، مصريان را باواقع گرايى ورئاليسم آشنا كرد، و فرهنگ آزادگى را به آنان آموخت، هر چند كه در ظاهر برده بود، به تدبير ير منزل وسياست مدن واصلاح محيط پرداخت وطرح پانزده ساله اقتصادى به فرعون ارائه داد، هر چند كه كه در زندان بود، فرهنگ كشور دارى را بر اساس توجيد وعدالت آنها آموخت و مردم را از هفت سال قحطى رهايى داد، هر چند كه به ظاهر خزانه دار بود. (بى آزار شيرازى 211:1386)
3-1-3 - يافته هاى باستان شناسى در باره حضرت يوسف (علیه السلام) در مصر:
در هيچ يك از كتيبه هايى كه تاكنون در مصر كشف شده مستقيما اشاره اى به حضرت يوسف (علیه السلام) نشده ولى چند سال قبل قبر شخصى به نام ال - كاب ( El-Keb ) كه معاصر آن حضرت وحاكم يكى از ايالات مصر بوده وكاوش شده وكتيبه اى از آن بدست آمده كه شامل شرح قحطى است كه در زمان حكومت وى بر مردم عارض شده، او با گندمى كه در سالهاى فراوانى ذخيره كرده بود، قحطى زدگان را از گرسنگى نجات داده است. اين قحطى ظاهرا در زمان شاهان هيكسوسها روى داده است وشرحى كه در باره نحو مبارزه با آن در كتيبه مذكور آمده با آنچه راجع به حضرت يوسف در تورات وقرآن آمده شباهت زيادى دارد.
بطورى كه از كتيبه هاى ديگرى برمى آيد اراضى مصر، كه در كذشته اكثرا متعلق به برزگران بوده است، در اين زمان به استثناى اراضى وابسته به پرستشگاه ها به ملكيت پادشاهان در مى آيد. اين نيز با اين روايت تورات مبنى بر اين كه اهالى مصر چون پولى براى خريد آذوقه خود نداشتند، اراضى خويش را براى تحصيل خوراك به فرعون واگذار كردند مطابقت دارد. (همان منبع) يكى از يافته باستان شناسى در مورد خشكسالى مربوط به امير شهر ال - كاب از خانواده سيزدهم] كه كمى جلو تر از عصر يوسف ويا معاصر وى در دوران هيكسوسها بوده، مى گويد: من گندم خوب را ذخيره مى كردم و وقتى سالهاى قحطى وگرسنگى فرا مى رسيد، به هر گرسنه اى گندم مى دادم. همچنين در جزيره سهل جنوبى اسوان اخبار دوران خشكسالى بر صخره ها نقاشى شده است. (همان منبع)
2-1 - بررسى مختصرى اززندگى حضرت موسى (علیه السلام):
نام موسى (علیه السلام) 136 نوبت در 34 سوره قرآن ذكر شده است. از اين رو مى توان گفت: قرآن عنايت وتوجه ويژه اى به زندگى حضرت موسى (علیه السلام) داشته است او از پيامبران اولوالعزم داراى شريعت وكتاب مستقل به تورات ودعوت جهانى بود او از نسل حضرت ابراهيم (علیه السلام) است وبا شش واسطه به آن حضرت مى رسد. مادر موسى (علیه السلام) يوكابد نام داشت، موسى ومادرش هر دو از نژاد بنى اسرائيل بودند وجدشان اسرائيل يعنى حضرت يعقوب بود. حضرت موسى در زمان حكومت رامسس دوم بر مصر متولد شد. موسى (علیه السلام) در زمان (مرنپتاح Mereneptah)) ) يا منفتاح پسر رامسس دوم كه موسى وهارون از طرف خدا مامور شدند تا نزد او بروند واو را به سوى خداى يكتا دعوت كنند. اين فرعون همان فرعونى است كه با لشكريانش در دريا هنگام تعقيب موسى غرق شد. موسى (علیه السلام) قوم بنى اسرائيل را از مصر به فلسطين وبين النهرين شمالى مهاجرت داد. (محمدى، 238:1388)
پنج دوره زندگى پرفراز ونشيب موسى (علیه السلام)
1 - عصر ولادت وكودكى وپرورش موسى در كاخ فرعون
2 - هجرت او از مصر به مدين وزندگى در محضر حضرت شعيب در آن سرزمين به مدت بيش از 10 سال
دوران پيامبرى وبازگشت او به مصر ومبارزه او با فرعون وفرعونيان.
دوران غرق فرعون ونجات بنى اسرائيل وحوادث ورود موسى (علیه السلام) همراه بنى اسرائيل به بيت المقدس
5 - عصر درگيرى هاى موسى (علیه السلام) با بنى اسرائيل (همان منبع) موسى (علیه السلام) شهر پايتخت حكومت فراعنه آن زمان مصر (طيبه: اقصر) را ترك نمود واز طريق صحراى سينا سفرش به سوى مدين را در پيش گرفت. در راه بازگشت، همراه با همسرش دختر شعيب (علیه السلام) حادثه مهم ديگرى رخ داد: خداوند در كوه طور با او سخن گفت. او سپس به مصر بازگشت. در اين زمان فرعون منفتاح ( Minfitah ) كه برمصر حكم مى راند او از سال 1230 تا 1215 ق. م حكمران آن سرزمين بود. (ابو خليل، شوقى 87:1389)
1 - بيان مجموع آيات قرآن در باره موسى (علیه السلام): در قرآن كريم در باره حضرت موسى (علیه السلام) در سوره نمل آيات 7 تا 10 وسوره بقره آيات 51 تا 248 به صورت پراكنده وسوره قصص 3 تا 43 به صورا پراكنده وسوره ال عمران آيه 83 وسوره عنكبوت آيه 39 وسوره نساء آيه 4153 و 164 وسوره سجده آيه 23 وسوره مائده آيات 20 تا 24 وسوره احزاب آيات 7 و 69 وسوره انعام آيات 84 و 91 و 154 وسوره صافات آيات 114 و 120 وسوره اعراق از آيات 103 تا 154 وسوره غافر آيات 23 تا 53 وسوره يونس 75 تا 88 وسوره فصلت آياه 45 و. سوره هود آيه 17 و 96 و 110 وسوره شورا آيه 13 وسوره ابراهيم آيه 5 و 6 و 8 در باره تاريخ پيامبرى حضرت موسى (علیه السلام) مطالبى را بيان نموده است. (ابو خليل، شوقى 81:1389)
2 - بررسى بعضى از آيات قرآن مجيد در باره موسى (علیه السلام)
1 - سوره قصص درباره موسى (علیه السلام): وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ + (و چون به رشد و كمال خويش رسيد به او حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم (14) وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ + (و داخل شهر شد بىآنكه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد يافتيكى از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود] آن كس كه از پيروانش بود بر ضد كسى كه دشمن وى بود از او يارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت گفت اين كار شيطان است چرا كه او دشمنى گمراهكننده [و] آشكار است (15) فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ + موسى ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت [در حالى كه مى] گفت پروردگارا مرا از گروه ستمكاران نجات بخش (21) قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحِينَ + [شعيب] گفت من مىخواهم يكى از اين دو دختر خود را [كه مشاهده مىكنى] به نكاح تو در آورم به اين [شرط] كه هشتسال براى من كار كنى و
