ghaemiyeh.com
سرشناسه : حيدري، علي نقي، ۱۹۰۷ - ۱۹۸۰م.
Haydari, Ali Naqi
عنوان قراردادي : (اصول الاستنباط: في اصول الفقه و تاريخه باسلوب حديث و ... .فارسي)
عنوان و نام پديدآور : ترجمه اصول استنباط/ (علينقي حيدري)؛ مترجمين محسن غرويان، علي شيرواني.
وضعيت ويراست : (ويراست؟)
مشخصات نشر : قم : دارالفكر ، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۵۸۳ص.
شابك : ۶۵۰۰۰ ريال 964-6012-91-4 :
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : پشت جلد به انگليسي:.Mohsen Gharavian, Ali shirvani: Translation osul Estenbat
يادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۴.
موضوع : اصول فقه شيعه
شناسه افزوده : غرويان، محسن، ۱۳۳۸ -، مترجم
شناسه افزوده : شيرواني، علي، ۱۳۴۳ - ، مترجم
رده بندي كنگره : BP۱۵۹/۸/ح۹الف۵۸۰۴۱ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۱۲
شماره كتابشناسي ملي : م۸۳-۳۸۶۴۵
سخنى با خوانندگان 13
پيشگفتار 15
ترجمه متون و جنبش نرمافزارى 15
إلماع الى تاريخ الفقه و أصوله 19
جزء اول: مباحث الفاظ مقدمه 43
اصول فقه چيست؟ 43
الف) تعريف آن 43
ب) موضوع هر علم 45
ج) تمايز علوم 49
د) موضوع اصول فقه 49
ه) مسائل اصول فقه 51
و) غايت اصول فقه 53
ز) تبويب (باببندى) اصول فقه 53
مباحث اوليه (مقدماتى) مبحث اول: حقيقت شرعيه 55
تعريف آن 55
خلاصه 63
مبحث دوم: صحيح و اعم 65
ثمره دو قول 71
مبحث سوم: اشتراك لفظى در لغت 75
تعريف آن 75
استعمال لفظ در بيشتر از معناى واحد 77
مبحث چهارم: مشتق 81
تعريف آن 81
اختلاف مبدأ 83
باب اول: اوامر 1- ماده امر و صيغه آن 87
ماده امر 87
صيغههاى امر 89
صيغه افعل و نظائر آن 89
دلالت صيغه امر بر مرّه يا تكرار 93
دلالت صيغه امر بر فوريت يا تأخير 93
خلاصه 95
تمرينات 95
2- اقسام واجب 97
مقدمه 97
1- عينى و كفائى: 97
2- واجب تعيينى و تخييرى: 99
3- واجب مضيّق و موسّع: 99
4- واجب نفسى و غيرى: 99
5- واجب شرعى و عقلى: 99
6- واجب مطلق و مشروط: 101
7- واجب تعبدى و توصلى: 101
3- مقدمه واجب 107
تعريف آن 107
خلاصه 111
4- اقتضاى امر نسبت به نهى از ضدش 115
ثمره نزاع 117
خلاصه 119
5- أمر آمر با علم به اينكه شرط مأمور به مفقود است 121
6- نسخ وجوب 125
7- واجب تخييرى 127
8- واجب موسّع 129
باب دوم: نواهى 1- مادّه و صيغه نهى 133
ماده نهى 133
صيغه نهى 133
دلالت نهى بر دوام و تكرار 137
2- اجتماع امر و نهى 141
دلائل قائلين به جواز 145
3- دلالت نهى بر فساد 149
باب سوم: مفاهيم 1- مفهوم شرط 155
2- مفهوم وصف 163
3- مفهوم غايت 169
باب چهارم: عموم و خصوص 1- عام و خاص 173
الفاظ عام و خاص 173
2- توافق عموم و خصوص 181
3- اجمال مخصّص 187
4- عمل به عام قبل از جستجوى مخصّص 197
دلائل مانعين 197
ادله مجوزين 205
5- آمدن ضمير به دنبال عام 211
6- تخصيص زدن عام به وسيله مفهوم موافق و مفهوم مخالف 215
تخصيص عام به وسيله مفهوم موافق 215
تخصيص عام با مفهوم مخالف 217
آوردن مخالف مفهوم به دنبال آن 217
7- آمدن استثناء پس از عمومات متعدد 221
8- تخصيص زدن كتاب (قرآن) به وسيله كتاب و سنّت 225
باب پنجم: مطلق و مقيّد 1- تعريف مطلق و مقيّد 231
2- اجتماع مطلق و مقيّد 235
اجتماع مطلق و مقيّد در مستحبات 239
دو ملاحظه 239
خاتمه 245
اصطلاحات بعضى الفاظ 245
جزء دوم: ادله عقلى مقدمه 251
فصل اول: قطع 1. (مجعول نبودن قطع) 253
(نقد سخن اخباريان در باب حجيّت قطع) 259
(حجيّت قطع قطّاع) 261
(تنجّز تكليف توسط علم اجمالى) 263
امتثال اجمالى (در علم اجمالى) 265
فصل دوم: ظنّ مقدمه 271
1- ظواهر الفاظ 273
2- قول لغوى 279
3- اجماع منقول 281
4- خبر واحد 287
ادله جواز عمل به خبر واحد 291
تنبيه 293
ظنّ مطلق 305
فصل سوم: شك مقدمه 309
اصل اول: برائت 313
مقام نخست: شبهه تحريمى به سبب فقدان نصّ 313
ادله برائت 313
الف. قرآن 313
ب. سنّت 319
ج. اجماع 333
د. عقل 333
ادله اخباريان 335
الف. قرآن 335
ب. سنّت 337
ج. عقل 341
تنبيهات 343
تقدم اصل موضوعى بر اصل حكمى 343
ادله سنن 345
حسن احتياط 347
مقام دوم: شبهه حكمى تحريمى با اجمال دليل 347
مقام سوم: شبهه حكمى تحريمى با تعارض دو نص 349
مقام چهارم، پنجم و ششم: شبهه حكمى وجوبى 351
شبهه موضوعى 351
تنبيه 355
اصل دوم: تخيير 361
اصل سوم: احتياط 371
شبهه غير محصوره 371
قسم نخست: شبهه موضوعى تحريمى 371
دلالت روايات درباره شبهه محصوره 375
روشنگرى 379
فرع 389
يك نكته 397
قسم دوم: شبهه حكمى تحريمى 403
قسم سوم و چهارم: شبهه حكمى وجوبى و شبهه موضوعى وجوبى 405
شبهه حكمى وجوبى داير ميان متباينان 405
شبهه موضوعى وجوبى داير ميان متباينان 407
شبهه حكمى وجوبى داير ميان اقل و اكثر ارتباطى 407
شبهه موضوعى وجوبى داير ميان اقل و اكثر ارتباطى 413
دو تنبيه 415
ادله قاعده ميسور 417
شروط احتياط و برائت 421
اصل چهارم: استصحاب 429
تعريف استصحاب 429
انواع استصحاب 431
ادله استصحاب 435
روشنگرى 457
تنبيهات استصحاب 459
توسعه در دايره يقين 459
توسعه در دايره شك 461
لزوم فعليّت داشتن شك در استصحاب 461
استصحاب كلّى 463
اصل مثبت 465
جريان استصحاب در امور تدريجى 471
جريان استصحاب به هنگام شك در تقدّم و تأخّر دو حادث 473
استصحاب قهقرى 475
شك در قاطع بودن امر موجود 475
استصحاب به مثابه قاعدهاى فقهى 477
خاتمه 477
مطلب نخست: تفاوت ميان اماره و اصل 477
مطلب دوم: اماره بودن قاعده تجاوز و فراغ 479
پژوهش درباره قاعده تجاوز و فراغ 481
جريان قاعده فراغ در همه ابواب فقه 487
اختصاص قاعده به جايى كه مكلّف به معلوم است 489
جريان قاعده در هنگام شك در شرط 491
مطلب سوم: تقدم اصالت صحّت بر استصحاب 491
مطلب چهارم: تقدم استصحاب بر اصول عملى 495
مطلب پنجم: 495
تعادل و تراجيح درآمد 499
انواع تعارض 501
تخصيص، تخصص، حكومت و ورود 501
جمع دلالى ميان متعارضان 505
تخيير در صورت تكافؤ متعارضان 505
ترجيح در صورت امتياز يكى از متعارضان بر ديگرى 507
تنبيهات 523
معناى مخالفت با كتاب و اهل سنّت 523
لزوم فحص از مرجح پيش از اجراى تخيير 525
تخيير نسبت به مجتهد و مقلّد 529
تعارض و تكافؤ در گفتههاى لغتشناسان و رجالشناسان 529
اجتهاد و تقليد اجتهاد 535
اجتهاد يا مطلق است يا متجزّى 535
تقليد 537
درباره تقليد از اعلم 541
ادله لزوم تقليد از اعلم 553
لزوم زنده بودن مرجع تقليد 557
تحليل انتقادى پارهاى از ادله احكام 559
قياس 559
استحسان 575
مصالح مرسل 577
شريعت پيشينيان 581
مذهب صحابى 583
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
اصول فقه دانشى است ديرينه با جايگاهى بلند و منزلتى رفيع در حوزههاى علمى جهان اسلام كه عهدهدار تبيين اصول و قواعد مورد نياز براى استنباط احكام شرعى است و متولوژى فقه را بيان و روش استنباط را بازگو مىكند. اين دانش از زمان آغاز(1)تاكنون شاهد چنان تحوّل و تكاملى بوده است كه شايد در هيچيك از علوم اسلامى نظير آن را نتوان سراغ گرفت. علم اصول در دوره معاصر نيز توسط شخصيتهاى بزرگى چون علامه شهيد آية اللّه سيد محمد باقر صدر(2)وارد عرصهاى نوين گرديد و شاهد ديدگاههاى جديد و ساختارى تازه شد.
امروز نيز شايسته است انديشمندان سترگ عرصه اين دانش به جهاد و اجتهادى عظيم دست زنند و پس از آشنايى و فراگيرى دقيق و عميق دانشهايى چون:
1) نخستين رساله اصولى، توسط شيخ مفيد( ف 413 ه. ق) تأليف شد، به نام التذكرة باصول الفقه.
2) صاحب اين قلم كه خود سالها در مكتب اصولى شهيد صدر، علم اصول را آموخته و نكتههاى فراوان از برجستهترين شاگردان آن عزيز( آية الله سيد كاظم حائرى و آية الله سيد محمود هاشمى شاهرودى) فرا گرفته و نوشتههاى اصولى وى را( حلقات فى علم الاصول) تدريس كرده است، بهخوبى با نوآورىهاى آن شهيد سعيد آشناست و به آن گواهى مىدهد.
هرمنوتيك، فلسفه زبان، فلسفه تحليل زبانى و زبانشناسى، پرسشهاى تازهاى را كه در اين عرصه مطرح شده دريابند و براى پاسخدهى به آن، اجتهاد كنند. البته تلاشهاى خوبى توسط انديشمندان تلاشگر حوزوى آغاز شده كه ان شاء الله بزودى شاهد به ثمر نشستن آن خواهيم بود، امّا اين مهمّ، اهتمامى بيشتر را مىطلبد.
*** اصول استنباط، تأليف آية اللّه سيد على نقى حيدرى، از آثار ارجمندى است كه چندى است در محافل حوزوى و دانشگاهى ما مورد توجه و محور درس و بحث قرار گرفته است و از ساليانى پيش، برخى عزيزان خواستار ترجمه آن به زبان فارسى بودهاند، و اينك كه با همكارى و مشاركت دوست گرامى جناب استاد غرويان اين مهم به انجام رسيده است، خدا را شاكر و سپاسگزارم. جزء نخست اين كتاب توسط ايشان و جزء دوم آن توسط اين بنده ترجمه شده است، باشد كه مفيد افتد و خوانندگان را خشنود سازد.
مرداد 83 قم- حوزه علميه على شيروانىShirvani hawzeh .com
ترجمه متون و جنبش نرمافزارى الف) سؤال اين است كه جوانان دانشجو و دانشپژوهان فارسىزبان جامعه ما آيا بايد از علوم و معارف دينى آگاه شوند و بهرهاى برگيرند يا بايستى محروم بمانند و از اين علوم و دانشها، آگاهى نيابند؟ عدهاى معتقدند علوم و دانشهاى دينى و حوزوى را بايد به زبان عربى خواند و نوشت و نبايد آنها را به زبان فارسى نوشت و يا ترجمه كرد! و گروهى بر اين عقيدهاند كه علم و دانش را بايد به هر وسيله ممكن گسترش داد و ترجمه از زبانى به زبان ديگر، يكى از راهها و از ابزار انتقال علوم و دانشهاست.
ب) ما از سويى به جوانانمان توصيه مىكنيم كه تحت تأثير فلسفهها و افكار و فرهنگ غربيان قرار نگيرند و مستقل بينديشند و براساس مبانى دينى و انديشههاى اسلامى زندگى كنند و هويت مذهبى و دينى خود را از دست ندهند. و ازسوىديگر كتابهاى فلسفى، فقهى، كلامى، اصولى و ... را به زبانى مىنگاريم كه اين جوانان نتوانند از آنها استفاده كنند و متون درسى قدماى خودمان را به فارسى ترجمه نمىكنيم و آنها را به صورتى ساده و روان عرضه نمىنماييم كه دانشجويان و طلاب ما با رغبت و ميل به سمت آنها بيايند و اين متون و كتابها را در دست بگيرند و
مطالعه كنند و بهرهاى برگيرند! آيا اين دو امر با يكديگر سازگار است؟ و آنگاه چگونه توقع داريم كه جوانان ما تحت تأثير كتابهاى فلسفه مغربزمين قرار نگيرند و در زندگى و سلوك خود از آنان الگوگيرى نكنند!! به نظر مىرسد اين توهم و پندار غلط كه در ذهن برخى از ما نفوذ كرده، ريشه استعمارى دارد و طرّاحان اين افكار و ايدهها مىخواهند از اين طريق، راه توسعه علوم و دانشهاى دينى را در جامعه و بخصوص در ميان جوانان ما ببندند. طبيعى است وقتى ما كتابهاى فلسفى، حقوقى، فقهى، كلامى و ... خودمان را به فارسى ننگاريم و ترجمه نكنيم، ترجمه كتابهاى ديگران قفسههاى كتاب جوانان ما را در خانه و دانشگاه و دبيرستان و ... پر مىكند و بالمآل افكار و ايدههاى ديگران در ذهن و ضمير جوانان ما جاى مىگيرند. بنابراين ما براى اينكه فرهنگ دينى خودمان را در ذهن و انديشه نسل جوان و نوخاسته كشورمان جاى دهيم، بايد با زبان آنان سخن بگوييم و با همين زبان براى آنان چيز بنويسيم و متون درسىشان را با قلمى بنگاريم كه بفهمند و با ميل و رغبت به مطالعه آنها بپردازند. ازاينرو، ترجمه كردن متون درسى حوزوى- كه غالبا به زبان عربى است- و برگردان آنها به زبان فارسى يك ضرورت است.
ج) مگر ما در حوزههاى علميه براى فارسىزبانان به زبان فارسى و براى عربزبانان به زبان عربى و براى تركزبانان به زبان تركى و براى انگليسىزبانان به زبان انگليسى و براى اردوزبانان به زبان اردو و ... تدريس نمىكنيم؟ چه فرقى بين تدريس دروس حوزوى و تأليف متون براى آموزش علوم حوزوى وجود دارد؟ البته آنها كه مىتوانند و فرصت دارند كه زبان عربى را فراگيرند و مستقيما از متون عربى درسى استفاده كنند، چهبهتر كه چنين كنند. اما براى قشر عظيمى از علاقهمندان به علوم و دانشهاى دينى و اسلامى كه توانايى استفاده مستقيم از متون عربى و درسى حوزه را ندارند، راهى جز ترجمه اين متون با قلم و نگارشى روان و سليس و جذّاب وجود ندارد و اين مسئوليت مهم به عنوان يك وظيفه و رسالت سنگين بر دوش
كسانى است كه قدرت نويسندگى دارند و مىتوانند با قلمى شيوا و نگارشى زيبا مطالب علمى را براى نسل جوان عرضه كنند.
د) مقام معظم رهبرى (دام ظله العالى) در جمع گروهى از اصحاب حكمت و فلسفه فرمودند: «بسيارى از اين كتابهاى علمى ما را مىشود ترجمه كرد، اول به فارسى كه محيطهاى دانشگاهى، علمى خودمان اقلا مطلع بشوند ... اين كار، كار بسيار خوبى است كه كسانى كه خب غرضى ندارند، مشكلى با اسلام ندارند، مىخواهند بدانند، اينها خوب نمىدانند اصلا چى هست ... حوزه اينها را تصحيح كند، بسيار خوب است، اينها را منتشر كند حوزه، بسيار كار خوبى است اين كار، امّا ترجمه اينها هم خيلى مهم است، بعد كه به فارسى ترجمه شد، همت كنيد اينها را به انگليسى، به زبانهاى اروپايى ترجمه كنيد، برود توى محافل علمى، با اين مفاهيم آشنا شوند بيگانگانى كه حالا خبر ندارند اينجا چى هست.»(1)
اين جانب عرض كردم: بعضى مىگويند ترجمه كردن اين متون، شأن علم را پايين مىآورد؟
مقام معظم رهبرى فرمودند: «چرا پايين مىآورد؟ نه هيچ هم پايين نمىآورد، شأن علم به لفظ كه نيست، مگر لفظ عربى فاخرتر از لفظ فارسى است؟»(2)
قم- حوزه علميه- محسن غرويان سال 1383 شمسى
إلماع الى تاريخ الفقه و أصوله(1)لمّا جاء النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم بالشّرع الحنيف الى البشر عامّة- و الشرع هو مجموعة تكاليف و أنظمة يجب على سائر الناس تطبيقها و السير في حياتهم على نهجها- فلا جرم أن وجب عليهم العلم بها، ليتسنّى لهم العمل بمقتضاها، و إنّ المصادر الأوّلية للشريعة الّتي تؤخذ منها الأحكام اثنان و هي:
الأول: الكتاب المجيد الذي هو الدستور الالهي، و قد جاءت فيه جملة من أمّهات الأحكام في خمسمائة آية تقريبا كما ذكر.
الثانى: السنّة الشريفة و هي:
1- أوامر المعصوم و نواهيه و تعليماته الّتي فاه بها.
2- أفعاله و أعماله الّتي قام بها و الّتي تشعر بإباحتها إلّا اذا أتى بها بعنوان الوجوب أو الاستحباب، فتدلّ على وجوب ذلك العمل أو استحبابه ما لم يكن ما أتى به من خصائصه كنوافل اللّيل و نحوها.
3- تقريراته الّتي أقرّ بها من يعمل من أصحابه عملا بمحضر و منظر منه.
فإذا لم يجد المكلّف بغيته من الأحكام في ظواهر الكتاب و ما تمكّن من الوصول اليه من السنّة، فان كان الفقهاء كلّهم اتّفقوا على فتوى في ذلك الشّيء وجب عليه الأخذ
1) مطالعه اين مقدمه عربى را به همه اساتيد توصيه مىكنيم و البته ما بخاطر رعايت اختصار، از ترجمه فارسى آن صرفنظر كرديم( غ).
بإجماعهم. إمّا لأنّ الأمّة لا تتّفق على الخطأ، أو لاستكشاف قول المعصوم من اتّفاقهم كما سيأتي بيانه. فإن لم يكن إجماع في الحكم وجب عليه العمل بما يقتضيه العقل من الأصول العمليّة على حسب تفصيل يأتي- إن شاء اللّه-.
فمثلا: اذا لم يجد حكم التّدخين في الكتاب و السنّة و الإجماع فيرجع فيه إلى العقل الحاكم بقبح العقاب بلا بيان فيلزم منه إباحته، لأنّه لم ينه عنه في الكتاب و السنّة، فلا بيان و اصل من قبل الشارع، فيحكم بإباحته و براءة الذمّة من التّكليف بحرمته. فاتّضح من هذا أنّ استخراج الأحكام الشرعيّة إنّما يكون من أحد هذه المنابع الأربعة:
الكتاب ... و السنّة ... و الإجماع ... و حكم العقل
*** أمّا القياس و الاستحسان فإنّهما عندنا لا يثبتان حكما و لا ينفيان لأمرين:
أوّلا: لأنّ الأحكام منوطة بعلل و مصالح محجوبة في الغالب عنّا. فلو عرفنا مصلحة أو علّة لحكم، فلا نعلم أنّ ذلك هو العلّة التامّة لذلك الحكم، إذ لعلّ وراء ستار الغيب مصالح و عللا اخرى أيضا لذلك الحكم، فلا يكون ما عرفناه علّة تامّة له. فكم في الشرع من موضوعات متشابهة بأحكام مختلفة فكيف يقاس بعضها على بعض عند الجهل بالحكم؟
ثانيا: لورود النّهي في ذلك عن أئمّة أهل البيت عليهم السّلام مستفيضا. و لكن يستشعر من تعريفات القياس و تمثيلاته عند متأخّري القائلين بحجّيته أنّ بعض أنواعه هو منصوص العلّة، و هذا عندنا حجّيته ثابتة، و لكنّه ليس من القياس في شيء، بل هو ممّا ثبت حكمه بالسنّة. مثلا: لو ورد «حرمت الخمر لإسكارها» دلّ على أنّ العلّة التامّة لحرمة الخمر هو الإسكار، فكلّ شيء يحصل منه الاسكار الّذي هو علّة الحرمة ثبتت فيه الحرمة لوجود علّتها.
*** لمّا اتّضح ممّا مرّ أنّ المكلّف إنما يأخذ أحكام الشّريعة من تلك المنابع الأربعة المباركة فلا بدّ له من معرفة دلالات الألفاظ على معانيها في أوامرها و نواهيها و عامّها و خاصّها و منطوقها و مفهومها إلى غير ذلك، ممّا يسمّى بمباحث الألفاظ من علم أصول الفقه. و لا بدّ له
من معرفة الحاكي للسنّة و هو الأخبار و أنواعها في متواترها و آحادها و تعارضها، و معرفة الاجماع و أنواعه و حجّيته، و معرفة ما يدلّ عليه العقل حين الشكّ في التّكليف أو المكلّف به من الاحتياط في العمل أو البراءة و الاباحة أو التّخيير و موارد كلّ واحد منها و شروطه. و هذه هي بغية علم أصول الفقه.
فتبيّن من هذا أنّ استخراج أحكام الفقه موقوف على علم الأصول، و لكن هذا العلم لم يكن مدوّنا في صدر الاسلام بعد انتقال الرسول الأعظم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى الرفيق الأعلى، بل كان فقهاء الصّحابة يفتون بما سمعوه مشافهة من النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ما شاهدوه من أعماله و ما وعوه من معاني الكتاب المجيد. و لم تكن دائرة الفروع الفقهيّة واسعة، و لمّا اتّسع نطاق الاسلام و دخل الناس في دين اللّه أفواجا، و حدثت ابتلاءات في فروع فقهيّة جديدة اتّسعت دائرة الفقه و لجأ فقهاء الجمهور إلى القياس و الاستحسان، لا سيّما من لم يصحّ عنده في الفقه من أحاديث الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلّا النّزر القليل.
أمّا فقهاء الشيعة فإنّهم كانوا يرتوون في تلك العصور- فيما لم يجدوه في الكتاب و الأحاديث النبويّة- من مناهل علوم أئمّة أهل البيت الّذين هم ثاني الثّقلين اللّذين خلفهما الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الأمة و أمرها بالتمسّك بهما و هي مناهل رويّة عذبة تستمدّ من المنبع النبويّ الغزير.
و كانت مدّتهم عليهم السّلام الى عصر وفاة الامام الحادي عشر منهم و هو أبو محمّد الحسن العسكري عليه السّلام في سنة 260 ه، بل إلى انتهاء الغيبة الصغرى بعد سنة 330 ه مدّة لا يستهان بها. و بما أنّهم كانوا متنحّين عن السلطة الزمنيّة و متفرّقين لنشر الثقافة الدينيّة و العلوم الإلهيّة و إن كان كابوس الضغط السياسي ضاربا أطنابه على أروقتهم، فقد تمكّنوا من تخريج أعداد كبيرة في كلّ عصر من حملة العلم و الحديث ممّن انتشروا في أقطار المناطق الاسلاميّة و نشروا ما تحمّلوا منهم من العلوم و المعارف و الأحاديث و التفسير، بل و غيرها من شتّى الفنون حسب دراستهم في تلك المدارس الإلهية و قابلياتهم العقليّة.
و يمكن أن نقسّم الأئمة عليهم السّلام إلى أربعة أدوار حسب اختلاف الأطوار.
الاول دور علي عليه السّلام أقضى هذه الأمة و باب مدينة علم النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلم يكن المسلمون و لا الخلفاء الّذين تقلّدوا الخلافة في عهده ليبخسوه منزلته العلميّة الفذّة، أو ليحرموا أنفسهم من فيض غزير علمه الطّامي الّذي عني بتغذيته به نفس الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا بالطّرق الاعتياديّة، بل بإلهامات ربّانية. فكانوا في كلّ ما يشكل عليهم ممّا لم يجدوه في الكتاب و لم يسمعوه من النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو التبس عليهم تفسيره و حلّه يلجئون إليه عليه السّلام و يغترفون من بحار علومه النبويّة.
حتّى إنّ ثاني الخلفاء، على مكانته المرموقة و شدّته المعروفة، كان إذا أشكل عليه حكم يتواضع له تواضع المتعلّم من المعلّم و يسأله عن حكم المشكلة الّتي حضرت لديه، ثمّ يطريه بكلماته الخالدة كقوله: «لا أبقاني اللّه لمعضلة ليس لها أبو الحسن» و قوله: «لو لا عليّ لهلك عمر» و قوله: «أعوذ باللّه من معضلة ليس لها أبو الحسن» ممّا تناقله المؤرّخون و المحدّثون و لم يختلف فيه اثنان.
فطلّاب العلم و روّاده من الصّحابة و التابعين كانوا عيالا عليه و تلاميذه بعد النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.
و قد برع و نبغ من طلّاب مدرسته الممتدّة رجال كانوا منارا للشريعة و حملة للعلم، و في طليعتهم حبر الأمّة عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنه و كلماته الذهبيّة الّتي رواها عنه الرواة في تقدير علم أستاذه عليه السّلام حين سئل عنه كقوله: «ما علمي و علم أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في جنب علم علي عليه السّلام إلّا كقطرة من سبعة أبحر» و أمثاله لأعظم شاهد على ما بيّنّاه، لأنّه لا يعرف الفضل إلّا ذووه.
بل انتساب كلّ علم اليه ممّا لا ينبغي لمثلي أن يقول فيه شيئا بعد ما ذكره فحول العلماء كابن أبي الحديد المعتزلي في مقدّمة شرحه لنهج البلاغة و غيره.
الثاني دور الحسنين و السجاد عليهم السّلام جاء بعد دور أمير المؤمنين عليه السّلام دور الحسنين و زين العابدين عليهم السّلام فكان دورا عصيبا عبوسا ساد فيه الظّلم الفاحش و العسف الشديد و الاستبداد المنكر و الفتن الهوجاء الّتي كادت أن تقضي على الاسلام و تدكّ معالمه. فلم يكن ليسع أئمّة الهدى عليهم السّلام في تلك العصور أن يبثّوا العلوم و المعارف جهارا، بل كانوا عليهم السّلام ينثرون بين آونة و أخرى جواهر الأحكام و الحكم لملتقطيها حسب ما تسنح لهم الفرص.
الثالث دور الصادقين عليهما السّلام كان دور الامام الباقر و الامام الصادق و أوليات عهد الامام الكاظم عليهم السّلام دور العلم و العرفان، لأنّه ازدهرت فيه حدائق العلوم الدينيّة، و اتّسع فيه نطاقه، و ازدحم بطلّابه رواقه، و كثر روّاده و حفّاظه من علماء الجمهور و من علماء الشّيعة، حتّى إنّ من روى عن الامام الصادق عليه السّلام وحده، كان عددهم أربعة آلاف من مشهوري أهل العلم، كما روي عن كتاب «اعلام الورى» و غيره.
منهم (أبان بن تغلب) الّذي روى عنه عليه السّلام ثلاثين ألف حديث.
و منهم (محمّد بن مسلم) الّذي روى عنه عليه السّلام ستّة عشر ألف حديث. و روى عن أبيه الامام الباقر عليه السّلام ثلاثين ألف حديث.
و منهم (زرارة) و (جابر الجعفي) فما أكثر ما رويا.
و منهم (جابر بن حيّان الكوفي) الّذي ألّف رسائله المشهورة في شتّى العلوم، كالكيمياء و الطّبيعيات و غيرها، الّتي أخذها عن إمامه الصادق عليه السّلام كما صرّح به فيما طبع من رسائله في مصر.
و لقد صنّفوا كتبا كثيرة في الحديث كانت تسمّى بالأصول، عرف منها أربعمائة أصل، ثمّ جمعت و نقّحت في أربع موسوعات في جميع أحاديث أبواب الفقه و ما يلحق به.
أحدها: كتاب «الكافي» أصولا و فروعا المشتمل على (16199) حديثا للشيخ الثّقة الجليل أبى جعفر محمّد الكليني (المتوفّى في بغداد سنة 329 ه).
ثانيها: كتاب «من لا يحضره الفقيه» المشتمل على (9044) حديثا للشّيخ أبي جعفر الصّدوق (المتوفّى سنة 381 ه).
ثالثها و رابعها: كتاب «التّهذيب» المشتمل على (13590) حديثا، و كتاب «الاستبصار» المشتمل على (5511) حديثا لشيخ الطائفة أبي جعفر الطّوسي (المتوفى في النجف الأشرف سنة 460 ه).
و هذه الأربعة هي أهمّ ما يعتمد عليه فقهاء الشيعة من كتب الحديث و إن كانت كتب الحديث عندهم تعدّ بالآلاف سوى كتب فقههم الّتي تعدّ بعشرات الألوف.
و إنّما كثرت مؤلّفاتهم الفقهيّة، لأنّ باب الاجتهاد مفتوح عندهم على مصراعيه. فلم تشلّ عندهم الحركة العلميّة، بل هي في نموّ و ازدياد، عهدا بعد عهد، و عصرا بعد عصر، و كيف يسدّ باب الاجتهاد الّذي يحصل قهرا بنتيجة الجدّ في تحصيل مقدّماته و ليس سدّه و فتحه بيد البشر.
نعم، إلّا أن نقول بأنّ المسلمين بعد عصر المجتهدين الاول قد فقدوا قابليّاتهم للاجتهاد، حتّى و لو جدّوا و اشتغلوا بالعلم أضعاف ما اشتغل الأوائل، و هذا غمط لحقوقهم.
أ فمن الحقّ أن نبخل باسم الاجتهاد على مثل الشيخ المفيد و السيّد المرتضى علم الهدى و حجة الاسلام الغزالي و الرازي و أضرابهم من فطاحل العلماء لأجل منع السّلطة قديما عن تقليد غير اولئك المجتهدين السابقين؟!
و لكن مما ينبغي الاعتراف به أنّ ثلّة من علماء الجمهور في عصرنا هذا نبّهوا على هذه الملحوظة و صرّحوا بأنّ باب الاجتهاد مفتوح، و أنّ سدّه فيه شلّ للحركة العلميّة الّتي نحن في أمسّ الحاجة إلى تنميتها و تغذيتها بشتّى الوسائل.
الرابع دور الامام الرضا و أولاده الميامين عليهم السّلام في هذا الدور كانت الحركة العلميّة واسعة النّطاق أيضا، و كان فقهاء الدّور السابق قد انتشروا في البلاد و نشروا علومهم و رووا أحاديثهم الّتي تحمّلوها الى تلاميذهم و إلى من بعدهم من الطّبقات، و كثر الفقهاء و المثقّفون من كلّ المذاهب، و كانت بأيدي الشيعة الأصول الأربعمائة الّتي ذكرناها، و لكن لم يكن التفافهم حول الأئمّة الأطهار مثل الدور المتقدّم، و لا سيّما بعد انتقال الامام الرضا عليه السّلام إلى خراسان و مراقبة المأمون له، و انتقال الامام الهادي عليه السّلام إلى سامراء و مراقبة السّلطة له و لولده الامام العسكري عليه السّلام مراقبة شديدة.
و مع ذلك فقد تخرّج عليهم في الفترات تلاميذ كثيرون و رووا عنهم الأحاديث و العلوم الجمّة.
و الخلاصة: أنّه ألّف أصحاب الأئمّة الأطهار عليهم السّلام من عهد أمير المؤمنين الى عهد العسكري ستّة آلاف و ستمائة كتاب على ما ضبطها الشيخ الجليل الحرّ العاملي صاحب كتاب «الوسائل» الّذي هو أحسن و أضبط موسوعة في الأحاديث المرويّة عن أهل بيت العصمة عليهم السّلام في جميع أبواب الفقه.
وجه اختصاص الشيعة بفقه أهل البيت عليهم السّلام اختار الشيعة من بين المذاهب الاسلامية في الفقه مذهب أهل البيت النبوي عليهم السّلام دون سائر المذاهب لجهات:
1- الأوامر المتواترة من الرسول الأعظم باتّباعهم و الأخذ عنهم و التمسّك بهم.
2- شهادة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نوابغ الاسلام و صيارفة العلم بتفوّقهم في العلم على مستوى سائر أفراد الأمّة.
3- مدح النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشيعتهم المتمسّكين بحبلهم و الآخذين عنهم.
و سنورد لك بعض الشواهد على ذلك كلّه، لأنّ استقصاء أدلّتهم في ذلك يحتاج إلى تأليف كتاب ضخم في هذا الباب و نخرج به عن موضوع كتابنا هذا و إنّما نروم الآن الالماح إلى المطلوب بايجاز و فيه الكفاية لمن أراد الهداية. و لا نذكر هنا إلّا بعض ما رواه علماء الجمهور في الموضوع و رجالاتهم في كتبهم، دون ما رواه الشيعة الّذي يفوق حدّ الاحصاء.
الجهة الاولى أوامر الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باتّباع أهل بيته عليهم السّلام فقد روى المسلمون أجمع ذلك بأنحاء مختلفة و بعبارات شتّى و مقامات عديدة، نذكر جملة منها:
1- ما في فرائد السّمطين للعلّامة الشيخ ابراهيم الحمويني الشافعي في الجزء الأول، الباب 5. فقد روى بسنده عن ابن عبّاس رضى اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «من سرّه أن يحيى حياتي و يموت مماتي و يسكن جنّة عدن غرسها ربي، فليوال عليا من بعدي و ليوال وليّه و ليقتد بالأئمة من بعدي، فإنّهم عترتي خلقوا من طينتي و رزقوا علما و فهما، ويل للمكذّبين بفضلهم من أمّتي، القاطعين فيهم صلتي لا أنا لهم اللّه شفاعتي».
و رواه العلّامة السيد هاشم البحراني في «غاية المرام» عن حلية الأولياء، الجزء الأوّل.
2- ما رواه الحمويني الشافعي أيضا في الباب 36 من فرائده بسنده عن شهر بن حوشب قال: كنت عند أمّ سلمة رضى اللّه عنه إذ استأذن رجل فقالت له: من أنت؟ قال: أنا أبو ثابت مولى علي. فقالت أمّ سلمة: مرحبا بك يا أبا ثابت ادخل فدخل، فرحبت به، ثمّ قالت: يا أبا ثابت، أين طار قلبك حين طارت القلوب مطائرها؟ قال: تبع علي. قالت: وفّقت و الّذي نفسي بيده، لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: «عليّ مع الحقّ و القرآن و الحقّ و القرآن مع عليّ و لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».
و رواه الحمويني بطرق و مضامين أخرى.
3- ما في غاية المرام عن كتاب «فضائل الصّحابة» مسندا عن عائشة. قالت سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: «عليّ مع الحقّ و الحقّ مع علي لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض» و
مضمون هذه الأخبار مروي عن الفريقين متواترا.
4- ما فيه ... عن مسند أحمد بن حنبل مسندا الى أبي ذرّ رضى اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
«يا علي إنّه من فارقني فقد فارق اللّه و من فارقك فارقني».
5- ما فيه ... عن موفّق بن أحمد أخطب خوارزم الحنفي في كتاب «فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام» بسنده إلى ابن عمر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «من فارق عليّا فارقني و من فارقني فارق اللّه عزّ و جلّ» و روى أيضا عن الحمويني عن ابن عمر مثله.
6- ما روي أيضا عن الحمويني عن أبي ذرّ رضى اللّه عنه عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: «يا علي من فارقني فقد فارق اللّه و من فارقك يا علي فقد فارقني».
7- ما في غاية المرام أيضا، في الباب 44، عن كتاب موفّق بن احمد بن أبي ليلى قال:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «ستكون بعدي فتنة فإذا كان فالزموا علي بن أبي طالب فانه الفاروق الأكبر الفاصل بين الحقّ و الباطل».
8- ما في ينابيع المودّة، للعلّامة الشيخ إبراهيم الحنفي في الباب 69 عن المناقب لابن المغازلي الشافعي عن ابن عبّاس رضى اللّه عنه قال: كنا عند النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ جاء أعرابي فقال: يا رسول اللّه سمعتك تقول: «و اعتصموا بحبل اللّه» فما حبل اللّه الّذي نعتصم به؟ فضرب النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يده في يد علي و قال: «تمسّكوا بهذا هو حبل اللّه المتين».
9- ما في ينابيع المودّة أيضا، في الباب 15، عن كتاب «الاصابة» عن أبي ليلى قال:
سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: «ستكون من بعدي فتنة فإذا كان ذلك فالزموا عليّ بن أبي طالب فإنّه أوّل من آمن بي و أوّل من يصافحني يوم القيامة و هو الصّدّيق الأكبر و هو فاروق هذه الأمة و هو يعسوب المؤمنين و المال يعسوب المنافقين».
10- ما في فرائد السمطين للحمويني الشافعي في الباب 27 بعنوان «فضيلة سحّت سحب السعادة على رياضها، و منقبة ناحت بأحب الألحان قمارى الشرف في غياضها» بسنده عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا أنس اسكب لي وضوءا. ثمّ قام فصلّى ركعتين ثمّ قال: يا أنس أوّل من يدخل عليك من هذا الباب أمير المؤمنين و سيّد المسلمين و
قائد الغرّ المحجّلين و خاتم الوصيّين. قال أنس قلت: اللهمّ اجعله رجلا من الأنصار و كتمته، إذ جاء عليّ عليه السّلام فقال: من هذا يا أنس؟ فقلت: عليّ، فقام مستبشرا فاعتنقه، ثمّ جعل يمسح عرق وجهه و يمسح عرق عليّ بوجهه. فقال علي عليه السّلام: يا رسول اللّه لقد رأيتك صنعت شيئا ما صنعت بي من قبل. قال: «و ما يمنعني و أنت تؤدّي عنّي و تسمعهم صوتي و تبيّن لهم ما اختلفوا فيه بعدي» ثمّ رواه بطريق آخر.
11- ما فيه أيضا في الباب 31 بعنوان «فضيلة وسيعة الأقطار رفيعة الأخطار» بسنده عن أبي سعيد عن النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: «عليّ خير البريّة».
12- ما في غاية المرام عن شرح نهج البلاغة للمعتزلي عن زيد بن أرقم قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «أ لا أدلّكم على ما إن تسالمتم عليه لم تهلكوا. إنّ وليّكم و إمامكم عليّ بن أبي طالب فناصحوه و صدّقوه. جبرئيل أخبرني بذلك».
13- ما في ينابيع المودّة في الباب 76 قال مؤلّفه: و في المناقب عن واثلة بن الأسفع عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري قال: دخل جندل بن جنادة بن جبير على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يسأله عن أشياء في حديث طويل- إلى أن قال: أخبرني يا رسول اللّه عن أوصيائك من بعدك لأتمسّك بهم؟ قال: أوصيائي الاثنا عشر. قال جندل: هكذا وجدناهم في التّوراة و قال: يا رسول اللّه سمّهم لي، فقال: أوّلهم سيد الأوصياء أبو الأئمّة علي، ثمّ ابناه الحسن و الحسين فاستمسك بهم و لا يغرّنّك جهل الجاهلين، فإذا ولد علي بن الحسين زين العابدين يقضي اللّه عليك و يكون آخر زادك من الدنيا شربة لبن تشربه. فقال جندل: وجدنا في التوراة و في كتب الأنبياء عليهم السّلام: ايليا و شبّرا و شبيرا فهذه اسم علي و الحسن و الحسين، فمن بعد الحسين و ما أساميهم؟ قال: إذا انقضت مدّة الحسين فالامام ابنه عليّ و يلقّب زين العابدين، فبعده ابنه محمّد يلقّب بالباقر، فبعده ابنه جعفر يدعى بالصّادق، فبعده ابنه موسى يدعى بالكاظم، فبعده ابنه علي يدعى بالرضا، فبعده ابنه محمّد يدعى بالتّقي و الزكي، فبعده ابنه علي يدعى بالنّقي و الهادي، فبعده ابنه الحسن يدعى بالعسكري، فبعده ابنه محمّد يدعى بالمهدي و القائم و الحجّة، فيغيب ثمّ يخرج فاذا خرج يملأ الأرض قسطا و عدلا، كما ملئت جورا و
ظلما، طوبى للصّابرين في غيبته. الى آخر الحديث.
و من أهمّ البواعث الّتي دعت الشيعة إلى التمسّك بمذهب أهل البيت عليهم السّلام هو حديث الثّقلين المشتهر بين المسلمين. فقد رواه في غاية المرام عن كتب أهل السنّة في 39 حديثا و من طرق الشيعة في 82 حديثا، نذكر بعض ما رواه من طرق أهل السنّة.
فروى في الباب 28 عن مسند أحمد بن حنبل عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «إنّي قد تركت فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، الثقلين و أحدهما أكبر من الآخر: كتاب اللّه حبل ممدود من السّماء الى الأرض، و عترتي أهل بيتي إلّا أنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».
أيضا عن مسند ابن حنبل بسنده الى زيد بن ثابت قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «إنّي تارك فيكم خليفتين: كتاب اللّه حبل ممدود ما بين السّماء و الأرض (أو ما بين السّماء إلى الأرض) و عترتي أهل بيتي و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».
و رواه أيضا عن صحيح مسلم بثلاثة طرق.
و عن تفسير الثّعلبي في تفسير «و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرّقوا».
و عن كتاب المناقب لابن المغازلي الشافعي في سبعة طرق.
و رواه عن صحيح أبي داود السجستاني و هو كتاب السنن، و صحيح الترمذي.
و رواه عن الحميدي عن مسند ابن أبي أوفى.
و عن السّمعاني في كتاب فضائل الصحابة.
و عن الأئمّة موفّق بن أحمد الحنفي في كتاب الفضائل في ثلاثة طرق.
و رواه عن كتاب «سير الصحابة» في طريقين.
و عن ابن أبي الحديد في طرق كثيرة.
و الخلاصة: إنّ هذا الحديث ممّا تسالم عليه المسلمون.
الجهة الثانية شهادة النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عظماء امّته بأعلميّة علي و أهل بيته عليهم السّلام على سائر افراد الأمة و هي كثيرة، منها:
1- ما في غاية المرام في الباب 25 عن مناقب الفقيه ابن المغازلي الشافعي بسنده عن ابن عبّاس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «أتاني جبرئيل بدرنوك من الجنّة فجلست عليه فلمّا صرت بين يدي ربّي كلّمني و ناجاني فما علّمت شيئا إلّا علّمته عليّا فهو باب علم مدينتي» ثمّ دعاه إليه فقال: «يا علي سلمك سلمي و حربك حربي و أنت العلم فيما بيني و بين أمّتي بعدي».
2- ما فيه ... عن موفّق بن أحمد أخطب خوارزم الحنفي بسنده عن سلمان عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: «أعلم امّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب».
3- ما فيه أيضا ... عن أخطب خوارزم عن أبي الحمراء قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «من أراد أن ينظر الى آدم في علمه و إلى نوح في فهمه و إلى يحيى في زهده و إلى موسى بن عمران في بطشه فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب» و رواه الحمويني الشافعي في الباب 35.
4- ما رواه عنه أيضا بسنده عن الحارث الأعور أنّه قال: بلغنا أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان في جمع من أصحابه فقال: «أراكم آدم في علمه و نوحا في فهمه، و ابراهيم في حكمته» فلم يكن بأسرع من أن طلع عليّ عليه السّلام فقال أبو بكر: يا رسول اللّه أ قست رجلا بثلاثة من الرّسل بخّ بخّ لهذا الرّجل. من هو يا رسول اللّه؟ قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أو لا تعرفه يا أبا بكر؟ قال: اللّه و رسوله أعلم. قال: أبو الحسن علي بن أبي طالب. قال أبو بكر: بخّ بخّ لك يا أبا الحسن، و أين مثلك يا أبا الحسن؟
5- ما فيه ... عن مناقب ابن المغازلي الشافعي بسنده عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «من أراد أن ينظر الى علم آدم و فقه نوح فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب».
6- ما رواه عن مناقب أخطب خوارزم بسنده عن أمّ سلمة في حديث طويل في قول النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «علي عيبة علمي» و رواه الحمويني في الباب 27.
7- ما رواه في الباب 27 عن الترمذي في كتاب «الفتح المبين» من قول النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
«أعلم أمّتي بعدي عليّ بن أبي طالب» و قوله: «قسمت الحكمة عشرة أجزاء أعطي علي تسعة و الناس جزءا واحدا».
8- ما رواه في الباب 39 عن الخوارزمي في المناقب بسنده عن سلمان عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال «أعلم أمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب».
9- ما رواه عنه أيضا بسنده عن أبي سعيد الخدري قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «إنّ أقضى امّتي عليّ بن أبي طالب».
و روى عنه أيضا بسنده عن أبي سعيد قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «أقضى الامة علي».
و روى عن كتاب «فضائل الصحابة» للسّمعاني بسنده عن ابن عبّاس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «عليّ أقضى امّتي» ... الخ.
10- ما رواه عنه أيضا بسنده الى أبي سعيد عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث طويل: «إنّ عليا أعظم المسلمين حلما، و أكثرهم علما، و أقدمهم سلما».
11- ما رواه عن شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد أنّه روى عن الحافظ أبي نعيم عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال فيما قال لعلي: «و أبصرهم بالقضيّة».
12- ما رواه عن شرح النّهج أيضا عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: «عليّ خازن علمي».
13- ما في فرائد السمطين للحمويني الشافعي في الباب 18 بعنوان «فضيلة علت في فلك الجلال مراتبها و درجها و منقبة عطر محالل الصفا و الولاية شميمها و أرجها» بسنده عن سلمان عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: «أعلم امّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب».
و من أهمّ الدّواعي لاختيار الشيعة مذهب أهل البيت عليهم السّلام هو الحديث النبوي المشهور «أنا مدينة العلم و علي بابها فمن أراد المدينة- أو من أراد العلم- فليأت الباب».
و قد رواه في غاية المرام عن عدّة كتب لعلماء الجمهور و في عدّة طرق، منها: عن مناقب ابن المغازلي الفقيه الشافعي في سبع طرق، و عن الخوارزمي في مناقبه من طريقين، و عن فرائد السمطين للحمويني في ثلاث طرق، و كذلك عن ابن أبي الحديد في شرح النّهج، و عن
كتاب الفردوسى في جزء الأوّل باب الألف، و عن كتاب المناقب الفاخرة في العترة الطاهرة و غيرهم.
هذه جملة من شهادات النّبي الأكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بأعلميّة علي عليه السّلام برواية الثقاة من علماء الجمهور.
و أمّا شهادات عظماء المسلمين في ذلك فاليك بعض ما هنالك، فعن شرح ابن أبي الحديد عن ابن عباس رضى اللّه عنه حبر الأمّة و فقيهها أنّه قيل له: أين علمك من علم ابن عمّك علي؟ فقال:
«كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحيط».
و روى في غاية المرام عن كتاب «شفاء الصدور» للنقاش ما يرويه بسنده عن ابن عبّاس رضى اللّه عنه أنّه قال: «إنّ عليّا علّم علما علّمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و رسول اللّه علمه اللّه، فعلم النّبي من علم اللّه، و علم علي من علم النّبي، و علمي من علم علي، و ما علمي و علم أصحاب محمد في علم علي إلّا كقطرة من سبعة أبحر».
و روى في الباب 41 عن كتاب الجمع بين الصحيحين قول عمر: «أقضانا علي».
و روى عن مسند أحمد بن حنبل عن معاوية أنّه قال عن علي أنّه كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يغرّه العلم غرّا- إلى قوله: و كان عمر إذا أشكل عليه أمر شيء يأخذ منه ... الخ. و روى هذا الحديث الحمويني في الباب 68 الجزء الأوّل.
و روايات أخذ عمر و الصّحابة منه عليه السّلام مستفيضة مشهورة و أقوال عمر في حقّه معلومة غير منكورة.
و روى الحمويني في فرائده في الجزء الأول في الباب 68 مسندا أنّ عائشة قالت في علي عليه السّلام: هو أعلم بالسنّة: و في رواية الخوارزمي، هو أعلم النّاس بالسنة.
و روى في الينابيع في الباب 65 عن كتاب فصل الخطاب لمحمّد خواجة البخاري قول الزهري: ما رأيت قرشيا أفضل من علي بن الحسين عليه السّلام و روى نحوه عن جماعة من السلف و ذكر من فضائله الشيء الكثير، ثمّ قال: عند ذكر الامام الباقر عليه السّلام سمي بذلك لأنه بقر العلم، أي شقّه فعرف أصله و علم خفيه.
إلى أن جاء إلى ذكر الامام الصادق عليه السّلام فأثنى عليه كثيرا و وصفه بالعلم الغزير- إلى أن قال: دعا أبو جعفر المنصور وزيره ليلة و قال ائتني بجعفر الصادق حتّى أقتله، قال: هو رجل أعرض عن الدّنيا و توجّه لعبادة المولى فلا يضرك. قال المنصور: إنّك تقول بامامته، و اللّه انه إمامك و إمامي و إمام الخلائق أجمعين و الملك عقيم فأتني به ... إلى آخره ... و ذكر فيه كرامة عظيمة للامام عليه السّلام. ثم نقل عن عبد اللّه اليافعي في تاريخه أنّه قال: كان جعفر الصادق رضى اللّه عنه واسع العلم، وافر الحلم، و له من الفضائل و المآثر ما لا يحصى. ثمّ جاء الى ذكر الامام الكاظم عليه السّلام فذكر علمه و فضله و عبادته و بعض مناقبه- الى أن قال: و روى المأمون عن أبيه الرّشيد أنّه قال لبنيه في حقّ موسى الكاظم: هذا إمام الناس و حجّة اللّه على خلقه و خليفته على عباده، أنا إمام الجماعة في الظاهر و الغلبة و القهر و إنّه و اللّه لأحقّ بمقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منّي و من الخلق جميعا و و اللّه لو نازعني في هذا الأمر لأخذت بالذي فيه عيناه فإنّ الملك عقيم. و قال الرشيد للمأمون: يا بنيّ هذا وارث علم النّبيين، هذا موسى ابن جعفر، ان أردت العلم الصحيح تجد عنه هذا. ثم ذكر الأئمّة واحدا بعد واحد و ذكر علمهم و بعض مآثرهم- سلام اللّه عليهم- حتّى انتهى إلى ذكر المهدي المنتظر- عجّل اللّه فرجه- راجع ذلك في الباب 65 من كتاب ينابيع المودة.
و قد نقل الشيخ سليمان الحنفي صاحب الينابيع أيضا في كثير من أبوابه عن جماعة من مشاهير علماء أهل السنّة و الجماعة ما شاع من علوم أهل البيت عليهم السّلام و مناقبهم الّتي لا يدانيهم بها أحد من العالمين.
و عن جامع مسانيد أبي حنيفه في الجزء الأوّل لقاضي القضاة محمّد بن محمود بن محمّد الخوارزمي الحنفي (المتوفى سنة خمس و ستين و ستمائة) طبع حيدرآباد دكن الجزء الأول ص 222 قال: جعفر بن محمّد أفقه من رأيت. و لقد بعث إليّ أبو جعفر المنصور: أنّ الناس قد فتنوا بجعفر بن محمّد، فهيّئ له مسائل شداد فلخّصت أربعين مسألة فبعثت بها الى المنصور بالحيرة، ثمّ أبرد إليّ فوافيته على سريره و جعفر بن محمّد عن يمينه، فتداخلني من جعفر هيبة لم أجدها من المنصور، فأجلسني ثمّ التفت إلى جعفر قائلا: يا أبا عبد اللّه هذا
أبو حنيفة فقال: نعم أعرفه، ثمّ قال المنصور: سله ما بدا لك يا أبا حنيفة، فجعلت أسأله و يجيب الاجابة الحقّة و يفحم حتّى أجاب عن أربعين مسألة، فرأيته أعلم النّاس باختلاف الفقهاء، فلذلك أحكم أنّه أفقه من رأيت. (أخرجه) الحافظ طلحة بن محمّد في مسنده عن أبي العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد عن جعفر بن الحسين الحائري عن أبي نجيح إبراهيم ابن محمّد بن الحسين، عن الحسن بن زياد، عن أبي حنيفة رضى اللّه عنه انتهى. و تلمّذه و تلمّذ مالك على الامام الصادق معروف بين المحدّثين و المؤرخين. و أشعار الشافعي في مدائحهم قد سارت بها الركبان. و مسند أحمد بن حنبل مملوء بذكر علومهم و فضائلهم. و اتفاق المسلمين على غزارة علمهم لا ينكر. و ما ألف الجمهور في فضائلهم يعسر حصرها غير ما ألّفه شيعتهم في علومهم و فنونهم و كراماتهم و أحاديثهم ممّا لا يعدّ و لا يحصى.
و قد ألّف الفيلسوف الشهير في الشّرق و الغرب جابر بن حيّان الكوفي أكثر من ثلاثة آلاف رسالة في علوم غريبة كالطّبيعيات و التحليلات و الكيمياء ممّا أخذه من معلّمه الامام الصادق عليه السّلام كما هو المنصوص عليه فيما طبع منها في مصر. منها خمسمائة في الكيمياء كما عن وفيات الأعيان لابن خلّكان. و قد جاء في كتاب «الكيمياء العامّة» في ص 2 من الفصل الأول: إنّ أشهر من برز في علم الكيمياء من العرب هو جابر بن حيّان الكوفي الّذي يذكر الأستاذ «فانديك الهولندي» في كتابه «مختصر تاريخ الكيمياء» أنّه أشهر كيمياوىّ العرب، و أنّه تتلمذ على يد الامام جعفر الصادق عليه السّلام و ذكر أنّه امتاز بخبرته العلميّة الفذّة في الكيمياء حيث استحضر الكثير من المركّبات الكيمياويّة الّتي لا تزال يستعمل قسط كبير منها حتى اليوم.
هذه نبذة من شهادات الناس في حقّهم، و في تزكية اللّه لهم و تطهيره إيّاهم غني عن مدح من سواه و تزكيته. قال تعالى: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.(1)
1) سورة الاحزاب، الآية 33.
و أنا لا أريد الآن أن أتكلّم- من الوجهة العقليّة- في عدم انطباق هذا الوسام الالهي الشريف إلّا على الخمسة أصحاب الكساء عليهم السّلام. و لكنّي أريد أن أشير إشارة الى ما ورد في تفسيرها عن الصادع بالحقّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ممّا رواه المسلمون عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.
أمّا الشيعة فقد تواترت رواياتهم بذلك. و قد جمع العلامة السيد هاشم البحراني منها أكثر من ثلاثين حديثا في نزول آية التطهير في الخمسة أهل الكساء عليهم السّلام خاصّة دون غيرهم.
و أمّا أهل السنّة فهذا هو المشهور عندهم أيضا و المرويّ في أمهات كتبهم كما عن الجزء الرابع من صحيح البخاري، و صحيح مسلم، و صحيح أبي داود، و صحيح الترمذي، و مسند الامام أحمد بن حنبل، و تفسير الثعلبي، و كتاب الحميدي عن مسند عائشة، و كتاب الجمع بين الصحاح الستّة، و موطّأ مالك بن أنس، و كتاب الفضائل لأخطب خوارزم موفّق بن أحمد الحنفي، و كتاب فرائد السمطين للشيخ الحمويني الشافعي، و شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد المعتزلي، و الفصول المهمّة لابن الصبّاغ المالكي و غيرها بطرق عديدة.
الجهة الثالثة من أسباب اختصاص الشيعة بمذهب أهل البيت عليهم السّلام، مدائح النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشيعتهم المتمسّكين بهم و هي كثيرة منها:
1- ما رواه الشيخ الحمويني الشافعي في فرائد السمطين في الجزء الأول الباب 31 بسنده عن جابر قال: كنّا عند النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأقبل علي بن أبي طالب عليه السّلام فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قد أتاكم أخي، ثمّ التفت الى الكعبة فضربها بيده ثمّ قال: و الّذي نفسي بيده إنّ هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة، قال: إنّه أوّلكم إيمانا معي و أوفاكم بعهد اللّه، و أقومكم بأمر اللّه، و أعدلكم في الرعيّة، و أقسمكم بالسويّة، و أعظمكم عند اللّه مزيّة، قال: و
نزلت فيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ)(1)قال: فكان أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اذا أقبل علي قالوا قد جاء خير البريّة. و روى مثله في «غاية المرام» عن الخوارزمي، عن جابر، عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و رواه عن كتاب «الأربعين» عن جابر، عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيضا.
2- ما عن السيوطي في «الدّر المنثور» و رواه في «غاية المرام» عن كتاب «حلية الأولياء» لأبي نعيم عن ابن عباس قال: لمّا نزلت هذه الآية (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) قال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعلي عليه السّلام: «هم أنت و شيعتك».
3- ما رواه في «غاية المرام» عن مناقب ابن المغازلي الشافعي بسنده عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يدخل من أمّتي الجنّة سبعون ألفا لا حساب عليهم، ثمّ التفت الى عليّ عليه السّلام فقال: هم من شيعتك و أنت إمامهم.
4- ما رواه أيضا عن الخوارزمي في الباب 61 المجلّد الثاني عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال مخاطبا لعلي عليه السّلام في حديث طويل: و إنّ شيعتك على منابر من نور، و إنّ الحقّ على لسانك ... الى آخره.
5- ما رواه في الباب 71 الجزء الثاني في حديث طويل ايضا عن موفّق ابن أحمد الخوارزمي في المناقب بسنده عن ابن عباس: أنّ جبرئيل قال لعلي: تزفّ أنت و شيعتك إلى الجنّة مع محمّد و حزبه زفّا زفّا، قد أفلح من تولّاك و خسر من تخلّاك ... الى آخره.
6- ما روى في الباب 71 الجزء الثاني ايضا عن مناقب الخوارزمي قال: روى النّاصر للحقّ باسناده في حديث طويل قال: لما قدم علي عليه السّلام على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لفتح خيبر قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «لو لا أن تقول فيك طائفة من أمتي ما قالت النّصارى في المسيح عليه السّلام لقلت فيك اليوم مقالا لا تمرّ بملإ إلّا أخذوا التراب من تحت قدميك و من فضل طهورك يستشفون به،
1) سورة البينة، الآية 7.
و لكن حسبك أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى و أنا منك، ترثني و أرثك، إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، و أنّك تبرئ ذمتي، و تقاتل على سنّتي، و انّك غدا في الآخرة أقرب النّاس مني، و إنّك أوّل من يرد عليّ الحوض، و أوّل من يكسى معي، و أوّل داخل في الجنّة من أمّتي، و إنّ شيعتك على منابر من نور، و إنّ الحقّ على لسانك و في قلبك و بين عينيك» ... إلى غير ذلك من مدائح النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشيعة علي عليه السّلام من طرق الفريقين.
تأسيس علم اصول الفقه لم يكن هذا العلم مدوّنا في القرن الأوّل من الاسلام، و إنّما ابتدأ التّدوين فيه في القرن الثاني منه. إذ لم يذكر المؤرخون كتابا ألّف في علم أصول الفقه أسبق من كتاب العالم الحكيم هشام بن الحكم (المتوفى سنة 179 ه) من حواريّي الامام الصادق عليه السّلام و من أفضل تلاميذه، في مباحث الألفاظ.
و قد ذكر العلّامة البحّاثة الشهير السيد حسن الصدر رحمهم اللّه في كتابه «الشيعة و فنون الاسلام» فصلا في تأسيس هذا العلم، و إليك نصّ عبارته: قال «الفصل الخامس في تقدّم الشيعة في علم أصول الفقه».
فاعلم أنّ أوّل من فتح بابه، و فتق مسائله، هو باقر العلوم الامام أبو جعفر محمّد بن علي الباقر و بعده ابنه أبو عبد اللّه الصادق، و قد أمليا فيه على جماعة من تلامذتهما قواعده و مسائله، جمعوا من ذلك مسائل رتّبها المتأخّرون على ترتيب مباحثه، ككتاب «أصول آل الرسول» و كتاب «الفصول المهمّة في أصول الأئمّة» و كتاب «الأصول الأصلية» كلّها بروايات الثقاة مسندة متّصلة الاسناد إلى أهل البيت عليهم السّلام و أوّل من أفرد بعض مباحثه بالتّصنيف هشام بن الحكم شيخ المتكلّمين تلميذ أبي عبد اللّه الصادق عليه السّلام صنّف كتاب الألفاظ، و مباحثها هو أهم مباحث هذا العلم، ثم يونس بن عبد الرحمن مولى آل يقطين تلميذ الامام الكاظم موسى بن جعفر عليه السّلام صنف كتاب «اختلاف الحديث» و هو مبحث تعارض الدّليلين و التعادل و الترجيح بينهما.
و قال: السيوطى في «كتاب الأوائل»: أوّل من صنّف في أصول الفقه الشافعي بالاجماع يعني من الأئمّة الأربعة من أهل السنّة. و نظير كتاب الشافعي قدّس سرّه في صغر الحجم و تحرير المباحث كتاب «أصول الفقه» للشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان المعروف بابن المعلّم شيخ الشيعة و قد طبع التّصنيفان.
نعم، أبسط كتاب في أصول الفقه في الصدر الأوّل كتاب «الذريعة في علم أصول الشريعة» للسيد الشريف المرتضى تام المباحث في جزءين. و له في علم أصول الفقه كتب عديدة أحسنها و أبسطها «الذريعة» و أحسن من الذريعة كتاب «العدّة» للشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن بن علي الطّوسي، فإنّه كتاب جليل لم يصنّف مثله قبله، في غاية البسط و التّحقيق.
و اعلم أنّ الشيعة الأصولية قد بلغوا النهاية في تحقيق هذا العلم و تدقيق مسائله خلفا عن سلف حتّى صنّفوا في بعض مسائله المبسوطات فضلا عن كلّ مباحثه.
و أئمّة هذا الفنّ لا يمكن ذكرهم في هذا الموضع، بل و لا طبقة من طبقاتهم لكثرتهم، انتهى.
و لقد برع علماؤنا- رضوان اللّه عليهم- و أبدعوا في هذا العلم و في الفقه نفسه، و توسّعوا فيهما، و أسّسوا القواعد و فرّعوا الفروع، و ما زالوا يتدرّجون في مراقي علوّه، و سلالم نموّه، جيلا بعد جيل، حتّى بلغوا النهاية و الذروة، و نشروهما في أرجاء البلاد الاسلاميّة، و فتحوا لهما المدارس العالية، و ألّفوا لهما الكتب المطوّلة و المختصرة، و ألقوا الدروس القيّمة و المباحث العالية على طلابهما من العلماء و الأفاضل من على ذروات المنابر، و في حلقات الدروس حيث تزدحم فيها العشرات و المئات من طلّابهما، يتلقون من فطاحل أساتذتهم و شيوخهم التحقيقات الرائعة و التدقيقات القيّمة. ثمّ هم أيضا يلقونها على تلامذتهم و هكذا تلامذتهم حسب درجاتهم. فكلّ يقوم بدوره في تنقيح المباحث، و تنوير السبل لهذين العلمين الشريفين. حتّى ألّفت فيهما كتب لا تحصى، عقم الدهر أن يأتي بمثلها ضخامة و متانة و دقّة. و لذلك فقد هاجر إليهم من أنحاء المعمورة آلاف من طلّاب العلوم و عشّاق المعارف، يغترفون من حياض علومهم، و يكرعون من نمير أبحاثهم. و لا سيّما في عواصم
العلم و مزدحم الفقهاء، كالنّجف الأشرف و كربلاء و الكاظمية و سامراء و الحلّة و بغداد و قم و خراسان و طهران و اصفهان و همدان و غيرها من البلاد في سائر الممالك الاسلامية.
و لذلك ترى أنّه يتخرّج في كلّ عصر، بل و من كلّ مصر، ثلّة من جهابذة الفن ممّن حملوا مشعل العلوم و المعارف الاسلامية لجيلهم و للأجيال القادمة، و هي أمانات يبلغها رجالات ممّن حباهم اللّه بنور العلم و الحقيقة إلى من بعدهم، حتّى يقضي اللّه أمرا كان مفعولا أو يرث الأرض و من عليها.
كلّ ذلك بفضل باب الاجتهاد عندنا، و لكن بمعناه الواقعي الحقيقي، و هو بذل الجهد في استنباط الأحكام الشرعيّة من أدلّتها، لا كما فهمه بعض من لا خبرة له بمعناه من شباب اليوم من أنّ الاجتهاد هو الفتوى في الأحكام برأي المجتهد حسب مقتضيات الزمن و تكيّفات العصر و تمشّيا مع رغبات أهله و ميولهم و عاداتهم. فإنّ الدين و أهله يبرءون من مثل هذا الاجتهاد و ما هو إلّا اشتهاء لا اجتهاد في استنباط أحكام اللّه من أدلّتها.
المؤلف
تمهيد ما هو أصول الفقه؟ (أ) تعريفه اصول الفقه «هو القواعد الممهّدة لاستنباط الأحكام الشّرعية الفرعية من أدلّتها».
فالقواعد: جنس عام يشمل كلّ قاعدة. فمعنى «أصول الفقه» أي:
قواعده. و ممهّدة لاستنباط الأحكام: تخصّه بقواعد هذا العلم و تخرج قواعد علم العربية و المنطق مثلا، فانّها و إن كانت تفيد في الاستنباط و لكن لم تمهّد له.
و الشرعية: تخرج الاحكام العقلية و الدستورية و غيرهما ممّا لم تكن شرعية.
و الفرعية: تخرج أحكام أصول الدّين الّتي تعرف بالعقل.
اصول فقه عبارت است از قواعدى كه براى استنباط احكام شرعى فرعى از ادله آنها، فراهم شده است. پس «قواعد» در اين تعريف، جنس عامّى است كه هر قاعدهاى را شامل مىشود و بنابراين اصول فقه به معناى قواعد فقه(1)
فرق بين قاعده اصولى و قاعده فقهى متعدد است. اما دو فرق عمده اين است كه اولا: قاعده اصولى در همه ابواب فقه، شمول دارد ولى قاعده فقهى از چنين شمولى برخوردار نيست. و ثانيا: اجراى قاعده اصولى كار مجتهد است، امّا قاعده فقهى را هم مجتهد و هم مقلّد مىتوانند اجرا كنند. نمونه قاعده فقهى قاعده فراغ و قاعده يد و قاعده تجاوز و ... مىباشد و نمونه قاعده اصولى اصل تخيير، اصل احتياط، اصالت اطلاق و اصالت عموم و ... است( غ).
است و عبارت «ممهدة لاستنباط الاحكام»، قاعده را منحصر به قواعد علم فقه مىكند و قواعد علم صرف و نحو عربى و قواعد منطق- مثلا- از اين تعريف خارج مىشوند، چرا كه اين قواعد گرچه در استنباط مفيدند ولى براى استنباط فقهى فراهم نشدهاند.و قيد «الشرعيّة» احكام عقلى و دستورى و امثال اينها را كه احكام شرعيه محسوب نمىشوند، از تعريف بيرون مىكند. و قيد «الفرعيّة» احكام اصول دين را كه با عقل دريافت مىشوند، از تعريف اصول فقه خارج مىكند.
1) « قواعد فقه» به صورت مضاف و مضاف اليه غير از« قواعد فقهى» به صورت صفت و موصوف است.
(ب) موضوع كلّ علم موضوع كلّ علم: هو ما يبحث في العلم عن أحواله، و عمّا يتعلق به مما له دخل في غاية ذلك العلم، لا ما يبحث في العلم عن خصوص عوارضه الذّاتية كلّها، الّتي تعرضه أولا و بالذّات بلا واسطة في العروض حتى ما لا دخل له منها في الغرض، كما عليه ظاهر كثير من قدماء المنطقيين، أو عن عوارض الموضوع الذاتية، و عوارض أنواعه ايضا، و عوارض عوارض الموضوع الذّاتية.
كما نقل ذلك عن الشيخ الرئيس و كثيرين، دون غير الذاتية حتّى ما له دخل منها في غرض المدوّن لذلك العلم و الواضع لاسمه.
لأنّ العوارض الذّاتية لموضوع علم، أو لنوع الموضوع اذا لم يكن لها دخل في غاية ذلك العلم لا يبحث في العلم عنها. فمثلا «الكتاب المجيد» و هو أحد مصاديق موضوع علم أصول الفقه كثير من عوارضه الذّاتية لا يبحث فى علم اصول الفقه عنها، ...
موضوع هر علمى: آن چيزى است كه در آن علم از احوال آن و از آنچه مربوط به آن است و دخالتى در غايت آن علم دارد، بحث شود، نه آن چيزى كه در آن علم منحصرا از تمام عوارض ذاتيهاش(1)
مىتوان گفت: وقتى محمولى بر موضوعى عارض مىشود اگر به گونهاى باشد كه در تعريف آن محمول، لازم باشد موضوعش را اخذ كنيم، براى آن موضوع عرض ذاتى است و الّا عرض غريب است. مثل محمول« افطس پهنبينى» براى بينى، و مثل« انّى و لمّى» براى برهان، و مثل حمليه و شرطيه براى قضيه( غ).
بحث گردد. و عوارض ذاتيه آن عوارضى است كه اولا و بالذات و بدون واسطه در عروض(2)بر چيزى عارض گردند، و لو عوارضى كه دخلى در غرض يك علم ندارند. كما اينكه ظاهر اقوال بسيارى از قدماى منطقيين، همين است و نيز مقصود ما از موضوع يك علم، چيزى نيست كه از عوارض ذاتيه آن يا عوارض انواعش و يا عوارض عوارض ذاتيه(3)آن موضوع بحث شود، كما اينكه اين قول از شيخ الرئيس (ابن سينا) و بسيارى ديگر نقل شده است. و مقصود ما اين نيست كه از عوارض غير ذاتى- حتى عوارضى كه دخلى در غرض مدوّن علم و واضع آن دارند- بحث نشود. دليل مدعاى ما اين است كه از عوارض ذاتيه موضوع يك علم يا از عوارض ذاتيه نوع موضوع، اگر دخلى در غايت آن علم نداشته باشند، در آن علم بحث نمىشود. مثلا «قرآن مجيد» درحالىكه يكى از مصاديق موضوع علم اصول فقه است، بسيارى از عوارض ذاتيهاش در علم اصول فقه مورد بحث قرار نمىگيرد. و نيز1) « عرض ذاتى» در برابر« عرض غريب» است و علماى منطق در تعريف آن بيانات مختلفى دارند.
2) واسطه در عروض به معناى واسطه در حمل است، مثل اينكه سفيدى واسطه در عروض يعنى حمل مفهوم رنگ بر گچ است و بنابراين سفيدى گچ از عوارض ذاتيه گچ محسوب مىشود ولى رنگ از عوارض ذاتيه آن نيست( غ).
3) مثلا موضوع علم صرف و نحو، كلمه و كلام است و فعل براى كلمه، عرض ذاتى است و ماضى يا مضارع بودن از عوارض انواع كلمه يعنى« فعل» محسوب مىشود و ماضى نقلى يا ماضى استمرارى بودن از عوارض عوارض ذاتيه موضوع محسوب مىگردد( غ).
ككثير من مسائل التّجويد و القراءة و إعجازه و كشفه عن المغيبات و بلاغته و فصاحته ووو. بل يبحث عنها في علوم أخرى. و لا يبحث في أصول الفقه إلّا عن حجية ظواهر آياته لاستنباط بعض ما يمكن استنباطه منها من الأحكام الشرعية.
فتبين من هذا أنّ العوارض الذاتية اذا لم يكن لها دخل في غاية ذلك العلم لا يبحث في ذلك العلم عنها. و العوارض غير الذاتية- أي التي تعرض على الموضوع بواسطة أو وسائط- اذا كان لها دخل في غاية ذلك العلم يبحث في العلم عنها. و ذلك ككثير من مسائل علم أصول الفقه و لا سيّما بعد اتّساع نطاقه الذي لا يكاد يكفي عمر الانسان الاعتيادي لتحقيقه و تنقيحه. فانّها ليست من العوارض الذّاتية لموضوع هذا العلم. و لكن يبحث في العلم عنها لأنها قد تفيد في غاية العلم و هو استنباط الأحكام. كما عليه سيرة مصنّفي هذا العلم اليوم. و يسمّون مجموع ما يدوّنونه فيه من المسائل باسمه.
فانبثق مما ذكرنا أنّ الأساس و المحور لتدوين العلوم إنّما هو موضوعاتها، و عليها تدور رحى مسائلها، بل و غاياتها. فلا يمكن جعل الموضوع لكلّ علم هو الكلّي المنتزع من موضوعات مسائله بعد تدوينها للزوم الدّور، لأنّ مسائل كل علم إنما هي بحوث عن عوارض موضوع ذلك العلم. فاذا لم يعرف الموضوع، استحال تكوين المسائل و تدوينها. و كذلك غاية العلم، إنما هي غاية لتدوين مسائله. فاذا لم تشخّص المسائل، استحال
بسيارى از مسائل تجويد و قرائت و قاريان و اعجاز قرآن و كاشفيت قرآن از امور غيبى و بلاغت و فصاحت و ... آن مورد بحث واقع نمىشود، بلكه در علوم ديگرى بحث مىشوند. و در علم اصول فقه، جزاز حجيّت ظواهر آيات قرآن بحث نمىشود، چرا كه بعضى از احكام شرعيه را مىتوان از ظواهر آيات قرآن استنباط كرد.
پس روشن شد كه عوارض ذاتيه اگر دخلى در غايت علم نداشته باشند، از آنها بحثى در آن علم نمىشود. و عوارض غير ذاتى- يعنى عوارضى كه با يك يا چند واسطه بر موضوع عارض مىشوند- اگر دخلى در غايت آن علم داشته باشند، از آنها در آن علم بحث مىشود: مثل بسيارى از مسائل علم اصول فقه، و بخصوص پس از توسعه قلمرو اصول فقه كه مىتوان گفت عمر عادى انسان كفاف تحقيق و تنقيح همه آنها را نمىدهد. بسيارى از اين مسائل، از عوارض ذاتيه موضوع اصول فقه نيستند ولى در اين علم از آنها بحث مىشود چرا كه گاهى در غايت اين علم يعنى استنباط احكام، دخالت دارند. كما اينكه سيره مصنفين اين علم در روزگار ما همين است و اينها مجموعه همه مسائلى را كه تدوين مىكنند، به نام اصول فقه نامگذارى مىكنند(1).
پس از آنچه گفتيم به دست آمد كه اساس و محور تدوين علوم، موضوعات آنهاست و گردونه مسائل و بلكه غايات همه علوم بر محور موضوع مىچرخد.
بنابراين نمىتوان موضوع هر علمى را، آن كلىاى قرار داد كه از موضوعات مسائل آن علم پس از تدوينش انتزاع مىشود، چرا كه دور لازم مىآيد. زيرا مسائل هر علمى عبارتست از بحثهايى كه در عوارض موضوع آن علم صورت مىگيرد. پس تا موضوع شناخته نشود، تكوين و تدوين مسائل محال است. و نيز غايت يك علم در حقيقت غايت تدوين مسائل آن علم است. پس تا مسائل مشخص نشود، تشخيص
1) حاصل آنكه در هر علمى درباره عوارضى از موضوع كه در غايت آن علم دخل دارند بحث مىشود، خواه عرض ذاتى باشند و خواه عرض غريب( غ).
تشخيص غاية لها. فتبيّن أن الغاية موقوفة على المسائل، و المسائل موقوفة على الموضوع. فيستحيل أن لا يكون الموضوع معلوما مشخّصا و إنّما ينتزع من موضوعات مسائله بعد تدوينها.
(ج) تمايز العلوم تمايز العلوم إنّما هو بتمايز موضوعاتها لا غاياتها، لأنّ الغاية قد تتّحد لعلمين بينهما عموم و خصوص مطلق، كعلم الطّب و علم الجراحة.
فموضوع الأول: أمراض البدن مطلقا، الّتي يبحث في الطّب عن أسبابها و روافعها و دوافعها لغاية حفظ الصّحّة.
و موضوع الثاني: خصوص الأمراض الّتي يمكن علاجها بالعمليّات الجراحيّة التي يبحث فيه من أسبابها و روافعها و دوافعها بأنواع التّجريح لغاية حفظ الصّحة.
(د) موضوع اصول الفقه اما موضوع علم أصول الفقه: فهو أمّهات الأدلة الفقهية الّتي يبحث في العلم عن حجّيتها و عن المسائل الّتي يتوقّف خصوص الاحتجاج بالأدلة عليها لأجل معرفة كيفية استنباط الأحكام الشّرعية، فيدخل في الأدلة:
1- الكتاب: و هو مجموع ما بين الدّفتين الذي اعترف بقرآنيته المسلمون أجمع.
2- السنة: و هي قول المعصوم أو فعله أو تقريره و الأحاديث تكون حاكية عنها.
غايت آن مسائل نيز محال است. پس روشن شد كه غايت، موقوف بر مسائل است. و مسائل موقوف بر موضوع است. پس محال است كه موضوع معلوم و مشخص نباشد و نهايتا پس از تدوين مسائل، از موضوعات آنها انتزاع گردد.
تمايز علوم، از راه تمايز موضوعات آنهاست نه به تمايز غايات آنها. چرا كه گاهى غايت در دو علم، يك چيز است و نسبت بين آن دو علم، عموم و خصوص مطلق است مثل علم طب و علم جرّاحى. كه در اينجا موضوع طبّ، امراض بدن به نحو مطلق است يعنى امراضى كه در طب از اسباب آنها، روشهاى رفع آنها و راههاى پيشگيرى آنها براى حفظ سلامتى بحث مىشود.
و موضوع علم جراحى، خصوص امراضى است كه با عمليات جراحى مىتوان آنها را معالجه كرد. يعنى امراضى كه در اين علم از اسباب آنها و روشهاى رفع آنها و راههاى پيشگيرى آنها با انواع جراحىها براى حفظ سلامتى بحث مىشود.
موضوع علم اصول فقه، عبارت است از مهمترين ادله فقهى كه در اين علم از حجيّت آنها بحث مىشود و نيز از مسائلى كه خصوص استدلال با ادله، بر آنها توقف دارد و اين توقف براى شناخت كيفيت استنباط احكام شرعيه است و لذا آن مسائل در ادله داخل مىشوند. و ادله عبارتند از:
كتاب (قرآن): و قرآن، مجموعه آن چيزى است كه در اين مجلّد است و همه مسلمين به قرآن بودن آن اعتراف دارند.
سنت: و عبارت است از قول معصوم يا فعل او يا تقرير او، و احاديث حاكى از سنتاند.
3- ما ثبت حجيته بهما كالاستصحاب بناء على كون حجيته من الأخبار لا من العقل كما سيأتي في محله.
4- الاجماع: و سيأتي بيانه في محلّه في الجزء الثاني.
5- الأدلة العقلية: كالبراءة العقلية و غيرها مما ثبتت حجيتها بالعقل كما سيأتي بيانه.
(ه) مسائله اما مسائله، فهي ما تتضمّن بيان حجية تلك الأدلة و جملة مباحث الألفاظ و غيرها، التي يتوقف خصوص الاحتجاج بالأدلة عليها.
و اما ما يتوقف عليها الاحتجاج من مسائل النحو و اللغة مثلا فغير داخلة لعدم توقف الاحتجاج خاصة عليها، بل تتوقف عليها معرفة معاني الخطابات و المحاورات و غيرها.
آنچه كه حجيّت آن با كتاب و سنت ثابت شود مثل استصحاب، البته بنابراين كه حجيت آن (استصحاب) از اخبار گرفته شود نه از عقل، كما اينكه در جاى خود خواهد آمد.
اجماع: و توضيح آن در جاى خودش خواهد آمد.
ادله عقلى: مثل برائت عقلى و امثال آن از ادلهاى كه حجيّت آنها با عقل ثابت مىشود، كما اينكه توضيحاش خواهد آمد.
مسائل اصول فقه، مطالبى است كه مشتمل است بر بيان حجيّت ادله فوق و كليه مباحث الفاظ(1)و غير الفاظ، يعنى مباحثى كه خصوص احتجاج با ادله، برآن مباحث توقف دارد. و امّا آنچه مطلق احتجاج بر آنها توقف دارد مثل مسائل نحو و لغت- مثلا- اينها داخل در مسائل اصول فقه نيستند زيرا خصوص احتجاج با ادله بر آنها توقف ندارد، بلكه شناخت معانى خطابات و گفتگوها و غير اينها- همگى- بر نحو و لغت و ... توقف دارد.
1) اداء الفاظ از آن جهت كه داراى اثرات قضايى و حقوقى است، مورد بحثهاى اصولى و حقوقى قرار مىگيرد. الفاظ لافظ، حاكى از مراد و اراده او هستند و از اين جهت موضوع قواعد و متدها و اصولى واقع مىشود كه در مبحث الفاظ اصول، مطرح مىگردند. دكتر حسن امامى در مقدمه كتاب حقوق مدنى، جلد دوم، مىنويسد: بعضى افعال ارادى از نظر خصوصيتى كه دارد اثرات قضايى مخصوص را داراست كه اسناد قضايى ناميده مىشود مانند الفاظ عقود. افعال ارادى مزبور به اعتبار جنبه كاشفيتى كه از اراده فاعل دارد، مؤثر قرار گرفته است. بنابراين اراده حقيقى مولد موضوعات خاصه حقوق در خارج است و عمل جوارح از لفظ و فعل، كاشف از آن اراده است. الفاظ عقود به اعتبار آنكه كاشف از اراده حقيقى هستند، گاه ايجاد تعهد مىكند و گاه ديگر نقل ملكيت مىكند». ر. ك: عيسى ولائى، فرهنگ تشريحى اصطلاحات اصول، نشر نى، ص 53.( غ).
(و) غايته غاية هذا العلم معرفة استنباط الأحكام الشرعية الفرعية و يعرف ذلك من تعريفه المذكور أوّلا.
(ز) تبويبه بوّبنا هذا الكتاب وفقا لمناهج متأخري الأصوليين في كتبهم الأصولية فوضعناه على جزءين.
الجزء الأول: في مباحث الألفاظ، و يحتوي على أربعة مباحث أولية.
1- الحقيقة الشرعية
2- الصحيح و الأعم
3- الاشتراك اللفظي في اللغة
4- المشتق
و على خمسة أبواب: (1)- الأوامر (2)- النّواهي (3)- المفاهيم (4)- العموم و الخصوص (5)- المطلق و المقيّد.
و خاتمة في اصطلاحات بعض الألفاظ.
و الجزء الثّاني: في الأدلة العقلية و الاجتهادية و الأصول العمليّة، و يحتوي على ثلاثة أبواب:
1- في أحكام القطع بالتكليف.
2- في أحكام الظنّ به، و يتضمّن حجية الظواهر، و الاجماع، و خبر الواحد و غيرها.
3- في أحكام الشّك، و يتضمّن مباحث البراءة، و مباحث الاحتياط، و مباحث التخيير، و مباحث الاستصحاب، و بضمنها مسائل العلم الاجمالي.
و خاتمة في التّعادل و التراجيح، و في الاجتهاد و التقليد.
غايت اين علم، شناخت استنباط احكام شرعيه فرعيه است. و اين مطلب از تعريفى كه در ابتدا ذكر شد، فهميده مىشود.
ما اين كتاب را برطبق روش اصوليون متأخر در كتابهاى اصوليشان، باببندى و آن را در دو جزء تنظيم كردهايم:
جزء اول: در مباحث الفاظ است و مشتمل بر چهار مبحث اوليه (مقدماتى) مىباشد:
1- حقيقت شرعيه 2- صحيح و اعم 3- اشتراك لفظى در لغت 4- مشتق. و اين جزء مشتمل بر پنج باب است: (1) اوامر (2) نواهى (3) مفاهيم (4) عموم و خصوص (5) مطلق و مقيّد. و اين جزء خاتمهاى در اصطلاحات بعضى الفاظ دارد.
و جزء دوّم كتاب، در ادله عقلى و اجتهادى و اصول عمليه است و مشتمل بر سه باب مىباشد.
1- در احكام قطع به تكليف 2- در احكام ظن به تكليف كه شامل بحث حجيت ظواهر، اجماع، خبر واحد و غير آنهاست. 3- در احكام شك در تكليف كه شامل بحثهاى ذيل است: مباحث برائت، مباحث احتياط، مباحث تخيير، مباحث استصحاب و در ضمن آن مباحث علم اجمالى نيز مطرح مىشود و اين جزء خاتمهاى دارد در تعادل و تراجيح و در اجتهاد و تقليد.
مباحث أوّلية المبحث الاول الحقيقة الشرعية تعريفها «هى استعمال الشارع- بعنوان الحقيقة- لالفاظ عبادات و غيرها في معان مخترعة له».
و قبل الخوض في الموضوع لا بدّ من تقديم مقدّمتين:
1- إنّ وضع الألفاظ لمعانيها يكون تارة بنحو التعيين و يسمّى «تعيينيا» و أخرى بنحو التعين و يسمّى «تعيّنيا».
فالاول: بأن يلحظ الواضع معنى جزئيا فيضع له لفظا جزئيا، مثل ما يضع الوالد اسما لولده، كزيد. أو يلحظ معنى كليا فيضع له لفظا كليا، مثل أن يضع لفظ الانسان لكلّي الحيوان الناطق، إلى غير ذلك من أنحاء الوضع، كوضع النّكرات لكلّ فرد فرد على البدل، و كوضع الهيئات، كهيئة الفعل الماضي لمعنى حدوث المبدأ في الزمن الماضي، و كوضع الحركات الإعرابية، كالرفع لتشخيص أنّ هذا المرفوع هو الفاعل، و النّصب لتشخيص المفعول و هكذا ...
حقيقت شرعيه به معناى اين است كه شارع، الفاظ عبارات يا غير آنها را در معانى اختراعى خودش، استعمال كند. و قبل از ورود در اين موضوع، بيان دو مقدمه لازم است:
1- وضع الفاظ براى معانى، گاهى به نحو تعيين است و اين وضع «تعيينى» ناميده مىشود و گاهى به نحو تعيّن است و وضع «تعيّنى» ناميده مىشود.
اولى (وضع تعيينى) بدين صورت است كه واضع، معنايى جزئى را لحاظ مىكند و سپس يك لفظ جزئى را برايش وضع مىكند مثل آنكه پدر، براى فرزندش اسمى مىگذارد همانند زيد. يا معنايى كلّى را لحاظ مىكند و سپس لفظى كلى را برايش وضع مىكند. مثل اينكه لفظ انسان را براى كلى «حيوان ناطق» وضع مىكند و همينطور است انواع ديگر وضع مثل وضع نكرهها براى هر فرد علىالبدل و مانند وضع هيئات مثل هيئت فعل ماضى براى حدوث فعل در زمان گذشته و مثل وضع حركات اعرابى مثل رفع براى تشخيص اينكه فلان مرفوع، فاعل است و علامت نصب براى تشخيص مفعول و همينطور ...
و الثاني: و هو التعيّني، بأن يستعمل أحد لفظا في معنى لا بعنوان الوضع التّعييني، ثمّ يكثر استعماله فيه حتّى يكون متبادرا الى الذهن من اللّفظ.
فيسمّى هذا النحو من الوضع تعيّنيّا، لأنه تعيّن بنفسه من كثرة الاستعمال.
2- اختلفوا في واضع اللّغات. أ هو اللّه أو الناس؟ و الظاهر الاول. و ذلك لأنّ اللّه سبحانه لمّا خلق أبا البشر و أصل الخليقة آدم عليه السّلام، و أسكنه و زوجه الجنة، و أوحى اليهما ما أوحى من الأكل حيث شاءا من الجنة، و أن لا يقربا شجرة معيّنة، و غير ذلك مما خاطبهما به، فلا بدّ من غير شك أنّه علّمهما معاني ما خاطبهما به و ما أوحى به اليهما. بل الظاهر انّه سبحانه علّمهما ما يتخاطبان به فيما بينهما أو مع الملائكة، و ذلك لإتمام النّعمة عليهما في الجنة. و يمكن أن يستظهر هذا المعنى من قوله تعالى: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها)(1)أي أسماء المسمّيات كلّها على الظاهر. ثم من الجائز أنّ اللّه أودع في آدم و ذريّته الأوّلين قوة توسيع اللّغة الأصلية، ثم تفرّعت منها لغات بعد ذلك حسب التكتّلات البشرية في أقطار المعمورة، فكان لكلّ كتلة منهم لغتها و لهجتها و نغمتها الخاصة.
هذا و يمكن أن يستنبط من هذه الآية الكريمة أنّ الاسماء هي الاصل للالفاظ. و أمّا الافعال و الحروف فمتفرعة عليها. لأنّ الافعال- كما هو الحق- مشتقة من المصادر و هي أسماء. فالضرب مثلا وضع لمعنى الحدث المعلوم، ثم لوحظ جعل حدث الضّرب في الزمن الماضي، فوضع له هيئة
1) سورة البقرة، الآية 31.
و دومى (وضع تعيّنى) بدين صورت است كه شخص لفظى را در معنايى- نه به عنوان وضع تعيينى- به كار مىبرد و سپس اين استمال، زياد تكرار مىشود تا آنجا كه آن معنا از اين لفظ به ذهن متبادر مىشود. و اين نحوه از وضع، تعيّنى ناميده مىشود، چون اين وضع در اثر كثرت استعمال، خودبهخود تعيّن پيدا مىكند.
2- علما در واضع لغات، اختلاف دارند. آيا واضع لغات، خداست يا مردم؟ و ظاهر، قول اول است. زيرا خداوند وقتى ابو البشر و اصل مخلوقات آدمى يعنى حضرت آدم (ع) را آفريد و او و همسرش را در بهشت ساكن گردانيد، آنچه را قرار بود وحى كند، وحى كرد يعنى به آن دو الهام كرد كه در هركجاى بهشت مىخواهند، بخورند ولى به درخت معيّنى نزديك نشوند و نيز با سخنان ديگرى با آنان مخاطبه نمود. پس بدون شك خداوند معانى آنچه را به آنان گفت و به آنان وحى كرد، به آن دو فهمانيد. بلكه ظاهر اين است كه خداوند آنچه را كه براى تخاطب بين آن دو و همچنين تخاطب با ملائكه لازم بود به آنان تعليم داد و اين، براى اتمام نعمت برآن دو در بهشت بود. و اين معنا را مىتوان از آيه (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها) «خداوند به آدم (ع) تمامى اسماء را تعليم داد»(1)استظهار نمود. و ظاهرا مراد از «اسماء» در اين آيه، اسماء همه مسمّيات (اشياء) است. بهعلاوه ممكن است كه خداوند در حضرت آدم و اولاد اوليهاش، قدرت توسعه لغات اصلى و اوليه را قرار داده باشد و سپس از آن لغات اوليه لغات و زبانهاى مختلف به تناسب پراكندگى افراد بشر در نقاط آباد جهان پديد آمده باشد و در نتيجه براى هر فرقه و گروهى از انسانها، زبان و لهجه و نغمه خاصى درست شده باشد.
همچنين از اين آيه كريمه مىتوان استنباط كرد كه اصل در الفاظ، اسماء هستند، و امّا افعال و حروف از اسماء ساخته مىشوند. چرا كه افعال- طبق قول حق- مشتق از مصادرند و مصادر، اسم هستند. مثلا «ضرب» براى معناى حدثى معلوم وضع شده است. سپس واقع شدن اين حدث در زمان ماضى لحاظ شده و براى اين معنا هيئت
1) سوره بقره، آيه 31.
«ضرب» مفتوحة الأحرف الثلاثة، فاذا أريد اتمام المعنى و الاستفادة به أتى معه باسم من وقع منه الضرب و هو الفاعل. فالأسماء هي المستقلّات الحقيقية الاصلية، و الافعال متفرعة منها، و لا تقوم بمعناها تامة بغير الاسماء. اذ لا يؤدّي الفعل مؤدّاه تمام الاداء إلّا بالفاعل، و لا يمكن تركيب جملة خالية من الاسم. و كذلك الحروف، فانّما هي فروع عن الاسماء، و لذا لا ترى حرفا موضوعا لمعنى إلّا و وضع لمعناه الاستقلالي اسم، كمن و الابتداء، و على الاستعلاء، و حتّى و الانتهاء. فالواضع وضع لفظ الابتداء مثلا لمعناه الكلّي المصدري الاستقلالي الاسميّ. و كذلك لفظ الاستعلاء و الانتهاء، و وضع لفظ «من» للابتداء الرابط بين شيئين، كالسّير و الكوفة، في قولك: سرت من الكوفة، و كذلك لفظ «على و حتّى» فلا يستعمل لفظ «من» في الابتداء الاستقلالي، بل لا بدّ من استعمالها في الابتداء الربطي الوهمي الفاني بين الطّرفين. و كذلك لفظ «على و حتى» و سائر الحروف.
أمّا الضمائر و الموصولات و أسماء الاشارة، فهي كالحروف من جهة أنها لا تستعمل إلّا مع ألفاظ أخر تشخّصها و تحدّد معناها. و لكنّها ليست كالحروف من جهة عدم الاستقلالية، بل انّها ذات معان مستقلة قائمة بنفسها و متشخصة خارجا غير فانية بين الطرفين، و إلا كانت حروفا.
فمثلا كلمة «هذا، و هو، و الذي» في قولك: هذا هو الّذي علّمني، تدلّ على ذات شخص المعلّم، و لكن كلمة علّمني شخّصته و عيّنته. و التشخيص و التعيين لا ينافي الاستقلالية، كالتخصيص بالمضاف اليه في المضاف.
فكلمة «عبد» في عبد اللّه تدلّ على الذات المستقلة و المخصّصة بلفظ الجلالة، و هذا التخصيص لا ينافي الاستقلالية المقصودة في تعريف الأسماء.
«ضرب» با مفتوح بودن هر سه حرف، وضع شده است و هرگاه بخواهيم معنا تمام شود و استفاده تام گردد، فعل ضرب را با كسى كه آن را انجام داده مىآوريم و آن شخص، فاعل خواهد بود. پس اسماء، معانى مستقل و حقيقى و اصلى هستند و افعال از آنها گرفته شدهاند و معناى تامّ افعال، بدون اسماء، تحقق پيدا نمىكند. چرا كه فعل تمام معناى خودش را افاده نمىكند مگر با فاعل، و اصلا هيچ جملهاى خالى از اسم، درست نمىشود. همچنين حروف، فرع بر اسماءاند. و لذا شما حرفى را پيدا نمىكنيد كه براى معنايى وضع شده باشد، الّا اينكه براى معناى استقلالىاش اسمى وضع شده است مثل من و ابتداء- على و استعلاء- حتى و انتهاء. پس واضع- مثلا- لفظ ابتداء را براى معناى كلى و مصدرى و استقلالى و اسمى آن وضع كرده است. و نيز لفظ استعلاء و انتهاء را. سپس لفظ «من» را براى ابتداى رابط بين دو چيز مثل سير و كوفه در جمله (سرت من الكوفة) وضع نموده است. و همينطور است لفظ «على و حتى».
در نتيجه حرف «من» در ابتداى استقلالى به كار نمىرود، بلكه حتما بايد در ابتداى ربطى وهمى (ذهنى) كه فانى در طرفين است، استعمال شود. و همينطور است لفظ «على» و «حتّى» و ساير حروف.
و اما ضمائر و موصولات و اسماء اشاره نيز مانند حروف هستند و اين شباهت از اين جهت است كه آنها نيز استعمال نمىشوند مگر با الفاظ ديگرى كه معناى آنها را مشخص و روشن نمايند. و امّا از جهت عدم استقلال، مانند حروف نيستند، بلكه ضمائر و ... داراى معانى مستقل و قائم به ذات بوده و در خارج متشخص بوده و فانى در طرفين نمىباشند و الّا از جمله حروف مىبودند. لذا كلمههاى «هذا، هو، الّذى»- مثلا- در جمله «هذا هو الّذى علّمنى» هر سه دلالت بر ذات شخص معلّم دارند ولى كلمه «علّمنى» آن معلم را مشخص و معيّن كرده است. و تشخيص و تعيين منافاتى با استقلاليت ندارد همانند تخصيصى كه به سبب مضاف اليه در مضاف پديد مىآيد.
مثلا كلمه «عبد» در «عبد اللّه» دلالت بر ذات مستقل و اختصاص يافته به لفظ جلاله اللّه دارد. و اين تخصيص با استقلاليتى كه در تعريف اسماء مقصود است، منافاتى ندارد.
اذا تبيّن هذا، فاعلم أنّه اختلف الاصوليون في ثبوت الحقيقة الشرعية و عدمه و الحق ثبوتها، و لكن لا بمعنى أنّ الشارع وضع تلك الالفاظ ابتداء لمعان مخترعة وضعا حقيقيا، بل بمعنى انّ الشّارع استعمل تلك الالفاظ في معان شرعية مناسبة للمعاني اللغوية مجازا- بادئ الأمر- بقرينة، ثم كرّر استعمالها كثيرا في تلك المعاني الجديدة في أزمنة متقاربة تاركا للمعاني اللّغوية بتاتا، فصارت تفهم من لسانه المعاني الجديدة بلا قرينة، لأنّ المخاطبين عرفوا اصطلاحاته فتبادرت تلك المعاني الى افهامهم بلا قرينة في زمن قصير جدّا في ابتداء التشريع و هو معنى الحقيقة الشّرعية.
و توضيح ذلك انّ أول ما نطق به من لفظ الصلاة و الصوم مثلا كان ذلك في القرآن أو في لسان جبرائيل عليه السّلام عن الجليل تعالى مبلغا وجوبها للنبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد أريد بها المعنى الشرعي قطعا، و لا بدّ من وجود قرائن حالية أو مقالية على ارادة ذلك منها، ثم تكرّر ذلك في القرآن و في لسان جبرائيل و في لسان النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للمسلمين بقرائن في ابتداء الدعوة، ثم بعد أيام عرف المسلمون اصطلاحات الشارع من تلك التكريرات في الأوقات المتقاربات فصارت عندهم متبادرة و لا نعني بالحقيقة الشرعية إلّا ذلك.
و أثر ثبوتها: هو أنّ كلّ ما ورد في القرآن و في لسان النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يحمل على المعاني الشرعية بلا اشكال و في هذا غنى عن القيل و القال في دفع الأقوال.
حال پس از اين مطلب، بدان كه اصوليون در ثبوت و عدم حقيقت شرعيه اختلاف دارند ولى حق، ثبوت آن است. ولى نه به اين معنا كه شارع اين الفاظ را ابتداء به صورت وضع حقيقى در اين معانى اختراعىاش وضع كرده باشد بلكه بدين معنا كه شارع در ابتداى كار، اين الفاظ را در معانى شرعى مناسب با معانى لغوى آنها مجازا و با قرينه به كار برده است. و سپس بهطور مكرّر آنها را در اين معانى جديد با فاصله زمانى كم، استعمال نموده و كلّا معانى لغوى را ترك كرده است و لذا به تدريج بدون قرينه از زبان شارع، همين معانى جديده فهميده شده است. چرا كه مخاطبين كمكم با اصطلاحات شارع آشنا شده و لذا همين معانى جديد بدون قرينه به ذهن مخاطبين تبادر كرده است و اين جريان در زمانى جدا كوتاه در ابتداى تشريع واقع شده است و معناى حقيقت شرعيه، همين است.
و توضيح مطلب اين است كه مثلا لفظ صلاة و صوم اولين بار كه بيان شده، در قرآن و يا در زبان جبرائيل از جانب خداى متعال بوده كه وجوب آنها را به پيامبر (ص) ابلاغ نموده است. و قطعا معناى شرعى از اين الفاظ قصد شده است و حتما قرائن حاليه يا مقاليهاى وجود داشته مبنى بر اينكه اين معانى از آن الفاظ اراده شده است.
سپس همين امر در قرآن و در زبان جبرائيل و در زبان پيامبر (ص) براى مسلمانها همراه با قرائن در ابتداى دعوت اسلام تكرار شده است. و پس از چند روزى، مسلمانها از طريق اين تكرارها در اوقات نزديك به هم، با اصطلاحات شارع آشنا شدهاند. و لذا اين معانى در ذهن آنها متبادر شده است. و مراد از حقيقت شرعيه، همين معناست.
و اثر و ثمره ثبوت حقيقت شرعيه اين است كه همه الفاظى كه در قرآن و در زبان پيامبر (ص) وارد شده، بدون اشكال بر معانى شرعيه حمل مىشود. و با همين مقدار بحث، ما بىنيازيم كه قيل و قالها را ذكر و اقوال را دفع كنيم.
الخلاصة (أ) إنّ الوضع تعييني، و هو ان يضع الواضع لفظا لمعناه بقصد الوضع، و تعيّنيّ، و هو أن يستعمل اللّافظ لفظا في معنى لا بقصد الوضع، ثمّ يكثر استعمال الناس له حتى يتبادر بلا قرينة.
(ب) إنّ واضع أصل اللّغات ابتداء هو اللّه سبحانه، ثم أودع في البشر قوة التفريع و التوسيع، حتى تشكّلت اللّغات حسب التكتّلات البشرية.
(ج) إنّ أصل الكلمات هي الاسماء، و الافعال متفرّعة منها، و الحروف روابط لهما.
(د) الحقيقة الشرعية ثابتة بالوضع التعيّني في ابتداء الدعوة الاسلامية، و عليه فتحمل الالفاظ الشرعية على معانيها الشرعية في كلام الشارع.
تمرينات 1- ما هو تعريف الحقيقة الشرعية؟
2- ما هي أقسام الوضع و من الواضع؟
3- هل الحقيقة الشرعية ثابتة أم لا؟
4- ما كيفية وضع الشارع تلك الألفاظ لمعانيها الجديدة؟
5- ما هو الأثر المترتب على ثبوتها و الأثر المترتب على عدمه؟
الف) وضع يا تعيينى است بدين معنا كه واضع، لفظى را براى معنايش به قصد وضع، قرار دهد. و يا تعيّنى است بدين معنا كه گوينده، لفظى را در معنايى- نه به قصد وضع- به كار ببرد و سپس مردم آن را در آن معنا زياد استعمال كنند تا آنجا كه اين معنا بدون قرينه از آن لفظ، متبادر شود.
ب) واضع اصل لغات در ابتداء، خداوند است و سپس او در آدميان، قوه تفريع و توسيع را قرار داده است تا آنجا كه سرانجام زبانهاى مختلف به حسب پراكندگىهاى گروهى انسانها، پديد آمده است.
ج) اصل در كلمات، اسماء هستند و افعال متفرع بر اسماءاند و حروف، روابطى بين آن دو دستهاند.
د) حقيقت شرعيه از راه وضع تعيّنى در ابتداء دعوت اسلام، ثابت است و بنابراين، الفاظ شرعى در كلام شارع، بر معانى شرعيهشان حمل مىشوند.
1- تعريف حقيقت شرعيه چيست؟
2- اقسام وضع كدام است و واضع كيست؟
3- آيا حقيقت شرعيه ثابت است يا نه؟
4- كيفيت وضع الفاظ شرعى براى معانى جديد شرعى آنها توسط شارع چگونه است؟
5- بر ثبوت حقيقت شرعيه چه اثرى مترتب مىشود و نيز اثر بر عدم حقيقت شرعيه چيست؟
المبحث الثاني الصحيح و الاعمّ اختلف الأصوليون في أنّ أسماء العبادات هل هي موضوعة للصحيح أو الأعمّ و استدلّوا للأول بأشياء منها:
1- التبادر: و هو سبق المعنى الى أذهان أهل المحاورات عن اطلاق اللفظ بلا قرينة، لأنه علامة الحقيقة. و قالوا: إن المتبادر من لفظ الصلاة مثلا هو الصحيحة فحسب، دون الفاسدة.
2- صحة السلب عن الفاسدة: بأن تقول عنها مثلا ليست بصلاة. فان صحة سلب لفظ عن معنى يدلّ على أنّه ليس من معانيه الحقيقة.
3- قوله عليه السّلام: «لا صلاة إلّا بفاتحة الكتاب» و نحوه مما ظاهره نفي الماهية.
4- قوله عليه السّلام: «الصلاة عمود الدين و معراج المؤمن» و نحوه مما ظاهره ترتّب الآثار على الماهية. و الماهية اذا أريد منها الأعمّ من الصحيح لا تكون عمودا للدّين و لا معراجا للمؤمن.
و استدلّوا للثاني بما يأتي:
1- التّبادر: و قالوا إن المتبادر من لفظ الصلاة مثلا هو كلا القسمين.
2- عدم صحة السلب: فلا يصح أن تقول عن الصلاة الفاسدة مثلا ليست بصلاة.
3- صحة التقسيم الى الصحيحة و الفاسدة.
4- قوله عليه السّلام: «بني الاسلام على خمس: الصلاة، و الزكاة، و الحجّ، و الصوم، و الولاية، و لم يناد أحد بشيء ...
اصوليون اختلاف كردهاند در اينكه اسماء عبادات براى صحيح وضع شدهاند يا براى اعم از صحيح و فاسد. و بر قول اول (صحيح) به چند دليل استدلال كردهاند:
1- تبادر: به معناى سبقت گرفتن معنا به اذهان اهل محاوره در هنگام اطلاق لفظ بدون قرينه است. و اين تبادر علامت حقيقت است. و گفتهاند: متبادر از لفظ صلاة- مثلا- فقط نماز صحيح است نه فاسد.
2- صحت سلب از فاسد: يعنى مىتوانى بگوئى كه نماز فاسد، نماز نيست. پس صحت سلب يك لفظ از يك معنا، دلالت مىكند كه آن معنا، از معانى حقيقى آن لفظ نيست.
3- قول معصوم كه مىفرمايد: «لا صلاة الّا بفاتحة الكتاب» و امثال اين روايات كه ظاهرا نفى ماهيت از نماز فاسد مىكنند.
4- قول معصوم كه مىفرمايد: «الصلاة عمود الدين و معراج المؤمن» و امثال اينها كه ظاهرشان ترتب آثار بر ماهيت نماز صحيح است. و اگر مراد از ماهيت صلاة، اعم از صحيح باشد، ديگر عمود دين و معراج مؤمن نخواهد بود.
بر قول دوم با ادله زير استدلال شده است:
1- تبادر: گفتهاند متبادر از لفظ صلاة- مثلا- هر دو قسم صحيح و فاسد است.
2- عدم صحت سلب: يعنى صحيح نيست گفته شود كه نماز فاسد- مثلا- نماز نيست.
3- صحت تقسيم بر صحيح و فاسد.
4- قول معصوم كه مىفرمايد: «اسلام بر پنج چيز استوار است: نماز، زكات، حج، روزه، ولايت. و هيچكس در اين امور مورد ندا قرار نمىگيرد آنچنانكه در مورد
كما نودي بالولاية فأخذ الناس بأربع و تركوا هذه. فلو أنّ أحدا صام نهاره و قام ليله و مات بغير ولاية لا يقبل له صوم و لا صلاة» فانّه عليه السّلام أطلق أسماء العبادات على الفاسدة بناء على فساد العبادة بلا ولاية.
5- قوله عليه السّلام: «دعى الصلاة أيّام اقرائك» فأطلق عليه السّلام على الفاسدة اسم الصلاة.
6- صحة تعلّق النذر بترك الصلاة في المكان المكروه فيه الصلاة و حصول الحنث بالمخالفة مع أنّ الصلاة تكون فاسدة.
و الأقرب من القولين هو الأول بتقريب انّ ماهيات العبادات لم تكن معلومة للناس و إنّما اخترعها الشارع و سمّاها بأسماء على حسب ما بينّاه في الحقيقة الشرعية ثم كلّف بها.
و من المعلوم أن أول ما استعملها الشارع كان استعماله لها في الصحيح دون الفاسد، لأنّ الاستعمال كان ابتداء بعنوان التكليف بماهيات مخترعة.
و من البديهي أنّ من اخترع مثلا آلات مخصوصة و ركّبها بحيث صارت تأتي بعمل و أثر خاصّ و وضع لها اسما مخترعا او بمناسبة ثمّ صار حقيقة بزمن قليل، لا يضع ذلك الاسم إلّا لما يأتي بذلك الأثر و لا يستعمله ابتداء إلّا في ذلك. نعم، ربما يستعمل في لسانه و في لسان العرف بعد ذلك في الفاقد لبعض الأجزاء و الآلات بالعناية مجازا للمشابهة العرفية.
و اما استدلال القائلين بالأعمّ بالتّبادر و عدم صحة السلب فغير مسلّمة.
ولايت مورد ندا قرار مىگيرد. ولى مردم آن چهار چيز را گرفتند و اين يكى را رها كردند. و حال آنكه اگر كسى همه روزهايش را روزه بگيرد و شبها را به عبادت بيدار بماند و بدون ولايت بميرد، از او هيچ روزه و هيچ نمازى قبول نمىشود». در اين حديث امام معصوم (ع) اسماء عبادات را بر فاسد اطلاق نموده، چرا كه مفروض اين است كه عبادت بدون ولايت، فاسد است.
5- قول معصوم (ع) كه مىفرمايد: «اى حائض، نماز را در حال قرء (حيض) رها كن». در اين روايت امام (ع) بر نماز فاسد، اسم صلاة را اطلاق نموده است.
6- صحيح بودن تعلّق نذر به ترك نماز در مكانى كه نماز خواندن در آن مكروه است و حصول حنث (شكستن نذر) از راه مخالفت، با اينكه نماز فاسد است.
و قول اقرب از اين دو قول، اوّلى است (وضع براى صحيح). بدين بيان كه ماهيات عبادات، از ابتدا براى مردم معلوم نبوده است و اين شارع است كه آنها را اختراع كرده و براى آنها اسامىاى قرار داده است. و اين، براساس آن مطلبى است كه در حقيقت شرعيه توضيح داديم. سپس شارع مردم را مكلّف به اين عبادات فرموده است. و معلوم است كه در اولين استعمال شارع، وى آنها را در معناى صحيح به كار برده نه در فاسد، چرا كه استعمال در ابتدا به منظور مكلّف كردن مردم به اين ماهيات اختراعى بوده است. و بديهى است كه اگر كسى- مثلا- آلات و ابزارى را اختراع كند و آنها را با هم تركيب كند به گونهاى كه عمل و اثر خاصى را ايجاد كنند و براى آن مركب، اسم خاصى را ابداع نمايد و يا به مناسبتى رويش اسم بگذارد و سپس در فاصله زمانى كمى، حقيقت شود، روشن است كه واضع اين اسم را جز بر چيزى كه آن اثر را داشته باشد، نمىنهد و آن را- براى نخستينبار- جز در مورد آن چيز داراى اثر به كار نمىبرد. آرى، پس از گذشت مدتى، ممكن است آن اسم در زبان واضع و يا در زبان عرف در مورد شيئى به كار رود كه فاقد بعضى اجزاء و آلات است و اين استعمال با عنايت، مجازى و بخاطر مشابهت عرفى است.
و امّا استدلال قائلين به اعم، از راه تبادر و عدم صحت سلب، مسلّم نيست.
و أمّا التقسيم: فهو بالعناية و المشابهة مجازا.
و اما رواية بني الاسلام، فظاهرها عدم قبول عباداتهم اذا كانت جامعة للشّرائط ما عدا الولاية و لا ينافي ذلك صحّتها حينئذ لأنّ القبول غير الصّحة. و ان قلنا بعدم الصّحة كما قيل، فيمكن الجواب حينئذ عن الرواية بأنّ الامام عليه السّلام استعملها بحسب اعتقادهم صحّتها او مجازا.
و اما قوله عليه السّلام: دعى الصلاة أيّام اقرائك، فانّه عليه السّلام استعملها في الصحيحة، غاية الأمر انّها صارت فاسدة بعد هذا النّهي. و لا يمكن أن يؤخذ الفساد في المنهيّ عنه، الحاصل من النّهي، قيدا في نفس المنهيّ عنه للزوم الدّور، فلا يتوجّه النّهي عن الصّلاة الفاسدة، لأنها إنما صارت فاسدة بعد هذا النهي. و ليس المراد منها الفاسدة من غير جهة هذا النهي، إذ لا نظنّ أن يلتزموا بحرمة صورة الصلاة العرفية و لو لم تكن بنيّة.
و اما قضية صحة النذر، فانّ الناذر استعملها في الصحيحة قطعا، فأيّ ناذر يقصد في نذره ترك صورة الصلاة و هي الفاسدة في المكان المكروه. و اما حصول الحنث فلأنّه أتى بصلاة صحيحة من جميع الجهات عدا مخالفة النذر الّتي ترتّبت بعد حصول النذر و هذه هي المنذور تركها.
ثم انّه لمّا كانت الصّلاة مثلا مختلفة أشدّ الاختلاف بحسب حال المكلّفين في الأوقات المختلفة، فلا بدّ من أن يكون لها جامع يكون هو المسمّى بلفظ الصلاة، و قد اختلفوا في تصوير الجامع، و الّذي يتّضح لي انّه لا يلزم معرفة الجامع بماهيته، ...
و امّا تقسيم، به خاطر عنايت و مشابهت مجازى است. و امّا روايت «بنى الاسلام» ظاهرش اين است كه عبادات افراد كه جامع همه شرائط به جز ولايت باشد، قبول نمىشود. و اين امر منافاتى با صحت عبادات ندارد زيرا قبول، غير از صحت است. و اگر بگوئيم اين عبادات صحيح نيست- كما اينكه گفتهاند- مىتوان از استدلال به اين روايت چنين جواب داد كه امام (ع) اين اسامى را اگر در فاسد به كار برده است به لحاظ اعتقاد مردم بوده كه خيال مىكردهاند عباداتشان صحيح است و يا مىگوئيم اصلا امام (ع) مجازا به كار برده است.
و امّا در باب قول معصوم (ع) كه فرموده: «دعى الصلاة ايّام اقرائك» مىگوئيم امام (ع) صلاة را در صحيح به كار برده است! نهايت اين است كه آن نماز بعد از اين نهى، فاسد مىشود. و امكان ندارد فسادى كه در منهى عنه از ناحيه خود اين نهى حاصل مىشود به عنوان قيد در خود منهى عنه اخذ شود چرا كه دور لازم مىآيد. و مراد از اين نماز فاسد، فاسدى نيست كه از غير جهت همين نهى، فاسد شده باشد.
چون گمان نمىكنيم كه اين قائلين، به حرمت صورت عرفى نماز- و لو فاقد نيّت- ملتزم باشند (يعنى اگر فسادى هست از ناحيه همين نهى است نه از جهت ديگر).
و امّا قضيه صحت نذر، پاسخش اين است كه ناذر قطعا صلاة را در صحيحه استعمال كرده است. كدام ناذر است كه در نذرش قصد كند كه صورت صلاتى را كه فاسد است در مكان مكروه، ترك كند؟! و امّا حصول حنث، به خاطر اين است كه نمازى را انجام داده كه از جميع جهات صحيح است الّا از حيث مخالفت با نذر كه البته اين مخالفت، بعد از حصول نذر اتفاق افتاده، درحالىكه ترك همين صلاة، متعلّق نذر بوده است.
نكته ديگر اينكه چون نماز- مثلا- به حسب حال مكلّفين در اوقات مختلف، تفاوتهاى زيادى پيدا مىكند، پس بايد يك معناى جامعى براى همه نمازها پيدا كنيم كه مسماى لفظ صلاة باشد. علما در تصوير اين جامع، اختلاف كردهاند و آنچه بر من واضح است اين است كه شناخت اين عنوان جامع با تمام ماهيتش لازم نيست بلكه
بل يكفي معرفته بآثاره و خواصه مثل المؤدّي للغرض المطلوب للشارع في هذا المقام و هذا هو معنى الصّحيح و هو المتبادر من لفظ الصلاة.
ثمرة القولين(1)و اما الثمرة المترتبة على القولين فهي، كما ذكروا، الرجوع الى أصل البراءة او الاحتياط فيما اذا شكّ في جزئية شيء لعبادة او شرطيته «على القول بالصّحيح» لإجمال الخطاب بها من الشارع حينئذ على الخلاف في مسألة دوران الواجب بين الأقلّ من الأجزاء و الأكثر الارتباطيّين كالصّلاة.
و الرجوع الى الاطلاق اللفظي العرفي لاسم العبادة إن كان ذلك الاطلاق واردا مورد البيان كما هو شرط الأخذ باطلاق اللفظ، و إلّا فالى الأصل العملي في المقام و هو أصل البراءة او الاحتياط على الخلاف في الأقلّ و الأكثر ايضا «على القول بالأعمّ».
و لقد نقل عن الصّحيحيّين صحة الصلاة في مفروض المقام، و ذلك لأنّ الأشهر في مسألة الأقلّ و الأكثر القول بالبراءة، بل حتّى على القول بالاحتياط فيها- كما هو الأظهر في بعض الصّور- يمكن توجيه القول بصحة الصّلاة، لأنها مبيّنة أجزاؤها و شرائطها في جملة من الأخبار، فلا مورد للشّك في الزائد عن ذلك بعد ما ثبت ماهية الصلاة و أجزائها بحجة شرعية.
نعم، لو علمنا بوجوب عبادة خاصة و لم يبيّن لنا أجزاؤها و ماهيتها بحجة شرعية و عرفنا أجزاء منها و لم تقم حجة على انّها هي تمام الماهية،
1) اذا لمس المدرس عدم توصل التلميذ الى مغزى ثمرة القولين لابتنائها على مباحث البراءة و الاحتياط يحسن ارجاء الثمرة الى ما بعد دراسة تلك المباحث.
كافى است ما آن را از راه آثار و خواصش بشناسيم مثل اينكه بگوئيم اين جامع، چيزى است كه غرض مطلوب شارع را در اين مقام تأمين مىكند. و مقصود از صحيح، همين است و از لفظ صلاة همين معناى صحيح متبادر مىشود.
و امّا ثمره مترتب بر اين دو قول- چنانكه گفتهاند- اين است كه روى قول صحيحى در جائى كه شكّ در جزئيت يا شرطيت چيزى براى عبادتى پيش آيد، بايد به اصل برائت و يا احتياط رجوع شود چرا كه در اين صورت خطاب راجع به آن عبادت از ناحيه شارع مجمل مىشود و اين اجمال بر مبناى خلافى است كه در مسئله دوران واجب بين اقل و اكثر ارتباطى وجود دارد مثل اجزاء نماز.
و امّا روى قول اعمّى بايد به اطلاق لفظى عرفى در اسم عبادت مراجعه كنيم و اين رجوع در صورتى است كه اين اطلاق در مقام بيان صادر شده باشد كما اينكه شرط اخذ به اطلاق لفظى همين است. و الّا (اگر در مقام بيان نباشد) بايد به اصل عملى در اين مقام رجوع شود يعنى اصل برائت يا احتياط، و اين به حسب همان خلافى است كه در اقل و اكثر گفته مىشود.
و از قائلين به صحيح، نقل شده كه در اين شك، نماز صحيح است و اين، به خاطر اين است كه در مسئله اقل و اكثر قول به برائت مشهورتر است، بلكه حتى بنا بر قول به احتياط در اين مسئله- كما اينكه در بعضى صور، احتياط اظهر است- قول به صحت نماز را مىتوان توجيه كرد. چرا كه اجزاء و شرائط نماز در بسيارى از اخبار ذكر شده است. لذا پس از اينكه ماهيت صلاة و اجزائش با دليل شرعى ثابت و روشن شده، ديگر جايى براى شك در جزء يا شرط زائد، وجود ندارد.
آرى، اگر علم پيدا كرديم به وجوب عبادتى خاص؛ و اجزاء و ماهيت آن عبادت با حجت شرعى بر ما واضح نشد، و ما به برخى اجزاء ان علم پيدا كرديم امّا دليلى اقامه نشد بر اينكه اين اجزاء، تمام ماهيت آن عبادتاند و سپس در جزء ديگرى شك
ثمّ شككنا في جزء آخر انّه داخل أولا، كان المرجع هنا الاحتياط أو البراءة كما نقل عن الأكثر «على القول بالصّحيح»، و الى الاطلاق إن كان في مورد البيان، و كانت الأجزاء التي عرفناها تسمّى عرفا بتلك العبادة، و إلّا فإلى الاحتياط او البراءة على الخلاف في مسألة الدّوران ايضا «على القول بالأعمّ».
تمرينات 1- ما هي أدلة القائلين بالصحيح؟
2- ما هي أدلة القائلين بالأعم، و ما هو الجواب عنها؟
3- ما هو الأقرب من القولين؟
4- هل يلزم معرفة الجامع للصلاة؟
5- ما هي ثمرة القولين؟
كرديم كه آيا آن نيز داخل در ماهيت است يا نه؟ در اينجا طبق قول صحيحى بايد به احتياط يا برائت رجوع كنيم كما اينكه از اكثر علما همين نظر نقل شده است.
و امّا طبق قول اعمى بايد به اطلاق لفظى رجوع كنيم البته اگر اطلاق در مقام بيان صادر شده باشد و ضمنا اجزائى كه آنها را شناختهايم، عرفا بدين نام عبادت، خوانده شوند. و الّا بايد به اصل احتياط يا برائت رجوع كنيم و اين به حسب اختلافى است كه در مسئله دوران اقل و اكثر وجود دارد.
1- ادله قائلين به صحيح چيست؟
2- ادله قائلين به اعم كدام است و جواب آنها چيست؟
3- كدام قول، اقرب است؟
4- آيا شناخت عنوان جامع براى نماز لازم است؟
5- ثمره دو قول چيست؟
المبحث الثالث الاشتراك اللّفظىّ في اللّغة تعريفه الاشتراك اللفظىّ «هو تعدّد المعانى الحقيقيّة للفظ واحد في لغة واحدة».
كلفظ (عين) للباصرة، و النّابعة، و عين الميزان و غيرها.
و كلفظ (قرء) للحيض و الطّهر الى غير ذلك ممّا هو كثير جدّا في اللّغة العربية فلا حاجة الى إقامة البرهان على ثبوته فيها.
و إنّما قلنا- في التعريف- تعدّد المعاني لإخراج «الاشتراك المعنويّ» و هو «تعدد أفراد المعنى الحقيقي الواحد للّفظ الواحد» كلفظ (إنسان) الصادق على كلّ أفراده.
و إنّما قلنا: الحقيقية، لإخراج «المعاني المجازيّة»، لأنها ليست من باب الاشتراك بل اللفظ إنّما يستعمل في معناه المجازي غير الحقيقي بالقرينة لا بالوضع.
و إنّما قلنا: في لغة واحدة، لأنّ تعدد المعنى للّفظ الواحد مع تعدّد اللغة ليس هو من الاشتراك المقصود، مثال ذلك: كلمة (شهر) الّتي معناها في اللغة العربية «أيام معدودة»، و في اللّغة الفارسية «المدينة» و مثل هذا كثير في اللغات.
و يقابل الاشتراك اللفظي (التّرادف) و هو «تعدد اللّفظ مع وحدة المعنى الحقيقي» كما في مثل (ليث) و (أسد) للحيوان المفترس المعروف.
«اشتراك لفظى به معناى تعدد معانى حقيقيه يك لفظ در يك زبان واحد است» مانند لفظ «عين» كه براى چشم و چشمه و چشم ترازو و غير اينها به كار مىرود. و نيز مانند لفظ «قرء» كه براى حيض و طهر (پاكى از حيض) به كار مىرود. و نيز الفاظ ديگر كه در زبان عربى بسيار زيادند و لذا ديگر نيازى نيست كه اثبات كنيم مشترك لفظى در زبان عربى وجود دارد.
و اينكه ما در تعريف گفتيم «معانى متعدد است» براى اين است كه اشتراك معنوى را از تعريف فوق خارج كنيم. و «اشتراك معنوى به معناى تعدد افراد يك معناى حقيقى واحد در يك لفظ واحد است» مانند لفظ «انسان» كه بر كليه افرادش صادق است.
و اينكه قيد «حقيقيه» را در تعريف آورديم، براى اخراج «معانى مجازيه» است، چرا كه معانى مجازى از باب اشتراك نيست بلكه لفظى كه در معناى مجازى و غير حقيقى استعمال مىشود به كمك قرينه است نه به خاطر وضع. و اينكه گفتيم «در لغت واحد» به خاطر اين است كه تعدد معنا براى لفظ واحد در لغات و زبانهاى گوناگون، از قبيل اشتراكى كه مقصود ماست، نمىباشد. مثلا: كلمه «شهر» در زبان عربى به معناى «ايام معدودة» (29 يا 30 روز) است ولى در زبان فارسى به معناى «مدينه» است و مانند اين لفظ در زبانها، فراوان است. و مقابل اشتراك لفظى «ترادف» است يعنى «تعدد لفظ با معناى حقيقى واحد» مثل «ليث» و «اسد» كه در زبان عربى براى حيوان درنده معروف وضع شدهاند.
استعمال اللّفظ في اكثر من معنى اما إطلاق اللفظ على أكثر من معنى في استعمال واحد، فالظّاهر عدم جوازه، لأنّ ذلك راجع الى أهل اللّسان، و لم نرهم استعملوا ذلك، و لم يثبت في الكتاب و السّنة استعماله.
و ما يتوهّم منه ذلك كقوله تعالى: (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ)(1)، فمحمول على إرادة معنى عام للسّجود و هو (الخضوع) الى غير ذلك.
و على كلّ فالتّعمّق في مثل هذه المسألة قليل الجدوى. لأنّه لم تحمل آيات الأحكام و أخبارها على أكثر من معنى بلا اشكال.
و أمّا استعمال اللفظ في المعنى الحقيقي و المجازي معا فمثل ذلك ايضا، لأنّ الكلام في جوازه عند أهل اللّسان، و لمّا لم نظفر باستعمال لهم على هذا النّحو علمنا انّه غير جائز عندهم.
و أمّا ما يظهر من حجج بعض المجوّزين و المانعين من ارجاع النّزاع الى أمور عقلية، فليس من شأن الأصولي ذلك في مثل هذه المسألة الراجعة إلى الاستعمال اللفظي عند أهل المحاورات. و لو لا ذلك فلا يمنع العقل من استعمال المشترك في معانيه جمعاء، لأنّ لفظ المشترك وضع لكلّ معنى من معانيه بوضع مستقل لا بشرط شيء من وحدة و غيرها، و ربّما كان الواضع متعددا. و معنى استعمال اللفظ في معناه هو اخطار المتكلّم للمعنى المقصود له حين النّطق باللّفظ الموضوع لذلك المعنى. فأيّ استحالة في اخطار المتكلم لمعنيين مثلا حين التّلفظ بلفظ المشترك الموضوع لهما؟
1) سورة الحج، الآية 18.
و امّا اطلاق يك لفظ بر اكثر از معناى واحد در يك استعمال، ظاهرا جايز نيست، چرا كه اين امر به اهل محاوره برمىگردد و ما نديدهايم چنين استعمال كنند و در كتاب و سنّت همچنين استعمالى ثابت نشده است. و اگر در برخى آيات چنين چيزى توهم شده مثل آيه (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ)(1)معناى لفظ «يسجد» در اين آيه بايد حمل بر معناى عام «سجود» يعنى «خضوع» و نظاير آن شود.
و بههرحال فرورفتن در مثل چنين مسئلهاى، كمفائده است، زيرا آيات و روايات احكام، بدون اشكال بر بيش از يك معنا حمل نمىشوند.
و اما استعمال لفظ در معناى حقيقى و مجازى باهم، مثل مسئله قبلى است زيرا اهل زبان بايد در جواز آن سخن بگويند و از آنجا كه ما نديدهايم اهل زبان، يك لفظ را در معناى حقيقى و مجازى باهم استعمال كنند، پى مىبريم كه اين استعمال در نزد آنان جايز نيست.
