ghaemiyeh.com
شابک:۳۳۰۰۰ ریال
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۴۴۷۲۳
عنوان و نام پدیدآور:استعاذه (پناهندگی به خدا)/ عبدالحسین دستغیب.
وضعیت ویراست:ویراست ۲.
مشخصات نشر:قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری:۲۹۶ ص.
یادداشت:کتاب حاضر با عنوان استعاذه و ترجمه اردو با عنوان استعاذه (الله تعالی کی حضور پناه طلبی) توسط ناشران دیگر نیز منتشر شده است.
یادداشت:چاپ چهاردهم.
یادداشت:کتابنامه: ص. ۲۸۳ - ۲۸۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:استعاذه.
عنوان دیگر:استعاذه (الله تعالی کی حضور پناه طلبی).
عنوان دیگر:پناهندگی به خدا.
موضوع:استعاذه
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۳۲
رده بندی کنگره:BP۲۷۲/۷/د۵الف۵ ۱۳۸۷
سرشناسه:دستغیب، سیدعبدالحسین، ۱۲۹۲ - ۱۳۶۰.
شناسه افزوده:جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. دفترانتشارات اسلامی
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ چهاردهم)
بسم الله الرحمن الرحیم
استعاذه حقیقی از کسی که خودش رسته است.
اثر بینظیر شهید محراب حضرت آیة اللّه دستغیب را به نام «استعاذه» ملاحظه میفرمایید. همانطوری که از نامش پیداست، درباره «پناهندگی به خدا از شرّ شیطان» سخن میرود.
با آن احاطهای که این مرد بزرگ در آیات و اخبار داشت و برداشتهای جالب و صحیحی که از روایات اهل بیت میکرد، در همین یک مطلب، سی جلسه سخنرانی کرد و در حقیقت، استعاذه، معنا و اهمّیّت آن، ارکان پنجگانه استعاذه از تقوا و تذکّر، توکّل و اخلاص و تضرّع، سخنها فرموده و نکات جالبی را برای خواننده روشن مینماید، همراه با داستانها، آیات و اخبار را بیان نموده و حقایق را با زبانی ساده و بیانی بسیار رسا-که برای همه فهمها قابل درک باشد-تذکّر میدهد.
امّا نکتهای که باید مورد توجّه قرار گیرد این است که چطور شد که آن شهید در زندگیاش اینطور مورد توجّه مردم بود و هنگام شهادت و پس از آن نیز همه در سوگش نشسته و برایش نوحهسرایی کردند. کتابهایش را چون برگ گل خریدند و به هدیه بردند.
حقّ مطلب این است که خودش «استعاذه حقیقی» داشت. یک عمر دنبال مبارزه با هوای نفس و به دست آوردن ملکات فاضله
بود. با ریاضتهایی طولانی و شرعی، با شیطان جنگید و پیروز درآمد لذا سخنانش اینطور دلنشین است و اینگونه ابلیس را معرّفی میکند و طرز فرار کردن از دستش و پناهنده شدن به پروردگار را شرح میدهد.
کتاب حاضر، یکی از پربرکتترین آثار این مرد بزرگ است که در تیراژهای چشمگیر، در چاپهای متعدّد در اختیار مردم قرار گرفته، همراه با روایات متعدّد و داستانهای شیوا که شنونده یا خواننده را نه تنها خسته نمیکند بلکه مأنوس و مشتاق میگرداند.
فراموش نمیکنم وقتی فیلمبردار جهت افست یکی از کتابهای این مرد بزرگ مشغول شد تا ساعتها سرگرم خواندن مطلب کتاب بود، خودش تعریف میکرد ناگهان به خود آمدم دیدم موقع تعطیل کردن کارگاه است درحالیکه من حتّی از یک صفحه هم فیلمبرداری نکردهام. هنگامی که خواستم از صفحات کتاب فیلمبرداری کنم، عنوان مطلبی از کتاب، توجّهم را جلب کرد. به مطلبش نگاه کردم، دیگر متوجّه نشدم که ساعتها سرگرم خواندن این کتاب شدهام.
خداوندا! روانش را شاد فرما! و روان نواده عزیزش را با سایر همراهان شهیدش غریق رحمت بفرما! آمین!
سید محمّد هاشم دستغیب
5/12/1360
وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ. (1)
از جمله چیزهایی که در قرآن مجید و اخبار اهل بیت علیهم السّلام عنایت زیادی به آن شده، موضوع «استعاذه» است؛ یعنی پناهنده شدن به خداوند از شرّ شیطان: «أعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم» . و البتّه باید حال استعاذه؛ یعنی پناه بردن به حق پیدا شود تا استعاذه، حقیقی باشد.
برای اثبات اهمّیّتش در قرآن مجید میفرماید:
«هنگامی که میخواهی قرآن بخوانی، نخست به خدا پناه ببر از شرّ شیطان رانده شده» . (2)
پس از تکبیرة الإحرام، در نماز هم امر شده که استعاذه کنند (1)لیکن در خصوص نماز باید آهسته خواند.
بعضی از مفسّرین راز آهسته خواندنش را چنین گفتهاند:
«مانند کسی که از دشمن سرسختی دارد فرار میکند، چطور خود را در حال فرار، پنهان میکند» ، اشاره به این است که تو در حال فرار از دشمن سرسخت خود هستی که در کمین و مراقب تو است.
از جاهای مهمّ استعاذه، هنگام شروع عبادت است؛ هر عبادتی که انسان میخواهد انجام دهد باید ابتدا از شرّ شیطان به خدا پناه ببرد؛ زیرا که او در کمین هر فرد از افراد بشر است، نخست میکوشد نگذارد خیری از انسان سرزند و اگر زد، سعی او این است که آن را خراب کند و به آخر نرساند تا بهره نبرد، لااقل اینکه او را به عجب و ریا وادارد؛ مثلا میخواهی «وضو» بگیری، از شرّ شیطان به خدا پناه ببر سپس وضو بگیر. مکرّر دیدهاید که همین وضو ملعبه شیطان شده با وسوسههایی که پیش میآورد، چگونه عبادت را بیمغز میکند.
غرض، استعاذه در امور عبادی است که برای بهره بردن از آن باید به خدا پناه برد.
1) 1) -وسائل الشیعه:6/26/باب 8/ح 3.
در امور مباح هم مانند خوردن و لباس پوشیدن، «استعاذه» رسیده است و دعاهای مخصوصی نیز وارد شده. (1)
در پستترین مکانها و شریفترین مکانها نیز باید استعاذه کرد. در مسجد که میروی، بر در مسجد استعاذه کن که مبادا این دشمن سرسخت در اینجا نیز تو را رها نکند و در مستراح نیز استعاذه رسیده است. (2)
یکی از اهل ایمان و تقوا نقل میکرد که در مکاشفه دیدم شیطان در مسجد ایستاده است. گفتم: «ملعون! اینجا چه میکنی؟» .
گفت: «رفقا فرار کردهاند و منتظرشان هستم» . فهمیدم مردان رشیدی بودهاند که شیطان همراهشان به مسجد نرفته است؛ البتّه اینها هم نوبرند که لااقل در مسجد، راستی استعاذه حقیقی کردهاند.
پس در هر حال استعاذه لازم است، هنگامی که از خانه
بیرون میشوی، (1)شیاطین دم در منتظرند، استعاذه کن و دعای رسیده را بخوان. (2)
قرآن مجید تأکید میفرماید که او شما را میبیند و شما او را نمیبینید. (3)او را دشمن بگیرید.
یگانه چیزی که او را از شما دور میکند، استعاذه است، جز پناه بردن به خالق، هیچ راه دیگری ندارد؛ مانند کسی که به خیمه شخص بزرگی میخواهد وارد شود، سگ درندهای هم ایستاده نمیگذارد مگر استغاثه کنی که ای صاحب خیمه! میخواهم به محضر تو بیایم، تو خودت این مزاحم را رفع کن؛ البتّه این برای مثال است.
ای انسان! تو هم میخواهی به این بارگاه راه پیدا کنی، شیطان هم که نمیگذارد به سهولت رد شوی، این قدر کارت را خراب میکند که نرسی به مقصود و یگانه راهش هم استعاذه به
1) 1) -هنگام ورود به خانه و حجره و بیرون شدن و هنگام شروع به خوردن، گفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم کفایت از استعاذه میکند؛ زیرا در روایات است که به گفتن بسم اللّه، شیطان فرار میکند و در حقیقت بسم اللّه در این موارد، همان استعاذه به خداوند است؛ یعنی پناهنده به خدا میشود و از او یاری میطلبد که شیطان در این کار با او نباشد و کارش رحمانی تمام شود نه شیطانی.
2) 2) -بسم اللّه و باللّه، آمنت باللّه، توکّلت علی اللّه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم (وسائل الشیعه:11/391-با اندک تفاوت) .
3) 3) - . . . إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ. . . اعراف:27.
خداست.
خداوند به پیغمبرش دستور میدهد که بگو: «پروردگارا! به تو پناهنده میشوم از وساوس شیطان» . (1)
و همچنین (در سوره معوذتین) مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ. (2)
پس من و تو هم نباید آرام باشیم. وقتی که دشمن اینقدر قوی است، باید دست و پایی کرد و پناهنده به خدا شد وگرنه یک مرتبه میبینی جایی سر درآوردی که رب و معبود و مطاع تو شیطان است و خود خبر نداری. زبانت میگوید خدا لیکن حال تو حال اطاعت از شیطان است و زیر پرده یا شیطان میگویی و نمیفهمی.
در کتاب منتخب التواریخ نقل کرده که: «استادم مرحوم سید علی حائری در درس فرمود: در قریهای از قرای اصفهان یک نفر مریض به حال احتضار بود. از عالم زاهد قریه خواستند بر بالینش حاضر گردد و تلقینش گوید. وقتی که شهادت به وحدانیّت خدا میداد و میگفت: لا اله الاّ اللّه از گوشه حجره صدا بلند میشد: صدق عبدی؛ بنده من راست گفت. تا محتضر میگفت: یا اللّه! از گوشه حجره صدایی میگفت: لبّیک عبدی.
آقای مزبور پرسید تو کیستی؟ گفت: من معبود این شخص
هستم، یک عمر مرا میپرستیده است؛ من شیطانم!» .
آری! حقیقت این است که ربّ این شخص شیطان است لذا او لبّیک میگوید. یک عمر از صبح تا شام به امر ابلیس میچرخید.
زبانش به امر او و چشمش به میل او و دلش به خواست او بود.
یک عمر اینجور بود حالا هم اگر یا رب بگوید، یا شیطان! گفته است؛ چون معبودش تا نفس آخر اوست. پرده که عقب رفت، ناله وا حسرتا! از ساعت مرگ بلند میشود.
اهل ایمان! سعی کنید دست از استعاذه برندارید. دشمن را کوچک و کار را سهل نپندارید. خیال نکنید با یک کلمه: اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم کار درست شد، تا حقیقت پیدا نشود، فایده ندارد.
در روایات اهل بیت علیهم السّلام خصوصا در چند مورد تأکید شده است که استعاذه کنند:
نخست: هنگام «حکومت» است. اگر کسی را حاکم قرار دادند، در مرافعات به قدری خطرناک است که جز استعاذه چارهای ندارد.
دوّم: هنگام «تنها شدن با زن بیگانه و نامحرم در جای خلوت» است. به قدری خطرناک است که غالبا خواهی نخواهی شیطان معبود واقع میشود. حاکم بر تو شیطان میشود. این قدر جلوه میدهد و وسوسه میکند تا هلاک کند.
سوّم: مورد «غضب» است. حکومت و خلوت با اجنبیّه کم اتّفاق میافتد لیکن حال غضب، زیاد مورد ابتلای هر فردی است.
وقتی که انسان ناگهان عصبانی میشود، خونش به جوش میآید، شیطان در او کاملا نفوذ مینماید؛ البتّه شیطان بهحسب خلقت از آتش لطیف است و مثل برق در بشر نفوذ میکند. همان مثالی که خودش برای نوح زد که: «در حال خشم، بنی آدم در دست من مانند توپ در دست بچّه است» . (1)
دیدهاید بچّه، توپ را به هر طرف و هر جور بخواهد میاندازد، در حال خشم هم شیطان اینطور بر بشر مسلّط میگردد که او را به هر حرامی وامیدارد. چهبسا در آن حال از او کفر سرمیزند مگر کسی که خدا او را نگه دارد.
1) 1) -مجمع البحرین:1/240(با اندکی تفاوت) .
وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ. (1)
خلاصه عرایض شب گذشته این شد که باید مؤمنین به مسأله «استعاذه» اهمّیّت بدهند و به نصّ قرآن مجید، در هر حال باید از شرّ شیاطین به خدا پناه برد؛ زیرا آنها بشر را رها نکرده و نخواهند کرد. تمام سعی شیاطین این است که خیری از انسان سر نزند و اگر سر زند، میکوشند آن را خراب کنند و به آخر نرسانند.
در بعضی از جاها کوشش آنها شدیدتر و سختتر است، خصوصا در سه مورد. دیشب مضمون دو روایت را که در آن حال حکومت و خلوت با اجنبیّه و غضب بود، ذکر کردیم. سه
1) 1) -مؤمنون:97-98.
مورد دیگر نیز امشب تذکّر داده میشود: «عهد، نذر و صدقه» .
کسی که با خدا عهد میکند کاری انجام دهد، یا ترک کند، یا نذری میکند-البتّه با شرایط صحّتش که در رسالههای عملیّه ذکر شده-شیطان سخت میکوشد که این شخص به نذر و عهدش عمل نکند.
همچنین هنگامی که میخواهد در راه خدا صدقهای بدهد، تمام همّتش این است که نگذارد، چون با صدقه دادن مؤمن، پشت شیطان شکسته میشود لذا در بعضی موارد دارد که مؤمن دست در جیبش که میکند تا صدقه دهد، هفتاد شیطانک به دستش میچسبند تا به هر وسوسهای که بتوانند او را باز دارند، با وعده فقر دادن، (1)با وسوسه اینکه مورد لازمتری پیش میآید، از کجا که طرف مستحق باشد. خلاصه کاری میکند که پولی در راه خدا خرج نشود.
و اگر صدقه داد، او را که رها نمیکند بلکه میکوشد صدقهاش را باطل کند. بر سر طرف منّت میگذارد؛ مثلا میگوید:
«این من بودم که به تو کمک کردم ولی دیگری این کار را نمیکرد!» .
یا با زخمزبان و اذیّت کردن طرف، صدقهاش را هدر
1) 1) - اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ. . . بقره:268.
میدهد؛ مثلا پول میدهد و میگوید: «حالا این را بگیر؛ ولی دست از این کارت بردار، قباحت دارد و. . . دفعه دیگر مبادا اینجا بیایی» و نظایرش. لذا در قرآن مجید صریحا میفرماید: «باطل نکنید صدقاتتان را به منّت گذاشتن و اذیّت کردن» . (1)
بالأخره دشمن سرسخت، شیطان رجیم میخواهد کاری کند که این خیر، بیاثر بماند. شما هم بکوشید سعی او را باطل کنید.
در تفاسیر، خصوصا در مجمع البیان این روایت شریف را از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کردهاند که: «شیطان دائما مراقب دل مؤمن (و این آدم) است. اگر دید به یاد خداست فرار میکند» . (2)
بالأخره تا نفس آخر، دست از سر آدم برنمیدارد. این است که قرآن مجید هم نسبت به این موضوع نهایت اهمّیّت را داده است و با انسان پیمان بسته که پیروی شیطان ننماید و صریحا او را دشمن آشکاری برایش معرّفی میفرماید؛ (3)یعنی ای بشر!
1) 1) - . . . لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذیٰ. . . بقره:264.
2) 2) -قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله: إن الشیطان واضع خطمه علی قلب ابن آدم فاذا ذکر اللّه سبحانه خنس و اذا نسی التقم قلبه فذلک الوسواس الخناس (مجمع البیان:10/571) الشیطان یلتقم قلب ابن آدم فاذا ذکر اللّه خنس عنده (الجامع الصغیر:2/90) .
3) 3) - أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ یس:60.
با دشمن خودت دوستی نکن. از دشمن سرسختت پیروی منما!
دو موضوع است که کموبیش از آن سؤال میشود؛ یکی اینکه شیطان کیست و چیست؟ و حکمت در خلقتش چیست و برای چه آفریده شده؟
سؤال دوّم: راه چاره از دست شیطان و وساوس آن کدام است؟
هرکدام از این دو بحث، دامنهدار است و مخصوصا پاسخهای علمی که داده شده برای عموم نافع نیست؛ بنابراین، چون تطویل فایده ندارد بهطور اجمال، پاسخ هریک داده میشود.
به قول یکی از محقّقین اگر مخبر صادق به تو خبر داد که امشب یک عدّه دزد مسلّح در کمین هستند که به خانهات بریزند و اموالت را ببرند و خود و عائلهات را بکشند، اگر شخص عاقلی باشی میروی یاورانی پیدا میکنی. درها را محکم میبندی.
راههایی را که از آن ممکن است بیایند سد میکنی، سنگربندی مینمایی.
اگر عقل نداشته باشی، میپرسی این دزدها اهل کجایند؟ لباسشان چگونه است؟ چه شکلی هستند؟ پیرند یا جوان؟ لر
هستند یا ترک. . . ؟ تا از این موضوعات سر دربیاوری، وقت گذشته است و آنها کار خودشان را کردهاند.
آنچه بر تو لازم است راه فرار از شیطان است. حالا کیفیّت خلقتش را بدانی، بفهمی چگونه وسوسه میکند یا نفهمی، از راز آفرینش او سر درآوری یا سر درنیاوری، به این چیزها چکار داری؟ کار اصلی تو باید همان باشد.
پس از اینکه مخبر صادق خبر داد که دشمن سرسخت، ابلیس در کمین است، راه نجات را از دست مده و وقت را تلف نکن. بالأخره چون زیاد سؤال میشود، پاسخی به نحو اجمال عرض میشود.
بشر اگرچه از عناصر اربعه: آب، آتش، هوا و خاک است لیکن جنبه خاکیاش قوی و بیش از سهتای دیگر است، لذا ثقل دارد، وزن دارد و به اعتبار همان جنبه خاکیاش ادراکاتش و کارهایش بسیار محدود است.
برعکس، شیاطین جنبه آتش و هوای آنها غالب است.
ساختمان بدنشان طوری است که در نهایت لطافت هستند و کاملا قوی میباشند.
بشر خیال میکند قدرت دارد لیکن قدرتی که شیاطین دارند به قسمی است که میتوانند مثلا بدنشان را اینقدر کوچک کنند که از سوراخی رد شوند، یا اینقدر بزرگ کنند که مکان وسیعی را اشغال نمایند. مسافتی را که بشر باید ظرف یک ماه طی کند،
در لحظهای میپیمایند و چیزهای سنگینی را که انسان قادر به حمل آن نیست میتوانند حمل کنند.
در سوره نمل، پروردگار عالم ضمن داستان سلیمان و تخت بلقیس به این مطلب اشاره میفرماید. (1)
پس اشکال از اینکه اگر شیطان هست پس چرا من او را نمیبینم، بیجاست. چشم تو جسم کثیف را میتواند ببیند نه لطیف را. هوا را نمیبینی. امواج را در هوا نمیبینی؛ چون لطیف است. چشم تو خاکی است و باید کثیف را ببیند، لذا در قرآن مجید میفرماید: «شیطان شما را میبیند از جایی که شما او را نبینید» . (2)
بلی گاهی شیاطین میتوانند جرمیّتی به خود بدهند که بشر آنها را ببیند و بسیاری از انبیا مانند حضرت نوح، یحیی و حضرت خاتم الأنبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله و بعضی عباد صالحین، او را دیدهاند و میبینند.
امّا حکمت خلقتش، حکیم علی الإطلاق هرچه را اراده
بفرماید عین صواب است، همان حکمتی که در خلقت بنی آدم و جانوران است، چه ما بدانیم یا ندانیم و در عین حال حکمتش بسیار است لیکن چون مفصّل است و علمی برای عموم نمیشود بیان کرد، آنچه میشود گفت این است که: بس است در حکمت خلقت شیاطین که سعادت بشر ظاهر شود. شقاوتش نیز آشکار گردد. ایمان و کفر و استحقاق بهشت و جهنّم رفتن افراد، روشن گردد.
خدا میگوید صدقه بده! شیطان هم میگوید نده! اگر بدهی کم میشود. درصورتیکه رشد داشته باشی، صاحب ایمان و اراده قوی باشی به دهان شیطان مشت میزنی که خدا میفرماید بده کم نمیشود، ما جایش را پر میکنیم. (1)
اگر مثل کوه محکم هستی، اینجا رشد تو ظاهر میشود، امّا اگر کم عقل و کم اراده و کم وزن مثل کاهی باشی، به یک نفیر و وسوسه میایستی. به برکت خلقت شیاطین است که سعادت سعادتمندان و رشد رشیدان، آشکار میگردد.
همه میگویند خدا و آخرت، امّا راست میگویند یا نه؟ این شیاطیناند که به وسیله آنها راستگو از دروغگو تمیز داده میشود.
1) 1) - . . . وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ اَلرّٰازِقِینَ سبأ:39.
اگر میگویی خدا، پس چرا وعدهاش را نمیپذیری؟ ! اگر انسان وسوسه شیطان را پذیرفت، معلوم میشود ایمانش به زبانش هست. اگر به راستی ایمان به بهشت دارد، پس چرا خریداری نمیکند؟ چرا از جهنّم دوری نمیکند؟ (1)
میبینید فلان خانم که ادّعای دینداریاش میشود، تا یک نفر شیطان انسی به او رسید و گفت شما هم خرافاتی و قدیمی شدی، چادر به سر میکنی؟ ! دیگر دوره عوض شده، مرد و زن ندارد، میبینید به همین القای شبهه و وسوسه شیطان و استهزای رفقایش، میایستد.
بلی شیاطین برای این هستند که معلوم شود کی استقامت دارد و کی ندارد؛ بزرگترین حکمتش تمیز مؤمن و فاجر است.
چطور وعده شیطان را مهم میگیری؟ به همین القای وسوسه که فقیر میشوی، در راه خدا نده، مورد لازمتری پیش میآید.
امّا وعدههای خدا را ندیده میگیری. برای خدا از یک تومان نمیگذری و برای شیطان به یک مدح و ثنا و در روزنامهها نوشتن و در رادیوها گفتن، هزاران تومان حاضری بدهی.
در معامله با خدا که میفرماید: «به همسایهات، به رحم
1) 1) - وَ مٰا کٰانَ لَهُ,عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ. . . سبأ:21.
فقیرت کمک کن که چندین برابر پاداش خواهی داشت» ، میگویی تمکّن ندارم، امّا اگر معامله دنیوی شیطانی بود، چطور روی دست دیگران بلند میشوی؟ !
شیطان برای امتحان خلق است و باید باشد، سینمایی هم باز کند و شیاطین انسی هم تربیت کند، آنوقت اینطور حیوانات دوپا را به دام بیندازد.
در برابرش هم مگر نه اوّل مغرب صدای: حیّ علی الصلوة وعده الهی به آمرزش بلند است، هر دو باید باشد تا لِیَمِیزَ اَللّٰهُ اَلْخَبِیثَ. . . ؛ (1)«نیکوکار از بدکردار تمیز داده شود» .
فردا دار جزاست. اینجا زمینه ثواب و عقاب باید درست شود. استحقاقات فراهم میگردد.
البتّه شیطان کسی را به زور وادار به حرام نمیکند. اختیار کسی را نمیگیرد؛ یعنی این اندازه قدرت ندارد: . . . وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ. . . فقط کارش وسوسه و تحریک است. کسی که به مسجد میآید به اختیار خودش میآید. آن هم که به سینما میرود، به اختیار خود اوست، حکومتی ندارد که تو را مجبور
1) 1) -أنفال:37.
کند بلکه خودت به پای خودت میروی.
تقصیر از خود تو است که فریب وسوسههایش را میخوری و فردای قیامت وقتی که اطراف شیطان میریزند و با او مخاصمه میکنند، جواب منطقی و عقلی میدهد که: «مگر من شما را به دوزخ بردم؟ کار من فقط دعوت و وسوسه بود، تقصیر از خود شماست که دعوت مرا اجابت کردید. مرا ملامت نکنید و خودتان را ملامت کنید. . .» . (1)
1) 1) - . . . وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ. . . ابراهیم:22.
وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ. (1)
شیطان، حسود است؛ چون خودش رانده شده این درگاه است، نمیتواند ببیند بشر به مقام قرب میرسد. بشری که این ملعون به نظر حقارت به او مینگریست و میگفت: «مرا از آتش آفریدی و او را از خاک و آتش از خاک برتر است» . (2)آنگاه همان بشر به مقاماتی برسد که آن بدبخت را از آن طرد کردند و گفتند:
«از بهشت بیرون شو! تو از کوچکان و پستشوندگانی. حق نداری اینجا بزرگی به خرج دهی. . .» . (3)
بشر میخواهد از طریق بندگی، به مقام قرب برسد لذا
شیطان با تمام قوا سعی میکند او را از راه باز دارد تا حس حسادتش را تسکین بخشد به همه چیز هم قانع است، اگر توانست، کفر و شرک، نتوانست، حرام و مکروه، تا برسد به کمی درجه و مقام.
امیر المؤمنین علیه السّلام در ذیل خطبه قاصعهاش در نهج البلاغه این معنا را یادآوری میفرماید: «ای مردم! شیطان به واسطه حسادتش ملعون و مطرود و از بهشت رانده شد، مبادا شما به حسادت مبتلا شوید تا مثل او گردید. شیطان را به واسطه کبرش بیرون کردند. به واسطه حسادتش بیرون کردند. آیا تو با حسادت و کبر، به بهشت میروی؟ ! محال است! وقتی که ملکی را به واسطه این صفات، از بهشت میرانند، تو را با داشتن این صفات به بهشت درمیآورند؟» . (1)
با اینکه آن ملعون مدّتها عبادت میکرد لیکن در آخر کار، استکبار ورزید و خود را هلاک کرد.
عظمت و کبریایی، ویژه خداوند است. (2)تو را با بزرگی فروختن چکار؟ آقایی لباس تو نیست. بزرگی کردن، من من
نمودن سزاوار تو نیست. همه فقیر و عاجز و محتاج خدایند. (1)
غنی مطلق، سلطان مطلق، خداست . . . لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی. . . . (2)
خلاصه، اگر بشر، کبر ورزید، دوش به دوش شیطان میگردد.
مروی است پس از آنکه شیطان مطرود و از بهشت بیرون شد، عرض کرد: «پروردگارا! عبادتهای شش هزار ساله من چه شد؟» . ندا رسید در برابرش هرچه بخواهی میدهیم.
گفت: «پس مرا تا روز قیامت مهلت ده!» . (3)
خداوند فرمود: «تو از مهلتدادهشدگانی» . (4)
دیگر آنکه مرا قدرتی ده که بتوانم القای شبهه و وسوسه کنم، این حاجت هم روی حکمتها و مصلحتهایی که داشت، داده شد.
آدم ابو البشر گریست و عرض کرد: «پروردگارا! اولاد بیچاره من گرفتار چنین دشمنی هستند. تو که تا قیامت او را مهلت دادهای و قدرت القای شبهه و وسوسه هم که دادی، پس اولاد من چه کنند؟» .
ندا رسید: «ای آدم! در برابر هر شیطان، ملکی را میآفرینیم» . (1)
هرچه شیطان وسوسه کند، ملک هم در مقابلش الهام به خیر میکند. شیطان میگوید: «به مسجد نرو!» .
ملک میگوید: «برو!» .
شیطان میگوید: «فلان حرام را مرتکب شو و بعد توبه کن» .
ملک میگوید: «نکن! شاید مردی. شاید موفّق به توبه نشدی و بر فرض که توبه کردی، از کجا که توبه مقبوله از تو سر زند و آمرزیده شوی؟ !» .
به دل خود رجوع کن. در هر پیشامدی-چه خیر و چه شر- نوعا دودل هستی. هرکس چنانچه در وجودش، شیطان به شر ترغیب میکند و ملک نیز او را میترساند و هرچه او را ابلیس بر ترکش وامیدارد، ملک او را به انجام دادنش، ترغیب مینماید.
منتها ای انسان! تو بر سر دوراهی هستی؛ نفس را بگیری، دنبال هوا و هوس بروی یا از عقل و روح و ملک پیروی کنی.
دستگاه را پروردگار عالم منظّم و از روی عدالت آفریده است لیکن انسان خودش به خود ظلم میکند؛ چنانچه در قرآن مجید صریحا میفرماید:
«خدا به ایشان ستم روا نداشته لیکن این مردمند که (به
1) 1) -اصول کافی:2/266-267.
خودشان) ستم میکنند» . (1)
علاوه بر این، ندا رسید که: «ای آدم! اگر ابلیس را بر اولاد تو چیره کردیم و تا قیامت مهلتش دادیم، در عوض باب توبه را هم برای اولاد تو باز گذاردیم» .
خوب، حالا گول شیطان را خوردی، مانند جدّت آدم برگرد و توبه کن، به درگاه الهی تضرّع کن تا مثل آدم که پس از توبه مقامش بالاتر رفت و به درجه «اصطفا» رسید، (2)تو هم به درجه «توّابین» برسی که محبوب خدا گردی. (3)
برای همه امّتها باب توبه باز بود لیکن شرایط سختی داشت تا پذیرفته گردد؛ امّا به برکت وجود مقدّس خاتم الأنبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله به امّتش-که امّت مرحومهاند-توسعه بیشتری داده شد، چون پیغمبرشان رحمة للعالمین است و از شعبههای رحمت، توسعه باب توبه است.
بنا بر خبری که در بحار الأنوار است، پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«هرکس یک سال پیش از مردنش توبه کند، خدا او را میآمرزد. بعد فرمود: یک سال زیاد است. اگر کسی یک ماه پیش از مردنش توبه کند. سپس فرمود: یک ماه هم زیاد است. کسی که یک روز پیش از مردنش توبه کند، آمرزیده است. بعد فرمود:
یک روز هم زیاد است، پیش از آنکه مرگ را به چشم ببیند، برزخ را ببیند، عزرائیل را ببیند» . (1)
خلاصه اگر پیش از لحظه آخر، پشیمان شود، خدا او را میآمرزد.
عمده، حال دل است. دل با خدا باشد و برود. عجب دستگاهی است! آیا رحمت از این دامنهدارتر میشود؟ در برابر وساوس شیاطین ببینید خدا چه رحمتی قرار داده است!
مروی است در موسم حج، حسن بصری گفت:
«العجب ممن نجی کیف نجی» .
«شگفت است با این همه دام ابلیس، از کسی که نجات یابد!» .
جملهای که این بدبخت گفته بود، خدمت حضرت زین العابدین علیه السّلام نقل کردند، امام علیه السّلام فرمود:
«العجب ممن هلک کیف هلک مع سعة رحمة اللّه» . (2)
«شگفت است با این همه رحمت و فضل الهی به آن بدبختی
که هلاک شود» .
و حال آنکه رحمت واسعه حق، همه اشیاء را گرفته است چرا از این رحمت محروم گردد؟ !
عمری را که در کثافتکاری گذراندیم، حالا هنگام رفتن است.
غالبا پیش از مرگ، از لطف خدا این است که شخص مبتلا میگردد و در بستر میافتد تا آماده ملاقات خداوند گردد. این است که موت فجأه و مرگ ناگهانی برای خیلیها بلاست. تا کی عقب شیطان را گرفتهای؟ ! تقتق مرگ بلند است. راستی عجب است از کسی که یک ماه در بستر بیفتد و بیدار نگردد!
وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّیٰاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ. (1)
وساوس شیطان و آزاری که بشر از شیاطین میبیند، بر کسی پنهان نیست. همه میدانند که شیطان، دشمن سرسخت انسان است و تا نفس آخر دست برنمیدارد. تمام هدفش این است که بشر، مؤمن به خدا و آخرت نشود و در مرتبه دوّم، خیری از او سر نزند بلکه به هر شرّی روی آورد. چیزی که مهمّ است، دانستن راه نجات از دست شیاطین است.
حالا که دشمن اینطور قوی و در کمین است، ببینیم راه چاره چیست؟
تنها راه علاج هم آن است که در قرآن مجید به آن امر فرمود
1) 1) -مؤمنون:97-98.
که: . . . فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ. . . ؛ (1)«به خدا پناه ببر!» که جز پناهندگی به حق، راهی نیست.
مثالی عرض کردم که ابلیس به منزله سگ درندهای است که هرکس بخواهد به خیمه سلطنتی درآید نمیگذارد. این به منزله پاسبان است. جز آشنایان (عباد مخلصین) کسی از دست او در نخواهد رفت. ناچار برای ورود به خیمه (به بارگاه قرب) باید به صاحب خیمه استغاثه کرد و پناه برد؛ زیرا تنها نهیب قهر صاحب خیمه است که این سگ درنده را رام میکند و جز این چارهای نیست.
پس باید به خدا پناهنده شد تا عنایت حق، او را دفع کند. این است که خداوند در قرآن مجید به پیغمبرش دستور میدهد که:
«بگو پروردگارا! به تو پناه میبرم از وساوس شیطانها و پروردگارا! به تو پناه میبرم که در آیند مرا» . (2)
خودت به تنهایی نمیتوانی، مگر لطف خدا یار شود: «یا غیاث المستغیثین، یا ملاذ اللائذین» اگر لوذ و پناهندگی به حق نباشد، کسی از شرّ شیطان در امان نیست.
بنابراین، باید حقیقت استعاذه را فهمید، آیا استعاذه گفتن:
«اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» است یا به فارسی، گفتن: «خدایا! به تو از شرّ ابلیس پناه میبرم!» نه، استعاذه امر معنوی حقیقی است که این لفظ کاشف از آن است. اگر حال استعاذه باشد، گفتن «اعوذ باللّه» نافع است وگرنه گاه میشود که خود همین گفتنها مسخره و ملعبه شیطان است که خودش به زبان طرف جاری کرده است.
استعاذه خلق، بر سه قسم است:
قسم اوّل: استعاذهای است که نه حال استعاذه هست و نه معنای آن را میفهمد که چه میگوید. اگر این است-که مثلا نمیشود گفت استعاذه است-لغو است. به زبانش چیزی میگوید. گفتن «اعوذ باللّه من شیطان الرجیم» بدون التفات به معنا و دانستن حقیقت، مسخره شیطان است.
قسم دوّم آن است که: معنای آن را میفهمد بلکه وقتی که میگوید، یک نوع التجایی هم دارد، لغو نمیگوید، معنی را ادراک کرده و لفظ را هم به عنوان کاشف از معنا میگوید لیکن به حسب عمل و حال، قربان شیطان میرود. زبانش میگوید لعنت بر شیطان! پناه میبرم به خدا از شرّ شیطان رانده شده! در حالی که دارد به شیطان سجده میکند و در حقیقت به شیطان پناهنده شده است.
هرکس گناه میکند، در حال معصیت یقین بدانید معبود و مسجود او شیطان است، هرچند به زبانش هم صد فحش به شیطان بدهد.
صریحتر بگویم، وقتی که به زبانش «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» میگوید ولی تهمت میزند، فحش میدهد، آبروی مردم را میریزد، راز دیگران را فاش میسازد و خلاصه از هیچ گناهی باک ندارد، در حقیقت گفته است: «اعوذ بالشیطان من الرحمن؛ من از خدا فرار کردم و به شیطان پناهنده شدم» زبانت وارونه میگوید؛ ولی حالت میزان است.
«اعوذ باللّه» ؛ یعنی: «به طاعت خدا پناهنده میشوم» ، الآن داری خلاف واقع میگویی. پرده که عقب رفت میفهمی که شیطان همین را بر زبانت جاری میکند تا بیشتر مسخرهات کند.
نوشتهاند یکی از علما قلم به دست گرفت کتابی در مصاید و وسوسههای شیطان و ترسانیدن مردم از فریب خوردن از او بنویسد. در همان زمان در عالم رؤیا و مکاشفه یکی از اخیار، شیطان را میبیند و به او میگوید: «ملعون! خوب فلان آقا دارد رسوایت میکند، کیدهایت را به خلق میرساند!» .
شیطان مسخرهاش کرده گفت: «این کتاب را به دستور خود من مینویسد!» .
فرمود: «چطور میشود؟ !» .
گفت: «من در دلش وسوسه انداختم که تو عالمی، علم خودت را ظاهر کن. خودش هم نمیفهمد و اسم کتابش را رد شیطان گذاشته؛ ولی حقیقتش جلوه نفس و نمایش علم دادن است» .
بلی خود شیطان وامیدارد که به او فحش بدهد، یا به زبان تنها بگوید: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» .
به عین مثل کار دول استعماری است. اینان در بعض مستعمرات، افرادی دارند که در استعمار، یار و یاور آنهایند. گاه به مقتضای سیاست و مصلحت روزگار وامیدارند این افراد به آنها فحش بدهند. بد بگویند. مردم را از فجایع استعمار آگاه کنند.
برای پردهپوشی و نعل وارونه زدن تا بتوانند مقاصد استعماری خود را توسّط همین افراد بهتر پیش ببرند.
عجب است از سیاست شیطانی! اوّلین و استاد همه سیاستمداران «شیطان» است. سیاست؛ یعنی زیر پرده کار کردن. کلاه سر همه میگذارد بدون اینکه جای پایی از خود نشان دهد.
خدایا! تو یاری ده که ما بتوانیم از شیطان بگریزیم؛ یعنی از گناه فرار کنیم. استعاذه به حق؛ یعنی از گناه فرار کردن. زبانت را محکم بگیر، دیگر لغو نگو، عوضش بگو: «اعوذ باللّه» .
پس «اعوذ باللّه» ؛ یعنی «اعوذ باللّه من طاعة الشیطان» .
خدایا! من دیگر میخواهم به طاعت تو پناه آورم. میخواهم از بندگی شیطان فرار کنم. از شیطان و دام او که گناه است گریختهام.
تو میخواهی دست در دهان شیر کنی، آن وقت به زبان بگویی من از شیر میترسم و فرار میکنم، به قلعه محکمی میگریزم، یا اینکه همینطور دست بسته مقابل شیطان بندهوار بایستی آنگاه به زبان بگویی به خدا پناه میبرم از شرّ ابلیس.
)تا زهر بد زبانت کوته نیست )یک اعوذت، اعوذ باللّه نیست
تا زبانت به هر لغوی گویاست؛ یعنی غلام حلقه به گوش شیطانم. دروغ میگویی! صبح تا شام هم میگویی لعنت به شیطان! از این «اعوذ باللّه» گفتنهایت باید استغفار کنی.
)بلکه آن نزد صاحب عرفان )نیست الاّ اعوذ بالشیطان
)گاه گویی اعوذ و گه لا حول )لیک فعلت بود مکذب قول
هرکس به خودش خطاب کند ای منافق! چرا دیگر دروغ میگویی. من من کردنهایت کدام است؟ !
اگر شیری دنبال تو گذاشت باید به یک قلعه محکمی پناهنده شوی نه اینکه نزدیکش شوی، دست در دهانش کنی و به زبانت بگویی: وای وای! حقیقت استعاذه همان پناهنده شدن به قلعه محکم الهی است.
از یکی از تلامیذ شیخ انصاری علیه الرحمه نقل شده:
«زمانی که در نجف اشرف برای تحصیل مشرّف بودم و در محضر ملائک منظر شیخ انصاری حاضر میشدم، شبی در عالم واقعه دیدم شیطان را چند عدد افسار در دست گرفته بود.
من از او سؤال کردم اینها را برای چه به دست گرفتهای؟
گفت: اینها را بر سر مردم میزنم و ایشان را به سمت خود میکشم. در روز گذشته یکی از اینها را بر سر شیخ مرتضی انصاری انداختم و از اتاقش تا بیرون کوچهای که بر در خانه اوست کشیدم، ولی در میان کوچه از قید رها شده مراجعت کرد.
وقتی که بیدار شدم خدمت شیخ مشرّف شدم و خواب خود را به ایشان عرض کردم. شیخ علیه الرحمه فرمود: شیطان راست گفته؛ زیرا آن ملعون دیروز میخواست به لطایف الحیل مرا گول زند؛ زیرا من پول نداشتم و چیزی در منزل لازم شده بود، با خود گفتم: یک قران از مال امام علیه السّلام که در نزد من میباشد و معطل مانده تا وقت لازم به مصرفش برسانم به عنوان قرض برمیدارم سپس ادا میکنم.
آن یک قران را برداشته و از منزل خارج شده تا به میان کوچه هم آمدم. همینکه خواستم چیزی بخرم با خود خیال کردم که چرا به اینچنین عملی اقدام نمایم؟ پس نادم و پشیمان شدم و به خانه مراجعت نموده یک قران را به جای خود
گذاشتم» . (1)
و بعضی هم این داستان را اینطور نقل کردهاند که: «شیخی دید شیطان طنابهای بسیاری به دست داشته و در بین آنها طناب ضخیمی به دست داشته است. از او میپرسد: اینها چیست؟ پاسخ داده بود که به وسیله اینها بنی آدم را به سوی خود میکشانم و آنها را وادار به معصیت مینمایم.
از او میپرسد: طناب ضخیم برای کیست؟
میگوید: برای استادت شیخ انصاری که دیروز او را تا بازار بردم؛ ولی آن را پاره کرد و برگشت. میپرسد پس طناب من کدام است؟ پاسخ میدهد: تو احتیاج به طناب نداری و حرف شنو هستی» .
1) 1) -زندگانی و شخصیّت شیخ انصاری:88-89.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
«استعاذه» مقامی است از مقامات دینی و بر هرکس لازم است و عرض شد که باید حقیقت داشته باشد نه صرف لفظ وگرنه لفظ تنها قراءت است، الفاظی را بر زبان جاری کرده است.
قرآن مجید که میفرماید: . . . فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ. . . ؛ (2)«به خدا پناهنده شو» حقیقتش مراد است و دو چیز لازم دارد: یکی فرار از شیطان و دیگر پناهنده شدن به رحمان. اگر این دو مطلب حاصل شد، آن وقت میشود استعاذه، نه گفتن «اعوذ باللّه» تنها و خلاصه لفظ باید کاشف از حال و معنا باشد.
پس از تأمّل در حقیقت استعاذه و استفاده از قرآن مجید، میتوان گفت: «استعاذه» پنج رکن اساسی دارد:
رکن نخستین که «فرار از شیطان» است به «تقوا» منطبق میشود. و ارکان دیگرش: «تذکّر، توکّل، اخلاص و تضرّع» است.
مجموعا پس از حاصل شدن این حالات، حقیقت استعاذه پیدا میشود، درحالیکه مؤمن این پنج رکن را داراست، لذا فرسنگها شیطان از او دور میشود، چه به زبان بگوید: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» یا نگوید. عمده حال و حقیقت است که اگر شیطان به او نزدیک شود، آدمزده میشود، بسان آدم وقتی که جن او را مس کند، جنزده میشود؛ بنابراین، اصلا ابلیس جرأت نزدیک شدن به او را نخواهد داشت.
شواهدی برای ارکان استعاذه از قرآن مجید مختصرا یادآوری میشود:
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
«کسانی که پرهیزگاری کردند، هنگامی که طوافکنندهای از شیطان آنان را مس کرد، متذکّر میشوند، پس ایشان بینایانند» .
1) 1) -اعراف:201.
پس شرط نخستین این است که اهل تقوا باشد. کسانی که متّقی شدند، هنگامی که شیاطین به دلشان حمله میکنند چون متّقی هستند به مجرد نزدیک شدن شیطان به آنان، یاد خدا میکنند. فورا روشن میشوند و میفهمند که کار شیطان است.
فرار میکنند. به حق متمسّک میشوند؛ بنابراین، در این آیه شریفه اشاره به «تقوا و تذکّر» شده است.
در آیه شریفه میفرماید: «فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ* إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
«هنگامی که قرآن میخوانی پناه ببر به خدا از شرّ ابلیس رانده شده، به درستی که او بر کسانی که ایمان آوردند و بر پروردگارشان توکّل میکنند، حکومتی ندارد» .
کسی که توکّل به خدا دارد، شیطان بر او سلطهای ندارد.
حکومت شیطان بر کسانی است که به خدا تکیه ندارند. تکیه آنها اسباب مادّیّات و اوضاع دنیوی است؛ ولی اگر تکیه بر خدا شد، یقین بدانید از شیطان کاری ساخته نیست.
اگر شخص از توکّل بهرهای نداشت، تنها به زبان میگوید پناه به خدا میبرم لیکن در حقیقت به عنوان و قوّه و مقام و مال و عشیرهای که دارد پناه میبرد، به مفهوم آیه شریفه، شیطان بر او مسلّط است؛ چنانچه در آیه بعدی به این مطلب تصریح میفرماید:
1) 1) -نحل:98-99.
إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ. (1)
«حکومت شیطان بر کسانی است که او را دوست دارند و فرمانبر اویند و آنان که به خدا شرک میورزند» .
آن کسی که مسبّب الأسباب را فراموش کرده است با شیطان است، او را با استعاذه و فرار از ابلیس چکار؟ !
رکن دیگر برای استعاذه، «اخلاص» است که در قرآن مجید از قول ابلیس چنین میفرماید:
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (2)
«شیطان گفت: به عزّت تو سوگند! همه آنان را میفریبم جز بندگانت که اهل اخلاص شدهاند» .
معنای «اخلاص» در قرآن مجید در موارد متعدّد بیان شده است و ما هم ضمن تفسیر آیات، متعرّض شدهایم و دیگر تکرار نکنیم.
خلاصه، استعاذه مخلصین درست است که شیطان را با آنها راهی نیست؛ چون حقیقت فرار از شیطان در آنهاست.
پس از عمری که از ما گذشت، آیا بهرهای از مقامات دینی
بردهایم؟ خدا کند لااقل در جهل مرکب نمانیم.
عرض شد نخستین رکن استعاذه تقواست. کسی که تقوا ندارد کی از شیطان فرار میکند؟ چون تقوا؛ یعنی ترک فرمانبرداری شیطان. زنی که لخت در کوچه و خیابان میآید، (1)الآن همه چیزش شیطان است. نامردی که همراه خود چنین زنی را میآورد و نشان این و آن میدهد، کی از شیطان فرار میکند؟ !
خلاصه، هرکس از حرام دوری نکرده از شیطان نیز فرار نکرده؛ یعنی استعاذه ننموده است هرچند به زبان هم هزار مرتبه بگوید: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» .
یا مثلا در خانه غصبی نشسته است، تا بیرون نرود از شیطان فرار نکرده. تا عادت به فحش را ترک نکند، استعاذه نکرده است.
بهطور کلّی تقوا و ترک محرّمات در مسأله استعاذه مهمّ است به خصوص «حرامخواری» . کسی که خوراکش اکل حرام است، رگ و پوستش شیطانی و دائما متصل به ابلیس است:
«انّ الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدم» . (2)
«شیطان مانند خون، در اجزای بدنش جاری است» .
