ghaemiyeh.com
سرشناسه:محمدی ریشهری، محمد، ۱۳۲۵ -
عنوان و نام پدیدآور:کیمیای محبت: یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان)/ محمد محمدیریشهری.
مشخصات نشر:قم: موسسه فرهنگی دارالحدیث، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری:۳01 ص.:مصور.
شابک:۱۳۰۰۰ریال 9645985668: ؛ ۱۲۰۰۰ریال (چاپ هشتم) ؛ ۱۵۰۰۰ریال (چاپ نهم) ؛ ۱۵۰۰۰ریال (چاپ یازدهم) ؛ ۱۷۰۰۰ ریال (چاپ هجدهم) ؛ ۱۷۰۰۰ریال (چاپ نوزدهم) ؛ ۱۷۰۰۰ریال (چاپ بیستم) ؛ ۲۳۰۰۰ریال (چاپ بیست و یکم)
یادداشت:چاپ قبلی: موسسه فرهنگی دارالحدیث،مرکز چاپ و نشر، ۱۳۸۰ (۲۵۵ص).
یادداشت:چاپ هشتم، نهم و یازدهم: ۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ سیزدهم: ۱۳۸۲.
یادداشت:چاپ هجدهم: ۱۳۸۳.
یادداشت:چاپ نوزدهم: ۱۳۸۴.
یادداشت:چاپ بیستم: ۱۳۸۵.
یادداشت:چاپ بیست و یکم: ۱۳۸۵.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۳۱۳] - ۳۱۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:خیاط، رجبعلی، ۱۲۶۲ - ۱۳۴۰.-- سرگذشتنامه
رده بندی کنگره:BP۵۵/۳ /خ۹م۳۵ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی:م۸۱-۴۰۳۰
کیمیای محبت: یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان)
محمد محمدیریشهری
بسم الله الرحمن الرحیم
کیمیای محبت / یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان)
محمد محمدی ری شهری
بازبین نهایی: مجتبی غیوری، امیر بهرام پور
سر ویراستار : محمدهادی خالقی
ویراستار : سید محمد دتال موسوی
فهرست ساز : حیدر وائلی
نمونه خوان فارسی: علینقی نگران ، سید هاشم شهرستانی، محمود سیاسی ، مصطفی اوجی .
محمد محمود مهدیی جوهرچی
خوش نویس : حسن فرزانگان
صفحه آرا : علی اصغر دریاب
ناشر : سازمان چاپ و نشر دار الحدیث
چاپ: سی و ششم / ۱۳۹۰
چاپخانه : دارالحدیث
شمارگان: ۳۰۰۰
قیمت : ۴۵۰۰ تومان
سازمان های
دفتر مرکزی: قم، میدان شهدا، خیابان معلم ، پلاک ۱۲۵ تلفن : ۷۷۴۰۵۲۳
۰۲۵۱/ فاکس : ۷۷۴۰۵۷۱
۰۲۵۱/ص.پ
۳۷۱۸۵ / ۴۴۶۸
نمایشگاه دائمی علوم حدیث (قم، خیابان معلم): ۷۷۴۰۵۴۵
۰۲۵۱ فروشگاه شماره «۲» (شهر ری . حرم
حضرت عبدالعظیم حسنی ۷ صحن کاشانی): ۵۵۹۵۲۸۶۲
فروشگاه شماره «٣» (مشهد مقدس، چهار راه شهدا. ضلع شمالی باغ نادری، مجتمع فرهنگی تجاری گنجینه کتاب،
طبقه همکف: ۳- ۰۵۱۱۲۲۴۰۰۶۲
فروشگاه شماره «۴» (مشهد مقدس، میدان تختی، خیابان شهید اسدالله زاده، نرسیده به چهار راه پل خاکی، سمت چپ.
ساختمان کو ثر، تلفن: ۲۲۲۱۴۲۴
http://darolhadith.ir
darolhadith.20@gmail.com
ISBN: 978-964 - 493 - 334 - 9
کلیه حقوق چاپ و نشر برای ناشر محفوظ است
تصویر
تصویر
نخستین پرسشی که درباره نگارش یادنامه عبد صالح و عارف فرزانه، جناب «شیخ(1)رجبعلی خیاط » توسط نگارنده این مجموعه، ممکن است به نظر خواننده این کتاب برسد . بخصوص اگر از شاگردان شیخ باشد ، آن است که: نگارنده ای که هرگز شیخ را ندیده و رشته کاری و تحقیقاتی او یادنامه نگاری نیست، چرا و با چه انگیزه ای قدم در این میدان نهاده است؟
در روایت است که امام علی (علیه السلام) فرمود:
إنّ عَلی کُل حَقیقه و عَلی کُل صَواب نورا .(2)
همراه هر حقی، حقیقتی و همراه هر کار درستی، نوری است .
در آغاز نوجوانی ، وقتی در برخوردی اتفاقی در مسجد جمکران قم با یکی از ارادتمندان شیخ رجبعلی، نسبت به آن بزرگوار، غایبانه ارادت پیدا کردم، در سخنان
1) شیخ رجبعلی خیاط ، طلبه یا عالم دینی نبوده است و تعبیر «شیخ» که از روزگار حیات وی در باره اش به کار می رفته ، از اصطلاحات اصناف و مشاغل در زبان فارسی و به معنای : بزرگ صنف ، پیر صنف، خوشنام ترین فرد صنف ، و مراد و مرشد و الگوی دارندگان یک شغل است (در این باره، ر.ک : فرهنگ بزرگ سخن) . به علاوه، در گذشته ، عموم مردم نیز گاهی تعبیر «شیخ» را برای معلم ، مربی و مرشد، به کار می برده اند (ر.ک: لغت نامه دهخدا).
2) الکافی ، ج ۲، ص ۵۴، ح ۴؛ میزان الحکمة با ترجمه فارسی، ج ۱۲، ص ۴۶۰، باب ۳۹۰۴، ح ۲۰۸۷۸.
او ، حقیقت، نورانیت و جاذبه ای دیدم که عطر کلام اولیای خدا از آن استشمام می شد.
سال ها بود که آرزو داشتم روزی سیره و سخن آن «نگار به مکتب نرفته» و آن آموزگار اخلاق که بسیاری از استادان دانشگاه و حوزه در برابرش زانوی ارادت بر زمین می زدند -، تدوین شود و در اختیار همگان، بویژه نسل جوان - که در آغاز راه زندگی ، سخت بدان نیازمندند- قرار گیرد.
بی تردید، اگر از شاگردان شیخ، آنان که دستی در نگارش و نویسندگی دارند، بدین کار ارزنده و سازنده همت می گماردند، مجموعه ای بس کامل تر از آنچه در پیش روست، سامان می یافت؛ اما به هر دلیل ، این کار انجام نگرفت و این در حالی بود که شاگردان شیخ و همراهانی که می توانستند در ساماندهی چنین مجموعه ای نقش مفیدی داشته باشند، یکی پس از دیگری ، بار سفر می بستند و به دیار باقی می پیوستند.
چند سال قبل ، احساس کردم که فرصت ، به تدریج در حال از دست رفتن است و اگر در این مقطع، خاطرات آن دسته از ارادتمندان شیخ که در قید حیات اند، گردآوری نشود، شاید پس از این، هیچ گاه سیره آموزنده او به نگارش در نیاید و تشنگان حقیقت ، از شناخت حقایقی که این مرد الهی به آنها دست یافته بود، برای همیشه محروم بمانند. از این رو، موضوع را با یکی از برادران ، در میان گذاشتم و از او خواستم که بر مبنای محورهایی که معین کرده بودم، با ارادتمندان ایشان ، مصاحبه و خاطراتشان را روی نوار ، ضبط نماید.
این کار انجام گرفت و مصاحبه ها بر روی کاغذ آمد و با مساعدت «مرکز پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی» ، تنظیم و به نام تندیس اخلاص ، در خرداد ماه سال ۱۳۷۶ به وسیله «انتشارات دار الحدیث»، منتشر گردید.
کتاب تندیس اخلاص ، با این که از کاستی ها پیراسته نبود، به برکت جاذبه این مرد الهی، سخت مورد استقبال خوانندگان، بویژه نسل جوان قرار گرفت، به گونه ای که در مدتی کوتاه ، یازده بار تجدید چاپ شد و بیش از یکصد هزار نسخه از آن در اختیار
علاقه مندان قرار گرفت.
در ادامه تحقیقات، نکات ارزنده تری از سیر و سلوک و روش خودسازی شیخ، کشف شد. این بار، با وجود فشار کارهای متعدد، به دلایلی تصمیم گرفتم خود، مجموعه ای سامان دهم که تا حدودی بتواند شخصیت معنوی، راز پیشرفت و روش خودسازی آن سالکِ واصل را بازگو کند. حاصل این تصمیم، به فضل الهی ، کتابی شد که هم اکنون در برابر شماست، به نام : کیمیای محبت.(1)
برای تألیف این کتاب، ابتدا همه گفتگوهایی که با ارادتمندان شیخ رجبعلی انجام شده بود، بار دیگر ، بازنگری و یادداشت برداری شد. پس از آن، نکات مهم و آموزنده ای که در این گفتگوها وجود داشت، استخراج شد و در قالب چهار بخش : ویژگی ها، تحول ، سازندگی، و وفات ، قرار گرفت . پس از آن، کار اصلی فصل بندی و تدوین ، آغاز گشت.
نکته مهمی که شیوه نگارش یادنامه جناب شیخ را از یادنامه ها و زندگی نامه های دیگر جدا می سازد، بهره گیری از نُصوص اسلامی (متون قرآن و حدیث)، برای مستندسازی ره نمودهای جناب شیخ یا برخی از مکاشفات اوست. همچنین به برخی مکاشفه ها و کرامت هایی که برای دیگر اولیای خدا اتفاق افتاده و با موضوع بحث متناسب بوده، اشاره شده است.
گفتنی است آنچه از نصوص اسلامی در هر مبحث مورد اشاره قرار گرفته، به
1) این کتاب ، تا کنون (آبان ۱۳۸۸)، به هفت زبان نیز ترجمه شده است: به عربی با عنوان کیمیاء المحبة (مترجم : خلیل العصامی) ، به انگلیسی با عنوان The Elixir of Love(مترجم: Ahmad Ridwani)، به ترکی آذری با عنوان Mahabbat Iksiri (مترجم اسکندر حسین اُف)، به مالایایی با عنوانSenyawa Cinta (مترجم: Arif Mulyadi)، به اسپانیولی با عنوان La Alquimia del Amor(مترجم : Feisal Morhell)، به اردو با عنوان پهراس نی خدا کوپالیا (مترجم: ضرغام حیدر نقوی) ، به زبان تایلندی (مترجم: رینان أرون رانگسی).
عنوان نمونه بوده است و علاقه مندان ، برای مطالعه بیشتر در موضوع مورد نظر، می توانند به نشانی هایی که در پاورقی های کتاب به میزان الحکمة با ترجمه فارسی(1)داده شده، مراجعه فرمایند.
بدین ترتیب، یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی، فراتر از یک یادنامه، نه تنها کتابی شد که راه خودسازی و رسیدن به مقصد اعلای انسانیت را نشان می دهد، بلکه خود، دارویی برای سازندگی گشت که سالک را از راه توسل و تمسک به قرآن و سنت معصومان، به سوی مقامات اهل حق و حقیقت ، هدایت می کند.
حضرت امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - در مقدمه کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل، ضمن تأکید بر عدم کارآیی کتاب هایی که به طریق علمی و فلسفی در باره اخلاق نوشته شده اند و با اشاره به نیاز جامعه به کتاب های اخلاقی ای از این دست، می نویسد:
به نظر قاصر، اخلاق علمی و تاریخی، و همین طور تفسیر ادبی و علمی و شرح احادیث بدین منوال ، از مقصد و مقصود. دور افتادن و تبعید قریب نمودن است. نویسنده را عقیده آن است که مهم در علم اخلاق و شرح احادیث مربوطه به آن یا تفسیر آیات شریفه راجعه به آن، آن است که نویسنده آن با ابشار و تنذیر و موعظت و نصیحت و تذکر دادن و یادآوری کردن، هر یک از مقاصد خود را در نفوس ، جایگزین کند.
و به عبارت دیگر ، کتاب اخلاق، موعظه کتبیه باید باشد و خود ، معالجه کند دردها و عیبها را، نه آن که راه علاج نشان دهد.
ریشه های اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن، یک نفر را به مقصد، نزدیک نکنند و یک قلب ظلمانی را نور ندهد و یک خُلق فاسد را اصلاح ننماید. کتاب اخلاق ، آن است که با مطالعه آن، نفس قاسی، نرم، و غیر مهذب، مهذب ، و ظلمانی، نورانی شود،
1) کتاب نگارنده که با ترجمه آقای حمیدرضا شیخی ، از سال ۱۳۷۷ تا کنون، بارها به وسیله انتشارات دارالحدیث ، منتشر شده است.
و آن، به آن است که عالم در ضمن راهنمایی، راهبر، و در ضمن ارائه علاج، معالج باشد و کتاب، خود، دوای درد باشد، نه نسخه دوانما.
طبیب روحانی ، باید کلامش حکم دوا داشته باشد، نه حکم نسخه، و این کتب مذکوره، نسخه هستند، نه دوا؛ بلکه اگر جرئت بود، می گفتم نسخه بودن بعضی از آنها نیز مشکوک است؛ ولی از این وادی صرف نظر کردن ، اُولی است.(1)
خواننده گرامی ، به تجربه در خواهد یافت که یادنامه شیخ، نسخه دوانما نیست ؛ بلکه به حقیقت ، حکم دارو داشته ، بیماری های دل را شفا می بخشد، دل ها را نرم و نورانی می کند و سالک راه را به مقصد و مقصود، نزدیک تر می سازد.
چنان که اشاره شد، منابع زندگی نامه شیخ، گفتگوهایی است که با شاگردان و ارادتمندان او انجام گرفته است و جز مواردی اندک، همه نقل ها، بی واسطه ، از جناب شیخ است و همه راویان آن - چه آنان که نامشان ذکر شده و چه آنان که به دلایلی نامشان ذکر نشده - ، مورد وثوق اند و من اطمینان دارم آنچه گفته اند، خلاف نیست.
نکته قابل توجه، این که همه آنچه در متن کتاب ، در باره جناب شیخ آمده،گفته های شاگردان او در باره ایشان است، هر چند بدون استناد آمده باشد.
نکته دیگر ، این که در نقل عبارت هایی که در گفتگوها آمده اند، احتیاط لازم به کار رفته و تلاش بسیار شده است که تا جای ممکن ، عین عبارت ها نقل شود و اصلاحات ویرایشی و ادبی، به کمترین حد خود برسد.
بزرگترین هنر جناب شیخ ، دستیابی به کیمیای محبت خداست . او ، این کیمیا را یافته بود و در کیمیاگری هم تخصص داشت(2)و بدین مناسبت ، یادنامه او، «کیمیای
محبت» نام گرفت. جناب شیخ ، با بهره گیری از این کیمیا، به حقیقت توحید رسید وچنان که در فصل سوم از بخش سوم این کتاب ، ملاحظه خواهید کرد، می فرمود:
حقیقت کیمیا، تحصیل خود خداست... . محبت به خدا، آخرین منزل بندگی است....... میزان ارزش اعمال، میزان محبت عامل به خداوند متعال است.
گمان می کنم هر کس با زندگی مرحوم شیخ آشنایی پیدا کند، تصدیق خواهد کرد که او به حقیقت کیمیای محبت خدا پی برده بود. او با محبت ورزیدن نسبت به خالق خود ، به کمالات و مقاماتی دست یافت که تصور آن نیز برای ما دشوار می نماید.
و چه بسا که عجز و ناتوانی در درک مقامات اهل معرفت، موجب آن شود که افراد ناآگاه ، آن را انکار کنند. از این روست که بیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - در نامه عرفانی خود به فرزند عزیزش مرحوم حاج احمد آقا ، ایشان را به شدت ، از این کار بر حذر داشته و فرموده است :
پسرم! آنچه در درجه اول به تو وصیت میکنم، آن است که انکار مقامات اهل معرفت نکنی، که این ، شیوۀ جهّال است، و از منکرین مقامات اولیا بپرهیزی، که اینان ، قطاع طریق حق هستند.(1)
و در توصیه به سرکار خانم فاطمه طباطبایی ، همسر حاج احمد آقا ، فرموده است :
من نمی خواهم تطهیر مدعیان را بکنم که : «ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد». من می خواهم اصل معنا و معنویت را انکار نکنی : همان معنویتی که کتاب و سنت نیز از آن یاد کرده اند و مخالفان آن، یا آنها را نادیده گرفته و یا به توحید عامیانه پرداخته اند. و من به تو توصیه میکنم که اول قدم، بیرون آمدن از حجاب ضخیم انکار است، که مانع هر رشد و هر قدم مثبت است. این قدم، کمال نیست ؛ لکن راه گشای به سوی کمال است.... .
در هر صورت، با روح انکار، نتوان راهی به سوی معرفت یافت. آنان که انکار مقامات عارفان و منازل سالکان کنند، چون خودخواه و خود پسند هستند، هر چه را
1) صحیفه امام، ج ۲۲، ص ۳۷۱.
ندانستند، حمل به جهل خود نکنند و انکار آن کنند، تا به خودخواهی و خودبینی شان خدشه وارد نشود.(1)
مقامات اهل معرفت، کمالاتی است که برای بیشتر مردم ، قابل توصیف و تبیین نیست . در این باره ، حدیث زیبایی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
لا یقدر الخلائق علی کنه صفة الله(عزوجل)، فکَما لا یقدر علی کُنه صفة الله(عزوجل) فکذلک لا یقدر علی کنه صفة رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) ، و کما لا یقدر علی کنه صفة الرسول(صلی الله علیه وآله وسلم) فکذلک لا یقدر علی کنه صفة الإمام(علیه السلام) و کما لا یقدر علی کنه صفة الإمام(علیه السلام) کذلک لا یقدر علی کنه صفة المؤمن.(2)
خلایق ، از پی بردن به کنه صفت خداوند(عزوجل) ناتوان اند، و همچنان که از رسیدن به گوهر صفت خدا ناتوان اند، از دریافت ژرفای صفت پیامبر خدا نیز ناتوان اند، و همچنان که از پی بردن به کنه صفت پیامبر خدا عاجزند، از رسیدن به ژرفای صفت امام نیز ناتوان اند و همچنان که امام را چنان که باید، نمی توانند بشناسند، از شناخت حقیقت مؤمن نیز، چنان که باید، ناتوان اند.
انسان، هنگامی که به مقام «فنای فی الله» رسید، خلیفه و نماینده حضرت حق - جلّ و علا- در جهان هستی می گردد. در چنین موقعیتی، تحلیل و توصیف کمالات او ، همچون کمالات حضرت حق، برای عموم مردم ، غیر ممکن خواهد بود و در این خصوصیت ۔ چنان که در کلام امام صادق(علیه السلام) ملاحظه شد - ، تفاوتی میان پیامبر و امام و مؤمن ، وجود ندارد. بنا بر این، شگفت آور نخواهد بود که بگوییم: مقامات و کمالات افرادی مانند جناب شیخ ، به آسانی قابل توصیف نیست .
بر این اساس، شناساندن واقعی کمالات معنوی جناب شیخ، کاری است که از این
کتاب و امثال آن بر نمی آید ، لیکن بیشترین اثری که نگارش زندگی نامه او می تواند بر جای بگذارد، روشنگری در باره زندگی نورانی و ویژگی های شخصیتی جناب شیخ، کشف راز رسیدن او به مقامات والای اهل معرفت ، و بیان سیرة او در تعلیم و تربیت است، و این ، خود، کاری بسیار ارزنده و بزرگ است که به فضل خداوند منان ، سامان یافت. خدای را بر این توفیق عظیم ، سپاسگزاریم.
گفتنی است که در این چاپ از کتاب (ویرایش سوم) ، با هدف افزایش بهره خوانندگان گرامی ، علاوه بر اصلاحات ویرایشی مختصری بر روی متن، برخی پانوشتهای توضیحی (بویژه درباره اشخاص)، به کتاب ، افزوده و فهرست های انتهایی نیز بازبینی و تکمیل گردیده است.
محمد محمدی ری شهری
یازدهم دی ماه ۱۳۸۸
پانزدهم محرم ۱۴۳۱
فصل یکم : زندگی
فصل دوم : کار
فصل سوم : ایثار
فصل چهارم : تعبّد
فصل پنجم : اخلاق
فصل ششم : انتظار فرج
فصل هفتم : شعر
فصل هشتم : سیاست
عبد صالح خدا، رجبعلی نکوگویان ، مشهور به «شیخ» و «شیخ رجبعلی خیاط» ، در سال ۱۲۶۲ هجری شمسی، در شهر تهران ، دیده به جهان گشود. پدرش «مشهدی باقر»، یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله بود، پدر او از دنیا رفت و رجبعلی را که از داشتن خواهر و برادر تنی ، بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران کودکی شیخ، بیش از این، اطلاعی در دست نیست؛ اما او خود، از مادرش چنین نقل کرده است :
موقعی که تو را در شکم داشتم، شبی پدرت - که در چلوکبابی کار می کرد .. کباب درسته به خانه آورد. خواستم بخورم که دیدم تو به جنب و جوش در آمده و با پا بر شکمم میکوبی. احساس کردم که از این غذا نباید بخورم. دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم که : هر شب ، باقی ماند؛ کباب جلوی مشتری ها را به خانه می آوردی . چه شد که امشب ، کباب درسته آورده ای؟ پدرت گفت: حقیقت ، این است که اینها را بدون اجازه آورده ام. من هم از آن غذا نخوردم.
اما این مطلب هم از جناب شیخ ، نقل شده است که :
احسان به یک ولی خدا و اطعام او توسط پدرم ، موجب آن شد که خداوند متعال ، مرا از صلب این پدر ، خارج سازد.
شیخ ، پنج پسر و چهار دختر داشت که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت.
خانه قدیمی و ساده شیخ که از پدرش به ارث برده بود، در خیابان مولوی کوچه سیاه ها (شهید منتظری) قرار داشت. وی تا پایان عمر ، در همین خانه محقر زیست.
یکی از فرزندانش می گوید: هر وقت باران می آمد، قطرات باران از سقف خانه ما به کف اتاق ، می چکید. روزی یکی از امرای ارتش با چند تن از شخصیت های کشوری به خانه ما آمده بود. چند کاسه و لگن ، زیر محل ریزش چکه های باران گذاشته بودیم. او وضع زندگی ما را که دید، رفت و بلا فاصله دو قطعه زمین خرید و آنها را به پدرم نشان داد و گفت: یکی از این زمینها را برای شما خریده ام و دیگری رابرای خودم. پدرم گفت:
آنچه داریم، برای ما کافی است.
یکی دیگر از فرزندان شیخ می گوید: من وقتی وضع زندگی ام بهتر شد، روزی به پدرم گفتم: آقا جان ! من چهار هزار تومان پس انداز دارم و این خانه را که خشتی است ، شانزده هزار تومان می خرند. اجازه دهید این خانه را بفروشیم و در خیابان شهباز (هفده شهریور) خانه ای نو بخریم. ایشان فرمود:
هر وقت خواستی، برو برای خودت بخر! برای من، همین جا خوب است.
پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای خانه را آماده کردم و به پدرم گفتم: آقا جان ! افراد از رده های بالای اجتماع به دیدن شما می آیند. خوب است دیدارهای خود را در این اتاق ها قرار دهید. فرمود:
نه! هر که مرا می خواهد، بیاید این اتاق، روی خُرده کهنه ها بنشیند. من احتیاج ندارم.
این اتاق، اتاق کوچکی بود که فرش آن، یک گلیم ساده بود و در آن، یک میز کهنه خیاطی قرار داشت.
نکته جالب ، این که چند سال بعد، جناب شیخ، یکی از اتاق های خانه اش را به یک راننده تاکسی به نام «مشهدی ید الله»، ماهیانه بیست تومان اجاره داد، تا این که همسر مشهدی ید الله، وضع حمل کرد و دختری به دنیا آورد که مرحوم شیخ، نامش را «معصومه» گذاشت. ایشان در گوش نوزاد ، اذان و اقامه گفت و یک اسکناس دو
تومانی، پَر قنداقش گذاشت و گفت :
آقا ید الله! حالا که خرجت زیاد شده، از این ماه، به جای بیست تومان، هجده تومان بدهید.
لباس جناب شیخ ، بسیار ساده و در عین حال، تمیز بود. نوع پوشش او نیمه روحانی بود. چیزی شبیه لبّاده روحانیون بر تن می کرد و عرقچین بر سر می گذاشت و عبا بردوش می انداخت.
نکته قابل توجه، این که او حتی در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت . تنها یک بار که برای خوشایند دیگران عبا بر دوش انداخت ، در عالم معنا او را مورد عِتاب قرار دادند. جناب شیخ ، خود، این داستان را چنین تعریف می کرد:
نفس،أعجوبه است. شبی دیدم که حجاب(1)دارم و طبق معمول همیشه نمی توانم حضور پیدا کنم. ریشه یابی کردم و با تقاضای عاجزانه ، متوجه شدم عصر روز گذشته که یکی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود، گفت: «دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم» و من ، هنگام نماز ، برای خوشایند او عبای خود را به دوش انداختم
جناب شیخ ، در پی غذاهای لذیذ نبود. بیشتر وقت ها از غذاهای ساده ای مثل سیب زمینی آب پز و فرنی استفاده می کرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می نشست و با حالتی خمیده ، غذا می خورد. گاهی هم بشقاب را به دست می گرفت . همیشه غذا را با اشتهای کامل می خورد و گاهی مقداری از غذای دست نزده خود را در بشقاب یکی از
1) منظور، حجاب نفس و تاریکی باطنی است.
اطرافیان که دستش می رسید، می ریخت. هنگام خوردن غذا ، حرف نمی زد و دیگران هم به احترام ایشان ، سکوت می کردند.
اگر کسی او را به میهمانی دعوت می کرد، با توجه، قبول یا رد می کرد. با این حال ، بیشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی کرد.
از غذای بازار ، پرهیز نداشت ؛ اما از تأثیر خوراک در روح انسان ، غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. یک بار که با قطار به مشهد می رفت، در راه ، احساس کوریِ باطن کرد. متوسل شد. پس از مدتی به او فهماندند که این تاریکی باطن ، در نتیجه استفاده از چای قطار بوده است .(1)
1) . ر.ک: ص ۷۵ «تهدید به سرنوشت بلعم باعورا!» .
خیاطی ، یکی از شغل های پسندیده در اسلام است. لقمان حکیم ، این شغل را برای خود، انتخاب کرده بود.(1)در حدیث است که پیامبر خدا فرمود:
عمل الأبرار من الرجال الخِیاطَة، و عملُ الأبرار من النساء الغَزل.(2)
کار مردان نیک، خیاطی است و کار زنان نیک ، ریسندگی.
جناب شیخ ، برای اداره زندگی خود، این شغل را انتخاب کرده بود و از این رو، به شیخ رجبعلی خیاط» معروف شد. جالب است بدانیم که خانه ساده و محقر شیخ، با خصوصیاتی که پیش تر بیان شد، کارگاه خیاطی او نیز بود.
یکی از فرزندان شیخ ، در این باره می گوید: پدرم ابتدا در یک کاروانسرا حجره ای داشت و در آن ، خیاطی می کرد. روزی مالک حجره آمد و گفت: راضی نیستم این جا بمانی. پدرم بی چون و چرا و بدون این که حقی از او طلب کند، فردای آن روز ، چرخ و میز خیاطی خود را به خانه آورد و حجره را تخلیه کرد و تحویل داد . از آن پس ، در خانه ، از اتاقی که نزدیک در خانه بود، به عنوان کارگاه خیاطی استفاده می کرد.
جناب شیخ، در کار خود، بسیار جدی بود و تا آخرین روزهای زندگی تلاش کرد تا زندگی اش را از دست رنج خود، اداره کند. با این که ارادتمندان وی با جان و دل حاضر بودند زندگی ساده او را اداره کنند، ولی او حاضر به چنین کاری نشد.
در حدیثی از رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) آمده است:
من أکَل من کدِّ یده ، کان یوم القیامة فی عداد الأنبیاء و یأخذ ثوابَ الأنبیاء.(1)
هر که از دست رنج خود ، گذران زندگی کند، روز قیامت ، در شمار پیامبران خواهد بود و پاداش پیامبران را می برد.
ایشان ، در حدیث دیگری فرموده:
العِباد عشرة أجزاءٍ، تسعة أجزاءٍ فی طَلب الحلال .(2)
عبادت ، ده بخش دارد که به بخش آن، در طلب کردن [روزیِ] حلال است.
یکی از دوستان شیخ می گوید: فراموش نمی کنم که روزی در ایام تابستان ، در بازار ، جناب شیخ را دیدم که از شدت ضعف ، رنگش به زردی مایل بود. قدری وسایل و ابزار خیاطی خریده بود و به سوی خانه می رفت . به او گفتم: آقا! قدری استراحت کنید. حال شما خوب نیست. فرمود:
عیال و اولاد را چه کنم؟!
در حدیث است که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود:
إن الله تعالی یُحب أن یَری عبدهُ تَعِباً فی طلب الحلال.(3)
خداوند متعال . دوست دارد که بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببیند.
همچنین در روایت دیگری آمده است که فرمود:
ملعون ملعون من ضیع من یعول!(1)
نفرین شده است، نفرین شده است کسی که خانواده خود را [با تأمین نکردن مخارج آنها خوار سازد!]
شیخ، در گرفتن أجرت برای کار خیاطی، بسیار با انصاف بود. به اندازه ای که سوزن می زد و به اندازه کاری که می کرد، مزد می گرفت. به هیچ وجه حاضر نبود بیش از کار خود، از مشتری چیزی دریافت کند. از این رو، اگر کسی می خواست اجرت بیشتری بدهد، قبول نمی کرد.
جناب شیخ، بر اساس دستور اسلام و روش و ادب پیمانکاری در اسلام،(2)أجرت کارش را با مشتری تمام می کرد؛ اما از آن جا که نمی خواست بیش از آنچه کار کرده ، از مشتری اجرتی دریافت کرده باشد، اگر پس از پایان کار، میدید کمتر از مقداری که پیش بینی کرده بود، کار انجام داده، مبلغی را که به نظرش اضافه گرفته بود، به مشتری بر می گرداند .
یکی از روحانیون نقل می کند که : به جناب شیخ، پارچه دادم تا برایم عبا و قبا و لبّاده ای بدوزد و گفتم: چه قدر بدهم؟
گفت:
دو روز کار می برد؛ چهل تومان .
روزی که رفتم لباس ها را بگیرم، گفت:
اجرتش بیست تومان می شود .
گفتم: فرموده بودید چهل تومان؟ گفت:
فکر میکردم که دو روز کار می برد؛ ولی یک روز کار برد.
شخص دیگری می گفت: شلواری دادم که شیخ بدوزد و گفتم: چه قدر باید بدهم؟
گفت:
ده تومان .
همان وقت ، اجرت کار را دادم. موقعی که برای تحویل گرفتن لباس رفتم، دو تومان روی آن گذاشت و گفت:
اجرتش شد هشت تومان .
یکی از فرزندان شیخ می گوید: پدرم لباسی را با مشتری ای طی کرده بود که با ۳۵ ریال بدوزد. روزی که آن مشتری آمد و لباس خود را برد ، کمی دور شده بود که دیدم پدرم به دنبال او دوید و پنج ریال به او پس داد و گفت:
من فکر می کردم این لباس ، وقت بیشتری از من بگیرد؛ ولی آن اندازه وقت نگرفت .
انصاف ورزیدن در همه کارها و بخصوص در معامله با مشتری، از مسائل بسیار مهمی است که اسلام بر آن، تأکید فراوان دارد. در حدیث است که امام علی(علیه السلام) فرمود:
الإنصاف أفضل الفَضائل.(1)
انصاف ، برترین فضیلت (ارزش اخلاقی) است.
نیز ایشان فرموده است :
إن أعظم المَثوبَةِ مَثوبَةُ الإنصاف.(2)
بزرگ ترین ثواب ، ثواب انصاف است.
برای این که بدانیم انصاف در معامله، تا چه اندازه در سازندگی انسان، مؤثر است و عنایات حق تعالی به جناب شیخ ، گزاف نیست، دقت در حکایت ذیل، سودمند است.
یکی از علما ، در آرزوی زیارت حضرت بقیة الله(علیه السلام) بالا بود و از عدم توفیق ، رنج می برد .لذا مدت ها ریاضت کشیده بود و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف ، میان طلاب حوزه علمیه معروف است که: هر کس چهل شب چهارشنبه ، مرتبا و بدون وقفه توفیق پیدا کند که به مسجد سَهله برود و نماز مغرب و عشای خود را در آن جا بگزارد، سعادت تشرف به حضور امام زمان(علیه السلام) را خواهد یافت و این فیض ، نصیب وی خواهد شد.
وی مدت ها در این زمینه کوشش کرد؛ اما اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و جَفر (علم اسرار حروف و اعداد )و ... متوسل شد و برای رسیدن به مقصود، به ریاضت ، روی آورد و چله ها نشست و ریاضت ها کشید و باز اثری ندید، هر چند که به برکت «دعای صبح و شام» و ناله های سحرگاهی ، صفا و نورانیتی پیدا کرده بود و برخی اوقات ، برقی نمایان می گشت و بارقه عنایت ، بدرقه راه وی می شد؛ حالت خلسه و جذبه به او دست میداد و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.
در یکی از این حالات ، به او گفتند : «شرفیابی به خدمت امام زمان(علیه السلام) میسر نخواهد شد، مگر آن که به فلان شهر ، سفر کنی». هر چند این مسافرت مشکل بود، ولی شوق رسیدن به مقصود ، سفر را بر وی آسان نمود.
آن عالم، پس از چندین روز ، بدان شهر رسید و در آن جا نیز به ریاضات ، مشغول گردید و چله گرفت. روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: «الآن امام زمان(علیه السلام) در
بازار آهنگران، در دکان پیر مردی قفل ساز ، نشسته است. هم اکنون، برخیز و شرفیاب شو».
بلند شد و از همان راهی که در عالم خلسه دیده بود، رفت و به در دکان پیر مرد قفل ساز رسید. دید حضرت امام عصر آن جا نشسته اند و با آن پیر مرد ، گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند.
آن عالم می گوید: چون سلام کردم ، ایشان پاسخ سلام مرا دادند و اشاره کردند که سکوت کنم.
در این حال ، پیرزنی را دیدم که ناتوان بود و قدی خمیده داشت و عصازنان آمد و با دست لرزان، قفلی را به قفل ساز ، نشان داد و گفت: به خاطر خدا ، این قفل را - که کلیدآن، گم شده است - به سه شاهی(1)
بوده است (ر.ک : فرهنگ بزرگ سخن).
از من بخر ؛ چون من به سه شاهی پول ، احتیاج دارم. پیر مرد قفل ساز، قفل را نگاه کرد و دید که بی عیب و سالم است . گفت: خواهر من! این قفل ، دو عباسی(2)می ارزد؛ چرا که پول کلید آن، بیش از ده دینار (3)نیست. اگر ده دینار به من بدهی ، کلید این قفل را می سازم و پس از آن، ده شاهی ارزش آن خواهد بود. پیرزن گفت : نه! به این کار، نیازی نیست ؛ چون من همین الآن به پول آننیاز مندم. اگر این قفل را سه شاهی از من بخری ، دعایت می کنم. پیر مرد، با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی و من هم ادعای مسلمانی دارم. چرا مال مسلمانی را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم ؟ این قفل ، اکنون هم
هشت شاهی ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت هم ببرم، آن را به هفت شاهی می خرم؛ چون که در دو عباسی معامله ، بیش از یک شاهی منفعت بردن ، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من آن را هفت شاهی میخرم و باز تکرار میکنم که قیمت واقعی آن ، دو عباسی است. من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم، یک شاهی ارزان تر می خرم. پیرزن، باور نمی کرد که کسی این مقدار برای آن قفل به او بپردازد؛ چرا که هیچ کس حاضر نشده بود آن را سه شاهی هم از او خریداری کند. لذا با خوشحالی ، هفت شاهی را از پیر مرد گرفت و رفت.
چون پیرزن از آن جا دور شد، امام(علیه السلام) به من فرمود: «آقای عزیز! دیدی و سیر تماشا کردی ؟ این طور باشید و این گونه بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و به جَفر متوسل شدن ، سودی ندارد. به ریاضت کشیدن و سفر رفتن هم احتیاج نیست. عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما آمد و شد کنم. من از میان همه مردم این شهر ، این پیر مرد را انتخاب کرده ام ؛ زیرا دین دارد و خدا را می شناسد. این هم امتحانی که داد . از اول بازار ، این پیرزن، عرض حاجت کرده بود و چون او را محتاج و نیازمند می دیدند، همه در مقام آن بودند که قفل را از او ارزان بخرند و هیچ کس، حتی سه شاهی نیز آن را خریداری نکرد و این پیرمرد، به هفت شاهی از او خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آن که به سراغ او می آیم و از او احوالپرسی میکنم».(1)
1) .ر.ک: سرمایه سخن: ج ۱، ص ۶۱۱- ۶۱۳ (با اندکی تصرف و تلخیص) .
یکی از برجسته ترین ویژگی های شیخ در زندگی ، خدمت به مستمندان و ایثارگری او در عین تنگ دستی بود. از دیدگاه احادیث اسلامی، ایثار و از خودگذشتگی، زیباترین نیکی ها، بالاترین مرتبه ایمان و برترین مکارم اخلاقی است .(1)
جناب شیخ با آن که درآمد ناچیزی از دست رنج خیاطی عایدش می شد، از فضیلت ایثار ، بهره ای وافر داشت. حکایت های ایثار و فداکاری این مرد الهی، به حقیقت ، اعجاب انگیز و آموزنده است.
یکی از فرزندان شیخ می گوید: مادرم تعریف می کرد که زمان قحطی بود. حسن و علی،(2)روی پشت بام ، آتش روشن کرده بودند. رفتم ببینم چه می کنند . دیدم که آن دو، پوست خیکی را آورده اند تا سرخ کنند و بخورند! با دیدن این صحنه ، گریه ام گرفت. آمدم پایین و مقداری مس و مفرغ را که در خانه داشتیم ، بر داشتم و بردم زیر بازارچه فروختم و با پولش قدری دم پختک تهیه کردم. برادرم «قاسم خان» - که شخص ثروتمندی بود رسید و دید که خیلی ناراحتم. از علت ناراحتی ام سؤال کرد.
جریان را برایش گفتم. برادرم که این ماجرا را شنید، گفت: چه می گویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا فیش غذا میان مردم تقسیم کرد! چراغی که به خانه رواست ، به مسجد ، حرام است. این مرد، کی می خواهد...؟! درست است که عابد و زاهد است ؛ ولی کارش درست نیست.
با شنیدن این حرف ها ، ناراحتی من بیشتر شد. شب که شیخ به خانه آمد، با او تندی کردم و با ناراحتی خوابیدم. نیمه های شب ، ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که : «بیدار شو!». بیدار شدم. دیدم مولا امیر المؤمنین(علیه السلام) است که ضمن معرفی خود فرمود: «او بچه های مردم را نگه داشته ، ما هم بچه های تو را نگه داشته ایم!».
یکی از فرزندان جناب شیخ ، چنین نقل می کرد: پدرم یک شب ، مرا از خواب بیدار کرد و دو گونی برنج از خانه برداشتیم. یکی را من حمل می کردم و دیگری را خودش. آنها را بردیم در خانه ثروتمندترین فرد محل خودمان. ضمن تحویل دادن آنها به صاحب خانه گفت:
داداش! یادت هست انگلیسیها مردم را بردند در سفارت خانه خودشان و به آنها برنج دادند و در عوض هر یک دانه آن، یک خروار گرفتند و باز هم آنها را رها نمی کردند؟!
با این شوخی ، برنجها را به او دادیم و برگشتیم. صبح آن روز ، مرا صدا زد و گفت:
محمود! یک چارک برنج نیم دانه و دو ریال هم روغن دنبه بگیر، بده به مادرت تا برای ظهر ، دم پختک درست کند .
آن موقع ، این گونه حرکات پدر ، برای من سنگین و نامفهوم بود که چرا آنچه برنج در منزل هست ، به ثروتمندترین فرد محل می دهد، در حالی که برای ناهار ظهر خودمان باید برنج نیم دانه بخریم!
بعدا فهمیدم که آن بنده خدا ، ورشکست شده بود و روز جمعه آن هفته ، میهمانی
مفصلی در خانه داشت.
مرحوم شیخ عبد الکریم حامد ، نقل می کرد: من ، شاگرد خیاطی جناب شیخ بودم و روزی یک تومان ، دست مزدم بود. شب عید نوروز، جناب شیخ، پانزده تومان پول داشت. آن را به من داد تا مقداری برنج تهیه کنم و به چند نشانی ببرم. پنج تومان از آن مبلغ ماند. ایشان ، آن را هم به من دادند.
پیش خود گفتم: شب عید، خودش دست خالی به منزل می رود و سر زانوی شلوار بچه اش هم پاره است. لذا پول را در دخل مغازه گذاشتم و به سرعت ، بیرون رفتم. هر چه جناب شیخ مرا صدا کرد، بر نگشتم. پس از این که به خانه رسیدم ، شیخ آمد و مرا صدا زد و با اوقات تلخی فرمود:
چرا پول را بر نداشتی؟
و با اصرار ، آن پول را به من داد .
طریقه سیر و سلوک جناب شیخ، با مسلک مدعیان طریقت، تفاوتی اصولی داشت. او هیچ یک از فرقه های تصوّف را قبول نداشت. طریقه او ، پیروی محض از رهنمود های اهل بیت(علیهم السلام) بود. از این رو، نه تنها به واجبات، بلکه به مستحبات ، بسیار اهمیت می داد. او سحرها معمولا بیدار بود و بعد از طلوع آفتاب ، حدود نیم ساعت تا یک ساعت ، استراحت می کرد. بعد از ظهرها هم گاهی استراحت کوتاهی می نمود. شیخ ، با این که خود ، اهل کشف و شهود بود، می فرمود:
در مکاشفات ، یقین نداشته باشید و هیچ وقت بر مکاشفه تکیه نکنید. همیشه باید رفتار و گفتار امامان(علیهم السلام) را الگو قرار دهید.
جناب شیخ، در مجالس عمومی، با تأکید بر تعبّد و عمل به احکام الهی، به این آیه شریف، تمسّک می کرد که: «إن تنصروا الله ینصرکم ویثبت أقدامکم»(1)و می فرمود:
خدا، بی نیاز است. خدا را یاری کردن، همان عمل به احکام او و تمسک به سنت پیامبر اوست.
1) «اگر خداوند را یاری کنید ، او نیز شما را یاری می کند و گام هایتان را استوار می گرداند» (سوره محمد :آیه ۷).
و می فرمود:
هیچ چیز ، مثل عمل به احکام ، برای ترقی و تعالی بشر، مؤثر نیست.
شیخ ، بارها تکرار می کرد که:
دین حق، همین است که بالای منبرها گفته می شود؛ ولی دو چیز کم دارد: یکی اخلاص، و دیگری دوستی خداوند متعال. این دو باید به مواد سخنرانی ها افزوده شود.
و می فرمود:
مقدسها، همه کارشان خوب است. فقط «من» خود را باید با «خدا» عوض کنند.
و می فرمود:
اگر مؤمنین ، انّیَّت(1)خود را کنار بگذارند، به جایی می رسند.
و می فرمود:
اگر انسان، تسلیم خدا شود، رأی و سلیقه خود را کنار بگذارد و خود را به تمام معنا به خدا واگذار نماید، خداوند ، او را برای خود ، تربیت میکند.
بر اساس مسلکِ تعبّد، شیخ در احکام ، مقلد بود و از آیة الله سید محمد حجت، یکی از مراجع تقلید معاصر خود، تقلید می کرد. او در زمینه علت انتخاب این شخصیت علمی برای تقلید، می فرمود:
به قم رفتم. مراجع تقلید را دیدم. از همه بی هواتر ، آقای حجت بود.
و در نقلی دیگر ، فرموده بود:
دیدم سینه اش از حب جاه و ریاست، خالی است.
1) . خودخواهی. خودمحوری.
جناب شیخ ، دوستان خود را از فرقه هایی که از این طریق (تعبد و تقیّد به شرع) عدول کرده اند، بر حذر می داشت. عبد صالح(1)مرحوم حاج ابوالفضل صنوبری نقل کرد که درباره فرقه ای(2)که در باره اهل بیت(علیهم السلام) به خیلی غلو می کردند پرسیدم . شیخ فرمود:
کربلا بودم. دیدم طایفه ای می آیند و شیطان ، مهار شخصی را که در جلوی آنها حرکت می کرد. در دست داشت. پرسیدم: اینها کیستند؟ گفتند: فلان طایفه.
جناب شیخ ، معتقد بود کسانی که در سیر و سلوک ، از طریقه اهل بیت(علیهم السلام) فاصله دارند، هر چند بر اثر ریاضت ، از نظر قدرت روحی به مقامات و توانایی هایی دست یابند، اما درهای معارف حقیقی بر آنان بسته می ماند.
یکی از فرزندان شیخ ، نقل می کرد که: با پدرم به کوه بی بی شهربانو(3)رفته بودیم. در بین راه ، به طور اتفاقی به شخصی از اهل ریاضت بر خوردیم که ادعاهایی داشت. پدرم به او فرمود:
حاصل ریاضت های تو ، بالأخره چیست؟
آن شخص با شنیدن این سخن، خم شد و از روی زمین ، قطعه سنگی را بر داشت و آن را تبدیل به یک گلابی نمود و به پدرم تعارف کرد و گفت: بفرمایید میل کنید!
پدرم فرمود:
خوب! این کار را برای من کردی . بگو ببینم برای خدا چه داری و چه کرده ای ؟!
آن شخص ، با شنیدن این سخن به گریه افتاد .
1) . این عنوان در پیام تسلیت مقام معظم رهبری حضرت آیة الله خامنه ای به مناسبت رحلت آن بزرگوارآمده است.
2) . به سفارش گوینده نقل ، نام این فرقه ، در کتاب ، مطرح نشد.
3) . یکی از کوه های اطراف ری که مزاری منسوب به شهربانو، همسر امام حسین(علیه السلام) و مادر امام زین العابدین(علیه السلام) در آن جا قرار دارد.
یکی از دوستان شیخ، از او نقل کرده که فرمود:
شب ها در مسجد جمعه تهران می نشستم و حمد و سوره مردم را درست می کردم. شبی دو بچه در مسجد با هم دعوا می کردند. یکی از آنها مغلوب شد و برای این که کتک نخورد. آمد و پهلوی من نشست. من از فرصت استفاده کردم و از او خواستم که حمد و سوره اش را بخواند. این کار، همه وقت آن شب مرا گرفت. شب بعد ، درویشی نزدم آمد و گفت: من علم کیمیا، سیمیا، هیمیا و لیمیا دارم و آماده ام به شما بدهم، مشروط به این که ثواب کار دیشب خود را به من بدهی!
به او پاسخ دادم: نه! اگر اینها به درد می خوردند، به من نمی دادی.
جناب شیخ ، معتقد بود که اگر کسی حقیقتأ به احکام نورانی اسلام عمل کند، به همه کمالات و مقامات معنوی دست خواهد یافت. او با ریاضت هایی که بر خلاف سنت و روش مذهب باشد، به شدت مخالف بود. یکی از ارادتمندان ایشان ، نقل کرده است: مدتی مشغول ریاضت بودم و با کناره گیری از همسر علویه ام، در اتاقی جداگانه مشغول ذکر می شدم و همان جا می خوابیدم. پس از چهار پنج ماه، یکی از دوستان مشترک، مرا برای دیدن جناب شیخ برد. پس از در زدن ، شیخ ، به محض این که مرا دید، بدون مقدمه گفت:
می خواهی بگویم؟!
من ، سرم را پایین انداختم. شیخ، متذکر شد که :
این چه رفتاری است که با همسرت می کنی و او را ترک کرده ای؟!... این ریاضت ها و اذکار را بزن گاراژ!(1)یک جعبه شیرینی بگیر و برو پیش عیالت . نماز را سر وقت
1) بزن گاراژ : کلا کنار بگذار . این تعبیر ، از اصطلاحات عامیانه پرکاربرد در تهران آن روزگار بوده است .