و امّا آنچه از ظواهر استدلالهاى بعضى مجوزين و مخالفين به دست مىآيد كه نزاع را به امور عقلى ارجاع مىدهند، به نظر ما اين از شئون عالم اصولى نيست كه در مسئلهاى كه مربوط به استعمال لفظى در نزد اهل محاوره است، به امور عقلى مراجعه كند. و اگر اين منع عرفى نباشد، عقل منع نمىكند كه لفظ مشترك در همه معانىاش به كار رود. چون لفظ مشترك براى هريك از معانيش، وضع مستقلى دارد و مشروط به شرط وحدت و غير آن نيست، و چهبسا، واضع متعدد بوده باشد. و معناى استعمال لفظ در معنايش اين است كه متكلم معناى مقصود خودش را هنگام نطق به آن لفظى كه براى آن معنا وضع شده، به ذهن مخاطب اخطار كند. حال چه اشكال دارد كه متكلم- مثلا- دوتا معنا را در هنگام تلفظ لفظى كه براى هر دو معنا وضع شده، اخطار كند؟
1) سوره حج، آيه 18.
كما نرى إمكان ذلك بديهيا من أنفسنا. و لم يكن- ظاهرا- مراد الأوائل الّذين حرّروا موضع النزاع في هذه المسألة إلّا ذلك. و اما تطوير الكلام فوق هذا، فهو خروج عن موضع النزاع، كما انّ تصوير الاستحالة فيه شبهة في مقابل البديهة، و كذلك الكلام حول استعمال اللفظ في المعنى الحقيقي و المجازي معا.
تمرينات 1- ما هو الاشتراك اللفظي، و ما هو الاشتراك المعنوي، و ما هو الترادف؟
مثل لكل منها.
2- هل يصح ارادة اكثر من معنى في استعمال واحد للفظ او ارادة المعنى الحقيقي و المجازي معا؟ و هل يمكن في العقل ذلك؟
كما اينكه ما مىبينيم بهطور بديهى اين كار توسط خود ما امكان دارد. و ظاهرا مراد علماى پيشين كه محل نزاع در اين مسئله را تحرير كردهاند، جز اين نبوده است. و امّا كشاندن بحث به مسئلهاى فوق اين، خروج از محل نزاع است. كما اينكه تصوير استحاله در اين امر، شبهه در امر بديهى است. و همينطور است سخن در باب استعمال لفظ در معناى حقيقى و مجازى باهم!
1- اشتراك لفظى، اشتراك معنوى و ترادف به چه معناست؟ براى هريك از آنها مثال بزن.
2- آيا اراده اكثر از معناى واحد در استعمال واحد يك لفظ يا اراده معناى حقيقى و مجازى باهم، صحيح است؟ و آيا عقلا چنين چيزى ممكن است؟
المبحث الرابع المشتقّ تعريفه المشتقّ «هو كلّ اسم دال على تلبّس ذات بمبدإ»(1)، كعالم و ضارب و أمثالهما من اسم المفعول و الصفة المشبهة و اسم المكان و الزمان.
و قد وقع الخلاف، أ هو حقيقة في خصوص ما تلبس بالمبدا في الحال و مجاز فيما انقضى عنه المبدأ، أو هو حقيقة في الأعم منهما؟
و نقل القول الأوّل عن الأشاعرة و جملة من أصحابنا. و الثاني عن اكثر أصحابنا و المعتزلة و هو الحقّ.
و قد اختلفت عباراتهم في معنى الحال، أ هو حال النّطق، او حال تلبّس موضوع المشتقّ بمبدئه و لو كان في الماضي مثل «كان زيد ضاربا أمس»، أو الاستقبال مثل «إنّي فاعل ذلك غدا»؟ و لكنّ الحقّ انّه لا ينبغي أن يجعل حال التّلبّس داخلا في موضع النزاع، بل لا اشكال في كون المثالين حقيقة، بل نقل بعضهم الاتّفاق عليه. كما لا ينبغي الاشكال في المجازية اذا أريد من المثال الأول ما قبل أمس و من المثال الثاني ما بعد غد، لأنّ المشتقّ قيّد بأمس و غد، فاذا استعمل في غير ما وضع له كان الاستعمال مجازيا. فاتّضح من هذا انّه لم يبق ما ينبغي أن يكون موردا للنزاع في المسألة إلا ما اذا استعمل المشتقّ في حال النّطق و كان المبدأ منقضيا عنه في الماضي مثل «زيد نائم» و كان نومه قد انتبه منه.
1) تعبير« تلبس مبدأ بذات» عجيب و لعلّه من سهو القلم، و اللّه العالم( غ).
مراد از مشتق «هر اسمى است كه دال بر تلبس ذاتى به مبدئى(1)باشد» مثل عالم و ضارب و امثال اين دو از قبيل اسم مفعول و صفت مشبهه و اسم مكان و اسم زمان.
و البته اختلاف شده كه آيا مشتق در خصوص آنچه متلبس به مبدأ است در حال، حقيقت و در آنچه مبدأ از آن منقضى شده، مجاز است؟ يا نه مشتق در اعمّ از اين دو حقيقت است؟ و البته نقل شده كه علما اتفاق نظر دارند كه مشتق در ذاتى كه در آينده متلبس به مبدأ مىشود، مجاز است.
و قول اول از اشاعره و جمعى از اصحاب ما (علماى شيعه) نقل شده است. و قول دوم از اكثر علماى خودمان و معتزله نقل شده و همين قول، حق است.
و عبارات علما در معناى «حال» مختلف است: آيا مراد حال نطق است يا حال تلبس موضوع مشتق به مبدئش مىباشد و لو اينكه تلبس در گذشته باشد مثل «زيد ديروز ضارب بود» يا در آينده باشد مثل: «من فردا، فاعل آن كار خواهم بود». ولى حق اين است كه حال تلبس، نبايد در محل نزاع داخل شود، بلكه بدون اشكال، اين دو مثال، حقيقت هستند و بلكه بعضى نقل اتفاق برآن كردهاند. كما اينكه جاى اشكال نيست كه اگر در مثال اول، قبل ديروز اراده شود و در مثال دوم، بعد فردا اراده شود، مجاز است چرا كه مشتق مقيّد به ديروز و فردا شده است. پس اگر مشتق در غير آنچه اين دو لفظ براى آن وضع شدهاند، استعمال شود، اين استعمال مجازى مىشود. پس از اين مطالب روشن شد كه موردى براى محل نزاع باقى نمىماند مگر آنجا كه مشتق در حال نطق استعمال شود درحالىكه مبدأ قبلا منقضى شده باشد مثل «زيد نائم» درحالىكه زيد از خواب بيدار شده باشد.
1) در نسخه عربى چاپ مركز مديريت، تعبير« تلبس مبدأ بذات» آمده است!( غ).
اختلاف المبدأ يختلف تلبّس الذّات بالمبدا باختلاف جهاته، فتارة يكون بنحو الملكة و أخرى بنحو الصّناعة و الحرفة و أخرى بغير ذلك، و تارة يختلف مبدأ واحد لجهتين، مثل كاتب و عامل، فاذا أريد منه مهنة الكتابة صدق التّلبس بالحال و لو لم يكن حالا مشغولا بالكتابة الفعلية بلا كلام و هكذا.
و قد استدلّ كل من الفريقين في مسألة المشتقّ بالتّبادر.
فقال الفريق الأول: إنّ المتبادر من لفظ (قائم) مثلا هو المتلبّس بالقيام حالا.
و قال الفريق الثاني: إن المتبادر منه ما كان متلبسا مطلقا، سواء كان في الحال او الماضي.
و استدلّ الفريق الأول بصحّة السّلب عما قد انقضى عنه المبدأ.
و الفريق الثاني بعدم صحّة السلب عنه.
و الذي يقرّب ما اخترناه انّه اذا استقرأنا موارد استعمالات المشتقّ نرى اكثرها حتّى بعض ما استشهد به الفريقان محتفّا بقرائن حاليّة او مقاليّة تدلّ على المراد فلا موضع فيها إذن للتّبادر، و اما القليل منها الّذي ليس فيه أيّ قرينة فنراها محتملة للوجهين، و لذلك يحسن استفهام المخاطب عن أنّ المراد أيّ الفردين من معنى المشتقّ.
مثال ذلك: لو كان للسّيد دعوة رجال على طعام يأكل منه فوج بعد فوج فأمر عبده بقوله: اسق الماء الآكل من هؤلاء الرجال. فيحسن من العبد أن يستفهم: أ أسقي من انتهى أكله أو المشتغل الآن بالأكل؟ نعم لو قال له: اسق الشّاي الآكل من الرجال، كان هذا قرينة على سقي الفارغ من الأكل، و هكذا جميع الموارد الخالية ...
تلبس مبدأ به ذات، به حسب جهات مبدأ، مختلف مىشود. گاهى مبدأ به نحو ملكه است و گاهى به نحو صناعت و حرفه است و گاهى به صور ديگر. و گاهى يك مبدأ، دو جهت مختلف دارد مثل كاتب و عامل: كه اگر مراد از آن (كاتب) شغل نويسندگى باشد، يك شخص مىتواند در حال تلبس به كتابت محسوب شود و لو اينكه بالفعل مشغول به كتابت فعلى نباشد و در اين، بحثى نيست و همينطور در «عامل».
و هريك از دو گروه، در مسئله مشتق از راه تبادر استدلال كردهاند. گروه اول مىگويند: متبادر از لفظ «قائم»- مثلا- كسى است كه در حال تلبس به قيام باشد. و گروه دوم مىگويند: متبادر از اين كلمه، كسى است كه متلبس به قيام شده، خواه در حال و خواه در گذشته.
و گروه اول از راه صحت سلب صفت از چيزى كه مبدأ در آن منقضى شده، استدلال كردهاند. و گروه دوم از راه عدم صحت سلب بر مدعاى خود استدلال كردهاند.
و آنچه مختار ما را تقريب مىكند اين است كه اگر موارد استعمال مشتق را بررسى كنيم مىبينيم اكثر اين موارد، حتى بعضى موارد كه دو گروه به آنها استشهاد مىكنند، همراه قرائن حاليه يا مقاليهاى هستند كه دال بر مراد مىباشند و بنابراين ديگر جايى براى تبادر نيست. و امّا اندكى از موارد كه در آنها هيچ قرينهاى نيست، احتمال هر دو وجه را دارند. و لذا جا دارد كه مخاطب بپرسد، مراد كدام يك از دو معناى مشتق است.
مثال: اگر مولايى عدهاى را براى خوردن غذا دعوت كند و مهمانان گروهگروه براى صرف غذا وارد مجلس شوند، آنگاه مولا به عبدش بگويد: به هريك از مهمانان كه «آكل» (خورنده غذا) هستند، آب بده. در اينجا بجاست كه عبد سؤال كند: آيا من به كسى كه غذا خوردنش تمام شده آب بدهم يا به كسى كه مشغول غذا خوردن است؟
آرى امّا اگر مولا به او بگويد: به «آكل» چاى بده، اين خود قرينه بر اين است كه مراد، دادن چايى به كسى است كه از غذا خوردن، فارغ شده است. و همينطور در تمام
من القرينة يستحسن فيها الاستفهام، و هو دليل وضعه لمعنى عام يدخل تحته المنقضي عنه المبدأ و المتلبس به حالا، و لا يكون استعماله في أحد هذين الفردين مجازا.
و اما الموارد الّتي يتبادر منها الحال أو المنقضي، فانّما هي لقرائن دقيقة تظهر بالتأمل فيها، و لذلك حدثت أقوال أخرى في المسألة نشأت من اختلاف موارد الاستعمال الّتي يتراءى بادئ بدء أنّها خالية من القرائن الدقيقة. و قد استدلّ على المختار بما نقل من استدلال الامام عليه السّلام بقوله تعالى: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)(1)على عدم لياقة المتصدّي للخلافة لها لتلبّسه بالظّلم في الماضي كعبادة الأصنام و صدق الظّالم عليه، و هذا الاستدلال موقوف على صدق المشتق و هو (الظالم) هنا على ما انقضى عنه المبدأ ايضا حقيقة لا مجازا، لأنه ليس في الآية قرينة على أنّ المراد خصوص ما انقضى عنه حتّى يحتمل أن يكون الاستعمال مجازا، و هو استدلال متين و لما اخترناه مبين.
تمرينات 1- ما هو المشتق؟
2- ما هو معنى الحال؟
3- هل يختلف تلبس الذّات بالمبدا باختلاف الجهات؟
4- ما دليل القول: بأنه حقيقة فيما تلبس بالمبدا في الحال، و ما دليل القول بالأعم، و ما هو الأقرب منهما، و لما ذا صار أقرب؟
5- ما وجه دلالة قوله تعالى: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) على المختار؟
1) سورة البقرة، الآية 124.
مواردى كه خالى از قرينه است، جاى استفهام هست. و اين دليل بر اين مدعاست كه مشتق براى معنايى عام وضع شده كه هم شامل منقضى عنه المبدأ مىشود و هم شامل متلبس فى الحال. و استعمال مشتق در هيچيك از اين دو معنا، مجاز نيست.
و امّا اگر در مواردى از مشتق، خصوص حال يا منقضى متبادر مىشود به خاطر قرائن دقيقى است كه با تأمل آشكار مىشوند. و به خاطر همين، اقوال ديگرى در مسئله مشتق پيدا شده كه ناشى از اختلاف موارد استعمال است و اين موارد در وهله اوّل خالى از قرائن دقيقه به نظر مىرسند. و بر نظريه مختار (معناى عام) به كلامى از استدلال امام (ع) به آيه (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)(1)استدلال شده است. امام (ع) فرموده: كه متصدى خلافت، لياقت اين مقام را ندارد چرا كه در گذشته، متلبس به ظلم بوده و اين ظلم، عبادت بتهاست و لذا ظالم بر وى صادق است. و اين استدلال امام، متوقف بر اين است كه مشتق «ظالم» بر كسى كه مبدأ ظلم از وى منقضى شده، صادق باشد به نحو حقيقى و نه مجازى. چون در آيه مزبور قرينهاى نيست كه مراد، خصوص منقضى باشد تا احتمال دهيم كه استعمال مجازى است. و اين استدلال بر مدعاى ما، استدلالى متين است و مختار ما را تبيين مىكند.
1- مشتق چيست؟
2- معناى «حال» چيست؟
3- آيا تلبس مبدأ به ذات، به حسب اختلاف جهات مختلف مىشود؟
4- دليل اين قول كه «مشتق حقيقت در متلبس به مبدأ فى الحال است» چيست؟ و دليل قول به اعم چيست؟ و كدام يك اقرب به صواب است؟ و چرا اقرب است؟
5- چگونگى دلالت آيه (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) بر نظريه مختار ما را بنويسيد؟
1) سوره بقره، آيه 124.
الباب الاوّل الأوامر و فيه ثمانية مباحث (1) مادة الأمر و صيغه مادة الأمر الظاهر أنّ معنى الأمر بمادته: (هو طلب الفعل بالقول استعلاء) و هو يشمل فردي الوجوب و النّدب، و الأول هو المتبادر عند الاطلاق بلا قرينة، لأنّه الأشدّ طلبا، كما سنوضحه في الصّيغة.
و إنّما قيّدناه بالقول لاتّباع الأشهر، و إلّا فالأظهر أنّ ما يقوم مقامه كالكتابة مثله. كما يقال: أمر السلطان بكذا و هو كتب أمره كتبا.
و الظاهر أنّ من معانيه ايضا: الشأن و الفعل، فهي مشتركة لفظا لا معنى لاختلاف الجمع. و عليه فلا يعرف المراد إلّا بالقرينة، و القرائن واضحة و كثيرة، لأنّ موارد استعماله في الطلب الاستعلائي غير موارد استعماله في المعنيين الآخرين.
نعم، لو قال قائل «اذا كان هناك أمر» و سكت لم يعرف المراد اذا لم تكن
در اين باب، هشت مبحث است
ظاهرا معناى ماده أمر اينست: «طلب نمودن انجام كار به وسيله كلام به لحاظ برترى مقام».
و اين معنا، شامل دو معناى وجوب و استحباب مىشود و البته در صورت اطلاق بدون قرينه، معناى اوّل متبادر مىشود چرا كه شدت طلب در وجوب بيشتر است.
كما اينكه در صيغه امر توضيح خواهيم داد.
و اينكه ما مقيّد به طلب قولى كرديم، به تبع نظر اشهر است و الّا اظهر اين است كه قائممقام قول مثل كتابت نيز همانند قول است. كما اينكه گفته مىشود: سلطان به فلان چيز امر كرد، و حال آنكه او امرش را كتبا نوشته است. و ظاهرا از معانى امر، «شأن و فعل» است. پس ماده «امر» مشترك لفظى است و نه معنوى چرا كه صيغه جمع اين موارد مختلف است (امور- اوامر) و بنابراين مراد از معناى امر جز با قرينه معلوم نمىشود و قرائن روشن و فراواناند. چرا كه موارد استعمال امر در طلب استعلايى، غير از موارد استعمال آن در دو معناى ديگر است.
آرى، اگر گويندهاى بگويد: «هرگاه امرى باشد» و ديگر ساكت بماند، در صورت
قرينة حالية في المقام، فاذا أتمّه بقوله: «من الأمور» عرف أنّ المراد الفعل أو الشأن، أو «من الأوامر» عرف أنّ المراد الطلب. و لا اعتبار للعلوّ، نعم، العالي مستوجب أمره لذمّ التارك له استحقاقا. و إنّما اعتبرنا الاستعلاء لأنّ السؤال و الدعاء خارجان موضوعا عن حقيقة الأمر بمادته.
صيغ الامر الظاهر أنّ ما ينبغي أن يكون موضع النّزاع بين الأصوليين في مفاد الصّيغة، هو أنّها اذا صدرت من أيّ قائل أ تفيد الوجوب أو الأعمّ أو غير ذلك؟ و اما دلالتها على الذّم على التّرك، فليس هو من مفاد الصّيغة، و إنما هو أمر خارجي، لأنّ الآمر اذا كان ممّن يجب امتثال قوله و أمره حصل الذمّ و العقاب على ترك الامتثال و إلّا فلا.
صيغة افعل و أشباهها الظاهر أنّ صيغة افعل و أشباهها- كالمضارع المقرون بلام الأمر او الجملة الفعلية او الاسمية، مثل: يقصّر المسافر، او المسافر يقصّر بصلاته، في مقام بيان الحكم و غيرها- حقيقة في الطلب و الحثّ على الفعل بمعنى انّ القائل اذا قال: افعل مثلا، فقد أراد إيقاع الفعل و صدوره. و اما قضية المنع من تركه أو عدمه، فهي أمور خارجة عن حقيقة الطلب و الحثّ على الفعل، لأنه معنى بسيط، و ليس هو إلّا ارادة ايجاد الفعل، ...
عدم قرينه حاليه در مقام، مراد او معلوم نمىشود. ولى اگر جمله را با گفتن عبارت «من الأمور: از امور» تمام كند، معلوم مىشود مرادش، فعل يا شأن است. يا اگر با عبارت «من الأوامر: از اوامر» تمام كند، معلوم مىشود مرادش، طلب است. و «علوّ» معتبر نيست. آرى امر عالى موجب مىشود كه ترككننده آن، مستحق مذمت شود. و اينكه ما «استعلاء» را معتبر دانستيم (نه علوّ را) براى اين است كه سؤال و دعاء، موضوعا (و تخصصا) از حقيقت ماده امر خارج هستند.(1)
ظاهرا آنچه كه مىتواند در بين اصوليون راجع به مفاد صيغه امر محل نزاع باشد اين است كه وقتى صيغه امر از جانب كسى صادر مىشود آيا مفيد وجوب است يا اعم از وجوب و يا غير اينها؟ و امّا دلالت بر مذمت بر ترك، از مفاد صيغه محسوب نمىشود و بلكه امرى خارج از صيغه است. چون آمر اگر از كسانى باشد كه امتثال قولش و امرش واجب است، مذمت و عقاب بر ترك امتثالش حاصل مىشود و الّا نه.
ظاهر اين است كه صيغه افعل و نظاير آن- مثل مضارعى كه همراه لام امر باشد و يا جمله فعليه و جمله اسميه مثل: «مسافر قصر مىخواند» يا «مسافر نمازش را كوتاه مىكند»، در مقام بيان حكم و غير اينها- حقيقت در طلب و برانگيختن براى انجام كار هستند. بدين معنا كه گوينده وقتى مىگويد: انجام بده- مثلا- مرادش واقع كردن فعل و صدور آن است. و امّا مسئله منع از ترك فعل يا عدم منع، امرى است كه خارج از حقيقت طلب و تحريك بر فعل است. چرا كه طلب، معنايى بسيط دارد و جز اراده
1) اگر استعلاء را معتبر بدانيم، طلب دانى مستعلى از عالى، امر محسوب مىشود. و امّا اگر علوّ را معتبر بدانيم، طلب مزبور، مصداق سؤال و دعاء است و نه مصداق امر( غ).
و يدخل في افراده، الوجوب و النّدب، و لكنّ الوجوب أشد الأفراد طلبا و حثّا، و هو المتبادر بلا قرينة، و النّدب الى شيء هو ايضا طلب و حثّ على ذلك الشيء. و لكنّ الأوامر لها مراتب و مراحل من حيث الأهمية و كلّها تأتي بنحو واحد و طلب واحد و معنى بسيط، و هو طلب ايجاد الفعل و ايقاعه في الخارج، و لكن بعضها أشدّ في هذا المعنى و بعضها أخفّ، و الأشدّ هو المتبادر.
و لذلك فقد احتاج غيره الى قرينة. و إنّما فهم مراتب هذا الطلب و الحثّ و الأمور المترتبة على فعله أو تركه من الخارج دون حاقّ اللّفظ، فاصطلح الشارع أو المتشرعة على بعض مراتبه بالواجب و على بعضها بالمندوب، و إلّا فالمعنى بسيط، و هذا المعنى نظير التشكيك في الأسماء و هو تفاوت صدق الكلّي على افراده، و ذلك كلفظ الوجود، فانّ معناه في جميع الموجودات واحد بسيط، و لكن وجود واجب الوجود أشدّ و أدوم و أثبت و أعظم.
ثم انّه يمكن القول بادخال بعض الأفراد الأخر، مثل السّؤال و هو «طلب المساوي من المساوي رتبة لا بقصد الاستعلاء» و الدّعاء و هو «طلب السّافل من العالي رتبة لا بقصد الاستعلاء» في هذا المعنى للصيغة و تكون حينئذ أضعف الأفراد.
و الفرد الأكمل هو المنساق الى الذّهن، و الاستعمال في كلّ فرد منها حقيقة لصدق الطّلب على كلّ منها، و لأنه يبعد جدا الالتزام بأنّ مثل «زر الحسين عليه السّلام» و هو النّدب، أو «اللّهم اغفر لي» و هو الدّعاء، أو مثل قول الرّجل لأخيه «ناولني الكتاب» و هو السؤال، مجاز.
ايجاد فعل، چيز ديگرى نيست و در افراد و مصاديق طلب، وجوب و استحباب هر دو داخلند ولى وجوب، از حيث طلب و برانگيختن، بالاترين مرتبه افراد است و همين وجوب از صيغه امر بدون قرينه متبادر مىشود. و طلب استحبابى (ندب) يك شىء، خود نوعى طلب و برانگيختن به سمت آن شىء محسوب مىشود. ولى أوامر از حيث اهميّت، داراى مراتب و مراحلى هستند و همه آنها به گونهاى واحد و طلبى واحد و با معنايى بسيط (ساده) مىآيند و آن معنا، طلب ايجاد فعل و واقع ساختن آن در خارج است. و لكن بعضى اوامر در اين معناى طلب، شديدتر و برخى ضعيفترند و آنچه كه به ذهن تبادر مىكند، معناى اشدّ است. و به همين خاطر، غير اشد احتياج به قرينه دارد. و مراتب طلب و انگيزش و امورى كه بر فعل يا ترك أمر مترتب مىشود، از خارج لفظ فهميده مىشود نه از خود لفظ. و لذا شارع يا متشرعين بعضى از مراتب طلب را واجب و برخى مراتب آن را مستحب دانستهاند، و الّا معناى طلب، بسيط است. و اين معنا، نظير تشكيك (ذو مراتب بودن) در اسامى است. و تشكيك به معناى تفاوت صدق كلى بر افرادش مىباشد. مثل لفظ وجود كه معنايش در همه موجودات واحد و بسيط است ولى وجود واجبالوجود (نسبت به ممكنات) شديدتر، بادوامتر، پايدارتر و عظيمتر است. نكته ديگر اينكه مىتوان گفت: بعضى افراد ديگر طلب مثل سؤال كه «طلب مساوى از مساوى ديگر از حيث رتبه نه به قصد استعلاء» است، اينها نيز در معناى صيغه امر داخل مىشوند و در اين صورت، ضعيفترين افراد طلب محسوب مىشوند. و فرد اكمل همان است كه به ذهن متبادر مىشود. و اينكه صيغه امر در همه اين افراد استعمال مىشود، از قبيل استعمال حقيقى است، چرا كه طلب در هريك از اين افراد صدق مىكند. و نيز جدا بعيد است كه ملتزم شويم به اينكه امثال: «زر الحسين (ع)؛ زيارت كن امام حسين (ع) را» كه به معناى استحباب است و يا «اللّهم اغفر لى؛ خدايا مرا ببخش» كه از موارد دعاست، يا مثل سخن كسى كه به برادرش مىگويد: «ناولنى الكتاب؛ كتاب را به من برسان» كه از مصاديق سؤال است، همه اينها مجازند!
نعم، قد تنسلخ الصيغة عن معنى الطّلب الحقيقي بقرائن اذا كان الداعي لانشاء الصّيغة هو التّهديد مثلا، مثل «اعملوا ما شئتم» او التعجيز مثل «فأتوا بسورة من مثله» او التّرخيص كما اذا كان في مورد مظنّة التّحريم مثل «فاذا قضيت الصلاة فانتشروا في الأرض» الى غير ذلك ... و تكون مجازا لأنّها لا تستعمل كذلك إلا بقرينة.
ثم انّه قد نقل أن المشهور دلالة الصّيغة على الوجوب وضعا، و قيل مشتركة بينه و بين النّدب بالاشتراك اللّفظي، و قيل بالمعنوي، و قيل غير ذلك و بعض من قال بالاشتراك المعنوي قال: إنّ استعماله في كلّ فرد مجاز. و الّذي اعتمدته من الأقوال هو ما ذكرته و هو الاشتراك المعنويّ بين الأربعة، الوجوب، و الندب، و الدعاء، و السؤال، و الجامع: هو الطّلب.
دلالة الصّيغة على المرّة او التّكرار بعد ما بيّنا دلالة الصيغة على ما تدل عليه فنقول: لا دلالة فيها على اكثر من ذلك من مرّة او تكرار. نعم، المرّة محصّلة للمطلوب و لا يصار الى التّكرار إلّا بدليل خارجي. و الواجبات المكررة في الشرع إنّما هي لأدلّة خارجية.
دلالة الصيغة على الفور او التّراخى و اما دلالة الصيغة على الفور او التّراخي، فالظاهر عدمها ايضا. نعم، العقل يدلّ على الفورية العرفية، بتقريب انّ المولى ...
آرى، گاهى صيغه امر از معناى طلب حقيقى منسلخ (جدا) مىشود و اين، با قرينه است مثل آنجا كه انگيزه انشاى صيغه تهديد باشد مانند: «اعملوا ما شئتم؛ هر كار مىخواهيد، بكنيد» يا تعجيز (عاجز ساختن) باشد مانند: «سورهاى مثل قرآن بياوريد» يا انگيزه، ترخيص (اجازه دادن) باشد مثل آنجا كه مظنه تحريم باشد مانند: «وقتى نماز تمام شد، در زمين پراكنده شويد» و امثال اينها ... و در اين موارد، صيغه امر، مجاز است چون در اين معانى جز به كمك قرينه استعمال نمىشود.
نكته ديگر اينكه نقل شده كه مشهور اين است كه دلالت صيغه امر بر وجوب، وضعى است. و قول ديگر اين است كه صيغه امر، مشترك لفظى بين وجوب و استحباب است و قول ديگر اين است كه بين اين دو معنا، مشترك معنوى است. و اقوال ديگرى نيز هست. و برخى از قائلين به اشتراك معنوى گفتهاند: استعمال صيغه امر در هريك از افراد معنا (بخصوص) مجاز است. و قولى كه من بدان اعتماد دارم همان است كه ذكر نمودم يعنى اشتراك معنوى بين چهار معناى وجوب، استحباب، دعاء و سؤال. و جامع بين اين معانى، «طلب» است.
بعد از بيان دلالت صيغه امر بر مدلولش مىگوئيم: صيغه امر جز مدلول خودش، بر مطلب ديگرى مثل مرّه (يكبار) يا تكرار دلالتى ندارد. آرى، يكبار، تحصيلكننده مطلوب است و به تكرار نبايد توجه كرد مگر با دليل خارجى. و اگر واجبات مكرّرى در شرع داريم، به خاطر دلائل خارجى (يعنى خارج از مدلول صيغه) است.
و اما اينكه صيغه امر دلالت بر فور يا تراخى داشته باشد، ظاهرا- همچون بحث قبلى- هيچ دلالتى ندارد. بله، عقل بر فوريت عرفى دلالت دارد. بدين بيان كه مولى
اذا قال لعبده: افعل كذا، فلم يفعل زمانا، كان للمولى أن يقول له: لم لم تفعل؟ و حسن هذا التقريع من المولى يدلّ على لزوم الفورية عقلا، لأنّ حاقّ لفظ الصّيغة ليس فيه دلالة إلّا على طلب ايجاد الفعل و البعث اليه لا غير.
الخلاصة (أ) مادّة الأمر معناها الطلب الشامل لفردي الوجوب و النّدب.
(ب) صيغة الأمر معناها الطلب ايضا الشامل للوجوب و الندب و السؤال و الدعاء.
(ج) استعمال المادة و الصيغة في كلّ من الأفراد حقيقة لا مجاز.
(د) لا دلالة للصيغة على المرّة، و التكرار، و الفور، و التراخى.
تمرينات 1- ما معنى الأمر بمادته؟
2- على أي شيء تدل الصيغة؟
3- ما هي الأقوال في مدلول الصيغة؟
4- هل تدل الصيغة على المرة و التكرار و الفور و التراخي؟
وقتى به عبدش بگويد: «اين كار را انجام بده» ولى پس از مدتى عبد آن را انجام ندهد، مولى حق دارد به او بگويد: چرا انجام ندادهاى؟ و بجا بودن اين سرزنش از جانب مولى دلالت بر اين دارد كه عقلا، فوريت در انجام كار، لازم است. ولى حاقّ لفظ (خود لفظ فىنفسه) صيغه امر دلالتى ندارد جز بر طلب ايجاد فعل و برانگيختن به سمت ايجاد عمل، همين و بس.
الف) ماده امر به معناى طلب است كه شامل وجوب و استحباب- هر دو- مىشود.
ب) صيغه امر نيز به معناى طلب است و شامل وجوب و استحباب و سؤال و دعاء مىشود.
ج) استعمال ماده و صيغه امر در هريك از افراد، حقيقت است نه مجاز.
د) صيغه امر دلالتى بر مرّه، فوريت و تراخى (تأخير) ندارد.
1- معناى ماده «أمر» چيست؟
2- صيغه امر بر چه معنايى دلالت دارد؟
3- اقوال علما در مدلول صيغه امر چيست؟
4- آيا صيغه امر بر مرّه، فوريت و تراخى دلالت دارد؟
(2) أقسام الواجب تمهيد تنقسم أفعال المكلفين الى خمسة اقسام:
1- الواجب «و هو ما فرض اللّه فعله على المكلّفين مع عدم إذنه بتركه» كالصلاة و الصّوم.
2- المندوب «و هو ما ندب اللّه المكلّفين الى فعله مع إذنه بتركه» كقراءة القرآن و إطعام الطعام.
3- الحرام «و هو ما نهى اللّه المكلّفين عنه مع عدم إذنه بفعله» كشرب الخمر و لعب القمار.
4- المكروه «و هو ما نهى اللّه المكلّفين عنه مع إذنه بفعله» كالبول في الماء و تحت الأشجار المثمرة.
5- المباح «و هو ما أباح اللّه فعله و تركه» كالأكل و الشرب بعنوانهما الأوّلى.
و اما أقسام الواجب فهي:
(1) العينىّ و الكفائىّ فالعينيّ «ما يكلّف به أعيان المكلفين و لا يسقط بفعل بعضهم له عن الباقين» كالصلاة.
و الكفائيّ «ما يسقط بفعل البعض له عن الباقين» كتغسيل الميّت.
افعال مكلفين به پنج قسم تقسيم مىشود:
1- واجب: «فعلى است كه خداوند انجامش را بر مكلفين لازم دانسته و اجازه در تركش نداده است» مانند نماز و روزه.
2- مستحب: «فعلى است كه خداوند مكلفين را به انجامش فرا خوانده ولى به تركش نيز اذن داده است» مانند قرائت قرآن و اطعام غذا.
3- حرام: «فعلى است كه خداوند انجامش را ممنوع كرده و اجازه در انجامش نداده است» مثل نوشيدن شراب و قماربازى.
4- مكروه: «فعلى است كه خداوند از انجامش نهى كرده ولى در عين حال اذن به فعلش نيز داده است» مثل بول كردن در آب و در زير درخت ميوهدار.
5- مباح: «چيزى است كه خداوند انجامش يا تركش را يكسان اجازه داده است» مثل خوردن و آشاميدن با عنوان اوليهشان(1).
و امّا اقسام واجب عبارتند از:
«واجب عينى آن است كه بر همه تكتك مكلفين واجب است و با انجام بعضى، آن تكليف از ديگران ساقط نمىشود» مانند نماز.
و «واجب كفائى آن است كه با انجام بعضى، از بقيه مكلفين ساقط مىشود» مثل غسل دادن ميّت.
1) يعنى اصل خوردن و آشاميدن، مباحند ولى چه چيزى را خوردن و آشاميدن، حكمش فرق مىكند( غ).
(2) التّعيينىّ و التّخييرىّ فالتعييني «ما يتعيّن الواجب بعينه على المكلف» كأكثر الواجبات.
و التّخييري «ما يتخيّر المكلّف في إتيان أحد أمرين او اكثر على البدليّة» كخصال كفّارة الافطار العمدي.
(3) المضيّق و الموسّع فالمضيق «ما كان وقت الواجب فيه بقدر الواجب» كصوم شهر رمضان. و الموسّع «ما كان الوقت فيه أوسع منه» كالصّلاة.
(4) النّفسيّ و الغيرىّ فالنفسي «ما كانت مصلحته في نفسه دون غيره» كالزّكاة و اكثر الواجبات.
و الغيريّ «ما كانت مصلحته في غيره من الواجبات» كوضوء الصلاة.
(5) الشرعىّ و العقلىّ فالشّرعي «ما كان دليل وجوبه من الشّرع» كالصوم.
و العقلى «ما كان دليل وجوبه من العقل» كوجوب النّظر في دعوى الأنبياء و معاجزهم و كوجوب المعرفة باللّه، لأنّ مثل هذه الأمور لا تثبت بالشرع، لأنّ الشرع إنما يثبت بها. فاذا ثبتت هي بالشرع لزم الدور المحال و هو توقف الشيء على نفسه.
«واجب تعيينى آن واجبى است كه خودش عينا بر مكلف واجب است» مثل اكثر واجبات دينى.
و «واجب تخييرى آن است كه مكلّف در انجام يكى از دو امر يا بيشتر به صورت علىالبدل، مخيّر است» مثل كفاره افطار عمدى (اطعام شصت مسكين يا شصت روز روزه و يا آزاد كردن يك بنده).
«واجب مضيّق آن است كه وقت انجام آن به اندازه خود واجب است» مثل روزه ماه رمضان.
و «واجب موسّع آن است كه وقت انجامش، بيشتر از خود واجب است» مثل نماز.
«واجب نفسى آن است كه مصلحتش در خودش است نه در غيرش» مثل زكات و اكثر واجبات دينى.
و «واجب غيرى آن است كه مصلحتش در واجب ديگرى غير از خودش مىباشد» مثل وضوى نماز.
«واجب شرعى آن است كه دليل وجوبش از ناحيه شرع باشد» مثل روزه.
و «واجب عقلى آن است كه دليل وجوبش از ناحيه عقل باشد» مثل وجوب تأمل و دقت در مدعاى پيامبران و معجزات آنها و وجوب شناخت خداوند. چرا كه مثل اين امور از راه شريعت ثابت نمىشوند، بلكه شرع از راه آنها ثابت مىشود. و لذا اگر اين امور از راه شرع ثابت شود دور محال لازم مىآيد و دور، به معناى توقف يك چيز بر خودش است.
(6) المطلق و المشروط فالمطلق «ما كان وجوبه مطلقا غير متوقّف على وجود مقدماته، بل يجب تحصيلها» كالصّلاة.
و المشروط المسمّى بالمقيّد ايضا «هو ما يتوقّف وجوبه على وجود مقدماته» كالحجّ بالنسبة الى الاستطاعة، فمتى ما حصلت يجب الحجّ و لا يجب تحصيلها. و كثيرا ما يكون الواجب مطلقا بالنّسبة الى بعض مقدماته التي يجب تحصيلها، كالطّهارة لبعض أعمال الحجّ، و مشروطا بالنسبة الى بعضها الآخر، كالاستطاعة. فالحجّ بالنسبة الى الطّهارة مطلق و بالنسبة الى الاستطاعة مشروط.
(7) التّعبّدىّ و التّوصّلىّ فالتّعبديّ «ما كان الغرض منه لا يتمّ إلّا بإتيان المكلّف بالواجب بنفسه او نائبه المشروعة نيابته ممتثلا بإتيانه به أمر المولى سبحانه، و لا يسقط بحصول المكلّف به خارجا بأي نحو اتفق» مثال ذلك العبادات، كالصّلاة و الصّوم.
و التّوصّلي «ما يسقط الواجب بحصوله خارجا بأي نحو اتفق» كتطهير الثّوب للصّلاة، فانّه يسقط و لو برمي الرّيح له في الماء و انغماسه.
اذا عرفت هذا، فاعلم انّه اذا علم من دليل الوجوب أنحاؤه من الأقسام الّتي مرّت فلا اشكال. و إن لم يعلم ذلك، فيمكن أن يقال انّ ظاهر الصّيغة يقتضي كون الوجوب عينيا تعيينيا مطلقا غير مشروط. لأنّ الكفائي يحتاج الى مئونة دليل على انّه اذا أتى بالواجب غير هذا المكلّف يسقط عنه.
«واجب مطلق آن است كه وجوبش مطلق و بدون قيد است و متوقف بر وجود مقدماتش نيست بلكه تحصيل آن مقدمات واجب است» مانند نماز.
و «واجب مشروط كه واجب مقيّد نيز ناميده مىشود آن است كه وجوبش مقيّد به وجود مقدماتش مىباشد» مانند وجوب حج نسبت به شرط استطاعت. لذا هرگاه استطاعت حاصل شود، حج واجب مىگردد ولى تحصيل استطاعت، واجب نيست.
و در بسيارى از موارد، واجب نسبت به بعضى از مقدماتى كه تحصيل آنها واجب است، مطلق مىباشد، مثل طهارت براى بعضى اعمال حج. و نسبت به بعضى ديگر از مقدمات، مشروط است مثل استطاعت. حاصل آنكه حج نسبت به طهارت، مطلق است و نسبت به استطاعت مشروط مىباشد.
«واجب تعبدى آن است كه غرض از آن حاصل نمىشود مگر اينكه مكلّف خودش واجب را انجام دهد و يا نائب مكلّف كه نيابتش شرعا صحيح است، آن را انجام دهد و اين عبادت براى امتثال امر خدا باشد و واجب تعبدى، به هر نحوى كه در خارج اتفاق بيفتد، ساقط نمىشود» مانند عبادات از قبيل نماز و روزه.
و «واجب توصلى آن است كه به هر نحوى در خارج اتفاق بيفتد، از گردن مكلّف ساقط مىشود» مانند آب كشيدن لباس براى نماز كه اگر فرضا باد آن لباس را در آب بياندازد و فروببرد، پاك مىشود و تكليف ساقط مىگردد.
حال كه اين مطلب را دانستى، بدان كه اگر از دليل دال بر وجوب، نحوه واجب يعنى نوع قسم از اقسامى كه گذشت، معلوم شود كه جاى اشكالى نيست. و امّا اگر اين مطلب معلوم نگردد، مىتوان گفت كه ظاهر صيغه امر اقتضا مىكند كه وجوب، عينى- تعيينى- مطلق و غير مشروط باشد. چرا كه واجب كفائى احتياج به دليلى دارد كه بگويد اگر مكلّفى غير از اين شخص، آن را انجام داد، ساقط مىشود. و واجب
و التّخييري يحتاج الى مئونة دليل على أنّ المكلف اذا أتى بفعل آخر بدلا عن هذا الواجب كفى. و المشروط يحتاج الى مئونة دليل على أنّ هذا الواجب لا يجب فعله إلّا اذا حصلت مقدماته. فاذا لم تحصل هذه الأدلة فاطلاق الصيغة يقتضي العينيّة و التعيينيّة و الاطلاق.
و يقال ايضا انّ اطلاقها يقتضي كونه نفسيا لأصالة عدم وجوب شيء آخر يكون هو ذا المصلحة.
اما اقتضاء الصّيغة التّعبدية او التّوصلية ففيه اشكال و كلام مشهور. نعم، لمّا كان لا يمكن أن يأخذ الآمر قيد امتثال ذلك الأمر في نفس المأمور به بذلك الأمر الواحد للزوم الدّور، و هو توقف الشّيء على نفسه، حيث انّ الأمر بشيء موقوف على تمامية إمكان وجود ذلك الشيء بأجزائه و شرائطه، فاذا فرض أنّ من أجزائه او شرائطه قيد امتثال ذلك الأمر المتوجه اليه، فذلك الشيء موقوف على الأمر، و قد فرضنا انّ الأمر موقوف عليه ايضا، فالأمر يكون موقوفا على الأمر، و هو محال، فاذا لا يمكن دلالة الصّيغة على التّعبدية.
و لمّا كان سقوط الأمر بحصول الواجب خارجا بأيّ نحو اتفق ممّا لا يمكن أن يصار اليه إلّا بدليل، فلا يمكن دلالتها على التّوصلية ايضا لعدم الدّليل عليها كما هو المفروض فتبقى مجملة. و لكن لمّا كان العقل يرى الاطاعة واجبة عقلا و لا تحصل إلّا بامتثال أمر المولى سبحانه، لزم إذن عقلا حمل الأوامر المجملة على التّعبدية ما لم يدلّ دليل خارجي على التّوصلية، أي سقوط الأمر بحصول موضوعه خارجا بأيّ نحو اتفق. فاذا حصل الموضوع خارجا كذلك فلا تجب الاطاعة فيه حينئذ بامتثال أمر المولى
تخييرى احتياج به دليلى دارد كه بگويد اگر مكلّف به جاى اين فعل، فعل ديگرى انجام دهد، كفايت مىكند. و واجب مشروط احتياج به دليلى دارد كه بگويد اين فعل، واجب نيست مگر اينكه مقدماتش فراهم گردد. پس وقتى اين ادله، موجود نباشد، اطلاق صيغه واجب اقتضا مىكند كه واجب، عينى- تعيينى و مطلق باشد.
و نيز گفته مىشود كه اطلاق صيغه اقتضا مىكند كه واجب، نفسى باشد چرا كه اصل بر اين است كه چيز ديگرى واجب نيست كه آن، داراى مصلحت باشد.
و امّا اينكه اقتضاى صيغه، تعبديت است يا توصليت، محل اشكال است و در آن سؤالى مشهور مطرح است. آرى، مىدانيم كه آمر نمىتواند قيد امتثال امر (الف) را در خود مأمور به كه با همين امر (الف) مورد أمر قرار گرفته، اخذ كند چرا كه دور لازم مىآيد يعنى توقف يك شىء بر خودش. چون امر به يك شىء متوقف بر اين است كه آن شىء با تمام اجزاء و شرائطش، امكان وجود داشته باشد. پس اگر فرض كنيم كه يكى از اجزاء يا شرائط آن شىء، قيد امتثال همان امرى است كه متوجه آن شىء است، پس آن شىء متوقف بر أمر است. و از سويى فرض كرديم كه أمر هم متوقف برآن شىء است، در نتيجه أمر موقوف بر أمر مىشود و اين (دور) محال است. پس امكان ندارد كه صيغه دلالت بر تعبديت كند.
و از آنجا كه نمىتوانيم بگوئيم واجب هر جور كه در خارج اتفاق بيفتد، أمر ساقط مىشود مگر اينكه دليلى بر اين مطلب داشته باشيم، پس دلالت صيغه بر توصّليت هم ناممكن است، چرا كه دليلى- على المفروض- بر اين مسئله نداريم، پس صيغه مجمل مىشود. و لكن از آنجا كه عقل انسان، اطاعت مولى را عقلا واجب مىداند و اين اطاعت جز با امتثال امر مولى حاصل نمىشود، عقلا لازم است كه اوامر مجمل مولى را- مادام كه دليل خارجى بر توصليت (يعنى سقوط امر به حصول موضوعش در خارج به هر نحو كه اتفاق افتد) نداريم- حمل بر تعبديت كنيم. و امّا اگر موضوع امر در خارج حاصل شده باشد، ديگر اطاعت در آن امر از راه امتثال امر مولى واجب
لعدم الأمر و ذلك لفرض سقوطه، فلا تكون القاعدة العقلية و هي «وجوب إطاعة كلّ أمر من أوامر اللّه بامتثاله» منخرمة بل هي باقية على عمومها.
تمرينات 1- مثل لكل من الواجب الكفائي، التخييري، المضيق، الغيري، المشروط، التوصلي، بأمثلة غير المذكورة.
2- هل تعرف كيفية لزوم الدور في أخذ قيد امتثال الأمر في نفس المأمور به؟
نيست زيرا اصلا أمرى در كار نيست چرا كه على الفرض، امر ساقط شده است. حاصل آنكه در واجب توصلى، قاعده عقليهاى كه مىگويد: «واجب است هريك از اوامر الهى با امتثالش مورد اطاعت قرار گيرد» نقض نمىشود بلكه اين قاعده همچنان بر عموميت خودش باقى است.
1- براى هريك از واجب كفائى، تخييرى، مضيّق، غيرى، مشروط و توصلى مثالهايى- غير از آنچه در متن مذكور شد- بياور.
2- آيا مىدانى كه اگر بخواهيم قيد امتثال امر را در خود مأمور به اخذ كنيم، چگونه دور لازم مىآيد؟
(3) مقدّمة الواجب تعريفها مقدمة الواجب (هى كلّ ما لا يتمّ الواجب الّا به).
و اختلف الأصوليون في وجوبها مع اختلاف تحريراتهم في المقام ايضا فينقل عن الأكثر القول بالوجوب مطلقا. و عن جملة عدمه مطلقا.
و عن بعضهم التفصيل بين السّبب- و هو العلة التّامة- و غيره، فقال بالوجوب في الأول و هو السبب، مثل الأمر بطبخ اللّحم الموقوف على سببه و هو إيقاد النّار تحته، دون الثاني.
هذا و من المعلوم- كما هو ظاهر كلامهم بل صريحه- أن النّزاع لا يتأتّى إلّا في الواجب المطلق كالصلاة بالنسبة الى مقدماتها دون المشروط كالحجّ بالنسبة الى الاستطاعة، لأنّ المشروط لا إشكال في عدم وجوب مقدّمته، بل إنّما يجب ذو المقدمة فيه عند حصول المقدّمة، فاذا حصلت المقدمة الوجوبية «أي الّتي وجب ذو المقدمة عند حصولها» صار الواجب واجبا مطلقا بالنسبة الى بقيّة مقدماته الوجوديّة «أي الّتي لا يمكن وجود الواجب إلّا بفعلها» كالمسير الى مكّة بالنسبة للحجّ و صارت موردا للنّزاع في المقام.
«مقدمه واجب آن چيزى است كه واجب جز با آن، تمام نمىشود».
و اصوليون در وجوب مقدمه واجب، اختلاف نظر دارند و نيز در تحرير مطلب نيز با يكديگر اختلافاتى دارند. امّا از اكثر علما، قول به وجوب مقدمه واجب به نحو مطلق نقل شده است. و از عدهاى نقل شده كه قائل به عدم وجوب آن هستند به نحو مطلق. و از بعضى نقل شده كه قائل به تفصيل بين سبب يعنى علت تامّه و غير آن شدهاند.
يعنى در سبب قائل به وجوب شدهاند مثل آنجا كه مولى امر مىكند كه شخصى گوشت را بپزد و اين طبخ، متوقف بر سبب است يعنى روشن كردن آتش در زير گوشت (در اينگونه موارد قطعا مقدمه، واجب است) ولى در غير اينگونه موارد، واجب نيست.
نكته ديگر اين است كه اين نزاع چنانكه معلوم است- و از ظواهر كلام علما بلكه از صريح كلام آنها فهميده مىشود- فقط در واجب مطلق مطرح است مثل نماز نسبت به مقدماتش، نه در واجب مشروط مانند حج نسبت به استطاعت. زيرا در واجب مشروط، روشن است كه مقدمهاش واجب نيست، بلكه آنچه واجب است ذى المقدمه است كه در فرض حصول مقدمه، واجب مىشود. يعنى وقتى مقدمه وجوبيه «يعنى همان مقدمهاى كه با حصول آن، ذى المقدمه واجب مىشود» حاصل شود، واجب مزبور نسبت به ساير مقدمات وجودى واجب، واجب مطلق مىشود. و مراد از مقدمات وجودى، مقدماتى است كه وجود واجب جز با انجام آنها، امكانپذير نيست مثل سير كردن به سوى مكه نسبت به حج. و همين مقدمات هستند كه در اين مقام، محل نزاع واقع شدهاند.
ثم الظّاهر ايضا من وجوب المقدّمة و عدمه- كما صرّح به كثيرون- هو الوجوب الشّرعي لا الوجوب العقلي، لأنه ممّا لا اشكال فيه. و الظّاهر من جملة منهم ان النّزاع في الدلالة اللّفظية لدليل ذي المقدمة على وجوب مقدّماته و عدم الدّلالة.
و لكن صرّح بعضهم ايضا انّ النزاع ينبغي أن يكون في الملازمة العقليّة بين وجوب ذي المقدمة و بين وجوب المقدّمة و عدمها فها هنا مقامان:
الأول: في دلالة اللفظ، أى اللّفظ الدّال على وجوب ذي المقدمة.
الثاني: في دلالة العقل، أي في الملازمة العقلية بين وجوب ذي المقدمة و بين وجوب المقدمة.
و الأظهر عندي في المقام الأول عدم الدلالة مطلقا لما عدا الجزء و الشّرط الشرعيين، لأنه ليس في الأمر بذي المقدّمة دلالة باحدى الدّلالات الثّلاث على وجوب المقدّمة شرعا، بل هي واجبة عقلا. و ما لم يكن هناك دليل شرعي لفظي لا يحكم بالوجوب شرعا وجوبا مستندا الى اللّفظ. نعم، جزء المأمور به يدلّ الأمر بالفعل على وجوبه ضمنا بحسب التّحليل. فانّ معنى «صلّ» بالتّحليل: كبّر و اقرأ و اركع و اسجد الى آخرها ... فهو واجب بنفس وجوب الكلّ لا بوجوب آخر مقدمي، و لذا يكون عدّه من المقدمات تسامحا.
و اما الدلالة على الشّرط، فانّ المولى اذا قال: «لا صلاة إلّا بطهور» ثم قال: «صلّ» فمعناه أقم الصّلاة التي لا تكون إلّا بالطّهارة. و الّذي يؤيّد ما اخترناه من عدم الوجوب في غير ذلك:
نكته ديگر اينكه ظاهرا مراد از وجوب مقدمه و عدم وجوب آن- كما اينكه بسيارى تصريح كردهاند- وجوب شرعى است نه وجوب عقلى، چرا كه در وجوب عقلى آن، اشكالى نيست. و آنچه از سخنان بعضى علما برمىآيد اين است كه نزاع در اين است كه آيا دليل لفظى ذى المقدمه، دلالتى لفظى بر وجوب مقدماتش نيز دارد يا نه؟
ولى بعضى علما تصريح كردهاند كه نزاع بايستى بر سر وجود و عدم ملازمه عقليه بين وجوب ذى المقدمه و وجوب مقدمه باشد. پس در اينجا دو مقام داريم:
مقام اول: در دلالت لفظ است، يعنى لفظى كه دال بر وجوب ذى المقدمه است.
مقام دوم: در دلالت عقل است، يعنى در ملازمه عقليه بين وجوب ذى المقدمه و وجوب مقدمه.
آنچه در مقام اول، براى من ظاهرتر است، عدم دلالت است به نحو مطلق، يعنى لفظ جز بر وجوب جزء و شرط شرعى، دلالت ديگرى ندارد. چون در امر به ذى المقدمه، هيچ دلالتى با يكى از اقسام سهگانه دلالت (تضمنى، التزامى، مطابقى) بر وجوب شرعى مقدمه وجود ندارد، بلكه مقدمه عقلا واجب است. و مادام كه دليل شرعى لفظى وجود نداشته باشد، شرعا نمىتوان حكم به وجوب مقدمه كرد، يعنى وجوبى كه مستند به لفظ باشد. آرى، امر به يك فعل كه داراى اجزاء است، البته بر وجوب جزء در ضمن مأمور به به حسب تحليل، دلالت مىكند. يعنى اگر معناى «صلّ» را تحليل كنيم اين است كه: تكبير بگو، حمد و سوره را قرائت كن، ركوع بجا آور، سجده كن و تا آخر ... پس جزء مأمور به، با همان وجوب كل عمل، واجب مىشود نه با وجوبى ديگر كه جنبه مقدمى داشته باشد. و لذا جزء را از مقدمات واجب شمردن، مسامحى است.
و امّا دلالت بر شرط: مولى وقتى بگويد: «نماز جز با طهور نيست» و سپس بگويد: «نماز بخوان» معنايش اين است كه نمازى را بخوان كه جز با طهارت همراه نيست. و آنچه كه مؤيد مدعاى ماست- كه مىگوئيم لفظ جز بر اين دو مورد (جزء و
أنّ كلّ واجب لا بدّ له من مقدمات كثيرة و حركات عديدة للإتيان به. فاذا قلنا بوجوب كلّ مقدمة وجوبا شرعيا، و قلنا بترتّب الثّواب و العقاب على فعل المقدّمات و تركها كما هو قول بعضهم، حيث جعل ثمرة النزاع في المسألة هو ترتّب الثواب و العقاب، فيلزم أن يعاقب المخالف لكلّ واجب بعقوبات كثيرة على مقدار المقدمات و هو بعيد للغاية. و لأنّه لو كان الأمر كذلك لحسن التّعرض له في الاخبار عن المعصومين عليهم السّلام ردعا عن المخالفة للواجبات و المقدمات بكثرة العقوبات.
و اما المقام الثاني، فان كان مراد من جعل الملازمة العقلية موردا للنزاع انّ العقل حاكم بأنّ كلّ مقدمة للواجب يجب فعلها ليتمكّن المكلّف من فعل نفس الواجب فهذا حقّ كما بينّاه و لا إشكال فيه. لكن لا ينبغي أن يكون بهذا المعنى موردا للنزاع لأنّه لا ينبغي الشك فيه. و إن كان المراد أنّ العقل حاكم بأنّ الآمر بالواجب المطلق لا بدّ أن يأمر ايضا أمرا مولويا بمقدماته فهو أول الكلام، بل هو محلّ المنع، إذ لا دليل على هذا السّريان من ذي المقدّمة، بل يكفي استقلال العقل بحكمه بوجوبها.
الخلاصة الأظهر عدم دلالة دليل الواجب لفظا على وجوب مقدماته باحدى الدّلالات الثلاث: المطابقة، التّضمّن، الالتزام- عدا الجزء و الشرط الشّرعيين- بل المقدمات واجبة بحكم العقل رأسا، لا انّه اكتشف حكم الشّرع بوجوبها.
شرط) دلالت ندارد- اين است كه هر واجبى، لزوما مقدمات زياد و حركات فراوانى مىطلبد تا تحقق پيدا كند. بنابراين اگر ما قائل به وجوب شرعى هر مقدمهاى بشويم، و از سوى ديگر قائل شويم كه بر فعل و ترك مقدمات، ثواب و عقاب مترتب مىشود- كما اينكه قول برخى همين است چرا كه ثمره نزاع در اين مسئله را ترتب ثواب و عقاب دانستهاند- در اين صورت لازم مىآيد كه فردى كه با يك واجب مخالفت مىكند، عقوباتى زيادتر از مقدار مقدمات داشته باشد! و اين به غايت، بعيد است! و نيز اگر مطلب از اين قرار بود، مىبايست در روايات معصومين (ع) مىآمد و آنها متعرض اين مطلب مىشدند تا جلو مخالفت با واجبات و مقدمات آنها را با كثرت عقوبتها مىگرفتند.
و اما مقام دوم: اگر مراد از اينكه ملازمه عقليّه مورد نزاع است اين است كه عقل حكم مىكند به اينكه هر مقدمه واجبى را بايد انجام داد تا اينكه مكلّف بتواند خود واجب را انجام دهد، اين مطلب حقّى است، كما اينكه آن را روشن كرديم و اشكالى هم در آن نيست. امّا حقيقتا اين معنا نيست كه محل نزاع است، چرا كه در اين مطلب جاى شكى نيست. و امّا اگر مراد اين باشد كه عقل حكم مىكند كه آمر وقتى به يك واجب مطلق أمر مىكند، حتما بايستى به مقدماتش نيز به نحو امر مولوى امر كند، اين معنا اوّل كلام است، بلكه مىتواند ممنوع گردد. زيرا دليلى نداريم كه اين وجوب از ذى المقدمه به مقدمات، سريان پيدا كند، بلكه همينكه عقل مستقلا حكم به وجوب مقدمات مىكند، كافى است.
اظهر اين است كه دليل واجب، لفظا دلالتى- با يكى از سه صورت دلالت مطابقى، تضمنى و التزامى- بر وجوب مقدماتش ندارد مگر بر وجوب جزء و شرط شرعى.
بلكه مقدمات واجب، مستقيما با حكم عقل واجباند، نه اينكه عقل كشف كند كه شرع حكم به وجوب مقدمات نموده است.
تمرينات 1- ما هي مقدمة الواجب؟
2- هل النزاع في الواجب المطلق او المشروط او الأعم منهما؟
3- هل يدل أمر «أقيموا الصلاة» بالدلالة المطابقية على وجوب مقدماتها؟ و هل يدل على وجوب الفاتحة في الصلاة و على الطهارة قبلها؟
4- ما الدليل على عدم وجوب المقدمات شرعا، و ما الدليل على وجوبها عقلا؟
1- مقدمه واجب چيست؟
2- آيا نزاع در واجب مطلق يا واجب مشروط است يا نزاع اعمّ از هر دو است؟
3- آيا امر «اقيموا الصلاة» با دلالت مطابقى بر وجوب مقدماتش دلالت دارد؟ و آيا بر وجوب فاتحه در نماز و بر وجوب طهارت قبل از نماز دلالت دارد؟
4- چه دليلى بر عدم وجوب شرعى مقدمات و چه دليلى بر وجوب عقلى مقدمات وجود دارد؟
(4) اقتضاء الامر النّهي عن ضدّه اختلف الأصوليون في أنّ الأمر بالشّيء هل يقتضي النهي عن ضدّه الخاص او العام على أقوال.
الأول: إنّ الأمر بالشيء هو عين النّهي عن الضّدّ.
الثاني: القول بدلالته عليه بالتّضمّن.
الثالث: القول بدلالته عليه بالالتزام.
الرابع: التفصيل بعدم الدّلالة في الضّدّ الخاص «و هو الأفعال الوجودية» مثل الصّلاة و النّوم مثلا بالنسبة للأمر بازالة النّجاسة عن المسجد، و بالدّلالة في الضّد العام «و هو التّرك» و الحق هو ذلك، و لكنّه في الضّد العام بدلالة الالتزام البيّن بالمعنى الأعمّ و هو: «ما لو تصور الآمر المأمور به و تصور تركه و النسبة بينهما يحكم باللّزوم».
و حجتنا على عدم الدّلالة على الخاصّ انّه ليس في لفظ «أزل النجاسة عن المسجد» أيّ دلالة على النّهي عن الصّلاة مثلا.
و اما ما يقال من أن ترك الضّد و هو الصّلاة مثلا مقدمة لفعل الواجب و هو الإزالة. فجوابنا عليه، هو المناقشة في المقدّمية، بل قد يقال بأنّه من المقارنات، و على فرض التسليم فنحن ممّن يقول بعدم وجوب المقدمة شرعا مطلقا إلّا في الجزء إن عدّ من المقدمات، و الشّرط الشّرعي.
و اما دلالته التزاما على الضّدّ العام- إن لم نقل بأنّه عينه- فهو مما لا ينبغي الاشكال فيه حيث نقطع بأنّ الآمر اذا التفت الى ما أمر به و الى تركه و النسبة بينهما منع عن تركه. بل ربما يكون بيّنا بالمعنى الأخصّ و هو:
اصوليان در اين مسئله اختلاف دارند كه آيا امر به يك شىء، مقتضى نهى از ضد خاص يا ضد عام آن هست يا نيست؟ و بر چند قولند: اوّل: امر به يك شىء، عين نهى از ضد آن است. دوّم: امر به يك شىء، به دلالت تضمنى، نهى از ضد مىكند. سوّم: امر به يك شىء، به دلالت التزامى، نهى از ضد مىكند. چهارم: قول به تفصيل است بدين صورت كه در ضد خاص، دلالتى ندارد و مراد از ضد خاص «افعال وجودى» است مثل نماز و خواب كه ضد خاص است نسبت به امر به ازاله نجاست از مسجد. ولى در ضد عام كه همان «ترك مأمور به» است، دلالت وجود دارد. و اين تفصيل، حق است و اين دلالت، در ضد عام با دلالت التزامى بيّن بالمعنى الأعم است يعنى: «اگر آمر، مأمور به و ترك آن و نسبت بين آن دو را تصور كند، حكم به لزوم (: ملازمه بين امر به شىء و نهى از ضد عام) خواهد نمود».
و دليل ما بر عدم دلالت در ضد خاص اين است كه مثلا در جمله «نجاست را از مسجد ازاله كن» هيچ نوع دلالتى بر نهى از نماز- مثلا- وجود ندارد. و امّا اينكه گفته مىشود ترك ضد كه همان نماز است- مثلا- مقدمه انجام واجب يعنى ازاله است (پس ترك ضد خاص لازم است)! جواب ما اين است كه ما در مقدميّت ضد خاص، مناقشه داريم! بلكه گاهى گفته مىشود كه ضد خاص از مقارنات است (نه از مقدمات) و برفرض كه بپذيريم از مقدمات است، ما قائل هستيم كه مقدمه واجب، شرعا واجب نيست- بهطور مطلق- مگر در جزء يا شرط شرعىاى كه از مقدمات محسوب شود.
و امّا دلالت التزامى أمر بر نهى از ضد عام- اگر نگوئيم كه اين دو عين هم هستند- از مطالبى است كه هيچ اشكالى در آن نيست چرا كه قطع داريم آمر اگر به آنچه امر كرده، توجه كند و نيز به ترك آن و نسبت بين فعل و ترك التفات داشته باشد، حتما از تركش منع خواهد كرد. بلكه چهبسا اين معنا، بيّن بالمعنى الأخص باشد يعنى: «از
«ما يلزم من تصوّر ما أمر به و تصوّر تركه النّهي عن تركه».
و لا تكون دلالته عليه تضمّنية باعتبار أن الوجوب كما قيل هو طلب الفعل مع المنع عن تركه، و ذلك لأن الوجوب معنى بسيط و هو الحثّ و البعث التامّان و النهي عن تركه من لوازمه الخارجية.
ثمرة النزاع و قد جعل الأكثر ثمرة النّزاع فى الضدّ الخاص هو صحة الصلاة مع ترك الازالة على القول بعدم الاقتضاء، و بطلانها على القول به. و نقل عن الشيخ البهائي رضى اللّه عنه البطلان مطلقا لعدم الأمر بالصلاة حينئذ على القول بعدم الاقتضاء ايضا.
و ردّ بكفاية المحبوبية حينئذ.
و ربما يتّجه هذا الردّ بأنّ الأمر بالصلاة موجود على القول بعدم الاقتضاء، غايته انّه موسع و أمر الازالة مضيّق فيكون فعل الازالة معارضا لبعض أفراد الصلاة لا للأمر بالصلاة.
فالعقل يحكم بتقديم المضيّق على الفرد الذي يمكن تركه و الاتيان بغيره لأنّ أمره موسّع، فاذا عصى المكلف و لم يزل و صلى فقد خالف مقتضى عقله، و لكنه أتى بصلاة مأمور فتكون صحيحة.
و اما الاشكال بلزوم التكليف
تصوير آنچه بدان امر شده و تصوير ترك آن، بالضروره نهى از ترك آن لازم مىآيد».
و امّا اين دلالت، تضمنى نيست بدين معنا كه بگوئيم وجوب- كما اينكه برخى گفتهاند- عبارت است از طلب فعل همراه با منع از تركش! چرا كه وجوب، معنايى بسيط دارد (نه مركب) و به معناى برانگيختن و تحريك تام است و البته نهى از ترك فعل، از لوازم خارجيه وجوب است.
اكثر علماى اصول، ثمره نزاع در ضد خاص را بدين صورت دانستهاند كه اگر قائل به عدم اقتضا شويم، در صورت ترك ازاله، نماز صحيح است. ولى اگر قائل به اقتضا شويم، نماز (در فرض ترك ازاله نجاست از مسجد) باطل است. و از شيخ بهائى (ره) نقل شده كه ايشان بهطور مطلق، قائل به بطلان نماز در فرض عدم ازاله شده است چرا كه- به نظر ايشان- اصلا امر به نماز در فرض مزبور وجود ندارد، و لو اينكه قائل به اقتضاى امر به شىء نسبت به نهى از ضدش، نباشيم.
ولى اين سخن مردود است چرا كه صرف محبوبيّت نماز براى شارع، در فرض ترك ازاله، كافيست (براى صحت نماز). و مىتوان اين ردّ را توجيه كرد بدين صورت كه بگوئيم بنا بر قول به عدم اقتضا، امر به نماز موجود است. نهايت اين است كه أمر به نماز، موسّع است و أمر به ازاله، مضيّق مىباشد و لذا انجام ازاله، معارض با بعضى افراد نماز است نه اينكه با اصل امر به نماز معارض باشد. پس عقل در اين صورت حكم مىكند كه واجب مضيّق را بر فردى (از نماز) كه مىتوان آن را ترك كرد و به جايش فرد ديگرى انجام داد، مقدم بداريم چرا كه امر دوّم، موسّع است. پس اگر مكلّف عصيان كند و ازاله مسجد نكند و به جايش نماز بخواند، با مقتضاى عقلش مخالفت كرده است ولى بههرحال نمازى را كه مأمور به است، انجام داده و لذا نمازش صحيح است.
و امّا برخى اشكال كردهاند كه اگر مكلّف با ترك ازاله، مشغول نماز شود، تكليف
بالمحال حين التّلبس بالصّلاة لاجتماع الأمر بالصّلاة و الازالة معا حينئذ.
فلعلّه يمكن الجواب عنه بارتفاع تنجّز التكليف بالازالة حين التّلبس بالصلاة لعدم وجوب قطعها على القول بالصّحة.
و مما تقرّب القول بصحة الصلاة مثلا في المقام انّه على القول بالفساد يلزم الحكم بفساد صلاة كثير من المكلفين- إن لم يكن اكثرهم- ممّن كلّفوا بواجب مضيّق وقت الصلاة كأداء دين حلّ أجله تسامح فيه، او نفقة لعياله، او تكسّب لها، او أمر بمعروف، او نهي عن منكر، او تعلّم لبعض ما يبتلى به من أحكام الصلاة في أثنائها او غير ذلك.
الخلاصة الحقّ دلالة الأمر بالشيء التزاما على النّهي عن الضّد العامّ و هو (الترك) و عدم دلالته على النهي عن الضّدّ الخاص و هو (الافعال الوجودية) مثل الصلاة بالنسبة للأمر بازالة النجاسة عن المسجد.
و انّ المتّجه صحّة الصلاة مع ترك الازالة عصيانا لوجود الأمر الموسّع بها.
تمرينات 1- ما هو الضد الخاص و ما هو الضد العام؟
2- ما هو الالتزام البين بالمعنى الأعم و البين بالمعنى الأخص؟
3- ما هي ثمرة النزاع عند الأكثر؟
به محال لازم مىآيد چرا كه در اين حال، هم امر به نماز و هم امر به ازاله نجاست- با هم- متوجه مكلّف است.
و شايد بتوان از اين اشكال جواب داد كه در حال تلبّس به نماز، ديگر تكليف به ازاله، منجّز نيست، چرا كه اگر قائل به صحت نماز شديم، قطع نماز وجوب ندارد.
(پس معلوم مىشود تكليف به ازاله منجّز نيست).
و از مؤيداتى كه قول به صحت نماز را- مثلا- در اين مقام نزديك مىكند اين است كه اگر قائل به فساد اين نماز شويم، بايد نماز بسيارى از مكلّفين بلكه اكثر آنها را فاسد به شمار آوريم. چرا كه اكثر مكلّفين در وقت نماز، به يك واجب مضيّقى مكلّف هستند مثلا قرضى دارند كه اجلش سر رسيده و آنها سهلانگارى نموده و آن را پرداخت نكردهاند. و يا بايد نفقه عيالشان را بپردازند و يا براى عيال، اكتساب نمايند و يا امر به معروفى و نهى از منكرى بنمايند و يا بايد بعضى از احكام مورد ابتلاى نماز در حين انجام نماز را فرا بگيرند و امثال اينها.
حق اين است كه امر به شىء، به دلالت التزامى، بر نهى از ضد عام يعنى «ترك» دلالت مىكند ولى بر نهى از ضد خاص دلالتى ندارد و مراد از ضد خاص (افعال وجودى) است مثل نماز نسبت به امر به ازاله نجاست از مسجد.
و نكته ديگر اين است كه در صورت عصيان و ترك ازاله، درستى نماز قابل توجيه است چرا كه امر موسّع به نماز موجود (و منجّز) است.
1- ضد خاص و ضد عام چيست؟
2- التزام بيّن بالمعنى الأعم و بيّن بالمعنى الأخص چيست؟
3- ثمره نزاع در نزد اكثر علماى اصول، چيست؟
(5) أمر الآمر مع علمه بفقد شرط المأمور به المشهور بين أصحابنا عدم جواز الأمر مع علم الآمر بفقد شرط المأمور به و هو الحقّ ...
و نقل عن الأشاعرة جوازه.
و الظّاهر أنّ المراد من الشرط هو شرط الوجوب الذي هو شرط الوقوع ايضا مثل القدرة على الفعل، بل مثل الخلوّ من المرض و الحيض اللّذين هما شرط وجوب الصّوم و وقوعه شرعا، إذ الشرط الشرعي كالعقلي، لا مثل شرط الوقوع فقط، مثل الطهارة للصلاة، فانّه شرط يجب على المكلف تحصيله، و ليس هو مورد النزاع في المقام.
دليلنا على ذلك: انّه اذا انتفى شرط الوجوب و الوقوع و علم الآمر بانتقائه كما هو المفروض كيف يوجبه لأنّه يكون تكليفا بما لا يطاق.
نعم، ربما يأمر الآمر بشيء امتحانا و اختبارا ممّا تكون المصلحة في نفس التكليف لا المكلّف به، و لا مانع من ذلك عقلا.
و مثل هذا يصحّ حتى مع فقدان الشرط المذكور، إذ هو ليس بطلب واقعي، أي ما يقصد منه وقوع الفعل واقعا، و لا مانع من كونه حقيقيا لا مجازيا، إذ ليس الغرض من الحقيقي هنا إلّا ما تكون فيه الصيغة استعملت في الطّلب و البعث نحو المأمور به و قد استعملت في ذلك. نعم، الدّاعي لهذا البعث هو امتحان المكلّف و اختياره، ...
مشهور بين علما اين است كه اگر آمر مىداند كه شرط مأمور به مفقود است، جايز نيست امر صادر كند. و اين نظر حق است ...
و اما از اشاعره نقل شده كه امر را جايز مىدانند. و ظاهرا مراد از شرط در اينجا شرط وجوب است كه شرط وقوع نيز مىباشد مثل قدرت بر فعل. بلكه امثال خلوّ از مرض و حيض نيز كه شرعا شرط وجوب و وقوع روزهاند، مشمول اين بحث هستند.
چرا كه شرط شرعى مثل شرط عقلى است. امّا اين بحث در شرطى كه فقط شرط وقوع است، مطرح نيست، مثل طهارت براى نماز. زيرا چنين شرطى، از شروطى است كه مكلّف بايد آن را تحصيل كند و اصلا در اين مقام مورد نزاع نيست.
دليل ما بر مدعى اين است كه: وقتى شرط وجوب و وقوع منتفى باشد و آمر هم علم داشته باشد كه اين شرط مفقود است- على المفروض- چگونه مىتواند آن را واجب كند، چرا كه تكليف به كارى خواهد بود كه توان انجامش نيست!
آرى، گاهى آمر به چيزى امر مىكند البته براى امتحان و آزمايش و اين در آنجاست كه مصلحتى در خود تكليف وجود دارد نه در مكلّف به، و چنين امرى عقلا ممنوع نيست. و مثل چنين امرى حتى در صورت فقدان شرط مذكور هم صحيح است چرا كه اين امر، طلبيدن واقعى نيست يعنى امرى كه با آن واقعا وقوع فعل قصد شده باشد نيست. و مانعى هم وجود ندارد كه اين امر را حقيقى بدانيم، نه مجازى. چرا كه غرض از امر حقيقى در اينجا جز اين نيست كه صيغه امر در طلب و بعث (برانگيختن) به سمت مأمور به استعمال شده باشد و در اينجا چنين است. آرى، انگيزه براى چنين بعث و تحريكى- البته- امتحان و آزمايش مكلّف است براى اينكه ببينيم آيا اقدام به
أ يقدم أم يحجم، و ليس الداعي له هو الاتيان بالمأمور به خارجا و حصوله من المكلف واقعا حتّى يكون طلبا واقعيا.
فاذن ينبغي أن يكون عنوان المسألة المتنازع عليها هو: هل يجوز الأمر و الطلب واقعيا مع علم الآمر بانتفاء شرط الوجوب و الوقوع معا للمأمور به؟ و إلّا فالأمر الامتحاني الصوري مصرّح بجوازه.
و لعلّ مراد الأشاعرة من الجواز هو ذلك لاستدلالهم بالأمر الامتحاني و صحّته.
و لعلّ منه- أي الأمر الامتحاني- أمر ابراهيم بذبح ولده عليهما السّلام.
تمرينات 1- ما هو شرط الوجوب و الوقوع العقلي منهما، و ما هو الشرعي منهما، و ما هو شرط الوقوع فقط؟ مثل لكل منهما بغير الأمثلة المذكورة.
2- ما هو الأمر الامتحاني؟ و أت له بمثال.
عمل مىكند يا سرباز مىزند. و البته انگيزه أمر كردن اين نيست كه مكلّف مأمور به را در خارج انجام دهد و آن مأمور به واقعا توسط مكلّف حاصل شود تا اينكه امر، طلب واقعى باشد.
بدين ترتيب بجاست كه عنوان مسئله مورد نزاع اين باشد: آيا أمر و طلب به صورت واقعى- در صورتى كه آمر علم دارد كه شرط وجوب و وقوع هر دو در مأمور به مفقود است- صحيح و جايز است؟ و الّا در امر امتحانى صورى تصريح شده كه جايز و ممكن است.
و شايد مراد اشاعره از جواز و امكان، همين مورد باشد چرا كه آنها براساس امر امتحانى و درستى آن استدلال كردهاند. و شايد أمر شدن حضرت ابراهيم به اينكه فرزندش را ذبح كند، از قبيل همين امر امتحانى بوده باشد.
1- شرط عقلى وجوب و وقوع و شرط شرعى آن دو چيست؟ و شرط وقوع- فقط- يعنى چه؟ براى هريك از اينها مثالى غير از مثالهاى مذكور بياور.
2- أمر امتحانى چيست؟ مثالى ذكر كن.
(6) نسخ الوجوب اذا نسخ الوجوب هل يبقى الجواز بعده خلاف؟
و الأظهر انّه لا يبقى الجواز بالمعنى الأعم الشّامل للاستحباب و الاباحة و الكراهة، و لا الجواز بالمعنى الأخصّ الذي هو الاباحة لعدم الدلالة على ذلك.
و ما يقال من أنّ الوجوب ماهية مركبة و يكفي في رفع المركّب رفع أحد جزئيه و هو المنع من التّرك فيبقى جواز الفعل على حاله فضعيف، لأنّ الوجوب ماهية بسيطة و هو البعث التّام الأكيد.
فمعنى نسخه هو نسخ ماهيته، فلا يبقى الجواز بعد نسخها، و لا دليل على تخلّف حكم آخر بعد النّسخ، بل الظاهر انّ الحكم السابق قبل الوجوب لا يرجع ايضا لاحتياج ذلك الى دليل جديد.
نعم، الظاهر انّه يرجع في المسألة الى الأصول العملية الأولية، مثل اصالة البراءة من التكليف او اصالة الاحتياط حسب الموارد.
تمرينات 1- ما هو الجواز بالمعنى الأعم، و ما هو بالمعنى الاخص؟
2- الوجوب ماهية مركبة أم بسيطة؟
اگر «وجوب» نسخ شود آيا پس از آن جواز باقى است يا نه؟ مسئله مورد اختلاف است.
و اظهر اين است كه جواز به معناى اعم- كه شامل استحباب و اباحه و كراهت مىشود- و نيز جواز به معناى اخص- كه همان اباحه است- هيچيك باقى نمىماند چرا كه دلالتى بر اين بقاء وجود ندارد. و البته طبق قولى گفته مىشود كه وجوب، ماهيت مركب دارد و براى مرتفع شدن اين مركب، كافى است كه يكى از دو جزء آن يعنى منع از ترك، مرتفع شود و در اين صورت، جزء ديگر يعنى جواز فعل، همچنان باقى است. اين قول ضعيف است چون ماهيت وجوب بسيط است (نه مركب) و به معناى بعث (برانگيختن) تام و اكيد است.
پس معناى نسخ وجوب، نسخ ماهيت آن است و لذا بعد از نسخ ماهيت، جوازى باقى نمىماند. و دليلى هم نداريم كه حكم ديگرى بعد از نسخ، جايگزين وجوب شود. بلكه ظاهر اين است كه حكم قبل از وجوب نيز برنمىگردد، چون اين بازگشت احتياج به دليل جديد دارد.
آرى، ظاهر اين است كه در اين مسئله به اصول عمليه اوليه رجوع شود مثل اصل برائت از تكليف يا اصل احتياط كه به حسب موارد فرق مىكند.
1- جواز به معناى اعم و جواز به معناى اخص به چه معناست؟
2- «وجوب» ماهيتى مركب دارد يا بسيط؟
(7) الواجب التخييري تعريفه الواجب التخييرى «هو ما يتخير المكلف في اتيان احد امرين او اكثر على البدلية» كخصال كفارة الافطار العمدى.
و المنقول عن اكثر أصحابنا و المعتزلة أن الأمر بالشيئين او الأشياء على وجه التخيير يقتضي ايجاب الجميع تخييرا و هو الحق و لا اشكال فيه.
و عن الأشاعرة أن الواجب واحد لا بعينه و يتعين بفعل المكلف و لعل مرجعهما الى شيء واحد.
نعم، لو كان ظاهر الأمر التخيير بين الأقل و الأكثر و كان للأقل وجود مستقل في ضمن الأكثر كالتسبيحات الأربع في الركعتين الأخيرتين، فهل يعقل التخيير بينهما او يكون الزائد على الأقل مستحبا، فيه أقوال و اشكال.
و لكن الأمر هين لندرة الثمرة العملية في المقام بعد تحقق عدم وجوب نية الوجوب و الندب في مقام العمل، فيأتي المكلف بالأكثر غير قاصد به الوجوب و لا الندب.
تمرينات 1- عرف الواجب التخييري، و مثل له بغير المثال المذكور.
2- مثل للواجب التخييري بين الأقل و الأكثر اذا كان للأقل وجود مستقل في ضمن الأكثر.
«واجب تخييرى آن است كه مكلّف در انجام يكى از دو امر يا چند امر، به نحو بدليت آن را اختيار مىكند» مثل خصال كفاره افطار عمدى (: اطعام شصت مسكين يا گرفتن 60 روز روزه يا آزاد كردن يك بنده).
و آنچه از اكثر علماى شيعه و معتزله نقل شده اين است كه امر به دو چيز و يا به اشياء زياد به نحو تخييرى، اقتضا مىكند كه همه آنها به صورت مخيّر واجب گردند و همين نظر حق است و اشكالى در آن نيست.
و از اشاعره نقل شده كه مىگويند در اين صورت، واجب، واحد غير معيّن است و با انجام مكلّف، متعيّن مىشود و شايد بازگشت قول اشاعره و ديگران، به يك چيز باشد.
آرى، اگر ظاهر امر، تخيير بين اقل و اكثر باشد و اقل در ضمن اكثر، داراى وجودى مستقل باشد مثل تسبيحات اربعه در دو ركعت اخير نماز، آيا تخيير بين اقل و اكثر (به عنوان واجب) وجود دارد، يا زائد بر اقل، مستحب است؟ در اينجا اقوال و اشكالاتى وجود دارد. ولى مسئله، آسان است زيرا پس از اينكه قائل شديم در مقام عمل و تكليف، نيّت وجوب يا استحباب، ضرورتى ندارد، ديگر بحث فوق ثمره عمليهاى در اين مقام ندارد. و لذا مكلّف مىتواند تسبيحات اكثر (سه بار) را بگويد و قصد وجوب يا استحباب (هيچيك را) نكند.
1- واجب تخييرى را تعريف كن و غير از مثال مذكور، براى آن مثال بياور.
2- براى واجب تخييرى بين اقل و اكثر مثال بياور، به صورتى كه اقل، در ضمن اكثر داراى وجودى مستقل باشد.
(8) الواجب الموسّع تعريفه الواجب الموسّع «هو ما كان الوقت فيه اوسع منه» كالصّلاة. و المشهور وجود الواجب الموسّع شرعا و جوازه عقلا و هو الحق لظواهر كثير من الأوامر إن لم يكن صريح بعضها و عدم المانع منه عقلا.
غايته: انّه يكون الواجب مخيّرا بين أفراد الوقت.
و قيل: الواجب هو من أوّل الوقت و اذا أخّره عن أوله يعفى عنه، و قيل: الواجب في آخر الوقت و اذا قدّمه سقط الواجب به.
و أدلة الطّرفين شبهة في مقابل البديهة.
ثمّ على القول بالتوسعة هل يجب العزم على الإتيان في الآن الثاني بالواجب ان أخّر المكلف الاتيان به في الآن الأول؟ قيل نعم، و قيل لا. و لو نظرنا الى نفس أوامر الواجب الموسّع لم نر فيها أيّ دلالة على وجوب هذا العزم. نعم، ربما يقال انّه يستفاد من أدلة خارجية وجوب العزم، حيث إنّ المكلف اذا دخل وقت الصّلاة مثلا و أخّرها عن أول وقتها ملتفتا، فامّا أن يعزم على أدائها في المستقبل، او يعزم على تركها، او يتردد.
فأمّا العزم على تركها، فلا أظن أنّ ...
«واجب موسّع آن است كه وقت انجام آن، وسيعتر از خود واجب است» مثل نماز.
و مشهور اين است كه شرعا واجب موسّع موجود است و عقلا، جايز و ممكن است.
و قول حق همين است. و دليل بر اين مدعا، ظواهر بسيارى از اوامر شرعى است اگر نگوئيم كه صريح آنهاست. و از طرف ديگر، عقلا مانعى هم وجود ندارد.
غايت واجب موسع: اين است كه واجب در بين افراد وقت، واجب مخيّر است (نماز در اول وقت، يا وسط وقت و يا آخر وقت).
و گفته شده كه: واجب آن است كه در اول وقت باشد و اگر مكلّف آن را از اول وقت تأخير بيندازد، البته مورد عفو قرار مىگيرد. و قول ديگر اين است كه: «واجب» (حقيقى) در آخر وقت است و اگر مكلّف آن را در اول وقت انجام دهد، واجب از وى ساقط مىشود. امّا ادله هر دو طرف، به نظر ما شبههاى در برابر امر بديهى تلقى مىشود.
و امّا اگر قائل به توسعه وقت شديم، در صورتى كه مكلّف انجام واجب را از فرصت اول وقت، به تأخير انداخت، آيا واجب است عزم بر انجام آن در فرصت دوّم داشته باشد يا نه؟ قولى برآن است كه واجب است و قولى مىگويد واجب نيست. و ما اگر در خود اوامر واجب موسّع نظر كنيم، دلالتى بر وجوب اين عزم نمىبينيم. آرى، چهبسا گفته شود كه اين وجوب عزم، از ادله خارجيه فهميده مىشود، چرا كه مكلّف وقتى- مثلا- وقت نماز داخل مىشود و با التفات و توجه، آن را از اول وقت تأخير مىاندازد، از سه حال خارج نيست: يا عزم بر انجام نماز در زمان بعدى دارد و يا عزم بر ترك نماز دارد و يا مردّد است. و امّا اگر عزم بر ترك نماز داشته باشد، گمان نمىكنم
أحدا يتجاسر على تجويزه مع كثرة التأكيدات من الشارع المقدس في الاطاعة و التقوى و امتثال الأوامر.
و أمّا التردد فالانصاف انّه نظير العزم على ترك الواجب من هذه الحيثية، و ليس هو من صفات المؤمن.
فاذن، الحق وجوب العزم، لكن لا يستفاد ذلك من نفس الأمر بالواجب الموسّع، بل من الخارج.
و أمّا احتمال وجوب العزم على فعل كل واجب يكلّف به الانسان في المستقبل و لو قبل عشرين سنة مثلا، كما ذكره بعضهم لجعله ذلك من لوازم الايمان، فبعيد لعدم نهوض دليل معتمد يدلّ عليه.
الخلاصة (أ) الواجب الموسع جائز عقلا و موجود شرعا.
(ب) لا دلالة في نفس أوامر الواجبات الموسّعة على وجوب العزم على الاتيان في الآن الثاني بالواجب إن أخّره المكلف عن أوّل وقته.
نعم، وجوب العزم على ذلك مستفاد من أدلة خارجية.
تمرينات 1- عرف الواجب الموسع و بين الأقوال فيه؟
2- هل يجوز العزم على ترك أداء الواجب او التردد في ذلك؟
3- هل يجب العزم على فعل الواجبات المستقبلة التي لم يكلف بها بعد؟
هيچيك از علما جسارت كنند و اين عزم را تجويز نمايند، چرا كه اين همه تأكيدات از جانب شارع مقدس بر اطاعت و تقوى و امتثال اوامر وارد شده است.
و اگر مردد شود، انصاف اين است كه اين ترديد هم از جهتى مثل همان عزم بر ترك واجب است و اين ترديد، از صفات مؤمن نيست.
بنابراين حق اين است كه عزم بر انجام واجب، واجب است ولى اين وجوب، از خود دليل واجب موسع استفاده نمىشود بلكه از دليل خارجى بهدستمىآيد.
و امّا بعضى احتمال دادهاند كه عزم بر انجام هر فعلى كه انسان در آينده بدان مكلّف مىشود- و لو قبل از بيست سال مثلا- بر انسان واجب است و برخى اين قول را ذكر كردهاند و اين را از لوازم ايمان مكلّف دانستهاند. امّا اين نظر، بعيد است چرا كه دليل قابل اعتمادى برآن وجود ندارد.
الف) واجب موسّع عقلا جائز است و شرعا موجود است.
ب) در خود اوامر واجبات موسّع دلالتى وجود ندارد بر اينكه اگر مكلّف تكليف را از اول وقت تأخير بيندازد، لازم و واجب باشد عزم بر انجام آن در فرصت دوّم داشته باشد. آرى، وجوب چنين عزمى از ادله خارجيه استفاده مىشود.
1- واجب موسع را تعريف كن و اقوال در آن را تبيين نما.
2- آيا عزم بر ترك انجام واجب و يا تردّد در اين مسئله، جايز است؟
3- آيا عزم بر انجام واجبات آيندهاى كه انسان هنوز بدانها مكلّف نشده، واجب است؟
الباب الثّانى النّواهى و فيه ثلاثة مباحث (1) مادة النّهي و صيغه مادة النّهى الظاهر انّ معنى النّهى بمادته «هو طلب ترك الفعل بالقول استعلاء»
و إنّما قيّدناه بالقول تبعا للمنقول عن الأكثر، و إلّا فالكتابة مثله ظاهرا، و لا اعتبار بالعلوّ. نعم، العالي الّذي تجب طاعته يستوجب نهيه عن شيء استحقاق فاعله الذّمّ و العقاب.
ثم هذا المعنى للنّهي يشمل فردي التّحريم و الكراهة، و لكن التّحريم هو أشد الافراد نهيا عنه و بعثا على تركه، و لذلك كان هو المتبادر دون الكراهة، لأنّه من قبيل معنى التشكيك في الأسماء كما أوضحنا مثل ذلك في الأمر.
صيغة النّهى و اما صيغة «لا تفعل» و أشباهها، فالظّاهر أنّها حقيقة في طلب ترك الفعل
در اين باب، سه مبحث وجود دارد
ظاهرا معناى ماده «نهى»: «طلب ترك فعل به وسيله قول از روى استعلاء (برترى) است». و اينكه ما نهى را مقيّد به «قول» مىكنيم به تبع سخنى است كه از اكثر علما نقل شده است. و الّا كتابت هم- ظاهرا- مثل قول است. و علوّ (برترى) در نهى معتبر نيست. آرى، فرد عالى (شخص عالىمقام) كه طاعتش واجب است، اگر از چيزى نهى كند، فاعل آن عمل منهى عنه، مستحق مذمت و عقاب خواهد بود.
و معناى فوق كه براى نهى گفتيم، هم شامل تحريم مىشود و هم كراهت. امّا تحريم، شديدترين افراد نهى است هم از حيث برحذر داشتن از شىء منهى عنه و هم از حيث تحريك بر ترك منهى عنه. و از همين روى، از نهى معناى تحريم متبادر مىشود نه كراهت. چرا كه معناى نهى از قبيل معانى تشكيكى (ذو مراتب) در اسماء است، چنانكه شبيه اين مطلب را در معناى امر توضيح داديم.
و امّا صيغه «لا تفعل» و نظاير آن، ظاهرا حقيقت در طلب ترك فعل هستند و در اين
و يدخل في هذا المعنى فردا التّحريم و الكراهة، بل فردا الدّعاء و السؤال، و لكنّه من قبيل مقولة التشكيك ايضا في الأسماء.
و الفرد الأول- و هو التحريم- هو المنساق الى الذّهن عند الاطلاق و عند عدم القرينة المعيّنة للافراد. نعم، باقي الافراد تحتاج الى قرينة تعيّنها و لا تكون بذلك مجازا كما بينّا ذلك في صيغة افعل و اشباهها.
و قد اختلفوا في أنّ المراد من النّهي، هو طلب الكفّ، او نفس أن لا تفعل، و نقل عن الأكثر أنّهم ذهبوا الى الأول، و أنّه ذهب كثير الى الثاني.
و اعترض عليه بأنّ المعنى الثاني هو عدم محض، و العدم أزلي، فكيف يتعلّق به التكليف لأنّه غير مقدور.
و أجيب بأنّ القدرة على استمرار العدم كافية.
و انّ الّذي يختلج بالذهن أن الكفّ ايضا عدمي، و لكن الفرق بينه و بين أن لا تفعل، أن الكفّ هو استمرار العدم السابق مع الالتفات الى المنهي عنه و وجود ميل ما الى فعله أو داع أو نحوهما.
و امّا أن لا تفعل فهو استمرار العدم و لو مع غير ذلك، بل و لو مع الغفلة عن المنهيّ عنه.
فاذا تبيّن هذا فنقول: الظّاهر أنّ معنى النّهي عن شيء هو طلب الكفّ عنه، لأنّ عدم الفعل المنهي عنه و لو مع عدم الميل اليسير أو مع اشمئزاز النفس لا يعدّ امتثالا عرفا.
فمن ترك أكل الخبائث المستقذرة بالطبع مثلا، هل يعدّ في العرف ممتثلا أمر اللّه سبحانه في ذلك، و أنّه يستحقّ بذلك الثواب؟
كلّا ثمّ كلّا.
معنا، دو فرد تحريم و كراهت هر دو داخل مىشوند، بلكه دو فرد دعا و سؤال نيز داخلند، ولى اين مورد نيز از قبيل مقوله تشكيك در اسماء است. و فرد اول- يعنى تحريم- است كه در صورت اطلاق و عدم قرينه معينه براى يك فرد خاص، به ذهن آدمى متبادر مىشود. آرى، بقيه افراد نهى، احتياج به قرينهاى دارند كه آنها را معيّن نمايد و اين افراد، بدين خاطر، معناى مجازى تلقى نمىشوند كما اينكه اين نكته را در صيغه «افعل» و نظاير آن توضيح داديم.
و علما در اينكه مراد از نهى، طلب كفّ است يا صرف عدم انجام فعل، اختلافنظر دارند. و از اكثر آنها نقل شده كه گرايش به معناى اول (طلب كفّ نفس) دارند و البته بسيارى هم گرايش به قول دوم (صرف عدم انجام فعل) دارند. و بر اين قول دوم اعتراض شده كه اين معنا، عدم محض است و عدم، ازلى است و بنابراين چگونه تكليف به عدم ازلى تعلق مىگيرد؟ چرا كه چنين تكليفى، مقدور نيست!؟ و از اين اعتراض پاسخ داده شده كه قدرت بر استمرار عدم، كافى است.
و آنچه كه در ذهن ما خلجان مىكند اين است كه كفّ نفس نيز، امرى عدمى است.
ولى فرق بين كفّ نفس و عدم انجام فعل اين است كه كفّ نفس به معناى استمرار عدم سابق است همراه با توجه به منهى عنه و وجود كششى به انجام فعل و يا وجود انگيزهاى بر انجام فعل و امثال اين دو. و امّا عدم انجام فعل، به معناى استمرار عدم سابق است و لو بدون التفات فوق، بلكه حتى با غفلت از منهى عنه!
حال پس از روشن شدن اين نكته مىگوئيم: ظاهرا معناى نهى از يك شىء، طلب كفّ از آن است، چرا كه عدم فعل منهى عنه و لو با عدم ميل اندك يا با تنفّر نفس، عرفا امتثال نهى محسوب نمىشود.
و لذا كسى كه خوردن- مثلا- چيزهاى خبيث و كثيف را كه طبع آدمى از آنها تنفر دارد، ترك مىكند، آيا در عرف مردم، امتثالكننده اوامر الهى در اين زمينه محسوب مىشود و آيا از اين جهت مستحق ثواب است؟ هرگز و هرگز! و لذا نهى از چنين
و لذلك يستهجن النّهي عن ذلك بالخصوص عرفا. نعم، إنّما ينهى عن مثل ذلك في ضمن تحريم شيء عامّ، مثل: «لا تأكل الخبائث» الذي فيها أدنى ميل لبعض المكلّفين في فعل بعض افراد العامّ المنهي عنه، و هذا المقدار كاف في رفع الاستهجان.
دلالة النّهى على الدّوام و التّكرار اختلفوا في دلالة النهي على الدّوام و التّكرار أو عدمها.
و الحقّ هو الأول، لا لأنّ الصيغة تدلّ على ذلك، بل من حيث دلالته على ترك الماهية المنهي عنها، و التّرك لها لا يحصل إلّا بترك جميع أفرادها، لأنّ بالاتيان بفرد منها تحصل المخالفة للنّهي.
و احتجّ للعدم بورود النهي للتّكرار تارة و للمرّة أخرى.
و الجواب: إنّا لا نمنع من وروده مقيّدا و للفرد و إنّما النّزاع في النّهي المطلق.
الخلاصة (أ) مادة النّهي هو طلب الكفّ عن المنهي عنه الشّامل لفردي التّحريم و الكراهة. و التّحريم هو المتبادر.
(ب) صيغة النّهي معناها طلب الكفّ ايضا الشّامل للتّحريم و الكراهة و السّؤال و الدّعاء. و التّحريم هو المتبادر.
(ج) استعمال المادة و الصّيغة في كلّ من الافراد حقيقة لا مجاز.
(د) يدلّ النّهي على الدّوام و التّكرار لدلالته على ترك الماهية الذي لا يحصل إلّا بترك جميع افرادها.
كارى بهطور اختصاصى در عرف مردم، نابجا و مستهجن است. آرى، از مثل چنين كارى در ضمن تحريم يك شىء عام، نهى مىشود. مثلا: «خبائث را نخوريد» عام است و مراد از خبائث، آنهايى است كه بعضى مكلفين نسبت به بعضى از آنها ميل ضعيفى دارند. و همين مقدار براى رفع استهجان كافى است.
علما در اينكه نهى بر دوام و تكرار دلالت دارد يا نه، اختلاف كردهاند. و حق اين است كه دلالت دارد. البته نه از آن جهت كه صيغه بر اين مطلب دلالتى داشته باشد، بلكه از اين حيث كه صيغه دلالت مىكند بر اينكه ماهيت منهى عنه بايد ترك شود. و ترك ماهيت، حاصل نمىشود جز بر ترك جميع افراد ماهيت. زيرا با انجام يك فرد منهى عنه، مخالفت با نهى محقق مىشود. و آنها كه قائل به عدم دلالتاند چنين احتجاج (استدلال) كردهاند كه نهى در برخى موارد براى تكرار آمده و گاهى براى انجام يكبار وارد شده است! و جواب اين است كه ما منع نمىكنيم كه نهى به صورت مقيّد و براى يك فرد هم وارد شده باشد. ولى آنچه محل نزاع است، نهى مطلق (و بدون قيد) است.
الف) ماده نهى به معناى طلب كفّ از منهى عنه است كه شامل دو فرد تحريم و كراهت- هر دو- مىشود و البته آنچه متبادر است، تحريم است.
ب) معناى صيغه نهى نيز طلب كفّ است كه شامل تحريم و كراهت و سؤال و دعا مىشود و البته متبادر، همان تحريم است.
ج) استعمال ماده و صيغه نهى در هريك از افراد مذكور، حقيقت است نه مجاز.
د) نهى دلالت بر دوام و تكرار دارد زيرا نهى دال بر ترك ماهيت است و اين ترك ماهيت، جز با ترك جميع افراد ماهيت، حاصل نمىشود.
تمرينات 1- ما معنى النهي بمادته؟
2- على أي شيء تدل الصيغة؟
3- اذا نهى السافل العالي عن شيء فهل يعد نهيا؟
4- اذا أريد من الصيغة الدعاء أو السؤال فهل تحتاج الى قرينة تدل عليه؟
5- هل يصح استعمال النهي للمرة دون التكرار أو مقيدا بوقت معين؟
1- معناى ماده نهى چيست؟
2- صيغه نهى بر چه چيزى دلالت دارد؟
3- اگر شخص پائين و فرودست، شخص عالى و بلندمرتبه را از كارى نهى كند، آيا (عرفا) نهى محسوب مىشود؟
4- اگر مراد از صيغه نهى، دعا يا سؤال باشد، آيا محتاج قرينهاى است كه برآن دلالت كند؟
5- آيا استعمال نهى براى يكبار- نه تكرار- و يا به صورت مقيّد به وقت خاص، صحيح است؟
(2) اجتماع الأمر و النّهي هل يجوز اجتماع الأمر و النّهي في واحد شخصي ذي جهتين؟ اختلفوا في ذلك على أقوال:
1- عدم الجواز، و هو المنقول عن اكثر علماء الشيعة.
2- الجواز، و هو المنقول عن اكثر علماء الجمهور.
3- الجواز عقلا، و الامتناع عرفا، و هو المنقول عن بعض الأصحاب و مثّلوا لذلك بالصّلاة في الدّار المغصوبة لوجود أمر بها، و هو (صلّ)، و نهي و هو (لا تغصب).
و صرّح كثير بلزوم وجود مندوحة عن الصّلاة في الدار المغصوبة للزوم التكليف بالمحال عند عدمها، حيث انّه مأمور بها، فاذا نهي عنها و لا مندوحة له عن الخروج كان تكليفا بالمحال. و لكنّ التكليف بالمحال ربما لا يكون محالا، لأنّ من اقتحم دارا مغصوبة عالما، ثم أوصد عليه الباب بحيث لم يتمكن من الخروج و ضاق وقت صلاته، ربما لا يستحيل توجّه الأمر و النهي اليه بالصّلاة و الغصب، لأنّه هو الّذي أوقع نفسه في ذلك.
ثم انّهم احتجّوا للمنع تارة، بأنّ ذلك محال، لأنّ معنى الأمر به ارادته، و معنى النّهي عنه ارادة عدمه، و اجتماع الارادتين محال، و هذا مضمون استدلال بعضهم.
و تارة، بأنّ الفرد الجامع للجهتين لا يكون متعددا بتعدّد جهتيه و لا تنثلم بذلك وحدته، فكيف يكون مع ذلك واجبا و حراما، ...
آيا اجتماع امر و نهى در يك واحد شخصىاى كه داراى دو جهت است، ممكن و جايز است؟ علما در اين زمينه اختلاف دارند و بر چند قولند:
عدم جواز: و اين قول از اكثر علماى شيعه نقل شده است.
جواز: و اين قول از اكثر علماى جمهور (اهل سنّت) نقل شده است.
جواز عقلا و امتناع عرفا: و اين قول از برخى علماى شيعه نقل شده است و براى آن نماز در خانه غصبى را مثال زدهاند كه از طرفى أمر «صلّ: نماز بخوان» وجود دارد و از طرف ديگر نهى «لا تغصب: غصب مكن» موجود است. و برخى از علما تصريح كردهاند كه بايستى راه چاره و گريزى از اين نماز در خانه غصبى وجود داشته باشد، چرا كه در غير اين صورت تكليف به محال لازم مىآيد. زيرا نماز مورد امر واقع شده و از طرف ديگر از آن نهى شده است و اگر راه گريزى نباشد، تكليف به محال خواهد بود. ولى تكليف به محال چهبسا محال نباشد. چون كسى كه خودش عالما و با اختيار وارد خانه غصبى مىشود و سپس درب بر روى او بسته مىشود به گونهاى كه نمىتواند خارج شود و وقت نماز هم بر او تنگ مىشود، چهبسا هم امر به نماز بر او متوجه است و هم نهى از غصب! چرا كه او با اختيار، خودش را در چنين موقعيتى قرار داده است. و امّا آنها كه منع كردهاند، گاهى چنين استدلال كردهاند كه اين اجتماع محال است زيرا معناى امر به شىء اين است كه وجود آن شىء اراده شده، و معناى نهى از آن اين است كه عدم آن شىء اراده شده است. و معلوم است كه اجتماع اين دو اراده، محال است. و اين، مضمون استدلال برخى علماست.
و گاهى برخى چنين استدلال كردهاند كه فردى كه داراى دو جهت (متعلّق امر و نهى) است، با اين تعدّد جهت، واقعا متعدد نمىشود و با اين تعدد جهت، وحدتش از بين نمىرود. و با اين وصف، چگونه اين شىء هم واجب مىشود و هم حرام؟ و
و كيف يمكن الاطاعة به؟
و الحاصل انّ عباراتهم و إن اختلف في بيان الاستدلال، إلّا أنّها تحوم حول هذين المعنيين.
و أنت اذا تأملت هذين البرهانين رأيت أنّه يلوح منهما اختلاف وجهة الدليل او النّزاع، حيث إنّ الأول يدلّ على استحالة توجّه الأمر و النهي من آمر ناه واحد، و الثاني يدلّ على عدم إمكان الاطاعة بهذا الفرد الجامع من المكلّف. و يظهر من بعضهم جعل هذين المطلبين مسألتين مختلفتين، و كلّ واحد منهما يمكن أن يكون موردا للنزاع. و على كل حال فنحن نتكلّم عن المرحلتين فنقول:
في المرحلة الأولى و هو اجتماع الأمر و النّهي في المقام انّه و إن كان الأمر تعلّق بماهية الصلاة، و النهي بماهية الغصب، و لكن بما أنّ الماهية لا وجود لها خارجا إلّا وجود الافراد، كانت الافراد على البدل هي متعلّق الأمر، و لا على البدل هي متعلّق النّهي، فتترشّح المحبوبية و المبغوضية من الطبائع الى الافراد، فلا يمكن اجتماعهما في فرد واحد ظاهرا.
و اما المرحلة الثانية و هي إمكان الاطاعة و عدمه، فنقول: إنّه لا يمكن ايضا عرفا بل و عقلا الاطاعة بهذه الصّلاة المجتمعة مع الغصب، حيث انّ الاطاعة لا تكون عرفا إلا بشيء محبوب صرف، و مرغوب فيه بحت، فاذا كان من جهة من جهاته مبغوضا للمولى لا يمكن في ذلك الفرد الاطاعة قطعا.
و من هذا التقريب يظهر أنّ ما ذكروه على القول بالامتناع من تقديم جانب الأمر أو النّهي، (و هو) انّ جانب النّهي هو المقدّم على الأمر حسب ما ذكرناه، لأنّ الغصب لا تعارضه الصّلاة، ...
چگونه مىتوان آن را اطاعت كرد؟!
حاصل آنكه عبارات علما گرچه در بيان استدلال بر امتناع اجتماع امر و نهى مختلف است، امّا همه عبارات پيرامون همين دو معناى مذكور است.
و شما اگر در اين دو برهان دقت كنى، اختلاف ديدگاه دو دليل و طرفين نزاع را آشكار مىبينى. چرا كه استدلال اول مبتنى بر اين است كه صدور امر و نهى از يك شخص كه هم آمر باشد و هم ناهى، محال است. و استدلال دوم مبتنى بر اين است كه از ناحيه مكلّف، امكان اطاعت شيئى كه هم امر روى آن است و هم نهى، وجود ندارد.
و از ظواهر كلمات برخى علما بهدستمىآيد كه اين دو مطلب را به عنوان دو مسئله جداگانه تلقى كردهاند و گفتهاند هريك از اين دو، مىتواند محل نزاع باشد و بههرحال ما در دو مرحله سخن مىگوئيم بدين قرار:
در مرحله اول: كه اجتماع امر و نهى در مقام است مىگوئيم گرچه امر به ماهيت نماز تعلق گرفته و نهى به ماهيت غصب تعلق گرفته است، ولى از آنجا كه ماهيت در خارج، وجودى جز وجود افرادش ندارد، پس اين افرادند كه علىالبدل متعلّق امرند و همين افرادند كه- نه به صورت علىالبدل- متعلّق نهىاند (يعنى همه آنها منهى عنه هستند)- پس محبوبيت و مبغوضيت از ماهيت به افراد منتقل مىشود و لذا اجتماع اين دو صفت در فرد واحد- علىالظاهر- ممكن نيست.
و در مرحله دوم: كه امكان و عدم امكان اطاعت است مىگوئيم: امكان عرفى و بلكه عقلى اطاعت با اين نمازى كه همراه غصب است وجود ندارد. چرا كه عرفا اطاعت محقق نمىشود مگر با چيزى كه صرفا محبوب و بهطور خالص مورد رغبت مولى باشد. پس اگر چيزى باشد كه از جهتى، مورد بغض و نفرت مولى باشد، قطعا تحقق اطاعت با آن غيرممكن است.
و با اين بيان روشن مىشود كه آنچه برخى علما براساس قول به امتناع در بحث تقديم جانب امر يا نهى گفتهاند يعنى فرمودهاند جانب نهى بر امر مقدم است، بر مبنايى است كه ما ذكر كرديم. چون نماز با غصب معارضهاى نمىكند، امّا غصب با نماز
و لكنّ الصّلاة يعارضها الغصب.
حجج القائلين بالجواز 1- وقوع اجتماع الحكمين في الشريعة كثيرا، كالوجوب و الكراهة، مثل الصّلاة في الحمام أو الأمكنة القذرة و ما أشبه ذلك، فانّها اجتمع فيها الوجوب و الكراهة، بتقريب أن الأحكام الخمسة كلّها متضادة، سواء الحرمة و الوجوب أو الوجوب و الكراهة أو غيرهما.
2- القطع بأنّ من أمر بخياطة ثوب و نهى عن الكون في مكان مخصوص فخاطه فيه عدّ عرفا مطيعا و عاصيا من جهتين.
3- إنّ تعدد الجهة كاف في رفع التّضاد بين الحكمين.
و الجواب عن الأخير: بمنع كفاية تعدد الجهة كما يظهر بالتأمل في استدلالنا على المنع.
و عن الثاني: بمنع صدق الاطاعة في ذلك. نعم، بما انّ الخياطة واجب توصّلي، فلذلك سقط الأمر بخياطة الثوب بهذا الفرد المحرّم، لا انّه حصلت الاطاعة للأمر.
و من هذا يعلم انّه لا فرق في الواجب بين التّعبدي و التوصّلي في محل النزاع، غايته انّه اذا كان توصّليا يسقط الأمر بالاتيان به في ضمن الحرام، و اذا كان تعبديا فلا يسقط في ضمن الحرام، و لا تحصل الاطاعة إلّا في مورد عدم العلم بالحرام، فتحصل الاطاعة لأنّ الأمر موجود كما بيّناه، و النهي لم ينجّز لعدم العلم به.
معارضه مىكند (پس جانب نهى يعنى غصب بر جانب امر يعنى نماز مقدم مىگردد).
1- يك دليل اين است كه اجتماع دو حكم در شريعت، فراوان است از قبيل وجوب و كراهت در مثل نماز خواندن در حمام يا اماكن كثيف و آلوده و امثال اينها.
در اين موارد وجوب و كراهت اجتماع كردهاند. درحالىكه احكام پنجگانه همگى باهم تضاد دارند. چه اجتماع حرمت و وجوب باشد و چه اجتماع وجوب و كراهت باشد و چه غير اينها.
2- دليل دوم اين است كه قطع داريم اگر خياطى مأمور شده باشد لباسى را بدوزد و نيز نهى شده باشد از اينكه در مكانى مخصوص باشد ولى او در همان مكان خاص، خياطى لباس را انجام دهد، چنين شخصى در نزد عرف، از جهتى مطيع است و از جهت ديگر عاصى شمرده مىشود.
3- دليل سوم اين است كه تعدد جهت براى رفع تضاد بين دو حكم، كافى است.
و امّا جواب از دليل سوم اين است كه تعدد جهت كافى نيست، كما اينكه اين مطلب از تأمل و دقت در استدلال ما بر منع روشن مىشود. و امّا جواب از دليل دوّم اين است كه اطاعت در مورد فوق، صدق نمىكند. آرى البته چون خياطت واجب توصلى (و نه تعبّدى) است، امر به خياطت لباس با انجام همان فرد حرام هم ساقط مىشود، ولى اطاعت امر- البته- حاصل و محقق نمىشود.
و از اينجا معلوم مىگردد كه در محل نزاع ما، فرقى بين واجب تعبدى و توصلى نيست. نهايت اين است كه اگر واجب توصلى باشد، با انجام عمل در ضمن فرد حرام، أمر ساقط مىشود ولى اگر واجب تعبدى باشد، امر در ضمن فرد حرام ساقط نمىشود. و اطاعت حاصل نمىشود مگر در موردى كه علم به حرام وجود نداشته باشد كه در اين صورت (عدم علم به حرام) اطاعت محقق مىشود. چون- چنانكه بيان كرديم- امر موجود است و نهى هم منجّز نيست زيرا علم به نهى وجود ندارد.
و اما الجواب عن الأول: فهو أنّ الكراهة في مثل المقام ليس المراد منها درجة من المبغوضية فلا تجتمع مع المحبوبية، بل المراد منها نقصان درجة من المحبوبية و لا ضير في ذلك. و لكن النّهي الدّال على هذا المعنى من الكراهة يكون مجازيا، لأنّه ليس هو المعنى الحقيقي للنهي، أو يكون ارشاديا الى نقصان ثواب هذا الفرد من العبادة عن بقية أفرادها.
الخلاصة لا يمكن عقلا اجتماع الأمر و النهي، لأنّ كلا منهما و إن تعلّق بماهية لكن تترشّح المحبوبية و المبغوضية الى أفراد الماهية. و لا يمكن ايضا عرفا و لا عقلا الا طاعة بالفرد الّذي تنطبق عليه الماهيتان اذا كان النّهي تحريميا كالصّلاة في الدار المغصوبة. اما اذا كان تنزيهيا فيمكن اجتماعهما كالصّلاة في الحمام، لأن الكراهة هنا معناها قلة الثواب ظاهرا.
تمرينات 1- ما هي الأقوال في مسألة اجتماع الأمر و النهي؟
2- ما معنى واحد شخصي ذي جهتين؟
3- صلاة المحبوس في الأرض المغصوبة هل تعد من محل النزاع؟
4- ما هي حجة القول بالامتناع؟
5- ما هي حجة القول بالجواز؟
6- ما وجه الكراهة في العبادة و هي محبوبة؟
و امّا جواب از دليل اوّل اين است كه: مراد از كراهت در مثل چنين مقامى، درجهاى از درجات مبغوضيت نيست كه با محبوبيّت جمع نشود. بلكه مراد از كراهت، كمى درجهاى از محبوبيت است و چنين چيزى، اشكال ندارد. ولى نهىاى كه دال بر اين معناى از كراهت باشد، مجازى است، چرا كه اين نقصان محبوبيّت معناى حقيقى نهى نيست. و يا بايد اين نهى را ارشادى بدانيم (نه مولوى)، يعنى ارشاد به نقصان ثواب اين فرد از عبادت نسبت به ساير افرادش.
ظاهرا اجتماع امر و نهى از نظر عقلى ممكن نيست. چون گرچه هريك از امر و نهى به ماهيتى جداگانه تعلق مىگيرد امّا محبوبيت و مبغوضيت به افراد ماهيت سرايت مىكند و همچنين عرفا و عقلا ممكن نيست اطاعت با فردى كه هر دو ماهيت برآن منطبق است، صورت گيرد و اين در صورتى است كه نهى، تحريمى باشد مثل نماز در دار غصبى. و امّا اگر نهى، تنزيهى باشد اجتماع آن دو (امر و نهى) ممكن است مثل نماز در حمام، چون كراهت در اينجا ظاهرا به معناى كمى ثواب است.
1- اقوال در مسئله اجتماع امر و نهى كدام است؟
2- معناى واحد شخصى كه داراى دو جهت است چيست؟
3- نماز كسى كه در زمين غصبى زندانى شده، آيا در محل نزاع داخل است؟
4- دليل قول به امتناع چيست؟
5- دليل قول به جواز چيست؟
6- كراهت در عبادت- درحالىكه عبادت محبوب است- چه توجيهى دارد؟
(3) دلالة النّهي على الفساد اختلفوا في دلالة النّهي على الفساد في العبادات و المعاملات شرعا و لغة او شرعا فقط او في العبادات فقط على أقوال.
و الأظهر انّه يدل على الفساد في العبادات شرعا لا لغة دون المعاملات.
حجتنا على ذلك: اما في العبادات فلأنّ النهي يدلّ على تخصيص الأمر العام بها به. يعني يدلّ على عدم وجود الأمر بها، فاذا لم يكن بالعبادة أمر فلا امتثال فلا اطاعة، حيث انّها توقيفية، فكيف اذا نهي عنها.
و اما انّ ذلك في الشّرع لا اللغة، فمن حيث إن اللغة لا تدلّ على اكثر من أن تلك العبادة منهي عنها. اما كون كل عبادة لا بدّ أن يؤتى بها بقصد امتثال أمرها و لا أمر بها في المقام فتكون فاسدة، فهذه مقدمات خارجية شرعية لا تفهم من حاق لفظ النّهي لغة فتكون الدلالة شرعية، أي بمعونة المقدمات الخارجية الشرعية. بمعنى أنّا نعرف فسادها من تلك المقدمات الشرعية و من النّهي.
و اما عدم دلالة النهي على الفساد في المعاملات، فلأن المعاملة لا تحتاج في صحتها و ترتب آثارها عليها الى قصد القربة و الامتثال، فغاية ما يدلّ النهي عنها اذا لم يكن ارشاديا، هو أن يدلّ على حرمتها
علما در دلالت نهى بر فساد در عبادات و معاملات از حيث شرعى و لغوى، يا شرعا فقط يا در عبادات فقط، اختلاف كردهاند و بر چند قولند. و اظهر آن است كه فقط در عبادات- نه در معاملات- شرعا دال بر فساد است و نه از حيث لغوى.
دليل ما بر اين مدعا اين است كه در عبادات وقتى نهى وارد شود دليل بر اين است كه امر عام به عبادات، با آن نهى تخصيص خورده است. يعنى دال بر اين است كه امر نسبت به آن عبادت وجود ندارد. و وقتى نسبت به عبادتى امر وجود نداشته باشد امتثالى در كار نيست و در نتيجه اطاعتى محقق نمىشود. چرا كه عبادات توقيفى هستند، چه رسد آنجا كه از عبادتى نهى شده باشد (يعنى به طريق اولى، امتثال و اطاعتى در كار نخواهد بود).
و امّا اينكه گفتيم اين دلالت بر فساد از حيث شرع است نه لغت، بدين خاطر است كه لغت بر بيش از اين دلالت ندارد كه اين عبادت، مورد نهى واقع شده است. امّا اين كه هر عبادتى بايستى با قصد امتثال امرش انجام شود و در اينجا امرى نيست پس فاسد است، اينها مقدمات خارجيه شرعيهاى است كه از لفظ نهى- لغويا- فهميده نمىشود، پس اين دلالت بر فساد، شرعى است يعنى به كمك مقدمات خارجيه شرعيه به دست مىآيد. بدين معنا كه ما فساد اين عبادت را از آن مقدمات شرعيه و از نهى به دست مىآوريم.
و امّا اينكه نهى در معاملات، دلالتى بر فساد ندارد بدين خاطر است كه معامله در صحت و ترتّب آثارش احتياجى به قصد قربت و امتثال ندارد. پس نهايت دلالت نهى در معامله- اگر نهى ارشادى نباشد (بلكه مولوى باشد)- اين است كه آن معامله حرام
و هو غير مانع من ترتب آثارها عليها، لأنها لا تحتاج في صحتها الى نيّة التّقرب و الامتثال.
نعم، لو فهمنا من النهي بقرينة أو من دليل خارجي عدم ترتب الأثر على تلك المعاملة المنهيّ عنها، كان ذلك دليلا على فسادها، لأنّ عدم ترتب الأثر عليها معناه فسادها، لكن ذلك لا يكون من دلالة لفظ النّهي، حيث انّه لا يدلّ على اكثر من أنّها منهي عنها و هو أعمّ من عدم الصّحة.
فظهر من هذا أنّ مورد النزاع في هذه المسألة هو أن يرد أمر بعبادة أو رخصة بمعاملة ثم يرد نهي عن بعض افرادهما او استثناء لبعض المكلفين بها، مثل النّهي عن صلاة الحائض او النّهي عن البيع وقت النداء لصلاة الجمعة، مما كان بين مورد الأمر او الرخصة و بين مورد النهي عموم و خصوص مطلق، بخلاف مسألة اجتماع الأمر و النّهي التي يكون بين مورديهما عموم و خصوص من وجه و هناك فروق أخر.
الخلاصة العبادة اذا نهي عنها تكون باطلة، و المعاملة اذا نهي عنها لا تكون باطلة، بل يترتب عليها أثرها إلّا اذا دلّت قرينة او دليل خارجي على عدم ترتّب ذلك الأثر.
است و اين حرمت، مانع از ترتب آثار برآن معامله نمىشود، چرا كه صحت معامله احتياج به قصد قربت و امتثال ندارد.
آرى، اگر از اين نهى در معامله، با كمك قرينه و يا با دليل خارجى فهميديم كه بر اين معامله، اثر مترتب نمىشود، اين خود دليل بر فساد معامله است، چرا كه عدم ترتب اثر بر معامله، به معناى فساد آن است. امّا اين مطلب از دلالت لفظ نهى نيست، چرا كه لفظ نهى بر بيش از اين دلالت ندارد كه آن معامله، مورد نهى واقع شده است و اين معنا، اعم از نادرستى و عدم صحت معامله است.
پس روشن شد كه مورد نزاع در اين مسئله اين است كه امرى نسبت به عبادتى وارد شده باشد و يا اجازه و رخصتى نسبت به معاملهاى وارد شده باشد و آنگاه نهىاى نسبت به بعضى افراد عبادت يا معامله مزبور وارد شود يا استثنايى در مورد بعضى از كسانى كه مكلّف بدان تكليفاند وارد شود. مثل اينكه از نماز حائض نهى شده و يا از خريدوفروش در هنگام اذان نماز جمعه نهى شده است. در اين موارد بين مورد امر يا رخصت و بين مورد نهى، رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار است.
برخلاف مسئله اجتماع امر و نهى كه بين دو طرف، نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. و البته فرقهاى ديگرى نيز در اينجا (بين مسئله اجتماع امر و نهى و مسئله دلالت نهى بر فساد) وجود دارد.
عبادت اگر مورد نهى واقع شود، باطل است. و معامله اگر مورد نهى واقع شود، باطل نيست، بلكه اثر آن برآن بار مىشود مگر اينكه قرينهاى يا دليل خارجىاى دلالت كند بر اينكه اثر معامله برآن بار نمىشود.
تمرينات 1- اذا ورد «لا تصل بجلد الميتة» فهل تصح الصلاة به؟
2- هل يجوز البيع وقت صلاة الجمعة مع نزول آية: (إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ)(1)و هل ينتقل المبيع الى المشتري و الثمن الى البائع؟
3- ما الفرق بين هذه المسألة و مسألة اجتماع الأمر و النهي؟
1) سورة الجمعة، الآية 9.
1- وقتى از ناحيه شارع وارد شود كه «با پوست مردار نماز نخوان» آيا نماز با آن صحيح است؟
2- آيا بيع در هنگام نماز جمعه صحيح است با اينكه آيه قرآن مىگويد: «وقتى در روز جمعه نداى نماز جمعه داده شد، به سوى ذكر خدا بشتابيد و بيع را رها كنيد»(1)؟ و آيا مبيع به مشترى و ثمن به بايع منتقل مىشود؟
3- فرق بين اين مسئله (دلالت نهى بر فساد) با مسئله اجتماع امر و نهى چيست؟
1) سوره جمعه، آيه 10.
الباب الثّالث المفاهيم و فيه ثلاثة مباحث (1) مفهوم الشرط تعريفه مفهوم الشّرط (هو انتفاء الحكم المشروط عند انتفاء شرطه) لا إثبات حكم جديد، بل يرجع الحكم الأول قبل الشّرط، فان كان الاباحة رجعت و إن كان الحرمة رجعت و هكذا.
فمفهوم نحو «إن جاءك زيد فأكرمه» «إن لم يجئك فلا يجب إكرامه» لا أنّ مفهومه «فلا تكرمه» بمعنى حرمة إكرامه كما ذكره بعضهم. نعم، إن أريد من (لا) هو نفي الوجوب كان هو المفهوم الّذي بيّناه.
و الظاهر دلالة الشرط التزاما على المفهوم.
و الدليل على ذلك هو التّبادر الّذي يبعد ممن عرف محاورات أهل اللّسان و تتّبعها ان ينكره. و ما روى في الوسائل عن أبي بصير المرادي قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن الشاة تذبح فلا تتحرك و يهراق منها دم عبيط،
و در اين باب، سه مبحث است
مفهوم شرط به معناى «انتفاى حكم مشروط هنگام انتفاى شرط آن است» نه اينكه حكم جديدى اثبات شود. بلكه حكم اول قبل از شرط دوباره بازمىگردد. يعنى اگر حكم قبلى اباحه بوده، بازمىگردد و اگر حرمت بوده، برمىگردد و همينطور احكام ديگر.
پس مفهوم جمله شرطيه «اگر زيد به نزد تو آمد اكرامش كن» اين است كه اگر زيد به نزد تو نيامد، اكرامش واجب نيست. نه اينكه مفهومش اين باشد «او را اكرام مكن» بدين معنا كه اكرامش حرام باشد، چنانكه بعضى چنين گفتهاند! آرى، اگر مراد از «لا» نفى وجوب باشد، مفهوم همان است كه ما بيان كرديم.
و ظاهر اين است كه شرط به نحو دلالت التزامى، بر مفهوم دلالت دارد. و دليل اين مدعى، تبادر است و كسى كه با محاورات اهل زبان آشنا باشد، بعيد به نظر مىرسد كه منكر اين تبادر باشد. و دليل ديگر روايتى است كه در كتاب وسائل الشيعة از ابو بصير مرادى نقل شده است كه مىگويد: «از امام صادق (ع) درباره گوسفندى سؤال كردم كه ذبح مىشود و از حركت مىافتد امّا هنوز خون تازه از بدنش خارج مىشود؟ حضرت
فقال: «لا تأكل، انّ عليا عليه السّلام كان يقول: اذا ركضت الرّجل أو طرفت العين فكل» فان الامام عليه السّلام استدلّ على حرمة الأكل بمفهوم كلام أمير المؤمنين عليه السّلام.
و ما يقال في منع دلالة المفهوم بأنّه ربما يخلفه شرط آخر نحو «اذا خفي الأذان فقصّر صلاتك» و «اذا خفيت الجدران فقصّر»، فهذا لا يكون مانعا من الدلالة على المفهوم، حيث نحن لا ننكر إمكان ذلك. و لكن نقول:
بأنّ ظاهر جملة الشرط هو ترتّب الجزاء على الشّرط بنحو التّرتب على العلة المنحصرة يعني على شرط واحد. غايته إذا دلّ دليل على وجود شرط آخر يخلف هذا الشرط المذكور يخصّص المفهوم حينئذ بمخصص و هو منطوق الشرط الآخر، فيكون معنى «إن خفي الأذان فقصّر» «إن لم يخف الأذان فلا تقصّر إلّا اذا خفيت الجدران فقصّر ايضا».
و قد اختلفوا في مثل صيغ الأوقاف و النذور و الأيمان و نحوها اذا كانت مشروطة او موصوفة مثلا نحو «وقفت داري على العلماء الصلحاء» او «ان كانوا صلحاء». فقد قيل ان لا مفهوم لها، بحجة أن قضية المفهوم هو انتفاء الحكم عند انتفاء شرطه عمّا يمكن ثبوته له، و الموضوع هنا و هو الدّار مثلا، لا يمكن بعد وقفها على العلماء الصلحاء وقفها على غيرهم. و قد قيل انّ لها مفهوما، و هو الحقّ، لأنّ صحته منوطة بتبادره عند أهل المحاورات و صحة ابرازه باللفظ. و هنا يصحّ أن يقال «وقفت داري على العلماء الصلحاء، لا على
فرمود: از آن مخور، چرا كه على (ع) مىفرمود: وقتى پاى حيوان تكان خورد و يا چشمانش بسته شد، آنگاه بخور». در اين روايت امام صادق (ع) با مفهوم كلام على (ع) بر حرمت خوردن (قبل از تكان خوردن پا و يا بسته شدن چشم حيوان) استدلال فرموده است.
برخى گفتهاند دلالت شرط بر مفهوم ممنوع است چرا كه چهبسا شرط ديگرى، جانشين شرط اول شود مثل «وقتى صداى اذان شهر مخفى شد، نمازت را شكسته بخوان» و «وقتى ديوارهاى شهر مخفى شد، نمازت را قصر بخوان»! چنين چيزى مانع از دلالت شرط بر مفهوم نيست، چرا كه ما امكان جانشينى شرطى به جاى شرط ديگر را انكار نمىكنيم. ولى مىگوئيم: ظاهر جمله شرطيه اين است كه جزاء بر شرط مترتب مىشود و اين ترتب به نحو ترتب بر علت منحصره است يعنى ترتب بر شرط واحد. نهايت اينكه اگر دليلى بر وجود شرط ديگر داشتيم كه جانشين شرط مذكور مىشود، در اين صورت مفهوم به وسيله مخصّصى تخصيص مىخورد و آن مخصّص، منطوق شرط ديگر است. پس معناى «اگر صداى اذان مخفى شد، نماز را شكسته بخوان» اين است كه «اگر صداى صداى اذان مخفى نشده نماز را مشكن مگر اينكه ديوارهاى بلد مخفى شود كه در اين صورت نيز نماز را بشكن».
و علما در امثال صيغههاى وقف، نذر و قسم و نظاير آنها- در صورتى كه مشروط يا موصوف باشند- اختلاف كردهاند نظير: «وقف نمودم خانهام را بر علماء صالح» يا «وقف نمودم خانهام را بر علما به شرط اينكه صالح باشند». در اين موارد گفته شده كه اين عبارات مفهوم ندارند چون مقتضاى مفهوم اين است كه با انتفاء شرط، حكم نيز از آنچه كه برايش ممكن الثبوت است برداشته شود. و موضوع در اينجا- مثلا- خانه است كه پس از وقف آن براى علماء صالح ديگر امكان وقفش بر غير آنها وجود ندارد. ولى قول ديگر اين است كه اين عبارات، مفهوم دارند و همين قول، حق است زيرا صحت مفهوم، منوط به تبادر آن در نزد اهل محاوره و درستى ابراز آن با لفظ است. و در اينجا صحيح است گفته شود: «وقف نمودم خانهام را بر علماء صالح، نه
غيرهم». نعم، لا فرق بينها و بين غيرها، إلّا أنّه لا يمكن أن يخلف الشرط و الوصف فيها شرط أو وصف آخر، لأن الصيغة اذا جرت لا يمكن تبديلها. و هذا جار في النّذور و غيرها ايضا، فاذا قال: الناذر مثلا: «للّه عليّ كذا إن عوفي ولدي» فقد تمّ نذره على هذا الشرط المعيّن و جرت الصيغة عليه، و لا يمكن أن يخلف الشرط المذكور شرط آخر في هذا النذر بأن يقول بعد فصل كثير: «او إن تبدّل مرض ولدي بغيره من الأمراض السّهلة»، لأنّه خلاف ما وقع عليه النّذر.
إلفات نظر في كثير من الجمل الشرطية ينتفي موضوع الجزاء اذا انتفى الشرط، لأنّ الشّرط سيق و جيء به لأجل إثبات الموضوع، فلا يكون فيها مفهوم اذا انتفى الشرط لانتفاء الموضوع حينئذ نحو: (لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً)(1)، و نحو: «إن ولد لك ولد فاختنه».
هذا و ربما استعمل الشرط ايضا في المقتضي دون العلة مثل كثير من الأخبار الواردة في ذكر المستحبات المترتبة عليها الآثار. مثل «إن زرت الحسين عليه السّلام غفر اللّه لك» و «إن صمت تطوّعا غفر اللّه لك» و أمثالها. في حين انّه جاء في الأخبار ايضا أنّ ترك الصّلاة و منع الزكاة يمنعان من غفران الذنوب. فمقتضى الجمع بين الطائفتين أن تحمل الأولى على المقتضي
1) سورة النور، الآية 33.
بر غير آنها». آرى، فرقى بين اين صيغهها و غير اينها وجود ندارد، الّا اينكه در اين صيغهها، امكان ندارد كه شرط يا وصف ديگرى جانشين شرط و وصف مذكور در آنها شود، چرا كه صيغه وقتى جارى شد، ديگر امكان تبديل آن وجود ندارد. و همين مطلب در نذرها و امثال آنها نيز جارى است. مثلا وقتى نذركننده بگويد: «اگر فرزندم خوب شود بر گردن من براى خداست كه فلان كار را انجام دهم» در اين صورت نذر اين شخص با اين شرط معيّن تمام است و صيغه برآن جارى مىشود و ديگر ممكن نيست كه شرط ديگرى به جاى شرط مذكور در نذر فوق قرار گيرد مثل اينكه بعد از فاصله زمانى ممتد بگويد: «يا اگر بيمارى سخت فرزندم تبديل به بيمارى آسانى شود ...». چرا كه چنين شرطى برخلاف چيزى است كه نذر بر روى آن واقع شده است.
در بسيارى از جملات شرطيه، وقتى شرط منتفى گردد، موضوع جزاء اصلا منتفى مىشود چرا كه در اين موارد، اصولا شرط براى اثبات موضوع، بيان شده و آمده است. در اين جملات، وقتى شرط منتفى گردد، مفهوم وجود ندارد چرا كه اصلا موضوع منتفى مىگردد، مثل آيه «كنيزكان خود را بر زنا اكراه نكنيد اگر خودشان مىخواهند محفوظ بمانند»(1). و مثل: «اگر فرزندى برايت متولد شد، او را ختنه كن».
و نكته ديگر اينكه چهبسا شرط در مقتضى استعمال شود نه در علت، مثل بسيارى از اخبارى كه در باب مستحبات وارد شده، يعنى مستحباتى كه آثارى بر آنها مترتب مىشود. مثل «اگر امام حسين (ع) را زيارت كنى، خداوند تو را مىبخشد» و «اگر براى خدا به صورت مستحبى روزه بگيرى خداوند تو را مىآمرزد» و نظاير اينها. درحالىكه از سوى ديگر در روايات آمده كه ترك نماز و منع زكات، مانع بخشايش گناهان مىشوند. پس مقتضاى جمع بين دو دسته اخبار اين است كه دسته اول بر مقتضى حمل شود نه بر علت تامّه. و ظاهرا اين حمل شرط بر مقتضى، مجاز
1) سوره نور، آيه 33.
دون العلة التامة. و الظاهر انّه يكون مجازا لتبادر العلية التامة من الشرط، و قد يستعمل في غير ذلك ايضا.
الخلاصة (أ) الحكم المشروط بشرط دلالته على المفهوم ظاهرة بحكم التبادر؛ لكن اذا لم يكن الشرط سيق به لأجل إثبات الموضوع نحو «إن ولد لك مولود فسمّه».
(ب) اذا جاء في جملة أخرى شرط آخر لذلك الحكم فظاهر الجملتين المشروطتين بالشرطين لحكم واحد، هو تخصيص أحد المفهومين بمنطوق الآخر، و هذا لا يجري في الأوقاف و النّذور المشروطة و أمثالها، لعدم جواز تخلّف شرط لشرطها لانتهاء الصيغة.
(ج) قد يخرج الشّرط عن ظاهر دلالته على العلّية التامة الى الدّلالة على الاقتضاء دون العلية مجازا، كمثل «من حجّ غفر له» فانّ له موانع ان عدمت صار الحجّ علة تامة للغفران.
تمرينات 1- ما مفهوم الشرط؟ و هل تمنع الدلالة عليه أن يخلف الشرط شرط آخر؟
2- هل هناك مفهوم في مثل «اذا بلغ الصبي سن البلوغ كلف بتكاليف الرجال» و «اذا أمنى كلف» و «اذا نبت الشعر الخشن على عانته كلف»؟
3- هل لمثل قولنا «اذا حججت فطف بالبيت» مفهوم؟
است چرا كه از شرط، (گرچه) عليّت تامّه متبادر مىشود، ولى گاهى شرط در غير اين موارد نيز بهكارمىرود.
الف) حكمى كه مشروط به شرطى است، دلالتش بر مفهوم براساس تبادر، روشن است. البته اين دلالت در صورتى است كه شرط براى اثبات موضوع نيامده باشد مثل «اگر فرزندى برايت متولد شد، اسمى برايش بگذار».
ب) اگر در جمله ديگرى، شرط ديگرى براى حكم مشروط بيايد، ظاهر اين دو جمله كه دو شرط براى حكم واحد بيان مىكنند اين است كه مفهوم يكى با منطوق ديگرى تخصيص مىخورد. و اين نكته در صيغههاى وقف و نذر مشروط و امثال آنها جارى نيست، چرا كه پس از تماميت صيغه، ديگر جانشين شرطى به جاى شرط اول، جايز نيست.
ج) گاهى شرط از ظاهر دلالتش بر عليت تامّه خارج مىشود و دال بر اقتضا مىشود نه عليت تامه و اين دلالت، مجازى است مثل: «كسى كه حج بجا آورد، خداوند او را مىآمرزد». در اينجا موانعى براى غفران هست كه اگر آن موانع برداشته شود، حج علت تامه غفران مىشود.
1- مفهوم شرط چيست؟ و آيا دلالت بر مفهوم مانع مىشود كه شرطى جانشين شرط اول شود؟
2- آيا در جملاتى مثل «وقتى كودك به سن بلوغ برسد، به تكاليف مردان مكلّف مىشود» و «وقتى منى از او خارج شود، مكلّف مىشود» و «وقتى موى خشن بر اطراف آلتش برويد، مكلّف مىشود» مفهوم وجود دارد؟
3- آيا در اين جمله كه مىگوئيم: «وقتى حج بجا مىآورى به دور خانه طواف كن» مفهوم وجود دارد؟
(2) مفهوم الوصف تعريفه: مفهوم الوصف (هو انتفاء حكم لموصوف عند انتفاء وصفه) و اختلف الأصوليون في تعليق الحكم على الوصف، مثل «في الغنم السائمة زكاة» فقال بعضهم بثبوت المفهوم فيه و حجّيته، و قال بعضهم بالعدم.
و الظاهر ثبوت المفهوم التزاما بدليل التبادر الى الفهم من المثال المذكور انّه ليس في المعلوفة زكاة، و كذا نظائره، ممّا ليس فيه قرينة.
و يمكن الاستدلال عليه بما روى أنّ رجلا قال لأمير المؤمنين عليه السّلام صف لي العاقل. فقال: «من يضع الأمور في مواضعها» فقال: صف لي الجاهل فقال عليه السّلام: «قد فعلت» يعني بدلالة المفهوم.
و استدل المثبتون ايضا بأنّه لو لا ذلك لعرى الوصف عن الفائدة، و أجاب النافون بأنّ الفوائد كثيرة لا تنحصر في العلّية الّتي مبنى دلالة المفهوم عليها.
و ذكروا من الفوائد شدّة الاهتمام بحكم متعلّق الوصف، كأن يكون المخاطب مالكا للسّائمة في المثال المذكور.
و جوابه: أنّ ذلك غير كاف في ذكر الوصف، و ان كفى فهو قرينة حالية تخرج المقام عن محلّ النّزاع.
مفهوم وصف به معناى «انتفاء حكم موصوف در هنگام انتفاء وصف آن است» و علماء اصول در تعليق حكم بر وصف اختلافنظر دارند، مثل «در گوسفند چرايى زكات وجود دارد». برخى علماء اصول در وصف قائل به ثبوت مفهوم و حجيّت آن هستند و بعضى قائل به عدم مفهوم مىباشند. ولى به نظر ما ظاهرا براى وصف، مفهوم وجود دارد و دلالت بر مفهوم، التزامى است و دليل اين مدعا اين است كه از مثال مذكور چنين متبادر به ذهن مىشود كه در گوسفند علفخوار زكات وجود ندارد. و همينطور است مثالهاى ديگرى كه در آنها قرينهاى هم وجود ندارد.
و مىتوان بر مفهوم وصف با روايت ذيل استدلال كرد: «شخصى به امير المؤمنين (ع) عرض كرد: عاقل را براى من توصيف كن. حضرت فرمود: عاقل كسى است كه هر امرى را در جايگاه خود قرار مىدهد. آن شخص عرض كرد: اينك جاهل را براى من توصيف كن. حضرت فرمود: اين كار را انجام دادم» يعنى براساس دلالت مفهوم، توصيف جاهل نيز با همان كلام اول، صورت گرفته است.
و كسانى كه قائل به ثبوت مفهوم وصف هستند- همچنين- استدلال كردهاند كه اگر وصف، مفهوم نداشته باشد خالى از فائده مىشود. ولى منكرين جواب دادهاند كه فوائد وصف زياد است و منحصر در عليت ... كه مبناى دلالت وصف بر مفهوم است- نمىباشد.
و علما يكى از فوائد وصف را شدت اهتمام و توجه به حكم مربوط به متعلّق وصف دانستهاند. مثل اينكه مخاطب، مالك گوسفند چرايى- در مثال مذكور- باشد. و جواب اين مطلب اين است كه اين مقدار فائده، براى ذكر وصف كافى نيست. و اگر كافى باشد اين خود قرينه حاليهاى است كه اين مقام و مورد را از محل نزاع خارج مىكند.
و ذكروا من الفوائد أن تكون المصلحة مقتضية لاعلام المخاطب حكم الموصوف بالنّص و ما عداه بالبحث و الاجتهاد.
و جوابه: أنّ وجود مثل هذا المورد أول الكلام و هو محلّ النّزاع، إذ لم يعهد من سنّة الشارع مثل ذلك، و الاحتمال الوهمي لا يعوّل عليه، و لو علم من الشارع هذا الغرض انتقض الفرض، إذ يكون ذلك قرينة حالية او مقالية على المراد و يخرج المقام عن المتنازع فيه.
و ذكروا من الفوائد وقوع السؤال عن خصوص الموصوف و ورود الجواب على طبقه.
و جوابه: أنّ ذلك قرينة كالسّابق.
و كذلك ورود الوصف على الغالب، لأنّه اذا علم من الخارج أنّ هذا الوصف وارد مورد الغالب فهو ايضا من المواقع الّتى وردت فيه قرينة دالة على خلاف ما وضعت الجملة الوصفية له و ذلك مثل: (وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ)(1). مع العلم بتحريم الرّبيبة في غير الحجر ايضا و إن كان الغالب كونهنّ في الحجور، و لا مانع من التزام المجازية في الموارد المذكورة كلّها.
1) سورة النساء: الآية 23.
و نيز علما يكى از فوائد وصف را چنين ذكر كردهاند كه: مصلحت اقتضا مىكند كه حكم موصوف (مثل گوسفندچرانى) به وسيله نصّ به مخاطب اعلام شود و حكم آنچه كه موصوف به وصف مذكور نيست (مثل گوسفند علفخوار) از راه بحث و اجتهاد به دست آيد. و جواب اين مدعى اين است كه: وجود مثل چنين موردى، اول كلام و محل نزاع است زيرا در سنت شارع مقدس چنين چيزى سابقه نداشته است. و صرف احتمال وهمى در اينجا قابل اعتماد و اتكاء نيست. و اگر علم داشته باشيم كه غرض شارع چنين چيزى بوده است، غرض ما منتفى مىشود زيرا اين خود قرينه حاليه يا مقاليه بر مراد و مقصود مىشود و ديگر مورد را از محل نزاع خارج مىكند.
و يكى ديگر از فوائدى كه براى ذكر وصف گفتهاند اين است كه چون سؤال از خصوص موصوف است، جواب نيز برطبق سؤال وارد مىشود. و جواب اين مدعى اين است كه خود اين نكته،- همچون نكته قبلى- قرينه محسوب مىشود و بحث ما در جايى است كه قرينه نباشد.
و همينطور است (يعنى مفهوم ندارد) آنجايى كه وصف بنا بر اغلبيت وارد شده باشد. چون اگر از خارج علم داشته باشيم كه وصفى بنا بر اغلبيت وارد شده است، آن مورد از مواردى خواهد بود كه قرينهاى وجود دارد و اين قرينه دالّ برخلاف معنايى است كه جمله وصفيه براى آن وضع شده است. و مثال اين مورد آيه «و ربيبه (دختر زن) هايى كه در دامن شما هستند (و با شما زندگى مىكنند)»(1)مىباشد. ما علم داريم كه ربيبه (دختر زن) و لو در دامن مرد و در خانه او هم نباشد بر شوهر زن حرام است، گرچه غالب آن است كه اين دخترها در خانه مردان هستند.
و مانعى ندارد كه ما در تمام موارد مذكور (كه قرينه وجود دارد) قائل به مجازيت (استعمال وصف) شويم.(2)
الخلاصة الحكم اذا علّق على وصف، يكون له ظهور- بحكم التّبادر- في انّه يدور مع الوصف وجودا و عدما. نعم، قد يخرج الوصف عن ذلك بقرائن حالية او مقالية فيخرج بذلك عن مورد النّزاع و هو مقام الخلوّ عن القرينة.
تمرينات 1- ما هو مفهوم الوصف؟
2- ما دليل المثبتين؟
3- هل في وصف الربائب باللاتي في الحجور في قوله تعالى (وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ) مفهوم؟
حكم وقتى معلّق بر وصف شود، به حكم تبادر عرفى ظهور در اين دارد كه آن حكم وجودا و عدما دائر مدار وصف است.
آرى، گاهى وصف از اين حالت- با قرائن حاليه يا مقاليه- خارج مىشود (و ديگر مفهوم ندارد) و چنين وصفى در حقيقت از محل نزاع بيرون است چرا كه محل نزاع موردى است كه قرينهاى در كار نباشد.
1- مفهوم وصف چيست؟
2- دليل قائلين به مفهوم وصف چيست؟
3- آيا در وصف «الربائب اللّاتى فى الحجور» در آيه قرآن (وَ رَبائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُمْ) مفهوم وجود دارد؟
(3) مفهوم الغاية تعريفه: مفهوم الغاية (هو انتفاء الحكم المغيّى بغاية بعد تلك الغاية) و الحقّ انّ التّحديد الى غاية يوجب انتفاء الحكم المحدود بعدها كما نقل عن الأكثر للتّبادر، و لأنّه لو لا ذلك لما كان للغاية ثمرة، و ربما يخرج عن هذا المفهوم بالقرينة.
و الغاية ربما تكون قيدا للموضوع نحو «بقاؤك في داري الى يوم الجمعة أحلّه لك» و ربما تكون قيدا للحكم نحو «بقاؤك في داري أحلّه لك الى يوم الجمعة». و هذا يكون أظهر في الدلالة على المفهوم. و أمّا نفس الغاية فهل هي داخلة في حكم المغيّى او خارجة خلاف.
و الأظهر انّه لا دلالة للّفظ على شيء من ذلك، فربما تكون الغاية خارجة، و ربما تكون داخلة بالقرينة.
نعم، اذا لم تكن قرينة فالأصل عدم الدّخول.
و أمّا ما فصّله بعض الفحول في المقام من أنّ الغاية اذا كانت قيدا للحكم فتكون هي و ما بعدها خارجين قطعا، و لا ينبغي أن تكون موردا للنزاع نحو «كلّ شيء لك حلال حتى تعرف انّه حرام»، و ان كانت قيدا للموضوع نحو «سر الى البصرة» كانت هي و ما بعدها موردا للنّزاع، فيمكن المناقشة فيه بأنّ الّتي تكون قيدا للحكم ايضا محتملة للوجهين.
و لكن في المثال المذكور و هو ...
مفهوم غايت اين است كه حكمى كه مقيد به غايتى است، بعد از آن غايت منتفى شود. و حق اين است كه محدود كردن يك حكم به يك غايت موجب مىشود كه آن حكم مقيّد، بعد از آن غايت منتفى شود، كما اينكه اين قول از اكثر علما نقل شده و دليل بر اين قول، تبادر است. و دليل ديگر اينكه اگر غايت مفهوم نداشته باشد، پس براى آن ثمرهاى نخواهد بود. و البته غايت چهبسا- به خاطر قرينه- از اين حالت خارج شود.
و غايت گاهى قيد موضوع است مثل: «ماندنت در خانه من تا روز جمعه را بر تو حلال مىكنم» و گاهى غايت، قيد حكم است مثل: «ماندنت در خانهام را بر تو تا روز جمعه حلال مىكنم». و دوّمى در دلالت بر مفهوم، اظهر است. و امّا در اينكه خود غايت در حكم مغيّا داخل است يا از آن خارج است، بين علما اختلاف است. و اظهر اين است كه خود لفظ دلالتى بر اين مسئله ندارد و لذا چهبسا در بعضى موارد غايت خارج باشد و در بعضى موارد، داخل باشد و اين بسته به قرينه است. آرى، در جايى كه قرينهاى نيست، اصل اين است كه غايت در مغيّا داخل نيست.
و امّا بعضى علما در اين مقام قائل به تفصيل شدهاند و گفتهاند اگر غايت، قيد حكم باشد، غايت و آنچه پس از غايت است، قطعا از مغيّا خارجند و محل نزاع نمىتوانند باشند مثل «هر چيزى بر تو حلال است تا آنجا كه بدانى حرام است». و امّا اگر غايت، قيد موضوع باشد مثل «سير كن تا بصره»، غايت و پس از آن مورد نزاع است. امّا در اين تفصيل مىتوان مناقشه كرد و در غايتى كه قيد حكم است احتمال هر دو وجه (دخول و خروج از مغيّا) وجود دارد. و امّا در مثال مذكور يعنى «هر چيزى
«كلّ شيء لك حلال» الغاية و ما بعدها خارجان قطعا لدلالة منطوق الغاية عليه و هو معرفة الحرام، و لأنّ الغاية فيه ليس لها حدّ أوّل و حدّ آخر حتى يصحّ أن تدخل في موضع النزاع، لأنّ الغاية اذا لم يكن لها حدّان، بل كانت فورية، فلا يعقل أن تدخل في موضع النّزاع.
و لكن اذا غيّرنا الغاية و قلنا «كل شيء لك حلال حتّى يوم الجمعة» كانت موردا للنّزاع، لأنّ للجمعة حدّين، أولا و آخرا.
الخلاصة (أ) انّ الحكم المغيّى بغاية ينتفي بانتفاء الغاية، بحكم التّبادر، و انّ الغاية قد تكون قيدا للموضوع، و قد تكون قيدا للحكم. و اذا كانت قيدا للحكم تكون دلالتها على المفهوم أظهر.
(ب) لا دلالة لجملة الحكم المغيّى بغاية على خروج الغاية عن حكم المغيّى بها او دخولها فيه إلّا بقرينة. هذا اذا كانت الغاية غير فورية، و أمّا اذا كانت فورية و ليس لها حدّان أوّل و آخر، فتكون خارجة عن حكم المغيّى بغير شك.
تمرينات 1- ما هو مفهوم الغاية؟
2- الغاية داخلة في حكم المغيى او خارجة؟
3- اذا قلنا «سر الى بغداد» أ يجب السير في داخل بغداد أم لا؟
بر تو حلال است» غايت و ما بعد آن قطعا از مغيّا خارجند چرا كه منطوق غايت يعنى شناخت حرام، بر اين خروج دلالت دارد. و نيز به دليل اينكه غايت در اينجا به گونهاى است كه حدّ اول و حدّ دوم ندارد تا در محل نزاع داخل شود. چرا كه وقتى غايت، داراى دو حد اوّل و آخر نيست بلكه غايت فورى (دفعى) است، ديگر معقول نيست كه در محل نزاع داخل گردد.
و امّا اگر غايت را تغيير دهيم و بگوئيم: «هر چيزى براى تو حلال است تا روز جمعه» مىتواند مورد نزاع باشد چون جمعه داراى دو حدّ است: اول روز جمعه يا آخر روز جمعه؟
الف) حكمى كه مقيّد به غايتى باشد، با انتفاء غايت، منتفى مىشود و دليل اين مدعا، تبادر است و غايت گاهى قيد موضوع است و گاهى قيد حكم است. و آنجا كه غايت قيد حكم است، دلالتش بر مفهوم، آشكارتر است.
ب) جملهاى كه حكم مقيّد به غايت در آن آمده، دلالتى بر خروج غايت از حكم مغيّا و يا دخول آن در حكم مغيّا ندارد مگر اينكه قرينهاى در كار باشد. اين در صورتى است كه غايت غير فورى (غير دفعى) باشد. و امّا اگر غايت فورى باشد و دو حدّ اول و آخر نداشته باشد، بدون شك از حكم مغيّا خارج است.
1- مفهوم غايت چيست؟
2- غايت در حكم مغيّا داخل است يا خارج است؟
3- وقتى بگوئيم «سير كن تا بغداد» آيا سير در داخل خود بغداد هم واجب است يا نه؟
الباب الرّابع العموم و الخصوص و فيه ثمانية مباحث (1) العام و الخاص تعريفهما: العام (هو لفظ شامل لجميع الافراد الّتى تحته) و الخاصّ غيره و هما قد يكونان نسبيين فمثل (العلماء) عام بالنسبة الى (الفقهاء) و خاص بالنسبة الى (الرجال).
الفاظهما: لا اشكال في وجود ألفاظ تدلّ على العموم الاستغراقي لجميع الأفراد حقيقة، و على الخصوص مجازا و ذلك بالوضع نحو «كلّ و جميع» للتّبادر.
و ربما تكون الدلالة بمقدمات الحكمة كما في الجمع المحلّى باللّام، حيث لا عهد على قول. و تقريرها هي: أنّ الحكيم اذا أمر مثلا بتوقير الرجال الداخلين في مجلسه، ...
و در اين باب هشت مبحث است
«عام لفظى است كه شامل جميع افرادى كه زيرمجموعهاش هستند، بشود» و خاص، غير آن است. و عام و خاص گاهى نسبى هستند مثل «علماء» كه نسبت به «فقهاء» عام است و نسبت به «رجال» خاص است(1).
بلا اشكال ما الفاظى داريم كه حقيقتا دال بر عموم استغراقى (شمولى) نسبت به جميع افراد هستند و دلالت آنها بر خصوص، مجازى است و اين ناشى از وضع است مثل لفظهاى «كل و جميع» و دليل ما، تبادر است.
و گاهى دلالت بر عموم، از راه مقدمات حكمت است مثل دلالت جمع همراه با الف و لام (مثل العلماء) در صورتى كه الف و لام براى عهد (ذكرى يا ذهنى) نباشد، و اين يك قول در مسئله است. و تقرير مقدمات حكمت بدين قرار است: فرد حكيم وقتى امر كند كه- مثلا- مردانى كه داخل در مجلس او مىشوند، احترام شوند، و فرض
1) منظور از علما، مردان عالم است و شامل زنان( عالمات) نمىشود( غ).
و كان في مقام البيان و لم يعيّن أفرادا مخصوصين، لا بدّ أن يريد الجميع، و إلّا فيكون توقير جملة منهم دون الآخرين ترجيحا بلا مرجح. و قيل انّ دلالته على العموم بالوضع. و على كلّ حال، فربما يقيّد بقيد أو بوصف فيدلّ على عموم أفراد المقيّد أو الموصوف حينئذ نحو «أكرم الرجال العلماء» و لا يخرج بذلك عن الحقيقة.
نعم، ذكر انّه يخرج عنها اذا أريد منه العموم المجموعي بالقرينة لا الافرادي نحو «حمل الرجال الخشبة» لأنّه يدلّ على أنّ هؤلاء الرجال حملوها بمجموعهم لا كلّ فرد فرد منهم حملها منفردا.
أو أريد منه الجنس نحو (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ)(1)، أي لجنسهم، و إلّا لو أريد الافرادي لوجب التوزيع على كلّ فرد من الفقراء و المساكين.
و مما يدلّ على العموم، النكرة في سياق النفي نحو «لا إله إلّا اللّه» و ذلك إمّا بالوضع أو لأنّ نفي الماهية يستلزم نفي عموم أفرادها، و إلّا لما انتفت الماهية.
و اما المفرد المحلّى باللّام، اذا لم يرد من لامه العهد، فيراد منه الجنس نحو «الرّجل خير من المرأة». و ربما استعمل في العموم أحيانا كقوله تعالى: (إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا)(2)، أي كل فرد من الانسان، و ذلك بقرينة استثناء الذين آمنوا، لأنّ الاستثناء دليل ...
بر اين باشد كه اين فرد حكيم در مقام بيان است و افراد خاصى را تعيين نكرده است، در اين صورت حتما بايد جميع مردان را اراده كند و الّا احترام گروهى خاص از آنان- جداى از بقيّه افراد- ترجيح بلا مرجّح خواهد بود. و بعضى گفتهاند كه دلالت جمع همراه با الف و لام، به سبب وضع است. و در هر حال، گاهى لفظ عام مقيّد به قيدى و يا وصفى مىشود و در اين صورت بر عموم افراد مقيّد يا موصوف دلالت خواهد نمود مثل «اكرام كن مردان عالم را» و با اين قيد يا وصف، لفظ عام از حقيقت خارج نمىشود (و مجاز نمىگردد).
آرى، برخى گفتهاند كه اگر از لفظ عام و با قرينه، عموم مجموعى- و نه عموم افرادى- اراده شود، از حقيقت خارج مىگردد (و مجاز مىشود) مثل «مردان، چوب را حمل كردند». در اينجا قرينه دلالت مىكند بر اينكه مجموعه مردان باهم چوب را حمل كردهاند نه اينكه تكتك آنان چوب را به تنهايى حمل كرده باشد.
و يا گاهى مراد از جمع با الف و لام، جنس است مثل (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ)(1)يعنى صدقات براى جنس فقير و مسكين است. و الّا اگر مراد، عموم افرادى باشد، بايستى صدقات را در ميان هريك از افراد فقير و مسكين توزيع كرد.
و يكى ديگر از موارد دال بر عموم، نكره در سياق نفى است مثل «لا اله الّا اللّه» و اين دلالت يا به سبب وضع است و يا به خاطر اين است كه اين نفى ماهيت، مستلزم نفى همه افراد ماهيت است چرا كه در غير اين صورت، ماهيت منتفى نخواهد شد. و امّا در لفظ مفرد همراه با الف و لام (مثل: الكتاب) اگر مراد از الف و لامش، عهد (ذهنى يا ذكرى) نباشد، مقصود از آن جنس خواهد بود مثل «الرجل خير من المرأة». و گاهى مفرد مزبور در معناى عموم استعمال مىشود مثل قول خداى متعال كه مىفرمايد:
(إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا)(2)يعنى هر فردى از انسان در زيان است. و اين، به قرينه استثناى «الذين آمنوا» است چرا كه استثنا، دليل بر اين است كه از
ارادة العموم من المستثنى منه.
و ربما تجري مقدمات الحكمة في المفرد المحلّى باللّام فيدلّ حينئذ على العموم نحو قوله تعالى: (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا)(1)، و نحو «اذا بلغ الماء قدر كرّ لم ينجّسه شيء» فانّ المتكلم لو أخرج بعض افراد البيع أو افراد الربا أو افراد الماء عن الحكم لبيّنها لأنّه في مقام البيان.
ثمّ انّ بعض المحققين قالوا: إنّ الألفاظ المدّعى وضعها للعموم، إنّما هي موضوعة للخصوص، لأنّه متيقّن الدخول تحت اللفظ، و لما اشتهر انّه «ما من عام إلّا و قد خصّ».
و يرد على الأول: انّه إنما يدلّ على تيقن ارادة الخصوص لا على الوضع له، لأنّ تيقّن الارادة لا يكون دليلا على وضع اللّفظ له. هذا إن أراد إثبات الوضع للخصوص، و إن أراد ما بيّناه من إثبات الدخول تحت اللفظ يقينا، فنحن متّفقون معه في ذلك.
و يرد على الثاني: أن المثل المشهور على الوضع للعموم أدلّ، لأنّه يدلّ على أنّ الألفاظ الموضوعة للعموم تخصّص دائما بمخصّص.
فهو، أولا اعتراف بالوضع للعموم، و ثانيا انّ التخصيص لا يكون إلّا للعام.
1) سورة البقرة: الآية 275.
مستثنى منه، اراده عموم شده است. و گاهى مقدمات حكمت در مفرد همراه با الف و لام اجرا مىشود و لذا دلالت بر عموم مىكند مثل قول خداى متعال: (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا)(1)(خداوند بيع را حلال و ربا را حرام كرد) و مثل «وقتى آب به اندازه كر برسد، چيزى آن را نجس نمىكند». در اين موارد اگر متكلّم قصد داشته باشد بعضى افراد بيع يا افراد ربا يا افراد آب را از حكم خارج كند، قطعا آنها را بيان مىكند، چرا كه در مقام بيان است. (پس وقتى اخراج نكرده است، مرادش عموم است).
و اما بعضى محققين گفتهاند: الفاظى كه ادعا مىشود براى عموم وضع شدهاند، فقط براى خصوص وضع شدهاند چرا كه (اولا) خصوص يقينا تحت معناى لفظ داخل است. و (ثانيا) به دليل اينكه مشهور است كه «هيچ عامى نيست مگر اينكه تخصيص خورده است».
و امّا بر دليل اول اين اشكال وارد است كه دليل مذكور فقط دلالت بر اين دارد كه خصوص، يقينا در معناى عام داخل است امّا دلالتى ندارد كه عام براى خصوص وضع شده است. چون متيقن بودن اراده خصوص، دليل بر اين نيست كه لفظ براى خصوص وضع شده است. البته اين اشكال در صورتى وارد است كه كسى بخواهد وضع لفظ عام براى خصوص را اثبات كند و امّا اگر كسى بخواهد همان مطلبى را كه ما توضيح داديم اراده كند يعنى اثبات كند كه خصوص، يقينا تحت لفظ عام داخل است، ما هم در اين مطلب با او موافق هستيم.
و امّا بر دليل دوم اين اشكال وارد است كه اتفاقا آن مثل مشهور (ما من عام الّا و قد خص) دلالتش بر اينكه الفاظ عام براى عام وضع شدهاند، بيشتر است چرا كه اين مثل دلالت دارد بر اينكه الفاظى كه براى عموم وضع شدهاند، دائما به وسيله مخصّص، تخصيص مىخورند. پس اين مثل، اولا نوعى اعتراف به اين نكته است كه الفاظ مزبور براى عموم وضع شدهاند. و ثانيا تخصيص، تحقّق پيدا نمىكند مگر نسبت به عام.
1) سوره بقره، آيه 275.
الخلاصة (أ) لا شك في وجود ألفاظ تدلّ- بالوضع- على العموم الافرادي حقيقة نحو «كلّ و جميع».
(ب) الجمع المحلّى باللّام كالرّجال، قيل بدلالته على العموم الافرادي بالوضع حقيقة، و قيل بمقدمات الحكمة، و ربما يدلّ بالقرينة مجازا على العموم المجموعي من حيث المجموع، و ربما يدلّ ايضا على الجنس بالقرينة.
(ج) النّكرة في سياق النّفي تدلّ على العموم بالوضع، أو لأنّ نفي الماهية مستلزم لنفي جميع افرادها.
(د) المفرد المحلّى باللّام- اذا لم يرد بها العهد- يراد منه الجنس حقيقة، و ربما استعمل في العموم بقرينة، أو بمعونة مقدمات الحكمة.
تمرينات 1- ما هو العالم و الخاص؟
2- اذكر ألفاظا تدل على العموم؟
3- ما هي مقدمات الحكمة؟
4- هل قولنا «ارحم فقراء المؤمنين» عام؟
5- هل يدل قولهم «ما من عام إلا و قد خص» على عدم وجود ألفاظ موضوعة للعموم؟
الف) شكى نيست كه ما الفاظى داريم كه وضعا دلالت حقيقى بر عموم افرادى دارند مثل «كل و جميع».
ب) در مورد جمع همراه با الف و لام مثل كلمه «الرجال» يك قول اين است كه وضعا و حقيقتا دلالت بر عموم افرادى دارد و قول ديگر اين است كه اين دلالت، از راه مقدمات حكمت است. و چهبسا گاهى جمع محلّى به الف و لام (مثل الكتب) مجازا و به كمك قرينه دلالت بر عموم مجموعى- من حيث المجموع- مىكند. و گاهى با كمك قرينه بر جنس- نيز- دلالت مىكند.
ج) نكره در سياق نفى (مثل: هيچ فردى در كلاس نيست) وضعا دلالت بر عموم مىكند. و يا دلالت آن بر عموم به خاطر اين است كه نفى ماهيت، مستلزم نفى جميع افراد ماهيت است.
د) مفردى كه همراه با الف و لام است (مثل: الانسان)- اگر مراد از الف و لام در آن، الف و لام عهد نباشد- حقيقتا به گونهاى است كه از آن جنس اراده مىشود. و گاهى به كمك قرينه و يا از راه مقدمات حكمت در عموم استعمال مىشود.
1- عام و خاص، چيست؟
2- الفاظى را ذكر كن كه دلالت بر عموم دارند.
3- مقدمات حكمت چيست؟
4- آيا اين جمله كه مىگوئيم: «فقراء از مؤمنين را رحمت نما» عامّ است؟
5- آيا اينكه مىگويند: «هيچ عامى نيست مگر اينكه تخصيص خورده است» دلالت بر اين مطلب دارد كه الفاظى كه براى عموم وضع شده باشند، وجود ندارند؟
(2) توافق العموم و الخصوص اذا ورد عامّ و خاصّ متوافقا الظّاهر عمل بهما نحو «اكرم العلماء» و «اكرم العلماء الفقهاء» و يكون الخاصّ لزيادة التأكيد أو غير ذلك. اما اذا كانا متخالفي الظّاهر نحو «اكرم العلماء» و «لا تكرم فساقهم» حمل العام على الخاصّ لأنّه جمع عرفي بين الدليلين.
حجّية العامّ المخصّص بغير المجمل الحقّ، كما نقل عن أصحابنا و كثير من الجماعة، أن العامّ المخصّص بغير المجمل حقيقة في جميع افراده و حجة فيما بقي مطلقا، سواء كان المخصّص متّصلا أو منفصلا، و احتجّ القائل بمجازيته النّافي لحجيته بأنّ الباقي أحد مراتب المجاز و لا قرينة تعيّنه فيكون العامّ مجملا.
و توضيحه: بأنّ افراد العامّ اذا كانت عشرة و خصّص منها أربعة فيمكن أن يكون الباقي و هو الستة كلّها مرادة للآمر، و يمكن أن يريد أقلّ منها فيطرأ الاجمال في العامّ.
و ردّهم من وافقهم على المجازية بأنّ الباقي أقرب المجازات، لأنّ
اگر عام و خاصى وارد شوند كه در ظاهر باهم متوافقاند، به هر دو عمل مىشود مثل «اكرام كن علما را» و «اكرام كن علماى فقيه را» و در اين صورت، خاص (مثل اكرام فقيه) براى تأكيد بيشتر و امثال آن خواهد بود. و امّا اگر عام و خاص در ظاهر با هم متخالف بودند مثل «اكرام كن علما را» و «اكرام نكن علماى فاسق را» در اين صورت، بايد حمل عام بر خاص شود (يعنى همه علما نبايد اكرام شوند بلكه فقط علماى غير فاسق اكرام شوند) چرا كه اين، راه جمع عرفى بين دو دليل عام و خاص است.
همان گونه كه از علماى شيعه و بسيارى از اهل سنت نقل شده، حق اين است كه اگر عام به وسيله مخصّصى غير مجمل، تخصيص خورده باشد، در جميع افراد آن عام، حقيقت است و در باقىمانده افراد، به نحو مطلق (يعنى بدون نياز به هيچ قيدى) حجّت است: خواه مخصّص متصل باشد و خواه، منفصل. و كسى كه قائل به مجازيت عامّ مخصّص شده و حجيّت آن را نفى مىكند، چنين استدلال كرده كه افراد باقىمانده، يكى از مراتب مجاز است و در عين حال قرينهاى هم نيست كه مجاز را معيّن كند، پس در اين صورت عام، مجمل مىشود.
توضيح مطلب: مثلا اگر افراد عام، ده نفر باشند و چهارتاى آنها تخصيص بخورند، در اين صورت ممكن است كه همه افراد باقىمانده يعنى شش نفر، مراد آمر باشند و ممكن است كمتر از شش نفر، مراد آمر باشند، پس اجمال عارض بر عام مىشود.
و آنها كه با اين گروه، در مجازيت عام مخصّص، موافقاند، ادعاى اجمال را رد كرده، گفتهاند كه كلّ افراد باقىمانده، اقرب مجازات است و مثلا در مثال فوق،
الستة في المثال أقرب مما دونها الى العشرة، فلا يكون العامّ حينئذ مجملا.
و لكنّ الحقّ في جواب المانعين للحجية أنّ العامّ اذا خصّص بمنفصل او متّصل اذا كان كالاستثناء و نحوه، فانّه مستعمل في جميع افراده حقيقة، غاية الأمر أنّ المخصّص عارض و زاحم بعض الأفراد المشمولة للعامّ فأخرجها عن الحكم و لم يخرجها عن الدّخول في العامّ. و اما باقي افراد العامّ فهي بأجمعها مشمولة للعامّ و للحكم، فأيّ مانع عن حجيته و أيّ إجمال وصل اليه؟
و اما اذا كان المخصّص المتّصل كالوصف و المضاف اليه نحو «اكرم العلماء الفقهاء» أو «علماء الفقه» فهذا و إن كان العامّ مستعملا في بعض افراده، و لكنّه حقيقة لا مجاز ايضا، لأنّ مثل هذا- في الحقيقة- تضييق لدائرة العامّ لا تخصيص. و عمومية العام إنّما هي شموله لجميع الأفراد المرادة من دائرته، سواء كانت واسعة أو ضيقة، كما صرّح به بعض الفحول.
فعلى هذا حجية العامّ في هذه الأفراد الضّيقة لم يطرأ عليها أيّ إجمال.
نعم، اذا استعمل العامّ و أريد منه بعض أفراده و لكن من دون مخصّص متّصل و لا منفصل، بل بنصب قرينة حالية أو مقالية على ارادة بعض الأفراد المعيّنة دون بعض نحو «اكرم العلماء» مريدا بها الفقهاء لقرينة هناك، فهذا هو الاستعمال المجازي .. و حجية العامّ في مثله ايضا لا ضير فيها- و إن كان الاستعمال مجازا- لأنّ القرينة هنا هي المفصّلة بين الأفراد المرادة و غيرها.
شش تا به ده تا نزديكتر از رقمهاى پائينتر از شش است و لذا در اين صورت عام، مجمل نمىشود.
ولى حق در جواب كسانى كه حجيّت را منع مىكنند اين است كه بگوئيم: عام وقتى به وسيله مخصص منفصل و يا متصل همانند استثناء و امثال آن، تخصيص مىخورد، حقيقتا در جميع افرادش استعمال مىشود، منتهى وجود مخصّص، معارض و مزاحم بعضى از افرادى مىشود كه مشمول عام هستند (مثل علماى فاسق كه مشمول عالم هستند) و لذا مخصّص آنها را از حكم عام خارج مىكند، ولى آنها را از داخل بودن در دائره شمول عام، خارج نمىسازد. و امّا بقيه افراد عام، تماما مشمول عام و حكم عام هستند. پس در اين صورت چه مانعى براى حجيّت عام مخصّص وجود دارد؟ و چه اجمالى برآن وارد مىشود؟!
و امّا اگر مخصّص متصل باشد مثل «وصف» و «مضاف اليه» از قبيل «اكرام كن علماء فقيه را» يا «اكرام كن علماى فقه را» در اين صورت گرچه عام در بعضى افرادش استعمال شده ولى باز هم حقيقت است و نه مجاز. چرا كه اين- در حقيقت- به معناى تنگتر كردن دائره عام است نه به معناى تخصيص. و عموميت و شمول عام همين است كه شامل جميع افرادى كه در دائره خودش مراد است، بشود، خواه اين دائره وسيع باشد و خواه محدود و تنگ، كما اينكه برخى از بزرگان بدين نكته تصريح كردهاند. پس در اين صورت، حجيت عام در اين افراد محدود به گونهاى است كه هيچگونه اجمالى عارض آن نمىشود. آرى، اگر عام استعمال شود و مراد از آن، بعضى افرادش باشد و در عين حال از هيچ مخصّص متصل و يا منفصلى استفاده نشود بلكه با نصب قرينه حاليه يا مقاليه، بعضى افراد عام اراده شوند و بعضى اراده نشوند شبيه:
«اكرام كن علما را» درحالىكه مراد از آن- به خاطر وجود قرينهاى- فقهاء باشد، در اين صورت اين استعمال، مجازى خواهد بود. و البته در همين مورد هم حجيّت عام خدشهاى نمىبيند- گرچه استعمال مجازى باشد- چرا كه در اينجا قرينهاى هست كه بين افراد مراد و افراد غير مراد، تمييز مىدهد.
تنبيه اعلم أن الأشهر الأظهر بين أصحابنا أن التّخصيص يلزم أن يكون بالأقلّ افرادا، فلا يجوز «اكلت كلّ رمّانة في البستان إلّا تسعمائة و تسعين» و فيها ألف و قد أكل عشر رمانات، لأنّه مستهجن.
الخلاصة العامّ المخصّص حجة فيما بقى، لأنّ المخصّص إنّما أخرج بعض الأفراد، و الباقي منها باقية تحت العامّ و مشمولة لحكمه.
و امّا مثل «اكرم العلماء الفقهاء» أو «اكرم علماء الفقه» فهو تضييق لدائرة العامّ لا تخصيص.
نعم، اذا استعمل العامّ و أريد منه بعض افراده بلا مخصص لفظي كان مجازا، و لكنّه حجة فيما استعمل فيه.
تمرينات 1- اذا ورد «اكرم العلويين» و ورد «اكرم العلويين من بني فاطمة» فما حكمهما؟
2- اذا ورد «اكرم العلويين» و ورد «لا تكرم الظالمين منهم» فما حكمهما؟
3- ما هو الحقيقة و ما هو المجاز من هذين الاستعمالين: «صدّق عدول المحدثين» و «صدّق المحدثين» مرادا به العدول منهم؟
4- هل يصح لمن عنده ستة من الأولاد أن يقول: جاء أولادي إلا أربعة منهم؟
بدان كه در بين علماى شيعه قول اشهر و اظهر اين است كه تخصيص بايد در مورد افراد كمتر صورت گيرد و لذا صحيح نيست كسى بگويد: «من همه انارهاى باغ را خوردم به جز نهصد و نود انار» درحالىكه در آن باغ، هزار انار باشد و او فقط ده انار خورده باشد. چنين تخصيصى نابجا و نادرست است.
عام مخصّص، در باقيمانده افراد حجت است، چرا كه مخصّص فقط بعضى افراد را از تحت عام خارج مىكند و بقيه افراد همچنان در تحت عام باقى مىمانند و مشمول حكم عام مىباشند.
و امّا مثل «اكرام كن علماء فقيه را» يا «اكرام كن علماء فقه را» در حقيقت به معناى تضييق دائره عام است و نه تخصيص. آرى اگر عام استعمال شود و بدون وجود مخصّص، تنها بعضى افراد آن عام اراده گردد، استعمال عام، مجاز خواهد بود ولى در عين حال، در مواردى كه استعمال شده، حجّت است.
1- اگر وارد شود كه «علويين را اكرام كن» و نيز وارد شود كه «علويين از بنى فاطمه را اكرام كن» حكم اين دو (عام و خاص) چگونه است؟
2- اگر وارد شود كه «علويين را اكرام كن» و نيز وارد شود كه «ستمكاران از علويين را اكرام نكن» حكم اين دو (عام و خاص) چيست؟
3- استعمال حقيقى و مجازى در موارد زير كدام است: «محدثين عادل را تصديق كن» و «محدثين را تصديق كن» درصورتىكه مراد از محدثين در جمله دوم، افراد عادل آنها باشد؟!
4- كسى كه شش اولاد دارد آيا صحيح است كه بگويد: اولاد من آمدند به جز چهارتاى آنها؟
(3) اجمال المخصّص المخصص إمّا أن يكون لفظيا و إما لبّيا. فاللفظي «هو اللّفظ الدال على التخصيص» نحو «اكرم العلماء و لا تكرم فساقهم». و اللّبي «هو ما دلّ عليه العقل دون اللفظ» نحو «اكرم العلماء» اذا علم ارادة غير الفساق منهم.
و كلّ منهما: إمّا أن يكون مجملا، أو غير مجمل، و قد تقدّم الكلام عن الثاني فيهما.
و اما المجمل اللفظي: فهو إمّا يكون مجملا مفهوما، أو مجملا مصداقا.
الشبهة المفهومية فالمجمل مفهوما: إما أن يكون مجملا من جميع الوجوه، أو مجملا من بعض الوجوه. فالمجمل من جميع الوجوه نحو: (أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعامِ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ)(1). فلا يمكن العمل بالعامّ بتاتا، لأنّ المستثنى في الآية مجمل.
و المجمل من بعض الوجوه: إما أن يكون دائرا بين المتباينين، أو دائرا بين الأقلّ و الأكثر.
فالدائر بين المتباينين: لا يمكن العمل بالعامّ فيهما معا لخروج أحدهما يقينا، و لا في أحدهما، لأنه ترجيح بلا مرجح، سواء كان الخاصّ متصلا أو منفصلا نحو «اكرم العلماء إلّا زيدا» أو «لا تكرم زيدا» اذا تردد زيد بين ابن محمد و ابن علي. نعم، العامّ حجة فيما عدا هذين الفردين.
1) سورة المائدة: الآية 1.
مخصّص يا لفظى است و يا لبّى (عقلى). و مخصص لفظى، آن لفظى است كه دالّ بر تخصيص باشد مثل «اكرام كن علما را و علماى فاسق را اكرام نكن». و مخصّص لبّى آن است كه عقل و نه لفظ، دالّ برآن باشد مثل «اكرام كن علما را» درحالىكه (عقلا) مىدانيم علمايى مرادند كه فاسق نباشند.
و هريك از دو مخصّص (لفظى و لبّى) يا مجمل است و يا غير مجمل. و بحث در مورد غير مجمل لفظى و لبّى، قبلا گذشت. و امّا مجمل لفظى: يا مجمل مفهومى است و يا مجمل مصداقى.
مجمل مفهومى: يا از همه جهات مجمل است و يا از بعضى جهات مجمل مىباشد.
مجمل از جميع جهات مثل آيه زير است: «بهائم از چهارپايان براى شما حلال شده مگر آنچه بر شما تلاوت خواهد شد» در اين آيه نمىتوان بهطور قطع به عام عمل كرد چرا كه مستثنى (ما يتلى) در اين آيه، مجمل است. و مجمل از بعضى جهات، يا دائر بين متباينين است و يا دائر بين اقل و اكثر مىباشد.
و اگر دائر بين متباينين باشد، نمىتوان در هيچيك از آن دو به عام عمل كرد چرا كه يقينا يكى از آنها از تحت عام بيرون است. و نيز در يكى از آن دو هم نمىتوان به عام عمل كرد چرا كه ترجيح بلامرجح خواهد شد. خواه خاص متصل باشد و خواه منفصل، مثل: «علماء را اكرام كن مگر زيد را» يا «زيد را اكرام نكن». درصورتىكه مراد از زيد مردد باشد كه آيا زيد پسر محمد منظور است يا زيدى كه پسر على است.
آرى، البته عام در افراد ديگر غير از اين دو فرد، حجّت است.
و الدائر بين الأقلّ و الأكثر: إما أن تكون المخصّص منفصلا، و إما متّصلا.
فالمخصص المنفصل: كما اذا ورد «اكرم العلماء» ثم ورد «لا تكرم فساق العلماء» و تردد الفاسق بين مرتكب الكبيرة فقط أو الأعمّ منه و من مرتكب الصغيرة ايضا، فان الخاصّ محكّم في مرتكب الكبيرة فقط. اما مرتكب الصغيرة فهو داخل من أول الأمر تحت لفظ العام و لا مخرج له لعدم تيقّن دخوله تحت الخاصّ حتى يخرج من تحت العام، فظهور العامّ فيه لا معارض له و لا مزاحم ظاهرا.
و المخصّص المتصل: إما أن يكون غير الاستثناء، أو يكون هو الاستثناء. فامّا ما كان غير الاستثناء: نحو «اكرم العلماء العدول» أو «اكرم عدول العلماء» و تردّد العادل بين صاحب الملكة أو من كان على ظاهر الايمان، فلم يمكن العمل بالعام في مورد الاجمال- و هو من كان على ظاهر الايمان- لأن العامّ لم يتمّ ظهوره إلّا بعد القيد. فمثل هذا- في الحقيقة- تضييق لدائرة العامّ، فشموله للفرد المجمل لم يعلم فينفى بالأصل.
و اما اذا كان المخصّص المتصل هو الاستثناء نحو «اكرم العلماء إلّا الفسّاق» فهو محل اشكال و كلام، رجّح بعضهم إلحاقه بغيره من المخصّصات المتّصلة بدعوى عدم ظهور العام إلّا بعد انتهاء الكلام. و نحن حيث اخترنا أنّ العامّ فيه مستعمل في جميع افراده بدليل إخراج بعضها- بالاستثناء- من الحكم لا من العموم، كان الأظهر عندي العمل بالعامّ في مورد الاجمال و هو في المثال مرتكب الصغيرة، لأنّ العام شمله
و مجملى كه دائر بين اقل و اكثر است، يا مخصص منفصل است و يا مخصّص متّصل.
مخصص منفصل: مثل اينكه وارد شود «اكرام كن علما را» و سپس وارد شود كه «اكرام نكن فاسقين از علما را» درحالىكه ترديد داريم كه فاسق آيا كسى است كه فقط مرتكب گناهان كبيره بشود يا اعم است و شامل مرتكب گناهان صغيره نيز مىشود؟
در اينجا خاص در مورد مرتكب كبيره، محكم است (نه مجمل). و امّا مرتكب صغيره از ابتدا تحت لفظ عام (علما) قرار مىگيرد درحالىكه مخرجى ندارد چون يقين نداريم كه تحت خاص (عالم فاسق) قرار مىگيرد تا از تحت عام خارج شود يا نه؟ پس ظهور عام در مورد مرتكب صغيره، معارض و مزاحمى- علىالظاهر- ندارد.
مخصّص متصل: اين مخصص يا به گونهاى غير از استثناء است و يا به صورت استثناء مىباشد. اگر به گونه غير استثناء باشد مثل «اكرام كن علماء عادل را» يا «اكرام كن عادلهاى علما را» و عادل مردد باشد بين كسى كه داراى ملكه عدالت است و يا كسى كه بر ظاهر ايمان (تشيّع) است، در اين صورت در موارد اجمال- مثل كسى كه بر ظاهر ايمان است- نمىتوان به عام عمل كرد زيرا ظهور عام تمام نمىشود مگر بعد از قيد. پس چنين موردى- در حقيقت- از قبيل تضييق دائره عام است و بنابراين شمول آن نسبت به فرد مجمل، معلوم نيست و لذا با اصل عدم منتفى مىشود.
و امّا اگر مخصص متصل از قبيل استثناء باشد مثل «اكرام كن علما را به جز فسّاق از آنان را» محل اشكال و انتقاد واقع شده است. بعضى از علما اين مورد را به بقيّه مخصصات متصل، ملحق كردهاند و مدعى شدهاند كه در اينجا نيز ظهور عام تمام نمىشود مگر بعد از انتهاى كلام. ولى ما بر اين عقيدهايم كه در اين مورد (استثناء)، عام در جميع افرادش استعمال مىشود و دليل اين مدعى اين است كه بعضى از افراد به وسيله استثناء از حكم خارج مىشوند نه از عموم، و لذا اظهر در نزد ما اين است كه در موارد اجمال- كه در اين مثال مرتكب صغيره است- به عام عمل مىشود. چرا كه عام
بلفظه مع باقي افراده، ثم خرج المتيقن الخروج و هو مرتكب الكبيرة و بقي المشكوك و هو مرتكب الصغيرة تحت العام لا مخرج له.
الشبهة المصداقية و أمّا اذا كان العامّ مخصّصا بخاصّ مشتبه مصداقا، فللأصوليين في المقام كلام و خصام، و لكنّ الأظهر انّه لا يمكن العمل بالعام في المقام، سواء كان المخصّص متصلا أو منفصلا، مثل «اكرم عدول العلماء» أو «اكرم العلماء إلّا الفساق» أو ورد «اكرم العلماء» و ورد بعده «لا تكرم فساق العلماء» و اشتبه زيد العالم بأنّه عادل أو فاسق، و ذلك لأنّ الخاص أوجب تنويع العامّ و تقييده بغير الفاسق، لأنّ العام في المثال الثاني و الثالث و إن شمل المشكوك بعمومه أولا، و لكنّه بعد التقييد بغير الفاسق صار المشكوك غير معلوم الدخول تحت العامّ بقيده، لأنّه مشكوك العدالة، و كذا تحت الخاصّ، لأنه مشكوك الفسق، إلّا أن تكون له حالة سابقة فيؤخذ بها.
فان قلت: إنّ المشكوك الفسق فرد ثالث غير العادل و غير الفاسق، فهو داخل تحت العامّ المقيّد بغير الفاسق.
قلت: نعم، هذا صحيح، اذا أريد من الفاسق معلوم الفسق. و لكنّ الظاهر انّه يراد منه الفاسق واقعا، و ليس في الواقع إلّا الفاسق ...
با لفظ خودش شامل اين مورد و بقيه افرادش مىشود. البته آنچه يقينا خارج است يعنى مرتكب كبيره از عام خارج مىشود و امّا مورد مشكوك (مرتكب صغيره) همچنان تحت عام باقى است و مخرجى براى آن وجود ندارد.
و امّا اگر عام به وسيله خاصى كه مصداقا مشتبه است تخصيص بخورد، اصوليون درباره آن سخنها و مناقشاتى دارند. و لكن اظهر آن است كه در چنين مقامى نمىتوان به عام عمل كرد، خواه مخصص متصل باشد و خواه منفصل. مثل اينكه (به صورت متصل) وارد شود: «اكرام كن عدول علما را» يا «علما را اكرام كن به جز فسّاق آنان را».
و يا (به صورت منفصل) وارد شود كه «علما را اكرام كن» و سپس وارد شود كه:
«فسّاق علما را اكرام نكن» و آنگاه زيد عالم مشتبه شود كه آيا عادل است يا فاسق؟ و امّا دليل اينكه به عام در اين مقام عمل نمىتوان كرد اين است كه خاص موجب مىشود كه تقسيم و تنويعى در عام پديد آيد و مقيّد به غير فاسق شود. چون عام در مثال دوم و سوم گرچه با عموميتش در وهله اول شامل مورد مشكوك هم مىشود ولى پس از تقييد به غير فاسق، معلوم نيست كه آن مورد مشكوك آيا در تحت عامّ مقيّد (به غير فاسق) داخل است يا نه؟ چرا كه (زيد عالم) عدالتش مشكوك است. و همينطور معلوم نيست كه آيا تحت خاص داخل است يا نه؟ چرا كه فسقش نيز مشكوك است.
مگر اينكه (زيد عالم) داراى حالت سابقهاى باشد كه در اين صورت (استصحابا) بايد بنا را بر همان حالت گذاشت.
اگر بگويى: كسى كه فسقش مشكوك است، فرد سوّمى غير از عادل و غير از فاسق است و لذا تحت عامّ مقيّد به غير فاسق داخل مىشود؟
مىگويم: آرى، اين صحيح است در صورتى كه مراد از فاسق، معلوم الفسق باشد.
ولى ظاهرا مراد از فاسق، كسى است كه واقعا فاسق باشد. و در عالم واقع، يا فاسق
و العادل و لا واسطة بينهما فيكون الفرد الباقي تحت العام بعد التخصيص هو العادل الواقعي فقط، فيكون المشكوك حينئذ مشكوك الدّخول تحت إحدى الحجّتين، فالمرجع فيه الأصول العمليّة لا اللفظية، لأنّ اللفظية لا مسرح لها في المقام، حيث انّها لا ثبات المراد أو الوضع في مقام الشك فيهما، و ليس في الشّبه المصداقية في المقام شك في وضع لفظ العام أو الخاص و لا في المراد منهما، إنما الشك في أمور خارجية أوجبت التردّد في دخول الفرد المعيّن تحت أحد العنوانين.
هذا كلّه اذا كان المخصّص المجمل لفظيا.
و أمّا اذا كان المخصص المجمل فيه لبّيا، كما اذا علمنا في «اكرم العلماء» عدم رضاه باكرام فساقهم، فذكر جماعة: عدم المانع فيه من إجراء حكم العام على المشكوك لحسن مؤاخذة المولى لمن ترك اكرام من شك في فسقه منهم. و ذكر بعضهم في علّة ذلك ايضا أنّ التخصيص باللّبي إنّما يكون غالبا تخصيصا بالافراد المصداقية لا بالمفهوم، و ذلك أن يعلم المخاطب بأنّ الآمر باكرام العلماء لا يرضى باكرام «زيد» الفاسق و «عمرو» الفاسق منهم، ثم يشك في خالد منهم انّه فاسق او لا، فيجرون عليه حكم العام. و لعلّه كما ذكروا؛ و إن كان للتأمل فيه مجال واسع لعدم ثبوت تلك الأغلبية.
داريم و يا عادل و ديگر واسطهاى به عنوان فرد سوم در اين بين وجود ندارد. پس تنها فردى كه پس از تخصيص، تحت عام باقى مىماند، فرد عادل واقعى است. و لذا فرد مشكوك همچنان مشكوك الدخول باقى مىماند كه آيا تحت كدام حجّت است؟
بنابراين بايد به اصول عمليه رجوع كرد نه به اصول لفظيه. چرا كه اصول لفظيه در اين مقام، جايى ندارند. زيرا اصول لفظيه در مواردى به كار مىآيند كه شك در مراد يا وضع آنها داشته باشيم و حال آنكه در شبهه مصداقيه مورد نظر، شكى در وضع لفظ عام يا خاص و يا در مراد از آن دو وجود ندارد. فقط شكى كه هست در امور خارجيهاى است كه موجب شده فرد معيّن، مردّد شود كه تحت كدام عنوان داخل است.
همه اينها در صورتى است كه مخصص مجمل، لفظى باشد. و امّا اگر مخصص مجمل، لبّى (عقلى) باشد مثل اينكه علم داشته باشيم كه در «اكرام كن علما را» گوينده رضايت ندارد كه فسّاق علما را اكرام كنيم، در اينجا جماعتى از علما گفتهاند كه مانعى وجود ندارد كه حكم عام را بر مورد مشكوك اجرا كنيم. چرا كه بجاست مولى كسى را كه مشكوك الفسق از علما را اكرام نكرده، مؤاخذه كند. و برخى از علما علت اين مطلب را چنين ذكر كردهاند كه تخصيص با مخصص لبّى غالبا با افراد مصداقى صورت مىگيرد نه با مفهوم.(1)و اين در صورتى است كه مخاطب مىداند آمر كه مىگويد: علما را اكرام كن، راضى نيست كه زيد فاسق و عمرو فاسق از ميان علما مورد اكرام واقع شوند. سپس شك مىكند كه خالد در ميان علما، فاسق است يا نه؟ در اينجاست كه علما حكم عام را بر اين مورد اجرا مىكنند. و شايد حق با همين دسته از علما باشد گرچه در اين سخن، جاى تأمل فراوان است، چرا كه چنين اغلبيتى وجود ندارد.
1) يعنى با مخصّص لبّى، مصاديق خاصى از تحت عام خارج مىشوند نه اينكه با مخصّص لبّى، يك مفهوم كلّى از تحت عام خارج شود( غ).
نعم، لو كان ظهور العامّ كالنّص في العموم كقوله: «اكرم كلّ فرد من أفراد أسرتي» و علم بخروج أعدائه منهم عن الحكم كان دخول المشكوك منهم في العامّ وجيها لقوّته و ظهور شموله. و كذلك لو ورد: «اكرم جيراني» و علمنا او صرّح انّه لا يرضى باكرام أعدائه مطلقا، و شككنا في وجود أعداء له في جيرانه، كانت أصالة عدم التخصيص للعامّ هنا جارية ظاهرا للشك في تخصيصه، فيكون الفرد المشكوك داخلا تحت العامّ.
الخلاصة المخصّص: لبي، او لفظي. و كلّ منهما، إما أن يكون مجملا، او غير مجمل. و المجمل اللفظي، إما أن يكون مجملا مصداقا، او مجملا مفهوما.
و المجمل مفهوما: مجمل من جميع الوجوه، او من بعضها. و المجمل من بعضها: دائر بين المتباينين، او بين الأقل و الأكثر و الدائر بين الأقلّ و الأكثر: منفصل، او متصل. و المتصل: استثناء، او غير استثناء. و لكل من هذه الافراد حكم خاص.
تمرينات بين حكم كل من الأقسام.
آرى، اگر ظهور عام همانند نصّ در عموم باشد مثل اينكه كسى بگويد: «هر فرد از افراد خانواده مرا اكرام كن» و ما هم علم داشته باشيم كه دشمنان گوينده از شمول اين حكم بيروناند، در اين صورت داخل بودن شخص مشكوك در تحت عام، وجيه و درست است چرا كه عام در عموميتاش قوى است و شمولش ظاهر و آشكار است.
و همچنين اگر وارد شود: «همسايگان مرا اكرام كن» و ما بدانيم يا خود گوينده تصريح كند كه هرگز راضى نيست هيچيك از دشمنانش، بهطور مطلق (چه همسايه باشد و چه غير همسايه) اكرام شوند. و از طرفى شك كنيم كه آيا در ميان همسايگان گوينده، دشمنى براى او وجود دارد يا نه؟ در اين صورت اصل عدم تخصيص عام- علىالظاهر- جارى مىشود چرا كه شك در تخصيص عام است و در نتيجه فرد مشكوك همچنان در تحت عام باقى مىماند.
مخصّص يا لبّى (عقلى) است يا لفظى. و هريك از اين دو يا مجمل است و يا غير مجمل. و مجمل لفظى، يا مجمل مصداقى است و يا مجمل مفهومى. و مجمل مفهومى: يا از همه جهات مجمل است و يا از برخى جهات. و مجمل از بعضى جهات: يا دائر بين متباينين است و يا دائر بين اقل و اكثر. و دائر بين اقل و اكثر: يا منفصل است و يا متصل. و متصل: يا استثناء است و يا غير استثناء. و هريك از اقسام فوق، حكمى خاص دارند.
(4) العمل بالعامّ قبل الفحص عن المخصّص اختلفوا في هذه المسألة على قولين:
1- عدم الجواز: و هو قول الأكثر.
2- الجواز: و لعلّه هو الأظهر، فيما عدا عمومات الكتاب المجيد.
و الّذي صرّح به بعض فحول المانعين أنّ حجية العام مما لا اشكال فيها، بل هي مسلمة عندهم لاصالة العموم، و إنّما النزاع في وجود المعارض و عدمه و هو احتمال المخصّص.
ثم المصرّح به في كلام بعضهم ايضا انّه لا اشكال في جواز الأخذ بالعامّ لأصحاب الأئمة عليهم السّلام الآخذين بالأخبار عنهم لسيرتهم المستمرّة على العمل بعمومات ما يتلقّونه عنهم من دون فحص و لا استعلام.
و إنّما النزاع في عصورنا هذه التي انتشرت فيها الأخبار و كثرت و كثر فيها المخصّص لعمومها.
كما صرّحوا ايضا أن النّزاع خاص في عمومات الكتاب و السّنة. و أمّا عمومات سائر أهل المحاورات فيؤخذ بها قبل الفحص عن المخصّص لها.
ادلّة المانعين 1- ما عن بعضهم: أنّ إطاعة اللّه سبحانه و خلفائه عليهم السّلام واجبة و هي لا تتحقّق إلّا بالعلم بالمراد أو الظن المعتبر و هو لا يحصل إلّا بالفحص.
در اين مسئله علماى اصول بر دو قول مختلفند:
1- قول به عدم جواز: و اين قول اكثريت است.
2- قول به جواز: و شايد اين قول، اظهر باشد البته در غير از عمومات قرآن مجيد.
و آنچه كه برخى از بزرگان قائل به عدم جواز بدان تصريح كردهاند اين است كه در حجيّت عام، هيچ اشكالى نيست.
بلكه اين حجيت از مسلمات نزد علما است چرا كه اصالة العموم جارى است. ولى نزاع در وجود و عدم معارض است و معارض در اينجا احتمال مخصّص است.
و همچنين در كلمات برخى علما تصريح شده كه بدون اشكال، اصحاب ائمه (ع) كه اخبار را از آن بزرگواران اخذ مىكردند، جايز مىدانستند كه اخذ به عام كنند. چرا كه سيره دائمى آنان همين بود كه به عمومات آنچه از ائمه مىگرفتند، عمل مىكردند و هيچ فحص و استعلامى هم نمىكردند.
و آنچه محل نزاع است در عصر ماست كه اخبار، منتشر و پراكنده و زياد است و همچنين مخصصهاى زيادى براى عمومات اخبار موجود است.
و نيز علما تصريح كردهاند كه اين نزاع مخصوص عمومات كتاب و سنت است. و الّا در عموماتى كه اهل محاوره به كار مىبرند، قبل از فحص از مخصّص، بدانها عمل مىشود (و كسى در اخذ بدانها متوقف نمىماند).
1- بعضى گفتهاند: قطعا اطاعت خداوند سبحان و خلفاى او بر ما واجب است و اين اطاعت محقق نمىشود مگر اينكه ما به مراد او علم يا ظن معتبر داشته باشيم و اين، جز بعد از جستجو براى ما حاصل نمىشود.
و الجواب عنه: أن العمل بالحجة، و هو العامّ، كما هو المسلّم كاف في تحصيل الاطاعة.
2- إنّ الخاص أقوى من العامّ، و العمل بالأقوى واجب.
و الجواب عنه: أنّ ذلك خروج عن المقام، لأنّ الخاصّ المعلوم الوجود لا اشكال في وجوب العمل به، و الخاص المحتمل الوجود هو محلّ الكلام.
3- الاجماع المنقول على عدم الجواز.
و الجواب عنه: انّه بعد تسليم حجيته في الأصول غير ثابت لوجود مجوزين كثيرين.
و كيف يتمّ اجماع بعد ما عرفت من قول بعض الأساطين بعدم الاشكال و الارتياب في أنّ عمل أصحاب الأئمة عليهم السّلام كان بالعمومات من دون فحص.
نعم، انّ أرباب الاجتهاد و الفتوى بعد الأئمة عليهم السّلام كانوا يتفحّصون عن المخصّص و عن كل معارض، بل عن مجموع ما يمكن الوقوف عليه بلا عسر من الأدلة. و هذا لا يدلّ إلّا على شدة اهتمامهم في العثور على الأحكام الواقعية، و لئلّا يفتي المفتي منهم بفتوى بمجرد رواية- و إن كانت حجة لفظية- و تنتشر فتواه و يعمل بها، ثمّ يتبين له بعد ذلك وجود مخصّص أو معارض يظهر منه بطلان تلك الفتوى، فيكون في ذلك وهن.
4- ما يدلّ من الأخبار على أنّ في الكتاب و السنة عامّا و خاصّا و مطلقا و مقيّدا.
و الجواب عنه: انّه لا اشكال في وجود ذلك في الكتاب و السنة و يجب العمل بمقتضاها إن علمت. أمّا دلالة هذه الأخبار على وجوب الفحص
جواب: در تحصيل اطاعت خدا همانطور كه مسلّم است، عمل برطبق حجّت كافى است و اين حجّت، همان عامّ است.
2- خاص از عام، قوىتر است و عمل به دليل قوىتر، واجب است.
جواب: اين مدعى، خروج از محل بحث است. زيرا اگر خاص، وجودش معلوم باشد، بلااشكال بايد برطبق آن عمل كرد، ولى آنچه محل كلام است، خاصى است كه وجودش احتمالى است.
3- اجماع منقول بر عدم جواز، قائم است.
جواب: اگر بفرض قبول كنيم كه اجماع منقول در اصول حجت است، مىگوئيم چنين اجماعى ثابت نيست زيرا بسيارى از علما، عمل به عام قبل از فحص از مخصص را جايز مىدانند.
و چگونه اين اجماع، تمام است درحالىكه ديديم بعضى از بزرگان قائل شدهاند كه بدون اشكال و شك، اصحاب ائمه بدون فحص، به عمومات اخبار عمل مىكردهاند.
آرى، اصحاب اجتهاد و فتواى بعد از ائمه (ع)، از مخصص و از هر معارضى، تفحص مىكردهاند. بلكه آنان از همه ادلهاى كه بدون سختى بتوان بدانها دستيافت، تفحص مىكردهاند. و اين بر چيزى دلالت نمىكند جز بر شدت اهتمام و توجه اصحاب براى رسيدن به احكام واقعيه، بدين منظور كه صاحب فتوى، به صرف يك روايت- گرچه روايت، حجت لفظى است- فتوى ندهد تا (نكند كه) فتوايش منتشر گردد و بدان عمل شود و بعدا از وجود مخصص يا معارضى آگاه گردد كه علىالظاهر فتواى او را باطل مىكند. چنين چيزى موجب وهن و سستى در دين و فتوى مىشود.
4- دليل چهارم، اخبار و ادله است كه مىگويد در كتاب و سنت، عام، خاص، مطلق و مقيد داريم.
جواب: بلااشكال اين موارد در كتاب و سنت موجود است و بايد به مقتضاى آنها- اگر معلومند- عمل كرد. و امّا اينكه اين اخبار دلالت داشته باشند بر اينكه بايد
عن مخصّص العام في السنة فغير معلوم. و لكنّه في الكتاب المجيد لازم على الظّاهر، لأنّ اللّه سبحانه قرنه بالمعصومين عليهم السّلام و أنزله عليهم. فلربما كان لظهوره و عمومه قرائن حالية و اشارات شخصية تنافيهما. فاذا أجرينا الفحص الكافي في نفس الكتاب و في نصوص المعصومين و لم نجد مخصّصا أو مقيّدا أو شارحا لبعض آياته العامة أو المطلقة، أجرينا أصالة العموم أو الاطلاق أو الظهور و عملنا بها، بخلاف السنة فانّا نحن المشافهون بها رأسا بلا واسطة في كل عصر، و حالنا معهم كحال سائر أهل المحاورات الذين يجرون أصالة العموم و عدم التخصيص في حالة المحاورة و يجيبون عليها في الحال بلا تأجيل و لا فحص.
5- إنّ غاية دليل المجوز هو أصالة عدم التّخصيص، و هو موهون بأمور:
أحدها: ما عن بعضهم، انّ حجية مثل هذه الأصول اللفظية موقوفة على الظنّ الشخصي بها.
و الجواب عنه: أنّ ذلك خلاف ما عليه المحققون، لأنّ سيرة العقلاء على اجراء هذه الأصول من دون ملاحظة ظنّ شخصي بها، و لأنّ اشتراط الظنّ الشخصي بها يوهن حجيتها بتاتا لعدم حصوله غالبا.
ثانيها: ما عن بعضهم، انّ حجية الأصول اللفظية إنّما هي للمشافهين بالأخبار و شبههم و هم أصحاب المعصومين عليهم السّلام، أمّا نحن الّذين لم نشافه بها و لم نكن معنيّين فلا.
به جستجوى مخصص عام در سنّت پرداخت، معلوم نيست. و امّا در قرآن مجيد، علىالظاهر لازم است، چرا كه خداوند قرآن را قرين معصومين (ع) قرار داده و آن را بر آنها نازل فرموده است. و لذا چهبسا براى ظهورات و عمومات قرآن قرائن حاليه و اشارات شخصيهاى باشد كه با آن ظهور و عموم در تنافى باشد. پس ما اگر جستجوى كافى در خود قرآن و در روايات معصومين (ع) انجام دهيم و مخصّص يا مقيّد يا شارحى براى بعضى آيات عام يا مطلق قرآن پيدا نكنيم، مىتوانيم اصالة العموم يا اصالة الاطلاق يا اصالة الظهور را اجرا كنيم و برطبق اينها عمل نمائيم. برخلاف سنت كه ما در هر عصرى مستقيما و بدون واسطه طرف خطاب سنت هستيم و حالت ما در برابر سنت، مثل حالت سائر اهل محاوره است كه در محاوره، اصالت عموم و عدم تخصيص را اجرا مىكنند و برطبق همين اصل و بدون تأخير و فحص، جواب يكديگر را مىدهند.
5- آخرين دليل مجوز عمل به عام قبل از فحص، اصالت عدم تخصيص است.
ولى اين اصل به چند جهت سست است:
اول: بعضى گفتهاند كه حجيت امثال اين اصول لفظيه متوقف بر حصول ظن شخصى (نه ظن نوعى) نسبت به آنهاست.
جواب: اين مدعى برخلاف رأى محققين است زيرا سيره عقلا بر اين است كه اين اصول را بدون ملاحظه ظن شخصى، اجرا مىكنند. و نيز اشتراط ظن شخصى به اين اصول، كلّا حجيّت اين اصول را از بين مىبرد چرا كه غالبا چنين ظنّى حاصل نمىشود.
دوّم: بعضى گفتهاند كه حجيّت اصول لفظى فقط براى كسانى است كه بهطور شفاهى، مخاطب روايات و امثال روايات بودهاند و آنها اصحاب معصوميناند. امّا براى كسانى مثل ما كه مورد خطاب شفاهى نبودهايم و مقصود خطاب ائمه (ع) نيستيم، اين اصول حجت نيستند.
و الجواب عنه: أنّ حثّ الأئمة الأطهار عليهم السّلام للشّيعة على الأخذ بأخبارهم و التّمسّك بالعمل بها يدلّ على انّنا معنيّون بتلك الأحاديث المرويّة عنهم في الأحكام. فاذن الأصول اللّفظية ايضا جارية في حقّنا كما كانت جارية في حقّهم، و سيرة العقلاء على ذلك ايضا و هي مستند حجّية هذه الأصول اللّفظية.
ثالثها: أنّ حصول العلم الاجمالي بوجود مخصصات كثيرة في الشريعة للعمومات يوجب عدم اجراء اصالة عدم التّخصيص.
و الجواب عنه: انّ ذلك العلم الاجمالي منحلّ الى العلم التفصيلي بالمخصّصات المعلومة، كالمتّصلة و المشهورة و الموجودة بين أيدي الفقهاء عيانا، و الباقى فالشك فيه بدوى فاصالة عدمه ثابتة ظاهرا.
فان قيل: انّه مع خروج تلك المخصّصات المعلومة تفصيلا فانّ العلم الاجمالي بوجود بعض مخصصات لبعض عمومات باق ايضا، قلنا: انّ هذا المقدار ربما يكون من باب الشبهة غير المحصورة التي لا يجب التجنّب عن بعض أطرافها.
على انّ مثل هذا العلم الاجمالي لو كان منجّزا لكان سبب توهين أصل حجية العمومات و المفروض تسليم حجّيتها.
رابعها: شياع التّخصيص حتّى قيل «ما من عامّ إلّا و قد خصّ» فصار احتمال التخصيص مساويا لاحتمال عدمه، فلا ترجيح إلّا بعد الفحص.
جواب: اينكه ائمه (ع) شيعيان را وادار مىكردند كه اخبار آنان را بگيرند و برطبق آنها عمل كنند، دال بر اين است كه ما نيز در احكام و در اخبار، مقصود و مراد هستيم.
پس اصول لفظيه در حق ما نيز جارى مىشوند همانطور كه در حق اصحاب ائمه (ع) جارى بوده است. و سيره عقلا نيز بر همين منوال بوده و هست و همين سيره است كه مستند اصول لفظيه مىباشد.
سوم: ما علم اجمالى داريم به اينكه مخصصهاى زيادى در شريعت براى عمومات (كتاب و سنت) وجود دارد و همين علم اجمالى موجب مىشود كه نتوانيم اصل عدم تخصيص را اجرا نمائيم.
جواب: اين علم اجمالى منحل مىشود به علم تفصيلى نسبت به مخصصات معلوم مثل مخصصهاى متصل و مشهور و مخصصهايى كه در نزد فقهاء مشهور و آشكار است. پس شك در بقيّه مخصصها شك بدوى است و علىالظاهر بايد در آنها اصل عدم مخصص جارى كرد.
اگر گفته شود: وقتى اين مخصصهائى كه تفصيلا معلوم هستند از محل نزاع خارج شوند، هنوز علم اجمالى به وجود بعضى مخصصات براى بعضى عمومات همچنان باقى است؟!
مىگوئيم: اين مقدار كه باقى است، چهبسا از موارد شبهه غير محصوره است كه اجتناب از برخى اطراف آن، واجب نيست. بهعلاوه، اگر مثل چنين علم اجمالىاى منجّز باشد، موجب مىشود كه اصل حجيّت عمومات، سست گردد و حال آنكه حجيّت اين عمومات، مفروض و مسلّم است.
چهارم: گفتهاند تخصيص، امرى شايع است تا آنجا كه گفته شده: «هيچ عامى نيست مگر اينكه تخصيص خورده است» پس احتمال تخصيص با احتمال عدم تخصيص برابر است و لذا هيچ طرف (تخصيص يا عدم تخصيص) ترجيحى ندارد مگر پس از فحص.
و الجواب عنه: انّه لم نعرف قائل هذا المثل حتى نعرف قيمته و صحّته، و على تقدير صحّته فهو توهين لحجية العمومات أجمع و المفروض تسليم حجّيتها.
ثم انّ اصالة عدم التّخصيص ما هي إلّا عبارة أخرى عن اصالة الحقيقة و اصالة عدم القرينة على المجازيّة، لأنّ الأكثر قائلون بمجازية التّخصيص، و هما لا اشكال لأحد- ظاهرا- في جريانهما و الاعتداد بهما قبل الفحص.
ادلة المجوّزين و قد اتضح اكثرها فيما قدّمناه في ردّ المانعين و هي:
1- التمسّك بحجية العام المسلّمة.
2- الاكتفاء بالظنّ النّوعي الحاصل من اصالة عدم التّخصيص.
3- انّها كأصالة عدم المجاز الّتي لا يجب الفحص قبل جريانها.
4- إنّا مكلّفون بعين ما كلّف به أصحاب الأئمة عليهم السّلام الّذين خوطبوا بتلك الأحاديث، و هذا يقضي لنا بأخذ الأحكام من مأخذها بعين الطريقة الّتي كانوا يسلكونها في استنباط الأحكام و هو الرجوع الى حاقّ ألفاظ الحديث من دون توقّف أو فحص عن مخصّص محتمل.
و ردّه بعضهم بالفرق بيننا و بينهم لكثرة المخصّصات فيما بأيدينا من الأخبار.
و جوابه: انّ المخصّصات موجودة عندنا و عندهم، ...
جواب: ما قائل و گويندهاى را براى اين مثل (ما من عام ...) نمىشناسيم تا ميزان اعتبار و صحت آن را بدانيم. و به فرض كه اين مثل صحيح باشد، موجب سستى حجيّت همه عمومات مىشود و حال آنكه حجيّت عمومات را مسلّم مىدانيم.
نكته ديگر آنكه اصالت عدم تخصيص، چيزى جز همان اصالت حقيقت و اصل عدم قرينه بر مجازيت نيست، چرا كه اكثر علما قائل به مجازيت تخصيص هستند. و بدون اشكال از جانب احدى از علما- ظاهرا- اين دو اصل قبل از فحص اجرا مىشوند و مورد توجه و اعتناى عقلا قرار مىگيرند.
اكثر اين ادله در آنچه در ردّ ادله مانعين گفتيم، توضيح داده شدند، و فهرستوار عبارتند از:
1- تمسك به حجيّت عام كه از مسلمات است.
2- اكتفا به ظنّ نوعى حاصل از اصل عدم تخصيص.
3- اينكه اصالت عموم مثل اصل عدم مجاز است كه قبل از اجراى آن، فحص و جستجو لازم نيست.
4- ما همان گونه كه اصحاب ائمه (ع) مكلف بودهاند، مكلّف هستيم و اصحاب، مورد خطاب اين احاديث بودهاند. و اين اقتضا مىكند كه ما نيز عينا همان گونه كه اصحاب، احكام را از منابعش اخذ مىكردند، اخذ كنيم و همان طريقه استنباط را طى كنيم. و اين طريقه همان است كه به عمق الفاظ احاديث رجوع كنيم و براى مخصّص محتمل، هيچگونه توقف و فحص نداشته باشيم.
و بعضى علما اين دليل را رد كرده، گفتهاند بين ما و بين اصحاب ائمه تفاوت است زيرا در اخبارى كه اينك نزد ماست، مخصصات فراوانى موجود است؟
و جواب: اين است كه اين مخصصات هم در نزد ما هست و هم در نزد اصحاب
و ليس للقلّة و الكثرة دخل في الحجّية و عدمها. مع انّه ربما يقال إنّ حالنا أيسر من حالهم، لأنّ الّذين كانوا في عصرهم عليهم السّلام و لكنّهم ناءون عنهم، لم يكن يصلهم من الأخبار إلّا القليل على ألسنة بعض الرواة مع احتمالهم لوجود أخبار مخصّصة كثيرة لم تصلهم، مع انّهم لم ينقل عنهم التوقّف قبل الفحص.
أمّا في زماننا، فانّ السلف الصالح- جزاهم اللّه خيرا- قد دوّنوا جلّ الأحاديث مما وصل اليهم إن لم يكن كلها و بوّبوها فجعلوا الى جنب كلّ عام مخصّصه و معارضه.
و قد اتّضح مما ذكرناه أنّ حجية العامّ لا خلل فيها و هي مسلّمة، فلا مانع من العمل بها ظاهرا اذا كان العامّ في مقام البيان.
نعم، اذا علمنا من دليل أنّ الخبر ليس في مقام البيان يمكن أن يكون ذلك الدليل كمانع من العمل بالخبر من جميع نواحيه، إذ ربما يكون له متمم، او مخصّص، او مفسّر، او غير ذلك.
نعم، الانصاف انّ الأخبار في عصورنا لمّا كانت مبوبة و منسّقة كان من التسامح و عدم الاحتياط في الاستنباط أن يأتي الفقيه الى باب من أبواب الفقه، و فيه قد جمعت أخباره و أدلته، فينظر الى أول حديث فيأخذه و يعمل عليه و يترك بقية أحاديث المسألة المجموعة في الباب. و لكن اذا وجد عاما في باب و ليس له مخصّص فيه فانّه- ظاهرا- لا يجب عليه الغوص في بطون الكتب الفقهية و الحديثية، و الضرب يمينا و شمالا لاحتمال العثور على مخصّص لذلك العامّ، لأنّ هذا مسخ لحجية الأخبار
بوده است. و كمى و زيادى مخصص، دخلى در حجيّت و عدم حجيّت عمومات ندارد. بهعلاوه چهبسا گفته شود كه حال ما، آسانتر از حال اصحاب ائمه (ع) است.
زيرا كسانى كه در عصر ائمه (ع) بودند ولى از آنان دور بودند، اخبار و احاديث اندكى از طريق بعضى راويان به آنها مىرسيد درحالىكه آنها احتمال مىدادند اخبار مخصّص زيادى وجود داشته باشد كه به آنها نرسيده است. با اين حال نقل نشده كه آنها قبل از فحص، در عمل به عمومات توقف كرده باشند.
و امّا در زمان ما، علماى گذشته- كه خداوند به آنان پاداش خير دهد- اكثر اخبار و بلكه كلّ احاديثى را كه به آنان رسيده، تدوين كرده و آنها را باببندى نمودهاند و در كنار هر عامى، مخصص و معارض آن را نيز قرار دادهاند.
و از آنچه گفتيم روشن شد كه حجيّت عام هيچ خللى ندارد و از مسلمات است.
پس عمل به آن- ظاهرا- در موردى كه عام در مقام بيان باشد، هيچ مانعى ندارد.
آرى، اگر از راه دليلى علم پيدا كنيم كه خبر (عام) در مقام بيان نيست، ممكن است همين دليل به عنوان مانعى براى عمل به خبر (عام) از جميع جهات تلقى شود. زيرا چهبسا براى آن خبر، متمم يا مخصص يا مفسّر و امثال اينها وجود داشته باشد.
آرى، انصاف اين است كه اخبار در عصر ما باببندى و منظم شدهاند. و لذا اگر فقيهى وارد بابى از ابواب فقهى بشود و با توجه به اينكه جميع اخبار و ادله آن باب در يكجا جمعآورى شده است، او به اولين حديثى كه برخورد مىكند آن را بگيرد و برطبق آن عمل كند و بقيه احاديث آن مسئله را كه در آن باب مجموعا آمده، ترك كند، چنين كارى به منزله تسامح (سهلانگارى) و عدم احتياط در استنباط تلقى مىشود.
ولى اگر فقيه در يكى از بابها، عامّى را بيابد ولى براى آن در همان باب، مخصّص پيدا نكند- ظاهرا- بر او واجب نيست كه در همه متون فقهى و حديثى ديگر غور و جستجو كند و در شمال و جنوب (اينطرف و آن طرف) بگردد تا شايد بر مخصصى براى آن عام، دست پيدا كند. چرا كه چنين ضرورتى به معناى مسخ حجيّت اخبار و
و لاصالة العموم و عسر و حرج لا يمكن للمانعين العمل بمقتضاه و تطبيقه.
نعم، في كلام بعضهم الاكتفاء بالفحص في باب المسألة فقط كما بينّاه. و بعضهم اكتفوا بالظن بعدم وجود المخصص و هم الأكثر.
و الظاهر انّه يحصل لهم الظّن في استقصاء أخبار الباب فقط. فمن هذا يظهر أنّ الجلّ متّفقون عمليا في مقام الاستنباط، مختلفون نظريا في مقام الاستدلال.
الخلاصة العمل بالعامّ قبل الفحص عن المخصّص غير جائز على المشهور، و جائز على المختار في السّنة دون الكتاب، بمعنى أنّ العامّ فيها حجة شرعية لفظية وجده المجتهد بلا مخصّص، فلا يجب عليه حينئذ الغوص في بحار الأخبار و بطون الأسفار لرجاء العثور على مخصّص لذلك العامّ.
نعم، من التسامح في الدين عدم الرجوع لأخبار الباب و الأخذ بعموم العام فقط.
تمرينات أذكر أدلة المانعين، و اذكر أجوبتها، و اذكر أدلة المجوزين.
روايات است و نيز در اينجا اصالت عموم جارى است. و نيز عسر و حرج لازم مىآيد به حدّى كه مانعين هم نمىتوانند به مقتضاى اين عسر و حرج عمل كنند. آرى، در سخنان بعضى از علما آمده كه فقيه بايد به فحص در همان باب مسئله اكتفا كند، چه اينكه ما اين نكته را بيان كرديم. و بعضى از علما گفتهاند كه ظن به عدم وجود مخصص در اينگونه موارد- براى عمل به عام- كافى است و اين، قول اكثر علماست.
و ظاهر اين است كه وقتى اخبار و روايات يك باب را جستجو و بررسى مىكنند، ظن به عدم مخصص براى آنها حاصل مىشود. از اينجا روشن مىشود كه اكثريت فقها و علما در مقام استنباط، از حيث عمل باهم متفقاند ولى در مقام استدلال، از حيث نظر باهم اختلاف دارند.
عمل به عام قبل از جستجوى از مخصص، طبق مشهور جايز نيست. امّا برطبق نظر ما، در سنّت جايز است ولى در كتاب (قرآن) جايز نيست. بدين معنا كه عامّ در سنت، دليل شرعى لفظى است و اگر مجتهد آن را بدون مخصص يافت، بر او لازم نيست كه در همه درياى احاديث و جاىجاى كتابهاى حديثى بگردد بدان اميد كه مخصصى براى آن عام پيدا كند. آرى، اگر فقيهى به همه اخبار يك باب فقهى مراجعه نكند و فقط به عموم عامّى تمسك كند، عمل او تسامح و سهلانگارى در دين شمرده مىشود.
(5) تعقّب الضّمير للعامّ اذا انعقد لعام ظهور في العموم ثم تعقّبه ضمير يرجع الى بعض افراده و كان الحكم في جملة الضّمير غير الحكم في العامّ، فهاهنا أقوال ثلاثة:
تخصيص ذلك العامّ. و بقاء العامّ على عمومه مع التّجوز بالضمير لرجوعه- حينئذ- الى بعض ما يراد من مرجعه. و التوقّف.
و الظّاهر انّ منشأها هو اختلاف ظهور العامّ في عمومه مع ظهور الضّمير في رجوعه الى تمام افراد ما يراد من مرجعه، و مثّلوا لذلك بقوله تعالى:
(وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ) الى قوله تعالى: (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ)(1)لأنّه يعلم أنّ الردّ مخصوص بالرّجعيات من المطلّقات دون البائنات.
و اذا كان العامّ مع جملة الضمير محكومين بحكم واحد، كان الضّمير قرينة على تخصيص العامّ نحو «و المطلّقات أزواجهنّ أحق بردّهنّ» لظهور مثل هذه الجملة في ارادة الرجعيات خاصة من المطلّقات. اما فيما نحن فيه فيمكن أن يقال: إنّ الأظهر بقاء العام على عمومه و التجوّز في الضّمير لانعقاد ظهور للعامّ من أول الأمر، و الحكم عليه بحكم، و تعقّب الضمير بعد ذلك لا يزيل ذلك الظهور، لأنّه قد استحكم و تمّ، و بقاء ذلك الظهور يزحزح ظهور الضّمير المتأخر.
1) سورة البقرة: الآية 228.
اگر براى عامّى، ظهور در عموم منعقد شود و سپس به دنبال آن ضميرى بيايد كه به بعضى افراد عام برگردد و حكم در مورد ضمير، غير از حكم در مورد عام باشد، اقوال علما سه گونه است: (اول): عام تخصيص مىخورد. (دوم): عام بر عمومش باقى است و يك نحوه مجازيت در ضمير صورت مىگيرد چرا كه- در اين حالت- به بعضى از افراد مرجعش بازمىگردد. (سوم): توقف.
و ظاهرا منشأ اين اقوال سهگانه اين است كه ظهور عام در عموميتش با ظهور ضمير در رجوعش به تمام افراد مورد نظر در مرجع ضمير، اختلاف دارد. و براى اين مورد به آيه قرآن مثال زدهاند: «وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ» تا فراز (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ)(1). در اين آيه معلوم است كه ردّ (بازگشت مرد به زن) مخصوص زنان مطلقهاى است كه با طلاق رجعى، طلاق داده شدهاند نه با طلاق بائن.
و اگر عامّ همراه با جمله ضمير، داراى حكمى واحد و يكسان باشند، خود ضمير قرينه بر تخصيص عام است، مثل «و المطلّقات ازواجهنّ احق بردّهنّ» چرا كه مثل چنين عبارتى ظهور دارد كه مراد از مطلقات، خصوص رجعيات (زنان مطلقه با طلاق رجعى) است. و امّا در مثال مورد بحث ما مىتوان گفت: اظهر اين است كه عام بر عمومش باقى است و در ضمير، نوعى مجاز راه مىيابد، زيرا از ابتداى كار، ظهورى براى عام منعقد مىشود و حكمى براى آن ثابت مىشود. و آمدن ضمير پس از اين ظهور، موجب زوال ظهور عام نمىشود چرا كه ظهور عام قبلا محكّم شده و تماميت پيدا كرده است و بقاء همين ظهور عام موجب تزلزل در ظهور ضمير متأخر مىشود.
1) سوره بقره، آيه 228.
و يمكن أن ندّعي تبادر هذا المعنى و سبقه الى الذّهن من أمثال هذه الجمل. فاذا تمّ هذا، اتّضح أحقية ما ذكرنا، و إلّا كان التوقف أحرى.
تمرينات بين الأقوال في المقام، و اذكر الراجح منها و سبب رجحانه.
و مىتوانيم ادعا كنيم كه در امثال اين جملات (همواره) همين معنا كه ما گفتيم متبادر است و در ذهن، سبقت مىگيرد. با تماميت اين مطلب، درستى و حقانيت سخن و مدعاى ما روشن مىشود. در غير اين صورت، توقف در اين مسئله، سزاوارتر و شايستهتر از دو قول ديگر است.
(6) تخصيص العامّ بمفهومي الموافقة و المخالفة تخصيص العامّ بمفهوم الموافقة نقل الاتفاق على تخصيص العامّ بمفهوم الموافقة، و هو: ما كان الحكم فيه بالأولوية، نحو «لا تكرم الفساق و اكرم خدام المعلّم الفاسق» فاكرام نفس المعلّم أولى. و الظّاهر، انّ هذا لا إشكال فيه لقوة دلالة اللفظ على مفهوم الموافقة بمعونة العقل الحاكم بالأولوية، و القطع باتحاد مناط الحكم بين خدّام المعلم و بين نفس المعلّم، فهو- إذن- دليل شرعي خاصّ عارض عاما فيقدّم عليه لأنّه جمع بين الدليلين بجمع عرفي مشهور.
اما اذا كان بين العامّ و المفهوم عموم و خصوص من وجه نحو «لا تكرم الفسّاق و اكرم خدام العلماء» ففيه خلاف، و الأظهر انّه كسائر الأدلة اللفظية، فاذا أجرينا في العامّ و الخاصّ من وجه في مورد اجتماعهما الأصول العملية فهنا كذلك.
گفته شده كه همه علما اتفاقنظر دارند كه عام را با مفهوم موافق مىتوان تخصيص زد. و منظور از مفهوم موافقت آنجا است كه حكم به اولويت بشود، مثل «فسّاق را اكرام مكن و خادمان معلم فاسق را اكرام كن». از اين بيان نتيجه مىگيريم كه اكرام خود معلّم (فاسق)، اولويت دارد. و ظاهرا اين مطلب محل اشكال نيست چرا كه دلالت لفظ بر مفهوم موافقت به كمك عقلى كه حكم به اولويت مىكند، قوى و روشن است، و نيز قطعا مىدانيم كه مناط و ملاك حكم براى خادمان معلم (فاسق) و خود معلم (فاسق)، يكى است. پس همين حكم عقلى به اولويت- در اين صورت- دليل شرعى خاصى است كه با عام (لا تكرم الفساق) معارضه مىكند و برآن مقدم مىشود، چرا كه اين تقديم، راه جمع عرفى و مشهور بين دو دليل است.
و امّا اگر بين عام و مفهوم، رابطه عموم و خصوص من وجه برقرار باشد مثل «فساق را اكرام نكن و خادمان علما را اكرام كن»(1)در اين مورد، بين علما اختلاف است و به نظر ما اظهر آن است كه اين مورد هم مثل ساير ادله لفظى است. يعنى همانطور كه در صورت وجود رابطه عام و خاص من وجه، در موارد اجتماع دو دليل، اصول عمليه را جارى مىكنيم، در اينجا نيز بايد چنين كنيم.
1) مصداق مشترك« عالم فاسق» است كه منطوق دليل اول مىگويد او را اكرام نكن، و مفهوم دليل دوم مىگويد او را اكرام كن( غ).
تخصيص العامّ بمفهوم المخالفة و أمّا تخصيص العامّ بمفهوم المخالفة و هو مثل مفهوم الشرط اذا قلنا بحجيّته نحو «أعن الفقراء» و «أعن الفقراء إن كانوا مؤمنين» فخلاف و أقوال، نقل أنّ المشهور القول بتخصيصه به لأنّه دليل خاصّ شرعي لفظي بمعونة حكم العقل بالملازمة و العلّية عارض دليلا عاما فيخصّص العامّ به على القاعدة المطردة بين العامّ و الخاصّ.
و ردّ بأنّ الخاصّ إنما قدّم على العام لأنّه أقوى، و هنا المفهوم ضعيف، فلا يقدّم على العام، لأنّ العامّ هنا أقوى منه.
و جوابه: منع كون تقديم الخاص على العام لأجل انّه أقوى منه، بل لأنّ ذلك جمع بين الدليلين بجمع عرفي مشهور، و هو أولى من الطّرح، و هذه الجهة بعينها موجودة في المفهوم.
تعقّب المفهوم بما يخالفه اذا كان المفهوم عاما و ورد خاصّ معارض له نحو «اكرم النّاس إن كانوا عدولا» و «اكرم المجاهد الفاسق» فالظاهر تخصيص المفهوم، و لكن لا بنفسه، لأنّه قضية لبيّة لا يمكن ...
و امّا تخصيص زدن عام با مفهوم مخالف، نمونهاش مفهوم شرط- اگر قائل به حجيّت آن باشيم- است مانند: «به فقرا كمك كن» و «به فقرا، اگر اهل ايمان هستند كمك كن». در مورد اين تخصيص، بين علما اختلاف است و اقوال متعدد است. نقل شده كه مشهور قائلند كه عام با اين مفهوم (مخالف) تخصيص مىخورد چرا كه اين مفهوم، دليل خاص شرعى لفظى است و اين دليليت- البته- در پرتو حكم عقل به ملازمه و عليت (شرط براى جزا) است و چنين دليلى با دليل عام معارض مىشود و در نتيجه براساس قاعده رائج بين عام و خاص، دليل عام به وسيله اين دليل خاص، تخصيص مىخورد. ولى اين استدلال مردود شمرده شده است! چرا كه تقدم خاص بر عام از اين جهت است كه خاص نسبت به عام، دليل اقوى است ولى در اينجا «مفهوم» دليل ضعيف است و لذا بر عام مقدم نمىشود چرا كه در اين مورد، عام قوىتر از خاص است (چون عام، منطوق است و خاص، مفهوم است).
و جواب اين ردّ اين است كه: ما ممنوع مىكنيم كه تقديم خاص بر عام به خاطر اين باشد كه خاص قوىتر از عام است، بلكه به خاطر اين است كه اين تقديم، برطبق جمع عرفى مشهور، جمع بين هر دو دليل محسوب مىشود و اين جمع، بر طرح (كنار گذاشتن) هر دو دليل اولويت دارد. و اين جهت، عينا در مفهوم (مثل مفهوم شرط) نيز وجود دارد.
اگر مفهوم عام باشد و بدنبال آن، خاصى آورده شود كه معارض با آن عام باشد مثل: «مردم را- اگر عادلند- اكرام كن» و «مجاهد فاسق را اكرام كن» در اينجا ظاهرا بايد مفهوم عام را تخصيص زد. امّا اين تخصيص به خود مفهوم نمىخورد چرا كه مفهوم، قضيه لبّى (عقلى) است و چنانكه علما گفتهاند، قضيه لبّى را نمىتوان
تخصيصها كما قرّروا، و لكنّ التخصيص يكون في منطوقه فيكون المعنى «اكرم النّاس إن كانوا غير المجاهد منهم عدولا».
و اذا كانت النسبة بين المفهوم و بين ما تعقبه عموما و خصوصا من وجه نحو «اكرم النّاس إن كانوا عدولا» و «اكرم العلماء» فوجوه. و لعلّ الأظهر انّه كسائر الأدلة اللّفظية، فاذا أجرينا في مثل تعارض العموم و الخصوص من وجه الأصول العمليّة كان في المقام كذلك.
الخلاصة (أ) العامّ يمكن تخصيصه بمفهوم الموافقة و بمفهوم المخالفة.
(ب) المفهوم العام يمكن تخصيصه بخاصّ يأتي بعده.
(ج) اذا كان بين العامّ و المفهوم عموم و خصوص من وجه فحكمه حكم سائر الأدلة اللفظية المتعارضة بالعموم و الخصوص من وجه، سواء تقدّم العامّ او تقدّم المفهوم.
تمرينات 1- ما هو مفهوم الموافقة و ما هو مفهوم المخالفة و مثل لكل منهما؟
2- مثل لتعقب الخاص للمفهوم، و مثل لما كان بين المفهوم و بين ما بعده عموم و خصوص من وجه.
تخصيص زد. ولى تخصيص در منطوق آن مفهوم، واقع مىشود و در نتيجه معنا بدين گونه مىشود كه: «مردم را اكرام كن درصورتىكه- غير مجاهد از آنان- عادل باشند».
و اگر نسبت بين مفهوم و ما بعد آن، عموم و خصوص من وجه باشد مثل «مردم را- اگر عادلند- اكرام كن» و «علما را اكرام كن»(1)در اينجا وجوه مختلفى مطرح است و شايد اظهر اين است كه اين مورد نيز مانند ساير ادله لفظى است. يعنى همانطور كه در موارد تعارض عموم و خصوص من وجه، اصول عمليه را جارى مىكنيم، در اين مقام نيز بايد چنين كنيم.
(أ) عام را- هم با مفهوم موافقت و هم با مفهوم مخالفت- مىتوان تخصيص زد.
(ب) مفهوم عام را مىتوان با خاصى كه بعد از آن مىآيد، تخصيص زد.
(ج) اگر نسبت بين عام و مفهوم، عموم و خصوص من وجه باشد، حكمش مانند ساير ادله لفظيهاى است كه به نحو عموم و خصوص من وجه، متعارض باشند، خواه عام مقدم باشد و خواه مفهوم.
1- مفهوم موافقت و مفهوم مخالفت چيست؟ و براى هريك مثالى ذكر كن.
2- براى آنجا كه خاص بعد از مفهوم مىآيد، مثالى ذكر كن و براى موردى كه بين مفهوم و آنچه پس از آن مىآيد رابطه عموم و خصوص من وجه برقرار است، مثالى بيان كن.
1) عالم غير عادل، مصداق مشترك بين مفهوم دليل اوّل و منطوق دليل دوم است( غ).
(7) تعقب الاستثناء لعمومات اذا تعقّب الاستثناء عمومات، فيرجع الى الأخير أو الكلّ، أقوال:
1- ظهوره في الرجوع الى الأخير.
2- ظهوره في الرجوع الى المجموع يعني كلّ واحدة من الجمل العامّة.
3- الاشتراك اللفظي بين المعنيين المذكورين.
4- الاشتراك المعنوي بينهما.
5- التّوقف عن الذهاب الى أحد الأقوال.
و الأظهر القول الرابع، لأنّه لا ظهور في رجوعه الى الأخيرة أو المجموع.
نعم، هو مستعمل في كلّ منهما، و ليس الاستعمال علامة الحقيقة حتى يصير مشتركا لفظيا، فالاستثناء إذن موضوع لمطلق الاخراج مما قبله أعمّ من أن يكون من الجملة الأخيرة فقط أو المجموع نحو «اكرم العلماء و أعن الفقراء و جالس الحكماء إلا الفساق». نعم، العام الأخير متيقن الاخراج منه على كل حال و باقي العمومات محتملة يحتاج الاخراج منها الى قرينة فتبقى العمومات فيها مجملة لا يمكن التعويل على عمومها بالنسبة الى مورد الاستثناء ظاهرا، لأنّه و إن انعقد الظهور أوّل النطق بالعامّ في العموم حتّى لمورد الاستثناء، و لكن هذا الظهور يبقى متزلزلا الى انتهاء الكلام،
اگر استثناء به دنبال عمومات متعدد بيايد، آيا به آخرين عموم برمىگردد يا به همه عمومات؟ در اينجا چند قول است:
1- ظهور استثناء در اين است كه به اخير رجوع مىكند.
2- ظهور استثناء در اين است كه به مجموع عمومات يعنى به هريك از جملات عموم رجوع مىكند.
3- استثناء بين دو معناى فوق، مشترك لفظى است.
4- استثناء بين دو معناى فوق، مشترك معنوى است.
5- بايد در رجوع به يكى از اقوال، متوقف ماند.
آنچه اظهر است، قول چهارم مىباشد چرا كه استثناء هيچ ظهورى ندارد كه به آخرين عموم برمىگردد يا به همه عمومات. آرى، استثناء در هريك از اين دو، استعمال شده، ولى استعمال علامت حقيقت نيست تا اينكه استثناء در اين دو مورد، مشترك لفظى شود. پس استثناء در اين صورت وضع شده است تا صرفا ما بعد خود را از ما قبل اخراج كند و اين معنا، اعم از اين است كه فقط از جمله عام اخير اخراج كند يا از مجموع عمومات، مثل «علما را اكرام كن و فقرا را كمك كن و با حكما مجالست نما مگر با فاسقان». آرى، در هر حال اخراج از آخرين عام متيقن است ولى اخراج از بقيه عمومات محتمل است و احتياج به قرينه دارد. و لذا اين عمومات، مجمل مىمانند و نمىتوان بر عموميت و شمول آنها نسبت به مورد استثناء- ظاهرا- اعتماد كرد. چرا كه در اول كلام گرچه به وسيله عام ظهورى در عموميت و شمول نسبت به حتى مورد استثناء حاصل مىشود، امّا اين ظهور تا انتهاى كلام، متزلزل مىماند و آمدن استثناء
و تعقّب هذا الاستثناء أوجب انسلاخه من هذا المورد فيرجع فيه الى الأصول العملية ظاهرا.
تمرينات 1- ما هي الأقوال في هذا البحث و ما هو الأظهر منها و لما ذا؟
2- ما هو المتيقن استثناؤه من العمومات، و ما الحكم في بقية العمومات؟
پس از عام، موجب مىشود كه ظهور عام از مورد استثناء زائل شود و لذا بايد در اين مورد- ظاهرا- به اصول عمليه مراجعه شود.
1- اقوال در اين مبحث، كدام است و كدام قول و به چه دليل، اظهر اقوال است؟
2- استثناء در كدام يك از عمومات، متيقن است و حكم بقيه عمومات چيست؟
(8) تخصيص الكتاب بالكتاب أو بالسّنة لا اشكال في جواز تخصيص الكتاب بالكتاب و بالخبر المتواتر و المحفوف بالقرائن القطعية.
و في تخصيصه بخبر الواحد الجامع لشرائط الحجية اشكال و أقوال:
1- الجواز، و هو المنقول عن الأكثر.
2- المنع، و هو اختيار السّيد و الشّيخ و المحقق و غيرهم.
3- التفصيل بين ما اذا خصّص أولا فيجوز تخصيصه ثانيا و إلّا فلا.
4- التوقف عن الذهاب الى أحد الأقوال.
و عمدة أدلة المجوّزين ادعاء السيرة القطعية على التخصيص الى ز من المعصومين عليهم السّلام و نقل ايضا الاجماع عليه، فان ثبت اجماع الى ز من الأئمة عليهم السّلام فهو دليل تطمئنّ به النفس، و إلّا فليس في أدلة الجواز ما يثلج الصدر و يبرّر الاقدام على تخصيص الكتاب القطعي السند و إن كان ظني الدلالة، بظنّي السند و إن كان قطعي الدلالة أحيانا كالنّص، و لا سيّما مع ورود الأخبار بأنّ ما خالف القرآن فهو زخرف، و انّه لم نقله، و اضربه بعرض الجدار، و أمثالها.
اشكالى در جواز تخصيص كتاب به وسيله كتاب و خبر متواتر و خبر همراه با قرائن قطعيه نيست.
ولى در اينكه كتاب را با خبر واحد داراى شرائط حجيّت تخصيص بزنيم، اشكال است و اقوال در اين مورد مختلف است:
1- قول به جواز تخصيص، و از اكثر علما همين قول نقل شده است.
2- قول به منع تخصيص، و اين قول مختار سيد (مرتضى) و شيخ (طوسى) و محقق (صاحب شرائع) و ديگران است.
3- قول به تفصيل: بدين معنا كه آنچه يكبار تخصيص خورده، براى بار دوم نيز مىتوان آن را تخصيص زد و در غير اين صورت، نمىتوان.
4- قول به توقف در بين اقوال مختلف.
و عمده دليل قائلين به جواز تخصيص، وجود سيره قطعيه بر تخصيص تا زمان معصومين (ع) است و حتى بر اين مطلب، نقل اجماع شده است. به نظر ما اگر اجماع تا زمان ائمه (ع) ثابت شود، مىتواند دليلى باشد كه نفس انسان به آن مطمئن مىشود. و الّا در بين ادله جواز، دليلى يافت نمىشود كه موجب آرامش قلب شود و اقدام بر تخصيص كتابى (يعنى قرآن) را كه قطعى السند است- گرچه ظنى الدلالة باشد- به وسيله خبر ظنى السّند تجويز كند، گرچه احيانا خبر قطعى الدلالة باشد مثل نصّ.
به خصوص با توجه به اخبارى كه مىگويند: آنچه مخالف قرآن باشد، زخرف (باطل و فريب) است و ما (ائمه) آن را نگفتهايم و آن را به ديوار بزنيد (: به دور افكنيد) و امثال اينها.
و ان كان يحتمل أن يكون المراد بالمخالفة فيها هو المخالفة بالتباين لا العموم و الخصوص، و لكن عدم الاشارة فيها الى هذا المعنى يوجب الريبة.
و زبدة القول انّ الخبر الخاصّ إن احتفّ بقرائن تزيد في اعتباره فيمكن الاطمئنان بتخصيص الكتاب به، و إلّا فان كان معتبرا من جهة أخرى و لو من عمل مشهور الأصحاب به، فيمكن ايضا الاطمئنان بالتخصيص به، و إلّا فهو مشكل غاية الاشكال، لأنّ القرآن هو الدستور الالهي و القانون المحمدي الّذي جاء به النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأهل الأرض كافة، فاذا كانت آية فيه تدلّ على حكم عام و قد سمعها كلّ من انضوى تحت راية القرآن في شرق الأرض و غربها، و بعد الفحص الواجب عن المخصّص الصالح للتّخصيص عملوا بها باعتبار أنّها قانون إلهي سنّه اللّه تعالى لعمل الناس به، فهل يجوز نقض عمومه و رفع اليد عنه بمجرد مجيء رواية واحدة من عدل؟!
مع انّه لو لم يكن الظاهر من الآية و هو العموم مرادا، لكان ينبغي للنبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خلفائه عليهم السّلام الاعلان عن ذلك للملا و نشره بينهم، لأنّ الناس قد فهموا من عموم الآية شيئا هو غير حكم اللّه، فيلزم ارشادهم لمعناها، و لا يكون ذلك إلّا باهتمام عظيم منهم عليهم السّلام و أحاديث كثيرة تنتشر بين الناس و تردعهم عن ظاهر العموم.
و حيث لم ترد إلّا رواية واحدة مع كثرة الدواعي و أهميتها لأجل
اگرچه احتمال مىرود كه مراد از مخالفت با قرآن در اين اخبار، مخالفت تباينى (صددرصد) باشد نه مخالفت به صورت عموم و خصوص، ولى چون در اين روايات اشارهاى به اين نكته نشده، موجب شك و ترديد مىشود. و اصل مطلب اين است كه خبر خاص اگر همراه قرائنى باشد كه بر اعتبارش بيفزايد مىتوان با اطمينان گفت كه كتاب را تخصيص مىزند. و اگر قرينهاى نداشت: يا از جهت ديگرى داراى اعتبار است مثل اينكه مشهور اصحاب بدان عمل كردهاند، در اين صورت باز هم مىتوان با اطمينان گفت كه قرآن را تخصيص مىزند، امّا در غير اين صور، چنين تخصيصى در نهايت اشكال است. زيرا قرآن دستور الهى و قانون محمّدى است كه رسول اللّه (ص) آن را براى همه اهل زمين آورده است و لذا اگر آيهاى در آن باشد كه حكمى عام را بيان كند، هركس در شرق و غرب عالم و در زير پرچم قرآن آن را بشنود، پس از فحص و جستجوى لازم براى يافتن مخصص كه صلاحيت تخصيص قرآن را داشته باشد، بدان آيه عمل مىكند چرا كه آن را به عنوان قانونى الهى كه خداوند آن را تشريع فرموده تا همه مردم بدان عمل كنند، معتبر مىشمارد. با اين وضع آيا جايز است كه عموم قرآن به صرف ورود روايتى واحد از ناقلى عادل نقض شود و از آن دست كشيده شود؟!
به علاوه اگر ظاهر آيه يعنى عموميت و شمول، مراد نبود، مىبايست پيامبر (ص) و جانشينانش اين نكته را در بين عموم مردم بهطور آشكار اعلام مىكردند و منتشر مىنمودند. چرا كه مردم از عموم آيه چيزى مىفهمند كه غير حكم خداست و لذا بر پيامبر (ص) ارشاد و راهنمايى مردم براى درك معناى آيه لازم است. و اين ارشاد و هدايت محقق نمىشود مگر اينكه ائمه (ع) اهتمام و سعى وافرى داشته باشند و احاديث زيادى باشد كه در ميان مردم منتشر شود و آنها را از ظاهر عموم، منع كند. ولى از آنجا كه، على الفرض، جز يك روايت واحد وارد نشده- با اينكه دواعى زيادى براى صدور روايت وجود دارد و نيز مسئله از اهميت فراوانى برخوردار است چرا
إحقاق الحق و إظهاره، كان ذلك شاهدا على أنّ العموم باق على عمومه، و لا سيّما اذا كانت الرواية المخصّصة قد رويت عن أواخر المعصومين كالهادي و العسكري عليهما السّلام، بحيث كانت طوال تلك الأزمنة السابقة على مصدر الرواية خالية من مخصّص. و انّ المسلمين- و لا سيّما الشيعة منهم- كانوا يعملون على عموم الآية و احتمال وجود روايات كثيرة مخصّصة للآية و خفائها بعد الفحص عنها مع شدة الحاجة اليها و الى نشرها بعيد للغاية لا يمكن التعويل عليه و منفية بالأصل.
الخلاصة تخصيص الكتاب بالكتاب أو بالسّنة المتواترة أو الخبر المحفوف بقرائن قطعية جائز و واقع. و أمّا تخصيصه بخبر الواحد فالأكثر على جوازه و المختار التوقف لما ذكرناه.
تمرينات 1- ما هي الأقوال في هذه المسألة؟
2- ما هو سبب القول المختار؟
كه احقاق و اظهار حق مطرح است- اين خود شاهد است بر اينكه عموم همچنان بر عموميت خودش باقى است. بهخصوص اگر اين روايت خاص، از اواخر معصومين (ع) مانند امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام نقل شده باشد كه در اين صورت مدت زمان زيادى بر قرآن در زمان ائمه پيشين گذشته است درحالىكه خالى از مخصص بوده است! و نيز مدت زمان زيادى بر مسلمين- بهخصوص شيعيان- گذشته است درحالىكه آنها برطبق عموم آيه عمل مىكردهاند. و امّا احتمال اينكه روايات زيادى موجود بوده كه مخصص عمومات قرآن بودهاند ولى بعدا اين روايات، گم و ناپيدا شدهاند- با توجه به اينكه نسبت به اين روايات محتمل فحص و جستجو مىشود و با توجه به اينكه نياز به آنها و نشر و پخش آنها بسيار زياد است- احتمالى است بسيار بعيد، و نمىتوان برآن تكيه كرد و برطبق اصل، منتفى است.
تخصيص زدن كتاب (قرآن) به وسيله قرآن و يا با سنّت متواتر و يا با خبرى كه داراى قرائن قطعيه است، جائز و محقّق است. و اما تخصيص قرآن با خبر واحد، محل بحث است: اكثر علما آن را جايز مىدانند، امّا رأى مختار ما توقف است به دلائلى كه ذكر آنها گذشت.
1- اقوال در مسئله تخصيص كتاب (قرآن) كدام است؟
2- سبب و دليل قول مختار ما چيست؟
الباب الخامس المطلق و المقيد و فيه مبحثان (1) تعريف المطلق و المقيّد المطلق: (هو اللّفظ الدّال على شائع في جنسه).
المقيّد: (هو اللّفظ الدّالّ على غير شائع).
و أورد على ذلك بعدم الاطّراد أو الانعكاس، و لكن ذلك غير مهمّ بعد ما عرفنا موارد أحكام المطلق و المقيّد، سواء كانت داخلة في حدّهما أو كانت خارجة، و لكن باتحاد المناط دخلت في احكامهما. و تلك الموارد في المطلق هي أسماء الماهيات و الأجناس و النكرات و أمثالها، و في المقيّد هي المطلق الموصوف بوصف أو قيد و الأعلام و أمثالها.
ثم انّه قد نقل عن اكثر القدماء جعل الشياع و السريان في المطلق بالدّلالة الوضعية، و لكن جماعة من محققي المتأخرين جعلوا الشياع بمعونة مقدمات الحكمة فقالوا: إنّ اسم ...
و در اين باب دو مبحث وجود دارد
مطلق: لفظى است كه دالّ بر معنايى شايع در جنس خودش باشد.
مقيد: لفظى است كه دال بر معنايى غير شايع است.
و بر اين دو تعريف، ايراد گرفتهاند كه اطّراد و انعكاس (جامعيت و مانعيت) ندارند. ولى اين خردهگيرىها پس از شناخت ما از موارد احكام مطلق و مقيّد، چندان مهم نيست. خواه اين موارد داخل در تعريف مطلق و مقيّد باشند و خواه خارج باشند.
ولى از آنجا كه ملاك و مناط آنها (موارد مذكور) يك چيز است، در احكام مطلق و مقيد داخل هستند. و اين موارد در باب مطلق: اسماء ماهيات، اجناس و نكرهها و امثال اينها هستند. و در باب مقيّد، مطلقى است كه موصوف به وصفى و يا قيدى باشد و نيز اسماء اعلام و امثال اينهاست.
نكته ديگر اينكه از اكثر قدما نقل شده كه شيوع و سريان در مطلق را به خاطر دلالت وضعى مىدانند. ولى گروهى از محققين متأخر اين خاصيت شيوع را براساس مقدمات حكمت دانسته، گفتهاند: اسم ماهيت براى ذات ماهيت صرف و خالص وضع شده است. يعنى ماهيتى كه هيچ شرطى ندارد حتى فاقد شرط «لا» است و اين
الماهية موضوع للماهية بما هي هي من دون شرط حتى شرط لا، أي لا بشرط شيء و لا بشرط عدم شيء، فاذا لم يكن في المقام قيد و لا انصراف الى بعض الافراد، و لا متيقن الارادة في مقام التخاطب، و كان المتكلم في مقام بيان تمام مراده، دلّ لفظ الماهية حينئذ على الاطلاق و الشياع و إلّا فلا.
تمرينات 1- ما تعريف المطلق و المقيد، و مثل لكل منهما؟
2- ما قول القدماء في سبب شياع المطلق؟
3- ما قول المتأخرين في سبب الشياع؟
ماهيت، ماهيتى است كه نه به شرط چيزى است و نه به شرط عدم چيزى. لذا اگر قيد و انصرافى به طرف برخى افراد ماهيت در كار نباشد و نيز اگر در مقام تخاطب قدر متيقنى اراده نشود و اگر متكلم در مقام بيان تمام مرادش باشد، لفظ ماهيت- در اين صورت- دالّ بر اطلاق و شيوع است و در غير اين صورت، اين دلالت را ندارد.
1- تعريف مطلق و مقيّد چيست؟ براى هريك مثالى ذكر كن.
2- قول قدما در مورد سبب شياع (گستردگى معنايى) مطلق چيست؟
3- قول متأخرين در مورد سبب شياع مطلق چيست؟
(2) اجتماع المطلق و المقيّد اذا ورد مطلق و مقيد، فان كانا مختلفين حكما او موجبا، فلا اشكال في العمل بهما و عدم التقييد، و لا خلاف عندنا نحو «اكرم هاشميا» و «وقّر هاشميا عالما» و نحو «إن ظاهرت فاعتق رقبة» و «إن قتلت فاعتق رقبة مؤمنة».
و ان كانا متحدين حكما و موجبا فهنا ثلاث صور، إمّا أن يكونا ايجابيين، و إمّا أن يكونا سلبيين، و إما أن يكونا مختلفين.
(1) أن يكونا ايجابيين: نحو «إن دخلت المدينة فاكرم عالما فيها، و إن دخلت المدينة فاكرم عالما فقيها فيها» فنقلت الشهرة، بل الاتفاق على تقييد المطلق بالمقيّد، باعتبار انّه جمع بين الدليلين، مع انّه في العام و الخاصّ المتوافقين نقل الاتفاق على العمل بهما و عدم التقييد نحو «إن دخلت المدينة فاكرم علماءها، و إن دخلت المدينة فاكرم علماءها الفقهاء» فحملوا الخاصّ على نحو من التأكيد.
و للأصوليين في توجيه حمل المطلق على المقيد في المقام دون العام و الخاص أوجه و أنظار. و لعلّ الفرق بين المقامين أنّ دلالة العامّ دون المطلق على شمول الحكم لجميع أفراده بالوضع فهو حجة تامة، فاذا ورد ما يخصّ
اگر مطلق و مقيّدى وارد شوند، ممكن است از حيث حكم و يا موجب حكم مختلف باشند كه در اين صورت اشكالى در عمل به هر دو وجود ندارد و تقييدى صورت نمىگيرد و در اين مورد اختلافى بين علماى ما نيست، مثل: «سيّد هاشمى را اكرام كن» و «سيّد هاشمى عالم را احترام كن». و نيز همانند: «اگر ظهار كردى، عبدى آزاد كن» و «اگر قتلى انجام دادى، عبدى مؤمن آزاد كن». و ممكن است مطلق و مقيد از حيث حكم و موجب آن يكسان باشند كه در اينجا سه صورت پديد مىآيد:
يا هر دو ايجابى (مثبت) اند، و يا هر دو سلبى (منفى) هستند و يا از اين جهت مختلفند:
1- هر دو ايجابى: مانند «اگر وارد شهر شدى، عالم را اكرام كن» و «اگر وارد شهر شدى، عالم فقهى را اكرام كن» در اين صورت از مشهور علما نقل شده و بلكه اتفاق بر اين است كه مطلق به وسيله مقيّد، تقييد مىخورد چرا كه راه جمع بين اين دو دليل، همين است. در عين حال در مورد عام و خاص متوافق، نقل شده كه علما اتفاق دارند بر اينكه به هر دو عمل مىشود و تقييدى صورت نمىگيرد مانند «اگر وارد شهر شدى علماء آنجا را اكرام كن» و «اگر وارد شهر شدى عالمان فقهى آنجا را اكرام كن».
در اين موارد علماى اصول، خاص را نوعى تأكيد دانستهاند.
و علماى اصول در توجيه اينكه چرا در اين مورد مطلق بر مقيّد حمل مىشود ولى عام بر خاص حمل نمىشود، وجوه و نظرات مختلفى دارند. و شايد فرق بين اين دو مقام در اين است كه دلالت عام- نه مطلق- بر شمول حكم نسبت به جميع افراد عام، ناشى از وضع است و لذا عام، حجّت تامّ است و ازاينرو وقتى دليلى وارد شود
الحكم ببعض أفراده فلا داعي الى تخصيص العامّ به، بل يحمل على نحو من التأكيد، فانّه باب واسع في المحاورات.
و هذا مبني في المقامين على وجود التنافي بين تينك الجملتين الّذي منشؤه وحدة التكليف فيهما الّتي هي المنساقة منهما ظاهرا، فانّه يفهم أنّ الواجب في العام المذكور هو اكرام علماء المدينة أو فقهائها مرة واحدة، لا علمائها مرة و فقهائها أخرى.
و في المطلق المذكور يفهم العرف أنّ الواجب هو اكرام عالم واحد، لأنّه لو كان الواجب الاكرام فيهما مرّتين لكان يلوح ذلك من احدى الجملتين.
و اما المطلق و المقيد الايجابيين، فانّ المطلق لما كانت دلالته على الشياع ضعيفة، و لا يبعد أن تكون بمعونة تمامية شروط مقدمات الحكمة، كانت حجيته مهدّدة بالتّضعضع بأدنى معارضة. و لمّا كان مفهوم المقيد معارضا له ضعفت حجيته عن المقاومة، فانّ مفهوم المقيّد في المثال المذكور عدم وجوب اكرام غير الفقيه و عدم كفايته، و المطلق يدلّ على كفاية اكرام غير الفقيه من العلماء فتعارضا فتساقطا فبقى المقيد سليما عن كلّ شيء فلزم العمل به ظاهرا.
هذا مضافا الى جريان قاعدة شغل الذمة في المقام ظاهرا بتقريب: أنّا نعلم بشغل الذمة باكرام عالم مردد بين الفقيه و غيره، ...
كه حكم را به بعضى افراد عام اختصاص دهد، داعىاى براى تخصيص عام به وسيله آن خاص وجود ندارد بلكه ورود خاص بر گونهاى از تأكيد حمل مىشود، و اين بابى واسع در محاورات عرفى است.
و اين امر (يعنى حمل عام بر خاص و حمل مطلق بر مقيّد) در هر دو مقام (مطلق و مقيد- عام و خاص) مبنى بر اين است كه بين دو جمله مزبور تنافى وجود دارد و منشأ اين تنافى هم اين است كه تكليف در هر دو جمله يكى است (يعنى دو تكليف جداگانه متوجه مكلّف نيست) و اين وحدت تكليف- ظاهرا- از سياق هر دو جمله فهميده مىشود. يعنى در عام مذكور چنين فهميده مىشود كه واجب، اكرام علماى شهر و يا فقهاى شهر- به صورت يكجا و يكباره- است نه اينكه واجب باشد يك بار علما و بار ديگر فقها اكرام شوند.
و در مطلق مذكور، عرف چنين مىفهمد كه آنچه واجب است يك «اكرام عالم» است. چون اگر واجب در مطلق و مقيّد، دو بار اكرام باشد، بايد اين مطلب از يكى از دو جمله (مطلق و مقيّد) آشكار مىشد.
و امّا وقتى مطلق و مقيّد هر دو ايجابى هستند، چون دلالت مطلق بر شياع (شمول) ضعيف است- و بعيد نيست كه اين دلالت به خاطر تمام بودن شروط مقدمات حكمت باشد- لذا حجيّت مطلق با كمترين معارضه، در معرض فروريختن و زوال است. و چون مفهوم مقيّد با مطلق، معارض است حجيّت مطلق تاب مقاومت ندارد.
مثلا در مثال مذكور، مفهوم مقيّد اين است كه اكرام غير فقيه واجب نيست و براى انجام تكليف كافى نمىباشد. ولى مطلق دلالت بر اين دارد كه اكرام عالم غير فقيه كفايت مىكند. و لذا اين دو باهم تعارض نموده، تساقط مىكنند و در نهايت، مقيّد همچنان از هر آفتى سالم مىماند و لازم است ظاهرا برطبق آن عمل شود.