همان زبانی که به آن میگوید: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» زبان شیطان است؛ زیرا همان غذای حرامی که جزئی از آن، زبان شده و باعث حرکت و نیروی آن گردیده، میگوید: «اعوذ باللّه» این چه استعاذهای است؟ !
)ما برون را ننگریم و قال را )ما درون را بنگریم و حال را (1)
شهید ثانی در اسرار الصلوة از خاتم الأنبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده است که: «خدا دل شما را مینگرد نه صورت شما را» . (2)
اینجا حقیقت میخرند. زبان بازی بدون حقیقت، به کار مخلوق میخورد؛ امّا نزد خدایی که عالم السرّ و الخفیّات است، پنهان و آشکار نزد او یکسان است، جز واقع چیزی به درد نمیخورد؛ چنانچه در مورد قربانیهایی که میکنید، صریحا در قرآن مجید میفرماید:
«گوشت و خون آنها به خدا نمیرسد و لیکن تقوای شما به او میرسد» . (3)
تا لقمه حرام در بدن تو است، شیطانی هستی و فرار از شیطان دروغ است. تا آثارش از بین برود، آنگاه حالت فرار از
ابلیس در تو پیدا میگردد وگرنه عبادتهایت هم ظاهری است. به خصوص در اکل و شرب، روایات فراوانی از اهل بیت علیهم السّلام رسیده است. اینها به منزله بذر است، بذر را خراب نکنید.
در قرآن مجید میفرماید: «از چیزهای پاکیزه (حلال) بخورید و پیروی از وساوس شیطان نکنید» . (1)
نمیگوید مرغ و پلو نخور، بلی گوشت بخور؛ ولی حلال بخور. از خطوات شیطان پرهیز کن.
دوّم «ترک لقمه شبهه» است. از غذای مشتبه هم بپرهیز. تا وقتی نفهمی حلال است، خوراک و لباس را مصرف نکن. حرام به قدری اثر دارد که کار به جایی میرسد که حق با کمال ظهورش، مورد وسوسه و شک حرامخور یا شبههخور میشود. در خدا با این ظهوری که هست، شک میکند. (2)شیطان کجا بود؟ توی همین لقمه حرام و شبههناک.
از شیطان فرار نکرد، به چنین روزی افتاد؛ یعنی به دست خودش شیطان را در رگ و پوست و گوشت و خون خود جا داد.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
خلاصه بحث شبهای گذشته این شد که حقیقت «استعاذه» فرار از شیطان است و پناهندگی به رحمان؛ بنابراین، لازمهاش «تقوا» است. پرهیز از شیطان؛ یعنی سعی کند واجبی از او فوت نشود و حرامی از او سر نزند؛ بنابراین، اگر لاابالی باشد، حالت فرار ندارد، به عین مثل کسی است که با درندهای گلاویز باشد، آنوقت به زبانش بگوید من از این درنده فرار میکنم. «اعوذ باللّه» ؛ یعنی از شیطان فرار میکنم و به خدا پناه میبرم، با این بیبندوباری، کی از شیطان حقیقتا فرار کردهای؟ !
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا. . . آنهایی که در حال فرار از گناهند، اگر
1) 1) -اعراف:201.
شیاطین خواستند آنها را دریابند فورا یاد خدا میکنند، پرده غفلت از جلو چشمشان به برکت یاد خدا عقب میرود و بینا میشوند، در دام نمیافتند. کی در دام نمیافتد؟ اهل تقوا وگرنه (انسان غافل) در دام مستقر و مستمر است.
گفتیم که تقوا مخصوصا باید در خوردنی و آشامیدنی رعایت شود؛ چون خوراک به منزله بذری است برای بدن که مرکب نفس شیطانی یا رحمانی است. اگر بذر شیطانی شد، حاکم بر او هم شیطان است. اگر لقمه حرام از گلویی پایین رفت، حکومت به دست ابلیس است، تا اثر این لقمه در این بدن موجود است، شیطان هم هست.
اینکه در روایات رسیده تا چهل روز نمازش پذیرفته نیست، کسی که لقمه حرامی بخورد تا چهل روز دعایش مستجاب نمیشود؛ چون زبان زبان شیطانی است. قرآن هم بخواند شیطانی خوانده. «اعوذ باللّه» هم بگوید با زبان خود شیطان گفته است.
یک مرتبه حرمت این است که از راه حرام به دست آمده باشد؛ مثلا نانی که به دستش آمده از پولی است در معاملهای که تدلیس کرده، غش نموده، معامله ربایی بوده، یا راههای حرام دیگری که تصرّفش بدون اجازه صاحبش و شرع مقدّس بوده است.
مرتبه دیگر از حرمت، میته است. آنچه مردار به آن گفته شود؛ خواه حیوان حلال گوشت، خودش بمیرد یا تذکیه شرعی نشود؛ مثلا عمدا «بسم اللّه» را نگفته باشند.
خداوند میفرماید: «و نخورید از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است» . (1)
یا مثلا مرغی را سر بریدهاند درحالیکه عمدا «بسم اللّه» نگفتهاند، این مردار است و شیطانی، اگر از گلویت پایین رفت، بذر شیطان است.
سیّد بن طاووس علیه الرحمه آیه شریفه را تعمیم داده است.
هرچند مورد آیه گوشت است از حیوان حلال گوشت لیکن سیّد معنای عامی از آن استفاده کرده که اگر کسی رعایت کند بسیار خوب است. میفرماید: «از هر خوراکی که تدارک شود و نام خدا بر آن برده نشود من نمیخورم. نان که نانوا هنگام پختن، اسم خدا را نبرده چطور مؤمن از آن بخورد؟ !» .
عجب دورهای بوده و چه دورهای هست؟ ! سیّد زنده شود و ببیند. سابق بنده یادم میآید که نانواها کسی را میآوردند نزد
1) 1) - وَ لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَیْهِ. . . انعام:121.
تنور، حدیث کساء بخواند. دعا بخواند. برای برکت و. . . حالا هم باید با موسیقی و لغو، نان پخته شود: . . . إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ. (1)نان را با یاد شیطان میپزند و همین لقمه کذایی که اثر وضعیاش را دارد، من و شما میخوریم.
اگر گاهگاهی کسی در این موضوعات تأمّل کافی بکند، واقعا میگوید: أَمَّنْ یُجِیبُ اَلْمُضْطَرَّ. . . (2)خدایا! چه کنیم؟ این خوراکها ظلمت است و نوری ندارد. اثرش را هم روی زبان میگذارد، میشود لغو، فحش، غیبت، تهمت، دروغ و. . . روی چشم اثرش خیانت، روی گوش اثرش استماع لغو و لهو و غیبت و خلاصه روی تمام اعضا اثرش یا حرام یا مکروه یا لااقل مباحاتی است که از یاد خدا غافلکننده است. تمام اعضا و جوارح را شیطانی میکند.
رشته دیگر از خوراک حرام: «طعام نجس» یا «متنجس» است. خوراک ناپاک اگر از گلو پایین رود، بذر شیطان است که اثر خودش را خواهد بخشید. حتّی ولی بچّه حق ندارد خوراک نجس به او بخوراند. نگو بچّه که تکلیف ندارد، تو که تکلیف
داری. وظیفهات از هماکنون این است که گوشت و پوست بچّهات را از غذای پاک و حلال پرورش دهی؛ زیرا بالأخره خوراک اثر وضعی خودش را خواهد داشت. بلی به حیوان مانعی ندارد بدهی.
از مواردی که باید در خوراک پرهیز کرد، «اکل بر شبع» است؛ یعنی هنگام سیری باز چیز خوردن. این مکروه و شیطانی است و بعض مراتبش که موجب ضرر فاحش گردد، یقینا حرام است.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
گفتیم که انسان تا از اطاعت شیطان دوری نکند، حقیقت استعاذه در او پیدا نمیشود. کسی که مرتکب گناه میشود، در حال خضوع به شیطان است.
قرآن مجید میفرماید: . . . فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. . . ؛ (2)«او را دشمن بگیرید» . او دشمن سرسخت شماست، شما هم با او دشمنی کنید نه دوستی. اطاعتش دوستی با اوست. بدانید این دشمن سرسخت دائما در کمین است. یک لحظه بشر را راحت نخواهد گذاشت. اگر خودت را در امان بدانی، جاهل بیخبری.
از یکی از علما پرسیدند آیا اخبار وارده درباره شیطان رسیده است که مثل بشر و حیوان خواب دارد یا نه؟ تبسّمی کرد و جواب لطیفی داد و گفت: «اگر شیطان خواب داشت که ما قدری راحت بودیم!» .
تو خواب هستی و او بیدار. او خوابی ندارد بلکه همیشه نگران تو است.
«به درستی که او شما را میبیند از جایی که شما او را نمیبینید» . (1)
بلی تا نفس آخر، رهایت نمیکند.
پس چه باید کرد؟ حالا که دشمن، قوی و هشیار و در کمین است تکلیف چیست؟
تکلیف این است که باید مسلّح شد بلکه همیشه باید مسلّح بود. دشمنی که مهیّا و منتظر غافلگیر کردن تو است، تو هم باید هیچ وقت اسلحه را زمین نگذاری. اگر یک لحظه اسلحه را کنار گذاشتی، یا لحظهای رو به او رفتی، کارت خراب است. «تقوا» اسلحه انسان است، آماده باش در برابر ابلیس.
بلکه انجام مستحبّات به مقدار توانایی در دفع دشمن و
1) 1) - . . . إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ. . . اعراف:27.
آماده باشی اثر دارد و ترک مکروهات نیز. حتّی ترک غفلات نیز در این مورد نهایت تأثیر را داراست.
اگر غفلتی از دشمن کند و نهی را مرتکب شود، به همان اندازه خود را به دهان اژدها نزدیک کرده و به شیطان مقرّب شده و او هم پس از قرب تا دست از سر دوستش بردارد، هیهات است.
شیطان، اوّل سعی دارد مؤمن را در مکروهی بیندازد، سپس راه را برای ارتکاب گناه صغیره باز میکند. پس از آن اصرار بر صغیره و کوچک گرفتن آن-که خود کبیرهای است- برایش پیش میآورد. (1)و آنگاه گناهان کبیره برایش عادی میگردد. سپس دستبرد به قلب و اصل ایمان شروع میشود. و خلاصه مؤمن را به وسوسه و شک میاندازد، بدون اینکه طرف بفهمد در چه دامی افتاده است.
اهل تقوایند که میتوانند با اسلحه خود از شرّ شیطان محفوظ بمانند؛ امّا اشخاص بیبندوبار کجا میتوانند با این دشمن، مخاصمه و جدال نمایند.
بسیاری از مستحبّات در دفع دشمن، اسلحه مهمّی به شمار
1) 1) -در کتاب «گناهان کبیره» به قلم حضرت مؤلّف و همچنین در «قلب سلیم» این موضوع یادآوری و مشروحا ذکر گردیده است.
میروند؛ مثلا وضو. از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مروی است که: «الوضوء سلاح المؤمن؛ وضو اسلحه مؤمن است» . در برابر شیاطین همیشه باید حال کسی را داشت که دشمن در برابر اوست؛ یعنی همیشه باید با وضو بود لذا مستحبّ است که انسان دائما با طهارت باشد.
از این بالاتر، اگر فاصلهای شد هرچند وضویش باطل نشده، مستحبّ است تجدید کند: «الوضوء علی الوضوء نور علی نور» . (1)این نور در برابر ظلمت است.
هنگام خواب هم مستحبّ است با وضو بخوابی. با اسلحه بخواب که نور وضوی تو به اندازه خودش شیطان را در خواب از تو طرد میکند.
از جمله اسلحهها چند چیز است که از خاتم الأنبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است. (2)
«روزه» اگر موفّق شوی، روی دشمنت را سیاه میکند. اگر پرده عقب رود، شیطان خود را ببینی رویش سیاه شده است،
1) 1) -وسائل الشیعه:1/377/ح 8.
2) 2) -قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لاصحابه: الا اخبرکم بشیء ان انتم فعلتموه تباعد الشیطان منکم کما تباعد المشرق من المغرب؟ قالوا: بلی. قال: الصوم یسود وجهه و الصدقة تکسر ظهره و الحب فی اللّه و الموازرة علی العمل الصالح یقطعان دابره و الاستغفار یقطع و تینه (سفینة البحار:2/64) .
لیکن شیطان هم به این ضعیفی نیست که به سادگی رویش سیاه و کمرش شکسته گردد. مرد میخواهد که عمل را خالص انجام دهد و از حجابهای هفتگانه بگذراند و پشت ابلیس را به خاک بمالد.
دیگر «صدقه» است که میفرماید: «پشت شیطان را میشکند، کمرش را خرد میکند» . بلی اگر صدقه مقبوله باشد.
در انوار جزائری است که: «در سال قحطی، در مسجدی، واعظی روی منبر بود و میگفت: کسی که بخواهد صدقه بدهد، هفتاد شیطان به دستش میچسبند و نمیگذارند صدقه بدهد.
مؤمنی پای منبر این سخنان را شنید و تعجّبکنان به رفقایش گفت: صدقه دادن که این چیزها را ندارد، اینک من مقداری گندم دارم میروم و برای فقرا به مسجد خواهم آورد و از جایش حرکت کرد. وقتی که به خانه رسید و زنش از قصدش آگاه شد، شروع به سرزنش او کرد که در این سال قحطی، رعایت زن و بچّه و خودت را نمیکنی؟ شاید قحطی طولانی شد، آن وقت ما از گرسنگی بمیریم و چه و چه. خلاصه، به قدری او را وسوسه کرد که آن مرد مؤمن، دست خالی به مسجد نزد رفقا برگشت.
از او پرسیدند چه شد؟ دیدی هفتاد شیطانک به دستت چسبیدند و نگذاشتند. پاسخ داد: من شیطانها را ندیدم لیکن
مادرشان را دیدم که نگذاشت» .
خلاصه، مرد میخواهد در برابر شیاطین مقاومت کند.
میبیند به زبان زن یا رفیق زن صفتی، مصلحت بینی میکند و نمیگذارد.
صدقه هم که میگویند، نه این است که در جیبش بگردد یک ریال و دو ریال پیدا کند و درآورد. خداوند متعال میفرماید:
«هرگز به نیکی نمیرسید تا از آنچه دوست میدارید در راه خدا انفاق کنید» . (1)
تمکّن و توانایی تو چه مقدار است. اگر توانایی داری، تا اسکناس پانصد و هزاری از جیب بیرون نیاوری، کمر شیطان شکسته نمیشود، آن هم به شرطی که با منّت گذاشتن و اذیّت کردن آن را باطل نکنی تا چه رسد به ریا و سمعه.
شیطان بدبخت جان میکند تا بشر را در گناه یا گناهانی میاندازد، آنگاه اگر انسان توبه صادقهای کند، راستی که بند دل شیطان را پاره میکند.
البتّه دشمن هم زرنگ است تا بتواند نمیگذارد حال توبه در طرف پیدا شود. به تو القا میکند مگر چه کردهای؟ ببین دیگران
1) 1) - لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ. . . آل عمران:92.
چه کارها که میکنند. یا اینکه تو هنوز جوانی، صحیح و سالم هستی، بگذار پیر بشوی، ناتوان بشوی، آنوقت توبه میکنی.
دو اسلحه قوی آخر که در روایت مروی از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله ذکر شده و به کلّی شیطان را نابود میکند، دو چیز است: یکی دوستی کردن در راه خدا و برای خدا و دیگر مواظبت کردن بر کار نیک:
)ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید
)از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
این جهاد اکبر است؛ دوستی برای خدا نه برای نفس و هوا، مهمتر از جهاد با کفّار و جهاد با دشمن واقعی و داخلی است. اگر این درست نشد، جهاد با کفّار هم درست نمیشود بلکه گاهی همان هم به امر شیطان است.
حضرت سجّاد علیه السّلام در دعا عرض میکند: «پروردگارا! به تو پناه میبرم از این دشمن. ای صاحبخانه! این سگ دارد به من حمله میکند، تو به فریادم برس!» . (1)
در مدینة المعاجز است که: «امام زین العابدین علیه السّلام در نماز بود، ابلیس خواست کاری کند که امام علیه السّلام حال استغراقش کم شود؛ (البتّه شیطان کوچکتر از آن است که بتواند امام را در
1) 1) - وا غوثا. . . من عدوّ قد استکلب علیّ (بحار الأنوار:87/288) .
مکروهی بیندازد. بلی! او به همین هم راضی است که از حال تمام توجّه و استغراق او به درگاه خداوند، کم گردد) .
مروی است که خودش را به شکل اژدهای عظیمی کرد (قبلا گفتیم که شیاطین میتوانند خود را به هر شکلی درآورند) و خود را مقابل حضرت رسانید. حضرت اصلا از حال خود تکان نخورد. شیطان نزدیکتر آمد و آخر کار، شست پای امام را جوید.
اینجا بود که نهیب قهر الهی او را رد کرد و بین زمین و آسمان ندا بلند شد: أنت زین العابدین!» . (1)
مع الوصف همین آقا عرض میکند: «خدایا! تو مرا پناه ده ای صاحبخانه! این سگ به من حمله میکند» . (2)
این حال حضرت سجّاد علیه السّلام بود؛ امّا من و توی جاهل چطور؟ اسیر جهل و بیخبری خود هستیم که به واسطه همین جهل، شیطان صفتها ما را از راه به در میبرند.
ای اهل عقل! دامهای شیطانی را به مردم برسانید. این اسباب فساد اخلاق، چشم شیطان را روشن کرده است، شما دیگر کار شیطان را امضا نکنید. نهی از منکر بر هر فردی واجب است و آن مرتبهای که هیچ شرطی ندارد، انکار قلبی است. شما باید از این وضع بدتان بیاید. هرکس منکری را ببیند و به آن
خشنود گردد، با گناه آن شخص شریک است.
گاه میشود شخص به واسطه جهات شخصی، از آبرو و وضع اجتماعی نمیتواند سینما و تئاتر یا سایر مراکز فسق و فجور برود لیکن انکار قلبی نیز ندارد، در گناه آنان نیز سهیم است.
نکند زیر پرده ما هم رفیق شیطان باشیم و او در دل و رگ و پوست ما باشد. به خیال خود کارهای خیری هم انجام میدهیم. نکند اینها همه به امر شیطان باشد. به قدری دقیق است که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر همین است. به یک نقطه محرم، مجرم شود.
به فرمایش حاجی نوری: «شیطان بعضی را مغرور میکند که حبّ علی علیه السّلام داریم ما را بس است» . (1)بیچاره! اصل ایمانت در خطر است. اگر ساعت مرگ، تو را به وسوسه انداخت چه میکنی؟ به خیالت حبّ علی علیه السّلام داری.
اینکه زبان است، دلت برای کی خاشع است. دلت کجا میرود و از کی اطاعت مینماید. همان محبوب تو است إن شاء اللّه که حبّ علی علیه السّلام نیز هست؛ امّا مبادا مغلوب باشد. شهوات را بیشتر دوست میداری یا علی علیه السّلام را؟ دینت را بیشتر میخواهی یا دنیایت را؟ اگر دنیایت مرتّب شد، آیا دیگر فکر آخرت داری؟
1) 1) -دار السلام:3/246-247(به این مضمون) .
دلها را شیاطین صید کردهاند. چیزی که نیست غصّه آخرت است. وقتی که به قصد مجلس روضه برای توسّل به حضرت ابا الفضل علیه السّلام میرود که فلان حاجت دنیوی درست شود، پس تو برای درست شدن حاجت دنیوی کاری میکنی، بهانهاش را توسّل میگذاری که اگر بدون توسّل هم انجام میگرفت، کاری به حضرت عبّاس علیه السّلام نداشتی.
آیا گاهی شد که به این قصد متوسّل شوی که با حبّ علی علیه السّلام بمیرم، مبادا همین مختصر دوستی نیز ساعت مرگ، مورد دستبرد شیاطین شود.
در روایات چنین رسیده که: «بعضی سیصد هزار سال بر آنان میگذرد تا به علی علیه السّلام برسند» .
این مطلب عین حقیقت است. یک هزارم دلش علی علیه السّلام بوده است. این حجابها باید برطرف گردد. این دوستیهای غیر، باید زدوده شود تا به علی علیه السّلام برسد. یا امیر المؤمنین علیه السّلام! خودت نظر لطفی بفرما. چه خوب سروده:
)جز مهر حسین هرآنچه باشد به دلم
)خون ساز و ز راه دیدهام بیرون کن
امید است که ساعت مرگ، با دوستی اهل بیت علیهم السّلام بمیریم.
بمنّه و کرمه.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (1)
خلاصه بحث این شد که نخستین رکن استعاذه تقواست.
اوّل باید ستون درست شود، بعد ساختمان روی آن قرار گیرد.
«تقوا» از «وقایه» به معنای نگهداری و خودداری است. تقوا؛ یعنی پرهیز از امر و نهی خدا؛ البتّه باید به مرتبه ملکه و عادت برسد، تا جایی که گناه در کامش تلخ شود. اگر همه جمع شوند و بخواهند او را وادارند که غیبت کند، نتوانند؛ یعنی حالتی در نفس پیدا شود که برطرف کردنش محال یا خیلی به سختی صورت گیرد. در اثر مداومت و تکرار، قدرت بر نفس و شیطان پیدا میکند. این را «ملکه تقوا» گویند.
1) 1) -اعراف:201.
آنگاه برای رسیدن به این مقام باید مکروهات را ترک کند تا ترک حرام برایش آسان و با تکرار و استمرار، ملکه و عادتش شود. اگر مکروه را که انجام دادنش عقاب ندارد، ترک کرد، دیگر ترک حرام برایش خیلی آسان میگردد و به تدریج عادتش میشود.
یا تا بتواند مستحبّات را ترک نمیکند، به برکت انجام مستحبّات، دیگر محال است واجبی را ترک کند؛ کسی که نماز نافله را ترک نمیکند، آیا نماز واجب از او فوت میشود؟ !
یکی از علما برای «تقوا» معنای لطیفی کرده و مثال جالبی میزند، میفرماید:
«هرگاه با پای برهنه در بیابان پر از خار و خاشاک باشی، چطور راه میروی؟ آیا همینطور سر بالا میکنی و میدوی؟ یا اینکه کاملا مواظبت میکنی و جلوت را مینگری تا هر کجا خار نباشد، آهسته پا را در آنجا میگذاری تا صدمه نبینی؛ یعنی احتیاط میکنی که خار به پایت نرود و ناراحتت نکند؟ !» .
تقوا؛ یعنی مواظب خار و خاشاک دامهای شیطان بودن و از آن کناره گرفتن.
به قدری دامهای شیطان مهمّ است که امام سجّاد علیه السّلام در
دعای صحیفهاش عرض میکند:
«پروردگارا! من به تو از مصاید (دامهای) ابلیس پناه میبرم» . (1)
دیدهاید شکارچی، دام را پنهان میکند و رویش دانه میریزد، شکار دانه را میبیند ولی از دام بیخبر است، به طمع دانه میآید ولی هنوز آن را نگرفته به دام میافتد.
ابلیس دامهای فراوان دارد. گودالهای فراوانی حفر کرده که رویش را پوشیده است. دانههایی روی این تلهها افکنده که بیچاره انسان به هوس ظاهر فریبنده و دلربایش به دام افتد.
تقوا؛ یعنی چشمت را باز کن. نگاه به ظاهر و زرق و برق فریبندهاش نکن. دام را ببین. «مرد آخر بین مبارک بندهای است» .
این است که در دعا عرض میکنی: «و بصیرة فی دینی؛ خداوندا! یک روشنایی در دینم به من عطا بفرما!» ؛ یعنی دامهای ابلیس را ببینم، نه اینکه کورکورانه به طمع دانه در آن بیفتم.
ناچارم مثالهایی بزنم:
از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که: «بازار، میدان ابلیس است» . (2)
از همین جهت است که توقّف زیاد در بازار مکروه است (سوق جایی است که محلّ معاملات است و اختصاص به بازار سرپوشیده ندارد) .
و نیز پیش از همه بازار رفتن و آخر از همه بیرون شدن، مکروه است، چنین کسی شیطان با اوست؛ چنانچه در روایت است:
علی علیه السّلام روز هیجدهم ماه مبارک رمضان در بازار کوفه ابن ملجم را دید گردش میکند، به او فرمود: «اینجا چه میکنی» ؟
عرض کرد: «میگردم» .
حضرت فرمود: «بازار محل شیاطین است» . (1)
یعنی ماندن در بازار بدون ضرورت، خواهی نخواهی سرگرمیهایی دارد آن هم در بازار این روزها با این وضعی که میدانید. اگر میخواهی تقوا پیدا کنی، باید احتیاط کنی همان طوری که در زمین پر از خار با احتیاط پا را میگذاری.
تا پا را در بازار میگذاری، به خدا پناه ببر و بگو:
«پروردگارا! تو مرا نگهدار که به حرام نیفتم. در معامله غش و تدلیس نکنم. دروغ نگویم. هتک دیگری ننمایم. کلاهبرداری و تبلیغات پوچ نکنم. حرص و ولع نزنم. . .» . اینها همه مصاید و
1) 1) -وسائل الشیعه:17/468.
دامهای ابلیس است. نمیگویم بازار نروید و معامله نکنید بلکه میگویم حواستان را به خود بدهید و احتیاط کنید.
راوی به حضرت صادق علیه السّلام عرض میکند: «زنی با من معامله دارد و من ناچارم او را نگاه کنم، ببینم خودش هست یا نه؟ حضرت میفرماید: اتق اللّه؛ از خدا بترس! احتیاط کن!» .
میبینید همین نگاه او را به تکرار نظر و سپس نظر شهوت و حظّ نفس میکشد تا بالأخره او را بدبخت میکند.
حتّی در مسیرتان متوجّه باشید اگر در راهتان دام ابلیس است از راه دیگری هرچند دورتر است بروید؛ مثلا در مسیرتان سینما یا مراکز فحشای دیگری است، زنهای لخت یا عکسهای مهیّج شهوت است، از راه دیگر بروید که اصلا چشمتان به این مناظر نیفتد. تو نگو من کجا و این حرفها کجا، دل را میکشاند، حدّاقل غفلت میآورد.
گاهی «رفیق» انسان، دام ابلیس است. بد زبان و غیبتکننده و نااهل است. چنین رفیقی را باید هرچه زودتر عوض کرد.
دو نفر که پهلوی هم مینشینند-مخصوصا زنها که کم قدرتند-اینجا دام ابلیس پیش میآید. احوال فلان و بهمان را میگیرند. کمکم از سخنان مباح به حرام میکشد. به غیبت و تهمت، استهزا و افشای راز و هتک حرمت میرساند.
دام ابلیس چنین است که اوّل به دانه استیناس و همصحبتی
و خوشمجلسی احوالپرسی میکند و بعد کار را به حرام میکشاند.
میبینید یک ساعت نزد هم نشستهاند و هر دو تا اسفل السافلین دوزخ رفتهاند. آنگاه تا بیرون بیایند خیلی طول دارد.
حالا اگر با همان شیطان رفیقش هم به مسجد بیاید خیال نکنید خداپرست شده بلکه این صورت است.
بالجمله، ابلیس تلههای فراوانی دارد که اگر انسان تقوا نداشته باشد و مراقبت نکند چنان او را میگیرد که تا به قعر جهنّم نبرد، رهایش نمیکند.
اهل عقل! احتیاط کنید احتیاط! زبان را مخصوصا به خود بگیرید و بترسید. به دیگران چکار دارید؟ ! هرکس حساب جداگانهای دارد. وزر دیگری را به گردن تو نمیاندازند: . . . لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ. . . . (1)
بدانید که اعراض خلق، دام ابلیس است. در مجلسی که با یکدیگر هستید، مواظب این دام باشید.
از مهمترین و راستی به قول خود ابلیس، خطرناکترین دام
1) 1) -انعام:164.
شیطان، جنس «زن» است. مگر زنهایی که عمری مردانه با ابلیس مبارزه کرده باشند. مرد، دیرتر صید میشود لیکن زن زودتر شکار شده آنگاه خودش دامی برای مرد بیچاره میشود.
نشنیدهاید شیطان هرچه کرد نتوانست آدم را بفریبد، آخر الامر حوّا را فریفت و توسّط او آدم بیچاره را فریب داد.
در روایت رسیده که شیطان به یحیی گفت: «هر وقت از اغوای هرکس عاجز شوم، دست به دامن زنها میشوم» . (1)
آری، شیطان به برکت زنها هدف خود را پیش میبرد و به مراد میرسد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ» .
و لذا در روایات اهل بیت علیهم السّلام است که: «زیاد پهلوی زن نشستن، قساوت قلب میآورد» . نه اینکه از زن باید کناره گرفت بلکه باید احتیاط کرد که دام شیطان است. میبینید با یک حرف، پیشآمدهایی میشود؛ تو را عصبانی میکند و مقدّمه گناهان بسیاری میشود.
وای اگر زن نامحرم و بیگانه باشد و از حیث مکان هم اگر خلوت باشد که تله بسیار خطرناکی است.
مصافحه با اجنبیّه؛ یعنی دست دادن با زن بیگانه حرام است. به این حیواناتی که تقوا ندارند نگاه نکنید. اینها در دام
1) 1) -بحار الأنوار:63/225 و 228-230.
شیطانند. اگر بدنت با زن اجنبیّه مس کرد، مصید شیطان است.
«عابدی گوشهگیر-که همیشه سرگرم عبادت بود-به نام برصیصا. او را مستجاب الدعوه میدانستند. دختر سلطان وقت به مرض سختی مبتلا شد، آنچه مداوا کردند چاره نشد و علاج را منحصر به دعای برصیصای عابد دانستند. او هم که به شهر و بارگاه سلطان نمیآمد، دختر را با همان حال بیماری به صومعه عابد آوردند که دعا کند لذا دختر را گذاشتند و رفتند.
این عابد بدبخت اگر تقوای حقیقی داشت باید فریاد کند دختر اجنبیّه که در صومعه من لازم نیست باشد. میشود دعا کرد درحالیکه او نباشد. اینجا احتیاط نکرد. مقتضای تقوا این است که با دختر بیگانه در جای خلوت نماند؛ چون رعایت نکرد، در دام افتاد.
به دختر نگریست. دوباره نگاه کرد. خیلی جلب توجّهش کرد. بیچاره عابد در عمرش به چنین دامی نیفتاده بود. اینجا شیطان دلاّل بود. عبادت چندین ساله نتوانست جلوش را بگیرد و بالأخره کار حرام را مرتکب شد.
سپس شیطان او را وسوسه کرد: دیدی خودت را رسوا کردی؟ فردا میفهمند که با دختر سلطان زنا کردهای تو را
میکشند. اگر میخواهی خلاص شوی او را بکش و زیر خاک کن و بگو نفهمیدم کجا رفته است.
بالأخره به قدری او را وسوسه کرد که دختر سلطان را که در خواب بود خفه کرد! بعد او را در گودالی انداخت و خاک و سنگ رویش ریخت و او را پوشانید.
بلی دشمن به یک دام اکتفا نمیکند. تا او را به همان جایی که خودش هست نبرد، رهایش نمیکند. تا ذرّه ایمانی در دلش هست، طمع میبرد.
فردا که آمدند احوال دختر را پرسیدند، عابد تجاهل کرد و گفت: من دعا کردم خوب شد، دیگر نمیدانم.
مروی است که شیطان جلو یک نفر از مراجعین ممثّل شد و گفت: من میدانم دختر کجاست.
آنها را بر سر گور دختر آورد و جنازه را نشانشان داد.
مردم به صومعه عابد ریختند. او را کشان کشان نزد حاکم آوردند و آب دهان به صورتش میافکندند.
آری یک لحظه هوسرانی، یک عمر پشیمانی. یک ساعت لذّت نفس، پشت سرش چه مفاسدی هست؟ !
بالجمله، حاکم دستور اعدامش را صادر کرد و او را بردار کشیدند.
دارهای سابق غیر از حالا بود که زود خفهاش کند بلکه چندی آویزان بود تا هلاک شود.
بیچاره عابد بر سر دار فریادرسی نداشت. هنگامی که در نهایت فشار جانش میخواست بیرون رود، شیطان جلوش ممثّل شد و گفت اگر به من سجده کنی تو را نجات میدهم.
بالأخره ایمان عابد بیچاره را هم از او گرفت تا در اسفل السافلین همنشین خودش باشد» . (1)
1) 1) -زاد المسیر:7/343-345؛ مستدرک سفینة البحار:1/330.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
خلاصه بحث دیشب این شد که رکن اوّل استعاذه، تقواست.
اگر تقوا باشد، حالت استعاذه و پناهندگی به خدا از شرّ شیطان و تلفّظ جمله: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» نتیجه میدهد وگرنه هزار دفعه هم «اعوذ باللّه» بگو نتیجهای ندارد.
امشب بیان دیگری که از این آیه شریفه استفاده میشود را عرض میکنم:
دلی که تقوا ندارد، یقین بدانید آشیانه شیطان است. چطور شیطان به این زودیها رخت برمیبندد؟ ! دل بیتقوا؛ یعنی دلی که در او یاد خدا نیست بلکه شهوات و آمال و آرزوها و هوا و هوسها،
1) 1) -اعراف:201.
خودخواهیها و خودبینیها است. حبّ دنیا و زر و زیور عالم طبیعت است. این دل، مرکز و ایستگاه ابلیس است و تا از این امراض خالی نگردد، از آنچه مطمح نظر شیطان است، نمیشود حقیقت استعاذه در او پیدا شود.
شاید تجربه کرده باشید، اگر سگی گرسنه رو به شما آورد و همراهتان نان یا گوشت باشد، آیا به گفتن چخ! سگ رد میشود؟ ! چوب هم بلند کنی فایده ندارد. او گرسنه است و چشمش به غذاست. چوبش هم بزنند فایده ندارد و دست بردار نیست.
امّا اگر هیچ همراه نداشته باشی، سگ که به شما رو میآورد با آن شامّه قوی که دارد چون میفهمد چیزی نداری، تا گفتی چخ! فورا میرود.
دل شما مورد نظر شیطان است. نگاهی به دل میکند. اگر آذوقه او در آن است، حبّ مال و پارک و زر و زیور و شهرت و مقام است، میبیند خوب جایی است، اینجا حرص است. هرچه به دست آورد هنوز برایش کم است. میبیند اینجا بخل است.
حسادت است. به به! چه جای خوبی برای شیطان است. همان جا متمرکز میشود. صد هزار بار هم بگو «اعوذ باللّه من الشیطان
الرجیم» به این چخها رد نمیشود. این دشمن خیلی سرسخت است:
إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ. . . . (1)
. . . إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ. (2)
بلی اگر طعمهاش را دور کردی، آنگاه میبیند وسیله ماندن ندارد، با یک استعاذه فرار میکند.
دلی که در آن دوستی دنیا نیست، شیطان چه بهرهای میتواند از آن داشته باشد؟ !
روایتی است که شیطان وقتی جلو حضرت یحیی بن زکریّا ممثّل شد، یحیی از او رفتارش را با بنی آدم پرسید.
شیطان گفت: «بشر در برابر ما سه دستهاند:
دسته اوّل: کسانی هستند که ما را با ایشان دستبردی نیست و آنها انبیا و معصومینند.
گروه دوّم: کسانی هستند که ما رو به آنها میرویم و با زحمت زیاد آنها را منحرف میکنیم لیکن زحمتهای ما را هدر میدهند و با توبه و انابه به درگاه خدا، آب رفته را به جوی برمیگردانند.
طایفه سوّم: کسانی هستند که دلشان آشیانه ماست و اکثر
خلق چنینند» .
ای اهل ایمان! کاری کنید که دلتان آشیانه شیطان نشود که اگر شد استعاذه به زبان فایده ندارد.
برای اینکه دل، آشیانه شیطان نشود، نخست باید تقوا داشت؛ یعنی از هرچه خلاف رضای خداست از هوا و هوس، از اخلاق زشت و ملکات رذیله، صفاتی که انسان را به حرام وا میدارد، خالی شد.
اگر دل تخلیه شد و پاک گردید چون تقوا در آن است، ترس از خدا و روز جزا در آن است، شیطان چه میتواند بکند؟ از جهتی طمع دارد ولی راه ندارد مانند دزدی که میخواهد دستبرد بزند جای پا و سوراخی میجوید و میچرخد تا بالأخره راهی پیدا میکند، اگر دید صاحب خانه بیدار است، خود را به بیرون پرتاب میکند.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا. . . آنهایی که دلشان از هر گناه پاک است، اگر دل پاک گردد، جوارح و اعضا نیز اصلاح میگردد. شر و خلافی از او سر نمیزند. زبانش، چشمش، گوشش، دست و پایش از گناه پاک میشود.
. . . إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ. . . طائف؛ یعنی طوافکننده، چرخزننده دور خانه دل.
. . . مِنَ اَلشَّیْطٰانِ. . . ؛ یعنی از ابلیس. دزد خائن، دور خانه دل مؤمن میچرخد که راهی پیدا کند ولی ناگاه: . . . تَذَکَّرُوا. . . ؛
یادآور میشود، متذکّر میگردد و میگوید: «یا اللّه!» ، «استغفر اللّه» ، «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» .
. . . فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ (1)ناگاه روشن میشود و از دزد باخبر میگردد.
غرضم کلمه . . . طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ. . . است؛ یعنی چرخ زننده دور دل مؤمن برای القای وسوسه و دستبرد.
ولی اگر تقوا باشد، دل پاک است. چراغ تقوا برق میزند. دزد رسوا میشود و فرار میکند، وای از دلی که در آن تقوا نباشد! در آن حبّ دنیا باشد! تا هلاکش نکند رهایش نمیسازد.
وقتی بیچارهای در معاملهای، جنسی را به دویست هزار تومان تفاوت قیمت؛ یعنی صد هزار تومان میفروشد و سه روز بعد دست دوّم به سیصد هزار تومان فروختند، این بیچاره در فکر و اندوه این بود که چرا نفع نبرده است. آشنایانش آنچه کردند آرام نگرفت. همهاش گریه و ناله. نه خواب داشت نه خوراک و نه راحتی که چرا من شتاب کردم و دویست هزار تومان را از کف دادم. بالأخره آهک و زرنیخ خورد و رفت آنجایی که شیطان است.
چرا؟ چون دوستی مال در دل است. مرکز و محلّ اوست، تا
1) 1) -اعراف:201.
خفهاش نکند رهایش نمیسازد.
همه ما باید بیدار گردیم. «حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة» . (1)
«ریشه هر گناهی، دوستی دنیاست» .
دل را از هر آلودگی پاک نگهدار وگرنه اگر از زبان تنها کاری میآمد، مگر نه اوّل نماز میگوییم «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» .
چطور است که در نماز حواست همه جا هست جز در نماز، پس معلوم میشود زبان تنها به درد نمیخورد.
نظیر همان شخصی که از صبح تا پسین دنبال همیان گمشدهاش میگشت، نزدیکیهای غروب که به نماز ایستاد، یادش آمد، سلام که داد غلامش را صدا زد که برو فلانجا و همیان را بیاور. غلام گفت: آقا! نماز میخواندی یا دنبال همیان میگشتی؟ !
)موانع تا نگردانی ز خود دور
)درون خانه دل نایدت نور
)موانع چون در این عالم چهار است
)طهارت کردن از وی هم چهار است
)نخستین پاکی از انجاس و احداث
)دوم از معصیت وز شرّ وسواس
)سوم پاکی ز اخلاق رذیله است
)که با وی آدمی همچون بهیمه است
1) 1) -بحار الأنوار:70/315.
اینها همه حقیقت است. تا این دل، گرفتار رذایل اخلاقی است، از حقیقت استعاذه بیبهره است. ساعتی هم که میمیرد در دار شیطان است نه دار رحمان «یحشر الناس علی نیّاتهم» . (1)
«مردم بر نیّتهایشان (باطنهایشان) محشور میشوند» .
«خدا به ظاهر شما نمینگرد بلکه به دلتان مینگرد» .
«ان اللّه ینظر الی قلوبکم لا الی صورکم» . (2)
علی علیه السّلام در خطبههای نهج البلاغه، کمتر خطبهای است که این معنا را یادآوری نکند: «مرگ را فراموش نکنید. بزرگترین علاج امراض دل است» .
اگر کسی این حقیقت را که سفارش میفرماید، مداومت نماید، راه را برای اصلاح خود باز کرده است.
شب که به خانه میروی، این معنا را فراموش نکن که شاید صبح جنازهات را از در خانه بیرون بردند و صبح که از خانه بیرون میآیی، فراموش نکن که ممکن است دیگر به خانه برنگردی. اگر این معنا ملکه انسان گردد، خرد خرد حسد، بخل، حرص، نفاق، کینه، وساوس و غفلت برای چه خواهد بود؟
من که معلوم نیست فردا باشم یا نه، چرا حرص بزنم؟ چرا برای هیچ و پوچ خودم و دیگران را ناراحت نمایم؟ !
مثال دیگر: دیدهاید چطور پشهها اطراف چربی و شیرینی را رها نمیکنند، هرچه باد بزنی باز ول نمیکنند. شیرینی و چربی را بردار تا مگس مأیوس شود و با اشارهای رد شود.
ای مؤمن! دل را از کثافات پاک کن تا این شیاطین با یک استعاذهای، دلت را ول کنند.
امام سجّاد علیه السّلام در دعای حزین-که بعد از نماز شب میخواندند و در حاشیه مفاتیح الجنان است-عرض میکند:
«فیا غوثاه! ثمّ وا غوثاه! بک یا اللّه! من هوی قد غلبنی و من عدو قد استکلب علی» . (1)
پروردگارا! تو به دادم برس! شیطان به دلم حمله میکند. بلی چون در دل مؤمن چیزی که خوراک شیطان باشد نیست و اهل ذکر است، تا حمله کند، به یک استعاذه و پناهندگی به خدا او را طرد میکند.
مروی است وقتی که آیه: وَ اَلَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ. . . (2)نازل شد: «کسانی که گناه کنند سپس توبه کنند، آمرزیده میشوند» ، شیطان نعرهای زد، جوجههایش اطرافش جمع شدند که چه شده است مینالی؟
گفت: «چرا ناله نکنم؛ این قدر زحمت میکشیم تا گناه کنند
آن وقت توبه میکنند و زحمتهای ما به هدر میرود» .
هرکدام از ابالسه چیزی گفتند و مورد تصویب واقع نشد.
خنّاس گفت: «راهش این است که ما کاری کنیم که در راه توبه نیایند و موفّق به توبه نشوند» .
ابلیس گفت: «بلی، فقط تو درست گفتی و راه چاره منحصر به همین است» .
بلی یکی میگوید: من جوانم، من سالمم، هنوز پیر نشدهام، هنوز در بستر نیفتادهام و اصلا به فکر توبه نمیافتد.
امام سجّاد علیه السّلام است که ناله میکند: «و من عدو قد استکلب علیّ» . ای خداوندی که تو یار و مددکار هر بیچاره و درماندهای هستی! «یا عون کلّ ضعیف» ، کیست از من بیچارهتر. (1)
شیطان سگ صفت به من حمله میکند. از طرف دیگر زرق و برق دنیا مرا به خود میکشاند و هوا و هوس خود من هم از داخل نمیگذارد: «وا غوثاه من هوی قد غلبنی» .
وقتی امام صادق علیه السّلام از زمان غیبت امام عصر-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-خبر میدهد و مفاسدی که در این دوره پر فتنه است، که اگر کسی با ایمان بمیرد ملائکه به شگفت میآیند.
1) 1) -سبحانک نحن المضطرون الذین اوجبت اجابتهم. . . (دعای دهم از صحیفه سجّادیّه) .
راوی عرض میکند: «اگر کسی در آن زمان باشد چه کند؟» .
فرمود: «دعای غریق بخواند: یا اللّه! یا رحمن! یا رحیم! یا مقلّب القلوب! ثبّت قلبی علی دینک» . (1)
ولی راستی کسی خود را غریق و بیچاره میبیند؟
مخصوصا در این دورهای که شیاطین شادند، دلی را نگذاشتهاند که صید نکرده باشند. خداوندا! تو دلهای ما را از شرّ شیاطین محفوظ بدار.
1) 1) -بحار الأنوار:52/148-149.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
از عرایض شبهای گذشته مسلّم گردید که رکن اعظم استعاذه، تقواست که اگر مخالفت شیطان و متابعت رحمان در شخص، ملکه نباشد، استعاذه معنا ندارد و در دام شیطان است.
اینجا جای پرسش است. ممکن است بعضی بگویند اگر تقوا داشته باشد، استعاذه دیگر برای چه؟ این شخص که گناهی نمیکند، خطایی از او سر نمیزند، دیگر استغاثه به خدا از شرّ شیطان مورد ندارد.
جواب آن است که: امر به عکس است. استعاذه برای اهل تقواست. آنکه ملکه تقوا دارد، دائما پناه به حق میبرد که مبادا
1) 1) -اعراف:201.
شیطان به دلم راه پیدا کند. کسی که تقوا ندارد، از شیطان جدا نیست تا استغاثه کند که نکند به دلم راه پیدا کند. او در دلش هست و شخص، متحرّک به حرکات شیطان است.
کسی که شیطان در دلش نیست و در دار رحمان است، باید از دستبردهای ابالسه به خدا پناه ببرد؛ زیرا شیاطین که شخص را رها نمیکنند. دائما در کمینند تا به هر طوری شده راهی پیدا کنند. مؤمن باید مراقب باشد مبادا ناگهان راه پیدا کنند. اگر یک آن غافل شد، دشمن قوی است، ممکن است در همان لحظه راه پیدا کند.
شیطان حیلههایی میکند که در دل مؤمن راه بیابد. در روایت چنین رسیده که: «99 راه خیر برای مؤمن متّقی پیش میآورد که در صدمی آن او را در شرّ بیندازد. راهنمای همینکارهای خیر هم شیطان است. برای شرّ بعدی به قدری دقیق است که امام علیه السّلام در دعا عرض میکند: پروردگارا! به من در دینم بصیرتی عنایت فرما (و بصیرة فی دینی) ، این کاری که میخواهم انجام دهم مبادا شیطان مرا وادار کرده باشد که در شر بیندازدم» .
مثلا منزل بستگانت عقد است. شیطان به دلت القا میکند:
رحم است. اجابت رحم لازم وصلهاش واجب است. آماده میشوی که به مجلسشان بروی. وقتی که وارد میشوی میبینی نر و ماده با یکدیگر و موسیقی و مطرب مینوازد و و و.
دینت میگوید: برخیز و برو. شرکت در چنین مجلسی با چنین وضعی حرام است. امّا شیطان میگوید: مجلسشان بهم میخورد. ناراحت میشوند. قطع رحم میشود! (پس بمان) .
از راه قدس تو را مینشاند تا کمکم تو را آلوده کند. از اوّل خیر پشت سر خیر به تو القا میکند. تا بالأخره تو را به حرام بکشاند.