بخوان، با تعقیبات معموله .
سپس به احادیثی که تأکید می کنند اگر کسی چهل روز عملش را خالص کند، چشمه های حکمت از دلش می جوشد، (1)اشاره کرد و فرمود:
طبق این احادیث، اگر کسی چهل روز به وظایف دینی خود عمل کنند، قطعا روشنی خاصی پیدا می کند .
آن شخص می گوید: به توصیه شیخ ، ریاضت را رها کردم و به زندگی معمول خود بازگشتم.
دکتر حمید فرزام ، (2)یکی از شاگردان و ارادتمندان جناب شیخ، در توصیف تعبد ایشان می گوید: شیخ، شریعت و طریقت و حقیقت را با هم داشت، نه این که مانند برخی درویش ها پشت پا به شریعت بزند. اولین حرف ایشان به بنده ، این بود که:
برو حساب خُمست را بکن.
مرا نزد مرحوم آیة الله آقا شیخ احمد آشتیانی - رحمة الله علیه - در «گذر قلی»
1) . ر.ک: میزان الحکمة، ج ۳، ص ۳۸۱، باب ۱۰۵۲. نیز ، ر.ک: علم و حکمت در قرآن و حدیث، بخش سوم ، فصل چهارم : اخلاص.
2) . ایشان ، استاد دانشگاه و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. وی سابقه آشنایی خود با جناب شیخ را چنین تعریف می کند: در اواسط سال ۱۳۳۳ شمسی، دوست و همکار گرامی بنده ، مرحوم دکتر عبد العلی گویا، مرا به محضر پر فیض جناب شیخ ، رهنمون گردید. یکی دو ساعت در خدمتشان بودیم. از روی لطف و محبت ، برای ارشاد بنده ، از هر دری سخن گفتند و مرا - که سخت مجذوب سخنان ایشان شده بودم - منقلب ساختند و ظاهرا همان روز ، ذکر «یا حلیم یا رشید! صل علی محمد و آله أجمعین» را هم به من تلقین فرمودند. بعد از مرخص شدن از خدمتشان، دکتر گویا به بنده تبریک گفتند و اظهار داشتند که: جناب شیخ ، شما را به حضور پذیرفتند. خدا را شکر! من اشخاص بسیاری را به خدمت ایشان برده ام که حتی یک کلمه هم با آنها حرف نزده اند... . پرسیدم که : این ، یعنی چه؟ دکتر گویا گفت: شما را - بحمد الله - مستعد و قابل دیده اند. لذا من هم از این بابت ، خدا را شکر نمودم.
فرستاد و گفت :
باید بروی خدمت ایشان.
رفتم و چه مردی بود! آیت حق بود و من ، از او چه فیوضاتی کسب کردم و چه چیزها دیدم!... خدمت ایشان رسیدم و خمس کلبه محقری را که داشتم، حساب کردم.
جناب شیخ ، بسیار مهربان، خوش رو، خوش اخلاق، متین و مؤدب بود. همیشه دوزانو می نشست . به پشتی تکیه نمی کرد و کمی با فاصله از پشتی می نشست. ممکن نبود با کسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بکشد. خیلی آرامش داشت. هنگام صحبت ، اغلب خنده رو بود. به ندرت ، عصبانی میشد.
نکته مهمی که در حُسن خُلق، مورد توجه شیخ بود و دیگران را نیز بدان توصیه می فرمود، این بود که : انسان ، باید به خاطر خدا خوش اخلاق باشد و با مردم، خوش رفتاری کند و در این باره می فرمود:
تواضع و حسن خلق، برای خدا، نه برای جلب مردم به سوی خود و ریاکارانه!
شیخ ، بسیار کم حرف بود. حرکات و سکنات او به خوبی نشان می داد که در حال فکر و ذکر و توجه به خداست. اول و آخر صحبتش خدا بود. هر کس به او نگاه می کرد، به یاد خدا می افتاد. گاهی که از او می پرسیدند: «کجا بودی؟»، میگفت:
«عِند مَلیکٍ مُقتدِر» .(1)
در جلسات دعا، بسیار گریه می کرد. هر گاه اشعار حافظ یا مثنوی طاقدیس ملا احمد نراقی خوانده می شد، میگریست. در عین گریه، قادر بود تبسم کند و بخندد یا
1) . «نزد پادشاهی توانا » (سوره قمر ، آیه ۵۵) .
مطلبی را نقل کند که همه را از کسالت، بیرون بیاورد. نسبت به وجود مقدس امیرالمؤمنین(علیه السلام) بسیار عشق می ورزید و مانند پروانه ، گرد شمع وجودش پر و بال می زد. هنگامی که می نشست ، در هر چند نفس، یک بار، این ذکر را تکرار می کرد که :
یا علی،ادرکنی؟
دکتر حمید فرزام، درباره تواضع مرحوم شیخ می گوید: ایشان، در رفتار با دیگران، خیلی متواضع بودند. همیشه خودشان در خانه را باز می کردند و اجازه ورود می دادند. گاهی بی تکلّف، ما را به داخل اتاق کارشان می بردند که بساط خیاطی در آن جا بود.
^M42jpg
اتاق کار و جلسات جناب شیخ
یک بار زمستان بود. دو انار آوردند و یکی را به من دادند و گفتند:
بخور، حمید جان!
خیلی بی تکبّر و تکلف. اصلا تَفَرعُنی نداشتند. گویی تفاوتی بین خود و دیگران قائل نبودند. اگر نصیحتی می کردند، از باب ارشاد و هدایت و انجام وظیفه بود. همیشه دم در می نشستند و هر که می آمد، به او تعارف می کردند.
یکی دیگر از شاگردان شیخ میگوید: هنگامی که همراه دوستان بود، جلوتر از آنها حرکت نمی کرد و به جایی وارد نمی شد.
دیگری می گوید: به اتفاق شیخ به مشهد رفته بودیم. عازم حرم مطهر شدیم. حیدر علی معجزه ، پسر مرحوم میرزا احمد مرشد چلویی،(1)دیوانه وار، خود را جلوی پای شیخ انداخت و خواست تا پای ایشان را بر روی چشم خود بگذارد. شیخ، او را از این کار، باز داشت و فرمود:
بیغیرت!(2)نافرمانی خداوند را نکن، و از این کار، خجالت بکش. من که هستم ؟!
یکی از مسائل مهم اخلاقی که جناب شیخ به آن اهمیت فراوان می داد، آشتی دادن بین افراد بود. از افرادی که با هم قهر بودند، دعوت می کرد و با بهره گیری از آیات قرآن و احادیث اسلامی ، آنان را با هم آشتی میداد.
جناب شیخ، به فرزندان علی و فاطمه(علیهما السلام) خیلی احترام می کرد. بارها دیده شد که دست و پای سادات را می بوسید و به دیگران نیز توصیه می کرد که سادات را احترام کنند.
سید بزرگواری بود که گه گاه به دیدار شیخ می آمد و به قلیان ، عادت داشت. هنگامی که برای او قلیان آماده می کردند، شیخ با این که اهل دود نبود، برای آن که سید شرمش نشود، نخست ، خودش نی قلیان را به لب نزدیک می کرد و وانمود می ساخت که قلیان می کشد. آن گاه به سید ، تعارف می کرد.
یکی از دوستان شیخ، نقل می کند: روزی در فصل سرما، در محضر شیخ بودم. فرمود:
بیا با هم به یکی از محله های قدیم تهران برویم.
با هم رفتیم. در یکی از کوچه های قدیمی، یک دکان خرابه بود و پیرمردی از سادات محترم ، به تنهایی در آن جا زندگی می کرد و شب ها همان جا می خوابید و شغلش زغال فروشی بود.
معلوم شد که شب گذشته، کرسی او آتش گرفته و لباس ها و بعضی از وسایل او سوخته است . شرایط محل زندگی آن پیرمرد، به گونه ای بود که بسیاری از افراد ، حاضر نیستند در چنین مکانهایی حضور پیدا کنند. شیخ ، با نهایت تواضع ، نزد او رفت و پس از احوالپرسی ، لباس های نشسته و کثیف او را برای شستشو برداشت. پیرمرد گفت: آقا! سرمایه ام تمام شده و نمی توانم زغال فروشی کنم. جناب شیخ به من فرمود:
چیزی به او بده که سرمایه کارش کند .
جناب شیخ ، نه تنها برای سادات ، بلکه برای همه مردم ، احترام قائل بود. اگر کسی اشتباهی می کرد، او را در انظار دیگران ، سبک نمی نمود. خطاهای کسی را به رخ او نمی کشید و در ظاهر با او گرم می گرفت.
در اواخر عمر شیخ، به تدریج ، جمعی از نخبگان با او آشنا شدند و نه تنها برخی
بزرگان حوزه و دانشگاه با او رابطه داشتند، بلکه تعدادی از شخصیت های سیاسی و نظامی نیز با مقاصد گوناگون، خدمتش می رسیدند.
شیخ، با همه تواضع و فروتنی ای که در برابر مستضعفان و مستمندان و بویژه سادات داشت، نسبت به رؤسا و مقامات کشوری ، بی اعتنا بود. هنگامی که این گونه افراد به خانه اش می آمدند ، می فرمود:
آمده اند سراغ پیرِزنه(1)را از من بگیرند. گرفتارند. دعا می خواهند. مریض دارند . وضعشان به هم خورده........
یکی از فرزندان شیخ می گوید: فردی از امرای ارتش که به شیخ ارادت می ورزید ، به من گفت: می دانی چرا من، پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم، نزدیک در اتاق نشسته بود. سلام کردم . گفت: «بر و بنشین». رفتم نشستم. پس از من ، نابینایی از راه رسید. جناب شیخ ، تمام قد از جا برخاست و با احترام ، او را درآغوش کشید و بوسید و کنار خود نشاند.
من نگاه می کردم که در خانه او چه می گذرد، تا این که آن مرد نابینا از جا برخاست تا برود. شیخ ، کفش های او را جلوی پایش جفت کرد و ده تومان هم به او داد و بدرقه اش کرد؛ ولی هنگامی که من خواستم خداحافظی کنم ، از جا برنخاست و همان طور که نشسته بود، گفت: «خداحافظ!».
شیخ ، در طول عمر پربرکت و نورانی خود، سفرهایی به مشهد، قم ، کاشان، اصفهان، برخی شهرهای مازندران و کرمانشاه داشته است. تنها سفر وی به خارج از کشور، مسافرت به عراق، برای زیارت قبور مطهر ائمه(علیهم السلام) بوده است. از این سفرها - که
1) . جناب شیخ ، از دنیا به «پیر زنه» تعبیر می کرد، تعبیری که در احادیث اسلامی و متون عرفانی و ادب فارسی ، با لفظ «عجوز » یا «عجوزه» آمده است (ر.ک: ص ۱۵۲ «آفت محبت خداوند» ).
معمولا همراه با دوستان انجام می شد - ، خاطره ها و نکته های آموزنده ای به یادگار مانده و تنها بخشی از آنها که مربوط به اخلاق سفر است، در این کتاب خواهد آمد.
به گفته همسفران جناب شیخ، او خوش سفر بود و در مسافرت ها ، بی آلایش و خوش مشرب. هیچ فرقی میان خود و شاگردان و ارادتمندانش قائل نبود. اگر اثاثیه ای بود که باید حمل می شد، او نیز حمل می کرد و سهم خود از هزینه سفر) را هم می پرداخت.
یکی از ویژگی های بارز جناب شیخ، ارادت ویژه به حضرت ولی عصر - آروانا فداه - و انتظار فرج و ظهور آن بزرگوار بود. او می فرمود:
اغلب مردم ، اظهار می کنند که ما امام زمان - صلوات الله علیه - را از خودمان هم بیشتر دوست داریم، حال آن که این طور نیست؛ زیرا اگر او را بیشتر از خود دوست داشته باشیم، باید برای او کار کنیم، نه برای خود. همه دعا کنید که خداوند، موانع ظهور آن حضرت را برطرف کند و دل ما را با دل آن وجود مبارک، یکی کند.
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند: در سالهایی که خدمت ایشان بودم، احساس نکردم که خواسته مهمی جز فرج حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه- داشته باشد. به دوستان هم تذکر می داد که همیشه مهم ترین تقاضای آنها از خداوند متعال ، فرج امام زمان باشد. حالت انتظار، تا آن جا در جناب شیخ، قوت داشت که اگر کسی از فرج امام زمان صحبت می کرد، منقلب می شد و میگریست.
نکته مهمی که جناب شیخ بر آن تأکید داشت، آمادگی و آراستگی شخص منتظر بود،
هر چند در زمان حیاتش به درک حضور امام زمان(علیه السلام) ، نائل نیاید. وی در این باره ، حکایتی از حضرت داوود نقل می کرد که :
داوود(علیه السلام) در حال عبور از بیابانی، مورچه ای را دید که مرتب کارش این بود که از تپه ای خاک بر می داشت و به جای دیگری می ریخت. از خداوند خواست که از راز این کار آن مورچه، آگاه شود. مورچه به سخن آمد که: معشوقی دارم که شرط وصال خود را آوردن تمام خاک های آن تپه به این محل، قرار داده است؟
داوود(علیه السلام) فرمود: با این جثه کوچک، تو تا کی می توانی خاک های این تلّ بزرگ را به محل مورد نظر، منتقل کنی؟ و آیا عمر تو کفایت خواهد کرد؟!
مورچه گفت: همه اینها را می دانم؛ ولی خوشم که اگر در راه این کار بمیرم، به عشق محبوبم مرده ام!
در این جا حضرت داوود(علیه السلام) منقلب شد و فهمید که این جریان، درسی است برای او.
جناب شیخ ، همیشه اصرار داشت که:
با همه وجود ، در انتظار ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه - باش و حال انتظار را با مشیت حق، همراه کن.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: شیخ ، خود، همیشه متوجه امام عصر(علیه السلام) بود و ذکر صلوات را بدون «و عجل فرجهم» نمیگفت. جلسات ایشان ، بدون تجلیل از امام زمان(علیه السلام) و دعا برای فرج آن بزرگوار، برگزار نمی شد. در اواخر عمر که احساس می کرد قبل از فرج، از دنیا می رود، به دوستان می گفت:
اگر موفق به درک حضور حضرت شدید، سلام مرا به او برسانید.
جناب شیخ ، گفته بود:
به هنگام دفن جوانی، دیدم که حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) آغوش خود را بر این جوان
گشود. پرسیدم: این جوان، آخرین حرفش چه بود؟ گفتند: این شعر:
منتظران را به لب آمد نفس
ای شه خوبان ! تو به فریاد رس
جناب شیخ ، معتقد بود که منتظران واقعی امام زمان(علیه السلام) ، پس از مرگشان، هنگام ظهور آن حضرت، رجعت می کنند و همراه آن بزرگوار خواهند بود.(1)از جمله کسانی که شیخ ، آنها را در زُمره اهل رجعت در زمان ظهور امام(علیه السلام) نام می برد، علی بن جعفر(علیه السلام) (مدفون در قبرستانی دربهشت قم) و میرزای قمی (مدفون در قبرستان شیخان قم) بودند.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی در خدمت شیخ بودیم و صحبت از فرج مولاصاحب الزمان(علیه السلام) و ویژگی های انتظار بود. فرمود:
پینه دوزی بود در شهر ری ، به نام امامعلی، که ترک زبان بود و عیال و اولادی نداشت. مسکن او هم ظاهرا در همان دکانش بود. حالات فوق العاده ای از او نقل نموده اند . خواسته ای جز فرج آقا در وجودش نبود. وصیت کرد بعد از مرگ، او را در پای کوه بی بی شهربانو ، دفن کنند. هر وقت به قبر او توجه کردم، دیدم امام(علیه السلام) آن جاست.(2)
1) . این سخن، نگارنده را به یاد انتظار امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - انداخت که عمر پربرکت او با خواندن دعای عهد» پایان یافت ؛ دعایی که در باره اش از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «هر که چهل صبح ، این دعای عهد را بخواند ، از یاوران قائم ما خواهد بود و اگر پیش از ظهور قائم بمیرد ، خدا او را از گور ، بیرون می آورد که در خدمت وی باشد» (ر.ک: مفاتیح الجنان).
2) . ر.ک : ص ۱۶۲ «قلبی که همه چیز ، نزد او حاضر است» .
جناب شیخ ، به اشعار عرفانی و اخلاقی ، بسیار علاقه مند بود. بیشتر وقتها مواعظ شیخ، آمیخته با اشعار آموزنده بود. وی به غزل های حافظ و مثنوی طاقدیس نراقی علاقه خاصی داشت و هنگامی که اشعار آنان خوانده می شد، میگریست.
شیخ ، در شدت علاقه خود به مثنوی طاقدیس می گفت :
اگر در همه شهر ، یک کتاب طاقدیس ملا احمد نراقی بود، هر چه داشتم، میدادم و آن کتاب را می خریدم.(1)
دکتر ابو الحسن شیخ - که سالها از نزدیک با جناب شیخ رجبعلی آشنایی داشته - می گوید: شیخ، حافظ شناس خوبی بود و اشعار حافظ را خوب تفسیر می کرد.
دکتر حمید فرزام، در باره دیدگاه جناب شیخ در زمینه شعر و شعرا ، بخصوص حافظ، چنین می گوید: از سال ۱۳۳۳ که به واسطه دکتر گویا(2)به محضر شیخ ، راه پیدا
1) . یکی از ارادتمندان شیخ می گفت: ایشان به خواندن طاقدیس ملا احمد نراقی و کیمیای سعادت غزالی توصیه می کرد.
2) . دکتر عبد العلی گویا (۱۳۰۱ - ۱۳۷۴ ش)، فیزیکدان ایرانی ، فارغ التحصیل دانشگاه های فرانسه و استاد فیزیک در دانشگاه های ایران بود. از وی ، علاوه بر کتاب ها و مقالات تخصصی فیزیک ، شرحی بر زیارت جامعه و یک دوره کتاب با عنوان کلی «معارف و عرفان معصومین» - که شرح برخی خطبه های امیر المؤمنین(علیه السلام) و احادیث پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اهل بیت(علیهما السلام) است -، منتشر شده است.
کردم، کمتر جلسه ای بود که اشعار نغز و خوب و مناسب و به جا از ایشان نشنوم. واقعا شیفته و عاشق حافظ بود. روزی از ایشان پرسیدم: شما چرا این قدر به حافظ ، علاقه دارید؟ فرمود:
حافظ ، از جنبه معنوی ، واقعا کوتاهی و فروگذار نکرده و آنچه لازمه بیان حقایق معنوی و ذوقیات عرفانی بوده، در شعر او هست.
شیخ ، به حافظ ، بیش از دیگر شاعران ، ارادت می ورزید و اشعار او را به زبان می آورد و حتی اگر می خواست کسی را تنبیه کند و یا به او هشدار دهد، برایش از اشعار حافظ می خواند.(1)
چنان که گفته شد، شیخ، همیشه دنیا را با تعبیر «پیرزَنه» نام می برد و گاهی در مجلس ، رو به مریدی می کرد و می گفت:
باز می بینم که گرفتار این پیرزنه شده ای؟
و بعد ، این شعر حافظ را می خواند:
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در ره گذرِ کیست که این دام بلا نیست ؟
و بعد ، با خنده و به مزاح میگفت :
غالبأ گرفتارش می شوند و کمتر کسی است که از دست این پیرزن، رهایی پیدا کند .
و در منع از خودبینی ، این شعر نغز و لطیف را می خواند:
خودبینی و خودرأیی ، کفر است به درویشی
حکم آنچه تو فرمایی ، رأی آنچه تو اندیشی.۲
ا
۲. تلفیق لطیفی است از این دو بیت حافظ :
در دایره قسمت ، مانقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی
فکر من و رأی من ، در مذهب رندی نیست کفر است در این مذهب ، خودبینی و خودرایی
1) . ر.ک : ص ۸۸ «زود از میدان ، دَر می روی!».
دکتر فرزام ، در این باره می گوید: جناب شیخ ، اشعار را با لحن و آواز خوشی می خواند. مثلا گاهی این شعار مرحوم فیض کاشانی را می خواند که :
زهر چه غیر یار، أستغفر الله زبودِ مستعار، أستغفر الله
دمی کان بگذرد بی یاد رویش از آن دم ، بی شمار ، أستغفر الله.
این اشعار را می خواند و رفقا را منقلب می کرد. یک روز بعد از ظهر ، در خانه یکی از مریدان شیخ ، در خدمت ایشان بودیم. خانه، سالن بزرگی داشت. شیخ، دم درگاه نشسته بود و غزل معروف حافظ را با این مطلع خواند که :
آن کیست کز روی گرم ، با ما وفاداری کند؟ بر جای بدکاری چو من، یک دم نکوکاری کند؟
چند بیت از این غزل را با صدای بسیار زیبا و خوشی خواند و گریست و همه را منقلب کرد و اشک همه را جاری نمود. خیلی عجیب بود. من به دکتر گویا که حاضر بود، گفتم: جناب شیخ ، عجب صدای خوب و نفس گرمی دارند!
آن مرحوم گفت: حیف که شما دیر به خدمتشان آمدید! ایشان، زمانی صدایی داشتند که وقتی با حالات عرفانی ، این گونه اشعار را می خواندند، خدا شاهد است که در و دیوار را به لرزه می انداختند.
جناب شیخ، حافظ را از اولیای خدا می دانست و از جایگاه رفیع او در برزخ، خبر می داد؛ ولی در مورد مولوی حرف داشت و می فرمود:
او در برزخ ، گرفتار است.
یکی از شاگردان شیخ ، از او نقل می کند که فرمود:
خواستم کتاب مثنوی را بخوانم. در عالم معنا. شخصی را در جلو و دیگری را پشت سر خود دیدم که یکی به دیگری می گفت: «نگذارید بخوابد». با شنیدن این سخن ،
پیش خود، فکر کردم که : چرا هنگام قرائت قرآن نمی گویند: «نگذارید بخوابد»؟! ازاین رو، آن را کنار گذاشتم.
شبیه این مکاشفه برای فقیه عالی قدر و مرجع تقلید بزرگوار ، حضرت آیة الله حاج آقا حسین بروجردی - رضوان الله تعالی علیه به هم اتفاق افتاده است.
آیة الله لطف الله صافی گلپایگانی - دامت برکاته -، یکی از مراجع تقلید ، در دیداری که در بهمن ماه سال ۱۳۷۷ شمسی از «مرکز تحقیقات مؤسسة دار الحدیث» در قم داشتند، در پاسخ به سؤال نگارنده این سطور در این باره فرمودند: از آیة الله بروجردی شنیدم که فرمودند:
در ایامی که در بروجرد بودم، گاه، الهاماتی از غیب داشتم. یک وقت ، مشغول مطالعه کتاب مثنوی مولوی بودم که ناگاه، صدایی شنیدم که: «این شخص، راه را گم کرده است».(1)به محض شنیدن این سخن، کتاب را بستم و زمین گذاشتم و پس از آن، دیگر مطالعه نکردم. همان وقت، کتاب عدة الداعی کنارم بود. مشغول مطالعه آن شدم.
نگارنده ، از آیة الله صافی پرسید: بعضی از ایشان نقل کرده اند که فرموده:
پس از شنیدن آن صدا، برای اطمینان خاطر از این که آن صدا، الهام غیبی است، از خانه بیرون آمدم و به کوچه نگاه کردم. هیچ کس در کوچه نبود.
ایشان فرمود: مرحوم آیة الله بروجردی، شک نداشت که آن صدا، الهام غیبی بوده است.
فقیه و عارف و شاعر نامدار ، مرحوم ملا احمد نراقی نیز در مثنوی طاقدیس، جناب مولوی را از نظر عملی ، مورد انتقاد قرار داده است، آن جا که می گوید:
1) . این مکاشفه را، یکی دیگر از مراجع تقلید ، آیة الله حاج آقا موسی شبیری زنجانی - دامت برکاته - نیز از قول افراد بسیاری، از آیة الله بروجردی، برای نگارنده نقل کرده اند.
عقل، این است ، ای رفیق معنوی!
هین بگو این باجناب مولوی
مولوی، گیرم که فهمد نیک و زشت
راه دوزخ داند و راه ب هشت
چون کند؟ بیچاره نفسش سرکش است
افکند خود را، اگر چه آتش است
این روا، آن ناروا، داند درست
لیک پایش در عمل، لنگ است و سست
فقه و حکمت خواند، جهلش کم نشد
عالم و داناشد و آدم نشد؟
علم چِبود؟ فهم راه نیک و بد
عقل چِبود؟ اختیار نفس خود
چون نداری نفس خود در اختیار
زامتیاز نیک و بد ، او را چه کار؟
کی کند دانستن سیسرکنگبین
دفع صفرا، ای نگار نازنین؟!
گرشناسی خوب حلوای شکر
کی شود کام تو شیرین ، ای پسر؟؟(1)
گفتنی است که نقد جناب مولوی و اشعار او، فرصت دیگری می طلبد و نگارنده ، در این جا، نفیا و اثباتا ، درباره او اظهار نظر نمی کند. هدف از نقل مکاشفه مرحوم آیة الله بروجردی و اشعار مرحوم نراقی نیز این بود که نشان دهیم جناب شیخ رجبعلی، در اعتقاد خود درباره مولوی ، تنها نیست؛ بلکه شخصیت های علمی برجسته ای با او هم عقیده اند ، گرچه گروهی از بزرگان اهل عرفان (همچون آقا سید علی قاضی و علامه سید محمد حسین طباطبایی) نیز عقیده ای بر خلاف این دارند.(2)
ظاهرا شیخ، خود نیز گاه ، اشعاری می سروده است. نگارنده ، در گفتگویی با حضرت آیة الله محمد تقی بهجت از مراجع تقلید - که از شاگردان فقیه و عارف بزرگوار ، مرحوم آیة الله آقا سید علی قاضی (استاد علامه طباطبایی، صاحب تفسیر المیزان) بوده است ، از ایشان درباره شیخ رجبعلی خیاط پرسید. ایشان فرمود: وی را در
نجف ، در مجلس آقای قاضی دیدم. در آن مجلس ، ایشان ، اشعاری در مدح امیر المؤمنین(علیه السلام) خواند که با حروف ابجد آغاز می شد.(1)همچنین، در ضمن سخنانی گفت:
شعری سروده ام با این مطلع که:
هر چه نعمت داده ای بر کائنات
جمله بر من داده ای، از هر جهات .
فکر میکردم این سخن ، بالاترین تعبیر از نعمت های الهی و شکر اوست، تا این که در صحیفه سجادیه به این جمله برخورد کردم که: «شکری إیاک من إنعاماتک».(2)
*کرامتی شگفت و آموزنده (3)
در تاریخ هشتم آبان ماه ۱۳۷۹، پس از پایان جلسه هفتگی درس اخلاق نگارنده ، (4)طلبه جوانی پیش آمد و ضمن اشاره به آنچه در پاورقی شماره یک همین صفحه آمده ، اظهار داشت: من از یزد می آیم. در مجلسی ، این موضوع مطرح شد. برخی از حاضران ، مسخره کردند و گفتند: این هم از بی سوادی شیخ بوده که نمی دانسته این مطلب در صحیفه سجادیه نیست! شب در عالم رؤیا ایشان را دیدم . فرمود:
1) . به احتمال فراوان ، این اشعار ، همان اشعاری است که در اسناد و مدارک جناب شیخ بود و تحویل این جانب شد که با این مصرع آغاز می شود: «اول ما خلق الله ، علی است» و چون از قوت لازم برخوردار نبود، در متن نیامد.
2) . یعنی : «این که شکر تو را میگزارم ، خودش نعمتی است که تو به من عطا کرده ای» . گرچه این عبارت در نسخه های موجود از صحیفه سجادیه یافت نشد ، اما تمام قسمت های دعای سی و هفتم صحیفة سجادیه و نیز مناجات شاکرین (مناجات ششم از مناجات های پانزده گانه امام سجاد(علیه السلام) ، بر این مطلب ، گواهی می دهند. گفتنی است که حکایت بعدی ، نشان می دهد که ناقل بزرگوار این مطلب ، در نقل این جمله شیخ از حافظه ، دچار سهو شده است.
3) . این عنوان ، در چاپ دهم، افزوده شده است.
4) . جلسات هفتگی درس اخلاق ، که برای جمعی از طلاب حوزه علمیه حضرت عبد العظیم حسنی(علیه السلام) در شهر ری برگزار می شود.
شعر / ۵۷
آنچه از من نقل شده، صحیح نیست. آنچه من گفته ام، این است:
واجعل شکری علی ما زَوَیتَ عنّی أؤفَر من شکری إیاک علی ما خَوّلتنی .(1)
خداوندا! سپاس مرا بر آنچه به من نداده ای ، از سپاس من بر آنچه به من عطا کرده ای افزون تر نما.
و این مطلب ، در دعای سی و پنجم صحیفه سجادیه هست.
بی تردید ، این رؤیا از رؤیاهای صادقه است ؛ زیرا توجه به این نکته بسیار مهم و دقیق - که دست نیافتن انسان به امکانات و لذایذ مختلف دنیوی که موجب انحراف او از مقصد اعلای انسانیت می گردد، نعمت بسیار بزرگی است که شایسته است سپاس و شکر بر آن، بیش از شکر بر نعمت هایی باشد که انسان از دنیا بِدانها دست یافته است -، و نیز نشانی دادن به این مطلب از صحیفه سجادیه در عالم رؤیا ، بدون ارتباط با عالم غیب ، عادتا امکان پذیر نیست.(2)
شیخ رجبعلی ، در عالم سیاست نبود؛ اما با رژیم منفور پهلوی و سیاستمداران حاکم آن، به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دسته اش مخالفت می کرد، بلکه مصدق را هم قبول نداشت؛ ولی از آیة الله کاشانی تعریف می کرد و می فرمود:
باطن او ، مثل سقاخانه است.
یکی از فرزندان شیخ می گوید: در سی ام تیر ماه سال ۱۳۳۰ (روز قیام مردم در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت)، شیخ ، وقتی وارد خانه شد، شروع به گریه کرد و فرمود:
حضرت سید الشهدا، این آتش را با عبایشان خاموش کردند و جلوی این بلا را گرفتند. آنها بنا داشتند در این روز، خیلی ها را بکشند. آیة الله کاشانی، موفق نمی شود. ولی سید دیگری هست که می آید و موفق می شود.
پس از چندی ، معلوم شد که مقصود از آن «سیّد» دوم، امام خمینی است.
حال که سخن از امام خمینی ال پیش آمد، جالب است به پیش بینی امام خمینی درباره آینده انقلاب اسلامی ایران نیز اشاره کنیم.
آقای علی محمد بشارتی، از وزرای پیشین کشور، نقل می کرد که: در تابستان سال ۱۳۵8، هنگامی که مسئول اطلاعات سپاه بودم، گزارشی به دست ما رسید که یکی از
مراجع معروف، در سفرش به مشهد گفته است: «من بالأخره علیه آقای خمینی ، اعلان جنگ میکنم». .
من خدمت امام رسیدم و ضمن ارائه گزارش، خبر یاد شده را هم به اطلاع رساندم. امام ، سرش پایین بود و گوش می داد. این جمله را که گفتم ، سرش را بلند کرد و فرمود:
اینها چه می گویند؟! پیروزی ما را خدا تضمین کرده است. ما موفق می شویم، در این جا حکومت اسلامی تشکیل می دهیم و پرچم را به صاحب پرچم می سپاریم.
پرسیدم: خودتان؟
امام سکوت کردند و پاسخ ندادند.(1)
در باره وضعیت ناصر الدین شاه قاجار در عالم برزخ، یکی از شاگردان شیخ ، از ایشان چنین نقل کرده است :
روح ناصر الدین شاه را روز جمعه ای آزاد کرده بودند و شب شنبه ، او را با هل دادن ، به جایگاه خود می بردند. او با گریه به مأموران التماس میکرد و می گفت: «مرا
نبرید». هنگامی که مرا دید، به من گفت: «اگر می دانستم جایم این جاست، در دنیا خیال خوشی هم نمی کردم!».
جناب شیخ، دوستان و شاگردان خود را از همکاری با دولت حاکم (پهلوی) و بخصوص از تعریف و تمجید از آنان ، بر حذر می داشت. یکی از شاگردان شیخ ، از
وی نقل کرده است که فرمود:
در برزخ دیدم که روح یکی از مقدسین را محاکمه می کنند و همه کارهای ناشایست
1) . ر.ک: خاطره ها ، ج ۳، ص ۲۴۲.
سلطان جائر زمان او را در نامه عملش ثبت کرده بودند و به او نسبت می دادند. آن شخص گفت : من ، این همه جنایت نکرده ام .
به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی: «عجب امنیتی به کشور داده است!»؟
گفت: چرا؟
به او گفته شد: بنا بر این ، تو راضی به فعل او بودی. او برای حفظ سلطنت خود، به این جنایات دست زد.
در نهج البلاغه آمده است که امام علی(علیه السلام) فرمود:
«الرّاضی بِفعل قومٍ کالدّاخِل فیهِ مَعَهم، و علی کُل داخلٍ فی باطِلٍ إثمان : إثمُ العَمَل بِه ، و إثمُ الرّضا بِه».(1)
هر که به کردار عده ای راضی باشد، مانند کسی است که همراه آنان، آن کار را انجام داده است، و هر کس به کردار باطلی دست بزند، او را دو گناه است : گناه انجام دادن آن، و گناه راضی بودن به آن.
یکی از دوستان شیخ که فرزندش با مستشاران آمریکایی همکاری داشت ، نقل می کند: در سفری به مشهد، خدمت شیخ بودم. به اتفاق ایشان به حرم ، مشرف شدیم.
در کناری ایستاد و زیارت نامه خواند. همان گونه که من با شما صحبت میکنم، با امام(علیه السلام) حرف می زد. پس از اتمام زیارت ، رو به قبله به سجده رفت. از سجده که سر بر داشت ، مرا صدا زد و فرمود:
حضرت می فرمایند: «جلوی بچه ات را بگیر که دنبال این کار نرود. در غیر این صورت، باری روی دوش شما می گذارد».
ما نمی دانستیم که فرزندم با مستشاران امریکایی هماهنگ کرده که به امریکا برود.
1) . نهج البلاغه : حکمت ۱۵۴. نیز ، ر.ک: میزان الحکمة : ج ۷، ص ۳۳۸، باب ۲۶۵۱.
در همان ایام (حدود ۲۵ سال پیش)،(1)روزی پسرم آمد و گفت: «می خواهم بروم خارج. تمام کارهایم را کرده ام و گذرنامه ام را هم گرفته ام» . همسرش و ما، هر کاری کردیم ، نتوانستیم جلوی رفتن او را بگیریم. پس از این که به امریکا رفت ، برای ما نوشت که : «همسرم بچه دار نمی شود. او را طلاق بدهید». از آن وقت تاکنون، اسباب ناراحتی ما را فراهم آورده است.
1) . این مصاحبه در تاریخ دهم تیر ماه ۱۳۷۵ انجام شده است.
فصل یکم : تربیت الهی
فصل دوم : امدادهای غیبی
فصل سوم : کمالات معنوی
مقامات و کمالات معنوی جناب شیخ ، برای هر کس که او را از نزدیک می شناخته ، یا پای صحبت آشنایان او نشسته، نیازی به توضیح ندارد.(1)
اصلی ترین سؤال در باره زندگی این عارف بزرگ ، آن است که: او چگونه به این جایگاه والای انسانی دست یافت؟ و چگونه کسی که از معلومات رسمی حوزه و دانشگاه ، بی بهره بود، به جایی رسید که نه تنها مردم کوچه و بازار، بلکه برخی تحصیل کردگان حوزه و دانشگاه ، از برکات هدایتش بهره می بردند؟ و در یک جمله: راز جهش و موفقیت جناب شیخ ، در چه بود؟ او در مکتب کدام استاد ، پرورش یافت ؟ و مربی معنوی او که بود؟
جناب شیخ، هر چند تحصیلات رسمی حوزوی یا دانشگاهی نداشت و از غالب علوم رسمی حوزه و دانشگاه ، بی بهره بود، ولی محضر برخی بزرگان علم و معرفت و معنویت را درک کرده بود و کسانی همچون: مرحوم آیة الله محمدعلی شاه آبادی استاد امام خمینی )،(2)مرحوم آیة الله شیخ محمد تقی بافقی و مرحوم آیة الله میرزا
1) . در فصل سوم همین بخش، مطالبی در این باره بیان خواهد شد.
2) . امام خمینی از ایشان . مکرر به عنوان استاد خود در معارف الهیه نام می برد و از جمله در جایی فرموده است: «قال شیخنا و أستاذنا فی المعارف الإلهیة، العارف الکامل، المیرزا محمد علی الشاه آبادی الاصفهانی...» (ر.ک: مصباح الهدایة ، ص ۲۷، ۴۶ و ۹۰).
جمال اصفهانی،(1)
حجة الاسلام و المسلمین کریمی ، به نقل از آیة الله سید کاظم عصار، داستان جالبی را از کرامت امیر المؤمنین(علیه السلام) در باره آیة الله میرزا جمال اصفهانی برای نگارنده نقل کردند که در زیر می آید:
حضرت آیة الله عصار ، یکی از مدرسان بزرگ اسفار در مدرسه عالی شهید مطهری (سپه سالار سابق) بود و این جانب، شیخ کرمعلی کریمی قرطمانی، دوره شش ساله ای را در این مدرسه ، در محضر ایشان و سایر استادان گذراندم. ایشان ، معجزه ای را در باره میرزا جمال اصفهانی در درس اسفار برای ما چنین نقل کرد: آیة الله حاج آقا جمال نجفی اصفهانی که در آن زمان توسط حکومت پهلوی به تهران تبعید شده بود و در مسجد حاج سید عزیز الله بازار ، اقامه جماعت می فرمود، صبح ها در مدرسه مروی تدریس می کرد و درس وی به قدری عالی و پر محتوا بود که مدرسه مروی، مملو از علما و فضلا و اهل علم، برای استفاده از درس ایشان می شد، به طوری که بعضی از ائمه جماعات ، نسبت به ایشان اظهار حسادت می کردند.
لذا برخی از آنها جلسه ای برگزار کردند و در آن مطرح کردند که ایشان ، بی سواد است و «اصفهانی بازی» در آورده و روحانیون را به دور خود جمع نموده است. آنها قرار گذاشتند که حاج آقا جمال اصفهانی را در سه درس فلسفه ، فقه و اصول ، امتحان کنند. کسی که مأمور شد ایشان را در فلسفه (یعنی اسفار)، امتحان کند، من (عصّار) بودم و دو نفر دیگر که اسامی آنها را فراموش کرده ام -، مأمور امتحان ایشان در فقه و اصول شدند. بنا شد که ما سه نفر برویم در درس او و هر کدام در گوشه ای از مجلس درس ایشان بنشینیم و در بین درس . از او سؤال نماییم.
من ، کتاب اسفار را همراه خود بردم و در بین درس، وقتی حاج آقا جمال در مورد یک مطلب فلسفی توضیحاتی میداد ، از اسفار به او اشکال کردم. ایشان از بالای منبر به من توجه نمود و فرمود: «من ، این طور جواب شما را نمی دهم. شما اسفار را استخاره ای باز کنید و اول صفحه را بخوانید». من چنین کردم و سطر اول صفحه را خواندم. فرمود: «کافی است» و بعد، تمام صفحه یاد شده را به طور صحیح و کامل ، از حفظ خواند و ترجمه کرد و بعد فرمود: «شما آمده اید مرا امتحان کنید؟ من از خودم هیچ ندارم. هر چه دارم ، از مولای متقیان علی بن ابی طالب(علیه السلام) است».
بعد حاج آقا جمال ، از کرامات و معجزات امیر المؤمنین(علیه السلام) به این داستان را نقل فرمود: «من چهل سال در نجف تحصیل کردم. بعد از آن که به درجه اجتهاد و مراحل بالای علمی رسیدم، پدرم از اصفهان جمعی از علما و تجار را فرستاد تا بنده به اصفهان بر گردم و ریاست حوزه علمیه اصفهان را بر عهده بگیرم. شبی که بنا بود فردای آن از نجف به سمت ایران حرکت کنیم، ناگهان مبتلا به مرض حصبه شدم و تا چهل روز ، بیهوش بودم. بعد از چهل روز ، خداوند ، تفضل فرمود و من عرق نموده ، به هوش آمدم.بعد دیدم آنچه از اول عمر فرا گرفته بودم ، یعنی همه معلوماتم را فراموش کرده ام، کأن لم یکن شیئا مذکورة.
بعد، مضطر شدم و در آن حال ، در حرم مطهر مولای متقیان امیر المؤمنین(علیه السلام) به ایشان متوسل شده ،
شروع به تضرع و گریه نمودم و عرض کردم: «آقا! چهل سال ، سر سفره علم شما توشه ها بر داشتم و الآن که می خواهم به وطن برگردم ، دستم خالی است و شما دریای کَرَمید» .
مرحوم حاج آقا جمال ادامه داد: «از بس گریه کردم ، حالت نوم و یقظه به من دست داد و مولا(علیه السلام) را دیدم. آقا ، انگشت عسلی در دهانم گذارد و مرا نوازش نمود و به هوش آمدم. وقتی برگشتم به منزل، دیدم آنچه از اول عمر تا به حال خوانده ام ، همه را حفظم».
بعد ، حاج آقا جمال ، با حالت گریه فرمود: «آقایان ! من از خودم هیچ ندارم. هر چه دارم ، از آقا و مولایم امیر المؤمنین(علیه السلام) است. شما بیایید مرا امتحان کنید. من ، تمام کتب درسی را به فضل خدا و توجه امیر
المؤمنین(علیه السلام) از حفظم» آقای عصّار ، در حالی که متأثر شده بود و گریه می کرد ، فرمود: وقتی حاج آقا جمال ، این داستان را بیان فرمود، انقلابی در آن جمعیت روحانی ، بر پا شد و من بر خاستم و نعلین آن بزرگوار را به چشم های خود مالیدم و خود را بدان ، متبرک نمودم.
سمت استادی وی را داشته اند. همچنین جناب شیخ ، از درس های1) . طبق نقل، وی برادر حاج آقا نور الله اصفهانی، مشهور به آقانجفی اصفهانی است. او در آغاز حکومت رضا خان ، امام جماعت مسجد سید عزیز الله بازار تهران بود. در خصوص مجالس سخنرانی وی، از مرحوم شیخ رجبعلی نقل شده است که می فرمود: «منبر آقا جمال، عاشق خدا درست می کند». او به دلیل مخالفت با حکومت رضا خان ، به اصفهان تبعید شد و در آن جا به شهادت رسید و مرقدش در «تخت فولاد» است. دکتر ابوالحسن شیخ می گوید: با جناب شیخ ، در اصفهان به قبرستان تخت فولاد رفتیم. سر قبری که متعلق به حاج آقا جمال بود، نشستیم. فرمود: «صاحب این قبر ، استاد من بوده است».
تربیت الهی / ۶۷
دو عالم بزرگوار: آقا سید علی مفسر و آقا سید علی غروی ، امام جماعت مسجدی در محله سلسبیل تهران ، استفاده کرده بود.
ایشان، در نتیجه همین تحصیلات غیر رسمی، با قرآن کریم و احادیث اسلامی، آشنایی خوبی پیدا کرده بود و در مجالسی که بر پا می داشت، قرآن و احادیث و ادعیه را ترجمه و شرح می کرد و معانی لطیفی از آنها ارائه می نمود که دیگران ، کمتر بِدانها توجه کرده بودند.
بنا بر این، آشنایی جناب شیخ با معارف اسلام، مرهون بهره گیری از محضر این بزرگان و امثال آنان بوده است؛ لیکن مبدأ جهش و تحول معنوی او را باید در جای دیگری جستجو کرد که نقطه عطفی در زندگی پر ماجرای شیخ است، و اگر شیخ فرموده: «من ، استاد نداشتم»، اشاره به این نکته است .
یکی از ارادتمندان جناب شیخ ، نقل می کند که ایشان می فرمود:
من استاد نداشتم: ولی در جلسات مرحوم شیخ محمد تقی بافقی(1)
زیارت رفتی ، داخل حرم حضرت طاهر(علیه السلام)شو و زیارت کن و بگو آخوند هم سلام رساند. شیخ اسماعیل گفت: بنا به توصیه شیخ، وارد حرم امام زاده طاهر(علیه السلام) شدم . کسی در داخل حرم نبود. سخن شیخ را به یاد آوردم . تا خواستم بگویم که فلانی سلام رساند ، سه بار از داخل ضریح پاسخ آمد: «لبیک،لبیک،لبیک!»
همچنین امام خمینی به هنگام تبعید مرحوم بافقی، برای تشویق اطرافیان و شاگردان خود به ملاقات با شیخ محمد تقی بافقی ، بارها این بیت را در سر درس یا در جلسه های خصوصی می خواندند که :
چه خوش بود که بر آید به یک کرشمه ، دو کار
زیارت شه عبد العظیم و دیدن یار!
که شبها در صحن مطهر حضرت عبد العظیم(علیه السلام) برگزار می شد و ایشان در آنها سخنرانی می کرد، شرکت می کردم. او اهل باطن بود. یک شب ، نگاهی به اهل مجلس کرد و خطاب به منفرمود: «تو به جایی می رسی».
1) . عالم عامل و عارف کامل و مجاهد، شیخ محمد تقی بافقی یزدی، در جریان کشف حجاب، در حرم حضرت معصومه من با شخص رضا خان درگیر شد و رضا خان ، پس از ضرب و شتم آن بزرگوار، وی را به شهر ری تبعید کرد. او تا آخر عمر ، در این شهر ، تبعید بود. کسانی که از نزدیک با این عالم ربانی مرتبط بودند، کرامات فراوانی از او نقل می کنند. از جمله، خادم ایشان، مرحوم شیخ اسماعیل که اهل شهر ری بود، برای نگارنده نقل کرد که: حاج شیخ محمد تقی ، در اواخر عمر، در اثر بیماری نمی توانست از خانه بیرون بیاید. روزی از من پرسید: «شما وقتی به زیارت حضرت عبد العظیم(علیه السلام) می روی، هر سه امام زاده را از داخل حرم آنها زیارت میکنی یا به امام زاده طاهر ، از بیرون ، سلام می دهی و می روی؟». در آن هنگام، طرح توسعه حرم، اجرا نشده بود و حرم امام زاده طاهر ، جدا بود. در پاسخ گفتم : برای زیارت امام زاده طاهر ، وارد حرم ایشان نمی شوم؛ بلکه از بیرون ، ایشان را زیارت می کنم. شیخ فرمود: «این کار ، صحیح نیست که شما خدمت سه بزرگوار می رسی، دو تا را از نزدیک . زیارت می کنی و یکی را از بیرون حرم. این عمل به نوعی بی احترامی محسوب می شود. این بار که به
به نظر نگارنده این سطور، راز جهش، مبدأ تحول و نقطه عطف در زندگی شیخ، ماجرایی است که بسیار تکان دهنده، عبرت انگیز و آموزنده است.
در آغازین روزهای جوانی، برای شیخ ، داستانی شبیه به داستان حضرت یوسف(علیه السلام) اتفاق می افتد. این واقعه و آنچه پس از آن برای وی پیش آمد، نمونه ای از توحید تجربی است. این ماجرا نشان می دهد آنچه خداوند در قرآن کریم ، در اواخر داستان حضرت یوسف(علیه السلام) ما بدان اشاره دارد، قانونی عمومی است و اختصاص به حضرت یوسف(علیه السلام) ندارد، چنان که در متن آیه بدان تصریح شده است:
«انّهُ من یَتق و یَصبر فإن الله لایضیعُ أجر المحسنین.»(1)
هر کس تقوا پیشه کند و در مقابل هوس صبر و مقاومت نماید، خداوند، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند .
این داستان ، نشان می دهد آنچه قرآن کریم، در باره حضرت موسی(علیه السلام) بیان می فرماید که: «ولما بلغ أشده و استَوی ءاتَینة حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین»(2)نیز قانونی عمومی است و همه اهل احسان و نیکوکاران، از دیدگاه قرآن کریم، از نور حکمت و دانش ویژه الهی ، برخوردار خواهند شد.
شیخ ، مشروح این داستان را برای کمتر کسی بیان کرده است؛ اما گاهی به مناسبتی بدان اشارتی میکرد و می فرمود:
من، استاد نداشتم: ولی گفتم: خدایا! این را برای رضای خودت ترک می کنم و از آن
چشم می پوشم. تو هم مرا برای خودت درست کن.
