کنز الحقایق شرح و تعلیق و نقد دفاتر دوم و سوم مثنوی مولوی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:عصام رودسری، عبدالله، 1334 -

عنوان قراردادی:مثنوی .برگزیده .شرح

عنوان و نام پديدآور:کنزالحقایق/ عبدالله عصام‌رودسری.

مشخصات نشر:ساری: انتشارات الحاوی، 1400 -

مشخصات ظاهری:ج.؛ 22×29س‌م.

شابک:900000 ریال: ج.1: 978-622-97847-7-8 ؛ ج.2‌978-622-91833-3-5 :

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

يادداشت:ج.2(چاپ اول: 1403) (فیپا).

مندرجات:ج.1. شرح و تعلیق دفتر اول مثنوی جلال‌الدین‌محمد مولوی.- ج.2. شرح و تعلیق دفاتر دوم وسوم مثنوی جلال‌الدین‌محمد مولوی

موضوع:مولوی، جلال‌الدین محمدبن محمد، 604- 672ق. مثنوی-- نقد و تفسیر

موضوع:Mowlavi, Jalaloddin Muhammad ibn Muhammad, 1207-1273 .Masnavi-- Criticism and interpretation

موضوع:شعر فارسی -- قرن 7ق. -- تاریخ و نقد

Persian poetry -- 13th century -- History and criticism

شناسه افزوده:مولوی، جلال‌الدین محمدبن محمد، 604 - 672ق.مثنوی. برگزیده . شرح

رده بندی کنگره:PIR5305

رده بندی دیویی:8فا1/31

شماره کتابشناسی ملی:7591521

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

کنزالحقایق

شرح و تعلیق و نقد دفاتر دوم و سوم مثنوی مولوی

اثر: خادم آستان حضرت

علامه امینی رضوان الله تعالی علیه

«عبدالله عصام رودسری»

اشاره

« بسمه تعالی »

_ تقدیم به ذات اقدس احدیت جل جلاله

_ تقدیم به همه مقدسین درگاه او و در صدر آنها محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم

_تقدیم به ساحت مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

_تقدیم به تمامی اهل ایمان و عاشقان و دوستان محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم

_ و آخرین کلام ما ( الحمدلله رب العالمین )

خادم آستان حضرت علامه امینی

عبد الله عصام رودسری

چکیده

جلال الدین محمد بن محمدبن حسین معروف به مولوی از شاعران فارسی زبان ایرانیست او در حال 604 هجری در بلخ متولد و در 672 هجری در قونیه در 68 سالگی درگذشت. پدرش محمد بن حسین معروف به بهاء الدین ولد و سلطان العلما بود. او در سال 610 هجری از بلخ کوچ نموده و به قصد انجام حج به بغداد و سپس مکه و سپس به شام رفت و تا اواخر عمر در آن جا بود تا اینکه به دعوت علاءالدین کیقباد به قونیه رفت و در قونیه وفات نمود. در آن زمان جلال الدین مولوی 24 ساله بود که مریدان خواستند که جای پدرش را پُر نماید. او در طول عمر خود در کودکی با عطار نیشابوری و بعد از پدر با سید برهان الدین محقق ترمزی که از مریدان پدرش بود و محی الدین عربی و حسام الدین چلبی و صلاح الدین زرکوب و شمس تبریزی دیدار کرد. دیدار او با شمس در 642 هجری او را متحول نمود ولی شاگردان حسادت کردند وشمس به دمشق رفت و ...، و مولوی فرزند خود سلطان ولد را به دمشق فرستاد و شمس را برگشت دادند ولی دوباره او را آزار نمودند و او بی خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. مولوی خود به دمشق رفت ولی او را نیافت و به قونیه برگشت و او باز هم قبل از وفات به دمشق رفت ولی باز هم شمس را نیافت. مثنوی معنوی پربارترین اثر اوست و بقیه آثار او دیوان شمس، رباعیات، فیه ما فیه، مجالس سبعه، مکاتیب، است پس نگارنده اراده نمود تا اثر پربار او یعنی مثنوی معنوی را با شرح و تعلیق خود مذکور نماید و امید است مورد توجه حضرت حق جل جلاله و امامان معصوم علیهم السلام و تمامی اهل ایمان قرار گیرد بحول و فضل الهی و عنایات مخصوص مولانا مظلوم حضرت مهدی علیه السلام و توجهات خاص مولاتنا حضرت زینب سلام الله علیها

خادم آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رود سری

(کنز الحقایق)

شرح و تعلیق دفتر دوم مثنوی

جلال الدین محمد مولوی

اثر خادم آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

مقدمه

در این مقدمه مولانا به تقدیس و تمجید حسام الدین چلبی می پردازد و او را ضیاء الدین ملقب نموده و امر می نماید که گنجینه اسرار را در دفتر سوم بگشاید و عذرها را کنار بگذارد و سپس اعلام می دارد که قدرت او از قدرت الهی سرچشمه گرفته و چون به صفات خدایی متصف شده است مانند خلیل بایستی تب بیماری های جسمانی را کنار بگذارد و سپس تصریح می کند که (ای مردی که عناصر (جهان مادی) مطیع مزاج توست (یقین دارم) که برای تو نیز (مانند ابراهیم خلیل) آتش سرد و سالم خواهد شد) و سپس تصریح می نماید که اساس هر مزاجی عناصر است ولی مزاج حسام الدین چلبی از هر مقامی بالاتر است و...، و ما حسام الدین چلبی را در جلد دوم معرفی نموده و تکرار نمی نمائیم.

عبدالله عصام رودسری

حکایت اول دفتر دوم: داستان دیدن هلال ماه در ماه رمضان در عهد عمر بن الخطاب

در این حکایت مولانا داستان کسانی را مذکور می نماید که در عهد عمر بن الخطاب بر قله کوهی رفتند تا هلال ماه رمضان را رویت کنند پس در آن میان یکی از آن ها گفت ماه آنجاست چون عمر هلال را در آسمان ندید گفت آن هلال در خیال تو بوجود آمد و سپس گفت دستت را تر کن و به ابروی خودت بکش و دوباره نگاه کن و آن شخص چون این عمل را صورت داد دیگر آن ماه را ندید و عمر گفت موی ابروی تو باعث شد که تصور نمایی که ماه را دیده ای و...، از این تمثیل مولانا به نصیحت می پردازد که سالک بایستی پرهیز نماید از اینکه از گمان پیروی کند و بایستی از راستان پیروی نماید مانند او که از عمر پیروی می کند و در تمثیل دیگر داستان مارگیری را می آورد که ماری را از رفیق مارگیر خود سرقت کرد و مارگیر سارق در اثر نیش آن مار هلاک شد و چون خبر به مارگیر اول رسید خدا را شکر کرد که دعای او را که از خدا می خواست تا مارگیر سارق را بیابد و مار خود را بگیرد مستجاب نشد و سپس نتیجه می گیرد که استجابت بسیاری از دعاها مایه هلاکت انسان است و خدا از راه کرم و لطف آن ها را مستجاب نمی نماید.

حکایت دوم: حکایت عیسی و شخص نادان

در این حکایت مولانا اشاره می نماید به داستان رفیق نادانی که با عیسی همراه شده از عیسی اسم اعظم می خواهد تا بر استخوان های مردگان بدمد و به آن ها حیات ببخشد پس عیسی او را نهی می نماید ولی او اصرار می کند و وقتی آن اسم را بر استخوان های مرده می خواند پس آن استخوان ها که مربوط بود به شیری عظیم که زنده شده و به سوی او حمله می آورد و او را هلاک می کند، پس در این فراز مولانا نظر به القاء این مطلب دارد که هرکاری دارای شأنی است و مرتبه انسان ها در معرفت متفاوت است و در تمثیل دیگر، مولانا داستان شخصی صوفی را بیان می کند که در طی مسافرت خود به خانقاهی رسید و چون با دوستان خود نشست به خادم سفارش حیوان سواری خود را نمود و در باب خورد و خوراک و پذیرایی از وی و...، سفارش ها کرد و هر بار خادم می گفت لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه یعنی لازم به سفارش نیست این مطلب را هر کسی می داند و...، ولی در عوض به حیوان رسیدگی نکرد و صبح که صوفی می خواست حرکت کند حیوان زبان بسته توان حرکت نداشته و افتان و خیزان می رفت و همه تصور می نمودند که حیوان مریض است پس در این تمثیل مولانا می خواهد القاء این معنی را نماید که انسان بایستی امور لازم خود را به دیگری محول نکند زیرا در کار او شکست ایجاد می شود.

حکایت سوم: پیدا شدن باز شکاری شاه در خانه پیرزن

پس در این تمثیل مولانا به داستان باز شکاری پادشاه اشاره می کند که از قصر می گریزد و به خانه پیرزنی می رود و پیرزن از روی نادانی پای او را بسته و بال های او را قیچی کرد و ناخن های او را کوتاه کرد و غذای او را کاه قرار داد و...، پس مولانا اعمال آن پیرزن را به مهر و محبت جاهل تشبیه می کند که به جای محبت، رنج و زحمت می رساند، پس پادشاه در جستجو به خانه پیرزن می رسد و باز خود را در آن حال می بیند و بر احوال او گریه می کند و به او می گوید این است سزای کسی که از پادشاه آگاه بگریزد و از روی حماقت به خانه پیرزنی فرتوت برود و باز نیز با زبان بی زبانی می گفت خطا کردم و...، پس در این تمثیل مولانا نهی می نماید از ترک صحبت بزرگان و توجه به سوی نا اهلان و... .

حکایت چهارم: حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه به الهام خداوند...

در این حکایت مولانا به شیخی اشاره می کند که به جوانمردی شهرت داشت ولی همیشه مقروض بود تا جایی که وام گرفته و بر مستمندان خرج می کرد و حتی از راه وام خانقاهی نیز ساخته بود...، چون زندگانی شیخ به پایان رسید و شیخ آثار مرگ را در وجود خود احساس کرد طلبکاران به دور او جمع شدند و نگران مطالبات خود بودند و...، در این زمان کودک حلوا فروش در کوچه فریاد می کرد پس شیخ به خادم خود گفت که برو و تمام حلواهای او را خریداری کن و بیاور تا طلبکاران بخورند پس خادم چنین نمود چون خوردن حلواها تمام شد کودک حلوا فروش پول خود را مطالبه کرد پس شیخ اظهار فقر نموده و گفت ندارم پس کودک شروع به آه و ناله کرد و...، و طلبکاران نیز شماتت به او را آغاز کردند...، عصر که شد طبقی از سوی شخص بخشنده به سوی شیخ آمد که در آن مطالبات طلبکاران و پول حلوای کودک قرار داشت...، پس طلبکاران عذرخواهی نمودند پس شیخ گفت راز این مسأله در آن بود که من این را از خدا خواسته بودم پس او نیز راه راست را به من نشان داد، خداوند گفت آن نیم دینار مطالبه کودک حلوا فروش اگرچه اندک است ولی به دست آوردن آن به گریه کودک وابسته است و کودک حلوا فروش تا گریه نکند دریای رحمت الهی به جوش نمی آید پس در ادامه مولانا به قصه عیسی و آن مرد نادان رجوع نموده و مذکور می نماید که عیسی نام خدا را بر آن استخوان ها خواند و ناگهان شیری زنده شد و آن مرد را هلاک نمود و سپس به نصیحت روی آورده و تأکید می نماید که این سزای آن نادان است که به جای احیای نفس خود از عیسی، به راهی رفت که هلاکت او را در پی داشت و اما نگارنده رجوع می نماید به داستان شیخ احمد خضرویه که مولانا به احوال او اشاره می نماید و البته این سرگذشت شیخ هرگز نمی تواند

الگو و اسوه اهل ایمان باشد بلکه ظلم آشکار است زیرا بکارگیری این روش با عقل و منطق سازگار نیست که از خلایق بدون در نظر گرفتن نحوه پرداخت قرض نمایی و خلایق طلبکار را بر سر خود هوار نمایی و سپس حلوایی را به خورد آن ها بدهی که پولی برای پرداخت آن نداری به امید اینکه حلوا فروش به گریه و ناله در آید و از ناراحتی تا مرز سکته و مرگ پیش برود و...، و خصوصا اگر سینی پر از سکه های طلا از راه نرسد پس در آن وقت حساب با کرام الکاتبین است یعنی آن طلبکاران آمده و طرف را محاکمه و بازخواست نمایند، آری پس اگر این راه و روش صحیح و درست و صراط مستقیم بود پس البته همه از آن پیروی می کردند ولی این روش در واقع روشی نیست که قابلیت پیروی داشته باشد زیرا از مصادیق کلاهبرداری است و اساس و ارکان اجتماع را در هم می ریزد زیرا این آموزه فقط در اوهام اشخاص شکل می‌گیرد که خداوند الهام و وحی می‌نماید به تمامی وام گیرندگان و حواله می‌نماید کسی را که یک جا تمامی بدهی های آن ها را بپردازد و...، یعنی اینگونه روش ها را برای پرداخت بدهی ها که بر خلاف سنت و روش رسول خدا و آیات کتاب خداست را صراط مستقیم اعلام نماید و این کلام را نمی پذیرد مگر شخص بی مسئولیت و...، که به جای کار و تلاش و ایجاد درآمد و انفاق از محل کار و تلاش خود، گدایی کند تا کسی قرض او را بپردازد و از همه زشت تر انتساب این روش یعنی گدایی و گداپروری و ظلم و ستم به خداست. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت پنجم: داستان روستایی و شیر و...

در این حکایت مولانا داستان شخص روستایی را بیان می نماید که گاو خود را در آخور بسته و شب هنگام شیر آمده و گاو را خورده و جای گاو نشسته و روستایی به گمان آنکه شیر همان گاو اوست به کنار او نشسته و بر اعضای شیر دست می مالید و...، شیر با خود می گفت اگر صبح می شد جگر او از ترس آب می شد و به همین دلیل جهل او از شناخت من است که اینگونه بر من گستاخ شده زیرا که مرا گاو می پندارد، مولانا در ادامه به شرح حکایتی از صوفی مسافری می پردازد که به خانقاهی نزول نموده و گرفتار دوستان رندی می شود و خر خود را به خادم آنجا می سپارد و سپس در جمع دوستان وارد شده و رندان خر او را می فروشند و به خورد و خوراک و رقص و سماع مشغول می شوند و از جمله اشعاری را به صورت رفیع به آسمان می فرستند و دائم در آن تکرار می کردند که (خر برفت و خر برفت و خر برفت) پس در حالی که او نیز این اشعار را تکرار می کرد به خریدار خر گفتند او از فروش خر اینگونه به سماع درآمده و خادم نیز این حرکات او را حمل بر رضایت نموده و خر را به خریدار تحویل داد و چون صبح شد جنگ صوفی با خادم به آسمان رسید و او را سرزنش نمود و در پاسخ او که گفت من تقلید می کردم از رندان و

در حال شور و سماع به معنی شعر کار نداشتم...، پس مولانا در ادامه شرح خود به مزد رسالت پیامبران اشاره می کند که از مردم در ازای انجام رسالت مزدی نمی خواهند و مزد آن ها بر خداوند است و سپس به حدیث جعلی بخشش چهل هزار دیناری ابابکر به رسول خدا استناد می کند و اینکه می‌فرماید که پرداخت این چهل هزار دینار اجر رسالت من نیست و حال آنکه این کلام و این حدیث مخالفت صریح دارد با آیات کتاب خدا زیرا که رسول خدا برای پاداش رسالت خود از اهل اسلام اجر و مزد طلب نموده است و آن (مودت ذوی القربی) اوست یعنی محبت و احترام و ارادت و دوستی با فاطمه زهرا سلام الله علیها و علی مرتضی و حسن و حسین...، و نیز چگونه است غلوپردازی طرفداران متعصب که بهم می بافند که ابابکر از محل درآمد پارچه فروشی و دوره گردی مبلغ چهل هزار دینار طلا را جمع و به عشق رسول خدا بخشش نمود و...، به گونه ای که ساتری برای عورت خود نداشته ولی از عشق رسول خدا همه اموال خود را به ایشان بخشش کرده و توجه ندارند چگونه چنین مطالبی می تواند حقیقت داشته باشد یعنی در حالی که خدا فرمان داده است به تمامی اهل اسلام تا به پاس احترام به رسول خدا، رعایت ادب و احترام به یگانه دختر او را بنمایند ولی به محض شهادت رسول خدا به حریم آن کوثر الهی تهاجم نموده و فدک او را که هبه و هدیه خداوند است و رسول خدا به امر خدا آن را به دختر خود داده است را از دست او خارج نمایند و آن حرمت را که خدا به آن امر فرموده است در هم بریزند و ستیزه گری نمایند با کسی که ستیزه گری با او به منزله ستیزه گری با رسول خداست و این فاطمه زهرا بود که بر او و رفیق خشن و قلدر او غضبناک بود و در عنفوان جوانی و با هزاران امید و آرزو و با بازوی خرد شده و پهلوی شکسته و ارث غصب شده و قلب خونین و اندوه ابدی و...، به زیر خروارها خاک مدفون شد، اِنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، پس در ادامه مولانا به این حقیقت اشاره می نماید که این تقلید کورکورانه از آن صوفیان رند موجب شد که آن صوفی بدون توجه، اسباب غارت هستی خود را فراهم آورد و مطالبه او را در قالب تمثیل حکایتی دیگر به مطالبه هیزم فروش کُرد تشبیه می نماید، در این تمثیل مولانا قصه مردی بی چیز و بی خانمان را می آورد که در بند و زندان ابد مانده بود و به زور غذای زندانیان را می خورد و هیچکس جرأت نمی کرد به او اعتراض نماید...، زندانیان به قاضی شکایت بردند...، قاضی او را احضار کرد و گفت تو آزادی برو و زندانی گفت اگر مرا از زندان بیرون کنی من از فقر و گدایی می میرم...، قاضی گفت برای اینکه بعد از آزادی کسی نتواند از او نزد من شکایت کند او را در ملاء عام بگردانید و اعلام کنید که مفلس و مکار است تا کسی به او نسیه نفروشد و یا قرض ندهد....، پس هیزم فروش کُردی را آوردند و شتر او را گرفته و زندانی را بر آن سوار کرده و...، در میان شهر گرداندند و اعلام نمودند که ای خلایق هشیار و بیدار باشید که این شخص تهیدست متقلب و حیله گر طماع است و...، پس چون هنگام شب فرا رسید مفلس از شتر پیاده

شد و کُرد گفت از صبح تا کنون بر شتر من سوار شدی از پول جو گذشتم حداقل پول کاهی به من بده مفلس گفت پس ما از صبح تا شام چکار می کردیم مگر عقل خود را از دست داده ای آوازه تهیدستی من به آسمان هفتم رسید و سنگ و کلوخ هم آن را شنیدند که این شخص مفلس و...، است پس اکنون از من مزد می خواهی، آری اینگونه تا شب این ندا بلند بود ولی درگوش صاحب شتر اثر نکرد زیرا گوش او از طمع پر بود...، و سپس نتیجه می گیرد که انسان ها بایستی در سایه تلاش و فعالیت به دنبال بی نیازی باشند و... .

حکایت ششم: حکایت ملامت کردن مردم به مردی که مادرش را به واسطه تهمت به او کشت

در این حکایت مولانا حکایت شخصی را بیان می کند که مادر خود را به تهمت فساد به قتل رسانید و چون به او اعتراض کردند که چرا فاسق را نکشتی پس او گفت در این صورت لازم می آمد که من هر روز کسی را به قتل برسانم پس غرض خود را از ذکر این تمثیل اینگونه بیان می نماید که آن مادر بدخو، در واقع نفس توست که فساد آن عالم گیر شده است و سپس نصیحت می نماید که مانند آن غلام هندو احمق نباش که می خواست از خواجه خود انتقام بگیرد پس خودکشی می کند تا به او ضرر برساند...، او در ادامه به این فراز می رسد که ادعا می نماید در هر دوره به جای پیامبر یک ولی حضور دارد و این نظام تا قیامت ادامه خواهد داشت...، پس آن پیشوای زنده به حفظ دین قیام می کند و آن ولی می تواند از نسل علی و یا عمر بن الخطاب باشد و سپس به طالب راه حقیقت می گوید که ای جوینده راه، مهدی و هادی اوست و او هم از چشم ها پنهان است و هم در مقابل تو نشسته است...، و سپس می گوید که این حرف ها را که زدم به خواست خودم نبود و بلکه در عالم بیخودی این مطالب را گفتم یعنی به من وحی شد، پس تو ای عاقل دانا و خردمند در این فراز توجه نما که همانگونه که رسولان پروردگار به انتصاب خداوند مبعوث می شوند و اراده خلایق پشیزی در این راستا نمی ارزد پس انتخاب جانشینان و اوصیاء این رسولان نیز به امر و اراده خداوند است و انتخاب و اراده خلایق در این خصوص هم به پشیزی نمی ارزد زیرا صاحبان رسالت و شرح دهندگان و حافظان شریعت های الهی بایستی معصوم از خطا و گناه و...، باشند و کسانی باشند که خداوند وعده ظهور ایشان را به انبیاء قبل داده است و آن ها وعده داده شده خداوند هستند که آن ها را از میان اصلاب و ارحام پاک و مطهر به جهان آورده و هدایت خلایق را بر عهده ایشان قرار می دهد تا در روز حساب و بازپرسی این خلایق مدعی نشوند که اگر برای ما هادی و رهبری قرار می دادی ای خداوند پس ما گمراه نمی شدیم، و دیگر این که امام و رهبر اگر معصوم از

خطا و گناه نباشد پس چگونه خلایق به رستگاری می رسند یعنی مانند اینکه کتاب خدا العیاذ بالله تحریف شده باشد پس در چنین حالتی قابلیت رهبری و هدایت را از دست خواهد داد و در این فراز مولانا دقیقا اطلاع از اعتقاد شیعیان به دوازده امام معصوم و خصوصاً به حضرت حجه بن الحسن المهدی دارد ولی امام حی و قائم را آن ولی می داند که منتخب مردم است و می تواند از نسل عمر بن الخطاب و یا علی بن ابی طالب باشد و...، آری او علیرغم اینکه به لزوم وجود امام واجب الاطاعه تا قیام قیامت، برای رسیدن به سعادت جاوید، اعتراف می نماید به انکار وصایت امامان معصوم و وجود اقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف می پردازد و...، شاید قبول طول عمر شریف آن حضرت برای او دشوار است در حالی که کتاب خدا در پیش روی اوست و خداوند متعال به دست قدرت لایزال خود کسانی را که از گوشت و پوست و ترکیب بشری خلق شده اند را طول عمری بیشتر از طول عمر حضرت مهدی صاحب الزمان عطا فرموده است او می داند که خدا چگونه در کتاب خود از زندگی عبرت آموز حضرت خضر و عیسی پیامبر یاد فرموده است یعنی آنان را عبرت و آیتی عظیم برای اثبات طول عمر آخرین مقدس و معصوم الهی از سلسله مقدسین درگاه خود یعنی از سلسله پیامبران معصوم و اوصیاء معصوم ایشان قرار داد، همان امامی که وعده ارثیت دادن زمین به صالحین و به مقدسین عالم، به دست توانای او که بازوی خداوند است، تحقق خواهد یافت همان امامی که جهان پر از ظلم و جور را از عدل و عدالت الهی مملو و مشحون خواهد نمود، همان امامی که اگر عمر کره ارض به غیر از یک روز باقی نباشد پس خداوند آن روز را طولانی خواهد نمود تا (قائم آل محمد) علیه السلام و عجل فرجه الشریف یعنی وجود اقدس صاحب رجعت مقدسین یعنی حضرت حجه بن الحسن المهدی به امر ذات اقدس الهی از پس پرده غیبت سر بیرون آورده و به تمامی وعده های خداوند جامه عمل بپوشاند و...، پس در ادامه مولانا حاصل این گفتار را، نتیجه الهامات وارده به خود و بعد از ورود به عالم جذبه و...، و از خود بیخود شدن یعنی واصل به حق شدن می داند یعنی همان حالت که برای برترین و بالاترین پیامبران الهی واقع نگردید و...، پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما که چگونه به دروغ انکار می شود تمامی روایاتی که اهل اسلام از رسول خدا نقل نموده اند یعنی در شرح حال آیت عظیم پروردگار و...، که تأکید دارند که رسول خدا فرمود: (مهدی از خاندان من و از فرزندان فاطمه (س) است)، آیا مولانا تقیه کرده است؟ آیا او خبر ندارد که دوازده امام وعده داده شده و خبر داده شده پیامبران در کتب و صحف آسمانی هستند؟ آیا او خبر ندارد که رهبر و امام و پیامبران باید از درجه عصمت برخوردار باشند؟ پس چگونه مانند معاویه و یزید و هارون و مأمون و...، را با امامان معصوم قیاس نموده است آیا او خبر نداشت که مهدی موعود وصی دوازدهم حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم است پس چرا تأکید دارد به قائمیت ولی و لزوم وجود او

تا قیام قیامت و...، آری او می داند که هر جامعه نیاز به رهبر الهی دارد ولی توجیه می نماید آن رهبریت را به وجود عقل او که جبرئیل اوست زیرا می داند تصدیق نزول جبرئیل بعد از محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم به منزله اعلام جنگیدن با خداست آری همان خرد که به زعم و گمان او در عقل کل عالم وجود نداشته تا بی نیاز نماید و کفایت نماید وجود مقدس او را از نزول جبرئیل امین ولی کفایت نموده و بی نیاز خواهد نمود ولی ساخته شده در عالم خلسه او را از نزول جبرئیل ، به گونه‌ای که به منزله همان جبرئیل عمل خواهد کرد یعنی او را ملهم خواهد نمود آری اینگونه است که دولت های استثمارگر جهان مانند انگلیس قادر می شوند تا برای تکه تکه کردن اسلام و قرآن در یک زمان وهابیت را در عربستان و بهائیت را در ایران و قادیانی ها را در هندوستان جعل نمایند و تنه بارور درخت عظیم اسلام را به اوهام آنان، به بیماری های مهلک دچار نمایند و از هر گوشه و کنار مهدی های مختلف ظهور نمایند و یا آنکه خود را نایب و یا باب او و یا خود او بنامند و بلکه بالاتر رفته و بانگ انا الحق آنان رهگشای امثال آنان شود که تصور می نماید اسلام مدیون اعمال تباه خلفای فاسد بنی امیه و بنی عباس و...، است اِنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.

حکایت هفتم: داستان پادشاه و دو غلام او و...

پس در این حکایت مولانا داستان پادشاهی را بیان می کند که دو غلام ارزشمند خریده بود پس ابتدا با یکی از آن ها سخن گفت و...، پس او را هوشمند یافت و او را به جهت انجام نظافت و...، به حمام روانه نمود پس غلام دوم را احضار کرد پس چون به حضور او آمد پادشاه ملاحظه کرد که دهان این غلام بدبو و دندان های او سیاه است پس او را دورتر نشانید و به جستجوی عقل او درآمد و گفت و...، تو مانند آن رفیق خود نیستی او می گفت که تو دزد و نادرست و بدکار و...، هستی پس غلام گفت او همیشه فرد راستگویی بود و من به صدق کلام مانند او ندیدم...، پس من او را انکار نمی کنم پس خود را متهم می دانم...، پس پادشاه گفت که او عیب های تو را گفت پس تو هم عیب های او را بگو پس آن غلام گفت از عیوب او محبت و وفاداری و انسانیت است و عیب او راستی و هوش و دوستی اوست که کوچک ترین عیب او جوانمردی و عدل است....، شاه گفت در ستایش او زیاده روی مکن و ضمن ستایش او خود را ستایش مکن...، پس غلام برای صدق گفتار خود قسم یاد می نماید...، پس در این زمان غلام اول از گرمابه بیرون آمد و شاه او را نزد خود احضار و دومی را مرخص نمود سپس به او گفت غلام خوبی هستی به شرط آنکه آن عیوب که دوست تو درباره تو گفت در تو وجود نداشت پس غلام اول گفت ای پادشاه مقداری از آنچه آن بی دین درباره من گفت را بیان نما پادشاه گفت اول اینکه دورو و

بدنهاد است و...، پس چون غلام اول این مطالب را شنید دریای خشم او به تلاطم در آمد و... و امواج بدگویی او از اندازه گذشت و گفت اول که او با من دوست بود مانند سگ قحطی زده، اکثر اوقات نجس می خورد و...، پس پادشاه دست خود را بر روی دهان او قرار داد و گفت ساکت باش که جان تو و دهان دوست تو گندیده است پس ای گندیده جان کمی دورتر از من بنشین که آن غلام دوم فرمان می راند و تو از آن اطاعت خواهی کرد و...، و مولانا در ادامه حکایت خود و شمس را به حسد کردن اطرافیان سلطان به غلام خاص او تشبیه می کند و قصه او را به باز شکاری پادشاه تشبیه می کند که به خرابه جغدها آمده و مورد تهاجم آن ها واقع می شود و...، پس مولانا در ضمن بیان این حکایات به شرح افکار و اندیشه های عرفانی خود می پردازد و از زبان غلام اول کلام خود را در رابطه با (انوار الهی) بیان می نماید و...، و مذکور می نماید که چگونه آدم از آن نور معرفت یافت و شیث چون آن معرفتی را که از آدم سر زد را به دست آورد پس آدم او را جانشین خود نمود پس به دنبال آن ها نوح از آن گوهر معرفت یافت و سپس ابراهیم به سبب آن انوار عظیم بی پروا خود را به آتش زد و چون اسماعیل در جوی آن نور افتاد، سر به پیش خنجر بران برد و جان داود از آن انوار گرم شد و سلیمان از وصال آن نور، شیر نوشید یعقوب و یوسف و موسی و عیسی و محمد، ابوبکر و عمر و عثمان و علی و جنید چون از سپاه او (یعنی این انوار) مدد گرفت مقامات معنوی او از شمارش خارج شد و بایزید از لطف وافر حقیقت را یافت و از خدا (آوا و وحی) نام قطب العارفین را شنید و چون معروف کرخی محافظ شهر و حریم او گردید، خلیفه او شد و نفس ربانی یافت و ابراهیم پسر ادهم از این لطف (انوار)، عنوان سلطان سلطانان یافت و شقیق به سبب سختی آن راه عظیم (که به سبب این انوار) رفت، اندیشه ای فروزان و نظری قاطع یافت...، ... پس در این فراز توجه نماید مخاطب ارجمند به این نکته عظیم که کلام مولانا دلالت به فیض ذاتی اعطا شده به ذوات مقدسه معصومین ندارد بلکه دلالت بر عمل آن ها دارد یعنی کسب نور، آن ها را به این درجه رسانیده است و حال آنکه پیامبران و اوصیاء ایشان برگزیده از قبل و به واسطه فیض عصمت مستحق نبوت و وصایت شده اند و دلیل آن هم وعده داده شدن ایشان است به ظهور در هزاران سال قبل و توسط انبیاء سلف مانند ظهور موسی و عیسی و محمّد و دوازده امام معصوم و بالاتر از همه تحقق وعده های خداوند به اهل ایمان در طول تاریخ و در ارثیت دادن ارض به صالحین و برپایی حکومت عدل و عدالت خداوند در جهان به دست بازوی عظیم خداوند یعنی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و این کتاب خداست که به این کلام شهادت می دهد که مسیح بشارت داد به ظهور احمد مختار صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و ما صرف نظر می نمائیم از اینکه اظهار نظر نمائیم در خصوص شخصیت کسانی که مولانا آنها را هم ردیف قرار داده است با حضرت آدم و شیث و نوح و ابراهیم و اسماعیل و داود و سلیمان و یعقوب و یوسف و

موسی و عیسی بن مریم و محمّد عَلَي نَبِيِّنا وآلهِ وعليه السلام یعنی اشخاصی چون ابوبکر و عمر و عثمان و جنید و بایزید و معروف کرخی و پسر ادهم و شقیق و فرض محال را محال نمی دانیم یعنی اگر فرض نمائیم که آن ها هم اشخاص خوبی بوده اند ولی یک تفاوت اساسی در میان آن ها است و آن اینکه آن انبیاء الهی و آن اوصیاء همگی معصوم و برگزیده و منتخب ذات اقدس الهی بوده و کسانی هستند که خدا آن ها را بزرگ نموده است و جایگاه ایشان در نظر حضرت قدس او عظیم است ولی آن اشخاص دیگر همگی کسانی هستند که در نظر خلایق بزرگ شده اند و با توصیف کاذب و بی محتوی اطرافیان ایشان که آن اباطیل را در مدح و منقبت آن ها بهم بافته اند یعنی طرفداران متعصب آن ها را بزرگ کرده اند و اگر آنها و امثال آنها بواسطه عرض اندام و اظهار وجود در برابر اولیاء معصوم الهی اهل بازخواست باشند پس قطعا ورود آن ها به بهشت نیز محل ابهام و تردید است زیرا اگر نام ایشان در زمره خادمان معصومین ملاحظه شود مانند معروف کرخی که خود و پدرش از خادمان امام موسی کاظم و حضرت علی بن موسی الرضا علیهم السلام و عجل فرجهم بوده اند، باقی بایستی از باب های خداوند عبور نمایند تا شایسته عنایات خداوند شوند و این در خصوص بعضی از آن ها که او نام برد امکان ندارد مگر آنکه شتر از داخل سوزن خیاط عبور نماید. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت هشتم: حکایت تشنه و جوی آب و...

پس در این حکایت مولانا داستان شخص تشنه ای را بیان می نماید که بر سر دیواری بلند نشسته و از روی آن خشت می کند و به داخل آب می انداخت و چون صدای دلنشین برخورد آن به گوش او می رسید آب فریاد برآورد که این کار تو چه فایده ای دارد پس آن مرد پاسخ داد اول اینکه صدای برخورد آن با تو به من حیات می دهد و...، دوم اینکه با کندن این خشت ها دیوار کوتاه شده و من به تو نزدیک می شوم پس مولانا عمل در جوانی را برای رسیدن به مقاصد معنوی توصیه می نماید و در تمثیل دیگر یعنی داستان حاکم و شخص مزاحم است، در این حکایت مولانا به داستان شخصی اشاره می کند که در سر راه خلایق بوته خار می کاشت و رهگذران آن را سرزنش می کردند و می گفتند که این بوته ها را بکن ولی او توجه نکرده و روز به روز این بوته ها قوی تر می شدند و لباس رهگذران و پای عابران را پاره و مجروح می نمودند...، پس حاکم شهر به او امر کرد که این بوته ها را بکند و او دائم امروز و فردا می کرد و حاکم به او گفت در این کار تسریع کن که هر روز آن بوته جوان تر و تو پیرتر و ناتوان تر می شوی و...، و سپس در راستای بهره گیری از فرصت ها اندرزهای خود را به مخاطبان می رساند.

حکایت نهم: حکایت ذاالنون مصری و دوستان او و...

در این حکایت مولانا داستان ذاالنون مصری را بیان می نماید که برای حفظ جان خود از دشمنان، به تظاهر به دیوانگی روی می آورد و دوستان او چون بر ماجرا آگاه شدند همگی به زندان رفته و چون او را دیدند سخن ها به او از روی ارادت گفتند پس به ناگاه ذاالنون به آن ها دشنام داده و به ایشان حمله نمود و برخاسته و به سوی ایشان چوب و سنگ پرتاب نمود و....، پس همگی فرار کردند و آنوقت ذاالنون چون این حالت ایشان را دید به صدای بلند خندید و گفت ادعای بیهوده این دوستان را ببین که چگونه از رنج دوست دوری می کنند و با گرفتاری های او نمی سازند و... .

حکایت دهم: حکایت لقمان و ارباب او...