علاوه بر اينها، قاعده اشتغال ذمه در اين مقام- ظاهرا- جارى است. بدين تقرير كه: ما علم داريم كه ذمه ما به اكرام عالمى كه مردّد بين فقيه و غير فقيه است- مشغول
مع العلم بأنّ الفقيه مفرّغ للذّمة قطعا و غيره مشكوك فيه. نعم، لو كنّا نعلم بتكليفنا باكرام عالم و نشكّ في وجود تكليف آخر يتضمّن شرطا في التكليف السابق كان ذلك من موارد البراءة ظاهرا.
و هذا بخلاف العامّ و الخاصّ المذكورين اللّذين اتّفق الأصوليون- كما نقل- على العمل بهما، فانّ الاحتياط هو في عدم التقييد فيهما، أي إنّ الاحتياط في اكرام جميع علماء المدينة في المثال السابق.
اجتماع المطلق و المقيد في المستحبّات نقل الاتفاق في المستحبات على العمل بالمطلق و المقيد و عدم التقييد. و لعلّ منشأه هو عدم لزوم الاحتياط فيها، و يمكن أن يكون باعث ذلك التسامح في أدلة السنن.
ملاحظتان الاولى: المقيّد هنا لا يكون ناسخا، لأنه ثبت عندهم أنّ النسخ لا يكون بعد انقطاع الوحي، و الأخبار النبوية عندنا قليلة جدا، فموضوع هذا البحث إذن هو أخبار الأئمة الأطهار عليهم السّلام و النسخ لا يقع فيها.
الثانية: اذا لم يعلم في باب المطلق أنّ المتكلم في مقام بيان تمام المراد، فهل هناك أصل يرجع اليه او قاعدة؟ اشكال و كلام بينهم. و لعلّ الحقّ أنّ الأصل هو كونه في مقام بيان ...
است و علم داريم كه اگر فقيه را اكرام كنيم قطعا ذمه ما فارغ مىشود ولى در مورد غير فقيه، شك داريم. آرى، اگر علم مىداشتيم به اينكه ما بايد عالمى را اكرام كنيم و شك مىكرديم در اينكه آيا تكليف ديگرى هم داريم كه متضمن شرطى (فقيه بودن) در تكليف سابق باشد يا نه؟ در چنين صورتى، اين مورد- ظاهرا- از موارد اجراى اصل برائت مىبود. و امّا عام و خاص مذكور، برخلاف اين است چرا كه در عام و خاص- همان گونه كه نقل شد- اصوليون اتفاق دارند بر اينكه به هر دو عمل مىشود. زيرا احتياط در اين است كه در عام و خاص، تقييدى اتفاق نمىافتد. يعنى احتياط در اين است كه همه علماى شهر- در مثال قبلى- اكرام شوند.
در مستحبات نقل شده كه علما اتفاق دارند بر اينكه به مطلق و مقيّد- هر دو- عمل مىشود و تقييدى صورت نمىگيرد. و شايد منشأ اين نظر اين باشد كه در مستحبات، احتياط لازم نيست. نيز ممكن است باعث اين نظر، قاعده تسامح در ادله سنن (مستحبات) باشد.
ملاحظه اول: مقيّد در اين مقام، ناسخ مطلق نيست. چرا كه در نزد علما مسلّم است كه پس از انقطاع وحى، نسخ تحقق ندارد. و اخبار نبوى (از پيامبر (ص) در نزد ما جدا اندك است. و لذا موضوع اين بحث ما (اجتماع مطلق و مقيّد) در حيطه اخبار و احاديث ائمه اطهار (ع) مىباشد و مىدانيم كه نسخ در اين اخبار، واقع نشده است.
ملاحظه دوم: در باب مطلق اگر ندانيم كه متكلم در مقام بيان تمام مراد خود است آيا اصل يا قاعدهاى وجود دارد كه بدان رجوع كنيم؟ در بين علما در اين مورد اشكال و سخنى هست. و شايد حقا بتوان گفت: كه اصل بر اين است كه گوينده در مقام بيان
تمام المراد، و ذلك لأنّ عادة أهل المحاورات و لا سيّما الأمراء و المبلغين للأحكام أن يفضوا بأغراضهم و غاياتهم تماما لأجل العمل بها و الأخذ بمقتضاها. فلو أراد أحدهم من كلامه غير ذلك ينبّه عليه غالبا إن لم تكن قرينة حال او مقال عليه. و لذلك نرى السّامع المكلف لا يستفهم غالبا عن ذلك اعتمادا على العادة. و لو أخذ بما سمع من الآمر و عمل باطلاقه لم تحسن من الآمر مؤاخذته، و لو لم يكن ذلك للزم التنبيه عليه من أرباب الأوامر. و هذا يكاد أن يكون من الواضحات و إن لم يعترف به بعضهم.
(2) أن يكونا سلبيين: نحو «لا تعتق رقبة، و لا تعتق رقبة كافرة» فالمنقول الشهرة، بل الاتفاق على العمل بهما دون التقييد، و لكنّ الظاهر أنّهما يكونان حينئذ من باب العامّ و الخاصّ، لأنّ الماهية اذا نهي عنها كان النهي مستغرقا لجميع أفرادها. و ان حاول كثير من الأصوليين إدخالهما في المطلق و المقيد، و لكنّها محاولة لا تأتي بشيء ظاهرا. و على كلّ حال فالعمل بهما كما عليه بناؤهم أحوط.
(3) أن يكونا مختلفين: نحو «أعتق رقبة، و لا تعتق رقبة كافرة» أو «لا تعتق رقبة و اعتق رقبة مؤمنة» فنقلت الشهرة او الاتفاق على التقييد و هو الأظهر لأنّه جمع بين الدليلين نظير حمل العامّ على الخاصّ في مورده.
تمام مراد خود است. چون عادت اهل محاوره و بهويژه امراء و مبلغين احكام بر اين است كه اغراض و اهدافشان را تماما آشكار كنند تا بدانها عمل شود و ديگران مقتضاى آنها را تحقق بخشند. بنابراين اگر گويندهاى از سخن و كلام خود، مراد ديگرى داشته باشد، در صورت فقدان قرينه حاليه يا مقاليه، غالبا هشدار مىدهد. و ازاينروى مشاهده مىكنيم كه شنونده مكلّف، غالبا طبق عادت، اين نكته (مراد ديگر گوينده) را درك نمىكند. و لذا اگر چنين شنوندهاى آنچه را از آمر مىشنود بگيرد و به اطلاق آن عمل كند، شايسته نيست كه آمر او را مؤاخذه كند، و اگر واقعا مراد آمر چيز ديگرى بوده، مىبايست به آن توجه و هشدار مىداد. و اين مطلب، به نظر ما در حدّ واضحات است، هرچند بعضى از علما بدان اعتراف نكردهاند.
2- هر دو سلبى: مانند «عبدى را آزاد مكن، و عبد كافر را آزاد مكن». در اينجا آنچه از مشهور علما نقل شده، بلكه متفق عليه بين علماست اين است كه به هر دو دليل عمل مىشود و تقييدى صورت نمىگيرد. ولى ظاهر اين است كه اين دو دليل در اين صورت، از باب عام و خاص محسوب مىشوند. چون وقتى از ماهيتى نهى شود، اين نهى جميع افراد آن ماهيت را شامل مىشود. البته بسيارى از علماى اصول كوشيدهاند كه دو دليل مزبور را در مطلق و مقيّد داخل كنند ولى اين تلاش ظاهرا بىفايده است. و در هر حال عمل به هر دو دليل- همچنان كه بناى اصوليين است- (با احتياط بيشترى سازگار است، يعنى) احوط است.
3- يكى سلبى و ديگرى ايجابى: مانند «عبدى آزاد كن و عبد كافر آزاد مكن» يا «عبد آزاد مكن و عبد مؤمن آزاد كن» در اينجا از مشهور نقل شده و بلكه اتفاق علما بر اين است كه تقييد صورت مىگيرد و همين قول، اظهر است چرا كه اين تقييد، جمع بين دو دليل است به مانند حمل عام بر خاص در مورد عموم و خصوص.
الخلاصة المطلق و المقيد، إمّا أن يكونا مختلفين حكما أو موجبا فيعمل بهما جميعا و لا يقيّد المطلق بالمقيّد، و إمّا أن يكونا متّحدين فيهما، فامّا أن يكونا ايجابيين فيقيّد المطلق بالمقيّد، أو سلبيين فيعمل بهما دون تقييد، أو مختلفين فيقيّد المطلق بالمقيّد.
تمرينات 1- بين أقسام المطلق و المقيد مع أمثلتها، و بين حكم كل منهما.
2- ما حكم المطلق و المقيد في المستحبات؟
3- هل يكون النسخ في أخبار الأئمة الأطهار عليهم السّلام؟
مطلق و مقيّد يا از حيث حكم يا موجب حكم باهم اختلاف دارند كه در اين صورت بايد به هر دو عمل شود و مطلق به وسيله مقيّد تقييد نمىشود. و يا مطلق و مقيّد از حيث مزبور يكى هستند و در اين صورت: يا هر دو ايجابى هستند كه بايد مطلق به وسيله مقيّد، تقييد شود. يا هر دو سلبى هستند كه بايد به هر دو عمل شود و ديگر تقييدى صورت نمىگيرد. و يا از حيث سلب و ايجاب مختلف مىباشند كه بايد مطلق به وسيله مقيّد، تقييد شود.
1- اقسام مطلق و مقيّد را با ذكر مثال بيان كن و حكم هريك از آنها را تبيين نما.
2- حكم مطلق و مقيّد در مستحبات چيست؟
3- آيا نسخ در اخبار ائمه اطهار عليهم السّلام موجود است؟
خاتمة اصطلاحات بعض الالفاظ 1- «المبيّن» و هو: «ما كان له ظهور في معناه» كقوله تعالى: (وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ)(1)فانّ صيغة اشهدوا ظاهرة في وجوب الاشهاد. و قيل، المبيّن: «ما كان نصّا في معناه».
2- «المجمل» و هو: «ما لم يكن له ظهور في معناه» كقوله تعالى: (وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ)(2)لاحتمال القرء: الطّهر و الحيض، لاشتراكه بينهما لفظا.
3- «النّصّ» و هو: «ما لم يحتمل له سوى معنى واحد» كقوله عزّ شأنه:
(يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ)(3)فانّ دلالة الآية على كون نصيب الذّكر ضعف نصيب الأنثى مما لا يحتمل فيه وجه آخر.
1- «مبيّن»: «آن است كه در معنايش ظاهر و آشكار باشد» مانند قول خداوند: «از ميان خودتان دو نفر را كه داراى ملكه عدالت هستند، شاهد بگيريد»(1)در اينجا صيغه «اشهدوا» ظهور در وجوب اشهاد دارد. و گفته شده كه مبيّن: آن لفظى است كه در معناى خودش صريح باشد.
2- «مجمل»: «لفظى است كه ظهورى در معنايش ندارد» مثل قول خداى متعالى:
«زنان مطلّقه بايد سه قرء، به حسب وضع خود، منتظر بمانند»(2). اين اجمال به خاطر اين است كه معناى «قرء» ممكن است طهر (پاكى) باشد و ممكن است حيض باشد.
چرا كه لفظ قرء بين اين دو، مشترك لفظى است.
3- «نصّ»: «لفظى است كه جز يك معنا براى آن محتمل نيست» مثل قول خداوند كه مىفرمايد: «خداوند در مورد فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم ارث براى يك پسر، به اندازه سهم دو دختر است»(3). اين آيه دلالت مىكند كه نصيب مذكر از ارث، دو برابر نصيب مؤنث است و اين دلالت چنان واضح است كه هيچ وجه ديگرى در آن محتمل نيست.
4- «الظّاهر» و هو: «ما كانت دلالته ظنية في العرف» مثل سائر الأوامر الّتي هي ظاهرة في الوجوب.
5- «المحكم» و هو: «ما كان نصّا في معناه».
6- «المتشابه» و هو: «ما احتمل اكثر من معنى و لم يكن له ظهور في بعضها» فهو كالمجمل.
7- «المؤوّل» و هو- ظاهرا- «ما أريد منه غير معناه الظاهر» نحو قوله سبحانه: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ)(1)فانّه لا يراد منه الاستواء الحقيقي لمحاليته.
و هذه المصطلحات ربما تكون عرضية و ربما تكون ذاتية، فربّ مجمل ذاتا يأتيه بيان فيكون مبيّنا عرضا.
و لا يجوز تأخير البيان عن وقت الحاجة، كما عن أهل العدل قاطبة، لقبح التكليف بلا بيان.
و أمّا تأخيره عن وقت الخطاب ففيه خلاف، و الظّاهر عدم الاشكال في جوازه في الجملة في بعض الموارد.
و قد ذكر بعض الأصوليين في هذا الباب كثيرا من الآيات و الأحاديث المتنازع فيها أنّها من مصاديق المبيّن أو المجمل أو غير ذلك، و هذا خروج عن الموضوع، و لذلك أعرضنا عن الخوض معهم فيها.
1) سورة الاعراف: الآية 54.
4- ظاهر: «لفظى است كه دلالتش از نظر عرف، ظنّى است» مثل اوامرى كه ظهور در وجوب دارند (و نصّ نيستند).
5- محكم: «لفظى است كه در معناى خودش، نص (صريح) است».
6- متشابه: «لفظى است كه بيش از يك معنا در آن محتمل است و ظهورى در هيچيك از اين معانى ندارد» و لذا متشابه همانند مجمل است.
7- مؤوّل: ظاهرا «لفظى است كه از آن، غير از معناى ظاهرش اراده شود» مثل كلام خداوند كه مىفرمايد: «سپس خداوند بر عرش قرار گرفت»(1)در اينجا مراد از استواء (قرار گرفتن)، استواء حقيقى نيست چرا كه چنين چيزى در مورد خداوند محال است.
و اين مصطلحات گاهى عرضى و گاهى ذاتىاند. و لذا چهبسا لفظى ذاتا مجمل باشد و سپس براى آن توضيحى برسد و در نتيجه، مبيّن عرضى شود.
و تأخير بيان از وقت حاجت، جايز و روا نيست، چه اينكه تمامى عدليه (اماميه و معتزله) بر همين نظر هستند، چون تكليف بدون بيان، از جانب حكيم، قبيح (عقلى) است.
و امّا تأخير بيان از وقت خطاب، محل اختلاف بين علما است. و ظاهرا به نظر ما- فىالجمله- در جوازش در برخى موارد اشكالى نيست. و در اين باب (مجمل و مبيّن) برخى از اصوليون به ذكر بسيارى از آيات و احاديثى پرداختهاند كه در مورد آنها اين نزاع مطرح است كه آيا از مصاديق مبيّن هستند يا از مصاديق مجمل و يا غير اينها. ولى اين مباحث به نظر ما خروج از موضوع اصولى است و لذا ما از اينكه همچون آنان وارد عمق اين مطالب و موارد بشويم، صرفنظر مىكنيم.
و الحمد للّه محسن غرويان
1) سوره اعراف، آيه 137.
تمهيد المكلّف المجتهد بالنسبة لكلّ حكم من أحكامه، إما أن يكون له قطع أو ظنّ أو شكّ به. فإن قطع فيلزمه موافقة قطعه. و إن ظنّ فإن كان عنده امارة منصوبة كخبر العدل عمل بها، و إلّا فإن ثبت عنده أنّ ظنّه معتبر من قبل الشارع كصورة انسداد باب العلم و انحصار العمل بالظنّ عمل بظنّه، و إلّا ألحق ظنّه بالشّك. و إن شكّ فإن نصبت له في مورد شكّه امارة كالخبر ايضا عمل بها، و إلّا رجع الى الأصول العمليّة المنصوبة للشاك، و سيأتي تفصيلها. فيتمّ الكلام في المقام في ثلاثة فصول:
مكلّفى كه مجتهد است، نسبت به هر حكمى از احكامش، (از سه حال بيرون نيست)، يا به آن حكم قطع دارد يا ظنّ دارد و يا شكّ. اگر به حكم قطع داشته باشد (مثلا به حرمت آواز خواندن قطع داشته باشد)، بر او لازم است كه با قطع خويش موافقت (و برطبق آن عمل) كند. و اگر ظنّ داشته باشد درصورتىكه امارهاى برآن حكم، مانند خبر عادل، در اختيار داشته باشد، برطبق آن عمل مىكند، (مثل آنكه در روايت موثقى آمده باشد «آواز خواندن حرام است»). و درصورتىكه امارهاى در اختيار نداشته باشد، اگر براى او ثابت شده باشد كه ظنّ او نزد شارع معتبر است- مانند آنجا كه باب علم بسته و منسدّ است و چارهاى جز عمل به ظنّ نيست- برطبق ظنّ خويش عمل مىكند، و در غير اين صورت، ظنّ او همان حكم شكّ را خواهد داشت.
و اگر (در حكم خود) شكّ داشته باشد، (مثلا در حرمت آواز خواندن شك داشته باشد،) درصورتىكه در مورد شكّ او امارهاى مانند خبر وجود داشته باشد باز هم به آن اماره عمل مىكند، و در غير اين صورت، به اصول عمليّهاى كه براى شخص شاكّ قرار داده شده رجوع مىكند. در آينده به تفصيل درباره اين اصول عمليه سخن مىگوييم. بنابراين، بحث ما در اين مقام در سه فصل منعقد مىشود.
الفصل الاول القطع و فيه مسائل الاولى: إنّ القطع لا يكون مجعولا للشّارع، لأنّه عبارة عن انكشاف الواقع و الوصول الى ساحته، فالقاطع و هو الواقف على تلك السّاحة لا يحتاج الى دليل مرشد اليها حتّى يحتاج الى جعل و نصب من الشارع. نعم، إنما يحتاج إلى الدّليل و يحتاج ذلك الدليل إلى الجعل له من قبل الشّارع من لم يصل الى ميدان الواقع، فمن وصله فما بعده شيء، فموضوع الدّليل عنده منتف.
ثمّ إنّه لا يعقل ردع الشارع له عن موافقة قطعه، إلّا اذا كان مشتبها فيه فيردعه عن اشتباهه و يغيّر قطعه.
و نقل منع الشّارع للعامي أن يقلّد مجتهدا في المسائل التي قطع بها من الجفر و الرّمل لا من الكتاب و السنة، و هو معقول، لأنّ نفس العامي لم يصل الى الواقع، فهو يحتاج الى دليل مجعول من الشّارع و هو قول المجتهد، و المجعول يمكن للشّارع تقييده بجهة دون جهة،
قطع از سوى شارع جعل نشده است، چون قطع عبارت است از انكشاف و معلوم شدن واقع و رسيدن به صحنه واقعيت. قاطع (- شخص داراى قطع) يعنى كسى كه بر واقعيت دست يافته، ديگر به دليل و نشانهاى كه او را به واقعيت هدايت كند، نيازمند نيست، تا محتاج جعل و نصب شارع باشد. آرى، كسى كه به ميدان واقعيت (وارد نشده و) به آن نرسيده، محتاج دليل است و آن دليل، نيازمند آن است كه از سوى شارع جعل شده باشد. اما كسى كه به واقعيت رسيده، ديگر پس از آن چيزى نيست.
بنابراين، موضوع دليل در حقّ او منتفى است.
از سوى ديگر، معقول نيست شارع او را از موافقت با قطع خويش (و عمل كردن برطبق آن) بازدارد و نهى كند، مگر آنكه به خطا رفته باشد، كه شارع او را از خطايش بازمىدارد و قطع وى را تغيير مىدهد.
گفته شده: شارع، شخص عامى را منع كرده كه از مجتهد در مسائلى كه او از طريق جفر و رمل، و نه كتاب و سنّت، به آنها قطع يافته تقليد كند. چنين منعى معقول است، زيرا شخص عامى خودش به واقع نرسيده، پس به دليلى نياز دارد كه از سوى شارع جعل شده باشد و آن، نظر مجتهد است. و شارع مىتواند آنچه را كه جعل كرده به
بخلاف نفس ذلك المجتهد، فانّه يعمل لنفسه على قطعه الحاصل له من أىّ شيء حتّى من الجفر و الرّمل. نعم، الظاهر منعه عن سلوك هذا الطريق.
الثانية: القاطع اذا وافق قطعه و عمل على طبق تكليفه المقطوع به فقد أدّى الواجب، سواء قطع بحكم من الاحكام الكلية كما اذا قطع بوجوب الدعاء عند رؤية الهلال، او قطع بموضوع و حكم الشارع على ذلك الموضوع بحكم فقطع بحكم ذلك الموضوع الخاصّ، كما اذا قطع بخمريّة مائع فيقطع بحرمته لأنّ الشارع حرّم الخمر.
و اما اذا خالف قطعه في الصورتين، فان كان ما قطع به موافقا للواقع فلا اشكال في استحقاقه الذمّ و العقاب، و إن كان مخالفا فينقل عن الأكثر القول باستحقاقه الذّمّ و العقاب ايضا. و قيل بعدم استحقاقه العقاب لعدم صدور المبغوض الواقعي للمولى منه. و الظاهر هو الأول لبناء العقلاء على استحقاقه العقاب، و عدم لومهم المولى اذا عاقب عبده المتجرّي، و كون الفعل غير مبغوض للمولى واقعا غير قادح، ...
صورتى خاص مقيّد كند، (و در اينجا حجيّت نظر مجتهد براى عامى را مقيد كرده است به اينكه اين نظر از طريق جفر و رمل حاصل نشده باشد)، برخلاف خود مجتهد، (كه بنا بر فرض، قطع دارد)؛ زيرا او در حق خودش به قطع خويش- از هر چيز كه حاصل شده باشد حتى از جفر و رمل- عمل مىكند. آرى، ظاهرا مجتهد از پيمودن اين راه (يعنى راه جفر و رمل براى كشف احكام شرعى) منع شده است.
هرگاه شخص قاطع با قطع خويش موافقت كند و برطبق تكليفى كه به آن قطع يافته عمل كند، آنچه را بر او واجب بوده ادا كرده است، خواه به يك حكم كلّى قطع يابد- مانند هنگامى كه به واجب بودن خواندن دعا هنگام ديدن هلال اول ماه قطع مىكند- و خواه به يك موضوع و حكم شارع برآن موضوع قطع پيدا كند، كه در نتيجه به حكم آن موضوع خاص قطع مىيابد، مانند هنگامى كه قطع پيدا مىكند به اينكه اين مايع، شراب است و در نتيجه قطع مىكند كه حرام است، چون شارع شراب را حرام كرده است.
اما اگر در دو فرض بالا با قطع خويش مخالفت كند، درصورتىكه آنچه را به آن قطع يافته با واقع موافق باشد، شكى نيست كه او استحقاق نكوهش و كيفر (- ذمّ و عقاب) دارد؛ و درصورتىكه قطع او با واقع مخالف باشد، اكثر فقها برآنند كه وى باز هم مستحق ذمّ و عقاب است. برخى نيز گفتهاند: چنين كسى مستحق عقاب نيست، چون كارى كه واقعا نزد مولا ناخوشايند باشد از وى سر نزده است. ظاهرا نظر نخست صحيح است، زيرا بناى عقلا برآن است كه: 1) چنين كسى مستحق عقاب است؛ 2) هرگاه مولا بنده متجرّى خود را (يعنى بندهاى را كه بر مولا جرأت و جسارت كرده) عقاب كند او را نكوهش نمىكنند (بلكه به او حق مىدهند كه چنين كند). و اما اينكه كارى كه شخص كرده در واقع مبغوض و ناخوشايند مولا نبوده،
لأنّ الفعل قد اكتسى ثوبا جديدا ظاهريا بواسطة القطع بحكمه- و لو اشتباها- فيحكم العقل عليه بوجوب الطاعة، فاذا خالف فقد خالف حكما عقليا أمضاه الشارع، لأنّ ما حكم به العقل فقد حكم به الشرع بمعنى أمضاه و أجازه، لا بمعنى انّه صار حكما شرعيا، فحينئذ يعاقب الشارع و يثيب عليه.
فمثلا: لو قطع المكلف بتجهيز ميّت لم يجهّز، سقط عنه في الظاهر وجوب تجهيزه و العقاب على تركه، و كذلك العكس كما لو قطع بعدم تجهيز ميّت مجهّز و لم يجهّزه فالظاهر ترتيب الشارع الأثر على قطعه فيستحق العقاب على إهماله و عدم تجهيزه إيّاه. و لعلّ في الحديث القدسي خطابا للعقل: «بك أثيب و بك أعاقب» اشارة الى هذا المعنى ايضا.
أضرب لك مثلا: لو أنّ رجلا سأل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال له: إني اذا سمعت صوتا ينادي باسمي، هلمّ إلىّ و انقذني من عدوّي الّذي يريد قتلي، و أيقنت أنه صوتك يا رسول اللّه، فهل يجب عليّ المبادرة لانقاذك اذا كنت قادرا على ذلك؟ فهل يشكّ أحد في أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يجيبه: نعم، يجب عليك المبادرة من دون استفصال انّه ان صادف قطعك الواقع؟ فهذا دليل امضاء الشارع لحكم العقل فاذا ثبت امضاؤه لزم ترتّب الأثر عليه من العقاب و الثواب. و لعلّ في الأخبار المشيرة بظاهرها الى تأثير نيّة المعصية في استحقاق العقاب تأييدا لما ذكرنا من استحقاق العقوبة على المتجري
اشكالى بر اين مطلب وارد نمىآورد، زيرا فعل، به واسطه قطع به حكمش- و لو اشتباه باشد- لباسى تازه و ظاهرى پوشيده است؛ و عقل به وجوب اطاعت از آن، حكم مىكند. پس هرگاه مكلّف با آن مخالفت كند با يك حكم عقلى كه شارع آن را امضا كرده، مخالفت ورزيده است، زيرا آنچه را عقل به آن حكم كرده شرع نيز به آن حكم كرده است، بدين معنا كه آن را امضا و اجازه كرده است- نه بدين معنا كه حكم شرعى شده باشد- و در اين صورت، شارع براساس آن كيفر و پاداش مىدهد.
مثلا اگر مكلّف قطع پيدا كند به كفن و دفن مردهاى كه در واقع كفن و دفن نشده، وجوب كفن و دفن او و عقاب بر ترك اين كار، در ظاهر، از وى ساقط مىگردد؛ و نيز به عكس، اگر قطع پيدا كند به عدم كفن و دفن مردهاى كه در واقع به خاك سپرده شده، و او اقدام به اين كار نكند، ظاهر آن است كه شارع بر قطع او ترتيب اثر دهد و او بر اين اهمالكارى و عدم اقدام به كفن و دفن، مستحق عقاب مىگردد. شايد اين حديث قدسى كه خطاب به عقل مىفرمايد: «به تو پاداش مىدهم و به تو كيفر مىدهم» به اين معنا نيز اشارهاى داشته باشد.
مثالى برايت بزنم: اگر كسى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بپرسد كه: «هرگاه من صدايى بشنوم كه مرا با نامم مىخواند و مىگويد: به سوى من بيا و مرا از دشمنم كه مىخواهد مرا بكشد رها ساز؛ و من يقين كنم، اى رسول خدا، كه آن صدا، صداى شماست، آيا بر من واجب است كه در صورت قادر بودن بر اين كار براى نجات شما فورا اقدام كنم؟» آيا كسى شك مىكند در اينكه پيامبر (ص) به او پاسخ مىدهد: «آرى، بر تو واجب است بىدرنگ بر اين كار اقدام كنى». بدون آنكه در پاسخ تفصيل دهد و بگويد: «اگر قطع تو مطابق با واقع بود ...». و اين دليلى است بر اينكه شارع، حكم عقل را امضا كرده است.
و هرگاه امضاى شارع ثابت شود لازم است كه برآن، اثر- يعنى پاداش و كيفر- مترتب گردد. شايد رواياتى كه ظاهرش اشاره دارد به تأثير نيّت گناه در استحقاق كيفر، اين گفته ما را تأييد كند كه متجرّى به سبب آنكه نيّت گناه و نيز كارى كه مىپنداشته
لأجل حصول نية المعصية منه و صدور الفعل المتجرى به منه ايضا، لا لمجرّد خبث سريرته. هذا مولانا السجاد عليه السّلام في صحيفته في دعاء الشكر بالنسبة للعاصي يقول: «و لقد كان يستحق في أوّل ما همّ بعصيانك كلّ ما أعددت لجميع خلقك من عقوبتك». فاذا كان الهامّ بالمعصية يستحق العقوبة قبل فعلها، فانّ المتجري هامّ بالمعصية ايضا، و اللّه العالم.
الثالثة: بعد ما عرفت أنّ القطع هو الوصول الى الواقع و البلوغ الى ساحته و لا يكون بجعل جاعل و لا يتقيد القطع الطريقي- الذي يكون طريقا الى كشف الواقع- بقيد، اتّضح انه لو قطع المكلف بتكليف كان ذلك التكليف منجّزا عليه من أيّ سبب كان قطعه. فما نقل عن الأخباريين- و إن اختلفت كلماتهم- من أن القطع بالأحكام غير مجد اذا كان طريقه العقل المحض من دون وساطة الحجج عليهم السّلام موهون، إذ إنّ ما حكم به العقل فقد أمضاه الشارع كما قرّرناه آنفا، و العقل هو الحجة على العبد من ربّه، به يثيب و به يعاقب. و ما نقل عنهم ان ابقيناه على ظاهره كان ذلك شلّا لقوّة العقل و لكن يبعد التزامهم بظاهره. نعم، يمكن ارادتهم ما نحن متصافقون معهم عليه من عدم حجية العقول السقيمة الّتي تحكم بالاهواء و الشّهوات و الميول الدنيوية انحرافا عن حجج اللّه المعصومين عليهم السّلام
حرام است (- متجرّى به) از وى صادر شده- نه فقط به سبب خبث باطنش- مستحق عقوبت مىباشد. امام سجّاد (ع) در صحيفه خود در دعاى شكر، نسبت به گناهكار مىگويد: «... با آنكه او در نخستين مرتبه كه آهنگ مخالفت با فرمان تو را كرد، مستحق همه كيفرهايى كه براى تمام بندگانت فراهم نمودهاى، گرديد»(1). اگر كسى كه آهنگ و قصد گناه كرده، پيش از آنكه مرتكب آن شود مستحق عقوبت مىگردد، شخص متجرّى (نيز مستحق عقوبت خواهد بود، زيرا او) نيز آهنگ گناه كرده است. و اللّه العالم.
پس از آنكه دانستى قطع عبارت است از رسيدن به واقع و راهيابى به صحنه واقعيت، و جعل را در آن راهى نيست، و قطع طريقى- كه راهى به كشف واقع است- به هيچ قيدى مقيّد نمىشود، روشن مىشود كه اگر مكلف به تكليفى قطع يابد از راهى كه اين قطع حاصل شده باشد، آن تكليف در حق وى منجّز مىگردد. بنابراين، اينكه از اخباريان نقل شده- هرچند كلمات ايشان گونهگون است- كه قطع به احكام اگر از راه عقل محض و بدون وساطت حجج الهى عليهم السّلام به دست آمده باشد فايده ندارد، سخنى سست است، زيرا- چنانكه كمى پيشتر گفتيم- آنچه را عقل بدان حكم كرده شارع امضا نموده است؛ عقل حجّت بر بنده از سوى پروردگارش است؛ به آن پاداش مىدهد و به آن عقوبت مىكند. آنچه از ايشان نقل شده- اگر آن را بر ظاهرش باقى گذاريم- نيروى عقل را فلج (و بىثمر) مىسازد؛ اما بعيد است كه ايشان به آنچه از ظاهر اين سخن فهميده مىشود، ملتزم باشند. آرى، ممكن است مقصود ايشان چيزى باشد كه ما نيز با آن موافق هستيم؛ يعنى عدم حجيّت عقلهاى بيمارى كه بر پايه هواها و شهوتها و گرايشهاى دنيوى حكم مىكنند و از حجتهاى معصوم خداوند و
1) صحيفه سجاديه، ترجمه على شيروانى، دعاى 37، بند 14.
و لسانه الناطق في بريّته أجمعين، و من أوجب اللّه الأخذ عنهم، و فرض طاعتهم على العالمين، و هذا المعنى هو المراد من الأخبار الكثيرة الواردة في هذا الباب من أنّ دين اللّه لا يصاب بالعقول و آراء الرّجال و نحو ذلك.
و إني لا أظنّ أن يلتزم أحد من أصحابنا الأخباريين بأنّ المكلّف اذا قطع بحكم شرعي قطعا حقيقيا لا خياليا يلزمه طرح ذلك الحكم، بل لا بدّ و أن يلتزموا بالأخذ بقطعه و تأويل ما ورد من الشّرع بخلافه.
ثمّ انّ من تتبّع موارد حكم العقل في الشريعة و لاحظها بعين البصيرة، يجد أنّ رائد العقل فيها و المنبّه له على حكمه إنّما هو أخبار الأئمة المعصومين عليهم السّلام و آثارهم و أفعالهم و ارشاداتهم فهم الأدلة لنا في كلّ شيء.
الرابعة: ذكر بعضهم عدم اعتبار قطع القطّاع و هو سريع القطع، و هذا غير متّجه بعد ما عرفت بأنّ القطع الطريقي الكاشف عن الواقع لا الموضوعي المأخوذ في موضوع الحكم حجة لا يمكن نفيها او تقييدها ما لم تنكشف مخالفته للواقع لدى القاطع، فاذا انكشفت المخالفة اتّجه القول بعدم حجيته حينئذ، لأنّ التكليف إنّما يكون غالبا بالواقع و القطع هنا صار طريقا لكشف الواقع، و قد انكشف أنّ المقطوع به غير الواقع، فيكون ما أتى به على طبق قطعه غير مجز.
زبان گوياى او در ميان خلايق و كسانى كه خداوند بر همگان تمسك به آنان را واجب و اطاعتشان را لازم ساخته است، روى برمىتابند. مدلول روايات فراوانى كه در اين باب وارد شده كه «دين خدا توسط عقلها و نظرهاى مردمان به چنگ نمىآيد» همين معناست.
من گمان نمىكنم از ياران اخبارى ما كسى ملتزم شود به اينكه مكلّف هرگاه به حكم شرعى قطع حقيقى، نه خيالى، يابد، بر او لازم است كه آن حكم را كنار نهد، بلكه حتما ملتزمند به اينكه وى بايد به قطع خويش تمسّك كند و آنچه را از ناحيه شرع برخلاف آن قطع، وارد شده به تأويل برد.
از سوى ديگر، اگر كسى با چشم بصيرت، موارد حكم عقل در شريعت را جستجو و ملاحظه كند، مىيابد كه راهنماى عقل در آن احكام و آنكه عقل را به حكم شارع هدايت كرده همان روايات امامان معصوم عليهم السّلام و آثار و افعال و راهنمايىهاى ايشان است. پس آنان در همه چيز دليل و راهنماى ما هستند.
برخى از اخباريان گفتهاند: «قطع قطّاع، يعنى كسى كه به سرعت به قطع مىرسد، معتبر نيست». اين سخن نيز موجّه نيست، چرا كه معلوم شد قطع طريقى كاشف از واقع، نه قطع موضوعى كه در موضوع حكم مأخوذ است، حجتى است كه نفى حجيّت و يا مقيّد كردن حجيّت آن، مادام كه مخالفتش با واقع نزد قاطع معلوم نشده باشد، ممكن نيست. و هرگاه مخالفت آن با واقع معلوم گردد قول به عدم حجيتش در اين هنگام موجّه خواهد بود، زيرا تكليف غالبا به واقع تعلق مىگيرد و قطع در اينجا راهى به سوى كشف واقع است، و اكنون (بنا بر فرض) روشن شده است كه آنچه را شخص بدان قطع يافته بود غير واقع است، پس آنچه را برطبق قطع خويش به جاى آورده (در حق او) مجزى نخواهد بود.
الخامسة: إنّ العلم الاجماليّ «و هو المردّد بين أشياء» سواء كان في حكم او في موضوع لحكم أ هو كالعلم التفصيلي «و هو العلم المعيّن» في تنجّز التكليف به، أم هو كالجهل بالتكليف لا يترتّب على مخالفته شيء؟ وجهان، الظاهر انّه كالعلم التفصيلي في تنجّز التكليف به في الجملة، و لكن تنجّز التكليف به بحيث يجب الاتيان بجميع المحتملات عقلا فيما اذا علمنا بوجوب أحد أشياء معلومة، أو ترك جميع المحتملات كذلك فيما اذا علمنا بحرمة أحد أشياء معلومه، و هو المعبّر عنه بوجوب الموافقة القطعيّة، فهذا يستوفى البحث فيه في باب البراءة و الاشتغال عند الشك في المكلّف به.
و امّا تنجّز التكليف بالعلم الاجمالي بحيث يحرم ترك جميع المحتملات عقلا فيما اذا علمنا بوجوب أحد أشياء معلومة، أو يحرم فعل جميع المحتملات دون بعضها كذلك، فيما اذا علمنا بحرمة أحد أشياء معلومة، و هو المعبّر عنه بحرمة المخالفة القطعيّة، فهو ممّا لا اشكال فيه ظاهرا. هذا اذا كان المكلف في اطراف العلم الاجمالي واحدا شخصا و متميّزا عنوانا. اما اذا كان مردّدا بين شخصين، كالجنب المردّد بين واجدي المني في الثّوب المشترك بينهما، او بين عنوانين كالخنثى، فيختلف الحكم لأنه في الجنب المردّد لا يجب على كلّ منهما الغسل، لأنّ كلّ واحد منهما مكلّف بتكليف نفسه فيجري في حقّه استصحاب الطّهارة. نعم، يشكل الأمر فيما اذا ائتمّ أحدهما بالآخر
آيا علم اجمالى، يعنى علمى كه بين چند چيز مردّد است، خواه در حكم يا در موضوع حكم، در منجّز ساختن تكليف، مانند علم تفصيلى- يعنى علم معيّن- است و يا مانند جهل به تكليف است و بر مخالفت كردنش عقابى مترتب نمىگردد؟ دو وجه در اين مسئله هست و ظاهر آن است كه علم اجمالى در منجّز ساختن تكليف، فىالجمله (- تا حدودى) همچون علم تفصيلى است، اما اينكه علم اجمالى تكليف را چنان منجّز سازد كه عقلا بر مكلّف واجب باشد وقتى به وجوب يكى از اشياى مشخص علم دارد، همه محتملات را به جاى آورد، يا وقتى كه به حرمت يكى از اشياى مشخص علم دارد، همه محتملات را ترك گويد- كه به آن، وجوب موافقت قطعى گفته مىشود- مطلبى است كه درباره آن در باب برائت و اشتغال به هنگام شك در مكلّف به، بهطور كامل بحث خواهد شد.
اما تنجّز تكليف توسط علم اجمالى به گونهاى كه در جايى كه مكلّف به وجوب يكى از اشياى مشخص علم دارد، ترك همه محتملات عقلا بر وى حرام باشد، يا در جايى كه به حرمت يكى از اشياى مشخص علم دارد به جاى آوردن همه محتملات، و نه بعض آن، عقلا بر وى حرام باشد- كه به آن، حرمت مخالفت قطعى گفته مىشود- ظاهرا اشكالى ندارد (و امرى مسلّم است). اين در صورتى است كه مكلّف در اطراف علم اجمالى به لحاظ شخص، يكى و به لحاظ عنوان، متمايز باشد. اما مكلّف اگر ميان دو نفر مردّد باشد- مانند آنكه منى در لباس مشترك ميان دو نفر ديده شود و معلوم نباشد كدامين آنان جنب است- و يا ميان دو عنوان مردّد باشد- مانند خنثى (كه معلوم نيست عنوان مرد بر او منطبق است يا عنوان زن) حكم بهگونهاى ديگر خواهد بود، زيرا در مورد جنب مردّد (كه معلوم نيست هوشنگ است يا جمشيد) بر هيچيك از آنان غسل كردن واجب نيست، زيرا هريك از آنها عهدهدار تكليف خودش هست، و در حقش استصحاب طهارت جارى مىشود. آرى، اگر يكى از آنها به ديگرى (در
أو حمل أحدهما الآخر و أدخله في المسجد، و للكلام فيها محلّ آخر و هي بالفقه أنسب، أمّا حكم الخنثى المشكل فمشكل.
الامتثال الاجمالى اما في جهة الامتثال، فهل يكفي الامتثال الاجمالي؟ فيه تفصيل، لأنّ ما لا يحتاج من الأوامر في امتثاله الى قصد الطاعة كالتوصليات، فالظاهر عدم الاشكال في كفاية الامتثال الاجمالي حتّى مع التمكّن من تحصيل العلم التفصيلي فيها، و اما الأوامر الّتي تحتاج في امتثالها الى قصد الطاعة كالعبادات، فان كان المكلّف لا يتمكّن من تحصيل العلم التفصيلي في كيفيّتها الواجبة فلا اشكال في جواز امتثالها الاجمالي، سواء كان بتكرارها فيما اذا احتاجت الى التكرار، او باتيان جميع المحتملات في صلاة واحدة مثلا فيما لا يحتاج الامتثال الى التكرار، لأنه لا يتمكّن في مقام الطاعة بغير هذا.
أمّا اذا تمكّن من العلم التفصيلي فيها ففيما اذا احتاج الى التكرار كما اذا انحصر ساتره بثوبين يعلم بنجاسة أحدهما المجهول، و لكن يمكنه تحصيل العلم بحال الثوبين فترك تحصيل العلم بحالهما حينئذ و تكرار الصلاة بكلّ منهما لا يخلو من اشكال، و ان ذهب اليه كثير من محققي المتأخرين خلافا منهم لما نقل من المنع عن الأكثر، بل نقل انّه المتفق عليه.
دليلنا على ذلك الاشكال: انّه خلاف سيرة الشارع فانّه لم نسمع عنه انّه رخّص بتكرار عبادة في موارد العلم الاجمالي مع انّها كثيرة الابتلاء،
نماز) اقتدا كند يا يكى، ديگرى را بر دوش كشد و به مسجد برد، كار مشكل مىشود، كه بحث درباره آن جايش اينجا نيست و با فقه تناسب بيشترى دارد. اما حكم خنثاى مشكل، دشوار است.
اما از جهت امتثال، آيا امتثال اجمالى (در علم اجمالى) كفايت مىكند؟ در آن تفصيل است، زيرا اوامرى كه در امتثال آن، به قصد طاعت نياز نيست، مانند واجبات توصّلى، ظاهرا امتثال اجمالى در آن كفايت مىكند، حتّى در جايى كه مكلّف بتواند در آن علم تفصيلى به دست آورد؛ امّا اوامرى كه در امتثال آن به قصد طاعت نياز هست، مانند عبادات، در صورتى كه مكلّف نتواند علم تفصيلى به نحوه و كيفيّت واجب آن به دست آورد بىشك امتثال اجمالى آن كفايت خواهد كرد، خواه به آنكه در جايى كه نياز به تكرار هست آن را مكرّر بهجا آورد، يا آنكه در جايى كه امتثال به تكرار نياز ندارد همه محتملات را مثلا در يك نماز جمع كند، زيرا در مقام طاعت، جز اين نمىتواند بكند. اما اگر بتواند در آن، علم تفصيلى به دست آورد، در جايى كه به تكرار نياز دارد- مانند آنجا كه ساتر او در دو جامه منحصر باشد و بداند يكى از آنها كه نامشخص است، نجس مىباشد، اما مىتواند بفهمد كدام پاك و كدام نجس است، ولى اين كار را نمىكند (و با هريك از آنها جداگانه نماز مىگذارد)- تكرار نماز با هريك از آن دو جامه خالى از اشكال نيست، هرچند بسيارى از محققان متأخر آن را پذيرفتهاند، و با منعى كه از اكثر محققان نقل شده مخالفت ورزيدهاند، بلكه نقل است كه اين منع مورد اتفاق ايشان است.
دليل ما بر اين اشكال آن است كه: اين كار برخلاف سيره شارع است؛ زيرا ما سراغ نداريم كه شارع در موارد علم اجمالى اجازه تكرار عبادت داده باشد، با آنكه ابتلاى به آن فراوان بوده، (و ازاينرو، نمىتوان گفت شارع درباره آن چيزى نگفته يا گفته و
و العبادات توقيفية فتحصيل اطاعة مردّدة بين شيئين لم ترد فيها رخصة مشكل. نعم، اذا جاز الترديد في النيّة فله وجه.
اما اذا لم يتوقّف الامتثال على التكرار كما اذا علمنا بجزئية أحد شيئين للصلاة فالاتيان بهما معا في صلاة واحدة مع إمكان تحصيل العلم بالجزء الواقعى و إن كان أهون اشكالا من السابق، و لكنّه ايضا لا يخلو من عين ذلك الاشكال، كما انّه نقل عدم الجواز عن كثير إن لم يكن المشهور.
اما اذا لم يتمكّن المكلف من تحصيل العلم التفصيلي في المقام و لكن تمكّن من تحصيل الظّنّ المعتبر شرعا فهو كالعلم التفصيلي مقدّم على الامتثال الاجمالي ظاهرا بخلاف الظّنّ غير المعتبر فهو غير معتبر على الأظهر.
الخلاصة (أ) القطع دليل بنفسه لا بنصب الشارع فيجب العمل على طبقه و لا يمكن منع الشارع للمكلّف عن العمل بموجب قطعه.
(ب) المتجري و هو المقدم على ارتكاب شيء محرّم باعتقاده محلّل في الواقع يستحقّ العقاب على الأشهر الأظهر.
(ج) القاطع اذا قطع بحكم من طريق العقل وجب العمل بموجب قطعه و إن لم يكن من طريق الحجج المعصومين عليهم السّلام خلافا للأخباريين.
(د) قطع القطّاع حجة ما لم ينكشف الخلاف.
به ما نرسيده)؛ و عبادات توقيفى است، (و ما نمىتوانيم از پيش خود در آن حكمى صادر كنيم، بلكه بايد تابع نظر شارع باشيم)؛ بنابراين، تحصيل اطاعت مردّد ميان دو چيز كه رخصتى از ناحيت شارع در آن وارد نشده، دشوار است. آرى، اگر ترديد در نيّت روا باشد، براى آن وجهى خواهد بود.
اما درصورتىكه امتثال، متوقف بر تكرار نباشد، مانند آنجا كه مىدانيم يكى از دو چيز، جزء نماز است، به جاى آوردن هر دوى آنها باهم در يك نماز در صورت امكان تحصيل علم به جزء واقعى، هرچند اشكالش كمتر از فرض پيشين است، لكن باز هم همان اشكال وجود دارد، چنانكه از بسيارى، قول به عدم جواز چنين كارى نقل شده، هرچند اين قول، مشهور نيست.
اما هرگاه مكلّف نتواند علم تفصيلى به دست آورد ولى بتواند ظنّى كه شرعا معتبر باشد به دست آورد، ظاهرا اين ظنّ، همچون علم تفصيلى، بر امتثال اجمالى مقدم مىباشد، برخلاف ظنّ غير معتبر كه بنا بر نظر ظاهرتر، معتبر نمىباشد.
قطع، به نفسه (و ذاتا) دليل است نه به واسطه نصب شارع. ازاينرو، عمل كردن برطبق آن، واجب مىباشد، و امكان ندارد شارع، مكلّف را از عمل كردن به مقتضاى قطعش منع كند.
متجرّى- يعنى كسى كه به كارى كه او مىپندارد حرام است ولى در واقع حلال است، اقدام مىكند- بنا بر نظر مشهورتر و ظاهرتر، سزاوار عقوبت است.
قاطع هرگاه از طريق عقل به حكمى قطع يابد، عمل كردن به مقتضاى قطعش واجب مىباشد، هرچند از طريق حجّتهاى معصوم (ع) نباشد، برخلاف نظر اخباريان.
قطع قطّاع حجّت است مادام كه خلاف آن روشن نشود.
(ه) العلم الاجمالي منجّز للتكليف فتحرم المخالفة القطعية، بل تجب الموافقة الاحتمالية في الجملة، اما وجوب الموافقة القطعية بمعنى وجوب الاتيان بجميع المحتملات عقلا في الواجب، او ترك جميع المحتملات كذلك في المحرّم، فيأتي الكلام عليه في البراءة و الاحتياط.
(و) الاجمال في الامتثال لا مانع منه في التوصليات. و اما في العباديات فمع عدم امكان تحصيل العلم التفصيلي فلا مانع من الاجمال في الامتثال، سواء كان بتكرار العبادة او بالاتيان بجميع المحتملات في عبادة واحدة فيما لا تحتاج الى التكرار. اما مع امكان تحصيل العلم التفصيلي في الامتثال او ما يقوم مقامه من الظنّ المعتبر ففيه اشكال و له وجه.
تمرينات 1- هل يجوز استنباط الحكم الشرعي من طريق الجفر و الرمل؟ و هل يجوز تقليد المستنبط من مثل تلك الطرق؟
2- لو سرق المكلف ماله باعتقاد انه مال الغير، فهل يستحق العقاب و لما ذا؟
3- هل عرفت معنى القطع الطريقى و القطع الموضوعي؟
4- اذا اشتبه ماء مطلق بمضاف، فهل يصح تطهير الثوب بهما؟ و اذا اشتبهت الصلاة الواجبة بين القصر و التمام، فما هو الحكم عند امكان تحصيل العلم التفصيلي و عند عدم امكانه؟
علم اجمالى تكليف را منجّز مىسازد. ازاينرو، مخالفت قطعى با آن حرام بوده، موافقت احتمالى و فىالجمله با آن واجب مىباشد؛ اما وجوب موافقت قطعى- به معناى وجوب به جاى آوردن همه محتملات به حكم عقل در واجب و يا ترك همه محتملات به حكم عقل در حرام- در باب برائت و احتياط بحثش خواهد آمد.
در واجبات توصّلى اجمال در امتثال مانعى ندارد، اما در امور عبادى، در صورتى كه مكلّف نتواند علم تفصيلى به دست آورد، اجمال در امتثال مانعى ندارد؛ خواه با تكرار عبادت باشد و خواه با به جاى آوردن همه محتملات در يك عبادت در جايى كه به تكرار نياز نباشد؛ اما درصورتىكه مكلّف بتواند علم تفصيلى در امتثال يا ظنّ معتبر كه جايگزين علم تفصيلى است، به دست آورد، در جواز امتثال اجمالى اشكال هست و آن اشكال موجّه مىباشد.
آيا استنباط حكم شرعى از طريق جفر و رمل جايز است؟ و آيا تقليد كردن از كسى كه حكم شرعى را از چنين راههايى استنباط كرده رواست؟
اگر مكلّف مال خويش را به گمان اينكه مال ديگرى است بدزدد، آيا مستحق كيفر است؟ چرا؟
آيا معناى قطع طريقى و قطع موضوعى را مىدانيد؟ (آن را بيان كنيد.)
هرگاه آب مطلق با آب مضاف مشتبه شود، آيا تطهير لباس با آن دو صحيح است؟ هرگاه ندانيم نماز واجب ما، شكسته است يا تمام، درصورتىكه بتوانيم علم تفصيلى به دست آوريم (وظيفه چيست؟) و درصورتىكه نتوانيم وظيفه چيست؟
الفصل الثاني الظن تمهيد إنّ إمكان جعل الشارع بعض الظنون حجة شيء مفروغ عنه و لم ينقل الخلاف فيه و البناء على استحالة ذلك إلا عن ابن قبّة و دليله ضعيف فلا نصرف الوقت في ذكره و نقضه، و لا سيّما بعد القطع بثبوت حجية بعض الظنون الخاصة عند الشارع لا مطلق الظن، لأنه سبحانه نهى عن العمل بالظن و ندّد بالعامل به في الكتاب المجيد كقوله تعالى: (اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ)(1). و قوله تعالى: (إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ)(2)، و قوله سبحانه: (إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً)(3)، و إن كان ظاهرها النهي عن الظنّ في الأصول العقائدية.
فالمهمّ إذن بيان ما ثبتت حجيته عند الشارع من الظنون أو ثبتت حجيته بالخصوص بدليل عقلي، كما اذا تسالم العقلاء على العمل بظن خاص كظاهر اللفظ فنقول:
اينكه شارع مىتواند بعضى از ظنون را حجّت قرار دهد امرى مسلّم و مفروغ عنه است و مخالفت با آن و بناى بر محال بودنش جز از ابن قبه نقل نشده است؛ و دليل ابن قبه ضعيف است؛ ازاينرو، وقت خود را در بيان و نقض دليل وى مصروف نمىكنيم، بهويژه پس از آنكه به ثبوت حجيّت بعضى از ظنون خاص نزد شارع، قطع يافتهايم؛ البته مطلق ظنّ حجّت نيست، زيرا خداى سبحان در قرآن مجيد از عمل به ظنّ نهى كرده و عملكننده به آن را در آياتى نكوهش كرده است، مانند: «از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پارهاى از گمانها گناه است»(1)و «آنان جز از گمان خود پيروى نمىكنند»(2). و «در واقع، گمان در (وصول به) حقيقت هيچ سودى نمىرساند»(3).
هرچند ظاهر اين آيات نهى از ظنّ در اصول اعتقادات است.
بنابراين، مهمّ آن است كه ظنونى را كه حجيّتش نزد شارع ثابت شده يا حجيّت خصوص آن با دليل عقلى ثابت شده، بيان كنيم، مثلا هرگاه عقلا بر عمل به ظنّ خاصى، مانند ظاهر لفظ، توافق كرده باشند (حجيّت آن ظنّ خاص با دليل عقلى ثابت مىشود).
(1) ظواهر الالفاظ و المقصود منها فعلا الألفاظ الصادرة من الشارع و المبلّغ.
فأما ظواهر السّنة فلا اشكال لأحد في العمل بها، لأنّ طريقة محاورات المعصومين عليهم السّلام لم تكن طريقة مستحدثة غير طريقة سائر الناس العقلاء في محاوراتهم، و اعتماد العقلاء فيها على ظواهر الألفاظ و الاعتداد بها ممّا لا ريب فيه و لا بدّ و ان يحصل ظنّ بالمراد من ظهور اللفظ، كما صرّح به بعض المحققين.
و اما ظواهر الكتاب المجيد، فقد وقع الخلاف في العمل بها بين الأصوليين و الأخباريين فمنعه الفريق الثاني لشبهة أنّ فهم القرآن مختصّ بمن نزّل عليه، و اذا كان الأمر كذلك فلا يمكن لنا الاعتماد على الظاهر لاحتمال وجود قرائن معلومة لهم عليهم السّلام، مجهولة لنا تدلّ على خلاف الظاهر.
و الجواب عن هذه الشّبهة: أننا نمنع أنّ فهم كلّ فرد فرد من آياته مختصّ بهم عليهم السّلام، لأنّ نزول الكتاب و إن كان على النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لكن كثيرا ما وقع الخطاب فيه للناس، لأنه دستور و قانون إلهيّ لأجل تدبّره و العمل بمقتضاه، و اختصاص اللّه و الراسخين في العلم بتأويله غير مناف لفهم غيرهم بعض آياته ممّا ظهر و تجلّى معناها، و ذلك بعد الفحص عن المخصّص و الشارح له منهم عليهم السّلام.
مقصود (از «الفاظ» در عنوان بالا) در اينجا الفاظ صادر از شارع و مبلّغ احكام شارع است.
درباره عمل كردن به ظواهر سنّت، شبههاى براى هيچكس وجود ندارد، زيرا شيوه گفتگوى معصومان عليهم السّلام شيوه تازهاى، جدا از روش ديگر عقلاى مردم در گفتگوهايشان، نبوده است؛ و شكى نيست كه عقلا در گفتگوهاى خويش بر ظواهر الفاظ تكيه و به آن توجه مىكنند، و چنانكه برخى از محققان تصريح كرده، از ظهور لفظ ناچار گمانى به مراد (براى مخاطب) پديد مىآيد.
اما درباره عمل به ظواهر قرآن مجيد ميان اصوليان و اخباريان اختلافنظر وجود دارد. اخباريان آن را منع كردهاند. شبهه (و دليل) ايشان آن است كه فهم قرآن اختصاص به كسى دارد كه قرآن بر او نازل شده، و چون چنين است ما نمىتوانيم بر ظاهر آن اعتماد كنيم، چون احتمال دارد قرائنى وجود داشته باشد كه براى آنان (ع) معلوم و براى ما ناشناخته است، و اين قرائن برخلاف ظاهر دلالت داشته باشد.
پاسخ اين شبهه آن است كه: ما نمىپذيريم كه فهم تكتك آيات قرآن مختصّ معصومين (ع) باشد، زيرا هرچند قرآن بر پيامبر (ص) فرود آمده لكن در بسيارى از موارد، خطاب آن متوجه مردم است، زيرا قرآن دستور و قانونى الهى است براى آنكه در آن تدبّر و به مقتضايش عمل شود؛ و اينكه « (بنا بر آنچه در آيه 7 از سوره آل عمران آمده) فقط خداوند و راسخان در علم، تأويل آن را مىدانند» منافاتى با آن ندارد كه غير ايشان نيز آياتى را كه ظاهر و معنايش روشن مىباشد، بفهمند، البته پس از فحص (و جستجو) از مخصّص و بيانهاى شرحدهنده معناى آيات كه از سوى معصوم (ع) وارد شده است.
و احتجّ الأخباريون ايضا للمنع بالأخبار الواردة عن المعصومين عليهم السّلام الناهية عن تفسير القرآن بالرأي، منها الأخبار التالية:
1- الحديث النبوي: «من فسّر القرآن برأيه فليتبوّأ مقعده من النّار».
2- قوله: «من فسّر القرآن برأيه فقد افترى على اللّه الكذب».
3- الحديث القدسي: «ما آمن بي من فسّر كلامي برأيه».
4- ما روي من نهي أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام بعض فقهاء القوم عن الفتيا بالقرآن بآرائهم و الانكار عليهم فيها، الى أمثال ذلك مما هو كثير.
و يمكن الجواب عنها: (أوّلا) بمعارضتها بأخبار الجواز و الارجاع الى القرآن. (و ثانيا) بأنّ هذه ظاهرة في نهي و ردع من استقلّ برأيه و استغنى باستحساناته في تفسير جميع القرآن، و لا سيّما غوامضه، من دون الرجوع الى أهل الذكر الّذين يعرفون ناسخه و منسوخه، و عامّه و خاصّه، و ظاهره و باطنه، و هذا معلوم انّه غير جائز. و إنّما الذي يجوّزه الأصوليون هو الأخذ ببعض آيات الأحكام الظاهرة في معناها مع عدم نصب قرينة من الحكيم بخلاف ظاهرها و الأصل عدمها. و ذلك بعد الفحص و التدقيق في أخبار المعصومين عليهم السّلام و الآيات الأخر عن المفسّر و الشارح و الناسخ و المخصص.
ثمّ لعلّ الأخذ بالظهور أيضا لا يقال له تفسير، لأنّ التفسير هو بيان المعنى الغامض.
اخباريان نيز براى منع از تمسّك به ظاهر قرآن به روايات وارد شده از معصومان (ع)- كه از تفسير به رأى كردن قرآن، نهى مىكند- احتجاج كردهاند؛ نمونهاى از اين روايات را از نظر مىگذرانيم:
حديث نبوى: «هركس قرآن را به رأى خود تفسير كند جايگاهش آتش است».
سخن پيامبر (ص): «هركس قرآن را به رأى خود تفسير كند بر خداوند دروغ بسته است».
حديث قدسى: «كسى كه سخن مرا به رأى خود تفسير كند به من ايمان نياورده است».
روايتى كه در آن آمده: امام باقر و امام صادق (ع)، برخى از فقهاى قوم را از اينكه درباره قرآن براساس آراى خويش فتوا دهند نهى كرده و آنان را از اين كار برحذر داشتند، و مانند آن، كه فراوان است.
در پاسخ از اين روايات مىتوان گفت: اولا: اين روايات با روايات دالّ بر جواز (عمل به ظاهر قرآن) و ارجاع (اصحاب خويش) به قرآن معارض است؛ ثانيا: ظاهر اين روايات آن است كه عمل كسانى را نهى و نفى مىكند كه فقط براساس رأى و نظر خويش عمل مىكنند و به آنچه در نظرشان نيكو مىرسد در تفسير همه قرآن بسنده مىكنند، بهويژه در موارد پيچيده و دشوار آن، و خود را به مراجعه به اهل ذكر (- معصومان (ع)) كه ناسخ و منسوخ، عام و خاص، و ظاهر و باطن قرآن را مىشناسند، نيازمند نمىبينند؛ و روشن است كه چنين كارى روا نيست. آنچه را اصوليان مجاز مىشمارند اخذ به بعضى از آيات احكام است كه معنايش روشن است و خداى حكيم، قرينهاى برخلاف ظاهر آن قرار نداده و اصل، نبودن چنين قرينهاى است. و اين (اخذ به ظاهر) پس از فحص (- جستجو) و دقت در روايات معصومان (ع) و آيات ديگر براى به دست آوردن مفسّر، شارح، ناسخ و مخصص مىباشد.
از سوى ديگر، شايد اخذ به ظهور (اساسا) تفسير به شمار نيايد؛ زيرا تفسير عبارت است از بيان معناى غامض (و پيچيده، نه فهم معناى روشن و واضح).
و اما الآيات غير الظاهرة في معناها، و هي المتشابهة، فلا يجوّزون تفسيرها بآرائهم لعدم ظهور لفظي لها، و لما ورد: «إنما هلك الناس في المتشابه لأنّهم لم يقفوا على معناه و لم يعرفوا حقيقته فوضعوا له تأويلا من عند أنفسهم بآرائهم و استغنوا بذلك عن مسألة الأوصياء فيعرفونهم».
و احتجّ الأخباريون ايضا للمنع بالعلم الاجمالي بوجود مخصصات او مقيّدات و ناسخات ممّا يسقط الظاهر عن الاعتبار.
و جوابه: أنّ العلم الاجمالي منحلّ بمعرفة كثير من المخصّصات و الناسخات و الشك في غير ذلك بدوىّ. و لأجل هذا العلم الاجمالي، و لما ورد من ذمّ من فسّر الكتاب برأيه بلا معرفة المفسّر و الناسخ و القرائن، أوجبنا الفحص عن ذلك قبل الأخذ بالظاهر.
و احتجّ الأصوليون على الجواز بأخبار الأمر بالتمسّك بالقرآن كأخبار الثقلين، و بأخبار عرض المتعارضات على الكتاب، و بعض أخبار التوجيه في الاستنباط الى القرآن، كقول الامام الصادق عليه السّلام لمن سأله عن حكم الوضوء لمن عثر فوقع ظفره فجعل على إصبعه مرارة: «إنّ هذا و شبهه يعرف من كتاب اللّه: (ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ)(1)، امسح عليه» و أمثال ذلك ممّا توجب الاطمئنان بجواز الأخذ بظواهر الآيات الواضحة التي لا غموض في معناها ...
1) سورة الحج: الآية 78.
امّا آياتى كه معنايش روشن نيست، آيات متشابهاند، كه جايز نيست كسى آن را براساس رأى خود تفسير كند، زيرا چنين آياتى ظهور لفظى ندارند، و چون در روايت آمده: «مردم تنها در (آيات) متشابه هلاك شدند، چون به معناى آن نرسيدند و حقيقتش را نشناختند، در نتيجه از جانب خود و براساس رأى خويش براى آن تأويلى قرار دادند، و بدين سبب خود را محتاج آن نديدند كه از اوصيا بپرسند تا آنان (حقيقت امر را) به ايشان بشناسانند.»
اخباريان براى منع (از اخذ به ظواهر قرآن) به علم اجمالى به وجود مخصصات و مقيّدات و ناسخات، كه ظاهر را از اعتبار مىاندازد، نيز احتجاج كردهاند.
پاسخ ما آن است كه ما بسيارى از مخصّصات و ناسخات را شناختهايم و اين امر، موجب انحلال علم اجمالى ياد شده مىگردد، و شك در وجود مخصص و ناسخى ديگر، شك بدوى به شمار مىرود. در واقع ما به جهت وجود اين علم اجمالى و به خاطر رواياتى كه در نكوهش تفسير به رأى كردن قرآن بدون شناخت مفسّر و ناسخ و قرائن وارد شده، فحص (و جستجو) از اين امور را پيش از اخذ به ظاهر آيه واجب و لازم ساختيم.
اصوليان براى جواز (اخذ به ظاهر آيات) به اخبارى احتجاج كردهاند كه به تمسّك كردن به قرآن امر مىكند، مانند اخبار ثقلين، و اخبارى كه مىگويد: روايات متعارض را بر كتاب خدا عرضه كنيد (و آن را كه مخالف قرآن است كنار گذاريد و آن را كه موافق قرآن است، بگيريد)؛ و برخى از رواياتى كه نحوه استنباط حكم از قرآن را بيان مىكند، مانند سخن امام صادق (ع) كه شخصى از ايشان پرسيد: كسى كه زمين مىخورد و ناخنش مىافتد و بر انگشتش مرهمى مىنهد وضويش چگونه است؟ امام در پاسخش فرمود: «اين و مانند اين، از كتاب خدا دانسته مىشود: خداوند در دين بر شما سختى قرار نداده است(1)بر روى آن مرهم مسح كن». و مانند آن از رواياتى كه ما را مطمئن مىسازد كه اخذ به ظواهر آيات روشن كه غموضى در معنا و مفادش
1) سوره حج، آيه 78.
و في مؤدّاها بعد الفحص عن شارحها ممّا ورد عنهم عليهم السّلام، و ذلك لوضوح أن طريقة الشارع في كتابه المجيد و إن لم تكن هي عين طريقة سائر أهل المحاورات في محاوراتهم، و لكنّه لم يقصد بالكتاب- في الآيات الظاهرة و الواضحة- خصوص المنزل عليه الذكر و آله الراسخين في العلم، بل أراد إفهام العارفين من البشر ظواهر حكمه و أحكامه و أنظمته و دساتيره.
و اما استدلال الأصوليين بالأخبار الكثيرة الواردة في مقامات احتجاج الامام عليه السّلام ببعض الآيات و استدلالاته بها فلي فيه نظر، لأن احتجاجه عليه السّلام بالآيات إنما هو لأجل انّه من الراسخين في العلم الذين هم أهل القرآن، و لا يدلّ ظاهرا على الارشاد الى الاستنباط منها كما فهمه بعض الأصوليين، و لكنّ الأمر سهل بعد ما عرفت من دلالة تلك الأخبار السابقة على الجواز و كفايتها.
(2) قول اللغوي ممّا خرج عن حرمة العمل بالظنّ الاعتماد على قول اللغوي في بيان معاني الألفاظ و موارد استعمالاتها، لا تمييز المعنى الحقيقي و المجازي منها، لأنه ليس من وظيفته.
و قد نقل اتفاق العلماء على قبول قول اللغوي و تبانيهم على ذلك، و كأنّه من باب الرجوع الى أهل الخبرة، لأنّهم لا يفحصون عن إيمانه، بل و لا عن إسلامه فضلا عن عدالته، و ان احتمل بعضهم انّه من باب الشهادة فيعتبر فيه العدالة و التعدّد و لكنّه بعيد. نعم، لا نسلّم أنّ بناء العقلاء و تسالم العلماء على قبول قول اللغوي مطلق، و لكن بشرط حصول الوثوق و الاطمئنان من قوله، بل حصول هذا الشرط لازم ظاهرا ...
نيست، پس از فحص از رواياتى كه شرحدهنده آن است، جايز مىباشد؛ زيرا روشن است كه شيوه و روش شارع در قرآن مجيد، هرچند عين شيوه ديگران در گفتگوهايشان نيست، اما در آياتى كه روشن و واضحاند، فقط پيامبر- كه قرآن بر وى نازل شده- و آل او- كه راسخان در علم هستند- مقصود نيستند، بلكه خداوند خواسته است به انسانهاى دانا ظواهر حكمتها، احكام، نظامنامه و قوانين خويش را بفهماند.
و امّا استدلال اصوليان به روايات فراوانى كه بيانگر احتجاج (و تمسّك) امام (ع) به بعضى از آيات و استدلال وى به آن آيات مىباشد، محلّ اشكال است؛ زيرا امام (ع) از آن رو به آيات احتجاج كرده است كه در زمره راسخان در علمى است كه اهل قرآن مىباشند، و اين روايات، آنگونه كه برخى از اصوليان فهميدهاند، ما را به استنباط هدايت نمىكند. لكن پس از معلوم شدن دلالت اخبار پيش گفته بر جواز (اخذ به ظاهر آيات) و كفايت آن اخبار، امر سهل است (و مشكلى در مسئله نيست).
اعتماد بر قول لغتشناسان از مواردى است كه از حرمت عمل به ظنّ، استثنا و خارج شده است؛ البته قول او در بيان معانى الفاظ و موارد كاربرد آن حجّت است، نه در جداسازى معناى حقيقى از معناى مجازى، زيرا او چنين وظيفهاى ندارد.
نقل شده كه علما بر پذيرش قول لغتشناس اتفاقنظر و توافق دارند، و گويا آن را از باب رجوع به اهل خبره (و كارشناس) مىدانند، زيرا ايشان از ايمان (- تشيّع) و يا اسلام وى نمىپرسند، چه رسد به عدالتش، هرچند برخى احتمال دادهاند كه از باب شهادت باشد، كه در اين صورت عدالت و تعدد در آن معتبر مىباشد، اما بعيد است (كه قبول نظر لغتشناس از باب شهادت باشد). آرى، ما نمىپذيريم كه بناى عقلا و توافق علما بر قبول سخن لغتشناس مطلق باشد، بلكه مشروط به آن است كه از سخن وى براى شخص، وثوق و اطمينان حاصل شود، بلكه تحقق اين شرط ظاهرا
في جميع موارد الرجوع الى أهل الخبرة فلا يعتمدون على قول واحد من غير أن يحصل الوثوق بصحة قوله إما بشاهد حال او تعدّد أقوال.
(3) الاجماع المنقول ممّا خرج عن حرمة العمل بالظن الاجماع المنقول في الجملة و لنبحث أولا عن حجية أصل الاجماع المحصّل فنقول:
حجية الاجماع عند الشيعة إنّما هي لأجل دخول المعصوم عليه السّلام في المجمعين، أي إنّه يستكشف قوله عليه السّلام من أقوالهم، و للعلماء في استكشاف ذلك طرق و مبان.
(أ) اذا ثبت اتفاق كلّ واحد من العلماء على قول فقول المعصوم عليه السّلام داخل في أقوالهم، لأنه أحد العلماء، بل هو رئيسهم و مرجعهم.
(ب) طريقة الشيخ الطوسي- رضوان اللّه عليه- و هي قاعدة اللطف التي بنى عليها حجية الاجماع. و تقريبها: أنّ الرعيّة اذا اتّفقت على غير الحق وجب على الامام عليه السّلام من باب اللطف أن يرشدهم أو يوقع الخلاف بينهم، و فيها نظر.
(ج) إنّ الرّعية الذين ينقادون لرئيس في دين اذا اتّفقوا على رأي من أمور دينهم الذي يأخذونه من رئيسهم، علم أنّ ذلك الرأي مأخوذ منه. و ينبغي أن يقيّد هذا بما اذا لم يحتمل عدم تمكّن الرئيس من ابداء رأيه لظروف عصيبة محدقة به.
در همه موارد رجوع به اهل خبره (- كارشناس) لازم است؛ ازاينرو، علما بر قول يك كارشناس درصورتىكه به واسطه شاهد حال يا تعدد اقوال، به درستى قول وى مطمئن نشوند، تكيه نمىكنند.
از ديگر مواردى كه از حرمت عمل به ظنّ استثنا شده، اجماع منقول در پارهاى موارد مىباشد. ابتدا از حجيّت اصل اجماع محصل سخن مىگويم (و سپس درباره حجيت اجماع منقول بحث مىكنيم). پس مىگوييم:
حجيّت اجماع نزد شيعه به سبب دخول معصوم (ع) در ميان اجماعكنندگان است، يعنى قول او از آراى اجماعكنندگان كشف (و دانسته) مىشود. علما براى كشف قول معصوم (ع) از اجماع، راهها و مبانى مختلفى دارند، (كه در ذيل به آنها اشاره مىكنيم):
الف) هرگاه اتفاق هريك از علما بر قولى ثابت شود قول معصوم (ع) در اقوال آنها داخل است، زيرا او يكى از علماست، بلكه رئيس و مرجع (- كسى كه مردم براى يافتن پاسخ پرسشهايشان به وى مراجعه مىكنند) ايشان است.
ب) راه شيخ طوسى- رضوان اللّه عليه- كه همان قاعده لطف است كه وى حجيّت اجماع را برآن مبتنى كرده است؛ و بيانش آن است كه: هرگاه مردم بر باطل اتفاق كنند (و در مسألهاى نظر غلطى داشته باشند) بر امام (ع) از باب لطف واجب است كه ايشان را ارشاد كرده و اختلاف ميانشان پديد آورد. راه شيخ طوسى (ره) محلّ اشكال است.
ج) مردمى كه مطيع پيشوايى در دينى هستند هرگاه در امور دينى خود، كه از پيشواى خويش مىگيرند، بر رأيى اتفاقنظر پيدا كنند، معلوم مىشود كه آن رأى را از ايشان گرفتهاند. سزاوار است كه اين امر مقيّد شود به آنجا كه احتمال آن نرود كه پيشواى قوم، به دليل شرايط دشوارى كه وى را احاطه كرده، رأى خويش را بيان كرده باشد.
(د) إنّ العلماء اذا اتّفقوا في جميع العصور على فتوى، مع العلم بأنهم لا يفتون إلا بحجة قائمة لورعهم، أوجب ذلك القطع بوجود حجة قوية كانت سندا لفتوى هؤلاء العلماء.
و لعلّ هذه الطريقة في حجية الاجماع أيسر الطرق في مقام تحصيله في مثل عصورنا المتأخرة، لأن الطريقة الأولى لا يتمّ الوثوق بها في مقام تحصيله إلا في زمن حضور الامام عليه السّلام، و أخذ رأيه. و لو أخذ رأيه استغني عن غيره.
و اما طريقة الشيخ فلا يعلم مدى قاعدة اللطف فيها و حدودها. أ يجب على الامام الحاضر ردع الأمة اذا اتفقت على الباطل؟ أم عليه و على الغائب في زمن غيبته؟ ثمّ الباطل هو ما كان باطلا في أصول الدين، أم يعمّ الفروع؟ ثمّ يجب بالطرق العادية إظهار الحق، أم حتّى بالطرق الاعجازيّة؟
و اذا أظهر لهم الحقّ يعرفهم بنفسه و نسبه، أم يبرز اليهم مجهول النسب؟
فهذه جهات لم يتبيّن مدى قاعدة اللطف فيها، و ربما يكون القدر المتيقن و المسلّم منها هو صورة حضور الامام عليه السّلام مع بيانه للحق بطريقة اعتيادية.
و اما الوجه الثالث من وجوه حجية الاجماع فهو ايضا لا يتمّ الوقوف عليه إلا في الأزمنة التي يمكن التشرّف فيها بملاقاة الامام عليه السّلام و معرفة أنّ ظروفه الخاصة هل يمكنه معها إظهار رأيه أم لا؟ فانّ أصحابه المرءوسين له و إن كانوا لا يتّفقون عادة على حكم ديني ما لم يكن مأخوذا عنه عليه السّلام، إلا انه اذا
د) هرگاه علما در همه دورانها بر فتوايى اتفاقنظر داشته باشند- با توجه به اينكه مىدانيم ايشان به واسطه تقوايشان، بدون يك حجت برپا، فتوا نمىدهند- قطع پيدا مىكنيم به اينكه حتما حجتى قوى وجود داشته كه مستند فتواى آن علما بوده است.
شايد در دورههايى چون روزگار ما كه متأخر از زمان ائمه است، اين راه در حجيت اجماع، آسانترين راهها در مقام كشف رأى معصوم (ع) باشد، زيرا راه نخست جز در زمان حضور امام (ع) و اخذ رأى وى، اطمينانآور نيست؛ و در صورت أخذ رأى وى ديگر نيازى به ديگران نيست. اما راه شيخ طوسى، اشكالش آن است كه گستره و قلمرو قاعده لطف در آن روشن نشده است. آيا (فقط) بر امام حاضر واجب است كه هرگاه امّت بر باطل اتفاق كردند، مردم را بازدارد؟ يا هم امام حاضر (در زمان حضورش) و هم امام غايب در زمان غيبتش چنين وظيفهاى دارند؟ از سوى ديگر، آيا مقصود از باطل، خصوص باطل در اصول دين است، يا فروع دين را نيز شامل مىشود؟ و نيز، آيا بر امام (ع) لازم است حق را از راههاى متعارف آن آشكار كند، يا حتى از راه معجزه هم كه شده بايد چنين كند؟ و هرگاه حق را براى ايشان آشكار ساخت آيا خودش را و نسبش را به ايشان مىشناساند، يا به صورت ناشناخته چنين مىكند؟
اينها زوايايى است كه گستره قاعده لطف در آنها روشن نشده است. چهبسا قدر متيقن و مقدار مسلّم از اين قاعده، جايى باشد كه اولا امام (ع) حضور دارد، و ثانيا حق را از راه متعارف بيان مىكند.
وجه سوم از وجوه حجيّت اجماع نيز وقوف تامّ برآن حاصل نمىشود، جز در زمانهايى كه تشرّف يافتن به ديدار امام (ع) ممكن است و مىتوان شرايط خاص امام (ع) را و اين را كه او مىتواند رأى خويش را اظهار دارد يا نمىتواند؟ درست است كه ياران امام كه تحت ولايت اويند عادتا فقط در صورتى بر يك حكم دينى اتفاق مىكنند كه آن را از امام (ع) گرفته باشند، امّا در جايى كه امام نتواند نظر خويش را
لم يمكنه إبداء رأيه كما ذكرنا، فكيف يستكشف من آرائهم رأيه؟
نعم، الوجه الرابع أيسر الوجوه عند تحصيل الاجماع في عصورنا و هو اتفاق جميع العلماء في جميع العصور على فتوى، فانّه لا بدّ أن يكون مستندا الى حجة و دليل من آية أو رواية أو أصل، لأنّ دينهم و شدة ورعهم يمنعهم عن الفتيا بغير دليل من آية محكمة أو سنّة قائمة، و علمهم يردعهم عن الاستناد الى حجة واهية و دليل موهون مع اتفاقهم عليه. و من هذا يتّضح أنّ تحصيل الاتفاق في عصر واحد من العصور لا يكون مفيدا فيما نحن فيه من حجية الوجه الرابع اذا صحّ ما ذكرناه فيه. فكم اتّفق العلماء في عصر على حكم ثمّ اتفق آخرون من بعدهم على عكس ذلك الحكم في عصر آخر، فأيّ الاتفاقين يكون حجة؟
هذا ماء البئر، اتّفق القدماء تقريبا على تنجّسه بملاقاة النجاسة، ثم اختلف آخرون من بعدهم، ثم اتّفق المتأخرون على عدم تنجّسه إلا بالتغيّر، و استمرّ هذا الاتفاق طوال عصور كثيرة حتى عصرنا الحاضر.
اذا تبيّن هذا فنقول: في الاجماع المنقول اذا ظهر من الناقل انه نقل فتوى جميع العلماء في جميع العصور بحس و وجدان في كتبهم فهذا حجة اذا كان الناقل عادلا، لأنّ حكمه حكم خبر الواحد. نعم، الفرق بينهما أنّ الراوي للخبر ينقل قول المعصوم عليه السّلام رأسا، و ناقل الاجماع ينقل السّبب المثبت للحجة التي يعرف منها رأي المعصوم عليه السّلام.
و اما اذا كان الناقل للاجماع انما ينقل الاتفاق في عصر واحد،
آشكار كند، چنانكه گفتيم، چگونه از آراء ايشان مىتوان نظر وى را بدست آورد؟
آرى، وجه چهارم، هنگام به دست آوردن اجماع در روزگار ما، آسانترين وجوه است، و آن عبارت است از اتفاق همه علما در همه دورهها بر يك فتوا؛ چنين فتوايى حتما به حجت و دليلى از آيه، روايت و يا اصلى مستند مىباشد، زيرا تديّن فقها و تقواى زيادشان، آنان را از اينكه بدون دليلى، از آيهاى محكم و يا سنتى قائم، فتوا دهند، بازمىدارد، و دانش ايشان نمىگذارد كه آنان، با توجه به اتفاقنظرشان، به حجّتى سست و دليلى ضعيف استناد كنند. از اينجا روشن مىشود كه براى تماميّت حجيّت وجه چهارم- اگر آنچه در مورد آن گفتيم درست باشد- به دست آوردن اتفاق علما در يك عصر و دوره كفايت نمىكند. چه بسيار اتفاق افتاده كه علما در يك دوره بر حكمى اتفاق كردند و سپس ديگرانى در پى ايشان آمدند و در دورهاى ديگر بر حكمى كه عكس نظر آنان بود اتفاق كردند. پس كدامين اين اتفاقها حجت مىباشد؟
داستان آب چاه را به ياد آوريد كه تقريبا همه علماى پيشين بر نجس شدن آن در اثر ملاقات با نجاست اتفاقنظر داشتند، آنگاه علمايى ديگر پس از ايشان در آن نظر مخالف دادند، و سپس علماى متأخر بر نجس نشدن آن، جز در صورت تغيّر، اتفاقنظر يافتند، و اين اتفاق در دورههاى متعدد تا زمان كنونى ما استمرار يافت.
حال كه اين امر روشن شد، مىگوييم: در اجماع منقول هرگاه ظاهر سخن ناقل آن باشد كه فتواى همه علما در همه دورهها را نقل مىكند و اين اتفاق را وى از طريق حس يافته و خودش فتواى ايشان را در كتابهايشان يافته است، چنين اجماعى در صورتى كه ناقل آن، عادل باشد، حجّت خواهد بود، زيرا حكم چنين نقلى همان حكم خبر واحد است. آرى، تفاوت آن دو در اين است كه راوى خبر از ابتدا قول معصوم (ع) را گزارش مىكند، و نقلكننده اجماع، سبب اثباتكننده حجت را كه از آن، رأى معصوم (ع) دانسته مىشود، گزارش مىكند.
اما اگر نقلكننده اجماع، اتفاق علما در يك دوره را گزارش كند، يا (اتفاق آنان در
أ و لم يقف على فتاواهم، و إنما اعتمد على أصل أو قاعدة و زعم أنّ الكلّ متصافقون عليها، ثمّ ارتأى أنّ ذلك الحكم من صغريات ذلك الأصل و تلك القاعدة، فاعتمد بهذا على أنّ الكلّ متوافقون على ذلك الحكم فنقل إجماعهم، فليس هذا من الاجماع في شيء.
(4) خبر الواحد ممّا خرج عن حرمة العمل بالظنّ خبر الواحد على قول الأكثر. و نقل عن السيّد المرتضى رحمهم اللّه و جماعة عدم حجية خبر الواحد اذا لم يكن محفوفا بقرائن تدلّ على صحّته. مستدلّين بالآيات الناهية عن اتّباع الظنّ، و بالاجماع الّذي نقله السيّد (ره) على عدم جواز العمل بخبر الواحد، و بأخبار كثيرة تأتي الاشارة اليها.
و الجواب عن الآيات:
أولا: أنها في مقام اتّباع الظّنّ في الأصول الاعتقادية ظاهرا.
ثانيا: إنّ ظاهر الظنّ في الآيات، هو الظنّ المطلق، لا الخاص الملحق بالعلم، و اذا ثبت بالأدلة الآتية حجية خبر الواحد خرج عن مطلق الظن و دخل في الظنّ الخاص الملحق بالعلم، فيكون خروجه موضوعا لا حكما، و تخصّصا لا تخصيصا.
همه دورهها را گزارش كند اما) خودش مستقيما فتواى آنان را به دست نياورده باشد، بلكه بر اصل يا قاعدهاى تكيه كرده و گمان برده باشد كه همه آنان آن را پذيرفتهاند، و سپس انديشيده باشد كه اين حكم، از صغريات آن اصل و قاعده است، و در نتيجه با تكيه بر اين استدلال، استنباط كرده باشد كه همه ايشان بر اين حكم اتفاق دارند و در نتيجه، اجماع ايشان را نقل كرده باشد؛ بايد گفت كه چنين چيزى ربطى به اجماع ندارد.
خبر واحد، بنا بر نظر اكثر علما، از جمله مواردى است كه از حرمت عمل به ظنّ استثنا شده است. گفتهاند: سيّد مرتضى (ره) و جمعى از علما، خبر واحد را در صورت همراه نبودنش با قرائنى كه درستى آن را نشان دهد، حجت نمىدانند. دليل ايشان عبارت است از: 1) آيات نهىكننده از پيروى از ظنّ است؛ 2) اجماعى كه آن را سيّد مرتضى بر ناروا بودن عمل به خبر واحد نقل كرده است؛ و 3) روايات فراوانى كه به آن اشاره خواهد شد.
پاسخ از آيات آن است كه:
اولا: اين آيات ظاهرا در مقام (نهى از) پيروى از ظنّ در اصول اعتقادى است؛
ثانيا: ظاهر ظنّ در اين آيات، ظنّ مطلق است، نه ظنّ خاص كه به علم مىپيوندد. و وقتى خبر واحد حجيتش با ادلهاى كه مىآيد ثابت گردد، از مطلق ظنّ بيرون رفته در ظنّ خاص وارد مىشود كه به علم مىپيوندد؛ در نتيجه خروج آن (از اين حكم كه «پيروى از ظنّ ممنوع است»)، موضوعى خواهد بود نه حكمى، و از باب تخصّص خواهد بود نه تخصيص. (زيرا وقتى خبر واحد، ظنّ خاص باشد علم به شمار مىرود، و وقتى علم به شمار آيد. عنوان «پيروى از ظنّ» بر عمل كردن به خبر واحد صادق نخواهد بود. از اين جهت از آغاز، حكم ياد شده شامل آن نمىشود و از موضوع آن بيرون است).
و لو سلّمنا عدم خروجه من موضوع الآية فنقول: إنّ الأدلة الّتي أقيمت على حجية خبر الواحد تخصّص هذه الآيات، فيكون خروجه عنها حكما لا موضوعا، و تخصيصا لا تخصّصا.
و الجواب عن الاجماع بأنّه معارض بالاجماع الّذي نقله الشيخ الطوسي (ره) على عمل الأصحاب بخبر الواحد.
و اما عن الأخبار فانّ الطائفة الّتي تنهى عن العمل بما خالف الكتاب لا اشكال فيها إن كان المراد من المخالفة هي المخالفة بالتباين، لأن العاملين بخبر الواحد لا يعملون بما يباين القرآن من الأخبار، و ان كان المراد منها هي المخالفة بالعموم و الخصوص، فالقائلون بعدم جواز تخصيص الكتاب بخبر الواحد لا يعملون ايضا بتلك الأخبار المخصّصة لعموم القرآن. و المجوّزون لتخصيصه به لا يحملون أخبار النهي عن العمل بما خالف الكتاب إلّا على المخالفة التباينيّة، إذ لا يجعلون التخالف بالعموم و الخصوص مخالفة.
و اما الأخبار التي تمنع عن العمل بما لا يوجد عليه شاهد من الكتاب و السّنة فلا يمكن للمانعين أن يعملوا باطلاقها ايضا، لأن كثيرا من الأخبار المحفوفة بالقرائن ليس عليها شاهد من الكتاب و السّنة، فلا بدّ لنا و لهم من حمل هذه الأخبار على محامل أخر. و لعلّ التأمّل فيها جميعا يرشد الى أنّ المراد منها هو النهي عن الأخبار التي دسّها المبدعون في كتب أصحاب الأئمة و في رواياتهم ممّا هو من أخبار الغلوّ و التجسيم و أمثال ذلك و هي معلومة بلهجتها و صبغتها عند مهرة أرباب الحديث الّذين أنسوا بأخبار المعصومين عليهم السّلام، و يعرفون أنها ليست من سنخ أخبارهم عليهم السّلام و لا من جنسها، إذ كانوا يفرقون بين الكلم الطيّب و الخبيث المنتن.
و برفرض كه بپذيريم خبر واحد از موضوع آيه خارج نمىباشد، مىگوييم: ادلهاى كه بر حجيت خبر واحد اقامه شده است، اين آيات را تخصيص مىزند، و در نتيجه خروج آنها از آيه، حكمى و به صورت تخصيص خواهد بود، نه موضوعى و به صورت تخصّص.
پاسخ اجماع، آن است كه اين اجماع با اجماعى كه شيخ طوسى (ره) بر عمل اصحاب به خبر واحد گزارش كرده، معارض است.
پاسخ از اخبار آن است كه آن دسته از روايات كه از عمل كردن به خبر مخالف با قرآن نهى مىكند، اگر مراد از مخالفت، مخالفت به تباين باشد، مشكلى پديد نمىآورد، زيرا آنان كه به خبر واحد عمل مىكنند به اخبار مباين با قرآن عمل نمىكنند؛ و اگر مقصود از آن، مخالفت به عموم و خصوص باشد (به اين صورت كه آيه، حكم عامى را بيان كند و روايت، در يك مورد خاص، خلاف آن را بيان كند)، آنان كه معتقدند تخصيص قرآن به خبر واحد جايز نيست به چنين اخبارى كه مخصّص عموم قرآن است، عمل نمىكنند؛ و كسانى كه تخصيص قرآن به خبر را جايز مىشمارند اخبار نهى از عمل كردن به آنچه مخالف قرآن است را فقط بر مخالفت تباينى حمل مىكنند، زيرا ايشان، مخالفت به عموم و خصوص را مخالفت نمىشمارند.
اما رواياتى كه از عمل كردن به آنچه شاهدى از كتاب و سنّت ندارد، منع مىكند، (حتى) كسانى كه عمل به خبر واحد را ناروا مىدانند نيز به اطلاق آنها ملتزم نمىشوند، زيرا بسيارى از رواياتى كه قرينه بر صحّتشان هست، شاهدى از كتاب و سنّت ندارند؛ پس ما و ايشان ناچاريم اين روايات را بر معنايى ديگر حمل كنيم. شايد تأمل در همه روايات، ما را به اين امر رهنمون گردد كه مقصود از اين روايات، نهى از اخبارى است كه بدعتگذاران در كتابهاى ياران امامان و روايتهاى ايشان وارد كردهاند، همچون اخبار مربوط به غلوّ و تجسيم و مانند آن از رواياتى كه سبك و سياقشان براى خبرگان حديثشناس كه با روايات معصومان (ع) أنس دارند، شناخته شده است؛ آنان، از آنجا كه سخن پاك و كلام ناپاك و متعفّن را بازمىشناسند، مىدانند كه اينها از سنخ و جنس روايات ائمه (ع) نيست.
ادلة جواز العمل بخبر الواحد و اما حجج المجوّزين للعمل بخبر الواحد فكثيرة، منها الآيات التالية:
الاولى: آية النبأ و هي قوله تعالى: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ)(1). و وجه دلالتها من جهتين، جهة دلالة مفهوم الوصف وجهة مفهوم الشرط، فمفهوم الوصف في الآية:
إن جاءكم عادل بنبإ فلا يجب التبيّن، و مفهوم الوصف و إن لم يقل بحجيّته كثير من الأصوليين، و لكني قد استظهرت حجيّته كما مرّ في بحث المفهوم.
و اما مفهوم الشرط في الآية فهو: إن لم يجئكم فاسق بنبإ فلا يجب التبيّن، و هذا المفهوم يتحقّق في ثلاث صور: (الأولى) عدم مجيء الفاسق و غيره بشيء. (الثانية) مجيء العادل بنبإ. (الثالثة) مجيء الفاسق بغير النبأ كعمل أو جسم مثلا. فالصورة الأولى تكون القضيّة سالبة بانتفاء الموضوع، و في الثانية و الثالثة الموضوع في القضية ثابت موجود، فلا يرد على الاستدلال بمفهوم الشرط في الآية أنّ الشرط مسوق لاثبات الموضوع، و لا مفهوم لها مثل «إن رزقت ولدا فاختنه» و نحوها.
و ما يقال، انّ التعليل بالاصابة بالجهالة و عدم العلم شامل لخبر العادل، إذ انّه لا يورث العلم بالواقع ايضا، كخبر الفاسق، فعموم العلّة مقدم على المفهوم، لأنه أقوى دلالة و أظهر، مردود، بأن المفهوم قد تمّ ظهوره و ورود التعليل بعده بلفظ الجهالة يدلّ ظاهرا على خروج خبر العادل عن الجهالة و تنزيل الشارع له منزلة العلم.
1) سورة الحجرات: الآية 6.
كسانى كه عمل كردن به خبر واحد را جايز مىشمارند، ادله فراوانى برآن اقامه كردهاند، كه از آن جمله آيات زير است:
نخست: آيه نبأ كه مىفرمايد: «اگر فاسقى برايتان خبرى آورد، نيك وارسى كنيد، مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و آنگاه از آنچه كردهايد پشيمان شويد»(1).
دلالت اين آيه (بر حجيّت خبر واحد) از دو جهت است: 1) دلالت مفهوم وصف؛ 2) دلالت مفهوم شرط. مفهوم وصف در آيه آن است كه: «اگر عادلى برايتان خبرى آورد، وارسى و بررسى آن واجب نيست»؛ و مفهوم وصف را، هرچند بسيارى از اصوليان حجّت نمىدانند، اما من در بحث مفهوم گفتم كه ظاهرا حجّت است.
اما مفهوم شرط در آيه آن است كه: «اگر فاسقى برايتان خبرى نياورد وارسى و بررسى لازم نيست»؛ و اين مفهوم در سه صورت تحقق مىيابد: 1) فاسق و غير فاسق هيچكدام خبرى نياورد؛ 2) عادل خبرى بياورد؛ 3) فاسق، غير خبر بياورد، مثلا كارى كند يا جسمى را بياورد. در صورت نخست، قضيه، سالبه به انتفاى موضوع است؛ (چون چيزى وجود ندارد تا بررسى شود)؛ و در صورت دوم و سوم، موضوع قضيه ثابت و موجود است؛ ازاينرو بر استدلال به مفهوم شرط در آيه اين اشكال وارد نمىشود كه شرط در اين آيه براى اثبات موضوع بيان شده، و چنين جمله شرطيهاى (كه شرط در آن موضوع حكم را اثبات مىكند) مفهوم ندارد، مثل «اگر فرزندى روزيت شد آن را ختنه كن»، و مانند آن.
برخى گفتهاند: تعليل به «آسيب رساندن به نادانى و عدم علم» خبر عادل را نيز در بر مىگيرد، زيرا خبر عادل نيز، مانند خبر فاسق، علم به واقع را موجب نمىگردد، و عموم علّت بر مفهوم مقدّم است، زيرا دلالتش قوىتر و روشنتر مىباشد. اين سخن نادرست است، زيرا ظهور مفهوم، تامّ شده و ورود تعليل پس از آن با لفظ «جهالت»، ظاهرش آن است كه خبر عادل از «جهالت» بيرون است و شارع آن را در مقام و منزلت
1) سوره حجرات، آيه 6.
و اما الاشكال على الاستدلال بمفهوم هذه الآية بأنّ موردها- و هو الاخبار عن الارتداد حيث انّ الوليد الفاسق أخبر عن ارتداد بني المصطلق- لا يكفي فيه خبر العدل الواحد. فيمكن الجواب عنه: بأنّ ظاهر الآية هو بيان حكم عام غير ملاحظ فيه المورد، و هو: أنّ الفاسق اذا أخبر بخبر لابدّ فيه من التبيّن، و هو استيضاح الخبر و الوقوف على بيان الحقيقة و الواقع بخلاف العادل فلا يلزم فيه ذلك.
ثم لا اشكال ظاهرا على دلالة هذه الآية المباركة مفهوما على حجية الخبر الصحيح و هو خبر العادل الواحد مطلقا و لو كان بالواسطة، لأنّ المخبر عن الواسطة أخبر بأن فلانا حدّثني بكذا و كذا و هو خبر من الأخبار لا يجب فيه التبيّن و هكذا.
و اذا احتمل وجود معارض لخبر هذا العادل لزم ظاهرا الفحص عنه في بابه و العمل بمقتضى قواعد التعارض، و إلا فيعمل به من أوّل الأمر، و هذا غير مناف للحجية، لأنه من باب الاحتياط في الدّين بعد ما جمعت المعارضات في باب كل مسألة.
تنبيه: قد حاول بعض الأساطين إدخال الأقسام الثلاثة الأخر للخبر في مضمون الآية فتدلّ حينئذ على حجيّتها و هي: الحسن، و هو الذي في رواته غير ثابت العدالة و لكنّه ممدوح. و الموثّق، و هو الّذي في رواته غير مستكمل الايمان و لكنّه موثوق به. و الضعيف، و هو الذي في رواته مذموم، إن كان محفوفا بقرائن ظنيّة، ...
علم نشانده است. اشكال ديگر بر اين آيه آن است كه مورد آن- يعنى اخبار از ارتداد، زيرا وليد فاسق از ارتداد بنى المصطلق خبر داد (و آنگاه اين آيه در موردش فرود آمد)- چيزى است كه خبر يك عادل در آن كفايت نمىكند. در پاسخ به اين اشكال مىتوان گفت كه: ظاهر آيه، بيان يك حكم عام است و خصوصيت مورد در آن ملحوظ نيست؛ و آن حكم عام اين است كه هرگاه فاسق خبرى بياورد بايد آن را تبيّن كرد، يعنى خبر را بررسى نمود و مطمئن شد كه حقيقت و واقعيّت را گزارش مىكند، برخلاف خبر عادل كه چنين چيزى در آن لازم نيست.
مطلب ديگر آنكه ظاهرا اشكالى در اين نيست كه اين آيه مبارك، از جهت مفهوم، بر حجيّت خبر صحيح، يعنى خبر عادل واحد، بهطور مطلق دلالت دارد، هرچند آن خبر با واسطه باشد؛ زيرا كسى كه از واسطه خبر مىدهد، گزارش مىكند كه «فلانى، براى من گفت كه چنين و چنان است»؛ و اين خود نوعى خبر است كه بررسى در آن لازم نيست، و به همين ترتيب. و هرگاه وجود معارضى براى خبر اين عادل محتمل باشد ظاهرا لازم است از آن در باب خودش فحص شود و به مقتضاى قواعد تعارض عمل گردد؛ وگرنه از آغاز به آن عمل مىكند، و اين با حجيّت آن، منافاتى ندارد، زيرا اين فحص و جستجو از باب احتياط در دين است؛ (و در آن) با توجه به گردآورى معارضات در باب مربوط به همان مسئله (مراجعه به همان باب كفايت مىكند).
برخى از بزرگان كوشيدهاند سه قسم ديگر خبر را نيز در مضمون آيه وارد سازند، كه در اين صورت آيه بر حجيت آنها نيز دلالت خواهد كرد. سه قسم ياد شده عبارتند از: 1) خبر حسن، و آن روايتى است كه عدالت راويان آن ثابت نشده، اما از آنان مدح و تعريف شده باشد؛ 2) موثّق، و آن روايتى است كه ايمان برخى از راويانش كامل نباشد امّا مورد وثوق باشند؛ 3) ضعيف، و آن روايتى است كه برخى از راويانش نكوهش شدهاند در صورتى كه همراه با قرائن ظنّى باشد. (علّت داخل كردن اين اقسام در
و ذلك لجعله التبيّن تحصيل الظن. لكنّ الانصاف أن الآية إنّما تدلّ على حجيّة خبر العدل فقط مفهوما، و اما غيره فخارج بالمنطوق أو بالمفهوم، و لأنّ ظاهر التبيّن هو طلب بيان الحال و هو لا يكون بالظنّ الحاصل من هذه الأقسام الثلاثة للرواية. نعم، العلم العادي بيان عرفا، فاذا حصل كفى، و لو من هذه الأقسام المذكورة.
الثانية: من الآيات الّتي استدلّ بها على حجيّة خبر الواحد قوله تعالى:
(فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)(1).
الثالثة: قوله سبحانه: (إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ)(2).
الرابعة: قوله عزّ شأنه: (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)(3).
بتقريب أنّ الانذار في آية النفر، و البيان و عدم الكتمان في آية الكتمان، و السؤال في آية الذكر، يستلزم وجوب الأخذ من المنذرين و من المبيّنين، و وجوب القبول من أهل الذكر.
مضمون آيه آن است كه) ايشان «تبيّن» را همان به دست آوردن ظنّ (به درستى خبر) مىدانند. امّا انصاف آن است كه آيه فقط بر حجيّت خبر عادل دلالت مىكند، و موارد ديگر به واسطه منطوق و يا مفهوم آيه، از اين حكم بيرونند؛ و به دليل آنكه ظاهر واژه «تبيّن» مطالبه بيان حال است، و اين با ظنّى كه از اقسام سهگانه ياد شده حاصل مىگردد، تحقق نمىيابد. آرى، علم عادى عرفا بيان به شمار مىرود؛ و هرگاه حاصل شود كفايت مىكند، هرچند از اين اقسام ياد شده باشد.
دوم: از جمله آياتى كه به آن براى حجيت خبر واحد استدلال شده آيه (نفر) است كه مىفرمايد: «پس چرا از هر فرقهاى از آنان، دستهاى كوچ نمىكنند تا در دين آگاهى يابند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند، باشد كه آنان (از كيفر الهى) بترسند»(1).
سوم: آيه (كتمان): «كسانى كه نشانههاى روشن و رهنمودى را كه فروفرستاديم، بعد از آنكه آن را براى مردم در كتاب توضيح دادهايم، نهفته مىدارند، آنان را خدا لعنت مىكند ...»(2).
چهارم: آيه (ذكر): «پس اگر نمىدانيد از اهل ذكر (- پژوهندگان كتابهاى آسمانى) بپرسيد»(3).
بيان استدلال آن است كه انذار در آيه نفر، و بيان و نپوشاندن در آيه كتمان، و پرسش در آيه ذكر، مستلزم آن است كه اخذ (و پذيرش) آنچه انذاردهندگان و بيانكنندگان مىگويند، و قبول آنچه اهل ذكر اظهار مىكنند (بر شنوندگان و پرسندگان و مراجعهكنندگان) واجب باشد، (و اين متوقف است بر حجيّت سخن ايشان، كه خبر واحد است، در حق آنان).
الخامسة: قوله تعالى: (وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ)(1). بتقريب أنّ إيمان النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم للمؤمنين إنما هو تصديقه لهم و قبول قولهم، فلا بدّ أن يكون قولهم حجة.
و الاستدلال بهذه الآيات الأربع متوقف على أنّ كلا منها مطلق يشمل قبول قول الواحد و الأكثر. و لكنّه مردود بأنّ هذه الآيات كلّها بصيغة الجمع و نحوه و لا ظهور فيها في قبول خبر الواحد، و ليست هي بصدد بيان قبول خبر العدل الواحد أو الأكثر حتّى يكتفى في ذلك بالاطلاق، بل هي بصدد بيان جهات أخرى. و لو قلنا بكفاية إطلاق هذه الآيات لكان عندنا من قبيل هذه الاطلاقات الشيء الكثير من مدح حملة العلم و الرواية و الحثّ على تحمّل الرواية عنهم عليهم السّلام و أمثال ذلك ممّا هو ليس بصدد بيان قبول قول واحد منهم او اكثر.
و من أدلّة المجوّزين: الأخبار، منها:
1- ما روى عن زرارة. قال: يأتي عنكم الخبران او الحديثان المتعارضان فبأيّهما آخذ؟
قال عليه السّلام: «خذ بما اشتهر بين أصحابك و اترك الشاذّ النادر».
قلت: فانّهما معا مشهوران. قال: «خذ بأعدلهما عندك و أوثقهما في نفسك».
1) سورة التوبة: الآية 61.
پنجم: آيه (اذن): «و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند:
او زودباور است. بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مىكند»(1). بيان استدلال آن است كه ايمان (و باور) پيامبر (ص) نسبت به مؤمنان جز آن نيست كه سخن ايشان را راست مىشمارد و آن را مىپذيرد؛ پس حتما سخن آنان حجّت مىباشد.
استدلال به چهار آيه اخير متوقف برآن است كه هريك از آنها مطلق باشد تا قول يك نفر و بيشتر از آن را شامل شود. امّا چنين اطلاقى در آنها وجود ندارد، زيرا اين آيات همگى به صيغه جمع و مانند آن هستند، و در قبول خبر واحد (- اخبار يك نفر) ظهور ندارند، و اساسا اين آيات درصدد بيان قول يك يا چند عادل نيست تا به اطلاق آن بسنده شود، بلكه درصدد بيان جهات ديگرى است. و اگر بگوييم اطلاق اين آيات كفايت مىكند، ما اطلاقات فراوانى از اين قبيل در اختيار داريم، مانند ستايش حاملان علم و روايت، و تشويق به بر گرفتن روايت از ائمه (ع) و امثال آنكه هيچيك درصدد بيان قبول سخن يك يا چند نفر از ايشان نيست. از جمله ادله كسانى كه عمل به خبر واحد را جايز مىشمارند، رواياتى است، كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
امام عليه السّلام فرمود: «روايتى را بگير كه ميان يارانت شهرت دارد و روايت شاذ و نادر را (كه شهرتى ندارد) واگذار».
زراره گفت: هر دو مشهورند. امام (ع) فرمود: «آن را كه عادلترين آنها نزد تو، و موثّقترينشان پيش تو نقل كرده، بگير».
1) سوره توبه، آيه 61.
2- ما روي عن الحسن بن الجهم عن الامام الرضا عليه السّلام.
قلت: يجيئنا الرّجلان و كلاهما ثقة بحديثين مختلفين، فلا نعلم أيّهما الحق؟ قال عليه السّلام: «اذا لم تعلم فموسّع عليك بأيّهما أخذت».
3- ما روى عن الحارث بن المغيرة عن الصادق عليه السّلام قال: «اذا سمعت من أصحابك الحديث و كلّهم ثقة فموسّع عليك حتى ترى القائم عليه السّلام».
دلّت هذه الأخبار على قبول خبر الثّقة العدل، و الظاهر أنّهما بمعنى واحد في لسان الأخبار، و ما يقال بأنّ هذه أخبار آحاد فكيف يستدلّ بها على حجية خبر الواحد للزوم الدّور، لأنه استدلال على حجية خبر الآحاد بخبر الآحاد، مدفوع بأنّ تسالم الأصحاب على قبول هذه الأخبار العلاجية في باب التعادل و التراجيح يوجب الوثوق بها.
4- ما روي من قول عبد العزيز بن المهتدي للامام عليه السّلام: ربما أحتاج و لست ألقاك في كلّ وقت، أ فيونس بن عبد الرّحمن ثقة، آخذ عنه معالم ديني؟ قال: «نعم». و ظاهرها أنّ قبول قول الثقة في الرواية و الفتوى كان معلوما عند السائل، و تقرير الامام عليه السّلام له على ذلك يدلّ على حجية قوله.
و مثله في شموله باطلاقه للرواية و الفتوى الخبر الآتي.
گفتم: دو نفر كه هر دو ثقه (و مورد اطمينان هستند) دو حديث مختلف (و متعارض) نقل مىكنند، و ما نمىدانيم كدامين آنها درست است؟
امام (ع) فرمود: «هرگاه نمىدانى (كدامين آنها درست است) اختيار دارى كه هركدام را مىخواهى بگيرى (و عمل كنى)».
اين روايات بر قبول خبر ثقه عادل دلالت دارد. و ظاهرا ثقه و عادل در زبان روايات به يك معناست. اشكال شده كه اين روايات، خودشان خبر واحد هستند؛ ازاينرو نمىتوان براى اثبات حجيّت خبر واحد به آنها تمسّك كرد، چون دور لازم مىآيد، زيرا كه در آن به خبر واحد براى اثبات حجيّت خبر واحد تمسّك شده است.
پاسخ اين اشكال آن است كه علماى اماميّه اين اخبار را كه در مقام بيان راه حلّى در باب تعادل و تراجيح است، پذيرفتهاند و در قبول آن اتفاقنظر دارند، و اين امر موجب اطمينان به درستى اين اخبار مىشود.
امام (ع) فرمود: «آرى». ظاهر اين روايت آن است كه پذيرفتن سخن ثقه در روايت و فتوا نزد سؤالكننده معلوم (و مسلّم) بوده است، و تقرير امام (ع) در حق او نسبت به اين مطلب، بر حجيّت قول ثقه دلالت دارد.
روايت زير نيز از آن جهت كه با اطلاق خود روايت و فتوا، هر دو، را شامل مىشود، نظير روايت ياد شده است.
5- ما روي من جواب الامام عليه السّلام كتابة عن السؤال عمّن يعتمد عليه في الدين. قال عليه السّلام: «اعتمدا في دينكما على كل مسنّ في حبّنا كثير القدم في أمرنا» و نحوهما غيرهما مما يدلّ على قبول قول الثقة و خبره.
و قد استدلّوا ايضا بأخبار أخر، و لكن في نفسي من دلالتها شيء. منها:
الاخبار الواردة في نصّ الامام الصادق عليه السّلام على بعض افراد من خواصّه و خواصّ أبيه عليه السّلام بأنّه ثقة مأمون خذ عنه دينك مثلا. و لعلّ هذه إنما تدلّ على قبول قول ذلك الثقة خاصة الّذي شهد الامام عليه السّلام بوثاقته، فيكون مأمونا من الكذب يقينا، و هذه درجة فوق العدالة اذا حصلت في واحد من الرواة فلا يتوقّف في قبول روايته أحد حتّى مثل السيد المرتضى و أتباعه القائلين بعدم حجية خبر الواحد ظاهرا.
اما احتمال الاشتباه و السهو عليه فمنفيّ بالأصل، و لذا لا يعبأ به العقلاء.
و من أدلّتهم اخبار التقليد و الارجاع الى العلماء. و في دلالتها نظر ايضا، لأنها خاصة بالفتوى التي يقبل فتوى الواحد فيها اتفاقا.
و اعلم ان المتتبّع لأخبارهم عليهم السّلام في هذا الباب يظهر له أنّهم عليهم السّلام صرّحوا في بعض أحاديثهم بعدم الأخذ من غير المؤمن، و انّهم انّما رخصوا بقبول قول العدل الثقة خاصة، و انّهم عليهم السّلام لم يكونوا يطلقون كلمة الثّقة إلا على المؤمن العدل ظاهرا. نعم، اطلاق كلمة الثقة على المتجنّب عن الكذب و لو كان غير مؤمن اصطلاح نشأ بين علماء الحديث على ما يظهر للمتتبع.
علما به روايات ديگرى نيز استدلال كردهاند، اما به نظر من دلالت آنها تمام نيست.
از جمله رواياتى كه بيانگر آن است كه امام صادق (ع) درباره برخى از ياران خاصّ خود و پدرشان تصريح كردهاند كه مثلا «وى ثقه و ايمن است، دين خود را از او فراگير.» شايد اين دسته از روايات بيانگر پذيرش سخن همان فرد ثقه خاص كه امام (ع) بر وثاقت وى شهادت داده است، باشد؛ كه در اين صورت، او (به دليل شهادت امام (ع)) يقينا مبرّاى از دروغ گفتن مىباشد، و اين درجه، بالاتر از مرتبه عدالت است و هرگاه درباره يكى از راويان، چنين چيزى احراز شود همگان خبرش را مىپذيرند حتى كسانى مانند سيّد مرتضى و پيروانش كه ظاهرا خبر واحد را حجّت نمىدانند. امّا احتمال اشتباه و سهو در حق چنين كسانى با اصل (- اصالت عدم اشتباه و سهو) نفى مىشود و ازاينرو، عقلا به چنين احتمالى توجه نمىكنند.
از ديگر ادله ايشان، روايات تقليد و ارجاع مردم به علماست، كه دلالت اينها نيز (بر حجيت خبر واحد، به نظر من) تمام نيست؛ زيرا اين روايات، به فتوا اختصاص دارند، و در مورد فتوا همگان مىپذيرند كه فتواى يك نفر حجّت است.
بدان كه هركس در روايات ائمه (ع) در اين باب جستجو و تتبع كند، برايش روشن مىشود كه ائمه (ع) در برخى از احاديثشان تصريح كردهاند كه حديث غير شيعه دوازده امامى را نپذيريد، و نيز روشن مىشود كه ائمه (ع) تنها قبول سخن شخص عادل و ثقه را مجاز دانستهاند، و ايشان واژه «ثقه» را ظاهرا جز درباره مؤمن عادل به كار نمىبرند. آرى، اطلاق واژه «ثقه» بر كسى كه از دروغ مىپرهيزد، هرچند شيعه نباشد، اصطلاحى است كه ميان حديثشناسان پديد آمده و اين حقيقت، بر اهل تتبّع آشكار مىشود.
اما ما في بعض الأخبار من تصريح أو تلويح بأخذ روايات غيره، مثل قوله عليه السّلام في روايات بني فضال لمّا سئل عنها: «خذوا ما رووا و ذروا ما رأوا» فهذه يمكن الجواب عنها:
أولا: بأنّها شهادة من الامام عليه السّلام في أنّ رواياتهم التي ذكروها في كتبهم صادقة قد صدرت عنهم، و مع هذه الشهادة منه تكون رواياتهم أثبت و أصدق من روايات سائر العدول من المؤمنين التي لم ترد من الامام عليه السّلام شهادة بخصوصها.
ثانيا: إنّ كتبهم إنّما ألّفوها في زمن استقامتهم قبل عدولهم عن الحق.
و مثل الرواية المرسلة في كتاب العدّة للشيخ الطوسي قدّس سرّه من قوله عليه السّلام:
«اذا نزلت بكم حادثة لا تجدون حكمها فيما روي عنّا فانظروا الى ما رووه عن علي عليه السّلام فاعملوا به».
و يمكن الجواب عنها بأنها تحمل على قبول خبر الآحاد من هؤلاء فيما اذا كان محفوفا بما يحصل من الرّجوع اليه وثوق و اطمئنان من شواهد و قرائن و ذلك جمعا بينها و بين ما سبق، لأن المتحصّل من المجموع ان المعتبر في مقام الحجية إنما هو خبر الثقة العدل، و اما غيره فيحتاج الى شواهد له بصحّة الصدور عنهم عليهم السّلام. و الشواهد تختلف فربما تكون قرائن محفوفة أو شهرة معروفة أو نحو ذلك. و الشهرة المفيدة للوثوق تحصل إما بكون الرواية مشهورة مرويّة عند الأصحاب، أو بكون جلّ الفقهاء يستندون الى الرواية في فتواهم بحيث توجب إحدى الشهرتين وثوقا بوجود قرائن و مؤهّلات للحجية في تلك الرواية، و هذا يختلف باختلاف الروايات و الشهرات و المقامات.
اما اينكه در برخى روايات به تصريح يا اشاره آمده است كه به اخبار غير شيعه (نيز) عمل كنيد، مثل روايتى كه در آن، امام (ع) در پاسخ به پرسش از روايات بنى فضّال فرمود: «آنچه را روايت كردند بگيريد (و عمل كنيد) و آنچه را با رأى خويش گفتند واگذاريد». در پاسخ به اين روايات مىتوان گفت:
اولا: اين روايات بيانگر شهادت امام (ع) است بر اينكه رواياتى كه بنى فضّال در كتابهايشان آوردهاند درست است و از ائمه (ع) صادر شده است، و با وجود چنين شهادتى از امام (ع) روايات ايشان از روايات ديگر شيعيان عادل كه از سوى امام (ع) شهادتى در خصوص ايشان وارد نشده، استوارتر و صادقتر خواهد بود.
ثانيا: آنان كتابهايشان را در زمانى كه عقايدشان صحيح بود و پيش از روىگردانى از حق نوشتند.
و مثل روايت مرسلى كه در كتاب عده شيخ طوسى (ره) آمده كه امام (ع) فرمود:
«هرگاه حادثهاى براى شما پيش آمد كه حكم آن را در آنچه از ما روايت شده نيافتيد به رواياتى كه آنان از على (ع) نقل كردهاند، بنگريد، و به آن عمل كنيد».
در پاسخ مىتوان گفت: اين روايت حمل مىشود بر قبول خبر واحد از اهل سنّت در جايى كه آن خبر همراه با شواهد و قرائنى باشد كه از رجوع به آن، وثوق و اطمينان حاصل مىگردد، تا بدينوسيله ميان اين روايت و روايات پيشگفته جمع شود، زيرا آنچه از مجموع اين روايات بهدستمىآيد آن است كه تنها خبر ثقه عادل حجّت است، و غير آن نيازمند شواهدى بر درستى صدورش از جانب ائمه (ع) مىباشد.
شواهد گوناگون است؛ گاهى قرائن همراه خبر، يا شهرت شناخته شده، و يا چيزى مانند آن مىباشد. شهرت اطمينانبخش، گاهى به اين صورت حاصل مىشود كه روايت مشهور و نزد اصحاب روايت شده باشد، و گاهى به اين صورت حاصل مىشود كه همه فقها در فتواى خود بدان استناد كرده باشند، به گونهاى كه اين دو نوع شهرت، موجب وثوق (و اطمينان) به وجود قرائن و امورى شود كه شرايط حجيّت را در آن روايت پديد مىآورد؛ و تحقق اين امر، بسته به روايت، شهرت و مقام، مختلف مىشود.
و من جملة أدلّة المجوزين الاجماع الّذي ذكره الشيخ الطوسي و جماعة على حجية خبر الواحد في مقابل الاجماع الّذى ادّعاه السيّد المرتضى على عدم قبول خبر الواحد.
و قد استدلّوا ايضا بأوجه عقلية على الحجية، و لكن لمّا كانت الحجج السابقة الّتي اعتمدت عليها كافية لم أتعرّض للأوجه العقلية لأنها لا تخلو من بعض الاشكالات، و لعلّها الى التقريبات أقرب منها الى الأدلة.
الظن المطلق إنّ ما تقدّم من هذه المباحث هي في حجيّة الظنّ الخاص. اما الظن المطلق فقد استدلّ بعضهم على حجيّته بأوجه، و لمّا كانت حجيّته مترتّبة على عدم حجية الظنّ الخاصّ، و بعد اثبات حجيّته، و لا سيّما خبر الواحد، فنحن في غنى عنه. و لكن نشير الى بعض أدلّته اشارة و هو أهمّها و أشهرها، و ذلك هو الدليل المعروف بدليل الانسداد الذي يتركّب من مقدّمات:
اولها: انسداد باب العلم و الظنّ الخاصّ بمعظم الأحكام الشرعية.
ثانيها: إنا فعلا مكلّفون بامتثال تلك الأحكام الشرعيّة قطعا و لم يسقطها انسداد باب العلم و العلمي في معرفتها، و لا يكفي امتثال ما علم من التكاليف أو ظنّ بالظنّ الخاص و إهمال الباقي و هو معظمها و إجراء أصالة البراءة العامّة عليه أو استصحاب العدم السابق على التكليف.
ثالثها: إنّا لا يجب علينا في مقام امتثال معظم الأحكام المنسدّ علمها علينا الاحتياط، للاجماع ظاهرا على عدم وجوبه في هذا المقام، و للزوم العسر و الحرج. فيحكم العقل علينا ...
از ديگر ادله كسانى كه عمل به خبر واحد را مجاز مىشمارند، اجماعى است كه شيخ طوسى و جمعى از علما بر حجيّت خبر واحد نقل كردهاند، در برابر اجماعى كه سيّد مرتضى بر عدم قبول خبر واحد ادعا نموده است.
طرفداران حجيت خبر واحد چند دليل عقلى نيز براى حجيت خبر واحد آوردهاند، اما چون ادله پيشگفته كه برآن تكيه كردم، كفايت مىكند، ديگر وجوه عقلى را نياوردم؛ زيرا پارهاى از اشكالات برآن وارد است، و شايد آن بيانها به تقريب نزديكتر باشند تا دليل.
مباحثى كه گذشت درباره حجيّت ظنّ خاص بود. اما براى حجيّت ظنّ مطلق، ادلهاى از سوى برخى علما اقامه شده است. و چون حجيّت مطلق ظنّ به دنبال عدم حجيّت ظنّ خاص مطرح مىشود، پس از اثبات حجيّت ظنّ خاص، بهويژه خبر واحد، ديگر ما نيازى به (بحث درباره) آن نداريم. درعينحال به يكى از ادله آن، كه مهمترين و مشهورترينشان است و به دليل انسداد، معروف است، اشاره مىكنيم. اين دليل از چند مقدمه تشكيل مىشود:
انسداد باب علم و ظنّ خاصّ به بيشتر احكام شرعى.
ما بهطور قطع اكنون مكلّفيم كه احكام شرعى را امتثال كنيم و بسته بودن باب علم و علمى در شناخت اين احكام، تكليف ما را ساقط نمىكند. از سوى ديگر، امتثال آن مقدار از تكاليف كه معلوم است يا ظنّ خاص به آن داريم و رها كردن و مهمل گذاردن بقيّه- كه بيشتر احكام را تشكيل مىدهند- و اجراى اصالت برائت عام در آنها، يا استصحاب عدم سابق بر تكليف، كفايت نمىكند.
بر ما واجب نيست كه در مقام امتثال بخش عمده احكام كه ما راهى به شناخت آنها نداريم، احتياط كنيم، چون ظاهرا فقها بر عدم وجوب احتياط در اين مقام، اتفاقنظر و اجماع دارند، و به خاطر لزوم عسر و حرج. ازاينرو، عقل بر ما حكم
بالامتثال الظنّي و الأخذ بالمظنون من الأحكام أو الطرق الظنية و هذا معنى (الحكومة) المصطلح عليها في المقام عند متأخري الأصوليين. لأنّ العقل هو الحاكم بوجوب الأخذ بالظنّ عند انسداد باب العلم بالأحكام، أو نقول انّ نتيجة مقدمات الانسداد هي استكشاف العقل لحكم الشارع بنصب الظن طريقا لمعرفة التكاليف في مقام الانسداد و هذا هو معنى (الكشف) المصطلح عليه عندهم، أي إنّ العقل يكشف عن حكم الشرع باتّباع الظنّ عند انسداد باب العلم بالأحكام.
الخلاصة الظنّ ليس بحجة في الأحكام الشّرعية إلا الظنون الحاصلة من الأمور الآتية:
1- ظواهر ألفاظ الكتاب و السنة.
2- قول اللغوي.
3- الاجماع المنقول.
4- خبر الواحد الذي يرويه الثقة.
تمرينات 1- ما الدليل على حجية ظاهر الكتاب، و ما الجواب عن أدلة الاخباريين المانعين من ذلك؟
2- قول اللغوي الكافر حجة في الأحكام اذا حصل منه الاطمئنان أم لا؟
3- ما هي أحسن المباني في حجية الاجماع المحصل؟
4- لو أجمع أهل عصر واحد فقط على شيء، فهل هذا الاجماع حجة؟
5- كيف تستدل بآية النبأ على حجية خبر الواحد؟
6- اذكر بعض الروايات الدالة على حجية خبر الواحد.
مىكند به امتثال ظنّى و اخذ به احكام مظنون يا راههاى ظنّى، و اين است معناى «حكومت»؛ اصطلاحى كه اصوليان متأخر در اين بحث به كار بردهاند. زيرا اين عقل است كه به هنگام بسته بودن باب علم به احكام، به وجوب عمل به ظنّ حكم مىكند؛ يا اينكه مىگوييم: نتيجه مقدمات انسداد، آن است كه عقل كشف مىكند كه شارع در صورت بسته بودن باب علم، ظنّ به احكام را راهى براى شناخت تكاليف قرار داده است، و اين معناى اصطلاح «كشف» در اين مقام است، يعنى عقل حكم شارع را، مبنى بر پيروى كردن از ظنّ به هنگام انسداد باب علم به احكام، كشف مىكند.
در احكام شرعى، ظنّ حجّت نيست، مگر ظنون حاصل از امور زير:
ظواهر الفاظ كتاب و سنّت.
قول لغوى.
اجماع منقول.
خبر واحدى كه ثقه آن را نقل مىكند.
دليل حجيّت ظاهر قرآن و پاسخ ادله اخباريان، كه آن را نمىپذيرند، بيان كنيد.
آيا سخن لغتشناس كافر، درصورتىكه از سخن او براى انسان اطمينان حاصل شود، در احكام حجّت است؟
بهترين مبنا درباره حجيّت اجماع محصّل كدام است؟
اگر فقط فقهاى يك عصر بر حكمى اتفاق كنند، آيا چنين اجماعى حجت است؟
نحوه استدلال به آيه نبأ براى حجيّت خبر واحد را بيان كنيد.
برخى از روايات بر حجيّت خبر واحد را ذكر كنيد.
الفصل الثالث الشك تمهيد ذكرنا في أوّل هذا الجزء الثاني من هذا الكتاب، انّ المكلّف المجتهد بالنسبة لكلّ حكم من أحكامه إمّا أن يحصل له قطع فيه أو ظنّ أو شكّ، و قد بيّنّا جملة من أحكام القطع و الظنّ في الفصل الأول و الثاني.
و اما الشك، فيمكن أن يجعل الشارع في مقامه أصولا كثيرة، أو يثبت بحكم العقل ذلك، و لكن لم يثبت بحسب الاستقراء من العقل و الشرع إلا الأصول الأربعة المهمة و هي:
1- الاستصحاب على بعض الأقوال.
2- البراءة.
3- الاحتياط.
4- التخيير.
و هذه هي الجارية في مقام الاستنباط في جميع أبواب الفقه في الجملة.
و لعلّ حصر مجاري هذه الأصول الأربعة عقليّ دائر بين النفي و الاثبات، لأنّ الشكّ إما أن تلاحظ فيه الحالة السابقة عليه أولا «فالأول هو مجرى الاستصحاب» و اما الثانى و هو ما لم تلاحظ فيه الحالة الأولى السابقة،
در آغاز بخش دوم اين كتاب گفتيم كه مكلّف مجتهد، نسبت به هر حكمى از احكام خود (از سه حال بيرون نيست)، يا به آن قطع دارد، يا به آن ظنّ دارد، و يا نسبت به آن شك دارد. در فصل اول و دوم، پارهاى از احكام قطع و ظنّ را آورديم.
اما شك؛ شارع مىتواند براى حالت شك اصول فراوانى را مقرّر بدارد، يا عقل چنين كند. اما پس از استقراى موارد حكم عقل و شرع، فقط چهار اصل مهمّ به دست آمد، كه عبارتند از:
استصحاب، بنا بر برخى از اقوال؛
برائت؛
احتياط؛
تخيير.
اينها اصولى است كه در مقام استنباط تا حدودى در همه ابواب فقه جريان دارد.
شايد حصر موارد جريان اين اصول چهارگانه، عقلى و مردّد ميان نفى و اثبات باشد؛ زيرا در شك يا حالت سابق بر شك لحاظ مىشود، و يا لحاظ نمىشود. در صورت نخست، استصحاب جارى مىشود. و اما صورت دوم، يعنى جايى كه حالت نخست
سواء لم تعلم فيه تلك الحالة أو علمت، و لكن لم تلاحظ- كما اذا كان الشكّ في بقاء الحالة السابقة شكّا في المقتضي بناء على عدم جريان الاستصحاب فيه كما لو شكّ في حياة زيد بعد تجاوزه العمر الطبيعي- فاما أن يكون الشك فيه شكا في جنس التكليف الالزامي يعني ما لم يعلم فيه التكليف الالزامي أو لا «و الأول مجرى البراءة» و الثاني و هو ما يعلم فيه التكليف الالزامي، و لكنّ الشك في المكلّف به إما أن يمكن فيه الاحتياط، و هو ما لم يكن التكليف فيه دائرا بين المحذورين أولا «فالأول مجرى الاحتياط» «و الثاني مجرى التخيير».
و سنذكر فيما يأتي الأصول الأربعة على خلاف ترتيبها في هذا الحصر وفقا لسيرة الأصوليين.
پيشين در آن لحاظ نمىشود، خواه حالت پيشين مجهول باشد و خواه معلوم باشد اما لحاظ نشود- مانند آنجا كه شك در بقاى حالت پيشين، شك در مقتضى باشد و ما استصحاب را در مورد شك در مقتضى جارى ندانيم، مثل آنكه در زنده بودن زيد، پس از سپرى شدن عمر طبيعىاش، شك كنيم- در اين صورت، شك در آن يا شك در جنس تكليف الزامى است، يعنى آنچه تكليف الزامى در آن معلوم نيست، و يا غير آن است. در صورت نخست، برائت جارى مىشود؛ و صورت دوم- يعنى آنجا كه تكليف الزامى را مىدانيم، ولى مكلّف به را نمىدانيم- يا بهگونهاى است كه احتياط در آن ممكن است- و آن در جايى است كه تكليف در آن مردّد ميان محذورين نباشد- و يا بهگونهاى است كه احتياط در آن ممكن نيست. در صورت اول، احتياط و در صورت دوم، تخيير جارى مىشود.
اينك مىپردازيم به شرح اين اصول چهارگانه، با رعايت ترتيبى كه اصوليان در اين بحث به كار بستهاند كه با ترتيب ياد شده در تقسيمبندى بالا متفاوت است.