فقیه عالی قدر ، آیة الله سید محمدهادی میلانی به این داستان ، اشاره نموده و فرموده بود: «به شیخ ، عنایتی شده و آن ، به خاطر کف نفسی(1)بوده که در ایام جوانی به
عمل آورده است».
جناب شیخ، خود، شرح این ماجرا را در دیداری که با آن بزرگوار داشته، بازگو نموده است و حجة الإسلام و المسلمین سید محمدعلی میلانی، فرزند آیة الله میلانی - که
خود در آن دیدار حضور داشته -، این واقعه را از زبان شیخ، چنین تعریف می کند :(2)
در ایام جوانی ، دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام، در خانه ای خلوت، مرا به دام انداخت. با خود گفتم: رجبعلی! خدا می تواند تو را خیلی امتحان
کند. بیا یک بار ، تو خدا را امتحان کن و از این حرام آماده و لذت بخش، به خاطر خدا صرف نظر کن.
سپس به خداوند، عرضه داشتم: خدایا! من، این گناه را برای تو ترک می کنم. تو هم مرا برای خودت تربیت کن.
آن گاه ، همچون یوسف(علیه السلام) ، دلیرانه در برابر گناه ، مقاومت می کند و از آلوده شدن دامان خود به گناه ، جلوگیری می کند و به سرعت ، از دام خطر می گریزد.
این کف نفس (خویشتنداری)و پرهیز از گناه، موجب بصیرت و بینایی او می گردد، دیده برزخی او روشن می شود و آنچه را که دیگران نمی دیدند و نمی شنیدند، می بیند و می شنود، به طوری که چون از خانه خود بیرون می آید، بعضی افراد را به صورت برزخی شان می بیند و برخی اسرار برای او کشف می شود .(3)
از جناب شیخ ، نقل شده است که فرمود:
روزی از چهارراه مولوی و از مسیر خیابان سیروس، به طرف چهار راه گلوبندک رفتم و بر گشتم و فقط یک چهر آدم دیدم!
دعای جوانی به دام افتاده که: «خدایا ! مرا برای خودت تربیت کن» ، در آن فضای هیجان انگیز ، مستجاب شد و جهشی در زندگی معنوی این جوان سعادتمند، پدید آورد که انسان های ظاهربین و سطحی نگر ، قادر به درک آن نیستند. رجبعلی ، با این جهش، ره صدساله را یک شبه طی کرد و شد: «شیخ رجبعلی خیاط».
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه ، مسئله آموز صد مدرس شد.
در نخستین گام از تربیت الهی، چشم و گوش معنوی این جوان ، باز شد و اینک در باطن جهان و در ملکوت عالم ، چیزهایی می دید که دیگران نمی دیدند و آواهایی
می شنید که دیگران نمی شنیدند. این تجربه باطنی، موجب شد که شیخ، اعتقاد پیدا کند که: «اخلاص»، موجب باز شدن چشم و گوش «دل» است. لذا به شاگردانش تأکید می کرد:
اگر کسی برای خدا کار کند، چشم و گوش قلب او باز می شود.
در این جا، این سؤال پیش می آید که : مگر قلب، چشم و گوش دارد؟ و مگر انسان ، قادر است با وسیله ای جز چشم و گوش ظاهری، چیزی را ببیند یا صدایی را بشنود؟
پاسخ ، این است که: آری ، چنین است و احادیث اسلامی - که شیعه و سنی ، آنها را نقل کرده اند نیز به این سؤال ، پاسخ مثبت داده اند. در این جا برای نمونه به چند روایت ، اشاره می کنیم.(1)
1) . برای دیدن احادیث بیشتر در این باره، ر.ک : میزان الحکمة، ج ۹، ص ۵۱۳، باب ۳۳۳۵ و ۳۳۳۶.
رسول خدا می فرماید:
ما مِن عبدٍ إلا و فی وجهه عَینان یبصرُ بهما أمرَ الدنیا، و عَینان فی قَلبه یُبصر بهما أمر الآخرةِ ، فإذا أراد اللهُ بعبدٍ خیرأ فتحَ عینیهِ اللتَین فی قَلبه ، فأبصَر بِهما ما وعدهُ
بِالغَیب ، فآمن بالغیب علی الغَیب.(1)
هیچ بنده ای نیست ، جز این که دو چشم در صورت او وجود دارد که با آنها امور دنیا را می بیند و دو چشم در دلش که با آنها أمور آخرت را مشاهده می کند. هر گاه خداوند، خوبی بنده ای را بخواهد، دو چشم دل او را می گشاید، که به وسیله آنها وعده های غیبیاو را می بیند و با دیده های غیبی، به غیب، ایمان می آورد.
و در حدیثی دیگر از آن بزرگوار ، نقل شده است:
لولا تمزُّعُ قلوبکُم و تزیدکم فی الحدیث لسمِعتُم ما أسمع.(2)
اگر پراکندگی دل ها و پرگویی های شما نبود، بی گمان، آنچه را من میشنوم ، شما نیز می شنیدید.
همچنین امام صادق(علیه السلام) می فرماید:
إن لِلقلب أذُنینِ : روح الإیمان یسارُّهُ بالخیر ، و الشیطان یسارُّهُ بالشر، فأیهما ظهر علی صاحبه غلبه.(3)
همانا دل ، دارای دو گوش است . روح ایمان ، در آن، نجوای خیر میکند و شیطان ، در آن، نجوای شر می کند. پس هر یک از این دو بر دیگری پیروز شود، او را مغلوب
خود می کند.
در نهج البلاغه می خوانیم که امام علی(علیه السلام) می فرماید: خداوند متعال در طول تاریخ، بندگان شایسته ای دارد که با آنها، در اندیشه و عقلشان سخن می گوید. سخن امام(علیه السلام) چنین است:
وما برح لله - عزت آلاؤه - فی البرهة بعد البرهة و فی أزمان الفتراتِ عبادٌ ناجاهم فی فکرهم، و کلَّمهم فی ذات عُقولِهم، فاستصبحوا بنور یقظةٍ فی الأبصار و الأسماع و الأفئِدَة .(1)
خداوند - که نعمتهایش بزرگ باد - ، در هر زمان، بویژه در دوران های فترت - که جای پیامبران ، خالی است ، بندگانی دارد که (از راه الهام ) در اندیشه شان ، با ایشان
سخن می گوید و ایشان چشم و گوش و دل خود را به نور هشیاری روشن می کنند .
این بندگان شایسته خدا، همان کسانی هستند که وصفشان در «مناجات شعبانیه »چنین آمده است:
إلهی و اجعلنی ممَّن نادیتَهُ فأجابَک ، و لاحظتهُ فصعِقَ لجلالِک، فناجیتَه سِرّا و عمل لَک جهراً.(2)
خدای من! مرا در زمره کسانی قرار ده که چون آنان را ندا دادی ، پاسخت را دادند، و چون به آنان توجه کردی، تجلی نور جلالت ، بیهوششان کرد. تو نهانی با آنان راز گفتی و آنها آشکارا برای تو کار کردند.
جوان خیاط ، پس از رهایی از دام نفس اماره و شیطان ، و باز شدن چشم و گوش دل، در صف چنین بندگان شایسته ای قرار می گیرد و از این پس، گاهی در خواب و گاهی در بیداری، از الهام های سازنده غیبی برخوردار می شود و از هدایت ویژه ای که خاص مجاهدان راستین و با اخلاص است ، بهره مند می گردد.(1)
این هدایت در حدیث نبوی ، چنین تبیین شده است:
إذا أراد الله بعبدٍ خیرأ فقَّههُ فی الدین ، و ألهمه رُشدَه.(2)
هر گاه خداوند، خوبی بنده ای را بخواهد ، او را دین شناس می گرداند و راه راست را به او الهام می کند.
یکی از برکات ارزشمند هدایت خداوند، برای کسانی که تحت تربیت خاص او قرار دارند، آگاهی از عیب های خویش است. در حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) آمده است:
إذا أراد الله بعبدٍ خیر فقهه فی الدین، و زَهدهُ فی الدنیا، و بصرَه بعیوبِ نَفسهِ .(3)
هر گاه خداوند، خوبی بنده ای را بخواهد ، او را دین شناس می گرداند و به دنیا بی اعتنا می کند و به عیب هایش بینا می سازد.
آری ! جوان خیاط ، پس از این که تحت تربیت خاص الهی قرار گرفت، از اینگونه الهام ها برخوردار شد.
آیة الله سید احمد فهری زنجانی،(1)نقل می کند که جناب شیخ به ایشان فرمود:
روزی برای انجام دادن کاری روانه بازار شدم. اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت؛ ولی بلافاصله ، استغفار کردم. در ادامه راه، شترهایی که از بیرون شهر هیزم می آوردند،
قطار وار از کنارم گذشتند. ناگاه ، یکی از شترها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم، آسیب می دیدم. به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود که این رویداد، از کجا سرچشمه گرفت و با اضطراب ، عرض کردم: خدایا ! این چه بود؟
در عالم معنا به من گفتند: «این ، نتیجه آن فکری بود که کردی».
گفتم: گناهی که انجام ندادم.
گفتند: «لگد آن شتر هم که به تو نخورد!».(2)
آیة الله فِهری نقل می کند : یکی از کسانی که مجذوب شیخ شده بود، آیة الله آقا میرزا محمود ، امام جمعه زنجان ،(3)بود که فردی فاضل و از شاگردان میرزای نایینی بود. مردی با آن همه فضل ، مجذوب صفا و نورانیت انسان وارسته ای شده بود که از معلومات رسمی، بی بهره بود.
شیخ ، روزی فرمود:
امام جمعه زنجان و جمعی از محترمین تهران ، به این جا آمدند. ایشان، همراهان را
1) . نماینده ولی فقیه در سوریه و امام جمعه زینبیه دمشق که در تیر ماه ۱۳۸۵ ، به رحمت ایزدی پیوست .
2) . این حکایت را دو تن از ارادتمندان شیخ، با کمی تفاوت از او نقل کرده اند. این متن ، مطابق نقل مرحوم آیة الله فهری است، جز عبارت: «اندیشه مکروه» که مطابق نقل دیگر است.
3) . آیة الله سید محمود موسوی زنجانی (۱۳۰۹ - ۱۳۷۴ ق)، معروف به «امام جمعه زنجان»، فرزند آیة الله سید محمد مجتهد طارمی و از شاگردان آیات عظام : سید محمد کاظم یزدی ، میرزا فتح الله شیخ الشریعه ، میرزا حسین نایینی و میرزا محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی) بود. وی پس از اخذ گواهی اجتهاد از مراجع نجف و بازگشت به زنجان ، حوزه این شهر را رونقی تازه بخشید و عملا ریاست آن را بر عهده داشت.
معرفی کرد و ... در اثر این آمد و رفت، حالتی به من دست داد که: «به جایی رسیده ام که بزرگان به دیدن من می آیند و ....».
شب ، حالت عجیبی به من دست داد. حالم خیلی گرفته شد. با تضرع و زاری و اظهار نیاز به درگاه خداوند متعال، صفای باطن، باز گشت. در فکر فرو رفتم که : اگر این
حالت ادامه پیدا می کرد ، تکلیف من چه بود؟ و چرا این طور شدم؟!
در این فکر بودم که بلعم باعورا(1)را به من نشان دادند و گفتند: «اگر این حالت ادامه پیدا می کرد، مثل او می شدی و نتیجه همه زحماتت این بود که با بزرگان محشور
بودی. دنیا را داشتی و در آخرت ، چیزی نصیبت نمی شد».
این ماجرا گذشت. روزهای جمعه، جلسه داشتیم. یک روز، جلسه طول کشید و نزدیک ظهر شد. صاحب منزل و رفقا گفتند: همین جا ناهار را صرف کنید. ما هم قبول کردیم. هفته دیگر ، مجددا جلسه به ظهر متصل شد و باز ، سفره انداختند . طبعا سفره . چرب تر از هفته قبل بود. این داستان ، چند هفته تکرار شد. در یک جلسه که سفره خیلی رنگین بود، یک قالب کره خوب در وسط سفره قرار داشت که توجه همه را به خود جلب کرده بود. به ذهنم آمد که: «این سفره به خاطر من است . بقیه رفقا نیز به خاطر من دعوت شده اند. بنا بر این ، من ، به خوردن این کره ، اولویت دارم».
با این اندیشه ، قدری نان بر داشتم و تا دراز شدم که از آن کره بر دارم، دیدم که بلعم باعورا ، در گوشه اتاق نشسته و به من می خندد. این بود که دستم را پس کشیدم.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: از ایشان شنیدم که فرمود:
شبی در عالم رؤیا دیدم که مجرم شناخته شدم و مأمورانی آمدند تا مرا به زندان ببرند. صبح آن روز، ناراحت بودم که : سبب این رؤیا چه بود؟ با عنایت خداوند متعال،
1) . بلعم باعورا، عالمی بود که دعایش مستجاب می شد. وی دوازده هزار شاگرد داشت؛ اما در نتیجه هواپرستی و دنیا خواهی، به یاری زمامدار ستمگر عصر خود برخاست. تا آن جا که آماده شد تا لشکر موسی من را نفرین کند. قرآن کریم، ضمن اشاره به سرنوشت عبرت انگیز این دانشمند هواپرست، او را به سگ ، تشبیه کرده است و می فرماید: «فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهَث أو تترکهُ یلهث.....»(سورة اعراف، آیه ۱۷۶) (ر.ک: المیزان، ج ۸، ص ۳۳۹: تفسیر القمی، ج ۱، ص ۲۴۸ : منیة المرید، ص ۱۵۱).
متوجه شدم که موضوع رؤیا، به همسایه ام ربط دارد. از اهل بیت (یعنی : همسرم خواستم که جستجو کند و خبری بیاورد. همسایه مان شغلش بایی بود. معلوم شد که چند روز کار پیدا نکرده و شب گذشته ، او و همسرش گرسنه خوابیده اند. به من فرمودند: «وای بر تو! تو شب ، سیر باشی و همسایه ات گرسنه باشد؟!». در آن هنگام، من سه عباسی(1)پول نقد، ذخیره داشتم. فورا از بقال سر محل، یک عباسی دیگر قرض کردم و آن مبلغ را با عذرخواهی به آن همسایه دادم و از او خواهش کردم که هر وقت بیکار بود و پول نداشت، مرا مطلع کند.
یک بار ، جناب شیخ فرمود:
شبی دیدم که حجاب(2)دارم و نمی توانم به حضور محبوب ، راه یابم. پیگیری کردم که این حجاب ، از کجاست. پس از توسل و بررسی فراوان، متوجه شدم که در نتیجه احساس محبتی است که عصر روز گذشته از دیدن قیافه زیبای یکی از فرزندانم داشته ام. به من گفتند: «باید او را برای خدا بخواهی». من هم استغفار کردم.
یکی از ارادتمندان شیخ، در باره او نقل می کند که: شبی در یکی از جلسات - که در خانه فردی از دوستان شیخ بود - ، شیخ، پیش از آن که صحبت های خود را شروع
کند ، احساس ضعف کرد و قدری نان خواست. صاحب خانه ، نصف نان تافتون آورد. ایشان ، آن را میل کرد و جلسه را آغاز نمود. شب بعد فرمود:
دیشب به ائمه من سلام کردم: ولی آنان را ندیدم. متوسل شدم که بدانم علت چیست .در عالم معنا فرمودند: «نصف آن قطعه نان را که خوردی، ضعفت برطرف شد، نصف دیگر را چرا خوردی ؟!».
مقداری از غذا که برای بدن مورد نیاز است، خوردنش خوب است؛ اما اضافه بر آن، موجب حجاب و ظلمت است.
حدیث مشهوری است که در نظر اهل فن، به «حدیث قرب نوافل» معروف است. این حدیث را محدثان شیعه و سنی، با اندک اختلافی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) روایت کرده اند.(1)
متن حدیث، چنین است:
قال الله(عزوجل) : ... ما تقرَّب إلی عبد بشیءٍ أحبَّ إلی مما افترضتُ علیه ، و إنه لیتقرب إلیَّ بالنافلة حتی أحِبه ، فإذا أُحِبَبتُهُ کنتُ سمعَه الذی یسمع به ، و بصرهُ الّذی یُبصر به ، و لسانه الذی ینطِق به ، و یده التی یبطِش بها، إن دعانی أجَبتُهُ، و إن سألنی أعطیته.(2)
خداوند(عزوجل) فرموده است: «.... هیچ بنده ای با وسیله ای که نزد من، محبوب تر باشد از آنچه بر او واجب کرده ام، به من نزدیک نشد. همانا او با نافله به من نزدیک می شود تا آن جا که او را دوست بدارم، و چون دوستش بدارم، گوش او می شوم که با آن بشنود، و چشم او می شوم که با آن بیند، و زبان او می شوم که با آن سخن بگوید، و دست او میشوم که با آن ضربه بزند. اگر مرا بخواند، پاسخش میدهم و اگر از من چیزی بخواهد، به او می دهم».
مقصود از «نافله» در احادیث «قُرب نوافل» - که انجام دادن آن پس از «واجبات» ،
حرکت انسان را به سوی کمال مطلق و مقصد اعلای انسانیت تسریع می کند - کارهای نیک و شایسته است .
بر اساس این احادیث ، انسان می تواند از راه انجام دادن کارهای نیک برای خداوند، گام به گام ، به کمال مطلق ، نزدیک شود و در اوج عبودیت، چشمش جز برای خدا نبیند، گوشش جز برای خدا نشنود، زبانش جز برای خدا نگوید و قلبش جز برای خدا نخواهد.
به سخن دیگر، با ذوب شدن اراده انسان در اراده خداوندی ، بنا به تعبیری که در احادیث «قرب نوافل» آمده ، خداوند ، چشم و گوش و زبان و قلب او می گردد و در نهایت ، به جوهر عبودیت - که همان ربوبیت است- نائل می شود.
به تعبیر جناب شیخ:
اگر چشم برای خدا کار کند، می شود «عین الله»، و اگر گوش برای خدا کار کند ، می شود «اذن الله»، و اگر دست برای خدا کار کند، می شود «ید الله» ، تا می رسد به قلب انسان که جای خداست و فرموده اند:
قلب المؤمن عرش الرَّحمن.(1)
قلب مؤمن ، عرش خداوند رحمان است.
و به فرموده امام حسین(علیه السلام) :
جَعلت قلوب أولیاءکَ مسکناً لمشِیَّتِکَ.(2)
خداوندا! قلب های دوستانت را جایگاه مشیت و خواسته خود قرار دادی.
بررسی دقیق و منصفانه احوال شیخ، نشان می دهد که او ، پس از جهشی عظیم - که در نتیجه پشت پا زدن به شهوت جنسی برای رضای خدا، در زندگی معنوی اش پیش
آمد، و در نتیجه تربیت الهی و الهام ها و امدادهای غیبی -، به این نقطه از کمالات معنوی دست یافت، و شاید این نکته، راز علاقه او به زمزمه کردن این اشعار بود:
در دبستان ازل، سن تو ارشادم کرد
بهر صیدم ز گرم، لطف تو امدادم کرد
نفس بدسیرت من، مایل هر باطل بود
فیض بخشی تو، از دست وی آزادم کرد
یکی از شاگردان شیخ که نزدیک به سی سال با وی در ارتباط بوده، می گوید: به توصیه شیخ، به دیدار آیة الله کوهستانی(1)
در این جا جالب است کرامتی از آیة الله کوهستانی نقل کنیم. خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین آقای سید قاسم شجاعی ، برای نگارنده نقل کرد: آقای صدرایی اشکوری ، از وعاظ رشت، دچار عارضه قلبی شد. او را از رشت به تهران آوردند و در بیمارستان آبان، بستری کردند. روزی مرحوم آقای فلسفی شیخ محمد تقی به من زنگ زد و از من خواست که با هم به عیادت او برویم. آقای فلسفی ، در دیدار با آقای صدرایی اشکوری ، ضمن گفتگو به ایشان گفتند: شما وضعتان چه طور است؟
گفت: عطبه آقا سید الشهدا ، ما را اداره می کند. آقای فلسفی گفتند: ما همه از آقا سید الشهدا برخورداریم. گفت: آقا! ما یک حساب دیگری داریم.
آقای فلسفی ، کنجکاو شد که : جریان چیست؟ آقای صدرایی گفت: من یک قطعه باغ چای دارم که عطیة سید الشهداست و در دوران پیری ، مرا اداره می کند. مرحوم فلسفی گفتند: از کجا می گویید که عطیه سید الشهد أست؟ او جواب داد: من، این باغ را برای معامله ، قولنامه کرده بودم. دو روز بعد، به دیدن آیة الله کوهستانی رفتم. وقتی که وارد شدم ، ایشان فرمود: «صدرا! چرا عطیه ملوکانه را می فروشی؟!» . به او گفتم: آقا! من با شاه ، کاری ندارم! فرمود: «این را نمی گویم. آقا سید الشهدا را می گویم. اینها این الفاظ را دزدیده اند. یادت هست جوان بودی ، رفتی حرم سید الشهدا، بالای سر آقا. سرت را به شبکه نزدیک کردی، گفتی: آقا سید الشهدا!... من، یک لطفی می خواهم که در دوران پیری،سر سفره شما اداره شوم؟ این باغ ، اجابت آن دعاست. چرا آن را معامله کردی؟!»
دست آقا را بوسیدم و از پله ها پایین آمدم. یک ماشین گرفتم. به رشت باز گشتم و قولنامه را پاره کردم و تا الآن، زندگی من از این باغ ، اداره می شود.
من (شجاعی) آن وقت ، حالم دگرگون شد و تصمیم گرفتم که خدمت آقای کوهستانی برسم. ایام حج بود. به عنوان روحانی کاروان ، به حج مشرف شدم. دکتری داشتیم به نام دکتر طهماسبی. به ایشان گفتم: من قبلا می خواستم نزد آقای کوهستانی بروم؛ ولی نشد. او گفت: من دکتر شان هستم. گفتم: چه قدر خوب شد ! این جا عهد کن که رسیدیم ایران ، مرا خدمت ایشان ببری. او گفت: وقتی آمدم، ایشان سخت بیمار بود. فشار خون و همچنین اسید اوریک ایشان بالا بود. بعد از این حرف دکتر، من خیلی نگرانشان بودم، تا این که از مکه به عرفات آمدیم . در عرفات ، «دعای عرفه» را آهسته می خواندم و به مضامین ، توجه می کردم. به این جمله رسیدم: «عمیت عینٌ لا تراک» . دلم شکست و قطره اشکی جاری شد. در آن حالت گفتم: خدایا ! من چیزی ندارم ؛ ولی می دانم سیادت دارم. این را این جا خرج می کنم. تو را به حق آبا و اجداد ما ، این بنده (آیة الله کوهستانی) را شفا بده!
وقتی به ایران بر گشتم ، دیدار آیة الله کوهستانی میسر نشد. رفتم مشهد. ساعت یازده و نیم شب ، در دار السیادة، دیدم زیر بغل پیرمردی را گرفته اند و او را می آورند. پرسیدم: ایشان کیست؟ گفتند: آقای کوهستانی من ، ایشان را ندیده بودم. سلام کردم و خم شدم دست ایشان را بوسیدم. همین که خم شدم، دستش را روی شانه راستم گذاشت و فرمود: «شجاعی! خدا عاقبتت را به خیر کند ! دعای عرفانت به ما رسید». من تمام بدنم عرق کرد. همان جا نشستم. همسرم گفت: چه شده؟! گفتم: هیچ! بگذار قدری بنشینم. حدود نیم ساعت نشستم. آقای ری شهری! خدا شاهد است که در عرفات ، کسی کنار من نبود . من آهسته ، در حالی که قطره اشکی روی کتاب دعایم چکید، ایشان را دعا کردم و ایشان در حرم امام رضا به من گفت: «دعای عرفاتت به من رسید». این ، خاطره عجیبی است در زندگی من.
رفتم. مرحوم کوهستانی ، ضمن مطالبی، در باره1) . یکی از علمای وارسته ای که شیخ ، بارها به زیارت او رفته بود، آیة الله شیخ محمد کوهستانی (۱۳۰۸ -۱۳۹2 ق) بود. جناب شیخ در باره او فرموده بود: «از آقای کوهستانی، نوری ساطع است که به آسمان می رود. در یکی از این ملاقات ها، آیة الله کوهستانی، هنگام بازگشت جناب شیخ، وی را تا کنار جاده اصلی - که حدود یک کیلومتر مسافت دارد ، بدرقه نمود. سال ها بعد، زمانی که سخن شیخ را برای آیة الله کوهستانی بازگو می کنند، فروتنانه می گوید: «آن زمان ، ذکر هایی داشتیم».
شیخ فرمود: «مرحوم شیخ رجبعلی خیاط ، هر چه داشت ، از توحید داشت. او مستغرق در توحید بود».
دکتر حمید فرزام - که سال ها از محضر جناب شیخ، استفاده کرده - ، ایشان را چنین توصیف می کند: جناب شیخ رجبعلی نکوگویان - رحمة الله علیه -، عارفی وارسته و به خدا پیوسته بود که بر اثر تزکیه نفس و صفای باطن، به مقام «فناء فی الله» و «بقاء بالله» نائل گشته بود، و به برکت عمل به احکام شریعت و سیر و سلوک در مقامات و
احوال طریقت و به فضل و عنایت پروردگار ، به سر منزل حقیقت ، واصل گردیده بود.
یکی دیگر از شاگردان شیخ رجبعلی ، در توصیف او می گوید: مرحوم شیخ ، از کسانی بود که وجود او را خدا مسخر کرده بود. او ، هر چه می دید، از خدا می دید و هر چه می گفت ، از خدا می گفت. اول و آخر کلامش خدا بود؛ چون عاشق خدا بود. او عاشق خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله)و اهل بیت(علیهم السلام) بود. هر چه می گفت ، از آنها می گفت. مقدس بودن، غیر از عاشقی است . شیخ رجبعلی ، عاشق بود. هنر او ، محبت به خدا و کار کردن برای خدا بود. کسانی که در معنویات عاشق اند ، چشم و گوششان الهی می شود و قلب آنها و دیگر اعضا و جوارحشان در خدمت خداوند، قرار می گیرد، به گونه ای که گویا چیزی غیر از خدا نمی دید.
جناب شیخ، لذت بردن از غیر خدا را گناه می دانست. روزی در گرمای شدید تابستان ، با بادبزن های دستی ، قدری خود را باد زد. همین که احساس خنکی نمود،بلافاصله گفت:
و أستَغفِرُک من کل لذةٍ بِغَیر ذِکرِک ، و من کل راحةٍ بغیر أُنسُکَ ، و من کل سرورٍ بغیر قربک، و من کل شغلٍ بغیر طاعتک.(1)
خداوندا! به خاطر هر لذتی بدون یاد تو، و به خاطر هر راحتی ای بدون انس با تو، و به خاطر هر سروری بدون نزدیک شدن به تو، و به خاطر هر دل مشغولی ای بدون فرمانبرداری ات، از تو آمرزش می طلبم.
یکی دیگر از شاگردان شیخ ، محبت وی به خداوند متعال را چنین تصویر می کند: شیخ، چنان عاشق خدا بود که در محضرش غیر از مکالمات ضروری ، حاضر نبود سخنی غیر از محبوبش به میان آید. گاه به داستان لیلی و مجنون مثل می زد که مجنون ،
1) . مفاتیح الجنان، مناجات «خمسة عشر»، مناجاة الذاکرین .
حاضر نبود جز درباره لیلی چیزی بشنود. می گویند: از مجنون عامری پرسیدند که : حق با علی(علیه السلام) است یا با عمر؟ پاسخ داد: حق با لیلی است!
می فرمود:
اگر این داستان، واقعیت هم نداشته باشد، برای نزدیک کردن حقیقت به ذهن، مناسب است.
شدت محبت به خدا و کمال اخلاص، جوان خیاط را به منزلت والا و مقصد اعلا رساند و بدین ترتیب ، او ۔ چنان که در حدیث آمده - از راهی جز راه های مرسوم، به کمالات و مقامات اهل معرفت ، دست یافت.
در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است:
إن أولی الألباب الذین عملوا بالفکرةِ حتی ورثوا منه حُب الله ...، فإذا بلغ هذه المنزلة جَعل شهوتَه و مَحَبّته فی خالقه ، فإذا فعل ذلک نزل المنزلة الکبری فعایَن ربه فی قلبه ، و ورث الحکمة بغیر ما ورثه الحکماء ، و ورث العلم بغیر ما ورثه العلماء ، و ورث الصدق بغیر ما ورثه الصدیقون. إن الحکماء ورثوا الحکمة بالصَّمت ، و إن العلماء ورثوا العلم بالطلب، و إن الصدیقین ورثوا الصدق بالخشوع و طول العبادة .(1)
خردمندان ، کسانی اند که اندیشه را به کار می گیرند تا بر اثر آن ، محبت خدا را به دست آورند ... پس چون به این منزلت برسد ، خواهش و محبت خود را از آن آفریدگارش قرار می دهد، و هر گاه چنین کند، به بزرگ ترین منزلت ، دست می یابد و پروردگارش را در دل خویش می بیند، و حکمت را می یابد، نه از طریقی که حکما یافتند، و دانش را می یابد، نه از طریقی که دانشمندان یافتند، و صدق را می یابد، نه از راهی که صدیقان یافتند. حکیمان، حکمت را با خاموشی فرا چنگ آورده اند و دانشمندان،
1) میزان الحکمة، ج ۲، ص ۴۴۴، باب ۶۷۹، ح ۳۳۲۱.
دانش را با جستن ، و صدیقان ، صدق را با خشوع و عبادت دراز مدت .
یکی از ارادتمندان شیخ که سال های طولانی در خلوت و جلوت با او بوده، در باره کمالات معنوی شیخ ، چنین می گوید: در نتیجه شدت محبت به خداوند متعال و اهل بیت(علیهم السلام) ، حجابی میان او و خدا نبود. به تمام عوالم ، راه داشت. با ارواحی که در برزخ بودند، از آغاز خلقت تا کنون، صحبت می کرد. آنچه را هر کس در دوران عمر خود طی کرده بود، به محض اراده کردن ، می دید و نشانه های آن را می گفت(1)و آنچه را اراده می کرد و اجازه می دادند ، آشکار می کرد.
دیدن ملکوت آسمانها و زمین با دیدة دل، مقدمه رسیدن به مرتبه والای یقین شهودی و یا عین الیقین است. در قرآن کریم، درباره ابراهیم(علیه السلام) آمده است :
«وکذلک نُری إبراهیم ملکوت السموت والأرض ولیکون من الموقنین».(2)
این چنین ، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا از اهل یقین شود .
در حدیث است که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود:
لولا أن الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا إلی الملکوت.(3)
اگر نبود این که شیطان ها بر گرد دل های آدمیان می گردند، هر آینه ، انسانها ملکوت را می دیدند.
همه کسانی که از دام نفس و شیطان ، رهایی یافته و حجاب های دل را به کناری زده اند، می توانند ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده کنند و آن گاه ، در صف «أولوا
العلم» و در کنار فرشتگان، شاهد یگانگی ذات مقدس حق باشند:
(شهد الله أنه لا إله إلا هو والملئِکة و أولوا العلم.)(1)
خداوند و فرشتگان و أولوا العلم ، گواه اند که جز او خدایی نیست و .
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند که: از مرحوم حاج مقدس(2)پرسیدم: این حدیث از پیامبر(صلی الله علیه وآله) درست است که فرموده: «لولا أن الشیاطین ...»؟
ایشان پاسخ داد: «آری».
گفتم: شما ملکوت آسمانها و زمین را می بینید؟
پاسخ داد: «خیر؛ ولی شیخ رجبعلی خیاط می بیند».
از مرحوم شیخ عبد الکریم حامد ، نقل شده است که: شیخ ، در شصت سالگی ، از حالی برخوردار بود که وقتی توجه می کرد،(3)هر چه می خواست ، می فهمید .(4)
دکتر حمید فرزام می گوید: من معمولا شبهای جمعه به خدمت شیخ، شرفیاب می شدم و در جلسات نماز و دعا شرکت می کردم، تا این که دیدم سؤالاتی دارم که باید به طور خصوصی با ایشان مطرح کنم. لذا به ذهنم رسید که در وسط هفته خدمت
1) . سورة آل عمران، آیه ۱۸.
2) یکی از وعاظ معروف تهران، که به حق ، اهل تقوا و تقدس بود.
3) یعنی قلب و فکر خود را متوجه عالم معنا می کرد.
4) نویسنده کتاب در رساله در تاریخ جدید تصوف ایران، در صفحه ۱۰۳، تحت عنوان «فایده» چنین می نویسد: جامع اوراق ، طردة للباب گوید که : شنیدم آقای دکتر مدرسی را که من به اوان تحصیل به دانشکده علوم، گاهی با تنی چند از اساتید دانشکده مزبور، حاضر جلسه هفتگی مرحوم مبرور ، شیخ رجبعلی خیاط ، میگردیدم - طاب ثراه - و سؤالاتی می کردم مشکل از مسائل فیزیک، همچون: میدان مغناطیسی، و شیخ می فرمود که: «می پرسم و جواب می دهم» و سر فرود می آورد و لختی بعد، بر می آورد و جوابی درست می آورد، سؤالی را که کرده بودم.
ایشان بروم.
بعد از ظهر یکی از روزهای دوشنبه ، برای طرح بعضی سؤالات ، به خدمتشان رفتم. روز خوبی بود؛ زیرا در مجلس شیخ، مرحوم حجة الاسلام دکتر محمد محققی، استاد دانشگاه و نماینده آیة الله بروجردی ال در اروپا، حضور داشتند. او شخصیتی نورانی بود و من ، ایشان را تا آن زمان ندیده بودم و نمی شناختم. به هر حال ، اجازه گرفتم و در محضر آنان نشستم و از سخنان عالمانه آن دو بزرگوار ، بهره فراوان بردم.
پس از پایان جلسه که نزدیک غروب بود ، دکتر محققی خداحافظی کردند و من هم متعاقب ایشان ، از شیخ، خداحافظی کردم و به دنبال دکتر بیرون آمدم. در داخل کوچه ، ایشان را صدا زدم و گفتم: می خواهم با شما بیشتر آشنا شوم. فرمودند: بنده ، محمد محققی هستم و شغلم معلمی است. به ایشان گفتم: من باید برای استفاده ، خدمت جناب شیخ بیایم. جناب عالی - بحمد الله - مستغنی هستید ! غرضم این بود که ببینم ایشان چه می گویند. فرمودند: نه آقا! معلومات ما کتابی و از نوع محفوظات است. بیا ببین نزد جناب شیخ ، چه خبر است! جناب شیخ ، به مقامی واصل گردیده اند که خیلی چیزها را رؤیت می کنند. علم ما کجا، علم ایشان کجا؟!
گفتم: چه طور؟!
اظهار داشتند: اولین باری که خدمتشان رسیدم، پس از احوالپرسی، از شغلم سؤال کردند.
گفتم: معلم هستم.
فرمود: غیر از معلمی؟
گفتم: استاد دانشگاه هستم و درس می دهم.
فرمود: نه! من می بینم که شما با یک شیء گوی سر و کار دارید؟
من از تعجب ، خشکم زد. گفتم: بله. من سالهاست که برای امرار معاش ، گره جغرافیایی می سازم و می فروشم و کسی خبر ندارد دکتر فرزام ، در تأیید نظر دکتر محققی، در ادامه خاطرات خود می افزاید: از این دست مطالب ، فراوان است که اگر همه را بخواهم بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. جناب شیخ ، بر اثر تزکیة نفس و صفای باطن ، بدون این که به اصطلاح عرفا و متصوفه «در بحر مکاشفت ، مستغرق گردند»، به طور ساده ، چیزهایی را می دیدند و بیان می کردند، چنان که بارها در حضور مریدان ، به صراحت می گفتند:
رفقا! خدا در حق من کرامت فرموده و من ، قالب برزخی اشخاص را می بینم.
دکتر فرزام می گوید : کارگر زحمتکش و درستکاری به نام علی قضاتی - که اهل آذربایجان بود - ، در منزل همسایگان محل و گاهی در خانه ما کار می کرد و مزد می گرفت. او در فصل زمستان و تابستان ، یک لباس بلند نظامی می پوشید. جناب شیخ ، اصلا او را ندیده بودند. یک روز بدون مقدمه به من فرمودند:
آن مرد قد بلندی که لباس سربازی بر تن دارد و گاهی به منزل شما می آید و کمک می کند، شخص عیالوار و مستمندی است. باید بیشتر به او کمک بکنید.
دکتر فرزام می گوید: صبح یکی از روزهای پنجشنبه، با حالت قهر ، از خانه بیرون رفتم. شب که برای نماز ، خدمت جناب شیخ رسیدم ، رفقا جمع بودند و هنوز مغرب
نشده بود و جناب شیخ هم گوشه اتاق ، نشسته بود. یک دفعه چشمشان به من افتاد . رو به من نموده ، فرمودند: زود از میدان در می روی!
و سرشان را به نشانی تعجب ، کمی تکان دادند و بلافاصله ، این بیت حافظ را خواندند:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او، نیک سرانجام افتاد.
و من فورة ، متوجه اشتباه خودم شدم.
دکتر فرزام می گوید: قریب چهل سال پیش، ناراحتی قلبی پیدا کردم و کمی احساس خطر می کردم. به آقای دکتر گویا گفتم: وضعم خوب نیست و امکان دارد که....
گویی ایشان در غیاب من، بیماری مرا به اطلاع جناب شیخ رسانده بودند. ایشان فرموده بودند:
ناراحت نباشد. می بینم که موی سر و صورت او سفید می شود.
و ظاهر گفته بودند:
به سن هفتاد - هشتاد هم می رسد.
و اکنون،(1)به فضل خدا ، بنده متجاوز از هفتاد سال دارم.
دکتر فرزام می گوید: در حدود سال ۱۳۳۷ شمسی، یعنی اواخر عمر شریف شیخ، قرار بود بنده برای تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه لاهور، به پاکستان عزیمت کنم. یک روز بعد از ظهر ، برای مشورت ، خدمتشان رفتم و به اصطلاح اهل ادب، رجما بالغیب ، گفتم: جناب شیخ ! من آمده ام خدمتتان مشورت کنم که به پاکستان برویم یا نه؟ ممکن است در این باره با پدر و مادرم هم مشورتی بفرمایید؟
جناب شیخ گفتند: سه تا صلوات بفرست .
1) . مقصود. سال ۱۳۷۵ شمسی است .
بعد، شروع کردند با آنها به حرف زدن و آخر به گریه افتادند. من ، ناراحت شدم. گفتم: اگر می دانستم شما ناراحت می شوید، نمی گفتم که از پدر و مادرم سؤال کنید.
فرمودند:
نه آقا! در باره ظهور حضرت حجت - عجل الله تعالی فرجه - از آنها سؤال کردم و گریه ام از این جهت بود.
بعد ، نشانی چهره پدرم را دادند و فرمودند:
مادرت چادر به سر داشت و رویش را گرفته بود و به لهجه محلی کرمانی حرف میزد و من، بعضی از جملاتش را نمی فهمیدم.
گفتم: بله، جناب شیخ! اگر با لهجه کرمانی صحبت کنند، بعضی از کلمات را شما متوجه نمی شوید. بعد، شیخ گفت:
روی هم رفته، حرف آنها این بود که پاکستان نمی روی و اصلا چرا بروی؟!
و بنده هم رفتنی نشدم و حرف آنها و جناب شیخ ، درست از آب در آمد.
فرزند جناب شیخ رجبعلی ، نقل می کند که: مرحوم دکتر ابو الحسن شیخ،(1)درباره آغاز آشنایی خود با جناب شیخ، اظهار می کرد: علت آشنایی من با مرحوم شیخ رجبعلی خیاط، گم شدن چند ماهه همسرم بود. هر چه گشتیم، ایشان را پیدا نکردیم. به خیلی ها که اهل باطن بودند، مراجعه کردیم. بی فایده بود. در اوج نگرانی ها، شخصی نشانی خانه آقا شیخ رجبعلی را داد و بنده برای اولین بار ، به خدمت ایشان
1) . وی در ۱۲۸۵ ش ، در تهران به دنیا آمد و پس از اخذ دیپلم ، در جمع نخستین دیپلمه های برگزیده ایرانی ، به دستور پهلوی اول ، برای ادامه تحصیل ، عازم اروپا شد. در سال ۱۳۱۵ ش، موفق به اخذ مدرک دکتری شیمی از دانشگاه برلین گردید و به ایران بازگشت و در دارالمعلمین تهران (دانش سرای عالی) ، مشغول تدریس گردید. از وی با لقب «پدر شیمی ایران» یاد می کنند .
رسیدم. وقتی مرا دید ، توجهی کرد(1)و فرمود:
همسر تو در آمریکاست و تا دو هفته دیگر می آید. ناراحت نباشید.
همین طور هم شد. همسرم امریکا بود و آمد.
پس از این ماجرا، اغلب روزها که کارم در دانشگاه تمام می شد، سری به خانه شیخ می زدم و بعد به خانه می رفتم.
مرحوم دکتر شیخ، در مصاحبه ای که در تاریخ یازدهم مرداد ۱۳۷۵ در زمینه تدوین این مجموعه با ایشان انجام گرفت، گفت: یک مرتبه با ایشان به روستای پش قلعه رفته بودیم. الاغی را برای ایشان اجاره کردیم و ایشان ، سوار بر آن شدند و من هم جلوی آن را گرفتم و به راه افتادیم . پیش خود می گفتم: استاد دانشگاه را می خواهم چه کنم؟ اگر بخواهم استاد شوم، باید از این راه بروم. باید قدم به قدم، دنبال ایشان بروم تا مانند ایشان شوم. یک مرتبه که با ایشان به کربلا رفته بودیم، در حمام، پشت ایشان را کیسه می کشیدم. با ایشان بودن ، یک کیفی داشت!
دکتر ثباتی(2)می گوید: روزی جناب شیخ به اتفاق آقای میرزا سید علی و آقای اکرمی قصد رفتن به زیارت بی بی شهر بانو را داشتند. مسافر هم در ایستگاه ، زیاد بود. اتوبوس اولی که آمد ، جناب شیخ گفت:
در این اتوبوس، قسمت سوار شدن نداریم.
اتوبوس ، پر شد و رفت.
اتوبوس دوم آمد. باز هم فرمودند:
در این اتوبوس هم قسمت نداریم.
جمعیت ، هجوم آوردند و سوار شدند؛ ولی شیخ و دوستانش جا ماندند.
جناب شیخ گفت:
در اتوبوس سوم، قسمت داریم که سوار شویم.
اتفاقا اتوبوس سوم هم که آمد، باز جمعیت ، هجوم آورد و شیخ و همراهان نتوانستند سوار شوند. راننده هر چه خواست ماشین را روشن کند، نتوانست و ماشین ، روشن نشد! در نهایت ، به مسافران گفت: ماشین ، خراب است. پیاده شوید. مسافران هم پیاده شدند.
جناب شیخ به همراهان گفت: سوار شوید.
آنها هم سوار شدند. راننده گفت: آقا! ماشین ، خراب است. حرکت نمی کند.
جناب شیخ گفتند: خیر! درست است. بیا حرکت کن!
راننده ، پشت فرمان نشست و استارت زد. ماشین ، روشن شد. بقیه مسافران هم سوار شدند و حرکت کردیم. راننده ، در بین راه که کرایه جمع می کرد، می خواست از ما سه نفر کرایه نگیرد که ما قبول نکردیم؛ ولی گفت: من از آن یک نفر (یعنی شیخ) کرایه نخواهم گرفت!
آقای حاج سید ابراهیم موسوی زنجانی(1)می گوید: در اوایل بهمن ۱۳۳۳، با سمت معاون صندوق گذرنامه ایران در بغداد، به اتفاق خانواده به عراق مسافرت کردم. دو
1) داماد مرحوم آیة الله سید محمود امام جمعه زنجان (ر.ک: ص ۷۵) .
روز قبل از کودتای عراق،(1)من به همراه خانواده به ایران آمدم؛ ولی مادر و فرزندم در کاظمین ماندند. دو روز بعد، خبرگزاری ها خبر کودتا در عراق را منتشر کردند. مرزها بسته شد و نگرانی عجیبی در مورد مادر و فرزندم که در عراق بودند ، به من دست داد. مکرر به سفارت عراق می رفتم تا ضمن گرفتن ویزا، کسب خبر هم بنمایم. عده ای دیگر هم وضعی مشابه من داشتند. مراجعه می کردند و جواب منفی می شنیدند.
شنیدن پاسخ های منفی ، بر نگرانی ام می افزود. آن ایام، مصادف با ماه محرم بود. لذا به قم مشرف شدم و شب هنگام، «در بالای سر» حرم مطهر، با حالت الحاح و تضرع، صلوات مخصوص موسی بن جعفر(علیه السلام) را قرائت نمودم و به آن بزرگوار، متوسل شدم تا ویزا بگیرم.
پس از دو روز ، به تهران باز گشتم. همکاری داشتم به نام مرحوم احمد فیض مهدوی. از من خواست که ترتیب ملاقات پسر عموی خود ، مرحوم حجة الإسلام حاج آقا ضیاء الدین فیض مهدوی را با جناب شیخ ، فراهم کنم. به اتفاق ایشان (حاج آقا ضیاء الدین) به خانه شیخ رفتیم. پس از ورود به اتاقی که فقط نیمی از آن مفروش بود و وضع خیلی ساده ای داشت، هدایت شدیم. شیخ، از ما خواست که هفت بار سوره «توحید» را بخوانیم. ایشان خیلی به عدد هفت ، معتقد بود. پس از آن، شروع به صحبت کرد و در حالی که گرم ارشاد و نصیحت بود، ناگهان ، رو به من کرد و گفت :
زیارت خوبی کردهای و درخواست قبول شده و آثار آن پیداست. التماس دعا دارم! از شیخ پرسیدم: مقصودتان کدام زیارت است ؟
فرمود: زیارت قم.
و مجددا نصایح خود را ادامه داد .
1) . منظور ، کودتای ۱۹۵۸ میلادی است.
آقای سید ابراهیم موسوی زنجانی می افزاید: در همان دیدار ، شیخ ، بی مقدمه به مرحوم حاج آقا ضیاء الدین فیض مهدوی فرمودند:
و این قدر نفرین نکن. نفرین، تاریکی می آورد. دعا کن.
آن مرحوم هم گفت: اطاعت می شود.
برای من ، این تذکر، در خلال مذاکره ای که هیچ ارتباطی به مقدمه و مؤخره آن نداشت ، ابهام آمیز بود. فردای آن روز، ضمن توضیح جلسه روز گذشته برای همکارم آقای احمد فیض مهدوی، از او پرسیدم: جریان نفرین کردن حاج آقا ضیاء، چه بود؟ فرمود: پسر عمویم (حاج آقا ضیاء الدین) فرزندی دارد که دارای افکار توده ای است و ایشان بعد از هر نماز به او نفرین می کند.
اما راجع به قبولی توسل، که شیخ اشاره کرده بود، دو روز بعد، وقتی به سفارت عراق مراجعه کردم، مأمور مربوط، تا مرا دید، گفت: گذرنامه ات را بده مهر بزنم. با همان مهر قبلی سلطنتی ، مهر زد و فقط روی «ملک» را خط کشید و کلمه «جمهوری» را نوشت. این عمل مأمور سفارت، مایه تعجب سایر مراجعان شد و هر طور بود، پس از اخذ روادید (ویزا) ، به سوی بغداد حرکت کردیم و مشخص شد قبل از من ، فقط یک خبرنگار امریکایی توانسته وارد بغداد شود.
یکی از شاگردان شیخ می گفت: یکی از رفقا نقل کرد: وقتی آقا شیخ مرتضی زاهد را درون قبر گذاشته بودند، جناب شیخ فرمود:
بلافاصله ، از جانب خدای متعال ، به نکیر و منکر ، خطاب رسید: این بنده را به من واگذار کنید. کاری به کار او نداشته باشید... او در عمرش به خاطر من با خلق . متواضع بود و ذره ای در خود، احساس غرور نداشت.
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند که ایشان می فرمود:
گیاهان هم زنده هستند و حرف می زنند. من با آنها صحبت می کنم و آنها خواص خود را برای من می گویند.
یکی از شاگردان شیخ ، نقل کرده که شیخ فرمود:
روزی پنکه کوچکی برایم هدیه آوردند. دیدم در برزخ، پنکه ای جلوی مخترع آن گذاشتند.