در این حکایت مولانا حکایت لقمان و ارباب او را ذکر می کند که لقمان را در امور مقدم می داشت و احترام او را رعایت می کرد و اگرچه لقمان غلامزاده بود ولی آقامنش بود مانند آن پادشاهی که به شیخی گفت از من عطایی بخواه پس آن شیخ گفت ای پادشاه من دو غلام دارم که هر دوی آن ها فرمانروای تو هستند پس پادشاه گفت آن دو غلام که هستند پس گفت یکی خشم یکی شهوت...، پس روزی خربزه ای را برای ارباب به هدیه آوردند پس ارباب آن را هجده قسمت نمود و هفده قسمت آن را به لقمان داد پس لقمان هر قسمت را که می خورد به مانند آن بود که شکر و عسل می خورد پس ارباب گفت من تکه آخر را خود می خورم پس وقتی آن را به دهان قرار داد از تلخی آن آتش گرفت و زبان او تاول زد و گلوی او سوخت و...، پس به لقمان گفت ای عزیزتر از عزیزانم چرا چنین زهری را نوش کردی و این صبر و بردباری تو برای چه بود پس لقمان گفت من عمری از دست بخشنده تو نعمت خورده ام پس شرم کردم که یک بار از دست تو چیزی تلخ را به رغبت نخورم...، پس مولانا در ادامه به روایتی جعلی اشاره نموده و سپس آن را تأویل به غیر ظاهر آن می نماید که آن تأویل نیز خطا است و آن روایت جعلی منسوب است به رسول خدا که العیاذبالله فرمودند (الناقص ملعون)، یعنی هرکسی که نقصی دارد ملعون است و سپس در توجیه روایت مذکور می نماید که مقصود پیامبر در تأویل کمبود عقل است یعنی کسی که نقص در عقل دارد ملعون است پس این عذر بدتر از گناه است، پس روایت از اساس جعلی است زیرا اولا همه کسانی که ناقص به دنیا می آیند چه ظاهری و چه باطنی یعنی چه نقص در ظاهر و یا نقص عقل و ادراک و...، نقشی در نحوه خلقت خود ندارند تا به واسطه این قصور و تقصیر ملعون باشند بلکه اکثر قریب به اتفاق قربانی ظلم

و ستم دیگران هستند و ما در کتاب شریف تلبیس ابلیس خود و بعضی از آثار دیگر به این فرازها اشاره و اثبات نموده ایم که خلایق ستمکار به دست ظلم خود اموری را به ظهور می رسانند که موجبات خسارت و ضرر و زیان به دیگران را فراهم می آورد و سپس آن را به گردن خدا می اندازند بطور مثال پوشش های گیاهی جنگل ها را از بین می برند و سیستم طبیعت را بهم می زنند و از بارش باران آب ها دارای ایستادگی نبوده و به صورت سیل به راه می افتد پس انسان های جاهل و ابله این سیل را به خدا نسبت می دهند و یا در زمان کشت محصولات کشاورزی سموم را بی رویه و خارج از حد استاندارد و...، مصرف نموده و این سموم در محصولات کشاورزی بر ژن ها و سلول های انسان ها و حیوانات مؤثر واقع شده و انسان های معلول و بیمار بوجود می آورده و یا آن ها را به انواع بیماری های MS و سرطان مبتلا می نماید و...، پس آیا این معلولیت ها و این مرگ ها و...، را خدا بوجود آورده، آیا جوانی که در اثر استفاده از میوه سمی به سرطان دچار شده و در عنفوان جوانی از دنیا می رود این مرگ را برای او خدا اراده کرده است و یا اثرات عظیم تخریبی بر نسل ها که بر روی انسان ها در اثر بمب های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی بوجود آمد زائیده اراده خداوند بود یا در اثر ستمگری های انسان های ظالم و فاسد، (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ)، پس چگونه می توان اینگونه ظلم ها و ستمگری ها به خدا نسبت داده شود و علاوه بر آن محصول مظلومانه این ظلم ها و ستمگری ها تحت لعنت خداوند قرار گیرد پس این روایت قطعا جعلی است یعنی بواسطه موضوعی و به واسطه ضدیت آن با آیات عظیمه کتاب خدا و اینکه خداوند منزه از ظلم و ستمگری به بندگان است و اما تأویل این روایت به نقص در عقول پس این برداشت هم بسیار نادرست است زیرا نقص در عقول اگر مقصود حد دیوانگی باشد پس مردود است و از تعبیر آن به کم عقلی باشد که باز هم مردود است زیرا که مراتب عقول در انسان ها متفاوت است و لذا به لحاظ یادگیری و انجام فعالیت های اجتماعی و یا ادراکات علمی و روحانی و دینی و....، در درجات مختلف قرار می گیرند که همه آن ها نیز مورد احترام خداوند هستند زیرا خداوند برای تمامی انسان ها در همه مراتب حداقل هایی را تعیین نموده و واجبات و فرایض و نواهی مقرر نموده که با رعایت آن ها اهل ایمان محسوب گردیده و در رحمت خداوند و نعمت های بی پایان او یعنی بهشت ابدی وارد می شوند پس ملعون ها چه کسانی هستند پس آن ها کسانی هستند که ستیزه گری می کنند و با خدا و رسول او و امامان معصوم علیهم السلام و عجل فرجهم و ستمگری می نمایند به خلایق و به نام دین و اسلام و قرآن به نابودی حرث و نسل می پردازند و نیز همه آن ستمگرانی که در طول تاریخ از ستمگری های آن ها دفاع کرده و با زبان و قلم و افکار خود جنایات و ظلم های ظالمان و ستمگران را توجیه و تأویل و تفسیر می نمایند پس این جماعت هستند که ملعون هستند یعنی ظالمان و طرفداران آنها یعنی کسانی که به ظلم آنها راضی هستند و لذا ذات اقدس

احدیت جل و جلاله در کتاب عظیم خود یعنی قرآن که معجزه جاوید حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم است می فرماید: (أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ) و...، یعنی آگاه باشید که لعنت خداوند بر ستمکاران است...، پس در ادامه مولانا به انعکاس عظمت پیام سلیمان از جثه کوچک هدهد بر دل ملکه سبا اشاره و از او تمجید می نماید و بزرگداشت و عدم نظر نمودن به چشم حقارت به نامه سلیمان و قاصد او را دلیل بزرگی عقل و دانش او مذکور می نماید که در نهایت منجر به سعادت او گردید و مثال او مثال آن فیلسوف حقیر نبود که از کنار مکتب خانه رد می شد که قاری آیه (مَاؤُكُمْ غَوْرًا) را تلاوت می نمود یعنی اگر آب را از سرچشمه های آن ناپدید نمائیم پس چه کسی آن را برای شما پدیدار خواهد نمود پس آن جاهل و ابله از روی کفر و نفاق گفت ما بوسیله کلنگ و بیل آب را بیرون خواهیم آورد و...، پس شب به خواب رفت و در خواب دید که شیر مردی سیلی بر او می زند و هر دو چشم او را کور می نماید و می گوید ای بدبخت اگر راست می گویی با کلنگ از این دو چشمه چشم خود نوری پدید بیاور پس آن بیچاره از خواب برخاست در حالی که از دو چشم خود کور شده بود

حکایت یازدهم: حکایت موسی و شبان

در این حکایت مولانا قصه موسی و چوپانی را نقل می کند که روزی موسی در راهی می رفت چوپانی را دید که با خدا مناجات می کرد که ای خدا کجایی تا من بنده تو شوم و کفش تو را بدوزم و سرت را شانه کنم، لباس های تو را شستشو کنم و شپش های تن تو را بکشم و...، خدایا همه بزهای من فدای تو و...، و چوپان اینگونه سخنان بی سر و ته می گفت پس موسی گفت ای مرد این سخنان را با که می گویی، چوپان گفت با کسی که ما را آفرید و...، پس موسی به شدت به او اعتراض کرد که این سخنان یاوه و کفرآمیز و جنون آمیز است و...، پس در این زمان چوپان گفت ای موسی دهان مرا دوختی و از پشیمانی آتش به جان من زدی پس جامه خود را چاک زد و آه سوزانی کشید و سر در بیابان نهاد و به دنبال این ماجرا از جانب خدا بر موسی وحی آمد که بنده ما را از ما دور کردی آیا تو برای پیوستن آمده ای یا برای گسستن و...، و ما به زبان و گفتار توجه نمی کنیم بلکه به روان و حال می نگریم زیرا که دل اصل و جوهر است و سخن عرض و ظاهر است...، پس اگر خطا گوید او را خطاکار مخوان و تو از مستان انتظار راهنمایی نداشته باش، مذهب عشق جدا از همه ادیان است و برای عاشقان مذهب و ملت خدا است...، پس موسی به دنبال این عتاب به دنبال چوپان به بیابان ها رفت تا آنکه او را یافت و گفت مژده بده که خداوند به تو رخصت داد پس هیچگونه آدابی و ترتیبی را رعایت نکن و هرچه دل تنگ تو می خواهد بگو، کفر تو مانند دین و دین تو مایه روشنی جان است و تو در امان هستی و جهانی نیز به واسطه تو در امان است پس چوپان به موسی می گوید اکنون من

از این مراحل گذشته ام و از راه صد هزار ساله هم آن طرف تر رفته ام آن تازیانه که تو فرود آوردی اسب فهم مرا حرکت داد و او خیزی برداشت و از قبه افلاک گذشت و...، پس تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باش که مانند این حکایت در عقدالفرید، ابن عبد ربه، متوفی به سال 328 هجری مذکور شده که عابدی نادان از بنی اسرائیل گوشه نشینی اختیار کرد و الاغی داشت که در اطراف صومعه او می چرید پس عابد گفت خدایا اگر تو نیز الاغی داشتی آن الاغ را با الاغ خود همراه می کردم تا با هم بچرند پس پیامبر آن روزگار او را دید و سرزنش نمود پس وحی شد که خداوند این سخن عابد را می پسندد و...، و مانند این حکایات بلکه صحیح تر آن این است که در روایت است که خداوند در پاسخ بعضی از فرشتگان خود که از کثرت عبادت شخصی عابد، سخن به میان آورده بودند، امر فرمود تا به سراغ او بروند و درجه فهم و عقل او را بدست آورند که میزان وزن و سنگینی معرفت نسبت به خداوند میزان عقل و ادراک و فهم انسان ها است و...، پس فرشتگان به نزد عابد رفته و بعد از گفتگوها از او سؤال کردند که چه آرزویی دارد پس او با این مضمون پاسخ می دهد که در اطراف صومعه او دشت سرسبز و مرغزار پر برکتی است ای کاش خدا گوسفندان خود را به اینجا می آورد تا این علف ها را بخورند و این علف ها حرام و تباه نشوند و به مصرف برسند و...، و در این فراز مولانا درست به عکس عمل کرده است و بر مضمون حکایت عامیانه آن، افکار و اعتقادات خود را بنا نموده و اساس مکتبی را به نام مکتب عشق بنا نموده که در آن هندیان به هندی خدا را می ستایند و سندیان به سندی خداپرستی می کنند یعنی اگر چه بت را می پرستند ولی در واقع خداپرستی می نمایند زیرا قلوب آن ها جوهر و پرستش کفرآمیز آن ها عرض است و خداوند به جوهر می نگرد نه به عرض پس اگر خطا هم بگویند کسی حق ندارد که آن ها را خطاکار خطاب نماید و...، تا جایی که امر می فرماید به موسی که به دنبال چوپان رفته و به او بگوید کفر تو عین دین و دین تو مایه روشنی جان است و تو در امان هستی و برای خاطر تو جهانی نیز در امان است یعنی تو بهشتی هستی و با شفاعت تو یک جهان از خلایق به بهشت وارد می شوند و...، در این زمان چوپان به او می گوید که من در اثر خشونت رفتار تو در عالم ادراکات به مراحل کمال ایمان و...، رسیده ام و راه صد هزار ساله را در یک شب رفته ام و...، پس مولانا در این فراز با دخل و تصرفاتی که از نزد خود در این حکایت می نماید به ساختن و پردازش مکتبی می پردازد که در آن ظاهر عبادات ملاک نیست بلکه باطن آن یعنی قلوب خلایق ملاک است و این تفکر البته به سوی گمراهی است زیرا مقصود از این حکایات و یا روایات مانند آن این نیست که خداوند راه و روش کافران را تائید می‌نماید بلکه مقصود خداوند آن است که بایستی خلایق را با محبت و مهربانی و دوستی به راه هدایت یعنی راه شریعت بیاوری و مثال گویای دیگر در این راستا مهمانی حضرت ابراهیم با آن کسی بود که در شریعت او نبود و خلاصه آن داستان این است که حضرت ابراهیم

بسیار مهمان نواز بود تا جایی که اگر میهمانی بر سر سفره او نمی نشست غذا نمی خورد پس روزی پیر مردی را یافت و به او گفت امروز به خانه من بیا تا باهم غذا بخوریم پس آن پیر مرد قبول دعوت نموده و به خانه حضرت ابراهیم وارد شد و چون سفره گسترده شد حضرت ابراهیم نام خدا را به زبان آورده و شروع کرد ولی آن بت پرست بدون نام خدا مشغول شد پس حضرت ابراهیم غمگین شد و آن پیرمرد نیز از حالت ابراهیم دریافت که از هم سفره بودن با او ناراحت است پس غذا را کامل نخورده از سر سفره برخاست و بر شتر خود نشسته و به سوی مقصد خود روانه شد پس خطاب از حضرت حق جل جلاله نازل گردید که ای ابراهیم من نعمت جان را که بهترین نعمت ها است را به این پیر مرد دادم و او صد سال است که کافر است ولی من او را روزی می دهم ولی تو لقمه ای نان را از او دریغ نمودی پس برو و از او عذرخواهی کن و او را بیاور تا با تو غذا بخورد و انسان نبایستی کاری کند و رفتاری نماید که مهمان غذا نخورده از سر سفره او برود پس حضرت ابراهیم شتابان به دنبال آن پیرمرد بت پرست و گبر رفت و از او عذرخواهی نمود و گفت بایستی حتما با من بیایی و من گرسنه هستم و غذا نخوردم و تا تو به همراه من نیایی غذا نخواهم خورد می خواهی نام خدا را ببر و یا نبر پس آن پیرمرد سؤال کرد تو اول مرا (با رفتار خود) از سفره ات راندی پس چگونه اکنون اینگونه آمدی و مرا با این التماس به خانه خود دعوت می کنی پس حضرت ابراهیم گفت که بعد از رفتن تو، خدای تعالی مرا مورد مؤاخذه قرار داد و درباره تو فرمود من صد سال است که او را روزی داده ام و باز هم می دهم ولی تو یک ساعت او را تحمل نکردی و او را رنجاندی پس برو و او را راضی کن و به خانه خود بیاور و از او توقع نام خدا بردن بر غذا را نداشته باش پس در این زمان آن پیرمرد گریه کرد و گفت عجب آیا خدا با من اینگونه معامله می کند پس به حضرت ابراهیم گفت که ای ابراهیم دین خدای خود را به من عرضه نما و سپس در آن روز آن پیرمرد به شریعت خداوند وارد شد و از اهل ایمان و رستگار گردید و...، یعنی این برداشت مولانا، با دخل و تصرف در قصه ها و یا احادیث، سالب بر انتفاع اصل موضوع یعنی رسالت انبیاء است و اگر قرار باشد که اصل و جوهر قلوب باشد و هر نوع پرستش اعم از بت پرستی و حتی شیطان پرستی و...، عرض محسوب شود پس بعثت انبیاء الهی عبث و بیهوده بوده است ولی هرگز چنین نیست زیرا موضوع عبادت و پرستش در تمامی اوامر و نواهی نیز ساری و جاری است یعنی اگر این تفکر و اندیشه در تمامی احکام و فرایض تسری یابد پس جهان به حاکمیت شیطان در خواهد آمد که در آن تمامی خلایق به کار خود مشغول هستند و همگی در عین حال خود را رستگار و نجات یافته می دانند و حال آنکه رستگاری و حیات جاویدان حاصل نمی گردد جز به ایمان و عمل صالح و غرض ذات اقدس احدیت در این خصوص دعوت خلایق با مهر و محبت به سوی دین خدا و رستگاری

جاوید است و دوری از خشونت و ارعاب و...، نه آنگونه که دین غاصبان است. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت دوازدهم: داستان خردمند و مرد جاهل

در این حکایت مولانا به داستان مرد خردمندی اشاره می کند که در راهی عبور می کرد و ناگهان ملاحظه نمود که ماری خطرناک در دهان فردی که خوابیده بود وارد شد و تا مرد خردمند می خواست فرد را بیدار کند کار از کار گذشته بود و مار در درون معده فرد خوابیده جای گرفت پس در این زمان مرد خردمند با گرز به سر و کله مرد خوابیده کوبید و او را بیدار نمود و مجبور نمود از سیب های گندیده آن اطراف بخورد و سپس او را دوانید تا استفراغ کرد و مار را با آن مواد گندیده بیرون ریخت و مرد غافل و جاهل که از حکمت کار او آگاه نبود و دائم در رابطه با اعمال آن مرد خردمند در آن ضرب و شتم که وارد می نمود اعتراض می کرد ولی با دیدن این افعی خطرناک به حکمت کار او پی برده و زبان به عذرخواهی گشود و ما البته کاری نداریم که این تمثیل ها بایستی اصولا معقول نیز باشد زیرا تصور اینکه یک افعی عظیم وارد دهان فرد خوابیده شود به گونه ای که او از خواب بیدار نشود معقول نیست در حالی که اگر مگسی وارد دهان فرد خوابیده شود فرد از خواب بیدار می شود زیرا مجرای تنفس او دچار اختلال می شود پس چگونه ممکن است که این واقعه امکان وقوع داشته باشد و مضافا به اینکه هر شئ خارجی چون وارد معده شود توسط اسید معده نابود می شود و...، پس اگر اینگونه تمثیل ها را بپذیریم پس باید بپذیریم مانند این حکایات را که فردی با اسب و ارابه خود در حال عبور از راهی خاکی بود و بطور نا خواسته وارد دهان کسی شد که در کنار راه خوابیده بود و...، آری در کارتون های والت دیسنی ممکن است این امور واقع شود ولی یک کتاب اخلاقی و عرفانی بایستی بر اساس تفکرات منطقی و اساسی شکل بگیرد و...، پس مولانا در ادامه به داستان دوستی فردی با خرسی که او را از دهان اژدهایی نجات داده بود اشاره می نماید در این حکایت خرس به جهت جبران محبت آن فرد با او همراه می شود پس فرد خردمندی آن شخص را از دوستی آن خرس بر حذر می نماید و متذکر می شود خرس قادر به درک و فهم مسائل و تجزیه و تحلیل موضوعات نیست و لذا بر او ضرری وارد می کند پس آن شخص به هشدارهای آن فرد عاقل توجه نمی نماید تا اینکه خرس و آن مرد در داخل جنگل رفته و مرد از شدت خستگی به خواب می رود و خرس در کنار او می نشیند تا او را محافظت نماید پس مگس های زیادی آمده و مزاحم خواب آن مرد شدند و خرس دائما آن ها را رد می نمود مگر یک مگسی که مرد را رها نمی کرد تا اینکه آن خرس غضبناک شد و رفته تخته سنگ عظیمی را آورد تا بر مگس بکوبد و دوست خود را از آن محنت

رها نماید ولی وقتی سنگ پایین آمد مگس رفته بود و این مغز آن مرد جاهل بود که پریشان شده بود پس در خلال این داستان مولانا به کلام کوری اشاره می کند که فریاد می کرد من دو کوری دارم پس بر من ترحم نمائید و خلایق سؤال کردند اما کوری اول تو را که نابینا هستی می دانیم ولی کوری دوم تو چیست گفت کوری دوم من آن است که صدای ناهنجار و زشتی دارم و صدای من باعث رنجش دیگران می شود پس خلایق بایستی بر دو کوری من رحم کنند پس مولانا در این فراز اشاره می کند به کسانی که آوای دل های آن ها نیز زشت و ناهنجار است پس آن ها در واقع گرفتار سه کوری هستند و در ادامه این تمثیل موضوع اعتراض حضرت موسی را به شخص گوساله پرست مذکور می نماید که چگونه آن همه آیات عظیمه کتاب خدا را رها کرده و فریفته مکر سامری شده است و سپس در ادامه این کلام به نکاتی اشاره می کند که دلالت بر شخصیت ذاتی و کشش باطنی این اشخاص دارد در حالی که ما اثبات نموده ایم که ملاک این کشش ها عقل انسان ها است پس هر زمان انسان ها به عقل خود پشت کرده و هوی و هوس را رهبر خود قرار دهند پس به ضلالت و گمراهی می افتند و هر زمان که عقل خود را امام و رهبر خود قرار دهند و هوی و هوس را از خود دور نمایند به حیات جاویدان وارد خواهند شد و سپس مثالی را ذکر می نماید که مخالفت می نماید با اساس این تفکر و مذکور می نماید که ابوبکر چون رسول خدا را نگریست گفت این چهره، چهره دروغگو نیست ولی ابوجهل چون اهل درد نبود یعنی سنخیت با رسول خدا نداشت یعنی در ذات خود، پس صد بار معجزه شق القمر نیز او را به راه نیاورد مولانا در ادامه برای تحکیم استدلال خود کلام جالینوس را به شاگردان خود می آورد که در کتب دیگر موافق حکایت نقل شده از زکریای رازی است که او به شاگردان خود گفت فلان دارو را به من بدهید و شاگردان گفتند که این دارو برای معالجه دیوانگی است پس جالینوس گفت من باید از این دارو بخورم زیرا شخص دیوانه ای بر من خیره شد و مدتی با خوشحالی در من نگریست و بر من چشمک زد و آستین مرا پاره کرد پس اگر در وجود من با او وجه مشترکی نبود کی آن زشت روی بر من روی می آورد، اگر جنس خود را نمی دید چگونه پیش من می آمد، یعنی کی ممکن بود که به غیر جنس خود سر بزند یعنی وقتی دو نفر باهم مصاحب شوند بدون هیچگونه تردیدی میان آن دو وجه مشترکی وجود دارد و سپس در راستای اثبات وجه مشترک ذاتی انسان ها و موجودات مذکور می نماید که از نشانه های حضرت آدم در ازل این بود که فرشتگان به سبب مقام او در برابرش سجده کنند و نشانه دیگرش هم آن بود که ابلیس که (در ذات خود بد می باشد) بر او سجده نکند به این عنوان که من شاه و رئیس هستم یعنی چون ابلیس در ذات خود بد است نبایستی به آدم سجده کند تا مقام او معلوم شود و لذا اگر ابلیس بر آدم سجده می کرد آن مسجود دیگر حضرت آدم نبود بلکه فرد دیگری بود زیرا با شیطان هم جنس می شد و...، پس این تجزیه و تحلیل ها هرگز با امر اختیار و

تعقل و آزادی اراده و...، سازگار نیست با این ترتیب که شیطان مختار بود که تواضع کند و یا تکبر نماید پس اگر تواضع می کرد مغضوب نشده و بر تقدس حضرت آدم خللی وارد نمی شد تا این استنباط عرفانی را برای مولانا حاصل نماید پس چون بر این فراز آگاه شدی پس در این راستا توجه نما به افترای عظیم که بر ساحت رسول خدا وارد شده (به توسط حدیث جعلی جاعلان گمراه) و پیروی نموده است مولانا از این حدیث جعلی در شرح سوره مبارکه عبس که در شأن خلیفه سوم عثمان بن عفان است ولی دستگاه جعل حدیث اموی آن تهمت عظیم را به ساحت مقدس رسول خدا وارد نموده است و ما در کتاب شریف در جستجوی رستگاری خود و کتاب عروه الوثقی خود در شرح و تفسیر سوره مبارکه عبس کلام متین و مستدل و معقول و...، را آورده و در خصوص خطاب های ذات اقدس الهی در کتاب عظیم قرآن نیز شواهد خود را ذکر و برای اثبات آن اقامه دلیل نموده و دشمنی نمودیم با کسانی که از روی جهل و نادانی این تهمت عظیم را به ساحت قدس برترین و بالاترین پیامبران و برترین خلایق عالم یعنی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم نسبت داده و وارد نموده اند. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت سیزدهم: عیادت حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم از یکی از اصحاب که بیمار شده بود...

پس در این حکایت مولانا داستان بیماری یکی از اصحاب رسول خدا را نقل می کند که رسول خدا به جهت عیادت نزد او رفت و او را در حال مرگ دید و چون جستجو از احوال او کرد معلوم شد که بیمار به درگاه خدا اینگونه دعا کرده است که خدایا در آخرت مرا عذاب مکن و مرا در دنیا مجازات کن...، پس رسول خدا فرمود: چرا نگفتی (رَبَّنَا آتِنَا فِی‌الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی‌الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)، و سپس دعا فرمود و آن صحابی از بستر بیماری برخاست پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مولانا در خلال شرح این احوال به فرازهای مختلف عبور می کند و در هر کدام ظرایف افکار فرقه‌ای وحدت وجودی خود را به مخاطبان القاء می نماید در فراز اول قصه موسی و وحی خدا به او را بیان می کند که خدا به او می گوید چرا من بیمار شدم به عیادت من نیامدی پس موسی عرض می کند چگونه چنین چیزی ممکن است خداوند می فرماید فلان بنده من مریض شده بود به عیادت او نرفتی پس مثل این است که من مریض شده بودم و تو به عیادت من نیامدی و این کلام البته در استعاره و تشبیه است و مانند این کلام در متون انجیل و قرآن نیز وجود دارد که سیر کردن گرسنگان و اطعام آنان و نیکی کردن به آن ها در واقع نیکی به خداوند است و خدا بر آن اعمال پاداشی می دهد و یا قرض دادن به اهل

ایمان مانند قرض دادن به خداست و خدا بر آن عمل پاداش عطا می نماید و...، ولی هرگز معنی آن این نیست که آن مریض در کثرت یک جزیی از خداست پس اگر آن جزء را دیدی پس قسمتی از کل را عیادت کردی یعنی به بهانه اینگونه روایات پای تفکر واهی وحدت وجود را به وسط کشیدن و...، و این ادعا در لفافه مذکور گردد که تو جزیی دور از کل هستی و...، و اما در فراز دیگر داستان باغبان و سه دزد غارتگر را مذکور می نماید که به باغ او آمده و مشغول دزدی هستند که این سه نفر یکی فقیه و دیگری سید و دیگری صوفی بودند پس با خود گفت که با هر سه آن ها مقابله ممکن نیست پس باید در بین اتحاد آن ها تفرقه انداخته و هرکدام را جدا جدا حسابرسی نمایم پس ابتداء بین صوفی و آن دو نفر فاصله انداخته و به فقیه گفت که ما از برکت فتوای تو لقمه نانی می خوریم و...، و این یکی سید و سرور ما و از خاندان پیامبر است ولی این صوفی شکم پرست کیست که با شما همنشین می باشد و...، پس چون این کلام تفرقه انگیز را انداخت به سراغ صوفی رفت و با چوبی محکم او را می زد و می گفت آیا این راه را جنید به تو نشان داد یا بایزید و...، و سر او را شکافت و او را نیمه جان رها کرد و...، و سپس به سراغ آن دو رفت و سید را به دنبال غذا فرستاد و به فقیه گفت: ای عالم بزرگوار او سیدی است که ادعای غیر قابل قبولی دارد و معلوم نیست که چه کسی با مادر او آمیزش کرده و...، و در روزگار ما بسیاری از احمقان خود را به خاندان علی و پیامبر بسته اند و...، و سپس در جملاتی معترضه به کسانی که همه سادات را سادات ندانند تهاجم نموده و مذکور می نماید که هرکس که زنا زاده باشد و از زنا به عمل آمده باشد درباره سادات چنین گمانی دارد و...، لذا آنچه آن باغبان یاوه سرا گفت دور از سادات و بیان حال خود او بود و اگر آن باغبان از فرزندان افراد مرتد و کافر نبود پس کی می توانست در مورد سادات چنین سخنی بگوید، یعنی مولانا در این فراز اعتقاد راسخ دارد که همگی سادات در جهان همگی اولاد پیامبر و همگی حلال زاده و همه دشمنان آن ها زنازاده و مرتد و کافرند و...، و سؤالی در این فراز پیش می آید پس چگونه او تقدیس می نماید کسانی را که قاتلان ایشان هستند مانند غاصبان بنی عباس و بنی امیه را و اربابان آن ها و پیروان ناصبی ایشان مانند معاویه و یزید و...، را پس چگونه دشمنان ذوی القربی را کافر و مرتد و نجس نمی داند آیا او تقیه می کرده و یا فراموشکار شده است و...، پس در ادامه مولانا از آن باغبان به واسطه آن اعتقادات با عنوان ظالم و احمق یاد نموده که به سراغ سید می رود و به او می گوید ای احمق کی تو را به باغ دعوت کرد و آیا دزدی از پیامبر به تو ارث رسیده است و...، پس چه چیز تو شباهت با پیامبر دارد پس باغبان با آن سید رفتاری را نمود که خارجی یعنی کافران با خاندان پیامبر داشته اند و کنیه ای را که شیطان و غول بیابانی و امثال یزید و شمر در حق اولاد پیامبر داشتند پس او نیز همان کنیه را داشت و از سید انتقام گرفت...، پس چون باغبان از کار سید فارغ شد به سراغ فقیه آمد که ای فقیه تو چگونه عالمی

هستی که دزدی می کنی بلکه تو مایه ننگ هر احمقی هستی پس دست های تو بریده باد آیا این حق است که فتوی دهی که وارد باغ خلایق شده و بگویی اجازه لازم نیست آیا اینگونه اجازه ها را در وسیط خوانده ای و یا در محیط نوشته شده است (که دو کتاب مرجع فقهی اهل سنت است)، پس فقیه گفت بزن که حق داری که این پاداش کسانی است که از دوستان خود بریده اند و...، پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که تمثیل مولانا در این فراز در واقع نماد صاحبان عقل و گردانندگان جوامع و اجتماعات است که امور خلایق را به فساد صوفیان و سادات و عالمان ظاهر فریب وا نمی گذارند و برای احقاق حقوق خلایق دکان های ریا و دروغبافی و ستمگری و چپاول آن ها را می بندند و...، پس در فراز دیگر مولانا به حکایت دیگری از بایزید اشاره می کند که در سفر حج به شیخی می رسد و به او می گوید خرج سفر خود را به من بده و به دور من طواف کن که کعبه من هستم و...، پس این فراز کلام مولانا نیز استعاره و تشبیه است یعنی حفظ آبروی مؤمن و نجات جان او از شکنجه فقر و گرسنگی و مرگ موجب رضایت خداست و اگر مقصود در رضایت خداست در بجای آوردن زیارت خانه خدا پس نجات جان نه تنها یک مسلمان بلکه یک انسان محروم و حتی یک حیوان نیز نزد خدا مورد پسند و قبول است و البته نگارنده نیز این فراز را بسیار می پذیرد و در اینکه اهل ایمان اگر برای رضایت خدای متعال به انجام امور مستحب می پردازند پس عدول نمایند از آن به ادای واجب نجات جان و آبروی خویشان و دیگر مسلمانان و...، پس در ادامه مولانا در فراز دیگر از حکایت خود تأکید می نماید به مخالفت با هوی نفس و تأکید دارد در اینکه هر آنچه به فرمان اوست بایستی مورد مخالفت قرار گیرد زیرا تمامی فرامین او بر ضد عقل است و کلمه معترضه نگارنده در این فراز آن است که خداوند برای اهل ایمان بهره برداری از نعمت های دنیایی را برای شکرگزاری و تحمید خداوند اجازه داده است مانند پوشیدن لباس خوب و مرکب خوب و زندگانی خوب و مرفه و...، و خداوند دوست دارد که نعمت های خود را به بندگان خود ملاحظه نماید و این هوی پرستی نیست پس حد و حدود هوی پرستی ورود به حرام و تعدی از حلال های خداست مانند آنچه ذات اقدس احدیت در آیات عظیمه (مائده،87)، (بقره،168)، (مائده،88)، (نمل،114)، (انفال،69)، (مائده،1)، (حج،30)، (مائده،3)، (بقره،173)، (نحل،115)، (انعام،145)، (مائده،4)، (مائده،95)، (اعراف،32)، (یونس،59)، (نحل،116) و...، فرموده است و این کلام ذات اقدس الهی جل جلاله است که می فرماید در سوره عظیمه مائده آیه 88: (وَ كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللهُ حَلالاً طَيِّباً ) و این کلام عظیم مولای مظلوم ما حضرت صادق علیه السلام است که می فرماید: (خداوند متعال وقتی نعمتی را به بنده خود عطا می فرماید پس دوست دارد که آن نعمت را در بنده خود ببیند)، و لذا ذات اقدس احدیت در عتاب خود در کتاب عظیم خود یعنی قرآن مجید یعنی معجزه جاویدان حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم می فرماید:

(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتىِ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ)، (اعراف،32)، پس مخاطبان ارجمند آگاه باشند که بهره گیری از نعمت های الهی پیروی از هوی و هوس نیست بلکه پیروی از هوی و هوس، ورود شخص در وادی حرام ها و ظلم ها و تعدی های به خلایق است، پس در ادامه مولانا در رابطه با انجام مشورت به حدیثی جعلی اشاره می نماید که به رسول خدا منتسب است که فرمود در کارها مشورت نمائید پس مردم سؤال کردند با چه کسانی مشورت نمائیم فرمود با عقل که پیشوای شماست و سؤال کردند اگر کودکی و یا زنی برای مشورت حاضر شدند که اندیشه روشنی ندارند پس فرمود با آن ها مشورت کن و بر خلاف گفته آن ها عمل کن و به راهت ادامه بده پس مولانا نفس را به زن تشبیه نموده و آن را فرومایه ای می داند که باید بر خلاف آن عمل نماید حتی اگر تو را به نماز و روزه امر نماید و...، پس البته این روایت بر خلاف کتاب خداست زیرا خداوند جل وجلاله در آیات عظیمه 17 و 18 سوره مبارکه زمر می فرماید: (فبشر عباد الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ)، و استثنا نفرموده است مشورت با زنان را و مخالفت با رای آن ها را و نگارنده البته کلیات و دقایق آن را بواسطه آنچه که مطابق با خلقت ایشان و در راستای احترام به ایشان است یعنی روح لطیف و احساسات عمیق و...، که نشانگر عظمت درجه شخصیت ایشان است و شایسته نموده است ایشان را به عنوان مادر و بهشت را زیر پای آن ها قرار داده است و...، را می پذیرد ولی آن را در باب حقارت به آن ها و ناقص العقل بودن و...، را نمی پذیرد و تعجب می نماید از خلایق که چگونه به رهبری همسر رسول خدا ستیزه گری نمودند با وصی عالیقدر رسول خدا و خاندان وحی و حضرت زهرا سلام الله علیها و بلکه تحت رهبری او، مقدسین امت و صحابه کبار و اهل ایمان را به خاک و خون کشیدند در حالی که نهی می فرمود حضرت ام السلمه ایشان را از فتنه جویی و کلام رسول خدا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم در یاد او و آیات کتاب خدا در پیش روی ایشان بود که وظیفه ایشان را تعیین و معلوم نموده بودند و...، پس در ادامه مولانا به تقدیس (ضیاء الحق حسام الدین) می پردازد و او را شخصیتی می داند که جان حضرت موسی مدهوش اوست و از او به عنوان پادشاهی یاد می نماید که معجزه ید بیضا و اژدها شدن عصا و...، از او متصور است و... و دوزخ را مکاری می داند که از ترس حسام الدین خود را در چشم او حقیر نشان می دهد تا به آن خشمگین شود همانگونه خدا لشکر انبوه را در نظر پیامبر اندک نشان داد تا بر آن ها پیروز شود وگرنه می ترسید و مذکور می نماید که (ای احمد آن عنایتی در حق تو بود که شایسته آنی وگرنه تو می ترسیدی)،...، که البته این افترایی آشکار به ساحت مقدس رسول خدا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است و اما در خصوص (حسام الدین) که مولانا در تقدیس او مذکور می نماید که او کسی است که جان موسی پیامبر مدهوش عظمت وجود او است و...، پس این مدهوش

قطعا تسری می یابد به تمامی پیامبران از ابتداء تا انتها به استثناء رسول خدا زیرا اگر چنین کلام را مذکور می نمود او را تکفیر و کلام او را به دور می انداختند پس در این فراز جان تمامی انبیاء در این بستر و داستان، یعنی جان عیسی، داود، ابراهیم، نوح، سلیمان و...، همگی مدهوش حسام الدین است، و آن حسام الدین که در تصورات مولانا اینگونه در تجلی و نور افشانی است در واقع همان حسام الدین چلبی است که از صوفیان سده هفتم و یار و جانشین مولانا بوده است، او شافعی مذهب بود و می خواست به پیروی از مولانا حنفی مذهب شود که مولانا او را نهی نمود او از جانب مولانا درآمد حاصل از اوقاف را به نیازمندان می رسانید و از جانب مولانا به (بایزید زمان)، (جنید زمان)، (قطب زمان)، (فخر مشایخ)، و (امین قلوب) و...، یاد شده است، او کسی بود که پس از صلاح الدین زرکوب قائم مقام مولانا گردید و مهم ترین کار او درخواست او از مولانا بود تا بر وزن منطق الطیر برای مریدان کتابی بنویسد که او مثنوی را تدوین نمود، و پس از وفات مولانا بین مریدان اختلاف افتاد تا از حسام الدین و یا بهاءالدین فرزند مولانا پیروی کنند که فرزند مولانا، حسام الدین را پیش انداخت و او تا ده سال مریدان را سرپرستی کرد و درگذشت و روش او روش مولانا بود و به سماع توجه خاصی داشت و...، و اما در خصوص گزافه گویی و غلوپردازی مولانا که او را تا حد پیامبران معصوم الهی بالا برده است، پس البته این گمراهی آشکار است و.....، زیرا افکار و روش مولانا و حسام الدین و...، در تفکر جهان خدایی و در عمل در برابر و بر ضد روش و افکار پیامبران الهی قرار دارد اِنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.

حکایت چهاردهم: اقامه دلیل دلقک و...