اگر ده سال را تمام گردانى اختيار با تو است و نمىخواهم بر تو سخت گيرم و مرا ان شاء الله از درستكاران خواهى يافت (27) فَلَمّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ + و چون موسى آن مدت را به پايان رسانيد و همسرش را [همراه] برد آتشى را از دور در كنار طور مشاهده كرد به خانواده خود گفت بمانيد كه من آتشى از دور ديدم شايد خبرى از آن يا شعلهاى آتش برايتان بياورم باشد كه خود را گرم كنيد (سوره قصص آيه 29)
2 - سوره نمل آيات 7 تا 10 : إِذْ قالَ مُوسى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ ناراً سَآتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ + ([يادكن] هنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت من آتشى به نظرم رسيد به زودى براى شما خبرى از آن خواهم آورد يا شعله آتشى براى شما مىآورم باشد كه خود را گرم كنيد (7) فَلَمّا جاءَها نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ + (چون نزد آن آمد آوا رسيد كه خجسته [و مبارك گرديد] آنكه در كنار اين آتش و آنكه پيرامون آن است و منزه استخدا پروردگار جهانيان (8) يا مُوسى إِنَّهُ أَنَا اللّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ + اى موسى اين منم خداى عزيز حكيم (9) وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى لا تَخَفْ إِنِّي لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ + و عصايت را بيفكن پس چون آن را همچون مارى ديد كه مىجنبد پشت گردانيد و به عقب بازنگشت اى موسى مترس كه فرستادگان پيش من نمىترسند. (سوره نمل آيه 10)
3 - پيامبرى موسى وهارون: سالها گذشت وموسى در خدمت شعيب يكى از پيامبران بنى اسرائيل بود تا آنكه با خانواده اش رهسپار جنوب شد در راه شبى به طور سينا رسيدند ودر همان شب بود كه خداوند موسى را به پيامبرى وهم سخنى برگزيد. شب همگام چشم موسى به آتشى افتاد وچون به پيش آتش رسيد: بانكى آسمانى شنيد كه من بر پروردگار تو هستم. به جهت اظهار ادب وفروتنى، كفشهايت را از پا بيرون كن، زيرا تودر مكان مفدسى هستى ومن تورا به پيامبرى برگزيدم. آنگاه خدا معجزاتى به موسى داد ودستور داد با همان معجزات به سوى فرعون بشتابد ورسالت الهى را به او ابلاغ كندو موسى از خدا خواست تا برادراش هارون را دستيار او قرار دهد. (عبدالفتاح 13:1357)
4 - سوره طه آيه 42 تا 46 - اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي + (تو (موسى) و برادرت معجزههاى مرا [براى مردم] ببريد و در يادكردن من سستى مكنيد (42) اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى + (به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته (43) فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى + و با او سخنى نرم گوييد شايد كه پند پذيرد يا بترسد (44) قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى + (آن دو گفتند پروردگارا ما مىترسيم كه [او] آسيبى به ما برساند يا آنكه سركشى كند (45) قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى + فرمود مترسيد من همراه شمايم مىشنوم و مىبينم (46)
5 - پيروزى موسى بر ساحران: موسى (علیه السلام) در ملاقات با فرعون نخست با استدلال ومنطق او را به سوى خداى يكتا دعوت كرد وبه همه حاضران نشان داد كه دعوت او بر اساس استدلال محكم ومنطق نيرومند است ولى فرعون موسى را تهديد به زندان كرد واورا مجنون خواند. در اين زمان موسى (علیه السلام) صحنه مبارزه با فرعون عوض كرد وبا تكيه بر قدرت الهى از طريق معجزه وارد شد وبه فرعون گفت: حتى اگر نشانه آشكارى براى رسالتم برايت بياورم، باز نمى پذيرى؟؟ در اين هنگام موسى عصاى خود را به زمين انداخت وآن عصا به صورت مارى يزرگ آشكار شد. سپس موسى دست در گريبان خود فرو برد وبيرون آورد. همه ديدند كه دست او سفيد ودرخشنده گرديد. (محمدى، 256:1388)
2 - بررسى يافته هاى باستان شناسى فراعنه عصر موسى (علیه السلام) در مصر:
1 - پيشينه تاريخى سلسله نوزدهم در مصر:
حدود سال 1295 ق. م رامسس اول كه وزير فرعون هورمحب ( Horemheb ) آخرين فرعون سلسله هيجدهم سلسله نوزدهم بنيان گذاشت. دودمان حاكم جديد همه نظامى بودند. او مدت كوتاهى بر تخت سلطنت نشست ولى پسر ونوه اش (ستى اول SetiI ) ورامسس دوم مثل تحوتمس سوم فرعون سلسله سوم فرعون جنگجويى بود. آنها مى خواستند سرزمين هايى رافتح كنند كه امپراتورى مصر در دوران اخناتون در خاور
نزديك از دست داده بود. اين دو روياى پيروزى وشكوه قبلى مصر را در سر داشتند وموفق به انجام آن شدند:
براى مدت كوتاهى كه در تاريخ مثل يك چشم برهم زدن بود. رامسس دوم كه بزرگترين فرعون سلسله نوزدهم بود، در سوريه در موقعيتى خطرناك قرار گرفت. پدر او ستى يكم، فلسطين و جنوب سوريه را تا حد قادش فتح كرده بود. اما ستى نتوانسته بود شمال سوريه را از حتى ها پس بگيرد. حتى ها سپاه عظيمى گرد آورده ودر حدود سال 1275 قبل از ميلاد در قادش با آن ها روبرو شد. (اسميت، 104:1380) سالها كشمكش بين اين دو ملت ادامه داشت تا سرانجام رامسس دوم و ختوشلش حاكم حتى ها نخستين پيمان صلح را بين دو ملت مصر وحتى بستند. با بسته شدن پيمان صلح، رامسس توانست به سرزمينش توجه بيش ترى بكند و به پايتخت جديدش در تانيس Tanis ) در شمال شرقى دلتا بازگشت. حكومت او 67 سال طول كشيد و طولانى ترين دوران فرمانروايى در مصر باستان بود. طول عمر متوسط در آن زمان بيست تا سى سال بود، اما رامسس تا حدود نود سالگى عمر كرد. او بيش از ملكه محبوبش نفرتارى Nefertari )) وبسيارى از يكصد فرزندش زندگى كرد. (همان منبع) پسر سيزدهم او،
مرنپتاح Mereneptah )) هنگامى كه در سال 1212 ق. م به تخت نشست، بيش از شصت سال داشت.