این مکاشفه، تأیید کننده مفهوم روایاتی است که دلالت می کنند: هر چند کافران(1)به بهشت نمی روند، ولی اگر کارهای شایسته ای انجام داده باشند، بی پاداش نمی مانند. در حدیثی ، در بیان گفتگوی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با یارانش آمده است :
قال : ما أحسن محسن بین مسلم و لأکافر إلا أثابه الله . قیل : ما إثابة الکافر؟ قال : إن کان قد وصل رحماً ، أو تصدق بصدقة، أو عمل حسنة، أثابه الله تعالی المال و الولد و الصحة و أشباه ذلک. قیل : وما إثابته فی الآخرة ؟ قال : عذاب دون العذاب ، و قرأ : «أدخلوا ءال فرعون أشد العذاب»(2).(3)
فرمود: «هر کس کار نیک کند، مسلمان باشد یا کافر، خداوند به او پاداش میدهد).
گفتند: پاداش دادن به کافر ، چگونه است؟ فرمود: «اگر صله رحمی کرده باشد یا صدقه ای داده باشد و یا کار نیکی انجام داده باشد، خدای متعال ، به پاداش این کارها
1) . مقصود، آن دسته از کافران به پیامبر هر عصرند که پس از شناختن پیامبر عصر شان و آگاهی از دینی که آورده است ، باز هم به وی ایمان نیاورده باشند. در باره امکان به بهشت رفتن کافران . ر.ک: چهل حدیث ، امام خمینی ، ص ۶۷ و ۳۰۸(در شرح احادیث سوم و بیست و هشتم).
2) . کنز العمال: ج ۲، ص ۳۹، ح ۳۰۳۸.
3) . سورة غافر، آیه ۴۶.
به او ثروت و فرزند و سلامت و مانند اینها می دهد». گفتند: در آخرت ، چگونه به او پاداش می دهد؟ فرمود: «عذابی کمتر به او می چشاند». آن گاه ، این آیه را تلاوت فرمود: «خاندان فرعون را به سخت ترین عذابها وارد سازید» .
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند: یکی از شاگردان شیخ ، بچه دار نمی شد. هر چه این در و آن در زد، فایده نداشت، تا این که در مجلسی که من هم حضور داشتم، از جناب
شیخ، چاره جویی کرد و گفت: فرزندی می خواهم که پس از مرگ ، ثمره ای از من باشد.
شیخ فرمود: بعد، جوابت را می دهم.
مدتی گذشت. من از پاسخی که شیخ ، بعدا به او داده بود، اطلاعی نداشتم، تا این که آن شخص ، مرا به ولیمهای دعوت کرد. گفتم: موضوع ولیمه چیست؟ پاسخ داد: خداوند به ما دختری داده است. من به یاد آن مجلسی که با شیخ داشتیم ، افتادم و گفتم: دعای شیخ ، مستجاب شد؟ پاسخ داد: با شرط و شروط! گفتم: چه طور؟ گفت: ما را متعهد کرد که همه ساله، روز تولد بچه، یک گوساله ببریم روستای امام زاده ابو الحسن (روستایی در کنار شهر ری)، ذبح کنیم و به اهل آن جا بدهیم، و اکنون ، موعد اول آن تعهد است.
تا هفت سال ، این کار ادامه داشت. سال هشتم، پدر آن دختر ، خارج از کشور بود و به تعهد خود عمل نکرد. همان سال ، بچه فوت کرد؟
پس از این حادثه، او خیلی ناراحت بود. یک بار که می خواستم به مجلس شیخ بروم ، به او گفتم: آماده ای امشب به خانه جناب شیخ برویم؟ گفت: بله. من زودتر از او رفتم و خدمت شیخ، عرض کردم: فلانی به خاطر مرگ دخترش حالش خوب نیست.
شیخ فرمود:
چه کنم؟! مگر نخستین شرط مسلمانی، وفای به عهد نیست؟ ایشان به تعهد خود،
عمل نکرد.
بعد ، دوست ما آمد. شیخ ، قدری با او مزاح کرد و فرمود:
ناراحت نباش! خداوند، در عوض، چند قصر در بهشت به تو عنایت کرده. فقط مواظب باش آنها را خراب نکنی!
پس از وفات شیخ، شخصی از سادات ، برای یکی از فرزندان او تعریف می کند که: خانه ام را فروخته بودم. می خواستم پولش را به بانک بسپارم ؛ اما بانک، تعطیل شده بود. پول را به منزل بردم. شب هنگام، پول به سرقت رفت. پیگیری هایم از طریق مراجعه به اداره آگاهی هم به جایی نرسید. به امام زمان متوسل شدم. در شب چهلم ، در عالم رؤیا، نشانه منزل جناب شیخ را به من دادند. صبح زود، به در خانه شیخ آمدم و مشکل خود را گفتم. شیخ فرمود:
من دعانویس و فالگیر نیستم. اشتباه به شما گفته اند!
گفتم: به جدم، شما را رها نمی کنم. شیخ، مکثی کرد و مرا به داخل خانه برد و بعد فرمود:
برو و رامین، فلان خانه در فلان روستا. دو اتاق تو در تو دارد. در اتاق دوم، پول شما دست نخورده در دستمال ابریشمی قرمزی در کنار تنور است. پول را بر دار و بیرون بیا. آنها تو را به نوشیدن چای دعوت می کنند؛ ولی تو به سرعت بر گرد
من به همان نشانی - که البته خانه خدمتکار خودم بود- مراجعه کردم. صاحب خانه تصور کرد همراه مأمور آگاهی هستم. به اتاق دوم رفتم و پول را با همان نشانه هایی که شیخ داده بود، پیدا کردم و بر داشتم. صاحب خانه ، چای تعارف کرد. بر سر آنها فریادی کشیدم و بیرون آمدم.
مجموع پولها یکصد تومان بود. نیمی از آن را خدمت شیخ آوردم و با گریه و
زاری و سپاس گزاری ، آن را در مقابل او گذاشتم؛ ولی ایشان نپذیرفت.
بهترین لذت من ، هنگامی بود که شیخ با اصرار من ، بیست تومان آن را پذیرفت؛ اما نه برای خود ؛ بلکه به من بر گرداند و فرمود:
چند خانواده بی بضاعت را معرفی می کنم که دخترهایشان جهاز می خواهند. نباید این کار را به کسی واگذار کنی. خودت باید بروی و آنچه را برای آنها ضروری است ، تهیه کنی و در منازلشان تحویل بدهی.
و برای خود، حتی یک ریال هم بر نداشت.
یکی از دوستان شیخ، نقل می کند که: همراه ایشان به کاشان رفتیم. عادت شیخ، این بود که هر جا وارد می شد، به زیارت اهل قبور می رفت. هنگامی که وارد قبرستان کاشان شدیم، شیخ گفت:
السلام علیک یا أبا عبد الله !
چند قدم که جلوتر رفتیم، فرمود:
بویی به مشامتان نمی رسد؟
گفتیم: نه! چه بویی؟
فرمود: بوی سیب سرخ، استشمام نمی کنید؟
گفتیم: نه!
قدری جلوتر آمدیم . به مسئول قبرستان رسیدیم. جناب شیخ از او پرسید:
امروز ، کسی را این جا دفن کرده اند؟
او پاسخ داد: «پیش پای شما، فردی را دفن کرده اند و ما را سر قبر تازه در گذشته ای برد. در آن جا همه ما بوی سیب سرخ را استشمام کردیم. پرسیدیم: این، چه بویی است؟
شیخ فرمود:
وقتی که این بنده خدا را در این جا دفن کردند، وجود مقدس سید الشهدا تشریف آوردند این جا و به واسطه این شخص ، عذاب از اهل قبرستان ، برداشته شد.
عبد صالح مرحوم حاج ابوالفضل صنوبری فرمود: با تاکسی خودم، از میدان سپاه کنونی (عشرت آباد) ، پایین می آمدم ، که دیدم خانمی بلندبالا ، با چادر و به ظاهر ، خیلی زیبا
ایستاده. صورتم را بر گرداندم و پس از استغفار، او را سوار کردم و به مقصد رساندم.روز بعد که خدمت شیخ رسیدم ، گویا این حادثه را از نزدیک مشاهده کرده باشد ، به من گفت:
آن خانم بلندبالا بود که نگاهش کردی و صورتت را بر گرداندی و استغفار کردی ،...خداوند تبارک و تعالی یک قصر برایت در بهشت ، ذخیره کرده و یک حوری، شبیه همان
فرزند شیخ ، نقل می کند: شخصی در مجلسی مشغول سحر و جادو بود. من که در آن مجلس حضور داشتم ، به طریقی که بلد بودم ، جلوی کار او را گرفتم. جادو گر ، هر چه کرد، نتوانست کاری انجام دهد. سرانجام، متوجه شد که من ، مانع کار او هستم . با التماس به من گفت: نان مرا نبر! سپس قالیچهای گرانبها به من هدیه داد و مرا راضی کرد که بروم.
آن قالیچه را به خانه بردم. هنگامی که پدرم آن را دید، فرمود:
این قالیچه را چه کسی به تو داده است که از آن، دود و آتش بیرون می آید ؟! زود آن را به صاحبش بر گردان.
من هم آن را به آن شخص ، پس دادم.
یکی از فرزندان شیخ ، نقل می کند که: با پدرم به جشن عروسی یکی از بستگان رفتیم. میزبان که متوجه آمدن شیخ شد، از جوانها خواست گرامافون را خاموش کنند. ما داخل مجلس شدیم. جوانها آمدند ببینند چه کسی آمده که آنها نباید از گرامافون ،استفاده کنند. وقتی شیخ را دیدند، گفتند: ای بابا ! به خاطر او ما گرامافون را خاموش کنیم؟! و دوباره رفتند و آن را روشن کردند .
بستنی آورده بودند. من نصف بستنی ام را خورده بودم که پدرم به دست من زد که:
بلند شو برویم!
من که توجه نداشتم موضوع چیست، گفتم: آقاجان ! من هنوز بستنی ام را نخورده ام .
پدرم گفت : خیلی خوب. بلند شو!
شنیدم همین که ما از در خارج شدیم ، گرامافون، سوخته بود. یکی دیگر آورده بودند و آن هم سوخته بود. این واقعه ، موجب شد که آن میزبان ، به صف ارادتمندان شیخ بپیوندد.
یکی از دوستان شیخ می گوید: در سفری به مشهد ، همراه با جناب شیخ بودیم. در صحن مطهر امام رضا(علیه السلام) در کنار پنجره فولاد ، جوانی را دیدیم که فریاد می زد و با گریه و زاری ، امام(علیه السلام) را به مادرش سوگند می داد .
جناب شیخ به من گفت: برو به او بگو: «درست شد. برو!» .
من ، جلو رفتم و پیغام شیخ را به او گفتم. جوان ، تشکر کرد و رفت. به جناب شیخ، عرض کردم: جریان چه بود؟
فرمود:
این جوان ، عاشق دختری است . می خواست با او ازدواج کند. به او نمی دادند. متوسل شده بود به امام رضا(علیه السلام) . حضرت فرمودند: «درست شده. برود».
یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی در بازار ، با یکی از متدینین ، بحث دینی و علمی داشتم. هر چه اقامه دلیل کردم ، زیر بار نرفت. قدری عصبانی شدم. ساعتی بعد، خدمت شیخ رسیدم. تا مرا دید، نگاهی به من کرد و فرمود:
با کسی تندی کرده ای؟
جریان را گفتم. فرمود:
در این گونه موارد، عصبانی نشو. شیوه ائمه اطهار را پیشه کن. اگر دیدی نمی پذیرد، سخن را قطع کن.
از قول یکی از شاگردان شیخ ، نقل شده که: شبی وارد جلسه شدم. قدری دیر شده بود و شیخ ، مشغول مناجات بود. چشمم که به افراد جلسه افتاد، شخصی را دیدم که ریشش را تراشیده است. در دلم ناراحت شدم و پیش خود، اعتراض کردم که: چرا این شخص ، ریشش را تراشیده است.
جناب شیخ، که رو به قبله و پشت به من بود ، ناگهان ، دعا را متوقف کرد و گفت:
به ریشش چه کاری داری؟ بین اعمالش چگونه است. شاید یک حُسنی داشته باشد که تو نداری.
این را گفت و مجددا مشغول دعا شد.
فرزند شیخ ، نقل می کند که: روزی همراه پدرم می رفتم. دیدم دو خانم آرایش کرده و بی حجاب، یکی این طرف پدرم می رود و دیگری در طرف دیگر، در دست هر یک، فرفره ای بود. آنها به پدرم می گفتند: آشیخ ! فرفره های ما را نگاه کن . ببین کدام یک قشنگ تر می چرخد. من ، کوچک بودم و نمی توانستم چیزی به آنها بگویم. پدرم هم به آنها اعتنا نمی کرد. سرش پایین بود و لبخند می زد. چند قدم همراه ما آمدند؛ ولی یک باره از نظر ، ناپدید شدند. از پدرم پرسیدم که : اینها که بودند؟
پدرم فرمود: هر دو ، شیطان بودند.
فصل یکم : روش سازندگی
فصل دوم : اساس خودسازی
فصل سوم : کیمیای سازندگی
فصل چهارم : اخلاص اولیای خدا
فصل پنجم : ذکر اولیای خدا
فصل ششم : نیایش اولیای خدا
فصل هفتم : احسان اولیای خدا
فصل هشتم : نماز اولیای خدا
فصل نهم : حج اولیای خدا
فصل دهم : بیم اولیای خدا
جناب شیخ ، از تأثیر تنفس و قدرت سازندگی بالایی در تربیت جانهای مستعد، برخوردار بود. یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی من و شیخ ، همراه مرحوم آیة الله محمدعلی شاه آبادی(1)در حوالی میدان تجریش می رفتیم. شیخ ، به آیة الله شاه آبادی ، خیلی علاقه داشت. شخصی به ما رسید و از مرحوم شاه آبادی پرسید: شما درست می گویید، یا این آقا (اشاره به شیخ)؟
آیة الله شاه آبادی فرمود: «چه چیز را درست می گوید؟ چه می خواهی؟» .
آن شخص گفت: کدام یک از شما درست می گویید؟
آیة الله شاه آبادی فرمود: «من، درس می گویم و یاد می گیرند. ایشان ، انسان می سازد و تحویل می دهد).
هر چند این سخن ، حاکی از نهایت تواضع و فروتنی این عالم ربانی و عارف کامل است، لیکن بیانگر تأثیر کلام و قدرت تربیت و سازندگی جناب شیخ نیز هست.
دکتر حمید فرزام، تأثیر کلام و جاذبه جناب شیخ را چنین توصیف می کند: استاد
1) . استاد حضرت امام خمینی نی که شرح حال وی در صفحه ۶۵ آمد.
جلال الدین همایی، از استادان معروف دانشگاه تهران - که در علوم و معارف، بویژه ادبیات فارسی و عرفان و تصوف اسلامی، از مشاهیر زمان ما بودند و سمت استادی بنده را داشتند . در شصت سالگی به حضور جناب شیخ رسیده بودند. زمانی که من در هفده سالگی به حضور استاد همایی رسیدم ، استاد، کتاب التفهیم لأوائل صناعة التنجیم ، نوشته ابو ریحان بیرونی و مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، نوشته عز الدین محمود کاشانی را تصحیح کرده بودند و کتاب هایی مانند غزالی نامه را در احوال و آثار امام محمد غزالی ، به شیوه ای بسیار عالمانه تألیف نموده بودند، که مقدمه مفصل ایشان بر مصباح الهدایة ، خود، یک دوره کامل عرفان نظری و عملی است.
باری ! این مرد عارف ، در شصت سالگی ، استاد من بودند. یک روز که طبق معمول، به خدمت جناب شیخ رسیدم، فرمودند:
استادت آقای جلال الدین همایی پیش من آمدند. من چند جمله به ایشان گفتم. سخت منقلب شدند و با حسرت و ندامت، محکم، دستی بر پیشانی خود زدند و حدیث نفس
کردند و گفتند: عجب! شصت سال ، راه را عوضی رفتم.
آری ! جاذبه جناب شیخ و تأثیر کلام ایشان ، به حدی بود که استاد همایی را با آن مقامات عالی علمی و عرفانی، از خود ، بی خود کرده بود. خدایشان بیامرزاد!
شیخ ، در بعضی از جلسات دعا و نیایش که گرم صحبت می شد، می فرمود: رفقا! این حرف هایی که من به شما می زنم، از آخرین کلاس عرفان است.
و به راستی که همین طور بود.
یکی دیگر از شاگردان شیخ می گوید: درس های شیخ، مس را به طلا تبدیل می کرد. بنا بر این ، اولین نکته در شناخت ابعاد «سازندگی» شیخ، کشف راز اثرگذاری او بر مخاطب ، و چگونگی شیوه تعلیم و تربیت و روش سازندگی این مرد الهی است.
از نظر روایات اسلامی ، اصلی ترین شرط مؤثر افتادن تعلیم و تربیت مربیان اخلاق،
التزام عملی مربی به رهنمودهای خویش است. امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در این باره می فرماید:
مَن نصب نفسه للناس إماماً فعلیه فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره، و لیکن تأدیبه بِسِیرته ، قبل تأدیبه بلسانه.(1)
هر که خود را پیشوای مردم می کنند، باید پیش از آموزش دیگران، به آموزش خویش بپردازد و پیش از آن که دیگران را به گفتار، تربیت کند، باید آنها را با رفتار خود، تربیت نماید.
رمز اصلی تأثیر نفس شیخ و قدرت سازندگی او، در به کار بستن این توصیه امیر مؤمنان ، و دعوت به خدا از راه کردار، قبل از گفتار است.
شیخ، اگر دیگران را به توحید دعوت می کرد، خودش «خدایان متعدده»(2)را و در رأس آنها، بت نفس خود را شکسته بود. اگر دیگران را به اخلاص در تمام کارها فرا می خواند، همه حرکات و سکناتش برای خدا بود. اگر لحظه ای غافل می شد، لطف حق به او مدد می رساند، به گونه ای که می گفت:
هر سوزنی که برای غیر خدا به پارچه فرو کنم، به دستم فرو می رود!
و اگر دیگران را به محبت خدا دعوت می کرد، خود همچون پروانه، در آتش عشق خدا می سوخت، و اگر دیگران را به احسان و ایثار و خدمت به مردم دعوت می کرد، خود، پیشگام بود، و اگر از «دنیا» به «پیر زنه» تعبیر می کرد و دیگران را از محبت نسبت به آن بر حذر می داشت، زندگی زاهدانه اش گواو بی رغبتی او به این «عجوزه» بود، و سرانجام ، اگر دیگران را به مبارزه با هوای نفس، برای خدا دعوت می کرد، خود
در خط اول این جبهه قرار داشت و یوسف وار ، از آزمونی بس دشوار ، روسپید بیرون آمده بود.
روش جناب شیخ در سازندگی و تربیت شاگردان را می توان به دو بخش تقسیم کرد:
روش تربیتی در جلسه های عمومی و روش تربیتی در برخوردهای خصوصی
جلسه های عمومی شیخ ، معمولا هفته ای یک بار در منزل خودش برگزار می شد. همچنین بیشتر روزهای عید، میلاد و روزهای شهادت معصومان(علیهم السلام) مجلسی در
منزل خود بر قرار می کرد. ایام محرم و صفر(1)و ماه مبارک رمضان نیز هر شب ، برنامه موعظه داشت. گاهی که این جلسه ها در منزل دوستان و به صورت دوره ای برگزار
می شد، در حدود دو ساعت طول می کشید.
جلسه های هفتگی ، معمولا شبهای جمعه بعد از اقامه نماز مغرب و عشا، به امامت جناب شیخ ، برگزار می شد. ایشان ، پس از نماز، در آغاز جلسه ، ابتدا چند بیت از اشعار مشتمل بر استغفار مرحوم فیض (2)را با نوایی گرم می خواند:
زهر چه غیر یار، أستغفر الله
زبود مستعار، أستغفر الله
دمی کان بگذرد بی یاد درویش
از آن دم ، بی شمار ، أستغفر الله
زبان ، کان تر به ذکر دوست نبود
زسرّش(3)الحذار، أستغفر الله
1) . جناب شیخ به فرزندش توصیه می کرد: «به یاد داشته باش که همیشه روز آخر روضه ها را بروی که حضرت زهرا تشریف دارند».
2) محمد محسن بن شاه مرتضی کاشانی ، مشهور به ملا محسن فیض کاشانی (۱۰۰۶ - ۱۰۹۱ ق)، از فقیهان ، فیلسوفان، عارفان، مفسران و شاعران قرن یازدهم هجری است.
3) در نسخه چاپی دیوان فیض . «سرش» است؛ اما ظاهرة «شرش» صحیح باشد.
سر آمد عمر و یک ساعت ز غفلت
نگشتم هوشیار ، استغفر الله
جوانی رفت و پیری هم سر آمد
نکردم هیچ کار، استغفر الله.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: این ابیات را ایشان به گونه ای ادا می کرد که ما نمی توانستیم جلوی گریه خود را بگیریم. بعد، یکی از مناجات های پانزده گانه(1)منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام) را، با حالی که قابل توصیف نیست، می خواند.
یکی دیگر از شاگردان وی می گوید: در جلسات دعای شیخ ، کسی را ندیدم که مانند خود او اشک بریزد. واقعا گریه او جگر سوز بود.
جناب شیخ، پس از پایان دعا و پذیرایی با چای، شروع به سخن گفتن و موعظه می کرد. بسیار خوش بیان بود و در سخنرانی ها تلاش می کرد دریافت های خود را از قرآن و احادیث اسلامی و حقایقی که در باره آنها به یقین رسیده بود، به دیگران منتقل کند.
تکیه کلامش در خطاب به حاضران، «رفقا» بود و محورهای اصلی سخنانش:
توحید، اخلاص، محبت به خدا، حضور دائم، انس با خدا، خدمت به خلق، توسل به اهل بیت(علیهم السلام) ، انتظار فرج، بر حذر داشتن از محبت دنیا، خودخواهی و هوای نفس بود که در فصل های آینده ، به تفصیل ، خواهند آمد.
آقای دکتر هوشنگ ثباتی ، درباره آغاز آشنایی خود با جناب شیخ و چگونگی جلسه های او می گوید: در سالهای آخر دبیرستان بودم که به واسطه مرحوم دکتر عبد العلی گویا(فارغ التحصیل دکتری فیزیک اتمی از فرانسه)، با جناب شیخ ، آشنا شدم و حدود ده سال ، کم و بیش ، در جلسات ایشان شرکت می کردم. جلسه ایشان ، مجلسی بود مختصر، با شرکت کنندگانی محدود که جنبه عمومی نداشت. هر گاه جلسه پرجمعیت می شد و اشخاصی نامحرم به جلسه می آمدند، جلسه را موقتا
1) «مناجات خمسة عشر»، پانزده مناجات کوتاه ، ولی نغز و زیباست که به امام زین العابدین(علیه السلام) شده و در مفاتیح الجنان، آمده است.
یعنی دنبال مرید نبود.
از راست به چپ : دکتر گویا ، جناب شیخ و دکتر ثباتی
در جلسات ایشان، جز چند جمله صحبت و نصیحت و موعظه و سپس خواندن یک دعا، چیزی نبود. صحبت ها هم تقریبا تکراری بود؛ ولی جلسه از روحانیت خاصی برخوردار بود که انسان، هر قدر هم از آن صحبت های مشابه و مکرر می شنید ، خسته نمی شد.(1)
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم ، نامکرر است؟
شبیه قرآن که انسان هر قدر تلاوت می کند، باز هم تازه و دلنشین است، صحبت های ایشان هم همیشه تازگی داشت و مطبوع بود. جلسه آن قدر روحانیت داشت که کسی در آن، صحبت از مسائل مادی و دنیوی1) حافظ می گوید:
نمی کرد و اگر احیانا کسی صحبت از مادیات می کرد، اطرافیان، از آن، استقبال نمی کردند. صحبت های جناب شیخ در باب «قرب به خدا» و «محبت به خدا» و «سیر به سوی خدا» بود. ایشان ، قرب به خدا را در چند کلمه خلاصه می کرد. می گفت:
باید از حالا، اوسّا (استاد) را عوض کنی؛ یعنی تا الآن هر کاری میکردی، برای خودت می کردی . از این به بعد، هر کاری میکنی، برای خدا بکن و این ، نزدیک ترین راه به خداست. «پای بر سر خود نه، یار را در آغوش آر».(1)
تا به کعبة وصلش، دوری تو یک گام است.
همه خودهای انسان، از خود پرستی است. تا خداپرست نشوی، به جایی نمی رسی:
گر ز خویشتن رستی، با حبیب پیوستی
ور نه تا ابد می سوز، کار و بار تو خام است.
کارها را باید برای او بکنی، آن هم با محبت او؛ یعنی او را دوست داشته باشی و اعمالت را با دوستی او انجام دهی. داشتن محبت به خدا و انجام دادن عمل برای خدا، سر همۀ ترقیات معنوی بشر است، و این، در سایه مخالفت با نفس به دست می آید. بنا بر این، تمام ترقیات بشر در نتیجه مخالفت کردن با نفس است. تا با نفس ، گشتی نگیری و زمینش نزنی، ترقی نمیکنی.
ایشان درباره خودبینی می فرمود:
این جاتنِ ضعیف و دل خسته می خرند
بازار خودفروشی، از آن سوی دیگر است.
و می فرمود:
قیمت تو به اندازه خواست توست. اگر خدا را بخواهی، قیمت تو بی نهایت است و اگر دنیا را بخواهی، قیمت تو همان است که خواسته ای.
هی نگو دلم این طور می خواهد، دلم آن طور می خواهد! بین خدا چه می خواهد. وقتی مهمانی میدهی، ببین هر کسی را که خدا بخواهد، دعوت میکنی یا هر کسی را که
1) . پای بر سر خود نه، دوست را در آغوش گر
دلت بخواهد. تا وقتی پیر و خواهش های دل باشی، به جایی نمی رسی. دل ، خانه خداوند است. کسی دیگر را در آن، راه نده. فقط خدا باید در دل تو باشد و حکومت کند و لاغیر. از حضرت علی(علیه السلام) سؤال کردند: از کجا به این مقام رسیدید؟ فرمود:«در دروازه دل نشستم و غیر خدا را راه ندادم».
پس از صحبت های ایشان ، پذیرایی مختصری انجام می شد و سپس مناجات شروع می شد. مناجات ایشان ، بسیار شنیدنی و حالات ایشان ، دیدنی بود. دعا را ساده و به طور رسمی نمی خواند؛ بلکه در واقع، یک نوع معاشقه با محبوب بود. درمناجات ، چنان مجذوب معشوق بود که گویی مادری ، فرزند گم شده اش را می جوید. از ته دل ، گریه می کرد و ضجه می زد و با حضرت دوست ، گفتگو داشت.
گاهی احساس می شد که در بین دعا مکاشفاتی دارد، به طوری که علائم و آثارش در صحبت ها و حالاتش نمایان می گشت. از این که گاهی رفقا مطابق انتظارش پیش نمی رفتند، سخت اندوهگین می شد. میل داشت که دوستان ، زود چشم باز کنند و ملکوت را ببینند و به مراتب بالاتری برسند.
البته بعضی ها هم موفق بودند و حالات معنوی خوبی پیدا کردند و مکاشفاتی هم داشتند. بقیه هم افتان و خیزان ، به دنبال ایشان می رفتند.
به هر حال ، مناجات ایشان ، شور و حالی داشت ، به طوری که دیگران را هم سر حال می آورد. معانی دعاها را خوب می دانست. در عبارات دعا، تأمل می کرد، گاهی آنها را تکرار می کرد و گاهی توضیح می داد. دعای «یستشیر» و «مناجات خمسة عشر » را بسیار می خواند و عقیده داشت که دعای یستشیر، معاشقه با محبوب است.(1)
در ایام محرم ، کمتر صحبت می کرد. در عوض، از مثنوی طاقدیس، چند بیت مصیبت اهل بیت(علیهم السلام) را می خواند و گریه می کرد و سپس به مناجات می پرداخت.
1) . ر.ک : ص ۱۹۴ «دعای یستشیر بخوان».
جناب شیخ، معتقد بود که حکمت آفرینش انسان، خلافت الهی و نمایندگی خداست(1)و انسان ، هر گاه به این مقصد برسد، می تواند کار خدایی کند و راه رسیدن به آن، اطاعت از خدا و مخالفت با هوای نفس است. ایشان ، در این باره می گفت:
در حدیث قدسی آمده:
ابن آدم! خلقت الأشیاء لاجلک و خلقتک لأجلی.(2)
ای فرزند آدم! همه چیزها را برای تو آفریدم و تو را برای خودم آفریدم.
عبدی ! أطعنی حتی أجعلک مثلی أو مثلی.(3)
بنده من! از من، فرمانبرداری کن، تا تو را مثل خود یا مثل خود بگردانم.
طبق این احادیث -رفقا- شما «خلیفة الله» هستید. شما گلابی شاه میوه اید. قدر خود را بدانید و از هوای نفس، پیروی نکنید و فرمان خدا را ببرید. به جایی می رسید که می توانید کار خدایی بکنید. خدا، همه عالم را برای شما، و شما را برای خودش آفریده است . ببینید که چه مقام و منزلتی به شما عطا فرموده است.
شیخ ، اعتقاد داشت که تا انسان به مقام خلیفة اللهی (یعنی جانشینی و نمایندگی خدا در زمین) نرسد، آدم نمی شود و می فرمود:
قاشق ، برای غذا خوردن است و فنجان ، برای چای نوشیدن و ... انسان هم تنها برای آدم شدن، خوب است.
1) . نقل است که شیخ فرمود: «از عده ای از علما و اهل معنا پرسیدم: خداوند ، انسان را برای چه آفرید؟ جواب قانع کننده ای نشنیدم، تا این که از آیة الله محمدعلی شاه آبادی سؤال کردم. ایشان فرمود: خداوند . انسان را برای نمایندگی خود، خلق کرده است: «إنی جاعل فی الأرض خلیفة» (سوره بقره، آیه30).
2) شرح الأسماء الحسنی، ج ۱، ص ۱۳۹، ح ۲۰۲؛ رسائل المحقق الکرکی، ج ۳، ص ۹۶۲.
3) بحار الأنوار، ج ۱۰۵، ص ۱۶۵.
مکرر می فرمود:
خداوند به من کرامت کرده. شما هم کار خدایی انجام دهید، به شما هم می دهد. آقای بتا! آقای خیاط! شما این خشتی که می گذارید، و این سوزنی که میزنید ، به عشق خدا بزنید و حواستان به خدا باشد. این لباس متری صد تومان(1)را که به تن داری، نگو: من متری صد تومان خریده ام. بگو: این را خدا داده. معترف خدا باش، نه معرف خودت!
شیخ، با حواس باطنی ، حالات درونی حاضران در مجلس را تشخیص می داد؛ ولی هیچ گاه نقاط ضعف کسی را در جمع ، مطرح نمی کرد، مگر به گونه ای که فقط فرد مورد نظر، متوجه مقصود شود و در صدد اصلاح خود بر آید. در این باره به دو نمونه اشاره می شود:
یکی از خطبای وارسته و برجسته می فرمود: عصر یکی از روزهای سال ۱۳۳۵ شمسی ، در بازار تهران ، در مدرسه حاج شیخ عبد الحسین (جنب مسجد شیخ عبد الحسین) بودم. مرحوم شیخ عبد الکریم حامد، یکی از شاگردان برجسته مرحوم شیخ رجبعلی ، نزد من آمد و در باره استاد خود، شیخ رجبعلی خیاط و اخلاص و معنویت وی با من سخن گفت و سرانجام ، از من خواست که با هم به مجلس شب جمعه شیخ برویم. به اتفاق ، راه افتادیم و به مجلس شیخ، وارد شدیم. ایشان ، رو به قبله نشسته بود و مشغول خواندن مناجات حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) بود و می خواند:
اللهم إنی أسألک الأمان یوم لا ینفع مال ولا بنون ......(2)
جمعی از شیفتگان هم، پشت سر شیخ، او را در خواندن دعا همراهی می کردند . من هم در آخر مجلس ، پشت سر جمعیت نشستم و با خود گفتم: خدایا! اگر ایشان از اولیای توست ، امسال ، منبر من در تهران بگیرد و درآمد مادی آن ، خوب باشد!
به محض خطور این مطلب به ذهن من، شیخ ، بلافاصله در همان وسط دعا گفت: من می گویم از پول بگذرد اما او آمده مرا با پول ، امتحان میکند! شیخ ، در طول خواندن دعا، جز این جمله ، سخن دیگری به فارسی نگفت و پس از آن ، به خواندن دعا ادامه داد.
به تدریج ، رؤسای دولتی و افراد سرشناس نیز در جلسه های شیخ، شرکت می کردند. به گفته شیخ، آنها برای حل مشکل خود می آمدند و در خانه او ، سراغ « پیر زنه» (یعنی
دنیا) را می گرفتند. البته در میان آنان ، کسانی هم بودند که از موعظه های شیخ ، در حد خود، بهره مند می شدند.
با توجه به حضور این افراد، تشکیلات اطلاعاتی رژیم شاه، نسبت به جلسه های شیخ، حساس شد و شخصی به نام سرگرد حسن ایل بیگی را مأمور کرد که همراه شخص دیگری ، به صورت ناشناس ، در جلسه شیخ ، حضور پیدا کند و دلیل حضور رجال دولتی را در مجلس شیخ ، گزارش نماید.
وقتی آن مأمور ساواک، وارد جلسه شد، شیخ، ضمن مواعظ و نصایح خود برای حاضران ، فرمود:
به خدا توجه کنید و غیر خدا را در دل ، راه ندهید؛ چون دل ، آینه است و اگر یک لکه کوچک پیدا کند، زود نشان می دهد. حالا بعضی ها مثل قاصد و خبرچین می مانند و با نام مستعار می آیند. مثلا اسمش«حسن» است و به نام فلان می آید!
این جملات، سرگرد حسن ایل بیگی را - که اسم واقعی او را کسی نمی دانست - شگفت زده کرد و چنان تحت تأثیر قرار داد که بنا بر شنیده ها ، از ساواک، استعفا داد .
از چپ به راست : جناب شیخ ، مرحوم شاطر... نانوا، شیخ عبد الکریم حامد قزوینی (شاگرد جناب شیخ) . ایستاده : سرگرد حسن ایل بیگی
اول، پدرت را راضی کن!
جناب شیخ ، گاه به بعضی از افراد، اجازه حضور در جلسه های خود را نمی داد و یا شرطی برای آنها می گذاشت. یکی از ارادتمندان شیخ که قریب بیست سال با ایشان بوده ، شروع ارتباط خود با شیخ را این گونه تعریف می کند: در آغاز ، هر چه تلاش میکردم که به محضر او راه پیدا کنم، اجازه نمی داد تا این که یک روز در مسجد جامع ، ایشان را دیدم . پس از سلام و احوالپرسی گفتم: چرا مرا در جلسات خود، راه نمی دهید؟
فرمود:
اول ، پدرت را از خودت راضی کن. بعد، با شما صحبت می کنم.
شب به خانه رفتم و به دست و پای پدرم افتادم و با اصرار و التماس از او خواستم که مرا ببخشد. پدرم که از این صحنه شگفت زده شده بود، پرسید: چه شده؟
گفتم: شما کار نداشته باشید. من نفهمیدم . مرا ببخشید و...
سرانجام، پدرم را از خودم راضی کردم. فردا صبح به منزل جناب شیخ رفتم. تا مرا دید، فرمود:
بارک الله! خوب آمدی. حالا پهلوی من بنشین.
از آن زمان که تازه جنگ جهانی دوم تمام شده بود . تا موقع فوت شیخ، با ایشان بودم.
یکی از ویژگی های برجسته استاد و مربی کامل در سیر و سلوک به سوی خداوند سبحان ، آن است که رهنمودهای تربیتی او بر اساس نیازهای سالک در مراحل مختلف سلوک باشد و این اقدام ، در جلسه های عمومی و در حضور دیگران ، امکان پذیر نیست.
یک پزشک ، هر قدر متخصص و با تجربه باشد، نمی تواند بیمارانی را که به او
مراجعه می کنند ، در یک نوبت، با یک نسخه و یک نوع دارو، کاملا درمان کند. همچنین ، هر بیماری برای درمان، نیاز به دارویی خاص دارد. حتی ممکن است برای دو نفر که به یک بیماری مبتلا هستند، به دلایلی ، دو نوع دارو تجویز شود.
درمان بیماری های «جان» نیز همین گونه است. استاد اخلاق ، در واقع ، طبیب جان انسان است. او در صورتی می تواند بیماری های اخلاقی را درمان کند که اولاً بداند ریشه اصلی بیماری چیست و ثانیا داروی مناسب درد را در اختیار داشته باشد.
پیامبران بزرگ الهی - که مربیان اصلی تربیت جان ها هستند - ، به طور عموم، از این خصوصیت ، برخوردار بودند و نه تنها نیازهای عمومی جامعه بشری را در زمینه های مختلف ، تشخیص می دادند، بلکه از نیازهای خصوصی هر یک از افراد امت خود نیز آگاهی کامل داشتند.
امام علی(علیه السلام) درباره این خصوصیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می فرماید:
طبیب دوار بطبه ، قد أحکم مراهمه و أحمی مواسمه، یضعُ من ذلک حیث الحاجه إلیه ، من قلوب عمی و آذان صُمٍ و ألسنة بکم، متتَبع بدَوائِه مواضع الغفلة و مواطن الحیرة .(1)
او طبیبی بود که با دانش پزشکی خود، گردش می کرد و به سراغ بیماران می رفت . داروها و لوازم پزشکی او از هر جهت، آماده بود و در موارد نیاز، از آنها بهره می گرفت و جانهایی را که به کوری، کری و گنگی گرفتار بودند ، شفا می بخشید. او با دارویش در جستجوی مکانهای غفلت و جایگاههای حیرت بود.
عالمان ربانی- که جانشینان حقیقی پیامبران و اوصیای آنان هستند - نیز از این ویژگی برخوردارند؛ آنهایی که به گفته امیر مؤمنان(علیه السلام) : هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة، و باشروا روح الیقین.(2)
علم بر اساس بینش حقیقی، به آنها روی کرده و روح یقین را یافته اند.
البته همان گونه که در کلام امام(علیه السلام) آمده است:
أو لئِک و الله الأقلون عدداً، و الأعظمون عند الله قدراً.(1)
به خدا سوگند، تعداد آنها (علمای ربانی) که نزد خداوند از بزرگ ترین منزلت ها برخوردارند، بسیار اندک است.
از مرحوم آیة الله آقا سید علی قاضی - رضوان الله تعالی علیه -(2)نقل شده که فرمودند: اهم آنچه در این راه لازم است، استاد خبیر و از هوا بیرون آمده و انسان کامل است . چنانچه کسی طالب راه و سلوک طریق خدا باشد، اگر برای پیدا کردن استاد این راه، نصف عمر خود را در جستجو و تفحص بگذارد تا پیدا نماید، ارزش دارد. کسی که به استاد رسید، نصف راه را طی کرده است».(3)
بررسی رهنمودهای خصوصی شیخ به شاگردانش ، نشان میدهد که او در اثر مبارزه با نفس، اخلاص و امدادهای الهی، به مرتبه ای از کمالات معنوی رسیده بود که می توانست دردهای روحی و نقاط کور و مشکل زایی را که در زندگی دیگران پیش می آید ، تشخیص دهد و آنها را با نسخه ای مناسب، درمان کند. این واقعیت برای هر کس که با زندگی شیخ آشناست، امری روشن و بدیهی است.
از نظر اسلام، کارهای ناشایست انسان، نقشی اساسی در گرفتاری ها و مصائب زندگی
1) همان جا.
2) عارف کامل ، میرزا علی آقا قاضی طباطبایی تبریزی (۱۲۸۵ - ۱۳۶۶ ق)، در دروس رسمی حوزه نجف ، از شاگردان برجسته آخوند خراسانی ، فاضل شربیانی و ... بود و در عرفان و اخلاق ، محضر عارفان نامداری چون : آقا شیخ محمد بهاری همدانی و آقا سید احمد کربلایی را درک نموده بود و شاگردانی چون سید هاشم حداد و حضرات آیات : محمد تقی آملی ، علامه طباطبایی ، سید محمد حسن الهی ، شیخ عباس قوچانی و شیخ محمد تقی بهجت ، تربیت کرد.
3) اسوه عارفان، ص ۱۸.
او دارند. قرآن کریم، تصریح می فرماید:
«وما أصبکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم».(1)
آنچه مصیبت به شما رسد، دستاورد خودتان است که .
امام علی(علیه السلام) در تبیین و تفسیر این آیه می فرماید:
از گناهان ، اجتناب کنید که تمام بلاها و کمبود روزی، به واسطه گناه است، حتی خراش بر داشتن بدن و زمین خوردن و مصیبت دیدن؛ زیرا خداوند متعال می فرماید:
وما أصبکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم.(2)
اگر انسان، به واقع باور کند که کردار ناشایست او، نه تنها زندگی پس از مرگش را همراه با درد و رنج می کند، بلکه موجب گرفتاری های گوناگون در زندگی دنیایی او نیز خواهد شد، دیگر به کار زشت ، دست نمی زند و گرد آن نمی گردد، و هر قدر این باور تقویت شود، زمینه برای پرورش انسانهای شایسته ، بیشتر فراهم می شود.
جناب شیخ ، با بصیرت الهی و دیده برزخی، ارتباط کارهای ناشایست و گرفتاری های زندگی را می دید و با بیان آن، گره از مشکلات و مصائب مردم ، باز می کرد و با بهره گیری از این روش سازنده، آنان را در جهت کمالات انسانی ، هدایت می نمود.
یکی از فرزندان شیخ می گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف،(3)خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتارش شده ایم؟ دیر زمانی ، وضع ما خیلی خوب بود. روزی سه چهار دیگ ، چلو
می فروختیم و مشتری ها فراوان بودند؛ اما یکباره اوضاع ، زیر و رو شد و مشتری ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاد و الآن، روزی یک دیگ هم فروش نداریم ...!
شیخ، تأملی کرد و فرمود:
تقصیر خودت است که مشتری ها را رد می کنی؟
مرشد گفت: من کسی را رد نکرده ام و حتی از بچه ها هم پذیرایی می کنم و نصفی کباب به آنها می دهم.
شیخ فرمود:
آن سید، کی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود، بار آخر ، او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی ؟!
مرشد، سراسیمه از نزد شیخ، بیرون آمد و شتابان ، در پی آن سید ، راه افتاد. او را یافت و از او پوزش خواست و پس از آن، تابلویی بر در مغازه اش نصب کرد و روی آن نوشت: نسیه داده می شود، حتی به شما. وجه دستی، به اندازه وُسعمان پرداخت می شود.
عبد صالح مرحوم حاج ابوالفضل صنوبری فرمود: فرزند دو ساله ام که اکنون،(1)حدود چهل سال دارد در منزل ، ادرار کرده بود و مادرش چنان او را کتک زده بود که نزدیک بود نفس بچه بند بیاید. همسرم پس از یک ساعت ، تب کرد؛ تب شدیدی که به پزشک مراجعه کردیم و در شرایط اقتصادی آن روز ، شصت تومان ، پول نسخه و دارو شد؛ ولی تب او قطع نشد؛ بلکه شدیدتر شد. مجددا به پزشک مراجعه کردیم و این بار هم چهل تومان بابت درمان هزینه کردیم که در آن روزگار ، برایم سنگین بود. باری! شب هنگام ، جناب شیخ را سوار ماشین خودم کردم تا به جلسه برویم .
1) ۱۳۷۵/۱/۱۷
همسرم نیز داخل ماشین بود. جناب شیخ که سوار شد، اشاره به همسرم کردم و گفتم:
مادر بچه هاست. تب کرده. دکتر هم رفته ایم؛ ولی نبش قطع نمی شود.
شیخ، تأملی کرد و خطاب به همسرم فرمود:
بچه را که آن طور نمی زنند. استغفار کن. از بچه دلجویی کن و چیزی برایش بخر ،خوب می شوی.
همین کار را کردیم و تب او قطع شد.
هم ایشان نقل کرد که: یک روز با شیخ در منزل آقای سید احمد رادمنش بودیم. من به شیخ گفتم: پدرم تقریبا سال ۱۳۵۲ قمری فوت کرده.(1)می خواهم ببینم در چه حالی است؟
فرمود: یک حمد بخوانید.
سپس توجهی نمود و قدری مکث کرد و گفت:
نمی گذارند بیاید. گرفتار زنش است!
گفتم: اگر ممکن است ، با خانمش صحبت کنید.
فرمود: نامادری ات آمد.
او زنی اهل روستا بود که پدرم پس از ازدواج با او ، چند همسر دیگر نیز اختیار کرده بود. او تا پایان عمر با پدرم در متارکه بود. وقتی پدرم از این در می آمد، او از در
1) . وی آخوند ملا محمدباقر (۱۲۹۰ - ۱۳۵۲ ق)، فرزند آخوند میرزا جانی قزوینی ، از علمای پرهیزگار ، مبارز و معروف قزوین و از شاگردان آیات عظام آخوند خراسانی (صاحب کفایه) و حاج شیخ ملا فتح الله اصفهانی و حاج شیخ هادی تهرانی در نجف اشرف بوده است (ر.ک: گنجینه دانشمندان، ج ۹، ص۲۱۹).
دیگر، خارج می شد. به شیخ گفتم: از او بپرسید چه باید بکنم تا از پدرم راضی شود؟
پاسخ داد: چند شکم گرسنه را سیر کند.
گفتم: چند نفر؟
پاسخ داد: یکصد نفر.
گفتم: این تعداد را نمی توانم. نهایتا تا چهل نفر، پایین آمد. پس از پذیرفتن من،
شیخ گفت:
صدای پدرت بلند شد. به محض این که آن زن راضی شد، پدرت را آزاد کردند و می گوید: به این پسرم بگو: چرا دو زن گرفتی ؟ ببین من به چه بلایی گرفتارم. اکنون دقت کن که عدالت را رعایت کنی.
یکی دیگر از دوستان شیخ می گوید که : از شیخ پرسیدم: پدرم در برزخ ، وضعش چگونه است؟
فرمود: گرفتار مادرت است!
دیدم درست می گوید. پدرم همسر دیگری اختیار کرده بود و مادرم از این بابت ، ناراضی بود. رفتم و مادرم را راضی کردم.
سفر دیگری که خدمت جناب شیخ رسیدم ، به محض وارد شدنم ، ایشان فرمود:
چه قدر خوب است انسان ، بین دو نفر آشتی بدهد! پدرت راحت شده است.
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند: زنی بود که شوهرش سید و از دوستان جناب شیخ بود. او خیلی شوهرش را اذیت می کرد. پس از چندی ، آن زن، فوت کرد. هنگام دفنش جناب شیخ، حضور داشت. ایشان بعد فرمودند:
روح این زن، جدل می کرد که: خوب! مردم که مردم ! چه طور شده؟! موقعی که
خواستند او را دفن کنند، اعمالش به شکل سگ درنده سیاهی شد. همین که فهمید که این سگ باید با او دفن شود، متوجه شد که چه بلایی در زندگی بر سر خود آورده. شروع کرد به التماس و التجا و نعره زدن. دیدم که خیلی ناراحت است. لذا از این سید ، خواهش کردم که حالش کند. او هم به خاطر من حلالش کرد. سگ رفت و او را دفن کردند.
یکی از فرزندان شیخ ، نقل می کند: مهندسی بود که بساز و بفروش میکرد. یکصد دستگاه ساختمان در زمینی ساخته بود، ولی به دلیل بدهکاری بسیار، شرایط اقتصادی بدی داشت. طلبکارها ، حکم جلبش را گرفته بودند. به منزل پدرم آمد و گفت: نمی توانم به خانه ام بروم. خود را پنهان می کنم تا کسی مرا نبیند.
شیخ ، با یک توجه فرمود: برو و خواهرت را راضی کن .
مهندس گفت: خواهرم راضی است.
شیخ فرمود: نه
مهندس ، تأملی کرد و گفت: بله. وقتی پدرم از دنیا رفت ، ارثیه ای به ما رسید. هزار
و پانصد تومان ، سهم او می شد. یادم آمد که نداده ام.