الاصل الاول البراءة و هي: «براءة الذّمّة من التكليف». و قد جرت السيرة على تقديم البحث عنها فنقول: الشك في جنس التكليف الالزامي اذا لم تلاحظ فيه الحالة السابقة، إما أن يكون شبهة تحريمية، أى يكون الحكم فيها دائرا بين الحرمة و غير الوجوب، أو وجوبية بعكسها. و سبب الشك في كلّ منهما إما فقدان النص، أو إجماله، أو تعارضه، فها هنا ستة مقامات:
المقام الاول الشبهة التحريمية مع فقدان النص و قد اختار الأصوليون فيها «البراءة» و الاخباريون فيها «الاحتياط». و استدلّ الأولون بالأدلة الأربعة:
اما الكتاب فقوله تعالى: (لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ
مقصود از برائت، مبرّا و خالى بودن عهده فرد از تكليف است. شيوه اصوليان آن است كه بحث از برائت را بر ديگر اصول عمليّه مقدّم بدارند. در بيان اين اصل عملى مىگوييم: شك در جنس تكليف الزامى، هرگاه حالت پيشين در آن لحاظ نشود، يا به صورت شبهه تحريمى است- يعنى حكم در آن ميان حرمت و غير وجوب مردّد مىباشد- و يا به صورت شبهه وجوبى است، كه عكس آن حالت است. سبب شك در هريك از اين دو حالت، يا فقدان نصّ است، يا اجمال نصّ و يا تعارض نصّ. پس بحث در شش مقام منعقد مىگردد.
در اين بحث، اصوليان برائت را برگزيدهاند و اخباريان احتياط را. ادله اصوليان بدين شرح است:
آيه «بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هركه روزى او تنگ باشد بايد
فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها)(1). و توجيه الاستدلال بالآية:
أنها و إن كان موردها إنفاق المال، و لكن قوله سبحانه: (لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها) ظاهره انّه قضية كلية و قاعدة عامّة مقرّرة من اللّه تعالى، و هي عدم تكليف عباده بشىء إلا بعد ايتائه لهم ذلك الشيء. و في استشهاد الامام الصادق عليه السّلام في رواية عبد الأعلى بهذه الآية على عدم وجوب المعرفة قبل البيان قرينة على عدم اختصاص الآية بموردها و هو المال. و الايتاء بمعنى الاعطاء كما نصّ عليه أهل اللغة، و ورد استعماله فيه كثيرا في القرآن و المحاورات، و هو المعنى المتبادر الظاهر من الايتاء، و لكنّ الاعطاء يختلف باختلاف الشيء المعطى، فاعطاء المال للعبد هو التسليم له أو التسليط عليه، و اعطاء العلم له هو التعليم، و اعطاء الكتاب بمعنى التعليم ايضا أو الوحي كما في قوله تعالى: (قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ)(2)و إعطاء التكليف هو التبليغ و الوصول الى نفس كلّ مكلّف و لا يكفي التبليغ للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، لأنّ ظاهر الآية هو التبليغ و الوصول الى نفس المكلّف.
و هذا الاختلاف لموارد الاعطاء لا يوجب استعمال اللّفظ في اكثر من معنى، لأنّ الاستعمال إنّما هو بمعنى واحد، ...
از آنچه خدا به او داده خرج كند. خدا هيچكس را جز (بهقدر) آنچه به او داده است تكليف نمىكند»(1). تقرير استدلال به اين آيه آن است كه: هرچند مورد آيه، انفاق مال است، اما ظاهر عبارت «خدا هيچكس را جز (بهقدر) آنچه به او داده است تكليف نمىكند» قضيه كلّى و قاعده عامى است كه خداوند مقرّر داشته است؛ و آن اينكه خداوند بندگانش را به چيزى مكلّف نمىكند مگر پس از آنكه آن را به وى بدهد (و در اختيار وى گذارد.) امام صادق (ع) در روايت عبد الاعلى به اين آيه براى واجب نبودن معرفت قبل از بيان، استشهاد كرده است و اين قرينهاى است كه نشان مىدهد آيه به مورد خاصش، كه مال است، اختصاص ندارد. (در روايت عبد الاعلى آمده است كه از امام صادق (ع) سؤال شد كه اگر كسى چيزى را نداند آيا تكليفى برعهده او هست؟
امام (ع) فرمود: «تكليفى برعهده او نيست، چون خداوند مىفرمايد: (لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها)».) واژه «ايتاء»، چنانكه لغتشناسان گفتهاند، به معناى اعطا و دادن است و در قرآن و گفتگوهاى مردم در اين معنا فراوان بهكاررفتهاست، و از واژه «ايتاء» همين معنا ظاهر و متبادر است. البته مصداق اعطا و دادن، بسته به چيزى كه داده مىشود، گوناگون مىگردد: دادن مال به بنده عبارت است از تسليم كردن مال به او و يا مسلّط ساختن وى بر مال، و دادن علم به او عبارت است از آموختنش به او، و دادن كتاب نيز به معناى آموختن و يا وحى كردن آن است، چنانكه در قرآن آمده: «گفت:
منم بنده خدا، به من كتاب داده»(2)، و دادن تكليف عبارت است از رساندن و رسيدن آن به هر مكلّفى، و رساندن آن به پيامبر (ص) كفايت نمىكند، زيرا ظاهر آيه رساندن و رسيدن آن به خود مكلّف است.
البته بايد توجه داشت كه وجود اين اختلاف در موارد دادن، باعث نمىشود كه لفظ در بيش از يك معنا بهكاررفته باشد، زيرا لفظ در اين موارد فقط در يك معنا
و لكن اختلافه نشأ من جهة اختلاف الأشياء المعطاة، فاعطاء كلّ شيء بحسبه، أ لا ترى انّ قوله «آتاكم اللّه ما لم يؤت أحدا من العالمين» يراد منه الاعطاء قطعا، و لكن ليس اعطاء مال بمعنى التسليم له، بل اعطاء فضل و علم و كمالات و درجات و هو التزيين بهذه الفضائل و ذلك لاختلاف الشيء المعطى.
و قد استدلّ بعضهم على البراءة بآيات أخر لم تتّضح عندي دلالتها.
منها قوله تعالى: (وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا)(1)و هذه أجنبيّة عن مقامنا، لأنها تنفي التعذيب قبل بعث رسول، و مقامنا هو البحث عن الشك بعد بعث الرسول.
و منها قوله تعالى: (قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً ...)(2). و هذه كسابقتها، لأنها مختصة بالنبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و اذا أوحي له صلّى اللّه عليه و آله و سلم محرمات معلومة معدودة فلا يجوز التعدي عنها اذا علمناها، و هذا غير مقامنا و هو الشك فيما أوحي اليه صلّى اللّه عليه و آله.
و منها قوله سبحانه: (وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ).(3)
بهكاررفته، و منشأ اختلاف، تفاوت در چيزهايى است كه داده شده است؛ زيرا دادن هر چيزى متناسب با خود آن است. مثلا در جمله «خداوند به شما چيزى داد كه در همه دورانها به هيچكس نداد» مراد از «ايتاء» قطعا دادن است، اما مقصود از آن دادن مال، يعنى تسليم كردن مال، نيست، بلكه مقصود دادن فضل و علم و كمالات و درجات است و آن عبارت است از آراسته ساختن فرد به اين فضايل. (بنابراين، دادن، در مورد كمالات نفسانى به معناى آراسته ساختن فرد به آن كمالات است). و اين به خاطر اختلاف در چيزى است كه داده مىشود.
برخى از اصوليان به آيات ديگرى براى اثبات برائت تمسّك كردهاند كه نزد من دلالتشان روشن نيست. (برخى از اين آيات عبارتند از):
آيه: «و ما تا پيامبرى برنينگيزيم به عذاب نمىپردازيم»(1). اين آيه با بحث ما ارتباطى ندارد؛ زيرا اين آيه عذاب كردن پيش از برانگيختن پيامبر را نفى مىكند، و محلّ بحث ما شكّ مكلّف پس از آمدن پيامبر است.
آيه «بگو: در آنچه به من وحى شده است، بر خورندهاى كه آن را مىخورد هيچ حرامى نمىيابم، مگر آنكه مردار يا خون ريخته يا گوشت خوك باشد»(2). اين آيه نيز مانند آيه پيشين است، زيرا به پيامبر (ص) اختصاص دارد؛ و هرگاه بر پيامبر (ص) محرمات معلوم و شمردهشدهاى وحى شده باشد، درصورتىكه ما آنها را بشناسيم، نبايد از آنها تجاوز و تعدّى كنيم، و اين از محلّ بحث ما، يعنى شك در آنچه به پيامبر وحى شده، بيرون مىباشد.
آيه: «و شما را چه شده كه از آنچه نام خدا برآن برده شده نمىخوريد؟ با اين كه (خدا) آنچه را بر شما حرام كرده- جز آنچه بدان ناچار شدهايد- براى شما به تفصيل بيان نموده است»(3).
و هذه كسابقتها، لأنه اذا علمنا بتفصيل ما حرّم علينا فلا نشكّ. و مقامنا فيما اذا شككنا و لم نعرف الحال و الحكم.
و اما السّنة فهى: الاول: النبويّ الصحيح المشهور: «رفع عن أمتي تسعة أشياء، الخطاء، و النسيان، و ما استكرهوا عليه، و ما لا يعلمون، و ما لا يطيقون، و ما اضطرّوا اليه، و الطيرة، و الحسد، و التفكّر في الوسوسة في الخلق ما لم ينطق الانسان بشفتيه».
و هذه الرواية الشريفة التي ظاهرها التفضّل و الامتنان على أمّة نبيّنا محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يمكن حملها على ظاهرها من رفع هذه الأشياء التسعة بأعيانها عن الأمة لوجودها فيها قطعا، فلا بدّ من التصرّف إما في معنى الرّفع، أو في معاني هذه الأشياء، أو حملها على حذف مضاف، و لا سبيل للأولين لأنهما خلاف الظاهر، فتعيّن الثالث.
و قد اختلفوا في المضاف، فقيل هو المؤاخذة مثلا بمعنى رفع عن أمتي مؤاخذة الخطأ و النسيان الى آخرها.
و قيل: الآثار، بمعنى رفع عن أمّتي جميع آثار هذه التسعة، أو يقدّر لكلّ واحد منها الأثر الظاهر فيه. و لي في الجميع نظر، لأنّ الأول ينافيه ما ورد في الصحيح عن أبي الحسن عليه السّلام في الرّجل يستحلف على اليمين فحلف بالطلاق و العتاق و صدقة ما يملك، أ يلزمه ذلك؟
اين آيه نيز مانند آيه پيشين است، زيرا ما هرگاه مواردى را كه بر ما حرام شده بدانيم ديگر شك نخواهيم كرد، درحالىكه بحث ما در جايى است كه شك مىكنيم و حال و حكم را نمىدانيم.
اين روايت شريف را كه ظاهرش تفضّل و امتنان بر امّت پيامبر ما (ص) است نمىتوان بر ظاهرش- يعنى برداشته شدن خود اين امور نهگانه از امّت مسلمان- حمل كرد، زيرا اين چيزها قطعا در ميان مسلمانان وجود دارد؛ پس به ناچار بايد يا 1) در معناى رفع (- برداشتن) تصرف نمود و يا 2) در معانى اشياى ياد شده، و يا 3) مضافى را محذوف دانست؛ راهى به سوى اولى و دومى نيست، زيرا برخلاف ظاهرند، پس مورد سوم متعيّن مىشود.
اصوليان در مشخص ساختن مضاف (محذوف در روايت نبوى بالا) اختلافنظر دارند. برخى گفتهاند: چيزى مانند «مؤاخذه» است؛ يعنى معناى روايت آن است كه:
از امّت من مؤاخذه (و بازجويى) از خطا و نسيان و ... برداشته شده است.
برخى گفتهاند: مضاف، «آثار» است؛ يعنى معناى روايت آن است كه همه آثار اين امور نهگانه برداشته شده است، و يا براى هر فقره، اثرى كه در آن ظاهر است، در نظر گرفته مىشود. اما به عقيده من همه اين آرا با اشكال مواجه است؛ زيرا نظريه نخست (كه مىگفت: مضاف مقدّر، «مؤاخذه» است) با روايت صحيحى كه از امام ابو الحسن (ع) نقل شده منافات دارد. در اين روايت از امام (ع) درباره مردى سؤال شد كه مجبور شده قسم بخورد و او نيز قسم خورده است كه همسرش را طلاق بدهد، بندهاش را آزاد سازد و دارايى خود را صدقه دهد، آيا اين امور بر وى لازم مىگردد؟
فقال عليه السّلام: «لا، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: رفع عن أمّتي ما أكرهوا عليه، و ما لم يطيقوا، و ما أخطئوا» لأنّ ظاهر استشهاد الامام عليه السّلام هو عدم ترتّب أحكام هذه الثلاثة، لأنها ممّا أكره عليها، لا عدم المؤاخذة فقط.
و اما الثاني، فللزوم كثرة التخصيص للرواية لعدم رفع جميع الآثار الشرعيّة الّتي بيد الشارع- من حيث هو شارع- وضعها و رفعها، و لا العقلية و العادية.
و ليعلم انّه على القول بتقدير جميع الآثار فليس المراد بها رفع الآثار المترتبة على هذه العناوين، و هي الخطأ و النسيان و غيرهما، فلا ترتفع كفّارة قتل الخطأ، لأنّ موضوعها نفس الخطأ، و لا الآثار المترتبة على عدم هذه العناوين، أي نقيضها، مثل كفارة الافطار عمدا بغير عذر شرعي، لأنّ موضوعها العمد و هو نقيض الخطأ، بل الآثار المترتبة على نفس الأفعال التي أتي بها خطأ أو كرها أو نسيانا مثلا، من حيث هي بنفسها موضوعة لحكم، لا بقيد الخطأ و الاكراه مثلا، و لا بقيد عدمها كالعمد و الاختيار، فانّ هذه الآثار هي الّتي ترفع بمقتضى هذه الرّواية على هذا التفسير.
و اما الثالث، فلمخالفته لظاهر الرواية، لأنّ ظاهرها رفع الجميع على نسق واحد.
اما الّذي يترجّح في النظر في تفسير هذه الرواية فهو تقدير الحكم مضافا، و لعلّه هو المتبادر و هو أعمّ من الحرمة و الوجوب، بل أعمّ منهما و من الحكم الوضعي و هو الصّحة و اللزوم في مثل ما يكره عليه المكلّف من وقف، و هبة، و صدقة، و عتق، و طلاق، و أمثالها.
امام (ع) فرمود: «خير، زيرا رسول خدا (ص) فرمود: آنچه مردم برآن اكراه مىشوند، و آنچه توانش را ندارند، و آنچه به خطا مرتكب شدهاند، از امّت من برداشته شده است». چون ظاهر استشهاد امام (ع) آن است كه احكام اين امور سهگانه، به سبب اكراه و اجبار به آنها، بر آنها مترتب نمىشود، نه آنكه فقط مؤاخذه از آنها برداشته شده باشد.
اما نظريه دوم نيز اشكال دارد، زيرا مستلزم تخصيص و خارج شدن مواردى فراوان از روايت مىباشد، زيرا چنين نيست كه همه آثار شرعى كه نهادن و برداشتن آن به دست شارع- از آن جهت كه شارع است- مىباشد، و يا همه آثار عقلى و عادى اين امور برداشته شده باشد.
بايد دانست كسانى كه «جميع آثار» را در تقدير مىگيرند، مقصودشان آن نيست كه همه آثار مترتب بر خود اين عناوين- يعنى عنوان خطا، نسيان و ديگر عناوين- برداشته شده است؛ مثلا كفاره قتل از روى خطا برداشته نمىشود؛ چون موضوع اين حكم، خود خطاست، و آثار مترتب بر عدم اين عناوين، يعنى نقيض آنها، نيز برداشته نمىشود، مثل كفّاره افطار از روى عمد بدون عذر شرعى؛ چون موضوع اين حكم، عمد، كه نقيض خطاست، مىباشد؛ بلكه مقصود ايشان آثار مترتب بر خود فعلى است كه شخص، آن را مثلا از روى خطا يا اكراه يا فراموشى مرتكب شده، از آن جهت كه آن فعل خودش- بدون مثلا قيد خطا و اكراه و يا قيد عدم آنها، مثل عمد و اختيار- موضوع حكمى مىباشد؛ اين آثار است كه با اين روايت، بنابراين تفسير، برداشته مىشود.
اما نظريه سوم (كه مىگفت اثر بارز هريك از آنها برداشته شده)، مخالفتش با ظاهر روايت روشن است، زيرا ظاهر روايت آن است كه همه آثار بر يك منوال برداشته شده است.
تفسير درست اين روايت به نظر من آن است كه «حكم» به عنوان مضاف در تقدير گرفته شود؛ و شايد همين معنا متبادر به ذهن باشد. و حكم، اعم از حرمت و وجوب است، بلكه در مواردى مثل وقف، هبه، صدقه، عتق و طلاق و مانند آنكه شخص بر
فيكون معنى الرواية: رفع عن أمتي حكم الخطأ و النسيان، أي رفع تحريم الأشياء المحرّمة التي يأتي بها المكلّف خطأ و نسيانا مثلا، و رفع حكم الصحّة و اللزوم في مثل ما يكره عليه من وقف و صدقة و نحوهما، و رفع الحكم و هو الوجوب فيما لا يطيقونه من الواجبات، و رفع حكم الشيء الّذي لا يعلمونه، سواء كان ذلك الشيء من الأفعال الواجبة او المحرّمة التي لا يعلمونها، أي لا يعلمون حكمها، بل ربما يشمل ما لا يعلمون حتّى الموضوعات المشتبهة التي لا يعلمون نوعها، مثل ما لو اشتبه مائع انّه خمر او خلّ فتدلّ الرواية حينئذ على البراءة في الشبهات الحكمية و الموضوعية معا.
و ربما يورد على هذه الرواية بأنّ بعض هذه المرفوعات ممّا استقلّ العقل برفع حكمها التحريمي، مثل الخطأ و النسيان، أو الوجوبي مثل ما لا يطيقون، فهي إذن ليست من المرفوعات الشرعية، و لا من مختصّات أمة محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دون سائر الأمم.
و يمكن الجواب بأنه لا مانع من حمل الرّواية على أن مجموع التسعة بمجموعها من مختصّات أمّته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. و بمنع استقلال العقل بعدم وجوب التحفظ التام حتى لا يقع المكلّف في الخطأ و النسيان. و بمنع استقلاله بعدم لزوم الاحتياط فيما لا يعلمون، و بعدم تحمّل الأضرار الناشئة من الاكراه.
و اما ما لا يطيقونه، فلعلّ المراد منه تعسّر الاتيان بالفعل لا تعذّره
آن اكراه مىشود، حكم وضعى، يعنى صحت و لزوم، را نيز شامل مىگردد. بر اين اساس، معناى روايت چنين خواهد بود: از امت من حكم خطا و نسيان برداشته شده- يعنى مثلا تحريم اشياى حرامى كه مكلّف آنها را از روى خطا و نسيان مرتكب شده، برداشته شده است- و حكم صحت و لزوم در مواردى چون وقف، صدقه و مانند آن، كه شخص آنها را با اكراه به جاى آورده، برداشته شده است، و حكم، يعنى وجوب، واجباتى كه فرد توان انجامش را ندارد برداشته شده، و حكم چيزى كه آن را نمىدانند برداشته شده، خواه آن چيز از افعال واجبى (باشد كه آن را نمىدانند) و خواه از افعال حرامى باشد كه آن را نمىدانند- يعنى حكمش را نمىدانند- بلكه شايد «آنچه را نمىدانند» حتى موضوعات مشتبه را كه نوعش را نمىدانند، شامل گردد، مثل آنكه مايعى معلوم نباشد كه شراب است يا سركه؛ در اين صورت، اين روايت بر برائت در شبهات حكمى و موضوعى، هر دو، دلالت مىكند.
گاهى بر اين روايت اشكال مىشود كه برخى از اين نه چيز كه برداشته شده، از مواردى است كه عقل بهطور مستقل به برداشته شدن حكم تحريمى آن حكم مىكند، مانند خطا و نسيان، يا به برداشته شدن حكم وجوبى آن حكم مىكند، مثل آنچه فرد توان انجامش را ندارد؛ در نتيجه، اين امور را نمىتوان از چيزهايى به شمار آورد كه شرع آنها را برداشته و يا از ويژگىهاى خاص امّت محمد (ص) مىباشد و در امّتهاى ديگر نبوده است.
در پاسخ به اين اشكال مىتوان گفت: مانعى ندارد كه اين روايت را بر اين معنا حمل كنيم مجموع اين نه چيز، به عنوان يك كلّ، از ويژگىهاى خاص امّت محمد (ص) مىباشد؛ و ما نمىپذيريم كه عقل مستقلا حكم كند كه بر فرد واجب نيست كه كاملا مراقب و مواظب باشد تا به خطا و نسيان دچار نشود، و نمىپذيريم كه عقل در آنچه افراد نمىدانند، حكم به لزوم احتياط نكند، و تحمّل ضررهاى ناشى از اكراه را بر فرد روا ندارد.
اما آنچه فرد توانش را ندارد، شايد مقصود از آن، دشوارى انجام كارى باشد، نه
و لا يستقلّ العقل بقبح التكليف بالمتعسّر.
ثمّ الظاهر أنّ الحسد المرفوعة حرمته هو القلبيّ منه دون الظاهر باللسان او اليد. و لعلّ قيد ما لم ينطق- في الرواية- راجع للحسد و للتفكر في الوسوسة في الخلق، أي خلق المخلوقات، و في بعض طرق هذه الرواية تأخير الحسد عن التفكر و تقييده بما لم يظهر بلسان او يد.
الثانى: من روايات البراءة قوله عليه السّلام: «الناس في سعة ما لا يعلمون» بتنوين «سعة» و اعتبار (ما) ظرفية مصدرية، أي الناس في سعة مدّة عدم علمهم بالتكليف، او عدم تنوينها و اضافتها الى (ما) الموصولة، أي الناس في سعة التكليف الذي لا يعلمونه. و في بعض النسخ «في سعة ما لم يعلموا». و لعلّ التنوين على هذه النسخة أقرب.
الثالث: قوله عليه السّلام: «كلّ شيء مطلق حتّى يرد فيه نهي» أي كلّ فعل من أفعال المكلف مطلق غير مقيّد بحرمة حتّى يصل اليه فيه نهي فيحرم حينئذ.
الرابع: قوله عليه السّلام: «إنّ اللّه يحتجّ على العباد بما آتاهم و عرّفهم» فالذين لم يعطهم اللّه معرفة حكمه ليس عليهم منه حجة.
و قد استدلّ بعضهم بأخبار أخر لا تخلو دلالتها من ضعف.
منها قوله عليه السّلام: «ما حجب اللّه علمه عن العباد فهو موضوع عنهم». و ظاهرها أنّ الذي حجبه اللّه تعالى عن كلّ العباد فهم غير مكلّفين به، و هذا غير ما نحن بصدده، ...
عدم امكانش، و عقل حكم نمىكند كه تكليف كردن فرد به كار دشوار قبيح مىباشد.
اما در مورد حسد كه حرمتش برداشته شده، ظاهرا حسادت قلبى مقصود است، نه حسادتى كه در زبان و يا عمل بروز كرده است. شايد قيد «مادام كه بدان لب نگشايد» در روايت، به حسد و به تفكّر در وسوسه در آفرينش- يعنى آفرينش مخلوقات-، هر دو، مربوط باشد. در برخى از سندهاى اين روايت، حسد پس از تفكّر آمده و مقيّد شده به آنچه با زبان يا دست آشكار نشده است.
«فى سعة ما لم يعلموا». براساس اين نسخه، شايد تنوين درستتر باشد.
يعنى هر فعلى از افعال مكلّف، مطلق و غير مقيّد به حرمت است تا آنكه نهىاى در مورد آن به مكلّف برسد، كه در اين هنگام حرام مىگردد.
برخى از علما به روايات ديگرى نيز استدلال كردهاند كه (از نظر من) دلالتشان خالى از ضعف نيست. (در زير به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم).
الف) سخن امام (ع): «آنچه خداوند علمش را از بندگان پوشانده از (عهده) ايشان برداشته شده است». ظاهر اين سخن آن است كه مردم به آنچه خداوند بر همه بندگان پوشيده داشته، مكلّف نيستند؛ و اين غير از چيزى است كه ما درصدد اثباتش هستيم،
و هو ما لو شككنا انّه تعالى كلّفنا بهذا التكليف و وصل ذلك الى بعض الأمّة و خفي علينا أم لم يكلّفنا به.
و منها رواية عبد الأعلى عن الامام الصادق عليه السّلام قال: سألته عمّن لم يعرف شيئا هل عليه شيء؟ قال عليه السّلام: لا. و هذه يحتمل أن يكون المراد فيها بمن لم يعرف شيئا هو القاصر فتخرج عن موضوع بحثنا.
و منها قوله عليه السّلام: «أيّما امرئ ارتكب أمرا بجهالة فلا شيء عليه». و الجهالة هنا إن كان المراد بها الجهل بالحكم التحريمي فالجاهل به لا يعذر بفعل ذلك الحرام إلا بعد الفحص التامّ عن حكم المسألة و عدم الظّفر به، و إن كان المراد بها الجهل بالموضوع المحرّم ارتكابه كمن شكّ في مائع انّه خمر فيعذر الجاهل في شربه و لو قبل الفحص. و لعلّ عدم ذكر الفحص في الرواية يجعل فيها ظهورا في الجهالة الثانية و هى «الشبهة الموضوعية التحريمية» فتخرج عن مورد الاستدلال بها على البراءة في الشّبهة الحكميّة التحريميّة.
و منها صحيحة عبد الرحمن بن الحجّاج فيمن تزوّج امرأة في عدّتها.
قال عليه السّلام: «امّا اذا كان بجهالة فليتزوّجها بعد ما تنقضي عدّتها فقد تعذر الناس في الجهالة بما هو أعظم من ذلك. قلت: بأيّ الجهالتين أعذر، بجهالته انّ ذلك محرّم عليه أم بجهالته انّها في عدّة؟ قال عليه السّلام: إحدى الجهالتين أهون من الأخرى الجهالة بأنّ اللّه حرّم عليه ذلك و ذلك لأنه لا يقدر معها
كه عبارت است از اينكه: هرگاه ما شك كرديم (و ندانستيم) كه آيا خداى متعال ما را به فلان تكليف خاص مكلّف ساخته و حكمش به برخى از امّت رسيده و بر ما پوشيده مانده است، خداوند ما را بدان مكلّف نساخته است.
ب) روايت عبد الاعلى از امام صادق (ع). عبد الاعلى گفت: از امام درباره كسى كه چيزى نمىداند سؤال كردم كه آيا چيزى برعهده او هست؟ امام (ع) فرمود: «خير».
احتمال دارد مقصود از «كسى كه چيزى نمىداند» در اين روايت، جاهل قاصر باشد، كه در اين صورت از موضوع بحث ما بيرون خواهد بود. (و چون احتمال آيد استدلال باطل گردد: «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال».)
ج) سخن امام (ع): «هركس كارى را از روى جهالت مرتكب گردد چيزى بر او نيست». اگر مقصود از «جهالت» در اين روايت، جهل به حكم تحريمى باشد، بايد گفت كه جاهل به حكم تحريمى در ارتكاب آن حرام، جز در صورت جستجوى كامل از حكم مسئله و دست نيافتن به آن، معذور نمىباشد. و اگر مقصود از جهالت، جهل به موضوعى باشد كه ارتكابش حرام است، مانند كسى كه در مورد مايع داخل ظرف شك مىكند كه شراب هست يا نه، چنين كسى در نوشيدن آن، حتى پيش از جستجو و تحقيق، معذور مىباشد. شايد عدم ذكر «جستجو» در اين روايت، آن را در جهالت دوم- كه شبهه موضوعى است- ظاهر گرداند، كه در اين صورت، روايت به مورد استدلال بدان- يعنى برائت در شبهه حكمى تحريمى- ناظر نخواهد بود.
د) صحيحه عبد الرحمن بن حجاج، درباره مردى كه با زنى در زمان عدّهاش ازدواج كرده است. امام (ع) فرمود: «اگر از روى نادانى چنين كرده باشد پس از سپرى شدن عدّه آن زن با وى ازدواج كند؛ مردم در آنچه نمىدانند، در امورى بزرگتر (و مهمتر) از اين معذورند». گفتم: عذر او در كدام نادانى بيشتر است: ندانستن اينكه چنين كارى (- ازدواج با زن در زمان عدّهاش) حرام است، يا ندانستن اينكه آن زن در عدّه است؟ فرمود: «يكى از اين نادانىها آسانتر از ديگرى است، و آن، ندانستن اين است كه خداوند چنين كارى را بر وى حرام ساخته است، زيرا با چنين جهالتى، فرد قادر بر
على الاحتياط. قلت: فهو في الأخرى معذور؟ قال: نعم، اذا انقضت عدّتها جاز له أن يتزوّجها».
و ظاهر هذه الرواية أنّ السؤال كان عن الشّبهة الموضوعيّة و هي ما كان الاشتباه في موضوع الحكم، و هي هنا الجهالة بأنّ المرأة بالعدّة، او عن الحكم الوضعي المترتّب على هذا الجهل بعد أن تزوّجها و هو حرمة هذه المرأة عليه مؤبّدا، و عدم حرمتها، و لكن السائل بدا له أن يسأل عن الشّبهة الحكميّة ضمنا. فأجاب الامام عليه السّلام عن ذلك بالمعذوريّة ايضا، و لكن خصّها بمن لم يتمكّن من الاحتياط و هو الغافل عن الحكم او معتقد خلافه، و ذلك لأنّ الشاكّ الملتفت يجب عليه الفحص و البحث و التنقيب عن الحكم المشكوك. و قد ظهر من هذا وجه أهونيّة الجهالة بالحكم عن الجهالة بالموضوع، لأنّ الأولى مع الغفلة عن الحكم لا يتمكّن معها من الاحتياط، و الثانية و هي الجهالة بالعدّة يتمكّن معها من الاحتياط بتجنّب المرأة المجهولة عدّتها، و لكن لا يجب عليه. و لعلّ وجه تخصيص الامام عليه السّلام الغفلة و عدم التمكّن من الاحتياط بجاهل الحكم دون الجاهل بالعدّة مع انّه يمكن أن يكون غافلا عنها ايضا، انّ الغفلة عنها نادرة في المقام، لأنّ الذي يعرف أن المرأة التي يريد زواجها ثيّب يندر أن يغفل عن العدّة.
و اما جاهل حكم هذه المسألة فيندر أن لا يكون غافلا، لأن الشّاكّ المتردّد يلزمه الفحص، و اذا فحص عن حكم العدّة يقف عليه قطعا، لأنه من الواضحات التي صرّح بها الكتاب المجيد، فينحصر الجاهل بحكم هذه المسألة
احتياط كردن نخواهد بود». گفتم: آيا در مورد نادانى ديگر نيز او معذور است؟
فرمود: «آرى، هرگاه عدّه زن سپرى شود، مجاز است كه با وى ازدواج كند».
ظاهر اين روايت آن است كه سؤال راوى از شبهه موضوعى بوده است، يعنى آنجا كه اشتباه در موضوع حكم روى داده است، كه در اينجا همان جهل به «در عدّه بودن زن» است؛ يا آنكه سؤال وى از حكم وضعى مترتب بر اين جهل پس از ازدواج با وى مىباشد، يعنى حرمت ابدى اين زن برآن مرد يا عدم حرمت آن؛ لكن به نظر سؤالكننده رسيد كه در ضمن آن از شبهه حكمى نيز بپرسد. آنگاه امام (ع) پاسخ داد كه شخص در آن نيز معذور است، ولى معذور بودن را مخصوص كسى دانست كه قادر بر احتياط نباشد، يعنى كسى كه غافل از حكم است و يا به خلاف آن باور دارد (نه هركس كه در حكم، شك داشته باشد)، زيرا بر شككنندهاى كه (به احتمال حرمت) توجّه دارد واجب است درباره حكم مشكوك جستجو و تحقيق و كاوش كند.
از اينجا روشن مىشود كه چرا جهل به حكم، امرش آسانتر از جهل به موضوع است؟ زيرا جهل نخست همراه با غفلت از حكم است و شخص غافل، قادر بر احتياط نيست؛ ولى در جهل دوم شخص مىتواند با دورى كردن از زنى كه نمىداند در عدّه هست يا نه، طريق احتياط را بپيمايد، اما چنين احتياطى بر وى واجب نيست.
و شايد نكته اينكه امام (ع) غفلت و عدم قدرت بر احتياط را در خصوص جاهل به حكم بيان كرد نه جاهل به عدّه، با آنكه جاهل به عدّه نيز ممكن است از در عدّه بودن يا نبودن زن (به كلّى) غافل باشد، آن است كه غفلت از عدّه در اين مقام كمتر اتفاق مىافتد، زيرا كسى كه مىداند زنى كه مىخواهد با وى ازدواج كند، بيوه است، به ندرت از عدّه وى غافل مىشود.
اما جاهل به حكم اين مسئله كمتر اتفاق مىافتد كه غافل نباشد، زيرا شككنندهاى كه در ترديد است بايد جستجو و تحقيق كند، و هرگاه درباره حكم عدّه تحقيق كند قطعا به آن دست مىيابد؛ زيرا اين حكم از احكام روشنى است كه قرآن مجيد بدان تصريح دارد. بنابراين، جاهل به حكم اين مسئله، از دو حال بيرون نيست: يا از حكم
بالغافل عن حكمها او المعتقد للخلاف.
و على كلّ فانّ هذه الرواية ايضا لا تصلح للاستدلال بها على البراءة في المقام، و هو الشكّ في حكم التحريم بعد الفحص و التنقيب عنه.
و ربما يستدلّ على الاباحة الشرعيّة او أصالة البراءة بثلاث روايات ايضا:
1- ما روي عن الامام الصادق عليه السّلام: «كلّ شىء هو لك حلال حتى تعلم انه حرام بعينه فتدعه من قبل نفسك و ذلك مثل الثّوب يكون عليك و لعلّه سرقة او المملوك عندك و لعلّه حرّ قد باع نفسه او خدع فبيع او قهر، او امرأة تحتك و هي أختك او رضيعتك، و الأشياء كلّها على هذه حتّى يستبين لك غير ذلك او تقوم به البيّنة».
2- صحيحة عبد اللّه بن سليمان. قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام عن الجبن.
فقال: «سألتني عن طعام يعجبني» ثم أعطى الغلام درهما فقال: «يا غلام ابتع لنا جبنا». ثم دعا بالغداء فتغدينا و أتى الجبن فأكلنا، فلمّا فرغنا قلت:
ما تقول في الجبن؟ قال: «أ و لم ترني آكله؟» قلت: و لكن أحبّ أن أسمعه منك. فقال: «سأخبرك عن الجبن و غيره، كلّ ما كان فيه حلال و حرام فهو لك حلال حتى تعرف الحرام بعينه فتدعه».
3- صحيحة عبد اللّه بن سنان عن الصادق عليه السّلام قال: «كلّ شيء يكون فيه حلال و حرام فهو حلال لك أبدا حتى تعرف الحرام منه بعينه فتدعه».
و هذه الروايات الثلاث بمقتضى أمثلتها و قرينة «بعينه» و اتحاد لسانها، و انّ بعضها يفسّر بعضا، ظاهرة في بيان حكم الشبهة الموضوعية
آن غافل است، و يا خلاف آن را باور دارد.
در هر حال، اين روايت نيز براى استدلال بر برائت در محلّ بحث ما، يعنى شك در حكم تحريم پس از تحقيق و كاوش از حكم، صلاحيّت ندارد.
گاهى براى اثبات اباحه شرعى يا اصالت برائت به سه روايت ديگر نيز استناد مىشود:
روايتى كه از امام صادق (ع) نقل شده كه: «هر چيزى براى تو حلال است تا زمانى كه بدانى همان بر تو حرام است، پس در اين هنگام آن را ترك مىكنى؛ مانند لباسى كه بر تن دارى درحالىكه ممكن است مال دزدى باشد، يا كسى كه به عنوان برده در اختيار دارى درحالىكه ممكن است او فرد آزادى باشد كه خود را فروخته است يا از روى فريب يا اجبار فروخته شده باشد، يا زنى كه در نكاح توست درحالىكه شايد خواهر يا همشير تو باشد. همه اشيا اينگونه (- حلال و مباح) است تا آنكه برايت روشن شود و يا بيّنه اقامه شود كه جز آن است».
صحيحه عبد اللّه بن سليمان. گفت: از امام باقر (ع) درباره پنير سؤال كردم.
فرمود: «درباره غذايى پرسيدى كه آن را دوست دارم». آنگاه امام (ع) درهمى به غلام خود داد و فرمود: «اى غلام! براى ما پنيرى بخر». آنگاه ما را به تناول از طعام فراخواند و پنير را آورد و ما از آن خورديم. پس چون از آن بپرداختيم، گفتم: درباره پنير چه مىگوييد؟ فرمود: «مگر نديدى كه آن را مىخورم؟» گفتم: ولى دوست دارم (حكم آن را) از شما بشنوم. فرمود: «حكم پنير و غير آن را برايت مىگويم. هرچه در آن حلال و حرام باشد برايت حلال است تا حرام را بعينه بشناسى (و تشخيص دهى)، پس آن را ترك گويى».
اين روايات سهگانه، به اقتضاى مثالها و قرينه «بعينه» و همسانى نحوه بيان و تعبير، و اينكه برخى از آنها مفسّر برخى ديگر است، در بيان حكم شبهه موضوعى
إن لم تكن صريحة، فلا دلالة فيها على الاباحة في الشّبهة الحكمية و لا البراءة فيها.
و اما الاجماع: فقد استدلّ به بعضهم على البراءة في المقام و منعه آخرون، لانّه إن كان على البراءة الشرعيّة في المقام فهو غير تامّ لخروج الاخباريين و فيهم الأساطين. و إن كان على البراءة العقلية المستقاة من «قبح العقاب بلا بيان»، فالأخباريون و إن وافقوا فيها و لكن ادّعوا أنّ أدلة الاحتياط بيان.
و اما العقل: فاستدلّوا على البراءة بقاعدة «قبح العقاب بلا بيان» و ضايقتها قاعدة «وجوب دفع الضّرر المحتمل» الذي خصّه بعضهم بالأخروي، و قالوا في رفع التدافع الظاهر بينهما: إنّ الأولى رافعة لموضوع الثانية. و لكن الذي يختلج في البال احتمال اختلاف موردهما.
فمورد الأولى هو العقاب الذي لا ينزله الحكيم إلا بعد إتمام الحجة فلا يصحّ العقاب قبل الاعلام بالتكليف. و مورد الثانية يحتمل أن يكون هو الضرر الدنيوي الذي يتولّد من أسباب عادية و يترتّب عليها، علم به المكلّف أو لم يعلم به، كاستعمال مائع يحتمل انّه سمّ قاتل، أو المبيت في أرض مسبعة وحده، لأن الضرر هاهنا يحصل اذا تمّ سببه و لو لم يعلم به، فعلى هذا يكونان قاعدتين موردهما مختلف.
ظهور دارد، هرچند صريح در آن نيست. ازاينرو، دلالتى بر اباحه و يا برائت در شبهه حكميه ندارد.
برخى از علما براى اثبات برائت در اين مقام، به اجماع تمسّك كردهاند و برخى ديگر آن را نپذيرفتهاند، زيرا اگر اجماع بر برائت شرعى در محلّ بحث ما (- شبهه حكميه تحريميه با فقدان نصّ) باشد، چنين اجماعى وجود ندارد، زيرا اخباريان، كه بزرگانى نيز در ميانشان هست، (آن را قبول ندارند و در نتيجه) از زمره اجماعكنندگان بيروناند. و اگر اجماع بر برائت عقلى- كه از قاعده «قبح عقاب بدون بيان» مستفاد مىشود- باشد، هرچند اخباريان با آن موافقاند، اما ايشان مدعىاند كه ادله احتياط، بيان است، (و ازاينرو، عقاب كسى كه شك در تكليف دارد، بدون بيان نيست).
براى اثبات برائت به قاعده «قبح عقاب بدون بيان» استناد كردهاند. قاعده «وجوب دفع ضرر احتمالى» قاعده ديگرى است كه در برابر آن قرار دارد؛ و برخى آن را به ضررهاى آخرتى اختصاص دادهاند. (و گفتهاند: هرجا احتمال ضرر آخرتى باشد، دفع آن واجب است.) ايشان در رفع ناسازگارى آشكار ميان اين دو قاعده گفتهاند:
قاعده نخست، موضوع قاعده دوم را برمىدارد. اما اين احتمال هم وجود دارد كه مورد آن دو، گوناگون باشد؛ بدين صورت كه مورد اوّلى، عقابى باشد كه حكيم نازل نمىكند مگر پس از اتمام حجت؛ ازاينرو، پيش از اعلام كردن تكليف، عقاب صحيح نيست. و مورد دومى، احتمال مىرود ضرر و زيان دنيوى باشد كه از علل و اسباب عادى سرمىزند و بر آنها مترتب مىگردد، خواه مكلّف بداند و خواه نداند، مانند نوشيدن مايعى كه احتمال دارد سمّى كشنده باشد، يا تنها خوابيدن در بيابانى كه درّنده در آن وجود دارد، زيرا در اين امور، هرگاه سبب زيان تامّ باشد، آن زيان پديد مىآيد، هرچند شخص از آن بىخبر بوده باشد. بنابراين، مورد اين دو قاعده، مختلف است.
و قد صرّح العلامة الشيخ الأنصاري- أعلى اللّه مقامه- في باب «الشبهة الموضوعية التحريمية» بوجوب دفع الضرر الدنيوي المحتمل فقال: لكنّ الانصاف ألزم العقل بدفع الضرر المشكوك فيه كالحكم بدفع الضرر المتيقن كما يعلم بالوجدان عند وجود مائع محتمل السّمية اذا فرض تساوي الاحتمالين من جميع الوجوه. انتهى.
ثمّ الظاهر أنّ الأضرار الطفيفة و الاحتمالات الضعيفة التي لا يعبأ بهما العقلاء خارجان موضوعا.
و ما ذكره بعضهم، من أنّ الضرر الدنيوي لا يجب دفعه حتّى المتيقّن منه، كالعمليات الجراحية العلاجية، مردود، بأن الضرر الذي بازائه نفع أعظم منه او الذي لدفع ضرر اكبر منه لا يعدّ ضررا.
أدلة الاخباريين و قد استدلّ الاخباريون على لزوم الاحتياط في تلك الشبهة الحكمية بالكتاب و السنة و العقل ايضا.
اما الكتاب فبآيات النهي عن القول بغير علم و بمثل قوله تعالى: (اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ)(1)(وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ)(2)(وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ)(3)، و أمثالها.
علّامه شيخ انصارى- اعلى اللّه مقامه- در بحث «شبهه موضوعى تحريمى» تصريح كرده است كه دفع ضرر دنيوى محتمل در چنين موردى واجب است. ايشان مىگويد: «اما انصاف آن است كه عقل، آدمى را بر دفع ضرر مشكوك، همانند دفع ضرر معلوم و يقينى، الزام مىكند؛ چنانكه هنگام مواجهه با مايعى كه احتمال مىرود به سمّ آلوده باشد و هر دو طرف احتمال از همه جهت در آن، برابر باشد، بالوجدان چنين چيزى را در خود مىيابيم، (كه عقل به لزوم اجتناب از آن، حكم مىكند).»
البته ظاهرا ضررهاى ناچيز و احتمالهاى ضعيفى كه عقلا به آنها اعتنا نمىكنند، از موضوع بحث بيرون است.
و اما اينكه برخى گفتهاند: «دفع ضرر دنيوى حتى اگر يقينى باشد، واجب نيست، مثل عملهاى جرّاحى كه براى درمان صورت مىگيرد»، سخنى نادرست است، زيرا ضررى كه در برابرش نفعى بزرگتر هست، يا تحمّل آن براى دور كردن ضررى بزرگتر از آن مىباشد، (در مجموع) ضرر به شمار نمىرود.
اخباريان نيز براى لزوم احتياط در شبهه حكميه، به قرآن و سنت و عقل استناد جستهاند.
دليل قرآنى ايشان، آياتى است كه از سخن گفتن بدون علم، نهى مىكند، آياتى مانند: «از خدا آنگونه كه حق پروا كردن از اوست، پروا كنيد»(1)و «در راه خدا چنانكه حق جهاد (در راه) اوست، جهاد كنيد»(2)و «و خود را با دست خود به هلاكت ميفكنيد»(3)و مانند آن.
و الجواب عنها: انه بعد ثبوت الدليل على البراءة لا يكون القول بها قولا بغير علم و لا منافيا للتّقوى و لا إلقاء الى التهلكة.
و اما السنة فهى: 1- قوله عليه السّلام عند فقد المرجحات للرواية: «فاذا كان كذلك فارجه حتّى تلقى إمامك فانّ الوقوف عند الشّبهة خير من الاقتحام».
2- قوله عليه السّلام: «الوقوف عند الشّبهة خير من الاقتحام في الهلكة».
3- قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «قفوا عند الشّبهة» الى أن قال: «فانّ الوقوف عند الشبهة خير من الاقتحام في الهلكة».
4- قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «الأمور ثلاثة، أمر بيّن لك رشده فاتّبعه، و أمر بيّن لك غيّه فاجتنبه، و أمر اختلف فيه فردّه الى اللّه عز و جل».
5- قوله عليه السّلام: «انه لا يسعكم فيما ينزل بكم ممّا لا تعلمون إلا الكفّ عنه و التثبّت و الرّدّ الى أئمة الهدى حتى يحملوكم فيه الى القصد» ... الخ.
6- قوله عليه السّلام: «اذا اشتبه الأمر عليكم فقفوا عنده و ردّوه الينا حتى نشرح لكم من ذلك ما شرح اللّه لنا».
7- قوله عليه السّلام: في اختلاف الأحاديث عند فقد المرجحات: «و عليكم الكفّ و التثبّت و الوقوف و أنتم طالبون باحثون حتّى يأتيكم البيان من عندنا» الى غير ذلك من أخبار الوقوف عند الشبهة.
پاسخ اين آيات آن است كه: پس از ثبوت دليل بر برائت، قول بر برائت، نه سخن گفتن بدون علم است، نه ناسازگار با پرواى از خدا، و نه افكندن خويش به هلاكت.
ادله روايى ايشان عبارت است از:
سخن امام (ع) در جايى كه (دو روايت با يكديگر تعارض كردهاند و) مرجّحى در كار نباشد: «هرگاه چنين باشد، درنگ كن تا امام خود را ديدار كنى؛ زيرا توقف كردن در امور مشتبه بهتر از فروغلطيدن در هلاكت است».
سخن امام (ع): «توقف كردن در امور مشتبه بهتر از فروغلطيدن در هلاكت است».
سخن پيامبر (ص): «در امور مشتبه توقف كنيد ... زيرا توقف كردن در امور مشتبه بهتر از فروغلطيدن در هلاكت است».
سخن پيامبر (ص): «امور بر سه قسم است: امرى كه صلاح و سداد آن براى تو روشن است، پس آن را پيروى كن؛ و امرى كه (فساد و) گمراهىاش بر تو آشكار است، پس از آن دورى كن؛ و امرى كه در آن اختلاف (و حق و باطلش نامعلوم) است، پس آن را به خداى عزّ و جلّ بازگردان».
سخن امام (ع): «در آنچه بر شما نازل مىشود و (حقيقتش را) نمىدانيد راهى نداريد جز آنكه خوددارى كنيد و تحقيق و بررسى نماييد و آن را به امامان هدايت باز گردانيد تا شما را در آن به حق و راه ميانه بدارند».
سخن امام (ع): «هرگاه امر بر شما مشتبه شد، توقف كنيد و آن را به ما باز گردانيد تا آنچه را خداوند براى ما شرح داده، براى شما تشريح كنيم».
سخن امام (ع): در جايى كه روايات مختلفاند و مرجّحى در كار نيست: «بر شماست كه خوددارى كنيد، تحقيق نماييد و توقف كنيد و درعينحال، جوياى حق باشيد و آن را بكاويد تا از جانب ما برايتان حق بيان شود». و روايات ديگرى كه درباره توقف در امور مشتبه است.
و منها أخبار الاحتياط و هي:
8- قوله عليه السّلام: في المحرم الذي أصاب صيدا و لم يدر ما الجزاء: «اذا أصبتم مثل هذا و لم تدروا فعليكم الاحتياط حتى تسألوا و تعلموا».
9- قوله عليه السّلام: «أخوك دينك فاحتط لدينك بما شئت».
10- قوله عليه السّلام: كما أرسله الشهيد: «لك أن تنظر الحزم و تأخذ الحائطة لدينك».
11- قولهم عليهم السّلام المرسل عنهم: «ليس بناكب عن الصراط من سلك سبيل الاحتياط» الى غير ذلك من أخباره.
12- قوله عليه السّلام: «إنّما الأمور ثلاثة، أمر بيّن رشده فيتّبع، و أمر بيّن غيّه فيجتنب، و أمر مشكل يردّ حكمه الى اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حلال بيّن و حرام بيّن و شبهات بين ذلك فمن ترك الشبهات نجا من المحرّمات و من أخذ بالشبهات وقع في المحرّمات و هلك من حيث لا يعلم».
و الجواب عنها: أن أغلب هذه الأخبار- على ما في بعضها من ضعف و ارسال- موردها ما كان قبل الفحص عن الحكم و مع التمكّن من معرفة الحكم الواقعي و ذلك بالوصول الى نفس المعصوم عليه السّلام أو الطرق المنصوبة، كما هو صريح أغلبها، و في هذا المورد الأصوليون كالأخباريين ...
از ديگر روايات (ى كه اخباريان بدان تمسّك جستهاند)، روايات مربوط به احتياط است كه عبارتند از:
سخن امام (ع) درباره شخص محرمى كه صيدى را شكار كرده- (با آنكه شكار كردن بر محرم حرام است)- و نمىداند (حكمش و) كفّارهاش چيست؟ «هرگاه چنين چيزى روى داد و حكم آن را نمىدانستيد، احتياط كنيد تا آنكه بپرسيد و بدانيد».
سخن امام (ع): «برادر تو، دين توست؛ پس هرچه مىخواهى (و مىتوانى) درباره دينت احتياط كن».
سخن امام (ع) كه شهيد آن را بهطور مرسل روايت كرده است: «دورانديش باش و درباره دينت جانب احتياط را بگير».
سخن امام (ع) كه بهطور مرسل نقل شده: «كسى كه راه احتياط در پيش گيرد، از صراط (مستقيم) منحرف نمىگردد». و ديگر روايات احتياط.
سخن امام (ع): «امور بر سه دسته است: امرى كه صلاح و سداد آن روشن است، كه پيروى مىشود؛ و امرى كه (فساد و) گمراهىاش آشكار است، كه از آن دورى مىگردد، و امرى كه دشوار (و مبهم) است، كه حكمش به خدا و پيامبرش (ص) بازگردانده مىشود. رسول خدا (ص) فرمود: حلال آشكار و حرام آشكار و امورى مشتبه كه ميان آن دو است. پس هركه امور مشتبه را (كه حلال و حرام بودن آن روشن نيست) ترك گويد از محرّمات نجات مىيابد؛ و هركه امور مشتبه را بگيرد (و آنها را مرتكب شود) در محرّمات قرار مىگيرد و از جايى كه نمىداند، هلاك مىگردد».
پاسخ ما به اين روايات آن است كه: مورد بيشتر اين روايات- افزون بر ضعف سند و فقدان سند (- ارسال) برخى از آنها- جايى است كه شخص پيش از فحص و كاوش از حكم و با توانايى بر شناخت حكم واقعى به كار اقدام مىكند؛ يعنى با آنكه به خود معصوم (ع) و يا راههايى كه ايشان قرار دادهاند، دسترسى دارد- چنانكه بيشتر روايات مورد استناد ايشان بدين نكته صراحت دارد- (كوتاهى مىكند و چيزى را كه حكمش مشتبه و مردّد است، مرتكب مىشود). و در چنين شرايطى اصوليان مانند اخباريان،
يسلّمون وجوب التوقّف و الاحتياط، و محلّ النزاع هو ما كان بعد الفحص و البحث و التنقيب و عدم العثور على حكم للمسألة، و حين ذلك تحكّم أدلة البراءة العقلية و النقلية.
و اما بعض تلك الأخبار و هي المطلقة التي ليس فيها ذكر التمكّن من معرفة الحكم الواقعي بالوصول من المعصوم، فتحمل على ذلك ايضا، بقرينة باقي أخبارهم الّتي ذكرناها و هي الأغلب المصرّحة بالتمكّن من معرفة الحكم الواقعي. و ان منعوا من هذا الحمل فتحمل تلك المطلقات على الارشاد او استحباب الاحتياط. و ان منعوا منهما نجبهم بالنقض عليهم بالشبهة الموضوعية او الوجوبية الحكمية او كليهما حسب شمول الرواية، فانّهم يسلّمون البراءة فيهما، فما أجابوا به نجيب به، نعم هذا الجواب النقضي مختص بغير الأخبار التى موردها خصوص الشّبهة التحريمية.
و اما العقل: فبالعلم الاجمالي بوجود محرّمات كثيرة في الشريعة في أفعال المكلّفين فيجب اليقين بفراغ الذّمّة عنها بالاحتياط في ترك كلّ محتمل الحرمة من الأفعال.
و قد أجاب محققوا الأصوليين عن ذلك بأجوبة متقاربة اللهجة مرجعها الى انحلال العلم الاجمالي بالمحرّمات المتيقّنة، و بما ثبتت حرمته بالطرق و الامارات الشرعية، و يكون الشك بالنسبة الى باقي الأطراف بدويا.
و تقريب هذا الجواب: أنّ هذا العلم الاجمالي مقارن حصوله للعلم التفصيلي ببعض المحرّمات اليقينية و ما ثبتت حرمته بالطرق و الامارات الشرعية
وجوب توقف و احتياط را مىپذيرند و قبول دارند. اختلاف ميان ايشان در جايى است كه شخص، فحص و كاوش و بررسى لازم را به جاى آورده و درعينحال، به حكم مسئله دست نيافته است؛ و در اين هنگام است كه ادله عقلى و نقلى برائت حاكم مىشوند.
برخى از روايات (مورد استناد اخباريان) نيز كه مطلق است- و در آن از توانايى بر شناخت حكم واقعى از طريق ارتباط با معصوم (ع) يادى نشده است- به قرينه ديگر روايات ايشان- كه هم بيشترند و هم به توانايى بر شناخت حكم واقعى صراحت دارند- بر همين معنا حمل مىشوند. و اگر اين حمل را اخباريان نپسندند، آن روايات مطلق را بر ارشاد و استحباب احتياط حمل مىكنيم. و اگر اين حمل را هم نپذيرند، سخن ايشان را با شبهه موضوعى و يا شبهه وجوبى حكمى، و يا هر دو- بسته به نحوه شمول روايت مورد استناد ايشان- نقض مىكنيم. زيرا ايشان برائت را در اين دو مورد مىپذيرند؛ پس هرچه را در پاسخ بگويند، ما نيز در پاسخ خواهيم گفت. آرى، اين پاسخ نقضى، به رواياتى اختصاص دارد كه در خصوص شبهه تحريمى نباشد.
(دليل عقلى اخباريان بدين شرح است:) ما علم اجمالى داريم كه در شريعت اسلامى بسيارى از افعال مكلّفين، حرام است، پس بايد به فراغ ذمه از آن تكاليف يقين حاصل كنيم، بدين شكل كه راه احتياط در پيش گيريم و هر كارى را كه حرمت آن را احتمال مىدهيم، ترك گوييم.
محققان اصوليان پاسخهايى نزديك به هم به اين استدلال اخباريان دادهاند كه بازگشتش به آن است كه علم اجمالى ياد شده با محرّمات يقينى و با آنچه حرمتش به وسيله طرق و امارات شرعى ثابت شده منحلّ شده و شك نسبت به ساير اطراف علم اجمالى، شك بدوى مىباشد.
شرح اين پاسخ آن است كه: پيدايش اين علم اجمالى، مقارن است با وجود علم تفصيلى به برخى محرّمات يقينى و به آنچه حرمتش، به وسيله طرق و امارات شرعى
المنزلة منزلة الواقع عند الشارع، بل إنما نشأ هذا العلم الاجمالي من ناحية تلك المحرّمات التفصيلية و مؤدّيات الطرق و الامارات، فهو ينحلّ بها و يكون الشك في بعض أطرافه الآخر بدويا.
ثم انّ الاخباريين استدلّوا على الحرمة ايضا باصالة الحظر في الأشياء قبل ورود الشرع.
و الجواب عنها: أنها أول الكلام و هي محلّ النزاع فهي ممنوعة، بل الأصل في الأشياء الاباحة حتى يرد فيها نهي، و المفروض عدم ورود نهي في المقام.
تنبيهات الاول: إنّ أصالة البراءة و الاباحة إنما تجري اذا لم يكن أصل موضوعي رافع لموضوع الشّك فيها جاريا في موردها. فلو كان أصل مخالف لها أو موافق جاريا في موردها كان حاكما عليها و رافعا للشك في مقامها، فلا مجال حينئذ لجريانها. فلو شكّ مثلا في حلّية لحم حيوان مع الشك في قبوله للتذكية، ثم ذبح بشرائط الذبح الشرعية، فتجري حينئذ فيه أصالة عدم التذكية، فيكون ميتة، و لا تجري فيه البراءة من حرمة أكله لارتفاع الشّك فيه، ...
از سوى ديگر، اخباريان بر حرمت (در موارد شبهه تحريمى) به اصالت حظر (- اصالت حرمت و منع) در اشيا پيش از ورود بيان شرعى (درباره حكم آنها) نيز استناد جستهاند، (و گفتهاند: اصل در هر كارى، پيش از ورود بيان شرعى درباره حكم آن، حرمت است).
پاسخ اين استدلال آن است كه: اين اول كلام است و در واقع اعتبار چنين اصلى (- اصالت حظر) محل نزاع ميان ما و شماست، و ما آن را نمىپذيريم، بلكه مىگوييم:
اصل در اشيا، اباحه است تا آنكه درباره آن نهىاى از سوى شارع وارد شود، و فرض مسئله در موردى است كه نهىاى درباره آن وارد نشده است.
اصالت برائت و اباحه تنها هنگامى جارى مىشود كه اصلى موضوعى در كار نباشد كه در آن مورد جارى شود و موضوع شك را در آن برطرف سازد. بنابراين، اگر در مورد آن، اصلى موضوعى، مخالف و يا موافق با برائت و اباحه، جارى شود، آن اصل، بر اصالت برائت، حاكم بوده شك را در آن مورد برطرف خواهد ساخت و ديگر، مجالى براى جريان اصالت برائت نخواهد بود. مثلا اگر كسى در حلال بودن گوشت حيوانى (مانند الاغ) شك كند و در اينكه آن حيوان قابل تذكيه هست يا نه، نيز شك داشته باشد؛ آنگاه آن حيوان را با شرايط شرعى، ذبح كند، در اين صورت اصالت عدم تذكيه در آن جارى خواهد شد و در نتيجه، آن لاشه، ميته و مردار خواهد بود و ديگر، اصل برائت از حرمت خوردن آن جارى نمىگردد، چرا كه شك در آن برطرف
لأنه حكم عليه بأنه ميتة، و البراءة إنما تجري فيما شكّ به.
الثانى: السّنن التي يرد فيها خبر و لو ضعيف، يثبت بذلك استحبابها، او يكون الاتيان بها رجاء من باب الاحتياط لاحتمال الأمر بها وجهان، بل قولان، أظهرهما الثاني، لأن الاستحباب حكم شرعي كالوجوب يحتاج ثبوته الى حجة.
و اما ما ورد في هذا الباب فلسانه: «من بلغه ثواب على عمل فعمله رجاء ذلك الثواب أوتيه و إن لم يكن كما عمله». و هذا كالصريح في أن العمل لا يكون بذلك مستحبا، و لكن يؤتى به بعنوان الرجاء و يعطى الثواب على ذلك.
و انّ صحيحة هشام بن سالم عن الصادق عليه السّلام التي استدلّ بظاهرها الذاهبون الى الاستحباب غير ظاهرة فيه و هي: «من بلغه عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شيء من الثواب فعمله كان أجر ذلك له و إن كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لم يقله». بل ظاهرة في حصول الثواب له فقط.
شده است؛ چون به ميته بودنش، حكم شده است و برائت، فقط در چيزى جارى مىشود كه حرمتش مشكوك باشد، (درحالىكه در اين مورد، با توجه به جريان اصالت عدم تذكيه، حرمت آن معلوم است و ديگر، شكى در آن نيست).
در مورد سنن (و امور مستحبى)- كه روايتى، هرچند ضعيف، در موردش وارد شده- در اينكه آيا با آن روايت، استحباب آن كار ثابت مىشود، و يا شخص، آن كار را رجاء و از باب احتياط انجام مىدهد- چون احتمال امر به آن وجود دارد- دو وجه، بلكه دو قول، در مسئله هست، كه روشنترين آنها، قول دوم (- انجام كار به قصد رجاء) است، زيرا استحباب نيز مانند وجوب، حكمى شرعى است و ثبوت آن نياز به دليل و حجّت شرعى دارد.
اما رواياتى كه در اين باره وارد شده (و طرفداران قول اول، يعنى استحباب، بدان استناد جستهاند)، لسانش (- نحوه بيان و تعبيرش) آن است كه: «كسى كه ثواب بر كارى به او برسد و آن را به اميد آن ثواب انجام دهد، آن ثواب به او داده خواهد شد، هرچند (واقع) آنگونه نباشد كه او عمل كرده است».- (مثلا اگر كسى در روايتى ضعيف بخواند كه نمك خوردن در آغاز غذا فلان ثواب را دارد، اگر او به اميد برخوردارى از آن ثواب چنين كند، آن ثواب به او داده خواهد شد، هرچند، آن روايت، در واقع، ساختگى باشد)- و اين تقريبا صراحت دارد در اينكه چنين چيزى موجب استحباب آن كار نمىشود، بلكه شخص آن را به اميد و از باب رجاء انجام مىدهد و ثوابى كه مىبرد نيز بههمينجهت است.
طرفداران استحباب (- قول اول) به ظاهر صحيحه هشام بن سالم از امام صادق (ع) نيز تمسك كردهاند، كه (به نظر ما) ظهورى در مدّعاى ايشان ندارد. در اين روايت آمده: «هركس از پيامبر (ص) ثوابى (بر كارى) به او برسد و او آن كار را انجام دهد، پاداش آن براى وى خواهد بود هرچند رسول خدا (ص) آن را نگفته باشد». به نظر ما، اين روايت فقط بيانگر برخوردارى وى از ثواب است (نه مستحب بودن آن كار).
الثالث: الاحتياط حسن على كلّ حال لدلالة العقل على ذلك و للحثّ عليه في الأخبار. و خرج حكما أو موضوعا من ذلك موارد دلّ الدليل على عدم رجحان الاحتياط فيها.
منها: الاحتياط الذي يجرّ الى الوسواس فانّه من الشيطان، و منهي عنه.
و منها الاحتياط الّذي فيه العسر و الحرج المخلّ بالنظام، فانّهما منفيّان شرعا.
المقام الثانى الشبهة الحكمية التحريمية مع اجمال النص و هو ثاني المقامات الستّة المذكورة في أوّل البراءة، و هو كما اذا شكّ مثلا في لفظ الغناء المحرّم بين الصوت المطرب الذي فيه ترجيع و بين المرجع فقط، فالذي لا يكون مطربا يكون مشكوك الدخول في الغناء المحرّم، فلا يكون فيه بيان من الشارع، لأنّ دليل حرمة الغناء لا يكفي للبيان ظاهرا، لأنّ القدر المتيقّن ما كان مطربا، و الحكم في هذه المسألة و الخلاف فيها كالحكم و الخلاف في المسألة السابقة و هي ما لو كان الشكّ فيها في التحريم لأجل فقدان النص.
احتياط، در هر حال، نيكوست، چون عقل برآن دلالت دارد و در روايات نيز به آن تشويق شده است، جز در مواردى كه دليل بر عدم رجحان احتياط در آن دلالت كرده است، مانند:
احتياطى كه به وسواس مىانجامد، چرا كه وسواس از جانب شيطان است و از آن (در روايات) نهى شده است؛
احتياطى كه در آن چندان سختى و مشقّت (- عسر و حرج) باشد كه نظام را مختل سازد، كه آن دو نيز در شريعت اسلامى نفى شده است.
اين مقام دوم از مقامهاى ششگانهاى است كه در آغاز برائت ياد شد، و مثال آن جايى است كه فقيه درباره واژه غنا كه در روايات، حرمت آن بيان شده، شك مىكند كه معنايش صدايى است كه طربآور و همراه با چهچه (- ترجيع) است و يا صدايى است كه فقط در آن چهچه وجود دارد. در اين صورت، صدايى كه (در آن ترجيع و چهچه هست اما) طربآور نيست، معلوم نيست كه آيا در غناى حرام داخل هست يا نه. در نتيجه، بيانى درباره آن از سوى شارع نيامده، چون دليل حرمت غنا برحسب ظاهر بيانگر حكم آن نيست، چرا كه قدر متيقّن (- مقدار يقينى) غنا، صدايى است كه (در آن چهچه باشد و) مطرب نيز باشد. حكم اين مسئله و اختلاف در آن، همانند حكم و اختلاف در مسأله پيشين است، يعنى آنجا كه منشأ شك در حرمت، فقدان نص مىباشد.
المقام الثالث الشبهة الحكمية التحريمية مع تعارض النصين و هذا و إن لم يكن من مجرى البراءة ظاهرا، لأنّ مجراها فيما لا دليل فيه و هذا فيه دليلان متعارضان، إلا أنّ ذكره هنا لاشتراكه مع سابقيه في عدم وجوب الاحتياط فيه، و إنما الظاهر من الأخبار فيه التخيير إلا مرفوعة العلامة الى زرارة عن الباقر عليه السّلام المنقولة عن غوالي اللئالي:
قال: قلت جعلت فداك، يأتي عنكم الخبران و الحديثان المتعارضان، فبأيّهما نعمل؟ فقال عليه السّلام: «خذ بما اشتهر بين أصحابك» الى أن قال عليه السّلام:
«خذ بما فيه الحائطة لدينك و اترك ما خالف الاحتياط». فقلت: انّهما موافقان للاحتياط أو مخالفان، فكيف أصنع؟ قال: «إذن فتخيّر أحدهما فتأخذ به و تدع الآخر».
فهذه المرفوعة تدلّ على أنّ التخيير مرتبته متأخرة عن الاحتياط. فاذا لم يمكن الاحتياط يتخيّر في العمل بين أحد الخبرين، و لكن هذه و إن كانت أخصّ من أخبار التخيير غير المخصّصة بعدم التمكّن من الاحتياط، إلا أنها غير قابلة لتقييد تلك المطلقات، لكثرتها، و ذكرها في الكتب المعتمد عليها، و ارسال هذه، و رمي مؤلف الغوالي بالخلط.
اين مورد، هرچند ظاهرا برائت درش جارى نمىشود- چون برائت در جايى جارى مىشود كه دليل در آن وجود ندارد، درحالىكه اينجا دو دليل وجود دارد كه با هم تعارض كردهاند- اما به دليل آنكه با دو مورد پيشين، از جهت عدم وجوب احتياط در آن، مشترك است، در اينجا ذكر مىشود. ظاهر روايات در اين مورد (- شبهه حكمى تحريمى با تعارض دو نصّ) آن است كه شخص، (در عمل كردن به هريك از دو روايت معارض) مخيّر مىباشد، جز روايت مرفوعهاى كه علامه از زراره از امام باقر (ع) به نقل از غوالى اللئالى، ذكر كرده است:
زراره مىگويد: (به امام باقر (ع)) گفتم: فدايت شوم، دو خبر و دو حديث متعارض از شما مىآيد. به كدامين آنها عمل كنيم؟ (امام (ع)) فرمود: «آن را كه ميان يارانت مشهور است بگير (و عمل كن)». تا آنجا كه امام مىفرمايد: «روايتى را عمل كن كه جانب احتياط در دينت را نگاه مىدارد، و آنچه را مخالف احتياط است، رها كن».
گفتم: هر دو موافق و يا مخالف احتياطاند (و از اين جهت، يكى بر ديگرى، رجحانى ندارد). در اين صورت، چه كنم؟ امام (ع) فرمود: «در اين صورت، يكى را برگزين، و به آن عمل كن، و ديگرى را واگذار».
اين مرفوعه دلالت مىكند بر اينكه مرتبه تخيير پس از احتياط است؛ يعنى هنگامى كه احتياط ممكن نباشد، شخص در عمل به يكى از دو روايت، مخيّر مىباشد. اين روايت، هرچند از روايات تخيير- كه به صورت عدم تمكّن از احتياط، اختصاص ندارد- خاصتر است، (چون اين روايت به اين صورت، اختصاص دارد)، ولى صلاحيّت آن را ندارد كه آن روايات مطلق را مقيّد سازد، چرا كه آنها فراواناند و در كتابهاى معتبر و مورد اعتماد، نقل شدهاند، ولى اين روايت، (يكى بيشتر نيست، و) مرسل است، و مؤلف غوالى (كه اين روايت، در آن آمده) متّهم است كه روايات (قوى و ضعيف) را درهم آميخته است.
المقام الرابع و الخامس و السادس الشبهة الحكمية الوجوبية و هي «ما كان الشك فيها بين الوجوب و غير الحرمة».
و سبب الشّك فيها، إما فقدان النّص، او اجماله، او تعارض النصين، و الحكم فيها كالشبهة التحريمية، من أنّ فقدان النّص فيه موجب للبراءة عن الوجوب لعدم البيان من الشارع لحكم الوجوب، و اجمال النص ايضا يعدّ كعدم البيان في مورد الشك ظاهرا، و تعارض النّصين يوجب التخيير ايضا لدلالة أخبار التخيير عليه دون الاحتياط، إلا مرفوعة الغوالي التي عرفت حالها، و انها لا تصلح لتقييد أخبار التخيير.
و الشّبهة الوجوبية يتفق الاخباريون فيها مع الأصوليين في عدم وجوب الاحتياط فيها إلا البعض في بعض الموارد.
الشبهة الموضوعية و يلحق بالشبهة الحكمية الشبهة الموضوعية و هي: ما كان الحكم فيها من الحرمة او الوجوب معلوما، لكنّ الاشتباه في فرد انه من الأفراد المحرّمة او لا؟ او أن هذا الفرد المعيّن من أفراد الواجب او لا؟ لأجل الاشتباه في الأمور الخارجية، مثل ما لو شكّ المكلّف في أنّ هذا المائع خمر او خلّ، او أنّ هذا المائع هو من الدواء الواجب شربه عليه او هو شيء آخر يحلّ شربه له، فالأول هي «الشبهة الموضوعية التحريمية» و الثاني هي «الشبهة الموضوعية الوجوبية» و قد نقل الاتفاق على جريان البراءة فيهما، و استدلّ عليها
و آن در جايى است كه ميان وجوب و غير حرمت، شك باشد.
سبب شك در اينجا، يا فقدان دليل است، يا اجمال دليل و يا تعارض دو دليل؛ و حكمش همانند حكم شبهه تحريمى است، يعنى: فقدان دليل در آن، موجب مىگردد كه برائت از وجوب در آن جارى شود، چون بيانى از سوى شارع براى حكم وجوب در دست نيست؛ اجمال دليل نيز ظاهرا در مورد شك، مانند عدم بيان است؛ و تعارض دو دليل نيز به جهت دلالت اخبار تخيير، موجب تخيير مىگردد، نه احتياط، مگر مرفوعهاى كه در كتاب غوالى اللئالى آمده كه وضع آن را دانستيد، و معلوم شد كه اين مرفوعه براى قيد زدن به روايات تخيير، صلاحيت ندارد.
در مورد شبهه وجوبى، اخباريان با اصوليان در اينكه احتياط در آن، جز در پارهاى موارد، واجب نيست، همرأى هستند.
شبهه موضوعى به شبهه حكمى مىپيوندد (و حكم آن را دارد.) اين شبهه در جايى است كه حكم حرمت و وجوب در آن معلوم است، لكن مشخص نيست كه اين فرد خاص، از موارد حرمت هست يا نيست؟ و يا مشخص نيست كه اين فرد معيّن، از افراد واجب هست يا نيست؟ و منشأ اين شك، اشتباه (و عدم اطلاعات كافى) در امور خارجى است، (نه حكم شارع)؛ مانند آنكه مكلّف شك كند در اينكه اين مايع، شراب است يا سركه؛ يا شك كند در اينكه اين مايع دارويى است كه نوشيدن آن بر وى واجب است، يا چيزى ديگر است كه نوشيدنش برايش حلال مىباشد. اوّلى، شبهه موضوعى تحريمى و دومى، شبهه موضوعى وجوبى است. نقل است كه همگان بر جريان برائت در چنين مواردى، اتفاقنظر دارند، و براى اثبات برائت در
بدليل البراءة العقلية و هو «قبح العقاب بلا بيان» و لكن في دلالته نظر، لأنّ بيان الحكم قد حصل و وصل من الشارع كما هو المفروض، و إنما الاشتباه في أمور خارجية موضوعية، و ليس بيانها من وظيفة الشارع.
و استدلّ عليها ايضا بأدلة البراءة الشرعية و هي حديث الرّفع و غيره. و لعلّ في حديث الرّفع دلالة، لأنّ قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفع عن أمتي كذا و كذا ... و ما لا يعلمون، يشمل الحكم الّذى لا يعلمونه لكلّي تدخين التبغ مثلا في الشبهة الحكميّة التحريميّة، و يشمل حكم كلي الدّعاء عند رؤية الهلال مثلا في الشبهة الحكمية الوجوبية، و يشمل ظاهرا الحكم الذي لا يعلمونه للفرد المشتبه انه خمر او خلّ، و الفرد المشتبه انه من الدواء الواجب الشّرب او المحلّل الشّرب في الشبهات الموضوعية.
و تدلّ ايضا على البراءة في خصوص الشّبهة الموضوعية التحريمية الأخبار الثلاثة التي ذكرناها في آخر أدلة البراءة.
منها صحيحة عبد اللّه بن سنان عن الصادق عليه السّلام قال: «كلّ شيء يكون فيه حلال و حرام فهو حلال لك حتى تعرف الحرام منه بعينه فتدعه».
و منها صحيحة عبد اللّه بن سليمان عن الباقر عليه السّلام التي يقول في آخرها:
«سأخبرك عن الجبن و غيره: كلّ ما كان فيه حلال و حرام فهو لك حلال حتى تعرف الحرام بعينه فتدعه».
و هذه الإخبار و إن كان ظاهرها ما لو كان الموضوع نوعا خاصا معنونا بعنوان خاص مثل الجبن، و كان بعض افراده محرّمة و هي ما يوضع فيه الميتة،
آن، به دليل برائت عقلى- يعنى قبح عقاب بدون بيان- استدلال شده است، اما (به نظر ما) دلالت اين دليل، تامّ نيست، زيرا در محلّ بحث، فرض آن است كه حكم از سوى شارع بيان شده و به دست مكلّف رسيده است، و شك و شبهه در امور خارجى و مربوط به موضوع حكم است (نه خود حكم شرعى)، كه بيان آن، وظيفه شارع نيست.
به ادله برائت شرعى- حديث رفع و ديگر ادله- نيز در اينجا استدلال شده است.
شايد حديث رفع بر برائت در شبهه موضوعى، دلالتى داشته باشد، زيرا سخن پيامبر (ص)- كه از امّت، امورى برداشته شده، از جمله «آنچه نمىدانند»- هم شامل جايى مىشود كه حكم كلّى مثلا دود كردن تنباكو را نمىدانند- در شبهه حكمى تحريمى- و هم شامل جايى مىگردد كه حكم كلىّ مثلا دعا هنگام ديدن هلال ماه را نمىدانند- در شبهه حكمى وجوبى- و هم ظاهرا حكمى را شامل مىشود كه ندانستن آن به جهت مشتبه بودن اين فرد است كه مثلا شراب است يا سركه؛ يا دارويى است كه نوشيدن آن واجب است يا شربتى است كه نوشيدن آن حلال است، در شبهات موضوعى.
همچنين روايتهاى سهگانهاى كه در پايان ادله برائت آورديم، بر برائت در خصوص شبهه موضوعى تحريمى دلالت دارد:
از جمله، صحيحه عبد اللّه بن سنان از امام صادق (ع)؛ فرمود: «هرچه در آن، حلال و حرام باشد همواره برايت حلال است تا زمانى كه حرام از آن را بعينه بشناسى، پس آن را ترك گويى».
و صحيحه عبد اللّه بن سليمان از امام باقر (ع)، كه در پايان آن فرمود: «حكم پنير و غير آن را برايت مىگويم. هرچه در آن حلال و حرام باشد برايت حلال است تا حرام را بعينه بشناسى (و تشخيص دهى)، پس آن را ترك گويى».
اين روايات، هرچند ظاهرش جايى است كه موضوع، نوعى خاص و داراى عنوانى خاص، مانند پنير، باشد كه برخى از افراد آن حرام- و آن پنيرى است كه در آن
و بعضها محلّلة و هي الخالية منها، و شكّ في فرد انه من القسم الحرام او الحلال فيحكم بالحلية حتى يعلم انه من القسم الحرام، و لكن باتحاد المناط يحكم بتسرية الحكم بالحلية الى الجنس الذي له نوعان: نوع محرّم و نوع محلّل، كالمائع الذي نوع منه خمر و نوع خلّ، و شككنا في هذا الفرد انه من أي النوعين.
ثم أنّ في دلالة هذه الاخبار على الاباحة في الشّبهة الموضوعية الوجوبية كما ذكرها بعضهم نظرا لظهورها، بل صراحتها في الشبهة التحريمية خاصة.
تنبيه إنّ الاتفاق الذي نقلناه على اجراء البراءة في الشبهة الوجوبية الموضوعية ينافي ظاهرا ما حكي عن جماعة، بل نقلت الشّهرة عليه، و هو أنّ الذي لا يعلم مقدار ما فاته من الصلوات بحيث تردّد بين الأقلّ و الأكثر يقضي حتى يعلم بالفراغ، يعني يأتي بالأكثر.
و وجه المنافاة: هو أنّ الفرد الزائد على الأقلّ المتيقّن هو من الشّبهة الموضوعيّة الوجوبيّة التي اتّفقوا على اجراء البراءة فيها فلا يجب الاتيان به و لهم في توجيه ذلك كلام.
و الذي يختلج في ذهني في المقام أنّ الشك بين الأقلّ و الأكثر من الفوائت، إن كان الفوت فيه لأجل نسيان ...
مردار نهاده شود- و برخى حلال- و آن پنير بدون مردار است- مىباشد، و آنگاه در فردى شك مىشود كه آيا از قسم حرام است يا حلال، و سپس به حلال بودنش حكم مىشود تا زمانى كه دانسته شود كه از قسم حرام مىباشد، لكن با اتحاد ملاك و مناط، حكم به حلال بودن، به جنسى كه داراى دو نوع حرام و حلال است سرايت داده مىشود، مانند مايع كه نوعى از آن شراب و نوعى از آن سركه است و ما در اين فرد خاص شك مىكنيم كه از كدامين نوع است.
از طرفى، دلالت اين روايات بر اباحه در شبهه موضوعى وجوبى- كه برخى گفتهاند- تمام نيست، زيرا اين روايات، در خصوص شبهه تحريمى، ظهور، بلكه صراحت دارد.
اتفاقنظرى كه ما بر اجراى برائت در شبهه وجوبى موضوعى نقل كرديم، ظاهرا با آنچه از جمعى حكايت شده، بلكه شهرت برآن نقل شده، ناسازگار است؛ و آن اين كه اگر كسى نداند چه مقدار از نمازهايش فوت شده، به گونهاى كه ميان اقل و اكثر مردد باشد- (مثلا نداند پنج نماز صبح از او فوت شده يا هفت نماز صبح)- نمازهايش را چندان قضا مىكند كه بداند ذمّهاش فارغ شده است؛ يعنى آنكه اكثر را بجاى مىآورد.
وجه ناسازگارى آن است كه: فرد زايد بر مقدار كمتر كه يقينى است، از موارد شبهه موضوعى وجوبى مىباشد كه فقها بر اجراى برائت در آن اتفاقنظر دارند و در نتيجه، بجاى آوردن آن واجب نمىباشد. اصوليان در توجيه اين مطلب (و رفع ناسازگارى ميان دو نظر)، سخنى دارند.
اما آنچه در اين مقام به ذهن من خطور كرده آن است كه هنگام شك ميان اقلّ و اكثر در نمازهاى فوتشده، درصورتىكه فوت شدن نماز به خاطر فراموش كردن
الفريضة و الغفلة عنها مثلا في وقت أدائها، ففي هذا المقام تجري بالنسبة الى الفرد الزائد على المتيقّن قاعدة «الشك بعد خروج الوقت» الّذي لا يعتنى به، و تجري قاعدة البراءة من قضاء الزائد للشك في التكليف، بناء على أنّ القضاء بأمر جديد.
و امّا ان كان الفوت فيه للفريضة عصيانا و تعمّدا، ففي هذا المقام لا تجري قاعدة الشك بعد خروج الوقت، لأنّ موردها و منصرفها ظاهرا هو من شك بعد الوقت انه صلّى في الوقت او تركها لعذر كغفلة و نسيان، لا انه عصى و تركها، فالعاصي اذا لم تجر بالنسبة اليه قاعدة الشك بعد الفراغ، فان قلنا ان القضاء بأمر جديد جرت اصالة البراءة من الزائد في حقّه ظاهرا، لأنه الآن شاك في التكليف بالزائد، و اما التكليف بالأداء فسقط على هذا المبنى بخروج وقته، و العقاب إن كان فيرتفع بالتوبة. و ان قلنا ان القضاء بالأمر الأول جرت فيه قاعدة «الاشتغال اليقيني يستدعي الفراغ اليقيني» لأنه الآن عالم بأنه كلّف بالزائد و شاك في تفريغ ذمّته منه. و لعلّ هذا هو نظر الذين حكموا بالاشتغال في الفوائت، لأنّ فوت الصلوات الكثيرة إنما يكون غالبا بالعصيان و عدم العذر إما بالتّرك لها او التّرك لتصحيحها لا بالنسيان و العذر لأنه فرد قليل.
الخلاصة شك المكلّف في تكليفه اذا كان شبهة تحريمية، بمعنى انه يحتمل حرمة عمل معيّن عليه، كشرب القهوة المتعارفة مثلا، فيما اذا لم يكن منصوصا
نماز واجب و مثلا غفلت از آن در وقت اداى آن باشد، نسبت به فرد زايد بر مقدار يقينى، قاعده «شك پس از خروج از وقت» جارى مىشود، و به چنين شكى اعتنا (و به آن ترتيب اثر داده) نمىشود، و قاعده برائت درباره قضاى مقدار زايد جارى مىگردد، چون بنا بر آنكه قضا به امر جديد باشد، شك در تكليف داريم.
اما درصورتىكه فوت شدن نماز واجب از روى معصيت و عمد باشد، قاعده «شك پس از خروج از وقت»، جارى نخواهد شد، چون ظاهرا مورد و محلّ انصراف اين قاعده كسى است كه پس از وقت، شك مىكند كه آيا نماز را در وقت آن خوانده يا به خاطر عذرى مانند غفلت و فراموشى، آن را نخوانده است، نه آنكه معصيت كرده و نخوانده باشد. و وقتى قاعده شك پس از فراغ، نسبت به شخص معصيتكار جارى نشود، اگر بگوييم قضا به امر جديد است، ظاهرا در حق وى اصالت برائت از مقدار زايد (- نماز صبح) جارى مىگردد، چون او اينك در اينكه به مقدار زايد مكلّف باشد، شك دارد، و تكليف به ادا نيز بنابراين مبنا، بهواسطه گذشتن وقتش ساقط شده است، و اگر هم عقابى باشد با توبه برطرف مىشود. و اگر بگوييم قضا به امر اول است، قاعده «اشتغال يقينى خواهان فراغ يقينى است» در آن جارى مىگردد، زيرا او اينك مىداند كه به مقدار زايد، مكلّف بوده و در اينكه ذمّهاش از آن فارغ شده باشد، شك دارد. و شايد رأى كسانى كه به اشتغال ذمه در نمازهاى فوت شده (و لزوم بجاى آوردن مقدار زايد) فتوا دادهاند، همين باشد (كه شخص از روى معصيت آنها را ترك كرده است)، زيرا فوت شدن نمازهاى فراوان غالبا در اثر معصيت و بدون عذر است، يا به اين صورت كه اصلا آن نمازها را نخوانده و يا آنها را درست نخوانده است، نه به خاطر فراموشى و عذر، چرا كه اين موارد اندك (و استثنايى) است.
شك مكلف در تكليفش، اگر شبهه تحريمى باشد- بدين معنا كه حرمت كار معينى را، مانند نوشيدن قهوه معمولى، احتمال دهد- در جايى كه در شريعت نصّى برآن
عليه في الشريعة، او نصّ عليه، و لكن كان النصّ مجملا، فالأصوليون أجروا فيه البراءة من التحريم، فحكموا بحلّيته بعد الفحص عن الأدلة للحكم و عدم العثور على ما يدلّ على التحريم، و الأخباريون أجروا فيه الاحتياط فحكموا بعدم الاتيان به. فاذا كان في المقام نصّان متعارضان فالحكم هو التخيير بين النصين.
و اذا كانت الشبهة وجوبية، بمعنى انّه يحتمل المكلّف وجوب شيء معيّن عليه، كالدعاء عند رؤية الهلال مثلا، فيما اذا لم يكن منصوصا عليه في الشريعة، او نصّ عليه، و لكن كان النص مجملا، فالأصوليون و الأخباريون أجروا فيه البراءة من التكليف فحكموا بحليّته بعد الفحص ايضا و عدم العثور على دليل. فاذا كان في المقام نصّان متعارضان فالحكم هو التخيير ايضا.
هذا كلّه في الشبهة الحكمية. اما الشّبهة الموضوعية التي كان الشك فيها في موضوع الحكم بعد العلم بنفس الحكم، سواء كانت الشبهة تحريميّة كما اذا شك المكلف في مائع انه خمر، أو وجوبية، كما اذا شك في دواء انه هو من الدواء الواجب الشّرب عليه أو غيره مما هو غير واجب شربه عليه، فالحكم هو البراءة من وجوب شربه من غير فحص.
تمرينات 1- ما وجه دلالة حديث الرفع على البراءة؟
2- لو شك في حرمة استعمال «التليفون و الراديو» فما الحكم فيهما؟
3- مثل للشبهة الحكمية و الموضوعية بنوعيهما بأمثلة تطبيقية.
نباشد، يا نصّى باشد ولى مجمل باشد، اصوليان در آن برائت از تحريم جارى كردهاند، و پس از فحص و كاوش از ادله حكم و دست نيافتن به دليلى كه بيانگر حرمت باشد، حكم به حلال بودن آن كردهاند؛ ولى اخباريان احتياط را در آن جارى ساختهاند و به ترك آن فتوا دادهاند. و اگر در آن، دو دليل متعارض وجود داشته باشد، حكم آن است كه فقيه ميان دو دليل، مخيّر مىباشد.
و هرگاه شبهه، وجوبى باشد- بدين معنا كه مكلف وجوب كارى خاص را، مانند دعا به هنگام ديدن هلال مثلا، احتمال دهد- در جايى كه در شريعت نصّى برآن نباشد، يا نصّى باشد ولى مجمل باشد، اصوليان و اخباريان در آن برائت از تكليف را جارى ساختهاند و به حلال بودن آن پس از فحص و كاوش و دست نيافتن به دليل، فتوا دادهاند. و اگر در آن، دو نص متعارض باشد، حكم در اينجا نيز تخيير است.
اين همه درباره شبهه حكمى بود، اما شبهه موضوعىاى كه در آن، در موضوع حكم پس از علم به خود حكم، شك مىشود، خواه شبهه تحريمى باشد- مانند هنگامى كه مكلّف در مايعى شك مىكند كه شراب است (يا سركه)- و خواه شبهه وجوبى باشد- مانند هنگامى كه مكلّف در دارويى شك مىكند كه آيا شربتى است كه نوشيدنش بر وى واجب است يا شربتى ديگر است كه نوشيدنش بر او واجب نيست- حكم همان برائت از (حرمت در مورد اول و برائت از) وجوب (در مورد دوم) است بىآنكه فحص و كاوش لازم باشد.
وجه دلالت حديث رفع بر برائت چيست؟
اگر در حرمت استفاده از تلفن و راديو شك شود، حكم آن چيست؟
براى هريك از شبهه حكمى و شبهه موضوعى، با هر دو نوعش، مثالهايى تطبيقى بزنيد.
الاصل الثانى التخيير و هو: فيما علم فيه التكليف الالزاميّ و كان الشك في المكلّف به و لم يمكن فيه الاحتياط لدوران الأمر بين المحذورين كما في دوران الأمر بين الوجوب و الحرمة.
و ذلك امّا لتعارض النّصين، فالوجه فيه التخيير شرعا لأدلّة التخيير بين المتعارضين المطلقة و خصوص ما دلّ على التخيير بين المتعارضين بالأمر و النهي.
و امّا لأجل فقدان النص المعيّن، او اجمال اصل النص، او لاشتباه الأمور الخارجية، فقيل بالبراءة العقلية لأدلة البراءة مثل «قبح العقاب بلا بيان» و نحوه، و قيل بالبراءة الشرعية لأدلّة الحلّ و الاباحة مثل «كلّ شيء لك حلال حتى تعلم انّه حرام» و نحوه، و قيل بالتخيير عقلا مع التوقّف عن الحكم، و هذا هو الأظهر، لأنّ في شمول دليلي البراءة و الاباحة لمثل المقام نظرا، و للزوم المخالفة القطعيّة ...
تخيير در جايى است كه مكلّف به وجود تكليف الزامى علم و در مكلّف به شك دارد و به جهت دوران امر ميان دو محذور، احتياط در آن ممكن نيست؛ مانند دوران امر ميان وجوب و حرمت.
عامل شك ممكن است تعارض دو دليل باشد، كه در اين صورت، مكلّف شرعا مخيّر خواهد بود؛ به خاطر وجود ادله مطلقى كه بيانگر مخيّر بودن مكلّف ميان متعارضين است و ادله خاصى كه بيانگر مخيّر بودن وى ميان دو دليل متعارض است كه يكى امر مىكند و ديگرى نهى.
و نيز ممكن است فقدان دليل معيّن، يا اجمال اصل دليل، و يا مشتبه بودن امور بيرونى باشد، كه در اين موارد، برخى با استناد به ادله (عقلى) برائت- مانند «قبح عقاب بدون بيان»- گفتهاند برائت عقلى جارى مىشود؛ و برخى با استناد به ادله حليّت و اباحه- مثل «هر چيز برايت حلال است تا زمانى كه بدانى حرام است» و مانند آن- گفتهاند برائت شرعى جارى مىشود، و برخى قول به تخيير عقلى با توقف از حكم كردن را برگزيدهاند، و همين ظاهرتر است، زيرا شمول دو دليل برائت و اباحه نسبت به چنين موردى، محلّ اشكال است، و نيز (در صورت اجراى برائت) مخالفت قطعى
الالتزامية للعلم الاجمالي الدائر بين الوجوب و الحرمة، و الأخذ بأحدهما من باب التخيير العقلي موجب للموافقة الاحتمالية و هي لازمة ظاهرا عند عدم امكان الموافقة القطعية.
ثم على ما اخترناه من الأخذ بأحدهما تخييرا لا فرق بين أن يكون الفعل تعبّديا او توصليا، امّا على القول بالاباحة فينبغي أن لا يكون تعبّديا للزوم المخالفة العملية القطعية للمكلّف به اذا جيء بالفعل بلا داعي القربة، بل بعنوان الاباحة.
و قد نقل عن بعضهم تقديم جانب الحرمة في المقام لأجل أنّ دفع المفسدة أولى من جلب المنفعة، و هو ضعيف، لأنّ المصالح و المفاسد المترتّبة على الواجبات و المحرّمات مخفيّة علينا، و لا نعرف المهمّ من الأهمّ، و لا يعلمها إلا علّام الغيوب، فكيف نحكم فيها بأنّ دفع مفسدة هذا الحرام المحتمل أولى من جلب منفعة هذا الواجب المحتمل، و ما الحكم في ذلك إلا تحكّم. أ لا ترى انه لو تردّد دواء بين واجب الاستعمال لتوقّف الحياة عليه، و بين محرّم الاستعمال لاضراره بالصّحة، فانّ الضّرر المترتّب هنا على ترك استعمال الواجب أعظم من الضّرر المترتّب على تناول محرّم الاستعمال، فصار جلب المنفعة هنا أولى من دفع المفسدة، و لكنّ هذا لأجل تجلي المصلحة و المفسدة لنا في المقام، و اما اذا لم نعرف ما يترتّب على الواجب و الحرام من النفع و الضّرر فعلا او تركا فلا يمكن الحكم بأنّ دفع المفسدة أولى و لا العكس. فاتّضح انّ تلك القاعدة لا يمكن الاعتماد عليها في الأمور المحجوبة علينا مصالحها و مفاسدها و درجاتها و شدّتها و ضعفها.
التزامى با علم اجمالى داير ميان وجوب و حرمت لازم مىآيد؛ درحالىكه اگر از باب تخيير عقلى، يك طرف را برگزينيم، با علم اجمالى موافقت احتمالى كردهايم؛ و موافقت احتمالى با علم اجمالى، در صورت عدم امكان موافقت قطعى، ظاهرا امرى لازم است.
بنا بر رأى مختار ما- يعنى اخذ به يك طرف به نحو تخيير- ميان تعبّدى و توصّلى بودن فعل، فرقى نخواهد بود؛ اما بنا بر قول به اباحه، شايسته است كه فعل (مشكوك الحكم) تعبّدى نباشد؛ زيرا در اين صورت اگر مكلّف آن را بدون قصد قربت و به عنوان اباحه بجاى آورد، مخالفت قطعى لازم خواهد آمد.
از برخى اصوليان نقل شده كه در اين مقام، با استناد به اولويّت دفع مفسده بر جلب منفعت، جانب حرمت را مقدّم داشتهاند؛ اما اين قول، ضعيف است؛ زيرا مصالح و مفاسد مترتب بر تكاليف واجب و حرام بر ما پوشيده است، و ما نمىدانيم كدام مهم و كدام مهمتر است، آن را جز (خداى) داناى غيب نمىداند، پس چگونه حكم كنيم كه دفع كردن مفسده اين حرام احتمالى بر به دست آوردن منفعت اين واجب احتمالى اولويّت دارد، و چنين داورى بىمنطق و دليل خواهد بود. مگر نمىبينى كه اگر دارويى مردّد باشد ميان آنچه به سبب توقف داشتن حيات فرد برآن، مصرف كردنش واجب است و آنچه به سبب زيان رساندنش به سلامت فرد، مصرف كردنش حرام است، زيانى كه در اينجا بر «ترك واجب» (- مصرف نكردن دارو) مترتب مىشود به مراتب از زيان مترتب بر «ارتكاب حرام» (- مصرف كردن دارو) بيشتر است، و بنابراين، در اينجا به دست آوردن منفعت بر دفع مفسده اولويت مىيابد، اما اين به جهت آن است كه در اينجا مصلحت و مفسده براى ما آشكار است، ولى آنجا كه نمىدانيم بر فعل و ترك واجب و حرام، چه سود و زيانى مترتب مىگردد، اين امكان برايمان فراهم نخواهد بود كه حكم كنيم به اينكه دفع مفسده اولويّت دارد و نه عكس آن. از اينجا روشن مىشود كه در امورى كه مصالح و مفاسد و درجه و شدت و ضعف آن بر ما نامعلوم است، برآن قاعده نمىتوان تكيه زد.
ملاحظة اذا احتمل أهمية أحد الحكمين فيمكن القول بعدم تعيّن ذلك الأهم، لأن أهميّته لا تجعله أقرب الى الواقع، و ليس هذا من باب تزاحم الواجبين مثل انقاذ أحد الغريقين مع عدم التمكّن من انقاذ الآخر حتى يجب فيه الأخذ بالأهمّ، لأنّ ملاك الوجوب في كليهما محقق في باب التزاحم، إلا أنه لا يمكن الجمع بينهما، فاذا كان أحدهما أهمّ كما اذا كان أحد الغريقين وليّا من أولياء اللّه قدّم انقاذه على غير الولي، و هذا بخلاف هذا المقام فانّ الملاك فيه واحد مردّد بين الحكمين و الاحتمال فيهما سواء، و لكن مع ذلك قد يرجّح العقلاء جانب الأهم هنا كما في مثال الدّواء المحتمل توقّف الحياة عليه، و ذلك لانكشاف جهة المصلحة للواجب المحتمل و المفسدة للحرام المحتمل في المثال و نحوه.
و هل التخيير في هذا الباب بدوي او استمراري؟ وجهان بل قولان، الأقرب الأول، لأن المكلّف اذا اختار في الزمان الثاني غير ما اختاره أولا، كان فيه مخالفة قطعية، و ان كان في حرمة مثلها، لأنها في زمانين نظر.
و هذا التخيير إنما هو في الموضوع الواحد، اما اذا تعدّد الموضوع كما اذا حلف على وطء إحدى زوجتيه و ترك وطء الأخرى في ليلة معيّنة و اشتبهتا، فهو و إن كان كلّ واحدة منهما مردّدة بين وجوب
هرگاه اهميّت يكى از دو حكم را احتمال دهيم، مىتوان گفت آن فعل اهمّ، (صرفا به جهت احتمال اهميّت آن) تعيّن نمىيابد، زيرا مهمتر بودنش آن را به واقع نزديكتر نمىسازد؛ و اين- برخلاف نجات دادن يكى از دو نفرى كه در حال غرق شدن هستند با عدم قدرت بر نجات دادن ديگرى- از باب تزاحم دو واجب نيست، تا اخذ به اهمّ در آن واجب باشد، زيرا در باب تزاحم، ملاك وجوب در هر دو هست، جز آنكه جمع ميان آن دو (براى مكلّف) ممكن نيست. پس هرگاه يكى از آنها مهمتر باشد- مانند آنكه يكى از دو نفر در حال غرق شدن، ولىّ خدا باشد- نجات دادنش بر ديگرى كه ولىّ خدا نيست، اولويّت مىيابد؛ برخلاف مقام ما، كه تنها يك ملاك در آن هست كه ميان دو حكم مردّد مىباشد و احتمال هر دو مساوى است. با اين همه، گاهى عقلا در اينجا نيز جانب اهمّ را ترجيح مىدهند، چنانكه در مثال دارويى كه احتمال مىرود حيات فرد وابسته به آن باشد، چنين است، و اين به خاطر آن است كه جهت مصلحت واجب احتمالى و جهت مفسده حرام احتمالى در آن مثال و موارد مانند آن، معلوم و روشن است.
حال، آيا تخيير در اين باب، ابتدايى است يا استمرارى؟ دو وجه بلكه دو قول وجود دارد، كه اوّلى (- ابتدايى بودن تخيير) به صواب نزديكتر است، زيرا مكلّف هرگاه در زمان دوم، طرف ديگر را- غير آنچه ابتدا برگزيده بود- انتخاب كند، مخالفت قطعى (با علم اجمالى) خواهد كرد، هرچند حرمت چنين مخالفت قطعىاى، به دليل وقوع آن در دو زمان، محلّ اشكال است.
اين تخيير در موضوع واحد است، اما هرگاه موضوع متعدد شود، مانند هنگامى كه شخص قسم مىخورد در يك شب معين، با يكى از دو همسرش نزديكى كند و با ديگرى نزديكى نكند و آنگاه همسرانش مشتبه شوند (و نداند با كدام بايد نزديكى كند و با كدام نبايد)؛ در اين فرض، هرچند هركدام از دو همسر، ميان وجوب و
الوطي و حرمته و يلزمه التخيير عقلا، لكن لا يمكنه اختيار الفعل في كليهما او الترك كذلك، لأنّ فيه مخالفة قطعية للعلم الاجمالي الثالث، و هو وجوب وطي إحداهما و ترك الأخرى، بل يلزمه وطي إحداهما و ترك وطي الأخرى.
و هذا يكون من باب الشكّ بين الواجب و الحرام المحقّقين في شيئين اشتبه أحدهما بالآخر، الذي حكموا فيه بوجوب الموافقة الاحتمالية، لأن الموافقة القطعية في الجانبين غير ممكنة، و الموافقة القطعية من جانب واحد تستلزم المخالفة القطعية من الجانب الآخر. و لكن في هذا الباب اذا علم المكلّف بأهمية أحد الجانبين فالظاهر لزوم تقديمه، و المخالفة القطعية في الجانب الذي هو غير المهم غير ضائرة حينئذ. مثلا: لو علمنا بوجوب انقاذ وليّ معيّن و حرمة انقاذ شقي معيّن و اشتبها مع امكان انقاذهما فيلزم انقاذهما معا، لأهمية انقاذ الولي و لو استلزم انقاذ الشّقي.
الخلاصة اذا علم التكليف الالزامي و كان الشك في المكلّف به و لم يمكن فيه الاحتياط لدوران الأمر بين المحذورين و كان منشأ الشكّ تعارض النصين، فالوجه فيه التخيير شرعا، او فقدان النّص، او اجماله، او اشتباه الأمور الخارجية، فالوجه فيه التخيير عقلا، ...
حرمت نزديكى با وى مردد است، و به حكم عقل، تخيير بر شوهر لازم است، اما او نمىتواند نزديكى با هر دو يا ترك نزديكى با هر دو را برگزيند، چون در اين صورت، با علم اجمالى سومى- كه عبارت است از وجوب نزديكى با يكى و ترك نزديكى با ديگرى- مخالفت كرده است؛ بلكه بر او لازم است كه با يكى از همسرانش نزديكى كند و با ديگرى نزديكى نكند.
و اين از باب شك ميان واجب و حرام محقق در دو چيزى است كه يكى با ديگرى مشتبه شده است، كه اصوليان در آن به وجوب موافقت احتمالى فتوا دادهاند، چون موافقت قطعى در هر دو طرف (وجوب و حرمت) ممكن نيست، و موافقت قطعى در يك طرف، (مثلا در طرف وجوب، به اينكه با هر دو نزديكى كند)، مستلزم مخالفت قطعى با طرف ديگر (مثلا حرمت) خواهد بود؛ (زيرا اگر با هر دو نزديكى كند، مسلما با همسرى كه قسم خورده بود با وى در آن شب نزديكى نكند، نزديكى كرده است). اما در اين مسئله، هرگاه مكلّف اهميّت يك طرف را بداند، ظاهرا مقدم داشتن آن طرف لازم خواهد بود، و مخالفت قطعى در طرف ديگر، كه غير مهم است، اشكالى پديد نمىآورد. مثلا: هرگاه وجوب نجات دادن ولىّ معيّنى، و نيز حرمت نجات دادن انسان شقاوتمند معينى از غرق شدن، معلوم باشد، و آن دو باهم مشتبه شوند، و بتوان هر دو را نجات داد، نجات دادن هر دوى آنها باهم واجب خواهد بود، به دليل اهميّت انقاذ ولىّ خدا، هرچند مستلزم انقاذ فردى شقاوتمند باشد.
هرگاه تكليف الزامى، معلوم و مكلف به، مشكوك باشد و به جهت دوران امر ميان محذورين، احتياط ممكن نباشد درصورتىكه منشأ شك، تعارض دو دليل باشد، قول موجّه در آن، تخيير شرعى است، و درصورتىكه منشأ شك، فقدان دليل، يا اجمال دليل و يا مشتبه شدن امور خارجى باشد، قول موجّه در آن، تخيير عقلى است،
سواء كان الفعل تعبّديا او توصّليا، و ذلك اذا كان الموضوع واحدا، اما اذا علم بوجوب شيء و بحرمة آخر و اشتبها، فلا يجوز فعلهما معا و لا تركهما معا للزوم المخالفة القطعية، بل يفعل واحدا معيّنا و يترك الآخر لوجوب الموافقة الاحتمالية حينئذ. نعم، لو علم أهميّة الواجب فعلهما، او الحرام تركهما.
تمرينات 1- هل يقدم جانب الحرمة في باب دوران الأمر بينها و بين الوجوب؟ و متى يقدم أهم الحكمين فيه؟ و ما الفرق بين هذا الباب و باب تزاحم الواجبين؟
2- التخيير هنا بدوي او استمراري و لما ذا؟
3- اذا اشتبه واجب في موضوع بحرام في آخر فما الحكم فيهما؟
4- لو اشتبه ولي غريق يجب انقاذه بشقي يحرم انقاذه، فما التكليف؟
خواه فعل، تعبّدى باشد و خواه توصّلى. و اين هنگامى است كه موضوع يكى باشد، اما اگر مكلّف به وجوب يك شىء و حرمت شىء ديگر علم داشته باشد و آن دو باهم مشتبه شوند، مكلّف نمىتواند هر دو را باهم انجام دهد و يا هر دو را باهم ترك گويد، چرا كه مخالفت قطعى لازم مىآيد؛ بلكه يك طرف معيّن را بجاى مىآورد و طرف ديگر را ترك مىكند؛ چون در اين فرض، موافقت احتمالى واجب است. آرى، اگر بداند كه واجب داراى اهميت است، دو طرف را انجام مىدهد، و يا اگر بداند طرف حرام، اهميت دارد، دو طرف را ترك مىكند.
آيا در دوران امر ميان حرمت و وجوب، جانب حرمت مقدم مىشود؟ چه هنگام حكم مهمتر در آن مقدم مىگردد؟ اين باب چه تفاوتى با باب تزاحم دارد؟
تخيير در اينجا ابتدايى است يا استمرارى؟ چرا؟
هرگاه واجب در موضوعى با حرام در موضوعى ديگر مشتبه شود، در آنها حكم چيست؟
اگر يك ولىّ كه نجاتش واجب است با يك شقىّ كه نجاتش حرام است، هر دو در حال غرق شدن باشند و ندانيم كدام ولىّ است و كدام شقىّ، چه بايد كرد؟
الاصل الثالث الاحتياط من الأصول الأربعة الّتي ذكرناها في أوّل بحث الشك هو ما علم فيه التكليف الالزاميّ، و لكن كان الشكّ في المكلّف به و أمكن فيه الاحتياط و هو مورد اصالة الاحتياط في الجملة. و الشبهة هاهنا إمّا أن تكون موضوعيّة او حكميّة، و كلّ منهما إما أن تكون الشبهة فيه تحريمية او وجوبية، فها هنا أربعة أقسام:
القسم الاول الشبهة الموضوعية التحريمية و هي نوعان: محصورة و غير محصورة.
النوع الاول: الشبهة المحصورة و هي كما لو اشتبه اناء ان أحدهما نجس و الآخر طاهر،
از جمله اصول چهارگانهاى كه آن را در آغاز بحث شك بيان كرديم، جايى است كه تكليف الزامى در آن معلوم اما مكلف به، مشكوك است و احتياط در آن ممكن مىباشد. در چنين موردى، فىالجمله اصالت احتياط جريان مىيابد. شبهه در اينجا يا موضوعى است و يا حكمى، و شبهه در هريك از اين دو، يا تحريمى است و يا وجوبى. بنابراين چهار قسم مطرح است.
شبهه موضوعى حكمى وجوبى تحريمى وجوبى تحريمى 4 محصوره غير محصوره
و آن بر دو نوع است محصوره و غير محصوره.
و آن در جايى است كه دو ظرف، كه يكى پاك و ديگرى نجس است، باهم اشتباه
فعندنا في المقام علم اجماليّ بوجود نجس مردّد بين الاناءين، فهل هذا العلم الاجماليّ منجّز للتكليف فيحرم استعمال ذلك النجس على كلّ حال و لو لم نعلم به تفصيلا؟ او تجري في كلّ من الطرفين الأصول مثل اصالتي الطّهارة و البراءة؟ او تجري في أحدهما دون الآخر لحصول التعارض بجريانها في الطرفين؟ وجوه، و الأشهر الأظهر هو الأوّل، فتحرم مخالفة هذا العلم الاجماليّ، فلا يجوز عقلا استعمال الاناءين معا، لأنّه طرح للحرام المنهيّ عنه شرعا. فانّ تردّده بين شيئين لا يوجب رفع حرمته، و هذا واضح عند عرف العقلاء. فلو نهى المولى عبده عن صرف ماله فاختلط او اشتبه مال المولى بمال غيره المباح فصرفهما العبد جميعا، عد عاصيا و ذمّه العقلاء و لا يقبح عندهم عقابه.
و كذلك تجب موافقة هذا العلم الاجمالي بالتكليف فلا يجوز عقلا ارتكاب أحد الطرفين، لأنه بعد ما فرضنا أنّا نعلم بوجود تكليف واقعي، و لكن تردّد موضوعه بين شيئين مثلا لزم اطاعة ذلك التكليف و موافقته، و لا تحصل في المقام إلا بترك الفردين معا، و جريان أصالتي الطهارة و البراءة في كلّ من الطرفين، و ان كانت مسلّمة اقتضاء، بمعنى أنّ دليلهما شامل لكلّ من الطرفين، إذ إنّ كلّ واحد منهما يصدق عليه انّه ممّا لا يعلم حرمته أو لا يعلم نجاسته، و لكنّ العلم الاجماليّ بحرمة أحد الطرفين أو الأطراف أو نجاسته يكون مانعا عن جريانهما في الطرفين، اما جريانهما في طرف واحد
شوند (و ندانيم كدام پاك و كدام نجس است). در چنين موردى، ما علم اجمالى داريم به وجود ظرف نجسى كه ميان دو ظرف مردّد است. آيا اين علم اجمالى منجّز تكليف است و در نتيجه استفاده از آن نجس، در هر حال، حرام مىباشد، هرچند علم تفصيلى به آن نداشته باشيم؟ يا در هريك از طرفين اصولى مانند اصالت طهارت و برائت جارى مىگردد؟ يا، به سبب حصول تعارض در صورت جريان اين اصول در هر دو طرف، فقط در يكى از طرفين جارى مىشود، نه در ديگرى؟ چند وجه در مسئله هست، كه مشهورتر و روشنترين آنها همان وجه اول (- منجّز بودن علم اجمالى و حرمت استفاده از هر دو ظرف) است. ازاينرو، مخالفت با اين علم اجمالى حرام است، و استفاده از هر دو ظرف، عقلا جايز نيست؛ زيرا با اين كار، مرتكب حرامى مىشويم كه شارع از آن نهى كرده است، چرا كه مردّد بودن حرام ميان دو چيز، حرمت آن را برنمىدارد، و اين نزد عرف عقلا روشن است: اگر مولا بندهاش را از مصرف كردن مالش نهى كند، آنگاه مال مولا با مال ديگرى كه مباح است، درآميزد، و سپس بنده همه را خرج كند، نافرمان و گناهكار شمرده مىشود و عقلا او را نكوهش مىكنند، و از نظر ايشان، مجازات كردن وى، قبيح (و نابجا) نيست.
همچنين موافقت كردن با اين علم اجمالى به تكليف، امرى واجب است. پس عقلا جايز نيست كه مكلّف، يكى از دو طرف آن را مرتكب شود؛ زيرا فرض آن است كه ما به وجود تكليف واقعى علم داريم، نهايت اينكه موضوع اين تكليف ميان مثلا دو چيز مردّد است، و در چنين فرضى اطاعت و امتثال كردن آن تكليف و موافقت با آن، لازم مىباشد، و اين موافقت در اينجا جز با ترك هر دو فرد، حاصل نمىگردد، و جريان اصالت طهارت و برائت در هريك از دو طرف، هرچند مقتضى آن وجود دارد- بدين معنا كه دليل آن دو هريك از دو طرف را شامل مىشود، چون بر هركدام از طرفين، صدق مىكند كه از «چيزهايى است كه حرمت و نجاستش معلوم نيست»- اما علم اجمالى به حرمت يا نجاست يكى از دو يا چند طرف، مانع از جريان اين دو اصل در دو طرف مىگردد. اما جريان اين دو اصل در يك طرف خاص (بدون ديگرى)
فترجيح بلا مرجّح. نعم، أصالة الحلّ لا تجري ظاهرا في الطرفين أصلا، لأنّ موردها بمقتضى أخبارها الثلاثة المارّ ذكرها آنفا لا يشمل المقام، لأنه فيما اذا علم بحرمة صنف خاص من نوع خاص و شككنا في فرد معيّن انه من الصنف الحرام أو الصنف الحلال، فتجري فيه أصالة الحلّ كما أوضحناه في محلّه.
دلالة الاخبار في الشبهة المحصورة و انّ في الأخبار ما يدلّ على ما ذكرنا من عدم جواز ارتكاب الطرفين، منها:
1- رواية عمّار الساباطي عن الصادق عليه السّلام، قال: سئل عن رجل معه إناء ان فيهما ماء وقع في أحدهما قذر لا يدري أيّهما هو، و ليس يقدر على ماء غيره، قال عليه السّلام: «يهريقهما و يتيمّم». و هذه، و إن نقل انها ضعيفة السند بجماعة من الفطحية، و لكنّها مشهورة و معتضدة بغيرها.
2- ما روي عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «ما اجتمع الحلال و الحرام إلا غلب الحرام الحلال».
3- الرواية المرسلة: «اترك ما لا بأس به حذرا عمّا به البأس».
4- ما ورد في تكرار الصلاة في الثوبين المشتبهين.
5- ما ورد في وجوب غسل الثّوب من الناحية التي يعلم باصابة بعضها للنجاسة، معلّلا بقوله عليه السّلام: «حتّى يكون على يقين من طهارته».
ترجيح بدون مرجح است. آرى، ظاهرا اصالت حليّت اصلا در هيچيك از دو طرف جارى نمىشود، زيرا به مقتضاى روايات سهگانه پيشگفته، محلّ بحث ما از مورد آن بيرون است، زيرا اصالت حليّت در جايى جارى مىشود كه حرمت يك صنف خاص از نوعى خاص معلوم باشد و آنگاه در فردى معيّن از آن، شك شود كه آيا از صنف حرام است يا از صنف حلال؛ آنگاه در آن فرد، اصالت حلّ جارى مىشود (و حليّت آن نتيجه گرفته مىشود.) چنانكه در جاى خود توضيحش گذشت.
برخى از روايات نيز بيانگر همان چيزى است كه ما گفتيم، يعنى عدم جواز ارتكاب هر دو طرف علم اجمالى:
روايت عمار ساباطى از امام صادق (ع)؛ عمّار گفت: از امام (ع) سؤال شد، مردى است كه دو ظرف آب به همراه دارد كه در يكى از آنها نجاست افتاده و او نمىداند كدام يك است، و جز آن، آب ديگرى ندارد. امام (ع) فرمود: «آبها را مىريزد (و براى نمازش) تيمّم مىسازد». هرچند نقل شده كه اين روايت، به واسطه وجود گروهى از فطحى مذهبان در سلسله سندش، ضعيف است، لكن روايتى است كه شهرت دارد و با ديگر روايات تأييد مىشود.
روايتى كه از پيامبر (ص) نقل شده است: «حلال و حرام باهم جمع نشدند جز آنكه حرام بر حلال غالب آمد».
روايت مرسل: «آنچه را حرمتى ندارد ترك كن مبادا به آنچه حرام است گرفتار آيى».
روايتى كه درباره تكرار نماز در دو لباس مشتبه وارد شده است.
روايتى كه در باب وجوب شستن آن قسمت از لباس كه مىدانيم نجاست به گوشهاى از آن رسيده، وارد شده، و علّت آن را امام (ع) چنين بيان كرده است: «تا يقين بر طهارت آن داشته باشد».
و هناك رواية أخرى تدلّ على القرعة، لا تقوى على معارضة ما سبق إلا اذا اعتضدت بغيرها او بعمل الأصحاب فيعمل بها في موردها.
و امّا ما ربما يستدلّ به من الروايات على جواز ارتكاب أحد الطرفين أو الأطراف فلا دلالة على ذلك.
منها موثّقة سماعة، قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن رجل أصاب مالا من عمّال بني أمية و هو يتصدّق منه و يصل قرابته و يحجّ ليغفر له ما اكتسب و يقول: إن الحسنات يذهبن السيئات. فقال عليه السّلام: «إنّ الخطيئة لا تكفّر الخطيئة و انّ الحسنة تحطّ الخطيئة» ثم قال عليه السّلام: «إن كان خلط الحرام حلالا فاختلطا جميعا فلم يعرف الحرام من الحلال فلا بأس».
و الجواب: أنّ هذه الرواية لا دلالة فيها أبدا على دعواهم، لأنه عليه السّلام أجاب أولا عمّا اذا كان أخذ مال عمّال بني أمية حراما بنظر الآخذ، او كان غير مختلط معه حلال، بل كان كلّه من المظالم، بأنّ الخطيئة لا تكفّر الخطيئة، يعني أنّ هذا المال إذا كان حراما، فصرفه في أيّ جهة حرام أيضا فلا يكفّر به الخطيئة.
ثم بيّن عليه السّلام صورة ما يحلّ أخذ المال منهم فيها و هي ما لو كان مالهم الحرام الذي أخذوه من الناس غصبا مختلطا بمال حلال اختلاطا لا يعرف معه أحدهما من الآخر، ففي هذه الصورة يحلّ الأخذ منهم امّا من باب انّ اليد علامة التملّك او السلطة على التصرّف، او من باب حمل فعل المسلم على الصحّة لاحتمال أن يكون المال المأخوذ منهم هو من ذلك الحلال، او غيرهما من المحامل. و على ذلك تحمل نظائر هذه الرواية مما ورد في حليّة
روايات ديگرى نيز وجود دارد كه بر قرعه دلالت مىكند؛ ولى اين روايات نمىتواند با امور پيشگفته معارضه كند، مگر آنكه با ادله ديگر و يا با عمل اصحاب پشتيبانى شود كه در اين صورت، در آن مورد خاص، به قرعه عمل خواهد شد، (اما اصل كلى در هر حال لزوم احتياط و ترك همه اطراف علم اجمالى است).
اما رواياتى كه گاهى براى اثبات جواز ارتكاب يكى از دو يا چند طرف، به آن استدلال مىشود، دلالتى بر اين مدّعا ندارد.
از آن جمله، روايت سماعه است، كه گفت: از امام صادق (ع) درباره مردى پرسيدم كه مالى را از كارگزاران بنى اميه به دست مىآورد و با آن صدقه مىدهد، صله رحم بجاى مىآورد و حج مىگذارد، تا خداوند آنچه را به دست آورده بر او ببخشايد، و مىگويد: خوبىها، بدىها را از ميان مىبرند. امام (ع) فرمود: «گناه، گناه را نمىپوشاند، و حسنه است كه گناه را مىزدايد».
آنگاه فرمود: «اگر حرام و حلال درآميزند و با يكديگر آميخته گردند چندانكه حرام را از حلال نتوان بازشناخت، اشكالى ندارد».
پاسخ: اين روايت هرگز بر ادعاى ايشان دلالت ندارد، زيرا امام (ع) درباره كسى كه گرفتن مال كارگزاران بنى اميه را حرام مىداند، يا مالى كه حلالى با آن درنياميخته، بلكه همهاش از مظالم (و حرام) مىباشد، فرمودند كه: «گناه، گناه را نمىپوشاند»، يعنى اگر اين مال، حرام باشد، مصرف كردنش در هر راهى نيز حرام خواهد بود، پس گناهى را نمىپوشاند. آنگاه امام (ع) فرضى را بيان مىكند كه گرفتن مال از ايشان حلال باشد، و آن جايى است كه مال حرامى كه ايشان غاصبانه از مردم گرفتهاند، به مالى حلال آميخته باشد بهگونهاى كه نتوان آنها را از هم بازشناخت و تفكيك كرد. در اين صورت، گرفتن مال از ايشان حلال مىباشد، يا از باب اينكه دست، نشانه مالكيّت يا سلطه بر تصرّف است، و يا از باب اينكه فعل مسلمان را بايد بر وجه صحيح آن حمل كرد، چون احتمال دارد مالى كه از ايشان گرفته شده از همان اموال حلال آنان بوده باشد، و يا توجيه مناسب ديگرى. رواياتى مانند اين روايت را كه بيانگر حلال بودن
ما يؤخذ من السلطان الجائر و من عمّال الجور و من السارق، ما لم يعلم بأنّ ما أخذ منهم هو من الحرام المحض. و بقاعدة انّ اليد علامة الملكيّة او السلطة على المال او قاعدة الحمل على الصحّة ينحلّ العلم الاجمالي، و لكن يشكل ذلك بأنّ تلك القاعدتين إما جاريتان في الطرف الآخر من أموالهم الّتي بيدهم ايضا فتتعارض فتتساقط على القول بجريان الأصول مع العلم الاجمالي، او غير جارية في الطرفين لوجود العلم الاجمالي في البين، فالأولى حمل هذه الروايات على خروج بعض الأطراف عن مورد الابتلاء، فانّ بقيّة أموال هؤلاء الّتي هي بأيديهم خارجة عن مورد ابتلاء الآخذ منهم، و في هذه الصورة لا يجب الاجتناب عن الطرف المبتلى به لعدم تنجيز العلم الاجمالي في هذا المقام كما سنبينه.
ايضاح إنّ الأصول التي يكون العلم الاجمالي مانعا من جريانها في أطرافه هي الأصول المنافية لذلك العلم. فلو كان أصل او قاعدة تشخّص أحد طرفي ذلك العلم الاجمالي لا مانع من جريانه، بل به ينحلّ ذلك العلم. كما لو علم المكلّف إجمالا ببطلان صلاة العصر او المغرب بعد إكمال المغرب. فقاعدة الفراغ و إن كانت تقتضي صحة الصلاتين، لكن ينافيها العلم الاجمالي ببطلان إحداهما، و لكن قاعدة الشك بعد الوقت تشخّص صحة صلاة العصر، فتتعيّن
مالى است كه از سلطان ستمگر يا كارگزاران ظلم و يا دزد گرفته مىشود، مادام كه نمىدانيم آنچه از ايشان گرفته شده حرام محض مىباشد، بر همين معنا حمل مىشود و با قاعده يد، و علامت مالكيّت يا سلطه بر مال، يا قاعده حمل بر صحت، علم اجمالى انحلال مىيابد، لكن اين اشكال وجود دارد كه اين دو قاعده يا در طرف ديگر- يعنى اموالى كه در دست آنان باقى است- نيز جارى مىشود، كه در اين صورت تعارض مىكنند و ساقط مىشوند و اين بنا بر قول به جريان اصول با وجود علم اجمالى است؛ و يا به سبب وجود علم اجمالى، در هيچيك از دو طرف جارى نمىشوند. (و در هر حال، نمىتوان گفت اين قواعد در يك طرف جارى مىشوند و در طرف ديگر جارى نمىشوند، بلكه يا در هر دو طرف جارى مىشوند و تعارض مىكنند، و يا در هيچيك از دو طرف جارى نمىشوند). بنابراين، بهتر است اين روايات را ناظر بر موردى بدانيم كه برخى از اطراف علم اجمالى از محلّ ابتلا خارج است؛ زيرا ساير اموال آنان كه در اختيار خودشان مىباشد محلّ ابتلاى كسى كه مالى از ايشان دريافت كرده، نيست. و در اين صورت پرهيز از طرف مورد ابتلا واجب نمىباشد، چرا كه علم اجمالى در چنين جايى (كه برخى از اطراف، خارج از ابتلا مىباشد)، منجّز نخواهد بود كه شرح آن را خواهيم گفت.
اصولى كه علم اجمالى مانع از جريان آن در اطراف خود مىشود، اصول ناسازگار با آن علم اجمالى است. بنابراين، اگر اصل يا قاعدهاى، يكى از طرفين آن علم اجمالى را مشخص سازد، جريانش بلامانع خواهد بود، بلكه بهواسطه آن، علم اجمالى مورد نظر انحلال مىيابد؛ مثل آنجا كه مكلّف پس از اتمام نماز مغرب، اجمالا بداند نماز عصر يا مغرب وى، باطل بوده است. در اينجا، هرچند قاعده فراغ، مقتضى صحيح بودن هر دو نماز است، اما علم اجمالى به بطلان يكى از دو نماز با آن ناسازگار است، اما قاعده شكّ پس از وقت، صحت نماز عصر را مشخص مىسازد و در نتيجه، نماز
المغرب للفساد، و بذلك ينحلّ العلم الاجمالي على الظاهر.
تنبيهات التنبيه الاول: الظاهر انه لا فرق في تنجيز العلم الاجمالي بين أن يكون المشتبهات من حقيقة واحدة او من اكثر، كما لو علم إجمالا نجاسة هذا الاناء او هذا الثّوب، بل لا فرق ايضا على الظّاهر بين أن يكون التكليف واحدا او مردّدا بين اكثر، كما لو دار الأمر بين نجاسة هذا الاناء و بين غصبيّة الآخر، لأنّ المناط في الجميع واحد، و أدلة تنجيز العلم الاجمالي جارية في هذه المقامات كلّها.
نعم، نقل عن الأصحاب انّه لو علم بوقوع نجاسة في باطن إناء ماء او في ظاهره او فيه او في خارجه، لم يمنع من استعمال ذلك الماء، و لعلّ حكمهم بذلك لفرضهم أنّ ظاهر الاناء او خارجه ليس مبتلى به، و في هذه الصورة لا يكون العلم الاجمالي منجّزا للتكليف كما يأتي بيانه، و اذا فرضنا انّ ظاهر الاناء كان موضع ابتلاء فعليّ للمكلّف كباطنه، اشكل الحكم بطهارة الباطن.
التنبيه الثانى: إنّ المكلّف اذا ارتكب بعض أطراف العلم الاجمالي الّذي وجب عليه احتياطا تركها أجمع، و لم يصادف المحرّم الواقعي، فهل يستحقّ أن يعاقب عليه؟ او يكون حكمه حكم المتجرّي فيجري فيه النزاع المتقدّم؟
الظاهر الثاني و لعلّ في بعض الأخبار إشعارا به، كقوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «اتركوا مالا بأس به حذرا عمّا به البأس». و قوله عليه السّلام: «من ارتكب الشّبهات وقع في المحرّمات و هلك من حيث لا يعلم».
مغرب براى فساد متعيّن مىگردد و بدين صورت، برحسب ظاهر، علم اجمالى انحلال مىيابد.
ظاهرا در منجّز بودن علم اجمالى فرقى نيست ميان اينكه اطراف شبهه از يك حقيقت باشند يا از چند حقيقت؛ مانند آنجا كه مكلّف اجمالا بداند اين ظرف و يا اين لباس نجس است؛ بلكه ظاهرا فرقى نمىكند كه تكليف يكى باشد يا ميان چند چيز مردد باشد؛ مانند آنجا كه ميان نجاست اين ظرف يا غصبى بودن ظرف ديگر مردد باشيم، زيرا مناط و ملاك در همه اين موارد، يكى است و ادله منجّز بودن علم اجمالى در همه اين موارد جارى مىباشد. آرى، از اصحاب نقل شده كه اگر مكلّف بداند نجاستى به درون يك ظرف آب يا به سطح بيرونى آن و يا در خارج از آن افتاده، اين علم، مانع از استفاده از آن آب نخواهد بود. شايد اين فتوا به خاطر آن باشد كه ايشان فرض كردهاند سطح بيرونى ظرف يا خارج از آن، محلّ ابتلا نيست، كه در اين صورت، چنانكه بيان خواهد شد، علم اجمالى، منجّز تكليف نيست. و اگر فرض كنيم سطح بيرونى ظرف، مانند درونش، بالفعل محلّ ابتلاى مكلّف مىباشد، حكم به طهارت باطن آن دشوار خواهد بود.
آيا مكلف درصورتىكه برخى از اطراف علم اجمالىاى كه بنا بر احتياط، بايد همه آنها را ترك كند، مرتكب شود و به حرام واقعى برخورد نكند، مستحق عقاب و مجازات مىشود؟ يا حكم متجرّى را دارد و همان نزاع و اختلاف پيشگفته (درباره متجرّى) در اينجا نيز مىآيد؟ ظاهرا دومى صحيح است. و شايد در برخى روايات نيز اشارهاى به اين مطلب باشد، مانند اين سخن پيامبر (ص) كه: «آنچه را حرام نيست ترك كنيد مبادا به آنچه حرام است گرفتار شويد». و اين سخن امام (ع) كه: «هركس شبهات را مرتكب شود در محرّمات مىافتد و از آنجا كه نمىداند، هلاك گردد».
التنبيه الثالث: إنّ العلم الاجماليّ إنما يكون منجّزا للتكليف اذا علمنا بحدوث تكليف معه على كلّ حال. اما اذا لم يحصل لنا علم بتكليف على كلّ حال، فلا يجب الاجتناب عن أطرافه. مثلا، اذا علمنا بوقوع نجاسة في أحد إناءين إجمالا، و لكن كان أحدهما المعيّن نجسا سابقا، لا يحصل لنا علم بحدوث تكليف جديد بالاجتناب، لأن الاناء المعلوم النجاسة لا تزيده النجاسة الجديدة حكما جديدا اذا وقعت فيه، و الآخر وقوع النجاسة فيه مشكوك شكا بدويّا، فتجري فيه اصالة الطهارة.
و هكذا الكلام لو كان أحد الاناءين لا ينفعل بوقوع النجاسة فيه، كما لو كان كرّا.
و كذلك لو كان أحدهما لا يتمكّن المكلّف من ارتكابه او غير مبتلى به، كما اذا كان أحد الاناءين في بيت لا يتفق للمكلّف عادة دخوله و استعماله فيه، لأنّ مثل هذا لا يحسن توجّه التكليف بالنهي عن استعماله، لأنّ المكلّف- على الفرض- غير قادر عادة على استعماله، حتّى يحسن النهي عنه نهيا مطلقا بلا تقييد و تعليق بالقدرة، فاذا كان أحد الاناءين لا يكلّف بالنهي عنه حتى مع العلم تفصيلا بنجاسته، كان الشكّ في الاناء الآخر شكا في التكليف و مرجعه البراءة لا في المكلّف به.
نعم، لو خرج أحد الأطراف عن محلّ الابتلاء او لاقى نجاسة و كرّا فطهر، و لكن بعد حصول العلم الاجمالي لم يتغيّر أثر العلم ظاهرا، لأنه بعد تنجّز التكليف لا أثر لخروج بعض الأطراف عمّا كان عليه، بل
علم اجمالى تنها درصورتى منجّز تكليف است كه با وجود آن، به پيدايش تكليف در هر حال علم داشته باشيم، اما اگر علم به حصول تكليف در هر حال نداشته باشيم، پرهيز از اطراف آن واجب نخواهد بود. براى مثال، هرگاه اجمالا بدانيم نجاستى در يكى از دو ظرف افتاده، ولى يك ظرف معيّن از آنها پيش از اين نيز نجس بوده باشد، در اين صورت، با اين علم اجمالى، علم به پيدايش تكليف تازه به پرهيز و اجتناب براى ما پديد نيامده؛ چون ظرفى كه نجاست آن معلوم بوده، نجاست تازه اگر در آن افتاده باشد، حكم تازهاى برايش نمىآورد، و نسبت به افتادن نجاست در ظرف ديگر، شك ما ابتدايى است، و بنابراين، اصالت طهارت در آن جارى مىشود.
همين سخن در جايى مىآيد كه يكى از دو ظرف، در اثر وقوع نجاست در آن منفعل نگردد (و نجس نشود)، مانند آنجا كه آب آن، كرّ باشد.
همچنين است جايى كه مكلّف قادر به ارتكاب يكى از دو طرف نباشد يا از محلّ ابتلاى او بيرون باشد؛ مانند هنگامى كه يكى از دو ظرف در خانهاى باشد كه مكلّف عادتا وارد آن نمىشود و از آن استفاده نمىكند، چون در چنين موردى متوجّه شدن نهى از استفاده از آن، به وى نيكو نخواهد بود؛ چون بنا بر فرض، وى عادتا قادر بر استفاده از آن نيست، تا نهى از آن به صورت مطلق و بدون مقيد شدن به قدرت، نيكو باشد. پس چون يكى از دو ظرف بهگونهاى است كه حتى با علم تفصيلى به نجاست آن، تكليف به نهى متوجه آن نيست، شك در ظرف ديگر، شك در تكليف خواهد بود كه بازگشتش به برائت است، نه شك در مكلّف به.
آرى، اگر پس از حصول علم اجمالى، يكى از اطراف علم اجمالى از محلّ ابتلا خارج شود و يا نجاستى در آن بيفتد، يا به مقدار كرّ باشد و آنگاه روشن شود (كه چنين بوده)، ظاهرا اثر علم اجمالى تغيير نمىكند؛ زيرا پس از منجّز شدن تكليف، خارج شدن برخى از اطراف آن، از آنچه برآن بوده، اثرى نمىبخشد، بلكه لازم همچنان
يلزم الاجتناب عن الطّرف الآخر، و لدلالة رواية الاهراق عليه، لأنه لو كانت نجاسة أحد الطرفين او تلفه بعد العلم الاجمالي توجب طهارة الآخر، لأمر عليه السّلام في الرواية باهراق أحدهما او تنجيسه أولا ثمّ الوضوء من الآخر، و لما كان حكمه اهراقهما و التيمّم.
التنبيه الرابع: إنّ الملاقي لأحد أطراف الشبهة بحكم الطرفين في وجوب الاجتناب عنه أم لا بل يحكم عليه بالطهارة؟ وجهان بل قولان، و استدلّ للثاني بأن وجوب الاجتناب عن الطرفين عقلا و شرعا إنما هو مقدمة لأجل احراز الاجتناب عن النجس الواقعي و هو لا يستلزم الاجتناب عن ملاقي أحدهما، فانّ نجاسة الملاقي إنما تكون محقّقة اذا لاقى نجسا يقينيا، لا اذا لاقى ما كان وجوب الاجتناب عنه احتياطا لاحراز الواقع، لأنّ مثل هذا تجري فيه اصالة الطهارة بعد ما تتساقط اصالتا الطهارة في الطرفين لأجل العلم الاجمالي بوجود نجس في البين، و هو مشكل، لأنّ الاجتناب المأمور به عن الطرفين لا يصدق مع الصلاة بثوب اصابه ماء من أحد الاناءين، فانّ الاجتناب عرفا عدم الاستعمال و عدم المساورة، بل لعلّ الأمر باهراق الاناءين المشتبهين في الخبر لأجل عدم الابتلاء بمساورتهما، او مساورة أحدهما.
ثم أنّ اصالة الطهارة كيف تجري في الملاقي مع انّه ...
است از طرف ديگر پرهيز شود. دليل ديگر، روايت «اهراق»(1)است كه بر اين مطلب دلالت دارد، زيرا اگر نجاست يكى از طرفين يا تلف شدنش پس از علم اجمالى، سبب طهارت طرف ديگر شود، امام (ع) در آن روايت امر مىكرد كه ابتدا يكى را دور بريزد يا نجس كند و سپس از ظرف ديگر وضو بسازد، نه آنكه حكم كند كه هر دو را دور بريزد و تيمم بسازد.
آيا چيزى كه با يكى از اطراف شبهه برخورد كرده همان حكم طرفين شبهه را دارد و بايد از آن پرهيز شود؟ يا به طهارت آن حكم مىشود؟ دو وجه بلكه دو قول در مسئله وجود دارد. دليل قول دوم (- حكم به طهارت ملاقاتكننده) آن است كه «وجوب عقلى و شرعى پرهيز از دو طرف علم اجمالى براى آن است كه پرهيز از نجس واقعى، احراز و معلوم گردد، و اين مستلزم پرهيز از آنچه با يكى از آنها برخورد كرده، نيست، زيرا نجاست برخوردكننده در صورتى متحقق است كه به يك نجس يقينى برخورد كند، نه هنگامى كه وجوب پرهيز از آن (ملاقاتشونده) از باب احتياط و براى احراز واقع بوده باشد، زيرا اصالت طهارت- پس از آنكه اصالت طهارتها، به خاطر علم اجمالى به وجود نجسى در اين ميان، ساقط شدند- در چنين موردى جارى مىشود». اما استدلال يادشده اشكال دارد، زيرا پرهيز از طرفين كه به آن امر شده، در صورت خواندن نماز در لباسى كه آب يكى از دو ظرف به آن خورده، صدق نمىكند، زيرا اجتناب و پرهيز عرفا عبارت است از عدم استعمال و عدم استفاده، بلكه شايد امام (ع) كه در آن روايت، امر كرد كه آب دو ظرف مشتبه را بريزد، جهتش آن بود كه شخص به استفاده از هر دو يا يكى از آنها، مبتلا نشود.
از طرفى، چگونه اصالت طهارت در برخوردكننده جارى شود با آنكه
1) روايتى كه در آن امام درباره دو ظرفى كه يكى از آنها نجس شده بود، فرمود:« بايد هر دو را دور بريزد و تيمم كند».
متحد مع ملاقاه في الطهارة و النجاسة حقيقة و واقعا و يقينا للسببية و المسببية التي بينهما، و لأجل هذا الترابط و هذا الاتحاد القطعي ينبغي أن يتساويا في الحكم، فكما نحكم على المسبّب بالطهارة اذا حكمنا على السبب بالطهارة- اذا جرى فيه أصلها مع عدم أصل معارض- كذلك ينبغي أن نحكم على المسبّب بلزوم الاجتناب عنه اذا حكمنا على السبب بذلك ايضا عملا بحكم الاتحاد الناشئ من السببية و المسببية، لأنّ حكم العقل و الشرع بوجوب الاجتناب عن السبب و اهراقه يجري في مسبّبه لنفس هذه النسبة التي بينهما و التلازم الموجب لاتحاد حكمهما في الظاهر كما هما في الواقع متحدان، و كيف يحكم في مقام جريان الأصل في السبب، و هو الملاقى، أن المسبّب تابع له في الحكم، و في مقام عدم جريانه فيه بأنّه غير تابع، إذ كما انّ الأصل اذا جرى في السبب يرتفع الشكّ من مسبّبه، كذلك اذا لم يجر الأصل فيه و حكم عليه بوجوب الاجتناب يرتفع الشكّ من مسبّبه، إذ هو تابع له و مساو له حقيقة و واقعا، فينبغي أن يحكم عليه أيضا بالاجتناب لأنّ ما علم حكم سببه علم حكمه، فكيف يجري أصل الطهارة فيه مع أن سببه محكوم بوجوب الاجتناب، و هذا فك بينهما، و الشك الذي في المسبّب و هو الملاقي، و إن كان موجودا، لكنه لا أثر له لعلمنا بحكم سببه و علمنا بالتلازم بينهما، كما انّ الشك موجود فيه ايضا وجدانا حين جريان أصل الطهارة في سببه و هو الملاقى بلا معارض، لكنّه لا أثر له لأنه تابع لسببه في الحكم.
هذا مع انّ العلم الاجماليّ بعد الملاقاة ...
برخوردكننده حقيقتا و واقعا و يقينا در طهارت و نجاست، با برخوردشونده، يكسان است، زيرا ميان آن دو سببيت و مسببيت است، (- نجاست برخوردشونده سبب نجاست برخوردكننده است). و به جهت اين ارتباط و اين اتحاد قطعى، شايسته است كه در حكم نيز برابر باشند. پس همان گونه كه در صورت حكم به طهارت سبب، به طهارت مسبّب نيز حكم مىكنيم- هنگامى كه اصل طهارت در آن جارى شود و اصل معارضى در كار نباشد- شايسته است در صورت حكم به لزوم پرهيز از سبب، در مسبّب نيز همين حكم را جارى سازيم، تا به حكم اتحاد كه از سببيّت و مسببيّت برآمده، عمل كرده باشيم؛ چون حكم عقل و شرع به وجوب پرهيز از سبب و ريختن آن، در خود مسبّب نيز- به جهت همين نسبتى كه ميان آن دو برقرار است، و تلازمى كه موجب يكسانى حكم آنها در ظاهر مىباشد چنانكه در واقع نيز حكمشان يكسان است- جارى مىباشد. راستى، چگونه مىتوان گفت: مسبّب، در مقام جريان اصل در سبب- يعنى ملاقاتشونده- تابع آن است ولى در مقام عدم جريان اصل در سبب، تابع آن نيست؟! چون همان گونه كه اگر اصل در سبب جارى شود، شك در مسبّب برطرف مىشود، اگر اصل در سبب جارى نشود و به وجوب پرهيز از آن حكم شود، باز هم شك از مسبّب برطرف مىگردد، زيرا مسبّب، در حقيقت و واقع، تابع سبب و مساوى با آن است، ازاينرو شايسته است برآن نيز حكم به پرهيز شود، زيرا چيزى كه حكم سببش معلوم باشد حكم خودش نيز معلوم است، پس چگونه اصل طهارت در آن جارى شود با آنكه بر سببش به وجوب پرهيز حكم شده است؟! اين جدا كردن آنها از يكديگر است. و شكى كه در مسبّب- يعنى ملاقاتكننده- هست، هرچند همچنان وجود دارد، ولى اثرى ندارد، چون ما از حكم سبب آن را آگاهيم و مىدانيم ميان آن دو تلازم است، همان گونه كه به هنگام جريان بدون معارض اصل طهارت در سبب- يعنى ملاقاتشونده- به حكم وجدان همچنان در طهارت مسبّب شك داريم، اما اين شك اثرى ندارد، چون مسبّب، در حكم، تابع سبب خود مىباشد.
افزون برآن كه، پس از برخورد، علم اجمالى، در حقيقت و واقع، ميان
يكون بين الملاقي و الملاقى و بين الطرف الآخر حقيقة و واقعا، غاية الأمر أنّ العلم بعد الملاقاة اتّسع أحد طرفيه، و التحاشي عن الاعتراف باتّساعه عجيب.
هذا كلّه اذا قلنا بجريان الأصول في أطراف العلم الاجمالي و تساقطها، اما اذا قلنا بعدم جريانها لأجل العلم كما هو محتمل، فالاشكال في طهارة الملاقي يكون أبين.
و الحاصل: أنّ طهارته مشكلة جدا من حيث الدليل، لأنه غير واضح، و قد تحيّر فيه بعض الفحول، و لكنّ الأكثر ذهبوا اليها. فالمسألة تحتاج الى التأمل التام، و الى تطوّر في التحقيق من جهابذة الفن.
ثم إنّه على هذا لا فرق ظاهرا في الملاقاة بين أن تكون قبل العلم الاجمالي او بعده، و ان فرّق بينهما بعض المحققين و اعترف بنجاسة الملاقي اذا حصلت الملاقاة قبل العلم. كما صرّح بعضهم بأنّ الملاقى اذا كان غير مبتلى به، كان الملاقي هو طرف العلم الاجمالي و يجب الاجتناب عنه. و ليت شعري أيّ دخل للابتلاء بالملاقى و عدمه بطرفيه الملاقي الوجدانية للعلم الاجمالي و عدمها.
فرع هل يجب الحدّ على شارب أحد المشتبهين بالخمر مع عدم اتضاح الحال؟ الظاهر العدم، لأنّ الحدّ يجب على شرب الخمر نفسه عن عمد لا على شرب المشتبه بالخمر، و إن وجب الاجتناب عنه. اما اذا اتّضح أنّ المشروب هو الخمر فيحتمل وجوب الحدّ، و به ...
برخوردكننده و برخوردشونده در يك سو، و طرف ديگر، در سوى ديگر برقرار خواهد بود، نهايت اينكه پس از برخورد، يكى از طرفين علم اجمالى، توسعه يافته است؛ و هراس از اعتراف به توسعه آن، جاى شگفتى دارد.
اين همه، هنگامى است كه ما جريان اصل در اطراف علم اجمالى و تساقط آنها را بپذيريم، اما اگر بگوييم: علم اجمالى، مانع از جريان آن مىگردد- چنانكه احتمالش هست- اشكال در طهارت برخوردكننده روشنتر خواهد بود.
حاصل آنكه: (فتوا به) طهارت برخوردكننده (با يك طرف علم اجمالى) از جهت دليل، جدا دشوار است، چرا كه دليلش روشن نيست و برخى از بزرگان در آن به تحيّر افتادهاند، لكن بيشتر ايشان بدان فتوا دادهاند. بنابراين، مسئله نيازمند دقت و تأمل تامّ، و گسترش تحقيقات از سوى خبرگان اين رشته است.
به نظر مىرسد بنابراين رأى، فرقى نمىكند كه برخورد، پيش از حصول علم اجمالى باشد يا پس از آن باشد؛ هرچند برخى از محققان ميان آن فرق گذاشتهاند و اعتراف كردهاند كه اگر برخورد پيش از حصول علم اجمالى باشد، برخوردكننده نجس مىباشد، چنانكه برخى تصريح كردهاند كه در صورت مبتلا به نبودن برخوردشونده، برخوردكننده، طرف علم اجمالى قرار مىگيرد و پرهيز از آن واجب خواهد بود. اى كاش مىدانستم مبتلا به بودن يا نبودن برخوردشونده در طرف علم اجمالى شدن و نشدن برخوردكننده- كه امرى وجدانى است- چه نقشى دارد.
اگر كسى مايع يكى از دو ظرف را كه مىداند يكى از آنها شراب است، بنوشد و معلوم نگردد كدام است، آيا بر وى حدّ جارى مىشود؟ ظاهرا خير، چون حدّ در جايى است كه شخص از روى عمد، خود شراب را مىنوشد، نه چيزى را كه شبهه شراب بودن آن مىرود، هرچند پرهيز از آن واجب باشد. اما اگر روشن شود كه آنچه نوشيده، شراب بوده، احتمال دارد اجراى حدّ بر وى واجب باشد، و به اين رأى برخى
قطع بعضهم، و لكن درء الحدود بالشبهات ينفي وجوب الحدّ عليه ظاهرا.
و هناك فروع أخر لا يسع هذا المختصر التعرّض لها و محلّها الفقه.
التنبيه الخامس: إنّ الاضطرار الى استعمال بعض الأطراف المعيّن او غير المعيّن قبل العلم الاجمالي او بعده يكون مانعا عن تنجيز العلم للتكليف أم لا؟ أقوال:
منها: أنّ الاضطرار مانع عن تنجيزه في جميع الصور فلا يجب الاجتناب عن الطرف الآخر الذي لم يضطرّ اليه.
و منها: أنّ الاضطرار الى معيّن او الى غير معيّن لا يكون مانعا عن التنجيز اذا حصل بعد العلم الاجمالي. اما اذا كان الاضطرار قبل العلم فيكون مانعا عن تنجيزه اذا كان الى معيّن، و لا يكون مانعا اذا كان الى غير معيّن. و لعلّ هذا هو الأقرب، لأنه اذا حدث الاضطرار بعد تنجيز العلم الاجمالي للتكليف فلا أثر لحدوثه لتنجيز العلم الاجمالي قبله. و اذا حصل الاضطرار قبل العلم بنجاسة أحد الطرفين إجمالا يكون مانعا عن تنجيز العلم إن كان الى معيّن لاحتمال أن يكون النجس واقعا هو هذا المضطرّ الى استعماله و هو مباح الاستعمال للاضطرار اليه، و الطرف الآخر نجاسته مشكوكة شكا بدويا تجري فيه اصالة الطهارة و البراءة، و لكن اذا كان الاضطرار الى غير معيّن لا يكون مانعا عن تنجيز العلم لأجل أنّ رفع الاضطرار لمّا كان يحصل باستعماله أيّ واحد من الطرفين
قطع يافتهاند؛ لكن حدود با شبهات برطرف مىشود و اين قاعده، ظاهرا وجوب حدّ بر چنين كسى را نفى مىكند. در اينجا فروع ديگرى نيز هست كه در اين مختصر، مجال ذكرش نيست و محلّش فقه است.
آيا اضطرار به استفاده از برخى از اطراف معيّن يا غير معيّن، پيش از علم اجمالى يا پس از آن، مانع از منجّز شدن تكليف توسط علم اجمالى مىشود يا نه؟ چند قول در مسئله وجود دارد:
يك قول آن است كه در همه فرضهاى ياد شده اضطرار نمىگذارد علم اجمالى، تكليف را منجّز سازد. ازاينرو، پرهيز از طرف ديگر، كه اضطرارى به استفاده از آن نيست، واجب نمىباشد.
قول ديگر آن است كه درصورتىكه اضطرار پس از علم اجمالى باشد، خواه اضطرار به يك طرف معيّن باشد و خواه غير معيّن، مانع از منجز شدن تكليف توسط علم اجمالى نخواهد بود. اما اگر اضطرار، پيش از علم اجمالى باشد، درصورتىكه اضطرار به يك طرف معيّن باشد، مانع از تنجيز مىباشد، و درصورتىكه اضطرار به يك طرف نامعيّن باشد، مانع از آن نخواهد بود. شايد اين قول، به صواب، نزديكتر باشد، زيرا هرگاه اضطرار پس از منجّز شدن تكليف توسط علم اجمالى پديد آيد، پيدايش آن در تنجيز علم اجمالى كه از پيش صورت گرفته، تأثيرى ندارد. و هرگاه اضطرار، پيش از علم اجمالى به نجاست يكى از طرفين پديد آيد، درصورتىكه اضطرار به يك طرف معيّن باشد، نمىگذارد اين علم اجمالى، تكليف را منجّز سازد، چون احتمال دارد، نجس در واقع همين طرفى باشد كه شخص به استفاده از آن اضطرار يافته، و به خاطر اضطرار، استفاده از آن مباح مىباشد؛ و در نجاست طرف ديگر، شك ابتدايى وجود دارد و اصالت طهارت و برائت در آن جارى مىشود. لكن هرگاه اضطرار به يك طرف غير معيّن باشد، مانع از منجز شدن تكليف توسط علم اجمالى نخواهد بود، زيرا با استفاده از يك طرف، هركدام كه باشد، اضطرار برطرف
لا جرم كان الحكم الواقعي في عالم الانشاء هو رفع الاضطرار باستعمال الطرف الطاهر دون الطرف النجس الواقعي، فاذن لا تمانع واقعا بين الحكم بوجوب اجتناب النّجس و بين وجوب استعمال ما يرفع الضرورة و هو الاناء الآخر الطاهر. غايته انّه لجهل المكلّف بالطاهر من الطرفين أبيح له للضرورة استعمال أيّهما شاء، فالحكم الانشائي باجتناب النجس الواقعي موجود لوجود موضوعه بلا مانع، فاذا علمنا بوجوده يكون منجّزا، غايته انّه لا يمكن الموافقة القطعية فتلزم الموافقة الاحتمالية ظاهرا و هي الاجتناب عن الطرف الآخر. و لكن مع ذلك المسألة غير خالية من الاشكال.
التنبيه السادس: اذا تردّد الحرام بين أمور تدريجية الحصول لا تجتمع زمانا، كما لو نهى المولى عبده عن شيء و تردّد أن يكون زمانه اليوم الأول او الثاني فهل يكون العلم الاجماليّ فيها منجّزا للتكليف؟ أم تجري الأصول في الأول ثمّ في الثاني من الطرفين؟ أم تفصيل بين الموارد؟ وجوه و أقوال، و الذي يقوى في النظر أنّ العقل و إن كان لا يفرق في لزوم امتثال التكليف المردّد بين أن يكون التردّد في أمور دفعية او تدريجية، لأنّ الحرام يجب الانتهاء عنه على أيّ حال، فالعلم الاجماليّ يكون إذن منجّزا للتكليف و لكن ذلك اذا علم المكلّف علما يقينيا ببقائه حيّا الى زمان الطرف الثاني، حتّى يحصل له علم اجماليّ يقينيّ بتكليف مردّد بين الأمرين التدريجيّين، و انّى له بهذا العلم؟ فعلى هذا للمكلّف أن يجري الأصل في الفرد الأول في الزمان الأول، و يختلف هذا الأصل ...
مىشود، و به همين سبب حكم واقعى در عالم انشا، مرتفع ساختن اضطرار با استفاده از طرف پاك است نه طرفى كه در واقع نجس مىباشد. بنابراين، در واقع ميان حكم به وجوب پرهيز از نجس از يك سو، و وجوب استفاده از آنچه ضرورت را مرتفع مىسازد- كه همان ظرف پاك است- از سوى ديگر، ناسازگارى و تنافى وجود ندارد.
نهايت آنكه چون مكلّف نمىداند كدام ظرف، پاك است، به سبب ضرورت، استفاده از هركدام آنها كه بخواهد، برايش مباح مىباشد. بنابراين، حكم انشايى به پرهيز از نجس واقعى موجود است، چون موضوعش وجود دارد، و مانعى از آن در كار نيست.
پس هرگاه به وجود آن علم يابيم، منجز خواهد بود، نهايت آنكه در محلّ بحث، موافقت قطعى امكان ندارد، در نتيجه ظاهرا موافقت احتمالى كه همان پرهيز از طرف ديگر است، لازم خواهد بود.
هرگاه حرام، ميان چند چيز كه به تدريج و در طول زمان پديد مىآيند و در يك زمان جمع نمىشوند، مردّد باشد- مانند آنجا كه مولا بندهاش را از چيزى نهى مىكند، و بنده مردد است كه زمان منع، روز اول است يا روز دوم- آيا علم اجمالى در چنين فرضى، تكليف را منجز مىسازد؟ يا آنكه اصول در طرف اول و سپس در طرف دوم جارى مىشود؟ يا بايد تفصيل داد؟ چند وجه، بلكه چند قول در مسئله وجود دارد. اما آنچه در نظرم قوى مىنمايد آن است كه عقل، هرچند در لزوم امتثال كردن تكليف مردّد فرقى نمىگذارد ميان آنكه تردد در امور دفعى (- همزمان) باشد يا در امور تدريجى- چون در هر حال، بايد از حرام پرهيز كرد- و در نتيجه، علم اجمالى، تكليف را منجز مىسازد، اما اين، درصورتى است كه مكلف، يقينا بداند كه تا فرارسيدن زمان طرف ديگر، زنده مىماند، تا برايش علم اجمالى يقينى به تكليفى كه ميان دو امر تدريجى مردّد است، حاصل گردد. اما چنين چيزى را از كجا بداند؟
بنابراين، مكلّف مىتواند در فرد اول در زمان اول، اصل را جارى سازد و اين اصل،
باختلاف موارده، فربما يكون البراءة كما في المثال السابق، و ربما يكون غيرها.
اما جريان الأصل في الطرف الثاني في الزمان الثاني فمشكل للزوم العلم بالمخالفة القطعيّة للتكليف الواقعي، و لكن جوّزه بعضهم في المقام و له وجه وجيه، لأنّ اجراء أصل البراءة مثلا في الطرف الثاني إنما يكون بعد انتهاء زمان الطرف الأول. و قد مثّل بعضهم لمفروض مقامنا بالمرأة التي نسيت وقت حيضها و ان علمت بالعدد فهي تعلم بتحيضها في هذا الشّهر بثلاثة أيام مثلا. و مثّل ايضا بمن يعلم بحصول معاملة ربويّة له في هذا الشهر. و أورد بعضهم على المثال الأول بأنّ هذه ترجع الى العلامات المنصوبة لها شرعا. و على المثال الثاني بأنّ الشاك بدويّا في حكم معاملة ليس له الاتيان بها فضلا عمّن علم إجمالا ببطلان بعض معاملاته في شهره، لأنه يجب عليه تعلّم أحكامها، و الجاهل غير معذور.
برحسب موارد گوناگون، مختلف مىشود: گاهى اصل برائت است- مانند مثال پيشين- و گاهى غير آن مىباشد.
اما جريان اصل در طرف دوم در زمان دوم دشوار است، زيرا (در صورت جارى ساختن آن) علم به مخالفت قطعى با تكليف واقعى لازم مىآيد، لكن برخى در اينجا آن را جايز دانستهاند؛ و دليل موجّهى براى آن وجود دارد؛ زيرا اجراى مثلا اصل برائت در طرف دوم، پس از سپرى شدن زمان طرف اول است. برخى از اصوليان اين مثال را براى اين مسئله ذكر كردهاند: زنى كه زمان حيض خود را فراموش كرده (به ياد نمىآورد كه چه روزهايى از ماه را حيض مىشده)، ولى تعداد روزهايى را كه در هر ماه حيض مىشود، مىداند، (كه مثلا سه روز از هر ماه را حيض مىشود. حال فرض كنيد كه اول ماه است و او خون ديده است اما نمىداند خون حيض هست يا نيست؟) اين زن علم اجمالى دارد كه سه روز از اين ماه، حيض خواهد بود، (اما اين سه روز كدامين روزهاست؟ در اينجا اگر ماه، سى روز باشد، بيست و هفت احتمال وجود دارد. حال، آيا او مىتواند در هر روز، اصالت عدم حيض را جارى مىكند؟)
مثال ديگرى كه بيان كردهاند آن است كه تاجرى مىداند در ماه آتى، يك معامله ربوى خواهد داشت، (اما نمىداند كدام يك از بيست معاملهاش، ربوى خواهد بود.
آيا او مىتواند در هر معامله، اصل اباحه را جارى كند؟) برخى از اصوليان بر مثال نخست، خرده گرفتهاند كه اين زن به نشانههايى كه شرعا (براى تشخيص خون حيض) براى وى قرار داده شده، رجوع مىكند، (نه آنكه در همه روزها اصل جارى كند). و در مورد مثال دوم نيز گفتهاند: كسى كه در حكم معامله، شك ابتدايى دارد، حق ندارد به آن اقدام كند، چه رسد به كسى كه اجمالا مىداند پارهاى از معاملاتش در اين ماه، باطل است، زيرا بر او واجب است كه احكام معاملات را بياموزد و جاهل، معذور نيست.
ملحوظة: ربما يورد اشكال- على ما قرّرناه من أنّ المكلّف لا يحصل له علم يقينيّ ببقائه حيا الى زمان الطرف الثاني فلا يكون التكليف منجّزا فتجري البراءة منه في الطرف الأول- أنّ المقدمات المسماة بالمفوّتة في بعض الواجبات و هي التي يكون تركها مفوّتا للواجب كمقدمات الحج، مثل المسير و نحوه، كيف تكون واجبة مع أنّ المكلّف لا يعلم فيها ببقائه حيّا الى زمان الواجب، فنقول: إنّ تلك الواجبات ثابتة في الشّرع بلا ريب و لا شك، و الشارع قد أوجب الاتيان بمقدّماتها حين زمان تلك المقدّمات قبل زمان نفس الواجب بلا ريب و لا شك ايضا، و إن لم يعلم المكلّف ببقائه حيّا مستجمعا لتمام شرائط التكليف الى زمان نفس الواجب، و إلا لم يمكن حصول أي واجب من هذا القبيل، بخلاف ما نحن فيه، إذ لا نعلم بأنّ الشارع أوجب علينا الاحتياط بترك كلا الطرفين التدريجيّين المردّد بينهما التكليف، فلذلك نرجع فيها الى قواعد الباب.
النوع الثاني الشبهة غير المحصورة: النوع الثاني من نوعي الشّبهة الموضوعية التحريميّة هي الشبهة غير المحصورة، و قد قيل في تعريفها: «إنها ما لا يسهل عدّ أطرافها مطلقا او في زمن قصير».
و يوهنه: انه ربما يكون ما يسهل عدّه من الشبهة غير المحصورة، كما اذا علمنا بذبح شاة ...
ما گفتيم: مكلّف به زنده ماندنش تا زمان طرف دوم علم يقينى ندارد و ازاينرو، تكليف در حق وى منجّز نمىباشد، در نتيجه اصالت برائت در طرف اول جارى مىشود. بر اين گفته ما، اشكال شده كه: چگونه مقدّمات موسوم به مقدمات مفوّته- مقدمات مفوّته، مقدماتى را گويند كه ترك آنها (در زمان خود) موجب فوت واجب (و عدم امكان اتيان به آن در زمان خودش) مىباشد؛ مانند مقدمات حجّ، مثل طىّ كردن مسافت از خانه تا مكّه و مانند آن- واجب مىباشد با آنكه مكلّف نمىداند كه آيا تا فرارسيدن زمان واجب، زنده مىماند يا نه. در پاسخ به اين اشكال مىگوييم: اين واجبات، بىهيچ شك و ترديدى، در شريعت وجود دارند و شارع نيز بىهيچ شك و ترديدى، بجاى آوردن مقدمات آن را در زمان آن مقدمات و پيش از فرارسيدن زمان خود واجب، واجب ساخته است، هرچند مكلّف نداند كه تا فرارسيدن زمان خود واجب، زنده و واجد همه شرايط تكليف خواهد بود، وگرنه حصول هر واجبى از اين دست، غيرممكن بود، برخلاف محلّ بحث فعلى ما؛ زيرا ما نمىدانيم كه شارع در اينجا احتياط كردن را- كه با ترك كردن هر دو طرف تدريجىيى كه تكليف ميان آنها مردد است، صورت مىپذيرد- بر ما واجب ساخته است. ازاينرو به قواعدى كه در اينباره است، مراجعه مىكنيم.
نوع دوم از دو نوع شبهه موضوعى تحريمى، شبهه غير محصوره است، كه در تعريف آن گفتهاند: «شبههاى است كه شمارش اطراف آن مطلقا و يا در زمانى كوتاه، آسان نيست».
اشكال اين تعريف آن است كه مواردى هست كه شمارش اطراف آن آسان است و درعينحال، شبهه غير محصوره به شمار مىرود، مانند جايى كه مىدانيم گوسفندى
على غير القبلة و تردّد بين ألف شاة عند قصابي بغداد، فالظاهر انه لا يتوقف أحد من شراء اللحم منهم لاعتبارها شبهة غير محصورة مع سهولة عدّ الألف.
و قيل في تعريفها ايضا: «إنها ما لا يضبط المكلّف اطرافها و حدودها».
و قيل: «ما لم يمكن للمكلّف عادة ارتكاب جميع أطرافها».
و يوهنهما: انه لو علمنا بنجاسة إناء لبن مردّد بين أواني سوق كبير يكثر فيه اللبن، فالظاهر انّه يعدّ من غير المحصور، مع انّ أواني السّوق يمكن ضبطها و يمكن أن يذوق الانسان من كلّ واحد منها. نعم، لو أريد بالأخير انه لا يعتاد ارتكاب جميعها لما توجّه عليه هذا الايراد ظاهرا.
و قيل: «إنها ما عدّت أطرافها في العرف غير محصورة».
و قيل: «ما كان احتمال التكليف فيه موهوما». و لعلّ مآلهما الى ارجاع ذلك الى عرف العقلاء، فما كان احتمال الحرام او الضرر فيه عندهم لا يعبأ به عدّ من غير المحصور، و هذا هو الأقرب، لأنّ الشّبهة المحصورة و غير المحصورة غير منضبطة بحد، بل تختلف باختلاف الموارد. و منه يعلم انّه لا عبرة بكثرة الأطراف في كونها غير محصورة اذا كانت الأفراد المحرّمة ايضا كثيرة نسبة الى باقي الأفراد. فلو اشتبهت خمسمائة محرمة بين ألفين، عدّ من المحصور، لأنّ نسبة المحرّم الى المحلّل نسبة الرّبع.
روبهقبله ذبح نشده است و آن گوسفند ميان هزار گوسفندى كه نزد قصابهاى بغداد است، مردد مىباشد. بهنظر مىرسد هيچكس در خريد گوشت از ايشان ترديد نكند، چرا كه شبهه را غير محصوره مىشمارد با آنكه شمارش هزار لاشه گوسفند، به آسانى صورت مىگيرد.
برخى در تعريف آن گفتهاند: «شبههاى است كه مكلّف، اطراف و حدودش را ضبط نمىكند».
و گفتهاند: «شبههاى است كه عادتا براى مكلّف امكان ندارد كه همه اطراف آن را مرتكب شود».
اشكال اين دو تعريف آن است كه در جايى كه ما بدانيم كه ظرف شيرى نجس است و آن ظرف شير ميان ظرفهاى بازار بزرگى كه شير در آن فراوان است، مردد باشد، بهنظر مىرسد كه اين شبهه، غير محصوره شمرده مىشود، با آنكه ضبط ظرفهاى موجود در بازار ممكن است، و انسان مىتواند اندكى از هركدام از آنها را بچشد. آرى، اگر مقصود از تعريف اخير آن باشد كه ارتكاب همه اطراف شبهه متعارف نيست، ظاهرا اين اشكال برآن وارد نباشد.
و گفتهاند: «شبههاى است كه اطراف آن در عرف، غير محصوره به شمار مىآيد».
و گفتهاند: «شبههاى است كه احتمال تكليف در آن موهوم است». شايد بازگشت اين دو تعريف به يك چيز، يعنى رجوع به عرف عقلا، باشد، بدين صورت كه: آنجا كه عقلا به احتمال حرام يا ضرر توجه و اعتنا نمىكنند، غير محصور شمرده مىشود، و اين قول به صواب نزديكتر است، زيرا حدّ شبهه محصوره و غير محصوره مشخص نيست، بلكه در موارد مختلف، گوناگون است. از اينجا دانسته مىشود كه در جايى كه افراد حرام نسبت به ساير افراد فراوان است، كثرت اطراف شبهه، آن را غير محصوره نمىسازد. پس اگر پانصد مورد حرام ميان دو هزار مورد، مشتبه شود، شبهه محصوره به شمار مىرود، زيرا نسبت موارد حرام به موارد حلال، يك چهارم است.
اما الحكم في هذه الشبهة فهو البراءة في بعض أطرافها، لكن لو صادف تمكّن المكلّف صدفة من ارتكاب الجميع لزم الاجتناب عن مقدار الحرام ظاهرا للزوم المخالفة القطعية لحكم الحرام الواقعي بارتكاب الجميع.
و قد استدلّ على البراءة فيها بأمور:
1- الاجماعات المنقولة بكثرة.
2- سيرة العقلاء على عدم الاعتناء بالاحتمال الوهمي الضعيف في مصادفة الحرام الواقعي فكأنّهم يجرون في المقام البراءة.
3- بعض الأخبار الدالّة على امضاء سيرة العقلاء مثل ما عن محاسن البرقي عن أبي الجارود قال: سألت أبا جعفر عليه السّلام عن الجبن فقلت:
اخبرني من رأى انّه يجعل فيه الميتة. فقال: «أ من أجل مكان واحد يجعل فيه الميتة حرم جميع ما في الأرض فما علمت فيه ميتة فلا تأكله، و ما لم تعلم فاشتر و بع و كل، و اللّه إني لأعترض السّوق فأشتري اللحم و السمن و الجبن و اللّه ما أظنّ كلّهم يسمّون، هذه البربر و هذه السودان ... الخ». فانها ظاهرة في أنّ الجبن المردّد بين أن يكون من ذلك المكان الذي يوضع فيه الميتة يقينا او من غيره محكوم بالطهارة و الحلية و البراءة. اما قوله عليه السّلام:
«لا أظنّ كلّهم يسمّون» فانّه و إن كان ظاهرا في بيان حكم الشبهة البدويّة، إلا أنّ الرواية بقرينة صدرها تكون ظاهرة في أنّ مراده عليه السّلام ما هو أعمّ منها و من الشّبهة المقرونة بالعلم الاجمالي.
و قد استدلّ بأدلة أخرى للمقام لا تخلو من اشكال.
اما حكم شبهه غير محصوره، برائت در بعضى از اطراف آن است، لكن اگر اتفاقا مكلّف بتواند همه اطراف شبهه را مرتكب شود، بهنظر مىرسد كه بر وى لازم باشد كه از مقدار حرام، بپرهيزد چون بهواسطه ارتكاب همه اطراف، مخالفت قطعى با حكم حرام واقعى لازم مىآيد.
چند دليل براى برائت در شبهه غير محصوره اقامه شده است:
اجماعهاى منقول فراوان.
سيره عقلا بر عدم توجه به احتمال وهمى و ضعيف در برخورد اتفاقى با حرام واقعى. گويا ايشان در چنين موردى، برائت جارى مىكنند.
برخى روايات كه دلالت مىكند بر امضاى سيره عقلا، مانند روايتى كه از محاسن برقى از ابى الجارود نقل شده است. ابى الجارود گفت: از امام باقر (ع) درباره پنير پرسيدم و گفتم: مرا آگاه ساز اگر كسى بداند كه (مايهاى كه) در آن (مىگذراند از) مردار است، وظيفهاش چيست؟ امام (ع) فرمود: «آيا به خاطر يكجا كه در پنير، مردار مىگذراند، همه آنچه در زمين است حرام مىشود. آنچه را دانستى كه در آن مردار است نخور، و آنچه را ندانستى، بخر، بفروش و بخور. به خدا سوگند، من به بازار مىروم و گوشت و روغن و پنير مىخرم و به خدا گمان ندارم كه همه آنان، (هنگام ذبح حيوان) نام خدا را برند؛ اين بياباننشينها و اين سياهان ...» ظاهر اين روايت آن است كه پنيرى كه معلوم نيست از جايى باشد كه يقينا در آن مردار مىگذارند يا از جايى ديگر، به طهارت و حليّت و برائتش حكم مىشود. اما اينكه امام (ع) فرمود:
«گمان ندارم كه همه آنان (هنگام ذبح حيوان) نام خدا را برند» هرچند در بيان حكم شبهه ابتدايى ظهور دارد، اما به قرينه آغاز روايت، ظاهرش آن است كه مراد امام (ع) اعم از آن بوده و شبهه مقرون به علم اجمالى را نيز فرا مىگيرد.
ادله ديگرى نيز در اين مقام اقامه شده كه خالى از اشكال نيست.
القسم الثانى الشبهة الحكمية التحريمية و هذا القسم هو ثاني أقسام الشك في المكلّف به، و منشأ الشّك إما فقدان النصّ، او إجماله، او تعارضه، مثل ما لو اشتبه الغناء المحرّم بين مفهومين إما لاجمال النص او تعارضه، و أمّا صورة فقدان النص فينذر حصوله، كما لو علمنا بدليل لبيّ حرمة شيء مجمل و تردّد الحرام بين عنوانين، و الحكم في الأولين مثل الحكم في الشبهة الموضوعية التحريمية التي مرّ ذكرها آنفا من الاحتياط بترك جميع الأطراف لتنجيز العلم الاجمالي للتكليف الواقعي. اما الحكم في مورد تعارض النّصين فالتخيير ظاهرا لأجل اخبار التخيير كما مرّ نظيره.
و ليعلم انّ عدم تقسيم هذه الشبهة الى المحصورة و غير المحصورة لعدم وجود الثانية في المقام، إذ ليس عندنا ظاهرا مورد نعلم فيه بالحرمة و نجهل الحرام بحيث يتردّد الحرام بين أمور كثيرة غير محصورة، كما انّ الشكّ بين الأقل و الأكثر لم يذكره الأكثر في هذه الشبهة التحريمية، لأنّ مرجعه الى الشك في أصل التكليف سواء كان الأقلّ متيقن الحرمة و الشك في الأكثر كما لو تردّد حرمة قراءة العزائم على الحائض بين آيات السجدة منها و بين سورها، او كان الأكثر متيقن الحرمة و الشك في الأقل كما لو علم بحرمة قراءة مقدار من القرآن على الحائض و تردّد الحرام بين ما زاد على سبعين آية و بين ما زاد على سبع آيات. فانّ الأقل حينئذ في الأول، و الأكثر في الثاني متيقن الحرمة، و الشك في الآخر شك في التكليف، فهو خارج عن مقامنا هذا.
و بعبارة أخرى، إنّ العلم الاجمالي منحلّ بالعلم التفصيلي في طرف
اين قسم، دومين قسم از اقسام شك در مكلّف به است، و منشأ شك در آن يا فقدان دليل است، يا اجمال آن و يا تعارض آن؛ مثل آنكه غناى حرام، به واسطه اجمال دليل و يا تعارض آن، ميان دو مفهوم مردّد باشد؛ اما صورت فقدان دليل، بهندرت اتفاق مىافتد؛ مانند آنجا كه با دليلى لبّى حرمت چيزى مجمل را بدانيم و حرام ميان دو عنوان مردّد باشد. حكم دو مورد نخست (يعنى آنجا كه منشأ شك، فقدان يا اجمال دليل است) مانند حكم در شبهه موضوعى تحريمى است كه بيانش گذشت، و آن اين كه مكلّف بايد با ترك گفتن همه اطراف علم اجمالى، طريق احتياط را پيش گيرد، چرا كه علم اجمالى، تكليف واقعى را منجّز مىسازد. اما در مورد تعارض دو دليل، حكم ظاهرا تخيير است، به جهت روايات تخيير، چنانكه نظير آن گذشت.
بايد دانست كه دليل تقسيم نكردن اين شبهه، به محصوره و غير محصوره، آن است كه در اين مقام، شبهه غير محصوره وجود ندارد، چون ظاهرا موردى نيست كه ما در آن به حرمت، علم داشته باشيم و حرام را نشناسيم بهگونهاى كه ميان امورى فراوان و غير محصور، مردد باشد، همان گونه كه بيشتر اصوليان شك ميان اقلّ و اكثر را در اين شبهه تحريمى بيان نكردهاند، زيرا بازگشت آن به شك در اصل تكليف است، خواه حرمت اقلّ، يقينى و حرمت اكثر، مشكوك باشد- مانند آنكه حرمت قرائت عزائم بر زن حائض ميان خصوص آيات سجده، و كلّ سورههايى كه در آن آيه سجده است، مردد باشد- يا آنكه حرمت اكثر، يقينى و حرمت اقل، مشكوك باشد، مانند آنكه حرمت قرائت مقدارى از قرآن بر زن حائض معلوم باشد و ندانيم كه آيا خواندن زايد بر هفتاد آيه بر وى حرام است يا خواندن زايد بر هفت آيه. در مثال اول، حرمت اقلّ و در مثال دوم، حرمت اكثر، يقينى است و شك در ديگرى، شك در اصل تكليف است كه از محلّ بحث ما بيرون است.
به ديگر سخن، علم اجمالى بهواسطه علم تفصيلى در يك طرف و شك ابتدايى
و الشك البدوي في الآخر بخلاف الشك بين الأقل و الأكثر في الشّبهة الوجوبية ففيه كلام يأتي.
القسم الثالث و الرابع الشبهة الحكمية الوجوبية و الشبهة الموضوعية الوجوبية و كلّ منهما إما أن يكون التردّد فيه بين متباينين، او بين الأقل و الأكثر الارتباطيين، اما غير الارتباطيين فلا كلام في جريان البراءة في الطرف المشكوك، فهنا أربعة أنواع:
النوع الاول الشبهة الحكمية الوجوبية الدائرة بين متباينين و الحكم فيها كالحكم في الشبهة التحريمية من لزوم الاحتياط، و لكن في التحريمية بترك الجميع و في الوجوبيّة باتيان الجميع، سواء كان منشأ الشك هو إجمال النص، او فقدانه، و الدليل هو الدليل، مثل ما لو علمنا إجمالا بوجوب صلاة عند ظهيرة يوم الجمعة و تردّدت بين صلاة الظهر و بين صلاة الجمعة، و في مورد تعارض النصين يرجع فيه ايضا الى التخيير لأخبار التخيير، و شبهة المحقق الخوانساري و المحقق القمي- رحمة اللّه عليهما- في المقام من قبح التكليف بالمجمل و من تأخير البيان عن وقت الحاجة، ضعيفة، فالعقل يحكم بوجوب الاتيان بالطرفين لتحصيل الواجب المردّد في البين، و في بعض الأخبار دلالة عليه، مثل صحيحة عبد الرحمن، حين سأل أبا الحسن عليه السّلام عن بعض أحكام الصيد في الاحرام فأجابه عليه السّلام ثم قال:
اذا أصبتم بمثل هذا و لم تدروا فعليكم الاحتياط حتى تسألوا و تعلموا.
در طرف ديگر، انحلال مىيابد، برخلاف شك ميان اقل و اكثر در شبهه وجوبى كه در آن سخنى است كه خواهد آمد.
در هركدام از اينها يا ترديد ميان متباينان است و يا ميان اقلّ و اكثر ارتباطى است؛ اما اقل و اكثر غير ارتباطى، روشن است كه در طرف مشكوك برائت جارى مىشود و بحثى ندارد. بنابراين، در اين بحث چهار نوع وجود دارد:
حكم اين نوع، مانند حكم در شبهه تحريمى، لزوم احتياط است، با اين تفاوت كه احتياط در شبهه تحريمى، با ترك همه اطراف علم اجمالى صورت مىپذيرد و در شبهه وجوبى، با بجاى آوردن همه اطراف. و در اين مسئله فرقى نمىكند كه منشأ شك، اجمال دليل باشد يا فقدان دليل. دليل آن نيز همان دليل پيشگفته (در شبهه تحريمى) است. و مثال آن جايى است كه اجمالا مىدانيم نمازى در ظهر روز جمعه واجب است اما نمىدانيم نماز ظهر است يا نماز جمعه. در مورد تعارض دو دليل نيز، به خاطر روايات تخيير، به تخيير رجوع مىكنيم. اما شبهه محقق خوانسارى و محقق قمى (ره) در اينجا- كه عبارت است از قبح تكليف به مجمل و نيز تأخير بيان از وقت حاجت- ضعيف است، زيرا عقل به وجوب بجاى آوردن طرفين براى تحصيل واجبى كه مردد است، حكم مىكند، و برخى از روايات نيز برآن دلالت دارد، مانند صحيحه عبد الرحمن كه از ابا الحسن (ع) درباره برخى احكام شكار كردن در حال احرام پرسيد و ايشان به وى پاسخ داد و آنگاه فرمود: «هرگاه با چنين رويدادى مواجه شديد و حكم آن را ندانستيد، احتياط پيشه كنيد تا بپرسيد و بدانيد».
النوع الثانى الشبهة الموضوعية الوجوبية الدائرة بين متباينين و الحكم فيها كالحكم في الشبهة الموضوعية التحريمية ايضا من لزوم الاحتياط و لكن هنا باتيان كلا الفردين، لعين ذلك الدليل، مثل ما لو تردّدت صلاة فائتة بين صبح و ظهر. بل ما ورد من قضاء ثنائية و ثلاثية و رباعية لمن فاتته إحدى الصلوات الخمس، بتعليل انّ ذلك مفرّغ لذمّته على كلّ حال، دليل على المطلوب ايضا.
ثمّ انّ غالب موارد الشّبهة في المقام هي المحصورة و لو فرض تردّد واجب بين افراد غير محصورة كان الحكم فيه عقلا حرمة المخالفة بترك الجميع، و ان فرض امكان فعل الجميع بلا عسر و لا حرج و لا ضرر لزم ظاهرا. اما اذا لم يمكن ذلك كما هو الغالب في الشبهات غير المحصورة لزم الاتيان بفرد واحد من المحتملات خروجا عن المخالفة القطعيّة. و هل يجب الاتيان بأكثر من فرد مما تيسّر اتيانه من المحتملات؟ وجه وجيه.
النوع الثالث الشبهة الحكمية الوجوبية بين الاقل و الاكثر الارتباطيين مثل أن يكون الشكّ في جزئية شيء لواجب، كجلسة الاستراحة للصلاة، او شرطية شيء له، او يكون الشك بين الجنس و النوع، كالشك في أنّ مطلوب المولى حيوان او انسان، و ذلك لفقدان الدليل ...
حكم اين مورد نيز مانند حكم شبهه موضوعى تحريمى، لزوم احتياط، است، با اين تفاوت كه احتياط در اينجا با بجاى آوردن هر دو فرد صورت مىپذيرد؛ و دليلش نيز همان دليل پيش گفته است، و مثال آن جايى است كه نمازى كه فوت شده ميان نماز صبح و نماز ظهر مردّد باشد. بلكه روايتى نيز در اينجا هست كه بر مطلوب دلالت دارد. در اين روايت درباره كسى كه يكى از نمازهاى پنجگانه وى قضا شده (و نمىداند كدامين آنهاست) حكم شده كه بايد يك نماز دو ركعتى و يك نماز سه ركعتى و يك نماز چهار ركعتى بخواند، و در بيان علّت آن گفته است كه: اين كار ذمه او را در هر حال (از آنچه برعهدهاش هست) فارغ مىسازد.
نكته ديگر آنكه در اينجا بيشتر موارد شبهه، به صورت محصوره است، و اگر فرض شود واجبى ميان افراد غير محصوره مردّد باشد عقلا حكمش حرمت مخالفت با ترك همه اطراف است، و اگر بهگونهاى باشد كه بدون سختى و مشقت و زيان مكلّف بتواند همه اطراف آن را بجاى آورد، ظاهرا لازم است كه چنين كند. اما اگر نتواند چنين كند- چنانكه در شبهات غير محصوره غالبا اينگونه است- بر او لازم است كه براى بيرون آمدن از مخالفت قطعى، يكى از محتملات را بجاى آورد. و بنا بر يك وجه پسنديده، بر او واجب است تا آنجا كه برايش ميسور است، محتملات بيشترى را بجاى آورد.
مكان آنجايى است كه مكلّف در جزء بودن چيزى براى يك واجب- مانند جزء بودن جلسه (- نشست) استراحت (پس از سجده و قبل از ركوع) براى نماز- شك كند، و يا در شرط بودن چيزى براى يك واجب شك كند، و يا در مانع بودن چيزى براى آن ترديد كند، و يا ميان (تعلّق تكليف به) جنس و نوع شك كند، مانند آنكه شك كند در اينكه خواسته مولا، حيوان است يا انسان. منشأ شك نيز يا فقدان دليل
او إجماله و عدم وجود اطلاق او عموم يرجع اليه. و قد اختلفوا في ذلك، و لعل الأكثر ذهبوا الى البراءة من الأكثر، و بعضهم قالوا بالاحتياط باتيان الأكثر. و هناك أقوال بالتفصيل، منها جريان البراءة العقلية دون النقلية، و منها الاحتياط اذا كان التردّد في الأسباب المحصّلة للواجب المعلوم، كالتردّد في بعض أجزاء الوضوء او شرائطه المحصّل للطهارة الواجبة، او كان الواجب معنونا بعنوان او إنما وجب لحصول غرض معلوم و شكّ في حصول العنوان او الغرض بالأقل، كما اذا طلب المولى رفع عطشه و حرارة جوفه و شكّ المكلّف بكفاية الماء غير البارد في رفع عطشه و حرارته أم لا بدّ من احضار الماء البارد، و لعلّ هذا هو الأظهر، لأنّ الواجب في مقام الشك في المحصّل و في حصول العنوان او الغرض معلوم و إنما الشك في حصوله بالأقل، فقاعدة الاشتغال تقتضي الاتيان بالأكثر لتحصيل اليقين بالواجب.
و اما في غير هذه الموارد فيحتمل الاحتياط للعلم الاجمالي بوجوب واجب مردّد بين الأقل و الأكثر، و الأصل عدم فراغ الذمّة بالاتيان بالأقل، فيلزم تفريغها بالاتيان بالأكثر، و لكن في جريان هذا الأصل نظر يأتي في الاستصحاب.
و يحتمل البراءة لأدلة القول بالبراءة في المقام، و هي دعوى انحلال العلم الاجمالي بالعلم التفصيلي ...
است و يا اجمال آن، بىآنكه اطلاق يا عمومى در كار باشد كه (براى رفع شك خود) به آن رجوع (و تمسّك) كند. اصوليان در حكم اين نوع اختلافنظر دارند، و شايد بيشتر ايشان، برائت از مقدار اكثر را پذيرفته باشند، و برخى گفتهاند كه مكلّف بايد با بجاى آوردن مقدار اكثر، طريق احتياط را پيش گيرد. در اينجا اقول ديگرى نيز هست كه در مسئله تفصيل دادهاند، و نمونههايى از آن به شرح زير است:
برائت عقلى جارى مىشود و برائت نقلى جارى نمىشود؛
احتياط لازم است اگر مكلّف در اسباب تحصيلكننده واجب معلوم، مردّد باشد- مثل شك در برخى از اجزاى وضو يا شرايط آنكه تحصيلكننده طهارت واجب است- و يا واجب داراى عنوانى باشد، و يا براى حصول غرضى معلوم واجب شده باشد و در حصول آن عنوان و يا غرض توسط مقدار اقلّ ترديد باشد، مانند هنگامى كه مولا مىخواهد تشنگى و سوز جگرش را برطرف سازد و مكلّف شك كند كه آيا آب غير خنك براى رفع تشنگى و سوز او كفايت مىكند يا بايد آب خنك برايش حاضر آورد. و شايد اين قول، ظاهرتر باشد، زيرا در مقام شك در محصّل و شك در حصول عنوان يا غرض مولا، واجب براى مكلّف معلوم است و شك دارد كه آيا آن واجب با بجاى آوردن مقدار اقلّ، تحقق يافته است يا نه؟ و در چنين موردى، قاعده اشتغال، مقتضى آن است كه مكلّف اكثر را بجاى آورد تا برايش يقين حاصل شود كه واجب را بجاى آورده است.
اما در موارد ديگر، احتمال دارد احتياط لازم باشد، به خاطر علم اجمالى به وجوب واجبى كه ميان اقل و اكثر، مردد است و اصل، آن است كه با بجاى آوردن مقدار اقلّ، ذمه مكلّف فارغ نشده (و از عهده تكليف بيرون نيامده) باشد، و در نتيجه بر وى لازم است كه با بجاى آوردن اكثر، ذمه خويش را فارع سازد. لكن جارى شدن اصل اشتغال در اين مورد، اشكالى دارد كه در بحث استصحاب خواهد آمد.
احتمال هم دارد كه در موارد ديگر، برائت جارى شود، به خاطر ادله قول به برائت در اين مقام، كه عبارت است از اين ادعا كه علم اجمالى منحل مىشود به علم تفصيلى
بالأقل و الشكّ البدوي بالزائد، و يمكن الخدشة فيها بأنّ الأقل مردّد بين كونه واجبا ضمنيا او مستقلا غير ضمني، مع أنّ العلم الاجماليّ إنما هو بواجب مستقل، فكيف ينحلّ به. نعم، اذا كان الواجب من المسمّيات العرفية و صدق عرفا على الأقلّ يكفي الاتيان به و لا يجب الأكثر، إلا أنه يخرج بذلك عن محلّ النزاع لعدم الاجمال حينئذ، مثل أن يقول المولى لعبده: اعمل لي سويقا، و كان السويق يطلق عرفا على خليط من أجزاء ثلاثة، و شكّ العبد في جزء رابع انه من محسناته او من متمّماته.
و الذي يهوّن الخطب في هذه المقامات انّ اكثر الواجبات، و لا سيما العبادات، قد وردت فيها أخبار تبين ماهيّتها فلا مورد فيها للنزاع.
اما اذا تعارض هنا خبران في المشكوك، فالحكم التخيير، لدلالة أخبار التخيير عليه. نعم، اذا كان هناك اطلاق او عموم غيرهما كان العمل على طبقه، و لا تشمله أدلة التخيير حينئذ، لأنّ موردها عدم وجود دليل في المسألة غير الخبرين المتعارضين. و هنا وجد معهما دليل آخر و هو المطلق او العام المفروض وجوده معهما، و لكن اذا عدّ ذلك المطلق مجملا، مثل أن يكون من ألفاظ العبادات بناء على وضعها للصحيح فلا يرجع اليه فانها تكون مجملة اذا شك في أجزائها، فلا أثر حينئذ لاطلاقها، بل الحكم ايضا هو التخيير.
به اقل و شك ابتدايى در مقدار زايد. ممكن است بر اين قول اشكال شود كه اقلّ، معلوم نيست كه آيا واجب ضمنى است و يا واجب مستقل و غير ضمنى، با آنكه مكلّف علم اجمالى به واجب مستقل دارد، پس چگونه اين علم اجمالى با علم تفصيلى به اقل، انحلال مىيابد.
آرى، اگر واجب از عناوين عرفى باشد و آن عنوان، عرفا بر اقلّ صدق كند، بجاى آوردن آن كفايت مىكند و اكثر، واجب نخواهد بود، اما در اين صورت از محلّ نزاع بيرون مىرود، چرا كه در اين هنگام اجمالى وجود ندارد، مثل آنكه مولا به بنده خود بگويد: حليمى براى من فراهم ساز، و عرفا حليم، مخلوطى از سه جزء باشد و بنده در جزء چهارم شك كند كه براى بهتر شدن حليم، از آن استفاده مىشود، يا آنكه بدون آن، حليم نخواهد بود.
آنچه كار را در اين موارد آسان مىكند آن است كه در بيشتر واجبات، بهويژه عبادات، رواياتى وارد شده كه ماهيّت و حقيقت آن را روشن مىسازد و موردى براى نزاع باقى نمىماند.
اما اگر در اينجا در مورد واجب مشكوك، دو روايت تعارض كنند، حكم تخيير است، چون اخبار تخيير برآن دلالت دارد. آرى، اگر جداى از آن دو خبر متعارض، اطلاق و يا عمومى در كار باشد، برطبق آن عمل مىشود و در اين صورت، ادله تخيير آن را شامل نمىگردد، چون آن اخبار در موردى است كه دليلى جز دو روايت متعارض، در مسئله وجود نداشته باشد، و اينجا در كنار دو روايت متعارض، دليلى ديگر در كار است كه همان مطلق يا عامى است كه بنا بر فرض، در كنار دو روايت متعارض قرار دارد. لكن اگر آن دليل مطلق، مجمل به شمار آيد- مثل آنكه از الفاظ عبادات باشد و بگوييم كه الفاظ عبادات براى صحيح وضع شدهاند- ديگر به آن مراجعه نخواهد شد، چون الفاظ عبادات وقتى در اجزايشان شك شود، مجمل خواهند شد، و ديگر اطلاق آن اثرى نخواهد بخشيد، بلكه حكم همچنان تخيير خواهد بود.
النوع الرابع الشبهة الموضوعية الوجوبية بين الاقل و الاكثر الارتباطيين و هذا النوع إن كان الشك فيه من باب الشك في المحصّل للواجب او في تحصيل العنوان المعلوم وجوبه، مثل ما لو كان الواجب هو صوم شهر هلالي متواليا بين هلالين و الشك في كونه ثلاثين او تسعة و عشرين يوما، فالظاهر جريان الاحتياط هنا نظير الشبهة الحكمية لعين ذلك الدليل.
و إن كان الشكّ ليس كذلك، مثل ما لو علمنا بوجوب اكرام مجموع علويي المدينة من حيث المجموع، بحيث لو ترك المكلّف واحدا لم يأت بالمكلّف به، و شكّ في زيد انّه علوي أولا، فيحتمل عدم وجوب اكرامه، لأن التكليف علّق بموضوع العلوي، و المراد منه و إن كان العلوي الواقعي على الظاهر، لأن التكاليف اذا تعلقت بموضوعات خارجية يراد منها الواقعية، لكن الطريق للوصول الى الواقع هو العلم، فما كان مشكوكا فلا يتعلّق به الحكم، و يحتمل وجوب الاكرام لعدم العلم بتحقّق المجموعية إلا باكرامه.
و إن كان الشكّ في المانع، مثل ما لو شكّ في لباس المصلي انه من مأكول اللحم أم لا، فلعلّ الحكم فيه الجواز، لأنّ المنع و إن علّق على ما لا يؤكل لحمه واقعا، و لكن الطريق الى الواقع هو العلم، فالمشكوك لا يتعلّق به المنع عن الصلاة فيه، بل لعلّ اصالة عدم لبس هذا المصلى فعلا غير مأكول اللحم جارية و كافية، اما جريانها ...
شك در اين نوع، اگر از قبيل شك در تحصيلكننده واجب، يا شك در عنوانى باشد كه وجوبش معلوم است- مثل آنجا كه روزه يك ماه قمرى به نحو متوالى در روزهاى ميان دو هلال ماه، واجب باشد و مكلّف شك كند كه آن ماه سى روز است يا بيست و نه روز- ظاهرا در اينجا نيز، همانند شبهه حكمى و به همان دليل، احتياط جارى مىشود.
و اگر شك چنين نباشد، مانند آنجا كه بدانيم اكرام همه علويان شهر، يعنى مجموع آنان، واجب است، بهگونهاى كه اگر مكلّف، يكى از آنان را اكرام نكند، مكلّف به را رأسا نياورده است، (در واقع مكلّف، يك تكليف دارد و آن اكرام همه علويان شهر است، نه آنكه در ازاى هركدام، يك تكليف در كار باشد). حال اگر مكلّف در علوى بودن يا نبودن زيد شك كند، احتمال دارد كه اكرام وى واجب نباشد، چون تكليف به موضوع علوى تعلق گرفته، و مراد از آن، هرچند ظاهرا علوى واقعى است، چون هرگاه تكاليف به موضوعات خارجى تعلّق گيرند مراد از آنها فرد واقعى مىباشد، لكن راه رسيدن به واقع، علم است. بنابراين، حكم به فردى كه مشكوك باشد، تعلق نمىگيرد. از سويى، احتمال دارد اكرام وى واجب باشد، چون علم به تحقق «مجموع» حاصل نمىشود مگر با اكرام زيد (چون مكلّف اگر زيد را اكرام نكند، نمىداند آيا «اكرام مجموع علويان شهر» را بجاى آورده يا نه؟)
و اگر شك، در مانع باشد، مانند آنجا كه مكلّف در لباس نماز خود شك مىكند كه آيا از حيوان مأكول اللحم فراهم شده (تا نماز در آن صحيح باشد) يا نه؟ در اينجا شايد حكم، جواز (نماز خواندن در لباس مشكوك) باشد، زيرا هرچند متعلّق منع، چيزى است كه در واقع غير مأكول اللحم است، اما راه ما به واقع همان علم است.
بنابراين، منع از نماز خواندن در آن، به مورد مشكوك تعلق نمىگيرد، بلكه شايد بتوان گفت اصالت عدم جارى مىشود و كفايت مىكند، و اين اصل اقتضا مىكند كه نمازگزار فعلا لباس مأكول اللحم را بر تن نداشته باشد. و جارى شدن اين اصل بدين
فلأنّ له حالة سابقة و هو عدم اللبس فتستصحب، و اما كفايتها فلأنّ المنع عن لبس غير المأكول هو عبارة عن اشتراط عدم لبسه و هو ثابت بهذا الأصل. نعم، اصالة عدم كون هذا اللباس من غير المأكول غير جارية، لعدم العلم بسبق حالة عدم المأكولية لهذا اللباس حتى تستصحب، هذا و لكن في عدّ الشك في المانع في الشبهة الموضوعية من باب الدّوران بين الأقل و الأكثر توسّع و إنما ذكرته تبعا لبعض الفحول.
تنبيهان التنبيه الاول: اذا شكّ في جزء او شرط انّ جزئيّته او شرطيّته مطلقة حتى في حال عدم التمكّن منه، فلا يجب حينئذ الاتيان بالباقي الخالي من ذلك الجزء او الشرط في تلك الحال، او خاصة بحال التمكّن منه، ففي حالة عدم التمكّن منه يجب الاتيان بالباقي الخالي. فهل هناك أصل يرجع اليه عند هذا الشك؟ وجهان بل قولان، و الأظهر هو القول بالبراءة عن الباقي الخالي، لأنّ التكليف المتيقّن إنما كان بمجموع الأجزاء و الشرائط، فاذا لم يتمكّن المكلّف من بعضها فكأنّه لم يتمكّن من الكلّ بما هو كلّ، فاحتيج الى تكليف جديد بالباقي و الأصل البراءة منه، هذا اذا لم يكن
جهت است كه بر تن نداشتن چنين لباسى حالت سابقه دارد، (مثلا ديروز مكلّف لباس مأكول اللحم بر تن نداشت، و اكنون شك داريم چنين جامهاى را بر تن دارد يا ندارد، پس استصحاب مىكنيم) اما كفايت كردن اين اصل، بدين جهت است كه منع از بر تن داشتن غير مأكول عبارت است از شرط كردن بر تن نداشتن آن، و اين شرط توسط اصل ياد شده ثابت است.
آرى، اصالت غير مأكول بودن اين لباس جارى نمىشود (يعنى نمىتوان گفت:
اصل آن است كه اين لباس، مأكول نباشد)، چون (حالت سابقه ندارد، زيرا) به تقدم حالت عدم مأكول بودن اين لباس، علم نداريم تا آن را استصحاب كنيم. لكن شك در مانع در شبهه موضوعى را از باب دوران ميان اقل و اكثر به شمار آوردن نوعى توسعه در تعبير است و فقط برخى از بزرگان آن را ذكر كردهاند.
هرگاه شك شود كه جزء يا شرطى، مطلقا حتى در حال عدم توانايى برآن، جزء يا شرط مىباشد- كه در اين صورت بجاى آوردن واجب بدون آن جزء يا شرط، در حال عدم توانايى، وجوب نخواهد داشت- يا تنها در حال توانايى برآن، جزء يا شرط مىباشد- كه در اين صورت، در حال عدم توانايى برآن، بجاى آوردن واجب بدون آن، وجوب نخواهد داشت- آيا اصلى وجود دارد كه هنگام شك بدان مراجعه شود؟
دو وجه بلكه دو قول در مسئله هست. قول ظاهرتر آن است كه نسبت به فعل خالى از آن جزء يا شرط، برائت جارى مىشود، زيرا تكليف يقينى به مجموع اجزا و شرايط تعلّق گرفته است، و هرگاه مكلّف نتواند برخى از آنها را فراهم آورد، گويا بر «كلّ از آن جهت كه كلّ است» توانايى ندارد. بنابراين، براى بقيه اجزا و شرايط به تكليف تازهاى نياز است و اصل، برائت از آن تكليف مىباشد. اين در صورتى است كه در دليل آن
في دليل الجزء او الشرط اطلاق يدلّ على الجزئية او الشرطية حتى مع تعذّرهما او قرينة تدل على ذلك، مثل قوله «لا صلاة إلا بفاتحة الكتاب، او إلا بطهور ...» فلعلّ ظاهرها عدم وجوب الصلاة بدونهما، و ايضا اذا لم يكن في دليل المأمور به اطلاق او قرينة يفهم منهما وجوب الباقي، و إلا فمع أحد هذين الاطلاقين او القرينتين فلا مجرى لأصل البراءة لأنّ مع الدلالات اللفظية لا محلّ للشك الذي هو مجرى الأصول العملية، و اذا كان هناك اجماع قدّم على القرينة ايضا. فلو قام اجماع على أنّ غير المتمكّن من الفاتحة يأتى بصلاته خالية عنها طرحت او أوّلت رواية «لا صلاة إلا بفاتحة الكتاب».
هذا كلّه في الأصل الأولي في المقام، و لكن هناك أدلة دلّت على وجوب الباقي فيرتفع ذلك الأصل و هي المعبّر عنها بقاعدة الميسور.
أدلة قاعدة الميسور منها:
1- ما عن غوالي اللآلي عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انه خطب فقال: «إنّ اللّه كتب عليكم الحجّ». فقال رجل: في كلّ عام يا رسول اللّه؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيما قال:
«فاتركوني ما تركتم فانما هلك من كان قبلكم لكثرة سؤالهم و اختلافهم الى أنبيائهم فاذا أمرتكم بشيء فأتوا منه ما استطعتم ... الخ».
2- ما عن الغوالي ايضا عن علي عليه السّلام: «ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه».
جزء و يا شرط، اطلاقى يا قرينهاى نباشد كه بر جزء يا شرط بودن آن حتى در صورت تعذّر (و عدم توانايى برآن) دلالت كند، مانند عبارت «نمازى نيست مگر با فاتحة الكتاب، يا با طهارت ...». شايد ظاهر اين عبارت آن باشد كه نماز بدون فاتحة الكتاب و طهارت، واجب نيست؛ و نيز (جريان اصل برائت، در صورتى است كه) در دليل مأمور به، اطلاق يا قرينهاى نباشد كه از آن، وجوب بجاى آوردن بقيه اجزا و شرايط دانسته شود؛ وگرنه با وجود چنين اطلاق يا قرينهاى، جايى براى جريان اصل برائت نخواهد بود، زيرا با وجود دلالتهاى لفظى، محلّى براى شك، كه مجراى اصول عملى است، باقى نمىماند. و هرگاه اجماعى در كار باشد آن اجماع بر قرينه نيز مقدم مىشود. پس اگر اجماعى قائم شود برآن كه كسى كه نمىتواند فاتحة الكتاب را بخواند، بايد نمازش را بدون آن بخواند، روايت «نمازى نيست مگر به فاتحة الكتاب» كنار گذاشته و يا به تأويل برده مىشود.
اين همه، درباره اصل اوّلى در محلّ بحث است، لكن ادلهاى وجود دارد كه بيانگر وجوب بقيه است، و (با توجه به اين ادله) آن اصل اوّلى كنار مىرود. از اين ادله به قاعده ميسور تعبير مىشود.
از غوالى اللئالى از پيامبر (ص) نقل شده كه آن حضرت روزى خطبه خواند و فرمود: «خداوند بر شما حج را نوشت (و واجب ساخت).» مردى گفت: اى رسول خدا! در هر سال؟ پيامبر (ص) در ضمن پاسخ خود فرمود: «آنچه را نگفتم از من مپرسيد. سبب هلاكت پيشينيان شما آن بود كه فراوان مىپرسيدند و نزد پيامبرشان آمد و شد مىكردند. پس هرگاه شما را به كارى فرمان دادم از آن به مقدارى كه مىتوانيد بجاى آوريد ...».
از غوالى اللئالى از على (ع) نقل است كه فرمود: «آنچه همهاش به دست نمىآيد همهاش ترك نمىشود».
3- قوله عليه السّلام: «الميسور لا يسقط بالمعسور». و قيل انّ ضعف اسنادها مجبور باشتهار التمسّك بها بين الأصحاب، و لكنّ التمسّك بالأولى موهون:
اولا: بظهورها في الاتيان بالمستطاع من الأفراد دون الأجزاء بقرينة موردها و هو الحج. و قرينة قول الرّجل: في كلّ عام يا رسول اللّه.
ثانيا: بأنّ مؤدّاها النهي عن كثرة السؤال عن الأحكام من الأنبياء، و هذا خلاف ما ورد في الكتاب و السنة من الأمر الأكيد بالسؤال و التعلّم منهم بما لا يحصى. قال تعالى: (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)(1).
و اما الرواية الثانية، فانّها ظاهرة في المطلوب، و كذلك الثالثة. و لكن لا بدّ من صدق الميسور لذلك المعسور عرفا، إذ ربّ فاقد أجزاء يعدّ مباينا لجامع الاجزاء، فلا يصدق عليه انه ميسور لذلك المعسور عرفا. مثلا لو أمر المولى عبده بتحضير خوان طعام بعشرة ألوان لجماعة فلم يتمكّن العبد إلا من تحضير ثمانية ألوان من عمدة الطعام، عدّ ذلك ميسورا لتلك العشرة المعسورة بمجموعها، و لكن اذا لم يتمكّن العبد إلا من تحضير ماء و ملح مثلا فلا يعدّ هذا ميسورا لذلك المعسور و لذلك يسقط عنه التكليف بتاتا.
1) سورة النحل: الآية 43.
گفتهاند: ضعف سند اين روايات بهواسطه شهرت تمسّك به آنها در ميان اصحاب، جبران مىشود؛ لكن تمسّك به روايت نخست (به دو دليل) سست است:
اوّلا: به جهت آنكه ظاهر روايت آن است كه مكلّف بايد افرادى (از واجب) را كه مىتواند بجاى آورد، نه اجزايى (از واجب را كه مىتواند)؛ به قرينه آنكه اوّلا: مورد آن، حج است و ثانيا: پرسش آن مرد، اين بود كه «اى رسول خدا! آيا در هر سال (بايد حج بجاى آورد)؟»
ثانيا: مفاد آن روايت، نهى از پرسش زياد از پيامبران درباره احكام است، و اين برخلاف چيزى است كه در كتاب و سنّت آمده كه در موارد عديدهاى، به پرسيدن و فراگرفتن از ايشان امر مؤكد دارد. خداى متعال فرمود: «پس اگر نمىدانيد از اهل ذكر (- آشنايان با كتاب آسمانى) بپرسيد»(1).
اما روايت دوم و سوم، ظهور در مطلوب دارند، لكن بايد عرفا صدق كند كه (كار فاقد جزء يا شرط)، ميسور آن معسور (- واجد همه اجزا و شرايط) است، زيرا گاهى كارى كه برخى اجزا را ندارد، با كارى كه دربردارنده اجزا است، مباين و كاملا جدا به شمار مىآيد، و در اين صورت، عرفا برآن صدق نمىكند كه اين كار، ميسور آن معسور است. مثلا اگر آقا به خدمتگزار خويش امر كند كه براى جماعت ميهمانان، سفرهاى با ده نوع غذا بگستراند، و خدمتگزار جز هشت نوع از غذاهاى اصلى را نتواند فراهم آورد، اين را مىتوان ميسور آن ده نوع غذا كه برايش ميسّر نشد، بشمار آورد، لكن اگر خدمتگزار نتواند جز مثلا آب و نمك چيزى فراهم آورد، اين را نمىتوان «ميسور آن معسور» به حساب آورد و ازاينرو، تكليف به كلّى از وى ساقط مىشود.
1) سوره نحل، آيه 43.
هذا و ربما يرد من الشارع بيان في تحديد بعض الميسورات، كما في الصلاة و الحج و غيرهما، فيقتصر على بيانه.
التنبيه الثاني: لو دار الأمر بين جزئية شيء او شرطيته، و بين مانعيته او قاطعيته، فالظاهر لزوم الاحتياط باتيان العمل بكلا الوجهين، لانّ التكليف معلوم و الاتيان بالمأمور به مقدور، فيلزم فراغ الذّمّة منه بتكراره مرة بذلك الجزء و مرة بتركه. نعم، لو ورد في جزئية ذلك الشيء حديث معتبر، و ورد بمانعيته حديث مكافئ له، فالظاهر حينئذ التخيير بينهما، لأنّ أخبار التخيير شاملة لهذا.
شروط الاحتياط و البراءة اما الاحتياط فهو حسن، لأنه لادراك الواقع المجهول، و لكنّه في العبادات اذا تمكّن المكلف من معرفة الحكم الواقعي او الظاهري المعتبر و لا سيّما اذا استلزم الاحتياط التكرار مشكل، إلا اذا جوّزنا الترديد بالنية، لأنا لم نعهد من الشارع انه أمر في مورد من هذا القبيل بالتكرار، بل بطون الكتب مملوءة بالأمر بالسؤال لتعلّم الأحكام الواقعية. نعم، فيما اذا لم يتمكّن من معرفة الحكم فهو حسن، لأنّ طريق درك الواقع منحصر به، و إن استلزم التكرار. و قد أوضحنا ذلك في مبحث القطع فليراجع.
البته گاهى از سوى شارع بيانى وارد شده كه حدود برخى از ميسورها را مشخص مىسازد، مانند نماز و حج و غير آن، كه در اين صورت، برطبق همان بيان عمل مىشود.
اگر مكلّف شك كند كه چيزى جزء يا شرط واجب است يا آنكه مانع و قطعكننده آن مىباشد، ظاهرا بايد احتياط كند و كار را با هر دو وجه آن بجاى آورد، چون تكليف، معلوم است و بجاى آوردن مأمور به نيز براى مكلّف، مقدور است، پس لازم است كه با تكرار عمل- يكبار همراه آن جزء و يكبار بدون آن- ذمه خويش را (از تكليف يقينى) فارغ سازد. آرى، اگر حديثى معتبر در بيان جزء بودن آن شىء، و نيز حديثى همپايه آن در بيان مانع بودن آن وارد شده باشد، بهنظر مىرسد كه در اين صورت ميان آن دو مخيّر خواهد بود، چرا كه اخبار تخيير، اين مورد را نيز شامل مىشود.
اما احتياط، كارى پسنديده و نيكوست، زيرا براى رسيدن و دريافت واقع نامعلوم صورت مىگيرد؛ اما بايد توجه داشت كه در عبادات، هرگاه مكلّف بتواند حكم واقعى و يا حكم ظاهرى معتبر را بشناسد، بهويژه هنگامى كه احتياط، مستلزم تكرار باشد، احتياط اشكال دارد- مگر آنكه ترديد در قصد و نيّت را جايز بدانيم- به دليل آنكه ما به ياد نداريم كه شارع در چنين موردى به تكرار امر كرده باشد، بلكه كتابهاى (روايى ما) آكنده از امر به پرسيدن براى يادگيرى احكام واقعى است. آرى، در جايى كه مكلّف از شناخت حكم عاجز است، احتياط نيكوست، هرچند مستلزم تكرار باشد، زيرا راه رسيدن و دريافت واقع منحصر به آن مىباشد. ما اين نكته را در بحث قطع روشن ساختيم، بدانجا مراجعه كنيد.
و اما البراءة فلا يشترط في جريانها في الشبهات الموضوعية الفحص عن الواقع، و الظاهر تسالم الأصوليين على ذلك، و السيرة المستمرة عليه، و نقل عليه الاجماع مضافا الى اطلاق أدلّتها. نعم، اشكل بعض الأساطين اشكالا متينا في بعض مواردها، مثل أن تكون مقدمات العلم كلّها حاصلة للمكلّف، سوى الجزء الأخير، كالنظر الى الأفق مثلا فيمن شكّ بدخول الفجر فأكل و هو يريد الصوم، سواء كانت الشبهة موضوعية او حكمية، فجعل مثل هذا لا يعدّ فحصا فهو خارج موضوعا لا حكما. او في الموارد التي يكثر فيها فوات الواجب اذا ترك الفحص في الشبهات الوجوبية، مثل الاستطاعة للحج اذا توقّف معرفتها على مراجعة الدفتر او الصندوق، حيث انّ مثل الحج و الزكاة يتوقّف تأديتها في أول زمان وجوبها على الفحص عن الحساب.
و اما البراءة فى الشبهات الحكميّة فلا اشكال في وجوب الفحص قبلها عن الحكم، و إلا لضاعت الأحكام و أهملت التكاليف، و تدلّ على ذلك بعد الاجماعات المنقولة آيتا التفقّه و سؤال أهل الذكر، و أخبار الحثّ على طلب العلم و التفقه، و أخبار مؤاخذة الجهال، مثل ما روي عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيمن غسل مجدورا أصابته جنابة فكز ...
اما جارى شدن برائت در شبهات موضوعى، مشروط به فحص و كاوش از واقع نيست؛ و ظاهرا اصوليان بر اين مطلب اتفاقنظر دارند، و سيره مستمرّ (متشرعه) برآن قرار گرفته، و برآن اجماع نقل شده است، علاوه بر آنكه ادله برائت، مطلق مىباشد (و با اطلاق خود، صورت عدم فحص را نيز شامل مىشود). آرى، برخى از بزرگان، اشكالى متين در برخى موارد آن ذكر كردهاند (و جريان برائت را در آن موارد، قبل از فحص نپذيرفتهاند)، مثل آنكه همه مقدمات علم، غير از جزء اخير آن، براى مكلّف حاصل باشد- مثلا كسى كه مىخواهد روزه بگيرد و در طلوع فجر شك دارد، به غذا خوردن ادامه مىدهد درحالىكه كافى است سر را بلند كند و به افق بنگرد- خواه شبهه موضوعى باشد و خواه حكمى. اما اين قبيل امور را فحص نمىشمارند، ازاينرو موضوعا، نه حكما، از محل بحث بيرون است. (پس وقتى مىگوييم: «اجراى برائت در اينجا، مشروط به فحص نيست» اين سخن، اساسا امورى از قبيل نگاه كردن به افق را شامل نمىشود، چون به آن فحص گفته نمىشود، نه آنكه شامل آن بشود و سپس استثنا شود).
و نيز در شبهههاى وجوبىاى كه ترك فحص و كاوش، سبب فراوانى فوت واجب مىشود، مانند استطاعت در حج، اگر علم به آن بر مراجعه به دفتر و صندوق متوقف باشد، چرا كه ادا كردن امورى مثل حج و زكات در آغاز زمان وجوبش، بر حسابرسى توقف دارد.
اما جريان برائت در شبهات حكمى بىهيچ اشكالى منوط بر فحص و كاوش پيشين، از حكم است، چرا كه در غير اين صورت، احكام، تباه و تكاليف، مهمل و بىاثر مىگردد. دليل اين مطلب، افزون بر اجماعهاى منقول، آيه تفقه در دين و پرسش از اهل ذكر است (كه به فراگيرى احكام دعوت مىكند)، و رواياتى كه بر فراگيرى علم و به دست آوردن فهم عميق از دين تشويق مىكند، و رواياتى كه بيانگر مؤاخذه از جاهلان است، مانند روايتى كه از پيامبر (ص) نقل شده است: درباره مردى كه شخص مبتلا به آبله را كه جنب شده بود، غسل داد، و در نتيجه او كزاز گرفت و
فمات: «قتلوه قتلهم اللّه ألّا سألوا؟ أ لا يمّموا؟». و ما روي من اقامة الحجة يوم القيامة على الجاهل بأن يقال له: «هلّا تعلمت حتى تعمل» الى غير ذلك من الأدلة.
ثمّ انّ المكلّف الجاهل اذا عمل بغير فحص، فان خالف الواقع بطل عمله، معاملة كان او عبادة، و إن صادف الواقع فان كان عمله من المعاملات فتصحّ و يترتّب عليها أثرها، لأنها أسباب تترتّب عليها آثارها من دون نيّة قربة، و ان كانت عبادة، فان حصلت منه نية القربة التي هي شرط صحّة العبادة، كما اذا كان غافلا حين العمل صحّت عبادته ظاهرا، لحصول شرطها و هو القربة و مطابقتها للواقع، و إلا فهي باطلة لخلوّها من التقرّب، و كيف يتقرّب الجاهل بعمل لا يعلم انه مقرّب؟
نعم، استثنى الأصحاب من حكم بطلان عبادة الجاهل بلا فحص حكم المتمّ صلاته في موضع وجوب القصر عليه، و الجاهر في صلاته الاخفاتيّة و المخافت في الجهرية جهلا بالحكم، و نقل اتفاقهم على صحة المأتي به، و وردت في ذلك أخبار دلّت على الحكم المذكور فيؤخذ بها باقتصار على مواردها، لأنها خلاف القاعدة المسلّمة.
الخلاصة اذا علمنا بالتكليف الالزامي و شككنا في المكلّف به مع امكان الاحتياط فامّا أن تكون الشبهة تحريمية او وجوبية، و التحريمية إما موضوعية او حكمية، ...
مرد، فرمود: «او را كشتند، خداوند آنان را بكشد. چرا نپرسيدند؟ چرا تيمّمش ندادند؟». و روايتى كه بيانگر اقامه حجّت عليه جاهل در روز قيامت است، كه به او گفته مىشود: «چرا نياموختى تا بدان عمل كنى». و ادله ديگر.
حال اگر مكلّف جاهل، بدون فحص و كاوش عمل كند، درصورتىكه مخالف با واقع باشد، عملش باطل است، خواه معامله باشد و خواه عبادت؛ و درصورتىكه مطابق با واقع باشد، درصورتىكه عملش از معاملات باشد، صحيح است و اثرش برآن مترتب مىگردد؛ چرا كه معاملات، اسبابى است كه آثارش بدون قصد قربت، برآن مترتب مىشود؛ و اگر عبادت باشد، درصورتىكه در وى قصد قربت كه شرط صحت عبادت است، حاصل باشد- مثل آنكه در هنگام عمل غافل بوده (كه فحص لازم را نكرده است)- ظاهرا عبادتش صحيح است، چرا كه شرط صحت، كه قصد قربت و مطابقت با واقع است- حاصل مىباشد، وگرنه، باطل خواهد بود، چون از قصد قربت، خالى مىباشد. و شخص جاهل چگونه با كارى كه نمىداند مقرّب است، به خداوند تقرّب يابد.
آرى، اصحاب از حكم بطلان عبادت جاهلى كه فحص نكرده، دو مورد را استثنا كردهاند: يكى نمازگزارى كه به خاطر ندانستن مسئله، نمازش را در جايى كه بايد شكسته بخواند، تمام خوانده است و ديگر، نمازگزارى كه به خاطر ندانستن مسئله، نماز آهسته را (مثل نماز ظهر) بلند خوانده و يا نماز بلند را (مثل نماز صبح) آهسته خوانده است. نقل شده كه ايشان بر درست بودن نماز خوانده شده اتفاقنظر دارند، و رواياتى در اين زمينه وارد شده كه بر حكم ياد شده دلالت دارد. ازاينرو، به اين روايات عمل مىشود، و چون برخلاف قاعده مسلّم است به همان مورد خاصش بسنده مىشود، (و به موارد ديگر تعميم داده نمىشود).
هرگاه تكليف الزامى، معلوم و مكلّف به، مشكوك و احتياط ممكن باشد، يا شبهه تحريمى است و يا وجوبى؛ و شبهه تحريمى يا موضوعى است و يا حكمى؛ و شبهه
و الموضوعية إما شبهة محصورة و إما غيرها.
فالمحصورة يجب فيها الاحتياط بتجنّب الطرفين و غيرها بخلافها.
و الحكمية إما أن يكون منشأ الشك فيها فقدان النص او إجماله، فالحكم فيها الاحتياط بتجنّب جميع الأطراف، او تعارض النصين، فالحكم فيها التخيير، و الوجوبية إما حكمية او موضوعية، و كلّ منهما إما أن يكون التردّد فيه بين المتباينين او بين الأقل و الأكثر الارتباطيين او غير الارتباطيين، اما الأخير فمجراه البراءة، و اما المتباينان فالحكم فيه الاحتياط باتيان الطرفين، سواء كانت الشبهة حكمية، او موضوعية، و اما الأقل و الأكثر الارتباطيان، ففي الشبهة الحكمية الأشهر البراءة، و الأظهر الاحتياط في بعض صوره مع فقدان النص او إجماله و التخيير في صورة تعارض النصين.
و في الشبهة الموضوعية منها إن كان الشك في المحصّل للواجب او في تحصيل العنوان المعلوم وجوبه فالظاهر الاحتياط و إلا فيحتمل البراءة.
تمرينات 1- ما هي الشبهة المحصورة، و ما هي غير المحصورة؟
2- ما حكم الملاقي لأحد أطراف المحصورة و ما اشكال المؤلف فيه؟
3- بين دليل البراءة و دليل الاحتياط في الشبهة الوجوبية الحكمية بين الأقل و الأكثر الارتباطيين.
4- ما هي «قاعدة الميسور» و أين تجري؟
5- ما حكم عمل المكلف الجاهل بالحكم اذا عمل بغير فحص؟
موضوعى يا محصوره است و يا غير محصوره.
در شبهه محصوره احتياط كردن با پرهيز از طرفين، واجب است، و در شبهه غير محصوره، احتياط واجب نيست.
شبهه حكمى، منشأ شك در آن، يا فقدان دليل است و يا اجمال آن- كه حكم آن احتياط با پرهيز از طرفين مىباشد- و يا تعارض دو دليل، كه حكم آن تخيير است.
شبهه وجوبى يا حكمى است و يا موضوعى، و ترديد در هركدام از آنها يا ميان متباينان است و يا ميان اقل و اكثر ارتباطى و يا اقل و اكثر غير ارتباطى. در مورد اخير، برائت جارى مىشود، اما حكم متباينان، احتياط با بجاى آوردن دو طرف است، خواه شبهه حكمى باشد و خواه موضوعى؛ و اما اقل و اكثر ارتباطى، در شبهه حكمى، قول مشهورتر برائت است؛ و قول روشنتر آن است كه در صورت فقدان دليل يا اجمال آن، احتياط لازم است و در صورت تعارض دو دليل، مكلّف مخيّر است.
در شبهه وجوبى موضوعى، اگر تحصيلكننده واجب يا تحصيلكننده عنوانى كه وجوب آن معلوم است، مشكوك باشد، ظاهر احتياط است وگرنه، برائت محتمل مىباشد.
شبهه محصوره و شبهه غير محصوره را تعريف كنيد.
حكم برخوردكننده با يكى از اطراف محصوره و اشكال مؤلف در آن را بيان كنيد.
دليل برائت و دليل احتياط در شبهه وجوبى حكمى ميان اقل و اكثر ارتباطى را بيان كنيد.
قاعده ميسور چيست و در كجا جارى مىشود.
حكم عمل مكلف جاهل به حكم در جايى كه بدون كاوش عمل مىكند، چيست؟
الاصل الرابع الاستصحاب تعريف الاستصحاب من موارد الشك ما تلاحظ فيه الحالة السابقة الذي هو مجرى الاستصحاب، و هو في اللغة: «أخذ الشىء مصاحبا أو طلب صحبته».
و في اصطلاح الاصوليين هو: «اعتبار متيقن الوجود أو ما بحكم المتيقن باقيا عند الشك في زواله».
فهو يتقوّم بركنين: «الأول، وجود متيقن سابق. و الثاني الشك في زواله، مثل ما لو تيقّن المكلّف بأنه كان متطهرا من الحدث و شك في حصول حدث ينقض تلك الطهارة فيبنى على بقائها و هو الاستصحاب، و هو يختلف عن قاعدة المقتضي و المانع، و قاعدة اليقين المعبّر عنها بالشك الساري، اللتين لم يثبت اعتبارهما بترتيب الأثر على اليقين السابق.
فملاك أوليهما: اختلاف متعلّق اليقين و الشك فيها، لأنّ اليقين فيها إنما هو بوجود المقتضي، كوجود نار في خشب، و الشك إنما هو في وجود مانع من التهاب الخشب و هو رطوبته مثلا.
از جمله موارد شك، جايى است كه در آن، حالت سابق لحاظ مىشود و در آن استصحاب جارى مىگردد. استصحاب در لغت عبارت است از «همراه قرار دادن شىء، يا طلب همراهى آن».
و در اصطلاح اصوليان عبارت است از: «آنكه امر متيقن الوجود را يا آنچه را در حكم متيقن الوجود است به هنگام شك در زوالش، باقى اعتبار كنيم».
بنابراين، قوام استصحاب به دو ركن است: نخست، وجود امر متيقن سابق و دوم، شك در زوال آن، مثل آنجا كه مكلّف يقين دارد قبلا بر طهارت از حدث بوده و شك دارد كه آيا حدثى از او سرزده كه آن طهارت را نقض كند يا نه؟ پس بنا را بر بقاى طهارت مىگذارد و اين همان استصحاب است. قاعده مقتضى و مانع و نيز قاعده يقين- كه به آن شك سارى گفته مىشود- كه هيچكدام براى مترتب كردن اثر بر يقين سابق معتبر نيستند، (هر دو غير از استصحاب هستند و) استصحاب با آنها تفاوت دارد.
ملاك قاعده مقتضى و مانع آن است كه متعلق يقين و شك، مختلف باشد، زيرا در اين قاعده، وجود مقتضى، متيقن (و وجود مانع، مشكوك) است. مثلا به وجود آتش در چوب يقين داريم و در وجود مانع از سوختن چوب- كه همان رطوبت چوب است- شك داريم.
و ملاك الثانية: هو اتحاد متعلّق اليقين و الشك ذاتا و زمانا، و لكن مع اختلاف زمان صدور اليقين مع زمان صدور الشك، مثل ما لو تيقّن بعدالة شخص يوم الجمعة ثم يوم السبت انقلب يقينه شكا بعدالته يوم الجمعة. و إنما يعبّر عن هذه القاعدة بالشك الساري، لأنّ الشكّ سرى من يوم السبت مثلا، الى اليقين بعدالة ذلك الشخص في يوم الجمعة، فهو الآن شاك بعدالته يوم الجمعة.
و ملاك قاعدة الاستصحاب: هو اتحاد متعلّق اليقين و الشك ذاتا ايضا، لكن مع اختلاف زمان المتعلّق، سواء اختلف زمان حدوث نفس اليقين و الشك او اتّفق. كما اذا تيقّن بعدالة شخص في يوم الجمعة و شك بعدالته يوم السبت بحيث اجتمع في يوم السبت اليقين بعدالته يوم الجمعة و الشك فيها يوم السبت، أي يشك في صدور شيء منه يوم السبت ينافي العدالة مع احراز انّه يوم الجمعة كان عادلا.
أنواع الاستصحاب للاستصحاب أنواع كثيرة، لأنّ المستصحب إما أن يكون أمرا وجوديا او عدميا، ثم إمّا أن يكون حكما تكليفيا او وضعيا، كليا او جزئيا، او موضوعا لحكم او أمورا خارجية، ثم الشك إما أن يكون في المقتضي للمستصحب، و إما أن يكون في الرافع له، او في رافعية الموجود. ثم دليل الحكم المستصحب إما أن يكون عقليا او شرعيا، ...
ملاك قاعده يقين (يا شك سارى) آن است كه متعلّق يقين و شك، ذاتا و زمانا يكى باشد و تنها زمان تحقق يقين با زمان تحقق شك متفاوت باشد، مثل آنكه روز جمعه يقين داشته باشيم كه زيد عادل است و سپس روز شنبه، در همان عدالت وى در روز جمعه، شك كنيم. نكته اينكه به اين قاعده، شك سارى گفته مىشود نيز همين است كه شك از روز شنبه مثلا، سرايت و نفوذ مىكند به يقين به عدالت زيد در روز جمعه، بهگونهاى كه اينك در عدالت وى در روز جمعه نيز شك داريم. (مثال روشنتر آن است كه در سال 81 نمايندهاى را واجد صلاحيت مىدانستيم. اما در سال 82 وضع او بهگونهاى است كه در صلاحيت وى ترديد مىكنيم. و اين ترديد رفتهرفته به سال 81 نيز سرايت مىكند و اينك اگر از ما بپرسند: آيا مطمئن هستيد كه او در سال 81 براى نمايندگى صلاحيت داشته است؟ مىگوييم: خير).
ملاك قاعده استصحاب آن است كه متعلق يقين و شك ذاتا يكى، اما زمان آنها متفاوت باشد، خواه زمان پيدايش خود يقين و شك نيز مختلف باشد يا مختلف نباشد، مانند آنجا كه يقين داريم زيد، روز جمعه عادل بوده اما شك داريم كه آيا روز شنبه نيز همچنان عادل است، بهگونهاى كه در روز شنبه، يقين به عدالت وى در روز جمعه و شك در عدالت وى در روز شنبه، باهم جمع مىشوند؛ يعنى شك داريم كه آيا از وى در روز شنبه كارى سرزده كه با عدالت ناسازگار باشد يا نه؟ با آنكه عدالت وى در روز جمعه، همچنان براى ما محرز است.
استصحاب انواع گوناگونى دارد، زيرا آنچه استصحاب مىشود (- مستصحب):
يا امر وجودى است و يا عدمى؛ يا حكم تكليفى است و يا حكم وضعى؛ يا كلّى است و يا جزيى؛ يا موضوع حكم است و يا امورى خارجى. از طرفى، شك نيز يا شك در مقتضى مستصحب است يا شك در وجود رافع براى مقتضى و يا در رافع بودن امر موجود. از سوى ديگر، دليل حكم مستصحب يا عقلى است و يا شرعى. اصوليان در
و قد وقع اختلاف كثير في حجية هذه الأنواع او بعضها و عدم حجيتها.
فمنهم من منع من حجيته مطلقا، و المثبتون اختلفوا في أنواعه، اما الاستصحاب العدمي فلعلّه معتبر عند الجلّ إن لم يكن الكلّ، فلو تيقّن عدم شيء فلا يحكم بوجوده إلا بعد ثبوته، و لذلك تراهم يستدلون دائما باصالة العدم و هي استصحاب العدم.
و اما استصحاب الحكم الكلي التكليفي، كالوجوب و الحرمة، و الكلي الوضعي، كالطهارة، و النجاسة، و الزوجية، و الملكية، و أمثالها، فالمنقول عن القدماء و من بعدهم عدم الحجية.
و منهم من خصّ المنع بالتكليفي دون الوضعي، و المنقول عن الشيخ الحرّ العاملي (ره) انّ أخبار الاستصحاب لا تدل على استصحاب الحكم الشرعي الكلي.
و اشتهر بين متأخري المتأخرين القول بالحجية مطلقا في الأحكام و غيرها.
و منع كثير منهم حجيته عند الشك في المقتضي.
و منهم من أنكر الحجية عند الشك في رافعية الموجود.
و منهم من منعها اذا كان دليل ثبوت المستصحب عقليا.
و من الأصوليين من منع حجيته في الأمور الخارجية الى غير ذلك من الأقوال المتشعبة.
و نحن اذا تأملنا أدلة الاستصحاب التي سنذكر عمدتها المعوّل عليها، لم نجد منها ما تطمئنّ به النفس إلا أخبار ...
حجت بودن و نبودن اين انواع و يا برخى از آنها اختلافنظر فراوانى دارند.
برخى مطلقا حجيت استصحاب را نپذيرفتهاند، و آنان كه حجيت استصحاب را اثبات كردهاند، در اينكه كدامين نوع آن حجت است، اختلافنظر دارند.
اما استصحاب عدمى را مىتوان گفت اگر همه معتبر ندانند، اكثر اصوليان معتبر مىدانند. بنابراين، اگر مكلّف به عدم چيزى يقين داشته باشد، به وجود آن حكم نمىكند مگر آنكه برايش ثابت شود. ازاينروست كه شما مىبينيد اصوليان همواره به اصالت عدم، كه همان استصحاب عدم است، تمسك مىكنند.
اما استصحاب حكم كلّى تكليفى- مانند وجوب و حرمت- و استصحاب حكم كلّى وضعى را- مثل طهارت، نجاست، زوجيّت، ملكيّت و مانند آن- قدما و اصوليان پس از ايشان- بنا بر آنچه از ايشان نقل شده- حجت نمىدانند.
برخى از اصوليان استصحاب حكم تكليفى را نپذيرفته اما استصحاب حكم وضعى را قبول كردهاند. از شيخ حرّ عاملى (ره) نقل است كه ايشان گفته: «روايات استصحاب بر استصحاب حكم شرعى كلّى دلالت ندارد.»
مشهور ميان آخرين اصوليان آن است كه استصحاب مطلقا در احكام و غير آن حجت مىباشد.
بسيارى از ايشان حجيت استصحاب به هنگام شك در مقتضى را نپذيرفتهاند.
و برخى از ايشان حجيت آن را به هنگام شك در رافع بودن امر موجود نپذيرفتهاند.
و برخى از ايشان حجيّت آن را درصورتىكه دليل ثبوت مستصحب عقلى باشد، نپذيرفتهاند.
بعضى از اصوليان نيز حجيت استصحاب در امور خارجى را ممنوع دانستهاند.
اقوال ديگرى نيز وجود دارد.
اگر در ادله استصحاب- كه عمده آنها را كه مورد تأكيد است بيان خواهيم كرد- خوب تأمل كنيم، در آنها چيزى كه اطمينانآور باشد، نخواهيم يافت، مگر اخبار اين
الباب التي لا تدلّ على اكثر من حجية استصحاب الأحكام الوضعية الجزئية للمكلّف، دون الكلية لسائر المكلفين، و استصحاب ما يلحق بذلك من الموضوعات التي تعلّق بها حكم شرعي، اذا كان منشأ الشك فيها هو الشك في الرافع، كما سنوضح ذلك عند ذكر الأدلة.
أدلة الاستصحاب استدل على حجيته بأمور:
منها: استقرار سيرة العقلاء على الأخذ بالحالة السابقة ما لم يثبت خلافها. و في ذلك نظر، لأنا نجد من أنفسنا و من غيرنا أنّ الأخذ بالحالة السابقة في الأمور الخارجية ليس لأجل استصحابها، بل للظنّ ببقائها مثل القصد الى البلدان المعهودة، و الأسواق المشهودة، و الى التّجار في متاجرهم و حوانيتهم السابقة، كلّ ذلك للظنّ الاطمئناني ببقائها على حالها. فلو حصل ظنّ بانتقال تلك الحال و بخلاف مقتضى الاستصحاب عمل بالظن دونه. نعم، ربما تؤخذ الحالة السابقة لرجاء حصول المطلوب و لو مع الظنّ بعدم الحصول، مثل من أراد شراء دواء او تحصيل ماء عزيزي الوجود فانه يقصد في فحصه عنهما حتى الأمكنة الموهوم وجودهما فيها التي كان يعهد سابقا حصولهما فيها لا للاستصحاب، بل لرجاء حصولهما و لو لاحتمال وهمي، لأنّ في تركه احتمال مضرة، بل ظنها.
و نرى العقلاء ايضا في الأمور الخطيرة يتركون العمل على طبق الحالة السابقة و لو كان موافقا للظن، مثلا الرجل لا يرسل أمواله التجارية لتاجر في بلاد بعيدة اذا احتمل موته و لو احتمالا ...
باب كه آن نيز فقط دلالت مىكند بر حجيت استصحاب احكام وضعى خاص براى مكلّف، نه احكام كلّى براى ساير مكلّفان، و استصحاب آنچه به آن ملحق مىشود- يعنى موضوعهايى كه حكم شرعى به آن تعلق گرفته است- آنهم درصورتىكه شك در آن، شك در رافع باشد، چنانكه به هنگام ذكر ادله استصحاب شرح خواهيم داد.
براى حجيت استصحاب، ادلهاى اقامه شده است كه از آن جمله است:
از طرفى، ما مشاهده مىكنيم كه عقلا در امور مهمّ، عمل برطبق حالت پيشين را، هرچند گمان به آن داشته باشند، ترك مىگويند. براى مثال، هرگاه در شهرى دوردست تاجرى بوده كه اينك احتمال مىدهيم مرده باشد، هرچند اين احتمال
ضعيفا اذا خاف نهب أمواله لو صادف موت ذلك التاجر. و من هذا كلّه نعرف أن عملهم هذا ليس منوطا بالاستصحاب، و السرّ في ذلك أنّ الأمور الخارجيّة لا يراد بها إلا صلب الواقع، فلا تفيد إذن فيها الأحكام الظاهرية و العذرية، و الاستصحاب إنما يثبت حكما ظاهريا و لا يثبت صلب الواقع.
و منها: الاجماع عليه كما نقل عن صاحب المبادي انه قال:
«الاستصحاب حجة لاجماع الفقهاء على انّه متى حصل حكم ثم وقع الشك في أنه طرأ ما يزيله أم لا، وجب الحكم على ما كان أولا، و لو لا القول بأن الاستصحاب حجة لكان ترجيحا لأحد طرفي الممكن من غير مرجّح» انتهى. و لكنه بعد تسليم حجية الاجماع في الأصول موهون، أولا، بالخلاف المشهور فيه. و ثانيا، إن الاجماع ليس على الاستصحاب، و إنما هو على بقاء ذلك الحكم، و بقاؤه إنما هو- لأجل بقاء دليله السابق و عدم قيام دليل على ازالته، فالعمل بذلك الحكم- لأجل عدم قيام مزيل لدليله او عدم يقين ببلوغ غاية له- لا ينبغي أن يعدّ استصحابا، لأن الاستصحاب دليل حيث لا دليل، و هنا الدليل الأول لم يرفعه رافع. كما انّ دعوى الاجماع على الحكم السابق عند الشك في النسخ لأجل الاستصحاب موهونة ايضا، لعين ما ذكرناه إن أريد منه استصحاب الحكم، و ذلك لأنه يجب العمل على مؤدّى كلّ دليل ما لم يثبت نسخه او انتهاء غايته، و هذا ليس من الاستصحاب في شيء. نعم، استصحاب عدم النسخ لا مانع منه ظاهرا.
و منها: الأخبار الواردة في المقام و هي العمدة.
ضعيف باشد، هرگز اموال تجارى خود را براى وى نمىفرستيم اگر بترسيم كه در صورت مرگ وى، آن اموال به تاراج خواهد رفت. از اينجا دانسته مىشود كه عمل ايشان، منوط بر استصحاب نيست و سرّش آن است كه در امور خارجى فقط متن واقع را مىطلبيم و به همين دليل، احكام ظاهرى و عذرآور در آن فايدهاى نمىبخشد، و استصحاب فقط حكمى ظاهرى را اثبات مىكند و نه متن واقع را.
آرى، ظاهرا استصحاب عدم نسخ، بدون مانع است.
الاول: صحيح زرارة. قال: قلت له، الرجل ينام و هو على وضوء أ يوجب الخفقة و الخفقتان عليه الوضوء؟ قال: «يا زرارة قد تنام العين و لا ينام القلب و الأذن فاذا نامت العين و الأذن و القلب فقد وجب الوضوء».
قلت: فان حرك في جنبه شيء و هو لا يعلم؟ قال: «لا حتى يستيقن انه قد نام حتى يجيء من ذلك أمر بين، و إلا فانّه على يقين من وضوئه، و لا ينقض اليقين بالشك ابدا، و لكنه ينقضه بيقين آخر». و لا يضرّ إضمارها، لأنّ مثل زرارة لا يستفتي من غير الامام عليه السّلام.
و وجه الدلالة أنّ المورد و إن كان هو الوضوء، و لكن قوله عليه السّلام: «و لا ينقض اليقين بالشك ابدا» الى آخره ظاهر في انه قضية مطلقة، و معناها لا ترفع اليد عن يقينك السابق، بل اعمل عليه، في الوضوء و نحوه مما هو شبيه به في المورد.
و النقض في اللغة: هو «حلّ المبرم» و استعمل بهذا المعنى تشبيها، لأنه نقض معنوي لآثار اليقين السابق.
ثم الاشكال كلّ الاشكال في مقدار اطلاق هذه القضية، فالقائل من المتأخرين بحجية الاستصحاب حتى في الأحكام التكليفية الكلية، يقول بأنها شاملة لكلّ متيقن حتّى أحكام اللّه الكلية، و لكنّ الانصاف عدم شمولها لذلك ظاهرا، لأنا و إن لم نقتصر فيها على المورد، و هو الوضوء، و لكن نقتصر على نوع المورد، و هو مطلق الأحكام الوضعية الجزئية، و ما على شاكلتها
نخست: صحيح زراره. زراره مىگويد: به او گفتم: مرد مىخوابد درحالىكه با وضو است، آيا يكبار و دو بار فروافتادن پلك (به حالت چرت) وضو را بر او واجب مىسازد؟ فرمود: «اى زراره، گاهى چشم مىخوابد درحالىكه دل و گوشها به خواب نرفتهاند. پس آنگاه كه چشم و گوش و دل به خواب رفتند وضو واجب شده است». گفتم: اگر چيزى پهلوى او حركت كرد و او نفهميد (آيا وضوى او باطل مىشود)؟ فرمود: «نه، تا اينكه يقين كند خواب بوده است؛ تا اينكه از اين امر، نشانهاى بيّن و آشكار بيابد وگرنه، او بر يقين به وضوى خود است و هيچگاه يقين را با شك، نقض نمىكند، (يعنى نبايد نقض كند)؛ اما آن را با يقينى ديگر، نقض مىكند».
مضمر بودن اين حديث (و عدم ذكر نام امام (ع) در آن) بر حجيّت آن، خدشهاى وارد نمىسازد، زيرا كسى چون زراره از غير امام (ع) فتوا نمىپرسد.
وجه دلالت اين روايت بر استصحاب آن است كه اين روايت، هرچند درباره وضو است، لكن ظاهر عبارت امام (ع) كه «و لا ينقض اليقين بالشك ابدا؛ و هيچگاه يقين را با شك، نقض نمىكند ...». آن است كه حكمى مطلق (و عمومى) است، و معنايش آن است كه: از يقين پيشين خود دست برندار، بلكه در وضو و آنچه از اين جهت، شبيه وضوست، برطبق همان يقين پيشين عمل كن.
بايد توجه داشت كه «نقض» در لغت به معناى «گشودن و باز كردن امر محكم و استوار» است، و (در روايت) از باب تشبيه، در اين معنا بكار رفته است، زيرا (ترتيب اثر دادن به شك لا حق)، نقض معنوى آثار يقين پيشين است.
همه اشكال در قلمرو و گستره اطلاق اين حكم است. از متأخرين، كسانى كه مىگويند: «استصحاب، حتى در احكام تكليفى كلّى، حجت است»، مىگويند: «اين حكم هر امر يقينى، حتى احكام كلّى خداوند را، شامل مىشود»، لكن انصاف آن است كه اين روايت، ظاهرا احكام كلّى را شامل نمىشود؛ زيرا ما اگرچه مدلول اين روايت را در «موردش»، يعنى وضو، منحصر نمىسازيم، اما در «نوع موردش» محدود مىكنيم، كه عبارت است از: مطلق احكام وضعى جزيى و موارد مشابه آن، يعنى هر
ممّا ثبت بعلة تامة وجوده و بقاؤه، و شكّ في حدوث علة مزيلة له، اما اذا شكّ في قابلية بقائه او مقدارها كان من الشك في المقتضي و لا يجري فيه الاستصحاب.
مثلا: لو تيقّن بنجاسة و شكّ في التطهير، او زوجية و شكّ في الطلاق، او ملكية و شكّ في الناقل، او عدالة و شكّ في زوالها، الى غير ذلك، استصحب الحالة المتيقنة الأولى و عمل عليها و لم يعبأ بشكّه تعبدا، لدلالة الصحيح و نظائره على ذلك، سواء في ذلك الأحكام الوضعية الجزئية، او الموضوعات التي تعلّق بها حكم شرعي، فلو شكّ على هذا في مقدار زمان العقد المنقطع اقتصر على المتيقّن لأنه شكّ في المقتضي، و لو شكّ في حياة زيد قبل تجاوزه العمر الطبيعي تستصحب حياته لأنه شك في المانع و المزيل لحياته، و لكن ذلك فيما اذا تعلّق بحياته حكم شرعي، كوكالة عنه مثلا، او حرمة تزويج زوجته، او توريث ماله، و ان كان الظاهر أن جواز التزويج و التوريث مترتّبان على ثبوت موته، فلا حاجة الى استصحاب حياته لاثبات حرمتهما، بل لو لم يجر استصحاب حياته يحرم على زوجته التزويج بغيره حتى يثبت موته شرعا، ...
چيزى كه با علت تامه، وجود و بقايش ثابت شده است، و در پيدايش علّتى كه آن را برطرف سازد، شك راه پيدا كرده است. اما اگر در قابليّت بقايش و يا مقدار قابليت بقايش شك شود، اين شك، از باب شك در مقتضى خواهد بود و استصحاب در آن جارى نمىشود.
مثال: به نجاستى يقين و در اينكه آن را تطهير كرده، شك كند؛ به تحقق پيوند زناشويى (ميان حميد و نرگس) يقين كند و در اينكه او را طلاق داده يا نه شك كند؛ به مالكيت على (نسبت به اين ماشين) يقين و در اينكه سبب ناقل ملكيت (مانند فروش و هبه) حادث شده، شك كند؛ به عدالت (امام جماعت) يقين داشته باشد و شك كند كه آيا عدالت او زايل شده يا نشده؛ در همه اين موارد، از روى تعبّد، حالت نخست را كه يقينى است، استصحاب و برطبق آن، عمل مىنمايد و به شك خويش اعتنا و توجه نمىكند، چون روايت صحيح (زراره) و نظاير آن، بر اين امر دلالت دارد؛ و از اين جهت، ميان احكام وضعى جزيى و موضوعاتى كه حكمى شرعى بدانها تعلّق گرفته، فرقى نيست. بنابراين، اگر كسى در مقدار زمان عقد موقّت شك كند، به همان مقدار يقينى (از زمان عقد) اكتفا مىكند، چون در مقتضى شك كرده است، (نه در حدوث مانعى مانند طلاق كه با وجود مقتضى براى بقا، آن را برطرف سازد). و اگر در زنده بودن زيد، پيش از سپرى شدن عمر طبيعىاش، شك كند، زنده بودن وى را استصحاب مىكند، زيرا او در حدوث مانع و پيدايش چيزى كه حيات او را (علىرغم وجود مقتضى براى آن)، زايل مىكند، شك كرده است؛ البته در اين حالت نيز در صورتى مىتواند زنده بودن وى را استصحاب كند كه حكمى شرعى به زنده بودن وى تعلّق گرفته باشد، از قبيل وكالت، حرمت ازدواج كردن همسرش با ديگرى، و انتقال اموالش به وارث؛ هرچند ظاهرا، جايز بودن ازدواج همسرش با ديگرى و انتقال اموالش به وارث، اثرى است كه بر ثبوت مرگ او بار مىشود؛ و ازاينرو، براى اثبات حرمت آنها نيازى به استصحاب نيست، بلكه اگر استصحاب زنده بودن زيد نيز جارى نشود، ازدواج كردن همسر او با غير همچنان حرام مىباشد تا آنكه شرعا مرگ
و كذلك توريث أمواله.
اما اذا لم يتعلّق بحياته حكم و أثر شرعي، فلا تستصحب حياته و إن كان لها أثر عرفيّ، و لذلك لا ترسل له الأموال للتجارة معه مثلا إلا مع الاطمئنان التام بحياته. و السرّ في ذلك أنّ التجارة معه من آثار وجوده الواقعي، و الاستصحاب لا يثبت وجوده واقعا، بل يثبته اعتبارا تعبّدا. اما لو تجاوز سنّ زيد العمر الطبيعي، فلا استصحاب للشك في قابليته للبقاء و هو شك في المقتضي الذي بيّنا عدم جريان الاستصحاب فيه.
اما دخول الأحكام الوضعية الكلية و التكليفية مطلقا في معنى الرواية فغير معلوم لأنه:
اولا: يحتاج ذلك الى توسيع نطاق الاطلاق في الرواية مع انّ القضية منصرفة عنه.
ثانيا: لفظ اليقين الوارد في جميع أخبار الاستصحاب بأسلوب واحد و جمل متقاربة لا ينطبق على معرفة الأحكام الكلية التكليفية، لأنه يعبّر عنها بالعلم لا باليقين، و ما ورد في ذكر الأحكام بلفظ العلم في الأخبار كثير جدا، و لم يرد لفظ العلم في واحد من أخبار الاستصحاب، و أنت تعرف الفرق بين اللفظين جليّا حينما تمعن النظر في التعبيرات الواردة في مقامات استعمال اللفظين. فترى اليقين يستعمل غالبا في الموارد الجزئية التي يتطرّق اليها الشك دائما بتطوّر الأحوال كالطهارة و النجاسة مثلا، و لذلك نصّ أهل اللغة على أن اليقين هو إزاحة الشك. و اما العلم فيستعمل في الموارد الّتي يسبقها الجهل كالأحكام التكليفية التي يعلم بها المكلّف بعد الجهل بها.
او ثابت شود. درباره انتقال اموال او به وارث نيز مسئله بههمينصورت است.
اما اگر حكم و اثرى شرعى، به زنده بودن زيد تعلّق نگرفته باشد، زنده بودن او، هرچند اثرى عرفى داشته باشد، استصحاب نمىشود؛ مثلا بههمينجهت، جز در صورت اطمينان به زنده بودنش، اموال تجارى برايش فرستاده نمىشود. سرّش آن است كه تجارت با او از آثار وجود واقعى اوست و استصحاب، واقعا وجود وى را اثبات نمىكند، بلكه تعبّدا و اعتبارا آن را اثبات مىكند. امّا اگر زيد، عمر طبيعى خود را كرده باشد، زنده بودن او استصحاب نمىشود؛ چون در اين صورت، در قابليّت زيد براى بقا شك داريم و اين، شك در مقتضى است كه ما گفتيم استصحاب در آن جارى نمىشود.
اما شمول روايت نسبت به احكام وضعى كلى و احكام تكليفى مطلقا، معلوم نيست، زيرا:
اوّلا: شمول روايت نسبت به اين موارد، نيازمند توسعه دادن در دايره اطلاق در روايت است، با آنكه قضيه از آن انصراف دارد.
ثانيا: لفظ يقين كه در همه اخبار استصحاب با سبك و تعبيرهايى نزديك به هم آمده، بر شناخت احكام كلّى تكليفى منطبق نمىگردد، زيرا از آن به علم تعبير مىشود نه يقين. در روايت، واژه علم درباره احكام، فراوان بكار رفته است، درحالىكه اين واژه در هيچيك از روايات استصحاب نيامده است. و شما اگر خوب به كار برد اين دو واژه (- علم و يقين) بنگريد و در آن دقت كنيد، به روشنى به تفاوت ميان اين دو واژه پى مىبريد، و مىفهميد كه يقين غالبا در موارد جزيى- كه همواره در اثر دگرگونى احوال و شرايط، در آن شك راه پيدا مىكند- بهكارمىرود؛ مانند طهارت و نجاست؛ و بههمينجهت، اهل لغت تصريح كردهاند كه يقين عبارت است از برطرف ساختن شك. ولى واژه علم در مواردى بكار مىرود كه پيش از آن، جهل بوده است، مانند احكام تكليفى كه مكلّف به آنها پس از جهل، علم مىيابد.
ثالثا: إنّ الأحكام الكلية تكليفية او وضعية ليس فيها يقين و شك حاليان، بل فرضيان، مثلا المجتهد يفرض في الأولى، انه لو سافر مسافر الى مسافة شرعية ملفّقة من الذهاب و الاياب فيشكّ حينئذ في انه يقصر في صلاته او يتمّ، كما كان يجب عليه قبل السفر، و يفرض فى الثانية انّه لو خرج من متطهّر مذي فيشك حينئذ انه تنتقض طهارته به أم لا للشك في حكم المذي، مع أنّ ظاهر أخبار الاستصحاب تفرض يقينا و شكا فعليين شخصيين لموارد خاصة جزئية لا كلية.
رابعا: إنّ الاحكام الكلية إما أن يكون في دليلها عموم او اطلاق فيؤخذ به عند الشك، او اجمال فيقتصر على مورد اليقين و تجري البراءة في مورد الشك، او يكون له غاية او نهاية و شك في بلوغها، فلا يسقط التكليف ما لم يعلم ببلوغ الغاية او النهاية، كالشك في تحقّق الغروب للصائم، او يكون التكليف موسّعا و شكّ في مقدار الوقت، أي تردّد بين القصير و الطويل، كالشك في وقت العشاءين انه الى نصف الليل او الى الفجر، فهو ليس من موارد الاستصحاب، لأنّ الشكّ فيه في المقتضي، او يكون للتكليف مانع يسقط عند حصوله، فاذا شكّ في حصول المانع فدليل التكليف لم يسقط بعد، مثل الشك في حصول مرض للصائم، و الحاصل نحن في غالب الموارد موافقون لهم في بقاء التكليف، و لكن لا بعنوان الاستصحاب، بل لأنّ الدليل الأول باق على حاله و التكليف الثابت بذلك الدليل لم تقم حجة على زواله، فالشك الحاصل في زواله ...
ثالثا: يقين و شك در احكام كلى، خواه تكليفى و خواه وضعى، بالفعل نيست، بلكه فرض است. براى مثال، در حكم تكليفى، مجتهد فرض مىكند كه مسافرى، مسافت شرعى را به صورت تلفيق از رفت و بازگشت بپيمايد، آنگاه شك مىكند كه آيا نمازش شكسته مىشود يا مانند پيش از سفر، همچنان تمام مىباشد؛ و در حكم وضعى، فرض مىكند كه از شخص با وضو، آب مذى بيرون آيد، آنگاه، چون حكم مذى را نمىداند، شك مىكند كه آيا طهارتش با آن نقض شده است يا نه. از طرفى، ظاهر اخبار استصحاب آن است كه ناظر به جايى است كه در آن يقين و شك بالفعل و شخصى نسبت به موارد خاص و جزيى، نه كلّى، وجود دارد.
رابعا: دليل احكام كلّى، يا داراى عموم و اطلاق است، كه در اين صورت، هنگام شك به همان عموم و اطلاق تمسّك مىشود (و نيازى به استصحاب نيست)، و يا اجمال دارد، كه در اين صورت به همان مورد يقينى اكتفا مىشود و در مورد شك، برائت جارى مىگردد، و يا داراى غايت يا نهايتى است و در رسيدن آن غايت و نهايت شك مىشود، كه در اين صورت، مادام كه برسيدن آن غايت و نهايت، علم حاصل نشود، تكليف ساقط نمىگردد، مانند شك روزهدار در اينكه غروب شده يا نشده؛ و يا تكليف به صورت واجب موسّع مىباشد و مكلّف در مقدار زمان آن شك مىكند، يعنى ميان زمان كوتاه و بلند مردد مىشود، مانند شك در زمان نماز مغرب و عشاء كه آيا تا نصف شب است و يا تا طلوع فجر؛ اينها از موارد استصحاب نيست، زيرا شك در آنها، شك در مقتضى است؛ و يا تكليف، مانعى دارد كه در صورت تحققش، تكليف ساقط مىگردد. در اينجا هرگاه مكلّف، در تحقق مانع شك كند، دليل تكليف (همچنان بر جاى خود است و) ساقط نشده است، مانند اينكه شخص روزهدار، در مريض شدن خود شك كند. حاصل آنكه ما در غالب موارد با ايشان موافقيم كه تكليف (در صورت شك در بقاى آن) باقى مىماند، اما نه به عنوان استصحاب، بلكه به خاطر آنكه دليل نخست بر حال خود، باقى است، و بر زوال تكليفى كه بهواسطه آن حكم ثابت شده، حجتى اقامه نشده است. بنابراين، شك حاصل در زوال آن
شك في غير محلّه. مثلا، الكرّ المتغير بالنجاسة ينجس، فلو زال تغيره من نفسه نحكم بنجاسته، لا للاستصحاب كما بنى عليه بعضهم، بل لاطلاق الدليل اللفظي الدال على أن الكرّ ينجس اذا تغيّر، فلا نحكم بطهارته إلا اذا ثبت أن زوال التغيّر بنفسه من المطهرات.
ثم إن كان الشك في رافعية الموجود في الأحكام الوضعية، فان كان ذلك للاشتباه الخارجي، مثل ما لو شك المكلف في الخارج منه أنه نواة او غائط، كان الشك في وجود الرافع، فيجري فيه استصحاب الطهارة.
و إن كان الشك من المجتهد لأجل شبهة حكمية، كخروج المذي من المتطهّر للشك في حكمه، او لشبهة مفهومية، كالشك في مفهوم النوم، فالظاهر عدم جريان الاستصحاب فيهما، لأنه شك في الحكم الكلي الذي استظهرنا عدم جريان الاستصحاب فيه. نعم، حكم الطهارة السابقة باق لم يزله حدث و مزيل ثابتة حدثيته و ازالته للطهارة شرعا، و صحيحة زرارة المذكورة و إن كان السؤال فيها أولا عن الخفقة و الخفقتين للشك في حكمهما لشبهة مفهومية، و لكن الجواب منه عليه السّلام، لم يكن أولا بجريان الاستصحاب، بل كان الجواب تفصيل حكم مراتب النوم. نعم، السؤال الثاني كان عن حكم الشك في انه حصل منه النوم أو لا، فأجاب عليه السّلام بحكم جريان الاستصحاب فيه.
فظهر من هذا أنّ كثيرا من الأصوليين جعل الموارد التي ذكرنا لزوم العمل فيها بالدليل السابق استصحابا، ...
تكليف، شكّى در غير محل خود است. مثلا آب كرّى كه در اثر نجاست تغيير كرده، نجس مىشود؛ و اگر تغيير آن، خودبهخود، برطرف شود (و آب كرّ به حالت نخستين برگردد)، ما به نجاست آن حكم مىكنيم، اما نه به جهت استصحاب، چنانكه برخى بدان تمسك كردهاند، بلكه به جهت اطلاق دليل لفظىاى كه بيانگر نجاست كرّ در صورت تغيّر مىباشد. ازاينرو، ما به طهارت آن حكم نمىكنيم، مگر آنكه ثابت شود كه برطرف شدن خودبهخود تغيّر، از جمله مطهّرات مىباشد.
مطلب ديگر آنكه اگر شك در رافع بودن امر موجود در احكام وضعى باشد، در صورتى كه منشأ شك، اشتباه در امور خارجى باشد- مثل آنكه مكلّف شك كند كه آنچه از وى خارج شده، هسته است يا مدفوع- در اين صورت، در وجود رافع طهارت شك كرده است و استصحاب طهارت در آن جارى مىشود.
و اگر مجتهد به خاطر شبهه حكمى، شك كرده باشد- مانند خارج شدن مذى از شخص با طهارت، (كه مجتهد در بقاى طهارت آن شك مىكند) به جهت شك در حكم مذى (كه آيا ناقض طهارت هست يا نيست)- و يا به خاطر شبهه مفهومى- مانند شك در مفهوم خواب- ظاهرا استصحاب در اين موارد جارى نمىشود، زيرا شك در حكم كلّى است كه به نظر ما ظاهر ادله استصحاب، آن را شامل نمىشود. آرى، حكم طهارت پيشين، باقى است و حدث و زايلكنندهاى كه حكم حدث بودن و زايلكننده طهارت بودنش شرعا ثابت شده باشد، آن را برطرف نساخته است. و صحيحه زراره كه گذشت، اگرچه سؤال در آن اوّلا از يكى دو بار فروافتادن پلك است به خاطر شك در حكم آن به جهت شبهه مفهومى، لكن پاسخ امام (ع) اوّلا جريان استصحاب نيست، بلكه پاسخ امام (ع) تفصيل حكم مراتب خواب است. آرى، سؤال دوم، درباره حكم كسى است كه در خواب رفتن و خواب نرفتن خود شك كرده است، كه امام (ع) درباره آن، حكم به جريان استصحاب كرده است.
از آنچه گفته آمد روشن گشت كه بسيارى از اصوليان مواردى را كه گفتيم براساس دليل سابق عمل كردن در آن لازم است، از باب استصحاب دانستهاند،
مع أنّه ليس من الاستصحاب في شيء ظاهرا، و إن أبوا إلا تسميته بذلك، فلا مشاحة في الاصطلاح، و إن كان خارجا عن حقيقته.
هذا كلّه فيما اذا كان دليل الحكم السابق الذي يراد استصحابه لفظيا، اما اذا كان لبيّا فلا مورد للشك حينئذ، لأنّ الدليل العقلي لا شبهة في مقتضاه، فلو شك فرضا في بقاء الحكم كان شكا في نفس التكليف، و مجراه البراءة.
الثانى: من أخبار الاستصحاب صحيحة زرارة ايضا. قال: قلت له:
أصاب ثوبي دم رعاف او غيره او شيء من المني فعلّمت أثره الى أن أصيب له الماء، فحضرت الصلاة و نسيت أن بثوبي شيئا و صلّيت ثم إني ذكرت بعد ذلك.
قال عليه السّلام: «تعيد الصلاة و تغسله».
قلت: فان لم اكن رأيت موضعه و علمت انه قد أصابه فطلبته و لم أقدر عليه، فلمّا صلّيت وجدته؟
قال عليه السّلام: «تغسله و تعيد».
قلت: فان ظننت أنه أصابه و لم أتيقن ذلك، فنظرت فلم أر شيئا، فصليت فيه فرأيت فيه؟
قال عليه السّلام: «تغسله و لا تعيد الصلاة».
قلت: لم ذلك؟ قال عليه السّلام: لأنك كنت على يقين من طهارتك فشككت، فليس ينبغي لك أن تنقض اليقين بالشك ابدا».
درحالىكه ظاهرا با استصحاب بىارتباط است؛ و اگر مقصود ايشان فقط استصحاب ناميدن آن باشد، (اين نامگذارى، اصطلاح تازهاى خواهد بود و) ما در اصطلاح، نزاعى با ايشان نداريم، هرچند (تأكيد مىكنيم كه) اين موارد، از حقيقت استصحاب بيرون است.
اين همه در جايى است كه دليل حكم سابق، كه استصحاب آن مقصود است، دليل لفظى باشد، اما درصورتىكه دليل آن لبّى (و عقلى) باشد، جايى براى شك در آن نخواهد بود، زيرا شك و شبههاى در مقتضاى دليل عقلى وجود ندارد. پس اگر بنا بر فرض، در بقاى حكم (ى كه دليل آن، عقلى است)، شك شود، شك در اصل تكليف خواهد بود و برائت در آن جارى مىشود.
دوم. دومين روايت از روايات استصحاب نيز صحيحه زراره است. زراره مىگويد به او گفتم: به لباسم خون بينى يا خونى غير آن يا مقدارى منى رسيد. جاى آن را نشان كردم تا به آن آب رسانم (و آن را تطهير كنم)، آنگاه وقت نماز فرارسيد و فراموش كردم كه در لباسم چيزى (از نجاسات) هست و نماز خواندم. سپس بعد از آن به ياد آوردم (وظيفهام چيست؟)
فرمود: «نماز را اعاده كن و آن را بشوى».
گفتم: اگر جاى آن را نديده بودم و مىدانستم كه خون بدان رسيده است، پس آن را جستجو كردم و برآن دست نيافتم و پس از آنكه نماز خواندم آن را يافتم؟
فرمود: «آن را بشوى و نماز را اعاده كن».
گفتم: اگر گمان داشتم كه خون بدان رسيده است و يقين نداشتم، پس نگاه كردم و چيزى نديدم و بنابراين در آن نماز خواندم، بعد آن را در لباسم ديدم؟
فرمود: «آن را بشوى و نماز را اعاده نكن».
گفتم: چرا چنين است؟
فرمود: «زيرا تو از طهارت خود بر يقين بودى و سپس شك كردى و روا نيست كه هيچگاه يقين را با شك نقض كنى».
قلت: فاني قد علمت أنه قد أصابه و لم أدر أين هو فأغسله؟
قال عليه السّلام: «تغسل من ثوبك الناحية التي ترى أنه قد أصابها حتى تكون على يقين من طهارتك».
قلت: فهل عليّ ان شككت أنه قد أصابه شيء أن أنظر فيه قال عليه السّلام: «لا، و لكنّك إنما تريد أن تذهب الشك الذي وقع في نفسك».
قلت: إن رأيته في ثوبي و أنا في الصلاة؟
قال عليه السّلام: «تنقض الصلاة و تعيد اذا شككت في موضع منه ثم رأيته، و ان لم تشك ثم رأيته رطبا قطعت الصلاة و غسلته ثم بنيت على الصلاة لأنك لا تدري لعلّه شيء أوقع عليك، فليس ينبغي لك أن تنقض اليقين بالشك».
و هذه الرواية فيها اختلاف يسير في بعض كلماتها بما لا يضرّ بالمعنى، و هي كسابقتها في الدلالة، و ذكر فيها عدم نقض اليقين في موردين:
الأول منهما، قوله عليه السّلام: «فليس ينبغي لك أن تنقض اليقين بالشك ابدا» و قد حكم عليه السّلام بصحة صلاته، لأنه دخل فيها بوجه شرعي و هو استصحاب الطهارة السابقة المتيقنة قبل ظنّ اصابة النجاسة و الفحص عنها. و الثاني منهما مجمل.
الثالث: من أخبار الاستصحاب، صحيح زرارة ايضا قال: من لم يدر في أربع هو أو في اثنتين و قد أحرز اثنتين.
گفتم: من دانستهام كه آن خون به لباسم رسيده است و ندانستهام كجاست تا آن را بشويم.
فرمود: «آن قسمت از لباست را كه معتقدى آن خون بدان رسيده است بشوى تا اينكه از طهارت خود بر يقين باشى».
گفتم: آيا اگر شك كردم كه چيزى (از نجاسات) بدان رسيده است بر من واجب است در آن جستجو كنم (تا مطمئن شوم چيزى در آن نيست)؟
فرمود: «نه، اما تو (با اين كارت) فقط مىخواهى شكى را كه در جانت جاى گرفته است از بين ببرى».
گفتم: اگر آن را در لباسم ديدم درحالىكه در نماز بودم (وظيفهام چيست)؟
فرمود: «اگر در جايى از لباست شك داشتى و سپس (در نماز) آن را ديدى، نماز را بشكن و اعاده كن، و اگر شك نداشتى و سپس آن را مرطوب ديدى نماز را قطع كن و (بدون آنكه از قبله روى بگردانى) آن را بشوى و سپس بر (همان) نماز بنا بگذار، زيرا تو نمىدانى، شايد آن، چيزى باشد كه بر تو انداخته شده است، پس روا نيست كه يقين را با شك نقض كنى».
در اين روايت اختلافى اندك در برخى از واژههاى آن وجود دارد كه معنا را مخدوش نمىسازد، و دلالتش همچون روايت پيشين است و در دو مورد آن، عدم نقض يقين ذكر شده است: مورد نخست، اين سخن امام (ع) است كه: «فليس ينبغى لك ان تنقض اليقين بالشك ابدا؛ روا نيست كه هيچگاه يقين را با شك نقض كنى». امام (ع) در اين بيان، بهدرستى نماز او حكم كرد، چون وى با مجوّزى شرعى وارد نماز شده است، و آن مجوّز عبارت است از استصحاب طهارت يقينى پيشين، قبل از گمان به برخورد نجاست و كاوش از آن. مورد دوم (كه براى دلالت بر استصحاب به آن تمسّك شده) مجمل است.
سوم. سومين روايت از اخبار استصحاب نيز صحيحه زراره است. زراره مىگويد:
به او گفتم: كسى كه نداند در چهار ركعت است يا در دو ركعت، درحالىكه به دو ركعت يقين دارد (وظيفهاش چيست)؟
قال: «يركع ركعتين و أربع سجدات و هو قائم بفاتحة الكتاب و يتشهّد و لا شيء عليه، و اذا لم يدر في ثلاث هو او أربع و قد أحرز الثلاث قام فأضاف اليها أخرى و لا شيء عليه، و لا ينقض اليقين بالشك و لا يدخل الشك في اليقين، و لا يخلط أحدهما بالآخر، و لكنه ينقض الشكّ باليقين و يتمّ على اليقين فيبني عليه، و لا يعتدّ بالشك في حال من الحالات».
وجه الدلالة: انه لا يبعد ظهورها في أنّ قوله عليه السّلام: «و لا ينقض اليقين بالشك» أي اليقين بأنه لم يكن قد أتى بالرابعة و الشك بأنه أتى بها بعد ذلك، فيكون المعنى انه يجب عليه الاتيان بركعة أخرى عملا بالاستصحاب، غاية الأمر، انّ كون هذه الركعة يأتي بها منفصلة بفاتحة الكتاب يعلم اما من قرينة صدر الرواية و هو انه يأتي بركعتين بفاتحة الكتاب، أو أنّ كيفية الاتيان بهذه الركعة تكون مجملة و تفصيلها يعلم من أدلة أخرى. و هذه الرواية و إن لم تكن مثل سابقتيها في وضوح الدلالة على الاستصحاب، لكن بقرينة تلك الروايتين بل و غيرهما يستظهر أنّ هذه العبارة و هي قوله عليه السّلام: «لا تنقض اليقين بالشك» يراد منها الاستصحاب.
الرابع: ما عن المجلسي بسنده الى أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: «من كان على يقين فشكّ فليمض على يقينه فان الشك لا ينقض اليقين».
الخامس: ما عن الخصال عن الباقر عليه السّلام عنه عليه السّلام مثلها.
فرمود: «دو ركوع و چهار سجده بجا آورد درحالىكه در حال قيام، فاتحة الكتاب مىخواند، (يعنى دو ركعت نماز مىخواند) و تشهد مىگويد و چيزى بر او نيست. و هنگامى كه نداند در سه ركعت است يا چهار ركعت، درحالىكه به سه ركعت يقين دارد، مىايستد و يك ركعت ديگر بدان اضافه مىكند و چيزى بر او نيست. و (1)يقين را با شك نقض نمىكند، و (2)شك را در يقين داخل نمىكند، و (3)هيچيك از آن دو را با ديگرى مخلوط نمىنمايد. اما (4)شك را با يقين نقض مىكند، و (5)بر يقين (نماز را) تمام مىكند. بنابراين، برآن (يقين) بنا مىگذارد، و (6)در هيچ حالى از حالات به شك اعتنا نمىكند».
وجه دلالت اين روايت بر استصحاب، آن است كه: بعيد نيست جمله: «و لا ينقض اليقين بالشك؛ و يقين را با شك نقض نمىكند»، ظهور داشته باشد در اينكه مقصود از يقين، يقين به اين باشد كه او ركعت چهار را بجا نياورده؛ و مراد از شك، شك در اين باشد كه پس از آن، ركعت چهارم را بجا آورده است؛ كه در اين صورت، معناى آن چنين خواهد بود: «بر او واجب است كه ركعت ديگرى بجا آورد تا به استصحاب عمل كرده باشد»؛ نهايت آنكه جدا بودن اين ركعت از نماز و خواندن فاتحة الكتاب در آن، يا از قرينه صدر روايت دانسته مىشود، و آن اينكه او دو ركعت را با فاتحة الكتاب بجا مىآورد، و يا آنكه چگونگى بجا آوردن اين ركعت، (در اين روايت) مجمل است و تفصيل آن از ادله ديگر دانسته مىشود. اين روايت، هرچند دلالتش بر استصحاب به وضوح دلالت دو روايت پيشين نيست، اما به قرينه آن دو روايت و نيز روايات ديگر، جمله «و لا تنقض اليقين بالشك» ظهور در اين خواهد داشت كه مراد از آن استصحاب است.
چهارم. روايتى كه مجلسى (ره) با سند خود از امام صادق (ع) نقل كرده است. امام صادق فرمود: امير مؤمنان فرمود: «هركس بر يقينى باشد و سپس شك كند، يقين خود را ادامه دهد، چرا كه شك، يقين را نقض نمىكند».
پنجم. روايت صدوق در خصال از امام باقر (ع) كه مانند روايت پيشين است.
1) نخستين رساله اصولى، توسط شيخ مفيد( ف 413 ه. ق) تأليف شد، به نام التذكرة باصول الفقه.
2) صاحب اين قلم كه خود سالها در مكتب اصولى شهيد صدر، علم اصول را آموخته و نكتههاى فراوان از برجستهترين شاگردان آن عزيز( آية الله سيد كاظم حائرى و آية الله سيد محمود هاشمى شاهرودى) فرا گرفته و نوشتههاى اصولى وى را( حلقات فى علم الاصول) تدريس كرده است، بهخوبى با نوآورىهاى آن شهيد سعيد آشناست و به آن گواهى مىدهد.
3) جزوه مشروح مذاكرات مقام معظم رهبرى( مدظله العالى) با جمعى از نخبگان و فضلاى حوزه علميه قم، زمستان 1382.
4) جزوه مشروح مذاكرات مقام معظم رهبرى( مدظله العالى) با جمعى از نخبگان و فضلاى حوزه علميه قم، زمستان 1382.
5) مطالعه اين مقدمه عربى را به همه اساتيد توصيه مىكنيم و البته ما بخاطر رعايت اختصار، از ترجمه فارسى آن صرفنظر كرديم( غ).
6) سورة الاحزاب، الآية 33.
السادس: ما عن البحار عنه عليه السّلام: «من كان على يقين فأصابه الشك فليمض على يقينه فانّ اليقين لا يدفع بالشك».
و هذه الروايات الثلاث و إن كان يمكن تطبيقها على قاعدة «الشك الساري» كما يمكن تطبيقها على الاستصحاب، و لكن لأجل أنّ قاعدة «الشك الساري» في بعض صورها نقل الاجماع على عدم القول بها، و ظاهر هذه الروايات حجية مضمونها على الاطلاق، فيكون ذلك صارفا عن تطبيقها على هذه القاعدة. ثمّ انّ مقاربة هذه الروايات في التعبير للصحيحة الأولى الصريحة في الاستصحاب في موردها، و للثانية الظاهرة فيه، قرينة على ارادة الاستصحاب منها.
السابع: «مكاتبة القاساني». قال: كتبت اليه و أنا بالمدينة عن اليوم الذي يشكّ فيه من رمضان هل يصام أم لا؟ فكتب عليه السّلام: «اليقين لا يدخله الشك، صم للرؤية، و افطر للرؤية» يحتمل ان يراد هنا باليقين اليقين بدخول شهر رمضان فيكون معنى لا يدخله الشك، أي لا ينفع فيه الشك و احتمال الدخول، فتكون الرواية أجنبية عن الاستصحاب. و يحتمل أن يراد باليقين اليقين السابق بشعبان، فيكون المعنى أنّ الشكّ بدخول شهر رمضان لا ينفع، بل يلزم أن تعتبر يوم الشك من شعبان حتى ترى الهلال فتكون الرواية من أدلة الاستصحاب حينئذ.
الثامن: رواية خاصة في موردها و هي رواية عبد اللّه بن سنان
ششم. روايتى كه مجلسى (ره) در بحار الانوار از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود: «هركس بر يقين باشد و آنگاه دچار شك شود، بايد به يقين خود ادامه دهد، زيرا يقين با شك كنار زده نمىشود».
اين روايات سهگانه را هرچند مىتوان بر قاعده «شك سارى» منطبق ساخت، همان گونه كه بر قاعده استصحاب قابل انطباق است، لكن به دليل آنكه نسبت به برخى از صور قاعده «شك سارى»، اجماع بر عدم قول به آن نقل شده، و ظاهر اين روايات، آن است كه مفاد آن مطلقا حجت مىباشد، و همين امر مانع تطبيق آن بر اين قاعده مىشود. نكته ديگر آنكه، سبك بيان اين روايت با نحوه تعبير صحيحه نخست- كه در جريان استصحاب در موردش صراحت دارد- و نيز با نحوه تعبير صحيحه دوم- كه در آن ظهور دارد- نزديك است، و اين نزديكى در سبك و نحوه بيان، قرينهاى است بر اراده استصحاب از آن.
هفتم. مكاتبه (على بن محمد) قاسانى است كه مىگويد: به حضرت نامه نوشتم- درحالىكه در مدينه بودم- در مورد يوم الشك از رمضان كه آيا (در آن روز) روزه گرفته مىشود يا نه؟ (در پاسخ به من امام (ع)) نوشت: «شك در يقين داخل نمىشود. با ديدن (هلال رمضان) روزه بگير و با ديدن (هلال شوّال) افطار كن». احتمال دارد مقصود از يقين در اين روايت، يقين به دخول ماه رمضان باشد كه در اين صورت، معناى «لا يدخله الشك» آن خواهد بود كه شك و احتمال دخول ماه رمضان، در آن سودى نمىبخشد؛ و اگر چنين باشد اين روايت با استصحاب بىارتباط خواهد بود.
احتمال هم دارد كه مراد از يقين، يقين سابق به شعبان باشد، كه در اين صورت، معنايش آن خواهد بود كه شك به دخول ماه رمضان، سودى نمىبخشد، بلكه يوم الشك بايد از ماه شعبان به شمار آيد تا آنكه هلال (ماه رمضان) را ببينى، و اگر چنين باشد اين روايت از ادله استصحاب خواهد بود.
هشتم. روايتى كه اختصاص به مورد خودش دارد و آن، روايت عبد اللّه بن سنان
الواردة فيمن يعير ثوبه الذميّ و هو يعلم انه يشرب الخمر و يأكل الخنزير.
قال: فهل عليّ أن أغسله؟ فقال: «لا، لأنك أعرته إياه و هو طاهر و لم تستيقن انه نجّس إياه» و هي واضحة في استصحاب الطهارة.
التاسع: ما ورد: «اذا استيقنت أنّك توضأت فايّاك أن تحدث وضوءا حتى تستيقن أنّك أحدثت».
و هذه الأخبار هي عمدة أدلة الاستصحاب، و أنت اذا تأملتها لم تجدها دالة على استصحاب الأحكام التكليفية و الكلية، لأنّ جميع مواردها جزئية شخصية، و اطلاق التعليل في بعضها لا يدلّ إلا على التعدية الى أنواع تلك الموارد الجزئية الشخصية على الظاهر.
ايضاح: ظهر انه لا بدّ عند الشك في وصف لموضوع من بقاء نفس الموضوع.
نعم، اذا كان الشكّ في نفس بقاء شيء و أردنا استصحابه فلا معنى لبقائه مع الشك في بقائه و ان تمحّلوا في توجيهه. فلو شككنا ببقاء عدالة زيد لا بدّ من بقاء زيد عند استصحاب عدالته، و لكن اذا شككنا ببقاء زيد و حياته نستصحب بقاءه و لا معنى حينئذ لبقاء الموضوع. فعلى ما ذكرنا آنفا لو تغيّر الموضوع مثل ما لو تيقّن بكرّية ماء في حوض ثم نقص مقدار فشكّ في بقاء كرّيته اشكل استصحابها للتغيّر المذكور، و محاولة دفع الاشكال باتحاد الموضوع عرفا غير مجدية، و هي محاولة التجأ اليها القائلون باستصحاب الأحكام الكلية لتغيّر الموضوع فيها غالبا.
است درباره كسى كه لباسش را به ذمّى عاريه مىدهد درحالىكه مىداند او شراب مىنوشد و گوشت خوك مىخورد. پرسيد: آيا من بايد آن را بشويم؟ فرمود: «خير، چون تو لباس را درحالىكه پاك بود به وى عاريه دادهاى و يقين ندارى كه او آن را نجس كرده باشد». دلالت اين روايت بر استصحاب طهارت روشن است.
نهم. روايتى است كه مىگويد: «هرگاه يقين كردى كه وضو ساختهاى مبادا وضويى (ديگر) بسازى تا آنكه يقين كنى كه حدثى از تو سرزده است».
اين روايات مهمترين ادله استصحاب را تشكيل مىدهند، و اگر به دقت در آنها بنگرى آنها را دالّ بر استصحاب احكام تكليفى كلّى نخواهى يافت، چرا كه مورد همه آنها جزيى و خاص است، و اطلاق تعليل در پارهاى از آنها ظاهرا جز بر سرايت حكم به انواع آن موارد جزيى و خاص، دلالت ندارد.
روشن شد كه هنگام شك در وصفى براى موضوعى بايد همان موضوع، باقى باشد. آرى، هرگاه در خود بقاى چيزى شك شود و بخواهيم آن را استصحاب كنيم، بقاى آن چيز با شك در بقايش بىمعنا خواهد بود، هرچند برخى براى توجيه آن، مطالبى را دست و پا كردهاند. بنابراين، اگر در بقاى عدالت زيد شك كنيم، هنگام استصحاب عدالت زيد، خود وى بايد باقى باشد، لكن هرگاه در بقا و حيات زيد شك كنيم، بقاى وى را استصحاب مىكنيم و در اين هنگام، بقاى موضوع بىمعناست. پس بنا بر آنچه هماكنون گفتيم، اگر موضوع تغيير كند- مثل آنكه به كرّ بودن آب داخل حوض يقين داشته باشيم، آنگاه مقدارى از آب آن كاسته شود و در نتيجه، در بقاى كرّ بودنش شك كنيم، به جهت تغيير ياد شده، استصحاب كرّ بودن آن مشكل خواهد بود، و تلاش براى برطرف كردن اين اشكال- با بيان اينكه موضوع عرفا يكى است- بىفايده است. و اين تلاشى است كه طرفداران استصحاب احكام كلى بدان پناه آوردهاند؛ چون غالبا موضوع در آنها تغيير كرده است.
تنبيهات الاستصحاب ينبغي التنبيه فيه على أمور:
1- انه يكفي في تحقّق اليقين السابق تحقّق ما كان بحكم اليقين شرعا كموارد الطرق و الامارات. فلو ثبت شيء مثل عدالة زيد ببيّنة ثم شك في حدوث ما يوجب الفسق تستصحب العدالة السابقة، و كذلك اليقين اللاحق الذي ينقض به اليقين الأول يكفي فيه ما كان بحكم اليقين شرعا.
فلو تيقنت بعدالة شخص ثم شككت في حدوث ما يوجب الفسق استصحبت العدالة. فلو قامت بينة على ارتكابه الكبائر ثبت فسقه و انتقض اليقين السابق بعدالته، و هكذا غيرها من الموارد، و هذا متسالم عليه عندهم ظاهرا، و لكن تقديم البيّنة و اليد و نحوهما على مؤدّى الاستصحاب من باب التخصيص لدليل الاستصحاب بدليل الامارة او التخصّص او الحكومة او الورود فيه اشكال.
اما «التخصيص» فالظاهر عدمه، لأنّ بين مدلول دليل الاستصحاب و دليل الامارة عموم و خصوص من وجه غالبا، فمعنى دليل الاستصحاب لا تنقض اليقين بالشك، سواء دلت على نقضه بيّنة مثلا أم لا، و دليل البيّنة معناه اعمل بالبينة سواء كان على خلافها استصحاب أم لا، و لأنّ ظاهر أخبار الاستصحاب تأبى عن التخصيص لقولهم عليهم السّلام: «لا تنقض اليقين بالشك ابدا».
و لكن يحتمل «التخصّص» إن كان المراد من اليقين هنا ما يعمّ القطع و ما ثبت بحجّة، مثل البيّنة و نحوها، و يحتمل الحكومة ايضا إن كان المراد من اليقين القطع و يكون دليل حجية البينة مثلا ...
براى تحقق يقين سابق، تحقق چيزى كه شرعا در حكم يقين باشد، مانند موارد طرق و امارات، كفايت مىكند. براى مثال، اگر عدالت زيد با بيّنه ثابت شده باشد و سپس در حدوث چيزى كه موجب فسق وى مىگردد، شك شود، عدالت پيشين، استصحاب مىگردد.
درباره يقين بعدى كه يقين نخست را نقض مىكند نيز كافى است چيزى باشد كه شرعا در حكم يقين مىباشد. براى مثال، اگر به عدالت كسى يقين داشت و سپس در حدوث چيزى كه موجب فسق مىگردد، شك كند، عدالت وى را استصحاب مىكند.
حال اگر بيّنهاى بر مرتكب كبيره شدن وى اقامه شود، فسق او ثابت مىشود و يقين سابق به عدالت او نقض مىگردد. موارد ديگر نيز همينگونه است و ظاهرا اين امر نزد اصوليان مورد اتفاق مىباشد؛ اما بايد توجه داشت اينكه مقدّم داشتن بيّنه و يد و مانند آن، بر استصحاب آيا از باب تخصيص زدن دليل استصحاب با دليل اماره است، يا از باب تخصّص، يا حكومت، و يا ورود؟ با اشكال مواجه است.
اما تخصيص، ظاهرا در كار نباشد، زيرا نسبت ميان مدلول دليل استصحاب و دليل اماره، غالبا عموم و خصوص من وجه است. زيرا معنا و مفاد دليل استصحاب آن است كه يقين را با شك، نقض نكنيم، خواه مثلا بيّنهاى بر نقض آن دلالت بكند و خواه نكند؛ و مفاد دليل بيّنه آن است كه به بيّنه عمل كنيم، خواه استصحابى برخلاف آن جارى باشد و خواه نباشد؛ و نيز به دليل آنكه ظاهر اخبار استصحاب، اباى از تخصيص دارد، چرا كه فرمودهاند: «لا تنقض اليقين بالشك ابدا؛ هيچگاه يقين را با شك، نقض نكن».
لكن احتمال تخصّص وجود دارد، البته درصورتىكه مراد از يقين، اعم از قطع و آنچه با يك حجّت- مثل بيّنه و مانند آن- ثابت مىشود، باشد. احتمال حكومت نيز وجود دارد، البته اگر مراد از يقين، قطع باشد و دليل حجيّت مثلا بيّنه، گويا اين نكته را
كشارح و مبيّن انّ ما ثبتت حجيته حكمه حكم اليقين.
و يحتمل «الورود» ايضا باعتبار أنّ دليل حجية البينة مثلا يثبت تعبّدا خروج مؤدّى البيّنة عن الشك و دخوله في اليقين، و لعلّه الأوجه. و سيأتي توضيح معنى الحكومة و الورود و التخصيص و التخصص قريبا في التعادل و التراجيح.
2- إنّ المراد بالشك في باب الاستصحاب بناء على أخذه من الأخبار، كما هو الحق، هو ما يقابل اليقين فيدخل فيه الظنّ غير المعتبر شرعا كما هو ظاهر أخبار الباب بل صريحها، لأنهم عليهم السّلام جعلوا الشكّ فيها مقابل اليقين و ذكروا أن اليقين لا ينقضه إلا اليقين و لم يذكروا الظنّ فعلم انه داخل في الشك.
3- يشترط في الاستصحاب فعليّة الشك فلا يكفي الشك التقديري، فلو تيقّن الحدث ثم غفل عن نفسه و صلّى ثم التفت بعدها فشك انه تطهّر لها من حدثه السابق أم لا، صحّت صلاته، لأنّ هذا مورد قاعدة الفراغ و تطهّر للصلوات الأخر، و لكن لو شكّ في الطهارة بعد الحدث السابق و قبل الصلاة ثمّ غفل عن التطهير و صلّى و التفت بعد الصلاة الى ذلك لم تصحّ صلاته لجريان استصحاب الحدث في حقه قبل الصلاة فيجب عليه الطهارة، و غفلته عن الطهارة لا تنفعه.
شرح و تبيين مىكند كه آنچه حجيتش ثابت شده، حكمش حكم يقين است.
احتمال ورود نيز وجود دارد، به اعتبار آنكه مثلا دليل حجيّت بيّنه، از باب تعبّد، اثبات مىكند كه مؤدّاى بيّنه از شك، بيرون و در يقين، داخل است. شايد اين وجه از همه بهتر باشد. توضيح معناى حكومت، ورود، تخصيص و تخصص به زودى در بحث تعادل و تراجيح خواهد آمد.
اگر مبناى حجيّت استصحاب، روايات باشد- كه هست- مقصود از شك در آن، چيزى است كه در برابر يقين قرار دارد. ازاينرو، ظنّى كه در نظر شارع بىاعتبار است نيز در آن (- شك) داخل مىباشد، و روايات استصحاب در اين مطلب، ظهور بلكه صراحت دارد، زيرا ائمه (ع) در اين روايات، شك را در برابر يقين نشاندهاند، و بيان كردهاند كه يقين را فقط يقين، نقض مىكند و ذكرى از ظنّ بهميان نياوردهاند و اين، نشان مىدهد كه (مقصود از شك، معناى عامّى است كه) ظنّ نيز در آن داخل مىشود.
در استصحاب بايد شك، بالفعل باشد و ازاينرو، شك فرضى و تقديرى (براى جريان استصحاب) كفايت نمىكند. پس اگر يقين به حدث داشته باشد، آنگاه از خودش غافل شود و نماز بخواند و پس از نماز متوجه شود و نداند كه آيا براى نماز، آن حدث را با طهارت برطرف ساخته يا نه؛ (خلاصه شك كند كه آيا براى نمازش، دوباره وضو ساخته يا نه). نماز وى صحيح خواهد بود، چون در اين مسئله، قاعده فراغ جارى مىشود، و وى براى نمازهاى بعدى طهارت تحصيل مىكند. لكن اگر پس از حدث سابق و پيش از نماز، در طهارت شك كند، آنگاه از تطهير غافل شود و نماز بخواند و پس از نماز متوجه شود، نماز وى صحيح نخواهد بود، به جهت آنكه پيش از نماز، استصحاب حدث در حق وى جارى و در نتيجه، تحصيل طهارت بر وى واجب شده است؛ (نهايت آنكه او غافل گشته است) و غفلت، وى او را سودى
نعم، لو احتمل انه تطهّر حال الغفلة قبل الصلاة جرت قاعدة الفراغ و صحّت صلاته، لأنه مثل الفرع الأول، لأنّ الحدث المستصحب كالمتيقن.
4- كما يجري الاستصحاب في شيء معيّن كذلك قد يجري في كلي جامع بين أشياء و هو على أقسام:
الاول: أن يتيقّن بوجود فرد من أفراد كلي ثم يشك في بقائه فيمكن أن يستصحب نفس الفرد و يمكن أن يستصحب الكليّ لذلك الفرد. مثلا، لو تيقّن المكلف بحدث النوم و شكّ في الطهارة فيمكن استصحاب نفس حدث النوم له، و يمكن استصحاب كليّ الحدث الأصغر له.
الثانى: أن يتيقّن بوجود فرد مردّد بين مقطوع الزوال و بين غير مقطوعه، فالظاهر ايضا جريان الاستصحاب في الكلي الجامع بين الفردين. مثل ما لو تيقّن بحدث النوم او الجنابة و قد توضّأ، فان كان حدثه هو النوم فقد زال أثره بالوضوء، و إن كان هو الجنابة فهو باق، فيستصحب كلي الحدث فيلزمه الاغتسال، بل هذا الاستصحاب جار حتى لو احتمل الغسل بحيث كانت الجنابة مشكوكة البقاء.
الثالث: أن يتيقّن بوجود فرد و يعلم بزواله ايضا، و لكن يحتمل وجود فرد آخر من جنسه مقارنا للفرد الأول او مقارنا لزواله، او يحتمل وجود مرتبة أخرى من ذلك الفرد الأول بعد زوال المرتبة الأولى منه،
نمىبخشد. آرى، اگر احتمال دهد كه در زمان غفلت، پيش از نماز، وضو ساخته است، قاعده فراغ جارى مىگردد و نماز وى صحيح خواهد بود؛ چون در اين صورت، مانند مسأله نخست خواهد بود، به دليل آنكه حدث استصحاب شده، مانند امر يقينى است.
همان گونه كه استصحاب در شىء معيّن و خاص جارى مىشود گاهى در امر كلّى جامع ميان چند چيز نيز جارى مىشود، و آن بر سه قسم است.
نخست: به وجود يك فرد از افراد كلّى يقين كند و سپس در بقاى آن فرد دچار شك شود. در اينجا مىتوان خود فرد را استصحاب كرد و نيز مىتوان كلّى آن فرد را استصحاب كرد. براى مثال، اگر مكلّف يقين كند كه خوابش برده (و در نتيجه، وضويش باطل شده)، و شك كند كه آيا پس از خواب، وضو ساخته است يا نه، مىتواند خود حدث خواب را استصحاب كند، و نيز مىتواند كلّى حدث اصغر را استصحاب كند.
دوم: يقين كند به وجود فردى كه مردد است ميان موردى كه قطعا زايل شده و موردى كه زوالش قطعى نيست؛ ظاهرا در اينجا نيز در كلّى جامع ميان دو فرد، استصحاب جارى مىشود. براى مثال: كسى يقين دارد كه يا خوابيده و يا جنب شده، و سپس وضو ساخته است. در اينجا، اگر حدث او، خواب باشد، با وضو اثرش از بين رفته است، و اگر جنابت باشد، اثرش باقى است، (چون وضو، حدث جنابت را برطرف نمىسازد). در اينجا، استصحاب كلّى حدث جارى مىشود و در نتيجه، بر او لازم است كه غسل كند. بلكه حتى اگر وى احتمال غسل را بدهد بهگونهاى كه شك در بقاى جنابت خود داشته باشد، باز هم استصحاب جارى مىشود.
سوم. به وجود فردى و نيز به زوال بعدى آن يقين كند، لكن احتمال دهد كه در زمان وجود فرد اول و يا همزمان با زوال آن، فردى ديگر از همان جنس وجود يافته باشد، و يا احتمال دهد مرتبهاى ديگر از همان فرد اوّل پس از زوال مرتبه نخست آن،
فهذه ثلاث صور للقسم الثالث.
الأولى و الثانية مثل ان يتيقّن بحدث النوم و يحتمل خروج المني حال النوم او بعده، فلو توضّأ يشك بزوال كلي الحدث منه، و لكن لا يجري الاستصحاب هنا، لأنّ الحدث المتيقن زال بالوضوء، و الجنابة المشكوكة تجري فيها اصالة عدمها.
و اما الثالثة فلعلّه يجري فيها الاستصحاب، و ذلك مثل ما لو تيقّن باضافة ماء بملح مثلا ثم صبّ عليه ماء قراحا أزال مرتبة من اضافته، و لكن احتمل بقاء مرتبة أخرى ضعيفة من الاضافة، فيستصحب بقاء كلي الاضافة ظاهرا.
5- بيّنا سابقا انّ دليل الاستصحاب منحصر في الأخبار الّتي ظاهرها التعبّد بذلك، و انه لم تثبت سيرة العقلاء على اجراء الاستصحاب في كلّ شيء. فمن هذا يتبيّن انّ الشارع هو الذي اكتفى عن الواقع بمؤدّى الاستصحاب تعبدا، فالمستصحب اذا كان امرا شرعيا او يترتّب عليه أثر شرعي كان للاستصحاب أثره، و إلا فلا أثر له، لأنّ الأمور الخارجية غير الشرعية تتبع صلب الواقع و لا يكتفى فيها بالحكم الظاهري و التنزيلي.
فمثلا: اذا استصحبنا حياة زيد الغائب فان ترتّب على حياته أثر شرعي تمّ الاستصحاب لوجود أثر ...
باقى باشد؛ اينها سه صورت مختلف است كه براى استصحاب كلى قسم سوم، فرض مىشود.
مثال فرض اول و دوم، آن است كه به حدث خواب يقين داشته باشد و احتمال دهد در هنگام خواب و يا پس از آن، از او منى خارج شده است؛ حال اگر او وضو بسازد، در اينكه كلّى حدث از وى برطرف شده يا نه، شك خواهد داشت؛ اما در اينجا استصحاب جارى نمىشود، چون حدث يقينى با وضو برطرف شده، و نسبت به جنابت كه مشكوك است، اصالت عدم جنابت جارى مىشود.
اما در فرض سوم، شايد استصحاب جارى شود. مثال آنجايى است كه شخص، يقين مىكند كه آب ظرف، به خاطر نمكى كه در آن ريخته شده، مضاف گشته است؛ آنگاه مقدارى آب خالص برآن مىافزايد و از درجه مضاف بودن آن مىكاهد، لكن هنوز احتمال مىدهد مرتبه ضعيفى از مضاف بودن در آن باقى شد. در چنين فرضى، ظاهرا بقاى كلّى اضافه استصحاب مىشود.
پيش از اين، گفتيم، تنها دليل استصحاب، رواياتى است كه ظاهرش تعبّد به استصحاب است، و نيز گفتيم، ثابت نشده است كه سيره عقلا برآن باشد كه در هر چيزى استصحاب را جارى سازند. از اينجا روشن مىشود كه شارع، كسى است كه تعبدا مؤداى استصحاب را بر جاى واقع نشانده و به آن، بسنده كرده است. بنابراين، اگر آنچه استصحاب مىشود، امرى شرعى و داراى اثرى شرعى باشد، استصحاب اثر خود را خواهد داشت، وگرنه اثرى براى آن نخواهد بود؛ چون امور خارجى و غير شرعى تابع متن واقعيت است، و در چنين امورى به حكم ظاهرى و تنزيلى اكتفا نمىشود.
مثلا: هرگاه زنده بودن زيد را كه غايب و ناپيدا است، استصحاب مىكنيم، در صورتى كه بر زنده بودن وى اثرى شرعى بار شود، استصحاب تمام است، چون اثرى
له، و ان لم يترتّب عليها إلا الآثار العقلية او العادية مثل نموّ زيد و نبات لحيته و بلوغه سنّ العشرين مثلا، لم يكن للاستصحاب معنى، إذ لم تترتّب عليه تلك الآثار، و هذا هو المراد بما اشتهر على ألسنة متأخري المتأخرين من عدم حجية «الأصل المثبت» أي الذي يثبت المستصحب في الخارج او الذي يثبت آثارا عقلية او عادية و هذا واضح، إنما الاشكال فيما اذا كان لمثل هذه الآثار العقلية و العادية آثار شرعية، فهل يتمّ أمر هذا الاستصحاب المثبت؟ و هل تترتّب تلك الآثار الشرعية التي ترتبت بواسطة الآثار العقلية او العادية؟ خلاف. و لعلّ جملة من كلمات القدماء يستشعر منها جريان هذا الاستصحاب و ترتّب تلك الآثار الشرعية التي كانت بالواسطة.
و اما أقوال متأخري المتأخرين فظاهر بعضها و صريح بعضها عدم الترتّب، و بعضهم ذهب الى أنّ الواسطة اذا كانت خفيّة في نظر العرف جرى الاستصحاب و ترتّب الأثر الشرعي، و بعضهم عمّم الجريان و الترتّب في صورة خفاء الواسطة و جلائها. و لعلّ الأظهر جريان الاستصحاب و ترتّب الآثار الشرعية ذات الواسطة العقلية و العادية القطعية، سواء كانت الواسطة جلية او خفية. فمثلا استصحاب حياة زيد الغائب يترتّب عليه أثره العقلي و هو ادراكه سنّ البلوغ اذا سافر مدة خمس سنوات و كان ابن عشر سنين.
فاذا كان لبلوغه أثر شرعي، ...
برآن بار مىشود؛ و درصورتىكه زنده بودن وى فقط آثار عقلى و يا عادى- مانند رشد وى و رويش محاسن و رسيدنش به بيست سالگى- داشته باشد، و اثرى جز اينها برآن مترتب نگردد، استصحاب زنده بودن او، بىمعنا خواهد بود؛ چون اين آثار بر استصحاب بار نمىشود. مقصود از «عدم حجيّت اصل مثبت»، كه بر سر زبان اصوليان متأخر و معاصر شهرت يافته، همين نكته است. مراد ايشان از «اصل مثبت»، چيزى است كه مستصحب (- شىء استصحاب شده) را در خارج اثبات مىكند، و يا چيزى است كه آثارى عقلى و يا عادى را اثبات مىكند. و اين روشن است (كه با استصحاب، آثار عقلى و عادى مستصحب ثابت نمىشود). اشكال در جايى است كه اين آثار عقلى و عادى، خودش داراى آثارى شرعى باشد. آيا در اينجا استصحاب مثبت، تام خواهد بود؟ آيا آن آثار شرعى كه بهواسطه آثار عقلى و يا عادى بار شده، مترتب مىشود؟ اصوليان در اينباره اختلافنظر دارند. شايد از پارهاى تعبيرات اصوليان متقدم بتوان جريان چنين استصحابى و ترتب اين آثار شرعى را كه با واسطه است، استفاده كرد.
امّا گفتههاى اصوليان متأخر و معاصر، برخى ظهور و برخى صراحت در عدم ترتب چنين آثارى دارد. برخى نيز گفتهاند: درصورتىكه واسطه، در نظر عرف، پنهان و ناپيدا باشد استصحاب جارى مىشود و اثر شرعى مترتب مىگردد؛ و برخى ديگر تعميم دادهاند و هم در صورت پنهان بودن واسطه و هم در صورت آشكار بودنش، استصحاب را جارى دانستهاند. شايد روشنتر آن باشد كه بگوييم:
استصحاب جارى مىگردد و آثار شرعى داراى واسطه عقلى و يا عادى قطعى، مترتب مىگردد، خواه واسطه پيدا باشد و خواه پنهان. براى مثال، زيد كه غايب (و مفقود) است، اگر به هنگام مسافرت (و مفقود شدنش)، دهساله بوده و اينك پنج سال از آن زمان مىگذرد، استصحاب زنده بودنش اثرى عقلى دارد كه برآن بار مىشود و آن عبارت است از رسيدن وى به سنّ بلوغ. حال اگر، بلوغ وى اثرى شرعى داشته باشد-
مثل نفقة والديه من أمواله فرضا، فيتمّ هذا الاستصحاب و يترتّب الأثر الشرعى، على ما استظهرناه، و كذلك مثل استصحاب عدم هلال شوال ليلة الشك يترتّب عليه الأثر العادي القطعي الحصول، و هو كون غده يوم الفطر و يترتّب على ذلك الأثر العادي، الأثر الشرعي من صلاة العيد و الفطرة و نحوهما. نعم، لو كانت الواسطة عادية و لكنّها غير قطعيّة الحصول مثل نموّ زيد و نبات لحيته في المثال الأول، اذا كان لها أثر شرعي، فانه لا يترتّب على الاستصحاب بل لا يجري، لأن النموّ و نبات اللحية أمور عادية غالبية الحصول غير قطعيته.
و حجة ما اخترناه: انّ الشارع لمّا اعتبر المتيقّن السابق باقيا عند الشك في بقائه فلا بدّ أن يترتّب عليه كلّ أثر من آثاره، سواء كان عقليا، او عاديا قطعيا، او شرعيا، لأن الشرعيّ بيده جعله و قبوله، و العقلي و العادي مقطوع الحصول للمستصحب الثابت بقاؤه في نظر الشارع، إذ إن نفس المستصحب في نظره باق بحكم الاستصحاب، غاية الأمر إنّ المستصحب اذا لم يكن له لازم شرعيّ و لو بالواسطة، لا يكون أثر لاعتبار الشارع له، لأنّ المفروض أن نفس المستصحب في هذا المقام ليس له أيّ أثر و أيّ لازم يتعلّق به غرضه. و اما العرف فينيطون أمورهم العادية بنفس الواقع لا بالمجعول الشرعي بدل الواقع، و لا فرق فيما ذكرناه بين خفاء الواسطة بنظر العرف و جلائها، لأنه لا أثر لتفريق العرف في المقام في الواسطة بالخفاء و الجلاء.
مانند (پرداخت) خرجى پدر و مادرش از اموالش- اين استصحاب، بنا بر آنچه به نظر ما از ظاهر ادله استصحاب به دست مىآيد، تام خواهد بود و اثر شرعى برآن مترتب مىگردد. همچنين است استصحاب عدم هلال شوّال در ليلة الشك (- شبى كه معلوم نيست آخر رمضان است يا اوّل شوّال)؛ پس اثر عاديى كه حصولش قطعى است، يعنى اينكه فردايش روز فطر است، برآن بار مىشود و بر اين اثر عادى، اثر شرعى- كه عبارت است از نماز عيد و زكات فطره و مانند آن- مترتب مىگردد. آرى، اگر واسطه، عادى ولى حصولش غير قطعى باشد- مانند رشد زيد و رويش محاسنش در مثال نخست، اگر اثرى شرعى داشته باشد- چنين اثرى بر استصحاب مترتب نمىگردد، بلكه استصحاب در آن جارى نمىشود، چون رشد و رويش محاسن، امورى عادى است كه هرچند غالبا (با بالا رفتن سنّ و سال) تحقق مىيابد ولى حصولشان قطعى نيست.
دليل ما آن است كه: شارع، چون متيقن سابق را، به هنگام شك در بقايش، باقى اعتبار كرده است، ناچار بايد همه آثارش برآن بار شود، خواه آثار عقلى، خواه آثار عادى قطعى و خواه آثار شرعى؛ چون جعل و قبول آثار شرعى به دست شارع است، و حصول آثار عقلى و عادى نيز براى مستصحب، كه در نظر شارع بقايش ثابت است، قطعى مىباشد؛ چون خود مستصحب در نظر شارع به حكم استصحاب باقى است، نهايت آنكه درصورتىكه مستصحب، هرچند با واسطه، لازمى شرعى نداشته باشد، اعتبار كردنش توسط شارع، اثرى نخواهد داشت؛ چون فرض آن است كه در اينجا، خود مستصحب، هيچ اثر شرعى و يا لازمى كه مقصود شارع باشد، ندارد. و اما عرف، امور عادى خود را به خود واقعيت مربوط مىكند، نه آنچه به لحاظ شرعى به جاى واقع جعل شده است. و در آنچه گفتيم ميان پنهان و پيدا بودن واسطه در نظر عرف، فرقى نيست، چون در اين مقام، تفكيك عرف ميان واسطه پنهان و واسطه پيدا، اثرى ندارد.
6- الظاهر انّه كما يجري الاستصحاب في الأمور القارّة، كذلك يجري في شبيه القارّة، مثل الزمان المحدود بحدّ و الزمانيات المتصرّمة بتصرّمه، كالأكل و الحركة و الكلام، اذا كان فيها اقتضاء الاستمرار الى زمن. اما الزمان المحدود، فمثل الليل و النهار ادّعى الاجماع او الضرورة على جريانه فيهما، بل يحتمل دلالة رواية صوم يوم الشك المتقدمة على الجريان، بل لعلّه في العرف يعدّ كالمستقرات فتنطبق عليه روايات الاستصحاب. فلو شك في انتهاء ليلة الصيام لشبهة خارجية شك لأجلها في طلوع الفجر يمكن استصحاب الليلة ظاهرا، فتترتّب عليه آثاره الشرعية كجواز الأكل، و كذلك الشكّ في نهار الصوم فيستصحب و يترتّب عليه عدم جواز الافطار، و ان كان يحتمل أن ذلك لأجل استصحاب عدم طلوع الفجر في الأول و استصحاب عدم غروب الشمس، او لقاعدة اشتغال الذمة بالصوم حتّى يعلم بدخول الليل في الثاني.
و اما الزمانيات، مثل ما لو علم أن للمتكلّم اقتضاء الكلام الى ساعة لتدريس و نحوه، ثمّ تيقنّا بابتدائه بالتدريس مثلا، ثم شككنا في حصول مانع له عن اكمال كلامه و تدريسه فيستصحب بقاؤه ظاهرا اذا كان لبقائه أثر شرعي كما نبّهنا عليه في التنبيه السابق.
استصحاب، همان گونه كه در امور قارّ (و غير تدريجىّ الحصول) جارى مىشود، ظاهرا در امور شبيه قارّ نيز جريان مىيابد، مانند زمان محدود به يك حدّ و امور زمانى كه با گذرا بودن زمان، گذرا و ناپايدارند، همچون خوردن، حركت و سخن گفتن؛ البته درصورتىكه اقتضاى استمرار تا زمانى خاص در آنها باشد. امّا زمان محدود، امورى مانند شب و روز را برخى ادعا كردهاند كه جريان استصحاب در آن مورد اجماع و يا امرى ضرورى است، بلكه احتمال دارد روايت مربوط به روزه در يوم الشك كه گذشت، بر جريان استصحاب در آن دلالت داشته باشد. پس اگر كسى در پايان يافتن شب روزه شك كند و منشأ شكّ او امور خارجىيى باشد كه بر اثر آن در طلوع (و عدم طلوع) فجر مردّد باشد، ظاهرا مىتواند (بقاى) شب را استصحاب كند و در نتيجه، آثار شرعى آن، مانند جواز خوردن، برآن بار مىشود. همچنين است شك در روزى كه در آن روزه واجب است؛ پس (اگر در بقاى آن روز شك كند)، بقاى روز را استصحاب مىكند و عدم جواز افطار را برآن بار مىكند. هرچند اين احتمال وجود دارد كه (ترتب آن آثار شرعى) در مورد نخست (- شك در بقاى شب) به خاطر استصحاب عدم طلوع فجر (كه امرى قارّ و غير زمانى است) باشد، و در مورد دوم (- شك در بقاى روز) به خاطر استصحاب عدم غروب خورشيد، و يا جريان قاعده اشتغال ذمّه به روزه تا زمان علم به داخل شدن شب، باشد، (و در اين صورت، روايت ياد شده بر جريان استصحاب در زمان، مانند شب و روز، دلالت نخواهد داشت).
اما در امور زمانى، مانند آنكه بدانيم مقتضى سخن گفتن تا زمانى خاص (مثلا ساعت 10) براى گوينده (مثلا استاد علم اصول) براى تدريس و مانند آن، وجود دارد؛ آنگاه در اينكه مانعى براى وى از تمام كردن سخن گفتن و تدريسش پديد آمده باشد، شك كنيم، در چنين فرضى ظاهرا بقاى آن استصحاب مىشود، مشروط برآن كه بقاى آن، اثرى شرعى داشته باشد، چنانكه در تنبيه پيشين گذشت (كه جريان استصحاب مشروط به آن است كه مستصحب داراى اثر شرعى باشد).
7- اذا علم بحادث في زمان معيّن و لم يعلم وقت حدوثه، فيمكن استصحاب عدم حدوثه الى زمان العلم به، و اما اذا علم بحدوث حادثين و لم يعلم بتقدّم أحدهما على الآخر او تأخّره فيما اذا كان لذلك أثر شرعي، فهل يجري استصحاب عدم حدوث كلّ منهما في زمان حدوث الآخر مطلقا؟ او لا يجري مطلقا؟ او التفصيل بين ما اذا جهل تاريخهما فيجري استصحاب عدم كلّ منهما الى زمان الآخر و يتعارضان، و بين ما يعلم تاريخ أحدهما فيجري في المجهول، و اما معلوم التاريخ فلا يجري في طرفه الاستصحاب؟ أقوال. و لعلّ الأظهر التفصيل، لعدم دلالة أخبار الاستصحاب المخصوصة موردا على استصحاب ما علم زمان عدمه و زمان وجوده و انصراف المطلقات عنه.
ثم الظاهر أنّ المشهور ترتيب آثار تأخّر مجهول التاريخ عن معلومه حين استصحاب عدم حدوث مجهول التاريخ الى زمان معلومه، و لعلّ ذلك هو الأظهر خلافا لجملة من المتأخرين.
فلو علم بموت أحد في غرّة رجب و جهل تاريخ اسلام وارثه فيستصحب عدم اسلامه الى زمان موت المورث فيترتب عليه عدم ارثه منه ظاهرا.
هرگاه بدانيم پديدهاى در زمانى معيّن، پديد آمده ولى زمان پيدايش آن را ندانيم، مىتوانيم عدم حدوث آن را تا زمان علم به آن، استصحاب كنيم؛ اما هرگاه بدانيم دو پديده، حادث شدهاند و ندانيم كدام يك بر ديگرى مقدّم و يا متأخر است و اين تقدّم و يا تأخر، اثرى شرعى داشته باشد، آيا مىتوان عدم حدوث هريك از آنها در زمان حدوث ديگرى را مطلقا استصحاب كرد؟ يا مطلقا نمىتوان استصحاب كرد؟ و يا بايد تفصيل داد و گفت درصورتىكه تاريخ حدوث هر دوى آنها مجهول باشد، استصحاب عدم هريك از آنها تا زمان ديگرى جارى مىشود و باهم تعارض مىكنند (و در نتيجه، هر دو استصحاب ساقط مىگردند)؛ و درصورتىكه تاريخ حدوث يكى از آنها معلوم باشد، نسبت به آنكه زمان حدوثش را نمىدانيم، استصحاب جارى مىشود و نسبت به آنكه زمان حدوثش را مىدانيم، استصحاب جارى نمىشود؟
اينها اقوالى است (كه در اين مسئله وجود دارد). و شايد قول به تفصيل روشنتر باشد، چرا كه آن دسته از روايات استصحاب كه مربوط به موردى خاص هستند، بر استصحاب چيزى كه زمان عدم و زمان وجودش معلوم است، دلالت ندارند؛ و آنها كه مطلق هستند، از چنين موردى انصراف دارند.
نكته ديگر آنكه بنا بر مشهور، (هرگاه دو پديده، يكى تاريخ حدوثش معلوم و ديگرى، مجهول باشد)، هنگامى كه عدم حدوث پديده مجهول التاريخ را تا زمان حدوث پديده معلوم التاريخ، استصحاب مىكنيم، آثار متأخر بودن پديده مجهول التاريخ از پديده معلوم التاريخ مترتب مىگردد؛ و شايد همين امر، ظاهرتر باشد، هرچند برخى از اصوليان متأخر، آن را نپذيرفتهاند.
براى مثال، اگر بداند كسى در اوّل ماه رجب مرده است و (آن ميّت وارثى داشته كه كافر بوده و سپس مسلمان شده است)، و تاريخ اسلام آوردن وارث وى معلوم نباشد، در اينجا ظاهرا عدم اسلام وى تا زمان مرگ مورّث، استصحاب مىشود و بر اين استصحاب، عدم ارث بردنش از وى، مترتب مىشود.
8- علم مما تقدّم انّ الاستصحاب يقتضي تقدّم متيقّن و عروض شك في بقائه، فلو انعكس الأمر فكان الشك في حال المتيقن قبل زمان اليقين، مثلا: لو تيقنّا بعدالة زيد يوم الجمعة ثمّ شككنا في عدالته يوم الخميس، فهل يتقهقر حكم العدالة الى الخميس؟ ليس في أخبار الاستصحاب دلالة على ذلك. نعم، نقل الاتفاق على جريان اصالة عدم النقل فيما لو ثبتت دلالة اللفظ حقيقة على معنى في عرفنا فيثبت بذلك انه في العصور السابقة حقيقة ايضا في هذا المعنى دون غيره و هذا قيل إنّه نظير «الاستصحاب القهقرى» الذي لم تثبت حجيته، و لكن الظاهر انّ الأصول اللفظية مبنية على عرف أهل المحاورات، فما صحّ عندهم فهو الصحيح في المحاورات، و الظاهر أن الشارع من هذه الحيثية يعدّ في جملة أهل المحاورات.
9- اذا شكّ المصلي مثلا في حصول قاطع عنده للصلاة، مثل الاستدبار و نحوه، فالظاهر جريان اصالة عدم حدوثه فتترتب عليها صحة صلاته، بل الظاهر جريان استصحاب صحة الصلاة يعني عدم بطلانها بحيث لو انضمت الأجزاء الباقية الى الماضية لتمّت بها صلاته. اما لو شكّ في قاطعية شيء
از آنچه گذشت، دانسته شد كه استصحاب خواهان دو چيز است: يكى تقدّم يك امر يقينى و ديگر، عروض شك در بقاى آن امر يقينى. حال اگر جريان به عكس شود؛ به اين صورت كه درباره حال متيقن پيش از زمان يقين شك كنيم؛ مثلا اگر يقين داشته باشيم زيد در روز جمعه عادل بوده است، و سپس در اينكه وى در روز پنجشنبه عادل بوده يا نه، شك كنيم، آيا حكم عدالت به صورت قهقرى (- رو به عقب) به روز جمعه سرايت مىكند. در روايات استصحاب، چيزى كه بر اين مطلب دلالت كند، وجود ندارد. آرى، گفتهاند در جايى كه دلالت لفظى به صورت حقيقت، بر معنايى در عرف كنونى ما ثابت باشد (و آنگاه شك كنيم كه آيا در سابق نيز معناى حقيقى اين لفظ، همين معنا بوده و يا معناى ديگرى داشته و بعدها معناى كنونى را يافته است)، همگان پذيرفتهاند كه اصالت عدم نقل جارى مىگردد و توسط آن ثابت مىشود كه آن لفظ در دورههاى پيشين نيز حقيقت در همين معنا بوده است نه معنايى ديگر. و گفتهاند: اين، همانند «استصحاب قهقرى» است كه حجيّت آن ثابت نشده است. لكن ظاهرا اصول لفظى مبتنى بر عرف اهل زبان است، و هرچه در نظر ايشان درست باشد، در گفتوگوها صحيح تلقّى مىشود، و ظاهرا شارع از اين جهت يكى از اهل زبان به شمار مىرود.
هرگاه نمازگزار مثلا در پيدايش چيزى كه نماز را قطع مىكند، مانند استدبار (- انحراف از قبله)، شك كند، ظاهرا اصالت عدم حدوث و پيدايش آن، جارى و درست بودن نماز برآن مترتب مىگردد؛ بلكه ظاهرا استصحاب صحّت نماز، يعنى عدم بطلان آن، جارى مىشود، بهگونهاى كه اگر اجزاى باقىمانده به اجزاى گذشته بپيوندد، نماز با آن تام و تمام مىگردد. اما اگر شك كند كه چيزى كه پديد آمده، قاطع
لها كما لو شك في البكاء انه مبطل للصلاة أم لا؟ فتجري البراءة او الاحتياط كما مرّت الاشارة اليه في مسألة «دوران الأمر بين الأقل و الأكثر في الشبهة الوجوبية الحكمية».
10- مقتضى ما استظهرناه- من أنّ الاستصحاب لا يجري في الأحكام الكلية و التكليفية، بل هو خاصّ بالأحكام الوضعية الجزئية للمكلّف و الموضوعات للأحكام و الأمور الخارجية التي يترتّب عليها أثر شرعي و لو بواسطة أمر عقلي او عادي قطعي الحصول- أن يكون الاستصحاب كقاعدة فقهية مثل «قاعدة الفراغ» و أمثالها تلقى الى المقلّد لتطبيقها على مواردها، و إنما ذكرناه في أول باب الشك في عداد الأصول التي يعرف بها المجتهد الأحكام الظاهرية عند الشك تبعا لعادة المتأخرين من مؤلفي الأصول.
خاتمة و فيها مطالب خمسة المطلب الاول إنّ الفرق بين «الامارة» و «الأصل» انّ الامارة: هي التي أخذ فيها جهة الكشف عن الواقع، و الأصل: هو ما لم يؤخذ فيه ذلك.
و في كون اليد المجهولة كيفية تسلّطها على المال التي هي علامة الملكية امارة او أصلا؟ وجهان، و الأظهر الامارية، لأن اليد كان مبنى العقلاء عليها منذ القدم، و لم يكن بناؤهم على ذلك إلا لكونها كاشفة عن الملكية لغلبة الملكية في ذوي الأيدي على الأموال، و الشارع قد أمضى ذلك، فهي- إذن- امارة مقدمة على الاستصحاب، كما أشرنا اليه في التنبيه الأول،
نماز هست يا نيست، مثل آنكه در نماز بگريد و آنگاه شك كند كه آيا اين گريستن، نماز او را باطل ساخته يا نه، در اين صورت، اصالت برائت يا احتياط جارى مىشود، چنانكه در مسأله «دوران امر ميان اقلّ و اكثر در شبهه حكمى وجوبى» بدان اشاره شد.
گفتيم كه استصحاب، ظاهرا در احكام كلّى و تكليفى جارى نمىشود، بلكه فقط در احكام وضعى و جزيى مكلّف و موضوعات احكام و امور خارجىيى كه اثرى شرعى- هرچند بهواسطه امرى عقلى و يا امرى عادى كه حصولش قطعى باشد- داشته باشد، جريان مىيابد. مقتضاى اين مطلب آن است كه استصحاب همچون قاعدهاى فقهى، مثل قاعده فراغ و مانند آن، باشد كه در اختيار مقلّد قرار مىگيرد تا آن را بر موارد خاصش منطبق كند. و ما فقط به پيروى از آنچه ميان مؤلفين متأخر علم اصول، معمول گشته، آن را در آغاز باب شك، در شمار اصولى قرار داديم كه مجتهد به هنگام شك، بهوسيله آن، احكام ظاهرى را مىشناسد.
فرق بين اماره و اصل، آن است كه اماره، چيزى است كه جهت كشف از واقع در آن مأخوذ است درحالىكه در اصل، چنين جهتى ملحوظ نيست. آيا يدى كه نحوه تسلّط آن بر مال، نامعلوم است، و نشانه ملكيّت مىباشد؛ اماره است يا اصل؟ دو احتمال وجود دارد و ظاهرتر آن است كه اماره باشد، چون بناى كار عقلا از زمانهاى پيشين، بر يد بوده است و اين نيست مگر به جهت آنكه يد، كاشف از ملكيت مىباشد، چرا كه غالبا كسى كه بر مالى يد (و سلطه) دارد، مالك آن مىباشد، و شارع اين بنا را امضا و تأييد كرده است. بنابراين، يد، چنانكه در تنبيه نخست اشاره كرديم، امارهاى است كه
و لكن ذلك فيما اذا لم يعترف ذو اليد بأنها كانت سابقا ملكا للمدعي لملكيتها.
و هناك جهة أخرى تقتضي تقديم اليد على الاستصحاب، و هي أن في كثير من مواردها بل اكثرها استصحابا على خلافها، فيلزم تقديمها عليه حتى لو كانت أصلا و لم تكن امارة، إذ لو لا تقديمها عليه لتهدم ركنها و لما قام للمسلمين سوق، لأنّ اكثر ما في أيدي الناس مسبوق بملك الغير له.
كما انّ البينة مقدمة عليها، لأنّ الشارع أعملها في موارد اليد كما عليه عمل المسلمين. فمن كان بيده شيء و ادّعى أحد أنه ملكه و أقام بينة على ذلك عند الحاكم، حكم بمقتضى بيّنته بأنه له و انتزع من يد الأول.
المطلب الثانى إنّ قاعدتي «التجاوز عن العمل، و الفراغ منه» هل هي امارة او أصل؟ وجهان، و لعلّ الأول أقرب لقوله عليه السّلام في بعض أخبارها: «هو حين يتوضأ اذكر منه حين يشك» كما يأتي حيث اعتبر الأذكرية التي فيها جهة كشف عن الواقع، و هذا علامة كونها امارة، فهي إذن مقدمة على الاستصحاب كغيرها من الامارات، و لأنها واردة في مورد وجود الاستصحاب على خلافها، و هو استصحاب عدم الاتيان بذلك المشكوك، فلو لم تقدم عليه لزم إلغاؤها.
بر استصحاب مقدّم مىگردد، لكن اين درصورتى است كه صاحب يد اعتراف نكند كه آن مال، پيش از اين، ملك كسى بوده كه اينك مدّعى مالكيت آن است.
جهت ديگرى نيز هست كه مقتضى مقدّم داشتن يد بر استصحاب مىباشد، و آن اين است كه در بسيارى بلكه در بيشتر موارد جريان قاعده يد، استصحابى برخلاف آن وجود دارد؛ و اين مستلزم آن است كه يد را، حتى اگر اصل باشد و نه اماره، بر استصحاب مقدّم بداريم، چرا كه اگر آن را بر استصحاب مقدّم نداريم پايه قاعده يد فرومىريزد و نظام بازار مسلمانان برهم مىخورد، چرا كه بيشتر چيزهايى كه در دست مردم است، قبلا ملك ديگران بوده است؛ چنانكه بيّنه بر يد، مقدّم مىباشد، به دليل آنكه شارع در موارد يد به آن ترتيب اثر داده است، چنانكه سيره مسلمانان گواه برآن است. بنابراين، اگر كسى چيزى در دست داشت و كسى ادعا كرد كه آن چيز، ملك اوست و بيّنهاى نزد حاكم بر ادعاى خود اقامه كرد، به مقتضاى بيّنه به مالكيّت وى حكم مىشود و آن مال از دست كسى كه آن را در اختيار دارد، خارج مىگردد.
آيا قاعده تجاوز از عمل و قاعده فراغ از عمل، اماره هستند يا اصل؟ دو وجه در مسئله وجود دارد، و شايد وجه نخست، به صواب نزديكتر باشد. بهدليل آنكه در برخى از روايات آن، چنانكه خواهد آمد، امام (ع) فرموده است: «او هنگامى كه وضو مىسازد، بيش از هنگام شك، متذكر است». در اينجا امام (ع) «تذكر بيشتر» را، كه حيثيت كشف از واقع است، اعتبار كرده است و اين، نشانه آن است كه اين قاعده، اماره است؛ و چون اماره است، همچون ديگر امارات، بر استصحاب مقدم مىشود.
دليل ديگر آنكه، اين قاعده در موردى جارى مىگردد كه استصحاب برخلاف آن جريان دارد، و آن استصحاب بجا نياوردن جزء مشكوك است. پس اگر اين قاعده بر استصحاب مقدم نباشد، بايد الغا گردد.
تحقيق القاعدتين: إن قاعدة «التجاوز» مع قاعدة «الفراغ» متحدة أم لا؟ وجهان، بل قولان. فالقائلون باختلافهما فرّقوا بينهما بأنّ الأولى هي في الشك في الاتيان ببعض أجزاء المركّب كالصلاة، بل لعلّها مختصة بأجزاء الصلاة، و ذلك بعد تجاوز محلّه و الدخول في غيره من الأجزاء. و الثانية هي في الشك في صحة عمل أتى به و فرغ منه للشك في اتيان ما يعتبر في العمل من جزء او شرط، و بعضهم اعتبر فيها الدخول في الغير ايضا كالأولى.
و لعلّ الأظهر انهما قاعدة واحدة و هي: «الشك في الشيء بعد تجاوز محله و الدخول في غيره» و هذا العنوان هو المفهوم من أخبار القاعدتين المتقاربة تعبيرا، بل تكاد أن تكون متحدة لفظا و مقصودا. و الشك في الشيء يشمل عرفا الشك في وجود الشيء الذي هو مورد قاعدة التجاوز و يشمل الشك في صحة الشيء الموجود.
ثم إن لم يسلّم صحة مثل هذا التعبير الشامل للشكين قلنا: المراد من الشك هو الشك في وجود الشيء. و اما الشك في الصحة فداخل فيه، لأنه في الحقيقة شك في وجود الشيء الصحيح فيرتفع الاشكال، و علينا الآن سرد روايات الباب حتى يتّضح ما قلناه:
1- صحيحة زرارة. قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: رجل ...
آيا قاعده تجاوز همان قاعده فراغ است يا نه؟ دو وجه، بلكه دو قول در مسئله وجود دارد. كسانى كه معتقدند اينها دو قاعده مختلف هستند گفتهاند كه تفاوت اين دو قاعده در آن است كه قاعده نخست (- قاعده تجاوز) در جايى جارى است كه شخص در بجا آوردن برخى از اجزاى مركب، مانند نماز، شك كند- بلكه شايد اين قاعده به اجزاى نماز اختصاص داشته باشد- و هنگامى جارى مىشود كه شخص از محلّ آن جزء گذشته و وارد جزء بعدى شده است؛ اما قاعده دوم (- قاعده فراغ) در جايى جارى مىشود كه شخص در صحّت عملى كه بجا آورده و از آن فارغ شده، شك كند چون نمىداند جزء و يا شرطى را كه در آن عمل معتبر مىباشد، بجا آورده است يا نه. برخى از فقها در قاعده فراغ نيز، مانند قاعده تجاوز، داخل شدن در عمل ديگر را لازم دانستهاند.
شايد ظاهرتر آن باشد كه اين دو، يك قاعده باشند و آن اينكه: «شك در چيزى پس از گذشتن از محلّش و داخل شدن در غير (بىاعتبار است)». اين عنوان همان چيزى است كه از روايات دو قاعده- كه تعبيرهايى نزديك به هم دارند چندانكه گويا لفظ و مقصودشان يكى است- فهميده مىشود. و شك در شىء عرفا هم شك در وجود شىء را كه مورد قاعده تجاوز است، و هم شك در صحت شىء موجود را (كه مورد قاعده فراغ است)، شامل مىگردد.
اگر درستى مثل اين تعبير، كه هر دو شك را شامل مىگردد، پذيرفته نشود، مىگوييم كه مقصود از شك همان شك در وجود شىء است؛ و شك در صحت نيز در آن داخل مىشود، زيرا شك در صحت در واقع شك در وجود شىء صحيح است. در نتيجه، اشكال برطرف مىگردد. اينك بايد روايات اين باب را بيان كنيم تا درستى آنچه گفتيم، روشن شود:
شك في الأذان و قد دخل في الاقامة؟ قال: «يمضي». قلت: رجل شك في الأذان و الاقامة و قد كبّر؟ قال: «يمضي». قلت: رجل شك في التكبيرة و قد قرء؟ قال: «يمضي». قلت: شكّ في القراءة و قد ركع؟ قال:
«يمضي». قلت: شكّ في الركوع و قد سجد؟ قال: «يمضي على صلاته» ثمّ قال: «يا زرارة اذا خرجت من شيء و دخلت في غيره فشكّك ليس بشيء».
2- رواية اسماعيل بن جابر او صحيحته عنه عليه السّلام قال: «إن شكّ في الركوع بعد ما سجد فليمض، و ان شكّ في السجود بعد ما قام فليمض، كلّ شيء شكّ فيه و قد جاوزه و دخل في غيره فليمض عليه».
3- موثقة ابن بكير عن محمد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام: «كلّ ما شككت فيه مما قد مضى فامضه كما هو».
4- موثقة ابن أبي يعفور: «اذا شككت في شيء من الوضوء و قد دخلت في غيره فشكّك ليس بشيء، إنما الشك اذا كنت في شيء لم تجزه».
5- رواية محمد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام: «كلّ ما شككت فيه بعد ما تفرغ من صلاتك فامض».
6- رواية زرارة عنه عليه السّلام: «فاذا قمت من الوضوء و فرغت منه و قد صرت في حال أخرى في الصلاة، او في غيرها، فشككت في بعض ما سمّى اللّه مما أوجب اللّه عليك فيه وضوءه لا شيء عليك فيه».
7- قوله عليه السّلام: «كلّ ما مضى من صلاتك و طهورك فذكرته تذكرا فامضه كما هو».
اقامه شده، در اذان شك مىكند (، تكليف او چيست)؟ فرمود: «ادامه مىدهد». گفتم:
مردى درحالىكه تكبير (نماز) را گفته، در اذان و اقامه شك مىكند (، تكليف او چيست)؟ فرمود: «ادامه مىدهد». گفتم: مردى درحالىكه (حمد را) خوانده، در تكبيرة (الاحرام نماز) شك مىكند (، تكليف او چيست)؟ فرمود: «ادامه مىدهد».
گفتم: درحالىكه به ركوع رفته در قرائت شك مىكند؟ فرمود: «ادامه مىدهد». گفتم:
درحالىكه به سجده رفته، در ركوع شك مىكند؟ فرمود: «نمازش را ادامه مىدهد».
آنگاه فرمود: «اى زراره، هرگاه از چيزى بيرون و در غير آن وارد شدى و آنگاه شك كردى، اين شك چيزى نيست (و اثرى برآن مترتب نمىشود)».
روايت اسماعيل بن جابر يا صحيحه وى از امام (ع)، فرمود: «اگر پس از آنكه سجده رفت، در ركوع شك كند، بايد (نمازش را) ادامه دهد، و اگر پس از آنكه ايستاد در سجده شك كرد بايد (نمازش را) ادامه بدهد، هر چيزى را كه در آن شك كرد و از آن گذشت و در غير آن داخل شد، بايد برآن بگذرد، (و به شك خود ترتيب اثر ندهد).
موثقه ابن بكير از محمد بن مسلم از ابى باقر (ع) فرمود: «هرچه گذشته بود و در آن شك كردى، آن را همان گونه كه هست ادامه بده».
موثقه ابن ابى يعفور: «هرگاه در چيزى از وضو شك كردى درحالىكه وارد غير آن شده بودى، شك تو اثرى ندارد، شك تنها درصورتى (مؤثر) است كه در آن كار باشى و از آن نگذشته باشى».
روايت محمد بن مسلم از امام باقر (ع): «پس از فراغ از نماز، هرچه را در آن شك كردى، اعتنا مكن».
روايت زراره از امام (ع): «هرگاه از وضو برخاستى و از آن فارغ شدى و به كارى ديگر، نماز باشد يا غير آن، پرداختى، آنگاه در پارهاى از آنچه خدا ناميده و وضوى خويش را در آن واجب ساخته، شك كردى، چيزى در آن بر تو نيست».
سخن امام (ع): «هرچه از نماز و طهور تو گذشت آنگاه متذكر آن گشتى، همان گونه كه هست بگذر (و به شك بعدى خود اعتنا مكن)».
8- قوله عليه السّلام: فيمن شكّ في الوضوء بعد ما فرغ: «هو حين يتوضّأ اذكر منه حين يشك».
9- صحيحة علي بن جعفر عن أخيه عليه السّلام قال: سألته عن الرجل يكون على وضوء ثم يشكّ على وضوء هو أم لا؟ قال: «اذا ذكرها و هو في صلاته انصرف و أعادها، و ان ذكر و قد فرغ من صلاته أجزأه ذلك».
10- قوله عليه السّلام: في الشك في الصلاة بعد خروج وقتها: «و ان كان بعد ما خرج وقتها فقد دخل حائل فلا اعادة».
هذه عمدة ما يستدلّ بها في المقام من الروايات. و أنت اذا تأملتها كلّها رأيتها تشير الى معنى واحد و هو «عدم الاعتداد بالشك في وجود الشيء او في وجود الشيء الصحيح بعد تجاوزه و الدخول في غيره». فالشك في وجود الشيء يكون تجاوزه بتجاوز محله الشرعي، و الشك في وجود الشيء الصحيح يكون تجاوزه بتجاوز الاتيان به، و لهجة الرواية الأولى و الثانية اللتين هما مستندا قاعدة التجاوز هي لهجة ما دلّ من البواقي على قاعدة الفراغ، و كما يشترط الدخول في الغير في القاعدة الأولى كذلك في الثانية، كما دل عليه صدر الرواية الرابعة، و ذيلها يقيّد بصدرها، و كذلك دلت عليه السادسة بل و السابعة، لأنّ قوله عليه السّلام «فذكرته تذكرا» يدل على مضي الصلاة و الطهور في زمن غير قصير. و معلوم انه لا بدّ حينئذ أن يدخل المكلّف في حال أخرى، بل العاشرة فيها إشعار بذلك لقوله عليه السّلام:
«دخل حائل» المشعر بأنّ حصول الحائل له أثر في عدم الاعادة و إن كان موردها الشك بعد خروج الوقت.
سخن امام (ع) درباره كسى كه پس از فراغ از وضو در آن شك كند، فرمود: «او هنگامى كه وضو مىسازد متذكرتر از هنگامى است كه شك مىكند».
صحيحه على بن جعفر از برادرش (موسى بن جعفر) (ع) گفت: از او درباره مردى پرسيدم كه وضو دارد و آنگاه شك مىكند كه بر وضو هست يا نه؟ فرمود:
«هرگاه در حال نماز متذكر آن شد، از نماز منصرف مىشود و آن را اعاده مىكند، و اگر پس از فراغ از نمازش متذكر آن شد همان مجزى است (و كفايت مىكند)».
اينها عمده رواياتى است كه در اين باب بدان تمسّك شده است، و شما با تأمل در همه آنها مشاهده مىكنيد كه اين روايات به يك معنا اشاره دارند و آن عبارت است از:
«اعتنا نكردن به شك در وجود چيزى يا شك در وجود شىء صحيح، پس از گذشتن از آن و وارد شدن در غير آن».
بنابراين، شك در وجود شىء، گذشتنش به گذشتن محلّ شرعى آن است و شك در وجود شىء صحيح، گذشتنش به گذشتن بجا آوردن آن است؛ و نحوه تعبير در روايت اوّل و دوم، كه مستند قاعده تجاوز هستند، همان نحوه تعبير در بقيه روايات است كه بر قاعده فراغ دلالت دارد؛ و همان گونه كه جريان قاعده نخست، مشروط به داخل شدن در كارى ديگر است، در روايت دوم نيز اين شرط معتبر است، چنانكه آغاز روايت چهارم برآن دلالت دارد و پايان آن به قيدى كه آغاز روايت برآن دلالت دارد، مقيّد مىگردد. روايت ششم و بلكه روايت هفتم نيز بر اين امر دلالت دارد، چون اين سخن امام (ع) (در روايت هفتم) كه «فذكرته تذكرا؛ آنگاه متذكر آن گشتى» بيانگر آن است كه زمانى نه چندان كوتاه از نماز و طهور گذشته است. و روشن است كه در اين هنگام مكلّف به ناچار وارد حالى ديگر شده است. بلكه در روايت دهم نيز اشعارى بدين معنا هست، چون امام فرموده: «دخل حائل؛ حائلى در كار آمده» كه اشعار بدان دارد كه حصول حائل در عدم اعاده مؤثر است، هرچند مورد اين روايت، شك پس از خارج شدن وقت مىباشد.
و اما المطلقات فتحمل على المقيّدات، و لا يمكن حمل القيد على الغالب، لأنّ ظاهر هذا القيد الاحتراز بحيث يأبى عن حمله على الغالب.
و لكن الحكم في الصلاة مشكل فيما اذا سلّم منها ثم شكّ مثلا في طهارتها قبل الدخول في تعقيب او غيره.
ملاحظات الاولى: نقل الاتفاق على جريان «قاعدة الفراغ» في جميع أبواب الفقه، و هذا هو الظاهر من الأخبار، كما يدلّ عليه ذيل الرواية الأولى و ذيل الثانية و الثالثة، لأنّ الظاهر منها جميعا ضرب قاعدة كلية. نعم، الشيء الذي يخرج او يفرغ منه و يشك فيه لا بدّ أن يكون في عرف الشرع يعدّ شيئا مستقلا و ان صار جزءا لعمل. فأجزاء الصلاة أفعال مستقلة و إن تركبت فصارت عملا له اسم واحد و أثر خاص، فتكبيرة الاحرام، و الفاتحة، و السورة، و الركوع، و السجود، و التشهد، و السلام، كلّها أعمال مستقلة، فاذا شكّ في واحد بعد تجاوز محله و الدخول في غيره مما يعدّ شيئا لا مقدمة شيء لا يعبأ بشكه، و الرواية الثانية كالصريحة في ذلك، فلا يعتبر مثل الهويّ شيئا و عملا مستقلا لأنه مقدمة لعمل، و لا تعدّ اجزاء الفاتحة مثلا أشياء مستقلة، فلا تجري فيها قاعدة التجاوز ظاهرا و إن أجراها كثير من المحققين.
اما روايات مطلق بر روايات مقيّد حمل مىگردد و نمىتوان اين قيد را بر وجود آن در غالب موارد حمل كرد (و گفت كه ذكر آن در روايات مقيّد، براى تقييد قاعده نيست، بلكه به خاطر غلبه وجود آن مىباشد)، چون ظاهر اين قيد، آن است كه براى احتراز (و خارج كردن از موارد ديگر) آمده است، بهگونهاى كه از حمل كردن آن بر غالب موارد، ابا دارد. لكن در مورد نماز، هنگامى كه سلام نماز را گفته و پيش از وارد شدن در تعقيبات نماز يا كارى ديگر، مثلا در طهارت داشتن (به هنگام نماز) شك مىكند، حكم (به جريان قاعده و عدم لزوم اعاده) دشوار است.
نقل شده كه فقها بر جريان «قاعده فراغ» در همه ابواب فقه، اتفاقنظر دارند. ظاهر روايات نيز همين را تأييد مىكند، چنانكه ذيل روايت نخست و ذيل روايت دوم و سوم بيانگر آن است، چون ظاهر همه آنها بيان يك قاعده كلّى است. آرى، كارى كه مكلّف از آن خارج و يا فارغ مىشود و در آن شك مىكند بايد بهگونهاى باشد كه در عرف شرع، كارى مستقل به شمار آيد، هرچند جزء يك عمل باشد. براى نمونه، اجزاى نماز، افعالى مستقلاند هرچند باهم تركيب مىشوند و به صورت عملى در مىآيند كه نام و اثرى خاص دارد. تكبيرة الاحرام، فاتحه، سوره، ركوع، سجود، تشهد و سلام، همه اعمالى مستقلاند. پس هرگاه نمازگزار در هريك از اينها پس از گذشتن محلّش و داخل شدن در عملى ديگر، كه كارى شمرده مىشود نه مقدمه كارى، شك كند، به شكش توجه و اعتنا نمىكند. روايت دوم تقريبا صريح در اين معناست.
براى مثال، پايين رفتن (پس از ركوع) شىء و كارى مستقل به حساب نمىآيد، چرا كه مقدمه كارى (- سجود) است، و نيز اجزاى فاتحه مثلا كارهايى مستقل نيستند، و ازاينرو، ظاهرا قاعده تجاوز در آنها جارى نمىشود، هرچند بسيارى از محققان اين قاعده را در آنها نيز جارى ساختهاند.
و اما رواية عبد الرحمن بن أبي عبد اللّه قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام:
رجل أهوى الى السجود فلم يدر أركع أم لم يركع؟ قال عليه السّلام: «قد ركع» فلعلّ المراد منها الوصول الى حدّ السجود في هويّه فلا تعارض ما سبق.
اما أجزاء الوضوء بل و أجزاء الغسل و التيمّم على وجه فلا تعدّ أشياء مستقلة، و لذا لم يعتبر الشارع الشكّ في جزء الوضوء مع الدخول في غيره، كالشك في بعض أفعال الصلاة، بل ألزم العود الى إتيان ذلك الجزء المشكوك في الوضوء ثم بما بعده، كما دلّ عليه بعض الأخبار و نقل عليه الاجماع.
و اما الرواية الرابعة المارّ ذكرها، فيمكن اعادة ضمير «غيره» فيها الى الوضوء لا الى شيء حتّى لا تنافي بقية الأخبار و الاجماع.
ثم الظاهر عدم الفرق في أفعال الصلاة و مقدماتها بين الواجبة و المستحبة لذكر الأذان و الاقامة في الرواية الأولى.
الثانية: جريان هذه القاعدة إنما هو في مورد يعلم المكلّف بالمكلّف به، و لكن يشكّ لأجل الغفلة في كيفية صدور الفعل منه لقوله عليه السّلام في الرواية الثامنة:
«هو حين يتوضّأ اذكر منه حين يشك» فلا تجري في صورة الجهل بكيفية التكليف ظاهرا، بل يرجع فيها الى الأصول العملية، و لا تجري ايضا فيمن يحتمل الترك عمدا على الأظهر.
اما در روايت عبد الرحمن بن ابى عبد اللّه- كه گفت: از امام صادق (ع) پرسيدم:
مردى است كه براى سجده به پايين رفته و نمىداند كه آيا ركوع كرده است يا نه، (تكليفش چيست)؟ فرمود: «ركوع كرده است».- شايد مقصود (سؤالكننده) آن باشد كه وى در اين پايين آمدن به حدّ سجده رسيده است. در اين صورت، اين روايت با آنچه گذشت تعارضى نخواهد داشت.
اما اجزاى وضو، و بلكه اجزاى غسل و تيمم بنا بر يك وجه، امورى مستقل به شمار نمىروند و ازاينرو، شارع شك در جزء وضو در صورت داخل شدن در جزء ديگر را، مانند شك در برخى از كارهاى نماز، معتبر ندانسته، بلكه الزام كرده كه مكلّف بازگردد و آن جزء مشكوك در وضو را بجا آورد و سپس اجزاى بعدى را انجام دهد، چنانكه پارهاى از روايات برآن دلالت دارد و اجماع برآن، نقل شده است.
اما روايت چهارم، كه گذشت، ممكن است ضمير «غيره» در آن به «وضوء» بازگردانده شود، نه به «شىء»، تا اين روايت با ديگر روايات و با اجماع سازگار گردد.
نكته ديگر آنكه در كارهاى نماز و مقدمات، ميان كارهاى واجب و مستحب فرقى نيست، چون در روايت نخست، اذان و اقامه (كه مستحباند) ذكر شده است.
اين قاعده تنها در جايى جارى مىشود كه مكلّف علم به مكلف به داشته باشد، لكن به خاطر غفلت در چگونگى انجام آن، دچار شك شده است، چون امام (ع) در روايت هشتم فرمود: «او هنگامى كه وضو مىسازد متذكرتر از هنگامى است كه شك مىكند». بنابراين، اين قاعده ظاهرا در جايى كه مكلّف كيفيّت خود تكليف را (نه مكلّف به) نمىداند، جارى نمىشود، بلكه در اين صورت به اصول عملى مراجعه مىكند. همچنين بنا بر قول ظاهرتر، اين قاعده در حقّ كسى كه احتمال مىدهد كارى را عمدا ترك كرده باشد، جارى نمىشود.
الثالثة: الشك في الشرط مثل الوضوء إن كان في أثناء الصلاة، فالأظهر الاعتداد به فيلزمه الطهارة ثمّ الصلاة، و إن كان بعدها جرت قاعدة الفراغ، لكن يأتي به للأعمال المستقبلة لعدم جريان القاعدة بالنسبة اليها، و تدلّ على ذلك الرواية التاسعة بعد حمل قول السائل فيها «ثم يشك على وضوء هو أم لا؟» على الشك الساري يعني كان يعتقد انه على وضوء ثمّ زال اعتقاده و انقلب شكا.
المطلب الثالث من مطالب الخاتمة انّ اصالة الصحة في فعل المسلم مقدمة على الاستصحاب في الجملة، سواء قلنا انها امارة او أصل لورودها في مورده.
فلو تيقنّا بنجاسة شيء ثمّ شككنا في تطهيره استصحبنا نجاسته، و لو تصدّى مسلم لتطهيره حمل على الصحة و ثبتت طهارته.
و قد استدلّ على هذه القاعدة بالأدلة الأربعة و لكن لا يخلو بعضها من مناقشة. نعم، الاجماع في الجملة كأنه لا اشكال فيه فتوى و عملا و سيرة، و ان اختلفوا في بعض الصغريات.
اما ما استدلّ به من الآيات فالانصاف عدم دلالتها نحو قوله تعالى: (وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً)(1). و قوله تعالى: (اجْتَنِبُوا. ..
1) سورة البقرة: الآية 83.
شك در شرط كارى، مانند وضو (كه شرط نماز است)، اگر در اثناى نماز باشد، ظاهرتر آن است كه مؤثر است و ازاينرو، بر نمازگزار لازم است كه طهارت تحصيل كند و سپس نمازش را (از نو) بخواند؛ و اگر اين شك پس از نماز حاصل شود، قاعده فراغ جارى مىشود، لكن براى اعمال بعدى، وضو مىسازد، چون قاعده فراغ نسبت به آنها جارى نمىشود. روايت نهم، اگر سخن سؤالكننده را كه پرسيده بود «و آنگاه شك مىكند كه بر وضو هست يا نه»؟ بر شك سارى حمل كنيم- بدين صورت كه وى ابتدا معتقد بوده كه وضو داشته و سپس اعتقادش زايل و به شك تبديل شده باشد- بر اين مطلب دلالت خواهد داشت.
مطلب سوم از مطالب خاتمه آن است كه اصالت صحت در فعل مسلمان، فىالجمله بر استصحاب تقدّم دارد، خواه آن (- اصالت صحت) را اماره بدانيم خواه اصل، چون در موردى كه استصحاب جارى است، وارد شده است. بنابراين، اگر به نجاست چيزى يقين كنيم و سپس در اينكه آن را تطهير كردهايم يا نه، شك كنيم، نجاست آن را استصحاب مىكنيم، و اگر مسلمانى تطهير آن را برعهده بگيرد، كار او حمل بر صحت شده طهارت آن، ثابت مىشود.
براى اثبات اين قاعده، به ادله چهارگانه تمسّك شده است، لكن برخى از اين ادله بىاشكال نيست. آرى، گويا فىالجمله در اجماع به لحاظ فتوا و سيره، اشكالى نباشد، هرچند در برخى از صغريات (و موارد آن) اختلاف نظرهايى وجود دارد.
اما آياتى كه بدان استدلال شده، انصاف آن است كه بر اين قاعده دلالت ندارد. مانند آيه: (وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً)(1)«و با مردم سخن خوش و نيك بگوييد». و آيه: (اجْتَنِبُوا
1) سوره بقره، آيه 83.
كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ)(1). و قوله تعالى: (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)(2). و لعلّ بعض الأخبار لا تخلو من دلالة، مثل ما عن أمير المؤمنين عليه السّلام: «ضع أمر أخيك على أحسنه حتى يأتيك ما يقلبك عنه و لا تظننّ بكلمة خرجت من أخيك سوءا و أنت تجد لها في الخير سبيلا».
و ما روي عن الصادق عليه السّلام: «كذّب سمعك و بصرك عن أخيك، فان شهد عندك خمسون قسامة انه قال، و قال لم أقل، فصدّقه و كذّبهم».
و ما ورد «أنّ المؤمن لا يتّهم أخاه» و نحو ذلك. و هذه الأخبار أخصّ من الدعوى لأنها لا تدلّ إلا على لزوم الحمل على الخير لا على الشرّ، فلا تدلّ على لزوم حمل كلّ ما يصدر منه على الصحة و الصواب، و لو ما كان صدر منه على سبيل الغفلة عن بعض شرائطه مثلا او ما كان معتقدا هو صحته، مثل ما لو اعتقد عدم وجوب السورة في الصلاة و شكّ الحامل المعتقد بوجوبها في اتيان ذلك المصلي لها، فلا تدلّ هذه الأخبار على لزوم الحمل على اتيانه بها، لأنّ تركها لا يعدّ شرا بالنسبة اليه، لاعتقاده عدم وجوبها، و هذه الأخبار خاصة ايضا بالمؤمن لذكر الأخ فيها المراد منه المؤمن، و هو أخص من المسلم.
اما اصالة الصحة المطلقة في العبادات و المعاملات حتّى من غير المسلم فمستندها ظاهرا السيرة المستمرة من قديم العصور،
كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ)(1)«از بسيارى گناهان بپرهيزيد». و آيه (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ)(2)«به قراردادها (ى خود) وفا كنيد». و شايد برخى از روايات دلالتى بر اين قاعده داشته باشند، مانند روايتى كه از امير المؤمنان (ع) نقل شده كه فرمود: «امر برادر خود را بر نيكوترين وجه قرار بده تا آنكه چيزى نزد تو آيد كه تو را از آن بازگرداند (و نشان دهد كه بهگونهاى ديگر بوده است)، و به كلمهاى كه برادرت بر زبان آورده و تو راهى در خير برايش مىيابى، گمان بد مبر».
و روايتى كه از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «گوش و چشم خود را درباره برادرت تكذيب كن. پس اگر پنجاه نفر نزد تو با قسم شهادت دادند كه او آن سخن را گفته است و خودش مىگويد نگفتهام، او را تصديق و آنان را تكذيب كن».
و روايتى كه در آن آمده «مؤمن برادر خويش را متّهم نمىسازد». و مانند آن. اين روايات اخص از مدعا هستند، چون جز بر لزوم حمل (امر مسلمان) بر خير، و نه بر شرّ، دلالت ندارند. بنابراين، اين روايات دلالت نمىكنند بر اينكه هر كارى را كه از مسلمان سر مىزند، بايد بر صحت و صواب حمل كرد، اگرچه آن كار را مثلا با غفلت از برخى شرايطش كرده باشد، يا بهگونهاى كه خودش درست مىدانسته كرده باشد، مثل آنجا كه نمازگزارى مىپندارد سوره در نماز واجب نيست و شما كه سوره را واجب مىدانيد شك مىكنيد كه آيا او سوره را در نمازش خوانده يا نخوانده؛ اين روايات دلالت نمىكند كه شما بايد نماز او را بر نماز واجد سوره، حمل كنيد، چون ترك سوره براى چنين كسى، شرّ محسوب نمىشود، چرا كه آن را واجب نمىداند.
اين روايات همچنين، به مؤمن اختصاص دارد، چون تعبير «اخ؛ برادر» در آن آمده كه مقصود از آن، مؤمن است و مؤمن اخص از مسلمان است.
اما اصالت صحت مطلق كه هم در عبادات جارى شود و هم در معاملات حتى در فعل غير مسلمان، مستندش ظاهرا سيرهاى است كه از زمانهاى قديم تاكنون
و إلا لما انتظم أمر الناس في معاملاتهم. و اما تفصيل مواردها فيطول به المقام، و مجمل القول فيها ان ما ثبتت فيه السيرة فهو الثابت، و إلا فلا.
المطلب الرابع إنّ الاستصحاب حيث استظهرنا انه لا يجري في الأحكام التكليفية مطلقا و لا في الوضعيّة الكلية، كما مرّ، فلا تعارض بينه و بين الأصول العمليّة الجارية في تلك الأحكام لعدم جريانه، و لكن لو جرت بعض تلك الأصول العملية في الأحكام الوضعية الجزئية و كان في موردها استصحاب قدّم عليها، كما لو تيقّن الطهارة، ثم شكّ في الحدث، فقاعدة الاشتغال تقتضي الاتيان بالطهارة، و الاستصحاب يقتضي العدم، و وجه تقديمه واضح، لأنّ قاعدة الاشتغال اليقيني و ان اقتضت الفراغ اليقيني و لكنّ الاستصحاب يثبت انّ الطهارة المشكوكة فعلا هي بحكم المتيقنة عند الشارع فهو حاكم او وارد عليها.
المطلب الخامس إن الاستصحاب اذا كان رافعا لموضوع الشك في استصحاب آخر فلا محالة يكون الأول مانعا من جريان الثاني، لأنّ شرط الاستصحاب تحقّق ركنيه و هما «اليقين السابق» و «الشك اللاحق» فاذا زال أحدهما لم يجر الاستصحاب، و هذا هو المسمّى عند المتأخرين: «بالشك السببي و المسببي» كما لو تيقّن بطهارة ماء ثم ...
استمرار داشته، و اگر چنين سيرهاى نبود كار مردم در دادوستدهايشان سامان نمىگرفت. و اما بررسى تفصيل موارد اين قاعده به طول مىانجامد و خلاصه سخن در آن، اين است كه آن مقدار كه سيره در آن ثابت شده است، ثابت مىباشد، و افزون برآن، ثابت نمىباشد.
گفتيم كه ظاهرا در احكام تكليفى مطلقا و نيز در احكام وضعى كلى، استصحاب جارى نمىشود. ازاينرو، در اين احكام، استصحاب، چون جارى نمىشود، با اصول عملىاى كه در آنها جارى مىگردد، تعارض نمىكند. لكن اگر برخى از آن اصول عملى در احكام وضعى جزيى جارى شود و در آن مورد، استصحابى نيز جارى باشد، استصحاب برآن مقدم مىگردد. براى مثال، اگر به طهارت يقين داشته باشيم و سپس در حدث شك كنيم، قاعده اشتغال، اقتضا دارد كه طهارت را بجا آوريم و استصحاب، اقتضا دارد كه آن را بجا نياوريم، (در اينجا استصحاب بر قاعده اشتغال مقدم مىگردد)، و وجه مقدم شدنش نيز روشن است، چون قاعده اشتغال يقينى، هرچند مقتضى فراغ يقينى است، لكن استصحاب اثبات مىكند كه طهارتى كه بالفعل مشكوك است، نزد شارع در حكم طهارت يقينى است. ازاينرو، استصحاب برآن قاعده ورود و يا حكومت دارد.
هرگاه يك استصحاب، موضوع شك را در استصحابى ديگر، بردارد به ناچار مانع از جريان استصحاب دوم خواهد بود، چون جريان استصحاب مشروط به تحقق دو ركن آن، يعنى «يقين سابق» و «شك لاحق»، مىباشد. پس هرگاه يكى از اين دو ركن زايل گردد، استصحاب جارى نخواهد شد، و اين همان است كه نزد متأخران، «شك سببى و مسببى» ناميده مىشود. براى مثال، اگر به طهارت آبى يقين كند و سپس در
شكّ في عروض نجاسة له استصحب طهارته و ترتّب كلّ أثر شرعي عليه من جواز الوضوء به و تطهير المتنجس. فلو طهّر به ثوبا متنجسا فلا يجري في ذلك الثوب استصحاب النجاسة لزوال الشك بنجاسته حينئذ، لأنه طهّره بماء محكوم عليه شرعا بالمطهرية، و إلا لألغي حكم الاستصحاب و انسداد بابه.
الخلاصة (أ) الاستصحاب يجري في الأحكام التكليفية و الوضعية الكلية و الجزئية، و الموضوعات عند اكثر المتأخرين. و لكنّ الأظهر عدم جريانه إلا في الأحكام الوضعية الجزئية لنفس المكلّف و الموضوعات للأحكام الشرعية و الأمور الخارجية التي يترتّب عليها أثر شرعي و لو بواسطة أمر عقلي او عادي قطعي الحصول فيما اذا كان الشكّ في الرافع.
(ب) لا بدّ في الاستصحاب من يقين سابق او ما هو بحكم اليقين مثل الثبوت بالبيّنة. و لا بدّ فيه من شك لا حق.
(ج) إنّ قاعدتي «التجاوز و الفراغ» قاعدة واحدة ظاهرا موردها «الشك في الشيء بعد تجاوز محلّه و الدخول في غيره».
(د) اصالة الصحة في فعل المسلم مقدمة على الاستصحاب في الجملة لورودها في مورده، فلو استصحبنا نجاسة شيء و تصدّى مسلم لتطهيره حمل على الصحة و ثبتت طهارته.
عروض نجاستى برآن شك كند، طهارت آن را استصحاب مىكند و همه آثار شرعى طهارت را- مانند جواز وضو ساختن از آن آب و تطهير متنجس توسط آن- برآن مترتب مىسازد. پس اگر با آن آب، لباسى نجس را تطهير كند استصحاب نجاست در آن لباس جارى نمىشود، چون در اين هنگام شك در نجاست آن لباس برطرف شده، زيرا وى آن لباس را با آبى كه شرعا به طهارتش حكم شده، تطهير كرده است. و اگر چنين نبود، حكم استصحاب لغو و باب آن بسته مىشد.
الف) استصحاب، نزد اكثر متأخران، در احكام تكليفى و وضعى كلّى و جزيى و نيز در موضوعات جارى مىشود، لكن به نظر من، ظاهرتر آن است كه فقط در احكام وضعى جزيى براى خود مكلّف، و در موضوع احكام شرعى، و امور خارجىيى كه اثرى شرعى هرچند با واسطه امرى عقلى و يا عادى قطعى الحصول مشروط برآن كه شك در رافع باشد، استصحاب جارى مىگردد.
ب) در استصحاب بايد يقين سابق، يا چيزى كه در حكم يقين باشد- مانند ثبوت با بيّنه- وجود داشته باشد و نيز بايد در آن شك لاحق باشد.
ج) قاعده تجاور و قاعده فراغ، ظاهرا يك قاعدهاند كه موردش «شك در چيزى پس از گذشت محلّش و دخول در غير آن» مىباشد.
د) اصالت صحت در فعل مسلمان فىالجمله بر استصحاب مقدم است، چون اين اصل، در مورد استصحاب وارد شده است. پس اگر نجاست چيزى را استصحاب كنيم و مسلمانى تطهير آن را برعهده بگيرد، فعل او حمل بر صحت شده و طهارتش ثابت مىگردد.
التعادل و التراجيح هذا الفصل إنما يعقد لتعارض الأدلة، و التعارض معناه: أنّ أحد الدليلين صار في عرض الآخر دون طوله فصار بينهما تمانع بين مدلولي الدليلين و هو غير باب «التزاحم بين الحكمين» لأنّ التزاحم عبارة عن وجود ملاكين لحكمين في وقت واحد لا يتمكّن المكلّف من امتثالهما معا، كما اذا كلّف بانقاذ غريقين في وقت واحد و لا يسعه إلا انقاذ واحد منهما. و هنا يقدّم الأهم إن كان، كما اذا كان أحدهما وليا، لأنّ الملاك في كلا الواجبين موجود، بخلاف باب التعارض فانّ الملاك في أحدهما غير ثابت و إن كانت الحجية ثابتة. إذ المفروض انّ كلا منهما تامّ الحجية من حيث الدليل، فلا يقدّم فيه الأهم على غيره لعدم معلومية كونه حكما واقعيا.
ثمّ انّ المتعارضين، إما أن يكون بينهما تكافؤ أو يكون في أحدهما مزية مرجحة للأخذ به. و قبل بيان حكم القسمين لا بدّ من تقديم مقدمات.
اين فصل به بحث تعارض ادلّه مىپردازد. معناى تعارض آن است كه يكى از دو دليل در عرض دليل ديگر قرار گيرد. نه در طول آن و در نتيجه، ميان مدلول آن دو تمانع و ناسازگارى باشد. تعارض ميان دو دليل با «تزاحم ميان دو حكم» تفاوت دارد، زيرا تزاحم، آن است كه در زمان واحد براى دو حكم، دو ملاك وجود داشته باشد به گونهاى كه مكلّف نتواند هر دو را باهم بجا آورد، مانند آنجا كه در زمان واحد مكلّف باشد كه دو غريق را نجات دهد و او جز يكى از آنها را نتواند نجات دهد. در اينجا اگر يكى مهمتر باشد همان مقدّم مىشود، مانند آنجا كه يكى از دو غريق از اولياى خداست، زيرا ملاك در هر دو واجب وجود دارد، برخلاف باب تعارض كه در يكى از آنها ملاك وجود ندارد هرچند حجيّت آن ثابت است، چون فرض آن است كه حجيّت هر دو به لحاظ دليل، تامّ است و ازاينرو، اهمّ بر غير اهمّ مقدم نمىگردد چرا كه حكم واقعى بودن آن معلوم نيست.
دو دليل متعارض: يا هر دو باهم مساوىاند و يا يكى بر ديگرى از امتيازى براى تمسّك بدان برخوردار است. پيش از بيان حكم اين دو قسم، ناگزير مقدّماتى بيان مىشود.
الاولى: إنّ المتعارضين إن كان بينهما تباين فلا اشكال في جريان حكم التعارض بينهما، و ان كان بينهما عموم و خصوص من وجه، ففي مورد تنافيهما نقل بناء بعض العلماء على الرجوع الى الأصول الجارية في ذلك المقام، و ربما قيل بالترجيح بينهما بمرجّحات الرواية، او بالتخيير. و لعلّ الرجوع الى الأصول أقرب لعدم تحقّق شمول أخبار الترجيح و التخيير لمورد العموم و الخصوص من وجه و إن كان له وجه.
و ان كان بينهما عموم و خصوص مطلق، فيجمع بينهما بجمع عرفي و لا يحكم عليهما بحكم التعارض، لأنّ العرف يقدّم الخاصّ على العام و يحمل العامّ عليه، لأنّ الخاصّ يكون غالبا أظهر من العام في عمومه. نعم، لو كان العامّ نصا في العموم قدّم على الخاص الظاهر، و هكذا في كلّ مورد كان أحد المتعارضين نصا و الآخر ظاهرا يقدّم النصّ على الظاهر، لأنّ النص لا يمكن تأويله و الظاهر يمكن تأويله، و كذلك يقدّم العرف المقيّد على المطلق و يحمل المطلق عليه كالعام و الخاص المطلقين، على تفصيل مرّ في باب العامّ و الخاصّ و المطلق و المقيد.
الثانية: يعتبر في المتعارضين اتحاد المورد، فلا تعارض بين الدليل الحاكم او الوارد و بين المحكوم و المورود عليه، مثل موارد الامارات و موارد الأصول، لأنّ موارد الأولى نفس الأحكام الواقعية، و موارد الثانية الشك في الأحكام الواقعية.
دو دليل متعارض، اگر ميانشان تباين باشد، جريان حكم تعارض در آنها روشن است. و اگر ميانشان عموم و خصوص من وجه باشد، در آنجا كه باهم تنافى دارند از برخى اصوليان نقل شده كه به نظر ايشان بايد به اصول جارى در آن مورد مراجعه شود، و ممكن است گفته شود كه مرجّحات روايى ميان آن دو اعتبار مىشود و يا در انتخاب هركدام مخيّر مىباشيم. شايد مراجعه به اصول به صواب نزديكتر باشد، چون معلوم نيست كه روايات ترجيح و تخيير، مورد عموم و خصوص من وجه را نيز دربر بگيرد، هرچند بىوجه نيز نيست.
و اگر ميانشان عموم و خصوص مطلق برقرار باشد، بين آنها جمع عرفى مىشود و حكم به تعارض در آنها جارى نمىگردد، چرا كه عرف، خاص را بر عام مقدّم مىدارد و عام را برآن حمل مىكند، چون ظهور خاص غالبا بيش از ظهور عامّ در عمومش مىباشد. آرى، اگر عامّ، نصّ (و صريح) در عموم باشد بر خاصّى كه ظاهر است، مقدّم مىگردد. به طور كلى، در هر موردى كه يكى از دو دليل متعارض، نصّ و ديگرى ظاهر باشد، نصّ بر ظاهر مقدّم مىشود، چون نصّ را نمىتوان تأويل برد درحالىكه ظاهر را مىتوان. همچنين عرف، مقيّد را بر مطلق، مقدّم كرده مطلق را برآن حمل مىكند، مانند عام و خاص مطلق، بنا بر تفصيلى كه در باب عام و خاص و مطلق و مقيّد گذشت.
مورد دو دليل متعارض بايد يكى باشد. ازاينرو، ميان دليل حاكم يا وارد از يك سو، و دليل محكوم و مورود عليه از سوى ديگر، تعارضى نيست؛ مانند موارد امارات و موارد اصول، چرا كه مورد اماره، خود احكام واقعى است و مورد اصل، شك در احكام واقعى مىباشد.
و لا بأس هنا ببيان معنى «التخصيص» و «التخصص» و «الحكومة» و «الورود» بين الأدلة.
فالتخصيص هو: «إخراج بعض أفراد العام عن الحكم بلا تصرّف في موضوع العام و لا في الحكم». مثل «اكرم العلماء و لا تكرم فسّاقهم».
و الحكومة هو: «إخراج بعض أفراد العام عن الحكم ايضا او إدخاله فيه، و لكن بتصرّف في الموضوع غالبا». كما لو ورد «اكرم العلماء» و ورد:
«المنجم ليس بعالم» و نحو «الشاك في الركعات يبني على الأكثر، و لا شكّ لكثير الشك». فموضوع الأول «العالم» و موضوع الثاني «الشاك» و قوله «المنجم ليس بعالم» حاكم على الأول، لأنه تصرّف في موضوعه حيث اعتبر المنجّم الذي هو عالم بالتنجيم ليس بعالم. و قوله: «لا شكّ لكثير الشك» حاكم على الثاني، لأنه تصرّف في موضوعه حيث اعتبر شكّ كثير الشكّ الذي هو من الشاكين ليس بشك.
و التخصّص هو: «خروج بعض الأفراد عن موضوع العام حقيقة» على نحو خروج الجاهل عن موضوع «اكرم العلماء»، كما لو ورد «الغناء حرام» و ورد «الحداء حلال» لأنه ليس من أفراد الغناء.
و الورود هو: «خروج بعض الأفراد ايضا عن موضوع العام او دخوله فيه، و لكن لا بالحقيقة بل بالتعبّد» لورود دليل يسمّى بالوارد دلّ على خروجه او دخوله تعبّدا لا حقيقة. و من هنا تبيّن أنّ الفرق بين «الحكومة» و «الورود» ضئيل و دقيق، و لذلك كثيرا ...
مناسب است در اينجا معناى تخصيص، تخصّص، حكومت و ورود ميان ادله را بيان كنيم.
تخصيص عبارت است از: «خارج كردن برخى از افراد عامّ از حكم، بىآنكه در موضوع و يا حكم عامّ تصرّفى شود»؛ مانند: «عالمان را گرامى دار و فاسقان ايشان را گرامى مدار».
حكومت عبارت است از: «خارج كردن برخى از افراد عامّ از حكم يا داخل كردنش در آن، لكن همراه با تصرّفى كه غالبا در ناحيه موضوع صورت مىگيرد»؛ مانند آنكه در دليلى بيايد «عالمان را گرامى بدار». و در دليلى ديگر بيايد «ستارهشناس عالم نيست». و يا «شككننده در تعداد ركعتها بنا را بر اكثر مىگذارد؛ و كسى كه فراوان شك مىكند، شك ندارد.» موضوع حكم نخست، «عالم» و موضوع حكم دوم، «شككننده» است و جمله «ستارهشناس عالم نيست» بر دليل نخست حاكم است، چون در موضوع آن تصرّف كرده است بدين گونه كه ستارهشناس را كه داناى به وضع ستارگان است، غير عالم اعتبار كرده است. و جمله «كسى كه فراوان شك مىكند، شك ندارد» بر دليل دوم حاكم است، چون در موضوع آن تصرف مىكند بدين صورت كه شك كسى را كه فراوان شك مىكند و از شككنندگان مىباشد، «غير شك» اعتبار كرده است.
تخصّص عبارت است از: «خارج بودن حقيقى برخى از افراد از موضوع عام»، مانند خارج بودن جاهل از موضوع «عالمان را گرامى بدار». مانند آنكه در دليلى بيايد «غنا حرام است». و در دليلى ديگر بيايد «حداء (- آوازى كه شتربان براى شتران مىخواند) حلال است». چون حداء از مصاديق غنا نيست.
ورود عبارت است از: «خارج شدن برخى از افراد از موضوع عامّ يا داخل شدنش در آن، لكن نه به نحو حقيقى بلكه با تعبّد»، براى آنكه دليلى به نام «وارد»، آمده و بر خارج شدن يا داخل شدن تعبّدى، و نه حقيقى، آن دلالت كرده است. از اينجا روشن مىشود كه فرق ميان حكومت و ورود، ظريف و دقيق است و ازاينرو، در بسيارى
ما يختلف العلماء في بعض الأدلة انّها حاكمة او واردة، و هذا اصطلاح نشأ بين المتأخرين، فلو أرجعوهما الى معنى واحد شامل لهما لكان أولى و لا مشاحّة بالاصطلاح.
الثالثة: المتعارضان هل يمكن تأويلهما قبل إعمال المرجّحات و قبل التخيير بينهما؟ قيل: نعم، و هو على اطلاقه مشكل، لأن فتح باب التأويل اذا لم تكن عليه قرينة او أنس به العرف يسدّ باب الترجيح الذي دلت عليه الروايات و تسالم عليه معظم العلماء، إذ ما من متعارضين إلا و يمكن تأويلهما او أحدهما بتأويل، فأين إذن مورد الترجيح بين المتعارضات؟
مثلا: لو ورد «ادع علماء البلد» و ورد «لا تدع علماء البلد» لا يمكن حمل الأول على علماء الجانب الأيمن و الثاني على الأيسر بلا قرينة و لا شاهد و لا انصراف و لا أنس به عند العرف، فلو كان تأويل يألفه العرف لا بأس به. و هذا معنى قولهم: «الجمع أولى من الطرح». نعم، لو كانا مقطوعي الصدور كآيتين او متواترين و لا يمكن الجمع بين ظاهريهما، وجب تأويلهما او أحدهما حسب المناسبات لعدم امكان الطرح.
اذا تبيّن هذا فنقول: المتكافئان من المتعارضين و هما اللّذان لا مزيّة لأحدهما توجب ترجيحه ...
موارد، علما در حاكم يا وارد بودن برخى ادلّه اختلافنظر دارند. و اين اصطلاحى است كه ميان متأخرين پديد آمده است و اگر آن دو را به يك معنا باز گردانند، مناسبتر است و در اصطلاح، نزاعى نيست.
آيا مىتوان دو دليل متعارض را، پيش از اجراى مرجّحات و پيش از حكم به تخيير ميانشان، به تأويل برد؟ برخى گفتهاند: آرى. اما اين پاسخ، به صورت مطلق، با اشكال مواجه است، چون گشودن باب تأويل درصورتىكه قرينهاى برآن نباشد يا براى عرف آشنا باشد، باب ترجيح را كه روايات برآن دلالت كرده و بيشتر علما آن را پذيرفتهاند، خواهد بست، چرا كه هر دو دليل متعارضى را كه در نظر بگيريم، مىتوانيم هر دو يا يكى از آنها را بهگونهاى به تأويل بريم. و در اين صورت، مورد ترجيح ميان ادلّه متعارض كجا خواهد بود؟
براى مثال، اگر در دليلى بيايد «عالمان شهر را دعوت كن». و در دليلى ديگر بيايد «عالمان شهر را دعوت مكن». نمىتوان بدون هيچ قرينه، شاهد، انصراف و يا آشنايى عرف، دليل نخست را بر عالمان سمت راست شهر و دليل دوم را بر عالمان سمت چپ شهر حمل كرد. آرى، اگر تأويلى باشد كه براى عرف آشنا باشد، اشكالى ندارد و اين است معناى اين جمله اصوليان كه: «جمع كردن ميان ادله بهتر از كنار نهادن آنهاست». آرى، اگر صدور هر دو دليل قطعى باشد، مانند دو آيه از قرآن يا دو روايت متواتر، و نتوان ظاهر آن دو را باهم جمع كرد، تأويل بردن هر دو يا يكى از آنها برحسب مناسبات، واجب خواهد بود، چرا كه كنار نهادن چنين دليلى ممكن نيست.
پس از روشن شدن مطالب ياد شده، مىگوييم: دو دليل متعارض درصورتى متكافئ هستند كه يكى از آنها بر ديگرى امتيازى نداشته باشد كه موجب رجحان
على الآخر حكمهما التخيير في العمل بأيهما، لدلالة أخبار التخيير على ذلك، دون التوقّف، لأنّ ظاهر أدلة التوقّف بل صريحها انها في مقام امكان لقاء الامام عليه السّلام، اما في مثل زمن الغيبة، فلا.
و هل التخيير بدوي أم استمراري؟ وجهان، و لكن ظاهر مثل قوله عليه السّلام:
«إذن فتخيّر أحدهما فتأخذ به ودع الآخر» هو الأول، و لأنّ في الأخذ بالخبر الآخر مخالفة قطعية عملية او التزامية.
و اما ما كان في أحدهما مزيّة رجحان على الآخر فقيل فيهما بالتخيير ايضا، و لكن المشهور بل نقل عليه الاجماع، هو الأخذ بالأرجح منهما، و قيل بأفضلية الأخذ بالأرجح.
و هل يقتصر على المرجحات المنصوصة، و على ترتيب مخصوص بينها، او بغير ترتيب؟ وجوه و أقوال. و لعلّ أظهرها لزوم الترجيح بكل مرجّح يفيد الأقربية الى الواقع بلا ترتيب بينها، و عند تعارضها و فقد الأرجحية بينها فالتخيير.
و لنذكر المهمّ من أخبار التخيير و الترجيح ليظهر المحصّل من مجموعها:
1- خبر ابن الجهم عن الرضا عليه السّلام قلت: يجيئنا الرّجلان و كلاهما ثقة بحديثين مختلفين و لا يعلم أيّهما الحق؟ قال: «فاذا ...
يافتنش برآن گردد. و حكمشان آن است كه در عمل كردن به هركدام از آنها مخيّر هستيم، چرا كه روايات تخيير بر اين حكم دلالت دارد، نه آنكه توقف كنيم، چون ادله توقف ظهور، بلكه صراحت، دارد در اينكه اين ادله مربوط به هنگامى است كه ديدار امام (ع) ممكن مىباشد، نه زمانى مانند دوره غيبت.
حال، آيا اين تخيير، ابتدايى است و يا استمرارى؟ دو وجه در مسئله هست، لكن ظاهر رواياتى مانند «بنابراين، يكى را برگزين و به آن عمل كن و ديگر را رها كن». آن است كه تخيير، ابتدايى است، و نيز عمل كردن به روايت ديگر (پس از عمل به يك روايت) مخالفت قطعى عملى و يا التزامى را در پى دارد.
اگر يكى از دو دليل، امتياز و رجحانى بر دليل ديگر داشته باشد، برخى گفتهاند: در اينجا نيز تخيير جارى مىشود، لكن مشهور بلكه بنا بر نقلى، اجماع بر عمل كردن به دليل داراى امتياز و رجحان است، و برخى گفتهاند: عمل به دليل راجح، بهتر است (ولى لزومى ندارد).
حال (بنا بر قول به لزوم عمل به دليل راجح) آيا به همان مرجحاتى كه در روايات بيان شده (- مرجحات منصوص) اكتفا مىشود، و همان ترتيبى كه در روايات براى آنها ذكر شده، رعايت مىگردد يا رعايت نمىشود؟ چند وجه و چند قول در اين مسئله هست. و شايد ظاهرترينشان اين قول باشد كه ترجيح دادن به هر مرجّحى كه نزديكتر بودن دليل به واقع را افاده كند، لازم است بىآنكه ترتيبى ميانشان باشد. و هنگام تعارض اين مرجّحات و عدم برترى ميانشان، تخيير جارى مىشود.
در اينجا مهمترين روايات تخيير و ترجيح را مىآوريم تا روشن شود از مجموع آنها چه چيز به دست مىآيد.
لم يعلم فموسّع عليك بأيّهما أخذت».
2- خبر الحارث بن المغيرة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: «اذا سمعت من أصحابك الحديث و كلّهم ثقة فموسّع عليك حتى ترى القائم فتردّ عليه».
3- مكاتبة الحميري للحجّة- عجّل اللّه فرجه- و في جوابه عليه السّلام عن الحديثين: «و بأيّهما أخذت من باب التسليم كان صوابا».
4- مقبولة عمر بن حنظلة الّتي رواها المشايخ الثلاثة في كتبهم و هي العمدة في المقام. قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن رجلين من أصحابنا يكون بينهما منازعة في دين او ميراث فتحا كما الى السلطان او الى القضاة أ يحلّ ذلك؟
قال: «من تحاكم اليهم في حق او باطل فانما تحاكم الى الطاغوت و ما يحكم له فانما يأخذه سحتا و إن كان حقّه ثابتا لأنه أخذ بحكم الطاغوت و إنما أمر اللّه أن يكفر به» قال اللّه تعالى: (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ)(1).
1) سورة النساء: الآية 60.
معلوم نباشد (كه كدام يك حق است) مختار هستى كه هركدام را (خواستى) بگيرى (و عمل كنى)».
خبر حارث بن مغيره از امام صادق (ع)، فرمود: «هرگاه از يارانت حديثى شنيدى و همه آنان ثقه بودند، مختار هستى تا آنكه قائم (امام معصوم) را ببينى و حديث را به ايشان برگردانى (و پاسخ بگيرى)».
مكاتبه حميرى با حضرت حجت- عجّل اللّه تعالى فرجه- (در باب گفتن تكبير پس از تشهد اول در نماز) كه در پاسخ آن آمده: « (در اين زمينه دو حديث هست:
حديثى مىگويد مكلّف وقتى از حالتى به حالت ديگر منتقل مىشود، بايد تكبير بگويد. و حديث ديگر مىگويد وقتى مكلّف سر از سجده دوم برمىدارد تكبير مىگويد و سپس مىنشيند و سپس برمىخيزد، ديگر لازم نيست در قيام پس از قعود تكبير بگويد. و همينطور در تشهد اول به همينگونه عمل مىشود). و شما هريك از اين دو حديث را از باب تسليم، بگيرى (و به آن عمل كنى)، بر صواب هستى».
فرمود: «هركس براى داورى در حق يا باطلى نزد ايشان رود، به داورى نزد طاغوت رفته است و آنچه را وى به نفع او حكم كند به حرام مىگيرد هرچند حق وى در آن ثابت باشد، چون آن را به حكم طاغوت گرفته است درحالىكه خداوند فرمان داده كه به او كفر بورزد. خداوند متعال فرمود: «مىخواهند داورى ميان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنكه قطعا فرمان يافتهاند كه بدان كفر ورزند»(1).
1) سوره نساء، آيه 60.
قلت: فكيف يصنعان؟
قال: «ينظران من كان منكم قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف أحكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما، فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل، فانما بحكم اللّه استخفّ و علينا قد ردّ، و الرادّ علينا الرادّ على اللّه و هو على حدّ الشرك باللّه».
قلت: فان كان كلّ رجل يختار رجلا من أصحابنا فرضيا أن يكونا الناظرين في حقهما فاختلفا فيما حكما و كلاهما اختلفا في حديثكم؟
قال: «الحكم ما حكم به أعدلهما و أفقههما و أصدقهما في الحديث و أورعهما و لا يلتفت الى ما يحكم به الآخر».
قلت: فانهما عدلان مرضيّان عند أصحابنا لا يفضل واحد منهما على الآخر.
قال: «ينظر الى ما كان من روايتهم عنا في ذلك الذي حكما به المجمع عليه بين أصحابك فيؤخذ به من حكمهما و يترك الشاذّ الذي ليس بمشهور عند أصحابك، فانّ المجمع عليه لا ريب فيه، و إنما الأمور ثلاثة:
أمر بيّن رشده فيتبع، و أمر بيّن غيّه فيجتنب، و أمر مشكل يردّ حكمه الى اللّه. قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حلال بيّن و حرام بيّن و شبهات بين ذلك، فمن ترك الشبهات نجا من المحرمات و من أخذ بالشبهات وقع في المحرمات و هلك من حيث لا يعلم».
گفتم: پس چگونه عمل كنند؟
فرمود: «نگاه مىكنند چه كسى از شما حديث ما را روايت كرده و در حلال و حرام ما نگريسته و احكام ما را شناخته، پس به وى به عنوان حاكم رضايت دهند، كه من او را حاكم بر شما قرار دادهام. پس هرگاه او برطبق حكم ما حكمى كند و پذيرفته نشود، حكم خدا سبك شمرده شده و بر ما ردّ شده، و كسى كه بر ما ردّ كند، بر خداوند ردّ كرده است و اين در حدّ شرك ورزيدن به خداوند است».
گفتم: اگر دو شخص كه باهم اختلاف و نزاع دارند، هركدام يكى از اصحاب ما را به عنوان ناظر در حقشان انتخاب كردند و آنگاه اين دو ناظر در حكم باهم اختلاف كردند و هر دو در حديث شما با يكديگر نزاع داشتند، تكليف چيست؟ فرمود:
«حكم، حكم كسى است كه عادلتر، فقيهتر، در حديث راستگوتر و پرهيزگارتر است. و به حكم ديگرى نبايد توجه شود».
گفتم: اگر هر دو، عادل و مورد رضايت اصحاب باشند و هيچيك بر ديگرى ترجيحى نداشته باشد، تكليف چيست؟
فرمود: «نگاه مىكند كدام يك از روايتها از طرف ما در موضوعى كه آن دو برآن حكم كردهاند، مورد اجماع اصحاب است، پس بايد همان حكم، گرفته شود و روايت ديگر كه نادر است و نزد اصحاب مشهور نمىباشد، ترك شود، چون آنچه اجماعى است، در آن ترديد وجود ندارد. و بدان كه امور سه گونهاند: يك قسم آن است كه رشد آن روشن است و ازاينرو، بايد پيروى شود، و قسم دوم آن است كه گمراهيش روشن است و ازاينرو، بايد از آن پرهيز شود، و قسم سوم آن است كه محلّ اشكال است و بايد علم آن به خدا و رسولش بازگردد. پيامبر (ص) فرمود: «حلالى داريم كه روشن است، و حرامى داريم كه روشن است، و امور شبههناكى هم هست كه بين حلال و حرام مردد است. پس هركس شبهات را ترك گويد، از محرمات نجات مىيابد، و هركس شبهات را بگيرد، مرتكب محرمات خواهد شد و از آنجا كه خود آگاه نيست، هلاك خواهد شد».
قال قلت: فان كان الخبران عنكم مشهورين قد رواهما الثقات عنكم؟
قال: «ينظر ما وافق حكمه حكم الكتاب و السنة و خالف العامّة(1)فيؤخذ به و يترك ما خالف الكتاب و السنة و وافق العامّة».
قلت: جعلت فداك أ رأيت ان كان الفقيهان عرفا حكمه من الكتاب و السنة فوجدنا أحد الخبرين موافقا للعامّة و الآخر مخالفا بأيّ الخبرين يؤخذ؟
قال: «ما خالف العامّة ففيه الرّشاد».
فقلت: جعلت فداك فان وافقهم الخبران جمعيا؟
قال: «ينظر الى ما هم أميل اليه حكّامهم و قضاتهم فيترك و يؤخذ بالآخر».
قلت: فان وافق حكّامهم الخبرين جميعا؟ قال: «اذا كان ذلك فأرجه حتى تلقى إمامك فانّ الوقوف عند الشبهات خير من الاقتحام في الهلكات».
5- رواية صاحب غوالي اللآلي عن العلامة مرفوعة الى زرارة. قال:
سألت أبا جعفر عليه السّلام فقلت له جعلت فداك يأتي عنكم الخبران و الحديثان المتعارضان فبأيّهما آخذ؟ قال: «يا زرارة خذ بما اشتهر بين أصحابك
1) ذكر الامام عليه السّلام هنا طائفة من المسلمين كانت تخالف أهل بيت النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتى اضطروا عليهم السّلام أن يجعلوا للمقتدين بهم أحد مرجحات الرواية عند التعارض الاخذ بالمخالف لها لانهما قرينة على موافقتها لرأيهم عليهم السّلام.
گفتم: اگر دو خبر از شما دو بزرگوار (- امام باقر و امام صادق عليهم السّلام) مشهور بودند و افراد مورد وثوق آنها را از شما روايت كردند، تكليف چيست؟
فرمود: «نگاه مىكند روايتى كه حكمش با كتاب و سنّت، موافق و با عامه(1)، مخالف است، گرفته مىشود و آن روايتى كه حكمش با حكم كتاب و سنّت مخالف است و با عامّه وفاق دارد، ترك مىشود.
گفتم: فدايت گردم! اگر هر دو فقيه، حكمشان را از كتاب و سنّت فهميده باشند و ما ببينيم كه يكى از دو خبر، موافق عامه و ديگرى، مخالف با آنان است، كدام خبر بايد گرفته شود؟
فرمود: «در آنچه مخالف عامه است، رشد و رشاد هست».
گفتم: فدايت گردم! اگر هر دو با عامه موافق بود، تكليف چيست؟
فرمود: «نگاه مىشود حاكمان و قاضيان آنان به كدام يك بيشتر تمايل دارند، پس اين بايد ترك شود و آن ديگرى اخذ شود.
گفتم: اگر حاكمان آنان با هر دو خبر موافق بودند (و بدان تمايل داشتند)، تكليف چيست؟
فرمود: «اگر چنين بود، آن را به تأخير بينداز تا اينكه امام خود را ديدار كنى، زيرا توقف كردن در شبهات، بهتر از افتادن در هلكات است».
فرمود: «اى زراره، آن را بگير (و عمل كن) كه ميان اصحابت شهرت دارد، و
1) امام( ع) در اينجا گروهى از مسلمانان را ياد كرد كه به مخالفت با اهل بيت پيامبر( ص) برخاستند، تا آنجا كه ايشان ناچار شدند به هنگام تعارض دو دليل، يكى از مرجحات روايت را براى پيروان خود، مخالفت با رأى ايشان- عامه) قرار دهند، چرا كه اين، قرينهاى است بر موافقت آن روايت با نظر ائمه( ع).
ودع الشاذّ النادر». فقلت: يا سيدي انهما معا مشهوران مأثوران عنكم.
فقال: «خذ بما يقول أعدلهما عندك و أوثقهما في نفسك».
فقلت: إنهما معا مرضيّان موثّقان.
فقال: «انظر ما وافق منهما العامّة فاتركه و خذ بما خالف فانّ الحقّ فيما خالفهم».
قلت: ربما كانا موافقين لهم او مخالفين فكيف أصنع؟
قال: «إذن فخذ بما فيه الحائطة لدينك و اترك الآخر». قلت فانهما معا موافقان للاحتياط او مخالفان له.
فقال: «إذن فتخيّر أحدهما فتأخذ به ودع الآخر».
6- ما عن الاحتجاج بسنده الى أبي عبد اللّه عليه السّلام قال لبعض اصحابه:
«أ رأيتك لو حدّثتك بحديث العامّ ثم جئتني من قابل فحدثتك بخلافه بأيهما كنت تأخذ؟» قال كنت آخذ بالأخير فقال لي: «رحمك اللّه تعالى».
7- ما عنه ايضا بسنده عن أبي عمرو الكناني عنه عليه السّلام. قال: «يا أبا عمرو أ رأيت لو حدّثتك بحديث او أفتيتك بفتيا ثم جئت بعد ذلك تسألني عنه فأخبرتك بخلاف ما كنت أخبرتك او أفتيتك بخلاف ذلك بأيّهما كنت تأخذ؟»
قلت: بأحدثهما و أدع الآخر.
روايت شاذ و نادر (را كه شهرتى ندارد) رها كن».