رامسس دوم بناهاى متعدى را در مصر ساخت به طورى كه در يكى از منابع باستانى چنين گفته شده است: بناهاى رامسس مثل ستاره هاى آسمان است. مجسمه هاى فرعون در سراسر كشور ديده مى شد. بعضى از معروف ترين اين مجسمه ها، چهار مجسمه عظيم الجثه رامسس در حالت نشسته است كه در معبد ابو سمبل در شمال صحراى حالفا Halfa درمحل امروزى شمال سودان واقع شده است. با مرگ رامسس دوم روزهاى عظمت وشكوه امپراتورى مصر هم به پايان رسيد. در دوره فرمانروايى رامسس سوم هم مهاجمان سرزمين شمالى با مشاهده ضعف فراعنه وبه طمع ثروت به مصر حمله كردند. (ولاتيى، رحيم 158:1393) اما رامسس سوم توانست با متحد كردن مردم از كشورش دفاع كرده ودشمنان را به عقب براند. صحنه هايى از پيروزى مصرى ها بر اين مهاجمان در معبد مدينه هابو حك شده است. در اواخر سلسله بيستم، كاهنان به چنان قدرت اقتصادى و سياسى دست يافتند كه هيچ فرعونى بدون جلب رضايت آنها نمى توانست حكومت كند. با مرگ رامسس 11 بار ديگر مصر دو پاره شد. كاهنان قدرتمند
معبد كارناك، كنترل جنوب مصر به پايتختى تبس را در دست گرفتند وفرد ناشناسى به نام سمندس Smendes به سرعت ناحيه دلتا در شمال مصر را تصرف كرد وشهر تانيس را پايتخت سلسله بيست ويكم اعلام كرد. (همان منبع)
1 - داده هاى باستان شناسى:
از وقايع تاريخى دوره رامسس دوم فرعون قدرتمند و مقتدر زمان حضرت موسى (علیه السلام) اطلاع دقيقى در باره خروج بنى اسرائيل از مصر نمى توان يافت. اما بعضى شواهد نشانگر آن است كه در سال هفتم سلطنت وى، شورش بزرگى در كنعان وفلسطين بر ضد او به وقوع پيوسته كه يكى از حجاريهاى معبد كارنك صحنه اى از تصرف شهر اسكالون در شمال غزه و انهدام آن را نمايش مى دهد. از رامسس دوم بناهايى از جمله قصرها ومعابد كارنك، الاقصر وطيوه برحاى مانده واشياى گرانبهايى در ضمن كاوشهاى باستان شناسى كشف شده است كه همگى از اقتدار وثروت فراوان او حكايت مى كند. (بى آزار شيرازى 220:1386) مجتمع معبدكارنك، كه بيشتر به عنوان كارنك شناخته مىشود، شامل تركيب گستردهاى از معابد كهن، كوچك، برجها و ساختمانهاى ديگر مربوط به
مصر باستان است. ساختن اين مجموعه در زمان سلطنت سنوسرت يكم در دوران پادشاهى ميانه آغاز شد و در دوره بطلميوسى ادامه پيدا كرد، اگر چه بسيارى از ساختمانهاى موجود از زمان پادشاهى نوين هستند. نام مجموعه كرنك گرفته شده از روستايى به نسبت جديد در نزديكى آن به نام الكرانك در حدود 25 كيلومترى شمال لوكسور يا اقصر است. (همان منبع)
2 - تاييد قرآن در باره شكنجه بنى اسرائيل در مصر:
قرآن در سوره بقره آيه (49) در باره شكنجه قوم بنى اسرائيل چنين مى فرمايد: وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ + و [به ياد آريد] آنگاه كه شما را از [چنگ] فرعونيان رهانيديم [آنان] شما را سخت شكنجه مىكردند پسران شما را سر مىبريدند و زنهايتان را زنده مىگذاشتند و در آن [امر بلا و] آزمايش بزرگى از جانب پروردگارتان بود (49) با كشف اسناد پاپيروسى به خط مصرى قديم توسط باستان شناسان اين موضوع كه
قرآن كريم در مورد شكنجه هاى فرعونيان نسبت به بنى اسرائيل منطبق با واقعيت تشخيص داده اند. در صورتى كه براساس بيان تورات در مورد ورود وخروج بنى اسرائيل از مصر منطبق با واقعيت تشخيص نداده اند. باستان شناسان بنى اسرائيل را كه به آنان عبرانيان گفته مى شود با اسناد كشف شده به خط مصرى قديم در مورد كارگرانى كه به آنان عپيرو يا هپيرو ويا هبيرو اطلاق شده منطبق مى دانند. (بى آزار شيرازى 221:1386) پاپيروسى از زمان توتمس سوم فرعون مصر (1505-1450 ق. م) آنها را خدمه اصطبل ذكر مى كند كه آمنوفبس دوم در قرن هفدهم ق. م 3600 نفر از آنان را به عنوان زندانى از كنعان آورد. در حدود 1300 ق. م در زمان فرمانروايى ستى اول همين عپيروها (عبرانيها) اغتشاشاتى در ناحيه بيت شان در كنعان برپا كرده اند ودر زمان سلطنت رامسس دوم عده اى از آنان براى سنگ كنى از كوه يا حمل دستكهاى چوبى جهت كارهاى فرعون به كار گرفته مى شدند. در زمان رامسس دوم عبرانيان يا عپيروها طبق نصوص قديم در اعمال شاقه كه فرعون فرمان داده شركت دارند، ورامسس دوم در مورد بنى اسرائيل يك ستمگر بود در اين دوران پر از شكنجه وستم حضرت موسى (علیه السلام) متولد مى شود. ب - مونته در كتاب مصر و كتاب مقدس معتقد است. نام حضرت موسى نام مصرى است. او بيان مى كند مسو يا مسى در كتيبه هاى مصرى قديم وجود داشته كه در قرآن اين نام به صورت موسى آمده است. (همان منبع)
3 - مكانيابى گذرگاه دريايى حضرت موسى (علیه السلام) وبنى اسرائيل:
1 - بيان كتاب مقدس در رابطه با موضوع:
مطابق روايت كتاب مقدس وتورات فرعون به يهوديان اجازه نمى داد همراه با گروه حضرت موسى مصر به سوى سرزمين كنعايان ترك كنند. خداوند بار ديگر براى موسى ظاهر شد وبه او فرمان داد تا مجددا درخواستش را براى فرعون تكرار كند. مطابق كتاب مقدس حضرت موسى در آن زمان هشتاد ساله بود. حضرت موسى از طريق معجزه به فرعون نشان داد كه او داراى قدرت ماوراى طبيعى است. سرانجام يهوديان از شهر رامسس گريختند. تعداد آن ها به صورت مبالغه آميزى به 600000 - ششصدهزار نفر اعلام شده است. در اين مرحله فرعون ارابه خود را آماده نمود وسپاه خود را با ششصد ارابه ران بر گزيده بنى اسرائيل را بى رحمانه به طرف جلو راند. مصريان در كنار دريا توسط طرفداران موسى به محاصره در آمدند. درياى مقابل آنها به دو نيم تقسيم گرديد وپيروان موسى هم بدون اين كه پاهايشان تر شود، همه از اين راه گذشتند وفرعون ولشكرايانش در ميان آب دريا فرورفتند وغرق شدند. (آيه هاى 8 و 6 و 14 كتاب مقدس) (بوكاى، موريس 355:1386)
2 - بررسى نظرات مختلف در رابطه مكانيابى درياى عبور موسى (علیه السلام) وبنى اسرائيل:
آيا دريايى كه حضرت موسى (علیه السلام) با عصاى خود آن را شكافت وبنى اسرائيل را با معجزه الهى عبور داد كدام درياست؟ در اين باره نظرايات گونگونى از سوى اهل كتاب ارائه شده است:
از آنجا كه بحر به رودخانه بزرگ نيز اطلاق مى شود، بعضى آن را رود نيل دانسته اند.