آن آقای مهندس ، رفت و برگشت و گفت: پنج هزار تومان دادم به خواهرم و
رضایتش را گرفتم.
پدرم سکوت کرد و پس از توجهی فرمود:
می گوید: هنوز راضی نشده! خواهرت خانه دارد؟
مهندس گفت: نه. اجاره نشین است.
فرمود:
برو و یکی از بهترین خانه هایی را که ساخته ای، به نامش کن و به او بده. بعد بیا ببینم چه کار می شود کرد.
مهندس گفت: جناب شیخ ! ما دو شریک هستیم. چگونه می توانم؟
شیخ فرمود:
بیش از این، عقلم نمی رسد؛ چون این بنده خدا هنوز راضی نشده است.
آن شخص ، دوباره رفت و یکی از آن خانه ها را به نام خواهرش کرد و اثاثیه او را
در آن خانه گذاشت و برگشت.
شیخ فرمود: حالا درست شد .
فردای همان روز، سه تا از آن خانه ها به فروش رفتند و از گرفتاری نجات پیدا کرد.
یکی از تجار بازار ، ورشکست شد. برای دوستش درد دل می کرد و از وضع نابه سامان خود می نالید. در همین حال، جناب شیخ از جلوی مغازه او رد می شود. دوستش به او می گوید: مشکل خود را به ایشان بگو. تاجر می گوید: او را نمی شناسم. سرانجام با اصرار دوستش نزد شیخ می رود و پس از عرض سلام، می گوید: مشکلی دارم که می خواهم خدمت شما بگویم. پس از توضیحات تاجر، شیخ ، در حالی که سرش پایین بود، گفت:
تو آدم بی رحمی هستی. چهار ماه است که شوهر خواهرت از دنیا رفته و تو تا حالا سراغ خواهرت و بچه هایش نرفته ای. گرفتاری تو . از این است.
تاجر گفت: با هم اختلاف داریم.
شیخ فرمود:ریشه مشکل تو ، آن جاست حال ، خود می دانی.
تاجر ، پیش دوست خود باز گشت و جریان را تعریف کرد. سپس مقداری وسایل منزل خرید و به خانه خواهرش رفت و آشتی کردند و مشکلش هم حل شد. .
حکم اعدام چند نفر ، از جمله جوانی صادر شده بود. بستگان او نزد شیخ می روند و با التماس ، چاره ای می جویند. شیخ می گوید:
گرفتار مادرش است.
نزد مادر وی رفتند. مادرش گفت: هر چه دعا میکنم ، بی نتیجه است.
گفتند: جناب شیخ فرموده که شما از او دلگیر هستی
گفت: درست است . پسرم تازه ازدواج کرده بود. روزی پس از صرف غذا ، سفره را جمع کردم و ظرف ها را در سینی گذاشتم و به عروسم دادم تا به آشپزخانه ببرد. پسرم سینی را از دست او گرفت و به من گفت: برای شما کنیز نیاورده ام!
سرانجام ، مادر او رضایت داد و برای رهایی فرزندش دعا کرد. روز بعد، اعلام کردند که اشتباه شده است و آن جوان ، آزاد شد.
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند : پدرم مبتلا به بیماری سختی شده بود که هر اقدامی برای درمان او بی نتیجه مانده بود. به شیخ، عرض کردم که : پدرم بیمار است و یک سال است که در بستر بیماری افتاده .
ایشان فرمود: عمه داری؟
گفتم: آری.
فرمود: گرفتار عمه ات است و اگر او دعا کند، خوب می شود.
از عمه ام خواستم که پدرم را دعا کند. ایشان هم دعا کرد؛ ولی پدرم بهبود نیافت . مجددا خدمت شیخ رسیدم و عرض کردم: عمه ام راضی شد؛ ولی پدر ، خوب نشد!
شیخ ، دستور العملی راجع به احسان به چهار فرزند یتیم عمه ام داد و گفت: بعد، به آنها بگو که به او دعا کنند.
چنین کردم. سپس از عمه ام پرسیدم که علت ناراحتی او از پدرم چیست. گفت:
پس از این که شوهرم فوت کرد، پدرت ، من و چهار فرزندم را به خانه خودش برد. یک روز ، در حالی که با مادرت دعوا می کردیم، پدرت رسید و بلافاصله ، من و فرزندانم را از خانه بیرون کرد. من در آن جا خیلی دلم شکست.
در نهایت، با راضی شدن عمه، حال پدرم بهتر شد؛ ولی سلامت کامل خود را باز نیافت. بار دیگر که خدمت شیخ رسیدم، جریان را گفتم. این بار ، دستور العملی در مورد احسان به یکی از سادات داد که پس از آن، پدرم سلامت کامل خودش را به دست آورد.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: جناب شیخ می فرمود:
بی جهت برای شما گرفتاری پیش نمی آید.
یک بار ، سرم شکست. همراه با یکی از دوستان ، به خدمت شیخ رسیدیم. دوستم
از ایشان پرسید: ببینید چه کرده که سرش شکسته .
جناب شیخ، توجهی کرد و فرمود: در کارخانه، بچه ای را اذیت کرده ای.
دیدم درست است. من ، خمکار بودم و در آن زمان، متخصص این کار ، کم بود و خمکارها نوعا برای صاحب کار ، ناز می کردند. پسر صاحب کارخانه ، ایرادی از کار
گرفت که به جا نبود و به او هم مربوط نمی شد. من هم با او برخورد کردم تا آن جا که گریه اش گرفت.
شیخ فرمود:
اگر او را راضی نکنی ، گرفتاری تو ادامه خواهد داشت.
من هم رفتم و از او عذرخواهی کردم.
در منزل یکی از ارادتمندان شیخ، چند نفر از اداره دارایی ، خدمت ایشان می رسند.
یکی از آنها اظهار می دارد که : بدنم مبتلا به خارش شده و خوب نمی شود.
شیخ ، پس از توجهی فرمود:
زن علویه ای را اذیت کرده ای.
آن شخص گفت: آخر ، اینها آمده اند پشت میز نشسته اند و بافتنی می بافند و تا حرفی هم به آنها می زنیم ، گریه می کنند.
معلوم شد که آن زن علویه در اداره آنها شاغل بوده و او با گفتار خود، آن زن را آزرده است.
شیخ فرمود: تا او راضی نشود، بدن شما بهبود نمی یابد.
مشابه این داستان را یکی دیگر از شاگردان شیخ، نقل کرده است. او می گوید: در حیاط منزل یکی از دوستان ، در حضور شیخ، نشسته بودیم. یک صاحب منصب دولتی هم که در جلسات شیخ شرکت می کرد، نشسته بود. او که به دلیل بیماری .پایش را دراز کرده بود، رو به شیخ کرد و گفت: جناب شیخ! سه سال است به این پادرد، مبتلا شده ام و هر کاری می کنم ، نتیجه ندارد و داروها کارساز نیست.
شیخ، مطابق شیوه همیشگی خود، از حاضران خواست یک سوره «حمد»
بخوانند. آن گاه توجهی کرد و فرمود:
این درد پای شما ، از آن روزی پیدا شده که زن ماشین نویسی را به دلیل این که نامه را بد ماشین کرده است ، توبیخ کردی و سر او داد زدی. او زنی علویه بود. دلش شکست و گریه کرد. باید بروی و او را پیدا کنی و از او دلجویی کنی تا پایت درمان شود.
آن مرد گفت: راست می گویی. آن خانم ماشین نویس اداره را به خاطر دارم که من سرش داد کشیدم و اشکش در آمد.
یکی از شاگردان شیخ ، پس از خوردن غذایی ، حال معنوی خود را از دست می دهد.
لذا نزد شیخ می رود و از ایشان ، راهنمایی می خواهد. شیخ می گوید:
آن کبابی که خورده ای، پولش را فلان تاجر داده که حق پیرزنی را غصب کرده است.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: یک روز با جناب شیخ و چند نفر دیگر در کوچه امام زاده یحیی ، در حال عبور بودیم . دیدیم که دوچرخه سواری با یک عابر پیاده برخورد کرد. آن عابر به دوچرخه سوار ، اهانت کرد و گفت: خر!
جناب شیخ گفت:
بلافاصله . باطن خودش تبدیل به خر شد!
یکی دیگر از شاگردان شیخ، از ایشان نقل می کند که فرمود:
روزی از جلوی بازار عبور می کردم. دیدم یک گاری اسبی در حال حرکت است. ناگهان، عابری از جلوی گاری گذشت. گاریچی که افسار یابو در دستش بود، با عصبانیت داد زد: «یابو!». دیدم گاریچی نیز تبدیل به یابو شد و افسار دو تا شد!
در اسلام، بی رحمی، حتی نسبت به حیوانات ، نکوهش شده است. مسلمان ، حق
ندارد حیوانی را بیازارد و یا حتی به آن ، ناسزا بگوید.(1)از این رو، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حدیثی می فرماید:
لو غفر لکم ما تأتون إلی البهائم لغفر لکم کثیرا.(2)
اگر ستمی که بر حیوانات می کنید، بر شما بخشیده شود، بسیاری از گناهان شما بخشوده شده است.
با این که کشتن حیوانات حلال گوشت برای مصرف، از نظر اسلام، جایز است ، در عین حال ، ذبح آنها آدابی دارد که تا حد ممکن، حیوان ، کمتر رنج ببیند. یکی از آداب ذبح ، این است که نباید حیوان را در برابر چشم دیگر حیواناتی مانند او ، سر برید.(3)از امام علی(علیه السلام) روایت شده که :
لا تذبح السِّاة عند الشاة و لا الجزور عند الجزور و هو ینظر إلیه.(4)
گوسفند را نزد گوسفندی دیگر و شتر را نزد شتری دیگر که به او می نگرد، ذبح نکن .
بنا بر این ، سر بریدن بچه حیوانات نزد مادرشان ، کاری به شدت نکوهیده و حاکی از نهایت سنگدلی و بی رحمی است و آثار ویرانگری در زندگی انجام دهنده این کار خواهد داشت.
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند: سلاخی نزد جناب شیخ آمد و گفت : بچه ام در حال مردن است . چه کنم؟
شیخ فرمود: بچه گاوی را جلوی مادرش سر بریده ای.
سلاخ، التماس کرد ، بلکه شیخ برای او کاری انجام دهد.
شیخ فرمود: نمی شود. می گوید: بچه ام را سر بریده، بچه اش باید بمیرد!(1)
1) . آیة الله فهری ، از آقای سید محمدرضا کشفی نقل می کند که در همسایگی ایشان، قصابی بوده که پسرش دل درد شدیدی می گیرد و به آقای کشفی متوسل می شود. آقای کشفی ، او را به جناب شیخ ، ارجاع می دهد؛ اما شیخ به آن قصاب می گوید: «گوساله ای را در مقابل چشم مادرش ذبح کرده ای. بنابر این ، پسرت علاج ندارد».
رستگاری ، در حقیقت ، ثمره کمالات انسانی است و راه رسیدن به آن ، از دیدگاه قرآن کریم، خودسازی و تزکیه نفس است. خداوند متعال ، پس از سوگندهای متعدد، تأکید می فرماید:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا»(1)
کسی به رستگاری (فلاح) می رسد که تزکیه نفس کند .
همه آنچه پیامبران الهی از جانب خداوند متعال برای هدایت انسان آورده اند، مقدمه رسیدن به رستگاری (فلاح) و شکوفایی استعدادهای اوست. مسئله اصلی در تزکیه نفس، آن است که انسان در یابد که خودسازی را از کجا باید آغاز کند و اساس خودسازی چیست .
از نظر انبیای الهی، اساس خودسازی و نخستین گام در راه تزکیه نفس ، «توحید» است. از این رو، نخستین پیام همه پیامبران ، کلمه «لا إله إلا الله» بوده است :
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ (25)».(2)
و ما پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم، مگر آن که به او وحی می کردیم که : «خدایی جز من نیست. پس مرا بپرستید».
نخستین سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز با مردم ، این بود که:
یا أیها الناس! قولوا: «لا إله إلا الله»، تفلحوا.(1)
هان ، ای مردم! بگویید: «لا إله إلا الله»، تا رستگار شویده .
ناگفته نماند که تنها گفتن کلمه توحید (لا إله إلا الله) ، کارساز نیست و آنچه اساس خودسازی و موجب رستگاری و شکوفایی کمالات انسانی است، رسیدن به حقیقت توحید و موحد شدنی حقیقی انسان است.
نشانه آن که انسان به حقیقت توحید به مفهوم واقعی و کامل آن رسیده ، این است که می تواند همچون فرشتگان الهی، در کنار ذات خداوندی ، گواه بر یگانگی حضرت حق باشد :
«شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِکَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ».(2)
خداوند، فرشتگان و صاحبان دانش ، گواه اند که خدایی جز او نیست که.
یکی از شاگردان شیخ، در باره او می گوید: خدایش رحمت کند! تمام همتش تحصیل «لا إله إلا الله» و همه گفتارش برای رسیدن به حقیقت این کلمه طیبه بود.
فرد دیگری می گوید: شیخ ، در این رشته متخصص بود و با تمام توان، تلاش می کرد آنچه را یافته ، به دیگران منتقل کند و شاگردان را به مرتبه توحید شهودی برساند.
شیخ می فرمود:
اساس خودسازی، توحید است. هر کس بخواهد ساختمانی بنا کند، ابتدا باید زیر سازی آن، درست باشد. اگر پایه محکم و اساسی نبود، آن بنا قابل اطمینان نیست. سالک باید سیر و سلوی خود را از توحید. آغاز کند. نخستین سخن همه پیامبران ، کلمه «لا إله إلا الله» بوده است. تا انسان ، حقیقت توحید را درک نکند و باور نکند که در
وجود، چیزی جز خداوند، منشأ اثر نیست و همه چیز جز ذات مقدس حق، فانی است، به کمالات انسانی دست نخواهد یافت. با درک حقیقت توحید، انسان با همه وجود، متوجه آفریدگار خواهد شد.
همچنین می فرمود:
اگر می خواهی خدا تو را صدا کند،(1)قدری معرفت پیدا کن و با او معامله کن. وقتی می گوییم: «لا إله إلا الله»، باید راست بگوییم. تا انسان، خدایان دروغین را کنار نگذارد، نمی تواند موحد و در گفتن «لا إله إلا الله» راستگو باشد. «اله»، چیزی است که دل انسان را برباید. هر چیز که دل او را بود، خدای اوست.(2)وقتی میگوییم:
«لا إله إلا الله»، باید حیران او باشیم.
همه قرآن به کلمه «لا إله إلا الله» باز می گردد و انسان ، باید به جایی برسد که در قلب او چیزی جز این کلمه، نقش نبندد و هر چه غیر اوست، رخت بر بندد: «قل الله ثم ذرهم».(3)
انسان، درخت توحید است. میوه این درخت ، ظهور صفات خدایی است و تا این ثمر را نداده ، کامل نیست. حد کمال انسان ، این است که به خدا برسد؛ یعنی مظهر صفات حق شود. سعی کنید صفات خدایی در شما زنده شود. او کریم است. شما هم کریم باشید. او رحیم است. شما هم رحیم باشید. او ستار است. شما هم ستار باشید...
آنچه به درد انسان می خورد، صفات خدایی است. هیچ چیز دیگر برای انسان ، کارساز نیست، حتی اسم اعظم!
1) . در مناجات شعبانیه می خوانیم: «الهی ! و اجعلنی ممن نادیته فأجابک و لاحظته فوق لجلالک فناجیته سرا و عمل لک جهرا؛ خدایا ! مرا از کسانی قرار ده که آنها را صدا زدی و پاسخن گفتند، و در آنها نگریستی و مدهوش جلال تو شدند، و پنهانی با آنها سخن گفته و آنها آشکارا عمل صالح به پیشگاه تو آوردند».
2) . «أفرءیت من اتخذ إلهه هوئه وأضله الله علی علم؛ آیا دیدی آن را که هوس خویشتن را معبود خویش گرفت و خدا، او را دانسته گم راه گردانید؟ » (سوره جاثیه، آیه ۲۳).
3) . سوره انعام، آیه ۹۱.
اگر در توحید ، مستغرق باشی، هر لحظه، از عنایت های خاص حق تعالی بهره مند می شوی که در لحظه قبل، برخوردار نبوده ای، عنایت های حق، هر دم تازگی خواهد داشت.
شرک زدایی از جان و دل، نخستین گام در راه رسیدن به حقیقت توحید است. از این رو، در شعار اصلی توحید، یعنی: «لا إله إلا الله» ، نفی خدایان دروغین، بر اثبات خدای راستین ، تقدم یافته است.
اکنون باید دید که : شرک چیست؟ مشرک کیست؟ و آیا شرک ، تنها اعتقاد به خدا بودن جمادات است ؟ و آیا مشرکان، تنها کسانی هستند که اعتقاد به بت های بی جان دارند، یا مسئله ، چیز دیگری است؟
شرک ، در برابر توحید است و اعتقاد داشتن به نیروهای خیالی و مؤثر بودن آنان در هستی و پرستش آنان در برابر مؤثر حقیقی، یعنی خداوند یکتاست.
موحد، هیچ چیز را جز خداوند یگانه ، در نظام هستی، مؤثر نمی داند و چیزی را جز او نمی پرستد؛ نه بت های بی جان و نه بت های جاندار را.
مشرک ، کسی است که جز خدای یکتا، دیگری را نیز در هستی مؤثر می داند و از غیر او اطاعت می کند؛ گاه جمادات را می پرستد، گاه از زورمداران اطاعت می کند و گاه ، بنده هوای نفس خویش است و گاه ، هر سه را بردگی می نماید.(1)
از نظر اسلام، هر سه نوع شرک یاد شده ، نکوهیده است و برای رسیدن به حقیقت توحید، راهی جز شرک زدایی به مفهوم مطلق آن نیست.
1) در این آیه شریفه به دسته اول ، اشاره شده است:«وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا یَغُوثَ وَیَعُوقَ وَنَسْرًا»(سورة نوح، آیه ۲۳) و در این آیه به دسته دوم:«أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(سورة نحل، آیه ۳۶) و در این آیه مبارک ، به دسته سوم:«أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ»(سوره فرقان، آیه ۴۳).
نکته مهم و قابل توجه، این است که خطرناک ترین گونه شرک، شرک به معنای سوم (یعنی پیروی از هوای نفس است. این شرک، سر منشأ موانع شناخت عقلی و قلبی ، و سرآغاز شرک به معنای اول و دوم است:
«أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ»(1)
آیا دیده ای آن کس را که هوس خود را خدای خود گرفته است و خداوند، او را با این که می داند، گمراه کرده و بر گوش و دلش مهر زده؟ پس بعد از خدا، چه کسی او را هدایت میکند؟ آیا پند نمیگیرید؟!
بر این اساس، جناب شیخ ، بت نفس را خطرناک ترین آفت توحید می دانست و می فرمود:
همه حرف ها، سر آن بت بزرگ است که در درون توست.(2)
امام خمینی، آن عارف فرزانه و آگاه نیز می فرماید:
مادر بت ها، بت نفس شماست.(3)تا این بت بزرگ و شیطان قوی از میان برداشته نشود، راهی به سوی او -جل وعلا- نیست. و هیهات که این بت. شکسته و اینشیطان . رام گردد!(4)
اگر انسان در مبارزه با این بت بزرگ پیروز شود، به بالاترین پیروزی ها دست یافته است.
یکی از کشتی گیر های معروف آن زمان به نام «اصغر آقا پهلوان»، نقل کرده که: یک روز مرا بردند نزد جناب شیخ. ایشان ، به بازوی من زد و فرمود:
اگر خیلی پهلوانی، با نفس خودت ، گشتی بگیر!
در حقیقت، شکستن بت نفس ، اولین و آخرین گام در دودن شرک و رسیدن به حقیقت توحید است.
پای بر سر خود به ، دوست را در آغوش دار
تا به کعبه وصلش، دوری تو یک گام است
گر ز خویشتن رستی، با حبیب پیوستی
ور نه تا ابد می سوز، کار و بار تو خام است.
و شاید این ، معنای نزدیک بودن راه تا رسیدن به خداست، که ابو حمزه ثمالی ، در دعا، از زبان سید الساجدین(علیه السلام) نقل می کند:
و أن الراحِل إلیک قریب المسافَة.(1)
سالک به سوی تو، راهش نزدیک است.
و به گفته لسان الغیب ، حافظ شیرازی:
تا فضل و عقل بینی ، بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم، خود را مبین که رستی.
ظاهراً جناب شیخ، برای گفتن همین نکته به شخص بزرگی همچون سردار کابلی ، مأمور می شود به کرمانشاه سفر کند که حکایت آن، در پی می آید ..
آیة الله فهری ، از مرحوم حاج غلام قدسی نقل کردند: سالی جناب شیخ به کرمانشاه
1) مفاتیح الجنان، دعای ابو حمزه ثمالی
آمد. یک روز به من فرمود: «به منزل سردار کابلی(1)برویم».
رفتیم و نشستیم. من، جناب شیخ را معرفی کردم و مدتی به سکوت گذشت. مرحوم سردار کابلی فرمود: جناب شیخ! چیزی بفرمایید که استفاده کنیم.
جناب شیخ فرمودند:
به کسی که اعتمادش به معلومات و مکتسبات خودش بیش از اعتمادش به فضل خداست، چه بگویم؟!
مرحوم سردار کابلی که ساکت نشسته بود، عمامه اش را از سر بر داشت و روی کرسی گذاشت و سرش را آن قدر به دیوار کوبید که من دلم به حالش سوخت و خواستم مانع شوم. شیخ نگذاشت و گفت: من تا این جا آمده ام که این حرف را به او بگویم و بر گردم.
یکی از فرزندان شیخ ، نقل می کند: شخصی از اهالی هندوستان به نام «حاج محمد» ، همه ساله یک ماه می آمد ایران. در راه مشهد، برای نماز از قطار پیاده می شود و در گوشه ای به نماز می ایستد. موقع حرکت قطار، هر چه دوستان و اطرافیان به او می گویند که: «سوار شو! الآن قطار راه می افتد!» ، اعتنایی نمی کند و با قدرت روحیای که داشته، نیم ساعت ، مانع از حرکت قطار می شود. وقتی از مشهد بر می گردد ، خدمت شیخ می رسد. جناب شیخ به او می فرماید:
هزار بار استغفار کن!
1) آیة الله علامه شیخ حیدر قلی خان سردار کابلی (۱۲۹۳ - ۱۳۷۲ ق)، فقیه ، محدث، متکلم، منجم ریاضیدان . فیلسوف و ادیب شیعه بود که از نوابغ علوم در روزگار خود شمرده می شد و به زبان های فارسی ، عربی ، هندی قدیم و جدید، ترکی ، عبری ، انگلیسی و لاتین ، تسلط داشت ر.ک: ریحانة الأدب).
او می گوید: برای چه؟
شیخ می فرماید:
کار خطایی کردی.
گفت: چه خطایی؟ به زیارت امام رضا(علیه السلام) رفتیم . شما را هم دعا کردیم.
شیخ فرمود:
قطار را آن جا نگه داشتی. خواستی بگویی من بودم که..! دیدی شیطان ، گولت زد؟! تو حق نداشتی چنین کاری بکنی.
مرز توحید و شرک ، به قدری باریک، ظریف و ناپیداست که برای هر دیدهای قابل رؤیت نیست. در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است:
إن الشرک أخفی من دبیب النمل علی صفاة سوداء فی لیلة ظلماء.(1)
همانا شرک، از راه رفتن مورچه در شبی تاریک بر روی تخته سنگی سیاه ، ناپیداتر است.
تنها انسان های وارسته و صاحب بصیرت ، می توانند مرزهای شرک خفی را ببینند و درباره آن ، هشدار دهند.
شخصیت پرستی ، یکی از انواع شرک های پنهان و نامحسوس است که بسیاری گرفتار آن اند. شخص، هر چند الهی و عظیم باشد، اگر توجه به او و اطاعت از او برای خدا نباشد، شرک است. از این رو ، جناب شیخ می فرمود:
اگر برای من پیش من بیایید ، ضرر می کنید.
1) میزان الحکمة، ج ۵، ص ۵۲۷، باب ۱۹۷۷، ح ۹۴۸۷.
حجة الاسلام و المسلمین آقای سید محمدعلی میلانی، فرزند فقیه و مرجع عالیقدر مرحوم آیة الله سید محمد هادی میلانی ، جریان یکی از دیدارهای شیخ با پدر بزرگوارش را چنین تعریف می کند: مرحوم شیخ رجبعلی خیاط که در اثر کف نفس خویشتنداری و ترک گناه ، خداوند به او چشم بصیرت عنایت فرموده بود، موفق شد جمعی از شیفتگان را در جهت اخلاص و عشق به خداوند، تربیت نماید.
وی به پدرم علاقه مند بود. بنده هم به دلیل آشنایی ای که با ایشان داشتم، مکرر به خدمت شیخ می رسیدم و گاهی از مجالس وی- که نوعا با ذکر آیات و روایات، سالکان و دل باختگان را موعظه میکرد - ، بهره مند می شدم. سالی شیخ برای زیارت به مشهد مشرف شده و در هتل توس، واقع در جنب بست بالاخیابان، سُکنا گزیده بود. روزی مرحوم پدرم ، از ایشان برای صرف ناهار ، دعوت کرد. آقا شیخ رجبعلی به منزل ما آمد و مرحوم آقا ، از دیدار ایشان ، خیلی خوش وقت شدند و تا نزدیک غروب با هم صحبت می کردند .
مرحوم شیخ ، در همین مجلس، رو به من کرد و فرمود:
مواظب باش پدرت برای تو بت نشود.
و به پدرم گفت:
مراقب باشید پسرتان، موجب درد سر و گرفتاری برای شما نشود.
در همین مجلس ، در خاطرم گذشت: آیا می شود انسان ، هم دنیا را داشته باشد و هم آخرت را؟ جناب شیخ ، بدون مقدمه ، رو به جانب من کرد و فرمود:
این دعا را زیاد بخوان: «ربنا آتنا فی الدنیا حسنة وفی الآخرة حسنة».(1)
1) . سوره بقره، آیه ۲۰۱.
در خدمت ایشان ، به هتل برگشتیم. در هتل، حیدر آقا معجزه (صاحب دیوان شعر) ، نزد جناب شیخ آمد و برای صرف ناهار روز بعد، از ایشان دعوت کرد. شیخ، ابتدا نمی پذیرفت؛ ولی با اصرار او دعوتش را پذیرفت. حیدر آقا بعد از آن، نزد مرحوم پدرم آمد و از ایشان هم دعوت کرد. فردای آن روز ، در خدمت مرحوم والد معظم، به منزل حیدر آقا معجزه رفتیم و جناب شیخ رجبعلی ، با دو نفر هم سفر خود آمده بودند. آن روز هم تا نزدیک غروب ، جلسه ادامه یافت.
اکنون، سؤال اساسی این است که: انسان ، چگونه می تواند از خود، شرک زدایی کند، و با شکستن بت نفس، ریشه شرک پنهان و آشکار را در وجود خود بخشکاند و به زلال توحید ناب ، دست یابد؟
پاسخ جناب شیخ ، این است که:
به نظر حقیر ، اگر کسی طالب راه نجات باشد و بخواهد به کمال واقعی برسد و از معانی توحید ، بهره ببرد. باید به چهار چیز تمسک جوید: اول، حضور قلب دائم: دوم، توسل به اهل بیت(علیهم السلام)؛ سوم، گدایی شب ها؛ و چهارم، احسان به خلق.
شرح این امور از دیدگاه جناب شیخ ، در فصل های بعدی خواهد آمد.
محبت، کیمیای خودسازی و سازندگی است. عشق به خداوند متعال ، همه زشتی های اخلاقی را یک جا درمان می کند و همه صفات نیکو را یک جا به عاشق، هدیه می دهد. کیمیای عشق، چنان عاشق را جذب معشوق می کند که هر گونه پیوند او را با هر کس و هر چیز جز خدا ، قطع می نماید.
در «مناجات محبین»، منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام)، آمده است:
الهی! من ذا الذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا؟ ومن ذا الذی أنِسَ بقربک فابتغی عنک حِولا؟(1)
خدای من! کیست که شیرینی محبتت را بچشد و یار دیگری را برگزیند؟ و کیست که به قرب تو انس بگیرد و جدایی تو را بطلبد؟!
عشق ، جذاب است و چون در جان نشست
هم در دل را زغیر دوست ، بست .
و در روایتی منسوب به امام صادق(علیه السلام) آمده است:
حب الله إذا أضاء علی سِر عبد أخلاهُ عن کل شاغل ، و کل ذکر سوی الله ظُلمة ، و المحب أخلص الناس سرّاً لله تعالی ، و أصدقهم قولاً ، و أوفاهم عهد .(2)
نور محبت خدا، هر گاه بر درون بنده ای بتابد، او را از هر مشغله دیگری تهی می گرداند. هر یادی جز یاد خدا، تاریکی است. دل داده خدا، مخلص ترین بنده خدا و راستگو ترین مردمان و وفادار ترین آنها به پیمان است.
و به گفته فقیه عالی قدر و عارف بلندپایه، مرحوم ملا احمد نراقی
خیمه زد چون در دلت سلطان عشق
ملک دل گردید شهرستان عشق
هم هوا زان جاگریزد، هم هوس
جز یکی، آن جا نیابی هیچ کس
آنچه او خواهد، همی خواهی و بس
بی هوا باشد تو را و نِی هوس
بلکه خواهش از تو بگریزد، چنان
کانچه تو خواهی، نخواهی، خواهد آن
گیرد اندر بزم اطمینان، مقام
«فادخلی فی جنتی» آمد پیام.(1)
در نخستین مرتبه انقطاع، نفس اماره می میرد و زندگی عقلانی انسان، آغاز می شود و در بالاترین مرتبه آن ، دیدۂ دل، به نور لقاء الله ، روشن می گردد و انسان، به بالاترین درجه توحید - که مرتبه «أولوا العلم» است - می رسد. در مناجات گرانقدر شعبانیه می خوانیم:
إلهی ! هب لی کمال الانقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک.(2)
خدای من! بالاترین مرتبه انقطاع (از همه بریدن) به سوی خود را به من عنایت کن و دیدگان دل ما را با روشنایی نظر کردنش به سوی خودت، تابناک گردان.
درباره کیمیاگری با کیمیای محبت خدا، این جریان جالب از جناب شیخ ، نقل شده که فرمود:
زمانی دنبال علم کیمیا بودم. مدتی ریاضت کشیدم تا به بن بست رسیدم و چیزی دستگیرم نشد. سپس در عالم معنا، این آیه عنایت شد که: «من کان یرید العزة
«فلله العزةُ جمیعا».(1)
عرض کردم: من، علم کیمیا می خواستم.
عنایت شد که: «علم کیمیا را برای عزت میخواهند و حقیقت عزت. در این آیه است». خیالم راحت شد .
چند روز بعد از این جریان ، دو نفر - که ظاهرا اهل ریاضت بوده اند- به در منزل شیخ مراجعه می کنند و جویای ایشان می شوند و پس از ملاقات با شیخ می گویند: دو
سال است در زمینه علم کیمیا تلاش کرده ایم و به بن بست رسیده ایم. به امام رضا(علیه السلام) متوسل شده ایم . ما را به شما احاله داده اند!
شیخ، تبسمی می کند و داستان یاد شده را برای آنان تعریف می کند و می افزاید:
من برای همیشه خلاص شدم. حقیقت کیمیا، تحصیل خود خداست.
شیخ ، گاهی در این باره، این جمله از «دعای عرفه» را برای دوستان می خواند:
ماذا وجد من فقدک؟ و ما الذی فقد من وجدک؟
کسی که تو را نیافت . چه یافت؟ و آن که تو را یافت، چه نیافت؟
امام زین العابدین(علیه السلام) در پایان دعای «مکارم الأخلاق»، اشاره ای لطیف به کیمیاگری محبت خداوند دارد، آن جا که می فرماید:
و انهج لی إلی محبتک سبیلا سهله أکمل لی بها خیر الدنیا و الآخرة.(2)
خداوندا!به سوی محبت خود، راهی آسان بر من هموار ساز و به وسیله آن، خیر دنیا و آخرت را برای من ، کامل گردان.
و لسان الغیب حافظ شیرازی ، چه زیبا سروده است :
ای بی خبر ! بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی، کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق، پیش ادیب عشق
هان - ای پسر - بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود، چو مردان ره بشوی
تاکیمیای عشق بیابی و زر شوی
گر نور عشق حق، به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک ، خوب تر شوی .
مهم ترین ویژگی و بزرگترین هنر جناب شیخ ، دست یافتن به «کیمیای محبت خدا» است. شیخ ، در این کیمیاگری تخصص داشت و بی تردید، او یکی از بارزترین مصادیق «یحبهم ویحبونه»(1)و «و الذین امنوا أشد حبا لله»(2)بود و هر کس به او نزدیک می شد ، بهره ای از کیمیای محبت میبرد.
جناب شیخ می فرمود:
محبت به خدا، آخرین منزل بندگی است. محبت ، فوق عشق است. عشق ، عارضی است و محبت ، ذاتی. عاشق ، ممکن است از معشوق خود ، منصرف شود؛ ولی محبت ، این گونه نیست. عاشق ، اگر معشوقش ناقص شد و کمالات خود را از دست داد ، ممکن است عشق او زائل شود؛ ولی مادر به بچه ناقص خود هم محبت و علاقه دارد. و می گفت:
میزان ارزش اعمال، میزان محبت عامل به خداوند متعال است.
یک جو ثمر نمی برد از خرمن کمال
در دل ، هر آن که تخم محبت نکشته است.
شیخ ، گاه برای تقریب به ذهن شاگردان، داستان شیرین و فرهاد را مثال می زد و می فرمود:
فرهاد ، هر کلنگی که می زد، به یاد شیرین و به عشق او بود. هر کاری انجام میدهی . تا پایان کار ، باید همین حال را داشته باشی. همه فکر و ذکرت باید خدا باشد، نه خود
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند که: من ، منشی تجارت خانه ای بودم . ایشان ، روزی به آن جا تشریف آورد و به حقیر فرمود:
این دفاتر را برای که می نویسی؟
عرض کردم: برای استادم.
فرمود:
اگر در این دفاتر ، اسم خود را درج کنی ، استادت ایراد می گیرد یا نه؟
گفتم: حتما ایراد می گیرد.
سپس فرمود: این پارچه را که متر میکنی، برای چه کسی متر می کنی؟ برای خودت یا برای- استادت؟
عرض کردم: برای او .
سپس فرمودند: فهمیدی؟!
عرض کردم: خیر.
فرمود:
فرهاد ، هر کلنگی که می زد. می گفت: «شیرین جونم!» و غیر معشوق خود، ذکری نداشت. این دفتر را به عشق محبوب بنویس. پارچه را به یاد او متر کن. در این صورت، همه اینها مقدمه وصل است. حتی نفس هایی که میکشی، به یاد او بکش !
شیخ، گاه می فرمود:
امام حسین(علیه السلام) مشتری زیاد دارد. ممکن است امام های دیگر هم همین طور باشند ؛ ولی خدا مشتری ندارد. من دلم از این می سوزد که خدا، مشتری هایش کم اند . کمتر کسی می آید بگوید: من، خدا را دوست دارم و می خواهم با او آشنا شوم.
گاه می فرمود:
در حالی که تو به خدا محتاجی، خدا، عاشق توست!
در حدیث قدسی آمده است:
یا بن آدم! إنی أحبک فأنت أیضا أحببنی.(1)
ای انسان! من، تو را دوست دارم. تو نیز مرا دوست بدار.
همچنین آمده است:
عبدی؟ أنا و حقی لک محب، فبحقی علیک کن لی محبا.(2)
بنده من! سوگند به حق خودم که دوستدار تو هستم. پس سوگند به حق من بر تو که مرا دوست بدار!
گاه می فرمود:
یوسف ، خوش هیکل است؛ اما تو نگاه کن ببین آن که یوسف را آفرید، چیست. همه زیبایی ها مال اوست.
در جهان ، چون حسن یوسف، کس ندید
حسن، آن دارد که یوسف آفرید.(3)
1) المواعظ العددیة، ص ۴۱۹
2) إرشاد القلوب، ص ۱۷۱.
3) . به نقل آقای دکتر حمید فرزام، مصرع دوم این شعر ، از ملا بمانعلی راجی کرمانی، شاعر معروف عصر قاجار است. نقل شده است که فتحعلی شاه قاجار به او گفت: من یک مصراع می گویم و تو مصرع دوم را بگو. سپس گفت: «در جهان ، چون حسن یوسف ، کس ندید». ملا بمانعلی ، بلا فاصله گفت: «حسن ، آن دارد که یوسف آفرید».
یکی از ارادتمندان شیخ ، نقل می کند: مرحوم شیخ احمد سعیدی - که مجتهدی مسلم و استاد مرحوم آقا شیخ علی اکبر برهان(1)در درس خارج بود -، روزی به من گفت: خیاطی در تهران ، سراغ داری که برای من یک قبا بدوزد؟
من ، جناب شیخ رجبعلی را معرفی کردم و نشانی او را دادم.
پس از مدتی او را دیدم. تا نگاهش به من افتاد، گفت: با ما چه کردی؟! ما را کجا فرستادی؟!
گفتم: چه طور؟ مگر چه شده؟
گفت: این آقایی که به من معرفی کردی ، رفتم خدمتش که برایم قبا بدوزد.
هنگامی که اندازه می گرفت، از کارم پرسید. گفتم: طلبه هستم.
گفت: درس می خوانی یا درس می دهی؟
گفتم: درس می دهم.
گفت: و چه درسی می دهی؟
گفتم: درس خارج.
سری تکان داد و گفت: خوب است؛ اما درس عاشقی بده !
1) آیة الله اقا شیخ علی اکبر برهان (م ۱۳۷۸ ق)، از علمای بزرگ تهران و مؤسس مدرسه علمیه لرزاده در تهران و مدرسه علمیه برهان در جوار حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) در شهر ری بود که در طرح توسعه آستان مقدس آن حضرت بازسازی شده است . وی در قم ، از محضر حضرات آیات : شیخ محمد علی صفایی حائری، سید محمد تقی خوانساری و شیخ عبد الکریم حائری و در نجف ، از محضر حضرات آیات : آقا سید ابو الحسن اصفهانی و سید ابوالقاسم خویی و شیخ مرتضی طالقانی بهره برد و در ۱۳۵۸ ق، به زادگاهش تهران ، بازگشت .
این جمله نمی دانم با من چه کرد؛ اما مرا دگرگون کرد.
مرحوم سعیدی، پس از این واقعه ، با شیخ ، آشنا شد و خدمت او می رفت و مرا به خاطر آشنا ساختن وی با شیخ ، دعا می کرد.
یکی از شاگردان شیخ ، از قول ایشان نقل می کند که فرمود:
شبی من، گرم او و مشغول مناجات، تضرع و راز و نیاز با معشوق بودم. دیدم پروانه ای آمد دور چراغ (گردسوزهای سابق)، چی گردش کرد تا یک طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد؛ اما جان نداد. با زحمت بسیار، مجددا خود را حرکت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاک کرد. پس از این جریان به من الهام کردند: «فلانی! عشقبازی را از این حیوان، یاد بگیر. دیگر ادعایی در وجودت نباشد. حقیقت عشق بازی و محبت به معشوق ، همین بود که این حیوان انجام داد». من از این داستان عجیب ، درس گرفتم و حالم عوض شد.
اصلی ترین منشأ محبت به خداوند، معرفت اوست.(1)امکان ندارد انسان ، خدا را بشناسد و عاشق او نشود:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
امام حسن مجتبی(علیه السلام) می فرماید:
من عرف الله أحبة.(2)
هر که خدا را بشناسد، او را دوست می دارد.
پرسش اساسی در این باره ، این است که : کدام معرفت، موجب محبت خداست :
معرفت برهانی (استدلالی) ؟ یا شناخت شهودی (قلبی)؟
جناب شیخ می فرمود:
تمام مطلب ، این است که تا انسان، معرفت شهودی نسبت به خدا پیدا نکند، عاشق نمی شود. اگر عارف شد، می بیند که همه خوبی ها در خدا جمع است.«ءآلله خیر أما یشرکون».(1)در این صورت، محال است انسان به غیر خدا توجه کند.
قرآن کریم، از دو طایفه نام می برد که معرفت آنها نسبت به حضرت حق -جل وعلا - ، معرفت شهودی است: یکی «ملائکه» و دیگری «اولوا العلم»:
«شهد الله أن لا إله إلا هو والملئکه و أولوا العلم»(2)
خداوند ، گواه است که خدایی جز او نیست، و فرشتگان و صاحبان دانش نیز گواه اند».
امام علی(علیه السلام) درباره شیرینی معرفت و شراب محبت طایفه اول، یعنی فرشتگان ، چنین می فرماید:
ثم خلق سبحانه لإسکان سماواته و عمارة الصفیح الأعلی من ملکوته خلقاً بدیعاً من ملائکته... قد استفرغتهم أشغال عبادته و وصلت حقائق الإیمان بینهم و بین معرفته و قطعهم الإیقان به إلی الوله إلیه، و لم تجاوز رغباتهم ما عنده إلی ما عند غیره، قد ذاقوا حلاوة معرفته، و شربوا بالکأس الرویة من محبته.(3)
سپس خداوند سبحان برای سکونت در آسمان ها و آباد ساختن بالاترین بخش از ملکوت خویش، مخلوقات جدیدی از فرشتگان پدید آورد که... اشتغال به عبادت او، آنان را از هر کار دیگر، باز داشته و حقیقت ایمان، میان آنها و معرفت او ارتباط ایجاد کرده و یقین به حق، آنها را سرگشته او ساخته است و علاقه ای به غیر از آنچه نزد پروردگار است، ندارند. شیرینی معرفتش را چشیده اند و از جام محبتش
سیراب شده اند.
برای رسیدن به معرفت شهودی، راهی جز پاکسازی آینه دل از تیرگی کارهای ناپسند نیست. امام زین العابدین(علیه السلام) در دعایی که ابو حمزه ثمالی از ایشان نقل کرده ،می فرماید:
و أن الراحل إلیک قریب المسافة و أنک لا تحتجب عن خلقک إلا أن تحجبهم الأعمال دونک.(1)
سال به سوی تو راهش نزدیک است، و به راستی که تو از آفریده است پوشیده نیستی، مگر آن که در پیشگاه تو، کارهای ناشایست ، حجاب شوند.
خدا ، حجاب ندارد. حجاب ، از ناحیه کارهای ماست. اگر حجاب زنگارهای کارهای ناشایست از آینه دل پاک شود، دل ، شاهد جمال زیبای حضرت حق و عاشق او می گردد.
جمال یار ندارد حجاب و پرده؛ ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد.
برای نشاندن غبار راه و پاکسازی دل از حجاب کارهای ناشایست ، باید دل از محبت دنیا پاک شود؛ چرا که محبت دنیا ، مبدأ همه زشتی هاست .
آفت محبت خدا، محبت دنیاست. در مکتب شیخ ، اگر انسان دنیا را برای خدا بخواهد، این مقدمه ای برای وصال اوست، و اگر برای غیر خدا بخواهد، آفتی برای محبت اوست و در این زمینه ، فرقی میان حلال و حرام دنیا وجود ندارد، هر چند بدیهی است که دنیای حرام، انسان را بیشتر از خدا دور می کند. در حدیث است که
1) مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود:
حب الدنیا و حب الله لا یجتمعان فی قلب أبدا.(1)
دوستی دنیا و دوستی خدا، هرگز در یک دل ، گرد نمی آیند.
امام علی(علیه السلام) نیز در این باره می فرماید:
کما أن الشمس و اللیل لا یجتمعان، کذلک حب الله و حب الدنیا لا یجتمعان.(2)
همچنان که خورشید و شب با هم جمع نمی شوند، خدادوستی و دنیا دوستی نیز با هم گرد نمی آیند.
و در حدیثی دیگر می فرماید:
کیف یدعی حب الله من سکن قلبه حب الدنیا ؟!(3)
کسی که محبت دنیا در دلش خانه کرده، چگونه مدعی محبت خداست ؟!
چنان که آمد، جناب شیخ، همیشه از دنیا با مثل « پیر زنه» نام می برد و گاهی در مجلس خود، رو به مریدی می کرد و می فرمود:
باز می بینم که گرفتار این پیرزنه شده ای ؟!
و بعد ، این شعر حافظ را می خواند:
کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست
در ره گذر کیست که این دام بلا نیست؟
در واقع، شیخ، این مثل را از روایتی بر گرفته بود که می فرماید:
إن عیسی بن مریم کوشف بالدنیا فرآها فی صورة عجوز هتماء، علیها من کل زینة. فقال لها: کم تزوجت؟ قالت: لا أحصیهم. قال: و کلهم ماتوا أو کلهم
طلقوک؟ قالت: بل کلهم قتلت. فقال عیسی : بؤسا لأزواجک الباقین، کیف لا یعتبرون بأزواجک الماضین؟ کیف تهلکینهم واحداً واحداً و لا یکونوا منک علی حذر؟(1)
حقیقت دنیا برای عیسی بن مریم کشف شد. وی در این مکاشفه ، دنیا را به صورت پیرزنی دید که دندان هایش ریخته و همه زیورها را به خود، آویخته است. به او گفت: چند شوهر اختیار کرده ای؟ گفت: نشمرده ام! گفت: شوهرانت همه مرده اند یا تو را طلاق داده اند؟ دنیا گفت: نه؛ بلکه همه شان را کشته ام! عیسی علی گفت : بدا به حال شوهران آینده تو که از سرنوشت شوهران پیشین تو عبرت نمی گیرند! چگونه آنان را یکی پس از دیگری گشتی و اینان ، از تو دوری نمی جویند؟!
شیخ ، مکرر می فرمود:
اینها که می آیند پیش من، فقط سراغ پیرزنه(2)را می گیرند. هیچ کس نمی آید بگوید :
من با خدا قهر کرده ام . مرا با خدا آشتی بده!».
جناب شیخ که با دیده بصیرت، باطن مردم را می دید، در باره تصویر باطنی اهل دنیا، اهل آخرت و اهل خدا ، چنین می فرمود:
از کسی که دنیا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آن که آخرت را بخواهد ،خنثاست، و آن که خدا را بخواهد، مرد است.
جناب شیخ می فرمود:
دل ، هر چه را بخواهد، همان را نشان می دهد. سعی کنید دل شما خدا را نشان دهد. انسان ، هر چه را دوست داشته باشد، عکس همان در قلب او منعکس می شود و اهل
معرفت ، با نظر به قلب او می فهمند که چه صورتی در برزخ دارد. اگر انسان ، شیفته و فریفته جمال و صورت فردی گردد، یا علاقه بسیار به پول یا ملک و ... پیدا کند، همان اشیا، صورت برزخی او را تشکیل می دهند.
یکی از ارادتمندان شیخ می گوید: شبی خوابی مهیج و شهوانی دیدم که در روز هم ذهنم را به خود مشغول کرده بود. صبح، خدمت شیخ رسیدم. تا مرا دید، سرش را پایین انداخت و این شعر حافظ را زمزمه کرد:
گرت هواست که معشوق ، نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
دلا! معاش، چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.
فهمیدم خبری هست و ایشان ، بی جهت ، این شعر را نمی خواند. مدتی نشستم. شیخ ، همچنان سرش پایین بود و به کار خیاطی مشغول. عرض کردم: مطلبی هست؟
فرمود:
چه کار کرده ای که قیافه ات قیافه زن شده؟!
عرض کردم: زن زیبایی را در خواب دیدم و داستانش در ذهن من مانده.
فرمود: همان است. استغفار کن!
یکی از ارادتمندان شیخ می گوید: روزی به قصد رفتن به منزل شیخ، حرکت کردم. در بین راه ، چشمم به خانم بی حجابی افتاد که نظرم را جلب کرد. به منزل شیخ رسیدم و
کنار او نشستم. شیخ، نگاهی کرد و فرمود:
فلانی ! چه چیز در تو می بینم؟!
در دل گفتم: یا ستار العیوب!
شیخ خندید و فرمود: چه کار کردی که آنچه می دیدم، محو شد؟!