گاه میشود که شیطان به دلت نیّت مستحبّی را میاندازد برای اینکه تو را از واجبی باز دارد؛ مثلا زیارت حضرت رضا علیه السّلام بسیار خوب است. تو را تشویق به رفتن میکند لیکن بچّهها یا مادرت را بیسرپرست و عائلهات را که واجبالنفقهاند رها میکنی؟
یا مثلا واجبی را پیشنهاد میکند که از تو واجب اهم فوت گردد.
گاه میشود شخص را در مستحبّی میاندازد تا حالت نفرتی از عبادات در او پیدا گردد؛ مثلا در دلش میاندازد زیارت کربلا اگر بروی تمام گناهانت آمرزیده میشود و اسباب خیر و برکت در جان و مال و سعادت دنیا و آخرت تو است. قاچاقی هم اگر بروی ثوابش بیشتر. تو به امید ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام برو.
آنجا که رفت تله میافتد. در زندان که افتاد میگوید: کاش قدمم خرد شده بود و نیامده بودم.
از اوّل او را به مستحب وامیدارد؛ ولی آخرش انکار قلبی
نسبت به این عبادت مهم پیدا میکند.
بلی غیر از استعاذه راهی ندارد و آن هم برای اهل تقواست که باید از دستبرد شیطان بترسند از اینکه آنها را از راه عبادت، منحرف کند. از خدا بخواهید که به شما بفهماند این کار خیری را که میخواهید انجام دهید، شیطانی است یا رحمانی. گاه میبینی ظاهرش هم خیلی خوب است لیکن باطنش خراب است.
برای روشن شدن مطلب که شیطان از راه عبادت ممکن است مؤمن را فریب دهد، روایتی یادآوری میشود:
در بحار الأنوار از اصول کافی از حضرت صادق علیه السّلام نقل میکند به این مضمون که: «در زمان سلف، عابدی بوده که خود را سرگرم عبادت و اطاعت حق نموده، به قدری در عبادتش کوشا بوده که شیطان هرچه کرد او را در عبادتش سست کند نتوانست. نعرهای زد و بچّههایش اطرافش جمع شدند.
گفت: از دست این عابد عاجز شدهام، آیا شما راهی سراغ دارید؟
یکی گفت: من او را وسوسه میکنم که به شهوت آید و زنا کند.
گفت: این فایده ندارد؛ زیرا اصلا میل به زن در او کشته شده است.
دیگری گفت: از راه خوراکیهای لذیذ او را میفریبم تا به
حرامخوری و شراب بکشد و او را هلاک کند.
گفت: این هم فایده ندارد؛ زیرا در اثر ریاضت چند ساله، شهوت خوراک نیز در او کشته شده است.
سوّمی گفت: از راه عبادت، همان راهی که در آن است میتوانم او را بفریبم.
گفت: آری مگر از راه مقدّسی کاری کنی.
بالأخره نتیجه این دار الشوری این شد که خود همین شیطانک مأموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظایرش وارد میشود) شیطانک آمد به صورت بشری ممثّل شد و بین زمین و آسمان مقابل این عابد سجّاده انداخت و مشغول نماز شد.
عابد دید عجب! عابدتر از او پیدا شده که در این مقام به نماز ایستاده و اصلا خستگی احساس نمیکند.
بالأخره گفت: بروم از او بپرسم چه کردهای که به این مقام رسیدی.
شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنایی به عابد نمیکرد، تا سلام نماز میداد فورا به نماز بعدی سرگرم میشد. تا بالأخره عابد او را قسم داد که فقط سؤالی دارم جواب مرا بده. شیطانک صبر کرد و عابد پرسید چه کردی که به این مقام رسید؟ !
گفت: من که به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و توبه کردم و حالا هروقت متوجّه آن گناهم
میشوم توبه میکنم و در عبادت قویتر میشوم و صلاح تو را همچنین میبینم که بروی زنا کنی و بعد توبه کنی تا به این مقام برسی.
عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا راه این کار را آشنا نیستم و پول هم ندارم.
شیطانک دو درهم به او داد و نشانه محلّه فاحشه را در شهر به او داد.
عابد از کوه پایین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را میگرفت، مردم گمان میکردند که میخواهد او را اندرز دهد، وقتی که بر فاحشه وارد شد، پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام کرد.
اینجا لطف خدا به یاری عابد میآید و به دل فاحشه میاندازد که او را هدایت کند.
زن به سیمای عابد نگریست، دید زهد و تقوا از آن میبارد، آمدنش به اینجا عادی نیست.
از او پرسید: چطور شد اینجا آمدی؟ گفت: چکار داری، تو پول را بگیر و تسلیم شو!
زن گفت: تا حقیقت را نگویی تسلیم تو نمیشوم.
بالأخره عابد ناچار جریان را گفت.
زن گفت: ای عابد! هرچند به ضرر من است، ولی بدان! این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمایی کرده است.
عابد گفت: او به من قول داده که به مقام او برسم، نه چنین است که تو میگویی.
گفت: ای عابد! از کجا که پس از زنا کردن توفیق توبه بیابی یا توبهات پذیرفته شود. از آن گذشته، پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده دوخته و وصله کرده شده؟ ! این شیطان بوده که تو را فریفته است.
عابد باز نپذیرفت. زن در آخر کار گفت: من اینجا هستم و برای شغلم آمادهام. تو برگرد اگر دیدی همان جاست و همین طور سرگرم عبادت است برگرد و اگر دیدی اثری از او نیست، بدان که شیطان بوده است.
البتّه دزد تا شناخته شد فرار میکند. تا مؤمن فهمید وسوسه شیطان است، شیطان درمیرود.
وقتی که برگشت دید کسی نیست، دانست که این ملعون او را در چه دامی میخواست بیندازد. این بود که برای زن فاحشه دعا کرد. مروی است که شب آخر عمر زن فاحشه بود و از دنیا رفت. صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید به تشییع جنازه او برو! عرض کرد: پروردگارا! او یک فاحشه معروفه بود. وحی رسید چون بندهای را که از در خانه ما گریخته بود برگردانید، سبب نجات بنده ما گردید، ما هم او را نجات دادیم» . (1)
1) 1) -بحار الأنوار:14/495-496.
وعظ خیلی قیمت دارد تا بتوانید گناهکاری را از گناه بازدارید. توبهاش دهید. خدا شکور است. تلافی میفرماید.
خودت را هم پاک میکند.
حیرانم! از یک طرف به مکاید ابلیس و سستی خودمان نگاه میکنم، عاقبت کارمان به کجا میکشد؟ آیا جان سالم به در میبریم یا نه؟ ! امّا اگر فضل او یار شود، امید است ما هم نجات یابیم: یا راحم کلّ ضعیف! «اذا رأیت مولای ذنوبی فزعت و اذا رأیت کرمک طمعت» . (1)
1) 1) -مفاتیح الجنان/دعای ابو حمزه:389.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
کلام در موضوع استعاذه بود که استعاذه مال اهل تقواست وگرنه کسانی که پرهیزگار نیستند، شیطان در وجود آنهاست و به حرکات او متحرّکند، دیگر از کی فرار کنند؟ فرار از شیطان برای کسی است که اهل تقوا شده، آنگاه شیطان به اطراف دلش طواف میکند، فورا شخص به یاد خدا میافتد و میبیند که وسوسه شیطان است و فرار میکند.
آنکه اهل تقواست، مواظب است حرامی از او سر نزند. واجبی از او فوت نشود. اگر طائف شیطانی به دلش نزدیک شد، دام شیطان را میفهمد و استعاذه میکند، تا تله را دید فرار میکند.
1) 1) -اعراف:201.
اهل تقوا که در اثر تقوا به یاد خدا میافتند، به نور بصیرت و معرفت میفهمند که این دام است.
غرضم کلمه مُبْصِرُونَ است؛ یعنی بینایانند. میفهمد که وسوسه است و تا فهمید، کار تمام است؛ یعنی فرار میکند. عمده این است که شخص خودش روشن شود. وساوس چه در باب اعتقادات، چه اخلاقیّات و چه عبادات (فرق نمیکند) .
رشتهای از وسوسه در باب اعتقادات است که شیطان از پیغمبران نیز طمع نمیبرد منتها به آنها دستبردی ندارد.
1-مروی است که: «شیطان جلو مسیح علیه السّلام ممثّل شد در حالی که حضرت در قلّه کوهی بود. گفت: یا روح اللّه! اگر از این کوه بیفتی خدای تو میتواند تو را نگهدارد؟
گفت: البتّه.
)گر نگهدار من آن است که من میدانم
)شیشه را در کنف سنگ نگه میدارد
گفت اگر راست میگویی خودت را پرت کن تا خدایت تو را نگهدارد.
عیسی علیه السّلام دانست که وسوسه این ملعون، مغالطه و غلط کاری است لذا فرمود: ملعون! میگویی خدایم را امتحان کنم؟ خود این حرف غلط و شیطانی است. من یقین دارم خدایم
میتواند، حالا برای اینکه خدایم را امتحان کنم میتواند یا نه، خودم را پرت کنم؟ ! دیگر آنکه همان کسی که مرا آفریده، از این کار مرا نهی فرموده است. خودکشی و انتحار حرام است. بلی اگر بدون اختیارت بیفتی و اراده حق تعلّق بگیرد که تو زنده بمانی تو را نگاه میدارد» . (1)
2-مروی است که: «بار دیگر شیطان به مسیح علیه السّلام گفت: یا روح اللّه! تویی آن خدایی که مرده را زنده میکنی! تویی آن خدایی که از امور نهانی خبر میدهی و. . . ؟ !
فورا حضرت مسیح او را نهیب کرد: ملعون! چه میگویی؟ منم آن بندهای که خدای عالم به دعای من او (مرده) را زنده میکند و. . .
وقتی که حضرت عیسی مسیح علیه السّلام تمام این وسوسههایش را رد کرد، شیطان نعرهای زد و از پیش مسیح علیه السّلام فرار کرد» . (2)
این قسم وساوس اعتقادی به دل اهل تقوا میاندازد لیکن به نور ذکر خدا میفهمد وسوسه شیطان است؛ مثلا چرا این جوان مرد؟ چرا گدا شد؟ و. . . از این قسم تا طرف را در حکمت الهی به شک بیندازد تا به اصل مبدأ شک بیندازد؛ امّا آنکه مؤمن متذکّر است، میگوید: «استغفر اللّه! من کوچکتر از آنم که از حکمت الهی سر درآورم» نه اینکه چیزی بیحکمت، خلق شده باشد.
در باب اعمال نیز هر متّقی بخواهد کار خیری انجام دهد، شیطان آماده است کاری کند که این خیر از او سر نزند و اگر انجام گرفت میکوشد بعدش آن را خراب کند. شخص را در عجب و ریاکاری بیندازد. خلاصه دشمن در کار است.
برای نمونه باز از پیغمبران عرض کنم:
در قضیّه حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام شنیدهاید وقتی که به او امر شد که باید پسرت را قربانی کنی آن هم جوانی چون اسماعیل به سنّ سیزده با جمال ظاهری و معنوی، ایمان و معرفت، او را به منی برد تا بکشد.
شیطان به دست و پا افتاد، معلوم است اگر این کار بشود ابراهیم علیه السّلام به مقام خلّت میرسد، چطور میگذارد!
نخستین کاری که کرد، شروع به وسوسه هاجر کرد و گفت:
«من پیرمردی را دیدم دست جوانی در دستش بود و میرفت، چکاره تو است؟» .
هاجر فرمود: «او همسر من بود» .
گفت: «میدانی میخواهد چه کند؟ میخواهد سر پسرش را ببرّد!» .
هاجر فرمود: «ابراهیم هیچ وقت آزارش به کسی نرسیده چطور پسر خودش را میکشد؟ !» .
ابلیس گفت: «گمان کرده خدا به او امر کرده است» .
این مجلّله تا فهمید وسوسه ابلیس است گفت: «ملعون! برو اگر امر خداست عیبی ندارد» .
بلی شیطان برای امتحان است تا معلوم شود کی سست است و کی مردانه. کی ایمان به خدا و روز جزا دارد و کی در شک است؛ چنانچه صریحا در قرآن مجید میفرماید:
«. . . برای اینکه بدانیم کی به آخرت ایمان دارد، از کسی که در آن در شک است» . (1)
بلی هاجر زن است لیکن چه قدرت و مردانگی است، با اینکه پسر یگانهاش آن هم چه پسری با چه جمال و چه مکارم اخلاقی، مع الوصف تا اسم خدا به میان میآید میگوید: «اگر امر خداست سمعا و طاعة راضی هستم» .
شیطان آمد نزد ابراهیم علیه السّلام و گفت: «میخواهی چه کنی؟» .
فرمود: «میخواهم او را بکشم» .
گفت: «تقصیری نکرده است» .
فرمود: «امر خداست» .
گفت: «ای ابراهیم! اگر تو این پسر را بکشی نمیگویی سنّت میشود و دیگران نیز این کار را میکنند؟ !» .
فرمود: «امر خداست» .
گفت: «احتمال نمیدهی که امر خدا نباشد؟» .
1) 1) - وَ مٰا کٰانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِی شَکٍّ. . . سبأ:21.
اینجا بود که ابراهیم سنگی به سوی او پرتاب کرد و رمی جمرات به این مناسبت سنّت گردید.
اینها نمونهای است از وساوس ابلیس. مؤمن باید متذکّر باشد مبادا وساوس ابلیس او را سست کند، خصوص در مورد انفاقات که چقدر سعی دارد این امر واقع نگردد.
ابلیس سپس به جوان سیزده ساله جناب اسماعیل علیه السّلام متوجّه شد، درحالیکه پشت سر پدرش حرکت میکرد. به او گفت: «آقازاده! میدانی پدرت تو را کجا میبرد؟» .
فرمود: «نه» .
گفت: «میخواهد تو را ذبح کند» .
فرمود: «چگونه پدرم این کار را میکند؟» .
گفت: «میگوید امر خداست» .
فرمود: «اگر امر خداست، جانم فدای امر خدا» .
اسماعیل دید شیطان او را رها نمیکند؛ به پدرش استغاثه کرد: «پدر جان! ببین این کیست که مرا رها نمیکند؟» .
فرمود: «این شیطان است» ، اسماعیل هم او را رمی فرمود. (1)
آقای حاجی! تو که به حضرت ابراهیم علیه السّلام اقتدا کردی و رمی جمرات نمودی، یک عمر باید رمی شیطان کنی، نه اینکه
1) 1) -مستدرک:2/556.
منحصر به همان مناسک حج باشد.
کجاست آن مردی که در موارد خودش، رمی شیطان کند؟ کیست که مردانه در مقابل شیطان بایستد؟ در حال خشم، خودداری کند. هنگام فوران شهوات حرام، جلو خودش را بگیرد؟
گاه میشود انسان میخواهد کار خیری انجام دهد، شیطان به زبان دیگری میگوید: فلان کار بهتر است، میبینید طرف میایستد و هیچ کدام را هم انجام نمیدهد.
مروی است: «وقتی که حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السّلام هر دو برای اطاعت امر پروردگار حاضر شدند، پدر برای قربانی کردن فرزند عزیزش و پسر هم برای فدا شدن و پدر پیر صورت جوانش را به خاک نهاد و کارد تیز به گلویش گذاشت، ملائکه حیران شدند و بین خود گفتگو کردند که پسر بالاتر است یا پدر؟
پدری که اینطور حاضر شده میوه دلش را قربانی کند یا پسر که حاضر شده در عنفوان شباب، جانش را بدهد لیکن وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (1)امتحان خودش را داد و تقدیر الهی بر این بود که اسماعیل کشته نشود» .
پس ای مؤمن! حضرت ابراهیم علیه السّلام از جان فرزندش گذشت و اسماعیل از جان خودش در راه خدا صرفنظر کرد، تو هم از یک مس به اجنبیّه و نظر حرام و لقمه حرامی صرفنظر کن. مقامات
1) 1) -صافّات:107.
معنوی و درجات الهی که مفت نمیشود: «نابرده رنج گنج میسّر نمیشود» . به خواست من و شما و دیگران نیست. هرکس کار زشتی کرد، جزا داده میشود. (1)
عمل میخواهد. مجاهده و کفّ نفس میخواهد تا برسی به مقام عباد اللّه الصالحین و جلیس انبیای مقرّبین شوی.
مروی است وقتی که ابراهیم دید کارد نمیبرد و معلوم شد که حکم نسخ شده است، (2)خیلی متأثّر شد و گریه کرد. جبرئیل نازل شد و پرسید چرا گریانی؟ فرمود: «معلوم میشود قابل نبودم» .
به او گفت: «مصلحت در مقدّمات بود که آن را انجام دادی و از عهده امتحان برآمدی» . آنگاه برای آنکه دلش بسوزد و اجر کشته شدن فرزند داشته باشد، جبرئیل مصایب حسین علیه السّلام را برایش خواند.
1) 1) - لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ. . . نساء: 123.
2) 2) -بنا بر اقوالی که در این مورد است، یا نسخ حکم قبلی، یا بداء و یا امر امتحانی است و حق در مسأله همان امر امتحانی است؛ چنانچه از آیه شریفه: قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْیٰا استفاده میشود.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
اگر کسی در این آیه شریفهای که عنوان بحث است دقّت کند و در دقایقی که در آن ذکر شده، غور نماید، خواهد فهمید که حقیقت استعاذه در همین آیه شریفه است.
کسانی که هواپرستی را کنار گذاشتند و خداپرست شدند، از دار شیطان فرار کرده به دار رحمان رفتهاند.
کسانی که شیطان در دلشان نیست بلکه بیرون است، هنگامی که اطراف قلبشان چرخی میزند تا دستبردی کند، چون در دار رحمان است یاد خدا میکند، فورا برق روشنی، جستن کرده و میفهمد وسوسه شیطان است و آن را ترک مینماید.
1) 1) -اعراف:201.
حضرت امام زین العابدین علیه السّلام در دعای صحیفه عرض میکند: «پروردگارا! هنگامی که ما به دو موضوع میل کردیم که یکی از آن مورد خشنودی تو و دیگری مورد خشم تو است، در یکی رضای تو و در دیگری سخط تو است، تو دل ما را بگردان از آنچه ناخشنودی تو در آن است به آنچه خشنودی تو در اوست» . (1)
آری تا خدا دل را متوجّه کرد، شخص برمیگردد لیکن اگر کسی هنوز اهل تقوا نشده شیطان در دلش حکومت دارد. چنین کسی تذکّر و یاد خدا کردنش فایده ندارد. شیطان غالب است چطور میگذارد او بفهمد که چه میکند. ناچارم برای روشن شدن مطلب حکایتی عرض کنم.
گویند در زمان سابق که هنوز در خانهها شمع و پیه میسوخت، شبی در خانهای، دزدی راه پیدا کرد و داخل حجره شده سرگرم جمعآوری چیزها شد.
صاحبخانه صدای پا شنید و احتمال داد دزد در خانه باشد.
از جا بلند شد و خواست شمع را روشن کند، دزد تا فهمید صاحبخانه بلند شده پشت سرش ایستاد، تا چراغ یا شمع را
1) 1) -و اذا هممنا بهمّین یرضیک احدهما عنّا و یسخطک الآخر علینا فمل بنا الی ما یرضیک عنّا (صحیفه سجّادیّه/دعای نهم:59-60) .
خواست روشن کند آهسته فوتی کرد و آن را خاموش کرد.
مرتبه دوّم که خواست چراغ را روشن کند، آهسته دستش را به آب دهان مرطوب کرد و فتیله را تر کرد که اصلا نگیرد.
صاحبخانه نادان نفهمید که کسی هست که این کارها را میکند، به خیال خودش نسیمی بود که نگذاشته چراغ روشن شود. بالأخره چون دید چراغ روشن نمیشود و دیگر صدای پا هم نمیآید آرام خوابید و دزد هم به خوبی کار خودش را کرد و رفت.
یقین بدانید در عالم معنا هم همین است. اگر شیطان در دل جا کرد، کجا میگذارد کسی متذکّر شود. تذکّر، مال اهل تقواست. اگر تقوا نباشد، هزار تذکّر هم پیش بیاید مبصر نمیشود.
نمیبینید در جدالها و منازعهها هنگام غضب، صد تذکّر هم پیش بیاید نمیفهمد. در دام شیطان است. در دلش جا کرده است.
هرچه در آن برایش اسم خدا و پیغمبر و امام را بیاورند فایده ندارد؛ زیرا شیطان نمیگذارد یاد خدا او را متذکّر کند؛ چون تقوا ندارد.
پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «کسی که جدال نکند درحالیکه حق با او باشد، من خانهای در بهترین جاهای بهشت برای او ضمانت میکنم و اگر غیر محق است و جدال را ترک کند، من
ضامنم برای او خانهای در پستترین مراتب بهشت» . (1)
کی میتواند جدال را ترک کند؟ وقتی که هواپرست نباشد وگرنه شیطان نمیگذارد. اگر در همین حال بمیرد در صف بندگان ابلیس است.
همین نماز هم که معلوم نیست به امر کی حرکت میکردی، در خانه که بودی به امر ابلیس میجنبیدی، در مسجد میآمدی آیا به امر خدا میشود؟ امر شده برای خدا از خودخواهی بگذر، جدال را ترک کن تا ملکه تقوا نصیبت شود، آنگاه سبب بصیرت و نجات میگردد.
در بحار الأنوار در وجه تسمیه «ذو الکفل» -که از پیغمبران سلف میباشد و در قرآن مجید هم از او نام برده است و قبر شریفش نزدیکی حلّه میباشد-چنین روایت شده است:
«پیش از او پیغمبری بود به نام یسع که در قرآن مجید هم نام او برده شده: . . . وَ اَلْیَسَعَ وَ ذَا اَلْکِفْلِ. . . . (2)
ذو الکفل از اصحاب و حواری یسع بود. اواخر عمرش به اصحابش گفت: هر کدامتان عهدی که با شما میکنم بین خود و خدا بپذیرید، وصی من خواهید بود. عهد من این است که هنگام خشم، خودتان را بگیرید و متابعت شیطان نکنید.
جناب ذو الکفل از خود اطمینان داشت قول داد و عهد کرد که هیچ وقت غضب شیطانی نکنم. این بود که به منصب نبوّت رسید و امتحاناتی هم برایش پیش آوردند و خوب از عهده برآمد. این را هم بدانید هرکس در هر راهی خواست مستقر شود، شیطان بیشتر فشار میآورد. ذو الکفل هم چون عهد کرده بود خشم شیطانی نکند، بیشتر اسباب خشم را برایش پیش میآورد لیکن آن جناب هم چون کوهی ایستادگی میکرد.
روزی شیطان نعرهای زد و بچّههایش دورش جمع شدند، گفت: من از دست ذو الکفل عاجز شدهام هرچه میکنم او را خشمناک کنم تا خلاف عهدش بشود نمیتوانم.
شیطانکی به نام ابیض گفت: من حاضرم و او را غضبناک خواهم کرد و بالأخره مأموریت را به او داد.
از خصوصیّات این پیغمبر این بود که شب اصلا نمیخوابید و تمام سرگرم ذکر و یاد خدا بود. روز هم تا قبل از ظهر، سرگرم کارهای شخصی و مردم بود و قبل از ظهر میخوابید و دوباره عصر سرگرم کارهای مردم میشد.
هنگامی که قبل از ظهر خوابیده بود، شیطانک در را کوبید.
دربان گفت: چکار داری؟ گفت: مرافعه دارم. دربان به او گفت:
فردا صبح بیا اینک ذو الکفل خوابیده است.
شیطانک صدایش را با فریاد بلند کرد که راهم دور است نمیتوانم فردا بیایم.
بالأخره ذو الکفل از صدای فریاد بیدار شد و آمد با کمال خونسردی فرمود: برو به مدّعی علیه خود بگو فردا بیاید، من هم به کارتان رسیدگی میکنم.
گفت: او نمیآید. فرمود: این انگشتر مرا ببر برای نشانه به او بگو ذو الکفل تو را میطلبد و ذو الکفل آن روز را نتوانست خواب رود.
شیطانک رفت و فردا همان وقتی که ذو الکفل تازه خوابیده بود باز آمد و مثل روز گذشته بنای داد و فریاد را گذاشت.
بالأخره ذو الکفل باز بیدار شد و با کمال خونسردی و ملایمت او را رد کرد و نامهای نوشت به او داد که برود و مدّعی خود را بیاورد.
ابیض رفت و آن روز هم ذو الکفل به خواب نرفت و شب را هم به عبادت بیدار بود.
روز سوّم است کسی که سه شبانهروز است نخوابیده ببینید چقدر طبعا باید مستعد خشم باشد.
شیطانک همان موقع خواب ذو الکفل آمد و قال و مقال راه انداخت و گفت نامهات را بردم قبول نکرد حاضر شود.
و در محضر ذو الکفل صدایش را مرتّب بلند میکرد بلکه او را عصبانی کند. بالجمله گفت: اگر خودت همین حالا بیایی کار من اصلاح میشود.
در روایت اینطور رسیده که به قدری آفتاب سوزان بوده
که اگر تکه گوشتی را میانداختند بریان میشد. حالا چقدر باید جوش و خروش بزند؟ !
فرمود: بسیار خوب! برویم. در آن هوای گرم مقداری راه که آمدند، شیطانک دید محال است بتواند او را به خشم بیاورد، نعرهای زد و فرار کرد» . (1)
گاه میشود تذکّر در دلی که تقوا ندارد، بدترش میکند.
زندقهاش را آشکار میکند. نشنیدهاید ملعون شقی ابن زیاد هنگامی که سر مقدّس ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام را به دست گرفته بود، قطره خونی از آن چکید و رانش را سوراخ کرد. سر را به زمین گذاشت و با چوبی که به دست داشت جسارتها کرد.
زید بن ارقم گواهی داد که: «ابن زیاد! من خود مکرّر دیدم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله این لب و دندانها را میبوسید (تذکّری از این بالاتر میشود؟ !) امّا این بدبخت به جای اینکه تذکّری پیدا کند، گفت:
چه حیف که پیر و خرفت شدهای وگرنه تو را میکشتم و بالأخره او را از مجلس بیرون کرد» .
این حقیقت اختصاص به ابن زیاد ندارد، همه آنهایی که کور و کرند، چنینند تذکّر، کوریشان را بیشتر میکند عوض اینکه مبصر شوند.
1) 1) -بحار الأنوار:13/404-405.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
روز نخست که بچّه را به مدرسه میگذارند، نمیتواند چیزی بخواند و بنویسد بلکه اوایل کار برای او نهایت سختی و مشقّت را هم دارد لیکن به تدریج پس از اینکه به خواندن و نوشتن مأنوس شد و عادت کرد ملکهاش میشود و دیگر برایش سختی ندارد.
عین این حقیقت را در معنای تقوا بیاورید اهل تقوا شدن موقوف است به ترک گناه. بشر باید مکرّر در مکرّر ترک گناه کند؛ مثل بچّه چطور از اوّل وقتی که میخواست بنویسد برایش سخت بود لیکن پس از تمرین، آسان میشد و عادت میکرد.
انسان هم اگر با سختی ترک گناه بسازد و کفّ نفس کند، کمکم
1) 1) -اعراف:201.
پس از مدّتی ممارست، خدا نوری در دلش روشن میفرماید که از آثارش سهولت ترک گناه است؛ مثلا به قدری زبانش را از دروغ میگیرد که دیگر اگر عالمی را به او بدهند تا دروغی بگوید، نخواهد گفت.
همان گناهی که ترک کردنش زحمت داشت، اینک انجام دادنش برایش نهایت سختی را دارد. قوّهای پیدا میکنی که هر گناهی را به آسانی ترک میکنی، دلت خنک میشود و لذّت میبری.
)اگر لذّت ترک لذّت بدانی )دگر لذّت نفس لذّت ندانی
بلی «خداست که زشت میدارد برای شما کفر و فسوق و نافرمانی را» . (1)
کارش به جایی میرسد که طبعا از گناه بدش میآید:
«خداوند مکروه داشت در نفس شما که دشمن بدارید کفر و گناه و سرکشی را» .
بلی انسان کارش به جایی میرسد که گناه از هر تلخی در کامش تلختر و از هر زشتی در نظرش زشتتر میشود، هر نوع گناهی، نه گناه خاص.
در اثر تکرار و مراقبت است که ملکه تقوا پیدا میکند بلکه این هم مراتب دارد.
1) 1) - . . . وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ اَلْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ اَلْکُفْرَ وَ اَلْفُسُوقَ وَ اَلْعِصْیٰانَ. . . حجرات:7.
ملکه ترک حرام که نصیب گردید، قدمی جلوتر میرود و ملکه ترک مشتبهات نصیبش میگردد؛ یعنی نه تنها از حرام فرار میکند بلکه از چیزی که ممکن است حرام باشد نیز پرهیز میکند. اینجا احتیاط میکند شاید حرام باشد: «اخوک دینک فاحتط لدینک» . (1)
گاهی حرفی که میخواهد بزند احتمال میدهد خدا راضی نباشد. لذا خودش را میگیرد. شاید این حرف خلاف واقع باشد.
کمکم ملکه ترک مشتبهات در او پیدا میشود.
بعد کار به جایی میرسد که هر مکروهی را هم ترک میکند و هر مستحبّی را که بتواند انجام میدهد، دیگر نمیگوید اینکه مستحبّ است یا مگر نه ترک مکروه جایز است؛ چون آن نهی کراهتی هم یک نوع قذارت معنوی دارد وگرنه از آن نهی نمیشد؛ بههرحال در اثر ممارست، قوّه ترک مکروه نیز در او ایجاد میگردد.
بلکه کار به جایی میرسد که مباح را ترک میکند از ترس
1) 1) -بحار الأنوار:2/258.
اینکه مبادا به ترک واجب برسد؛ مثلا نشستن تا نیمه شب مباح است و بعد هم شکم را از طعام پر کردن مباح است لیکن با شکم پر در این وقت دیر خوابیدن، نماز صبح چه میشود؟ آیا احتمال نمیدهی از تو فوت شود؟ چه محرومیّتی نصیبت میگردد؟ تو باید قوّهای پیدا کنی که از ترس اینکه مبادا واجبی از تو فوت شود، مباح را هم ترک کنی.
رفیقی داشتیم شاطر نانوایی و کارگر روزمزد بود و ماه مبارک رمضان هم در آن ایّام مصادف با تابستان بود. میگفت:
«چون من شاطر هستم و فصل گرما کنار تنور نمیتوانم روزه بگیرم، این است که در یازده ماه دیگر سال، روزی ده شاهی کنار میگذارم برای یک ماه رمضانم که نخواهم کار کنم» ؛ یعنی خرج کردن این ده شاهی در هر روز؛ مثلا مباح میباشد امّا اگر شخص باتقوا شد، این مباح را مرتکب نمیشود که مبادا روزه ماه رمضان از او فوت گردد.
روایتی به خاطرم آمد که مضمونش این است که: «شخصی خدمت امام علیه السّلام عرض میکند: مسافرتی کردم به فلان محل سردسیر که برف زیاد میآید، در وقتی که برف تمام صحرا را گرفته بود و برای نماز آبی نیافتم که وضو بگیرم و نه خاکی که به آن تیمم کنم، تکلیف من چیست؟» .
امام علیه السّلام او را عتاب فرمود که: «برای چه به این سفر میروی؟ سفری که سبب شود نتوانی واجب مهمّ الهی را انجام دهی» . تو که میدانی اگر از این راه بروی نمازت فوت میشود، باید تقوا داشته باشی؛ یعنی اصلا از این راه نروی.
در مجلسی که رفتنش مباح است لیکن خطر دارد، ممکن است گرفتار گناهی شوی، پس از اوّل مواظب باش. تقوایی که مبادا بر اثر اقدام به این مباح یا حتّی مستحب، واجبی از تو ترک یا حرامی از تو سرزند.
اینها برای اشخاص ضعیف و کمتقوا ولی آنکه مرحله کامل تقوا را داراست هیچگاه به تله نمیافتد. جایی را که میخواهد برود، آخرش را مینگرد که به کجا منتهی میشود:
«مرد آخر بین، مبارک بندهای است» . (1)
بسیار مباحاتی است که انسان را به حرام میافکند. در دلش میاندازد که توسعهای در وضع مادیش بدهد. بلی این کار مستحب یا مباح است لیکن اهل تقوا لوازمش را هم میبیند. با خود میاندیشد که به چه پیشامدهایی دچار میگردد. در همین ساختمان، بهترین اسراف و تبذیرهایی میکنی. عمرت را به چه تلف مینمایی. خرجهای واجب را کنار میگذاری و دیگر به رحم فقیرت نمیرسی. دچار قرض و زحمت میشوی. از همه گذشته، دیگر حضور قلبت در نماز از بین میرود، همهاش در فکر
1) 1) -مثنوی معنوی/دفتر اول:19.
گرفتاریهای ساختمان هستی.
این برای نمونه بود که ذکر کردم. همین مباح منجر به قطع رحم میشود. همین ساختمان مستحب یا مباح او را به قرض ربوی وامیدارد، حرام اندر حرام.
مثال دیگر: مزاح و شوخی مباح، گاهی به غرض صحیح مستحبّ است لیکن میبیند گاهی طرف ناراحت میشود، میخواست مستحبّی انجام دهد به ایذای مؤمن کشید که حرام قطعی است؛ بنابراین، باتقوا باش؛ یعنی از این توسعه در وضع مادّی یا شوخی و مزاح، صرفنظر کن تا به حرام نیفتی و مبادا دلی را بشکنی.
پس تقوا سه مرتبه شد:
اوّل: قوّه ترک گناه.
دوّم: قوّه ترک مشتبهات و مکروهات.
سوّم: قوّه ترک مباحاتی که ممکن است به فعل حرام یا ترک واجب بکشد.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
رکنّ دوّم استعاذه، «تذکّر» است؛ یعنی یاد خود آوردن.
کسی که اهل تقوا شد؛ یعنی شیطان در دلش حکومت ندارد.
عرض کردم اگر حکومت داشت، دیگر استعاذه معنا ندارد. حالا اگر با تقوا بود، شیطان دور دلش میچرخد که راهی پیدا کند.
صاحب تقوا متذکّر میشود، به مجرّد تذکّر، برق رحمت جستنی میکند، دام ابلیس را میشناسد و محفوظ میماند.
حالا ببینیم مقصود از تذکّری که در این آیه شریفه است چیست؟
چقدر روایت در تفسیر این آیه شریفه از حضرت باقر و
1) 1) -اعراف:201.
حضرت صادق علیهما السّلام در تفسیر برهان رسیده و خلاصهاش این است که: «شخص مؤمن ناگهان خیال گناه میکند، طائف ابلیس به دلش وسوسه انجام گناه را القا میکند؛ امّا یک دفعه یاد خدا کرده گناه را ترک میکند» . (1)
ذکر خدا هم مراتب دارد و نسبت به موارد و مصادیقش فرق میکند. از آن جمله در خیال گناه باید بداند که آن را دشمن القا کرده است و مخالفتش عقلا واجب است «مگر نه پروردگار عالم به من عهد فرمود که شیطان را نپرستم» (2)پس من نباید بیوفا باشم. عهد کردم که عبد الرحمن باشم نه عبد الشیطان، پس خیال گناه را باید برطبق عهدم مخالفت کنم؛ زیرا اگر خیالات شیطانی را پیروی کنم، جز هلاکت و گمراهی چیزی نیست.
«و هر آینه گمراه ساخت از شما گروهی بسیار را، آیا تعقّل نمیکنید؟» . (3)
و در آیه دیگر صریحتر میفرماید: «حکم قطعی الهی است، هرکس او را پیروی کرد گمراهش میکند و او را به عذاب دوزخ میکشاند» . (4)
1) 1) -ان الرجل یهم بالذنب فیذکر اللّه فیضعه (تفسیر برهان:2/56 با اندکی اختلاف) .
2) 2) - أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ یس:60.
3) 3) - وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلاًّ کَثِیراً أَ فَلَمْ تَکُونُوا تَعْقِلُونَ یس:62.
4) 4) - کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاّٰهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلیٰ عَذٰابِ اَلسَّعِیرِ حج:4.
بلی اگر این خیال شیطانی را پیروی کرد، وسوسه را اعتنا نمود، گمراهش میکند و او را به جهنّم میکشاند.
وسوسه ابلیس میخواهد جایی در دل باز کند؛ امّا صاحب تقوا خبرهای الهی را متذکّر میشود. من حالا این گناه را مرتکب شدم بعد با دوری از رحمت خدا چه کنم؟ !
ممکن است دوباره وسوسه کند که بعد توبه میکنی.
پاسخش میدهد از کجا که موفّق به توبه شوم و از کجا توبهام پذیرفته گردد؟ خلاصه تذکّر نمیگذارد شیطان در دلش حکومتی پیدا کند.
گاهی به دلش میاندازد که این گناه صغیره است؛ امّا شخص متذکّر، پاسخش میدهد که مخالفت امر خدا در هر حال کبیره است.
گاهی از راه تهدید در خیال شخص وارد میشود که اگر این کار را نکردی، چنین و چنان میشود و یا اگر کردی فلان و بهمان میگردد:
«این است و جز این نیست که شیطان دوستانش را میترساند» . (1)
لیکن شخص متّقی متذکّر میشود که این وسوسهها از
1) 1) - إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ اَلشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ. . . آل عمران:175.
شیطان است و نباید از او ترسید بلکه تنها باید از خدا بترسید:
«و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید» . (1)
گاهی هم از راه شیعهگری و روضهخوانی و از این قبیل، شخص را مغرور میکند. بلی تو بحمد اللّه چند سفر کربلا رفتهای، چه خیراتی از تو سرزده و. . . یقینا حسین علیه السّلام تو را شفاعت میکند.
تو هم به او پاسخ بده، اگر من گناه کنم شفیع از من ناراضی است، این گناه حجابی بین من و حسین علیه السّلام میشود.
خدا میداند که به واسطه یک گناه چقدر از شفیعانش دور میشود. من به غرور رسیدن به شفاعت حسین علیه السّلام، مرتکب گناهی شوم که مرا از شفاعت حسین علیه السّلام شاید محروم گرداند؟ !
البتّه اینها را صاحب تقوا به خودش میگوید نه اینکه از خارج احتیاجی به واعظی باشد. واعظ خارجی وقتی مؤثّر است که شخص، واعظ داخلی داشته باشد.
علی علیه السّلام میفرماید: «سعادتمند کسی است که واعظی در وجود خودش باشد» .
گاهی پیش میآید انسانی در محاوراتش خشمگین میشود.
طرف کلمه تندی میگوید، شیطان القا میکند تلافی کن؛ ولی فورا
1) 1) - . . . وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ آل عمران:175.
متذکّر میشود. عقلش میگوید: او بد کرد، اگر من هم بد بکنم، فحش بدهم، پس فرق من و او چیست؟ او از ابلیس پیروی کرد، من هم اگر بکنم مثل او میشوم.
متذکّر میشود که پاسخ غلط را باید مطابق دستور خدا بدهد که میفرماید:
. . . وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً. (1)
«هنگامی که جاهلان با آنان مخاطبه میکنند، سخن به سلم میگویند» .
اگر توانست به این تذکّرات، جلو وساوس ابلیس را بگیرد، فبها وگرنه یکی این بگو و یکی آن و بالأخره با هم گلاویز شدن و. . .
)سرچشمه شاید گرفتن به بیل
)و لیکن چو پر شد نشاید به پیل (2)
از همان اوّل یک حرف بخور و دم نزن و قضیّه را خاتمه بده.
حالا میبینیم که چطور مردم گرفتار دامهای ابلیسند، حتّی آنهایی که خود را اهل تقوا میشمارند، بر فرض که تقوا هم داشته باشند اگر تذکّر نباشد، در دام ابلیس میافتند.
در دلت باید واعظی باشد که نصیحتت کند. این قدر مغرور و بچّه صفت نباش. مرد کسی است که عاقبت کار را ببیند؛ مثلا در همین مورد خشم، اگر دلت را هم خنک کردی و هرچه خواستی
کردی لیکن چه آتشها که به همین دل خنک کردنها روشن میکنی. چه گناهانی که در اثر همین یک لحظه فرمانبری شیطان پیش میآید.
هر مؤمنی باید در وجود خودش وسایل تذکّر داشته باشد.
بعضی از پیشینیان قبر خودشان را آماده میکرده و در آن قرآنها میخواندند برای اینکه ذکری برایشان باشد.
مروی است: «پس از اینکه از حضرت داود علیه السّلام ترک اولی سر زد و در کوهها و بیابانها گریان و نالان میرفت، به کوهی رسید و در آن کوه، غاری بود که در آنجا پیغمبر عابدی به نام حزقیل جای داشت.
حزقیل چون صدای کوهها و حیوانات را شنید، دانست حضرت داود علیه السّلام است (زیرا هنگامی که زبور میخواند، همه با او همناله میشدند) پس حضرت داود علیه السّلام گفت: ای حزقیل! رخصت میدهی بالا بیایم؟
گفت: تو گنهکاری؟ حضرت داود علیه السّلام گریست. به حزقیل وحی رسید که داود را سرزنش مکن بر ترک اولای او و از من طلب کن عافیت را که هرکس را من به خودش واگذارم البتّه به خطایی مبتلا میشود. پس حزقیل دست حضرت داود علیه السّلام را گرفت و به نزد خود برد.
حضرت داود علیه السّلام گفت: ای حزقیل! هرگز اراده گناهی
کردهای؟
گفت: نه.
گفت: هرگز عجب در تو پیدا شده؟
گفت: نه.
گفت: هرگز میل به دنیا و شهوات آن در خاطرت گذشته؟ گفت: بلی.
پرسید: آن را به چه علاج میکنی؟
گفت: به اندرون این شکاف داخل میشوم و از آنچه در آن جاست عبرت میگیرم.
حضرت داود علیه السّلام با او داخل آن شکاف شد، دید که تختی از آهن گذاشته شده است و بر روی آن استخوانهای پوسیده است و لوحی از آن نزد آهن تخت گذاشته شده است.
حضرت داود علیه السّلام لوح را خواند، نوشته بود: من اروای بن شلم، هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا نمودم و هزار دختر را بکارت بردم و آخر کار من این شد که خاک، فرش من و سنگ، بالش و تکیهگاه من و مار و مور، همسایگان من است، پس کسی که مرا ببیند فریب دنیا نخورد» . (1)
این جریان سلطان و آن هم آخرش. بلی مؤمن باید به خودش تلقین کند بر فرض که حرف شیطان و نفس و هوا را شنیدم و عقب دنیا و خوشیهایش دویدم، این سرگرمی تا
1) 1) -عین الحیوة:152-153.
کجاست. اگر شخص، سرگرمی زیادی برای خودش دست و پا کرد، نمیمیرد؟ من که هرچه جان بکنم مثل این سلطان نمیشوم، آخرش را هم که میبینم.
)آنکه را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است
)گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را
غرضم تذکّر است. اگر انسان خودش را رها کرد و تذکّر نداد، ول میشود. باید مانند کوه باشد نه مثل کاه که با وسوسهای شیطان را دنبال کند بلکه باید چشم از زرق و برق ظاهرش بپوشد و آخر کارش را ببیند.
بههرحال، باید واعظی در وجود خودت باشد. این قدر که در شرع مقدّس برای زیارت اهل قبور سفارش شده، به خصوص قبر والدین برای چیست؟ از همین جا هم که فاتحه بخوانی به آنها میرسد، صدقه از هرجا بدهی آنها بهره میبرند لیکن میفرماید: «سر قبر پدرت برو که محلّ استجابت دعاست» .
عمده نفع آن برای خود تو است که متذکّر شوی. پدرت نماند تو هم نخواهی ماند. دیر یا زود به او ملحق میشوی. فریب دو روزه دنیا را نخور. وساوس را به خودت راه نده و خلاصه متذکّر باش.
در حالات صدّیقه کبری فاطمه زهرا علیها السّلام دارد که: «پس از
پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در اثر سختیهایی که به او رسید، بیمار شد، مع الوصف دوشنبهها و پنجشنبهها از امیر المؤمنین علی علیه السّلام اذن میگرفت و به احد بر سر قبر عمویش حمزه و شهدای احد میرفت» . (1)
خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله هم در مرض موت با اینکه تب داشت و نمیتوانست برود، باز میفرمود: «زیر بغلم را بگیرید و مرا به قبرستان بقیع ببرید» .
خداوندا! ما را هم اهل ذکر و تذکّر قرار ده!
1) 1) -بحار الأنوار:43/90(با اندکی اختلاف) .
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ. (1)
شب گذشته در باب رکن دوّم از ارکان استعاذه تذکّراتی بیان گردید. امشب هم معنای دیگری برای تذکّر در برابر وساوس ابلیس ذکر میگردد.
در حدیث صحیحی که از خاتم الانبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله مروی است و محدّثین عامّه و خاصّه آن را نقل کردهاند این است: «و إنّما الامور ثلاثة: امر بیّن رشده فیتّبع و امر بیّن غیّه فیجتنب و امر. . . بین ذلک» . (2)
خاطرههایی که به قلب میگذرد که کاری را انجام یا ترک کند، از این سه قسم بیرون نیست: یا کاری است که خوب بودن
آن روشن است، خاطرهای است رحمانی و در آن رشد و صواب و صلاح است. اگر چنین خاطرهای به قلبت گذشت که هیچ جای شبههای نیست، آن را دنبال کن و تصمیم بگیر و به مرحله عمل درآور، نظیر واجبی از واجبات.
یا خاطرهای است که انسان به شیطانی بودنش اطمینان دارد. اگر چنین است تردیدی در ترکش نیست؛ یعنی پس از خاطره آن را اراده نکند تَذَکَّرُوا میفهمد از شیطان است؛ چون به احکام الهی آشناست، میفهمد این گمراهی است، خاطره را رد میکند: فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ.
قسم سوّم هم داریم؛ خاطرههایی که انسان حیران است آیا از رحمان است یا از شیطان؟
بیشتر مباحات که انسان نمیفهمد از کجا به قلب او گذشته است، در این قبیل موارد چه باید کرد؟
آنهایی که مرتبه کامل تقوا را پیدا کردهاند مانند یاقوت سرخ، عزیزند. دل روشنی دارند که به نور تقوا حس میکنند.
دلش متوجّه میگردد که این کار خوب است یا بد. «مبصر» است و تردیدی برایش پیدا نمیشود. در این کار، نور یا ظلمت را تشخیص میدهد؛ البتّه وظیفه آن عدّه انگشتشمار برایشان معلوم است.
ولی اکثر خلق که به این حد از کمال نرسیدهاند و مراتب نازله تقوا را دارند، اینها هم تَذَکَّرُوا تا یقین نکنند این خاطره
رحمانی است، آن را دنبال نمیکنند، هرچند ظاهرش کار خوبی است لیکن ممکن است خرابیهایی داشته باشد، به ایمانش صدمه بزند و او را در خطرهایی بیندازد «قف عند الشبهه» در جایی که نمیدانی این لقمه حرام است یا حلال، یا این خاطره شیطانی است یا رحمانی، صبر کن تا مطمئن شوی.
برای رفع حیرت، اموری در شرع مقدّس از ائمّه هدی علیهم السّلام رسیده که باید به گوش اهل تقوا برسد و به آن عمل کنند. از جمله میزانی که رسیده این است: «هر کاری که دیدی نفست با آن موافق است بدان شیطانی است وگرنه رحمانی» .
بعضی از کارهاست که میل نفس همراه آن است؛ مثلا سفری پیش آمده نمیداند رضای خداست یا شیطان. گاه میشود که فوقالعاده از این سفر خوشش میآید، بداند که اصل القای این خاطره از ناحیه کثیفی است که میخواهد تو را در این سفر به حرامی بیندازد یا واجبی از تو فوت شود؛ ولی اگر دیدی نفست به آن مایل نیست، بدان رحمانی است و آن را بجا آور که خوب است.
ضمنا بدانید این میزان هم نه طوری است که مردمان عادی طبقش عمل کنند؛ چون اکثر خلق در رشته هواپرستی هستند، چکارشان به این حقایق!
روایاتی هم رسیده که اگر بر سر دو راهی قرار گرفتی و
ندانستی خاطره رحمانی است یا شیطانی، با «استخاره» از پروردگار عالم مطلب روشن میگردد.
استخاره؛ یعنی طلب خیر؛ «طلب الخیرة من اللّه» . پروردگارا! من حیرانم و نمیدانم این کار رضای تو است یا نه، تو خود رضای خویش را برایم پیش آور؛ البتّه این حالت، دعا لازم دارد، استخاره در حقیقت دعاست.
مسلمانان چقدر عادت زشتی پیدا کردهاند. شخصی میخواهد فلان معامله را بکند استخاره میکند که اگر منفعت فراوانی میبرد خوب بیاید. اینکه استخاره نشد. درحالیکه عرض شد استخاره دعا است که خدا خیرش را برایش پیش آورد.
مانند ابی عبد اللّه الحسین علیه السّلام که بر سر قبر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و پس از گریه فراوان، عرض کرد: «پروردگارا! تو شاهدی که من میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. تو رضای خودت را برای من پیش آور» . (1)
این بود که در عالم واقعه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خیرش را برایش تعیین فرمود که باید به کربلا بروی.
و بهتر آن است که به مولای خود امام زین العابدین و سیّد
1) 1) -مقتل خوارزمی:1/186(با اندکی اختلاف) .
السّاجدین علیه السّلام اقتدا کنی. دعای استخاره آقا را در صحیفه بخوان.
عرض میکند:
«پروردگارا! هرگاه دو خاطره در دلم خطور میکند، کاری است که رضای تو در آن است و کاری است که سخط تو در آن میباشد (و رضای شیطان در آن است) ، خدایا اراده مرا برطبق رضای خودت بگردان» . (1)
اگر چنانچه به این امور رفع حیرت نگردید، اینجا برای رفع حیرت مانعی ندارد. آنچه در روایات رسیده با تسبیح یا قرآن رفع حیرت کند؛ امّا به دو شرط: یکی حالت دعا باید باشد؛ یعنی حالش این باشد که خدایا! به برکت قرآن مجید، رفع حیرت از من بشود.
دیگر آنکه شرط اساسی فهمیدن مطالب و آیات قرآن و مناسبتش با موضوع مورد استخاره است.
در اصفهان یکی از اعلام به مرض حصبه مبتلا شد. پس از مداوا و اوان پرهیز بود که باید مخصوصا از زیادهروی در خوراک پرهیز کرد وگرنه حصبه عود میکند.
1) 1) -و اذا هممنا بهمّین یرضک احدهما عنّا و یسخطک الآخر علینا فمل بنا الی ما یرضیک عنّا (صحیفه سجّادیّه/دعای نهم:59-60) .
یک نفر از اعیان اصفهان، علما از آن جمله ایشان را دعوت میکند. سفره رنگین را پهن میکنند که در آن انواع خوراکیها موجود بود. در این حال این بزرگوار مردد میشود چه کند، اگر نخورد، هم به خودش سخت میگذرد، هم به صاحبخانه برمیخورد و اگر هم بخورد که خوف ضرر است.
بالأخره با قرآن مجید برای خوردن استخاره کرد، آیه شریفه: ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ. . . (1)آمد که مضمونش آن است که وحی تکوینی به زنبور عسل رسید که از هر میوه بخور.
این بزرگوار هم فورا آستین را بالا زد و از انواع خوردنیها مشغول شد آن هم چه خوردنی. کسی که چند روز در پرهیز بوده حالا به چنین سفره رنگین رسیده است. اجمالا در همان مجلس نعشکش آوردند و او را بیرون بردند و آخرش همان سفره به قیمت جانش تمام شد.
بعدا که گفتگو شد که استخاره چه بود؟ یکی از علما گفت:
«آیه راجع به زنبور عسل است. ببینید او چقدر میخورد. اگر این آقا هم از هرکدام یک ذرّه خورده بود، ضرری به او نمیزد» .
غرضم استخاره با قرآن مجید و استفاده مطلب از آن، قدری مشکل است. بلی اگر حالت دعا و فهم مطالب و قدرت بر استفاده از آیات را داشته باشد که خیر و شرّ را تمیز دهد، ممکن است.
1) 1) -نحل:69.
قرآن مجید که برای استخاره نازل نشده، برای معرفت است. راه و رسم بندگی را نشان میدهد. نه اینکه ببینم در این معامله سود میکنم، یا حوض خانه را عوض کنم، این فال به قرآن است.
میزانی که به دستت دادهاند نه میفهمی و نه عمل میکنی.
میزان اوّل که گفتیم هرچه بر نفست گران است خیر و رحمانی است، پول خرج کردن در راه خدا را زیر بار نمیرود؛ البتّه منکر استخاره به قرآن به دو شرط مذکور نیستیم.
پس از نماز، ضمن تعقیب بخوان:
«اللهم اهدنی من عندک» .
«خدایا! مرا از جانب خودت هدایت کن» ، نه اینکه تنها به قصد ثواب بخوانی. نه، بلکه جدّا از روی انشا و قصد معنا آن را بخوان: «خدایا! من در وادی هلاکت نیفتم. خدایا! تو دلم را نگاهدار خاطرههای شرّی که پیدا میشود، آن را دنبال نکنم» .
بعضی از استخارهها و فال گرفتنها به قرآن غلط است.
اینها آتیهبینی است؛ مثلا مادر میخواهد دخترش را شوهر دهد، استخاره میکند ببیند پیشآمدش چه میشود. در خانه فلان آقا میرود میگوید بد است، دلش آرام نمیگیرد. جای دیگر میرود،
میگوید خوب است، آن وقت میگوید: «این چه جور میشود؟ یکی میگوید خوب و دیگری میگوید بد است!» .
اصلا کدام روایت به تو دستور داده که این کار را بکنی؟ دستور شرع را بفهم که چه میفرماید.
علاّمه مجلسی رحمه اللّه غوّاص بحار علوم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله، کتاب مستقلّی در موضوع استخاره نوشته به نام «مفاتیح الغیب» و روایات رسیده را جمع نموده است. بعضی از علما هم رسالاتی در این زمینه نوشتهاند لیکن مردم از حقیقت مطلب بیخبرند.
مرحوم مجلسی در اوّل کتاب مزبور پس از نقل چند روایت در مدح و لزوم استخاره؛ یعنی در تمام امور، طلب خیر و صلاح از خداوند نمودن، میگوید:
«بدان که استخاره چند نوع است:
اوّل آنکه: در هر امری که اراده نماید، به خداوند متوسّل شود و خیر خود را در آن امر از او خواهد. و بعد در آنچه پیش آید از واقع شدن یا نشدن آن امر، راضی و دلخوش باشد و بداند که خیرش در همان است که پیش آمد، بوده است.
دوّم آنکه: بعد از طلب خیر از خدا کردن، به دل خود نظر کند و آنچه به خاطرش افتد، به آن عمل کند.
سوّم آنکه: بعد از طلب خیر از خدا، با مؤمنی مشورت کند و به آنچه آن مؤمن میگوید عمل کند.
چهارم آنکه: استخاره به قرآن، یا تسبیح، یا رقاع، یا بنادق، به تفصیلی که گفته خواهد شد» .
سپس میگوید: «بیشتر احادیث استخاره دلالت بر قسم اوّل میکند و بعضی از علما مانند مفید و محقّق و ابن ادریس در قسم چهارم تأمّل دارند» .
تا اینکه گوید: «حق آن است که چون احادیث در باب هریک وارد شده، انکار نمیتوان کرد؛ امّا عمّده استخاره، آن سه قسم اوّل است که در این زمانها متروک شده است» .
هنگام امتحان مدارس که میشود، مکرّر جوانهایی میآیند که آقا یک استخاره بگیرید ببینید قبول میشوم یا نه؟
اجمالا آنچه در شرع است میگوییم شما هم به غایبین برسانید، این راه غلط را ترک کنند و دین را با خرافات آلوده نکنند.
استخاره از موضوعاتی است که خاتم الانبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنا به روایات عامّه و خاصّه راجع به آن تأکید زیاد به امّت فرموده که: «در هر کاری-چه کوچک و چه بزرگ-استخاره را ترک نکنید» .
امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید: «در سفر یمن که به امر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله میرفتم، از جمله سفارشات پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله این بود که فرمود: یا علی! در این سفر در هیچ جا استخاره را ترک نکن» .
«ما حار من استخاره و لا ندم من استشار» . (1)
«هرکس با استخاره کاری را انجام داد، حیران و سرگردان نشود و هرکس در کاری مشورت کرد، پشیمان نگردد» .
بلکه هر امامی به امام دیگر، به استخاره سفارش میفرمود؛ چنانچه به قرائت قرآن سفارش میفرمود.
این استخاره که اینقدر سفارش شده، نه معنایش این است که با تسبیح، یک و دو کن، یا قرآن را باز کن بلکه معنایش-چنان که گذشت- «طلب الخیرة من اللّه» است. هر کاری که میخواهی بکنی، از خدا بخواه و بگو هرچه خیر و رضای تو است برای من پیش آور.
آنگاه در کیفیّت ادای این حال و دعا روایات مختلف است:
یکی اینکه در امور جزئی هفت مرتبه بگوید: «استخیر اللّه، یا استخیر اللّه برحمته خیرة فی عافیة» . و اگر چنانچه مهم باشد؛ مثلا سفری یا معاملهای یا جرّاحی یا چیز دیگر مهمّی است، یک صد و یک مرتبه بگوید، اگر در سجده باشد بهتر است. در سجده نافله شب یا نافله نماز صبح دیگر بهتر، عمده حالت دعاست.
و در روایت دیگر حضرت زین العابدین علیه السّلام در امور جزئی که میخواست اقدام بفرماید، ده مرتبه میفرمود: «استخیر اللّه
1) 1) -وسائل الشیعه:11/366؛ بحار الأنوار:91/225.
برحمته خیرة فی عافیة» و در امور مهم که در چند روایت ذکر شده، نظیر سفر عمره، خرید غلام، دویست مرتبه میفرمود.
خلاصه، خیلی سفارش شده-که در سجده که حالت قرب تو به پروردگارت میباشد-از خدا خیر خودت را بخواه. حالا اگر شخص به همین رویّه عمل کرد و تردیدی نداشت، کار را انجام دهد و اگر دو دل است بالأخره برای رفع حیرت به طرقی که در شرع معیّن شده مراجعه نماید.
مهمترین آنها مشورت است که نص قرآن مجید است:
. . . وَ شٰاوِرْهُمْ فِی اَلْأَمْرِ. . . (1)؛ البتّه نه با هرکس بلکه با کسی که:
اوّل: عاقل و زیرک باشد؛ بنابراین، با سفیه مشورت غلط است.
دوّم: دیندار باشد. با شخص لاابالی در امر دین نمیشود مشورت کرد. کسی که با خدایش خیانت میکند، چطور به تو خیانت نمیکند؟ !
سوّمین شرطش این است که: به تو محبّت داشته باشد. پس با دشمنت یا کسی که دلسوزیاش به حال تو معلوم نیست، مشورت منما.
چهارم آنکه: بتوانی رازت را با او در میان گذاری، مگر
1) 1) -آل عمران:159.
میشود به هرکس راز گفت؟
اگر چهار شرط را دارا بود، مطلب را با او بگو، خدایی که با او طلب خیر کردی، صلاحت و خیرت را به زبان او به تو میفهماند.
مجلسی رحمه اللّه از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده که فرمود:
«پدرم موسی بن جعفر علیه السّلام (با اینکه اعقل خلق بود) گاه میشد که با یک نفر غلام مشورت میفرمود؛ مثلا معاملهای میخواست بکند، از غلام صلاح اندیشی میکرد، اگر مصلحت میدانست آقا انجام میداد.
به حضرت گفته شد: شما امام هستی و طرف مشورت شما غلام است؟ ؛ یعنی خود شما از هرکس بهتر به حقیقت امر واقف میباشی. فرمود: آیا نمیدانی که ممکن است خدای من، خیر مرا به زبان او جاری کند» . (1)
بنابراین، باید رویّه پیغمبر و ائمّه علیهم السّلام و همچنین دستور صریح قرآن مجید را در اموری که شخص دو دل است، به کار برد.
در صورتی که مشورت میسّر نشد، یا معارض واقع گردید
1) 1) -بحار الأنوار:91/254.
از یکی (با داشتن شرایط چهارگانه که گذشت) پرسیدی، گفت:
آری و دیگری گفت: نه، بهترین طریق برای رفع حیرت که در روایات رسیده، طریق «رقاع» است که مشهور فقها به آن عمل کردهاند و طریقه آن این است که روی شش رقعه مینویسی:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم، خیرة من اللّه العزیز الحکیم لفلان بن فلانه» و به جای فلان بن فلانه اسم خود را و مادرت را مینویسی. آنگاه زیر سه رقعه آن مینویسی «افعل» و سهتای دیگر «لا تفعل» .
این شش رقعه را زیر سجّاده میگذاری و دو رکعت نماز میخوانی، پس از سلام نماز (یا به روایتی در سجده آخر) در سجده یک صد مرتبه میگویی: «استخیر اللّه برحمته خیرة فی عافیة» . وقتی که فارغ شدی، رقعهها را درهم کن که ندانی، آنگاه یکی یکی بردار، اگر سه «افعل» پشت سر هم آمد که خیلی خوب است، اگر سه «لا تفعل» معلوم است که بد است و اگر درهم آمد تا پنج عدد بردار، اگر سه «افعل» و دو «لا تفعل» شد، میانه خوبی است و اگر سه «لا تفعل» و دو «افعل» شد، میانه بدی است؛ البتّه رقاع هم انواعی دارد و آنچه گفتیم برای نمونه کافی است.
و اگر مجال ندارد، با حال حضور و دعا و همچنین فهم آیات و تطبیق با مورد استخاره با قرآن؛ یعنی رفع حیرت و تعیین خیر و صلاح نیز مانعی ندارد.
شیخ طوسی در تهذیب روایت کرده است که: «یسع بن عبد اللّه قمی به حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد که من اراده میکنم
کاری را و طلب خیر از خداوند میکنم و رأیم بر یک طرف قرار نمیگیرد.
حضرت فرمود: نظر کن هنگامی که به نماز برمیخیزی؛ زیرا دورترین حالات آدمی از شیطان، حالتی است که به نماز میایستد، پس ببین چه چیز در دلت میافتد، آن را بگیر و (یا) بگشا مصحف را پس نظر کن به سوی اوّل چیزی که میبینی در آن» .
آنچه در زمان ما مرسوم است که بالای قرآنها خوب یا بد نوشته یا نزد عالمی میآیند که برای ما استخاره کن، علاّمه مجلسی میفرماید: «برای نمونه ما یک روایتی نداریم که یک نفر از شیعیان خدمت امام آمده باشد که آقا برای من با قرآن استخارهای کنید. اصلا بنا نبوده این کار را بکنند» .
لذا بعضی از فقها استخاره برای دیگری را اشکال میکنند لیکن مرحوم مجلسی و بعضی دیگر از اعلام، از باب وکالت در دعا-چون خودش نمیتواند-از جهت اجابت خواهش مؤمن، دیگری قرآن را باز میکند، اگر حال دعا داشته باشد و معنایش را بفهمد.
بسیاری از فقها اصل استخاره با قرآن را صحیح نمیدانند.
اگر تردید نداری جای استخاره نیست بلکه جای توکّل و انجام
کار است . . . فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ. . . . (1)بلی اگر دو دل هستی، به همین ترتیبی که ذکر شد، یا با الهام، یا مشورت، یا رقاع و در مرتبه آخر، با قرآن اگر حال دعا و فهم باشد و با تسبیح هم عیبی ندارد.
نکتهای که درباره آن پافشاری داشتیم، «طلب خیر از خدا کردن بود» که حقیقت استخاره میباشد.
1) 1) -آل عمران:159.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (1)
مبحث توکّل از مباحث مهمّ دین مقدّس اسلام است که حقیقت توحید؛ یعنی توحید افعالی که لازمهاش توکّل بر پروردگار میباشد؛ یعنی شخص مسلمان کسی است که در جلب منفعت و دفع مضرت، تکیهاش به پروردگار باشد که معنای «لا اله الاّ اللّه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم» است. کلید در بهشت «حوقله» است. توحید افعالی است؛ یعنی یقین کند که اسباب، استقلال ندارند تا خواست خدا چه باشد. مسبّب الاسباب و سببساز را ببیند. سبب خلق کن را بشناسد. اثر را از مسبّب ببیند نه بالاستقلال از سبب.
عقب سبب برود لیکن با تکیه به مسبّب. در هر دو جهت، جلب
1) 1) -نحل:99.
منفعت و دفع مضرت، دنیوی و اخروی، قوّت قلب و تکیهاش پروردگارش باشد. اگر خدا بخواهد و مصلحت باشد، این مال به دست من میآید وگرنه، نه. وکیل دارم چه باک دارم، هرچه گفته مطابق گفتهاش عمل میکنم.
فرمود: عقب کار برو، ولی نه از روی حرص و ولع. عقب سبب برو؛ ولی نزدیک محرّمات نشو. چطور اگر وکیلت میگفت در دادگاه حاضر شو، سند بیاور چون وکیل گفته عمل میکردی.
خودت را ناتوان میدیدی، وکیل میگرفتی و مطابق راهنماییاش عمل میکردی.
ای انسان! تو عاجزی و نمیتوانی در دنیا و آخرت به تنهایی بگذرانی. اگر تکیه داشته باشی در هر خطر و ضرری و هر مشکلی تزلزلی در تو پیدا نمیشود؛ زیرا تو وکیل داری، تکیه داری. مگر در تعقیب نمازهایت نمیخوانی: «توکّلت علی الحیّ الذی لا یموت» کارهایم را به خدا واگذار کردم. اوست بهترین وکیلها و بهترین یاورها: «نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر» .
مروی است: «وقتی که صبح، شخص میخواهد از خانه بیرون بیاید، شیاطین دم در منتظرند. وقتی که شخص بیرون آمد و گفت: آمنت باللّه توکّلت علی اللّه؛ خدایا! با تکیه به تو عقب کار میروم، شیاطین فرار میکنند» . (1)
1) 1) -اصول کافی:2/541.
به فارسی هم بگوید مانعی ندارد. عمده دل و جان است.
راستی اگر به امید او باشد و بداند هر خطر و مشکلی که پیش آید، وکیلش قوی است و از او دور میکند، هر نفعی که مصلحتش باشد به او میرساند، بالاتر از خدا وکیلی پیدا نمیشود، رأفت و رحمت و قدرت او نامتناهی است.
در این مورد حدیث شریفی از اصول کافی به یادم آمد، آن را یادآوری کنم:
عبد اللّه بن زبیر-که از دشمنان سرسخت آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله بود، به قدری که در خطبه نماز جمعه بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله نیز صلوات نمیفرستاد-وقتی که با اعتراض مواجه میشد، میگفت:
«صلوات بر پیغمبر بدون ذکر آل که باطل است و اگر هم آل محمّد را ذکر کنم، از اطراف گردنها را میکشند» .
خلاصه پس از قضیّه کربلا در مکّه خروج و دعوی خلافت و سلطنت کرد و از عراق هم عدّهای تابعش شدند و کمکم کارش رونق بهسزایی گرفت.
یزید بدبخت که منتظر بود پس از قتل حسین علیه السّلام دیگر نفسکش پیدا نشود، به او خبر دادند که ابن زبیر، حجاز را مسخّر کرده است. ناچار شد مسلم بن عقبه و حصین بن نمیر را با قشون عظیمی به سوی حجاز روانه کند. دستور داد از راه مدینه بروید. تا توانستند در مدینه قتل عام و هتک نوامیس و
غارت اموال نمودند.
از یک طرف فتنه ابن زبیر و از طرف دیگر لشکرکشی یزید، امام زین العابدین علیه السّلام که تازه از کربلا و آن قضایای جانگداز برگشته بود، این موضوع آقا را سخت ناراحت کرد، به قدری که خودش به ابو حمزه فرمود: «از خانه بیرون آمدم تا رسیدم به این دیوار و بر آن تکیه نمودم (در روایت کلمه جدار دارد و ظاهرا سور مدینه بوده است) ناگاه مردی دیدم که دو قطعه لباس سفید پوشیده جلوم ظاهر شد و گفت:
یا علیّ بن الحسن! مالی اراک کئیبا حزینا؛ تو را چه میشود؟ اندوهناک؟ ! أعلی الدنیا فرزق اللّه حاضر للبرّ و الفاجر؛ اگر غصّه دنیا داری که خدا خوب و بد را روزی میدهد.
گفتم: نه، غصّه دنیا ندارم.
عرض کرد: فعلی الآخرة فوعد صادق یحکم فیه ملک قادر؛ اگر غصّه آخرت و قیامت تو را محزون کرده که وعده خدا حق است (به تو عصمت داده ناراحتی نداشته باش) .
گفتم: غصّهام هم برای این جهت نیست.
عرض کرد: پس برای چیست؟
گفتم: فتنه ابن زبیر (که عرض شد، یکی هم فتنه خود او چون دشمن امام و شیعیان بود و دیگر قضیّه لشکرکشی یزید و سپس لشکرکشی حجّاج به امر عبد الملک) .
پس خندید و گفت: هل رأیت احدا توکّل علی اللّه فلم یکفه؟ هل رأیت احدا سئل اللّه و لم یعطه؟
آیا کسی را دیدهای که بر خدا توکّل کند و خدا او را کفایت نکند؟
گفتم: نه.
گفت: آیا دیدهای کسی از خدا چیزی بخواهد و خدا به او ندهد؟
گفتم: نه و از نظرم پنهان گشت» . (1)
و در ذیل روایت، مجلسی میگوید که این پیکر روحانی، یا ملکی بوده یا حضرت خضر علیه السّلام بوده است.
مجلسی رحمه اللّه میگوید: «اینها نقص مقام امامت نیست بلکه تذکّرات و یادآوریهایی است که از طرف پروردگار عالم برای تسکین و قوّت قلب امام پیدا میشود تا آرامشی حاصل کند» . (2)
خلاصه نه نقص امام است؛ مثل اینکه به کسی که فرزندش مرده با اینکه شخص دانشمند و مطّلعی است، به او میگویند صبر کنید. جوان امام حسین علیه السّلام هم شهید شد و. . . اینها تذکّر است و موعظه و دلالت بر کوچکی یا بزرگی طرف نمیکند، هر چند گوینده ناقص و شنونده کامل باشد. گاهی میشود بچّه حرفی میزند که انسان از گفته او متذکّر و متنبّه میشود.
شنیدهاید در یک منزلی کربلا خوابی عارض ابی عبد اللّه علیه السّلام
شد و حضرت منقلب گردید. حضرت علی اکبر عرض کرد:
«پدر جان! شما را چه میشود؟» .
فرمود: «شنیدم منادی ندا کرد: این قوم رو به مرگ میروند، سفر شهادت و کشته شدن است» .
عرض کرد: «پدر جان! السنا بالحق؛ مگر ما بر حق نیستیم؟» .
فرمود: «چرا، راه، راه حق و اجابت حق است» .
گفت: «اذا لا نبالی بالموت؛ بنابراین، از مرگ باکی نداریم» .
اگر راه راه حق است چه بهتر که در راه حق و برای حق و به یاد حق و به اسم حق بمیریم.
این آبی بود که بر آتش دل امام حسین علیه السّلام ریخته شد و حسین علیه السّلام هم دعایش کرد که فرزندم خدا به تو جزای خیر دهد. (1)
1) 1) -لهوف:70.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
علما و محقّقین در موضوع توکّل فرمودهاند: «توکّل در سه چیز پیدا میشود و آن علم و حال و عمل است» که درباره هریک باید مشروحا مطالبی عرض شود.
امّا «علم» ، انسان تا عالم نشود هرگز توکّل نصیبش نمیگردد و متعلّق علم هم سه چیز است؛ یعنی نخست باید یقین پیدا کند به قدرت بیپایان خداوندی که: انّه علی کلّ شیء قدیر و قادر علی کلّ شیء در هر شدّت و سختی که هیچ قوّه و قدرتی، کاری از او نمیآید، برای خدا چیزی نیست. هیچ امری در نزد قدرتش اشکالی ندارد (یا من العسیر علیه سهل یسیر) .
دوّم: دانستی به اینکه خداوند، عالم السرّ و الخفیّات است.
1) 1) -نحل:99.
همه چیز را میداند. آشکار و نهان برای او یکسان است.
سوّم: منتهی الشفقة علی عباد؛ یقین کند که پروردگار بندهاش را دوست میدارد. مؤمن عزیز خداست. مادر چقدر به فرزندش علاقه دارد؟ این مهر هم از خداست. هزاران درجه بالاتر بلکه به مقدار نامتناهی پروردگارت از آن مهربانتر به تو است. ربّ است.
تربیت فرموده و خلق نموده است. به مربوب و مخلوقش علاقه دارد. شواهد زیادی در نظر است. به مناسبت، روایتی مختصر از حیوة القلوب مجلسی نقل میشود.
«پس از آنکه حضرت نوح علیه السّلام نفرین کرد و همه کفّار غرق شدند، ملکی در پیش او ظاهر شد. شغل حضرت نوح علیه السّلام کوزهگری بود؛ کوزههایی از گل درست میکرد و پس از خشک کردن میفروخت. ملک، کوزهها را یکییکی از نوح میخرید و پیش چشمش آن را خرد میکرد و میشکست.
حضرت نوح علیه السّلام خیلی ناراحت شد و به او اعتراض کرد که این چه کاری است میکنی؟
گفت: به تو نیامده است، من خریدهام و اختیارش را دارم.
حضرت نوح علیه السّلام گفت: بلی لیکن من آن را ساختهام، مصنوع من است.
ملک گفت: کوزههایی ساختهای نه اینکه خلق کردهای. اینک من که آن را میشکنم تو ناراحت میشوی. چطور نفرین کردی که این همه خلق خدا هلاک گردند؟ !» .
بنا بر آنچه در علل الشرایع است، پس از این قضیّه حضرت نوح علیه السّلام از بس گریه کرد تا نامش «نوح» گردید.
غرضم شفقت پروردگار است. رب، مربوب خودش را دوست میدارد. عظمت شأن خاتم الانبیا محمّد صلّی اللّه علیه و آله از جمله از اینجا ظاهر میشود که از ابتدای بعثت تا لحظه آخر، نفرین عمومی نکرد؛ چون رحمة للعالمین بود، با اینکه اگر لب میجنبانید تمام مشرکین هلاک میشدند.
حتّی آن روزی که آن قدر او را زدند که غش کرد و افتاد در حالی که خون از سر و صورتش جاری بود، به حضرت خدیجه خبر دادند که معلوم نیست دیگر محمّد صلّی اللّه علیه و آله را زنده ببینی.
ملائکههایی که آن روز به خدمتش رسیدند و حاجتش را خواستند، به هیچ وجه تقاضای هلاکت مشرکین را نکرد بلکه دعایشان هم کرد: «اللهم اهد قومی؛ خدایا! قوم مرا هدایت فرما» . و از این شگفتتر عذرخواهی هم از طرف آنان میفرماید که: «انّهم لا یعلمون؛ خدایا! اینها نمیدانند (که من فرستاده تو هستم)» ، جاهلند و تو بر آنها غضب مفرما! این است نمونهای از مهر الهی.
نگویید پس اگر چنین است چرا جهنّم را آفرید؟ این منافات با مهر الهی ندارد. بشر خودش از راه مهر فرار میکند و راه جهنّم
را پیش میگیرد. (1)
از بس آنها را دوست میدارد، در قرآن این قدر آنها را میترساند و سفارش میکند که مبادا فریب شیطان را بخورید.
دنیا سرای فریب است. شیطان دشمن شماست. (2)
خلاصه تا یقین نکند که خدا توانا و داناست، هرچه و همه را دوست میدارد، برایش توکّل حاصل نمیشود.
در تفسیر روح البیان نوشته: «یکی از اخیار را پس از مرگ در عالم واقعه دیدند و از او جریانش را پرسیدند. گفته بود: عملی کوچک، خیلی به کارم خورد. روز زمستانی بود در سرمای شدید، باران سختی میبارید، بچّه گربهای را دیدم عقب پناهی میگردد. گرسنه و ضعیف بود. دلم سوخت او را زیر پوستین خود نگه داشتم و به خانه بردم. خوردنی به او دادم و بعد رهایش کردم. اینجا در عوض، خدا به من مهربانیها فرمود» .
این محبّت خدا به حیوانات و این شفقت و مهر عمومی پروردگار، تا چه رسد به محبّت خاصّه و شفقت ویژهاش به اهل ایمان و تقوا که آن دیگر محبّتی است فوق این حرفها که در قرآن
مجید آنان را محبوب خود خوانده و چنین میفرماید:
«خدا آنها را دوست میدارد و ایشان هم خدا را دوست دارند» . (1)
غرضم علم به محبّت و شفقت ربّ العالمین است. باید یقین کنی که خدا تو را دوست دارد.
حالا که چنین است، پس چرا تکیهات را به خدای خود قرار نمیدهی؟ آیا از خدای خود بهتری سراغ داری؟ آیا داناتر، تواناتر و مهربانتر از خدا سراغ داری؟ کسی که خداوندی چنین بخشنده و مهربان دارد، چرا به دیگری دل بندد و به دیگری جز او تکیه داشته باشد؟
پروردگارا! تو دل ما را قوی دار که فقط امیدمان تو باشی.
در هر خطری بگوییم یا اللّه و در هر وسوسه شیطانی بگوییم: یا رب.
«بر خدا توکّل کنید اگر مؤمن هستید» . (2)
اگر قوّت قلبت را به پروردگارت قرار دادی، اگر اهل توکّل شدی، شیطان به دلت راه پیدا نمیکند. همان مثالی که قبلا ذکر
شد، خیمه سلطنتی که برافراشته باشد، سگ پاسبان، بیگانهها را از این بارگاه طرد میکند؛ امّا اگر کسی با سلطان آشنایی داشته باشد، تا از بیرون صدا زد ای صاحب خیمه! این سگ مرا آزار میرساند، نهیب قهرش او را دور میکند.
بلی اگر کسی با صاحب این عالم وجود ربطی پیدا کرد، دل به او خوش داشت؛ یعنی بر او توکّل کرد، راستی استعاذهاش حقیقت دارد و شیطان را با او راهی نیست.
انسان، دشمن زیاد دارد. در هر مقامی که باشد تا برسد به سر منزل مقصود نزد پروردگار توانا. (1)این همه دشمن را طرد کردن آسان نیست. یگانه راهش توکّل بر خداست. تو تکیهات را قوی کن و تنها اعتمادت به خدایت باشد، هیچ ترسی بر تو نخواهد بود:
«به درستی که دوستان خدا نه ترسی برایشان است و نه اندوهناکند» . (2)
بدبخت کسی است که بیتکیه و بیسرپرست باشد. پناهی نداشته باشد. مانند کاهی است که به هر نسیمی متحرّک میشود و به این طرف و آن طرف کشانده میگردد و تا شیطان هلاکش
نکند، رهایش نمیسازد. برعکس، قوی کسی است که به قوی مطلق تکیه داشته باشد. عمری از ما گذشته مبادا از توکّل بیبهره باشیم.
چنانچه در دنیا در برابر هر شدّت و خطری باید به خدا تکیه داشته باشی، پس از مرگ، عقباتی که در پیش داری، همه جا به ربّ خود تکیه کنی. آنکه همه شؤونت به اوست و از اوست، همه کاره خودت گردانی. در قبر، برزخ، مواقف قیامت، همه و همه تکیهات کسی باشد که تو را به اینجاها آورد. از هیچ به وجودت آورد و سیر تکاملی تو را از مبدأ تا معاد سرپرستی فرمود: «و ما توفیقی الاّ باللّه علیه توکّلت و الیه انیب» .
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
توکّل و تکیه مؤمن تنها به خداست: «بر خدا توکّل کنید اگر ایمان آوردهاید» . (2)لازمه توحید این است که توکّل هم تنها به او شود. از هیچ کس و هیچ چیز نترسد جز از خدا و به هیچ کس و هیچ چیز هم امید نداشته باشد جز به خدا.
اگر توحیدش درست باشد هیچ وقت از فقر نمیترسد. این ترسهایی که سدّ راه میشود، از ضعف ایمان است وگرنه مؤمن از هیچ حرفی و پیشامدی متزلزل نمیشود؛ چون قوّت قلب و تکیهاش فقط خداست.
خلاصه، نتیجه توحید در افعال، توحید در خوف و رجا و
توکّل و سایر جهات است.
اینکه باید مؤمن اهل توکّل باشد، امر عقلی است. عقلا واجب است که به خدا توکّل کرد؛ چون کارها همه به دست خداست، پس تکیه هم باید بر خدا باشد و این هم حقیقت لازم دارد، نه اینکه به زبان تنها بگوید: «بر خدا توکّل کردم» . (1)یا:
«کارم را به خدا واگذار نمودم» . (2)حال و قلب میخواهد. دل انسان است که متوکّل میشود و گفتیم که از علم و حال و عمل پیدا میشود. اساس توکّل «علم» است و حقیقتش که نتیجه عمل است، «حال» میباشد و آثارش «عمل» است.
حقیقت توکّل چیست و چکار باید کرد تا متوکّل شد؟
«توکّل» از مادّه «وکالت» است. وکالت دو طرف دارد: موکّل و متوکّل علیه. کسی که وکیلی برای خودش میگیرد، به او «موکّل» و «متوکّل» میگویند؛ چنانچه آنکه را وکالت داده و به او تکیه میکند «وکیل» و «متوکّل علیه» نامند.
خدا را وکیل بگیر و کار خودت را به او واگذار کن، نه دیگری:
. . . فَاتَّخِذْهُ وَکِیلاً. (3)
گفتیم که «توکّل» از علم و حال و عمل و اصلش «علم» است.
مقصود از «علم» در اینجا یقین به توحید افعالی است؛ یعنی به طور کلّی و جزئی رسیدن هر نفعی و دفع هر ضرری را از خدا بداند. باید نخست این معنا را از روی برهانهای عقلی و نقلی یقین کند و پایههای توحید افعالیاش را درست نماید.
آیا از غیر خدا نفعی متصوّر میشود؟ هر نفعی بلا شک با واسطه یا بیواسطه از خداست. از خوراک و پوشاک و همسر و زندگی مادّی تا نعمتها و منافع معنوی، همه از اوست.
کسی لیوان آبی به شما میدهد، این آب از کجاست؟ از کیست؟ کی آن را آفریده است؟ این آورنده کیست؟ مخلوق کیست؟ کی این توانایی را به او داد که بتواند آبی بیاورد و کی او را مسخّر اراده تو کرد و. . . .
غرض اینکه یک آب خوردنی را که حساب کنید، میبینید همهاش از خداست.
لباسی را هم که میپوشیم از اصل تا وقتی که قابل استفاده میشود، آیا غیر از غیب مستندی دارد؟ کی پشم را ایجاد کرد؟ دستهایی که آن را چید و قابل بافتن کرد و بافت میبینید؟ تمام به او برمیگردد. راستی که . . . أَلاٰ إِلَی اَللّٰهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ (1)هرچه نعمت است از اوست.
1) 1) -شوری:53.
وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ. . . . (1)
دفع ضرر نیز آیا جز از اوست؟ مثلا شخص مریض را کی شفا میدهد؟ آیا دکتر و دوا کارکن است یا حقیقتش از غیب است؟ کی این هوش را به دکتر داد؟ کی او را آفرید؟ حافظهاش را و تشخیص دادنش را کی کنترل کرد؟ بلی تشخیص صحیح دکتر هم از خداست. قضیّه آن دکتر مرحومی که خودم شاهدش بودم برایتان نقل کنم:
در حصبه عمومی شیراز، دکتری مشهور به حذاقت، پسر هیجده سالهای داشت که مبتلا به حصبه شد و پدر شخصا مشغول معاینه و مداوا شد. اینجا معلوم است طبیب پدر و مریض هم پسر جوان، قاعدة چقدر باید در تشخیص مرض جدّی باشد. بالأخره اشتباها تشخیص مالاریا میدهد و قرص مخصوص علاج آن را به این پسر بیچاره مبتلا به حصبه میخوراند و او را میکشد.
بلی تا خدا چه اراده بفرماید. چیزهایی آقای طبیب خوانده؛ امّا در حال پیاده کردن آن قواعد، اراده دیگری در هر حال مؤثّر است.
اگر خدا بخواهد این مریض خوب شود، تشخیص صحیح و دوا مؤثّر واقع میشود.
بلی تا این معانی در ذهن جا نگیرد و به آن علم پیدا نشود، محال است شخص در معارف، به جایی برسد. اگر سبب را
1) 1) -نحل:53.
مستقل دیدی حقیقتا لا اله الاّ اللّه نگفتی؛ چون معبودی، فاعل مستقلّی جز او نیست، بقیّه، وسایل و وسایط اویند.
پس نفعی که از دکتر میرسد، یا ضرری که از شما دفع میگردد، یا خدمتی که به شما میشود، همه از خداست؛ مثلا کسی بدهی شما را پرداخت. او کیست؟ مخلوق خدا. کی او را به این کار واداشت؟ مسخّر اراده کیست؟ خدا. مال را کی از دل او کند جز خدا؟ «انّما سمّی المال مالا لانّها تمیل الیها القلوب» مال به دل چسبیده، همان کسی که میخواست بدهی شما پرداخت شود، دل او را همچنین مسخّر فرمود.
البته منافات با تحصیل وسایل ندارد و بعدا شرح داده میشود. مقصود این است که قوّت قلب و تکیهات فقط خدا باشد و شرحش در بخش سوّم که عمل است میباشد. فعلا صحبت درباره علم است که باید از قرآن و اخبار این معنا را فهمید که هیچ موجودی در رساندن نفع و دور کردن ضرر، استقلالی از خود ندارد.
اگر راستی این علم درست شد نتیجهاش پیدا شدن حال توکّل است؛ یعنی آدمی با پروردگارش مانند موکّل و وکیلش باشد.
گفتیم اگر کسی در محاکمههای دادگستری، گرفتاری سختی برایش پیش آمده باشد و خودش عاجز است که بتواند حاکم شود، دنبال وکیلی میرود که کاملا به قوانین مربوطه آشنا باشد، از این و آن میپرسد کدام وکیل داناتر است؟ سپس میبیند وکیلی را که زرنگتر و تواناتر باشد؛ زیرا ممکن است وکیلی قوانین را دانا باشد لیکن جبن دارد، عرضه ندارد، این هم به درد نمیخورد.
شرط سوّم این است که نسبت به موکّل خود مهربان باشد و بخواهد حقّ موکّلش را بگیرد و نگذارد به دردسر بیفتد. اگر مهربان نبود بلکه پولکی بود، ممکن است از طرف، پول بیشتر بگیرد و موکّل خود را محکوم نماید.
اگر وکیلی را که دارای این سه شرط بود پیدا کرد، دلخوش میشود. دیگر خودش را راحت میبیند؛ زیرا به دیگری که سزاوار بوده وکالت داده است. دیگر چه غمی دارد. این را «حال توکّل» میگویند.
آیا در این شرایط سهگانه وکیل، از خدا سزاوارتری سراغ داریم در دانایی به مصالح و مفاسد امور؟ آنکه نسبت به زندگی من دانا باشد که چگونه کار من اداره شود، دنیا و آخرتم اصلاح گردد، آیا جز خداست؟
آیا تواناتر و زورمندتر از خدا در جلب نفع ما و دفع ضرر ما سراغ داریم؟ درحالیکه . . . وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. (1)
و آیا مهربانتر از خدا به مخلوقش هست؟ بدون شک هر مهری است از خداست. اصل مهر و محبّت از اوست. مهر پدر و مادر و هر محبّتی که در عالم باشد، قطرهای است از مهر بیپایان خدا.
حالا اگر من نسبت به این نفعی که میخواهم، اگر تکیهام خدا باشد و واقعا بگویم خدایا! تو وکیلی، بلا شک بعدش اطمینان و خوشی در دل پیدا میشود. یا در زحمتی که پیش آمده، اگر واقعا تکیهام را در دفع آن، خدا قرار دهم دیگر ناراحتی نباید داشته باشم چون خدا دارم همه چیز دارم.
پس این اضطرابها و دغدغهها و عدم اطمینانها نشانه عدم توکّل است هرچند هزار بار به زبان هم بگویم بر خدا توکّل کردم: . . . عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ. (2)
«اهل توحید کسانیاند که وقتی مردم به آنها گویند گروهی بر علیه شما جمع شدهاند و آنها را میترسانند، پس ایمانشان زیاد میشود و گویند خدا ما را بس است و او
خوب وکیلی است» . (1)
اینهایند که راستی وکیل گرفتهاند نه آنچه به زبانها میگوییم و در قرآن میخوانیم. قرآن که فقط برای خواندن نازل نشده بلکه باید قرآن را خواند و فهمید و حقیقتی پیدا کرد؛ یعنی حال و حقیقت توکّل پیدا کنیم. آیا زشت نیست که پس از یک عمر این قبیل آیات را بخوانیم و هنوز خدای خود را به اندازه یک وکیل عادی-که دارای شرایط سهگانه مزبور باشد-وکیل نگرفته باشیم. حالا آیا در جلب نفع یا دفع ضرر بهطور کلّی خدا را وکیل گرفتهایم تا برسد به اینکه جز او وکیلی نگیریم.
در عدّة الداعی و اصول کافی است که: «محمّد بن عجلان به بدهی سختی مبتلا شد و به فکر افتاد نزد حاکم مدینه-که در آن وقت حسن بن زید بوده-برود تا از نفوذ او استفاده کند. در اثنای راه محمّد بن عبد اللّه بن زین العابدین علیه السّلام او را میبیند. از او راجع به گرفتاریاش میپرسد. میگوید: میخواهم نزد امیر بروم که کارم را اصلاح کند.
فرمود: خودم شنیدم از ابن عمّم جعفر بن محمّد الصادق علیه السّلام (که حدیث قدسی مفصّلی را نقل میفرماید تا میرسد به اینجا
1) 1) - اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَکِیلُ آل عمران:173.
که شاهد عرض ماست) : به عزّت و جلال خودم سوگند که میبرّم امید کسی را که به غیر من امید انداخت» . (1)
و همچنین میفرماید: «وای بر این بنده! ناخوانده و ناگفته، ما به او دادیم، آیا خواستههایش را به او نمیدهیم؟» .
)ما عدم بودیم تقاضامان نبود )لطف حق ناگفته ما میشنود
آیا تو گفتی خدایا! من چشم میخواهم، گوش میخواهم، اینهایی را که به حسب تکوین لازم داشتی به تو داد؟ آیا آنچه از او بخواهی به تو نمیدهد؟
محمّد بن عجلان گفت: «دوباره بخوان» . روایت را برایش دوباره خواند. برای مرتبه سوّم نیز تقاضا کرد و برایش خواند.
خوب که این حدیث در او اثر کرد، گفت: «به خدا امید دارم و به او کارم را واگذار نمودم» . این را گفت و رفت و راحت شد. (2)
در آخر روایت هم دارد که طولی نکشید کارش درست شد.
غرضم این است که ما هنوز به حدّی از ایمان و توحید نرسیدهایم که به خدای خود تکیه کنیم لا غیر.
در دعای کمیل میخوانیم: «یا من علیه معوّلی؛ ای کسی که تکیه من بر اوست نه دیگری» ؛ ولی آیا راست میگوییم، چنین
است؟ بلی اسباب ظاهری نمیگذارد بشر با خدای خود راست بگوید و حقیقت «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» را دریابد.
شنیدهاید که حوقله (کلمه شریفه: لا حول و لا قوّة الاّ باللّه) کلید در بهشت است و برای گویندهاش چه ثوابها است؟ آیا این ثوابها و کلید در بهشت بودن، مال لفظ تنهاست، نه چنین است. اگر کسی واقعا انشا کرد: «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» همین الآن در بهشت به رویش باز است لیکن تا حال انشا و حقیقت پیدا شود، طول دارد.
معمولا بشر خود و اسباب را صاحب حول و قوّت میداند، هرچند به زبان بگوید: «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» امّا به حسب حال و حقیقت میگوید: «لا حول و لا قوّة الاّ بی و بالاسباب» .
مقصود، حال توکّل است. کاری کنیم دردی در ما پیدا شود تا دنبال اسلام حقیقی و توحید واقعی برویم. نتیجه عمر همین است. فقیه شدن در دین خدا یعنی آدم شدن.
ضمنا بدانید اینکه گفتیم توکّل آن است که آدمی با خدای خود بمانند وکیل و موکّل باشد، نخستین مرتبه توکّل است و باید از این مرتبه خیلی بالاتر برود.
اگر توکّل راستی و درستی تکوینی، نه کسبی و فعلی را میخواهید؛ در توکّل بچّه به مادرش دقّت کنید. تمام توکّل بچّه به مادرش هست در هر حالی؛ چه جلب نفع و چه دفع ضرر، مادر را میبیند، گرسنه میشود، زمین میخورد، بچّهای او را میخواهد
بزند، تمام توجّهش به مادر است. مادر را صدا میزند و حالش هم همین است، نه اینکه فقط مادر مادر ورد زبانش باشد.
اگر چنین حالی در ما باشد، مرتبه متوسّط از توکّل را دریافتهایم تا برسد به مرتبه سوّم که از او تشبیه میکنند به مرده بین دو دست غسّال «کالمیّت بین یدی الغسّال» که اینجا جای شرح آن نیست و این را که تذکّر دادم برای این است که اگر توفیق الهی شامل حال یکی از ما باشد و به مرتبهای از توکّل رسیدیم، بویی از توکّل در ما پیدا باشد، غرور ما را نگیرد و بدانیم که هنوز مراتب بالاتری هست و به جایی نرسیدهایم.
نکته دیگر آنکه: باید این حال توکّل دوام داشته باشد و مستمر شود وگرنه اگر در بعض اوقات، متوکّل و در پاره دیگر نباشد، کافی نیست. باید حال جوری شود که مستمرّا بر خدا توکّل داشت نه غیر و تا حال، دائمی شود، طول دارد.
دیدهاید به بچّه که احسانی میشود، به مادرش مینگرد؛ یعنی ای مادر! تو از او تشکّر کن. به خاطر تو به من احسان کرده است؛ چون غیر مادر را در احسان و دفع ضرر نمیبیند. اگر دیگری هم چیزی به او بدهد، از مادر میبیند. آیا نرسیده وقت آن که لااقل با خدای خود مانند بچّههای کوچک نسبت به مادرشان باشیم؟ !
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
لازمه توکّل این است که انسان بداند: لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا فِیهِنَّ. . . (2)و: تَبٰارَکَ اَلَّذِی بِیَدِهِ اَلْمُلْکُ. . . (3)همه چیز مال خداست و ملک نه تنها به معنای ملکیّت است بلکه هر کلّی و جزئی، کوچک و بزرگ تحت تربیت و اراده اوست بهطوری که در «سوره نجم» خداوند بعضی از افعال جزئی را هم به خود نسبت میدهد و میفرماید: «اوست که میخنداند و میگریاند» ؛ (4)یعنی همین اسباب خنده و گریه را هم خدا فراهم میفرماید.
کوچک و بزرگ هم به دست اوست چنانچه میفرماید: «سرمایه و سود نیز از اوست» . (5)
باید بدانی که فرش زیر پایت هم از اوست. خانهای که سکونت داری، سرمایهات و همه چیزت از اوست. این معنا را باید «علم» داشته باشی.
تا وقتی که این معانی را یقین نکنی، نمیتوانی معنای «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» را درک نمایی. باید شخص، تمام وسایل و اسباب کلّی و جزئی را از خدا ببیند و این معنا باورش شود تا بفهمد «لا حول» یعنی هیچ نیرویی اصلا نیست. «لا» برای نفی جنس است؛ یعنی ابدا قوّهای و قدرتی نیست مگر به خدا و از خدا و مال خدا.
در هیچ مرتبهای از مراتب وجود، مؤثّری بالاستقلال نیست، یک حرف زدن و جنبش زبان هم از او و خواست اوست.
چندی قبل محترمه اصطهباناتی را آورده بودند برای مداوا، درحالیکه فکش آویزان شده بود و میگفت: «خمیازه و دهن درّه کردم که دیگر دهانم روی هم نیامد و به حال اوّل برنگشت» .
بلی روی هم گذاشتن دهان هم از خداست. خلاصه، نظر ما این است که نفی استقلال اسباب را در تأثیر بفهمیم نه اینکه دنبال اسباب نرفتن. اسباب مسخّر غیب است، تا غیب تو چه خواهد. برای درک این معنا باید هرچه بتواند تفکّر و تدبّر نماید.
تقریبا ثلث قرآن مجید درباره توحید است. اینکه سوره:
قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ این قدر اهمّیّت دارد که مضمون روایات آن است که ثواب آن معادل ثلث قرآن است؛ یعنی اگر کسی بخواهد اجمال یک سوّم قرآن را بخواند همان سوره توحید است که به طور مفصّل ثلث قرآن را در بر دارد.
بلی این همه ثواب برای کیست؟ برای کسی که اهل توحید شده باشد. با خواندن یک سوره: قُلْ هُوَ اَللّٰهُ ثواب قراءت ثلث و با خواندن سه مرتبه آن، ثواب خواندن تمام قرآن را دارا میشود؛ چنانچه «حوقله» -که گفتیم کلید در بهشت است-برای کسی است که معنای توحید افعالی را دارا شده باشد. کلید بهشت، علم به این معناست وگرنه شخص جاهلی که حواسش معلوم نیست کجاها هست، هرچه بخواند «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» آن اثر کذایی را نخواهد داشت.
نخستین درجه توکّل آن است که مسلمان خدای خودش را کمتر از وکیل ظاهری نداند و مرتبه دوّم گفتیم مانند بچّه به مادرش باشد که همه چیزش را از او میبیند و دفع شر و جلب خیر را از جز او نمیبیند تا برسد به مرتبه سوّم که ممکن است برای بعضی از بزرگان پیش آید که جز اراده او از خودش هیچ
ندارد و نمیخواهد جز آنچه او خواهد؛ چنانچه افتخار اهل توکّل حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السّلام از خودش بروز داد.
هنگامی که میخواستند او را در آتش افکنند، جبرئیل به او گفت: «آیا حاجتی داری؟» .
گفت: «(حاجت دارم) امّا به تو نه» .
عرض کرد: «پس به آنکه حاجت داری بگو» .
فرمود: «حسبی عن سوالی علمه بحالی» . او خودش به حال من داناست، هرچه او بخواهد دیگر چه را بخواهم.
تاکنون چند بار گفتهایم «حسبنا اللّه و نعم الوکیل؛ خدای، ما را بس است و او خوب وکیلی است» . آیا تاکنون او را وکیل خود قرار دادهایم؟ در امور دنیوی یا اخروی، کلّی و جزئی.
آیا دستور قرآن مجید را که میفرماید: . . . فَاتَّخِذْهُ وَکِیلاً؛ (1)«خدای را برای خودت وکیل بگیر» عمل کردهایم. اگر چنین است پس این اعتراضها و اضطرابها و دلواپسیها از چیست؟ یقین بدان از بیتوکّلی و آن هم از ضعف توحید و یقین به معارف و خلاصه کمی ایمان است.
و امّا در مقام عمل، اگر کسی اهل توکّل شد، لوازمی در اعمال و کارهایش دارد از آن جمله دیگر «حرص» نمیزند.
1) 1) -مزّمّل:9.
در عدّة الدّاعی است که: «در حجّة الوداع پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله حلقه در کعبه را گرفت و رو به اصحاب کرد و فرمود: بدانید که روح الأمین به دل من الهام کرد که هیچ کس هرگز نمیمیرد تا روزیاش تمام شود (یعنی تا آخرین سهم از روزیاش را نخورده، نمیمیرد) پس از خدا بترسید و حرص نزنید (تا به واسطه حرص زدن، به حرام بیفتید)» . (1)
امّا اگر شخص تکیهاش به اسباب باشد، هرچه هم به دستش بیاید مثل این است که چیزی ندارد.
باز هم تکرار میکنم، مقصود این نیست که عقب کسب و کار نروید بلکه به امید خدا، نه سبب، دنبال کار برو.
در جمع بین توکّل و تمسّک به اسباب، در این مثال دقّت کنید:
در باب وکالت اگر شما محاکمه سختی دارید و خود از عهده بر نمیآیید، گفتیم که دنبال وکیل زرنگ و دانا و دلسوزی میروید.
کاری نمیکنید مگر آنچه خود وکیل بگوید؛ مثلا فلان سند یا رونوشت شناسنامه یا استشهاد و غیره هرچه امر کند اطاعت میکنید و این نه تنها با وکالت منافاتی ندارد بلکه لازم است؛ چون خود وکیل چنین میگوید. این کارها به دستور خود اوست
1) 1) -و انّ روح الامین نفث فی روعی انه لن تموت نفس حتی تستکمل رزقها فاتقوا اللّه و اجملوا فی الطلب (اصول کافی:2:74) .
نه در قبال و مخالفت او و وکیلش میخواهد از این مجرا و سبب، کارش را درست کند.
وقتی که از این مثال معلوم شد که تمسّک به اسبابی که مورد امر وکیل است با توکّل مانعی ندارد میگوییم خدا هم کار هر فرد فردی را اصلاح میفرماید ولی از راه اسباب: «ابی اللّه ان یجری الاشیاء إلاّ بأسباب» . (1)
خدا شفا میدهد لیکن خودش هم دستور فرموده دنبال دکتر و دوا برو و مسامحه کردنت هم غلط است. همچنین در امر آخرت میگوید: «توکّلم به خداست که به بهشت بروم» ، اگر راست میگویی، وکیلت میفرماید بهشت رفتنت موقوف به این است که کار کنی: . . . لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (2)ولی تو تکیهات را عبادتت قرار نده بلکه توکّل در این امر نیز خدایت قرار ده نه اینکه عملت را ببینی که هلاک میشوی. بلی چون خود مولا امر فرموده است، چشم.
لذا کسبه وقتی که از خانه بیرون میآمدند میگفتند: «الهی از ما حرکت، از تو برکت» . اینها کلمات توحیدی است که با تکرار و تمرین، شخص، موحّد میشود.
روایتی است که یک نفر در مدینه خدمت حضرت صادق علیه السّلام از فقر شکایت کرد. مضمون روایت این است که حضرت فرمود:
«وقتی که به کوفه برگشتی، دکّانی اجاره کن و آنجا بنشین» .
عرض کرد: «سرمایه ندارم» .
حضرت فرمود: «تو چکار داری؟ (آنچه به تو میگویند اطاعت کن)» .
همین کار را میکند. تا در دکّان مینشیند، یک نفر میآید، جنسی میآورد، میگوید: این را میخری؟ میگوید: پول ندارم.
صاحب جنس جواب میدهد: پولش را پس از اینکه فروختی بپرداز و حق العمل خودت را بردار.
دیگری میآید جنس جدیدی میآورد و از آن طرف نیز مشتریها میآیند و به فاصله کمی سرمایهای بهم میزند و کارش رو به راه میشود.
بعضی هستند تا میشنوند توکّل به خدا باید کرد، مغالطه میکنند و میگویند: بلی، آدم توکّل بکند؛ یعنی دست روی دست بگذارد و کاری نکند! آیا معنای توکل چنین است؟ ما میگوییم کار بکند امّا به جهت امر وکیل و مولا، نه اینکه شغل، رازق باشد. اداره رازق باشد. مسلمان حقیقی کسی است که هر کاری که میکند، به جهت امتثال و فرمانبرداری اوامر خدا باشد؛ چون خدا بیکاری را بد میدارد و به مضمون روایت: «فإن اللّه لا یحب الشاب الفارغ؛ (1)خدا جوان بیکار را دوست نمیدارد» عقب کار
1) 1) -صراط النجاة:1/540.
میرود و دست به سبب میزند.
کسی ایراد نکند پس چرا اهل علم دنبال کسبی نمیروند.
شغل طلبگی در این زمان جوری است که با سایر کسبها منافات دارد؛ یعنی نمیشود سرگرم کارهای متفرّق بود و به تمام معنا فقیه شد بلکه باید همه وقت را صرف حقایق دینی نماید. خدا هم روزی اهل علم را . . . مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ. . . (1)میرساند؛ چنانچه مضمون روایات وارده است که: «رزق هرکس را خداوند به اسباب قرار داده، جز طالب علم» ؛ چون چارهای ندارد جز اینکه شغلش را منحصر به شؤون دینی نماید.
گفتیم از آثار و نشانههای توکّل، یکی «حرص نزدن» است.
دیگر آنکه «در عطا و منع خلق، تغییر حالی در او پیدا نمیشود» . گاهی آدمی به خیال خود اهل توکّل است و تکیهاش به خداست درحالیکه اگر در مقام عمل دنبال سببی رفت و نشد، ناراحت میشود، پس معلوم است که تکیهاش به همین سبب بوده است. اگر توکّلت به خداست، خدا نخواسته از این سبب درست شود. اگر صلاحت میداند، از راه دیگر و سبب دیگر خودش کارت را درست میفرماید. از طرف دیگر، اگر کارش گرفت درصورتیکه از سبب زاید بر حدّ شکر واسطه؛ یعنی
1) 1) -طلاق:3.
بالاستقلال او را دوست داشت و مدح و ثنایش کرد، شاهد بر این است که تکیهاش به این سبب بود نه مسبّب الاسباب.
بیشتر مدح و ذمهایی که خلق از اسباب میکنند، نشانه نداشتن توکّل و آن هم دلیل بر نبودن ایمان و توحید یا ضعف آن است. اینها همه گره و زنجیر است. اگر توحیدش درست شد، توکّلش درست میشود. اگر توکّلش درست شد، در اعمال و گفتارش مدح و ذمّش آشکار میشود. اگر خیری از سببی به او رسید و بالاستقلال او را مدح کرد، مشرک است؛ چنانکه اگر از این سبب مأیوس شد و آن را ذم نمود؛ چون به مطابق میلش نشده معلوم میشود معبودش همین سبب بود، به امید این رفته حالا ناامید شده مذمّت میکند. همین چیزهایی که معمولا در خلق است.
چیزی که در کار نیست امید به خداست. اگر امیدش به خدا بود و رو به آن سبب میرفت و نمیشد، میگفت خدا نخواسته و اگر میشد، باز هم از خدا میدید و از او بالاستقلال سپاسگزاری میکرد و اسباب بهطور استقلال مورد مدح یا ذمّ او واقع نمیشود. پس این امور ناشی از عدم توکّل و ایمان و توحید یا ضعف آن است.
اینک کلام در این است که «تحصیل توکّل واجب است» . اگر
کسی اعتنا نکند، ترک واجب کرده؛ چنانکه لازم است شخص اهل توحید شود باید متوکّل گردد و در حقیقت اگر راستی موحّد شد، متوکّل هم هست؛ چنانچه سایر لوازم ایمان را نیز دارا خواهد شد. توحید؛ یعنی همه امور را از خدا دیدن، پس قهرا به او، هم امیدوار و از او هم ترسان است و بر او هم توکّل خواهد کرد.
محقّق اردبیلی در زبدة البیان در خطاب «توکّل» -که امر به توکّل، به محمّد صلّی اللّه علیه و آله است-میفرماید: «اختصاصی به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله ندارد؛ چنانچه آیه شریفه: . . . فَاتَّخِذْهُ وَکِیلاً؛ (1)نیز برای عموم است و شاهدش هم آیات دیگری است که خطاب به عموم میفرماید؛ نظیر آیه: . . . وَ عَلَی اَللّٰهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛ (2)(3)یعنی همه شما بر خدا توکّل کنید اگر مؤمنید» .
غرض تکلیف عام بودن است. ممکن است بگویند این قسم اوامر قرآن، دستورات اخلاقی است، اگر چنین است پس «لا اله الاّ اللّه» هم همین است. معنای «لا اله الاّ اللّه» این است که رب، معبود، مدیر، مدبّر، آنکه سزاوار پرستش است، کار به دست اوست، خداست و لا غیر. اینها «توحید افعالی» است. اگر کسی آن را نپذیرفت آیا مؤاخذه ندارد؟ پس در سایر مبادی و مبانی توحید نیز همین است.
و نیز محقّق اردبیلی در ضمن شرح آیه شریفه: . . . وَ شٰاوِرْهُمْ
فِی اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ. . . (1)میفرماید: «هر کاری که مؤمن میخواهد بکند مشورت میکند لیکن باید تکیهاش را به آن شور قرار ندهد که حتما اصلح و الیق به حالش همان است، تکیهاش به خدا باشد که خدا اصلح و الیق به حالش را به زبان مشاورین جاری بفرماید» . (2)
اگر با مشورت، به نفعت آن کار تمام شد، نگو چون مشاورین من به من اینطور دیکته کردند، کار درست گردید بلکه بدان به برکت الهام الهی به مشاورینت بود و اگر نشد، بدان که خدا نخواسته است.
خلاصه چه رأی خودت، چه رأی دیگران، به مشورت تنها تکیه مکن بلکه به امید خدا مشورت کن اینکه به نظر خودت یا مشاورینت خوب آمده تا خدا چه خواهد و حقیقت امر چه باشد.
میفرماید هرکس توکّل ندارد، ایمان ندارد؛ زیرا خداوند میفرماید: «بر خدا توکّل کنید اگر مؤمنید» ؛ (3)پس اگر توکّل نباشد ایمان هم نیست. واقع مطلب همین است حقیقت ایمان؛ یعنی خدا را مسبّب الاسباب میداند و بس. اگر چنین است لازمهاش تکیه به اوست نه دیگری. پس اگر رأی خود یا دیگری را
از روی فهم و عقل و فراست دیدی، اینجاست که خدا را کنار گذاشتهای. کجا متوکّل هستی؟ درحالیکه در این حال، مؤمن نیستی.
یک نفر بود میگفت: «در هر علمی استادم، مخصوصا علم طب!» . از جمله حرفهایش این بود که میگفت: «از روی موازین طبّی که مواظب مزاج و حال خودم هستم، تا چهل سال دیگر زنده و سالم میمانم!» و در آن وقت شصت ساله بود.
فردایش هنگام ظهر، ماست و خیار میخورد (البتّه این مؤمن بیدندان هم بود) دلش درد میگیرد. عوض اینکه بفهمد از سردی است، اینطور تشخیص داد که چون ماست دارای جهت ضدّ صفراست و صفرای من غالب و ماست در دفع آن ضعیف بود، شیشه آبلیمو را سر میکشد تا به نظر خودش تعادل مزاجش برقرار گردد، همین قدر بدانید که عصر همان روز جنازهاش را بیرون میبرند.
هرکس که به فهم خودش تکیه کرد؛ یعنی بگوید مدبّری نیست، قدرت فوقی در کار نیست، اراده برتری نیست، هرکس چنین حالی داشته باشد در آن حال، ایمان ندارد بلکه در هر عزمی و تصمیمی که گرفتی، حالا یا به فهم خودت یا با مشورت دیگران، بر خدا توکّل کن؛ یعنی سببی را مستقل ندان تا خدا چه
صلاحت بداند و چه اراده بفرماید.
خلاصه، اگر توکّل نباشد، ایمان نیست. اعتماد به غیر را توکّل گویند. کسی که به خدا توکّل میکند؛ یعنی عجز خود و دیگران و همه اسباب را فهمیده، کار خود را به خدا وامیگذارد و اگر متوکّل نبود؛ یعنی همه را کار کن میپندارد جز خدا، اعاذنا اللّه و ایّاکم.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
در بحث توکّل و کلام محقّق اردبیلی در وجوب توکّل بودیم.
عرض شد که محقّق در آیه شریفه: . . . وَ شٰاوِرْهُمْ فِی اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ؛ (2)«در کار با ایشان مشورت کن پس از شور اگر تصمیم گرفتی پس بر خدا توکل کن» میفرماید: «یا از رأی خودت یا دیگری، عزم در تو پیدا شد، باید بر خدا توکّل کنی.
هرچه صلاح تو است او برایت پیش بیاورد، نه اینکه صلاح را رأی خود یا مشاورینت بدانی بلکه بر تو واجب است که در رسیدن به اصلح و الیق، به امید او باشی تا او چه خواهد و چه پیش آورد» . (3)
میفرماید: «در همه کارهایی که میخواهی اقدام کنی، چه
جلب خیر یا دفع ضرر، واجب است بر خدا توکّل کنی. اگر تکیهات به رأی و کمک دیگری باشد، او هم مثل تو مخلوق و عاجز است:
کسانی که جز خدا آنان را میخوانید بندگانی چون شما هستند، (1)بلکه باید قوّت قلبت خدا باشد نه دیگری وگرنه هر فردی مخلوق و محاط و محدود است و از واقع مطلب خبر ندارد، هیچ وقت به شخص تکیه نکن» . (2)
نمیگویند مشورت نکن و به صلاحدید خود یا دیگران کاری انجام نده بلکه میگویند به این مصلحتاندیشی خود یا دیگران تکیه نکن. امیدت خدا باشد. از خدا بخواه خیرت را به زبان آنها جاری سازد و صلاح تو را بگویند.
اینکه فرمودهاند: «ما حار من استخار» ؛ (3)حیران نشد کسی که طلب خیر کرد؛ یعنی همیشه در هر حال از خدا خیر خود را بخواهد.
«اللّهم خر لی فی امری؛ خدایا! تو خیر مرا در کارم برایم پیش آور» .
در حالات امام سجّاد علیه السّلام وارد است که: «هر وقت کار مهمّی از خرید خانه، یا ازدواج، یا سفر پیش میآمد، حضرت دویست
مرتبه میخواندند: «استخیر اللّه برحمته فی عافیة-چنانچه قبلا هم اشاره شد-آن وقت آنچه به نظر مبارکش میآمد، با توکّل و تکیه به خدا انجام میداد» . (1)
محقّق میفرماید: «آنچه از توکّل بر خدا بر جمیع افراد مسلمین واجب است، همان واگذاری کار به خداست. تفویض امر، به اوست تا او چه بخواهد و چه بدهد؛ مثلا شخصی که زارع است، تخم را به امید او میپاشد تا او چه دهد. این را نیز معتقد باشد که اگر کاری کرد و ناجح شد، بداند که خدا خواسته نه خودش، زبان یا نیش قلم، یا نفوذش و غیره وگرنه شرک است.
باید معتقد باشی که خودت چیزی نیستی، فقط آلت و محل و وسیلهای. کاری میکنی امّا نتیجه با تو نیست. کار تو رفتن در مغازه و دست زدن به اسباب است؛ امّا رزق دادن و کم و زیاد شدن، دست تو نیست.
هرکس به هر کاری سرگرم است باید همین عقیده را داشته باشد؛ یعنی توفیق کار و نتیجه عمل را از خدا بداند لا غیر» . (2)
این است که معنای توکّل را بزرگان و از آن جمله طبرسی در تفسیر مجمع چنین فرمودهاند که: «تفویض کارهای خود را به خدا واگذار بکند به قسمی که خود را نیست ببیند: جعل النفس کالمعدوم» .
نظیر زارع، چطور پس از آنکه تخم را پاشید و آبیاری کرد،
خودش را کنار میداند و همه کارها و نتیجه را از خدا میداند:
إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلرَّزّٰاقُ. . . (1)همه باید در همه امور با خدا چنین باشند.
چنانچه زارع باید بداند که این محصول، نتیجه عملش به تنهایی نیست، چه بسیار زراعتهایی که محصول نداده، یا آفت زده است. همچنان باید تاجر هم بداند که این سود نه مال تجارتش یا سرمایهاش هست بلکه خداست که به تخم افشانی زارع یا سرمایهگذاری تاجر ترتیب اثر داده است. خودت و متعلّقاتت مال خداست، همه چیز از خداست: مدیر و مدبّر، آورنده و برنده، دهنده و گیرنده اوست. اگر خدا نخواست، چیزی برای زارع و تاجر و غیرهما باقی نمیماند، جز تعب و رنج، پس آدمی باید تکیهاش به خدا باشد وگرنه جز تعب و تلف کردن عمر، بهرهای ندارد.
نجات از ضرر نیز از اوست؛ یعنی باید در برابر دشمن اسلحه تهیّه کند، قوا فراهم کند، آنگاه با تکیه به خدا دفاع نماید و نگذارد جان، یا مال، یا ناموسش و از همه مهمتر دینش در معرض خطر واقع گردد.
پس معنای توکّل این نیست که هیچ جنبشی برای رسیدن به نفع یا دفع ضرر از خود نکند و این مطلب را چندین مرتبه تکرار کردهام که مبادا در بعضی ذهنها اشتباه شود. بلی چون خود
1) 1) -ذاریات:58.
وکیل فرموده که از روی اسباب، کارت را درست میکنم، باید عقب سبب بروی؛ در مقابل دشمن اسلحه تهیّه کنی ولی نه این طور که گمان کنی حالا که اسلحه داری کار تمام است، نه بلکه دلگرمیات به خدا باشد.
در سی و چند سال قبل در سامره عقرب باران شد؛ یعنی از در و دیوار خانهها عقرب پیدا میشد. طلبههای مدرسه سامره فرار کردند. یک نفر از طلاّب بنا را به استخاره میگذارد و اتّفاقا خوب میآید که همان جا بماند و بالأخره میماند و میخوابد.
عقرب هم او را میزند و جنازهاش را از مدرسه بیرون میبرند.
این مسخره است که با توکّل به خدا خود را به چنگال دشمن بسپارد بلکه باید با توکّل به خدا از دشمن فرار کنی نه اینکه بنشینی و هیچ کاری نکنی به امید خدا.
چنانکه توکّل واجب است، کسب هم واجب است. القای نفس به تهلکه هم حرام است و خداوند هم امور را به اسباب جاری میفرماید، هرچند در پارهای موارد، اسباب را از کار میاندازد یا بدون سبب به انجام میرساند تا همه کاره بودن خودش را بفهماند.
در سفر حج، قافلهای که حضرت صادق علیه السّلام در آن بودند، از
کوفه حرکت میکردند که ناگهان جلو قافله شیری راه را بند آورد و کسی جرأت نکرد جلو رود. حضرت تنها پیش آمدند و به شیر اشارهای فرمودند و از راه قافله دور شد. آنگاه فرمودند:
«اگر شما هم گناه نمیکردید چنین بودید (یعنی درندگان نیز امر شما را اطاعت میکردند)» .
محقّق اردبیلی رحمه اللّه میفرماید: «در این قضیّه، امام ملهم است که اینجا خداوند بدون سبب نجات میدهد و به علم خود میداند که از موارد استثنائی است لذا نباید آن را کلّی گرفت و در موارد دیگر قیاس کرد» .
گفتیم «توکّل واجب» عبارت است از تمسّک به اسباب با تکیه به خدا. اینجا ممکن است در ذهنها اشکالی پیدا شود و آن این است که در کتب اصحاب غیر از معنای ثقه و اعتماد به خدا، معانی دیگری نیز شده است؛ نظیر «از غیر خدا نترسد» . حالا آیا توکّل واجب این است که از گرگ و دشمن و صاحب قدرت نیز نترسد، از فقر و بیماری نیز نترسد؟ !
در روایت دیگر توکّل را چنین معنا میکند: «بداند نافع و ضار، خداست و لا غیر» . (1)
و در روایت دیگر در معنای توکّل آمده: «طمعش را از غیر
1) 1) -زبدة البیان:335.
خدا ببرد و از کسی چیزی نخواهد» . (1)
حالا معنای توکّل با این ترتیب چه میشود؟
محقّق اردبیلی میفرماید: «این روایات را باید توجیه کرد. از کسی چیزی نخواهد؛ یعنی بالاستقلال. اگر نان میخواهد، نانوا یا پول دهنده را رازق نداند. آن نوع سؤالی که بالاستقلال از خدا میکند، از مخلوق نکند وگرنه شرک است» . (2)
این روزها شایع است که در تهران افرادی پیدا شدهاند که مسلک وهّابیها را ترویج میکنند، از آن جمله میگویند: «گفتن یا محمّد! یا علی! شرک است» و دلیلشان هم آیه شریفه: «کسانی را که جز خدا میخوانید، بندگانی چون شمایند» (3)و: «با خدا احدی را مخوان» (4)ذکر کردهاند.
معلوم میشود گویندگان این سخنها از آن بیسوادها و کورهای حقیقیاند که هنوز معنای دعا (خواندن) را نفهمیدهاند.
دعا؛ یعنی خواندن و خواستن. مطلق خواندن یا خواستن که مورد نهی نیست. آن جور خواستنی که بالاستقلال از خدا میشود، از مخلوق نباید بشود. عمده، موضوع استقلال در دعاست که اگر از غیر خدا به این نحو خواسته شد، شرک است؛ یعنی شفا را از خدا بخواهی، اگر چنین خواستی، از دکتر و دوا
شد، این شرک است؛ امّا اگر تکیه به خدا شد و از دکتر تشخیص مرض و تجویز دوا میخواهی، چه مانعی دارد؟
نسبت به توسّلات به اهل بیت علیهم السّلام هم همین است. بلی اگر کسی همانطور که بالاستقلال از خدا میخواهد؛ مثلا از حضرت ابا الفضل علیه السّلام بخواهد، این شرک است لیکن کی این کار را میکند؟ بلکه صرف واسطه و شفیع به درگاه خدا قرار دادن است. پس معنای توکّل که از غیر خدا چیزی نخواهد؛ یعنی بالاستقلال غیر خدا را معطی ندانسته همه را مسخّر اراده او بداند و تکیهاش به خدا باشد. آیا این شخص ایرادکننده که چرا یا محمّد! یا علی! میگویید، خودش شبانهروز چند مرتبه غیر خدا را میخواند؟ !
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
در اهمّیّت توکّل همین بس که از لوازم قطعی توحید است.
نخستین دعوت پیغمبران، توحید بود. سراسر قرآن مجید هم توحید است. تحصیل علم که بر همه واجب است، علم توحید است: «اوّل العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفویض الامر الیه» . (2)
باید کسی که میخواهد عالم حقیقی شود، نخست توحیدش را درست کند، آن را تکمیل نماید. نگویید مگر نه همه ما مسلمانیم، موحّدیم. میزان، عقد قلب است؛ یعنی «لا اله الاّ اللّه» را بفهمد؛ یعنی توحید افعالی را باورش شده باشد که هرچه در عالم هستی واقع میگردد همه از خداست وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ
اَللّٰهِ. . . (1)راستی باید اینطور عقیده قلبیاش باشد نه اینکه صرف زبان باشد.
شبانهروزی که پنج مرتبه نماز میخوانیم و لااقل ده مرتبه کلمه «ربّ العالمین» را به زبان میگوییم، این لفظ تنها ایمان به ربوبیّت پروردگار جهانیان نیست بلکه آن امر قلبی است که راستی باورش شده باشد آفریدگار او و همه آفریدگان، یکی است؛ بنابراین، الفاظ، مقصود بالذات نیست بلکه کار لفظ این است که بدن را طاهر و حکم اسلام را بر او جاری میسازد؛ امّا نسبت به حقیقت وقتی واقعا شخص مسلم است که باورش گردد و یقین کند که «ربّ العالمین» است، از کرم خاکی تا فیل، انسان، جن و ملک، زمین و سایر کرات همه و همه مدبّرشان یکی است.
دست تربیت یکی با تمام ذرّات وجود است از پدید آوردنش تا به کمال رسانیدنش. چنانچه ربّ من است، ربّ همه نیز هست.
روزی دهنده و نفع رساننده به هر موجودی است. تا این معنا نیاید، حالا کار به شهودش نداریم اقلاّ عقد قلب از روی اعتقاد به قرآن تا پیدا نشود، ایمان و اسلام حقیقی نیست.
آیا قرآن کلام خدا هست یا نه؟ اگر هست ببینید از اوّل تا
1) 1) -نحل:53.
آخرش بیشتر نقل توحید است، الوهیّت و ربوبیّت، مالکیّت، مدبّریّت و. . . مال خداست، تدبیر امر همه جزئی و کلّی، تمام ذرّات هستی ملک مطلق خداست، این را باید دانست اگر خدا را مالک دانست، آن وقت کارها را به مالکش واگذارد.
یکی از بزرگان میفرماید: «التوکّل کلّة الامر کلّه الی مالکه؛ توکّل یعنی آدمی همه جزئیّات و کلّیّات کارهای خود را به مالک خود واگذار نماید» .
اگر خود را عبد و مملوک میدانی، پس نباید در برابر او اظهار وجود کنی. من چنین میخواهم یا نمیخواهم نگویی بلکه هرچه او بدهد، هرچه او بکند و هرچه او بخواهد.
البتّه منافاتی با تمسّک به اسباب ندارد؛ چنانچه مکرّر تذکّر دادیم: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (1)نه اینکه تکیهات به اسباب باشد بلکه چون مالک من، وکیل من چنین فرمود، رزقت را من میدهم لیکن از راه این اسباب نه اینکه اینها کارهای هستند.
به توحید بیش از چیزهای دیگر اهمّیّت بدهید. در آیات توحیدی قرآن مجید، زیاد تدبّر کنید تا بهتر بفهمید که اسباب، در تأثیر مستقل نیست مخصوصا در اسبابی که از سببیّت میافتند؛ یعنی آن غرضی که از آنها منظور نظر است، عملی نمیشود.
1) 1) -نجم:39.
)از قضا سرکنگبین صفرا فزود )روغن بادام خشکی مینمود (1)
این معنا را که دقّت کردید که سبب از کار افتاد، معلوم میشود قدرت فوقی در کار است. حکایت افلاطون را که شنیدهاید مبتلا به اسهال میشود و داروهایش مؤثّر واقع نمیشود، شاگردانش ملامتش کردند که تو استاد طب بلکه متخصّص در این قبیل امراض هستی، چطور است که خود را معالجه نمیکنی؟
دستور داد گردی که ساخته بود آوردند و در خمره آبی انداخت، فورا بسته شد، آن وقت به شاگردانش گفت: «از این گرد خوردهام لیکن وقتی که قضای الهی باشد، اثری نخواهد داشت» .
گاهی انسانی میبیند بدون سبب امری درست شد، یا به سبب چیزی که اصلا سببیّت نداشت. یادم میآید در سی و چند سال قبل، مرحوم صدر الحکماء که طبیب متدیّن شریفی بود نقل میکرد: «در جوانی در جهرم طبابت میکردم. روزی یک نفر دهاتی را زیر بغلش گرفته آوردند. دیدم بیماریاش یکی دو تا نیست کلیه، کبد، قلب، خلاصه قابل علاج نبوده و مردنی است.
گفتم دوا نمیدهم. همراهانش به من تغیّر کردند و زخم زبان زدند گفتند معلوم میشود چیزی نمیدانی. من هم از روی
1) 1) -مثنوی معنوی/دفتر اوّل:3.
دلتنگی مسخرهکنان گفتم بروید به او یونجه بدهید! ! این را از روی طعن گفتم که تا پاسخ اهانتهایشان را داده باشم.
چندی گذشت، روزی دیدم همان مریض با پرستارانش آمدند. گوسفندی آوردند با مقدار زیادی کشک و پشم و روغن. . .
و گفتند: شما که چنین دوایی میدانستید چرا همان اوّل نگفتید.
همان یونجه خوبش کرد» .
بلی گاه میشود سبب را از سببیّت میاندازد و گاهی بیسبب را سبب میکند. مسبّب الاسباب است؛ یعنی سبب میسازد و چیزی را که اثر ندارد به آن اثر میدهد. در تمام جزئیّات جلب نفع و دفع ضرر، دنبال هر سببی که میرود باید بداند که آن هیچ کاره است و کار کن خداست و بس. اگر اراده بفرماید اثر مقصود از این سبب پیدا میشود تا جایی که به حضرت موسی علیه السّلام ندا میرسد که: «نمک طعامت را نیز از من بخواه» (1)نه اینکه معنایش این باشد که بر جایش بنشیند و بگوید خدایا! نمک در آش من بریز بلکه باید بدانی که به امید خدا دنبال نمک بروی که اگر تمام دنیا پر از نمک باشد و خدا نخواهد، به دست تو نخواهد رسید.
تا «توحید» به حدّ یقین نرسد، شخص، عالم و فقیه نشود؛
1) 1) -بحار الأنوار:93/303.
یعنی بصیر در دین. علوم کسبی، مقدّمه است برای نور یقین، معارفش درست شود، احکام شرعی را هم بداند. بیشتر خلق در شرکند؛ چون اسباب را مستقل در تأثیر میدانند:
)خواجه پندارد که روزی، ده دهد
)این نمیداند که روزی ده، دهد
هرچه مینگرید مادّهپرستی و سبببینی است. پول دوستی و عشق به جاه و مقام است؛ گاه میشود همان محراب و منبر میشود معبودش. هرکس در هر رشتهای است اگر سبب را مستقل دید، مشرک است.
باید به جایی برسیم که توحید، یقینی ما شود: «فاعلم انّه لا اله الاّ اللّه» و راهش نیز تقواست: . . . وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اَللّٰهُ. . . . (1)
تقوایتان که قوی شد، خدا شما را عالم میکند. به شما دانشی میدهد که به یقین بدانید «لا اله الاّ اللّه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» .
هم دنیایتان را اصلاح میکند، هم وقتی از اینجا میروید با خود نور علم و ایمان و یقین میبرید. درجات آخرت هم مال همین نور است؛ البتّه اعمال هم در کار است لیکن اگر میخواهی به مقرّبین که سابقونند برسی (2)تا در عالم یقین وارد نشوی محال است.
حضرت باقر علیه السّلام میفرماید: «پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در بعضی از سفرهایش به چند نفر رسید که بر او سلام کردند، فرمود: شما کیستید؟
گفتند: مؤمنیم.
پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله پرسید: حقیقت ایمانتان چیست (یعنی ادّعای تنها که کافی نیست، نشانه دارد) ؟
گفتند: به آنچه خدا برایمان بخواهد، خشنودیم و کار خود را به او واگذار کردیم و امر او را تسلیم هستیم.
پیغمبر فرمود: دانایان و حکیمانند. نزدیک است از حکمت به پایه انبیا برسند» . (1)
یعنی شمایید علما. شمایید حکما: . . . وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً. . . . (2)آن حکمتی که هرکس نصیبش شد، خیر کثیر را دارا گردیده است، بهره شما شده، شما اسرار عالم هستی را پی بردهاید. به غیب راه پیدا کردهاید و از مادّه رد شدهاید. خلق،
1) 1) -عن ابی جعفر علیه السّلام قال: بینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی بعض اسفاره اذ لقیه رکب فقالوا: السّلام علیک یا رسول اللّه. فقال: ما انتم؟ فقالوا: نحن مؤمنون یا رسول اللّه. قال: فما حقیقة ایمانکم؟ قالوا: الرّضا بقضاء اللّه و التفویض الی اللّه و التسلیم لامر اللّه. فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: علماء حکماء کادوا ان یکونوا من الحکمة انبیاء فان کنتم صادقین فلا تبنوا ما لا تسکنون و لا تجمعوا ما لا تأکلون و اتقوا اللّه الذی الیه ترجعون (اصول کافی:2/53) .
2) 2) -بقره:269.
همه در محسوسات هستند. شمایید که مقامتان نزدیک به مقام نبوّت است.
پس باید کاری کرد که عالم شد؛ یعنی-ان شاء اللّه-به حدّی برسیم که مؤمنین، موقنین، راضین، مسلمین، مفوّضین باشیم و «آخر العلم تفویض الامر الیه» درباره ما باشد؛ یعنی متوکّل گردیم و کار خود را واگذاریم.
پس به آنها فرمود: «اگر راست میگویید پس بنا نکنید مسکنی که در آن سکونت نمیکنید و جمع نکنید چیزی را که نمیخورید و بترسید از خدایی که به او بازگشت مینمایید» .
شما که میگویید ما اهل رضا و توکّل و تسلیم هستیم، این نشانه دارد. اگر راست میگویید حرص نزنید. این مغازه و آن مغازه. این ساختمان و آن ساختمان. معلوم میشود میترسی کم شود. از آتیهات بیم داری. اگر توکّلت به خداست، ترس از آتیه و خوف از فقر کدام است. اینها شاهد بر این است که این ادّعا کذب است. کسی که قناعت ندارد و دائما حرص میزند، معلوم میشود مسبّبی نمیبیند، خیال میکند این سبب کار کن است وگرنه حرص و زیادهروی برای چه؟ خانهای که در آن سکونت نمیکنی چرا بنا میکنی و چیزی را که نمیخوری، چرا جمع میکنی: اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ. . . . (1)
1) 1) -بقره:268.
زنی میگفت مبلغی دارم گذاشتهام برای گور و کفنم. گفتم دلت نمیآید آن را خرج کنی این جور میگویی وگرنه کی بیکفن مانده؛ چون سبب میبینی، پول را رافع نیاز میبینی، خیال مردن نداری، جایت را گرم کردهای.
نشانه دیگر که میفرماید: تو که عقیده داری . . . إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (1)«بازگشت ما به سوی خداست» ، چقدر باید مواظب باشی خلاف ادبی از تو سر نزند. امید به غیر خدا چقدر زشت است. آدمی نزد کسی برود که به غیر او امید داشته است.
ما در عمرمان چقدر به غیر او امیدوار بودیم.
حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام هنگامی که یاد مرگ و قبر و بعث میکرد، گریه مینمود؛ ولی هرگاه یاد عرض علی اللّه و حضور پروردگار میکرد، غش مینمود. (2)چرا؟ چون یقین داشت. مال علمش هست که وقتی حضور و عرض علی اللّه را متذکّر میشود، اینجور ترس او را میگیرد. علما و حکمای آل محمّدند و هرکس از نور آنها معرفت و علمی نصیبش شود.
خواستم مطلب را کوچک نگیرید. دانستن این حقایق لازم است. باید جزء علمایی شویم که آل محمّد ما را عالم بدانند نه مردم.
امام حسین علیه السّلام در راه کربلا قاصدی به کوفه فرستاد و نامهای به حبیب بن مظاهر مینویسد. عنوانش «ایّها الرجل الفقیه» است. حبیب است که راستی فقیه شده. خداشناس. امامشناس.
بصیر به مبدأ و معاد. حلال و حرامش را میداند. اصل «فقه» عبارت است از توحید و معارف. راه را گم نکنید. غرور هلاکتان نکند. جاهل مرکّب بار نیایید که به خیالتان عالم هم هستید.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
از آیات وارده و گواهی وجدان و عقل، توکّل از شرایط و لوازم ایمان است؛ چنانچه صریحا در قرآن مجید میفرماید: «بر خدا توکّل کنید اگر ایمان آورندگانید» . (2)
نکته دیگر آنکه هرچه امر به ایمان است، امر به توکّل است.
ایمان به خدا بیاورید نه این است که در دل بگذرانید که خدایی دارم بلکه باید عقد قلبی پیدا کنید و راستی باورتان شود که این عالم را صانعی است دانا و توانا و. . . «آمنوا باللّه» ؛ یعنی به جهت الوهیّتش تکیهات را به او قرار ده. اسباب را مستقل ندان. از او بترس و به او امیدوار باش. پس کسی که اسباب را مستقل در تأثیر دانست، معلوم میشود ایمانی به او ندارد. کسی که پول
دکتر، دوا، مقام و. . . را کارکن بالاستقلال دید، در این حال به خدا کافر است.
«کفر» از «ستر» است. حقیقت را میپوشاند. اگر سبب در کار آمد، دیگر مسبّبی را نمیبیند. ایمانش این است که تنها دکتر حاذق تشخیص مرض میدهد. الآن ایمان به دکتر آورده است.
کاری به خدای دکتر که تشخیص مرض و اشتباه نکردن هم به خواست اوست، ندارد.
لیکن کسی که مؤمن باللّه است این جهات را داناست و به خدا اعتقاد دارد و با گرفتن سبب تکیهاش به مسبّب است. پس اگر کسی اسباب را در تأثیر مستقل دانست، کافر است؛ البتّه مقصودم کفر حقیقی است نه کفر مقابل اسلام ظاهری که به اظهار شهادتین، شخص مسلمان است و احکام اسلامی بر او بار میشود. مقصود این است که آن ایمان که او را به سعادت و نجات برساند، ندارد. هنوز گیج است. هنوز فکر نکرده تا بفهمد اسباب، استقلال نداشته و همه مسخّر فوقند.
در قرآن مجید قضایایی را که ذکر میفرماید برای عبرت است. در شکافتن رود نیل برای حضرت موسی و بنی اسرائیل
دقّت نمایید. آب مقتضی سیلان و میعان است. یکدفعه از این اثر و خاصیّت ذاتی بیفتد، دوازده کوچه در آن پیدا شده، آبها روی هم متراکم گردد، قعر دریا خشک شود به قسمی که از کف دریا به واسطه حرکت مرکبها گرد و خاک بلند شود، آیا جز سبب را از سببیّت انداختن است؟ پس بدان که این سبب منوط به اراده غیب است.
اگر اراده بفرماید رفع عطش میشود هرچند بدون خوردن آب باشد؛ امّا اگر نخواهد، با زیاد آب خوردن نیز فایدهای ندارد؛ چنانچه در بیماری که به استسقا مبتلا میشود، مشاهده میگردد.
نوشتهاند که عبد الملک مروان خلیفه اموی، به مرض استسقا مبتلا شد. طبیب مخصوصش گفت: «علاج بیماریات این است که یک شبانه روز یا دو شبانه روز قطره آبی از گلویت پایین نرود وگرنه تو را خواهد کشت» .
بدبخت، تشنگی بر او چیره شد و دستور اکید داد که او را آب دهند و گفت:
«اسقونی ریا و ان کان فیه حیوتی» .
«مرا آب دهید هرچند جانم را سر آن بنهم» .
بالأخره با یقین به اینکه میخورد و میمیرد، آشامید
و مرد.
بلی آبی که سبب ادامه حیات است، وقتی که خدا نخواهد نه تنها سبب حیات نمیشود بلکه میکشد.
و درباره معاویه-علیه الهاویه-نوشتهاند به نفرین پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله به مرض «داء الجوع» مبتلا شد و هرچه میخورد، سیر نمیگردید.
در «سوره فیل» خبر از این امر عجیب میدهد که در قضیّه ابرهه-که به قصد خراب کردن کعبه سوار بر فیل میآمدند- پرستوهایی در آسمان پیدا شدند و هرکدام از گل بسته شده به اندازه ریگ، سه دانه به دهان و دو پا گرفته بالای سر آنها آمدند و بر سر آنها انداختند. به سر هرکدام یکی میرسید، سوراخ میکرد و فرو میرفت و از شکم فیل بیرون میآمد، فیل و فیل سوار را از بین میبرد. بلی خدایی که بخواهد سوراخ کند و از بین ببرد، با گل نیز این کار را میکند.
به قدری مطلب مهم بود که مبدأ تاریخ جزیرة العرب شد؛ چنانچه گویند: ولادت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله در سنه عامّ الفیل و ولادت امیر المؤمنین علیه السّلام در سال سیام عامّ الفیل و بعثت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در چهلم عام الفیل و تا تاریخ هجری برای اسلام معیّن نشده بود، تاریخ عرب بود.
یا داستان نبریدن کارد گلوی اسماعیل را چنانچه شنیدهاید حضرت ابراهیم هفتاد مرتبه کارد تیز را به گلوی فرزندش به قوّت میکشد و نمیبرد. چه لطیف سروده:
)گر نگهدار من آن است که من میدانم
)شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
یا دیگری که میگوید:
)اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
)نبرّد رگی تا نخواهد خدای
این معنا را باید یقین کند تا ایمانی بیاورد. آنگاه از لوازمش قطعا توکّل است.
مروی است که: «از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند: ما حدّ الایمان؟ قال: الیقین. قالوا: و ما حدّ الیقین؟ قال علیه السّلام! التوکّل علی اللّه. حدّ ایمان چیست؟ فرمود: یقین. عرض کردند: حدّ یقین چیست؟ فرمود: توکل بر خداوند» .
این نتیجه فهمیدن همان سبب و مسبّب است. اگر کسی یقین کرد که سببیّت اسباب از اوست، از آثار این یقین، توکّل است؛ یعنی به مسبّب دلگرم میشود نه اسباب و تکیهاش به او میشود و کارش را به او واگذار مینماید. وقتی که منقطع از اسباب
گردید چه سبب باشد چه نباشد، برای او فرقی نمیکند.
مروی است از امیر المؤمنین علیه السّلام که فرمود: «ایمان بنده راست نمیشود مگر وقتی که وثوق و اطمینانش به آنچه نزد خداست بیشتر باشد از آنچه نزد خود اوست» . (1)
یعنی وقتی ایمانش صادق است که امیدش به خدا و خواست او بیشتر باشد تا به خودش و اسباب. اگر جریانی برایش پیش آمد دلگرمیاش به پول بانکش یا مقام یا بستگانش بیشتر است یا خدا و خواست او؟ به هرکدام که باشد ایمانش به اوست. یا در حال بیماری به دکتر و دوا یا خدا؟ اگر همهاش نظر به اسباب شد، پس کو خدا و تدبیر و تربیت او؟
آیا نرسیده است وقتی که از خرق اسبابی که برای خودمان یا دیگران شده و میشود، عبرت بگیریم، دل به خدا بندیم نه اسباب؟ !
سیّد جزایری در کتاب انوار نعمانیهاش مینویسد: «سبب تنبّه یکی از حکّام این بود که روزی به قصد شکار بیرون میرود و خدمه وسایل لازمه را تهیّه دیده بودند، تا وسط روز میشود و در دامنه کوه، سفره ناهار را پهن میکنند و مرغ بریان شده را
1) 1) -لا یصدق ایمان عبد حتّی یکون بما فی ید اللّه اوثق منه بما فی یده (کنز العمّال: 6/572/ح 16976) .
نزد حاکم میگذارند، تا میخواهد بخورد ناگهان شاهین از بالا مستقیما میآید و در چشم بهم زدنی مرغ را بلند میکند و میبرد. حاکم متغیّر میشود و دستور میدهد همه سوار شوند و این مرغ را دنبال کنند. لشکر از پایین او را تعقیب میکنند تا میبینند از کوه رد شد. ایشان هم از اسبها پیاده شده و از کوه بالا رفته و از طرف دیگر سرازیر شدند. دیدند یک نفر دست و پایش را بستهاند و روی زمین افتاده. این حیوان با منقارش گوشتها را تکهتکه میکند و در دهانش میگذارد. بعد رفت و برگشت منقارش را پر از آب کرده و به او میخوراند.
نزدیک شدند و احوالش را پرسیدند، گفت: من بازرگانم برای سوداگری میرفتم که در این ناحیه به دزدان برخورد کردم. اموالم را بردند و خواستند خودم را نیز بکشند. التماس کردم که دیگر مرا نکشید. گفتند: میترسیم بروی و خبر ما را به آبادی برسانی. این بود که کت و بغل مرا بستند و رفتند. روز دوّم این پرنده آمد و نانی برایم آورد. امروز هم این مرغ بریان را آورد. و روزی دو مرتبه از من پذیرایی میکند» .
نوشته است که حاکم همان جا منقلب میشود و میگوید:
«وای به ما که از چنین خدایی غافل باشیم؛ خدایی که این قسم بندگانش را اداره میفرماید! آنگاه بساط حکومت را رها میکند و از جمله عبّاد روزگار میگردد. غرض، عبرت است. اسباب عبرت فراوان لیکن عبرت گیرنده کم. همان فرمایش مولا
امیر المؤمنین علیه السّلام است: «ما اکثر العبر و اقلّ الاعتبار» . (1)
امام صادق علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه: وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ؛ (2)«و بیشترشان ایمان نیاورند جز آنکه شرک آورندگانند» ، در پاسخ سؤال راوی که چگونه اینها که مؤمن هستند باز مشرک میباشند، فرمایشاتی دارد که مضمونش تفسیر به شرک خفی است و از آن جمله است که شخص بگوید: «اگر فلانی نبود، هر آینه هلاک شده بودم! یا عیالم از کفم رفته بود، این شرک است» . (3)
راوی میپرسد چه بگوید؟ میفرماید بگوید: «لو لا ان منّ اللّه علیّ بفلان لهلکت؛ اگر خدا به من منّت نگذارده بود و فلان شخص را به من نرسانده بود، هلاک شده بودم» . (4)
خلاصه، توکّل رفع ید از اسباب نیست بلکه امر قلبی است که علم داشته باشد. اثر سبب، از غیب و خداست. ملکوت هر چیزی به دست اوست. (5)بدون استثنا از درّه تا ذرّه، از کرم تا فیل، تمام موجودات، زمین و آسمان و کرات همه و همه ملکوتشان به دست خداست.
باید به این مطلب ایمان داشته باشد. خوب اگر راستی دانست، مبادا در مقام عمل رسوا شود. اگر چنین یقینی موجود است پس اعتراض به قضا و قدر برای چه؟ در پیشامدها نسبت به چیزهایی که میل شخص است، اگر نشود، یا جایی که منافی با میل اوست اگر بشود، چون و چراها نشانه کذب این ادّعاست.
غرض آنکه: آدمی گاهی پیش خود خیال میکند ایمان دارد.
توکّل دارد. صاحب مقام رضا و تسلیم است؛ امّا به یک امتحانی، مشتش باز میشود. بر خود انسان نیز مشتبه میشود: «و لا تفضحنی بخفی ما اطّلعت علیه من سرّی» . (1)
خداوند ان شاء اللّه به فضلش ما را رسوا نفرماید و به ما صفت توکّل دهد که اعتمادمان بر او باشد.
1) 1) -دعای کمیل.
إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ. (1)
معمولا تا صحبت از توکّل میشود، ذهنها متوجّه امور دنیوی و واگذاری آن به خدا میشود، درحالیکه توکّل مؤمن نسبت به جمیع امور است؛ چه دنیوی و چه اخروی و اختصاصی به زندگی دنیوی ندارد بلکه چون حیات اخروی ابدی و مهمتر است وظیفه انسان این است که در تأمین هر دو حیات به خدا توکّل داشته باشد به خصوص زندگی آخرتی.
همانطور که انسان در جلب منفعت و دفع ضرر مادّی باید توکّلش به خدا باشد و رو به هر سببی که میآورد، خدا را مؤثّر و کارکن دانسته و سبب را مستقل در تأثیر نداند وگرنه مشرک است، در امور معنوی نیز به اسبابش که رو میآورد توکّلش بر خدا باشد.
1) 1) -نحل:99.
انسان در اسباب سعادتهای معنوی که عبارت باشد از تهذیب نفس، کسب مقام علم و یقین به معارف، اعمال و یقین به معارف، اعمال صالحه. . . و چیزهایی که او را به بهشت و درجات قرب، نزدیک و از جهنّم و دوری از خدا بازدارد، باید در اینگونه اسباب نیز خدا را متذکّر باشد؛ مثلا برای بهشتی شدن بدون عمل صالح که توقع بیجایی است لیکن هر نماز یا حج یا روزه و انفاقی را مستقل در چنین تأثیری نداند، اگر دانست همین جاست که آن عمل از کار میافتد و صاحبش دچار عجب و غرور شده، نتیجه عکس میدهد. پس چه کند؟ باید امیدش به خدا باشد که اگر او بخواهد به این نماز (که غالبا صورت نماز است) به فضلش اثری دهد، این عمل مرا بالا ببرد؛ بنابراین، بدون عمل که معذور است شخص بهشتی شود و با بار گناه هم خیال کند از آتش دور است:
لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ. . . . (1)
«به خواستن شما و خواست اهل کتاب نیست، هرکس کار بد کرده به جزایش میرسد» .
چنانچه کار خوب نیز چنین است (2)لیکن به عین مثل دواست، اگر کسی دوا بخورد و خدا بخواهد خوب میشود.
همچنین حج، انسان را بهشتی میکند اگر خدا بخواهد.
پس اگر تکیهاش به عمل خودش شد، هلاک شده است. هر کس نجات یافت، خدا نجاتش داده نه عملش. درست است که عمل کرده لیکن خداست که اثر به عمل او داده است، تا خدا نخواهد محال است.
همانطور که گفتیم در مادّیّات نباید بگویی زرنگم. زور بازویم. نیش قلمم. نطقم و. . . در معنویّات نیز همین است. تکیه به نماز و روزه یا خوف در جای خود غلط است، انسان باید بداند اگر از آتش دوزخ رهید، تنها به خاطر ورعش نبود بلکه خدا او را یاری کرده است. خدا او را منزّه فرموده که آتشی نشده و بهشتی که شد بداند که توفیق عمل و اثر دادن به آن از خداست.
گاه میشود که انسان به خیال خودش کوه کوه عمل دارد درحالیکه در واقع به اندازه کاهی نیز وزن ندارد؛ بنابراین، امیدش چه در امور مادّی و چه معنوی، اسباب هرکدام نباشد بلکه در هر حال خدا، خدا باشد.
در ضمن آخرین خطبه پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که در بحار نقل کرده، صریحا میفرماید: «هیچ کس ادّعای بیجا و آرزوی واهی نکند، راه نجات منحصر است به عمل و رحمت خدا» . (1)
1) 1) -لا یدعی مدع و لا یتمنی متمن و الذی بعثنی بالحق نبیّا لا ینجی إلا عمل مع رحمة (بحار الأنوار:22/467) .
بنابراین، شخص نباید اینطور تصوّر کند که اگر جنبشی در راه خدا کرد، حتما به بهشت وگرنه به جهنّم میرود، این غلط است بلکه در هر حال، باید تکیهاش به خدا باشد به عین مثل زارعی که تخمی میپاشد و بذری میکارد تا خدا به فضلش چه فرماید. طلبه هم باید امیدش به خدا باشد که به او فهم بدهد نه این که درس خواندن تنها، او را با فهم کند. بلی در علوم کسبی هم که بدون زحمت کشیدن نمیشود لیکن کسب تنها هم کافی نیست، چه اشخاصی که جنب و جوش فراوان میکنند ولی مایه نمیگیرند؛ البتّه نمیگویم درس نخوانند بلکه لازم است لیکن تکیه به فهم و حافظه و مطالعه و درس خواندن غلط است.
تقریبا چهل سال قبل در همین حجرات مسجد مشیر الملک شیرازی-که طلبه نشین بود-مدرّسی زبردست-که عمدا نامش را نمیبرم-درس قوانین و مطوّل میگفت و مشهور به معلومات و حافظه بود. شب خوابید صبح که بلند شد دید حافظهاش را از دست داده حتّی برای نماز صبح، سوره حمد را نیز فراموش کرده است. هفتاد سال نماز خواندن لیکن اینک یادش نیست. قرآن را باز کرد دید نمیتواند بخواند. خلاصه، بهطور کلّی حافظهاش را از دست داد بهطوریکه الف را از با تشخیص نمیداد و به همین حال بود تا مرد.
آی کسانی که میگویید: نطق من. بیان من. پریروز یک نفر
از خرّمشهر آمده بود میگفت: «یک نفر از آقایان محترم-که بنده هم ایشان را میشناسم-از دو ماه قبل به آسانی سخن گفتن و ادای حروف و کلمات نمودن را از کف داده است؛ مانند بچّههای تازه به زبان آمده به کندی سخن میگوید و به قدری ناراحت است که خودش از همین چند کلمه حرف زدن هم پرهیز میکند.
به تهران مراجعه کرده و بناست دو ماه بستری شود شاید به حال نخستین برگردد» .
اینها را میگویم تا کسی در اشتباه نیفتد. یا اگر در اشتباه است از اشتباه بیرون آید و در هر حال خدا را ملاحظه کند. پس خلاصه حرف ما این شد که در علوم کسبی نیز باید دنبال درس و مطالعه رفت لیکن به امید خدا که او بفهماند.
حدیث شریفه: «لیس العلم بکثرة التعلّم إنّما هو نور یقذفه اللّه فی قلب من یرید ان یهدیه» . (1)
«دانش به زیادتی درس دادن و درس خواندن نیست بلکه نوری است که خدا در دل هرکه خواهد میافکند» .
آن مقام یقین و علم باللّه و باسمائه و صفاته و روز جزا و خلاصه معارف است که به افاضه الهی نصیب میشود وگرنه به
1) 1) -بحار الأنوار:70/140.
زور و به کسب هرچه کند یقین کذایی پیدا نمیشود بلکه صرف اعطاست تا شخص چه مقدار آمادگی داشته باشد تا به مقدار ظرفیّتش از آن افاضه ربّانی بهره ببرد. (1)
باید تمام کارهایتان جوری بشود که در هر حال خدا فراموش نشود. یقین داشته باشید که به عمل شما هم اثر میدهد.
در دعای افتتاح چه شیرین میفرماید: «و اعطنا به فوق رغبتنا» .
آنچه که به گمان هم نمیآمد-ان شاء اللّه-عنایت میفرماید. نماز جماعت میخوانی بگو به امید خدا و با توکّل به او این عمل را انجام میدهم، حج میروم، با تکیه به فضل خدا لیکن اگر همین که اهل جماعت یا حاجی شد، خود را بهشتی دید و گفت بلی این من هستم که ملتزم جماعت یا چند سفر مکّه رفتهام، کار را خراب کرده است.
مروی است که: «وجبی از بهشت به تمام دنیا و ما فیها میارزد» . بهشتی که تو خیال میکنی نه چنین است که با این عمل جزئی، با عجب و غرور و جهل میخواهی بخری. آیا با کوه کوه عمل صحیح هم-در صورتی که بخواهند با عدل با تو رفتار
1) 1) - . . . فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا. . . رعد:17.
کنند-معادل میشود؟ اصلا خودت و آنچه داری و توفیق اطاعت، همه از اوست و بر فرض هم پای معاوضه شود و از خودت باشد، اینطور درست نمیشود.
پس باید امید و توکّل به خدا باشد نه عمل. خداوندا! به حقّ محمّد و آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله ما را هشیاری ده و در مواردش یاریمان فرما! خدایا! تو ما را اهل توکّل و اخلاص گردان!
قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدیٰ سَبِیلاً. (1)
در این درگاه اگر ارزشی است برای نیّت خالص است: «انّما الاعمال بالنیّات» (2)اگر نیت خدایی و عمل هم تنها برای خدا شد، او را به مقامات عالیه میرساند؛ ولی اگر به نیّت شیطانی باشد، یا مخلوط از شیطانی و رحمانی شد، هرچند به دلش مرتب بگذارند «قربة الی اللّه» ، به هر ظاهر خوبی که باشد ارزشی ندارد، فردا دستش خالی است. صدق نیّت و اخلاص نیّت اگر درست شد، بقیّهاش درست میشود.
به مناسبت شروع در بحث اخلاص، این آیه عنوان شد که:
قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ. . . .
«بگو هرکس برطبق شاکلهاش عمل میکند» .
حالا «شاکله» یعنی چه؟ شاکله به معنای «سجیّه» است؛ یعنی ذاتش، حقیقتش هر جور باشد، عملش برطبق آن است؛ اگر رحمانی است کارهایش همه خیر و رحمت است، به هر کمی که باشد مقبول این درگاه است لیکن اگر شاکله خراب و شیطانی باشد، دنیوی و مادّی و پست باشد، رفتار و گفتارش همه ضایع است؛ چون از منشأ خراب صادر میشود، پس باید نخست این شاکله را درست کرد تا عمل-که برطبق آن واقع میگردد- درست باشد. خوب حالا این شاکله به چه چیز درست میشود؛ یعنی حقیقت و ذات انسانی به چه وسیله خدایی میگردد؟ با بیانی ساده این معنای مهم ذکر میشود.
هر انسانی در ابتدای تکوین و خلقتش بین دو راه است؛ یعنی ابتدا در ذاتش چیزی نیست؛ ولی خواهی نخواهی یکی از این دو راه را میگیرد. به عین مثل لوح پاک و بینقش است که میشود بهترین خطها و نقشها را روی آن نگاشت؛ چنانچه میشود زشتترین صورتها و بدترین هیولاها را بر آن ثبت کرد و هم میشود مطالب صحیح و نافع و هم مطالب مضر نگاشت. بشر هم ابتدا بر سر دو راهی رحمانی و شیطانی، دنیوی و اخروی، مادّی و روحانی است تا به کدام طرفش متوجّه گردد. به هر
طرفی که روی آورد کمکم شاکله و سجیّهاش به آن بسته میگردد. تمام حرکاتی که از او سر میزند، آنچه به چشم میبیند، به گوش میشنود، حتّی لقمه غذایی که میخورد، تمام اینها شاکلهساز است. هر حرفی که میزنی روی شاکله اثر میگذارد. ذاتت، حقیقت متأثّر میگردد. نخستین اثرش در نفس خودت میباشد.
به زبانت اگر ناسزا گفتی، به خیالت به طرف اذیّت کردی لیکن نه چنین است بلکه از حق و حقیقت، ذات خودت را پرت کردی. اثر سوء در حقیقت خودت گذاشتی. هرچه میخواهی نماز بخوان. بلی نماز به این خوبی و عبادت به این مهمّی با نیّت صادق نیست؛ چون از شاکله خراب نیّت صادق برنمیخیزد.
لقمه نانی که از گلو پایین میرود، چه طاهر چه نجس، چه حلال چه حرام، آیا در حقیقت تو بلا تفاوت است. هیهات! نه چنین است بلکه به شاکلهات اثر میبخشد. کمکم شاکله شیطانی میشود. آنگاه تمام کارهایش شیطانی است.
خلاصه، آن چیزی که جنبش بدن برطبق اوست، از اوّل چیزی نیست لیکن از هنگام بلوغ، شروع به تشکیل میشود. اگر زبانش، چشمش، گوشش، شکمش آزاد شد، هرچه نفس و هوای
او خواست، اطاعت کرد، شاکلهاش به صورت شیطانی، بسته میشود تا وقتی که میمیرد، یکی از شیاطین عالم ملکوت میگردد که به اسفل السافلین ملحق میگردد؛ ولی اگر خود را اصلاح کرد، همین حرکات جزئی را کنترل نمود، زبانش را به خودش گرفت، چشم و گوشش را جز در رضای خدا صرف نکرد، آخرش به اعلی علیّین میرود، جایی که ملائکه افتخار خدمتگزاری او را دارند.
این قدر که فریاد میزنند: «ای مسلمانان! این قدر هوسرانی نکنید. سرخود نباشید» ، آیا میخواهند شما خوش نباشید تفریح نکنید؟ نه، بلکه چون میدانند که به شاکله شما ضرر میزند، شما را رو به اسفل السافلین میکشاند، هر نگاهی که به منظرههای مهیّج صفحه تلویزیون یا پرده سینما میافکنی، در تو تأثیر میگذارد تا کمکم شیطانکی میشوی، اگر زود به خودت رسیدی و جبران کردی، بسیار خوب وگرنه پس از چهل سالگی خیلی مشکل است شاکله اصلاح گردد.
این روایت شریفه را شنیدهاید: «کسی که سنّ او چهل سال شود و شاکلهاش اصلاح نگردد، شیطان پیشانی او را میبوسد و میگوید: فدای کسی که دیگر امید خیری به او نیست» . (1)
1) 1) -مشکاة الأنوار:295(با کمی اختلاف) .
البتّه نمیگویم محال است بلکه خیلی سخت است مگر لطف خدا شامل حال گردد. پس به خود رحم کنید و به دیگران هم تذکّر دهید که این قدر پیروی شهوات و هوسها نکنند و به خود ظلم نکنند: . . . وَ لٰکِنَّ اَلنّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. (1)
کار به جایی میرسد وقتی که شاکله خراب شد، زیارت هم میرود. روضهخوانی هم میکند لیکن همه به وجهه شیطانی و جلوه نفس. مجلس تعزیه به قصد نمایش و منظورهای مادّی دیگر. یا سفر زیارت، به قصد تفریح و سیاحت. خلاصه، کار خالص دیگر از او سر نمیزند.
پس بیخود نیست که اینقدر درباره جهاد با نفس و مخالفت با هوا تأکید شده است. مکرّر حدیث شریفی که در اصول کافی نقل شده است شنیدهاید که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در بازگشت از جبهه جنگ به همراهانش فرمود: «از جهاد کوچکتر برگشتهایم و جهاد بزرگتر باقی مانده است. عرض کردند: آن کدام است؟ فرمود: جهاد با نفس» . (2)
بلی آن جهادی که از جبهه جنگ و زخم تیر و شمشیر به مراتب تحمّلش سختتر و البتّه اثرش هم بیشتر و اجرش هم زیادتر است، مبارزه با هوا و هوس است:
وقت حرص و آز و شهوت، مرد کو؟ !
گاهی به قدری در این کارزار ضعیف است که از لقمه حرامی و نظر به نامحرمی نمیتواند خودش را بگیرد، حالا میخواهید چنین شخصی شاکلهاش اصلاح گردد؟
)نابرده رنج گنج میسّر نمیشود.
آیا اصلاح شاکله با بیبندوباری میشود؟ تو میخواهی قلعه محکمی را فتح کنی. میخواهی به عرش الرحمن برسی (قلب المؤمن عرش الرحمن) (1)پس باید از هر حرامی بلکه مکروهی بپرهیزی و به هر واجبی بلکه مستحبّی عمل نمایی (به شرطی که ضدّش را به آن نرسانی) .
البتّه اصلاح شاکله سخت است لیکن اگر ما به دستورات شرع عادت میکردیم، از همان ابتدا در طرز زناشویی و بسته شدن نطفه و بعد تربیت فرزند، کمک مهمّی به آسان شدن راه نجات میکردیم؛ مثلا پدر و مادرها باید مواظب باشند هر شیری و هر خوراکی را به بچّه ندهند. اگر دایه میگیرند، زنی باشد عفیف و باحیا تا پس از اینکه به حدّ تمیز رسید، دستوراتی داده شده که باید رعایت شود، از آن جمله جلو بچّه حرف زشت نزنید، یا کاری که منافی حیا است جلو او مرتکب نشوید حتّی اگر
1) 1) -بحار الأنوار:58/39.
پدر با عیالش دلتنگی دارد، میفرماید: «جلو بچّه اظهار دلتنگی به مادرش نکند؛ زیرا در درون بچّه اثر میگذارد. از همان اوّل نگذار کلمه لغوی به گوشش برسد. مبادا با بچّه رذل بزرگ شود. همراه خودت او را مواظبت کن.
هنگامی که رشد میکند، او را تمرین به انفاق کن تا به سخاوت عادت کند، مبادا فردا بر سر مال دنیا نزاع کند، لباس نو و پول و این قبیل چیزها را نزد او مهم جلوه نده بلکه این معانی را به او بفهمان که لباس برای رفع احتیاج است کهنه و نو ندارد.
خوراک نجس به او مخوران. نگو بچّه که تکلیف ندارد. وای اگر حرام هم باشد! لعنت خدا به والدینی که جلو بچّه ظرف شراب بگذارند! نمیدانم فردا چه جوابی میدهند؟ آنهایی که بچّههای زبان بسته را با خود به سینما و مراکز فحشا میبرند، آیا این طور ادای مسؤولیّت میکنند؟ ! مسؤولیّتی که در تشکیل شاکله طفل به عهده آنان گذاشته شده است. هر منظرهای که منافی عفّت باشد حیای بچّه را کم میکند. هتّاک و بیباکش میکند. این بدبخت وقتی که بزرگ شد، چقدر باید جان بکند که فسادهایی را که پدر بیمروّتش در او باقی گذاشته از بین ببرد.
پسر، هشت ساله که شد، نمازش را مواظب باشید. ده ساله که شد، مبادا در بستر دیگری برادر یا خواهر خود بخوابد. اگر در دوازده سالگی نمازخوان نشد، به ادب کردن هرچند به زدن باشد باید نمازخوان شود؛ البتّه نه طوری که دیه لازم آید بلکه با
این کارها شاکله رحمانی در او پیدا شود بلکه از حین انعقاد نطفه باید دستورات شرع را در این مورد رعایت کرد. پدر و مادر نباید لقمه حرام بخورند که در نطفه اثر میگذارد و دیگر هنگام مواقعه به یاد خدا باشند. «بسم اللّه» را ترک نکنند تا شیطان در نطفه شریک نباشد. والدین باید هنگام انعقاد نطفه رحمانی باشند تا بچّهای که از آنان پدید میآید، شاکلهاش بهتر مستعد رحمانی شدن بشود. اگر پدر حین انعقاد نطفه، شیطانی باشد، روی نطفه اثر میگذارد، بعدا تا این بچّه با شاکله رحمانی گردد، زحمت دارد. طول دارد پس هرچه هم پدر و مادر رحمانیتر باشند بهتر است.
نسبت به روح مجسّد؛ یعنی صدّیقه کبری فاطمه زهرا علیها السّلام در روایاتی که تشریفات انعقاد نطفه شریفش رسیده، دقّت نمایید و خلاصه آن چنین است: «وقتی که اراده حق بر این قرار گرفت آن مجلّله دو عالم-که باید یازده امام از او پیدا شود-به دنیا بیاید، معلوم است که باید جسد شریفش نیز به قدری روحانی باشد که مناسب آن روح کلّی الهی گردد. جسدش که در حکم روح دیگران است، بدن آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله در حکم روح مؤمنین است لذا با اینکه پدر بزرگوارش، جسمش، روحش، همه لطافت و نورانیّت است با اینکه شاکله محمّدی، رحمانی محض است، معالوصف صفا و
جلای بیشتر و لطافت زیادتر میخواهد.
پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در ابطح است، امیر المؤمنین علیه السّلام و عمّار در خدمتش بوده و در روایتی ذکر شده که ابو بکر و عمر هم بودند که جبرئیل با صورت اصلی نازل شد و پیش پیغمبر جلوه کرد و دستور الهی را ابلاغ نمود که از امشب منزل نروید و باید تا چهل شبانه روز از زن کنار و روزها روزه و شبها قیام به عبادت نمایید.
از شهوات مباح حتّی از همسری با عیال، از خوراک و خواب شب و خلاصه لطیف است، لطیفتر، پاک است، پاکتر، روحانی است روحانیتر بشود.
پیغمبر به عمّار فرمود: در خانه خدیجه برو و سلام مرا به او برسان و بگو که تا چهل شب نمیآیم و نیامدنم هم نه از نگرانی است بلکه امر خداست. عمّار، پیغام پیغمبر را رسانید. حضرت خدیجه علیها السّلام هم فرمود: صبر میکنم. رسول خدا از آن شب به خانه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علیه السّلام آمده و شبها را به عبادت و روزها را به روزه میگذرانید.
شب چهل، جبرئیل نازل و عرض کرد: امشب افطار نکنید تا از غیب برای شما طعام بیاید. هنگام افطار پس از نماز، جبرئیل (و بنا به روایتی میکائیل و اسرافیل که معمولا برای پیغمبران نازل نمیشدند) آمده و طعام بهشتی که انگور و خرما و آب بهشتی بود آوردند.
روایت از خود علی علیه السّلام است که فرمود: هر شب موقع افطار پیغمبر میفرمود: یا علی! در خانه را باز بگذار تا هرکس میگذرد بیاید در خوراک با من شرکت کند؛ امّا آن شب فرمود:
کسی را راه نده که دیگری را در آن حق شرکت نیست. پس از آن که تناول فرمود، جبرئیل و میکائیل، روی دستش آب ریختند.
رسول خدا خواست مانند هر شب به نافله برخیزند، جبرئیل عرض کرد: نافله بس است، همین حالا (یعنی هماکنون که مائده بهشتی در جسد مبارک تکوین یافته، باید یک بدن بهشتی از میوه بهشتی پدید آید) نزد خدیجه بروید.
حضرت خدیجه علیها السّلام گوید: من خوابم نبرده بود که دیدم در را میکوبند. گفتم: کیست که میکوبد دری را که جز محمّد صلّی اللّه علیه و آله کسی حقّ کوبیدن آن را ندارد. فرمود: در را باز کن که منم محمّد صلّی اللّه علیه و آله.
اجمالا پیغمبر وارد گردید و روایت از خود مجلّله حضرت خدیجه علیها السّلام است که میفرماید: قبلا هر شب آب وضو میآوردم و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دو رکعت نماز میخواند، آن وقت وارد بستر میگردید؛ امّا آن شب معطّل آب وضو هم پیغمبر نگردید و از آن پیکر روحانی، آن مائده روحانی در بهترین و پاکیزهترین رحمها قرار گرفت.
عجیب است! واقعا از حیاتی که این نطفه داشت. حضرت
خدیجه علیها السّلام میفرماید: آنا حس کردم که نطفه بچّه در شکمم منعقد گردید و یک شبانه روز بعدش، مروی است که مادرش را از داخل رحم میخواند و تسبیح و تحمید خدا را میکرد» . (1)
البته این جریانات، غیر عادی و صرف موهبات الهی و از مسلّمیّات مذهب ماست که شفاعت کبری در قیامت، مال حضرت زهرا علیها السّلام است:
«و لها جلال لیس فوق جلالها الاّ جلال اللّه جلّ جلاله» .
1) 1) -منتهی الآمال:1/149-150.
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (1)
اساس دین بر «اخلاص نیّت» است. اگر اخلاص نباشد، عمل لغو است. بندگی نیست. کوه کوه کار خیر کرده باشد، اگر اخلاص نداشته باشد به اندازه کاهی هم ارزش ندارد. نصّ قرآن مجید است که:
وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ. . . . (2)
«دستور داده نشدند مگر آنکه خدا را با اخلاص بپرستند» .
از حدیثهای متواتر بین شیعه و سنّی، روایت مروی در اصول (فروع) کافی از حضرت خاتم الانبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله است که فرمود: «و لا عمل إلا بالنیّة؛ (3)عمل نیست مگر با قصد» .
و در حدیث دیگر: «انّما الاعمال بالنیّات» . (4)بدون نیّت و با
ظاهرسازی تنها، عمل به درد نمیخورد بلکه هر اثری که هست مال نیّت است. اگر برای خدا باشد، سودمند وگرنه، لغو و در صورتی که برای دیگری باشد که در صفحه گناهانش ثبت میگردد.
خوب میدانید که عبادت بدون نیّت لغو است. در هر واجبی، اوّل قصد قربت لازم است: خمس، حج، روزه، نماز، نیّت به زبان گفتن یا به دل گذراندن نیست بلکه آن میل دلت که تو را میجنباند و وامیدارد به کار، آن نیّت است. میخواهی به قلبت هم بگذرانی یا نه، به زبان هم بگویی یا نه. وقتی که به سوی آب حرکت میکنی که وضو بگیری، این نیّت تو است؛ خواه به زبان هم بگویی یا به دل بگذرانی، یا نه.
حالا چه تو را وادار کرده به این کار؟ امر پروردگار. آن وقت قربت هم با نیّت توأم شده است؛ البتّه مانعی ندارد که شخص به زبان بگوید یا به دل هم بگذراند لیکن حقیقت نیّت همان داعی به فعل و محرّک است.
امّا اگر چنانچه چیز دیگری تو را حرکت داده باشد، هزار بار به زبان هم بگویی قربة الی اللّه، دروغ و عمل باطل است. پس اوّل باید از صمیم دل باشد. دوّم آنکه فقط برای خدا باشد و شریکی در میل دل نباشد. در این درگاه جز صدق نمیخرند. اگر سر سوزنی کذب در کار آید، لغو است.
شخص، اذان میگوید، ممکن است نظرش معرّفی آواز خوش خودش باشد یا اینکه خودش را مؤمن معرّفی نماید، این کار از نظر شرع مقدّس، لغو و باطل است. علاوه، در صورت ریا کردن، جزء گناهانش محسوب خواهد شد. گاه بر خود شخص هم مشتبه میشود که آیا برای خدا بوده یا جلوه نفس است.
ممکن است امتحان کنی. اگر دیگری نگذاشت تو بگویی و خودش گفت، اگر لجبازی میکنی و بدت میآید، بدان که در غرضت خلل است. معلوم میشود مقصودت از اذان، یاد خدا و بلند کردن نام او نبوده وگرنه غرض حاصل شد. چه فرق میکرد. غرض این بود که در این جماعت اذانی گفته شود، حالا دیگری گفت.
بسیار اتّفاق میافتد که ذکرها و دعاها بدون نیّت است و شخص پیش خود خیالاتی میبافد. بهتر آن است که به زبان روایت، مطلب بیان شود.
در اصول کافی مروی است که: «چند نفر از اصحاب خدمت حضرت خاتم الانبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله عرضه داشتند که مدّتی است باران نیامده و مردم محتاجند، دعا بفرمایید باران بیاید. پیغمبر دست به دعا برداشت و عرض کرد: خدایا! باران بفرست؛ ولی خبری نشد. مرتبه دیگر اصرار کردند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دست به دعا برداشت که: یا اللّه! این خلق محتاج باران لطف تواند،
گناهانشان سبب قطع رحمت تو نگردد. هنوز دستها را پایین نیاورده بود که ابرها پدید و متراکم شده و باران نافعی بارید.
عرض کردند: یا رسول اللّه! به مرتبه اوّل که دعا فرمودید خبری نشد؛ ولی این بار فورا مستجاب گردید. حاصل پاسخ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله این است که: إنّی دعوت و لیس لی فی ذلک نیّة؛ (1)یعنی دعای نخستینم از صمیم دل نبود» .
مجلسی-علیه الرحمه-در شرح کافی در معنای: «و لیس لی فی ذلک نیّة» میفرماید: «شاید برای تطییب قلوب اصحاب بوده.
چیزی از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله خواستند، پیغمبر هم برای اجابت آنان سخنانی فرمود و آن نیّتی که حقیقتش جدّ در طلب باشد نداشت؛ ولی در مرتبه دوّم داشت؛ بنابراین، آنچه لازم است دل است و نیّت و حقیقت، نه زبان فقط و تعارف بلکه اگر با دل یکی نباشد، نفاق و مبغوض است» .
این تعارفاتی که بین خلق با یکدیگر رایج است، با یکدیگر زبانبازی میکنند؛ مثلا میدانید که فلان شخص با شما بد است. دشمن است. تشنه خون شماست، اگر به زبانش به شما اظهار علاقه کند که دوستدار شمایم، آیا از این گفتهاش بدتان
1) 1) -اصول کافی:2/474.
نمیآید؟ همه از تظاهر و حقّه بدشان میآید. خوب، میبینی که این تعارفات خشک را مردم نمیپسندند، آیا خدا میپسندد؟ خدایی که دانای آشکار و نهان است. وقتی به راستی «اللّه اکبر» میگویی که عظمت حق را درک کرده باشی. او را بزرگتر و برتر از هرچه هست بدانی، آن وقت «اللّه اکبر» ذکر است و دعا امّا. . . .
«الحمد للّه» وقتی واقعی است که انسان از صمیم دل بخواهد ثنای حق را ظاهر کند. آنچه خیر است از خدا ببیند. آن وقت «الحمد للّه» گوید. گاهی «الحمد للّه» میگوید و یک غاز هم نمیارزد، مثل اینکه با خدا نیز میخواهد تعارف کند. آیا راستی خدا را منعم میبینی و لا غیر، پس این قدر از زید و عمر و تملّق گفتن برای چه؟ اگر خدا منعم است و مستحقّ حمد فقط خداست، چرا ثنای خودت میکنی، یا دیگری را سزاوار ثنا میدانی؟ پس بدان که این «الحمد للّه» گفتنت نیز تعارف است نه حقیقت. خدا هم که خبر از دلت دارد، حال تو را بهتر از خودت میداند.
اگر پسرتان بگوید پدر! من مطیع و فرمانبردار شمایم لیکن میدانی که چموش است و دروغ میگوید، اگر فرمانی به او بدهی انجام نمیدهد، در مواقعش کشف میشود، آیا شما از این پسر که زبانش با دلش، با واقعش دوتاست خوشتان میآید؟
ابدا. به زبانش میگوید هرچه دارم مال شماست لیکن اگر به صد تومان احتیاج پیدا کردی، بهانه میآورد. تو از چنین فرزندی ناراضی هستی. آیا خدای تو از این همه کلکها و نفاقها خوشش میآید؟ هیهات!
بزرگی میفرماید: «شما در معاملات دنیوی، از تظاهرات بدتان میآید. به معماری سفارش ساختن خانه محکم و از هر جهت مناسبی را میدهی. وقتی تحویل میدهد میفهمی به جای آجر، خشت و عوض آهن، چوب مصرف کرده؛ ولی ظاهرش را خوب رنگ و روغن زده است، میگویی من این خانه ظاهر فریب و بد باطن را نمیخواهم» .
مثال واضحتر: اگر در خانه سفارش کرده بودی حلوایی درست کنند، وقتی در دهان گذاشتی میبینی مزه حلوا ندارد، همه چیز دارد جز شیرینی. اگر بگویند حلوا چه رنگ قشنگ حلوایی دارد، از آنها نمیپذیری. اگر حلواست حلوش کو؟
خوب! در کارهای دنیا تا حقیقتی نباشد نمیپذیری، آیا در معاملاتت با خدا توقّع داری تظاهر بیحقیقت را بپذیرد؟
بدبختی اینجاست که حاضر نیستیم عیبهای خودمان را بفهمیم. دوست داریم تعریفمان را بکنند و دروغی درباره ما بگویند که خیلی آدم با حقیقتی است تا خوشمان بیاید. به قدری
این نفس انسانی پست است که از دروغ خوشش میآید و از راست ناراحت میشود.
عاقل کسی است که دردش را بفهمد و آنگاه دنبال درمان برود. اگر نفهمد، هلاک میگردد. بگذار ناراحت بشود؛ ولی بفهمد که این درگاهی است که جز نیّت صادقه چیزی نمیپذیرند: «ان اللّه لا ینظر الی صورکم و اعمالکم و انّما ینظر الی قلوبکم» . (1)
به دل و حقیقت مینگرند نه به ظاهر و صورت. پس دل و میلش را اصلاح کن. مبادا صمیم دلت میل به دنیا باشد که کارهایت مثل آن میگردد. مبادا صمیم دلت خودخواهی و خودپرستی و جلوه خودت باشد.
پس آنچه دل بر آن است مهم است. اگر نیّت دلت درست شد، زبانت بجنبد یا عوضی بگوید مانعی ندارد حتّی در مسأله فقهی هم همین است. اگر تصمیم داری نماز مغرب بخوانی، به زبانت اشتباها گفتی نماز عشا میخوانم، هیچ مانعی ندارد؛ چون میزان، قلب و نیّت است.
مروی است که: «در جنگ جمل، یکی از دوستان امیر المؤمنین علیه السّلام آهی کشید و گفت: ای کاش! برادرم هم بود! (برادرش از شیعیان علی علیه السّلام بوده؛ ولی موفّق نشده بود در رکاب
1) 1) -بحار الأنوار:70/248.
علی علیه السّلام به سعادت جهاد برسد) .
حضرت پرسیدند: اهوی اخیک معنا؛ آیا میل برادرت با ماست؟ (یعنی همان صمیم قلب و نیّتش، میلش، خواستش، آیا با ماست) .
عرض کرد: بلی، و اللّه!
حضرت فرمود: او با ماست. نیّت است که جمع میکند بلکه فرمود: میآیند کسانی که هنوز در پشت پدران و رحم مادرانند و به دنیا نیامدهاند که با ما شریکند در این موقف (همهاش به اعتبار نیّت و میل قلب است)» . (1)
امیدوارم با این توضیحات، معنای نیّت واضح شده باشد تا بعد خلوص نیّت را بحث کنیم.
باید از خدا بخواهیم صدق نیّت را. به امام زمان خود اقتدا کنیم که در دعا عرض میکند: «پروردگارا! به ما. . . و صدق نیّت عنایت بفرما» . (2)
خدایا! تو لطفی بفرما که من در نیّت صادق باشم. راست بگویم. گاه انسان به عبادت متحرّک است لیکن نفسش او را میجنباند. درست است که کار خوب میکند لیکن محرّکش؛ یعنی نیّتش حظّ نفس است. هوا و هوس است. آنگاه خیال میکند قربة الی اللّه است درحالیکه قربة الی الشیطان میباشد.
خداوندا! تو ما را از مکر ابلیس و نفس خودمان نجات ده!
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (1)
بحث درباره «اخلاص» بود و گفتیم که حصن حصین الهی است و اگر کسی بخواهد از شرّ شیاطین محفوظ بماند، چارهای ندارد جز اینکه راه اخلاص را طی کند و تا مخلص نشود مانند گوی در دست شیطان میباشد.
همّ شیطان این است که ایمان انسان را ببرد. اگر نشد لااقل عمل را خراب کند. زاد و توشه آخرتش را از بین ببرد. دشمن شماست، شما هم باید او را دشمن بگیرید: إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. . . . (2)دشمن قوی است. دائما در صدد است دستبردی به دل شما بزند. خلاصه باید اهل اخلاص شد تا دیگر بازیچه شیطان نباشیم.
در نخستین خطبه نهج البلاغه از کلمات درربار مولا امیر المؤمنین علیه السّلام است که میفرماید: «اوّل الدین معرفته و کمال معرفته التّصدیق به. . . و کمال توحیده الاخلاص له. . .» (1)پایه دین، شناسایی خداست، اساس دین اعتقاد به مبدأ و معاد که پایه دعوت همه پیغمبران است و کمال معرفت خدا هم یکتا دانستن اوست. توحید در جمیع مراتب و شؤون ربّ العالمین و کمال توحید نیز اخلاص برای اوست.
اگر ربّ تو و همه موجودات یکی است، پس چرا برای غیر او کار میکنی و جز او را مؤثّر میبینی؟ اگر راستی عقیده داری که لا اله الاّ اللّه، بیده الخیر؛ همه کارها به دست خداست و حلّ هر مشکلی به دست اوست و کشف هر کربی از اوست: «یا کاشف الضر و الکرب» ، پس چرا رو به غیر او میآوری؟ اساس ریاکاریها از اینجاست. روی همین جهت است که شرک میورزد؛ چون خیال میکند از خلق کاری میآید. به خیالش اگر آبرویی نزد خلق پیدا کرد، زندگیاش خوب میشود، درحالیکه این امر با توحید منافات دارد و در نیّت شخص، تأثیر میگذارد.
اگر موحّدی، باید منحصرا داعی تو ربّ العالمین باشد. تو که خدایت را حاضر و ناظر میدانی، باید در حضور او اصلا به غیر
1) 1) -نهج البلاغه فیض الاسلام: خ 1.
توجّه نکنی تا چه رسد به اینکه کاری که او دستور فرموده، برای او و دیگری انجام دهی. نمیشود هم واجبت را ادا کنی هم به دیگری بنمایانی تا تعریفت کند. آیا از پروردگارت خجالت نمیکشی؟ نمیترسی که برق غیرتش بجهد و تو را بگیرد.
«و کمال توحیده الاخلاص له» . اگر راستی رب، مؤثّر، پرورش دهنده و خلاصه همه کارهات را خدا دانستی، پس چرا به غیر او علقه میاندازی؟ ! باید حتّی در عالم دوستی نیز یگانه باشی. خدا و آنچه مربوط به خداست، مورد علاقهات باشد.
بیشتر کثافتکاریهای انسانی، منافی با اخلاص است. اگر رازق خداست و بس، دهنده، گیرنده، آورنده، برنده و خلاصه جمیع خیرات به دست اوست، چرا اسباب را مؤثّر میپنداری. اگر کم و زیادی در وضع زندگیات پیش آمد، به قضا و قدر او اعتراض میکنی؟ البتّه خیلی هم دقیق است. گاه میشود انسانی به خیال خودش مخلص است؛ ولی خبر ندارد، بعد که چشم برزخیاش باز شد، میفهمد عمری از او گذشت و یک نفس هم با خدای خود با اخلاص نبوده است. بسیاری هستند که به ارباب کثیره قایلند؛ یعنی به جای یک خدا، هزاران خدا میپرستند و خود را موحّد میپندارند.
در حالات یک نفر نوشتهاند که: «شبی با خود گفت: به مسجد
بروم و با اخلاص، شبی را به عبادت به صبح رسانم. در تاریکی، گوشه مسجد سرگرم نماز و ذکر و دعا بود که صدایی از گوشه دیگر مسجد به گوشش خورد. با خود گفت لا بد دیگری نیز مثل من اینجا آمده تا عبادت کند. خوب شد! فردا مرا میبیند و برای مردم تعریف میکند که من برای خدا شبزندهداری میکنم، لذا نشاطش بیشتر شد و صدایش را نازکتر و باحزنتر میکرد تا صبح شد. وقتی که هوا روشن شد دید گوشه مسجد سگی بوده که از سرما به مسجد پناهنده شده است» .
معلوم شد تمام شب را به خاطر سگی به عبادت گذرانده؛ یعنی در حقیقت او را پرستیده است!
اگر اهل اخلاص هستی، با یکجا سروکاری داری. خدا را در شؤونت مؤثّر میدانی و لا غیر. جاه و مال دنیا چیست که در نیّت تو تأثیر بگذارد. عزّت از خداست و ذلّت هم از اوست. مرض از او و شفا نیز از اوست: . . . أَلاٰ إِلَی اَللّٰهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ. (1)اگر کسی این جور به در خانه خدا آمد شیطان از دستش ناله میکند لیکن خیلی سخت است. بلی اگر کسی مرد است با شیطان گلاویز میشود. با نفس و هوا جهاد اکبر مینماید تا بشود اهل اخلاص وگرنه کوه کوه عمل، کاه کاه رد میشود: . . . فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً
1) 1) -شوری:53.
مَنْثُوراً. (1)
بهتر این است که مطلب در ضمن روایت روشن گردد. در محجّة البیضاء روایت میکند: «در قیامت اوّلین محاکمهای که میشود درباره سه طایفه است:
نخست: علما؛ عدّهای از آنان را که در محکمه عدل الهی حاضر میکنند و از آنان میپرسند: شما در دنیا چه کردید؟ علمی به شما دادیم، شما با آنچه کردید؟ گویند: پروردگارا! تو شاهدی که در دنیا نشر علم میدادیم. به درس اشتغال داشتیم.
کتاب مینوشتیم و مردم را راهنمایی میکردیم.
در جوابشان گویند: دروغ میگویید، هرچه میکردید برای این بود که بگویند شما دانایید. علاّمهاید. جلوه نفس بود. بلی کمال خودش را میخواسته ظاهر سازد. بالجمله گویند: مزدت را گرفتی؛ یعنی به تو گفتند: احسنت آقای علاّمه! دیگر از خدا طلبی نداری (سرّ اینکه نخستین محاکمه است، چون هیچ گناهی سختتر و بالاتر از شرک نیست، چنانچه هیچ خیری و سعادتی بالاتر از توحید نمیباشد) .
دوّم: مالدارانی را میآورند که مالشان را در راه خیر صرف کردهاند (نه آن بدبختهایی که حسرت به گور بردند) . گویند با
1) 1) -فرقان:23.
مالی که خدا به شما داد چه کردید؟ گویند: خدایا! تو شاهدی که در راه تو انفاق کردیم. بنای خیر کردیم. با فقرا همراهی نمودیم.
جوابشان میدهند: دروغ میگویید. خرج کردید تا مردم بگویند فلانی سخاوت دارد. اسمتان را در روزنامهها بنویسند و در رادیو بخوانند. دیگر از خداطلبی ندارید و لذا فرمود: هفت طایفهاند که در قیامت زیر سایه عرش هستند. . . از آن جمله کسی که در پنهانی انفاق کند چنان بدهد که اگر با دست راستش میدهد، دست چپش نفهمد؛ یعنی در نهایت خفا این کار را بکند که احدی جز خدا از آن آگاه نشود؛ مانند زین العابدین علیه السّلام که عبا بر سر میکشید تا کسی او را نشناسد، حتّی بعضی از همان افرادی که امام به آنها کمک میکرد، پشت سر آقا بد میگفتند و اعتراض میکردند که چرا علیّ بن الحسین علیه السّلام به ما کمک نمیکند؛ چون حضرت را هنگام انفاق کردن به آنها نمیشناختند؛ امّا اگر کسی میلیونها خرج کند برای هوای نفس و نظر خلق، یک غاز قیمت ندارد. نزد خدا ارزشی نخواهد داشت.
سوّمین: محاکمه؛ بعضی از شهدایند که در معرکه جنگ در جهاد در راه خدا کشته شدهاند. از ایشان میپرسند شما چه کردهاید؟ گویند: پروردگارا! تو دانایی که ما عزیزترین متاع خود را که جان عزیز باشد در راه تو دادیم؛ زخمها خوردیم و ناراحتیها تحمّل کردیم.
به آنها گویند: خدا از سرّ شما آگاه است، وقتی که به میدان
جنگ آمدید نیّت شما این بود که شجاعت خود را ظاهر سازید. به خلق جلوه دهید که قدرت دارید تا شما را مدح کنند. خلاصه با پروردگارتان کاری نداشتید. دیگر از خداطلبی ندارید» .
گاه میشود انسانی، قرآن را خوب میخواند لیکن با آواز خوانندهها فرقی ندارد؛ چون میخواهد صدای خوشش را نمایش دهد.
یکی از روات اخبار، همین موضوع باعث ترس او شده بود.
خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: «آقا در منزل قرآن میخوانم، زن و بچّهام میشنوند، ضمنا صدایم هم به خارج میرود، رهگذران نیز میشنوند، چطور است؟ حضرت فرمود:
متوسّط بخوان» . (1)
شاید سرّش این باشد که دیگر انسان برای زن و بچّه خودش ریا نمیکند (مگر خیلی احمق باشد) . این است که دستور میفرماید «متوسّط بخوان» که هم ایشان از صوت قرآن بهرهمند گردند و هم صدایش به کوچه نرود تا مبتلا به ریا نگردد.
عجیب این است که تا داخل حصن اخلاق نیاید از شرّ شیاطین محفوظ نیست؛ یعنی در دام ایشان است. اینجاست از
1) 1) -اصول کافی:2/616.
جاهایی که باید شخص از صمیم قلب بخواند: أَمَّنْ یُجِیبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ اَلسُّوءَ. . . . (1)خدایا! وضع به این مشکلی و ما این طور مسامحه کار؟ یک مرتبه پرده عقب برود و ساعت مرگ و عوالم برزخ آشکار گردد، چه خیالها که پیش خود میبافتیم. خود را همنشین سلمانها میپنداشتیم. خود را دلخوش میکردیم که کربلا رفتهایم، مشهد رفتهایم؛ امّا چه کربلایی و چه مشهدی؟ ! هم زیارت، هم سیاحت! دلش گرفته و خسته شده، برای تنوّع و تفریح ضمنا زیارتی هم باشد؛ البتّه نباید ترک کرد بلکه مقصود این است که سعی در اخلاص نیّت شود. میبینید شخصی حج میرود؛ چون اگر نرود مردم به او بد میگویند. یا مثلا برای اضافه شدن لقب «حاجی» به نامش و سوءاستفاده از این لقب، یا برای تجارت و آوردن سوغاتهایی که خرج سفرش را چند برابر درمیآورد. خلاصه، کو نیّت خالص؟ ! اگر مراتب اخلاص را روشن کنیم، آن وقت واضح میشود که چه مقام رفیعی است و چه اندازه مخلصین کمند.
بیخود نیست که شهدای کربلا سادات شهدایند. اخلاص را ببین! به حسب ظاهر کمترین آنها غلام سیاه است. عرض میکند: «مولای من! حسب من پست و نسبت من لئیم و رنگ من
1) 1) -نمل:62.
سیاه و بویم گندیده است. درست است که لایق نیستم جانم را قربانت کنم لیکن شما بر من منّت گذارید و مرا فدایی خود قرار دهید» .
امام علیه السّلام اذنش نمیدهد. گریه میکند: آقا! من در خوشی، ریزه خور خوان احسان شما بودم، آیا در سختی، شما را رها کنم؟ ! خلاصه تا مرتبه سوم چنان عجزی از خود بروز میدهد که حسین علیه السّلام اذن جهادش میدهد تا جانش را قربانی کند. آیا عملی از این خالصتر سراغ داری؟ !
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (1)
خالص هر چیزی آن است که غیرش با او نباشد و خودش تنها باشد؛ مثلا طلای خالص؛ یعنی جز طلا چیزی نیست. مس ندارد. جنس اجنبی ندارد. یا مثلا شیر خالص که در قرآن میفرماید: «از بین کثافت و خون، شیر خالص بیرون میآید» (2)یعنی درحالیکه با فضولات و خون برخورد دارد معالوصف نه متعفّن به بوی کثافت است و نه رنگ و بوی خون دارد.
عمل باید خالص برای خدا باشد؛ یعنی داعیاش و محرّکش تنها تقرّب به حق باشد نه غیر. پس اگر هم میخواهد به خدا نزدیک شود و هم نظرش چیز دیگری است خدا نمیپذیرد و
گفتیم که این امری است سرّی و راجع به گذراندن به دل یا زبان نیست.
تا واقعش چه باشد، محرّکش چیست؟ آیا قرب به خدا او را واداشته به این کار یا قرب مخلوق؟ مثلا منبر که میرود تقرّب به خداست یا مال یا منزلت نزد خلق؟ و یا هر دو و هر سه. بدانید که جمع نمیگردد؛ یا خدا، یا غیر خدا وگرنه از خدا که یقینا باز میماند و نوعا از غرض مادّی نیز محروم میشود؛ چون دل مردم هم به دست خداست. اگر خدا بخواهد، منزلتی نزد خلق پیدا میکند وگرنه محال است و نتیجه به عکس میدهد.
گویند: «مالک دینار در اوایل عمر، صرّافی میکرد و روزگارش بد نبود. به طمع افزایش مال، هوس تولیت مسجد جامع اموی را در شام کرد و معلوم است اگر این مقام را مییافت چه مبالغ هنگفتی مال به دستش میافتاد لیکن شرط در متولّی، ازهد خلق بودن است. باید از همه زاهدتر و پرهیزکارتر باشد.
این بود که به این هوس، تمام داراییش را بین مردم پخش کرد و معتکف مسجد شد تا حس میکرد کسی وارد شده فورا به نماز میایستاد و حالت خشوع به خودش میگرفت!
عجب اینجاست هرکس از پهلویش رد میشد میگفت:
مالک! چه در خیال داری؟ چه میخواهی بکنی؟ ! .
مدّتی به این منوال گذشت. گویند شبی به این فکر افتاد که من در چه حالم و به چه خیال واهی خودم را به این روز انداختم؟ ! اموالم را که در راه هوس خرج کردم و مردم هم که سرّ مرا فهمیده و آشکار میکنند خسر الدنیا و الآخره شدم!
آن شب راستی با دل شکسته استغفار کرد و از انفاقها و نمازها و ظاهرسازیهایش توبه کرد. بلی همه این کارها جزء سیّئاتش بود. تا صبح همینطور ناله میکرد. فردا دید هرکس به مسجد میآید به او احترام میگذارد و التماس دعا دارد. همه به او اظهار ارادت میکنند. کمکم در شام مشهور شد که مالک، ازهد خلق است. آمدند و به او پیشنهاد تولیت موقوفات مسجد جامع را نمودند. گفت: هیهات! دیگر با خدای خود آشتی کردهام و حالات خوبی هم نصیبش گردید» .
پس آن بدبختی که از خلوص خالی است، راستی مصداق خسر الدنیا و الآخره میباشد.
گفتیم که شرط قبولی عبادات، «خلوص» است و عبادتی که خالی از خلوص باشد، ارزشی ندارد. پستترین و بدترین مراتبش آن است که انسان بخواهد برای تقرّب به خلق و خالق، کاری انجام دهد، از آن شرکهای مبطل و ریاهایی است که جزء کبایر محسوب میشود. درجه بعدش آن است که برای حظّ نفس
هم نباشد. گاه میشود که انسانی تقرّب به خلق در نیّتش دخالتی ندارد لیکن میل نفسش در داعیاش اثر میگذارد؛ مثلا هوا گرم است و روز جمعه با خود میگوید در حوض آب میروم خنک بشوم و غسل جمعه هم بکنم. حالا آیا راستی میخواهی غسل جمعه کنی یا خنک بشوی؟ !
یا مثلا هوا سرد است میخواهد کمی گرم شود، میگوید:
حمّام میروم، غسل جمعه هم میکنم درحالیکه گرم شدنش مورد نظرش میباشد. اگر بخواهی راستی عملت خالص باشد، باید هیچگونه حظّ نفسی هم در نیّتت دخالتی نداشته باشد.
ضمنا هرچند ضمیمه نیّت در مباح باشد، اگر مستقل در داعی شد، نفس عمل هم باطل است. مقصود ما جهت اخلاص است که حتّی ضمایم تبعی هم نباشد؛ یعنی واقعا میخواهد غسل جمعه هم بکند ضمنا خنک هم بشود، یا گرم هم بشود، اینجا غسل صحیح است لیکن خالص نیست امّا اگر منظور، هم غسل کردن، هم گرم یا سرد شدن است به قسمی که هر دو با هم محرّکش شود که هریک به تنهایی او را وادار به این کار نمیکرد، عمل باطل است.
خیلی دقیق است. برای حفظ نفس، گاهی انسانی خودش متوجّه نیست و به یک «بارک اللّه» ساخته است و با خدای خودش معامله باقی نمیکند؛ امّا به یک آفرین خلق و مدح و
ستایش آنان حالش تغییر میکند و به آن میسازد.
از این بدتر، گاهی به یک آفرین پس از مرگش نیز اکتفا میکند. کاری میکند که پس از او تعریفش کنند. به قدری در وهم و خیال اسیر است که حبّ جاه او را وامیدارد حتّی برای پس از مرگش-که خودش در این عالم نیست-تا به مدح و ذم متأثّر شود و کاری انجام دهد؛ یعنی برای پس از مرگش هم طالب جاه و اسم و رسم است، میگوید:
)نام نیکی گر بماند ز آدمی )به کز او ماند سرای زرنگار
بلی نام نیک ماندن برای تو وقتی نافع است که برای نام نیک، کاری نکرده باشی بلکه برای خدا انجام داده باشی. وقتی خوب است که خودت نیک شده باشی و کارت برای نیکنامی نباشد وگرنه اگر ذاتت خراب، نیّتت فاسد شد، هرچند همه هم تو را بستایند چه فایدهای برای تو دارد.
هماکنون تعداد مسلمانان غیر شیعه، تقریبا چهار برابر شیعه است و بیشتر هم معاویه را مدح میکنند و به او معتقدند! آیا این ستایشها برای معاویه سر سوزنی ارزش دارد؟ آیا از عذاب او چیزی میکاهد؟
نیکنامی دنیا برای تو که در برزخ هستی چه فایده دارد؟ تو در عالم ملکوت هستی، در عالم ملک هرچه باشد ربطی به تو ندارد. اوضاع جور دیگری است. بلی اگر با ایمان از اینجا رفتی؛ یعنی راستی خودت نیک شدی، کارهایت برای خدا خالص بود نه
اینکه برای نیکنامی عملی انجام دهی، آن وقت پس از مرگ، مؤمنین به راستی برای تو دعا میکنند نه تعارفی؛ البتّه بهره میبری و مؤثّر است وگرنه سر قبرت، فرش و چهلچراغ باشد، یا سنگ خالی، یا خاک خشک، برای تو هیچ فرقی نمیکند؛ چون اینها مال عالم ملک است.
اگر با ایمان رفته باشی و اهل قرآن شده باشی، آن وقت یک نفر هم با اخلاص برای تو قرآنی بخواند، به کارت میخورد وگرنه حکایت احمد بن طولون است که دمیری در حیاة الحیوان مینویسد که:
«او سلطان مصر بود. وقتی که مرد، از طرف حکومت وقت یک نفر قاری بر سر قبرش معیّن کردند و حقوق گزافی هم برایش قرار دادند و او سرگرم قراءت قرآن بود.
روزی خبر آوردند که قاری ناگهان ناپدید شده است. از هر طرف شروع به تحقیق و تجسّس کردند تا بالأخره او را پیدا کردند و پرسیدند: چرا فرار کردی؟ جرأت نمیکرد بگوید، فقط اظهار میداشت که استعفا میدهم.
گفتند: اگر حقوقت کم است دو برابر این مبلغ به تو میدهیم.
گفت: اگر چند برابر هم بدهید حاضر نیستم بپذیریم. بالأخره گفتند: دست از تو برنمیداریم تا علّت را بگویی.
گفت: چند شب قبل صاحب قبر به من اعتراض کرد و با من دست به یقه شد که چرا بر سر قبر من قرآن میخوانی؟ من گفتم مرا اینجا آوردهاند که قرآن برای تو بخوانم بلکه خیری و ثوابی به تو برسد. گفت: نه چنین است بلکه هر آیهای که تو میخوانی، آتشی بر آتش من افزوده میشود. به من میگویند میشنوی؟ چرا در دنیا به آن عمل نکردی؟ ! لذا مرا معاف بدارید که من دیگر جرأت نمیکنم بر سر گورش قرآن بخوانم» .
در دستگاه الهی جز حقیقت و صدق و اخلاص چیزی فایده ندارد. صد مرتبه هم به زبان بگویی «قربة الی اللّه» تا دل و سرّ و حقیقت تو چه باشد. اگر صدق باشد و آن را اصلاح کرده باشی فبها وگرنه لفظ خالی است.
غرض، نفس انسانی است که غالبا یا طلب منزلت نزد خلق را طالب است یا حظّ خودش را. کارهای خیری انجام میدهد و گمان میکند برای خداست؛ ولی فردای قیامت در صفحه سیّئاتش مشاهده میکند؛ چون یا ریاست یا حظّ نفس.
اگر عمل خالص شد، یک ذرّهاش شخص را بلند میکند.
کسی که دو رکعت نماز بخواند، بهشتی میشود، بلی امّا اگر خالصانه و با حضور قلب وگرنه اگر حقیقتی همراهش نباشد، همین است که میبینید.
سیّد بن طاووس-علیه الرحمه-میفرماید: «حتی عبادتی که از ترس آتش یا طمع بهشت باشد نیز حظّ نفس است و آن عملی که خلوص حقیقی را باید داشته باشد ندارد» . بالأخره برای کیف خودش میباشد.
البتّه از نظر شرعی عمل صحیح و نسبت به امور دیگر خالص است لیکن نسبت به درجات عالی خلوص که امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید: «تو را نمیپرستم از ترس آتش و نه شوق به بهشت بلکه تو را سزاوار پرستش یافتم و تو را پرستیدم» ، (1)نسبت به این مقام ناقص است.
اینکه شنیدهاید که دو رکعت نماز عالم بهتر از یک سال عبادت جاهل است، چرا؟ عالم؛ یعنی کسی که بفهمد. درک داشته باشد. حظوظ نفس را تشخیص دهد؛ ولی جاهل این حرفها را نمیفهمد. اصلا به چه قصدی این کار را انجام میدهد؟ چه بسیار، خود یا دیگری را میپرستد و گمانش این است که خدا را پرستیده است.
و همچنین شنیدهاید نماز پشت سر امام عالم، ثواب جماعتش هرچه باشد هزار برابر میشود؛ یعنی آن دانایی که آفات نفس را میشناسد و از حقیقت دین که اخلاص است جدا نمیباشد.
1) 1) -بحار الأنوار:70/186.
در راه کربلا شنیدهاید که: «حسین را خوابی گرفت و خبر داد که شنیدم منادی بین آسمان و زمین این ندا را کرد که: این قوم میروند و مرگ هم همراه آنهاست. علی اکبر عرض کرد: آیا ما بر حق نیستیم (و در راه خدا نمیباشیم) فرمود: چرا. عرض کرد: اذا لا نبالی بالموت؛ پس از مرگ باکی نداریم: انّما جعل الکلام علی الفؤاد دلیلا. چه سعادتی از این بالاتر که در راه حق و برای حق کشته شویم» . (1)
یعنی فقط خدا، خدا. باب، باب اخلاص است. هیچگونه غرضی و مرضی و حمیّت جاهلیّتی در کار نیست و نه حظّ نفسی که کسی بگوید آفرین یا نام و رسم، مقام و جاه در کار باشد. همه میدانستند کشته میشوند؛ ولی هدف، خالص برای خدا بود.
1) 1) -لهوف:70.
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (1)
عمل، چه واجب باشد چه مستحب، ناچار باید همراه «اخلاص» باشد که «اخلاص مقوّم عمل» است؛ یعنی بدون اخلاص اصلا عمل لایق قبول نیست. نخستین مرتبه اخلاص آن است که محرّک و داعیاش در عمل، ترس از عذاب یا رسیدن به ثواب باشد؛ مثلا نماز که میخواند، چه او را از خواب خوش بلند میکند وضو میگیرد، میگوید: نماز واجب است، اگر نخوانم تارک الصلوة و در حکم کافر میشوم و به پانزده بلا و عقوبت که برای تارک الصلوة وعده داده شده، میرسم. یا وعدههای ثوابی که برای روزهدار داده شده او را برمیانگیزد که چهارده ساعت مثلا خود را از مفطرات و مشتهیات نفس نگه دارد.
1) 1) -ص:82-83.
این مرتبه اوّل اخلاص است که عمل صحیح است و از هرچه بترسد، خدا او را در امان میدارد و به هرچه امیدوار بوده، خدا به فضلش آن ثواب را به او میرساند.
لیکن اگر این مرتبه هم نباشد؛ یعنی محرّک شخص در عمل حتّی ثواب و عقاب هم نباشد بلکه چیز دیگری مثل طلب منزلت نزد خلق باشد (یا مثلا بگوید حج میروم وگرنه آبرویم نزد خلق میرود) تحصیل آبرو یا اظهار قدس باشد، هرچند عمل مستحبّی باشد، حرام و آن را باطل میسازد.
این مسأله از بس دقیق است گاهی بر خود انسان نیز مشتبه میشود؛ میبینید نسبت به منکرات علنی، اظهار تأسّف میکند، یا امر به معروف مینماید و به خیال خودش به واجب مهمّ الهی عمل کرده است، درحالیکه محرّک او جلوه دادن خود است. یا میخواهد به دیگران بفهماند که دین دارد، هرچند صورت عمل، خیر است لیکن جزء گناهان کبیرهاش ثبت میشود.
حکایتی را ذکر کردهاند که باید در آن غور کرد که مبادا ما هم به آن مبتلا باشیم. یک نفر از خوبان از اهل تقوا سی سال در صف اوّل مسجدی همیشه حاضر بود. اوّل همه میآمده و آخر از همه میرفته است. پس از سی سال، روزی کاری برایش پیش آمد و نتوانست مثل همیشه زود برسد. وقتی رسید که صفوف
جماعت تشکیل و همه متّصل و جایی برایش نبود. ناچار صف آخر اقتدا کرد تا نماز فارغ شد. هنگامی که مردم دسته دسته میرفتند، او را میدیدند. پیش خود سخت ناراحت شد که چرا مردم او را در صف آخر دیدند و خجالت کشید.
بعد در خود فرو رفت که چرا من خجالت کشیدم. به خود خطاب کرد که ای بدبخت! معلوم میشود این سی سال که صف اوّل میایستادی برای نمایش به خلق بود وگرنه اگر برای خدا صف اوّل میایستادی چطور شد امروز که خدا نخواست و در صف آخر ایستادی، مردم که تو را اینجا دیدند ناراحت شدی؟ لذا توبه کرد و تمام نمازهای سی سالهاش را قضا نمود.
این داستان باید عبرتی برای همه ما شود. نمیگویم صف اوّل نایستید بلکه باید بایستی امّا از نظر فضیلت آن، نه برای نمایش و جلوه دادن که اگر روزی صف اوّل جا نبود، صف دوّم و سوّم یا آخر برایت فرقی نداشته باشد و نگویی من که اهل مسأله هستم باید صف اوّل باشم نه اینکه در صفوف دیگر و گاهی پهلوی دست یک بچّه یا بیسواد و عامی.
اینها ناخوشیهای نفس است که انسان را هلاک میکند؛ چنانچه در امام جماعت نیز چنین است. اگر کثرت جمعیّت در داعی او اثر گذاشت، الآن دارد گناه میکند؛ چه یک نفر اقتدا کند، چه ده هزار نفر نباید برای او فرقی داشته باشد.
بنابراین، باید محرّک شخص در مرحله اوّل ترس از عقاب یا امید به ثواب و در مرحله دوّم و کاملتر، خود خدا باشد. اگر جز این باشد، ریا و باطل و حرام است و اعاده یا قضای آن نیز واجب است اگر آن عمل واجب بوده است و توبه از آن در هر حال لازم است؛ چه واجب و چه مستحب.
و همچنین مانند ریاست ضمایم مباحی که مستقل در داعی است؛ مثلا به مشهد مقدّس مشرّف میگردد، چه او را میجنباند؟ هوای مشهد یا میوههای فراوان یا سیاحت و ضمنا زیارت؟ !
فصل خربزه میشد، عدّهای به زیارت سامرّا میرفتند که در بین اهل علم مشهور بود به «زیارت بطّیخیّه» ؛ یعنی زیارت خربزهای! ! پس غرور تو را نگیرد که عمل صالحی از تو سرزده و به قصد خدایی کاری کردهای بلکه همان چیزی که تو را جنبانیده هدف تو است و خلاصه معبود تو تابع نظر تو است و کارت تقرّب به آن است.
مروی است که: «در زمان خاتم الانبیاء محمّد صلّی اللّه علیه و آله در یکی از جبهههای جنگ، یک نفر از کفّار سوار الاغ سفید زیبایی بود و در صف کفّار جنگ میکرد. یکی از مسلمانان تا چشمش به این مرکب راهوار سفید افتاد، خوشش آمد و گفت: من میروم این
کافر را میکشم و استرش را مالک میشوم و به این قصد حرکت کرد؛ ولی تا خواست حمله کند، آن مشرک پیشدستی کرد و مسلمان را کشت. او در بین اصحاب مشهور شد به قتیل الحمار؛ کشته راه الاغ» .
ببین به چه قصدی حرکت کرد. اینجا جز حق و حقیقت نمیخرند. تظاهر فایده ندارد. پس وای به کشته نفس و هوا که گاهی خسر الدنیا و الآخره است. برای حظّ نفس اگر حرکت کردی، ممکن است به آن برسی تا خدا چه خواهد لیکن اگر برای خدا جنبیدی حتما به آن خواهی رسید بلکه بیشتر و بهتر؛ چنانچه مضمون آیه شریفه است. (1)
ضمنا این مطلب را هم یادآور شوم که ضمایم تبعی مبطل عمل نیست؛ مثلا راستی شوق به ثواب الهی او را به زیارت قبر حضرت علیّ بن موسی الرضا علیه السّلام میکشاند؛ چون امام وعده داده است نزد میزان و صراط و نامه عمل به دست دادن، به فریادش میرسد، لذا به شوق این وعدهها حرکت میکند که خداوند به برکت شفاعت حضرت رضا علیه السّلام ثواب حج و عمره به او بدهد، ضمنا میگوید: یک هفته دیگر میروم که هلوی مشهد
1) 1) - مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ شوری:20.
هم برسد، یا خربزهاش شیرین شود. این مانعی ندارد. نه اینکه هلو و خربزه مشهد او را به زیارت وادارد که آن وقت میشود زیارت هلو و خربزه و هوای خوب؛ چون فقط به نام زیارت حضرت رضا علیه السّلام است درحالیکه حرکت و جنبش او در اثر چیز دیگری است.
در نهج البلاغه ضمن خطبهای از امیر المؤمنین علیه السّلام درباره حج و حکمت آن، فرمایشاتی دارد که خلاصه ترجمه بعضی از آنها چنین است:
«خدای تعالی خانهاش را در جای گرم سوزنده قرار داده که آسایشی در آن نباشد (اطرافش کوههایی است که آفتاب سوزان بر آنها میتابد و زمینهایش هم لم یزرع است) اگر خدا میخواست خانهاش را در بهترین نقاط کره زمین قرار میداد لیکن اگر چنین میکرد، خلق آزمایش نمیشدند» . (1)
مثلا اگر در لبنان بود، مردم به طمع آب و هوای خوش و سبزه و ریاحین، تفریحانه میرفتند، اینکه تقرّب به حق نشد.
این پرستش نفس است نه رب. محرّک تو میوههای خوب مکّه میشد مثل لبنان و. . . .
حالا نمیدانم این سالها که وفور نعمت و آسانی راه و فراهم
1) 1) -نهج البلاغه فیض الاسلام: خ 234/794.
آمدن وسایل به بهترین وجه صورت گرفته، آیا در نیّتها هم اثر گذاشته یا نه؟ سفر تجارت و تفریح یا چیزهای دیگر شده یا نه؟ خدا نکند که چنین عبادت بزرگی، تقرّب به نفس گردد.
کسی بد نفهمد. نمیگویم در مکّه معظّمه غذای خوب نخورید. زاد و توشه برندارید. سوغات نخرید بلکه مستحبّ است تطییب زاد و همچنین مسافر که به وطن باز میگردد با تحف و هدایا بیاید. آنچه مورد نظر است این است که محرّک تو این امور نباشد. مشوّق تو لااقل ثواب و ترک عقاب باشد و چنان که گفتیم هرکس به امید ثواب یا برطرف شدن عقوبت عبادتی را انجام داد، یقینا خدای تعالی به امیدش به او رفتار میفرماید.
خوب، حالا اگر همین اندازه هم نیّت خالص نداشت، عملش لغو است.
در معانی الاخبار است که: «امیر المؤمنین علی علیه السّلام به بالین یکی از شیعیانش آمد درحالیکه او در حال نزع (1)بود. حضرت احوالش را پرسید که چطوری؟ عرض کرد: اخاف ذنبی و ارجو رحمة ربّی، دیگر فهمیده است که باید برود. گفت: از گناهم میترسم و به رحمت پروردگار امیدوارم.
حضرت فرمود: این خوف و رجا (بیم و امید) در هر دلی
1) 1) -جان کندن.
باشد، خدای تعالی از هرچه میترسد در امانش قرار میدهد و به هرچه امیدوار است او را میرساند» .
اینجا دیگر معاملهای است که جز سود چیزی ندارد. دیگر مثل معامله دنیوی شرط ندارد؛ یعنی «لمن نشاء» دربارهاش ذکر نشده بلکه وعده قطعی داده است و سعی او را «مشکور» خوانده است. معامله با نفس و هواست که متزلزل است لیکن معامله با خدا قطعی و به هیچ وجه زیان ندارد.
در سوره اسراء میفرماید: «هرکس زندگی دنیا را خواهد، برای هرکس بخواهیم زود آنچه را خواهد به او میدهیم سپس برایش دوزخ را قرار دهیم و بچشانیم به او نکوهیده رانده شده و هرکس آخرت خواست و بکوشد برای آن، درحالیکه مؤمن است، پس آنانند که سعیشان سپاسگزاری شده است» . (1)
1) 1) - مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِیهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً* وَ مَنْ أَرٰادَ اَلْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً اسراء:18-19.
قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ. (1)
دیشب گفتیم که ضمیمه تبعی مانعی ندارد در صورتی که محرّک اصلی، شوق رسیدن به ثواب یا ترس از عقاب باشد.
امشب مثال دیگری عرض کنم؛ مثلا از ترس خدا راستی امسال میخواهد حج مشرّف گردد که مبادا به دین یهود یا نصاری بمیرد، ضمنا نظرش هم این است که فلان جنس که در شهر خودش یافت نمیشود آنجا بخرد، یا فرشی هم همراه میبرد که آنجا بفروشد و استفادهای هم ببرد و این کار اصلا اثری در حرکتش ندارد بلکه تبعی و ضمنی است.
ولی یک نفر میخواهد معامله کند به این قصد میخواهد برود که استفاده بکند، این سفر عبادت نیست بلکه تجارت است.
1) 1) -ص:82-83.
یا حملهداری که به قصد استفاده باشد، رجای به ثواب نیست بلکه رجای به پول است. خلاصه، اساس را باید توجّه کرد که چه چیز او را میجنباند و حرکت میدهد.
حالا که سخن به اینجا رسید، مناسب است مسألهای را که سیّد-علیه الرحمه-در عروة الوثقی ذکر فرموده یادآور شوم.
عرض شد اگر عبادت به قصد رسیدن به ثواب یا ترس از عقاب باشد صحیح است. سیّد میفرماید: «به شرطی که عنوان معاوضهای نداشته باشد که در بسیاری از کارهای مستحبّی پیش میآید» . (1)
خلاصه، هر کار خیری اگر عنوان دادوستد و معاوضه پیش آمد، دیگر عبادت نیست بلکه معامله است و صحّتش خالی از اشکال نیست.
مثلا شنیده است کسی که نماز حضرت زهرا علیها السّلام را بخواند حاجتش روا میشود. خودش را مثل عملهای که یک روز مزدور میشود که کار کند در برابر بیست تومان پول! این شخص هم میخواهد دو رکعت نماز بخواند در برابر روا شدن فلان حاجتش. این نماز نشد بلکه اجیری شد. کارگری شد، عبادت نیست. رجای ثواب نیست بلکه معاوضه به ثواب یا رسیدن به
1) 1) -عروة الوثقی:2/435.
حاجت است. خیال میکند از خدا طلبی دارد که دو رکعت نماز برای ثواب یا قضای حاجت خوانده است.
خود را در مقابل خدا صاحب چیزی، شأنی، کاری پنداشتن، خلاف واقع است. تو چه داری که میخواهی بدهی و در برابر، توقّعی از خدا داشته باشی؟ مثلا همین دو رکعت نماز که مثال زده شد، خم میشوی، میایستی، پیشانی به خاک میگذاری و زبانت چیزهایی میخواند، خوب، کی تو را آفریده؟ اعضایت را مستوی قرار داده و اینطور سالم نگه داشته که بتوانی به آسانی خم و راست شوی، یا این تکه گوشت را کی در دهان تو گویا کرده است؟
حق این است که تو بیش از یک اراده که آن هم به توفیق خداست چیزی نداری، پس چه داری که به خدا بدهی تا در مقابل چیزی طلبکار گردی؟ هرچه را بنگری مال خودش هست. دستت را در درگاهش دراز میکنی، این دست از کیست؟ از سر تا پایت، اصل وجود و صفات کمالی هرچه داری حدوثا و بقاءا از خداست که تابع اراده تو قرار داده است. اراده نماز میکنی به راحتی میایستی، کی اینطور بدن سنگین را مسخّر تو کرده است؟ !
بو علی سینا گوید: «مردم از آهنربا که سوزنی را جذب
میکند، تعجّب میکنند لیکن تعجّب نمیکنند که خداوند چگونه این هیکل سنگین را تابع نفس ناطقه قرار داده است» . (1)
گاهی زیر تابوت رفتهاید؟ یک نفر نمیتواند این مرده را حمل کند. یا اگر بتواند به زحمت میافتد و باید چند نفر این بدن سنگین را حمل نمایند؛ امّا همین بدن وقتی که زنده بود، تا اراده میکرد، این وزن سنگین جابهجا میشد، به چه آسانی! هرگونه حرکتی که خواستی تابع اراده تو است. بلی ارادهات را هم خدا به تو داده است: «و نمیخواهید مگر اینکه خدا بخواهد» . (2)
پس مبادله و معاوضهای نیست. حج میروی، پول خرج میکنی، پول مال کیست؟ خودت مال کی هستی؟
هرچه هست مال خداست. منتها روی مصالحی در شرع مقدّس، قانون مالک و مملوک را معیّن فرموده است وگرنه دهنده و گیرنده هرچه را حسابش کنی به خدا برمیگردد: «آگاه باشید! که همه کارها به خدا بازمیگردد» . (3)
پس به هوش باشید که در عباداتتان قصد معامله و معاوضه نکنید. خیال نکنی مالی دادهای و کاری کردهای؛ یعنی چیزی
داشتهای و دادهای، حالا عوضش را ثواب یا رفع عقاب میخواهی.
جز مشت خاکی چیزی نبودهای و حالا هم نیستی. نگاه این چند روزه نکن. بگذار پس از مدّتی قبرت را نبش کنند، خواهی دید که باز هم مشت خاکی بیش نیستی.
)ما چهایم اندر جهان پیچ پیچ
)چون الف او خود ندارد هیچ هیچ
بلی دست توانایی بود که این بدن را جان داد و مشتی خاک را گویا و شنوا، بینا و توانا ساخت و دوباره همین بدن را خاک میکند. (1)
«زیارت عاشورا» یا «جامعه» میخوانی، متوجّه باش کی این زبان را به تو داد و مسخّر اراده تو گردانید؟ اگر به مقدّمات افعال اختیاری برگردی که بیشتر حیران میشوی. کی عقل و شعور داد؟ اسباب را برای تو فراهم نمود. توفیق خیر داد. موانع را برطرف کرد و. . . .
پس اوّلا: اصلا معاوضهای در کار نمیتواند باشد؛ چون مالی نداریم و چیزی از خود نداریم جز ارادهای که آن هم به توفیق اوست. و ثانیا: بر فرض که بنا بر مزد و عوض باشد باید ببینیم چه داریم؟ کسانی که نماز، روزه، حج و غیره را انجام میدهید، راستی اگر بخواهند در برابر این کارها به شما مزد
1) 1) - مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ طه:55.
دهند اندازهاش چیست؟ مثلا برای ده رکعت نماز خواندن چند دقیقه وقت صرف کردهای؟ فرض کنیم ربع ساعت، خوب، ربع ساعت کارمزدش چقدر است؟
یا کسانی که شبزندهداری میکنید و میگویید: «سحرها همیشه بیداریم» ، خوب، از سر شب تا صبح پاسبانهایی که بیدارند حقوقشان چقدر است؟
پس به خیال خودت که مزد، طلبکاری، بنا شود به عدل به تو مزد دهند عملت چقدر قیمت دارد؟ حج رفتی، در برابرش چی میخواهی، آن هم حج این روزها! یا روزه گرفتهای؛ یعنی ناهار ظهرت را چند ساعت دیرتر خوردهای. بسیاری از مردم در اثر فرو رفتن در مشاغل دنیا موازین از دستشان در میرود به طوری که از صبح تا شب چیزی نمیخورند و نمیآشامند و به گرسنگی و تشنگی خود اصلا التفاتی ندارند. بدبخت کسی که خیال کند از خدا چیزی طلبکار است خودش را معاملهگر حساب نماید.
بنابراین، باید داعی و محرّک شخص «رجای رسیدن به ثواب و وعدههایی که خداوند به فضلش داده است» باشد تا این که عملش عبادت شود و لایق گردد که در مقابل، اجری داده شود.
قصدش این باشد که به این درگاه، اظهار خشوعی کنم به امید آنکه خدای غفور و کریم؛ خدایی که غنی بالذات است و هیچ گونه نیازی به عمل من و امثال من ندارد، نظر لطفی بفرماید.
دستگاه، دستگاه کرم است. وعدههایی داده است. وعدههای او مرا به حرکت آورده و من امیدم به آنهاست نه عملم. من کیستم تا عملم چه باشد.
اگر اینطور شد، دیگر عجبی در کار نمیآید. مگر عملی دارم که به آن بنازم؟ مگر از من کاری ساخته است که به آن عجب بورزم؟ ! لذا اهل عقل، هیچ وقت معجب به عمل خود نمیشوند.
جاهل است. بیخبر و بیخرد است که پر کاهی را جواهر نایابی میپندارد و پیش خود برای آن حسابهایی میکند؛ امّا آفتاب حقیقت که ساعت مرگ طلوع کرد، حقایق را کشف میکند و معلوم میشود کاهی بیش نبوده آن را که جواهر میپنداشته است. بلی، یَوْمَ تُبْلَی اَلسَّرٰائِرُ (1)است؛ روزی که نهانها آشکار میشود.
شخصی در شب تاریکی، در دامنه کوهی حرکت میکرد. از دور چشمش به چیزی نورانی افتاد، به خیالش گوهر شب چراغ است. با احتیاط خاکهای اطراف آن را برداشت و در صندوق قرار داد. فردا اوّل پیش جواهر فروش شهر رفت و گفت: «من گوهر گرانقیمتی دارم و میخواهم آن را بفروشم» .
گفت: «بیاور!» .
1) 1) -طارق:9.
گفت: «نمیشود. خطر دارد. باید تو به منزل بیایی» .
جواهر فروش به ناچار به خانهاش رفت. با تشریفاتی، کیسه را از صندوق بیرون آورد لیکن جز مشت خاکی و پوست کرمی چیزی نبود. با تعجّب به خود میگفت: «کو گوهر شب چراغ؟ !» .
جواهر فروش جریانش را پرسید. قضیّه شب گذشته را برایش نقل کرد. گفت: «احمق! تو امروز مرا از کار باز کردی. تو در شب تار کرم درخشانی دیدهای و گمان کردی گوهر شب چراغ است» .
بلی ای اهل عقل! وقتی که روز روشن شد و حقیقت کشف گردید، خودت خجالت میکشی از همین عبادتهایت که به خیالت معامله با خدا کردهای.
ببینید بزرگان دین چگونه به درگاه خدا اظهار عجز میکنند.
امام سجّاد علیه السّلام است که در دعای ابو حمزه عرض میکند: «و ما انا یا سیدی و ما خطری؛ من کیستم تا گناهم چه باشد. عملم چه باشد» .
خداوندا! تو معرفتی ده تا حقایق امور را بفهمیم پیش از آن که فایدهای نداشته باشد.
. . . أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ. (1)
پنجمین رکن از ارکان استعاذه، «تضرّع» است؛ یعنی استعاذه گاهی تحقّق پیدا میکند که در شخص حالت تضرّع باشد بهطوریکه اگر تضرّع نباشد استعاذهاش خالی از حقیقت است؛ زیرا تضرّع به معنای آشکار کردن ذلّت و مسکنت و ناتوانی و بیچارگی است و در ابتدای بحث گفتیم که «استعاذه» به معنای فرار کردن شخص است از دشمنی که او را دنبال میکند و از دفاع از خود ناتوانست، به ناچار به کسی که توانایی دارد تا دشمن را از او دور کند و یاریاش نماید، پناهنده میشود و البتّه در آن حال، ناتوانی و نیازمندی از او آشکار خواهد بود؛ مانند بچّهای که ماری او را دنبال کند، ناله کنان خود را به مادر
1) 1) -اعراف:94.
میچسباند. این حالت را «استعاذه» میگویند.
بنابراین، کسی که فهمید شیطان-که دشمن سرسخت آدمی است-به او حمله میکند و به تنهایی توانایی از خلاص شدن از شرّش را ندارد به ناچار نالهکنان بیچارهوار رو به پروردگار توانای مهربان میآورد و به زبان حال و قال میگوید:
«ای خدا! فریاد از دشمنی که همچو سگ، پارس کرده بر من و مرا دنبال مینماید» . (1)
هرگاه حالت استعاذه به پروردگار از شرّ شیطان پدیدار شود، مناسب است تضرّع خود را با دعاهای وارده در این باره ظاهر سازد. از آن جمله دعای شرّ دفع ابلیس است که میفرماید:
«خدایا! ابلیس بندهای است از بندگانت که میبیند مرا از سویی که من او را نمیبینم و تو میبینی او را از سویی که او نمیبیند تو را و تو نیرومندتری بر همه کارش و او توانایی ندارد بر چیزی از کار تو. خدایا! پس من کمک میخواهم از تو بر او. ای پروردگار من! زیرا که مرا با او طاقت نیست و نه مرا جنبش و نیرویی است بر او مگر به وسیله تو ای پروردگارم! خدایا! اگر او قصد مرا کند، پس تو قصدش کن و اگر به من بداندیشی کند، پس بداندیشی کن با او و کفایت کن مرا از شرّش و قرار ده بد
1) 1) -وا غوثاه! من عدوّ قد استکلب علیّ (دعای حزین/حاشیه مفاتیح الجنان) .
اندیشیاش را در گردنش، به رحمتت ای رحمکنندهترین رحم کنندگان! و خدا درود فرستد بر محمّد و خاندانش» . (1)
و شکّی نیست اگر کسی با حالت تضرّع (یعنی خود را حقیقتا برای خدا ذلیل ساخته و تنها به او نیازمند بداند و نجات خود را از او ببیند و تنها از او بخواهد) به پروردگار توانا و مهربان پناهنده شود و دفع شرّ شیطان را از او خواهد، البتّه او را پناه خواهد داد و نجاتش از آن ملعون قطعی است: «آیا خدا کفایت کننده بندهاش نیست؟» . (2)
و آثار تضرّع به درگاه حضرت آفریدگار را ان شاء اللّه بیان خواهیم کرد.
اگر گفته شود انسان بیچاره که شیطان را نمیبیند و او را نمیشناسد و از حملههای او و شرورش بیخبر است، با این حال چگونه ممکن است حالت فرار از او و پناهندگی به درگاه حضرت آفریدگار با تضرّع در انسان پیدا شود. و خلاصه اشکال
1) 1) -اللّهم ان ابلیس عبد من عبیدک یرانی من حیث لا اراه و انت تراه من حیث لا یراک و انت اقوی علی امره کلّه و هو لا یقوی علی شیء من امرک. اللّهم فانا استعین بک علیه یا ربّ! فانی لا طاقة لی به و لا حول و لا قوّة لی علیه الاّ بک یا رب! اللّهم ان ارادنی فارده و ان کادنی فکده و اکفنی شرّه و اجعل کیده فی نحره برحمتک یا ارحم الراحمین و صلی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین (دعای دفع شرّ ابلیس/حاشیه مفاتیح الجنان) .
2) 2) - أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ. . . زمر:36.
آن است که: فرار از دشمن ناشناخته، نامعقول است، چه رسد به حالت تضرّع و پناهندگی.
پاسخ آن است که: شناختن دشمن و آگاهی از او تنها به دیدنش با چشم نیست بلکه از دیدن آثار قطعی، پی به او میبریم؛ مثلا اگر در تاریکی از یک سمت سنگهایی بر سر و صورت و بدن انسانی زده شود، یا تیرهایی به او پرتاب شود، یقین میکند که دشمنی در کمین دارد که قصد جان و مالش را دارد. آن وقت پیش از تحقیق از اینکه او چه کسی است، فورا به فکر پناهگاهی میافتد، در آن حال اگر خانهای نزدیکش باشد درب خانه را میکوبد و به صاحبخانه استغاثه و التماس میکند و خود را در دامن او میاندازد و از روی عجز و نیازمندی، نجات خود را از شرّ دشمن میطلبد؛ بنابراین، کسی که حملهها و ضررهای شیطان را حس میکند، هرچند او را نمیبیند، باید به فکر پناهگاه بیفتد.
اگر گفته شود نه تنها خود شیطان غیر محسوس است بلکه حملهها و ضربههایش نیز نامحسوس میباشد و کسی که ضربه دشمن را حس نکند، چگونه حالت فرار و استعاذه به دیگری در او پدید میشود؟
پاسخ این است که حملههای شیطان محسوس و همان وسوسهها و شکها و اندیشههای نارواست که در شبانهروز بر دل آدمی وارد میسازد، بهطوریکه یک لحظه از آدمی غافل
نمیشود.
شخصی از بزرگی پرسید: «آیا شیطان را خواب میگیرد مانند بنی آدم؟» .
پاسخ داد: «اگر شیطان را در شبانهروز خوابی بود، به همان اندازه از آدمی غافل بود و آدمی در هنگام خواب او، راحت و آزاد میشد و چون میبینیم یک لحظه هم آدمی از شرّ او در امان نیست، پس او را خواب و غفلت نخواهد بود (البتّه جواب علمی دارد و آن این است که شیطان از عالم مادّه نیست تا احتیاج به خواب داشته باشد و این لطیفهای است)» .
و اگر گفته شود بیچاره آدمی چه میداند که این خاطره و اندیشه شیطانی است و تیری است از کمان او که بر دلش نشسته تا از آن نالهکنان فرار کرده رو به خدا آورد؟
پاسخ این است که: بهطور کلّی هر خاطرهای که نتیجهاش بریدگی از خدا و اضطراب دل و شک در خدا و رسول و آخرت باشد، قطعا شیطانی است؛ چنانچه در برابرش هر خاطرهای که اثرش امید به خدا و اطمینان به او و به حیات جاودانی باشد، حتما رحمانی است. و نیز هر خاطرهای که موجب دوری از خدا و محرومیّت از ثواب و جزای او یا رسیدن به قهر و عذابش باشد، آن خاطره از شیطان است؛ چنانچه هر خاطرهای که پیروی از آن
سبب قرب به حضرت آفریدگار و رسیدن به ثواب او باشد، از ملک و رحمان است.
و امّا شرح این مجمل بدین قرار است: خاطرههایی که در شبانهروز به دل آدمی وارد میشود و سپس شوق و اراده پدید آمده، آنها را عملی میکند، سه قسم است:
قسم اوّل آنکه: بر خودش آشکار است که رحمانی است؛ مثل اینکه موقع نماز بر دلش میگذرد که نماز بخوان. هنگامی که موردی برای انفاق میرسد، بر دلش خطور میکند بخل مکن، صله رحم کن. کسی که به تو روی آورد، او را محروم مساز و در انجام حاجتش بشتاب. از فلان و بهمان که به تو چنین و چنان کردند درگذر. هنگام معامله انصاف را رعایت کن. ناتوانی را دستگیری کن و غیره و خلاصه هرچه مورد امر خداست.
قسم دوّم آنکه: شیطانی بودن آن معلوم است و موارد آن ضدّ قسم اوّل است؛ یعنی هرچه مورد نهی عقل و شرع است؛ مانند اینکه هنگام پیش آمدن خیری، از فقر و کم شدن مالش بترسد: اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ اَلْفَقْرَ. . . . (1)یا اینکه بگوید: از کجا این مورد لازم باشد؟ ! شاید مورد مهمتری پیش آمد. یا اینکه: فلانی که بیش از من دارد، باید بدهد.
یا هنگامی که از کسی صدمهای ببیند قصد کند چند برابرش به او صدمه بزند. اگر فحشی شنید، بخواهد بیشتر پاسخ دهد.
1) 1) -بقره:268.
اگر از رحم خود ناراحتی دید، قصد میکند از او ببرد. یا اگر شنید کسی غیبتش را کرده و عیبش را فاش ساخته، قصد میکند در مقابل، هرچه عیب از او سراغ دارد فاش ساخته او را مفتضح سازد، تا جایی که به او تهمت میزند. اگر حسادت کسی در دلش جای گرفت، برای گرفته شدن نعمت از او نقشهها میکشد.
و بالجمله، خاطرههای شیطانی در معاملههای خلق افزون از شمار است و بر کسی که از اوامر و نواهی شرع مقدّس اسلام با خبر باشد، بسی آشکار است.
قسم سوّم آنکه: خاطرههایی است که شیطانی بودن آنها نیاز به دقّت زیادی دارد، یا اینکه پس از واقع شدن در مهلکه دانسته میشود که آن خاطره از شیطان بوده است. و این قسم را انواعی است: از آن جمله خاطرههایی است که منظور شیطان سرگرمی انسان و غافل شدنش از یاد خداست؛ مانند خاطرههایی که در حال نماز یا انجام عبادت دیگری به دل آدمی وارد میکند تا از فیض حضور قلب محروم شود. و گاهی به قدری در خیال انسانی نفوذ پیدا میکند که راستی شخص ملعبه شیطان میگردد نظیر این داستان.
گویند: «شخصی ظرف پر از شیری بر سر داشت و از ده رو به شهر میآمد. در راه به خیال افتاد که تا کی در این زحمت باشم. از امروز آنچه فروختم فلان مقدار از آن را پسانداز میکنم و در ماه، فلان مقدار میشود، پس از چند ماه گوسفندی
میخرم. از شیر و پشم او گوسفند دیگری و از توالد آنها پس از فلان مدّت، دارای گوسفندانی میشوم و آنها را با فرزندم به چرا میفرستم. در فلان محل ممکن است در چراگاه با فلان و بهمان گفتگو پیش آید و با فرزندم نزاع کنند، اگر بچّهام را زدند البتّه تلافی خواهم کرد. در این هنگام دستها را بلند کرد تا بر سر زننده پسرش بزند که به ظرف شیر اصابت کرد و شیرها ریخت» .
و گاهی حادثه ناگواری که واقع شده و گذشته است، بر دل آدمی وارد میسازد تا او را ناراحت ساخته و به قضای الهی خشمگین سازد و از مقامات صابرین و اهل رضا و تسلیم محروم شود.
و بدتر از آن، خاطرههای غمانگیز آتیه است. ای فردا! چه خواهد شد؟ شاید چنین شد، شاید چنان نشد، من چه کنم؟ در حالی که شاید واقعا فردایی نداشته باشد؛ یعنی مرگش برسد و گاهی این نوع خاطرهها آدمی را به هلاکت ابدی میرساند. به عنوان مثال:
1-چند سال قبل، شخصی قطعه زمینی را که خودش متری سه تومان خریده بود، به متری سی تومان فروخت. پس از چند روز، خریدار آن را متری نود تومان و خریدار دوّمی آن را به متری سیصد تومان فروخت.
بیچاره فروشنده اوّلی مورد حمله خاطرههای شیطانی واقع
شده و خود را ملامت میکرد که چرا در فروش، شتاب ورزیدی؟ اگر یک هفته صبر کرده بودی، به ده برابر قیمتی که فروختی، فروش میرفت و میلیونر میشدی.
خلاصه تا یک هفته پریشان و نالان و بالأخره با خوردن آهک و زرنیخ، خودش را هلاک ساخت! !
2-دیگری را سراغ دارم که هرچه داشت فروخت و ملکی به مبلغ 250 هزار تومان (البتّه چندین سال قبل) خرید پس از تحویل گرفتن، معلوم شد فریب خورده و ارزش و درآمدی ندارد و مشتری نصف، بلکه ثلث قیمت هم ندارد. خلاصه بیچاره بیمار شد و عاقبت حسرتکش گردید.
3-بیش از سی سال قبل، تاجری در شیراز ورشکست گردید و خانهنشین شد. آنچه داشت از اثاثیه به تدریج میفروخت و معیشت مینمود. روزی در این اندیشه فرو رفت که من اگر به همین منوال پیش بروم تا چقدر میتوانم دوام بیاورم؟ آنچه داشت پیش خود قیمت کرد، آنگاه آنها را با مخارج روزانهاش برآورد کرد دید تا سه سال میتواند از فروش اشیای موجوده زندگی کند. با خود گفت: پس از سه سال چکنم؟ جز این که در مجامع عمومی و در معابر، گدایی کنم. من که عمری تاجر بودم و با شرافت زندگی کردم، دست گدایی چگونه جلو مردمان که مرا میشناسند دراز کنم؟ !
بالجمله، در نتیجه هجوم این خاطرههای شیطانی، سم
خورد و خود را هلاک ساخت.
این نوع داستانها فراوان است و در آنچه گفته شد برای عبرت گرفتن و دانستن حملهها و ضربات شیاطین بر دل آدمی کفایت است.
هر سال شنیده میشود بعضی از جوانان که در امتحان رد میشوند، یا در مسابقات ورودی دانشگاهها پذیرفته نمیشوند، انتحار میکنند یا به بیماری روانی مبتلا میشوند.
اگر گفته شود آدمی در برابر این خاطرهها و حملههای شیاطین توانایی مقاومت ندارد و هرچه بخواهد از خودش دور سازد نمیتواند، پس معذور است.
میگوییم: این ناتوانی در اثر نداشتن یا ضعف ایمان به خداست که او را رازق نمیبیند و نعمتهای افزون از شمارش را که به او داده نادیده میگیرد و به جای شکرگزاری، کفران میکند و سبب را مستقل در تأثیر میپندارد و به جای توکّل بر خدا، به اسباب تکیه میکند و از مرگ و فنای دنیا بیخبر میماند.
دیگر آنکه اگر شیطان این خاطرههای ناروا را بر دل آدمی وارد میسازد، در برابرش ملک هم خاطرههای رحمانی به او میرساند. بدون شک، کسی که شیطان به او میگوید: «خود را بکش تا راحت و خلاص شوی» ، ملک هم به او میگوید: «نکن
وگرنه شقی و بد عاقبت میشوی» لیکن کسی که عمری اطاعت شیطان کرده، کجا ندای رحمانی در او تأثیر میکند؟ ! (1)
)هر که گریزد ز خراجات شاه )بارکش غول بیابان شود
نوع دیگر از حملههای شیاطین، خاطرههایی است که ابتدای آن خیر و خوب است، ولی نتیجهاش شرّ و هلاکت است؛ مانند اینکه به خاطر انسان میگذراند امر مستحبّی را تا اینکه واجبی از او فوت شود. یا در حرامی افتد. یا اینکه حرام و معصیتی را به خیال عبادت و طاعت بر او عرضه میدارد و بجا میآورد و به آن هم دلخوش میشود.
یا اینکه او را به واجبی وامیدارد و او را رها نمیکند تا به وسیله ریا و عجب آن را باطل ساخته جزء گناهانش نماید.
چون این نوع دام و کید شیطان، مورد ابتلای عمومی است و بسیار خفی و دانستن آن ضروری است. برای روشن شدن مطلب چند مثال تذکّر داده میشود:
1-شخصی را میبیند رو به قبله بول میکند، اگر احتمال میدهد حرام بودنش را نمیداند، باید او را ارشاد و راهنمایی کند. با نرمش در سخن و احترام به او بفهمانند رو به قبله و پشت به قبله بول کردن حرام است و اگر سمت قبله را نمیشناسد، به
1) 1) - . . . أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ فصّلت:44.
او برساند که این سمت قبله است.
در این صورت، اگر شیطان او را وادارد که به جای ارشادش، نهی و زجرش کند و به جای نرمش در سخن، با او تندی کند، یا به جای اینکه بگوید: ایستاده بول کردن سبب ترشح بول به بدن و لباس و نجس شدن میشود، بگوید: مانند سگ بول میکنی و به سبّ و شتم با او مخاطبه کند، گناهان کبیرهای مرتکب شده و به خیال نهی از منکر، خودش منکرهایی مرتکب گردیده است.
2-شخصی فرزندش نماز نمیخواند. وظیفهاش این است که در درجه اوّل او را اندرز دهد و با مهر و نرمش او را به نماز وا دارد، پس اگر در درجه نخست او را زجر کند، بزند، از خانه بیرون کند، نفقهاش ندهد تا جایی که بچّه برود دزدی کند و از اوباش و بیبندوبارها شود، پدرش گناه بزرگی مرتکب شده بلکه گناهان کبیرهای به خیال عبادت و نهی از منکر کرده است.
3-شخصی صدای خوبی دارد و اصطلاحات قرّاء را میداند، شیطان به او میگوید: «قرآن را بلند و با رعایت اصطلاحات بخوان تا مردم بهرهمند شوند و به ثواب استماع قرآن برسند» و پس از شروع به قراءت چون شیطان همراه اوست از یاد خدا و کلامش او را باز میدارد و از صدای خودش خشنود و از گوش گرفتن مردم و احسنت و آفرین آنها لذّت میبرد بهطوریکه دوست دارد بیشتر بخواند تا از این لذّتهای
نفسانی بیشتر بهره برد.
خواندن قرآن مستحب بود لیکن شیطان نه تنها از ثواب قراءت محرومش کرد بلکه گنهکار و مشرک و ریاکار و مانند خودش، مطرودش ساخت.
4-شخصی از علوم دینی بهرهمند است، شیطان به او تلقین میکند که به وسیله قلم مردم را راهنمایی کن. مشکلات را پاسخ ده و در ضمن، شهرتطلبی را نزدش جلوه میدهد تا اینکه به قصد نمایش دادن علم خود و مشهور شدن به فضیلت، کتاب دینی بنویسد، درحالیکه هیچ بهرهای نزد خدا ندارد.
به دیگری که اهل نطق و بیان است، شیطان میگوید:
«محراب و منبر جای پیغمبر و امام است و تو هم جانشین آنها هستی، باید خلق را ارشاد کنی و آنان را از فیض نماز جماعت بهرهمند کنی و از منبر رفتن و اندرز دادن و از خدا ترسیدن و به او امید داشتن واداری» و در ضمن، جاهطلبی، مال افزونی، مرید داری، مدح و ثنای خلق را در دل او جای میدهد تا به قصد رسیدن به این هدفهای شیطانی، گرم محراب و منبر شود و در نتیجه پلّههای منبر، درکات دوزخ او گردد و محرابش گودالی از جهنّم شود.
5-ممکن است مرد و زن نامحرمی در مکان خلوتی که دیگری نتواند بر آنان وارد شود، واقع شوند؛ البتّه شیطان آنان را رها نخواهد کرد تا آنان را به حرام و گناه اندازد وظیفه آنها این
بود که متوجّه باشند خلوت با بیگانه با خوف فساد حرام است، هرچه بخواهند با هم عبادت کنند و در این صورت حتّی نمازشان هم باطل است.
و برای دانستن فساد خلوت با اجنبیّه در داستان برصیصای عابد که قبلا تذکّر داده شد، دقّت شود.
اگر گفته شود بنابراین، هر خاطره خیری که بر دل آدمی وارد شد، نباید از آن پیروی کرد و به آن عمل نمود؛ چون ممکن است از شیطان باشد، یا اینکه شیطان آن عمل را فاسد نموده و انسان را رها نکند تا آن را گناه سازد.
پاسخ این است که: حاشا و کلاّ! که غرض و نتیجه این تذکّرات، ترک عمل خیر و عبادت و اطاعت باشد بلکه غرض، پیدایش حالت استعاذه به پروردگار است از شرّ شیطان.
توضیح مطلب آنکه: هر خاطره خیری که به دل وارد شود، نخست باید آن را به میزان شرع بسنجد، اگر دید مطابق امر خداست، آنگاه متوجّه شود که شیطان در کمین اوست و نمیگذارد عبادت خالص-که موجب قرب او به خدا خواهد شد- از او صادر شود و او را رها نمیکند تا در نیّت و قصدش اخلال نماید. و جز فرار از شیطان و پناهندگی به حضرت آفریدگار، چارهای ندارد، پس پیش از شروع به آن عمل خیر؛ واجب یا
مستحب باید استعاذه حقیقی بهطوریکه زبانش میگوید: «اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» ترجمان حال و دل او باشد. خلاصه، هر امر خیری که برای آدمی پیش آید و انجام آن به دلش خطور کند و مطابق با شرع باشد، نباید از آن، رو گرداند بلکه با شتاب آن را انجام دهد لیکن با فرار از شیطان و پناهندگی به خداوند رحمان بهطوریکه شیطان همراهش نشود تا بتواند عمل را راست و درست انجام دهد و مستحقّ ثواب و قرب حضرت آفریدگار گردد.
پروردگار عالم در چند جا از قرآن مجید، «شیطان» را برای بشر به دشمنی معرّفی فرموده و انسان را از شرّ و کید او بر حذر داشته و امر فرموده است از او فرار کند و با او از در مخالفت و دشمنی درآید؛ چنانچه میفرماید:
«و پیروی نکنید از گامهای شیطان (که برای گمراهی شما گام برمیدارد) ؛ زیرا شیطان برای شما دشمنی آشکار است. او شما را تنها به بدیها و زشتیها و انحراف فرمان میدهد (و دستور میدهد) آنچه را که نمیدانید به خدا نسبت دهید» . (1)
«آیا شیطان و ذریّهاش را به جای خدا، دوستان خود
1) 1) - . . . وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ* إِنَّمٰا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ اَلْفَحْشٰاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ بقره:168-169.
میگیرید درحالیکه برای شما دشمنند؟ !» . (1)
«حتما شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن گیرید» . (2)
«آیا با شما پیمان نبستم ای اولاد آدم! که شیطان را نپرستید؛ زیرا برای شما دشمن آشکار است» . (3)
بنابراین، کسی که به خدا و رسول و قرآن ایمان دارد، باید دشمنی کردن با شیطان را بر خود حتم و واجب بداند و دوستی با او را هلاککننده ببیند.
و از بیانات گذشته به خوبی دانسته شد که دوستی با شیطان، پیروی کردن وسوسهها و خاطرههای ناروا و فرمانهای اوست؛ چنانچه دشمنی با او مخالفت و سرپیچی از فرمانهای اوست.
چون تمام وسوسهها و فرمانهای شیطان مطابق خواستههای نفسانی و شهوات حیوانی است، به راستی مخالفت او بسیار سخت و بر نفس ناگوار است؛ مثلا اگر شخصی سخت عسل دوست باشد و به آن علاقهمند و نزدش حاضر باشد و چون بخواهد بخورد، دکتر حاذقی که حاضر است بگوید: «من
1) 1) - . . . أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ. . . کهف:50.
2) 2) - إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. . . فاطر:6.
3) 3) - أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ یس:60.
میدانم که عسل برای تو سخت زیانبخش است» . و دیگری به او بگوید: «از کجا این دکتر حاذق باشد؟ یا درست تشخیص داده باشد؟ شاید میخواهد تو از عسل لذّت نبری بلکه برعکس گفته دکتر، عسل برای تو خیلی هم نافع است. چنین و چنان است» .
حالا کدام مرد است که فرمان دکتر را ترجیح دهد؟ !
یا جوانی با زن بیگانه در مکان خلوت بلا مانعی باشد و شیطان هم هر دو را وسوسه و تشویق بر امر حرام کند، دشوار بودن مخالفت شیطان و پیروی کردن از خاطره رحمانی-که او را به ترک این کار امر میکند-بسی آشکار است؛ چنانچه عمر بن سعد-که سخت دوستدار دنیا و خواستار ریاست و حکومت بود -خاطره شیطانی حکومت ری که به شرط جنگ با حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به وسیله شیطان انسی؛ یعنی ابن زیاد لعین را چون همان میل نفسانی او بود پذیرفت لیکن خاطره رحمانی را؛ یعنی صرفنظر کردن از حکومت ری و ترک جنگ با حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام که به وسیله «کامل» رفیق پدرش سعد وقاص به او القا شد-به شرحی که در کتب مقاتل ذکر شده-نپذیرفت و اندرزهای او را چون برخلاف میل نفسانیاش بود، رد کرد.
در حقیقت چنانچه جایی که در آن مردار و استخوان باشد، سگ گرسنه آن را رها نخواهد کرد، همچنین دلی که در آن جیفه حبّ دنیا و شهوات است، شیطان آن را رها نخواهد کرد و تا
چنین است، عمل با اخلاص و صحیح از او سر نخواهد زد.
ضمنا از این مثال و بیان به خوبی دانسته میشود که سبب هلاکت انسان همان خواستهها و خواهشهای نفسانی اوست و آنچه از ناحیه شیطانی است، تحریک آن خواستهها و تشویق به انجام دادن آنهاست. برای روشن شدن مطلب به آیه شریفه توجّه کنید:
«و گفت شیطان هنگامی که کار گذشت و به حسابها رسیدگی شد خداوند به شما وعده داد وعده حق و من به شما وعده ناحق دادم و به آنچه گفتم خلاف کردم و نبود مرا بر شما فرمانروایی جز آنکه شما را خواندم، پس مرا اجابت کردید و اطاعت نمودید پس مرا سرزنش نکنید و خودتان را سرزنش کنید، (و امروز) نه من فریادرس شمایم نه شما فریادرس من. . .» . (1)
خلاصه، سبب مهم پیشرفت شیطان در هلاکت انسان، همان هواهای نفسانی اوست.
و به عبارت دیگر، دشمن داخلی که خواهشهای نفسانی است، با دشمن خارجی که شیطان است، دست به دست هم داده انسان را بیچاره میکنند و ناتوانی و بیچارگیاش آشکار میشود.
1) 1) - وَ قٰالَ اَلشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ. . . ابراهیم:22.
بلی اگر در همان حال متوجّه پروردگار خود گردد و حال خود را بر او عرضه دارد و به او پناهنده شود و از او استمداد طلبد، بلا شک خداوند او را اجابت میفرماید و بر دشمن، غالب خواهد شد:
«خداوند اجابت میفرماید کسی را که بیچاره است، زمانی که او را بخواند و بدی را از او دور میفرماید» . (1)
امام چهارم حضرت سجّاد علیه السّلام در دعای روز جمعه عرض میکند:
«و لا ینجینی منک الاّ التضرّع الیک و بین یدیک» . (2)
«و نجات نمیدهد مرا از تو جز زاری به سوی تو و در حضور تو» .
و در دعای دهم از صحیفه عرض میکند: «ماییم بیچارگانی که حتم فرمودی اجابت ایشان را و گرفتارانی که وعده دادی نجات آنان را» . (3)
و در دعای 32 چنین است:
«شیطان مهار مرا در بدگمانی و سستی یقین به دست گرفته
است، ازاینرو من از بد همسایگی او و پیروی کردن نفسم از او به تو شکایت میکنم و از تسلّط و توانایی او بر من به تو پناه میبرم و از تو حفظ و نگهداری میطلبم و در برگرداندن مکر و فریبش از من، به سوی تو زاری مینمایم» . (1)
برای دانستن اینکه تضرّع و زاری به درگاه حضرت آفریدگار، تنها سبب نجات از هر شرّی و بلایی است و دستگیری الهی از زاریکننده حتمی است، در این آیه شریفه دقّت کنید:
«پس چرا وقتی عذاب ما را دیدند، تضرّع و زاری (به درگاه الهی) نکردند و لیکن دلهایشان سخت شد و شیطان عمل زشتشان را برایشان زینت داد» . (2)
یعنی اگر هنگام گرفتاری، خدا را یاد میکردند و خود را به او نیازمند میدیدند و به سوی او زاری میکردند، حتما خداوند آنها را نجات میداد لیکن شیطان آنان را از یاد خدا باز داشت و سرگرم شهوات شدند.
آری کسی که خدا را فراموش کند و اسباب را در جلب
1) 1) -قد ملک الشیطان عنانی فی سوء الظن و ضعف الیقین فانا اشکو سوء مجاورته لی و طاعة نفسی له و استعصمک من ملکته و اتضرّع الیک فی صرف کیده عنی (دعای 32 از صحیفه سجّادیّه) .
2) 2) - فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ انعام:43.
منفعت و دفع مضرّت مستقل دانست و خود را به آنها نیازمند دید، دیگر تضرّعی به درگاه پروردگار خود ندارد تا به داد او رسد و دشمن و سختی و بدی را از او دور سازد.
و نیز دقّت شود در داستان حضرت یوسف علیه السّلام و گرفتاریاش به زلیخا در مکان خلوت، آنگاه به خدا پناهنده شد و خداوند او را به طرز فوق العاده نجات بخشید و خداوند یک سوره از قرآن مجید را به داستان یوسف علیه السّلام اختصاص داد تا مسلمانان از آن عبرتها بگیرند و سرمشق و دستوری باشد برای آنان تا به سعادت رسند.
«هر آینه در داستانهایشان عبرتی است برای دارندگان خرد» . (1)
مناسب است این قسمت مورد نظر از داستان اینجا نقل شود؛ البتّه بهطور اختصار:
حضرت یوسف علیه السّلام هرچند به ظاهر بنده زرخرید عزیز مصر است لیکن در اثر زیبایی و وقار و آثار بزرگی و بزرگواری که از او آشکار بود، سخت مورد علاقه و اکرام و احترام عزیز مصر بود و در داخل قصر سلطنتی زندگی میکرد و عزیز به همسرش زلیخا سفارش او را نمود تا یوسف به سنّ رشد و جوانی رسید.
1) 1) -یوسف:111.
زلیخا علاوه بر سفارش شوهر، یوسف را به خاطر جمال بینظیر و کمال بیبدیلش سخت دوست داشت. وقتی که بزرگ شد، دیگر زلیخا نتوانست از عشق او خودداری کند و با آن همه عزّت و شوکت سلطنت، در برابر عشق یوسف، ذلیل و بیچاره شد و هرچه سعی میکرد به وسیله کرشمهها و اشارهها و عرضه داشتن زیباییها دل یوسف را شکار کند تا به وصالش رسد، نتوانست و از طرف یوسف جز سکوت و بیاعتنایی چیزی نمیدید.
آری حضرت یوسف علیه السّلام از شهوات حیوانی، رسته و به حبّ پروردگارش آراسته است. چنان دلش از حبّ جمال مطلق سرشار شده که دیگر ربوده جمالهای جزئی و فانی نخواهد شد.
زلیخا به ناچار در داخل قصرش-که حجرههای تودرتو داشت-آخرین حجره را خلوت کرد و به انواع زینتها و اسباب تهییج جهات حیوانی آماده ساخت و خود را-که جوان و زیبا بود-به انواع زینتها آرایش نمود.
آنگاه یوسف علیه السّلام را احضار کرد. درها را بست. پردهها را انداخت. با کمال اطمینان از اینکه یوسف خواسته او را انجام خواهد داد و از فرمانش سرپیچی نخواهد کرد؛ زیرا بنده زر خرید اوست، پس خودش را بر او عرضه داشت و فرمانش داد و گفت: . . . هَیْتَ لَکَ. . . (1)«بیا کام مرا روا کن!» .
1) 1) -یوسف:23.
اگر در حال یوسف علیه السّلام در این مقام دقّت شود، دانسته میگردد که چگونه در یک مهلکه عظیم و حادثه سهمگین واقع شده است. از یک طرف اقتضاهای غریزی حیوانی و نفسانی و تسویلات شیطانی و جوانی، و از طرف دیگر فشارهای همسر عزیز مصر و نبودن هیچ گونه مانعی و به راستی جز نیروی الهی نجات دهندهای ندارد.
آری یوسف علیه السّلام که در دلش از ایمان به خدا و حبّ او سرشار است و جز برای او برای هیچ آفریدهای خاضع و ذلیل نمیگردد، در این حادثه لغزاننده مضطرب نشد و خود را نباخت و از حضور حق جلّ جلاله غافل نگردید، پس به خدای خود-که تمام نیروها در نزد اوست-پناهنده گردید.
اینجا بود که گفت: . . . مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ. (1)
«پناه میبرم به خداوند؛ زیرا اوست پروردگار من (نه تو و نه همسرت عزیز مصر) و خداست که متولّی امور من است و منزلت مرا نیکو داشت و مرا خوشبخت و رستگار ساخت؛ (یعنی پذیراییها و اکرام و احترامهای تو و شوهرت همگی از خداست که شما را چنین واداشت پس من باید به همان پروردگارم پناهنده شوم و بنده فرمانبردارش گردم و چون انجام خواسته
1) 1) -یوسف:23.
تو نافرمانی پروردگارم میباشد، از من سر نخواهد زد؛ زیرا سرپیچی از فرمان پروردگار-که منعم حقیقی است-پس از آن همه احسانهایی که بلاواسطه و به واسطه شما به من فرمود، به راستی ظلم و ستمکاری است و من ستمکار نخواهم شد؛ زیرا ستمکاران از تحت ولایت خدا بیرونند) و به درستی که ستمکاران رستگاری نخواهند داشت» .
و بالجمله چون حضرت یوسف علیه السّلام که بنده خالص و محبّ پروردگار است، در این پیشامد لغزنده به پروردگارش پناهنده و ملتجی شد، خداوند هم از نور ایمان و معرفت بر دلش چنان نیرویی بخشید که نه تنها نزدیک آن گناه نشد بلکه قصد آن را هم نکرد و اراده و عزم هم بر آن ننمود و آن همه تهییجها و سپس تهدیدهای زلیخا در او مؤثّر واقع نگردید بلکه برای خلاصی از شرّ زلیخا رو به در حجره شتاب نمود. زلیخا هم او را دنبال کرد لیکن یوسف زودتر به در رسید. زلیخا پیراهن او را از عقب گرفت و به طرف خود کشید که دستش به در نرسد. در نتیجه پیراهن یوسف را از بالا به پایین پاره کرد و چون یوسف در را باز کرد و بیرون دوید، زلیخا هم به دنبالش، به ناگاه عزیز، همسر زلیخا را دیدند.
زلیخا پیشدستی کرده برای اینکه نزد همسرش خود را بیتقصیر معرّفی کند، از یوسف شکایت کرد که قصد بد نسبت به من داشته است و باید او را به زندان یا عذاب سخت مجازات کنی.
یوسف ناچار شد حقیقت را بگوید و فرمود: «بلکه زلیخا نسبت به من قصد سوء داشت» .
کودکی که در گهواره بود، خداوند او را به سخن آورد و گفت: «اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده تقصیر از یوسف است و اگر از پشت پاره شده تقصیر از زلیخاست» و این گواهی به نفع یوسف تمام شد و از آن مهلکه خلاصی یافت.
عدّهای از زنان اشراف مصر، زلیخا را بر این دلباختگی نسبت به یوسف ملامت و سرزنش کردند. زلیخا برای اینکه به آنها بفهماند در این دلباختگی بیاختیار است، آنها هم اگر یوسف را ببینند چنین خواهند شد، آنان را به میهمانی دعوت کرد. در مجلس ضیافت، یوسف را احضار نمود. تمام آنان نیز دلباخته یوسف گردیدند بهطوریکه به جای ترنج، دستهای خود را بریدند.
از اینجا گرفتاری یوسف سختتر شد. اگر قبلا مبتلا به زلیخا بود، از این مجلس مبتلا به کیدهای این عدّه زنان جوان و زیبای مصر گردید و همه آنان همان تقاضای زلیخا را از او داشتند، لذا بیچارهوار به درگاه حضرت آفریدگار تضرّع و زاری کرد و گفت:
«پروردگارا! تو کید آنان را از من دور فرما و مرا از شرّ آنان نجات بخش و اگر (به نور دانش و یقین دلم را) نگه نداری به آنها
مایل میشوم و از نادانان میگردم» . (1)
خداوند هم او را پناه داد و دلش را به نور یقین قوی داشت به طوری که بر آنان غالب شد و تسلیم آنها نگردید و کیدهایشان کارگر نشد، تا جایی که به زندان رفتن حاضر شد؛ ولی تسلیم خواسته ایشان نشد. (2)
از این داستان به خوبی دانسته میشود هرکس ایمان به خدا دارد، هنگامی که هوای نفسش و وسوسههای شیاطین انسی و جنّی به او فشار میآورد و میخواهند او را به نافرمانی خدا وادارند، باید به پروردگارش پناهنده شود و نجاتش را از او خواهد و خداوند هم از او دستگیری خواهد فرمود.
در خاتمه بحث، شما را به سفارش امیر المؤمنین علیه السّلام متذکّر مینمایم:
نوف میگوید: «امیر المؤمنین علیه السّلام را دیدم که پشت نموده و به شتاب میرود؛ یعنی پشت به خلق نموده و به سمت صحرا میرفت.
گفتم: ای مولای من! کجا قصد دارید؟
فرمود: ای نوف! مرا رها کن. خواستهها و نیازمندیهایم مرا به سوی محبوب (خدا) کشانده است.
گفتم: مولایم! آرزوهای شما چیست؟
فرمود: خداوندی که مورد امید و آرزوی من است میداند دیگر نیازی به آشکار نمودن برای غیر او نیست و بنده با ادب نباید غیر پروردگارش را در نعمتها و نیازمندیهایش شریک قرار دهد.
پس گفتم یا امیر المؤمنین علیه السّلام من بر خود میترسم از حرص به دنیا و اندوختن مال و چشم طمع دوختن به زرق و برقهای دنیا؛ یعنی سرگرم دنیا شوم و از تحصیل سعادت باقی، بازمانم.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: کجایی تو از حفظ کننده ترسناکان و پناه معرفتداران؟ !
گفتم: مرا به او راهنمایی فرما تا به او پناهنده شوم. فرمود:
به اللّه العلیّ العظیم پناهنده شو؛ به خداوندی که بلندمرتبه و بزرگ است، رو به او آور با عزم محکمی و قصد جدّی که به آرزویت، به فضل نیکوی او خواهی رسید» . (1)
1) 1) -قال نوف البکالی: رأیت امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه مولیا مبادرا فقلت این ترید یا مولای؟ فقال دعنی یا نوف! ان آمالی تقدمنی فی المحبوب. فقلت یا مولای! و ما آمالک؟ قال قد علمها المأمول و استغنیت عن تبیینها لغیره و کفی بالعبد ادبا ان لا یشرک فی نعمه و ار به غیر ربه. فقلت یا امیر المؤمنین! انّی خائف علی نفسی من الشره و التطلع الی طمع من اطماع الدنیا. فقال لی: و این انت عن عصمة الخائفین و کهف العارفین؟ فقلت دلّنی علیه. قال: اللّه العلی العظیم تصل أملک بحسن تفضّله و تقبّل علیه بهمّک. . . (بحار الأنوار:94/94) .
الف 1-اصول کافی/کلینی/ابی جعفر محمّد بن یعقوب/ دار الصعب-دار التعارف/1401 ه. ق. /چاپ چهارم.
2-امالی/شیخ طوسی/محمّد بن الحسن/دار الثقافه-قم/ 1414 ه. ق. /چاپ اوّل.
ب 3-بحار الأنوار/مجلسی/شیخ محمّد باقر/مؤسّسة الوفاء -بیروت/1403 ه. ق. /چاپ سوّم.
ت 4-تفسیر برهان/بحرانی/سیّد هاشم/مؤسّسه مطبوعاتی اسماعیلیان.
ج 5-الجامع الصغیر/سیوطی/عبد الرحمن بن ابی بکر/ دار الفکر-بیروت/1401 ه. ق. /چاپ اوّل.
د 6-دار السلام/نوری/حاج میرزا حسین/انتشارات علمیّه -قم/چاپ سوّم.
7-دعائم الإسلام/تمیمی مغربی/نعمان بن محمّد/ دار المعارف-قاهره/1383 ه. ق.
ذ 8-الذّریعه/شیخ آقا بزرگ تهرانی/دار الأضواء-بیروت/ چاپ دوّم.
ر 9-رسائل/شهید ثانی/زین الدّین بن علی/مکتبة بصیرتی -قم.
ز 10-زاد المسیر فی علم التفسیر/جوزی قرشی/جمال الدین عبد الرحمن بن علیّ بن محمّد/دار الفکر-بیروت/1407 ه. ق. / چاپ اوّل.
11-زبدة البیان فی احکام القرآن/مقدّس اردبیلی/احمد بن محمّد/المکتبة المرتضویّه.
س 12-سفینة البحار/قمی/شیخ عبّاس/مؤسّسه انتشارات فراهانی.
ص 13-صحیفه کامله سجّادیّه/دفتر انتشارات اسلامی-قم/ 1378 ه. ش. /چاپ هشتم.
14-صراة النجاة/تبریزی/میرزا جواد/چاپ سلمان فارسی/1416 ه. ق. /چاپ اوّل.
ع 15-العروة الوثقی/طباطبائی یزدی/سیّد محمّد کاظم/دفتر انتشارات اسلامی-قم/1420 ه. ق. /چاپ اوّل.
16-عین الحیوة/مجلسی/محمّد باقر.
ف 17-فیض القدیر شرح الجامع الصغیر/مناوی/محمّد عبد الرؤوف/دار الکتب العلمیّه-بیروت/1415 ه. ق. /چاپ اوّل.
ک 18-کلّیّات سعدی/عبد اللّه مشرف بن مصلح الدین شیرازی /دنیای کتاب.
19-کنز العمّال/هندی/علاء الدین علیّ المتّقیّ بن حسام الدین/مؤسّسة الرساله-بیروت/1399 ه. ق.
ل 20-اللهوف/سیّد بن طاووس/علیّ بن موسی بن جعفر/ انتشارات جهان تهران.
م 21-مثنوی معنوی/مولانا/جلال الدین محمّد/چاپخانه خاور تهران/1319 ه. ش.
22-مجمع البحرین/طریحی/شیخ فخر الدین/مکتب النشر الثقافة الإسلامیّه/1408 ه. ق. /چاپ دوّم/چاپ مکتبة المرتضویّه.
23-مجمع البیان/طبرسی/فضل بن حسن/چاپ اسلامیّه- تهران/چاپ چهارم.
24-مدینة المعاجز/بحرانی/سیّد هاشم/مؤسّسة المعارف الإسلامیّه/1414 ه. ق. /چاپ اوّل.
25-مستدرک الحاکم/نیشابوری/محمّد بن محمّد/
دار المعرفه-بیروت/1406 ه. ق.
26-مستدرک سفینة البحار/نمازی شاهرودی/علی/دفتر انتشارات اسلامی-قم/1418 ه. ق.
27-مشکاة الأنوار/طبرسی/علیّ بن حسن/مکتبة الحیدریّة نجف/1385 ه. ق. /چاپ دوّم.
28-مصباح المتهجّد/شیخ طوسی/محمّد بن حسن/ مؤسّسة فقه الشیعه/1411 ه. ق. /چاپ اوّل.
29-مفاتیح الجنان/شیخ عبّاس قمی.
30-مقتل الحسین علیه السّلام/خوارزمی/ابی المؤیّد موفّق بن احمد مکّی/مکتبة المفید/ایران-قم.
31-منتهی الآمال/شیخ عبّاس قمی/انتشارات ایران.
32-نهج البلاغه صبحی صالح.
33-نهج البلاغه فیض الإسلام.
و 34-وسائل الشیعه/حرّ عاملی/محمّد بن حسن/مؤسّسة آل البیت علیهم السّلام لاحیاء التراث/1416 ه. ق. /چاپ سوّم.
مقدّمه3 جلسه اوّل: اهمّیّت استعاذه در قرآن و اخبار5
استعاذه هنگام شروع هر عبادت 6
استعاذه در مباحات 7
شیطان بر در مسجد 7
استعاذه هنگام خروج از منزل 7
استعاذه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله به خداوند 8
یک عمر پرستش شیطان 9
استعاذه هنگام حکومت، خلوت با بیگانه و خشم 10
جلسه دوّم: دام شیطان در نذر، عهد و صدقه 12
باطل شدن صدقه با منّت و اذیّت کردن 13
فرار شیطان از دل مؤمن 14
شیطان چیست و چرا آفریده شد؟15
شیطانشناسی به چه درد میخورد؟15
شیطان از آتش و لطیف است 16
رؤیت انسان توسّط شیطان 17
آفرینش شیطان و سعادت بشر 17
آزمایش انسانها توسّط شیاطین 18
وعده خدا و وعده شیطان 19
ندای رحمانی و صدای شیطانی 20
عدم اجبار انسان توسّط شیطان 20
جلسه سوّم: حسدورزی ابلیس 22
حسود و متکبّر را با بهشت چکار؟23
برآورده شدن حاجات ابلیس از سوی خداوند 24
الهام ملائکه 25
باز بودن باب توبه 26
سعه رحمت تا لحظه واپسین 26
سخنان حسن بصری و پاسخ امام سجّاد علیه السّلام 27
جلسه چهارم: تنها راه چاره، پناهندگی به خداوند 29
خیمه سلطنتی و سگ درنده 30
اقسام استعاذه مردم 31
کتابی در رد ابلیس به دستور خودش 32
حقیقت استعاذه فرار از گناه است 33
رؤیای صادقه و دام ابلیس 35
جلسه پنجم: ارکان اساسی استعاذه 37لفظ باید کاشف معنا باشد 37
پرهیز پرهیزکاران از شیطان 38
دوری شیطان از اهل اخلاص 40
تقوا، منشأ پرهیز از شیطان 40
حرامخواری بزرگترین مانع استعاذه 41
لزوم ترک غذای شبههناک 43
جلسه ششم: استعاذه لازمه تقوا 44لقمه حرام کدام است؟45
استفاده معنای عام از آیه 46
تنور نانوایی و نغمه شیطانی 46
همه بیچارهایم و مانده بر جای 47
طهارت و نجاست در خوراک 47
جلسه هفتم: لزوم دشمنی با شیطان 49آیا شیطان میخوابد؟50
لزوم مسلّح شدن در برابر دشمن قوی و هوشیار 50
حملات تدریجی و شدید شیطان 51
وضو اسلحه برنده مؤمن 51
روزه و صدقه شیطان شکن 52
رؤیت مادر شیطانها 53
لزوم پرداختن صدقه نیکو 54
توبه صادقانه اسلحه کارساز 54
دوستی در راه خدا و مواظبت بر کار نیک 55
حکایت شیطان و امام سجّاد علیه السّلام 55
آگاه کردن مردم از دامهای شیطان 56
از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر 57
امور آخرتی با نیّت دنیوی!58
جلسه هشتم: تقوا؛ نخستین رکن استعاذه 59ترک مکروهات برای ترک محرّمات 60
صحرای پر از خار و پای برهنه 60
دانه و دام ابلیس 60
تقوا، دیدن دام است 61
استعاذه هنگام ورود به بازار 62
رفیق بد، دامی خطرناکتر 63
مراقب خود باشید 64
زن، خطرناکترین دام 64
همنشینی با زن، مقدّمه گناه 65
داستان برصیصای عابد 66
جلسه نهم: دل بیتقوا آشیانه شیطان 69خوراک چرب و سگ گرسنه 70
دلهای بیمار، خوراک شیطان 70
پرسش حضرت یحیی علیه السّلام و پاسخ شیطان 71
خودکشی به خاطر مال دنیا 73
یاد مرگ، علاج امراض دل 75
حیلههای شیطانی 76
خواندن دعای غریق در زمان غیبت 77
جلسه دهم: پاسخ به یک پرسش مهم 79لزوم روشنایی در دین خواستن از خداوند 82
جلسه یازدهم: ابلیس در کمین مردم و انبیا علیهم السّلام 87گفتگوی حضرت عیسی علیه السّلام با ابلیس 88
وسوسههای شیطان در قضیّه حضرت ابراهیم علیه السّلام 90
لزوم رمی شیطان در همه جا 92
گریستن حضرت ابراهیم علیه السّلام 94
جلسه دوازدهم: حقیقت استعاذه 95غفلت صاحبخانه و زیرکی دزد 96
لزوم ترک جدال 97
داستان ذو الکفل و شیطان 98
بیاثر بودن تذکّر در دل انسان بیتقوا 101
جلسه سیزدهم: ملکه تقوا؛ حاصل تمرین و مداومت 102ملکه ترک مشتبهات 104
ترک مکروهات مرتبه عالی تقوا 104
ترک مباح برای ترک حرام 104
روزی ده شاهی برای ماه رمضان 105
جلسه چهاردهم: تذکّر؛ دوّمین رکن استعاذه 108دفع وسوسه با تذکّر 110
وسوسه شیطان هنگام خشم 111
حزقیل از چه عبرت میگیرد؟ !113
عبرت گرفتن از گورستان 115
جلسه پانزدهم: اقسام سهگانه امور 117استخاره، راهنما و درمان تردید 119
استخاره امام حسین علیه السّلام بر سر قبر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله 120
استخاره با تسبیح یا قرآن 121
داستانی جالب از استخاره 121
قرآن برای استخاره نازل نشده 123
آتیهبینی از قرآن غلط است 123
تألیفاتی در استخاره 124
تأکیدات رسیده درباره استخاره 125
لزوم فهمیدن معنای استخاره 126
مشورت برای رفع حیرت 127
مشورت نمودن ائمّه علیهم السّلام 128
استخاره ذات الرقاع 128
کیفیّت استخاره برای دیگری 130
جلسه شانزدهم: توکّل؛ سوّمین رکن استعاذه 132گریختن شیطان از انسان متوکّل 133
خروج ابن زبیر پس از واقعه کربلا 134
مذاکرات برای تسکین قلب 136
گفتگوی امام حسین با حضرت علی اکبر علیهما السّلام 136
جلسه هفدهم: توکّل؛ حاصل علم، حال و عمل 138پیغمبر اسلام هرگز نفرین نکرد 140
مردم خودشان به جهنّم میروند 140
نتیجه ترحّم به بچّه گربه 141
آیا بهتر از خدا سراغ داریم؟142
شیطان را با متوکّلین چکار؟142
ترسی بر دوستان خدا نیست 143
لزوم توکّل بر خدا در تمام عقبات 144
جلسه هیجدهم: توحید در توکّل 145
راهکارهای اهل توکّل شدن 146
لزوم یقین به توحید افعالی 147
اراده خداوند در همه امور 149
حال توکّل نتیجه علم است 149
خداوند؛ بهترین وکیلها 150
شخص متوکّل از غیر خدا نمیترسد 151
امیدوار به غیر خدا ناامید میشود 152
اسباب، مایه کوری و کری انسان 153
مراتب توکّل 154
لزوم استمرار در حال توکّل 155
جلسه نوزدهم: همه چیز به دست خداوند است 156بدون علم، توحید افعالی نمیشود 157
چرا سوره توحید این قدر اهمّیّت دارد؟158
ابراهیم خلیل علیه السّلام افتخار متوکّلین 158
انسان متوکّل و پرهیز از حرص 159
پیروی کردن از وکیل 160
خداوند جوان بیکار را دوست ندارد 162
آثار و نشانههای توکّل 163
برخی از گفتار، نمودار ضعف ایمان 164
وجوب تحصیل توکّل 164
کسی که توکّل ندارد ایمان ندارد 166
رسوایی انسان پرادّعا 167
جلسه بیستم: سخن محقّق اردبیلی رحمه اللّه درباره توکّل 169استخاره و توکّل حضرت سجّاد علیه السّلام 170
عقرب باران سامره و توکّل جاهلانه 173
سخن جاودانه حضرت صادق علیه السّلام 173
معانی دیگر برای توکّل 174
جلسه بیست و یکم: جایگاه توکّل 177تفاوت لفظ با حقیقت 178
واگذاری کارها به مالک 178
تدبّر در آیات توحیدی 179
داستانی از صدر الحکمای شیرازی 180
فقیه بصیر در اعتقاد و احکام 181
علم توحید از راه تقوا 182
نشانههای ایمان حقیقی 183
بازگشت به کسی که به او امید ندارد 185
جلسه بیست و دوّم: توکّل از لوازم ایمان 187تأثیر اسباب به خواست خدا 188
دقّت بیشتر در داستانهای قرآن 188
عبد الملک و بیماری استسقا 189
اصحاب فیل و مبدأ تاریخ 190
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد 191
حدّ یقین، توکّل است 191
شاهین و پرستاری از بازرگان گرفتار 192
شرک خفی در برخی از مسلمانان 194
جلسه بیست و سوّم: توکّل در امور اخروی 196اسباب سعادت معنوی 197
تکیه به عمل انسان را هلاک میکند 198
عمل و رحمت خدا منشأ نجات انسان 198
نور یقین کسبی نیست 200
خواجه خود روش بندهپروری داند 201
آیا به مقدار عمل مزد میدهند؟201
جلسه بیست و چهارم: ارزش عمل به نیّت و خلوص 203معنای شاکله 203
انسان بر سر دوراهی 204
هر چه کنی به خود کنی 205
اسفل السافلین یا اعلی علّیّین 205
چشم شیطان روشن!206
دستورات شرع، راه اصلاح شاکله 208
کیفیّت انعقاد نطفه حضرت زهرا علیها السّلام 210
جلسه بیست و پنجم: اخلاص نیّت؛ اساس دین 214وجوب قصد قربت در هر عبادت 215
دعای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله برای باران 216
ناپسند بودن تعارفات خشک 217
شکر نعمت به قصد ستایش 218
ناپسند بودن ادّعای کذب 218
ساختمان سست و حلوای بیشکر 219
جنگ جمل و اصحاب علی علیه السّلام 220
جلسه بیست و ششم: اخلاص؛ کمال توحید 222تشریک در داعی، شرک به خداست 223
بسیاری به اشتباه خود را مخلص میدانند 224
شبزندهداری به خاطر سگ!224
ناله شیطان از دست مخلصین 225
سه طایفه پیش از دیگران محاکمه میشوند 226
اهل تقوا احتیاط میکنند 228
نمونهای از بالاترین مراتب اخلاص 229
جلسه بیست و هفتم: خلوص چیست و عمل خالص کدام است؟231آبرو نزد خلق هم به دست خداست 232
داستانی از مالک دینار 232
حظّ نفس آفت خلوص 233
به یک آفرین میسازد 234
خشم احمد بن طولون بر قاری قرآن 236
دو رکعت نماز خالص ما را بس 237
خواب عالم از عبادت به بود 238
گفتگوی امام حسین با علی اکبر علیهما السّلام 239
جلسه بیست و هشتم: اخلاص مقوّم عمل 240اعاده کردن سی سال نماز جماعت 241
توبه از ریا و ضمایم مستقل 243
قتیل الحمار یا شهید راه الاغ 243
ضمایم تبعی مبطل نیست 244
حکمت کعبه در میان سرزمین سوزان 245
سخنان علی علیه السّلام بر بالین محتضر 246
معامله با خدا باخت ندارد 247
جلسه بیست و نهم: باطل بودن عبادت معاوضهای 248سخنی از صاحب عروه 249
چه داری تا معامله کنی 250
سخنی از ابن سینا 250
ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ 251
کرمی به جای گوهر شب چراغ 254
خجالت و شرمندگی از عبادتها 255
جلسه سیام: تضرّع؛ پنجمین رکن استعاذه 256لزوم پناه بردن به خداوند از شرّ ابلیس 257
انسان از شیطان نادیده چگونه فرار کند؟258
شیطان هرگز نمیخوابد 260
خاطرههای رحمانی از سوی ملک 265
دامهای شیطان از راه عبادت 266
شرع مقدّس، میزان خیر و شر 269
دشمن انسان از دیدگاه قرآن 270
سختی مخالفت با شیطان 271
تحریک خواسته نفس توسّط شیطان 272
ای فریادرس بیچارگان!274
وجوب زاری کردن به درگاه خداوند 275
سرگذشت یوسف علیه السّلام عبرت دیگران 276
ابتلای حضرت یوسف علیه السّلام به زنهای دیگر 280
پناهندگی علی علیه السّلام به خداوند 281
فهرست منابع و مآخذ 283 فهرست مطالب 287