اين گذرگاه در خليج سوئز، شاخه اى از درياى سرخ در شرق پلوزيوم ونقطه پايانى آن حوالى قادش در جنوب فلسطين بوده است. بعضى اين نظريه را از نظر دورى ومسافت بسيار نپذيرفته اند.
جزء شمالى درياى قلزم - (درياى سرخ) 4 - در ميانه درياچه تمساح ودرياچه تلخ 5 - بعضى از محققين بر آنند كه اين گذرگاه يكى از درياچه هاى واقع در مرز مصر وصحراى سينا است، وهنوز هم نى هاى بسيارى در آن مى رويد وبه آن يم سوف (درياى نيزار) گفته مى شود. 6 - بر اساس نظر تورات حضر موسى (علیه السلام) بنى اسرائيل را از خليج رعمسيس به سوى جنوب شرقى به سكوت برد واز آنجا به بعل صفون در كنار خليج كوچكى از مديترانه در كنار شرقى دلتاى نيل هدايت كرد. (بى آزار شيرازى 223:1386)
در برداشت علما ومفسرين قرآن كريم بيشتر عبور موسى (علیه السلام) وقوم بنى اسرائيل را رود نيل اعلام كرده اند. ولى با نگاهى به نقشه مسير موسى (علیه السلام) و گفته هاى عهد عتيق خواهيم ديد كه اين اتفاق در رود نيل نبوده بلكه دريا سرخ بوده كه شاهد معجزه موسى (علیه السلام) بوده است. در عهد عتيق آمده كه آنها پس از گذشتن از دريا به صحراى سينا رسيدند، حضرت موسى (علیه السلام) هنگامى كه ساكن مصر بودند در شرق رود نيل ساكن بودند و مردگان را در غرب رود نيل دفن ميكردند پس به هيچ عنوان امكان ندارد كه بنى اسرائيل جهت رسيدن به صحراى سينا به سمت رود نيل حركت كند بلكه بايد به سمت شرق برود و در شرق آنها تنها درياى سرخ وجود دارد اين بيان در تصوير نقشه بالا كه مسير قوم بنى اسرائيل را به سمت صحراى سينا مشخص مى كند به وضوح ديده مى شود. عهد قديم در سفر خروج فصل هاى 14 تا 16 مسير دقيق بنى اسرائيل را بيان ميكند. در فصل 14 عبارت 16 به دريا بودن تصريح ميكند «16 و اما تو عصاى خود را برافراز و دست خود را بر دريا دراز كرده آنرا منشَق كن تا بنى اسرائيل از ميان دريا بر خشكى راه سپر شوند.» و حتى اسم دريا و ورود به صحرا را هم در عبارت 22 از فصل 15 همين سفر بيان مى كند «22 پس موسى اسرائيل را از بحر قلزم كوچانيد و به صحراى شور آمدند و سه روز در صحرا ميرفتند و آب نيافتند.» از آن جهت به درياى سرخ عبارت قلزم اطلاق ميشده چون شهر قلزم دركنار آن قرار داشته و در لغتنامه دهخدا در معنى قزلم آمده است كه: «قلزم نام شهرى است ميان مصر و مكه نزديك طور و به سوى آن مضاف است بحر قلزم بدان جهت كه بر طرف آن واقع است» و در ادامه توضيح خود به اين نكته نيز اشاره ميكند: «و در قلزم فرعون غرق شد» نكته مهم اينكه قرآن نيز در بيان اين معجزه سخنى از رود و نيل به ميان نمى آورد و در آيه 50 سوره مباركه بقره مى فرمايد: «وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» و به دريا بودن محل معجزه اشاره دارد. اينكه عده اى از كلمه دريا برداشت اطلاق آب فراوان را براى نيل به كار برده اند برداشتى درستى نمى باشد.. (همان منبع)
در طرح هاى كلى خود روايت مهاجرت مندرج در قرآن مشابه با طرح هاى كلى كتاب مقدس است. در عين حال اين طرح ها بايد بازسازى شود. چون كه از جزء هايى تشكيل شده است كه در سرتاسر قرآن پراكنده هستند. قرآن اسمى را در باره محل عبور موسى (علیه السلام) وقوم بنى اسرائيل اعلان نمى كند كه به ما اين امكان را بدهد تا هويت كسى را بشناسيم كه به عنوان فرمانروا در آن زمان حكومت كرد. قرآن مطالب پيش ترى نسبت به كتاب مقدس ارائه مى كند در عين حال قرآن ذكرى از اسامى شهر هايى كه توسط يهوديان تحت سلطه ساخته مى شود به ميان نمى آورد. در صورتى كه در كتاب هاى مقدس ذكر گرديده است. (بوكاى، موريس 356:1386)
اما آيات قرآن در باره ظلم وستم بنى اسرائيل به صورت كلى وبدون ذكر نام است. مثلا در سوره اعراف آيه 141 چنين نقل مى كند: وَ إِذْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُقَتِّلُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ + و [ياد كن] هنگامى را كه شما را از فرعونيان نجات داديم كه شما را سختشكنجه مىكردند پسرانتان را مىكشتند و زنانتان را زنده باقى مىگذاشتند و در اين براى شما آزمايش بزرگى از جانب پروردگارتان بود (141) درباره عبور از دريا در سوره شعرا آيه 63 چنين مى فرنايد: فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ + پس به موسى وحى كرديم با عصاى خود بر اين دريا بزن تا از هم شكافت و هر پارهاى همچون كوهى سترگ بود (63) همچنين در باره عبور از دريا در سوره يونس وآيه 90 چنين بيان مى فرمايد: وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ + و فرزندان اسرائيل را از دريا گذرانديم پس فرعون و سپاهيانش از روى ستم و تجاوز آنان را دنبال كردند. وقتى در شرف غرق شدن بود گفت ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز آنكه فرزندان اسرائيل به او گرويدهاند نيست و من از تسليمشدگانم. (90)
4 - بر اساس آياتى از قرآن نظر جديدى در باره محل عبور بنى اسرائيل بيان شده است:
قرآن در اين باره در سوره طه آيه 80 چنين مى فرمايد: يا بَنِي إِسْرائِيلَ قَدْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الْأَيْمَنَ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى + (اى فرزندان اسرائيل در حقيقت [ما] شما را از [دست] دشمنتان رهانيديم و در سمت وجانب راست كوه طور با شما وعده نهاديم و بر شما ترنجبين و بلدرچين فرو فرستاديم (80) قوم موسى در «جانب الطور الايمن»، آرام گرفتند، يعنى با شما در كنار طور دست راست وعده گذارديم. طور در اينجا به معناى كوه مقدس است كه به طور كلى به كوه سينا گفته مى شود كه دو طرف راست و چپ دارد، در اينجا قرآن به بنى اسرائيل آدرس داده است كه در طرف راست طور سينا باشند كه اگر اينگونه باشد منطقه اى به نام «نوبيع» خواهد بود كه اين مسئله اخيراً كشف شده است. وى گفت: كشف اين درياچه زمانى صورت گرفت كه گروهى از طريق هواپيما مشغول فيلمبردارى بودند كه در خليج عقبه
آب آن رنگى بسيار تيره دارد اما در بخش ديگرى از همان خليج رنگ آب آبى شفاف است كه تيرگى آب به دليل عمق زياد و شفاف بودن آن به دليل كم عمق بودن آن است. همين امر باعث جلب نظر باستان شناسان مى شود و يك باستان شناس در اين زمينه شروع به كاوش مى كند، اين باستان شناس بر اساس اظهارات خودش بيش از 30 بار بر فراز خليج عقبه و درياچه نويبع به كاوش مى پردازد، وى سپس غواصانى را براى كاوش بيشتر استخدام مى كند و همان غواصان متوجه اين موضوع مى شوند كه يك جاده در بستر كم عمق و شفاف درياچه نويبع وجود دارد. اين همان جاده اى است كه حضرت موسى (علیه السلام) و قومش از آن عبور مى كنند. از اين درياچه و خليج در هيچ كتابى به غير از قرآن كريم نامى برده نشده است، افزود: بر همين اساس كاوشها بيشتر مى شود تا اينكه چندين استخوان را در كف دريا فوق پيدا مى كنند، استخوانها را براى شناسايى بيشتر به دانشگاه استخوان شناسى استكهلم ارسال مى كنند كه در آنجا تشخيص داده مى شود كه اين استخوانها متعلق به پاى اسب است. وى تصريح كرد: وسايل ديگرى را نيز در كف دريا پيدا مى كنند كه چرخ ارابه از جمله آنهاست، در ميان چرخهاى ارابه كه سطح آنها پوشيده از مرجان است، به چرخ ارابه اى مى رسند كه هيچ مرجانى بر روى آن قرار ندارد، پس از بررسيهاى فراوان متوجه مى شوند كه اين چرخ ارابه روكشى از طلا دارد، اين چرخ را با چرخ هاى ارابه ساير فراعنه مصر كه در كتيبه ها در مورد آنها مطالبى وجود دارد مقايسه مى كنند و متوجه مى شوند كه كاملاً شبيه هم هستند. (بى آزار شيرازى 1394)
قرآن كريم در آيه 92 سوره يونس چنين مى فرمايد: فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ َ + (پس امروز تو را با زره [زرين] خودت به بلندى [ساحل] مىافكنيم تا براى كسانى كه از پى تو مىآيند عبرتى باشد و بىگمان بسيارى از مردم از نشانههاى ما غافلند (92)) طنطاوى صاحب تفسير قرآن الجواهر در مصر از يك باستان شناس بنام احمد بك نجيب امين نقل مى كند كه رامسس دوم همان فرعونى است كه موسى (علیه السلام) را پرورش داد و فرزند ش منفتاح،
همان فرعونى است كه در دريا غرق شد وسنگ نبشته هاى موجود در موزه قاهره مصر حاكى از ادعاى خدايى اين فرعون وشكنجه كردن ملت مغلوب وبه كار گيرى واستضعاف بنى اسرائيل است. قرآن نجات وابقاى جسد فرعون را آيه اى از آيات الهى معرفى مى كند. يعنى همان طور كه بايد آيات ملفوظ خدا را مورد مطالعه قرار داد، لازم است كه به مطالعه ومشاهده آيات ملحوظ خداوند پرداخت واز آنها پند گرفت. (بى آزار شيرازى 227:1386)
اگر اين جسد فرعون زمان موسى (علیه السلام) كه در دريا به دنبال تعقيب او وبنى اسرائيل غرق شد وبر اساس آيه 90 سوره يونس خداوند آنرا حفظ كرد تا عبرتى باشد. بايد اين جسد موميايى شد جانشين وپس رامسس دوم باشد. زيرا تمام مدارك به اين واقعيت اشاره مى كند كه حضرت موسى در آغاز حكومت رامسس دوم بدنيا آمد. خنگامى كه در مدين زندگى مى كرد، رامسس دوم بعد از 67 سال حكومت در گذشت و سپس متعاقبا سخنگوى عبريان كه در مصر مى كردند، مرينپاتاه پسر رامسس دوم را جانشين او انتخاب كردند. اين واقعه با شرحى كه شامل شرح كودكى موسى (علیه السلام) در نوشته هاى مقدس مى شود ونحوه اى كه حضرت موسى به درون خانواده فرعون راه مى بابد كاملا هم خوانى دارد. (بوكاى، موريس 373:1386) بنابراين در عصرى كه قرآن اعلام داشت، جسد فرعون نجات داده خواهد شد، اين جسد واجساد ساير فراعنه در گور هاى دره
پادشاهان در طيوه (تب) در آن سوى نيل قرار داشتند. ولى در آن عصر نسبت به آن كاملا بى اطلاع بودند واين فقط در پايان قرن نوزدهم است كه جسد فرعون (معاصر موسى (علیه السلام)) را در آنجا كشف كردند وامروزه اين جسد در تالار اجساد موميايى شده پادشاهان موزه قاهره مصر در معرض ديد بازديد كنندگان قرار دارد. (همان منبع)