مرحوم دکتر حسن توکلی نقل کرد: روزی ، من از مطب دندان سازی خود حرکت کردم که به جایی بروم. سوار اتوبوس شدم. میدان فردوسی یا پیش تر از آن، ماشین ، نگه داشت و جمعیتی سوار شدند. سپس نگاه کردم. دیدم راننده ، زن است. دوباره نگاه کردم. دیدم همه مسافران هم زن هستند، همه یک شکل و یک لباس! دیدم بغل دستی ام هم زن است! خودم را جمع کردم و فکر کردم اشتباهی سوار شده ام و این اتوبوس ، ویژه کارمندان است. اتوبوس ، نگه داشت و خانمی پیاده شد. آن زن که پیاده شد، همه مرد شدند!
با این که ابتدا بنا نداشتم پیش شیخ بروم، ولی از ماشین که پیاده شدم، به حضور مرحوم شیخ رسیدم. قبل از این که من حرفی بزنم ، شیخ فرمود:
دیدی همه مردها زن شده بودند ؟! چون مردها به آن زن توجه داشتند، همه زن شدند؟
بعد گفت:
وقت مردن ، هر کس به هر چه توجه دارد، همان، جلوی چشمش مجسم می شود؛ ولی
محبت امیر المؤمنین(علیه السلام) باعث نجات می شود.
چه قدر خوب است که انسان ، محو جمال خدا شود... تا آنچه را دیگران نمی بینند ، ببیند و آنچه را دیگران نمی شنوند، بشنود.
آقای دکتر ثباتی می گوید: مرد کفاشی به نام «سید جعفر» - که مرحوم شد- می گفت: در منزل ، میز بزرگی داشتم که جای مناسبی برایش نداشتم که آن را آن جا بگذارم و در فکر بودم که آن را چه کار کنم. شب شد. رفتم جلسه جناب شیخ . تا مرا دید، آهسته گفت:
این میز چیست که این جا (اشاره به دل او) گذاشته ای ؟!
مرد کفاش می گفت: ناگهان متوجه منظور شیخ شدم. خنده ای کردم و گفتم : جناب شیخ ! جایی برای آن نداشتم. لذا آن را این جا جا داده ام!
جناب شیخ، معتقد بود که اصلی ترین مقدمات دست یافتن به اسرار الهی، خداخواهی است و می فرمود:
تا ذره ای محبت غیر خدا در دل باشد، محال است انسان به چیزی از اسرار الهی دست یابد.
شیخ ، اعتقاد به این که جز خداوند، چیزی نباید خواست» را از دو فرشته آموخته بود. یکی از ارادتمندان شیخ از او نقل می کند که فرمود:
شبی دو فرشته با دو جمله به من راه فنا را آموختند و آن جملات ، این بود: «از پیش خود، هیچ مگو و غیر از خدا، هیچ مخواه».(1)
پس جز خدا خواستن ، بت پرستی بود، و آخرت و بهشت و رضا و جوار خدا، جز خداست، و از این وجه ، نشاید که طالب و حدت را به هیچ از این ، التفاتی و میلی باشد، یا هیچ خود از این جمله شناسد و داند و بیند؛ چه، هر که خدا را شناسد، نشانش آن بود که جز خدا نخواهد، و این خدا را شناختن و خدا را خواستن . هنوز از کثرت است؛ چه، در وحدت ، شناسنده و شناخته نباشد. خواست و خواسته نباشید. همه خدا باشد و بس. پس آن کس همه خدا بیند و بس، طالب وحدت باشد. اگر خدای تعالی ، حجاب هستی و نیستی از پیش بر گیرد، به این مرتبه برسد» (رساله «تولی و تبری»، ضمیمه کتاب اخلاق محتشمی، ص ۵۶۹).
1) خواجه نصیر الدین طوسی ، در این باره می فرماید: «و مرد، به درجه وحدت ، بعد از آن تواند رسیدن که هستی و نیستی به خود در بازد و نظرش از این دو مرتبه بگذرد، و تا مادام که میان هستی و نیستی متردد بود، یا مرد دنیا بود یا مرد آخرت . اگر هستی مجازی و نیستی حقیقی خواهد، مرد دنیاست و آخرت بر او حرام است، و اگر هستی حقیقی و نیستی مجازی خواهد، مرد آخرت است و دنیا بر او حرام است، و اگر نه هستی خواهد و نه نیستی خود، بلکه نه خود خواهد و نه بیخودی خود، و نه این هر دو داند و نه این هر دو بیند، مرد خدا باشد و دنیا و آخرت ، هر دو ، بر وی حرام باشد؛ یعنی اگر به دنیا یا به آخرت نظر کند، از کمال آن درجه بیفتد و معکوس شود؛ چه، مادام که مرد را اخرت و بهشت ، و ثواب و سعادت باید، کمال خود خواسته باشد و کمال خود به سوی خود خواسته باشد. پس خود را خواسته باشد و نه خدا را. و چون چنین بود، مرد کثرت بود، نه مرد وحدت، چنان که فرموده اند: "هر چه بینی جز خدا، آن ، بت بود. در هم شکن".
و در این باره می فرمود:
هشیار باش، خلقت عالم زبهر توست
غیر از خدا، هر آنچه بخواهی، شکست توست.
جناب شیخ می فرمود:
اگر انسان در مرتبه عقل باشد، هیچ وقت از عبادت، سرپیچی نکرده، عصیان حق نمی نماید، به موجب: «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»(1)و در این مرتبه، نظر به غیر حق- که بهشت باشد- دارد؛ ولی موقعی که به مرتبه روح می رسد، به موجب «و نفخت فیه من روحی»،(2)فقط نظر به حق دارد و مصداق بیت آخر از این دو بیت می شود:
روزه عام، از شراب ونان بود
روزه خاص، از همه عصیان بود
روزه های او بود از غیر دوست
هر چه می خواهد ، همه از بهر اوست
و به گفته حافظ:
بهشت، ار بدهندم، کجا شود مقبول
که وصل دوست، به است از بهشت، در نظرم .
انسان، در اوج خداخواهی، بر مبنای محبت ، خدا را عبادت می کند، نه از ترس دوزخ و نه به طمع بهشت ، همان گونه که امام صادق(علیه السلام) درباره عبادت خود می فرمود:
إن الناس یعبدون الله علی ثلاثة أوجهٍ : فطبقة یعبدونه رغبة فی ثوابه فتلک عبادة الحرصاء و هو الطمع، و آخرون یعبدونه فرقاً من النار فتلک عباده العبید و هی الرهبة ، و لکنی أعبده حباً له فتلک عبادة الکرام وهو الأمن ؛ لقوله «وهم من فزع یؤمئذٍ آمنون»(1)و لقوله : «قل إن کنتم تحبون الله ....»(2)فمن أحب الله أحبه الله ، ومن أحبه الله کان من الآمنین.(3)
مردم، در عبادت خدای بر سه گروه اند: گروهی او را به انگیزه پاداشش عبادت میکنند که این ، عبادت آزمندان است و همان طمع است؛ گروهی دیگر ، او را از ترس دوزخ عبادت میکنند که این، عبادت بردگان است و همان ترس است؛ اما من خدای را به خاطر محبت به او ، عبادت میکنم و این ، عبادت کریمان است و مایه امن و امان ، به دلیل این سخن خدای که: «و آنان ، از هراسی آن روز ، در امان اند» و نیز به دلیل این سخن او که: « بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من اطاعت کنید که خدا، شما را دوست خواهد داشت و گناهان شما را خواهد بخشید و خداوند ، بخشاینده مهربان است». بنا بر این، هر که خدا را دوست بدارد، خدای نیز او را دوست می دارد و هر که خداوند دوستش بدارد، از وحشت روز قیامت در امان است.
جناب شیخ، مکرر به دوستان توصیه می کرد که تلاش کنند تا در خداخواهی، به این نقطه برسند که چیزی جز عشق و محبت خدا، انگیزه آنها در عبادت ها نباشد.
جناب شیخ می فرمود:
ای انسان! چرا غیر خدا را می خواهی؟! مگر از غیر او چه دیده ای؟!(1)اگر او نخواهد ، هیچ چیز مؤثر نیست، و برگشت تو به سوی اوست.
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به شکار مگسی!؟(2)
خدا را گذاشته ای و غیر خدا را تحصیل می کنی؟! چرا این قدر دور خودت چرخ می خوری؟! خدا را بخواه و همه خواستنیها را مقدمه وصول به او قرار بده. مشکل، این جاست که ما همه چیز را برای خود می خواهیم، حتی خدا را!
شیخ، در باره مراتب تقوا می گفت:
تقوا، مراتبی دارد. مرتبه نازله آن ، انجام دادن واجبات و ترک محرمات است که البته بسیار خوب و به جاست: ولی مرتبه عالی تقوا، پرهیز کردن از غیر خداست، بدین معنا که انسان ، غیر از محبت حق، در دل ، چیزی نداشته باشد.
جناب شیخ، معتقد بود که: انسان، تا دل را از غیر خدا پرهیز ندهد، به مقصد اعلای انسانیت نمی رسد و حتی اگر کسی مقصدش از مجاهده ، کمال خود باشد، به مقصود نخواهد رسید.
از این رو، اگر شخصی نزد ایشان می آمد و رهنمود می خواست و می گفت: «هرریاضتی می کشم ، نتیجه نمی گیرم)، می فرمود:
شما برای نتیجه کار کرده اید. این مکتب، مکتب نتیجه نیست ؛ مکتب محبت است ؛ مکتب خداخواهی است.
مرحوم شیخ، به تجربه در یافته بود که راه باز شدن چشم و گوش دل و آشنایی با اسرار غیبی، اخلاص کامل و خداخواهی به مفهوم مطلق است و می فرمود:
اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید، آنچه را دیگران نمی بینند ، شما می بینید و آنچه را دیگران نمی شنوند ، شما می شنوید.
اگر انسان ، چشم دل خود را از غیر خدا پرهیز دهد، خداوند به او نورانیت می دهد و او را به مبانی الهیات ، آشنا می کند.
اگر کسی برای خدا کار کند، چشم دلش باز می شود.
رفقا! دعا کنید که خداوند، از گری و کوری نجاتتان دهد. تا انسان غیر خدا را می خواهد ، هم تر است و هم کور.
به سخن دیگر، شیخ، معتقد بود که معرفت شهودی ، جز از طریق قلب سلیم، ممکن نیست و قلبی از سلامت کامل برخوردار است که ذره ای محبت دنیا در آن نباشد و علاوه بر آن، چیزی جز خدا نخواهد، و این، همان رهنمود ارزشمند امام صادق(علیه السلام) در تبیین معنای قلب سلیم است. ایشان، در تفسیر آیه شریف «إلا من أتی الله بقلب سلیم»(1)می فرماید:
هو القلب الذی سلم من حب الدنیا.(2)
قلب سالم، قلبی است که از دوستی دنیا، خالی باشد .
و در حدیث دیگری می فرماید:
القلب السلیم الذی یلقی ربه، و لیس فیه أحد سواه، وکل قلب فیه شرک أو شکٌ فهو ساقط.(1)
دل سالم، دلی است که در حالی پروردگارش را دیدار کند که جز او در آن نباشد . هردلی که در آن، شرک یا شک باشد ، ساقط و بیمار است.
جناب شیخ می فرمود:
اگر انسان، دیده باطن داشته باشد، می بیند به محض این که غیر خدا را در دل راه داد، باطن برزخی او به همان صورت در می آید. اگر غیر خدا را بخواهی، قیمت تو همان است که خواسته ای، و اگر خداخواه شدی ، قیمت نداری : «من کان لله ، کان الله له». اگر در تمام لحظات ، مستغرق در خدا باشی ، انوار الهی در تو تابش میگیرد و آنچه را بخواهی، به نور الهی می بینی.
جناب شیخ می فرمود:
کوشش کن قلب تو برای خدا باشد. وقتی قلب تو برای خدا شد، خدا آن جاست. وقتی خدا آن جا بود ، همه آنچه مربوط به خداست ، در آن جا حاضر و ظاهر خواهد شد. هر وقت اراده کنی، همه نزد تو خواهند آمد؛ چون خدا آن جاست. ارواح همه انبیا و اولیا آن جا هستند. اراده کنی، مکه و مدینه، همه نزد تو هستند.... پس کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد، تا همه آنچه مخلوق خداست ، نزد تو حاضر باشند.
جناب شیخ، معتقد بود: اگر محبت خدا بر دل غلبه کند و حقیقتا دل ، چیزی جز خدا نخواهد، انسان به مقام خلافت الهی می رسد و کارهای خدایی از او صادر می گردد.
1) همان، ح ۱۷۰۵۷.
وی در این باره می فرمود:
اگر چیزی بر چیز دیگر غلبه کند، آن شیء مغلوب ، از جنس آن شیء غالب می شود، مثل این که وقتی آهن را در آتش بگدازند، پس از مدتی که آتش بر آهن غلبه نمود عمل آتش - که سوزاندن باشد- از آهن صادر می شود. همچنین است کار انسان با خالق و خدای خود.
و نیز می فرمود:
ما کار فوق العادهای انجام نمی دهیم؛ بلکه همان فطرت را پیدا می کنیم، که اگر انسان خدایی باشد، همه چیز را روح به انسان می دهد. روح گاو ، کار گاو را می کند. روح خروس، کار خروس را میکند. حالا بگویید ببینم: روح خدایی انسان، چه کار باید بکند؟ باید کار خدایی کند. «نفخت فیه من روحی»،(1)اشاره به همین مطلب است.
از نگاه شیخ، جز با زدودن آفت «محبت غیر خدا» از دل ، معرفت شهودی حاصل نمی شود، و تا معرفت حاصل نشود، انسان ، عاشق کمال مطلق نمی گردد. از این رو، مسئله اصلی ، این است که: پاکسازی دل از محبت دنیا، کار ساده ای نیست. چگونه می توان دل را از علاقه به این «پیرزن بزَک شده» پاک کرد؟
از نظر جناب شیخ، آنچه می تواند دل را آفت زدایی کند، با آنچه می تواند او را به حقیقت توحید برساند، یکی است که همان عواملی است که در فصل پیشین، بدانها اشاره شد، یعنی: حضور دائم،(2)توسل به اهل بیت (علیهم لسلام)، گدایی در شب ها
و احسان به خلق.
جناب شیخ، در میان همه عوامل یاد شده، برای «احسان به خلق»، نقش ویژه ای در أنس یافتن با خدا(1)و محبت به او قائل بود. وی معتقد بود که راه رسیدن به محبت خدا، محبت به خلق خدا و خدمت به مردم، بخصوص انسان های مستضعف و گرفتار است.
در حدیث است که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود:
الخلق عیال الله فأحب الخلق إلی الله من نفع عیال الله و أدخل علی أهل بیت سرورا.(2)
مردم ، خانواده خدا هستند. محبوب ترین مردم در نزد خدا ، کسی است که برای خانواده خدا سودمند باشد و خانواده ای را شاد کند.
در حدیثی دیگر آمده است که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) پرسیدند: محبوب ترین مردم در نزد خدا کیست؟
فرمود:
أحب الناس إلی الله تعالی أنفعهم للناس .(3)
محبوب ترین مردم در نزد خدای متعال ، سودمندترینشان برای مردماست.
و در حدیثی دیگر آمده است که خداوند متعال، در شب معراج، به پیامبر اکرم فرمود:
یا أحمد؛ محبتی محبة الفقراء، فادن الفقراء و قرب مجلسهم منک... فإن الفقراء أحبائی(4)
ای احمد! دوستی با من، به دوست داشتن مستمندان است. پس مستمندان را به خود نزدیک کن و به مجلس آنان، نزدیک شود زیرا مستمندان ، دوستان من هستند.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: با معرفی جناب شیخ، مدت ها به خدمت آیة الله آقا شیخ محمد کوهستانی (م ۱۳۵۱ ش) در نکا می رفتم، تا این که یک روز صبح که برای رفتن به نکا به گاراژ ایران پیما (در خیابان ناصر خسرو) می رفتم، جناب شیخ را دیدم.
فرمودند :
کجا می روی؟
عرض کردم: به نکا، نزد آیة الله کوهستانی.
فرمودند:
شیوه ایشان، زاهدی است. بیا برویم تا من ، روش عاشقی خدا را یادت بدهم. بعد، دست مرا گرفت و به خیابان امام خمینی فعلی - که آن روزها سنگ فرش بود - برد. در جنوب خیابان، در کوچه ای، در منزلی را زد. دخمهای نمایان شد که تعدادی افراد فقیر ، از کوچک و بزرگ، در آن جا بودند. جناب شیخ ، به آنها اشاره کرد و
فرمود:
رسیدگی به این بیچاره ها، انسان را عاشق خدا میکند. درس تو این است. نزد آیة الله کوهستانی ، درس زاهدی بود و حالا ، این ، درس عاشقی است.
و از آن به بعد، تا حدود ده سال ، با جناب شیخ ، به سراغ افرادی بیرون شهر می رفتیم. شیخ، آنها را نشان می داد و من، آذوقه تهیه می کردم و به آنها می رساندم.
یکی از اصلی ترین مسائلی که شیخ در تعلیم و تربیت شاگردان ، همیشه بر آن تأکید داشت، مسئله اخلاص بود، نه تنها در عقیده و عبادت،(1)بلکه در همه کارها
او بارها تأکید می کرد که:
دین حق، همین است که بالای منبرها گفته می شود؛ ولی دو چیز ، کم دارد: یکی اخلاص و دیگری دوستی خداوند متعال. این دو باید به مواد سخنرانی ها افزوده شود.
یکی از سخنان ارزنده و بسیار آموزنده جناب شیخ ، این بود که می فرمود :
همه چیز خوب است؛ اما برای خدا!
گاه به چرخ خیاطی خود، اشاره می کرد و می فرمود:
این چرخ خیاطی را ببینید. همه قطعات ریز و درشتش نشان مخصوص کارخانه اش را دارد.... می خواهند بگویند کوچک ترین پیچ این چرخ هم باید نشان کارخانه ما را داشته باشد. انسان مؤمن هم همه کارهای او باید نشان خدا را داشته باشد.
در مکتب تربیتی شیخ، سالک ، قبل از انجام دادن هر کاری باید تأمل کند. اگر کاری
1) ر.ک : همین بخش ، فصل دوم .
نامشروع است، آن را برای خدا ترک کند، و اگر مشروع است و انجام دادن آن از جهت تمایلات نفسانی خوشایند نیست، آن را برای خدا انجام دهد، و اگر مشروع است و خوشایند نفس، ابتدا از میل نفسانی خود ، استغفار کند و سپس آن کار را برای خدا انجام دهد.
پیامبر اکرم، در سفارش به ابوذر فرمود:
یا أبا ذر ؛ لیکن لک فی کل شیء نِیة صالحة، حتی فی النوم و الأکل.(1)
ای ابوذر! باید در هر کاری نیت پاک داشته باشی، حتی در خوردن و خوابیدن.
بر اساس این رهنمود پیامبر(صلی الله علیه وآله)، شیخ به شاگردان خود، مکرر تأکید می کرد که :
همه کارها باید برای خدا باشد، حتی خوردن و خوابیدن.
و می افزود:
هر گاه این استکان چای را به قصد خدا بخوری، دل تو به نور الهی منور می شود؛ ولی اگر برای حظ نفس خوردی، همان می شود که خواسته بودی.(2)
آیة الله شیخ محمدرضا مهدوی کنی می فرمودند: در اوایل طلبگی ، وقتی خواستم لباسی برای خود بخرم و لباس عاریه مرحوم برهان(3)را پس بدهم، پیش شخصی به نام شیخ رجبعلی خیاط رفتم. در آن هنگام، چهارده - پانزده سال داشتم. پارچه را نزد ایشان بردم. محل کار او در منزلش و در اتاقی نزدیک در بود. قدری نشستم. ایشان آمد و گفت:
خوب! حالا می خواهی چی بشی؟
گفتم: طلبه.
گفت:
و می خواهی طلبه بشی یا آدم؟
من قدری تعجب کردم که چرا یک کلاهی با یک معمم، این گونه حرف می زند.
سپس گفت:
ناراحت نشو! طلبگی خوب است؛ ولی هدفت آدم شدن باشد. به شما نصیحتی میکنم . فراموش نکن. از همین حالا که جوان هستی و آلوده نشده ای، هدف الهی را فراموش نکن. هر کاری میکنی ، برای خدا انجام بده. حتی اگر چلوکباب هم خوردی ، به این قصد بخور که نیرو بگیری و در راه خدا، عبادت کنی. این نصیحت را در تمام عمر ، فراموش نکن.
شیخ، به کفاش می فرمود:
وقتی کفش میدوزی، اولاً برای خدا سوزن را فرو کن و بعد، این که آن را خوب و محکم بدوز تا به این زودی ها پاره نشود.
به خیاط می گفت:
هر درزی که می دوزی ، به یاد خدا بدوز و محکم
یکی از شاگردان شیخ، توصیه های ایشان به اخلاص را چنین توصیف می کند که شیخ می گفت:
این جا به خانه من که می آیید ، برای خدا بیایید. اگر برای من بیایید، ضرر می کنید؟
حال عجیبی داشت. مردم را به خدا دعوت می کرد، نه به خود.
فرزند شیخ می گوید: شیخ عبد الکریم حامد، شاگرد خوبی برای پدرم بود. روزی ایشان، مشغول فوت کردن در تو بود. آن موقع ، اتوها با آتش زغال ، گرم می شد .
پدرم به او گفت:
عبد الکریم! میدانی در اتو چه طور فوت کنی؟
پاسخ داد: نه آقا جان! چه طور فوت کنم؟
پدرم گفت:
لب هایت را غنچه کن و برای خدا فوت کن!
یکی از شاگردان شیخ می گوید: ایشان ، در جلسه ای خصوصی به من فرمود:
حواست فلان جاست. خوب است؛ ولی باید برای خدا باشد.
روزی با یکی از دوستان ، خدمت ایشان بودیم. به قلب دوستم اشاره کرد و گفت :
در این جا دو تا دختر (یا: پسر)(1)می بینم. این خوبه؛ ولی دل، جای خداست. باید علاقه به فرزند، برای خدا باشد.
شیخ می فرمود:
مقدسها همه کارشان خوب است. فقط «من» خود را با «خدا» باید عوض کنند.
آیة الله فهری، توصیه های شیخ در باره اخلاص را چنین توصیف می کند: تکیه کلام ایشان، «کار کردن برای خدا» بود. آن قدر ضمن صحبت های خود تکرار می کرد که: کار برای خدا بکنید ! کار برای خدا بکنید !» که «کار کردن برای خدا» ملکه ذهن
1) تردید از راوی است.
شاگردانش شده بود و مانند فیلبانی که مرتب با چکش بر سر فیل میکوبد، مرتب بر اندیشه شاگردانش می کوبید که «کار ، برای خدا !».
مثال هایی از خود و دیگران در این زمینه می آورد تا حالت ملکه در مخاطب ایجاد شود. به همه و در همه حال ، تأکید می کرد:
برای خدا کار کنید!
می فرمود:
شب که به خانه می روی و همسرت را می خواهی ببوسی، برای خدا ببوس!
می گفت:
در تمام زوایای زندگی انسان، باید خدا باشد.
مقامات و مکاشفات کسانی که در مکتب شیخ پرورش یافتند، در اثر عمل به این دستور العمل بود.
یکی از فرزندان شیخ ، نقل می کند: روزی با پدرم به «بی بی شهربانو» رفته بودیم. در راه به مرتاضی برخورد کردیم. پدرم به او گفت :
نتیجه ریاضتهای تو چیست؟
مرتاض ، خم شد و سنگی را از زمین بر داشت. سنگ در دست او به یک گلابی تبدیل شد و او به پدرم تعارف کرد که: بفرمایید میل کنید!
شیخ، نگاهی به او کرد و گفت:
این کار را برای من کردی. بگو ببینم برای خدا چه کرده ای؟!
آن مرتاض ، با شنیدن این سخن، به گریه افتاد.
یکی از شاگردان شیخ - که نزدیک به سی سال با ایشان بوده - نقل می کرد که : شیخ به
من فرمود:
روح شخصی از علمای اهل معنا را - که ساکن یکی از شهرهای بزرگ ایران بود . در برزخ دیدم که تأسف می خورد و مرتب بر زانوی خود می زد و می گفت: «وای بر من! آمدم و عملی خالص برای خدا ندارم».
از او پرسیدم : که چرا چنین میکنی؟ پاسخ داد: «در ایام حیات، روزی با یکی از اهل معنا که کاسب بود، برخورد کردم. او مرا به برخی از خصوصیات باطنی خود، متذکر ساخت. پس از جدا شدن از او تصمیم به ریاضت گرفتم، تا مانند آن شخص ، دیده برزخی پیدا کنم و به مکاشفات و مشاهدات غیبی دست یابم. مدت سی سال ریاضت کشیدم تا موفق شدم. در این هنگام، مرگم فرا رسید. اکنون به من می گویند: «تا آن هنگام که آن شخص اهل معنا تو را متذکر ساخت ، گرفتار هوای نفس بودی و پس از آن، تقریبا سی سال از عمر خود را صرف رسیدن به مکاشفات و رؤیت حالات برزخی کردی. اینک، بگو عملی که خالص برای ما انجام داده ای ، کدام است؟».
یکی از علمای معاصر - که خود، استاد اخلاق و عرفان است . می فرمود: از جناب شیخ رجبعلی درباره خودم سؤال کردم که : چگونه ام؟
پاسخ داد:
آقای حاج شیخ! دلت می خواهد خوب شوی؛ ولی برای خودت! سعی کن برای خدا بخواهی خوب شوی .
ملاحظه می فرمایید که جناب شیخ، چگونه با بصیرت الهی، مرزهای باریک توحید و شرک را می دید و هشدار می داد. آری! این مرزها صراطی است که از مو باریک تر است و جز از این راه، به حقیقت توحید و «جنة اللقاء» نمی توان رسید.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی خدمتشان عرضه داشتم که : اگر اجازه دهید ، با هم به زیارت امام رضا(علیه السلام) مشرف شویم.
فرمودند:
اجازه ام دست خودم نیست.
ابتدا برای حقیر ، این مطلب ، قدری سنگین آمد که چگونه ایشان می فرماید: «اجازه ام دست خودم نیست»، تا این که زمانی گذشت و فهمیدم که بنده خدا، غیر از اراده حق،
رأیی از خود ندارد و کارهایش منوط به اجازه و رضای اوست. بعد از مدتی در باره زیارت مرقد مطهر امام رضا(علیه السلام) و اخلاص در زیارت ، صحبت شد. فرمود:
ما اگر برای خدا مشرف شویم و جز رضای خدا ، چیزی در نظر نباشد. حضرت از این زائر ، پذیرایی دیگری خواهد کرد.
یکی از سفرها که بنده مشرف شدم و جز خدا چیزی منظورم نبود، امام رضا(علیه السلام) چنان عنایتی نمود که از کثرت محبتش واله شدم و اگر این محبت شکلی داشت، برایت میگفتم: ولی اگر بخواهی این محبت را به عین مشاهده و درک کنی، خود را تزکیه و خالص کن تا ببینی بنده چه دیده ام!
آقای حاج جواد مقصودی، رئیس سابق ستاد نماز جمعه تهران ، در ایام حج ، خاطره زیبایی از مرحوم شیخ برایم نقل کرد که از ایشان خواستم آن را بنویسد و اینک ، متن
نوشته ایشان :
پدربزرگم روحانی بود. در کودکی ، هر گاه سفره غذا آماده می شد، ایشان می گفت : بر پهلوی لعنت که چادر را از سر زنها و عمامه را از سر مردها (آخوندها) برداشت . در سالهای ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹ شمسی که با زمینه های قبلی ، بغض دودمان
پهلوی ، وجودم را پر کرده بود و از طرفی دلم برای اجرای حدود الهی و عشق به اسلام می تپید، تحت تأثیر مبارز نستوه، سید مجتبی نواب صفوی و جمعیت فدائیان اسلام، با برادرانی همانند شهید محمد صادق امانی(1)و شهید محمد صادق اسلامی(2)تشکیلاتی مذهبی با عنوان «گروه شیعیان» ، جهت نشر فرهنگ اسلامی و مبارزه اساسی با رژیم انگلیسی آن روزها شکل دادیم . اهداف کوتاه مدت ما ، امر به معروف و نهی از منکر و جلوگیری از مفاسد اخلاقی و اجتماعی ، و هدف بلند مدت ما، به دست گرفتن حکومت یا تشکیل حکومت اسلامی بود.
در این میان ، حال و هوای آن روزگار ، به گونه ای بود که بسیاری می گفتند که مبارزه، فایده ای ندارد و میان مشت و سندان ، تناسبی نیست و نباید انسان ، خودش را به خطر بیندازد. لذا بسیاری از دوستان و فامیل ، ما را از مقابله با رژیم ، نهی می کردند . از طرفی ، با القائات دشمن ، این نظریه میان عامه مردم، فرهنگ شده بود که وارد مسائل سیاسی شدن، کار انسان های باتقوا نیست. به همین ترتیب ، در باره روحانیون هم می گفتند که روحانی واقعی و باتقوا، روحانی ای است که در کار سیاست ، دخالت نکند و اگر یک روحانی در کار سیاسی وارد می شد، پشت سر او نماز نمی خواندند و می گفتند: این آخوند ، آخوند سیاسی است و با تقوا فاصله دارد!
در آن زمان، عده معدودی از بزرگان دین ، همانند آیة الله سید ابو القاسم کاشانی در تهران و آیة الله حاج سید محمد تقی خوانساری در قم و آیة الله سید هادی میلانی در مشهد، وارد مسائل سیاسی می شدند و سایر بزرگان ، ساکت بودند و هیچ گونه اقدام سیاسی نداشتند و نشانه آن ، این که وقتی در سال ۱۳۳۴ شمسی ، سران فدائیان اسلام،
سید مجتبی نواب صفوی ، سید عبد الحسین واحدی و خلیل طهماسبی (ضارب رزم آرا) را محاکمه کرده ، به شهادت رساندند ، هیچ دفاعی از آنها انجام نشد.
باری! یکی از دوستان من، شخصی به نام حاج حسین آذر پژوه که در میدان وحدت اسلامی (شاپور سابق) مغازه لبنیاتی داشت ، از روی دوستی ، به من سفارش می کرد که : خودت را به خطر نینداز . مقابله با رژیمی که تا دندان مسلح است ، کار درستی نیست . بزرگانی هستند که بسیاری از مسائل پشت پرده را می دانند و به چنین کارهایی دست نمی زنند. اگر این، راه درست و نتیجه بخشی بود، آنها هم وارد می شدند و با رژیم ، درگیر می شدند.
یک روز که با هم گفتگو می کردیم، از ایشان پرسیدم : آن شخصی که از او با عظمت یاد می کنی ، کیست ؟ و آیا می شود که من هم خدمت ایشان برسم ؟ پاسخ داد : بله. شیخ رجبعلی خیاط است و مانعی ندارد که شما هم بیایی و با او ملاقات کنی . من وقت میگیرم و با هم به خدمت ایشان می رسیم.
روز شماری کردم تا روز موعود، فرا رسید. سال ۱۳۳۰ یا ۱۳۳۱ شمسی بود. در ساعت تعیین شده ، در محضر ایشان حضور پیدا کردم. منزلشان آن زمان در جنوبی ترین ناحیه شهر تهران ، محله معروف به صابون پزخانه یا گود صابون پزخانه بود. منزل ایشان ، کلبه محقری بود. در خانه که باز می شد، چند پله می خورد تا وارد حیاط می شدیم و بعد از آن ، چند پله خورد تا بالا رفتیم و با دوستم وارد اتاق شدیم. بعد از سلام و احوالپرسی و اظهار ارادت ، در محضر ایشان زانو زدم و همه وجودم را آماده درک مطالب ایشان و افاضات معنوی آن نمودم. آقا میرزا رجبعلی، اندامی نسبتا درشت داشت ، عرقچین بر سرش بود و محاسن سفید، سیمای او را زیباتر هم کرده بود. پشت چرخ خیاطی ، آرام و با طمأنینه نشسته بودند. دوست ما می گفت که جهت دوخت یک دست کت و شلوار ، فقط هفت تومان اجرت دریافت می کند که در آن موقع ، این مبلغ ، بسیار نازل بود و معمولا اجرت دوخت، هفتاد تومان بود. من و
دوستم ، آقای آذر پژوه ، در محضر ایشان بودیم و ظاهرا یک نفر دیگر هم از قبل ، در آن جا بود. زمانی نگذشت که شخص دیگری وارد شد و سلام کرد. او هم مرد باوقاری بود. محاسنی زیبا و عرقچینی بر سر داشت . آقا میرزا رجبعلی ، بعد از این که سلامش را پاسخ داد ، بلافاصله سؤال کرد: فلانی!(1)برای چه آمده ای؟
او اظهار داشت: من در خیابان می رفتم . شما مرا صدا کردی . آمدم. هر دو، لبخندی زدند و آن شخص هم نشست. مطالبی بین آقا میرزا رجبعلی و آن شخص - که ظاهرا یکی از شاگردان یا مریدان او بود -، رد و بدل شد که چیزی از آن گفتگو را به یاد ندارم. بعد، نوبت به ما رسید. به وسیله دوستم معرفی شدم. من هم عرض ارادت کردم . مهم ترین دغدغه من در آن هنگام ، این بود که می خواستند مرا به سربازی ببرند (وضع سربازی در آن زمان ، بسیار بد بود و بیشتر کسانی که از سربازی بر می گشتند، به دلیل جو فاسد حاکم، خراب شده بودند و مشکلات زندگی و درگیری های اجتماعی دیگری هم فکرم را مشغول کرده بود. از جناب آقامیرزا رجبعلی سؤال کردم: چه کنم؟ می خواهند مرا به سربازی ببرند و از آینده خود، نگرانم!
ایشان پاسخ فرمود:
تو را به سربازی نمی برند.
و دو مرتبه به صورت من نگاه کرد و فرمود:
تو خودت را وقف خدا بکن و در جهت او قرار بگیر. تو را به سربازی نخواهند برد. بعد از آن، مجددأ مقداری به صورت من نظر انداخت و با حالتی خاص فرمود:
تو نماز شب می خوانی که «مقام محمود» به تو بدهند؟
1) من (مقصودی) ، نام آن شخص را فراموش کرده ام.
و بلافاصله ، این شعر حافظ را خواند :
تو بندگی چو گدایان، به شرط مزد مکن
که خواجه، خود، روش بنده پروری داند.
آن گاه ، با عنایتی خاص فرمود:
برو کتاب ملا احمد نراقی (معراج السعاده) را بگیر و بخوان و از آن، بهره بگیر. من، همان موقع ، کتاب معراج السعاده را خریدم و از آن به اندازه درک و فهم ، استفاده بردم.
با این که همه مقتضیات برای رفتن به سربازی مهیا بود و راه حلی برای رهایی از آن نبود، با عنایت پروردگار متعال ، راهی که ابدا تصور آن را نداشتم ، باز شد و از سربازی معاف شدم و فرموده ایشان که برخاسته از قلب پاک و عرفانی آن مرد بزرگ بود - تحقق پیدا کرد و من از آن معضل بزرگ، نجات پیدا کردم.
تشخیص کتاب مورد نیاز من و اظهار مطلبی که جز خداوند متعال ، کسی نمی دانست ، از جمله کراماتی است که خداوند متعال ، به خاصان درگاهش عنایت می فرماید و جز با برخورداری از عنایات الهی میسر نیست .
در آن جلسه ، حقیقت فراموش کردم سؤال اصلی خودم را بپرسم و متأسفانه ، بعد از آن، توفیق دیدار مجدد با ایشان به دست نیامد.
1) این جمله در مصادر حدیثی مانند بحار الأنوار (ج ۸۲، ص ۱۹۷)، الوافی (ج ۵، ص ۷۸۴) و روضة المتقین (ج ۳، ص ۱۹۵) بدون استناد به معصوم با جمله «کما ورد» یا «و قد ورد» که اشعار به حدیث بودن آن دارد ، نقل شده است. صدر المتألهین شیرازی ، در تفسیر القرآن الکریم (ج ۱، ص ۷۶)، آن را به پیامبر اکرم نسبت داده است. بر اساس جستجوهای انجام شده، قدیم ترین مصدری که برای آن یافت شد، کتاب اخلاق محتشمی تألیف خواجه نصیر الدین طوسی (باب دوازدهم، ص ۱۲۲) است ؛ ولی در آن جا نیز به معصوم خاصی نسبت داده نشده است.
کسی که صد در صد برای خدا کار کند، خدا هم برای او خواهد بود .
و می فرمود:
تو برای خدا باش. خداوند و ملائکه اش برای تو می شوند .
گاهی می فرمود:
اگر انسان، موفق به عمل هم نشود، صحبت آن، اثر خوبی در روحیه او می گذارد.
شیخ، یکی از برکات مهم اخلاص را برخوردار شدن از هدایت ویژه الهی می دانست و در این اعتقاد به این آیه شریف استناد می کرد: «والذین جهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»(1)و در تبیین مطلب می فرمود:
اگر تو برای خدا قیام کنی، تمام عوالم خلقت ، دلیل راه تو هستند؛ چون کمال آنها در فنای در توست. آنها می خواهند آنچه را در فطرت دارند، تحویل دهند تا به کمال واقعی برسند. اگر انسان برای خدا قیام کند، همه عوالم وجود، سر راه او صف میکشند تا آنچه را در خود دارند، به او عرضه کنند و راهنمای او باشند.
شیخ ، برای برخورداری از هدایت ویژه الهی - که در واقع ، تربیت خاص اوست - بالاترین مراتب اخلاص را ضروری می دانست، بدین معنا که انسان باید از تلاش های خود، هیچ هدفی جز رضای خداوند متعال نداشته باشد و حتی کمال خود
1) . و کسانی که در راه ما کوشیده اند ، به یقین ، راه های خود را به آنان می نماییم . (سوره عنکبوت،آیه ۶۹)
را هم در نظر نگیرد.(1)ایشان ، در این باره می فرمود:
تا انسان ، کمال خود را در نظر دارد ، به حقیقت نمی رسد. آنچه در توان انسان است، باید در راه رسیدن به خدا به کار گرفته شود، که در این صورت، خداوند متعال ، انسان را برای خود، تربیت میکند .
جناب شیخ، تأکید می کرد:
وقتی خدا را شناختی، هر چه می کنی، باید خالصانه و عاشقانه باشد. حتی کمال خود را هم در نظر نگیر. نفس، بسیار زیرک و پیچیده است و دست بردار نیست. به هر نحو شده، می خواهد خود را وارد کند.
انسان تا وقتی که خود را می خواهد و توجه به خود دارد، کارهای او نفسانی است و اعمالش بوی خدا نمی دهد؛ ولی اگر خودخواهی را کنار گذاشت و خداخواه شد، کارهای او الهی می شود و اعمالش بوی خدا می دهد، و آن، یک نشانی دارد که در کلام امام سجاد(علیه السلام) آمده است که می فرماید:
وما أطیب طعم بک.(2)
یکی از برکات «کار کردن برای خدا» ، غلبه بر شیطان است. شیخ ، در این باره می فرمود:
کسی که برای خدا قیام کند، نفس با هفتاد و پنج لشکر و شیطان با جنود خود، برای از بین بردنش قیام می کنند؛ ولی «جند الله هم الغالبون».(3)عقل هم دارای هفتاد و پنج
1) . در این باره، ر.ک: ص ۲۱۴، آن جا که امام خمینی در رهنمود به فرزندش حاج احمد آقا می نویسد :«دست و پا برای به دست آوردن مقام - هر چه باشد، چه مقام معنوی و چه مادی - مزن...».
2) «چه خوش است طعم محبتت» (مفاتیح الجنان، مناجات خمسة عشر»، مناجاة العارفین).
3) اشاره به آیه ۱۷۳ از سوره صافات است. در این باره، ر.ک: خردگرایی در قرآن و حدیث ، به قلم نگارنده ، ص ۱۲۳ «لشکریان عقل و جهل».
لشکر است و نخواهد گذاشت بنده مخلص، مغلوب شود:«إن عبادی لیس لک علیهم سلطان».(1)اگر علاقه به غیر خدا نداشته باشی، نفس و شیطان ، زورشان به تو نمی رسد؛ بلکه مغلوب تو میگردند.
و می فرمود:
در هر نفس کشیدن ، امتحانی است. ببین با انگیزه رحمانی آغاز می شود یا با انگیزه شیطانی آمیخته می گردد.
جناب شیخ، معتقد بود تا انسان به غیر خدا توجه دارد و غیر او را می خواهد، در واقع ، مشرک، و دل او آلوده به زنگار شرک است و در این زمینه به آیه شریف«إنما المشرکون نجس»(2)استدلال می کرد.
تا وقتی که غبار شرک بر آینه دل باشد، انسان نمی تواند با حقایق هستی آشنا شود.
از این رو ، شیخ می فرمود:
تا انسان توجهش به غیر خداست، نسبت به حقایق هستی، نامحرم است و از باطن خلقت ، آگاه نیست.
حجاب راه ، تویی -حافظ- از میان بر خیز
خوشا کسی که در این راه ، بی حجاب رود؟
اما اگر انسان خالص شود، غبار شرک از آینه دل او زدوده شده ، محرم راز آفرینش می گردد. جناب شیخ، در این باره می فرمود:
اگر کسی برای خدا کار کند، چشم دلش باز می شود. اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید، آنچه را دیگران نمی بینند، می بینید و آنچه را دیگران نمی شنوند ، می شنوید.(3)
قرآن کریم، تصریح می فرماید که اگر کسی اهل دنیا هم باشد، باید بداند که اطاعت خدا از دنیای او نخواهد کاست؛ بلکه اطاعت خدا ، علاوه بر دنیا ، حیات طیبه جاوید را هم نصیب او خواهد کرد:
«من کان یرید ثواب الدنیا فعند الله ثواب الدنیا والأخرة.(1)
هر کس ثواب دنیوی می خواهد ، إبداند که ثواب دنیوی و اخروی نزد خداوند است .
به بیان دیگر، خداوند متعال، همه چیز است. کسی که خدا دارد، همه چیز دارد.(2)یکی از ارادتمندان جناب شیخ می گوید: ایشان از من پرسید:
شغل شما چیست؟
گفتم: نجار هستم.
فرمود:
این چکش را که به میخ می زنی، به یاد خدا میزنی یا به یاد پول؟! اگر به یاد پول بزنی، همان پول را به تو می دهند و اگر به یاد خدا بزنی ، هم پول به تو می دهند و هم به خدا می رسی.(3)
یکی از شاگردان شیخ ، از ایشان نقل می کند:
در تشییع جنازة آیة الله بروجردی به جمعیت بسیاری آمدند و تشییع باشکوهی شد. در عالم معنا از ایشان پرسیدم که : چه طور شد از شما این اندازه تجلیل کردند؟ فرمود:
«تمام طلبه ها را برای خدا درس میدادم».
یکی از ارادتمندان شیخ ، از ایشان نقل می کند که فرمود:
اسم پسرم برای سربازی در آمده بود. می خواستم دنبال کار او بروم که زن و مردی برای حل اختلاف ، نزد من آمدند. ماندم تا قضیه آن دو را فیصله دهم. بعد از ظهر ، پسرم آمد و گفت: نزدیک پادگان ، به چنان سردردی مبتلا شدم که سرم متورم شد. دکتر آن جا معاینه ام کرد و مرا از خدمت، معاف دانست. همین که از پادگان بیرون آمدم، دیگر هیچ اثری از ورم و سردرد نبود!
شیخ ، در پایان افزود:
ما رفتیم کار مردم را درست کنیم، خدا هم کار ما را درست کرد.(1)
1) ر.ک : ص ۳۵ «إن تنصروا الله ینصرکم».
جناب شیخ، در باره ذکر و یاد خداوند متعال ، یک رهنمود اساسی داشت که به مناسبت های مختلف، مکرر بر آن تأکید می کرد. هر چند این رهنمود . چنان که توضیح خواهیم داد ، برگرفته از احادیث اسلامی است، ولی مسئله مهم، تجربه شخصی شیخ درباره آن است.
اصولا اهمیت گفته های این مرد الهی و این عبیر صالح، به دلیل آن است که گفته های او ، یافته های او و تجربه های درونی اویند .
جناب شیخ ، اصرار داشت که شاگردان خود را به گونه ای تربیت کند که آنان ، خود را در هر حال ، در حضور خداوند متعال ببینند. این ، در واقع، همان سخن مهم و سازنده پیامبر اکرم است که در روایت زیر آمده است:
قال : أذکروا الله ذکرا خاملا . قیل : وما الذکر الخامل؟ قال : الذکر الخفی.(1)
پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: «خدا را با ذکر خامل، یاد کنید». گفته شد: ذکر خامل چیست؟
فرمود: «ذکر پنهان».
در روایت دیگری از آن حضرت آمده که فرمود:
1) میزان الحکمة ، ج ۴، ص ۲۵۰، باب ۱۳۵۶، ح ۶۶۹۹
یفضل الذکر الخفی الذی لا تسمعه الحفظة علی الذی تسمعه سبعین ضعفا.(1)
ذکر پنهانی که فرشتگان نگهبان [هم] نشنوند، هفتاد بار ، بهتر از آن ذکری است که آنها بشنوند.
فضیلت و برتری ذکر فی (پنهان) بر ذکر جلی (آشکار) ، به دلیل اهمیت و نقش تعیین کننده آن در سازندگی انسان است. ذکر زبانی ، آسان است؛ اما ذکر قلبی و خصوصا تداوم آن، بسیار مشکل است. از این رو ، امام محمد باقر(علیه السلام) از آن به عنوان یکی از سخت ترین کارها نام می برد:
ثلاث من أشد ما عمل العباد : إنصاف المؤمن من نفسه ، و مواساة المرء أخاه، و ذکر الله علی کل حال ، و هو أن یذکر الله عند المعصیة یَهم بها فیحول ذکر الله بینه و بین تلک المعصیة ، وهو قول الله : إن الذین اتقوا إذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فإذا هم مبصرون(2).(3)
سه چیز ، از سخت ترین کارهای بندگان است: انصاف داشتن مؤمن، کمک مالی کردن انسان به برادرش (برادر دینی اش)، و به یاد خدا بودن در همه حال ، که آن به این معناست که آدمی در هنگام رو به رو شدن با گناه و تصمیم به انجام دادن آن، خدا را به یاد آورد. پس یاد خدا، او را از آن گناه ، باز می دارد و این است سخن خدای قبل که می فرماید: کسانی که پرهیزگاری می کنند، چون وسوسه ای از شیطان به آنها برسد ، خدا را یاد می کنند و در پرتو یاد او . راه حق را می بینند و بینا می گردند که . در حدیثی دیگر، امام صادق(علیه السلام) ضمن این که انصاف و مواسات (از خودگذشتگی) و داشتن ذکر دائم را سخت ترین واجبات الهی می داند، تصریح می فرماید که مقصود از ذکر دائم ، ذکر زبانی نیست ، هر چند که ذکر زبانی هم ذکر خدا محسوب می شود:
أما إنی لا أقول : سبحان الله و الحمد لله ولا إله إلا الله و الله أکبر، و إن کان هذا من
ذاک ، و لکن ذکر الله فی کل موطنٍ إذا هجمت علی طاعته أو معصیته.(1)
منظور من از یاد کردن خدا، گفتن سبحان الله و الحمد لله ولا إله إلا الله و الله اکبر نیست، اگر چه اینها هم ذکرند. منظور، به یاد خدا بودن در هنگام رو به رو شدن با اطاعت یا معصیت خداوند است.
چیزی که بسیار دشوار است، این است که انسان ، خود را در هر حال، در محضر حق ببیند. اگر چنین حالی برای انسان پیدا شود، امکان ندارد هوای نفس و شیطان ، بر او غلبه کنند و او را به نافرمانی آفریدگار خود، وادار نمایند.
جناب شیخ می فرمود:
برای رهایی از شر نفس، راهی جز توجه به خدا و حضور دائم نیست. تا زمانی که در حضور او باشی و اتصالت از خداوند، قطع نگردد، نفس، قادر بر فریب تو نیست.
جناب شیخ ، در بسیاری از اوقات ، ضمن اشاره به آیه شریف «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ »(2)می فرمود:
انسان، هر گاه توجهش از خدا قطع شود، نفس و شیطان - که در کمین او هستند- قلب او را تصرف می کنند و کار خود را شروع می کنند.
یکی از شاگردان شیخ ، از ایشان نقل کرده که:
نفس خود را در عالم معنا دیدم. به او گفتم: «دست از من بر دار!». گفت: مگر نمی دانی که تا تو را هلاک نکنم، از تو دست نخواهم کشید؟
شاید به دلیل همین مکاشفه بود که شیخ ، به این اشعار ، خیلی علاقه داشت:
در دبستان ازل ، حسن تو ارشادم کرد
بهر صیدم ز گرم ، لطف تو امدادم کرد
نفس بدطینت من، مایل هر باطل بود
فیض بخشی تو از دست وی آزادم کرد.