در این حکایت مولانا قصه دلقکی را نقل می کند که زن فاحشه ای را عقد کرده بود و حاکم شرع به او گفت که تو بایستی مسأله را به ما می گفتی تا زنی پاکدامن برای تو بگیریم پس دلقک گفت من نه زن عفیف نیکوکار گرفتم ولی همه فاحشه درآمدند و این فاحشه را بدون هیچ آشنایی قبلی گرفتم تا ببینم که عاقبت این به کجا خواهد رسید پس در ادامه مولانا حکایت عالم بزرگواری را نقل می کند که برای فرار از ستم حاکمان جور خود را به جنون زده بود تا جان خود را حفظ نماید و این عالم یگانه و بی بدیل کسی نبود جز بهلول که از ترس جور ستمکاران بنی عباس و سگ هار دوزخی یعنی هارون ناصبی ملعون خود را به جنون زده بود و....، او از شاگردان عظیم الشأن مولانا المظلوم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بود که آن حضرت بواسطه شقاوت هارون ملعون به سه تن از یاران مخصوص خود مکاتبه ای معمولی انجام داد و به رمز در گوشه نامه ایشان حرف (ج) را نوشت پس یکی از آنان از کلام امام معصوم تعبیر به جبال نموده و به کوه ها پناهنده شد و دیگری تعبیر به جلای وطن نموده و از شهر و دیار خود آواره و به سوی

دیارهای غربت رهسپار گردید و سومی همین جناب بهلول رحمه الله علیه است تعبیر به جنون فرموده و خود را به دیوانگی زد تا جان خود و دیگر شیعیان را از خطر هارون ملعون شقی حفظ فرماید و در این رمز و رموز و تعابیر آن بین امام معصوم و آن مظلومان البته عنایات الهی دخیل بوده است پس چون بر این فراز آگاه شدی پس توجه نما که مولانا از این قصه خود، از آن بزرگوار که خود را به جنون زده بود نام نمی برد ولی او را شخصی عالم توصیف می نماید که برای رهایی از ستمگری های ددمنشانه خلفای خبیث و ملعون بنی عباس و عدم همکاری با آنان در زمینه قضاوت و...، خود را به جنون زد ولی به جای نقل قضایای عظیم علمی و عرفانی از نامبرده که در تاریخ مضبوط است حکایتی بی مغز و اهانت بار و مسخره نسبت به زنان محترم را بیان می کند و آن اینکه شخصی که به دنبال انتخاب همسر شایسته برای خود بود به او مراجعه می کند و مولانا از وی به عنوان عارف یاد می نماید که به آن شخص توصیه می کند که با دختران باکره ازدواج نماید که همه وجود آن ها به او تعلق دارد و از گرفتن زنان بیوه دوری کند که نصف وجود او مال شوهر جدید و نصف وجود او متعلق به شوهر اول است و بدتر از همه دوری نماید از گرفتن همسری که بیوه است و از شوهر اول خود فرزند دارد چون همه توجه او به فرزندان خود است و...، و این البته یک عقیده زشت عوامانه است و با آموزه های دینی و اخلاقی اهل اسلام در تضاد کامل است و خصوصا با آیات عظیمه کتاب خدا که شأن و عظمت و شخصیت انسان ها را به ایمان و عمل صالح می داند و اینکه اهل ایمان توجه به احوال ایتام داشته باشند و...، منافات دارد. مولانا در ادامه داستان خود، حکایت سابق خود در شرح ملاقات رسول خدا حضرت محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم با آن صحابه بیمار اشاره می نماید که به نوعی خاص دعا کرده بود که خداوند به جای عذاب آخرت او را در جهان معذب نماید و سپس در استناد خود به کلام صحابی، مذکور می نماید همانگونه که: (هاروت و ماروت آشکارا برای حفظ از عذاب آخرت خود را به عذاب در دنیا مبتلا نموده و در چاه بابل معذب شدند) این صحابی نیز خواست تا مانند آن دو فرشته حیله گر و جادوگر از عذاب اخروی به عذاب دنیایی مبتلا باشد و...، و ما در خصوص جعلی بودن روایات منتسب به هاروت و ماروت که دو فرشته گرامی خداوند رحمان بوده اند کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم و...، مولانا در خلال کلام خود به تقدیس منصور حلاج و فرعون می پردازد و آن را تسری از تقدیس آدم و شیطان می داند و تأکید می نماید که نابهنگام (من) گفتن باعث لعنت است و به موقع من گفتن موجب رحمت است همانگونه که انا الحق یعنی من خدا هستم منصور موجب رحمت شد و من خدا هستم فرعون موجب لعنت او گردید و...، که این معانی در واقع به دنبال همان تفکر مشرکانه دست حق و دست خدا بودن دست اشقی الشقیاء ، یعنی ابن ملجم مرادی و سپس شفاعت او به واسطه علی علیه السلام و ورود او به بهشت است زیرا همگی این جلوه های بد و خوب در

واقع کثرت یک وحدت وجود هستند...، مولانا در ادامه بیان این تفکر یعنی ذاتی و جبری بودن خلقت مؤمن و ذاتی و جبری بودن خلقت کافر و اثبات ابزارهای وحدت وجود چنین استدلال می نماید که خدا هم کافر و هم مؤمن را، کافر و مؤمن آفریده است یعنی هم کفر و هم ایمان گواه خداوندی او هستند و هر دو در برابر الوهیت او به سجده می افتند با این تفاوت که مؤمن به خواست دل سجده می کند و کافر هم با اکراه خدا را می پرستد ولی او رضای خدا را طلب می کند ولی کافر مقصود دیگری دارد و مثال آن ها به نقاشی نقاشی است که دو نوع نقاشی بکشد که یکی زیبا و یکی زشت باشد مثل نقاشی یوسف و حواریان پاک سرشت و دیگری تصویر دیوها و شیاطین زشت که کشیدن این دو نوع نقاشی دلیل بر مهارت نقاش است یعنی خلق نمودن آدم که در ذات آدم و نیکو است و خلق نمودن شیطان که در ذات شیطان و شرور است، دلیل بر کمال هنر خداست نه زشتی کار او یعنی خلقت جبر در اعمال آنها و همه خلایق زیرا او زشت را کاملا زشت می آفریند و همه زشتی ها را در اطراف او می گمارد تا کمال هنر او آشکار شود یعنی او شیطان را شیطان و ابن ملجم را ابن ملجم و یزید را یزید و شمر را شمر و...، خلق می نماید تا کمال هنر او آشکار شود و منکر استادی او یعنی منکر خدایی او رسوا شود پس اگر نتواند زشتی را نقاشی کند هنرش نقص دارد یعنی اگر نتواند شیطان را در ذات خود شیطان و یزید را در ذات خود یزید و...، خلق نماید پس هنر او نقص دارد پس این خداست که هم کافر و هم مؤمن را در ذات های خود کافر و مؤمن آفریده و همه اینگونه خلقت وحدت وجودی برای اثبات کمال خود است، و...، مولانا در ادامه به حدیث جعلی در خصوص شرح آیه عظیمه 71 سوره مبارکه مریم، (وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها)، اشاره می نماید و ما قبلا نیز در کتب شریف در جستجوی رستگاری و عروه الوثقی خود در خصوص معانی واژگان قرآنی و پرهیز مفسران از تفسیر به رأی و دور شدن از کلام امامان معصوم علیهم السلام و عجل فرجهم کلام خود را مذکور نمودیم و اثبات نمودیم که طبق روایت عظیم مولانا المظلوم امام صادق علیه السلام (وارِدُها) به معنی نزدیک شدن است نه داخل شدن و نیز اثبات نمودیم که دوزخ محلی است که وارد شده در آن یعنی داخل شده در آن، از آن خارج نمی شود تا ابدالآباد و نیز بهشت خداوند هم مکانی است که وارد شده یعنی داخل شده در آن خارج نمی شود تا ابدالآباد یعنی هر دو تا آن زمان که خدا خدایی می فرماید و لذا آنچه اسباب گمراهی مفسران را فراهم آورده است توجه به معانی کلمات و واژگان قرآنی بر اساس کتب و لغت نامه هایی است که چند صد سال بعد از نزول وحی تدوین یافته است در حالی که واژگان کتاب خدا بایستی بر اساس متون قرآن و کلام معصومین علیهم السلام و عجل فرجهم تفسیر شود و مانند این واژگان است، (یلونکم، الی، و...) و اهل تحقیق بایستی بدینگونه عمل نمایند همانگونه که به جای رجوع به رجال احادیث در تعیین صحت و سقم احادیث بایستی طبق اوامر رسول خدا حضرت محمّد

صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و فتوی مولاتنا حضرت صدیقه طاهره فاطمه الزهرا سلام الله علیها به متن و آیات عظیمه کتاب خدا مراجعه نمایند زیرا کتاب خدا یعنی قرآن مجید شاخصه تشخیص حق و باطل بوده و معجزه جاوید حضرت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و مبرا از هرگونه تحریف و در حفظ و حراست و نگهبانی ذات اقدس الهی جل جلاله است، ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت پانزدهم: داستان معاویه ملعون و ابلیس لعین و...

پس در این حکایت مولانا به تقدیس هارترین سگ دوزخ یعنی معاویه بن ابی سفیان می پردازد و از او که گمراه کننده امت اسلام و قاتل اهل ایمان و قاتل دو ذوی القربی رسول خدا حضرت محمّد است با عنوان های خال المؤمنین و امیر یعنی امیرالمؤمنین و...، یاد می نماید و البته نگارنده تلف نمی نماید وقت خود را در باب معرفی این سگ نجس که اسلام و قرآن را تباه نمود و فتنه ای که بر ضد شریعت خداوند برانگیخت که مانند فتنه یکی از همسران رسول خدا در امت اسلام و در شریعت پسندیده خداوند، بود به گونه‌ای که زشتی و بدی را نهادینه نمود و...، که البته در این زمان زشتی اعمال او بر امت اسلام بواسطه تحقیق بزرگان اهل اسلام محرز و آشکار گردیده و نفاق عظیم او و جنایات عظیم او بر همگان آشکار گردیده است و...، پس در این حکایت مولانا اشاره می نماید که روزی شیطان به قصر خراب فرزند هنده جگرخواره یعنی معاویه ملعون داخل شد و او را از خواب بیدار نمود و با وی به گفتگو پرداخت و به او توصیه کرد که برای ادای نماز به مسجد برود و چون علت را از او جویا شد ابلیس طفره رفته و در این زمان معاویه بر ابلیس خشمناک می گردد و به او می گوید ای دزد، دلیل تراشی مکن تو راه نفوذ بر من نداری و در جستجوی یافتن راه نفوذ مباش و...، یعنی من مصداق این آیه قرآن هستم که شیطان به خدا در قرآن گفته است یعنی آیه 82 سوره ص: ( قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ...)، یعنی که مولانا به مخاطبان خود چنین القاء می‌نماید که معاویه ملعون معصوم از اغوای شیطان است و...، یعنی مولانا شیطان امت اسلام را معصوم از گناه و خطا معرفی و او را اینگونه به زبان خود او تقدیس می نماید پس در این زمان معاویه، ابلیس را به صداقت و عدالت و راستی فرا می خواند و ابلیس او را اجابت نموده و می گوید که من تو را بیدار کردم تا پشت سر پیامبر نماز جماعت بخوانی و اگر وقت این نماز بر تو می گذشت از ناراحتی اشک از چشمان تو مانند سیل روانه می شد و ثواب حسرت این فوت نماز جماعت، از ادای آن نماز بیشتر است و خبر ندارد مولانا که معاویه قصر نشین نشد مگر بعد از حدود نیم قرن بعد از رحلت رسول خدا و...، یعنی بعد

از حکومت های ابابکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام و در آن زمان رسول خدا در قید حیات نبود تا این مصیبت عظیم وارده بر اسلام را ملاحظه نماید و...، پس توجه نماید مخاطب ارجمند که مولانا در خلال شرح این حکایت به پیروی از شرح خلاف بعضی از مفسرین و بواسطه خطاب عام خداوند در آیه عظیمه 50 سوره مبارکه کهف تصور می نماید که ابلیس از جمله فرشتگان بوده است و توجه نمی نماید که خداوند در همین آیه شهادت به خلقت او از اینکه او از اجنه بوده و صاحب اختیار و مختار در عمل بوده است، داده و به تفاوت خلقت او با ملائکه تأکید فرموده است و...، در حالی که ملائکه به شهادت ذات اقدس احدیت در آیه عظیمه 6 سوره مبارکه تحریم (...لايَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ...) معصوم از عصیان هستند در حالی که طایفه جن مانند انسان صاحب اختیار در طاعت و عصیان می باشند در این فراز مولانا در راستای القاء تفکرات وحدت وجودی خود به تقدیس شیطان پرداخته و مذکور می نماید که ابلیس به معاویه می گوید که ما فرشته بوده ایم و با صمیم قلب خدا را عبادت می نمودیم... و خداوند بواسطه آن عصیان چند روزی مرا از پیش خود دور نموده است و چشم من در روی زیبای او یعنی خدا مانده است و این قهر او سبب و حادث است یعنی ذاتی نیست و لطف او به من ازلی است و اگر من به آدم از روی حسادت سجده نکردم این عدم سجده من از عشق الهی سرچشمه می گیرد نه از انکار خداوند و در ادامه این نعل وارونه، به تحکیم امر جبر در عمل تأکید می نماید که، چون در عرصه شطرنج او، یعنی خدا بازی دیگری جز عدم سجده بر آدم وجود نداشت یعنی عملی جبری و غیر اختیاری بر من دیکته کرده بود من آن را پیروی کردم یعنی آن بازی در واقع تنها بازی اجباری من بود و سپس به قانون وحدت وجود خود اشاره و بر ضد تمامی آیات قرآن مذکور می نماید و می افزاید که، جزو شش چگونه می تواند خود را از کل شش که همه وجود است رها نماید و چه کفر و چه ایمان هر دو مصنوع خداوند است و به او تعلق دارد که این کلام در واقع به منزله انکار تمامی آیات کتاب خدا و استهزاء آن است و سپس اضافه می نماید که ابلیس به معاویه می گوید که من در واقع ابزار خداوند برای جداسازی طلای خالص از ناخالص هستم و این تشبیه دیگر مولانا در جداسازی طلای خالص از ناخالص در همان راستای بیان قوانین وحدت وجود است یعنی طلای ناخالص همان اشقیای عالم هستند که در برابر طلای خالص اهل ایمان قرار دارند ولی در ذات خود خالص هستند یعنی طلا هستند که ناخالصی به آن ها حادث شده و زایل شدنی است و در نهایت همه طلای خالص می باشند و اینگونه تمامی اشقیاء عالم مانند ابن ملجم و یزید و شمر و معاویه و اربابان ناصبی و پیروان ناصبی آنان و...، همگی به همراه شیطان ملعون، ابزار و وسیله خدا بوده و به امر و اطاعت او عمل کرده و در نهایت به شفاعت پیامبر و...، وارد بهشت می شوند و...، یعنی اگرچه این دو باهم اختلاف

دارند و یکی خیر و دیگری شر است ولی هر دو به یک کار یعنی اطاعت خدا مشغول هستند، اِنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.

حکایت شانزدهم: قصه منافقان و مسجد ضرار....

پس در این حکایت مولانا قصه منافقان و مسجد ضرار را نقل می نماید، که منافقین مسجدی را بنا نمودند تا بین اهل اسلام تفرقه بیندازند پس از رسول خدا برای افتتاح آن دعوت به عمل آوردند و رسول خدا به آن ها اعلام نمود که به سوی محاربه با دشمنان خدا در حال سفر است و چون از آن غزوه باز آمد به آن مسجد می آید و...، چون رسول خدا از غزوه بازگشت فرمود خداوند متعال ایشان را از فتنه این مسجد آگاه فرمود پس مولانا در این فراز تردید یکی از صحابه را در خصوص عکس العمل رسول خدا با آن منافقان اعلام می نماید که این صحابی چون این شک و تردید در دل او راه یافت پس شب هنگام در خواب ملاحظه نمود که آن مسجد مملو از کثافات انسانی است و سنگ های آن مسجد در مستراحی آلوده شده بود و از سنگ های آن دودی سیاه بر می خواست و آن دود در گلوی او فرو می رفت پس از خواب برخاسته و به سجده افتاده و گریه و توبه نمود و...، پس چون به وحی الهی معلوم شد که آن مسجد به جهت فتنه گری برپا شده است پس رسول خدا امر به تخریب آن فرمود و دستور داد آن را تبدیل به خاکروبه دان و مزبله نمایند، پس در ادامه مولانا هشدار می دهد که اهل اسلام نباید سازندگان مسجد ضرار را مسخره کنند زیرا ای بسا خود شخص از جمله آن سازندگان باشد مانند آن چهار هندی که به مسجد برای نماز رفتند و تا مؤذن اذان را گفت یکی از آن ها گفت ای مؤذن وقت نماز رسیده است دومی گفت در بین نماز حرف زدی نماز تو باطل شد و سومی گفت تو چرا او را نکوهش می کنی خودت را مواظب باش و چهارمی گفت خدا را شکر که من مانند آن سه نفر در بین نماز حرف نزدم پس اینگونه نماز هر چهار نفر باطل شد پس در ادامه مولانا به جهت نصیحت به مخاطبان قصه ترکان غز را شرح می نماید که برای غارت به دهی سرازیر شدند و دو نفر فقیر و عریان را دستگیر نمودند و چون قصد قتل یکی از آنان را نمودند آن مرد تهیدست گفت چرا مرا می کشید آن ها گفتند برای اینکه دوست تو بترسد و جای طلاها را به ما بگوید پس آن مرد فقیر گفت که او نیز مانند من تهیدست و فقیر است پس آن ها گفتند او دروغ می گوید و او طلا دارد پس آن مرد گفت حالا که چنین است پس او را بکشید تا من بترسم و جای طلاها را بگویم و سپس به مخاطبان اعلام می نماید اهل اسلام بایستی به کرم الهی بنگرند که چگونه خداوند قوم نوح و عاد و...، را هلاک فرمود تا ما بترسیم یعنی اگر بر عکس این واقع می شد یعنی ما مایه عبرت آن ها می شدیم پس وای بر حال ما و سپس در ادامه قصه عرب بادیه نشین را نقل می کند

که با شتر خود مسافرت می نمود و دو جوال به همراه داشت که در یکی گندم و در دیگری سنگ و ریگ بیابان ریخته بود پس حکیمی از او سؤال کرد که چرا در جوال خود ریگ و سنگ بیابان پر کرده ای پس آن عرب گفت برای اینکه توازن بر قرار باشد پس حکیم گفت چرا جوال گندم خود را نصف نکردی تا توازن بر قرار باشد پس عرب بادیه نشین از عقل حکیم متعجب شد و بر او آفرین گفت و به دنبال آن از حکیم سؤال کرد تو با این فکر و اندیشه و...، چرا پیاده و عریان و...، هستی از احوال خود به من بگو که چند شتر و گاو و...، داری و دکان تو کجاست و نقدینه تو چقدر است و...، پس حکیم پاسخ داد من بسیار فقیر و گرفتار هستم به گونه ای که قادر به تأمین نان شب خود نیستم و...، پس در این زمان آن عرب بادیه نشین برآشفته و خشمگین می شود و به حکیم می گوید از من به سرعت دور شو تا نحوست تو دامن مرا نگیرد...، اگر من در جوالی گندم و در جوالی سنگ پر کنم بهتر از آن است که از دانش تو پیروی کنم و تو هم اگر می خواهی به معاش و رفاه برسی این حکمت خود و دانش و عقل خود را رها کن و...، پس در این فراز مولانا حکمت آن حکیم را به حکمتی تشبیه می کند که از طبع و خیال پیدا می شود و آن حکمتی است که از نور ذات الهی بهره ندارد و...، و البته واضح است که مثال مولانا منطبق با نتیجه گیری او نبوده و این تمثیل او قیاس مع الفارق است زیرا که موضوع آن از حکم امر تمثیل به امری که از آن نتیجه گیری می کند سرایت ندارد یعنی نه تنها شباهت کامل ندارد بلکه در مقابل هم قرار دارد زیرا که کلام حکیم صحیح بوده است و حکم عقل بر پیروی از علم او بوده است و تسری نداشتن علم او در وسعت معاش او دلیل بر بی محتوی بودن علم او ندارد بلکه می تواند دلیل بر عقل و حکمت او باشد زیرا به هر وسیله ای برای خود امرار معاش نمی نماید و بلکه علم و حکمت او مانع است از توسعه معاش از طریق تجاوز به حقوق دیگران و چپاول اموال دیگران و...، و نیز شک نیست که وجود توسعه در امر معاش به عوامل بسیار زیادی از جمله ارث، موقعیت های زمانی، جغرافیایی و سیاسی و اجتماعی و...، دارد و وجود آن در دست افراد نیز از طرف دیگر دلیل بر فقدان عقل و شعور نیست یعنی همانگونه که وسعت در معاش دلیل بر بی عقلی افراد نیست فقر در معاش نیز دلیل بر بی عقل تر بودن آنان از کسانی که دارای وسعت معاش هستند نخواهد بود و شاهد صدق کلام ما داستان بعدی او از ابراهیم ادهم است که در این تمثیل مولانا مذکور می نماید که روزی امیری به ابراهیم ادهم که قبلا شاهزاده بود و سپس راه عرفان را برگزیده بود می رسد و چون قبلا از بندگان او بود به ابراهیم ادهم تعظیم نموده و احترام فراوان می نماید ولی در دل خود ابراهیم را حقیر می بیند و چون ابراهیم ادهم این معنی را در می یابد سوزنی را که در دست داشت به دریا می اندازد و سپس با صدای بلند آن سوزن را طلب می نماید پس در این زمان صدها هزار ماهی در حالی که هرکدام سوزن طلایی در دهان داشتند سر بر می آوردند که ای شیخ سوزن های الهی رابگیر، پس آن

زمان ابراهیم روی به سوی آن امیر می کند و می گوید که ای امیر سلطنت دل بهتر است یا پادشاهی بر ملک حقیر دنیا و البته آنچه دیدی نشانه ای ظاهری است که اهمیتی ندارد زیرا از باغ تنها شاخه ای را به شهر می آورند پس چگونه امکان دارد که باغ و بستان را به شهر حمل نمایند یعنی در وجود من دریایی از این عجایب است و این فراز که ملاحظه نمودی از سوزن به دهان گرفتن صدها هزار ماهی و تکلم با من و...، تنها یک قطره از آن دریاهای عظیم است، و البته نگارنده ورود نمی نماید در این تمثیل و امثال آن که از گزافه گویی های این عارفان در افواه عوام پخش شده است زیرا توجه به این قدرت نمایی های ایشان نشان می دهد که توانایی ایشان نه تنها از پیامبران و اوصیاء معصوم آن ها بالاتر است بلکه قدرت خداوند را نیز تحت الشعاع خود قرار می دهد و آورده اند که پسری سیگار می کشید پس پدرش به او گفت پسرم امروز کلاغی به من خبر آورد که تو سیگار می کشی پس آن پسر هراسان به او گفت ای پدر موادی را که مصرف می کنی عوض کن زیرا که در سراشیبی توهم قرار گرفته ای و...، و مقصود نگارنده از این تمثیل، این کلام است که نمی پذیرد مانند این داستان های عظیم و هپروتی را که متوهم می نماید و به سماع در می آورد و بانگ اناالحق را مترنم می نماید و دلیلی قاطع می شود بر جزئی از کل بودن و حضور در کل و...، تا جایی که نور او را حد و مرزی نیست در حالی که نور او از زیر یک طشت نیز فراتر نمی رود، پس در داستان ها مذکور است که شیخی در حلقه ذکری نشسته و شاگردان نیز در اطراف او به حالت خلسه فرو رفته بودند که ناگهان شیخ فریاد بر می آورد که ای جبرئیل انگشت خود را راست مکن، جبرئیلا مبادا که انگشت خود را صاف نمایی و...، پس چون از حالت جذبه خارج شدند شاگردان استفسار نمودند که این خطاب حضرت شیخ به جبرئیل چه بوده است پس شیخ می گوید که ما به عرش رفته بودیم پس در اثر خطایی از عرش سقوط کردیم و همه از جمله من به پایین در حال سقوط بودیم پس جبرئیل برای نجات من که سر و پاهایم به سوی زمین و ما تحت من به سوی آسمان بود دست آویزی نداشت جز آن سوراخ پس برای نگهداری من انگشت خود را در آن فرو برده کج نگهداشت تا من به پایین سقوط نکنم و من از روی وحشت از او التماس می کردم که انگشت خود را صاف نکند زیرا اگر او این کار را می کرد من تا ابد در حال سقوط قرار می گرفتم و...، پس نگارنده این تمثیل را می آورد تا مخاطبان ارجمند بین این مدعیان عرفان و عارفان واقعی یعنی پیروان آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم تفاوت معنی را دریابند و...، پس در ادامه مولانا به حکایت شخصی که در زمان حضرت شعیب پیامبر مدعی بود که خداوند او را به سبب گناهان او مؤاخذه نمی نماید اشاره می کند که در این حکایت آن شخص به نزد شعیب پیامبر رفته و بیان مطلب نمود و حضرت شعیب به او خبر داد خداوند می فرماید که او مؤاخذه کرده است و چون فرد سؤال می کند پس نشانه های این مؤاخذه کجاست پس پاسخ می شنود که خداوند می فرماید من عیب پوش هستم

و رازهای او را فاش نمی کنم جز رمزی که برای آزمون او فاش می کنم و آن اینکه او عبادت می کند و روزه می گیرد و دعا می خواند و...، ولی از این اعمال ذره ای ذوق نمی یابد و...، پس در ادامه مولانا داستان مرد بد نهاد را روایت می کند که از شیخی به بدی یاد کرد و به مرید او گفت که شیخ به ما می گوید که شیطان روز و شب در جام شراب ادرار می کند ولی خود شبانه آن را بالا می کشد پس این کلام در مرید اثر می کند و شبانگاه بر روزنه خانه شیخ رفته و در دست شیخ جام باده دیدند پس مرید به شیخ گفت پس کار تو نیز دروغ است و شیخ به او اشاره کرد که پایین بیا و ملاحظه کن پس چون مرید پایین آمد ملاحظه کرد که آن آن جام مملو از عسل است پس شیخ به مرید گفت که ای مرید بزرگ آگاه باش که در من دردی عظیم حادث شده که درمان آن جز بر شراب نمی باشد پس چون به حالت اضطرار هستم و در حالت اضطرار هر حرامی حلال می شود پس اکنون به میخانه های شهر برو و برای من شراب بیاور پس آن مرید در شهر به جستجو می پردازد و در هیچ میخانه ای شراب نیافت زیرا شراب در تمامی میخانه ها تبدیل به عسل شده بود...، پس همه رندان نزد شیخ آمدند در حالی که به سر خود می زدند که ای شیخ بزرگ در خرابات آمدی و از برکت قدم تو همه شراب ها عسل شد پس جان ما را هم برهان و...، و در ادامه مولانا به حدیثی جعلی از عایشه اشاره می نماید که در آن به رسول خدا می گوید چگونه است که شما در هر مکان که پیش آید نماز می خوانی در حالی که در خانه کسانی رفت و آمد می کنند مانند کودکان که محل را نجس می سازند پس پیامبر به او گفت آگاه باش که خداوند برای بزرگان پلیدی را پاکیزه می گرداند...، و در ادامه با نتیجه گیری مذکور می نماید که اگر بزرگان زهر بخورند تبدیل به عسل می شود ولی اگر اشخاص عادی عسل بخورند تبدیل به زهر می شود پس هرگز ادعای برابری با بزرگان منما و با آنان ستیزه گری منما که اگر در این ستیزه گری هلاک نشوی نام مرا در زمره کافران بنویس و سپس داستان موش و شتر را نقل می کند که موش افسار شتر را می کشید و شتر نیز به دنبال او می رفت تا به رودخانه ای بزرگ رسیدند و موش متوقف شد و شتر به او گفت چرا راه را ادامه نمی دهی گفت رودخانه ی بزرگ در سر راه است پس شتر وارد شد و گفت آب تا سر زانو بیشتر نیست پس موش گفت زانو با زانو فرق دارد، آن آب که تا زانوی توست صد گز از فرق من می گذرد پس شتر گفت پس از این به بعد گستاخی مکن و موش گفت توبه کردم مرا از این آب بگذران پس شتر او را سوار کرده و از رودخانه عبور نمود پس در این تمثیل اخیر و این روایت جعلی از عایشه دو نکته وجود دارد اول اینکه شیخ به مرید می گوید در من دردی به هم رسیده است که داروی آن جز شراب نیست و چون من به حالت اضطرار رسیده و در اضطرار هر حرامی حلال می شود پس برای من شراب بیاور و بقیه ماجرا و...، پس آگاه باش تو ای مخاطب ارجمند که در حالت اضطرار تمامی احکام و فرایض حرام، هرگز مباح و جایز نمی شود که از جمله آن ها خوردن شراب و قتل اهل

ایمان است که بر اهل ایمان و مسلمان جایز نیست حتی در حالت اجبار و اضطرار و...، که شراب خورده و یا فردی بی گناه و اهل ایمان را به قتل برساند و ما در کتب شریف خود این فراز را در احکام و نیز جعلی بودن حدیث رفع را شرح داده و مخالفت آن را با کتاب خدا و حکم عقل و...، اثبات نموده ایم و اما در خصوص روایت عایشه که این تصور را در عارفان بوجود آورده است که خداوند برای بزرگان پلیدی یعنی نجاست را پاک می گرداند و...، و ما قبلا در رابطه با اثرات سوء روایات جعلی در آموزه های دینی و رفتارهای اجتماعی کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم و در این فراز نیز این روایت جعلی است و رسول خدا نیز اسوه و الگو است و عمل او در پرهیز از نجاسات سنت لازم الاتباع است یعنی و این عبارت جعلی هرگز تسری نمی یابد معانی آن در به اصطلاح این مدعیان عرفان که اعمال خلاف شرع و احکام دین مبین که به منزله زهر است در کام ایشان تبدیل به عسل شود همانگونه که پلیدی برای رسول خدا تبدیل به شئ پاک می شود و نماز ایشان بر آن جایز می شود و حضرت پرهیز نمی نموده است از نجاسات و...، پس مولانا در ادامه در شرح احوال یکی از دراویش اهل باطن که فضایل او مانند ابراهیم ادهم و بلکه بالاتر است اشاره می نماید که روزی درویشی در کشتی سوار شد و در گوشه ای خوابیده بود پس در این زمان کیسه ای از سکه های طلا گم می شود و نگهبانان همه را تجسس نمودند مگر این درویش را پس به سوی او آمده و گفتند برهنه شو تا تو را تفتیش کنیم و مردم به تو بدگمان نشوند پس در این زمان درویش درجا رو به خدا نمود که ای خدای بزرگ این اشخاص پست و فرومایه بنده تو را متهم نمودند پس فرمان تو چیست به من الهام کن پس در این زمان خداوند به صدها هزار ماهی امر کرد تا از میان دریا سر بیرون بیاورند که در دهان هر یکی مرواریدی بود که هر کدام خراج یک کشور عظیم بود پس درویش چند مروارید را از دهان چند ماهی گرفته و به میان کشتی انداخت و خود پریده و در هوا نشست و مانند پادشاهان که بر تخت می نشینند چهار زانو نشست در حالی که درویش روی هوا بود و کشتی پیشاپیش او در حرکت و سپس گفت بروید که کشتی مال شما و خدا مال من بروید تا دزدی گدا هم سفر شما نشود پس مردم فریاد زدند ای مرد بزرگ چگونه به این مقام رسیدی گفت با پرهیز از متهم نمودن درویشان و پرهیز از آزردن خلق به سبب چیزی بی ارزش و...، پس ما در این فراز و تمامی فرازهای بعدی کلام خود را در رابطه با این اوهام پرداز ی ها و گزافه گویی ها برای این مدعیان عرفان و گفتگوی آنان با خدا و گفتگوی خدا و وحی خدا با ایشان و آمدن صدها هزار ماهی از دریا درحالی که هر کدام سوزنی طلایی به دهان داشته و یا بیرون آمدن صدها هزار ماهی در حالی که هرکدام مرواریدی در دهان داشته که هر کدام از این مرواریدها خراج مملکتی و...، بوده است را مذکور نخواهیم نمود زیرا خلاف کتاب خدا بودن و خلاف عقل سلیم بودن این گزافه گویی های خطرناک و فضیلت تراشی ها و به دنبال اوهام رفتن ها و یاوه سرایی ها

اظهر من الشمس است و یا نخواهیم پذیرفت تقدیس کسانی را که جنایات آن ها بر اسلام و اهل اسلام و شریعت قطعی و محرز است و ما در فرازی از کلام مولانا ملاحظه می نمائیم که به حدی در محبت اهل بیت ثابت قدم و پیشرو است که منکر سیادت سادات را ولد زنا می داند و حرامزاده، ولی تقدیس می نماید قاتل سبط اکبر و جگر گوشه و ذوی القربی رسول خدا یعنی امام حسن مجتبی را و کسی را که سادات را قتل عام نمود با فتنه ها و زمینه چینی ها برای حکومت فرزند سگ توله خود یزید که جنایات او خارج از حد احصاء است و بیان نمی نماید مصایب عظیم و رنج هایی که بر قلب رسول خدا از قتل فاطمه زهرا و قتل دو سید جوانان اهل بهشت و قتل امیرالمؤمنین علی و...، بر آن حضرت وارد شد و این حقایق عظیم را مذکور نکرد و آنها را طلیعه بر کلام خود قرار نداد در حالی که زمان او زمان تقیه از دشمنان ایشان نبوده است و....، و بلکه بالعکس قاتلان ایشان را تقدیس کرده و بلکه بالاتر به دروغ ذوی القربی را شفیع قرار داده برای ورود آن ها به بهشت و بلکه بالاتر این سگهای هار دوزخ را دست خدا و ابزار خدا و مامور خدا برای اجرای فرامین خدا تلقی نموده است و...، اِنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، پس تو ای عاقل دانا و خردمند در راستای حدیث جعلی از عایشه در خصوص اباحه گری نجاسات برای مقدسین و....، توجه نما که مانند این الهام شیطانی در شریعت عیسی به توسط پولس یهودی ساری و جاری گردید و اینگونه ادعای او که القاء نمود (هر چیزی برای پاکان پاک است و...)، در میان امت عیسی حاکم گردید و بواسطه آن احکام موسی را باطل نمود در حالی که حلال و حرام خدا در راستای فطرت انسان ها و در راستای مصلحت آن ها و خیر آن ها و دور نمودن آن ها از بدی و ضرر وضع شده است، یعنی وفق کلام عظیم مولای مظلوم ما حضرت رضا علیه السلام، و معنی این کلام آن است که احکام و فرایض انبیا الهی از بدو ابلاغ تا انقضای زمان تغییر ناپذیر بوده است و...، یعنی خوردن نجاست همیشه حرام بوده و زنا همیشه حرام بوده و قتل همیشه بد بوده و شراب همیشه بد بوده و جادو و جادوگری و شرک و شرک ورزی و...، همیشه منفور خداوند بوده است و ما شرح کامل آن را در کتب شریف الاحتجاج و نورالانوار و سراج منیر خود آورده ایم و تکرار نمی نمائیم مولانا در ادامه این حکایات و در این راستا به داستان صوفی و شیخی اشاره می کنند که صوفیان دیگر از آن صوفی نزد شیخ به پرگویی و پرخوری و خواب زیاد و...، سعایت نمودند پس شیخ آن صوفی را احضار نموده و وی را به میانه روی توصیه نمود پس آن صوفی استدلال کرد که موضوع میانه روی در میان اشخاص نسبی است یعنی وابسته به وضعیت آنان است و سپس خویشتن را تقدیس نموده و علت پرخوری و پرگویی و خواب زیاد خود را وضعیت خاص خود در عبادت و اطاعت و سیر و سلوک و...، اعلام می دارد و از جمله می گوید: (بر روی زمین با تو در محله ای سکونت دارم ولی چون ستاره کیوان بر فراز آسمان هفتم پر می زنم، آنکه با تو نشسته من نیستم بلکه سایه من است...، پر من فطرتا رویش نموده است (یعنی

من ذاتا طیار هستم یعنی خداوند در نهاد من این فضایل را قرار داده است که به این عظمت برسم و...) و سپس مولانا به نقل حکایت شیخی اشاره می کند که برای اثبات و اقناع شنوندگان کم عقل در لگنی استفراغ می کند و آن لگن پر از مروارید می شود و سپس در راستای توجیه و تأویل این ایده لوژی شیطانی و این تفکر شرک آمیز که همه چیز برای پاکان پاک است نتیجه می گیرد که چون در معده تو چیزهای پاک پلید می شود پس آن را قفل کن و کلید آن را پنهان نما ولی توجه داشته باش در شکم هر کس که لقمه به نور جلال تبدیل می شود، هرچه می خواهد بخورد، حلالش باد (هرکه در وی لقمه شد نور جلال/ هرچه خواهد تا خورد او را حلال)، پس تو ای مخاطب ارجمند ما در این خصوص یعنی این تفکر و این ایده لوژی شیطانی که برای مقدسین هر چیز نجس پاک می شود و تسری می یابد این دریافت و این برداشت به انجام تمامی امور حرام و بر ایشان حلال می شود ولی برای ناپاکان یعنی غیر ایشان هیچ این امور پاک نیست یعنی جایز نیست و...، کلام خود را آورده و مکرر نمی نمائیم و نیز سابقه این تفکر شیطانی را که در امت اسلام به واسطه عدم توجه به جعلی بودن بعضی از روایات مذکور شده و وجود سابقه مانند آن را در امت عیسی به توسط پولس یهودی در کتاب شریف نورالانوار خود مذکور و علت های اقدام او به این اعمال را شرح و ضدیت آن را با اراده ذات اقدس الهی اثبات نموده ایم. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت هفدهم: حکایت سجده کردن یحیی علیه السلام به حضرت عیسی و...

پس در این حکایت مولانا به قصه مادر یحیی و مادر عیسی مسیح اشاره می کند که در این حکایت مادر حضرت یحیی به مریم می گوید که به یقین آنچه که تو به آن حامله هستی از پیامبران اولوالعزم است زیرا وقتی با تو روبرو شدم کودکی که من به آن حامله بودم به سجده افتاد و...، و مریم نیز گفت طفلی که من نیز به آن حامله بودم به سجده افتاد و سپس مولانا به گروهی اشاره می کند که این حکایت را دروغ و نادرست می دانند و بر نادرستی آن اقامه دلیل می نماید پس مولانا این عقیده خود را بیان می کند که فرض شود که مادر یحیی نه به چشم ظاهر مریم را دید و نه به چشم باطن پس مخاطب بایستی معنی حکایت را دریابد و سپس اقامه دلیل می نماید که کتاب کلیله و دمنه شرح حکمت ها به زبان حیوانات است و مخاطب بایستی به معنی آن توجه نماید و البته با این تفکر مولانا به دنبال آن است که موضوع احادیث هر چند جعلی باشد باید حمل بر معنی شود مثل اینکه در حکایت شیخی که استفراغ کرد و مروارید بالا آورد یعنی حمل به معنی شود و یا آن درویشی که صدها هزار ماهی هر یک مرواریدی را به نوک دهان خود گرفته به لب کشتی آمدند که هر مروارید خراج یک امپراطوری بود و درویش چند مروارید از دهان

ایشان گرفت و در میان مسافران کشتی انداخت و سپس خود به موازات کشتی و در برابر آن روی هوا نشست بصورت چهارزانو و...، اگر تمثیل و اوهام و دروغ هم باشد و...، پس باید حمل به معنی شود و کسی نباید در موضوع آن اشکال تراشی کند پس مولانا در این فراز به بهانه طرح حدیث مادر عیسی و مادر یحیی به دنبال توجیه و تأویل یاوه هایی است که مریدان گزافه گو در خصوص امامان گمراه خود بهم بافته اند و توجه ندارد که اگر این کلام مورد پیروی قرار گیرد امت اسلام در بین روایات و قصه های موهوم و جعلی و من درآوردی غرق خواهد شد یعنی در حالی که خداوند به زبان رسول خود وعده دوزخ داد به همه کسانی که به او افترا ببندند و هر دروغی را به او نسبت دهند ولی با این وجود جهان اسلام مملو و پر شده است از هزاران هزار حدیث دروغ که در راه تقدیس بعضی از صحابه و یا توجیه اعمال و رفتار آنان و یا فضیلت تراشی برای دشمنان خدا و...، بهم بافته شده است، چه رسد به زمانی که این عمل تقدیس شود و قباحت این اعمال از بین برود و خلایق تشویق شوند به اینکه بایستی به معنی حکایات و احادیث توجه نمایند نه به ظاهر آن و البته خداوند هرگز در دروغ و کلام خلاف واقع، شفا قرار نداده است و لذا این روش هرگز مورد تأیید خداوند و مطابق با آیات کتاب خدا و سنت رسول او نبوده و نیست، پس مولانا در ادامه حکایت خود به قصه دانایی اشاره می کند که از راه تمثیل گفت درخت زندگانی در هندوستان است که هرکس از آن بخورد نه پیر می شود و نه می میرد پس پادشاه که آن سخن را از آن راستگو شنید نماینده خود را به هندوستان فرستاد و او بعد از سالیان تلاش و جستجو نا امید شد و با استهزاء همگان روبرو و قصد مراجعت نمود پس در بازگشت به حضور شیخی رسید که به مقام قطبی رسیده بود پس از او سؤال کرد و او پاسخ داد مقصود درخت علم است و تو چون ظاهر قضیه را در نظر داشتی از معنی آن غافل شدی و هرکس که از معنی غافل شود به پریشانی می افتد پس تو نیز نام را رها کن و به صفات توجه کن تا صفات تو را به ذات رهبری نماید و سپس تأکید می نماید که اختلاف مردم از نام و ظاهر پدید می شود و چون به معنی توجه شود آرامش پدید می آید و سپس داستان آن چهار نفر را بیان می نماید که پولی در میان گذاشته بودند تا انگور بخرند ولی چون به چهار ملت مختلف بودند هر کدام انگور را به زبان خود به گونه ای دیگر نام می بردند پس بین آن ها اختلاف افتاده بود پس حکیمی آمد و گفت من شما را متحد می سازم و نزاع را از بین شما بر می دارم و سپس دو قبیله اوس و خزرج را مثال می زند که به واسطه وجود رسول خدا دشمنی های آن ها از بین رفت و سپس به توصیف اصل وحدت و اتحاد و....، می پردازد و سپس تأکید می نماید که از ستیز ترک و رومی و عرب مشکل عنب و انگور و...، حل نشد تا اینکه سلیمان زبان دانی حاضر شد و چندگانگی آن ها را برطرف کرد و سپس وجود انسان ها را به تخم مرغابی تشبیه می نماید که زیر مرغ تبدیل به جوجه مرغابی می شوند پس مذکور می نماید که آن ها بایستی دایه را در خاک

رها کرده و به سوی دریا بروند و سپس تمثیل دیگری را مذکور می نماید که در آن شرح حال زاهدی را می آورد که در بیابان برهوت غرق در عبادت شده بود و حاجیان که از شهرهای مختلف به آن جایی که زاهد می زیست رسیدند ملاحظه نمودند که محیط زندگی او خشک و سوزان است ولی او طبیعت مرطوب دارد به گونه ای که روی ریگ های داغ که آب دیگ را به جوش می آورد به عبادت ایستاده بود پس آن جماعت حاجیان منتظر ماندند تا درویش زاهد نمازش تمام شد و چون از حالت استغراق بیرون آمد عارفی از میان آن جماعت دید که از دست و روی درویش آب چکه می کند و لباسش از آثار وضو هنوز تر است پس از درویش سؤال کرد این آب را از کجا به دست می آوری درویش دست به سوی آسمان بلند کرد یعنی از آسمان...، پس گفت ای سلطان دین مشکل ما را حل کن تا ما به حال تو یقین پیدا کنیم و سری از اسرار خود را نشان بده تا ما زنار پاره کنیم و...، پس در این زمان درویش چشم بر آسمان دوخت که خدایا دعای حجاج را مستجاب کن، پس گفت که من عادت کرده ام که روزی خود را از آسمان بجویم این در را از اوج آسمان ها خدا بر او گشوده است...، پس در اثنای مناجات ناگهان ابری دلنشین ظاهر شد و باران چنان بارید که گویی از مشک آب می ریزد پس از دیدن این کارهای عجیب گروهی زنارها را بریدند و ایمان آوردند و گروهی دیگر این کارها را نپذیرفتند و ترش و خام در نقصان ابدی ماندند، سخن به پایان رسید و ما البته در قبل کلام خود را در خصوص این گزافه گویی ها و فضیلت تراشی ها و دروغ پردازی ها که به تصور مولانا اصالت آن نیز مهم نیست و بلکه توجه به معنی آن کارگشا است آوردیم و تکرار نمی نمائیم سخن به پایان رسید.

مهرماه سال 1399

عبدالله عصام رودسری

خادم آستان حضرت علامه امینی

(کنز الحقایق)

شرح و تعلیق دفتر سوم مثنوی

جلال الدین محمد مولوی

اثر خادم آستان حضرت علامه امینی

عبدالله عصام رودسری

مقدمه: جلد سوم از کتاب مثنوی:

در این مقدمه مولانا به تقدیس و تمجید حسام الدین چلبی می پردازد و او را ضیاء الدین ملقب نموده و امر می نماید که گنجینه اسرار را در دفتر سوم بگشاید و عذرها را کنار بگذارد و سپس اعلام می دارد که قدرت او از قدرت الهی سرچشمه گرفته و چون به صفات خدایی متصف شده است مانند خلیل بایستی تب بیماری های جسمانی را کنار بگذارد و سپس تصریح می کند که (ای مردی که عناصر (جهان مادی) مطیع مزاج توست (یقین دارم) که برای تو نیز (مانند ابراهیم خلیل) آتش سرد و سالم خواهد شد) و سپس تصریح می نماید که اساس هر مزاجی عناصر است ولی مزاج حسام الدین چلبی از هر مقامی بالاتر است و...، و ما حسام الدین چلبی را در جلد دوم معرفی نموده و تکرار نمی نمائیم.

عبدالله عصام رودسری

حکایت اول: حکایت خورندگان بچه فیل و...

در این حکایت مولانا قصه حکیمی را نقل می نماید که در هندوستان به گروهی از دوستان خود برخورد نمود و به آن ها گفت در راهی که قصد رفتن به آن را دارید، سرزمین فیل ها است و در طی راه ممکن است دچار کمبود غذا و گرسنگی شوید پس مبادا بچه فیل ها را کشته و بخورید زیرا مادرشان از شما انتقام خواهد گرفت. پس دوستان وی نصیحت او را به گوش نگرفتند و در طی سفر خود بچه فیلی را کشته و خوردند و چون به خواب رفته بودند فیل ماده به سراغ آن ها رفت و آن ها را پایمال نموده و به قتل رسانید. پس در این فراز مولانا اولیای خداوند را نیز به مانند این بچه فیل می داند که اگر مورد سوء قصد قرار گیرند خداوند از دشمنان آن ها انتقام خواهد گرفت و...، پس در ادامه مولانا در راستای تحکیم قول خود به عظمت مقام و منزلت حضرت اویس قرن اشاره می کند که رسول خدا مشتاق دیدار او بود و می فرمود که عطرهای بهشت از جانب قرن به مشام می رسد و این زمانی بود که حضرت اویس قرنی به دیدار رسول خدا آمده بود و موفق به زیارت آن حضرت نشد ولی به واسطه قولی که به مادر خود برای بازگشت داده بود به دیار خود برگشت و چون رسول خدا به مدینه مراجعت فرمود با این مضمون این کلام را مذکور فرمودند که (من بوی بهشت را از سمت قرن می شنوم و...)، پس تو ای عاقل دانا و خردمند اگر می خواهی آگاه شوی به عظمت این شخص که مولانا به او اشاره نموده است یعنی اویس قرن، پس آگاه باش که او شریف ترین تابعان است. او به محضر رسول خدا مشرف نشد ولی وقتی در زمان خلافت عمر و در فریضه حج، عمر او را دید به او گفت پیامبر بر تو سلام رسانیده است و سپس این حدیث مشهور که اویس قرن در روز قیامت به تعداد افراد قبیله ربیعه و مضر (که دو قبیله بزرگ عرب هستند)، از گنهکاران شفاعت خواهد نمود را به او گفت پس جناب اویس قرن رحمت الله علیه چون این حدیث را شنید سر به سجده قرار داد و در حال سجده مدت زیادی مکث نمود به گونه ای که برخی تصور کردند که او از دنیا رفته است پس آگاه باش که این وجود عالیقدر و این شخص بشارت داده شده رسول خدا به بهشت و این شفیع گنهکاران در روز معاد و...، در جنگ صفین به حضور وصی عالیقدر حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام رسید و آن حضرت را در جنگ بر علیه شیطان طاغی و ملعون یاغی یعنی مُعاویه بن ابی سفیان و آن زاده ی هند جگر خوار هرزه یاری نمود. پس از ابن عباس رحمت الله علیه روایت شده است که فرمود حضرت علی علیه السلام در محلی که ذی قار نامیده می شد به یاران خود فرمود که از جانب کوفه هزار نفر به یاری شما خواهند آمد که شمار ایشان نه یک نفر بیشتر و نه یک نفر کمتر خواهد بود و همه آن ها به یاری من تا سرحد مرگ خود بیعت می کنند و سپس می گوید که آن اشخاص آمدند و من آن ها را شماره کردم و تعداد آن ها را نهصد و نود و نه نفر دیدم و متحیر شدم

و در فکر بودم که در این زمان شخصی پدیدار شد که خود را به لباس پشمی پیچیده بود و شمشیر و آلات جنگی به همراه داشت پس به امیرالمؤمنین علی علیه السلام نزدیک شد و عرض کرد یا علی دست خود را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم پس حضرت علی علیه السلام نیز سوال کرد با من با چه عنوانی بیعت می کنی؟ پس آن شخص گفت بیعت می کنم با تو به اطاعت محض از اوامر تو و جنگیدن در پیشگاه تو تا روز مرگ خود و یا اینکه تا روزی که خدا پیروزی را نصیب تو نماید پس حضرت علی علیه السلام سوال کرد تو کیستی و نام تو چیست؟ پس آن شخص عرض کرد، اویس پس حضرت علی علیه السلام فرمود اویس قرنی گفت آری پس علی علیه السلام فرمود الله اکبر حبیبم رسول خدا به من خبر داد که از امت من با کسی به نام اویس قرنی دیدار خواهی کرد که او از سپاهیان خداست و شهید از دنیا خواهد رفت و او به تعداد افراد قبیله های ربیعه و مضر از گنهکاران را شفاعت خواهد نمود و...، پس در این فراز می گوییم خدایا نام ما و عزیزان ما را در جمله شفاعت شدگان آن بزرگوار قرار بده آمین یا رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنابهم.

حکایت دوم: در بیان اینکه خطای دوستان در نزد محبوب بهتر از صواب بیگانگان است.

در این حکایت مولانا از مؤذن رسول خدا حضرت بلال با عنوان صدیق یاد می نماید و نقل می نماید که چگونه چون کار دین اسلام اندکی قوام گرفت گروهی منافق به محضر رسول خدا مشرف شده و عرض کردند که ای رسول خدا بلال را کنار بگذار و کسی را به عنوان مؤذن قرار بده که فصیح تر باشد زیرا بلال حی را هی تلفظ می کرد پس رسول خدا بسیار ناراحت شد و با این مضمون فرمود که هی تلفظ نمودن بلال از صدها حی تلفظ کردن دیگران بهتر است پس مولانا در ادامه شاهد کلام خود را در قصه امر خدا و حضرت موسی می آورد و مذکور می نماید که خداوند به موسی امر فرمود که او را با دهانی بخواند که با آن گناه نکرده است پس چون حیرت موسی را ملاحظه نمود به ایشان فرمود که تو از دهان دیگران مرتکب گناه نشدی پس مرا با دهان دیگری طلب نما و...، یعنی با اعمالی که دهان ها شب و روز به دعای تو مشغول باشند و مولانا در حکایت بعدی قصه کسی را بیان می کند که پیوسته نام خدا را بر زبان می آورد و دعا می کرد پس شیطان به او وسوسه نمود که ای بنده پر گو و پر سخن تو این همه خدا را خواندی پس اجابت او کجاست و...، پس آن شخص دلشکسته شد و حضرت خضر را در عالم رویا دید که (از سوی خدا) فرمود، آن الله گفتن تو در واقع لبیک ما است و...، پس در این فراز مولانا تقدیس نموده است حضرت بلال رحمت الله علیه را به صدق نیت و صدق کلام و قلب پاک و ارادت

خالصانه و ایمان قلبی به رسول خدا و شریعت پاک او و وحدانیت خدا و...، پس آگاه باش که این صحابی ارجمند یعنی حضرت بلال رحمت الله علیه مؤذن رسول خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آل وسلم و عجل فرجهم بوده است و از مسلمانان صدر اسلام بود که در راه شریعت پاک نبوی به انواع شکنجه ها و زجرها و...، دچار شد. او که به حضرت علی و اهل بیت رسول خدا وابستگی عظیم داشت در زمان خلافت عمر بن الخطاب از شام به مدینه مشرف شد پس بنا به امر حضرت زهرا سلام الله علیها، عهد خود را که نگفتن اذان بعد از رسول خدا بود را شکست و برای حضرت زهرا و دلخوشی او اذان گفت. پس با شروع اذان، تمام خاطرات عظیم رسول خدا برای حضرت زهرا زنده گردید و...، ولی هنوز اذان به نیمه خود نرسیده بود که به بلال خبر آوردند که حضرت فاطمه زهرا از فرط گریه و حزن و...، بیهوش شده است پس بلال اذان را بلافاصله قطع کرد و آخرین اذان بلال همین اذان نیمه کاره او است، او بعد از رسول خدا بواسطه اوضاعی که حادث شده بود گوشه نشینی اختیار نمود و در شام بلا ساکن شد و در نهایت در سن شصت و چند سالگی به دوستان خود حضرت رسول خدا و حضرت زهرا و علی مرتضی و حسن مجتبی و حسین شهید و...، پیوست، رحمت و رضوان خداوند بر او نثار و ایثار باد، پس مولانا در ادامه تأکید می نماید که در راه معنی بایستی رعایت احتیاط را نمود تا به مصیبتی که آن شخص شهری از آن فرد روستایی مکار کشید بر سر او نیاید و این قصه شخص روستایی است که سالیان سال به شهر می آمد و در خانه یک شهری ساده دل که دکانی داشت و در آن کاسبی می نمود و...، اتراق می کرد و دو یا سه ماه در نزد او می ماند و شب و روز از سفره احسان او برخوردار می گردید سپس روستایی نیز هر سال اصرار عظیم می نمود که تو نیز به همراه خانواده ات به روستای من بیا و از فضای روستا و...، لذت ببر و...، تا جبران زحمات چند ساله تو شود پس در نهایت شهری ساده دل، در برابر اصرارهای روستایی تسلیم شد و به همراه خانواده خود به سوی روستای این روستایی حرکت کرد و پس از سختی و مشقت زیاد و پس از طی یک ماه سفر شبانه روزی در حالی که او و خانواده اش بسیار خسته و گرسنه و...، بودند به روستای او رسیدند ولی در کمال تعجب آن روستایی خود را از ایشان پنهان می کرد پس آن شخص شهری پرس و جو نموده و در نهایت خانه او را یافتند ولی او در خانه خود را به روی ایشان بست و آن ها پنج روز شب ها در سرما و روزها در تابش سوزان آفتاب بر در خانه روستایی مکار ماندند و فرد شهری سابقه دوستی و محبت های خود را به او یادآور شده و...، ولی آن روستایی پست و مکار می گفت من تو را نمی شناسم و...، تا اینکه در شب پنجم هوا ابری شد و باران به شدت بارید و...، چون کارد به استخوان شهری رسید با صد اصرار و خواهش و تمنا روستایی را صدا کرد و با خواهش به او گفت من از آن حق ها که سالیان سال بر گردن تو داشتم می گذرم و تمامی تصورات و خواسته های خود را رها می کنم و...، و اگر خون مرا هم بریزی من تو را حلال

می کنم ولی در این شب بارانی ما را در گوشه ای پناه بده تا در قیامت پاداشی ببری روستایی گفت من جایی ندارم مگر اتاقکی که جای باغبان است که در آن کمین می کند تا گرگ به خانه نیاید و اگر آمد او را با تیر و کمان بزند پس اگر تو وظیفه او را به گردن می گیری به تو پناه می دهم در غیر این صورت به جای دیگری برو پس شهری پذیرفت و خانواده خود را در آن اتاقک ریخت و تیر و کمان را گرفت و کشیک می داد پس ناگهان در نیمه های شب از بالای تپه سایه گرگ نمودار شد پس شهری تیر از شصت خود رها نموده و بر گرگ فرود آورد ولی آن حیوان گرگ نبود و بلکه کره الاغ روستایی بود و شهری تیر را چنان رها کرد که بر او فرود آمد و از بالای تپه غلطان شد و در حال افتادن بادی نیز از مقعد آن کره الاغ خارج گردید پس در این زمان روستایی بر سر زنان آمد و فریاد کرد که ای نامرد کره الاغ مرا کشتی و آن شهری گفت خیر آن یک گرگ بود و ظاهر او گرگ بود پس آن روستایی گفت مگر بادی را که از او خارج شد نشنیدی من صدای بادی که از مقعد او خارج می شود را می شناسم همانگونه که آب را از شراب تشخیص می دهم و...، و این مسئله برای من از روز هم روشن تر است و من باد کره خر خود را می شناسم و باد او را از میان بیست باد دیگر تشخیص می دهم پس در این زمان شهری نتوانست تحمل نماید و به سرعت از جای خود جهید و گریبان روستایی خبیث را گرفت و گفت که ای دزد حقه باز و مکار و ای احمق تو که در میان سه تاریکی و ظلمت باد کره خر خود را می شناسی چگونه مرا نمی شناسی؟ پس مولانا در خلال این حکایت به کفران نعمت مردم سبا اشاره می کند که قربانی ناشکری خود گردیدند و...، در حالی که درگاه خداوند سفره نعمت های ظاهر و باطن است و این خلایق دردمند بودند که بر سر سفره احسان عیسی مسیح آمده و با دعای او خوش و شادمان و با پاهای خود به خانه خود می رفتند و سپس به شرح آیه عظیمه 11 سوره مبارکه جمعه می پردازد که در آن تمامی صحابه رسول خدا را ترک نموده و به سوی داد و ستد با کاروانی رفتند که به شهر داخل شده بود و...، و خلاصه ماجرا چنین است که روزی رسول خدا در روز جمعه بعد از نماز در حال خطبه برای اصحاب بود (همان خطبه که در شمول نماز محسوب می شود) پس در این زمان کاروانی از شام سر رسید و برای آگاه نمودن مردم شروع کرد به طبل زدن پس همه رفتند جز علی و حسن و حسین و فاطمه زهرا و سلمان و ابوذر و مقداد و صهیب، کسی در نزد رسول خدا باقی نماند و همگی رسول خدا را ترک کردند در حالی که حضرت به نماز ایستاده و خطبه را ایراد می فرمود...، پس در این زمان رسول خدا فرمود که خداوند روز جمعه به مسجد من نگاه کرد و اگر این هشت نفر که در مسجد من نشسته بودند، حضور نداشتند پس حتما بر اهل مدینه آتش فرود می آورد و مانند قوم لوط بر آن ها سنگ می بارید و درباره این گروه، آیه عظیمه 37 سوره مبارکه نور نازل گردید که (مردانی که نه تجارت و نه معامله ای آن ها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و

ادای زکات غافل نمی کند و...، و آن ها از روزی هراسان هستند که در آن دل ها و چشم ها زیر و رو می شود و...،) پس در ادامه مولانا به تقدیس خود و یاران و امامان در تفکر وحدت وجودی می پردازد و به کسانی که رقیب آن ها شده عرفان و معنویت را به دروغ دکانی برای مطامع دنیایی خود نموده اند به شدت می تازد که چگونه گروهی ادعای درویشی و بیخودی نموده و مانند مستان الهی نعره های انا الحق می زنند و...، ولی باد کره خری آبروی آن ها را می برد و حیله گر را رسوا می نماید و...، خود را چون بایزید و جنید معرفی می کنند و یا چون منصور نشان می دهند ولی پنبه یاران خود را به آتش می کشند. آن ها قادر به تشخیص عمر با ابولهب نیستند ولی در نیمه شب باد کره خر خود را می شناسند و سپس ادعا می نماید که نزدیک شدن این اولیاء مذکور به حق صد گونه نشان از کرامت و بزرگی دارد مانند آهن که در دست داود چون موم نرم می شود ولی در دست ریاکاران موم مانند آهن سفت می شود و...، (و یا مانند دقوقی و آن شیخ کشتی سوار) و سپس آن ها را به شغالی تشبیه می نماید که در خم رنگ افتاد و چون رنگین شده بود مدعی شده بود که او طاووسی است در میان شغالان دیگر و یا مانند آن لاف زن و دروغگو است که لب و سبیل خود را با پوست دنبه در هر صبح و قبل از رفتن نزد دوستان خود چرب می کرد و ادعا می نمود که در میان ثروتمندان نشست و برخاست می کند و با خوشحالی دست به سبیل های خود می کشید و آن ها را دلیل قاطع بر ادعای خود می آورد که من غذای چرب و شیرین خورده ام تا آنکه فرزند او در میان جمع خبر می آورد که ای پدر آن تکه دنبه که هر روز سبیل خود را با آن چرب می نمودی را گربه برداشت و برد و...، و این گونه او را رسوا کرد و سپس تشبیه می نماید فرعون و دعوی خدایی او را به آن شغال که ادعای طاووسی نموده بود و به دنبال آن قصه هاروت و ماروت را می آورد که ما در خصوص این کرامت های واهی و این استناد مولانا به این روایت جعلی کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم.

مولانا در ادامه داستان و موضوع امتحان بلعم بن باعور را مذکور می نماید که ما کلام خود را در خصوص شخصیت او نیز بیان نموده ایم، و سپس در خلال شرح داستان شهری و روستایی مکار به چند حدیث جعلی دیگر منسوب به رسول خدا اشاره و آن ها را استناد اشعار خود می آورد از جمله اینکه (ای مرد عاقل به روستا مرو که روستا انسان را نادان می کند و عقل را بی نور و عاری از روشن بینی می سازد و سپس تأکید می نماید که ای مرد دانا به گفته پیامبر گوش ده که فرمود اقامت در روستا به خاک سپردن عقل است و هر کسی که یک روز و یک شب در روستا بماند عقل او تا یک ماه کامل نیست و تا یک ماه حماقت با او همراه می شود و هرکسی که یک ماه در روستا باشد، مدتی زیاد در نادانی و کوری باقی می ماند و...،) که البته این روایات همگی جعلی و باطل و بر خلاف نص صریح آیات کتاب خدا است زیرا که این عقل است که بر رفتارهای انسانی اثرگذار است

نه محیط محل سکونت و این بسیاری از عقلاء و دانشمندان جهان هستند که در محیط آرام بدون هیاهوی شهر به خلق آثار عظیم و تحقیقات سودمند برای بشریت مشغول هستند و این بزرگان علم و ادب و فقاهت هستند که خود و مادر و پدر و اقوام آن ها همگی روستایی بوده و در روستا های آبا و اجدادی خود ساکن هستند و اگر روستا ها نباشد پس چه کسانی بایستی بکارند و بدروند و محصولات باغی و کشاورزی و...، تولید نمایند تا رفع نیاز جامعه و مردم را فراهم آورد و...، آیا در شهر برنج و غلات و...، می توان بعمل آورد و یا گاو و گوسفند و...، نگهداری نمود در حالی که جامعه به این محصولات نیاز دارد و مرگ آن وابسته به مرگ روستا و روستائیان خواهد بود پس چگونه این انسان های شریف و زحمتکش و مومن و...، می توانند شایسته توهین و اهانت و...، باشند پس شک نیست که تمامی این روایات جعلی است و هیچ شک و تردیدی هم در آن راه ندارد...، هرچند مولانا در ادامه تلاش می نماید که به توجیه و تفسیر (ده) و (روستایی) و ماستمالی این مزخرفات بپردازد و آن را وجود شیخی بداند که به حقیقت دست نیافته و به تقلید و استدلال چنگ زده ولی این کلام در واقع توجیه بلاوجه این فراز است و...، آری و این صفحات تاریخ و نیز رفتارهای جماعتی جاهل است که مولانا آن ها را تقدیس نمود و ما دیدیم و شنیدیم و می بینیم که تظاهر به شیخ بودن نموده و خود را قطب می پندارند و جای اولیای خدا خود را جا می زنند و از مردم انتظار دارند که آن ها را ولی تلقی نمایند و در برابر هرکسی که به آن ها نزدیک می شود دست خود را مانند پاروی نانوایی دراز می کنند تا خلایق آن ها را غرق بوسه کنند و یا حتی پاهای آن ها را ببوسند و حتی در برابر آن ها سجده کنند و اجازه می دهند که مریدان آب وضوی ایشان را بخورند و یا خاک پای آن ها را برای شفا می خورند و یا در آب حل می کنند و میل می نمایند و آن را بهبود دهنده و شفا دهنده امراض خود می شمارند و در بعضی از فرق مانند اسماعیلیه شنیده شده است که ادرار رهبر خود را در شیشه نموده و به قیمت گزاف به پیروان در سر تا سر جهان می فروشند و البته شکر که به این حد محدود شده است و حکم آن به مدفوع اینگونه اشخاص تسری نیافته است...، پس مولانا در خلال ابیات خود به سرزنش کسانی می پردازد که چشم و گوش بسته از شیطان و فرامین او پیروی می کنند و مانند اشقیای قاتل در کربلا کورکورانه به بدبخت نمودن خود می پردازند همان کربلا که به سال 62 هجری واقعه عظیم دهشتناک آن واقع شد و در دهم محرم آن سال به فرمان یزید پلید، اشقیایی مانند ابن زیاد ملعون و عمر بن سعد ملعون و...، حضرت امام حسین و حرم رسول خدا را در سرزمینی به نام کربلا به محاصره در آوردند و جمعیتی که تعداد آن ها را سی و دو هزار نفر اعلام کرده اند بر ایشان هجوم آورده و تمامی اصحاب و جوانان از نسل رسول خدا را قتل عام نموده و حتی به فرزند شش ماهه او علی اصغر نیز ترحم روا نداشته و گلوی نازک او را به تیر سه شعبه از هم دریدند و...، مولانا در دفتر دوم خود

نیز به این فاجعه عظیم در قتل عام ذوی القربی اشاره نمود و مخالفت صریح خود را با با سگ هار دوزخی یعنی یزید بن معاویه بیان داشته است و این کلام او که زنهار گستاخانه در دشت بلا جولان مکن و در زندگی آگاه باش و کورکورانه مانند آن اشقیا نباش و به کربلا متاز یعنی وارد به شقاوت ابدی مشو همانگونه که گروهی بدبخت به امر یزید پلید به قتل سید جوانان اهل بهشت وارد شدند و رستگاری از وجود نحس و نجس آن ها رخت بربست و به سوی دوزخ ابدی رفتند که در آن، تا خدا خدایی می فرماید در عذاب و رنج ابدی خواهند بود، و سپس در ادامه به ظلم فرعون و حاکم شدن اراده خداوند در خلقت موسی اشاره نموده و تاکید می نماید که امر خدا تمامی حیله های حیله گران را باطل می نماید و انسان بایستی مواظبت نماید در عدم پیروی از نفس و سپس داستان زیبای مارگیری را بیان می نماید که ماری عظیم سرما زده ای را به تصور مرده بودن طناب پیچ کرده و به شهر آورد و چون تابش آفتاب بر او اثر کرد به حرکت در آمد و از هیبت عظیم او خلایق فرار نموده به گونه ای که به هنگام فرار بسیاری از مردم در زیر دست و پا کشته شدند و سپس آن مارگیر را هلاک نمود زیرا که خونخواری برای حجاج آسان است یعنی که نفس تو به منزله همان اژدهاست که بیجان است ولی او نمرده بلکه فرصتی برای هلاک کردن نیافته است، پس مولانا در این فراز به موجودی منفور و تبهکار اشاره می کند که لکه ننگی بر دامان اسلام و قرآن شد و تا ابد الاباد جنایات او قلب و روح هر انسان آزاده و شریف را از غم و حزن مملو می نماید و...، و این شخصیت کثیف و ملعون کسی نیست جز حجاج بن یوسف ثقفی که به سبب دشمنی خود با اهل بیت عصمت و طهارت و ستم به اهل اسلام شهرت یافته و او از سوی خلفای ملعون و نجس و نحس بنی امیه به مدت بیست سال در عراق حکومت کرد و در سال 95 به دوزخ واصل شد تعداد مظلومانی که به دست این شقی ملعون به شهادت رسیده اند را بالغ بر یکصد و بیست هزار نفر اعلام نموده اند و در روزی که به دوزخ واصل شد در زندان او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن زندانی بوده اند...، این ملعون ناصبی اگر کوچک ترین شکی درباره کسی می برد که اهل بیت رسول خدا را دوست دارد بلافاصله او را به قتل می رسانید و می گفت اگر کسی را زندیق یا کافر بخوانند برای من محبوب تر است از آنکه بگویند او طرفدار علی است، زندان این جانی سقف نداشت زندانیان در تابستان از گرما و در زمستان از سرما شکنجه می شدند و هر زمان که مردم به زیر دیوارها پناه می بردند نگهبانان آن ها را به ضرب و جرح به وسط زندان می راندند و...، آن ها به زندانیان نان جویی می دادند که با نمک فراوان و خاکستر تهیه کرده بودند و...، آری تو ای عاقل دانا و خردمند هرگز تنها او را لعن نکن بلکه تمام آن کسانی که این فضا را برای اعمال او آماده نمودند و برای همه ی آن کسانی که او را یاری کردند و به اعمال او راضی هستند الا لعنة الله علی الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

حکایت سوم: تهدید نمودن فرعون حضرت موسی علیه السلام را و...

در این حکایت مولانا به داستان فرعون و موسی اشاره می نماید و اینکه فرعون او را تهدید نمود که تو با ظاهر کردن معجزه عصا و اژدها مردم را ترساندی و باعث شدی از ترس فرار کرده و زیر دست و پای یکدیگر هلاک شوند پس موسی فرموده است که این امر در واقع امری الهی است و من به فرمان او عمل می کنم و...، پس فرعون گفت این امور از سحر توست پس به من مهلت بده تا جادوگران را جمع نمایم و موسی فرمود من اجازه ندارم و آنگاه خداوند وحی فرمود به او مهلت بده و...، پس موسی فرمود فرمان خدا رسید و من به تو مهلت می دهم و تو از ما نجات یافتی و سپس موسی به راه افتاد و اژدهای سهمگین به دنبال او می رفت و سنگ و آهن را می بلعید و خود را تا فراز برج ها بالا می کشید و چون شتر دهانش کف می کرد و صدای قرچ و قرچ دهان او همه را می ترسانید و...، تا آن زمان که به میان قوم خود رفت و گوشه دهان اژدها را گرفت و آن عصایی شد و البته نگارنده در این فراز و فرازهای بعد اعتقاد دارد که کلام مولانا مستند است به روایات جعلی که خود ساخته است و نیز روایاتی که اما و اگر فراوان دارد و ضدیت آن با آیات کتاب خدا و عقل آشکار است و...، یعنی دخل و تصرف در روایات جعلی و یا جعل حدیث ولی چون هدف در واقع تحدید و تدقیق کلام است پس ما صرف نظر نموده و اشاره می نمائیم که معجزه موسی در ابتدای امر برای فرعون و همراهیان او واقع شد و نشانه ای اختصاصی بود و عام نبود و...، و نیز در مرحله بعد که مولانا به ایمان رهبران ساحران بر اساس داستان دروغی اشاره دارد که به راهنمایی روح پدر خود که او را از داخل قبر احضار کرده بودند عمل نموده و ایمان آورده بودند یعنی قبل از معجزه عام موسی و...، و نیز صرف نظر می کند از ورود در سایر مباحث مرتبط زیرا که قصد مولانا از بیان این موضوع و موضوعات مانند آن اشاره است به آنچه که او در اوهام خود از آن نتیجه گیری می نماید و آن توجیه تفکرات خود در راستای توجیه و تأویل تضادهای حاصله از ایده لوژی وحدت وجود است، مولانا در این فراز از قول موسی می گوید: چیز عجیبی است این معجزات او که در برابر ما خورشید و در مقابل دشمن شب است و در عجب هستم که این سپاه فرعون چرا در سپیده دم، عالم نورانی را نمی بینند چشمان آن ها می بیند و گوششان می شنود و این هم خورشید جهان افروز و من در چشم بندی خدا حیران مانده ام من بر آن ها حیران هستم آن ها هم از من حیران هستند از یک بهار آن ها خار شده اند و من گل یاسمن و...، و سپس مذکور می نماید که گذشته و آینده نسبت به تو وجود دارد و حال آنکه هر دو یک چیز است ولی تو آن را دو می پنداری یک نفر پدر کسی و پسر کسی دیگر است بام زیر پای زید پایین است و بر فراز سر عمرو بالا است

یعنی زیر و بالا بودن بام یعنی کثرت نسبت به دو نفر است و الّا سقف یعنی وحدت به خودی خود یک چیز است و...، یعنی این تضاد فرعون و موسی بواسطه قرار داده شدن از سوی خدا در کثرت در دو جایگاه مختلف است و در وحدت وجود تضادی وجود ندارد و...، در حالی که خدا فرعون را فرعون و موسی را موسی نکرد بلکه این برداشت های فرعون و موسی در دنیا از حقانیت و حقیقت عالم وجود یعنی وجود ذات اقدس خداوند بود که راه ایشان را معلوم نمود و این پیروان شریعت های رسولان پروردگار هستند که به واسطه پیروی از عقل که پیامبران باطن آن ها بودند هدایت شدند به پیامبر ظاهر و...، یعنی فرعون می توانست با پیروی از عقل خود به موسی ایمان بیاورد همانگونه که ساحران عمل نمودند و...، یعنی این زیر و بالا بودن انسان ها نسبت به حقیقت واحد هرگز جبری و ذاتی نبوده و اینگونه توجیه پذیر نیست بلکه این قرار گرفتن ها بواسطه اختیار در تعقل و تفکر و یا پیروی از هوی و هوس صورت می گیرد و...، مولانا سپس در ادامه برای توجیه این تفکر به روایت جعلی استناد می نماید که فرعون به شهرها فرستاد تا جادوگران را جمع نماید و در میان این جادوگران دو جوان بودند که جادوی آن ها حتی در کره ماه هم اثر داشت و...، و در سحر و جادوی خود استاد بودند و از کسی پیروی نمی کردند پس چون بر احوال موسی و هارون آگاه شدند روح پدر خود را از قبر احضار کرده و درباره حقیقت کار موسی سؤال کردند و پدرشان به آن ها گفت زمانی که موسی خواب است بروید و عصای او را سرقت کنید اگر موسی جادوگر باشد پس زمانی که خواب است قدرت جادوگری ندارد و شما موفق به دزدیدن عصا می شوید ولی اگر حکم از سوی خدا باشد موفق نمی شوید پس آن ها رفتند و موسی را زیر درختی در خواب دیدند پس چون به سوی عصا رفتند، عصا به حرکت درآمد و بعد اژدها شد و به آن ها حمله کرد و آن ها فرار کرده و به اسهال و تب دچار شدند و واسطه ای برای عذرخواهی فرستادند و گفتند برای ما از خدا توبه بخواه پس موسی آن ها را بخشید و آن ها در برابر موسی تعظیم کردند پس موسی آن ها را به بهشت بشارت داد و سپس به آن ها گفت به گونه ای وانمود کنید که مرا ندیده اید و به دستور فرعون مانند دشمنان با من وارد نبرد شوید و...،پس در روز موعود آن واقع شد که شد یعنی تعلیم جادو و جادوگری و احضار ارواح و ایمان از روی ترس و ارعاب و...، و سپس مولانا در راستای توجیه تفکرات موصوف خود مذکور می نماید که: ذکر کردن موسی برای رد گم کردن است و موسی و فرعون در وجود توست و تو باید این دو دشمن را در وجود خود بجویی...، اگر به شیشه یعنی ظاهر توجه کنی گم خواهی شد زیرا که دوگانگی از توجه به شیشه یعنی ظاهر پدیدار می شود و اگر به نور توجه نمایی از دوگانگی و کثرت عالم مادی نجات خواهی یافت پس ای گزیده آفرینش اختلاف مؤمن و آتش پرست و یهودی از دیدگاه آن ها ناشی شده است یعنی بواسطه قرار گرفتن آن ها در کثرت و سپس مولانا به نکته ای مهم اشاره می کند و آن اینکه هر آن کسی که از نظر هنر

این جهانی کامل تر باشد به ظاهر پیشروتر است ولی در معنی عقب تر است زیرا خداوند فرمود که ما (به سوی او باز می گردیم، راجعون) و رجوع بدینگونه است که گله برگردد و به آغل برود و چون گله از آب خوردن بازگشت نماید آن بزی که هنگام رفتن جلوتر از همه بود در راه برگشت عقب تر از همه خواهد بود و آن بز لنگ که هنگام رفتن عقب تر از همه بود از همه جلوتر خواهد بود و بازگشت او چهره ترش رویان را می خنداند و این همان سخن مولانا در باب شفاعت علی از ابن ملجم است و اینکه ابن ملجم ابزار خداست و دست خداست و مأمور خداست و اگر ما این معنی مشرکانه را مورد توجه قرار دهیم و این معنی را به یکدیگر تلفیق نمائیم مفهوم آن این است که شمر و یزید و معاویه و..، و این ابن ملجم مرادی که نماد دشمنی با خدا در کثرت هستند همگی ابزار خداوند و دست خدا و مأمور خدا و همان بزهای لنگ هستند که در زمان برگشت به وحدت وجود از گله وحدت جلو افتاده و زودتر به بهشت می رسند زیرا آن ها وسیله ترش رویی خلایق شده اند و در این زمان آن ها را به وجد و شادی در خواهند آورد و...، اگر این تلفیق و تأویل و توجیه در باور کسی صحیح باشد تمامی آیات عظیمه کتاب خدا را انکار کرده است. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.

حکایت چهارم: اختلاف نظر در چگونگی شکل فیل و...

پس در این حکایت مولانا حکایت فیلی را بیان می نماید که هندی ها برای نمایش آورده بودند و گروه زیادی از مردم برای دیدن آن فیل به جای تاریک رفتند و چون در تاریکی ملاحظه آن ممکن نبود پس هر کسی بر اساس یافته خود آن فیل را توصیف می کرد بعضی گفتند فیل چیزی شبیه ناودان است چون به خرطوم آن دست زده بودند بعضی گفتند بادبزن است چون به گوش او دست زده بودند و بعضی گفتند ستون است چون پاهای فیل را لمس کرده بودند و...، پس به سبب دیدگاه های مختلف گفته ها با هم اختلاف پیدا کرد و اگر هر یک از آن ها شمعی به دست داشتند اختلاف گفته های آن ها برطرف میشد پس در این فراز مولانا به دو چشم ظاهر بین و چشم باطن بین اشاره می کند و توصیه می کند که سالک بایستی چشم ظاهربین را رها نماید و...، سختگیری و تعصب انسان ها دلیل خامی آن ها است که مانع است برای رسیدن به آن کمال و...، و سپس در خصوص این چشم باطن بین مذکور می نماید که ( یک سخن دیگر هم می ماند که گفتنی است و آن سخن را روح القدس بدون حضور من به تو خواهد گفت ...، همانطور که در

خواب بر می خیزی و پیش خودت می روی و از خود سخنی می شنوی و تصور می کنی که فلان شخص در خواب نهانی سخنی به تو گفته است...،) و سپس تأکید می نماید که انسان محدود نیست و بلکه کائنات است و دریای ژرف و...، و خاموش باش تا روح برای تو سخن بگوید و در کشتی نوح شناگری را کنار بگذار که مانند کنعان فرزند نوح غرق خواهی شد پس در این فراز مولانا شخص را به امام معصوم دلالت نمی نماید بلکه به الهام روح القدس ارشاد می نماید و سپس تلاش می نماید تا در قالب گفتگوی سالک با خود، ذاتی بودن کفر و نفاق را با تأویل واژگونه خود از قضا و قدر، توجیه نماید و لذا در این فراز مولانا از زبان سالک مذکور می نماید که شخصی از او سؤال می کند که چگونه سازش می کند مفاد این دو حدیث که اولی می گوید (راضی شدن به کفر، کفر است) و دومی می گوید (مسلمان بایستی به هر قضایی راضی باشد) یعنی آن حدیث که (هرکس به قضای من راضی نباشد باید خدای دیگری به غیر من بجوید)، و سپس به زبان سالک مذکور می نماید (مگر نه این است که کفر و نفاق هم قضای الهی است)، یعنی امری ذاتی از سوی خداوند است که اگر راضی باشم مخالفت است و اگر راضی نباشم زیانکار و...، پس مولانا می گوید من به آن شخص گفتم که این کفر تقدیر الهی است اما به رضای او نیست و اگر گفته شود که کفر از آثار قضا و قدر الهی است پس سخنی درست است و در ادامه برای توجیه این تعقل وارونه و این تضاد نا معقول و...، همان توجیه نقاش ماهر را مذکور می نماید که خلق یک تصویر زشت از او، دلیل بر زشتی نقاش نیست بلکه دلیل آن است که او می خواهد زشتی را هم نشان دهد یعنی خلقت معاویه و عمر و عاص و شمر و ابن زیاد و...، برای آن است که خدا می خواهد کمال زشتی را نشان دهد و این دلیل بر قدرت نقاش است که می تواند هم زشت را نقاشی کند و هم زیبا را به تصویر بکشد و سپس برای فرار از توجیه این باور مشرکانه، بحث در این فراز را به دلیل به درازا کشیدن آن رها نموده و آن را به مردی تشبیه می کند که نزد آرایشگر ماهری رفت و به او گفت تا موهای سفید ریش او را (که زیاد از حد بود) از موهای سیاه آن جدا نماید پس آرایشگر ماهر تمام ریش او را تراشید و در کف دست او گذاشت و گفت خود آن ها را از هم جدا کن که من وقت ندارم....، و سپس نتیجه گیری می نماید که اگر انسان به وصال برسد، واسطه در نظرش دل آزار جلوه می کند و در تمثیل به آن عاشق شبیه است که به خواندن نامه عاشقانه در حضور معشوق می پردازد....، او در ادامه به اصل کوشش تأکید می نماید و سپس در راستای توجیه

گداپروری سالکان به حدیثی جعلی استناد می کند مانند آن شخص که در زمان داود شب و روز دعا می کرد تا خدا به او روزی حلال مقرر نماید به گونه ای که در کسب آن رنجی نباشد یعنی لب های خشک تو گواهی می دهد که سرانجام به سرچشمه خواهی رسید و طلب، کوشش مقدسی است که موانع راه حق را از میان می برد و...، و هرکه را در راه طلب می بینی با او یار باش و در برابر او تعظیم کن و اما حکایت آن شخص در زمان داود آن بود که شخصی دائم چنین دعایی می کرد و دیگران بر او خرده گیری می کردند پس سال های سال این دعای او و اصرار او و تمسخر دیگران می گذشت تا اینکه شبی ناگهان گاوی به خانه او وارد شد و او برخاست و گاو را سر برید و قصاب را خبر کرد بیا و پوست آن را بکن و...، پس در این زمان صاحب گاو سر رسید و مرافعه بالا گرفت پس در ادامه مولانا تأکید می نماید که همه انسان ها خواه دانا و خواه نادان و...، قهر را از لطف تشخیص می دهند ولی لطف پنهان شده در قهر و قهر نهفته شده در لطف را کمتر کسی تشخیص می دهد جز آنکه مرد حق باشد و در دل محک جان داشته باشد و اوست که تشخیص می دهد و مقصود مولانا در این فراز القاء همان داستان وحدت وجودی ابن ملجم و قتل علی علیه السلام است که معتقد است علی علیه السلام به او گفت که غمگین مباش که تو ابزار خدا و وسیله خدا برای قتل من هستی و نگران نباش که من خود تو را شفاعت می کنم و...، پس مولانا در ادامه به تمثیل حکایت معلم و شاگردان او روی می آورد که شاگردان برای رهایی از دست معلم سختگیر بر او توطئه کردند که او را به وهم و خیال بیمار بودن بیندازند تا او به خانه برود و آن ها از مکتب خانه رها شوند پس هرکدام بر سر راه او نشسته و از خدا طلب شفا برای او نمودند و...، تا جایی که او احساس بیماری کرده و به خانه رفت و...، و سپس این وهم اندیشی را به فرعون و اطرافیان او تسری می دهد که با القاء خدایی به او، وی را در ورطه ادعای خدایی کشانیدند و...، او در راستای القاء باورهای جبری وحدت وجودی خود تلاش نموده و سپس حکایت آن درویش را بیان می نماید که در کوهی خلوت گزیده بود و به راز و نیاز مشغول بود و...، و او در ادامه دلیل این غارنشینی و خلوت گزینی را عنایات الهی می داند یعنی همانگونه که اقامت برای ما آسان است برای قومی دیگر سفر کردن آسان است و نتیجه اینکه هرکسی را به ذات خود برای کاری خاص آفریده اند و در دل هر کسی علاقه خاصی قرار داده اند و...، یعنی خدا آن ها را اینگونه خلق کرده و اعمال آن ها ربطی به اختیار در عمل در اثر تعقل و یا پیروی

از هوی وهوس ندارد او در ادامه قصه زاهد کوه نشین را مذکور می نماید که نذر کرده بود که از درختان کوه میوه ای نخورد مگر آن میوه ای که باد از درخت بیندازد و...، و سپس آتش گرسنگی بر او تهاجم نموده و چند گلابی چیده می خورد پس در نزدیکی او دزدان جمع شده مشغول تقسیم اموال از محل راهزنی خود بودند که داروغه و مأموران او سر رسیده و همه را با آن زاهد می برند و به عنوان مجازات پای چپ و دست راست همه را می برند پس در این میان شخصی رسیده و به مأمور داروغه فریاد می نماید که این زاهد از ابدال الهی است چرا دست او را بریدی و...، پس آن داروغه به عذرخواهی آمده و زاهد می گوید من دلیل این کیفر را می دانم و من بر گناه خود آگاه هستم یعنی به خاطر آن چند گلابی که به خلاف عهد خوردم این سرنوشت من بود یعنی که خدا مرا به دست تو مجازات نمود و من تو را حلال کردم و تو گناهی نداری و....، و سپس در راستای تقدیس امام خود بایزید، داستان بایزید را مذکور می نماید که در خود برای ادای نماز سستی دید پس علت را بررسی کرد و متوجه شد که به دلیل زیاد آب خوردن این سستی بر او حاصل می شود و با این توجه، عهد کرد که تا یک سال آب نخورد و به گفته خود عمل کرد و خدا هم او را قوت بخشید و سپس به این لاف و گزاف تأکید می نماید که این کمترین مجاهدت و کوشش او در راه دین بود و از این لحاظ سلطان العارفین و قطب العارفین گردید یعنی وقتی یک سال آب نخورد پس حتما برای لغزشی دیگر بیست سال غذا نخورد و سی سال ادرار نکرد و پنجاه سال به بیت الخلا نرفت و مقصود او از خدا هم او را قوت بخشید اینست که خدا او را بی نیاز از آب و غذا و...، نمود و به او معجزه ای بالاتر از معجزات همه انبیاء خود عطا کرد و...، و سپس به داستان آن زاهد که دست او بریده و به شیخ اقطع معروف شده بود برگشت می نماید و از کرامات او می گوید که شخصی به طور سرزده به کلبه او داخل می شود و ناگهان می بیند که شیخ اقطع با دو دست مشغول بافتن سبد است و بعد از آن عده ای از سوراخ کلبه او به این کرامت پی بردند و شیخ به خدا گفت که خدایا من راز را پنهان کردم ولی تو آشکار نمودی پس به او الهام آمد که چون عده ای به دلیل بریده شدن دست تو به انکار تو برخاستند پس من نخواستم که آن گروه با انکار تو کافر شوند و به همین دلیل این کرامت را آشکار کردم و نشان دادم که در وقت کار برای تو دو دست می دهم تا آن منکران هم از درگاه ما دور نشوند زیرا تو در وصل ما ترس از جدا شدن دست و پا نداری و...، پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند بر این

فراز که مولانا مدعی می شود که خدا با این شیخ اقطع به گفتگوی کش دار می پردازد و مدعی می شود که او با خدا سخن می گوید و خدا نیز با او سخن می گوید تا جایی که خدا منکران فضیلت عظیم او را کافر یعنی اهل دوزخ خطاب می کند درحالی که خدا در کتاب عظیم خود قرآن مجید کسانی را که مدعی وحی هستند دشمنان خود دانسته و به دوزخ بشارت می دهد مانند آیه 112 سوره مبارکه انعام و...، و سپس مولانا بعد از این گزافه گویی ها و غلو پردازی ها برای امامان خود داستان این شیخ را به بی اعتنایی جادوگران فرعون در برابر تهدیدات فرعون تشبیه می نماید و...، و آن کرامت ها را به معجزات عظیمی که خدا برای پیامبران خود نموده است وصل می کند و داستان گرد آمدن اجزای بدن حمار عزیر را به اذن خدا و بعد از پوسیدن و سپس به هم پیوستن آن ها در پیش چشم عزیر شاهد می آورد و...، پس تو ای عاقل دانا و خردمند بر این فرازها توجه نما که چگونه ذات اقدس الهی، وجود مطهر رسول خدا حضرت محمد مصطفی را اسوه و الگوی اهل ایمان قرار داده است و در راه و روش و سنت او عزلت و گوشه نشینی وجود ندارد در حالی که اگر این روش مقصود خداوند بود البته مانند آن حضرت کسی در گوشه نشینی وجود نداشت و...، و چگونه است که فردی تلاش و کوشش در راه امرار معاش و رفاه جامعه و خانواده و اصلا به غیر آن ها برای معاش خود را می تواند رها نموده و به کوه ها برود و برای معاش خود به باد متوسل شود که بوزد و گلابی را برای رفع گرسنگی او به زمین بیندازد و این حالت او را عنایتی خدادادی وصف نماید و اگر او از قول خود عدول کرد و با عده ای راهزن دستگیر و دست و پای او قطع شد پس خوشحال است که خدا او را به واسطه خوردن چند گلابی آنگونه مجازات کرده و سپس برای او کرامت و معجزه ای عظیم بهم ببافد و با آب و تاب وصف نماید که خدا به طور پنهانی به او دست و پا می داده تا سبد ببافد درحالی که اگر در قبل دست و پای داشته شده خود را بکار می گرفت از قوت کار و تلاش خود گلابی و بلکه هر چیز دیگری را که می خواست و خدا خوردن او را به او حلال کرده بود تهیه نموده و می خورد و عبادت می کرد از این معجزه دروغین بالاتر بود و احتیاج نداشت به اینکه باد برای او گلابی پرت کند که او از شدت گرسنگی عهد خدا را بشکند و دست و پای او آنگونه بریده شود و او خوشحال باشد که خدا او را مجازات کرده و...، و سپس تقدیس می نماید بایزید را در امر زهد او و عشق او به عبادت و اینکه دریافت، سستی او در عبادت بواسطه زیاد خوردن آب بوده و سپس یک سال آب نمی خورد

تا این سستی از او برطرف شود و مدعی می شود این از کمترین مجاهدت های او بوده یعنی دیگر مجاهدت هایی که تصور آن ها وحشتناک است که چگونه وقتی کسی برای سستی در عبادت یک سال آب را بر خود حرام می نماید پس در امور دیگر چه کارها به عمل می آورد و سپس احوال مانند او را که البته وجود ندارد مگر در اوهام عوام و اقوال شاگردان متعصب و...، تسری می دهد به معجزات انبیاء الهی و کلام ذات اقدس الهی در قرآن مجید و عنوان هایی به آن ها اطلاق می نماید مانند سلطان العارفین و قطب العارفین و...، که خدا مانند آن را به پیامبران معصوم خود عطا ننموده است و نگارنده البته نمی پذیرد اینگونه اعمال و رفتارها و زهدها و کرامات دروغ را هرچند واقع نیز شده باشد به مانند آنچه در مرتاضان هندی و مانند آن ها باشد زیرا اینگونه رفتارها بر خلاف آیات کتاب خدا و سنت حضرت محمد رسول الله و امامان معصوم علیهم السلام و عجل فرجهم است، پس در ادامه مولانا به صفت بعضی از اولیا اشاره می کند که این صفات در واقع مستمسک برادران کمونیست و مارکسیست است که دین را افیون توده می دانند و...، و ما در کتاب شریف تلبیس ابلیس خود آن را به طور کامل شرح داده ایم، در این فراز مولانا به صفت بعضی از اولیای الهی اشاره می نماید که به حکم های الهی راضی هستند و دعا و لابه نمی کنند که خدایا این حکم را عوض کن و توجه نماید مخاطب ارجمند که این روش و رویه و سنت مغایر با آّیات عظیمه کتاب خداست زیرا ذات اقدس احدیت جل جلاله در آیه عظیمه 11 سوره مبارکه رعد می فرماید: (إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ)، یعنی نه تنها تلاش در راه تغییر در جامعه را تقبیح نفرموده است بلکه آن را تقدیس می فرماید، پس در این فراز مولانا قصه آن سالکان را بیان می کند که در جهان به اعتراض بر نمی خیزند و دهان آن ها از دعا بسته است و نمی توانند دعا کنند (یعنی نعل وارونه زده و این موضوع را که دلیل جهل است از فضایل عظیم ایشان می داند)، چون رضای الهی رام آن مردان کریم شده است و چاره جویی برای دفع قضا بر آنان حرام شده است در بلا و قضا لذتی خاص می یابند و طلب رهایی از آن بلا و قضا در نظر ایشان کفر محسوب می گردد و اینگونه خداوند آن چنان خوشبینی از تحمل این بلا و قضا را در دل آن ها عطا کرده که از هیچ اندوهی لباس کبود عزا بر تن نمی کنند و...، او در ادامه قصه جعلی و دروغ بهلول و درویشی را بیان می کند که بهلول از آن درویش سؤال می کند که ای درویش چگونه ای مرا از حالت خود آگاه کن و درویش می گوید چگونه باید باشد حال

آن کسی که پیوسته جهان بر میل او می گردد ...، پس بهلول می گوید به گونه ای این مطلب را بیان کن که همگان دریابند پس درویش (همان مزخرفاتی را می گوید که برادران مارکسیست آن را افیون توده می دانند) می گوید این بر همه مسلم است که جهان مطیع فرمان الهی است (یعنی لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ) و بدون فرمان و قضای آن سلطان (یعنی خداوند)، هیچ برگی از درخت نمی افتد، تا خداوند به لقمه ای نگوید که وارد شو لقمه از دهان به سوی گلو نمی_ رود...، در زمین ها و آسمان ها ذره ای به حرکت در نمی آید و چرخی نمی گردد مگر به فرمان مطاع آن ذات قدیم، و چون همه کارها جز به فرمان الهی واقع نمی گردد پس وقتی بنده به قضای الهی راضی شد و خواستار حکم الهی گردید پس آن بنده برای خدا زندگی می کند و برای خدا می میرد و خود او یعنی این صفت او نیز از اصل آفرینش چنین است یعنی ذاتی است...، پس چنین بنده ای که چنین خویی و چنین طبیعتی داشته باشد آیا جهان مطیع و تحت فرمان او نیست پس چنین بنده ای چرا باید بنالد یا دعا کند که خداوندا قضای خود را تغییر بده پس مرگ خود و فرزندانش در راه خدا محسوب و به کام او چون حلوا شیرین است و سپس شاهد مدعای خود را شرح حال دقوقی می آورد، (و دقوقی طبق ادعای مولانا از عرفایی مانند بایزید و... است که او نیز صاحب اینگونه معجزه ها و کرامت ها است) و سپس به شرح معجزات عظیم و کرامت های وی می پردازد و او را الگوی رفتاری و شاهد مدعا خود مذکور می نماید، مولانا در این حکایت دقوقی را فردی جهانگرد معرفی می کند که دائم السفر بوده و کمتر در جایی مقیم می شد و در هر روستا کمتر از دو روز اقامت می کرد و می گفت که من دل خود را به ماندن در جایی عادت نمی دهم تا آنکه در امتحان خالص باشد پس او روز را به گردش و شب را به نماز مشغول می شد و ما در این فراز کاری نداریم که با این وصف دقوقی بایستی میلیاردر می بود زیرا در این گونه سفرها و با آن داد و دهش های او، اگر ثروت او آب اقیانوس هم بود تمام می شد و از آنجایی که او در هنگام سفر تجارت نیز نمی نمود و..، پس یقین حاصل می شود که او به غیر از زندگی انگل وار نمی توانسته است مسیری را دنبال کرده باشد، در ادامه مولانا مذکور می نماید که دقوقی با این همه تقوا و دعا و نماز و...، پیوسته در جستجوی بندگان خاص الهی بود.... و می گفت خدایا من مانند داود پیامبر هستم که نود میش دارم ولی به تنها میش دوست خود هم طمع می ورزم، پس در این فراز مولانا که ادعای حقیقت یابی او گوش فلک را کر کرده است، به یک روایت جعلی

عظیم در تهمت به حضرت داود نبی اشاره نموده و رجاسات این تهمت وارده را تأیید می کند و این البته ظلمی عظیم و آشکار به پیامبر عظیم الشأن الهی است و امیرالمؤمنین علی علیه السلام حد جاری می فرمود بر کسی که به این تهمت گفتگو نماید پس آن روایت جعلی سخیف برگرفته از کتاب تحریف شده یهودیان است که تحریف گران آن را در عبارت دوم به بعد باب یازدهم کتاب دوم سموئیل آورده اند: (و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاست بر پشت بام خانه پادشاه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خود را شست و شو می کند و آن زن بسیار نیکو منظر بود پس داود فرستاده درباره زن استفسار نمود و او را گفتند که آیا این بتشبع زن اوریای حتی نیست پس داود قاصدان فرستاده او را گرفته و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد (یعنی العیاذ باالله زنای محصنه نمود) و او از نجاست خود طاهر شده به خانه خود برگشت و آن زن حامله شد و فرستاده داود را خبر نمود و گفت که من ( از زنای با تو) حامله هستم پس داود.... نزد یوآب (سردار خود) فرستاد که اوریا را در مقدمه جنگ سخت بگذارید و از عقبش پس بروید (یعنی او را در میان دشمنان تنها بگذارید) تا زده شده و بمیرد...، پس چنین کرده شد و بعضی از قوم از بندگان داود افتادند و اوریای حتی نیز بمرد (یعنی به غیر از اوریا عده زیادی از سپاهیان اهل ایمان نیز با این دسیسه داود به قتل رسیدند....، و چون زن اوریا حتی شنید که شوهرش اوریا مرده است برای شوهر خود ماتم گرفت...، ولی کاری که داود کرد در نظر خداوند ناپسند آمد...، (و در باب دوازدهم انتقام خداوند چنین صورت می گیرد که خداوند ابشالوم فرزند داود را بر می انگیزد که در روز روشن با تمامی همسران داود یعنی مادران خود، در حضور خلایق زنا کند یعنی به شرح عبارت 11 به بعد باب 12 کتاب دوم سموئیل)...، خداوند چنین می گوید اینک من از خانه خودت بدی را به تو عارض خواهم گردانید و زنان تو را پیش چشم تو گرفته و به همسایه ات خواهم داد ( تا با آن ها زنا نمایند) و او در نظر این آفتاب (یعنی روز روشن و در بین خلایق) با زنان تو خواهد خوابید (یعنی با همه آن ها زنا می نماید) زیرا که تو این کار (یعنی زنا با زن اوریا) را پنهانی نمودی ولی من این کار را پیش تمام اسرائیل و در نظر آفتاب خواهم نمود (یعنی در حضور تمامی بنی اسرائیل آن فرد با همه زنان تو زنا نماید)...، سپس در ادامه بعد از شرح داستان پسر داود یعنی آمنون که با خواهر خود به زور زنا کرد بقیه داستان را در عبارات اول به بعد باب 13 کتاب دوم سموئیل، اینگونه بیان می نماید که

(ابشالوم پسر داود را خواهری نیکو صورت به نام تامار بود و آمنون پسر (دیگر) داود او را دوست داشت و او باکره بود (و یعنی زنا کردن با او مشکل بود)....، تامار قرصهای نان را که ساخته بود گرفته نزد برادر خود آمنون به اتاق آورد پس آمنون وی را گرفته به او گفت ای خواهرم بیا با من بخواب (یعنی با من زنا کن)، لیکن آمنون نخواست که سخن وی را بشنود و بر او زورآور شده او را مجبور ساخت و با او خوابید (یعنی به زور به او تجاوز کرد)... و برادرش ابشالوم به او گفت آیا برادرت آمنون با تو بوده و...)، و در ادامه تحریف گران خبیث ادامه داستان یعنی انتقام خدا از داود را اینگونه بیان می نمایند که همین ابشالوم یعنی فرزند داود با پدر خود داود اختلاف می کند و با او به جنگ می پردازد و در زمانی که داود در شهر نبود او را غافلگیر نموده به شهر وارد می شود و با مشورت مشاور خود برای حقیر کردن داود پدر خود، با تمامی زنان او یعنی مادران خود در روز روشن زنا می نماید و این امر را به اراده خداوند انجام می دهد یعنی که در انجام آن اراده ای نداشته است و توجه نماید مخاطب ارجمند که این مزخرفات تحریف گران یهود در قالب روایات جعلی به روایات اهل سنت راه یافته و از آن جایی که آن ها پیامبران را معصوم نمی دانند پس برای این فساد و تبهکاری به توجیه و تأویل می پردازند و حال آنکه شرافت و طهارت نفس عموی نگارنده از اینگونه پیامبران که ساخته الهامات شیطانی تحریف گران هستند بالاتر و و با عظمت تر است و داستان عموی نگارنده این است که ایشان در عنفوان جوانی و در حالی که مجرد بوده است در بالا خانه منزل مسکونی پدری خود که به آن نفار می گویند در حال استراحت شبانه بود سپس زنی معلوم الحال از زنان همسایه در معیت شیطان رجیم در نیمه های شب به سراغ عموی بزرگوار می رود تا او را مورد عنایات مخصوص خود قرار دهد پس عموی مرحوم ما به محض دیدن آن زن و...، خود را در معرض آتش دوزخ دیده و به درگاه خداوند فریاد استغاثه بلند می نماید و وا محمدا و وا علیا و...، او به آسمان بلند می شود و از آتش دوزخ به خداوند پناه می برد و آن زن پا به فرار می گذارد و این است عفاف یک فرد شریف و ایمان یک فرد عادی از امت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و تعجب است از علمای اهل اسلام که نمی پذیرند مانند این تهمت ها و افتراها را در مورد اراذل و اوباش جامعه خود ولی به راحتی اجازه می دهند تا این تحریفات یهودیان خبیث راه یابد به اندیشه ها و آموزه های اهل اسلام و پیروی می نماید از این اراجیف کسی که مدعی شناخت تمامی حقایق عرفان

است و...، و بلکه خود را خدا می دانند در حالی که از پشت گوش خود خبر ندارند، آری و این مضمون و روایت مولای مظلوم ما حضرت صادق علیه السلام است که فرمودند و اما علت این افترای سهمگین تعصبات متعصبین یهودی بوده است و موضوع آن این بوده است که در زمان حضرت داود نبی اگر مردی از دنیا می رفت و یا سربازی از لشکریان خدا به شهادت می رسید ازدواج بر بیوه او نزد یهودیان متعصب، زشت تلقی می شد پس به امر خداوند حضرت داود برای شکستن این آموزه غلط اجتماعی که ناشی از تعصب و جهل مردم احمق بوده است دستور می یابد با همسر اوریای حتی که در جنگی از جنگ های لشکریان خدا بر علیه دشمنان به شهادت رسیده بود ازدواج نماید پس این ازدواج بر این جماعت شیطان زده سخت و ناگوار آمد و این افترای عظیم را حادث نمودند که لعنت خدا و رسول و امامان معصوم علیهم السلام و عجل فرجهم بر آن ها و پیروان آن ها ایثار و نثار باد پس چون بر این فراز آگاه شدی پس تو ای مخاطب ارجمند توجه نما که نگارنده تحریفی بودن این فرازها و مانند آن را در مجموعه کتب شریف الاحتجاج خود و در بخش سوم آن یعنی سلسله کتب نورالانوار خود که حدود هشت هزار صفحه است را به حول و فضل الهی و عنایات مخصوص حضرت مهدی و توجهات مولاتنا حضرت زینب سلام الله علیها، با اقامه دلایل متقن ثابت نموده و در راستای حقایق آیات عظیمه کتاب خدا و آموزه های محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم انواع تهمت ها، افتراها، از قبیل زنا و زناکاری و شرک و شرک ورزی و بت و بت پرستی و شراب و شراب خواری و...، را از ساحت قدس پیامبران عظیم الشأن خداوند و اوصیاء معصوم ایشان و نیز سایر مقدسین زدوده و پاکی و طهارت ایشان را که عظیم ترین نعمت خدا دادی بوده است را اثبات نموده است پس چون بر این فراز آگاه شدی پس رجوع می نمائیم به کلام مولانا در قصه دقوقی، پس مولانا در ادامه کلام، در تقدیس لجام گسیخته و گزافه گویی خود مذکور می نماید که دقوقی می گوید (که روزی مشتاقانه سفر می کردم تا در وجود انسان انوار الهی را ببینم چون پیاده به ساحل دریایی رسیدم شب شده بود ناگهان از دور هفت شمع به نظرم رسید، سپس به سمت آن رفتم دیدم که نور این شمع ها به آسمان می رود ولی مردم آن ها را نمی بینند و باز دقت نمودم و دیدم که آن هفت شمع تبدیل به یک شمع شد و نور آن گریبان فلک را روشن نمود...، پس به سوی آن رفتم و چون به آن رسیدم به زمین افتاده و بیهوش شدم پس چون به هوش آمدم هفت شمع به صورت هفت مرد در آمدند

که نور روز در برابر آن ها کدر بود پس در این زمان این هفت مرد تبدیل به هفت درخت شدند...،) پس در ادامه مولانا از کلمه (کذبوا) در کتاب خدا که به مفهوم انکار پیامبران خدا از سوی دشمنان ایشان است تعبیری عکس مفاد آیات خدا را مذکور می سازد و به دنبال این تصور می رود که پیامبران وقتی اتحاد منکران را در انکار خود ملاحظه می نمودند پس شک بر دل آن ها غالب می شد و...، یعنی پیامبران در حجاب بوده اند و خود را می دیده اند ولی دقوقی از حجاب خارج شده بود و خود را نمی دید و مقصود مولانا از این فراز آیه 110 سوره یوسف است: (حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ) یعنی تا آن زمان مخالفت خلایق با پیامبران ادامه یافت که پیامبران مأیوس شدند و (گروهی) گمان کردند که وعده نصرت به آن ها خلاف خواهد شد پس آمد به سوی آن ها نصرت ما و به (لطف خود) هر که را بخواهیم نجات می بخشیم و قهر و انتقام ما از مجرمین باز نخواهد گردید، و سپس توصیه می نماید که کلمه کذّبوا، بایستی با تشدید (ذ) خوانده شود زیرا پیامبران در حجاب بوده اند و خودبین بوده اند ولی دقوقی از خودبینی درآمده و از حجاب خارج شده است پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که ذات اقدس احدیت در کتاب عظیم خود قرآن مجید که معجزه جاوید رسول خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم است دارای مخاطبان مختلف در آیات است و ما بحث مفصل آن را در کتاب شریف عُرْوَة الْوُثْقَی و در جستجوی رستگاری خود مذکور نمودیم و نیز مفاهیم اختصاصی واژگان قرآن را شرح داده ایم و...، و در این فراز نومیدی راجع نمی شود به پیامبران بلکه راجع است به گروهی که اینگونه تصور می کرده اند و توجه نما به حدیث مشهور مولانا المظلوم حضرت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که در کلام عظیم خود که چراغ راه هادیان است به مأمون ملعون که از حضرت سوال می کند (ای پسر رسول خدا مگر شما نمی فرمائید که پیامبران معصوم هستند حضرت فرمود بله پس گفت مفهوم آیه (حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا) چیست پس امام معصوم علیه السلام فرمودند: مقصود آن است که خداوند متعال می فرماید: تا آن زمان که پیامبران از مردم خود مأیوس شدند و مردم گمان کردند (الرسل قد کذبوا)، پس در اینجا بود که یاری و نصرت ما به کمک پیامبران آمد)، آری قرآن را بایستی صاحبان قرآن معنی نمایند یعنی محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم تا پیرو و سالک به قصد و اراده ذات

اقدس احدیت آگاه شود و البته کسانی که قرآن را به رای و فکر خود تفسیر نمایند پس بنا به وعده رسول خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم جایگاه آن ها در آتش دوزخ خواهد بود پس چون بر این فراز آگاه شدی پس به ادامه داستان شیخ دقوقی توجه نما که مولانا از قول او می گوید: (من که سعادتمند بودم جلوتر رفتم و و بار دیگر آن هفت درخت به یک درخت و هر لحظه به هفت درخت تبدیل می شدند و دوباره یک درخت و دوباره هفت درخت و...، یعنی به کثرت و وحدت، آمد و شد می کردند پس درختی مانند پیش نماز جلو بود و درختان دیگر پشت سر او رکوع و سجود می کردند...، پس بعد از مدتی آن هفت درخت تبدیل به هفت مرد شدند... پس به نزد آن ها رفتم و سلام کردم و آن ها جواب دادند سلام ای دقوقی، ای مایه افتخار و تاج سر بزرگان (اسلام و جهان)، پس دقوقی می گوید چگونه من آن ها را نمی شناسم ولی آن ها مرا می شناسند پس یکی از آن ها گفت اگر یکی از اولیا اسمی را نداند به سبب غرق شدن در خداست نه نادانی (یعنی خودت خبر نداری ای دقوقی که اگر نام ما را نمی دانی علت آن جهل تو نیست بلکه تو غرق در خدا هستی) و سپس گفتند ای دوست پاک و مطهر، می خواهیم در نماز به تو اقتدار نمائیم و...، پس دقوقی پیش آمده و جلوتر از ایشان قرار گرفت (و سپس خطاب مولانا بعد از این گزافه گویی ها و...، به حسام الدین چلبی راجع می شود و می گوید): ای عارف یگانه، هان دو رکعت نماز بخوان تا روزگار از برکت وجود تو زینت یابد...، ای ضیاء الحق حسام الدین جوانمرد، که افلاک و عناصر، پادشاهی چون تو بوجود نیاورده است...، بارها اقوام گذشته را ستودم و قصد من از ستودن آن ها، تو بوده ای و...،) و سپس به فکر خود در این تعریف و تمجید را می بندد و آن را مختصر عنوان نموده و تأکید می نماید (که او را به اختصار ستودم تا نفس سرد حسودان کمتر به او بخورد و کمتر به او آزار برساند...، من تو را بیرون از حواس پنج گانه و هفت آسمان می ستایم...،)، مولانا در ادامه به سلام در نماز اشاره نموده و تأکید می نماید که در تحیات نماز و سلام های نیک مردان یعنی نمازگزاران، درود بر همه پیامبران هم سرشته است و حال آنکه این تعبیر مولانا به ظاهر این سلام بر خطا است، زیرا در فراز (اَلسَّلامُ عَلَینَا وَ عَلَی عِبادِ اللّه الصّالِحِین)، علینا راجع نیست به نمازگزار بلکه راجع است به ذکر رسول خدا در معراج در زمانی که خداوند به او فرمود (اَلسَّلامُ عَلَیکَ اَیهَا النَّبِیُّ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَکاتُهُ)، پس رسول خدا در پاسخ عرض نمود (اَلسَّلامُ عَلَینَا وَ عَلَی عِبادِ اللّه الصّالِحِین)،

پس خداوند فرمود (اَلسَّلامُ عَلَیکمْ وَ رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَکاتُه)، پس این اذکار راجع نیست به افراد عادی تا بگویند که در نماز به خود سلام می دهند و بلکه راجع است به حدیث معراج و گفتگوی خداوند جل جلاله با رسول مکرم خود حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و این اهل ایمان هستند که تبرک می نمایند وجود خود را با این اذکار و هرگز خود متکلم وگوینده آن نیستند بلکه ذکر می نمایند آنچه را که خداوند با رسول برگزیده خود فرمود و آنچه رسول خدا عرض نمود و خلایق تا ابد الآباد به این اذکار تبرک می جویند و اما برگشت می نمائیم به داستان شیخ دقوقی پس مولانا مذکور می نماید که....، (آن پادشاهان پشت سر آن امام نامدار در صف نماز ایستادند...، پس ناگهان دقوقی به دریا خیره شد چون از جانب دریا صدای استغاثه به گوش او رسید...، یک کشتی در وسط اقیانوس در حال غرق شدن بود و اهل کشتی در حال گریه و ناله بودند... و چون دقوقی آن شور و غوغا را دید دلش به رحم آمد و اشک از چشمان او سرازیر شد و گفت ای خدای بزرگ به اعمال بد آن ها منگر و...، دست آن ها را بگیر و نجاتشان بده و...، ودعا بی اختیار از زبانش جاری بود و دعایی که در عالم بیخودی بر زبان آید چیز دیگری است و آن دست خود انسان نیست بلکه آن گفته خداوند احکم الحاکمین است یعنی آن دعا را خداوند به درگاه خود می کند زیرا گوینده فانی است یعنی دعا هم از خدا و اجابت هم از خداست یعنی گوینده خداست زیرا در او فانی شده است...، کشتی بر اثر دعای دقوقی نجات یافت ولی کشتی نشینان فکر کردند که تلاش های آن ها برای نجات آن ها به ثمر نشسته است) و سپس به جلوه هایی از این جزء به کل شدن یعنی داستان کذایی وحدت وجود و وصل شدن و...، اشاره و مذکور می نماید: (ای دل آن زمان منظور نظر الهی می شوی که مانند جزء به سوی کل خود میل نمایی و...،)، پس در این زمان آن گروه دعا و شفاعت دقوقی را انکار کرده و در پرده غیب نا پیدا می شوند و دقوقی متحیر می شود که این چند نفر که به او اقتداء کرده بودند به آسمان رفتند و یا در زمین فرو رفته اند و...، پس دقوقی سال ها در حسرت دیدار آن ها گریه می کرد و...، پس مولانا بعد از مذکور نمودن این آسمان و ریسمان های وحدت وجودی ضد و نقیض، در ادامه به حکایت آن مرد فقیر در زمان داود رجوع نموده و مذکور می نماید که چگونه صاحب گاو در این فقیر می آویزد و او را کشان کشان به سوی داود پیامبر می برد، آن فقیر می گوید که من (سال ها) به درگاه خدا دعاها کرده ام و در این راه خون دل ها خورده ام و...، یعنی این گاو متعلق به

من بوده است زیرا من از خدا خواسته ام و کاری ندارم که وفق احکام شریعت این دعا دلیل مالکیت نیست زیرا مالکیت بواسطه خریداری، هبه، وصیت و...،مانند این حاصل می شود و...، و سپس مولانا به تقدیس این گشاد اعظم می پردازد و عمل او را توجیه می نماید که آن فقیر رو به سوی آسمان کرد که خدایا آن دعا را تو در دل من قرار دادی و در دلم صد گونه امید زنده کردی، من آن دعاها را بیهوده نمی کردم بلکه مانند یوسف خوابی دیده بودم و....، و سپس به وحی نازل شده به سوی یوسف اشاره و آن را به هر شخص مدعی ایمان تسری می دهد: چون یوسف را به چاه انداختند ندایی از جانب الهی به گوش او رسید...، بعد از آن ندا یوسف هر جفا را تحمل می کرد همان گونه که لذت بانک (الست) در دل هر مؤمنی تا قیامت پایدار است و ما البته کاری نداریم که این ندا عام برای خلایق بوده است و مختص اهل ایمان نبوده تا به آن بر بلاها صبرکنند و از امر و نهی ها دلتنگ نشوند یعنی اگر امتیازی بوده است برای کل خلایق بوده و لذا بعضی با پیروی از عقل هدایت می یابند و بعضی به واسطه پیروی از هوی و هوس کافر می شوند و اینگونه مولانا در ادامه مذکور می نماید اما آن کسی که در عالم الست چنین رویایی ندیده باشد در این دنیا بنده ی نیکو نمی گردد و...، در حالی که در عالم الست تمامی خلایق چنین رویایی را دیده اند و آن خطاب خاص بر گروهی خاص نیست تا ایشان را به جبر خوب و بد نماید و...، پس مولانا در ادامه به شرح این روایت جعلی و مزخرف می پردازد تا بدینوسیله اساس گدایی و گداپروری در مریدان را توجیه نماید و....، که داود برای کشف ماجرا به خلوت رفته و بر او آشکار شد که صاحب گاو در واقع غلام پدر فقیر دعا کننده بوده که در فرصتی مناسب او را به قتل رسانیده و اموال و دارایی های او را تصاحب نموده است و...، پس در ادامه داود به محل قتل رفته و از زیر درختی کارد خونین و سر ارباب که پدر آن مرد فقیر بوده است را بیرون می آورد...، پس داود امر می نماید که آن سر و آن کارد را از زیر خاک بیرون آورده و آن قاتل را مجازات نمایند، پس در ادامه مولانا با جعل روایت به دروغ پردازی نسبت به حضرت داود می پردازد و مدعی می شود که داود در جنگ با طالوت با سه سنگ و یک فلاخن صدها هزار نفر را به قتل رسانیده است زیرا هر سنگی که او پرت می کرد به صدها هزار تکه تقسیم می شد و هر تکه دشمنی را می کشت...، و البته نگارنده کاری فعلا با این گزافه گویی ها و غلوپردازی ها و دروغ پردازی ها ندارد ولی ملاحظه می شود که چگونه این غلو پردازی ها تسری می یابد در وجود اشخاصی که مولانا

از آن ها به نام شیخ یاد می نماید همان ولی خدا که می تواند از نسل عمر یا علی باشد پس مقصود مولانا نمی تواند امام معصوم باشد زیرا امام معصوم از نسل زهرا و علی و رسول خدا علیه السلام و عجل فرجهم است و لذا در ادامه مدعی است که این فراز از کلام خود را از نهان خانه غیب خود می آورد که در تمثیل او نفس انسان به جای آن قاتل است که به ادعای گاو برخواسته بود و کشنده گاو، عقل است و داود تمثیل خدا یا شیخ است که نایب خدا است که نیروی او می تواند ستمگر را بکشد و به روزی بی کسب و بی حساب برسد و توانگر شود و روزی بی زحمت همان غذای ارواح و روزی پبامبران یعنی پیام جبرئیل است که خوردن آن وابسته به کشتن گاو است و گاو همان من (تن) است که اصل بدی ها است که به ظاهر شبیه به تن آدمی است و روزی بی زحمت یعنی غذای ارواح و روزی پیامبران یعنی ارمغان جبرئیل و وحی الهی برای آن کسی است که گاو تن را کشته است و کشنده گاو نبایستی به انکار او برخیزد و شیخ از جنس داود و نایب خداست که به قدرت خدا می تواند ستمگر را بکشد و به ارمغان جبرئیل یعنی وحی خدا برسد زیرا که پیامبران برای از کار انداختن سبب ها مبعوث شدند...، بدون وسیله دریا را شکافتند و بدون کاشت گندم پاک کرده درو کردند و...، تمام قرآن درباره رد سبب و بیان عزت درویش و هلاک ابولهب است پرنده ابابیل است که چند سنگ می اندازد و فیل ها را سوراخ سوراخ می نماید و...، قرآن تا آخر در رد اسباب و علل گفتگو می کند، فیلسوف یعنی دانشمند دین در اندیشه مسائل استدلالی است و عارف صافی شهسوار عقل معرفت یاب است، عقل مادی دفترها را سیاه می کند یعنی کتاب ها نوشته می شود و عقل معرفت یاب کرانه های افق را در می نوردد و...، پس به دنبال روزی بی زحمت باش تا جبرئیل برای تو از بهشت سیب (پیام) به ارمغان بیاورد. و سپس تأکید می نماید که با سعی و تلاش چگونه می توان به روزی روحانی دست یابی پس آگاه باش که آن روزی جز به عدل شیخ که چون داود توست به تو نمی رسد...، چون نفس پیش ولی الله برسد، زبان بلندش کوتاه می شود...، زیرا که شیخ خود را تغییر داد و تن نماند و هرکسی که خدا او را به مقام دل بنشاند نفسانیت در او نمی ماند...، و پرنده احمق ازصیاد صدای پرنده می شنود به سوی او پرواز می کند، او نقد (ادراک مستقیم) را از نقل (علوم منقول) باز نمی شناسد، گمراه است، ذاتی و کسبی در نظر او یکسان است...، چنین کسی اگر نابغه محض هم باشد چون قدرت تشخیص (صاحب ادراک مستقیم یعنی ولی الله را از صاحب علوم منقول یعنی دانشمندان

علوم دینی) نمی شناسد احمق است و سپس توصیه می نماید که از چنین کسی بگریز همانگونه که آهو از شیر می گریزد و گستاخانه به سوی او شتاب مکن و...، پس تو ای عاقل دانا و خردمند مقصود اصلی و ماحصل این بخش تقدیس لجام گسیخته مولانا از شیخ و ولی خدا و...، است کسی که مانند دقوقی عارف به معنی و راه معنی است کسی که جبرئیل برای او سیب الهام می آورد و مانند داود پیامبری است که رسالتی برای هدایت دارد ولی بطور رسمی از سوی خدا مبعوث نشده و بلکه برگزیده خلایق است و البته در این تمثیل چون ذکر داود آمده بود این مثال به او وابسته شد وگرنه مقصود او کلمه عام است یعنی همه انبیاء و از جمله حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم و...، و توجه نماید مخاطب ارجمند در تفاوت اساسی در این دریافت و آن اینکه انبیاء الهی معصوم و وعده داده شدگان خداوند هستند که از هزاران سال قبل به ظهور ایشان خبر داده شده است یعنی به ظهور و بعثت رسول خدا حضرت محمد مصطفی و دوازده امام و چهارده معصوم و ظهور حضرت مهدی علیه السلام و عجل فرجهم از چند هزار سال قبل اخبار غیبی اعلام شده است و ما این بشارات را در سلسله کتب شریف الاحتجاج خود و خصوصا نور الانوار خود بطور کامل مذکور نموده ایم و این امر حاکی از آن است که این ذوات مقدسه را خداوند انتصاب نموده و برگزیده است و وجود مطهر آن ها را در پناه خود حفظ فرموده و بعد از رسیدن زمان ظهور به دنیا هدیه نموده است و آن ها برگزیدگان خدا هستند و...، ولی در کلام مولانا العیاذ بالله این انبیاء، زناکار و شکارچی و...، هستند در حالی که این ولی الله ها و این شیخ های تقدیس شده او هستند که محلی از اعراب ندارند و بلکه منتخب مردم و گزافه گویان و غلوپردازان هستند و اگر مادران آن ها ایشان را نمی زائیدند مانند آن بوده است که هزاران هزار سال اصلا وجود نداشته اند و لذا شاخصه انتخاب پیامبر و امام از سوی خلایق برای رهبری و رسانیدن اهل ایمان به حیات جاویدان همان اصل و اساسی است که شیعیان اثنی عشری آن را نمی پذیرند و اعتقاد دارند که رهبران الهی بایستی معصوم و تعیین شده از سوی خداوند متعال برای هدایت انسان ها به سوی سعادت جاوید باشند والسلام، ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت پنجم: گریختن عیسی علیه السلام به فراز کوه از احمقان و...

در این حکایت مولانا به حدیث جعلی استناد و بر اساس آن نظرات وحدت وجودی خود را بیان می نماید و آن اینکه عیسی بن مریم به فراز کوهی فرار می کرد پس شخصی به دنبال ایشان دویده و سؤال کرد که شما برای چه فرار می نمائید و سپس حضرت عیسی فرمود از دست احمق می گریزم پس آن شخص گفت آیا شما آن مسیح نیستی که همه را شفا می دهی و...، با چنین معجزاتی چرا می گریزی فرمود من با اسم اعظم خدا آن همه معجزات نمودم و همه را شفا دادم ولی اسم اعظم خدا را بر دل احمق خواندم ولی اثر نکرد پس آن مرد سؤال کرد علت چیست؟ پس عیسی فرمود بیماری حماقت قهر الهی است و بیماری های دیگر مثل کوری نوعی امتحان و گرفتاری است و در شمول قهر الهی نیست و آن مهری که به احمق زده اند، مهر الهی است و هیچ دستی نمی تواند آن را چاره نماید و سپس توصیه می نماید که از احمق بگریز همان گونه که عیسی گریخت زیرا مصاحبت احمق باعث ریختن خون های فراوانی شده است، پس شک نیست که این روایت مخالفت قاطع و صریح دارد با آیات کتاب خدا یعنی قرآن مجید در اینکه خداوند احمقان را احمق خلق نموده و آن ها دچار قهر الهی بوده و چاره ای برای این عذاب آن ها وجود ندارد و...، ما قبلا در خصوص بطلان اینگونه عقاید جبری کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم و اما در خصوص معرفی شخصیت فرد احمق بایستی آگاه باشی تو ای مخاطب ارجمند که در تعریف کلی انسان ها بر دو قسم هستند صاحب عقل و بی عقل یا دیوانه و اما صاحب عقل خود بر سه قسم هستند صاحبان خرد فراوان یا نوابغ و انسان های عادی که دارای خرد و عقل عادی هستند و انسان های کم عقل یا کم خرد که به ایشان سفیه نیز می گویند پس اگر مقصود از انسان های احمق، انسان های سفیه و بی خرد باشند این تعبیر که آن ها مغضوب الهی هستند باطل خواهد بود، و اما در ادامه در تعریف عقل از امام معصوم علیه السلام روایت شده است که فرموده اند (العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان)، یعنی عقل آن چیزی است که با آن خداوند رحمان عبادت شده و بواسطه آن می توان به بهشت دست یافت و نگارنده با این برداشت بارها در آثار خود تصریح نموده است که اشقیای عالم از ابتدا تا انتهای خلقت همگی قبل از آنکه شقی و بی رحم و...، باشند انسان های احمقی هستند زیرا که سعادت ابدی و رضوان الهی و بهشت جاویدان را با ستمگری و شقاوت و دنیا طلبی و بهره جویی چند صباح دنیا معاوضه نموده اند، و اما در خصوص انسان های نادان، کم عقل، بی خرد، سفیه، جاهل،....، که همگی می توانند با توجه به شدت و ضعف در مراتب، در شمول گروه حماقت داخل باشند هرگز در جامعه رها نخواهند شد و بلکه رهبران جامعه جهل آنان را مدیریت خواهند نمود یعنی موظف هستند انبیاء و رسولان پروردگار به راهنمایی و مدیریت امور ایشان و امر آنان هرگز مانند دیوانگان نیست تا آن ها را کنترل کرده و عند اللزوم در بند و زنجیر بکشند زیرا آن ها

مانند دیوانگان از عقل عاری نیستند بلکه به واسطه شرایط خاص و متفاوت قادر به تصمیم گیری صحیح نمی باشند به طور مثال یکی از این شرایط سن اشخاص است، و یا کمی تجربه ایشان است و یا اثرگذاری محیط اطراف است بر ایشان و...، به طور مثال کودکان نابالغ و کم سن که به سن رشد و عقل متعارف نرسیده اند به حکم شریعت منع شده اند از انجام معامله و...، و یا شخص کم تجربه که با راهنمایی و تفکر و تعقل بیشتر در مسیر عادی و صحیح قرار می گیرد بطور مثال آورده اند که جمعی از طلبه های جوان به عیادت یکی از علماء بزرگ رفته بودند که حال خوبی نداشت و در هنگام عیادت یکی از این طلبه ها به حضرت آقا عرض می کند که حاج آقا یکی از آشنایان ما هم دقیقا همین مرض شما را داشت که البته جان سالم به در نبرد و مرد ولی امیدواریم شما خوب شوید پس آقا رو به او کرد و گفت تو عجب آدم احمقی هستی که به عیادت من آمدی و به جای دلداری و دلگرمی خبر می دهی که در آشنایان تو کسی بود که مرض او شبیه من بود و مرد و...، و البته حضرت آقا هم مرد ولی این امر از حماقت آن طلبه جوان کم نکرد و البته این حماقت با آن طلبه جوان ابدی نبوده و نخواهد بود زیرا اینگونه حماقت ها با رشد سنی و کسب تجربه بیشتر در جامعه از بین می رود و بلکه به مرور زمان و در بسیاری از اوقات می توان انتظار داشت که همان احمق دیروز از متفکرین و عقلاء جامعه امروز و فردا باشد پس حماقت در این گونه موارد چگونه می تواند قهر الهی باشد در حالی که هرگز امر ذاتی نبوده و با تغییر شرایط، از بین می رود و بلکه برعکس اگر بواسطه ذاتی بودن خود بروز نماید پس آن بیماری تلقی شده و پیامبران و رسولان و پروردگار و مدیران جامعه ملزم به مدیریت امور ایشان در معیشت و زندگی عادی هستند و نیز رعایت شرایط خاص و یا عدم ایجاد شرایطی که منتهی به حماقت شود بطور مثال در بعضی از روایات نهی شده است از مجالست با زنان و اینکه مجالست با ایشان اسباب حماقت را بوجود می آورد و این البته دستوری کلی است و همانگونه که نگارنده بارها و در فرازهای مختلف عنوان نموده است این روایات و نهی های دیگر وارد شده در احکام شریعت مانند قضاوت و یا کسب و کار در امور مشقت بار و...، هرگز العیاذ باالله دلیل بر حماقت زنان و یا نقص در عقل آنان و یا ...، نیست بلکه ذات اقدس احدیت بواسطه خلقت خاص ایشان به لحاظ فیزیکی و شرایط خاص جسمانی، آن ها را از انجام بعضی از وظایف رها فرموده و رخصت داده است زیرا آن ها مظهر احساس و عطوفت و مهربانی هستند و روحیات آن ها با خشونت و بی رحمی و...، سازگار نیست و اگر مخاطبی بفرماید که در جامعه و یا در تاریخ، ما به زنان فتنه جو و یا هرزه لجام گسیخته و...، برخورد می نمائیم که جوامع بشری را به فساد و تباهی کشیده اند ما عرض می نمائیم که این حکم، عام نیست و تسری در عموم این قشر ندارد همانگونه که عکس آن صادق است یعنی در جامعه زنان، کسانی ظاهر می شوند که الگوهای رفتاری عظیم در عقل و اندیشه و تفکر و الگو در عرصه های مختلف علم و دانش

هستند و وجود امثال آنان برای پیشبرد اهداف جامعه لازم است مانند طبقه پزشکان، معلمان، جراحان و...، که این امور در راستای خلقت ایشان و برای جامعه مفید به فایده است و این دستور نهی از مجالست برای زمانی است که زنان وقتی عموما به دور هم جمع می شوند پس در این زمان که آن ها برای تفریح و گپ های دوستانه دور هم نشسته اند، مهم ترین موضوعات بحث آن ها در خصوص رنگ مو و نوع شامپو و یا چشم و ابرو نازک کردن مادران شوهرهای ایشان و نحوه مبارزه با آن ها و یا دفع خطرات جادو و جمبل از محیط خانه ایشان و یا نحوه پخت و پز و حامله شدن x وy و زمان فارغ شدن و مشکلات و مسائل مربوط به اینگونه امور است پس حضور مردان در این جلسات در انحراف از نحوه تصمیم گیری های اجتماعی، مؤثر است و این تأثیر نامطلوب در تصمیم گیری را حماقت می نامند و لذا در اجتماعات مردانه کمتر به این امور پرداخته می شود زیرا تلاش ایشان برای بقا، بر اساس تعقل است نه احساسات و این فیض به هر دو گروه مردان و زنان برای بقای جامعه و بقای نسل و تکامل آن ها است و لذا خداوند برای هر کدام شرح وظایف و حدود اختیارات جداگانه وضع فرموده و تکالیف مختلف را بواسطه فیزیک بدنی و روحیات متناسب با آن برقرار نموده است و لذا تلاش و جستجوی برقراری حقوق مساوی، در تمامی امور، با توجه به محرز بودن تفاوت شرایط، اگر دلیل حماقت نباشد دلیل قاطع نادانی است زیرا اندک توجه به ظاهر هر دو مخلوق خداوند، به سادگی به تفاوت خلقت آن ها دلالت می کند و اگر کسی اصرار نماید باید به او تأکید کرد که مردان حامله نمی شوند و بچه نمی زایند و به بچه های خود شیر نمی دهند شاید با این استدلال به تفاوت های ظاهری و باطنی که هر دو دلیل قاطع بر فیض خداوند و اراده ذات اقدس او در تکامل و توجه به سعادت ابدی ایشان است واقف شوند و لذا نگارنده هرگز در هیچ فرازی توهین و اهانت به جامعه زنان را نمی پذیرد و در فرازهای مختلف و به مناسبت های مختلف آن را بیان داشته و حضور ایشان را در ابعاد مختلف خدمات رسانی به اساس علم و اندیشه و پژوهش و...، تأکید می نماید، پس چون بر این فراز آگاه شدی پس در ادامه به تمثیل مولانا که در ادامه این روایت جعلی مذکور و کلام ما را تأکید می نماید توجه نما که در ادامه مولانا قصه مردم سبا را نقل می نماید که حماقت آنان اسباب نابودی ایشان را فراهم نمود و در این تمثیل و در رابطه با حماقت مورد نظر مولانا، به خوبی ملاحظه می شود که به عکس آنچه ادعا نموده است، رسولان پروردگار هرگز احمقان را ترک نکرده و از ایشان متواری نشده اند بلکه تلاش نموده اند تا با اقامه استدلال و اقامه براهین و حتی معجزات و...، ایشان را به تعقل و تفکر وادار نمایند و هرگز کسی نمی تواند مدعی شود که این تبلیغ ها و این بشارت ها و انذارها بی اثر بوده بلکه بایستی اذعان شود که بسیاری ایمان آورده و در زمان ایشان نیز در طی قرون و اعصار راه سعادت و سلامت و حیات جاویدان را برگزیده و به آن وارد شده اند، پس در این تمثیل مولانا، به توصیف خرمی شهر مردم

سبا و ناسپاسی ایشان می پردازد و از آنان به عنوان مردمی که اصل آن ها بد بوده است یاد می نماید و ما در خصوص مردود بودن این تفکر یعنی ذاتی بودن بدی و قهری بودن اعمال بد از ایشان و به عبارتی دیگر در بی اختیار بودن آنان در انجام بدی و...، و داستان کذایی نقاش کامل و ماهر در به تصویر کشیدن تصاویر خوب و بد، به منظور قدرت نمایی و...، کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم، در این تمثیل مولانا مذکور می نماید که مردم سبا بد اصل بوده و لذا از عواملی که آنان را به لقای حق می رسانید، می گریختند در حالی که خداوند برای آسایش آن ها از چپ و راست باغ و صحرا و ملک فراوان به آن ها داده بود و...، پس سیزده پیامبر از سوی خدا برای هدایت آن ها آمدند ولی آن ها به انکار پرداخته و از پیامبران خواستند برای اثبات نبوت خود دلیل بیاورند و چون دلایل و معجزات ارائه شد آن ها بر کفر خود افزوده و گفتند که همه این ها مکر و حیله است و خداوند هرگز از بین انسان ها برای خود خلیفه و پیام آور بر نمی گزیند و مولانا برای نحوه مردود نمودن و تکذیب پیامبران از سوی ایشان، داستان چشمه آب و هجوم فیلان و خرگوشی که مدعی شد من نماینده ماه آسمان هستم و با این مکر فیل ها را تهدید نمود و آن ها را فراری داد را بیان می نماید، و این داستان که در کلیله و دمنه مذکور شده است حکایت چشمه ای را بیان می کند که فیل های زیادی به آن هجوم آورده و مانع از بهره برداری حیوانات دیگر از جمله خرگوش ها شدند پس چاره ای اندیشیده و خرگوشی را به نمایندگی به سوی پادشاه فیل ها اعزام نمودند و او به پادشاه فیل ها گفت که من فرستاده ماه آسمان هستم و ماه می گوید که این چشمه به ما تعلق دارد از آن دوری کنید وگرنه شما را کور می کنم و نشانه آن این است که اگر در فلان شب یعنی شب چهاردهم اگر فیلی خرطوم خود را به آب چشمه بزند پس ماه خواهد لرزید و...، پس ساعت موعود فرا رسید و شبانگاه فیل خرطوم خود را به آب زد و امواج آب تصویر ماه را به لرزه در آورد پس فیل باور کرد که پیام از سوی ماه بوده و همگی چشمه را ترک کردند پس مردم سبا نیز به پیامبران گفتند ما از آن فیل های احمق نیستیم که لرزش ماه در آب ما را بترساند و پیامبران گفتند وای بر شما ای ابلهان و احمقان پندهای صمیمانه ما بندهای شما را محکم تر نمود پس این فراز از کلام مولانا یعنی مواجه انبیاء با آن جماعت به تعبیر مولانا احمق با فراز ابتدایی این حکایت در فرار ایشان از این جماعت در تضاد کامل و دلیل بر جعلی بودن روایت اول است و ما ضدیت آن را با آیات کتاب خدا و حکم عقل اثبات و باطل بودن اساس آن را بیان نمودیم پس در انتها مولانا به این نکته باطل وحدت وجودی اشاره می کند که مردم سبا به قصه فیل و خرگوش چسبیدند تا حکم ازلی را با حیله ها درآمیزند یعنی که حکم ارتداد بر ایشان حکم ازلی بوده و آن ها نیز در مدار تعیین شده خود به طور قهری با این روش حرکت نمودند، مولانا در ادامه به حکایت ساختن کشتی توسط حضرت نوح و استهزاء قوم نسبت به او اشاره و عاقبت سوء ایشان را به عمل آن دزد تشبیه می نماید که

شبانگاه پای دیواری را سوراخ می کرد پس شخصی که بیمار بود و آن را می شنید به پشت بام رفته سؤال کرد چه می کنی گفت طبل و دهل می زنم گفت پس چرا طبل و دهل تو صدا ندارد پس دزد گفت صدای آن صبح بر می خیزد پس در ادامه مولانا بر خلاف روش و منش خود به حکم عقلی احتیاط اشاره می کند و معنی دور اندیشی و مثال مرد دور اندیش را می آورد که مقصود بکار بستن احتیاط میان دو تدبیر است مثلا در آن زمان که به سفری در بیابان می روی، شخصی بگوید که در این راه هفت روزه آبی نیست و سر تا سر راه پر از ریگزارهایی است که پای را می سوزاند و دیگری بگوید که این حرف دروغ است، برو که در این راه هر شب چشمه ساری جاری خواهی دید پس دور اندیشی آن است که تو آب برداری تا از ترس برهی و کاری درست انجام داده باشی و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که این مضمون رعایت احتیاط عقلی و...، البته در روایت عظیم مولانا المظلوم حضرت صادق علیه السلام مذکور است بدینگونه که هشام بن حکم رحمه الله علیه نقل می نماید که در مصر فرد کافر و منکری بود که از عظمت شخصیت حضرت صادق علیه السلام به او خبر داده بودند پس او به عزم دیدار با آن حضرت به مدینه آمد و چون حضرت را نیافت به او گفته شد که حضرت در مکه است پس او خود را به مکه رسانید و با حضرت و دیگر شاگردان از جمله هشام در هنگام طواف مواجه شد پس شانه اش را به شانه امام زد و امام از او سؤال کرد نام تو چیست و...، پس چون طواف تمام شد حضرت او را به حضور طلبید و رو به روی هم نشستند پس حضرت از او سؤال کرد آیا میدانی که زمین زیر و بالا دارد گفت آری حضرت فرمود آیا تو به زیر زمین رفته ای گفت نه حضرت فرمود میدانی در زیر زمین چیست او گفت نه ولی گمان می کنم که چیزی در زیر زمین نباشد حضرت فرمود گمان (اقرار) به عجز است پس تو یقین نداری پس بگو آیا به آسمان رفته ای گفت نه پس حضرت فرمود آیا می دانی که در آسمان چیست گفت نه و حضرت فرمود تعجب است از تو که نه به مشرق رفته ای و نه به مغرب و نه به درون زمین و نه به فراز آسمان اما وجود چیزی را در آن ها انکار می کنی آیا عاقل می تواند چیزی را منکر شود که نمی داند...، و سپس حضرت ادامه داد پس تو شک داری که شاید آن چه فکر می کنی همان باشد و شاید نباشد پس او گفت آری شک دارم پس حضرت فرمود ای مرد عالم بر غیر عالم حجت ندارد و برای جاهل حجتی نیست پس ای برادر مصری آگاه باش که ما در وجود خداوند شک نداریم آیا مگر نمی بینی که خورشید و ماه و شب و روز می روند و به جای خود بر می گردند و اشتباه نمی کنند اگر این ها به اختیار خود می روند و باز می گردند و از خود توانایی دارند چرا شب تبدیل به روز و روز تبدیل به شب نمی شود پس ای برادر مصری به خدا قسم اختیار آن ها به دست دیگری است و او از آن ها بزرگ تر و توانا تر است پس او گفت راست می فرمایی و حضرت ادامه داد اگر گمان می کنید که (دهر) این امور را انجام می دهد پس چرا قادر به تغییر نیست چرا

آسمان رفعت دارد و بر زمین فرود نمی آید و زمین گسترده است و بالاتر از سطح خود نمی رود و این دو به یکدیگر وصل نمی شوند و...، پس آن مرد مصری مسلمان شده و از شاگردان امام و معلم اهل شام و مصر گردید و اما در روایت دیگر که که مقصود نظر این فراز است، حضرت صادق علیه السلام به ابن ابی العوجاء فرمود...، اگر امر چنان باشد که مسلمانان می گویند (یعنی مبداء و معاد وجود داشته باشد)، آن ها در امان بوده و شما هلاک خواهید شد و اگر امر چنان باشد که شما می گوئید که چنین نیست، شما و خدا پرستان مساوی هستید پس در این زمان ابن ابی العوجاء گفت سخن ما و ایشان یکی است پس حضرت فرمود چگونه کلام شما و ایشان یکی است در حالی که آن ها می گویند معاد و ثواب و عقاب در کار است و دنیا نظم و نظام و خدایی دارد ولی شما اعتقاد دارید که خدایی نیست و جهان بی نظم است...، پس او گفت اگر امر چنان است که مسلمانان می گویند چرا خدا برای خلق خود ظاهر نمی شود تا در وجود او اختلاف نشود و خود را مخفی کرده و پیامبران را می فرستد در حالی که اگر خود را نشان دهد خلایق بهتر به او ایمان می آورند حضرت فرمود چگونه خدا که قدرتش را به تو نشان داده از تو مخفی است، همان خدایی که تو را بوجود آورد در حالی که نبودی و...، و سپس امام علیه السلام آثار قدرت خداوند را یک به یک برای او می شمارد تا جایی که نمی توانست از خود دفاع نماید و چنان شد که تصور نمود که گویی در این زمان خداوند در حضور او ظاهر می شود اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، پس در ادامه مولانا به بد فرجامی کار پرنده ای اشاره می کند که به سبب حرص و هوی، دور اندیشی را رها کرد و در دام گرفتار شد و تقبیح می نماید نفس انسان را از دور اندیشی نکردن مانند آن سگ ها که هر زمستان و آن زمان که در سرمای وحشتناک قرار می گیرند نذر می کنند که چون تابستان فرا می رسد لانه ای برای زمستان خود تدارک ببینند و چون تابستان فرا می رسد خیال خانه ساختن زایل می گردد و...، در ادامه مولانا به نکته ای عجیب در تفکرات وحدت وجودی اشاره می نماید و آن کفر و عناد منکران و معاندین است که اعمال مجرمانه خود را به خداوند نسبت داده و می دهند و تبهکاری های عظیم خود را از اراده خدا می دانند و...، از جمله مردم سبا می گفتند که خداوند دل های ما را قفل کرده و هیچکس نمی تواند با اراده خدا مقابله کند و آن نقاش ما را اینگونه نقاشی کرد و این موضوع با کلام و گفتگو عوض نخواهد شد و...، پس در ادامه به زبان پیامبران جوابیه ای مذکور می نماید که شرح آن در اما و اگرها فرو می رود و آن اینکه خداوند دردهایی می دهد که علاج ناپذیر است مانند لنگی، پخچی (پهنی دماغ) و کوری و...، و دردهایی هم داده که علاج می شود مانند سر درد و...، و توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که خلایق زشتی اعمال و تبهکاری های خود را از روی ظلم و ستم به خدا نسبت می دهند، به طور مثال پوشش های گیاهی و جنگل ها را نابود نموده و در اثر آن سیل جاری می شود پس سیل ها را به خدا نسبت

می دهند، آن ها با بمب اتمی و...، محیط را به رادیو اکتیو آلوده و فرزندان کور، کر، فلج و مرده و...، زائیده می شوند و این ظلم را به خدا نسبت می دهند، آزمایشات هسته ای خود را در جو و در بیابان ها و داخل زمین صورت داده و پوسته زمین را می شکنند و ایجاد و ارتعاش و زلزله می کنند و به خدا نسبت می دهند، آن ها مواد سمی و شیمیایی را به محصولات کشاورزی خارج از حد قانونی آن تزریق می کنند و با میوه ها و محصولات زراعی آلوده به سم در انسان ها ایجاد بیماری سرطان و ام اس و...، می نمایند و آن ها را به خدا نسبت می دهند و...، این است ثمره ظلم و جنایات بشر پست و خبیث که ظلم و ستم می نماید و آن را به خدا نسبت می دهد در حالی که خدا ظلم کننده به بندگان نیست...، پس در ادامه مولانا به حکمت آفریدن دوزخ در آن جهان اشاره نموده و با تفسیر و برداشت شخصی وحدت وجودی خود از آیه عظیمه 56 سوره مبارکه (ذاریات) که می فرماید (جن و انس را خلق ننموده ام مگر برای پرستش خود)، معتقد است که فرومایگان چون گرفتار جفا یعنی دوزخ شوند پاک می شوند و به عکس اگر وفا ببینند ستمگری می کنند (یعنی برای اینکه پاک شوند به دوزخ می روند زیرا باید دوزخی شوند تا پاک شوند و اگر آمرزش ببینند طاغی می شوند) و لذا عبادتگاه (اهل جهنم) دوزخ است (همانگونه) که پای بند مرغ وحشی دام است (یعنی باید به آن بروند تا تأدیب و منزه شوند)، یعنی همانگونه که عبادتگاه دزد و انسان فرومایه زندان است و او در زندان همواره به یاد خداست پس چون مقصود خداوند از آفرینش انسان عبادت است (پس همه انسان ها از بد و خوب مجبور و مقهور و ملزم به عبادت هستند لذا اهل دوزخ برای پاک شدن به دوزخ می روند و در آنجا به عبادت خدا می پردازند)، پس عبادتگاه (یعنی مسجد و محل عبادت) انسان های عاصی (یعنی اهل دوزخ) در دوزخ است و لذا انسان همه کاری می تواند انجام دهد اما (بداند) که مقصود از آفرینش عبادت است...، و در نهایت مذکور می نماید که (ناگزیر از این تصمیم یعنی خلقت جن و انس برای عبادت)، خداوند در انتهای راه دو سجده گاه آفرید (یعنی دو مسجد آفرید) یکی در دوزخ برای فرومایگان (تا در آن عبادت کنند و پاک شوند و...، تا از آن بیرون بیایند زیرا در این تفکر وحدت وجود، پاک شدن دوزخیان، مقدمه رهایی ایشان است از دوزخ یعنی دوزخ به معنی ابدالآبادی نزد ایشان مردود است) و یکی در بهشت برای کریمان که پیوسته لطف در افزونی است و این امر در مثال به موسی و قوم سرکش او شباهت دارد که برای ایشان باب حطه قرار داد یعنی آن در ورودی قدس را که کوچک و کوتاه ساخت تا قوم او از سرکشی و طغیان خارج شوند یعنی این مکان جای تأدیب ایشان بود و لذا دوزخ هم مانند همان دروازه کوچک، برای کافران است و...، و نیز توجه نما تو ای مخاطب ارجمند به آثار قهری این اعتقاد یعنی پاک شدن اهل دوزخ به واسطه دوزخ...، یعنی تأدیب آن ها، پس از این فراز معلوم می شود که در تفکر وحدت وجودی دوزخ برای پاک شدن و تأدیب اهل دوزخ و موقت است و چون زمان آن به سر

آمد، یعنی پاکی بر اهل دوزخ حاکم شد همگی به سوی بهشت روانه می شوند زیرا در این اعتقاد خداوند دو مسجد یعنی سجده گاه برای خلایق خوب و بد خود خلق نموده است زیرا که هدف او از آفرینش عبادت بوده پس خداوند برای هر دو گروه دو سجده گاه آفریده یعنی یک مسجد در دوزخ برای اهل دوزخ، یعنی برای فرومایگان و یک مسجد در بهشت برای کریمان پس در دوزخ برای اینکه پاک شوند و در بهشت برای بهره گیری از لطف پیوسته و نیز توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که این فراز ها هر کدام نشانه هایی از یک پازل است که چون در کنار هم قرار گیرند تصویر شرک به معنی واقعی را از ایده لوژی وحدت وجود ارائه می نمایند همان ایده لوژی که در آن ابن ملجم دست و ابزار و مأمور خداست و همان ایده لوژی که لنگان یعنی اهل دوزخ در بازگشت به سوی خدا زودتر به رحمت او می رسند و همان ایده لوژی که دوزخ را مسجد اهل دوزخ برای عبادت خدا معرفی می کند و آن را مکانی برای پاک شدن ایشان یعنی موقتی می داند و...، پس در ادمه مولانا کلامی را مذکور می نماید که تعبیر و تأویل و تفسیر او از آیه عظیمه (26) از سوره مبارکه آل عمران است که در آن خداوند می فرماید: (قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)، یعنی بگو خدایا تویی که فرمان روا هستی و به هرکس که بخواهی پادشاهی می بخشی و از هر کسی بخواهی می گیری و هر که را بخواهی عزت می بخشی و هر که را بخواهی خوار می گردانی و همه خوبی ها به دست توست و تو بر هر چیزی قادر هستی، یعنی مولانا تصور می کند که پادشاهی تمامی پادشاهان اهل جهان از سوی خداوند است و این اعتقاد البته به طور کامل و قاطع و بدون هیچ ابهام از اسرائیلیات است یعنی تسری یافته از کتب تحریف شده یهودیان است که به اهل اسلام راه یافته است و ما در کتب شریف نورالانوار خود این موضوع را به طور کامل شرح داده و اثبات نموده ایم که آیه مختص وجود اقدس مولانا المظلوم حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و اراده ذات اقدس احدیت در ظهور حکومت جهانی اوست و اثبات نموده ایم که علت این تفکر در یهود، تحمیل حاکمیت ستمگران بر قوم بنی اسرائیل خصوصا از زمان تسلط سنحاریب و بخت النصر و...، بر ایشان بوده است و بیان نموده ایم بطلان این اعتقاد را که بخت النصر و یا سنحاریب مأموران خدا برای عذاب ایشان بوده اند و یا شمشیر خدا و دست خدا بوده و خداوند آن ها را برانگیخته تا یهود را عذاب نمایند و...، و اثبات نموده ایم که چگونه این اعتقادات به دلیل قبول حقارت های قومی و تسلط های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و...، بر آن ها شکل گرفته است و اثبات نموده ایم که چگونه این قوم یعنی بنی اسرائیل بواسطه ترک خدا و قتل انبیاء و...، از رحمت خدا خارج شده و به حال خود رها شده و گرفتار شده و از سوی خدا ترک شده اند ولی تحریف گران و متعصبان یهودی به جای تمکین و پیروی از انبیائی که خداوند وعده ظهور آنان را به موسی داد یعنی حضرت

عیسی مسیح و حضرت محمد صلی الله و علیه و آله وسلم و عجل فرجهم، به تقدیس خود پرداخته و این عقیده باطل را رواج دادند که خدا برای تأدیب ایشان پادشاهان ظالم را بر آن ها مسلط نموده و چون کیفر آن ها به پایان رسید و تأدیب شدند پس البته پاک شده و رحمت خدا ایشان را فرا گرفته و همچنان قوم مقدس او هستند و اینگونه پیروان را فریب داده و به جای ایمان به خدا و انبیائی که کتب ایشان تحریف نشده و آموزه های ایشان آموزه های الهی بوده و...، است، آن ها را ترغیب نمودند تا از کتب تحریف شده ای که تبدیل به آموزه های شیطانی شرک و شرک ورزی، زنا و زناکاری، شراب و شراب خواری، جادو و جادوگری و...، است پیروی نمایند، پس در این فراز مولانا از این تفکر مشرکانه پیروی نموده و مذکور می نماید که خداوند، پادشاهان جهان، که از گوشت و پوست هستند یعنی بشر هستند را در راستای تأدیب خلایق و پاک کردن آن ها، دروازه کوچکی ساخته تا خلایق به دست آن ها حقیر شده و مانند قوم یهود که در زمان موسی ملزم بودند که از باب حطه وارد خانه خدا شوند، تأدیب و پاک شده و حکم خدا بر آن ها در رابطه با نجات ایشان صورت پذیرد پس کلام اصلی در این اعتقاد این است که خداوند فاعل برقراری چنین پادشاهی هاست و لذا تلاش مولانا در توجیه بلا وجه آنچه از آن تأویل می نماید، اصلاح کننده اعتقاد ابتدای آن نیست یعنی مولانا مذکور می نماید که چگونه این پادشاهی هایی که توسط خداوند در عالم حاکم می شود برای اهل ایمان سعادت و برای کافران شقاوت به بار می آورد همانگونه که دریا برای بنی اسرائیل شاهراه شد و برای فرعون جای غرق گردید و یا آب نیل است که برای مصریان خون می شود و برای یاران خوش سیمای موسی آب می شود و این یعقوب است که از بوی پیراهن یوسف شفا گرفته و در می یابد آن چه را که دیگران و برادران یوسف و...، در نمی یابند و مثال آن ها مثال آن صوفی است که سفره ای دید که از میخی آویزان بود و به عشق آن شروع به سماع و چاک زدن لباس های خود نموده و فریاد می زد که این نوای بی نوایان و دوای دردها و خشکسالی ها است و چون شور و اشتیاق او در سماع و...، بالا گرفت دیگر صوفیان نیز با کخ کخ کردن با او به همراه او به پایکوبی و سماع بر خاستند و هیاهویی به راه انداختند و...، به گونه ای که چند نفر از آنان بیهوش شدند پس شخصی که مولانا او را یاوه گو معرفی می کند می گوید چه خبر است برای این سفره هایی که آویزان است و نانی هم در آن نیست پس آن صوفی پاسخ می دهد برو که صورتی بی معنی هستی و عاشق نیستی و اگر نان نباشد عشق نان برای عاشق کافی است عاشقان با هستی کاری ندارند و بلکه عاشقان بی سرمایه سود می کنند و...، و سپس در ادامه می افزاید که دادن رزق کار خداست و خداوند هرکسی را به کاری گماشته است و هیچکس به راه دیگری نمی تواند برود و او آن خدایی است از خیالی باغ و بوستان یعنی بهشت و از خیالی دوزخ و جای سوختن ساخته است و توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که نهاد این تفکر و محصولات این مزرعه،

بر اعتقادات وحدت وجود و برداشت های متأثر از آن وابسته شده است و مصداق تام و اتم، ترجیح بلا مرجع است و این امری محال است زیرا دو مقوله اراده خداوند در ظلم به بندگان که مخالف آیات عظیمه کتاب خدا و حکم عقل و...، است با ضد آن یعنی عدم انتساب ظلم و ستم در عالم، به ذات اقدس او در تعارض بوده ولی در عین حال مقدم داشته شده و مبناء قرار گرفته و این ترجیح بلا مرجع است و امری است که از نظر عقل و ادراک، قبیح و زشت است و البته تمامی این دریافت ها و استنباط های واژگون، ریشه در توجه به ظاهر آیات کتاب خدا دارد که در زمان انبیاء گذشته نیز نسبت به کسانی که از پیامبران و اوصیاء معصوم آن ها به دور بوده اند وجود داشته است ولی مقصود ذات اقدس احدیت جل و جلاله هرگز آن نبوده است که وقوع پادشاهی های ظالمانه و جبارانه در جهان به واسطه اراده او واقع شده و امثال چنگیز و بخت النصر و سنحاریب و هیتلر و تیمور و آقا محمد خان قاجار و ناصرالدین شاه ملعون قاتل و...، به امر او و اراده او پادشاهی یافته و...، تا در اطراف آن توجیه و تأویل های بلاوجه واقع شود تا آنجا که تصور شود که خداوند از خیالی بهشت و از خیالی دیگر دوزخ ساخته است و بهشت و دوزخ او در واقع دو مسجد برای عبادت بندگان خوب و بد او است و این مسجد متأخر یعنی دوزخ برای پاک شدن بندگان بی ادب و بی نزاکت اوست...، مولانا در ادامه باز در راستای این تأویل و این تصور حکایت امیر و غلام او را که به نماز علاقه مند بود، مذکور می نماید که: (امیر غلام خود را طلب نموده تا وسایل حمام او را بیاورد تا با هم به حمام بروند پس در اثنای راه به مسجدی می رسند و صدای اذان به گوش می رسد پس غلام از امیر می خواهد تا به مسجد رفته نماز بخواند و...، سپس بروند و امیر اجازه می دهد و غلام به مسجد رفته و به نماز مشغول می شود و بعد از آنکه نماز به پایان می رسد و پیش نماز و نماز گزاران بیرون می آیند و...، غلام تا نیمروز در مسجد می ماند و امیر همچنان در انتظار او تا آنکه به غلام خطاب می کند که چرا بیرون نمی آیی پس غلام می گوید: همان کسی که تو را در بیرون نگه داشته مرا هم در درون مسجد بند کرده است و آن کسی که تو را به درون راه نمی دهد همان او نمی گذارد من از مسجد بیرون بیایم...، اصل ماهی از آب است و اصل دیگر جانداران از گل است و اینجا چاره و تدبیر بی نتیجه است و...،)، پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مردود است این کج فهمی ، به حکم عقل که پیامبر باطن انسان ها است و حکم آیات عظیمه کتاب خدا یعنی قرآن مجید که معجزه جاوید پیامبر ظاهر ما حضرت محمد صلی الله و علیه و آله وسلم و عجل فرجهم است یعنی امر انتساب هر ظلم و زشتی به خداوند و ذات اقدس او که منزه است از هر گونه بدی و زشتی، زیرا اعمال و افکار و رفتار و آموزه های بندگان در هر زمان و در هر جای عالم مستند است به عقل و اراده آن ها و یا پیروی از هوی و هوس، پس اگر از عقل خود پیروی نمایند پس به راه رضای خدا وارد می شوند و اگر به عقل خود پشت کرده و پیرو هوی و هوس شوند پس

در غضب خدا وارد می شوند یعنی به اراده خود راه بهشت و دوزخ را در پیش می گیرند و خداوند ظالم به بندگان خود نیست و ظلم و ظالم را نیز بر آن ها مسلط نمی کند بلکه خداوند وفق کلام معصوم علیه السلام بندگان را بواسطه ظلم ایشان رها می نماید و چون رها فرمود به ضلالت و گمراهی می افتند و این است مفهوم (یَهْدِی مَن یشَاءُ و یضِلُّ مَن یشَاءُ)، نه اینکه بر ایشان پادشاه های ظالم را مسلط می کند و اشقیا را ابزار خود قرار می دهد تا مجری اوامر او باشند و شمشیر زهر آلود به دست گرفته بر فرق وصی رسول خدا وارد آورند و سپس به شفاعت آن حضرت زودتر از همه صالحان به بهشت وارد شوند و...، و این البته همان گمراهی آشکار است، همان گمراهی و ضلالت که ثمره دوری از آموزه های محمّد و آل محمّد علیهم السلام و عجل فرجهم است و همان ضلالت که ثمره عدم پیروی از امامان معصوم است که ذات اقدس احدیت امر به پیروی از ایشان فرموده است همان امامان معصوم که اول ایشان علی بن ابی طالب و آخر ایشان مهدی امت، عجل الله تعالی فرجه الشریف است همان امامان معصوم که ستیزه گری با ایشان، شخص ستیزه گر را به دوزخ وارد می نماید که تا ابدالآباد در آن معذب خواهد بود یعنی تا آن زمان که خدا خدایی می فرماید. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت ششم: نا امید شدن پیامبران و...

در این حکایت مولانا به همان موضوع مطروحه آیه عظیمه 12 سوره مبارکه یوسف در رابطه با نا امید شدن پیامبران و همان تأویل اشاره دارد که ما در رد آن کلام خود مذکور نمودیم، پس مولانا در ادامه این اشاره، معتقد است که انسان ها نمی دانند که در شمول کدام گروه از مؤمنین و یا منکرین هستند چون هر دو طرف موضوع در پشت پرده های غیب است ولی درواقع چنین نیست بلکه به عکس دو طرف موضوع در جلوی پرده های غیب است یعنی ذات اقدس احدیت رسولان خود را برای هدایت انسان ها مبعوث و آن ها را به معجزات عظیمه مؤید و یاری فرموده و انسان ها را نیز به زینت عقل مزین فرموده و نجات و رستگاری را در ایمان و عمل صالح قرار داده است و این عقل، پیامبر باطن آن ها و این محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم و عجّل فرجهم پیامبر ظاهر آن ها و این اوصیاء معصوم آن حضرت که امامان از سوی خدا برای هدایت خلایق هستند پس هر انسان می تواند به عقل خود رجوع نموده و به صراط مستقیم خداوند یعنی راه محمّد و آل محمّد علیهم السلام و عجل فرجهم قدم بنهد و یا اینکه پیرو هوی و هوس شده و قدم

در راه ضلالت قرار داده و به سوی دوزخ جاوید روانه شود، پس مولانا در ادامه به معجزاتی که خداوند برای پیامبران معصوم خود یعنی ابراهیم، موسی، داود و سلیمان، ظاهر فرمود، اشاره و به استناد روایتی که بر اساس آن خداوند دارای اولیای مخفی در میان مردم است و...، موضوع را به شیوخ معلوم الحال تسری می دهد و از آن ها با نام کریمان و بخشندگان یاد می نماید و سپس توصیه می نماید اگر شخصی بخشنده یعنی شیخ به تو بگوید که خود را به آتش بیفکن مگو که آتش مرا می سوزاند و سپس در ادامه مصداق این افراد بخشنده یعنی این شیوخ معلوم الحال را به استناد یک روایت جعلی منسوب به انس بن مالک بیان می نماید، در این روایت مذکور است که شخصی مهمان انس بن مالک شد و بعد از صرف غذا، انس دید که سفره زرد رنگ شده پس به کنیز خود گفت دستمال را در آتش بیفکن و آن کنیز بدون تأمل سفره را در میان تنور پر از آتش انداخت و آتش نه تنها آن سفره غذا را نابود نکرد بلکه سفید و دور از آلودگی تحویل داد سپس حاضران گفتند ای صحابه گرامی چرا آتش آن سفره را نسوزانده و بلکه آن را تمیز هم نمود پس انس گفت که علت آن این است که رسول خدا بارها و بارها دست و پای خود را با آن پاک می نمود و ما در قبل در خصوص این نوع از روایات جعلی که جاعلان متعصب ملعون به تقدیس کسانی می پردازند که به صرف همراهی و هم نشینی با وجود رسول خدا رستگار شده اند کلام خود را آورده و اثبات نمودیم که اینگونه روایت ها بر ضد کتاب خدا است و نمونه آن هم همسران شقی و ستیزه گر حضرت نوح و لوط پیامبر و یا منافقین اطراف پیامبرها بوده اند که معاشرت و زندگی آنان با آن انبیاء معظم به دلیل ستیزه گری با خداوند برای آن ها حاصلی چون دوزخ نداشته است زیرا ذات اقدس احدیت ملاک رستگاری جاوید را ایمان و عمل صالح قرار داده است خواه رسول خدا را زیارت کرده باشند و یا اینکه به نبوت او بعد از هزاران سال شهادت دهند و در ثانی اعمال رسول خدا به حکم کتاب خدا اسوه و الگو است برای اهل ایمان و دستور حضرت و امامان معصوم شستن دست ها و نظافت آن قبل و بعد از غذا بوده و هرگز در روایتی بیان نشده که حضرت دست ها و صورت و لب های خود را با سفره ای که در آن غذا می خورده اند پاک می فرموده است ثالثا جاعل روایت تلاش دارد که این سفره را که اثر جاوید در نسوختن و تمیز شدن داشته است را به عنوان معجزه آن حضرت القاء نماید و حال آنکه آفتاب نیاز به شهادت ندارد و کتاب خدا معجزه جاوید است و غیر آن را خداوند نشانه و آیت قرار نداده است مگر

مفسران آن را که در کنار کتاب خدا همیشه باقی خواهند بود و آن وجود مقدس و مطهر و معصوم امامان هدایت یعنی دوازده امام پاک و مطهر علیهم السلام و عجل فرجهم هستند که اولین ایشان علی بن ابی طالب و آخرین ایشان حضرت حجت بن الحسن المهدی امام عصر و زمان است همان امام که وعده داده شده خداوند به مقدسین عالم، در ارثیت دادن زمین به صالحین است همان که طول عمر او آیه ای از آیات خداوند است همان امام که جهان را از عدل و داد خداوند مملو و مشحون می سازد بعد از آن که از ظلم و جور آکنده شده باشد همان امام که خداوند صاحب عجایب، به دست او رجعت مقدسین را واقع می نماید تا همگی زنده شده و ظالمان را که آنان نیز به امر خداوند از خاک برخاسته و زنده می شوند را به سنت خود و وعده خود مجازات دنیایی فرموده و به سوی دوزخ جاوید روانه نماید همان وعده های عظیم رجعت که خداوند در صحف انبیاء قبل و عهد جدید از آن سخن به میان آورده و نگارنده در کتاب شریف نورالانوار خود به شرح و رمزگشایی آن فراز ها اقدام نموده است پس توجه نماید مخاطب ارجمند که مقصود مولانا در این فراز، بیان این روایت جعلی نبوده است بلکه مقصود او عمل آن کنیز است که آن را استناد قرار داده است تا پیروان و مریدان به بخشندگان یعنی شیوخ معلوم الحال اعتماد نمایند و عند اللزوم به گفته آن ها خود را به آتش دوزخ بیندازند و حال آنکه به حکم عقل و آیات کتاب خدا این عمل یعنی اطاعت محض از رهبران نبایستی واقع شود مگر در زمان پیروی از پیامبران و اوصیاء ایشان و...، و هرگز مصداق نمی یابند به اطاعت محض از بخشندگان یعنی این شیوخ که مفهوم عام دارد و اساساً اختصاص ندارد این رهبری، صرفا به صاحبان بخشش بلکه بر عکس رهبری و اصل اطاعت دارای شرایط بسیار است که کریمی می تواند یکی از آن اوصاف نباشد زیرا رهبران موظف به عدالت هستند و عدالت منافی با بخشش در غیر مورد خود است و لذا هرگز صاحبان خرد، عطایا و کرامت ها و بخشش های معاویه و عثمان بن عفان و...، را به اطرافیان و خاندان و خانواده های آنان را در شمول صفت بخشش نیاورده و از آن به عنوان سوء استفاده از مقام و موقعیت حکومتی خود عنوان می نمایند که مفهوم خیانت از آن تداعی می شود و بلکه بخشش بایستی از اموال شخصی و آن هم بر مدار اوامر الهی باشد وگرنه اسراف و تبذیر خواهد بود، پس مولانا در توجیه وحدت وجودی برای پیروان خود، عمل آن کنیز را مذکور می نماید که در پاسخ سؤال کنندگان که گفتند چرا به صرف اظهار انس، سفره را در آتش

انداختی می گوید من بر بخشندگان اطمینان دارم و از بخشش آنان نا امید نیستم و در فراز قبل اگر شخصی بخشنده به تو بگوید که خود را به آتش بیفکن فوراً بیفکن و مگو که آتش مرا می سوزاند و...، بیان نمی نماید مولانا اوصاف این بخشندگان واجب الاطاعه را مگر در امثال انس بن مالک و مانند او از صحابه معلوم الحال از قبیل خال المؤمنین ملعون یعنی معاویه بن ابی سفیان و...، همان کسانی که به اعمال تباه خود در تحت لعنت خداوند و رسول و وصی عالیقدر او بوده اند. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهُم و فَرَجَنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت هفتم: القاء باورهای وحدت وجودی از طریق جعل حدیث و انتساب معجزه ای به رسول خدا...

در این حکایت که مولانا آن را از صحیح مسلم نقل و در آن دخل و تصرف و به گونه ای وحدت وجودی جعل نموده است، مذکور شده است که رسول خدا یاری فرمود جمعیت یک کاروان عظیم را و آن ها و تمامی شتران آن ها را از مشک آب یک غلام سیاه که دشمن آن حضرت بوده سیراب سپس به معجزه آن سیاه پوست را، تبدیل به سفید پوست نموده است و....، و البته در حدیث مسلم نه از کاروان سخنی رفته و نه از غلام زنگی و نه اینکه آن غلام بعد از ماجرا سفید پوست شده است...، در حدیث جعلی مولانا، آن سیاه حبشی بعد از سیراب شدن همه کاروانیان و شترهای آن ها و...، به پیامبر ایمان می آورد و سپس رنگ او از سیاه به سفید تبدیل می شود و در زیبایی و کرشمه مانند حضرت یوسف می شود و سپس رسول خدا به او می فرماید به روستای خود برو و جریان را تعریف کن پس آن غلام که اکنون سفید پوست شده است به روستای خود به نزد ارباب خود می رود و آن ارباب به او می گوید که تو غلام مرا کشته ای و نزد من آمده ای و....، پس غلام همه ی ماجرا را تعریف کرد و سپس نتیجه گیری وحدت وجودی مولانا به استناد این حدیثی که جعل کرده است شروع می شود که آن خواجه ظاهر بین بوده و چون رنگ عوض شد غلام را نشناخت و ظاهر بینان گم می کنند و تشنگان به ظاهر نمی پردازند و عارفان به عدد (یعنی کثرت) توجهی نمی کنند و در دریای بی مثل و مانند ذات حق غرق می شوند و سپس توصیه می کند به جان بدل شو و از راه جان جانان را بشناس و با چشم باطن بین یار باش و پرورده قیاس مباش و سپس به تصور وحدت وجودی خلقت قهری فرشته و عقل و نیز نفس و شیطان که به منزله انکار اراده و اختیار است اشاره نموده و مذکور می نماید که فرشته و عقل که یک منشاء دارند و نفس و شیطان که از اول یعنی از ازل یکی بودند یک منشاء دارند و از روی حکمتی به دو صورت یعنی به کثرت تقسیم

شده اند پس فرشته راه حق را یافته همانگونه که عقل یافته و سپس بر آدم سجده کردند و نفس و شیطان هم از اول یکی بوده و لذا به ظاهر گرایش کرد و دشمن آدم شد و حسادت کرد، یعنی خدا از ازل نفس و شیطان را از یک گونه خلقت برخوردار نمود و لذا آن ها بطور غیر اختیاری ظاهر بین شده و به آدم سجده نکردند و...، که ما البته در خصوص بطلان این اندیشه و رد این توجیحات بلا وجه و نیز در رابطه با برداشت از قضا و قدر و....، کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم.

حکایت هشتم: شرح دعای ( اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ ) و...

در این حکایت مولانا در راستای القاء اصل گداپروری در پیروان، اعتقاد دارد که حق تعالی هرچه داد و آفرید همه را به خواهش حاجت آفرید و لذا سالک باید خود را محتاج چیزی نماید تا خدا آن را به او بدهد و دعای امن یجیب یعنی اضطرار گواه استحقاق است و سپس به عنوان شاهد مدعای خود، موضوع لابه و درد حضرت مریم را مذکور می نماید که موجب شد عیسی مسیح لب به سخن بگشاید و...، پس در این فراز دو نکته وجود دارد، اول اینکه علت اصلی لب به سخن گشودن عیسی مسیح در واقع اظهار اعجاز از سوی خدا برای تولد خود او بود تا به خلایق ثابت شود که او موعود انبیا گذشته و همان عمانوئیل است که بایستی از باکره مقدس زائیده شود و ربطی به نیاز و لابه مریم نداشت و دیگر اینکه القاء می نماید که سالک به جای کار و تلاش و کوشش اگر بخواهد تا خدا چیزی به او بدهد پس باید خود را محتاج نشان دهد تا خدا آن را به او بدهد یعنی سالک بایستی تمام اوقات و لحظات زندگی خود را به اظهار احتیاج به خداوند بگذراند و اگر خلایق از او رفع نیاز کردند آن را از جانب خدا بداند زیرا خدا در زنبیل نمی کند و نمی فرستد در حالی که به عکس تمامی ذرات وجود هر انسان احتیاج است و او نه تنها لحظه ای فارغ از احتیاج نیست بلکه در هر لحظه وجود او از فیض بی انتهای ظاهری و باطنی خداوند مملو و مشحون است بدون آنکه بنده، به عکس تصور وحدت وجودی مولانا آن چیزهایی را که نیازمند است از خدا بخواهد و به عبارتی خداوند عطا می کند حتی اگر بندگان اظهار نیاز نکنند و یا حتی به او کافر و منکر و ستیزه گر باشند و این عظمت فضل و کرامت خداوند است که بی درخواست می بخشد و بی خواهش عطا می کند و لذا برای تذکر و توجه اگر اضطراری فراهم شد به بندگان متذکر می شود که اوست که اجابت می نماید یعنی زمانی که بنده مضطر به سوی او دعا می کند این خداست که به او توجه می کند و اوست که غم های دل او را برطرف می کند پس توجه نماید مخاطب ارجمند که وجود انسان سراسر نیاز است ولی هرگز وابسته به خواهش او نیست بلکه خداوند بدون خواهش او به او فضل ها و نعمت ها و....، بی کران را عطا کرده است و بالاتر از همه به او عقل داده تا پیامبر باطن او باشد و برای او پیامبران و اوصیاء معصوم قرار داد تا به واسطه

ایشان به مقصود او از خلقت نایل شوند و با انجام فرایض و دوری از آنچه او نهی فرمود که به وفق کلام مولانا المظلوم حضرت رضا علیه السلام این اوامر و نواهی، در مدار صلاح و خیر و سعادت آن ها است، به خیر دنیا و آخرت رسیده و به حیات جاودان دست یابند و در بهشت ابدی او یعنی تا آن زمان که خدایی می فرماید در انواع نعمت های ظاهر و باطن او متنعم باشند پس در ادامه مولانا حدیث جعلی دیگری می سازد و آن را بیان می کند یعنی در خصوص آمدن زن کافری به نزد رسول خدا و سخن گفتن کودک و سپس به شرحی که در عادت او است به این حکایت شاخ و برگ داده و در آن دخل و تصرف نموده تا جایی که در بسیاری از موارد مفاهیم آن واژگونه می گردد، در این حکایت مذکور است که زنی از کافران از روستای همان غلام سیاه که سفید پوست شده بود و....، برای امتحان پیامبر به نزد حضرت آمد در حالی که کودکی دو ماهه در آغوش داشت و کودک به محض رسیدن به پیامبر گفت سلام خدا بر تو ای پیامبر خدا ما پیش تو آمدیم در این زمان مادر کودک بجای تصدیق این امر عظیم به کودک خود می گوید خفه شو چه کسی به تو آموخت که چنین شهادتی بدهی پس کودک دو ماهه می گوید که خدا و جبرئیل به من اینگونه تعلیم دادند و این جبرئیل است که به من تعلیم می نماید پس مادر می گوید کو و کجاست این جبرئیل، پس کودک دوماهه می گوید بالای سر توست مگر نمی بینی پس سر خود را بلند کن تا او را ببینی این جبرئیل است که بالای سر توست و مرا به صد گونه طریق راهنمایی می کند مادر به کودک دوماهه خود گفت تو جبرئیل را می بینی و کودک گفت آری بالای سر تو مانند ماه شب چهاردهم می درخشد و اوست که اوصاف پیامبر را به من تعلیم می دهد و با الهام و تلقین خود از آن بالا می خواهد مرا از این پستی برهاند پس پیامبر به آن کودک دو ماهه می گوید ای طفل شیرخوار نام تو چیست بگو و ایمان بیاور کودک دو ماهه می گوید که نام من عبدالعزیز است ولی در نزد گروهی نامرد عبد عزی نام دارم و سپس این کودک دو ماهه اضافه می کند که ای رسول خدا به حق آن خدایی که تو را پیامبری داد که من از بت عزی منزه ام و از آن بت متنفر و بیزارم و....، آری و اینگونه آن کودک دو ماهه که مانند ماه شب چهاردهم بود مانند مسند نشینان علم به خلایق درس می داد پس در این زمان کافور بهشتی از بهشت نازل شد و به مشام مادر و کودک رسید پس هر دو به طور مدام می گفتند که اگر ما جان خود را فدای این بوی کافور کنیم بهتر از آن است که از این پایگاه قرب الهی بیفتیم و...، تنها مستند این حدیث مسخره و دروغ و جعلی پر شاخ و برگ روایتی است که خیثمه بن عبد الرحمن نقل نموده که گفت پدرش عبدالرحمن با جد او به حضور رسول خدا مشرف می شوند و پیامبر از او می پرسد که اسم پسر تو چیست و جد من می گوید عزیز و رسول خدا می فرماید او را عزیز نامگذاری مکن و بلکه نام عبدالرحمن بر او بگذار پس مولانا با دخل و تصرف وحدت وجودی در حدیث، حدیث جعلی دیگری از

نزد خود بهم می بافد و به مخاطبان چنین القاء می نماید که نزول جبرئیل هرگز مختص رسول خدا نبوده و بلکه بر کودک دو ماهه کافران نیز نازل می شود و از آنان موحد می سازد و مقصود او از این دروغ پردازی وحی جبرئیل است بر شیوخ معلوم الحال و...، و یا آنچه که در نزهه الناظرین نقل شده است که زنی با کودک خود به حضور پیامبر می آید و رسول خدا از او که زبان باز نکرده بود سؤال می کند من کیستم کودک می گوید تو پیامبر خدایی و سپس حضرت می گوید راست گفتی بارک الله ولی ملاحظه می شود که چگونه مولانا از نزد خود حدیث سازی نموده و به آن شاخ و برگ وحدت وجودی داده و از خود به گونه ای عجیب و غریب تبدیل به یک گفتگوی عظیم واقع شده بین ایشان می نماید که طفل دو ماهه به مادر خود می گوید که جبرئیل به من تعلیم می نماید که بالای سر توست و....، و سپس کافور از بهشت می آورند و این کودک در دو ماهگی می گوید که نام من در پیشگاه خدا عبدالعزیز است ولی در نزد گروهی نامرد عبد عزی نام دارم و من به حق آن خدایی که تو را پیامبری داد از بت عزی متنفر و بیزارم و...، و البته مخاطب ارجمند توجه نماید که مولانا در این فراز تنها به این داستان پر اما و اگر (که نگارنده از بیان نکات نامربوط آن صرف نظر می نماید)، بسنده نمی نماید و مذکور می نماید که این گفتگوی طولانی و مطول همچنان ادامه داشت تا اینکه رسول خدا صدای اذان را شنید و چون برای تجدید وضو آب خواست و چون وضو گرفت و خواست کفش خود را بپوشد عقابی کفش حضرت را گرفت و به آسمان برد و پیامبر خواست کفش خود را بگیرد ولی عقاب کفش را از دست پیامبر قاپید و به آسمان برد و در آسمان برگردانید و مار بیرون افتاد و سپس برگشت نموده و به پیامبر گفت بگیر و به نماز برو و سپس از پیامبر عذرخواهی می نماید که من از روی ناچاری اینگونه گستاخی کردم وگرنه از جهت ادب شرمنده هستم پس پیامبر هم از عقاب تشکر و سپاس گزاری کرد و گفت ما کار تو را جفاکاری می دانستیم در حالی که وفاداری بود زیرا تو کفش را برداشتی و من ناراحت شدم، تو مایه غم را از بین بردی و من غمگین شدم، اگر چه خداوند تمام اسرار غیب را به ما نشان می دهد ولی در آن لحظه دل به کار خود (غیر خدا) مشغول بود و عقاب پاسخ می دهد ای رسول خدا حاشا که از تو غفلتی سر بزند من هم که مار را دیدم این دیدن من بازتابی از بینش تو بود و ای مصطفی من که در حال پرواز مار را درون کفش تو می بینم از خود من نیست بلکه این بینش از تو بر من تافته است و....، در ادامه مولانا بعد از نقل این گفتگوی مفصل بین پیامبر و این عقاب و...، نکته عبرت آموز وحدت وجودی این قصه را بیان می نماید و آن اینکه سالک باید کیفر الهی را مانند عمل آن عقاب بداند که کفش پیامبر را ربود یعنی اینکه سالک باید در حکم های الهی خشنود باشد یعنی اگر بلایی واقع شد بداند که آن بلا در واقع بلاهای بزرگ تر را دفع می کند و به این امر خشنود باشد و سپس شاهد کلام خود را داستان آن خواجه و موسی نبی می آورد که به اصرار

زبان دو حیوان خانگی خود یعنی خروس و سگ را می آموزد و از گفتگوی آن ها آگاه می شود که بلایی به اسب و قاطر و غلام او وارد می شود و او برای رهایی از ضرر آن ها را می فروشد و در روز چهارم خبردار می شود که بلا به جان او وارد می شود پس سراسیمه به نزد موسی می رود و موسی می فرماید بلا به جان تو نازل می شود ولی من دعا می کنم که با ایمان از دنیا بروی و...، پس توجه نماید مخاطب ارجمند که این روایت و اینگونه روایت ها به عکس آنچه مولانا القا می نماید به این معنی نیست که خلایق به هنگام نزول بلا جشن بگیرند و بدانند که بلای عظیم دیگر از آن ها رفع شده است بلکه به عکس بایستی به رفع علت و دفع بلا همت بگمارند و این البته همان مستمسک برادران مارکسیست و کمونیست ما است که اعتقاد دارند که دین افیون توده است و اینگونه در جایگاه لجام گسیخته اینگونه باورها ملتی رنجور و صابر و راضی به انواع بلا و...، بوجود می آید و این مسیحیان قرون وسطی بودند که به شپش مروارید خدا می گفتند و آن را از عطایای خدا می دانستند تا آنکه در اثر طاعون سه چهارم مردم اروپا به کام مرگ فرو رفتند و...، آری آموزه های شریعت پاک اسلام می آموزد که اگر ضرری به امت اسلام و اهل اسلام وارد شده پس در دفع و رفع آن بکوشند و عامل ضرر و خسارت را یافته و او را به سبب تقصیر و یا قصور مجازات نمایند و...، پس چون بر این فراز آگاه شدی پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند که مولانا در ادامه حکایت زنی را بیان می نماید که بعد از حامله شدن و زائیدن فرزندان او می مردند پس به خداوند می نالد که من بیست فرزند زائیدم و هر کدام را نه ماه تحمل کردم و بعد از زایمان و بعد از دو سه ماه می میرند و...، تا آنکه شبی در خواب باغی را می بیند که نام او را بر در قصری در آن نوشته اند ...، پس چون به آن وارد می شود به او گفتند که چون تو در پناه جستن به خدا سستی می کردی، خداوند آن بلاها را را در عوض آن سستی به تو داد و...، پس چون قدم به آن باغ نهاد همه فرزندان (مرده) خود را در آن باغ یافت و خدا را شکر کرد و...، پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که نگارنده هرگز این تصورات مزخرف را نمی پذیرد به اینکه خداوند رحمان و رحیم و مهربان اینگونه کودکان پاک یک زن را قتل عام نماید به واسطه سستی او در عبادت یعنی به جای اینکه نماز را در اول وقت بخواند در اول وقت آن بجای نیاورد و توجه نماید مخاطب ارجمند که قبول اینگونه شلاق زدن های مهیب و رعب آور البته انسان ها را دچار بیماری های روحی خواهد نمود به اینکه هر بلایی که در جامعه و یا زندگی خصوصی به سر آن ها بیاید، ریشه آن را در قصور و تقصیر خود ببینند و مانند انسان های مالیخولیایی در رفع و رجوع آن بکوشند و...، و اینگونه رفتارهای بیمارگونه، در واقع انسان ها را به جای حرکت در مسیر تعالی به وادی قهقرایی می کشاند و آرامش روحی و روانی انسان ها را که ریشه در ذکر خدا دارد بهم می ریزد و منافات دارد با آموزه های محمّد و آل محمّد علیهم السلام و عجل فرجهم، زیرا هر مسلمان و هر اهل ایمان به

محض وارد شدن هر گونه بلا و مصیبت و ناراحتی بایستی عوامل آن را بررسی و ریشه یابی نماید و در رفع آن بکوشد و آن را به خدا نسبت ندهد زیرا اکثریت قریب به اتفاق بلایا و صدمات و خسارات وارده به انسان ها، در زندگی شخصی و اجتماعی وابسته به اهمال و سستی و یا عمد افراد ثالت است و لذا قانون و قانون گذار اصل و اساس تسبیب را در قانون مقرر نموده و مردم جامعه را در برابر جبران آن چه به عمد و یا چه به سهو ملزم نموده است و این کلام عظیم رسول خدا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است که فرمودند (لا ضرر و ضرار فی الاسلام) و...، پس چون بر این فراز آگاه شدی پس تو ای مخاطب ارجمند در ادامه به کلام مولانا توجه نما که دروغ دیگری نقل می نماید و به دنبال آن برداشت های وحدت وجودی خود را به مخاطبان گمراه القاء می کند که حضرت حمزه در اواخر حیات که به جنگ می رفت، بدون زره و سرمست می جنگید و خود را با سینه باز و تن برهنه در خط مقدم بر صف شمشیر دشمن می زد....، پس در پاسخ مردم که چرا اینگونه نبرد می کنی می فرماید آنگاه که جوان بودم مرگ را وداع با این جهان تصور می کردم ولی اکنون به برکت پرتو محمد ذلیل این شهر فانی نیستم و...، و سپس نتیجه وحدت وجودی می گیرد که ای جان که از مرگ می ترسی و می گریزی هوشیار باش که از خود می ترسی و چیزی که از آن می ترسی روی زشت توست و چهره مرگ نیست و...، آینه در حضور تو خوشرنگ است ولی در حضور زنگی، آینه هم سیاه است....، پس اگر خاری تو را زخمی کرد پس خار را خودت کاشته ای ...، پس اگر در جایی تو را متهم کنند آگاه باش که ستم دیده ای از رنجی که به او رسانده ای تو را نفرین کرده است و تو پیوسته می گویی بی گناه هستم و بر کسی اتهام نزده ام ولی تو به شکل دیگری مرتکب گناه شدی ...، او زنا کرده کیفر آن صد شلاق (چوب) است ولی می گوید (چرا به شلاق چوب محکوم شدم) من کسی را چوب نزده ام، آیا این بلا کیفر آن زنا نیست پس چوب چه شباهتی به زنا دارد ....، پس در ادامه به همان داستان جبر در خلقت یعنی تأویل نقاش یعنی خدا که تصاویر زشت و زیبا را برای قدرت نمایی می کشد و هر دو ساخته او هستند و...، یعنی ذاتی بودن خلقت ناریان و نوریان و...، را مذکور می نماید که پرنده خاکی و دریایی هر دو جسمی یکسان دارند ولی در اصل ضد یکدیگر هستند و هر یک از آن ها بنده اصل خود است و محتاط باش که ظاهر هر دو یکی است، همانطور که وسوسه های شیطانی و وحی هر دو را با عقل می توان دریافت اما با هم متفاوت هستند و هر دو از دلالان بازار دل هستند و کالای خود را می ستایند و تو اگر اندیشه شناس و صراف دل هستی مانند برده فروشان، راز این دو اندیشه (یعنی صاحب کار یعنی همان نقاش ازل که این دو را کشیده است) را تشخیص بده و اگر از روی شک و تردید نمی توانی این دو فکر را از هم تشخیص دهی بگو که (فریبی در کار نیست)، پس شتاب نکرده و عجله نکن و...، پس توجه نما تو ای مخاطب ارجمند در کلام اول مولانا که مذکور می نماید

که حضرت حمزه در جنگ احد بدون زره پیش رفت تا به شهادت رسید و...، پس چنین نقلی نمی تواند صحیح باشد، خصوصا به آن تأویل ها که به دنبال آن مذکور می نماید که ای جان که از مرگ می ترسی و می گریزی هشیار باش که از خود می ترسی و چیزی که از آن می ترسی روی زشت توست و چهره مرگ نیست و...، و توجه ندارد که این تقبیح راجع می گردد به رسول خدا و علی مرتضی و سایر سلحشوران اسلام و...، و ما در تاریخ مانند این عمل را سراغ نداریم مگر در کربلا از یکی از یاران حسین و آن هم در زمانی که جنگ مغلوب شده و هجوم لشکریان شیطان طاغی یعنی یزید غیر قابل دفاع شده همان یزید یعنی سگ توله معاویه فرزند هنده جگر خوار که قاتل حضرت حمزه بوده و وحشی را بر آن ترغیب نموده و در روز احد به همراه سایر زنان هرزه قریش در میان لشکریان هیاهو نموده و سینه های خود را عریان و پستان های خود را بیرون انداخته و فراریان احد را به بازگشت و قتل عام مسلمانان ترغیب می نمودند و چون خیانت اهل شکاف کوه آشکار و فرمان رسول خدا ترک شد پس شکست در سپاه اسلام افتاد، این هنده هرزه مادر معاویه و جده یزید پلید بود که سینه حضرت حمزه سید الشهداء را شکافت و جگر مطهر آن مظلوم را به دندان کشید و سپس از گوش و بینی آن حضرت و سایر شهدای مظلوم احد گردنبند درست کرده و می رقصید و پایکوبی و شادی می کرد و این سگ هار او بود که تأسی می کرد به او در صفین در جنگ با وصی رسول خدا که شهدای صفین را مثله می کرد و گوش و بینی و....، را می برید و قطعه قطعه می نمود الا لعنه الله علی الظالمین و سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مَنقَلَبٍ ینقَلِبونَ، پس در ادامه مولانا باز به این نکته مذکور در قبل خود راجع می شود که (اگر در جایی تو را متهم کنند پس آگاه باش که ستم دیده ای از رنجی که به او رسانده ای تو را نفرین نموده است و...)، و نگارنده این اساس را که قانون آن در تفکرات وحدت وجود است را رد می نماید زیرا بر اساس چنین تفکری هرگز ظلم و تعدی در جامعه وجود ندارد و فرد بی گناه و مظلوم نیز یافت نمی شود و قطعا هر کسی که صدمه و خسارتی به او وارد می شود در واقع تقاص زشتی اعمال خود را پس می دهد و این البته کلامی باطل است زیرا که بسیاری از انسان های پاک و شریف در طول قرون و اعصار بوده اند که در معرض هجمه ستمگران و اوباش و ظالمان جامعه قرار گرفته و مظلوم شده است بدون آنکه هیچ گناهی داشته باشند و لذا این کلام اساسا مردود است زیرا اگر هر صدمه و خسارت و ضرب و جرح و...، بازگشت و انعکاس عمل انسان ها باشد و مانند پژواک کوه، و یا تمامی اعمال از خوب و بد راجع باشد به خداوند تا جایی که ابن ملجم ابزار خدا تلقی گردیده و به پاداش عمل خود از شفاعت علی علیه اسلام نیز برخوردار گردد پس عقول بشری در ایجاد دستگاه قضا و ایجاد احکام کیفری برای ظالمان و اوباش و اراذل جامعه به خطا رفته و بر خلاف اراده خداوند و عدالت او رفتار نموده اند و...، و نیز کلام آخر مولانا در رابطه با داستان وسوسه های شیطانی و وحی که راز دو اندیشه برای

صرافان دل است و...، مقصود او از این فراز همان بیان داستان اوهامی وحدت وجودی نقاش و نقش تصاویر زشت و زیبا او است که به زعم مولانا می خواهد بیانگر عظمت قدرت او یعنی خدا باشد و ما در رابطه با انصراف موضوعی آن از حقایق کتاب خدا و عقل سلیم کلام خود را آورده و تکرار نمی نمائیم. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت نهم: چاره فریب خوردن در معامله و...

این حکایت را مولانا با حدیثی از رسول خدا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم شروع می نماید که یکی از اصحاب به ایشان عرض کرد که من در انجام معاملات تعجیل می کنم و لذا همیشه متضرر می شوم پس حضرت به او فرمود که اگر از فریفته شدن می ترسی پس سه روز اختیار فسخ تعیین کن و....، و سپس نصیحت می نماید که اگر کارها به تدریج واقع شود به امر خدا نزدیک تر است وسپس داستان بلال حبشی را که مؤذن رسول خدا بوده است را مذکور می نماید که در زمان مرگ شادمان بود و به خانواده خود دلداری می داد و....، مولانا در ادامه تأکید می کند که حیوانات بوی دشمن خود را تشخیص می دهند و از آن دوری می کنند پس آن بی خرد زیان می بیند که دشمنی می نماید با کسی که دوری از او و یا فرار و یا رویارویی با او ممکن نیست و...، و سپس تفاوت علم و آگاهی از روی تقلید و یا از روی حقیقت آن را بیان و اعلام می نمایند که آثار و نتایج رحمت الهی آشکار است اما حقیقت آن را جز خود او کسی آگاه نیست، یعنی مردم صفات الهی را از روی نشانه ها و مثال آن درک می کنند ولی به ذات آن راه ندارند مانند شناخت حضرت نوح که مردم او را از روی صفات او می شناسند ولی به ذات و ماهیت او راه ندارند و سپس مولانا در ادامه شیوخ که قادرند از ایازها و عشق مجازین آن ها به ذات حق فرو بروند را به عنوان انسان های کامل و به عنوان استثناء خود مذکور می نماید که ای عمو مگو که ناتوانی از ادراک حقایق مطلقا شامل حال همه است زیرا که حقایق و اسرار نهفته ی آن ها پیش چشم انسان های کامل آشکار است همان سرّ حق و علم به ذات او که از فهم و دید خلایق به دور است یعنی چون سرِّ حق و ذات او از خاصان و محرمان پنهان نمی ماند پس ذات و وصف چگونه می تواند پنهان بماند و....، و در ادامه وارد بحث سفسطه کلامی شده و مذکور می نماید که یک چیز واحد را هم می توان نفی کرد و هم اثبات چون در جهت های مختلف و دارای دو نسبت متفاوت باشند و البته او این کلام را در قبل در رابطه با مفهوم زبر و زیر و یا مفهوم بالا و پایین و انکار خوب و بد و هنر نقاش یعنی خدا در به تصویر کشیدن زشت و زیبا و...، که از اصول ایده لوژی وحدت وجود او است مذکور و ما در خصوص مردود نمودن آن کلام خود را آورده ایم و در این فراز نیز مولانا شاهد کلام خود را در آیه 17 سوره انفال و دریافت واژگونه خود اینگونه

مذکور می نماید که خداوند علی اعلی می فرماید: ( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) یعنی پس شما آن ها را نکشتید بلکه خدا آن ها را کشت و تو نینداختی بلکه خدا آن را انداخت تا مؤمنین را به آزمایشی خوب آزمون نماید و خداوند شنوا و دانا است و این آیه بطوری که مشهور است راجع است به وحی و امر خداوند به رسول خدا که به واسطه جبرئیل امین در جنگ بدر نازل شد تا حضرت مشتی خاک از زمین به سمت مشرکان بپاشد پس رسول خدا از علی مرتضی خواست تا مشتی خاک از زمین در کف دست او بریزد پس رسول خدا این خاک را به سمت مشرکان پاشید و این خاک در چشم همه دشمنان نشست و ترس و رعب عظیمی در دل آن ها ایجاد شد و مسلمانان به واسطه ی این معجزه نجات یافتند پس مولانا در این فراز برداشت وحدت وجودی خود را مذکور می نماید که (ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ)، نسبی است یعنی هم نفی است هم اثبات هر دو هست، و سپس برای القاء شبهه خود مذکور می نماید که دست انسان قدرت محدودی دارد و چگونه مشتی سنگ ریزه می تواند لشکری را شکست دهد، در حالی که این فراز از آیه عظیمه و تمامی فرازهای مانند آن یعنی ذات اقدس احدیت جل جلاله یاری فرمود شریعت پسندیده خود و پیامبر محبوب خود، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم را به این معجزه و دیگر معجزات و هرگز این فراز دلالت ندارد به اینکه دست رسول خدا در آن زمان که مشتی از سنگ ریزه را می پاشیده است دست خدا بوده یعنی پیامبر در ذات خدا محو شده و در آن زمان، خدا بوده است یعنی وجود او اثبات یک چیز است از روی اختلاف جهت که هم رسول خداست و هم خداست و...، و این برداشت را به معجزات تمامی انبیاء الهی از موسی و عیسی و نوح و...، تسری می دهد درحالی که ذات اقدس احدیت به واسطه این معجزات اراده می فرماید تا دلیل نبوت انبیاء خود را به خلایق نشان دهد نه اینکه آن پیامبران با محو در ذات خداوند تبدیل به خدا شده اند و...، یعنی از کثرت به وحدت رسیده اند و آن پیامبران در عین حال اینکه موجوداتی عادی هستند خدا هم هستند و...، و سپس می گوید این بی ادبی در میان مردم محسوب می شود ولی در واقع بی ادبی نیست و مقصود او از بی ادبی، کفر و شرک و الحاد است یعنی این برداشت و این القاء او که پیامبران در عین حال که پیامبر هستند خدا هم هستند به نظر مردم کفر و شرک و الحاد است ولی در واقع کفر و شرک و الحاد نیست و مقصود او از مردم، حکم عالمان و دانشمندان اهل اسلام است، مولانا این مفاهیم را در بخش بعدی از انبیاء الهی به دراویش تسری می دهد و می گوید که گوینده ای گفت که در جهان درویش وجود ندارد اگر هم باشد، وجود مادی ندارد، آری آن درویش از نظر بقای ذات و به ظاهر، هست، اما صفات او در صفات حق محو شده است مثل شعله شمع که در برابر پرتو آفتاب محو می شود ولی در عین حال موجود به حساب می آید یعنی شعله شمع وجود دارد چنانچه پنبه ای

را روی آن قرار دهی از شرار آن می سوزد، اما اگر آفتاب او را فانی کرده، وجود ندارد و نوری به تو نمی دهد، مولانا در ادامه به بلامانع بودن فنا شدن شیخ یا درویش معلوم الحال که او را به سرکه که ضد عسل است تشبیه می کند و می گوید: اگر در دویست من عسل (یعنی خدا)، چهل درم سرکه (یعنی درویش معلوم الحال را) بریزی و آن سرکه در عسل حل شود، چون عسل را بچشی، طعم سرکه (یعنی نجاسات و رجاسات اعمال آن ها از زنا و لواط و...) را احساس نمی کنی ولی آن سرکه در آن عسل وجود دارد یعنی اگر آن را وزن کنی چهل درم سنگین تر است یعنی سرکه هم از میان رفته و هم وجود دارد و سپس به توجیه اعمال صاحبان جذبه و سماع و....، اشاره می نماید که منصور وار کلام های آنچنانی را بر زبان می آورند و در توجیه آن اعمال شیطانی مذکور می نماید که قیاس (یعنی اعلام کفر و شرک و الحاد) که ناقصان (یعنی عالمان اهل اسلام) در کارهای الهی یعنی این داستان خدا شدن شکارچیان به آن متوسل می شوند از غلیان عشق است و ترک ادب (یعنی کفر و شرک و الحاد) نیست یعنی وقتی بانگ انا الحق می زنند بی ادب یعنی کافر و مشرک و ملحد نیستند بلکه از غلیان عشق به فریاد در می آیند و نبض عاشق بی اختیار و بی ادبانه می جهد و عاشق خود را با ترازوی سلطان وزن می کند یعنی این قطره چون به دریا می رسد دریا می شود و خود را دریا می بیند در حالی که از این جهت قطره است و از آن جهت خداست و لذا اهل دنیا (یعنی اهل شریعت اسلام) می گویند که به ظاهر بی ادب تر از این عاشق (یعنی کافر تر و مشرک تر و ملحد تر از او) کسی نیست و مقصود مولانا از بی ادب همین مدعیان و فریادکنان بانگ های انا الحق و...، هستند که باطناً با ادب تر از آن ها کسی را نمی توان یافت یعنی آن درویش به مقامی رسیده است که حقیقتی را ذکر می نماید که از نظر ظاهر پرستان یعنی اهل شریعت کفر محسوب می شود یعنی اگر به ظاهر یعنی در چارچوب دین به او بنگری او را بی ادب یعنی کافر و مشرک و ملحد می بینی زیرا که ادعای عشق او ادعای برابری با معشوق است یعنی ادعا می کند به این که در خدا محو شده و خدا است و با او برابر است و سپس در توجیه بلاوجه آن می گوید: ولی اگر در باطن نگاه کنی چه دعوایی وجود دارد زیرا او و دعوایش پیش آن سلطان فانی شده است و...، پس در ادامه مولانا، حکایت داروغه پادشاه بخارا را ذکر می کند که متهم شد و گریخت اما علاقه او به پادشاه او را به بخارا باز گردانید، مولانا در خلال شرح این بازگشت به موضوع ظاهر شدن جبرئیل به صورت انسان بر حضرت مریم اشاره می کند ولی آن را در قالب تصورات وحدت وجودی خود شرح می دهد و اعلام می دارد که جبرئیل بر مریم زمانی ظاهر گردید که آن حضرت برهنه بود و مشغول غسل کردن بوده است و...، و البته معلوم است که مولانا چرا و به چه علت در معانی آیات و روایات دخل و تصرف نموده و آن ها را به سلیقه خود و بر طبق تصورات باطل وحدت وجودی خود و در قالب الفاظ بیان می کند و...، مولانا در این فراز با دروغپردازی به جعل روایت و حدیث

می پردازد و مذکور می نماید که چون جبرئیل بر مریم ظاهر شد مریم بر خود لرزید زیرا که عریان بود و از فساد ترسید پس مریم بیهوش شد و در حال بیهوشی گفت به خدا پناه می برم و...، سپس طبق معمول خود حدیثی مفصل و پی در پی را جعل می کند که هیچ مستند و مرجعی جز تصورات او ندارد، او در این فراز مذکور می نماید که جبرئیل بر مریم بانگ زد که من امین درگاه الهی هستم از من دوری مکن، از مقربان الهی دوری مکن و...، او این سخنان را پی در پی می گفت و می گفت که تو از من به عدم می گریزی من در عدم هم سلطان و صاحب بیرق هستم، جای و مکان من در عالم نیستی است و این صورت مثالی من است که در خدمت بانو است ای مریم به من نگاه کن که نقشی پیچیده دارم، هم چون هلال صورتی ظاهر دارم و هم چون خیال دارای صورت ذهنی هستم اگر خیالی در دلت پیدا شد، هر جا بروی آن خیال هم با تو همراه خواهد بود به جز خیال گذرا و باطل که چون صبح نخستین نا پایدار است و زود غروب می کند اما من چون صبح صادق هستم که از نور الهی پیدا شده ام و هرگز شب گرد وجود نورانی من نمی گردد پس به خود بیا ای دختر عمران و لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ بخوان که من به قدرت لا حول به اینجا آمده ام نور لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ پیش از آنکه به گفتن درآید، اصل و غذای من بود، تو از من به خدا پناه میبری و من از ازل ساخته و نگاشته پروردگارم من همان پناهگاهی هستم که بارها به آن پناه بردی تو (اعوذ) می خوانی آن پناه من هستم هیچ آفتی بدتر از عدم معرفت نیست، تو در کنار معشوقی اما نمی توانی عشق بازی کنی معشوق را بیگانه می پنداری و شادی را غم نام می نهی...، مولانا در این فراز بعد از اتمام این حدیث جعلی طولانی وحدت وجودی به حکایت آن داروغه فراری مراجعه می نماید و در ذکر احوالات حضرت مریم و گفتگوی جبرئیل با او پایان می دهد و نگارنده البته هرگز نمی پذیرد و رد می نماید تمامی این فراز ها، از این حدیث جعلی کفرآمیز و ملحدانه او را زیرا که بر ضد آیات کتاب خدا است که شاخصه حق و باطل در میان روایات منتسب به رسول خدا است و شک نیست که مولانا در این فرازهای وحدت وجودی و در شرح احوالات مریم مقدس از روی برداشت های شخصی خود عمل نموده که متضمن توهین و اهانت به کتاب خدا و ساحت مقدس حضرت مریم است یعنی همان برداشت ها که اما و اگرهای فراوانی را به دنبال دارد پس در ادامه مولانا به بازگشت داروغه به شهر بخارا اشاره نموده و علت بازگشت داروغه را به سوی صدر جهان یا پادشاه بخارا، عشق او بیان می نماید و سپس به تقدیس مقوله عشق که نماد آن عشق محمود لواط کار با ایاز مفعول می پردازد که معلم عاشقان در واقع همان جمال معشوق است و دفتر و درس و مشق آنان روی یار است، آن ها خاموش هستند ولی بانگ نعره های ایشان تا عرش و تخت معشوق آن ها می رسد (و مقصود او از این فراز همان عشق مجاز است که آن ها را جذب نموده و از ایازها به عشق حقیقی یعنی خدا واصل می کند)، درس آنان شوریدن، چرخیدن (سماع) و

لرزیدن (یعنی وارد شدن به جذبه عشق و...)، است ...، ذکر هر چیزی خاصیتی دارد زیرا که هر صفتی ماهیتی دارد درس آن ها کتاب زیادات و ابواب کتاب سلسله نیست سلسله این طایفه (یعنی شکارچیان یعنی محمودها) زلف پرچین و مشکبار معشوق (یعنی ایازها) است در میان آن ها هم مسئله دور هست ولی دور معشوق گردیدن و...، (زیادات و سلسله نام دو کتاب در فقه حنفی و شافعی و دور نیز بابی در فقه به مانند تسلسل است و...)، مولانا در ادامه داستان این داروغه عاشق را بیان می کند که به سوی بخارا به سوی معشوق خود می رود و چون دوستان او را از وصال او نهی می کنند او در قالب جوابیه این داروغه، اساس تفکر ایده لوژی وحدت وجود را به شکل دیگر یعنی به شکل نظریه دور مذکور می نماید مولانا در این فراز آورده است که: من نیز از جمادات مردم و به صورت گیاه روینده در آمدم و از گیاه مرده و به قالب حیوان در آمدم و از حیوان مرده به صورت انسان در آمدم پس چرا بایستی بترسم من در کدام زمان از مردن نقصان یافته ام در مرحله بعدی بایستی از انسان بودن بمیرم تا در عالم فرشتگان بال و پر بگشایم و بعد از فرشته شدن نیز باید جنبید و از جوی جست چون همه چیز هلاک می شوند جز ذات او و سپس بار دیگر در مرحله فرشته بودن باید قربانی شوم تا به چیزی که به وهم هم نمی گنجد (یعنی خدا بودن) بدل شوم، پس نیست می شوم (یعنی فنا می شوم در خدا) تا عدم چون ارغنون در گوشم بگوید که ما به سوی خدا باز می گردیم (یعنی از وحدت خدا به کثرت عالم آمدیم و دوباره از این کثرت به سوی وحدت یعنی خدا باز می گردیم یعنی إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ می شویم) پس آگاه باش که مرگ همان چیزی است که امت (کثرت) در آن متفق هستند و آن همان آب حیاتی است که در تاریکی پنهان است، چون وقتی آب کوزه به آب جوی بپیوندد، در جوی آب محو می شود و به جوی آب تبدیل می شود، صفت خود او (یعنی آب کوزه بودن)، از بین می رود و ذات او باقی می ماند (یعنی خدا می شود) و بعد از آن (مانند خدا) نه نقصان می پذیرد و نه بدبو می شود، پس تو ای عاقل دانا و خردمند توجه نما که مولانا در این فراز و در تحلیل این دور وحدت وجودی خود به بیراهه رفت یعنی در این رجوع خود به علیا، تصور می کند که فرشته مقام بالاتر از انسان دارد در حالی که خداوند امر فرمود تا تمامی ملائکه عالم به حضرت آدم سجده کنند زیرا این انسان است که صاحب اختیار است و بواسطه این اختیار از هوی و هوس دست شسته و در راه کسب رضای ذات اقدس احدیت به فرایض و اوامر او عمل و از نواهی و نهی های او دوری می نماید و نکته دیگر اینکه این حرکت جدایی آب کوزه از آب جوی حرکتی ذاتی نبوده تا از آن به کثرت و در رجوع به وحدت تلقی شود بلکه جهان و تمامی آن چه در آن است مخلوق خداوند و حادث هستند و مانند ذات اقدس الهی ازلی و ابدی نیستند تا تکه ای از او باشند که جدا شده و در جهان کثرت یافته و در یک دور و تسلسل در رجوع، جمع شده به خداوند پیوست خورد و در ذات او حل شوند همانگونه که آب کوزه به آب

جوی می پیوندد و در معنی إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ مفهوم إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ آن است که خداوند بندگان را خلق فرمود و با اعطاء نعمت عقل به آن ها اختیار انتخاب راه درست از راه غلط را به آن ها داد پس دنیا محل آزمون آن ها است و در نهایت همه خلایق به سوی حسابرسی او بازگشت می نمایند نه اینکه همگی در ذات او محو می شوند و تبدیل به خدا می شوند و لذا کلام دراویش را در چرخیدن و سماع و وصل و...، که بانگ انا الحق می زنند را ظاهر بینان یعنی اهل شریعت بی ادبی یعنی کفر و شرک و الحاد به حساب نیاوردند و...، و از خود سؤال نمی کنند این بزرگواران که این چه وصلی است که فاقد آثار وصل است یعنی اگر این عاشق به معشوق رسیده و در او فانی می شود و به او بدل می گردد پس چرا به صفات او موصوف نیست و به آثار او مؤثر نیست و چرا مانند خدا عمل نمی کند و از ترس خلایق می گریزد و به هنگام به دار کشیده شدن خود را رها ننموده و یا آن معشوق تکه ای از خود را نمی رهاند و...، پس مولانا در ادامه به توصیف مسجد مهمان کش در شهر ری اشاره می کند که آن مسجدی بود که طلسمی بر سر گنجی در آن قرار داشت که به هنگام شب بر کسانی که در آن می خوابیدند نعره بر می آورد و آن ها از ترس می مردند تا آنکه فردی که از جان خود سیر شده بود به آن مسجد رفت و به نهی خلایق توجه نکرد و چون نیمه شب فرا رسید آن بانگ هولناک برخاست که ای دنیا طلب منتظر باش که الآن می رسم و پنج بار این آواز هولناک را شنید پس از جای برخاسته و فریاد زد که ای صاحب ندا من حاضرم اگر جرأت داری بیا پس در این زمان طلسم آن گنج باطل شد و از هر طرف سکه های طلا بر زمین ریخت و...، مولانا در خلال تقدیس ترک دنیا به کلام جالینوس اشاره می کند که در قالب کلامی علاقه خود رابه این جهان و آرزوی زیستن درآن مذکور نموده است و آن اینکه گفته است که (راضی هستم به اینکه نیمه جانی داشته باشم و از سوراخ کون قاطری دنیا را تماشا کنم)، مولانا ضمن تقبیح این دنیا دوستی و نقد آن متذکر می شود که اگر این سخن را به دروغ به جالینوس بسته باشند پس جواب من هم متوجه او نیست مولانا در تقبیح شخصیت انسان های ترسو و بزدل و...، به توصیف اوصاف منافقان سست پیمان می پردازد و به سراغ آن ها می رود که ای کاش نمی رفت زیرا تیغ برنده او به سوی کسانی می رود که سراسر آثار او مملو از تقدیس آن ها شده ولی در تاریخ اهل اسلام فرار آن ها از جنگ ها و پشت کردن آن ها به دشمنان و...، اثبات گردیده است همان کسانی که در میان یکدیگر شجاع بودند اما در عرصه جنگ سوراخی را برای پنهان شدن جستجو می کردند و یا وقتی از جنگ سخن به میان می آمد دهان ایشان چون شتر کف می کرد ولی در وقت جنگ چون حبابی بی ثمر نا پدید می شدند، آن ها موقع سخنرانی ازجنگ، شمشیر های بلندی داشتند ولی در معرکه جنگ، شمشیرهای آنان چون پیاز در هم پیچیده و خمیده می گردید و...، و اینگونه باد آن ها چون باد خیک، با یک سوزن خالی می شد، او اقرار می کند که عشق

مانند ادعا و جفا کشیدن چون گواه است و چون گواه نباشد پس ادعای باطل است...، و اقرار می نماید که منافقین خودشان را هم رزم نشان می دانند و به صف جنگ حاضر بودند و سپس می گریختند و سپاه اسلام را با شکست مواجه می کردند و...، آری او می داند که دل کافران ترسان است زیرا که آن ها درباره آن جهان تردید دارند و با تردید زندگانی می کنند و...، مولانا در ادامه داستان بیقراری نخود را در دیگ آش به تمثیل گریختن و بیقراری سالک تشبیه می کند و سپس تبدیل او را به شعار رهبران وحدت وجود و تقدیس شدگان این تفکر تسری و به تعلیم اصول اوهامی وحدت وجود می پردازد، مولانا در این فراز مذکور می نماید که به نخود توجه نما که چگونه در دیگ از حرارت آتش خوار و زبون شده و به بالا می جهد و...، در حالی که کدبانو در دیگ کفگیر می زند و می گوید این طور نیست از آتش دوری مکن و حسابی بجوش و...، تا به صورت خوراکی در بیایی...، ای نخود در بلا بجوش تا نه هستی تو باقی ماند و نه خود تو، اگر از بستان و آب و گل دور شدی در عوض به صورت لقمه ای در آمدی و به زندگانی پیوستی...، به خدا که تو در ازل از صفات الهی پدید آمده ای پس باز چست و چابک به صفات او باز گرد...، از نابود شدن نبات، زندگی حیوانی پدیدآمد (و سپس به شعار معروف حلاج اشاره می کند که) و این گفته درست آمد که یاران مورد اعتماد من مرا بکشید و...، همانا که در قتل زندگانی ما است و...، و در ادامه از زبان کدبانو به نخود می گوید که من هم مثل تو یکی از اجزاء زمین بودم و مدتی در دیگ روزگار جوشیدم و مدتی هم در دیگ تن جوشیدم و به سبب این دو جوشش دارای نیروی حواس شدم و سپس روح شدم و به استادی تو رسیدم و در مرحله ای که جماد بودم می گفتم اگر از این مرحله دور شوی به علم و صفات معنوی می رسی و چون روح پیدا کردم گفتم جوشی دیگر بزن تا از این مرحله حیوانی بگذری و...، مولانا در ادامه ظاهر اولیاء و کلام آنان را به عصای ظاهری موسی و دعای ظاهری عیسی تشبیه می نماید و مذکور می نماید که انسان شبیه عصای موسی است و همانند نفس عیسی است، عصای موسی به ظاهر چوبی است ولی اگر دهان بگشاید کائنات برای او لقمه ای بیش نیست و تو به آن نگاه نکن که موسی عصا را خیلی ساده به دست گرفت بلکه به این حقیقت توجه کن که آن عصا رود نیل را شکاف...، تو از دور جز گرد و خاک چیزی نمی بینی پس کمی جلوتر بیا تا در درون گرد و خاک ببینی که چه پهلوانانی هستند (یعنی اولیاء یعنی شیخ های شکارچی)، مردانی که غبار آنان چشم ها را روشن می کند و مردانگی آن ها کوه ها را از جای می کند و مانند موسی که از دور دست بیابان، ظاهر شد و کوه طور به یمن قدم او به رقص در آمد....، و کوه ها که با داود هم نوا شدند....، و سپس تأکید می نماید که تو ای سالک تو آن صداها را نمی شنوی ولی چون آن نمونه ها را (در پیامبران) دیده ای پس چرا به این (اولیاء و این شیوخ) ایمان نمی آوری و...، که البته این سخن ها جای اما و اگر دارد که عمل پیامبران خدا چگونه می تواند اسباب ایمان به

این شیوخ باشد همان کسانی که در روی کشتی و غیر آن اعمالی را به جای می آورند که هزاران هزار پیامبر اولی العزم نمی توانند به عمل آورند یعنی صدها هزار ماهی به روی آب بیایند و در دهان هر کدام مرواریدی باشد که خراج یکساله یک امپراطوری باشد و او دست کرده از فراز عرشه کشتی چندتا از این مرواریدها را به درون کشتی پرتاب نماید و...، این دقوقی و دقوقی ها هستند که این آیات عظیم و برتر از معجزات تمامی انبیاء از آن ها صادر می شود ولی کسی از آن ها خبر ندارد جز تعدادی از شاگردان متعصب که بهره ای از اعمال محیر العقول استاد خود جز حرف و گفتگوی آن در آغوش یکدیگر ندارند، و با بیان آن ها به یکدیگر، مست و مدهوش می شوند و...، مولانا در ادامه تمثیل خود و توجیه عشق مجاز ایازی، تأکید می نماید که تشنه می نالد که آب گوارا کجاست و آب هم فریاد می کند که تشنه کو، این تشنگی در جان ما از جاذبه آب است، ما به او تعلق داریم و او هم به ما و این حکمت خداست و قضا و قدر مارا عاشق یکدیگر کرده است و تمام اجزای جهان به حکم ازلی جفت آفریده شده و هرجفتی عاشق جفت خود است و هر جزئی در عالم جویای جفت خود است مانند کهربا و برگ کاه ....، و خدا هر جزئی را به جزء دیگر مایل می کند تا از اجتماع آن دو، موجودی به دنیا آید که مانند شب و روز با هم دست به گردن هستند و به ظاهر مختلف ولی در معنی متفق هستند، روز وشب به ظاهر با هم دشمن هستند ولی هر دو حقیقتی واحد را دنبال می کنند (و در این موضع مولانا به سوی القاء همان تفکر مشرکانه وحدت وجودی می رود که برای نتیجه گیری به آن سو متمایل شده است و مقصود او از شب و روز که با هم دشمن هستند همان مظاهر کفر وایمان و همان نقاشی های زشت و زیبا و همان ابن ملجم و علی ذهن او هستند که به ظاهر با هم دشمن هستند ولی یک حقیقت واحد را دنبال می کنند و لذا به زعم ایشان، علی به ابن ملجم می گوید نگران کشتن من نباش زیرا تو دست خدا و ابزار خدا و مأمور خدا برای قتل من هستی و آگاه باش که خودم تو را شفاعت کرده و به بهشت داخل می کنم و...، و قطعا مانند این داستان تسری دارد به تمامی فجایع در وقایع عظیم جهان از جمله واقعه هولناک کربلا که در آن بر این اساس بایستی که رسول خدا و امام حسین و حضرت زهرا از این جهت که شمر و خولی و ابن زیاد و یزید و عمربن سعد و...، یعنی همه قاتلان کربلا، دست خدا بوده و ابزار او و مأمور او بوده اند از ایشان شفاعت کنند و همگی را با سلام و صلوات به بهشت وارد نمایند و...)، در ادامه مولانا برای القاء باورهای وحدت وجودی خود مذکور می نماید که هر یکی از این اجزاء دشمن یکدیگر، به امر خدا برای آنکه کار و کردار خود را کامل نمایند به دنبال دیگری است زیرا همانگونه که برای خلقت شب (که در اینجا نماد زشتی و بدی است) حکمت ها و برای خلقت روز (که در اینجا نماد زیبایی و خوبی است) حکمت ها است و...، پس ظاهر کلام اینکه هر کس طالب باشد، جان مطلوب هم به او رغبت می یابد و...، مولانا تمثیل خود را دوباره به داروغه و

پادشاه بخارا راجع نموده و مذکور می نماید، رحمت صدر جهان در اشتیاق دیدار آن بیچاره بود ولی سلطنت مانع ابراز این لطف بود و عقل در این مرحله حیران است که آیا صدر جهان او را جذب کرد و یا کشش از جانب وکیل یعنی داروغه به این طرف اثر کرد و سپس پاسخ می دهد که چون پاسخ آن را نمی دانی پس بی باکی مکن و خاموش باش که خداوند اسرار نهفته را بهتر می داند (و البته مقصود مولانا از اسرار نهفته همان اراده و ایجاد کشش از سوی خالق است که وارد می کند او را به داستان قضا و قدر وحدت وجودی که حاصل اوهام و تحلیل و برداشت شخصی مولانا در توجیه اساس ایده لوژی و تفکرات وحدت وجود است و لذا در ادامه می آورد که) صد بار تصمیم سفر می گیری ولی او تو رابه جای دیگری می کشاند و از آن جهت لگام را به هر طرف می کشد تا اسب نا آزموده از سوار آگاه شود چون او بال و پر اولین تصمیم تو را شکست پس چرا به وجود بال شکن تسلیم نشدی و چون تقدیر او طناب تدبیر تو را پاره کرد پس چرا قضای او را درست در نیافتی، پس باطل شدن اراده ها برای آگاه کردن انسان است از آن که مالک خداوند است و گاهگاهی در امور اراده های تو درست در می آید تا به طمع آن دلت تصمیم دیگری بگیرد و او بار دیگر آن تصمیم تو را در هم می شکند و اگر تو را کاملا نا کام می کرد (یعنی اینکه تمامی امور را وفق اراده خود ظاهر می کرد) دلت نومید می شد و چگونه می توانستی بذر آرزویی بکاری (ولی آگاه باش که فاعل تمامی امور اوست)، عاقلان از ناچاری به بند کشیده او هستند ولی عاشقان کاملا راضی، (پس از روی بی میلی بیایید) افسار خردمندان و (با میل و رغبت بیایید) بهار عاشقان است و...، پس مولانا در این فرازها برای دور کردن مخاطبان از تفکر و تعقل تأکید دارد که عشق الهی بر علم تکیه ندارد و بلکه بر عرفان استوار است و بر دانش استوار نیست بلکه بر بینش استوار است و بر هستی متمایل نیست بلکه بر نیستی تمایل دارد و این امور جمع نمی شود مگر بر شکارچیانی که روی هوا می زنند یعنی بر ولی و مانند او که قطب و شیخ و...، هستند و البته دقوقی و بایزید و جنید و...، از این جمله هستند همان کسانی که شاگردان آن ها نقل کرده اند که بر فراز کشتی صدها هزار ماهی به روی دم خود بر روی امواج رقصان شده و در نوک دهان خود مرواریدی بیرون آورده که هرکدام خراج یکساله امپراطوری عظیم روم یا...، بوده است و سپس آن ولی چند دانه را گرفته و برای رهایی از تهمت به عرشه کشتی پرت کرده و سپس خود در هوا نشسته و چند ماه در جلو کشتی روی هوا چهار زانو حرکت می کرد تا منت اهل کشتی با او نباشد و...، و اما کلام مولانا در اینکه (زیرا که بسیاری از قرآن گمراه شدند و از آن طناب قرآن گروهی در چاه افتادند و تو ای لجوج طناب مقصر نیست چون تو نمی خواستی به مراحل بالاتر برسی)، اشاره او به این حدیث عظیم مورد توجه اهل اسلام است که رسول خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ( انی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ الی الاَرْضِ و عترتی اَهْلُ بیتی و انهما لَنْ

یفْتَرِقَا حتی یرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ)، یعنی همانا من در میان شما دو خلیفه باقی می گذارم به کتاب خدا که ریسمان کشیده شده میان آسمان و زمین است و خاندان و اهل بیت خودم را و این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا آنکه در کنار حوض کوثر به من ملحق شوند. آری او موسی می نویسد و موسا می خواند. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجّل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین.

حکایت دهم: استناد به روایت جعلی و تهمت عظیم نظر کردن رسول خدا به اسیران و خندیدن

در این حکایت مولانا به روایتی جعلی استناد می کند و بر اساس آن تأویل های واژگونه وحدت وجودی خود را از یوم الست و آیات قرآن و سنت رسول خدا و تقدیس چپاولگران و معراج و....، بیان می نماید. در این حکایت مولانا مذکور می نماید که پیامبر گروهی از اسیران را دید که آن ها را در غل و زنجیر می بردند و اسیران مانند اسیران الب ارسلان فریاد از درد و شکنجه و ناراحتی و عذاب می کردند، ولی رسول خدا خندیده و تبسم نموده و می فرمودند تعجب می کنم از قومی که آنان را با زنجیر و کنده به بهشت می برند و...، و مقصود او از این تقدیس دروغ توجیه اعمال جنایت بار عمر بن الخطاب و پیروان او است و سپس می گوید رسول خدا بعد از صلح حدیبیه واقع نمود آنچه را که بر سر قبیله های بنی قریظه و بنی نضیر آمده و مقصود او از این فراز نیز بیان روایت دروغ قتل عام مردان بنی قریظه است و توجیه اعمال تباه عمر بن الخطاب و پیروان او تا قیامت است و...، و سپس استناد می نماید به این روایت دروغ دیگر که رسول خدا فرمود مرا بر یونس بن متی برتری ندهید و یونس بن متی همان پیامبر است که به موجب ترک اولی مغضوب خداوند شده و به کام نهنگ فرو رفت و با استغفار خود نجات یافت و.....، مولانا در ادامه در توجیه آن تبسم، به علم جبری پیامبر در روز الست از وقوع همه این حوادث و از جمله اسیری ایشان اشاره نموده و مذکور می نماید: به عالم اسرار بنگرم، و جهانی را می بینم که آدم و حوا هنوز به وجود نیامده اند و روز الست شما را که ذره بودید همین گونه پا بسته و سرنگون و فرومایه (یعنی اسیر) دیده ام، آنچه قبل از خلقت آسمان بی ستون می دانستم چیزی بر آن افزوده نشده است (یعنی همه ی وقایع به طور قهری و جبری مو به مو واقع شد) و من پیش از آنکه از آب و گل آفریده شوم شما را به حالت اسیری سرنگون می دیدم یعنی به تازگی ندیدم که خوشحال شوم بلکه در زمان بختیاری شما هم، این روز اسیری شما را می دیدم (یعنی چون از الست آن را می دانستم) و.....، پس توجه نما تو ای عاقل دانا و خردمند که ما باید در انتهای دفتر سوم سنگ خود را با مولانا وا بچینیم اول در موضوع این احادیث جعلی که بر خلاف نص صریح آیات کتاب خدا آن ها را خود جعل نموده و یا با دخل و تصرف در روایات دروغ دیگر بهم بافته است که طبق

کلام رسول عالی مقام حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم بایستی همه آن ها به سینه دیوار کوبیده شود و نیز مردود است در این راستا، تقدیس خلفای جور و ستم مانند عمر بن الخطاب و خلفای نجس بنی امیه و خلفای خبیث و نحس بنی العباس و دیگر حاکمان و شاهان فاسد الاخلاق و...، که به بهانه اسلام و قرآن و جهاد فی سبیل الله با تهاجم به امت های جهان و با قتل عام مردان و جوانان و اسیر نمودن زنان و دختران و تجاوز به آن ها و چپاول ثروت های این ملت ها نامی زشت از اسلام و قرآن در اذهان جوامع بشری تا قیامت ترسیم نموده اند در حالی که همه آیات قرآن گواهی می دهد به تدافعی بودن شریعت اسلام و احترام به تعهدات و عدم تعرض و آزادی در انتخاب دین و شریعت و...، لا اکراه فی الدین و....، تا جایی که بر حسب روایات وارده از معصومین تهاجم گران و این قاتلان و چپاولگران نه تنها بهره ای از اسلام و قرآن ندارند بلکه به عنوان گردنکشی و پیروی از الدالخصام، یعنی سخت ترین دشمنان در دشمنی با اسلام و قرآن و...، از مصادیق تبهکاران براندازنده حرث و نسل در عالم بوده اند والبته عاقبت چنین کسانی در پیشگاه خدا معلوم است پس هرگز تقدیس آن ها محلی از اعراب نداشته و ناجی آن ها از دوزخ نخواهد بود و اما در داستان یوم الست پس آن عهدی است که خداوند از بندگان گرفته است در اینکه او را بپرستند یعنی اینکه وفق آیات کتاب خدا بر فطرت خود یعنی خداپرستی عمل نمایند پس در کجای داستان یوم الست مذکور است که تمام وقایع عالم هستی مو به مو و کلیشه ای واقع می شود و همگان به طور جبری عمل می کنند و هیچ اختیار و نقشی در اعمال و رفتار انسان وجود ندارد و...، ولی ملاحظه می شود که چگونه مولانا از جهل مخاطبان خود در علوم دینی به نفع القاء اوهام وحدت وجودی خود بهره می گیرد در حالی که مفهوم یوم الست یعنی عمل نمودن بر فطرت خدا پرستی یعنی خداوند عهد و پیمان گرفت از بنی آدم تا او را پرستش نمایند و غیر آن مطلبی از این جریان مستفاد نمی شود و خلقت آن حضرت نیز قبل از خلقت تمام اشیاء و...، هم ربطی به جبر در خلقت تمامی خلایق و عدم اختیار انسان ها ندارد و...، و نیز استناد دیگر مولانا به حدیث دروغ مرا بر یونس بن متی برتری ندهید که دروغ بودن این حدیث اظهر من الشمس است زیرا که مقام و منزلت رسول خدا از تمامی انبیا و اولیا و معصومین و مقدسین عالم برتر و بالاتر است و او آخرین پیامبران و برترین ایشان است و سپس در راستای توجیه احوالات درونی شکارچیان این ایده لوژی تسری دادن این روایت جعلی به معراج ایشان که پیامبر فرمود که معراج من برتر از معراج یونس نیست، معراج من به آسمان ها شد و معراج یونس با فرو رفتن در اعماق دریاها و...، و حال آنکه دقیقا به عکس این داستان است زیرا معراج رسول خدا در جهت تکریم و تعظیم و بزرگداشت رسول خدا از سوی حضرت حق جل و جلاله بوده است و فرو رفتن یونس بن متی در شکم نهنگ در راستای ترک اولی و عذاب وی صورت گرفت که اگر او از تسبیح کنندگان نبود و

خداوند توبه اورا نمی پذیرفت و اورا نجات نمی داد همچنان تا قیامت در دل آن ماهی عظیم به عنوان عذاب و کیفر ترک اولی خود باقی می ماند (آیات عظیمه 141 به بعد سوره مبارکه صافات)، (فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ فَلَوْلا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) یعنی آن ماهی بزرگ او را بلعید در حالی که سزاوار سرزنش بود، و اگر او از تسبیح کنندگان نبود (توبه اورا پذیرش نمی نمودیم و) بی تردید تا روزی که مردم برانگیخته شوند در شکم ماهی می ماند و....)، پس محرز می شود که این روایت اولا جعلی و دروغ بوده و نیز به چه دلیل مولانا علیرغم وجود انصراف موضوعی اوهام وحدت وجودی خود را به دنبال آن آورده است و...، البته نگارنده فقط به این موارد متضاد استناد می کند و با اشاره کوتاهی از آن رد می شود زیرا اگر بخواهد بر این فرازها شرحی بیاورد قادر است تا به حول و فضل الهی و عنایات مخصوص حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و توجهات مولاتنا حضرت زینب سلام الله علیها هزاران صفحه در خصوص هرکدام از آن ها بنگارد. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجّل فرجهم و فرجنا بهم آمین یا رب العالمین.

به پایان رسید خلاصه شرح دفتر سوم مثنوی مولانا در آبان 1399.

عبدالله عصام رودسری

خادم حضرت علامه امینی