جسد موميايى شده فرعون منفتاح پسر رامسس دوم در سال 1898 م توسط لوره در دره پادشاهان در طيوه (تب) كشف شد واز آنجا به قاهره منتقل گرديد. در ژوئن 1975 مقامات مصرى به دكتر موريس بوكاى فرانسوى اجازه مى دهند قسمتهايى از جسد فرعون زمان موسى (علیه السلام) را كه تا آن موقع پوشيده بود مورد معاينه قرار دهد وعكسهايى از آن بگيرد. هنگامى كه حالت كنونى جسد با وضع بيش از شصت سال پيش جسد موميايى شده مقايسه گرديد معلوم شد كه ضايعاتى در اين مدت رخ داده وتكه هايى از بين رفته است. بافتهاى موميايى شده به مقدار زيادى در بعضى قسمتها از دست انسانها ودر برخى ديگر از فرسودگى در اثر گذشت زمان آسيب ديده اند. (بى آزار شيرازى 229:1386)
بيان مختصرى از زندگى حضرت عيسى (علیه السلام) حضرت عيسى (علیه السلام) يكى از پيامبران اولوالعزم وبزرگ است كه نام مباركش 25 بار در قزآن به عنوان عيسى و 13 بار به عنوان مسيح آمده است. واه عيسى ترجمه عربى كلمه يشوع است كه به معنى نجات دهنده مى باشد. او در سال 2015 سال قبل يعنى 570 سال قبل از ولايت پيامبر اسلام در سرزمين كوفه در كنار رود فرات چشم به جهان گشود. وبعضى معتقدند او در دهكده ناصره يا بيت المقدس در عصر سلطنت فرهاد پنجم يكى از شاهان اشكانى متولد گرديد. ولات او به طور معجزه به اذن خدا بدون پدر رخ داد. مادرش حضرت مريم (علیه السلام) دختر عمران از بانوان فرزانه واز شخصيتهاى برجسته بنى اسرائيل بود. پدر مريم به نام عمران از نسل حضرت سليمان (علیه السلام) بود واز علماى برجسته وپاترسا وعابد بنى اسرائيل به شمار مى آيد. (محمدى، 423:1388)
2-2 - بيان نظر قرآن كريم در باره خلقت وحيات حضرت عيسى (علیه السلام):
خداوند متعال در باره خلقت حضرت عيسى (علیه السلام) در آيات 59 و 60 سوره آل عمران چنين فرموده است: إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ + در واقع مثل عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد سپس بدو گفت باش پس وجود يافت (59) الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ + [آنچه درباره عيسى گفته شد] حق [و] از جانب پروردگار تو است پس از ترديدكنندگان مباش (60) ودر سوره مريم دچگونگى آبستن شدن حضرت مريم را چنين بيان مى فرمايد: وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا + و در اين كتاب از مريم ياد كن آنگاه كه از كسان خود در مكانى شرقى به كنارى شتافت (16) فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا + و در برابر آنان پردهاى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوشاندام بر او نمايان شد (17) قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا + [مريم] گفت اگر پرهيزگارى من از تو به خداى رحمان پناه مىبرم (18) قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا + گفت من فقط فرستاده پروردگار توام براى اينكه به تو پسرى پاكيزه ببخشم (19) قالَتْ أَنّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا + گفت چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبودهام (20) قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنّاسِ وَ رَحْمَةً مِنّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا + گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است و تا او را نشانهاى براى مردم و رحمتى از جانب خويش قرار دهيم و [اين] دستورى قطعى بود (21)
حضرت عيسى (علیه السلام) به يك روايتى در بيت لحم فلسطين به دنيا آمد. درخت خرما ونهر كوچك (السرى) مشهور كه در روايات مربوط به تولد عيسى (علیه السلام) به آن ها اشاره شده است در اينشهر بوده اند. او اصالتا اهل ناصره در الخليل (شمال فلسطين) بود. عيسى (علیه السلام) به همراه مادر پاك عذرايش در ناصره زندگى مى كرد. در برخى منابع آمده است كه او همراه مادرش ويوسف نجار به مصر (عين شمس) رفتند. اين خانواده گرامى
در حوالى المطريه (درخت عذرا) سكنى گزيدند وسپس به ناصره برگشتند (ود ر نقشه 92 مسير رفت وبرگشت آنها بيان شده است) (ابو خليل، شوقى 131:1389)
بيت لحم نام شهرى است در فلسطين اشغالى حدود 15 كيلومترى جنوب اورشليم زادگاه حضرت عيسى (علیه السلام) واز زيارتگاههاى معتبر، كه نام باستانى آن افراته واهالى آن بيشتر مسيحى هستند. نام اين شهر در تورات وانجيل مكرر آمده است، قسطنطين برغارى كه گفته مى شود حضرت عيسى (علیه السلام) در آن متولد شده اند، كليسايى بنا نهاد در سال 492 هجرى قمرى در جنگهاى صليبى، مسيحيان آن را گرفتند، اما صلاح الدين ايوبى در 583 هجرى قمرى دو باره آن را به تصرف مسلمانان در آورد. همچنين شهر بيت لحم زادگاه حضرت عيسى (علیه السلام) هزار سال قبل از آن خانه حضرت داود (علیه السلام) جد مادرى آن حضرت نيز در اين شهر قرار داشت. (بى آزار شيرازى 144:1386)
چون به همگام تولد عيسى (علیه السلام) در بيت لحم چون يوسف نتوانست مسكنى در دهكده ناصره فراهم كند، در غارى نزديك ده مسكن گزيد. شايد به همين دليل بعضى نوشته اند عيسى (علیه السلام) در غارى نزديك شهر بيت لحم چشم به جهان گشوده است. گفته مى شود ملكه هلن مادر قسطنطين در هشتاد سالگى از سرزمين قدس ديدن كرد واز طرف وى كليساى اوليه برغارى كه محل تولد مسيح شناخته مى شد، ساخته شده است. بعد ها بناى اين كليسا توسعه يافت وباشكوهتر گرديد. ولى اين كليسا در زمان ژوستين، امپراطور روم، ويران گرديد وبه جاى آن در سالهاى 527-565 م كليساى بزرگتر وبا شكوهتراز معبد اورشليم ساخته شد. درسال 1934 باستان شناسى به نام هاروى ( Harvey ) يك ترانشه كوچكى در داخل اين كليسا باز وحفارى كرد ودر زير كف كنونى آن به بقاياى كليساى قسطنطنين برخورد نمود. (بى آزار شيرازى 146:1386)
مفسرين اسلامى در باره مكان كه وضع حمل حضرت مريم (علیه السلام) اختلاف نظر دارند، بعضى آن را در نزديكترين نقطه مصر وبرخى آخرين نقطه شام وحتى بعضى در كربلاى عراق مى دانند. آن حضرت به هنگام ظاهر شدن آثار حاملگى از خانواده وقوم خود به سوى مصر يا ساير مناطق اعلام شده رهسپار شده وپس از زايمان به شهر وديار خود بازگشتند. ولى بعضى ديگر از جمله دكتر محمد بيومى مهران رئيس بخش تاريخ وباستان شناسى اسلامى مصر معتقد است قول ارجح در ميان گفته هاى مفسرين اسلامى اين است كه عيسى (علیه السلام) در بيت لحم متولد شده است. همچنين احاديث اسراِء از روايت نسايى وبيهقى تولد آن حضرت را دربيت لحم تاييد مى كنند اما همان طور كه قرآن كريم بيان داشته است، صحيح آن اين است كه عيسى (علیه السلام) در زير درخت خرماى در بيت لحم به دنيا آمده است نه در غارو احتمالا حضرت مريم (علیه السلام) پس از وضع حمل اورا به غار بيت لحم برده و غار شير خوارگاه آن حضرت بوده است. (همان منبع) خداوند در قرآن سوره آل عمران آيه 46 تا 47 هدف خود را چنين بيان مى فرمايد: قالَتْ رَبِّ أَنّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ قالَ كَذلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ + ([مريم] گفت پروردگارا چگونه مرا فرزندى خواهد بود با آنكه بشرى به من
دست نزده است گفت چنين است [كار] پروردگار خدا هر چه بخواهد مىآفريند چون به كارى فرمان دهد فقط به آن مىگويد باش پس مىباشد (47) وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ + و به او كتاب و حكمت و تورات و انجيل مىآموزد (48) وَ رَسُولاً إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ + و [او را به عنوان] پيامبرى به سوى بنى اسرائيل [مىفرستد كه او به آنان مىگويد] در حقيقت من از جانب پروردگارتان برايتان معجزهاى آوردهام من از گل براى شما [چيزى] به شكل پرنده مىسازم آنگاه در آن مىدمم پس به اذن خدا پرندهاى مى شود و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم و مردگان را زنده مىگردانم و شما را از آنچه مىخوريد و در خانه هايتان ذخيره مىكنيد خبر مى دهم مسلما در اين] براى شما اگر مؤمن باشيد عبرت است (49)
1 - سكه رايج زمان تولد حضرت عيسى (علیه السلام)
يكى ديگر از يافته هاى باستان شناسى عصر حضرت عيسى (علیه السلام) سكه رايج زمان تولد آن حضرت است. اين سكه مربوط به عصر حكومت هرود بزرگترين حاكم روم است كه فلسطين نيز در كنترل او بود، ودر زمان او حضرت عيسى (علیه السلام) متولد شد. بنا به متن انجيل متى، هرود حاكم روم دستور داد تا هر كودكى كه در بيت لحم متولد مى شود به قتل برسانند وحضرت مريم، عيسى (علیه السلام) را به همين دليل به خارج از بيت لحم برد. بعضى از مفسرين قرآن معتقدند اين هجرت براى زايمان به مصر بوده است وبعضى معتقدند به بين النهرين بوده است. خداوند در قرآن انتقال آنها را به مكان ديگر بيان مى كند ولى آنرا معرفى نمى كند. چنانكه در سوره مومنون آيه 50 چنين مى فرمايد: وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ + و پسر مريم و مادرش را نشانهاى
گردانيديم و آن دو را در سرزمين بلندى كه جاى زيست و [داراى] آب زلال بود جاى داديم (50)
2 - كوه زيتون محل فرود انجيل برحضرت عيسى (علیه السلام)
يكى آثار باستان شناسى فرهنگى عصر حضرت عيسى (علیه السلام) كوه زيتون است، كه اين كوه به ارتفاع 2665 متر از سطح دريا در قسمت شرقى بيت المقدس واقع شده است. لشكرزيانى كه بارها براى فتح قدس آمده اند، مانند آشوريها، روميها، مسلمانان صدر اسلام وصلاح الدين ايوبى، ابتدا براين كوه مستقر شده وآنگاه به شهر روى آورده اند. كوه زيتون مشرف بر شهر است وروستاى الطور بر روى اين كوه قرار گرفته است و گفته مى شود مزار سلمان فارسى هم بر روى اين كوه قرار دارد ودر كنار آن مسجد ساده اى بنا نهاده شده است. حضرت عيسى (علیه السلام) در سى سالگى در حالى كه براى چيدن زيتون به كوه زيتون رفته بودند، بعد از نماز ظهر، كتاب انجيل را توسط جبرائيل دريافت داشتند. در اين كوه هشت درخت زيتون بزرگ وجود دارد كه گفته مى شود، اصل آنها به همان درختانى برمى گردد كه حضرت عيسى (علیه السلام) وشاگردانش در زير آنها به استراحت مى پرداختند. (بى آزار شيرازى 148:1386)
انجيل از كوه زيتون و آخرين شب زندگانى مسيح خبر داده است و قرآن كريم براى نشان دادن اهميت وتقدس اين كوه در قرآن كريم به آن سوگند ياد كرده است.
آبروى، غلا مرضا، قصه هاى آسمانى، نشر انتشارات فاطمه الزهرا (س) 1386 قم
آزاد، ابوالكلام، كوروش كبير (ذوالقرنين) ترجمه محمد ابراهيم باستانى پاريزى، نشر علم 1389 تهران
ابوخليل، شوقى، اطلس قرآن، ترجمه محمد كرمانى، نشر آستانه قدس 1389 مشهد
اميدوارى، سميه وهمكاران، گذرى بر ميراث معمارى عراق، نشر مجمع ذخائر اسلامى 1393 قم
امينى، عليرضا و جوادى، محسن، معارف اسلامى 2 نشرمعارف - نهاد نمايندگى رهبرى در دانشگاهها 1388 قم
بارنز، جيناال، خاستگاه تمدن در آسياى شرقى نشرسمت 1383 تهران
بهمنش، احمد، تاريخ مصر قديم، نشر دانشگاه تهران، 1343 تهران
بوترو، ژان، مذهب در بين النهرين باستان، ترجمه خشايار بهارى، نشر فرزين 1387 تهران
بوركهات، گئورك، گيل گمش، ترجمه داود منشى زاده، نشر سمرقند 1388 تهران
بوكاى، موريس، مقايسهاى ميان تورات، انجيل، قرآن و علم؛ مترجم: نورمحمدى، قزوين، انتشارات سايهگستر، 1386
بى آزار شيرازى، عبدالكريم، باستان شناسى جغرافياى تاريخى قصص قرآن، نشر فرهنگ اسلامى 1386 تهران
بى آزار شيرازى، عبدالكريم، سخنرانى در رابطه با باستان شناسى وپيامبران در خاور ميانه 1394
پازوكى، ناصر، آموزش ميراث فرهنگى، نشر سازمان ميراث فرهنگى 1376 تهران
رضايى اصفهانى، محمد على، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، ج 2 نشر مبين، رشت 1383
رضائى، امير، كاربرد آيات در انديشه دكتر على شريعتى، نشر انتشارات الهام 1369 تهران
رهبرى، احمد، انسان پيش از تاريخ (پيدايش انسان) نشر انتشارات مارليك 1375 تهران
رو، ژورژ، بين النهرين باستان، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى، نشر آبى 1369 تهران
خداداديان، اردشير، تاريخ مصر، نشر سخن 1388 تهران
جعفر سودانى، موسى، تاريخ انبياء، ترجمه على نقى ايزدى، نشر انتشارات مشهور قم
ساندرلند، اريك، انسان اوليه در ايران، ترجمه معصومه نور محمدى، نشر انتشارات هونام، 1381 تهراننآ
سحابى، يدالله، قرآن مجيد تكامل وخلقت انسان، نشر شركت سهامى انتشار 1387 تهراننآ
سيدسجادى، منصور باستان شناسى و علوم ديگر مجله باستان شناسى و تاريخ، سال 1، ش 1-1365
شاملو، احمد، گيل گميش، نشر چشمه 1386 تهران
شريعتى، على، اسلام شناسى - مجموعه آثار 16، نشر انتشارات شريعتى 1360 تهران
شريعتى، على، باز شناسى هويت ايرانى - اسلامى - محموعه آثار 27، نشر بنياد شريعتى 1381 تهران
صفوى، حسن، پهلوان نامه، گيل گميش، نشر امير كبير 1356 تهران
عبدالفتاح طباره، عفيف، مجموعه همگام با پيامبران در قرآن (موسى) ترجمه حميد شريفى نشرحكمت 1357 تهران
فرنو، بهروز، منشاء فرهنگ وتمدن وهنر در بين النهرين، نشر سوره مهر 1384 تهران
قمى، عباس، مفاتيح الجنان، نشر شركت تعاونى ناشران وكتابفروشان قم، 1384 قم
كرافورد، هريت، سومر وسومريان، ترجمه زهرا باستى، نشر سازمان سمت 1387 تهران
كريمر، ساموئل، الواح سومرى، ترجمه داوود رسائى، نشر علمى وفرهنگى 1385 تهران
كمالى، محمد شريف، انسان شناسى پيش از تاريخ، نشر سميرا 1391 تهران
لاسيور، آليسون، مصر باستان، ترجمه نادر مير سعيدى، نشر ققنوس 1387 تهران
مالووان، م. ا. ل بين النهرين وايران باستان، ترجمه رضا مستوفى، نشر دانشگاه تهران 1372 تهران
مجيد زاده، يوسف، تاريخ وتمدن بين النهرين، نشر مركز نشر دانشگاهى 1376 تهران
ملك شهميرزادى، صادقباستان شناسى ايران، بين النهرين و مصر، نشر جهاد دانشگاهى، 1373 تهران
ملك شهميرزادى، صادق بين النهرين در دوران پيش از تاريخ، نشر سبحان نور ونقش جهان، 1390 تهران
محمدى، محمد، قصه هاى قرآن، نشر موسسه انتشاراتى نبوى، 1388 قم
محمدى فر، يعقوب، باستان شناسى سياسى: نگاهى به تاريخچه مطالعات باستان شناسى كتاب مقدس، مجله مطالعات ايرانى دانشكده ادبيات وعلوم انسانى دانشگاه شهيد باهنر كرمان، سال 7 شماره 13 (ص 191-207)
مشيكنى، على، تكامل در قرآن، ترجمه ق. حسينى نژاد، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامى 1356 تهران
مصباح يزدى، محمد تقى، معارف قرآن، نشر موسسه در راه حق قم 1368 قم
مولانا جلال الدين، محمد بلخى، مثنوى معنوى، نشر اهورا 1387 تهران
مير ابوالقاسمى، سيد محمد تقى، باستان شناسى قرآن، نشر كتاب مبين 1388 رشت
مورتگات، آنتون هنر بين النهرين باستان، ترحمه زهرا باستى، نشر سازمان سمت 1377 تهران
نامى، محمد حسن، محمد پور، على، جغرافياى كشور عراق، نشر سازمان جغرافياى نيروهاى مسلح 1387 تهران
ولايتى، رحيم سير وتحول كتابت وانتقال اطلاعات در پيدايش تمدنهاى شرق باستان مانند ايران، بين النهرين ومصر دو فصلنامه علمى پژوهشى دانشگاه تربيت مدرس - دوره 6 شماره 2 (195-227)1393
ولايتى، رحيم، باستان شناسى وهنر مصر باستان، نشر پرديس دانش 1393 تهران ولايتى، رحيم باستان شناسى وهنر بين النهرين در دوران تاريخى، نشر مجمع الذخائر 1394 قم
منابع لاتين:
1- Bucaille,Maurce, the Bible the Quran and Science 2003.Amazon
2- Du Ry caerlJVolker des Alten Orient.1969-Baden-Baden
3- Mallowan,M.E.L, Mesopotamia and Iran, 1963London
4- Peters,j,Nippur,or Explorations on the Euphrates,2Vols,1897
5- Roaf, Michae., Mesopotamien, Welatlas der alten Kulturen, 1991 Muenchen
6- Schulz,Regine Seidel,Matthias2007,Chin
7- Velayati,Rahim Der Einfluss der
ن gyptischen Zivilisation in der Periode der Ach ن meniden und die Beziehung des alten Iran mit dem pharaonischen ؤ gypten.2015 Tehran 8- Woolley, Leonard The Journal of Hellenic Studies Volume(1936) 56
: 2 : 1936 : 125-13 9- Wooley,S.L.- Excavations at Ur,P.36,Urof the chadeds,1950P22