فیض الهی ، از طریق تداوم ذکر و یاد او، بر دل نازل می گردد. یاد خدا ، هنگامی که وارد دل شد، در نخستین گام، دل را از وسوسه های شیطانی و آلودگی های نفسانی شستشو می دهد و آن را آماده گرفتن فیض از فیاض مطلق می کند.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در این باره می فرماید:
أضل صلاح القلب اشتغاله بذکر الله.(1)
ریشه شایستگی دل، اشتغال آن به یاد خداست.
با احساس حضور دائم در محضر حق تعالی، انسان از اسارت نفس و شیطان ، آزاد می شود و با این آزادی، انواع بیماریهای جان او درمان می گردد. امام علی(علیه السلام) در این باره فرموده است:
ذکر الله مطردة الشیطان.(2)
یاد خدا، وسیله راندن شیطان است.
ذکر الله دواء أعلال النفوس.(3)
یاد خدا، داروی بیماری های جانهاست.
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء !(4)
ای آن که نامش داروست و یادش، درمان!
فیض خداوند، از طریق تداوم ذکر او، به دل ، حیات انسانی می بخشد و آن را نورانی می کند، جان را تقویت می نماید و صاحب دل را با خدای خود، مأنوس می کند و به تدریج ، کیمیای عشق و محبت، به آدمی افاضه می گردد.
امام علی(علیه السلام) آن عارف بالله و آگاه از دردهای جان آدمی ، در این باره می فرماید:
من ذکر الله سبحانه أحیی الله قلبه و نور عقله و لبّه.(1)
هر که به یاد خدای سبحان باشد، خداوند، دلش را زنده و اندیشه و خردش را روشن می گرداند.
مداومه الذکر قوت الأرواح.(2)
همواره به یاد خدا بودن، خوراک جان هاست.
الذکر مفتاح الأنس.(3)
یاد خدا ، کلید انس است.
من أکثر ذکر الله أحبه.(4)
هر که بسیار به یاد خدا باشد، خداوند، دوستش میدارد.
آنچه در این مختصر آمد، بخش اندکی از برکات یاد خدا در زندگی انسان و سازندگی اوست،(5)ولی با تأمل در همین اندک ، روشن می شود که هر لحظه که به یاد خدا باشیم ، چه قدر ارزشمند است و هر دمی که به یاد او نباشیم، چه قدر برای ما زیانبار خواهد بود.
آقای دکتر ثباتی می گوید: یک روز که ناهار در منزل یکی از افراد جلسه شیخ ، میهمان بودیم، بعد از صرف ناهار ، همه به استراحت پرداختند. من که دراز کشیده بودم و چشمانم بر هم بود، به یاد خدا بودم و در این زمینه فکر می کردم. در این موقع ، جناب شیخ که رو به روی من بود و مرا می دید ، به دوستان توصیه کرد که:
در خواب هم باید به یاد خدا باشید.
این توجه دادن به یاد خدا در خواب» را، فقط در همان جلسه از ایشان شنیدم و دیگر به یاد ندارم.
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند: روزی خدمت ایشان بودم. فرمود:
جوانی را در برزخ دیدم که میگفت: «نمی دانید این جا چه خبر است؟ هنگامی که این جا بیایید ، خواهید فهمید. هر نفسی که به غیر یاد خدا کشیده اید ، به زیان شما تمام شده است».(1)
در همه عمر ، جز حکایت دوست
هر چه گفتیم . از آن پشیمانیم.
وقتی صحبت از خواص اذکار در مکتب شیخ می کنیم، نباید فراموش کنیم که مکتب او ، مکتب محبت است ، نه نتیجه، و کسی به نتیجه می رسد که چیزی جز خدا نخواهد و حتی کمال خود را از سلوک ، در نظر نداشته باشد. بر این مبنا، اثر ذکر ، هر چه باشد دفع گرما و سرما ، رفع بیماری ، گشایش در کار ، وسعت رزق و ...)، نباید هدف از آن، چیزی جز خدا باشد.
یکی از ارادتمندان جناب شیخ می گوید: ایشان به «استغفار» و «صلوات» ، خیلی اهمیت می داد و دریافته بود که این دو ذکر، دو بال پرواز برای سالک اند.
شیخ می فرمود:
هر کس در طول زندگی ، زیاد صلوات بفرستد، به هنگام مرگ، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) لب او را می بوسد.
1) . سعدی می گوید:
شیخ، به تأثیر چند ذکر ، برای غلبه کردن بر نفس، تأکید داشت :
١. مداومت بر ذکر: «لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم».
۲. ذکر «یا دائم، یا قائم!».
٣. برای سرکوبی نفس های سرکش، صبح و شب ، سیزده بار یا یکصد بار، گفتن ذکر «اللهم لک الحمد و إلیک المشتکی و أنت المستعان».
۴. هر شب ، یکصد بار ، گفتن ذکر «یا زکی الطاهر من کل آفة بقدسه !».(1)
جناب شیخ ، ضمن توصیه به گفتن این ذکر آخر برای غلبه بر نفس، می فرمود: من، خود، آن را به کار بسته و از آن طریق ، وارد شده ام. حتی روزی آن قدر این ذکر را گفتم که نفسم مرد و با خود گفتم: به اندازه ای ادامه دهم که وجودم عدم شود. چندی هم که به اقتضای طبع بشر از خواندن آن غفلت کردم، نفس خود را زنده یافتم. معلوم است که هر کس به دنیا توجه کند، نفسش قوی می شود و خواندن این ذکر، برای چیره شدن بر نفس ، مؤثر است.
دکتر فرزام ، نقل می کند که: جناب شیخ رجبعلی ، ذکر «یا خیر حبیب و محبوب ! صل علی محمد و آله» را بعد از دیدن نامحرم، بسیار مؤثر و کارساز می دانستند و بارها این ذکر را به بنده سفارش فرمودند تا با آن از وسوسه شیطان ، در امان باشم. ایشان می گفتند:
چشمت به نامحرم می افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: «یا خیر حبیب...»؛ یعنی: خدایا ! من تو را می خواهم. اینها چیه؟ اینها دوست داشتنی نیستند. «هر چه نپاید ، دل بستگی را نشاید».(2)
هزار بار «صلوات» فرستادن تا چهل شب ، برای ایجاد دوستی خداوند متعال در دل مناسب است.
جناب شیخ، تلاوت صبحگاهی سوره «صافات» و تلاوت شبانگاهی سوره «حشر» را برای دست یافتن به صفای باطن ، مفید می دانست.
یکی از ارادتمندان به او می گوید: شیخ به من می فرمود که سوره حشر را هر شب بخوانم و عقیده داشت که اسم اعظم الهی ، در آیات آخر این سوره مبارک است .
جناب شیخ ، قرائت آیه شریف«وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا»(1)را یکصد بار ، تا چهل شب ، برای تشرف به محضر ولی عصر-آرواحنا فداه- توصیه می کرد.(2)
طبق نقل، تعداد قابل توجهی از شاگردان شیخ، از طریق مداومت بر این ذکر، خدمت امام زمان(علیه السلام) تشرف پیدا کرده اند، هر چند در هنگام تشرف، امام(علیه السلام) را
نشناخته اند. برای نمونه به دو مورد، اشاره می شود:
یکی از شاگردان شیخ، نقل می کند که: جناب شیخ به مرحوم آیة الله آقا سید احمد زیارتی،(3)از علمای مهدی شهر، برای تشرف خدمت ولی عصر- عجل الله
تعالی فرجه به دستور العملی داده بودند - که ظاهرا همان ذکری است که اشاره شد - ایشان، پس از چندی به شیخ مراجعه کرد و گفت : دستور العمل را انجام دادم و موفق نشدم!
شیخ، توجهی کرد و گفت:
هنگامی که در مسجد ، نماز می خواندید، سیدی به شما فرمود: «انگشتر کردن به دست چپ ، کراهت دارد» و شما گفتید: «کل مکروهٍ جائز؟» . ایشان ، امام زمان(علیه السلام) بودند.
دو نفر مغازه دار ، عهده دار زندگی خانواده سید نیاز مندی می شوند. یکی از آن دو برای تشرف به محضر امام زمان(علیه السلام) ذکر سفارش شده شیخ را شروع می کند. پیش از شب چهلم، یکی از فرزندان خانواده آن سید، نزد او می آید و یک قالب صابون می خواهد. مغازه دار می گوید: مادرت هم فقط ما را شناخته! فلانی هم هست (اشاره به مغازه دار دیگر). می توانید از او بگیرید.
آن شخص می گوید: شب که خوابیدم، ناگهان متوجه شدم که از داخل حیاط ، مرا صدا می زنند. بیرون آمدم. کسی را ندیدم. مجددا خوابیدم. باز مرا به اسم ، صدا کردند. تا سه بار . دفعه سوم، در منزل را باز کردم. دیدم سیدی که روی خود را پوشانده بود، گفت: «ما می توانیم بچه هایمان را اداره کنیم؛ ولی می خواهیم شما به جایی برسید».
دکتر فرزام می گوید: جناب شیخ ، بعضی از آیات قرآن و جملات ادعیه را به همراه «صلوات» ، به عنوان ذکر و برای حل مشکلات و درمان بیماری ها توصیه می فرمود، از جمله ، این دعای شریف را :
رب! إنی مغلوب فانتصر و أنت خیر الناصرین .(1)
خود من، زمانی گرفتاری داشتم. فرمودند این ذکر را بگویم:
رب ! إنی مسنی الضرُّ و أنت أرحم الراحمین .(2)
و می فرمودند:
اینها ذکر است. آنها را با صلوات بگو.
یا اگر بچه هایمان بیمار می شدند، می فرمودند:
بگو: «یا من اسمه دواء، و ذکره شفاء! صل علی محمد و آل محمد».
یکی از شاگردان شیخ می گوید: در سفر اول حقیر به حج ، حضور شیخ ، عرض کردم که : برای دفع خطر شدت گرما چه باید کرد؟
ایشان ، توسل به این آیات را برای دفع خطر سرما و گرما تعلیم کردند:
«وسلم علی إبرهیم کذلک نجزی المحسنین» .(3)
«یا نار کونی بردا وسلمًا علی إبرهیم».(4)
1) «پروردگارا! من ، شکست خورده ام. پس یاری ام ده ، که تو ، بهترین یاری دهندگانی». اشاره است به دعای نوح له که در آیه ۱۰ از سوره قمر آمده است : (فدعا ربه أنی مغلوب فانتصر).
2) پروردگارا! من دچار سختی شده ام و تو مهربان ترین مهربانانی». اشاره است به دعای ایوب در آیه ۸۳ از سوره انبیا : «إذ نادی ربه أنی مسنی الضر وأنت أرحم الرحمین».
3) سلام بر ابراهیم! این چنین ، نیکوکاران را پاداش خواهیم داد (سوره صافات، آیه ۱۰۹ و ۱۱۰).
4) ای آتش! بر ابراهیم ، سرد و سلامت باش (سوره انبیا، آیه ۶۹).
یکی از دستور العمل های مهم تربیتی شیخ، برنامه ریزی منظم برای خلوت کردن با خداوند متعال و دعا و مناجات است که با تعبیر «گدایی در خانه خدا» از آن یاد می کرد و تأکید می فرمود:
شبی یک ساعت دعا بخوانید. اگر حال دعا نداشتید، باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید.
و می فرمود:
در بیداری سحر و ثلث آخر شب ، آثار عجیبی است. هر چیزی را که از خدا بخواهی، از گدایی سحرها می توان حاصل نمود. از گدایی سحرها کوتاهی نکنید که هر چه هست. در آن است. عاشق، خواب ندارد و جز وصال محبوب ، چیزی نمی خواهد. وقت ملاقات و رسیدن به وصال . هنگام سحر است.
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از من دعای شب و ورد سحری بود.
دعای یستشیر، دعای عدیله، دعای توسل، مناجات امیر المؤمنین(علیه السلام) در مسجد کوفه که با «اللهم إنی أسألک الأمان یوم لا ینفع مال ولا بنون» آغاز می شود و مناجات های
پانزده گانه امام سجاد(علیه السلام)،(1)دعاهایی هستند که جناب شیخ ، فراوان می خواند و خواندن آنها را به شاگردان هم توصیه می فرمود.
ایشان در میان مناجات های پانزده گانه امام سجاد(علیه السلام)، بر خواندن «مناجات مریدین» و بویژه بر «مناجات مفتقرین» تأکید داشت و می فرمود:
هر یک از این پانزده دعا، یک خاصیت دارد.
دکتر فرزام ، نقل می کند که از دعاهای همیشگی جناب شیخ ، این دعا بود
خدایا! ما را برای خودت تعلیم و تکمیل و تربیت بفرما
خدایا! پروردگارا! ما را برای لقای خودت آماده بفرما.
شبهای جمعه ، بعد از نماز مغرب و عشا ، معمولا جناب شیخ، «دعای کمیل» یا یکی از مناجات ها و دعاهای یاد شده را می خواند و شرح می داد.
آیة الله فیهری نقل می کند: از جناب شیخ شنیدم که فرمود: به خدا عرض کردم: خدایا ! هر کسی با محبوب خودش راز و نیازی دارد و تلذی . ما هم می خواهیم از این نعمت ، برخوردار باشیم. چه دعایی بخوانیم؟ در عالم معنا به من گفتند: «دعای یستشیر بخوان».
این بود که ایشان ، دعای «یستشیر» را با حال و نشاط مخصوصی می خواندند.
جناب شیخ ، معتقد بود که اگر انسان ، حقیقت خدا را بخواهد و به غیر او قناعت نکند، سرانجام، خداوند متعال ، دست او را می گیرد و به مقصد می رساند. ایشان ، در این باره، مثال جالبی داشت و می فرمود:
1) مناجات «خمسة عشر » که در مفاتیح الجنان آماده است.
بچه ای که بهانه گرفته، هر قدر اسباب بازی و تنقلات به او بدهند ، آنها را پرت میکند و دست از لجبازی بر نمی دارد. آن قدر گریه می کند تا پدر و مادر ، او را در آغوش بگیرند و نوازش کنند. آن وقت، آرام می شود. پس چنانچه زرق و برق دنیا را نخواهی و بهانه او را بگیری، در نهایت ، خداوند متعال ، دست تو را می گیرد و بلندت میکند. آن وقت است که انسان، لذت می برد.
جناب شیخ، بر این اعتقاد بود که انسان ، هنگامی شایستگی مناجات و گفتگو با خداوند متعال را پیدا می کند که محبت غیر خدا را از دلش بیرون کند. کسی که هوس، خدای اوست ، نمی تواند حقیقتأ «یا الله» بگوید. وی در این باره می فرمود:
گریه و مناجات ، موقعی ارزش واقعی دارد که انسان در دلش محبت غیر خدا را نداشته باشد.
مکاشفه آموزنده ای در این زمینه از جناب شیخ ، نقل شده است که این مدعا را اثبات می کند:
آیة الله فهری ، از جناب شیخ ، نقل می کند که فرمود:
در بازار می رفتم. فقیری، چیزی از من خواست. دست کردم در جیبم که به او پولی بدهم. یک دو ریالی به دستم آمد. آن را رها کردم و یک سکه ده(1)شاهی پیدا کردم. هنگام ظهر بود. رفتم مسجد. نماز خواندم. پس از اقامه نماز، دست به دعا بر داشتم و گفتم: «یا الله!» . دیدم همان یک سکه دو ریالی ای را که در جیبم رها کرده بودم. به من نشان می دهند؟
در این مکاشفه ، چند نکته قابل تأمل است:
1) ده شاهی: نیم ریال .
۱. گاهی هوس به جای خدا قرار می گیرد. تمثل یافتن هوس به جای خدا، در قرآن کریم نیز بیان شده است :
«أفرءیت من أتخذ إلهه هوئة».(1)
آیا دیدهای آن کس را که هوس خویش را خدای خود گرفت؟ .
٢. به هر میزان که انسان از هوس پیروی کند، به همان اندازه ، بنده خدا نیست؛ بلکه بنده همان چیزی است که به آن علاقه دارد و از این رو، «خدا» در عالم کشف ، تبدیل به «دو ریالی» می شود.
٣. انفاق کردن چیزی ارزش دارد که انسان ، آن را دوست داشته باشد. مؤمن باید چیزی را در راه محبوب خود بدهد که به آن علاقه مند است، نه آنچه از دست دادنش برای او اهمیتی ندارد:
«لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون».(2)
هرگز به نیکی دست نمی یابید، مگر آن که از آنچه دوست دارید، ببخشید.
جناب شیخ، معتقد بود که راه انس با خدا، احسان به خلق است. اگر کسی بخواهد حال دعا داشته باشد و از ذکر و مناجات با خدا لذت ببرد، باید برای خدا، در خدمت خلق خدا باشد. ایشان ، در این باره می فرمود:
اگر می خواهی از خدا بهره مند شوی و از آنس و مناجاتش حظی داشته باشی، به خلق او احسان کن. اگر میخواهی به حقیقت توحید، راه پیدا کنی، به خلق خدا احسان کن و طریقه احسان را از اهل بیت(علیهم السلام) بیاموز: ویطعمون الطعام علی حبه ی مسکینا و یتیما وأسیرا*ما نطعمکم لوجه الله لانرید منکم جزاء ولا شکورا».(3)
1) سوره جاثیه، آیه ۲۳.
2) سورة آل عمران، آیه ۹۲
3) و خوراک خود را با وجود دوست داشتن آن ، به بینوا و یستیم و اسیر ، اطعام می کنند و در دل می گویند: ما فقط برای خشنودی خداوند ، شما را اطعام می کنیم. از شما نه پاداشی می خواهیم و نه سپاسی(سوره انسان، آیه ۸ و ۹). شایان ذکر است که بسیاری از مفسران شیعه و سنی اورده اند که این آیه ، در شأن علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) و حسنین(علیهم السلام) نازل شده است .
و نیز می فرمود:
آنچه پس از انجام دادن فرائض، حال بندگی خدا را در انسان ایجاد می کند، نیکی به مردم است.
یکی از مسائل مهم در دعا، این است که نیایشگر بداند در راز و نیاز با خدا چه بگوید و از او چه بخواهد. جناب شیخ، ضمن شرح ادعیه، با تکیه بر جملاتی مانند: «یا غایة آمال العارفین!» و «یا منتهی أمل الآملین !» و «یا نعیمی و جنتی و یا دنیا و آخرتی!» و امثال آن می فرمود:
رفقا! زرنگی را از امامتان یاد بگیرید. ببینید امام(علیه السلام) چگونه با خدا راز و نیاز می کند : من آمده ام به پناه تو. آمده ام خودم را به تو بچسبانم. آمده ام تو را در آغوش بگیرم.
من، تو را میخواهم!
جناب شیخ، خود، در دعا و مناجات میگفت:
خدایا! اینها را مقدمه وصل خود قرار بده.
دکتر حمید فرزام ، پس از نقل مطالب بالا از جناب شیخ ، می گوید: گاهی ایشان برای تفهیم مطالب عالی عرفانی، تمثیلات ساده و لطیفی بیان می فرمود. مثلا می گفت عاشقی ، در خانه معشوقش را زد. معشوق پرسید: نان می خواهی؟
گفت: نه.
گفت: آب می خواهی؟
گفت: نه.
گفت: پس چه می خواهی؟
گفت: من، تو را میخواهم.
رفقا! باید صاحب خانه را دوست داشت، نه آش و پلوی او را به قول سعدی:
گر از دوست ، چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی، نه در بند دوست .
این شعر را برای ما می خواند و می گفت:
فقط باید خدا را بخواهید و هر کاری میکنید ، فقط برای او انجام دهید. عاشق خود او باشید و حتی برای ثواب هم او را عبادت نکنید.
و گاهی با لحنی شیرین ، به من می فرمودند:
کاری بکن که زلفت آن جا گره بخورد.
و اشعار بسیار مناسبی را ، مخصوصا از حافظ ، شاهد می آوردند که بسیار مؤثر واقع می شد، مانند این بیت:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد.
جناب شیخ می فرمود:
وقتی شب ها برای گدایی موفق شدی، داد بی کسی بزن و عرضه بدار: «خداوندا! من ، قدرت و توان مبارزه با نفس اماره را ندارم. نفس، مرا زمینگیر کرده. به دادم برس و مرا از شر نفس اماره، رهایی ببخش!» و اهل بیت(علیهم السلام) را واسطه کن.
و این آیه را تلاوت می فرمود:
إن النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربی.(1)
1) به درستی که نس (آدمی)، بسیار به بدی فرمان می دهد، مگر آن که پروردگارم رحمت آورد(سورة یوسف ، آیه ۵۳)
و می افزود:
از شر نفس اماره نمی توانی خلاص شوی، مگر به عنایت حق.
جناب شیخ می فرمود:
غالب مردم نمی دانند توسل به اهل بیت(علیهم السلام) برای چیست. آنها برای رفع مشکلات و گرفتاری های زندگی، به اهل بیت(علیهم السلام) متوسل می شوند،(1)در صورتی که ما برای طی کردن مراحل توحید و خداشناسی باید در خانه اهل بیت(علیهم السلام) برویم. راه توحید، صعب است و انسان ، بدون چراغ و راهنما ، قادر به طی کردن این راه نیست.
یکی از نکاتی که جناب شیخ در توسل به اهل بیت(علیهم السلام) بر آن تأکید داشت، خواندن«زیارت عاشورا» بود و در این باره می فرمود:
در عالم معنا به من توصیه کرد داند که : «زیارت عاشورا بخوان»..
و توصیه می کرد:
تا زنده اید ، زیارت عاشورا را از دست ندهید.
یکی از شاگردان شیخ که می خواست به این توصیه ایشان عمل کند، چهل سال بر خواندن زیارت عاشورا، مداومت کرد.
یکی از شرایط مهم اجابت دعا، حلال بودن غذاست. شخصی از پیامبر اکرم پرسید:
1) . ر.ک : ص ۱۴۲ «راه رسیدن به حقیقت توحید».
دوست دارم که دعایم مستجاب شود. ایشان فرمود:
ظهر مأکلک و لا تدخل بطنک الحرام.(1)
خوراکت را پاک گردان و حرام، وارد شکم خود مکن.
یکی از ارادتمندان به شیخ می گوید: جمعی بودیم که همراه شیخ ، به قصد دعا و مناجات ، به کوه بی بی شهربانو رفتیم. نان و خیاری گرفتیم و از کنار بساط خیار فروش، قدری نمک بر داشتیم و بالا رفتیم. آن جا که رسیدیم ، شیخ گفت:
بلند شوید برویم پایین که ما را بر گرداندند! می گویند: «اول، پول نمک را بدهید . بعد بیایید مناجات کنید» .
یکی از نکات ظریفی که نیایشگر باید مورد توجه قرار دهد، تناسب میان خواسته های خویش از خداوند با ظرفیت روحی خود است، که اگر واجد ظرفیت لازم نباشد، ممکن است با دعا، برای خودش مشکل و گرفتاری درست کند. یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند: زمانی بود که وضع کاسبی من به هم خورد و از این بابت ، ناراحت بودم، تا این که روزی جناب شیخ از من پرسید:
چرا ناراحتی؟
من هم جریان را برای ایشان تعریف کردم.
فرمود: مگر تعقیبات نمی خوانی؟
گفتم: چرا، می خوانم.
فرمود: چه می خوانی؟
گفتم: دعای صباح حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) را می خوانم.
1) میزان الحکمة، ج ۴، ص ۳۰، باب ۱۲۰۶، ح ۵۸۲۱.
فرمود:
به جای دعای صباح، سوره حشر و دعای عدیله را در تعقیبات بخوان تا مشکلاتت مرتفع شود.
گفتم: چرا دعای صباح را نخوانم؟
فرمود:
این دعا، فقرات و نکاتی دارد که فرد باید توانایی و کشش آن را داشته باشد. حضرت امیر(علیه السلام) در این دعا از باری تعالی درخواست می فرماید که: «خدایا! دردی به من عطا فرما که در آن لحظات هم از یادت غافل نشوم». لذا این دعا، ظرفیت خاص خود را می طلبد و شما بدون داشتن ظرفیت لازم، دعای صباح را خوانده ای و چنین مشکلاتی برای شما ایجاد شده است. بنا بر این، شما به جای دعای صباح، سوره حشر و دعای عدیله را بخوان. إن شاء الله ، مشکلات مرتفع می شود.
پس از مدتی که شروع به خواندن سوره حشر و دعای عدیله نمودم، یکی از رفقا ده هزار تومان به من قرض داد. با آن پول ، کار کردم و کم کم کارم راه افتاد و خانه هم خریدم .
یکی از نکاتی که شیخ در مورد دعا توصیه می کرد، رعایت ادب به وسیله نیایشگر بود. دکتر فرزام ، در این باره از ایشان نقل می کند که فرمود:
در دعا، باید خاضع و خاشع بود و دو زانو و مؤدب، رو به قبله نشست. دکتر فرزام می گوید: یک بار، پای من درد می کرد. به نظرم، خواستم چهار زانو بنشینم. ایشان ، پشت سر من ، قسمت عقب اتاق ، نشسته بود. فرمود:
درست بنشین! در دعا، دوزانو بنشین و رعایت ادب کن .
خدمت به مردم، یکی از مهم ترین مسائل تربیتی است که در احادیث اسلامی بر آن، تأکید بسیار شده است. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می فرماید:
خیر الناس من انتفع به الناس.(1)
بهترین مردم ، کسی است که مردم از او بهره مند شوند.
جناب شیخ ، به «مفید بودن برای جامعه» - که یک اصل مهم تربیتی است - ، فوق العاده اهمیت می داد. یکی از شاگردانش از او نقل می کند که فرمود:
با خداوند، أنسی داشتم. التماس کردم که بدانم سر خلقت چیست. به من فهماندند که سر خلقت، احسان به خلق است.
امام علی(علیه السلام) می فرماید:
بتقوی الله أمرتم ، و للإحسان و الطاعة خلِقتم.(2)
به خدا پروایی فرمان داده شده اید و برای نیکوکاری و فرمانبرداری از خدا آفریده شده اید.
یکی از دوستان شیخ می گوید: روزی به او گفتم: آمیرزا! چیزی به من بدهید که به درد من بخورد.
فرمود:
خدمت به خلق! خدمت به مردم!
شیخ می فرمود:
اگر می خواهی به حقیقت توحید ، راه پیدا کنی ، به خلق خدا احسان کن. بار توحید ، سنگین و خطرناک است و هر کسی، توان تحمل آن را ندارد؛ ولی احسان به خلق ، تحمل آن را آسان می کند.
و گاه ، به مزاح می فرمود:
روز، به خلق خدا نیکی کن و شب ، برای گدایی، به در خانه خدا برو!
فیض کاشانی در این باره می گوید:
شب ، همه شب ، زاری بر در پروردگار روز چو شد، یاری خسته دلان فگار
یکی از نکات مهم در زمینه انفاق و احسان به خلق - که در روایات اسلامی ، بدان توصیه شده است ، انفاق در عین تنگ دستی است. رسول اکرم، در این باره می فرماید:
ثلاث من حقائق الإیمان: الإنفاق من الإقتار ، و إنصافک الناس من نفسک ، و بذل العلم للمتعلم.(1)
سه چیز ، از حقیقت های ایمان است: انفاق کردن در حال تنگ دستی، انصاف به خرج دادن با مردم، و بخشیدن دانش به جویند؛ آن.
حافظ شیرازی نیز در باره نقش انفاق در تنگ دستی و نقش آن در سازندگی انسان می گوید:
1) همان، ج ۱۲، ص ۳۸۶، باب ۳۸۸۸، ح ۲۰۷۰۰
هنگام تنگ دستی، در عیش ، گوش و مستی
کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را .
در روایتی آمده است که یکی از یاران امام کاظم(علیه السلام) می گوید: من از ناداری به امام(علیه السلام) شکایت کردم و گفتم: تا آن اندازه از بیلباسی رنج می برم که فلانی، دو قطعه لباسی را که خود بر تن داشت ، در آورد و به من پوشاند.
امام(علیه السلام) فرمود: «روزه بگیر و صدقه بده». .
گفتم: از آن صدقه اندکی هم که از برادران دینی به من می رسد، باز صدقه بدهم ؟!
فرمود: «از آنچه خداوند به تو روزی داده ، صدقه بده ، هر چند خود، در مضیقه قرار گیری».(1)
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند: مدتی بیکار بودم و سخت گرفتار. به منزل شیخ رفتم تا شاید راهی پیدا شود و از گرفتاری خلاص شوم. همین که به اتاق شیخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود:
حجابی داری که چنین حجابی کمتر دیده ام. چرا توکلت از خدا سلب شده؟ شیطان، سرپوشی بر تو قرار داده که نمی توانی بالا را درک کنی.
در اثر سخنان شیخ، حالت انکساری در من پدید آمد و خیلی منقلب شدم.
فرمود:
و حجابت بر طرف شد؛ ولی سعی کن دیگر نیاید .
بعد فرمود:
شخصی بیکار و بیمار است و دو عیال را باید اداره کند. اگر می توانی ، برو و قدری
1) . الکافی ، ج ۴، ص ۱۸، ح ۲.
پارچه برای بچه ها و خانواده او تهیه کن و بیاور.
با این که خودم بیکار و از نظر مالی ناتوان بودم، رفتم و از مغازه یکی از دوستان قدیمی ام که بازی داشت ، مقداری پارچه نسیه خریدم و به نزد شیخ بردم . همین که بقچه پارچه ها را خدمت ایشان بر زمین گذاشتم ، استاد ، نگاهی به من کرد و فرمود:
حیف که دیده برزخی تو باز نیست تا ببینی که کعبه، دور سر تو طواف می کند، نه تو دور کعبه!
آقای دکتر ثباتی می گوید: یکی از دستورهای مؤکد ایشان ، احسان به خلق بود. برای احسان به خلق ، ارزش بسیاری قائل بود و احسان را یکی از طرق اصلی و بسیار مؤثر در سیر إلی الله می دانست، به طوری که اگر کسی از راه سیر و سلوک عاجز بود، به او چنین توصیه
از احسان ، کوتاهی نکن و تا می توانی، احسان کن.
تا توانی به جهان ، خدمت محتاجان کن
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی
خود شیخ هم در احسان به خلق ، پیش قدم بود. برای شخصی ، گرفتاری ای پیش آمده بود. به جناب شیخ ، مراجعه کردند. ایشان فرمود:
این شخص، فقط از خمس به فامیلش کمک میکند و احسان دیگری نمی کند.
یعنی: خمس دادن تنها ، کافی نیست.
یکی از شاگردان شیخ ، نقل می کند: روزی خدمت شیخ، عرض کردم: با روح پدرم ارتباط بر قرار کنید و از او بپرسید که اگر نیاز مند است ، برای او کاری انجام دهم.
شیخ فرمود:
یک حمد، قرائت کن .
وقتی خواندم، بلافاصله نشانی قد و قیافه پدرم را - که حدود چهل سال پیش از آن به رحمت خدا رفته بود - بیان کرد و سپس از زبان او فرمود:
من به چیزی محتاج نیستم. به پسرم بگو به خواهر کوچک خود، از نظر اثاثیه ، احسان کند.
مطالعه زوایای مختلف زندگی پر برکت جناب شیخ ، نشان می دهد که این مرد ملکوتی، در خدمت کردن به مردم گرفتار و گره گشایی از کار آنها حقیقتا نمونه بوده است. مواردی از خدمات او در بخش های مختلف این کتاب، بویژه در فصل سوم از بخش نخست ، آمده است. در این جا به نمونه های دیگری از اهمیت دادن ایشان به این مسئله اشاره می شود
یکی از شاگردان شیخ می گوید: مرحوم سهیلی(1)می گفت: مغازه من در چهار راه عباسی تهران بود. روزی در هوای گرم تابستان ، دیدم که شیخ ، نفس زنان به مغازه من آمد و ضمن دادن مبلغی پول گفت:
معطل نکن. فورا این پول را برسان به سید بهشتی
حاج آقا بهشتی ، امام جماعت مسجد حاج امجاد در خیابان آریانا (مالک اشتر فعلی) بود. من ، هر طوری بود، فورا خود را به منزل ایشان رساندم و پول را به ایشان دادم. بعدها از حاج آقا بهشتی پرسیدم : جریان آن روز ، چه بود؟ پاسخ داد: آن روز ، برایم میهمان آمده بود و هیچ چیزی در منزل نداشتم. به اتاق دیگر خانه رفتم و به
1) ایشان ، از یاران بسیار نزدیک جناب شیخ بوده و در بخش چهارم (ص ۲۳۹) خواهد آمد که شیخ هنگام جان دادن ، در آغوش وی بوده است.
حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه - متوسل شدم ، که این حواله به من رسید.
جناب شیخ هم در این باره گفت:
حضرت ولی عصر - صلوات الله علیه - به من فرمودند: «زود به سید بهشتی پول برسانید)).
شیخ، علاوه بر تلاش هایی که با واسطه و بی واسطه برای احسان به خلق و حل مشکلات گوناگون مردم داشت، به مناسبت های مختلف ، بویژه اعیاد مذهبی، در منزل کوچک خود، از حاضران ، پذیرایی می کرد و برای اطعام اهل ایمان و گسترده بودن سفره احسان در منزل، اهمیت خاصی قائل بود. همواره سفارش می کرد که : بکوشید تا در خانه، سفره إطعام داشته باشید» و معتقد بود که اگر پول آن را بدهند تا نیاز مندان برای خود غذا تهیه کنند، آن خاصیت را ندارد.
دکتر فرزام می گوید: إطعام مستمندان و نیازمندان ، از توصیه های همیشگی شیخ بود. روزی به ایشان گفتم: حالا اگر پولی بدهیم ، چه می شود؟
فرمود:
نه! غذا دادن ، چیز دیگری است و اثرش بیشتر است .
همه می دانستند که شیخ در نیمه شعبان ، مراسم برگزار می کند و چلومرغ می دهد. عارف و عامی می آمدند و روی زیلوهای رنگ و رو رفته خانه شیخ می نشستند و از سفره احسان او بهره مند می شدند. شیخ ، به میهمان ، خیلی احترام می گذاشت و از پذیرایی وی ، چیزی فروگذار نمی کرد.
تأکید شیخ بر اطعام اهل ایمان و پافشاری او بر گستردن سفره احسان در منزل و رعایت ادب میهمانداری، و نیز شدت علاقه مندی و پایبندی اش به این موارد، در حالی بود که خود، همواره در مضیقه مالی قرار داشت.
در یکی از مجالس، جمعیت فراوانی برای صرف ناهار به منزل شیخ می آیند، به
اندازه ای که هر دو طبقه منزل ، پر از میهمان می شود. اهل منزل ، با آن که هشت من برنج(1)پخته بودند، بیم آن داشتند که غذا برای همه حاضران ، بسنده نباشد. شیخ که از
این نگرانی آگاه می شود، خطاب به آشپز - که طلبه سیدی از ارادتمندان شیخ بوده و از قم آمده بوده . می گوید:
آ سید ابو الحسین! اینها چه می گویند؟ در دیگ را باز کن تا ببینم.
مقداری برنج بر می دارد و می گوید:
إن شاء الله که کم نمی آید!
اتفاقا در آن مجلس، نه تنها غذا کم نیامد، بلکه افزون بر همه میهمانان، جماعتی که با ظرف های خود، پشت در منزل ، گرد آمده بودند هم هیچ کدام ، دست خالی بر نگشتند.
نیکی کردن به مردم ، برکات فراوانی در زندگی مادی و معنوی انسان دارد. از نظر جناب شیخ ، مهم ترین آثار احسان، نورانیت دل و پیدایی حال دعا و مناجات و أنس با خداوند متعال است که قبلا بدان اشاره شد.(2)
آنچه در پی می آید ، چند خاطره جالب و آموزنده از زندگی شیخ، درباره برکات خدمت به مردم است.
یکی از یاران شیخ می گوید: شیخ، یک بار که به زیارت سید کریم ، حضرت عبد العظیم(علیه السلام) رفته بود، از حضرت عبد العظیم(علیه السلام) پرسیده بود که :
از کجا به این مقام رسیدید؟
حضرت عبد العظیم(علیه السلام) فرموده بود:
از طریق احسان به خلق. از قرآن ، نسخه برداری می کردم و آن نسخه ها را در اختیار مردمی که طالب آنها بودند ، می گذاشتم و دستمزد ناچیزی نصیبم می شد که آن را احسان میکردم .
عبد صالح مرحوم حاج ابو الفضل صنوبری فرمود: در سال ۱۳۳۷ یا ۱۳۳۸ شمسی ، با تاکسی کار می کردم. به خیابان بوذرجمهری غربی رسیدم. آن روز ، اتوبوس شرکت واحد نبود و مردم، در صف ایستاده بودند. دیدم دو زن، جلو آمدند: یکی بلند قد و یکی کوتاه قد. گفتند: یک نفر از ما می رود چهارراه لشکر و دیگری می رود خیابان آریانا (مالک اشتر فعلی) و هر یک ، پنج ریال می دهیم. من هم قبول کردم.
زن بلندقد، پیاده شد و کرایه خود را داد. من به طرف خیابان آریانا حرکت کردم تا زن کوتاه قد را به مقصد برسانم. او ترک زبان بود و فارسی نمی دانست. متوجه شدم با خود زمزمه می کند که: خدایا! من ترکم و فارسی بلد نیستم و نشانی خانه خودم را نمی دانم. هر روز ، سوار اتوبوس می شدم و با دو قران،(1)نزدیک خانه مان پیاده می شدم. از صبح رفته ام رخت شسته ام و دو تومان گرفته ام و حالا پنج ریالش را باید بدهم برای تاکسی.
من به او گفتم: ناراحت نباش. من هم ترک هستم. می روم آریانا، هر کجا خانه ات بود ، پیاده ات می کنم. او هم خیلی خوش حال شد.
هر طور بود، خانه اش را پیدا کردیم و ایستادم. او یک کیسه از داخل بقچه اش بیرون آورد و یک اسکناس دو تومانی از آن در آورد که به من بدهد. گفتم: پول نمی خواهم. خداحافظ! او را پیاده کردم و بعد ، حرکت کردم و سراغ کارم رفتم. فردا یا پس فردای آن روز ، با یکی از دوستان ، برای اولین بار ، خدمت جناب شیخ
1) دو ریال.
رسیدیم . در همان اتاق محقری که داشت ، نشسته بود. چند نفر دیگر هم در حضورش بودند. پس از سلام و احوالپرسی، شیخ ، نگاهی به من کرد و فکر مرا خواند و فرمود:
تو، شبهای جمعه ، منتظر هستی. تو هستی؟
من شبهای جمعه ، در زمینه انتظار فرج ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه . برنامه ای برای خودم داشتم و منظور ایشان از جمله: «تو هستی» هم این بود که در فرج قائم آل محمد - عجل الله تعالی فرجه - تو هم هستی. با توجه به توفیقی که خداوند به من مرحمت فرموده بود، با این سخن شیخ، آن شب ، محشری به پا شد و همه اهل مجلس به شدت گریه کردند.
بعد، جناب شیخ به من فرمود:
می دانی چه طور شد تو آمدی پیش من؟ آن زن کوتاه قد که سوار کردی و از او پول نگرفتی، در حق تو دعا کرد و پروردگار عالم، دعای او را در حق تو مستجاب کرد و تو را فرستاد پیش من.
همین مرد بزرگوار، نقل کرده که: یک روز با تاکسی در خیابان سلسبیل می رفتم. نابینایی را دیدم که در انتظار کمک کسی ، کنار خیابان ایستاده است. بلافاصله ایستادم و پیاده شدم و به او گفتم: کجا می خواهی بروی؟
گفت: می خواهم بروم آن طرف خیابان.
گفتم: از آن طرف ، کجا می خواهی بروی؟
گفت: دیگر مزاحم نمی شوم.
با اصرار من گفت: می روم خیابان هاشمی.
سوارش کردم و او را به مقصد رساندم. فردا صبح ، خدمت شیخ رسیدم. بدون
مقدمه پرسید:
آن کوری که سوارش کردی و به منزلش رساندی، جریانش چه بود؟
داستان را گفتم. فرمود:
از دیروز که این کار را انجام دادی، خداوند متعال، نوری در تو خلق کرده که در برزخ، هنوز هست.
یکی از دوستان شیخ می گوید: فرزندم تصادف کرده بود و در بیمارستان بستری بود. نزد جناب شیخ رفتم و عرض کردم: چه کنم؟
فرمود:
ناراحت نباش. گوسفندی بخر و چهل نفر از کارگرهای میدان را جمع کن و برایشان آبگوشت درست کن و یک روضه خوان هم دعوت کن تا بعد از روضه دعا کند. وقتی آن چهل نفر «آمین» گفتند، بچه تو خوب می شود و روز بعد به خانه می آید. این راه حل را به چند نفر دیگر هم که مشکل داشتند ، گفتم و آنها هم از این طریق ، حاجت خود را گرفتند.
فرزند جناب شیخ ، نقل می کند: چند تن از کشاورزان ساری ، نزد پدرم آمدند و گفتند: در ساری ، خشکسالی شده و همه چیز از بی آبی سوخته است و مردم، تحت فشار هستند.
ایشان فرمود:
بروید یک گاو بکشید و إطعام کنید.
از تهران ، تلگراف کردند که : یک گاو بکشند و هزار نفر را اطعام کنند. موقع غذا دادن ، آن قدر باران آمد که میهمان ها برای آمدن ، دچار مشکل شدند. این قضیه ، موجب ارتباط پیدا کردن مردم آن سامان با شیخ شد و چند بار ایشان را به جلساتی در ساری دعوت کردند.
هم ایشان نقل کرده که شخصی به رغم درمان های مختلف در داخل و خارج، بچه دار نمی شد. یکی از یاران شیخ، او را به خدمت ایشان آورد و جریان را گفت. شیخ فرمود:
خداوند به اینها دو پسر می دهد و هر پسری که داد، یک گاو بکشند و بدهند به خلق الله .
پرسید: برای چه؟
ایشان پاسخ داد:
من از امام رضا(علیه السلام) خواستم و ایشان هم قبول کردند .
پسر اول که به دنیا آمد، پدرش، طبق فرموده شیخ، گاوی را کشت و اطعام کرد؛ ولی پس از تولد پسر دوم ، عده ای از اقوام آن پدر ، با طرح مسائلی (مانند این که: مگر شیخ رجبعلی خیاط ، امام زاده است؟! مگر معجزه کرده؟! او چه کاره است که می گوید اینطور می شود؟ و ...) ، مانع از کشتن گاو و إطعام شدند و وقتی کسی که او را به شیخ معرفی کرده بود، تأکید می کند که حتما این کار را انجام بدهند، آن پدر می گوید: «این کارها خرافات است». پس از چندی ، فرزند دوم او از دنیا رفت .
برکت سیر کردن یک حیوان گرسنه!
یکی از دوستان شیخ ، نقل می کند که: روزی شیخ به من گفت :
شخصی از یکی از کوچه های قدیمی تهران ، عبور می کرد. ناگاه ، چشمش در داخل جو ، به سگی افتاد که چند بچه داشت. بچه ها به پستان مادر حمله می بردند: ولی مادر
آنها از فرط گرسنگی، قادر به شیر دادن نبود و از این وضع ، رنج می برد. او با فاصله به دکان کبابی ای در همان نزدیکی رفت و چند سیخ کباب گرفت و پیش آن سگ ریخت... در سحر همان شب ، خداوند متعال . به آن شخص ، عنایتی کرد که گفتنی نیست.
ناقل این حکایت می افزاید: هر چند شیخ نگفت که آن شخص ، که بود، ولی قرائن ، نشان می داد که خود ایشان بوده است.
دکتر فرزام می گوید: نصیحت جناب شیخ به بنده، هنگام خداحافظی ، وقتی میگفتم: «جناب شیخ ! امری ندارید؟ توصیه ای ندارید؟» ، این جمله بود:
احسان به خلق، حتی به حیوانات را فراموش نکن؟(1)
مسئله اصلی در «خدمت به مردم» از دیدگاه جناب شیخ، انگیزه و چگونگی آن است. شیخ، معتقد بود که: ما باید همان گونه در خدمت مردم باشیم که امامان ما و اولیای الهی بودند. آنان ، در خدمت ، هدفی جز خداوند متعال نداشتند. خدمت آنان به مردم ، برای خدا و به عشق او بود. وی در این باره می فرمود:
احسان به خلق، باید بر اساس خداخواهی باشد.«إنما نطعمکم لوجه الله».(2)هزینه فرزندت را چگونه می پردازی و قربان صدقه اش هم می روی؟ آیا کودک ، کاری برای پدر و مادر می تواند انجام دهد؟ پدر و مادر ، عاشق فرزند خردسال خود هستند و از روی خاطرخواهی، برای او خرج می کنند. حال، چرا با خداوند متعال، این گونه معامله نمی کنی؟! چرا به اندازی فرزند خود به او عشق نمی ورزی؟! و اگر گاهی هم به کسی احسان می کنی ، برای پاداش آن ، کیسه میدوزی؟!
در پایان این فصل ، مناسب است به رهنمودی از امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه -در باب خدمت به خلق ، اشاره کنیم.
ایشان ، در وصیت نامه خود به فرزندش مرحوم حاج احمد آقا می نویسد: پسرم! از زیر بار مسئولیت انسانی - که خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است ، شانه خالی مکن که تاخت و تاز شیطان در این میدان ، کمتر از میدان تاخت و تاز در بین مسئولین و دست اندرکاران نیست. و دست و پا برای به دست آوردن مقام ۔ هر چه باشد، چه مقام معنوی و چه مادی - مزن، به عذر آن که می خواهم به معارف الهی نزدیک شوم، یا خدمت به عباد الله نمایم، که توجه به آن، از شیطان است، چه رسد به کوشش برای به دست آوردن آن. یکتا موعظه خدا را با دل و جان بشنو. با تمام توان بپذیر و در آن خط، سیر نما: وقل إنما أعظکم بوحدة أن تقوموا لله مثنی وفردی».(1)میزان در اول سیر، قیام لله است، هم در کارهای شخصی و انفرادی ، و هم در فعالیت های اجتماعی. سعی کن در این قدم اول، موفق شوی، که در روزگار جوانی ، آسان تر و موفقیت آمیز تر است. مگذار مثل پدرت پیر شوی، که یا در جا زنی و یا به عقب بر گردی، و این ، محتاج به مراقبه و محاسبه است. اگر با انگیزه الهی ، ملک جن و انس ، کسی را باشد، بلکه به دست آورد، عارف بالله و زاهد در دنیاست، و اگر انگیزه نفسانی و شیطانی باشد، هر چه به دست آورد، اگر چه یک تسبیح باشد، به همان اندازه از خداوند تعالی، دور است.(2)
یکی از ویژگی های برجسته تربیت شدگان مکتب جناب شیخ، حضور قلب در نماز است و این ، نبود، مگر بدین جهت که شیخ برای ظاهر بی روح نماز ، ارزش چندانی قائل نبود و می کوشید که علاقه مندانش ، حقیقتاً نمازگزار باشند.
در رهنمودهای جناب شیخ در باره نماز ، چهار نکته اساسی وجود دارد که هر چهار نکته، برگرفته از متن قرآن و احادیث اسلامی است:
جناب شیخ، معتقد بود همان گونه که عاشق از سخن گفتن با معشوق خود، لذت می برد، نمازگزار باید از راز و نیاز با خدای خود ، احساس لذت کند. او شخصا چنین بود و اولیای الهی ، همگی چنین اند.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) لذت خود از نماز را این گونه توصیف می فرماید:
جعل الله - جل ثناؤه - قرة عینی فی الصلاة ، و حبَّب إلی الصلاة کما حبَّب إلی الجائع الطعام، و إلی الظمان الماء ، و إن الجائع إذا أکل شبع، و إن الظمآن إذا شرب روی ، و أنا لا أشبع من الصلاة.(1)
1) میزان الحکمة، ج ۶، ص ۲۷۳، باب ۲۲۳۳، ح ۱۰۶۸۸.