گفتم: آقاى من، آنها هر دو مشهورند و از شما نقل شدهاند.
فرمود: «به روايتى عمل كن كه عادلترين ايشان نزد تو، و موردوثوقترينشان در نظرت، نقل مىكند».
گفتم: آنان هر دو پسنديده و مورد وثوقاند.
فرمود: «بنگر كدامين آن روايتها با نظر عامه، موافق است، پس آن را ترك كن و روايتى را بگير كه مخالف ايشان است، چرا كه حق در جانب مخالف ايشان قرار دارد».
گفتم: گاهى هر دو روايت با رأى عامه، موافق و يا هر دو با آن، مخالف است. در اين هنگام چگونه عمل كنيم؟
فرمود: «در اين هنگام، روايتى را بگير كه در آن رعايت جانب احتياط در دينت شده باشد و روايت ديگر را رها كن».
گفتم: اگر هر دو موافق با احتياط و يا مخالف با احتياط بودند، چه؟
فرمود: «در اين صورت، يكى را برگزين و به آن عمل كن و ديگرى را رها كن».
گفتم: حديث اخير را. فرمود: «خداوند تو را رحمت كند».
گفتم: «به جديدترين آنها، و ديگرى را رها مىكنم.»
قال: «قد أصبت يا أبا عمرو أبى اللّه إلا أن يعبد سرا، اما و اللّه لئن فعلتم ذلك انه لخير لي و لكم، أبى اللّه لنا في دينه إلا التقية».
8- ما بسنده عن الامام الرضا عليه السّلام انه قال: «انّ في اخبارنا محكما كمحكم القرآن و متشابها كمتشابه القرآن فردّوا متشابهها الى محكمها و لا تتبعوا متشابهها دون محكمها فتضلّوا».
9- ما عن معاني الأخبار بسنده عن داود بن فرقد قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: «أنتم أفقه الناس اذا عرفتم معاني كلامنا. إن الكلمة لتنصرف على وجوه، فلو شاء إنسان لصرف كلامه حيث شاء و لا يكذب».
10- ما عن رسالة القطب الراوندي بسنده الصحيح كما ذكر عن الصادق عليه السّلام: «إذا ورد عليكم حديثان مختلفان فاعرضوهما على كتاب اللّه، فما وافق فخذوه، و ما خالف كتاب اللّه فذروه، فان لم تجدوه في كتاب اللّه فاعرضوهما على اخبار العامّة فما وافق أخبارهم فذروه و ما خالف أخبارهم فخذوه».
و في بعضها أمر بالعرض على كتاب اللّه و سنن رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثم التوقّف و الردّ اليهم.
و في أخبار عديدة أمر بالعرض على اخبار هؤلاء دون غيرها من المرجّحات.
و أنت اذا أمعنت النظر في هذه الأخبار تجد أن بعضها يأمر بالتخيير، و هي الثلاثة الأول، و الباقي يأمر بالترجيح لزوما ...
فرمود: «درست گفتى اى ابا عمرو، خداوند نمىخواهد مگر آنكه در خفا پرستش شود. به خدا سوگند، اگر چنين كنيد براى من و براى شما بهتر است. خداوند از ما در دين خودش جز تقيّه نمىخواهد».
اين روايت را نيز طبرسى در احتجاج با ذكر سند، از امام رضا (ع) نقل مىكند كه فرمود: «بخشى از روايات ما مانند آيات محكم قرآن، محكم است؛ و بخشى از روايات ما، مانند متشابه قرآن، متشابه است. پس روايات متشابه را به روايات محكم باز گردانيد و بدون محكمات از متشابهات پيروى نكنيد كه گمراه خواهيد شد».
روايتى كه صدوق در معانى الاخبار با سند خود از داود بن فرقد نقل كرده است.
داود مىگويد: شنيدم كه امام صادق مىفرمود: «شما هرگاه معانى كلام ما را بفهميد، فقيهترين مردم خواهيد بود. يك كلمه وجوه و معانى گوناگونى مىيابد. پس اگر انسانى بخواهد مىتواند كلام خود را به هر صورت كه مىخواهد توجيه كند و دروغ هم نمىگويد».
در برخى از روايات اين باب، امام (ع) فرموده كه دو خبر متعارض را بر كتاب خدا و سنّتهاى پيامبر (ص) عرضه كنيد و در مرحله بعد، توقف كرده به ايشان باز گردانيد.
در روايات فراوانى فقط عرضه شدن به اخبار عامه آمده و يادى از ديگر مرجحات نشده است.
با دقت و تأمل در اين روايات، دانسته مىشود كه برخى از آنها- يعنى سه روايت نخست- تخيير را لازم مىشمارد و بقيه، اخذ به مرجحات را واجب و لازم
لا بنحو الأفضلية، لأن لسانها آب عن ذلك، كما هو واضح. و لكن مقبولة ابن حنظلة أمرت بالأخذ بالأشهر رواية، لأنّ صدرها ظاهر، بل صريح في الحاكمين على أساس الرواية، ثم أمرت بالأخذ بموافق الكتاب و السنة و مخالف القوم معا، ثم بمخالفهم فقط، ثم بمخالف ميل حكّامهم و قضاتهم، ثم بالتوقّف حتى لقاء الامام عليه السّلام.
و مرفوعة زرارة أمرت بالأخذ بالأشهر رواية عند الأصحاب، ثم بالأعدل و الأوثق، ثم بمخالفهم، ثم بالأحوط، ثم بالتخيير.
و انّ روايتي الاحتجاج- و هي السادسة و السابعة- أمضت ترجيح الأحدث زمانا، و هو الأخير من الروايتين، و الثانية أشارت الى أنّ ذلك للتقية فينبغي حملها على ما اذا احتملت الرواية الأولى من المتعارضتين للتقية دون الثانية، كما اذا كانت الأولى بمحضر من يتقى منه دون الأخرى، و إلا فلو انعكس الأمر بأن كانت الأولى بينه و بين الامام عليه السّلام فحسب، و الثانية بمحضر بعضهم، كان العمل بالأولى لحمل الثانية على التقية، إلا اذا احتمل ان الامام عليه السّلام أمره بالعمل بالتقيّة فيكون العمل بالثانية تقية حتى يرتفع موجبها. هذا و لكن الانصاف انه لا ينبغي عدّ هذه الرواية و سابقتها من أخبار التراجيح، لأن موردها المشافهة مع الامام عليه السّلام.
مىشمارد، نه فقط بهتر و افضل، چون نحوه تعبيرشان به روشنى با حمل بر بهتر بودن ناسازگار است. لكن مقبوله عمر بن حنظله دستور مىدهد حديثى را كه شهرت روايى دارد، بگيريم، چون آغازش ظهور بلكه صراحت دارد در دو حاكمى كه براساس روايت، حكم مىكنند، آنگاه مىفرمايد: حديثى را كه هم موافق كتاب و سنّت است و هم مخالف عامّه بگيريد، و سپس حديثى را كه فقط مخالف عامه است، و بعد حديثى را كه مخالف تمايل حاكمان و قاضيان ايشان است، و سرانجام به توقف تا زمان ملاقات امام (ع) فرمان مىدهد.
مرفوعه زراره دستور مىدهد كه حديثى را كه شهرت روايى بيشترى نزد اصحاب دارد بگيريم، سپس حديثى را كه راوى آن عادلتر و موثقتر است و بعد، آن را كه با عامه مخالف است و در مرحله بعد، آن را كه به احتياط نزديكتر است، و سرانجام به تخيير حكم مىكند.
دو روايتى كه طبرسى در احتجاج نقل كرده- يعنى روايت ششم و روايت هفتم- ترجيح دادن روايت جديدتر را- يعنى روايتى كه صدورش متأخرتر است- تأييد كرده است، و دوّمى اشاره مىكند كه اين به جهت تقيه است. ازاينرو، مناسب است اين روايت را مربوط به جايى بدانيم كه در حديث نخست از دو حديث متعارض، احتمال تقيه وجود داشته باشد و در حديث دوم، چنين احتمالى نباشد، مثل آنجا كه حديث نخست در حضور كسى بيان شده باشد كه از او بيم مىرود، و حديث دوم چنين نباشد. وگرنه، چنانچه امر به عكس باشد- به اين صورت كه حديث نخست فقط ميان راوى و امام (ع) باشد، و حديث دوم در حضور برخى از اهل سنّت باشد- برطبق حديث نخست عمل مىشود و حديث دوم بر تقيّه حمل مىگردد، مگر آنكه احتمال رود كه امام (ع) شنونده را به عمل كردن برطبق تقيه امر نموده است كه در اين صورت، به حديث دوم از باب تقيه عمل مىشود تا عامل تقيه برطرف شود. لكن انصاف آن است كه اين روايت (- روايت هفتم) و روايت پيشين را نبايد از اخبار تراجيح به شمار آورد، چون مربوط به هنگامى است كه حديث از زبان خود امام (ع) شنيده مىشود.
و اما الثامنة و التاسعة فذكرت ترجيح الدلالة، و انه لا يتسرّع الانسان لطرح الأخبار الموهمة او العمل بالمجمل منها، بل يأخذ بالنص او الظاهر و يحمل المجمل عليه.
و اما العاشرة فأمرت بالعرض على الكتاب ثمّ على أخبار القوم، و بعضها على الكتاب و السنة، و في جملة على أخبار القوم فقط. فهذا الاختلاف الكثير في بيان المرجحات و مقدارها و ترتيبها و الاقتصار على واحد منها، مما يدلّنا دلالة واضحة على عدم الترتيب بينها، و على أنّ المهمّ هو الأخذ بالأرجح و الأقرب الى الواقع مهما كان، لأنّ المرجّحات المنصوصة كلّها تقرّب الى الواقع. و لو كان الترتيب واجبا لاهتمّ به أئمتنا عليهم السّلام لشدة الحاجة اليه، إذ عليه ترتكز قواعد الأحكام و معرفة الحلال و الحرام. و انّ مراتب المرجّحات لو كانت لازمة لكانت معلومة عند أصحابهم المستنبطين لأحكامهم. و انّهم عليهم السّلام اهتمّوا في بيان أصل الترجيح، و لذلك وردت أخبار كثيرة فيه دون ترتيب.
و ما يتراءى من ظهور المقبولة و المرفوعة في الترتيب فغير مسلّم، لأنّ مثل هذا التعبير و التركيب يستعمل كثيرا في الأمور الّتي لا ترتيب بينها، و لو سلّم ظهورهما في الترتيب فكيف الجمع بينهما و هي مختلفة ترتيبا و مخالفة لبقية الأخبار: و انّ تعدّي كثير من الفقهاء في الفقه عن المرجّحات المنصوصة الى كل مرجح يوجب الاطمئنان و الأقربية الى الواقع و عدم ملاحظة الترتيب الوارد في المقبولة لجليّ و كثير.
روايت هشتم و نهم، ترجيح دلالى را بيان كرده است و اينكه شخص نبايد در كنار نهادن اخبار موهم يا عمل كردن به روايات مجمل شتاب ورزد، بلكه بايد حديثى را كه نص و يا ظاهر است، بگيرد و روايت مجمل را برآن حمل كند.
روايت دهم فرمان مىدهد كه روايات متعارض بر كتاب و سپس بر اخبار اهل سنّت عرضه شود. در برخى روايات، عرضه آنها بر كتاب و سنّت پيامبر (ص)، و در برخى ديگر فقط عرضه بر اخبار اهل سنّت آمده است. اين اختلاف فراوان در بيان مرجحات و تعداد و ترتيب آنها و اكتفا به يكى از آنها، به روشنى بيانگر آن است كه ترتيب خاصى ميان آنها برقرار نبوده، مهمّ آن است كه روايتى را بگيريم كه راجحتر و نزديكتر به واقع باشد، هركدام كه باشد، چون مرجحاتى كه در نصوص و روايات آمده همگى موجب نزديك شدن حديث به واقع است. و اگر رعايت ترتيب ميان مرجحات واجب بود، ائمه ما (ع) در بيان آن اهتمام مىورزيدند، چرا كه قواعد احكام و معرفت حلال و حرام بر محور آن مىچرخد و ازاينرو، ما نياز فراوانى به آن داشتيم. و نيز اگر رعايت مرتبه مرجحات لازم بود، بايد اين مراتب نزد اصحاب ائمه (ع) كه احكام ايشان را استنباط مىكنند، معلوم باشد. و نيز ائمه (ع) در بيان اصل ترجيح اهتمام داشتند، (نه بيان ترتيب خاصى ميان آنها) و ازاينرو، روايات فراوانى درباره ترجيح وارد شده بىآنكه ترتيبى در آن بيان شده باشد.
و ما نمىپذيريم كه مقبوله و مرفوعه، ظهور در وجود ترتيب ميان مرجحات داشته باشند؛ زيرا بسيار است مواردى كه در آن نظير اين تعبير و تركيب بكار مىرود درحالىكه ترتيبى ميانشان وجود ندارد. و برفرض كه ظهور اين دو روايت را در وجود ترتيب بپذيريم، چگونه ميان آن دو جمع كنيم درحالىكه ترتيب مرجحات در آنها مختلف است، و نيز با ساير اخبار اختلاف دارد. بسيارى از فقها در فقه از مرجحات منصوص فراتر رفتهاند و هر مرجحى را كه موجب اطمينان و نزديكتر شدن به واقع گردد، معتبر دانستهاند، و ترتيبى را كه در مقبوله آمده لحاظ نكردهاند و اين در بحثهاى فقهى امرى روشن و رايج است.
ثمّ انّ تسالم العلماء على الترجيح حتى كاد أن يكون بلا خلاف إلا ما ربما يظهر من عبارة الشيخ الكليني رحمه اللّه من التخيير يدلّنا دلالة لا ريب يختلجها أن ذلك التسالم كان بين أصحاب الأئمة عليهم السّلام ايضا لاتصال العصر.
فعلى هذا يتضح أنّ أخبار التخيير المطلقة إنما وردت في مقام التكافؤ التامّ بين المتعارضين و عدم وجود مزية مرجحة لأحد الطرفين، لأنه على ما ذكرنا يكون الترجيح حين وجود المرجّح أمرا مركوزا في أذهان أصحابهم، فاذا أطلقوا عليهم السّلام الحكم بالتخيير عرف الأصحاب أن ذلك في مقام التكافؤ التامّ و عدم وجود مزيّة.
تنبيه على امور الاول: لعلّ المراد بمخالفة الكتاب في أخبار التراجيح ليس هي خصوص المخالفة بالتناقض و التباين الكلي، لأنّ عدم حجية المباين الصريح شيء معلوم لكلّ أحد، و ذلك لأنّ الخبر المناقض للقرآن زخرف و باطل، و قد نبّه أئمة الهدى عليهم السّلام الى انه زخرف في أخبار أخر غير أخبار التراجيح عند التعارض، و مثل هذا اذا كان صريح المباينة لا يرويه أحد إلا بعض خليعي الدسّاسين لرعاع المغفلين لا لعرفاء المؤمنين، و لا يسأل مثل زرارة و أمثاله من علماء أصحابهم عنه من الامام عليه السّلام و لا يجعل عندهم في عداد المتعارضين. أ فترى انه هل يرتاب أحد منهم في كذب مثل قول قائل: إن الأنثى ترث ضعف ما يرثه الذكر مثلا و نحو ذلك؟
فالمراد إذن من المخالفة الكتاب ...
مسأله ترجيح دادن دو روايت متعارض نزد علما امرى مقبول و پذيرفته است، چندانكه نزديك است مخالفى نداشته باشد، جز مرحوم كلينى كه شايد از عبارتش تخيير فهميده شود. و اين امر بىهيچ ترديدى، حاكى از آن است كه اصحاب ائمه (ع) نيز بر اين امر، اتفاقنظر داشتهاند، چون دورههاى آنان به يكديگر پيوسته است.
بنابراين، روشن مىشود رواياتى كه تخيير را بهطور مطلق بيان كردهاند، به مقام تكافؤ تام ميان دو روايت متعارض نظر دارند و مربوط به جايى هستند كه هيچيك از متعارضان مزيّت رجحاندهندهاى بر ديگرى ندارد، چرا كه بنا بر آنچه گفتيم، ترجيح يكى از متعارضين به هنگام وجود مرجح، در ذهن اصحاب ائمه (ع) امرى آشنا و معهود بوده است. پس هرگاه ائمه (ع) بهطور مطلق به تخيير حكم كنند اصحاب مىفهمند كه اين حكم مربوط به جايى است كه دو دليل متعارض كاملا مساوىاند و يكى بر ديگرى مزيّتى ندارد.
شايد مراد از مخالفت با قرآن در اخبار ترجيح، خصوص مخالفت به نحو تناقض و تباين كلّى نباشد، چون حجّت نبودن روايتى را كه صريحا مباين با قرآن است، همه مىدانند، چرا كه خبر مناقض با قرآن، زخرف و باطل است و در رواياتى ديگر- غير از روايات ترجيح به هنگام تعارض- امامان هدايت (ع) زخرف بودن چنين حديثى را يادآور شدهاند. در واقع، حديثى را كه صريحا مباين با قرآن است كسى، جز برخى از دسيسهبازان هرزه، آنهم براى افراد كممايه و غافل، نه مؤمنان دانا و هوشيار، نقل نمىكند. و هيچگاه كسى مانند زراره و امثال وى كه از اصحاب عالم ائمه (ع) هستند، حكم چنين روايتى را از امام نمىپرسد، و آن را در زمره روايات متعارض قرار نمىدهد. به نظر شما آيا كسى از ايشان در دروغ بودن روايتى كه در آن مثلا آمده: «زن دو برابر مرد ارث مىبرد» شك مىكند؟ بنابراين، ظاهرا مقصود از مخالفت با قرآن در
في هذا الباب على الظاهر هي مطلق المخالفة و لو بمثل العموم و الخصوص او الظاهر و غير الظاهر و نحوهما، و لذلك رجّحنا في باب «تخصيص الكتاب» عدم جواز تخصيصه بخبر الواحد ما لم يحتفّ بقرائن توجب الاطمينان الأكيد بصدوره بحيث يكون كمقطوع الصدور، و ان كان هذا خلاف المشهور، و قد أوضحنا ذلك في محله.
و اما مخالفة القوم فوجهه: انّ ذلك إمّا لأجل قوّة احتمال صدور الموافق لهم مجاراة، و إما لأجل أنّ كثيرا منهم كانوا يظهرون الخلاف لأهل البيت الطاهر عليهم السّلام فيأخذون الأحكام منهم عليهم السّلام للفتوى بخلافها، كما ورد في خبر أبي اسحاق الأرجائي الذي رواه الشيخ الأنصاري رحمهم اللّه في فرائده قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: «أ تدري لم أمرتهم بالأخذ بخلاف ما يقوله العامّة؟». فقلت: لا أدري. فقال: «إنّ عليا صلوات اللّه عليه لم يكن يدين اللّه بشيء إلا خالف عليه العامّة ارادة لا بطال أمره، و كانوا يسألونه- صلوات اللّه عليه- عن الشيء الذي لا يعلمونه فاذا أفتاهم بشيء جعلوا له ضدا من عندهم» الحديث.
و الظاهر أنّ كلا هذين الوجهين صارا السبب في جعلهم- صلوات اللّه عليهم- مخالفة هؤلاء القوم من مرجّحات الخبر عند التعارض و فيما عداه لا بأس بالأخبار الموافقة لهم.
الثانى من التنبيهات: يلزم الفحص عن المرجّحات قبل التخيير بمعنى انه اذا وجد خبران متعارضان لا يعلم انّهما متكافئان او في أحدهما مزيّة توجب رجحانه فلا يمكن لأحد ...
اين باب، مطلق مخالفت است، هرچند به صورت عموم و خصوص يا ظاهر و غير ظاهر و مانند آن باشد. و به همين دليل، در باب «تخصيص كتاب» اين نظر را ترجيح داديم كه تخصيص زدن قرآن با خبر واحد جايز نيست مگر آنكه آن خبر با قراينى همراه باشد كه اطمينان كامل به صدور آن را موجب گردد، بهگونهاى كه مانند روايت قطعىّ الصدور باشد، هرچند اين قول برخلاف نظر مشهور است. اين مطلب را در جاى خود روشن ساختيم.
اما مخالفت با اهل سنّت، وجه مرجّح بودنش آن است كه روايتى كه موافق با فتواى اهل سنّت است به احتمال قوى از باب مماشات و همراهى با ايشان صادر شده است؛ و وجه ديگرش آن است كه بسيارى از فقهاى اهل سنّت، رأيى مخالف با اهل بيت (ع) اظهار مىكردند. ازاينرو، احكام را از امام (ع) مىگرفتند تا برخلاف آن فتوا دهند، چنانكه در روايت ابى اسحاق در جايى كه شيخ انصارى (ره) در فرائدش نقل كرده، آمده است كه او گفت: امام صادق (ع) فرمود: «آيا مىدانى چرا به شما دستور دادهايم كه روايتى را كه برخلاف نظر اهل سنّت است، بگيريد؟» گفتم: نمىدانم. فرمود: «هرچه على (ع) جزء دين خدا مىشمرد، اهل سنّت براى باطل ساختن امر وى با آن مخالفت مىكردند. آنان از وى درباره چيزى كه نمىدانستند مىپرسيدند و آنگاه كه على (ع) حكم آن را بر ايشان بازمىگفت، از جانب خويش ضدّى براى آن مىنهادند».
ظاهرا هر دو نكته ياد شده، سبب شده است كه ائمه (ع) به هنگام تعارض، مخالفت با اهل سنّت را از مرجحات روايت به شمار آورند. اما در غير صورت تعارض، اخذ به روايات موافق با اهل سنّت مانعى ندارد.
فحص و كاوش از مرجح پيش از اجراى تخيير امرى لازم است، بدين معنا كه هرگاه دو خبر متعارض يافت شود و معلوم نباشد كه آيا باهم برابرند يا يكى از آنها امتيازى بر ديگرى دارد كه سبب رجحانش برآن مىگردد، كسى حق ندارد كه از باب
المبادرة للأخذ بأحدهما تخييرا، بل يلزمه الفحص عن مرجّحات السند وجهة الصدور و الموافقة للكتاب و السنة و مرجّحات الدلالة و هكذا حتى يتميّز عنده حال الخبرين، فان كانا متكافئين تخيّر بين العمل بأيّهما شاء و ترك الآخر بتاتا كأنه ليس بحجة على ما استظهرناه من التخيير البدوي لا الاستمراري. و ان كان لأحدهما جهة ترجيح يوجب أقربيته الى الواقع لزم الأخذ به و ترك الآخر.
حجتنا على وجوب الفحص: بعد الاجماع المنقول ظواهر أخبار الترجيح مثل قوله عليه السّلام: «ينظر الى ما كان من روايتهم عنّا في ذلك الذي حكما به المجمع عليه بين أصحابك فيؤخذ به».
و قوله عليه السّلام: «ينظر ما وافق حكمه حكم الكتاب و السنة و خالف العامّة فيؤخذ به».
و قوله عليه السّلام: «ينظر ما هم أميل اليه حكّامهم و قضاتهم فيترك».
و قوله عليه السّلام: «انظر ما وافق منهما العامّة فاتركه».
و قوله عليه السّلام: «فاعرضوهما على كتاب اللّه».
و قوله عليه السّلام: «فاعرضوهما على أخبار العامّة».
و غير ذلك مما ظاهره البحث و النظر الى أن يتّضح وجود المرجّح او عدم وجوده.
و الذي يلفت النظر الى حقيقة ما استظهرناه أنّ موارد الترجيح التي لا تحتاج الى الفحص لم يذكر فيها الامام عليه السّلام كلمة «انظر» او «اعرضهما» مثل «خذ بما فيه الحائطة لدينك» فانّ الفقيه ...
تخيير، به گرفتن و عمل كردن برطبق يكى از آنها مبادرت ورزد، بلكه بر وى لازم است كه درباره مرجحات مربوط به سند، جهت صدور، موافقت با كتاب و سنّت و نيز مرجّحات مربوط به دلالت و ديگر مرجحات فحص و كاوش كند تا وضعيّت دو خبر برايش روشن گردد. پس اگر آن دو، متكافئ و برابر بودند، مىتواند به هركدام كه بخواهد عمل كند و ديگرى را بهطور كامل رها كند، چنانكه گويا حجت نيست، اين تخيير، بنا بر آنچه ما ظاهر دانستيم، ابتدايى است نه استمرارى. و اگر يكى از آنها امتيازى بر ديگرى داشته باشد كه سبب نزديكتر شدن آن به واقع گردد، لازم است كه آن را بگيرد و ديگرى را رها كند.
دليل ما بر وجوب فحص، پس از اجماع منقول، ظاهر روايات ترجيح است.
مثل سخن امام (ع) كه فرمود: «نگاه مىكند كدام يك از روايتها از طرف ما در موضوعى كه آن دو برآن حكم كردهاند، مورد اجماع اصحاب است، پس بايد همان حكم گرفته شود».
و سخن امام (ع): «نگاه مىكند، روايتى كه حكمش با كتاب و سنت موافق و با عامّه، مخالف است، گرفته مىشود».
و سخن امام (ع): «نگاه مىشود حاكمان و قاضيان آنان به كدام يك بيشتر تمايل دارند، پس اين بايد ترك شود».
و سخن امام (ع): «بنگر روايتى را كه موافق با اهل سنّت است، پس آن را ترك كن»
و سخن امام (ع): «پس آن دو را بر كتاب خدا عرضه كن».
و سخن امام (ع): «پس آن دو را بر اخبار اهل سنّت عرضه كن».
و ديگر عباراتى كه ظاهرش تحقيق و كاوش تا زمانى است كه بودن يا نبودن مرجح روشن گردد.
نكتهاى كه حقيقت آنچه را ما از روايات استفاده كرديم مىنماياند آن است كه امام (ع) درباره مرجحاتى كه نياز به فحص و كاوش ندارد، واژه «بنگر» يا «عرضه بدار» را به كار نبرده است، مانند «آن را بگير كه مطابق با احتياط در دينت است». چرا كه فقيه
يعرف الأحوط منهما بلا فحص. و لكن يبعد أن يستحضر الفقيه جميع آيات الأحكام و أخبار السنة و أخبار القوم، و لذلك أمره عليه السّلام باعمال النظر و العرض و لا نعني بالفحص إلا ذلك.
الثالث من التنبيهات: انه اذا انتفت المرجحات و لزم التخيير فالمجتهد في تلك المسألة- سواء أ كان اجتهاده مطلقا او متجزئا- يتخيّر في عمل نفسه فيعمل بأيّهما شاء. اما بالنسبة الى مقلديه فهل يفتى بعملهم على طبق ما اختاره هو من الخبرين لزوما؟ او يفتيهم بالتخيير في العمل على طبق واحد من الخبرين بحيث كلّ مقلد يختار ما شاء من أحد الخبرين فيعمل به؟
وجهان بل قولان، و المسألة لا تخلو من الاشكال، و تحتاج الى التأمل.
الرابع: الظاهر أنّ التعارض و التكافؤ في مثل أقوال اللغويين في معاني الألفاظ و أقوال علماء الرجال في أحوال الرواة و نحوهما يوجب التساقط، لأنّ الظاهر انّ الأصل الأوّلي في تعارض الشيئين التساقط كما حقّقه المحققون، لأنّ حجية المذكورات من باب الطريقية الموصلة الى ساحة الواقع لا السببية التي تجعلها بنفسها ذات مصلحة يلزم الأخذ بها لنفسها لا لجهة طريقيتها، و اذا تعارض الطريقان تساقطا و يرجع في المسألة الى الأصول المقررة لها.
بدون نياز به فحص و كاوش، مىفهمد كه كدام يك از آنها به احتياط نزديكتر است.
لكن بعيد است كه فقيه نسبت به همه آيات احكام و روايات سنّت و روايات عامّه حضور ذهن داشته باشد، و ازاينرو، امام (ع) به او دستور مىدهد كه بنگرد و عرضه كند. و مقصود ما از فحص چيزى جز اين نيست.
هرگاه مرجح وجود نداشته باشد و تخيير لازم آيد، كسى كه در آن مسئله مجتهد است- خواه مجتهد مطلق باشد و خواه مجتهد متجزّى- در عمل خودش مخيّر است و به هركدام كه بخواهد عمل مىكند. اما نسبت به مقلدين خود، آيا فتوا مىدهد كه آنان نيز لزوما برطبق روايتى كه خودش برگزيده عمل كنند؟ يا فتوا مىدهد كه آنان در عمل كردن برطبق يكى از آن دو خبر مخيّرند، بهگونهاى كه هر مقلّدى روايتى را كه مىخواهد انتخاب و به آن عمل مىكند؟
دو وجه، بلكه دو قول وجود دارد. و اين، مسألهاى دشوار است كه نيازمند تأمل بيشتر است.
ظاهرا تعارض و تكافؤ در گفتههاى كسانى مانند لغتشناسان درباره معانى الفاظ، و گفتههاى رجالشناسان درباره احوال راويان، و امثال ايشان موجب تساقط (و بىاعتبارى هر دو قول) مىشود، چون ظاهرا اصل اوّلى در تعارض دو چيز- چنانكه اهل تحقيق بيان كردهاند- تساقط است، به دليل آنكه حجيّت امور ياد شده از باب طريقيت و رساندن به متن واقعيت است- نه از باب سببيّت كه خود آن را واجد مصلحتى مىگرداند كه رعايت آن براى خودش، نه براى جهت طريقيتش، لازم مىباشد- و هرگاه دو طريق با يكديگر تعارض كنند، هر دو ساقط مىگردند و در آن مسئله به اصول مقرّر در آن مراجعه مىشود.
الخلاصة الخبران المتعارضان إن كان بين مدلوليهما اطلاق و تقييد حمل المطلق على المقيد.
و ان كان بينهما عموم و خصوص حمل العام على الخاص على تفصيل مر في بابهما.
و ان كان بينهما عموم و خصوص من وجه رجع في مورد التعارض الى الأصول الجارية في ذلك المقام على وجه.
و ان كان بينهما تباين، فان كانا قطعيّين وجب تأويلهما او أحدهما بالمناسب، و إلا فان أمكن تأويلهما بما هو مقبول عند العرف و منصرف اليه قدّم التأويل، و إلا فان لم يكن أحدهما حاكما او واردا على الآخر جرى حكم التعارض بينهما، فان لم يكن في أحدهما مزية توجب رجحانه تخيّر في العمل بأيّهما شاء، و ان كانت مزية توجب الأقربيّة الى الواقع مثل الأعدلية و الأورعية و الأشهرية و نحوها قدّم صاحبها، فان تعارضت المرجحات قدّم الأرجح و الأقرب الى الواقع، و إلا فالتخيير ظاهرا بعد الفحص عن المرجّحات و عدم العثور عليها.
تمرينات 1- ما الفرق بين باب التزاحم و باب التعارض؟
2- ما هو «التخصيص» و «التخصص» و «الورود» و «الحكومة»؟
3- أ يقتصر في المتعارضين على المرجحات المنصوصة و على ترتيب
دو خبر متعارض اگر ميان مدلولهايشان نسبت اطلاق و تقييد برقرار باشد، مطلق بر مقيّد حمل مىشود.
و اگر ميانشان نسبت عموم و خصوص (مطلق) باشد بنا بر تفصيلى كه در محلّش گذشت، عام بر خاص حمل مىشود.
و اگر ميان آن دو عموم و خصوص من وجه باشد، در مورد تعارض دو دليل، بنا بر يك وجه، به اصول جارى در آن مورد رجوع مىشود.
و اگر ميان آن دو تباين باشد، درصورتىكه هر دو دليل، قطعى باشند بايد هر دو يا يكى از آنها به معنايى مناسب تأويل شود؛ و درصورتىكه هر دو قطعى نباشند، اگر بتوان آنها را به معنايى تأويل برد كه نزد عرف پذيرفته و منصرف به آن باشد، تأويل مقدّم مىشود. وگرنه، درصورتىكه يكى از آنها نسبت به ديگرى، حاكم و يا وارد نباشد، حكم تعارض ميانشان جارى مىگردد. پس اگر يكى از آنها امتيازى كه موجب رجحانش بر ديگرى شود، نداشته باشد، شخص مخيّر خواهد بود كه به هركدام كه مىخواهد عمل كند. و اگر امتيازى در كار باشد كه موجب نزديكتر شدن به واقع مىگردد، مانند عادلتر بودن، باتقواتر بودن، مشهورتر بودن و مانند آن، روايتى كه آن مزيّت را واجد است، مقدم مىشود. پس اگر مرجحات باهم تعارض كنند، آنكه راجحتر و به واقع نزديكتر است، مقدم مىشود، وگرنه، ظاهرا پس از فحص و كاوش از مرجحات و دست نيافتن به آنها، حكم تخيير جارى مىگردد.
تفاوت باب تزاحم و باب تعارض در چيست؟
هريك از تخصيص، تخصص، حكومت و ورود را تعريف كنيد؟
آيا در متعارضان به مرجحات منصوص و به ترتيبى خاص، اكتفا مىشود، يا
مخصوص، أم يتعدى الى غيرها بغير ترتيب و يؤخذ بما يوجب الأقربية الى الواقع؟ و ما ذا تستظهر من الأخبار في ذلك؟
4- عند تعارض أقوال اللغويين او أقوال علماء الرجال فيما يتعلق بالحكم الشرعي ما هو المرجع؟
بدون ترتيبى خاص، از آن فراتر رفته هر مرجحى را كه نزديكتر شدن به واقع را موجب گردد، مىگيريم؟ چه چيز از روايات اين باب فهميده مىشود.
الاجتهاد و التقليد الاجتهاد الاجتهاد في اللغة: «هو بذل المجهود في طلب شىء» و في اصطلاح الفقهاء: «هو معرفة استنباط الاحكام الشرعيّة من أدلّتها».
و هو إما مطلق او متجز.
فالمجتهد بالاجتهاد المطلق: «هو العارف باستنباط جميع الأحكام الشرعية من أدلّتها الجليّة».
و المتجزي: «هو العارف باستنباط بعضها كذلك». و إنّما قلنا (الجلية) لاخراج الأدلة المشكلة التي تتدافع عند المجتهد فيستشكل من الفتيا معها و يتأمل، و لا يضرّ ذلك في اجتهاده ظاهرا لأنه يصدق عليه عرفا انه عارف باستنباط الأحكام اذا كان عارفا باستنباط معظمها، و لأنّ القصور ليس من جهته، و إنما هو من اشكال الأدلة:
اجتهاد در لغت عبارت است از «بكار بستن همه تلاش خود براى به دست آوردن چيزى»، و در اصطلاح فقها عبارت است از: «شناخت استنباط احكام شرعى از روى ادله آن».
مجتهد مطلق: «كسى است كه استنباط همه احكام شرعى را از ادله آشكار آن مىداند».
و مجتهد متجزّى: «كسى است كه استنباط برخى از احكام را بدانگونه مىداند». قيد «جليه؛ آشكار» را افزوديم تا ادله دشوار (و داراى ابهام و اجمال)- كه مجتهد را تحت فشار قرار مىدهد و فتوا دادن براساس آن برايش مشكل بوده و در آن تأمل دارد- خارج شود. چرا كه ظاهرا ناتوانى از استنباط كردن حكم از چنين ادلهاى خللى در اجتهاد وى پديد نمىآورد، زيرا همينكه وى استنباط بيشتر احكام را بداند، ظاهرا براى صدق «عالم بودن به استنباط احكام» بر او كفايت مىكند؛ و نيز به دليل آنكه در اينجا قصورى از جانب او نيست، بلكه اشكال از جانب ادله است كه داراى نوعى پيچيدگى و دشوارى است.
ثمّ انه لا اشكال و لا ريب في امكان الاجتهاد الاول فى هذه العصور و تحقّقه، كما لا اشكال فى امكان الثانى و تحقّقه، لأن المطلق لا يمكن حصوله دفعة، بل شيئا فشيئا و هو معنى التجزّي، و لأن ظواهر الألفاظ حجة في حق كل عارف بها، و حجية الآيات و الأخبار مطلقة لكل عارف بها، غاية الأمر يحتاج الى البحث عن المعارضات لها و المفروض انّ المتجزي متمكن من ذلك.
ثم هل تكون فتواه حجة على نفسه؟ الأظهر الحجية، لأنه عالم بالحكم في رأيه و العالم بالحكم يلزمه العمل به. فعلى هذا لا يحتاج الى رجوعه الى المجتهد المطلق في جواز عمله بفتوى نفسه، فقول بعضهم انّ المتجزي محال أن يعرف حكم نفسه بعيد ظاهرا بعد ما كانت خطابات الأحكام متوجهة الى الناس عامة لا الى أرباب الاجتهاد المطلق خاصة، فكل أحد عرف حكمه يلزمه امتثاله.
اما نفوذ حكومته فالظاهر العدم لظهور أخبار نصب الفقيه حاكما في المجتهد المطلق. نعم، لا يبعد شمولها للمجتهد في معظم الأحكام العامة البلوى.
التقليد و هو جعل غير المجتهد عمله موافقا لفتوى المجتهد في الاحكام الشرعية فهو مقارن للعمل و لا يحتاج الى سبقه عليه، إذ لا دور مع التقارن، و لا ريب في وجوبه على من لا يتمكّن فعلا من الاجتهاد و الاحتياط، لأنه ظاهرا من باب الرجوع الى أهل الخبرة و عليه سيرة العقلاء في جميع شئونهم و أحوالهم في أمور دينهم ...
ديگر آنكه، در امكان اجتهاد مطلق در اين دورهها و نيز در تحققش ترديدى وجود ندارد، چنانكه در امكان و تحقق اجتهاد متجزى ترديدى نيست؛ به دليل آنكه اجتهاد مطلق بهطور دفعى و ناگهانى حاصل نمىشود، بلكه بهتدريج تحقق مىيابد، و اين همان معناى تجزّى است. دليل ديگر آنكه ظواهر الفاظ براى هركس كه آنها را بداند و بشناسد حجّت است، و حجيّت آيات و روايات براى هركس كه از آنها آگاه باشد بهطور مطلق ثابت است، نهايت آنكه به بحث و كاوش از معارض نياز دارد و فرض آن است كه مجتهد متجزّى، توان چنين كارى را دارد.
ديگر آنكه، آيا فتواى چنين مجتهدى براى خودش حجت است؟ قول ظاهرتر، حجيّت آن براى خودش است، چرا كه او به نظر خودش عالم به حكم است و عمل كردن به حكم بر عالم به آن لازم است. بنابراين، چنين مجتهدى نياز ندارد كه در عمل كردن به فتواى خودش به مجتهد مطلق مراجعه كند (و از او نظر بخواهد). و اينكه برخى گفتهاند: «امكان ندارد متجزّى حكم خودش را بشناسد» ظاهرا دور از صواب است، چرا كه خطابهاى احكام، متوجه همه مردم است نه فقط مجتهدان مطلق.
بنابراين، هركس حكم خود را بشناسد (و تشخيص دهد) لازم است به آن عمل كند.
اما ظاهرا حكم وى نافذ نباشد، چرا كه روايات دالّ بر حاكم قرار دادن فقيه، ظهور در مجتهد مطلق دارد. آرى، بعيد نيست كه اين روايات، كسى را كه در بيشتر احكام مورد ابتلاى عموم، مجتهد است، شامل شود.
تقليد آن است كه غير مجتهد عمل خود را مطابق با فتواى مجتهد در احكام شرعى قرار دهد.
بنابراين، تقليد مقارن با عمل صورت مىگيرد و نيازى نيست مقدم برآن باشد، چرا كه در صورت تقارن آنها دور لازم نمىآيد. تقليد بر كسى كه فعلا نمىتواند اجتهاد و يا احتياط كند بىترديد واجب است، زيرا تقليد ظاهرا از باب رجوع به اهل خبره (- كارشناس) است كه سيره عقلا در همه امور و احوالشان در امور دين و
و دنياهم، بل لولاه لاختلّ نظام العالم، لأن كلّ فرد فرد من الناس لا يجمع علوم الدين و الدنيا مع انّه محتاج الى كثير منهما، فلولا رجوع غير العالم بها الى العالم بها لتعطّل نظام البشرية و الأحكام الشرعية، و انّ الشارع أمضى عمل العقلاء في الرجوع الى الفقهاء بأوامر شتّى و مضامين مختلفة، كأخبار مدح العلماء و انهم ورثة الأنبياء عليهم السّلام، و أوامر الرجوع اليهم و الأخذ عنهم و السؤال منهم، و أخبار الأمر بالتفقّه للتعلّم و التعليم، و كآية التفقه لأجل الانذار من الفقهاء للناس و حذر الناس عقيب الانذار، و كعموم آية سؤال أهل الذكر و إن كان الظاهر ارادة خصوص العترة عليهم السّلام منها لورود ذلك، و كأخبار مروية عن أهل البيت عليهم السّلام.
1- ما روي من قول عبد العزيز بن المهتدى للامام عليه السّلام: ربما احتاج و لست ألقاك في كلّ وقت، أ فيونس بن عبد الرحمن ثقة آخذ عنه معالم دينى؟ قال: (نعم). و ظاهرها انّ قبول قول الثقة في الرواية و الفتوى كان معلوما عند السائل، و تقرير الامام عليه السّلام له على ذلك يدلّ على حجية قول الثقة.
2- جواب الامام عليه السّلام كتابة عن السؤال عمّن يعتمد عليه في الدين فكتب: «اعتمدا في دينكما على كل مسنّ في حبّنا كثير القدم في أمرنا».
3- قوله عليه السّلام حينما سأله ابن أبي يعفور عمّن يرجع اليه اذا احتاج او سئل عن مسألة: «فما يمنعك عن الثقفي» يعني محمد بن مسلم.
4- قوله عليه السّلام لشعيب العقرقوفي: «عليك بالأسدي» يعني أبا بصير.
دنيايشان برآن استوار است، بلكه اگر رجوع به اهل خبره نباشد نظام جهان مختلّ مىگردد، چون دانشهاى مربوط به دين و دنيا نزد تكتك افراد فراهم نيست، با آنكه وى به بسيارى از آنها نيازمند است. پس اگر غير عالم به عالم مراجعه نكند، نظام بشرى و احكام شرعى معطّل و مختلّ مىشود. و شارع با دستورهاى مختلف و مضامين گوناگون، شيوه عقلا را در مراجعه به فقها تأييد كرده است، مانند رواياتى كه عالمان را مىستايد و ايشان را وارثان پيامبران معرفى مىكند، و به مراجعه به ايشان و گرفتن (احكام دين) و پرسيدن از آنان، فرمان مىدهد، و رواياتى كه براى تعليم و تعلّم به تفقّه امر مىكند، و مانند آيهاى كه به تفقه فرامىخواند تا فقها مردم را انذار دهند و مردم در پى انذار ايشان، خود را برحذر بدارند، و مانند عموم آيه سؤال از اهل ذكر، هرچند- به دليل رواياتى كه وارد شده- ظاهرا مراد از آن خصوص اهل بيت پيامبر (ع) باشد، و مانند رواياتى كه از اهل بيت (ع) وارد شده است، (از جمله):
«آرى.» ظاهر اين روايت آن است كه قبول سخن شخص ثقه در مورد روايت و فتوا نزد سؤالكننده امرى معلوم بوده است و امام (ع) او را در اين امر تقرير و تأييد كرده است و اين بر حجيّت سخن شخص ثقه دلالت دارد.
امام (ع) نوشت: «در دين خود به كسى اعتماد كنيد كه عمرى را در راه دوستى ما گذرانده و در امر ما پيشتاز باشد».
5- قوله عليه السّلام لعلي بن المسيب: «عليك بزكريا بن آدم المأمون على الدين و الدنيا».
6- قوله عليه السّلام لأبان بن تغلب: «اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس فاني أحبّ أن يرى في شيعتي مثلك».
7- التوقيع الشريف المروي عن الحجة- عجل اللّه تعالى فرجه- لاسحاق بن يعقوب حين سأله عن مشاكل اشكلت عليه. كما عن الغيبة و اكمال الدين و الاحتجاج فكتب عليه السّلام فيما كتب: «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة أحاديثنا فانّهم حجتي عليكم و أنا حجة اللّه».
8- ما عن الاحتجاج عن تفسير العسكري عليه السّلام في حديث طويل قال فيه عليه السّلام: «فأما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا على هواه مطيعا لأمر مولاه فللعوام أن يقلّدوه» الى آخره. فهذه الطوائف من الأخبار بمجموعها تورث القطع بالمطلوب، حتى و لو كان في بعضها ضعف في سند او دلالة، لأنها منجبرة بعمل العلماء بها و منهج الصلحاء عليها، مع تأييدها بسيرة العقلاء على الرجوع الى أهل الخبرة الذي عليه اطباق البشر قاطبة.
حول تقليد الأعلم اختلف العلماء في وجوب تقليد الأفضل علما و عدمه على أقوال.
سخن امام (ع) به شعيب عقرقوفى: «بر تو لازم است كه به اسدى (يعنى ابا بصير) مراجعه كنى».
سخن امام (ع) به على بن مسيّب: «بر تو لازم است كه به ذكريا بن آدم، كه در دين و دنيا مورد اطمينان است، مراجعه كنى».
سخن امام (ع) به ابان بن تغلب: «در مسجد مدينه بنشين و براى مردم فتوا بيان كن. من دوست دارم كه مثل تو را در ميان شيعيان خود ببينم».
توقيع شريفى كه از حضرت حجت (عج)- در پاسخ به پرسش اسحاق بن يعقوب درباره مشكلاتى كه برايش پيش آمده- نقل شده است- آنگونه كه در كتاب غيبت، اكمال الدين و احتجاج آمده- كه در ضمن مرقومه آن حضرت آمده است: «اما در حوادثى كه روى مىدهد به راويان احاديث ما مراجعه كنيد كه ايشان حجت من بر شما و من حجت خدا (بر ايشان) هستم».
روايتى كه در احتجاج از تفسير امام عسكرى (ع) آمده كه آن حضرت در ضمن حديثى بلند فرمود: « (مردم عادى و) عوام مىتوانند از فقيهى كه داراى صيانت نفس بوده دينش را حفظ مىكند و با هواى نفس مخالفت كرده امر مولايش را اطاعت مىكند، تقليد كنند».
مجموعه اين چند دسته از روايات، موجب يقين و قطع به مطلوب مىشود، حتى اگر سند و يا دلالت برخى از آنها ضعيف باشد، زيرا علما به اين روايات عمل كردهاند و روش صالحان براساس آن شكل گرفته است و اين امر، ضعف آنها را جبران مىكند؛ علاوه بر آنكه سيره عقلا بر مراجعه به اهل خبره، كه همه انسانها برآن اتفاق دارند، مؤيّد آنهاست.
علما در وجوب و عدم وجوب تقليد از مجتهدى كه دانش بيشترى دارد (- اعلم) چند قول مختلف دارند:
منها: وجوب تقليد الأفضل مطلقا و وجوب الفحص عنه.
و منها: عدم وجوب ذلك مطلقا بل يتخيّر بين الأفضل و الفاضل و لكن تقليد الأفضل أفضل.
و منها: وجوب تقليد الأفضل مع العلم به عينا و الفحص عنه مع العلم به اجمالا إذا علم بالاختلاف بينه و بين المفضول في الفتاوى تفصيلا أو إجمالا، و يتخير إذا لم يعلم التفاضل، او لم يعلم الاختلاف بينهما. اما مع العلم بالأول و الشك في الثاني أو العكس فهل يتخيّر؟ وجهان بل قولان ظاهرا.
و هذه المسألة- أي تقليد الأفضل- هي معركة الآراء بين العلماء و الأقرب منها هو الثاني ... حجتنا على ذلك:
اولا: إن التقليد لما كان من باب الرجوع الى أهل الخبرة فلا إلزام عقلا و عرفا في هذا الباب بالرجوع الى الأفضل و لذلك لا ترى العقلاء يقبّحون الرجوع الى غيره. فمن عمّر دارا على رأى معمار يوجد اعرف منه بالعمارة لا يفند رأيه احد. و من استشار نجّارا متوسّطا فكذلك. بل حتى في الأمور المهمة نرى العقلاء يرجعون الى المفضول بلا نكير، كالرجوع الى سائر الأطباء مع وجود واحد أعلم منهم و على ذلك جرى اطباق العقلاء. نعم الرجوع إلى الأفضل عندهم افضل.
فان قلت: فكيف منعتم من تقديم المفضول على الفاضل في باب الامامة و ما الفرق بينه و بين باب التقليد؟
تقليد از اعلم مطلقا واجب است و بايد از وى جستجو شود.
تقليد از اعلم مطلقا واجب نيست، بلكه انسان ميان تقليد از اعلم و عالم مخير است، هرچند تقليد از اعلم، بهتر است.
اگر مجتهد اعلم را بهطور مشخص مىشناسيم تقليد از وى واجب است، و اگر اجمالا مىدانيم يكى از مجتهدان، اعلم است (اما شخص او را نمىشناسيم)، در صورتى كه به تفصيل يا به اجمال بدانيم ميان او و مجتهد پايينتر اختلاف در فتوا وجود دارد، فحص و جستجو براى پيدا كردن وى واجب است؛ و اگر ندانيم كه برخى اعلم از برخى ديگراند يا نه، و يا ندانيم فتواى ايشان مختلف است يا نه؟ در انتخاب مرجع تقليد، مخيّر خواهيم بود. و اگر اولى را بدانيم و در دومى شك داشته باشيم، و يا بهعكس آيا باز هم مخيّريم؟ دو وجه و بلكه ظاهرا دو قول در مسئله وجود دارد.
اين مسئله، يعنى تقليد از اعلم، ميدان آراى گوناگون فقهاست. و نزديكتر به صواب همان قول دوم است و دليل ما برآن، اين است:
اوّلا: از آنجا كه تقليد از باب رجوع به اهل خبره مىباشد عقلا و عرفا الزامى در اين باب بر رجوع به اعلم وجود ندارد، و به همين دليل است كه عقلا مراجعه به غير اعلم را تقبيح و نكوهش نمىكنند. براى مثال، اگر شخصى خانهاى را براساس رأى معمارى كه بهتر از او نيز يافت مىشود، مىسازد، كسى كارش را تخطئه نمىكند؛ همچنين است كسى كه با نجّار متوسطى رايزنى مىكند، بلكه حتى در امور مهم نيز مشاهده مىكنيم كه عقلا به كسانى كه بهتر از ايشان يافت مىشوند، مراجعه مىكنند و كسى بر ايشان خرده نمىگيرد، مانند مراجعه به پزشك، با آنكه متخصصتر از او نيز وجود دارد. در واقع، عقلا بر درستى چنين كارى اتفاق دارند. آرى، ايشان مراجعه به فرد برتر را بهتر مىدانند.
اشكال: پس شما در باب امامت تقديم فرد پايينتر بر فرد بالاتر را نمىپذيريد؟ چه فرقى ميان امامت و تقليد وجود دارد؟
قلت: الفرق بينهما عظيم، فانّ هذا الباب إنما يحتاج المكلّف فيه الى التقليد في عمل نفسه فحسب لمعرفة الحكم و قول كل فقيه عالم بالحكم حجة.
و اما باب الامامة فيحتاج الى امام واحد يكون هو الرأس و الرئيس القابض على أزمّة أمور الدنيا و الدين، و يجب مبايعته و طاعته على جميع الناس فكيف لا يكون افضلهم؟! و إذا كان مفضولا كيف يلزم الأفضل بمتابعته و مبايعته و الانقياد له في أمور الدنيا و الدين؟! مع انّ الافضل يرى ان المفضول لم يصل الى الاحكام كوصوله اليها فكيف يتابعه. و على كلّ فالفروق كثيرة واضحة. هذا غير الأدلة النقلية الّتي هي أجلى من أن تحتاج الى بيان.
ثانيا: ان معنى الأعلم هو شيء مبهم يتّضح عند العلماء و أهل الخبرة انفسهم فضلا عن عوامّ الناس و لا سيّما البدو و العجائز و بنات تسع سنين و أبناء خمس عشرة سنة، فاذا كان العلماء و أهل الخبرة انفسهم الى الآن لم يتّفقوا على المعنى المراد من الأعلم و ما هو المناط فيه، أ هو الأجود ملكة أو فهما؟ او الأكثر استنباطا او اطلاعا؟ فما هو إذن حال جهّال العوام، أ يجتهدون في تعيين معناه؟ أم يقلّدون أهل الخبرة و هم في حيرة؟
أم يقلّدون الأعلم في معنى الأعلم؟ و هو دور صريح.
هذا مع انّ تعيين الأعلم بعد فرض معرفة معناه امر مشكل جدا ايضا، فانه أمر يحتاج فيه الى الاحاطة بعلوم جميع العلماء ...
پاسخ: تفاوت زيادى ميان اين دو هست. در مسأله تقليد، مكلّف فقط براى عمل خودش مرجع تقليد نياز دارد تا حكم خدا را بشناسد (و به آن عمل كند.)، و سخن هر فقيه داناى به حكم خدا، حجّت مىباشد (و مكلّف مىتواند به آن مراجعه كند).
اما در مسأله امامت، مردم به يك امام واحد نياز دارند تا در رأس امور بنشيند و رياست كند و زمام امور دين و دنيا را به دست گيرد و بيعت كردن با وى و پيروى كردن از او بر همه مردم لازم است. پس چگونه مىتوان پذيرفت كه اين مسند و مقام به شخص برتر اختصاص نداشته باشد؟! به راستى اگر شخص فروتر بر مسند امامت بنشيند، چگونه انسان برتر به پيروى و بيعت و اطاعت از او در امور دين و دنيا ملزم گردد؟ با آنكه انسان برتر مشاهده مىكند كه شخص فروتر بمانند او به احكام نرسيده، پس چگونه وى را پيروى كند؟ در هر حال، تفاوتهاى فراوان و روشنى ميان امامت و تقليد هست، جداى از ادله نقلى (بر اختصاص امامت به شخص برتر) كه روشنتر از آن است نيازى به ذكر آن باشد.
ثانيا: معناى اعلم، امرى مبهم است كه هنوز براى خود فقها و خبرگان روشن نشده، چه رسد به مردم عوام، بهويژه بياباننشينها، سالخوردگان، دختران نهساله و پسران پانزدهساله. پس اگر علما و اهل خبره خودشان تاكنون در معناى مراد از اعلم و ملاك در آن اتفاقنظر ندارند- كه آيا اعلم كسى است كه ملكه اجتهاد او بهتر است يا فهم او؟ يا كسى است كه استنباط او بيشتر است يا اطلاعاتش؟- وضع مردم نادان چگونه خواهد بود؟ آيا براى تعيين معناى اعلم، اجتهاد مىكنند؟ يا از خبرگان كه خود در اينباره متحيرند، تقليد مىكنند؟ و يا در مسأله معناى اعلم، از اعلم تقليد مىكنند؟
كه البته بهوضوح دور لازم مىآيد. (چون تقليد از اعلم متوقف بر دانستن معناى اعلم است و دانستن معناى اعلم متوقف بر تقليد از اعلم مىباشد).
افزون برآن كه، برفرض دانستن معناى اعلم، تعيين اينكه چه كسى اعلم است، نيز جدا كارى دشوار است، چرا كه براى تشخيص اعلم بايد به دانشهاى همه علما احاطه داشت، (زيرا اگر گستره و عمق دانش تكتك ايشان را ندانيم، نمىتوانيم
و لا يكفي معرفة علم فقيه واحد او اكثر، و كيف يحيط أهل الخبرة بعلوم جميع اهل الارض من الفقهاء و من في الزوايا و الخفايا. انّ هذا لتكليف شاق من أصله لا يتناسب تشريعه مع احكام الشريعة السهلة السمحاء.
مع انّ الأعلم لو كان اقدم لكان منصبه تالي أمر الامامة في الأهمية، فيقتضي أن ترد في ذلك من حفظة هذا الدين و سدنته عليهم السّلام الأخبار الكثيرة المتواترة المتضافرة التي تنتشر في مشارق الارض و مغاربها، حتى يعلم العالم الاسلامي اجمع ذلك لئلا يقعوا في مفسدة تقليد غير الأعلم فتفسد جميع اعمالهم و عباداتهم و العياذ باللّه، مع انا لم نر عينا و لا أثر من ذكر الاعلمية في الاخبار، في حين انّ الأئمة عليهم السّلام ينبغي أن يبلغوا هذا الأمر المهمّ الذي تبتني عليه فروع الدين اجمع و يبتدءوا به اصحابهم اذا لم يسألوهم عنه، كما اهتمّوا بأمر الامامة التي تبتني عليها اصول الدين اجمع، بل معرفة الأعلم ربما تكون اصعب على الناس من معرفة الامام عليه السّلام لأنّ اختيار الامام بيد علّام الغيوب يفضي به الى النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و النبى ينصّ عليه بمحضر من اصحابه، و لكنّ الأعلم معرفته موكولة الى المكلّف، و العلم شيء غامض يصعب تمييز مراتبه حتى يعرف الأعلم فيه، مع أنّه قد يبتلى بوجوب تعيينه و تمييزه لأجل تقليده بين آونة و اخرى فيما اذا مات الأعلم ثم الأعلم و الأعلم في أزمنة متقاربة.
و هذه اخبار التقليد سردناها عليك لعمرك تصفحها فهل تجد فيها شائبة من ذكر الأعلمية التي يكلّف بها الانسان في اول لحظة من بلوغه، كلّا بل لا تجد فيها إلا الأمر بالرجوع الى كلّ عالم فقيه راو لاحاديثهم متبع لطريقتهم.
قضاوت كنيم كه كدامين ايشان، اعلم است). و براى تشخيص اعلم، شناخت دانش يك يا چند فقيه كفايت نمىكند، (بلكه بايد از حال همه فقها باخبر بود). اما اهل خبره چگونه مىتوانند قلمرو دانش همه فقهاى كره ارض، و آنان را كه در گوشه و كنار، ناشناختهاند، بدانند و برآن احاطه داشته باشند. چنين تكليفى از اساس شاق و دشوار است و تشريع آن با احكام شرعى، كه سهل و آسان است، سازگارى و مناسبت ندارد.
افزون برآن كه اگر بهواقع، فقيه اعلم بر ديگر فقها در اين امر تقدم و پيشى داشته باشد مرجعيّت، پس از امامت، مهمترين منصب و مقام خواهد بود و اين خواهان آن است كه از سوى ائمه (ع)، كه حافظان و نگاهداران اين دين هستند، روايات فراوان و متواترى در اين خصوص، وارد و در مشرق و مغرب زمين، انتشار يافته باشد تا همه جهان اسلام بدان آگاهى يابد، مبادا كه در مفسده تقليد از غير اعلم بيفتند و- پناه به خدا- همه اعمال و عباداتشان باطل گردد، با آنكه ما در اخبار و روايات هيچ اثر و نشانهاى از ذكر اعلم بودن مشاهده نمىكنيم، با آنكه سزاوار بود ائمه (ع) اين امر مهم را كه همه فروع دين برآن استوار است، بيان كرده باشند، و اگر هم اصحابشان دراينباره از ايشان نپرسيدهاند، خودشان ابتداء آن را بيان كنند، همان گونه كه به امر امامت، كه همه اصول دين برآن استوار است، اهتمام داشتند، بلكه چهبسا شناخت اعلم، بر مردم از شناخت امام (ع) دشوارتر باشد، چرا كه برگزيدن امام (ع) به دست خداى داناى به غيب است كه آن را به پيامبرش (ص) معرّفى كرد و او در حضور اصحابش وى را به مردم شناساند، لكن تشخيص اعلم برعهده خود مكلّف است، و علم چيزى پيچيده است و تشخيص مراتب آن، براى شناسايى كسى كه در آن علم از همگان برتر است، دشوار است؛ و اگر در زمانهاى نزديك به هم اعلمى پس از اعلم ديگر رحلت كند، مكلّف براى تقليدش بايد پس از مرگ هركدام، در جستجوى فقيه اعلم زمان باشد.
شما را به خدا، روايات تخيير را- كه اندكى قبل آورديم- بررسى كنيم، آيا اشارهاى به اعلميّت، كه انسان در اوّلين لحظه بلوغش مكلّف به آن است، در آن مىيابيد. هرگز، بلكه جز امر به مراجعه به عالمى فقيه كه احاديث ائمه را بازگويد و راه ايشان را برود،
فترى الامام عليه السّلام يرشد في اخذ الاحكام الى جماعة من اعلام اصحابه في اوقات متقاربة مع بعد التساوي بينهم في الفضل قطعا، و مع تمكّنهم من الرجوع اليه عليه السّلام. بل في رواية تفسير العسكري عليه السّلام و هي الأخيرة ظهور في التخيير لقوله فيها: «فللعوام أن يقلّدوه» مع انّ التخيير لا يكون في اصل التقليد لوجوبه بل في الافراد فالمعنى إذن انه يجوز للعوام تقليده او تقليد اي فرد غيره ممّن اتّصف بتلك الصفات.
و في بعض تلك الاخبار السالفة قول السائل للامام عليه السّلام: أ فيونس بن عبد الرحمن ثقة آخذ معالم ديني؟ قال عليه السّلام: «نعم» فيفهم منه انّ كفاية الوثاقة شيء مغروس في اذهانهم مفروغ عنه عندهم، و تقرير الامام عليه السّلام له اعظم حجة على الكفاية من دون احتياج الى الأعلمية.
و حاصل الأمر: انّ الناظر في تلك الاخبار بامعان يجدها واضحة الدلالة على انّ المناط هو الفقاهة و الورع دون الأفقهية لانّ كلّها واردة في مقام البيان. فالى متى يؤخر امناء اللّه عليهم السّلام الحكم بالرجوع الى الاعلم؟ و متى ذكروه؟ مع مسيس الحاجة الشديدة الاكيدة اليه بما لا مزيد عليه.
مع ما في وجوب الرجوع الى الأعلم فقط من المشاقّ و الحرج عليه و على الناس، إذ كيف يتمكّن الواحد على ادارة دفّتي أمور الدين و العلم، و قد عرف المجرّبون كيف يشقّ على العالم الواحد اذا انتهت اليه الرئاسة العامة ادارة شئون ...
در آن نخواهيد يافت.
شما در اين روايات مىبينيد كه امام (ع) در زمانهاى نزديك به هم، مردم را براى فراگيرى احكام به گروهى از بزرگان اصحابشان هدايت مىكند، با آنكه قطعا بعيد است ايشان در علم و فضل برابر باشند و با آنكه مردم مىتوانستند به خود ائمه (كه قطعا اعلم از ايشان هستند) مراجعه كنند. بلكه روايتى كه در تفسير امام عسكرى (ع) آمده- يعنى روايت اخير- ظهور در تخيير دارد، چون امام (ع) در آن مىفرمايد: «عوام مىتوانند از وى تقليد كنند». با آنكه مردم در اصل تقليد، مخيّر نيستند، چون اصل تقليد، واجب است، بلكه در انتخاب افراد (بهعنوان مرجع تقليد) مخيّر هستند.
بنابراين، معناى روايت آن است كه براى عوام جايز است كه از وى يا از هركسى غير او كه آن صفات را دارد، تقليد كنند.
در برخى از روايات پيش گفته، سؤالكننده از امام (ع) مىپرسد: آيا يونس بن عبد الرحمن مورد اطمينان است كه احكام دينم را از وى بگيرم؟ و امام (ع) در پاسخ فرمود: «آرى». از اين روايت فهميده مىشود كه كفايت وثاقت (و مورد اطمينان بودن) براى اصحاب ائمه امرى آشنا و شناخته شده بود و تقرير امام (ع) نسبت به اين امر، بزرگترين حجّت بر كفايت آن و عدم لزوم اعلميّت است.
حاصل مطلب آنكه، اگر كسى با دقت در اين روايات بنگرد، مىيابد كه آنها به روشنى دلالت مىكنند بر اينكه ملاك تقليد همان فقاهت و تقواست، نه برتر بودن در فقاهت، چون همه اين روايات در مقام بيان گفته شدهاند. به راستى، ائمه (ع) كه امناى خدا هستند، تا كى حكم لزوم رجوع به اعلم را به تأخير مىاندازند؟ و كى آن را گفتهاند؟ با آنكه بيش از هر چيز مردم نيازمند آن هستند.
افزون برآن كه انحصار مرجعيّت در اعلم، دشوارىها و سختىهايى را براى مردم پديد مىآورد. زيرا يك نفر چگونه مىتواند امور دين و دانش را اداره كند، و آنان كه تجربه دارند مىدانند كه وقتى رياست عامه به يك نفر مىرسد اداره امور همه
جميع المستفتين و الفتاوى بحيث يكون في الحكم عسر و حرج إلا أن يكون المرجع مسدّدا بالعصمة، مؤيّدا بعناية ربانية، مستمدا علومه من اللّه كالنبي و الامام عليهم السّلام.
و اما القول بوجوب الرجوع الى الأعلم في مورد العلم بالتفاضل او العلم بالاختلاف في الفتوى و تقييد التخيير في ذلك- الذي أثبتناه على الاطلاق- بصورة احتمال التساوي في العلم و احتمال التساوي في جميع الفتاوى، فهو تقييد بصورة نادرة جدا ملحقة بالعدم، إذ يبعد جدا التساوي في العلم بحد واحد بلا ترجيح، و كذلك يبعد جدا الاتفاق في الفتاوى مع اختلاف مبانيها في الأصول و القواعد المقرّرة لها في الفقه، و تراجيح الأخبار المتخالفة، و اختلاف الأذواق و الآراء في كلّ مورد من مواردها الذي يوجب ذلك كلّه عدم اتفاق في الفتاوى.
فمتى اتفق اثنان من صدر الاسلام حتى زماننا هذا في فتاويهما جميعا؟ يعلم صحة ما أقول كلّ من راجع أقوال الفقهاء و وفّق بينها.
و الحقيقة انه يحصل لكل أحد عند التبصّر و التفكّر علم عادي أنّ كلّ فقيهين تردّد بينهما الأعلم لا بدّ أن يكونا مختلفين في بعض الفتاوى، و انه لا بدّ أن يحصل له ظنّ قويّ جدا باختلافهما في درجة العلم من باب إلحاق المشكوك بالأعمّ الأغلب لأنّ فرض التساوي بينهما في العلم احتمال واحد من بين ألوف الاحتمالات في مراتب التفاوت التي يمكن أن يقال انّه لا نهاية لها، فكيف تناط الأحكام على هذه الاحتمالات؟!
استفتاكنندگان و فتاوا چقدر براى وى دشوار و مشقتبار است، چندانكه در اين حكم، عسر و حرج مىباشد، مگر آنكه آن مرجع، به عصمت تكيه زده باشد و با عنايت خداوندى حمايت شود، و علومش را مانند پيامبر و امام (ع)، از خداوند بگيرد.
اما قول به وجوب رجوع به اعلم در جايى كه مكلّف، از تفاوت دانش مجتهدان يا از اختلاف فتاواى ايشان آگاه است و اختصاص دادن تخيير- كه ما آن را بهطور مطلق و در همه جا ثابت كرديم- به آنجا كه احتمال تساوى مجتهدان در دانش و احتمال توافق ايشان در همه فتاوايشان وجود دارد، در واقع اختصاص دادن تخيير به جايى است كه جدّا كمياب و در حكم ناياب مىباشد، چون جدّا بعيد است كه همه مجتهدان در دانش، برابر و در يك مرتبه باشند بىآنكه ترجيحى برهم داشته باشند؛ و نيز جدا بعيد است كه فتاواى ايشان يكى باشد، با آنكه آنها در مبانى و اصول و قواعدى كه براى احكام در فقه بيان شده، و در ترجيح روايات متعارض، باهم اختلافنظر دارند، و در هريك از موارد آن، ذوق و رأى ايشان متفاوت است و اين همه، عوامل گوناگونى است براى اختلاف ايشان در فتاوايشان.
آيا از زمان صدر اسلام تاكنون، دو نفر پيدا مىشوند كه همه فتاوايشان يكى باشد؟
هركس به اقوال و آراى فقها مراجعه و آنها را باهم مقايسه كند، از درستى سخن ما آگاه مىشود.
حقيقت آن است كه هركس دقت كند و بينديشد، عادتا مىفهمد كه هرگاه اعلميّت ميان دو فقيه مردّد باشد، بايد آنان در برخى از فتاوا باهم اختلاف داشته باشند، و به ناچار- از باب الحاق مورد مشكوك به مواردى عموميت و غلبه دارد- براى وى ظنّى به شدّت قوى نسبت به اختلاف مرتبه علمى ايشان حاصل مىگردد، چون فرض مساوى بودن مرتبه علمى ايشان، احتمالش يك در چند هزار احتمال است كه در مراتب تفاوت وجود دارد و مىتوان گفت: نهايتى براى آن وجود ندارد. پس چگونه مىتوان احكام را بر اين احتمالات بنا نهاد؟!
أدلة لزوم تقليد الأعلم استدلّ القائلون بلزوم الرجوع الى الأفضل بأنّه أقرب الى الواقع او الظن به أقوى.
و هو مدفوع بأنه قد ينعكس الأمر فيما اذا وافق قول المفضول قول الميت الأفضل من الحي الأفضل او وافق الاحتياط او القول المشهور او غير ذلك.
و استدلّوا بالاجماع المنقول و جوابه: انّ هذه الفتوى لم تكن معروفة عند القدماء ظاهرا، بل لو ادّعى مدّع الاجماع من أصحاب الأئمة عليهم السّلام على العكس لم يكن مجازفا، لأنه لم يرد عنهم إلا أنّهم كانوا يرجعون الى أقرب فقيه و أيسر راو من دون ملاحظة الأعلمية، و ارشادات الأئمة عليهم السّلام كانت على هذا النحو، كما مرّ نموذج منها في أخبار الباب. و لكن اشتهرت هذه الفتوى في العصور المتأخرة اشتهارا كبيرا فأين الاجماع يا ترى؟
و استدلّوا بمقبولة عمر بن حنظلة المذكورة آنفا بتمامها على طولها في أول أخبار التراجيح و هي لا تدلّ على ذلك، لأنها واردة في مقام الحكم لا الفتوى و التقليد. و لو سلّمنا عمومها للفتوى او اختصاصها بها فهي على مدّعانا أدلّ، لأن الامام عليه السّلام قال فيها: «ينظران من كان منكم من قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف أحكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما» الى آخره فلم يذكر شرط الأعلمية مع أنّه في مقام البيان قطعا. و اما قوله عليه السّلام فيها بعد ذلك بعد فرض السائل اختيار كلّ واحد من المتخاصمين حكما غير الآخر فاختلف الحكمان
دليل طرفداران قول به لزوم مراجعه به اعلم آن است كه اين كار به واقعيت نزديكتر است و با ظنّ حاصل از آن، قوىتر مىباشد.
پاسخ ما به اين دليل آن است كه گاهى امر به عكس مىشود و آن در جايى است كه فتواى فقيه فروتر با فتواى فقيه مردهاى كه اعلم از فقيه زنده اعلم است، مطابق مىافتد و يا موافق با احتياط يا قول مشهور مىباشد و مانند آن.
و نيز به اجماع منقول تمسّك كردهاند و پاسخش آن است كه: فتواى به لزوم تقليد از اعلم ظاهرا نزد قدما شناخته شده نبوده است، بلكه اگر كسى ادعا كند كه اصحاب ائمه (ع) برخلاف اين فتوا اجماع داشتهاند، گزاف نگفته است، چون از ايشان جز اين نرسيده است كه ايشان به نزديكترين فقيه و در دسترسترين راوى مراجعه مىكردند بىآنكه اعلم بودن وى را لحاظ كنند. راهنمايىهاى ائمه (ع) نيز بر همين روال بوده است، چنانكه نمونههايى از آن در روايات اين باب گذشت، لكن اين فتوا در دورههاى اخير شهرت فراوانى يافته است. با چنين وضعى، كجا مىتوان ادعاى اجماع كرد؟
و نيز به مقبوله عمر بن حنظله، كه كمى پيش در آغاز بحث تراجيح آن را بهطور كامل آورديم، تمسّك كردهاند، اما اين روايت بر مدعاى ايشان دلالت ندارد، چون آن روايت درباره حكم است نه فتوا و تقليد. و برفرض كه آن را شامل فتوا و يا مختص به فتوا بدانيم، بر مدعاى ما بيشتر دلالت دارد تا مدعاى ايشان. چون امام (ع) در اين روايت فرمود: «نگاه مىكنند چه كسى از شما حديث ما را روايت كرده و در حلال و حرام ما نگريسته و احكام ما را شناخته، پس به وى به عنوان حاكم رضايت دهند، كه من او را حاكم بر شما قرار دادهام ...» امام (ع) در اينجا، با آنكه قطعا در مقام بيان است، شرط اعلم بودن را بيان نكرده است. و اما اينكه- پس از آنكه سؤالكننده فرض مىكند هريك از متخاصمان، داورى غير از داور ديگرى برگزيده و بعد خود داورها
في حكمهما: «الحكم ما حكم به أعدلهما و أفقههما و أصدقهما في الحديث و أورعهما» الى آخره، فانما هو في مقام قطع الخصومة لأجل اختلاف الحكمين، و في هذا المقام لا ضير من الترجيح بذلك لحسم مادة النزاع.
و كذلك الكلام في استدلالهم برواية داود بن الحصين عن الصادق عليه السّلام في رجلين اتفقا على عدلين جعلاهما بينهما في حكم وقع بينهما خلاف، و اختلف العدلان بينهما عن قول أيهما يمضي الحكم؟ قال عليه السّلام: «ينظر الى أفقههما و أعلمهما بأحاديثنا».
و اما قول أمير المؤمنين عليه السّلام للأشتر: «اختر للحكم بين الناس أفضل رعيّتك» فظاهره انه للارشاد لا للوجوب، لأنه في مقام نصب القاضي الحاكم و نفوذ حكم المفضول ممّا لا اشكال فيه.
و زبدة القول: أن من مجموع ما ذكرنا لا يبعد أن يحصل القطع بالتخيير بين تقليد الفاضل و المفضول، و لو قيل انّ العامي- الملتفت الى أن التقليد من باب الرجوع الى أهل الخبرة و انه لا يلزمه العقل في هذا الباب بترجيح الأفضل- يجوز له الرجوع الى المفضول من غير تقليد للأفضل في هذه المسألة، و لا سيّما اذا اطّلع على أخبار التقليد الّتي يذكرها له العلماء فلم يجد فيها عينا و لا أثرا للأعلمية، بل وجدها ظاهرة في التخيير مع انّها في مقام البيان لكان له وجه ما، و لكن رأى أهل التحقيق من المتأخرين انه لا بدّ له من تقليد الأعلم في هذه المسألة.
در حكمشان اختلاف كردهاند- امام فرمود: «حكم، حكم كسى است كه عادلتر، فقيهتر، در حديث راستگوتر و پرهيزگارتر است ...». بايد دانست كه اين سخن امام (ع) فقط براى آن است كه به نزاع برخاسته از اختلاف داورها پايان داده شود. و براى قطع ريشه نزاع، ترجيح دادن با چنين امورى اشكالى ندارد.
همين پاسخ درباره روايتى ديگر كه در اين بحث به آن تمسّك شده، مىآيد. و آن، روايت داود بن حصين از امام صادق (ع) است. راوى مىگويد: دو نفر هستند كه بر دو نفر عادل توافق كردهاند كه ايشان در نزاعى كه ميانشان افتاده، داورى كنند، و آنگاه رأى خود داورها مختلف مىشود. رأى كدامين ايشان نافذ است؟ امام (ع) فرمود: «به رأى آنكه فقيهتر و به احاديث ما عالمتر است، نگريسته مىشود».
اما سخن امير مؤمنان (ع) به مالك اشتر كه فرمود: «براى حكم كردن ميان مردم برترين رعيّت خود را برگزين». ظاهرش آن است كه براى ارشاد و راهنمايى است نه بيان وجوب. چون اين سخن مربوط به نصب قاضى و حاكم است و قطعا حكم شخص فروتر در اين مقام نافذ مىباشد، (و كسى اعلميّت را در آن شرط نمىداند).
لبّ مطلب آنكه: با توجه به مجموع آنچه گفتيم، بعيد نيست قطع حاصل شود كه مكلّف در تقليد از عالم و اعلم، مخيّر است. و اگر گفته شود: «مكلّف عامى- كه توجه دارد تقليد از باب مراجعه به اهل خبره است و عقل در اين باب، وى را به ترجيح دادن فرد خبرهتر ملزم نمىسازد- بىآنكه در اين مسئله از اعلم تقليد كند، حق دارد به فقيه فروتر مراجعه كند، بهويژه اگر از اخبار تقليد كه علما براى وى ذكر مىكنند، آگاه شود و در آنها هيچ اثر و نشانهاى از اعلميّت نيابد، بلكه آنها را با آنكه در مقام بيان هستند، ظاهر در تخيير بيابد» چنين سخنى قابل دفاع خواهد بود. لكن نظر محققان متأخر آن است كه در اين مسئله بايد از اعلم تقليد كرد.
اشتراط الحياة في مرجع التقليد الظاهر عدم جواز تقليد الميّت ابتداء للاجماعات المنقولة المستفيضة عن الأساطين المتتبعين، و خالف في ذلك كثير من الأخباريين، و الظاهر ان الاجماع سابق عليهم، و لأن الميت لا رأي له، و لعدم الدليل المعتبر على جوازه، لأن أخبار أصل التقليد ليس فيها دلالة على ذلك، بل هي منصرفة الى أحياء الفقهاء.
و اما البقاء على تقليد الميّت فدليله غير ظاهر، بل بعض الاجماعات المنقولة على عدم الجواز ظاهرها يعمّ الابتداء و الاستدامة.
نعم، استدلّ عليه باستصحاب الأحكام السابقة. و جوابه: أنا منعنا من جريانه في الأحكام التكليفية مطلقا و الوضعية الكلية كما مرّ في محله. و اما من أجراه فيها فله عنه أجوبة أخرى. و على كلّ فانه ليس في أدلة مجوّزيه دلالة واضحة على الجواز ظاهرا.
تمرينات 1- ما هو الاجتهاد و ما هو التقليد؟
2- ما دليل القول بوجوب تقليد الأعلم، و ما دليل القول بعدمه؟
3- ما هو الفرق بين باب (الامامة) و باب (التقليد)؟
ظاهرا تقليد ابتدايى از فقيه مرده جايز نيست، به دليل اجماعهاى فراوانى كه بزرگان اهل تتبع نقل كردهاند. بسيارى از اخباريان در اين مسئله رأى مخالف دارند. و ظاهرا اجماع ياد شده مقدم بر ايشان است؛ و به دليل آنكه مرده، رأيى ندارد، و نيز دليل معتبرى بر جواز تقليد از مرده در دست نيست، چون اخبار اصل تقليد دلالتى بر اين امر ندارد، بلكه اين روايات به فقهاى زنده انصراف دارند.
اما بقا بر تقليد مرده، دليلش روشن نيست، بلكه ظاهر برخى از اجماعهايى كه بر عدم جواز تقليد از مرده نقل شده، ظاهرش تقليد ابتدايى و استمرارى از مرده، هر دو، را شامل مىشود.
آرى، گفتهاند: دليل آن، استصحاب احكام پيشين است. و پاسخ اين دليل آن است كه: ما به كلّى جريان استصحاب در احكام تكليفى و احكام وضعى كلّى را قبول نداريم، چنانكه در محلّش گذشت، و امّا كسى كه استصحاب را در اين امور جارى مىداند، پاسخهاى ديگرى به اين استدلال دارد. در هر حال، ظاهرا در ادلهاى كه طرفداران جواز تقليد استمرارى از مرده ارائه كردهاند، دلالت روشنى بر جواز آن وجود ندارد.
اجتهاد و تقليد چيست؟
دليل قول به وجوب تقليد اعلم و دليل قول به عدم وجوب آن را بيان كنيد.
فرق مسأله امامت با مسأله تقليد در چيست؟
تحليل و تمحيص لبعض أدلة الأحكام علم من طيّ المباحث السابقة أنّ أدلة الأحكام الشرعية الّتي اتفق عليها المسلمون أجمع أربعة: الكتاب، و السنة، و الاجماع، و دليل العقل، مثل البراءة من التكليف بواجب لم يرد فيه نص.
و قد استوفينا البحث عن هذه الأدلة الأربعة و عوارضها و أحوالها و أطوارها في غضون هذا الكتاب. و لكن هناك أدلة أخرى اختلف فيها العلماء، فمنهم من اعتمد عليها كمصدر لثبوت الأحكام الدينية و استدلّ بها، و منهم من منع من حجيتها و زيّف الاعتماد عليها، و لا بأس بالتعرّض لها، و تحليل دلالتها او عدمها على ضوء البحث العلمي، و التمحيص الحرّ، إتماما للفائدة، و وصولا للغرض.
1- القياس من تلك الأدلة المختلف فيها «القياس» و عرّفه بعضهم بأنه: «إلحاق واقعة لا نصّ على حكمها ...
در ضمن مباحث پيشين دانسته شد كه ادله احكام شرعى كه مسلمانان برآن اتفاق كردهاند، چهار دليل است: كتاب، سنّت، اجماع و دليل عقل، مانند برائت از تكليف به واجبى كه نصّى در آن وارد نشده است.
ما در طىّ مباحث اين كتاب، به تفصيل درباره اين ادله، عوارض، احوال و چگونگىهاى آن سخن گفتيم. لكن ادله ديگرى نيز هست كه اصوليان در آن آراى گوناگونى داشتهاند: برخى همچون منبعى براى اثبات احكام دينى بر آنها تكيه كرده و بدانها تمسّك نمودهاند، و برخى حجيّت آنها را نپذيرفته و تكيه بر آنها را نفى كردهاند. بىمناسبت نيست كه اين ادله را بيان كنيم و دلالت و يا عدم دلالت آنها را با تحليلى عالمانه و نقدى آزادانديشانه، به بحث بگذاريم تا فايده اين كتاب تام و مراد به كام باشد.
از جمله ادلهاى كه در آن اختلاف افتاده «قياس» است. برخى در تعريف قياس گفتهاند: «قياس آن است كه رويدادى را كه نصّى بر حكم آن در دست نيست، به
بواقعة ورد نص بحكمها في الحكم الّذي ورد به النصّ لتساوي الواقعتين في علة هذا الحكم».
و هذا التعريف كما تراه ينطبق على منصوص العلة الذي لا مجال للشك في حجيته و على مستنبط العلة كما يظهر ذلك ايضا من تمثيلاته و تعريفات آخرين له.
اما منصوص العلة، مثل تحريم النبيذ المسكر- اذا لم يعتبر خمرا- لأجل حرمة الخمر لعلة الاسكار فلا يعدّ قياسا، لأنه ممّا ثبت حكمه بالسنة تمسّكا بعموم العلة، و القياس قسيم للسنة لا قسم منها ... و اما غيره من أنواع القياس و هو مستنبط العلة فهو القياس حقيقة.
و خلاصة الأمر: انّ كلّ ما ثبتت علته و انحصارها و وجودها في الفرع بحجة قطعية فهو حجة، و ذلك مثل منصوص العلة، و ما ثبت بالأولوية مثل حرمة ضرب الوالدين المأخوذ من قوله تعالى: (فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ)(1)فحرمة الضرب أولى، و الظاهر انه يعدّ من منصوص العلة ايضا. و ما عدا ذلك مما حجب عن الناس التوصل الى أسراره و علله الحقيقية و لا سيّما في مثل العبادات فهو محل الخلاف.
و ذهب أهل بيت عليهم السّلام الى تحريمه، و هو المنقول عن جملة من الصحابة، و عن علماء الشيعة قاطبة إلا ابن الجنيد، و عن الامام الشافعي في غير منضبط العلة، و نقل عن الظاهرية و النظامية تحريم القياس، و ذهب اكثر علماء المذاهب الى الاحتجاج به. و لنذكر الآن أهمّ ما ذكر من أدلة حجيته
1) سورة الاسراء: الآية 23.
رويدادى كه حكم آن در نصّى بيان شده، در حكمى كه آن نص بيان كرده، به دليل يكسان بودن آن دو رويداد در علت اين حكم، ملحق سازيم».
اين تعريف، چنانكه مشاهده مىكنيد، بر دو چيز منطبق مىشود: يكى بر قياس منصوص العلّة كه ترديدى در حجيّت آن وجود ندارد و ديگر بر قياس مستنبط العلّة؛ چنانكه از مثالها و تعريفهايى كه ديگران براى قياس بيان داشتهاند، به دست مىآيد.
اما منصوص العلّة- مانند آنكه نبيذ مستكننده را، اگر خمر به حساب نيايد، حرام بدانيم به دليل آنكه خمر حرام است و علّت حرمت آن نيز مستكننده بودنش مىباشد- قياس به شمار نمىرود، چرا كه از امورى است كه حكم آن با سنّت، بواسطه تمسّك به عموم علّت، ثابت شده است. و قياس، قسيم سنّت (و در عرض آن است) نه قسم آن (و در طولش). اما نوع ديگر قياس، يعنى مستنبط العلّه، حقيقتا قياس است.
خلاصه مطلب آن است كه هر حكمى كه علتش و منحصر بودن علتش و وجود آن علّت در فرع با حجتى قطعى ثابت شود، حجّت مىباشد، مانند آنجا كه علّت، در نصّ آمده است (- منصوص العلّه) و آنچه با اولويّت ثابت شده است، مثل حرمت كتك زدن والدين كه از آيه «اگر يكى از آنها يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنان (حتّى)" اوف" مگو»(1)استفاده مىشود، چرا كه (اگر" اوف" گفتن به ايشان حرام باشد)، كتك زدن ايشان به طريق اولى حرام مىباشد. ظاهرا اين مورد نيز از موارد منصوص العلّه شمرده مىشود. و موارد ديگر، كه راز و رمز و علل حقيقيش دور از دسترس مردم است، بهويژه عبادات، محلّ اختلافنظر است.
اهل بيت (ع) آن را حرام دانستهاند، و همين رأى از پارهاى صحابه و از همه عالمان شيعه جز ابن جنيد، و از امام شافعى جز در آنجا كه علّت منضبط است، نقل شده است. از ظاهريه و نظاميه نيز قول به حرمت قياس نقل شده است. امّا اكثر عالمان مذاهب بدان احتجاج كردهاند. و ما اينك مهمترين ادلهاى را كه براى حجيّت آن ذكر
1) سوره اسراء، آيه 23.
و تمحيصها.
استدلّ عليه بالكتاب، و السنة، و الاجماع، و العقل.
اما الكتاب: فآيات، منها قوله تعالى: (فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ)(1). و قوله: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا)(2). و قوله: (قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ) جوابا لمن قال: (مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ)(3).
بتقريب: انّ الاعتبار او العبرة- في الآية الأولى- يشمل القياس، و الردّ الى اللّه و رسوله- في الثانية- هو ردّ الفرع الى الأصل الذي منه القياس، و استدلال اللّه- في الثالثة- على قدرته على الاحياء بعد الموت بالانشاء قبله قياس.
و في دلالة الآيات على الحجية نظر بيّن، لأنه: أي دخل لأمر اللّه سبحانه- في الآية الأولى- بالاتعاظ بالعبر في حجية القياس. و اما الآية الثانية فظاهر معناها أن المتنازعين يلزمهم الرجوع الى آيات الكتاب و الى الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حياته و الى سنته بعد وفاته لحسم مادة النزاع بينهم، و ليس فيها أيّ اشارة للقياس إن لم تكن فيها دلالة على العكس، لأنه ليس ردّا الى نصّ اللّه ...
شده، بررسى مىكنيم.
براى حجيّت قياس به قرآن، سنّت، اجماع و عقل تمسّك شده است.
اما قرآن: آياتى مورد استناد قرار گرفته است، از جمله آيه «پس اى ديدهوران، عبرت گيريد»(1). و آيه «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را (نيز) اطاعت كنيد؛ پس هرگاه در امرى (دينى) اختلافنظر يافتيد، اگر به خدا و روز باز پسين ايمان داريد، آن را به (كتاب) خدا و (سنّت) پيامبر عرضه بداريد، اين بهتر و نيكفرجامتر است»(2). و آيه «بگو: همان كسى كه نخستين بار آن را پديد آورد»(3)در پاسخ به سخن كسى كه گفته است: «چه كسى اين استخوانها را كه چنين پوسيده است زندگى مىبخشد»(4).
نحوه استدلال بدين صورت است: اعتبار و عبرت- در آيه نخست، قياس را نيز شامل مىشود؛ و ردّ كردن و عرضه به خدا و رسول- در آيه دوم- عبارت است از بازگرداندن فرع به اصل كه قياس هم نوعى از آن است؛ و اينكه خداوند- در آيه سوم- براى اثبات قدرتش بر احياى پس از مرگ به آفرينش اوليه تمسك و استدلال كرده است، استدلالى از نوع قياس است.
اما دلالت اين آيات بر حجيّت اشكالى روشن دارد، زيرا: در آيه نخست، فرمان دادن خداوند به پند گرفتن از عبرتها، چه ربطى با حجيّت قياس دارد؟! اما آيه دوم، روشن است كه معنايش آن است كه طرفين نزاع، براى ريشهكن كردن نزاعشان، بايد به آيات قرآن و به پيامبر (ص) در زمانى كه زنده است، و به سنّتش پس از وفاتش مراجعه كنند. در واقع در اين آيه هيچ اشارهاى به قياس نشده است اگر نگوييم كه عكس آن را بيان كرده است، چرا كه قياس، بازگرداندن و عرضه به سخن خداوند و سخن
و نصّ رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. و اما الثالثة فمعناها أظهر من أن يخفى و هو: أنّ من أنشأ هذا الخلق قادر على اعادة خلقه بالقدرة التي بها أنشأه، فأي قياس أشارت اليه الآية، و على فرض الاشارة اليه فأيّ مناسبة بين قياس اللّه خلق الآخرة بخلق الدنيا بقياسنا الأحكام الشرعية التي لا نعلم عللها على سبيل الجزم و اليقين، و اذا علمنا علة فكيف نعلم بانحصار العلة فيها؟ و اذا علمنا الانحصار و كانت العلة موجودة في الفرع كان من منصوص العلة الذي ثبت حكمه بالسنة مع انّ القياس قسيم لها.
اما السنة، فأحاديث:
1- حديث معاذ بن جبل: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لمّا أراد أن يبعث معاذا الى اليمن قال له: «كيف تقضي اذا عرض لك قضاء»؟ قال: أقضي بكتاب اللّه، فان لم أجد فبسنّة رسول اللّه، فان لم أجد أجتهد رأيي و لا آلو. فضرب رسول اللّه صدره و قال: «الحمد اللّه الذي وفّق رسول رسول اللّه لما يرضي رسول اللّه». و وجه الاستدلال: انّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أقرّ معاذا على الاجتهاد بالرأي و هو يشمل القياس.
و الجواب: أنّ هذا الخبر لا يمكن العمل بظاهره، لأنه يدلّ على أنّ من لم يعرف حكم اللّه في واقعة جاز له أن يحكم برأيه دون الرجوع الى أهل الذكر، و هو خلاف ما جاء به القرآن. قال تعالى: (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ)(1).
فلا بدّ أن يراد من اجتهاد الرأي هو الرجوع الى حكم العقل فيما لا نصّ
1) سورة النحل: الآية 43.
پيامبر (ص) نيست. اما آيه سوم معنايش روشنتر از آن است كه پوشيده ماند. و آن اينكه: كسى كه اين مخلوقات را آفريده، مىتواند آنها را با همان قدرتى كه ايجادشان كرده، بازگرداند. كجاى اين آيه به قياس اشاره دارد؟! و برفرض آنكه اشارهاى بدان داشته باشد، چه مناسبتى است ميان قياس كردن خداوند آفرينش آخرت را به آفرينش دنيا، و قياس كردن ما احكام شرعيهاى را كه علل آن را با قطع و يقين نمىشناسيم. و هرگاه علّتى را بدانيم چگونه منحصر بودنش را بفهميم؟ و هرگاه منحصر بودنش معلوم گردد و آن علّت در فرع نيز موجود باشد، از نوع منصوص العلّه خواهد بود كه حكمش با سنّت اثبات شده، حال آنكه قياس، قسيم سنّت است.
اما سنّت: چند حديث است (كه براى حجيّت قياس بدان تمسك شده است).
براساس كتاب خدا حكم مىكنم، پس اگر (آن را در كتاب خدا نيابم) براساس سنّت رسول خدا حكم خواهم كرد، و اگر (آن را در سنّت نيز) نيابم، براساس رأى خود اجتهاد مىكنم و كوتاهى نمىكنم. آنگاه رسول خدا بر سينه او زد و فرمود: «سپاس و ستايش خداى را كه فرستاده رسول خدا را به آنچه رسول خدا بدان خشنود است، موفق داشت». وجه استدلال به اين روايت آن است كه: پيامبر (ص) معاذ را بر اجتهاد كردن به رأى، كه قياس را نيز شامل مىشود، اقرار و كار او را تأييد كرد.
پاسخ: نمىتوان به ظاهر اين روايت عمل كرد، زيرا دلالت بر اين دارد كه كسى كه حكم خدا را در رويدادى نمىداند مىتواند بدون مراجعه به اهل ذكر براساس رأى و نظر خود حكم كند و اين با آنچه در قرآن آمده، ناسازگار است، آنجا كه مىفرمايد:
«از اهل ذكر بپرسيد اگر نمىدانيد»(1).
ازاينرو، بايد مراد از اجتهاد به رأى رجوع به حكم عقل در جايى كه نصى برآن
1) سوره نحل، آيه 43.
فيه من البراءة من التكليف، و الاباحة الأصلية، او الى قاعدة «اشتغال الذمة اليقيني يستدعي الفراغ اليقيني» في موردها، و ذلك بعد الفحص و التنقيب عن أدلة المسألة التي عرضت لديه. فاذا كان القياس ثابتة حجيته بغير هذا الحديث جاز الرجوع اليه ايضا كواحد من الأدلة، و إلا فلا يمكن الاستدلال عليه بنفس هذا الحديث.
2- ما روي انّ عمر سأل الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن قبلة الصائم بغير إنزال. فقال له الرسول: «أ رأيت لو تمضمضت من الماء و أنت صائم؟» قال عمر: قلت لا بأس بذلك. قال: فمه. و هذا لا يدلّ على القياس ايضا، لأنه لمّا علم عمر أنّ الانزال و شرب الماء مفطران، فأراد النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أن يفهمه أن القبلة اذا لم يكن معها إنزال لا تعدّ إنزالا، كما ان المضمضة اذا لم يكن معها شرب للماء لا تعدّ شربا، و لهذا قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: فمه. و إلا فلو لم يعلم بحصر المفطرات في أشياء معلومة و احتمل أنّ القبلة مفطر برأسه مستقل، و علم أنّ المضمضة غير مفطرة، فهل يمكن لاحد من الفقهاء أن يقيس القبلة على المضمضة في عدم المفطريّة مع عدم الاشتراك في العلة، و لا سيّما اذا كان قياسا في عبادة. نعم، إلا أن يجري أصل البراءة العقلية فيها فتكون هي الدليل العقلي للحكم لا القياس.
3- حديث الفزاري لمّا أنكر ولده عند ما جاءت به امرأته أسود. فقال له الرسول: «هل لك من إبل؟»
نيست، باشد- از قبيل حكم عقل به برائت از تكليف و اباحه اصلى- و يا رجوع به قاعده «اشتغال ذمّه يقينى خواهان فراغ يقينى است» در جايى كه مورد اين قاعده است.
و رجوع به اين امور، پس از كاوش و جستجو از ادله مسألهاى است كه بر او عرضه شده است. و اگر حجيّت قياس بدون اين حديث ثابت شده باشد، رجوع به آن نيز مانند يكى از ادله جايز خواهد بود، وگرنه نمىتوان با استناد به همين حديث، حجيت آن را اثبات كرد.
«به من بگو اگر تو روزهدار باشى و مقدارى آب در دهان مضمضه كنى (آيا روزهات باطل مىشود)؟ عمر گفت: اين كار مانعى ندارد. پيامبر فرمود: «پس ديگر چه مىگويى».
اما اين روايت نيز دلالتى بر قياس ندارد. زيرا عمر مىدانست كه بيرون آمدن منى و نوشيدن آب روزه را باطل مىكنند. ازاينرو، پيامبر (ص) خواست به او بفهماند كه بوسيدن همسر اگر با بيرون آمدن منى همراه نباشد خارج شدن منى به شمار نمىآيد، همان گونه كه مضمضه كردن آب در دهان اگر با نوشيدن آب همراه نباشد نوشيدن آب محسوب نمىشود. ازاينرو، پيامبر (ص) در پاسخ به او فرمود: «ديگر چه مىگويى».
وگرنه، درصورتىكه منحصر بودن مبطلات روزه در چند چيز معيّن، معلوم نباشد و احتمال دهيم كه بوسيدن نيز خود يكى از مبطلات روزه است و بدانيم مضمضه كردن آب در دهان، مبطل روزه نيست، آيا هيچ فقيهى مىتواند بوسيدن را، در ابطال نكردن روزه، به مضمضه كردن قياس كند با آنكه علّت حكم در هر دوى آنها وجود ندارد، بهويژه اگر قياس در عبادت باشد. آرى، مگر آنكه اصل برائت عقلى در آن جارى شود، كه در اين صورت، همين اصل، دليل عقلى حكم خواهد بود، نه قياس.
قال: نعم. قال: «ما ألوانها؟» قال: حمر. قال: «هل فيها من أورق؟» قال: نعم. قال: «فمن أين؟» قال: لعلّه نزعة عرق. قال: «و هذا لعله نزعة عرق». و جوابه: أن هذا تشبيه في طبيعة النسل و لا ربط له بالقياس في الأحكام الالهية.
و منها: ما رووا انّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يقيس، و هذا خروج عن المقام، لأنّ النبيّ هو العالم بأسرار شريعته و عللها، فقياساته بتعليم ممّن ألهمه العلم و هو أمّي، فلا يقاس عليه أحد ممّن ضرب بينه و بين الغيب بحجاب.
و ما روي من خبر الخثعمية داخل في القياسات النبوية الّتي لا يصحّ الاحتجاج بها في صحة القياس لنا. و هو أنها قالت له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ أبي أدركته الوفاة و عليه فريضة الحج فان حججت عنه أ ينفعه ذلك؟ فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
«أ رأيت لو كان على أبيك دين فقضيته أ كان ينفعه ذلك» فقالت: نعم.
قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: «فدين اللّه أحق أن يقضى».
و اما الاجماع: فادّعى مثبتو القياس إجماع الصحابة عليه و استشهدوا على ذلك باجماعهم على قتال مانعي الزكاة مع أبي بكر، لأنّهم قاسوا خليفة الرّسول على الرّسول.
و الجواب: انه لم يرو عن أحد منهم انه فاه بهذا القصد للقياس،
گفت: آرى. فرمود: «رنگشان چيست»؟ گفت: سرخ. فرمود: «آيا در ميان آنها شتر خاكسترى نيز هست»؟ گفت: «آرى». فرمود: «از كجا؟ (و چگونه شتر خاكسترى از شتر سرخ متولد شده؟)». گفت: شايد رگى كنده شده باشد. فرمود: «اين نيز شايد بر اثر كنده شدن رگى باشد». پاسخ به اين استدلال آن است كه در اين روايت تشبيهى در زمينه طبيعت نسل صورت گرفته و ربطى به قياس در احكام الهى ندارد.
روايت خثعميه نيز در زمره قياسهاى پيامبر (ص) است كه استدلال به آن براى اثبات درست بودن قياسهاى ما، صحيح نيست. روايت آن است كه خثعميه به پيامبر (ص) گفت: پدرم درگذشته است و فريضه حج برعهده اوست، اگر من از جانب او حج بگزارم وى را سودى مىبخشد؟ پيامبر (ص) فرمود: «به من بگو اگر دينى برعهده پدر تو باشد و تو آن را بپردازى آيا براى او نافع خواهد بود»؟ گفت: آرى.
پيامبر (ص) فرمود: «پس دين خدا به ادا كردن سزاوارتر است».
اما اجماع: طرفداران قياس ادعا كردهاند كه صحابه برآن اجماع داشتهاند. شاهد ايشان بر اين ادّعا آن است كه صحابه اجماع داشتند كه بايد در ركاب ابى بكر با كسانى كه از پرداخت زكات طفره مىرفتند، جنگيد، چون ايشان خليفه رسول را به رسول قياس كردند، (و گفتند: خليفه رسول همانند رسول است و همان حكم رسول را دارد و چون جنگيدن در ركاب رسول خدا (ص) با كسانى كه زكات نمىپرداختند، واجب بود، اين حكم در حق خليفه رسول (ص) نيز صادق است).
پاسخ: از هيچيك از صحابه روايت نشده كه وى قياس را بدين قصد بكار برده
بل ربما قاتلوهم لعلمهم أنّ كلّ من أنكر ضروريات الدين مثل الزكاة، كان مرتدا، و القياس إنما يكون فيما ليس فيه دليل. و اذا ثبت عندهم إنكار مانعي الزكاة لها إنكارا باتا كانوا ممّن أنكر ضروريا من ضروريات الدين، و حكمهم معلوم فليس موردا للقياس.
و ليت شعري أيّ إجماع من الصحابة يتمّ على العمل بالقياس مع مخالفة أهل البيت النبوي و انكارهم على القياس و فيهم ربانيّ هذه الأمة، و باب مدينة علم الرسول، و أخوه، و أقضاهم، و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة، و من يدور الحق معه حيث ما دار، و من اختصّ بتسعة أعشار العلم و الحكمة و شارك الناس في الجزء العاشر و كان أعلم منهم فيه، و من قال فيه النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أقواله الخالدة التي طفحت بها كتب الفريقين.
و مذهب أهل البيت عليهم السّلام معلوم متواتر عنهم قد نقله الخلف عن السلف في ردّ القياس و ردّ من قال به بلهجات شديدة من أراد الوقوف عليها فليراجعها في الكتب الأصولية المطولة.
هذا حال الاجماع، بل لم ينقل عن أحد من الصحابة الكرام قول ظاهر في القياس إلا عن عمر في عهده لأبي موسى الأشعري قال فيه: «ثمّ الفهم الفهم فيما أدلي اليك ممّا ورد عليك ممّا ليس فيه قرآن و لا سنة قايس بين الأمور و اعرف الأمثال ... الخ» و قد أنكر ذلك ابن حزم- و هو من أعلام أهل السنة- في كتابه (المحلى، ج 1، ص 59)، حيث قال: (برهان كذبهم- أي أهل القياس- انّه لا سبيل لهم الى وجود حديث عن أحد من الصحابة انه أطلق الأمر بالقول بالقياس ابدا إلا في الرسالة المكذوبة الموضوعة على عمر فانّ فيها: «و اعرف الأشباه ...
باشد، بلكه شايد شركت در جنگ با آنان به خاطر آن بود كه صحابه مىدانستند هركس يكى از ضروريات دين را، مانند زكات انكار كند، مرتد است، و قياس در جايى است كه دليلى بر حكم در آن نباشد. و هرگاه نزد صحابه انكار قطعى زكات توسط مانعين از زكات، ثابت شود، آنان از كسانى خواهند بود كه يكى از ضروريات دين را انكار كردهاند، و حكم چنين كسانى معلوم است، پس موردى براى قياس در اينجا وجود ندارد.
اى كاش مىدانستم صحابه چگونه بر عمل كردن به قياس اجماع دارند با آنكه اهل بيت پيامبر با قياس مخالفت مىورزيدند و آن را انكار مىكردند درحالىكه عالم ربّانى اين امّت در ميان ايشان است، كسى كه باب شهر دانش پيامبر، برادر وى، داورترينشان، و ولىّ هر مرد و زن مؤمن است؛ كسى كه حق بر مدار وى مىچرخد، و نه دهم علم و حكمت به وى اختصاص دارد و در يك دهم باقى نيز با مردم مشاركت دارد و در آن جزء نيز از همه ايشان داناتر است؛ كسى كه پيامبر (ص) دربارهاش سخنانى جاودان بيان فرمود كه كتابهاى شيعه و سنّى از آن پر است.
رأى اهل بيت (ع) معلوم است و نسلى پس از نسل ديگر به تواتر از ايشان نقل كرده است كه آنان قياس را نفى، و با شديدترين لحن، طرفداران آن را ردّ مىكردند. كسى كه خواهان آگاهى بر اين امر است بايد به كتابهاى اصولى مفصّل مراجعه كند.
اين، وضعيّت اجماع است، بلكه از هيچيك از صحابه گرامى سخنى كه ظهور در قياس داشته باشد، نقل نشده است، مگر عمر در عهدنامهاش به ابى موسى اشعرى كه در آن گفت: «آنچه تو را به آن هدايت مىكنم خوب درياب: آنچه بر تو وارد مىآيد و حكمش در قرآن و يا سنّت نيامده، ميان امور قياس كن و نمونهها را بشناس ...» ابن حزم- كه از بزرگان اهل سنّت است- در كتابش (المحلّى، ج 1، ص 59) آن را انكار كرده مىگويد: «اين برهان بر دروغگويى ايشان است. ايشان هرگز راهى براى (اثبات) وجود حديثى از يكى از صحابه كه در آن فرمان به اعمال قياس داده باشند، ندارند مگر در رساله دروغى كه سخنانى را بر عمر ساخته است. در اين رساله آمده: «امور همانند
بالأمثال و قس الأمور» هذه رسالة لم يروها إلا عبد الملك بن الوليد بن معدان عن أبيه و هو ساقط بلاخلاف و أبوه أسقط منه او من هو مثله في السقوط، فكيف و في هذه الرسالة نفسها أشياء خالفوا فيها عمر ... الخ).
و على فرض صحة هذه الرواية و دلالتها على القياس فانّما هي رأي صحابي و البحث عن حجيته يعرف في بحث «مذهب الصحابي» كما سيأتي. مع انّه روي عن عمر ردّ القياس كما عن كتاب «تأويل مختلف الحديث» لأبي قتيبة الدينوري ص (24) بقوله: «لو كان هذا الدين بالقياس لكان باطن الخفّ اولى بالمسح من ظاهره».
و امّا العقل: فأهمّ تقريراتهم لدليل العقل هو حصول الظنّ من القياس فاذا لم نعمل به يلزمنا العمل بما يقابله و هو الوهم.
و جوابه: انه لا يجوز العمل بالظنّ المطلق ما لم يثبت من الشرع حجيّته مثل خبر الواحد، و ظواهر الالفاظ و لا يعمل بما يقابله من الوهم، بل يعمل بما دلّ عليه العقل، و تسالم عليه العقلاء من «البراءة» في موردها، او «الاحتياط» في مورده، و تفصيل البحث عن ذلك يعلم ممّا سبق في هذا الكتاب فليراجع.
و اما أدلة منكري حجية القياس فلا نحتاج الى التعرّض لها لأنّ القائل بحجيته يلزمه الاثبات فاذا لم تثبت الحجية فلا يجوز العمل به، مع أنّه قد ظهر كثير منها في الأجوبة عن أدلة المثبتين. و هناك روايات وردت عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في ردّ القياس.
را با مثالها بشناس و امور را برهم قياس كن». اين، رسالهاى است كه آن را فقط عبد الملك بن وليد بن معدان از پدرش نقل كرده است و همگان عبد الملك را بىاعتبار مىدانند و پدرش بىاعتبارتر از وى و يا مانند اوست. چگونه (مىتوان به آنچه در اين رساله آمده استناد كرد) درحالىكه در خود اين رساله مطالبى است كه اهل سنّت در آن با عمر مخالفت كردهاند ...».
برفرض كه اين روايت، صحيح باشد و بر قياس دلالت كند، بيانگر رأى يكى از صحابى خواهد بود. و حجّت بودن رأى صحابى در بحث «مذهب صحابى» كه خواهد آمد، دانسته مىشود. افزون برآن كه از عمر روايت شده كه قياس را نفى كرده است، چنانكه از كتاب «تأويل مختلف الحديث» از ابى قتيبه دينورى (ص 24) اين سخن از عمر نقل شده است: «اگر اين دين بر پايه قياس باشد مسح كردن كف پا مناسبتر از مسح كردن روى پا خواهد بود».
اما عقل: مهمترين تقرير ايشان براى دليل عقل، آن است كه از قياس، براى انسان ظنّ حاصل مىشود. پس اگر به آن عمل نكنيم بايد به طرف مقابلش، كه وهم است، عمل كنيم.
پاسخ: عمل كردن به ظنّ مطلق، مادام كه مانند خبر واحد و ظواهر الفاظ، حجيّت آن از جانب شرع ثابت نشده باشد، جايز نيست؛ و به وهمى كه در مقابل آن است نيز عمل نمىشود، بلكه به چيزى كه عقل برآن دلالت كرده و عقلا آن را پذيرفتهاند- يعنى «برائت» در موردش و «احتياط» در موردش- عمل مىشود و تفصيل بحث از آنچه پيش از اين در اين كتاب آمد، دانسته مىشود. بدانجا مراجعه شود.
اما ادله منكران حجيت قياس، نيازى به ذكر ندارد، زيرا كسى كه آن را حجّت مىداند بايد آن را اثبات كند و هرگاه حجيتش ثابت نشود، عمل كردن به آن جايز نخواهد بود، افزون برآن كه بسيارى از ادله عدم حجيّت قياس در ضمن پاسخهايى كه ما به ادله اثباتكنندگان قياس داديم، روشن شد.
رواياتى از پيامبر گرامى (ص) در نفى قياس وجود دارد (از جمله):
منها: ما عن البيضاوي عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انه قال: «تعمل هذه الأمة برهة بالكتاب، و برهة بالسنة، و برهة بالقياس، فاذا فعلوا ذلك فقد ضلّوا».
و منها: ما عن صاحب «المحصول» و نقله عنه صاحب «القوانين» ج 2 في باب القياس عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انه قال: «ستفترق امّتي على بضع و سبعين فرقة اعظمهم فتنة قوم يقيسون الأمور برأيهم فيحرمون الحلال و يحللون الحرام».
و هاتان الروايتان نص في بطلان القياس و النص مقدم على غيره.
و روي عن أهل البيت عليهم السّلام الشيء الكثير من هذا القبيل نذكر منه ما يلي:
1- ما عن الشيخ الصدوق- رضي اللّه عنه- في باب الدّيات عن الصادق عليه السّلام انه قال في حديث طويل: «السنة اذا قيست محق الدين».
2- ما عن كتاب «العلل» عنه عليه السّلام ايضا في حديث طويل انه قال لأبي حنيفة: «لو كان الدين يؤخذ بالقياس لوجب على الحائض أن تقضي الصلاة لأنها افضل من الصوم».
3- ما في مجمع البحرين من قولهم عليهم السّلام: «ليس من أمر اللّه ان يؤخذ دينه بهوى و لا رأي و لا مقاييس.
2- الاستحسان من الأدلة المختلف فيها «الاستحسان» و عرّفوه بانه: «دليل ينقدح في عقل المجتهد تقتضي ترجيح قياس خفي على قياس جلىّ او استثناء جزئي من حكم كلي» فهو إذن قياس خفي، او استثناء فرد من حكم كلي لمصلحة تقتضي الاستثناء من الحكم فهو راجع الى القياس و المصالح المرسلة،
بيضاوى (از عالمان سنّى) از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود: «اين امت در يك دوره به قرآن عمل مىكند، و در يك دوره به سنّت، و در يك دوره به قياس. و هرگاه چنين كنند گمراه شدهاند».
روايتى كه (فخر رازى) صاحب محصول از پيامبر (ص) آورده و (ميرزاى قمى) صاحب قوانين (در ج 2، باب قياس) آن را نقل كرده است، كه فرمود: «به زودى امّت من به هفتاد و چند گروه تقسيم مىشوند. از اين ميان، فتنه گروهى از همه بيشتر است كه امور را به رأى خويش قياس مىكنند و در نتيجه، حلال را حرام، و حرام را حلال مىكنند».
اين دو روايت، در بطلان قياس، نص و صريح است و نصّ بر آنچه نص نيست (ظاهر و مانند آن است) مقدم مىشود. از اهل بيت (ع) روايات فراوانى از اين دست نقل شده كه چند نمونه از آن را مىآوريم:
شيخ صدوق (ره) در باب ديات از امام صادق (ع) حديث بلندى نقل كرده كه در ضمن آن آمده است: «هرگاه سنّت قياس شود، دين نابود مىشود».
(شيخ صدوق) در كتاب علل الشرائع از امام صادق (ع) در ضمن حديثى بلند آورده است كه آن حضرت به ابى حنيفه فرمود: «اگر دين بر پايه قياس به دست مىآمد بر زن حائض لازم بود كه نمازش را قضا كند، چرا كه نماز برتر از روزه است».
در مجمع البحرين از ائمه (ع) نقل شده است كه: «از امر خدا نيست كه شخص دينش را بر پايه هواى نفس يا رأى و يا قياس به دست آورد».
از جمله ادلهاى كه در آن اختلاف شده «استحسان» است و در تعريف آن آوردهاند:
«استحسان، دليلى است كه در عقل مجتهد پديد مىآيد و مقتضى ترجيح قياسى پنهان بر قياسى آشكار و يا استثناى جزيى از حكم كلّى است». بنابراين، استحسان، قياسى پنهان و يا استثنا كردن يك فرد از حكمى كلّى است به خاطر مصلحتى كه مقتضى استثنا كردن از آن حكم مىباشد. بنابراين، استحسان به قياس و مصالح مرسل بازمىگردد.
فاذا لم تثبت حجيتهما لم تثبت حجيته. فلا نطيل الكلام فيه بخصوصه.
و قد احتجّ به اكثر الحنفية و الحنابلة، و ردّه اكثر المسلمين كأهل البيت عليهم السّلام و كثير من الصحابة و علماء الشيعة قاطبة، و كثير من فقهاء غيرهم. و قد نقل عن الامام الشافعي انه قال: «من استحسن فقد شرّع».
و كلمات ابن حزم في ذمّ الصحابة للرأي و القياس قد ذكرها العلامة الشهرستاني في مقدمته لهذا الكتاب فراجعها.
منها: ما روي عن عمر انه قال: «اتهموا الرأى على الدين و انّ الرأي منّا هو الظنّ و التكلّف».
3- المصالح المرسلة هي: «المصالح التي لم يشرع الشارع حكما لتحقيقها و لم يدلّ دليل شرعي على اعتبارها او الغائها». و سميت مرسلة لأنها مطلقة غير مقيدة بدليل اعتبار و لا دليل الغاء. و موردها كلّ حكم يراه المجتهد فيه مصلحة عامة لغالب الناس، او فيه دفع مفسدة كذلك، فيوجب الاول و يحرّم الثاني بغير أن يرد من الشارع حكم ايجاب و لا تحريم.
و قد اختلف المسلمون في ذلك، فجملة من فقهاء المذاهب استندوا اليها و جعلوها حجة يشرع بها الحكم الشرعي كالكتاب و السنة. و ردّها الباقون و منعوا من الفتوى استنادا اليها من دون ورود دليل من الشارع على ذلك. و منهم أهل البيت عليهم السّلام قاطبة، و فقهاء شيعتهم، و الامام الشافعي و غيرهم.
امّا حجة المعتبرين لها فهي انها مصالح ...
و هرگاه حجيّت آن دو ثابت نباشد حجيت اين نيز ثابت نخواهد بود. ازاينرو، سخن را در خصوص آن بلند نمىكنيم.
بيشتر حنفىها و حنبلىها به استحسان تمسّك كردهاند و اكثر مسلمانان، مانند اهل بيت (ع) و بسيارى از صحابه و همه عالمان شيعه و بسيارى از فقهاى ديگر مذاهب، آن را نفى كردهاند. از امام شافعى نقل شده كه گفته است: «كسى كه استحسان كند بدعت گذارده است».
علامه شهرستانى در مقدمه بر اين كتاب، سخنان ابن حزم در نكوهش صحابه به خاطر بكار بستن رأى و قياس را آورده است، به آن مراجعه كنيد.
از آن جمله است، روايتى كه از عمر نقل شده كه گفت: «رأى خود درباره دين را متهم بداريد، و رأيى كه از جانب ما باشد گمان و تكلّف است».
مصالح مرسل، «مصالحى است كه شارع حكمى براى تحقق آنها قرار نداده و دليلى شرعى بر اعتبار و يا الغاى آن دلالت نكرده است». اين مصالح را مرسل مىنامند، چون مطلقاند و مقيد به دليلى بر اعتبار و يا الغاى آن نيستند. و مورد آن، هر حكمى است كه مجتهد مصلحتى عام براى اكثر مردم در آن مىبيند و يا دفع مصلحتى عام براى اكثر مردم در آن تشخيص مىدهد. پس در مورد نخست آن را واجب و در مورد دوم، آن را حرام مىكند، بىآنكه از جانب شارع وجوب و يا حرمتى درباره آن وارد شده باشد.
مسلمانان درباره مصالح مرسل اختلافنظر دارند. برخى از فقهاى مذاهب بدان استناد كرده و آن را حجتى مانند كتاب و سنّت قرار دادهاند كه از آن حكم شرعى به دست مىآيد. و بقيه آن را نفى كردهاند و استناد به آن را در فتوا، در جايى كه دليلى از شارع وجود ندارد، نادرست دانستهاند؛ همه اهل بيت (ع)، فقهاى شيعه، امام شافعى و ديگران از اين جملهاند.
دليل كسانى كه مصالح مرسل را معتبر مىدانند آن است كه اينها جلب مصالح و
و درء مفاسد لم ينه الشارع عنها، و هي مهمّة في نظر المجتهد، فيلزم الفتوى على طبقها و لو لم يأمر بها الشارع.
و الجواب عن ذلك: انّ نظر المجتهد لا يكفي لتشريع احكام جديدة لم يشرعها الشارع، إذ ربّ حكم يرى فيه مصلحة عامة و ليس فيه في الواقع ذلك، بل ربما يكون فيه فساد كبير، لأنّ عقول البشر قاصرة عن درك المصالح الواقعية الحقيقية، و لذلك قد يختلف المجتهدون في مصلحة الواقعة، فكيف تنضبط المصلحة و تحرز و تضمن للناس حتى يشرع المجتهدون لهم من عند انفسهم احكاما كافلة لها. على انّ كلّ واقعة و كلّ فعل من افعال المكلفين اذا لم يكن عليه نص في الكتاب و السنة، و لا اجماع عليه من فقهاء الأمّة لا بدّ أن يكون له حكم عقلي ثابت عند جميع العقلاء من البراءة و الاباحة او غيرها فلا تصل المرتبة الى تشريع المجتهد.
هذا كلّه في فتاوى المجتهدين التي تفرض على سائر المكلفين كحكم من احكام اللّه. و اما ما مثّلوا به للمصالح المرسلة من الاعمال الادارية و التنظيمات الحكومية من بعض الخلفاء كتدوين الدواوين و وضع اصول البريد، و تعيين المفتّشين لمراقبة الموظفين فليست هي من باب الفتوى باحكام شرعية و انما هي من اعمال امام المسلمين يقوم بها لتنظيم شئون البلاد.
و امّا ما استشهدوا به من اعمال بعض الصحابة ممّا لا يوجد له مستند في الكتاب و السنة و جعلوه دليلا على حجيّتها، فجواب المانعين و لا سيّما الشيعة عن ذلك يمكن اخذه من طريقتهم و مذهبهم المشروح في جلّ كتبهم و هو: انّ عمل غير المعصوم لا يكون حجة، و لا يستند اليه، و لا يمكن أن يجعل كلّ عمل صدر من السلف هو من باب المصالح المرسلة لأنّ فيه اطلاق عنان، و تصرفا بغير برهان، و حرية رأي في الاحكام و هو لا يتفق مع نظم الشريعة
دفع مفاسدى است كه شارع از آن نهى نفرموده، و در نظر مجتهد از اهميت برخوردارند، پس لازم است كه برطبق آنها فتوا دهد، هرچند شارع به آن، امر نكرده باشد.
پاسخ: نظر مجتهد براى تشريع احكام جديدى كه شارع آن را تشريع نكرده، كفايت نمىكند. زيرا چهبسا حكمى كه مجتهد در آن مصلحتى عمومى ببيند و در واقع چنين نباشد، بلكه شايد در آن فساد فراوانى باشد، چون دست عقل آدمى از ادراك مصالح واقعى و حقيقى، كوتاه است، و به همين دليل گاهى مجتهدان در مصلحت آنچه روى داده اختلاف مىكنند. پس چگونه مصلحت ضابطهمند و احراز و براى مردم تضمين مىشود تا مجتهدان از جانب خويش براى آنان احكامى كه آن مصالح را برعهده گيرد، تشريع كنند.
افزون برآن كه هر رويداد و هر فعلى از افعال مكلّفان، اگر نصى از كتاب و سنّت و يا اجماعى از فقهاى امّت درباره آن نباشد، ناگزير حكمى عقلى دارد كه نزد همه عقلا ثابت است، مانند برائت و اباحه يا غير آن. ازاينرو، نوبت به آن نمىرسد كه مجتهد حكمى براى آن تشريع كند.
اين همه، درباره فتاواى مجتهدان است كه به مثابه حكمى از احكام خداوند بر مكلفان واجب مىشود. اما مثالهايى كه براى مصالح مرسل بيان شده از قبيل اعمال ادارى و مقررات حكومتى كه برخى از خلفا قرار دادهاند، مانند تدوين ديوانها، نوشتن قوانين و آييننامهها، تعيين بازرسان براى نظارت بر كار مأموران، اينها از باب فتوا دادن به احكام شرعى نيست، بلكه از شئونى است كه امام مسلمانان براى تنظيم امور شهرها بجا آورده است.
اما استشهاد به كارهاى برخى از صحابه كه هيچ مستندى در كتاب و سنّت برآن نيست، و طرفداران مصالح مرسل، آن را دليل بر حجيّت اين دليل قرار دادهاند، پاسخ مخالفان بهويژه شيعه به اين شاهد را مىتوان از روش و مرام ايشان كه در بيشتر كتابهايشان شرحش آمده، به دست آورد، و آن اينكه: عمل غير معصوم حجت نيست، و بدان استناد نمىشود، و نمىتوان هر كارى را كه از گذشتگان سرزده از باب مصالح مرسل شمرد، چرا كه در آن بىقيدى، تصرّف بدون برهان و آزادى رأى در احكام است، كه با نظام شريعت
المحدودة، و احكامها المقيّدة بالتعبّد و بالنصوص و الأدلة، و هذا الباب يفتح على المسلمين ابوابا لا يمكن سدّها، و محاذير لا يستطاع ردّها، لأن المجتهد غير مشرّع و انما هو مستنبط ما شرّعه اللّه و رسوله من الاحكام و القوانين المتكفلة بمصالح البشر في جميع الادوار و الاطوار، فيكون سدّ هذا الباب من المصالح المرسلة.
4- شرع من قبلنا من الأدلة الّتي اختلف الفقهاء فيها ما ثبت حكمه من الشرائع السابقة الالهية، و لم يرد في شرعنا ما يدلّ على نسخه بالخصوص، و لا ما يدلّ على تكليفنا به.
فالمنقول عن الحنفية و بعض المالكية و الشافعية انّا مكلفون به، و عن غيرهم عدم تكليفنا به و لعلّه الأظهر لوجهين:
الاول: انّ شريعتنا بعد كمالها و تمامها كما قال تعالى: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً)(1)لم تدع حكما من الاحكام التي يحتاجها البشر إلا و جاءت به و بيّنته، سواء أ كان موافقا للشرائع السابقة ام مخالفا لها كما ورد: «ما من شيء يقرّبكم من الجنة و يبعّدكم عن النار إلا و قد امرتكم به و ما من شيء يبعّدكم عن الجنة و يقرّبكم من النار إلا و قد نهيتكم عنه». و الآثار دلت على انّ كلّ شريعة من الشرائع العامة ناسخة لما تقدّمها و ظاهر النسخ هو النسخ الكلي، و تبليغ احكام جديدة و لا سيّما بعد اكمال الدين و انتقال النبي الأمين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الى الرفيق الأعلى بعد تبليغ أمّته جميع ما يحتاجون اليه ...
1) سورة المائدة: الآية 3.
كه چهارچوب دارد، و با احكامش كه مقيد به تعبّد و نصوص و ادله است، سازگار نمىافتد. گشودن اين باب، بابهايى را به روى مسلمانان خواهد گشود كه بستن آنها ناممكن است، و مشكلاتى را به بار خواهد آورد كه جلوگيرى از آن نتوان كرد، چرا كه مجتهد تشريعكننده نيست بلكه او فقط قوانين و احكامى را كه خداوند و پيامبرش تشريع كردهاند و عهدهدار مصالح آدمى در همه دورهها و برهههاست، استنباط مىكند. ازاينرو، بستن اين باب، خود از مصاديق مصالح مرسل به شمار مىرود.
از جمله ادلهاى كه فقها در آن اختلاف كردهاند، موردى است كه حكمش در شرايع الهى پيشين ثابت است، و در شريعت ما چيزى كه بيانگر نسخ خصوص آن، و يا بيانگر مكلّف بودن ما به آن باشد، وارد نشده است.
از حنفيه و برخى از مالكيه و شافعيه نقل است كه ما بدان حكم مكلّف هستيم، و از ديگران نقل است كه ما بدان حكم مكلّف نيستيم، و شايد همين ظاهرتر باشد، به دو دليل:
1) سوره مائده، آيه 3.
نعم، في الحوادث الجديدة، و الفروع الفقهية التي ليس فيها نصّ ظاهر بخصوصها يرجع فيها الى العمومات الكلية، إن وجدت، و إلا فالى الأصول العملية التي مرّ شرحها في مباحث هذا الكتاب.
الثانى: انه ربما أجرى بعض الأصوليين في المقام استصحاب تلك الأحكام السالفة في حقّنا، و لكن يرد عليه انّه لا بدّ في الاستصحاب من بقاء نفس الموضوع، و هنا تغيّر الموضوع في كثير من الأحكام الّتي كانت للأمم الغابرة. هذا مع ما في استصحاب الأحكام التكليفية من المنع الذي مرّ في بابه على المختار.
5- مذهب الصحابى من الأدلة التي اختلف الفقهاء فيها «مذهب الصحابي»، و ذلك انّ صحابة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان منهم- لطول صحبتهم و انقطاعهم اليه- فقهاء تخرجوا عليه و سمعوا النصوص منه. فاذا لم يرد نصّ في واقعة فهل يكون فتوى المجتهد الصحابي حجة للمجتهد الذى جاء بعده؟ نقل عن أبي حنيفة الاحتجاج به، و عن الشافعي عدمه، و هو الحق، لأنّ الصحبة للرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إن كان فيها شرف و أيّ شرف، و لكن لا تجعل صاحبها معصوما عن الخطأ، بل هو كسائر أفراد الأمة يصيب و يخطئ، فيهم كامل الايمان و الورع، و فيهم غير ذلك، و لذا نشبت بينهم خصومات و منازعات و لا يمكن حمل كلّ واحد منهم على العدالة فلا يكون قوله حجة، و إلا لتناقضت الحجج و تضاربت، و لهذا جاز لكلّ منهم مخالفة الآخر في الفتوى.
ايشان رساند. آرى، در رويدادهاى جديد و فروع فقهىيى كه نصّ روشنى در خصوص آن نيست، به عمومات كلّى، اگر باشد، رجوع مىشود وگرنه، به اصول عملى كه شرح آن در مباحث اين كتاب گذشت، رجوع مىگردد.
از جمله ادلهاى كه فقها در آن اختلاف كردهاند «مذهب صحابى» است. بيان مطلب آن است كه در ميان صحابه پيامبر (ص) كسانى بودند كه به جهت مصاحبت و رفت و شد فراوان به نزد وى، فقهايى شدند كه در مكتب پيامبر تربيت يافته و روايات را از وى شنيده بودند. پس هرگاه در رويدادى نصّى نباشد، آيا فتواى مجتهد صحابى، براى مجتهدى كه پس از وى آمده، حجيّت دارد؟ از ابى حنيفه نقل است كه (آن را حجّت مىدانسته و) بدان احتجاج مىكرده. و از شافعى نقل است كه آن را حجت نمىدانسته.
و همين درست است، چون مصاحبت با پيامبر (ص) با همه شرافتى كه دارد- و چه شرافت بزرگى!- لكن شخص برخوردار از آن را معصوم از خطا نمىسازد، بلكه او نيز مانند ديگر افراد امت، گاهى بر صواب و گاهى بر خطا مىباشد؛ در ميانشان كسانى هستند كه ايمان و تقوايى كامل دارند، و كسانى هستند كه چنين نمىباشند. و بدين سبب است كه ميانشان دشمنىها و كشمكشها روى داد و نمىتوان تكتك آنان را عادل دانست. پس گفته ايشان حجت نيست، وگرنه حجتها متناقض و عليه هم خواهد بود. و از همين روى، هريك از آنان حق داشت كه فتوايى برخلاف ديگر بدهد.