خداوند - که آوازه اش بلند باد - نور دید؛ مرا در نماز قرار داده و نماز را محبوب من گردانیده، همچنان که غذا را محبوب گرسنه و آب را محبوب تشنه ساخته است. با این تفاوت که گرسنه ، هر گاه غذا بخورد، سیر می شود و تشنه ، هرگاه آب بنوشد ، سیراب می شود. اما من از نماز ، سیر نمی شوم.
یکی از شاگردان شیخ - که حدود سی سال با او بوده- می گوید: خدا شاهد است که من می دیدم در نماز، مثل یک عاشق در مقابل معشوقش ایستاده و محو جمال اوست. در عمرم ، سه نفر را دیدم که در نماز ، معرکه بودند: یکی شیخ رجبعلی خیاط، دوم، آیة الله کوهستانی، و سوم، شیخ حبیب الله گلپایگانی در مشهد. اینها عجیب بودند. وقتی به نماز می ایستادند، من با دیدۀ الهی می دیدم که فضا ، کیفیتی دیگر یافته است و آنها به غیر خدا، توجهی ندارند.
مؤدب بودن نمازگزار در محضر آفریدگار متعال، یکی از مسائلی است که اسلام به آن به اهمیت بسیاری داده است. امام سجاد(علیه السلام) در این باره می فرماید:
و حق الصلاة أن تعلم أنها وفادة إلی الله ، و أنک فیها قائم بین یدی الله فإذا علمت ذلک قمت مقام الذلیل الحقیر ، الراغب الراهب، الراجی الخائف ، المستکین المتضرع ، و المعظم لمن کان بین یدیه بالسکون و الوقار ، و تقبل علیها بقلبک و تقیمها بحدودها و حقوقها.(1)
حق نماز ، این است که بدانی نماز، وارد شدن بر خدای عزوجل است و تو با نماز ، در پیشگاه خداوند و ایستادهای. پس چون این را دانستی، باید همچون بندهای ذلیل و حقیر، راغب و راهب ، امیدوار و بیمناک، و بینوا و زاری کننده باشی و به احترام کسی که در مقابلش ایستاده ای و با آرامش و وقار بایستی و با دل، به نماز و رو کنی و آن را با رعایت شرایط و حقوقش به جا آوری.
1) ص ۳۰۹، باب ۲۲۶۵ح10821
جناب شیخ ، درباره ادب حضور می فرمود:
شیطان ، همیشه می آید سراغ انسان. یادت باشد که توجه خود را از خدا، قطع نکنی. در نماز ، مؤدب باش. در نماز ، باید همانند هنگامی باشی که در برابر شخصیت بزرگی خبردار ایستادهای ، به گونه ای که اگر سوزن هم به تو بزنند، تکان نخوری!
باری! جناب شیخ، معتقد بود که هر حرکتی بر خلاف ادب در محضر آفریدگار، معلول وسوسه شیطان است و می فرمود:
دیدم که شیطان بر جایی که انسان در نماز می خاراند، بوسه می زند!
باطن نماز، یاد خدا و حضور صادقانه دل نمازگزار در محضر قدس حق تعالی است.
از این رو، پیامبر اکرم می فرماید:
لا یقبل الله صلاة عبدٍ لا یحضر قلبه مع بدنه.(1)
خداوند، نماز بنده ای را که دلش با بدنش حضور ندارد، نمی پذیرد.
جناب شیخ با توجه به این نکته، سعی می کرد قبل از اقامه نماز جماعت، حاضران را آماده نماز با حضور قلب کند. نماز او ، نمونه نماز با حضور قلب بود.
دکتر حمید فرزام ، در این باره می گوید: نماز شیخ، خیلی با طمأنینه و با آداب بود(2)و گاهی که دیر می رسیدم و چهره ایشان را در نماز می دیدم ، احساس می کردم که انگار لرزه ای بر اندامش مستولی است. چهره اش نورانی و رنگ پریده بود و غرق در ذکری بود که می گفت. حواسش کاملا جمع نماز بود و سرش پایین. استنباطم این است که جناب شیخ ، هیچ شکی، حتی به اندازه سر سوزن، در دلش نبود.
یکی دیگر از شاگردان شیخ می گوید: ایشان ، گاهی به من می فرمود:
فلانی! میدانی در رکوع و سجود ، چه می گویی؟ در تشهد، چه میگویی؟ وقتی میگویی : «أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له». آیا راست می گویی؟! آیا هوای نفس نداری؟! آیا به غیر خدا توجهی نداری؟! آیا با «أرباب متفرقون» سر و کار نداری؟!(1)
در احادیث اسلامی، بر نماز گزاردن در اول وقت، تأکید فراوانی شده است. امام صادق(علیه السلام) می فرماید:
فضل الوقت الأول علی الآخر کفضل الآخرة علی الدنیا.(2)
فضیلت نماز اول وقت بر [نماز] آخر وقت، همچون فضیلت آخرت است بر دنیا.
جناب شیخ ، مقید بود که نمازهای پنجگانه را در اول وقت بخواند و دیگران را نیز بدان توصیه می فرمود.
خطیب توانا ، حجة الإسلام و المسلمین سید قاسم شجاعی، خاطره جالبی از جناب شیخ در این باره دارد. ایشان می فرماید: من از دوران مدرسه و ابتدایی ، منبر می رفتم و چون لحن سخن گرمی داشتم ، به مجالس زیادی هم دعوت می شدم . از جمله ، روزهای هفتم ماه ، به منزل مرحوم آقا شیخ رجبعلی خیاط می رفتم که نرسیده به بازارچه، بعد از کوچه سیاه ها بود. از پله ها که بالا می رفتیم، در اتاق دست چپ، خانم ها جمع می شدند و برایشان روضه ماهانه می خواندم. اتاق جناب شیخ هم طبقه پایین آن قرار داشت. آن زمان، سیزده ساله بودم و هنوز به سن
بلوغ نرسیده بودم.
روزی بعد از اتمام منبر ، به طبقه پایین آمدم و برای اولین بار با جناب شیخ، برخورد کردم. کلاه هایی دستش بود و گویا عازم بازار بود. سلام کردم. نگاهی به من انداخت و فرمود:
پسر پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و نوکر امام حسین(علیه السلام) ، نمازش تا الآن نمی ماند؟
گفتم: چشم!
من آن روز ، جایی میهمان بودم و تا آن لحظه که دو ساعت به غروب مانده بود نمازم را نخوانده بودم ، به محض این که به صورتم نگاه کرد، این حالت را در من دید و گوشزد فرمود. این قضیه ، موجب شد که من، هر از چند گاهی ، چه در همان دوران قبل از بلوغ و چه بعد از آن، در مجالس ایشان که برای مثال ، یک بار در منزل آقای حکیمی آهن فروش برگزار شد - شرکت می کردم و از همان نوجوانی احساس می کردم این مرد، صحبت که می کند ، مطالبش الهامی است ؛ چون اطلاعات علمی نداشت ؛ ولی وقتی صحبت می کرد، سراسر وجود مخاطبان را مجذوب می کرد، به طوری که هنوز هم من از ایشان، خاطرات و سخنانی در یاد دارم. یکی از جملات ایشان که همیشه در ذهن من مانده ، این است که می فرمود:
از کلمه «ما» بگذرید. آن جا که در کارها کلمة «من» و «ما» حکومت می کند، شرک است. فقط یک ضمیر، حاکم است. آن هم ضمیر «هو» است و اگر از آن ضمیر بگذرید، ضمایر دیگر، شرک است.
وقتی جناب شیخ، این گونه سخنان را بیان می کرد، سخنش در دل انسان، می نشست و بر فکر انسان ، اثر می گذاشت .
از جناب شیخ ، نقل شده است که :
شبی حوالی غروب، از نزدیک مسجدی در اوایل خیابان سیروس تهران(1)عبور میکردم . برای درک فضیلت نماز اول وقت ، وارد شبستان مسجد شدم. دیدم شخصی مشغول اقامه نماز است و هاله ای از نور ، اطراف سر او را گرفته. پیش خود، فکر کردم که بعد از نماز با او مأنوس شوم و ببینم چه خصوصیاتی دارد که چنین حالتی در نماز برای او پدیدار شده است. پس از پایان نماز ، همراه او از مسجد خارج شدم. نزدیک در مسجد، با خادم مسجد، بگو مگویی کرد و به وی پرخاش کرد و به راه خود ، ادامه داد. پس از عصبانیت، دیدم آن هاله نور، از دور سرش محو شد.
1) این مسجد، پایین تر از چهار راه «سرچشمه» بود که بر اثر توسعه خیابان ، به دو قسمت تقسیم شد.
جناب شیخ، هیچ گاه استطاعت مالی برای انجام فریضه حج نیافت و حج نرفت ؛ اما رهنمودهای او به برخی حج گزاران، نشان می دهد که از راز و رمز حج اولیای خدا به طور دقیق ، خبر داشت. او معتقد بود که حج حقیقی و کامل ، هنگامی تحقق می یابد که حج گزار ، عاشق صاحب خانه باشد، تا بتواند مقاصد واقعی مناسک حج را درک کند. از این رو، در پاسخ شخصی که به او پیشنهاد می کند با هم به حج بروند، می فرماید:
برو عاشقی را یاد بگیر و بعد بیا تا به مکه برویم.
یکی از ارادتمندان باسابقه جناب شیخ ، نقل می کند که: در اولین سفری که عازم سفر به حج بودم، خدمت ایشان رسیدم و رهنمود خواستم. فرمودند:
از تاریخ حرکت تا چهل روز ، آیه شریف:«رب أدخلنی مدخل صدق وأخرجنی مخرج صدق وأجعل لی من لدنک سلطنا نصیرا»(1)را بخوان. شاید بتوانی ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه - را ببینی.
1) پروردگارا! مرا به طرز درست ، داخل کن و به طرز درست ، خارج ساز و از جانب خود، برای من ، تسلطی یاری بخش قرار ده» (سوره اسرا، آیه ۸۰).
سپس افزود:
چه طور ممکن است کسی دعوت داشته باشد به خانه ای برود و صاحب خانه را نبیند؟! همه توجه و فکرت ، این باشد که - إن شاء الله - آن وجود مبارک را در یکی از مراحل حج، زیارت کنی.
شیخ فرمود:
شخصی که در میقات محرم می شود، باید بداند که این جا آمده است تا غیر خدا را بر خود، حرام کند، و از لحظه ای که تلبیه گفت، دعوت خدا را پذیرفته و غیر او را بر خود، حرام کرده است. آنچه علاقه غیرخدایی است، بر او حرام است و تا آخرین لحظات عمر نباید به غیر خدا توجه کند.
شیخ فرمود:
طواف کعبه، به ظاهر ، دور زدن خانه است؛ ولی بدان که مقصود از این چرخ زدن، خدا را محور زندگی کردن و فانی شدن در اوست. حالی پیدا کن که دور او بگردی و قربانی او شوی.(1)
شیخ فرمود:
در حجر اسماعیل(علیه السلام) و زیر ناودان طلا - که زائران بیت الله الحرام، حل مشکلات خود را از خداوند می خواهند -، تو عرضه بدار : «خدایا! مرا برای بندگی خودت و یاری ولیت حجة بن الحسن(علیه السلام) تربیت کن».
شیخ فرمود:
هنگامی که به تمنا میروی، در قربانگاه چه میکنی؟ آیا می دانی فلسفه قربانی کردن ،
1) ر.ک: ص ۲۰۵ «احسان به عیالوار بیکار»..
چیست؟ در واقع، نفس اماره را قربانی کن. «فتوبوا إلی بارئکم فاقتلوا أنفسکم».(1)سر نفس را ببر و بر گرد. خود را از چنگال تفس، رهایی ده، نه این که وقتی برگشتی، نفست نیرومندتر از قبل شده باشد!
یکی از دوستداران شیخ می گوید: پس از مراجعت از حج ، به محضر شیخ رسیدم و گفتم : دوست دارم بدانم از این حج ، برای من ، نتیجه ای حاصل شده یا نه.
فرمود:
سرت را پایین بینداز و حمدی قرائت کن.
سپس با یک توجه، نشانی های مسجد الحرام و جای ایستادن مرا گفت ، تا آن جا که فرمود:
تنها جایی که به تو محبت کردند، قبرستان بقیع بود که در چنین حالی بودی و چنین خواسته هایی داشتی.
آنچه در آن جا از خدا خواسته بودم ، نزد ایشان ، مکشوف بود.
یکی از شاگردان شیخ می گوید: در بازگشت از سفر حج، شیخ و جمعی دیگر را برای دادن ولیمه حج به منزل دعوت کردم. چلوکباب درست کرده بودیم. برای جناب شیخ و چند نفر خصوصی تر، جدا از بقیه میهمان ها، سفرهای در بالا (ایوان خانه انداختیم. شیخ که متوجه این کار من شد، مرا صدا کرد و فرمود:
چرا پز میدهی؟! خودت را نگیر! میان مردم ، فرق نگذار. اگر برای خداست، همه را با . یک چشم نگاه کن. چرا به عده ای امتیاز می دهی؟ نه. من هم قاطی همه آنها! هیچ فرقی قائل نشو.
1) «پس به درگاه آفریدگار تان توبه کنید و نفس خویشتن را بکشیده»(سوره بقره، آیه ۵۴).
جالب است بدانیم که آنچه جناب شیخ ، در باره فلسفه حج، بر اساس یافته های خود بیان کرده، به آنچه امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - در تبیین ابعاد عرفانی حج فرموده اند، بسیار نزدیک است، که برای تکمیل این فصل، به آن اشاره می کنیم.
امام خمینی در پیامی به حجاج بیت الله الحرام، آورده اند :
لبیک های مکرر، از کسانی حقیقت دارد که ندای حق را به گوش جان شنیده و به دعوت الله تعالی به اسم جامع، جواب می دهند. مسئله، مسئله حضور در محضر است و مشاهدة جمال محبوب. گویی گوینده، از خود، در این محضر ، بیخود شده و جواب دعوت را تکرار می کنند. و دنباله آن، سلب شریک به معنای مطلق آن می نماید . که اهل الله میدانند - نه شریک در الوهیت فقط ، گر چه سلب شریک در آن نیز شامل همه مراتب تا فنای عالم در نظر اهل معرفت است و حاوی جمیع فقرات احتیاطی و استحبابی است، مثل: «الحمد لک و الثعمه لک » و حمد را اختصاص می دهد به ذات مقدس ، همچنین نعمت را، و نفی شریک می کند و این نزد اهل معرفت، غایت توحید است و به این معناست که هر حمدی و هر نعمتی که در جهان هستی تحقق یابد، حمد خدا و نعمت خداست ، بدون شریک، و در هر موقف و مشعری، و وقوف و حرکتی، و شکون و عملی، این مطلب و این مقصد اعلا، جاری است و خلاف آن، شرک به معنای اعم است که همه ما کوردلان ، به آن مبتلا هستیم.(1)
امام راحل، در باره طواف نیز می فرماید:
گردش به دور خانه خدا، نشان دهنده این است که به غیر از خدا، گرد دیگری نگردید.(2)
در طواف حرم خدا، که نشانه عشق به حق است، دل از دیگران تهی کنید و جان را از خوف غیر حق، پاک سازید و به موازات عشق به حق، از بتهای بزرگ و کوچک، طاغوت ها و وابستگانشان ، برائت جویید که خدای تعالی و دوستان او ، از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان ، از آنان بری هستند.(1)
امام خمینی در جایی دیگر از پیام خود، خطاب به زائران حرم الهی می فرماید:
در لمس حجر الأسود، بیعت با خدا بندید که با دشمنان او و رسولانش و صالحان و آزادگان ، دشمن باشید و به اطاعت و بندگی آنان - هر که باشد و هر جا باشد -، سر ننهید، و خوف و زبونی را از دل بزدایید، که دشمنان خدا و در رأس آنان ، شیطان بزرگ (امریکا)، زبون اند، هر چند در ابزار آدم کشی و سرکوبی و جنایاتشان برتری داشته باشند.(2)
در سعی بین صفا و مروه، با صدق و صفا، سعی در یافتن محبوب کنید، که با یافتن او همه بافت های دنیایی، گسسته شود و همه شک و تردیدها، فرو ریزد و همه خوف و رجاهای حیوانی، زایل شود و همه دلبستگی های مادی، گسسته شود و آزادگی ها شکفته گردد و قید و بند شیطان و طاغوت . که بندگان خدا را به اسارت و اطاعت کشند ، در هم ریزد.(3)
و با حال شعور و عرفان ، به مشعر الحرام و عرفات روید و در هر موقف، به اطمینان
قلب بر وعده های حق و حکومت مستضعفان بیفزایید، و با سکوت و سکون، تفکر در ایات حق کنید و به فکر نجات محرومان و مستضعفان از چنگال استکبار جهانی باشید و راههای نجات را از حق ، در آن مواقف کریمه، طلب کنید.(1)
پس به تمنا روید و آرزوهای حقانی را در آن جا در یابید، که آن، قربانی نمود محبوب ترین چیز خویش در راه محبوب مطلق است ، و بدانید تا از این محبوب ها - که بالاترینش «حب نفس» است و «حب دنیا» تابع آن است . نگذرید، به محبوب مطلق نرسید.(2)
این سفر الهی را شما می روید [و] رجم شیطان می کنید. اگر چنانچه خدای نخواسته ، خودتان از جنود شیطان باشید، خودتان را هم رجم میکنید. شما باید رحمانی بشوید تا رجمتان، رجم جنود رحمان به شیطان باشد.(3)
نخستین پرسشی که پس از طرح مسئله محبت خدا به عنوان «کیمیای سازندگی» به ذهن می رسد، این است که: اگر خداوند، مهربان و دوست داشتنی است و عشق او ، مؤثرترین عنصر تکامل است، چرا در قرآن و احادیث اسلامی ، آن همه بر خوف و شیت از خداوند متعال ، تأکید شده است؟ و چرا قرآن کریم، برجسته ترین ویژگی علما را خشیت از خدا میداند؟ و آیا محبت با خوف و خشیت ، قابل جمع است؟
پاسخ، این است که: آری. در زمینه اجتماع بیم و عشق ، جناب شیخ، مثال جالبی دارد که این فصل ، عهده دار تبیین آن است؛ ولی پیش از آن، باید بررسی نمود که منظور و مقصود از خوف و خشیت از خدا چیست .
نخستین نکته در تفسیر خوف و خشیت الهی ، این است که بیم از خدا به معنای بیم از
گناه و کارهای ناشایست است. امام علی(علیه السلام) می فرماید:
لا تخف إلا ذنبک ، لا ترج إلا ربک.(1)
جز از گناه خود ، مترس و جز به پروردگار خویش ، امید مبند.
1) میزان الحکمة، ج ۳، ص ۵۲۴، باب ۱۱۴۹، ح ۵۴۵۴؛ غرر الحکم، ح ۱۰۱۶۲. در نهج البلاغه (حکمت۸2) نیز آمده: «لا یرجون أحد منکم إلا ربه ولا یخافن إلا ذنبه؛ هیچ یک از شما ، جز به پروردگار خویش ، امید نداشته باشد و جز از گناه خویش ، از چیزی نترسد!».
روزی امام علی(علیه السلام) به شخصی بر خورد که چهره اش در اثر خوف از خداوند، دگرگون شده بود. از او پرسید: «تو را چه شده؟».
آن مرد پاسخ داد: از خدا می ترسم.
امام فرمود:
یا عبد الله ! خف ذنوبک ، و خف عدل الله علیک فی مظالم عباده ، و أطعه فیما کلفک ، ولا تعصه فیما یصلحک ، ثم لاتخف الله بعد ذلک فإنه لا یظلم أحدا، ولا یعذبه فوق استحقاقه أبدا، إلا أن تخاف سوء العاقبة بأن تُغَیر أو تبدل . فإن أردت أن یؤمنک الله سوء العاقبة فاعلم أن ما تأتیه من خیر فبفضل الله وتوفیقه، و ما تأتیه من سوء فبامهال الله و إنظاره إیاک و حلمه و عفوه عنک.(1)
بنده خدا! از گناهت بترس و از عدالت الهی در کیفر ستم هایی که به بندگانش کرده ای ، بیم داشته باش. خدا را در آنچه به تو تکلیف کرده ، اطاعت کن و در آنچه به صلاح توست ، نافرمانی نکن. سپس از خدا نترس ، که او به هیچ کس ظلم نمی کند، و بیش از آنچه سزاوار است ، کیفر نمی دهد.
بر اساس فرموده امام علی(علیه السلام) ، هیچ کس نباید از خدا بترسد؛ بلکه ما باید از خود بترسیم که گرفتار دستاورد اعمال ناشایست خود نگردیم. البته تریں اولیای خدا از کیفر الهی، با ترس دیگران ، متفاوت است. آنان ، محبت غیر خدا را از دل ، بیرون رانده اند و اطاعت آنان از خدا ، نه از ترس دوزخ است و نه به امید بهشت ؛ بلکه از آتش فراق می ترسند. برای آنها عذاب جدایی از خدا، دردناک تر از آتش دوزخ است. از این رو، امام اولیای خدا ، امیر مؤمنان ، در نیایش می گوید:
فلئن صیرتنی للعقوبات مع أعدائک، و جمعت بینی و بین أهل بلائک و فرقت
1) میزان الحکمة، ج ۳، ص ۵۲۴، باب ۱۱۴۹، ح ۵۴۵۸ (به نقل از : بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۳۹۲، ح ۶۰).
بینی و بین أحبائک و أولیائک فهبنی یا إلهی و سیدی و مولای و ربی صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک؟!(1)
پس اگر مرا به خاطر کیفر گناهانم در جرگه دشمنانت قرار دهی و با اهل بیت یک جا جمع کنی و میان من و دوستان و اولیای خود، جدایی افکنی، پس - ای خدای من و سرور من و مولای من و پروردگار من - گیرم که بر عذاب تو صبر کنم؛ اما بر جدایی تو چگونه تاب بیاورم؟
جناب شیخ ، در توضیح آیه شریف: «یدعون ربهم خوفا وطمعا»(2)می فرمود:
این خوف و طمع چیست ؟ خوف فراق و طمع وصل اوست. قرینه این معنا، فرمایش
امیر المؤمنین(علیه السلام) در دعای کمیل است که: «فهبنی یا الهی!... صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک؟»، و همچنین دعای امام سجاد(علیه السلام): و وصلک منی نفسی و إلیک شوقی..».(3)
فقیه و عارف نامدار، مرحوم ملا احمد نراقی نیز در این باره می گوید:
گفت شاه اولیا ۔ روحی فداه -
در دعا: کای سید من، وی اله؟
در عذابت ، گیرم آوردم شکیب
چون بسازم با فراقت ، ای حبیب؟
دایه ترساند ز آتش ، کودکان
هین مکن بازی ، و گر نه، ای فلان!
می گذارم آتشت بر دست و پای
می نهم داغت به رخسار و قفای
لیک، ترسانند از زجر فراق
شیر مردان با هزاران طمطراق.(4)
اولیای الهی با این که به وظایف خود عمل می کنند، بیم دارند و بیم آنان ، از این است که مبادا محبوب ، آنها را نپسندد و آنها را نپذیرد:
«و الذین یؤتون ما ءاتوا وقلوبهم وجلة أنهم إلی ربهم رجعون».(1)
و کسانی که آنچه را باید انجام بدهند، انجام می دهند و دل هایشان هراسان است که به سوی پروردگارشان باز می گردند.
به همان میزان که درد فراق برای اولیای الهی، جانکاه و غیر قابل تحمل است، مسئله پذیرش محبوبی که کمال مطلق است ، برای آنها اهمیت دارد. این موضوع تا آن حد با اهمیت است که امام خمینی در آخرین لحظات زندگی پر برکت خود، به واسطه خطیب جمعه تهران ، از مردم می خواهد تا دعا کنند که خداوند متعال ، او را بپذیرد.
شیخ ، این مسئله دقیق عرفانی را با یک مثال ساده ، توضیح داده است. یکی از شاگردان شیخ می گوید: روزی جناب شیخ به من گفت:
فلانی! عروس، خود را برای که آرایش می کنند؟
عرض کردم: برای داماد.
فرمود:
فهمیدی؟
سکوت کردم. فرمود:
شب زفاف، فامیل عروس، تلاش می کنند او را به بهترین شکل ، آرایش کنند تا مورد پسند داماد واقع شود؛ ولی عروس در باطن ، یک نگرانی دارد که دیگران متوجه نیستند. نگرانی او، این است که اگر شب وصال نتوانست نظر داماد را جلب کند و یا داماد ، حالت انزجاری از او پیدا کرد، چه کند.
بنده ای که نمی داند کارهای او مورد قبول خداوند متعال واقع شده یا نه، چگونه می تواند خائف و نگران نباشد؟! آیا تو، خود را برای «او» آراسته می کنی یا برای «خود» و برای وجهه پیدا کردن میان مردم؟!
1) سوره مؤمنون، آیه ۶۰.
اموات وقتی مردند، می گویند: رب ارجعون لعلی أعمل صالحا».(1)عمل صالح آن است که خدا بپسندد، نه این که نفس تو آن را امضا کند.
از این رو، جناب شیخ، همیشه از ملاقات با حق تعالی، ترس و واهمه داشت و می فرمود:
خدا که خودش ترس ندارد . «وأما من خاف مقام ربه».(2)اگر او ما را نپسندد و کارهای ما مورد قبولش نشود، چه خاکی بر سر کنیم؟
فرزند شیخ ، از ایشان نقل کرده که می گفت:
خدایا! ما را هم جزو قراضه ها - که طرف می آید و می گوید: من، قراضه و شکسته میخرم - قبول کن. خدایا! ما را هم بخر و قبول کن.
فصل یکم : وفات شیخ رجبعلی خیاط
فصل دوم : وفات آیت الله حجت
فصل سوم : وفات حاج آخوند تربتی
سرانجام، در روز بیست و دوم شهریور ماه سال ۱۳۴۰ هجری شمسی، سیمرغ وجود پر برکت شیخ، پس از عمری خودسازی و سازندگی ، از این جهان ، پر کشید. داستان پرواز روح نورانی او به ملأ أعلا نیز شنیدنی و آموزنده است.
در این بخش ، ضمن بیان داستان وفات جناب شیخ رجبعلی خیاط، به گزارشی از وفات دو تن دیگر از اولیای الهی - که شباهت بسیاری به وفات شیخ دارد ، در فصل دوم و سوم ، اشاره خواهیم کرد. .
فرزند شیخ ، روز قبل از وفات او را چنین تعریف می کند: روز قبل از وفات، پدرم سالم بود. مادرم در خانه نبود. تنها من در خانه بودم. عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا کرد و گفت:
قدری کِسل هستم. اگر آن بنده خدا آمد که لباسش را ببرد، دم قیچی ها(1)در جیبش است و سی تومان باید اجرت بدهد .
پدرم تا آن موقع ، هرگز به من نگفته بود که اگر کسی آمد، اجرت کار او ، چه قدر است : اما من جریان را نفهمیدم.
1) منظور، پارچه های زایدی است که بعد از دوخت لباس ، باقی می مانند .
عبد صالح مرحوم حاج ابوالفضل صنوبری فرمود: که شب قبل از وفات شیخ، به خاطر دیدن رؤیایی صادقه، رحلت وی را پیش بینی کرده بود - ماجرا را چنین گزارش می کند: شبی که فردای آن، شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم که دارند در مغازه های سمت غربی مسجد قزوین را می بندند. پرسیدم: چه خبره؟ گفتند: آشیخ رجبعلی خیاط ، از
دنیا رفته.
نگران ، از خواب ، بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بی درنگ ، به منزل آقا سید احمد رادمنش رفتم. با شگفتی، از دلیل این حضور بی موقع ، سؤال کرد. جریان رویای خود را تعریف کردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا، گرگ و میش. به طرف منزل شیخ ، راه افتادیم. شیخ ، در را گشود. داخل شدیم و نشستیم. شیخ هم نشست و فرمود:
کجا بودید این موقع صبح؟
من خوابم را نگفتم. قدری صحبت کردیم. شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سرش گذاشت و فرمود:
چیزی بگویید! شعری بخوانید!
یکی خواند:
خوش تر از ایام عشق ، ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
اوقات خوش،آن بود که با دوست به سر شد
باقی ، همه بی حاصلی و بی خبری بود!
ایشان فرمود: هنوز یک ساعت نگذشته بود که حال شیخ را دگرگون یافتم. از او خواستم که برایش دکتر بیاورم. یقین داشتم که امروز ، شیخ از دنیا می رود.
شیخ فرمود: مختارید.
دکتر... نسخه ای نوشت. رفتم دارو را گرفتم. هنگامی که بر گشتم ، دیدم شیخ را به اتاقی دیگر برده اند و آن جا، رو به قبله نشسته بود و شَمد سفیدی روی پایش انداخته بودند و او با شست دست و انگشت سبابه ، شَمد را لمس می کرد.
من ، دقیق شده بودم که ببینم یک مرد خدا چگونه از دنیا می رود. یک مرتبه ، حالی به او دست داد، گویا کسی چیزی در گوش او می گوید، که گفت: «إن شاء الله!»
سپس فرمود:
امروز، چندشنبه است؟ دعای امروز را بیاورید.
من دعای آن روز را خواندم. فرمود:
بدهید آقا سید احمد هم بخواند.
او هم خواند. سپس فرمود:
دست هایتان را به سوی آسمان ، بلند کنید و بگویید: «یا کریم، العفوا یا عظیم، العفو!» . خدا مرا ببخشاید!
من به دوستم نگاه کردم و گفتم: بروم آقای سهیلی را بیاورم ؛ چون مثل این که رؤیا ، صادقه است و دارد کار ، تمام می شود.
سریع رفتم و آقای سهیلی را خبر کردم و آوردم و او ، شیخ را به همان طور که نشسته بود . در بغل گرفت .
ادامه این داستان را از زبان فرزند شیخ بشنوید: دیدم اتاق پدرم، شلوغ است. گفتند:
جناب شیخ، حالش به هم خورده. بلافاصله ، وارد اتاق شدم. دیدم که پدرم - در حالی که لحظاتی قبل ، وضو گرفته و وارد اتاق شده بود رو به قبله نشسته. ناگاه بلند شد و
نشست و خندان گفت:
آقا جان!(1)خوش آمدید!
1) از مرحوم سهیلی نقل شده که مقصود از «آقا جان» ، امام عصر - عجل الله تعالی فرجه است که در آن لحظه به دیدار شیخ آمده بودند.
و چنان که گویی دارد با مهمان عزیزی دست می دهد، دست داد و بلافاصله دراز کشید و تمام کرد، در حالی که هنوز آن خنده را بر لب داشت!
اتاقی که جناب شیخ در آن از دنیا رفت
یکی دیگر از دوستان ایشان می گوید: شب اول قبر مرحوم شیخ، در عالم رؤیا، خدمتش رسیدم. دیدم جایگاه عظیمی از طرف مولا امیر المؤمنین(علیه السلام) به او عنایت شده. به جایگاه ایشان نزدیک شدم. تا مرا دید، نگاهی بسیار ظریف و حساس به من
کرد، مانند پدری که به فرزندش تذکر می دهد و او توجه ندارد. از نگاه او به یاد آوردم که همیشه می فرمود: «غیر خدا را نخواهید» ؛ ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسیم!
به او نزدیک تر شدم. دو جمله فرمود. جمله اول، این بود:
خط زندگی، انس با خدا و اولیای خداست.(1)
و جمله دوم، این بود:
آن کس زندگی کرد که عیالش پیراهن خود را شب زفاف، در راه خدا ایثار نمود.
و السلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا!(2)
چنان که در آغاز این بخش اشاره شد، در پایان یادنامه جناب شیخ رجبعلی خیاط، مناسب دیدم داستان وفات دو تن دیگر از اولیای الهی را به دلیل شباهت با وفات شیخ و آموزنده بودن آن بیاورم. یکی از آن دو بزرگوار ، حضرت آیة الله سید محمد حجت - رضوان الله تعالی علیه است که مرجع تقلید شیخ رجبعلی بود و شیخ، او را به«اخلاص» می ستود و سینه اش را از حب جاه و ریاست ، خالی می دید.(1)
اینک داستان وفات این مرد بزرگ را از زبان داماد بزرگوارش، آیة الله حاج شیخ مرتضی حائری - که حق استادی بر این نگارنده حقیر دارد - بشنوید:
مقدمتا معروض میدارد با این که مرحوم آقای حجت ، استاد و ابو الزوجه(2)حقیر بود، خیلی به منزل ایشان ، آمد و شد نمی کردم و در امور مربوط به مرجعیت و ریاست ایشان، دخالت نداشتم؛ ولی ایشان در زمان آقای بروجردی به تقریبا مرجع تمام یا بیشتر اهالی آذربایجان بود و در تهران هم آذربایجانی ها نوعأ و بعضی از غیرآذربایجانی ها، به ایشان مراجعه می کردند. ایشان ، شهریه می دادند و در حد خود، از
لحاظ مالی ، دستشان باز بود. در زمستان سال ۱۳۳۰ شمسی (ظاهرا اوایل زمستان بود که هوا هنوز خیلی سرد نشده بود)، ایشان مشغول تعمیر خانه بودند و یک قسمتی را
هم خاک برداری کرده بودند که بنای جدیدی بسازند و کارگران هم در قسمت دیگری مشغول کارهای لازم دیگر از جمله حفر چاه یا سنگ بند کردن چاه که از ضروریات خانه هاست - بودند. بانی این تعمیرات نیز خود ایشان نبود و یکی از ارادتمندان ایشان بود که ساکن تهران بود و گمان می کنم کسی بود به نام چایچی.
نگارنده،(1)یک روز صبح ، رفتم خدمت ایشان در اندرون . روی تخت ، نشسته بودند و حالشان خیلی غیر عادی نبود. ایشان ، به واسطه برنشیت مزمن، نوعا موقع سردی هوا، تنگی نفس شدیدی داشتند. در آن موقع ، با وجود سردی هوا، ناراحتی مزاج ایشان ، بیش از متعارف، به نظرم نمی رسید. مطلع شده بودم که کارگرها و بناها را جواب کرده اند. گفتم: آقا! چرا بناها را جواب کرده اید؟
به طور صریح و جزم گفتند:
من، بناست بمیرم. دیگر بنایی برای چه؟!
من هم چیزی نگفتم و یادم نیست که خیلی از این جواب ، تعجب کرده باشم. پس از آن به من فرمود:
عزیزم! این چند روز، این جا بیا.
مقصود ایشان ، این بود که مانند سابق ، دوری نکن.
من هر روز صبح ، پس از تمام شدن درس مکاسب - که در اتاق بیرونی (منزل)
1) آیة الله شیخ مرتضی حائری .
میگفتم - به دیدن ایشان می رفتم و گاهی شب ها نیز اوایل شب می رفتم. یک روز - که فکر می کنم چهارشنبه بود . مخصوصا پیغام دادند که برای کاری خدمتشان بروم. آن روز رفتم. مِجری ای(1)که به نظرم همان مجری مرحوم والد (2)بود -، جلوی ایشان بود و آقای [آیة الله] حاج سید احمد زنجانی(3)نیز آن جا نشسته بودند. اوراق و اسناد مالکیت و ... را دادند به آقای زنجانی و آنچه پول نقد در جعبه بود، به بنده دادند که به مصارف معینی برسانم، که یک قسمتی از آن را هم سهم خود من قرار دادند. قبلا وصیت خود را در چند نسخه نوشته بودند که یکی از آنها را نزد من فرستادند و الآن، موجود است. پولهایی هم در نجف و تبریز داشتند و در قم هم نزد مرحوم حاج محمد حسین یزدی - که یکی از اوصیای مرحوم والد بود - پولهایی داشتند. وصیت کرده بودند که آنچه پول نزد وکلای ایشان موجود است، همه ، سهم مبارک امام است . زمینی هم که بعدا بخش بزرگی از مسجد آقای بروجردی (مسجد اعظم) را تشکیل داد ، ایشان برای ساختن مدرسه خریده بودند و به اسم خودشان بود. در وصیت نامه ، علی الظاهر ، نوشته بودند که آن هم از سهم مبارک امام است و ارث برده نمی شود و اگر آقای بروجردی برای افزودن به مسجد خواستند ، به ایشان داده شود.
پولشان منحصر به همان محتوای جعبه بود و چند روز هم بود که وجوهات از کسی نمی گرفتند؛ ولی ظاهرا آقای زنجانی می گرفتند و در همان اول ماه که ایشان فوت شدند، شهریه را آقای زنجانی دادند. فقط چند قران پول خرده در جیب ایشان بوده است که صبیه ایشان که زوجه این جانب است - از جیبشان بیرون آورده و زیر
1) مجری: صندوقچه فلزی محکم که در آن ، بسته می شود و قفل می خورد و معمولا برای نگهداری اسناد و اوراق بهادار و ... از آن استفاده می کنند (فرهنگ معین).
2) مقصود ، آیة الله حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی است. گفتنی است مرحوم آیة الله حجت ، از اوصیای شرعی آیة الله حاج شیخ عبد الکریم حائری بودند .
3) پدر آیة الله حاج آقا موسی زنجانی، از مراجع تقلید کنونی.
متکا گذاشته بود که وقتی آقا خوب شدند، صدقه بدهد. این ، کاری است که زنهای قدیم می کردند و من از قدیم با این رسم، آشنا بودم. مثل این که صدقه ای را که باید بدهند ، گرو بر می داشتند. فقط همان پول ، باقی مانده بود، که آن را هم آقا نمی دانستند. وقتی که وجوه محتوای جعبه را به بنده(1)دادند که به محل مصرفش برسانم، در حالی که دست های ایشان به طرف آسمان بلند بود، گفتند:
خدایا! من به آنچه تکلیف داشتم، عمل کردم.(2)تو هم مرگ مرا برسان!
من که رویم به ایشان باز بود، گفتم: آقا! شما بیخود این قدر ترسیده اید! شما هر سال، در زمستان ، همین ناراحتی را دارید و بعدا خوب می شوید.
فرمود:
نه! فوت من، ظهر است.
من دیگر چیزی نگفتم و فورا در پی انجام فرموده ایشان رفتم و به خاطر این که مبادا ایشان ظهر وفات نمایند و تکلیف این پولها معلوم نباشد که آیا باید به ورثه بدهم یا به مصرف همان مواردی برسانم که فرمودند، سریعا درشکه گرفته ، سوار شدم و تا ظهر نشده بود، وصیتشان را انجام دادم و ایشان ، آن روز، ظهر ، وفات نکردند.
یکی از همین شب ها به من گفتند که قرآنی را به ایشان بدهم. قرآن را به نظرم با توجه و ذکر - باز کردند. اول صفحه، جمله شریف«له و دعوة ألحق»(3)بود. ایشان ، گریه کردند
و عرضی با خدا کردند که یادم نیست. مهر خود را هم همان شب یا شب دیگری شکستند.
یکی از همین روزهای نزدیک وفات بود که در یک آن ، چشمش به در بود و پیدا بود که یک چیز بخصوصی را مشاهده می کند و می گفت:
آقا علی ! بفرما.
ولی طولی نکشید که به حال عادی برگشت . در دو سه روز آخر ، نوعأ مشغول ذکر و راز و نیاز بود و یک مرتبه دعای «عدیله» را نمی دانم من خواندم یا کس دیگری خواند.
روز وفات ایشان ، من با کمال اطمینان ، درس مکاسب را در منزل گفتم ؛ چون حالشان خیلی غیر عادی نبود. پس از آن، رفتم در همان اتاق کوچکی که ایشان در آن بستری بودند. در آن هنگام ، فقط دختر ایشان که زوجه این جانب است . آن جا بود و خود آقا، رویشان به طرف دیوار بود و مشغول ذکر و دعا بودند. دختر ایشان گفت :
«آقا، امروز ، یک مقداری مضطرب است» و مقصودش همین ذکر و دعای زیاد بود .
من سلام کردم. ایشان ، جواب دادند و گفتند:
امروز، چه روزی است؟
گفتم: روز شنبه است.
گفتند: آقای بروجردی به درس رفتند؟
گفتم: بله.
از صمیم قلب، شاید چند مرتبه ، گفتند: الحمد لله!
صحبت های دیگری نیز کردند که برای مراعات اختصار نمی نویسم.
دختر ایشان گفت : آقا ، امروز ، یک مقداری مضطرب است . قدری تربت به ایشان بدهیم؟ گفتم : خوب است. ایشان ، آب تربت را فراهم کرد. من خدمتشان عرض کردم که : میل بفرمایید.
ایشان نشستند و من ، استکان را جلوشان بردم. خیال کردند غذا یا دواست. قدری با اوقات تلخی گفتند:
این چیست؟
گفتم: تربت است.
فوری چهره شان باز شد و آب تربت را تا آخر ، سر کشیدند و بعد این جمله را من خودم شنیدم که گفتند:
آخر زادی من الدنیا رب الحسین .(1)
و دوباره خوابیدند و به حالت اولیه برگشته ، مشغول دعا و ذکر شدند. دیگر من یا در بیرونی یا اندرونی ، همان جاها بودم.
برای دومین بار ، ظاهرا به امر و تقاضای خودشان ، «دعای عدیله» را برای ایشان قرائت کردند. آقا سید حسن، پسر دوم ایشان ، رو به قبله نشسته بود و خود ایشان هم
در حالی که سینه شان را به متکایی تکیه داده بودند، در حال نشسته می خواندند و به فارسی و ترکی ، باکمال شدت و صمیمیت ، عقاید خود را در مقابل حق متعال ، ابراز می داشتند.
یادم هست که نسبت به امیر المؤمنین علی(علیه السلام) پس از اقرار به خلافت ، به ترکی گفتند:
1) یعنی : آخرین توشه ای که از دنیا بر می گیرم ، تربت حسین(علیه السلام) است.
بلا فصل. هچ فصلی یوخدی. لاپ بلا فصلی. لاپ بلا فصلی. کیمین فصلی وار ؟!(1)
و نسبت به ائمه از ولد پیغمبر و علی(علیهم السلام) این این آیه را خواندند که :
«مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت و فرعها فی السماء».(2)
من هم کناری ایستاده بودم و این منظره جالب و معنوی را با کمال اعجاب ، تماشا می کردم. در ذهنم خطور کرد که به ایشان بگویم: «آقا! دعایی هم به ما بکن»؛ اما خجالت ، مانع شد؛ چون اولاً، آن مرد، مشغول به خودش بود و توجهی به جای دیگری نداشت و فقط خود را در مقابل خدا و انجام وظایف معنوی قبل از مرگ می دید و ثانیة، این تقاضا مشور به این بود که ما هم متوجه فرا رسیدن مرگ آقا شده ایم و آن را پذیرفته ایم.
من ، همین طور ساکت ، شاهد این ماجرا بودم و دیگران هم که یکی آقاسید حسن و دیگری صبیه ایشان و شاید فرد دیگری از خانواده ایشان بود - شاهد بودند .
این را نیز شنیدم که می گفت:
خدایا! عقاید من، همه حاضر است. همه را به تو سپردم. به من برگردان .
من، همان جا ایستاده بودم و ایشان هم در همین احوال بود که یک مرتبه ، در همان حالی که نشسته بود و بر متکایی تکیه داده بود، در حالی که رویشان به طرف قبله بود، دیگر نفسشان در نیامد. نزدیکان ، خیال کردند که آقا قلبشان گرفته است و قدری قطره کِرامین در دهان ایشان ریختند. من دیدم که دارو از اطراف لب هاشان بیرون ریخت. همان آن ، فوت شده بودند و پس از آب تربت ، حتی آن چند قطره دارو هم به دستگاه گوارش ایشان نرسید. من کاملا متوجه شدم که ایشان ، فوت شده اند. آمدم
بیرونی ، که صدای اذان را از مدرسه حجتیه شنیدم؛ یعنی فوت ایشان ، دقیقا مقارن اول ظهر حقیقی بود که خود، چهارشنبه ، گفته بودند که:
فوت من، ظهر است.
به تصور بنده(1)، این داستان ، گذشته از این که صورت روشنی از یک ایمان محکم است، مشتمل بر آیات غیبیه چندی است:
١. ایشان به مرگ خود در ظهر ، خبر داد و دقیقا هم اتفاق افتاد؛
۲. مکاشفهای برایشان روی داد که امیر المؤمنین(علیه السلام) را مشاهده نمودند؛
٣. ایشان خبر داد که : «آخرین توشه من از دنیا ، تربت است» و چنین شد، بدون آن که خودش تربت را بخواهد یا احتمال بدهد که در آن استکان ، آب تربت بوده است؛ چون با تندی و اکراه پرسید که : «این چیست؟» ، مثل کسی که قطعا می خواهد رد کند.(2)
یکی دیگر از اولیای الهی که داستان وفاتش بسیار شنیدنی و آموزنده است، مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی، پدر خطیب شهیر ، مرحوم حجة الإسلام و المسلمین حسینعلی راشد - رحمة الله علیه - است. ایشان ، در کتاب فضیلت های فراموش شده که در شرح حال پدر خویش نگاشته - داستان وفات او را چنین تعریف می کند:
از جمله چیزهایی که ما (افراد خانواده) از او دیدیم و همچنان برای ما مبهم ماند، یکی این است که پدرم در روز یکشنبه، ۲۴ مهر ماه سال ۱۳۲۲ شمسی، مطابق با هفدهم شوال سال ۱۳۶۲ قمری، در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته ، در گذشت، در حالی که نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود، خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه ، هوشیار بود و آهسته، کلماتی می گفت، مثل این که متوجه جان دادن خودش بود و آخرین پرتو روح، با کلمه «لا إله إلا الله» از لبانش بر خاست.
درست در روز یکشنبه هفته پیش از آن ، بعد از نماز صبح ، رو به قبله خوابید و عبایش
را بر روی چهره اش کشید. ناگهان مانند این که آفتابی از روزنی بر جایی بتابد، یا نورافکنی را متوجه جایی کرده باشند ، روی پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره اش - که به سبب بیماری ، زرد گشته بود -، متلألئ و شفاف گردید، چنان که از زیر عبای نازکی که بر رخ کشیده بود، دیده می شد. تکانی خورد و گفت:
سلام علیکم ، یا رسول الله! شما به دیدن این بنده بی مقدار آمده اید؟!
پس از آن، درست مانند این که کسانی یکی یکی به دیدنش می آیند، بر حضرت امیر المؤمنین علی(علیه السلام) و یکایک ائمه، تا امام دوازدهم، سلام کرد و از آمدن آنها اظهار تشکر نمود. آن گاه بر حضرت فاطمه زهرا(علیهاالسلام) سلام کرد. سپس بر حضرت زینب(علیهاالسلام) سلام کرد و در این جا خیلی گریست و گفت:
بی بی! من برای شما خیلی گریه کرده ام .
پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت:
مادر ! از تو ممنونم. به من. شیر پاکی دادی!
و این حالت ، تا دو ساعت از آفتاب برآمده ، دوام داشت. پس از آن، روشنی ای که بر پیکرش می تابید ، از بین رفت و به حال عادی برگشت و باز ، رنگ چهره اش به همان زردی بیماری ، عود کرد و درست در یکشنبه دیگر ، در همان دو ساعت، حالت احتضار را گذرانید و به آرامی تسلیم گشت.
در یکی از روزهای هفته (ما بین این دو روز )، من به ایشان گفتم که: ما از پیغمبران و بزرگان ، چیزهایی به روایت می شنویم و آرزو می کنیم که : ای کاش ، خود ما می بودیم و می فهمیدیم! اکنون در شما - که نزدیک ترین کس به من هستید ، چنین حالتی دیده
شد. من دلم می خواهد بفهمم که این ، چه بود؟ سکوت کرد و چیزی نگفت. دوباره و سه باره با عبارت های دیگر ، تکرار کردم. باز ، سکوت کرد. بار چهارم یا پنجم بود که
گفت: اذیتم نکن ، حسینعلی!
گفتم: قصد من، این بود که چیزی فهمیده باشم.
گفت: من نمی توانم به تو بفهمانم. خودت برو بفهم!
این حالت ، برای من و مادر و برادر و خواهر و عمه ام ... که شاهد آن بودیم - همچنان مبهم باقی ماند و تاکنون هم که این مطالب را می نویسم و هم اکنون که به این
جا رسیده ام و ساعت ، نه و سی دقیقه صبح سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۵۴ شمسی و پنجم ماه رجب سال ۱۳۹۵ قمری است، چیزی از این موضوع نمی دانم. فقط می گویم که:
چنین حالتی دیده شد!(1)
1) فضیلت های فراموش شده، ص ۱۴۹ (با عنوان گذاری و اندکی ویرایش).
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر