ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : تاریخ امام حسین علیه السلام= موسوعه الامام الحسین علیه السلام.
مشخصات نشر : تهران: سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، دفتر انتشارات کمک آموزشی، 1378-
مشخصات ظاهری : 24 ج.
فروست : کتاب رشد.
شابک : دوره 978-964-5667-41-0 : ؛ ج.2 964-5667-47-X : ؛ 32000 ریال: ج.3 978-964-566-750-2 : ؛ 40000 ریال: ج.4 964-5667-69-0 : ؛ ج.5 964-7813-03-1 : ؛ 60000ریال: ج.6: 9789647813167 ؛ 70000 ریال ج. 7 978-964-7813-33-4 : ؛ ج. 8 964-7813-48-1 : ؛ 70000 ریال: ج.8 ، ق. 2 978-964-7813-48-8 : ؛ 35000 ریال : ج. 9 978-964-5667-51-9 : ؛ 60000 ریال: ج. 10 964-7813-28-7 : ؛ ج. 11 964-7813-45-7 : ؛ 80000 ریال : ج. 12 978-964-7813-60-0 : ؛ 80000 ریال : ج. 13 978-964-7813-71-6 : ؛ 80000 ریال: ج. 14 978-964-7813-70-9 : ؛ 100000ریال: ج. 15: 978-964-7813-77-8 ؛ 100000 ریال ج. 16: 978-964-7813-78-5 ؛ 150000ریال: ج.17: 978-964-7813-79-2 ؛ 70000 ریال: ج. 18 978-964-7813-62-4 : ؛ 70000 ریال: ج. 19 978-964-7813-64-8 : ؛ 70000 ریال : ج . 20 978-964-7813-72-3 : ؛ 115000 ریال: ج.21 978-964-7813-76-1: ؛ 150000 ریال: ج.22 978-964-7813-80-8: ؛ ج. 24 978-964-7813-82-2 : ؛ 15000ریال: ج.23: 978-964-7813-81-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : ص. ع. به انگلیسی: The history of Imama Hossein (P. B. U. H).
يادداشت : پژوهش و تدوین جلدهای مختلف موسوعه در جلد 18 چنین ذکر شده است اکرم موسوی ( 1-8) ، اعظم قادرسهی ( 9-17) ، اعظم فخر ( 18-24) ؛ نظارت علمی محمدرضا جعفری ، محمدرضا حسینی جلالی.
يادداشت : ج.2، 3 (چاپ اول: 1378).
يادداشت : ج.4 (چاپ اول: 1380).
يادداشت : ج.5 (چاپ اول: 1381).
يادداشت : ج.6 (چاپ اول: 1382).
يادداشت : ج. 7 (چاپ اول: 1383).
يادداشت : ج. 8 ، ق. 1 و 2 (چاپ اول: 1386).
يادداشت : ج.9 (چاپ اول: 1379).
يادداشت : ج.10 (چاپ اول: 1383).
يادداشت : ج.11 (چاپ اول: 1385).
يادداشت : ج.12و 13 (چاپ اول: 1388).
يادداشت : ج.14(چاپ اول: 1388).
يادداشت : ج.18و 19 (چاپ اول: 1388) .
يادداشت : ج.15 و 20 (چاپ اول : 1389) (فیپا) .
يادداشت : ج. 16، 17 ،21 ، 22 ، 23 و 24(چاپ اول: 1390) (فیپا).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. الامام علیه السلام و حدیث عاشورا.- ج. 2. الحسین علیه السلام یعزم علی الخروج الی العراق و من اجتمعوا به.- ج. 4. تاریخ امام حسین (علیه السلام).- ج. 8. تاریخ ما بعد الشهاده الی قیام التوابین و خروج المختار-. ج. 9. اولاد امیرالمومنین علیهم السلام.- ج. 10و 11. بنات أمیرالمؤمنین علیه السلام.- ج. 12. اولاد الامام الحسن المجتبی علیه السلام و اولاد سید الشهدا الامام الحسین علیهم السلام.- ج. 13. اولاد امام حسین سیدالشهداء علیهم السلام.- ج. 14. اولاد عقیل بن ابی طالب و اولاد مسلم بن عقیل علیهم السلام و اولاد جعفربن ابی طالب و اولاد عبدالله بن جعفربن ابی طالب علیهم السلام.- ج. 15. اصحاب الامام الحسین سید الشهدا علیه السلام.- ج. 16. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام.-ج.17. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام..- ج. 18. میزات الامام الحسین و امامته علیه السلام / پژوهش و تدوین اعظم فخر ؛ نظارت علمی محمدرضا جعفری ، محمدرضا حسینی جلالی.- ج. 19. امامه الحسین علیه السلام والحسین علیه السلام فی تاویل القرآن المجید.- ج . 20. الامام علیه السلام فی تاویل القرآن المجید ، و الامام فی اقوال و افعال جده صلی الله علیه و آله و سلم.-ج.21.الحسین علیه السلام فی اقوال و احوال جده صلی الله علیه و آله و سلم ،مناقبه علیه السلام،معجزاته علیه السلام.-ج.22.سیرته علیه السلام.- ج. 24. فلسفة شهادته علیه السلام- رفع الشبهه حول شهادته علیه السلام ...
عنوان دیگر : موسوعه الامام الحسین علیه السلام.
موضوع : حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 132ق.
شناسه افزوده : موسوی، اکرم، 1341 -
شناسه افزوده : قادرسهی، اعظم، 1342 -
شناسه افزوده : فخر، اعظم، 1340 -
شناسه افزوده : جعفری، محمدرضا، 1310 - 1389.
شناسه افزوده : حسینی جلالی، سیدمحمدرضا، 1324 -
شناسه افزوده : سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی. دفتر انتشارات کمک آموزشی
رده بندی کنگره : BP41/4/ت2 1378
رده بندی دیویی : 297/953
شماره کتابشناسی ملی : م 78-3839
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ امام حسین علیه السلام
موسوعه الامام الحسین علیه السلام
سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، دفتر انتشارات کمک آموزشی، 1378-
عنوان و نام پديدآور : تاریخ امام حسین علیه السلام= موسوعه الامام الحسین علیه السلام.
مشخصات نشر : تهران: سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، دفتر انتشارات کمک آموزشی، 1378-
مشخصات ظاهری : 24 ج.
فروست : کتاب رشد.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. الامام علیه السلام و حدیث عاشورا.- ج. 2. الحسین علیه السلام یعزم علی الخروج الی العراق و من اجتمعوا به.- ج. 4. تاریخ امام حسین (علیه السلام).- ج. 8. تاریخ ما بعد الشهاده الی قیام التوابین و خروج المختار-. ج. 9. اولاد امیرالمومنین علیهم السلام.- ج. 10و 11. بنات أمیرالمؤمنین علیه السلام.- ج. 12. اولاد الامام الحسن المجتبی علیه السلام و اولاد سید الشهدا الامام الحسین علیهم السلام.- ج. 13. اولاد امام حسین سیدالشهداء علیهم السلام.- ج. 14. اولاد عقیل بن ابی طالب و اولاد مسلم بن عقیل علیهم السلام و اولاد جعفربن ابی طالب و اولاد عبدالله بن جعفربن ابی طالب علیهم السلام.- ج. 15. اصحاب الامام الحسین سید الشهدا علیه السلام.- ج. 16. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام.-ج.17. اصحاب الامام الحسن سیدالشهدا علیه السلام..- ج. 18. میزات الامام الحسین و امامته علیه السلام / پژوهش و تدوین اعظم فخر ؛ نظارت علمی محمدرضا جعفری ، محمدرضا حسینی جلالی.- ج. 19. امامه الحسین علیه السلام والحسین علیه السلام فی تاویل القرآن المجید.- ج . 20. الامام علیه السلام فی تاویل القرآن المجید ، و الامام فی اقوال و افعال جده صلی الله علیه و آله و سلم.-ج.21.الحسین علیه السلام فی اقوال و احوال جده صلی الله علیه و آله و سلم ،مناقبه علیه السلام،معجزاته علیه السلام.-ج.22.سیرته علیه السلام.- ج. 24. فلسفة شهادته علیه السلام- رفع الشبهه حول شهادته علیه السلام ...
عنوان دیگر : موسوعه الامام الحسین علیه السلام.
موضوع : حسین بن علی (علیه السلام)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 132ق.
شناسه افزوده : موسوی، اکرم، 1341 -
شناسه افزوده : قادرسهی، اعظم، 1342 -
شناسه افزوده : فخر، اعظم، 1340 -
شناسه افزوده : جعفری، محمدرضا، 1310 - 1389.
شناسه افزوده : حسینی جلالی، سیدمحمدرضا، 1324 -
شناسه افزوده : سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی. دفتر انتشارات کمک آموزشی
رده بندی کنگره : BP41/4/ت2 1378
رده بندی دیویی : 297/953
شماره کتابشناسی ملی : م 78-3839
بى ترديد، حماسه عاشورا شگفت انگيزترين و عبرت آموزترين حادثه آفرينش است. همه حق جويان، اصلاح طلبان و مبارزان عالم، وامدار اين حماسه اند.
حادثه خونبار عاشورا، روشن ترين و در عين حال پيچيده ترين؛ عاشقانه ترين و در عين حال سلحشورانه ترين؛ مظلومانه ترين و در عين حال قدرتمندانه ترين؛ روح بخش ترين و در عين حال جانگدازترين حادثه اى است كه در عالم واقع شده است.
برخى تاريخ شناسان ژرف نگر، عاشورا را مبدأ حقيقى تاريخ اسلام مى دانند و معتقدند كه اگر عاشورا نبود، از اسلام ناب محمدى اثرى باقى نمى ماند؛ لذا، شناخت عاشورا يعنى شناخت اسلام ناب محمدى.
بر اين اساس، دفتر انتشارات كمك آموزشى از سال 1364 ه. ش. تحقيق جامعى را پيرامون شناخت شخصيت امام حسين عليه السّلام و نهضت بزرگ عاشورا آغاز كرد. هدف از اين تحقيق، گردآورى و دسته بندى همه مطالبى است كه از قديم تاكنون درباره واقعه عاشورا در كتب و مقاتل مختلف آمده است؛ تا به اين ترتيب، نويسندگان، ادبا، محققان و خطبا بتوانند به آسانى و به طور مطلوب از آن استفاده كنند.
اين كتاب به سه محور زير تقسيم شده است:
محور اوّل: بررسى تاريخ عاشورا و علل حوادث و پيامدهاى آن است. اين
محور شامل دوره امامت امام حسين عليه السّلام تا هلاكت معاويه، خلافت يزيد و خوددارى امام از بيعت با وى و خروج از مدينه، هجرت از مكه به كربلا و حادثه عاشورا، مقتل سادات شهدا و سيد الشهدا عليه السّلام و حوادث پس از عاشورا تا بازگشت اهل بيت عليهم السّلام به مدينه مى باشد. در انتهاى اين محور، فصلى با عنوان «عقوبت قاتلان و خونخواهى مختار از آنان» گنجانده شده است.
محور دوم: گردآورى اطلاعات در مورد احوال شخصيتهاست و شامل اهل بيت عليهم السّلام، اصحاب سيد الشهدا عليه السّلام و زنانى مى باشد كه در جريان واقعه عاشورا با ايشان همراه بودند.
محور سوم: حيات امام حسين عليه السّلام از ولادت تا زمان حادثه عاشورا، فضايل و سيره سيد الشهداء عليه السّلام و همچنين آيات و احاديثى را دربر مى گيرد كه در مورد آن حضرت و يا مربوط به شهادت ايشان است.
اين متون برحسب مصادر آنها و به ترتيب تقدّم و تأخّر تنظيم شده است. ملاك تقدّم و تأخّر، برحسب تقدّم و تأخّر مؤلّفين كتاب است و نه تقدّم و تأخّر راوى اول حديث؛ براى مثال، ابو حنيفه دينورى و ابن قتيبه دينورى از طبرى جلوتر قرار گرفته اند. اگر چه اخبار ابن قتيبه و ابو حنيفه بدون سند و راوى است، ولى سند اخبار طبرى به ابو مخنف ازدى و هشام بن محمد كلبى و امثال آنان استناد شده است.
در اين كتاب، متون تاريخى درهم آميخته نشده و همه متنهاى مشابه تكرار شده اند. اين امر باعث مى شود كه تفاوت متون مشخص شود. اگر متن متأخّرى عينا مانند متقدّم بيان شده، براى جلوگيرى از تكرار كتاب متأخّر، با استفاده از رموزى- كه در ادامه توضيح داده خواهد شد- به متن متقدّم ارجاع داده شده است. در ضمن، به دليل وجود برخى مشكلات، از كتابهاى خطّى استفاده نشده است.
1- 3- كروشه [].
براى متمايز كردن متن اصلى از نقل قول محققان كتاب، چه در متن و چه در
پاورقى از علامت كروشه استفاده شده است. البته، محققان اصلى كتاب مرجع نيز معمولا در متن براى تميز دادن نقل قول خود با متن اصلى، از اين علامت استفاده كرده اند. جهت تفاوت قائل شدن در متن نقل قول محققان اين كتاب، از اين علامت با اندازه كوچكتر استفاده مى شود.
2- 3- در انتهاى تمام متنها، مشخصات مصدرى كه از آن نقل شده، به اين ترتيب آمده است؛ ابتدا اسم مؤلف، سپس نام كتاب و در پايان صفحه و يا صفحات كتاب. اگر مصدر، جلدهاى مختلفى داشته، ابتدا شماره جلد و پس از خط مايل، شماره صفحه ذكر شده است. اگر جلدهاى مصدر به قسمتهاى مختلف تقسيم شده، ابتدا شماره جلد، بعد، خط افقى و سپس شماره قسمتها نوشته شده است. براى نمونه، منظور از 4- 2، يعنى جلد چهار و قسمت دوم كتاب.
3- 3- اگر مصدر، متن فارسى و يا ترجمه فارسى از كتاب عربى بوده است، متن فارسى را در پاورقى آورده ايم كه ابتدا اسم مؤلف يا مترجم، سپس نام كتاب و سپس جلد و در انتها، صفحه كتاب ذكر شده است.
هيچيك از متنها را گروه تحقيق ترجمه نكرده و تنها از متون و ترجمه هاى ديگران استفاده شده است.
4- 3- طبق تصريح مؤلف، مشخصاتى كه بعد از «عنه» مى آيد، از مصدر متقدم ذكر شده است. اگر مصادر بعد از عنه بيش از يك كتاب بوده، قبل از نام مؤلف مصدر بعدى، علامت «ويرگول نقطه» آمده است.
5- 3- مشخصات مصدرى كه پس از «مثله» آورده شده، مانند متن متقدم است؛ چه در متن متأخّر، سندهاى كتاب اول ذكر شده و چه ذكر نشده باشد.
6- 3- اگر در يك كتاب در موضوعى كه عنوان بندى شده است، دو مطلب يا بيشتر از دو مطلب جدا از هم ذكر شده باشد، بين دو مطلب به اندازه يك سطر فاصله آمده است.
7- 3- در محور دوم، از اختصاراتى به صورت زير استفاده شده است:
(ل)- اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله
(ى)- اصحاب امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام
(ن)- اصحاب امام حسن مجتبى عليه السّلام
(سين)- اصحاب سيد الشهداء امام حسين بن على عليهما السّلام
(ين)- اصحاب امام سجّاد علىّ بن حسين عليهما السّلام
(قر)- اصحاب امام باقر عليه السّلام
(ق)- اصحاب امام صادق عليه السّلام
(م)- اصحاب امام كاظم عليه السّلام
(ضا)- اصحاب امام رضا عليه السّلام
(اد)- اصحاب امام جواد عليه السّلام
(ى)- اصحاب امام هادى عليه السّلام
(ك)- اصحاب امام عسكرى عليه السّلام
(لم)- كسانى كه راوى حديث از ائمه عليهم السّلام نيستند.
(كش)- رجال كشّى
(جش)- رجال نجاشى
(جخ)- رجال شيخ طوسى
(ست)- فهرست شيخ طوسى
(غض)- رجال ابن غضائرى
(ب)- ابن شهر آشوب- معالم العلماء
(صلي الله عليه و آله) - الخلاصة- خلاصة الأقوال
(ح)- إيضاح الإشتباه
(د)- رجال ابن داوود
كتاب تنقيح المقال سه جلدى است و هر جلد آن، به طور جداگانه، اقسام گوناگونى دارد. مؤلف محترم اين كتاب، شماره گذارى هريك از اين اقسام را با شماره «يك» آغاز كرده است.
بنابراين، محققان اين كتاب (تاريخ امام حسين عليه السّلام)، براى سهولت استفاده خوانندگان در مورد شناسايى شماره صفحه ها و جلد مربوط، اين سه جلد را بر اين مبنا تقسيم كرده اند كه در پايان هر مطلب، ابتدا شماره جلد و سپس شماره بخش مى آيد:
جزء اوّل: بخش اوّل از صفحه 1 تا صفحه 218.
بخش دوم از صفحه 1 (بعد از صفحه 218) تا انتهاى جزء اول.
جزء دوم: بخش اوّل از صفحه 1 تا صفحه 368.
بخش دوم از صفحه 1 (بعد از صفحه 368) تا آخر جزء دوم.
جزء سوم: بخش اوّل از صفحه 98 تا صفحه 345.
بخش دوم از صفحه 1 (بعد از صفحه 345) تا صفحه 124.
بخش سوم از صفحه 1 (بعد از صفحه 124) تا انتهاى كتاب.
8- 3- در اين پژوهش، صحّت و سقم اخبار بيان نشده است. هرآنچه كه در اين كتاب گنجانده شده، در حقيقت مواد خامى براى محققان و صاحب نظران است تا بتوانند تناقضات و احيانا غرض ورزيهاى وارده را در برخى از متون تبيين كنند.
طراحان و مديران اجرايى:
سيد مهدى شجاعى (طراح اوليه و ناظر بر اجراى طرح).
محسن چينى فروشان (طراح اوليه و مدير اجرايى طرح در زمان تصدّى مسؤوليت دفتر).
مصطفى رحماندوست (طراح اوليه طرح).
سيد محسن گلدانساز (مدير اجرايى طرح در زمان تصدّى مسؤوليت دفتر).
مشاوران- مرحوم سيد عبد العزيز طباطبائى (راهنما در مصادر و كتب).
شيخ محمد رضا جعفرى (راهنما در مصادر و كتب و تصحيح نهايى متون در محور اوّل).
محمد رضا حسينى جلالى (راهنما در تصحيح نهايى متون در محور دوم).
امير حسين درگاهى (راهنما در مصادر و كتب).
پژوهشگران- اكرم موسوى (مسؤول پژوهش در محور اول).
اعظم قادر سهى (مسؤول پژوهش در محور دوم).
اعظم فخر (مسؤول پژوهش در محور سوم).
دستياران اجرايى- معصومه خرمى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
طيبه فخر (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
رضيه طهمازى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
فاطمه ميرزابيگى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
زهرا اشرف سمنانى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
منصوره مدققى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
فريده وكيل (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
سهيلا لطفى (مصحح، ويراستارى متون عربى و نمونه خوان).
ژاله راستانى (ويراستار متون فارسى).
دفتر انتشارات كمك آموزشى
ممّا لا شك فيه انّ حماسة عاشوراء من أعظم حوادث العالم الّتي تثير إعجاب الباحثين و تعطيهم العبر، فكلّ طالبي الحق و المصلحين و الأحرار في العالم مدينون لهذه الحماسة فواقعة الطف الدمويّة حادثة منيرة للنفوس غير أن سبرغورها صعب، فيها الحبّ العميق و العاطفة الرقيقة غير انّها حماسة، مظلومة إلّا انّها مقتدرة، تحيي النفوس غير انّها مفجعة.
فقد عدّها الّذين درسوا التاريخ دراسة عميقة مبدأ التاريخ الحقيقي للإسلام و رأوا أنّ لو لا عاشوراء لما بقى للإسلام الأصيل أثر، لذا فإنّ معرفة عاشوراء تساوي معرفة الإسلام الأصيل.
و على هذا الأساس فإنّ مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية بدأ منذ سنة 1364 ه. ش بالقيام ببحوث شاملة حول التعرّف على شخصيّة الإمام الحسين عليه السّلام و ثورته العظمى في كربلاء. و الهدف من هذا البحث هو جمع و تبويب جميع الموضوعات و البحوث و المقالات الّتي كتبت حول واقعة الطف منذ القدم إلى عصرنا هذا حتّى يتمكّن الكتّاب و الأدباء و الباحثون و الخطباء الاستفادة منها بسهولة و بشكل صحيح.
يضم هذا الكتاب ثلاثة أبواب هي:
الأوّل: دراسة تاريخ عاشوراء و أسباب الحوادث الّتي جاءت بعد هذه الواقعة. و هذا الباب يشمل عصر إمامة الحسين عليه السّلام إلى موت معاوية و خلافة يزيد و امتناع الإمام
الحسين عليه السّلام عن بيعة يزيد و خروجه من المدينة و هجرته من مكّة إلى كربلاء و واقعة الطف و مقتل سيّد الشّهداء و الوقائع الّتي تلت هذه الواقعة إلى رجوع أهل البيت إلى المدينة و في ختام هذا الباب فصل يتناول تعذيب قتلة الإمام الحسين و الإنتقام منهم على يد المختار الثقفي.
الثاني: جمع الأخبار و المعلومات حول الشخصيّات و تشمل أهل البيت عليهم السّلام و أصحاب سيّد الشّهداء و النّساء اللّاتي كنّ معه و شهدن واقعة الطف.
الثالث: يتناول حياة الإمام الحسين عليه السّلام من ولادته إلى شهادته في يوم عاشوراء، و فضائله و سيرته و كذا يتناول الآيات و الأحاديث الّتي ترتبط بالإمام الحسين أو بشهادته.
و قد نظمت هذه النصوص على حسب مصادرها من التقديم و التأخير، و تقديم و تأخير هذه المصادر قد جاء حسب تقديم و تأخير مؤلفيها لا على أساس تقدّم أو تأخّر الراوي، مثلا أبو حنيفة الدينوري و ابن قتيبة الدينوري قد جعلا قبل الطبري. مع أن أخبار ابن قتيبة و أبي حنيفة جاءت بدون ذكر سند و راو إلّا أن أخبار الطبري جاءت مسندة إلى أبي مخنف الأزدي و هشام بن محمّد الكلبي و أمثالهما.
إنّ النصوص التاريخيّة في هذا الكتاب قد جاء كل منها على حدّه و قد كرّرت رغم تشابهها، الأمر الّذي يساعد الباحث على معرفة الفروق بينها. فإذا كان النص المتأخّر يشابه النص المتقدّم تماما، طلب من الباحث الرجوع إلى النصّ المتقدّم بواسطة العلامات الّتي جاءت في خلال الشروح و ذلك تجنّبا من تكرار النص بعينه، هذا و إنّنا لم نستفد من المخطوطات لوجود بعض الصعوبات الّتي حالت دون الاستفادة.
1- 3- معقوفتان [] لقد استعملنا علامة [] في نصّ الكتاب و الحاشية لتمييز النصّ الأصلي من أقوال الباحثين، علما انّ الباحثين قد استعملوا هذه العلامة في كتب المصادر لتمييز تعليقاتهم على النصّ الأصلي، و لأجل تمييز علاماتهم من علاماتنا فقد استعملنا علاماتهم صغيرة.
2- 3- لقد ذكرنا في ختام جميع النصوص و المصادر الّتي نقلت منها على الشكل التالي اسم المؤلّف، اسم الكتاب، و إذا كان للمصدر نسخ مختلفة فقد ذكرنا في نهاية الصفحة أو الصفحات رقم النسخة ثمّ وضعنا خطّا مائلا ثمّ ذكرنا رقم الصفحة، امّا إذا كانت مجلّدات المصدر تتقسّم إلى أقسام مختلفة فقد ذكر رقم المجلّد ثمّ وضعنا خطّا افقيّا ثمّ ذكرنا رقم القسم، فمثلا علامة 4- 2 تعني القسم الثاني من المجلّد الرابع.
3- 3- فإذا كان المصدر نصّا فارسيّا قد نقل من الكتب العربيّة فقد ذكرنا النصّ الفارسي في الحاشية مبتدئين باسم المؤلّف أو المترجم فاسم الكتاب و رقم المجلّد، و في النهاية ذكرنا رقم الصفحة الكتاب، علما بأن لجنة الباحثين لم تترجم أيّ نصّ بل استفادت من النصوص المترجمة.
4- 3- حسب تصريحات المؤلّف بأنّ الميّزات الّتي جاءت بعد «عنه» فهي قد ذكرت من المصدر المتقدّم أمّا إذا كانت المصادر بعد «عنه» أكثر من كتاب واحد فقد وضعت فارزة منقطة (؛) قبل اسم مؤلّف المصدر الّذي يليه.
5- 3- ميزات المصدر الّذي يذكر بعد عبارة «مثله» يعني أنّه يشبه النصّ المتقدّم سواء ذكر سند الكتاب الأوّل في النصّ المتأخّر أم لم يذكر.
6- 3- إذا ذكر مبحثان أو أكثر كلّ على حده في أحد مواضيع الكتاب فقد جعلت فاصلة بينهما بقدر سطر واحد.
7- 3- في الباب الثاني، قد ذكرت علامات مختصرة و هي تعني:
(ل)- أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله
(ى)- أصحاب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام
(ن)- أصحاب الإمام الحسن المجتبى عليه السّلام
(سين)- أصحاب سيّد الشّهداء الإمام الحسين بن عليّ عليهما السّلام
(ين)- أصحاب الإمام السّجّاد عليّ بن الحسين عليهما السّلام
(قر)- أصحاب الإمام الباقر عليه السّلام
(ق)- أصحاب الإمام الصّادق عليه السّلام
(م)- أصحاب الإمام الكاظم عليه السّلام
(ضا)- أصحاب الإمام الرّضا عليه السّلام
(اد)- أصحاب الإمام الجواد عليه السّلام
(ى)- أصحاب الإمام الهادي عليه السّلام
(ك)- أصحاب الإمام العسكريّ عليه السّلام
(لم)- الرواة الّذين لم ينقلوا الحديث عن الأئمّة عليهم السّلام
(كش)- رجال الكشّيّ
(جش)- رجال النّجاشيّ
(جخ)- رجال الشّيخ الطّوسيّ
(ست)- فهرست الشّيخ الطّوسيّ
(غض)- رجال ابن الغضائريّ
(ب)- ابن شهر آشوب، معالم العلماء
(صلي الله عليه و آله) - الخلاصة، خلاصة الأقوال
(ح)- إيضاح الإشتباه
(د)- رجال ابن داوود
يتألّف كتاب تنقيح المقال من ثلاثة مجلّدات و كل مجلّد منها ينقسم إلى فصول متنوّعة و مؤلّف هذه الكتاب قد رقّم كل فصل من هذه الفصول مبتدأ به رقم «واحد» لذا فإنّ مؤلّفي كتاب تاريخ الإمام الحسين عليه السّلام قد قسموا هذا الكتاب على هذا الأساس آملين أن يسهّلوا معرفة رقم الصفحات و رقم أجزاء الكتاب للقرّاء علما أنّه قد جاء في نهاية كل موضوع رقم المجلّد فرقم الفصل.
الجزء الأوّل: القسم الأوّل من صفحة 1 إلى صفحة 218.
القسم الثاني من صفحة 1 (بعد صفحة 218) حتّى نهايته.
الجزء الثاني: القسم الأوّل من صفحة 1 إلى صفحة 368.
القسم الثاني من صفحة 1 (بعد صفحة 368) إلى آخر الجزء الثاني.
الجزء الثالث: القسم الأوّل من صفحة 98 إلى صفحة 345.
القسم الثاني من صفحة 1 (بعد صفحة 345) حتّى نهاية صفحة 124.
القسم الثالث من صفحة 1 (بعد صفحة 124) حتّى نهاية الكتاب.
8- 3- لم يذكر في هذا البحث صحّة الأخبار و سقمها بل كل ما جاء فيه انّما هو مواد خام طرحت أمام الباحثين و أصحاب الرأي حتّى يستطيعوا أن يكشفوا التناقضات الموجودة فيها أو نوايا السوء الّتي دسّها البعض فيها.
المخطّطون و المدراء التنفيذيّون- سيّد مهدى شجاعي (المخطّط الأوّل و المشرف على تنفيذ الخطة).
محسن چينى فروشان (المخطّط الأوّل و المدير التنفيذي للخطّة في زمان رئاسته للمكتب).
مصطفى رحماندوست (المخطّط الأوّل).
سيّد محسن گلدانساز (المدير التنفيذي للخطّة في زمن رئاسته للمكتب).
المستشارون- المرحوم سيّد عبد العزيز الطباطبائي (المرشد في المصادر و الكتب).
الشيخ محمّد رضا الجعفري (المرشد في المصادر و الكتب و المشرف على تصحيح نصوص الباب الأوّل).
محمّد رضا حسيني جلالي (المرشد و المشرف على تصحيح النصوص في الباب الثاني).
أمير حسين درگاهي (المرشد في المصادر و الكتب).
الباحثون- أكرم الموسوي (مسؤولة البحث في الباب الأوّل).
أعظم قادر سهي (مسؤولة البحث في الباب الثاني).
أعظم فخر (مسؤولة البحث في الباب الثالث).
المساعدون التنفيذيّون- معصومة خرّمي (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
طيّبة فخر (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
رضيّة طهمازي (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
فاطمة ميرزابيگي (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
زهرا أشرف سمناني (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
منصورة مدققي (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
فريدة وكيل (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
سهيلا لطفي (مصحّحة و منقّحة للنصوص العربيّة و تطبيقها مع الأصل).
ژاله راستاني (منقّحة للنصوص الفارسيّة).
مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليميّة
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اين موسوعه بسيار گرانبها را چند نفر از دانشمندان آگاه و عشّاق راستين كاروان سالار عاشقان حق و حقيقت (امام حسين بن على عليهما السّلام) با صرف ساليانى متمادى از عمر عزيز خود به ثمر رسانده اند. درباره اين موسوعه گرانبها كه در جامعه مسلمين به وجود آمده است، نمى توان با توضيح مختصر حقّ مطلب را آن چنان كه شايسته است، ادا كرد. هركسى بتواند صفحاتى چند از اين مجموعه كم نظير و در موضوع خود بى مانند را با اطّلاع از سنگينى عوامل و شرايط و نتايج آن مطالعه كند، تصديق خواهد كرد كه از جمله آثار باعظمت انسانى است؛ آثارى كه با عنايات خداوندى، هر از گاهى به عنوان مصداقى از نفحات پروردگار در عرصه حيات بندگان ظهور مى يابد و بايد آن را شناخت و غنيمت شمرد و از آن برخوردار شد. (1)
به همين جهت است كه اينجانب با اعتراف به ناتوانى از بيان ارزش واقعى اين مجموعه عظيم و با تمجيد و تحسين تلاشگران مخلص آن، مطالبى مختصر براى ارائه اهميّت فوق العاده موضوع اين موسوعه بسيار ارزشمند مطرح مى كنم و از خداوند متعال براى جمع آورندگان، تنظيم كنندگان و مديريت اين مجموعه كم نظير- كه شخصيتهاى بزرگ علم و عمل مى باشند- پاداشى بزرگ خواهانم.
مطالب اين موسوعه، مآخذ و منابع مربوط به داستان خونين نينوا است كه از متون مختلف جمع آورى شده است تا در اختيار مطالعه كنندگان و محققان قرار گيرد؛ چراكه حادثه نينوا، از يك سو ارائه كننده باارزش ترين دروس درباره باعظمت ترين
1) - در حديثى معروف آمده است كه: «ألا انّ لربّكم في أيّام دهركم نفحات ألا فاغتنموها».
انسانها و از سوى ديگر نشان دهنده پست ترين صفات ضدارزش است. دانشمندان و متتبعان ارجمندى كه اقدام به چنين كار سازنده جانهاى مردم حق طلب نموده اند، در پى دستيابى به اهدافى بوده اند كه بعضى از آنها به قرار زير است:
1- ارائه باعظمت ترين و در عين حال روشن ترين دليل براى اثبات مبدأ و معاد و معنى دار بودن زندگى آدمى در اين جهان معنى دار از طريق حادثه خونين كربلا. چرا كه اين حادثه با تلاش و تكاپو و فداكارى بى نظير امام حسين عليه السّلام و ياران او در صفحه تاريخ نقش بسته است. تحليل و ريشه يابى نهايى اين داستان بى نظير و تأثير آن در سرگذشت بشر، بدون استناد به خدا و واقعيّت ابديّت، با هيچ انگيزه ديگرى امكان پذير نيست؛ زيرا تنها قدرت و اخلاص در خدايابى و اعتقاد جدّى به ابديّت است كه چنين حادثه محيّر العقولى را مى تواند به وجود آورد. اگرچه از زمان بروز اين حادثه تاكنون، تأليفات و مقالات فراوانى درباره واقعه فوق العاده كربلا چه توسط شيعيان و چه به وسيله ديگر فرق اسلامى و حتّى به قلم محققان غيرمسلمان نوشته شده است؛ ولى آن مقدار بررسى و تحقيق تحليلى و استنتاجى كه بايد براى بهره برداريهاى سازنده در عناصر فرهنگ پيشرو ارزشها صورت بگيرد، مشاهده نشده است. از طرف ديگر، نمى توان ترديد كرد كه تعداد متفكّران و محققان بزرگى كه از اين واقعه بزرگ- كه بايد آن را ارزشمندترين سرمايه ارزشهاى والاى انسانى محسوب نمود- مطّلع بوده اند و توانايى تحقيقات مفيد و عرضه آنها به جانهاى مشتاق حقيقت و كمال را دارا بوده اند و هستند، خيلى بيش از آن تحليلگران و محققانى است كه تاكنون گام در اين مسير گذاشته و حادثه كربلا را مورد بحث و بررسى قرار داده اند. طبيعى است كه براى فهميدن اين مسأله، بايد تا حدودى دقيق بينديشيم كه: آيا اين متفكّران ساكت، اهميّت جريان خونين نينوا را نمى دانستند؟ آيا قدرت تحليل و تحقيق در آن را نداشتند؟
در اين مورد، احتمالاتى را مى توان در نظر گرفت؛ ولى يك احتمال مهم اين است كه استناد همه محققان در بررسى اين حادثه فراموش نشدنى- چه از جهت نمودهاى عينى وقايع آن، و چه از جهت علل و انگيزه هاى اصلى و فرعى آن- به خدا و ابديّت
و ديگر اصول و مبادى دين است؛ به طورى كه مى توان گفت: «هر نويسنده و محققى كه بخواهد با كمال جديّت و اخلاص و اعتقاد به حقايق فوق و ارزشهاى ثابت انسانى، براى تتبع و انديشه و تحقيق و تأليف درباره حادثه كربلا تصميم بگيرد، قطعا بايد از صفا و ايمان درونى به خدا و ابديّت و تحوّل به سوى كمال برخوردار باشد؛ زيرا چنين كارى، بحث و بررسى و جمع آورى حقايق درباره يك تمدن يا يك فرهنگ بشرى معمولى نيست كه در برهه اى از تاريخ و در قطعه اى از زمين بروز كرده و چند صباحى به اعتلا رسيده و آنگاه غروب كرده باشد؛ بلكه بررسى و تحقيق پيرامون مجموعه اى از وقايع است كه به انگيزه ثابت ترين عظمتها و ارزشها به وجود آمده و محقق تحليلگر و مطالعه كننده را تحت تأثير شديد بايستگيها و شايستگيها قرار داده و موجبات وحشت و نفرت او را از وقاحت رويارويى و تضاد با آن بايستگيها و شايستگيها فراهم آورده است».
2- اينكه جريان خونين نينوا بااهميّت ترين و سخت ترين آزمايشى بوده كه در طول تاريخ از انسان مشاهده شده، يك حقيقت است. اين آزمايش، ميدانى بسيار وسيع براى نبرد عقل و وجدان و منطق و احساس باز كرد تا در نتيجه، همه گفتارها، انديشه ها و كردارهاى ملكوتى اردوى الهى امام حسين عليه السّلام به شكوفايى نهايى خود برسد.
3- ... فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ ...
(الرّعد/ 17)
(امّا كف ناپايدار است و به كنار انداخته مى شود و آنچه سودمند به حال مردم است، در روى زمين پايدار مى ماند).
تبيين آيه فوق در فاجعه كربلا- كه به اعتراف تحليلگران آن، سخت ترين فاجعه اى است كه تاكنون در تاريخ بشرى به وقوع پيوسته است- صورت گرفت؛ زيرا سرور شهيدان و بزرگترين پيشتاز فداكاران حق و حقيقت، در اين فاجعه- كه با كمال آرامش و مديريت محيّر العقول آن را اداره كرد- متّكى بر ثابت ترين اصول و
قواعد ارزشهاى انسانى بود؛ لذا نه تنها پس از گذشت آن همه قرون و اعصار كهنه نشد و ستيزه كاريهاى حكّام و سياستمداران ماكياولى منش جوامع نتوانست غبار تيرگى روى آن بكشد، بلكه هرچه زمان پيش و پيشتر رفت، بر درخشش، نفوذ و كارايى آن در دلهاى پاكان اولاد آدم عليه السّلام افزود.
آرى ...
قرنها بگذشت، اين قرن نويست *** ماه آن ماه است و آب آن آب نيست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم *** ليك مستبدل شد اين قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اى همام *** وين معانى برقرار و بردوام
شد مبدّل آب اين جو چند بار *** عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بنايش نيست بر آب روان *** بلكه بر اقطار اوج آسمان
4- مناظر خيره كننده اين حادثه، نشانگر تضاد آشتى ناپذير خودخواهى و خدا خواهى، علم و جهل، وجدان و هوى و هوسهاى حيوانى، پذيرش حق و حقيقت، مقاومت لجوجانه درباره آن، و بزرگترين مواد آموزنده در علوم انسانى، مخصوصا در حوزه ارزشها و ضد ارزشهاى جامعه بشرى است. اگر متصدّيان تحقيق در علوم انسانى چه در شرق و چه در غرب، به اين فكر بيفتند و واقعا در گوهر والاى حيات انسانى بينديشند و گام به عرصه انسان شناسى واقعى و بهره بردارى از عظمتها و ارزشهاى او بگذارند، حتما بايد داستان اعجازگونه كربلا را با اهتمام بسيار مورد بررسى و تحقيق قرار دهند.
همانطور كه در آغاز سخن اشاره كردم، گروهى از فضلا، اين موسوعه باارزش را براى روشن شدن قضيه جاودانى دشت خونين كربلا- با عظمتى كه از جهات متعدّد مانند جمع آورى مآخذ و تنظيم دقيق مطالب آنها در آن ديده مى شود- به جامعه بشريّت و به ويژه جامعه اسلامى عرضه كرده اند. بر همه گروهها از طلّاب و محققان ارجمند حوزه گرفته تا دانشگاهيان محترم، دانش پژوهان و محققان علوم انسانى و به ويژه صاحبنظران بانفوذ در دين و پيشبرد «حيات معقول» انسانها، شايسته است كه
اين موسوعه را با دقّت بخوانند و از آن بهره بردارى كنند. همچنين لازم است كه از عموم مردم گرفته تا آنان كه به نحوى با اين حادثه ملكوتى سروكار دارند- مانند مبلّغين محترم دينى، شعرا و هنرمندانى كه با ارائه واقعيات و حقايق اين حادثه، دين خود را درباره ارائه كامل اين سرمايه سازنده ادا مى كنند- با اهتمام كامل و با تفكّرى روشن و قلبى پاك اين موسوعه را بررسى و به شايسته ترين وجه از محتواى آن بهره بردارى كنند.
السّلام على الحسين و على عليّ بن الحسين و على أولاده و أصحابه جميعا يوم ولدوا و يوم استشهدوا و يوم يبعثون أحياء
محمّد تقى جعفرى
دوشنبه 4 خرداد 1377 مطابق با:
28 محرم الحرام 1419 ه ق
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
لقد ألّف مجموعة من العلماء الفاضلين محبي الإمام الحسين عليه السّلام سيّد الشّهداء و شهيد الحقّ و الحقيقة هذه الموسوعة القيّمة بعد أن انفقوا سنين متمادية من عمرهم الشريف فإنّي لا أستطيع أن أتكلّم باختصار حول هذه الموسوعة القيّمة الّتي ظهرت إلى الوجود و أنا أستوفى حقّها كما هو مطلوب.
و من يستطيع أن يقرأ بعض صفحات هذه الموسوعة الفريدة ذات الموضوعات الّتي لا مثيل لها، جاعلا نصب عينيه الظروف الصعبة الّتي الّفت فيها و ثمراتها فسيعلم انّها أثر إنساني عظيم حقّا و انّها من الآثار الّتي تظهر بعناية اللّه إلى الوجود بين الحين و الآخر و أنّها يجب أن تقرأ حتّى يستفاد منها و ان قراءتها فرصة يجب أن تنتهز.
و لهذا السبب فإنّي سأبيّن باختصار أهميّة هذه الموسوعة العظيمة معترفا بعجزي عن بيان قيمتها الحقيقيّة و مشيدا بالعلماء المخلصين الّذين عملوا بجدّ لتأليفها سائلا اللّه العليّ القدير الأجر و التوفيق للعاملين فيها و للمدير المشرف عليها، و هم ممّا لا شك فيه من الشخصيّات العلميّة الفذّة.
موضوعات هذه الموسوعة تتناول النصوص الّتي تتعلّق بواقعة أرض نينوى الدمويّة و هي قد أخذت من مراجع و مصادر مختلفة حتّى توضع في متناول أيدي القرّاء و الباحثين لأنّ هذه الواقعة تعلّمنا دروسا مفيدة حول انسان عظيم بالإضافة إلى انّها تبيّن لنا الصفات الرذيلة الّتي تعارض القيم الإنسانيّة، فالباحثون و العلماء الأعزّاء الّذين
قاموا بهذا العمل الجبار الّذي يصنع رجالا يطلبون الحق، إنّما أرادوا أن يحقّقوا أهدافا نذكر بعضها و هي:
1- بيان الأدلّة الواضحة و البيّنة لاثبات المبدأ و المعاد و مفهوم حياة الإنسان في هذه الدّنيا ذات المفهوم و المعنى من خلال واقعة عاشوراء الدمويّة، لأن هذه الحادثة قد سطّرت على جبين التاريخ أعمال الإمام الحسين عليه السّلام و أنصاره و مساعيهم و تضحياتهم ضدّ الظلم، فتحليل هذه الواقعة الفريدة و أثرها في حياة البشر لا يمكن أن يحصل بدون النظر إلى اللّه و الحياة الأبديّة، لأن مثل هذه الوقائع العجيبة لا يسجلها في التاريخ إلّا من امتلك القدرة بإيمانه باللّه و الحياة الآخرة الأبديّة فمنذ وقوع مذبحة الطف لحدّ الآن قد ألّف الشيعة و غيرهم من الفرق الإسلاميّة و الباحثون غير المسلمين كتبا كثيرة و نشروا مقالات عديدة حول هذه الواقعة المثيرة للإعجاب غير ان هذه التأليفات خالية من التحليل و التمحيص الدقيقين و الاستنتاج العميق الّذي يمكن به دفع عجلة الثقافة و القيم الإنسانيّة إلى الإمام و من جهة اخرى فإنّي لا أشكّ بأن عدد المفكّرين و الباحثين الكبار الّذين فهموا هذه الواقعة الكبرى- الّتي تعدّ من أغلى الإنتاجات البشريّة- و كان باستطاعتهم أن يؤلّفوا و يحقّقوا و يعرضوا نتاجهم لمن يحبّ الحقيقة و الكمال، هم أكثر عددا من أولئك الّذين حقّقوا و ألّفوا حول هذه الواقعة لحدّ الآن، من الطبيعي أنّه يجب علينا أن نمعن النظر في هذا السبب: أ كان اولئك المفكّرون الكبار لا يعرفون أهميّة مذبحة الطف أم أنّهم ما كانوا يملكون القدرة على التحليل و الاستنتاج لذا فأنّنا يمكن لنا أن نطرح عدّة احتمالات و لكنّ الاحتمال المهم هو أن جميع الباحثين الّذين بحثوا حول هذه الواقعة الّتي لا تنسى قد استندوا في بحوثهم- سواء من ناحية وقائعها أم من ناحية العلل و الدوافع لوقوعها- إلى اللّه و المعاد و أصول الدّين الأخرى، بحيث يمكن أن يقال إن كل باحث أو كاتب يريد ان يعزم على التدبّر و البحث و التأليف حول واقعة كربلاء بجدّ و إخلاص و اعتقاد بالاصول المذكورة و القيم الانسانيّة الثابتة، يجب عليه أن يتمتّع بالنيّة الخالصة و الإيمان العميق باللّه و المعاد و السير نحو الفضيلة و الكمال، لأنّ هذا العمل ليس بحثا و تحقيقا و جمعا للمعلومات حول حضارة أو ثقافة بشريّة متعارفة ظهرت في برهة
من التاريخ في منطقة محدودة من الأرض فأزهرت و تطوّرت ثمّ غربت و اندثرت بل هو بحث و تحقيق و تمحيص حول مجموعة من الوقائع الّتي قامت على أساس دوافع عظيمة لإحياء القيم و الّتي تفهم الباحث الممحّص معنى القيم و جدارتها و توجب تنفره و امتعاضه من المواجهة و الوقوف ضدّها.
2- إنّ اعتبار وقائع الطف بأنّها امتحان ذو أهميّة و صعب قد شوهد من الانسان طوال التاريخ، أمر حقيقي لا شبهة فيه و هذا الامتحان قد فتح ميدانا واسعا للمبارزة بين العقل و الضمير و بين المنطق و الأحاسيس حتّى تثمر في النهاية جميع الأقوال و الأفكار و الأعمال الإلهيّة الّتي صدرت من المخيّم الرّبّاني للإمام الحسين عليه السّلام.
3- فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ.
(الرّعد/ 17)
لقد تجلّى مفهوم هذه الآية في فاجعة كربلاء الّتي عدّها الباحثون بأنّها أعظم فاجعة شهدها تاريخ البشريّة لحدّ الآن، لأن سيّد الشّهداء عليه السّلام من أعظم روّاد التضحية و الفداء في سبيل الحقّ و الحقيقة و قد كان في هذه الفاجعة- الّتي أدارها باطمئنان إدارة تثير إعجاب الناظرين- معتمدا على أسس القيم الإنسانيّة الثابتة، لذا فإن مرور القرون و الأعصار لم يمحها من الأذهان و ان محاربة الحكّام و عداوة السياسيّين ذوي الطبيعة الماكاولية لم يستطيعوا إخفائها عن الأنظار بل إزداد تلألؤها و أثرها في القلوب بمرور تلك الدهور و الأعصار.
نعم،
قد مضت قرون و جاء قرن جديد* و القمر هو ذلك القمر و المياه ليست تلك المياه و العدل هو ذلك العدل و الفضل هو ذلك الفضل* و لكن الامم قد تغيّرت و تغيّر ملكها قد مضت القرون تلو القرون* و المفاهيم و المعاني لا تزال موجودة بمعناها القديم
قد تبدّلت مياه الجداول عدّة مرّات* و صورة القمر و النجوم في المياه ثابتة
إذن النجوم و القمر لم تنقش على المياه الجارية* بل هي في أعلى السماء مستقرّة و ثابتة
4- الوقائع الّتي جرت يوم الطف قد بيّنت مدى التعارض و العداوة بين حبّ النفس و حبّ اللّه و بين العلم و الجهل و بين الوجدان و تباع هوى النفس الحيوانيّة و بين قبول الحق و رفضه و كذا قد بيّنت التعاليم الإنسانيّة و موادها على الأخص في مجال القيم الإنسانيّة و ضدّها في المجتمعات البشريّة. فإن أراد الباحثون في العلوم الإنسانيّة في الشرق و الغرب أن يبحثوا بحثا واقعيّا في جوهرة الحياة الإنسانيّة العظيمة و يواصلوا البحث في معرفة الإنسان و الإستفادة من قيمه الكبيرة، يجب عليهم أن يدرسوا واقعة الطف باهتمام كبير.
كما أشرنا في بداية هذا التقريظ فإن مجموعة من الباحثين الفضلاء قاموا بتأليف هذه الموسوعة القيّمة العظيمة من حيث المصادر و تنظيم موضوعاتها بدقّة لتفهيم الناس على الأخص المسلمين مدى عظمة معركة الطف الخالدة.
فينبغي لجميع الشرائع العلميّة من طلّاب العلوم الدينيّة و علماء الحوزة العلميّة الأعزّاء إلى المحقّقين و الباحثين المحترمين في العلوم الإنسانيّة في الجامعات على الأخص اولئك الّذين لهم نظريات و آراء مشهورة في الدّين و في تطوير الحياة العقليّة الإنسانيّة أن يقرؤوا بدقّة هذه الموسوعة و يستفيدوا منها و كذا يجب على جميع الناس و على اولئك الّذين يرتبطون بنحو من الأنحاء بهذه الحادثة الإلهيّة- مثل المبلّغين الدينيّين المحترمين و الشّعراء و الممثّلين الّذين يشتغلون بعرض حقائق هذه الواقعة- و لكي يؤدّوا دينهم لهذه الواقعة الّتي تعدّ رأسمال بناء عليهم ان يدقّقوا النظر و يمحصوا هذه الموسوعة على أحسن نحو و يستفيدوا منها كما يجب عليهم و يطالعوها باهتمام و بفكر ثاقب و قلب طاهر.
السّلام على الحسين و على عليّ بن الحسين
و على أولاده و أصحابه جميعا
يوم ولدوا و يوم استشهدوا و يوم يبعثون أحياء
محمّد تقي الجعفري
الإثنين 4 من خرداد 1377 الموافق من
28 من محرّم الحرام 1419 ه. ق
[أحداث سنة 56 ه] حدّثني الحارث، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد: قال: حدّثنا أبو إسماعيل الهمدانيّ و عليّ بن مجاهد، قالا: قال الشّعبيّ: قدم المغيرة على معاوية و استعفاه و شكا إليه الضّعف، فأعفاه و أراد أن يولّي سعيد بن العاص، و بلغ كاتب المغيرة ذلك، فأتى سعيد بن العاص، فأخبره و عنده رجل من أهل الكوفة يقال له ربيعة- أو الرّبيع- من خزاعة، فأتى المغيرة، فقال: يا مغيرة، ما أرى أمير المؤمنين إلّا قد قلاك، رأيت ابن خنيس كاتبك عند سعيد بن العاص، يخبره أنّ أمير المؤمنين يولّيه الكوفة. قال المغيرة:
أفلا يقول كما قال الأعشى:
أم غاب ربّك فاعترتك خصاصة *** و لعلّ ربّك أن يعود مؤيّدا
رويدا! أدخل على يزيد. فدخل عليه فعرّض له بالبيعة، فأدّى ذلك يزيد إلى أبيه، فردّ معاوية المغيرة إلى الكوفة، فأمره أن يعمل في بيعة يزيد، فشخص المغيرة إلى الكوفة، فأتاه كاتبه ابن خنيس، فقال: و اللّه ما غششتك و لا خنتك، و لا كرهت ولايتك، و لكنّ سعيدا كانت له عندي يد و بلاء، فشكرت ذلك له، فرضي عنه و أعاده إلى كتابته، و عمل المغيرة في بيعة يزيد، و أوفد في ذلك وافدا إلى معاوية.
حدّثني الحارث، قال: حدّثنا عليّ، عن مسلمة، قال: لمّا أراد معاوية أن يبايع ليزيد
كتب إلى زياد يستشيره، فبعث زياد إلى عبيد بن كعب النّميريّ، فقال: إنّ لكلّ مستشير ثقة، و لكلّ سرّ مستودع، و إنّ النّاس قد أبدعت (1)بهم خصلتان: إذاعة السّرّ، و إخراج النّصيحة إلى غير أهلها، و ليس موضع السّرّ إلّا أحد رجلين: رجل آخرة يرجو ثوابا، و رجل دنيا له شرف في نفسه، و عقل يصون حسبه، و قد عجمتهما منك، فأحمدت الّذي قبلك، و قد دعوتك لأمر اتّهمت عليه بطون الصّحف؛ إنّ أمير المؤمنين كتب إليّ يزعم أنّه قد عزم على بيعة يزيد، و هو يتخوّف نفرة النّاس، و يرجو مطابقتهم، و يستشيرني، و علاقة أمر الإسلام و ضمانه عظيم، و يزيد صاحب رسلة و تهاون، مع ما قد أولع به من الصّيد، فالق أمير المؤمنين مؤدّيا عنّي؛ فأخبره عن فعلات يزيد. فقال له: رويدك بالأمر، فأقمن (2)أن يتمّ لك ما تريد، و لا تعجل، فإنّ دركا في تأخير خير من تعجيل عاقبته الفوت. فقال عبيد له: أفلا غير هذا؟ قال: ما هو؟ قال: لا تفسد على معاوية رأيه، و لا تمقّت إليه ابنه، و ألقى أنا يزيد سرّا من معاوية، فأخبره عنك أنّ أمير المؤمنين كتب إليك يستشيرك في بيعته، و أنّك تخوّف خلاف النّاس لهنات ينقمونها عليه، و أنّك ترى له ترك ما ينقم عليه، فيستحكم لأمير المؤمنين الحجّة على النّاس، و يسهل لك ما تريد، فتكون قد نصحت يزيد و أرضيت أمير المؤمنين؛ فسلمت ممّا تخاف من علاقة أمر الأمّة. فقال زياد: لقد رميت الأمر بحجره، اشخص على بركة اللّه، فإن أصبت فما لا ينكر، و إن يكن خطأ فغير مستغشّ و أبعد بك إن شاء اللّه من الخطاء. قال: تقول بما ترى، و يقضي اللّه بغيب ما يعلم. فقدم على يزيد، فذاكره ذلك. و كتب زياد إلى معاوية يأمره بالتّؤدة، و ألّا يعجل، فقبل ذلك معاوية، و كفّ يزيد عن كثير ممّا كان يصنع، ثمّ قدم عبيد على زياد فأقطعه قطيعة. (3)
مغيره گفت: «چرا شعر اعشى را به ياد نداشت كه گويد:
مگر پروردگارت نبود كه به محنت افتادى شايد پروردگارت كمك كند.
تأمل بايد، تا من پيش يزيد روم.»
آن گاه پيش يزيد رفت و درباره بيعت، با وى سخن كرد كه يزيد اين را با پدر خويش بگفت كه مغيره را سوى كوفه بازفرستاد.
گويد: دبير مغيره، ابن خنيس پيش وى آمد و گفت: «با تو دغلى نكردم و خيانت نياوردم. ولايتدارى تو را نيز ناخوش نداشتم. اما سعيد را بر من منتى بود و حق خدمتى. خواستم سپاس او را داشته باشم. و مغيره از او خشنود شد و به كار دبيرى بازبرد.»
گويد: مغيره در كار بيعت يزيد بكوشيد و در اين باب كس پيش معاويه فرستاد.
مسلمه گويد: وقتى معاويه مى خواست براى يزيد بيعت بگيرد، به زياد نامه نوشت و از او مشورت خواست. زياد عبيد بن كعب نميرى را پيش خواند و گفت: «هر مشورتخواهى را معتمدانى بايد و هر رازى را امانتدارى شايد. مردم دو صفت دارند: فاش كردن راز و گفتن اندرز با ناكس. رازدار يكى از دو كس است:
يا مرد آخرت كه اميد ثواب دارد، يا مرد دنيا كه شرف نفس دارد و عقلى كه حرمت او را حفظ كند. و من اين چيزها را در تو آزموده ام و پسنديده ام. تو را براى كارى خوانده ام كه به نامه نتوان گفت. امير مؤمنان به من نوشته كه عزم دارد براى يزيد بيعت بگيرد و از جنبش مردم بيم دارد و اميد دارد موافقت كنند و از من مشورت خواسته. كار مسلمانى و سامان آن سخت مهم است. يزيد لاابالى است و سهل انگار و دلبسته شكار، امير مؤمنان را ببين و پيغام من برسان و خرده كاريهاى يزيد را با وى در ميان نه و بگو كه در اين كار تأمل بايد كه منظور بهتر انجام مى شود. شتاب مكن كه وصول به هدف با تأخير، بهتر از آنكه باشتاب از دست برود.»
عبيد گفت: «جز اين مطلب ديگر نيست؟»
گفت: «چه مطلبى؟»
گفت: «رأى معاويه را به تباهى مبر و پسرش را منفور وى مكن. من يزيد را نهانى مى بينم و از جانب تو مى گويم كه امير مؤمنان به تو نامه نوشته و درباره بيعت او مشورت خواسته و تو از مخالفت مردم بيم دارى به سبب پاره اى چيزها كه از او نمى پسندند و رأى تو اين است كه اين چيزها را رها كند كه حجت امير مؤمنان با مردم قوى شود و كار تو آسان شود، بدين سان، يزيد را اندرز داده اى و امير مؤمنان را خشنود كرده اى و از نگرانيى كه در مورد كار امت دارى بركنار مانده اى.»
زياد گفت: «سخن درست گفتى. به بركت خداى حركت كن. اگر نتيجه گرفتى، سپاس تو داريم و اگر خطايى بود از سر دغلى نيست و ان شاء اللّه از تو دور ماند.»
گفت: «ما آنچه دانيم، گوييم و قضاى خدا طبق علم او رود.»
گويد: عبيد پيش يزيد رفت و با وى گفتگو كرد. زياد نيز به معاويه نامه نوشت و گفت، تأمل كند و شتاب نيارد. معاويه اين را پذيرفت و يزيد از بسيارى كارهاى خود دست برداشت، پس از آن، عبيد پيش زياد بازگشت كه تيولى بدو داد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2865- 2867
الطّبري، التّاريخ، 5/ 301- 303
1) - أبدعت بهم خصلتان، أي أضرّ بهم.
2) - س: «فلعل».
3) - شعبى گويد: مغيره پيش معاويه آمد و خواست كه او را از كار معاف دارد و از ضعف شكايت كرد. معاويه او را از كار برداشت و مى خواست سعيد بن عاص را ولايتدار كند. دبير مغيره از اين خبر يافت و پيش سعيد رفت و به او خبر داد. يكى از مردم كوفه ربيعه، يا ربيع نام از مردم خزاعه، پيش سعيد بود. وى پيش مغيره رفت و گفت: «اى مغيره! پندارم امير مؤمنان از تو آزرده است. ابن خنيس دبير تو را پيش سعيد بن عاص ديدم كه بدو خبر داد كه امير مؤمنان او را ولايتدار كوفه مى كند.»
و من ذلك أنّ المغيرة كتب إلى معاوية:
«أمّا بعد، فإنّي كبرت، و دقّ عظمي، و شنفت (1)لي قريش، فإن رأيت أن تعزلني، فاعزلني.»
فكتب إليه معاوية:
«جاءني كتابك تذكر أنّه كبرت سنّك، فلعمري، ما أكل عمرك غيرك، و تذكر أنّ قريشا شنفت لك، و لعمري، ما أصبت خيرا إلّا منهم، و تسألني أن أعزلك، فقد فعلت، فإن تك صادقا، فقد شفّعتك (2)، و إن تك مخادعا، فقد خادعتك.»
فلمّا ورد المغيرة باب معاوية، ذهب كاتبه إلى سعيد بن العاص، و أشار عليه أن يخطب ولاية الكوفة، و دلّه على وجوه من الرّغائب. فلمّا بلغ ذلك المغيرة، شقّ عليه، و دخل على يزيد بن معاوية، و عرّض له بالبيعة، فدخل يزيد على أبيه، فأعلمه ذلك، فدعا معاوية المغيرة، و رفق به، و ردّه إلى الكوفة، و سأله أن يأخذ بيعة يزيد على النّاس. [68]
و قال عمرو بن العاص:
«ما رأيت معاوية متّكئا قطّ، واضعا إحدى رجليه على الأخرى، كاسرا (3)عينه، يقول لرجل: تكلّم، إلّا رحمته.»
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 34- 35
في هذه السّنة [سنة 56 ه] بايع النّاس يزيد بن معاوية بولاية عهد أبيه، و كان ابتداء ذلك و أوّله من المغيرة بن شعبة، فإنّ معاوية أراد أن يعزله عن الكوفة و يستعمل عوضه سعيد بن العاص، فبلغه ذلك، فقال: الرّأي أن أشخص إلى معاوية فأستعفيه، ليظهر للنّاس كراهتي للولاية. فسار إلى معاوية و قال لأصحابه حين وصل إليه: إن لم أكسبكم
الآن ولاية و إمارة لا أفعل ذلك أبدا. و مضى حتّى دخل على يزيد، و قال له: إنّه قد ذهب أعيان أصحاب النّبيّ صلى اللّه عليه و سلّم و آله و كبراء قريش و ذوو أسنانهم، و إنّما بقي أبناؤهم، و أنت من أفضلهم و أحسنهم رأيا، و أعلمهم بالسّنّة و السّياسة، و لا أدري ما يمنع أمير المؤمنين أن يعقد لك البيعة؟ قال: أو ترى ذلك يتمّ؟ قال: نعم. فدخل يزيد على أبيه و أخبره بما قال المغيرة، فأحضر المغيرة، و قال له: ما يقول يزيد؟ فقال: يا أمير المؤمنين قد رأيت ما كان من سفك الدّماء، و الاختلاف بعد عثمان، و في يزيد منك خلف، فاعقد له، فإن حدث بك حادث كان كهفا للنّاس، و خلفا منك، و لا تسفك دماء، و لا تكون فتنة، قال:و من لي بهذا؟ قال: أكفيك أهل الكوفة، و يكفيك زياد أهل البصرة، و ليس بعد هذين المصرين أحد يخالفك. قال: فارجع إلى عملك و تحدّث مع من تثق إليه في ذلك و ترى و نرى. فودّعه و رجع إلى أصحابه، فقالوا: مه. قال: لقد وضعت رجل معاوية في غرز بعيد الغاية على أمّة محمّد، و فتقت عليهم فتقا لا يرتق أبدا، و تمثّل:
بمثلي شاهدي النّجوى و غالي *** بي الأعداء و الخصم الغضابا
و سار المغيرة حتّى قدم الكوفة، و ذاكر من يثق إليه و من يعلم أنّه شيعة لبني أميّة أمر يزيد، فأجابوا إلى بيعته فأوفد منهم عشرة- و يقال: أكثر من عشرة- و أعطاهم ثلاثين ألف درهم و جعل عليهم ابنه موسى بن المغيرة، و قدموا على معاوية، فزيّنوا له بيعة يزيد و دعوه إلى عقدها، فقال معاوية: لا تعجلوا بإظهار هذا، و كونوا على رأيكم. ثمّ قال لموسى: بكم اشترى أبوك من هؤلاء دينهم؟ قال: بثلاثين ألفا. قال: لقد هان عليهم دينهم.
و قيل: أرسل أربعين رجلا و جعل عليهم ابنه عروة، فلمّا دخلوا على معاوية قاموا خطباء، فقالوا: إنّما أشخصهم إليه النّظر لأمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم. و قالوا: يا أمير المؤمنين، كبرت سنّك و خفنا انتشار الحبل، فانصب لنا علما، و حدّ لنا حدّا تنتهي إليه. فقال: أشيروا عليّ. فقالوا: نشير بيزيد ابن أمير المؤمنين. فقال: أو قد رضيتموه؟ قالوا: نعم. قال:
و ذلك رأيكم؟ قالوا: نعم، و رأي من وراءنا. فقال معاوية لعروة سرّا عنهم: بكم اشترى أبوك من هؤلاء دينهم؟ قال: بأربعمائة دينار. قال: لقد وجد دينهم عندهم رخيصا.
و قال لهم: تنظر ما قدمتم له و يقضي اللّه ما أراد، و الأناة خير من العجلة. فرجعوا، و قوي عزم معاوية على البيعة ليزيد، فأرسل إلى زياد يستشيره، فأحضر زياد عبيد بن كعب النّميريّ و قال له: إنّ لكلّ مستشير ثقة، و لكلّ سرّ مستودع، و إنّ النّاس قد أبدع بهم خصلتان: إذاعة السّرّ، و إخراج النّصيحة إلى غير أهلها، و ليس موضوع السّرّ إلّا أحد رجلين: رجل آخرة يرجو ثوابها، و رجل دنيا له شرف في نفسه، و عقل يصون حسبه، و قد خبرتهما منك، و قد دعوتك لأمر اتّهمت عليه بطون الصّحف، إنّ أمير المؤمنين كتب يستشيرني في كذا و كذا، و أنّه يتخوّف نفرة النّاس، و يرجو طاعتهم، و علاقة أمر الإسلام و ضمانه عظيم، و يزيد صاحب رسلة و تهاون مع ما قد أولع به من الصّيد، فالق أمير المؤمنين: و أدّ إليه فعلات يزيد و قل له: رويدك بالأمر، فأحرى لك أن يتمّ لك، لا تعجل، فإنّ دركا في تأخير خير من فوت في عجلة. فقال له عبيد: أفلا غير هذا؟ قال:
و ما هو؟ قال: لا تفسد على معاوية رأيه، و لا تبغّض إليه ابنه، و ألقى أنا يزيد، فأخبره أنّ أمير المؤمنين كتب إليك يستشيرك في البيعة له، و أنّك تتخوّف خلاف النّاس عليه لهنات ينقمونها عليه، و أنّك ترى له ترك ما ينقم عليه، لتستحكم له الحجّة على النّاس، و يتمّ ما تريد، فتكون قد نصحت أمير المؤمنين و سلمت ممّا تخاف من أمر الأمّة. فقال زياد: لقد رميت الأمر بحجره، اشخص على بركة اللّه، فإن أصبت فما لا ينكر، و إن يكن خطأ فغير مستغشّ و تقول بما ترى و يقضي اللّه بغيب ما يعلم. فقدم على يزيد، فذكر ذلك له، فكفّ عن كثير ممّا كان يصنع، و كتب زياد معه إلى معاوية يشير بالتّؤدة و أن لا يعجل، فقبل منه (1)
معاويه هم مغيره را نزد خود خواند و از او پرسيد: يزيد چه مى گويد؟ گفت: اى امير المؤمنين! تو خود شاهد و آگاه هستى كه بعد از عثمان، چه اختلافى رخ داده و چه خونهايى ريخته شده. يزيد براى تو خلف و جانشين (خوبى) خواهد بود. تو بيعت را براى او بگير! اگر حادثه رخ دهد، او پناهگاه مردم خواهد بود و هرگز خون ريخته نخواهد شد و هرگز فتنه به پا نخواهد شد. گفت: چه شخصى مى تواند انجام اين كار را بر عهده گيرد؟ گفت: اهل كوفه به عهده من خواهند بود، اهل بصره هم به عهده زياد، و بعد از مردم اين دو شهر هيچ گروهى با تو مخالفت نخواهد كرد. معاويه گفت: تو به محل ايالت خود برگرد و با كسانى كه به آنها اعتماد و وثوق دارى، گفتگو كن، آن گاه تو خواهى ديد و ما هم خواهيم ديد.
با معاويه وداع كرد و نزد ياران خود برگشت، آنها پرسيدند: چه شد؟ گفت: من پاى معاويه را در يك گودال بسيار عميق نهاده ام و اين كار براى امّت محمّد بسيار سخت و ناگوار است و شكافى ايجاد كردم يا چاكى زدم كه هرگز پينه بردار نخواهد بود. آن گاه به اين شعر تمثّل كرد:
بمثلي شاهدي النجوى و غالي بي الأعداء و الخصم الغضابا
يعنى: اى زن (معشوقه يا همسر) راز نهان و گفتگوى نجوا (آهسته و مخفى) را بدان و با بودن من كه هستى گرانبهايى دارم، دشمنان خشمگين را تهديد يا مباهات كن.
مغيره از آن جا (دمشق) رفت تا به كوفه رسيد. با كسانى كه يار و همكار بنى اميه بودند و به آنها اعتماد داشت، گفتگو كرد. آنها پذيرفتند. او هم ده تن از آنها را برگزيد. گفته شده، بيشتر از آن عدد نزد معاويه روانه كرد و به هريك از آنها سى هزار درهم داد و فرزند خود موسى بن مغيره را امير آنها كرد. آنها هم نزد معاويه رفتند و بيعت يزيد را تحسين و او را به انجام آن تشجيع و دعوت نمودند.
معاويه به آنها گفت: عجله مكنيد و بر عقيده خود باقى بمانيد و اين عقيده را مكتوم بداريد. سپس به موسى گفت: پدر تو دين اينها را به چه مبلغى خريده؟ گفت: به سى هزار درهم. گفت: دين خود را خوار كرده و ارزان فروخته. گفته شده: مغيره عدد چهل تن فرستاد و عروه فرزند خود را امير آنها نمود. چون بر معاويه وارد شدند، هريك از آنها برخاست و خطبه نمود و همه گفتند: علّت اعزام آنها فقط دلسوزى براى امّت محمّد بوده، و نيز گفتند: اى امير المؤمنين! تو پير شدى و ما از اين مى ترسيم كه اين رشته پاره شود (فتنه رخ دهد). تو خود يكى را براى ما انتخاب كن و حدود و رسوم ما را معيّن فرما كه ما بدان حد اكتفا كنيم.
معاويه گفت: شما خود عقيده خود را بگوييد كه من با شما مشورت مى كنم چه شخصى را انتخاب كنم؟
آنها گفتند: ما يزيد را مى خواهيم و عقيده ما در اين مشورت اين است كه او بايد جانشين پدر خود امير المؤمنين باشد. معاويه پرسيد: آيا شما به ولايتعهد او راضى هستيد؟ گفتند: آرى. گفت: آيا عقيده شما همين است؟ گفتند: بلى. معاويه با عروه خلوت كرد و پنهانى از او پرسيد: پدر تو دين اينها را چند خريد؟
گفت: با چهارصد دينار (زر). گفت: او دين آنها را نزد آنها ارزان ديد. آنگاه معاويه به آنها گفت: ما در اين كار مطالعه خواهيم كرد تا خداوند خود چه خواهد و اين كارى را كه شما به قصد انجام آن آمده ايد، چگونه انجام دهد و البته تأمل بهتر از عجله است.
آن گاه معاويه بر عزم و حزم خود در انتخاب يزيد افزود. نزد زياد هم فرستاد و با او مشورت كرد.
زياد هم عبيد بن كعب نميرى را نزد خود خواند و گفت: هر مستشارى بايد محل وثوق باشد، و هر رازى كه نزد او مطرح شود بايد مكتوم بماند. مردم را دو چيز گرفتار كرده: يكى افشاى راز و ديگر مشورت با غير اهل و عدم اعتماد بر نصيحت خردمندان. و با كسى مشورت مى كنند كه سزاوار نصيحت و دلسوزى نيست.
مشورت با يكى از دو مرد نيكوست. يكى به آخرت معتقد باشد و از خداوند در اداى نصيحت اجر و ثواب بخواهد، و ديگرى مرد دنيا كه داراى خرد و شرف و عقل باشد و با همان عقل عرض و شرف و نام خود را حفظ و مصون مى دارد. من هردو صفت را در تو امتحان و من تو را براى يك امر دعوت كرده ام كه آن امر را نمى توانم به نامه ها و مراسلات بسپارم (مبادا راز من آشكار شود). امير المؤمنين به من نوشت و با من مشورت كرد كه چنين و چنان چه خواهد شد. او از تنفّر و كينه مردم مى ترسد و دوام طاعت آنها را مى خواهد و به اسلام علاقه مند است كه اسلام محفوظ بماند. يزيد هم يك مرد سهل انگار (در دين اسلام) و آزاد و به شكار ولع و اصرار دارد. تو خود نزد امير المؤمنين برو و كارهاى يزيد را شرح بده و به او بگو:
آهسته برو و آرام باش و هرگز شتاب مكن كه اين كار ممكن است با احتياط و تأمل و صبر انجام گيرد و تأخير آن بهتر از فوت و زوال آن مى باشد كه عجله آن را از ميان خواهد برد.
عبيد به او گفت: آيا غير از اين عقيده يك رأى ديگر بهتر نيست؟ گفت: آن رأى چيست؟ گفت: تو تدبير امير المؤمنين باطل نكنى و فرزند او را نزد پدر بدنام و مورد عداوت قرار ندهى و من خود نزد يزيد بروم و به او اطلاع بدهم كه پدرش به تو نامه نوشت و عقيده تو را خواست و با تو مشورت كرد كه براى يزيد بيعت بگيرد و تو از مردم مى ترسى كه معايب يزيد را آشكار بكنند و نسبت به او كينه دارند و تو خود معتقد هستى كه يزيد بايد خود را اصلاح و آماده خلافت كند و از كارهاى خود كه دشمنى مردم را برانگيخته، دست بكشد تا بتوانى نزد مردم صحت (صحت عمل يزيد) را داشته باشى و كسى عيب جويى نكند. آن گاه تو هم به امير المؤمنين عملا نصيحت كردى و هم از انتقاد و اعتراض مردم آزاد خواهى شد.
زياد گفت: تو هدف را اصابت كردى (سنگ را به نشانه زدى)، برو به اميد و يارى خداوند. اگر به مقصد رسيدى كه باكى نيست و اگر خطا كردى كه تو پند دادى و رستگار نشدى و خيانت در مشورت نكردى. تو در آن جا هرچه اقتضا كند، انجام بده و هرچه صلاح مى دانى، بگو و بكن و خداوند آنچه پشت پرده است، آشكار خواهد كرد و به كار خواهد آورد. او هم نزد يزيد رفت و به او گفت (پند داد). يزيد از بسيارى كارها خوددارى كرد. زياد هم به معاويه نامه نوشت و با او فرستاد و به معاويه نصيحت داد كه عجله نكند و معاويه هم از او پذيرفت.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 51- 55
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 249- 250
1) - در آن سال مردم با يزيد بن معاويه به عنوان وليعهد پدر بيعت نمودند. ابتدا اين كار و آغاز آن از طرف مغيره بن شعبه شده بود؛ زيرا معاويه خواست مغيره را از امارت كوفه عزل و سعيد بن عاص را نصب كند. او شنيد و با خود گفت: چاره اين است كه من خود نزد معاويه بروم. به اتباع و دوستان خود گفت: من اگر به شما حكومت و ايالت و امارت ندهم، كارى نكرده ام. اين گفته را هنگامى كه به معاويه رسيد به زبان آورد و به قصد ملاقات يزيد رفت. او را ديد و گفت: اعيان و بزرگان ياران پيغمبر درگذشتند؛ همچنين خاندان پيغمبر و سالاران قريش و سالخوردگان قوم. فقط فرزندان آنها مانده اند، و تو (يزيد) بهتر از همه آنها و افضل هستى. تو از حيث علم و سياست و ديانت از همه داناتر و بزرگتر هستى. نمى دانم چه علتى دارد كه امير المؤمنين (معاويه) تو را وليعهد نمى كند و براى تو بيعت نمى گيرد؟ يزيد پرسيد: آيا تو گمان مى كنى كه اين كار انجام مى گيرد؟ گفت: آرى. يزيد نزد پدر خود رفت و گفته مغيره را براى او نقل كرد.
في هذه السّنة [سنة 56 ه] بايع النّاس يزيد بن معاوية بولاية العهد، قال: و كان ابتداء ذلك و أوّله أنّ معاوية لمّا أراد أن يعزل المغيرة بن شعبة عن الكوفة، و يستعمل سعيد بن العاص عليها، فبلغه ذلك، فشخص إلى معاوية ليستعفيه حتّى تظهر للنّاس كراهيّته
للولاية، فجاء إلى يزيد و قال له: «إنّه قد ذهب أعيان أصحاب النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم و كبراء قريش، و إنّما بقي أبناؤهم، و أنت من أفضلهم، و أحسنهم رأيا، و أعلمهم بالسّياسة، و إنّي لا أدري ما يمنع أمير المؤمنين أن يعقد لك البيعة». قال: أو ترى ذلك يتمّ؟ قال: نعم. فدخل يزيد على أبيه و أخبره بما قال المغيرة، فلمّا حضر المغيرة عند معاوية، قال له معاوية: ما يقول يزيد؟ فقال: «يا أمير المؤمنين قد رأيت ما كان من سفك الدّماء، و الاختلاف بعد عثمان، و في يزيد منك خلف، فاعقد البيعة له، فإن حدث بك حدث كان كهفا للنّاس، و لا تسفك الدّماء و لا تكون فتنة، قال: و من لي بهذا؟ قال: أنا أكفيك أهل الكوفة، و يكفيك زياد أهل البصرة، و ليس بعد هذين المصرين من يخالفك». قال: «فارجع إلى عملك، و تحدّث مع من تثق إليه في ذلك، ترى و نرى». فودّعه و رجع إلى أصحابه، فقال: لقد وضعت رجل معاوية في غرز (1)بعيد الغاية على أمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم.
و رجع المغيرة، فلمّا قدم الكوفة ذاكر من يثق إليه من شيعة معاوية، فأجابوا إلى بيعته، فأوفد منهم عشرة- و يقال أكثر- و أعطاهم ثلاثين ألف درهم، و جعل عليهم ابنه موسى، فقدموا على معاوية و زيّنوا له بيعة يزيد، و دعوه إلى عقدها، فقال: لا تعجلوا بإظهار هذا و كونوا على رأيكم. ثمّ قال لموسى: بكم اشترى أبوك من هؤلاء دينهم؟
قال: بثلاثين ألفا. فقال: لقد هان عليهم دينهم.
و قيل: أرسل أربعين رجلا، و جعل عليهم ابنه عروة بن المغيرة، فلمّا دخلوا على معاوية قاموا خطباء، فقالوا: «إنّما أشخصنا إليك النّظر لأمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم». و قالوا: «يا أمير المؤمنين، كبرت سنّك، و خفنا انتشار الحبل، فانصب لنا علما و حدّ لنا حدّا ننتهي إليه».
فقال: أشيروا عليّ. فقالوا: نشير بيزيد ابن أمير المؤمنين. فقال: أو قد رضيتموه؟ قالوا:
نعم. قال: و ذاك رأيكم؟ قالوا: نعم، و رأي من وراءنا. فقال معاوية لعروة سرّا عنهم:
بكم اشترى أبوك من هؤلاء دينهم؟ قال: بأربعمائة دينار. قال: لقد وجد دينهم عندهم رخيصا. و قال لهم: «ننظر ما قدمتهم له، و يقضي اللّه تعالى ما أراد، و الأناة خير من العجلة». فرجعوا و قد قوي عزم معاوية على البيعة ليزيد.
1) - الغرز: ركاب كور الجمل، و هو مثل ركاب السّرج الفرس.
قال: و لمّا قوي عزم معاوية على البيعة ليزيد، كتب إلى زياد ابن أبيه يستشيره، و زياد إذ ذاك يلي البصرة، فلمّا ورد عليه كتاب معاوية، أحضر عبيد بن كعب النّميريّ و قال له: «إنّ لكلّ مستشير ثقة، و لكلّ سرّ مستودع، و إنّ النّاس قد أبدع (1)بهم خصلتان: إذاعة السّرّ، و إخراج النّصيحة إلى غير أهلها، و ليس موضع السّرّ إلّا أحد رجلين: رجل آخرة يرجو ثوابا، و رجل دنيا له شرف في نفسه، و عقل يصون حسبه، و قد خبرتهما منك، و قد دعوتك إلى أمر أبهمت عليه بطون الصّحف، إنّ أمير المؤمنين كتب إليّ يستشيرني في كذا و كذا، و إنّه يتخوّف نفرة النّاس، و يرجو طاعتهم، و علاقة أمر الإسلام و ضمانه عظيم، و يزيد صاحب رسلة و تهاون، مع ما قد أولع به من حبّ الصّيد، فالق أمير المؤمنين و أدّ إليه عنّي فعلات يزيد، و قل له: رويدك [بالأمر (2)] و أحرى أن يتمّ لك، و لا تعجل، فإنّ دركا في تأخير خير من فوت في عجلة». فقال له عبيد: أفلا غير هذا؟ قال: و ما هو؟ قال: «لا تفسد على معاوية رأيه، و لا تبغّض إليه ابنه، و ألقى أنا يزيد و أخبره أنّ أمير المؤمنين كتب إليك يستشيرك في البيعة له، و أنّك تتخوّف خلاف النّاس، لهنات ينقمونها عليه، و أنّك ترى له ترك ما ينقم عليه، لتستحكم له الحجّة على النّاس و يتمّ ما يريد، فتكون قد نصحت أمير المؤمنين، و سلمت ممّا يخاف من أمر النّاس». فقال زياد: «لقد رميت الأمر بحجره! اشخص على بركة اللّه، فإن أصبت، فما لا ينكر، و إن يكن خطأ، فغير مستغشّ، و تقول ما ترى و يقضي اللّه بغيب ما يعلم».
فقدم عبيد على يزيد، فذكر ذلك له، فكفّ عن كثير ممّا كان يصنع.
و كتب زياد إلى معاوية يشير عليه بالتّؤدة و ألّا يعجل. فتأخّر الأمر حتّى مات زياد، ثمّ عزم معاوية على البيعة.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 348- 351
ذكر الطّبريّ بسنده، قال: قدم المغيرة على معاوية، فشكا إليه الضّعف، فاستعفاه، فأعفاه و أراد أن يولّي سعيد بن العاص، و قال أصحاب المغيرة للمغيرة: إنّ معاوية
قلاك. فقال لهم: رويدا. و نهض إلى يزيد و عرّض له بالبيعة، و قال: ذهب أعيان الصّحابة و كبراء قريش و ذوو (1)أسنانهم، و إنّما بقي أبناؤهم، و أنت من أفضلهم و أحسنهم رأيا و سياسة، و ما أدري ما يمنع أمير المؤمنين من العهد لك، فأدّى ذلك يزيد إلى أبيه، و استدعاه و فاوضه في ذلك، فقال: قد رأيت ما كان من الاختلاف و سفك الدّماء بعد عثمان، و في يزيد منك خلف. فاعهد له يكون كهفا للنّاس بعدك، فلا تكون فتنة و لا يسفك دم، و أنا أكفيك الكوفة و يكفيك زياد (2)البصرة. فردّ معاوية المغيرة إلى الكوفة و أمره أن يعمل في بيعة يزيد، فقدم الكوفة و ذاكر من يرجع إليه من شيعة بني أميّة، فأجابوه و أوفد منهم جماعة مع ابنه موسى، فدعاه إلى عقد البيعة ليزيد، فقال: أ و قد رضيتموه؟ قالوا: نعم، نحن و من وراءنا. فقال: ننظر ما قدمتم له، و يقضي اللّه أمره و الأناة خير من العجلة. ثمّ كتب إلى زياد يستنيره بفكر (3)
هم ما و هم كسانى كه با ما هستند. گفت: بنگرم كه چه خواهيد كرد و خدا هرچه خواهد، همان كند. درنگ كردن و تأمل، از شتاب كارى نيكوتر است. پس، نزد زياد كس فرستاد و از انديشه او يارى گرفت.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 21- 22
... [ما بقي بياض بالأصل].ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 15- 16
1) - [في المطبوع: «رادوا» و «ابن زياد»].
2) - [في المطبوع: «رادوا» و «ابن زياد»].
3) - طبرى به سند خود مى گويد كه: مغيره بن شعبه نزد معاويه آمد و از ناتوانى خود شكايت كرد و خواست كه استعفاى او بپذيرد. معاويه نيز بپذيرفت. معاويه قصد آن داشت كه او را از امارت بصره عزل كند و سعيد بن العاص به جاى او به امارت منصوب كند. اصحاب مغيره او را گفتند: معاويه تو را خوار مى دارد. گفت: صبر كنيد! پس برخاست و نزد يزيد آمد و به او پيشنهاد بيعت داد و گفت: اعيان صحابه و بزرگان قريش از ميان رفته اند و فرزندان آنان برجا مانده اند و از آن ميان تو برتر از همگان هستى و در رأى و سياست بهتر. نمى دانم امير المؤمنين را چه چيز بازمى دارد كه براى تو بيعت نمى گيرد. يزيد، اين سخن به پدر بازگفت: معاويه، مغيره را طلبيد تا با او در اين باب رأى زند. مغيره گفت: خود ديدى كه پس از عثمان چه سان در ميان مسلمانان آتش خلاف زبانه كشيد و فتنه ها پديد آمد. يزيد جانشين تو است. براى او بيعت بستان تا بعد از تو كهف امان مسلمانان باشد و فتنه اى پديد نيايد و خونى ريخته نشود. كوفه را به عهده من بگذار و ابن [؟] زياد نيز بصره را كفايت كند. معاويه مغيره را به كوفه فرستاد و فرمان داد، كار بيعت گرفتن براى يزيد را آغاز كند. مغيره به كوفه رفت و با هركه از شيعيان بنى اميّه كه نزد او مى آمد، از بيعت با يزيد سخن مى گفت، آنان نيز اجابت مى كردند. آن گاه جماعتى از آنان را برگزيد و پسر خود موسى را بر آنان رياست داد و نزد معاويه فرستاد. معاويه از آنان پرسيد: آيا به بيعت يزيد راضى شده ايد؟ گفتند: آرى.
قالوا: ثمّ لم يلبث معاوية بعد وفاة الحسن رحمه اللّه إلّا يسيرا حتّى بايع ليزيد بالشّام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 151
قال: ثمّ كتب معاوية إلى جميع نوّابه، فألقى إليهم هذا الخبر أنّه يريد أن يأخذ البيعة لابنه يزيد. قال: فكتب إليه مروان بن الحكم و سعيد بن العاص و عبد اللّه بن عامر، يأمرونه أن يتأنّى في أمر يزيد و أن لا يعجل حتّى يطالع (1)أهل المدينة في ذلك.
قال: و حجّ يزيد في تلك السّنة، ففرّق بمكّة و المدينة أموالا كثيرة، يشتري بها قلوب النّاس، ثمّ إنّه انصرف و النّاس عنه راضون.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 224- 225
في سنة ستّ و خمسين دعا معاوية النّاس إلى بيعة ابنه يزيد من بعده، و جعله وليّ عهده، و أمر المغيرة بن شعبة أن يمضي إلى الكوفة و يعمل في البيعة ليزيد، و دعا بكتاب فقرأه على النّاس باستخلافه يزيد، إن حدث به حدث الموت.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 31
1) - في د: يطلع.
قال: و شاع الخبر في النّاس بأنّ معاوية يريد [أن] يأخذ البيعة ليزيد، و كان النّاس في أمر يزيد على فرقتين من بين راض (1)و ساكت أو قائل منكر. قال: فكان عقيبة الأسديّ (2)شاعر أهل البصرة ممّن يكره بيعة يزيد و يبغضه، فأنشأ في ذلك يقول:
معاويّ إنّنا بشر فأسجح *** فلسنا بالجبال و لا الحديد
أكلتم أرضنا فجردتموها *** فهل من قائم أو من حصيد
أتطمع في الخلود إذا هلكنا *** و ليس لنا و لا لك من خلود
فهبها أمّة هلكت ضياعا *** يزيد يسوسها و أبو يزيد
دعوا حقّ الإمارة و استقيموا *** و تأميل الأراذل و العبيد
و أعطونا السّويّة لا تزركم *** جنود مردفات بالجنود
قال: فبلغ ذلك معاوية، فأرسل إليه بعشرة آلاف درهم ليكفّ لسانه، فأنشأ عقيبة (3)يقول:
إذا المنبر الغربيّ حلّ مكانة *** فإنّ أمير المؤمنين يزيد
على الطّائر الميمون و الجدّ صاعد *** لكلّ أناس طائر و جدود
فلا زلت أعلى النّاس كعبا و لم تزل *** وفود يساميها إليك وفود
ألا ليت شعري ما يقول ابن عامر *** لمروان أم ماذا يقول سعيد
بني خلفاء اللّه مهلا فإنّما *** ينوء بها الرّحمن حيث يريد
قال: فأرسل إليه معاوية ببدرة أخرى. و بلغ ذلك عبد اللّه بن همام السّلوليّ شاعر أهل الكوفة و كان أيضا ممّن يبغض يزيد، فأنشأ يقول:(1)[فإن باتوا برملة أو بهند *** يبايعه (2)أميرة مؤمنينا
و كلّ بنيك ترضاهم و إن *** شئتم بعمهم المنتمينا
إذا ما مات كسرى قام كسرى *** بعد ثلاثة متناسفينا
يورّثها أكابرهم بنيهم *** كما ورث القمامسة القطينا
فيا لهفي لو أنّ لنا أنوفا *** و لكنّ لا نعود كما عنينا
إذا لضربتم حتّى تعودوا *** بمكّة تلطعون بها السّخينا
حثينا الخيط حتّى لو سقينا *** دماء بني أميّة ما روينا
ضعوا (3)كلبا على الأعناق منّا *** و سرّحكم أصاغر ورّثونا
هبونا لا نريدكم بسوء *** و لا نعصيكم ما تأمرونا
فأولوا بالسّداد فقد بقينا *** لحلفكم عنادا مفترينا
بنيت ملككم (4)فإذا أردتم *** بنا الضّلعاء قلتم محسنينا
لقد ضاعت رعيّتكم و أنتم *** تصيدون الأرانب غافلينا]
فبلغ ذلك معاوية، فقال: ما ترك (5)ابن همام شيئا، ذكر الحرم و عيّرنا بالسّخينة، ما له إلّا (6)يخرجنا من جنّتنا (7). قال: ثمّ وجّه إليه معاوية ببدرة. فلمّا وصلت إليه شكرها لمعاوية، ثمّ كتب إليه بهذه الأبيات:
(1)[أتاني كتاب اللّه و الدّين قائم *** و بالشّام أن لا فيه حكم [و لا] عدل أريد أمير المؤمنين فإنّه *** على كلّ أحوال الزّمان له الفضل
فهاتيكم الأنصار يرجون فضله *** و هلّاك أعراب أضرّ بها المحل
و من بعدها كنّا عباديد شرّدا *** أقمت قناة الدّين و اجتمع الشّمل
فأيّ أناس أثقلتهم جناية *** فما أنفكّ عن أعناقهم ذلك الثّقل
أبو خالد أخلق به أن يصيبنا *** بسجل من المعروف يتبعه سجل
هو اليوم ذو عهد، و فينا خليفة *** إذا فارق الدّنيا خليفتنا الكهل]
قال: و لم يزل معاوية يروض النّاس على بيعة يزيد، و يعطي المقارب و يداني المتباعد، حتّى مال إليه أكثر النّاس، و أجابوه إلى ذلك.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 225- 228
1) - ما بين الحاجزين من د و بر، و مكانه في الأصل: يقول شعرا.
قال: ثمّ أرسل [معاوية] إلى عبد اللّه بن الزّبير، فدعاه، ثمّ شاوره في أمر يزيد، فقال له:
يا/ أمير المؤمنين! أنا أناجيك و لا أناديك، و إنّ أخاك من صدقك، فانظر قبل أن تقدم، و فكّر قبل أن تندم (1)، فإنّ النّظر قبل التّقدّم و التّفكّر قبل التّندّم (2). قال: فتبسّم معاوية ضاحكا، ثمّ قال: يا ابن أخ! إنّك تعلّمت السّجاعة (3)على رأس الكبر، إن دون ما سجعت (4)به على أخيك يكفيك.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 228
أبو الحسن المدائنيّ، قال: لمّا مات زياد، و ذلك سنة ثلاث و خمسين، أظهر معاوية عهدا مفتعلا، فقرأه على النّاس، فيه عقد الولاية ليزيد بعده، و إنّما أراد أن يسهّل بذلك بيعة يزيد. فلم يزل يروض النّاس لبيعته سبع سنين، و يشاور، و يعطي الأقارب و يداني الأباعد، حتّى استوثق له من أكثر النّاس. فقال لعبد اللّه بن الزّبير: ما ترى في بيعة يزيد؟
قال: يا أمير المؤمنين، إنّي أناديك و لا أناجيك، إنّ أخاك من صدقك، فانظر قبل أن تتقدّم. و تفكّر قبل أن تندم، فإنّ النّظر قبل التّقدّم، و التّفكّر قبل التّندّم. فضحك معاوية و قال: ثعلب روّاغ، تعلّمت السّجع (5)عند الكبر، في دون ما سجعت (6)به على ابن أخيك ما يكفيك.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 368- 369
1) - من بر، و في الأصل و د: تقدم.
2) - من د و بر، و في الأصل: التّشدّم.
3) - [في المطبوع: «الشجاعة» و «شجعت»].
4) - [في المطبوع: «الشجاعة» و «شجعت»].
5) - في بعض الأصول: «الشّجاعة» بالشّين. و لعلّها: السّجاعة، بوزن كتابة، كالخياطة و الحياكة، غير أن كتب اللّغة لم تذكرها.
6) - في بعض الأصول: «تشجّعت».
قال: ثمّ أرسل [معاوية] إلى الأحنف بن قيس فدعاه، ثمّ شاوره في أمر يزيد، فقال: يا أمير المؤمنين! إنّنا نخافكم إن صدقنا و نخاف اللّه إن كذبنا، و لكن عليك بغيري. قال:
فأمسك عنه معاوية، و جعل يروض النّاس في كلّ سنة و في كلّ موسم يدعوهم إلى بيعة يزيد.
قال: فلم يزل على ذلك سبع سنين، قال: و دخلت (1)سنة خمس و خمسين، فكتب معاوية إلى أهل الأمصار أن يقدموا عليه، فقدم عليه قوم من أهل الكوفة، و أهل البصرة، و أهل مكّة و المدينة، و أهل مصر و الجزيرة و من جميع البلاد، فاستشارهم معاوية في البيعة ليزيد؛ فقام إليه رجل من أهل المدينة، يقال له محمّد بن عمرو بن حزم (2)، فقال: يا معاوية! إنّ يزيد أهل لما تريد إن ترسمه له، و هو لعمري غنيّ في المال، و وسيط في النّسب، غير أنّ اللّه (3)تعالى سائل كلّ راع عن رعيّته، فاتّق (4)اللّه يا معاوية و انظر من تولّي أمر أمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم! قال: فتنفّس معاوية الصّعداء، ثمّ قال: يا ابن عمرو! أنت رجل ناصح، و إنّما قلت برأيك و لم يكن عليك إلّا ذلك، غير أنّه لم يبق من أولاد الصّحابة إلّا ابني و أبناؤهم، و ابني أحبّ إليّ من أبنائهم. قال: فسكت النّاس و انصرفوا يومهم.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 228- 229
و تكلّم النّاس عند معاوية في يزيد ابنه، إذ أخذ له البيعة، و سكت الأحنف، فقال له:
ما لك لا تقول أبا بحر؟ قال: أخافك إن صدقت، و أخاف اللّه إن كذبت.
ثمّ التفت إلى الأحنف، فقال: ما ترى في بيعة يزيد؟
قال: نخافكم إن صدقناكم، و نخاف اللّه إن كذبنا.
فلمّا كانت سنة خمس و خمسين، كتب معاوية إلى سائر الأمصار أن يفدوا عليه. فوفد عليه من كلّ مصر قوم، و كان فيمن وفد عليه من المدينة محمّد بن عمرو بن حزم، فخلا به معاوية، و قال له: ما ترى في بيعة يزيد؟ فقال: يا أمير المؤمنين، ما أصبح اليوم على الأرض أحد هو أحبّ إليّ رشدا من نفسك سوى نفسي، و إنّ يزيد أصبح غنيّا في المال، وسيطا في الحسب (1)، و إنّ اللّه سائل كلّ راع عن رعيّته، فاتّق اللّه و انظر من تولّي أمر أمّة محمّد. فأخذ معاوية بهر (2)حتّى تنفّس الصّعداء، و ذلك في يوم شات، ثمّ قال: يا محمّد، إنّك امرؤ ناصح، قلت برأيك و لم يكن عليك إلّا ذاك. [ثمّ] قال معاوية: إنّه لم يبق إلّا ابني و أبناؤهم، فابني أحبّ إليّ من أبنائهم، اخرج عنّي.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 27، 369
[أحداث سنة 56 ه] و كان معاوية قد كتب إلى عمّاله بتقريظ يزيد، و وصفه، و أن يوفدوا إليه الوفود من الأمصار، فكان فيمن أتاه محمّد بن عمرو بن حزم من المدينة، و الأحنف بن قيس في وفد أهل البصرة، فقال محمّد بن عمرو لمعاوية: إنّ كلّ راع مسئول عن رعيّته، فانظر من تولّي أمر أمّة محمّد، فأخذ معاوية بهر (3)حتّى جعل يتنفّس في يوم شات، ثمّ وصله و صرفه، و أمر (4)الأحنف أن يدخل على يزيد، فدخل عليه فلمّا خرج من عنده، قال له: كيف رأيت ابن أخيك؟
قال: رأيت شبابا و نشاطا و جلدا و مزاحا. (5)
1) - أي أوسطهم نسبا و أرفعهم مجدا.
2) - البهر: الكرب و العجب.
3) - [نهاية الإرب: «يهتزّ»].
4) - [نهاية الإرب: «أمر معاوية»].
5) - معاوية هم به تمام عمّال و حكام خود نوشته بود كه همه يزيد را بستايند. كسانى كه بر معاويه از شهرستانها وارد شدند، محمّد بن حزم از مدينه و احنف بن قيس با جماعتى از بصره بودند. محمّد بن عمرو به معاوية گفت: هر شبانى مسؤول گله خود مى باشد. (هر أمير مسؤول امر رعيت است) خوب فكر كن كه كار امّت محمّد را به چه شخص مى سپارى. معاويه مبهوت شد؛ بحدى كه در فصل زمستان سخت تنفس مى كرد (از شدت غضب و ندامت). آن گاه صله به او داد و مرخّص نمود. به احنف هم دستور داد كه نزد يزيد برود. او هم نزد يزيد رفت. چون از خانه يزيد خارج شد، معاوية از او پرسيد: برادرزاده خود را چگونه ديدى؟ گفت: جوانى و نشاط و مزاح و سرسختى را در او كامل ديدم. خليلى، ترجمه كامل، 5/ 56
ابن الأثير، الكامل، 3/ 250- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 353
حكى الشّعبيّ: أنّ وفد الكوفة قدموا على معاوية لمّا أراد البيعة ليزيد، و فيهم هانئ ابن عروة المراديّ. فبينا أنا جالس إذ قال هانئ بن عروة:
«العجب من معاوية (1)، يريد أن يقسرنا على بيعة ابنه يزيد، و حاله حاله (2)، و ما ذاك بكائن». و غلام من قريش قاعد في حلقته، فقام، فدخل على معاوية، فأخبره بقول هانئ، فقال له:
«أنت سمعت هانئا يقوله؟» قال:
«نعم». قال:
«فاخرج من هذا الباب و أئت حلقته (3)من باب من أبواب المسجد، غير بابك الّذي خرجت منه، فقل له إذا خفّ من عنده: (4)
أيّها الشّيخ! قد سمعت مقالتك، و لست في زمن أبي بكر و لا عمر، و لا أحبّ لك أن تتكلّم بهذا الكلام، فإنّهم بنو أميّة (5)، و جرأتهم، و إقدامهم ما قد علمت.»
ثمّ قال له معاوية:
«... إذا فرغت من كلامك، فقل له:
إنّه لم يدعني إلى هذا، إلّا النّصيحة لك.
ثمّ احفظ عليه ما يقول». (6)
1) - [و في ابن أبي الحديد مكانه: «وفد أهل الكوفة على معاوية حين خطب لابنه يزيد بالعهد بعده، و في أهل الكوفة هانئ بن عروة المراديّ- كان سيّدا في قومه- فقال يوما في مسجد دمشق و النّاس حوله: «العجب لمعاوية ...»].
2) - و حاله حاله: كذا في الأصل. و ما في مط: حاله (مرّة واحدة).
3) - [ابن أبي الحديد: «فإذا خفّ النّاس عنه فقل له»].
4) - [ابن أبي الحديد: «فإذا خفّ النّاس عنه فقل له»].
5) - [ابن أبي الحديد: «و قد عرفت جرأتهم و إقدامهم و لم يدعني إلى هذا القول لك النّصيحة و الإشفاق عليك، فانظر ما يقول، فأتني به»].
6) - [ابن أبي الحديد: «و قد عرفت جرأتهم و إقدامهم و لم يدعني إلى هذا القول لك النّصيحة و الإشفاق عليك، فانظر ما يقول، فأتني به»].
فأقبل الفتى إلى مجلس هانئ، فلمّا خفّ من عنده، دنا منه، فكلّمه بهذا [69] الكلام.
فقال له:
فقال الفتى:
«ما أنا و معاوية! و اللّه ما يعرفني (1)، و لا يدري من أنا». قال:
«يا ابن أخي، فلا عليك، و لكنّ إذا لقيته فقل له: يقول لك هانئ: لا و اللّه، لا إلى ما أردت من سبيل، انهض يا ابن أخي!» (2)
فذهب الفتى، فأعلم معاوية ما قال، فقال:
ثمّ أذن للوفد، و قال لهم:
ففعلوا، فلمّا عرض كتاب هانئ على معاوية، قال:
«يا هانئ ما صنعت شيئا، فزد».(3)فزاد هانئ و معاوية يقول:
«ما صنعت شيئا، هات حوائجك!»
حتّى لم يدع حاجة لمن يهتمّ به إلّا رفعها و قضاها. ثمّ قال:
1) - [ابن أبي الحديد: «قال: فلا عليك، إذا لقيته فقل له: يقول لك هانئ: و اللّه ما إلى ذلك من سبيل، انهض يا ابن أخي راشدا].
2) - [ابن أبي الحديد: «قال: فلا عليك، إذا لقيته فقل له: يقول لك هانئ: و اللّه ما إلى ذلك من سبيل، انهض يا ابن أخي راشدا].
3) - [ابن أبي الحديد: «فقام هانئ فلم يدع حاجة عرضت له إلّا و ذكرها، ثمّ عرض عليه الكتاب، فقال: أراك قصّرت فيما طلبت، زد.
4) - [ابن أبي الحديد: «فقام هانئ فلم يدع حاجة عرضت له إلّا و ذكرها، ثمّ عرض عليه الكتاب، فقال: أراك قصّرت فيما طلبت، زد.
فقام هانئ، فلم يدع حاجة لقومه و لا لأهل مصره إلّا ذكرها، ثمّ عرض عليه الكتاب. فقال: ما صنعت شيئا، زد.»].
«يا أمير المؤمنين، قد بقيت حاجة». قال:
«و ما هي؟» قال:
«بيعة يزيد، أتولّاها له بالعراق». (1)قال:
«هي إليك».
فقدم هانئ، فقام بأمر يزيد، و تولّى المغيرة بن شعبة البيعة. (2)
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 35- 36- مثله ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 18/ 407- 408
1) - [ابن أبي الحديد: «قال: افعل، فما زلت لمثل ذلك أهلا، فلمّا قدم هانئ العراق قام بأمر البيعة ليزيد بمعونة من المغيرة بن شعبة و هو الوالي بالعراق يومئذ»].
2) - [ابن أبي الحديد: «قال: افعل، فما زلت لمثل ذلك أهلا، فلمّا قدم هانئ العراق قام بأمر البيعة ليزيد بمعونة من المغيرة بن شعبة و هو الوالي بالعراق يومئذ»].
إنّما المهمّ في نظر الواقع و هو موضع اهتمام معاوية هو اعتراف أهل المدينة بولاية العهد، و من بعدها الكوفة، فالمدينة هي مصدر التّشريع الإسلاميّ و مهبط وحي السّماء، و فيها أصحاب النّبيّ، و هم أهل الحلّ و العقد، و أبناء المهاجرين و الأنصار.
نعم، أنّ المدينة في غاية من الأهمّيّة، فإذا استطاع معاوية أن يذلل الصّعاب الّتي تعترضه هناك، فلا شي ء يهمّه إلّا الكوفة الثّائرة و القاعدة العسكريّة الهامّة، و هم الّذين لا يقرّون على ضيم، و لا يخضعون للولاة، و للشّيعة فيها شوكة و قوّة و هو على علم بالتّحرّكات ضدّه، و باتّصالهم مع الحسين على الثّورة ضدّ معاوية بأمر مكشوف متواصل منذ وقوع الصّلح و مدّة حياة الحسن و بعد وفاته، و هذا أكبر شاغل يقف أمامه، فأراد معاوية أن يسبر غور مجتمع المدينة، فأرسل زياد بن أبيه و هو الظّالم المتعسّف إلى المدينة و عند وصوله خطب النّاس:
و قال: يا معشر أهل المدينة إنّ أمير المؤمنين حسن نظره لكم، و إنّه جعل لكم مفزعا تفزعون إليه، يزيد ابنه.
و هذا يعتبر أمرا صارما و تحدّيا صريحا لمقام الخلافة، فيزيد معلوم أمره، مشهورة سيرته.
فأثارت هذه الكلمة موجة سخط و اشمئزاز، و تداول في الآراء، و كيف يكون تدارك هذا الخطر، و ظهر لمعاوية مقدار ما تحمله هذه الفكرة من القبول و الرّدّ، فحاول أن يلبس فكرته صبغة الشّورى أو الانتخاب الشّعبيّ، فبذل جهده في تذليل الصّعاب بكلّ ما لديه من الوسائل، حتّى طريق القوّة و الإرهاب و الخديعة، و التّحايل.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 50- 51
[47/ ب] قال: أخبرنا محمّد بن عمر، قال: حدّثنا ابن أبي ذئب، قال: حدّثني عبد اللّه بن عمير مولى أمّ الفضل.
قال: و أخبرنا عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن عليّ، عن أبيه.
قال: و أخبرنا يحيى بن سعيد بن دينار السّعديّ، عن أبيه.
قال: و حدّثني عبد الرّحمان بن أبي الزّناد، عن أبي وجرة السّعديّ، عن عليّ بن حسين.
قال: و غير هؤلاء قد حدّثني.
قال محمّد بن سعد: و أخبرنا عليّ بن محمّد، عن يحيى بن إسماعيل بن أبي المهاجر، عن أبيه.
و عن لوط بن يحيى الغامديّ، عن محمّد بن بشير الهمدانيّ، و غيره.
و عن محمّد بن الحجّاج، عن عبد الملك بن عمير.
و عن هارون بن عيسى، عن يونس بن أبي إسحاق، عن أبيه.
و عن يحيى بن زكريّا بن أبي زائدة، عن مجالد، عن الشّعبيّ.
قال ابن سعد: و غير هؤلاء أيضا قد حدّثني في هذا الحديث بطائفة، فكتبت جوامع حديثهم في مقتل الحسين رحمة اللّه عليه و رضوانه و صلواته و بركاته.
قالوا: لمّا بايع معاوية بن أبي سفيان (1)ليزيد بن معاوية كان حسين بن عليّ بن أبي طالب ممّن لم يبايع له.(2)قال: و قدم المسيّب بن نجبة (3)الفزاريّ و عدّة معه إلى الحسين بعد وفاة الحسن، فدعوه إلى خلع معاوية، و قالوا: قد علمنا رأيك و رأي أخيك.
فقال: إنّي (1)أرجو أن يعطي اللّه أخي على نيّته (2)في حبّه الكفّ (3)، و أن يعطيني على نيّتي في حبّي جهاد الظّالمين.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 53- 54 رقم 282- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 196- 197، تهذيب ابن بدران، 4/ 326- 327، مختصر ابن منظور، 7/ 136- 137؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2605- 2606، الحسين ابن عليّ،/ 64- 65؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 412- 413؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 197- 198، تاريخ الإسلام، 2/ 340- 341؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 161- 162
قالوا: فلمّا توفّي الحسن بن عليّ اجتمعت الشّيعة؛ و معهم بنو جعدة بن هبيرة بن أبي وهب المخزوميّ- و أمّ جعدة أمّ هانئ بنت أبي طالب- في دار سليمان بن صرد؛ فكتبوا إلى الحسين كتابا بالتّعزية، و قالوا في كتابهم: إنّ اللّه قد جعل فيك أعظم الخلف ممّن مضى و نحن شيعتك المصابة بمصيبتك، المحزونة بحزنك، المسرورة بسرورك، المنتظرة لأمرك.
و كتب إليه بنو جعدة يخبرونه بحسن رأي أهل الكوفة فيه؛ و حبّهم لقدومه، و تطلّعهم إليه، و أن قد لقوا من أنصاره و إخوانه من يرضى هديه و يطمأنّ إلى قوله و يعرف نجدته و بأسه؛ فأفضوا إليهم ما هم عليه من شنآن ابن أبي سفيان، و البراءة منه، و يسألونه الكتاب إليهم برأيه.
فكتب إليهم: إنّي لأرجو أن يكون رأي أخي- رحمه اللّه- في الموادعة، و رأيي في جهاد الظّلمة رشدا و سدادا، فالصقوا بالأرض و أخفوا الشّخص و اكتموا الهوى (4)و احترسوا من الأظّاء [ظ] ما دام ابن هند حيّا، فإن يحدث به حدث- و أنا حيّ- يأتكم رأيي إن شاء اللّه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 366، أنساب الأشراف، 3/ 151- 152- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 82
و بلغ أهل الكوفة وفاة الحسن، فاجتمع عظماؤهم، فكتبوا إلى الحسين رضى اللّه عنه
يعزّونه، و كتب إليه جعدة بن هبيرة بن أبي وهب و كان أمحضهم حبّا و مودّة: أمّا بعد، فإنّ من قبلنا من شيعتك متطلّعة أنفسهم إليك، لا يعدلون بك أحدا، و قد كانوا عرفوا رأي الحسن أخيك في دفع الحرب، و عرفوك باللّين لأوليائك، و الغلظة على أعدائك، و الشّدّة في أمر اللّه، فإن كنت تحبّ أن تطلب هذا الأمر، فاقدم علينا، فقد وطّنّا أنفسنا على الموت معك. فكتب إليهم: أمّا أخي، فأرجو أن يكون اللّه قد وفّقه و سدّده فيما يأتي، و أمّا أنا، فليس رأيي اليوم ذاك، فالصقوا رحمكم اللّه بالأرض و اكمنوا في البيوت، و احترسوا من الظنّة ما دام معاوية حيّا، فإن يحدث اللّه به حدثا و أنا حيّ، كتبت إليكم برأيي و السّلام (1)
جعدة بن هبيرة بن ابى وهب كه از همگان در دوستى و محبت صميمى تر بود، چنين نوشت: «امّا بعد شيعيان شما كه اين جايند، مشتاق شمايند و جانهايشان هواى تو دارد و هيچ كس را با تو برابر و همسنگ نمى دانند و همگى به صحّت و صوابديد رأى برادرت در تأخير جنگ پى بردند و مى دانند كه شما نسبت به دوستان مهربان و ملايم و نسبت به دشمنان خشن و سخت گيرى، اگر دوست دارى كه خلافت را در دست گيرى، پيش ما بيا كه ما جان خود را براى فداكارى تا حدّ مرگ آماده كرده ايم».
امام حسين عليه السّلام براى آنان چنين نوشت:
«اميدوارم كه برادرم در آنچه كرد، خداوندش موفّق و استوار مى داشت. امّا من امروز چنين انديشه اى ندارم. خدايتان رحمت فرمايد بر زمين بچسبيد و در خانه ها كمين كنيد و تا هنگامى كه معاويه زنده است، از اين كه مورد بدگمانى قرار بگيريد، پرهيز كنيد. اگر خداوند براى او چيزى پيش آورد و من زنده بودم، انديشه خود را براى شما خواهم نوشت. و السّلام».
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 269
.الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 223- 224- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 107- 108
و لمّا قتل حجر بن عديّ و أصحابه، استفظع أهل الكوفة ذلك استفظاعا شديدا، و كان حجر من عظماء أصحاب عليّ، و قد كان عليّ أراد أن يولّيه رياسة كندة و يعزل الأشعث ابن قيس و كلاهما من ولد الحارث بن عمرو آكل المرار، فأبى حجر بن عديّ أن يتولّى الأمر و الأشعث حيّ. فخرج نفر من أشراف أهل الكوفة إلى الحسين بن عليّ، فأخبروه
1) - و چون خبر رحلت امام حسن عليه السّلام به كوفه رسيد، بزرگان ايشان جمع شدند و نامه تسليت براى امام حسين عليه السّلام نوشتند.
الخبر، فاسترجع و شقّ عليه، فأقام أولئك النّفر يختلفون إلى الحسين بن عليّ (1)
آن چند تن در مدينه ماندند و پيش امام حسين عليه السّلام آمدوشد مى كردند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 272
.الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 226
و لمّا توفّي الحسن و بلغ الشّيعة ذلك اجتمعوا بالكوفة في دار سليمان بن صرد و فيهم بنو جعدة بن هبيرة، فكتبوا إلى الحسين بن عليّ عليه السّلام يعزّونه على مصابه بالحسن (بسم اللّه الرّحمن الرّحيم للحسين بن عليّ من شيعته و شيعة أبيه أمير المؤمنين، سلام عليك، فإنّا نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو. أمّا بعد، فقد بلغنا وفاة الحسن بن عليّ، [فالسّلام عليه (2)] يوم ولد، و يوم يموت، و يوم يبعث حيّا، غفر اللّه ذنبه، و تقبّل حسناته، و ألحقه بنبيّه، و ضاعف لك الأجر في المصاب به، و جبر بك المصيبة من بعده فعند اللّه تحتسبه، و إنّا للّه و إنّا إليه راجعون، ما أعظم ما أصيب به هذه الأمّة عامّة، و أنت و هذه الشّيعة خاصّة بهلاك ابن الوصيّ و ابن بنت النّبيّ علم الهدى، و نور البلاد، المرجو لإقامة الدّين و إعادة سير الصّالحين، فاصبر رحمك اللّه على ما أصابك، إنّ ذلك من عزم الأمور، فإنّ فيك خلفا ممّن كان قبلك، و إنّ اللّه يؤتي رشده من يهدي (3)بهديك، و نحن شيعتك المصابة بمصيبتك، المحزونة بحزنك، المسرورة بسرورك، السّائرة بسيرتك، المنتظرة لأمرك، شرح اللّه صدرك، و رفع ذكرك، و أعظم أجرك، و غفر ذنبك، و ردّ عليك حقّك) (4)
همانا تو جانشين پيشينيان خودى و خدا، راه شناسى خود را به كسى مى دهد كه او را به راهنمايى تو به راه آورد و ما شيعيان توأيم كه به سوگواريت سوگوار و به اندوهت، اندوهناك و به شادمانيت شادمان و به شيوه ات رهسپار و فرمانت را در انتظاريم. خدا سينه ات را گشاده دارد و نامت را بلند كند و اجرت را بزرگ گرداند و گناهت را بيامرزد و حقّت را به تو بازگرداند.
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 159- 160
.1) - تنى چند از اشراف كوفه به حضور امام حسين عليه السّلام رفتند و خبر كشته شدن حجر را به اطلاع ايشان رساندند. سخت بر آن حضرت گران آمد و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ فرمود.
2) - [عن بحر العلوم].
3) - [بحر العلوم: «يهتدي»].
4) - چون (امام) حسن وفات كرد و خبر آن به شيعه رسيد، در كوفه، در خانه سليمان بن صرد فراهم شدند و پسران جعدة بن هبيره هم در ميان ايشان بودند، پس در مقام عرض تسليت به حسين بن على در مصيبت (امام) حسن چنين نوشتند: به نام خداى بخشاينده مهربان براى حسين بن على از پيروانش و پيروان پدرش امير مؤمنان، سلام بر تو باد! همانا ما خدايى را كه جز او خدايى نيست، به سوى تو ستايش مى كنيم. و سپس، وفات حسن بن على به ما رسيد (پس سلام بر او باد)! روزى كه تولد يافت و روزى كه مى ميرد و روزى كه زنده برانگيخته مى شود، خدا گناهش را بيامرزد و نيكيهاى او را قبول كند و او را به پيامبرش ملحق سازد و اجر تو را در مصيبتش چند برابر كند و پس از او مصيبت را به وجود تو جبران كند. پس او را باعث اجر نزد خدا مى شماريم و ما براى خداييم و به سوى او بازمى گرديم. چه بسيار بزرگ است مصيبت اين امّت عموما و مصيبت تو و اين شيعيان خصوصا در مردن پسر وصى (پيامبر) و پسر دختر پيامبر. نشان هدايت و نور سرزمينها كه بپاداشتن دين و بازآوردن روشهاى شايستگان از او اميد مى رفت. پس خداى تو را رحمت كند. بر مصيبتت شكيبا باش كه اين از كارهاى خواسته شده است.
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 203- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 81- 82
لمّا مات الحسن عليه السّلام تحرّكت الشّيعة بالعراق، و كتبوا إلى الحسين عليه السّلام في خلع معاوية و البيعة له، فامتنع عليهم، و ذكر: إنّ بينه و بين معاوية عهدا و عقدا لا يجوز له نقضه، حتّى تمضي المدّة، فإذا مات معاوية نظر في ذلك (1)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 29- 30
.المفيد، الإرشاد، 2/ 29- 30- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 324؛ البحراني، العوالم، 17/ 173؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 205؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين/ 25- 26؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 146
ذكر الثّقات من أصحاب السّير: إنّه لمّا مات الحسن بن عليّ عليه السّلام تحرّكت الشّيعة بالعراق و كتبوا إلى الحسين عليه السّلام في خلع معاوية، فامتنع عليهم للعهد الحاصل بينه و بين معاوية.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
أبو عبد اللّه الحسين بن عليّ بن أبي طالب قدّس اللّه روحه، بايع أهل الكوفة سنة تسع و خمسين.
العمراني، الإنباء،/ 14
1) - گويند: چون حسن عليه السّلام از دنيا رفت، شيعيان عراق به جنبش درآمدند و براى حسين عليه السّلام نوشتند: ما معاوية را از خلافت خلع كرده، با شما بيعت مى كنيم. امام عليه السّلام خوددارى كرد و براى ايشان يادآور شد كه: همانا ميان من و معاويه عهد و پيمانى است كه شكستن آن جايز نيست تا زمان آن به پايان رسد و چون معاويه بميرد، در اين كار انديشه خواهم كرد.
و أمّا الحسين، فكان أهل الكوفة يكتبون إليه، يدعونه إلى الخروج إليهم زمن معاوية، و هو يأبى.
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
(روي) أنّه: لمّا قبض الحسن عليه السّلام اجتمع نفر من أهل الكوفة في دار رجل منهم، و كتبوا إلى الحسين كتابا يعزّونه على أخيه الحسن، و يذكرون فيه: إنّا شيعتك و المصابون لمصيبتك، و المحزونون، لحزنك، و المنتظرون لأمرك، شرح اللّه صدرك، و غفر ذنبك، و رفع ذكرك، و أعلا قدرك، و ردّ عليك حقّك، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 417- 418
فاجتمع نفر من أهل الكوفة و وجوه الشّيعة، و كتبوا إلى الحسين عليه السّلام يعزّونه على مصابه بأخيه، فاجتمعوا في دار سليمان بن صرد الخزاعيّ و كتبوا إليه كتابا أوّله: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. إلى الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام من شيعته و شيعة أبيه: أمّا بعد، فإنّا نحمد اللّه الّذي لا إله إلّا هو، و نسأله أن يصلّي على محمّد و آل محمّد، و قد بلغنا وفات أخيك الحسن عليه السّلام، فرحمه اللّه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيّا، و غفر اللّه له و ضاعف حسناته، و عظّم اللّه له الأجر و ألحقه بدرجة جدّه و أبيه صلّى اللّه عليه و اله، و ضاعف لك الأجر بالمصاب و جبر مصيبتك من بعده، فعند اللّه تحتسبه، فإنّا للّه و إنّا إليه راجعون ممّا أصيبت به هذه الأمّة عامّة و ما رزيت به خاصّة، و لقد رزئت بالرّزء العظيم، و أصبت بالمصاب الجليل، فاصبر يا أبا عبد اللّه على ما أصابك، إنّ ذلك من عزم الأمور، و إنّك و الحمد للّه خلف لمن كان قبلك و اللّه تعالى يعطي رشده لمن سلك سبيلك و يهتدي بهدايتك، و نحن شيعتك، المصابون بمصيبتك، المحزونون بحزنك، المسرورون بسرورك، المنتظرون لأمرك، شرح اللّه صدرك، و أعلا شأنك، و رفع قدرك، و ردّ عليك حقّك، و السّلام و رحمة اللّه و بركاته.
ثمّ صار النّاس يقولون: إن هلك معاوية لم نعدل بالحسين عليه السّلام شيئا. و صاروا يختلفون إليه و لا ينقطعون عنه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 5- 6
و لكنّ الشّيعة في العراق- خصوصا أهل الكوفة- لم يتركوا المواصلة و إرسال الوفود و الرّسائل المتوالية إلى الحسين عليه السّلام و هو يجيبهم بالصّبر و التّريّث و انتظار الفرج بموت معاوية.
فكان جوابه على آخر كتاب لهم سيّروه مع محمّد بن بشر الهمدانيّ و سفيان بن ليلى الهمدانيّ- و هما على رأس وفد كبير من أهل الكوفة- جاء فيه:
«ليكن كلّ امرئ منكم حلسا من أحلاس بيته ما دام هذا الرّجل (يعني معاوية) حيّا، فإن يهلك- و أنتم أحياء- رجونا أن يخيّر اللّه لنا، و يؤتينا رشدنا و لا يكلنا إلى أنفسنا، فإنّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين هم محسنون».
و بعد ذلك بقليل قدم عليه المسيّب بن نجبة على رأس وفد من الكوفة، يطالبون بخلع بيعة معاوية، و قالوا- فيما قالوا له- متأثّرين-:
«قد علمنا رأيك و رأي أخيك من قبل» فأجابهم الحسين عليه السّلام:
«إنّي لأرجو أن يعطي اللّه أخي على نيّته، و أن يعطيني على نيّتي في حبّي جهاد الظّالمين».
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 82- 83
فأقام حسين [48/ أ] على ما هو عليه من الهموم (1)، مرّة يريد أن يسير إليهم، و مرّة يجمع الإقامة.
فجاءه (2)أبو سعيد الخدريّ، فقال: يا أبا عبد اللّه إنّي لكم ناصح، و (3)إنّي عليكم (4)مشفق، و قد بلغني (5)أنّه كاتبك قوم من شيعتكم بالكوفة يدعونك إلى الخروج إليهم، (6)فلا تخرج، فإنّي سمعت أباك رحمه اللّه يقول بالكوفة: و اللّه لقد مللتهم و أبغضتهم، (7)و ملّوني و أبغضوني، (8)و ما بلوت منهم وفاء (9)، (10)و من فاز بهم فاز بالسّهم الأخيب، و اللّه ما لهم ثبات (11)، و لا عزم أمر، (12)و لا صبر على السّيف.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 54- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 197، تهذيب ابن بدران، 4/ 326، مختصر ابن منظور، 7/ 137؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2606، الحسين بن عليّ،/ 65؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 413؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 197، تاريخ الإسلام، 2/ 340؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 161؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 108
1) - [تاريخ الإسلام: «مهموما»].
2) - [التّهذيب: «فأتاه»].
3) [لم يرد في تاريخ الإسلام و السّير].
4) [لم يرد في تاريخ الإسلام و السّير].
5) [تاريخ الإسلام: «أنّ قوما من شيعتكم كاتبوك» و في السّير: «أنّه كاتبك قوم من شيعتك»].
6) [تاريخ الإسلام: «أنّ قوما من شيعتكم كاتبوك» و في السّير: «أنّه كاتبك قوم من شيعتك»].
7) - [لم يرد في تاريخ الإسلام].
8) [البداية: «و ما يكون منهم وفاء قط»].
9) [البداية: «و ما يكون منهم وفاء قط»].
10) [السّير: «و لا لهم ثبات و لا عزم»].
11) - في الأصل يقرأ نيّات. [و في ابن العديم: «نيّات»].
12) [السّير: «و لا لهم ثبات و لا عزم»].
و كان أهل الكوفة يكتبون (1)إلى حسين، يدعونه إلى الخروج (2)إليهم في خلافة (3)معاوية (4)كلّ ذلك يأبى (5). فقدّم منهم قوم إلى محمّد ابن الحنفيّة، فطلبوا إليه (6)أن يخرج (7)معهم، فأبى، و جاء إلى الحسين (8)فأخبره بما عرضوا عليه (9)، و قال: إنّ القوم إنّما (10)يريدون أن يأكلوا بنا، و (11)يشيطوا دماءنا (12).
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 53- 54- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 197، تهذيب ابن بدران، 4/ 326، مختصر ابن منظور، 7/ 136- 137؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2606، الحسين بن عليّ،/ 65؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 413؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 197، تاريخ الإسلام، 2/ 340، ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 161
1) [التّهذيب: «إلى الحسين و يسألونه الخروج»].
2) [التّهذيب: «إلى الحسين و يسألونه الخروج»].
3) - [في السّير و تاريخ الإسلام: «زمن»].
4) [التّهذيب: «فكان يأبى و لا يجيبهم.» و في البداية و النّهاية: «كلّ ذلك يأبى عليهم». و في تاريخ الإسلام: «و هو يأبى»].
5) [التّهذيب: «فكان يأبى و لا يجيبهم.» و في البداية و النّهاية: «كلّ ذلك يأبى عليهم». و في تاريخ الإسلام: «و هو يأبى»].
6) [السّير: «المسير»].
7) [السّير: «المسير»].
8) [في السّير: «فأخبره» و في البداية: «يعرض عليه أمرهم»].
9) [في السّير: «فأخبره» و في البداية: «يعرض عليه أمرهم»].
10) - [لم يرد في السّير].
11) [البداية: «يستطيلوا بنا، و يستنبطوا دماء النّاس و دماءنا»].
12) [البداية: «يستطيلوا بنا، و يستنبطوا دماء النّاس و دماءنا»].
و كتب مروان بن الحكم إلى معاوية: إنّي لست آمن أن يكون حسين مرصدا للفتنة، و أظنّ يومكم من حسين طويلا.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 54- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 197، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 137؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2606، الحسين بن عليّ،/ 65؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 413؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
و كان رجال من أهل العراق و أشراف [ظ] أهل الحجاز، يختلفون إلى الحسين يجلّونه و يعظّمونه، و يذكرون فضله، و يدعونه إلى أنفسهم/ 477/ أو 238 ب/ و يقولون: إنّا لك عضد و يد. ليتّخذوا الوسيلة إليه، و هم لا يشكون في أنّ معاوية إذا مات لم يعدل النّاس بحسين أحدا، فلمّا كثر اختلافهم [ظ] إليه؛ أتى عمرو بن عثمان بن عفّان، مروان ابن الحكم- و هو إذ ذاك عامل معاوية على المدينة- فقال له: قد كثر اختلاف النّاس إلى حسين، و اللّه [إنّي] لأرى أنّ لكم منه يوما عصيبا. فكتب مروان ذلك إلى معاوية، فكتب إليه معاوية: أن اترك حسينا ما تركك و لم يظهر لك عداوته، و [ما لم] يبد [لك] صفحته، و اكمن عنه كمون الشّرى (1)إن شاء اللّه، و السّلام.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 366- 367، أنساب الأشراف، 3/ 152
و على المدينة يومئذ مروان بن الحكم، فترقّى الخبر إليه، فكتب إلى معاوية يعلمه أنّ رجالا من أهل العراق قدموا على الحسين بن عليّ (رضي اللّه عنهما)، و هم مقيمون عنده
1) - الظاهر أن هذا هو الصّواب أي راقبه في خفاء و مواراة كمراقبة الأسد للصّيد و نهوضه عليه غفلة. و في الأصل: «الثّرى».
يختلفون إليه، فاكتب إليّ بالّذي ترى. فكتب إليه معاوية: لا تعرّض للحسين في شي ء، فقد بايعنا، و ليس بناقض بيعتنا، و لا مخفر ذمّتنا. (1)
هرچه مصلحت مى بينى براى من بنويس.
معاويه براى او نوشت: در هيچ كارى متعرّض حسين عليه السّلام مشو كه او با ما بيعت كرده است و بيعت ما را نخواهد شكست و از پيمان تخلّف نخواهد ورزيد.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 272
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 226
قال الكشيّ: و روي أنّ مروان بن الحكم، كتب إلى معاوية، و هو عامله على المدينة:
أمّا بعد، فإنّ عمرو بن عثمان، ذكر أنّ رجالا من أهل العراق، و وجوه أهل الحجاز، يختلفون إلى الحسين بن عليّ، و ذكر أنّه لا يأمن وثوبه، و قد بحثت عن ذلك، فبلغني أنّه يريد (2)الخلاف (3)يومه هذا، و لست آمن أن يكون هذا أيضا لما بعده، فاكتب إليّ برأيك في هذا، و السّلام.
فكتب إليه معاوية: أمّا بعد، فقد بلغني كتابك، و فهمت ما ذكرت فيه من أمر الحسين، فإيّاك أن تعرّض للحسين في شي ء، و اترك حسينا ما تركك، فإنّا لا نريد أن تعرّض (4)له في شي ء ما وفى ببيعتنا، و لم ينز على (5)سلطاننا، فاكمن عنه ما لم يبد لك صفحته، و السّلام.
الكشي، 1/ 250- 251- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 212؛ البحراني، العوالم، 17/ 90؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 205؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 582
و كانت هذه الوفود و الرّسائل بين الحسين عليه السّلام و شيعته في العراق مكشوفة أمام أعوان السّلطنة الأمويّة، فرفعوا أمر [ه] إلى معاوية. و ممّن كتب إلى معاوية في ذلك مروان ابن الحكم- عامله على المدينة- و ممّا جاء في كتابه:
1) - در آن هنگام، مروان حاكم مدينه بود كه چون اين خبر به او رسيد، براى معاويه نامه نوشت و اطلاع داد كه مردانى از اهل عراق پيش حسين عليه السّلام آمده اند و اكنون اين جا مانده اند و با او آمدوشد دارند.
2) - [في البحار و العوالم و الأسرار: «لا يريد»].
3) - [العوالم: «الخلافة»].
4) - [في البحار و العوالم و الأسرار و أعيان الشّيعة: «نعرض»].
5) - [في البحار و العوالم و الأسرار و أعيان الشّيعة: «لم ينازعنا»].
«أمّا بعد، فإنّ عمرو بن عثمان ذكر أنّ رجالا من أهل العراق و وجوه أهل الحجاز يختلفون إلى الحسين بن عليّ، و أنّه لا يؤمن وثوبه، و قد بحثت عن ذلك، فبلغني أنّه لا يريد الخلافة يومه هذا، فاكتب إليّ برأيك و السّلام».
و كتب مروان إلى معاوية بعد ذلك كتابا آخر، جاء فيه:
«أمّا بعد، فقد كثر اختلاف النّاس إلى حسين، و اللّه إنّي لأرى لكم منه يوما عصيبا».
فأجابه معاوية عن كتابيه بكتاب جاء فيه:
«أمّا بعد، فقد، بلغني كتابك، و فهمت ما ذكرت فيه من أمر الحسين، فإيّاك أن تعرّض للحسين في شي ء، و اترك حسينا ما تركك، فإنّا لا نريد أن نعرض له بشي ء ما وفى بيعتنا و لم ينازعنا سلطاننا، فاكمن عليه ما لم يبد لك صفحته، و السّلام».
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 83
فكتب معاوية إلى الحسين: إنّ من أعطى اللّه صفقة يمينه و عهده لجدير بالوفاء (1)، و قد أنبئت أنّ قوما من أهل الكوفة قد دعوك إلى الشّقاق، و أهل العراق (2)من قد جرّبت، قد أفسدوا على أبيك و أخيك، فاتّق اللّه! و اذكر الميثاق، فإنّك متى تكدني أكدك.
فكتب إليه الحسين: أتاني كتابك و أنا بغير الّذي بلغك عنّي (3)جدير، (4)و الحسنات لا يهدي لها إلّا اللّه (5)، و ما [48/ ب] أردت لك محاربة، و لا عليك خلافا، و ما أظنّ لي عند اللّه عذرا في ترك جهادك، و ما أعلم (6)فتنة أعظم من ولايتك أمر الأمّة (7).
فقال معاوية: إن أثرنا بأبي عبد اللّه إلّا أسدا (8).
و كتب إليه معاوية أيضا في بعض ما بلغه عنه: إنّي لأظنّ أنّ في رأسك نزوة (9)! فوددت أنّي أدركتها (10)، فأغفرها لك.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 54- 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 198، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 137؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2606- 2607، الحسين بن عليّ،/ 65- 66؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 413- 414؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
1) - [السّير: «أن يفي»].
2) - [السّير: «هم»].
3) - [لم يرد في السّير].
4) [لم يرد في السّير و تاريخ الإسلام].
5) [لم يرد في السّير و تاريخ الإسلام].
6) - [تاريخ الإسلام: «أعظم»].
7) - [في ابن عساكر و ابن العديم و تهذيب الكمال و تاريخ الإسلام و البداية: «هذه الأمّة» و لم يرد: «أمر الأمّة» في السّير].
8) - [في البداية: «شرّا» و إلى هنا حكاه عنه في السّير و تاريخ الإسلام].
9) - [في ابن عساكر ط المحمودي: «فزوة» و في التّهذيب: «فروة»].
10) - [في التّهذيب و تهذيب الكمال و البداية: «أدركها»].
و كتب إلى الحسين: أمّا بعد، فقد انتهت إليّ منك أمور، لم أكن أظنّك بها رغبة عنها، و إنّ أحقّ النّاس بالوفاء لمن أعطى بيعة من كان مثلك، في خطرك و شرفك و منزلتك الّتي أنزلك اللّه بها، فلا تنازع إلى قطيعتك، و اتّق اللّه، و لا تردّنّ هذه الأمّة في فتنة، و انظر لنفسك و دينك و أمّة محمّد، و لا يستخفنّك الّذين لا يوقنون.
و كتب إليه الحسين رضى اللّه عنه: أمّا بعد، فقد جاءني كتابك تذكر فيه أنّه انتهت إليك عنّي أمور؛ لم تكن تظنّني بها، رغبة بي عنها، و إنّ الحسنات لا يهدي لها و لا يسدّد إليها إلّا اللّه تعالى، و أمّا ما ذكرت أنّه رقى إليك عنّي، فإنّما رقّاه الملّاقون المشّاؤون بالنّميمة، المفرّقون بين الجمع، و كذب الغاوون المارقون، ما أردت حربا و لا خلافا، و إنّي لأخشى اللّه في ترك ذلك منك و من حزبك القاسطين المحلّين، حزب الظّالم، و أعوان الشّيطان الرّجيم. ألست قاتل حجر، و أصحابه العابدين المخبتين؟ الّذين كانوا يستفظعون البدع، و يأمرون بالمعروف، و ينهون عن المنكر، فقتلتهم ظلما و عدوانا، من بعد ما أعطيتهم المواثيق الغليظة، و العهود المؤكّدة، جرأة على اللّه و استخفافا بعهده، أ و لست بقاتل عمرو بن الحمق، الّذي أخلقت و أبلت وجهه العبادة؟ فقتلته من بعد ما أعطيته من العهود ما لو فهمته العصم (1)، نزلت من شعف (2)الجبال، أ و لست المدّعي زيادا في الإسلام (3)، فزعمت أنّه ابن أبي سفيان، و قد قضى رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: أنّ الولد للفراش (4)و للعاهر الحجر (5)، ثمّ سلّطته على أهل الإسلام، يقتلهم و يقطع أيديهم و أرجلهم من خلاف، و يصلّبهم على جذوع النّخل؟ سبحان اللّه يا معاوية! لكأنّك لست من هذه الأمّة، و ليسوا منك.
أ و لست قاتل الحضرميّ الّذي كتب إليك فيه زياد (6): أنّه على دين عليّ كرّم اللّه وجهه،
1) - العصم جمع أعصم و هي الوعول الّتي تعتصم بأعلى الجبال.
2) - شعف الجبال. قننها و أعاليها.
3) - زياد. هو زياد بن أبيه، كان أبو سفيان والد معاوية قد أنكر أنّه ابنه و ادّعى أنّ زوجته أتت به من سفاح، و كان ذلك في الجاهليّة، فسمّي زياد بن أبيه لأنّه لا يعلم له أب، فألحقه معاوية بأبيه و جعله أخاه و سمّاه زياد بن أبي سفيان، و استعان به على المسلمين كما ذكر الحسين رضى اللّه عنه.
4) - أي ينسب لأمّه لأنّها هي الفراش.
5) - العاهر: الزّاني و الزّانية لهما الرّجم بالحجارة، أو المعنى العاهر الزّاني له الرّجم و لا ينسب له الولد.
6) - [في المطبوع: «زيادة»].
و دين عليّ هو دين ابن عمّه صلى اللّه عليه و سلم، الّذي أجلسك مجلسك الّذي أنت فيه، و لو لا ذلك كان أفضل شرفك و شرف آبائك تجشّم الرّحلتين: رحلة الشّتاء و الصّيف (1)، فوضعها اللّه عنكم بنا، منّة عليكم. و قلت فيما قلت: لا تردّ هذه الأمّة في فتنة، و إنّي لا أعلم لها فتنة أعظم من إمارتك عليها. و قلت فيما قلت: انظر لنفسك و لدينك و لأمّة محمّد، و إنّي و اللّه ما أعرف أفضل من جهادك، فإن أفعل، فإنّه قربة إلى ربّي، و إن لم أفعله، فأستغفر اللّه لديني، و أسأله التّوفيق لما يحبّ و يرضى. و قلت فيما قلت: متى تكدني أكدك، فكدني يا معاوية فيما بدا لك، فلعمري لقديما يكاد الصّالحون، و إنّي لأرجو أن لا تضرّ إلّا نفسك، و لا تمحق إلّا عملك، فكدني ما بدا لك، و اتّق اللّه يا معاوية، و اعلم أنّ للّه كتابا لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلّا أحصاها. و اعلم أنّ اللّه ليس بناس لك قتلك بالظّنّة، و أخذك بالتّهمة، و إمارتك صبيّا يشرب الشّراب، و يلعب بالكلاب، ما أراك إلّا و قد أوبقت نفسك، و أهلكت دينك، و أضعت الرّعيّة، و السّلام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 154، 155- 157
و كتب معاوية إلى الحسين: أمّا بعد، فقد انهيت إليّ عنك أمور إن كانت حقّا، فإنّي لم أكن أظنّها بك رغبة عنها، و إن كانت باطلا، فأنت أسعد النّاس بمجانبتها، و بحظّ نفسك تبدأ، و بعهد اللّه توفي، فلا تحملني على قطيعتك و الإساءة إليك، فإنّي متى أنكرك تنكرني و متى تكدني أكدك، فاتّق اللّه يا حسين في شقّ عصا الأمّة؛ و أن تردّهم في فتنة.
فكتب إليه الحسين كتابا غليظا يعدّد عليه فيه ما فعل في أمر زياد، و في قتل حجر، و يقول له: إنّك فتنت بكيد الصّالحين مذ خلقت؟! فكدني ما بدا لك.
و كان آخر الكتاب: و السّلام على من اتّبع الهدى.
فكان معاوية يشكو ما كتب به الحسين إليه إلى النّاس، فقيل له: اكتب إليه كتابا تعيبه و أباه فيه. فقال: ما عسيت أن أقول في أبيه إلّا أن أكذب، و مثلي لا يعيب أحدا
1) - يريد كان أكبر شرفك أن تتاجر كما كان يتاجر أبوك فتذهب في الشّتاء و الصّيف إلى الشّام و إلى اليمن للتّجارة.
بالباطل، و ما عسيت أن أقول في حسين، و لست أراه للعيب موضعا (1)، إلّا أنّي قد أردت أن أكتب إليه. فأتوعّده و أتهدّده، ثمّ رأيت ألّا أجيبه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 367، أنساب الأشراف، 3/ 153- 155
قالوا: و كتب معاوية إلى الحسين بن عليّ (رضي اللّه تعالى عنهم): أمّا بعد، فقد انتهت إليّ عنك أمور أرغب بك عنها، فإن كانت حقّا لم أقارّك عليها، و لعمري إنّ من أعطى صفقة يمينه و عهد اللّه و ميثاقه لحريّ بالوفاء، و إن كانت باطلا فأنت أسعد النّاس بذلك، و بحظّ نفسك تبدأ، و بعهد اللّه توفي، فلا تحملني على قطيعتك و الإساءة بك، فإنّي متى أنكرك تنكرني، و متى تكدني أكدك، فاتّق شقّ عصا هذه الأمّة و أن يرجعوا على يدك إلى الفتنة، فقد جرّبت النّاس و بلوتهم، و أبوك كان أفضل منك، و قد كان اجتمع عليه رأي الّذين يلوذون بك، و لا أظنّه يصلح لك منهم ما كان فسد عليه، فانظر لنفسك و دينك وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ (2).
فكتب إليه الحسين: أمّا بعد، فقد بلغني كتابك تذكر أنّه بلغتك عنّي أمور ترغب عنها، فإن كانت حقّا لم تقارّني عليها، و لن يهدي إلى الحسنات و يسدّد لها إلّا اللّه، فأمّا ما نمي إليك فإنّما رقّاه الملاقون المشّاؤون بالنّمائم المفرّقون بين الجميع، و ما أريد حربا لك و لا خلافا عليك، و أيم اللّه لقد تركت ذلك و أنا أخاف اللّه في تركه، و ما أظنّ اللّه راضيا عنّي بترك محاكمتك إليه، و لا عاذري دون الإعذار إليه فيك و في أوليائك القاسطين الملحدين، حزب الظّالمين و أولياء الشّياطين، ألست قاتل حجر بن عديّ و أصحابه المصلّين العابدين، الّذين ينكرون الظّلم، و يستعظمون البدع، و لا يخافون في اللّه لومة لائم، ظلما و عدوانا، بعد إعطائهم الأمان بالمواثيق و الأيمان المغلّظة؟ أ و لست قاتل عمرو ابن الحمق صاحب رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم الّذي أبلته العبادة و صفّرت لونه و أنحلت جسمه؟! أ و لست المدّعي زياد بن سميّة المولود على فراش عبيد عبد ثقيف، و زعمت أنّه ابن أبيك و قد قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: «الولد للفراش و للعاهر الحجر»، فتركت سنّة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم،
و خالفت أمره متعمّدا، و اتّبعت هواك مكذّبا، بغير هدى من اللّه، ثمّ سلّطته على العراقين فقطع أيدي المسلمين و سمل أعينهم، و صلبهم على جذوع النّخل، كأنّك لست من الامّة و كأنّها ليست منك، و قد قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: «من الحق بقوم نسبا لهم فهو ملعون»، أ و لست صاحب الحضرميّين الّذين كتب إليك ابن سميّة أنّهم على دين عليّ، فكتبت إليه:
اقتل من كان على دين عليّ و رأيه، فقتلهم و مثّل بهم بأمرك، و دين عليّ دين محمّد صلى اللّه عليه و سلم الّذي كان يضرب عليه أباك، و الّذي انتحالك إيّاه أجلسك مجلسك هذا، و لو لا هو كان أفضل شرفك تجشّم الرّحلتين في طلب الخمور، و قلت: انظر لنفسك و دينك و الامّة و اتّق شقّ عصا الالفة و أن تردّ النّاس إلى الفتنة، فلا أعلم فتنة على الامّة أعظم من ولايتك عليها، و لا أعلم نظرا لنفسي و ديني أفضل من جهادك، فإن أفعله فهو قربة إلى ربّي، و إن أتركه فذنب أستغفر اللّه منه في كثير من تقصيري، و أسأل اللّه توفيقي لأرشد أموري؛ و أمّا كيدك إيّاي فليس يكون على أحد أضرّ منه عليك، كفعلك بهؤلاء النّفر الّذين قتلتهم و مثّلت بهم بعد الصّلح من غير أن يكونوا قاتلوك و لا نقضوا عهدك، إلّا مخافة أمر لو لم تقتلهم متّ قبل أن يفعلوه، أو ماتوا قبل أن يدركوه، فأبشر يا معاوية بالقصاص، و أيقن بالحساب، و اعلم أنّ للّه كتابا لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلّا أحصاها، و ليس اللّه بناس لك أخذك بالظّنّة، و قتلك أولياءه على الشّبهة و التّهمة، و أخذك النّاس بالبيعة لإبنك، غلام سفيه يشرب الشّراب، و يلعب بالكلاب، و لا أعلمك إلّا خسرت نفسك، و أوبقت دينك، و أكلت أمانتك، و غششت رعيّتك، و تبوّأت مقعدك من النّار ف بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ* (1)
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 128- 130
و كتب إلى الحسين: أمّا بعد، فقد انتهت إليّ أمور عنك لست بها حريّا لأنّ من أعطى صفقة يمينه جدير بالوفاء، فاعلم رحمك اللّه أنّي متى أنكرك تستنكرني، و متى تكدني أكدك، فلا يستفزّنّك السّفهاء الّذين يحبّون الفتنة و السّلام. فكتب إليه الحسين رضى اللّه عنه: ما أريد حربك و لا الخلاف عليك. قالوا: و لم ير الحسن و لا الحسين طول حياة معاوية منه سوءا في أنفسهما و لا مكروها، و لا قطع عنهما شيئا ممّا كان شرط لهما، و لا تغيّر لهما عن
1) - سورة هود- الآية: 44.
برّ (1)
بدان كه اگر من حق تو را انكار كردم، تو هم حق مرا انكار كن و اگر با من مكر كنى، من هم چنان خواهم كرد. فرومايگانى كه دوستدار فتنه و آشوبند تو را نفريبند و السّلام.
امام حسين عليه السّلام براى او نوشت: «من نمى خواهم با تو جنگ و برخلاف تو قيام كنم.» گويند: در مدّت زندگى معاويه هيچ گونه بدى يا كار ناپسندى از او نسبت به امام حسن و امام حسين سر نزد
. براستى عجيب است! چه آزارى مهمتر از اين كه حضرت مجتبى سلام اللّه عليه را با دسيسه مسموم كرد، و حاكم او از دفن جسد مطهّر او در كنار مرقد جدّ بزرگوارش جلوگيرى كرد، و مواد صلحنامه را رفتار نكرد، و بزرگ مردى چون حجر بن عدى را كشت و در مسجد كوفه رسما اعلان كرد كه مواد صلحنامه و شرايط آن را زير پا مى نهم. (م)دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 272- 273(2).
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 226
و عن الحسين بن عليّ عليه السّلام أنّه كتب إلى معاوية كتابا يقرّعه فيه و يبكّته بأمور صنعها.
كان فيه: ثمّ ولّيت ابنك و هو غلام يشرب الشّراب و يلهو بالكلاب، فخنت أمانتك و أخربت رعيّتك، و لم تؤدّ نصيحة ربّك، فكيف تولّي على أمّة محمّد من يشرب المسكر؟
و شارب المسكر من الفاسقين، و شارب المسكر من الأشرار. و ليس شارب المسكر بأمين على درهم. فكيف على الأمّة؟ فعن قليل ترد على عملك حين تطوى صحائف الاستغفار. و ذكر باقي الحديث بطوله.
القاضي النّعمان، دعائم الإسلام، 2/ 131
و كتب معاوية إلى الحسين بن عليّ عليه السّلام: أمّا بعد- فقد انتهيت إليّ أمور عنك. إن كانت حقّا (3)فقد أظنّك تركتها رغبة فدعها (4)، و لعمر اللّه، إنّ من أعطى اللّه عهده و ميثاقه لجدير بالوفاء، (5)و إن كان الّذي بلغني باطلا، فإنّك أنت أعدل النّاس لذلك، وعظ نفسك، فاذكره و لعهد اللّه أوف، فإنّك متى ما (6)أنكرك تنكرني، و متى أكدك تكدني (7)، (8)فاتّق شقّك عصا هذه الأمّة، و أن يردّهم اللّه على يديك في فتنة، و قد عرفت النّاس و بلوتهم، فانظر
1) - و براى امام حسين عليه السّلام نوشت: امّا بعد، خبرهايى از ناحيه تو به من رسيده است كه شايسته تو نيست. چه آن كس كه با دست راست خود بيعت مى كند، شايسته است وفادار بماند و خدايت رحمت كند.
2) و او هيچ چيز از امورى را كه شرط كرده بود، از آنان دريغ نداشت و در نيكى كردن نسبت به آنها تغيير روش نداد.
3) [أعيان الشّيعة: «فإنّي أرغب بك عنها»].
4) [أعيان الشّيعة: «فإنّي أرغب بك عنها»].
5) [أعيان الشّيعة: «و إن أحقّ النّاس بالوفاء من كان مثلك في خطرك و شرفك و منزلتك الّتي أنزلك اللّه بها و نفسك فاذكر و بعهد اللّه أوف فإنّك متى تنكرني أنكرك و متى تكدني أكدك»].
6) [في البحار و العوالم: «تنكرني أنكرك و متى تكدني أكدك»].
7) [أعيان الشّيعة: «و إن أحقّ النّاس بالوفاء من كان مثلك في خطرك و شرفك و منزلتك الّتي أنزلك اللّه بها و نفسك فاذكر و بعهد اللّه أوف فإنّك متى تنكرني أنكرك و متى تكدني أكدك»].
8) [في البحار و العوالم: «تنكرني أنكرك و متى تكدني أكدك»].
لنفسك و لدينك، و لأمّة محمّد صلّى اللّه عليه و اله و لا يستخفّنّك (1)السّفهاء و الّذين لا يعلمون.
فلمّا وصل الكتاب إلى الحسين عليه السّلام، كتب إليه: أمّا بعد- فقد بلغني كتابك، تذكر أنّه قد بلغك (2)عنّي أمور أنت لي عنها راغب و أنا لغيرها عندك جدير، فإنّ الحسنات لا يهدي لها و لا يردّ (3)إليها إلّا اللّه، و أمّا ما ذكرت أنّه انتهى (4)إليك عنّي، فإنّه إنّما رقّاه إليك الملّاقون المشّاؤون بالنّميم (5)، و ما أريد لك حربا و لا عليك خلافا، و أيم اللّه، أنّي لخائف للّه في ترك ذلك، (6)و ما أظنّ اللّه راضيا بترك ذلك، و لا عاذرا بدون (7)الإعذار فيه إليك، و في أوليائك (8)القاسطين الملحدين حزب الظّلمة و أولياء الشّياطين.
ألست القاتل حجر بن عديّ أخا كندة، و المصلّين العابدين الّذين كانوا ينكرون الظّلم، و يستعظمون البدع (9)، و لا يخافون في اللّه لومة لائم؟ ثمّ قتلتهم ظلما و عدوانا من بعد ما كنت أعطيتهم الأيمان المغلّظة و المواثيق المؤكّدة، لا تأخذهم بحدث كان بينك و بينهم، (10)و لا بإحنة تجدها في نفسك (11).
أ و لست قاتل عمرو بن الحمق صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله العبد الصّالح الّذي أبلته العبادة، فنحل جسمه و صفرت لونه؟ (12)بعد ما أمّنته و أعطيته من (13)عهود اللّه و مواثيقه ما لو أعطيته طائرا لنزل إليك من رأس الجبل، ثمّ قتلته جرأة على ربّك و استخفافا بذلك العهد (14)، أ و لست المدّعي زياد ابن سميّة المولود على فراش عبيد ثقيف؟ فزعمت أنّه ابن أبيك، و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: الولد للفراش و للعاهر الحجر، فتركت سنّة رسول اللّه
1) - [في المطبوع: «يستخفّنّك»].
2) - [أعيان الشّيعة: «انتهت إليك»].
3) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة: «يسدّد»].
4) - [أعيان الشّيعة: «رقى»].
5) - [زاد في أعيان الشّيعة: «المفرّقون بين الجمع و كذب الغاوون»].
6) [أعيان الشّيعة: «منك و من»].
7) [أعيان الشّيعة: «منك و من»].
8) - [في البحار و العوالم: «أولئك»].
9) - [زاد في أعيان الشّيعة: «و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»].
10) [أعيان الشّيعة: «جرأة على اللّه و استخفافا بعهده»].
11) [أعيان الشّيعة: «جرأة على اللّه و استخفافا بعهده»].
12) - [زاد في أعيان الشّيعة: «فقتلته»].
13) [أعيان الشّيعة: «العهود ما لو فهمته العصم لنزلت من رؤوس الجبال»].
14) [أعيان الشّيعة: «العهود ما لو فهمته العصم لنزلت من رؤوس الجبال»].
صلّى اللّه عليه و اله تعمّدا و تبعت هواك بغير هدى من اللّه.
ثمّ سلّطته على العراقين (1)، يقطع أيدي المسلمين و أرجلهم، و يسمل أعينهم، و يصلّبهم على جذوع النّخل، كأنّك لست من هذه الأمّة و ليسوا منك.
أ و لست صاحب الحضرميّين الّذين كتب فيهم ابن سميّة: إنّهم كانوا على دين عليّ عليه السّلام؟ فكتبت (2)إليه: أن اقتل كلّ من كان على (3)دين عليّ، فقتلهم و مثّلهم، و دين عليّ عليه السّلام سرّ اللّه (4)الّذي كان يضرب عليه أباك و يضربك، و به جلست مجلسك الّذي جلست، و لو لا ذلك لكان شرفك و شرف (5)أبيك الرّحلتين (6).
و قلت فيما قلت: «انظر لنفسك و لدينك و لأمّة محمّد و اتّق شقّ عصا هذه الأمّة و أن تردّهم إلى فتنة» و إنّي لا أعلم فتنة أعظم على هذه الأمّة من ولايتك عليها، و لا أعظم (7)نظرا لنفسي و لديني و لأمّة محمّد صلّى اللّه عليه و اله (8)و علينا (9)أفضل من أن أجاهدك، فإن فعلت فإنّه قربة إلى اللّه، و إن تركته فإنّي أستغفر اللّه لديني (10)و أسأله توفيقه لإرشاد أمري.
و قلت فيما قلت: «أنّي إن أنكرتك تنكرني و إن أكدك تكدني» فكدني ما بدا لك، فإنّي أرجو أن لا يضرّني كيدك فيّ، و أن لا يكون عليّ أحد أضرّ منه على نفسك، على أنّك قد ركبت بجهلك و تحرّصت على نقض عهدك، و لعمري ما وفيت بشرط.
و لقد نقضت عهدك بقتلك هؤلاء النّفر الّذين قتلتهم بعد الصّلح و الأيمان و العهود و المواثيق، فقتلتهم من غير أن يكونوا قاتلوا و قتلوا، و لم تفعل ذلك بهم إلّا لذكرهم فضلنا و تعظيمهم حقّنا، فقتلتهم مخافة أمر لعلّك لو لم تقتلهم متّ قبل أن يفعلوا، أو ماتوا قبل أن يدركوا.
1) - [أعيان الشّيعة: «أهل الإسلام يقتلهم و»].
2) - [في المطبوع: «فكتب»].
3) [أعيان الشّيعة: «هو دين ابن عمّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم»].
4) [أعيان الشّيعة: «هو دين ابن عمّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم»].
5) [أعيان الشّيعة: «آبائك تجثم الرّحلتين رحلة الشّتاء و الصّيف»].
6) [أعيان الشّيعة: «آبائك تجثم الرّحلتين رحلة الشّتاء و الصّيف»].
7) - [في البحار و العوالم: «و لا أعلم»].
8) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
9) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
10) - [في البحار و العوالم: «لذنبي»].
فأبشر يا معاوية بالقصاص و استيقن بالحساب، و اعلم أنّ للّه تعالى كتابا لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلّا أحصاها، و ليس اللّه بناس لأخذك بالظّنّه و قتلك أولياءه على التّهم و نقل (1)أوليائه من دورهم إلى دار الغربة، و أخذك للنّاس ببيعة ابنك غلام حدث يشرب الخمر، و يلعب بالكلاب.
لا أعلمك (2)إلّا و قد خسّرت نفسك، و تبّرت (3)دينك، و غششت رعيّتك، و أخربت أمانتك، و سمعت مقالة السّفيه الجاهل، و أخفت الورع التّقيّ لأجلهم، و السّلام.
فلمّا قرأ معاوية الكتاب، قال: لقد كان في نفسه ضبّ ما أشعر به.
فقال يزيد: يا أمير المؤمنين أجبه جوابا تصغر (4)إليه نفسه، و تذكّر فيه أباه بشي ء فعله.
قال: و دخل عبد اللّه بن عمرو بن العاص، فقال له معاوية: أما رأيت ما كتب به الحسين؟
قال: و ما هو؟ قال: فأقرأه الكتاب، فقال: و ما يمنعك أن تجيبه بما يصغر إليه نفسه؟ و إنّما قال ذلك في هوى معاوية، فقال يزيد: (5)كيف رأيت يا أمير المؤمنين رأي (6)؟ فضحك معاوية، فقال: أمّا يزيد فقد أشار عليّ بمثل رأيك، قال عبد اللّه: فقد أصاب يزيد.
فقال معاوية: أخطأتما أرأيتما لو أنّي ذهبت لعيب عليّ محقّا ما عسيت أن أقول فيه، و مثلي لا يحسن أن يعيب بالباطل و ما لا يعرف، و متى ما عبت به رجلا بما لا يعرفه النّاس لم يخول به صاحبه (7)، و لا يراه النّاس شيئا و كذّبوه، و ما عسيت أن أعيب حسينا، و اللّه ما أرى للعيب فيه موضعا، و قد رأيت أن أكتب إليه أتوعّده و أتهدّده ثمّ رأيت ألّا أفعل و لا أفحله (8).
1) - [في البحار و أعيان الشّيعة: «نفيك» و في العوالم: «نقلك»].
2) - [أعيان الشّيعة: «ما أراك»].
3) - [في البحار و أعيان الشّيعة: «بترت»].
4) - [أعيان الشّيعة: «يصغر»].
5) [أعيان الشّيعة: «رأيت يا أمير المؤمنين رأيي»].
6) [أعيان الشّيعة: «رأيت يا أمير المؤمنين رأيي»].
7) - [في البحار و العوالم: «لم يحفل بصاحبه»].
8) - [في البحار و العوالم: «لا أمحكه»].
الكشي، 1/ 252- 259- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 212- 214؛ البحراني، العوالم، 17/ 90- 93؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 582- 583
و قال عليه السّلام- في جواب كتاب كتب إليه معاوية على طريق الاحتجاج-:
أمّا بعد: فقد بلغني كتابك أنّه بلغك عنّي أمور أنّ بي عنها غنى، و زعمت أنّي راغب فيها، و أنا بغيرها عنك جدير، أمّا رقى إليك عنّي، فإنّه رقّاه إليك الملّاقون المشّاؤون بالنّمائم المفرّقون بين الجمع، كذب السّاعون الواشون، ما أردت حربك و لا خلافا عليك، و أيم اللّه أنّي لأخاف اللّه عزّ ذكره في ترك ذلك، و ما أظنّ اللّه تبارك و تعالى براض عنّي بتركه، و لا عاذري بدون الاعتذار إليه فيك، و في أولئك القاسطين الملبّين حزب الظّالمين، بل أولياء الشّيطان الرّجيم، ألست قاتل حجر بن عديّ أخي كندة و أصحابه الصّالحين المطيعين العابدين، كانوا ينكرون الظّلم، و يستعظمون المنكر و البدع، و يؤثرون حكم الكتاب، و لا يخافون في اللّه لومة لائم، فقتلتهم ظلما و عدوانا، بعد ما كنت أعطيتهم الأيمان المغلّظة، و المواثيق المؤكّدة، لا تأخذهم بحدث كان بينك و بينهم، و لا بإحنة تجدها في صدرك عليهم، أ و لست قاتل عمرو بن الحمق صاحب رسول اللّه، العبد الصّالح الّذي أبلته العبادة فصفرت لونه، و نحلت جسمه، بعد أن أمّنته و أعطيته من عهود اللّه عزّ و جلّ و ميثاقه ما لو أعطيته العصم ففهمته لنزلت إليك من شعف الجبال، ثمّ قتلته جرأة على اللّه عزّ و جلّ، و استخفافا بذلك العهد؟ أ و لست المدّعي زياد بن سميّة، المولود على فراش عبيد عبد ثقيف، فزعمت أنّه ابن أبيك، و قد قال رسول اللّه: «الولد للفراش و للعاهر الحجر» فتركت سنّة رسول اللّه، و اتّبعت هواك بغير هدى من اللّه، ثمّ سلّطته على أهل العراق، فقطع أيدي المسلمين و أرجلهم و سمل أعينهم، و صلّبهم على جذوع النّخل، كأنّك لست من هذه الأمّة، و ليسوا منك؟ أ و لست صاحب الحضرميّين الّذين كتب إليك فيهم ابن سميّة: أنّهم على دين عليّ و رأيه، فكتبت إليه: اقتل كلّ من كان على دين عليّ عليه السّلام و رأيه، فقتلهم، و مثّل بهم بأمرك، و دين عليّ و اللّه و [دين] ابن [عمّ] عليّ الّذي كان يضرب عليه أباك، و هو أجلسك بمجلسك الّذي أنت فيه و لو لا ذلك لكان أفضل شرفك
و شرف أبيك تجشّم الرّحلتين اللّتين بنا منّ اللّه عليكم، فوضعهما عنكم؟ و قلت فيما تقول:
انظر [ل] نفسك و لدينك و لأمّة محمّد صلّى اللّه عليه و اله، و اتّق شقّ عصا هذه الأمّة، و أن تردّهم في فتنة. فلا أعرف فتنة أعظم من ولايتك عليها، و لا أعلم نظرا لنفسي و ولدي و أمّة جدّي أفضل من جهادك، فإن فعلته فهو قربة إلى اللّه عزّ و جلّ، و إن تركته فأستغفر اللّه لذنبي و أسأله توفيقي لإرشاد أموري. و قلت فيما تقول: إن أنكرك تنكرني، و إن أكدك تكدني، و هل رأيك إلّا كيد الصّالحين منذ خلقت؟! فكدني ما بدا لك إن شئت فإنّي أرجو أن لا يضرّني كيدك، و أن لا يكون على أحد أضرّ منه على نفسك، على أنّك تكيد فتوقظ عدوّك، و توبق نفسك، كفعلك بهؤلاء الّذين قتلتهم و مثّلت بهم بعد الصّلح و الأيمان و العهد و الميثاق، فقتلتهم من غير أن يكونوا قتلوا إلّا لذكرهم فضلنا، و تعظيمهم حقّنا، بما به شرفت و عرفت، مخافة أمر لعلّلك لو لم تقتلهم متّ قبل أن يفعلوا، أو ماتوا قبل أن يدركوا، أبشر يا معاوية بقصاص، و استعدّ للحساب، و اعلم أنّ للّه عزّ و جلّ كتابا لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلّا أحصاها و ليس اللّه تبارك و تعالى بناس أخذك بالظّنّة، و قتلك أولياءه بالتّهمة، و نفيك إيّاهم من دار الهجرة إلى دار الغربة و الوحشة و أخذك النّاس ببيعة ابنك، غلام من الغلمان، يشرب الشّراب، و يلعب بالكعاب، لا أعلمك إلّا قد خسرت نفسك، و شريت دينك، و غششت رعيّتك، و أخزيت أمانتك، و سمعت مقالة السّفيه الجاهل، و أخفت التّقيّ الورع الحليم.
قال: فلمّا قرأ معاوية كتاب الحسين عليه السّلام، قال: لقد كان في نفسه ضبّ عليّ ما كنت أشعر به.
فقال ابنه يزيد، و عبد اللّه بن أبي عمير بن جعفر: أجبه جوابا شديدا تصغر إليه نفسه، و تذكر أباه بأسوأ فعله و آثاره.
فقال: كلّا أ رأيتنا لو أنّي أردت أن أعيب عليّا محقّا ما عسيت أن أقول، إنّ مثلي لا يحسن به أن يعيب بالباطل، و ما لا يعرف النّاس، و متى عبت رجلا بما لا يعرف لم يحفل به صاحبه و لم يره شيئا، و ما عسيت أن أعيب حسينا، و ما أرى للعيب فيه موضعا، إلّا
أنّي قد أردت أن أكتب إليه و أتوعّده و أهدّده، و أجهّله، ثمّ رأيت أن لا أفعل.
قال: فما كتب إليه بشي ء يسوءه، و لا قطع عنه شيئا كان يصله به، كان يبعث إليه في كلّ سنة ألف ألف درهم سوى عروض و هدايا من كلّ ضرب.
الطّبرسي، الاحتجاج، 2/ 20- 22
و روي أنّ معاوية بن أبي سفيان كتب إلى الحسين رضى اللّه عنه: إنّي لأظنّ في رأسك نزوة، و لا بدّ لك من إظهارها، وددت لو أدركتها فأغتفرها لك.
ابن خلّكان، وفيات الأعيان، 6/ 353
و صار النّاس يقولون: إن هلك معاوية يكن الأمر للحسين عليه السّلام فبلغ ذلك معاوية، فبعث يستعتب الحسين بكلام يذكر فيه: أمّا بعد، فقد بلغني عنك أمور و أسباب و أظنّها باطلة، فلا تسمعني [؟] إلى قطيعتك يا أبا عبد اللّه، فمتى أكرمتني أكرمتك و متى أهنتني أهنتك، فلا تشقّ عصا هذه الأمّة، فقد جرّبتهم و بلوتهم، و أبوك من قبلك كان أفضل منك و قد أفسدوا عليه رأيه، و إيّاك [أن] تسمع كلام السّفهاء الّذين لا يعلمون بعواقب الأمور. فكتب الحسين عليه السّلام كتابا إليه يعتذر فيه [!].
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418
فبلغ ذلك معاوية بن أبي سفيان، فكتب إليه كتابا يقول فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من معاوية بن أبي سفيان، أمّا بعد، فقد بلغني عنك أمور و أسباب قد انتهت إليّ و أظنّها باطلة، و لعمري إنّه إن كان ما بلغني عنك كما ظننت، فأنت بذلك أسعد، و بعهد اللّه أوفى، فلا تحملني على أن أقطعك، فإنّك متى تكدني أكدك، و متى تكرمني أكرمك، و لا تشقّ عصا هذه الأمّة، فقد خبرتهم و بلوتهم، فانظر لنفسك و لدينك، و لا يستخفّنّك السّفهاء الّذين لا يعلمون، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.
قال: و كتب الحسين عليه السّلام كتابا يقول فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم أمّا بعد، فقد وصلني كتابك، و فهمت ما ذكرت، و معاذ اللّه أن أنقض عهدا عهده إليك أخي الحسن
عليه السّلام، و أمّا ما ذكرت من الكلام، فإنّه أوصله إليك الوشاة الملقون بالنّمائم المفرّقون بين الجماعات، فإنّهم و اللّه يكذبون.
فلمّا وصل الكتاب إلى معاوية بن أبي سفيان أمسك عنه، و لم يجبه، و أوصله، و لم يقطع صلته، و كان يبعث إليه في كلّ سنة ألف ألف دينار سوى الهدايا من كلّ صنف.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 6- 7
و يروى: إنّ معاوية بن أبي سفيان لمّا نصب يزيد لولاية العهد، أقعده في قبّة حمراء، فجعل النّاس يسلّمون على معاوية، ثمّ يميلون إلى يزيد حتّى جاء رجل ففعل ذلك، ثمّ رجع إلى معاوية، فقال: يا أمير المؤمنين، اعلم أنّك لو لم تولّ هذا أمور المسلمين لأضعتها، و الأحنف جالس، فقال له معاوية: ما بالك لا تقول يا أبا بحر. فقال: أخاف اللّه إن كذبت، و أخافكم إن صدقت. فقال: جزاك اللّه عن الطّاعة خيرا و أمر له بألوف.
فلمّا خرج الأحنف لقيه الرّجل بالباب، فقال: يا أبا بحر، إنّي لأعلم أنّ شرّ من خلق اللّه هذا و ابنه، و لكنّهم قد استوثقوا من هذه الأموال بالأبواب و الأقفال، فلسنا نطمع في استخراجها إلّا بما سمعت، فقال له الأحنف: يا هذا أمسك، فإنّ ذا الوجهين خليق، ألّا يكون عند اللّه وجيها.
المبرّد، الكامل، 1/ 30
فلمّا كان من الغد، بعث معاوية إلى الضّحّاك بن قيس، فدعاه و قال: إنّي قد عزمت على الكلام، و إذا غصّ المجلس بأهله و رأيتني ساكتا فكن أنت الّذي تدعوني إلى أمر بيعة يزيد و حضني على بيعته.
قال: ثمّ أرسل معاوية إلى وجوه النّاس فأحضرهم بمجلسه، فلمّا اجتمعوا، بدأ معاوية بالكلام، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ إنّه عظّم الإسلام و حرمته، ثمّ ذكر ما أمر اللّه به من طاعة ولاة الأمر، ثمّ ذكر يزيد و فضله في قريش و علمه بالسّياسة؛ فعارضه الضّحّاك بن قيس، و قال: يا أمير المؤمنين! إنّه/ لا بدّ للنّاس من وال بعدك و وليّ عهدك، فإنّا قد بلونا الجماعة و الفرقة، فوجدنا الجماعة و الألفة أحقن للدّماء، و آمن للسّبل، و خيرا في العاجلة و الآجلة، و الأيّام عوج رواجع، و للّه في كلّ يوم أمر و شأن، و لا تدري ما يختلف (1)به العصران (2)و ينقلب فيه الحدثان (3)، و يزيد ابن أمير المؤمنين في هديه و قصد سيرته من
أفضلنا حلما، و أكرمنا علما، فولّه عهدك و اجعله لنا علما بعدك، يكون (1)مفزعا نلجأ إليه، و خليفة نعول عليه، تسكن به القلوب، و نأمن (2)به الفتن.
قال: ثمّ سكت الضّحّاك، و قام عمرو بن سعيد الأشدق، و قال: أيّها النّاس! و اللّه إنّ يزيد لطويل الباع واسع الصّدر رفيع الذّكر، إن صرتم إلى عدله وسّعكم، و إن لجأتم إلى جوده أغناكم، و هو خلف لأمير المؤمنين و لا خلف منه. فقال له معاوية: اجلس أبا أميّة، فقد أوسعت و أحسنت.
قال: فجلس عمرو بن سعيد بن العاص، و قام يزيد بن المقنّع الكنديّ، فقال: أيّهاالنّاس! إنّ أمير المؤمنين هذا- و أشار بيده إلى معاوية- قاد الملك [فإذا] [مات فوارث الملك هذا-] (3)و أشار [بيده-] (4)إلى يزيد- فمن أبى فهذا- و أشار بيده إلى السّيف-.
فقال له: اجلس فأنت سيّد الخطباء.
قال: ثمّ قام (5)الحصين بن نمير السّكونيّ، فقال (6): يا معاوية! و اللّه لئن لقيت اللّه و لم تبايع ليزيد لتكوننّ مضيعا للأمّة. فالتفت معاوية إلى (7)الأحنف بن قيس، و قال: يا أبا بحر! ما يمنعك من الكلام؟ فقال: يا أمير المؤمنين! أنت أعلمنا بيزيد في ليله و نهاره و مدخله و مخرجه و سرّه و علانيّته، فإن كنت تعلمه للّه عزّ و جلّ و لهذه الأمّة رضا، فلا تشاورن (8)فيه أحدا من النّاس، و إن كنت تعلم للّه غير ذلك، فلا تزوّده الدّنيا و أنت ماض إلى الآخرة، فإن قلنا ما علينا أن نقول سمعنا و أطعنا. قال (9): فقال معاوية: أحسنت يا [أبا] بحر! جزاك اللّه عن السّمع و الطّاعة خيرا.
قال: فبايع النّاس في ذلك الوقت ليزيد بن معاوية، و انصرفوا إلى منازلهم.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 230- 232
ثمّ جلس معاوية في أصحابه و أذن للوفود، فدخلوا عليه، و قد تقدّم إلى أصحابه أن يقولوا في يزيد، فكان أوّل من تكلّم الضّحّاك بن قيس، فقال: يا أمير المؤمنين، إنّه لا بدّ للنّاس من وال بعدك، و الأنفس يغدى عليها و يراح. و إن اللّه قال: كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.
و لا ندري ما يختلف به العصران، و يزيد ابن أمير المؤمنين في حسن معدنه، و قصد سيرته (1)، من أفضلنا حلما، و أحكمنا علما، فولّه عهدك، و اجعله لنا علما بعدك. و إنّا قد بلونا الجماعة و الألفة، فوجدناه أحقن للدّماء، و آمن للسّبل، و خيرا في العاجلة و الآجلة (2).
ثمّ تكلّم عمرو بن سعيد، فقال: أيّها النّاس، إنّ يزيد أمل تأملونه، و أجل تأمنونه (3)طويل الباع، رحب الذّراع؛ إذا صرتم إلى عدله وسّعكم، و إن طلبتم رفده أغناكم؛ جذع قارح، سوبق فسبق، و موجد فمجد، و قورع فقرع، خلف من أمير المؤمنين و لا خلف منه.
فقال: اجلس أبا أميّة، فلقد أوسعت و أحسنت.
ثم قام يزيد بن المقفّع فقال: أمير المؤمنين هذا، و أشار إلى معاوية، فإن هلك فهذا، و أشار إلى يزيد، فمن أبى فهذا، و أشار إلى سيفه، فقال معاوية: اجلس، فإنّك سيّد الخطباء.
ثمّ تكلّم الأحنف بن قيس، فقال: يا أمير المؤمنين، أنت أعلم بيزيد في ليله و نهاره، و سرّه و علانيّته، مدخله و مخرجه، فإن كنت تعلمه للّه رضا و لهذه الأمّة، فلا تشاور النّاس فيه، و إن كنت تعلم منه غير ذلك، فلا تزوّده الدّنيا و أنت تذهب إلى الآخرة.
قال: فتفرّق النّاس و لم يذكروا إلّا كلام الأحنف.
قال: ثمّ بايع النّاس ليزيد بن معاوية، فقال رجل، و قد دعي إلى البيعة: اللّهمّ إنّي
أعوذ بك من شرّ معاوية. فقال له معاوية: تعوّذ من شرّ نفسك، فإنّه أشدّ عليك. و بايع.
قال: إنّي أبايع و أنا كاره للبيعة. قال له معاوية: بايع أيّها الرّجل فإنّ اللّه يقول: فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 369- 370
و في سنة تسع و خمسين وفد على معاوية وفد الأمصار من العراق و غيرها، فكان ممّن وفد من أهل العراق الأحنف بن قيس في آخرين من وجوه النّاس، فقال معاوية للضّحّاك بن قيس: إنّي جالس من غد للنّاس، فأتكلّم بما شاء اللّه، فإذا فرغت من كلامي فقل في يزيد الّذي يحقّ عليك، و ادع إلى بيعته، فإنّي قد أمرت عبد الرّحمان بن عثمان الثّقفيّ، و عبد اللّه بن عضاة (1)الأشعريّ، و ثور بن معن السّلميّ أن يصدقوك في كلامك، و أن يجيبوك إلى الّذي دعوتهم إليه. فلمّا كان من الغد، قعد معاوية فأعلم النّاس بما رأى من حسن رعية يزيد ابنه و هديه، و أنّ ذلك دعاه إلى أن يولّيه عهده، ثمّ قام الضّحّاك بن قيس، فأجابه إلى ذلك، و حضّ النّاس على البيعة ليزيد، و قال لمعاوية: اعزم على ما أردت. ثمّ قام عبد الرّحمان بن عثمان الثّقفيّ و عبد اللّه بن عضاة الأشعريّ و ثور بن معن فصدّقوا قوله، ثمّ قال معاوية: أين الأحنف بن قيس؟ فقام الأحنف، فقال: إنّ النّاس قد أمسوا في منكر زمان قد سلف، و معروف زمان يؤتنف، و يزيد حبيب قريب، فإن تولّه عهدك فعن غير كبر مفن، أو مرض مضن، و قد حلبت الدّهور، و جرّبت الأمور، فاعرف من تسند إليه عهدك، و من تولّيه الأمر من بعدك، و اعص رأي من يأمرك و لا يقدر لك، و يشير عليك و لا ينظر لك. فقام الضّحّاك بن قيس مغضبا، فذكر أهل العراق بالشّقاق و النّفاق، و قال: اردد رأيهم في نحورهم. و قام عبد الرّحمان بن عثمان، فتكلّم بنحو كلام الضّحّاك، ثمّ قام رجل من الأزد، فأشار إلى معاوية، و قال: أنت أمير المؤمنين، فإذا متّ فأمير المؤمنين يزيد، فمن أبى هذا فهذا، و أخذ بقائم سيفه فسلّه. فقال له معاوية: اقعد، فأنت من أخطب النّاس. فكان معاوية أوّل من بايع ليزيد ابنه بولاية العهد، و في ذلك يقول عبد الرّحمان بن همام (2)السّلوليّ:
فإن تأتوا برملة أو بهند *** نبايعها أميرة مؤمنينا (1)
إذا ما مات كسرى قام كسرى *** نعدّ ثلاثة متناسقينا (2)
فيا لهفا لو أنّ لنا أنوفا *** و لكن لا نعود كما عنينا
إذا لضربتم حتّى تعودوا *** بمكّة تلعقون بها السّخينا
خشينا الغيظ حتّى لو شربنا *** دماء بني أميّة ما روينا
لقد ضاعت رعيّتكم و أنتم *** تصيدون الأرانب غافلينا
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 36- 37
[أحداث سنة 56 ه] ثمّ إنّ معاوية قال للضّحّاك بن قيس الفهريّ لمّا اجتمع الوفود عنده: إنّي متكلّم، فإذا سكتّ، فكن أنت الّذي تدعوا إلى بيعة يزيد و تحثّني عليها. فلمّا جلس معاوية للنّاس تكلّم، فعظّم أمر الإسلام و حرمة الخلافة، و حقّها، و ما أمر اللّه به من طاعة ولاة الأمر، ثمّ ذكر يزيد و فضله و علمه بالسّياسة، و عرض ببيعته، فعارضه الضّحّاك، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: يا أمير المؤمنين إنّه لا بدّ للنّاس من وال بعدك و قد بلونا الجماعة و الألفة، فوجدناهما أحقن للدّماء و أصلح للدّهماء و آمن للسّبل و خيرا في العاقبة (3)، و الأيّام عوج رواجع، و اللّه كلّ يوم هو في شأن، و يزيد ابن أمير المؤمنين في حسن هديه و قصد سيرته على ما علمت، و هو من أفضلنا علما و حلما و أبعدنا رأيا، فولّه عهدك و اجعله لنا علما بعدك و مفزعا نلجأ إليه و تسكن في (4)ظلّه. و تكلّم عمرو بن سعيد الأشدق بنحو من ذلك، ثمّ قام يزيد بن المقنّع العذريّ، فقال: هذا أمير المؤمنين، و أشار إلى معاوية، فإن هلك فهذا، و أشار إلى يزيد، و من أبى فهذا، و أشار إلى سيفه. فقال معاوية: اجلس فأنت سيّد الخطباء. و تكلّم من حضر من الوفود. فقال معاوية للأحنف:
ما تقول يا أبا بحر؟ فقال: نخافكم إن صدقنا و نخاف اللّه إن كذبنا، و أنت يا أمير المؤمنين أعلم بيزيد في ليله و نهاره و سرّه و علانيّته و مدخله و مخرجه، فإن كنت تعلمه للّه تعالى و للأمّة (1)رضا، فلا تشاور فيه، و إن كنت تعلم فيه غير ذلك، فلا تزوّده الدّنيا، و أنت صائر إلى الآخرة، و إنّما علينا أن نقول: سمعنا و أطعنا. و قام رجل من أهل الشّام، فقال: ما ندري ما تقول هذه المعدّيّة العراقيّة. و إنّما عندنا سمع و طاعة و ضرب و ازدلاف. فتفرّق النّاس يحكون قول الأحنف، و كان معاوية يعطي المقارب و يداري المباعد و يلطّف به حتّى استوثق له أكثر النّاس و بايعه (2)
«بنشين كه تو سيد خطبا هستى.» هريك از نمايندگان شهرستانها هم سخنى گفتند. معاويه رو به احنف كرد و گفت: اى ابا بحر! تو چه مى گويى؟ احنف گفت: «ما اگر راست بگوييم، از شما (غضب شما) مى ترسيم و اگر دروغ بگوييم، از خدا مى ترسيم. تو اى امير المؤمنين به احوال يزيد و شب و روز او (از حيث عيش ونوش) داناتر هستى. تو بر آشكار و نهان او آگاهى. تو از دخول و خروج او اطلاع دارى. اگر بدانى كه انتخاب او به صلاح ملت است، درباره او هيچ مشورت مكن و او را انتخاب كن و اگر بدانى چنين نيست، تو دنيا را به او نبخش! درحالى كه تو خود سوى آخرت خواهى رفت (به جزاى خودخواهى رسيد) ما نيز جز اطاعت و تسليم چاره نداريم.» يكى از اهل شام برخاست و گفت: «ما نمى دانيم كه قبايل معد عراقى چه مى گويند. ما جز طاعت و زدوخورد در راه شما و دفاع از شما عقيده ديگرى نداريم.» مردم هم پراكنده شدند و همه قول احنف را ورد زبان خود كرده بودند.
معاويه هم به نزديكان رشوه مى داد و با مخالفين و دورشدگان مدارا مى كرد و با همه ملاطفت و محبت مى نمود تا اكثر مردم را مطيع كرد و آنها بيعت نمودند و اهل عراق و شام هم با يزيد بيعت كردند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 56- 58
.1) - [نهاية الإرب: «لهذه الأمّة»].
2) - معاويه به ضحّاك بن قيس فهرى هنگام اجتماع نمايندگان شهرستانها گفت: من سخن مى گويم و اگر سخن من پايان يافت، تو برخيز و مردم را براى بيعت يزيد دعوت و به من اصرار كن (كه او را انتخاب كنم) چون معاويه براى پذيرايى نمايندگان نشست خطبه كرد و اسلام را تعظيم نمود و خلافت را ستود و آن را يك حق بزرگ دانست و گفت: خداوند به مردم امر فرمود كه از اولياى امور اطاعت كنند. بعد، نام يزيد را برد و فضايل او را شمرد كه او مرد سياست و به اوضاع كشوردارى آشنا و دانا مى باشد و بيعت او را پيشنهاد كرد. ناگاه ضحّاك به سخن آمد. اول خدا را حمد و ثنا كرد و بعد گفت: اى امير المؤمنين! مردم بايد امير و حاكم و نگهبان داشته باشند و ما جماعت را آزموديم و بهتر ديديم كه بعد از تو كسى باشد كه قادر بر منع خونريزى و اختلاف باشد و او براى مشكلات و حوادث مهمّه امير كارگشا و باتدبير باشد و او كسى باشد كه سدى براى سيل فتنه و فساد واقع شود و عاقبت كار ما به دست او خوب گردد. روزگار كج رفتار هم حوادث را تكرار مى كند. خداوند هم هرروز در يك حال مى باشد. يزيد فرزند امير المؤمنين هم دانا و رهبر و نيك سيرت است. او چنان كه من مى دانم، از همه ما بهتر و داناتر و افضل و خردمندتر و بردبارتر است. از حيث رأى و فكر هم از همه روشنتر است. ولايت عهد را به او بسپار. او را راهنما و قائد و نماينده ما قرار بده. بعد از تو به او پناه خواهيم برد. تو اين پناه را براى ما تأمين كن كه ما زير سايه او قرار خواهيم گرفت. عمرو بن سعيد اشدق هم مانند آن سخن را راند. بعد از آن دو، يزيد بن مقنع عذرى برخاست و گفت: اين امير المؤمنين است- آن گاه به معاويه اشاره كرد- اگر هلاك شود اين بعد از او- كه به يزيد اشاره كرد- و هركه قبول نكند جزاى او اين است- كه دست به شمشير برد و بدان اشاره كرد- معاويه گفت:
ابن الأثير، الكامل، 3/ 250- 251- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 353- 355
و لمّا عقد معاوية البيعة لابنه يزيد قام النّاس يخطبون، فقال معاوية لعمرو بن سعيد الأشدق: «قم فاخطب يا أبا أميّة». فقام فقال: «أمّا بعد، فإنّ يزيد ابن أمير المؤمنين أمل تأملونه، و أجل تأمنونه، إن افتقرتم إلى حلمه وسعكم، و إن احتجتم إلى رأيه أرشدكم، و إن اجتدبتم ذات يده أغناكم و شملكم؛ جذع قارح؛ سوبق فسبق، و موجد فمجد، و قورع فقرع، و هو خلف أمير المؤمنين و لا خلف منه.»
فقال معاوية: «أوسعت يا أبا أميّة فاجلس، فإنّما أردنا بعض هذا.»
ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 17/ 45- 46
و كتب بيعته إلى الآفاق، و كان عامله على المدينة مروان بن الحكم، فكتب إليه يذكر الّذي قضى اللّه به على لسانه من بيعة يزيد، و يأمره أن يجمع من قبله من قريش و غيرهم من أهل المدينة، ثمّ يبايعوا ليزيد.
قال: فلمّا قرأ مروان كتاب معاوية أبى من ذلك. و أبته قريش. فكتب لمعاوية: إنّ قومك قد أبوا إجابتك إلى بيعتك ابنك، فارأ رأيك. فلمّا بلغ معاوية كتاب مروان عرف أنّ ذلك من قبله. فكتب إليه يأمره أن يعتزل عمله، و يخبره أنّه قد ولّى المدينة سعيد بن العاص (1)، فلمّا بلغ مروان كتاب معاوية، أقبل مغاضبا في أهل بيته، و ناس كثير من قومه، حتّى نزل بأخواله بني كنانة، فشكا إليهم، و أخبرهم بالّذي كان من رأيه في أمر معاوية، و في عزله و استخلافه يزيد ابنه عن غير مشورة مبادرة له، فقالوا: نحن نبلك في يدك، و سيفك في قرابك، فمن رميته بنا أصبناه، و من ضربته بنا قطعناه، الرّأي رأيك، و نحن طوع يمينك، ثمّ أقبل مروان في وفد منهم كثير، ممّن كان معه من قومه و أهل بيته حتّى نزل دمشق، فخرج فيهم حتّى أتى سدّة معاوية، و قد أذن للنّاس. فلمّا نظر الحاجب إلى كثرة من معه من قومه و أهل بيته، منعه من الدّخول، فوثبوا إليه، فضربوا وجهه، حتّى خلى عن الباب، ثمّ دخل مروان، و دخلوا معه، حتّى إذا كان من معاوية بحيث تناله يده.
قال بعد التّسليم عليه بالخلافة: إنّ اللّه عظيم خطره، لا يقدر قادر قدره، خلق من خلقه عبادا، جعلهم لدعائم دينه أوتادا، هم رقباؤه على البلاد، و خلفاؤه على العباد، أسفر بهم الظّلم، و ألّف بهم الدّين، و شدّد بهم اليقين، و منح بهم الظّفر، و وضع بهم من استكبر، فكان من قبلك من خلفائنا، يعرفون ذلك في سالف زمامنا، و كنّا نكون لهم على الطّاعة إخوانا، و على من خالف عنها أعوانا، يشدّ بنا العضد، و يقام بنا الأود، و نستشار في القضيّة، و نستأمر في أمر الرّعيّة، و قد أصبحنا اليوم في أمور مستحيرة ذات وجوه
1) - [إلى هنا حكاء عنه في بحر العلوم،/ 90- 91].
مستديرة، تفتح بأزمة الضّلال، و تجلس بأهواه الرّجال، يؤكل جزورها (1)، و تمقّ أحلابها (2)فما لنا لا نستأمر في رضاعها (3)و نحن فطامها و أولات فطامها؟ و أيم اللّه لو لا عهود مؤكّدة، و مواثيق معقّدة، لأقمت أود وليّها، فأقم الأمر يا ابن أبي سفيان و أهدئ (4)من تأميرك الصّبيان، و اعلم أنّ لك في قومك نظرا، و أنّ لهم على مناوأتك وزرا (5).
فغضب معاوية من كلامه غضبا شديدا، ثمّ كظم غيظة بحلمه، و أخذ بيد مروان، ثمّ قال: إن اللّه قد جعل لكلّ شي ء أصلا، و جعل لكلّ خير أهلا، ثمّ جعلك في الكرم منّي محتدا، و العزيز منّي والدا، اخترت من قروم (6)قادة، ثمّ استللت سيّد سادة، فأنت ابن ينابيع الكرم، فمرحبا بك و أهلا من ابن عمّ ذكرت خلفا مفقودين، شهداء صدّيقين، كانوا كما نعتّ، و كنت لهم كما ذكرت، و قد أصبحنا في أمور مستحيرة، ذات وجوه مستديرة، و بك و اللّه يا ابن العمّ نرجو استقامة أودها، و ذلولة صعوبتها، و سفور ظلمتها، حتّى يتطأطأ جسيمها (7)، و يركب بك عظيمها، فأنت نظير أمير المؤمنين بعده، و في كلّ شدّة عضده.
و إليك عهد عهده، فقد ولّيتك قومك، و أعظمنا في الخراج سهمك، و أنا مجيز (8)وفدك، و محسن رفدك (9)، و على أمير المؤمنين غناك، و النّزول عند رضاك.
فكان أوّل ما رزق ألف دينار في كلّ هلال، و فرض له في أهل بيته مئة مئة.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 151- 153
1) - يؤكل جزورها: يؤكل لحمها.
2) - و تمقّ أحلابها: يشرب لبنها جميعه فلا يترك منه شي ء و المراد بالجملتين أنّ معاوية يستأثر بكلّ شي ء في الخلافة و لا يترك لمروان منها شيئا.
3) - يريد مالك لا تأخذ رأينا في الخلافة و نحن قادرون على منع درّها عنك.
4) - أهدئ: أبطئ و تروّ و لا تتسرّع.
5) - الوزر: الملجأ و المستعان.
6) - القروم جمع قرم و هو الشّجاع.
7) - يتطأطأ جسيمها: حتّى يذلل صعبها.
8) - مجيز وفدك: معطيهم جوائز.
9) - الرّفد: العطاء.
قال: فكتب معاوية إلى مروان بن الحكم و هو عامله على المدينة، يأمره أن يدعو النّاس إلى بيعة/ يزيد و يخبره في كتابه أنّ أهل مصر و الشّام و العراق قد بايعوا.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 232
ثمّ كتب إلى مروان بن الحكم، عامله على المدينة أن: ادع أهل المدينة إلى بيعة يزيد، فإنّ أهل الشّام و العراق قد بايعوا.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 370- 371
و أنفذت الكتب (1)ببيعة يزيد إلى الأمصار، و كتب معاوية إلى مروان بن الحكم- و كان [عامله] على المدينة- يعلمه باختياره يزيد، و مبايعته إيّاه بولاية العهد، و يأمره بمبايعته، و أخذ البيعة له على من قبله، فلمّا قرأ مروان ذلك خرج مغضبا في أهل بيته و أخواله من بني كنانة، حتّى أتى دمشق فنزلها، و دخل على معاوية يمشي بين السّماطين، حتّى إذا كان منه بقدر ما يسمعه صوته سلّم، و تكلّم بكلام كثير يوبّخ به معاوية، منه: أقم الأمور يا ابن أبي سفيان، و اعدل عن تأميرك الصّبيان، و اعلم أنّ لك من قومك نظراء، و أنّ لك على مناوأتهم (2)وزراء. فقال له معاوية: أنت نظير أمير المؤمنين، و عدّته في كلّ شديدة، و عضده، و الثّاني بعد وليّ عهده. و جعله وليّ عهد يزيد، و ردّه إلى المدينة، ثمّ إنّه عزله عنها، و ولّاها الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و لم يف لمروان بما جعل له من ولاية عهد يزيد بن معاوية.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 37- 38
[أحداث سنة 56 ه] ثمّ كتب معاوية بعد ذلك إلى مروان بن الحكم (3): «إنّي قد كبرت سنّي، و دقّ (4)عظمي، و خشيت الاختلاف على الأمّة بعدي، و قد رأيت أن أتخيّر لهم من يقوم بعدي، و كرهت أن أقطع أمرا دون مشورة من عندك، فاعرض ذلك عليهم، و أعلمني بالّذي يردّون عليك». فقام مروان في النّاس فأخبرهم به. فقال النّاس: أصاب
و وفّق و قد أحببنا أن يتخيّر لنا فلا يألو. فكتب مروان إلى معاوية بذلك، فأعاد إليه الجواب يذكر يزيد (1)
مى ترسم ملت بعد از من دچار اختلاف شود. صلاح در اين دانستم كه يكى را براى مردم انتخاب كنم. اكراه دارم كه بدون مشورت و اطلاع تو كارى انجام دهم. تو اين كار را ميان مردم بگذار و از آنها عقيده و رأى بخواه. مروان ميان مردم برخاست و موضوع انتخاب وليعهد را مطرح كرد. مردم هم گفتند: «بسيار كار خوبى كرده. (مقصود يزيد نبود) رستگار باد! ما ميل داريم او كسى را براى ما انتخاب كند. اين كار را هم به تأخير نيندازد.» مروان هم به معاويه نوشت. معاويه هم جواب داد كه: «من يزيد را برگزيدم.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 55
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 250- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 351
1) - بعد از آن، معاويه به مروان بن حكم نوشت كه: من پير و سست استخوان و شكسته شدم.
قال: فأرسل مروان إلى وجوه أهل المدينة، فجمعهم في المسجد الأعظم، ثمّ صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر الطّاعة و حضّ (1)عليها و ذكر الفتنة و حذّر منها. ثمّ قال في بعض كلامه: أيّها النّاس! إنّ أمير المؤمنين قد كبر سنّه، و رقّ جلده و عظمه، و خشي الفتنة من بعده، و قد أراه اللّه رأيا حسنا، و قد أراد أن يختار لكم وليّ عهد يكون من بعده لكم مفزعا، يجمع اللّه به الألفة و يحقن به الدّماء، و أراد أن يكون ذلك عن مشورة منكم و تراض، فماذا تقولون؟ فقال النّاس من كلّ جانب: إنّا لا نكره ذلك إذا كان للّه فيه رضا.
فقال مروان: إنّه قد اختار لكم الرّضا الّذي يسير فيكم بسيرة (2)الخلفاء الرّاشدين المهديّين، و هو ابنه يزيد.
قال: فسكت النّاس و تكلّم عبد الرّحمان بن أبي بكر الصّدّيق، و قال: كذبت و اللّه يا مروان، و كذب من أمرك بهذا، و اللّه ما يزيد برضا و لكنّ يزيد و رأيه هرقليّة. فقال مروان: أيّها النّاس! إنّ هذا المتكلّم هو الّذي أنزل فيه: وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما (3).
قال: فغضب عبد الرّحمان بن أبي بكر، ثمّ قال: يا ابن الزّرقاء! فينا تتأوّل القرآن و أنت الطّريد ابن الطّريد! ثمّ بادر إليه و أخذ برجله، ثمّ قال: انزل يا عدوّ اللّه عن هذا المنبر (4)! فليس مثلك من يتكلّم بهذا على أعواده.
قال: و ضجّت بنو أميّة في المسجد، و بلغ ذلك عائشة، فخرجت من منزلها ملتفة بملاءة لها و معها نسوة من نسوان (5)قريش حتّى دخلت المسجد، فلمّا نظر إليها مروان كأنّه
فزع لذلك، ثمّ قال: نشدتك اللّه يا أمّ المؤمنين إن قلت إلّا حقّا، قالت عائشة: لا قلت إلّا حقّا (1)أشهد لقد لعن رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أباك و لعنك (2)، و أنت الطّريد ابن الطّريد، أنت (3)تكلّم أخي عبد الرّحمان بما تكلّمه! قال: فسكت مروان، و لم يردّ عليها شيئا. و رجعت عائشة إلى منزلها و تفرّق النّاس.
و كتب مروان إلى معاوية يخبره بذلك و بما كان من عبد الرّحمان بن أبي بكر، فلمّا قرأ معاوية كتاب مروان أقبل على جلسائه، فقال:
/ عبد الرّحمان شيخ قد خرف، قلّ عقله، و يجب أن نكفّ عنه و نحتمل ما يكون منه، فليس هذا من رأيه و لكن من رأي غيره. قال: ثمّ تهيّأ معاوية يريد الحجّ.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 232- 235
فخطبهم مروان، فحضّهم على الطّاعة و حذّرهم الفتنة، و دعاهم إلى بيعة يزيد، و قال:
سنّة أبي بكر الهادية المهديّة. فقال له عبد الرّحمان بن أبي بكر: كذبت! إنّ أبا بكر ترك الأهل و العشيرة، و بايع لرجل من بني عديّ، رضي دينه و أمانته، و اختاره لأمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم. فقال مروان: أيّها النّاس، إنّ هذا المتكلّم هو الّذي أنزل اللّه فيه: وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما أَ تَعِدانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي. فقال له عبد الرّحمان:
يا ابن الزّرقاء، أفينا تتأوّل القرآن! و تكلّم الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه ابن عمر و أنكروا بيعة يزيد، و تفرّق النّاس. فكتب مروان إلى معاوية بذلك.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 371
[أخبرنا] سيّد الحفّاظ أبو منصور شهردار بن شيرويه الدّيلميّ فيما كتب إليّ من همدان، أخبرنا الرّئيس محي السّنّة أبو الفتح بن عبد اللّه كتابة، أخبرنا الشّيخ العدل أبو الفرج عليّ بن محمّد، حدّثنا أبو بكر، حدّثنا أبو العبّاس محمّد بن إسحاق السّراج،
حدّثنا قتيبة بن سعيد، حدّثني من أدرك مروان بن الحكم: أنّه خطب النّاس على المنبر ليدعو إلى يزيد بن معاوية، فقام عبد الرّحمان بن أبي بكر الصّدّيق، فجلس على قوائم المنبر، فقال: لا و لا نعمة عين لك؛ أدين الهرقليّة كلّما ذهب واحد جاء آخر؛ هلك أبو بكر، فترك ولدا هم أطيب و أكثر من ولد معاوية، ثمّ نحاها عنهم، و جعلها إلى رجل من بني عديّ بن كعب؛ ثمّ هلك عمر بن الخطّاب، فترك ولدا هم أطيب و أكثر من ولد معاوية، فنحاها عنهم و جعلها شورى بين النّاس. قال: و قالت عائشة: يا مروان أما و اللّه أنّكم للشّجرة الملعونة الّتي ذكر اللّه في القرآن؟ [و ذكر] هذه القصّة الإمام أحمد بن أعثم الكوفيّ رحمه اللّه في تاريخه أطول من هذه. فأرسل مروان إلى وجوه أهل المدينة، فجمعهم في المسجد الأعظم، ثمّ صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر الطّاعة و حضّ عليها، و ذكر الفتنة و حذّر منها، ثمّ قال في بعض كلامه: أيّها النّاس إنّ أمير المؤمنين قد كبر سنّه، و دقّ عظمه، و رقّ جلده، و خشي الفتنة من بعده. و قد أراه اللّه رأيا حسنا، و قد أراد أن يختار لكم وليّ عهد يكون لكم من بعده مفزعا يجمع اللّه به الألفة و يحقن به الدّماء، و أراد أن يكون ذلك عن مشورة منكم و تراض، فماذا تقولون؟، قال: فقال النّاس من جانب: إنّا ما نكره ذلك إذا كان رضا؛ فقال مروان: فإنّه قد اختار لكم الرّضا الّذي يسير فيكم بسيرة الخلفاء الرّاشدين المهتدين و هو ابنه يزيد. قال: فسكت النّاس، و تكلّم عبد الرّحمان ابن أبي بكر، فقال: كذبت و اللّه، و كذب من أمرك بهذا، و اللّه ما يزيد بمختار و لا رضا و لكنّكم تريدون أن تجعلوها هرقليّة. و قال في غير هذا الموضع: في يزيد الخمور، يزيد القرود؛ يزيد الفهود. فقال مروان: إنّ هذا المتكلّم هو الّذي أنزل اللّه فيه وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما قال: فغضب عبد الرّحمان و قال: يا ابن الزّرقاء أفينا تتأوّل القرآن و أنت الطّريد ابن الطّريد. ثمّ بادر إليه فأخذ برجليه و قال: أنزل يا عدوّ اللّه عن منبر رسول اللّه، فليس مثلك من يتكلّم على أعواده. قال: فضجت بنو أميّة في المسجد و بلغ ذلك عائشة، فخرجت من منزلها متلفعة بملاءة لها و معها نسوة من قريش حتّى دخلت المسجد، فلمّا نظر إليها مروان كأنّه فزع من ذلك، فقال: سألتك باللّه يا أمّ المؤمنين إن قلت إلّا حقّا.
فقالت عائشة: لا أقول إلّا حقّا، أشهد لقد لعن رسول اللّه أباك و لعنك، فأنت فضض من
لعنة رسول اللّه، و أنت الطّريد ابن الطّريد أتكلّم أخي عبد الرّحمان بما تكلّمه. فسكت مروان، و لم يردّ عليها شيئا و تفرّق النّاس. و كتب مروان إلى معاوية يخبره بما كان من عبد الرّحمان بن أبي بكر، فلمّا قرأ معاوية كتاب مروان أقبل على جلساءه، و قال:
عبد الرّحمان شيخ قد خرف و ذهب عقله، و نحبّ أن نكفّ و نحتمل ما كان منه، فليس هذا من رأيه و لكن رأي غيره.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 171- 172
[أحداث سنة 56 ه] فقام مروان فيهم و قال: إنّ أمير المؤمنين قد اختار لكم فلم يأل، و قد استخلف ابنه يزيد بعده، فقام عبد الرّحمان بن أبي بكر، فقال: كذبت و اللّه يا مروان، و كذب معاوية، ما الخيار أردتما لأمّة محمّد، و لكنّكم تريدون أن تجعلوها هرقليّة، كلّما مات هرقل، قام هرقل. فقال مروان: هذا الّذي أنزل اللّه فيه وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما الآية، فسمعت عائشة مقالته، فقامت من وراء الحجاب، و قالت: يا مروان، يا مروان! فأنصت النّاس و أقبل مروان بوجهه، فقالت: أنت القائل لعبد الرّحمان، إنّه نزل فيه القرآن، كذبت و اللّه ما هو به، و لكنّه فلان ابن فلان و لكنّك أنت فضض من لعنة نبيّ اللّه. و قام الحسين بن عليّ، فأنكر ذلك و فعل مثله ابن عمر، و ابن الزّبير، فكتب مروان بذلك إلى معاوية (1)
عبد الرحمان بن ابى بكر برخاست و گفت: «دروغ مى گويى اى مروان، به خدا سوگند، معاويه هم دروغ مى گويد. شما هردو صلاح امّت محمّد را در نظر نگرفتيد. شما مى خواهيد خلافت را مانند سلطنت هرقل قرار دهيد. هر پادشاهى كه مى ميرد، يكى ديگر مانند او جانشين مى شود.» مروان گفت: «اين همان مرد است كه خداوند آيه قرآن در مذمت او نازل كرده كه مى فرمايد: وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما؛ كسى كه به والدين خود گفت: اف به شما.» تا آخر آيه. عايشه سخن مروان را [درباره برادر خود] شنيد. از پشت حجاب گفت: «اى مروان، اى مروان! مردم همه خموش شدند و گوش كردند. مروان هم توجه نمود. گفت:
تو به عبد الرحمان گفتى كه خداوند در مذمّت تو آيه نازل كرده؟ به خدا او درخور چنين مذمّتى نبوده و نيست. آن كسى كه اين آيه در حق او نازل شده، فلان بن فلان بود؛ ولى تو مشمول لعنت خدا و نفرين پيغمبر خدا بودى.» حسين بن على هم برخاست و بر آن (انتخاب يزيد) اعتراض كرد. ابن عمرو ابن زبير هم با حسين هماهنگ شده اعتراض نمودند. مروان هم خبر آن اعتراض را به معاويه نوشت.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 55- 56
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 250
1) - مروان برخاست و گفت: «امير المؤمنين يكى را براى شما انتخاب كرده و او فرزندش يزيد است كه او را جانشين خود نموده.»
[أحداث سنة 56 ه] فقام مروان في النّاس، فقال: إنّ أمير المؤمنين قد اختار لكم فلم يأل، و قد استخلف ابنه يزيد بعده.
فقام عبد الرّحمان بن أبي بكر الصّدّيق رضي اللّه عنهما، فقال: «كذبت و اللّه يا مروان، و كذب معاوية، ما الخيار أردتما لأمّة صلى اللّه عليه و سلم، و لكنّكم أردتم أن تجعلوها هرقليّة، كلّما مات هرقل قام هرقل!». فقال مروان: هذا الّذي أنزل اللّه فيه وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما الآية (1). فسمعت عائشة رضي اللّه عنها مقالته، فقامت من وراء الحجاب و قالت:
يا مروان! فأنصت النّاس و أقبل مروان بوجهه، فقالت: «إنّ القائل لعبد الرّحمان إنّه نزل فيه القرآن كذب، و اللّه ما هو فيه، و لكنّه فلان ابن فلان، و لكنّك أنت فضض من لعنة نبيّ اللّه عليه الصّلاة و السّلام» (2)
قطعة أو طائفة منها». و روى ابن أبي خيثمة من حديث عائشة في هذه القصّة أنّها قالت: «أمّا أنت يا مروان فأشهد أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم لعن أباك و أنت في صلبه». و أبوه هو الحكم بن أبي العاص بن أميّة، و قد روى الرّواة في أسباب لعنه أنّ النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم رآه يعمل من الأعمال ما لا يجوز، و قد نفاه إلى الطّائف، و انظر ما يأتي قريبا.
.و قام الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما فأنكر ذلك، و فعل مثله عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير.
فكتب مروان إلى معاوية بذلك، فأوجب ذلك مسيره إلى الحجاز بعد أن أخذ بيعة أهل العراق و الشّام!.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 351- 352
أجرى الاختبار مرّة ثانية [بعد زياد ابن أبيه] على يد مروان، فأمره أن يقوم بهذه المهمّة، و أن يموّه على النّاس بأنّ البلدان استجابت لولاية العهد، و بايعوا يزيد، و هو يريد أن يبايعوا له أسوة بغيرهم و كان مروان يطمع بولاية العهد، فغضب مروان إذ لم يجعل إليه الأمر، لأنّه كبير هذا البيت بعد معاوية، و هو مرشّح البيت الأموي لكبر سنّه، فكان يعدّ العهد ليزيد تحدّيا لمقامه و استهانة به، فغضب مروان من ذلك، و تعجّل في المفاوضة. فسار إلى الشّام و كلّم معاوية، فترضّاه بأن جعله وليّ عهد ليزيد و ردّه إلى المدينة.
فأرسل مروان إلى وجوه أهل المدينة، فجمعهم في المسجد الأعظم، ثمّ صعد المنبر، و تكلّم بما أراد من وصفه معاوية في العدل و المحافظة على مصالح الأمّة و أنّه قد كبر سنّه، و قد أراه اللّه رأيا حسنا، و قد أراد أن يختار لكم وليّ عهد يجمع اللّه به الألفة، و يحقن به الدّماء، و أراد أن يكون ذلك عن مشورة فيكم و تراض، فما تقولون؟
و هذا الكلام يبعث في النّفوس أملا قويّا في إجراء الشّورى و رجوع الاختيار للأمّة، و بالطّبع إنّها لا تختار إلّا من له أهليّة الخلافة، و هو المتحلّي بصفات الإمامة، و انمحت من خواطرهم فكرة بيعة يزيد، و زال التّخوّف من ولاية عهده، فإنّ زياد بن أبيه قد كدر صفو عيشهم من قبل، إذ أعلن بيعة يزيد في ولاية العهد.
و انتظر النّاس الإفصاح عن تلك الشّخصيّة الّتي أرادها معاوية للأمّة جمعا لشملها و حفظا لمصالحها و يكون تعينه برضا الأمّة و اختيارها.
فقال مروان: فإنّه قد اختار لكم الرّضا الّذي يسير فيكم بسيرة الخلفاء الرّاشدين المهتدين و هو ابنه يزيد.
و هنا تظهر على ذلك الجمع موجة التّأثّر العظيم لهذه المهزلة، و هذا التّحدّي لمجتمع عاش تحت ظلال الدّعوة الصّالحة، و عايش الخلافة الرّاشدة، فمروان هنا يقدّم مهزلة لعقول صقل جوهرها الإسلام، فأصبح مروان يهزأ بذلك المجتمع و يحتقر القيم الخلقيّة، و قامت ضجّة إنكار، و تكلّم وجوه أهل المدينة في ردّ هذه الفكرة، و طال الحوار و كان عبد الرّحمان بن أبي بكر حاضرا، فقال:
كذبت و كذب من أمرك بهذا، و اللّه ما يزيد بمختار و لا رضى، و لكنّ تريدون أن تجعلوها هرقليّة، و يزيد هو يزيد القرود و يزيد الفهود و يزيد الخمور.
و تفرّق الجمع و هو ساخط على معاوية، و النّاس تتحدّث عن هذه المهزلة الّتي مني بها الفكر الإسلاميّ، و أصبحت في المدينة موجة إنكار و أحاديث استغراب.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 51- 53
رأي عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزّبير في البيعة مع يزيد
و بايع معاوية لابنه يزيد بولاية العهد بعد وفاة الحسن بن عليّ عليه السّلام و لم يتخلّف عن البيعة إلّا أربعة نفر الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر و عبد اللّه ابن الزّبير، و قال عبد اللّه بن عمر: نبايع من يلعب بالقرود و الكلاب، و يشرب الخمر، و يظهر الفسوق، ما حجّتنا عند اللّه. و قال عبد اللّه بن الزّبير: لا طاعة لمخلوق في معصية خالق. و قد أفسد علينا ديننا (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 160
.اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 203
[أحداث سنة 56 ه] (2)فلمّا مات زياد (3)عزم معاوية على البيعة لابنه يزيد، (4)فأرسل إلى عبد اللّه بن عمر مائة (5)ألف درهم، فقبلها، فلمّا ذكر البيعة ليزيد، قال ابن عمر (6): «هذا أراد؟ إنّ ديني عندي إذا لرخيص!» و امتنع (7)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 55
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 250- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 351
1) - پس از وفات حسن بن على عليهما السّلام، معاوية با پسرش يزيد به وليعهدى بيعت نمود و جز چهار نفر از بيعت تخلف نكردند: حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن ابى بكر و عبد اللّه بن زبير. عبد اللّه بن عمر گفت: «بيعت كنيم با كسى كه با ميمونها و سگها بازى مى كند و شراب مى نوشد و آشكارا فسق مى كند؟ عذر ما نزد خدا چيست؟» و عبد اللّه بن زبير گفت: «در معصيت خالق، زير فرمان مخلوقى نبايد رفت، با اينكه دين ما را بر ما تباه ساخته است.»
2) [نهاية الإرب: «و لمّا»].
3) [نهاية الإرب: «و لمّا»].
4) [نهاية الإرب: «أرسل ... بمائة»].
5) [نهاية الإرب: «أرسل ... بمائة»].
6) - [أضاف في نهاية الإرب: «رضي اللّه عنه»].
7) - همين كه زياد مرد، معاوية بر بيعت يزيد تصميم گرفت. نزد عبد اللّه بن عمر فرستاد و صد هزار درهم هم داد. چون گفتگوى بيعت يزيد را شنيد، گفت: «او گمان كرد كه دين من ارزان است.» از بيعت يزيد خوددارى كرد.
(أخبرني) سيّد الحفّاظ أبو منصور الدّيلميّ كتابة، أخبرنا محمود بن إسماعيل الصّيرفيّ، أخبرنا أحمد بن فادشاه (ح) و أخبرنا أبو عليّ الحدّاد اجازة، أخبرنا أبو نعيم، قالا: أخبرنا الطّبرانيّ، عن أحمد بن رشدين المصريّ، عن محمّد بن سفيان الحضرميّ، عن ابن لهيعة، عن أبي قبيل أنّ ابن موهب، أخبره: أنّه كان عند معاوية بن أبي سفيان، فدخل عليه مروان فكلّمه في حوائجه. و قال: اقض حاجتي يا أمير المؤمنين، فو اللّه إنّ مؤنتي لعظيمة، إنّي أصبحت أبا عشرة، و أخا عشرة، و عمّ عشرة. فلمّا أدبر مروان، قال معاوية لابن عبّاس و كان جالسا معه على سريره: أنشدك اللّه يا ابن عبّاس! أ ما تعلم أنّ رسول اللّه قال: إذا بلغ بنو الحكم ثلاثين رجلا اتّخذوا مال اللّه بينهم دولا، و عباده خولا و كتابه دغلا، فإذا بلغوا تسعة و تسعين و أربعمائة كان هلاكهم أسرع من التّمرة؟ فقال ابن عبّاس: اللّهمّ نعم؛ ثمّ قال: أنشدك اللّه يا ابن عبّاس! أما تعلم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ذكر هذا؛ فقال أبو الجبابرة الأربعة؟ فقال ابن عبّاس: اللّهمّ نعم. [و بهذا الإسناد] عن الطّبرانيّ أيضا، عن أحمد بن محمّد بن يحيى، عن إسحاق بن إبراهيم، عن يزيد بن ربيعة، عن أبي الأشعث، عن ثوبان، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: رأيت بني مروان يتعاورون على منبري، فساءني ذلك، و رأيت بني العبّاس يتعاورون على منبري فسرا ذلك عنّي.
[و أخبرني] سيّد الحفّاظ أبو منصور الدّيلميّ كتابة، أخبرني زاهر بن طاهر الشّحاميّ، أخبرني عبد الرّحمان بن محمّد، أخبرني أحمد بن محمّد بن حمدان، أخبرني أبو العلاء الموصليّ، عن مصعب بن عبد اللّه، عن أبي حازم، عن العلاء، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: رأيت في النّوم بني الحكم ابن أبي العاص ينزون على منبري كما تنزو القردة. فأصبح كالمتغيّظ فما رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مستجمعا ضاحكا بعد ذلك حتّى مات.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 172- 173
قال: و ذكروا: أنّ معاوية كتب إلى سعيد بن العاص و هو على المدينة، يأمره أن يدعو أهل المدينة إلى البيعة، و يكتب إليه بمن سارع ممّن لم يسارع. فلمّا أتى سعيد بن العاص الكتاب، دعا النّاس إلى البيعة ليزيد، و أظهر الغلظة و أخذهم بالعزم و الشّدّة، وسطا بكلّ من أبطأ عن ذلك، فأبطأ النّاس عنها، إلّا اليسير، لا سيّما بني هاشم، فإنّه لم يجبه منهم أحد، و كان ابن الزّبير من أشدّ النّاس إنكارا لذلك، و ردّا له.
فكتب سعيد بن العاص إلى معاوية: أمّا بعد، فإنّك أمرتني أن أدعو النّاس لبيعة يزيد ابن أمير المؤمنين، و أن أكتب إليك بمن سارع ممّن أبطأ، و إنّي أخبرك أنّ النّاس عن ذلك بطاء، لا سيّما أهل البيت من بني هاشم، فإنّه لم يجبني منهم أحد، و بلغني عنهم ما أكره، و أمّا الّذي جاهر بعداوته، و إبائه لهذا الأمر، فعبد اللّه بن الزّبير، و لست أقوى عليهم إلّا بالخيل و الرّجال أو تقدم بنفسك، فترى رأيك في ذلك، و السّلام.
فكتب معاوية إلى عبد اللّه بن عبّاس، و إلى عبد اللّه بن الزّبير، و إلى عبد اللّه بن جعفر، و إلى الحسين بن عليّ، رضي اللّه عنهم كتبا، و أمر سعيد بن العاص أن يوصلها إليهم، و يبعث بجواباتها.
كتب إلى سعيد بن العاص: أمّا بعد، فقد أتاني كتابك، و فهمت ما ذكرت فيه من إبطاء النّاس عن البيعة. و لا سيّما بني هاشم، و ما ذكر ابن الزّبير و قد كتبت إلى رؤسائهم كتبا، فسلّمها إليهم، و تنجز جواباتها، و ابعث بها إليّ حتّى أرى في ذلك رأيي، و لتشتدّ عزيمتك، و لتصلب شكيمتك، و تحسن نيّتك. و عليك بالرّفق، و إيّاك و الخرق، فإنّ الرّفق رشد، و الخرق نكد، و انظر حسينا خاصّة، فلا يناله منك مكروه، فإنّ له قرابة و حقّا عظيما لا ينكره مسلم و لا مسلمة، و هو ليث عرين، و لست آمنك إن شاورته أن لا تقوى عليه، فأمّا من يرد مع السّباع إذا وردت، و يكنس إذا كنست (1)، فذلك عبد اللّه بن الزّبير، فاحذره
1) - يكنس: يأوى إلى كناسة و هو مأواه و مبيته.
أشدّ الحذر، و لا قوّة إلّا باللّه، و أنا قادم عليك إن شاء اللّه، و السّلام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 153- 154- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 91- 92
قال: و ذكروا أنّه لمّا جاوب القوم معاوية بما جاوبوه، من الخلاف لأمره، و الكراهية لبيعته ليزيد، كتب إلى سعيد بن العاص، يأمره أن يأخذ أهل المدينة بالبيعة ليزيد، أخذا بغلظة و شدّة، و لا يدع أحدا من المهاجرين و الأنصار و أبنائهم حتّى يبايعوا، و أمره أن لا يحرّك هؤلاء النّفر، و لا يهيّجهم. فلمّا قدم عليه كتاب معاوية أخذهم بالبيعة أعنف ما يكون من الأخذ و أغلظه، فلم يبايعه أحد منهم. فكتب إلى معاوية: إنّه لم يبايعني أحد، و إنّما النّاس تبع لهؤلاء النّفر، فلو بايعوك بايعك النّاس جميعا، و لم يتخلّف عنك أحد.
فكتب إليه معاوية يأمره أن لا يحرّكهم إلى أن يقدم.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 157
و كتب إلى ابن عبّاس: أمّا بعد، فقد بلغني إبطاؤك عن البيعة ليزيد ابن أمير المؤمنين، و إنّي لو قتلتك بعثمان لكان ذلك إليّ، لأنّك ممّن ألّب عليه و أجلب، و ما معك من أمان فتطمئنّ به، و لا عهد فتسكن إليه، فإذا أتاك كتابي هذا، فاخرج إلى المسجد، و العن قتلة عثمان، و بايع عاملي، فقد أعذر من أنذر، و أنت بنفسك أبصر، و السّلام.
فكان أوّل ما أجابه عبد اللّه بن عبّاس، فكتب إليه: أمّا بعد، فقد جاءني كتابك، و فهمت ما ذكرت، و أن ليس معي منك أمان، و إنّه و اللّه ما منك يطلب الأمان يا معاوية، و إنّما يطلب الأمان من اللّه ربّ العالمين. و أمّا قولك في قتلي، فو اللّه لو فعلت للقيت اللّه، و محمّد صلى اللّه عليه و سلم خصمك، فما إخاله أفلح و لا أنجح من كان رسول اللّه خصمه. و أمّا ما ذكرت من أنّي ممّن ألّب في عثمان و أجلب، فذلك أمر غبت عنه، و لو حضرته ما نسبت إليّ شيئا من التّأليب عليه، و أيم اللّه ما أرأي أحدا غضب لعثمان غضبي، و لا أعظم أحد قتله إعظامي، و لو شهدته لنصرته، أو أموت دونه، و لقد قلت و تمنّيت يوم قتل عثمان: «ليت الّذي قتل عثمان لقيني فقتلني معه، و لا أبقى بعده» «و أمّا قولك لي: العن قتلة عثمان، فلعثمان ولد و خاصّة و قرابة، هم أحقّ بلعنهم منّي، فإن شاءوا أن يلعنوا فليلعنوا، و إن شاؤوا أن يمسكوا فليمسكوا، و السّلام».
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 154، 155
و كتب إلى عبد اللّه بن جعفر: أمّا بعد، فقد عرفت أثرتي إيّاك على من سواك، و حسن رأيي فيك و في أهل بيتك، و قد أتاني عنك ما أكره، فإن بايعت تشكر و إن تأب تجبر، و السّلام.
و كتب إليه عبد اللّه بن جعفر: أمّا بعد، فقد جاءني كتابك، و فهمت ما ذكرت فيه من أثرتك إيّاي على من سواي، فإن تفعل فبحظّك أصبت، و إن تأب فبنفسك قصّرت. و أمّا ما ذكرت من جبرك إيّاي على البيعة ليزيد، فلعمري لئن أجبرتني عليها لقد أجبرناك و أباك على الإسلام، حتّى أدخلنا كما كارهين غير طائعين، و السّلام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 154، 155
كتب إلى عبد اللّه بن الزّبير:
رأيت كرام النّاس إن كفّ عنهم *** بحلم رأوا فضلا لمن قد تحلّما
و لا سيّما إن كان عفوا بقدرة *** فذلك أحرى أن يجلّ و يعظما
و لست بذي لوم فتعذر بالّذي *** أتاه من الأخلاق من كان ألوما
و لكنّ غشّا لست تعرف غيره *** و قد غشّ قبل اليوم إبليس آدما
فما غشّ إلّا نفسه في فعاله *** فأصبح ملعونا و قد كان مكرما
و إنّي لأخشى أن أنالك بالّذي *** أردت فيجزي اللّه من كان أظلما
و كتب إليه عبد اللّه بن الزّبير رضي اللّه عنهما:
ألا سمع اللّه الّذي أنا عبده *** فأخزى إله النّاس من كان أظلما
و أجرأ على اللّه العظيم بحمله *** و أسرعهم في الموبقات تقحّما
أغرّك أن قالوا حليم بغرّة *** و ليس بذي حلم و لكن تحلّما
و لو رمت ما أن قد زعمت وجدتني *** هزبر عرين يترك القرن أكتما
و أقسم لو لا بيعة لك لم أكن *** لأنقضها لم تنج منّي مسلما
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 154- 155
قدم معاوية المدينة حاجّا، فلمّا أن دنا من المدينة خرج إليه النّاس يتلقّونه، ما بين راكب و ماش، و خرج النّساء و الصّبيان، فلقيه النّاس على حال طاقتهم (1)و ما تسارعوا به في الفوت و القرب، فلان لمن كافحه (2)، و فاوض العامّة بمحادثته و تألّفهم جهده، مقاربة و مصانعة، ليستميلهم إلى ما دخل فيه النّاس، حتّى قال في بعض ما يجتلبهم به: يا أهل المدينة ما زلت أطوي الحزن من وعثاء السّفر بالحبّ لمطالعتكم، حتّى انطوى البعيد، و لان الخشن، و حقّ لجار رسول اللّه أن يتاق إليه.
فردّ عليه القوم: بنفسك و دارك و مهاجرك، أمّا إنّ لك منهم كإشفاق الحميم البرّ (3)، و الحفيّ المتعاهد.
قال: حتّى إذا كان بالجرف لقيه الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عبّاس، فقال معاوية:
مرحبا بابن بنت رسول اللّه و ابن صنو أبيه. ثمّ انحرف إلى النّاس، فقال: هذان شيخا بني عبد مناف. و أقبل عليهما بوجهه و حديثه، فرحّب و قرّب، و جعل يواجه هذا مرّة، و يضاحك هذا أخرى، حتّى ورد المدينة، فلمّا خالطها لقيته المشاة و النّساء و الصّبيان، يسلّمون عليه و يسايرونه إلى أن نزل، فانصرفا عنه، فمال الحسين إلى منزله، و مضى عبد اللّه بن عبّاس إلى المسجد، فدخله.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 157- 158- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 93
قال: فطلعت أثقال معاوية و رحله (4)إلى المدينة، فلمّا تقارب منها خرج النّاس يلاقونه (5)، و فيمن (6)خرج إليه عبد الرّحمان بن أبي بكر و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزّبير و الحسين
ابن عليّ؛ فلمّا نظر إليهم قطب في وجوههم، ثمّ قال: ما أعرفني مفهمكم و طيشكم. فقال له الحسين: مهلا يا معاوية! فلسنا لهذه المقالة بأهل (1). فقال: بلى و اللّه و أشدّ من هذا القول و أغلظ! فإنّكم تريدون أمرا و اللّه يأبى ما تريدون.
قال: ثمّ دخل إلى المدينة، فنزلها، و أقبل إليه النّاس مسلّمين (2)و جعل كلّ من دخل إليه مسلّما شكى إليه هؤلاء، الأربعة؛ ثمّ جاؤوا ليدخلوا عليه، فلم يأذن لهم، فتركوه و مضوا إلى مكّة.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 235
فخرج معاوية إلى المدينة في ألف، فلمّا قرب منها تلقّاه النّاس، فلمّا نظر إلى الحسين، قال: مرحبا بسيّد شباب المسلمين، فرّبوا دابّة لأبي عبد اللّه. و قال لعبد الرّحمان بن أبي بكر: مرحبا بشيخ قريش و سيّدها و ابن الصّدّيق. و قال لابن عمر: مرحبا بصاحب رسول اللّه و ابن الفاروق. و قال لابن الزّبير: مرحبا بابن حواريّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و ابن عمّته. و دعا لهم بدواب فحملهم عليها.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 371
[أحداث سنة 56 ه] فلمّا بايعه أهل العراق و الشّام سار إلى الحجاز في ألف فارس، فلمّا دنا من المدينة لقيه الحسين بن عليّ أوّل النّاس، فلمّا نظر إليه، قال: لا مرحبا و لا أهلا، بدنة يترقرق دمها و اللّه مهريقه. قال: مهلا، فإنّي- و اللّه- لست بأهل لهذه المقالة.
قال: بلى و لشرّ منها. و لقيه ابن الزّبير، فقال: لا مرحبا و لا أهلا خبّ ضبّ، تلعة يدخل رأسه و يضرب بذنبه، و يوشك و اللّه أن يؤخذ بذنبه و يدقّ ظهره، نحيّاه عنّي، فضرب وجه راحلته. ثمّ لقيه عبد الرّحمان ابن أبي بكر، فقال له معاوية: لا أهلا و لا مرحبا شيخ قد خرف و ذهب عقله. ثمّ أمر فضرب وجه راحلته. ثمّ فعل بابن عمر نحو ذلك. فأقبلوا معه لا يلتفت إليهم، حتّى دخل المدينة، فحضروا بابه فلم يؤذن لهم على منازلهم، و لم يروا منه ما يحبّون، فخرجوا إلى مكّة، فأقاموا بها.
قلت: ذكر عبد الرّحمان بن أبي بكر لا يستقيم على قول من يجعل وفاته سنة ثلاث و خمسين، و إنّما يصحّ على قول من يجعلها بعد ذلك الوقت (1)
من مى گويم (مؤلف) روايت شركت عبد الرّحمان بن ابى بكر در آن انجمن با خبر وفات او كه در سنه پنجاه و سه رخ داده، موافقت ندارد. صحت اين روايت مبنى بر صحت روايت وفات او در سنه پنجاه و چهار است كه وفات او بعد از واقعه بيعت يزيد است.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 58- 59، 63
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 251، 252- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 103
[أحداث سنة 56 ه] فلمّا بايعه أهل العراق و الشّام سار إلى الحجاز.
قال: و في هذه السّنة اعتمر معاوية في شهر رجب، و سار إلى الحجاز في ألف فارس، فلمّا دنا من المدينة لقيه الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما أوّل النّاس، فلمّا نظر إليه معاوية، قال: «لا مرحبا و لا أهلا! بدنة يترقرق دمها و اللّه مهريقه!» قال: مهلا فإنّي لست بأهل لهذه المقالة. قال: بلى و لشرّ منها.
ثمّ لقيه عبد اللّه بن الزّبير، فقال له: «لا مرحبا و لا أهلا! خبّ ضبّ، تلعة يدخل رأسه فيضرب بذنبه، و يوشك و اللّه أن يؤخذ بذنبه، و يدقّ ظهره، نحيّاه عنّي» فضرب وجه راحلته.
1) - آن گاه هزار سوار برگزيده و راه حجاز را گرفت. چون به مدينه نزديك شد، حسين بن على را ديد كه پيشاپيش مردم رفته بود. چون حسين را ديد، گفت: «مرحبا مباد. اهل هم نيستى. تو يك شتر قربانى هستى كه خون وى جوشيده و خداوند خون آن قربانى را خواهد ريخت.» حسين گفت: «آرام باش و مهلت بده. من به خدا سوگند درخور اين گفته (ناپسند) نمى باشم.» معاوية گفت: «آرى. مستوجب اين و بدتر از اين سخن مى باشى.» بعد ابن زبير را ديد و گفت: «مرحبا مباد كه تو اهل نيستى. تو سوسمار هستى كه سر به لانه مى برد و با دم خود زمين را مى زند. به خدا نزديك است كه او را از دم بگيريم و پشت او را بشكنيم. او را دور كنيد. آن گاه خود (معاويه) سر اسب او را (ابن زبير) زد و دورش كرد. بعد عبد الرّحمان بن ابى بكر رسيد. معاويه به او گفت: «اى نااهل! مرحبا مباد! تو سالخورده خرف هستى كه عقل خود را در پيرى از دست دادى.» سپس دستور داد كه سر اسب او را بزنند و دورش كنند. با ابن عمر هم مانند همان رفتار را به كار برد. آنها همه به او همراهى كردند؛ ولى او به آنها اعتنا نكرد تا آن كه وارد مدينه شد. آنها هم بر در خانه او ايستادند؛ ولى او به آنها اجازه ورود نداد و با اين كه آنها داراى مقام (ارجمند) بودند، آنها از معاويه آنچه باعث خرسندى باشد، به دست نياوردند. ناگزير راه مكه را گرفتند و در آن جا اقامت نمودند.
ثمّ لقيه عبد الرّحمان بن أبي بكر الصّدّيق، فقال له معاوية: «لا مرحبا و لا أهلا! شيخ قد خرف و ذهب عقله» ثمّ أمر بضرب وجه راحلته. ثمّ فعل بابن عمر نحو ذلك.
فأقبلوا معه لا يلتفت إليهم حتّى دخل المدينة، فحضروا بابه فلم يؤذن لهم على منازلهم، و لم يروا منه ما يحبّون، فخرجوا إلى مكّة، فأقاموا بها.
و قد ذكرنا وفاة عبد الرّحمان بن أبي بكر في سنة ثلاث و خمسين، و المشهور أنّه كان في هذه الحادثة باق، و قد ورد خبره مع مروان بن الحكم و ما قالته عائشة رضي اللّه عنها في الصّحيح. (1)
خواندامير، حبيب السّير، 2/ 37
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 355- 356، 359
1) - به اتفاق علماى امت امر دين پرورى و امامت بعد از فوت امام حسن، متعلق به امام حسين رضى اللّه عنه بود و در نظر اهل بصيرت فرمانبردارى و طاعت آن حضرت به حسب شرع شريف واجب و لازم مى نمود و حال آن كه معاويه به استظهار جمعى از اصحاب ظلم و ظلام پس از انتقال امام حسن بدار السلام كمر سعى و اهتمام بر ميان بست كه يزيد پليد را وليعهد گرداند و از اشراف و اعيان بيعت به نام آن لعين بى دين بستاند و چون سگان شام و سگان عراق بيعت آن سرخيل ارباب شقاق را قبول كردند، معاويه در سنه ست و خمسين از هجرت سيد المرسلين متوجه حجاز گشت و نخست به مدينه طيبه رفته، تمامى متوطّنان آن بلده طوعا و كرها به بيعت يزيد درآمدند، مگر امام حسين و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير رضى اللّه عنهم كه بر آن معنى انكار نمودند و به روايتى عبد الرّحمان بن ابى بكر صديق نيز با ايشان اتفاق فرمود و به قول عبد الرّحمان پيش از آن تاريخ وفات يافته بود.
و أقبل معاوية و معه خلق كثير من أهل الشّام، حتّى أتى عائشة أمّ المؤمنين، فاستأذن عليها، فأذنت له وحده، و لم يدخل عليها معه أحد، و عندها مولاها ذكوان. فقالت عائشة: يا معاوية، أكنت تأمن أن أقعد لك رجلا فأقتلك، كما قتلت أخي محمّد بن أبي بكر؟ فقال معاوية: ما كنت لتفعلي ذلك. قالت: لم؟ قال: لأنّي في بيت آمن، بيت رسول اللّه. ثمّ إنّ عائشة حمدت اللّه و أثنت عليه، و ذكرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و ذكرت أبا بكر و عمر، و حضّته على الاقتداء بهما، و الاتّباع لأثرهما، ثمّ صمتت. قال: فلم يخطب معاوية، و خاف أن لا يبلغ ما بلغت، فارتجل الحديث ارتجالا، ثمّ قال: أنت- و اللّه يا أمّ المؤمنين- العالمة باللّه و برسوله، دللتنا على الحقّ، و حضضتنا على حظّ أنفسنا، و أنت أهل لأن يطاع أمرك، و يسمع قولك، و إنّ أمر يزيد قضاء من القضاء، و ليس للعباد الخيرة من أمرهم، و قد أكّد النّاس بيعتهم في أعناقهم، و أعطوا عهودهم على ذلك و مواثيقهم، أفترين أن ينقضوا عهودهم و مواثيقهم؟ فلمّا سمعت ذلك عائشة علمت أنّه سيمضي على أمره، فقالت: أمّا ما ذكرت من عهود و مواثيق، فاتّق اللّه في هؤلاء الرّهط، و لا تعجل فيهم، فلعلّهم لا يصنعون إلّا ما أحببت. ثمّ قام معاوية، فلمّا قام، قالت عائشة: يا معاوية، قتلت حجرا و أصحابه العابدين المجتهدين؟ فقال معاوية: دعي هذا، كيف أنا في الّذي بيني و بينك في حوائجك؟ قالت: صالح. قال: فدعينا و إيّاهم حتّى نلقي ربّنا. ثمّ خرج و معه ذكوان، فاتّكأ على يد ذكوان، و هو يمشي و يقول: تاللّه إن رأيت كاليوم قطّ خطيبا أبلغ من عائشة بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، ثمّ مضى حتّى أتى منزله. ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 158
و قالت عائشة لمعاوية حيث حجّ و دخل إليها: يا معاوية أقتلت حجرا و أصحابه، فأين عزب حلمك عنهم؟ أمّا إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يقول: يقتل بمرج عذراء نفر يغضب لهم أهل السّماوات. قال: لم يحضرني رجل رشيد يا أمّ المؤمنين. و روي أنّ معاوية
كان يقول: ما أعدّ نفسي حليما بعد قتلي حجرا و أصحاب حجر (1)
و روايت شده كه معاويه مى گفت: «خود را پس از كشتن حجر و يارانش بردبار نمى شمارم.»
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 164
.اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 206
قال: و خرج معاوية من منزله إلى المسجد الأعظم، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ ذكر ابنه يزيد في خطبته و قال: من أحقّ بالخلافة من ابني يزيد في فضله و هديه و مذهبه و موضعه من قريش! و اللّه إنّي لأرى قوّة ما يعيبونه، و ما ظنّهم بمقلعين و لا منتهين (2)حتّى يصيبهم منّي بوائق تخيب أصولهم، فليربع (3)أولئك على ضلعهم من قبل أن تصيبهم منّي فاقرة لا يقومون لها، فقد أنذرت إن نفع (4)الإنذار، و بيّنت إن نفع (5)البيان، قال: ثمّ جعل يتمثّل (6)بهذه و يقول:
قد كنت حذّرتك آل المصطلق و قلت يا عامر ذرني و انطلق
إنّك إن كلّفتني ما لم أطلق ساءك ما سرّك منّي من خلق
دونك ما استقيته فاحس (7)و ذق
قال: ثمّ ذكر عبد الرّحمان بن أبي بكر و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزّبير و الحسين بن عليّ و قال: و اللّه لئن لم يبايعوا ليزيد لأفعلنّ و لأفعلنّ!
قال: ثمّ نزل عن المنبر و دخل إلى منزله، و بلغ ذلك عائشة فأقبلت حتّى دخلت/
1) - و هنگامى كه معاويه حج گزارد و بر عايشه درآمد، عايشه بدو گفت: «اى معاويه! آيا حجر و همراهان او را كشتى؟ پس بردباريت كجا رفت كه ايشان را شامل نگشت؟ بدان كه من از پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت: يقتل بمرج عذراء نفر يغضب لهم اهل السّماوات، در مرج عذرا كسانى كشته مى شوند كه آسمانيان براى ايشان به خشم مى آيند.» گفت: «اى امّ المؤمنين! مرد خردمندى نزد من نبود.»
2) - في د: منتهيين، و في بر: مطموس.
3) - [عن ط بيروت. و في ط العثمانيّة: «فليرفع»].
4) - من د و بر، و في الأصل: تقع.
5) - من د و بر، و في الأصل: يقع.
6) - في د: يمثل.
7) - [في المطبوع: «فاحسن»].
مغضبة عليه و قالت: يا معاوية! ما كفاك أنّك قتلت أخي محمّد بن أبي بكر و أحرقته بالنّار، حتّى قدمت المدينة و أخذت (1)بالوقيعة في أبناء الصّحابة، و أنت من الطّلقاء الّذين لا تحلّ لهم الخلافة، و كان أبوك من الأحزاب! فخبّرني ما كان يؤمنك منّي إن أبعث إليك من يقتلك بأخي محمّد و آخذ بثأري! قال: فقال لها معاوية: يا أمّ المؤمنين! أمّا أخوك محمّد، فلم أقتله و لم آمر بذلك، و لكنّه كان ينصر من جهز عليّ بن أبي طالب، فوجّهت إليهم معاوية بن حديج (2)و عمرو بن العاص، فحاربهما فقتلاه، و فعلا به ما فعلا و لم يك ذلك عن رأيي (3)و أمّا قولك تقتليني، فإنّني في بيت أمان. فقالت عائشة: لعمري أنت في بيت أمان، و لكنّ بلغني عنك أنّك تهدّدت أخي عبد الرّحمان (4)بن أبي بكر (5)، و ابن عمر، و ابن أختي عبد اللّه بن الزّبير، و الحسين ابن فاطمة (6)، و ليس مثلك من يتهدّد مثل هؤلاء! فقال معاوية: مهلا يا أمّ المؤمنين! فهو أعزّ عليّ من بصري (7)، لكنّي أخذت البيعة لابني يزيد، و قد بايعه كافّة (8)المسلمين، أفتريني أنقض بيعة قد ثبتت و تأكّدت، و أن يخلع (9)النّاس عهودهم! فقالت عائشة: إنّي لا أرى ذلك، و لكنّ عليك بالرّفق و التّأنّي (10)، إنّهم لا يخالفونك، و انظر لا يبلغني عنك أنّك أسأت إلى أحد منهم، فتلقى منّي ما لا تحبّ، و اذكر المرجع إلى اللّه، و المنقلب إليه. فقال معاوية: أفعل ذلك يا أمّ المؤمنين، و أنت (11)أهل أن يسمع منك، و تطاعي في كلّ ما تأمرين.
قال: فانصرفت عائشة إلى منزلها.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 235- 238
[أحداث سنة 56 ه] و خطب معاوية بالمدينة، فذكر يزيد، فمدحه، و قال: من أحقّ منه بالخلافة في فضله و عقله و موضعه؟ و ما أظنّ قوما بمنتهين حتّى تصيبهم بوائق تجتثّ أصولهم، و قد أنذرت إن أغنت النّذر، ثمّ أنشد (1)متمثّلا:
قد كنت حذّرتك آل المصطلق و قلت يا عمرو أطعني و انطلق
إنّك إن كلّفتني ما لم أطق ساءك ما سرّك منّي من خلق
دونك ما استسقيته فاحس و ذق (2)
ثمّ دخل على عائشة، و قد بلغها أنّه ذكر الحسين و أصحابه، فقال: لأقتلنّهم إن لم يبايعوا. فشكاهم إليها، فوعظته (3)و قالت له: بلغني أنّك تتهدّدهم بالقتل. فقال: يا أمّ المؤمنين هم أعزّ من ذلك، و لكنّي بايعت ليزيد، و بايعه غيرهم، أفترين أن أنقض بيعة قد تمّت؟ قالت: فارفق بهم، فإنّهم يصيرون إلى ما تحبّ إن شاء اللّه. قال: أفعل، و كان في قولها له: ما يؤمنك أن أقعد لك رجلا يقتلك و قد فعلت بأخي ما فعلت؟- تعني أخاها محمّدا- فقال لها: كلّا يا أمّ المؤمنين، إنّي في بيت أمن. قالت: أجل (4)
قد كنت حذّرتك آل المصطلق و قلت يا عمرو أطعني و انطلق
إنّك إن كلّفتني ما لم أطق ساءك ما سرّك منّي من خلق
دونك ما استقيته فاحس و ذق
يعنى: «من تو را برحذر كرده بودم از خاندان مصطلق». به تو گفتم: «اى عمرو مرا اطاعت كن و بر تو اگر به من تكليف چيزى را كنى كه طاقت آن را نداشته باشم، خود دچار حال بدى مى شوى و آن خوى خوش من كه تو را خرسند مى كرد، از حال خود برگشته تو را خشمناك خواهد كرد. اينك بگير آنچه را كه تو خواسته بودى براى سيرابى. اكنون بنوش و مزه آن را بچش.»
پس از آن بر عايشه (به قصد ديدار) وارد شد. عايشه شنيده بود كه با حسين و ياران و (فرزندان خلفا) چه كرده و چه گفته بود و نيز گفته بود كه اگر آنها بيعت نكنند، من آنها را خواهم كشت. او از آنها (حسين و سايرين كه خبر آنها گذشت) نزد عايشه شكايت كرد. عايشه به او اندرز داد و گفت: «شنيده ام آنها را به قتل تهديد كردى.» گفت: «اى مادر مؤمنين! آنها گرامى تر از اين هستند؛ ولى من يزيد را بيعت كردم و براى او از ديگران بيعت گرفتم. آيا صلاح مى دانى كه من اين بيعت را نقض كنم و حال اين كه انجام گرفته و كار تمام شده؟» گفت: «پس با آنها مدارا كن كه آنها به هرچه تو مى خواهى، تسليم خواهند شد به خواست خداوند.» گفت: «چنين خواهم كرد.» و نيز عايشه به او گفت: «از كجا تو به من اعتماد كردى كه من براى كشتن تو يك مرد را كمين نكرده باشم و حال اين كه تو با برادرم چنين كردى و چنان» (او را كشتى) (مقصود محمد بن ابى بكر فرزندخوانده على) گفت: «هرگز اى مادر مؤمنين! من در خانه امن و امان هستم.» گفت: «آرى» (چنين است).
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 59- 60
.1) - [نهاية الإرب: «أنشأ»].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
3) - [أضاف في نهاية الإرب: «عائشة»].
4) - معاويه در شهر مدينه خطبه كرد و نام يزيد را برد و او را ستود و گفت: «كدام يك در خلافت از يزيد احق و اولى باشد؟ كيست كه از حيث فضل و عقل و مقام مانند يزيد باشد؟ من گمان نمى كنم بعضى از اين قوم خوددارى (از دشمنى يزيد) بكنند تا آن كه دچار بلياتى شوند كه ريشه آنها را بكند و من اخطار كردم. اگر اخطار سودى داشته باشد.» سپس اين شعر را بر زبان راند:
ابن الأثير، الكامل، 3/ 251- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 104؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 356
فأرسل إلى الحسين بن عليّ، فخلا به، فقال له: يا ابن أخي، قد استوثق النّاس لهذا الأمر، غير خمسة نفر من قريش، أنت تقودهم يا ابن أخي، فما إربك إلى الخلاف؟ قال الحسين: أرسل إليهم، فإن بايعوك كنت رجلا منهم، و إلّا لم تكن عجلت عليّ بأمر.
قال: و تفعل؟ قال: نعم. قال: فأخذ عليه أن لا يخبر بحديثهما أحدا (1)، فخرج، و قد أقعد له ابن الزّبير رجلا بالطّريق، فقال: يقول لك أخوك ابن الزّبير: ما كان؟ فلم يزل به حتّى استخرج منه شيئا.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 158- 159- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 93- 94
المدائني، عن أبي زكريّاء العجلانيّ، عن عكرمة بن خالد، قال: قدم معاوية المدينة يريد الحجّ، فلقيه الحسين عليه السّلام فقال له: يا معاوية قد بلغني ذكرك و ذكر ابن النّابغة بني هاشم بالعيوب، فارجع إلى نفسك و سلّط الحقّ عليها، فإنّك تجد أعظم عيوبها أصغر عيب فيك، لقد تناولتنا بالعداوة و أطعت فينا عمرا، فو اللّه ما قدم إيمانه و لا حدث نفاقه، و اللّه ما ينظر لك و لا يبقي عليك، فانظر لنفسك أو دع.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 105
و قال معاوية للحسين بن عليّ عليهما السّلام: يا أبا عبد اللّه علمت إنّا قتلنا شيعة أبيك فحنّطناهم، و كفّنّاهم، و صلّينا عليهم، و دفنّاهم؟ فقال الحسين: حججتك و ربّ الكعبة، لكنّا و اللّه إن قتلنا شيعتك، ما كفّنّاهم، و لا حنّطناهم، و لا صلّينا عليهم، و لا دفنّاهم (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 164
.1) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
2) - معاويه به حسين بن على گفت: «اى ابو عبد اللّه! دانستى كه ما شيعيان پدرت را كشتيم. پس آنها را حنوط كرديم و كفن پوشانديم و بر آنان نماز خوانديم و دفنشان كرديم؟» پس (امام) حسين گفت: «به پروردگار كعبه قسم كه بر تو پيروز آمدم، ليكن ما به خدا قسم [اگر] شيعيان تو را بكشيم، آنان را نه كفن كنيم و نه حنوط و نه بر ايشان نماز بخوانيم و نه دفنشان كنيم.»
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 206
فحدّثني يعقوب بن إبراهيم، قال: حدّثنا إسماعيل بن إبراهيم، قال: حدّثنا ابن عون، قال: حدّثني رجل بنخلة، قال: بايع النّاس ليزيد بن معاوية غير الحسين بن عليّ و ابن عمر و ابن الزّبير و عبد الرّحمان بن أبي بكر و ابن عبّاس؛ فلمّا قدم معاوية أرسل إلى الحسين بن عليّ، فقال: يا ابن أخي، قد استوسق النّاس لهذا الأمر غير خمسة نفر من قريش أنت تقودهم، يا ابن أخي، فما إربك إلى الخلاف؟ قال: أنا أقودهم! قال: نعم، أنت تقودهم. قال: فأرسل إليهم، فإن بايعوا (1)كنت رجلا منهم، و إلّا لم تكن عجلت عليّ بأمر. قال: و تفعل؟ قال: نعم. قال: فأخذ عليه ألّا يخبر بحديثهم (2)أحدا، قال: فالتوى عليه، ثمّ أعطاه ذلك، فخرج و قد أقعد له ابن الزّبير رجلا بالطّريق، قال: يقول لك أخوك ابن الزّبير: ما كان؟ فلم يزل به حتّى استخرج منه شيئا (3)
گفت: «من راهشان مى برم؟»
گفت: «بله، تو راهشان مى برى.»
گفت: «آنها را بخواه! اگر بيعت كردند، من نيز يكى از آنها هستم؛ وگرنه درباره من با شتاب كارى نكرده اى.»
گفت: «آن وقت بيعت مى كنى؟»
گفت: «آرى.»
گويد: از او قول خواست كه گفتگويشان را به هيچ كس خبر ندهد.
گويد: نخست طفره رفت و عاقبت قول داد و بيرون رفت.
ابن زبير يكى را در راه وى نشانيده بود كه گفت: «برادرت ابن زبير مى گويد: چه شد؟» و چندان اصرار كرد كه چيزى از او درآورد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2867- 2868
.الطّبري، التّاريخ، 5/ 303- 304
و قيل: لمّا قتل معاوية حجر بن عديّ و أصحابه لقي في ذلك العام الحسين عليه السّلام فقال:
1) - س: «بايعوك».
2) - س: «يخبرهم».
3) - ابن عون گويد: «همه مردم با يزيد بن معاويه بيعت كردند، مگر حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير و عبد الرّحمان بن ابى بكر و عبد اللّه بن عبّاس و چون معاويه به مدينه آمد، حسين بن على را خواست و گفت: «برادرزاده ام، مردم همه به اين كار گردن نهاده اند، مگر پنج كس از قريش كه تو راهشان مى برى. برادرزاده ام، تو را به مخالفت من چه حاجت؟»
يا أبا عبد اللّه هل بلغك ما صنعت بحجر و أصحابه من شيعة أبيك؟ قال: لا. قال: إنّا قتلناهم، و كفّنّاهم، و صلّينا عليهم. فضحك الحسين عليه السّلام ثمّ قال: خصمك القوم يوم القيامة؛ يا معاوية أما و اللّه لو ولينا مثلها من شيعتك، ما كفّنّاهم، و لا صلّينا عليهم، و قد بلغني وقوعك في أبي الحسن و قيامك و اعتراضك بني هاشم بالعيوب؛ و أيم اللّه لقد أوترت غير قوسك، و رميت غير غرضك، و تناولتها بالعداوة من مكان قريب، و لقد أطعت امرءا ما قدم إيمانه، و ما حدث نفاقه، و ما نظر لك، فانظر لنفسك أودع.
الحلواني، نزهة النّاظر،/ 39- مثله الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 30- 31؛ الأمين، أعيان الشّيعة (1)، 1/ 582
عن صالح بن كيسان (2)، قال: لمّا قتل معاوية حجر بن عديّ و أصحابه حجّ ذلك العام، فلقي الحسين بن عليّ عليه السّلام، فقال:
يا أبا عبد اللّه هل بلغك ما صنعنا بحجر، و أصحابه، و أشياعه، و شيعة أبيك؟
فقال عليه السّلام: و ما صنعت بهم؟
قال: قتلناهم، و كفّنّاهم، و صلّينا عليهم.
فضحك الحسين عليه السّلام، ثمّ قال: خصمك القوم يا معاوية، لكنّنا لو قتلنا شيعتك ما كفّنّاهم، و لا صلّينا عليهم، و لا قبرناهم، و لقد بلغني وقيعتك في عليّ، و قيامك ببغضنا، و اعتراضك بني هاشم بالعيوب، فإذا فعلت ذلك، فارجع إلى نفسك، ثمّ سلها الحقّ عليها و لها، فإن لم تجدها أعظم عيبا، فما أصغر عيبك فيك، و قد ظلمناك يا معاوية، فلا توترنّ غير قوسك، و لا ترمينّ غير غرضك، و لا ترمنا بالعداوة من مكان قريب، فإنّك و اللّه لقد أطعت فينا رجلا ما قدم إسلامه، و لا حدث نفاقه، و لا نظر لك، فانظر لنفسك أودع- يعني: «عمرو بن العاص».
الطّبرسي، الاحتجاج، 2/ 19- 20
قال: ثمّ أرسل معاوية بعده إلى ابن الزّبير، فخلا به، فقال له: قد استوثق النّاس لهذا الأمر، غير خمسة نفر من قريش أنت تقودهم، يا ابن أخي! فما إربك إلى الخلاف؟ قال:
فأرسل إليهم، فإن بايعوك كنت رجلا منهم، و إلّا لم تكن عجلت عليّ بأمر. قال: و تفعل؟
قال: نعم. فأخذ عليه أن لا يخبر بحديثهما أحدا.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 159- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 94
[أحداث سنة 56 ه] ثمّ أرسل بعده إلى ابن الزّبير، فقال له: قد استوسق النّاس لهذا الأمر غير خمسة نفر من قريش أنت تقودهم؛ فما ابن أخي! فما إربك إلى الخلاف؟ قال:
أنا أقودهم! قال: نعم، أنت تقودهم. قال: فأرسل إليهم، فإن بايعوا كنت رجلا منهم، و إلّا لم تكن عجلت عليّ بأمر. قال: و تفعل؟ قال: نعم. قال: فأخذ عليه ألّا يخبر بحديثهم أحدا؛ قال: يا أمير المؤمنين، نحن في حرم اللّه عزّ و جلّ، و عهد اللّه سبحانه ثقيل، فأبى عليه، و خرج. (1)
گفت: «من راهشان مى برم؟»
گفت: «بله، تو راهشان مى برى.»
گفت: «آنها را بخواه. اگر بيعت كردند، من نيز يكى از آنها هستم، وگرنه درباره من با شتاب كارى نكرده اى.»
گفت: «آن وقت بيعت مى كنى؟»
گفت: «آرى.»
گويد: خواست از او قول بگيرد كه گفتگويشان را به هيچ كس خبر ندهد. اما ابن زبير گفت: «اى امير مؤمنان! ما در حرم خدا عز و جل هستيم و پيمان با خدا سنگين است» و قول نداد و برون شد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2868
الطّبري، التّاريخ، 5/ 304
1) - گويد: معاويه پس از حسين، ابن زبير را خواست و گفت: «همه مردم به اين كار گردن نهاده اند، مگر پنج كس از قريش كه تو راهشان مى برى. اى برادرزاده تو را به مخالفت چه حاجت؟»
قال: فأرسل بعده إلى ابن عمر، فأتاه و خلا به، فكلّمه بكلام هو ألين من صاحبيه و قال: إنّي كرهت أن أدع أمّة محمّد بعدي كالضّأن لا راعي لها، و قد استوثق النّاس لهذا الأمر غير خمسة نفر أنت تقودهم، فما إربك إلى الخلاف؟ قال ابن عمر: هل لك في أمر تحقن به الدّماء و تدرك به حاجتك؟ فقال معاوية: وددت ذلك. فقال ابن عمر: تبرز سريرك، ثمّ أجي ء فأبايعك، على أنّي بعدك أدخل فيما اجتمعت عليه الأمّة، فو اللّه لو أنّ الأمّة اجتمعت بعدك على عبد حبشيّ لدخلت فيما تدخل فيه الأمّة. قال: و تفعل؟ قال:
نعم. ثمّ خرج.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 159- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 94
[أحداث سنة 56 ه] ثمّ أرسل بعده إلى ابن عمر، فكلّمه بكلام هو ألين من كلام صاحبه، فقال: إنّي أرهب أن أدع أمّة محمّد بعدي كالضّأن لا راعي لها، و قد استوسق النّاس لهذا الأمر غير خمسة نفر من قريش أنت تقودهم، فما إربك إلى الخلاف! قال: هل لك في أمر يذهب الذّمّ، و يحقن الدّم، و تدرك به حاجتك؟ قال: وددت! قال: تبرز سريرك، ثمّ أجي ء فأبايعك، على أنّي أدخل بعدك فيما تجتمع عليه الأمّة، فو اللّه لو أنّ الأمّة اجتمعت بعدك على عبد حبشيّ لدخلت فيما تدخل فيه الأمّة. قال: و تفعل؟ قال:
نعم. ثمّ خرج فأتى منزله فأطبق بابه، و جعل النّاس يجيئون، فلا يأذن لهم (1)
«نمى خواهم امت محمد را از پس خويش چون گله بى چوپان رها كنم، همه مردم به اين كار گردن نهاده اند، مگر پنج كس از قريش كه تو راهشان مى برى. تو را به مخالفت چه حاجت؟»
گفت: «مى خواهى كارى كنى كه مذموم نباشد و خونها را محفوظ دارد و به وسيله آن منظور تو انجام شود؟»
گفت: «بله مى خواهم.»
گفت: «به مجلس مى نشينى و من مى آيم و با تو بيعت مى كنم كه از پس تو بر هرچه امت اتفاق كرد، من نيز از آن پيروى كنم. به خدا اگر پس از تو امت بر يك بنده حبشى اتفاق كند، من نيز از اتفاق امت تبعيت مى كنم».
گفت: «بيعت مى كنى؟»
گفت: «آرى.»
گويد: پس بيرون رفت و به خانه خويش درشد و در ببست. كسان سوى وى مى آمدند و اجازه مى خواستند كه نمى داد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2868- 2869
.1) - گويد: پس از آن عبد اللّه بن عمر را خواست و با وى نرمتر از ابن زبير سخن كرد، گفت:
الطّبري، التّاريخ، 5/ 304
[أحداث سنة 56 ه] و قيل: إنّ ابن عمر قال لمعاوية: «أبايعك على أنّي أدخل فيما يجتمع (1)عليه الأمّة، فو اللّه لو اجتمعت على حبشيّ لدخلت معهما. ثمّ عاد إلى منزله فأغلق بابه و لم يأذن لأحد (2)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 63
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 252- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 359
و أرسل إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر، فخلا به، قال: بأيّ يد أو رجل تقدم على معصيتي؟ فقال عبد الرّحمان: أرجو أن يكون ذلك خيرا لي. فقال معاوية: «و اللّه لقد هممت أن أقتلك. فقال: لو فعلت لأتبعك اللّه في الدّنيا، و لأدخلك به في الآخرة النّار، قال: ثمّ خرج عبد الرّحمان بن أبي بكر، و بقي معاوية يومه ذلك يعطي الخواصّ، و يعصي مذمّة النّاس.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 159- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 94- 95
[أحداث سنة 56 ه] فأرسل إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر، فقال: يا ابن أبي بكر، بأيّة يد أو رجل تقدم على معصيتي! قال: أرجو أن يكون ذلك خيرا لي. فقال: و اللّه لقد هممت أن أقتلك. قال: لو فعلت لأتبعك اللّه به لعنة في الدّنيا؛ و أدخلك به في الآخرة النّار.
قال: و لم يذكر ابن عبّاس. (1)
گفت: «اميدوارم خير باشد.»
گفت: «به خدا آهنگ آن داشتم كه تو را بكشم.»
گفت: «اگر چنين كرده بودى، خدا در دنيا تو را لعنت مى كرد و در آخرت به جهنم مى برد.»
گويد: و از ابن عبّاس يادى نكرد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2869
الطّبري، التّاريخ، 5/ 304
1) - گويد: آن گاه عبد الرّحمان بن أبى بكر را خواست و گفت: «اى پسر ابى بكر با كدام دست و كدام پا نافرمانى مى كنى؟»
فلمّا كان صبيحة اليوم الثّاني، أمر بفراش فوضع له، و سوّيت مقاعد الخاصّة حوله و تلقاءه من أهله، ثمّ خرج و عليه حلّة يمانيّة، و عمامة دكناء، و قد أسبل طرفها (1)بين كتفيه، و قد تغلّى (2)و تعطّر، فقعد على سريره، و أجلس كتّابه منه بحيث يسمعون ما يأمر به، و أمر حاجبه أن لا يأذن لأحد من النّاس و إن قرب، ثمّ أرسل إلى الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عبّاس، فسبق ابن عبّاس، فلمّا دخل و سلّم أقعده في الفراش عن يساره، فحادثه مليّا، ثمّ قال: يا ابن عبّاس؛ لقد وفّر اللّه حظّكم من مجاورة هذا القبر الشّريف، و دار الرّسول عليه الصّلاة و السّلام. فقال ابن عبّاس: نعم أصلح اللّه أمير المؤمنين، و حظّنا من القناعة بالبعض و التّجافي عن الكلّ أوفر، فجعل معاوية يحدّثه و يحيد به عن طريق المجاوبة، و يعدل إلى ذكر الأعمار على اختلاف الغرائز و الطّبائع، حتّى أقبل الحسين بن عليّ؛ فلمّا رآه معاوية جمع له وسادة كانت على يمينه، فدخل الحسين و سلّم، فأشار إليه، فأجلسه عن يمينه مكان الوسادة، فسأله معاوية عن حال بني أخيه الحسن و أسنانهم، فأخبره، ثمّ سكت. قال: ثمّ ابتدأ معاوية، فقال: أمّا بعد، فالحمد للّه وليّ النّعم، و منزل النّقم، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه المتعالي عمّا يقول الملحدون علوّا كبيرا، و أنّ محمّدا عبده المختصّ المبعوث إلى الجنّ و الإنس كافّة، لينذرهم بقرآن لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه، تنزيل من حكيم حميد. فأدّى عن اللّه، و صدع بأمره، و صبر على الأذى في جنبه، حتّى وضح (3)دين اللّه، و عزّ أولياؤه، و قمع المشركون، و ظهر أمر اللّه و هم كارهون؛ فمضى- صلوات اللّه عليه-، و قد ترك من الدّنيا ما بذل له، و اختار منها التّرك لما سخّر له، زهادة و اختيارا للّه، و أنفة و اقتدارا على الصّبر. بغيا لما يدوم و يبقى؛ (4)فهذه صفة الرّسول صلى اللّه عليه و سلم (5)، ثمّ خلفه رجلان محفوظان، و ثالث مشكور (6)، و بين ذلك خوض طال ما
عالجناه مشاهدة و مكافحة و معاينة و سماعا، و ما أعلم منه فوق ما تعلمان، و قد كان (1)من أمر يزيد ما سبقتم إليه و إلى تجويزه، و قد علم اللّه ما أحاول به في أمر الرّعية، من سدّ الخلل، و لمّ الصّدع بولاية يزيد (2)بما أيقظ العين، و أحمد الفعل، هذا معناي في يزيد (3)، و فيكما فضل القرابة، و حظوة العلم، و كمال المروءة، و قد أصبت من ذلك عند يزيد على المناظرة و المقابلة، ما أعياني مثله عندكما، و عند غيركما، مع علمه بالسّنّة، و قراءة القرآن، و الحلم الّذي يرجح بالصّمّ الصّلاب، و قد علمتما أنّ الرّسول المحفوظ بعصمة الرّسالة، قدّم على الصّدّيق و الفاروق، و من دونهما من أكابر الصّحابة، و أوائل المهاجرين يوم غزوة السّلاسل، من لم يقارب القوم و لم يعاندهم برتبة في قرابة موصولة، و لا سنّة مذكورة، فقادهم الرّجل بأمره، و جمع بهم صلاتهم، و حفظ عليهم فيئهم، و قال فلم يقل معه، و في رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أسوة حسنة، فمهلا بني عبد المطّلب، فأنا و أنتم شعبا نفع وجد، و ما زلت أرجو الإنصاف في اجتماعكما، فما يقول القائل إلّا بفضل قولكما، فردّا على ذي رحم مستعتب ما يحمد به البصيرة في عتابكما، و أستغفر اللّه لي و لكما.
قال: فتيسّر ابن عبّاس للكلام، و نصب يده للمخاطبة، فأشار إليه الحسين، و قال:
على رسلك، فأنا المراد، و نصيبي في التّهمة أوفر. فأمسك ابن عبّاس، فقام الحسين، فحمد اللّه، و صلّى على الرّسول، ثمّ قال: أمّا بعد يا معاوية، فلن يؤدّي القائل، و إن أطنب في صفة الرّسول صلى اللّه عليه و سلم من جميع جزءا، و قد فهمت ما لبّست به الخلف بعد رسول اللّه من إيجاز الصّفة و التّنكّب عن استبلاغ النّعت (4)، و هيهات هيهات يا معاوية: فضح الصّبح فحمة الدّجى، و بهرت الشّمس أنوار السّرج، و لقد فضّلت حتّى أفرطت، و استأثرت حتّى أجحفت، و منعت حتّى (5)محلت، و جزت (6)حتّى جاوزت ما بذلت لذي حقّ من اسم (7)حقّه بنصيب، حتّى أخذ الشّيطان حظّه الأوفر، و نصيبه الأكمل، و فهمت ما ذكرته عن
1) - [و في أعيان الشّيعة مكانه: «ثمّ خطب معاوية خطبة ذكر فيها النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و قال في آخرها: قد كان ...»].
2) [لم يرد في بحر العلوم].
3) [لم يرد في بحر العلوم].
4) - [أعيان الشّيعة: «البيعة»].
5) [في أعيان الشّيعة و بحر العلوم «بخلت، و جرت»].
6) [في أعيان الشّيعة و بحر العلوم «بخلت، و جرت»].
7) - [بحر العلوم: «أتمّ»].
يزيد من اكتماله، و سياسته لأمّة محمّد، تريد أن توهّم النّاس في يزيد، كأنّك تصف محجوبا، أو تنعت غائبا، أو تخبر عمّا كان ممّا احتويته بعلم خاصّ و قد دلّ يزيد من نفسه على موقع رأيه، فخذ ليزيد فيما أخذ فيه، من استقرائه الكلاب المهارشة عند التّهارش، و الحمام السّبق لأترابهنّ، و القيان (1)ذوات المعازف و ضرب الملاهي تجده باصرا (2)، و دع عنك ما تحاول، فما أغناك أن تلقى اللّه من وزر هذا الخلق بأكثر ممّا أنت لاقيه، فو اللّه ما برحت تقدّح باطلا في جور، و حنقا في ظلم حتّى ملأت الأسقية (3)و ما بينك و بين الموت إلّا غمضة، فتقدم على عمل محفوظ، في يوم مشهود، و لات حين مناص، و رأيتك عرّضت بنا بعد هذا الأمر، و منعتنا عن آبائنا تراثا، و لقد- لعمر اللّه- أورثنا الرّسول عليه الصّلاة و السّلام ولادة، و جئت لنا (4)بها، أمّا (5)حججتم به القائم عند موت الرّسول، فأذعن للحجّة بذلك، و ردّه الإيمان إلى النّصف، فركبتم الأعاليل، و فعلتم الأفاعيل، و قلتم: كان و يكون، حتّى أتاك الأمر يا معاوية من طريق كان قصدها لغيرك، فهناك فاعتبروا يا أولي الأبصار، و ذكرت قيادة الرّجل القوم بعهد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و تأميره له، (6)و قد كان ذلك (7)، و لعمرو بن العاص يومئذ فضيلة بصحبة الرّسول، و بيعته (8)له، و ما صار- (9)لعمر اللّه- يومئذ مبعثهم (10)حتّى أنف القوم إمرته، و كرهوا تقديمه، و عدّوا عليه أفعاله، فقال صلى اللّه عليه و سلم: لا جرم معشر المهاجرين، لا يعمل عليكم بعد اليوم غيري، فكيف تحتجّ بالمنسوخ من فعل الرّسول، في أوكد (11)الأحكام، و أولاها بالمجمع (12)عليه من الصّواب؟ أم كيف صاحبت (13)بصاحب تابعا، و حولك من لا يؤمن في صحبته، و لا
1) - [أعيان الشّيعة: «القينات»].
2) - [أعيان الشّيعة: «ناصرا»].
3) - الأسقية جمع سقاء و هو القربة، و المراد أنّك تكلّمت كثيرا حتى ملأت الأوعية من كثرة كلامك.
4) [أعيان الشّيعة: «بما»].
5) [أعيان الشّيعة: «بما»].
6) [لم يرد في بحر العلوم].
7) [لم يرد في بحر العلوم].
8) - [أعيان الشّيعة: «ببعثه»].
9) [في أعيان الشّيعة و بحر العلوم: «لعمرو- يومئذ-»].
10) [في أعيان الشّيعة و بحر العلوم: «لعمرو- يومئذ-»].
11) [بحر العلوم: «الأحوال و أولاها بالمجتمع»].
12) [بحر العلوم: «الأحوال و أولاها بالمجتمع»].
13) [أعيان الشّيعة: «ضاهيت»].
يعتمد في دينه و قرابته، و تتخطّأهم إلى مسرف مفتون، تريد أن تلبس النّاس شبهة يسعد بها الباقي في دنياه، و تشقى بها في آخرتك. إنّ هذا لهو الخسران المبين. و أستغفر اللّه لي و لكم.
قال: فنظر معاوية إلى ابن عبّاس فقال: ما هذا يا ابن عبّاس؟ و لما عندك أدهى و أمرّ. فقال ابن عبّاس: لعمر اللّه إنّها لذرّيّة الرّسول، و أحد أصحاب الكساء، و في البيت المطهّر، فاله (1)عمّا تريد، فإنّ لك في النّاس، مقنعا، حتّى يحكم اللّه بأمره و هو خير الحاكمين (2). فقال معاوية: أعود (3)الحلم التّحلّم، قال (4): و خيره التّحلّم عن الأهل. انصرفا في حفظ اللّه.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 159- 161- عنه: الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 583- 584؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 95- 98
ثمّ أرسل معاوية إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر، و إلى عبد اللّه بن عمر، و إلى عبد اللّه بن الزّبير، فجلسوا، فحمد اللّه و أثنى عليه معاوية، ثمّ قال: يا عبد اللّه بن عمر قد كنت تحدّثنا أنّك لا تحبّ أن تبيت ليلة و ليس في عنقك بيعة جماعة و أنّ لك الدّنيا و ما فيها، و إنّي أحذّرك أن تشقّ عصا المسلمين، و تسعى في تفريق ملئهم، و أن تسفك دماءهم، و إنّ أمر يزيد قد كان قضاء من القضاء، و ليس للعباد خيرة من أمرهم، و قد وكد النّاس بيعتهم في أعناقهم، و أعطوا على ذلك عهودهم و مواثيقهم، ثمّ سكت.
فتكلّم عبد اللّه بن عمر، فحمد اللّه و أثنى عليه. ثمّ قال: أمّا بعد، يا معاوية! لقد كانت قبلك خلفاء، و كان لهم بنون، ليس ابنك بخير من أبنائهم، فلم يروا في أبنائهم ما رأيت في ابنك. فلم يحابوا في هذا الأمر أحدا، و لكن اختاروا لهذه الأمّة حيث علموهم، و إنّك تحذّرني أن أشقّ عصا المسلمين، و أفرّق ملأهم، و أسفك دماءهم، و لم أكن لأفعل ذلك إن شاء اللّه، و لكنّ إن استقام النّاس، فسأدخل في صالح ما تدخل فيه أمّة محمّد.
فقال معاوية: يرحمك اللّه ليس عندك خلاف. ثمّ قال معاوية لعبد الرّحمان بن أبي بكر نحو ما قاله لعبد اللّه بن عمر. فقال له عبد الرّحمان: إنّك و اللّه لوددت أنّا (1)نكلك إلى اللّه فيما جسرت عليه من أمر يزيد، و الّذي نفسي بيده لتجعلنّها شورى، أو لأعيدنّها جذعة، ثمّ قام ليخرج، فتعلّق معاوية بطرف ردائه. ثمّ قال: على رسلك، اللّهمّ اكفنيه بما شئت، ثمّ قال له: لا تظهرنّ لأهل الشّام، فإنّي أخشى عليك منهم. ثمّ قال لابن الزّبير، نحو ما قاله لابن عمر. ثمّ قال له: أنت ثعلب روّاغ، كلّما خرجت من جحر انجحرت في آخر، أنت ألّبت هذين الرّجلين، و أخرجتهما إلى ما خرجا إليه. فقال ابن الزّبير: أتريد أن تبايع ليزيد؟ أرأيت إن بايعناه أيّكما نطيع، (2)أنطيعك أم نطيعه؟ (3)إن كنت مللت الخلافة
فاخرج منها و بايع ليزيد، فنحن نبايعه.
فكثر كلامه و كلام ابن الزّبير، حتّى قال له معاوية في بعض كلامه: و اللّه ما أراك إلّا قاتلا نفسك، و لكأنّي بك قد تخبّطت في الحبالة. ثمّ أمرهم بالانصراف، و احتجب عن النّاس ثلاثة أيّام لا يخرج.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 161- 162- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 99- 100
و أرسل معاوية إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير، فأخبر أنّهم قد مضوا إلى مكّة، فسكت ساعة يفكّر في أمرهم؛ ثمّ أرسل إلى عبد اللّه بن عبّاس فدعاه، فلمّا دخل عليه قرّب مجلسه، ثمّ قال: يا ابن عبّاس! أنتم بنو هاشم و أنتم أحقّ النّاس بنا (1)و أولاهم بمودّتنا لأنّنا بنو عبد مناف و إنّما باعد بيننا و بينكم هذا الملك؛ [و- (2)،] قد كان هذا الأمر في تيم و عديّ، فلم يعترضوا عليهم و لم يظهروا لهم (3)من المباعدة. ثمّ قتل عثمان بين أظهركم، فلم تغيّروا، ثمّ وليت هذا الأمر، فو اللّه لقد قرّبتكم و أعطيكم، و رفعت مقداركم، فما- تزدادون منّي إلّا بعدا، و هذا الحسين بن عليّ قد بلغني عنه هنات، غيرها (4)خير له منها؛ فاذكروا عليّ بن أبي طالب و محاربته إيّاي و معه المهاجرون و الأنصار، فأبى اللّه تبارك و تعالى إلّا ما قد علمتم، أفترجون بعد عليّ مثله أم بعد الحسن مثله؟ قال: فقطع عليه ابن عبّاس الكلام، ثمّ قال: صدقت يا معاوية، نحن بنو عبد مناف، و أنتم أحقّ النّاس بمودّتنا و أولاهم بنا، و قد مضى أوّل الأمر بما فيه، فأصلح آخره، فإنّك صائر إلى ما تريد؛ و أمّا ما ذكرت من عطيّتك إيّانا، فلعمري ما عليك في جود من عيب؛ و أمّا قولك: ذهب عليّ أفترجون (5)مثله؟ فمهلا يا معاوية رويدا، لا تعجل! فهذا الحسين بن عليّ حيّ، و هو ابن أبيه، و احذر أن تؤذيه يا معاوية، فيؤذيك أهل الأرض، فليس على ظهرها (6)اليوم ابن بنت نبيّ (7)سواه. فقال معاوية: إنّي قد قبلت منك يا ابن عبّاس!
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 238- 239
ثمّ خرج، فأمر المنادي أن ينادي في النّاس، أن يجتمعوا لأمر جامع فاجتمع النّاس في المسجد، و قعد هؤلاء حول المنبر، فحمد اللّه، و أثنى عليه. ثمّ ذكر يزيد و فضله، و قراءته القرآن، ثمّ قال: يا أهل المدينة، لقد هممت ببيعة يزيد، و ما تركت قرية و لا مدرة إلّا بعثت إليها في بيعته، فبايع النّاس جميعا، و سلّموا، و أخّرت المدينة بيعته، و قلت بيضته و أصله، و من لا أخافهم عليه، و كان الّذين أبوا البيعة منهم، من كانوا أجدر أن يصله، و و اللّه لو علمت مكان أحد هو خير للمسلمين من يزيد لبايعت له فقام الحسين، فقال:
و اللّه لقد تركت من هو خير منه أبا و أمّا و نفسا، فقال معاوية: كأنّك تريد نفسك؟ فقال الحسين: نعم، أصلحك اللّه. فقال معاوية: إذا أخبرك، أمّا قولك: خير منه أمّا، فلعمري:
أمّك خير من أمّه، و لو لم تكن إلّا أنّها امرأة من قريش لكان لنساء قريش فضّلهنّ، فكيف و هي ابنة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم؟ ثمّ فاطمة في دينها و سابقتها، فأمّك لعمر اللّه خير من أمّه، و أمّا أبوك فقد حاكم أباه إلى اللّه، فقضى لأبيه على أبيك. فقال الحسين: حسبك جهلك، آثرت العاجل على الآجل. فقال معاوية: و أمّا ما ذكرت من أنّك خير من يزيد نفسا، فيزيد و اللّه خير لأمّة محمّد منك. فقال الحسين: هذا هو الإفك و الزّور، يزيد شارب الخمر، و مشتري اللّهو خير منّي؟ فقال معاوية: مهلا عن شتم ابن عمّك، فإنّك لو ذكرت عنده بسوء لم يشتمك. ثمّ التفت معاوية إلى النّاس و قال: أيّها النّاس، قد علمتم أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم قبض، و لم يستخلف أحدا، فرأى المسلمون أن يستخلفوا أبا بكر، و كانت بيعته بيعة هدى، فعمل بكتاب اللّه و سنّة نبيّه، فلمّا حضرته الوفاة، رأى أن يستخلف عمر، فعمل عمر بكتاب اللّه، و سنّة نبيّه فلمّا حضرته الوفاة، رأى أن يجعلها شورى بين ستّة نفر، اختارهم من المسلمين، فصنع أبو بكر ما لم يصنعه رسول اللّه، و صنع عمر ما لم يصنعه أبو بكر، كلّ ذلك يصنعونه نظرا للمسلمين، فلذلك رأيت أن أبايع ليزيد لما وقع النّاس فيه من الاختلاف، و نظرا لهم بعين الإنصاف (1).
1) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
قال: و ذكروا: أنّ عبد اللّه بن الزّبير قام إلى معاوية، فقال: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم قبض، فترك النّاس إلى كتاب اللّه، فرأى المسلمون أن يستخلفوا أبا بكر، ثمّ رأى أبو بكر أن يستخلف عمر، و هو أقصى قريش منه نسبا، و رأى عمر أن يجعلها شورى بين ستّة نفر اختارهم من المسلمين، و في المسلمين ابنه عبد اللّه، و هو خير من ابنك، فإن شئت أن تدع النّاس على ما تركهم رسول اللّه، فيختارون لأنفسهم، و إن شئت أن تستخلف من قريش كما استخلف أبو بكر خير من يعلم، و إن شئت أن تصنع مثل ما صنع عمر، تختار رهطا من المسلمين، و تزويها عن ابنك، فافعل.
فنزل معاوية عن المنبر، و انصرف ذاهبا إلى منزله.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 162- 163- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 100- 101
حدّثنا محمّد بن محمّد الجذوعيّ، ثنا أبو الخطّاب زياد بن يحيى، ثنا الهيثم بن الرّبيع، ثنا سرار بن مجشر أبو عبيدة العنزيّ عن هشام بن حسان عن محمّد بن سيرين، قال: لمّا بايع معاوية ليزيد حجّ (فمرّ) بالمدينة، فخطب النّاس فقال: إنّا قد بايعنا يزيد فبايعوا.
فقام الحسين بن عليّ رضى اللّه عنه فقال: أنا و اللّه أحقّ بها منه، فإنّ أبي خير من أبيه، و جدّي خير من جدّه، و إنّ أمّي خير من أمّه، و أنا خير منه، فقال معاوية: أمّا ما ذكرت أنّ جدّك خير من جدّه، فصدقت، رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم خير من أبي سفيان بن حرب، و أمّا ما ذكرت أنّ أمّك خير من أمّه، فصدقت، فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم خير من بنت مجدل، و أمّا ما ذكرت أنّ أباك خير من أبيه، فقد قارع أبوه أباك فقضى اللّه لأبيه على أبيك، و أمّا ما ذكرت أنّك خير منه، فلهو أرب منك، و أعقل ما يسّرني به مثلك ألف.
الطّبراني، المعجم الكبير، 19/ 356
و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عبّاس و عبد الرّحمان بن أبي بكر أنّهم بايعوا
و أمر من حرسه و شرطته قوما أن يحضروا هؤلاء النّفر الّذين أبوا البيعة، و هم الحسين ابن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه بن عبّاس، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و أوصاهم معاوية، فقال: إنّي خارج العشيّة إلى أهل الشّام، فأخبرهم أنّ هؤلاء النّفر قد بايعوا و سلّموا، فإن تكلّم أحد منهم بكلام يصدّقني أو يكذّبني فيه، فلا ينقضي كلامه حتّى يطير رأسه، فحذر القوم ذلك. فلمّا كان العشيّ، خرج معاوية، و خرج معه هؤلاء النّفر، و هو يضاحكهم، و يحدّثهم، و قد ألبسهم الحلل، فألبس ابن عمر حلّة حمراء، و ألبس الحسين حلّة صفراء، و ألبس عبد اللّه بن عبّاس حلّة خضراء، و ألبس ابن الزّبير حلّة يمانيّة. ثمّ خرج بينهم، و أظهر لأهل الشّام الرّضا عنهم، أي القوم، و أنّهم بايعوا. فقال: يا أهل الشّام إنّ هؤلاء النّفر دعاهم أمير المؤمنين، فوجدهم واصلين مطيعين، و قد بايعوا و سلّموا. قال ذلك، و القوم سكوت و لم يتكلّموا شيئا، حذر القتل، فوثب أناس من أهل الشّام، فقالوا: يا أمير المؤمنين إن كان رابك منهم ريب، فخلّ بيننا و بينهم، حتّى نضرب أعناقهم. فقال معاوية: سبحان اللّه! ما أحلّ دماء قريش عندكم يا أهل الشّام. لا أسمع لهم ذاكرا بسوء، فإنّهم قد بايعوا و سلّموا، و ارتضوني فرضيت عنهم، رضي اللّه عنهم.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 163- 164
و كان معاوية قد نقض شرط الحسن بن عليّ بعد موته، و بايع لابنه يزيد لعنه اللّه، و امتنع الحسين من بيعته، فأعمل معاوية الحيلة حتّى أوهم النّاس أنّه بايعه، و بقي على ذلك حتّى مات.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
قال: ثمّ رحل معاوية إلى مكّة و رحل معه كافّة أصحابه و عامّة أهل (1)المدينة و فيهم عبد اللّه بن عبّاس. حتّى إذا قرب من مكّة خرج إليه أهلها فتلقّوه كما فعل [أهل] (2)المدينة و فيهم الحسين بن عليّ و عبد الرّحمان بن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير، فلمّا نظر إليهم قال: مرحبا و أهلا! ثمّ نظر إلى الحسين، فقال: مرحبا بأبي عبد اللّه، مرحبا بسيّد شباب أهل الجنّة! ثمّ نظر إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر، فقال: مرحبا بشيخ قريش و ابن صدّيقها! [ثمّ نظر إلى ابن عمر و قال: مرحبا بابن صاحب رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، مرحبا بابن الفاروق (3)-]، ثمّ نظر إلى ابن الزّبير، فقال: مرحبا بابن حواري رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و ابن عمّته! ثمّ قال معاوية: عليّ يا غلام بأربعة من الظّهر! فأتى بها، فركبوا و ساروا و سار معهم معاوية، و جعل يحدّثهم و يضاحكهم حتّى دخل مكّة، ثمّ بعث إلى كلّ واحد منهم بصلة سنيّة و فضّل عليهم/ الحسين بن عليّ بكسوة حسنة، فلم يقبلها الحسين منه.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 239- 240
[أحداث سنة 56 ه] و مكث بالمدينة ما شاء اللّه، ثمّ خرج إلى مكّة، فلقيه النّاس، فقال أولئك النّفر: نتلقّاه فلعلّه (4)قد ندم على ما كان منه، فلقوه ببطن مرّ (5)، فكان أوّل من لقيه الحسين (6)، فقال له معاوية: مرحبا و أهلا يا ابن (7)رسول اللّه، و سيّد شباب المسلمين.
فأمر له بدابّة فركب و سايره، ثمّ فعل بالباقين مثل ذلك، و أقبل يسايرهم لا يسير معه
غيرهم (1)
شايد از كردار خود پشيمان شده باشد.» باز هم نخستين كسى كه به ديدار او رفت، حسين بود. معاويه همين كه او را ديد، گفت: «مرحبا و خوشا به فرزند رسول خدا كه اهل است. او سيد جوانان مسلمين است (سيد شباب جنّت). دستور داد مركبى براى حسين آماده كردند و خود به مشايعت او رفت با سايرين (كه همعقيده با حسين بودند و نام آنها گذشت) همين كار را كرد. او فقط با آنها همسفر شد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 60
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 251- 252- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 106؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 356- 357
1) - معاويه مدتى كه خدا خواسته بود، در مدينه اقامت نمود [سپس به قصد مكّه خارج شد] مردم هم به ملاقات او مى رفتند. آن جماعت (كه با او مخالفت كرده بودند) با خود گفتند: «ما هم به ديدن او مى رويم.
قال: أخبرنا عليّ بن محمّد، عن جويرية بن أسماء، عن مسافع بن شيبة، قال: لقي الحسين معاوية بمكّة (1)عند الرّدم (2)، فأخذ بخطام راحلته فأناخ به، ثمّ سارّه حسين طويلا، و انصرف. فزجر معاوية راحلته (3)، فقال له يزيد: لا يزال (4)رجل قد عرض لك فأناخ بك. قال: دعه، فلعلّه يطلبها من غيري، فلا يسوّغه، فيقتله.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55 رقم 283- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 198- 199، تهذيب ابن بدران، 4/ 327؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607، الحسين بن عليّ،/ 66؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341
المدائنيّ، عن جويريّة بن أسماء، عن مسافع بن شيبة، قال: حجّ معاوية فلمّا كان عند الرّدم أخذ الحسين بخطام ناقته فأناخ به راحلته، ثمّ سارّه طويلا، ثمّ انصرف. و زجر معاوية راحلته و سار، فقال عمرو بن عثمان بن عفّان: ينيخ بك الحسين و تكفّ عنه و هو ابن أبي طالب، و تسرّعه على ما تعلم. فقال معاوية: دعني من عليّ، فو اللّه ما فارقني حتّى خشيت أن يقتلني، و لو قتلني ما أفلحتم، و إنّ لكم من بني هاشم ليوما عصيبا.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 64
و أقام معاوية بمكّة لا يذكر شيئا من أمر يزيد، ثمّ أرسل إلى الحسين فدعاه، فلمّا جاءه و دخل إليه قرّب مجلسه، ثمّ قال: أبا عبد اللّه! اعلم أنّي ما تركت بلدا إلّا و قد بعثت إلى أهله، فأخذت عليهم البيعة ليزيد، و إنّما أخّرت المدينة لأنّي قلت هم أصله و قومه و عشيرته و من لا أخافهم عليه، ثمّ إنّي بعثت إلى المدينة بعد ذلك فأبى بيعته من لا أعلم أحدا هو أشدّ بها منهم؛ و لو علمت أنّ لأمّة محمّد (صلّى اللّه عليه (5)و سلّم (6)) خير من ولدي يزيد لمّا بعثت له. فقال له الحسين: مهلا يا معاوية! لا تقل هكذا، فإنّك قد تركت من هو خير منه أمّا و أبا و نفسا، فقال معاوية: كأنّك تريد بذلك نفسك أبا عبد اللّه! فقال
الحسين: فإن أردت نفسي فكان ماذا؟ فقال معاوية: إذا أخبرك أبا عبد اللّه! أمّا أمّك فخير من أمّ يزيد، و أمّا بأبوك فله سابقة و فضل، و قرابته (1)من الرّسول (صلّى اللّه عليه (2)و سلّم (3)) ليست لغيره من النّاس، غير أنّه قد حاكم أبوه أباك، فقضى اللّه [لأبيه- (4)] على أبيك، و أمّا أنت و هو، فهو و اللّه خير لأمّة محمّد صلى اللّه عليه و سلم منك. فقال الحسين: من خير لأمّة محمّد! يزيد الخمور الفجور! فقال معاوية: مهلا أبا عبد اللّه! فإنّك (5)لو ذكرت (6)عنده، لمّا ذكر منك إلّا حسنا. فقال الحسين: إن علم منّي، ما أعلمه منه أنا، فليقل فيما أقول فيه.
فقال له معاوية: أبا عبد اللّه! انصرف إلى أهلك راشدا و اتّق (7)اللّه في نفسك، و احذر أهل الشّام، أن يسمعوا منك ما قد سمعته، فإنّهم أعداؤك و أعداء أبيك.
قال: فانصرف الحسين إلى منزله.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 240- 241
قال مسافع بن شيبة: عرض حسين بن عليّ لمعاوية بالرّدم (8)، و معاوية على راحلته، فكلّمه بكلام شديد، فسكت عنه معاوية، فقال له يزيد: يجترئ عليك هذا، يكلّمك بمثل هذا. فقال: دعه، فقد أقتلته، يريد أن يكلّم بهذا الكلام سواي، فلا يحتمله له.
قال مسافع بن شيبة: حجّ معاوية فلمّا كان عند الرّدم أخذ حسين بخطامه، فأناخ به، ثمّ سارّه طويلا، ثمّ انصرف، و زجر معاوية راحلته، فسار، فقال عمرو بن عثمان:
ينيخ (9)بك الحسين، و تكفّ عنه، و هو ابن أبي طالب؟ فقال معاوية: دعني من عليّ، فو اللّه ما فارقني حتّى خفت أن يقتلني، و لو قتلني لمّا أفلحتم، و إنّ لكم من بني هاشم ليوما.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 7/ 127- 128
لقاء معاوية بعبد الرّحمان بن أبي بكر
و أرسل معاوية إلى عبد الرّحمان بن أبي بكر، فأقبل، فلمّا دخل و همّ معاوية أن يتكلّم، سبقه عبد الرّحمان بالكلام و قال: و اللّه يا معاوية: لعلّ (1)ودّك أنّا قد (2)وكّلناك إلى اللّه في أمر ابنك يزيد، حتّى (3)تفعل ما تريد (4)! و لا و اللّه، لا نفعل (5)ذلك أبدا، أو لتردّنّ الأمر شورى بين المسلمين! فقال معاوية: أمّا و اللّه إنّي (6)لأعرف بك و بسفهك، و لقد هممت أن أفعل/ كذا و كذا- أو كما قال؛ فقال له عبد الرّحمان: إذا و اللّه يا معاوية يدركك اللّه به في الدّنيا، و يدّخر لك العقوبة في الآخرة. فقال معاوية: اللّهمّ اكفني أمر هذا الشّيخ! يا هذا! اتّق (7)اللّه في نقل أن يسمعك أهل الشّام؛ فقال عبد الرّحمان: أمّا نحن، فقد اتّقينا اللّه فذرنا نقعد في منازلنا، و لا تدعنا إلى بيعة يزيد الخمور و يزيد الفهود و يزيد القرود.
قال: ثمّ وثب عبد الرّحمان بن أبي بكر مغضبا، فصار إلى منزله.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 241- 242
و أرسل معاوية إلى عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب، فدعاه، و قال: يا عبد اللّه! عهدي بك و أنت تكره الفرقة، و تقول: ما أحبّ أن أبيت (1)ليلة و ليس عليّ أمير، و إنّي أحذّرك أن تشقّ العصا، أو أن تسعى (2)في الأرض (3)الفساد، و إنّ النّاس قد استوسقوا، و بايعوا ابني (4)يزيد غيركم أيّتها الرّهط! فقال له عبد اللّه: يا معاوية! أما (5)كان من قبلك أئمّة و لهم أبناء، و ليس ابنك بأفضل من أبنائهم، غير أنّهم اختاروا لأنفسهم الخيار، حيث [أنّهم] (6)علموه، و قد حذّرتني الشّقاق، و لم أكن شاقّا (7)لأحد، غير أنّي سمعتك تذكر بيعة قد سبقت، و عهدا (8)قد أكد، و ليس لك عندي خلاف، فإذا اجتمع (9)النّاس على ابنك يزيد لم أخالف، و إن تفرّقوا فإنّي متوقّف (10)حتّى يجتمعوا على رجل فأكون كواحد من المسلمين.
فقال له معاوية: نعم ما قلت يا ابن عمر، قم و احذر أهل الشّام.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 242- 243
قال: ثمّ دعا ابن الزّبير، فلمّا دخل و نظر إليه معاوية، تبسّم، ثمّ قال: [ثعلب (1)] روّاغ، كلّما (2)سدّ عليه جحر (3)خرج من آخر، يا ابن الزّبير! إنّك قد عهدت إلى هؤلاء الثّلاثة، فنفخت في مناخيرهم (4)و حملتهم على غير رأيهم، و ذلك أنّ النّاس قد استوسقوا في هذه البيعة غيركم أيّها النّفر، فاتّق (5)اللّه يا ابن الزّبير! و لا تكن مشاقا قاطعا؛ فقال عبد اللّه بن الزّبير: [و اللّه (6)] ما فيّ شقاق يا معاوية، فلا تبن فينا أساسا لنفسك، و الزم ما كان عليه السّلف الصّالح من أخيار المسلمين و لا يكن الأمر إلّا بشورى (7)بينهم، فإنّ الإسلام يرد على موارده؛ فإن أبيت ذلك و قد مللت (8)هذا الأمر فاعتزل، و هات ابنك حتّى نبايعه، و اعلم يا معاوية أنّ خلافة اللّه في أرضه و خلقه و خلافة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم في أمّته (9)عظيمة، و أنّ اللّه تبارك و تعالى عنهما مسائلك، و الّذي يحاجّك في القيامة غدا رسوله (10)(صلّى اللّه عليه (11)و سلّم (12)) فانظر لنفسك يا معاوية، قبل أن ينظر لها (13)سواك. فقال معاوية: يا هذا! أمسك عليك لسانك، و احذر أهل الشّام، فإذا خلوت بي، فقل ما أحببت فإنّي محتمل لك.
قال: فانصرف عبد اللّه بن الزّبير إلى منزله.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 243- 244
1) - من التّرجمة الفارسيّة ص 344.
2) في د: شدّوا عليه حجر.
3) في د: شدّوا عليه حجر.
4) - في د: مناخرهم.
5) - في النّسخ: فاتّقى- كذا.
6) - من د و بر.
7) - من د و بر، و في الأصل: شورى.
8) - في النّسخ: ملكت، و التّصحيح من سمط النّجوم العواليّ 3/ 44.
9) - من د و بر، و في الأصل: أمنه.
10) - في د: رسول اللّه.
11) في د: و آله.
12) في د: و آله.
13) - في د: إليها.
ثمّ ارتحل معاوية راجعا إلى مكّة، و قد أعطى النّاس أعطياتهم، و أجزل العطاء، و أخرج إلى كلّ قبيلة جوائزها و أعطياتها، و لم يخرج لبني هاشم جائزة و لا عطاء. فخرج عبد اللّه بن عبّاس في أثره حتّى لحقه بالرّوحاء، فجلس ببابه، فجعل معاوية يقول: من بالباب؟ فيقال: عبد اللّه بن عبّاس؟ فلم يأذن لأحد. فلمّا استيقظ قال: من بالباب؟
فقيل: عبد اللّه بن عبّاس، فدعا بدابّته، فأدخلت إليه، ثمّ خرج راكبا، فوثب إليه عبد اللّه ابن عبّاس، فأخذ بلجام البغلة، ثمّ قال: أين تذهب؟ قال: إلى مكّة، قال: فأين جوائزنا كما أجزت غيرنا، فأومأ إليه معاوية، فقال: و اللّه ما لكم عندي جائزة و لا عطاء حتّى يبايع صاحبكم. قال ابن عبّاس: فقد أبى ابن الزّبير، فأخرجت جائزة بني أسد، و أبى عبد اللّه بن عمر، فأخرجت جائزة بني عديّ، فما لنا إن أبى صاحبنا، و قد أبى صاحب غيرنا؟ فقال معاوية: لستم كغيركم، لا و اللّه لا أعطيكم درهما حتّى يبايع صاحبكم.
فقال ابن عبّاس: أما و اللّه لئن لم تفعل لألحقنّ بساحل من سواحل الشّام، ثمّ لأقولنّ ما تعلم، و اللّه لأتركنّهم عليك خوارج. فقال معاوية: لا، بل أعطيكم جوائزكم. فبعث بها من الرّوحاء و مضى راجعا إلى الشّام، فلم يلبث إلّا قليلا، حتّى توفّي عبد الرّحمان بن أبي بكر في نومة نامها رحمه اللّه.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 164
و أقام معاوية في مكّة أيّاما، ثمّ أمر لقريش بجوائز و لم يأمر لبني هاشم بشي ء، فكلّمه ابن عبّاس في ذلك و قال (1): إنّك قد أعطيت بطون قريش الأموال، و لم تعط بني هاشم، فلم ذلك يا معاوية؟ فقال معاوية: لأنّ صاحبكم الحسين بن عليّ أبى عليّ (2)أن يبايع يزيد (3). فقال ابن عبّاس: إنّه قد أبى غير الحسين، فأعطيته. فقال معاوية: صدقت يا ابن
العبّاس! و لستم عندي كغيركم؛ فقال ابن عبّاس: و اللّه لئن لم تفعل و ترض (1)بني هاشم لألحقنّ بساحل من سواحل البحر، ثمّ لأنطقنّ (2)بما تعلم، و لأتركنّ النّاس عليك خوارج.
قال: فتبسّم معاوية و قال: بل (3)يعطون و يكرمون (4)و يزادون أبا محمّد! قال: ثمّ أمر معاوية لبني هاشم بجوائز سنيّة، فكلّ قبل جائزته إلّا الحسين بن عليّ، فإنّه لم يقبل من ذلك شيئا.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 244- 245
[أحداث سنة 56 ه] و جفا بني هاشم. فأتاه ابن عبّاس، فقال له: ما بالك جفوتنا؟
قال: إنّ صاحبكم لم يبايع ليزيد فلم تنكروا ذلك عليه. فقال: يا معاوية: إنّي لخليق أن أنحاز إلى بعض السّواحل، فأقيم به، ثمّ أنطلق بما تعلم حتّى أدع النّاس كلّهم خوارج عليك. قال: يا أبا العبّاس تعطون و ترضون و تزادون (5). (6)
القصه، چون امام حسين با آن جماعت از بيعت يزيد احتراز فرمود، معاويه با ايشان آن مقدار درشتى كرد كه از مدينه روى توجه به جانب مكه آوردند و معاويه نيز متعاقب ايشان بدان بلده رفته، كرة بعد اخرى صلات و عطايا نزد امام حسين و رفقا فرستاد و گاهى به لطف و احيانا به عنف ايشان را بر بيعت يزيد خواند. امام حسين اصلا رقم قبول بر انعام معاويه نكشيد و از بيعت يزيد اجتناب واجب ديد و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير نيز با يزيد مبايعت ننمودند اما عطاياى معاويه را قبول نمودند و رد نكردند و معاويه از ساير مكيان بيعت ستانده به جانب شام بازگشت.
خواندامير، حبيب السّير، 2/ 37
ابن الأثير، الكامل، 3/ 252- مثله النّويري، نهاية الإرب 20/ 359
1) - في النّسخ: ترضى.
2) - في د: لا تنطق.
3) من د، و في الأصل: تعطون و تكرمون، و في بر بغير نقط.
4) من د، و في الأصل: تعطون و تكرمون، و في بر بغير نقط.
5) - [نهاية الإرب: «ترادون»].
6) - ابن عباس نزد او رفت و گفت: «سبب چه بود كه تو ما را ترك و جفا كردى؟» گفت: «رفيق شما (حسين) با يزيد بيعت نمى كند و شما بر او اعتراض نمى كنيد.» گفت: (ابن عباس) اى معاويه! شايسته است كه من دور شوم و به يكى از كناره هاى دريا بروم و در همان جا بمانم و زيست كنم و به آنچه تو خود مى دانى، لب بگشايم و تمام مردم را ضد تو برانگيزم كه همه قيام و خروج كنند و آنچه را مى خواهند، با اجتماع و اتحاد انجام دهند (خليفه غير از تو و يزيد انتخاب كنند). معاويه گفت: «اى ابن عباس! به شما داده (عطا) خواهد شد و بر عطاى شما خواهيم افزود و شما را خشنود خواهيم كرد.» خليلى، ترجمه كامل، 5/ 62- 63
حتّى إذا أراد معاوية الخروج عن مكّة، أمر بالمسير، فقرب من الكعبة ثمّ أرسل إلى الحسين و ابن عمر و ابن أبي بكر و ابن الزّبير، فأحضرهم إلى مجلسه، ثمّ أقبل عليهم، فقال: إنّكم قد علمتم نظري لكم (1)و صلتي أرحامكم، و يزيد أخوكم و ابن عمّكم، و إنّما أردت أن تقدّموه باسم الخلافة، و تكونوا بعد ذلك أنتم الّذين تأمرون و تنهون. فقال له ابن الزّبير: يا معاوية! إنّا نخيّرك خصالا (2)ثلاثة، فاختر منها (3)أيّتهنّ شئت فهي لك صلاح. قال (4)معاوية: و ما ذاك يا ابن الزّبير؟ قال: إن شئت فاصنع (5)كما صنع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، إنّه خرج من الدّنيا و لم يستخلف، ثمّ اختار النّاس من بعده أبا بكر الصّدّيق، فجعلوه خليفة، فافعل أنت ذلك إلى أن يقضي اللّه فيك أمره، فيختار النّاس لأنفسهم كما اختاروا أبا بكر؛ فقال معاوية:/ إنّه ليس فيكم (6)اليوم مثل أبي بكر، و إنّي لا آمن عليكم الاختلاف. قال ابن الزّبير: فاصنع كما صنع أبو بكر، إنّه ترك ولده و رهطه الأدنين (7)ممّن كان للخلافة أهلا و عهد إلى رجل من قاصية (8)قريش، فجعلها في عمر بن الخطّاب، فجنبها أنت أيضا ابنك، و اجعلها فيمن شئت من قريش، ما خلا بني عبد شمس، و إن شئت فاصنع كما صنع عمر بن الخطّاب، إنّه جعلها شورى في ستّة نفر من الصّحابة يختارون لأنفسهم رجلا، و ترك ولده، و أهل بيته، و فيهم من لو وليّها لكان لها أهلا. فقال
معاوية: فهل من شي ء غير هذا يا ابن الزّبير؟ فقال: ما عندي لها رابعة.
فقال معاوية للثّلاثة الباقية: ما تقولون أنتم؟ فقالوا: نحن على ما قال ابن الزّبير. قال معاوية: فإنّي أريد أن أرحل عن مكّة، غير أنّي عزمت أن أتكلّم على المنبر بكلام، و المبقى في ذلك الوقت، إنّما يبقى على نفسه من أهل الشّام، و أنتم أعلم، و قد أعذر (1)من أنذر. قال:
فانصرف القوم إلى منازلهم.
فلمّا كان من الغد خرج معاوية، و أقبل حتّى دخل المسجد، ثمّ صعد المنبر، (2)فجلس عليه، و نودي (3)له في النّاس، فاجتمعوا إليه، و أقبل الحسين بن عليّ، و ابن أبي بكر، و ابن عمر، و ابن الزّبير، حتّى جلسوا إلى المنبر، و معاوية جالس، حتّى علم أنّ النّاس قد اجتمعوا و ثب قائما على قدميه، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أيّها النّاس، إنّا قد (4)وجدنا أحاديث النّاس ذات عوار، و إنّهم قد زعموا أنّ الحسين بن عليّ، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير لم يبايعوا يزيد (5)، و هؤلاء الرّهط الأربعة هم عندي سادة المسلمين، و خيارهم، و قد دعوتهم إلى البيعة، فوجدتهم إذا سامعين مطيعين، و قد سلّموا و بايعوا، و سمعوا و أجابوا و أطاعوا.
قال: فضرب أهل الشّام بأيديهم (6)إلى سيوفهم فسلّوها، ثمّ قالوا: يا أمير المؤمنين، ما هذا الّذي تعظمه من أمر هؤلاء الأربعة؟ أئذن لنا أن نضرب أعناقهم، فإنّا لا نرضى أن يبايعوا سرّا، و لكن يبايعوا جهرا حتّى يسمع النّاس أجمعون. فقال معاوية: سبحان اللّه! ما أسرع النّاس بالشّرّ، و ما أحلى بقاءهم عندهم، اتّقوا اللّه يا أهل الشّام و لا تسرعوا إلى/ الفتنة، فإنّ القتل له مطالبة و قصاص.
قال: فبقي الحسين بن عليّ و ابن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير حيارى، لا يدرون ما
يقولون، يخافون أن يقولوا: لم نبايع، الموت الأحمر تجاه أعينهم في سيوف أهل الشّام، أو وقوع فتنة عظيمة، فسكتوا، و لم يقولوا شيئا، و نزل معاوية عن المنبر، و تفرّق النّاس و هم يظنّون (1)أنّ هؤلاء (2)الأربعة قد بايعوا. قال: و قرّبت (3)رواحل معاوية فمضى في رفاقه و أصحابه إلى الشّام.
قال: و أقبل أهل مكّة إلى هؤلاء الأربعة فقالوا لهم: يا هؤلاء! إنّكم قد دعيتم إلى بيعة يزيد فلم تبايعوا و أبيتم ذلك، ثمّ دعيتم فرضيتم و بايعتم! فقال الحسين: لا و اللّه ما بايعنا! و لكن معاوية خدعنا و كادنا ببعض ما كادكم به. ثمّ صعد المنبر (4)و تكلّم بكلام (5)، و خشينا إن (6)رددنا مقالته عليه أن تعود الفتنة جذعا، و لا ندري إلى ماذا يؤول أمرنا، فهذه قصّتنا معه.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 245- 249
و خرج حتّى أتى مكّة فقضى حجّة، و لمّا أراد الشّخوص أمر بأثقاله فقدّمت، و أمر بالمنبر فقرّب من الكعبة، و أرسل إلى الحسين و عبد الرّحمان بن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير فاجتمعوا. و قالوا لابن الزّبير: اكفنا كلامه، فقال: على أن لا تخالفوني. قالوا: لك ذلك. ثمّ أتوا معاوية، فرحّب بهم و قال لهم: قد علمتم نظري لكم، و تعطّفي عليكم، و صلتي أرحامكم، و يزيد أخوكم و ابن عمّكم، و إنّما أردت أن أقدّمه باسم الخلافة و تكونوا أنتم تأمرون و تنهون. فسكتوا، و تكلّم ابن الزّبير، فقال: نخيّرك بين إحدى ثلاث، أيّها أخذت فهي لك رغبة و فيها خيار: فإن شئت فاصنع فينا ما صنع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، قبضه اللّه و لم يستخلف، فدع هذا الأمر حتّى يختار النّاس لأنفسهم؛ و إن شئت فما صنع أبو بكر، عهد إلى رجل من قاصية قريش و ترك من ولده و من رهطه الأدنين من كان لها أهلا؛ و إن شئت فما صنع عمر، صيّرها إلى ستّة نفر من قريش يختارون رجلا منهم و ترك ولده و أهل بيته و فيهم من لو وليّها لكان لها أهلا. قال معاوية: هل غير هذا؟
قال: لا. ثمّ قال للآخرين: ما عندكم؟ قالوا: نحن على ما قال ابن الزّبير. فقال معاوية:
إنّي أتقدّم إليكم، و قد أعذر من أنذر، إنّي قائل مقالة، فأقسم باللّه لئن ردّ عليّ رجل منكم كلمة في مقامي هذا لا ترجع إليه كلمته حتّى يضرب رأسه، فلا ينظر امرؤ منكم إلّا إلى نفسه، و لا يبقى إلّا عليها. و أمر أن يقوم على رأس كلّ رجل منهم رجلان بسيفيهما، فإن تكلّم بكلمة يردّ بها عليه قوله قتلاه. و خرج و أخرجهم معه حتّى رقى المنبر، و حفّ به أهل الشّام، و اجتمع النّاس، فقال بعد حمد اللّه و الثّناء عليه: إنّا وجدنا أحاديث النّاس ذات عوار، قالوا: إنّ حسينا و ابن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير لم يبايعوا ليزيد، و هؤلاء الرّهط سادة المسلمين و خيارهم، لا نبرم أمرا دونهم، و لا نقضى أمرا إلّا عن مشورتهم، و إنّي دعوتهم فوجدتهم سامعين مطيعين، فبايعوا و سلّموا و أطاعوا. فقال أهل الشّام: و ما يعظم من أمر هؤلاء، ائذن لنا فنضرب أعناقهم، لا نرضى حتّى يبايعوا علانية! فقال معاوية: سبحان اللّه! ما أسرع النّاس إلى قريش بالشّرّ و أحلى دماءهم عندهم! أنصتوا، فلا أسمع هذه المقالة من أحد. و دعا النّاس إلى البيعة فبايعوا. ثمّ قرّبت رواحله، فركب و مضى. فقال النّاس للحسين و أصحابه: قلتم: لا نبايع، فلمّا دعيتم و أرضيتم بايعتم! قالوا: لم نفعل. قالوا: بلى، قد فعلتم و بايعتم، أفلا أنكرتم! قالوا: خفناالقتل و كادكم بنا و كادنا بكم.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 371- 372
ثمّ اعتمر معاوية في رجب سنة ستّ و خمسين، و قدم المدينة، فكان بينه و بين الحسين ابن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير ما كان من الكلام في البيعة ليزيد بن معاوية و قال: إنّي أتكلّم بكلام فلا تردّوا عليّ [شيئا] فأقتلكم. فخطب النّاس و أظهر أنّهم قد بايعوا. و سكت القوم، فلم يقرّوا و لم ينكروا خوفا منه.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 25/ 23
و ذكر محمّد بن سعد في الطّبقات: أنّ معاوية قال للحسين و عبد اللّه بن عمر، و لعبد الرّحمان بن أبي بكر و عبد اللّه بن الزّبير: إنّي متكلّم بكلام فلا تردّوا عليّ شيئا فأقتلكم. فخطب النّاس و أظهر أنّهم قد بايعوه ليزيد. فسكت القوم و لم يقرّوا و لم ينكروا
خوفا منه. أنبأنا أبو عبد اللّه يحيى بن الحسن بن البنّاء، قال: حدّثنا أبي قال: حدّثنا عليّ ابن محمّد المعدّل، قال: حدّثنا دعلج بن أحمد، قال: حدّثنا محمّد بن عليّ الصّائغ، قال:
حدّثنا ابن أبي عمر، قال: حدّثنا عبد الرّزاق، عن معمر:
عن الزّهريّ قال: لمّا بايع معاوية لابنه يزيد بعث بيعته إلى المدينة، فخرج عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر إلى مكّة، فلمّا بلغ ذلك معاوية خرج يريد العمرة حتّى قدم [مكّة]، فدعاهم، ثمّ رقى المنبر فعذرهم و أخبر النّاس أنّهم قد بايعوا.
فقام ناس من أهل الشّام فقالوا: أتأذن لنا فنضرب أعناقهم؟ قال: لا أسمعنّ هذه المقالة منكم.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 31- 32
[أحداث سنة 56 ه] حتّى دخل مكّة، فكانوا [حسين بن عليّ عليهما السّلام و ابن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير] أوّل داخل و آخر خارج، و لا يمضي يوم إلّا و لهم صلة، و لا يذكر لهم شيئا، حتّى قضى نسكه، و حمل أثقاله و قرّب مسيره. فقال بعض أولئك النّفر لبعض: «لا تخدعوا، فما صنع بكم هذا لحبّكم، و ما صنعه إلّا لما يريد، فأعدّوا له جوابا» فاتّفقوا على أن يكون المخاطب له ابن الزّبير. فأحضرهم معاوية و قال: «قد علمتم سيرتي فيكم و صلتي لأرحامكم و حملي ما كان منكم، و يزيد أخوكم و ابن عمّكم، و أردت أن تقدّموه باسم الخلافة، و تكونوا أنتم تعزلون و تؤمّرون تجبون المال و تقسمونه، لا يعارضكم في شي ء من ذلك». فسكتوا، فقال: «ألا تجيبون؟- مرّتين (1)-، ثمّ أقبل على ابن الزّبير، فقال: هات لعمري إنّك خطيبهم. فقال: نعم، نخيّرك بين ثلاث خصال. قال: اعرضهنّ.
قال: تصنع كما صنع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، أو كما صنع أبو بكر، أو كما صنع عمر، قال معاوية:
ما صنعوا؟ قال: قبض رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و لم يستخلف أحدا، فارتضى النّاس أبا بكر. قال:
ليس فيكم مثل أبي بكر و أخاف الاختلاف. قالوا: صدقت، فاصنع كما صنع أبو بكر، فإنّه عهد إلى رجل من قاصية قريش، ليس من بني أبيه، فاستخلفه، و إن شئت فاصنع
1) [لم يرد في بحر العلوم].
كما صنع عمر، جعل الأمر شورى في ستّة نفر، ليس فيهم أحد من ولده و لا من بني أبيه، قال معاوية: هل عندك غير هذا؟ قال: لا. ثمّ قال: فأنتم؟ قالوا: قولنا قوله. (1)
قال: «فإنّي قد أحببت أن أتقدّم إليكم، إنّه قد أعذر من أنذر، إنّي كنت أخطب فيكم، فيقوم إليّ القائم منكم فيكذّبني على رؤوس النّاس، فأحمل ذلك و أصفح، و إنّي قائم بمقالة، فأقسم باللّه لئن ردّ عليّ أحدكم كلمة في مقامي هذا، لا ترجع إليه كلمة غيرها حتّى يسبقها السّيف إلى رأسه، فلا يبقين رجل إلّا على نفسه»، ثمّ دعا صاحب حرسه بحضرتهم، فقال: أقم على رأس كلّ رجل من هؤلاء رجلين و مع كلّ واحد سيف، فإن ذهب رجل منهم يردّ عليّ كلمة بتصديق أو تكذيب فليضرباه بسيفهما. ثمّ خرج و خرجوا معه حتّى رقى المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: إنّ هؤلاء الرّهط، سادة المسلمين، و خيارهم، لا يبتز أمر دونهم و لا يقضى إلّا عن مشورتهم و إنّهم رضوا و بايعوا ليزيد، فبايعوا على اسم اللّه. فبايع النّاس و كانوا يتربّصون بيعة هؤلاء النّفر. ثمّ ركب رواحله و انصرف إلى المدينة. فلقي النّاس أولئك النّفر، فقالوا لهم: زعمتم أنّكم لا تبايعون فلم رضيتم و أعطيتم و بايعتم؟ قالوا: و اللّه، ما فعلنا. فقالوا: ما منعكم أن تردّوا على الرّجل؟ قالوا: كادنا و خفنا القتل، و بايعه أهل المدينة، ثمّ انصرف إلى الشّام (2)
هيچ روزى نمى گذشت بدون اين كه به آنها صله و جايزه بدهد. هيچ چيزى هم به آنها نمى گفت (در خصوص بيعت يزيد). تا آن كه فرايض زيارت كعبه را انجام داد و بار خود را بست كه سفر او نزديك شده بود. يكى از آنها (مخالفين كه حسين و سايرين بودند) گفت: «فريب رفتار او را مخوريد. او چنين كارى (مهربانى) نكرد، مگر براى انجام خواسته خود (بيعت يزيد). شما هم آماده جواب او باشيد.» آنها توافق كردند كه فرزند زبير طرف خطاب او باشد. معاويه آنها را احضار كرد و گفت: «رفتار مرا نسبت به شما و صله رحم شما را ديديد. يزيد برادر و پسر عم شما مى باشد. من مى خواهم شما نام خلافت را براى او بگذاريد و خود زمام كار را در دست بگيريد. عزل و نصب كنيد و ماليات را بگيريد و تقسيم كنيد (به دلخواه خود) و خود (در همه چيز) امر بدهيد. و او هرگز با (امر) شما مخالفت نخواهد كرد.» آنها همه سكوت اختيار كردند. او دوباره گفت: «آيا پاسخ نمى دهيد؟» سپس رو كرد به ابن زبير و گفت: «بگو و هرچه دارى پيش آر كه تو به جان خود سوگند، خطيب و سخنگوى آنها مى باشى.» او (ابن زبير) گفت: «آرى!
ما تو را در سه چيز آزاد و مختار مى كنيم كه آن سه چيز را پيشنهاد مى كنم.» گفت: «مطرح كن!» گفت: «هرچه پيغمبر كرده بود، تو هم همان رويه را به كار ببر، (وليعهد معين نكرد) يا هرچه ابو بكر كرد، تو همان كار را بكن يا هرچه عمر وصيّت كرد تو بكن.»
معاويه پرسيد: «آنها چه كرده بودند؟» ابن زبير گفت: «پيغمبر وفات يافت و خليفه معين نكرد و مردم خود ابو بكر را برگزيدند و خشنود شدند.» معاويه گفت: «ميان شما كسى نيست كه مانند ابو بكر باشد (چه بايد كرد) من از بروز فتنه و اختلاف مى ترسم.» همه گفتند: «راست مى گويى. پس تو كارى را كه ابو بكر كرد، انجام بده؛ زيرا او خلافت را به كسى از دورترين مردم قريش سپرد و از نسل پدران او نبود كه او را برگزيد و خليفه نمود (عمر) يا اين كه اگر بخواهى، مانند عمر باش كه او كار خلافت را به شورا سپرد و شش تن براى شورا برگزيد كه ميان آنها فرزندان او نبودند و از خاندان و فرزندان پدرش هم كسى ميان آنان نبود.»
معاويه گفت: «آيا جز اين (پيشنهاد) چيز ديگرى هم دارى؟» گفت: «نه. معاويه رو به سايرين كرد و پرسيد كه آيا شما عقيده ديگرى داريد؟» گفتند: «نه. گفته او مرام ماست.»
معاويه گفت: «من مى خواستم به شما بگويم هركه اخطار و انذار كند، معذور است» (من كار خود را خواهم كرد). پيش از اين هرگاه من بر منبر خطبه مى كردم، يكى از شما برمى خاست و مرا تكذيب مى كرد و من تحمّل كرده اغماض و عفو مى نمودم. من بعد از اين سخنى به زبان خواهم راند. به خدا سوگند، اگر يكى از شما يك كلمه بگويد و بر من اعتراض كند، هنوز جواب به او برنگشته كه شمشير سبقت كرده سر او را خواهد برد. هيچ يك از شما چيزى جز نفس خود باقى نگذاريد. سپس سر نگهبان خود را در حضور آنها خواند و گفت: «بر سر هريك از اينها دو شمشيرزن مأمور كن كه اگر هنگام خطبه من يكى از آنها چيزى بگويد، آن دو مرد شمشيردار او را با شمشير بزنند. خواه سخن او تصديق باشد و خواه كذب.»
آن گاه او (معاويه) به اتفاق آنها بيرون رفت و بر منبر فراز شد. پس از حمد و ثناى خداوند گفت: «اين جماعت سالار و خواجه و سيّد مسلمين هستند. برگزيدگان قوم هستند. بدون مشورت آنها كارى انجام نمى گيرد. اكنون آنها راضى شده و با يزيد بيعت كرده اند. بسم اللّه! شما هم بيعت كنيد.» مردم همه بيعت كردند و قبل از آن، انتظار تصميم آن جماعت را مى كشيدند.
بعد از آن، معاويه بر مركب خود سوار شد و راه خود را گرفت و به مدينه رسيد. مردم آن جماعت را ملاقات كرده گفتند: «شما ادعا كرده بوديد كه بيعت نخواهيد كرد. پس چرا راضى و تسليم شديد و بيعت كرديد.» گفتند: «به خدا سوگند، ما چنين نكرديم.» گفتند: «چه علّتى داشت كه شما بر او اعتراض (و تكذيب) نكرديد؟» گفتند: «ما را فريب داد و ما از قتل ترسيديم.» اهل مدينه هم بيعت كردند. آن گاه راه شام را گرفت و رفت. بنى هاشم را ترك كرد (اعتنا نكرد).
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 60- 62
.ابن الأثير، الكامل، 3/ 252- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 104- 105
[أحداث سنة 56 ه] حتّى دخل مكّة، فكانوا [حسين بن عليّ عليهما السّلام و ابن أبي بكر و ابن عمر و ابن الزّبير] أوّل داخل عليه و آخر خارج، و لا يمضي يوم إلّا و لهم منه صلة، و لا يذكر لهم
شيئا، حتّى قضى نسكه، و حمل أثقاله و قرب مسيره. فقال بعضهم لبعض: «لا تخدعوا، فما صنع هذا لحبّكم، و ما صنعه إلّا لما يريد أن يفعل، فأعدّوا له جوابا» فاتّفقوا على أن يكون المخاطب له عبد اللّه بن الزّبير.
فأحضرهم معاوية و قال: «قد علمتم سيرتي فيكم، و صلتي لأرحامكم و حملي ما كان منكم، و يزيد أخوكم و ابن عمّكم، و أردت أن تقدّموه باسم الخلافة، و تكونوا أنتم تولّون و تعزلون و تؤمّرون، و تجبون المال و تقسمونه، و لا يعارضكم في شي ء من ذلك».
فسكتوا، فقال: ألا تجيبون؟ مرّتين.
ثمّ أقبل على عبد اللّه بن الزّبير، ثمّ قال: هات فلعمري إنّك خطيبهم. قال: نعم نخيّرك بين ثلاث خصال. قال: اعرضهنّ. قال: تصنع كما صنع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، أو كما صنع أبو بكر، أو كما صنع عمر رضي اللّه عنهما. قال معاوية: ما صنعوا؟ قال: قبض رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و لم يستخلف أحدا، فارتضى النّاس أبا بكر. قال: ليس فيكم مثل أبي بكر و أخاف الاختلاف. قالوا: «صدقت، فاصنع كما صنع أبو بكر، فإنّه عمد إلى رجل من قاصية قريش ليس من بني تيم (1)، فاستخلفه، أو كما صنع عمر، جعل الأمر شورى في ستّة نفر، ليس فيهم أحد من ولده و لا من بني أبيه». قال معاوية: هل عندك غير هذا؟ قال: لا.
قال: فأنتم؟ قالوا: قولنا قوله. قال: «فإنّي أحببت أن أتقدّم إليكم، إنّه قد أعذر من أنذر، إنّي كنت أخطب، فيقوم إليّ القائم منكم فيكذّبني على رؤوس النّاس، فأحمل ذلك و أصفح، و إنّي قائم لمقالة فأقسم باللّه لئن ردّ عليّ أحد منكم كلمة في مقامي هذا لا ترجع إليه كلمة غيرها حتّى يسبقها السّيف إلى رأسه، فلا يبقينّ رجل إلّا على نفسه!».
ثمّ دعا صاحب حرسه حضرتهم، فقال له: أقم على رأس كلّ رجل من هؤلاء رجلين، و مع كلّ واحد سيف، فإن ذهب رجل منهم يردّ عليّ كلمة بتصديق أو تكذيب فليضرباه بسيفيهما.
1) - يعني أنّ أبا بكر لم يستخلف أحدا من أولاده و لا أقاربه بني تيم، فقد كان أبو بكر بن أبي قحافة بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة، و لكنّه استخلف عمر بن الخطّاب بن نفيل بن عبد العزّيّ بن رباح بن عبد اللّه بن قرظ بن رزاح بن عدي، فعمر عدويّ، و أبو بكر تيميّ.
ثمّ خرج و خرجوا معه حتّى رقى المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: «إنّ هؤلاء الرّهط سادة المسلمين و خيارهم، لا يبرم أمر دونهم، و لا يقضى إلّا عن مشورتهم، و إنّهم قد رضوا و بايعوا ليزيد، فبايعوا على اسم اللّه». فبايع النّاس و كانوا يتربّصون بيعة هؤلاء النّفر، ثمّ ركب معاوية رواحله و انصرف إلى المدينة.
فلقي النّاس أولئك النّفر فقالوا لهم: زعمتم أنّكم لا تبايعون فلمّا أرضيتم و أعطيتم بايعتم! قالوا: و اللّه، ما فعلنا. قالوا: فما منعكم أن تردّوا على الرّجل؟ قالوا: كادنا و خفنا القتل. و بايعه أهل المدينة، ثمّ انصرف إلى الشّام.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 357- 359
و اتّفق موت ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم الحسن بن عليّ بن أبي طالب و حصول مثل هذه الغزوة ليزيد بن معاوية، فطمع أبوه و قويت نفسه على أن يجعله وليّ عهده، فحجّ من دمشق و بالغ في إكرام الحسين بن عليّ، و أعطاه مالا ضخما، و أكرم أيضا ابن الزّبير إلى الغاية و عبد الرّحمان بن أبي بكر الصّدّيق رضي اللّه عنهم، و وصلهم بالأموال و غيرها، و عرّض لهم بتولية ابنه يزيد، فتوقّفوا و لم يجيبوا و قال له ابن أبي بكر: اختر فعل النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم أو فعل أبي بكر أو فعل عمر، فالنّبيّ مات و ترك النّاس، فعمدوا إلى أفضل رجل، فولّوه الأمر، و أبو بكر عند موته لم يولّ ولده و لا أقاربه، بل تفرّس أفضل النّاس فعمد إليه بالخلافة، و هو عمر، و أمّا عمر، فنظر فيمن يصلح لها فوجد ستّة متقاربين فجعل الأمر شورى ليختاروا لهم منهم واحدا، فافعل أحد هذه الصّور. فسكت. ثمّ قال: إنّي متكلّم اللّيلة على منبر المدينة، فليحذر امرؤ أن يردّ عليّ مقالتي خشيّة أن لا يتمّ قوله حتّى يطير رأسه. ثمّ إنّه استوى على المنبر و ذكر من فضل ابنه و شجاعته، و أنّ أهل الشّام بايعوا له بالعهد، ثمّ قال: و قد بايع له هؤلاء. و أشار إلى ابن الزّبير و إلى ابن أبي بكر و الحسين، فما جسروا أن ينطقوا، فبايع أهل الحجاز، فلمّا قاموا، قالوا: إنّا لم نبايع. فلم يصدّقهم بعض النّاس، و سار معاوية إلى الشّام من ليلته.
الدّيار بكري، تاريخ الخميس، 2/ 329
قال: ثمّ رحل معاوية، فلمّا صار بالأبواء و نزلها، قام في جوف اللّيل لقضاء حاجته فاطّلع في بئر الأبواء، فلمّا اطّلع فيها اقشعرّ جلده، و أصابته اللّقوّة في وجهه، فأصبح لما به؛ فدخل عليه النّاس يعزّونه و يتوجّعون له ممّا قد نزل به، فقال: أيّها النّاس! إنّ المؤمن ليصاب بالبلاء فإمّا معاقب بذنب و إمّا مبتلى ليؤجر، و إن ابتليت فقد ابتلى الصّالحون من قبلي، و أنا أرجو أن أكون منهم، و إن مرض منّي عضو فذلك بأيّام صحّتي (1)و ما عوفيت (2)أكثر، و لئن أعطيت حكمي فما كان لي على ربّي أكثر ممّا أعطاني لأنّي اليوم ابن بضع و سبعين، فرحم اللّه عبدا نظر إليّ فدعا لي بالعافية، فإنّي و إن كنت غنيّا عن خاصّتكم، لقد كنت فقيرا إلى عامّتكم. قال: فدعا النّاس له بخير، و خرجوا من عنده.
و جعل معاوية يبكي لما قد نزل به، فقال له مروان بن الحكم: أجزعا يا أمير المؤمنين؟ فقال: لا يا مروان (3)! و لكنّي ذكرت ما كنت عنه عزوفا، ثمّ إنّي بليت في أحسني، و ما ظهر للنّاس منّي، فأخاف أن يكون عقوبة عجّلت لي لما كان منّي من دفعي بحقّ عليّ بن أبي طالب، و ما فعلت بحجر بن عديّ و أصحابه، و لو لا هواي في يزيد لأبصرت رشدي و عرفت قصدي.
قال: ثمّ رحل معاوية عن ذلك المكان حتّى صار إلى الشّام.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 249- 250
(و ذكر) الإمام أحمد بن أعثم الكوفيّ: إنّ معاوية لمّا حجّ حجّته الأخيرة، ارتحل من مكّة، فلمّا صار بالأبواء، و نزلها، قام في جوف اللّيل لقضاء حاجته، فاطّلع في بئر الأبواء فلمّا اطّلع فيها اقشعرّ جلده، و أصابته اللّقوّة في وجهه، فأصبح و هو لما به مغموم، فدخل
عليه النّاس يعودونه، فدعوا له و خرجوا من عنده، و جعل معاوية يبكي لما قد نزل به، فقال له مروان بن الحكم: أجزعت يا أمير المؤمنين، فقال: لا يا مروان، و لكنّي ذكرت ما كنت عنه عزوفا، ثمّ إني بكيت في إحني، و ما يظهر للنّاس منّي، فأخاف أن يكون عقوبة عجّلت لي لما كان من دفعي حقّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و ما فعلت بحجر بن عديّ و أصحابه، و لو لا هواي من يزيد لأبصرت رشدي، و عرفت قصدي.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 173- 174
و قال العتبيّ: حجب الوليد بن عتبة أهل العراق عن الحسين، فقال الحسين: يا ظالما لنفسه، عاصيا لربّه، علام تحول بيني و بين قوم عرفوا من حقّي ما جهلته أنت و عمّك؟! فقال الوليد: ليت حلمنا عنك لا يدعو جهل غيرنا إليك، فجناية لسانك مغفورة لك ما سكنت يدك، فلا تخطر بها فتخطر بك، و لو علمت ما يكون بعدنا لأحببتنا كما أبغضتنا.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 369، أنساب الأشراف، 3/ 156- 157
و قال بعض أهل العلم: حجب الوليد بن عتبة أهل العراق عن الحسين، فقال له: يا ظالما لنفسه، عاصيا لربّه، علام تحول بيني و بين قوم عرفوا من حقّي ما جهلته و عمّك معاوية؟ فقال الوليد: ليت حلمنا عنك لا يدعو جهل غيرنا إليك، فجناية لسانك مغفورة لك ما سكنت يدك فلا تخطر بها فيخطر بك.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 317
فلمّا مات الحسن بن عليّ عليهما السّلام، لم تزل الفتنة و البلاء يعظمان و يشتدّان، فلم يبق وليّ للّه إلّا خائفا على دمه (و في رواية أخرى إلّا خائفا على دمه إنّه مقتول) و إلّا طريدا و إلّا شريدا، و لم يبق عدوّ للّه إلّا مظهرا حجّته غير مستتر ببدعته و ضلالته، فلمّا كان قبل موت معاوية بسنة (1)حجّ الحسين بن عليّ صلوات اللّه عليه، و عبد اللّه بن عبّاس، و عبد اللّه ابن جعفر معه، فجمع الحسين، عليه السّلام بني هاشم رجالهم و نساءهم و مواليهم و من الأنصار ممّن يعرفه الحسين عليه السّلام و أهل بيته، ثمّ أرسل رسلا: لا تدعوا أحدا ممّن حجّ العامّ من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم المعروفين بالصّلاح و النّسك إلّا أجمعهم (2)لي. فاجتمع إليه بمنى أكثر من سبعمائة رجل و هم في سرادقه، عامّتهم من التّابعين و نحو من مائتي رجل من أصحاب النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فقام فيهم خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد فإنّ هذا الطّاغية قد فعل بنا و بشيعتنا ما قد رأيتم و علمتم و شهدتم، و أنّي أريد أن أسألكم عن شي ء، فإن صدقت فصدّقوني! و إن كذبت فكذّبوني، و أسألكم بحقّ اللّه عليكم و حقّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و قرابتي من نبيّكم لما سيّرتم مقامي هذا، و وصفتم مقالتي، و دعوتم أجمعين في أمصاركم من قبائلكم من أمنتم من النّاس، (و في رواية أخرى بعد قوله فكذّبوني، اسمعوا مقالتي، و اكتبوا قولي، ثمّ ارجعوا إلى أمصاركم و قبائلكم فمن أمنتم من النّاس)، و وثقتم به فادعوهم إلى ما تعلمون من حقّنا فإنّي أتخوّف أن يدرس هذا الأمر، و يذهب الحقّ، و يغلب، و اللّه متمّ نوره و لو كره الكافرون، و ما ترك شيئا ممّا أنزل اللّه فيهم من القرآن إلّا تلاه، و فسّره و لا شيئا، ممّا قاله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم في أبيه و أخيه و أمّه، و في نفسه و أهل بيته إلّا رواه، و كلّ ذلك يقول أصحابه: اللّهمّ نعم و قد سمعنا و شهدنا. و يقول التّابعيّ: اللّهمّ قد حدّثني به من أصدّقه و أئتمنه من الصّحابة. فقال: أنشدكم اللّه إلّا
حدّثتم به من تثقون به و بدينه (1).
(قال سليم) فكان فيما ناشدهم الحسين عليه السّلام، و ذكّرهم أن قال: أنشدكم اللّه أتعلمون أنّ عليّ بن أبي طالب، كان أخا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم حين آخى بين أصحابه فآخى بينه و بين نفسه، و قال: أنت أخي و أنا أخوك في الدّنيا و الآخرة؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال:
أنشدكم اللّه هل تعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم اشترى موضع مسجده و منازله، فابتناه ثمّ ابتنى فيه عشرة منازل تسعة له، و جعل عاشرها في وسطها لأبي، ثمّ سدّ كلّ باب شارع إلى المسجد غير بابه، فتكلّم في ذلك من تكلّم، فقال: ما أنا سددت أبوابكم، و فتحت بابه، و لكنّ اللّه أمرني بسدّ أبوابكم، و فتح بابه، ثمّ نهى النّاس أن يناموا في المسجد غيره، و كان يجنب في المسجد و منزله في منزل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فولد لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و له فيه أولاد؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أفتعلمون أنّ عمر بن الخطّاب حرص على كوّة قدر عينه يدعها في منزله إلى المسجد، فأبى عليه، ثمّ خطب، فقال: إنّ اللّه أمرني أن أبني مسجدا طاهرا، لا يسكنه غيري و غير أخي و بنيه؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أنشدكم اللّه أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم نصبه يوم غدير خمّ، فنادى له بالولاية، و قال: ليبلغ الشّاهد الغائب؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أنشدكم اللّه أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، قال له في غزوة تبوك: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى، و أنت وليّ كلّ مؤمن بعدي (2)
يك سال قبل از مرگ معاويه، امام حسين بن على عليهما السّلام با عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن جعفر به حج رفتند. امام حسين عليه السّلام مردان و زنان بنى هاشم و اهل بيتش و دوستانشان و آن عده از انصار كه او را مى شناختند، جمع كرد. سپس يك نفر را فرستاد و فرمود: «همه كسانى كه امسال از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم- كه معروف به صلاح و عبادت هستند- به حج آمده اند، نزد من جمع كن.» در پى اين دعوت، بيش از هفتصد نفر كه همه از تابعين بودند، در منى، در خيمه آن حضرت اجتماع كردند كه حدود دويست نفر آنها از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بودند. امام عليه السّلام در ميان آنان برخاست و حمد و ثناى الهى را بجا آورد و سپس فرمود: «اما بعد، اين شخص طغيانگر (معاويه) درباره ما و شيعيان ما اعمالى را روا داشت. ديديد و فهميديد و شاهد بوديد. من مى خواهم مطلبى را از شما سؤال كنم. اگر راست گفتم، مرا تصديق، و اگر دروغ گفتم، مرا تكذيب كنيد. شما را قسم مى دهم به حق خدا بر شما و حق پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و خويشاوندى من كه به پيامبر دارم كه (در روايت ديگر: بشنويد كلام مرا و بنويسيد گفتارم و سپس به شهرها و قبائلتان برگرديد) وقتى از اين مكان برگشتيد و اين گفتار مرا عنوان كرديد، در شهر خود از قبائلتان، آنان كه به آنها ايمان و اطمينان داريد، دعوت كنيد و آنچه درباره ما و حق ما مى دانيد به آنها برسانيد. چون من مى ترسم اين امر كم كم كهنه شود و حق از بين برود و مغلوب شود. خداوند نورش را به اتمام مى رساند، اگرچه كافران اكراه داشته باشند».
حضرت ضمن اين گفتار، آنچه كه خداوند در قرآن درباره آنان نازل كرده بود، تلاوت و تفسير فرمود و نيز هرچه پيامبر درباره پدر و برادرش و خود و اهل بيتش گفته بود، نقل كرد. در همه آنها اصحاب مى گفتند: «آرى به خدا، اين سخنان را شنيديم و شهادت مى دهيم.» و تابعين مى گفتند: «به خدا قسم اين كلمات را كسانى از صحابه كه آنها را راستگو مى دانيم و آنها را به امانت مى شناسيم برايمان نقل كردند.»
بعد حضرت فرمود: «شما را به خدا قسم مى دهم كه سخنان مرا براى كسانى كه به او و به دينش اطمينان داريد، نقل كنيد.»
سليم مى گويد: «از جمله كلماتى كه امام حسين عليه السّلام درباره آن، آنان را قسم داد و يادآور شد، اين بود كه فرمود:
شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه على بن ابيطالب عليه السّلام برادر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بود؟ هنگامى كه پيامبر بين اصحابش برادرى برقرار مى كرد، بين او و خودش برادرى برقرار كرد و فرمود: «تو برادر من و من برادر تو در دنيا و آخرت ام»؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم. آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم محل مسجد و منازلش را خريد و بنا كرد. و بعد در آن محل ده اتاق بنا كرد؟ نه اتاق براى خودش و يكى را كه در وسط واقع شده بود، به پدرم على عليه السّلام اختصاص داد. سپس درهايى كه به مسجد باز مى شد، جز درب اتاق پدرم، همه را بست.» در اين باره عده اى به سخن آمدند. پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود: «من از طرف خودم درهاى منازل شما را بسته و درب منزل على را باز نگذاشتم، بلكه خداوند مرا به بستن درهاى منازل شما و گشودن در منزل على عليه السّلام امر كرد! بعد پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم همه مردم را به جز على عليه السّلام از خوابيدن در مسجد نهى فرمود. على عليه السّلام در مسجد و منزلش و در منزل پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم جنب مى شد و براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و على عليه السّلام در همان مسجد فرزندانى متولد شدند؟» همه گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه عمر بن الخطّاب علاقه داشت كه پنجره اى بقدر يك چشم از منزلش به مسجد باز كند، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم خوددارى كرد و خطبه اى ايراد كرد و فرمود: «خداوند به من دستور داده تا مسجدى پاك بنا كنم كه غير خود و برادرم و فرزندانش در آن سكونت نكند؟» گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم روز عيد غدير خم، على عليه السّلام را به ولايت نصب كرد و فرمود:
حاضرين به غائبين اطلاع دهند؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در جنگ تبوك به على عليه السّلام فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى و تو بعد از من صاحب اختيار هر مؤمنى هستى؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم هنگامى كه نصارى (مسيحيان) نجران را براى مباهله دعوت كرد، غير خودش و همدمش (على) و دخترش را نياورد؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در روز خيبر، پرچم را به دست على عليه السّلام داد و فرمود: «پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او خدا و رسولش را دوست دارد.
آن كه حمله مى كند و فرار نمى كند و خداوند جنگ را به دست وى فتح مى كند؟» گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم او را براى رساندن سوره برائت فرستاد و گفت: «كسى از طرف من تبليغ نمى كند، مگر خودم يا كسى كه از طرف من باشد؟» گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه هرگاه ناراحتى و سختى به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مى رسيد، او را در پى آن مى فرستاد، از اطمينانى كه به على عليه السّلام داشت. و هيچ گاه او را به اسمش صدا نمى زد، مگر اين كه مى گفت: «اى برادرم!» و يا مى گفت: «برادرم را فراخوانيد»؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر بين على عليه السّلام و جعفر و زيد قضاوت كرد و گفت: «يا على! تو از من و من از توام. تو بعد از من صاحب اختيار هر مؤمنى هستى»؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه على عليه السّلام هرروز با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم خلوتى داشت و در هر شبى داخل منزل پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مى شد و وقتى كه از رسول اللّه چيزى مى پرسيد، پاسخ او را مى داد و هرگاه سكوت مى كرد، پيامبر با او شروع به سخن مى كرد؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم على را به جعفر و حمزه برترى داد آن هنگام كه به فاطمه عليها السّلام فرمود: «تو را به بهترين اهل بيتم كه اسلامش از همه پيشتر و بردبارى او بزرگتر و علمش بيشتر از همه آنهاست، تزويج كردم؟» گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فرمود: «من آقا و بزرگ همه فرزندان آدم، و برادرم على، آقا و رئيس عرب، و فاطمه رئيس و بزرگ زنان اهل بهشت، و حسن و حسين فرزندانم دو آقا و بزرگان جوانان بهشتند؟» گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم به على عليه السّلام دستور داد او را غسل دهد و خبر داد كه جبرئيل در غسل به او كمك خواهد كرد؟ گفتند: «آرى به خدا.»
فرمود: آيا مى دانيد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در آخرين خطبه اى كه براى مردم خواند، فرمود: «من در ميان شما دو چيز ارزنده و سنگين مى گذارم: كتاب خدا و اهل بيتم. دامن آنها را بگيريد كه گمراه نشويد؟» گفتند: «آرى به خدا.»
امام حسين بن على عليهما السّلام مردم را به آنچه خداوند بخصوص درباره على بن ابى طالب عليهما السّلام و يا درباره اهل بيتش در قرآن يا بزبان پيامبرش صلّى اللّه عليه و اله و سلّم نازل كرده بود، قسم داد. صحابه هم مى گفتند: «آرى به خدا شنيده ايم.» و تابعين مى گفتند: «اين سخنان را كسى كه به او اطمينان داريم، فلانى و فلانى براى من نقل كرده است.»
الف، ب، الف، ترجمه سليم بن قيس،/ 185- 188
؟ قالوا:1) - [إلى هنا حكاه عنه بحر العلوم في مقتله،/ 106- 107].
2) - بعد از وفات امام حسن بن على عليهما السّلام، روزبه روز گرفتارى و فتنه بالا مى گرفت و سخت تر و بيشتر مى شد. از دوستان و بندگان صالح خدا كسى نبود مگر اين كه از جان و خون خود واهمه داشت يا آواره و تبعيد بود. و در مقابل، هيچ يك از دشمنان خدا نبود، مگر اين كه حجت و عقيده خود را اظهار مى كرد بدون اين كه بدعت و گمراهيش را پنهان كند.
اللّهمّ نعم. قال: أنشدكم اللّه أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم حين دعا النّصارى من أهل نجران إلى المباهلة، لم يأت إلّا به و بصاحبته و ابنته؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أنشدكم اللّه أتعلمون أنّه دفع إليه اللّواء يوم خيبر، ثمّ قال: لأدفعه إلى رجل يحبّه اللّه، و رسوله، و يحبّ اللّه و رسوله، كرّار غير فرّار، يفتحها اللّه على يديه؟ قالوا: اللّهم نعم. قال: أتعلمون أنّ رسول اللّه بعثه ببراءة، و قال: لا يبلغ عنّي إلّا أنا أو رجل منّي؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال:
أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لم تنزل به شدّة قطّ إلّا قدّمه لها ثقة به، و إنّه لم يدعه باسمه قطّ إلّا يقول يا أخي، و ادعوا لي أخي؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قضى بينه و بين جعفر و زيد، فقال: يا عليّ أنت منّي، و أنا منك، و أنت وليّ كلّ مؤمن بعدي؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أتعلمون أنّه كانت له من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كلّ يوم خلوة و كلّ ليلة دخلة، إذا سأله أعطاه و إذا سكت أبداه؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فضّله على جعفر و حمزة حين قال لفاطمة عليها السّلام: زوّجتك خير أهل بيتي، أقدمهم سلما، و أعظمهم حلما، و أكثرهم علما؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قال: أنا سيّد ولد بني آدم، و أخي عليّ سيّد العرب، و فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة، و الحسن و الحسين ابناي سيّدا شباب أهل الجنّة؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال:
أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، أمر بغسله، و أخبره أنّ جبرئيل يعينه عليه؟ قالوا: اللّهمّ نعم. قال: أتعلمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، قال في آخر خطبة خطبها. إنّي تركت فيكم الثّقلين كتاب اللّه و أهل بيتي، فتمسّكوا بهما لن تضلّوا؟ قالوا: اللّهمّ نعم.
فلم يدع شيئا أنزله اللّه في عليّ بن أبي طالب عليه السّلام خاصّة، و في أهل بيته من القرآن و لا على لسان نبيّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، إلّا ناشدهم فيه، فيقول الصّحابة: اللّهمّ نعم قد سمعنا. و يقول التّابعيّ: اللّهمّ قد حدثنيه من أثق به فلان و فلان.
ثمّ ناشدهم، أنّهم قد سمعوه، يقول: من زعم أنّه يحبّني و يبغض عليّا فقد كذب، ليس يحبّني و يبغض عليّا، فقال له قائل: يا رسول اللّه و كيف ذلك؟ قال: لأنّه منّي و أنا منه، من أحبّه فقد أحبّني، و من أحبّني فقد أحبّ اللّه، و من أبغضه فقد أبغضني، و من أبغضني فقد أبغض اللّه؟ فقالوا: اللّهمّ نعم، قد سمعنا. و تفرّقوا على ذلك.
سليم بن قيس،/ 206- 209- عنه: المجلسي، البحار، 33/ 181- 185
كانت إمامة الحسين عليه السّلام، بعد وفاة أخيه الحسن عليه السّلام، بما قدّمناه، ثابتة، و طاعته لجميع الخلق لازمة، و إن لم يدع إلى نفسه للتّقيّة الّتي كان عليها، و الهدنة الحاصلة بينه و بين معاوية بن أبي سفيان، و التزم الوفاء بها، و جرى في ذلك مجرى أبيه أمير المؤمنين عليه السّلام، في ثبوت إمامته بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مع الصّموت، و إمامة أخيه الحسن عليه السّلام بعد الهدنة مع الكفّ و السّكوت، فكانوا في ذلك على سنن نبيّ اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و هو في الشّعب محصور، و عند خروجه من مكّة مهاجرا مستخفيا في الغار، و هو من أعدائه مستور. (1)
رسول محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 27- 28
المفيد، الإرشاد، 2/ 27- 28
هذه نبذ اخترناها ممّا صنّفه أبو جعفر ابن بابويه، و السّيّد الجرجانيّ، و ابن مهديّ المامطيريّ، و عبد اللّه بن أحمد بن حنبل، و شاكر بن غنمة، و أبو الفضل الهاشميّ و غيرهم روى: إنّه لمّا مات الحسن بن عليّ استدعى الحسين في خلع معاوية، فقال: إنّ بيني و بين معاوية عهدا لا يجوز نقضه.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 87
1) - و امامت حسين عليه السّلام پس از وفات برادرش حسن عليه السّلام بدانچه گفته شد، ثابت است، و پيروى از او بر همگان لازم خواهد بود. اگرچه مردم را به واسطه تقيه به امامت خويش نخواند و همچنين به واسطه صلحى كه ميانه او و معاويه برقرار بود و بر او لازم بود بدان وفا كند (اظهار آن ننمود) و او در اين باره مانند پدرش أمير المؤمنين عليه السّلام بود كه با اين كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم امامت داشت، با اين احوال خاموش نشست، و به همان راهى رفت كه برادرش حسن عليه السّلام پس از صلح رفته بود و به خوددارى و سكوت گذراند و همه ايشان به روش پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم رفتار كردند، در آن زمانى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و اله و سلّم در شعب (أبى طالب) گرفتار بود (و با اين كه پيغمبر خدا بود از روى ناچارى سه سال در شعب ابى طالب ماند و دم فروبست) و همچنين آن گاه كه از مكه به مدينه هجرت فرمود و چند روز در غار پنهان گشت.
العتبيّ قال: دعا معاوية مروان بن الحكم، فقال له: أشر عليّ في الحسين. قال:
تخرجه معك إلى الشّام فتقطعه عن أهل العراق و تقطعهم عنه. قال: أردت و اللّه أن تستريح منه و تبتليني به، فإن صبرت عليه صبرت على ما أكره، و إن أسأت إليه كنت قد قطعت رحمه. فأقامه و بعث إلى سعيد بن العاص، فقال له: يا أبا عثمان، أشر عليّ في الحسين.
قال: إنّك و اللّه ما تخاف الحسين إلّا على من بعدك، و إنّك لتخلّف له قرنا إن صارعه ليصرعنّه، و إن سابقه ليسبقنّه، فذر الحسين منبت النّخلة، يشرب من الماء، و يصعد في الهواء، و لا يبلغ إلى السّماء. قال: فما غيّبك عنّي يوم صفّين؟ قال: تحملت الحرم (1)، و كفيت الحزم، و كنت قريبا، لو دعوتنا لأجبناك، و لو أمرت لأطعناك (2)قال معاوية:
يا أهل الشّام، هؤلاء قومي و هذا كلامهم.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 22- 23
العقد عن الأندلسيّ: دعا معاوية مروان بن الحكم فقال له: أشر عليّ في الحسين، فقال: أرى أن تخرجه معك إلى الشّام و تقطعه عن أهل العراق و تقطعهم عنه. فقال: أردت و اللّه أن تستريح منه و تبتليني به، فإن صبرت عليه صبرت على ما أكره، و إن أسأت إليه قطعت رحمه. فأقامه. و بعث إلى سعيد بن العاص، فقال له: يا أبا عثمان، أشر عليّ في الحسين، فقال: إنّك و اللّه ما تخاف الحسين إلّا على من بعدك و إنّك لتخلّف له قرنا إن صارعه ليصرعنّه، و إن سابقه ليسبقنّه، فذر الحسين بمنبت النّخلة، يشرب الماء و يصعد في الهواء، و لا يبلغ إلى السّماء.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 82- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 210؛ البحراني، العوالم، 17/ 88- 89
[أحداث سنة 60 ه] خطب معاوية قبل مرضه (1)، و قال: إنّي كزرع (2)مستحصد (3)، و قد طالت إمرتي (4)عليكم حتّى مللتكم و مللتموني، و تمنّيت فراقكم و تمنّيتم فراقي، و لن يأتيكم بعدي إلّا من أنا خير منه، كما أنّ من قبلي كان خيرا منّي، و قد قيل: من أحبّ لقاء اللّه، أحبّ اللّه لقاءه، اللّهمّ إنّي قد (5)أحببت لقاءك فأحبب لقائي و بارك لي فيه. (6)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 88- 89
ابن الأثير، الكامل، 3/ 259- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 65؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 364- 365؛ ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 18
و قال أبو بكر بن أبي مريم، عن عطيّة بن قيس، قال: خطب معاوية فقال: اللّهمّ إن كنت إنّما عهدت ليزيد، لما رأيت من فضله، فبلّغه ما أمّلت و أعنه، و إن كنت إنّما حملني حبّ الولد لولده، و أنّه ليس بأهل، فاقبضه قبل أن يبلغ ذلك.
المدائنيّ، عن أبي عبيد اللّه، عن عبادة بن نسي، قال: خطب معاوية، فقال: إنّ من زرع قد استحصد، و قد طالت إمرتي عليكم حتّى مللتكم و مللتموني، و لا يأتيكم بعدي خير منّي، كما أنّ من كان قبلي خير منّي، اللّهمّ قد أحببت لقاءك فأحبب لقائي.
1) - [في نهاية الإرب و ابن خلدون: «موته»].
2) - [نهاية الإرب: «لزرع»].
3) - استحصد الزّرع: حان أن يحصد.
4) - [ابن خلدون: «إمارتي»].
5) - [لم يرد في نهاية الإرب].
6) - معاويه قبل از بيمارى خطبه كرد و گفت: «من مانند يك كشت هستم كه هنگام درو آن فرارسيده و حكومت و امارت من بر شما به درازا كشيد و من از شما به ستوه آمده ام. چنان كه شما از من به ملال و تعب دچار شده ايد. من آروزى فراق شما را دارم. شما هم آرزوى جدايى و زوال مرا داريد. بعد از من هركه بر شما حكومت كند، خواهيد ديد من از او بهتر بودم. چنان كه هركه قبل از من بوده از من بهتر بود. گفته شده: هركه ملاقات خداوند را دوست دارد، خدا هم ملاقات او را دوست خواهد داشت. خداوندا! من لقاى تو را مى خواهم. تو هم لقاى مرا بخواه و بر من بركت خود را نازل كن (اين لقا را فرخنده كن).
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 267، 323
و قال عطيّة بن قيس: خطب معاوية، فقال: اللّهمّ إن كنت إنّما عهدت ليزيد، لما رأيت من فضله، فبلّغه ما أمّلت و أعنه، و إن كنت إنّما حملني حبّ الوالد لولده، و أنّه ليس لما صنعت به أهلا، فاقبضه قبل أن يبلغ ذلك.
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
و قد كان ضعف و نحل و سقطت ثنيتاه، قال صالح بن عمرو: رأيت معاوية على المنبر معتمّا بعمامة سوداء، قد سدلها على فيه، و هو يقول: معشر النّاس كبرت سنّي، و ضعفت قوّتي، و أصبت في أحسني، فرحم اللّه من دعا لي، ثمّ بكى فبكى معه النّاس. (1)
سپس گريه كرد و مردم با او گريستند.
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 174
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 213
[أحداث سنة 60 ه] حدّثني الحارث، قال: حدّثنا (2)محمّد بن سعد، قال: حدّثنا أبو عبيدة: عن أبي يعقوب الثّقفيّ، عن عبد الملك بن عمير، قال: لمّا ثقل معاوية و حدّث النّاس أنّه الموت، قال لأهله: احشوا عيني إثمدا، و أوسعوا رأسي دهنا، ففعلوا، و برّقوا وجهه بالدّهن، ثمّ مهّد له، فجلس، و قال: أسندوني، ثمّ قال: ائذنوا للنّاس فليسلّموا قياما، و لا يجلس أحد، فجعل الرّجل يدخل فيسلّم قائما، فيراه مكتحلا مدّهنا، فيقول:
يقول النّاس: هو لمآبه، و هو أصحّ النّاس، فلمّا خرجوا من عنده، قال معاوية:
و تجلّدي للشّامتين أريهم *** أنّي لريب الدّهر لا أتضعضع (3)
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
قال: و كان به النّفاثات (4)، فمات من يومه ذلك. (5)
حدّثني أحمد بن زهير، عن عليّ بن محمّد، عن إسحاق بن أيّوب، عن عبد الملك بن
1) - ناتوان و لاغر شده بود و دو دندان پيشين او افتاده بود صالح بن عمرو گفت: معاويه را روى منبر ديدم كه عمامه اى سياه به سر دارد و آن را بر دهان خود آويخته است و مى گويد: «اى گروه مردم! پير و فرتوت شده و ناتوان و زبون گشته و نيكوتر خود را از دست داده ام. پس خداى رحمت كند آن كس را كه براى من دعا كند.»
2) - [و في المنتظم مكانه: «أخبرنا أبو بكر بن عبد الباقي، قال: أخبرنا الجوهريّ، قال: أخبرنا ابن حيوية، قال أخبرنا أحمد بن معروف، قال: أخبرنا الحسين بن الفهم، قال: حدّثنا ...»].
3) - لأبي ذؤيب الهذليّ، ديوان الهذليّين 1: 38.
4) - [المنتظم: «الثّفاثة»].
5) - [إلى هنا حكاه في المنتظم، 5/ 332- 333].
ميناس الكلبيّ، قال: قال معاوية، لابنتيه في مرضه الّذي مات فيه و هما تقلّبانه: تقلّبان حوّلا قلّبا، جمع المال من شبّ إلى دبّ (1)إن لم يدخل النّار، ثمّ تمثّل:
لقد سعيت لكم من سعي ذي نصب *** و قد كفيتكم التّطواف و الرّحلا
و يقال: «من جمع ذي حسب».
حدّثني أحمد بن زهير، عن عليّ، عن سليمان بن أيّوب، عن الأوزاعيّ و عليّ بن مجاهد، عن عبد الأعلى بن ميمون، عن أبيه؛ أنّ معاوية قال في مرضه الّذي مات فيه: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم كساني قميصا فرفعته. و قلّم أظفاره يوما، فأخذت قلامته فجعلتها في قارورة، فإذا متّ فألبسوني ذلك القميص، و قطّعوا تلك القلامة، و استحقوها و ذرّوها في عيني، و في فيّ، فعسى اللّه أن يرحمني ببركتها! ثمّ قال متمثّلا بشعر الأشهب بن رميلة النّهشليّ يمدح به القباع (2):
إذا متّ مات الجود و انقطع النّدى *** من النّاس إلّا من قليل مصرّد
و ردّت أكفّ السّائلين و أمسكوا *** من الدّين و الدّنيا بخلف مجدّد
فقالت إحدى بناته- أو غيرها-: كلّا يا أمير المؤمنين، بل يدفع اللّه عنك؛ فقال متمثّلا:
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
ثمّ أغمي عليه، ثمّ أفاق، فقال لمن حضره من أهله: اتّقوا اللّه عزّ و جلّ، فإنّ اللّه سبحانه يقي من اتّقاه، و لا واقي لمن لا يتّقي اللّه؛ ثمّ قضى.
حدّثنا أحمد، عن عليّ، عن محمّد بن الحكم، عمّن حدّثه: أنّ معاوية لمّا حضر أوصى بنصف ماله أن يردّ إلى بيت المال، كان أراد أن يطيب له الباقي، لأنّ عمر قاسم عمّاله (3). (4)
گويد: چنين كردند و چهره او را با روغن برق انداختند. آن گاه نشيمنگاهى براى وى آماده كردند.
گفت: «مرا تكيه دهيد.» سپس گفت: «به مردم اجازه ورود دهيد كه ايستاده سلام گويند و كس ننشيند.»
يكى مى آمد و ايستاده سلام مى گفت و او را سرمه كشيده و روغن زده مى ديد و با خود مى گفت:
«مردم مى گويند در حال مرگ است، اما از همه سالمتر است.» و چون از پيش وى برفتند، شعرى خواند كه مضمون آن چنين است:
«پيش شماتتگران، خويشتندارى مى كنم
تا ببينند كه از حوادث دهر از جاى نمى روم
اما وقتى مرگ پنجه هاى خويش را فروكند
معلوم شود كه هيچ آويزه اى سودمند نباشد.»
از سينه اش خون دفع مى شد و همان روز بمرد.
عبد الملك بن ميناس كلبى گويد: معاويه در مرض مرگ به دو دخترش كه او را به پهلو مى گردانيدند، گفت: «كسى را مى گردانيد كه دمى نياسود و پيوسته مال اندوخت؛ اگر به جهنم نرود.» و شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون:
«براى شما كوشيدم و رنج بردم
و از سرگردانى و سفر بى نيازتان كردم».
عبد الاعلى بن ميمون گويد: معاويه در مرض مرگ گفت: «پيمبر پيراهنى به من داد كه نپوشيدم و يك روز ناخنهاى خويش را گرفت كه خرده هاى ناخن او را فراهم آوردم و در ظرفى نهادم. وقتى مردم، آن پيراهن را به تن من كنيد و خرده ناخن را بكوبيد و در چشمان و دهانم ريزيد. شايد خدا به بركت آن بر من رحمت آرد.»
يكى از دخترانش گفت: «اى امير مؤمنان! خدا تو را حفظ مى كند.» و او اين شعر را خواند كه:
«وقتى مرگ پنجه هاى خود را فروكند
معلوم شود كه هيچ او بره اى سود ندهد.»
گويد: آن گاه از خويش برفت و چون به خود آمد، با گروهى از كسانش كه حضور داشتند، گفت: «از خدا عزّ و جلّ بترسيد كه خدا سبحانه هركه را از او بترسد، محفوظ دارد و هركه از خدا نترسد، حافظ ندارد.» آن گاه جان داد.
محمد بن حكم گويد: وقتى معاويه را مرگ دررسيد، وصيت كرد كه يك نيمه مال وى را به بيت المال دهند. گويى مى خواست باقى را پاكيزه كند. از آن رو كه عمر اموال عمال خويش را تقسيم مى كرده بود.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2890- 2891
1) - من شبّ إلى دبّ؛ أي من جمعت لدن شببت إلى أن دببت على العصا؛ و أصل المثل «أعييتني من شبّ إلى دبّ» و انظر اللّسان (شبب).
2) - هو الحارث بن عبد اللّه بن أبي ربيعة المعروف بالقباع.
3) - [حكاه مثله البلاذري في جمل من أنساب الأشراف، 5/ 158- 160].
4) - عبد الملك بن عمير گويد: «وقتى بيمارى معاويه سنگين شد و مردم گفتند مردنى است»، به كسان خود گفت: «چشمهاى مرا پر از سرمه كنيد و سرم را روغن بزنيد.»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 326- 327
فدخل إلى منزله، و اشتدّ عليه مرضه، و كان في مرضه يرى أشياء لا تسرّه، حتّى
كأنّه ليهذي هذيان المدنف، و هو يقول: اسقوني اسقوني! فكان يشرب الماء الكثير فلا يروى. و كان ربّما غشي عليه اليوم و اليومين. فإذا (1)أفاق من غشوته ينادي بأعلى صوته:
ما لي و ما لك (2)يا حجر بن عديّ! ما لي و ما لك يا عمرو بن الحمق! ما لي و ما لك يا ابن أبي طالب! إن تعاقب فبذنوبي، و إن تغفر فإنّك غفور رحيم.
قال: و ابنه يزيد في خلال ذلك، لا يفارقه، و معاوية يتململ على فراشه، و ينظر إلى أهله، و ولده و يقول:
لقد سعيت لكم من سعي ذي نصب *** و قد كفيتكم التّطواف و الرّحلا
ثمّ أغمي عليه، فقالت امرأة من قريش: مات أمير المؤمنين، قال: ففتح معاوية عينيه (3)و جعل يقول:
فإن مات مات الجود و انقطع النّدى *** من النّاس إلّا من قليل مصرّد
و ردّت أكفّ السّائلين فأمسكوا *** من الدّين و الدّنيا بخلف مجدّد
قال: ثمّ جعل معاوية يضرب بيده إلى تعويذ كان في عنقه فقطعه، و رمى به، و جعل يقول:
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
فقال له يزيد: يا أمير المؤمنين! عجّل عليّ بالبيعة قبل موتك فقد أزف الأمر، فإنّك إن لم تذكر البيعة لي خشيت أن ألقى من آل [أبي (4)] تراب مثل ما لقيت. قال: و معاوية ساكت لا يتكلّم بشي ء. ابن أعثم، الفتوح، 4/ 251- 252
ذكر لوط بن يحيى، و ابن دأب، و الهيثم بن عديّ، و غيرهم من نقلة الأخبار: أنّ معاوية لمّا احتضر تمثّل:
هو الموت، لا منجى من الموت، و الّذي *** تحاذر بعد الموت أدهى و أفظع
ثمّ قال: اللّهمّ أقل العثرة، و اعف عن الزّلّة، وجد بحلمك على جهل من لم يرج غيرك،
و لم يثق إلّا بك، فإنّك واسع المغفرة، و ليس لذي خطيئة مهرب. فبلغ ذلك سعيد بن المسيّب، فقال: لقد رغب إلى من لا مرغوب إليه مثله [و إنّي لأرجو أن لا يعذّبه اللّه (1)].(2)و ذكر محمّد بن إسحاق، و غيره من نقلة الآثار: أنّ معاوية دخل الحمّام في بدء علّته الّتي كانت وفاته فيها، فرأى نحول جسمه، فبكى لفنائه، و ما قد أشرف عليه من الدّثور الواقع بالخليفة، و قال متمثّلا:
أرى اللّيالي أسرعت في نقضي *** أخذن بعضي و تركن بعضي
حنين طولي و حنين عرضي *** أقعدنني من بعد طول نهضي
و لمّا أزف أمره، و حان فراقه، و اشتدّت علّته (3)، و أيس من برئه، أنشأ يقول:
فيا ليتني لم أعن في الملك ساعة *** و لم أك في اللّذات أعشى النّواظر
و كنت كذي طمرين عاش ببلغة *** من الدّهر حتّى زار أهل المقابر
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 58- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 65
قال علماء السّير: أوصى معاوية فقال: شهدت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يوما قلّم أظفاره و أخذ من شعره، فجمعت ذلك فهو عندي، و أعطاني قميصه، فاجعلوه على جسدي، و استحقوا قلامة الأظفار فاجعلوها في عيني، و احشوا بالشّعر فمي و أنفي.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 333
[أحداث سنة 60 ه] قيل: لمّا اشتدّت علّته و أرجف به، قال لأهله: احشوا عيني إثمدا، و أدهنوا رأسي، ففعلوا و برّقوا وجهه بالدّهن ثمّ مهّد له، فجلس، و أذن للنّاس فسلّموا قياما، و لم يجلس أحد، فلمّا خرجوا عنه، قالوا: هو أصحّ النّاس، فقال معاوية عند خروجهم من عنده:
و تجلّدي للشّامتين أريهم *** إنّي لريب الدّهر لا أتضعضع
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
و كان به التفاتات فمات من يومه، فلمّا حضرته الوفاة، قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم كساني قميصا، فحفظته، و قلّم أظفاره يوما، فأخذت قلامته فجعلتها في قارورة، فإذا متّ فألبسوني ذلك القميص، و اسحقوا تلك القلامة و ذروها في عيني و فمّي، فعسى اللّه أن يرحمني ببركتها، ثمّ تمثّل بشعر الأشهب بن زميلة النّهشليّ:
إذا متّ مات الجود و انقطع النّدى *** من النّاس إلّا من قليل مصرّد
و ردّت أكفّ السّائلين و أمسكوا *** من الدّين و الدّنيا بخلف (1)مجدّد
فقالت إحدى بناته: كلّا يا أمير المؤمنين بل يدفع اللّه عنك، فقال متمثّلا بشعر الهذليّ: و إذا المنيّة. البيت؛ و قال لأهله: اتّقوا اللّه فإنّه لا واقي لمن لا يتّقي اللّه، ثمّ قضى، و أوصى أن يردّ نصف ماله إلى بيت المال كأنّه أراد أن يطيب له الباقي لأنّ عمر قاسم عمّاله، و أنشد لمّا حضرته الوفاة:
إن تناقش يكن نقّاشك يا ربّ *** عذابا لا طوق لي بالعذاب
أو تجاوز فأنت ربّ صفوح *** عن مسي ء ذنوبه كالتّراب
و لمّا اشتدّ مرضه أخذت ابنته رملة رأسه في حجرها، و جعلت تقلّبه، فقال: إنّك لتقلّبين حوّلا قلّبا جمع المال من شبّ إلى دبّ فليته لا يدخل النّار، ثمّ تمثّل:
لقد سعيت لكم من سعي ذي نصب *** و قد كفيتكم التّطواف و الرّحلا
و بلغه أنّ قوما يفرحون بموته فأنشد:
فهل من خالد إن ما هلكنا *** و هل بالموت يا للنّاس عار
و كان في مرضه ربّما اختلط في بعض الأوقات، فقال مرّة: كم بيننا و بين الغوطة؟
فصاحت بنته و احزناه، فأفاق، فقال: إن تنفري فقد رأيت منفرا. (2)
«او از همه تندرست تر است.»
معاويه هم هنگام خروج و مراجعت مردم چنين گفت: (تمثل و انشاد كرد)
و تجلّدي للشّامتين أريهم *** إنّي لريب الدّهر لا أتضعضع
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
يعنى: با صبر و خونسردى و تظاهر به ثبات و دليرى به دشمنان شماتت كننده نشان مى دهم كه من از حادثه و مكر روزگار متزلزل نمى شوم. ولى اگر مرگ پنجه و ناخن خود را فروبرد، خواهى ديد كه هيچ حرز و طلسمى (كه بر تن مى آويزند) سودى ندارد.
او درد سينه و نفس تنگى (يا سل) داشت (مؤلف التفات نوشته و اين غلط ناسخ بايد باشد. طبرى نفثات نوشته و بايد اين صحيح باشد).
چون مرگ او نزديك شد، گفت: «پيغمبر جامه به من خلعت داده. روزى هم پيغمبر ناخن گرفت و من خرده ناخن پيغمبر را جمع كرده در شيشه گذاشتم. اگر بميرم، جامه پيغمبر را كفن من سازيد و آن خرده ناخنها را بساييد و در چشم و دهانم بريزيد. شايد خداوند به سبب آن مرا بيامرزاد.»
سپس با شعر اشهب بن زميله نهشلى تمثل كرد و گفت:
إذا متّ مات الجود و انقطع النّدى *** من النّاس إلّا من قليل مصرد
وردت أكف السّائلين و أمسكوا *** من الدّين و الدّنيا بخلف مجدّد
يعنى: «اگر من بميرم، سخا و عطا مى ميرد و كرم از مردم بريده مى شود. مگر يك عده كم و پراكنده.
دست نيازمندان به نااميدى كوتاه مى شود و از توقع برمى گردد. درخواست كنندگان از دين و دنيا حاصلى نخواهند داشت جز يك پستان خشك بى شيرى كه مايه اندك دارد و گاهى هم نم مى زند.»
يكى از دختران او (كه اين شعر را شنيد) گفت: «هرگز اى امير المؤمنين، خداوند از تو (مرض را) دور كند.»
آن گاه به شعر هذلى تمثل كرد كه اگر مرگ چيره شود، الى آخر (دو بيت اول كه گذشت، از بهترين قصيده و گرانترين سرمايه ادب عرب مى باشد كه هذلى در رثاى ده فرزند خود كه با طاعون در ميدان جنگ مرده بودند، گفته بود و معاويه با دو بيت آن تمثل و استشهاد نمود).
به خانواده خود گفت: «از خدا بينديشيد كه هركس از خدا نترسد، حافظ و نگهبان نخواهد داشت و مصون نخواهد بود.»
سپس مرد. وصيت هم كرد كه نيمى از دارايى او به خزانه و بيت المال پس داده شود. انگار خواسته بود كه مال پسمانده براى او مشروع و گوارا باشد؛ زيرا عمر نيمى از اموال عمّال را مى گرفت (و آنها را پاك مى كرد)؛ چون مرگ او فرارسيد، اين شعر را انشاد كرد:
إن تناقش يكن نقّاشك يا ربّ *** عذابا لا طوق لي بالعذاب
أو تجاوز فأنت ربّ صفوح *** عن مسئى ذنوبه كالتّراب
يعنى: «اگر نخواهى به حساب برسى و بازرسى كنى، محاسبه و بازخواست تو اى پروردگار يك رنج و عذاب خواهد بود و من طاقت عذاب را ندارم و اگر عفو كنى كه تو پروردگار عفوكننده هستى از بدكارى كه گناههاى او بفزونى و عدد خاك است.»
چون مرض او شدت يافت، دخترش رمله سر پدر را در آغوش گرفت و برگردانيد. او گفت: «تو سرى را برمى گردانى و ازاين رو به آن رو منقلب مى كنى كه اين سر متقلّب و حيله گر است. مال را از فراز و نشيب ربوده و گرد آورده. اى كاش دچار دوزخ نمى شد.» به اين شعر هم تمثل و استشهاد كرد!
لقد سيعت لكم من سعي ذي نصب *** و قد كفيتكم التّطواف و الرّحلا
يعنى: «من براى شما (و به سود شما) بسى كوشيدم و خسته شدم و من شما را از سير و سفر (و طلب و جمع مال) بى نياز كرده ام.»
شنيده بود كه جمعى از مرگ او خرسند مى شوند، گفت:
فهل من خالد إمّا هلكنا *** و هل بالموت يا للنّاس عار
يعنى: «آيا كسى جاويد مى ماند اگر ما هلاك شويم و آيا اى مردم! مرگ هم ننگ دارد؟»
در آن مرض گاهى هم هذيان مى گفت و در سخن خلط مى كرد. يك بار گفته بود: «ميان ما و غوطه (نزهتگاه دمشق) چقدر مسافت هست؟»
دختر او فرياد زد: «اى واى از اين اندوه.»
او بهوش آمد و گفت: «اگر جزع كنى كه الحق موجبى براى جزع مى بينى.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 90- 92
1) - الخلف- بكسر أوّله- ثدى النّاقة و مجدد مقطع.
2) - چون مرض او شدت يافت و خبر مرگش شايع شد، به خانواده خود دستور داد كه در چشم خويش سرمه بسيار بريزند و سر خود را روغن بزنند و رخساره را غازه كنند و زيب دهند و آرايش كامل نمايند. آن گاه تكيه گاه بسازند و او را بر وساده تكيه دهند و به مردم اجازه دخول و ديدار دهند. مردم هم داخل شدند و ايستاده بر او درود گفتند و هيچ يك از آنها ننشست. چون از آن جا خارج شدند، همه گفتند:
ابن الأثير، الكامل، 3/ 260- 261
[أحداث سنة 60 ه] قيل: و لمّا اشتدّت علّته و أرجف به، قال لأهله: احشوا عيني إثمدا و ادهنوا رأسي، ففعلوا و برّقوا وجهه، ثمّ مهّد له مجلس و أذن النّاس، فدخلوا و سلّموا قياما و لم يجلس أحد، فلمّا خرجوا تمثّل بقول الأوّل و هو الهذليّ (1):
و تجلّدي للشّامتين أريهم *** أنّي لريب الدّهر لا أتضعضع
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة (2)لا تنفع
و مات في يومه.
و كان يتمثّل- و قد احتضر (3)-:
فهل من خالد إمّا هلكنا؟ *** و هل بالموت يا للنّاس عار؟
1) - هو أبو ذؤيب الهذليّ يرثي بنين له ماتوا في عام واحد بقصيدة مشهورة تجدها في أوّل ديوان الهذليّين و انظر المفضلية 125 في المفضليات و جمهرة أشعار العرب ص 264- 273 و الإستيعاب ج 4 ص 67 و الإصابة ج 4 ص 65 و شواهد العينيّ ج 3 ص 393- 394 و خزانة الأدب ج 1 ص 202 و حماسة البحتري ص 99، 128 و أمالي القالي مع شرح البكريّ في سمط اللآلي ج 2 ص 288- 289.
2) - التّميمة: ما يعلّقه بعض النّاس على أولادهم لإتقاء العين و الحسد بزعمهم.
3) - و بلغه أنّ قوما يفرحون بموته.
قال ابن الأثير: و تمثّل معاوية عند موته بشعر الأشهب بن زميلة النّهشليّ:
إذا متّ مات الجود و انقطع النّدى *** من النّاس إلّا من قليل مصرّد (1)
و ردّت أكفّ السّائلين و أمسكوا *** من الدّين و الدّنيا بخلف (2)مجدّد
فقالت إحدى بناته: كلّا يا أمير المؤمنين بل يدفع اللّه عنك. فقال متمثّلا:
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها ... (البيت) و قال لأهله: اتّقوا اللّه فإنّه لا واقي لمن لا يتّقي اللّه! ثمّ قضى (3)و أوصى أن يرّدّ نصف ماله إلى بيت المال. و أنشد لمّا حضرته الوفاة:
إن تناقش يكن نقّاشك يا ربّ *** عذابا، و لا طوق لي بالعذاب
أو تجاوز فأنت ربّ صفوح *** عن مسي ء ذنوبه كالتّراب
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 366- 367، 369- 370
و لمّا حضرته الوفاة جمع أهله، فقال: ألستم أهلي؟ قالوا: بلى فداك اللّه بنا. فقال:
و عليكم حزني، و لكم كدّي و كسبي؟ قالوا: بلى فداك اللّه بنا. قال: فهذه نفسي قد خرجت من قدمي، فردّوها عليّ إن استطعتم. فبكوا، و قالوا: و اللّه ما لنا إلى هذا من سبيل. فرفع صوته بالبكاء، ثمّ قال: فمن تغرّه الدّنيا بعدي؟ و ذكر غير واحد: أنّه لمّا ثقل في الضّعف، و تحدّث النّاس أنّه الموت، قال لأهله: احشوا عيني إثمدا، و أسبغوا رأسي دهنا، ففعلوا و برّقوا وجهه بالدّهن، ثمّ مهّدوا له مجلسا و أسندوه و أذنوا للنّاس، فدخلوا و سلّموا عليه قياما، فلمّا خرجوا من عنده أنشد قائلا:
و تجلّدي للشّامتين أريهم *** أنّي لريب الدّهر لا أتضعضع
فسمعه رجل من العلويّين فأجابه:
و إذا المنيّة أنشبت أظفارها *** ألفيت كلّ تميمة لا تنفع
ثمّ إنّه أوصى أن تدقّ قلامة أظفار رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و تجعل في منافذ وجهه، و أن يكفّن بثوب سيّدنا رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 86
فلمّا كان من غد يوم الأربعاء، دعا معاوية بوزرائه، و قوّاده، و خاصّته، و أهل بيته، فأحضرهم مجلسه، ثمّ أمر الحاجب أن لا يحجب عنه النّاس. قال: فجعل النّاس يدخلون و يسلّمون فينظرون إليه ثقيلا مدنفا، فيخرجون إلى الضّحّاك بن قيس الفهريّ، و هو صاحب شرطته، فيقولون: ذهب و اللّه أمير المؤمنين، و كأنّ البيعة من بعده تخرج (1)من آل أبي سفيان إلى آل أبي تراب، لا و اللّه لا/ نرضى بذلك أبدا.
قال: ثمّ اجتمع النّاس إلى الضّحّاك بن قيس (2)، و مسلم بن عقبة المرّيّ، فقالوا (3): إنّما أنتما صاحبا (4)أمير المؤمنين، و قد حضره من الأمر ما قد علمتما (5)، ادخلا إليه، و لقّناه و أسألاه، أن يوصي إلى ابنه يزيد، فإنّه لنا رضى.
قال: فعندها بادر الضّحّاك، و مسلم (6)بن عقبة (7)، فسألاه عن نفسه، فقال معاوية:
أصبحت و اللّه ثقيل الوزر، عظيم الذّنب، أرجو ربّا رحيما، و أخشى عذابا أليما. فقال له الضّحّاك: يا أمير المؤمنين! إنّ النّاس قد اضطربوا، و ضجّوا، و اختلفوا شرعة (8)هذه و أنت حيّ، فكيف و إن حدث بك أمر. فماذا ترى أن يكون حال النّاس؟ قال: ثمّ تكلّم مسلم ابن عقبة، فقال: يا أمير المؤمنين! إنّا نرى النّاس و نسمع كلامهم، و نرى أنّ الأمر في يزيد، و هو أهمّ له، و هو لهم رضى، فبادر إلى بيعته (9)من قبل أن يعتقل لسانك. فقال: صدقت يا مسلم! إنّه لم يزل رأيي من يزيد، و هل تستقيم النّاس لغير يزيد، ليتها في ولدي و ذرّيتي
إلى يوم الدّين، و أن لا تعلو ذرّية أبي تراب على ذرّية آل أبي سفيان! و لكن أخّروا لي هذا الأمر إلى غد، فهذا يوم الأربعاء (1)، و هو [يوم ثقيل و (2)-] يوم نحس، لا يبرم فيه أمر إلّا كان عاقبته شرّا. فقال الضّحّاك: يا أمير المؤمنين! إنّ النّاس مجتمعون بالباب، و ليس يجوز أن ينصرفوا دون أن تعقد البيعة ليزيد. قال معاوية: فأدخلا إليّ إذا النّاس.
قال: فخرجا و اختارا (3)سبعين رجلا من صناديد قريش و أهل الشّام، فلمّا دخلوا على معاوية سلّموا فردّ عليهم السّلام ردّا ضعيفا، ثمّ قال: يا أهل الشّام! كيف رضاكم عنّي؟
فقالوا: خير الرّضى يا أمير المؤمنين! لقد كنت لنا أبا رؤوفا و كهفا منيعا. و أخذ كلّ منهم (4)يقرضه، و أثنى (5)عليه خيرا؛ ثمّ إنّهم سبّوا عليّ بن أبي طالب رضى اللّه عنه، و قالوا فيه القبيح، و قالوا: إنّه سار إلينا من العراق فقتل سراتنا، و أباد حضّارانا (6)، و لسنا نحبّ أن تصير الخلافة إلى ولده، فاجعلها في ولدك يزيد، فإنّه لنا رضى و لجميع المسلمين، و من مال عنه برأسه في بيعته ملنا عليه بسيوفنا،/ هكذا وجدنا بأنفسنا دون نفسه.
قال: فسرّ معاوية بما سمع من كلام أهل الشّام، و نشط لذلك، ثمّ استوى جالسا، و أمر بجميع من على الباب من النّاس بالدّخول عليه، فدخلوا حتّى غصّت الدّار بهم، فأقبل عليهم معاوية بوجهه، ثمّ قال: أيّها النّاس! إنّكم قد علمتم أنّ كلّ شي ء في هذه الدّنيا فإلى (7)زوال، و قد حضرني من القضاء المحتوم ما ترون، فسلوني من تحبّون أن أولّي عليكم! فقالوا بكلمة واحدة: إنّا قد رضينا بابنك يزيد، فولّه عهدك فهو الرّضى لنا. فقال معاوية: إنّي قد سمعت إذا كلامكم غير أنّي قادم على ربّ رحيم، لا يتعاظمه (8)ذنب أن
1) - بهامش الأصل: «ما قاله معاوية في يوم الأربعاء».
2) - من د و بر.
3) - في د: اختار.
4) [في المطبوع: «بفرضه و أثنى»] في د: يثنى، و في الأصل: بفرضه (بلا نقط) و أثنى، في بر: (بنقطة ضاد فقط) و أثنى.
5) [في المطبوع: «بفرضه و أثنى»] في د: يثنى، و في الأصل: بفرضه (بلا نقط) و أثنى، في بر: (بنقطة ضاد فقط) و أثنى.
6) - في الأصل و بر: حضرانا، و في د: حظرانا- كذا.
7) - في د: إلى.
8) - في د: يتعاضمه.
يغفره، و إنّه (1)يسألني عن الصّغير و الكبير، فسلوني ما تحبّون أن أولّي عليكم! قال:
فضجّ (2)النّاس بأجمعهم و قالوا (3): نريد أن تولّي علينا يزيد، فنعم الخلف و المستخلف.
قال: فعندها (4)، قال معاوية للضّحّاك (5): بايع ليزيد؛ فبايع الضّحّاك و بايع مسلم بن عقبة، و أمر (6)النّاس بالبيعة حتّى بايع النّاس أجمعون. ثمّ خرجوا و أمر معاوية لابنه يزيد أن يلبس ثياب الخلافة، و يخرج إلى النّاس، فيصعد المنبر، و يخطب.
قال: فخرج يزيد [و] (7)على رأسه عمامة معاوية و معه سيفه و خاتمه، و قد لبس قميص عثمان الّذي قتل عثمان فيه ملطخا (8)بالدّم، حتّى صعد المنبر، فلم يزل يخطب و يتكلّم إلى أن (9)انتصف النّهار؛ ثمّ نزل عن المنبر، و قد بايعه الصّغير و الكبير، فدخل على أبيه معاوية و معاوية (10)في غشيانه، و كربه، لا يعقل يومه ذلك شيئا من أمره (11)، حتّى مضى من اللّيل ما مضى، [فلمّا] (12)أفاق من غشوته، و فتح عينيه، و نظر إلى ولده يزيد (13)عند رأسه، فقال له: ما صنعت؟ فقال: يا أمير المؤمنين (14)! قد بايعني النّاس، و دخلوا في طاعتي فرحين مسرورين.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 252- 256
1) - في د: فإنّه.
2) - في د: فضجت.
3) - في د: فقالوا:
4) - بهامش الأصل: «مبايعة معاوية لابنه يزيد بالخلافة».
5) - ليس في د.
6) - من د، و في الأصل و بر: بايع.
7) - من د و بر.
8) - في د: و هو ملخ- كذا.
9) - في د: حتّى.
10) - في د: هو.
11) - ليس في د.
12) - من د.
13) - زيد في د: فرآه.
14) - في د: أبتى.
قال: و لمّا حضر معاوية، دعا يزيد بن معاوية، فأوصاه بما أوصاه به، و قال: انظر (1)حسين بن عليّ، ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم (2)، فإنّه أحبّ النّاس إلى النّاس، فصل رحمه و ارفق به، (3)يصلح لك أمره (4)، فإن يك منه شي ء، (5)فإنّي أرجو أن يكفيكه (6)اللّه بمن قتل أباه و خذل أخاه.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 199، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 137- 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607، الحسين بن عليّ،/ 66؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 414؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
المدائنيّ، عن عوانة قال، قال معاوية ليزيد: يا بنيّ احفظ عنّي ما أقول لك: أكرم أهل مكّة و المدينة فإنّهم أصلك و منصبك، و من أتاك منهم فأكرمه، و من لم يأتك فابعث إليه بصلة، و انظر أهل العراق فإنّهم أهل طعن على أمرائهم و ملالة لهم، فإن سألوك أن تبدّل كلّ يوم أميرا فافعل، و أنظر أهل الشّام فليكونوا عيبتك و حصنك، فمن رابك أمره فارمه بهم، فإذا فرغوا فأقفلهم فإنّي لا آمن النّاس على إفسادهم، و قد كفاك اللّه عبد الرّحمان بن أبي بكر، فليس يخالف عليك غير الحسين و ابن الزّبير- فأمّا ابن عمر فقد وقذه الإسلام- و أمّا ابن الزّبير فخبّ خدع، فإذا هو شخص لك فالبد له فإنّه ينفسخ على المطاولة، و أمّا الحسين فلست أشكّ في وثوبه، ثمّ يكفيكه اللّه بمن قتل أباه، و جرح أخاه؛ إنّ بني أبي طالب مدّوا أعناقهم إلى غاية أبت العرب أن تعطيهم إيّاها، و هم محدودون.
قال: و حدّثني عبد الحميد بن حبيب، عن أشياخه قالوا: لمّا أخذ معاوية البيعة ليزيد على أهل الحجاز و قدم الشّام قال له: يا بنيّ إنّي قد وطّأت لك الامور، و أخضعت لك
1) [في السّير: «حسينا» و في تاريخ الإسلام: «حسين ابن فاطمة»].
2) [في السّير: «حسينا» و في تاريخ الإسلام: «حسين ابن فاطمة»].
3) [لم يرد في السّير و تاريخ الإسلام].
4) [لم يرد في السّير و تاريخ الإسلام].
5) [في ابن العديم: «فإنّي أرجو أن يكفّه» و في السّير: «فسيكفيك»].
6) [في ابن العديم: «فإنّي أرجو أن يكفّه» و في السّير: «فسيكفيك»].
أعناق العرب، و لم يبق إلّا هؤلاء النّفر و هم حسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير، و لست أتخوّف أن ينازعك في هذا الأمر غيرهم، فأمّا حسين فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما، و قرابة بالنّبيّ صلى اللّه عليه و سلم، و لا أظنّ أهل العراق تاركيه حتّى يخرجوه عليك، فإن قدرت عليه فاصفح عنه، فلو أنّي الّذي إليّ أمره لعفوت عنه، و أمّا ابن عمر فرجل قد وقذته العبادة، و قراءة القرآن، و تخلّى من الدّنيا، و لا أظنّه يرى قتالك على هذا الأمر، و لا يريده ما لم يأته عفوا، و أمّا عبد الرّحمان فشيخ عشمة هامة اليوم أو غد و هو مشغول عنك بالنّساء، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد و يراوغك مراوغة الثّعلب فإن أمكنته فرصة وثب، فهو عبد اللّه بن الزّبير، فإذا فعلها و استمكنت منه فلا تبق عليه، قطّعه إربا إربا، إلّا أن يلتمس منك صلحا، فإن فعل فاقبل منه، و احقن دماء قومك ما استطعت. و لم يمكث إلّا يسيرا حتّى أتاه موت عبد الرحمان بن أبي بكر، فدعا يزيد فبشّره بذلك.
و حدّثني حفص بن عمر، عن الهيثم بن عديّ، عن عوانة قال: قال معاوية لابنه في وصيّته: يا بنيّ إنّي قد وطّأت لك الأشياء، و أذللت لك الأعداء، و أخضعت أعناق النّاس ببيعتك، فانظر أهل مكّة و المدينة فأكرمهم، فإنّهم أصلك و منصبك: من ورد عليك منهم فأكرمه، و من لم يأتك فابعث إليه بصلته، و انظر أهل العراق فانّهم أهل طعن على الامراء و ملالة لهم، فإن يسألوك أن تبدّل لهم كلّ يوم عاملا فافعل، و انظر أهل الشّام فليكونوا بطانتك و عيبتك و حصنك، فمن رابك أمره فارمه بهم، فإذا فرغوا فأقفلهم إليك فإنّي لا آمن النّاس على إفسادهم و قد كفاك اللّه عبد الرّحمان بن أبي بكر، فلست أخاف عليك إلّا: حسينا، و ابن عمر، و ابن الزّبير، فأمّا حسين فلست أشكّ في وثوبه عليك، فسيكفيكه من قتل أباه و جرح أخاه، إنّ ال أبي طالب قد مدّوا أعناقهم إلى غاية أبت العرب أن تعطيهم المقادة فيها، و هم محدودون، و أمّا ابن عمر فقد وقذه الإسلام و شغله عن منازعتك، و أمّا ابن الزّبير فخبّ خدع فإذا شخص إليك فالبد له فإنّه ينفسخ على المطاولة.
حدّثنا هشام بن عمّار، حدّثنا عيسى بن يونس، عن ابن جريج، عن ابن أبي مليكة
قال: توفّي عبد الرّحمان بن أبي بكر بحبشيّ- و هو على اثني عشر ميلا من مكّة- فحمل و دفن بمكّة [...].
و روى بعضهم أنّ عبد الرّحمان كان باقيا حتّى مات معاوية، و ذلك باطل.
و حدّثني عبّاس بن هشام الكلبيّ، عن أبيه، عن عوانة و غيره قالوا: لمّا حضرت معاوية الوفاة و ذلك في سنة ستّين كان يزيد غائبا، فدعا معاوية الضحّاك بن قيس الفهريّ، و كان على شرطه، و مسلم بن عقبة بن رياح بن أسعد المرّيّ، فأوصى إليهما فقال: بلّغا يزيد وصيّتي، و كتب فيها: يا بنيّ انظر أهل الحجاز فإنّهم أصلك، فأكرم من قدم عليك منهم، و تعهّد من غاب عنك من وجوههم، و انظر أهل العراق و إن سألوك أن تعزل عنهم في كلّ يوم عاملا فافعل، فإنّ عزل عامل أهون عليك من أن تشتهر عليك مائة ألف سيف، و انظر أهل الشّام فإنّهم بطانتك و عيبتك فإذا رابك من عدوّ شي ء فانتصر بهم، ثمّ ردّهم إلى بلادهم فإن هم أقاموا في غيرها فسدت أخلاقهم.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 108- 109، 152- 154
قالوا: و لمّا دخلت سنة ستّين، مرض معاوية مرضه الّذي مات فيه، فأرسل إلى ابنه يزيد و كان غائبا عن مدينة دمشق، فلمّا أبطأ عليه، دعا الضّحّاك بن قيس الفهريّ، و كان على شرطه و مسلم بن عقبة و كان على حرسه، فقال لهما: أبلغا يزيد وصيّتي و أعلماه أنّي آمره في أهل الحجاز أن يكرم من قدم عليه منهم، و يتعهّد من غاب عنه من أشرافهم، فإنّهم أصله، و إنّي آمره في أهل العراق أن يرفق بهم و يداريهم و يتجاوز عن زلّاتهم، و إنّي آمره في أهل الشّام، أن يجعلهم عينيه و بطانته، و أن لا يطيل حبسهم في غير شامهم، لئلّا يجروا على أخلاق غيرهم، و أعلماه أنّي لست أخاف عليه إلّا أربعة رجال، الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير، فأمّا الحسين بن عليّ، فأحسب أهل العراق غير تاركيه حتّى يخرجوه، فإن فعل، فظفرت به فاصفح عنه، و أمّا عبد اللّه بن عمر، فإنّه رجل قد وقذته العبادة، و ليس بطالب للخلافة، إلّا أن تأتيه عفوا، و أمّا عبد الرّحمان بن أبي بكر، فإنّه ليس في نفسه من النّباهة و الذّكر عند النّاس، ما يمكنه طلبها و يحاول التماسها، إلّا أن تأتيه عفوا، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد،
و يراوغك روغان الثّعلب، فإن أمكنته فرصة وثب، فذاك عبد اللّه بن الزّبير، فإن فعل و ظفرت به فقطّعه إربا إربا، إلّا أن يلتمس منك صلحا، فإن فعل فاقبل منه، و احقن دماء قومك بجهدك، و كفّ عاديتهم بنوالك، و تغمّدهم بحلمك. ثمّ قدم عليه يزيد، فأعاد عليه هذه الوصيّة (1)
در اين هنگام يزيد آمد و معاويه اين وصيت را بار ديگر خودش به او گفت و درگذشت.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 273- 274
.الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 227- 228
و فيها [سنة 60 ه] كان أخذ معاوية على الوفد الّذين وفدوا إليه (2)مع عبيد اللّه بن زياد البيعة لابنه يزيد، و عهد إلى ابنه يزيد حين مرض فيها (3)ما عهد إليه في النّفر الّذين امتنعوا من البيعة ليزيد حين دعاهم إلى البيعة.
1) - گويند: چون سال شصتم هجرت فرارسيد، معاويه بيمار شد. بيماريى كه در آن مرد. كس به دنبال پسرش يزيد كه در دمشق نبود، فرستاد و چون آمدن يزيد به تأخير افتاد، ضحّاك بن قيس فهرى را كه سالار پاسبانان و مسلم بن عقبه را كه سالار نگهبانانش بودند، خواست و به آن دو گفت: «وصيت مرا به يزيد ابلاغ كنيد و فرمان مرا درباره مردم حجاز به او ابلاغ كنيد كه هركس از ايشان را كه پيش او مى آيد، گرامى بدارد و آنان را كه غايب هستند، مورد تفقّد قرار دهد كه آنان اصل و ريشه اويند. درباره مردم عراق به او فرمان مى دهم كه با آنان دوستى و مهربانى كند و از لغزشهاى آنان درگذرد. درباره مردم شام فرمان مى دهم كه آنان را همچون دو چشم خود و از خواص خويش قرار دهد و ايشان را براى مدتى طولانى بيرون از شام نبرد كه مبادا به عادتهاى ديگران خو بگيرند. و به اطلاع او برسانيد كه من بر او جز از چهار مرد بيم ندارم و آنان حسين بن على عليهما السّلام و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن ابو بكر و عبد اللّه زبيرند. امّا حسين بن على عليهما السّلام! خيال مى كنم مردم عراق او را رها نكنند و وادار به خروج كنند. اگر چنين كرد و بر او پيروز شدى، از او درگذر؛ امّا عبد اللّه بن عمر مردى است كه عبادت او را به خود مشغول داشته و خواهان حكومت نيست؛ مگر آنكه بدون هيچ زحمتى براى او پيش آيد. عبد الرّحمان بن ابو بكر را نه چنان شخصيتى است و نه در نظر مردم آن مقام را دارد كه به فكر حكومت باشد و براى آن چاره جويى كند؛ مگر اينكه بدون هيچ زحمتى براى او فراهم شود؛ اما آن كس كه چون شير در كمين تو است و چون روباه تو را فريب مى دهد و چون فرصتى پيدا كند به تو حمله خواهد كرد، همانا عبد اللّه بن زبير است. اگر چنان كرد و بر او پيروز شدى، او را پاره پاره كن! مگر اينكه پيشنهاد صلح دهد كه در آن صورت، از او بپذير. خون قوم خود را با كوشش خود حفظ كن و ستيزه جويى ايشان را با بخششهاى خود برطرف ساز و با حلم و بردبارى خود، ايشان را بپوشان.»
2) - س: «عليه».
3) [في المنتظم و الرّد على المتعصّب العنيد: «فقال (له)»].
و كان عهده الّذي عهد، ما ذكر هشام بن محمّد، عن أبي مخنف، قال: حدّثني عبد الملك ابن نوفل بن مساحق بن عبد اللّه بن مخرمة: أنّ معاوية لمّا مرض مرضته الّتي (1)هلك فيها، دعا يزيد ابنه، فقال: (2)يا بنيّ، إنّي قد (3)كفيتك الرّحلة (4)و التّرحال، و (5)وطّأت لك الأشياء، و ذلّلت لك الأعداء (6)، و أخضعت لك أعناق العرب، (7)و جمعت لك من جمع واحد (8)، (9)و إنّي لا أتخوّف أن ينازعك هذا الأمر (10)، الّذي استتبّ (11)لك، (12)إلّا أربعة نفر (13)من قريش (14): الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر؛ فأمّا عبد اللّه بن عمر، فرجل قد وقذته العبادة، و إذا لم يبق أحد غيره بايعك (15)، و أمّا الحسين بن عليّ، فإنّ أهل العراق لن يدعوه حتّى يخرجوه، فإن خرج عليك فظفرت به، فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة (16)و حقّا عظيما (17)و أمّا ابن أبي بكر، (18)فرجل إن (19)رأى أصحابه صنعوا شيئا صنع مثلهم، ليس له همّة إلّا في النّساء و اللّهو، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد، و يراوغك مراوغة الثّعلب، فإذا أمكنته فرصة وثب، فذاك ابن الزّبير، فإن هو فعلها بك فقدرت عليه فقطّعه إربا إربا (20).(21)قال هشام: قال عوانة: قد سمعنا في حديث آخر، أنّ معاوية لمّا حضره الموت- و ذلك في سنة ستّين- و (22)كان يزيد غائبا، فدعا بالضّحّاك بن قيس الفهريّ- و كان صاحب شرطته- و مسلم بن عقبة المرّيّ، فأوصى إليهما، فقال: بلّغا يزيد وصيّتي، انظر أهل الحجاز فإنّهم أصلك، فأكرم من قدم عليك منهم، و تعاهد من غاب، و انظر أهل العراق، فإن سألوك أن تعزل عنهم كلّ يوم عاملا فافعل، فإنّ عزل عامل أحبّ إليّ من
1) - س: «مرضه الّذي».
2) [في المنتظم و الرّد على المتعصّب العنيد: «فقال (له)»].
3) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
4) - س: «الرّجال».
5) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
6) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
7) [لم يرد في المنتظم].
8) [لم يرد في المنتظم].
9) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
10) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
11) - [المنتظم: «أسندت»].
12) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
13) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
14) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
15) - [الرّدّ على المتعصّب العنيد: «تابعك»].
16) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
17) [لم يرد في الرّدّ على المتعصّب العنيد].
18) [في المنتظم و الرّدّ على المتعصّب العنيد: «فإن»].
19) [في المنتظم و الرّدّ على المتعصّب العنيد: «فإن»].
20) - [إلى هنا حكاه في الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 33].
21) [المنتظم: «و لمّا اشتدّ مرض معاوية»].
22) [المنتظم: «و لمّا اشتدّ مرض معاوية»].
أن تشهر عليك مائة ألف سيف، و انظر أهل الشّام، فليكونوا بطانتك و عيبتك، فإن نابك (1)شي ء من عدوّك فانتصر بهم، فإذا أصبتهم فاردد أهل الشّام إلى بلادهم (2)، فإنّهم إن أقاموا بغير بلادهم أخذوا بغير أخلاقهم؛ و إنّي لست أخاف من قريش إلّا ثلاثة: حسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير؛ فأمّا ابن عمر، فرجل قد وقذه الدّين، فليس ملتمسا شيئا قبلك، و أمّا الحسين بن عليّ، فإنّه رجل خفيف، و أرجو أن يكفيكه اللّه بمن قتل أباه، و خذل أخاه، و إنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما، و قرابة من محمّد صلى اللّه عليه و سلم، و لا أظنّ أهل العراق تاركيه، حتّى يخرجوه، فإن قدرت عليه فاصفح عنه، فإنّي لو أنّي صاحبه عفوت عنه، و أمّا ابن الزّبير، فإنّه خبّ ضبّ، فإذا شخص لك فألبد له، إلّا أن يلتمس منك صلحا، فإن فعل فاقبل، و احقن دماء قومك ما استطعت (3)
عوانه گويد: از روايت ديگر شنيده ايم كه وقتى مرگ معاويه دررسيد، و اين به سال شصتم بود، يزيد حضور نداشت. ضحّاك بن قيس فهرى را پيش خواند كه سالار نگهبانان وى بود با مسلم بن عقبه مرى و به آنها وصيت كرد و گفت: «وصيت مرا به يزيد برسانيد و گوييد مردم حجاز را بنگر كه ريشه تواند.
هركس از آنها كه پيش تو آيد، حرمتش بدار و هركه نيايد، رعايتش كن. مردم عراق را بنگر و اگر از تو خواستند كه هرروز عاملشان را معزول، كنى بكن كه به نظر من معزول كردن يك عامل از آن بهتر كه يكصد هزار شمشير بر ضد تو از نيام درآيد. مردم شام را بنگر كه خاصان و نزديكان تو باشند، اگر از دشمن حادثه اى افتاد، از آنها يارى بجوى و چون دشمن را از پيش برداشتى، مردم شام را به ديار خودشان بازبر كه اگر در ديارى جز ديار خودشان اقامت گيرند، خويهاى ديگر گيرند. از قرشيان بيم ندارم مگر از سه كس: حسين بن على، عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير. ابن عمر مردى است كه كار دين وى را از پاى درآورده، حسين بن على مردى است كم خطر و اميدوارم خدا او را به وسيله كسانى كه پدرش را كشتند و برادرش را بى كس گذاشتند، از پيش بردارد. نسبت بزرگ دارد و حق بزرگ و قرابت محمّد صلى اللّه عليه و سلم چنان مى بينم كه مردم عراق او را به قيام وامى دارند. اگر به او دست يافتى، گذشت كن كه اگر من باشم، گذشت مى كنم. ابن زبير مكّار است و كينه توز. اگر سوى تو آمد، به او حمله بر! مگر آن كه از تو صلح خواهد. هرچه توانى، خونهاى قوم خويش را محفوظ دار.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2887- 2889
.1) - [المنتظم: «رابك].
2) - [إلى هنا حكاه في المنتظم].
3) - و همين كه بيمار شد، با يزيد درباره آن چندكس كه با وى بيعت نكرده بودند، سفارش كرد و سفارش وى چنان بود كه در روايت عبد الملك آمده كه وقتى معاويه را بيمارى مرگ دررسيد، يزيد پسر خويش را پيش خواند و گفت: «پسركم! سفر و رفت وآمد را از پيش تو برداشتم و كارها را هموار كردم و دشمنان را زبون كردم و عربان را به اطاعت تو آوردم و همه را بر تو فراهم كردم و درباره اين كار كه بر تو استوار شده، بيمناك نيستم؛ مگر از چهار كس از قريش: حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير و عبد الرّحمان بن ابى بكر. عبد اللّه بن عمر مردى است كه عبادت او را از پاى درآورده و اگر كسى جز او نماند، با تو بيعت مى كند. امّا حسين بن على را مردم عراق رها نمى كنند تا به قيام وادارش كنند. اگر بر ضد تو قيام كرد و بر او ظفر يافتى، گذشت كن كه خويشاوندى نزديك دارد و حق بزرگ. اما عبد الرّحمان بن ابى بكر كسى است كه وقتى ببيند يارانش كارى كرده اند، او نيز چنان مى كند و همه دلبستگى او زن است و سرگرمى. كسى كه چون شير آماده جستن است و چون روباه مكارى مى كند و اگر فرصت به دست آرد، جستن مى كند، ابن زبير است. اگر چنين كرد و به او دست يافتى، پاره پاره اش كن.»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 322- 323- مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 320- 321
فدعا معاوية بالضّحّاك بن قيس و مسلم بن عقبة، فقال لهما: أخرجا ما في وسادتي! فأخرجا كتابا كتب فيه معاوية بخطّه قبل ذلك.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما عهده معاوية بن أبي سفيان أمير المؤمنين إلى ابنه يزيد (1)، إنّه قد بايعه و عهد إليه، و جعل له الخلافة من بعده، و أمره بالرّعيّة و القيام بهم، و الإحسان إليهم، و قد سمّاه: «أمير المؤمنين»، و أمره أن يسير بسيرة (2)أهل العدل و الإنصاف، و أن يعاقب على الجرم و يجازي على الإحسان، و أن يحفظ هذا الحيّ من قريش خاصّة، و أن يبعد قاتلي الأحبّة، و أن يقدم بني أميّة و آل عبد شمس على بني هاشم، و أن يقدم آل المظلوم (3)المقتول أمير المؤمنين (4)عثمان بن عفّان على آل أبي تراب و ذرّيّته، فمن قرئ عليه هذا الكتاب و قبله حقّ قبوله، و بادر إلى طاعة أميره يزيد بن معاوية (5)فمرحبا به و أهلا (6)و من تأبّى عليه، و امتنع فضرب الرّقاب أبدا، حتّى يرجع الحقّ إلى أهله، و السّلام على من قرئ عليه و قبل كتابي هذا.
قال: ثمّ طوى الكتاب، و ختمه و دفعه إلى الضّحّاك (7)بن قيس (8)، و قال: انظر إذا
أصبحت (1)أن تصعد المنبر، و تقرأ هذا الكتاب على الصّغير و الكبير، و تسمع مقالهم. فقال الضّحّاك: إنّي فاعل ذلك غدا إن شاء اللّه.
قال: ثمّ أقبل معاوية على يزيد، فقال: يا بنيّ! خبّرني الآن ماذا أنت صانع بهذه الأمّة! أتسير فيهم بسيرة أبي بكر الصّدّيق الّذي قاتل أهل الرّدّة و قاتل في سبيل اللّه، حتّى مضى و النّاس عنه راضون؟ فقال: يا أمير المؤمنين! إنّي لا أطيق أن أسير بسيرة أبي بكر الصّدّيق، لكنّي آخذ الرّعيّة بكتاب اللّه و سنّة رسوله صلى اللّه عليه و سلم. قال: يا بنيّ! أتسير فيهم بسيرة عمر بن الخطّاب الّذي مصّر الأمصار، و فتح الدّيار، و جنّد الأجناد، و فرّض الفروض، و دوّن الدّواوين، (2)و جبي الفي ء (3)، و جاهد في سبيل اللّه حتّى مضى و النّاس عنه راضون؟ فقال يزيد: لا يتهيّأ لي أن أصنع كما صنع عمر. و لكنّي آخذ النّاس بكتاب اللّه و السّنّة. فقال معاوية: يا بنيّ! أتسير فيهم بسيرة ابن عمّك عثمان بن عفّان الّذي أكلها في حياته، و ورّثها بعد مماته، و استعمل أقاربه؟ فقال يزيد: قد خبّرتك يا/ أمير المؤمنين أنّ الكتاب بيني و بين هذه الأمّة، به أطالبهم و عليه أقاتلهم. قال: فتنفّس معاوية الصّعداء، و قال: إنّي من أجلك آثرت الدّنيا على الآخرة، و دفعت حقّ عليّ بن أبي طالب، و حملت الوزر على ظهري، و إنّي لخائف أن (4)لا تقبل وصيّتي، فتقتل (5)خيار قومك، ثمّ تعدو (6)على حرمة ربّك فتقتلهم بغير الحقّ، ثمّ يأتيك اليوم بغتة فلا دنيا تصيب و لا آخرة تحبّ (7)يا بنيّ! إنّي جعلت هذا مطمعا لك، و لولدك من بعدك و إنّي موصيك بوصيّة فاقبلها، فإنّك تحمد عاقبتها! كن (8)حازما صارما (9)، انظر إن تأتك (10)نائبة (11)، تثب (12)وثوب الشّهم
1) - زيد في د: و أردت.
2) ليس في د.
3) ليس في د.
4) - في النّسخ: و انك.
5) - في النّسخ: فيقتل.
6) - من د، و في الأصل: يعدو- كذا، و في بر بلا نقط.
7) - في الأصل: بحيث، و في د و بر: تحبب.
8) في النّسخ: حازم صارم.
9) في النّسخ: حازم صارم.
10) - في النّسخ: تأتيك.
11) - من د و بر، و في الأصل بغير نقط.
12) - في النّسخ: ان تثبت، و في د: ان تثب.
البطل، و لا تجبن جبن الضّعيف الوكل؛ فإنّي قد كفيتك الجدّ (1)التّرحال، و جوامع الكلام، و المنطق و نهاية البلاغة، و دفع المؤنة و سهولة الحفظ، و لقد وطّأت لك يا بنيّ البلاد، و ذلّلت لك رقاب العرب الصّعاب، و أقمت لك المنار، و سهّلت لك السّبل، و جمّعت لك اللّجبن و العقيان (2)، و مهّدت لك الملك من بعدي تمهيدا، فعليك يا بنيّ من الأمور ما قرب مأخذه و سهل مطلبه، و ذر عنك ما اعتاص عليك، و اعلم يا بنيّ، أنّ سياسة الخلافة لا تتمّ لك إلّا بثلاث: بجأش ربيط، و كفّ أذى، و خلق رحيب، و ثلاث أخر: علم ظاهر، و خلق طاهر، و وجه طلق؛ ثمّ تردف ذلك بعشر أخر: بالصّبر، و الأناة و التّؤدد، و الوقار، و السّكينة، و المروءة الظّاهرة، و الشّجاعة، و السّخاء، و الاحتمال للرّعيّة بما تحبّ و تكره؛ و لقد علمت يا بنيّ أنّي كنت في أمر الخلافة خائفا شبعا يشهى (3)شهوانا، أصبح عليها جزعا، و أمسي هلعا، حتّى أعطاني النّاس ثمرة قلوبهم، و بادروا إلى (4)طاعتي؛ فادخل (5)يا بنيّ من هذه الدّنيا في حلالها، و اخرج من حرامها، و أنصف الرّعيّة و اقسم فيئهم فيهم بالسّويّة؛ و اعلم يا بنيّ أنّي أخاف عليك من هذه الأمّة أن تنازعك في هذا الأمر الّذي قد رفعت لك قواعده، و خصوصا أربعة نفر من قريش، منهم: عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و شبيه أبيه الحسين بن عليّ، فأمّا (6)عبد الرّحمان بن أبي بكر، فإنّه إذا صنع أصحابه شيئا صنع مثلهم، و إن لم يصنعوا أمسك، و هو رجل همّه النّساء (7)و لذّة (8)الدّنيا، فذره يا بنيّ و ما يريد، و لا تأخذ عليه في شي ء من أمره، فلقد علمت ما لأبيه من الفضل على هذه الأمّة، و قد يرعى ذمام الوالد في ولده، و أمّا عبد اللّه ابن عمر، فإنّه رجل صدق قد توحّش من النّاس، و آنس إلى العبادة، و رضي بالوحدة، فترك الدّنيا و تخلّى منها، فهو لا يأخذ منها شيئا، و إنّما تجارته من هذه الدّنيا كتجارة أبيه
عمر بن الخطّاب؛ فأقرئه منّي السّلام، و تعاهده بالعطاء الموفر أفضل تعاهد. و أمّا عبد اللّه ابن الزّبير، فما أخوفني أنّك تلقى منه عتبا! فإنّه صاحب خلل في القول، و زلل في الرّأي، و ضعف في النّظر، مفرط في الأمور، مقصر في الحقوق، و إنّه سيجثو لك، كما يجثو (1)الأسد في عرينه، و يراوغك رواغ الثّعلب، فإذا أمكنته (2)منك فرصة لعب بك كيف شاء؛ فكن له يا بنيّ كذلك، و اجزه صاعا بصاع، و احذه حذو النّعل [بالنّعل]، إلّا أن يدخل لك في الصّلح و البيعة و بتوبة (3)، فأقمه على ما يريد. و أمّا الحسين بن عليّ، فأوّه، أوّه يا يزيد! ماذا أقول لك فيه! فاحذر أن لا يتعرّض لك، و مدّ له حبلا طويلا، و ذره يضرب في الأرض حيث شاء، و لا تؤذه (4)، و لكنّ أرعد له و أبرق، و إيّاك و المكاشفة له في محاربة سلّ سيف (5)، أو محاربة طعن رمح، ثمّ أعطه و وقّره (6)و بجّله (7). فإن حال أحد من أهل بيته، فوسّع عليهم، و أرضهم، فإنّهم أهل بيت لا يرضيهم إلّا الرّضى، و لا يسعهم إلّا المنزلة الرّفيعة؛ و إيّاك يا بنيّ أن تلقى اللّه بدمه (8)فتكون من الهالكين؛ فإنّ ابن عبّاس، حدّثني، فقال: إنّي حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و هو في السّياق و قد ضمّ الحسين (9)بن عليّ (10)إلى صدره و هو يقول: هذا من أطائب (11)أرومتي و أنوار عترتي، و خيار ذرّيتي، لا بارك اللّه فيمن لا يحفظه بعدي! قال ابن عبّاس: ثمّ أغمي على النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم ساعة ثمّ أفاق، و قال: يا حسين! إنّ لي و لقاتلك يوم القيامة مقاما بين يدي ربّي و خصومة، و قد طابت نفسي، إذ جعلني اللّه خصيما لمن قتلك يوم القيامة. يا بنيّ! هذا حديث ابن عبّاس، و أنا أحدّثك عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أنّه قال: أتاني جبريل يوما فخبّرني، و قال: يا محمّد! إنّ أمّتك ستقتل ابنك حسينا
1) - [عن ط بيروت و في ط العثمانيّة: «سيحثو لك، كما يحثو»].
2) - [في الأصل: «أمكنه»].
3) - من د و بر، و في الأصل: وسوه- كذا بلا نقط، و سقط من د.
4) - في النّسخ: و لا تودّه.
5) - من بر، و في الأصل و د: السّيف.
6) ليس في د.
7) ليس في د.
8) - من بر، و في الأصل و بر: بذمه.
9) ليس في د.
10) ليس في د.
11) - من د و بر، و في الأصل: أطابت.
و قاتله لعين هذه الأمّة، و لقد لعن النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم، يا بنيّ قاتل الحسين مرارا، فانظر لنفسك، ثمّ انظر أن لا يتعرّض له بأذيّة، فحقّه و اللّه يا بنيّ عظيم، و لقد رأيتني كيف كنت أحتمله في حياتي، و أضع له رقبتي، و هو يواجهني بالكلام الّذي يمضني، و يؤلم قلبي، فلا أجيبه و لا أقدر له على حيلة، فإنّه بقيّة أهل الأرض في يومه هذا، و قد أعذر من أنذر.
قال: ثمّ أقبل [على] الضّحّاك: و مسلم بن عقبة، فقال لهما معاوية: أشهدا على مقالتي هذه، فو اللّه إن فعل بي الحسين كلّ ما يسوءني لاحتملته أبدا، و لم يكن اللّه يسألني عن دمه (1)، أفهمت عنّي ما أوصيتك به يا يزيد؟ فقال: فهمت يا أمير المؤمنين. ثمّ قال معاوية:
انظر في أهل الحجاز، فهم أصلك و فرعك، فأكرم من قدم عليك منهم و من غاب (2)عنك، فلا تجفهم و لا تعقهم؛ و انظر أهل العراق، فإنّهم لا يحبّونك أبدا، و لا ينصحونك، و لكن دارهم مهما أمكنك (3)و استطعت، و إن سألوك على كلّ يوم أن تعزل عنهم عاملا فافعل، فإنّ عزل عامل واحد هو أيسر و أخفّ من أن يشهر عليك مائة ألف سيف؛ و انظر يا بنيّ أهل الشّام، فإنّهم بطانتك و ظهارتك و قد بلوتهم و اختبرتهم فهم (4)صبر عند اللّقاء حماة في الوغى، (5)فإن رابك أمر (6)من عدوّ يخرج عليك (7)فانتصر بهم (8)، فإذا أصبت منهم حاجتك، فارددهم إلى بلادهم يكونوا (9)بها إلى وقت الحاجة إليهم.
قال: ثمّ تنفّس معاوية الصّعداء، و غشي عليه طويلا، فلمّا أفاق، قال: آوه آوه جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (10). ثمّ جعل يقول:
إن تناقش يكن نقّاشك يار *** بّ عذابا لا طوق لي بالعذاب
أو تجاوز فأنت ربّ رحيم *** عن مسي ء ذنوبه كالتّراب
قال: ثمّ التفت إلى أهل بيته و قرابته و بني عمّه، فقال: اتّقوا اللّه حقّ تقاته، فإنّ تقوى اللّه جنّة حصينة، و ويل لمن لم يتّق (1)اللّه! و يخاف عذابه و أليم عقابه. ثمّ قال: اعلموا أنّي كنت بين يدي النّبيّ (صلّى اللّه عليه (2)و سلّم (3)) ذات يوم، و هو يقلّم أظفاره، فأخذت من قلامته، فجعلتها (4)في قارورة فهي (5)عندي، و عندي أيضا شي ء من شعره، إذا أنا متّ و غسلتموني (6)[و كفنتموني (7)] فقطّعوا تلك القلامة، فاجعلوها (8)في عيني، و اجعلوا الشّعر في فمّي و أذني، و صلّوا عليّ، و واروني في حفرتي، و ذروني و ربّي، فإنّ ربّي رؤوف رحيم.
قال: ثمّ انقطع كلامه (9)فلم ينطق (10)بشي ء.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 256- 265
قال الهيثم بن عديّ: لمّا حضرت معاوية الوفاة و يزيد غائب، دعا بمسلم بن عقبة المرّيّ و الضّحّاك بن قيس الفهريّ، و قال لهما: أبلغا عنّي يزيد و قولا له: انظر أهل الحجاز، فهم عصابتك و عترتك، فمن أتاك منهم فأكرمه، و من قعد عنك فتعاهده؛ و انظر أهل العراق، فإن سألوك عزل عامل في كلّ يوم، فاعزله عنهم، فإنّ عزل عامل واحد أهون عليك من سلّ مائة ألف سيف، ثمّ لا تدري علام أنت عليه منهم؛ ثمّ انظر أهل الشّام فاجعلهم الشّعار دون الدّثار، فإن رابك من عدوّ ريب فارمه بهم، فإن أظفرك اللّه فاردد أهل الشّام إلى بلادهم، لا يقيموا في غير بلادهم، فيتأدّبوا بغير آدابهم. لست أخاف عليك غير عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و الحسين بن عليّ. فأمّا عبد اللّه بن عمر، فرجل قد وقذه (11)الورع؛ و أمّا الحسين، فأرجو أن يكفيكه اللّه بمن قتل أباه، و خذل أخاه؛ و أمّا ابن الزّبير، فإنّه خبّ ضبّ، فإن ظفرت به فقطّعه إربا إربا.
عن الهيثم بن عديّ، قال: لمّا حضرت معاوية الوفاة، و يزيد غائب، دعا الضّحّاك بن قيس الفهريّ و مسلم بن عقبة المرّيّ، فقال: أبلغا عنّي يزيد و قولا له: انظر إلى أهل الحجاز فهم أصلك و عترتك، فمن أتاك منهم فأكرمه، و من قعد عنك فتعاهده. و انظر أهل العراق، فإن سألوك عزل عامل في كلّ يوم، فاعزله، فإنّ عزل عامل واحد أهون من سلّ مائة ألف سيف، و لا تدري على من تكون الدّائرة؛ ثمّ انظر إلى أهل الشّام، فاجعلهم الشّعار دون الدّثار، فإن رابك من عدوّك ريب، فارمه بهم؛ ثمّ اردد أهل الشّام إلى بلدهم، و لا يقيموا في غيره، فيتأدّبوا بغير أدبهم. لست أخاف عليك إلّا ثلاثة: الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه بن عمر. فأمّا الحسين بن عليّ، فأرجو أن يكفيكه اللّه، فإنّه قتل (1)أباه، و خذل أخاه؛ و أمّا ابن الزّبير، فإنّه خبّ ضبّ (2)، و إن ظفرت به فقطّعه إربا إربا؛ و أمّا ابن عمر، فإنّه رجل قد وقذه (3)
«قرقره»، تحريف.
الورع، فخلّ بينه و بين آخرته يخلّ بينك و بين دنياك.ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 87، 372- 373
حدّثنا الشّيخ الفقيه أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رحمه اللّه، قال: حدّثنا محمّد بن عمر البغداديّ، الحافظ رحمه اللّه، قال: حدّثنا أبو سعيد الحسن بن عثمان بن زياد التّستريّ من كتّابه، قال: حدّثنا إبراهيم بن عبيد اللّه بن موسى بن يونس ابن أبي إسحاق السّبيعيّ قاضي بلخ، قال: حدّثتني مريسة بنت موسى بن يونس بن أبي إسحاق و كانت عمّتي، قالت: حدّثتني صفيّة بنت يونس بن أبي إسحاق الهمدانيّة و كانت عمّتي، قالت حدّثتني بهجة بنت الحرث بن عبد اللّه التّغلبيّ، عن خالها عبد اللّه بن منصور و كان رضيعا لبعض ولد زيد بن عليّ عليه السّلام، قال: سألت جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين عليه السّلام فقلت: حدّثني عن مقتل ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فقال: حدّثني أبي، عن أبيه، قال: لمّا حضرت معاوية الوفاة دعا ابنه يزيد لعنه اللّه، فأجلسه بين يديه، فقال له: يا بنيّ، إنّي قد ذلّلت لك الرّقاب الصّعاب، و وطّدت لك البلاد، و جعلت الملك، و ما فيه لك
طعمة، و إنّي أخشى عليك من ثلاثة نفر يخالفون عليك بجهدهم، و هم: عبد اللّه بن عمر ابن الخطّاب، و عبد اللّه بن الزّبير، و الحسين بن عليّ، فأمّا عبد اللّه بن عمر، فهو معك فالزمه و لا تدعه، و أمّا عبد اللّه بن الزّبير فقطّعه إن ظفرت به إربا إربا، فإنّه يجثو لك كما يجثو الأسد لفريسته، و يواربك مواربة الثّعلب للكلب، و أمّا الحسين عليه السّلام فقد عرفت حظّه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و هو من لحم رسول اللّه و دمه، و قد علمت لا محالة أنّ أهل العراق سيخرجونه إليهم، ثمّ يخذلونه و يضيّعونه، فإن ظفرت به، فاعرف حقّه و منزلته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و لا تؤاخذه بفعله و مع ذلك فإنّ لنا به خلطة و رحما و إيّاك أن تناله بسوء و يرى منك مكروها. (1)
عبد اللّه بن زبير را اگر به چنگ آوردى، تكه تكه كن كه چون شير بر تو بجهد و چون روباه از تو پنهان گردد؛ و اما حسين بن على را دانى چه نسبتى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم دارد و از گوشت و خون وى باشد! من مى دانم كه مردم عراق او را بر تو بشورانند و دست از او بدارند و ضايعش كنند. اگر به او دست يافتى، حق او را بشناس و مقام او را نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم رعايت كن و مؤاخذه اش مكن. با اينكه ما با او همدم و خويش هستيم، مبادا به او بدى كنى و از تو بدى بيند.
كمره اى، ترجمه امالى،/ 150- 151
الصّدوق، الأمالي،/ 150- 151 رقم 1 - عنه: المجلسي، البحار، 44/ 310- 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 160؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة/ 205- 206
كان معاوية وطّأ لإبنه يزيد الأمور، و أخذ على الوفود له البيعة. فلمّا مرض [71] المرضة الّتي توفّي فيها، دعا به، و قال:
«إنّي لا أتخوّف عليك أن ينازعك هذا الأمر الّذي استتبّ لك، إلّا أربعة نفر من قريش:
الحسين بن عليّ بن أبي طالب، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان ابن أبي بكر.
«فأمّا عبد اللّه بن عمر، فرجل قد وقذته (2)العبادة، و إذا لم يبق أحد غيره، بايعك».
1) - امام چهارم فرمود: چون مرگ معاويه دررسيد و پسرش يزيد را طلبيد و برابر خود نشانيد، گفت: پسرم! من گردنكشان را برايت رام كردم و كشورها را برايت آماده نمودم. سلطنت را بكام تو انداختم و از سه كس كه با همه توان خود با تو مخالفت كنند، بر تو نگرانم كه عبد اللّه بن عمر بن خطاب و عبد اللّه بن زبير و حسين بن على عليه السّلام باشند. عبد اللّه بن عمر از دل با تو است. به او بچسب و دست از او برمدار.
2) - في مط: وفدته. وقذ فلانا يقذه وقذا: ضربه حتّى استرخى، و أشرف على الموت.
«و أمّا حسين بن عليّ، فإنّ أهل العراق لن يدعوه، حتّى يخرجوه، فإن خرج عليك، فظفرت عليه، فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما».
«و أمّا ابن أبي بكر، فرجل ليست له همّة إلّا في النّساء، و اللّهو».
«و أمّا الّذي يجثم عليك جثوم الأسد، و يراوغك روغان الثّعلب، فإذا أمكنته فرصة، وثب، فذاك ابن الزّبير، فإنّ هو فعلها بك، فقدرت عليه، فقطّعه أرابا».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 39
قال: و لمّا أخذ البيعة ليزيد أقبل عليه، فقال: يا بنيّ أخبرني الآن ما أنت صانع في هذه الأمّة، أتسير فيهم بسيرة أبي بكر الصّدّيق، الّذي قاتل أهل الرّدّة، و قاتل في سبيل اللّه، حتّى مضى و النّاس عنه راضون؟ فقال: يا أمير المؤمنين إنّي لا أطيق أن أسير بسيرة أبي بكر و لكن آخذهم بكتاب اللّه، و سنّة رسوله، فقال: يا بنيّ أتسير فيهم بسيرة عمر بن الخطّاب، الّذي مصّر الأمصار، و فتح الدّيار، و جنّد الأجناد، و فرّض الفروض، و دوّن الدّواوين و جبى الفي ء، و جاهد في سبيل اللّه، حتّى مضى و النّاس عنه راضون؟ فقال يزيد: لا أدري ما صنع عمر و لكن آخذ النّاس بكتاب اللّه و السّنّة، فقال معاوية: يا بنيّ أفتسير فيهم بسيرة ابن عمّك عثمان بن عفّان، الّذي أكلها في حياته، و ورّثها بعد مماته، و استعمل أقاربه، فقال يزيد: قد أخبرتك يا أمير المؤمنين أنّ الكتاب بيني و بين هذه الأمّة به آخذهم و عليه أقتلهم؛ قال: فتنفّس معاوية الصّعداء، و قال: إنّي من أجلك آثرت الدّنيا على الآخرة، و دفعت حقّ عليّ بن أبي طالب، و حملت الوزر على ظهري، و إنّي لخائف أنّك لا تقبل وصيّتي. فتقتل خيار قومك، ثمّ تغزو حرم ربّك، فتقتلهم بغير حقّ، ثمّ يأتي الموت بغتة، فلا دنيا أصبت، و لا آخرة أدركت، يا بنيّ، إنّي جعلت هذا الملك مطعما لك و لولدك من بعدك. و إنّي موصيك بوصيّة، فاقبلها، فإنّك تحمد عاقبتها، و إنّك بحمد اللّه صارم حازم؛ انظر أن تثب على أعدائك كوثوب الهزبر البطل؛ و لا تجبن كجبن الضّعيف النّكل؛ فإنّي قد كفيتك الحلّ و التّرحال؛ و جوامع الكلم و المنطق؛ و نهاية البلاغة، و رفع المؤنة، و سهولة الحفظ؛ و لقد وطّأت لك يا بنيّ البلاد، و ذلّلت لك رقاب العرب الصّعاب؛ و أقمت لك المنار؛ و سهّلت لك السّبل، و جمّعت لك اللّجين و العقيان، فعليك يا
بنيّ من الأمور بما قرب مأخذه، و سهل مطلبه؛ و ذر عنك ما اعتاص عليك؛ و اعلم يا بنيّ أنّ سياسة الخلافة لا تتمّ إلّا بثلاث: بقلب واسع؛ و كفّ بسيط؛ و خلق رحيب، و ثلاث أخر: علم ظاهر؛ و خلق طاهر؛ و وجه طلق؛ ثمّ تردف ذلك بعشر آخر: بالصّبر؛ و الأناة، و التّؤدّد؛ و الوقار؛ و السّكينة؛ و الرّزانة؛ و المروءة الظّاهرة، و الشّجاعة، و السّخاء و الاحتمال للرّعيّة بما تحبّ و تكره، و لقد علمت يا بنيّ أنّي قد كنت في أمر الخلافة جائعا شبعان، بشما شهوان، أصبح عليها جزعا، و أمسي هلعا، حتّى أعطاني النّاس ثمرة قلوبهم، و بادروا إلى طاعتي، فادخل يا بنيّ من هذه الدّنيا في حلالها، و اخرج من حرامها، و أنصف الرّعيّة، و اقسم فيهم بالسّويّة، و اعلم يا بنيّ أنّي أخاف عليك من هذه الأمّة أربعة نفر من قريش؛ عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و شبيه أبيه الحسين بن عليّ، فأمّا عبد الرّحمان بن أبي بكر فإنّه إذا صنع أصحابه صنع مثلهم، و هو رجل همّته النّساء و لذّة الدّنيا، فذره يا بنيّ و ما يريد، و لا تأخذ عليه شيئا من أمره فقد علمت ما لأبيه من الفضل على هذه الأمّة، و قد يحفظ الولد في أبيه، و أمّا عبد اللّه بن عمر، فإنّه رجل صدق وحش من النّاس، قد أنس بالعبادة، و خلا بالوحدة فترك الدّنيا، و تخلّى منها، فهو لا يأخذ منها شيئا، و إنّما تجارته من الدّنيا كتجارة أبيه عمر بن الخطّاب، فأقرأ عليه يا بنيّ منك السّلام، و ابعث إليه بعطاياه موفرة مهنأة. و أمّا عبد اللّه بن الزّبير فما أخوفني منه عنتا، فإنّه صاحب خلل في القول، و زلل في الرّأي، و ضعف في النّظر، مفرط في الأمور، مقصر عن الحقّ، و إنّه ليجثو لك كما يجثو الأسد في عرينه، و يراوغك روغان الثّعلب، فإذا أمكنته منك فرصة لعب بك كيف شاء، فكن له يا بنيّ كذلك، و احذه كحذو النّعل بالنّعل، إلّا أن يدخل لك في الصّلح و البيعة، فأمسك عنه و احقن دمه، و اقمه على ما يريد، و أمّا الحسين بن عليّ، فأوّه أوّه يا يزيد، ماذا أقول لك فيه فاحذر أن تتعرّض له إلّا بسبيل خير، و امدد له حبلا طويلا، و ذره يذهب في الأرض كيف يشاء، و لا تؤذه و لكن أرعد له و أبرق، و إيّاك و المكاشفة له في محاربة بسيف أو منازعة بطعن رمح بل أعطه و قرّبه و بجّله، فإن جاء إليك أحد من أهل بيته فوسّع عليهم، و أرضهم، فإنّهم أهل بيت لا يسعهم إلّا الرّضا، و المنزلة الرّفيعة، و إيّاك يا بنيّ أن تلقى اللّه بدمه فتكون من الهالكين، فقد
حدّثني ابن عبّاس. فقال: حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم عند وفاته، و هو يجود بنفسه، و قد ضمّ الحسين إلى صدره، و هو يقول هذا من أطائب أرومتي، و أبرار عترتي، و خيار ذريّتي، لا بارك اللّه فيمن لم يحفظه من بعدي، قال ابن عبّاس: ثمّ أغمي على رسول اللّه ساعة، ثمّ أفاق. فقال: يا حسين! إنّ لي و لقاتلك يوم القيامة مقاما بين يدي ربّي، و خصومة، و قد طابت نفسي، إذ جعلني اللّه خصما لمن قاتلك يوم القيامة. يا بنيّ فهذا حديث ابن عبّاس و أنا أحدّثك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، أنّه قال: أتاني يوما حبيبي جبرئيل فقال: يا محمّد، إنّ أمّتك تقتل ابنك حسينا، و قاتله لعين هذه الأمّة، و لقد لعن النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قاتل حسين مرارا، فانظر يا بنيّ، ثمّ انظر أن تتعرّض له بأذى، فإنّه مزاج ماء رسول اللّه، و حقّه و اللّه يا بنيّ عظيم، و قد رأيتني كيف كنت أحتمله في حياتي، و أضع له رقبتي، و هو يجبهني بالكلام القبيح الّذي يوجع قلبي، فلا أجيبه و لا أقدر له على حيلة، لأنّه بقيّة أهل اللّه بأرضه في يومه هذا، و قد أعذر من أنذر، ثمّ أقبل معاوية على الضّحّاك بن قيس الفهريّ، و مسلم ابن عقبة المرّيّ، و هما من أعظم قوّاده و هما اللّذان كانا يأخذان البيعة ليزيد، فقال لهما:
أشهدا على مقالتي هذه فو اللّه لو فعل بي الحسين و فعل، لاحتملته، و لم يكن اللّه تعالى يسألني عن دمه، أفهمت عنّي يا بنيّ ما أوصيتك به؟ قال: قد فهمت يا أمير المؤمنين، ثمّ قال معاوية: و انظر إلى أهل الحجاز، فإنّهم أصلك و فرعك، فأكرم من قدم عليك منهم، و من غاب عنك فلا تجفهم و لا تعقهم، و انظر إلى أهل العراق، فإنّهم لا يحبّونك أبدا، و لا ينصحونك، و لكن دارهم ما أمكنك و استطعت، و إن سألوك أن تعزل عنهم في كلّ يوم عاملا فافعل، فإنّ عزل عامل واحد هو أيسر عليك و أخفّ من أن يشهروا عليك مائة ألف سيف، و انظر يا بنيّ أهل الشّام، فإنّهم بطانتك، و ظهارتك و قد بلوتهم، و خبرتهم، و عرفت نيّاتهم و هم صبر عند اللّقاء، حماة في الوغا، فإن رابك أمر من عدوّ يخرج عليك فانتصر بهم، فإذا أصبت منهم حاجتك فارددهم إلى بلادهم يكونوا بها إلى وقت حاجتك إليهم. قال: ثمّ تنفّس الصّعداء ثمّ غشي عليه فلم يفق من غشيته يومه ذلك، فلمّا أفاق، قال: أوّه جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ ثمّ جعل يقول:
إن تناقش يكن نقّاشك يا ربّ *** عذابا لا صبر لي بالعذاب
أو تجاوز فأنت ربّ رحيم *** عن مسي ء ذنوبه كالتّراب
ثمّ التفت إلى أهل بيته و قرابته و بني عمّه، فقال: اتّقوا اللّه حقّ تقاته فإنّ تقوى اللّه جنّة حصينة، و ويل لمن لم يتّق اللّه من عذابه، و أليم عقابه، ثمّ قال: اعلموا أنّي كنت بين يدي رسول اللّه عليه السّلام ذات يوم، و هو يقلّم أظفاره، فأخذت القلامة، و أخذت بمشقص من شعره على الصّفاه؛ و جعلتها في قارورة هي عندي، فاجعلوا أظفاره و شعره في فمّي، و أذني، و صلّوا عليّ، و واروني في حفرتي، و ذروني و ربّي، فإنّه غفور رحيم؛ ثمّ انقطع كلامه فلم ينطق بشي ء (1).
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 174- 177
فلمّا قربت وفاة معاوية، قال لابنه يزيد: لا ينازعك في هذا الأمر، إلّا أربعة: الحسين ابن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، فأمّا ابن عمر فإنّه زاهد، و يبايعك إذا لم يبق أحد غيره، و أمّا ابن أبي بكر فإنّه مولع بالنّساء و اللّهو، و أمّا ابن الزّبير فإنّه يراوغك روغان الثّعلب، و يجثم (2)عليك جثوم الأسد، (3)فإن قدرت عليه فقطّعه إربا إربا، و أمّا الحسين فإنّ أهل العراق لن يدعوه حتّى يخرجوه، فإن قدرت عليه فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 87- 88
[أحداث سنة 60 ه] فلم يمض غير قليل حتّى ابتدأ به مرضه، فلمّا مرض المرض الّذي مات فيه، دعا ابنه يزيد، فقال: يا بنيّ، إنّي قد كفيتك الشّدّ و التّرحال، و وطّأت لك الأمور، و ذلّلت لك الأعداء، و أخضعت لك رقاب العرب، و جمّعت لك ما لم يجمعه أحد، فانظر أهل الحجاز فإنّهم أصلك، و أكرم (4)من قدم عليك منهم، و تعاهد من غاب، و انظر أهل العراق، فإن سألوك أن تعزل عنهم كلّ يوم عاملا، فافعل، فإنّ عزل عامل أيسر من أن يشهر عليك مائة ألف سيف، و انظر أهل الشّام، فليكونوا بطانتك و عيبتك (5)، فإن رابك من عدوّك شي ء، فانتصر بهم، فإذا أصبتهم فاردد أهل الشّام إلى بلادهم، فإنّهم إن أقاموا
بغير بلادهم (1)تغيّرت أخلاقهم، و إنّي لست أخاف عليك أن ينازعك في هذا الأمر إلّا أربعة نفر من قريش: الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر. فأمّا ابن عمر، (2)فإنّه رجل (3)قد وقذته العبادة فإذا لم يبق أحد غيره بايعك، و أمّا الحسين (4)بن عليّ، فهو (5)رجل خفيف و لن يتركه أهل العراق حتّى يخرجوه، فإن خرج و ظفرت به، فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما، و قرابة من محمّد صلى اللّه عليه و سلم، و أمّا ابن أبي بكر، فإن رأى أصحابه صنعوا شيئا صنع مثله، ليس (6)له همّة إلّا في النّساء و اللّهو، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد، و يراوغك مراوغة الثّعلب، فإن أمكنته فرصة وثب، فذاك ابن الزّبير، فإن هو فعلها بك، فظفرت به، فقطّعه إربا إربا، و احقن دماء قومك ما استطعت؛ هكذا في هذه الرّواية ذكر عبد الرّحمان بن أبي بكر، (7)و ليس بصحيح، فإنّ عبد الرّحمان بن أبي بكر كان قد (8)مات قبل معاوية. و قيل: إنّ يزيد كان غائبا في مرض أبيه و موته، و أنّ معاوية أحضر الضّحّاك بن قيس و مسلم بن عقبة المرّيّ فأمرهما أن يؤدّيا عنه هذه الرّسالة إلى يزيد ابنه. (9)و هو الصّحيح (10). (11)
سرهاى عرب را فرود آوردم و آنها را نزد تو خم كردم. من همه چيز را براى تو فراهم و جمع كردم كه تاكنون براى كسى جمع و ميسر نشده بود. تو به اهل حجاز نگاه كن كه آنها اصل و اهل تو هستند. هركه از آنها بر تو وارد شود، گرامى بدار و هركه از تو دور بماند، به كار او رسيدگى كن (او را خرسند و خشنود كن)! به اهل عراق هم توجه كن. اگر آنها هرروز تغيير و تبديل والى را بخواهند، تو به ميل آنها رفتار كن و هرروز يكى را عزل و ديگرى را نصب كن؛ زيرا عزل يك والى بهتر و آسانتر است از كشيدن صد هزار شمشير. به اهل شام هم توجه كن. آنها پشتيبان تو هستند. آنها تركش يا انبان يا زنبيل تو هستند (عيبه زنبيل است). هرگاه دشمنان تو سربلند كنند و تو را نگران نمايند، از اهل شام يارى بخواه. اگر دشمن را دچار كردند، باز اهل شام را به محل خود برگردان؛ زيرا اگر در بلاد ديگر اقامت كنند، اخلاق آنها تغيير خواهد كرد. من از اهل شام بر تو بيمى ندارم؛ زيرا آنها تا در محل خود باقى باشند، هرگز با تو مخالفت و ستيز نخواهند كرد.
من فقط از چهار شخص از قريش مى ترسم كه با تو مخالفت كنند و اين كار (خلافت) را براى خود بخواهند و آنها حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير و عبد الرّحمان بن ابى بكر مى باشند؛ اما فرزند عمر كه او عبادت و پارسايى را پيشه خود نموده و اگر تمام مردم با تو بيعت كنند، او بعد از همه و آخرين كسى خواهد بود كه با تو بيعت كند. اما حسين بن على كه او مردى چابك [است] و اهل عراق هم او را ترك نخواهند كرد تا او را به قيام و خروج (ضد تو) وادار كنند. اگر او قيام كرد و تو بر او غالب شدى، از او گذشت و اغماض كن؛ زيرا او خويش است و داراى يك حق بزرگ مى باشد. علاوه بر اين، او خويش پيغمبر است (زاده پيغمبر). اما فرزند ابو بكر كه او اگر ديد رفقاى او (سه مرد ديگر) كارى كردند، او هم مانند آنها سرگرم همان كار مى شود و او هيچ مرامى جز خوشگذرانى و لهو و زن بازى ندارد؛ اما كسى كه مانند شير براى تو كمين خواهد نشست و مانند روباه به حيله ميپردازد و منتظر فرصت مى شود كه هروقت بتواند قيام خواهد كرد، او فرزند زبير است. اگر او اين كار را كرد (قيام و مخالفت) و تو بر او غالب و پيروز شدى و او را دستگير كردى، او را پاره پاره كن؛ ولى تا مى توانى خون قوم خود را مريز و از شورش بپرهيز.»
در روايت عبد الرّحمان بن ابى بكر با چنين صفتى آمده، ولى اين صحيح نيست؛ زيرا عبد الرّحمان قبل از مرگ معاويه مرده بود. و نيز گفته شده [كه] يزيد در بيمارى اخير پدرش حاضر نبود و معاويه هنگام مرگ ضحّاك بن قيس و مسلم بن عقبه مرى را نزد خود خواند و اين سخن را به آنها گفت و از آنها خواست وصيت خود را به يزيد ابلاغ كنند و بايد اين روايت اصحّ روايات باشد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 89- 90
1) - [نهاية الإرب: «بغيرها»].
2) [نهاية الإرب: «فرجل»].
3) [نهاية الإرب: «فرجل»].
4) [نهاية الإرب: «فإنّه»].
5) [نهاية الإرب: «فإنّه»].
6) - [نهاية الإرب: «ليست»].
7) [نهاية الإرب: «و الصّحيح أنّه»].
8) [نهاية الإرب: «و الصّحيح أنّه»].
9) [نهاية الإرب: «و صحّحه ابن الأثير»].
10) [نهاية الإرب: «و صحّحه ابن الأثير»].
11) - اندك مدتى گذشت كه او بيمار شد. چون مرض مرگ او رسيد، فرزند خود را (يزيد) نزد خود خواند و گفت: «اى پسرك من! من تو را از مسافرت و راهنوردى بى نياز كرده ام. من تمام كارها را براى تو آماده و راه را هموار نموده ام. سختيها را آسان و دشواريها را خوار كردم. دشمنان را ذليل و مطيع نمودم.
ابن الأثير، الكامل، 3/ 259- 260- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 65- 66؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 365- 366
و كان معاوية قد قال ليزيد لمّا أوصاه: إنّي قد كفيتك الحلّ و التّرحال، و وطّأت لك البلاد و الرّجال، و أخضعت لك أعناق العرب؛ و إنّي لا أتخوّف عليك أن ينازعك هذا الأمر الّذي أسّست لك إلّا أربعة نفر من قريش، الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه ابن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، فأمّا ابن عمر، فرجل قد وقذته العبادة و إذا لم يبق أحد غيره بايعك، و أمّا الحسين، فإنّ أهل العراق لن يدعوه حتّى يخرجوه، فإن خرج عليك فظفرت به، فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما، و أمّا ابن أبي بكر، فإنّه ليست له همّة إلّا في النّساء و اللّهو، فإذا رأى أصحابه قد صنعوا شيئا صنع مثله. و أمّا
الّذي يجثم لك جثوم الأسد، و يطرق أطراق الأفعوان، و يراوغك مراوغة الثّعلب، فذاك ابن الزّبير، فإن وثب عليك و أمكنتك الفرصة منه، فقطّعه إربا إربا.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 134- 135
قالوا: لمّا مرض معاوية رضي اللّه عنه مرضه الّذي مات فيه دعى ابنه يزيد، فقال له:
يا بنيّ، إنّي قد كفيتك الشّدّ و التّرحال، و وطّأت لك الأمور، و ذلّلت لك الأعداء، و أخضعت لك رقاب العرب، و جمّعت لك ما لم يجمعه أحد، فانظر أهل الحجاز، فإنّهم أصلك فأكرم من قدم عليك منهم و تعهّد من غاب، و انظر أهل العراق فإن سألوك أن تعزل كلّ يوم عاملا، فافعل، فإنّ عزل عامل أيسر من أن يشهر مائة سيف، و انظر أهل الشّام و ليكونوا بطانتك فإن رابك من عدوّك شي ء، فانتصر بهم، فإذا أصبتهم فاردد أهل الشّام إلى بلادهم فإنّهم إن أقاموا بها تغيّرت أخلاقهم، و إنّي لست أخاف عليك أن ينازعك في هذا الأمر إلّا أربعة من قريش: الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه ابن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر رضي اللّه عنهما، فأمّا ابن عمر، فرجل قد وقذته العبادة و إذا لم يبق أحد غيره بايعك، و أمّا الحسين بن عليّ، فهو رجل خفيف و لن يتركه أهل العراق حتّى يخرجوه، فإن خرج و ظفرت به، فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة، و حقّا عظيما، و قرابة من محمّد صلوات اللّه عليه و سلامه، و أمّا ابن أبي بكر، فإن رأى أصحابه صنعوا شيئا صنع مثله، ليست له همّة إلّا في النّساء و اللّهو، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد، و يراوغك مراوغة الثّعلب، فإن أمكنته فرصة وثب. فذاك ابن الزّبير، فإن هو وثب عليك، فظفرت به فقطّعه إربا إربا، و احقن دماء قومك ما استطعت.
و في هذه الوصيّة دليل على ما سبق من وفور رغبته في تدبير الملك و شدّة كلفه بالرّئاسة (1)
چون معاويه به مرضى كه در آن درگذشت، مبتلا شد، فرزندش يزيد را خواسته، بدو گفت: «اى فرزند! من هر رنجى را به جاى تو كشيده ام. براى تو كارها را برقرار و دشمنان را خوار، و گردنكشان عرب را بى مقدار نموده ام. و چندان برايت گرد آورده ام كه هيچ كس چنين گرد نياورده. فرزند! به مردم حجاز توجه كن كه ايشان اصل و ريشه توأند. هركس از ايشان نزد تو آمد، وى را گرامى بدار و هركس نيامد، عهده دارش باش. مردم عراق را زير نظر گير! چنانچه از تو بخواهند كه هرروز عامل ايشان را عزل كنى، با ايشان موافقت كن كه عزل عاملى آسانتر از كشيده شدن صد هزار شمشير است. به مردم شام عنايت كن كه ايشان دوست درونى توأند. هرگاه دشمنى سر برداشت از ايشان، يارى بجوى و چون كار دشمنت را ساختى، اهل شام را به وطنشان برگردان؛ زيرا اگر شاميان در سرزمين ديگر زيست كنند، اخلاقشان تغيير خواهد كرد.
من از هيچ كس بيم ندارم كه در كار خلافت با تو نزاع كند، جز از چهار نفر از قريش و آنها عبارتند از:
حسين بن على عليهما السّلام، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن زبير، و عبد الرّحمان بن ابى بكر.
امّا عبد اللّه بن عمر مردى است كه عبادت وى را از پاى درآورده است. چنانچه كسى جز او باقى نماند، با تو بيعت خواهد كرد. و امّا حسين بن على عليهما السّلام مردى است بى پروا. مردم عراق وى را رها نمى كنند تا به خروج وادارش سازند. دانسته باش كه اگر حسين بن على خروج كرد و تو بر او پيروز شدى، از وى درگذر؛ زيرا حسين با تو خويشى نزديك دارد و داراى حقى بزرگ و هم وابسته به محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است. و امّا عبد الرّحمان بن ابى بكر! اگر ببيند دوستانش كارى مى كنند، او نيز مى كند. وى هدفى جز زن و خوشگذرانى ندارد. امّا كسى كه همچون شير در كمين نشسته است و مانند روباه با تو به مكر و فريب مى پردازد و اگر فرصتى دست دهد بر تو خواهد تاخت، همانا عبد اللّه بن زبير است. اگر روزى عبد اللّه بر تو شوريد و تو بر او ظفر يافتى، وى را پاره پاره كن؛ ولى تا مى توانى خون مردم را مريز.»
چنان كه پيداست، مضمون اين وصيت حاكى از عنايت كامل معاويه به تدبير سلطنت و عشق فراوان به رياست مى باشد.
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 153- 154
.ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 102- 103
1) - و چون هنگام مرگ وى فرارسيد، فرزندش يزيد را وصى خود كرده، سخنانى بدو گوشزد نمودكه دلالت بر خردمندى و كاردانى و مردم شناسى او داشت؛ و ليكن يزيد به هيچ يك از آنها عمل نكرد. من وصيت معاويه را به جهت استوارى و درستيش در اين جا نقل مى كنم:
[أحداث سنة 60 ه] قال: فأفاق معاوية، و قال: يا بنيّ، إنّي صحبت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، فخرج لحاجته، فاتبعته بإداوة (1)، فكساني أحد ثوبيه الّذي يلي جلده، فخبّأته لهذا اليوم، و أخذ رسول اللّه عليه الصّلاة و السّلام من أظافره، و شعره ذات يوم، فأخذته و خبّأته لهذا اليوم، فإذا أنا متّ، فاجعل ذلك القميص دون كفني ممّا يلي جلدي، و خذ ذلك الشّعر و الأظافر، فاجعله في فمّي و على عيني و مواضع السّجود منّي، فإن نفع شي ء، فذاك، و إلّا فإنّ اللّه غفور رحيم.
و هذه الرّواية تدلّ على أنّ يزيد أدركه قبل وفاته، و قد قيل: إنّه أوصى بها غير يزيد، و اللّه أعلم.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 369
1) - الإداوة: إناء صغير من جلد.
الواقدي، حدّثنا ابن أبي سيرة، عن مروان بن أبي سعيد بن المعلّى، قال: قال معاوية ليزيد و هو يوصيه: اتّق اللّه، فقد وطّأت لك الأمر، و ولّيت من ذلك ما ولّيت، فإن يك خيرا، فأنا أسعد به، و إن كان غير ذلك، شقيت به، فارفق بالنّاس، و إيّاك وجبه أهل الشّرف و التّكبّر عليهم. في كلام طويل أورده ابن سعد. و روى يحيى بن معين عن عبّاس ابن الوليد النّرسيّ- و هو من أقرانه- عن رجل، أنّ معاوية قال ليزيد: إنّ أخوف ما أخاف شيئا عملته في أمرك، و إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، قلّم يوما أظفاره و أخذ من شعره فجمعت ذلك، فإذا متّ فاحش به فمّي و أنفي. و روى عبد الأعلى بن ميمون بن مهران عن أبيه: أنّ معاوية قال في مرضه: كنت أوضئ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يوما، فنزع قميصه و كسانيه، فرقعته و خبّأت قلامة أظفاره في قارورة، فإذا متّ، فاجعلوا القميص على جلدي، و اسحقّوا تلك القلامة و اجعلوها في عيني، فعسى (1)اللّه أن يرحمني ببركتها. (2)
ايشان را يار و ناصر خود دانى و دشمنان را به معاونت ايشان دفع كنى؛ چون به مدد شاميان كارى برآيد، نگذارى كه ايشان در بلاد غربت باشند. چه اخلاق ايشان متبدّل شود و بر اخلاص و محبت معهود نمانند؛ و چهار تن از قريش ممكن است كه با تو در خلافت خلاف كنند: حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير و عبد الرّحمان بن ابى بكر. از آن جماعت، عبد اللّه عمر به عبادت مشغول است و مى دانم كه چون ديگران با تو بيعت كنند، او نيز بيعت كند؛ و حسين بن على مردى سبك است و اهل عراق هرآيينه او را نگذارند كه فارغ بنشيند و بر مخالفت تو دارند. اگر چنين باشد و بر حسين ظفر يابى، بايد كه او را عفو كنى و خويشاوندى نزديك را كه با پيغمبر دارد، تعظيم كنى و با او همان شيوه ورزى كه من با على كردم. و اما عبد الرّحمان بن ابى بكر مردى است عشرت دوست. او را به عطا و صلات مشغول دارى، و عبد اللّه زبير را اگر خروج كند، به هر طريق كه توانى به دست آر و بكش! چه او طالب فرصت باشد و اگر بيابد، تو را امان ندهد.»
و معاويه چون اين وصيت بكرد، يزيد را پيش بخواند و در گوش او بگفت: «چون من درگذرم، بايد عمروعاص را بخوانى و بگويى كه پدرم وصيت كرده است كه او را تو به دست خويش در لحد نهى. چه گفته است، ما هردو اين جهان باهم بوديم؛ بدان جهان نيز به معاونت يكديگر رويم و چون از دفن فارغ شود، شمشير بكش و از او بيعت خواه! اگر قبول كرد، فهو المراد، و الّا او را به شمشير، همخوابه من گردان!»، يزيد اين وصيت را رعايت كرد و با عمروعاص ماجرا بازگفت. عمرو بگريست و به وقت دفن، معاويه را به دست خويش در لحد نهاد و چون خواست از گور برآيد، شمشير كشيد و بيعت خواست.
عمروعاص گفت: «عقل تو به اين دقيقه نرسد. او تو را تعليم داده است.»
آنگاه گفت: «اتمكر و أنت في هذه الحالة.» و ناچار بيعت كرد و از گور برآمد. عقلا اين لطيفه را از كمال دهاء و كياست معاويه دانستند.
هندو شاه، تجارب السلف،/ 62- 63
1) - من هنا إلى قوله «ببركتها» غير موجود في الأصل، فاستدركته من تاريخ الأمم و الملوك.
2) - معاويه در مرض الموت، يزيد را بخواند و به او گفت: «اى پسر! زحمتها كشيدم و مملكت جهان را از براى تو صافى كردم و عرب را مسخر تو گردانيدم. اكنون وصيت مى كنم كه اهل حجاز را كه اصل تو از آن جاست، نيكو دارى، هركه از ايشان پيش تو آيد، او را تعظيم و تكريم واجب دانى؛ و آن كه غايب باشد، چيزى فرستى و تعهد كنى. و اما اهل عراق اگر عزل عاملى و ترتيب ديگرى التماس كنند، خلاف ايشان نكنى كه عزل يك عامل آسانتر از آن باشد كه صدهزار شمشير را دفع كردن، و اهل شام بطانه تواند.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 323
فدعا ابنه يزيد، و قال: يا بنيّ إنّي قد كفيتك الرّحلة و التّرحال، و وطّأت لك الأمور، و أخضعت لك رقاب العرب، و جمعت لك ما لم يجمعه أحد، و إنّي لا أخاف عليك أن ينازعك هذا الأمر الّذي انتسب لك إلّا أربعة نفر من قريش، الحسين بن عليّ، و عبد اللّه ابن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، فأمّا ابن عمر، فرجل قد وقذته العبادة و إذا لم يبق غيره بايعك، و أمّا الحسين، فإنّ أهل العراق لم يدعوه حتّى يخرجوه، فإن خرج عليك فظفرت به فاصفح عنه، فإنّ له رحما ماسّة (1)، و حقّا عظيما، و أمّا ابن أبي بكر، فإن رأى أصحابه صنعوا شيئا صنع مثله، و ليس له همّة إلّا في النّساء، و أمّا الّذي يجثم لك جثوم الأسد و يراوغك روغان الثّعلب، و إذا أمكنته فرصة وثب، فذاك ابن الزّبير، فإن هو فعلها بك و قدرت عليه فقطّعه إربا إربا. هذا حديث الطّبريّ عن هشام (2)و له عن هشام (3)من طريق آخر، قال: لمّا حضرت وفاة معاوية سنة ستّين كان يزيد غائبا، فدعا بالضّحّاك بن قيس الفهريّ، و كان صاحب شرطته و مسلم بن عقبة المريّ (4)، فقال: أبلغا يزيد وصيّتي، انظر أهل الحجاز، فإنّهم أهلك فأكرم من قدم إليك منهم، و تعاهد من غاب، و انظر أهل العراق فإن سألوك أن تعزل عنهم كلّ يوم عاملا، فافعل، فإنّ عزل عامل أخفّ من أن يشهر عليك مائة ألف سيف، و انظر أهل الشّام فليكونوا بطانتك و عيبتك، و إن رابك شي ء من عدوّهم فانتصر بهم، فإذا أصبتم فاردد أهل الشّام إلى بلادهم، فإنّهم إن قاموا بغير بلادهم تغيّرت أخلاقهم، و لست أخاف عليك من
قريش إلّا ثلاثا. و لم يذكر في هذا الطّريق عبد الرّحمان بن أبي بكر، و قال في ابن عمر: قد وقذه الدّين فليس ملتمسا شيئا قبلك، و قال في الحسين: و لو أنّي صاحبه عفوت عنه، و أنا أرجو أن يكفيك اللّه بمن قتل أباه، و خذل أخاه، و قال في ابن الزّبير: إذا شخص إليك فألبد له، إلّا أن يلتمس منك صلحا، فاقبل، و احقن دماء قومك ما استطعت. (1)
اين كه گفتم، روايت طبرى است از هاشم.
طبرى از هاشم به اسناد ديگرى روايت كرده كه چون در سال 60 معاويه را مرگ فرارسيد، يزيد غايب بود. او ضحّاك بن قيس الفهرى، رئيس شرطه خود و مسلم بن عقبة المرى را فراخواند و گفت:
وصيت مرا به يزيد برسانيد: «در مردم حجاز بنگر! ايشان خاندان و خويشاوندان تو هستند. از آن ميان، آن كس كه نزد تو آيد، گرامى دار و با آن كه نيايد، نيكى كن. و در مردم عراق نظر كن. اگر از تو خواستند كه يكى از حكامشان را عزل كنى، چنان كن، زيرا عزل يك حاكم آسانتر است از اين كه صد هزار شمشير به جانب تو آخته آيد. اما در مردم شام نظر كن. اينان به منزله بطانه و رازداران تواند. اگر از دشمنى بيمناك گشتى، از آنان يارى بجوى و چون پيروز شدى، مردم شام را به بلاد خودشان بازگردان؛ زيرا اينان اگر در سرزمينى ديگر سكونت گزينند، اخلاقشان دگرگون شود. اما از قريش، از جانب سه تن بر تو بيمناكم- در اين روايت طبرى از عبد الرّحمان بن ابى بكر نام نبرده است- يكى ابن عمر. او سخت دربند دين خويش است و پيش از تو نيز، چيزى از كسى نمى خواست. ديگر حسين بن على، اگر من با او روبه رو مى شدم، از او گذشت مى كردم. من اميد بدان دارم كه خدا به آنان كه پدرش را كشتند و برادرش را واگذاشتند، تو را در برابر او كفايت كند. سوم ابن الزبير اگر او بر تو تاخت آورد، بر خاكش بيفكن و اگر از تو خواست كه با او صلح كنى، بپذير و تا مى توانى مگذار خون يارانت ريخته شود.» آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 26- 27
به اتفاق مورخين در سنه ستين از هجرت سيد المرسلين معاويه به مرض موت گرفتار گشت و دست قضا روزنامه دولتش را درنوشت و در آن ايام كه پهلو بر بستر ناتوانى داشت به تجديد بيعت يزيد پرداخت و خاطر از حكومت آن بالكل فارغ ساخت و در آن اوان پيوسته او را نصيحت مى نمود و در باب تمشيت امور رياست وصيتها مى فرمود. از آن جمله روزى گفت كه: «اى پسر! ملك بر تو راست كردم و سر گردنكشان عرب را به حلقه اطاعت تو درآوردم و بعد از من هيچ كس با تو خلاف نورزد، مگر حسين بن على المرتضى و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن ابى بكر و عبد اللّه بن زبير رضى اللّه عنهم. امّا حسين بن على مردى تنگ روى و خفيف است و اهل عراق او را نخواهند گذاشت كه خروج نكند. بايد كه چون بر وى ظفر يابى از وى عفو كنى؛ زيرا كه نبيره پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم است و ما اين مقام را به بركت آن حضرت يافته ايم.
و عبد اللّه بن عمر مردى است به عبادت مشغول و او خلافت قبول نكند، مگر وقتى كه تمام اهل عالم طالبش باشند و اين معنى هرگز ميسر نشود. پسر ابو بكر را همتى نيست و به مصاحبت زنان مشغول است. از وى باك مدار و به ايثار درم و دينار خاطر او را به دست آر؛ اما عبد اللّه بن زبير مانند روباه به حيله و تدبير درآيد و اگر فرصت يابد، مثل شير حمله نمايد. اگر مطيع شود و اگر نشود، هرگاه به دست افتد، او را پاره پاره كن.»
و بعضى گفته اند كه يزيد در وقت فوت پدر خود، به شكار رفته بود و معاويه اين سخنان را به ضحّاك بن قيس و مسلم بن عقبه گفت تا بدو رسانيدند.
در تاريخ گزيده مزبور است كه معاويه در حين رحلت به دار جزا با يكى از خواص خود گفت كه:
«بر خود از اين سه گناه بزرگتر نمى دانم: اول آن كه در امر خلافت كه حق عترت حضرت رسالت بود، طمع كردم و مملكت را به تقلّب گرفتم. دوم زوجه امام حسن را فريفتم تا او را زهر داد. سيم آن كه يزيد را وليعهد گردانيدم و در جمع اين امور نظر بر تمشيت مهم يزيد داشتم.»
حافظ ابرو در تاريخ خود آورده است كه عجيبتر از همه آن كه بعضى از اهل اسلام معاويه را در خلافت أمير المؤمنين على عليه السّلام مجتهد مى پندارند و زبان از طعن او كوتاه مى دارند و اين معنى از آن طايفه غايت تغافلست و نهايت تجاهل و اين قطعه كه به انورى منسوب است بعد از سخن مذكور در آن كتاب مسطور است. نظم داستان پسر هند مگر نشنيدى* كه ازو وز سه كس او به پيمبر چه رسيد* پدر او لب و دندان پيمبر بشكست* مادر او جگر عم پيمبر بمكيد* او بناحق حق داماد پيمبر بگرفت* پسر او سر فرزند پيمبر ببريد* بر چنين قوم تو لعنت نكنى، شرمت باد* لعنة اللّه يزيدا و على آل يزيد.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 124- 125
1) - پسرش يزيد را فراخواند و گفت: «اى فرزند! من بار تو را بستم و حركت تو را آسان ساختم و كارها را به فرمان تو آوردم و اعراب را در برابر تو به خضوع واداشتم. و براى تو چيزى فراهم كردم كه هيچ كس براى ديگرى فراهم نكرده بود. من از هيچ كس كه در اين فرمانروايى به خلاف تو برخيزد، بيم ندارم؛ مگر از چهار كس از قريش، حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزّبير و عبد الرّحمان بن ابى بكر. اما عبد اللّه بن عمر، او را عبادت درهم كوفته است؛ چون جز او كسى باقى نماند، با تو بيعت خواهد كرد. اما حسين بن على را مردم عراق رها نخواهند كرد تا او را وادارند كه بر تو خروج كند. اگر خروج كرد و تو بر او غلبه يافتى، از او درگذر؛ زيرا در خويشاوندى به پيامبر، كس همانند او نيست و او را حقى عظيم است. اما عبد الرّحمان بن ابى بكر. او به اصحابش مى نگرد. هرچه آنان كردند، او نيز چنان كند و او را جز زنان قصد و آهنگى نيست. اما آن كه چون شير در كمين نشيند و چون روباه حيله كند و چون فرصتى يابد، بر تو جهد، عبد اللّه بن الزبير است. اگر چنين كرد و بر او ظفر يافتى، تكه تكه اش كن.»
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 18- 19
إلى أن دنا من معاوية الموت، أوصى إلى ابنه يزيد، و كان غائبا، و كتب له كتابا، يذكر فيه: اعلم يا بنيّ، إنّي قد وطّأت لك البلاد، و ذلّلت لك الرّقاب الشّداد، و لست أخشى عليك إلّا من أربعة أنفر، فإنّهم لا يبايعونك على هذا الأمر. و ذكر منهم الحسين، و دفع الكتاب إلى الضّحّاك بن قيس، و أمره أن يوصله إلى يزيد عند قدومه من غيبته.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418
و روى الكلينيّ في حديث: أنّ معاوية لمّا حضرته الوفاة مرض مرضا شديدا، و كان يزيد (لعنة اللّه) غائبا عنه، و ذكر أنّه كان واليّا على حمص، فدعا بدواة و بياض، و كتب إليه كتابا يقول فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم أمّا بعد، فإنّ اللّه تعالى خلق كلّ شي ء لميقات يوم معلوم، و أجل محتوم، و لو خلّد في هذه الدّنيا أحد لكان سيّد الأوّلين و الآخرين محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و اله أولى بالبقاء، يا بنيّ أوصيك بوصيّة فأنت بخير ما دمت على حفظها، أوصيك بأهل الشّام، فإنّهم منك و أنت منهم، فمن قدم عليك منهم فأكرمه، و من غاب فاطّلع على خبره، فإذا دهمك عدوّ فسر بهم، فإذا ظفرت فردّهم إلى بلدهم، فإذا أقاموا في غير أوطانهم تخلّقوا بغير أخلاقهم، و من قدم عليك من الحجاز فاستوص به خيرا، و انظر يا بنيّ إلى أهل العراق في أمورهم، فإنّ سألوك أن تعزل عنهم في كلّ يوم عاملا فاعمل، فإنّ ذلك أهون من شقّ العصا على السّلطان، و اعلم يا بنيّ أنّي قد وطّأت لك البلاد، و ذلّلت لك العباد، و لست أخشى عليك إلّا من أربعة رجال، فإنّهم لا يبايعونك و ينازعونك في هذا الأمر، أوّلهم: عبد الرّحمان بن أبي بكر، فإنّه صاحب دنيا، فمدّه بدنياه، و دعه و ما يريد، فإنّه يصير لا لك و لا عليك، و الثّاني: عبد اللّه بن عمر رضي اللّه عنه، فإنّه صاحب قرآن و محراب، و قد تخلّى عن الدّنيا، و رغب في الآخرة، و لا أظنّ ينازعك في هذا الأمر و لا يريده، و الثّالث: عبد اللّه بن الزّبير، سيراوغك مراوغة الثّعلب، و يجثو لك جثوة الأسد، فإن حاربك فحاربه، و إن سالمك فسالمه، و إن أشار عليك فأقبل منه مشورته، و الرّابع: الحسين بن عليّ عليه السّلام فإنّ النّاس تدعوه حتّى يخرج عليك، فإن ظفرت به فاحفظ قرابته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و اعلم يا بنيّ أنّ أباه خير من أبيك، و جدّه خير من جدّك، و أمّة خير من أمّك، و للمرء ما بقلبك، و هذه وصيّتي إليك و السّلام.
و طوى الكتاب و سلّمه للضّحّاك بن قيس الفهريّ و أمره أن يسلّمه إلى ولده (لعنه اللّه).
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 7- 8
و خرج يزيد من يومه ذلك إلى موضع، يقال له: حوّارين (1)التّثنية (2)مقتصدا للصّيد، و قال للضّحّاك (3)بن قيس: انظر لا تخف عليّ شيئا (4)من أمر أمير المؤمنين.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 265
قال: و كان يزيد خرج من يومه ذلك إلى حوران موضع من الشّام، ليتصيّد هنالك، و قال للضّحّاك بن قيس: انظر لا تخف عليّ شيئا من أمر أمير المؤمنين.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 177
و توفّى معاوية ليلة النّصف من رجب سنة ستّين، و بايع النّاس ليزيد.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 199، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607، الحسين بن عليّ،/ 66؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 414؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
فلمّا توفّي معاوية- رحمه اللّه- للنّصف من رجب سنة ستّين، و ولي يزيد بن معاوية الأمر بعده.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 155
حدّثني عبّاس بن هشام الكلبيّ، عن أبيه، عن عوانة و غيره قالوا: توفّي معاوية للنصف من رجب سنة ستّين و له اثنتان و ثمانون سنة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 161
و توفّي مستهلّ رجب (و يقال) للنّصف من رجب سنة 60 و هو ابن سبع و سبعين سنة (و يقال) ثمانين سنة. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 174
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 213
و في هذه السّنة [سنة 60 ه] هلك معاوية بن أبي سفيان بدمشق، فاختلف في وقت وفاته بعد إجماع جميعهم على أنّ هلاكه كان في سنة ستّين من الهجرة، و في رجب منها، فقال هشام بن محمّد: مات معاوية لهلال رجب من سنة ستّين.
و قال الواقديّ: مات معاوية للنّصف من رجب.
و قال عليّ بن محمّد: مات معاوية بدمشق سنة ستّين يوم الخميس لثمان بقين من رجب؛ حدّثني بذلك الحارث عنه.
و توفّي معاوية في رجب سنة ستّين، و كانت خلافته تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر.
و حدّثني الحارث، قال: حدّثنا محمّد بن سعد، قال: أخبرنا محمّد بن عمر، قال:
حدّثني يحيى بن سعيد بن دينار السّعديّ، عن أبيه، قالوا: توفّي معاوية ليلة الخميس للنّصف من رجب سنة ستّين، و كانت خلافته تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر و سبعة
1) - و در غرّه رجب و به قولى نيمه رجب سال 60 در سن هفتاد و هفت سالگى و به قولى هشتاد سالگى درگذشت.
و عشرين يوما.
و حدّثني عمر، قال: حدّثنا عليّ، قال: بايع أهل الشّام معاوية بالخلافة في سنة سبع و ثلاثين في ذي القعدة حين تفرّق الحكمان، و كانوا قبل بايعوه على الطّلب بدم عثمان، ثمّ صالحه الحسن بن عليّ، و سلّم له الأمر سنة إحدى و أربعين، لخمس بقين من شهر ربيع الأوّل، فبايع النّاس جميعا معاوية، فقيل: عام الجماعة؛ و مات بدمشق سنة ستّين، يوم الخميس لثمان بقين من رجب. و كانت ولايته تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر و سبعة و عشرين يوما.
قال: و يقال: كان بين موت عليّ عليه السّلام و موت معاوية تسع عشرة سنة و عشرة أشهر و ثلاث ليال.
و قال هشام بن محمّد: بويع لمعاوية بالخلافة في جمادي الأولى سنة إحدى و أربعين، فولي تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر إلّا أيّاما، ثمّ مات لهلال رجب من سنة ستّين.
و اختلفوا في مدّة عمره، و كم عاش؟ فقال بعضهم: مات يوم مات و هو ابن خمس و سبعين سنة.
حدّثني عمر، قال: حدّثنا محمّد بن يحيى، قال: أخبرني هشام بن الوليد، قال: قال ابن شهاب الزّهريّ: سألني الوليد عن أعمار الخلفاء، فأخبرته أنّ معاوية مات و هو ابن خمس و سبعين سنة؛ فقال: بخ بخ! إنّ هذا لعمر.
و قال آخرون: مات و هو ابن ثلاث و سبعين سنة.
حدّثني عمر، قال: حدّثني أحمد بن زهير، قال: قال عليّ بن محمّد: مات معاوية و هو ابن ثلاث و سبعين؛ قال: و يقال ابن ثمانين سنة.
و قال آخرون: توفّي و هو ابن ثمان و سبعين سنة.
حدّثني الحارث، قال: حدّثنا محمّد بن سعد، قال: أخبرنا محمّد بن عمر، قال: حدّثني يحيى بن سعيد بن دينار، عن أبيه، قال: توفّي معاوية و هو ابن ثمان و سبعين سنة.
و قال آخرون: توفّي و هو ابن خمس و ثمانين سنة، حدّثت بذلك عن هشام بن محمّد أنّه كان يقوله عن أبيه. (1)
واقدى گويد: معاويه در نيمه ماه رجب مرد.
على بن محمد گويد: روز پنج شنبه هشت روز مانده از ماه رجب بود.
وى در رجب سال شصتم بمرد. مدت خلافتش نوزده سال و سه ماه بود.
سعيد بن دينار سعدى گويد: معاويه شب پنج شنبه نيمه رجب سال شصتم بمرد و مدت خلافتش نوزده سال و سه ماه و بيست و هفت روز بود.
على بن محمد گويد: مردم شام به سال سى و هفتم، ماه ذيقعده، به هنگام جدايى حكمان با معاويه بيعت خلافت كردند. پيش از آن با وى بيعت كرده بودند كه انتقام خون عثمان را بگيرد. سپس به سال چهل و يكم پنج روز مانده از ماه ربيع الاول حسن بن على با وى بيعت كرد و كار را به او سپرد و همه مردم با وى بيعت كردند و اين را سال جماعت گفتند.
مرگ معاويه به سال شصتم، روز پنج شنبه، هشت روز مانده از رجب به دمشق رخ داد و مدت حكومتش نوزده سال و دو ماه و سه روز بود.
هشام بن محمد گويد: در جمادى الاول سال چهل و يكم با معاويه بيعت خلافت كردند. مدت حكومت وى نوزده سال و سه ماه چند روز كم بود. مرگش اول رجب سال شصتم بود.
در مدت عمر معاويه اختلاف كرده اند: بعضيها گفته اند، هنگام مرگ هفتاد و پنج ساله بود.
ابن شهاب زهرى گويد: وليد مدت عمر خليفگان را از من پرسيد. گفتم: «معاويه به هنگام مرگ هفتاد و پنج سال داشت.»
وليد گفت: «به به! عمر يعنى اين».
على بن محمد گويد: وقتى معاويه بمرد، هفتاد و سه ساله بود و به قولى هشتادساله و به قولى هفتاد و هشت ساله بود.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2889- 2890
الطّبري، التّاريخ، 5/ 323- 325
قال: و توفّي معاوية من الغد و ليس يزيد بحضرته، و كان ملكه تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر، و توفّي بدمشق يوم الأحد لأيّام خلت من رجب سنة ستّين، و هو ابن ثمان و سبعين سنة- و اللّه أعلم.
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 265
توفّي معاوية في سنة ستّين من الهجرة، و عهد إلى اللّعين ابنه يزيد لعنه اللّه، فملك بعد أبيه (2)
نجفى، ترجمه اثبات الوصيّة،/ 302
.المسعودي، إثبات الوصيّة،/ 126
مات يوم الخميس لثمان بقين من رجب سنة ستّين، و قد قيل: إنّ معاوية مات للنّصف من رجب من هذه السّنة، و كان له يوم توفّي ثمان و سبعون سنة.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 305- 306، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 554
حدّثنا (1)
أخبرنا أبو القاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطّبرانيّ، قال حدّثنا ...»].
أبو الزّنباع روح بن الفرح، ثنّا يحيى بن بكير، حدّثني اللّيث بن سعد، قال:توفّي معاوية رضي اللّه عنه في رجب لأربع ليال، خلت منه و استخلف يزيد سنتين (2).
الطّبراني، المعجم الكبير، 3/ 108 رقم 2803، مقتل الحسين،/ 38- عنه: الشّجري، الأمالي، 1/ 185
مات معاوية و ذلك للنّصف من رجب سنة ستّين من الهجرة (3)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 30
.المفيد، الإرشاد، 2/ 30- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 324؛ البحراني، العوالم، 17/ 173؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ الأعرجيّ، مناهل الضّرب،/ 383؛ القمي، نفس المهموم،/ 64؛ السّماوي، إبصار العين،/ 3؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587، لواعج الأشجان،/ 23؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 136؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 146
و في اليوم الثاني عشر منه [شهر رجب] سنة ستّين من الهجرة كان هلاك معاوية بن أبي سفيان (لعنه اللّه).
المفيد، مسارّ الشّيعة (من مجموعة نفيسة)،/ 70
مات معاوية، و ذلك في النّصف من رجب سنة ستّين.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
فتوفّي معاوية في غد ذلك اليوم، و ليس يزيد عنده، فكان ملكه تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر، و توفّي بدمشق يوم الأحد لأيّام خلت من شهر رجب سنة ستّين و هو ابن ثمان و سبعين سنة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 177
أخبرنا عبد الرحمان بن محمّد، قال: أخبرنا أحمد بن عليّ بن ثابت، قال: أخبرنا أبو الفضل، قال: أخبرنا عبد اللّه بن جعفر، قال: حدّثنا يعقوب بن سفيان، قال: حدّثني يحيى بن عبد اللّه، عن بكير، عن اللّيث قال:
توفّي معاوية في رجب لأربع ليال خلت من سنة ستين، و كانت خلافته عشرين سنة و خمسة أشهر.
و قيل: تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر.
قال الواقديّ: و سبعة و عشرين يوما.
و اختلفوا في مدّة عمره، فقال الزّهري: خمسة و سبعون، و قيل: ثمان و سبعون، و قال المدائنيّ: ثلاث و سبعون، و قيل: ثمانون، و قيل: خمس و ثمانون.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 333
[أحداث سنة 60 ه] ثمّ مات بدمشق لهلال رجب. و قيل: للنّصف منه، و قيل: لثمان بقين منه، و كان ملكه تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر و سبعة و عشرين يوما مذ اجتمع له الأمر و بايع له الحسن بن عليّ. و قيل: كان ملكه تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر، و قيل:
و ثلاثة أشهر إلّا أيّاما. و كان عمره خمسا و سبعين سنة، و قيل: ثلاثا و سبعين سنة، و قيل:
توفّي و هو ابن ثمان و سبعين سنة، و قيل: خمس و ثمانين. (1)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 90
ابن الأثير، الكامل، 3/ 260
مات معاوية بن أبي سفيان في النّصف من رجب سنة ستّين من الهجرة، و استخلف ولده يزيد.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 9
إلى أن توفّي معاوية، و قام يزيد في سنة ستّين.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 134
1) - معاويه در دمشق مرد و مرگ او در آغاز ماه رجب بود. گفته شده در نيمه همان بود و باز گفته شد: هشت روز مانده به آخر رجب درگذشت. مدت خلافت او نوزده سال و سه ماه و بيست و هفت روز بود و آن مدت از تاريخ استقرار كار و بيعت حسن بن على بود. سن او هفتاد و پنج سال بود. گفته شده هفتاد و سه سال بود و باز گفته شد كه هنگام مرگ هفتاد و هشت سال داشت و باز روايت شده كه هشتاد و پنج سال بوده.
السّنة السّتّون وفاة معاوية، و ملك يزيد الخلافة.
الحموي، التاريخ المنصوري،/ 75
و توفّي معاوية في السّنة السّتّون. (1)
گًلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 153
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 102
كانت وفاته بدمشق في شهر رجب من هذه السّنة [سنة 60 ه]، قيل: في مستهلّه، و قيل: في النّصف منه، و قيل: لأربع بقين منه، و قيل: في يوم الخميس لثمان بقين من شهر رجب سنة تسع و خمسين (2)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 63
.اًلنّويري، نهاية الإرب، 20/ 364
و قال أبو معشر و غيره: مات معاوية في رجب سنة ستّين، و قيل: إنّه عاش سبعا و سبعين سنة.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 324
و مات معاوية في نصف رجب [عن ابن سعد].
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198
(سنة ستّين)
(توفّي) معاوية بن أبي سفيان في رجب منها بدمشق، و له ثمان و سبعون سنة ولي الشّام لعمر و لعثمان رضى اللّه عنه عشرين سنة و ولي الملك بعد عليّ رضى اللّه عنه عشرين سنة أخرى.
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 131
و توفّي بدمشق في نصف رجب، و قيل: في مستهلّ رجب سنة ستّين، و اختلف في عمره فقيل: ثمانون، و قيل: خمس و سبعون سنة، و قيل: خمس و ثمانون سنة، و قيل: ثمان و ثمانون، و قيل: تسعون، و كانت خلافته منذ خلص له الأمر تسع عشرة سنة و ثلاثة أشهر و خمسة أيّام، و كان أميرا و خليفة أربعين سنة منها أربع سنين في خلافة عمر رضي اللّه تعالى عنه، و اللّه أعلم.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 86- 87
(وفاة معاوية) و توفّي معاوية سنة ستّين.
(و توفّي في منتصف رجب) و يقال: جمادي لتسع عشرة سنة و أشهر من ولايته. (3)
معاويه در نيمه رجب و به قولى در ماه جمادى الاولى از دنيا برفت. نوزده سال و چند ماه حكومت كرد.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 26، 27
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 18، 19
إنّ معاوية لمّا استخلف ولده يزيد و ذلك في سنة ستّ و خمسين، ثمّ مات معاوية في سنة ستّين.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 181
توفّي معاوية خليفة الوقت بدمشق في غرّة رجب، و في سيرة مغلطاي لثمان بقين من رجب سنة ستّين.
الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 330- 331
ثمّ إنّه لم يلبث حتّى هلك، و ذلك ليلة النّصف من رجب سنة ستّين من الهجرة، و ضجّت دمشق لموته (لعنه اللّه).
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 8
قال: و ذكروا: أنّ نافع بن جبير، قال: إنّي بالشّام يوم موت معاوية، و كان يزيد غائبا، و استخلف معاوية الضّحّاك بن قيس بعده، حتّى يقدم يزيد، فلمّا مات معاوية، خرج الضّحّاك على النّاس، فقال: لا يحملنّ اليوم نعش أمير المؤمنين إلّا قرشيّ. قال: فحملته قريش ساعة. ثمّ قال أهل الشّام: أصلح اللّه الأمير، اجعل لنا من أمير المؤمنين نصيبا في موته، كما كان لنا في حياته. قال: فاحملوه. فحملوه، و ازدحموا عليه، حتّى شقّوا البرد الّذي كان عليه صدعين.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 174
ثمّ قضى، فأقبل الضّحّاك بن قيس، حتّى أتى المسجد الأعظم، فصعد المنبر و معه أكفان معاوية، فقال: أيّها النّاس، إنّ معاوية بن أبي سفيان كان عبدا من عباد اللّه، ملّكه على عباده، فعاش بقدر و مات بأجل، و هذه أكفانه كما ترون، نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّون بينه و بين ربّه، فمن أحبّ منكم أن يشهد جنازته فليحضر بعد صلاة الظّهر. ثمّ نزل و تفرّق النّاس، حتّى إذا صلّوا الظّهر اجتمعوا و أصلحوا جهازه، و حملوه حتّى واروه. (1)
مردم پراكنده شدند و چون نماز ظهر گزاردند، جمع شدند و جنازه معاويه را تجهيز كردند و بردند و به خاكش كردند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطوال،/ 274
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 228
و خرج الضّحّاك بن قيس لمّا مات معاوية فوضع أكفانه على المنبر، ثمّ قال: إنّ معاوية كان ناب العرب و حبلها، و قد مات و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و موردوه قبره، ثمّ هو آخر اللّقاء. و صلّى عليه الضّحّاك بن قيس الفهريّ لغيبة يزيد في ذلك الوقت، و دفن
1) - ضحّاك بن قيس درحالى كه كفن معاويه را همراه داشت، به مسجد بزرگ دمشق آمد و به منبر رفت و چنين گفت: «اى مردم، معاوية بن ابو سفيان! بنده اى از بندگان خدا بود كه خداوند او را بر بندگان خود پادشاهى داد و به اندازه زندگى كرد و به اجل از دنيا رفت. اين، همان گونه كه مى بينيد، كفن اوست كه ما او را در آن خواهيم پوشاند و او را وارد گورش مى كنيم و او را با خدايش وامى گذاريم و هركس از شما دوست دارد در تشييع جنازه اش شركت كند، پس از نماز ظهر حاضر شود.»
بدمشق. (1)
«همانا معاويه سرور عرب و هوشمند عرب بود و اكنون مرده است. و اين كفنى است كه او را در ميان آن مى نهيم و به گور مى فرستيم و آخرين ديدار همين است.»
ضحاك بن قيس فهرى بر معاويه نماز گزارد؛ چه يزيد در آن موقع نبود. معاويه در دمشق به خاك سپرده شد.
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 17
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 213
[أحداث سنة 60 ه] حدّثني أحمد بن زهير، عن عليّ بن محمّد، قال: صلّى على معاوية الضّحّاك بن قيس الفهريّ، و كان يزيد غائبا حين مات معاوية.
و حدّثت عن هشام بن محمّد، عن أبي مخنف، قال: حدّثني عبد الملك بن نوفل بن مساحق بن عبد اللّه بن مخرمة، قال (2): لمّا مات معاوية خرج الضّحّاك بن قيس (3)حتّى صعد المنبر و أكفان معاوية على يديه تلوح، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: إنّ (4)معاوية كان عود العرب، و حدّ العرب، قطع اللّه عزّ و جلّ به الفتنة، و ملّكه على العباد، و فتح به البلاد. ألا إنّه قد مات (5)، فهذه أكفانه، فنحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّون بينه و بين عمله، ثمّ هو البرزخ إلى يوم القيامة، فمن كان منكم يريد أن يشهده فليحضر عند الأولى (6). (7)
عبد الملك بن نوفل گويد: وقتى معاويه بمرد، ضحاك بن قيس بيامد و به منبر رفت. كفنهاى معاويه را به دست داشت. حمد خداى گفت و ثناى وى كرد. آن گاه گفت: «معاويه شاخص عرب بود و نيروى عرب.
خدا عز و جل به وسيله وى فتنه را از ميان برداشت و او را بر بندگان خويش حكومت داد و به وسيله او ولايتها گشود. اما او بمرد و اين كفنهاى اوست كه وى را در آن مى پيچيم و در قبرش مى نهيم و او را با عملش وامى گذاريم. از آن پس، برزخ است تا به روز رستاخيز. هركه مى خواهد حضور يابد، هنگام نماز نيمروز بيايد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2891- 2892
الطّبري، التّاريخ، 5/ 327- 328- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 110- 111
1) - چون معاويه مرد، ضحاك بن قيس بيرون آمد و كفن او را روى منبر گذاشت و سپس گفت:
2) - [من هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
3) - [زاد في بحر العلوم: «من عنده، و هو لا يكلّم أحدا»].
4) - [بحر العلوم: «أيّها النّاس، إنّ ...»].
5) - [بحر العلوم: «قد ذاق الموت»].
6) - [حكاه مثله البلاذري في جمل من أنساب الأشراف، 5/ 161- 162].
7) - على بن محمّد گويد: ضحاك بن قيس فهرى بر معاويه نماز كرد كه به وقت مرگ وى، يزيد حاضر نبود.
قال: ثمّ خرج الضّحّاك بن قيس من دار معاوية، لا يكلّم أحدا و الأكفان معه، حتّى دخل المسجد الأعظم، فنودي له في النّاس، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أيّها النّاس! إنّ أمير المؤمنين معاوية قد شرب كأسه و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه حفره، (1)و مخلّون بين عمله و بينه (2)، فمن كان منكم يريد [أن] يشهده فليحضره بين الصّلاتين و لا يقعد (3)عن الصّلاة عليه (4)إن شاء اللّه (5).
ابن أعثم، الفتوح، 4/ 267
و مات معاوية، فقام الضّحّاك بن قيس خطيبا، فقال: إنّ أمير المؤمنين كان أنف العرب، و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مخلّون بينه و بين ربّه، فمن أراد حضوره بعد الظهر فليحضر. فصلّى عليه الضّحّاك.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 87- 88
ابن دأب قال: لمّا هلك معاوية خرج الضّحّاك بن قيس الفهريّ و على عاتقه ثياب حتّى وقف إلى جانب المنبر، ثمّ قال: أيّها النّاس، إنّ معاوية كان إلف العرب و ملكها، أطفأ اللّه به الفتنة، و أحيا به السّنّة، و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مخلّون بينه و بين ربّه، فمن أراد حضوره صلاة الظّهر فليحضره. و صلّى عليه الضّحّاك بن قيس الفهريّ.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 374
و صلّى عليه ابن قيس الفهريّ، و قد قيل: إنّ يزيد بن معاوية، هو الّذي صلّى عليه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 306، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 554
قال: ثمّ خرج الضّحّاك بن قيس من دار معاوية، و هو لا يكلّم أحدا، و الأكفان معه، فدخل المسجد الأعظم، و نودي له في النّاس فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أيّها النّاس، إنّ أمير المؤمنين معاوية بن أبي سفيان، قد ذاق الموت، و شرب كأس الحتف، و هذه أكفانه، نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّون بينه و بين عمله، فمن كان منكم
يريد أن يشهده فليحضر بين الصّلاتين، و لا تقعدوا عن الصّلاة عليه. ثمّ نزل عن المنبر.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 177- 178
فأخرجت أكفانه فوضعت على المنبر، و قام الضّحّاك بن قيس الفهريّ خطيبا، فقال:
إنّ معاوية قد قضى نحبه، و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّوه و عمله، إن شاء ربّه رحمه، و إن شاء عذّبه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 333
[أحداث سنة 60 ه] فلمّا مات خرج الضّحّاك بن قيس، حتّى صعد المنبر- و أكفان معاوية على يديه- [تلوح] فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: إنّ معاوية كان عود العرب، و حدّ العرب، و جدّ العرب، قطع اللّه به الفتنة، و ملّكه على العباد، و فتح به البلاد، ألا إنّه قد مات، و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّون بينه و بين عمله، ثمّ هو الهرج إلى يوم القيامة، فمن كان يريد [أن] يشهده فعند الأولى، و صلّى عليه الضّحّاك. (1)
ضحاك هم بر او نماز خواند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 93
ابن الأثير، الكامل، 3/ 261- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 66- 67
[أحداث سنة 60 ه] قال: و لمّا مات خرج الضّحّاك بن قيس حتّى صعد المنبر، و أكفان معاوية على يديه، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: «إنّ معاوية كان عود (2)العرب، و حدّ (3)العرب، و جدّ (4)العرب، قطع اللّه به الفتنة، و ملّكه على العباد، و فتح به البلاد، ألا إنّه
1) - چون مرد، ضحاك بن قيس از آن جا رفت تا بر منبر فراز گشت. درحالى كه كفن معاويه را در دست گرفته و در نظر همه نمايان بود. آن گاه خداوند را ستود و گفت: «معاويه عصاى عرب و حد عرب و جد عرب بود. خداوند باوجود او فتنه را از ميان برداشت و زايل كرد و خدا او را مالك عباد و فاتح بلاد نمود. هان بدانيد كه او مرد و اين كفن اوست (كه در دست من است) و ما او را با همين جامه مى پوشانيم و در گور مى سپاريم و او را به اعمال خود واگذار مى كنيم و هرج ومرج تا روز قيامت خواهد بود. هركس بخواهد او را مشاهده كند، در نخستين (نماز نخستين) حاضر شود.»
2) - العود: الجمل الكبير المدرّب، و يشبه به الرّجل كذلك.
3) - الحدّ: البأس و الفاصل بين شيئين.
4) - الجدّ: الحظّ و السّعادة و الغنى.
قد مات، و هذه أكفانه، و نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، و مخلّون بينه و بين عمله، ثمّ هو البرزخ إلى يوم القيامة! فمن كان يريد أن يشهده فعند الأولى» ... قال: و صلّى عليه الضّحّاك لغيبة يزيد.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 370- 371
و كان نائبه على دمشق الضّحّاك بن قيس الفهريّ فدفن معاوية.
و عن عمرو بن ميمون: إنّ معاوية مات و ابنه بحوّارين، فصلّى عليه الضّحّاك.
و قال أبو مسهر: صلّى الضّحّاك بن قيس الفهريّ على معاوية، و دفن بين باب الجابية و باب الصّغير فيما بلغني.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 266- 267، 334
و عن اللّيث بن سعد، قال: توفّي معاوية في رجب لأربع ليال خلون منه و استخلف يزيد سنة ستّين.
الهيثمي، مجمع الزّوائد، 9/ 197
و صلّى عليه الضّحّاك الفهريّ لغيبة ابنه يزيد ببيت المقدس.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 86
و صلّى عليه ابنه يزيد على خلاف، و دفن بين باب الجابية، و باب الصّغير، و عمره ثمان و سبعون سنة و ثلاثة أشهر و خمسة أيّام.
الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331
و خرج الضّحّاك بن قيس (لعنه اللّه) و كان صاحب جيشه، و معه أكفانه، فصعد المنبر خطيبا، فحمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر النّبيّ، فصلّى عليه، ثمّ قال: أيّها النّاس إنّ معاوية كان عبدا للّه، فنصره على عدوّه، و فتح به بلاده، و قد دعاه إليه، فأجابه، و هذه أكفانه، و ها نحن مدرجوه فيها، و مدخلوه قبره، ثمّ ننصرف عنه و نخلّي بينه و بين ربّه، فمن أحبّ أن يشاهد فليحضر وقت الظّهر.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 8- 9
[أحداث سنة 60 ه] و بعث البريد (1)إلى يزيد بوجع معاوية، فقال يزيد في ذلك:
جاء البريد بقرطاس يخبّ به فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا: لك الويل ماذا في كتابكم؟ قالوا: الخليفة أمسى مثبتا وجعا
فمادت الأرض أو كادت تميد بنا كأنّ أغبر من أركانها انقطعا
من لا تزل نفسه توفّي على شرف توشك مقاليد تلك النّفس أن تقعا
لمّا انتهينا و باب الدّار منصفق و صوت رملة ريع القلب فانصدعا (2)
«پيك با شتاب نامه اى آورد كه دل از نامه وى به وحشت افتاد گفتم: واى بر تو! در نامه شما چيست؟
گفتند: خليفه بستريست و بيمار زمين بلرزيد يا نزديك بود بلرزد گويى خاك تيره از ستونهاى خويش جدا شده بود هركه جانش به شرف پايبند است بيم آن هست كه كليدهاى جانش بيفتد وقتى رسيديم، در خانه بسته بود و دل از ناله رمله ترسان شد و بشكافت».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2892
الطّبري، التّاريخ، 5/ 328
قال: ثمّ نزل الضّحّاك عن المنبر، و كتب إلى يزيد بن معاوية هذا: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، الحمد للّه الّذي لبس رداء البقاء، و حكم على عباده بالفناء، فقال عزّ و جلّ كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (3). لعبد اللّه يزيد (4)أمير المؤمنين (5)،
من الضّحّاك بن قيس، سلام عليك، أمّا بعد فكتابي إلى أمير المؤمنين فكتاب تهنئة و مصيبة؛ فأمّا الخلافة الّتي جاءتك فهي التّهنئة، و أمّا المصيبة فموت أمير المؤمنين معاوية (1)، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. فإذا قرأت كتابي فالعجل العجل! لتأخذ (2)النّاس ببيعة (3)أخرى مجدّدة (4)، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته. قال: ثمّ أثبت في أسفل كتابه هذين البيتين:
مضى ابن أبي سفيان فردا لشأنه *** و خلّفت فانظر هذه كيف تصنع
أقمنا على المنهاج و اركب محجّة *** سدادا (5)فأنت (6)المرتجى كيف تفزع (7)
قال: ثمّ ورد الكتاب على يزيد، فوثب صائحا باكيا، و أمر بإسراج دوابّه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 1- 2
ثمّ أخرج إلى يزيد بريدا بكتاب يستقدمه و يستحثّه. فخرج مسرعا. فتلقّاه يزيد، فأخبره بموت معاوية، فقال يزيد:
جاء البريد بقرطاس يخبّ به *** فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا: لك الويل ماذا في صحيفتكم *** قالوا: الخليفة أمسى مثبتا وجعا
فمادت الأرض أو كادت تميد بنا *** كأنّ أغبر من أركانها انقلعا
ثمّ انبعثنا إلى خوص مزمّمة *** نرمي العجاج بها ما نأتلي سرعا (8)
فما نبالي إذا بلّغن أرحلنا *** ما مات منهنّ بالمؤماة أو ظلعا
أودى ابن هند و أودى المجد يتبعه *** كذاك كانا جميعا قاطنين معا
1) - وقع في الأصل «معاوية» مكررا.
2) - من د و بر، و في الأصل: لنأخذ.
3) - من د و بر، و في الأصل: بيعة.
4) - [في المطبوع: «محدودة»].
5) - من د و بر، و في الأصل: شدادا.
6) - في د: و أنت.
7) - في د: تصنع.
8) - خوص: جمع خوصاء. يريد نوقا غائرة العيون من كثرة الأسفار. و السّرع (بفتحتين)، و (بكسر ففتح): من مصادر سرع.
أغرّ أبلج يستسقى الغمام به *** لو قارع النّاس عن أحلامهم (1)قرعا
لا يرقع النّاس ما أوهى و لو جهدوا *** أن يرقعوه و لا يوهون ما رقعا
قال محمّد بن عبد الحكم: قال الشّافعيّ: سرق هذين البيتين من الأعشى.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 373- 374
و كتب إلى يزيد:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه الّذي لبس رداء البقاء؛ و كتب على عباده الفناء، فقال عزّ و جلّ: كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ لعبد اللّه يزيد أمير المؤمنين، من الضّحّاك بن قيس، أمّا بعد، فكتابي إلى أمير المؤمنين كتاب تهنئة و مصيبة، فأمّا التّهنئة فالخلافة الّتي جاءتك عفوا، و أمّا المصيبة فموت أمير المؤمنين معاوية، فإنّا للّه و إنّا إليه راجعون، فإذا قرأت كتابي هذا فالعجل العجل، لتأخذ النّاس ببيعة أخرى مجدّدة، ثمّ كتب في أسفل كتابه هذين البيتين:
مضى ابن أبي سفيان فردا لشأنه *** و خلّفت فانظر بعده كيف تصنع
أقمنا على المنهاج و اركب محجّة *** سدادا فأنت المرتجى حين نفزع
فلمّا ورد الكتاب على يزيد و قرأه وثب باكيا و أمر بإسراج دوابّه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 178
و قيل: لمّا اشتدّ مرضه- أي مرض معاوية- كان ولده يزيد بخوارين (2)، فكتبوا إليه يحثّونه على المجي ء ليدركه، فقال يزيد شعرا:
جاء البريد بقرطاس يخبّ به *** *** فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا: لك الويل ماذا في كتابكم *** قال: الخليفة أمسى مثبتا وجعا (3)
ثمّ انبعثنا إلى خوص مزمّمة *** نرمي الفجاج بها لا نأتلي سرعا
فمادت الأرض أو كادت تميد بنا *** كأنّ أعبر (1)من أركانها انقطعا
من لم تزل نفسه توفّي على شرف *** توشك مقاليد تلك النّفس أن تقعا
لمّا انتهينا و باب الدّار منصفق *** و صوت رملة ريع القلب فانصدعا
ثمّ ارعوى القلب شيئا بعد طيرته *** و النّفس تعلم أن قد أثبتت جزعا
أودى ابن هند و أودى المجد يتبعه *** كانا جميعا فماتا قاطنين معا
أغرّ أبلج يستسقى الغمام به *** لو قارع النّاس عن أحسابهم قرعا (2)
جاء البريد بقرطاس يخبّ به *** فاوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا لك الويل ماذا في كتابكم *** قال الخليفة أمسى مثبتا وجعا
ثمّ انبعثنا إلى خوص مزحمة *** نرمي الفجاج بها لأنأتلي سرعا
فحادت الأرض أو كادت تميد بنا *** كان أعبر من أركانها انقطعا
من لم تزل نفسه توفّي على شرف *** توشك مقاليد تلك النّفس أن تقعا
لمّا انتهينا و باب الدّار منصفق *** و صوت رملة ريع القلب فانصدعا
ثمّ ارعوى القلب شيئا بعد طيرته *** و النّفس تعلم أن قد أثبتت جزعا
أودى ابن هند و أودى المجد يتبعه *** كانا جميعا فماتا قاطنين معا
أغرّ أبلج يستسقى الغمام به *** لو قارع النّاس عن أحسابهم قرعا
يعنى: پيك آمد (بريد- پست) و نامه آورد در حال شتاب. قلب از آوردن نامه فزع كرد (پريش گشت).
ما گفتيم: «واى بر تو! در نامه شما چه نوشته شده؟»
گفت: «خليفه با درد افتاد و زمينگير شده (در زمين ثابت مانده) ما هم سوار بر مركب عناندار شديم و دشت و ماهور را پيموديم. از شدت سرعت پشت سر را نگاه نمى كرديم. انگار زمين كه ما بر آن بوديم، متزلزل شده و رو به سقوط آورده بود؛ يا نزديك بود ساقط شود. انگار بند زمين گسيخته شده بود، زيرا كسى كه شرف نفس او در ازدياد بود و آن شرف افزون از همه بوده، نزديك بود رشته هاى حيات را قطع كند و او هم ساقط شود. چون ما رسيديم و سير و سفر خود را پايان داديم، ديديم در خانه باز بود (يا بسته- صفق هردو معناى متضاد را مى دهد) صداى رمله (دختر معاويه) هم مى رسيد. قلب از آن صدا تركيد.
بعد از آن، قلب اندكى آرام گرفت. آن هم بعد از تكان و پريشانى؛ ولى ما مى دانستيم بايد يك خبر جزع آور باشد. فرزند هند درگذشت. مجد هم بر اثر او رفت. هردو باهم توأم بودند و هردو باهم مردند.
او پيشانى سفيد بود. با روى او طلب باران مى شد و ابر را بباريدن وادار مى كردند. اگر مردم همه شرف و حسب خود را در مسابقه بگذارند، او بر همه غلبه مى كرد و پيش مى افتاد و مغلوبين را مى نواخت (غالب در اسبدوانى مغلوب را با عصا مى زد).»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 93- 94
ابن الأثير، الكامل، 3/ 261- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 67؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 111- 112
و روى محمّد بن عبد اللّه بن الحكم قال: سمعت الشّافعيّ رضي اللّه عنه يقول: لمّا ثقل معاوية كان يزيد غائبا، فكتب إليه بحاله، فلمّا أتاه الرّسول، أنشأ يقول:
جاء البريد بقرطاس يخبّ به (1) *** فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا: لك الويل! ماذا في صحيفتكم *** قال: الخليفة أمسى مثبتا (2)وجعا
فمادت الأرض أو كادت تميد بنا *** كأنّ ثهلان (3)من أركانه انقلعا
أودى ابن هند (4)و أودى المجد يتبعه *** كانا جميعا و ظلّا يسريان معا
لا يرقع النّاس ما أوهى (5)و إن جهدوا *** أن يرقعوه، و لا يوهون ما رقعا
أغرّ أبلج (6)يستسقى الغمام به *** لو قارع النّاس عن أحلامهم قرعا
و البيتان (7)
لا يرفع النّاس ما أوهى و إن جهدوا *** طول الحياة و لا يوهون ما رفعا
و جاء ثانيهما بلفظ:
أغرّ أبلج يستسقى الغمام به *** لو صارع النّاس عن أحلامهم صرعا
الأخيران للأعشى.1) - القرطاس: الصحيفة. و الخبب: السّير السّريع.
2) - المثبت: الّذي لا يفارق الفراش لثقل مرضه.
3) - ثهلان: جبل.
4) - أودى: هلك. و هند: أمّ معاوية.
5) - أوهاه: أضعفه و أسقطه.
6) - الأغرّ: السّيد الشّريف في قومه. و الأبلج: الّذي يكون طلق الوجه مضيئه.
7) - هذا من قول الإمام الشّافعي كما في الاستيعاب ج 3 ص 399 و هما البيتان 72، 51 من عينيه الأعشى في ديوانه ص 111، 107 و جاء أوّلها بلفظ:
قال: فلمّا وصل إليه وجده مغمورا، فأنشأ يقول:
لو عاش حيّ إذا لعاش إما *** م النّاس لا عاجز و لا وكل (1)
الحوّل القلّب الأريب (2)و لن *** يدفع ريب المنيّة الحيل
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 367- 368
ثمّ أنّ معاوية قضى نحبه. فأرسل الضّحّاك إلى يزيد رسولا، يخبره بموت أبيه، فجزع جزعا عظيما.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418
ثمّ أرسل رسولا إلى يزيد (لعنه اللّه) يخبره بهلاك أبيه، و كان يزيد (لعنه اللّه) لا ينام اللّيل و لا يقرّ النّهار من وجله على أبيه، و كان على سطح داره إذ سمع النّحيب، وثب قائما و قال للرّسول: يا ويلك مات معاوية؟ قال نعم. فأنشأ يزيد (لعنه اللّه) يقول:
جاء البريد بقرطاس يخبّ به *** فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا لك الويل ماذا في صحائفكم *** قال: الخليفة أضحى مدنفا وجعا
فمادت الأرض أو كادت تميد بنا *** حتّى كأنّ قوى أركانها قلعا
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 9
المدائنيّ، عن إسحاق بن أيّوب، عن خالد بن عجلان قال: ثقل معاوية و يزيد بحوّارين، فأتاه الرّسول بخبره، فجاء و قد دفن معاوية، فلم يدخل منزله حتّى أتى قبره، فترحّم عليه، و دعا له، ثمّ انصرف إلى منزله و قال: جاء البريد [...].
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 161
[أحداث سنة 60 ه] حدّثني عمر، قال: حدّثنا عليّ، عن إسحاق بن خليد، عن خليد بن عجلان مولى عبّاد، قال: مات معاوية و يزيد بحوّارين، و كانوا كتبوا إليه حين مرض، فأقبل و قد دفن، فأتى قبره فصلّى عليه، و دعا له، ثمّ أتى منزله، فقال: «جاء البريد بقرطاس ...» الأبيات. (1)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2892
الطّبري، التّاريخ، 5/ 328
و سار يريد دمشق، فصار إليها بعد ثلاثة أيّام من مدفن معاوية، و خرج حتّى إذا (2)وافى يزيد قريبا من دمشق، فجعل النّاس يتلقّونه، فيبكون و يبكي. و أيمن بن خريم الأسديّ بين يدي يزيد و هو (3)يقول:
رمى الحدثان نسوة آل حرب *** بمقدار سمدن له سمودا
فردّ شعورهنّ السّود بيضا *** و ردّ وجوههنّ البيض سودا
فإنّك لو سمعت بكاء هند *** و رملة حين يلطمن الخدودا
بكيت بكاء موجعة بحزن *** أصاب الدّهر واحدها الفريدا
فصبرا يا بني حرب تعزّوا *** فمن هذا الّذي يرجو الخلودا
فقد وارت قبوركم ثناء *** و حزما لا كفاء له (1)وجودا
تلقّاها يزيد عن أبيه *** فدونكها معاوي عن يزيدا
قال: و سار يزيد و معه جماعة إلى قبر معاوية، (2)فجلس و انتحب ساعة (3)، و بكى، و بكى (4)النّاس معه، ثمّ (5)قام عن القبر، و أنشأ يقول:
جاء البريد بقرطاس يحثّ به *** فأوجس القلب من قرطاسه فزعا
قلنا: لك الويل ماذا في كتابكم *** قال: الخليفة أمسى (6)مدنفا وجعا
مادت بنا الأرض أو كادت تميد بنا *** كأنّما العزّ من أركانها انقطعا (7)
أنّا (8)نسير على جرد مسوّمة *** يغشى العجاج بنا و النّجم ما طلعا
لسنا نبالي إذا بلّغن (9)أرحلنا *** ما مات منهنّ بالبيداء أو ظلعا
حتّى دفنّا لخير النّاس كلّهم *** و خيرهم منتمي جدّا و مضطجعا
أغرّ أبلج يستسقى الغمام به *** لو صارع النّاس عن أحلامهم صرعا
من لا تزال له نفس على شرف *** و شدّ مقدار تلك النّفس أن تقعا
لمّا انتهينا و باب الدّار منصفق *** و صوت رملة راع القلب فانصدعا
أودى ابن (10)هند فأودى المجد يتبعه *** كانا يكونان دهرا قاطنين معا
قال: ثمّ ركب يزيد، و سار إلى قبّة لأبيه خضراء، فدخلها و هو معتمّ (11)بعمامة خزّ
1) - زيد في بر: أو.
2) ليس في د. و في الأصل «انتخب» مكان «انتحب» و التّصحيح من بر.
3) ليس في د. و في الأصل «انتخب» مكان «انتحب» و التّصحيح من بر.
4) - في د: أبكى.
5) - زيد في د: أنّه.
6) - في د: أضحى.
7) - في د و بر: القلعا.
8) - في د: أن.
9) - كذا، و لعلّه لاستقامة وزن الشّعر، و الظّاهر: بلغنا.
10) - من د و بر و في الأصل: من.
11) - في د و بر: مغتم.
سوداء متقلّدا بسيف أبيه معاوية (1)، حتّى وصل إلى باب الدّار، ثمّ جعل يسير و النّاس عن يمينه (2)و شماله (3)، قد نزلوا عن دوابّهم، و قد ضربت له القباب و الفساطيط المدنجة، حتّى صار إلى القبّة الخضراء، فلمّا دخلها نظر (4)، فإذا قد نصبت له فيها فرش كثيرة بعضها على بعض، و يزيد يحتاج أن يرقى عليها بالكراسي.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 2- 6
و سار يريد دمشق، فصار إليها بعد ثلاثة أيّام من مدفن معاوية، و خرج النّاس إلى استقباله، فلم يبق أحد يطيق حمل السّلاح إلّا ركب و خرج حتّى إذا قرب من دمشق، جعل النّاس يتلقّونه و يبكون و يبكي معهم، و أيمن بن خريم الأسديّ بين يده ينشده، و يقول:
رمى الحدثان نسوة آل حرب *** بمقدار سمدن له سمودا
فردّ شعورهنّ السّود بيضا *** و ردّ وجوههنّ البيض سودا
و إنّك لو سمعت بكاء هند *** و رملة إذ يلطمن الخدودا
بكيت بكاء موجعة بحزن *** أصاب الدّهر واحدها الفريدا
فصبرا يا بني حرب تعزّوا *** فمن هذا الّذي يرجو الخلودا
تلقّفها يزيد عن أبيه *** و دونكها معاوي عن يزيدا
أديروها بني حرب عليكم *** و لا ترموا بها الغرض البعيدا
فإن دنياكم بكم اطمأنّت *** فأولوا أهلها خلقا جديدا
و إن عصفت عليكم فاعصفوها *** عصافا تستقم لكمو شديدا
ثمّ نزل يزيد في قبّة خضراء لأبيه، و هو معتمّ بعمامة خزّ سوداء، متقلّد بسيف أبيه، فلمّا دخل نظر، فإذا قد فرش له فيها فرش كثير بعضه على بعض، فرقى عليها بالكرسي.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 178- 179
فلمّا سمع بموت معاوية قدم، و قد دفن. ابن
الجوزي، المنتظم، 5/ 322
فلمّا مات معاوية كان يزيد غائبا، فقدم فبويع له.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 34
فأقبل يزيد و قد دفن [معاوية]، فأتى قبره، فصلّى عليه. (1)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 94
ابن الأثير، الكامل، 3/ 261- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 67
و كان [يزيد] بحوّارين (2)فقدم بعد دفنه [معاوية]، فصلّى على قبره.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 371
حدّثني سعيد بن حريث قال [...] فلمّا كان يوم الجمعة صلّى بنا الضّحّاك، ثمّ قال:
تعلمون أنّ خليفتكم يزيد قد قدم و نحن غدا متلقّوه، فلمّا صلّى الصّبح ركب و ركبنا معه، فسار إلى ثنية المقاب، فإذا بأثقال يزيد ثمّ سرنا قليلا فإذا يزيد في ركب، معه أخواله من بني كلب و هو على بختي له رحل و رائطه مثنية في عنقه ليس عليه سيف و لا عمامة، و كان ضخما سمينا، قد كثر شعره و شعثت، فأقبل النّاس يسلّمون عليه، و يعزّونه، و هو ترى فيه الكآبة و الحزن و خفض الصّوت، فالنّاس يعيبون ذلك منه، و يقولون: هذا الأعرابيّ الّذي ولّاه أمر النّاس؟ و اللّه سائله عنه، فسار فقلنا: يدخل من باب توما. فلم يدخل، و مضى إلى باب شرقيّ، فلم يدخل منه، و أجازه ثمّ أجاز باب كيسان إلى باب الصّغير، فلمّا وافاه، أناخ و نزل و مشى الضّحّاك بين يديه إلى قبر معاوية فصفنا خلفه و كبّر أربعا، فلمّا خرج من المقابر أتى ببغلة، فركبها إلى الخضراء.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 267
ثمّ قام بالأمر بعده ابنه يزيد بويع له بالخلافة يوم مات أبوه، و ذلك أنّ أباه، كان قد جعله وليّ العهد من بعده، و كان بحمص فقدم منها، و بادر إلى قبر أبيه.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 87
و حدّثني حفص بن عمر، عن الهيثم بن عديّ، عن عوانة و ابن عيّاش قالا: لمّا مات معاوية جاء عبد اللّه بن همّام السّلوليّ أو غيره فقال: يا أمير المؤمنين أعظم اللّه أجرك في الخليفة، و بارك لك في الخلافة، ثمّ أنشد:
اصبر يزيد فقد فارقت ذا ثقة *** و اشكر عطاء الّذي بالملك أصفاكا
أصبحت لا رزء في الأقوام نعلمه *** كما رزئت و لا عقبى كعقباكا
أعطيت طاعة أهل الأرض كلّهم *** فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا
و في معاوية الباقي لنا خلف *** إذا فقدت و لا نسمع بمنعاكا
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 163
و انصرف يزيد، فدخل الجامع، و دعا النّاس إلى البيعة (1)، فبايعوه، ثمّ انصرف إلى منزله. (2)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 275
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 288
قال: فصعد حتّى جلس على تلك الفرش، و النّاس يدخلون عليه (3)يهنّؤنه بالخلافة و يعزّونه في أبيه؛ و جعل يزيد يقول: نحن أهل الحقّ و أنصار الدّين، و أبشروا يا أهل الشّام! فإنّ الخير لم يزل فيكم، و سيكون بيني و بين أهل العراق حرب شديد، و قد رأيت في منامي كأنّ نهرا يجري بيني و بينهم دما عبيطا، و جعلت أجهد في منامي أن أجوز ذلك النّهر، فلم أقدر على ذلك، حتّى جاءني عبيد اللّه بن زياد، فجازه بين يدي و أنا أنظر إليه.
قال: فأجابه أهل الشّام، و قالوا: يا أمير المؤمنين! امض بنا حيث شئت، و اقدم بنا على من أحببت فنحن بين يديك، و سيوفنا تعرفها أهل العراق في يوم صفّين. فقال لهم يزيد:
أنتم لعمري كذلك، و قد كان أمير المؤمنين معاوية لكم كالأب البارّ بالولد، و كان من العرب أمجدها (1)و أحمدها و أهمدها و أعظمها خطرا، و أرفعها ذكرا،/ و أنداها أنامل (2)، و أوسعها فواضل، و أسماها إلى الفرع الباسق، لا يعتريه الفهاهة (3)في بلاغته، و لا تدخله اللّكنة (4)في منطقه، حتّى إذا انقطع من الدّنيا أثره، و صار إلى رحمة اللّه تعالى و رضوانه.
قال: فصاح به صائح من أقاصي النّاس، و قال: كذبت و اللّه يا عدوّ اللّه! ما كان معاوية و اللّه (5)بهذه الصّفة، و إنّما كانت هذه صفة رسول اللّه (صلّى اللّه عليه (6)و سلّم (7))، و هذه أخلاقه و أخلاق أهل بيته لا معاوية و لا أنت. قال: فاضطرب النّاس، و طلب الرّجل فلم يقدروا (8)عليه، و سكت النّاس. و قام إلى يزيد رجل من شيعته، يقال له عطاء بن أبي صيفيّ، فقال: يا أمير المؤمنين! لا تلتفت إلى مقالة الأعداء، و قد أعطيت خلافة اللّه من بعد أبيك فأنت خليفتنا، و ابنك معاوية وليّ العهد بعدك، لا نريد به بدلا، و لا نبغي عنه حولا، و السّلام. قال: ثمّ أنشأ يقول:(9)
[يزيد ابن أبي سفيان هل لكم *** إلى ثناء و ودّ غير منصرم
إنّا نقول و يقضي (اللّه) معتذرا *** مهما يشار بنا من صالح ندم
فأفتديها بلكم خدّها يزيد *** (10)و قال خذها (11)بلا نكس و لا برم
و لا تمهّدها في دار غيركم *** إنّي أخاف عليكم حسرة النّدم
إنّ الخلافة لم تعرف لناكثكم *** بينا دعائمها فيكم و لم ترم
1) - في د: أنجدها.
2) - في د: أناملا.
3) - من د و بر، و في الأصل: القهاهة.
4) - في الأصل: النّكبة، و في د و بر: النّكنة- كذا.
5) - ليس في د.
6) في د: و آله.
7) في د: و آله.
8) - من د، و في الأصل و بر: فلم يقدر.
9) - الأبيات المحجوزة من د و بر، و في الأصل مكانها: شعرا. و ما بين القوسين من بر فقط.
10) في د و بر: و قل خدها معاوى- كذا غير مستقيم الوزن و المعنى.
11) في د و بر: و قل خدها معاوى- كذا غير مستقيم الوزن و المعنى.
و لا يزال وفود (1)في دياركم *** يغشون أبلج سبّاقا إلى الكرم]
قال: فأمر له يزيد بجائزة حسناء، ثمّ قام يزيد على قدميه.
فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أيّها النّاس! إنّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه، أنعم اللّه عليه ثمّ قبضه إليه، و هو خير ممّن كان بعده، و دون ممّن كان قبله، و لا أزكّيه على اللّه، هو أعلم به منّي، فإن عفا عنه فبرحمته، و إن عاقبه فبذنبه (2)، و قد وليت هذا الأمر من بعده، و لست أقصر عن طلب حقّ و لا أعذر من تفريط في باطل، فإذا أراد اللّه شيئا كان و السّلام. قال: ثمّ جلس، فصاح النّاس من كلّ جانب: سمعا و طاعة يا أمير المؤمنين.
قال: ثمّ تقدّم إليه رجل من وجوه أهل الشّام، حتّى وقف بين يديه رافعا صوته، و هو يقول:
(3)[اصبر يزيد فقد فارقت ذا ثقة *** و اشكر حباء الّذي بالملك أصفاكا لا رزء أعظم في الأقوام نعلمه *** كما رزئت و لا عقبى كعقباكا
أعطيت طاعة أهل الأرض كلّهم *** فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا
و في معاوية الباقي لنا خلف *** أما هلكت و لا نسمع بمنعاكا]
قال: و بايع النّاس بأجمعهم يزيد بن معاوية و ابنه معاوية بن يزيد من بعده، و فتح يزيد بيوت الأموال، فأخرج لأهل الشّام أموالا جزيلة، ففرّقها عليهم.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 6- 9
ثمّ قدم يزيد فلم يقدم أحد على تعزيته، حتّى دخل عليه عبد اللّه بن همّام، فأنشأ يقول:
اصبر يزيد فقد فارقت ذا مقة *** و اشكر حباء الّذي بالملك حاباكا
لا رزء أعظم في الأقوام قد علموا *** ممّا رزئت و لا عقبى كعقباكا
أصحبت راعي أهل الدّين كلّهم *** فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا
و في معاوية الباقي لنا خلف *** إذا بقيت فلا نسمع بمنعاكا
قال: فانفتح الخطباء بالكلام.
ثمّ قدم يزيد من يومه ذلك، فلم يقدم أحد على تعزيته، حتّى دخل عليه عبد اللّه بن همّام (1)السّلوليّ فقال:
اصبر يزيد فقد فارقت ذا مقة *** و اشكر حباء الّذي بالملك حاباكا
لا رزء أعظم في الأقوام قد علموا *** ممّا رزئت و لا عقبى كعقباكا
أصبحت راعي أهل الأرض كلّهم *** فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا
و في معاوية الباقي لنا خلف *** إذا بقيت فلا (2)نسمع بمنعاكا
فافتتح الخطباء الكلام. ثمّ دخل يزيد فأقام ثلاثة أيّام لا يخرج للنّاس، ثمّ خرج و عليه أثر الحزن، فصعد المنبر، و أقبل الضّحّاك، فجلس إلى جانب المنبر، و خاف عليه الحصر. فقال له يزيد: يا ضحّاك، أجئت تعلم بني عبد شمس الكلام! ثمّ قام خطيبا، فقال: الحمد للّه الّذي ما شاء صنع، من شاء أعطى و من شاء منع، و من شاء خفض و من شاء رفع. إنّ معاوية بن أبي سفيان كان حبلا من حبال اللّه، مدّه اللّه ما شاء أن يمدّه، ثمّ قطعه حين شاء أن يقطعه، فكان دون من قبله، و خيرا ممّن يأتي بعده، و لا أزكّيه و قد صار إلى ربّه، فإن يعف عنه فبرحمته، و إن يعذّبه فبذنبه. و قد وليت بعده الأمر، و لست أعتذر من جهل، و لا أني عن طلب، و على رسلكم، إذا كره اللّه شيئا غيّره، و إذا أراد شيئا يسّره.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 88، 374- 375
1) - في الأصول هنا: «هلال». و قد مر (ص 88 من هذا الجزء و ص 308 من الجزء الثّالث من هذه الطّبعة).
2) - كذا في الأصول هنا و فيما مر. يريد بمعاوية الباقي، يزيد ابنه. جعل سيرته من سيرة أبيه ففي ولايته و حياته اتّصال لولاية معاوية و حياته. و في سائر الأصول: «نعيت و لا». و على هذه الرّواية، فهو يريد معاوية ابن يزيد، يقول: الملك فيكم و في أعقابكم فهو في عقب معاوية بعدك. ثمّ دعا له بطول البقاء بقوله: «و لا نسمع بمنعاكا».
و صعد حتّى جلس على تلك الفرش، فدخل النّاس عليه يهنّؤنه بالخلافة، و يعزّونه و هو يقول: نحن أهل الحقّ، و أنصار الدّين، فأبشروا يا أهل الشّام، فإنّ الخير لم يزل فيكم و سيكون بينكم و بين أهل العراق ملحمة، فإنّي رأيت في منامي قبل ثلاث ليال كان بيني و بين أهل العراق نهرا، يطرد بالدّم العبيط، و يجري جريا شديدا و جعلت أجهد في منامي أن أجوز ذلك النّهر، فلم أقدر على ذلك حتّى جاءني عبيد اللّه بن زياد فجازه بين يدي و أنا أنظر إليه. فأجابه أهل الشّام، و قالوا: امض بنا يا أمير المؤمنين حيث شئت فنحن بين يديك و سيوفنا هي الّتي عرفها أهل العراق في يوم صفّين، فقال لهم: أنتم لعمري كذلك، ثمّ قال: أيّها النّاس، إنّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه، أنعم اللّه عليه، ثمّ قبضه إليه، و هو خير ممّن كان بعده و دون من كان قبله، و لا أزكّيه على اللّه، فهو أعلم به منّي، فإن عفا عنه فبرحمته، و إن عاقبه فبذنبه، و قد ولّيت هذا الأمر من بعده، و لست أقصر عن طلب حقّ، و لا أعتذر من تفريط في باطل، و إذا أراد اللّه شيئا كان. فصاح النّاس من كلّ جانب سمعنا و أطعنا يا أمير المؤمنين. قال: و بايعه النّاس كلّهم، و بايعوا ابنه معاوية بن يزيد بعده، و فتح بيوت الأموال، فأخرج لأهل الشّام أموالا جزيلة، و فرّقها عليهم. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 270
شالخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 179
ثمّ نودي الصّلاة جامعة لصلاة الظّهر، فاغتسل، و ليس ثيابا نقيّة، ثمّ جلس على المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر موت أبيه، و قال: إنّه كان يغزيكم البرّ و البحر، و لست حاملا واحدا من المسلمين في البحر، و إنّه كان يشتيكم بأرض الرّوم، و لست مشتيا أحدا بها، و إنّه كان يخرج لكم العطاء أثلاثا، و أنا أجمعه لكم كلّه. قال: فافترقوا و ما يفضلون عليه أحدا.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 267
و بايع النّاس يزيد.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 167
1) - چون معاويه بمرد، يزيد هفت روز تعزيت داشت. روز هفتم خطبه خواند و خلق را به تجديد بيعت دعوت كرد و از منبر به زير آمد و امرا را تشريفها بداد و مشورت به وزرا كرد. در حال حسين عليه السّلام و عبد اللّه زبير و عبد اللّه عمر و عبد الرّحمان ابى بكر گفتند: «به مدينه فرست تا از براى تو از ايشان بيعت بستانند. اگر نكنند، سر ايشان به تو فرستند.»
ثمّ دخل دمشق إلى الخضراء، و كانت دار السّلطنة، فخطب النّاس بها، و بايعوه بالخلافة.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 87
فلمّا مات معاوية بايعه أهل الشّام. (1)
معارف شام گفتند كه: «ما جمله در مقام خدمت نشسته ايم و منتظر فرمان ايستاده مصراع به هرچه حكم كنى، بر وجود ما حكمى.»
يزيد گفت: «به جان و سر من كه همچنين است و انتظام مهام من منحصر در متابعت و موافقت شماست و أمير المؤمنين شما را به مثابه پدر مهربان بود.»
آن گاه فصلى در باب فضل معاويه ادا نمود و شخصى از دورترين صفوف آواز برآورد كه: «دروغ گفتى اى دشمن خداى! معاويه هرگز بدين اوصاف كه برشمردى، اتصاف نداشت و آنچه گفتى، صفات سيد كاينات و عترت اوست و تو و اهل بيت تو ازين سمات حسنه عارى و عاطليد.»
مردم از جرأت آن شخص متعجب گشته به هم برآمدند و او «بمقتضاء: كلمة الفرار ممّا لا يطاق» عمل نموده، هرچند اعونه يزيد خواستند وى را پيدا كنند، ميسر نشد. بعد از آن، عطا نامى از دوستان يزيد برخاسته و سخنى چند موافق مزاج او گفته، مردم به تجديد مبايعت آن پليد پرداختند.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 126- 127
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
كان أبوه قد جعله وليّ عهده من بعده، فقدم من أرض حمص، و بادر إلى قبر والده، ثمّ دخل دمشق إلى الخضراء و كانت دار السّلطنة، فخطب النّاس، و بايعوه بالخلافة في رجب سنة ستّين.
الدّيار بكري، تاريخ الخميس، 2/ 331
و بقي أيّاما لا يخرج من داره، فلمّا خرج بعد ذلك جاء النّاس يعزّونه و يهنّؤنه و كان من جملتهم الضّحّاك بن قيس، فدفع إليه الوصيّة فلمّا فضّها، و قرأها بكى، حتّى غشي عليه، فلمّا أفاق خرج فرقى المنبر و خطبهم خطبة يذكر فيها موت أبيه، و أنّه ولاه الأمر من بعده، ثمّ نزل عن المنبر.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418
1) - به ثبوت پيوسته كه چون معاويه رخت به زاويه لحد كشيد، يزيد بعد از سه روز از صيدگاه باز آمد و دمشق را به قدوم شوم خود مكدر گرداند و طبقات خلايق به قصر سلطنت رفته، مراسم تعزيت و لوازم تهنيت بجا آوردند. يزيد به زبان بلند گفت كه: «بشارت باد شما را اى اهل شام كه ما انصار حق و اعوان دينيم و هميشه آثار خير و سعادت در ميان شما مى بينيم و معلوم شما باد كه در اين نزديكى، ما را با اعدا قتال دست خواهد داد؛ زيرا كه در يكى از اين شبها به خواب ديدم كه در ميان من و عراقيان جوى خون تازه بود و مرا ميسر نشد كه بر آن نهر عبور نمايم و عاقبت عبيد اللّه بن زياد از آن جوى بگذشت.»
قال: و دخل يزيد (لعنه اللّه) داره و لم يخرج إلى النّاس إلّا بعد ثلاثة أيّام، فلمّا كان اليوم الرّابع خرج أشعث أغبر، فلم يدرون يعزّونه أم يهنّونه، فتقدّم إليه عبد اللّه بن همام السّلوليّ و قال: آجرك اللّه يا أمير على الرّزيّة، و بارك لك في العطيّة، و أعانك على الرّعيّة، فلقد رزيت عظيما، فاشكر اللّه على عطيّته، و اصبر على عظيم رزيّته، ثمّ أنشأ يقول:
اصبر يزيد لقد لاقيت نازلة *** و اشكر أيادي الّذي للملك أعطاكا
لا رزء أعظم و الأقوام قد علموا *** بما رزئت و لا عقبى كعقباكا
أصبحت والي جميع النّاس كلّهم *** فأنت ترعاهم و اللّه يرعاكا
و في معاوية الماضي لنا خلف *** إذا بقيت و لم نسمع بمنعاكا
قال: ثمّ دخل عليه الضّحّاك بن قيس (لعنه اللّه) و قال: السّلام عليك يا خليفة المسلمين، أصبحت خليفة و رزيت بخليفة، و هنّيت بالعطيّة، و آجرك اللّه على الرّزيّة.
ثمّ دفع الوصيّة و كان قد ختمها، ففضّها و قرأها، فلمّا أتى إلى آخرها بكى حتّى غشي عليه، فلمّا أفاق خرج و النّاس من حوله حتّى دخل المسجد، فرقى المنبر، و هو أوّل مقام قام بعد أبيه (لعنه اللّه)، فحمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله فصلّى عليه، ثمّ قال: أيّها النّاس إنّ معاوية بن أبي سفيان (لعنه اللّه) كان عبدا للّه، استخلفه في الأرض، فعاش بعمل و مات بأجل، و لقد كان محمود الحياة، مفقود الوفاة، و الآن قد صار إلى ربّه، إن يعذّبه فبذنبه، و إن يغفر له فهو أرحم الرّاحمين، و قد ولّيت هذا الأمر من بعده، و قد أوصاني بالإحسان إليكم، و التّجاوز عن مسيئكم، و لست و اللّه معتذرا إليكم.
ثمّ نزل عن المنبر.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 9- 10
فكتب يزيد مع عبد اللّه بن عمرو بن أويس (1)العامريّ- عامر بن لؤي (2)- إلى الوليد ابن عقبة (3)بن أبي سفيان و هو على المدينة:
أن ادع النّاس فبايعهم، و ابدأ بوجوه قريش و ليكن أوّل من تبدأ به الحسين بن عليّ، فإنّ أمير المؤمنين عهد إليّ في أمره الرّفق به و استصلاحه.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 199، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 128؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607، الحسين بن عليّ،/ 66؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 414؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
قال: فلمّا قدم يزيد دمشق بعد موت أبيه إلى عشرة أيّام، كتب إلى خالد بن الحكم، و هو عامل المدينة: أمّا بعد، فإنّ معاوية بن أبي سفيان، كان عبدا استخلفه اللّه على العباد، و مكّن له في البلاد، و كان من حادث قضاء اللّه جلّ ثناؤه، و تقدّست أسماؤه فيه، ما سبق في الأوّلين و الآخرين لم يدفع عنه ملك مقرّب، و لا نبيّ مرسل، فعاش حميدا، و مات سعيدا، و قد قلّدنا اللّه عزّ و جلّ ما كان إليه، فيا لها مصيبة ما أجلّها، و نعمة ما أعظمها، نقل الخلافة، و فقد الخليفة، فنستوزعه الشّكر، و نستلهمه الحمد، و نسأله الخيرة في الدّارين معا، و محمود العقبي في الآخرة و الأولى، إنّه وليّ ذلك، و كلّ شي ء بيده لا شريك له. و إنّ أهل المدينة قومنا و رجالنا، و من لم نزل على حسن الرّأي فيهم، و الاستعداد بهم، و اتّباع أثر الخليفة فيهم، و الاحتذاء على مثاله لديهم، من الإقبال عليهم، و التّقبّل من محسنهم، و التّجاوز عن مسيئهم، فبايع لنا قومنا، و من قبلك من رجالنا، بيعة منشرحة بها صدوركم، طيّبة عليها أنفسكم، و ليكن أوّل من يبايعك من قومنا و أهلنا: الحسين،
على ذلك بجميع الأيمان اللّازمة، و يحلفون بصدقة أموالهم غير عشرها، و حريّة (1)رقيقهم، و طلاق نسائهم، بالثّبات على الوفاء بما يعطون من بيعتهم، و لا قوّة إلّا باللّه، و السّلام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 174- 175
كتب يزيد إلى عامله الوليد بن عتبة بن أبي سفيان في أخذ البيعة على الحسين، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 155
قال أبو مخنف و عوانة و غيرهما: ولي يزيد بن معاوية و عمّال أبيه: على الكوفة النّعمان ابن بشير الأنصاريّ، و على البصرة عبيد اللّه بن زياد، و على المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و على مكّة عمرو بن سعيد الأشدق- و قال بعضهم: كان على مكّة الحارث بن خالد، و على المدينة الأشدق و الأوّل أثبت- فلمّا ولي كتب إلى الوليد مع عبد اللّه بن عمرو بن أويس، أحد بني عامر بن لؤيّ: أمّا بعد، فإنّ معاوية بن أبي سفيان كان عبدا من عبيد اللّه، أكرمه اللّه و استخلفه، و خوّله و مكّن له، فعاش بقدر، و مات بأجل، فرحمةاللّه عليه، فقد عاش محمودا، و مات برّا تقيّا، و السّلام.
و كتب إليه في صحيفة كأنّها أذن فأرة: أمّا بعد، فخذ حسينا و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن الزّبير بالبيعة أخذا شديدا، ليست فيه رخصة و لا هوادة، حتّى يبايعوا، و السّلام.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 313
و كان يزيد بن معاوية كتب مع عبد بن عمرو بن أويس بن سعد بن أبي سرح إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و هو عامله على المدينة، بنعي معاوية، و أخذ الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير بالبيعة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 11/ 20
فلم تكن ليزيد همّة حين ملك، إلّا بيعة هؤلاء الأربعة نفر: [الإمام عليه السّلام و ابن الزّبير و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن أبي بكر] فكتب إلى الوليد بن عتبة، يأمره أن يأخذهم بالبيعة أخذا شديدا لا رخصة فيه. (2)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 275
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 228
فلمّا قدم دمشق، كتب إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و هو عامل المدينة: إذا أتاك كتابي هذا، فأحضر الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، فخذهما بالبيعة، فإن امتنعا، فاضرب أعناقهما، و ابعث إليّ برؤوسهما، و خذ النّاس بالبيعة، فمن امتنع فأنفذ فيه الحكم، و في الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، و السّلام. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 177
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
في هذه السّنة [سنة 60 ه]، بويع ليزيد بن معاوية بالخلافة بعد وفاة أبيه، للنّصف من رجب في قول بعضهم، و في قول بعض: لثمان بقين منه- على ما ذكرنا قبل من وفاة والده معاوية- فأقرّ عبيد اللّه بن زياد على البصرة، و النّعمان بن بشير على الكوفة.
و قال هشام بن محمّد، عن أبي مخنف؛ ولي يزيد في هلال رجب سنة ستّين، و أمير المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و أمير الكوفة النّعمان بن بشير الأنصاريّ، و أمير البصرة عبيد اللّه بن زياد، و أمير مكّة عمرو بن سعيد بن العاص، و لم يكن (2)ليزيد همّة حين ولى إلّا بيعة النّفر الّذين أبوا على معاوية الإجابة إلى بيعة يزيد (3)حين دعا النّاس إلى بيعته، و أنّه وليّ عهده بعده، و الفراغ من أمرهم، (4)فكتب إلى الوليد:(5)بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة، أمّا بعد (6)، فإنّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه، أكرمه اللّه و استخلفه، و خوّله، و مكّن له، فعاش بقدر، و مات بأجل، فرحمه اللّه، فقد عاش محمودا، و مات برّا تقيّا، و السّلام.
1) - چون به دمشق رسيد، به عامل مدينه وليد بن عتبه بن ابى سفيان نوشت: «هنگامى كه اين نامه ام به تو رسيد، حسين بن على و عبد اللّه بن زبير را احضار كن و آن دو را به بيعت بگير. پس اگر زير بار نرفتند، آن دو را گردن بزن و سرهاى آن دو را نزد من بفرست. مردم را نيز به بيعت فراخوان و هركه سر باز زد، همان حكم را درباره او و درباره حسين بن على و عبد اللّه بن زبير اجرا كن. و السلام.»
2) - [و في المنتظم مكانه: «فأقرّ عبيد اللّه بن زياد على البصرة، و النّعمان بن بشير على الكوفة، و كان أمير مكّة عمرو بن سعيد بن العاصّ، و أمير المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و لم يكن ...»].
3) [لم يرد في المنتظم].
4) [لم يرد في المنتظم].
5) [لم يرد في المنتظم].
6) - [و في العبرات مكانه: «فلمّا ولّي كتب إلى الوليد مع عبد اللّه بن أويس أحد بني عامر بن لؤيّ. أمّا بعد ...»].
و كتب إليه في صحيفة كأنّها أذن فأرة:
(1)أمّا بعد، فخذ حسينا و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، بالبيعة أخذا شديدا ليست فيه رخصة حتّى يبايعوا؛ و السّلام. (2)
ابو مخنف گويد: يزيد در اول رجب سال شصتم زمامدار شد.
حاكم مدينه، وليد بن عتبه بن ابى سفيان بود. حاكم كوفه، نعمان بن بشير انصارى بود. حاكم بصره، عبيد اللّه بن زياد. حاكم مكّه، عمرو بن سعيد بن عاص بود.
وقتى يزيد به زمامدارى رسيد، انديشه اى نداشت جز آن كه از آن چند كس كه دعوت معاويه را به بيعت يزيد نپذيرفته بودند، بيعت بگيرد و كارشان را به سر برد. پس به وليد نوشت: «به نام خداى رحمان رحيم. از يزيد، امير مؤمنان به وليد بن عتبه. اما بعد، معاويه يكى از بندگان خدا بود كه او را حرمت داد و خليفه كرد و قدرت و سلطه داد كه به مدت مقدّر زندگى كرد و به وقت مقرّر بمرد. خدايش رحمت كناد كه نكو زيست و نيك و پرهيزكار بمرد. و السلام».
و نيز در صفحه اى كه گويى گوش موشى بود، نوشت: «اما بعد، حسين و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير را سخت و بى امان به بيعت وادار كن تا بيعت كنند. و السلام».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2904- 2905
الطّبري، التّاريخ، 5/ 338-: مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 322- 323؛ المحمودي، العبرات، 1/ 272
ثمّ عزم على الكتب إلى جميع البلاد بأخذ (3)البيعة له. قال: و كان على المدينة يومئذ مروان بن الحكم، فعزله يزيد و ولّى مكانه الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و كتب إليه:
من عبدا للّه يزيد بن معاوية أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة، أمّا بعد، فإنّ معاوية كان عبدا للّه من عباده أكرمه (4)اللّه، و استخلفه، و خوّله، و مكّن له، ثمّ قبضه إلى روحه و ريحانه (5)و رحمته و غفرانه، عاش بقدر و مات بأجل، عاش برّا تقيّا، و خرج من الدّنيا رضيّا زكيّا، فنعم الخليفة كان (6)و لا أزكيّه (7)على اللّه، هو أعلم به منّي، و قد كان عهد إليّ عهدا، و جعلني له خليفة من بعده، و أوصاني أن أحدث آل أبي تراب بآل أبي سفيان
1) [لم يرد في المنتظم].
2) - در اين سال با يزيد بيعت خلافت كردند. به قولى در نيمه رجب و به قول ديگر هشت روز مانده از آن ماه؛ چنان كه از پيش در مورد مرگ پدرش معاويه آورده ايم. يزيد، عبيد اللّه بن زياد را بر بصره و نعمان بن بشير را بر كوفه نگهداشت.
3) - في د: ليأخذ.
4) - في د: فأكرمه.
5) - في د: روحانه.
6) في د: و أنا لم أزكيّه.
7) في د: و أنا لم أزكيّه.
لأنّهم أنصار الحقّ و طلّاب العدل؛ فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة على أهل المدينة، و السّلام.
قال: ثمّ كتب إليه في صحيفة صغيرة كأنّها أذن فأرة: أمّا بعد، فخذ الحسين بن عليّ، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب، أخذا عنيفا ليست (1)فيه رخصة، فمن أبى عليك منهم، فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 10- 11
قال: فلمّا هلك معاوية، و تولّى الأمر بعده يزيد، بعث عامله على مدينة رسول اللّه، و هو عمّه عتبة بن أبي سفيان (2)
كمره اى، ترجمه امالى،/ 151
. [بسند تقدّم عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام]الصّدوق، الأمالي،/ 151- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 161
كتب يزيد إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و كان على المدينة من قبل معاوية، أن يأخذ الحسين عليه السّلام بالبيعة له، و لا يرخّص له في التّأخّر عن ذلك. (3)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 30
المفيد، الإرشاد، 2/ 30- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 324؛ البحراني، العوالم، 17/ 173؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 383؛ القمي، نفس المهموم،/ 64- 65؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 46؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 146
قال: أخبرنا أبو إسحاق محمّد بن عبد المؤمن بن أحمد قاضي إسكافه، قدم علينا ببغداد قراءة عليه، قال: أخبرنا أبي أبو محمّد، قال: حدّثنا أبو بكر الحسين بن يحيى بن عيّاش المتوتّيّ، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد يحيى بن سعيد القطّان، قال: حدّثنا وهب بن جرير، قال: حدّثنا أبي، قال: سمعت محمّد بن الزّبير الحنظليّ، قال: حدّثني زريق مولى معاوية، قال: لمّا مات معاوية، بعثني يزيد بن معاوية إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان
و كان والي المدينة، فكتب إليه بموت معاوية، و كتب أن يدعو هؤلاء الرّهط يبايعون.
الشّجري، الأمالي، 1/ 169- 170- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 9/ 38
كتب يزيد بن معاوية إلى الوليد بن عتبة والي المدينة، أن يأخذ الحسين عليه السّلام بالبيعة له.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
كتب إلى جميع البلاد بأخذ البيعة له، فكان على المدينة يومئذ مروان بن الحكم، فعزله، و ولّى مكانه ابن عمّه الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و كتب إليه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين إلى الوليد بن عتبة، أمّا بعد، فإنّ معاوية كان عبدا من عبيد اللّه، أكرمه و استخلفه، و مكّن له، ثمّ قبضه إلى روحه و ريحانه و رحمته و ثوابه، عاش بقدر، و مات بأجل، و قد كان عهد إليّ، و أوصاني أن أحذر آل أبي تراب، و جرأتهم على سفك الدّماء، و قد علمت يا وليد، أنّ اللّه تعالى منتقم للمظلوم عثمان بن عفّان من آل أبي تراب بآل سفيان، لأنّهم أنصار الحقّ، و طلّاب العدل، فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة لي على جميع أهل المدينة، قال: ثمّ كتب صحيفة صغيرة، كأنّها أذن فأرة فيها: أمّا بعد، فخذ الحسين و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن أبي بكر و عبد اللّه بن الزّبير بالبيعة، أخذا عنيفا ليست فيه رخصة، فمن أبى عليك منهم فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه، و السّلام.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 179- 180
قال: فلمّا مات معاوية، كتب يزيد إلى الوليد (1)بن عقبة بن أبي سفيان بالمدينة (2)، يأخذ البيعة من هؤلاء الأربعة، أخذا ضيّقا (3)ليست فيه رخصة، فمن تأبّى (4)عليك منهم فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325؛
البحراني، العوالم، 17/ 174- 175
فكتب إلى الوليد بن عتبة و اليه على المدينة: خذ حسينا و عبد اللّه بن الزّبير و عبد اللّه ابن عمر بالبيعة أخذا شديدا، ليست فيه رخصة حتّى يبايعوا.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 34
لم يكن ليزيد همّة [حين ولي] إلّا بيعة النّفر الّذين أبوا على معاوية بيعته. فكتب إلى الوليد، يخبره بموت معاوية و كتابا آخر صغيرا فيه: أمّا بعد، فخذ حسينا و عبد اللّه بن عمر و ابن الزّبير، بالبيعة أخذا ليس فيه رخصة حتّى يبايعوا، و السّلام. (1)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 102
ابن الأثير، الكامل، 3/ 263
فبايع النّاس على بيعة عامله بالمدينة و هو الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و أتاه بموته مولى معاوية، يقال له ابن أبي زريق في أوّل شعبان، و كتب يزيد إلى الوليد، يأمره بأخذ البيعة على أهلها و خاصّة على الحسين، و يقول: إن امتنع عليك فاضرب عنقه، و ابعث برأسه إليّ.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 9
إنّ معاوية لمّا استخلف ولده يزيد، ثمّ مات، و كتب يزيد كتابا إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان (2)، و هو يومئذ والي المدينة يحثّه فيه على أخذ البيعة من الحسين عليه السّلام.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
فلم يكن ليزيد همّ بعد موت أبيه إلّا بيعة النّفر الّذين سمّاهم أبوه، فكتب إلى الوليد ابن عتبة، فأمره بأخذ البيعة عليهم، أخذا شديدا ليس فيه رخصة. (3)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 270
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
1) - يزيد هم هيچ همّ و غمّى جز گرفتن بيعت آن چند تن (كه نام آنها گذشت) نداشت كه آنها از بيعت يزيد در زمان معاويه خوددارى كرده بودند. يزيد به وليد خبر مرگ پدر را نوشت و در ضمن آن يك نامه كوچك هم نوشت كه: «اما بعد حسين و عبد اللّه بن عمر و ابن زبير را وادار كن كه بيعت كنند. به اندازه اى سخت بگير كه هرگز آزادى نخواهند داشت، مگر اين كه بيعت كنند.»
2) - [عن كشف الغمّة و في المطبوع: «سفيان»].
3) - يزيد نامه نوشت به وليد بن عتبة كه والى مدينه بود.
كتب يزيد إلى الوليد بن عتبة و كان أمير المدينة، يأمره بأخذ البيعة على أهلها عامّ، و خاصّة على الحسين عليه السّلام، و يقول له: إن أبى عليك فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه. (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 21
ابن طاووس، اللّهوف،/ 21- 22- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 324؛
البحراني، العوالم، 17/ 174
جملة ما جرى في ذلك أنّ يزيد لعنه اللّه لمّا بويع لم يكن له همّ إلّا تحصيل بيعة الحسين رضى اللّه عنه، و النّفر الّذي حذّره أبوه منهم، فأرسل إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و هو يومئذ أمير المدينة يأمره بأخذ البيعة عليهم. (2)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 155
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104
كان أوّل ما بدأ به يزيد، أن كتب إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و هو عامل المدينة، يخبره بموت معاوية، و كتابا آخر صغيرا فيه: «أمّا بعد، فخذ حسينا و عبد اللّه بن عمر و ابن الزّبير بالبيعة أخذا ليس فيه رخصة حتّى يبايعوا، و السّلام». (3)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 67
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 376- 377
و قال جويرية بن أسماء: سمعت أشياخنا بالمدينة ما لا أحصى يقولون: إنّ معاوية لمّا هلك و على المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، أتاه موته من جهة يزيد.
و قال جرير بن حازم: حدّثنا محمّد بن الزّبير، حدّثني زريق (4)مولى معاوية، قال:
1) - يزيد كه لعنتهاى خدا بر او باد، به وليد بن عتبه كه فرماندار مدينه بود، نامه اى نوشت و دستورش داد كه از همه اهل مدينه و بويژه از حسين بيعت بگيرد و اضافه كرد كه اگر حسين عليه السّلام از بيعت كردن خوددارى نمود، گردنش را با شمشير بزن و سر بريده اش را به نزد من بفرست.
2) - خلاصه آن سرگذشت اين است كه چون كار بيعت يزيد لعنه اللّه تمام شد، وى هيچ گونه همّى نداشت جز آن كه از حسين عليه السّلام و چند نفرى كه پدرش وى را از آنها برحذر داشته بود، بيعت بگيرد. از اين رو نزد وليد بن عتبه بن ابى سفيان كه در آن وقت امير مدينه بود، فرستاد و بدو فرمان داد كه از آن چند نفر بيعت بگيرد.
3) - چون يزيد تخت را ملوّث كرد، همه همت او بر آن مقصور گشت كه از حسين و از آن سه كس ديگر كه معاويه وصيت كرده بود، بيعت ستاند.
4) - [في المطبوع: «رزيق»].
بعثني يزيد إلى أمير المدينة، فكتب إليّ بموت معاوية، و أن يبعث إلى هؤلاء الرّهط و يأمرهم بالبيعة.
و لمّا بويع يزيد، كتب إلى الوليد بن عتبة أمير المدينة أن أدع النّاس إلى البيعة و ابدأ بوجوه قريش، و ليكن أوّل من تبدأ به الحسين و ارفق به. [عن ابن سعد]
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 268، 341
بايع النّاس يزيد، فكتب إلى والي المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان: أن ادع النّاس و بايعهم و ابدأ بالوجوه و ارفق بالحسين. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النبلاء، 3/ 198
(قلت) هذا ما نقل بعضهم على وجه الإجمال، و ها أنا أذكر ما فصل بعضهم على وجه الاختصار، (و حاصل) ما ذكروا أنّ يزيد أرسل إلى الوليد بن عتبة أن يأخذ له البيعة على
النّاس. اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 132
و كتب إلى الأقاليم بذلك، فبايعوه.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 87
بويع يزيد بعد موت أبيه و على المدينة الوليد بن عتبة بن أبي سفيان، و على مكّة عمر [و] بن سعيد بن العاصيّ، و على البصرة عبيد اللّه بن زياد، و على الكوفة النّعمان بن بشير، و لم يكن همّه إلّا بيعة النّفر الّذين أبوا على معاوية بيعته، فكتب إلى الوليد بموت معاوية، و أن يأخذ حسينا، و ابن عمر، و ابن الزّبير بالبيعة من غير رخصة. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 28
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 19
أراده يزيد، لعنه اللّه، على البيعة و كتب بذلك إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان عامله على المدينة.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
1) - پس از مرگ معاويه، با يزيد بيعت شد. در اين حال وليد بن عتبة بن ابى سفيان فرمانرواى مدينه بود و عمرو بن سعيد بن العاص فرمانرواى مكّه. عبيد اللّه بن زياد حاكم بصره بود و نعمان بن بشير حاكم كوفه. همه همّ يزيد در آغاز خلافت آن بود كه از آن چند تن كه در زمان پدرش به جانشينى او بيعت نكرده بودند، بيعت بستاند. پس، خبر مرگ معاويه را به وليد بن عتبه نوشت و از او خواست بى هيچ رخصت و تأخيرى از حسين و ابن عمر و ابن الزبير بيعت بگيرد.
ثمّ لم تكن ليزيد همّة إلّا أن كتب إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان عاملهم على المدينة، يخبره بموت معاوية، و يأمره أن يأخذ البيعة له على الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، أخذا ليست فيه رخصة، أوّل النّاس قبل ظهور الأمر، و إفشائه و يشدّد عليهم في ذلك.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 181
ثمّ بعث إلى أهل المدينة من يأخذ له البيعة.
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
كتب إلى الأقاليم بذلك.
الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331
سبب مخرجه أنّ يزيد لمّا استخلف سنة ستّين، أرسل لعامله بالمدينة أن يأخذ له البيعة على الحسين. (1)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقة،/ 341
و چون حاكم شام به عالم آخرت شتافت و يزيد در دمشق بر مسند حكومت متمكّن گرديد، نامه اى به وليد بن عتبه بن ابى سفيان كه در آن زمان والى مدينه بود نوشت، مضمون آن كه بيعت من از حسين بن على و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير بستان و اگر به قدم قبول پيش نيايند، سرهاى ايشان را به شام بفرست.
چنانچه در ضمن احوال خجسته مآل امام حسين عليه السّلام سبق ذكر يافت و يزيد هم در آن ايام نامه درباب اخذ بيعت از امام حسين و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير به حاكم مدينه وليد بن عقبه فرستاد.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 37، 127
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
إنّه لمّا توفّي معاوية لعنه اللّه و بايع النّاس ليزيد و قام في أمر الخلافة، أرسل إلى الوليد ابن عتبة، و كان أمير المدينة، يأمره بأخذ البيعة على أهلها عامّة و خاصّة، على الحسين عليه السّلام.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 77
كتب إلى الوليد بن عتبة و كان يومئذ واليا على المدينة كتابا يأمره أن يأخذ البيعة على أهلها، و بعث إلى عمر بن سعيد بالرّي، و أمره أن يأخذ البيعة على أهلها، و نفذ إلى جميع الأمصار بذلك، فبايعوه إلّا أهل الكوفة و المدينة. و كان فيما بعث إلى الوليد، يقول: خذ لنا البيعة على من قبلك عامّة، و على هؤلاء الأربعة أنفر خاصّة، و هم: عبد الرّحمان بن أبي
1) - سبب خروج حسين عليه السّلام آن بود كه يزيد پليد در سنه 60 چون به مسند حكومت نشست. رسول خود را نزد عامل خود كه در مدينه بود، فرستاد كه بيعت وى از حسين عليه السّلام بگيرد.
بكر و عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب و عبد اللّه بن الزّبير و الحسين بن عليّ، فمن لم يبايعك منهم، فأنفذ إليّ برأسه.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418
أنّ يزيد لمّا بويع له بعد موت أبيه و كان أبوه بايع له النّاس فأرسل يزيد إلى عامله بالمدينة الوليد بن عتبة يأخذ له البيعة.
ابن العماد، شذرات الذّهب،/ 67
و كتب إلى الوليد بن عتبة كتابا يقول فيه و ينعى معاوية- و كان واليا على المدينة- يأمره أن يأخذ له البيعة عليهم، و كتب إلى سائر الأمصار أن يبايعوه، ثمّ كتب (لعنه اللّه) إلى الوليد بن عتبة كتابا أوّله: أمّا بعد، يا أبا محمّد إذا قرأت كتابي هذا خذ لي البيعة عليهم من قبلك عامّة، و على هؤلاء الأربعة خاصّة، و هم عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و الحسين بن عليّ عليه السّلام، و أنفذ كتابي إليهم، فمن لم يبايعك منهم، فأنفذ إليّ برأسه مع جواب كتابي هذا، و السّلام.
قال: فأنفذ الكتاب مع رجل من أصحابه إلى الوليد (لعنه اللّه).
مقتل أبي مخنف (المشهور)/ 10- 11
كتب يزيد إلى ابن عمّه الوليد بن عتبة بن أبي سفيان و كان واليا على المدينة مع مولى لمعاوية يقال له ابن أبي زريق، يأمره بأخذه البيعة على أهلها، و خاصّة على الحسين عليه السّلام، و لا يرخّص له في التّأخّر عن ذلك و يقول: إن أبى عليك فاضرب عنقه، و ابعث إلىّ، برأسه.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587، لواعج الأشجان،/ 23
فكتب إلى الوليد بن أبي سفيان و كان على المدينة واليا أن يأخذ له البيعة من أهل المدينة، و خاصّة على الحسين عليه السّلام و لم يرخّص له في التّأخير. و قال: و إن أبى عليك فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه.
الجواهري، مثير الأحزان،/ 5
كتب يزيد إلى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان و كان على المدينة من قبل معاوية أن يأخذ له البيعة من الحسين و عبد اللّه بن الزّبير و عبد اللّه بن عمر.
السّماوي، إبصار العين،/ 3
و كتب إلى العمّال في البلدان يخبرهم بهلاك أبيه، و أقرّهم على عملهم، و ضمّ العراقين إلى عبيد اللّه بن زياد بعد أن أشار عليه بذلك سرجون مولى معاوية، و كتب إلى الوليد بن عتبة و كان على المدينة:
أمّا بعد: فإنّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه، أكرمه و استخلصه و مكّن له، ثمّ قبضه إلى روحه و ريحانه و رحمته و عقابه، عاش بقدر، و مات بأجل، و قد كان عهد إليّ و أوصاني، بالحذر من آل أبي تراب لجرأتهم على سفك الدّماء، و قد علمت يا وليد أنّ اللّه تبارك و تعالى منتقم للمظلوم عثمان من آل أبي سفيان، لأنّهم أنصار الحقّ و طلّاب العدل، فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة على أهل المدينة.
ثمّ أرفق الكتاب بصحيفة صغيرة فيها: خذ الحسين و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان ابن أبي بكر و عبد اللّه بن الزّبير بالبيعة أخذا شديدا، و من أبى فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 139- 140
ذكر أرباب السّير و التّاريخ: إنّه لمّا هلك معاوية بن أبي سفيان منتصف رجب سنة ستّين للهجرة، و تخلّف بعده يزيد، كان الوالي على المدينة- في ذلك الوقت- الوليد بن عتبة بن أبي سفيان.
فكتب إليه يزيد كتابا مع مولى له يقال له: (ابن أبي زريق) يأمره فيه بأخذ البيعة على أهلها كافّة.
و كتب في طيّة صحيفة صغيرة- كأنّها أذن فأرة- جاء فيها: «أمّا بعد، فخذ الحسين ابن عليّ، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير بالبيعة أخذا شديدا ليس فيه رخصة، فمن يأبى عليك منهم فاضرب عنقه، و ابعث إليّ برأسه، و السّلام.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 126
عبد اللّه بن عمرو بن أويس الأكبر، الّذي قدم على الوليد بن عتبة بنعي معاوية؛ و الوليد أمير المدينة، و أمره بأخذ الحسين بن عليّ، و ابن الزّبير بالبيعة.
المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 433
قال: و ذكروا أنّ خالد بن الحكم، لمّا أتاه الكتاب من يزيد، فظع به، فدعا مروان بن الحكم، و كان على المدينة قبله؛ فلمّا دخل عليه مروان، و ذلك في أوّل اللّيل. قال له خالد:
احتسب صاحبك يا مروان. فقال له مروان: اكتم ما بلغك، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. ثمّ أقرأه الكتاب، و قال له: ما الرّأي؟ فقال: أرسل السّاعة إلى هؤلاء النّفر، فخذ بيعتهم، فإنّهم إن بايعوا لم يختلف على يزيد أحد من أهل الإسلام، فعجّل عليهم قبل أن يفشي الخبر، فيمتنعوا.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 175
قالوا: فلمّا أتى ابن عتبة الكتاب فظع بموت معاوية و كبر عليه، و قد كان مروان بن الحكم على المدينة قبله، فلمّا ولي بعد مروان كان مروان لا يأتيه إلّا معذّرا متكارها حتّى شتمه الوليد في مجلسه، فجلس عنه مروان، فلمّا جاء نعي معاوية إلى الوليد قرأ عليه كتاب يزيد و استشاره فقال: أرى أن تبعث السّاعة إلى هؤلاء النّفر، فتدعوهم إلى البيعة، فإن بايعوا قبلت ذلك منهم، و إن أبوه قدّمتهم فضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بوفاة معاوية، فإنّهم إن علموا بها وثب كلّ امرئ، منهم في ناحية، فأظهر الخلاف و المنابذة و دعا إلى نفسه.
فقال الوليد: أمّا ابن عمر فإنّي أراه لا يرى القتال و لا يختار أن يلي أمر النّاس إلّا أن يدفع الأمر إليه عفوا.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 313- 314
فلمّا ورد ذلك على الوليد، فظع به و خاف الفتنة، فبعث إلى مروان و كان الّذي بينهما متباعدا، فأتاه، فأقرأه الوليد الكتاب و استشاره، فقال له مروان: أمّا عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، فلا تخافنّ ناحيتهما، فليسا بطالبين شيئا من هذا الأمر، و لكن عليك بالحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، فابعث إليهما السّاعة، فإن بايعا و إلّا فاضرب
أعناقهما قبل أن يعلن الخبر، فيثب كلّ واحد منهما ناحية، و يظهر الخلاف. (1)
مروان گفت: «از ناحيه عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن ابو بكر مترس كه آن دو خواستار خلافت نيستند؛ ولى سخت مواظب حسين عليه السّلام و عبد اللّه بن زبير باش و هم اكنون كس فرست. اگر بيعت كردند كه چه بهتر، وگرنه پيش از آن كه خبر آشكار شود و هريك از ايشان جايى بگريزد و مخالفت خود را ظاهر سازد، گردن هردو را بزن.»
«بايد توجه داشت كه گروهى از مورخان و دانشمندان علم رجال، مرگ عبد الرّحمان پسر ابو بكر را به اختلاف در سالهاى 53 تا 56 هجرى و پيش از مرگ معاويه ثبت كرده اند. براى اطلاع بيشتر، ر ك، ابن حجر، اصابه ذيل شماره 5143 و ابن اثير، اسد الغابه ص 306 ج 3. (م)».
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 275
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 228- 229
فورد الكتاب على الوليد ليلا. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 177
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
[أحداث سنة 60 ه] فلمّا أتاه [وليد بن عتبة] نعي معاوية فظع به، و كبر عليه، فبعث إلى مروان بن الحكم فدعاه إليه- و كان الوليد يوم قدم المدينة قدمها مروان متكارها- فلمّا رأى ذلك الوليد منه شتمه عند جلسائه، فبلغ ذلك مروان، فجلس عنه و صرمه، فلم يزل كذلك حتّى جاء نعي معاوية إلى الوليد، فلمّا عظم على الوليد هلاك معاوية و ما أمر به من أخذ هؤلاء الرّهط بالبيعة، فزع عند ذلك إلى مروان، و دعاه، فلمّا قرأ عليه كتاب يزيد، استرجع و ترحّم عليه، و استشاره الوليد في الأمر، و قال: كيف ترى أن نصنع؟ قال: فإنّي أرى أن تبعث السّاعة إلى هؤلاء النّفر، فتدعوهم إلى البيعة و الدّخول في الطّاعة، فإن فعلوا قبلت منهم، و كففت عنهم، و إن أبوا قدّمتهم، فضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا بموت معاوية وثب كلّ امرئ منهم في جانب، و أظهر الخلاف و المنابذة، و دعا إلى نفسه لا أدري؛ أمّا ابن عمر، فإنّي لا أراه يرى القتال، و لا يحبّ أنّه يولّى على النّاس، إلّا أن يدفع إليه هذا الأمر عفوا. (3)
گفت: «رأى من اين است كه هم اكنون اين كسان را پيش از آن كه از مرگ معاويه خبردار شوند، بخواهى و به بيعت و اطاعت بخوانى. اگر بيعت كردند، بپذيرى و دست از آنها بدارى و اگر نپذيرفتند، پيششان آرى و گردنشان بزنى كه اگر از مرگ معاويه خبر يابند، هركدامشان در ناحيه اى قيام كند و مخالفت و دشمنى كند و براى خويشتن دعوت كند. نمى دانم، اما ابن عمر را مردى مى بينم كه به جنگ علاقه ندارد و زمامدارى را در صورتى دوست دارد كه آسان به چنگ وى افتد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2905- 2906
الطّبري، التّاريخ، 5/ 338- 339
1) - چون اين نامه به وليد رسيد، از بروز آشوب بيمناك شد و نخست نامه را پوشيده داشت و با آنكه ميان او و مروان اختلاف بود، كس فرستاد و او را خواست. مروان پيش او آمد. وليد نامه يزيد را براى او خواند و با او مشورت كرد.
2) - شب بود كه نامه به وليد رسيد.
3) - گويد: و چون خبر مرگ معاويه به وليد رسيد، وحشت كرد و آن را سخت مهم شمرد و كس فرستاد و مروان را پيش خواند. چنان بود كه وقتى وليد به مدينه آمده بود، مروان نابدلخواه پيش وى آمد و چون وليد اين بديد، در حضور همنشينان خود ناسزاى او گفت و مروان خبر يافت كه پيش وى نيامد و از او جدايى گرفته بود تا خبر مرگ معاويه رسيد؛ و چون هلاك معاويه و دستورى كه رسيده بود كه آن كسان را به بيعت وادار كند به نظر وليد سخت بزرگ مى نمود، به مروان روى آورد و او را پيش خواند و چون نامه يزيد را براى وى خواند، انا للّه گفت و رحمت فرستاد. آن گاه وليد درباره قضيه با وى مشورت كرد و گفت: «به نظر تو بايد چه كنم؟»
قال: فلمّا ورد كتاب يزيد على الوليد بن عتبة، و قرأه، قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، يا ويح الوليد بن عتبة (1)من أدخله في هذه الإمارة. ما لي و للحسين ابن فاطمة! قال: ثمّ بعث إلى مروان بن الحكم فأراه الكتاب، فقرأه و استرجع، ثمّ قال: يرحم اللّه أمير المؤمنين معاوية! فقال الوليد: أشر عليّ برأيك في هؤلاء القوم كيف ترى أن أصنع. فقال مروان: ابعث إليهم في هذه السّاعة، فتدعوهم إلى البيعة، و الدّخول في طاعة يزيد، فإن فعلوا قبلت ذلك منهم، و إن أبوا قدّمهم و اضرب أعناقهم، قبل أن يدروا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا ذلك وثب كلّ رجل منهم فأظهر الخلاف، و دعا إلى نفسه، فعند ذلك أخاف أن يأتيك من قبلهم ما لا قبل لك به، و ما لا يقوم له، إلّا عبد اللّه بن عمر، فإنّي لا أراه ينازع في هذا الأمر أحدا إلّا أن تأتيه الخلافة فيأخذها عفوا، فذر عنك ابن عمر، و ابعث إلى الحسين بن عليّ و عبد الرّحمان (2)بن أبي بكر و عبد اللّه بن الزّبير، فادعهم إلى البيعة مع أنّي أعلم أنّ الحسين بن عليّ خاصّة لا يجيبك إلى بيعة يزيد أبدا (3)، و لا يرى له عليه طاعة، و و اللّه إن (4)لو كنت في موضعك لم أراجع (5)الحسين بكلمة واحدة حتّى أضرب
رقبته (1)كائنا في ذلك ما (2)كان. قال: فأطرق/ الوليد بن عتبة إلى الأرض ساعة، ثمّ رفع رأسه، و قال: يا ليت الوليد لم يولد و لم يكن (3)شيئا مذكورا! قال: ثمّ دمعت عيناه (4)، فقال له عدوّ اللّه مروان: أوّه (5)أيّها الأمير! لا تجزع ممّا قلت لك، فإنّ آل أبي تراب هم الأعداء في قديم الدّهر لم يزالوا، و هم الّذين قتلوا الخليفة عثمان بن عفّان، ثمّ ساروا إلى أمير المؤمنين، فحاربوه، و بعد فإنّي لست آمن أيّها الأمير! إنّك (6)إن لم تعاجل الحسين بن عليّ (7)خاصّة أن تسقط منزلتك عند أمير المؤمنين يزيد. فقال له الوليد بن عتبة: مهلا! ويحك يا مروان عن كلامك هذا! و أحسن القول في ابن فاطمة، فإنّه بقيّة ولد النّبيّين.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 11- 13
فقدم المدينة [عتبة] و عليها مروان بن الحكم، و كان عامل معاوية، فأقامه عتبة من مكانه، و جلس فيه لينفذ فيه أمر يزيد، فهرب مروان، فلم يقدر عليه. (8)
كمره اى، ترجمه امالى،/ 151
[بسند تقدّم عن عليّ ابن الحسين عليهما السّلام]الصّدوق، الأمالي،/ 151- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 161
قال [زريق مولى معاوية]: فقدمت عليه ليلا، فقلت للحاجب: استأذن لي عليه. فقال:
إنّه قد دخل (9). قلت: إنّي قد جئت في أمر لا بدّ من الدّخول عليه. قال: فأذن لي، فدخلت عليه، فدفعت إليه الكتاب، فلمّا قرأه جزع من موت معاوية جزعا شديدا،
1) - في د: رقبة.
2) - في د: من.
3) - في د: لم يرى.
4) - في د: عينه.
5) - في د: يا.
6) في د: إن لم تعجل للحسين بن عليّ.
7) في د: إن لم تعجل للحسين بن عليّ.
8) - عتبه به مدينه آمد و حاكم سابق آن از طرف معاويه مروان بن حكم جاى او را گرفت و بر نشست تا دستور يزيد را درباره اش اجرا كند. مروان گريخت و بر او دست نيافت.
9) - [أضاف في المختصر: «و لا سبيل لي إليه»].
و جعل يقوم على (1)سريره على فرشه، ثمّ يرمي نفسه، ثمّ يقوم، فيرمي نفسه (2)، ثمّ دعا مروان، فجاء (3)و عليه قميص أبيض و ملاءة مورّدة (4)فنعي معاوية، ثمّ أخبره في الّذي كتب في أمر القوم، ثمّ قال: ما ترى؟ قال: أرى تبعث إليهم السّاعة، فتعرّض عليهم البيعة، فإن بايعوك و إلّا فاضرب أعناقهم. قال الوليد: سبحان اللّه، أقتل الحسين و ابن الزّبير؟ قال:
هو ما أقول لك.
الشّجري، الأمالي، 1/ 170- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 9/ 38
(قال) أحمد بن أعثم الكوفيّ: فلمّا ورد الكتاب على الوليد بن عتبة، و قرأه، قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، يا ويح الوليد ممّن أدخله في هذه الإمارة، ما لي و للحسين ابن فاطمة؟
ثمّ بعث إلى مروان، فدعاه و أقرأه الكتاب، فاسترجع مروان، ثمّ قال: يرحم اللّه أمير المؤمنين معاوية. فقال له الوليد: أشر عليّ برأيك في أمر هؤلاء القوم. فقال مروان: أرى أن تبعث إليهم السّاعة، فتدعوهم إلى البيعة، و الدّخول في طاعة يزيد، فإن فعلوا قبلت ذلك منهم، و كففت عنهم، و إن أبوا قدّمتهم، و ضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا بذلك، وثب كلّ واحد منهم، و أظهر الخلاف، و دعا إلى نفسه، فعند ذلك أخاف أن يأتيك من قبلهم ما لا قبل لك به، و ما لا تقوم به، إلّا عبد اللّه بن، عمر، فإنّه لا أراه ينازع في هذا أحدا إلّا أن تأتيه الخلافة، فيأخذها عفوا، فذر عنك ابن عمر و ابعث إلى الحسين بن عليّ، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن الزّبير، فادعهم إلى البيعة مع أنّي أعلم أنّ الحسين خاصّة، لا يجيبك إلى بيعة يزيد أبدا، و لا يرى له عليه طاعة، و و اللّه إنّي لو كنت بموضعك، لم أراجع الحسين بكلمة واحدة، حتّى أضرب عنقه كائنا في ذلك ما كان. فأطرق الوليد برأسه إلى الأرض ساعة، ثمّ رفع رأسه، و قال: ليت الوليد لم يولد، و لم يكن شيئا مذكورا. ثمّ دمعت عيناه، فقال له مروان: أيّها الأمير لا تجزع ممّا ذكرت لك، فإنّ آل أبي تراب هم الأعداء من قديم الدّهر و لا يزالون، و هم الّذين قتلوا عثمان، و هم الّذين ساروا إلى أمير المؤمنين معاوية فحاربوه، و بعد، فإنّي لست آمن أيّها الأمير إن لم تعاجل الحسين بن عليّ خاصّة تسقط منزلتك من أمير المؤمنين يزيد. فقال له الوليد: مهلا ويحك دعني من كلامك هذا، و أحسن القول في ابن فاطمة،
فإنّه بقيّة ولد النّبيّين.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 180- 181
فأحضر الوليد مروان، و شاوره في ذلك، فقال: الرّأي أن تحضرهم، و تأخذ منهم البيعة قبل أن يعلموا.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325؛ البحراني، العوالم، 17/ 175
فبعث إلى مروان، فدعاه، و استشاره، و قال: كيف ترى أن أصنع؟ قال: إنّي أرى أن تبعث السّاعة إلى هؤلاء النّفر، فتدعوهم إلى البيعة، فإن فعلوا قبلت، و إن أبوا ضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا بموته وثب كلّ واحد منهم في جانب، فأظهر الخلاف و المنابذة، إلّا أنّ ابن عمر لا أراه يرى القتال، و لا يحبّ الولاية، إلّا أن تدفع إليه عفوا.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 323
فبعث الوليد إلى مروان حتّى دعاه و استشاره فقال: أرى أن تبعث إلى هؤلاء النّفر، فتدعوهم إلى البيعة، فإن فعلوا و إلّا ضربت أعناقهم.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 34
فلمّا أتاه نعي معاوية، فظع به، و كبر عليه، و بعث إلى مروان بن الحكم، فدعاه. و كان مروان عاملا على المدينة من قبل الوليد، فلمّا قدمها الوليد كان مروان يختلف إليه متكارها، فلمّا رأى الوليد ذلك منه شتمه عند جلسائه، فبلغ ذلك مروان فانقطع عنه، و لم يزل مصارما له حتّى جاء نعي معاوية.
فلمّا عظم على الوليد هلاكه و ما أمر به من بيعة هؤلاء النّفر، استدعى مروان، فلمّا قرأ الكتاب بموت معاوية، استرجع و ترّحم عليه، و استشاره الوليد كيف يصنع؟ قال: أرى أن تدعوهم السّاعة، و تأمرهم بالبيعة، فإن فعلوا قبلت منهم، و كففت عنهم، و إن أبوا ضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا بموته وثب كلّ رجل منهم بناحية، و أظهر الخلاف، و دعا إلى نفسه، (1)أمّا ابن عمر، فلا يرى القتال، و لا يحبّ أن يلي على النّاس إلّا أن يدفع إليه هذا الأمر عفوا. (2)
چون مرگ معاويه شايع گرديد و فرمان يزيد براى گرفتن بيعت رسيد، وليد سخت نگران و بيمناك شد. ناگزير مروان را نزد خود خواند و نامه را به او داد. او هم بر مرگ معاويه دريغ گفت و بر او درود فرستاد. وليد از او پرسيد: «من چه بايد بكنم؟»
مروان گفت: «من صلاح در اين مى بينم كه تو هم اكنون آنها را (مخالفين) نزد خود بخوانى و بيعت را به آنها تكليف كنى. اگر آنها قبول كنند، تو آسوده خواهى شد و آنها را آزاد خواهى كرد؛ وگرنه قبل از اطلاع بر مرگ معاويه گردن آنها را بزن. اگر آنها بدانند كه معاويه مرده، هريكى از آنها در يك ناحيه قيام خواهد كرد و براى خلافت خود، دعوت خواهد نمود. امّا فرزند عمر كه او به جنگ و خونريزى قائل نيست و خلافت را هم دوست ندارد؛ مگر آن كه خلافت را به رايگان به او بدهند (بدون دردسر).»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 102- 103
1) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
2) - چون خبر مرگ معاويه به او رسيد، سخت جزع كرد و آن را يك حادثه بزرگ دانست. نزد مروان بن حكم فرستاد و او را خواند. مروان هم از طرف وليد نايب الحكومه بود. قبل از ورود وليد به مدينه و چون او كه حاكم اصلى بود، رسيد، مروان با اكراه نزد او مى رفت (خوددارى مى كرد؛ زيرا خود او قبل از آن والى مدينه بود) چون وليد اكراه و عدم اعتناى او را ديد، نزد همنشينان غيابا به او دشنام داد و چون خبر دشنام به مروان رسيد، از او بريد تا خبر مرگ معاويه رسيد.
ابن الأثير، الكامل، 3/ 263- 264- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 68
فأحضره لمروان بن الحكم، و أخذ رأيه، فأشار بإحضار الحسين و عبد اللّه بن زبير و عبد اللّه بن مطيع و عبد اللّه بن عمر و إليّ بن أبي بكر، و أخذ بيعتهم، فإن أجابوا، و إلّا فاضرب أعناقهم. فقال الوليد: ليتني لم أك شيئا مذكورا، لقد أمرتني بأمر عظيم و ما كنت لأفعل.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 9
و لمّا مات معاوية، و بويع يزيد ابنه، وصل البريد ببيعة يزيد إلى المدينة، و أمر واليها الوليد بن عتبة بن أبي سفيان بأخذ الحسين بالبيعة.
البرّي، الجوهرة،/ 40- 41
فلمّا وقف على الكتاب، بعث إلى مروان بن الحكم، فأحضره و أوقفه على كتاب يزيد، و استشاره، و قال: كيف ترى أن أصنع بهؤلاء؟ قال: أرى أن تبعث إليهم السّاعة، فتدعوهم إلى البيعة، و الدّخول في الطّاعة، فإن لم يفعلوا و إلّا ضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، لأنّهم إن علموا وثب كلّ واحد منهم في جانب، و أظهر الخلاف و المنابذة، و دعا إلى نفسه، إلّا ابن عمر، فإنّه لا يرى الولاية و القتال، إلّا أن يدفع عن نفسه أو يدفع إليه هذا الأمر عفوا.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
فأحضر الوليد مروان و استشاره في أمر الحسين عليه السّلام، فقال: إنّه لا يقبل و لو كنت مكانك لضربت عنقه. فقال الوليد: ليتني لم أك شيئا مذكورا. (1)
حسين بيعت بر يزيد را نخواهد پذيرفت و اگر من به جاى تو بودم، گردنش را مى زدم.
وليد گفت: «اى كاش كه من از سرحدّ عدم پاى به اقليم وجود نگذاشته بودم.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 22
ابن طاووس، اللّهوف،/ 22- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325؛ البحراني، العوالم، 17/ 174؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587، لواعج الأشجان،/ 24؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 5
فلمّا أتاه نعي معاوية، استدعى مروان بن الحكم، و كان قبل ذلك قد صارمه و انقطع عنه، فلمّا جاءه و قرأ عليه الكتاب بموته معاوية، استرجع و ترحّم عليه، و استشاره الوليد كيف يصنع، قال: «أرى أن تدعوهم السّاعة و تأمرهم بالبيعة، فإن فعلوا قبلت منهم و كففت عنهم، و إن أبوا ضربت أعناقهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فإنّهم إن علموا بموته وثب كلّ رجل بناحية، و أظهر الخلاف و دعا إلى نفسه، أمّا ابن عمر، فلا يرى القتال، و لا يحبّ أن يلي على النّاس إلّا أن يدفع إليه هذا الأمر عفوا».
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 377
قال: فبعث إلى مروان و بني أميّة، فأخبرهم. فقال مروان: ابعث الآن إلى الحسين و ابن الزّبير، فإن بايعا، و إلّا فاضرب أعناقهما.
قال [زريق مولى معاوية]: فقدمت المدينة ليلا، فقلت للحاجب: استأذن لي، ففعل، فلمّا قرأ كتاب يزيد بوفاة معاوية، جزع جزعا شديدا، و جعل يقوم على رجليه، ثمّ يرمي بنفسه على فراشه.
ثمّ بعث إلى مروان، فجاء و عليه قميص أبيض و ملاءة مورّدة، فنعى له معاوية و أخبره.
فقال: ابعث إلى هؤلاء، فإن بايعوا، و إلّا فاضرب أعناقهم. قال: سبحان اللّه أقتل الحسين و ابن الزّبير!
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 268- 269
1) - وليد پس از دريافت حكم، مروان را خواست و درباره حسين با او مشورت كرد. مروان گفت:
فلمّا قرأ مروان الكتاب بنعي معاوية، استرجع و ترحّم، و استشاره الوليد في أمر أولئك النّفر، فأشار عليه أن يحضرهم لوقته، فإن بايعوا و إلّا قتلتهم قبل أن يعلموا بموت معاوية، فيثب كلّ رجل منهم في ناحية، إلّا ابن عمر، فإنّه لا يحبّ القتال، و لا يحبّ الولاية إلّا أن يدفع إليه الأمر. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 28
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 19
فلمّا قرأ الوليد الكتاب عظم عليه هلاك معاوية، و ما أمره يزيد من أخذه البيعة على هؤلاء الثّلاثة، فاستدعى مروان بن الحكم، و قرأ عليه الكتاب، فاسترجع مروان، و شقّ عليه موت معاوية، فقال له الوليد: ما الرّأي؟ كيف تصنع في هؤلاء النّفر الثّلاثة الّذين أمرني بأخذ البيعة عليهم؟ فقال له: أرى أن تدعوهم السّاعة، و تأخذهم بالبيعة، فإن فعلوا، فقبلت منهم و كففت عنهم، و إن أبوا ضربت أعناقهم قبل أن يعلم أحد منهم بموت معاوية، لأنّهم إن علموا بموته وثب كلّ واحد منهم بناحيته، و أظهر الخلاف، و دعا إلى نفسه، و رأيي أنّ ابن عمر لا يحبّ القتال، و لا يحبّ أن يلي شيئا من أمور الدّنيا بالقتال إلّا أن يدفع عليه هذا الأمر عفوا. فأرسل إلى الحسين و إلى ابن الزّبير لا غير. (2)
آن گاه مروان را طلبيده و او را بر كيفيت مطلع گردانيده، بساط مشورت ممهد ساخت.»
مروان گفت: «فى الحال اين جماعت را طلب نماى و بر مبايعت يزيد تكليف فرماى. اگر به قدم اطاعت پيش آيند، فبها. و الّا همه را به قتل رسان؛ به تخصيص حسين بن على و ابن زبير را.»
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 37- 38
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 181- 182
فلمّا قرأ الكتاب، بعث إلى مروان بن الحكم و كان قد جفاه من أجل الإمارة لأنّه كان
1) - چون وليد نامه را خواند و از مرگ معاويه آگاه شد، إنّا للّه ... گفت و براى او رحمت خواست. پس مروان بن الحكم را كه عامل او بود، فراخواند تا در اين باب با او رأى زند. مروان گفت: «آنان را احضار كن. اگر بيعت كردند كه كردند، وگرنه پيش از آن كه از مرگ معاويه باخبر شوند، آنان را بكش؛ زيرا اگر بدانند معاويه از ميانه رفته است، هركس از سويى علم مخالفت با تو را بلند خواهد كرد. البته جز عبد اللّه بن عمر، كه نه دوستدار جنگ است و نه خواهان حكومت. مگر آن كه او را بدين كار دعوت كنند.»
2) - چون اين نامه به وليد رسيد و مضمونش به وضوح انجاميد، گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ؛ مرا با پسر فاطمه چه كار؟»
واليا من قبله على المدينة، فلمّا دخل عليه قرّبه و أدناه، و قرأ عليه الكتاب، فقال له مروان: الرّأي أن ترسل إلى هؤلاء الأربعة، و تدعوهم إلى البيعة، و الدّخول في الطّاعة، فإن أبوا، فاضرب أعناقهم.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 418- 419
و كان قدومه إلى المدينة لعشرة أيّام قد خلون من شعبان، قال: فلمّا قرأ الكتاب بعث إلى مروان (لعنه اللّه)، فدعاه إليه- و كان قد عزل عن الإمارة و كان واليا من قبل معاوية- فلمّا دخل على الوليد قرّبه و قرأ عليه الكتاب، فقال مروان: الرّأي أن ترسل إليهم، و تدعوهم إلى البيعة، و الدّخول في الطّاعة، فإن فعلوا اقبل منهم، و إن أبوا فاضرب أعناقهم، فإنّهم متى علموا بموت معاوية طلب كلّ منهم الرّياسة لنفسه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 11
و قال محمّد بن أبي طالب الموسويّ: لمّا ورد الكتاب على الوليد بقتل الحسين عليه السّلام عظم ذلك عليه، ثمّ قال: و اللّه لا يراني اللّه أقتل ابن نبيّه و لو جعل يزيد لي الدّنيا بما فيها.
المجلسي، البحار، 44/ 327- مثله البحراني، العوالم، 17/ 177؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206
فخرج ابن أبي زريق بالكتاب من الشّام، و كان معه عبد اللّه بن أبي سرح، يجدّ السّير حتّى انتهى إلى (يثرب) و دخل على الوليد، و سلّمه الكتاب.
فلمّا قرأ الوليد الكتاب، بعث إلى مروان بن الحكم ليلا، فأحضره عنده، و قرأ عليه كتاب يزيد، و نعى إليه معاوية، و استشاره في أخذ البيعة من هؤلاء النّفر.
فقال له مروان: «الرّأي: أن تحضرهم في هذه السّاعة، و تأخذ منهم البيعة».
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 127
فبعث الوليد بن عقبة (1)من ساعته- نصف اللّيل- إلى الحسين بن عليّ، و عنده (2)عبد اللّه بن الزّبير.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 199، تهذيب ابن بدران، 4/ 327، مختصر ابن منظور، 7/ 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607، الحسين بن عليّ،/ 66؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 415- 416؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
و كان الوليد بن عتبة رجل بني عتبة، ولّاه معاوية المدينة، و كان حليما كريما، و توفّي معاوية؛ فقدم عليه رسول يزيد؛ فأمره أن يأخذ البيعة على الحسين بن عليّ، و على عبد اللّه بن الزّبير؛ فأرسل إليهما ليلا حين قدم الرّسول. المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 133
فأرسل إلى الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه بن عمر، فلمّا أتاهم الرّسول، قال عبد اللّه بن الزّبير للحسين: ظنّ يا أبا عبد اللّه فيما أرسل إلينا؟ فقال الحسين: لم يرسل إلينا إلّا للبيعة. [قال:] فما ترى؟ قال: آتيه، فإن أراد تلك امتنعت عليه. فدعا الحسين مواليه و أهل بيته، و أقعدهم على الباب، و قال لهم: إن ارتفع صوتي، فاقتحموا الدّار عليّ، و إلّا فمكانكم حتّى أخرج إليكم.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 175
و أرسل الوليد عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عفّان، و هو إذ ذاك غلام، إلى الحسين و عبد اللّه بن الزّبير يدعوهما، فوجدهما جالسين في المسجد، و كان إتيانه إيّاهما في ساعة لم يكن الوليد يجلس فيها للنّاس و لا يأتونه، فقال: أجيبا الأمير. فقالا له: انصرف الآن نأته بعد. ثمّ أعاد إليهما الرّسل و ألحّ عليهما، فأمّا الحسين فامتنع بأهل بيته و من كان على رأيه، و فعل ابن الزّبير مثل ذلك، و بعث إلى الحسين أن كفّ حتّى ننظر و تنظروا، و نرى و تروا.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 314
فقال الوليد لعبد اللّه بن عمرو بن عثمان، و كان حاضرا- و هو حينئذ غلام حين راهق-: انطلق يا بنيّ إلى الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير، فادعهما. فانطلق الغلام
حتّى أتى المسجد، فإذا هو بهما جالسين، فقال: أجيبا الأمير. فقالا للغلام: انطلق، فإنّا صائران إليه على أثرك. فانطلق الغلام، فقال ابن الزّبير للحسين رضى اللّه عنه: فيم تراه بعث إلينا في هذه السّاعة؟ فقال الحسين: أحسب معاوية قد مات، فبعث إلينا للبيعة. قال ابن الزّبير: ما أظنّ غيره. و انصرفا إلى منازلهما، فأمّا الحسين، فجمع نفرا من مواليه و غلمانه، ثمّ مشى نحو دار الإمارة، و أمر فتيانه أن يجلسوا بالباب، فإن سمعوا صوته اقتحموا الدّار. (1)
«پسر جان! برو حسين بن على عليه السّلام و عبد اللّه بن زبير را فراخوان.»
پسرك به مسجد رفت و آن دو را آن جا نشسته ديد و گفت: «دعوت امير را بپذيريد و پيش او آييد.»
گفتند: «برو. ما از پى تو مى آييم.»
و چون پسرك برگشت، ابن زبير به حسين عليه السّلام گفت: «خيال مى كنى براى چه منظورى در اين ساعت كسى پيش ما فرستاده است؟»
فرمود: «گمان مى كنم معاويه مرده است و براى بيعت پيش ما فرستاده است.»
ابن زبير گفت: «من هم جز اين گمانى ندارم.»
و هردو به خانه هاى خود برگشتند. امام حسين عليه السّلام تنى چند از دوستان و غلامان خويش را جمع كرد و به سوى دار الاماره رفت و به آنان دستور فرمود بر در نشينند و اگر صداى او را شنيدند، به درون خانه هجوم آورند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 275- 276
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 229
فوجّه إلى الحسين عليه السّلام و إلى عبد اللّه بن الزّبير. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 177
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
فأرسل عبد اللّه بن عمرو بن عثمان- و هو (3)إذ ذاك (4)غلام حدث- إليهما يدعوهما، فوجدهما في المسجد و هما جالسان (5)، فأتاهما في ساعة لم يكن الوليد يجلس فيها للنّاس، و لا يأتيانه في مثلها (6)، فقال: أجيبا، الأمير يدعوكما. فقال له: انصرف؛ الآن نأتيه. ثمّ أقبل أحدهما على الآخر، فقال عبد اللّه بن الزّبير للحسين: ظنّ (7)فيما تراه بعث إلينا (8)في هذه السّاعة الّتي لم يكن يجلس فيها! (9)فقال حسين (10): قد ظننت، أرى طاغيتهم قد هلك، فبعث إلينا (11)ليأخذنا بالبيعة قبل أن يفشو (12)في النّاس (13)الخبر. فقال: و أنا ما أظنّ غيره (14).
1) - وليد به عبد اللّه بن عمرو بن عثمان كه نوجوانى در سن بلوغ بود و آن جا حضور داشت، گفت:
2) - پس نزد حسين و عبد اللّه بن زبير فرستاد.
3) [لم يرد في المنتظم].
4) [لم يرد في المنتظم].
5) [لم يرد في المنتظم].
6) [لم يرد في المنتظم].
7) - [في المنتظم: «ما تظنّ» و لم يرد في العبرات].
8) [لم يرد في المنتظم].
9) [لم يرد في المنتظم].
10) - [في المنتظم و العبرات: «الحسين»].
11) [لم يرد في العبرات].
12) [لم يرد في المنتظم].
13) [لم يرد في المنتظم].
14) [لم يرد في العبرات].
قال: فما تريد أن تصنع؟ قال: أجمع فتياني السّاعة، ثمّ أمشي إليه، فإذا بلغت الباب احتبستهم (1)عليه، ثمّ دخلت عليه (2). قال: فإنّي أخافه عليك إذا دخلت. قال: لا آتيه إلّا و أنا على الامتناع قادر. فقام، فجمع إليه مواليه و أهل بيته، ثمّ أقبل يمشي حتّى انتهى إلى (3)باب الوليد، و قال لأصحابه: إنّي داخل، فإن دعوتكم أو سمعتم صوته قد علا، فاقتحموا عليّ بأجمعكم، و إلّا فلا تبرحوا حتّى أخرج إليكم. (4)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 339- مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 323؛ المحمودي، العبرات، 1/ 274
حدّثني زكريّاء بن يحيى الضّرير، قال: حدّثنا أحمد بن جناب المصيّصّي- و يكنى أبا الوليد- قال: حدّثنا خالد بن يزيد بن أسد بن عبد اللّه القسريّ، قال: حدّثنا عمّار الدّهنيّ، قال: قلت لأبي جعفر: حدّثني بمقتل الحسين حتّى كأنّي حضرته؛ قال: مات معاوية و الوليد بن عتبة بن أبي سفيان على المدينة، فأرسل إلى الحسين بن عليّ ليأخذ بيعته. (5)
گفتند: «برو. هم اكنون مى آييم.»
آن گاه يكيشان رو به ديگرى كرد و عبد اللّه بن زبير به حسين گفت: «حدس بزن كه در اين وقت كه به مجلس نمى نشيند، براى چه ما را خواسته است؟»
حسين گفت: «به گمانم طغيانگرشان هلاك شده و ما را خواسته تا پيش از آن كه خبر فاش شود، ما را به بيعت وادار كند.»
عبد اللّه بن زبير گفت: «من نيز جز اين گمان ندارم. مى خواهى چه كنى؟»
گفت: «هم اكنون غلامانم را فراهم مى كنم و مى روم و چون به در رسيدم، آنها را مى گذارم و پيش وليد مى روم.»
گفت: «وقتى به درون شدى از او بر تو بيم دارم.»
گفت: «وقتى پيش او مى روم كه قدرت مقاومت داشته باشم.»
گويد: حسين برفت و غلامان و مردم خاندان خويش را فراهم آورد و برفت تا به در وليد رسيد و به ياران خود گفت: «من به درون مى روم. اگر شما را خواندم يا شنيديد كه صداى او بلند شد، همگى به درون ريزيد؛ وگرنه همين جا باشيد تا پيش شما برگردم.»
عمار دهنى گويد: ابو جعفر را گفتم: «حديث كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان بدانم كه گويى آنجا حضور داشته ام.»
گفت: «وقتى معاويه مرد، وليد بن عتبة بن ابى سفيان حاكم مدينه بود و حسين را پيش خواند كه بيعت از او بگيرد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2906، 2916
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347
1) [لم يرد في المنتظم].
2) [لم يرد في المنتظم].
3) [العبرات: «دار الإمارة، و أمر فتيانه أن يجلسوا بالباب، فإن سمعوا صوته اقتحموا الدّار و إلّا فلا يبرحوا حتّى يخرج إليهم»].
4) [العبرات: «دار الإمارة، و أمر فتيانه أن يجلسوا بالباب، فإن سمعوا صوته اقتحموا الدّار و إلّا فلا يبرحوا حتّى يخرج إليهم»].
5) - گويد: پس وليد، عبد اللّه بن عمرو بن عثمان را كه جوانى نوسال بود، سوى حسين و عبد اللّه بن زبير فرستاد كه آنها را بخواند. عبد اللّه آنها را در مسجد يافت كه نشسته بودند و پيش آنها رفت. اين به وقتى بود كه وليد براى كسان نمى نشست و كس پيش وى نمى رفت. گفت: «امير دعوتتان كرده، اجابتش كنيد.»
قال: ثمّ بعث الوليد بن عتبة إلى الحسين بن عليّ، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه ابن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، فدعاهم، فأقبل إليهم الرّسول، و الرّسول [عبد اللّه بن (1)-] عمرو بن عثمان بن عفّان، لم يصب (2)القوم في منازلهم، فمضى نحو المسجد، فإذا (3)القوم عند قبر النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم، فسلّم عليهم، ثمّ قام و قال: أجيبوا الأمير! فقال الحسين: يفعل اللّه ذلك إذا نحن فرغنا عن (4)مجلسنا هذا إن شاء اللّه. قال: فانصرف الرّسول إلى الوليد، فأخبره بذلك.
و أقبل عبد اللّه بن الزّبير على الحسين بن عليّ (5)، و قال: يا أبا عبد اللّه! إنّ هذه ساعة (6)لم يكن الوليد (7)بن عتبة يجلس (8)فيها للنّاس، و إنّي قد أنكرت (9)ذلك و بعثه في هذه السّاعة إلينا، و دعاءه إيّانا لمثل هذا الوقت، أترى في أيّ طلبنا؟ فقال له (10)الحسين: إذا أخبرك أبا بكر (11)! إنّي أظنّ بأنّ معاوية قد مات، و ذلك أنّي رأيت البارحة في منامي كأنّ
1) - من الطّبريّ و الأخبار الطّوال.
2) - في د: فلم يصيب، و في بر: فلم يصب. [و هو صحيح].
3) - في د: فرأى.
4) - في د: فرغن من.
5) - المحاورة تدلّ على أنّ ابن أبي بكر لم يكن موجودا في هذه الواقعة.
6) - في د: السّاعة.
7) - في د: للوليد.
8) - في د: جلوسا.
9) - في د: نكرت.
10) - ليس في د.
11) - كنية عبد اللّه بن الزّبير.
منبر معاوية منكوس، و رأيت داره تشتعل نارا، فأوّلت ذلك في نفسي أنّه مات. فقال له ابن الزّبير: فاعلم يا ابن عليّ، أنّ ذلك كذلك، فما (1)ترى أن تصنع إن دعيت إلى بيعة يزيد أبا عبد اللّه؟ قال: أصنع أنّي لا أبايع له أبدا، لأنّ الأمر إنّما كان لي من بعد أخي الحسن، فصنع معاوية ما صنع و حلف لأخي (2)الحسن أنّه لا يجعل الخلافة لأحد من بعده من ولده، و أن يردّها إليّ إن كنت حيّا، فإن كان معاوية قد خرج من دنياه، و لم يفئ لي و لا لأخي الحسن بما كان ضمن، فقد و اللّه أتانا ما لا/ قوام لنا به، انظر أبا بكر، أنّي أبايع ليزيد، و يزيد رجل فاسق معلن الفسق، يشرب الخمر، و يلعب بالكلاب و الفهود، و يبغض بقيّة آل الرّسول؟ لا و اللّه لا يكون ذلك أبدا.
قال: فبينما هما كذلك في هذه المحاورة، إذ رجع إليهما (3)الرّسول، فقال: أبا عبد اللّه! إنّ الأمير قاعد لكما خاصّة تقوما (4)إليه! قال: فزبره (5)الحسين بن عليّ (6)، ثمّ قال: (7)انطلق إلى أميرك لا أمّ لك! فمن أحبّ أن يصير إليه منّا، فإنّه صائر إليه، و أمّا أنا، فإنّي أصير إليه السّاعة (8)إن شاء اللّه تعالى.
قال: فرجع الرّسول أيضا إلى الوليد بن عتبة، فقال: أصلح اللّه الأمير! أمّا الحسين بن عليّ خاصّة، فقد أجاب، و ها هو صائر إليك في إثري. فقال مروان بن الحكم: غدر و اللّه الحسين (9)! فقال الوليد: مهلا! فليس مثل الحسين يغدر (10)و لا يقول شيئا، ثمّ لا يفعل.
قال: ثمّ أقبل الحسين على من بحضرته، فقال: قوموا إلى منازلكم، فإنّي صائر إلى هذا الرّجل، فأنظر ما عنده و ما يريد. فقال له ابن الزّبير: جعلت فداك يا ابن بنت رسول
اللّه صلى اللّه عليه و سلم! إنّي خائف عليك أن يحبسوك عندهم، فلا يفارقونك أبدا دون أن تبايع أو تقتل (1).
فقال الحسين: إنّي لست أدخل عليه و حدي، و لكن أجمع أصحابي إليّ، و خدمي و أنصاري، و أهل الحقّ من شيعتي، ثمّ آمرهم أن يأخذ كلّ واحد سيفه مسلولا تحت ثيابه، ثمّ يصيروا بإزائي، فإذا أنا أومأت إليهم، و قلت: يا آل الرّسول ادخلوا! دخلوا و فعلوا ما أمرتهم به، فأكون على الامتناع، و لا أعطي المقادة (2)و المذلّة من نفسي، فقد علمت و اللّه أنّه جاء من الأمر ما لا قوام به، و لكنّ قضاء اللّه ماض فيّ، و هو الّذي يفعل في بيت رسوله عليه السّلام ما يشاء و يرضى.
قال: ثمّ صار الحسين بن عليّ إلى منزله، ثمّ دعا بماء، فلبس و تطهّر بالماء، و قام فصلّى ركعتين، و دعا ربّه بما أحبّ في صلاته؛ فلمّا فرغ من ذلك أرسل إلى فتيانه، و عشيرته، و مواليه، و أهل بيته فأعلمهم بشأنه، ثمّ قال: كونوا بباب هذا الرّجل، فإنّي ماض إليه، و مكلّمه، فإن سمعتم أنّ صوتي قد علا و سمعتم كلامي و صحت بكم، فادخلوا يا/ آل الرّسول و اقتحموا من غير إذن، ثمّ اشهروا السّيوف و لا تعجلوا، فإن رأيتم ما تكرهون، فضعوا سيوفكم، ثمّ اقتلوا من يريد قتلي!
ثمّ خرج الحسين من منزله، و في يده قضيب رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و هو في ثلاثين رجلا من أهل بيته و مواليه و شيعته، حتّى أوقفهم على باب الوليد بن عتبة، ثمّ قال: انظروا ماذا أوصيتكم فلا تتعدّوه، و أنا أرجو أن أخرج إليكم سالما إن شاء اللّه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 13- 17
عليّ بن عبد العزيز، قال: قرأ عليّ أبو عبيد (3)القاسم (4)بن سلّام و أنا أسمع، فسألته:
نروي عنك كما قرئ عليك؟ قال: نعم. قال أبو عبيد: لمّا مات معاوية بن أبي سفيان و جاءت وفاته إلى المدينة، و عليها يومئذ الوليد بن عتبة، فأرسل إلى الحسين بن عليّ
و عبد اللّه بن الزّبير.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 263
و بعث عتبة إلى الحسين بن عليّ (1)
كمره اى، ترجمه امالى،/ 151
. [بسند تقدّم عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام]الصّدوق، الأمالي،/ 151- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 161
فأنفذ الوليد (2)إلى الحسين عليه السّلام في اللّيل، فاستدعاه، فعرف الحسين عليه السّلام الّذي أراد (3)، فدعا جماعة من مواليه (4)، فأمرهم بحمل السّلاح، و قال لهم: إنّ الوليد قد استدعاني في هذا الوقت، و لست آمن أن يكلّفني فيه أمرا لا أجيب إليه، و هو غير مأمون، فكونوا معي، فإذا دخلت إليه، فاجلسوا على الباب، فإن سمعتم صوتي قد علا، فادخلوا عليه لتمنعوه عنّي. (5)
«وليد در چنين وقتى مرا خواسته و من آسوده خاطر نيستم، مرا مجبور به كارى كند كه من نتوانم آن را بپذيرم، و از وليد نيز ايمن نمى توان بود. پس شما همراه من باشيد؛ چون من بر او درآمدم، شما بر در خانه بنشينيد. اگر آواز مرا شنيديد كه بلند شد، بر او درآييد تا از من دفاع كنيد.»
رسول محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 30
المفيد، الإرشاد، 2/ 30- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 324؛ البحراني، العوالم، 17/ 173؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 383- 384؛ القمي، نفس المهموم،/ 68؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 5؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 128- 129؛ الزّنجانيّ، وسيلة الدّارين،/ 46؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 146؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587، لواعج الأشجان،/ 24
قال أبو عمر رضي اللّه عنه: لمّا مات معاوية، و أفضت الخلافة إلى يزيد و ذلك في سنة ستّين، وردت بيعته على الوليد بن عتبة بالمدينة، ليأخذ البيعة على أهلها، أرسل إلى
1) - عتبه حسين بن على عليهما السّلام را خواست.
2) - [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «ثمّ بعث»].
3) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم و بحر العلوم].
4) - [في أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم: «من أهل بيته و مواليه و كانوا ثلاثين رجلا»].
5) - پس وليد شبانه كسى را به نزد حسين عليه السّلام فرستاد و او را خواست. حسين عليه السّلام جريان را دانست و گروهى از نزديكان خود را خواسته، به آنان دستور داد، سلاحهاى خويش را برداشته و با ايشان فرمود:
الحسين بن عليّ و إلى عبد اللّه بن الزّبير ليلا.
ابن عبد البرّ، الاستيعاب، 1/ 381- عنه: ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2571- 2572، الحسين بن عليّ،/ 30- 31؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331؛ الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
قال: فبعث إليهم.
(و به) قال: أخبرنا أبو طاهر أحمد بن عليّ بن محمّد بن عثمان السّواق و البندار ابن أخي شيخنا أبي منصور بن السّواق بقراءتي عليه، قال: حدّثنا أبو عبد اللّه الحسين بن عمر بن برهان الغزال، قال: أخبرنا أبو عمرو عثمان بن أحمد المعروف بابن السّمّاك، قال: حدّثنا أبو الفضل أحمد بن ملاعب بن جنان، قال: حدّثنا أحمد بن غياث، قال: أخبرنا خالد بن يزيد أسد بن عبيد اللّه القسريّ عن عمّار الدّهنيّ، قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام، حدّثني بمقتل الحسين بن عليّ عليه السّلام حتّى كأنّي حضرته. قال: مات معاوية و الوليد بن عتبة بن أبي سفيان على المدينة، فأرسل إلى الحسين بن عليّ عليهما السّلام ليأخذ بيعته.
الشّجري، الأمالي، 1/ 170، 190
فأنفذ الوليد إلى الحسين عليه السّلام، فاستدعاه، فعرف الحسين ما أراد، فدعا جماعة من مواليه، و أمرهم بحمل السّلاح، و قال: اجلسوا على الباب، فإذا سمعتم صوتي قد علا، فادخلوا عليه، و لا تخافوا عليّ.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
ثمّ بعث الوليد إلى الحسين بن عليّ، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، فدعاهم و أقبل إليهم رسوله؛ و هو عمرو بن عثمان، فلم يصب القوم في منازلهم، فمضى نحو المسجد، فإذا هم عند قبر النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فسلّم عليهم، ثمّ قال: الأمير يدعوكم فصيروا إليه. فقال الحسين: نفعل ذلك إذا نحن فرغنا من مجلسنا هذا إن شاء اللّه. قال: فانصرف الرّسول إلى الوليد و أخبره بذلك؛ و أقبل عبد اللّه بن الزّبير على الحسين، فقال: يا أبا عبد اللّه، إنّ هذه ساعة لم يكن الوليد بن عتبة، يجلس فيها للنّاس، و إنّي قد أنكرت بعثه إلينا، و دعاءه إيّانا في مثل هذا الوقت، أفترى لماذا بعث إلينا؟ فقال
له الحسين: أنا أخبرك، أظنّ أنّ معاوية قد مات، و ذلك أنّي رأيت البارحة في منامي كأنّ معاوية منكوس، و رأيت النّار، تشتعل في داره، فتأوّلت ذلك في نفسي أن قد مات معاوية. فقال ابن الزّبير: فاعلم أنّ ذلك كذلك، فماذا ترى نصنع يا أبا عبد اللّه إن دعينا إلى بيعة يزيد؟ فقال الحسين: أمّا أنا، فلا أبايع أبدا، لأنّ الأمر كان لي بعد أخي الحسن، فصنع معاوية ما صنع، و كان حلف لأخي الحسن أن لا يجعل الخلافة لأحد من ولده، و أن يردّها عليّ إن كنت حيّا، فإن كان معاوية خرج من دنياه، و لم يف لي و لا لأخي بما ضمن، فقد جائنا ما لا قرار لنا به، أتظنّ أبا بكر إنّي أبايع ليزيد، و يزيد رجل فاسق، معلن بالفسق، يشرب الخمر، و يلعب بالكلاب و الفهود، و نحن بقيّة آل الرّسول لا و اللّه لا يكون ذلك أبدا. قال: فبينا هما كذلك في المحاورة إذ رجع الرّسول، فقال: أبا عبد اللّه، إنّ الأمير قاعد لكما خاصّة فقوما إليه. فزبره الحسين، و قال: انطلق إلى أميرك لا أمّ لك، فمن أحبّ أن يصير إليه منّا، فإنّه صائر إليه، فأمّا أنا فإنّي أصير إليه السّاعة إن شاء اللّه، و لا قوّة إلّا باللّه. فرجع الرّسول أيضا إلى الوليد، فقال: أصلح اللّه الأمير، أمّا الحسين بن عليّ خاصّة، فإنّه صائر إليك في إثري، فقد أجاب.
فقال مروان: غدر و اللّه الحسين. فقال الوليد: مهلا، فليس مثل الحسين يغدر، و لا يقول شيئا ثمّ لا يفعل. قال: ثمّ إنّ الحسين أقبل على من معه، و قال: صيروا إلى منازلكم، فإنّي صائر إلى الرّجل، فأنظر ما عنده و ما يريد. فقال له ابن الزّبير: جعلت فداك، إنّي خائف عليك أن يحبسوك عندهم فلا يفارقونك أبدا، دون أن تبايع أو تقتل. فقال الحسين: إنّي لست أدخل عليه وحدي، و لكنّي أجمع إليّ أصحابي و خدمي و أنصاري و أهل الحقّ من شيعتي، ثمّ آمرهم أن يأخذ كلّ واحد منهم سيفه مسلولا تحت ثيابه، ثمّ يصيروا بإزائي فإذا أنا أو مأت إليهم و قلت: يا آل الرّسول ادخلوا، فعلوا ما أمرتهم به، فأكون على الامتناع دون المقادة و المذلّة في نفسي، فقد علمت و اللّه أنّه جاء من الأمر ما لا أقوم به و لا أقرّ له، و لكن قدر اللّه ماض، و هو الّذي يفعل في أهل بيت رسول اللّه ما يشاء و يرضى. ثمّ قام و صار إلى منزله، فدعا بماء، فتطهّر و اغتسل و صلّى ركعتين، و دعا ربّه بما أحبّ أن يدعو به، فلمّا انفتل من صلاته أرسل إلى فتيانه و عشيرته و مواليه و أهل
بيته و أعلمهم شأنه، و قال: كونوا بباب هذا الرّجل، فإنّي ماض إليه، و مكلّمه، فإن سمعتم صوتي و كلامي قد علا مع القوم و صحت بكم: يا آل الرّسول، فاقتحموا بغير إذن ثمّ اشهروا السّيوف، و لا تعجلوا، فإن رأيتم ما تخشون فضعوا سيوفكم فيهم، و اقتلوا من أراد قتلي، ثمّ خرج الحسين من منزله و في يده قضيب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و هو في ثلاثين رجلا من أهل بيته، و مواليه و شيعته، فوقّفهم على باب الوليد، ثمّ قال: انظروا ما أوصيتكم به فلا تعدّوه، و أنا أرجو أن أخرج إليكم سالما إن شاء اللّه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 2/ 181- 183
فوجّه في طلبهم و كانوا عند التّربة، فقال عبد الرّحمان و عبد اللّه: ندخل دورنا و نغلق أبوابنا. و قال ابن الزّبير: و اللّه ما أبايع يزيد أبدا. و قال الحسين بن عليّ عليه السّلام: أنا لا بدّ لي من الدّخول على الوليد (1)و أنظر ما يقول. (2)ثمّ قال لمن حوله من أهل بيته: إذا أنا دخلت على الوليد، و خاطبته و خاطبني، و ناظرته و ناظرني، كونوا على الباب، فإذا سمعتم الصّيحة قد علت، و الأصوات قد ارتفعت، فاهجموا إلى الدّار، و لا تقتلوا أحدا و لا تثيروا إلى الفتنة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325
البحراني، العوالم، 17/ 175؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 128
فأرسل الوليد عبد اللّه بن عمرو بن عثمان، و هو غلام حدث إلى الحسين و ابن الزّبير يدعوهما، فوجدهما في المسجد و هما جالسان فأتاهما في ساعة لم يكن الوليد يجلس فيها للنّاس، فقال: أجيبا الأمير. فقالا: انصرف الآن نأتيه. و قال ابن الزّبير للحسين: ما تراه (3)بعث إلينا في هذه السّاعة الّتي لم يكن يجلس فيها؟ فقال الحسين: أظنّ أنّ طاغيتهم قد هلك، فبعث إلينا ليأخذنا بالبيعة قبل أن يفشو في النّاس الخبر. فقال: و أنا ما أظنّ غيره،
1) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
3) - [و في بحر العلوم مكانه: «وجّه الوليد في طلبهم- في غلس من اللّيل- و كانوا مجتمعين في حرم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فذعر ابن الزّبير لهذه المناجاة، و التفت إلى الحسين عليه السّلام قائلا: ما تراه ...»].
فما تريد أن تصنع؟ (1)قال الحسين: أجمع فتياني السّاعة ثمّ أمشي إليه (2)، و أجلسهم على الباب و أدخل عليه. قال: فإنّي أخافه عليك إذا دخلت. قال: لا آتيه إلّا و أنا قادر على الامتناع.
فقام، فجمع إليه أصحابه، و أهل بيته، ثمّ أقبل على باب الوليد و قال لأصحابه: إنّي داخل، فإذا دعوتكم أو سمعتم صوتي قد علا، فادخلوا عليّ بأجمعكم، و إلّا فلا تبرحوا حتّى أخرج إليكم. (3)
ابن زبير به حسين گفت: «چه حدس مى زنى؟ او در اين ساعت كه وقت پذيرايى نيست، براى چه پى ما فرستاده؟»
حسين گفت: «گمان مى كنم مرد جبار آنها هلاك شده و او پى ما فرستاده كه از ما بيعت بگيرد؛ پيش از اين كه مردم بر مرگ او آگاه شوند.»
ابن زبير گفت: «من هم جز اين گمان، عقيده ديگرى ندارم. چه مى خواهى بكنى؟»
حسين گفت: «من جوانان تابع خود را دعوت مى كنم و همراه خود مى برم. آنها را بر در خانه مى نشانم و من تنها داخل مى شوم.»
ابن زبير گفت: «من بر تو مى ترسم؛ اگر تو تنها داخل شوى.»
گفت: «من نزد او نمى روم؛ مگر پس از اين كه براى دفاع كاملا آماده شوم.»
آن گاه رفت و به ياران خود گفت: «اگر من شما را دعوت كنم يا شما صداى مرا بشنويد، همه يكباره داخل شويد؛ وگرنه همان جا بمانيد تا برگردم.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 103- 104
ابن الأثير، الكامل، 3/ 264- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 68؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 127- 128؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 387
ثمّ بعث الوليد إليهم، فلمّا حضر رسوله، قال الحسين للجماعة: أظنّ أنّ طاغيتهم هلك، رأيت البارحة أنّ منبر معاوية منكوس، و داره تشتعل بالنّيران.
1) - [في نهاية الإرب: «نصنع»، و إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم و أضاف: «قال له ابن الزّبير فإنّي أخاف عليك إذا دخلت عليه. قال الحسين: لا آتيه إلّا و أنا قادر على الامتناع»].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
3) - وليد، عبد اللّه بن عمرو بن عثمان را كه در آن هنگام تازه جوان يا كودك بود، نزد حسين و ابن زبير فرستاد كه آنها را نزد وليد بخواند. هردو را در مسجد نشسته ديد. او هنگامى به آن دو رسيد و آنها را نزد وليد خواند كه وليد در آن وقت براى پذيرايى نمى نشست. آنها گفتند: «برو كه ما خود الآن مى رويم.»
ابن نما، مثير الأحزان،/ 9- 10
فأرسل إليه ليلا.
البرّي، الجوهرة،/ 41
فأرسل الوليد [عبد اللّه بن] عمر [و] بن عثمان إلى الحسين، و إلى عبد اللّه بن الزّبير، فوجدهما في المسجد، فقال: أجيبا الأمير. فقالا: انصرف، فالآن نأتيه. ثمّ قال ابن الزّبير للحسين: ظنّ فيما تراه بعث إلينا في هذه السّاعة الّتي ليس له عادة بالجلوس فيها، إلّا لأمر. فقال الحسين: أظنّ طاغيتهم قد هلك، فبعث إلينا ليأخذ البيعة علينا ليزيد قبل أن يفشو في النّاس الخبر.
قال ابن الزّبير: هو ذاك، فما تريد أن تصنع؟ قال: أجمع فتياني، و أذهب إليه. فجمع أهله و فتيانه، ثمّ قال: إذا دعوتكم، فاقتحموا. (1)
حسين عليه السّلام به خانه رفت و پنجاه مرد از اقربا [را] با سلاحهاى تمام با خود ببرد و گفت: «بر در خانه باشيد. اگر بر من جورى رفت و من آواز برآوردم، شما درآييد و مرا خلاص دهيد.»
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 270- 271
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
ثمّ بعث إلى الحسين عليه السّلام فجاءه في ثلاثين رجلا من أهل بيته و مواليه. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 22
ابن طاووس، اللّهوف،/ 22- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325؛ البحراني، العوالم، 17/ 174
فاستدعاهم. (3)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 155
ابن طقطقي،كتاب الفخري،/ 104
و قال أبو الوليد أحمد بن جناب المصّيصيّ: حدّثنا خالد بن يزيد بن أسد بن عبد اللّه القسريّ، قال: حدّثنا عمّار بن معاوية الدّهنيّ، قال: قلت لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين عليه السّلام: حدّثني بقتل الحسين عليه السّلام حتّى كأنّي حضرته. قال: مات معاوية، و الوليد ابن عتبة بن أبي سفيان على المدينة، فأرسل إلى الحسين بن عليّ ليأخذ بيعته.
1) - مروان چون نامه برسيد، دو مرد را به طلب حسين عليه السّلام فرستاد. عبد اللّه زبير را در مسجد رسول يافتند. حسين عليه السّلام گفت: چنان مى نمايد كه معاويه نماند و ما را به بيعت يزيد مى خوانند.»
2) - سپس، كس نزد حسين عليه السّلام فرستاد و آن حضرت به همراه سى نفر از افراد خانواده اش و دوستانش به نزد وليد آمد.
3) - وليد نيز ايشان را نزد خود فراخواند.
المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 422
فبعث إلى الحسين و ابن الزّبير في اللّيل. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341
أحمد بن جناب المصّيصيّ: حدّثنا خالد بن يزيد القسريّ، حدّثنا عمّار الدّهنيّ؛ قلت لأبي جعفر الباقر: حدّثني بقتل الحسين. فقال: مات معاوية، فأرسل الوليد بن عتبة والي المدينة إلى الحسين ليبايع.
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
فأرسل إلى الحسين بن عليّ و إلى عبد اللّه بن الزّبير ليلا. (1)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 67
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 132
فبعث الوليد لوقته عبد اللّه بن عمرو بن عثمان و هو غلام حدث، فجاء إلى الحسين و ابن الزّبير في المسجد في ساعة لم يكن الوليد يجلس فيها للنّاس، و قال: أجيبا الأمير.
فقالا: لا تنصرف إلّا أن نأتيه. ثمّ حدّثنا فيما بعث إليهما، فلم يعلموا ما وقع، و جمع الحسين فتيانه و أهل بيته و سار إليه، فأجلسهم بالباب، و قال: إن دعوتكم أو سمعتم صوتي عاليا، فادخلوا بأجمعكم. (2)
سپس آن دو در اين باب كه وليد آنان را به چه سبب احضار كرده است، با يكديگر گفتگو كردند؛ ولى ندانستند چه واقعه اى رخ داده است. حسين، ياران و اهل بيت خود را فراخواند و همراه آنان به مسجد رفت. خود داخل شد و آنان را بر در بداشت و گفته بود كه اگر آنان را ندا داد، يا خود صدا بلند كرد به درون آيند.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 28
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 19- 20
و قال أبو الوليد أحمد بن جناب المصّيصيّ، ثنا خالد بن يزيد بن أسد، ثنا عمّار بن معاوية الدّهنيّ، قال: قلت لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين، حدّثني بقتل الحسين
1) - وليد [بن عتبة] حسين را بطلبيد.
2) - وليد بى درنگ عبد اللّه بن عمرو بن عثمان را كه جوانى تازه سال بود، به طلب حسين و ابن الزبير فرستاد و خواست تا به مسجد بيايند و در آن ساعت، معهود نبود كه وليد براى پرداختن كار مردم در مسجد باشد. چون فرمان وليد را شنيدند، قاصد را گفتند: «تو برگرد. ما اكنون مى آييم.»
حتّى كأنّي حضرته. قال: مات معاوية و الوليد بن عتبة بن أبي سفيان على المدينة، فأرسل إلى حسين بن عليّ ليأخذ بيعته. (1)
ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 348- 349، الإصابة، 1/ 332- عنه (2): ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 335
فأرسل الوليد إلى الحسين و إلى ابن الزّبير غلاما حدثا من شيعته يدعوهما إلى الحضور إليه، و كانا جالسين في المسجد، فأتاهما في ساعة متأخّرة لم يكن الوليد يجلس فيها لأحد، فقال: أجيبا الأمير. فقالا له: انصرف الآن فآته. ثمّ أخذا يتشاوران، فقال ابن الزّبير للحسين عليه السّلام: ما تراه بعث إلينا في هذه السّاعة الّتي لم يكن يجلس فيها إلّا لأمر قد حدث. فقال الحسين: نعم، أظنّ طاغيتهم قد هلك، فبعث إلينا يأخذ البيعة ليزيد قبل أن يفشي الخبر في النّاس. فقال ابن الزّبير: و اللّه ما أظنّ غيره، فما تريد أن تصنع؟
قال الحسين عليه السّلام: أجمع فتياني السّاعة ثمّ أمشي إليه و أجلسهم قريبا من مجلسي، و أنظر ما خبره. قال: فإنّي أخاف بعد دخولك عليه أن لا تنجو من شرّه. قال: لا أدخل عليه إلّا و أنا قادر على الامتناع منه. ثمّ قام الحسين، فجمع حاشيته و أهل بيته، ثمّ دخل عليه و أدخلهم معه، و أجلسهم بحيث يروا مكانه، و يسمعوا كلامه قريبا من مجلسهم، و قال: إن دعوتكم، أو سمعتم صوتي قد علا، فأتوني بأجمعكم و إلّا مكانكم حتّى آتيكم.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 182
فأرسل في طلبهم، فقالوا للرّسول: انصرف. أقبل عبد اللّه بن الزّبير على الحسين عليه السّلام، و قال: يا ابن رسول اللّه أتدري ما يريد الوليد منّا؟ قال: نعم، اعلموا أنّه قد مات معاوية، و تولّى الأمر من بعده ابنه يزيد، و قد وجّه الوليد في طلبكم ليأخذ البيعة عليكم، فما أنتم قائلون؟ فقال عبد الرّحمان: أمّا أنا، فأدخل بيتي، و أغلق بابي و لا أبايعه. و قال عبد اللّه بن عمر: أمّا أنا، فعليّ بقراءة القرآن و لزوم المحراب. و قال عبد اللّه بن الزّبير: أمّا أنا،
فما كنت بالّذي أبايع يزيد. و قال الحسين عليه السّلام: أمّا أنا، فأجمع فتياني، و أتركهم بفناء الدّار، و أدخل على الوليد و أناظره و أطالب بحقّي. فقال له عبد اللّه بن الزّبير: إنّي أخاف عليك منه. قال: لست آتيه إلّا و أنا قادر على الامتناع منه إن شاء اللّه تعالى. ثمّ إنّه عليه السّلام نهض إلى منزله، فأرسل إلى أهله و شيعته و مواليه، فأقبلوا إليه، فأتى إلى دار الوليد، و قال لهم:
إنّي داخل على هذا الرّجل، فإن سمعتم صوتي، فاهجموا عليه، و إلّا فلا تبرحوا حتّى أخرج إليكم.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 419
فأرسل إلى الحسين و عبد اللّه بن الزّبير.
ابن العماد، شذرات الذّهب،/ 67
قال أبو مخنف: فأنفد في طلبهم، فقيل للرّسول: إنّهم مجتمعون عند قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله. فأقبل عليهم و قال لهم: أجيبوا الوليد، فإنّه يدعوكم. فقالوا له: انصرف.
فلمّا انصرف أقبل عبد اللّه بن الزّبير على الحسين عليه السّلام و قال: يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله أتدري ما يريد منّا الوليد؟ قال: نعم، إنّ معاوية (لعنه اللّه) قد هلك، و قد ولّى ولده الأمر، و قد وجّه الوليد في طلبكم ليأخذ البيعة ليزيد (لعنه اللّه)، فما أنتم فاعلون؟
قال عبد الرّحمان بن أبي بكر: أمّا أنا، فأدخل داري، و أغلق بابي، و لا أبايعه. و قال عبد اللّه بن عمر: أمّا أنا، فعليّ بقراءة القرآن، و لزوم المحراب، و النّظر في العلم. و قال ابن الزّبير (لعنه اللّه): أمّا أنا، فلا أبايع يزيد (لعنه اللّه). و قال الحسين عليه السّلام: أمّا أنا، فأجمع فتياني، و أتركهم بفناء الدّار، و أدخل على الوليد، فأناظره و يناظرني، و أطلب حقّي. فقال له عبد اللّه بن الزّبير: إنّي لست آمنه عليك. قال: إنّي لا آتيه إلّا و أنا قادر على الامتناع منه إن شاء اللّه.
ثمّ إنّ الحسين عليه السّلام نهض إلى منزله، فأرسل إلى بنيه و مواليه، فأقبلوا إليه، فخرج بهم إلى دار الوليد (لعنه اللّه) فقال لهم: إنّي داخل على هذا الرّجل، فإن سمعتم صوتي قد علا، فاهجموا، و إلّا لا تبرحوا حتّى أخرج إليكم.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 11- 12
و قام العامل بهذه المهمّة، فبعث على الحسين و ابن الزّبير نصف اللّيل رجاء أن يغتنم الفرصة بمبايعتهما قبل النّاس، فوجدهما رسوله عبد الرّحمان بن عمرو بن عثمان بن عفّان في مسجد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله، فارتاب ابن الزّبير من هذه الدّعوة الّتي لم تكن في الوقت الّذي يجلس فيه للنّاس. لكن حجّة الوقت (حسين الإصلاح) أوقفه على أمر غيبي و هو هلاك معاوية و أنّه يطلب منهم البيعة ليزيد و أيّده عليه السّلام بما رآه في المنام من اشتعال النّيران في دار معاوية و أنّ منبره منكوس.
و وضح لابن الزّبير ما عزم عليه الحسين من ملاقاة الوالي في ذلك الوقت، فأشار عليه بالتّرك حذار الغيلة، فعرّفه الحسين عليه السّلام القدرة على الامتناع. و صار إليه الحسين في ثلاثين من مواليه و أهل بيته شيعته شاكين السّلاح، ليكونوا على الباب، فيمنعونه إذا علا صوته و بيده قضيب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 141- 142
فأخبرهما بوفاة معاوية، و دعاهما إلى البيعة ليزيد! فقالا: (1)نصبح و ننظر ما يصنع [النّاس].(2)و وثب الحسين فخرج، و خرج معه ابن الزّبير، و هو يقول (3): هو يزيد الّذي تعرف (4)، و اللّه ما حدث له حزم (5)و لا مروءة. (6)
و قد كان الوليد أغلظ للحسين، فشتمه الحسين، و أخذ بعمامته، فنزعها من رأسه، فقال الوليد: إن هجنا بأبي عبد اللّه إلّا أسدا (7).
فقال له مروان- أو بعض جلسائه-: أقتله! قال: إنّ ذاك (8)لدم مظنون (9)في بني عبد مناف.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 55- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 200، تهذيب ابن بدران، 4/ 327- 328، مختصر ابن منظور، 7/ 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2607- 2608، الحسين بن عليّ،/ 66- 67؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 415؛ الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 341، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
و لم يظهر عند النّاس موت معاوية؛ فقالا: «نصبح، و يجتمع النّاس، فنكون منهم».
فقال له مروان: «إن خرجا من عندك، لم ترهما». فنازعه ابن الزّبير الكلام، و تغالظا، حتّى قام كلّ واحد منهما إلى صاحبه، فتناصيا؛ فقام الوليد، فحجز بينهما حتّى خلّص كلّ واحد منهما من صاحبه؛ فأخذ عبد اللّه بن الزّبير بيد الحسين بن عليّ، و قال: «انطلق بنا» فقاما، و جعل ابن الزّبير يتمثّل قول الشّاعر:
لا تحسبنيّ يا مسافر شحمة تعجّلها من جانب القدر جائع
1) - [زاد في البداية: «إلى أن»].
2) [في تاريخ الإسلام و السّير: «و وثبا فخرجا»].
3) - [البداية: «قالا»].
4) - [في التّهذيب: «يعرف» و في ابن العديم و البداية: «نعرف»].
5) - [البداية: «عزم»].
6) [في تاريخ الإسلام و السّير: «و وثبا فخرجا»].
7) - [البداية: «شرّا»].
8) - [في ابن عساكر و ابن العديم و تهذيب الكمال و تاريخ الإسلام و السّير و البداية: «ذلك»].
9) - [في ابن عساكر ط المحمودي و ابن العديم و تهذيب الكمال: «مضنون» و في التّهذيب: «المضنون» و في تاريخ الإسلام و السّير: «مصون» و في البداية: «مضنون به مصون» و إلى هنا حكاه عنه في تاريخ الإسلام و السير].
فأقبل مروان على الوليد يلومه. و يقول: «لا تراهما أبدا»، فقال له الوليد: «إنّي لأعلم ما تريد! ما كنت لأسفك دماءهما، و لا أقطع أرحامهما». المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 133
ثمّ دخل على خالد، فأقرأه الكتاب، فقال الحسين: رحم اللّه معاوية. فقالا له: بايع.
فقال الحسين: لا خير في بيعة سرّ، و الظّاهرة خير، فإذا حضر النّاس كان أمرا واحدا. ثمّ وثب أهله، فقال مروان لخالد: أشدد يدك بالرّجل، فلا يخرج حتّى يبايعك، فإن أبى، فاضرب عنقه. فقال له ابن الزّبير: قد علمت أنّا كنّا أبينا البيعة إذ دعانا إليها معاوية، و في نفسه علينا من ذلك ما لا تجهله، و متى ما نبايعك ليلا على هذه الحال، تر أنّك أغضبتنا (1)على أنفسنا، دعنا حتّى نصبح، و تدعو النّاس إلى البيعة، فنأتيك، فنبايعك بيعة سليمة صحيحة. فلم يزالا به حتّى خلّى عنهما و خرجا. فقال مروان لخالد: تركتهما، و اللّه لا تظفر بمثلها منهما أبدا. فقال خالد: ويحك أتشير عليّ أن أقتل الحسين، فو اللّه ما يسرّني أنّ لي الدّنيا و ما فيها، و ما أحسب أن قاتله يلقي اللّه بدمه إلّا خفيف الميزان يوم القيامة.
فقال له مروان مستهزئا: إن كنت إنّما تركت ذلك لذلك، فقد أصبت.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 175- 176
فدافع الحسين بالبيعة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 155
و قد روي أيضا أنّ الحسين أتى الوليد، فقال له الوليد: قد آن أن تعلم بموت معاوية و هو في مواليه و فتيانه، فلمّا رأى عنده مروان، و قد كانت بينه و بين الوليد تلك النّفرة، قال: الصّلة خير من القطيعة، و الصّلح خير من العداوة، و قد آن لكما أن تجتمعا، أصلح اللّه ذات بينكما. فلم يجيباه بشي ء، و أقرأه الوليد كتاب يزيد، و نعى إليه معاوية، و دعاه إلى البيعة. فقال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، رحم اللّه معاوية و أعظم لك الأجر، و أمّا البيعة فإنّ مثلي لا يبايع سرّا، و لا أراك ترضى منّي إلّا بإظهارها على رؤوس النّاس، فإذا خرجت إليهم فدعوتهم إلى البيعة دعوتنا فكان أمرنا واحدا. و كان الوليد محبّا للعافية فقال: انصرف على اسم اللّه حتّى تبايع مع جماعة النّاس. فقال مروان: لئن فارقك
1) - [الصّحيح: «أغصبتنا»].
السّاعة لا قدرت منه على مثلها أبدا حتّى يكثر القتلى بينكم و بينه، احبس الرّجل فلا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه. قال: فوثب الحسين فقال: يا ابن الزّرقاء! كذبت و اللّه [و] لؤمت لا تقدر و لا هو على ضرب عنقي. ثمّ خرج، فقال مروان للوليد:
لتندمنّ على تركك إيّاه. فقال: يا مروان إنّك أردت بي الّتي فيها هلاك ديني، و اللّه ما أحبّ أن أملك الدّنيا بحذافيرها على أن أقتل حسينا، إنّ الّذي يحاسب بدم الحسين لخفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 316- 317
و دخل الحسين على الوليد و عنده مروان، فجلس إلى جانب الوليد، فأقرأه الوليد الكتاب، فقال الحسين: إنّ مثلي لا يعطي بيعته سرّا و أنا طوع يديك، فإذا جمعت النّاس لذلك حضرت و كنت واحدا منهم.- و كان الوليد رجلا يحبّ العافية- فقال للحسين:
فانصرف إذا حتّى تأتينا مع النّاس. فانصرف، فقال مروان للوليد: عصيتني و و اللّه لا يمكنك من مثله أبدا. قال الوليد: ويحك أتشير عليّ بقتل الحسين ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و عليهما السّلام، و اللّه إنّ الّذي يحاسب بدم الحسين يوم القيامة لخفيف الميزان عند اللّه. (1)
وليد مردى دوست دار عافيت بود و به امام حسين عليه السّلام گفت: «برو و با مردم پيش ما خواهى آمد.»
و امام برگشت. مروان به وليد گفت: «با رأى من مخالفت كردى و به خدا قسم ديگر هرگز چنين فرصتى به تو نخواهد داد.»
وليد گفت: «اى واى بر تو! به من راهنمايى مى كنى كه حسين پسر فاطمه، دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم را بكشم؟ به خدا سوگند كسى كه روز قيامت براى خون حسين مورد مؤاخذه قرار گيرد، ترازوى عملش در پيشگاه الهى سبك خواهد بود.»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 276
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 229- 230- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 275، 276
فأخبرهما الخبر، فقالا: نصبح و نأتيك مع النّاس. فقال له مروان: إنّهما و اللّه إن خرجا لم ترهما، فخذهما بأن يبايعا، و إلّا فاضرب أعناقهما. فقال: و اللّه ما كنت لأقطع أرحامهما.
فخرجا من عنده. (2)
مروان به او گفت: «به خدا سوگند كه اينان اگر بيرون روند، ديگر ايشان را نبينى. پس بگيرشان تا بيعت كنند؛ وگرنه آن دو را گردن بزن.»
گفت: «به خدا قسم كه با ايشان قطع رحم نكنم». پس از نزد وى برفتند.
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 177
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
1) - حسين عليه السّلام پيش وليد رفت و كنار او نشست. مروان هم آنجا بود. وليد نامه را براى حسين عليه السّلام خواند. در پاسخ فرمود: «كسى چون من پنهانى بيعت نمى كند و من در دسترس تو هستم و هرگاه مردم را براى اين كار جمع كردى، من هم خواهم آمد و يكى از ايشان هستم.»
2) - پيشامد را به آنان خبر داد. گفتند: «چون بامداد شود [با] مردم نزد تو آييم.»
فدخل (1)فسلّم عليه بالإمرة و مروان جالس عنده، فقال حسين، كأنّه لا يظنّ ما يظنّ من موت معاوية: الصّلة خير من القطيعة، أصلح اللّه ذات بينكما! فلم يجيباه في هذا بشي ء، و جاء حتّى جلس (2)، فأقرأه الوليد الكتاب، و نعى له معاوية، و دعاه إلى البيعة، فقال حسين: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! و رحم اللّه معاوية، و عظّم لك الأجر! أمّا ما سألتني من البيعة، فإنّ مثلي لا يعطي بيعته سرّا، و لا أراك تجتزئ بها منّي سرّا دون أن نظهرها على رؤوس النّاس علانيّة؛ قال: أجل. قال: فإذا خرجت إلى النّاس، فدعوتهم إلى البيعة دعوتنا مع النّاس فكان أمرا واحدا. فقال له الوليد- و كان يحبّ العافية-: فانصرف على اسم اللّه حتّى تأتينا مع جماعة النّاس. (3)فقال له مروان: و اللّه لئن فارقك السّاعة و لم يبايع لا قدرت منه على مثلها أبدا حتّى تكثر القتلى بينكم و بينه، احبس الرّجل، و لا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه. فوثب عند ذلك الحسين، فقال: يا ابن الزّرقاء، أنت تقتلني أم هو! كذبت و اللّه و أثمت. ثمّ خرج (4)فمرّ بأصحابه، فخرجوا معه حتّى أتى منزله (5). (6)فقال مروان للوليد: (7)عصيتني، لا (8)و اللّه لا يمكنك من مثلها من نفسه أبدا. قال الوليد: (9)وبّخ غيرك يا مروان، إنّك اخترت لي الّتي فيها هلاك ديني، (10)و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت (11)عنه من مال الدّنيا و ملكها، (12)و أنّي قتلت حسينا، (13)سبحان اللّه! أقتل حسينا أن قال: لا أبايع! و اللّه إنّي لا أظنّ امرءا يحاسب بدم حسين لخفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة. فقال له مروان: فإذا كان هذا رأيك فقد أصبت فيما صنعت، يقول هذا له و هو غير الحامد له على رأيه.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 339- 340- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 275- 276؛ مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 323- 324
1) [المنتظم: «و عنده مروان، فسلّم عليه بالإمرة و جلس»].
2) [المنتظم: «و عنده مروان، فسلّم عليه بالإمرة و جلس»].
3) [حكاه عنه في العبرات].
4) [لم يرد في المنتظم].
5) [حكاه عنه في العبرات].
6) [لم يرد في المنتظم].
7) [لم يرد في المنتظم].
8) [لم يرد في المنتظم].
9) [لم يرد في المنتظم].
10) [لم يرد في المنتظم].
11) [لم يرد في المنتظم].
12) [لم يرد في المنتظم].
13) - [إلى هنا حكاه في المنتظم].
فقال [الإمام الحسين عليه السّلام] له (1)[الوليد]: أخّرني و ارفق به. فأخرّه. (2)
گويد: حسين چنانكه گويى از مرگ معاويه بويى نبرده، گفت: «پيوستگى بهتر از جدايى است. خدا ميان شما اصلاح آرد.»
اما در اين مورد جوابى به او ندادند. حسين بيامد و بنشست. وليد نامه را به او داد كه بخواند و خبر مرگ معاويه را داد و او را به بيعت خواند. حسين گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! خدا معاويه را رحمت كند و تو را پاداش بزرگ دهد. اينكه گفتى بيعت كنم، كسى همانند من به نهانى بيعت نمى كند. گمان ندارم به بيعت نهانى من بس كنى و بايد آن را ميان مردم علنى كنيم.»
گفت: «آرى.»
گفت: «وقتى ميان مردم آيى و آنها را به بيعت خوانى، ما را نيز بخوان كه كار يكجا شود.»
وليد كه سلامت دوست بود گفت: «به نام خداى برو تا با جمع مردم بيايى.»
مروان گفت: «اگر اينك برود و بيعت نكند، هرگز چنين فرصتى به دست نيارى تا ميان شما و او كشته بسيار شود. اين مرد را بدار و از پيش تو نرود تا بيعت كند، يا گردنش را بزنى.»
در اين هنگام، حسين برخاست و گفت: «اى پسر زن كبود چشم! تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا نادرست گفتى و خطا كردى.»
گويد: «آن گاه حسين برون شد و به ياران خويش گذشت و با آنها به خانه رفت.»
مروان به وليد گفت: «فرمان مرا نبردى. به خدا هرگز چنين فرصتى به دست تو نمى دهد.»
وليد گفت: «اى مروان! ديگرى را ملامت كن. كارى را براى من برگزيدى كه مايه تباهى دينم بود. به خدا دوست ندارم همه مال دنيا كه آفتاب بر آن طلوع و غروب مى كند، از آن من باشد، اما حسين را كشته باشم. سبحان اللّه! حسين را بكشم كه مى گويد بيعت نمى كنم؟ كسى كه به سبب خون حسين به حسابش كشند، به روز رستاخيز به نزد خدا اعمال نيكش ناچيز باشد.»
مروان بدو گفت: «اگر رأى تو چنين است، آنچه كردى بجا كردى.»
اين را مى گفت، اما رأى او را نپسنديده بود.
امّا حسين گفت: «مهلت بده. مدارا كن.»
وليد مهلت داد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2906- 2908، 2916
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 421؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (3)، 4/ 335
قال: ثمّ دخل الحسين (1)على الوليد بن عتبة، فسلّم عليه، فردّ عليه، ردّا حسنا، ثمّ أدناه و قرّبه؛ قال: و مروان بن الحكم هناك جالس في مجلس الوليد، و قد كان بين مروان و بين الوليد منافرة و مفاوضة (2)، فأقبل الحسين على الوليد، فقال: أصلح اللّه الأمير! و الصّلاح خير من الفساد، و الصّلة خير من الخشناء و الشّحناء (3)، و قد آن لكما أن تجتمعا، فالحمد للّه الّذي ألّف بينكما؛ قال: فلم يجيباه في هذا بشي ء. فقال الحسين: هل أتاكم من معاوية كائنة خبر؟ فإنّه كان عليلا، و قد طالت (4)علّته، فكيف حاله الآن؟ قال: فتأوّه الوليد و تنفّس الصّعداء، و قال: أبا عبد اللّه! آجرك اللّه في معاوية فقد كان لك عمّ صدق و قد ذاق الموت، و هذا كتاب أمير المؤمنين يزيد. فقال الحسين: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. و عظّم اللّه لك الأجر أيّها الأمير، و لكن لماذا (5)دعوتني؟ فقال: دعوتك للبيعة، فقد اجتمع عليه النّاس. فقال الحسين: إنّ مثلي لا يعطي بيعته سرّا، و إنّما أحبّ أن تكون البيعة علانيّة بحضرة الجماعة، و لكن إذا كان من الغد، و دعوت النّاس إلى البيعة دعوتنا معهم فيكون أمرنا واحدا. فقال له الوليد: أبا عبد اللّه! لقد قلت فأحسنت في القول، و أجبت جواب مثلك، و كذا ظنّي بك، فانصرف راشدا على بركة اللّه حتّى تأتيني (6)غدا مع النّاس! فقال مروان بن الحكم: أيّها الأمير! إنّه إذا فارقك في هذه السّاعة [و] لم يبايع فإنّك لن تقدر منه و لا تقدر (7)، على مثلها، فاحبسه عندك و لا تدعه يخرج أو يبايع و إلّا فاضرب عنقه.
قال: فالتفت إليه الحسين، و قال: و يلي عليك يا ابن الزّرقاء! أتأمر بضرب عنقي، كذبت (8)و اللّه (9)، و اللّه لو رام ذلك أحد من النّاس، لسقيت الأرض من/ دمه قبل ذلك، و إن شئت ذلك فرم ضرب عنقي إن كنت صادقا، قال: ثمّ أقبل الحسين على الوليد بن
عتبة و قال: أيّها الأمير! إنّا أهل بيت النّبوّة، و معدن الرّسالة، و مختلف (1)الملائكة، و محلّ الرّحمة، و بنا فتح اللّه و بنا ختم (2)، و يزيد رجل فاسق، شارب خمر، قاتل النّفس المحرّمة، معلن بالفسق، و مثلي لا يبايع لمثله، و لكن نصبح و تصبحون (3)(4)و ننتظر، و تنتظرون (5)أيّنا (6)أحقّ (7)بالخلافة و البيعة. قال: و سمع من الباب (8)الحسين فهمّوا بفتح الباب و إشهار السّيوف، فخرج (9)إليهم الحسين سريعا، فأمرهم بالانصراف إلى منازلهم، و أقبل الحسين إلى منزله.
فقال مروان بن الحكم للوليد بن عتبة: عصيتني حتّى انفلت الحسين من يدك، أمّا و اللّه لا تقدر على مثلها أبدا، و و اللّه ليخرجنّ عليك و على أمير المؤمنين، فاعلم ذلك. فقال له الوليد بن عتبة: ويحك! أشرت عليّ بقتل الحسين و في قتله ذهاب ديني و دنياي، و اللّه ما أحبّ أن أملك الدّنيا بأسرها، و أنّي قتلت الحسين بن عليّ ابن فاطمة الزّهراء، و اللّه ما أظنّ أحدا يلقي اللّه بقتل الحسين إلّا هو خفيف الميزان عند اللّه، لا ينظر إليه و لا يزكّيه، و له عذاب أليم. قال: فسكت مروان.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 17- 19
فدعاهما إلى البيعة ليزيد، فقالا: (10)بالغد إن شاء اللّه (11)على رؤوس النّاس. و خرجا من عنده.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 263
و طالب أبا عبد اللّه بمبايعته، فامتنع عليه من ذلك. (12)
نجفى، ترجمه اثبات الوصيّه،/ 302
المسعودي، إثبات الوصيّة،/ 126
1) - من د و بر، و في الأصل: محلف.
2) - زيد في د: اللّه.
3) - في د: يصبحون.
4) ليس في د و في بر: ننظر و تنظرون.
5) ليس في د و في بر: ننظر و تنظرون.
6) - في د و بر: أنّنا.
7) - في د: لأحقّ.
8) - في د: في الباب.
9) - في النّسخ: فاخرج.
10) [جواهر المطالب: «بالغداة»].
11) [جواهر المطالب: «بالغداة»].
12) - يزيد هم بعد از پدر خود سلطنت كرد و امام حسين را طلب كرد كه با او بيعت كند؛ ولى امام حسين به او اعتنايى نكرد.
و امتنع من بيعته الحسين بن عليّ بن أبي طالب رضى اللّه عنه و عبد اللّه بن الزّبير حين أخذهما عامل المدينة بذلك. (1)
پاينده، ترجمه التنبيه و الإشراف،/ 281
المسعودي، التّنبيه و الإشراف،/ 303
فقال: إنّ أمير المؤمنين أمرك أن تبايع له. فقال الحسين عليه السّلام: يا عتبة! قد علمت إنّا أهل بيت الكرامة، و معدن الرّسالة، و أعلام الحقّ الّذين أودعه اللّه عزّ و جلّ قلوبنا، و أنطق به ألسنتنا، فنطقت بإذن اللّه عزّ و جلّ، و لقد سمعت جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، يقول: إنّ الخلافة محرّمة على ولد أبي سفيان و كيف أبايع أهل بيت، قد قال فيهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم هذا. (2)
حسين بن على فرمود: «اى عتبه! تو مى دانى كه ما اهل بيت كرامت و معدن رسالتيم و اعلام حقّى كه خدا به دلها سپرده و زبان ما را بدان گويا ساخته. من به اذن خداى عزّ و جلّ گويا شدم و از جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم شنيدم كه مى فرمود: «خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام است»، چگونه با خاندانى بيعت كنم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم درباره آنها چنين گفته.»
كمره اى، ترجمه امالى،/ 151- 152
[بسند تقدّم عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام].الصّدوق، الأمالي،/ 151- 152- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 161
فصار الحسين عليه السّلام إلى الوليد، فوجد عنده مروان بن الحكم، فنعى إليه الوليد معاوية، فاسترجع الحسين عليه السّلام، ثمّ قرأ عليه كتاب يزيد و ما أمره فيه من أخذ البيعة منه له، فقال الحسين عليه السّلام: إنّي لا أراك تقنع ببيعتي ليزيد سرّا حتّى أبايعه جهرا فيعرف ذلك النّاس.
فقال له الوليد: أجل. فقال الحسين عليه السّلام: فتصبح و ترى رأيك في ذلك. فقال له الوليد:
انصرف على اسم اللّه تعالى حتّى تأتينا مع جماعة النّاس. فقال له مروان: و اللّه لئن فارقك الحسين السّاعة، و لم يبايع، لا قدرت منه على مثلها أبدا حتّى تكثر القتلى بينكم و بينه، احبس الرّجل، فلا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه. فوثب الحسين عليه السّلام عند ذلك و قال: أنت يا ابن الزّرقاء تقتلني أم هو؟ كذبت و اللّه و أثمت. و خرج يمشي و معه مواليه حتّى أتى منزله، (3)فقال مروان للوليد: عصيتني لا و اللّه لا يمكنك مثلها من نفسه أبدا. فقال له الوليد: ويح غيرك يا مروان، إنّك اخترت لي الّتي فيها هلاك ديني (4)، و اللّه ما
أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت عنه من مال الدّنيا و ملكها و أنّي قتلت حسينا، سبحان اللّه! أقتل حسينا لما أن قال: لا أبايع، و اللّه إنّي لا أظنّ أنّ امرءا يحاسب بدم الحسين خفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة. فقال له مروان: فإذا كان هذا رأيك فقد أصبت فيما صنعت (1). يقول هذا و هو غير الحامد له على رأيه (2). (3)
(4)فأقام الحسين عليه السّلام في منزله تلك اللّيلة و هي ليلة السّبت لثلاث بقين من رجب سنة ستّين من الهجرة. (5)
حسين عليه السّلام فرمود: «گمان ندارم تو قانع باشى كه من در پنهانى با يزيد بيعت كنم تا اينكه آشكارا بدانسان كه مردم بدانند، بيعت نمايم؟»
وليد گفت: «آرى (چنين است).»
حسين عليه السّلام فرمود: «پس باشد تا بامداد كنى و انديشه خود را در اين باره ببينى.»
وليد گفت: «به نام خدا (اكنون) بازگرد تا با گروهى از مردم (براى بيعت) به نزد ما بيايى. مروان به او گفت: «به خدا اگر حسين اينك از تو جدا شود و بيعت نكند، ديگر هرگز بر او دست نخواهى يافت تا كشتار بسيارى ميانه تو و او بشود. او را نگهدار تا اينكه يا بيعت كند، يا گردنش بزنى.»
حسين عليه السّلام از جا جست و به او فرمود: «اى پسر زرقاء (زن كبود چشم)! تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا دروغ گفتى و نابجا سخن گفتى (اين كلام را فرمود) و از خانه بيرون رفت و با نزديكان خود به راه افتاده، به منزل خويش درآمد. (همين كه حضرت برفت) مروان به وليد گفت: «گوش به سخن من ندادى. به خدا ديگر نخواهد گذارد تو بر او دست يابى.»
وليد به او گفت: «واى به حال ديگران باد، اى مروان! تو كارى براى من انتخاب كرده بودى (و پيشنهاد به من نمودى) كه نابودى دين من در آن بود. به خدا دوست ندارم آنچه خورشيد بر آن مى تابد و از آن غروب مى كند از مال دنيا و ملك آن از آن من باشد و من حسين را بكشم. سبحان اللّه!»
همين كه حسين گفت: «من بيعت نمى كنم. من حسين را بكشم؟ به خدا سوگند گمان ندارم كسى كه به خون حسين در روز قيامت بازخواست شود، ترازويش سبك باشد (يعنى عقوبتش آسان نيست)!»
مروان كه اين سخنان را از وليد شنيد، گفت: «اگر براى اين خاطر بود و انديشه تو چنين است، كار بجايى كردى.»
اين را به زبان مى گفت، ولى در دل، كار او را خوش نداشت (و رأى او را نپسنديد و براى خوشايند او گفتارش را تصديق كرد). پس حسين عليه السّلام آن شب را در خانه خود ماند و آن شب بيست و هفتم رجب سال شصت هجرى بود.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 30- 31
1) [لم يرد في وسيلة الدّارين].
2) [لم يرد في وسيلة الدّارين].
3) - [زاد في الأسرار: «فيما صنعه»].
4) [لم يرد في روضة الواعظين].
5) - پس حسين عليه السّلام به نزد وليد آمد، ديد مروان بن حكم نيز نزد او است. وليد خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد و آن جناب عليه السّلام (چنانچه در اين موارد مرسوم است) فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.» سپس نامه يزيد و دستورى كه براى گرفتن بيعت از آن جناب داده بود، براى حضرت عليه السّلام خواند.
المفيد، الإرشاد، 2/ 30- 31- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 342، 325- 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 173- 176؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 384؛ القمي، نفس المهموم،/ 68- 69؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 5- 6؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 46- 47؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 146- 147
فأتى بهما [حسين بن عليّ عليهما السّلام و ابن الزّبير] فقال: بايعا. فقالا: مثلنا لا يبايع سرّا، و لكنّا نبايع على رؤوس النّاس إذا أصبحنا. فرجعا إلى بيوتهما.
ابن عبد البرّ، الاستيعاب، 1/ 381- عنه: ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2572، الحسين ابن عليّ،/ 31؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331؛ الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
فجاء الحسين عليه السّلام عليه قميص أبيض متورّد مصبوغ بزعفران، فسلّم ثمّ جلس، قال:
ثمّ جاء ابن الزّبير بين ثوبين غليظين مشمرا إلى نصف ساقه، فسلّم ثمّ جلس، ثمّ جاء عبد اللّه بن مطيع، فجاء رجل أحمر العينين ثائر الشّعر- أو قال الرّأس- فسلّم، ثمّ جلس، قال: فحمد اللّه الوليد و نعى إليهم معاوية و دعاهم إلى البيعة ليزيد، فبدر ابن الزّبير صاحبيه الكلام مخافة وهنهما، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ ذكر معاوية، فترحّم عليه و دعا له، ثمّ ذكر الوليد، فقال: وليتنا، فأحسنت و رفقت بنا و وصلت أرحامنا، و قد علمت الّذي كان من أبيك في بيعة يزيد و ولايتنا، و متى ما بايعنا و شاب مصرم (1)علينا خشينا أن لا يذهب ذلك ما في نفسه علينا، فإن رأيت أن تصل أرحامنا و تحسّن فيما بيننا و بينك و تخلّي سبيلنا، فإذا أصبحت، نودي في النّاس الصّلاة جامعة، ثمّ صعدت المنبر، فنبايع حينئذ يذهب ما في نفسه علينا. قال: و أنا [زريق مولى لمعاوية] أنظر إلى مروان في ناحية البيت، كلّما نظر إليه الوليد قال بيده هكذا، اضرب أعناقهم، قال: فخلّى سبيلهم. قال مروان: ألا و اللّه لا يصبح بالمدينة منهم أحد. قال: فانطلق كلّ واحد منهم إلى منزله، فقرب رواحله فشدّ عليها، ثمّ أتى بها إلى الطّريق و أصبح- يعني الوليد-، فنادى بالصّلاة جامعة، فطلب النّاس و دعاهم إلى البيعة ليزيد، و أرسل إلى هؤلاء الرّهط، فوجدهم قد خرجوا.
الشّجري، الأمالي، 1/ 170
1) - [لعلّ الصّحيح: «و السّيف مصلت»].
و صار عليه السّلام إلى الوليد، فنعى الوليد إليه معاوية، فاسترجع الحسين عليه السّلام ثمّ قرأ عليه كتاب يزيد بن معاوية، فقال الحسين عليه السّلام: إنّي لا أراك تقنع ببيعتي ليزيد سرّا حتّى أبايعه جهرا. فقال الوليد: أجل. فقال الحسين عليه السّلام: فنصبح و نرى في ذلك. فقال الوليد:
انصرف على اسم اللّه تعالى. فقال مروان: و اللّه لئن فارقك الحسين السّاعة و لم يبايع لا تقدر منه على مثلها أبدا حتّى يكثر القتلى بينكم و بينه، فلا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه. فوثب عند ذلك الحسين عليه السّلام، و قال: أنت يا ابن الزّرقاء تقتلني أو هو؟
كذبت و اللّه و أثمت. فخرج، فقال مروان للوليد: عصيتني. فقال: ويح غيرك يا مروان، و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و أنّي قتلت حسينا، إن قال: لا أبايع، و اللّه إنّي لأظنّ أنّ امرءا يحاسب بدم الحسين خفيف الميزان عند اللّه تعالى يوم القيامة. فقال مروان: إن كان هذا رأيك فقد أصبت.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
ثمّ دخل على الوليد، فسلّم عليه بالإمرة و قال: كيف أصبح الأمير اليوم و كيف حاله؟ فردّ عليه الوليد ردّا حسنا، ثمّ أدناه و قرّبه، و مروان هنالك جالس، و قد كان بين مروان و الوليد منافرة و منازعة، فلمّا نظر الحسين إلى مروان جالسا في مجلس الوليد، قال:
أصلح اللّه الأمير، الصّلاح خير من الفساد، و الصّلة خير من الشّحناء، و قد آن لكما أن تجتمعا، فالحمد للّه الّذي أصلح ذات بينكما، فلم يجيباه في هذا بشي ء، فقال الحسين: هل ورد عليكم من معاوية خبر؟ فإنّه كان عليلا و قد طالت علّته، فكيف هو الآن؟ فتأوّه الوليد و تنفّس الصّعداء، و قال: يا أبا عبد اللّه آجرك اللّه في معاوية فقد كان لكم عمّ صدق و والي عدل، لقد ذاق الموت، و هذا كتاب أمير المؤمنين يزيد. فقال الحسين: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، و عظّم اللّه لك الأجر أيّها الأمير، و لكن لماذا دعوتني؟ فقال: دعوتك للبيعة الّتي قد اجتمع النّاس عليها. فقال الحسين: أيّها الأمير، إنّ مثلي لا يعطي بيعته سرّا، و إنّما يجب أن تكون البيعة علانيّة بحضرة الجماعة، فإذا دعوت النّاس غدا إلى البيعة دعوتنا معهم، فيكون الأمر واحدا. فقال الوليد: أبا عبد اللّه و اللّه لقد قلت، فأحسنت القول، و أجبت جواب مثلك، و هكذا كان ظنّي بك، فانصرف راشدا، و تأتينا غدا مع النّاس. فقال مروان: أيّها الأمير إن فارقك السّاعة، و لم يبايع، فإنّك لم تقدر منه على مثلها أبدا،
حتّى تكثر القتلى بينك و بينه، فاحبسه عندك، و لا تدعه يخرج أو يبايع و إلّا فاضرب عنقه. فالتفت إليه الحسين، و قال: ويلي عليك يا ابن الزّرقاء أتأمر بضرب عنقي، كذبت و اللّه و لؤمت؛ و اللّه لو رام ذلك أحد لسقيت الأرض من دمه قبل ذلك، فإن شئت ذلك فرم أنت ضرب عنقي إن كنت صادقا. ثمّ أقبل الحسين على الوليد؛ فقال: أيّها الأمير؛ إنّا أهل بيت النّبوّة؛ و معدن الرّسالة؛ و مختلف الملائكة؛ و مهبط الرّحمة؛ بنا فتح اللّه و بنا ختم؛ و يزيد رجل فاسق شارب خمر؛ قاتل نفس؛ معلن بالفسق؛ فمثلي لا يبايع لمثله و لكن نصبح و تصبحون؛ و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالخلافة و البيعة. قال: و سمع من بالباب صوت الحسين، و قد علا، فهمّوا أن يقتحموا عليهم بالسّيوف، و لكن خرج إليهم الحسين، فأمرهم بالانصراف إلى منازلهم؛ و ذهب إلى منزله؛ فقال مروان للوليد:
عصيتني أيّها الأمير حتّى أفلت الحسين من يديك؛ أم و اللّه لا تقدر منه على مثلها أبدا؛ و و اللّه ليخرجنّ عليك و على أمير المؤمنين، فاعلم ذلك. فقال الوليد لمروان: ويحك إنّك قد أشرت عليّ بقتل الحسين، و في قتله ذهاب ديني و دنياي؛ و اللّه إنّي لا أحبّ أن أملك الدّنيا بأسرها شرقها و غربها و أنّي قتلت الحسين ابن فاطمة، و اللّه ما أظنّ أحدا يلقي اللّه يوم القيامة بدمه إلّا و هو خفيف الميزان عند اللّه، لا ينظر إليه و لا يزكّيه و له عذاب أليم.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 183- 184
فلمّا دخل عليه، و قرأ الكتاب، قال: ما كنت أبايع ليزيد. فقال مروان: بايع لأمير المؤمنين! فقال الحسين: كذّبت ويلك على المؤمنين! من أمّره عليهم؟ (1)فقام مروان و جرّد سيفه، و قال: مر سيّافك أن يضرب عنقه قبل أن يخرج من الدّار، و دمه في عنقي.
و ارتفعت الصّيحة، (2)فهجم تسعة عشر رجلا من أهل بيته، و قد انتضوا خناجرهم، فخرج الحسين معهم. (3)
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ القمي، نفس المهموم،/ 69- 70
فدعا [الوليد] الحسين فطلب منه أن يبايع، فقال: ادع النّاس و ادعونا معهم، فإنّ مثلي لا يبايع سرا. و خرج.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 34
ثمّ دخل فسلّم- و مروان عنده- فقال الحسين: الصّلة خير من القطيعة، و الصّلح خير من الفساد، و قد آن لكما أن تجتمعا أصلح اللّه ذات بينكما. و جلس، فأقرأه الوليد الكتاب، و نعى له معاوية، و دعاه إلى البيعة، فاسترجع الحسين، و ترحّم على معاوية، و قال: أمّا البيعة، فإنّ مثلي لا يبايع سرّا، و لا يجتزء بها منّي سرّا، فإذا خرجت إلى النّاس، و دعوتهم للبيعة، و دعوتنا للبيعة، دعوتنا معهم كان الأمر واحدا. فقال له الوليد- و كان يحبّ العافية-: انصرف. فقال له مروان: لئن فارقك السّاعة، و لم يبايع، لا قدرت منه على مثلها أبدا، حتّى تكثر القتلى بينكم و بينه، احبسه، فإن بايع و إلّا ضربت عنقه. فوثب عند ذلك الحسين، و قال: [يا] ابن الزّرقاء أأنت تقتلني أم هو؟ كذبت و اللّه و لؤمت. ثمّ خرج حتّى أتى منزله، فقال مروان للوليد: عصيتني لا و اللّه لا يمكنك من نفسه بمثلها أبدا.
فقال الوليد: ويح غيرك يا مروان، و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت عنه من مال الدّنيا و ملكها و أنّي قتلت حسينا، أن قال: لا أبايع، و اللّه إنّي لا أظنّ أنّ امرءا يحاسب بدم الحسين لخفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة. قال مروان: قد أصبت [بكثرة رسلك] يقول له هذا و هو غير حامد له على رأيه. (1)
آن گاه نشست. وليد نامه يزيد را به او داد كه متضمن خبر مرگ معاويه بود. حسين را دعوت كرد كه بيعت كند. حسين براى مرگ معاويه تأسف كرد و بر او درود فرستاد. بعد گفت: «موضوع بيعت يزيد، مانند من كسى نبايد در خفا بيعت كند؛ چون تو ميان مردم بروى و آنها را دعوت كنى كه بيعت كنند و ما را هم به آن بيعت دعوت كنى كار يكسره خواهد شد و ما همه متحد خواهيم بود.»
وليد چون آسايش پرست بود به حسين گفت: «برو!»
مروان به او گفت: «اگر حسين از اينجا برود و بيعت نكند، هرگز تو بر او قادر نخواهى بود؛ مگر پس از كشته شدن عدّه اى از شما و از او، پس بايد او را همين الآن بازداشت كنى كه اگر بيعت كند، چه بهتر وگرنه گردن او را بزن!»
حسين چون اين را شنيد، گفت: «اى زاده زرقاء (چشم كبود)، تو مرا مى كشى يا او. به خدا دروغ مى گويى. تو پست و پليد هستى.»
آن گاه حسين از آنجا به خانه خود رفت. مروان به وليد گفت: «تو از امر من تمرّد كردى. به خدا سوگند او هرگز ديگر چنين تمكينى نسبت به تو نخواهد كرد.»
وليد گفت: «واى بر ديگرى (به جاى واى بر تو)، اى مروان! به خدا سوگند من دوست ندارم كه ملك و مال من از مشرق آفتاب تا مغرب باشد و من حسين را كشته باشم. اگر او بگويد من بيعت نمى كنم، من گمان نمى برم كارى كه با ريختن خون حسين انجام گيرد، در روز رستاخيز نزد خداوند آسان باشد و در حساب نيايد.»
مروان گفت: «اگر چنين باشد، پس تو با تأمل و احتياط حق دارى و چنين خوددارى صواب است.» اين را گفت، درحالى كه با عقيده او موافق نبود و عمل او را نمى ستود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 104
ابن الأثير، الكامل، 3/ 264
1) - بعد از آن، حسين داخل شد؛ درحالى كه مروان هم همان جا نشسته بود. حسين گفت: «صله (صله رحم و خويشپرورى) بهتر از جفا و صلح بهتر از جنگ و فساد است. اكنون وقت است كه هردو در اينجا جمع و متحد شويد. خدا كار شما را اصلاح كند و دشمنى را از ميان بردارد.»
و كان قد امتنع من البيعة ليزيد بن معاوية، لمّا بايع له أبوه بولاية العهد، و امتنع معه ابن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، فلمّا توفّي معاوية لم يبايع أيضا.
ابن الأثير، أسد الغابة، 2/ 20
فدعاهم [الحسين بن عليّ عليهما السّلام مع عبد اللّه بن الزّبير، و عبد اللّه بن مطيع، و عبد اللّه بن عمر، و عبد الرّحمان ابن أبي بكر] إلى الوليد فحضروا، فنعى إليهم معاوية، و أمرهم بالبيعة، فبدرهم بالكلام عبد اللّه بن الزّبير، مخافة أن يجيبوا بما لا يريد، فقال: إنّك وليتنا فوصلت أرحامنا، و أحسنت السّيرة فينا، و قد علمت أنّ معاوية أراد منّا البيعة ليزيد، فأبينا و لسنا (1)أن يكون في قلبه علينا، و متى بلغه أنّا لم نبايع إلّا في ظلمة ليل، و تغلق علينا بابا لم ينتفع هو بذلك و لكن تصبح و تدعو النّاس، و تأمرهم ببيعة يزيد، و نكون أوّل من يبايع.
قال [ابن أبي زريق]: و أنا أنظر إلى مروان و قد أسرّ إلى الوليد أن اضرب رقابهم (2)، ثمّ قال جهرا: لا تقبل عذرهم و اضرب رقابهم (3). فغضب الحسين، و قال: ويلي، عليك يا ابن الزّرقاء! أنت تأمر بضرب عنقي، كذبت و لؤمت، نحن أهل بيت النّبوّة، و معدن الرّسالة، و يزيد فاسق شارب الخمر، و قاتل النّفس، و مثلي لا يبايع لمثله، و لكن نصبح و تصبحون، و ننظر و تنظرون، أيّنا أحقّ بالخلافة و البيعة. فقال الوليد: انصرف يا أبا عبد اللّه مصاحبا على اسم اللّه و عونه، حتّى تغدوا عليّ. فلمّا ولّوا قال مروان بن الحكم: و اللّه لئن فارقك
القوم، لا قدرت عليهم حتّى تكثروا القتلى. فخرجوا من عنده.
فلمّا أصبح الوليد، استدعى مروان، و أخبره، فقال: أمرتك فعصيتني و ستري ما يصير أمرهم إليه. فقال: ويحك، إنّك أشرت إليّ بذهاب ديني و دنياي، و اللّه ما أحبّ أنّ ملك الدّنيا لي و أنّي قتلت حسينا، و اللّه ما أظنّ أنّ أحدا يلقي اللّه بدمه إلّا و هو خفيف الميزان.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10
و أقرأه كتاب يزيد، و طلبه بالبيعة، فقال: مثلي لا يبايع سرّا، فإذا كان في غد بايعت علانية. فلمّا همّ بالخروج قال مروان بن الحكم لوليد- و كان حاضرا معه في مجلسه لتدبير أمر بيعة يزيد-: يا لها من غلطة، ما رأيت لها مثلا. تترك الأمر مستقبلا، و تطلبه مستدبرا؟ فقال له: فما ترى أنت؟ قال: تأخذه بالبيعة، فإن أبي ضربت عنقه. فسمعه الحسين فسلّ سيفه، و همّ أن يضرب مروان، ثمّ قال له: يا ابن الزّرقاء، أمثلك يأمر بقتل مثلي؟
و كان الحسين قد دعا بمواليه و أهل بيته، فأقعدهم على الباب حين دخل و قال لهم:
إن أرتفع صوتي فاقتحموا عليّ الدّار، و إلّا فمكانكم حتّى أخرج إليكم.
البرّي، الجوهرة،/ 41
ثمّ دخل على الوليد و مروان عنده، فأقرأه كتاب يزيد، و دعاه إلى البيعة، فقال: مثلي لا يبايع سرّا بل على رؤوس النّاس، و هو أحبّ إليكم.
و كان الوليد يحبّ العافية، فقال: انصرف في دعة اللّه حتّى تأتينا مع النّاس. فقال له مروان: و اللّه لئن فارقك السّاعة، و لم يبايع لا قدرت عليه أبدا حتّى تكثر القتلى بينكما، احبس الرّجل عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه. فوثب الحسين قائما، و قال: يا ابن الزّرقاء هو يقتلني أو أنت؟ كذبت، و منت (1).
ثمّ خرج، فقال الوليد: يا مروان و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و أنّي قتلت حسينا. (2)
و برخاست و از تخت به زير آمد.
مروان بسيار گفت با وليد كه: «حسين را رها مكن كه برود، از يزيد عتابها بينى و حسين را به دست نياورى الّا بعد از آنكه خونها ريخته شود.»
مروان چند كرت تكرار نمود و قصد كرد كه حسين را بگيرد. كرسى آهنين نهاده بود. حسين عليه السّلام برداشت و به مروان انداخت. مروان به خانه گريخت و كرسى به ديوار آمد و بشكست. اين حال بيست و هفتم رجب بود.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 271
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
فنعى الوليد إليه موت معاوية، و عرض عليه البيعة ليزيد، فقال: أيّها الأمير، إنّ البيعة لا تكون سرّا و لكن إذا دعوت النّاس غدا، فادعنا معهم.
فقال مروان: لا تقبل أيّها الأمير عذره، و متى لم يبايع فاضرب عنقه. (1)فغضب الحسين عليه السّلام.!
ثمّ قال: ويل لك (2)يا ابن الزّرقاء أنت تأمر بضرب عنقي، كذبت و اللّه، و لؤمت (3).(4)ثمّ أقبل على الوليد، فقال: أيّها الأمير، إنّا أهل بيت النّبوّة، و معدن الرّسالة، و مختلف الملائكة، و بنا فتح اللّه، و بنا ختم اللّه، و يزيد رجل فاسق شارب الخمر، قاتل النّفس المحرّمة، معلن بالفسق، و مثلي لا يبايع بمثله (5)، و لكن نصبح و تصبحون، و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالخلافة و البيعة (6)، ثمّ خرج عليه السّلام (7).!
فقال مروان للوليد عصيتني، فقال: ويحك إنّك أشرت إليّ بذهاب ديني و دنياي، و اللّه ما أحبّ أنّ ملك الدّنيا بأسرها لي و أنّني قتلت حسينا، و اللّه ما أظنّ أحدا يلقي اللّه بدم الحسين عليه السّلام إلّا و هو خفيف الميزان لا ينظر اللّه إليه و لا يزكّيه و له عذاب أليم. (8)
مروان گفت: «اى امير! اين پيشنهاد را نپذير و اگر بيعت نمى كند، گردنش را بزن.»
حسين عليه السّلام چون اين سخن بشنيد، خشمناك شد و فرمود: «واى بر تو اين پسر زن كبود چشم! تو دستور مى دهى كه گردن مرا بزنند؟ به خدا قسم دروغ مى گويى و پست فطرتى خود را ظاهر مى سازى.»
سپس روى به وليد نمود و فرمود: «امير! ما خاندان پيغمبر و كان رسالتيم. آستانه ما محل آمدوشد فرشتگان است. دفتر وجود به نام ما باز شد و دايره كمال به ما ختم شده است و يزيد مردى است گنهكار و ميگسار و آدمكش و خيانت پيشه بيشرم و رو، و هم چون منى به چنين كسى بيعت نخواهد نمود. ولى باش تا صبح كنيم و شما نيز صبح كنيد. ما در اين كار بدقت بنگريم. شما نيز بنگريد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتر است.»
حسين عليه السّلام اين بگفت و از مجلس وليد بيرون شد.
مروان به وليد گفت: «دستور مرا اجرا نكردى؟»
گفت: «واى بر تو! راه از دست رفتن دين و دنياى مرا به من نمودى. به خدا سوگند كه دوست ندارم همه روى زمين را مالك باشم و حسين عليه السّلام را بكشم. به خدا سوگند گمان ندارم كسى كه به خون حسين دست بيالايد و خدا را ملاقات كند، مگر اينكه ميزان عملش سبك خواهد بود و خداوند بر او نظر رحمت نخواهد كرد و او را از پليدى گناه پاك نخواهد ساخت و شكنجه دردناكى براى او آماده است.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 22- 24
1) - [من هنا حكاه عنه في البحار و العوالم].
2) - [في البحار و العوالم: «و يلي عليك»].
3) - [في البحار و العوالم: «و أثمت»].
4) [حكاه عنه في الأسرار و مثير الأحزان].
5) - [في البحار و العوالم: «مثله»، و في الأسرار: «لمثله»].
6) [حكاه عنه في الأسرار و مثير الأحزان].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم].
8) - وليد خبر مرگ معاويه را به حسين داد و پيشنهاد بيعت بر يزيد را به حسين عليه السّلام نمود. حسين عليه السّلام فرمود: «اى امير! بيعت پنهانى نتيجه اى ندارد. فردا كه همه مردم را براى بيعت دعوت خواهى نمود، ما را نيز با آنان دعوت نما.»
ابن طاووس، اللّهوف،/ 22- 24- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 325؛ البحراني، العوالم، 17/ 174؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 5- 6
فحضر الحسين عليه السّلام عنده، فأخبره بموت معاوية رضي اللّه عنه، و دعاه إلى البيعة فقال له الحسين عليه السّلام: مثلي لا يبايع سرّا، و لكن إذا اجتمع النّاس نظرنا و نظرت. (1)
حسين عليه السّلام به وليد گفت: «شخصى مانند من، پنهانى بيعت نمى كند. هرگاه همه مردم براى اين كار اجتماع كردند، ما و تو فكرى براى اين كار خواهيم كرد.»
سپس حسين عليه السّلام از نزد وليد خارج شد.
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 155- 156
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104
ثمّ دخل، فسلّم، و مروان عنده، فقال الحسين: «الصّلة خير من القطيعة، و الصّلح خير من الفساد، و قد آن لكما أن تجتمعا، أصلح اللّه ذات بينكما». و جلس، فأقرأه الوليد الكتاب، و نعى إليه معاوية، و دعاه إلى البيعة، فاسترجع الحسين و ترحّم على معاوية، و قال: «أمّا البيعة، فإنّ مثلي لا يبايع سرّا، و لا تجتزئ بها منّي سرّا، فإذا خرجت إلى
1) - چون حسين عليه السّلام نزد وى آمد، وليد خبر مرگ معاويه را بدو داد و به او پيشنهاد بيعت كرد.
النّاس و دعوتهم إلى البيعة دعوتنا معهم فكان الأمر واحد». فقال له الوليد- و كان يحبّ العافية-: انصرف. فقال له مروان: «لئن فارقك السّاعة، و لم يبايع لا قدرت منه على مثلها أبدا حتّى تكثر القتلى بينك و بينه، احبسه، فإن بايع و إلّا ضربت عنقه». فوثب الحسين عند ذلك و قال: «يا ابن الزّرقاء، أنت تقتلني أو هو؟ كذبت و اللّه و لؤمت! ثمّ خرج حتّى أتى منزله.
فقال مروان للوليد: عصيتني! لا و اللّه لا يمكنك من نفسه بمثلها أبدا. فقال الوليد:
«ويح غيرك يا مروان، و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت عنه من مال الدّنيا و ملكها و أنّي قتلت حسينا، إن قال: لا أبايع! و اللّه إنّي لأظنّ امرءا يحاسب بدم الحسين خفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة!» قال مروان: قد أصبت بقولك هذا [يقول] و هو غير حامد له على رأيه.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 378- 379
فلمّا توفّي لم يدخل في طاعة يزيد، الحسين بن عليّ و لا عبد اللّه بن الزّبير و لا من شايعهما.
فأتاه ابن الزّبير، فنعى له معاوية، فترحّم عليه، فقال: بايع يزيد. قال: ما هذه ساعة مبايعة، و لا مثلي يبايع هاهنا، و لكن نصبح فترقى المنبر، و أبايعك علانية، و يبايعك النّاس. فوثب مروان، فقال: اضرب عنقه، فإنّه صاحب فتنة و شرّ. فقال: إنّك هاهنا يا ابن الزّرقاء، و استبّا. فقال الوليد: أخرجهما عنّي، و كان رجلا رفيقا سريّا كريما.
فأخرجا، فجاء الحسين على تلك الحال، فلم يكلّم في شي ء حتّى رجعا جميعا، ثمّ ردّ مروان إلى الوليد، فقال: و اللّه لا تراه بعد مقامك إلّا حيث يسوؤك.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 266، 268
فلمّا مات معاوية، تسلّم الخلافة يزيد و بايعه أكثر النّاس، و لم يبايع له ابن الزّبير و لا الحسين، و أنفوا من ذلك. و رام كلّ واحد منهما الأمر لنفسه.
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 196
و كان قد أنف من إمرة يزيد بن معاوية، فلم يبايعه، و كان قد بايعه المسلمون كلّهم إلّا أربعة: عبد اللّه بن عمر، و عبد اللّه بن الزّبير، و عبد الرّحمان بن أبي بكر، و هو رابعهم
رضي اللّه عنهم.
فأتى بهما، [الإمام الحسين عليه السّلام و عبد اللّه بن الزّبير] فقال: بايعا. فقالا: مثلنا لا يبايع سرّا و لكن نبايع على رؤوس الأشهاد إذا أصبحنا. فرجعا إلى بيوتهما.
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 131، 132
و صمّم على المخالفة الحسين و ابن الزّبير. (1)
اين بگفت و از پيش وليد بيرون رفت.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 67
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 151
و لم يبايعه الحسين بن عليّ رضي اللّه تعالى عنهما، و لا عبد اللّه بن الزّبير رضي اللّه تعالى عنه، و اختفيا من عامله الوليد بن عقبة (2)بن أبي سفيان، و أقاما مصرّين على الامتناع.
الدّميري، حياة الحيوان، 1/ 87
ثمّ دخل، فسلّم، و مروان عنده فشكرهما على الصّلة بعد القطيعة، و دعا لهما بإصلاح ذات البين، فأقرأه الوليد الكتاب بنعي معاوية، و دعاه إلى البيعة، فاسترجع و ترحّم، و قال: مثلي لا يبايع سرّا، و لا يكتفى بها منّي، فإذا ظهرت إلى النّاس، و دعوتهم كان أمرنا واحدا، و كنت أوّل مجيب. فقال الوليد و كان يحبّ المسالمة: انصرف. فقال مروان:
لا تقدر منه على مثلها أبدا، حتّى تكثر القتلى بينك و بينهم، ألزمه البيعة، و إلّا اضرب عنقه. فوثب الحسين و قال: أنت تقتلني أو هو؟ كذبت و اللّه. و انصرف إلى منزله، و أخذ مروان في عذل الوليد، فقال: يا مروان و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت الشّمس من مال الدّنيا و ملكها، و أنّي قتلت الحسين أن قال: لا أبايع. (3)
وليد كه خواستار مسالمت بود، گفت: «بازگرد.»
مروان گفت: «ديگر چنين فرصتى كه او در چنگ تو باشد، به دستت نخواهد آمد؛ مگر آن كه از دو جانب جمعى كشته آيند. او را به بيعت الزام فرماى؛ وگرنه گردنش را بزن.»
حسين برآشفت و گفت: «نه تو مرا توانى كشت، نه او. به خدا سوگند دروغ مى گويى.»
و به خانه خود بازگشت. مروان زبان به ملامت وليد گشود. وليد گفت: اى مروان! به خدا سوگند، اگر همه ملك و ثروت دنيا را به من بدهند و حسين بيعت نكند، او را نخواهم كشت.»
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 28- 29
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 20
1) - و مردن معاويه و امارت يزيد با او گفت و بيعت خواست. حسين گفت: «مثل من كسى پنهان بيعت نكند. چون مردم جمع شوند، بعد از اين در اين قضيه به اتفاق انديشه كنيم.»
2) - [الصّحيح: «عتبة»].
3) - حسين خود به مسجد درآمد و سلام كرد. مروان در كنار وليد نشسته بود و از اين كه پس از مدتى قطع رابطه اينك ملاقاتى دست داد، سپاس گفت و آنان را دعوت به آشتى و رفع كدورتها نمود. وليد نامه اى را كه در آن خبر مرگ معاويه و فرمان بيعت گرفتن از او آمده بود، برايش بخواند. حسين، إنّا للّه گفت و براى او رحمت خواست و گفت: «چون من كسى، در نهان بيعت نمى كند كه از بيعت نهانى من مقصود به حاصل نيايد. چون تو در برابر مردم ظاهر شدى و مردم را به بيعت دعوت كردى، ما نيز با آنان خواهيم آمد و من نخستين كسى هستم كه به دعوت تو پاسخ خواهم داد.»
فلم يبايعه.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
ثمّ دخل عليه مجلسه، فسلّم عليه، و جلس و وجد مروان جالسا عنده، فتحادثوا ساعة، ثمّ إنّ الوليد أخبره بموت معاوية، و دعاه إلى بيعة يزيد، و وعده عن يزيد بخير جزيل، فاسترجع الحسين عليه السّلام لموت معاوية، و قال: مثلي لا يبايع سرّا، فإذا أخرجت إلى النّاس و دعوتهم إلى البيعة، أنا من جملتهم و يكون الأمر واحدا. ثمّ وثب الحسين قائما و ولّى، فقال مروان للوليد: لئن فارقك السّاعة و لم يبايع، لا قدرت على مثلها، احبسه، فإن بايع و إلّا اضرب عنقه.
فالتفت إليه الحسين، و قال له: يا ابن الزّرقاء أنت تضرب عنقي، أم هو، كذبت و اللّه.
ثمّ خرج من الباب، قال: و كان الوليد يحبّ العافية، فالتفت إلى مروان، و قال له: ويح غيرك، و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت من مال الدّنيا و ملكها إذا قتلت حسينا إذ قال: لا أبايع. فسكت مروان.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 182
فأبى الحسين و ابن الزّبير أن يبايعاه.
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
فبايعوه، و امتنع من بيعته اثنان عظيمان: الحسين بن عليّ سبط رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و عبد اللّه ابن الزّبير ابن عمّة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم.
الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331
فامتنع الحسين عليه السّلام من البيعة ليزيد.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 77
ثمّ دخل على الوليد، فقرّبه و أدناه و أراه الكتاب، و دعاه إلى البيعة.
فقال الحسين عليه السّلام: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، إنّها مصيبة عظيمة، و لنا بها شغل عن البيعة (1). فقال الحسين: إنّ مثلي لا يبايع خلف الأبواب سرّا دون الجهر، و لكن إذا خرجت و دعوت النّاس، كنت أوّل من بايع. فقال: انصرف يا أبا عبد اللّه و أتنا غدا مع النّاس.
فقال مروان: فإنّك (2)الثّعلب فلا ترى إلّا غباره، و أحذر أن يخرج حتّى يبايعك أو تضرب عنقه. فلمّا سمع الحسين وثب قائما و قال: يا ابن الزّرقاء، أنت تقتلني أم هؤلاء، لا أمّ لك يا ابن اللّخناء، و اللّه لقد أهجت عليك و على صاحبك منّي حربا طويلا. ثمّ خرج.
فقال مروان للوليد: عصيتني، و اللّه لا قدرت على مثلها أبدا. فقال له الوليد: ويحك لقد اخترت لي ما فيه هلاكي و هلاك ذريّتي (3)، فو اللّه ما أحبّ أن يكون لي ملك الدّنيا و أنا مطالب بدم الحسين، و إنّ كلّ امرئ يكون مطالبا بدمه لخفيف الميزان يوم القيامة. فقال له مروان: مثلك ينبغي أن يكون سائحا في البراري و القفار، و لا يكون أميرا.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 419- 420
فأتياه [الإمام الحسين عليه السّلام و عبد اللّه بن الزّبير] ليلا، و قالا له: مثلنا لا يبايع سرّا، بل على رؤوس الأشهاد. ثمّ رجعا.
ابن العماد، شذرات الذّهب،/ 67
ثمّ دخل على الوليد، فسلّم عليه، فردّ عليه السّلام- و مروان بن الحكم جالس إلى جنبه- فقال الحسين عليه السّلام: أصلح اللّه حالكما. فلم يجاوباه بشي ء، فلمّا استقرّ به الجلوس أقرأه كتاب يزيد (لعنه اللّه)، و نعى إليه معاوية بن أبي سفيان (لعنه اللّه)، و دعاه إلى بيعة يزيد، فقال الحسين عليه السّلام: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، إنّها لمصيبة عظيمة و لنا فيها شغل عن البيعة. فقال الوليد: لا بدّ من ذلك. فقال الحسين عليه السّلام: إنّ مثلي لا يبايع سرّا و لا أظنّكم
ترضون بهذا، و لكن إذا خرجت غدا و دعوت النّاس إلى البيعة فادعنا معهم، و كنت أوّل مبايع.
قال أبو مخنف: و كان الوليد رجلا يحبّ العواقب، فقال له انصرف أبا عبد اللّه، و آتنا غدا مع النّاس. فقال مروان (لعنه اللّه): إن فاتك الثّعلب لم تر إلّا غبارا، فاحذر أن يخرج حتّى يبايعك أو تضرب عنقه. فلمّا سمع الحسين عليه السّلام كلامه وثب قائما و قال: يا ابن الزّرقاء أنت تأمر بقتلي؟ كذبت يا ابن اللّخناء و بيت اللّه، لقد أهجت عليك و على صاحبك منّي حربا طويلا.
ثمّ قام من عندهما و انطلق إلى منزله، فقال مروان للوليد (لعنه اللّه): عصيتني، و خالفت أمري، و اللّه لا قدرت على مثلها أبدا. قال له الوليد: ويحك أنت اخترت لي ما فيه هلاكي و هلاك ذرّيّتي؟ و اللّه ما أحبّ أن يكون لي ملك الدّنيا و أنا مطالب بدم الحسين عليه السّلام يوم القيامة. فقال له مروان: إذا كان هذا رأيك فقد أحسنت، و نعم الأمير أنت، و لكن مثلك ينبغي أن يكون سائحا في البراري و الجبال، و لا يلي أمور الخلائق و الخلفاء و السّلاطين.
و قام مروان من عنده مغضبا عليه لمخالفته إيّاه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)/ 12- 13
فصار الحسين عليه السّلام إلى الوليد، فوجد عنده مروان بن الحكم، فنعى إليه الوليد معاوية، فاسترجع الحسين عليه السّلام ثمّ قرأ عليه كتاب يزيد، و ما أمره فيه من أخذ البيعة منه ليزيد، فلم يرد الحسين عليه السّلام أن يصارحه بالامتناع من البيعة، و أراد التّخلّص منه بوجه سلمي فورّى عن مراده، و قال: إنّي أراك لا تقنع ببيعتي سرّا حتّى أبايعه جهرا، فيعرف ذلك النّاس. فقال له الوليد: أجل. فقال الحسين عليه السّلام تصبح و ترى رأيك في ذلك.
فقال له الوليد: انصرف على اسم اللّه، حتّى تأتينا مع جماعة النّاس. فقال له مروان: و اللّه لئن فارقك الحسين السّاعة و لم يبايع، لا قدرت منه على مثلها أبدا، حتّى تكثر القتلي بينكم و بينه، و لكن احبس الرّجل، فلا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه.
(1)فلمّا سمع الحسين عليه السّلام هذه المجابهة القاسية من مروان الوزغ ابن الوزغ صارحهما حينئذ بالامتناع من البيعة، و أنّه لا يمكن أن يبايع ليزيد أبدا، (2)فوثب الحسين عليه السّلام عند ذلك و قال لمروان: ويلي عليك يا ابن الزّرقاء، أنت تأمر بضرب عنقي كذبت و اللّه و لؤمت. ثمّ أقبل على الوليد، فقال: أيّها الأمير، إنّا أهل بيت النّبوّة و معدن الرّسالة و مختلف الملائكة، بنا فتح اللّه و بنا ختم، و يزيد فاسق، شارب الخمر، قاتل النّفس المحترمة، معلن بالفسق، و مثلي لا يبايع مثله، و لكن نصبح و تصبحون و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالخلافة و البيعة. ثمّ خرج يتهادى بين مواليه و هو يتمثّل بقول يزيد بن المفرغ: لا ذعرت السّوام في غسق الصّب *** ح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
حتّى أتى منزله، و قيل: أنّه أنشدهما لمّا خرج من المسجد الحرام متوجّها إلى العراق، و قيل غير ذلك. فقال مروان للوليد: عصيتني لا و اللّه لا يمكنك مثلها من نفسه أبدا. فقال له الوليد: ويحك، إنّك أشرت عليّ بذهاب ديني و دنياي، و اللّه ما أحبّ أن أملك الدّنيا بأسرها، و إنّي قتلت حسينا، سبحان اللّه أقتل حسينا لمّا أن قال: لا أبايع، و اللّه ما أظنّ أحدا يلقي اللّه بدم الحسين إلّا و هو خفيف الميزان، لا ينظر اللّه إليه يوم القيامة، و لا يزكّيه، و له عذاب أليم. فقال مروان: فإذا كان هذا رأيك فقد أصبت فيما صنعت. يقول هذا و هو غير حامد له على رأيه. (3)
قال المؤرّخون: و كان الوليد يحبّ العافية. و الحقيقة أنّه كان متورّعا عن أن ينال الحسين عليه السّلام منه سوء، لمعرفته بمكانته لا مجرّد حبّ العافية.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 587- 588، لواعج الأشجان،/ 24- 26
و لمّا استقرّ المجلس بأبي عبد اللّه عليه السّلام نعى الوليد إليه معاوية، ثمّ عرض عليه البيعة ليزيد. فقال عليه السّلام: مثلي لا يبايع سرّا، فإذا دعوت النّاس إلى البيعة دعوتنا معهم فكان أمرا واحدا.
فاقتنع الوليد منه، لكن مروان ابتدر قائلا: إن فارقك السّاعة و لم يبايع، لم تقدر منه على مثلها حتّى تكثر القتلى بينكم، و لكن احبس الرّجل حتّى يبايع أو تضرب عنقه.
فقال الحسين: يا ابن الزّرقاء أنت تقتلني أم هو؟ كذبت و أثمت.
ثمّ أقبل على الوليد و قال: أيّها الأمير، إنّا أهل بيت النّبوّة، و معدن الرّسالة، و مختلف الملائكة، بنا فتح اللّه و بنا يختم، و يزيد رجل شارب الخمور و قاتل النّفس المحرّمة معلن بالفسق، و مثلي لا يبايع مثله، و لكن نصبح و تصبحون و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالخلافة.
فأغلظ له الوليد في كلامه و ارتفعت الأصوات، فهجم تسعة عشر رجلا قد انتضوا خناجرهم و أخرجوا الحسين إلى منزله قهرا.
فقال مروان للوليد: عصيتني فو اللّه لا يمكنك على مثلها. قال الوليد: (ويح غيرك) يا مروان اخترت لي ما فيه هلاك ديني، أقتل حسينا إن قال: لا أبايع، و اللّه لا أظنّ امرأ يحاسب بدم الحسين إلّا خفيف الميزان يوم القيامة، و لا ينظر اللّه إليه و لا يزكّيه، و له عذاب أليم.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 142- 144
فصار الحسين عليه السّلام إلى الوليد، و دخل عليه- في تلك السّاعة من اللّيل- فوجد عنده مروان بن الحكم- و كانت بين الوليد و مروان بعض القطيعة-.
فقال الحسين لهما: «الصّلة خير من القطيعة، و الصّلح خير من الفساد، و قد آن لكما أن تجتمعا، أصلح اللّه ذات بينكما»، ثمّ جلس.
فأقرأه الوليد الكتاب، و نعى إليه معاوية، فاسترجع الحسين عليه السّلام ثمّ دعاه- كما أمره يزيد- لأخذ البيعة منه.
فقال الحسين عليه السّلام: إنّي لا أراك تقنع ببيعتي ليزيد سرّا، حتّى أبايعه جهرا، فإذا خرجت إلى النّاس غدا و دعوتهم للبيعة و دعوتنا معهم كان الأمر واحدا.
فقال الوليد: أجل. قال الحسين: فتصبح و ترى رأيك في ذلك.
فقال الوليد- و كان يحبّ العافية-: انصرف على اسم اللّه راشدا، حتّى تأتينا مع جماعة النّاس.
فالتفت مروان إلى الوليد، و قال: «أيّها الأمير، لئن فارقك السّاعة و لم يبايع، لا قدرت منه على مثلها أبدا، حتّى تكثر القتلى بينكم و بينه، احبس الرّجل، و لا يخرج من عندك حتّى يبايع أو تضرب عنقه».
فوثب الحسين- عند ذلك- و قال: أنت- يا ابن الزّرقاء- تقتلني أم هو؟ كذبت- و اللّه- و أثمت».
ثمّ أقبل عليه السّلام على الوليد، فقال: «أيّها الأمير، إنّا أهل بيت النّبوّة، و معدن الرّسالة، و مختلف الملائكة، و مهبط الرّحمة، بنا فتح اللّه، و بنا ختم اللّه، و يزيد رجل فاسق فاجر، و شارب الخمر، قاتل النّفس المحترمة، معلن بالفسق و الفجور، و مثلي لا يبايع مثله، و لكن نصبح و تصبحون، و ننظر و تنظرون، أيّنا أحقّ بالبيعة و الخلافة».
ثمّ خرج يمشي و معه مواليه حتّى أتى منزله.
فقال مروان للوليد: «عصيتني لا و اللّه، لا يمكنك مثلها من نفسه أبدا».
فقال له الوليد: «ويح غيرك يا مروان، إنّك قد اخترت لي الّتي فيها هلاك ديني و دنياي، و اللّه ما أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت عنه من مال الدّنيا و ملكها، و أنّي قتلت حسينا، يا سبحان اللّه! أأقتل الحسين: أن قال: لا أبايع؟ و اللّه إنّي لأظنّ أنّ امرأ يحاسب بدم الحسين لخفيف الميزان عند اللّه يوم القيامة».
قال مروان: فإن كان هذا رأيك فقد أصبت فيما صنعت.- يقول هذا و هو غير حامد له على رأيه-.
قال المفيد في (إرشاده): «و أقام الحسين في منزله تلك اللّيلة. و هي ليلة السّبت لثلاث بقين من رجب سنة ستّين من الهجرة.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 129- 131
فلمّا صار الوليد إلى منزله، قالت له امرأته أسماء بنت (1)عبد الرّحمان بن الحارث بن هشام: أسببت حسينا؟! قال: هو بدأ فسبّني!
قالت: و إن سبّك (2)تسبّه؟! و إن سبّ أباك تسبّ أباه؟! (3)
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 56- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 200، تهذيب ابن بدران، 4/ 328، مختصر ابن منظور، 7/ 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2608، الحسين بن عليّ،/ 67؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 415
و عتبت أسماء بنت عبد الرّحمان بن الحارث بن هشام امرأة الوليد عليه لما جرى منه مع الحسين، فاعتذر بأنّه بدأه بالسّبّ، قالت: أتسبّه و تسبّ أباه إن سبّك! فقال: لا أفعل أبدا.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 144
و كان ابن الزّبير، حين أبى بيعة يزيد بن معاوية، لجأ إلى الكعبة؛ فعاذ بالبيت، و خرج مع حسين إلى مكّة، فخرج حسين إلى الكوفة، و أقام ابن الزّبير بمكّة.
المصعب الزّبيري، نسب قريش،/ 239
و بعث ابن الزّبير: لا تعجلوا فإنّي آتيكم. فوجّه الوليد مواليّ له، فشتموه و قالوا: يا ابن الكاهليّة إن أتيت الأمير و إلّا قتلناك. فجعل يقول: الآن أجي ء، الآن أجي ء. و أتى جعفر بن الزّبير الوليد فقال له: كفّ رحمك اللّه عن عبد اللّه فقد أفزعته و ذعرته بكثرة رسلك، و هو يأتيك غدا إن شاء اللّه. فصرف الوليد رسله عنه، و تحمّل ابن الزّبير من ليلته- و هي ليلة السّبت لثلاث ليال بقين من رجب سنة ستّين- فأخذ طريق الفرع و معه أخوه جعفر بن الزّبير و تجنّبا الطّريق الأعظم، فلمّا أصبح الوليد طلبه فلم يجده.
فقال مروان: ما أخطأ مكّة. فوجّه الوليد في طلبه حبيب بن كرّة مولى بني أميّة في ثلاثين راكبا من موالي بني أميّة فلم يلحقوه، و تشاغلوا عن الحسين بطلب ابن الزّبير.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 314، 315- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 276- 277
و تحرّز ابن الزّبير في منزله، و راوغ الوليد حتّى إذا جنّ عليه اللّيل سار نحو مكّة، و تنكّب الطّريق الأعظم فأخذ على طريق الفرع.
و لمّا أصبح الوليد بلغه خبره، فوجّه في إثره حبيب بن كوين في ثلاثين فارسا، فلم يقعوا له على أثر، و شغلوا يومهم ذلك كلّه بطلب ابن الزّبير. (1)
فردا صبح اين خبر به وليد رسيد و حبيب بن كدين را همراه سى سوار به تعقيب او فرستاد كه نتوانستند اثرى از او به دست آورند و تمام آن روز را در جستجوى ابن زبير گذراندند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطوال،/ 276
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 230
1) - عبد اللّه بن زبير در خانه خود پناهنده شد و وليد را غافل كرد و چون شب فرارسيد، به سوى مكه گريخت و از شاهراه نرفت و راه بيراه را پيش گرفت.
و أمّا ابن الزّبير، فقال: الآن آتيكم. ثمّ أتى داره فكمن فيها، فبعث الوليد إليه، فوجده مجتمعا في أصحابه متحرّزا، فألحّ عليه بكثرة الرّسل و الرّجال في إثر الرّجال.
و أمّا ابن الزّبير، فقال: لا تعجلوني، فإنّي آتيكم، أمهلوني. فألحّوا عليهما [الحسين عليه السّلام و ابن الزّبير] عشيّتهما تلك كلّها و أوّل ليلهما، و كانوا على حسين أشدّ إبقاء، و بعث الوليد إلى ابن الزّبير موالي له فشتموه و صاحوا به: يا ابن الكاهليّة، و اللّه لتأتينّ الأمير أو ليقتلنّك.
فلبث بذلك نهاره كلّه و أوّل ليله يقول: الآن أجي ء. فإذا استحثّوه قال: و اللّه لقد استربت بكثرة الإرسال، و تتابع هذه الرّجال، فلا تعجلوني حتّى أبعث إلى الأمير من يأتيني برأيه و أمره. فبعث إليه أخاه جعفر بن الزّبير، فقال: رحمك اللّه! كفّ عن عبد اللّه، فإنّك قد أفزعته و ذعرته بكثرة رسلك، و هو آتيك غدا إن شاء اللّه، فمر رسلك فلينصرفوا عنّا.
فبعث إليهم فانصرفوا، و خرج ابن الزّبير من تحت اللّيل، فأخذ طريق الفرع هو و أخوه جعفر، ليس معهما ثالث، و تجنّب الطّريق الأعظم مخافة الطّلب، و توجّه نحو مكّة، فلمّا أصبح، بعث إليه الوليد فوجده قد خرج، فقال مروان: و اللّه إن أخطأ مكّة فسرّح في أثره الرّجال. فبعث راكبا من موالي بني أميّة في ثمانين راكبا، فطلبوه فلم يقدروا عليه، فرجعوا، فتشاغلوا عن حسين بطلب عبد اللّه يومهم ذلك حتّى أمسوا.
فبينا عبد اللّه بن الزّبير يساير أخاه جعفرا إذ تمثّل جعفر بقول صبرة الحنظليّ:
و كلّ بني أمّ سيمسون ليلة و لم يبق من أعقابهم غير واحد
فقال عبد اللّه: سبحان اللّه، ما أردت إلى ما أسمع يا أخي! قال: و اللّه يا أخي ما أردت به شيئا ممّا تكره. فقال: فذاك و اللّه أكره إليّ أن يكون جاء على لسانك من غير تعمّد- قال: و كأنّه تطيّر منه-. (1)
آن گاه به خانه خود رفت و آن جا بماند. وليد از پى او فرستاد و معلوم شد در جمع ياران خويش در امان است. فرستادگان پياپى فرستاد. ابن زبير گفت: «شتاب مكنيد! مهلتم دهيد!»
اما آن شب با آنها اصرار بسيار كردند. اما سختگيرى نسبت به حسين كمتر بود. وليد غلامان خويش را پيش ابن زبير فرستاد كه ناسزا گفتند و بانگ زدند كه: «اى پسر زن كاهلى! به خدا يا پيش امير بيا، وگرنه ترا مى كشد.» همه روز و شب نخستين را چنين به سر كرد و مى گفت: «هم اكنون مى آيم.
شتاب مكنيد تا كس پيش امير فرستم كه رأى و دستور او را بداند.»
جعفر بن زبير، برادر عبد اللّه كس پيش وليد فرستاد و گفت: «خدايت رحمت كند! از عبد اللّه دست بدار كه از بسيارى فرستادگان او را به وحشت افكنده اى. ان شاء اللّه فردا پيش تو مى آيد، به فرستادگان خويش بگو از پيش ما بروند.»
گويد: وليد كس فرستاد و آنها برفتند. ابن زبير در پناه شب برون شد. همراه برادر خويش جعفر بود كه سومى با آنها نبود و از بيم تعاقب از راه بزرگ دورى گرفت و از راه فرع سوى مكه رفت. صبحگاهان وليد كس فرستاد. معلوم شد ابن زبير برون شده. مروان گفت: «به خدا سوى مكه رفته. كسان از پى وى فرست.»
گويد: وليد سوارى از وابستگان بنى اميه را با هشتاد سوار بفرستاد كه به جستجو رفتند؛ اما به او دست نيافتند و بازگشتند و همه روز تا شب به جستجوى عبد اللّه از كار حسين غافل ماندند.
و در آن اثنا كه با برادر خويش جعفر به راه مى رفت، جعفر شعر صبره حنظلى را به تمثل خواند كه مضمون آن چنين است:
«همه فرزندان يك مادر شبى را خواهند ديد» «كه از جمعشان جز يكى نمانده باشد»
عبد اللّه گفت: «سبحان اللّه از آنچه مى شنوم، چه منظور دارى؟»
گفت: «به خدا برادر، چيز ناخوشايندى را منظور ندارم.»
گفت: «به خدا اين بدتر است كه اين سخن بى قصد بر زبان تو رفته باشد.»
گويد: گويى اين سخن را به فال بد گرفت.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2908- 2909
الطّبري، التّاريخ، 5/ 340- 341
1) - گويد: اما ابن زبير گفت: «هم اكنون مى آيم».
و بعث الوليد إلى عبد اللّه بن الزّبير، فدعاه، فأرسل إليه ابن الزّبير: أيّها الأمير! لا تعجل، فإنّي لك على ما تحبّ. أنا صائر إليك إن شاء اللّه! قال: فأبى الوليد بن عتبة ذلك و جعل يرسل إليه رسولا بعد رسول حتّى أكثر عليه من الرّسل. قال: و جعل أصحاب الوليد (1)بن عتبة (2)ينادون عبد اللّه بن الزّبير و يقولون: يا ابن الكاهليّة! و اللّه لتأتينّ الأمير و لتبايعه أو لنقتلنّك (3). قال: فأقبل جعفر بن الزّبير حتّى دخل على الوليد بن عتبة، فسلّم و قال: أصلح اللّه الأمير (4)كفّ عن عبد اللّه، فإنّك قد دعوته و أنا صائر به إليك غدا إن شاء اللّه و لا تلجّ به (5)و مرّ أصحابك أن ينصرفوا عنه، فإنّك لن ترى منه إلّا ما
تحبّ. فأقبل الوليد على جعفر بن الزّبير، فقال الوليد لجعفر: إنّ مثلي و مثل أخيك (1)كما قال اللّه تعالى: إِنَّ مَوْعِدَهُمُ/ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ (2). فأمسك الوليد عن عبد اللّه ابن الزّبير يومه ذلك، و أرسل إلى الرّسل، فأمرهم بالانصراف عنه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 20
و ركب ابن الزّبير (3)برذونا له (4)و أخذ طريق العرج (5)حتّى قدم مكّة.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 263
و اشتغل الوليد بن عتبة بمراسلة ابن الزّبير في البيعة ليزيد، و امتناعه عليهم، و خرج ابن الزّبير من ليلته عن المدينة متوجّها إلى مكّة، فلمّا أصبح الوليد سرّح في أثره الرّجال، فبعث راكبا من موالي بني أميّة في ثمانين راكبا، فطلبوه و لم يدركوه، فرجعوا. (6)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 31
المفيد، الإرشاد، 2/ 31- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 176؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 384- 385؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 131؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147
و أقام الحسين تلك اللّيلة في منزله، و اشتغل الوليد بمراسلة عبد اللّه بن الزّبير في البيعة ليزيد، و ظهر امتناعه عليه، و خرج ابن الزّبير من ليلته متوجّها إلى مكّة، و سرّح الوليد في أثره الرّجال، فطلبوا فلم يدركوه.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
قال: و كان عبد اللّه بن الزّبير مضى إلى مكّة حين اشتغلوا بمحاورة الحسين، و تنكّب الطّريق، فبعث الوليد بثلاثين رجلا في طلبه، فلم يقدروا عليه.
اًلخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 185
1) - في النّسخ: أخوك.
2) - سورة 11 آية 81.
3) [لم يرد في جواهر المطالب].
4) [لم يرد في جواهر المطالب].
5) - العرج: قرية جامعة في واد نواحي الطّائف. [جواهر المطالب: «الفرع»].
6) - وليد بن عتبة آن شب سرگرم بيعت گرفتن از عبد اللّه بن زبير شد و او نيز از بيعت سر باز زده، و همان شب مدينه را به سوى مكه ترك كرد. چون صبح شد، وليد مردى از بنى اميه را با هشتاد سوار از پى او فرستاد و اينان آمده، ولى (چون او از بيراهه رفته بود) به او دست نيافته، بازگشتند.
و أمّا ابن الزّبير فقال: الآن آتيكم. ثمّ أتى داره، فكمن فيها، فأكثر الرّسل إليه، فبعث إليه جعفر بن الزّبير فقال له: إنّك قد أفزعت عبد اللّه [بكثرة] رسلك (1)، و هو يأتيك غدا إن شاء اللّه. و خرج ابن الزّبير من ليلته، فتوجّه نحو مكّة هو و أخوه جعفر ليس معهما ثالث، و تنكّب الجادّة، فبعث وراءه من يطلبه، فلم يقدروا عليه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 324
و أمّا ابن الزّبير فوعدهم الغد، و خرج من ليلته، فتوجّه نحو مكّة.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 35
و أمّا ابن الزّبير، فقال: الآن آتيكم. ثمّ أتى داره، فكمن فيها، ثمّ بعث إليه الوليد، فوجده قد جمع أصحابه و احترز، فألحّ عليه الوليد و هو يقول: أمهلوني. فبعث إليه الوليد مواليه فشتموه، و قالوا له: يا ابن الكاهليّة لتأتينّ الأمير أو ليقتلنّك. فقال لهم: و اللّه لقد استربت لكثرة الإرسال، فلا تعجلوني حتّى أبعث إلى الأمير من يأتيني برأيه. فبعث إليه أخاه جعفر بن الزّبير، فقال: رحمك اللّه كفّ عن عبد اللّه، فإنّك قد أفزعته و ذعرته، [بكثرة رسلك]، و هو يأتيك غدا إن شاء اللّه، فمر رسلك، فلينصرفوا عنه. فبعث إليهم، فانصرفوا، و خرج ابن الزّبير من ليلته، فأخذ طريق الفرع، هو و أخوه جعفر ليس معهما ثالث، و ساروا نحو مكّة (2)، فسرّح الرّجال في طلبه، فلم يدركوه، فرجعوا، و تشاغلوا به عن الحسين ليلتهم. (3)
ولى به خانه خود رفت و پنهان شد. پس از آن دوباره وليد او را احضار كرد. ديد كه او ياران خود را جمع و تحصن و خوددارى كرده. باز به مأمورين گفت: «به من مهلت و فرصت دهيد!»
غلامان وليد به او دشنام دادند و گفتند: «اى زاده زن عاجز! بايد نزد امير بروى؛ وگرنه تو را خواهيم كشت.»
به آنها گفت: «به خدا من از اصرار شما نگران و بيمناك شده ام. تعجيل مكنيد. به من مهلت بدهيد كه من خود نزد امير، كسى را بفرستم و از عقيده و رأى او استفسار كنم.»
آن گاه برادر خود جعفر بن زبير را نزد وليد فرستاد. به او گفت: «از فرط اصرار و ابرام بيمناك شده؛ او فردا نزد تو خواهد آمد، به خواست خداوند. تو هم به مأمورين خود دستور بده كه او را آزاد بگذارند و متفرق شوند.»
آنها هم از محاصره او منصرف شدند. فرزند زبير هم همان شب از آن جا خارج شد و راه مكه را از راه فرعى در پيش گرفت. او و جعفر برادرش تنها دو شخص بودند كه شخص ثالثى نداشتند. وليد هم عده اى به دنبال آنها فرستاد و نتوانستند آنها را پيدا كنند. آن شب هم به سبب اشتغال آنها به تعقيب فرزند زبير از تعقيب حسين بازماندند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 105
ابن الأثير، الكامل، 3/ 264- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 70
و ركبوا [عبد اللّه بن الزّبير و عبد اللّه بن مطيع و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن أبي بكر] و لحقوا بمكّة و تخلّف الحسين.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10
و كان عبد اللّه بن الزّبير قد خرج من أوّل هذه اللّيلة إلى مكّة هاربا بعد ما اجتمع مع الحسين مخافة أن يؤخذ بالبيعة ليزيد، و هرب معه أخوه جعفر بن الزّبير، و مضيا على طريق «الفروع»، و هي طريق غير الجادّة، خوفا من الطّلب، فلم يقدر عليهما.
البرّي، الجوهرة،/ 41
و أمّا ابن الزّبير، فإنّه قال: الآن آتيكم. ثمّ خرج في اللّيل إلى مكّة على طريق الفرع هو و أخوه جعفر بن الزّبير، فأرسلوا الطّلب خلفهم، ففاتهم. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 271
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
و أمّا ابن الزّبير، فإنّه أتى داره و جمع أصحابه و احترز، فألحّ الوليد في طلبه و هو يقول:
«أمهلوني». فبعث الوليد إليه مواليه فشتموه، و قالوا له: يا ابن الكاهليّة لتأتينّ الأمير أو ليقتلنّك. فقال لهم: و اللّه لقد استربت لكثرة الإرسال، فلا تعجلوني حتّى أبعث إلى الأمير من يأتيني برأيه. فبعث إليه أخاه جعفر بن الزّبير، فقال له: «رحمك اللّه، كفّ عن عبد اللّه، فإنّك قد أفزعته و ذعرته، و هو يأتيك غدا إن شاء اللّه تعالى، فمر رسلك فلينصرفوا عنّا».
فبعث إليهم، فانصرفوا، و خرج ابن الزّبير من ليلته هو و أخوه جعفر ليس معهما ثالث، فسارا نحو مكّة، فسرّح الوليد الرّجال في طلبه، فلم يدركوه، فرجعوا، و تشاغلوا به عن الحسين يومهم.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 379- 380
1) - عبد اللّه زبير به خانه رفت و با برادر خود ابراهيم زبير آن شب بگريخت و به مكه رفت. روز ديگر هشتاد مرد به طلب او رفتند. نيافتند او را.
و أمّا ابن الزّبير، فقال للرّسول: الآن آتيكم. فألحّ عليه الوليد في الطّلب و هو يقول: أمهلوني، ثمّ إنّ ابن الزّبير أرسل أخاه الوليد و هو يقول: «إنّك أفزعتني و أرعبتني بمتابعة رسلك إليّ و طلبتك لي، و أريد أن تحملني إلى اللّيل و آتيك إن شاء اللّه تعالى». فخلّى عنه، فلمّا كان اللّيل هرب ابن الزّبير هو و أخوه جعفر إلى مكّة المشرّفة ليس معهما [ثالث]، و أخذا على طريق الفرع. فأرسل الوليد بعد أن دخل اللّيل، يطلبه فلم يجده، فلمّا أصبح، أرسل في طلبه، فلم يدركه و لم يعلم إلى أيّ جهة أخذ. (1)
اما به اتفاق مورخان عبد اللّه بن زبير با وى بيعت ننمود.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 39، 126
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 183
ثمّ أنّ الوليد، بعث على عبد اللّه بن الزّبير، فوجده متحرّزا عنه في أصحابه.
فأنفذ إلى عبد اللّه بن الزّبير، فصاحوا به، لتأتينّ الأمير و إلّا قتلناك. فقال لهم:
ما تريدون منّي يا ويلكم اذهبوا، فإنّي آتية. فانصرفوا عنه، فلبث نهاره حتّى جنّ عليه اللّيل، و خرج هو و أخوه جعفر، و أخذوا الطّريق الأقرع (2)خيفة من الطّلب، فلمّا أصبح الوليد، أرسل في طلبهما، فلم ير لهما أثرا، فقال: و اللّه ما أخطئا مكّة. فأرسل في طلبهما قوما من بني أميّة، فسلكوا الجادّة فلم يجدوهما، فكرّوا راجعين قال: و تشاغلوا عن طلب عبد اللّه بن الزّبير إلى أن أدركوا المساء.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 13- 14
قال: فعندها كتب الوليد إلى يزيد بن معاوية يخبره بما كان من أهل المدينة، و ما كان من ابن الزّبير، و أمر السّجن، ثمّ ذكر له بعد ذلك أمر الحسين بن عليّ، أنّه ليس (1)يرى لنا عليه طاعة و لا بيعة. قال: فلمّا ورد الكتاب على يزيد غضب لذلك غضبا شديدا، و كان إذا غضب، انقلبت عيناه، فعاد أحول، قال: فكتب إلى الوليد بن عتبة:
من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين، إلى الوليد بن عتبة، أمّا بعد، فإذا ورد عليك كتابي هذا، فخذ البيعة ثانيا على أهل المدينة بتوكيد منك عليهم، و ذر عبد اللّه بن الزّبير، فإنّه لن يفوتنا، و لن ينجو منّا أبدا، مادام حيّا، و ليكن مع جوابك إليّ رأس الحسين بن عليّ، فإن فعلت ذلك، فقد جعلت لك أعنّة الخيل و لك عندي الجائزة و الحظّ الأوفر، و النّعمة واحدة، و السّلام.
قال: فلمّا ورد الكتاب على الوليد (2)بن عتبة (3)و قرأه تعاظم ذلك، و قال: لا و اللّه لا يراني اللّه قاتل الحسين بن عليّ! و أنا [لا] أقتل ابن بنت/ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و لو أعطاني يزيد الدّنيا بحذافيرها.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 25- 26
فلمّا سمع عتبة ذلك، دعا الكاتب و كتب: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، إلى عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين من عتبة بن أبي سفيان، أمّا بعد، فإنّ الحسين بن عليّ ليس يرى لك خلافة، و لا بيعة، فرأيك في أمره، و السّلام. فلمّا ورد الكتاب على يزيد- لعنه اللّه-، كتب الجواب إلى عتبة: أمّا بعد، فإذا أتاك كتابي هذا، فعجّل عليّ بجوابه، و بيّن لي في كتابك كلّ من في طاعتي أو خرج عنها، و ليكن مع الجواب رأس الحسين بن عليّ عليه السّلام. (4)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم! را به سوى عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين از طرف عتبه بن ابى سفيان. اما بعد، براستى حسين بن على براى تو حق خلافت و بيعت معتقد نيست. درباره او هر نظرى خواهى، بگير! و السلام.»
و چون نامه به يزيد رسيد، به عتبه جواب نوشت: «اما بعد اين نامه ام كه به تو رسيد، فورى جواب بنويس و شرح بده در نامه ات هركه مطيع من است و هركه مخالف من است و بايد سر حسين بن على با جواب نامه باشد.»
كمره اى، ترجمه امالى،/ 152
[بسند تقدّم عن عليّابن الحسين عليهما السّلام]
الصّدوق، الأمالي،/ 152- عنه: السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز،/ 243؛ المجلسي، البحار، 44/ 312؛ البحراني، العوالم، 17/ 161
فكتب الوليد إلى يزيد، يخبره بما كان من أمر ابن الزّبير، و من أمر الحسين، و أنّه لا يرى عليه طاعة و لا بيعة. فلمّا ورد الكتاب على يزيد، غضب غضبا شديدا، و كان إذا غضب، احولّت عيناه، فكتب إلى الوليد:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
من يزيد أمير المؤمنين، إلى الوليد بن عتبة، أمّا بعد، فإذا ورد عليك كتابي هذا فخذ البيعة ثانية على أهل المدينة توكيدا منك عليهم، و ذر عبد اللّه بن الزّبير، فإنّه لن يفوتنا، و لن ينجو منّا أبدا، ما دمنا أحياء، و ليكن مع جواب كتابي هذا رأس الحسين، فإن فعلت ذلك، جعلت لك أعنّة الخيل، و لك عندي الجائزة العظمى و الحظّ الأوفر، و السّلام.
فلمّا ورد الكتاب على الوليد أعظم ذلك، و قال: و اللّه لا يراني اللّه، و أنا قاتل الحسين ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و لو جعل لي يزيد الدّنيا و ما فيها.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 185- 186
قال: و ذكروا أنّ عتبة بن مسعود، قال: مرّ بنا نعي معاوية بن أبي سفيان و نحن بالمسجد الحرام. قال: فقمنا فأتينا ابن عبّاس، فوجدناه جالسا قد وضع له الخوان، و عنده نفر. فقلنا: أما علمت بهذا الخبر يا ابن عبّاس؟ قال: و ما هو؟ قلنا: هلك معاوية. فقال: ارفع الخوان يا غلام. و سكت ساعة، ثمّ قال: جبل تزعزع ثمّ مال بكلكله (1)، أمّا و اللّه ما كان كمن كان قبله، و لمّا يكن بعده مثله. اللّهمّ أنت أوسع لمعاوية فينا و في بني عمّنا هؤلاء لذي لبّ معتبر، اشتجرنا بيننا، فقتل صاحبهم غيرنا، و قتل صاحبنا غيرهم، و ما أغراهم بنا إلّا أنّهم لا يجدون مثلنا، و ما أغرانا بهم إلّا أنّا لا نجد مثلهم، كما قال القائل: ما لك تظلمني؟ قال: لا أجد من أظلم غيرك. و و اللّه إنّ ابنه لخير أهله، أعدّ طعامك يا غلام. قال: فما رفع الخوان حتّى جاء رسول خالد بن الحكم إلى ابن عبّاس أن انطلق فبايع. فقال للرّسول: أقرئ الأمير السّلام، و قل له: و اللّه ما بقي فيّ ما تخافون، فاقض من أمرك ما أنت قاض، فإذا سهل الممشى و ذهبت حطمة النّاس، جئتك ففعلت ما أحببت. قال: ثمّ أقبل علينا، فقال: مهلا معشر قريش، أن تقولوا عند موت معاوية: ذهب جدّ بني معاوية، و انقطع ملكهم، ذهب لعمر اللّه جدّهم، و بقي ملكهم و شرّها بقيّة هي أطول ممّا مضى، الزموا مجالسكم و أعطوا بيعتكم. قال: فما برحنا حتّى جاء رسول خالد. فقال: يقول لك الأمير: لا بدّ لك أن تأتينا. قال: فإن كان لا بدّ، فلا بدّ ممّا لا بدّ منه، يا نوار هلمّي ثيابي، ثمّ قال: و ما ينفعكم إتيان رجل إن جلس لم يضرّكم؟ قال: فقلت له: أتبايع ليزيد، و هو يشرب الخمر، و يلهو بالقيان، و يستهتر بالفواحش؟ قال: مه، فأين ما قلت لكم؟ و كم بعده من آت ممّن يشرب الخمر، أو هو شرّ من شاربها، أنتم إلى بيعته سراع؟ أمّا و اللّه إنّي لأنهاكم، و أنا أعلم أنّكم فاعلون ما أنتم فاعلون، حتّى يصلب مصلوب قريش بمكّة، يعني عبد اللّه بن الزّبير.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 173- 174
1) - الكلكل- الصّدر.
و بعث الوليد إلى عبد اللّه بن عمر أن بايع ليزيد، فقال: إذا بايعت النّاس بايعت.
فتركوه لثقتهم بزهادته في الأمر، و شغله بالعبادة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 316
ثمّ إنّ الوليد بعث إلى عبد اللّه بن عمر، فقال: بايع ليزيد. فقال: إذا بايع النّاس بايعت.
فقال رجل: ما يمنعك أن تبايع؟ إنّما تريد أن يختلف النّاس، فيقتتلوا و يتفانوا، فإذا جهدهم ذلك، قالوا: عليكم بعبد اللّه بن عمر، لم يبق غيره، بايعوه! قال عبد اللّه: ما أحبّ أن يقتتلوا و لا يختلفوا و لا يتفانوا، و لكن إذا بايع النّاس و لم يبق غيري بايعت. قال:
فتركوه و كانوا لا يتخوّفونه.
فزعم الواقديّ أنّ ابن عمر لم يكن بالمدينة حين ورد نعيّ معاوية و بيعة يزيد على الوليد، و أنّ ابن الزّبير و الحسين لمّا دعيا إلى البيعة ليزيد أبيا و خرجا من ليلتهما إلى مكّة، فلقيهما ابن عبّاس و ابن عمر جائيين من مكّة، فسألاهما، ما وراءكما؟ قالا: موت معاوية و البيعة ليزيد. فقال لهما ابن عمر: اتّقيا اللّه و لا تفرّقا جماعة المسلمين. و أمّا ابن عمر فقدم، فأقام أيّاما، فانتظر حتّى جاءت البيعة من البلدان، فتقدّم إلى الوليد بن عتبة فبايعه، و بايعه ابن عبّاس. (1)
عبد اللّه گفت: «نمى خواهم جنگ كنند يا اختلاف كنند يا نابود شوند؛ اما وقتى همه مردم بيعت كردند و جز من كسى نماند، بيعت مى كنم.»
گويد: پس او را رها كردند كه از او بيم نداشتند.
به گفته واقدى؛ وقتى خبر مرگ معاويه و بيعت با يزيد به وليد رسيد، عبد اللّه بن عمر در مدينه نبود و وقتى ابن زبير و حسين را به بيعت يزيد خواند، نپذيرفتند و همان شب سوى مكه رفتند و ابن عبّاس و ابن عمر كه از مكّه بازمى رفتند، آنها را بديدند و گفتند: «چه خبر داريد؟»
گفتند: «مرگ معاويه و بيعت با يزيد.»
ابن عمر به آنها گفت: «از خدا بترسيد و جمع مسلمانان را پراكنده مكنيد.»
گويد: ابن عمر به مدينه آمد و روزى چند بماند تا خبر بيعت از ولايات بيامد آن گاه پيش وليد بن عتبه رفت و بيعت كرد. ابن عبّاس نيز بيعت كرد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2910، 2911
الطّبري، التّاريخ، 5/ 342، 343
1) - گويد: پس از آن وليد، عبد اللّه بن عمر را پيش خواند و گفت: «چرا بيعت نمى كنى؟ مى خواهى مردم اختلاف كنند و جنگ كنند و نابود شوند و چون بسختى افتادند، گويند: سوى عبد اللّه بن عمر رويد و با او بيعت كنيد كه جز او كسى نمانده.»
و أمّا عبد اللّه بن عمر، فلم يتشدّد عليه، و كذلك عبد الرّحمان بن أبي بكر.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 39
ثمّ بعث الوليد إلى عبد اللّه بن عمر فقال: بايع ليزيد. فقال: إذا بايع النّاس بايعت.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 324
و أمّا ابن عمر فقال: إذا بايع النّاس بايعت. ثمّ خرج إلى مكّة.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 35
ثمّ إنّ الوليد أرسل إلى ابن عمر ليبايع، فقال: إذا بايع النّاس بايعت. فتركوه، و كانوا لا يتخوّفونه.
و قيل: إنّ ابن عمر كان هو و ابن عبّاس بمكّة، فعادا إلى المدينة، فلقيهما الحسين و ابن الزّبير، فسألاهما: ما وراءكما؟ فقالا: موت معاوية، و بيعة يزيد. فقال ابن عمر: لا تفرّقا جماعة المسلمين. و قدم هو و ابن عبّاس المدينة، فلمّا بايع النّاس بايعا. (1)
او را آزاد گذاشتند؛ زيرا از طرف او بيمى نداشتند. گفته شده: پسر عمر و ابن عبّاس هردو در آن هنگام در مكّه بودند و چون برگشتند (در عرض راه) با حسين و ابن زبير ملاقات كردند. آنها از آن دو (ابن عمر و ابن عبّاس از حسين و ابن زبير) پرسيدند: «در پشت سر چه خبر بود؟»
گفتند: «معاويه مرد و يزيد بيعت خواست.»
ابن عمر گفت: «شما باعث تفرقه جماعت مسلمين نشويد.»
آن گاه خود (ابن عمر) با ابن عبّاس وارد مدينه شدند و چون مردم بيعت كردند، آنها هم بيعت و متابعت نمودند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 107
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265
و ركبوا [عبد اللّه بن الزّبير و عبد اللّه بن مطيع و عبد اللّه بن عمر و عبد الرّحمان بن أبي بكر] و لحقوا بمكّة و تخلّف الحسين.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10
و بعث الوليد إلى ابن عمر، فقال: إذا بايع النّاس بايعت.
و قال الواقديّ: لم يكن ابن عمر بالمدينة حين مات معاوية بل كان بمكّة، ثمّ قدم المدينة بعد ذلك و هو ابن عبّاس.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135- 136
1) - بعد از آن، وليد نزد فرزند عمر فرستاد كه بيعت كند. او گفت: «من بعد از بيعت مردم بيعت خواهم كرد.»
قال: و أمّا ابن عمر، فإنّ الوليد أرسل إليه ليبايع، فقال: إذا بايع النّاس بايعت.
فتركوه، و كانوا لا يخافونه.
و قيل: إنّ ابن عمر كان بمكّة هو و ابن عبّاس، فعادا إلى المدينة، فلقيا الحسين و ابن الزّبير، فقالا لهما: ما وراءكما؟ قالا: موت معاوية و بيعة يزيد. قال ابن عمر: لا تفرّقا جماعة المسلمين. و قدم هو و ابن عبّاس المدينة، فلمّا بايع النّاس بايعا.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 382
و بويع ليزيد، بايع ابن عمر و ابن عبّاس.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 151
ثمّ إنّ الوليد بن عتبة أرسل أيضا إلى ابن عمر و سأله المبايعة، قال: إذا بايع النّاس بايعت. فتركوه، و كانوا لا يتخوّفونه. (1)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 126
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 183
1) - و در بيعت عبد اللّه بن عمر رضى اللّه عنهما اختلاف است صاحب كشف الغمّه و بعضى ديگر از اهل خبر برآنند كه گردن به حلقه متابعتش درآورد و برخى گفته اند كه آن جناب با يزيد، نه موافقت كرد و نه مخالفت.
و أخذ الوليد ممّن كان هواه مع ابن الزّبير، و ميله إليه: عبد اللّه بن مطيع بن الأسود بن حارثة العدويّ، و هو ابن العجماء- نسب إلى جدّته، و ذلك اسمها، و هي خزاعيّة- و مصعب بن عبد الرّحمان بن عوف الزّهريّ، فحبسهما، فاجتمعت بنو عديّ إلى عبد اللّه ابن عمر، فقالوا: حبس صاحبنا مظلوما. و بلغ الوليد ذلك، فصار إلى ابن عمر، فحمد ابن عمر اللّه، و أثنى عليه، و صلّى على نبيّه صلى اللّه عليه و سلم ثمّ قال: استعينوا على إقامة أمركم بالحقّ، و لا تطلبوه بالظّلم، فإنّكم إن استقمتم أعنتم، و إن جرتم و كلتم إلى أنفسكم، كفّ رحمك اللّه عن صاحبنا و خلّ سبيله، فإنّا لا نعلم لكم حقّا تحبسونه به. فقال: حبسته بأمر أمير المؤمنين، فنكتب و تكتبون، فانصرف ابن عمر و اجتمع فتية من بني عديّ، فانطلقوا حتّى اقتحموا على ابن مطيع و هو في السّجن، فأخرجوه، فلحق بابن الزّبير ثمّ رجع بعد، فأقام بالمدينة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 316
ثمّ أرسل إلى كلّ من كان من شيعة عبد اللّه بن الزّبير، فأخذه و حبسه، و فيمن حبس يومئذ ابن عمّ لعمر بن الخطّاب، يقال له عبد اللّه بن مطيع بن الأسود العدويّ، و أمّه، يقال لها العجماء (1)بنت عامر بن الفضل بن عفيف بن كليب الخزاعيّة. قال: و حبس أيضا مصعب بن عبد الرّحمان بن عوف.
قال: فمشى رجال من بني عديّ إلى عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب، فقالوا: يا أبا عبد الرّحمان! إنّ صاحبنا عبد اللّه بن مطيع، قد حبس مظلوما لا ذنب له، و اللّه لتخرجنّه (2)أو لنموتنّ (3)من (4)دونه. فقال لهم ابن عمر: لا تعجلوا بالفتنة و لا تسارعوا إليها، فكم من
رجل قد أفسدت الفتنة عليه دينه و دنياه. قال: ثمّ أرسل ابن عمر إلى مروان بن الحكم، فدعاه إليه، و قال: يا معشر بني أميّة! استعينوا باللّه و بالحقّ (1)على إقامة دينكم و دنياكم، و لا تظلموا فإنّ الظّلم مرتعه وخيم، و لا تأخذوا بالظّنّة و التّهمة، فإنّكم إن استقمتم أعانكم اللّه، و إن ظلمتم و كلكم اللّه إلى أنفسكم، فكفّوا عن صاحبنا هذا عبد اللّه بن مطيع، و خلّوا سبيله، فأنّا 2/ لا نعلم أنّ لكم عليه سبيل و لا حقّ تحبسونه به، فإن زعمتم أنّكم ما حبستموه إلّا لحقّ، فافعلوا ذلك، و إن كنتم إنّما (2)حبستموه على الظّنّ، فإنّا (3)لا ندع صاحبنا يحبس مظلوما.
فقال مروان: إنّما نحن حبسناه بأمر أمير المؤمنين يزيد (4)، و عليكم (5)أن تكتبوا في ذلك إلى أمير المؤمنين، و نكتب نحن أيضا، فإنّه لا يكون إلّا ما تحبّون. قال: فوثب أبو جهم بن حذيفة (6)العدويّ، فقال: نكتب و تكتبون، و ابن العجماء (7)محبوس؟ (8)لا و اللّه (9)لا يكون ذلك أبدا.
ثمّ وثب بنو (10)عديّ، فجعلوا يحضرون حتّى صاروا إلى باب السّجن، فاقتحموا على عبد اللّه بن مطيع، فأخرجوه، و أخرجوا كلّ من كان في السّجن و لم يتعرّض إليهم أحد.
فاغتمّ لذلك الوليد بن عتبة، و أراد أن يكتب بذلك إلى يزيد. فلبث و لم يكتب.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 21- 23
قال: و أصبح الحسين من الغد، خرج من منزله ليستمع الأخبار، فإذا هو بمروان بن الحكم قد عارضه في طريقه، فقال: أبا عبد اللّه! إنّي لك ناصح، فأطعني ترشد و تسدّد.
فقال الحسين: و ما ذلك، قل حتّى أسمع! فقال مروان: أقول إنّي آمرك ببيعة أمير المؤمنين يزيد، فإنّه خولك في دينك و دنياك. قال: فاسترجع الحسين، و قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و على الإسلام السّلام، إذ قد بليت (1)الأمّة براع مثل يزيد. ثمّ أقبل الحسين على مروان، و قال: ويحك! أتأمرني ببيعة يزيد و هو رجل فاسق! لقد قلت شططا من القول يا عظيم الزّلل! لا ألومك على قولك، لأنّك اللّعين الّذي لعنك رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و أنت في صلب أبيك الحكم بن أبي العاص، فإنّ من لعنه رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم لا يمكن له و لا منه [إلّا] أن يدعو (2)إلى بيعة يزيد، ثمّ قال: إليك عنّي يا عدوّ اللّه! فإنّا أهل بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و الحقّ فينا و بالحقّ تنطق ألسنتنا، و قد سمعت (3)رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يقول: الخلافة محرّمة على آل أبي سفيان و على الطّلقاء أبناء الطّلقاء، فإذا رأيتم/ معاوية على منبري، فافقروا (4)بطنه، فو اللّه لقد رآه أهل المدينة على منبر جدّي فلم يفعلوا ما أمروا به، قاتلهم (5)اللّه بابنه يزيد! زاده اللّه في النّار عذابا. قال: فغضب مروان بن الحكم من كلام الحسين، ثمّ قال:
و اللّه! لا تفارقني أو تبايع ليزيد بن معاوية صاغرا، فإنّكم آل أبي تراب قد ملئتم كلاما (6)و أشربتم بغض (7)آل بني سفيان، و حقّ عليكم أن تبغضوهم و حقّ عليهم أن يبغضوكم.
قال: فقال له الحسين: ويلك يا مروان! إليك عنّي فإنّك رجس، و إنّا أهل بيت الطّهارة
الّذين أنزل اللّه عزّ و جلّ على نبيّه محمّد صلى اللّه عليه و سلم، فقال: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1). قال: فنكس مروان رأسه لا ينطق بشي ء، فقال له الحسين: أبشر يا ابن الزّرقاء بكلّ ما تكره من الرّسول عليه السّلام يوم تقدم على ربّك، فيسألك جدّي عن حقّي و حقّ يزيد. قال: فمضى مروان مغضبا حتّى دخل على الوليد بن عتبة، فخبّره بما سمع من الحسين بن عليّ.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 23- 25
قال: و أصبح الحسين من غده يستمع الأخبار، فإذا هو بمروان بن الحكم، قد عارضه في طريقه، فقال: أبا عبد اللّه إنّي لك ناصح فأطعني ترشد و تسدّد. فقال: و ما ذاك، قل أسمع. فقال: إنّي أرشدك لبيعة يزيد فإنّها خير لك في دينك و في دنياك. فاسترجع الحسين، و قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. و على الإسلام السّلام إذا بليت الأمّة براع مثل يزيد، ثمّ قال: يا مروان أترشدني لبيعة يزيد و يزيد رجل فاسق! لقد قلت شططا من القول و زللا، و لا ألومك، فإنّك اللّعين الّذي لعنك رسول اللّه و أنت في صلب أبيك الحكم ابن العاص، و من لعنه رسول اللّه فلا ينكر منه أن يدعو لبيعة يزيد. إليك عنّي يا عدوّ اللّه، فإنّا أهل بيت رسول اللّه الحقّ فينا ينطق على ألسنتنا. و قد سمعت جدّي رسول اللّه يقول: الخلافة محرّمة على آل أبي سفيان الطّلقاء و أبناء الطّلقاء. (2)فإذا رأيتم معاوية على منبري فابقروا بطنه. و لقد رآه أهل المدينة على منبر رسول اللّه، فلم يفعلوا به ما أمروا، فابتلاهم بابنه يزيد. (3)فغضب مروان من كلام الحسين، فقال: و اللّه لا تفارقني حتّى تبايع ليزيد صاغرا فإنّكم آل أبي تراب قد ملئتم شحناء و أشربتم بغض آل أبي سفيان، و حقيق عليهم أن يبغضوكم. فقال الحسين: إليك عنّي. فإنّك رجس، و إنّي من أهل بيت الطّهارة قد أنزل اللّه فينا إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً فنكّس رأسه و لم ينطق. ثمّ قال له الحسين: أبشر يا ابن الزّرقاء، بكلّ ما تكره من رسول اللّه يوم تقدم على ربّك، فيسألك جدّي عن حقّي و حقّ يزيد. فمضى مروان إلى الوليد و أخبره بمقالة الحسين.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 184- 185
فلمّا أصبح الحسين لقيه مروان، فقال: أطعني ترشد، قال: قل. قال: بايع أمير المؤمنين يزيد فهو خير لك في الدّارين. فقال الحسين: و على الإسلام السّلام، إذ قد بليت الأمّة براع مثل يزيد، و لقد سمعت جدّي يقول: الخلافة محرّمة على آل سفيان.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10
قال: و أصبح الحسين عليه السّلام، فخرج من منزله يستمع الأخبار، فلقيه مروان، فقال له:
يا أبا عبد اللّه، إنّي لك ناصح فأطعني ترشد. فقال الحسين عليه السّلام: و ما ذاك، قل حتّى أسمع.
فقال مروان: إنّي آمرك ببيعة يزيد بن معاوية (1)فإنّه خير لك في دينك و دنياك. فقال الحسين عليه السّلام: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و على الإسلام السّلام، إذ قد بليت الأمّة براع مثل يزيد، (2)و لقد سمعت جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله يقول: الخلافة محرّمة على آل أبي سفيان، (3)و طال الحديث بينه و بين مروان حتّى انصرف مروان و هو غضبان. (4)
مروان را ديد. مروان عرض كرد: «يا ابا عبد اللّه! من خيرخواه تو هستم. مرا اطاعت كن تا نجات يابى!»
حسين عليه السّلام فرمود: «خيرخواهى تو چيست؟ بگو تا بشنوم.»
مروان گفت: من به تو مى گويم كه به يزيد بن معاويه بيعت كنى كه هم به نفع دين تو است و هم به سود دنيايت.»
حسين عليه السّلام فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، چه مصيبتى بالاتر از اين كه مسلمانان به سرپرستى همچون يزيد دچار شدند. پس بايد با اسلام وداع نمود كه من از جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله شنيدم كه مى فرمود: «خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام است.»
گفتگو ميان حسين و مروان به طول انجاميد. تا آن جا كه مروان با حالتى برآشفته و خشمگين بازگشت.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 24
ابن طاووس، اللّهوف،/ 24- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 175؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206؛ القمي، نفس المهموم،/ 70- 71؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 131؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 26
و عند الصّباح لقي مروان أبا عبد اللّه عليه السّلام فعرّفه النّصيحة الّتي يدّخرها لأمثاله و هي
البيعة ليزيد، فإنّ فيها خير الدّين و الدّنيا. فاسترجع الحسين و قال: على الإسلام السّلام إذ بليت الأمّة براع مثل يزيد، و لقد سمعت جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يقول: الخلافة محرّمة على آل أبي سفيان، فإذا رأيتم معاوية على منبري فابقروا بطنه؛ و قد رآه أهل المدينة على المنبر، فلم يبقروا، فابتلاهم اللّه بيزيد الفاسق. و طال الحديث بينهما حتّى انصرف مروان مغضبا.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 147
و حدّثني جماعة منهم من أشرت إليه بإسنادهم إلى عمر النّسّابة رضوان اللّه عليه فيما ذكره في آخر كتاب الشّافيّ في النّسب بإسناده إلى جدّه محمّد بن عمر، قال: سمعت أبي، عمر بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يحدّث أخوالي آل عقيل.
قال (1): لمّا امتنع أخي الحسين عليه السّلام عن البيعة ليزيد بالمدينة، دخلت عليه، فوجدته خاليا، فقلت له: جعلت فداك يا أبا عبد اللّه، حدّثني أخوك أبو محمّد الحسن عن أبيه عليهما السّلام. ثمّ سبّقني الدّمعة و علا شهيقي، فضمّني إليه، و قال: حدّثك إنّي مقتول؟ فقلت:
حوشيت يا ابن رسول اللّه. فقال: سألتك بحقّ أبيك بقتلي خبّرك؟ فقلت: نعم، فلو لا ناولت و بايعت. فقال: حدّثني أبي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله أخبره بقتله و قتلي، و أنّ تربتي تكون بقرب تربته، فتظنّ أنّك علمت ما لم أعلمه؟ و أنّه لا أعطي الدّنيّة (2)من نفسي أبدا، و لتلقينّ فاطمة أباها شاكية ما لقيت ذرّيّتها من أمّته، و لا يدخل الجنّة أحد آذاها في ذرّيّتها. (3)
چون برادرم حسين در مدينه از بيعت به يزيد خوددارى نمود، من به خدمتش رسيدم. ديدم تنها نشسته و كسى در محضرش نيست. عرض كردم: «من به قربانت اى ابا عبد اللّه! برادرت ابو محمّد حسن از پدرش براى من حديث فرمود ...»
همين را كه گفتم، اشك چشم مجالم نداد و صداى گريه ام بلند شد. آن حضرت مرا به سينه چسبانيد و فرمود: «براى تو حديث كرد كه من كشته مى شوم؟»
عرض كردم: «خدا نكند يابن رسول اللّه.»
فرمود: «تو را به حق پدرت به سؤالم جواب بده! از كشته شدن من خبر داد؟»
گفتم: «آرى! چه مى شد كه كناره نمى گرفتى و بيعت مى فرمودى؟»
فرمود: «پدرم براى من حديث فرمود: كه رسول خدا به پدرم فرموده است كه او و من هر دو كشته مى شويم و قبر من نزديك قبر او خواهد بود. گمان مى كنى آنچه را كه تو مى دانى، من نمى دانم؟ و حقيقت اين است كه هرگز تن به پستى ندهم و روزى كه فاطمه زهرا پدرش را ملاقات مى كند، شكايت آنچه را كه فرزندانش از اين امّت ديده اند، به حضرتش خواهد فرمود، و يك نفر از افرادى كه دل فاطمه را درباره فرزندانش آزرده اند، به بهشت داخل نخواهد شد.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 26- 27
ابن طاووس، اللّهوف،/ 26- 27- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 206- 207
1) - [و في الأسرار مكانه: «ثمّ روى عن عمر بن عليّ بن أبي طالب أنّه قال ...»].
2) - [الأسرار: «الدّبلة»].
3) - و جماعتى مرا حديث كردند كه از جمله آنان، همان افرادى است كه قبلا اشاره كردم. از عمر نسّابه رضوان اللّه عليه كه او در پايان كتاب (الشّافي في النّسب) از جدّ خود محمّد بن عمر نقل كرده است كه از پدرم عمر بن على بن ابى طالب شنيدم كه به فرزندان عقيل: (داييهاى من) مى گفت:
فقال له عمر الأطرف بن أمير المؤمنين، حدّثني أبو محمّد الحسن عن أبيه أمير المؤمنين: إنّك مقتول فلو بايعت لكان خيرا لك. قال الحسين: حدّثني أبي أنّ رسول اللّه أخبره بقتله و قتلي و أنّ تربته تكون بالقرب من تربتي، أتظنّ أنّك علمت ما لم أعلمه؟
و إنّي لا أعطي الدّنيّة من نفسي أبدا و لتلقينّ فاطمة أباها شاكية ممّا لقيت ذرّيّتها من أمّته و لا يدخل الجنّة من آذاها في ذرّيّتها.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 148
فأمّا حسين، فقال: كفّ حتّى تنظر و ننظر، و ترى و نرى.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 340
ثمّ بعث الرّجال إلى حسين عند المساء، فقال: أصبحوا ثمّ ترون و نرى، فكفّوا عنه تلك اللّيلة، و لم يلحّوا عليه. (1)
گويد: «آن شب دست از حسين بداشتند و با وى اصرار نكردند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2908، 2909
الطّبري، التّاريخ، 5/ 341- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 277
فلمّا كان آخر نهار يوم (2)السّبت، بعث (3)الرّجال إلى الحسين عليه السّلام ليحضر، فيبايع (4)الوليد ليزيد بن معاوية، (5)فقال لهم الحسين عليه السّلام: أصبحوا ثمّ ترون و نرى! فكفّوا تلك اللّيلة عنه، و لم يلحّوا عليه. (6)
آن شب را نيز از آن حضرت دست بداشتند و اصرارى نورزيدند.
رسول محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 31- 32
المفيد، الإرشاد، 2/ 31- 32- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 176؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 385؛ القمي، نفس المهموم،/ 71؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 131؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147
فلمّا كان آخر النّهار، بعث إلى الحسين عليه السّلام ليبايع، فقال عليه السّلام: أصبحوا و ترون و نرى.
فكفّوا تلك اللّيلة عنه.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 222
1) - حسين گفته بود: «دست بدار تا بنگرى و بنگريم و بينديشى و بينديشيم.» هنگام شب كسان پيش حسين فرستاد كه گفت: «تا صبح صبر كنيد. آن گاه بنگريم و بنگريد.»
2) - [لم يرد في نفس المهموم].
3) - [نفس المهموم: «بعث الوليد»].
4) [لم يرد في نفس المهموم].
5) [لم يرد في نفس المهموم].
6) - چون عصر روز شنبه شد، وليد گروهى به نزد حسين عليه السّلام فرستاد كه آن حضرت نزد وليد رفته براى يزيد با وليد بيعت كند. حسين عليه السّلام فرمود: «تا بامداد فردا درنگ كنيد. آن گاه شما را در اين باره انديشه كنيد و ما هم مى انديشيم.»
ثمّ أرسل الرّجال إلى الحسين، فقال لهم: أصبحوا ثمّ ترون و نرى. و كانوا يبقون عليه فكفّوا عنه، فسار من ليلته. (1)
آنها هم با حسين مدارا مى كردند. از تعقيب او منصرف شدند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 105
ابن الأثير، الكامل، 3/ 264- 265
ثمّ أرسل الوليد الرّجال إلى الحسين، فقال لهم: أصبحوا ثمّ ترون و نرى. فكفّوا عنه.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 380
ثمّ إنّ الوليد، أرسل إلى الحسين عليه السّلام رسلا باللّيل، و قال لهم: لا ترجعوا إلّا به.
فساروا إليه مستعدّين لذلك، فوجدوه قد طلع يريد مكّة بأهله و بني عمّه إلّا محمّد ابن
الحنفيّة. الطّريحي، المنتخب، 2/ 420
فلجّ عليه و على الحسين عليه السّلام في الرّسل، فأمّا الحسين عليه السّلام فأرسل إليه يقول: إيّاك و العجلة حتّى ننظر و تنظرون. و أما عبد اللّه بن الزّبير، فأرسل إليه يقول: لا تعجل، فإن أمهلتني أتيتك و إن أعجلتني عصيتك، فأبى إلّا لجاجّا عليه، و على الحسين عليه السّلام.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 13
بعث الوليد الرّجال إلى الحسين عليه السّلام ليحضر، فيبايع. فقال لهم الحسين عليه السّلام:
أصبحوا، ثمّ ترون و نرى. فكفّوا تلك اللّيلة عنه، و لم يلحّوا عليه. فخرج في تلك اللّيلة و قيل في غداتها.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 26
1) - بعد از آن، عده اى نزد حسين فرستاد. حسين گفت: «فردا هنگام بامداد، هم ما و هم شما تصميم خواهيم گرفت.»
قال: و خرج الحسين بن عليّ من منزله، ذات ليلة و أتى إلى قبر جدّه (1)صلى اللّه عليه و سلم (2)، فقال:
السّلام عليك يا رسول اللّه! أنا الحسين ابن فاطمة، أنا فرخك و ابن فرختك و سبطك (3)(4)في الخلف (5)الّذي خلّفت على أمّتك، فاشهد عليهم يا نبيّ اللّه أنّهم قد خذلوني، و ضيّعوني و أنّهم لم يحفظوني، و هذا شكواي إليك حتّى ألقاك- صلّى اللّه عليك و سلّم. ثمّ وثب قائما، و صفّ قدميه، و لم يزل راكعا و ساجدا.
قال: و رجع الحسين إلى منزله مع الصّبح، فلمّا كانت اللّيلة الثّانية، خرج إلى القبر أيضا، فصلّى ركعتين (6)، فلمّا فرغ من صلاته، جعل يقول: اللّهمّ إنّ هذا قبر نبيّك محمّد، و أنا ابن بنت محمّد، و قد حضرني من الأمر ما قد علمت، اللّهمّ! و إنّي أحبّ المعروف، و أكره المنكر، و أنا أسألك يا ذا الجلال و الإكرام بحقّ هذا القبر، و من فيه ما (7)اخترت من أمري هذا، ما هو لك رضى.
قال: ثمّ جعل الحسين يبكي حتّى إذا كان في بياض الصّبح، وضع رأسه على القبر فأغفى ساعة، فرأى النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم، قد أقبل في كبكبة من الملائكة عن يمينه، و عن شماله، و من بين يديه و من خلفه حتّى ضمّ الحسين إلى صدره، و قبّل بين عينيه، و قال: يا بنيّ! يا حسين! كأنّك عن قريب أراك مقتولا، مذبوحا، بأرض كرب و بلاء من عصابة من أمّتي، و أنت في ذلك عطشان لا تسقى و ظمآن لا تروى، و هم مع (8)ذلك يرجون شفاعتي، ما لهم، لا أنالهم اللّه شفاعتي يوم القيامة! فما لهم عند اللّه من خلاق؛ حبيبي يا حسين! إنّ
1) في د: رسول اللّه.
2) في د: رسول اللّه.
3) - في الأصل و بر: و سبطا، و في د: وسطا و التّصحيح من المقتل.
4) من د و بر و في الأصل: في الخلق.
5) من د و بر و في الأصل: في الخلق.
6) - من د، و في الأصل و بر: ركعتان. و في المقتل: ركعات.
7) - في النّسخ: إلّا ما، و في المقتل: إلّا.
8) - من د، و في الأصل و بر و المقتل: في.
أباك و أمّك [و أخاك- (1)] قد قدموا عليّ، و هم إليك مشتاقون، و إنّ لك في الجنّة درجات لن تنالها إلّا بالشّهادة. قال: فجعل الحسين، ينظر في منامه إلى جدّه (صلّى اللّه عليه [و آله- (2)] و سلّم)، و يسمع كلامه، و هو يقول: يا جدّاه! لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا أبدا، فخذني إليك، و اجعلني معك إلى منزلك. قال: فقال له النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم: يا حسين! إنّه لا بدّ لك من الرّجوع إلى الدّنيا، حتّى ترزق الشّهادة، و ما كتب اللّه لك فيها من الثّواب العظيم، فإنّك و أباك و أخاك و عمّك و عمّ أبيك، تحشرون يوم القيامة في زمرة واحدة حتّى تدخلوا الجنّة.
قال: فانتبه الحسين من نومه فزعا مذعورا، فقصّ رؤياه على أهل بيته و بني عبد المطّلب، فلم يكن ذلك اليوم في شرق و لا غرب، أشدّ غمّا من أهل بيت الرّسول صلى اللّه عليه و سلم، و لا أكثر منه باكيا و باكية.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 26- 29
فلمّا أقبل اللّيل، راح إلى مسجد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، ليودّع القبر، فلمّا وصل إلى القبر، سطع له نور من القبر، فعاد إلى موضعه، فلمّا كانت اللّيلة الثّانية، راح ليودّع القبر، فقام يصلّي، فأطال، فنعس، و هو ساجد، فجاءه النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و هو في منامه، فأخذ الحسين عليه السّلام و ضمّه إلى صدره، و جعل يقبّل عينيه، و يقول: بأبي أنت كأنّي أراك مرمّلا بدمك بين عصابة من هذه الأمّة، يرجون شفاعتي ما لهم عند اللّه من خلاق، يا بنيّ، إنّك قادم على أبيك و أمّك و أخيك و هم مشتاقون إليك، و أنّ لك في الجنّة درجات، لا تنالها إلّا بالشّهادة.
فانتبه الحسين عليه السّلام من نومه باكيا، فأتى أهل بيته، فأخبرهم بالرّؤيا و ودّعهم. (3)
«پدرم، قربانت! گويا به خونت آغشته بينم. در ميان جمعى از اين امت كه اميد شفاعتم دارند و نزد خدا براى آنها بهره اى نيست، پسر جانم تو نزد پدر و مادر و برادر خود مى آئى و همه مشتاق توأند و در بهشت درجاتى دارى كه جز با شهادت بدان نرسى.»
حسين عليه السّلام گريان از خواب برخاست و نزد خاندان خود آمد و خواب خود را گفت و با آنها وداع كرد.
كمره اى، ترجمه امالى،/ 152
[بسند1) - من د و بر و المقتل.
2) - من د.
3) - شب به مسجد پيغمبر آمد تا با قبر آن حضرت وداع كند. چون به قبر رسيد، نورى از قبر درخشيد و به جاى خود برگشت و شب دوم براى وداع آمد و به نماز ايستاد و طول داد تا چرتش برد و پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم به خوابش آمد و او را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و چشمش را بوسيد و فرمود:
تقدّم عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام]
الصّدوق، الأمالي،/ 152- عنه: السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز،/ 243؛ المجلسي، البحار، 44/ 312- 313؛ البحراني، العوالم، 17/ 161؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة، 7/ 207
قال: و خرج الحسين من منزله ذات ليلة، و أتى قبر جدّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فقال: السّلام عليك يا رسول اللّه، أنا الحسين ابن فاطمة، فرخك و ابن فرختك، و سبطك و الثّقل الّذي خلّفته في أمّتك، فاشهد عليهم يا نبيّ اللّه، أنّهم قد خذلوني و ضيّعوني و لم يحفظوني، و هذه شكواي إليك حتّى ألقاك صلّى اللّه عليك، ثمّ صفّ قدميه فلم يزل راكعا ساجدا.
(رجعنا) إلى حديث ابن أعثم الكوفيّ، قال: فلمّا كانت اللّيلة (1)الثّالثة، خرج إلى القبر أيضا فصلّى ركعات، فلمّا فرغ من صلاته جعل يقول (2): «اللّهمّ إنّ هذا قبر نبيّك محمّد عليه السّلام، و أنا ابن بنت نبيّك، و قد حضرني من الأمر ما قد علمت، اللّهمّ إنّي أحبّ المعروف، و أنكر المنكر؛ و أنّي (3)أسألك يا ذا الجلال و الإكرام بحقّ هذا القبر و من فيه، إلّا اخترت لي (4)من أمري (5)ما هو لك رضى، و لرسولك رضى، (6)و للمؤمنين رضى (7)». (8)ثمّ جعل يبكي عند القبر حتّى إذا كان قريبا من (9)الصّبح، وضع رأسه على القبر فأغفى، فإذا هو برسول اللّه قد أقبل في كتيبة من الملائكة عن يمينه و شماله و بين يديه و (10)من خلفه، فجاء حتّى (11)ضمّ الحسين إلى صدره، و قبّل بين عينيه، و قال: حبيبي يا حسين كأنّي أراك عن قريب مرمّلا بدمائك، مذبوحا بأرض كربلاء، بين عصابة من أمّتي، و أنت في (12)ذلك عطشان
1) [بحر العلوم: «الثّانية جاء الحسين أيضا إلى قبر جدّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فصلّى عند القبر ركعات، ثمّ قال:»].
2) [بحر العلوم: «الثّانية جاء الحسين أيضا إلى قبر جدّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فصلّى عند القبر ركعات، ثمّ قال:»].
3) - [بحر العلوم: «أنا»].
4) [لم يرد في بحر العلوم].
5) [لم يرد في بحر العلوم].
6) [لم يرد في بحر العلوم].
7) [لم يرد في بحر العلوم].
8) [بحر العلوم: «و جعل يبكي حتّى إذا كان قريب»].
9) [بحر العلوم: «و جعل يبكي حتّى إذا كان قريب»].
10) [لم يرد في بحر العلوم].
11) [لم يرد في بحر العلوم].
12) - [بحر العلوم: «مع»].
لا تسقى و ظمآن لا تروى، و هم في ذلك يرجون شفاعتي، (1)ما لهم لا أنا لهم اللّه شفاعتي (2)يوم القيامة، و ما لهم عند اللّه من خلاق، حبيبي يا حسين إنّ أباك و أمّك و أخاك قدموا عليّ و هم (3)إليك مشتاقون (4)، و إنّ لك في الجنّة (5)لدرجات لن تنالها إلّا بالشّهادة. قال (6):
فجعل الحسين في منامه، ينظر إلى جدّه (7)محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و يسمع كلامه (8)، و يقول له:
يا جدّاه لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا، فخذني إليك و أدخلني معك إلى (9)قبرك، فقال له النّبيّ (10)صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: يا حسين (11)لا بدّ لك من الرّجوع إلى الدّنيا، حتّى ترزق الشّهادة، و ماقد كتب اللّه لك (12)من الثّواب العظيم، فإنّك و أباك و أمّك (13)و أخاك و عمّك و عمّ أبيك تحشرون يوم القيامة في زمرة واحدة حتّى تدخلوا الجنّة. قال (14): فانتبه الحسين من نومه فزعا مرعوبا فقصّ رؤياه على أهل بيته، و بني عبد المطّلب، فلم يكن في ذلك اليوم (15)في شرق و لا غرب (16)قوم أشدّ غمّا من أهل بيت رسول اللّه و لا أكثر باكيا و لا باكية (17).
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 186- 187- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 132- 134
فكان الحسين عليه السّلام يصلّي يوما إذ و سن (18)فرأى النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله في منامه يخبر بما يجري عليه، فقال الحسين: لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا، فخذني إليك. فيقول: لا بدّ من
1) [لم يرد في بحر العلوم].
2) [لم يرد في بحر العلوم].
3) [بحر العلوم: «مشتاقون إليك»].
4) [بحر العلوم: «مشتاقون إليك»].
5) - [بحر العلوم: «الجنان»].
6) - [لم يرد في بحر العلوم].
7) - [بحر العلوم: «و يتضرّع إليه»].
8) - [بحر العلوم: «و يتضرّع إليه»].
9) - [بحر العلوم: «في»].
10) - [بحر العلوم: «رسول اللّه»].
11) - [بحر العلوم: «بنيّ»].
12) - [بحر العلوم: «فيها»].
13) - [لم يرد في بحر العلوم].
14) [لم يرد في بحر العلوم].
15) [بحر العلوم: «لا في شرق الأرض و لا في غربها»].
16) [بحر العلوم: «لا في شرق الأرض و لا في غربها»].
17) - [بحر العلوم: «باكية منهم»].
18) - أي أخذه ثقل النّوم أو أشدّ نعاسه.
الرّجوع حتّى تذوق الشّهادة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88
ثمّ أتى قبر جدّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و التزمه، و بكى بكاءا شديدا، و قال: بأبي أنت و أمّي يا رسول اللّه، لقد خرجت من جوارك كرها، و قد فرق بيني و بينك حيث أنّي لم أبايع ليزيد بن معاوية، شارب الخمور و راكب الفجور، و ها أنا خارج من جوارك على الكراهة، فعليك منّي السّلام. ثمّ أخذته النّعسة فرأى في منامه رسول اللّه، و إذا هو قد ضمّه إلى صدره، و قبّل ما بين عينيه، و قال: حبيبي يا حسين، كأنّي أراك عن قليل مرمّلا بدمائك مذبوحا بأرض كرب و بلا بين عصابة من أمّتي، و أنت في ذلك عطشان و لا تسقى و ظمآن لا تروى، و هم في ذلك يرجون شفاعتي ما لهم، لا أنا لهم اللّه شفاعتي يوم القيامة، فما لهم عند اللّه من خلاق، حبيبي يا حسين، إنّ أباك و أمّك و أخاك قد قدموا عليّ و هم إليك مشتاقون، إنّ لك في الجنّة درجات لن تنالها إلّا بالشّهادة. قال: فجعل الحسين عليه السّلام في منامه ينظر إلى جدّه، و يسمع كلامه، و هو يقول: يا جدّاه لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا، فخذني إليك، و أدخلني معك إلى قبرك. فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: يا حسين إنّه لا بدّ لك من الرّجوع إلى الدّنيا حتّى ترزق الشّهادة، و ما قد كتب اللّه لك فيها من الثّواب العظيم، فإنّك و أباك و أخاك و عمّك و عمّ أبيك تحشرون في زمرة واحدة حتّى تدخلوا الجنّة. قال:
فانتبه الحسين عليه السّلام من نومه فزعا مرعوبا، فقصّ رؤياه على أهل بيته و بني عبد المطّلب، فلم يكن في ذلك اليوم في شرق و لا غرب قوم أشدّ غمّا من أهل البيت، و لا أكثر باكية و لا باك.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 420- 421
و ذكر عمّار في حديثه: إنّ الحسين عليه السّلام لمّا خرج من المدينة أتى قبر رسول اللّه عليه السّلام فالتزمه و بكى بكاء شديدا و سلّم عليه و قال: بأبي أنت و أمّي يا رسول اللّه، لقد خرجت من جوارك كرها، و فرّق بيني و بينك، و أخذت قهرا أن أبايع يزيد (لعنه اللّه) شارب الخمور، و راكب الفجور، و إن فعلت كفرت، و إن أبيت قتلت، فها أنا خارج من جوارك، كرها، فعليك منّي السّلام يا رسول اللّه. ثمّ نام ساعة، فرأى في منامه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و قد وقف به، و سلّم عليه و قال: يا بنيّ لقد لحق بي أبوك، و أمّك، و أخوك، و هم مجتمعون في
دار الحيوان، و لكنّا مشتاقون إليك، فعجّل بالقدوم إلينا، و اعلم يا بنيّ أنّ لك درجة مغشّاة بنور اللّه، و لست تنالها إلّا بالشّهادة، و ما أقرب قدومك علينا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 15
روي أنّ الحسين عليه السّلام لمّا عزم على المسير إلى الكوفة بعد مجيئه من مكّة إلى المدينة، خرج ذات ليلة إلى قبر جدّه فصلّى ركعات كثيرة.
فلمّا (1)فرغ من صلاته، جعل يقول: اللّهمّ هذا قبر نبيّك محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و أنا ابن بنت نبيّك و قد حضرني من الأمر ما قد علمت. اللّهمّ إنّي (2)آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر (3)و أنا أسألك يا ذا الجلال و الإكرام بحقّ القبر و من فيه إلّا اخترت لي ما هو لك رضى، و لرسولك رضى.
ثمّ جعل يبكي (4)و يتوسّل و يسأله اللّه (5)عند القبر حتّى إذا كان قريبا من الصّبح، وضع رأسه على القبر، فأغفى، فإذا هو برسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم قد أقبل في كبكبة (6)من الملائكة عن يمينه و عن شماله و بين يديه حتّى ضمّ الحسين إلى صدره، و قبّل بين عينيه و قال:
حبيبي يا حسين، كأنّي أراك عن قريب (7)مرمّل بدمائك، مذبوح من قفاك مخضّب
1) - [و في المعالي مكانه: « (قال في البحار) فلمّا كان اللّيل أقبل إلى قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، وقف باكيا و قال: السّلام عليك يا رسول اللّه أنا الحسين ابن فاطمة فرخك و ابن فرختك و سبطك الّذي خلّفتني في أمّتك، فاشهد عليهم يا نبيّ اللّه، إنّهم قد خذلوني و ضيّعوني و لم يحفظوني، و هذه شكواي إليك حتّى ألقاك، (قال أبو مخنف) وقف باكيا و قال بأبي أنت و أمّي يا رسول اللّه، إنّي خارج من جوارك كرها و فرقوا بيني و بينك، حيث أنّي لم أبايع ليزيد شارب الخمور و راكب الفجور و فاعل الشّرور، فإن أنا فعلت كفرت، و إن أبيت قتلت، و ها أنا خارج من جوارك على إكراه منّي، فعليك السّلام يا سيّدي. و رجع إلى منزله حتّى الصّبح فلمّا كانت اللّيلة الثّانية، خرج إلى القبر أيضا و صلّى ركعات فلمّا ...»].
2) [المعالي: «أحبّ المعروف و أنكر المنكر»].
3) [المعالي: «أحبّ المعروف و أنكر المنكر»].
4) [لم يرد في المعالي].
5) [لم يرد في المعالي].
6) - [المعالي: «كتيبة»].
7) [المعالي: «مرمّلا بدمائك مذبوحا بأرض كرب و بلاء بين عصابة من أمّتي، و أنت مع ذلك عطشان لا تسقى و ظمآن لا تروى، و هم مع ذلك يرجون شفاعتي يوم القيامة»].
شيبك بدمائك، و أنت وحيد غريب بأرض كربلاء بين عصابة من أمّتي، تستغيث، فلا تغاث، و أنت مع ذلك عطشان لا تسقى، و ظمآن لا تروى، و قد استباحوا حريمك، و ذبحوا فطيمك و هم مع ذلك يرجون شفاعتي (1)، لا أنالهم اللّه شفاعتي.
حبيبي يا حسين، إنّ أباك و أمّك و أخاك قدموا عليّ، و هم مشتاقون إليك، و إنّ لك في الجنان لدرجات لن تنالها إلّا بالشّهادة. فجعل الحسين عليه السّلام في منامه، ينظر إلى جدّه و يقول: يا جدّاه لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا، فخذني إليك و أدخلني معك في قبرك.
فقال له رسول اللّه: لا بدّ لك من الرّجوع إلى الدّنيا حتّى ترزق الشّهادة، و ما قد كتب اللّه لك فيها من الثّواب العظيم (2)و إنّي و أباك و أخاك و أمّك نتوقّع قدومك عن قريب و نحشر جميعا في زمرة واحدة (3)، فانتبه الحسين عليه السّلام من نومه فزعا مرعوبا، و رجع إلى منزله و جمع أهل بيته، فقصّ عليهم رؤياه، فلم يكن في ذلك اليوم في مشرق و لا مغرب قوم أشدّ غمّا من أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و لا أكثر باك و لا باكية منهم.
السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز،/ 242- 243- مثله المازندراني، معالى السّبطين، 1/ 210- 212
قال [محمّد بن أبي طالب في مقتله]: (4)و خرج الحسين عليه السّلام من منزله ذات ليلة و أقبل إلى قبر جدّه صلّى اللّه عليه و اله، فقال: (5)السّلام عليك يا رسول اللّه أنا الحسين ابن فاطمة فرخك و ابن فرختك، و سبطك الّذي خلّفتني في أمّتك. فاشهد عليهم يا نبيّ اللّه أنّهم قد خذلوني، و ضيّعوني (6)، و لم يحفظوني، و هذه شكواي إليك حتّى ألقاك، (7)قال: ثمّ قام فصفّ قدميه (8)فلم يزل راكعا ساجدا.
1) [المعالي: «مرمّلا بدمائك مذبوحا بأرض كرب و بلاء بين عصابة من أمّتي، و أنت مع ذلك عطشان لا تسقى و ظمآن لا تروى، و هم مع ذلك يرجون شفاعتي يوم القيامة»].
2) [المعالي: «فإنّك و أباك و عمّك و عمّ أبيك تحشرون يوم القيامة في زمرة واحدة حتّى تدخلوا الجنّة»].
3) [المعالي: «فإنّك و أباك و عمّك و عمّ أبيك تحشرون يوم القيامة في زمرة واحدة حتّى تدخلوا الجنّة»].
4) [المقرّم: «و في هذه اللّيلة زار الحسين قبر جدّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فسطع له نور من القبر، فقال»].
5) [المقرّم: «و في هذه اللّيلة زار الحسين قبر جدّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فسطع له نور من القبر، فقال»].
6) - [لم يرد في المقرّم].
7) [لم يرد في المقرّم].
8) [لم يرد في المقرّم].
(1)فلمّا كانت اللّيلة الثّانية، خرج إلى القبر أيضا و صلّى ركعات، فلمّا فرغ من صلاته جعل يقول: (2)اللّهمّ هذا قبر نبيّك محمّد، و أنا ابن بنت نبيّك، و قد حضرني من الأمر ما قد علمت، اللّهمّ إنّي أحبّ المعروف، و أنكر المنكر، و أنا (3)أسألك يا ذا الجلال و الإكرام بحقّ القبر و من فيه إلّا اخترت لي ما هو لك رضى، و لرسولك رضى. (4) قال: ثمّ جعل يبكي عند القبر (5)حتّى إذا (6)كان قريبا من الصّبح وضع رأسه على القبر (7)فأغفى، (8)فإذا هو برسول اللّه قد أقبل (9)في كتيبة من الملائكة عن يمينه و عن شماله و بين يديه حتّى ضمّ (10)الحسين إلى صدره و قبّل بين عينيه و قال: حبيبي يا حسين كأنّي أراك عن قريب مرمّلا بدمائك، مذبوحا بأرض كرب و بلاء، من (11)عصابة من أمّتي، و أنت مع ذلك عطشان لا تسقى، و ظمآن لا تروى، و هم مع ذلك يرجون شفاعتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي يوم القيامة، حبيبي يا حسين إنّ أباك و أمّك و أخاك قدموا عليّ و هم مشتاقون إليك، (12)و إنّ لك في الجنان لدرجات لن تنالها إلّا بالشّهادة.
قال: فجعل الحسين عليه السّلام في منامه ينظر إلى جدّه و يقول: يا جدّاه لا حاجة لي في الرّجوع إلى الدّنيا، فخذني إليك و أدخلني معك في قبرك. فقال له رسول اللّه: لا بدّ لك من الرّجوع إلى الدّنيا حتّى ترزق الشّهادة، و ما قد كتب (13)اللّه لك فيها من الثّواب العظيم، فإنّك و أباك و أخاك (14)و عمّك و عمّ أبيك تحشرون يوم القيامة في زمرة واحدة، حتّى
1) [المقرّم: «و في اللّيلة الثّانية جاء الحسين إلى قبر جدّه و صلّى ركعات ثمّ قال»].
2) [المقرّم: «و في اللّيلة الثّانية جاء الحسين إلى قبر جدّه و صلّى ركعات ثمّ قال»].
3) - [لم يرد في المقرّم].
4) [المقرّم: «و بكى، و لمّا»].
5) [لم يرد في الأسرار].
6) [المقرّم: «و بكى، و لمّا»].
7) [لم يرد في الأسرار].
8) [المقرّم: «فرأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله»].
9) [المقرّم: «فرأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله»].
10) - [المقرّم: «فضمّ»].
11) - [المقرّم: «بين»].
12) [المقرّم: «فبكى الحسين و سأل جدّه أن يأخذه معه و يدخله في قبره و لكن الرّسول الأقدس أبى إلّا أن يمضي ولده على حال أربى في نيل الجزاء و آثر عند الجليل سبحانه يوم الخصام. فقال صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: لا بدّ أن ترزق الشّهادة ليكون لك ما كتب»].
13) [المقرّم: «فبكى الحسين و سأل جدّه أن يأخذه معه و يدخله في قبره و لكن الرّسول الأقدس أبى إلّا أن يمضي ولده على حال أربى في نيل الجزاء و آثر عند الجليل سبحانه يوم الخصام. فقال صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: لا بدّ أن ترزق الشّهادة ليكون لك ما كتب»].
14) - [لم يرد في المقرّم].
تدخلوا الجنّة.
قال: (1)فانتبه الحسين عليه السّلام من نومه فزعا مرعوبا، فقصّ رؤياه على أهل بيته و بني عبد المطّلب، فلم يكن في ذلك اليوم في مشرق و لا مغرب قوم أشدّ غمّا من أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لا أكثر باك و لا باكية منهم. (2)
المجلسي، البحار، 44/ 327- 328- مثله البحراني، العوالم، 17/ 177- 178؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 207؛ القمي، نفس المهموم،/ 72- 73؛ الأمين، لواعج الأشجان،/ 26- 28؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 145- 148
1) [المقرّم: «فانتبه الحسين و قصّ رؤياه على أهل بيته فاشتدّ حزنهم و كثر بكاؤهم و علموا قرب الموعد الّذي كان رسول اللّه يخبر به و لحرصهم على نور النّبوّة أن لا يحجب عنهم و لا يفقد و تلك الهبات العلويّة اجتمعوا عليه و طلبوا منه الموافقة ليزيد أو الابتعاد عن هذه البلاد»].
2) [المقرّم: «فانتبه الحسين و قصّ رؤياه على أهل بيته فاشتدّ حزنهم و كثر بكاؤهم و علموا قرب الموعد الّذي كان رسول اللّه يخبر به و لحرصهم على نور النّبوّة أن لا يحجب عنهم و لا يفقد و تلك الهبات العلويّة اجتمعوا عليه و طلبوا منه الموافقة ليزيد أو الابتعاد عن هذه البلاد»].
و تهيّأ الحسين بن عليّ، و عزم (1)على الخروج من المدينة، و مضى في جوف اللّيل إلى قبر أمّه، فصلّى عند قبرها، و ودّعها، ثمّ قام عن قبرها و صار إلى قبر أخيه الحسن، ففعل مثل ذلك، ثمّ رجع إلى منزله.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 29
قال: و تهيّأ الحسين عليه السّلام، و عزم على الخروج من المدينة، و مضى في جوف اللّيل إلى قبر أمّه، فصلّى عند قبرها، و ودّعها، ثمّ قام من قبرها، و صار إلى قبر أخيه الحسن عليه السّلام، (2)ففعل كذلك (3).
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 187- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 134
قال [محمّد بن أبي طالب في مقتله]: و تهيّأ الحسين عليه السّلام للخروج من المدينة، و مضى في جوف اللّيل إلى قبر أمّه فودّعها، ثمّ مضى إلى قبر أخيه الحسن ففعل كذلك، ثمّ رجع إلى منزله وقت الصّبح.
المجلسي، البحار، 44/ 329- مثله البحراني، العوالم، 17/ 178؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 207؛ القمي، نفس المهموم،/ 73
و تهيّأ الحسين عليه السّلام للخروج من المدينة و مضى في جوف اللّيل إلى قبر أمّه فودّعها.
و في (مهيّج الأحزان) وقف و قال: السّلام عليك يا أمّاه، حسينك جاء لوداعك و هذه آخر زيارته إيّاك. فإذا النّداء من القبر: و عليك السّلام يا مظلوم الأمّ و يا شهيد الأمّ و يا غريب الأمّ. فاستعبر باكيا. ثمّ مضى إلى قبر أخيه الحسن عليه السّلام ففعل مثل ذلك، و رجع إلى منزله وقت الصّبح.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 212
قال: و أرسل الوليد بن عتبة إلى منزل الحسين لينظر هل خرج من المدينة أم لا، فلم يصبه في منزله، فقال: الحمد للّه الّذي لم يطالبني اللّه عزّ و جلّ بدمه! و ظنّ أنّه خرج من المدينة. قال: و رجع الحسين إلى منزله مع الصّبح.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 7 2
قال: و أرسل الوليد بن عتبة إلى منزل الحسين لينظر أخرج من المدينة أم لا، فلم يصب في منزله، فقال: الحمد للّه إذ خرج و لم يبتلني اللّه في دمه! قال: و رجع الحسين إلى منزله عند الصّبح.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 186
قال [محمّد بن أبي طالب في مقتله]: و أرسل الوليد إلى منزل الحسين عليه السّلام لينظر أخرج من المدينة أم لا؟ فلم يصبه في منزله، فقال: الحمد للّه الّذي خرج (1)! و لم يبتلني بدمه، قال:
و رجع الحسين إلى منزله عند الصّبح.
المجلسي، البحار، 44/ 328- مثله البحراني، العوالم، 17/ 177؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 207؛ القمي، نفس المهموم،/ 72
و أرسل الوليد إلى منزل الحسين تلك اللّيلة ليتعرّف خبره، و حيث لم يصبه في منزله، اعتقد أنّه خارج المدينة، فحمد اللّه على عدم ابتلائه بدمه، و رجع الحسين إلى منزله عند الصّباح.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 132
1) - [الأسرار: أخرجه].
فإنّه [محمّد ابن الحنفيّة] قال له [للحسين بن عليّ عليه السّلام]: يا أخي! أنت أعزّ النّاس عليّ، تنحّ عن مروان ببيعتك و عن الأمصار، و ابعث رسلك إلى النّاس، فإن أجمعوا عليك حمدت اللّه على ذلك، و إن أجمع النّاس على غيرك لم ينقص اللّه دينك و مروءتك و فضلك، إنّي أخاف أن تدخل بعض الأمصار و يختلف النّاس فيك و يقتتلون فتكون لأوّل الأسنّة، فإذا خير النّاس نفسا و أمّا و أبا قد ضاع دمه، و ذلّ أهله. قال: و أين أذهب يا أخي؟ قال: تنزل مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار و إلّا لحقت باليمن، فإن اطمأنّت بك و إلّا لحقت بشعف الجبال حتّى تنظر إلى ما يصير أمر النّاس، و يفرق لك الرّأي.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 317- 318- عنه: المحمودي العبرات، 1/ 279
فإنّه [محمّد ابن الحنفيّة] قال له [للحسين بن عليّ عليهما السّلام]: يا أخي! أنت أحبّ النّاس إليّ، و أعزّهم عليّ، و لست أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق أحقّ بها منك، تنحّ بتبعتك عن يزيد بن معاوية و عن الأمصار ما استطعت، ثمّ ابعث رسلك إلى النّاس، فادعهم إلى نفسك، فإن بايعوا لك حمدت اللّه على ذلك، و إن أجمع النّاس على غيرك لم ينقص اللّه بذلك دينك و لا عقلك، و لا يذهب به مروءتك و لا فضلك، إنّي أخاف أن تدخل مصرا من هذه الأمصار، و تأتي جماعة من النّاس، فيختلفون بينهم، فمنهم طائفة معك، و أخرى عليك، فيقتتلون، فتكون لأوّل الأسنّة، فإذا خير هذه الأمّة كلّها نفسا و أبا و أمّا، أضيعها دما و أذلّها أهلا. (1)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2909
الطّبري، التّاريخ، 5/ 341
1) - بدو گفت: «اى برادر! به نزد من از همه كس محبوبترى و عزيزتر. هيچ كس را اندرز نتوانم گفت كه شايسته تر از تو باشد. چندان كه توانى با ياران خويش از يزيد و از شهرها دورى گزين. آن گاه كسان پيش مردم فرست و آنها را سوى خويش بخوان. اگر با تو بيعت كردند، حمد خدا گويم و اگر بر كسى ديگر فراهم آمدند. خدا به سبب اين دين و عقل تو را نكاهد و جوانمردى و فضيلتت نرود. بيم دارم به يكى از اين شهرها درآيى و پيش جمعى از مردم روى كه ميان خويش اختلاف كنند و گروهى از آنها با تو باشند و گروهى ديگر بر ضد تو.»
في وقت الصّبح أقبل إليه أخوه محمّد ابن الحنفيّة.
قال: فلمّا جاء إليه محمّد ابن الحنفيّة رضى اللّه عنه، قال: يا أخي! فدتك نفسي! أنت أحبّ النّاس إليّ، و أعزّهم عليّ، و لست و اللّه أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق، و ليس أحد أحقّ بها منك، فإنّك كنفسي، و روحي، و كبير أهل بيتي، و من عليه اعتمادي، و طاعته في عنقي، لأنّ اللّه تبارك (1)و تعالى قد شرّفك، و جعلك من سادات أهل الجنّة، و إنّي أريد أن أشير عليك برأيي، فاقبله منّي. فقال له الحسين: قل ما بدا (2)لك! فقال: أشير عليك أن تنجو بنفسك عن يزيد بن معاوية، و عن الأمصار (3)ما استطعت، و أن تبعث رسلك إلى النّاس، و تدعوهم إلى بيعتك، (4)فإنّي إن بايعك النّاس و تابعوك (5)حمدت اللّه على ذلك، و قمت فيهم بما يقوم [فيهم (6)-] النّبيّ (صلّى اللّه عليه [و آله (7)-] و سلّم) و الخلفاء الرّاشدون المهديّون من بعده حتّى يتوفّاك اللّه، و هو عنك راض و المؤمنون كذلك كما رضوا عن أبيك و أخيك، (8)و إن أجمع (9)النّاس على غيرك حمدت اللّه على ذلك، و إنّي خائف عليك أن تدخل مصرا من الأمصار أو تأتي جماعة من النّاس، فيقتتلون فتكون طائفة منهم معك، و طائفة عليك، فتقتل منهم. فقال له الحسين: يا أخي! إلى أين أذهب؟ قال: أخرج إلى مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار/ فذاك الّذي تحبّ و أحبّ، و إن تكن الأخرى خرجت إلى بلاد اليمن، فإنّهم أنصار جدّك و أخيك و أبيك، و هم أرأف النّاس و أرقّهم قلوبا و أوسع النّاس بلادا و أرجحهم عقولا، فإن اطمأنّت بك أرض اليمن، و إلّا لحقت بالرّمال و شعوب الجبال و صرت من بلد إلى بلد لتنظر ما يؤل إليه أمر النّاس، و يحكم بينك و بين القوم الفاسقين.
فقال له الحسين: يا أخي! و اللّه لو لم يكن في الدّنيا ملجأ و لا مأوى، لما بايعت و اللّه (10)يزيد
ابن معاوية أبدا، و قد قال (صلّى اللّه عليه [و آله (1)-] و سلّم): اللّهمّ! لا تبارك في يزيد. قال:
فقطع عليه محمّد ابن الحنفيّة الكلام، و بكى، فبكى معه الحسين ساعة، ثمّ قال: جزاك اللّه يا أخي عنّي خيرا! و لقد نصحت، و أشرت بالصّواب، و أنا أرجو أن يكون إن شاء اللّه رأيك (2)موفّقا مسدّدا (3)، و إنّي قد عزمت على الخروج إلى مكّة، و قد تهيّأت لذلك أنا و إخوتي و بنو إخوتي (4)و شيعتي و أمرهم أمري و رأيهم رأيي، و أمّا أنت يا أخي، فلا عليك أن تقيم بالمدينة، فتكون لي عينا عليهم و لا تخف عليّ شيئا من أمورهم.
قال (5): ثمّ دعا الحسين بدواة و بياض (6)و كتب فيه.
فكتب: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، هذا ما أوصى به الحسين بن عليّ بن أبي طالب لأخيه (7)محمّد ابن الحنفيّة المعروف ولد عليّ بن أبي طالب رضى اللّه عنه: إنّ الحسين بن عليّ يشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، جاء بالحقّ من عنده، و أنّ الجنّة حقّ و النّار حقّ، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّه يبعث من في القبور، و إنّي (8)لم أخرج أشرّا (9)، و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنّما خرجت لطلب النّجاح و الصّلاح في أمّة جدّي محمّد (صلّى اللّه عليه [و آله- (10)] و سلّم)، أريد أن آمر بالمعروف، و أنهى عن المنكر، و أسير بسيرة جدّي محمّد (صلّى اللّه عليه [و آله (11)-] و سلّم)، و سيرة أبي عليّ ابن أبي طالب، و سيرة الخلفاء الرّاشدين المهديّين رضي اللّه عنهم، فمن قبلني (12)بقبول الحقّ
فاللّه أولى بالحقّ، و من ردّ (1)عليّ هذا، أصبر حتّى يقضي [اللّه- (2)] بيني و بين القوم بالحقّ و يحكم بيني و بينهم [بالحقّ (3)-] و هو خير الحاكمين، هذه وصيّتي إليك (4)يا أخي! و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت/ و إليه أنيب، و السّلام عليك و على من اتّبع الهدى، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.
قال: ثمّ طوى الكتاب الحسين، و ختمه بخاتمه، و دفعه إلى أخيه محمّد ابن الحنفيّة، ثمّ ودّعه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 29- 34
فإنّه لمّا علم عزمه على الخروج عن المدينة لم يدر أين يتوجّه، فقال له: يا أخي! أنت أحبّ النّاس إليّ و أعزّهم عليّ، و لست أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق إلّا لك، و أنت أحقّ بها (5)، تنحّ ببيعتك عن يزيد بن معاوية و عن الأمصار ما استطعت، ثمّ ابعث رسلك إلى النّاس فادعهم (6)إلى نفسك، فإن بايعك النّاس و بايعوا لك حمدت اللّه على ذلك، و إن اجتمع (7)النّاس على غيرك لم ينقص اللّه بذلك دينك و لا عقلك، و لا تذهب به مروّتك (8)و لا فضلك، إنّي أخاف عليك أن تدخل مصرا من هذه الأمصار، فيختلف النّاس بينهم، فمنهم طائفة معك و أخرى عليك، فيقتتلون، فتكون (9)لأوّل الأسنّة غرضا، فإذا خير هذه الأمّة كلّها نفسا و أبا و أمّا، أضيعها دما و أذلّها أهلا. فقال له الحسين عليه السّلام: فأين أذهب (10)يا أخي؟ (11)قال: أنزل مكّة فإن اطمأنّت بك الدّار بها فسبيل ذلك، و إن ثبت بك لحقت بالرّمال و شعف الجبال و خرجت من بلد إلى بلد، حتّى تنظر إلى ما يصير أمر النّاس إليه،
1) - العبارة من هنا إلى «خير الحاكمين هذه» سقطت من د.
2) - من بر و المقتل.
3) - من بر و المقتل.
4) - في د: عليك.
5) [حكاه في أعيان الشّيعة، 1/ 588، و اللّواعج،/ 28- 29].
6) - [في البحار و العوالم: «ثمّ ادعهم»].
7) - [نفس المهموم: «أجمع»].
8) - [في البحار و أعيان الشّيعة و اللّواعج: «مروءتك»].
9) - [في البحار و العوالم: «فتكون إذا»].
10) - [البحار: «أنزل»].
11) [حكاه في أعيان الشّيعة، 1/ 588، و اللّواعج،/ 28- 29].
فإنّك أصوب ما تكون رأيا حين تستقبل الأمر استقبالا. فقال: يا أخي! قد نصحت، و أشفقت و أرجو أن يكون رأيك سديدا موفّقا. (1)
حسين عليه السّلام به او فرمود: «اى برادر! پس به كجا بروم؟»
عرض كرد: «به مكّه برو. پس اگر در آن جا آسوده خاطر بودى و خانه اطمينان بخشى براى تو بود كه همان جا باش، و اگر نتوانستى در آن جا بمانى، به ريگزارها و قله هاى كوه پناه مى برى، و از شهرى به شهرى درمى آيى تا بنگرى كه سرانجام كار مردم به كجا مى كشد و به راستى انديشه و رأى تو چون به كارى رو آورى، از همگان نيكوتر و بهتر است.»
حسين عليه السّلام فرمود: «اى برادر! به حقيقت خيرخواهى و دلسوزى كردى و من اميدوارم كه رأى تو محكم و با موفقيت قرين باشد.»
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 32- 33
المفيد، الإرشاد، 2/ 32- 33- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326- 327؛ البحراني، العوالم، 17/ 176؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 385- 386؛ القمي، نفس المهموم/ 71- 72
فأمّا محمّد ابن الحنفيّة، فإنّه أتاه، فقال:
«يا أخي! أنت أعزّ خلق اللّه عليّ، و لست أدّخرك نصيحتي (2)، تنحّ عن الأمصار ما استطعت، ثمّ ابعث رسلك إلى الشّام، فادعهم إلى نفسك فإن بايعوك، حمدت اللّه عليه، و إن اجتمع على غيرك، لم ينقص اللّه بذلك دينك، و لا عقلك، و لا يذهب به مروءتك، و لا فضلك، إنّي أخاف أن تأتي مصرا من الأمصار، فيختلف النّاس بينهم، فمنهم طائفة
1) - كه چون تصميم آن حضرت را بر بيرون رفتن از مدينه دانست، ولى نمى دانست به كجا خواهد رفت، عرض كرد: «اى برادر! تو محبوبترين مردمانى در نزد من و دشوارترين ايشانى بر من (يعنى مصيبتى كه به تو روآور شود، از مصيبت هركس بر من دشوارتر است) و من نصيحت خود را اندوخته نكرده ام براى هيچ كس جز براى تو، و تو شايسته ترى به نصيحت (و خيرخواهى، اكنون مى گويم) از بيعت كردن با يزيد بن معاويه و همچنين از شهرها تا آن جا كه مى توانى دورى كن. سپس فرستادگان خود را به سوى مردم گسيل دار و آنان را به سوى خويش دعوت كن. پس، اگر مردم گردن نهاده با تو بيعت كردند، سپاس خداى را بر اين نعمت بجاى آر، و اگر بر ديگرى جز تو گرد آمدند، خداوند بدان وسيله از دين و عقل تو نكاهد و مروّت و برترى تو را از ميان نبرد (يعنى اگر هم دعوتت را نپذيرند، زيانى به تو نخواهد رسيد) ولى من بر تو انديشناك و ترسانم از اين كه به شهرى از اين شهرها درآيى و مردم درباره تو دو دسته شوند؛ گروهى به سود تو و گروهى به زيان تو و در ميان ايشان جنگ درگير شود. در آن هنگام تو نخستين كسى باشى كه هدف نيزه ها قرار گيرى، و آن هنگام است كه بهترين همه امّت از نظر خود و پدر و مادر خونش از همه ضايعتر و خاندانش از همگان خوارتر گردد.»
2) - في مط: أذخرك نصيحتي- لست أدّخر منك.
معك، و الأخرى عليك، فيقتتلوا، فتكون لأوّل الأسنّة، فإذا خير هذه الأمّة نفسا، و أبا، و أمّا، أضيعها دما، و أذلّها أهلا».
فقال له الحسين:
«فأين أذهب يا أخي؟» قال:
«انزل مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار، فسبيل ذلك، و إن نبت لك، لحقت بالرّمال، و شعف (1)الجبال، و تنقّلت (2)من بلد حتّى يفرق (3)لك الرّأي، فتستقبل الأمور استقبالا، و تستدبرها استدبارا».
فقال: «يا أخي! قد نصحت و أشفقت».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 40- 41
ثمّ رجع إلى منزله في وقت الصّبح، فأقبل إليه أخوه محمّد ابن الحنفيّة، فقال له: يا أخي! فديتك نفسي، أنت أحبّ النّاس إليّ، و أعزّهم عليّ، و لست و اللّه أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق، و ليس أحد أحقّ بها منك لأنّك مزاج مائي و نفسي و روحي و بصري و كبير أهل بيتي، و من وجب طاعته في عنقي، لأنّ اللّه تبارك و تعالى قد شرّفك، و جعلك من سادات أهل الجنّة، إنّي أريد أن أشير عليك فاقبل منّي. فقال له الحسين: قل يا أخي ما بدا لك. فقال: أشير عليك أن تنتحى بنفسك عن يزيد بن معاوية و عن الأمصار ما استطعت، و أن تبعث رسلك إلى النّاس، فتدعوهم إلى بيعتك، فإن بايعك النّاس حمدت اللّه على ذلك، و قمت فيهم بما كان يقومه رسول اللّه و الخلفاء الرّاشدون المهديّون من بعده حتّى يتوفّاك اللّه و هو عنك راض، و المؤمنون عنك راضون كما رضوا عن أبيك و أخيك، و إن اجتمع النّاس على غيرك حمدت اللّه على ذلك، و سكت و لزمت منزلك، فإنّي خائف عليك أن تدخل مصرا من الأمصار، أو تأتي جماعة من النّاس، فيقتتلون، فتكون طائفة منهم معك، و طائفة عليك، فتقتل بينهم. فقال له الحسين: يا أخي، فإلى أين أذهب؟
قال: تخرج إلى مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار بها فذاك الّذي تحبّ و إن تكن الأخرى، خرجت إلى بلاد اليمن، فإنّهم أنصار جدّك و أبيك و أخيك و هم أرأف و أرقّ قلوبا، و أوسع النّاس بلادا و أرجحهم عقولا؛ فإن اطمأنّت بك أرض اليمن فذاك و إلّا لحقت بالرّمال و شعوب الجبال و صرت من بلد إلى بلد، حتّى تنظر ما يؤول إليه أمر النّاس، و يحكم اللّه بيننا و بين القوم الفاسقين. فقال له الحسين: يا أخي! و اللّه لو لم يكن في الدّنيا ملجأ و لا مأوى، لما بايعت يزيد بن معاوية، فقد قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: اللّهمّ لا تبارك في يزيد. فقطع محمّد الكلام، و بكى، فبكى معه الحسين ساعة، ثمّ قال: يا أخي جزاك اللّه عنّي خيرا، فلقد نصحت، و أشرت بالصّواب، و أرجو أن يكون رأيك موفّقا مسدّدا، و أنا عازم على الخروج إلى مكّة، و قد تهيّأت لذلك أنا و إخوتي و بنو أخي و شيعتي، ممّن أمرهم أمري و رأيهم رأيي، و أمّا أنت يا أخي! فلا عليك أن تقيم في المدينة فتكون لي عينا عليهم و لا تخف عليّ شيئا من أمورهم. ثمّ دعا الحسين عليه السّلام بدواة و بياض و كتب فيها هذه الوصيّة لأخيه محمّد:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
هذا ما أوصى به الحسين بن عليّ بن أبي طالب إلى أخيه محمّد بن عليّ المعروف بابن الحنفيّة، إنّ الحسين بن عليّ يشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله جاء بالحقّ من عند الحقّ، و أنّ الجنّة و النّار حقّ، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّه يبعث من في القبور، إنّي لم أخرج أشرّا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنّما خرجت أطلب الإصلاح في أمّة جدّي محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر، و أسير بسيرة جدّي محمّد، و سيرة أبي عليّ بن أبي طالب، و سيرة الخلفاء الرّاشدين، فمن قبلني بقبول الحقّ فاللّه أولى بالحقّ، و من ردّ عليّ هذا صبرت حتّى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحقّ، و يحكم بيني و بينهم و هو خير الحاكمين. هذه وصيّتي إليك يا أخي و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت و إليه أنيب، و السّلام عليك و على من اتّبع الهدى، و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.
ثمّ طوى الحسين كتابه هذا و ختمه بخاتمه، و دفعه إلى أخيه محمّد، ثمّ ودّعه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 187- 189
فإنّه قال له: يا أخي! أنت أحبّ النّاس إليّ، و أعزّهم عليّ، و لست أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق أحقّ بها منك، تنحّ ببيعتك عن يزيد و عن الأمصار، ما استطعت، و ابعث رسلك إلى النّاس، و ادعهم إلى نفسك، فإن بايعوا لك حمدت اللّه على ذلك، و إن أجمع النّاس على غيرك لم ينقص اللّه بذلك دينك و لا عقلك، و لا تذهب به مروءتك و لا فضلك، إنّي أخاف أن تأتي مصرا و جماعة من النّاس، فيختلفوا عليك، فمنهم طائفة معك، و أخرى عليك، فيقتتلون، فتكون لأوّل الأسنّة، فإذا خير هذه الأمّة كلّها نفسا و أبا و أمّا، أضيعها دما، و أذلّها أهلا. قال الحسين: فأين أذهب يا أخي؟ قال: انزل مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار، فسبيل ذلك، و إن نأت بك لحقت بالرّمال، و شعف الجبال، و خرجت من بلد إلى بلد، حتّى تنظر إلى ما يصير أمر النّاس، و يفرق لك الرّأي، فإنّك أصوب ما يكون رأيا و أحزمه عملا حين تستقبل الأمور استقبالا، و لا تكون الأمور [عليك] أبدا أشكل منها حين تستدبرها. قال: يا أخي! قد نصحت و أشفقت، و أرجو أن يكون رأيك سديدا و موفّقا إن شاء اللّه. (1)
حسين از او پرسيد: «اى برادر! كجا بروم.»
گفت: «در مكّه منزل بگير كه اگر آرام گرفتى كه به واسطه امن و آرامش كار پيش خواهد رفت و اگر دچار شدى، مى توانى در صحرا و بيابان و شنزار يا دامن كوهستان پنهان شوى و از محل به محل بروى تا رأى تو بر يك كار قرار گيرد و احوال مردم را مراقبت كنى كه كار آنها به كجا خواهد كشيد و چگونه در عقيده مختلف و متفرّق شوند؛ زيرا انتظار و احتياط يك نوع عزم و حزم به دنبال خواهد شد و با همان عزم، مشكلات را حل خواهى كرد. آن گاه كارها آسان خواهد شد و مشكلات را پشت سر خواهى گذاشت. اى برادر، من از روى دلسوزى و شفقّت رأى خود را دادم و نصيحت كردم و اميدوارم كه اين عقيده و رأى سودمند و صواب باشد. به خواست خداوند.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 105- 106
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265
1) - محمّد بن حنفيّه به او گفت: «اى برادر! تو گرامى تر و ارجمندتر هستى و من هرگز از نصيحت تو خوددارى نمى كنم. تا بتوانى از بيعت با يزيد خوددارى كن و شهربه شهر برو و پنهان شو و در ضمن نزد مردم شهرستانها نماينده بفرست و براى خود دعوت كن. اگر آنها با تو بيعت كردند كه خداوند را بر آن نعمت شكر خواهى كرد و اگر مردم بر بيعت ديگرى تصميم بگيرند، خداوند از دين و عقل تو نخواهد كاست و مروّت و جوانمردى و فضل تو هم زايل نخواهد شد. من مى ترسم اگر وارد يك شهر شوى، اهل آن شهر مختلف و دو دسته شوند، بعضى با تو و بعضى ضد تو قيام كنند و يكديگر را بكشند و تو هم نخستين كسى خواهى بود كه او را نيزه پيچ كنند. آن گاه بهترين افراد اين امّت چه از حيث نسب و پدر و مادر، چه از حيث شخص خود كشته و خون او هدر شود و خانواده او خوار و دچار تبار شوند.»
فإنّه قال للحسين رضي اللّه عنهما: «يا أخي! أنت أحبّ النّاس إليّ، و أعزّهم عليّ، و لست أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق أحقّ بها منك، تنحّ ببيعتك عن يزيد و عن الأمصار، ما استطعت، و ابعث رسلك إلى النّاس فادعهم إلى نفسك، فإن بايعوك حمدت اللّه على ذلك، و إن اجتمع النّاس على غيرك لم ينقص اللّه بذلك دينك و لا عقلك، و لا يذهب به مروءتك و لا فضلك، إنّي أخاف أن تأتي مصرا و جماعة من النّاس، فيختلفون عليك، فمنهم طائفة معك، و أخرى عليك، فيقتتلون، فتكون لأوّل الأسنّة، فإذا خير هذه الأمّة كلّها نفسا و أبا و أمّا، أضيعها دما و أذلّها أهلا!» قال الحسين: فأين أذهب يا أخي؟
قال: «أنزل مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار، فسبيل ذلك، و إن نبت بك لحقت بالرّمال و شعف الجبال و خرجت من بلد إلى أخرى، حتّى تنظر إلى ما يصير أمر النّاس، و يفرق لك الرّأي، فإنّك أصوب ما تكون رأيا و أحزمه عملا حين تستقبل الأمور استقبالا، و لا تكون الأمور أبدا أشكل منها حين تستدبرها!» قال: قد نصحت و أشفقت، و أرجو أن يكون رأيك سديدا موفّقا إن شاء اللّه.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 380- 381
(روي) عن بعض نقلة الآثار: أنّه لمّا أراد الحسين عليه السّلام الخروج إلى مكّة، قال له محمّد ابن الحنفيّة: يا أخي! إنّي خائف عليك أن تأتي مصرا من هذه الأمصار، فيختلفون عليك، فتكون قتيلا بينهم، و يذهب دمك و تهتك حرمك. قال له الحسين: إنّي أقصد مكّة، فإن اطمأنّت بي البلاد أقمت بها و إن كانت الأخرى لحقت بالرّمال و الشّعاب حتّى ننظر ما يكون.
قال: و تهيّأ الحسين، و عزم على الخروج، و دعا بمحمّد ابن الحنفيّة، و قال له: يا أخي إنّي عازم على الخروج إلى مكّة، و قد تهيّأت لذلك أنا و إخوتي و بنو أخي و شيعتي،
و أمرهم أمري، و رأيهم رأيي، و أمّا (1)أنت يا أخي، فلا عليك أن تقيم بالمدينة فتكون لي عينا عليهم، و لا تخف عليّ شيئا من أمورهم. قال: ثمّ دعا الحسين عليه السّلام لأخيه بدواة و بياض، فكتب: هذه وصيّة الحسين لأخيه محمّد: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، هذا ما أوصى به الحسين بن عليّ بن أبي طالب إلى أخيه محمّد بن عليّ المعروف بابن الحنفيّة، أنّ الحسين ابن عليّ يشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله جاء بالحقّ من عند الحقّ، و أنّ الجنّة و النّار حقّ، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّه يبعث من في القبور، و أنّي لم أخرج أشرّا، و لا بطرا، و لا مفسدا، و لا ظالما، و إنّما خرجت أطلب الإصلاح في أمّة جدّي محمّد، أريد أن آمر بالمعروف، و أنهى عن المنكر، و أسير بسيرة جدّي محمّد، و سيرة عليّ بن أبي طالب، و سيرة الخلفاء الرّاشدين المهديّين، فمن قبلني بقبول (2)الحقّ فاللّه أولى بالحقّ، و من ردّ عليّ هذا أصبر حتّى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحقّ، و يحكم بيني و بينهم، و هو خير الحاكمين، هذه وصيّتي إليك يا أخي و ما توفيقي إلّا باللّه العليّ العظيم، ثمّ طوى الحسين كتابه و ختمه بخاتمه و دفعه إلى أخيه محمّد ابن الحنفيّة ثمّ ودّعه.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 420، 421
فإنّه [محمّد ابن الحنفيّة] قال: يا أخي! أنت أعزّ النّاس عليّ و أحبّهم، و أكرمهم لديّ، و لست أنصح أحدا أحبّ إليّ منك، و لا أحقّ بالنّصيحة، فبحقّي عليك إلّا ما أبعدت شخصك عن يزيد (لعنه اللّه)، و إيّاك و التّعرّض له دون أن تبعث دعاتك في الأمصار، يدعون النّاس إلى بيعتك، فإن فعل النّاس ذلك حمدت اللّه، و إن اجتمعوا إلى غيرك، فلم ينقص اللّه بذلك فضلك، و إنّي خائف عليك أن تأتي مصرا من هذه الأمصار في جماعة من النّاس، فيختلفون عليك، فتكون بينهم صريعا، فيذهب دمك هدرا، و تنتهك حرمتك. فقال الحسين عليه السّلام: يا أخي! فإنّي أجتهد أنزل مكّة، فإن اطمأنّت بي الدّار أقمت
بها، و إن كانت الأخرى لحقت بالرّمال، و سكنت الجبال، و أنظر ما يكون من النّاس و أستقبل الأمور و لا أستدبرها. ثمّ قال لأخيه محمّد ابن الحنفيّة: أحسن اللّه جزاك، لقد نصحت يا أخي، و أحسنت.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 14- 15
قال محمّد بن أبي طالب في مقتله: [...] فأقبل إليه أخوه محمّد ابن الحنفيّة و قال (1): يا أخي! أنت أحبّ الخلق إليّ و أعزّهم عليّ و لست و اللّه أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق (2)، و ليس أحد أحقّ بها منك لأنّك مزاج مائي و نفسي و روحي و بصري و كبير أهل بيتي، و من وجب (3)طاعته في عنقي، لأنّ اللّه قد شرّفك عليّ، و جعلك من سادات أهل الجنّة.(4)و ساق الحديث كما مرّ إلى أن (5)قال: تخرج إلى مكّة فإن اطمأنّت بك الدّار بها فذاك، و إن تكن الأخرى خرجت إلى بلاد اليمن، فإنّهم أنصار جدّك و أبيك، و هم أرأف النّاس و أرقّهم قلوبا، و أوسع النّاس بلادا، فإن اطمأنّت بك الدّار، و إلّا لحقت بالرّمال و شعوب الجبال، و جزت من بلد إلى بلد، حتّى تنظر ما يؤل إليه أمر النّاس و يحكم اللّه بيننا و بين القوم الفاسقين.
قال: فقال الحسين عليه السّلام: يا أخي! و اللّه لو لم يكن (6)ملجأ، و لا مأوى، لما بايعت يزيد ابن معاوية. فقطع محمّد ابن الحنفيّة الكلام و بكى، فبكى الحسين عليه السّلام معه ساعة، ثمّ قال: يا أخي جزاك اللّه خيرا، فقد نصحت و أشرت بالصّواب، و أنا عازم على الخروج إلى مكّة، و قد تهيّأت لذلك أنا و إخوتي و بنو أخي و شيعتي، و أمرهم أمري و رأيهم رأيي، و أمّا أنت يا أخي فلا عليك أن تقيم بالمدينة، فتكون لي عينا (7)لا تخفي عنّي شيئا من
1) - [و في أعيان الشّيعة و اللّواعج مكانه: «فإنّه لمّا علم عزمه على الخروج من المدينة لم يدر أين يتوجّه فقال: ...»].
2) - [زاد في الأسرار: «إلّا لك»].
3) - [في العوالم و الأسرار: «وجبت»].
4) [في الأسرار: «إلى أن» و حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج بمثل حكاية الإرشاد].
5) [في الأسرار: «إلى أن» و حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج بمثل حكاية الإرشاد].
6) - [زاد في الأسرار: «في الدّنيا»].
7) - [زاد في الأسرار: «عليهم»].
أمورهم. (1)
ثمّ دعا الحسين عليه السّلام بدواة و بياض و كتب هذه الوصيّة لأخيه محمّد:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، هذا ما أوصى به الحسين بن عليّ بن أبي طالب إلى أخيه محمّد المعروف بابن الحنفيّة، أنّ الحسين يشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله، جاء بالحقّ من عند الحقّ، و أنّ الجنّة و النّار حقّ، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّه يبعث من في القبور، و أنّي لم أخرج أشرّا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنّما خرجت لطلب الإصلاح في أمّة جدّي صلّى اللّه عليه و اله، أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر، و أسير بسيرة جدّي و أبي عليّ بن أبي طالب عليهما السّلام، فمن قبلني بقبول الحقّ فاللّه أولى بالحقّ، و من ردّ عليّ هذا أصبر حتّى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحقّ و هو خير الحاكمين، و هذه وصيّتي يا أخي إليك و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت و إليه أنيب».
قال: ثمّ طوى الحسين (2)الكتاب و ختمه بخاتمة، و دفعه إلى أخيه محمّد (3)ثمّ ودّعه و خرج في جوف اللّيل.
المجلسي، البحار، 44/ 329- 330- مثله البحراني، العوالم، 17/ 178- 179؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 207- 208؛ القمي، نفس المهموم،/ 73- 75؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 28- 30
فأقبل إليه أخوه محمّد ابن الحنفيّة و قال: أخي! أنت أحبّ الخلق إليّ و أعزّهم عليّ، و لست و اللّه أدّخر النّصيحة لأحد من الخلق إلّا لك، و ليس أحد أحقّ بها منك لأنّك مزاج مائي و نفسي و روحي و بصري و كبير أهل بيتي و من وجبت طاعته في عنقي لأنّ اللّه قد شرّفك عليّ و جعلك من سادات أهل الجنّة، يا أخي، تنحّ ببيعتك عن يزيد بن معاوية و عن الأمصار ما استطعت، ثمّ ابعث رسلك إلى النّاس ثمّ ادعهم إلى نفسك، فإن
بايعك النّاس و بايعوا لك حمدت اللّه على ذلك، و إن اجتمع النّاس على غيرك لم ينقص اللّه بذلك دينك و لا عقلك و لا يذهب مروّتك و لا فضلك، إنّي أخاف عليك أن تدخل مصرا من هذه الأمصار، فيختلف النّاس بينهم فمنهم طائفة معك و أخرى عليك، فيقتتلون فتكون لأوّل الأسنّة غرضا، فإذا خير هذه الأمّة كلّها نفسا و أبا و أمّا، أضيعها دما و أذلّها أهلا، فقال له الحسين عليه السّلام: فأين أذهب يا أخي؟ قال: انزل مكّة، فإن اطمأنّت بك الدّار بها فذاك، و إن تكن الأخرى خرجت إلى بلاد اليمن، فإنّهم أنصارك و أنصار جدّك و أبيك و أنّهم أرأف النّاس و أرقّهم قلوبا و أوسع النّاس بلادا، فإن اطمأنّت بك الدّار بها فذاك، و إلّا لحقت بالرّمال و شعوب الجبال و جزت من بلد إلى بلد حتّى تنظر ما يؤول إليه أمر النّاس و يحكم اللّه بيننا و بين القوم الفاسقين. فقال الحسين عليه السّلام: يا أخي لو لم يكن في الدّنيا ملجأ و لا مأوى لما بايعت يزيد بن معاوية. فقطع محمّد ابن الحنفيّة الكلام و بكى و بكى الحسين عليه السّلام معه ساعة، ثمّ قال: يا أخي! جزاك اللّه خيرا، فقد نصحت و أشرت بالصّواب و أنا عازم على الخروج إلى مكّة، و قد تهيّأت لذلك أنا و إخوتي و بنو أخي و شيعتي، و أمرهم أمري و رأيهم رأيي، و أمّا أنت يا أخي، فلا بأس عليك أن تقيم بالمدينة، فتكون لي عينا عليهم و لا تخفي عنّي شيئا من أمورهم.
ثمّ دعا الحسين عليه السّلام بدواة و بياض و كتب هذه الوصيّة لأخيه محمّد: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، هذا ما أوصى به الحسين بن عليّ بن أبي طالب إلى أخيه محمّد المعروف بابن الحنفيّة، أنّ الحسين يشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله جاء بالحقّ من عند الحقّ، و أنّ الجنّة و النّار حقّ، و أنّ السّاعة آتية لا ريب فيها، و أنّ اللّه يبعث من في القبور، و أنّي لم أخرج أشرّا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و إنّما خرجت لطلب الإصلاح في أمّة جدّي و شيعة أبي عليّ بن أبي طالب، فمن قبلني بقبول الحقّ فاللّه أولى بالحقّ، و من ردّ عليّ هذا أصبر حتّى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحقّ و هو خير الحاكمين، و هذه وصيّتي لك يا أخي و ما توفيقي إلّا باللّه عليه توكّلت و إليه أنيب، ثمّ طوى الكتاب و ختمه بخاتمه و دفعه إلى أخيه محمّد، ثمّ ودّعه.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 212- 213
نقل أيضا: إنّ الحسين عليه السّلام لمّا عزم على الخروج إلى العراق من المدينة جاءت إليه أمّ سلمة زوجة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و قالت له: يا بنيّ! لا تحزنّي بخروجك إلى العراق، فإنّي سمعت من جدّك رسول اللّه، يقول: يقتل ولدي الحسين بأرض العراق في أرض، يقال لها كربلا. فقال: يا أمّاه و أنا و اللّه أعلم ذلك؛ و إنّي مقتول لا محالة و ليس لي من هذا بدّ. و إنّي و اللّه لأعرف اليوم الّذي أقتل فيه، و أعرف من يقتلني، و أعرف البقعة الّتي أدفن فيها، و إنّي أعرف من يقتل من أهل بيتي و قرابتي و شيعتي، و إن أردت يا أمّاه أريتك حفرتي و مضجعي و مكاني. ثمّ أشار بيده الشّريفة إلى جهة كربلا، فانخفضت الأرض حتّى أراها مضجعه و مدفنه و موضع معسكره، و موقفه و مشهده، كما هو الآن، و هي من بعض فضائله صلوات اللّه و سلامه عليه، فعند ذلك بكت أمّ سلمة بكاءا عظيما، و سلّمت أمرها إلى اللّه تعالى. فقال لها: يا أمّاه قد شاء اللّه عزّ و جلّ أن يراني مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا، و قد شاء اللّه [أن] يرى حرمي و رهطي و نسائي مسبيّين مشرّدين، و أطفالي مذبوحين مظلومين، مأسورين مقيّدين، و هم يستغيثون، فلا يجدون ناصرا و لا معينا.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 436
و وجدت في بعض الكتب أنّه عليه السّلام لمّا عزم على الخروج من المدينة أتته أمّ سلمة رضي اللّه عنها، فقالت: يا بنيّ! لا تحزنّي بخروجك إلى العراق، فإنّي سمعت جدّك يقول:
يقتل ولدي الحسين بأرض العراق في أرض يقال لها كربلا، فقال لها: يا أمّاه و أنا و اللّه أعلم بذلك، و إنّي مقتول لا محالة، و ليس لي من هذا بدّ، و إنّي و اللّه لأعرف اليوم الّذي أقتل فيه، و أعرف من يقتلني، و أعرف البقعة الّتي أدفن فيها، و إنّي أعرف من يقتل من أهل بيتي و قرابتي و شيعتي، و إن أردت يا أمّاه أريك حفرتي و مضجعي.
ثمّ أشار عليه السّلام إلى جهة كربلا فانخفضت الأرض حتّى أراها مضجعه و مدفنه و موضع عسكره، و موقفه و مشهده، فعند ذلك بكت أمّ سلمة بكاء شديدا، و سلّمت أمره إلى
اللّه (1)، فقال لها: يا أمّاه قد شاء اللّه عزّ و جلّ أن يراني مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا، و قد شاء أن يرى حرمي و رهطي و نسائي مشرّدين، و أطفالي مذبوحين مظلومين، مأسورين مقيّدين، و هم يستغيثون، فلا يجدون ناصرا و لا معينا (2).
و في رواية أخرى: قالت أمّ سلمة: و عندي تربة دفعها إليّ جدّك في قارورة. (3)فقال:
و اللّه إنّي مقتول كذلك و إن لم أخرج إلى العراق يقتلوني أيضا، ثمّ أخذ تربة (4)فجعلها في قارورة، و أعطاها إيّاها، و قال: اجعلها مع قارورة جدّي، فإذا فاضتا دما، فاعلمي أنّي قد قتلت.
المجلسي، البحار، 44/ 331- 332- عنه: البحراني، العوالم، 17/ 180- 181؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 208- 209؛ القمي، نفس المهموم،/ 76- 77؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 31؛ المازندراني (5)، معالي السّبطين، 1/ 215- 216
و حدّثت عن أبي مخنف، عن عبد الملك بن نوفل بن مساحق، عن أبي سعيد المقبريّ (1)قال: رأيت حسينا يمشي بين رجلين حين دخل مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و هو يقول:
لا ذعرت السّوام في وضح الصّب *** ح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى خافة الموت ضيما *** و المنايا ترصدنني أن أحيدا
فعلمت أنّه لا يلبث إلّا قليلا حتّى يخرج، فما لبث أن خرج [حتّى] لحق بمكّة، ثمّ خرج منها إلى العراق/ 478/ أو/ 239/ أ/.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 156
قال أبو مخنف: و حدّثني عبد الملك بن نوفل بن مساحق، عن أبي سعيد المقبريّ، قال:
نظرت إلى الحسين داخلا مسجد المدينة و إنّه ليمشي و هو معتمد على رجلين، يعتمد على هذا مرّة و على هذا مرّة، و هو يتمثّل بقول ابن مفرّغ:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّب *** ح مغيرا و لا دعيت يزيدا (2)
حيّ ذا الزّور و انهمه أن يعودا *** إنّ بالباب حارسين قعودا
يوم أعطى من المهابة ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
قال: فقلت في نفسي: و اللّه ما تمثّل بهذين البيتين إلّا لشي ء يريد. قال: فما مكث إلّا يومين حتّى بلغني أنّه سار إلى مكّة. (3)
«در سپيده دمان شتران از هجوم من بيمناك نشود و نامم بلند نباشد»
«اگر از بيم، به ستم تن دهم
و خطر مرگم از راه ببرد.»
گويد: با خود گفتم: «اين دو شعر را ازآن رو به تمثّل مى خواند كه منظورى دارد.»
دو روز گذشت كه خبر يافتم سوى مكه رفته است.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2910
الطّبري، التّاريخ، 5/ 342
و خرج الحسين يريد العراق، فلمّا مرّ بباب المسجد تمثّل بهذين البيتين:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّبح *** مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
[ضبط الغريب]
السّوام: النّعم السّائمة. و أكثر ما يقولون هذا الاسم على الإبل خاصّة. و السّائمة:
الرّاعية الّتي تسوم الكلأ إذا داومت رعيه، و هي سوام. و الرّعاة يسومونها، أي يرعونها.
و في رواية أخرى: تمثّل بهذين البيتين بالمدينة.
الزّبير بن بكّار، بإسناده، عن أبي سعيد المقبريّ (1)، قال: رأيت الحسين بن عليّ عليه السّلام، و أنّه ليمشي بين رجلين يعتمد على هذا مرّة، و على هذا مرّة أخرى حتّى دخل مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و هو يقول:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّبح *** مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
(و هذان البيتان لابن المفرّغ الحميريّ تمثّل بهما الحسين عليه السّلام) (2).
قال: فعلمت بذلك أنّه لا يلبث [إلّا قليلا] حتّى يخرج. فما لبث إلّا قليلا حتّى لحق بمكّة.
و الخبر الأوّل عن الزّبير، بإسناده، عن مجاهد بن الضّحّاك، قال: لمّا أراد الحسين عليه السّلام الخروج من مكّة إلى العراق مرّ بباب المسجد، فتمثّل بهذين البيتين، قال:
لا ذعرت السّوام ...
و قد يكون قال ذلك في الموضعين جميعا.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 144- 145
(و به) قال: أخبرنا أبو طاهر محمّد بن أحمد بن محمّد بن عبد الرّحيم قراءة عليه، قال:
أخبرنا أبو طاهر محمّد بن عبد الرّحمن بن العبّاس المخلص، قال: أخبرنا أبو عبد اللّه أحمد ابن سليمان الطّوسيّ، قال: حدّثنا الزّبير بن بكّار، قال: حدّثني محمّد بن فضال عن أبي مخنف، قال: حدّثني عبد الملك بن نوفل المساحقيّ عن أبي سعيد المقبريّ، قال: و اللّه لرأيت حسينا عليه السّلام و إنّه ليمشي بين رجلين يعتمد على هذا مرّة و على هذا مرّة أخرى، حتّى دخل مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و هو يقول:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّب *** ح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما *** و المنايا ترصدنني أن أحيدا
قال: فعلمت بعد ذلك أنّه لا يلبث إلّا قليلا حتّى يخرج، فما لبث أن خرج حتّى لحق بمكّة.
الشّجري، الأمالي، 1/ 185
(و ذكر) الثّقة عن أبي سعيد المقبريّ، إنّه قال: رأيت الحسين، يدخل مسجد المدينة معتمدا على رجلين يمينا و شمالا، حين ورد خبر وفاة معاوية، فسمعته ينشد:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّبح *** مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت كفّا *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
قال أبو سعيد: فعلمت حين سمعت ذلك منه أنّه سيمتنع.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 186
[و بالسّند المتقدّم] قال [أحمد بن سليمان]: و أنبأنا الزّبير، حدّثني محمّد بن فضالة، عن أبي مخنف [قال]: حدّثني عبد الملك بن نوفل بن مساحق:
عن أبي سعيد المقبريّ، قال: و اللّه لرأيت الحسين و إنّه ليمشي بين رجلين يعتمد على هذا مرّة و على هذا مرّة و على هذا أخرى، حتّى دخل مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و هو يقول:
لا ذعرت السّوام في غبش الصّبح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما و المنايا ترصدنني (1)أن أحيدا
قال: فعلمت عند ذلك [أنّه] لا يلبث إلّا قليلا حتّى يخرج، فما لبث أن خرج حتّى لحق بمكّة.
ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 195، تهذيب ابن بدران، 4/ 329، مختصر ابن منظور، 7/ 136
ثمّ دخل المسجد (2)و هو يتمثّل بقول يزيد بن مفرّغ (3):
لا ذعرت السّوام في شفق (4)الصّبح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى من المهانة (5)ضيما و المنايا يرصدني أن أحيدا (6)
لا ذعرت السّوام في شفق الصّبح *** مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى من المهانة ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
يعنى: من مردى نباشم كه گله ها و شترهاى آرام را هنگام بامداد درحالى كه من سرگرم غارت و حمله باشم، پريشان و پراكنده نكنم و هرگز نام من يزيد مباد (و بدين نام خوانده نشوم) اگر تن به خوارى بدهم و ذلت را به من تحميل كنند و من بردبار باشم؛ درحالى كه مرگها از هر طرف مراقب من باشد كه منحرف نشوم (دچار مرگ شوم كه مرگ از خوارى بهتر است و من آن مرد دلير نباشم، اگر ذلت پذير شوم).
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 106- 107
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265- عنه؛ القمي، نفس المهموم،/ 72؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 150؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 381
و قال أبو سعيد المقريّ: سمعت الحسين عليه السّلام يتمثّل تلك اللّيلة و هو خارج من المسجد بقول ابن مفرّغ:
1) - كذا هاهنا و في التّالي في نسخة العلّامة الأميني، و في نسخة تركيّا في الموردين: «ترصدني».
2) [المقرّم: «و هو ينشد»].
3) [المقرّم: «و هو ينشد»].
4) - [المقرّم: «فلق»].
5) - [في نهاية الإرب: «المهابة» و في المقرّم: «الموت»].
6) - داخل مسجد شد؛ درحالى كه به شعر يزيد بن مفرغ (شاعرى كه شرح حال او گذشت) تمثّل فرمود:
لا ذعرت السّوام في غسق الصّبح *** مغيرا و لا دعوت يزيدا
يوم أعطى من المهانة ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
و يروى: (حين أعطى مخافة الموت ضيما) و يروى: (إذا دعوت يزيدا).
قال: فقلت في نفسي ما تمثّل بهذين البيتين إلّا لشي ء يريده فخرج بعد ليلتين إلى مكّة.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
أخبرنا أبو هاشم عبد المطّلب بن الفضل الهاشميّ، قال: أخبرنا أبو سعيد عبد الكريم ابن محمّد بن منصور السّمعانيّ، قال: أخبرنا أبو النّجح يوسف بن شعيب القاضي، قال:
أخبرنا أبو الغنائم بن هبة اللّه الرّنديّ، قال: أخبرنا عبد الرّحمان بن محمّد الفارسيّ، قال:
أخبرنا محمّد بن عبد اللّه البيع، قال: أخبرنا أبو محمّد الحسن بن محمّد بن يحيى العلويّ العقيليّ، قال: حدّثني جدّي يحيى بن الحسين، قال: حدّثني الزّبير بن بكّار، قال: حدّثني محمّد بن فضالة عن أبي مخنف، قال: حدّثني عبد الملك بن نوفل بن مساحق، عن أبي سعيد المقبريّ، قال: و اللّه لرأيت الحسين بن عليّ و أنّه ليمشي بين رجلين يعتمد على هذا مرّة، و على هذا مرّة، حتّى دخل مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و هو يقول متمثّلا:
لا ذعرت السّوام في فلق *** الصّبح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
قال: فعلمت عند ذلك أنّه لا يلبث إلّا قليلا حتّى يخرج. فما لبث أن خرج حتّى لحق بمكّة.
ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2605، الحسين بن عليّ،/ 64
حدّثني أبي رحمه اللّه، و جماعة مشايخي، عن سعد بن عبد اللّه بن أبي خلف، عن محمّد بن يحيى المعاذيّ، قال: حدّثني الحسين بن موسى الأصم، عن عمرو عن جابر، عن محمّد ابن عليّ عليه السّلام، قال: لمّا همّ الحسين عليه السّلام بالشّخوص عن المدينة (1)أقبلت نساء بني عبد المطّلب (2)فاجتمعن للنّياحة (3)حتّى مشى فيهنّ (4)الحسين عليه السّلام (5)، فقال: أنشدكنّ اللّه أن تبدين هذا الأمر معصية للّه و لرسوله، (6)فقالت له نساء بني عبد المطّلب (7): فلمن (8)نستبقي النّياحة و البكاء، فهو عندنا كيوم مات فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و عليّ و فاطمة (9)و رقيّة و زينب و أمّ كلثوم (10)، (11)فننشدك اللّه (12)جعلنا اللّه فداك من الموت، يا حبيب الأبرار من أهل القبور (13)، (14)و أقبلت بعض عمّاته تبكي، و تقول أشهد يا حسين لقد سمعت (15)الجنّ، ناحت بنوحك و هم يقولون (16): (17)
فإنّ (18)قتيل الطّفّ من آل هاشم *** أذلّ رقابا من قريش فذلّت (19)
حبيب رسول اللّه لم يك فاحشا *** أبانت مصيبتك الأنوف و جلّت
1) [حكاه عنه في اللّواعج و المقرّم و بحر العلوم، و زاد في المقرّم: «فصبّرها الحسين و عرّفها أنّه أمر جار و قضاء محتوم»].
2) - [زاد في بحر العلوم: «لمّا بلغهنّ: أنّ الحسين يريد الشّخوص»].
3) [المقرّم: «فمشى إليهنّ»].
4) [المقرّم: «فمشى إليهنّ»].
5) - [زاد في المقرّم: «و سكتهنّ»].
6) [في المقرّم و بحر العلوم: «قلن»].
7) [في المقرّم و بحر العلوم: «قلن»].
8) - [أعيان الشّيعة: «فلن»].
9) [في المقرّم: «و الحسن و زينب و أمّ كلثوم» و في بحر العلوم: «و الحسن»].
10) [في المقرّم: «و الحسن و زينب و أمّ كلثوم» و في بحر العلوم: «و الحسن»].
11) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
12) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
13) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة].
14) [المقرّم: «و أخبرته بعض عمّاته إنّها سمعت هاتفا يقول»].
15) [بحر العلوم: «البارحة هاتفا يقول»:].
16) [المقرّم: «و أخبرته بعض عمّاته إنّها سمعت هاتفا يقول»].
17) [بحر العلوم: «البارحة هاتفا يقول»:].
18) - [في مدينة المعاجز و اللّواعج و المقرّم و بحر العلوم: «و إنّ»].
19) [حكاه عنه في اللّواعج و المقرّم و بحر العلوم، و زاد في المقرّم: «فصبّرها الحسين و عرّفها أنّه أمر جار و قضاء محتوم»].
و قلن أيضا:
أبكي حسينا سيّدا *** و لقتله شاب الشّعر
و لقتله زلزلتم *** و لقتله انكسف القمر
و أحمرت آفاق السّماء *** من العشيّة و السّحر
و تغبّرت شمس البلاد *** بهم و أظلمت الكور
ذاك ابن فاطمة المصاب *** به الخلائق و البشر
أورثتنا ذلّا به *** جدع الأنوف مع الغرر
ابن قولويه، كامل الزّيارات،/ 96- 97- عنه: السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز،/ 280؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 152- 153؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 134؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 30- 31
(في البحار) عن كامل الزّيارة: لمّا همّ الحسين عليه السّلام بالشّخوص من المدينة أقبلت نساء بني عبد المطّلب، فاجتمعن للنّياحة حتّى مشى فيهنّ الحسين عليه السّلام فقال: أنشدكنّ اللّه أن تبدين هذا الأمر معصية للّه و لرسوله. قالت له نساء بني عبد المطّلب: فلمن نستبقي هذه النّياحة و البكاء، فهو عندنا كيوم مات فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و عليّ و فاطمة عليهما السّلام و رقيّة و زينب و أمّ كلثوم، فننشدك اللّه جعلنا اللّه فداك من الموت، فيا حبيب الأبرار من أهل القبور. ثمّ إنّ نساء بني هاشم أقبلن إلى أمّ هانئ عمّة الحسين عليه السّلام و قلن لها: يا أمّ هانئ أنت جالسة و الحسين عليه السّلام مع عياله عازم على الخروج. فأقبلت أمّ هانئ، فلمّا رآها الحسين عليه السّلام قال: أما هذه عمّتي أمّ هانئ؟ قيل: نعم. فقال: يا عمّة ما الّذي جاء بك و أنت على هذه الحالة؟ فقالت: و كيف لا آتي و قد بلغني أنّ كفيل الأرامل ذاهب عنّي. ثمّ إنّها انتحبت باكية، و تمثّلت بأبيات أبيها أبي طالب عليه السّلام:
و أبيض يستسقي الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل
تطوف به الهلاك من آل هاشم *** فهم عنده في نعمة و فواضل
ثمّ قالت: سيّدي و أنا متطيّرة عليك من هذا المسير لهاتف سمعت البارحة يقول:
و إنّ قتيل الطّفّ من آل هاشم *** أذلّ رقابا من قريش فذلّت
حبيب رسول اللّه لم يك فاحشا *** أبانت مصيبته الأنوف و حلّت
فقال لها الحسين عليه السّلام: يا عمّة لا تقولي من قريش و لكن قولي «أذلّ رقاب المسلمين فذلّت». ثمّ قال: يا عمّة كلّ الّذي مقدّر فهو كائن لا محالة. و قال عليه السّلام:
و ما هم بقوم يغلبون ابن غالب *** و لكن يعلم الغيب قد قدر الأمر
فخرجت أمّ هانئ من عنده باكية و هي تقول:
و ما أمّ هانئ وحدها ساء حالها *** خروج حسين عن مدينة جدّه
و لكنّما القبر الشّريف و من به *** و منبره يبكون من أجل فقده
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 214- 215
و خرج الحسين و عبد اللّه بن الزّبير من ليلتهما إلى مكّة، فأصبح النّاس فغدوا على (1)البيعة ليزيد! و طلب الحسين و ابن الزّبير فلم يوجدا، فقال المسّور بن مخرمة: عجّل أبو عبد اللّه (2)، و ابن الزّبير الآن يلفته (3)و يزجيه (4)إلى العراق ليخلو [49/ ب] بمكّة.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 56- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 200، تهذيب ابن بدران، 4/ 328، مختصر ابن منظور، 7/ 138؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2608، الحسين بن عليّ،/ 67؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 415؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
و خرج الحسين بن عليّ، و عبد اللّه بن الزّبير إلى مكّة.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 176
و خرج الحسين بن عليّ إلى مكّة.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
ثمّ شخص إلى مكّة.
البلاذري جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 155
فخرج الحسين ليلة الأحد ليومين بقيا من رجب سنة ستّين.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 215
و خرج الحسين إلى مكّة في بنيه و إخوته و بني أخيه و جلّ أهل بيته، غير محمّد ابن الحنفيّة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 317- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 279
فلمّا أمسوا، و أظلم اللّيل مضى الحسين رضى اللّه عنه أيضا نحو مكّة، و معه أختاه: أمّ كلثوم، و زينب، و ولد أخيه، و إخوته أبو بكر، و جعفر، و العبّاس، و عامّة من كان بالمدينة من أهل بيته إلّا أخاه محمّد ابن الحنفيّة، فإنّه أقام.
و أمّا عبد اللّه بن عبّاس، فقد كان خرج قبل ذلك بأيّام إلى مكّة. (5)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 276
1) - [ابن عساكر: «إلى»].
2) - [في ابن العديم: «عبد اللّه» و هو تصحيف، و في البداية: «الحسين»].
3) - [ابن عساكر: «يلقيه»].
4) - [في ابن العديم و البداية «يرجيه»].
5) - چون شب فرارسيد و هوا تاريك شد. امام حسين عليه السّلام هم به سوى مكّه بيرون شد. دو خواهرش زينب و ام كلثوم و برادرزادگانش و برادرانش ابو بكر جعفر و عبّاس و عموم افراد خانواده اش كه در مدينه بودند، همراه ايشان رفتند. غير از محمّد بن حنفيّه كه او در مدينه ماند. ابن عبّاس هم چند روزپيش از آن به مكّه رفته بود.
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 230
و تنحّيا من تحت ليلتهما، فخرج الحسين عليه السّلام إلى مكّة. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
فخرج حسين من تحت ليلته، و هي ليلة الأحد ليومين بقيا من رجب سنة ستّين.(2)و كان مخرج ابن الزّبير قبله بليلة، خرج ليلة السّبت فأخذ طريق الفرع.
و أمّا الحسين، فإنّه خرج (3)ببنيه و إخوته و بني أخيه و جلّ أهل بيته، إلّا محمّد ابن الحنفيّة.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 341- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 277
قال: فلمّا سار الحسين نحو مكّة، قال: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. (4)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 343- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 278
فخرج إلى مكّة. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام] (5)
برون شدن ابن زبير يك شب پيش از حسين بود كه شب شنبه رفته بود و راه فرع گرفته بود.
گويد: اما حسين با فرزندان و برادران و برادرزادگان و بيشتر مردم خاندان خود برون شد، مگر محمّد بن حنفيّه.
گويد: وقتى حسين سوى مكّه رفت، اين آيه را مى خواند:
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
يعنى: «از آن شهر ترسان و نگران برون شد و گفت: «پروردگارا! مرا از گروه ستمگران نجات بخش!»
و حسين سوى مكّه رفت.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2909- 29011، 2916
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 422؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349،
الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (1)، 4/ 335
و خرج في جوف اللّيل يريد مكّة بجميع أهله، و ذلك لثلاث ليال مضين من شهر شعبان في سنة ستّين، فجعل يسير و يقرأ (2)هذه الآية: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (3).
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 34
فدعا الحسين برواحله، فركبها و توجّه نحو مكّة على المنهج الأكبر.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 263
و طولب الحسين بالبيعة ليزيد بالمدينة، فسام التّأخير، و خرج يتهادى بين مواليه و يقول:
لا ذعرت السّوام في فلق الصّب ح مغيرا و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى مخافة الموت ضيما و المنايا ترصدنني أن أحيدا
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
و خرجا إلى مكّة. (4)
پاينده، ترجمه التنبيه و الإشراف،/ 281
المسعودي، التّنبيه و الإشراف،/ 303
فتوجّه إلى مكّة بأهله و ولده، فحجّ.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 143
فبلغ ذلك الحسين، فهمّ بالخروج من أرض الحجاز (5)إلى أرض العراق.
و حمل أخواته على المحامل و ابنته و ابن أخيه القاسم بن الحسن بن عليّ عليه السّلام، ثمّ سار في أحد و عشرين رجلا من أصحابه و أهل بيته منهم أبو بكر بن عليّ و محمّد بن عليّ و عثمان بن عليّ و العبّاس بن عليّ و عبد اللّه بن مسلم بن عقيل و عليّ بن الحسين الأكبر
و عليّ بن الحسين الأصغر عليهم السّلام (1)
كمره اى، ترجمه المالى،/ 152- 153
. [بسند تقدّم عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام]الصّدوق، الأمالي،/ 152- 153- عنه: السّيّد هاشم البحراني، مدينة المعاجز،/ 243؛ المجلسي، البحار، 44/ 312- 313؛ البحراني، العوالم، 17/ 161- 162
فخرج عليه السّلام من تحت ليلته (2)و هي ليلة الأحد ليومين بقيا من رجب متوجّها نحو مكّة (3)و معه بنوه و بنو أخيه و إخوته و جلّ أهل بيته إلّا محمّد ابن الحنفيّة رحمة اللّه عليه.
المفيد، الإرشاد، 2/ 32- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 176؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 385؛ القمي، نفس المهموم،/ 71؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 26؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 222
فسار (4)الحسين عليه السّلام إلى مكّة و هو يقرأ: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (5)
حسين عليه السّلام به سوى مكّه رهسپار شد و اين آيه را مى خواند: فَخَرَجَ مِنْها ... يعنى (موسى از شهر مصر) بيرون رفت. هراسان و چشم به راه و گفت: «پروردگارا! نجاتم ده از گروه ستمكاران» (سوره قصص آيه 21).
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 32، 33
.المفيد، الإرشاد، 2/ 33- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 332؛ البحراني، العوالم، 17/ 181؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 209؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 386؛ القمي، نفس المهموم،/ 79؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 31
فلمّا مات معاوية امتنع هؤلاء من البيعة، و خرج عبد اللّه بن الزّبير، و الحسين، إلى مكّة لمّا أخذهما عامل يزيد بالبيعة، و كانا يومئذ بالمدينة.
1) - اين خبر به حسين رسيد و آهنگ عراق كرد و خواهران و دختران و برادرزاده اش قاسم را بر محمل سوار كرد و با بيست و يك تن از اصحاب اهل بيتش حركت نمود كه از آن جمله اند ابو بكر بن على، محمد بن على، عثمان بن على و عباس بن على، عبد اللّه بن مسلم بن عقيل، على بن الحسين الاكبر، على بن الحسين الاصغر.
2) [حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج و المعالي].
3) [حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج و المعالي].
4) - [في روضة الواعظين: «و خرج» و في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «فخرج»].
5) - پس حضرت در همان شب كه شب يكشنبه بيست و هشتم رجب بود، از مدينه به سوى مكّه رهسپار شد، و فرزندان و برادرزادگان و برادرانش نيز با بيشتر خاندانش همراه او بودند جز برادرش محمّد ابن حنفيّه، رحمة اللّه عليه.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 39
خرج عليه السّلام من المدينة- حين ورد نعي معاوية و طولب بالبيعة ليزيد، يوم الأحد لليلتين بقيتا من رجب سنة ستّين- إلى مكّة.
أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 56- 57
و خرجا من ليلتهما إلى مكّة و ذلك ليلة الأحد ليلتين بقيتا من رجب.
ابن عبد البرّ، الاستيعاب، 1/ 381- عنه: ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2572، الحسين بن عليّ،/ 31؛ الدّياربكريّ، تاريخ الخميس، 2/ 331؛ الشّبلنجيّ، نور الأبصار/ 256
فخرج عليه السّلام ليلة الأحد لليلتين بقيتا من رجب متوجّها نحو مكّة، و معه بنوه و بنو أخيه الحسن و إخوته و جلّ أهل بيته إلّا محمّد ابن الحنفيّة، فإنّه لم يدر أين يتوجّه و شيّعه و ودّعه. و خرج الحسين عليه السّلام و هو يقول: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223
و خرج في جوف اللّيل يريد مكّة في جميع أهل بيته و ذلك لثلاث ليال مضين من شهر شعبان سنة ستّين، فلزم الطّريق الأعظم، فجعل يسير و هو يتلو هذه الآية فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 89 1
و خرج الحسين و ابن الزّبير إلى مكّة و لم يتشدّد على ابني العمرين (1).
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88
و تشاغلوا عن الحسين عليه السّلام في ذلك اليوم، فخرج من اللّيل ببنيه و أخوته و بني أخيه و أهل بيته إلى مكّة لليلتين بقيتا من رجب.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 324
و خرج الحسين بأهله إلى مكّة أيضا.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 35
و سار من المدينة إلى مكّة.
ابن الأثير، أسد الغابة، 2/ 20- 21
و كان مخرج ابن الزّبير قبله بليلة و أخذ معه بنيه، و إخوته، و بني أخيه و جلّ أهل بيته إلّا محمّد ابن الحنفيّة.
1) - العمران: ابو بكر و عمر.
و لمّا سار الحسين نحو مكّة قرأ: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ ... الآية. (1)
چون حسين راه مكّه را گرفت، اين آيه را خواند: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً. يعنى: از آن جا (از شهر) خارج شد در حال بيم و نگرانى.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 105، 107
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265
و كان توجّه الحسين إلى مكّة لثلاث مضين من شعبان سنة ستّين من الهجرة.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10
و حين خرج الحسين عن الوليد ارتحل من ليلته إلى مكّة. و قيل: إنّه ارتحل نهارا.
و قيل: إنّ الوالي كان على المدينة عند بيعة يزيد بن معاوية، خالد بن الحكم أخو مروان. ثمّ عزل، و ولّاها عثمان بن محمّد بن أبي سفيان. و هو الّذي قال لمّا خرج الحسين عن المدينة، و لم يبايع: اركبوا كلّ بعير بين السّماء و الأرض، فاطلبوه. فطلبوه، فلم يدرك.
البرّي، الجوهرة،/ 41، 42
فرأى الحسين أمورا اقتضت له أنّه خرج من المدينة و قصد (2)مكّة.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
و خرج الحسين في اللّيلة الآتية بأهله و فتيانه و قد اشتغلوا عنه بابن الزّبير فلحق بمكّة.
و قال السّديّ: خرج الحسين من المدينة و هو يقرأ: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ. (3)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 271
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
1) - او هم همان شب از شهر خارج شد. ابن زبير هم شب قبل خارج شده بود. حسين هم فرزندان و برادران و برادرزادگان و عمده افراد خانواده خود را به استثناء محمّد بن حنفيّه همراه برد.
2) - [كشف الغمّة: «قاصدا إلى»].
3) - حسين عليه السّلام به خانه رفت و دويست و پنجاه شتر ترتيب داد و جمله قبائل بنى هاشم را به خود برنشاند، از مردان و زنان؛ إلّا محمّد حنفيّه در مدينه ماند و با قيس بن سعد عباده گفت: «تو با دويست مرد از عقب من بيا. اگر كسى به طلب ما بيايد، از جانبى تو و از جانبى من ايشان را در ميان گيريم و جمله را بكشيم.»
و وافاه [ابن الزّبير] الحسين بن عليّ، فخرجا جميعا من ليلتهم.
ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغة، 20/ 116
و انحاز الحسين عليه السّلام و ابن الزّبير إلى مكّة.
الحموي، التاريخ المنصوري،/ 75
قال رواة حديث الحسين عليه السّلام مع الوليد بن عتبة و مروان: فلمّا كان الغداة توجّه الحسين عليه السّلام إلى مكّة لثلاث مضين من شعبان سنة ستّين. (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 30- 31
ابن طاووس، اللّهوف،/ 30- 31- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 326؛ البحراني، العوالم، 17/ 175
ثمّ خرج الحسين عليه السّلام من عنده و جمع أصحابه و خرج من المدينة قاصدا مكّة متأبّيا من بيعة يزيد آنفا من الانخراط في زمرة رعيّته. (2)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104
فسار من ليلته نحو مكّة، و أخذ معه بنيه و إخوته و بني أخيه و جلّ أهل بيته إلّا محمّد ابن الحنفيّة.
ثمّ خرج نحو مكّة و هو يتلو: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (3).
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 380، 381
و توجّه إلى مكّة [ابن الزّبير] و خرج الحسين من ليلته، فالتقيا بمكّة.
و خرج الحسين و ابن الزّبير من وقتهما إلى مكّة، و طلبا، فلم يقدر عليهما. [عن ابن سعد]
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 268، 341
1) - آنان كه سخنان حسين عليه السّلام را با وليد بن عتبه نقل كرده اند، گفته اند كه: «چون صبح شد، حسين عليه السّلام متوجّه به سوى مكّه شد.» و روز سوّم ماه شعبان سال 60 هجرى بود.
2) - و اصحاب خويش را گرد آورده به عنوان سرپيچى از بيعت با يزيد و ننگ داشتن از اين كه در سلك رعيت وى درآيد، از مدينه به قصد مكّه خارج شد.
3) - الآية 20 من سورة القصص.
و سار في اللّيل من المدينة.
و خرج الحسين و ابن الزّبير لوقتهما إلى مكّة. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 196، 198
و خرجا من ليلتهما إلى مكّة و ذلك لليلتين بقيتا من رجب. (1)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 67
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 132
و صمّم على المخالفة الحسين و ابن الزّبير، و خرجا من المدينة فارّين إلى مكّة.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 151
و خرج إلى مكّة.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
فخرج إلى مكّة.
ابن حجر، الإصابة، 1/ 332
و أمّا الحسين عليه السّلام، فإنّه أخذ معه بنيه و إخوته و بني إخوته و جميع أهله و حاشيته، و خرج في اللّيلة الثّانية من المدينة قاصدا مكّة المشرّفة، فكفّوا عنه و لم يتعرّض [له] أحد، و عند خروجه من المدينة قرأ قوله تعالى: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 183
و خرجا من ليلتهما إلى مكّة.
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 206
و لمّا توفّي معاوية لم يبايع حسين أيضا و سار من المدينة إلى مكّة. (2)
و به قولى بى آن كه وليد اين معنى را اعلام نمايد، امام حسين عزيمت بيت اللّه الحرام كرده، بعد از وداع روضه طيبه خير الانام عليه الصّلوة و السّلام شب جمعه چهارم شعبان سنه ستّين از مدينه بيرون خراميد، و در ضمان عافيت و سلامت به مقصد رسيده، روزى چندان مقام واجب الاحترام را محل نزول همايون گردانيد.
نظم مبارك منزلى كان خانه را ماهى چنين باشد* همايون كشورى كان عرصه را شاهى چنين باشد.
و بدان واسطه امام حسين از مدينه به مكّه شتافت.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 39، 127
1) - و با اتباع و اصحاب خويش به مكّه رفت تا با يزيد بيعت نكند.
2) - و در آن ايام نوبت ديگر از نزد يزيد پليد در باب قتل آن امام سعيد شهيد نامه اى به وليد رسيده، به روايتى وليد پنهانى آن حضرت را برين حال مطّلع گردانيد و پيغام نمود كه: «مصلحت نيست كه درين بلده توقّف نمايى. به هرجانب كه خواهى توجّه فرماى كه مرا با تو مهمّى نيست.»
الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 332
ففرّ لمكّة خوفا على نفسه. (1)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقه،/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
و مضى إلى مكّة لخمس خلون من شعبان سنة ستّين.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 77
خرج في جوف اللّيل يريد مكّة في جمع من أهل بيته، و ذلك لثلاث ليال مضين من شعبان سنة ستّين من الهجرة. فلزم الطّريق الأعظم، فجعل يسير و هو يتلو هذه الآية:
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. و عن سكينة بنت الحسين عليه السّلام قالت: لمّا خرجنا من المدينة ما كان أحد أشدّ خوفا منّا أهل البيت. (2)
مدرّسى، جنّات الخلود،/ 23
الطّريحي، المنتخب، 2/ 421
و خرجا من ليلتهما في بقيّة من رجب.
ابن العماد، شذرات الذّهب،/ 67
فأرسل الوليد للحسين عليه السّلام جماعة في آخر اللّيل و قال: لا ترجعوا إلّا به. فساروا مستعدّين للقتال و الهجوم عليه، فإذا هو قد خرج من المدينة يريد مكّة، و معه بنوه و مواليه و بنو أخيه و جميع أهل بيته إلّا محمّد ابن الحنفيّة.
و خرج الحسين عليه السّلام كما خرج موسى بن عمران عليه السّلام خائفا يترقّب، و [عن سكينة بنت الحسين عليهما السّلام قالت: لمّا خرجنا من المدينة] ما كان من أهل بيت أشدّ خوفا عليه منّا أهل بيت
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 14، 15
و روى أبو مخنف عن عمّار، قالت سكينة: حين خرجنا من المدينة، و ما أهل بيت أشدّ منّا غمّا و لا خوفا منّا أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 209- مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 223
حدّثني بعض الثّقاة من تلامذتي من العرب، قال: قد ظفرت بهذه الرّواية في مجموعة كانت تنسب إلى الفاضل الأديب المقريّ، فنقلتها عنه، و هي أن روى عبد اللّه بن سنان الكوفيّ عن أبيه عن جدّه، أنّه قال: خرجت بكتاب من أهل الكوفة إلى الحسين عليه السّلام و هو يومئذ بالمدينة (1)فأتيته، فقرأه، فعرف معناه، فقال: انظرني إلى ثلاثة أيّام، فبقيت في المدينة، (2)ثمّ تبعته إلى أن صار عزمه بالتّوجّه إلى العراق، فقلت في نفسي: امضي و انظر إلى ملك الحجاز كيف يركب و كيف جلالته و شأنه، فأتيت إلى باب داره، فرأيت الخيل مسرجة، و الرّجال واقفين، و الحسين عليه السّلام جالس على كرسيّ، و بنو هاشم حافون به، و هو بينهم كأنّه البدر ليلة تمامه و كماله، و رأيت نحوا من أربعين محملا و قد زيّنت المحامل بملابس الحرير و الدّيباج. قال: فعند ذلك أمر الحسين عليه السّلام بني هاشم بأن يركبوا محارمهنّ على المحامل. فبينما أنا أنظر و إذا بشابّ قد خرج من دار الحسين عليه السّلام و هو طويل القامة و على خدّه علامة و وجهه كالقمر الطّالع و هو يقول: تنحّوا يا بني هاشم، و إذا بامرأتين قد خرجتا من الدّار و هما تجرّان أذيالهما على الأرض حياء من النّاس، و قد حفّت بهما إماؤهما، فتقدّم ذلك الشّابّ إلى محمل من المحامل و جثى على ركبتيه و أخذ بعضديهما و أركبهما المحمل، فسألت بعض النّاس عنهما فقيل: أمّا إحداهما فزينب، و الأخرى أمّ كلثوم بنتا أمير المؤمنين، فقلت: و من هذا الشّاب؟ فقيل لي: هو قمر بني هاشم العبّاس بن أمير المؤمنين، ثمّ رأيت بنتين صغيرتين كأنّ اللّه تعالى لم يخلق مثلهما، فجعل واحدة مع زينب، و الأخرى مع زينب، و الأخرى مع أمّ كلثوم، فسألت عنهما، فقيل لي: هما سكينة و فاطمة بنتا الحسين عليه السّلام. ثمّ خرج غلام آخر كأنّه البدر الطّالع و معه امرأة و قد حفّت
بها إماؤها فأركبها ذاك الغلام المحمل، فسألت عنها و عن الغلام، فقيل لي: أمّا الغلام، فهو عليّ الأكبر بن الحسين عليه السّلام و الامرأة أمّه ليلى زوجة الحسين عليه السّلام. ثمّ خرج غلام و وجهه كفلقة القمر و معه امرأة، فسألت عنهما، فقيل لي: أمّا الغلام، فهو القاسم بن الحسن المجتبى و الامرأة أمّه. ثمّ خرج شابّ آخر و هو يقول: تنحّوا عنّي يا بني هاشم، تنحّوا عن حزم أبي عبد اللّه. فتنحّى عنه بنو هاشم، و إذا قد خرجت امرأة من الدّار و عليها آثار الملوك و هي تمشي على سكينة و وقار و قد حفّت بها إماؤها، فسألت عنهما، فقيل لي: أمّا الشّابّ فهو زين العابدين ابن الإمام و أمّا الامرأة فهي أمّه شاه زنان بنت الملك كسرى زوجة الإمام، فأتى بها و أركبها على المحمل، ثمّ أركبوا بقيّة الحرم و الأطفال على المحامل، فلمّا تكاملوا نادى الإمام عليه السّلام: أين أخي؟ أين كبش كتيبتي؟ أين قمر بني هاشم؟ فأجابه العبّاس: لبّيك لبّيك يا سيّدي. فقال له الإمام عليه السّلام: قدّم لي يا أخي جوادي. فأتى العبّاس بالجواد إليه، و قد حفّت به بنو هاشم، فأخذ العبّاس بركاب الفرس، حتّى ركب الإمام. ثمّ ركب بنو هاشم و ركب العبّاس، و حمل الرّاية أمام الإمام، قال: فصاح أهل المدينة صيحة واحدة، و علت أصوات بني هاشم بالبكاء و النّحيب و قالوا: الوداع، الوداع، الفراق، الفراق، فقال العبّاس: هذا و اللّه يوم الفراق و الملتقى يوم القيامة، ثمّ ساروا قاصدين الكوفة.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 367- 368- عنه: المازندراني، معالي السّبطين،
1/ 220- 221؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 53- 54
و خرج في جوف اللّيل في غاية الخوف كخروج موسى خائفا يترقّب، و لذا كان يتلوا عليه السّلام فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (أقول) و لكن شتّان بينه و بين موسى، لأنّ موسى و إن خرج خائفا هاربا ماشيا وجلا، و لكن لمّا ورد ماء مدين تبدّل خوفه أمنا و زال عنه همّه و غمّه و خوفه، و أمّا الحسين عليه السّلام خرج من المدينة خائفا و دخل مكّة خائفا، و مكث في مكّة خائفا حزينا كئيبا إلى أن خرج من مكّة كذلك خائفا، و في طريقه كذلك، و نزل بكربلا كذلك، إلى أن قتل عليه السّلام، و موسى رجع إلى وطنه بعد عشر سنين مكرما منصورا و رسولا مؤيّدا، و الحسين عليه السّلام ما رجع إلى المدينة بل
قتل هو و من معه، إلّا ولده السّجّاد رجع مع عمّاته و عيالات أبيه ... الخ.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 213- 214
(أقول) قد وجدت في بعض الكتب: إنّه لمّا أراد الحسين عليه السّلام الشّخوص من المدينة اجتمع عنده أولاده و زوجاته و أخواته و إخوته و بنو عمومته و أولاده أخيه الحسن عليه السّلام، و بناته و مواليه و الجواري و الخدم و كثير من أقربائه من بني هاشم، ذكورا و أناثا و رجالا و نساء، و هم من حيث المجموع مع الطّفل الرّضيع عليّ الأصغر مئتان و إثنان و عشرون، و نذكر في آخر الكتاب أسماءهم و تفصيل حالاتهم إن شاء اللّه، و هم الّذين خرجوا مع الحسين بن عليّ عليه السّلام من المدينة إلى مكّة، ثمّ إلى العراق، فلمّا تهيّأ للمسير من المدينة إلى مكّة، ثمّ إلى العراق، أمر عليه السّلام بإحضار مئتين و خمسين من الخيل للرّكوب. و في خبر:
مئتين و خمسين ناقة، فلمّا أحضرت عنده أمر بحمل سبعين ناقة للخيم و أربعين ناقة لحمل القدور و الأواني و أدوات الأرزاق و ما يتعلّق بها، و ثلاثين ناقة لحمل الرّاوية للماء، و اثني عشر لحمل الدّراهم و الدّنانير و الحلي و الحلل و البدرات و الزّعفران و العطريّات و الورس و الأثواب و البرود اليمانية و التّركاء، و ما يتعلّق بهذه الأشياء، و أمر عليه السّلام بخمسين شقّة من الهوادج على ظهور المطايا للعيال و الأطفال و الذّراري و الخدم و الجواري و العبيد، و بقيّة المطايا لحمل الأثقال و الأدوات اللّازمة في الطّريق. فلمّا أحضرت هذه الأشياء (1)عنده ودّع قبر جدّه و أمّه و أخيه و جدّته فاطمة بنت أسد و ساير أقربائه. و خرج لثلاث ليال بقين من شهر رجب. فلمّا تهيّأ عليه السّلام للرّكوب من المدينة إلى مكّة (2)أمر بإحضار فرس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يدعى المرتجز فركبه، و هو الفرس الّذي (3)شهد به خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين، و كان صاحبه رجلا من بني مرّة (4)اشتراه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بالمدينة بعشرة أواق، (5)و أوّل غزوة غزا به صلّى اللّه عليه و اله و سلّم غزوة أحد، و كان من جياد خيل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سلّم، على ما رواه ابن قتيبة في المعارف. ثمّ انتقل بعده إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و هو ركبه يوم صفّين، على ما رواه نصر بن مزاحم في كتاب صفّين. ثمّ انتقل بعده إلى ابنه الحسين عليه السّلام، فركبه
يوم الطّفّ، و وعظ القوم فلم يتّعظوا، ثمّ قتلوه عطشانا ظمآنا، و قال السّمعانيّ، في كتاب الفضائل: اشتراه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم بأربعين ألف درهم. (1)ثمّ أمر عليه السّلام بإحضار سيف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فتقلّد به و كان اسمه البتّار، و قيل: الرّسوب، (2)و قيل: العضب، و قيل: الحتف، و كان مكتوبا عليه هذا البيت:
في الجبن عار و في الإقدام مكرمة *** و المرء بالجبن لا ينجو من القدر (3)
و هو الّذي أعطاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم عليّا يوم أحد، على ما ذكره السّمعانيّ في كتاب الفضائل. (4)و كان بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم مع عليّ عليه السّلام في حروبه الثّلاثة، ثمّ انتقل بعده إلى ابنه الحسن عليه السّلام ثمّ إلى الحسين عليه السّلام، و كان يحارب معه يوم الطّفّ مع أعداء الدّين إلى أن قتل عليه السّلام. (5)ثمّ أمر عليه السّلام بإحضار درع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم فلبسه (6)و كان اسمه السّعديّة، و قيل: فضّة، و قيل: ذات الفضول، و قيل: ذات الوشاح، فأعطاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم عليّا و كان يلبسه و يجاهد بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم في غزواته، و بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم لبسه عليّ عليه السّلام في حروبه الثّلاثة، ثمّ بعده انتقل إلى ابنه الحسن عليه السّلام، ثمّ إلى ابنه الحسين عليه السّلام، و كان لابسه يوم الطّفّ، لمّا وعظ القوم و قال: أنشدكم اللّه هل تعلمون إنّ هذا درع رسول اللّه أنا لابسه. قالوا: اللّهمّ نعم. (7)ثمّ أمر بإحضار عمامة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و كان اسمها السّحاب، (8)و كانت من الخز الدّكناء الّذي تعمّم بها صلّى اللّه عليه و اله و سلّم يوم بدر و حنين، ثمّ بعده تعمّم بها عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يوم صفّين، على ما رواه نصر بن مزاحم في كتاب صفّين. ثمّ انتقلت إلى ابنه الحسين عليه السّلام و تعمّم بها و كانت على رأسه يوم الطّفّ لمّا وعظ القوم. ثمّ أمر عليه السّلام بإحضار حربة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم. و كانت حربة صغيرة تشبّه العكّاز، يقال لها:
العنزة- بفتح العين المهملة، و النّون، و الزّاي-. كانت تحمل بين يديه يوم العيد، و تركز بين يديه و يصلّي إليها في أسفاره، و في كتاب أسد الغابة لعزّ الدّين الجزريّ: و كانت تحمل معه في العيد تجعل بين يديه يصلّي إليها، ثمّ بعده انتقلت إلى عليّ عليه السّلام و كانت معه يوم صفّين،
تحارب معه، كما ذكره نصر بن مزاحم في كتابه، ثمّ بعده انتقلت إلى ابنه الحسين عليه السّلام و كانت معه يوم الطّفّ و يحارب بها مع القوم، ثمّ يرجع إلى مركزه و يتّكأ عليها، و هو يقول: لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم. و لم يزل يقاتل حتّى قتل عليه السّلام. ثمّ أمر عليه السّلام قيس بن سعد بن عبادة على ما رواه الطّوسيّ في كتاب السّقيفة بأن يرحل عقيبه مع مأتي رجل من قومه حتّى لو أتاه العدوّ كان هو و أهل بيته من القدام و قيس بن سعد من الخلف، فيكون لهم البزّة و على العدوّ الهلاكة.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 218- 220- عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 52
قال: حدّثني عبد الرّحمان بن جندب، قال: حدّثني عقبة بن سمعان مولى الرّباب ابنة امرئ القيس الكلبيّة امرأة الحسين- و كانت مع سكينة ابنة حسين، و هو مولى لأبيها، و هي إذ ذاك صغيرة- قال: خرجنا فلزمنا الطّريق الأعظم، فقال للحسين أهل بيته: لو تنكّبت الطّريق الأعظم كما فعل ابن الزّبير، لا يلحقك الطّلب؛ قال: لا و اللّه، لا أفارقه حتّى يقضي اللّه ما هو أحبّ إليه. (1)
گفت: «نه. به خدا از اين راه جدا نمى شوم تا خدا هرچه خواهد، مقدّر كند.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921
الطّبري، التّاريخ، 5/ 351- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 280
فقال له ابن عمّه مسلم بن عقيل بن (2)أبي طالب: يا (3)ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم (4)! لو عدلنا عن الطّريق، و سلكنا غير الجادّة، كما فعل عبد اللّه بن الزّبير كان عندي الرّأي، فإنّا نخاف أن يلحقنا الطّلب. فقال له الحسين: لا و اللّه (5)يا ابن عمّي! لا فارقت هذا الطّريق أبدا، أو (6)أنظر إلى أبيات مكّة أو يقضي اللّه في ذلك (7)ما يحبّ و يرضى. ثمّ جعل الحسين يتمثّل (8)بشعر يزيد بن المفرّغ الحميريّ و هو يقول:
1) - رباب، همسر حسين بود و با سكينه دختر حسين مى زيست و عقبه غلام پدرش بوده بود. سكينه در آن وقت صغير بود. عقبه گويد: برون شديم و راه بزرگ را پيش گرفتيم. كسان خاندان حسين بدو گفتند: «بهتر است اگر از راه بزرگ بگردى كه تعاقب كنندگان به تو نرسند، ابن زبير چنين كرده است.»
2) - في د: و ابن.
3) - في د: و.
4) - ليس في د و بر.
5) - في د: لا إله إلّا اللّه.
6) - في د: و.
7) - زيد في د: ما هو قاض و.
8) - في د: يمثل.
لا سهرت السّوام في فلق الصّبح *** مضيئا (1)و لا دعيت يزيدا
يوم أعطى من المخافة ضيما *** و المنايا يرصدنني أن أحيدا
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 34- 36
و لزم الطّريق الأعظم، فقال له أهل بيته: لو تنكّبت الطّريق الأعظم كما فعل (2)ابن الزّبير كيلا (3)يلحقك الطّلب؟ فقال: لا و اللّه لا أفارقه حتّى يقضي اللّه ما هو قاض (4). (5)
فرمود: «نه به خدا من از راه راست به در نروم تا خداوند آنچه خواهد، ميان ما حكم كند!»
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 33
المفيد، الإرشاد، 2/ 33- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 332؛ البحراني، العوالم، 17/ 181؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 209؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 386؛ القمي، نفس المهموم،/ 79؛ المازندراني، معالي السّبطين (6)، 1/ 222- 223؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 9؛ السّماوي، إبصار العين،/ 4؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 158؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 141؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 32
فقال له ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب: يا ابن رسول اللّه لو عدلنا عن الطّريق و سلكنا غير الجادّة كما فعل عبد اللّه بن الزّبير كان عندي خير رأي، فإنّي أخاف أن يلحقنا الطّلب. فقال له الحسين: لا و اللّه يا ابن عمّ لا فارقت هذا الطّريق أبدا؛ أو أنظر إلى أبيات مكّة و يقضي اللّه في ذلك ما يحبّ و يرضى.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 189- مثله (7)المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 223
و في رواية أخرى: أنّ الحسين لمّا خرج من المدينة قيل له: لو تجنّبت الطّريق كما فعل
1) - كذا في النّسخ، و في المراجع: مغيرا.
2) - [المعالي: «صنع»].
3) - [المعالي: «لئلّا»].
4) - [أضاف في المعالي: «ثمّ قال: تخافون أن يدرككم الطّلب، و أنا أخاف اللّه أن أنكب الطّريق حذرا من الموت»].
5) - و راه (متعارف و جاده) بزرگ را در پيش گرفت. خاندان آن حضرت گفتند: «اگر از بيراهه بروى، چنانچه پسر زبير رفت كه تعقيب كنندگان به شما نرسند، بهتر است؟»
6) - [حكاه في المعالي عن البحار].
7) - [حكاه المعالي: «في بعض الكتب نقلا عن الوسائل»].
ابن الزّبير لأجل الطّلب. قال: لا و اللّه، لا أفارقها حتّى يقضي اللّه ما أحبّ. (1)
حسين عليه السّلام گفت: «نعوذ باللّه كه من اين ذل بر خود بگيرم و نروم، إلّا به جاده اعظم! آدمى را از براى مرگ آفريده اند.»
و از مدينه بيرون رفت.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 271
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 327
ثمّ إنّ الحسين ركب الجادّة، فقال له ابن عمّه مسلم بن عقيل: يا ابن رسول اللّه لو عدلنا عن الطّريق، و سلكنا غير الجادّة، كما فعل عبد اللّه بن الزّبير كان عندي الرّأي، فإنّا نخاف أن يلحقنا الطّلب، فقال له الحسين عليه السّلام: لا و اللّه يا ابن العمّ! لا فارقت هذا الطّريق أبدا، أو أنظر إلى أبيات مكّة أو يقضي اللّه في ذلك ما يحبّ و يرضى، قال: فسار الحسين عليه السّلام و هو يقول:
إذا المرء لم يحم بنيه و عرسه *** و نسوته كان اللّئيم المسبّبا
و في دون ما يبغي يزيد بنا غدا *** نخوض حياض الموت شرقا و مغربا
و يضرب [؟] ضربا كالحريق مقدما *** إذا ما رآه ضيغم راح هاربا
الطّريحي، المنتخب، 2/ 421، 422
قال: و ركب الحسين عليه السّلام الجادّة العظمى، فقال له أهل بيته: لو سلكت الطّريق الأقرع (2)لكان أصلح. قال عليه السّلام: أتخافون الطّلب؟ قالوا: أجل. قال: أخاف أن أحيد الطّريق حذر الموت. و أنشأ يقول:
إذا المرء لا يحمي بنيه و عرضه *** و عترته كان اللّئيم المسبّبا (3)
و من دون ما يبغي يزيد بنا غدا *** نخوض بحار الموت شرقا و مغربا
و نضرب ضربا كالحريق مقدّما *** إذا ما رآه ضيغم فرّ مهربا
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 15- 16
و ذكر المفيد محمّد بن محمّد بن النّعمان رضى اللّه عنه في كتاب مولد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله، و مولد الأوصياء صلوات اللّه عليهم بإسناده إلى أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عليهم السّلام، قال (1): لمّا سار أبو عبد اللّه الحسين بن عليّ (صلوات اللّه عليهما) من مكّة ليدخل المدينة (2)، لقيه (3)أفواج من الملائكة المسوّمين و المردّفين في أيديهم الحراب على نجب من نجب الجنّة، فسلّموا عليه، و قالوا: يا حجّة اللّه على خلقه بعد جدّه و أبيه و أخيه، إنّ اللّه عزّ و جلّ أمدّجدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله بنا في مواطن كثيرة، و إنّ اللّه أمدّك بنا. فقال لهم: الموعد حفرتي و بقعتي الّتي استشهد فيها و هي كربلا، فإذا وردتها فأتوني. فقالوا: يا حجّة اللّه! إنّ اللّه أمرنا أن نسمع لك و نطيع، فهل تخشى من عدوّ يلقاك فنكون معك؟ فقال: لا سبيل لهم عليّ و لا يلقوني بكريهة أو أصل إلى بقعتي.
و أتته أفواج من مؤمني الجنّ، فقالوا له: يا مولانا، نحن شيعتك و أنصارك، فمرنا بما تشاء، فلو أمرتنا بقتل كلّ عدوّ لك و أنت بمكانك لكفيناك ذلك. فجزّاهم خيرا و قال لهم:
أما قرأتم كتاب اللّه المنزل على جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله في قوله: قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ فإذا أقمت في مكاني فبما يمتحن هذا الخلق المتعوس؟ و بماذا يختبرون؟ و من ذا يكون ساكن حفرتي؟ و قد اختارها اللّه تعالى يوم دحا الأرض، و جعلها معقلا لشيعتنا و محبّينا، تقبل أعمالهم و صلواتهم، و يجاب دعائهم، و تسكن شيعتنا، فتكون لهم أمانا في الدّنيا و في الآخرة و لكن تحضرون يوم السّبت، و هو يوم عاشورا- و في غير هذا الرّواية يوم الجمعة- الّذي في آخره أقتل، و لا يبقى بعدي مطلوب من أهلي و نسبي و أخواني و أهل بيتي، و يسار برأسي إلى يزيد بن معاوية لعنهما اللّه. فقالت الجنّ: نحن و اللّه يا حبيب اللّه و ابن حبيبه، لو لا أنّ أمرك طاعة و أنّه لا يجوز لنا مخالفتك لخالفناك، و قتلنا جميع أعدائك قبل أن يصلوا إليك. فقال لهم عليه السّلام: و نحن و اللّه أقدر عليهم منكم، و لكن ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حيّ عن بيّنة. (4)
هنگامى كه حسين عليه السّلام شبانه از مدينه به مكّه حركت كرد، گروه هاى فرشتگان با صفهاى آراسته و پشت سر هم اسلحه به دست و هريك بر اسبى از اسبهاى بهشتى سوار، خدمت حضرت رسيدند و سلام دادند و عرض كردند: «اى آن كه پس از جدّ و پدر و برادر، حجّت خداوند بر خلق، تو هستى! همانا كه خداوند عزّ و جلّ جدّ تو را در جاهاى بسيارى به وسيله ما كمك و يارى فرموده و اكنون نيز ما را به يارى تو فرستاده است.»
حضرت فرمود: «وعده گاه من و شما در گودال و بقعه اى كه آن جا شهيد خواهم شد كه همان كربلا است؛ چون به آن جا رسيدم، نزد من بياييد.»
عرض كردند: «خداوند ما را مأمور فرموده است كه گوش به فرمان و فرمانبردار شما باشيم و اگر از دشمنى بيمناك هستى، ما به همراه تو باشيم.»
فرمود: «راهى ندارند كه آسيبى به من برسانند تا به بقعه خويش برسم.»
و گروه هايى از مؤمنين جنّ آمدند و عرض كردند: «آقا! ما شيعيان و ياران شماييم. هرچه خواهيد دستور دهيد. اگر دستور بدهى كه همه دشمنان تو كشته شود و تو از جاى خود حركت نكنى، ما دستور را اجرا مى كنيم».
حضرت فرمود: «خداوند به شما پاداش نيك بدهد.»
و فرمود: «مگر نخوانده ايد قرآنى را كه به جدّم رسول خدا فرود آمده است كه مى فرمايد: اگر در ميان خانه هاى خود باشيد، آنان كه مرگ بر ايشان مقدّر شده است، به سوى بستر مرگ خويش مى روند. (و گذشته از اين) اگر من در شهر و وطن خود بمانم، پس اين مردم نگونسار به چه وسيله آزمايش شوند؟ و چه كسى در قبر من جايگزين خواهد شد؟ جايى كه خداوند، آن روز كه بساط زمين را گسترد، آن جا را براى من برگزيد و پناهگاه شيعيان و دوستان ما قرار داد تا عملها و نمازهاشان آن جا پذيرفته شود و دعايشان مستجاب گردد و شيعيان ما آن جا سكونت كنند تا در دنيا و آخرت در امان باشند؛ ولى شما روز شنبه كه روز عاشوراست، حاضر شويد (و در روايت ديگر روز جمعه است)! روزى كه من در پايان آن روز كشته خواهم شد و پس از كشته شدن من، دشمنان من به دنبال ريختن خون كسى از عائله و فاميل و برادران و خاندان من نخواهند بود و سر بريده من به نزد يزيد بن معاويه فرستاده خواهد شد.»
جنّيان گفتند: «اى دوست خدا و فرزند دوست خدا! به خدا قسم اگرنه اين بود كه دستورات تو لازم الاجراست و ما را به مخالفت آن راهى نيست، در اين مورد مخالفت مى كرديم و همه دشمنان تو را پيش از آن كه دسترسى به تو پيدا كنند، مى كشتيم.»
فرمود: «به خدا قسم ما به اين كار از شما تواناتريم؛ و لكن مرحله اى است آزمايشى تا راه براى هركس كه هلاك شود و يا زندگى جاويد يا بد روشن و نمايان گردد.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 66- 68
ابن طاووس، اللّهوف،/ 66- 69- عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 249- 250
قال [محمّد بن أبي طالب]: و قال شيخنا المفيد بإسناده إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: لمّا سار
أبو عبد اللّه من المدينة (1)، لقيه أفواج من الملائكة المسوّمة في أيديهم الحراب على نجب من نجب الجنّة، فسلّموا عليه، و قالوا: يا حجّة اللّه على خلقه بعد جدّه و أبيه و أخيه، إنّ اللّه سبحانه (2)أمدّ جدّك بنا في مواطن كثيرة، و إنّ اللّه أمدّك بنا. فقال لهم: الموعد حفرتي و بقعتي الّتي أستشهد فيها و هي كربلا، فإذا وردتها فأتوني. فقالوا: يا حجّة اللّه! مرنا نسمع و نطع، فهل تخشى من عدوّ يلقاك، فنكون معك؟ فقال: لا سبيل لهم عليّ و لا يلقوني بكريهة أو أصل إلى بقعتي.
و أتته أفواج مسلمي الجنّ، فقالوا: يا سيّدنا! نحن شيعتك و أنصارك، فمرنا بأمرك و ما تشاء، فلو أمرتنا بقتل كلّ عدوّ لك و أنت بمكانك لكفيناك ذلك، فجزّاهم الحسين خيرا و قال لهم: أو ما قرأتم كتاب اللّه المنزل على جدّي رسول اللّه: أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ (3)و قال سبحانه: لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ (4)و إذا أقمت بمكاني فبماذا يبتلي هذا الخلق المتعوس؟ و بماذا يختبرون؟ و من ذا يكون ساكن حفرتي بكربلا؟ و قد اختارها اللّه يوم دحا الأرض، و جعلها معقلا لشيعتنا، و يكون لهم أمانا في الدّنيا و الآخرة و لكن تحضرون يوم السّبت، و هو يوم عاشورا الّذي في آخره أقتل، و لا يبقى بعدي مطلوب من أهلي و نسبي (5)و إخوتي و أهل بيتي، و يسار برأسي إلى يزيد لعنه اللّه.
فقالت الجنّ: نحن و اللّه يا حبيب اللّه و ابن حبيبه، لو لا أنّ أمرك طاعة و أنّه لا يجوز لنا مخالفتك، قتلنا جميع أعدائك قبل أن يصلوا إليك. فقال (صلوات اللّه عليه) لهم: نحن و اللّه أقدر عليهم منكم، و لكن ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حيّ عن بيّنة.
المجلسي، البحار، 44/ 330- 331- مثله (6)البحراني، العوالم، 17/ 179- 180؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 209؛ القمي، نفس المهموم،/ 75- 76؛ الأمين، لواعج الأشجان،/ 74- 76؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 9- 10
حدّثنا محمّد بن سعد، قال: آنا محمّد بن عمر، قال: حدّثني عبد اللّه بن جعفر عن أبي عون، قال: لمّا خرج حسين بن عليّ من المدينة يريد مكّة، مرّ بابن مطيع، و هو يحفر بئره، فقال له: أين فداك أبي و أمّي، قال: أردت مكّة ... و ذكر له أنّه كتب إليه شيعته بها، فقال له ابن مطيع: إنّي فداك أبي و أمّي متّعنا بنفسك و لا تسر إليهم. فأبى حسين، فقال له ابن مطيع: إنّ بئري هذه قد رشّحتها، و هذا اليوم أوان ما خرج إلينا في الدّلو شي ء من ماء، فلو دعوت اللّه لنا فيها بالبركة. قال: هات من مائها. فأتى من مائها في الدّلو، فشرب منه، ثمّ مضمض، ثمّ ردّه في البئر، فأعذب و أمهى ن.
حدّثنا محمّد بن سعد، قال: آنا محمّد بن عمر عن عبد اللّه عن أبيه.
قال: مرّ حسين بن عليّ على ابن مطيع، و هو ببئره قد أنبطها، فنزل حسين عن راحلته، فاحتمله ابن مطيع احتمالا حتّى وضعه على سريره، ثمّ قال: بأبي و أمّي أمسك علينا نفسك، فو اللّه لئن قتلوك ليتّخذنا هؤلاء القوم عبيدا ن.
ابن سعد، الطّبقات، 5/ 107
فلقيه عبد اللّه بن مطيع العدويّ مع [في نسخة: «من»] قريش، فقال له: جعلت فداك أين تريد؟ قال: أمّا الآن فأريد مكّة، و أمّا بعد أن آتي مكّة، فإنّي أستخير اللّه. فقال: خار اللّه لك يا ابن بنت رسول اللّه و جعلني فداك، فإذا أتيت مكّة فاتّق اللّه و لا تأت الكوفة، فإنّها بلدة مشؤومة، بها قتل أبوك، و طعن أخوك، و أنا أرى أن تأتي الحرم، فتلزمه، فإنّك سيّد العرب، و لن يعدل أهل الحجاز بك أحدا، و و اللّه لئن هلكت لنسترقّنّ بعدك.
و يقال: إنّه كان لقيه على ماء في طريقه حين توجّه إلى الكوفة من مكّة، فقال له: إنّي أرى لك أن ترجع إلى الحرم، فتلزمه و لا تأتي الكوفة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، أنساب الأشراف، 3/ 155- 156
و جعل الحسين رضى اللّه عنه يطوي المنازل، فاستقبله عبد اللّه بن مطيع، و هو منصرف من
مكّة، يريد المدينة، فقال له: أين تريد؟ فقال الحسين: أمّا الآن فمكّة. قال: خار اللّه لك غير أنّي أحبّ أن أشير عليك برأي. قال الحسين: و ما هو؟ قال: إذا أتيت مكّة فأردت الخروج منها إلى بلد من البلدان، فإيّاك و الكوفة فإنّها بلدة مشؤومة، بها قتل أبوك، و بها خذل أخوك، و اغتيل بطعنة، كادت تأتي على نفسه بل الزم الحرم، فإنّ أهل الحجاز لا يعدلون بك أحدا، ثمّ ادع إليك شيعتك من كلّ أرض، فسيأتونك جميعا. قال له الحسين: يقضي اللّه ما أحبّ. ثمّ أطلق عنانه و مضى. (1)
فرمود: «حالا به مكّه مى روم.»
عبد اللّه گفت: «خداوند براى تو خير پيش آورد، ولى دوست دارم رأى خود را به تو بگويم.»
فرمود: «عقيده و رأى تو چيست؟»
گفت: «چون به مكّه رسيدى، اگر خواستى از آن شهربه شهر ديگرى بروى، از كوفه برحذر باش كه شهرى شوم و نافرخنده است. پدرت آن جا كشته شد و برادرت را يارى ندادند و او را غافلگير كردند و ضربتى به او زدند كه نزديك بود از پاى درآيد. در حرم مكّه بمان كه مردم حجاز هيچ كس را با تو برابر نمى دارند. سپس شيعيان خود را از همه جا، آن جا دعوت كن كه همگان پيش تو خواهند آمد.»
امام حسين به او فرمود: «خداوند آنچه را دوست بدارد، مقدّر خواهد فرمود.»
و لگام مركب خود را رها فرمود و حركت كرد.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 276- 277
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 230
قال [عقبة بن سمعان]: فاستقبلنا عبد اللّه بن مطيع، فقال للحسين: جعلت (2)فداك! أين تريد؟ قال: أمّا الآن، فإنّي أريد مكّة، و أمّا بعدها، فإنّي أستخير اللّه. قال: خار اللّه لك، و جعلنا فداك؛ فإذا أنت أتيت مكّة فإيّاك أن تقرب الكوفة، فإنّها بلدة مشؤومة، بها قتل أبوك، و خذل أخوك، و اغتيل بطعنة كادت تأتي على نفسه؛ الزم الحرم؛ فإنّك سيّد العرب، لا يعدل بك و اللّه أهل الحجاز أحدا، و يتداعى إليك النّاس من كلّ جانب (3)لا تفارق الحرم فداك عمّي و خالي، فو اللّه لئن هلكت لنسترقّنّ بعدك. (4)
گفت: «اكنون سوى مكّه مى روم. پس از آن از خدا خير مى جويم.»
گفت: «خدا براى تو خير بخواهد و ما را فداى تو كند. اگر به مكّه رفتى، مبادا به كوفه نزديك شوى كه شهرى است شوم كه پدرت آن جا كشته شد و برادرت را بى يار گذاشتند و به غافلگيرى ضربتى زدند كه نزديك بود وى را تلف كند. در حرم بمان كه سرور عربى. به خدا مردم حجاز هيچ كس را با تو برابر نمى گيرند و مردم از هرطرف سوى تو مى آيند. عمو و داييم به فدايت از حرم خدا دور مشو كه اگر تلف شوى، ما پس از تو چون غلامان شويم.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921- 2922
1) - همان طور كه امام حسين عليه السّلام منازل ميان مدينه و مكّه را مى پيمود، با عبد اللّه بن مطيع كه از مكّه به مدينه آمد، روبه رو شد. عبد اللّه پرسيد: «قصد كجا دارى؟»
2) - [و في المنتظم مكانه: «فاستقبله عبد اللّه بن مطيع، فقال له: جعلت ...»].
3) - [إلى هنا حكاه في المنتظم].
4) - گويد: عبد اللّه بن مطيع به پيشواز ما آمد و به حسين گفت: «فدايت شوم، كجا مى روى؟»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 351- مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 327؛ المحمودي، العبرات، 1/ 280
قال: فبينما الحسين كذلك بين المدينة و مكّة، إذا (1)استقبله عبد اللّه بن مطيع العدويّ، فقال: أين تريد أبا عبد اللّه؟ جعلني اللّه فداك! قال: أمّا في وقتي هذا أريد مكّة، فإذا صرت إليها استخرت اللّه تعالى في أمري بعد ذلك. فقال له عبد اللّه بن مطيع: خار (2)اللّه لك يا ابن بنت رسول اللّه فيما قد عزمت عليه، غير أنّي أشير (3)عليك بمشورة، فاقبلها منّي. فقال له الحسين: و (4)و ما هي يا ابن مطيع؟ قال: إذا أتيت مكّة، فاحذر أن يغرّك (5)أهل الكوفة (6)، فيها قتل أبوك و أخوك بطعنة طعنوه كادت أن تأتي على نفسه، فالزم الحرم فأنت سيّد العرب في دهرك هذا، فو اللّه لئن هلكت ليهلكنّ أهل بيتك بهلاكك و السّلام.
قال: فودّعه الحسين و دعا له بخير.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 36- 37
و مرّ حسين، حتّى أتى على عبد اللّه بن مطيع و هو على بئر له، فنزل عليه، فقال للحسين: يا أبا عبد اللّه، لا سقانا اللّه بعدك ماء طيّبا، أين تريد؟ قال: العراق. قال:
سبحان اللّه! لم؟ قال: مات معاوية و جاءني أكثر من حمل صحف، قال: لا تفعل أبا عبد اللّه، فو اللّه ما حفظوا أباك و كان خيرا منك، فكيف يحفظونك، و و اللّه لئن قتلت لا
بقيت حرمة بعدك (1)إلّا استحلّت. فخرج حسين.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 263- 264؛ المحمودي، العبرات، 1/ 281
كان عبد اللّه بن مطيع لقي الحسين، و هو يريد مكّة، فقال: «جعلني اللّه فداءك، أين تريد؟».
قال: «أمّا الآن، فإنّي أريد مكّة، و أمّا بعد، فإنّي أستخير اللّه عزّ و جلّ».
قال: «خار اللّه لك، و جعلنا فداءك، فإذا أتيت مكّة، فإيّاك أن تقرب الكوفة، فإنّها بلدة مشؤومة، قتل بها أبوك، و خذل فيها أخوك، و اغتيل بطعنة كادت تأتي على نفسه، الزم الحرم، فإنّك سيّد العرب، لا يعدل بك أهل الحجاز أحدا، و يتداعى النّاس إليك من كلّ جانب».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 40
فبينا الحسين كذلك بين مكّة و المدينة، إذ استقبله عبد اللّه بن مطيع العدويّ، فقال له:
أين تريد يا أبا عبد اللّه؟ جعلني اللّه فداك، فقال: أمّا في وقتي هذا فإنّي أريد مكّة، فإذا صرت إليها استخرت اللّه في أمري بعد ذلك، فقال له عبد اللّه بن مطيع: خار اللّه لك يا ابن رسول اللّه فيما قد عزمت عليه؛ غير أنّي أشير عليك بمشورة، فاقبلها منّي؛ فقال له الحسين: و ما هي يا ابن مطيع؟ فقال: إذا أتيت مكّة فاحذر أن يغرّك أهل الكوفة، فإنّ فيها قتل أبوك؛ و طعن أخوك بطعنة، كادت أن تأتي على نفسه فيها؛ فالزم الحرم، فأنت سيّد العرب في دهرك هذا؛ فو اللّه لئن هلكت ليهلكنّ أهل بيتك بهلاكك. فودّعه الحسين و دعا له بالخير.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 189
قرأت على أبي غالب ابن البنا [ء] عن أبي محمّد الجواهريّ، أنبأنا أبو عمر بن حيويه، أنبأنا أحمد بن معروف، أنبأنا الحسين بن الفهم، أنبأنا محمّد بن سعد، أنبأنا محمّد بن عمر:
حدّثني عبد اللّه بن جعفر عن أبي عون، قال: لمّا خرج الحسين بن عليّ من المدينة،
1) - [لم يرد في جواهر المطالب].
يريد مكّة، مرّ بابن مطيع و هو يحفر بئره، فقال له: أين فداك أبي و أمّي؟ قال: أردت مكّة- قال: و ذكر له أنّه كتب إليه شيعته بها- فقال له ابن مطيع: أين فداك أبي و أمّي؟ متّعنا بنفسك و لا تسر إليهم. فأبى حسين، فقال له ابن مطيع: إنّ بئري هذه قد رشّحتها، و هذا اليوم أوان ما خرج إلينا في الدّلو شي ء من ماء، فلو دعوت اللّه لنا فيها بالبركة. قال:
هات من مائها. فأتى من مائها في الدّلو، فشرب منه، ثمّ تمضمض، ثمّ ردّه في البئر، فأعذب و أمهى (1)
أكثر ماءه. و حفر البئر حتّى أمهى أي بلغ الماء. لغة في أماه على القلب. [و في المختصر: «أمرى»].
.ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 155، مختصر ابن منظور، 7/ 130
لمّا خرج الحسين من المدينة إلى مكّة، لقيه عبد اللّه بن مطيع، فقال له: جعلت فداءك، أين تريد؟ قال: أمّا الآن فمكّة، و أمّا بعد فإنّي أستخير اللّه. قال: خار اللّه لك، و جعلنا فداءك، فإذا أتيت مكّة، فإيّاك أن تقرب الكوفة، فإنّها بلدة مشؤومة، بها قتل أبوك و خذل أخوك، و اعتلّ (2)بطعنة كادت تأتي على نفسه، الزم الحرم، فإنّك سيّد العرب، لا تعدل (3)بك أهل الحجاز أحدا، و يتداعى (4)إليك النّاس من كلّ جانب، لا تفارق الحرم فداك عمّي و خالي، فو اللّه لئن هلكت لنسترقّنّ بعدك. (5)
گفت: «اكنون مكّه را قصد دارم و بعد از آن با استخاره خداوند عزم خواهم كرد.»
گفت: «خداوند براى تو اختيار خواهد كرد و ما را قربان تو كند. اگر به مكّه رفتى، هرگز به كوفه نزديك مشو! زيرا آن شهر شوم است. در آن شهر پدرت را كشتند و برادرت را خوار كردند كه او را طعنه زدند و او از آن ضربت (طعنه با نيزه يا حربه ديگر فروبردن آن به تن مقابل) نزديك بود زندگانى را بدرود گويد. اكنون تو در مكّه بمان زيرا تو سيّد عرب (خواجه- سرور) هستى. اهل حجاز هيچ كس را با تو برابر و مساوى نمى دانند (جز تو كسى را شايسته نمى بينند). آن گاه مردم از هر طرف سوى تو خواهند آمد. تو هم از حرم دور مشو كه عمّ و خال من فداى تو باد! به خدا سوگند اگر تو هلاك شوى، ما بعد از تو بنده و خوار خواهيم شد.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 111
ابن الأثير، الكامل، 3/ 266- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 78- 79؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 32؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 223- 224
فقالا: لمّا خرج الحسين عليه السّلام من المدينة، لقيه عبد اللّه بن مطيع، فقال: يا أبا عبد اللّه إلى أين، جعلت فداك؟ فقال: إلى مكّة. فقال له: إيّاك و أهل الكوفة، و ذكر غدرهم. و فعلهم بعليّ عليه السّلام و الحسن، ثمّ قال له: الزم الحرم، فإنّك سيّد العرب و لن يعدلوا بك أحدا، و يأتيك النّاس من كلّ جانب، فو اللّه لئن هلكت لنسترقّنّ بعدك.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
قال: لمّا خرج الحسين من المدينة إلى مكّة (1)، لقيه عبد اللّه بن مطيع، فقال له: جعلت فداك، أين تريد؟ قال: أمّا الآن فمكّة، أمّا بعد فإنّي (2)أستخير اللّه (3). فقال: خار اللّه لك و جعلنا فداك، فإذا أتيت مكّة، فإيّاك أن تقرب (4)الكوفة، فإنّها بلد مشؤومة، بها قتل أبوك، و خذل أخوك، و اغتيل بطعنة كادت تأتي على نفسه، الزم (5)فإنّك سيّد العرب، لا يعدل بك أهل الحجاز أحدا، و يتداعى إليك النّاس من كلّ جانب، و لا تفارق الحرم فداك عمّي و خالي، فو اللّه لئن هلكت لنسترقّنّ بعدك!».
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 385- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 141- 142
الواقديّ حدّثني عبد اللّه بن جعفر المخرميّ عن أبي عون، قال: خرج الحسين من المدينة، فمرّ بابن مطيع و هو يحفر بئره، فقال: إلى أين فداك أبي و أمّي؟ متّعنا بنفسك و لا تسر. فأبى الحسين، قال: إنّ بئري هذه رشّحتها و هذا اليوم ما خرج إلينا في الدّلو ماء، فلو دعوت لنا فيها بالبركة. قال: هات من مائها، فأتى بما في الدّلو، فشرب منه، ثمّ
مضمض، ثمّ ردّه في البئر.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 342
و لمّا خرج الحسين إلى مكّة، لقيه عبد اللّه بن مطيع، و سأله: أين تريد؟ فقال: مكّة و أستخير اللّه فيما بعد. فنصحه أن لا يقرب الكوفة، و ذكره قتلهم أباه، و خذلانهم أخاه، و أن يقيم بمكّة، لا يفارق الحرم حتّى يتداعى إليه النّاس، و رجع عنه و ترك الحسين بمكّة. (1)
گفت: «به مكّه، امّا از مكّه به كجا خواهم رفت، در اين باب استخاره خواهم كرد.»
عبد اللّه بن مطيع توصيه كرد كه به كوفه نزديك نشود و كشتن كوفيان پدرش را و فروگذاشتنشان برادرش را به ياد او آورد و گفت كه در مكّه بماند و از حرم دور نشود تا آن گاه كه مردم از هرسو او را به يارى خود فراخوانند. عبد اللّه بن مطيع بازگشت و حسين در مكّه ماند.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 31
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 21
قال: و لمّا خرج الحسين من المدينة إلى مكّة، لقيه عبد اللّه بن مطيع، فقال له: جعلت فداك، أين تريد؟ قال: أمّا الآن فمكّة، و أمّا بعد فأستخير اللّه تعالى. فقال: خار اللّه لك، و جعلنا فداك، فإذا أتيت مكّة، فإيّاك أن تقرب الكوفة، فإنّها بلدة مشؤومة، بها قتل أبوك، و خذل أخوك، و الزم الحرم، فإنّك سيّد العرب، و لا يدلّ بك أهل الحجاز أحدا، و يتداعى إليك النّاس من كلّ جانب، لا تفارق الحرم فداك عمّي و خالي، فو اللّه إن هلكت لنسترقّنّ بعدك.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 183
قال: فبينما الحسين كذلك بين مكّة و المدينة، إذا استقبله عبد اللّه بن مطيع العدويّ، فقال له: أين تريد يا أبا عبد اللّه؟ جعلني اللّه فداك. فقال: أمّا في وقتي هذا، فإنّي أريد مكّة، فإذا سرت فيها استخرت اللّه في أمري. فقال له عبد اللّه: خار اللّه لك يا ابن رسول اللّه فيما قد عزمت عليه، غير أنّي أشير عليك مشورة، فاقبلها منّي. فقال الحسين: و ما هي يا ابن مطيع؟ فقال: إذا أتيت مكّة، فاحذر أن يغرّك أهل الكوفة، فيها قتل أبوك و أخوك بطعنة طعنوه كادت أن تأتي على نفسه فيها، فالزم الحرم، فأنت سيّد العرب في دهرك هذا،
1) - چون حسين به جانب مكّه روان شد، عبد اللّه بن مطيع با او ديدار كرد و از او پرسيد: «به كجا مى روى؟»
فو اللّه لئن هلكت ليهلكنّ أهل بيتك بهلاكك و السّلام. فودّعه الحسين و دعا له بالخير.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 422
قال: ثمّ إنّه توجّه سائرا حتّى جاوز الشّريفة، فاستقبله عبد اللّه بن مطيع القرشيّ و قال له: جعلت فداك، إنّي أنصحك، إذا دخلت مكّة، فلا تبرحنّ منها، فهي حرم اللّه و الأمان للنّاس، فأقم فيها و تألّف أهلها، و خذ البيعة على كلّ من دخلها من النّاس وعدهم العدل و رفع الجور عنهم، و أقم فيها خطباء تخطب، و تذكر على المنابر شرفك، و تشرح فضلك، و يخبرونهم بأنّ جدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و أباك عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و أنّك أولى بهذا الأمر من غيرك، إيّاك أن تذكر الكوفة، فإنّها بلد مشوم، قتل فيها أبوك و لا تبرح من حرم اللّه تعالى، فإنّ معك أهل الحجاز و اليمن كلّها، و سيقدم إليك النّاس من الآفاق، و ينصرفون إلى أمصارهم، و ادعهم إلى بيعتك، فاقبل نصيحتي، و سر مسددا، فو اللّه إن قبلت لترشدنّ. فقال الحسين عليه السّلام: جزاك اللّه عنّي كلّ خير، فإنّي قابل نصيحتك، و مضى.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 16
قال: و ذكروا أنّ يزيد بن معاوية عزل خالد بن الحكم عن المدينة و ولّاها عثمان بن محمّد بن أبي سفيان الثّقفيّ. و أقبل عثمان بن محمّد من الشّام واليا على المدينة و مكّة و على الموسم في رمضان؛ فلمّا استوى على المنبر بمكّة رعف، فقال رجل مستقبله: جئت و اللّه بالدّم، فتلقّاه رجل آخر بعمامته، فقال: مه؛ و اللّه عمّ النّاس. ثمّ قام يخطب، فتناول عصا لها شعبتان؛ فقال: مه، شعّب و اللّه أمر النّاس، ثمّ نزل.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 1/ 176
و ذكروا أنّ يزيد بن معاوية، عزل عمرو بن سعيد، و أمّر الوليد بن عقبة.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
ثمّ إنّ يزيد عزل يحيى بن حكيم بن صفوان بن أميّة عن مكّة و استعمل عليها عمرو ابن سعيد بن العاص بن أميّة. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 277
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 230- 231
و في هذه السّنة، عزل يزيد الوليد بن عتبة عن المدينة، عزله في شهر رمضان، فأقرّ عليها عمرو بن سعيد الأشدق. و فيها قدم عمرو بن سعيد بن العاص المدينة في رمضان. (2)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2911
الطّبري، التّاريخ، 5/ 343
فقال: فقدم عمرو بن سعيد في رمضان أميرا على المدينة و الموسم، و عزل الوليد بن عتبة. فلمّا استوى على المنبر رعف (3). فقال أعرابيّ: مه! جاءنا و اللّه بالدّم! قال: فتلقّاه رجل بعمامته. فقال: مه! عمّ النّاس و اللّه! ثمّ قام، فخطب، فناولوه عصا لها شعبتان.
فقال: تشعّب (1)النّاس و اللّه! ثمّ خرج إلى مكّة.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 376- 377- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 264
و بعث يزيد عمرو بن سعيد أميرا على المدينة؛ و عزل الوليد بن عتبة تخوّفا لضعف الوليد.
فرقى عمرو المنبر حين دخل فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر ابن الزّبير و ما صنع؛ و قال:
تعزّز بمكّة؟! فو اللّه لتغزونّ ثمّ و اللّه لئن دخل الكعبة لنحرقنّها عليه على رغم أنف من رغم.
ابن عساكر، المختصر، 12/ 190- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 284- 285
و وصل الخبر إلى يزيد، فعزل الوليد و ولّاها مروان.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 88
في هذه السّنة [سنة 60 ه] عزل الوليد بن عتبة عن المدينة، عزله يزيد، و استعمل عليها عمرو بن سعيد الأشدق، فقدمها في رمضان، فدخل عليه أهل المدينة و كان عظيم الكبر. (2)
او در ماه رمضان وارد شهر مدينه شد. او بسيار متكبّر و مغرور بود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 108
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265
و لمّا بلغ يزيد ما صنع الوليد عزله عن المدينة و ولّاها عمرو بن سعيد الأشدق.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 136- مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588
و بعث يزيد بن معاوية عمرو بن سعيد بن العاص أميرا على المدينة خوفا من ضعف الوليد، فرقى المنبر و ذكر ابن الزّبير و تعوّذه بمكّة- يعني أنّه عاذ ببيت اللّه و حرمه- فو اللّه لنغزونّه، ثمّ لئن دخل الكعبة، لنحرقنّها عليه على رغم أنف من رغم.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 268
و لمّا نزل الحسين عليه السّلام و ابن الزّبير بمكّة المكرّمة؛ كتب مروان إلى يزيد يعلمه بتسامح
الوليد و استضعافه في أمر الحسين و ابن الزّبير، فعند ذلك عزل يزيد الوليد عن المدينة؛ و ولّى مكانه على المدينة و مكّة معا عمرو بن سعيد الأشدق. فقدم عمرو بن سعيد في رمضان أميرا على المدينة و الموسم- و عزل الوليد بن عتبة عن المدينة- فلمّا استوى عمرو [بعد عزل الوليد] على المنبر رعف؛ فقال أعرابيّ: مه جاءنا و اللّه بالدّم!! فتلقّاه رجل بعمامته فقال [الأعرابيّ]: عمّ النّاس و اللّه [شرّه]، ثمّ قام [عمرو]، فخطب النّاس، فناولوه عصى لها شعبتان، فقال [الأعرابيّ]: تشعّب النّاس و اللّه.
المحمودي، العبرات، 1/ 283
و نزل ابن الزّبير مكّة و عليها عمرو الأشدق بن سعيد بن العاص بن سعيد بن العاص ابن أميّة، فقال: إنّما أنا عائذ و لم يكن يصلّي بصلاتهم، و لزم جانب الكعبة فكان يصلّي عندها عامّة نهاره و يطوف.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 315
قال: و مضى ابن الزّبير حتّى أتى مكّة و عليها عمرو بن سعيد، فلمّا دخل مكّة، قال:
إنّما أنا عائذ. و لم يكن يصلّي بصلاتهم، و لا يفيض بإفاضتهم، كان يقف هو و أصحابه ناحية، ثمّ يفيض بهم وحده، و يصلّي بهم وحده. (1)
و در نماز جماعت آنها حضور نمى يافت و در مراسم حج با آنها شركت نمى كرد. با ياران خويش به يكسو مى ايستاد و با همانها در مراسم حضور مى يافت و با ياران خويش نماز مى كرد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2911
الطّبري، التّاريخ، 5/ 343
قال: و دخل ابن الزّبير مكّة و عليها عمرو بن سعيد، (2)فلمّا دخلها، قال (3): أنا عائذ بالبيت. و لم يكن يصلّي بصلاتهم، و لا يفيض بإفاضتهم، و كان يقف هو و أصحابه ناحية. (4)
او با آن جماعت (كه به امير اقتدا مى كردند) نماز نمى خواند (تنها نماز مى خواند). با آنها در تعظيم شعائر شركت نمى كرد. بلكه خود و ياران خويش يك صف جدا ايجاد كرده بودند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 107
ابن الأثير، الكامل، 3/ 265- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 382
أمّا ابن الزّبير، فعاذ ببيت اللّه و لم يبايع و لا دعا إلى نفسه.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
و لمّا دخل ابن الزّبير مكّة و عليها عمر (5)بن سعيد، قال: أنا عائذ بالبيت. و لم يكن يصلّي و لا يقف معهم و هو يقف هو و أصحابه ناحية. (6)
در نماز آنان شركت نمى جست و در حج با آنان همراهى نمى كرد، بلكه خود و يارانش كنارى گرفته بودند.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 30
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 20
1) - گويد: ابن زبير برفت تا به مكّه رسيد كه عمرو بن سعيد حاكم آن جا بود و چون آن جا رسيد، گفت: «من پناهنده ام.»
2) - [نهاية الإرب: «فقال»].
3) - [نهاية الإرب: «فقال»].
4) - ابن زبير هم وارد مكّه شد. در آن زمان عمرو بن سعيد والى آن ديار بود. ابن زبير گفت: «من به كعبه پناه آورده ام.»
5) - [و الصّحيح: «عمرو»].
6) - چون عبد اللّه بن الزّبير به مكّه داخل شد، والى مكّه عمرو بن سعيد بود. عبد اللّه گفت: «من آمده ام به كعبه پناهنده شوم.»
فقدما [الإمام عليه السّلام و عبد اللّه بن الزّبير] مكّة، فنزل الحسين دار العبّاس بن عبد المطّلب.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 56- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 200، تهذيب ابن بدران، 4/ 328، مختصر ابن منظور، 7/ 138- 139؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2608، الحسين بن عليّ،/ 67؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 415؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 162
فمال النّاس إليه، و كثروا عنده و اختلفوا إليه، و كان عبد اللّه بن الزّبير فيمن يأتيه.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
و لمّا نزل الحسين مكّة؛ جعل أهلها يختلفون إليه و [كذا] من كان بها من المعتمرين و أهل الآفاق. و ابن الزّبير بمكّة؛ قد لزم جانب الكعبة يصلّي و يطوف و يأتي الحسين و هو أثقل النّاس عليه.
و دخل مكّة ليلة الجمعة لثلاث ليال خلون من شعبان/ 479/ أو 239 ب/ فأقام بمكّة شعبان و شهر رمضان و شوّال و ذي القعدة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 368، 371، أنساب الأشراف، 3/ 156، 160
يأتي الحسين بن عليّ فيشير [عبد اللّه بن الزّبير] عليه بالرّأي في كلّ يومين، و ثلاثة أيّام، و حسين أثقل النّاس عليه، لعلمه بأنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام حسين بالبلد، لأنّ حسينا كان أعظم في أنفسهم و أطوع عندهم.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 315
حتّى وافى مكّة، فنزل شعب عليّ، و اختلف النّاس إليه فكانوا يجتمعون عنده حلقا حلقا، و تركوا عبد اللّه بن الزّبير، و كانوا قبل ذلك يتحفّلون إليه، فساء ذلك ابن الزّبير، و علم أنّ النّاس لا يحفلون به و الحسين مقيم بالبلد، فكان يختلف إلى الحسين رضى اللّه عنه صباحا و مساء. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 277
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 230
1) - تا به مكّه رسيد و در محلّه شعب على «1» فرود آمد و مردم نزد ايشان رفت وآمد مى كردند و گروه گروه به حضورش مى آمدند و ابن زبير را رها كردند و حال آن كه پيش از آمدن امام حسين عليه السّلام پيش او آمدوشد داشتند. اين موضوع بر عبد اللّه بن زبير ناخوش آمد و دانست كه تا امام حسين در مكّه باشد، مردم پيش او نخواهند آمد و ناچار صبح و عصر نزد امام حسين عليه السّلام مى آمد.
فلمّا دخل مكّة، قال: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ (1).
فأقبل حتّى نزل مكّة، فأقبل أهلها يختلفون إليه و يأتونه و من كان بها من المعتمرين و أهل الآفاق، و ابن الزّبير بها قد لزم الكعبة، فهو قائم يصلّي عندها عامّة النّهار و يطوف، و يأتي حسينا فيمن يأتيه، فيأتيه اليومين المتواليين، و يأتيه بين كلّ يومين مرّة، و لا يزال يشير عليه بالرّأيّ و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير، قد عرف أنّ أهل الحجاز لا يبايعونه و لا يتابعونه أبدا ما دام حسين بالبلد، و أنّ حسينا أعظم في أعينهم و أنفسهم منه، و أطوع في النّاس منه.
و دخل مكّة ليلة الجمعة لثلاث مضين من شعبان، فأقام بمكّة شعبان و شهر رمضان و شوّالا و ذا القعدة. (2)
وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ.
يعنى: و چون رو سوى مدين كرد، گفت: «شايد پروردگارم مرا به ميانه راه هدايت كند.»
گويد: حسين برفت تا به مكّه رسيد و مردم آن جا رو سوى وى آوردند و آمدورفت مى كردند.
عمره گزاران و مردم ولايات كه آن جا بودند نيز مى آمدند. ابن زبير نيز در مكّه بود و پيوسته به نزد كعبه بود. بيشتر اوقات روز آن جا به نماز ايستاده بود، يا طواف مى كرد. وى نيز جزو كسان پيش حسين مى آمد. دو روز پياپى مى آمد، دو روز يك بار مى آمد و پيوسته به او مشورت مى داد. ابن زبير، حسين را از همه خلق خدا ناخوش تر مى داشت كه دانسته بود تا آن جاست، مردم مكّه هرگز بيعت و تبعيت او نمى كنند كه حسين در ديده و دلهايشان از او بزرگتر است و مردم اطاعت او بيشتر مى كنند.
شب جمعه سه روز رفته از شعبان به مكّه رسيد و همه شعبان و رمضان و شوّال و ذى القعده را در مكّه به سر برد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2911، 2922، 2961
الطّبري، التّاريخ، 5/ 343، 351، 381
و سار حتّى وافى مكّة، فلمّا نظر إلى جبالها (1)من البعيد، جعل يتلو هذه الآية: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ (2).
و دخل الحسين إلى (3)مكّة، ففرح به أهلها فرحا شديدا، قال: و جعلوا يختلفون إليه بكرة/ و عشيّة، و اشتدّ ذلك على عبد اللّه بن الزّبير، لأنّه قد كان طمع (4)أن يبايعه (5)أهل مكّة، فلمّا قدم الحسين، شقّ ذلك عليه، غير أنّه لا يبدئ ما في قلبه إلى الحسين، لكنّه يختلف إليه و يصلّي بصلاته و يقعد عنده، و يسمع من حديثه، و هو مع ذلك يعلم أنّه لا يبايعه أحد من أهل مكّة و الحسين بن عليّ بها، لأنّ الحسين عندهم أعظم في أنفسهم من ابن الزّبير. و أقام الحسين بمكّة باقي شهر شعبان، و رمضان، و شوّال، و ذي القعدة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 37- 38
حتّى قدم مكّة، فأقام بها هو و ابن الزّبير.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 376- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 264
و لحق بمكّة.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
و لمّا دخل الحسين عليه السّلام مكّة (6)، كان دخوله إيّاها ليلة (7)الجمعة لثلاث مضين من شعبان دخلها (8)و (9)
و في المعالي: «و لمّا دخل مكّة دخلها و ...»].
هو يقرأ: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ،(10)ثمّ نزلها، فأقبل أهلها يختلفون إليه (11)و من كان بها من المعتمرين و أهل الآفاق1) - من د، و في النّسخ: حالها.
2) - سورة 28 آية 22.
3) - ليس في د.
4) - في د: طامعا.
5) - في د: تبايعه، و في بر بغير نقط.
6) [لم يرد في روضة الواعظين].
7) - [في البحار و العوالم و المعالي: «يوم»].
8) [لم يرد في روضة الواعظين].
9) - [و في اللّواعج مكانه: «و كان دخوله عليه السّلام إلى مكّة يوم (ليلة خ ل) الجمعة لثلاث مضين من شعبان فيكون مقامه في الطّريق نحوا من خمسة أيّام لأنّه خرج من المدينة ليلتين بقيتا من موجب كما مرّ و دخلها و ...».
10) [اللّواعج: «فأقام بمكّة باقي شعبان و شهر رمضان و شوّالا و ذا القعدة و ثماني ليال من ذي الحجّة و أقبل أهل مكّة»].
11) [اللّواعج: «فأقام بمكّة باقي شعبان و شهر رمضان و شوّالا و ذا القعدة و ثماني ليال من ذي الحجّة و أقبل أهل مكّة»].
(1)و ابن الزّبير بها قد لزم جانب الكعبة و هو قائم يصلّي عندها (2)و يطوف، و يأتي الحسين عليه السّلام فيمن (3)يأتيه اليومين المتواليين، و (4)يأتيه (5)بين كلّ يومين مرّة (6)، (7)و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير (8)، قد عرف (9)أنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام الحسين عليه السّلام (10)في البلد، و أنّ الحسين عليه السّلام أطوع في النّاس منه و أجلّ. (11)
المفيد، الإرشاد، 2/ 33- 34- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 332؛ البحراني، العوالم، 17/ 181- 182؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 209؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 386؛ القمي، نفس المهموم،/ 79؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 32- 33؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 224
و دخلها ليلة الجمعة لثلاث خلون من شعبان.
أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 57
1) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين، و أضاف في اللّواعج: «يختلفون إليه»].
2) - [اللّواعج: «عامّة النّهار»].
3) [لم يرد في المعالي].
4) [لم يرد في المعالي].
5) - [لم يرد في اللّواعج].
6) - [لم يرد في الأسرار].
7) - [أضاف في اللّواعج: «و لا يزال يشير عليه بالرّأي»].
8) - [أضاف في المعالي: «قد غمّه مكانه بمكّة»].
9) - [اللّواعج: «علم»].
10) - [أضاف في اللّواعج: «باقيا»].
11) - و چون حسين عليه السّلام به مكّه درآمد، شب جمعه سوّم شعبان بود و هنگام وارد شدن به آنجا اين آيه را مى خواند (كه دنبال آيه گذشته است): «و چون روى آورد به سوى (شهر) مدين گفت: اميد است پروردگار من رهبريم كند، به راه راست». سپس در مكّه فرود آمد و مردم مكّه (كه از آمدن آن حضرت باخبر شدند) به خانه او رو آورده، به ديدنش مى آمدند و رفت وآمد مى كردند، و هركه از بزرگان و مردم شهرها در آن جا بود، به نزد آن حضرت آمدند، و پسر زبير در مكّه پيوسته كنار خانه كعبه به نماز و طواف مشغول بود، و به همراه مردم به ديدن حسين عليه السّلام مى آمد، و گاهى دو روز پشت سر هم و گاهى دو روز يك بار، ولى بودن آن حضرت در مكّه از همه كس بر او گرانتر بود؛ زيرا دانسته بود كه تا حسين عليه السّلام در مكّه هست، مردم حجاز با او بيعت نخواهند كرد، و رغبت مردم به پيروى از حسين عليه السّلام بيشتر و مقامش والاتر است. رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 33- 34
فلمّا قدم عبد اللّه بن الزّبير و الحسين مكّة، اجتمع النّاس على الحسين، و ابن الزّبير قد [72] لزم جانب الكعبة، فهو قائم يصلّي عندها عامّة نهاره و يطوف، ثمّ يأتي الحسين في من يأتي، و لا يزال يشير عليه بالرّأي، و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير، قد عرف أنّ أهل الحجاز لا يطيعونه، و لا يبايعونه أبدا، ما دام الحسين بالبلد، و أنّ الحسين أعظم في نفوسهم و أعينهم منه، و أطوع في النّاس منه.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 39- 40
فأقام الحسين بمكّة شعبان و رمضان و شوّالا و ذا القعدة.
ابن عبد البرّ، الاستيعاب، 1/ 381- عنه: ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2572، الحسين ابن عليّ،/ 31؛ الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 331؛ الشّبلنجي، نور الأبصار/ 256
فلمّا دخل مكّة، دخلها لثلاث مضين من شعبان، و هو يقول: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ، فأقبل أهل مكّة يختلفون إليه، و يأتيه ابن الزّبير فيمن يأتيه بين كلّ يومين مرّة، و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير، و قد عرف أنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام الحسين عليه السّلام بالبلد.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223
و سار حتّى وافى مكّة، فلمّا نظر إلى جبالها من بعيد، جعل يتلو هذه الآية وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ. انتهى.
(قال) الإمام أحمد بن أعثم الكوفيّ: و لمّا دخل الحسين مكّة، فرح به أهلها فرحا شديدا، و جعلوا يختلفون إليه غدوة و عشيّة، و كان قد نزل بأعلى مكّة، و ضرب هناك فسطاطا ضخما، و نزل عبد اللّه بن الزّبير داره بقيقعان، ثمّ تحوّل الحسين إلى دار العبّاس، حوّله إليها عبد اللّه بن عبّاس، و كان أمير مكّة من قبل يزيد يومئذ عمر بن سعد بن أبي وقّاص (1)، فأقام الحسين مؤذّنا رافعا صوته، فيصلّي بالنّاس.
و كان الحسين أثقل خلق اللّه على عبد اللّه بن الزّبير، لأنّه كان يطمع أن يتابعه أهل مكّة، فلمّا قدم الحسين اختلفوا إليه و صلّوا معه، و مع ذلك فقد كان عبد اللّه، يختلف إليه بكرة و عشيّة و يصلّي معه، و أقام الحسين بمكّة باقي شهر شعبان، و شهر رمضان، و شوّال،
1) - [هو تصحيف، و الصّحيح: «عمرو بن سعيد بن العاص»].
و ذي القعدة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 189- 190
فدخلها ليلة الجمعة لثلاث مضين من شعبان، و كان مخرج ابن الزّبير قبله بليلة.
فنزل مكّة، و اختلف أهلها إليه و أهل الآفاق، و ابن الزّبير لازم جانب الكعبة، فهو قائم يصلّي عندها، و يطوف، و يأتي حسينا فيمن يأتيه، و يشير عليه، و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير، لأنّه قد علم أنّ الحجاز لا يبايعونه أبدا ما دام حسين بالبلد.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 324، 327
فلمّا دخل مكّة، قرأ: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ ... الآية.
فأقبل حتّى نزل مكّة و أهلها يختلفون إليه، و يأتونه و من بها من المعتمرين و أهل الآفاق، و ابن الزّبير بها قد لزم جانب الكعبة، فهو قائم يصلّي عندها عامّة النّهار، و يطوف، و يأتي الحسين فيمن يأتيه، و لا يزال يشير عليه بالرّأي، و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير لأنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام الحسين باقيا بالبلد. (1)
حسين رفت تا به مكّه رسيد. اهل مكّه هم به او گرويدند و رفت وآمد مى كردند. همچنين زوّار و عمره جويان و مردم ديگر آفاق. ابن زبير هم يك جانب كعبه را گرفته بود كه در آن جا نماز مى خواند و مدّت روز را به نماز مى گذرانيد و گاهى هم طواف مى كرد. نزد حسين هم به اتّفاق ياران خود مى رفت و گاهى هم باهم مشاوره مى كردند و حسين براى ابن زبير سنگين شده بود؛ زيرا با بودن حسين اهل حجاز از بيعت او بى نياز بودند و تا حسين در آن شهر بود، امكان بيعت نبود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 107، 111- 112
ابن الأثير، الكامل، 3/ 260، 266
فأقبل حتّى نزل مكّة و اختلف النّاس إليه من الآفاق و ابن الزّبير قد لزم الكعبة يصلّي عندها نهارا، و يطوف ليلا و بين كلّ راحتين و في كلّ يوم يأتي حسينا، و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير لعلمه بميل النّاس إلى الحسين دونه، و كان ابن الزّبير يشير إليه بالخروج.
1) - و چون به مكّه رسيد، اين آيه را خواند: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ چون به محل تلاقى مدين رسيد (توجّه نمود).
و دخل مكّة يوم الجمعة لثلاث مضين من شعبان، فأقام بمكّة شهر شعبان و رمضان و شوّال و ذي القعدة. (1)
چون حسين عليه السّلام به مكّه رسيد، به بطحا فرود آمد و قدوم او بر عبد اللّه زبير گران آمد؛ زيرا كه اهل مكّه و بدويان حواله براى مناسك و حلال و حرام پيش او تردّد مى كردند؛ چون حسين عليه السّلام برسيد، مردم روى به حسين نهادند و عبد اللّه زبير هرروزى يك كرت به خدمت حسين تردّد مى كرد.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 271- 272
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139- 140
فأقام بها باقي شعبان و شهر رمضان و شوّال و ذيقعدة. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 31
ابن طاووس، اللّهوف،/ 31
و لمّا دخل مكّة قرأ: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ (3).
فأقبل حتّى نزل مكّة، و أهلها يختلفون إليه و يأتونه و من بها من المعتمرين و أهل الآفاق، و ابن الزّبير يأتي إليه و يشير عليه بالرّأي؛ و هو أثقل خلق اللّه على ابن الزّبير، لأنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام الحسين بمكّة.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 381، 385
فأقام الحسين بمكّة شهر شعبان و رمضان و شوّال و ذي القعدة.
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 132
و نزل (4)الحسين بمكّة دار العبّاس. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 198، تاريخ الإسلام، 2/ 341
فأقاما بها، فعكف النّاس على الحسين يفدون إليه و يقدمون عليه و يجلسون حواليه، و يستمعون كلامه، حين سمعوا بموت معاوية و خلافة يزيد، و أمّا ابن الزّبير، فإنّه لزم مصلّاه عند الكعبة، و جعل يتردّد في غبون ذلك إلى الحسين في جملة النّاس، و لا يمكنه أن يتحرّك بشي ء ممّا في نفسه مع وجود الحسين، لما يعلم من تعظيم النّاس له و تقديمهم إيّاه
عليه، غير أنّه قد تعيّنت السّرايا و البعوث إلى مكّة بسببه، و لكن أظفره اللّه بهم كما تقدّم ذلك آنفا، فانقشعت السّرايا عن مكّة مفلولين، و انتصر عبد اللّه بن الزّبير على من أراد هلاكه من اليزيديين، و ضرب أخاه عمرا و سجنه و اقتصّ منه و أهانه، و عظم شأن ابن الزّبير، عند ذلك ببلاد الحجاز، و اشتهر أمره و بعد صيته، و مع هذا كلّه ليس هو معظّما عند النّاس مثل الحسين، بل النّاس إنّما ميلهم إلى الحسين لأنّه السّيّد الكبير، و ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، فليس على وجه الأرض يومئذ أحد يساميه و لا يساويه، و لكنّ الدّولة اليزيديّة كانت كلّها تناوئه.
و دخل مكّة ليلة الجمعة لثلاث مضين من شعبان، فأقام بمكّة بقيّة شعبان و رمضان و شوّال و القعدة.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 151، 158
و لحق بمكّة، فأقام و النّاس يختلفون إليه، و ابن الزّبير في جانب الكعبة يصلّي و يطوف عامّة النّهار و يأتي الحسين فيمن يأتي، و يعلم أنّ أهل الحجاز لا يلقون إليه مع الحسين. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 31
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 20- 21
فلمّا دخل مكّة قرأ قوله تعالى عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ.
فأقبل الحسين حتّى دخل مكّة المشرّفة، و نزل بها، و أهلها يختلفون إليه و يأتونه و كذلك من بها من المجاورين و الحاجّ و المعتمرين من ساير أهل الآفاق، و ابن الزّبير أيضا قد نزل بها، و لزم جانب الكعبة، و لم يزل قائما يصلّي عندها عامّة النّهار، و يطوف جانبا من اللّيل، و مع ذلك يأتي الحسين و يجلس إليه، و قد ثقلت وطأة الحسين على ابن الزّبير، لأنّ أهل الحجاز لا يبايعونه ما دام الحسين بالبلد، و لا يتهيّأ له ما يطلب منهم مع وجود الحسين. (2)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 39
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 183- 184
1) - عبد اللّه بن الزّبير در جوار كعبه همه روز طواف مى كرد و نماز مى خواند و همراه با كسانى كه به ديدار حسين مى آمدند، او نيز مى آمد و مى دانست كه باوجود حسين، مردم حجاز بدو نخواهند پرداخت.
2) - چون امام عالى مقام حسين بن على عليهما السّلام فضاى مكّه مكرّمه را به يمن مقدم شريف غيرت افزاى طارم فيروزه قلم ساخت، اهالى بيت اللّه الحرام به قدوم همايونش مبتهج و مسرور گشته، صبح و شام به ملازمتش مى رسيدند و از بركت صحبت كيميا خاصيتش به حظّى وافر محظوظ و بهره ور مى گرديدند. و عبد اللّه بن الزّبير نيز به روايت اصح هرروز به خدمت سده امامت مى شتافت و از ملاقات و مقالات سيّد جوانان بهشت فايده تمام و نصيبى لاكلام مى يافت. امّا حقيقت ابن زبير بر بودن امام زمان در مكّه راضى نبود؛ زيرا كه داعيه خروج و طلب خلافت داشت و مى دانست كه تا آن حضرت در حريم حرم باشد، كسى متابعتش نخواهد نمود و لهذا يكى از اهل تاريخ مرقوم كلك بيان گردانيده كه: (و كان الحسين أثقل خلق اللّه على عبد اللّه بن الزّبير لأنّه كان يطمع أن يبايعه أهل مكّة. فلمّا قدم الحسين اختلفوا إليه و كانوا يصلّون معه، و مع ذلك كان عبد اللّه بن الزّبير يختلف إليه بكرة و عشيّا).
و سار حتّى وافى مكّة، فلمّا نظر إلى جبالها من بعيد جعل يتلو هذه الآية وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ، قال: فلمّا قدم الحسين إلى مكّة، قال: «اللّهمّ خرلي و قرّ عيني و اهدني سواء السّبيل». ثمّ دخل مكّة و جعل النّاس يتردّدون إليه و لا ينقطعون عنه.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 422
فقدم الحسين مكّة، و أقام بها.
ابن العماد، شذرات الذّهب،/ 67
حتّى أتى مكّة، فلمّا أشرف عليها قال: اللّهمّ خذ لي بحقّي، و قرّ عيني، ربّ اهدني سواء السّبيل.
و دخل مكّة و نزل بها، و جعل النّاس يختلفون إليه و يأتونه من كلّ مكان، و قد كان عبد اللّه بن الزّبير سبقه إلى مكّة، و لزم الكعبة يصلّي بالنّاس، و يطوف بالبيت، و كان يأتي إلى الحسين عليه السّلام، و يجلس معه الجلسة الخفيفة، و كان الحسين عليه السّلام أثقل النّاس على عبد اللّه بن الزّبير، لأنّه علم أنّ أهل الحجاز لا يعدلون به، و لا يبايعونه ما دام الحسين عليه السّلام معهم، لأنّه أعظم منزلة، و أجلّ قدرا من ابن الزّبير، فصاروا يختلفون إلى الحسين عليه السّلام، و يكثرون التّردّد إليه في كلّ وقت.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 16- 17
و دخل مكّة يوم الجمعة، لثلاث مضين من شعبان و هو يقرأ: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ، فنزل دار العبّاس بن عبد المطّلب، و اختلف إليه أهل مكّة و من بها من المعتمرين، و أهل الآفاق و ابن الزّبير ملازم جانب الكعبة، و يأتي إلى الحسين فيمن يأتيه، و كان ثقيلا عليه دخول الحسين مكّة، لكونه أجلّ منه، و أطوع في النّاس، فلا يبايع له ما دام الحسين فيها.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 158
الأشدق يخبر يزيد بنزول الإمام عليه السّلام مكّة
وهاب ابن سعيد (1)أن يميل الحجّاج مع الحسين لما يرى من كثرة اختلاف النّاس إليه من الآفاق، فانحدر إلى المدينة، و كتب بذلك إلى يزيد.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 190
و كتب والي مكّة- يومئذ- عمرو بن سعيد الأشدق إلى يزيد بن معاوية بنزول الحسين و أبنائه و أهل بيته (مكّة) و اجتماع النّاس إليه و التفافهم حوله، و أنّ في ذلك الخطر على خلافته.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 144
1) - [في المطبوع: «ابن سعد»].
فلمّا دخل مكّة، فقال له عمرو بن سعيد: ما أقدمك؟ فقال: عائذا باللّه و بهذا البيت.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 135
و خرج عليه السّلام في بعض الأيّام إلى زيارة قبر جدّته خديجة، فصلّى هناك، و ابتهل إلى اللّه تعالى كثيرا. (1)
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 158
1) - الخصائص الحسينيّة للشّيخ جعفر شوشتريّ ص 35 ط تبريز، و مقتل العوالم ص 20.
قالوا: و لمّا بلغ أهل الكوفة وفاة معاوية، و خروج الحسين بن عليّ إلى مكّة، اجتمع جماعة من الشّيعة في منزل سليمان بن صرد، و اتّفقوا على أن يكتبوا إلى الحسين، يسألونه القدوم عليهم ليسلّموا الأمر إليه و يطردوا النّعمان بن بشير. (1). از اصحاب رسول خدا و ياران امير المؤمنين على، در جاهليّت نامش يسار بود و پيامبر آن را به سليمان تغيير داد. در نود و سه سالگى به سال 65 هجرت در جنگ با عبيد اللّه زياد كشته شد. ر ك، ابن اثير، اسد الغابه ص 351 ج 2. (م)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 277(2)
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 231
قال أبو مخنف: فحدّثني الحجّاج بن عليّ، عن محمّد بن بشير الهمدانيّ، قال: اجتمعت الشّيعة في منزل سليمان بن صرد، فذكرنا هلاك معاوية، فحمدنا اللّه عليه، فقال لنا سليمان ابن صرد: إنّ معاوية قد هلك (3)، و إنّ حسينا قد تقبّض على القوم ببيعته، (4)و قد خرج إلى مكّة، و أنتم شيعته و شيعة أبيه، فإن كنتم تعلمون (5)أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه (6)، و إن خفتم الوهل و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل من نفسه. قالوا: لا، بل نقاتل عدوّه و نقتل أنفسنا دونه. قال: فاكتبوا إليه. (7)
گفتند: «با دشمنش پيكار مى كنيم و خويشتن را براى حفظ وى به كشتن مى دهيم.»
گفت: «پس به او بنويسيد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2922- 2923
1) - گويند: چون خبر مرگ معاويه و بيرون رفتن امام حسين عليه السّلام از مدينه به مكّه به اطّلاع مردم كوفه رسيد، گروهى از شيعيان در خانه سليمان بن صرد
2) جمع شدند و اتّفاق كردند كه براى امام حسين عليه السّلام نامه بنويسند و بخواهند پيش ايشان آيد تا حكومت را به ايشان تسليم كنند و نعمان بن بشير را از كوفه بيرون رانند.
3) [العبرات: «و إنّ حسينا قد امتنع من بيعة يزيد»].
4) [العبرات: «و إنّ حسينا قد امتنع من بيعة يزيد»].
5) - [زاد في العبرات: «من أنفسكم»].
6) - [زاد في العبرات: «حتّى يأتيكم»].
7) - محمّد بن بشير همدانى گويد: شيعيان در خانه سليمان بن صرد فراهم آمدند. از هلاكت معاويه سخن آورديم و به سبب آن حمد خداى گفتيم. سليمان بن صرد به ما گفت: «معاويه هلاك شد و حسين از بيعت اين قوم خوددارى كرده و سوى مكّه رفته؛ شما شيعيان اوييد و شيعيان پدرش. اگر مى دانيد كه يارى وى مى كنيد و با دشمنش پيكار مى كنيد، به او بنويسيد و اگر بيم سستى و ضعف داريد، اين مرد را فريب مدهيد كه جانش به خطر افتد.»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 352- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 286
قال: و بلغ ذلك أهل الكوفة أنّ الحسين بن عليّ قد صار مكّة.
قال: و اجتمعت الشّيعة في دار سليمان بن صرد الخزاعيّ، فلمّا تكاملوا في منزله، قام فيهم خطيبا، فحمد اللّه و أثنى عليه و صلّى على النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم (1)و على (2)أهل بيته، ثمّ ذكر أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، فترحّم عليه و ذكر مناقبه الشّريفة؛ ثمّ قال: يا معشر الشّيعة! إنّكم قد علمتم بأنّ معاوية قد صار إلى ربّه و قدم على عمله، (3)و سيجزيه اللّه تبارك و تعالى (4)بما قدّم من خير أو شرّ، و قد قعد في موضعه ابنه يزيد- زاده اللّه خزيا- و هذا الحسين بن عليّ (5)قد خالفه، و صار إلى مكّة خائفا من طواغيت آل أبي سفيان، و أنتم شيعته و شيعة أبيه من قبله، و قد احتاج إلى نصرتكم اليوم؛ فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه، و إن خفتم الوهن و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل من نفسه. فقال القوم: بل ننصره، و نقاتل عدوّه، و نقتل أنفسنا دونه حتّى ينال حاجته. فأخذ عليهم سليمان بن صرد بذلك ميثاقا و عهدا أنّهم لا يغدرون و لا ينكثون، ثمّ قال: اكتبوا إليه الآن كتابا من جماعتكم أنّكم له كما ذكرتم، و سلوه القدوم عليكم. قالوا: أفلا تكفينا أنت الكتاب إليه؟ قال: لا، بل يكتب (6)جماعتكم.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 38، 45- 46
و بلغ أهل الكوفة هلاك معاوية (عليه الهاوية)، فأرجفوا بيزيد، و عرفوا خبر الحسين
عليه السّلام و امتناعه من بيعته (1)و ما كان من أمر ابن الزّبير في ذلك، و خروجهما إلى مكّة (2)، فاجتمعت الشّيعة بالكوفة في منزل سليمان بن صرد الخزاعيّ، فذكروا هلاك معاوية، فحمدوا اللّه و أثنوا عليه، فقال سليمان بن صرد (3): إنّ معاوية قد هلك، و أنّ حسينا قد تقبّض (4)على القوم ببيعته، و قد خرج إلى مكّة و أنتم شيعة (5)أبيه، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه (6)، فاكتبوا إليه (7)و أعلموه، و إن خفتم الفشل و الوهن، فلا تغرّوا الرّجل في نفسه؟ قالوا (8): لا، بل نقاتل عدوّه و نقتل أنفسنا دونه. قال: فاكتبوا إليه. (9)
پس اگر مى دانيد كه او را يارى دهيد و با دشمنانش مى جنگيد و در راه او از دادن جان دريغ نداريد، به آن حضرت بنويسيد و آمادگى خود را به او اعلام داريد، و اگر از پراكندگى و سستى در يارى او بيم داريد، او را گول نزنيد.»
گفتند: «نه، ما با دشمن او خواهيم جنگيد و در راه او جانفشانى خواهيم كرد.»
گفت: «پس براى دعوت، نامه اى به آن حضرت بنويسيد.»
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 34
المفيد، الإرشاد، 2/ 34- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 332- 333؛ البحراني، العوالم، 17/ 182؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 217؛ الأعرجي، مناهل الضّرب،/ 387؛ القمي، نفس المهموم،/ 79- 80؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 226؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 10؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 150- 151؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147
و بلغ أهل العراق امتناع الحسين من البيعة ليزيد، و أنّه لحق بمكّة، فأرجفوا (10)بيزيد.
1) [لم يرد في روضة الواعظين و في مثير الأحزان: «و خروجه إلى مكّة»].
2) [لم يرد في روضة الواعظين و في مثير الأحزان: «و خروجه إلى مكّة»].
3) - [و في بحر العلوم مكانه: «و لمّا بلغ أهل الكوفة نزول الحسين بمكّة و امتناعه عن البيعة ليزيد، اجتمعت الشّيعة في دار سليمان بن صرد الخزاعيّ و كان من زعماء الشّيعة في الكوفة، فقام فيهم خطيبا، فقال: ...»].
4) - [في روضة الواعظين: «تغيّض» و في البحار و العوالم و الأسرار و مناهل الضّرب و المعالي: «نقض»].
5) - [في روضة الواعظين و المعالي و مثير الأحزان و بحر العلوم: «شيعته و شيعة»].
6) - [و زاد في الإرشاد ط علميّة: «و تقتل أنفسنا دونه» و معه لا يستقيم الكلام].
7) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين].
8) - [زاد في بحر العلوم: «بأجمعهم»].
9) - (از آن سو) چون خبر هلاكت معاويه به مردم كوفه رسيد، درباره يزيد به جستجو پرداختند و خبر بيعت نكردن حسين عليه السّلام به گوش ايشان رسيد، و همچنين امتناع پسر زبير از بيعت و رفتن آن دو را به مكّه دانستند. شيعيان كوفه در خانه سليمان بن صرد خزاعى انجمن كردند و خبر هلاكت معاويه را به گوش همگان رساندند. پس حمد و ثناى خداى را بجا آوردند. سليمان بن صرد از آن ميان گفت: «همانا معاويه به هلاكت رسيده و حسين از بيعت با بنى اميّه خوددارى كرده است، و شما شيعيان او و شيعيان پدرش هستيد.
10) - أرجفوا: خاضوا في الأخبار السّيّئة، و ذكر الفتن.
ثمّ إنّ أهل الكوفة، من شيعة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام اجتمعوا.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 40، 41
بلغ أهل الكوفة هلاك معاوية و عرفوا خبر الحسين، فاجتمعت الشّيعة في منزل سليمان بن صرد الخزاعيّ، و قالوا: إنّ معاوية قد هلك، و أنّ الحسين خرج إلى مكّة و أنتم شيعته و شيعة أبيه، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223
قال: و بلغ أهل الكوفة أنّ الحسين صار إلى مكّة.
قال: و لمّا علم بحال الحسين، و إقامته بمكّة، اجتمعت الشّيعة بالكوفة في منزل سليمان ابن صرد الخزاعيّ، فلمّا تكاملوا في منزله قام فيهم خطيبا، فحمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر النّبيّ فصلّى عليه، ثمّ ذكر أمير المؤمنين، و مناقبه، و ترحّم عليه، ثمّ قال: يا معشر الشّيعة، إنّكم علمتم أنّ معاوية قد هلك، فصار إلى ربّه و قدم على عمله، و سيجزيه اللّه تعالى بما قدّم من خير و شرّ، و قد قعد بموضعه ابنه يزيد، و هذا الحسين بن عليّ قد خالفه، و صار إلى مكّة هاربا من طواغيت آل أبي سفيان، و أنتم شيعته و شيعة أبيه من قبله، و قد احتاج إلى نصرتكم اليوم، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه، و إن خفتم الوهن و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل من نفسه. فقال القوم: بل نأويه، و ننصره، و نقاتل عدوّه، و نقتل أنفسنا دونه حتّى ينال حاجته. فأخذ عليهم سليمان بن صرد على ذلك عهدا و ميثاقا أنّهم لا يغدرون و لا ينكثون، ثمّ قال: فاكتبوا إليه الآن كتابا من جماعتكم أنّكم له كما ذكرتم و سلوه القدوم عليكم. فقالوا: أفلا تكفينا أنت الكتاب؟ قال: بل تكتب إليه جماعتكم.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 190، 193- 194
ثمّ إنّ أهل الكوفة اجتمعوا في دار سليمان بن صرد الخزاعيّ.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 89
و قام سليمان بن صرد بالكوفة، فقال: إن كنتم تعلمون أنّكم تنصرون حسينا فاكتبوا إليه، و إن خفتم الفشل فلا تغرّوه. قالوا: بل نقاتل عدوّه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 327
و لمّا بلغ أهل الكوفة موت معاوية، و امتناع الحسين، و ابن عمر، و ابن الزّبير (1)عن البيعة، أرجفوا بيزيد، و اجتمعت الشّيعة في منزل سليمان بن صرد (2)الخزاعيّ (3)، فذكروا مسير الحسين (4)إلى مكّة. (5)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 112
ابن الأثير، الكامل، 3/ 266- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 385
و رويت: أنّه لمّا بلغ أهل الكوفة موت معاوية، و أنّ الحسين عليه السّلام بمكّة، اجتمعت الشّيعة في دار سليمان بن صرد الخزاعيّ، فقال لهم: إنّ معاوية هلك، و أنّ الحسين قد تعيّص (6)على القوم ببيعته، و خرج إلى مكّة هاربا من طواغيت آل أبي سفيان و أنتم شيعته و شيعة أبيه، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه، و إن خفتم الوهن و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل بنفسه. قالوا: بل نقاتل عدوّه و نقتل أنفسنا دونه.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 10- 11
قال ابن إسحاق: فلمّا بلغ الشّيعة بالكوفة أنّ الحسين بمكّة، و إنّه قد امتنع من بيعة يزيد، اجتمعوا في منزل سليمان بن صرد، فقال لهم: يا قوم قد امتنع الحسين من بيعة يزيد و أنتم شيعة أبيه، فإن كنتم تنصروه و تجاهدوا عدوّه، فاكتبوا إليه، و إن خفتم الوهن و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل بنفسه. فقالوا: لا و اللّه بل ننصره، و نبذل نفوسنا دونه.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
قال: و سمع أهل الكوفة بوصول الحسين عليه السّلام إلى مكّة، و امتناعه من البيعة ليزيد،
1) - [زاد في نهاية الإرب: «رضي اللّه عنهم»].
2) [لم يرد في نهاية الإرب].
3) [لم يرد في نهاية الإرب].
4) - [زاد في نهاية الإرب: «رضي اللّه عنه»].
5) - چون خبر مرگ معاويه و خوددارى حسين از بيعت به اهل كوفه رسيد، همچنين خوددارى ابن عمر و ابن زبير از بيعت يزيد درباره يزيد سخنها گفتند و شايعاتى منتشر كردند، شيعيان در منزل سليمان ابن صرد خزاعى جمع شدند و درباره مسافرت و مهاجرت حسين سوى مكّه گفتگو كردند.
6) - [الصّحيح: «تقبّض»].
فأجمعوا في منزل (1)سليمان بن صرد الخزاعيّ، فلمّا تكاملوا، قام سليمان بن صرد (2)فيهم خطيبا، و قال في آخر خطبته:
يا معشر الشّيعة، إنّكم قد علمتم بأنّ معاوية قد هلك و صار إلى ربّه، و قدم على عمله، و قد قعد في موضعه ابنه يزيد، و هذا الحسين بن عليّ عليهما السّلام قد خالفه، و صار إلى مكّة هاربا من طواغيت آل أبي سفيان و أنتم شيعته و شيعة أبيه من قبله، و قد احتاج إلى نصرتكم اليوم، فإن كنتم تعلمون أنّكم ناصروه و مجاهدو عدوّه، فاكتبوا إليه، و إن خفتم الوهن و الفشل، فلا تغرّوا الرّجل من نفسه (3). (4)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 32- 33
ابن طاووس، اللّهوف،/ 32- 33- مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 588، لواعج الأشجان،/ 33
و لمّا بلغ أهل الكوفة موت معاوية، و امتناع الحسين و ابن عمر و ابن الزّبير من البيعة، و أنّ الحسين سار إلى مكّة، اجتمعت الشّيعة في منزل سليمان بن صرد بالكوفة و تذاكروا أمر الحسين و مسيره إلى مكّة، قالوا: نكتب إليه يأتينا الكوفة. (5)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 39
1) - [و في أعيان الشّيعة و اللّواعج مكانه: «و لمّا بلغ أهل الكوفة موت معاوية و امتناع الحسين عليه السّلام من البيعة أرجفوا بيزيد، و عقد اجتماع اجتمعت الشّيعة في منزل ...»].
2) - [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
3) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «قالوا: بل نقاتل عدوّه و نقتل أنفسنا دونه، فأرسلوا وفدا من قبلهم و عليهم أبو عبد اللّه الجدليّ»].
4) - راوى گويد: اهل كوفه كه شنيدند حسين عليه السّلام به مكّه رسيده و از بيعت خوددارى فرموده است، در خانه سليمان بن صرد خزاعى اجتماع نمودند و چون همگى گرد آمدند، سليمان بن صرد براى سخنرانى به پا خاست و در پايان سخنرانى چنين گفت: «اى گروه شيعه! حتما شنيده ايد كه معاويه مرده است و به جانب پروردگار خود شتافته و به نتيجه كردار خود رسيده است و اكنون فرزندش يزيد به جاى او نشسته است و اين حسين بن على است كه با او مخالفت ورزيده و براى اين كه از شرّ ستمگران خاندان ابى سفيان محفوظ بماند، گريزان به مكّه آمده است و شماييد كه شيعه او هستيد و پيش از اين هم افتخار شيعه گى پدرش را داشتيد، امروز، حسين عليه السّلام نيازمند يارى شماست. اگر مى دانيد كه ياريش خواهيد نمود و با دشمنش خواهيد جنگيد، پشتيبانى خود را به وسيله نامه به عرض برسانيد و اگر مى ترسيد كه در انجام وظيفه سستى كنيد و رشته كار از دست بدهيد، چه بهتر كه مرد الهى را فريب ندهيد.»
5) - و چون خبر تشريف بردن امام حسين به بيت اللّه الحرام و عدم قبول بيعت يزيد لعنة اللّه عليه ما دامت اللّيالي و الأيّام به سمع كوفيان رسيد، اعيان آن بلده در خانه سليمان بن صرد الخزاعي مجتمع گشتند.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
فلمّا بلغ أهل الكوفة وفاة معاوية (لعنه اللّه) امتنعوا من البيعة ليزيد (لعنه اللّه) و قالوا: لقد امتنع الحسين عليه السّلام من البيعة ليزيد لعنه اللّه، و قد لحق بمكّة، و لسنا نبايع يزيد (لعنه اللّه).
قال أبو مخنف: و كان عامل الكوفة يومئذ النّعمان بن بشير الأنصاريّ، فاجتمع من الشّيعة جماعة إلى منزل سليمان بن صرد الخزاعيّ و قالوا: نكتب إلى الحسين عليه السّلام. فقال لهم: يا معشر النّاس! إنّ معاوية قد هلك، و قد امتنع الحسين عليه السّلام من البيعة، و نحن شيعته و أنصاره، فإن كنتم تعلمون أنّكم تنصرونه، و تجاهدون بين يديه، فافعلوا، و إن خفتم الوهن و التّخاذل فلا تغرّوا الرّجل. فقالوا: بل نقاتل عدوّه. فقال: اكتبوا على اسم اللّه تعالى.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 17
قال أهل السّير و أرباب التّواريخ: و لمّا بلغ هلاك معاوية أهل الكوفة، أرجفوا بيزيد و عرفوا خبر الحسين عليه السّلام و امتناعه و خروجه إلى مكّة، فاجتمعت الشّيعة في دار سليمان ابن صرد الخزاعيّ (1)فذكروا ما كان، و توامروا (2)على أن يكتبوا للحسين بالقدوم إليهم و خطب بذلك خطباءهم.
السّماوي، إبصار العين،/ 4- عنه: الزّنجانيّ، وسيلة الدّارين،/ 48
و بعث أهل العراق (1)إلى الحسين الرّسل و الكتب، يدعونه إليهم. (2)
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 61- عنه: ابن عساكر، الحسين عليه السّلام ط المحمودي،/ 205، تهذيب ابن بدران، 4/ 331، مختصر ابن منظور، 7/ 143؛ ابن العديم، بغية الطّلب، 6/ 2612، الحسين بن عليّ،/ 71؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 421؛ الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 343، سير أعلام النّبلاء، 3/ 205؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 165
قال: فأتاه كتاب أهل الكوفة فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم للحسين بن عليّ، من سليمان بن صرد، و المسيّب [بن نجبة]، و رفاعة بن شدّاد، و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة، أمّا بعد: فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد، الّذي اعتدى على هذه الأمّة، فانتزعها حقوقها، و اغتصبها أمورها، و غلبها على فيئها، و تأمّر عليها على غير رضى منها، ثمّ قتل خيارها، و استبقى شرارها، فبعدا له كما بعدت ثمود، إنّه ليس علينا إمام، فاقدم علينا، لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الهدى، فإنّ النّعمان بن بشير في قصر الإمارة، و لسنا نجتمع معه في جمعة، و لا نخرج معه إلى عيد، و لو قد بلغنا مخرجك أخرجناه من الكوفة، و ألحقناه بالشّام، و السّلام.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
و بلغ الشّيعة من أهل الكوفة موت معاوية و امتناع الحسين من البيعة ليزيد، فكتبوا إليه كتابا صدّروه:
من سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظهر- و بعضهم يقول: مطهّر [كذا]- و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها، و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين أغنيائها، فبعدا له كما بعدت ثمود، و ليس علينا إمام، فاقدم علينا لعلّ اللّه يجمعنا بك على الحقّ.
و اعلم أنّ النّعمان بن بشير في قصر الإمارة، و لسنا نجمّع معه جمعة و لا نخرج معه إلى عيد، و لو بلغنا إقبالك إلينا، أخرجناه فألحقناه بالشّام، و السّلام.(1)و كان معاوية ولّى النّعمان الكوفة- بعد عبد الرّحمان بن أمّ الحكم- و كان النّعمان عثمانيّا مجاهرا ببغض عليّ سيّ ء القول فيه [!] (2)
و بعثوا بالكتاب مع عبد اللّه بن سبيع الهمدانيّ و عبد اللّه بن وال التّيميّ، فقدما بالكتاب على الحسين لعشر ليال خلون من شهر رمضان بمكّة.
ثمّ سرّحوا بعد ذلك بيومين قيس بن مسهر بن خليد الصّيداويّ من بني أسد، و عبد الرّحمان بن عبد اللّه بن الكدر الأرحبيّ، و عمارة بن عبد السّلوليّ، فحملوا معهم نحوا من خمسين صحيفة، الصّحيفة من الرّجل و الإثنين و الثّلاثة و الأربعة.
[ثمّ لبثوا يومين آخرين ثمّ سرّحوا إليه هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ] و كتبوا معهما:
أمّا بعد، فحيّهلا، فإنّ النّاس منتظرون [لك] لا إمام لهم غيرك، فالعجل، ثمّ العجل، ثمّ العجل، و السّلام.
قالوا: و كتب إليه أشراف الكوفة: شبث بن ربعيّ اليربوعيّ، و محمّد بن عمير بن عطارد بن حاجب التّميميّ [كذا] و حجّار بن أبجر العجليّ، و يزيد بن الحارث بن يزيد ابن رويم الشّيبانيّ، و عزرة بن قيس الأحمسيّ، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ:
أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الثّمار، و طمّت (3)الجمام، فإذا شئت، فاقدم علينا، فإنّما تقدم على جند لك مجنّد، و السّلام.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 369- 370، أنساب الأشراف، 3/ 157- 159- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 286- 288
حدّثنا سعيد بن سلمان، حدّثنا عبّاد بن العوّام، عن حصين: إنّ أهل الكوفة، كتبوا إلى الحسين: إنّا معك، و معنا مأة ألف سيف.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 422، أنساب الأشراف، 3/ 224
فكتبوا إليه بذلك، ثمّ وجّهوا بالكتاب مع عبيد اللّه بن سبيع الهمدانيّ و عبد اللّه بن ودّاك السّلميّ، فوافوا الحسين رضى اللّه عنه بمكّة لعشر خلون من شهر رمضان فأوصلوا الكتاب إليه، ثمّ لم يمس الحسين يومه ذلك حتّى ورد عليه بشر (1)بن مسهر الصّيداويّ، و عبد الرّحمان ابن عبيد الأرحبيّ، و معهما خمسون كتابا من أشراف أهل الكوفة و رؤسائها كلّ كتاب منها من الرّجلين و الثّلاثة و الأربعة بمثل ذلك، فلمّا أصبح وافاه هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الخثعميّ و معهما أيضا نحو من خمسين كتابا. فلمّا أمسى أيضا ذلك اليوم، ورد عليه سعيد بن عبد اللّه الثّقفيّ و معه كتاب واحد من شبث بن ربعيّ و حجّار بن أبجر و يزيد بن الحارث و عروة بن قيس و عمرو بن الحجّاج و محمّد بن عمير بن عطارد، و كانوا هؤلاء الرّؤساء من أهل الكوفة، فتتابعت عليه في أيّام رسل أهل الكوفة من الكتب ما ملأ منه خرجين. (2)
آن روز شب نشده بود كه بشر بن مسهر صيداوى و عبد الرّحمان بن عبيد أرحبى همراه پنجاه نامه ديگر از بزرگان و سران كوفه رسيدند و هر نامه را دو يا سه يا چهار مرد نوشته بودند.
فرداى آن روز، هانى بن هانى سبيعى
. سبيع: از شاخه هاى قبيله بزرگ خزاعه است. ر ك، ابن حزم، جمهرة أنساب العرب ص 455 چاپ عبد السّلام محمّد هارون، مصر 1971، (م).دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 277- 278(3)
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 231
فأقام بها أيّاما، و كتب أهل العراق إليه و وجّهوا بالرّسل على إثر الرّسل، فكان آخر كتاب ورد عليه منهم كتاب هانئ بن هانئ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ (بسم اللّه الرّحمن الرّحيم للحسين بن عليّ من شيعته المؤمنين و المسلمين، أمّا بعد: فحيّ هلا، فإنّ النّاس ينتظرونك لا إمام لهم غيرك، فالعجل، ثمّ العجل، و السّلام). (4)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 251
1) - [الصّحيح: «قيس»].
2) - چنين نامه اى نوشتند و آن را همراه عبيد اللّه بن سبيع همدانى و عبد اللّه بن ودّاك سلمى فرستادند و آنان در دهم رمضان در مكّه به حضور امام عليه السّلام رسيدند و نامه را به ايشان دادند.
3) و سعيد بن عبد اللّه خثعمى هم رسيدند و همراه آن دو نيز حدود پنجاه نامه بود. و چون آن روز شب شد، سعيد بن عبد اللّه ثقفى رسيد كه نامه اى به امضاى شبث بن ربعى و حجّار بن أبجر و يزيد بن حارث و عروة بن قيس و عمرو بن حجّاج و محمّد بن عمير بن عطارد كه همگان سران مردم كوفه بودند، آورد و تا چند روز پياپى فرستادگان مردم كوفه با نامه هاى ايشان مى رسيدند؛ آن چنان كه دو جوال بزرگ از نامه هاى ايشان آكنده شد.
4) - و چند روزى آن جا بماند كه مردم عراق به او نامه نوشتند و پى درپى فرستادگانى روانه كردند و آخرين نامه اى كه از ايشان بدو رسيد، نامه هانى بن هانى و سعيد بن عبد اللّه حنفى بود: «به نام خداى بخشاينده مهربان! به حسين بن على از شيعيان باايمان و مسلمانش؛ امّا بعد پس شتاب فرما كه مردم تو را انتظار مى برند و جز تو پيشوايى ندارند. شتاب فرما، و السّلام.»
و في هذه السّنة، وجّه أهل الكوفة الرّسل إلى الحسين عليه السّلام و هو بمكّة يدعونه إلى القدوم عليهم.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
فأتاه (1)أهل الكوفة رسلهم (2): (3)إنّا قد حبسنا (4)أنفسنا عليك، و لسنا نحضر الجمعة مع الوالي، فاقدم علينا (5). و كان النّعمان بن بشير الأنصاريّ على الكوفة. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 422؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (6)، 4/ 335
فلمّا بلغ أهل الكوفة هلاك معاوية، أرجف أهل العراق بيزيد، و قالوا: قد امتنع حسين و ابن الزّبير، و لحقا بمكّة، فكتب أهل الكوفة إلى حسين، و عليهم النّعمان بن بشير.
فكتبوا إليه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. لحسين بن عليّ من سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة سلام عليك، فإنّا نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضا منها، ثمّ قتل خيارها، و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و أغنيائها، فبعدا له كما بعدت ثمود! إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الحقّ. و النّعمان بن بشير في قصر الإمارة، لسنا نجتمع معه في جمعة، و لا نخرج معه إلى
عيد، و لو قد بلغنا أنّك قد أقبلت إلينا، أخرجناه حتّى نلحقه بالشّام إن شاء اللّه؛ و السّلام و رحمة اللّه عليك.
قال: ثمّ سرّحنا بالكتاب مع عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ و عبد اللّه بن وال، و أمرناهما بالنّجاء؛ فخرج الرّجلان مسرعين حتّى قدما على حسين لعشر مضين من شهر رمضان بمكّة، ثمّ لبثنا يومين، ثمّ سرّحنا إليه قيس بن مسهر الصّيداويّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه ابن الكدن الأرحبيّ و عمارة بن عبيد السّلوليّ، فحملوا معهم نحوا من ثلاثة و خمسين صحيفة؛ [الصّحيفة] من الرّجل و الإثنين و الأربعة.
قال: ثمّ لبثنا يومين آخرين، ثمّ سرّحنا إليه هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ، و كتبنا معهما:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، لحسين بن عليّ من شيعته من المؤمنين و المسلمين، أمّا بعد، فحيّهلا، فإنّ النّاس ينتظرونك، و لا رأي لهم في غيرك، فالعجل العجل؛ و السّلام عليك.
و كتب شبث بن ربعيّ و حجّار بن أبجر و يزيد بن الحارث بن يزيد بن رويم و عزرة ابن قيس و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ و محمّد بن عمير التّميميّ: أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الثّمار، و طمّت الجمام، فإذا شئت، فاقدم على جند لك مجنّد؛ و السّلام عليك.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 351- 353
حدّثني الحسين بن نصر، قال: حدّثنا أبو ربيعة، قال: حدّثنا أبو عوانة، عن حصين ابن عبد الرّحمان، قال: بلغنا أنّ الحسين عليه السّلام ... و حدّثنا محمّد بن عمّار الرّازيّ، قال:
حدّثنا سعيد بن سليمان، قال: حدّثنا عباد بن العوّام، قال: حدّثنا حصين، أنّ الحسين بن عليّ عليهما السّلام كتب إليه أهل الكوفة: إنّه معك مائة ألف. (1)
مردم كوفه و فرستادگانشان پيش وى آمدند كه ما خويشتن را براى تو نگه داشته ايم و با ولايتداران به نماز جمعه حاضر نمى شويم. پيش ما آى.
گويد: در اين وقت نعمان بن بشير انصارى حاكم كوفه بود.
گويد: وقتى مردم كوفه از هلاك معاويه خبر يافتند، مردم عراق بر ضد يزيد به جنبش آمدند و گفتند:
«حسين و ابن زبير مقاومت كرده اند و سوى مكّه رفته اند.»
آن گاه مردم كوفه به حسين نامه نوشتند. حاكمشان نعمان بن بشير بود.
و شيعيان به او نوشتند:
«به نام خداى رحمان رحيم
به حسين بن على از سليمان بن صرد و مسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر و ديگر شيعيان وى، مؤمنان و مسلمانان كوفه.
درود بر تو باد كه ما حمد خدايى مى كنيم كه جز او خدايى نيست. امّا بعد: حمد خداى كه دشمن جبّار سخت سر تو را نابود كرد؛ دشمنى كه بر اين امّت تاخت و خلافت آن را به ناحق گرفت و غنيمت آن را غصب كرد و به ناحق بر آن حكومت كرد و نيكانشان را كشت و اشرارشان را به جا نهاد و مال خدا را دستخوش جباران و توانگران امّت كرد. لعنت خدا بر او باد؛ چنان كه ثمود ملعون شد. اينك ما را امام نيست. بيا شايد خدا به وسيله تو ما را بر حق همدل كند. نعمان بن بشير در قصر حكومت است. ما به نماز جمعه او نمى رويم و به نماز عيدش حاضر نمى شويم و اگر خبر يابيم كه سوى ما روان شده اى، بيرونش مى كنيم و به شامش مى فرستيم. ان شاء اللّه و سلام و رحمت خداى بر تو باد.»
گويد: نامه را با عبد اللّه بن سبع همدانى و عبد اللّه بن وال فرستاديم و گفتيم: «شتاب كنيد!»
هر دو كس باشتاب برفتند تا به روز دهم ماه رمضان در مكّه پيش حسين رسيدند. دو روز بعد باز قيس بن مسهر صيداوى و عبد الرّحمان بن عبد اللّه كدان ارحبى و عمارة بن عبيد سلولى را سوى وى فرستاديم كه در حدود پنجاه و سه نامه همراه داشتند كه هر نامه از يك يا دو يا سه كس بود.
گويد: دو روز بعد، باز هانى بن هانى سبعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى را سوى وى فرستاديم و با آنها چنين نوشتيم:
«به نام خداى رحمان رحيم
به حسين بن على از شيعيان مؤمن و مسلمان وى؛ امّا بعد: زود بيا كه مردم در انتظار تواند و دل با كسى جز تو ندارند. بشتاب! بشتاب! درود بر تو باد.»
گويد: شبث بن ربعى و حجّار بن ابحر و يزيد بن حارث و يزيد بن رويم و عزرة بن قيس و عمرو بن حجاج زبيدى و محمّد بن عمير تميمى نيز به وى چنين نوشتند: «امّا بعد همه جا سبز شده و ميوه ها رسيده و چاه ها پرآب شده. اگر خواهى بيا كه سپاه تو آماده است و سلام بر تو باد.»
حصين بن عبد الرّحمان گويد: شنيديم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه: «يكصد هزاركس با تواند.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2916، 2922، 2923- 2924، 2976
1) - در همين سال مردم كوفه كسان پيش حسين عليه السّلام فرستادند كه به مكّه بود و او را دعوت كردند كه به كوفه آيد.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391- عنه: ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 170
قال: فكتب القوم إلى الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، إلى الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما، من سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبة و حبيب بن مظاهر و رفاعة بن شدّاد و عبد اللّه بن وال و جماعة شيعته (1)من المؤمنين؛ أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك و عدوّ أبيك من قبلك/ الجبّار العنيد الغشوم الظّلوم، الّذي أبتزّ هذه الأمّة (2)و عضاها (3)و تأمّر عليها بغير رضاها، ثمّ قتل خيارها و استبقى أشرارها، فبعدا له كما بعدت ثمود! ثمّ إنّه قد بلغنا أنّ ولده اللّعين قد تأمّر على هذه الأمّة بلا مشورة و لا إجماع و لا علم من الأخبار، و نحن مقاتلون معك و باذلون أنفسنا من دونك فأقبل إليه، فرحا، مسرورا، مأمونا، مباركا، سديدا و سيّدا أميرا (4)، مطاعا، إماما خليفة علينا، مهديّا، فإنّه ليس عليك إمام و لا أمير إلّا النّعمان بن بشير و هو في قصر الإمارة وحيد طريد، ليس يجتمع معه في جمعة و لا يخرج معه إلى عيد و لا يؤدّى إليه الخراج، يدعو فلا يجاب، و يأمر فلا يطاع؛ و لو بلغنا أنّك قد أقبلت إلينا أخرجناه عنّا حتّى يلحق بالشّام، فاقدم إلينا فلعلّ اللّه عزّ و جلّ أن يجمعنا بك على الحقّ، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته يا ابن رسول اللّه و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.
ثمّ طوى الكتاب و ختمه و دفعه إلى عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ و عبد اللّه بن مسمع البكريّ، و وجّهوا بهما إلى الحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما. فقرأ الحسين كتاب أهل الكوفة، فسكت و لم يجبهم بشي ء.
ثمّ قدم عليه بعد ذلك قيس بن مسهر الصّيداويّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ
و عمارة بن عبيد السّلوليّ و عبد اللّه بن وال التّميميّ، و معهم جماعة نحو خمسين و مائة، كلّ كتاب من (1)رجلين و ثلاثة و أربعة و يسألوه القدوم عليهم؛ و الحسين يتأنّى في أمره فلا يجيبهم بشي ء.
ثمّ قدم عليه (2)بعد ذلك هانئ [بن] هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ بهذا الكتاب، و هو آخر ما ورد على الحسين من أهل الكوفة.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من شيعته و شيعة أبيه، أمّا بعد، فإنّ النّاس منتظرون لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل يا ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم! قد اخضرّ [ت] الجنّات و أينعت الثّمار و أعشبت الأرض و أورقت الأشجار، فاقدم إذا شئت، فإنّما تقدم (3)إلى جند لك مجنّد، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته و على أبيك من قبلك.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 46- 50
و لمّا مات معاوية، أرسل أهل الكوفة إلى الحسين بن عليّ: إنّا قد حبسنا أنفسنا على بيعتك، و نحن نموت دونك، و لسنا نحضر جمعة و لا جماعة بسببك.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
فأقام ابن الزّبير بها، و شخص الحسين يريد العراق حين تواترت عليه كتبهم، و ترادفت رسلهم ببيعته و السّمع و الطّاعة له. (4)
پاينده، ترجمه التنبيه و الاشراف،/ 281
المسعودي، التّنبيه و الإشراف،/ 303
[و لمّا-] (5)بايع أهل الشّام يزيد بن معاوية و اتّصل الخبر بالحسين بن عليّ جمع شيعته و استشارهم، و قالوا: إنّ الحسن لمّا سلّم الأمر لمعاوية سكتّ و سكت معاوية، فالآن قد مضى معاوية و نحبّ أن نبايعك، فبايعته الشّيعة.
و وردت على الحسين كتب أهل الكوفة من الشّيعة يستقدمونه إيّاها.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 306- 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 555
حدّثني أحمد بن عيسى بن أبي موسى العجليّ، قال: حدّثنا حسين بن نصر بن مزاحم، قال: حدّثنا أبي، قال: حدّثنا عمر بن سعد، عن أبي مخنف لوط بن يحيى الأزديّ و حدّثني أيضا أحمد بن محمّد بن شبيب المعروف بأبي بكر بن شيبة، قال: حدّثنا أحمد بن الحرث الخزّاز، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد المدائنيّ عن أبي مخنف عن عوانة و ابن جعديّة و غيرهم و حدّثني أحمد بن الجعد، قال: حدّثنا عليّ بن موسى الطّوسيّ، قال: حدّثنا أحمد ابن جناب، قال: حدّثنا خالد بن يزيد بن أسد بن عبد اللّه القشيريّ (1)، قال: حدّثنا عمّار الدّهنيّ عن أبي جعفر محمّد بن عليّ، كلّ واحد ممّن ذكرت يأتي بالشّي ء يوافق فيه صاحبه أو يخالفه و يزيد عليه شيئا أو ينقص منه، و قد ثبت ذلك برواياتهم منسوبا إليهم.
قال المدائنيّ عن هارون بن عيسى عن يونس بن أبي إسحاق، قال: لمّا بلغ أهل الكوفة نزول الحسين عليه السّلام مكّة و أنّه لم يبايع ليزيد، وفد إليه وفد منهم، عليهم أبو عبد اللّه الجدليّ، و كتب إليه شبث بن ربعيّ و سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبة (2)و وجوه أهل الكوفة يدعونه إلى بيعته و خلع يزيد. (3)
و نيز احمد بن جعد- بسندش- از حضرت باقر عليه السّلام. و مدائنى از يونس بن ابى اسحاق حديث كرده اندكه: چون خبر ورود حسين عليه السّلام در مكّه به مردم كوفه رسيد و مطّلع شدند كه آن جناب با يزيد بيعت نكرده است، گروهى را به عنوان نمايندگى به سركردگى ابو عبد اللّه جدلى به نزد آن حضرت فرستادند و نامه هايى به وسيله آنها به آن حضرت نوشتند و نويسندگان نامه بزرگان اهل كوفه چون شبث بن ربعى، و سليمان بن صرد و مسيّب بن نجبه و امثال اينها بودند كه درخواست كرده بودند، آن حضرت مردم را به بيعت با خوددعوت كرده و يزيد را از خلافت خلع كند.
رسول محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 93
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 62- 63
فكتبوا إليه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
للحسين بن عليّ عليهما السّلام من سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة، (1)و رفاعة بن شدّاد البجليّ، و حبيب بن مظاهر، و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة، سلام عليك، (2)فإنّا نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو (3)، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد (4)، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و أغنيائها. فبعدا له كما بعدت ثمود. إنّه ليس علينا إمام (5)، فأقبل لعلّ اللّه أن (6)يجمعنا بك على الحقّ، و (7)النّعمان بشير في قصر الإمارة لسنا نجتمع معه في جمعة (8)، و لا نخرج معه إلى عيد، و لو قد بلغنا أنّك (9)قد أقبلت إلينا أخرجناه حتّى نلحقه بالشّام إن شاء اللّه تعالى (10).
ثمّ سرّحوا بالكتاب مع عبد اللّه بن مسمع الهمدانيّ و عبد اللّه بن وال و أمروهما بالنّجاء، فخرجا مسرعين حتّى قدما على الحسين عليه السّلام بمكّة لعشر مضين من شهر رمضان، (11)و (12)لبث أهل الكوفة يومين بعد تسريحهم بالكتاب (13)، و أنفذوا قيس بن مسهر الصّيداويّ و (14)عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ (15)، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ إلى الحسين
1) - [في الإرشاد ط علميّة: «نجيّة»].
2) [لم يرد في اللّواعج].
3) [لم يرد في اللّواعج].
4) - [أضاف في اللّواعج و بحر العلوم: «الغشوم و الظّلوم»].
5) - [اللّواعج: «إمام غيرك»].
6) - [لم يرد في نفس المهموم].
7) - [في الأسرار و المعالى: «و إنّ»].
8) - [المعالي: «في الجمعة و الجماعة»].
9) - [إلى هنا حكاه عنه في مناهل الضّرب،/ 386- 387].
10) - [أضاف في اللّواعج: «و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته يا ابن رسول اللّه و على أبيك من قبلك و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم»].
11) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «ثمّ لبثو يومين»].
12) - [في البحار و العوالم و الأسرار و نفس المهموم و المعالي: «ثمّ»].
13) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «ثمّ لبثو يومين»].
14) [عن الإرشاد ط آل البيت، و في الإرشاد ط علميّة: «عبد اللّه و عبد الرّحمان ابنا شدّاد الأرحبيّ» و في البحار و العوالم: «عبد اللّه و عبد الرّحمان إبني عبد اللّه بن زياد الأرحبيّ» و في الأسرار: «عبد اللّه بن شدّاد بن عبد اللّه لأرجيّ»، و في المعالي: «عبد اللّه ابن شدّاد»].
15) [عن الإرشاد ط آل البيت، و في الإرشاد ط علميّة: «عبد اللّه و عبد الرّحمان ابنا شدّاد الأرحبيّ» و في البحار و العوالم: «عبد اللّه و عبد الرّحمان إبني عبد اللّه بن زياد الأرحبيّ» و في الأسرار: «عبد اللّه بن شدّاد بن عبد اللّه لأرجيّ»، و في المعالي: «عبد اللّه ابن شدّاد»].
عليه السّلام، و معهم نحو من مأة و خمسين صحيفة من الرّجل و الإثنين و الأربعة، ثمّ لبثوا يومين آخرين و سرّحوا إليه هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ (1)، و كتبوا إليه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ عليهما السّلام من شيعته (2)من المؤمنين و المسلمين (3)، أمّا بعد، فحيّ هلا، فإنّ النّاس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل، ثمّ العجل، العجل، و السّلام.
ثمّ كتب شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر (4)، و يزيد بن الحارث بن رويم، و عروة بن قيس، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و محمّد بن عمرو التّميميّ (5)، أمّا بعد: فقد اخضرّ الجنّات (6)، و أينعت الثّمار (7)، فإذا شئت، فأقبل على جند لك مجنّد، و السّلام. و تلاقت الرّسل كلّها عنده (8)، فقرأ الكتاب، و سأل الرّسل (9)عن النّاس. (10)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، نامه اى است به حسين بن عليّ عليهما السّلام از سليمان بن صرد، و مسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد بجلى، و حبيب بن مظاهر، و شيعيان باايمان او و مسلمانان از مردم كوفه:
درود بر تو! همانا ما به وجود تو سپاس كنيم خدايى را كه شايسته پرستشى جز او نيست و حمد خداوندى را كه دشمن ستمكار سركش شما را درهم شكست و نابود كرد. آن دشمنى كه بر اين امّت يورش برد و به ستم كار خلافت و زمامدارى آنان را براى خود بربود و اموال آنان را به زور بگرفت و بدون رضايت آنان خود را فرمانرواى ايشان كرد. نيكان و برگزيدگان آنان را بكشت و بدكاران و اشرار را بجاى نهاد و مال خدا را دست بدست در ميان گردنكشان و ثروتمندان قرار داد. دورى و نابودى بر او باد چنانچه قوم ثمود دور و نابود شدند. همانا براى ما امام و پيشوايى نيست. پس به سوى ما روى آور. اميد است خداوند به وسيله تو ما را به حقّ گرد آورد و نعمان بن بشير (فرماندار يزيد و نماينده بنى اميه) در قصر فرماندارى است و ما در روزهاى جمعه براى نماز با او نمى رويم و در عيدها با او (براى نماز) به صحرا بيرون نرويم و اگر ما بدانيم كه شما به سوى ما حركت كرده اى، ما او را از شهر كوفه بيرون كنيم وان شاء اللّه تعالى او را به شام خواهيم فرستاد.» اين نامه را به وسيله عبد اللّه بن مسمع همدانى و عبد اللّه بن وال فرستاده و به آن دو دستور دادند، به شتاب نامه را به آن حضرت برسانند. پس آن دو باشتاب برفتند تا در دهم ماه رمضان در مكّه به آن حضرت عليه السّلام وارد شدند (و نامه اهل كوفه را رساندند) و مردم كوفه دو روز پس از فرستادن آن نامه (نامه هاى ديگرى) به وسيله قيس بن مسهر صيداوى، و عبد اللّه و عبد الرّحمان پسران شدّاد أرحبي، و عمارةبن عبد اللّه سلّولى، (كه روى هم) حدود صد و پنجاه نامه (مى شد) براى آن حضرت فرستادند كه آنها از يك نفر يا دو نفر يا چهار نفر بود. سپس دو روز ديگر گذشت و هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى را به جانب او روان داشته و براى او نوشتند:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
نامه اى است به حسين بن على عليهما السّلام از شيعيان آن حضرت از مؤمنين و مسلمانان كه پس از حمد و ثناى پروردگار، بشتاب بزودى به نزد ما؛ زيرا كه مردم چشم به راه تو هستند و انديشه اى جز تو ندارند. پس بشتاب! بشتاب! سپس، بشتاب! بشتاب! و السّلام.»
آن گاه شبث بن ربعى؛ و حجّار بن ابجر، و يزيد بن رويم، و عروة بن قيس، و عمرو بن حجّاج زبيدى، و محمّد بن عمرو تيمى به آن حضرت عليه السّلام نامه نوشتند بدين مضمون:
«پس از حمد و ثناى پروردگار! همانا باغها سرسبز و ميوه ها رسيده پس هرگاه خواهى بيا به سوى لشگر بسيار و مجهّزى (كه براى ياريت آماده است)؛ و السّلام.»
و نامه رسانها و فرستادگان يكى پس از ديگرى در نزد آن حضرت به هم رسيدند. امام عليه السّلام ازفرستادگان حال مردم را پرسيد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 34- 36
1) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و كانا آخر الرّسل»].
2) [لم يرد في الأسرار و المعالي].
3) [لم يرد في الأسرار و المعالي].
4) - [في الأسرار: «أبحر» و في أعيان الشّيعة: «أبجر العجليّ»].
5) - [في الأسرار: «التّميميّ» و في أعيان الشّيعة: «محمّد بن عمير بن عطارد بن حاجب»].
6) - [في العوالم و نفس المهموم و أعيان الشّيعة و اللّواعج: «الجناب»].
7) - [زاد في البحار و العوالم و الأسرار: «و اعشبت الأرض و أورقت الأشجار» و في المعالي: «اعشوشبت الأرض و أورقت الأشجار»].
8) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].
9) - [الأسرار: «الرّجل»].
10) - و نامه اى بدين مضمون به آن حضرت نوشتند:
المفيد، الإرشاد، 2/ 34- 36- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 333- 334؛ البحراني، العوالم، 17/ 182- 183؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 217- 218؛ القمي، نفس المهموم،/ 80- 81؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 226- 227؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 10- 11؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 147- 148؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 33- 35
فكاتبوا الحسين بن عليّ:
«إنّا قد [74] اعتزلنا النّاس، فلسنا نصلّي بصلاتهم، و لا إمام لنا، فلو أقبلت إلينا رجونا أن يجمعنا اللّه لك على الإيمان».
ثمّ اجتمع رؤساء الشّيعة مثل سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة (1)و أشباههم، و كتبوا
1) - نجبة: «مهملة في الأصل و مط: و الضّبط من الطّبريّ 7/ 233.
إليه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم (1)
«لحسين بن عليّ من شيعته المؤمنين. أمّا بعد، فحيّ هلا، فإنّ النّاس ينتظرونك، لا رأي لهم في غيرك، فالعجل، ثمّ العجل، و السّلام».
ثمّ اجتمعوا ثالثة، فكتبوا إليه:
«من شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر، و يزيد بن الحارث بن رويم، و عمرو بن الحجّاج، و محمّد بن عمير، أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الثّمار، [و طمّت الجمام] (2)، فإذا شئت، فاقدم على جنود مجنّدة لك، و السّلام».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 41
و وردت عليه كتب أهل الكوفة كتاب بعد كتاب- و هو بمكّة- بالبيعة في ذي الحجّة من هذه السّنة.
أبو طالب الزّيدي، الإفادة،/ 57
فكتبوا إليه كتبا كثيرة و أنفذوا إليه الرّسل إرسالا، ذكروا فيها: إنّ النّاس ينتظرونك لا داعي لهم غيرك، فالعجل العجل.
فكتب إليه أمراء القبائل: أمّا بعد، فقد اخضرّت الجنّات، و أينعت الثّمار، فإذا شئت، فاقدم على جند لك مجنّدة.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223
فكتب القوم إلى الحسين عليه السّلام، بسم اللّه الرّحمن الرّحيم للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة، و حبيب بن مظاهر، و رفاعة بن شدّاد، و عبد اللّه ابن وال، و جماعة شيعته من المؤمنين، سلام عليك، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك و عدوّ أبيك من قبل الجبّار العنيد، الغشوم الظّلوم، الّذي ابتزّ هذه الأمّة أمرها، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و عتاتها، فبعدا له كما بعدت ثمود، ثمّ إنّه قد بلغنا أنّ ولده اللّعين قد تأمّر على هذه الأمّة بلا مشورة و لا إجماع، و لا علم من الأخيار، و بعد فإنّا مقاتلون معك و باذلون أنفسنا من دونك، فأقبل إلينا فرحا مسرورا، مباركا منصورا، سعيدا سديدا،
إماما مطاعا، و خليفة مهديّا، فإنّه ليس علينا إمام، و لا أمير إلّا النّعمان بن بشير و هو في قصر الإمارة، وحيد طريد لا نجتمع معه في جمعة، و لا نخرج معه إلى عيد، و لا نؤدّي إليه الخراج، يدعو فلا يجاب، و يأمر فلا يطاع، و لو بلغنا أنّك قد أقبلت إلينا، أخرجناه عنّا حتّى يلحق بالشّام، فاقدم إلينا فلعلّ اللّه تعالى أن يجمعنا بك على الحقّ. و السّلام عليك يا ابن رسول اللّه و على أبيك و أخيك و رحمة اللّه و بركاته. ثمّ طووا الكتاب و ختموه و دفعوه إلى عبد اللّه بن سبيع الهمدانيّ، و عبد اللّه بن مسمع البكريّ؛ فتوجّها به إلى الحسين؛ فقرأ كتاب أهل الكوفة، فسكت و لم يجبهم بشي ء؛ ثمّ قدم إليه بعد ذلك قيس بن مسهر الصّيداويّ؛ و عبد اللّه بن عبد الرّحمان الأرحبيّ و عامر بن عبيد السّلوليّ؛ و عبد اللّه ابن وال التّيميّ، و معهم نحو من خمسين و مائة كتاب؛ الكتاب من الرّجلين و الثّلاثة و الأربعة، يسألونه القدوم عليهم، و الحسين يتأنّى في أمره و لا يجيبهم في شي ء. ثمّ قدم عليه بعد ذلك هانئ بن هانئ السّبيعيّ؛ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ بكتاب؛ و هو آخر ما ورد إليه من أهل الكوفة و فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من شيعته و شيعة أبيه؛ أمّا بعد، فإنّ النّاس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل يا ابن رسول اللّه؛ فقد اخضرّ الجناب؛ و أينعت الثّمار؛ و أعشبت الأرض؛ و أورقت الأشجار؛ فاقدم إذا شئت؛ فإنّما تقدم إلى جند مجنّد لك؛ و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته و على أبيك من قبل.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 194- 195
فكاتبوا الحسين عليه السّلام، من سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر، و شيعته المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة: سلام عليك، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها (1)، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و عتاتها، بعدا له كما بعدت ثمود، إنّه ليس علينا بإمام، فأقبل لعلّ اللّه أن يجمعنا على الحقّ بك، و النّعمان بن بشير في قصر الإمارة، لسنا نجمّع معه في
1) - إنتزى إنتزاءا: تسرع إلى الشّرّ. و ابتزّها: أي سلبها.
الجمعة، و لا نخرج معه إلى عيد، و لو قد بلغنا أنّك قد أقبلت إلينا أخرجناه حتّى نلحقه بالشّام إن شاء اللّه.
ثمّ سرّحوا الكتاب (1)مع عبيد اللّه بن مسلم الهمدانيّ و عبد اللّه بن مسمع البكريّ، حتّى قدما على الحسين لعشر مضين من شهر رمضان.
ثمّ بعد يومين أنفذوا قيس بن مسهر الصّيداويّ، و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرخيّ، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ، و عبد اللّه بن وال السّهميّ إلى الحسين، و معهم نحو من مائة و خمسين صحيفة من الرّجل و الإثنين.
ثمّ سرّحوا بعد يومين هانئ بن هانئ السّبيعيّ، و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ، بكتاب فيه:
للحسين بن عليّ من شيعته المؤمنين، أمّا بعد، فحيّهل، فإنّ النّاس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك، فالعجل العجل، ثمّ العجل يا ابن رسول اللّه.
و كتب شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر (2)و يزيد بن الحارث، و يزيد بن رويم، و عمرو ابن الحجّاج، و محمّد بن عمير، و عروة بن قيس: أمّا بعد، فقد أخصب الجناب (3)و أينعت الثّمار؛ فإذا شئت، فاقدم على جند مجنّدة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 89- 90
و كان أهل الكوفة قد بعثوا إلى الحسين عليه السّلام يقولون: إنّا قد حبسنا أنفسنا عليك، و لسنا نحضر الجمعة، فأقدم علينا.
فكتبوا إليه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. لحسين بن عليّ من سليمان بن صرد، و المسيب ابن نجية، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة. سلام عليك، فإنّا نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو، الحمد 134/ ب للّه الّذي قصم عدوّك، و إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه يجمعنا بك.
فقدم الكتاب عليه بمكّة لعشر مضين من رمضان، ثمّ جاءه مائة و خمسون كتابا من الرّجل و الإثنين و الثّلاثة، ثمّ جاءه كتاب آخر يقولون: حيّ هلا، فإنّ النّاس ينتظرونك، فالعجل، العجل.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325، 327- 328
و وجّه أهل الكوفة إلى الحسين يسألونه القدوم عليهم و قالوا: نحن معك مأة ألف.
أخبرنا ابن ناصر، قال: أنبأنا أبو محمّد بن السّراج، قال: أنبأنا أبو طاهر محمّد بن عليّ بن العلّاف، قال: أنبأنا أبو الحسين ابن أخي ميميّ، قال: حدّثنا أبو عليّ بن صفوان، قال: حدّثنا أبو بكر ابن أبي الدّنيا، قال: حدّثني محمّد بن صالح القرشيّ، قال:
حدّثنا عليّ بن محمّد القرشيّ، عن يونس بن أبي إسحاق قال: لمّا بلغت أهل الكوفة نزول الحسين بمكّة و أنّه لم يبايع ليزيد بن معاوية، خرج منهم وفد إليه، و كتب إليه سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة و وجوه أهل الكوفة يدعونه إلى بيعته و خلع يزيد، و قالوا: إنّا تركنا النّاس متطلّعة أنفسهم إليك، و قد رجونا أن يجمعنا اللّه بك على الحقّ، و أن ينفي عنهم بك ما هم فيه من الجور، فأنتم أولى بالأمر من يزيد الّذي غصب الأمّة فيئها و قتل خيارها.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 35- 36
و كتبوا إليه عن نفر منهم سليمان بن صرد الخزاعيّ (1)، و المسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن (2)مظاهر و غيرهم (3): بسم اللّه الرّحمن الرّحيم سلام عليك، فإنّنا (4)نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك الجبّار العنيد، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها و غصبها فيئها و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها و استبقى شرارها، و إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الحقّ، و النّعمان بن بشير في قصر الإمارة لسنا نجتمع معه في جمعة و لا عيد، و لو بلغنا إقبالك إلينا، أخرجناه حتّى نلحقه بالشّام، إن شاء اللّه تعالى، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.
و سيّروا الكتاب مع عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ. و عبد اللّه بن وال (1)، ثمّ كتبوا إليه كتابا آخر و سيّروه بعد ليلتين، فكتب النّاس معه نحوا من مائة و خمسين صحيفة، ثمّ أرسلوا إليه رسولا ثالثا يحثّونه على المسير إليهم؛ ثمّ كتب إليه شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر، و يزيد بن الحارث، و يزيد بن رويم، و عروة (2)بن قيس، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و محمّد بن عمير التّميميّ بذلك. (3)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم!
درود بر تو. ما خداوندى را كه جز او خداى ديگر نيست، مى ستاييم. امّا بعد، خداوند را حمد و شكر مى كنيم كه دشمن جبّار را خرد كرده كه آن متكبّر متمرّد بر اين امّت قيام كرد و اين امر را به عنف گرفت و حق و ملك وى را غصب نمود و بدون رضاى امّت، خود را امير اين ملّت دانست و بعد از آن بزرگان و برگزيدگان و نيكان قوم را كشت و اشرار را باقى گذاشت و نگهدارى كرد. ما هم اكنون امام و پيشوا نداريم تو (حسين) نزد ما بيا شايد (با بودن تو) خداوند ما را به حقّ جمع كند. نعمان بن بشير هم در كاخ امير است و ما هرگز با او روبه رو نمى شويم و در روز آدينه يا عيد نزد او نمى رويم (نماز پشت سر او نمى خوانيم و پيروى نمى كنيم)، اگر خبر سير و سفر تو به ما رسد، ما او را از ميان خود اخراج و طرد خواهيم كرد تا او را به شام برگردانيم، به خواست خداوند. درود خدا و رحمت و بركت او بر تو باد!»
آن نامه را با عبد اللّه بن سبع همدانى و عبد اللّه بن وال فرستادند و بعد از آن هم نامه اى ديگر نوشتند و با نماينده فرستادند كه به فاصله دو روز بود. مردم هم به توسط همان نماينده صد و پنجاه نامه فرستادند و بعد از آن باز نماينده ثالثى با نامه روانه كردند و او را به تسريع حركت و آمدن تشويق مى كردند. بعد از آنها شبث بن ربعى و حجّار بن ابجر و يزيد بن حارث و يزيد بن رويم و عروة بن قيس و عمرو بن حجاج زبيدى و محمّد بن عمير تميمى هم مانند آن مضمون را به او نوشتند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 112- 113
ابن الأثير، الكامل، 3/ 266- 267- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 385- 386
إنّه لمّا مات معاوية بن أبي سفيان، كاتب كثير من أهل الكوفة الحسين بن عليّ، (4)ليأتي إليهم ليبايعوه. (5)
ابن الأثير، أسد الغابة، 2/ 20- عنه: الدّياربكري، تاريخ الخميس، 2/ 332
1) - [نهاية الإرب: «وائل»].
2) - [نهاية الإرب: «عزرة»].
3) - آن گاه نامه هايى از طرف سليمان بن صرد خزاعى و مسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر و جمعى ديگر به حسين نوشته شد كه بدين نحو يا مضمون بوده:
4) [تاريخ الخميس: «يحثّونه على القدوم عليهم»].
5) [تاريخ الخميس: «يحثّونه على القدوم عليهم»].
فأتاه كتب أهل الكوفة و هو بمكّة.
ابن الأثير، أسد الغابة، 2/ 21
و رويت إلى يونس بن أبي إسحاق، قال: خرج وفد إليه من الكوفة و عليهم أبو عبد اللّه الجدليّ و معهم كتب من شبث بن ربعيّ و سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر و عبد اللّه [بن] وال، و قيس بن مسهر الأسديّ أحد بني الصّيداء، و عمارة بن عتبة السّلوليّ، و هانئ بن هانئ السّبيعيّ، و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ و وجوه الكوفة، يدعونه إلى بيعته و خلع يزيد، و قالوا: إنّا تركنا النّاس قبلنا و أنفسهم منطلقة إليك و قد رجونا أن يجمعنا اللّه بك على الهدى، فأنتم أولى بالأمر من يزيد الّذي غصب الأمّة فيئها، و قتل خيارها، و اتّخذ مال اللّه دولا في شرارها، و هذه كتب أماثلهم و أشرافهم، و النّعمان بن بشير في قصر الإمارة، و لسنا نجمّع معه في جمعة و لا جماعة و لا عيد، و لو بلغنا إقبالك أخرجناه حتّى يلحق بالشّام.
و تواترت الكتب حتّى تكمّلت عنده اثنا عشر ألف كتاب و هو مع كلّ ذلك لا يجيبهم.
ثمّ قدم إليه بعد ذلك هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ بكتاب و هو آخر الكتب: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن أمير المؤمنين من شيعته و شيعة أبيه أمير المؤمنين، أمّا بعد، فإنّ النّاس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل، فقد اخضرّت الجنّات، و أينعت الثّمار، و أعشبت الأرض، و أورقت الأشجار، فاقدم إذا شئت، فإنّما تقدم على جند مجنّد لك، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته».(1)و رويت إلى حصين بن عبد الرّحمان، أنّ أهل الكوفة كتبوا إليه: إنّا معك مائة ألف (2).
ابن نما، مثير الأحزان،/ 11
فلمّا قدم الحسين مكّة كتب إليه سليمان بن صرد الخزاعيّ، و المسيّب بن نجبة الفزاريّ، و غيرهما من رجال أبيه و شيعته من الكوفة: «هلمّ إلينا يا ابن رسول اللّه، فأنت أحقّ بالخلافة من يزيد الخمور»، و كتبوا بيعتهم.
البّري، الجوهرة،/ 41- 42
و وصل الخبر إلى الكوفة بموت معاوية و ولاية يزيد مكانه، فاتّفق منهم جمع جمّ، و كتبوا كتابا إلى الحسين، يدعونه إليهم، و يبذلون له فيه القيام من بين يديه بأنفسهم (1)، و بالغوا في ذلك، ثمّ تتابعت إليه الكتب نحوا من مائة و خمسين كتابا من كلّ طائفة كتاب، يحثّونه فيه على القدوم و آخر ما ورد عليه كتاب من جماعتهم على يد قاصدين من أعيانهم (2)و صورته: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من شيعته و شيعة أبيه أمير المؤمنين عليّ، سلام عليك، أمّا بعد، فإنّ النّاس منتظروك، و لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل، يا ابن رسول اللّه، و السّلام عليك و رحمته و بركاته.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
و لمّا استقرّ الحسين بمكّة و علم به أهل الكوفة، كتبوا إليه يقولون: (3)إنّا قد حسبنا أنفسنا عليك و لسنا نحضر الصّلاة مع الولاة، فاقدم علينا، فنحن في مأة ألف، فقد فشا فينا الجور، و عمل فينا بغير كتاب اللّه و سنّة نبيّه، و نرجو أن يجمعنا اللّه بك على الحقّ، و ينفى عنّا بك الظّلم، فأنت أحقّ بهذا الأمر من يزيد و أبيه الّذي غصب الأمّة فيئها، و شرب الخمور، و لعب بالقرود و الطّنابير، و تلاعب بالدّين (4)، و كان ممّن كتب إليه سليمان ابن صرد و المسيّب بن نجبة (5)و وجوه أهل الكوفة.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 136- مثله المازندراني، معالى السّبطين (6)، 1/ 228
قال هشام بن محمّد: ثمّ إنّ حسينا كثرت عليه كتب أهل الكوفة، و تواترت إليه رسلهم: إن لم تصل إلينا، فأنت آثم.
فكتبوا إليه بما قدّمنا ذكره و بعثوا الكتاب مع عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ و عبد اللّه بن وال، فقدما إلى الحسين لعشر مضين من رمضان، ثمّ بعثوا بعدهما بيومين قيس بن مسهر
الصّيداويّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ و معهم نحو من مائة و خمسين صحيفة من أهل الكوفة، ثمّ لبثوا يومين و سرّحوا هانئ بن هانئ السّبعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ و كتبوا معهما إلى الحسين كتابا فيه: النّاس ينتظرون قدومك لا رأي لهم في غيرك، فحيّ هلا، العجل العجل. و كتب إليه شبث بن ربعيّ و حجّار بن أبجر (1)و زيد بن الحارث و عروة بن قيس في آخرين، أمّا بعد، فقد اخضرّ الجنان (2)، و اينعت (3)الثّمار، فاقدم، فإنّك تقدم على جند مجنّد لك، و السّلام. و اجتمعت الرّسل كلّها بمكّة عنده. (4)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 272
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
قال: فكتبوا إليه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من سليمان ابن صرد الخزاعيّ، و المسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر، و عبد اللّه ابن وائل، و شيعته من المؤمنين، سلام عليك، أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك و عدوّ أبيك من قبل الجبّار العنيد، الغشوم الظّلوم، الّذي ابتزّ هذه الأمّة أمرها، و غصبها فيئها، و تأمّر عليها بغير رضى منها، ثمّ قتل خيارها، و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و عتاتها، فبعدا له كما بعدت ثمود، ثمّ إنّه ليس علينا إمام غيرك، فأقبل لعلّ اللّه يجمعنا بك على الحقّ، و النّعمان بن البشير في قصر الإمارة، و لسنا نجمّع معه في جمعة و لا جماعة، و لا نخرج معه في عيد، و لو قد بلغنا أنّك أقبلت أخرجناه حتّى يلحق بالشّام، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته يا ابن رسول اللّه و على أبيك من قبلك و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم.
ثمّ سرّحوا الكتاب و لبثوا يومين، و أنفذوا جماعة معهم نحو مأة و خمسين كتابا
1) - [في المطبوع: «الحرّ»].
2) - في نسخة: «اخضرّت الجنّات».
3) - ينع الثّمر كمنع و ضرب فإنّ قطافه كاينع.
4) - هفتاد رئيس در خانه قاضى شريح جمع آمدند و عهدها كردند و سوگندها خوردند كه: «حسين عليه السّلام را مدد كنيم به مال و جان.» و نامه ها نوشتند كه: «ما را امامى نيست و نه جمعه داريم و نه جماعت.» هفته به هفته نامه ها مى نوشتند و دعوت مى كردند و قاصدان متوالى و متواتر مى فرستادند تا به اندك روزگار صد نامه به حسين نوشتند.
من الرّجل و الإثنين و الثّلاثة و الأربعة، يسألونه القدوم عليهم (1)و (2)هو مع ذلك يتأنّى (3)و لا يجيبهم (4)، فورد عليه في يوم واحد ستّمائة كتاب، و تواترت الكتب حتّى اجتمع عنده في نوب متفرّقة اثنا عشر ألف كتاب (5).
قال: ثمّ قدم عليه عليه السّلام بعد ذلك هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ بهذا الكتاب و هو آخر ما ورد على الحسين عليه السّلام من أهل الكوفة.
و فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن علي أمير المؤمنين عليه السّلام من شيعته، و شيعةأبيه أمير المؤمنين عليه السّلام أمّا بعد، فإنّ النّاس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك، فالعجل، العجل يا ابن رسول اللّه، فقد اخضرّ الجنّات، و أينعت الثّمار، و أعشبت الأرض، و أورقت الأشجار، فاقدم علينا إذا شئت، فإنّما تقدم على جند مجنّدة لك، و السّلام عليك و رحمة اللّه، و على أبيك من قبلك. (6)
مردم كوفه، نامه اى بدين مضمون به حسين عليه السّلام نوشتند:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. نامه اى است به حسين بن علىّ امير المؤمنين از سليمان بن صرد خزاعى و مسيّب بن نجبة، و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر، و عبد اللّه بن وائل، و شيعيانش از مؤمنين. سلام ما بر تو. و پس از تقديم سلام، سپاس خداوندى را كه دشمن تو و دشمن پيشين پدرت را درهم شكست. همان دشمن ستمكار كينه جوى كه زمام كار اين امّت را به زور و قلدرى به دست گرفت و بيت المال مسلمين را غاصبانه تصرّف كرد، بدون رضاى ملّت بر آنان حكومت نمود، از جنايات زمان حكومتش اين كه نيكان اجتماع را كشت و افراد ناپاك را نگهدارى نمود و مال خدا را به دست ستمگران و سركشان اجتماع سپرد. از رحمت خدا دور باد همچنان كه قوم ثمود دور شد، بارى ما را پيشوايى به جز تو نيست. به سوى ما بشتاب! شايد خداوند به وسيله تو كانون حقّى از ما گرد آورد. و نعمان بن بشير اكنون در كاخ فرماندارى است؛ ولى ما نه به نماز جمعه او حاضر مى شويم و به نماز جماعتش و در روزهاى عيد با او همراه نيستيم و اگر خبر حركت شما به ما برسد، او را از كوفه بيرون خواهيم كرد تا راه شام در پيش گيرد. و سلام بر تو و رحمت و بركات خدا بر تو باد اى پسر پيغمبر، و بر پدر بزرگوارت كه پيش از تو بود و حول و قوّه اى به جز او رهگذر استمداد از خداى بزرگ و بزرگوار نيست.»
نامه فوق را به خدمت حضرت فرستادند و دو روز بعد، جماعتى را به نمايندگى روانه كردند كه حامل يكصد و پنجاه نامه بودند و هر نامه اى به امضاى يك و دو و سه و چهار نفر بود كه همگى از حضرت استدعا كرده بودند به كوفه تشريف بياورد. ولى با اين همه حسين عليه السّلام از پاسخ دادن به نامه ها خوددارى مى كرد تا اين كه در يك روز ششصد نامه از كوفه رسيد و نامه هاى ديگر پى درپى مى رسيد تا آن كه جمع نامه ها كه در چند نوبت آمده بود، به دوازده هزار نامه رسيد.
راوى گويد:
پيرو نامه ها، هانى بن هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى نامه ذيل را كه آخرين نامه رسيده به حسين بود، آوردند. در نامه چنين نوشته بود:
«به نام خداوند بخشاينده مهربان! نامه اى است به حسين بن على امير المؤمنين، از شيعيانش و شيعيان پدرش امير المؤمنين. امّا بعد، همه مردم به انتظار ورود شما هستند و به جز تو به كسى رأى نمى دهند. اى پسر پيغمبر! هرچه زودتر و هرچه زودتر تشريف بياوريد كه باغها سرسبز و ميوه هاى درختان رسيده، بوستانها پر از گياه و درختها پربرگ است. اگر تصميم داريد، تشريف بياوريد كه سپاهى آراسته، مقدمت را گرامى خواهند داشت. سلام و رحمت خداوند بر تو باد و بر پدرت كه پيش از تو بود.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 33- 36
ابن طاووس، اللّهوف،/ 33- 36
1) [حكاه عنه في البحار، 44/ 334، العوالم، 17/ 183، الأسرار،/ 217- 218 و المعالي، 1/ 227، و مثير الأحزان للجواهريّ،/ 10، مثله في اللّواعج،/ 34].
2) [المعالي: «هو لا يجيبهم»].
3) - [في البحار و العوالم: «و يتأبّى»].
4) [المعالي: «هو لا يجيبهم»].
5) [حكاه عنه في البحار، 44/ 334، العوالم، 17/ 183، الأسرار،/ 217- 218 و المعالي، 1/ 227، و مثير الأحزان للجواهريّ،/ 10، مثله في اللّواعج،/ 34].
6) - راوى گويد:
و جاءته كتب أهل الكوفة، يحضّونه على القدوم عليهم، فاغترّ.
اليافعي، مرآة الجنان، 1/ 131
فلمّا استقرّ بمكّة، اتّصل بأهل الكوفة تأبّيه من بيعة يزيد، و كانوا يكرهون بني أميّة خصوصا يزيد لقبح سيرته، و مجاهرته بالمعاصي، و اشتهاره بالقبائح، فراسلوا الحسين عليه السّلام، و كتبوا إليه الكتب، يدعونه إلى قدوم الكوفة، و يبذلون له النّصرة على بني أميّة، و اجتمعوا و تحالفوا على ذلك، و تابعوا الكتب إليه في هذا المعنى. (1)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104
فأتاه رسل أهل الكوفة و عليها النّعمان بن بشير. (2)
القصّه كوفيان به حسين نامه نوشتند و ايمان مؤكده ياد كردند كه اگر او به كوفه رود، با او بيعت كنند و به دفع بنى اميّه مشغول شوند و هرچه از معاونت و معاضدت ممكن باشد، بجاى آرند و اين مراسلت و دعوت مكرر شد.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 67- 68
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]1) - چون حسين در مكّه مستقر شد، خبر خوددارى وى از بيعت با يزيد به گوش مردم كوفه رسيد، و مردم كوفه بنى اميّه و بخصوص يزيد را به سبب روش ناپسند و زشتكاريهايى كه داشت و علنا مرتكب معاصى مى شد، دوست نمى داشتند. ازاين رو با حسين مكاتبه كرده، نامه هايى بدو نوشتند و او را به كوفه دعوت كردند و بدو وعده يارى در مقابل بنى اميّه دادند. آن گاه گرد هم آمده با يكديگر هم سوگند شدند و پى درپى در اين خصوص براى حسين عليه السّلام نامه فرستادند.
2) - و چون به مكّه رسيد، اهل كوفه را خبر شد و ايشان بنى اميّه را كاره بودند؛ خاصه يزيد را به سبب بدسيرتى او و اعلان معاصى و مناهى چنان كه عبد اللّه زبير خطبه كرد و در آن جا ذكر يزيد كرد؛ بر اين صورت: يزيد الفهود يزيد القرود يزيد الصّيود يزيد الخمور يزيد الزّمور يزيد الشّرور؛ چه، ذات نامباركش اين همه خصلتها را جامع بود.
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
و قد كثر ورود الكتب عليه من بلاد العراق، يدعونه إليهم- و ذلك حين بلغهم موت معاوية و ولاية يزيد، و مصير الحسين إلى مكّة فرارا من بيعة يزيد- فكان أوّل من قدم عليه عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ، و عبد اللّه بن وال، معهما كتاب فيه السّلام و التّهنئة بموت معاوية، فقدما على الحسين لعشر مضين من رمضان من هذه السّنة، ثمّ بعثوا بعدهما نفرا منهم قيس بن مسهر الصّيداويّ (1)، و عبد الرّحمان بن عبد اللّه بن الكوا الأرحبيّ، و عمارة ابن عبد اللّه السّلوليّ، و معهم نحو من مائة و خمسين كتابا إلى الحسين، ثمّ بعثوا هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ، و معهما كتاب فيه الاستعجال في السّير إليهم، و كتب إليه شبث (2)بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر، و يزيد بن الحارث بن رويم، و عمرو بن حجّاج الزّبيديّ، و محمّد بن عمير بن يحيى التّميميّ: أمّا بعد، فقد اخضرّت الجنان و أينعت الثّمار و لطمّت الجمام، فإذا شئت، فاقدم على جند لك مجنّدة، و السّلام عليك.
فاجتمعت الرّسل كلّها بكتبها عند الحسين، و جعلوا يستحثّونه و يستقدمونه عليهم ليبايعوه عوضا عن يزيد بن معاوية، و يذكرون في كتبهم أنّهم فرحوا بموت معاوية، و ينالون منه، و يتكلّمون في دولته، و أنّهم لمّا يبايعوا أحدا إلى الآن، و أنّهم ينتظرون قدومك إليهم ليقدّموك عليهم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 151- 152
و لمّا بلغ أهل الكوفة بيعة يزيد، و لحاق الحسين بمكّة، اجتمعت الشّيعة في منزل سليمان ابن صرد، و كتبوا إليه عن نفر منهم: سليمان و المسيّب بن محمّد (3)و رفاعة بن شدّاد
و حبيب بن مظاهر و غيرهم، يستدعونه، و أنّهم لم يبايعوا للنّعمان، و لا يجتمعون معه في جمعة و لا عيد، و لو جئتنا أخرجناه. و بعثوا بالكتاب مع عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ و عبد اللّه ابن وال، ثمّ كتبوا إليه ثانيا بعد ليلتين نحو مائة و خمسين صحيفة، ثمّ ثالثا يستحثّونه للحاق بهم، كتب له بذلك شبث بن ربعيّ و حجّار (1)بن أبجر و يزيد بن الحارث و يزيد بن رويم و عروة بن قيس و عمر بن الحجّاج الزّبيديّ و محمّد بن عمير التّميميّ. (2)
كوفيان نامه خود را با عبد اللّه بن سبع «2» الهمداني و عبد اللّه بن وال نزد حسين فرستادند و دو شب بعد، قريب به صد و پنجاه نامه ديگر فرستادند و بار سوم نيز نامه هايى روان داشتند و او را به آمدن به كوفه تحريض مى نمودند. همچنين شبث بن ربعى و حجار «3» بن ابجر و يزيد بن الحارث و يزيد بن رويم و عروة بن قيس و عمرو بن الحجّاج الزّبيدى و محمّد بن عمير التّميمى نيز براى او نامه نوشتند.
محمّد
سبيع
حجّاز
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 31
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 21- 22
و تسامع إلى أهل الكوفة بذلك، فأرسلوا إلى الحسين.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
ثمّ أتته كتب أهل العراق بأنّهم بايعوه بعد موت معاوية.
ابن حجر، الإصابة، 1/ 332
فكتبوا إليه كتبا (3) من رؤسائهم من سليمان بن صرد و من المسيّب بن نجبة (4)و رفاعة ابن شدّاد و حبيب بن مظاهر و شبث بن ربعيّ و يزيد بن الحارث و يزيد بن دؤب و عروة ابن قيس، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و محمّد بن عمر التّميميّ و غيرهم من أعيان
1) - [في المطبوع: «حجّاز»].
2) - چون مردم كوفه از بيعت يزيد و حركت حسين به مكّه آگاه شدند، در خانه سليمان بن صرد گرد آمدند و نامه اى براى او نوشتند و چند تن از ايشان چون سليمان بن صرد و مسيّب بن نجبه «1» و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر بر آن مهر نهادند و او را به كوفه دعوت كردند. اينان با نعمان بن بشير بيعت نكرده بودند و در نماز جمعه و نمازهاى عيد او شركت نمى جستند. در نامه خود آورده بودند كه: «اگر تو به جانب ما آيى، ما نعمان را از شهر بيرون خواهيم كرد.»
3) [لم يرد في نور الأبصار].
4) - [في المطبوع: «نجية»].
الشّيعة و رؤساء أهل الكوفة قريبا من نحو مائة كتاب، و سيّروا الكتب مع عبد اللّه بن سبع الهمدانيّ و عبد اللّه بن واليّ، و هم يحثّونه فيها على القدوم عليهم و المسير إليهم على كلّ حال، و كتاب واحد عامّ على لسان الجميع، كتبوه (1)، و أرسلوه مع القاصدين و صورته:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ أمير المؤمنين من شيعته و شيعة أبيه عليّ عليه السّلام، أمّا بعد، فإنّ النّاس منتظروك، لا رأي لهم في غيرك، فالعجل، العجل، يا ابن رسول اللّه لعلّ اللّه تعالى أن يجمعنا بك على الحقّ، و يؤيّد بك المسلمين و الإسلام بعد أجزل السّلام و أئمّة عليك و رحمة اللّه و بركاته».
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
و بعث أهل العراق إلى الحسين الرّسل و الكتب، يدعونه إليهم. (2)
اين مكتوب را مصحوب عبد اللّه بن سلع همدانى و عبد اللّه بن مسمع بكرى نزد آن مهر سپهر امامت و سرورى فرستادند و امام حسين رضى اللّه عنه با آن دو شخص از لا و نعم هيچ نگفت و جواب مكتوب نيز ننوشت و اشراف كوفه متعاقب آن بشير بن مسهر الصّيداوى و عبد الرّحمان بن عبيد اللّه بن الارحى را با پنجاه نامه ديگر كه مضامين آنها حكم فحواى مكتوب اوّل داشت، نزد آن حضرت ارسال نمودند و همچنين هانى بن هانى السبعى و سيعد بن عبد اللّه الخثعمى را با پنجاه نوشته ديگر فرستادند و از عقب اين دو كس، شبث بن ربعى و حجاز بن الحر و يزيد بن الحارث و عروة بن قيس و عمرو بن الحجّاج و محمّد بن عمر بن عطارد كه در كوفه اعتبار بسيار داشتند، نامه ديگر همراه سعيد بن عبد اللّه الثّقفى به مكّه مرسل گردانيدند.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 39- 40
1) [لم يرد في نور الأبصار].
2) - و بر موافقت آن حضرت و مخالفت ارباب بدعت و شقاق اتّفاق نموده، مكتوبى به امام حسين در قلم آوردند، مضمون آن كه: «سليمان بن صرد و رفاعة بن شدّاد و مسيّب بن نجبة «1» و حبيب بن مظاهر و محمّد بن كثير و رقاء بن عازب و محمّد بن أشعث و فلان و فلان تحيت و سلام عرضه مى دارند و به مراسم شكر و سپاس الهى قيام و اقدام مى نمايند كه دشمن تو و دشمن پدر تو كه به مكر و خديعت زمام امور حكومت به دست آورده بود و بهترين امّت را مى كشت و بدترين طوايف را زنده مى گذاشت، هلاك ساخت و حالا پسر لعين او مى خواهد كه بى مشورت اهل بيت، متصدّى منصب رياست گردد و ما كه دوستان تو و شيعه پدر توايم، به ايالت او راضى نيستيم و داعيه داريم كه در ركاب هدايت انتساب تو با اعداى دين مقاتله نماييم و انفس و اموال خود را به وقايه ذات مقدّس و نفس نفيس تو گردانيم. معمول چنان است كه به زودى تشريف شريف ارزانى دارى كه ما به غير از نعمان بن بشير اميرى نداريم و هرگاه كه به سعادت ملازمت تو استسعاد يابيم، او را از كوفه بيرون خواهيم كرد و اميدواريم كه به يمن اقدام خدام تو نظامى در امور ملك و ملّت و مهام دين و دولت پديد آيد (فأقبل إلينا فرحا مسرورا مباركا سديدا رشيدا أميرا مطاعا إماما خليفة مهديّا)».
السّيوطي، تاريخ الخلفاء،/ 207
فسمع به أهل الكوفة فأرسلوا إليه أن يأتيهم ليبايعوه و يمحو عنهم ما هم فيه من الجور. (1)
«به جانب مكّه قدم رنجه فرمايند تا به بيعت با وى قيام نماييم و جور و خوفى كه به ايشان شده، همه را تلافى كنيم.»
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقة،/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
فوصل خبره إلى أهل الكوفة، فكاتبوه و وعدوه بالنّصرة، و أكّدوا عليه في طلب القدوم عليهم.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 77- 78
فلمّا بلغ أهل الكوفة وفاة معاوية، امتنعوا من البيعة ليزيد، فاجتمعوا، و كتبوا إلى الحسين كتابا يقولون فيه: اقدم إلينا يكون لك ما لنا و عليك ما علينا، فلعلّ اللّه يجمع بيننا و بينك على الهدى و دين الحقّ. و رغّبوه في القدوم إليهم. إلى أن قالوا: فإن لم تقدر على الوصول إلينا، فأنفذ إلينا برجل يحكم فينا بحكم اللّه و رسوله. و كتبوا بهذا المعنى كتبا كثيرة.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 422
فكتبوا كتابا فيه:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، إلى الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام من سليمان بن صرد الخزاعيّ، و المسيّب بن نجبة (2)، و رفاعة بن شدّاد البجليّ، و حبيب بن مظاهر الأسديّ و من معه من المسلمين و سلام عليك و رحمة اللّه و بركاته: أمّا بعد، فإنّا نحمد اللّه الّذي لا إله إلّا هو، و نصلّي على محمّد و آل محمّد، و اعلم يا ابن محمّد المصطفى و ابن عليّ المرتضى أن ليس لنا إمام غيرك، فاقدم إلينا، لنا ما لك، و عليك ما علينا، فلعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الحقّ و الهدى، و اعلم أنّك تقدم على جنود مجنّدة، و أنهار متدفّقة، و عيون جارية،
فإن لم تقدم على ذلك فابعث إلينا أحدا من أهل بيتك يحكم بيننا بحكم اللّه تعالى، و سنّة جدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و اعلم أنّ النّعمان بن بشير في قصر الإمارة. و لسنا نشهد معه جمعة و لا جماعة، و لو أنّك أقبلت إلينا لكنّا أخرجناه إلى الشّام، و السّلام.
و بعثوا الكتاب مع عمر بن نافذ التّميمي و عبد اللّه بن السّبيع الهمدانيّ، فخرجا مسرعين حتّى قدما على الحسين عليه السّلام، و معهما خمسون صحيفة، و لبثوا يومين آخرين و بعثوا إليه [قيس بن] مسهر الأنصاريّ و معه كتاب فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، إلى الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: أمّا بعد، فإنّه لا إمام غيرك لنا، يا ابن رسول اللّه:
العجل العجل.
ثمّ لبثوا يومين آخرين و كتبوا كتابا يقولون فيه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، قد أينعت الثّمار، فاقدم إلينا يا ابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله مسرعا.
قال أبو مخنف: و تواترت الكتب إليه، فسأل الرّسل عن أمر النّاس، فقالوا: إنّهم كلّهم معك. ثمّ كتبوا مع هانئ بن هانئ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ و كانا آخر الرّسل من أهل الكوفة.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 17- 19
في (التّبر المذاب): كثرت عليه الكتب و تواترت عليه الرّسل و كتبوا إليه: إنّك إن لم تصل إلينا، فأنت آثم لوجود الأنصار على الحقّ، و تمكنك من القيام، فإنّك أصله و عموده و أهله و معدنه.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 244- مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 228
و في مكّة وافته كتب أهل الكوفة من الرّجل و الاثنين و الثّلاثة و الأربعة، يسألونه القدوم عليهم، لأنّهم بغير إمام و لم يجتمعوا مع النّعمان بن بشير في جمعة و لا جماعة، و تكاثرت عليه الكتب، حتّى ورد عليه في يوم واحد ستّمائة كتاب، و اجتمع عنده من نوب متفرّقة اثنا عشر ألف كتاب، و في كلّ ذلك يشدّدون الطّلب، و هو لا يجيبهم، و آخر كتاب ورد عليه من شبث بن ربعيّ و حجّار بن أبجر و يزيد بن الحارث و عزرة بن قيس و عمرو بن الحجّاج و محمّد بن عمير بن عطارد و فيه: إنّ النّاس ينتظرونك، لا رأي لهم
غيرك، فالعجل، العجل، يا ابن رسول اللّه، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الثّمار و أعشبت الأرض، و أورقت الأشجار، فاقدم إذا شئت، فإنّما تقدم على جند لك مجنّدة.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 163- 164
فكتبوا إليه في أواخر شعبان كتابا جاء فيه:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ من سليمان بن صرد، و المسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد، و حبيب بن مظاهر، و عبد اللّه بن وال، و شيعته من المؤمنين و المسلمين من أهل الكوفة.
سلام عليك، أمّا بعد، فإنّا نحمد إليك اللّه الّذي لا إله إلّا هو. أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي قصم عدوّك و عدوّ أبيك الجبّار العنيد الغشوم الظّلوم، الّذي انتزى على هذه الأمّة، فابتزّها أمرها، و غصبها فيئها، [و] تأمّر عليها بغير رضا منها، ثمّ قتل خيارها، و استبقى شرارها، و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و عتاتها، فبعدا له كما بعدت ثمود.
ثمّ إنّه ليس علينا إمام غيرك، فأقبل، لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الحقّ، و النّعمان بن بشير في (قصر الإمارة) و لسنا نجتمع معه في جمعة و لا جماعة، و لا نخرج معه في عيد، و لو قد بلغنا أنّك أقبلت إلينا أخرجناه حتّى نلحقه بالشّام إن شاء اللّه، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته».
و سيّروا الكتاب مع عبد اللّه بن سبيع الهمدانيّ و عبد اللّه بن وال التّيميّ، و أمروهما بالنّجاء، فخرجا حتّى قدما على الحسين عليه السّلام بمكّة لعشر خلون من شهر رمضان.
و لبثوا يومين أو ثلاثا بعد تسريحهم الكتاب، ثمّ أنفذوا جماعة منهم: قيس بن مسهر الصّيداويّ، و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ إلى الحسين عليه السّلام و معهم نحو من (مائة و خمسين صحيفة) من الرّجل و الإثنين و الثّلاثة و الأربعة، يسألونه فيها القدوم عليهم.
و توافدت عليه- بعد ذلك- كتب أهل الكوفة، و تكاثرت، حتّى ورد عليه في يوم واحد (ستّمائة كتاب)، و اجتمع عنده في نوب متفرّقة (اثنا عشر ألف كتاب) و هو- مع ذلك- يتأنّى و لا يجيبهم.
و آخر كتاب ورد عليه مع هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ، و فيه:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، إلى الحسين بن عليّ من شيعته و شيعة أبيه أمير المؤمنين، أمّا بعد، فإنّ النّاس ينتظرونك و لا رأي لهم في غيرك، فالعجل، العجل يا ابن رسول اللّه، فقد اخضرّ الجناب، و أينعت الأثمار، و أعشبت الأرض، و أورقت الأشجار، فاقدم إذا شئت، فإنّما تقدم على جند لك مجنّد، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته، و على أبيك من قبل».
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 151- 152
فكتبوا إليه كتبا و سرّحوها مع عبد اللّه بن مسمع و عبد اللّه بن وال و أمروهما (1)بالنّجاء، فجدّا حتّى دخل (2)مكّة لعشر مضين من شهر رمضان. ثمّ كتبوا إليه بعد يومين و سرّحوا الكتب مع قيس بن مسهر الصّيداويّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ (3). ثمّ كتبوا إليه بعد يومين آخرين و سرّحوا الكتب مع هانئ بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ حتّى بلغت الكتب اثني عشر ألفا (و هي) تنطوي على الاستبشار بهلاك معاوية و الاستخفاف بيزيد و طلب قدومه و العهد له ببذل النّفس و النّفيس دونه.(4)(و كان) من المكاتبين (5)حبيب بن مظهر و مسلم بن عوسجة و سليمان بن صرد، و رفاعة بن شدّاد، و المسيّب بن نجبة، و شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر، و يزيد بن الحارث بن رويم، و عروة بن قيس، و عمرو بن الحجّاج، و محمّد بن عمير، و أمثالهم من الوجوه (6).
السّماوي، إبصار العين،/ 4 - عنه: الزّنجانيّ، وسيلة الدّارين،/ 48
و لمّا بلغ أهل الكوفة امتناع الحسين عن البيعة ليزيد ثارت إحساساتهم، و جعلوا أنفسهم ضدّ الأمويّين، فكاتبوا الحسين بالطّاعة له و الثّورة ضدّ الأمويّين، حتّى توافدت عليه الوفود، و تقاطرت الرّسل بالآلاف، و بلغت عدد الرّسائل اثنا عشر ألف رسالة (12000).
الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 32
فقال الحسين لهانئ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ: خبّراني من اجتمع على هذا الكتاب الّذي كتب معكما إليّ! فقالا: يا أمير المؤمنين! اجتمع عليه شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر، و يزيد بن الحارث، و يزيد بن رويم، و عروة بن قيس، و عمرو بن الحجّاج، و محمّد ابن عمير بن عطارد.
قال: فعندها قام الحسين فتطهّر، و صلّى ركعتين بين الرّكن و المقام، ثمّ انفتل من صلاته، و سأل ربّه الخير فيما كتب إليه أهل الكوفة، ثمّ جمع الرّسل، فقال لهم: إنّي رأيت جدّي [رسول اللّه- (1)] صلى اللّه عليه و سلم في منامي، و قد أمرني بأمر، و أنا ماض لأمره، فعزم اللّه لي بالخير، إنّه وليّ ذلك و القادر عليه إن شاء اللّه تعالى. ابن أعثم، الفتوح، 5/ 50- 51
فقال الحسين لهانئ بن هانئ السّبيعيّ؛ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ؛ خبّراني من اجتمع على هذا الكتاب الّذي كتب معكما! فقالا له: يا ابن رسول اللّه، اجتمع عليه شبث ابن ربعيّ؛ و حجّار بن أبجر؛ و يزيد بن الحارث؛ و يزيد بن رويم، و عزرة بن قيس، و عمرو ابن الحجّاج، و محمّد بن عمير بن عطارد. فعندها قام الحسين و توضّأ و صلّى ركعتين بين الرّكن و المقام، و لمّا انفتل من صلاته سأل ربّه الخير فيما كتب إليه أهل الكوفة، ثمّ رجع إلى الرّسل، فقال لهم: إنّي رأيت جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم في منامي، و قد أمرني بأمر، و أنا ماض لأمره، فعزم اللّه لي بالخير، فإنّه وليّ ذلك و القادر عليه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 195
فقال لهما: من اتّفق على هذا الكتاب؟ فقال: أعيان الكوفة منهم: شبث بن ربعيّ و يزيد بن الحارث، و حجّار بن أبحر، و عروة بن قيس، و يزيد بن رويم، و محمّد بن عمير ابن عطارد، و عمرو بن حجّاج. فقام عليه السّلام، و صلّى. ابن نما، مثير
الأحزان،/ 11
1) - من د.
فقال الحسين عليه السّلام لهانئ (1)بن هانئ السّبيعيّ (2)و سعيد (3) بن عبد اللّه الحنفيّ (4): خبّراني من اجتمع على هذا الكتاب (5)الّذي (6)كتب به و سوّدالي (7)معكما (8)! فقالا: يا ابن رسول اللّه، شبث بن ربعيّ، و حجّار بن أبجر (9)، و يزيد بن الحارث، و يزيد بن رويم، و عروة بن قيس، و عمرو بن الحجّاج، و محمّد بن عمير بن عطارد (10).
قال: (11)فعندها، قام الحسين عليه السّلام، فصلّى ركعتين بين الرّكن و المقام، و سأل اللّه الخيرة في ذلك. (12)
عرض كردند: «يابن رسول اللّه! شبث بن ربعى و حجّار بن ابحر و يزيد بن الحارث و يزيد بن رويم و عروة بن قيس و عمرو بن الحجّاج و محمّد بن عمير بن عطارد.»
راوى گفت: «حسين عليه السّلام چون اين بشنيد، به پا خواست و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز گذاشت و از خداوند مسئلت نمود تا آنچه خير و صلاح است، مقدّر فرمايد.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 36
ابن طاووس، اللّهوف،/ 36- عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 228؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 152- 153، 213؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 35- 36
1) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم].
5) [لم يرد في بحر العلوم].
6) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «سيّر إليّ»، و لعلّ الصّحيحّ: «و سرّح إليّ»].
7) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «سيّر إليّ»، و لعلّ الصّحيحّ: «و سرّح إليّ»].
8) [لم يرد في بحر العلوم].
9) - [في المطبوع: «أبحر»].
10) - [أضاف في أعيان الشّيعة: «و كلّ هؤلاء خرج لقتال الحسين عليه السّلام و هم من أعيان الكوفة و وجوهها»].
11) - [من هنا حكاه عنه في المعالي].
12) - حسين عليه السّلام به هانى سبيعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى فرمود: «به من بگوييد چه اشخاصى در نوشتن اين نامه با شما هماهنگ بودند؟»
و مسلم بن عقيل، و هو الّذي بعثه الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهما السّلام من مكّة يبايع له النّاس.
ابن سعد، الطّبقات، 4- 1/ 29
قالوا: و قد كان الحسين (1)قدّم مسلم بن عقيل بن أبي طالب (2)إلى الكوفة، و أمره أن ينزل على هانئ بن عروة (3)المراديّ، و ينظر إلى اجتماع النّاس عليه (4)، و يكتب إليه بخبرهم.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 64- عنه: الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201؛ مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 58
قال: فبعث الحسين بن عليّ مسلم بن عقيل إلى الكوفة، يبايعهم له.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
قالوا: و كان مسلم بن عقيل أرجل ولد عقيل (5)و أشجعها، فقدّمه الحسين بن عليّ عليهما السّلام إلى الكوفة حين كاتبه أهلها، و دعوه إليها، و راسلوه في القدوم، و وعدوه نصرهم و مناصحتهم و ذلك بعد وفاة الحسن بن عليّ؛ و موت معاوية بن أبي سفيان، و أمره أن يكتم أمره، و يعرف طاعة النّاس له.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 334، أنساب الأشراف، 2/ 77
فتلاحقت الرّسل كلّها، و اجتمعت عنده، فأجابهم على آخر كتبهم، و أعلمهم أن قد قدّم مسلم بن عقيل بن أبي طالب، ليعرف طاعتهم و أمرهم، و يكتب إليه بحالهم و رأيهم.
و دعا مسلما، فوجّهه مع قيس بن مسهر، و عمارة بن عبد [كذا] و عبد الرّحمان بن عبد اللّه بن ذي الكدر.
فبعث [الحسين] إليهم مسلم بن عقيل.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 370، 422، أنساب الأشراف، 3/ 159، 224
فكتب الحسين إليهم جميعا كتابا واحدا، و دفعه إلى هانئ بن هانئ و سعيد بن عبد اللّه، نسخته: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ إلى من بلغه كتابي هذا من أوليائه و شيعته بالكوفة، سلام عليكم، أمّا بعد، فقد أتتني كتبكم، و فهمت ما ذكرتم من محبّتكم لقدومي عليكم، و أنا باعث إليكم بأخي و ابن عمّي و ثقتي من أهلي مسلم بن عقيل، ليعلم لي كنه أمركم، و يكتب إليّ بما يتبيّن له من اجتماعكم، فإن كان أمركم على ما أتتني به كتبكم، و أخبرتني به رسلكم، أسرعت القدوم عليكم، إن شاء اللّه، و السّلام. (1)
و قد كان مسلم بن عقيل خرج معه من المدينة إلى مكّة، فقال له الحسين عليه السّلام: يا ابن عمّ، قد رأيت أن تسير إلى الكوفة، فتنظر ما اجتمع عليه رأي أهلها، فإن كانوا على ما أتتني به كتبهم، فعجّل عليّ بكتابك، لأسرع القدوم عليك، و إن تكن الأخرى، فعجّل الانصراف. (2)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
از حسين بن على به هركس از دوستان و شيعيان او كه در كوفه اند و اين نامه به او برسد. سلام بر شما باد! و بعد نامه هاى شما به من رسيد و دانستم كه دوست داريد پيش شما بيايم. اكنون برادر و پسرعمويم و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم مسلم بن عقيل را سوى شما فرستادم تا حقيقت كار شما را بداند و آنچه را از اجتماع شما بر او روشن مى شود، براى من بنويسد. اگر همان گونه باشد كه نامه هاى شما و گفتار فرستادگان شما حاكى از آن است، به خواست خداوند متعال زود پيش شما خواهم آمد. و السّلام».
مسلم بن عقيل همراه امام حسين از مدينه به مكّه آمده بود. امام به او فرمود: «اى پسرعمو! چنين به صلاح دانستم كه به كوفه روى و بنگرى رأى مردم آن بر چه قرار گرفته است. اگر همان گونه بودند كه نامه هايشان حاكى از آن است، باشتاب براى من بنويس كه زود پيش تو آيم و اگر به گونه ديگرى بود، شتابان برگرد.»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 278- 279
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 231- 232- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 289
فوجّه إليهم مسلم بن عقيل بن أبي طالب رضى اللّه عنه، و كتب إليهم، و أعلمهم أنّه إثر كتابه. (3)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215
فوجّه إليهم ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب رضى اللّه عنه.
الطّبري، التاريخ، 5/ 347- مثله ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
قال: فبعث الحسين إلى (1)مسلم بن عقيل (2)بن أبي طالب ابن عمّه (3)، فقال له: سر إلى الكوفة، فانظر ما كتبوا به إليّ، فإن كان حقّا خرجنا إليهم (4)
«قدمت إليهم»].
. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 422- 423؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (5)، 4/ 335
و تلاقت الرّسل كلّها عنده، فقرأ الكتب، و سأل الرّسل عن أمر النّاس، ثمّ كتب مع هانئ (6)بن هانئ السّبيعيّ و سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ، و كانا آخر الرّسل: (7)
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من حسين بن عليّ إلى الملأ من المؤمنين و المسلمين: أمّا بعد، فإنّ هانئا و سعيدا قدما عليّ بكتبكم، و كانا آخر من قدم عليّ من رسلكم، و قد فهمت كلّ الّذي اقتصصتم (8)و ذكرتم، و مقالة جلّكم: إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الهدى و الحقّ. و قد بعثت إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي، و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم و أمركم و رأيكم، فإن كتب إليّ، أنّه قد أجمع رأي ملئكم و ذوي الفضل و الحجى منكم على مثل ما قدمت عليّ به رسلكم، و قرأت في كتبكم، (9)
1) - [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «إليهم»].
2) [لم يرد في الإصابة و تهذيب ابن بدران].
3) [لم يرد في الإصابة و تهذيب ابن بدران].
4) - [في الأمالي: «خرجت إليهم» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران:
5) - [عن الإصابة].
6) - [و في المقرّم مكانه: «و لمّا اجتمع عند الحسين ما ملأ خرجين، كتب إليهم كتابا واحدا دفعه إلى هانئ ...»].
7) - [و في بحر العلوم مكانه: «و كتب معه [مسلم بن عقيل]- جوابا لكتب أهل الكوفة- كتابا جاء فيه: ...»].
8) - [المقرّم: «قصصتم»].
9) - [زاد في بحر العلوم: «فإنّي»].
أقدم عليكم وشيكا إن شاء اللّه؛ فلعمري ما الإمام إلّا (1)العامل بالكتاب، و الآخذ بالقسط، و الدّائن بالحقّ (2)، الحابس نفسه على ذات اللّه، و السّلام.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 353- عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 165؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 213- 215
ثمّ دعا مسلم بن عقيل، فسرّحه مع (3)قيس بن مسهر الصّيداويّ و عمارة بن عبيد (4)السّلوليّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه بن (5)الكدن الأرحبيّ (6)، فأمره بتقوى اللّه و كتمان أمره، و اللّطف، فإن رأى النّاس مجتمعين مستوسقين عجّل إليه بذلك.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 354- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 216؛ المحمودي، العبرات، 1/ 289
فبعث إليهم مسلم بن عقيل. (7)
گويد: حسين، مسلم بن عقيل بن ابى طالب، پسرعموى خويش را پيش خواند و گفت: «به كوفه برو و در مورد آنچه به من نوشته اند، بنگر تا اگر درست بود، سوى آنها رويم.»
گويد: همه فرستادگان پيش حسين به هم رسيدند كه نامه ها را بخواند و از فرستادگان درباره مردم پرسش كرد. آن گاه همراه هانئ بن هانئ سبيعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى كه آخرين فرستادگان بودند، چنين نوشت:
«به نام خداى رحمان رحيم
از حسين بن على به جمع مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، هانئ و سعيد با نامه هاى شما پيش من آمدند. همه آنچه را كه حكايت كرده بوديد و گفته بوديد، دانستم گفته بيشترتان اين بود كه: «امام نداريم، بيا! شايد به سبب تو خدا ما را بر حق و هدايت همدل كند.» اينك، برادر و پسرعمو و معتمد و اهل خاندانم را سوى شما فرستادم. به او گفتم، از حال و كار و رأى شما به من بنويسد. اگر نوشت كه رأى جماعت و اهل فضيلت و خرد چنان است كه فرستادگانتان به من گفته اند و در نامه هايتان خوانده ام، بزودى پيش شما مى آيم، ان شاء اللّه. به جان خودم كه امام جز آن نيست كه به كتاب عمل كند و انصاف گيرد و مجرى حق باشد و خويشتن را خاص خدا كند و السّلام.»
گويد: حسين، مسلم بن عقيل را خواست و او را همراه قيس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبيده سلولى و عبد الرّحمان بن عبد اللّه ارحبى فرستاد و به او دستور داد كه از خدا ترسان باشد و كار خويش را نهان دارد و دقيق باشد. اگر مردم را فراهم و هم پيمان ديد، زودتر به او خبر دهد.
حسين، مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2916- 2917، 2924- 2925، 2976
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
1) - [بحر العلوم: «الحاكم بالكتاب، و القائم بالقسط، و الدّائن بدين اللّه»].
2) - [بحر العلوم: «الحاكم بالكتاب، و القائم بالقسط، و الدّائن بدين اللّه»].
3) - [و في بحر العلوم مكانه: «و بعث معه ...»].
4) - [بحر العلوم: «عبيد اللّه»].
5) - [بحر العلوم: «الأرحبيّ الأزديّ»].
6) - [بحر العلوم: «الأرحبيّ الأزديّ»].
7) - و او پسرعموى خويش مسلم بن عقيل بن ابى طالب رضى اللّه عنه را سوى آنها فرستاد.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ إلى الملأ من المؤمنين، سلام عليكم، أمّا بعد، فإنّ هانئ [بن هانئ- (1)] و سعيد بن عبد اللّه (2)قدما عليّ بكتبكم، فكانا آخر من قدم عليّ من عندكم، و قد فهمت الّذي قد قصصتم و ذكرتم، و لست أقصر عمّا أحببتم، و قد بعثت إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي مسلم بن عقيل بن أبي طالب رضى اللّه عنه، و قد أمرته أن يكتب إليّ بحالكم، و رأيكم، و رأي ذوي الحجى و الفضل منكم، و هو متوجّه إلى ما قبلكم إن شاء اللّه [تعالى- (3)] و السّلام، و لا قوّة إلّا باللّه، فإن كنتم على ما قدمت به رسلكم و قرأت في كتبكم، فقوموا مع ابن عمّي و بايعوه، و انصروه و لا تخذلوه، فلعمري! ليس الإمام العادل بالكتاب، و العادل بالقسط، كالّذي يحكم بغير الحقّ و لا يهدي و لا يهتدي، جمعنا اللّه و إيّاكم على الهدى، و ألزمنا و إيّاكم كلمة التّقوى، إنّه لطيف لما يشاء- و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.
قال: ثمّ طوى الكتاب و ختمه، و دعا مسلم بن عقيل رحمه اللّه، فدفع إليه الكتاب و قال له: إنّي موجّهك إلى أهل الكوفة و هذه كتبهم إليّ، و سيقضي اللّه من أمرك ما يحبّ و يرضى، و أنا أرجو أن أكون أنا و أنت في درجة الشّهداء، فامض على بركة اللّه حتّى
تدخل الكوفة، فإذا دخلتها، فانزل عند أوثق أهلها، و ادع [النّاس- (1)] إلى [طاعتي- (2)] و اخذلهم عن آل أبي سفيان، فإن رأيت (3)النّاس مجتمعين على بيعتي، فعجّل لي بالخبر، حتّى أعمل على حسب ذلك، إن/ شاء اللّه تعالى. ثمّ عانقه و ودّعه و بكيا جميعا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 51- 53
و قد كان بعث الحسين بن عليّ مسلم بن عقيل بن أبي طالب إلى أهل الكوفة ليأخذ بيعتهم.
ابن عبد ربّه، العقد الفريد، 4/ 327- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265
و لحق بمكّة، فأرسل بابن عمّه (4)مسلم بن عقيل إلى الكوفة، و قال له: سر إلى أهل الكوفة، فإن كان حقّا ما كتبوا به، عرّفني حتّى ألحق بك. المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
فأنفذ الحسين بن عليّ مسلم بن عقيل إلى الكوفة، لأجل البيعة على أهلها.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 555
فقال لهم: أبعث معكم أخي و ابن عمّي، فإذا أخذ لي بيعتي، و آتاني عنهم بمثل ما كتبوا به إليّ، قدمت عليهم.
و دعا مسلم بن عقيل، فقال: اشخص إلى الكوفة، فإن رأيت منهم اجتماعا على ما كتبوا و رأيته أمرا ترى الخروج معه، فاكتب إليّ برأيك. (5)
سپس مسلم بن عقيل را خواست و به او فرمود: «به كوفه برو و اگر ديدى همان طور كه در اين نامه ها نوشته اند، متّفق اند و مشاهده كردى كه مى توان به وسيله آن مردم بر عليه يزيد نهضتى كرد، نظر خود را به من بنويس.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 93
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 63
ثمّ كتب مع هانئ بن هانئ و سعيد بن عبد اللّه، و كانا آخر الرّسل:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم (1)
من الحسين بن عليّ إلى الملأ من المؤمنين و المسلمين، أمّا بعد، فإنّ هانئا و سعيدا قدما عليّ بكتبكم، و كانا آخر من قدم عليّ من رسلكم، و قد فهمت كلّ (2)الّذي اقتصصتم و ذكرتم، و مقالة جلّكم: إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه أن (3)يجمعنا بك على الحقّ و الهدى، و إنّي (4)باعث إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي مسلم بن عقيل (5)، فإن كتب إليّ أنّه (6)قد اجتمع رأي ملئكم و ذوي الحجى و الفضل (7)منكم على مثل ما قدمت به رسلكم، و قرأت في كتبكم، فإنّي أقدم إليكم (8)وشيكا إن شاء اللّه، فلعمري ما الإمام إلّا الحاكم بالكتاب، القائم بالقسط، الدّائن بدين الحقّ، الحابس (9)نفسه على ذات (10)اللّه، و السّلام.
المفيد، الإرشاد، 2/ 36- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 334- 335؛ البحراني، العوالم، 17/ 183- 184؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218؛ القمي، نفس المهموم،/ 81- 82؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 11- 12؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 36؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 228- 229؛ السّماوي، إبصار العين،/ 5 ؛ الزّنجاني، وسيلة (11)الدّارين،/ 49
1) - [و في المعالي مكانه: «و كتب معه [مسلم بن عقيل] جواب كتبهم: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ...»].
2) - [لم يرد في المعالي، و في إبصار العين و وسيلة الدّارين: «ما» بدل عن «كلّ الّذي»].
3) - [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و اللّواعج و مثير الأحزان: «أنا»].
5) - [زاد في نفس المهموم: «و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم و رأيكم»].
6) - [المعالي: «بأنّه»].
7) - [لم يرد في مثير الأحزان].
8) - [في روضة الواعظين و نفس المهموم و المقرّم: «عليكم»].
9) - [روضة الواعظين: «الحاسب»].
10) - [في البحار و العوالم: «ذلك»].
11) - [حكاه في وسيلة الدّارين عن إبصار العين].
و دعا الحسين عليه السّلام مسلم بن عقيل، فسرّحه مع قيس بن مسهر الصّيداويّ، (1)و عمارة ابن عبد اللّه السّلوليّ (2)و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ (3)، (4)و أمره بالتّقوى، (5)و كتمان أمره و اللّطف (6)، فإن رأى النّاس مجتمعين مستوثقين عجّل إليه بذلك. (7)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
نامه اى است از حسين بن على به گروه مؤمنان و مسلمانان؛ امّا بعد، همانا هانى و سعيد نامه هاى شما را به من رساندند، و اين دو آخرين فرستادگان شما بودند، و من همه آنچه داستان كرده ايد و يادآور شده ايد، دانستم. سخن بيشتر شما اين بود كه: براى ما امام و پيشوايى نيست. پس به سوى ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را بر حق و هدايت گرد آورد، و من هم اكنون برادرم و پسرعمويم و آن كس كه مورد اطمينان و وثوق من در ميان خاندانم مى باشد (يعنى) مسلم بن عقيل را به سوى شما گسيل داشتم، تا اگر مسلم براى من نوشت كه رأى و انديشه گروه شما و خردمندان و دانايانتان همانند سخن فرستادگان شما و آنچه من در نامه هاتان خواندم مى باشد، ان شاء اللّه بزودى به نزد شما خواهم آمد. به جان خودم سوگند امام و پيشوا نيست جز آن كس كه به كتاب خدا در ميان مردم حكم كند، و به دادگسترى و عدالت بپاخيزد، و بدين حق ديندارى كند، و خود را در آنچه مربوط به خداست نگهدارى كند. و السّلام.»
و حضرت عليه السّلام مسلم بن عقيل را خواسته با قيس بن مسهر صيداوى، و عمارة بن عبد اللّه سلولى، و عبد اللّه و عبد الرّحمان پسران شدّاد ارحبى به سوى كوفه فرستاد، و او را به پرهيزكارى، و پوشيده داشتن كار خود، و مدارا كردن با مردم دستور فرمود، و اگر ديد مردم گرد آمده و (چنانچه نوشته اند) فراهم شدند، بزودى به آن حضرت اطلاع دهد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 36- 37
المفيد، الإرشاد، 2/ 37- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 335؛ البحراني، العوالم، 17/ 184؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218؛ القمي، نفس المهموم،/ 82؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 14؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 165- 166؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 153؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 36؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 229
فاجتمعت الرّسل كلّهم عند الحسين، و قرأ الكتب، و سأل الرّسل عن أمر النّاس، ثمّ كتب أجوبة كتبهم، و أنفذ مسلم بن عقيل بن أبي طالب إليهم.
1) - [في المعالي: «و جماعة من أهل الكوفة» و في أعيان الشّيعة: «و رجلين آخرين»].
2) [عن ط آل البيت، في البحار و العوالم و اللّواعج و مثير الأحزان و المقرّم: «عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأزديّ». و في الإرشاد ط علميّة و بحر العلوم: «عبد اللّه و عبد الرّحمان ابنا شدّاد الأرحبيّ»].
3) - [في المعالي: «و جماعة من أهل الكوفة» و في أعيان الشّيعة: «و رجلين آخرين»].
4) [عن ط آل البيت، في البحار و العوالم و اللّواعج و مثير الأحزان و المقرّم: «عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأزديّ». و في الإرشاد ط علميّة و بحر العلوم: «عبد اللّه و عبد الرّحمان ابنا شدّاد الأرحبيّ»].
5) [المقرّم: «و النّظر فيما اجتمع عليه أهل الكوفة»].
6) [المقرّم: «و النّظر فيما اجتمع عليه أهل الكوفة»].
7) - سپس، به وسيله هانى بن هانى و سعيد بن عبد اللّه كه آخرين فرستادگان مردم كوفه بودند، نامه اى بدين مضمون به آنها نوشت:
و قال له: «اذهب، فاعرف أحوال النّاس، و انظر ما كتبوا به، فإن كان صحيحا، قد اجتمع عليه رؤساؤهم، و تابعهم من يوثق به، خرجنا إليهم».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 41- 42
و قد كان الحسين عليه السّلام قدّم مسلم بن عقيل يبايع له في السّرّ إلى الكوفة.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
فلمّا قرأ الكتاب و سأل الرّسل كتب إليهم: من الحسين بن عليّ إلى الملأ من المؤمنين:
أمّا بعد: فإنّ فلانا و فلانا قدما عليّ بكتبكم، و فهمت مقالة جلّكم: إنّه ليس علينا إمام، فأقبل لعلّ اللّه يجمعنا بك على الحقّ، و إنّي باعث إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهلي، فإن كتب إليّ أنّه قد اجتمع رأي ملئكم و ذووا الحجى و الفضل منكم على مثل ما قدمت عليّ به رسلكم، و قرأته في كتبكم أقدم عليكم، وشيكا إن شاء اللّه تعالى. فدعا بمسلم بن عقيل، فسرّحه مع قيس بن مسهر الصّيداويّ، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأزديّ.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223
ثمّ أمر بجواب كتب أهل الكوفة على هذا النّحو: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين ابن عليّ إلى الملأ من المؤمنين، سلام عليكم، أمّا بعد، فإنّ هانئ بن هانئ و سعيد بن عبد اللّه قدما عليّ من رسلكم، و قد فهمت الّذي اقتصصتم و ذكرتم، و لست أقصر عمّا أحببتم، و قد بعثت إليكم أخي و ابن عمّي مسلم بن عقيل بن أبي طالب، و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم و خبركم و رأيكم و رأي ذوي الحجى و الفضل منكم، و هو متوجّه إليكم إن شاء اللّه و لا قوّة إلّا باللّه، فإن كنتم على ما قدمت به رسلكم، و قرأت في كتبكم، فقوموا مع ابن عمّي و بايعوه و لا تخذلوه، فلعمري ما الإمام العامل بالكتاب القائم بالقسط، كالّذي يحكم بغير الحقّ، و لا يهتدي سبيلا، جمعنا اللّه و إيّاكم على الهدى، و ألزمنا و إيّاكم كلمة التّقوى، إنّه لطيف لما يشاء، و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.
ثمّ طوى الكتاب و ختمه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 195- 196
و دعا بمسلم بن عقيل، فدفع إليه الكتاب، و قال: إنّي موجّهك إلى أهل الكوفة، و سيقضي اللّه من أمرك ما يحبّ و يرضى، و أنا أرجو أن أكون أنا و أنت في درجة الشّهداء، فامض ببركة اللّه و عونه، حتّى تدخل الكوفة، فإذا دخلتها، فانزل عند أوثق أهلها (1)و ادع النّاس إلى طاعتي، فإن رأيتهم مجتمعين على بيعتي، فعجّل عليّ بالخبر، حتّى أعمل على حسب ذلك، إن شاء اللّه تعالى. ثمّ عانقه الحسين، و ودّعه و بكيا جميعا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 196- عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 165؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 215- 216
فاجتمعت الرّسل كلّهم عنده، فقرأ الكتب، و سأل الرّسل عن أمر النّاس، ثمّ كتب مع مسلم بن عقيل:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ إلى الملأ من المسلمين و المؤمنين أمّا بعد:
فإنّ هانئا و سعيدا قدما عليّ بكتبكم، و كانا آخر من قدم عليّ من رسلكم، و قد فهمت كلّ الّذي اقتصصتم و ذكرتم، و مقالة جلّكم: إنّه ليس لنا إمام، فأقبل لعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الهدى، و أنا باعث إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي، فإن كتب إليّ أنّه قد أجمع رأي أحداثكم [؟] و ذوي الفضل منكم على مثل ما قدمت به رسلكم، و تواترت به كتبكم، أقدم عليكم، وشيكا إن شاء اللّه، و لعمري ما الإمام إلّا الحاكم القائم بالقسط، الدّائن بدين اللّه، الحابس نفسه على ذات اللّه.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 90
فبعث إليهم مسلما لينظر ما قالوا.
و تلاقت الرّسل كلّها عنده. فقرأ الكتب، و كتب مع هانئ بن هاني السّبيعيّ، و سعيد ابن عبيد الحنفيّ، و كانا آخر الرّسل:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من حسين بن عليّ إلى الملأ من المؤمنين و المسلمين. أمّا بعد، فإنّ هانئا و سعيدا قدما عليّ، و كانا آخر من قدم من رسلهم، و قد بعثت أخي و ابن عمّي
1) - [إلى هنا حكاه عنه في المقرّم].
و ثقتي من أهل بيتي، و أمرت أن يكتب إليّ بحالكم، فإن كتب إليّ أنّه قد أجمع رأي ملئكم و ذوي الحجى و الفضل منكم على مثل ما قدمت به عليّ رسلكم، قدمت عليكم إن شاء اللّه تعالى.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325، 328
فدعا مسلم بن عقيل، و قال: أشخص إلى الكوفة، فإن رأيت منهم اجتماعا فاكتب إليّ.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 36
فكتب إليهم الحسين عند اجتماع الكتب عنده، أمّا بعد، فقد فهمت كلّ الّذي اقتصصتم، و قد بعثت إليكم بأخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي مسلم بن عقيل، و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم و أمركم و رأيكم، فإن كتب إليّ أنّه قد اجتمع رأي ملئكم و ذوي الحجى منكم على مثل ما قدمت به رسلكم، أقدم إليكم، وشيكا إن شاء اللّه، فلعمري ما الإمام إلّا العامل بالكتاب، و القائم بالقسط، و الدّائن بدين الحقّ، و السّلام.
ثمّ دعا الحسين مسلم بن عقيل، فسيّره نحو (1)الكوفة، و أمره بتقوى اللّه، و كتمان أمره و اللّطف، فإن رأى النّاس مجتمعين له عجّل إليه بذلك. (2)
امّا بعد، هرچه شما شرح داده و حكايت كرده بوديد، دانستم و آگاه شدم. اكنون برادر و پسر عمّ خود را (مسلم بن عقيل) نزد شما روانه مى كنم. به او دستور دادم كه اوضاع و احوال شما را مشاهده كرده به من گزارش بدهد. اگر او به من بنويسد كه شما همه جمع شده و تصميم گرفته ايد و خردمندان شما با رأى و عقيده شما موافق باشند و آنچه را كه نمايندگان شما مى گويند مورد تصديق و موافقت بزرگان قوم باشد، من زودتر خواهم آمد، به خواست خداوند. به جان خود سوگند، امام و پيشوا كسى بايد باشد كه به كتاب و دستور خداوند عمل كند و دادگر و متدين به دين حق باشد، و السّلام.
حسين هم مسلم بن عقيل را نزد خود خواند و سوى كوفه روانه كرد. به او گفت: اول بايد پرهيزگار و خداپرست باشى. كارهاى خود را از مراقبت دشمن پنهان بدار و مدارا با لطف بكن. اگر ديدى كه مردم همه جمع و متفق شده باشند، خبر بده تا شتاب كنم.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 113- 114
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 386- 387
و دعا مسلم بن عقيل و عرّفه ما في نفسه و أطلعه على أمره.
و عن داود بن أبي هند عن الشّعبيّ، قال: بايع الحسين عليه السّلام أربعون ألفا من أهل الكوفة على أن يحاربوا من حارب، و يسالموا من سالم.
فعند ذلك ردّ جواب كتبهم يمنّيهم بالقبول، و يعدهم بسرعة الوصول (1)و أنّه قد جاء ابن عمّي مسلم بن عقيل ليعرّفني ما أنتم عليه من رأي جميل.
و لعمري ما الإمام إلّا العامل بالكتاب، القائم بالقسط، الدّائن بدين الحقّ، الحابس نفسه في ذات اللّه.
و أمر مسلم بالتّوجّه بالكتاب إلى الكوفة.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 11- 12- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 337؛ البحراني، العوالم، 17/ 186- 187؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 217
و بعث الحسين من مكّة إلى الكوفة ابن عمّه مسلم بن عقيل ليصحّح بيعته بها، و يأخذ العهود له من أهلها.
البرّي، الجوهرة،/ 42
فكتب (2)إليهم و سيّر جوابهم (3)[مع] ابن عمّه مسلم بن عقيل.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
ثمّ بعث الحسين قبل خروجه من مكّة إلى الكوفة مسلم بن عقيل، و قال له: انظر ما كتبوا به إلينا، فإن كان حقّا فأخبرني، فاستعفاه مسلم فلم يعفه، فقال له: يا ابن عمّ، النّاس كثير، فباللّه لا تلقى اللّه بدمي. فقال له: لا بدّ من مسيرك.
فحينئذ بعث إليهم مسلم بن عقيل، و كتب معه كتابا: قد بعثت إليكم أخي و ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي، و أمرته أن يكتب إليّ بحالكم، فإن كتب إليّ أنّه قد اجتمع رأي ملئكم و ذي الحجى منكم على مثل ما قدمت به رسلكم، قدمت عليكم، و إلّا لم أقدم و السّلام. ثمّ دعى مسلم بن عقيل، فبعثه مع قيس بن مسهر الصّيداويّ، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ، و عبد الرّحمان بن عبد اللّه الأرحبيّ، و أمره بكتمان الأمر. (4)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 272
1) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم و الأسرار، و زادوا: «و بعث مسلم بن عقيل»].
2) [كشف الغمّة: «جوابهم و سيّر إليهم»].
3) [كشف الغمّة: «جوابهم و سيّر إليهم»].
4) - چون حجّت بر امام ثابت شد و رعيت با نصرت و اظهار كلمه دين او را خواندند و حسين به مكّه و مدينه خائف بود و بتقيّه زندگانى مى بايست كردن، حسين عليه السّلام مسلم بن عقيل را بخواند و نامه بنوشت و به دست او داد كه مسلم مرد امين است و ثقه من و پسر عمّ من به شما فرستادم تا حالها باز داند و به من اعلام كند و من در عقب او مى رسم.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 137، 139- 140
ثمّ طلب مسلم بن عقيل، و اطّلعه على الحال (1)، و كتب معه جواب كتبهم يعدهم بالقبول (2)، و يقول ما معناه: قد نفذت إليكم ابن عمّي مسلم بن عقيل ليعرّفني ما أنتم عليه من رأي جميل. (3)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 36- 37
ابن طاووس، اللّهوف،/ 36- 37- عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 228؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 153، 213
فأرسل إليهم ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب رضى اللّه عنه. (4)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104
و كان الحسين قد قدّمه [مسلم بن عقيل] إلى الكوفة ليخبر من بها من شيعته بقدومه.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 352
فبعث الحسين ابن عمّه مسلم بن عقيل، أن سر، فانظر ما كتبوا. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام] (5)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 618
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
فعند ذلك بعث ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب إلى العراق، ليكشف له حقيقة هذا الأمر و الاتّفاق، فإن كان متحتّما و أمرا حازما محكما، بعث إليه ليركب في أهله و ذويه، و يأتي الكوفة ليظفر بمن يعاديه، و كتب معه كتابا إلى أهل العراق بذلك.
1) - [زاد في المعالي و بحر العلوم: «و أمره بالمسير»].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي و بحر العلوم].
3) - پس از آن مسلم بن عقيل را خواست و از جريان مطّلعش فرمود و پاسخ نامه هاى اهل كوفه را نوشت، و وعده پذيرش دعوت آنان را داد، و اضافه فرمود كه پسر عمّ خودم مسلم بن عقيل را به سوى شما فرستادم تا مرا از وضع موجود و آخرين تصميم شما آگاه نمايد.
4) - حسين عليه السّلام نيز پسرعموى خود مسلم بن عقيل بن ابى طالب (رض) را نزد ايشان فرستاد.
5) - نخست پسر عمّ خويش مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد.
فبعث إليهم مسلم بن عقيل، فذكر قصّة مقتل مسلم كما تقدّم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152، 170
فأجابهم الحسين: فهمت ما قصصتم، و قد بعثت إليكم ابن عمّي و ثقتي من أهل بيتي مسلم بن عقيل، يكتب إليّ بأمركم و رأيكم، فإن اجتمع ملؤكم على مثل ما قدمت به رسلكم، أقدم عليكم قريبا، و لعمري ما الإمام إلّا العامل بالكتاب، القائم بالقسط، الدّائن بدين الحقّ. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 31- 32
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
فأرسل إليهم ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
فكتب جوابهم صحبته القاصدين، و سيّر معهم ابن عمّه مسلم بن عقيل.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184
فأرسل إليهم ابن عمّه مسلم بن عقيل (2)
امّا بعد، مكتوب شما رسيد و بر مضمون آن اطّلاع حاصل گرديد. بدانيد كه من در حصول مقصود شما تأخير جايز نخواهم داشت و حالا برادر و پسر عمّ خويش مسلم بن عقيل را به آن صوب فرستادم تا حقيقت حال و صدق مقال شما را معلوم كند. اگر بر سر سخن خود باشيد، با او بيعت نماييد و چون او مرا از مبايعت شما اعلام دهد، بدان جانب شتابم. بايد كه مسلم را يارى دهيد و جانب او را فرونگذاريد كه امامى كه به كتاب خداى تعالى عمل نمايد و عادل و عالم باشد، با حاكمى كه ظلم و فسق از وى صادر شود، مساوى نبود.
و السّلام. خواند
امير، حبيب السّير، 2/ 40
عليه السّلام.تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
فلمّا وقف الحسين على الكتب و قرأ ما فيها، سألهم عن أمور النّاس، و كتب إليهم كتابا يذكر فيه: إنّي قد أنفذت إليكم أخي و ابن عمّي و المفضّل عندي مسلم بن عقيل بن أبي
1) - حسين به آنان پاسخ داد كه: «آنچه را كه نوشته ايد، دريافتم و پسر عمّ خود مسلم بن عقيل را كه از خاندان من و مورد اعتماد من است، به سوى شما مى فرستم. او براى من خواهد نوشت كه شما چه مى گوييد و چه مى خواهيد. اگر بزرگان شما چنين گويند كه رسولان شما مى گويند، به همين زودى به سوى شما خواهم آمد. به جان خودم سوگند كه كسى كه امام است، جز به كتاب خدا عمل نخواهد كرد و عدالت را برپاى خواهد داشت و بر دين حق خواهد بود».
2) - و چون اين طايفه متعاقب يكديگر به تقبيل بساط امامت مناط سرافراز گشتند و بقدر امكان در باب توجه آن حضرت مبالغه نمودند، خاطر مباركش بر آن قرار يافت كه نخست مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه را به كوفه ارسال فرمايد تا از كوفيان بيعت بستاند، آن گاه به نفس نفيس متوجه گردد. لاجرم در جواب مكاتيب رؤساى آن بلده قلمى فرمود كه: اين نامه اى است از حسين بن على به گروهى از اهل ايمان.
طالب، فاسمعوا له و أطيعوا رأيه، و قد أمرته باللّطف فيكم، و إن ينفذ إليّ بحسن رأيكم، و ما أنتم عليه، و أنا أقدم عليكم إن شاء اللّه. ثمّ دعا بمسلم، فأنفذه مع دليلين، يدلّانه على
الطّريق. الطّريحي، المنتخب، 2/ 422- 423
فلمّا قرأ الكتب جميعا كتب الجواب في كتاب أوّله: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ عليه السّلام إلى الملأ من المؤمنين: أمّا بعد، فإنّ هانئا و سعيدا قدما إليّ بكتبكم، و كانا آخر من قدما إليّ من رسلكم، و قد فهمت ما ذكرتموه أنّه ليس لكم إمام غيري، و تسألوني القدوم إليكم، لعلّ اللّه يجمعكم على الحقّ و الهدى؛ و إنّي باعث إليكم أخي و ابن عمّي المفضّل عندي من أهل بيتي مسلم بن عقيل عليه السّلام، و قد أمرته أن يكتب إليّ بحسن رأيكم، و ما أنتم عليه و أنا أقدم إليكم إن شاء اللّه تعالى.
ثمّ دعا بمسلم بن عقيل، و وجّه معه قيس بن مسهر الصّيداويّ، و عمارة بن عبد اللّه السّلوليّ، و أمره بتقوى اللّه و اللّطف بالنّاس، فإن رأى النّاس مجتمعين على رأيه يعجّل له بالخبر.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 19
فكتب إليهم الحسين رضى اللّه عنه: «أمّا بعد، فقد وصلني كتابكم، و فهمت ما اقتضته آراؤكم، و قد بعثت إليكم أخي و ثقتي و ابن عمّي مسلم بن عقيل، و سأقدم عليكم إثره إن شاء اللّه تعالى». و أرسل مسلم بن عقيل إليهم صحبة قاصديهم [عن الفصول المهمّة].
الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
في النّاسخ: إنّ مسلما ودّع الحسين عليه السّلام و قبّل يديه و رجليه، و بكى و قال: جعلت فداك، أرى هذا آخر اللّقاء و الملتقى يوم القيامة. فبكى الحسين عليه السّلام و ضمّه إلى صدره و تعطّف عليه و خرج مسلم عليه السّلام و هو يبكي في طريقه. فسئل ما هذا البكاء؟ فقال:
لحرقة قلبي، لأنّ الدّهر فرّق بيني و بين الحسين و أبعد بيني و بينه.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 229
فأرسل الحسين عليه السّلام ابن عمّه مسلم بن عقيل في التّاريخ المذكور.
الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 32
و قد كان الحسين بن عليّ عليه السّلام، كتب إلى وجوه أهل البصرة، يدعوهم إلى كتاب اللّه، و يقول لهم: «إنّ السّنّة قد أميتت، و إنّ البدعة قد أحييت و نعشت».
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 78
و قد كان الحسين بن عليّ رضى اللّه عنه، كتب كتابا إلى شيعته من أهل البصرة مع مولى له، يسمّى سلمان، نسخته: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ إلى مالك بن مسمع، و الأحنف بن قيس، و المنذر بن الجارود، و مسعود بن عمرو، و قيس بن الهيثم. سلام عليكم، أمّا بعد، فإنّي أدعوكم إلى إحياء معالم الحقّ، و إماتة البدع، فإن تجيبوا تهتدوا سبل الرّشاد، و السّلام. (1)
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
از حسين بن على به مالك بن مسمع و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم، سلام بر شما، همانا من شما را به زنده كردن آثار و نشانه هاى حق و نابود كردن بدعتها فرامى خوانم و اگر بپذيريد، به راههاى هدايت رهنمون خواهيد شد، و السّلام».
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233
و قد كان حسين كتب إلى أهل البصرة كتابا؛ قال هشام: قال أبو مخنف: حدّثني الصّقعب بن زهير، عن أبي عثمان النّهديّ، قال: كتب حسين مع مولى لهم، يقال له:
سليمان، و كتب بنسخة إلى رؤوس الأخماس بالبصرة (2)و إلى الأشراف؛ فكتب إلى مالك ابن مسمع البكريّ، (3)و إلى الأحنف بن قيس، و إلى المنذر بن الجارود، و إلى مسعود بن عمرو، و إلى قيس بن الهيثم، و إلى عمرو بن عبيد اللّه بن معمر، فجاءت منه نسخة واحدة إلى جميع أشرافها: أمّا بعد، فإنّ اللّه اصطفى محمّدا صلى اللّه عليه و سلم على خلقه، و أكرمه بنبوّته، و اختاره لرسالته، ثمّ قبضه اللّه إليه، و قد نصح لعباده، و بلّغ ما أرسل به صلى اللّه عليه و سلم، و كنّا أهله، و أولياءه،
و أوصياءه، و ورثته، و أحقّ النّاس بمقامه فى الناس، فاستأثر علينا قومنا بذلك، (1)فرضينا و كرهنا الفرقة، و أحببنا العافية (2)، و نحن نعلم أنّا أحقّ بذلك الحقّ المستحقّ علينا ممّن تولّاه، (3)و قد أحسنوا و أصلحوا، و تحرّوا الحقّ، فرحمهم اللّه، و غفر لنا و لهم (4). و قد بعثت رسولي إليكم بهذا الكتاب، و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلى اللّه عليه و سلم، فإنّ السّنّة قد أميتت، و إنّ البدعة قد أحييت، و إن تسمعوا (5)قولي، و تطيعوا أمري أهدكم سبيل الرّشاد، و السّلام عليكم و رحمة اللّه. (6)
ابو عثمان نهدى گويد: حسين همراه يكى از غلامانشان به نام سليمان، نامه اى نوشت و نسخه آن را به هريك از سران پنج ناحيه بصره و بزرگان آن جا فرستاد. چون: مالك بن مسمع بكرى و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمرو بن عبيد اللّه بن معمر كه نسخه اى از نامه وى به همه سران بصره رسيد، به اين مضمون:
«امّا بعد، خداى، محمّد صلى اللّه عليه و سلم را از مخلوق خويش برگزيد و به نبوت كرامت داد و او را به پيمبرى خويش معيّن كرد و آن گاه وى را سوى خويش برد كه اندرز بندگان گفته بود و رسالت خويش را رسانيده بود. ما خاندان و دوستان و جانشينان و وارثان وى بوديم و از همه مردم، به جاى وى، در ميان مردم شايسته تر؛ امّا قوم ما ديگران را بر ما مرجّح داشتند كه رضايت داديم و تفرقه را خوش نداشتيم و سلامت را دوست داشتيم؛ در صورتى كه مى دانستيم حق ما نسبت به اين كار از كسانى كه عهده دار آن شدند و نكو كردند و اصلاح آوردند و رعايت حق كردند، بيشتر بود كه خدايشان رحمت كند و ما و آنها را بيامرزد. اينك فرستاده خويش را با اين نامه سوى شما روانه كردم و شما را به كتاب خدا و سنّت پيمبر او صلى اللّه عليه و سلم دعوت مى كنم كه سنّت را مى رانيده اند و بدعت را احيا كرده اند. اگر گفتار مرا بشنويد و دستور مرا اطاعت كنيد، شما را به راه رشاد هدايت مى كنم. سلام بر شما با رحمت و بركات خداى».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2929- 2930
الطّبري، التّاريخ، 5/ 357- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 90؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 146؛ المحمودي، العبرات، 1/ 291- 292؛ مثله السّماوي، ابصار العين،/ 5- 6؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين (7)،/ 50
1) [في إبصار العين: «فأغضينا كراهيّة للفرقة و محبّة للعافية» و في وسيلة الدّارين: «فأمضينا كراهيّته للفرقة و محبّة للعافية»].
2) [في إبصار العين: «فأغضينا كراهيّة للفرقة و محبّة للعافية» و في وسيلة الدّارين: «فأمضينا كراهيّته للفرقة و محبّة للعافية»].
3) [لم يرد في إبصار العين و وسيلة الدّارين].
4) [لم يرد في إبصار العين و وسيلة الدّارين].
5) - [وسيلة الدّارين: «استمعوا»].
6) - گويد: حسين نيز نامه اى براى مردم بصره نوشته بود.
7) - [حكاه في وسيلة الدّارين عن إبصار العين].
قال: و قد كان الحسين بن عليّ، قد كتب إلى رؤساء أهل البصرة مثل الأحنف بن قيس، و مالك بن مسمع، و المنذر بن الجارود، و قيس بن الهيثم، و مسعود بن عمرو، و عمر ابن عبيد اللّه بن معمر، فكتب إليهم كتابا، يدعوهم فيه إلى نصرته و القيام معه في حقّه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 62
و قد كان الحسين عليه السّلام، كتب إلى رؤساء أهل البصرة مثل الأحنف بن قيس، و مالك ابن مسمع، و المنذر بن الجارود، و قيس بن الهيثم، و مسعود بن عمرو، و عمرو بن عبيد اللّه ابن معمر، يدعوهم لنصرته و القيام معه في حقّه لكلّ واحد كتابا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199
و كان الحسين قد كتب إلى أهل البصرة نسخة واحدة إلى الأشراف، فكتب إلى مالك ابن مسمع البكريّ، و الأحنف بن قيس، و المنذر بن الجارود، و مسعود بن عمرو، و قيس ابن الهيثم، و عمر بن عبيد اللّه بن معمر، يدعوهم إلى كتاب اللّه و سنّة رسوله، و إنّ السّنّة قد ماتت، و البدعة قد أحييت. (1)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 116
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268
و كتب عليه السّلام كتابا إلى وجوه أهل البصرة منهم: الأحنف بن قيس، و قيس بن الهيثم، و المنذر بن الجارود، و يزيد بن مسعود النّهشليّ، و بعث الكتاب مع زراع السّدوسيّ و قيل مع سليمان المكنّى بأبي رزين فيه: «إنّي أدعوكم إلى اللّه و إلى نبيّه، فإنّ السّنّة قد أميتت، فإن تجيبوا دعوتي و تطيعوا أمري، أهدكم سبيل الرّشاد».
ابن نما، مثير الأحزان،/ 12- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 339- 340؛ البحراني، العوالم، 17/ 189
1) - حسين هم در آن زمان يك نامه متّحد المال به اشراف بصره نوشته بود به مالك بن مسمع بكرى و احنف بن قيس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قيس بن هيثم و عمر بن عبيد بن معمر نامه نوشت و همه آنها را به كتاب خداوند (قرآن) و سنّت پيغمبر دعوت كرد كه بدعت مرده و زايل شده (با مرگ معاويه).
و كان الحسين عليه السّلام، قد كتب إلى جماعة من أشراف البصرة كتابا مع مولى (1)له اسمه سليمان، و يكنىّ أبا رزين، يدعوهم فيه (2)إلى نصرته، (3)و لزوم طاعته، منهم: يزيد بن مسعود النّهشليّ و المنذر بن الجارود العبديّ. (4)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 38
ابن طاووس، اللّهوف،/ 38- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 337؛ البحراني، العوالم، 17/ 187؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 229؛ القمي، نفس المهموم،/ 87؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 252؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 33
و كان الحسين قد كتب إلى أشراف البصرة، منهم: مالك بن مسمع، و الأحنف بن قيس، و المنذر بن الجارود، و مسعود بن عمرو، و قيس بن الهيثم، و عمر بن عبيد اللّه بن معمر، يدعوهم إلى كتاب اللّه و سنّة رسوله، فإنّ السّنّة قد ماتت، و البدعة قد أحييت.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389
قال: بعث الحسين مع مولى له، يقال له: سلمان كتابا إلى أشراف أهل البصرة فيه: أمّا بعد، فإنّ اللّه اصطفى محمّدا على خلقه، و أكرمه بنبوّته، و اختاره لرسالته، ثمّ قبضه إليه، و قد نصح لعباده، و بلّغ ما أرسل به، و كنّا أهله و أولياءه، و ورثته، و أحقّ النّاس به، و بمقامه في النّاس، فاستأثر علينا قومنا بذلك، فرضينا و كرهنا الفرقة، و أحببنا العافية، و نحن نعلم أنّا أحقّ بذلك الحقّ المستحقّ علينا ممّن تولّاه، و قد أحسنوا و أصلحوا، و تحرّوا الحقّ، فرحمهم اللّه و غفر لنا و لهم، و قد بعثت إليكم بهذا الكتاب، و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه، فإنّ السّنّة قد أميتت، و إنّ البدعة قد أحييت، فتسمعوا قولي و تطيعوا أمري، فإن فعلتم أهدكم سبيل الرّشاد، و السّلام عليكم و رحمة اللّه.
1) - [مثير الأحزان: «رسول»].
2) - [لم يرد في مثير الأحزان].
3) - [إلى هنا حكاه عنه في مثير الأحزان].
4) - حسين به وسيله يكى از غلامان خود به نام سليمان كه كنيه اش ابا رزين بود، نامه اى به عده اى از بزرگان بصره نوشته بود و در آن نامه، مردم بصره را به يارى خود دعوت نموده و تذكّر داده بود كه لازم است از من اطاعت نماييد، و از جمله آنان، يزيد بن مسعود نهشلى و منذر بن جارود عبدى بودند.
و عندي في صحّة هذا عن الحسين نظر، و الظّاهر أنّه مطرّز بكلام مزيد من بعض رواة الشّيعة (1).
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157- 158
فبينما هو كذلك إذ قدم رسول الحسين عليه السّلام إلى أشراف البصرة يدعوهم إلى نصرته منهم: الأحنف بن قيس، و عبد اللّه بن معمّر، و عمر بن الجارود، و مسعود بن معمّر (2)، و غيرهم بنسخة واحدة، أوّله: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ عليهما السّلام: أمّا بعد، فإنّ اللّه اصطفى محمّدا صلّى اللّه عليه و اله على جميع خلقه، و أكرمه بنبوّته، و حباه برسالته، ثمّ قبضه إليه مكرّما، و قد نصح العباد و بلّغ رسالات ربّه، و كان أهله و أصفياؤه أحقّ بمقامه من بعده، و قد تأمّر علينا قوم، فسلّمنا، و رضينا كراهة الفتنة و طلب العافية، و قد بعثت إليكم بكتابي هذا، و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه، فإن سمعتم قولي و اتّبعتم أمري أهدكم إلى سبيل الرّشاد، و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 23- 24
و كتب الحسين إلى رؤساء الأخماس بالبصرة و إلى أشرافها (3)مع ذراع السّدوسيّ و (4)مع مولى للحسين عليه السّلام اسمه: سليمان و يكنّي: أبا رزين، (5)فكتب إلى مالك بن مسمع البكريّ، و (6)الأحنف بن قيس، و يزيد بن مسعود النّهشليّ، و المنذر بن الجارود العبديّ، و (7)مسعود بن عمر الأزديّ بنسخة واحدة: أمّا بعد، فإنّ اللّه اصطفى محمّدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم على خلقه و أكرمه بنبوّته، و اختاره لرسالته، ثمّ قبضه اللّه إليه، و قد نصح لعباده و بلّغ ما أرسل
1) - [لأنّ الإمام عليه السّلام يصرّح بأنّ حقّ الولاية و الإمرة كانت لهم، و إنّ غيرهم استأثر به دونهم، و هذا الكلام لا يرضي المنافقين و أبناء المنافقين!].
2) - [أكثر هذه الأسماء مصحّفة و محرّفة!].
3) - [اللّواعج: «جماعة من أشراف البصرة كتابا»].
4) - [زاد في اللّواعج: «قيل»].
5) [اللّواعج: «منهم»].
6) [اللّواعج: «منهم»].
7) [اللّواعج: «يقول فيه: إنّي أدعوكم إلى اللّه و إلى نبيّه»].
به، و كنّا أهله، و أولياءه، و أوصياءه، و ورثته، و أحقّ النّاس بمقامه في النّاس، فاستأثر علينا قومنا بذلك، فاغضينا كراهية للفرقة و محبّة للعافية، و نحن نعلم أنّا أحقّ بذلك الحقّ المستحقّ علينا، ممّن تولّاه، و قد بعثت رسولي إليكم بهذا الكتاب، و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه (1)، فإنّ السّنّة قد أميتت، و إنّ البدعة قد أحييت، فإن تجيبوا دعوتي و تطيعوا أمري أهدكم سبيل الرّشاد.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/، لواعج الأشجان،/ 39- 40
و كتب- عليه السّلام- من مكّة إلى جماعة من أشراف البصرة و رؤساء الأخماس مع مولى له، اسمه سليمان، و كنيته (أبو رزين):
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ بن أبي طالب، أمّا بعد، فإنّ اللّه اصطفى محمّدا من جميع خلقه، و أكرمه بنبوّته، و اختاره لرسالته، ثمّ قبضه إليه مكرّما، و قد نصح لعباده و بلّغ ما أرسل به، و كنّا أهله و أولياءه و أوصياءه و ورثته، و أحقّ النّاس بمقامه في النّاس، فاستأثر علينا قومنا بذلك، فرضينا و كرهنا الفرقة، و أحببنا العافية، و نحن نعلم أنّا أحقّ بذلك الحقّ المستحقّ علينا ممّن تولّاه.
و قد بعثت رسولي إليكم بهذا الكتاب، و أنا أدعوكم إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه، فإنّ السّنّة قد أميتت، و إنّ البدعة قد أحييت، و إن تسمعوا قولي، و تطيعوا أمري أهدكم إلى سبيل الرّشاد، و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته».
و ممّن كتب إليه الحسين عليه السّلام من أهل البصرة: الأحنف بن قيس سيّد بني تميم، و المنذر بن الجارود العبديّ، و يزيد بن مسعود النّهشليّ.
فأخذ الرّسول كتاب الحسين عليه السّلام و جعل يجدّ السّير من مكّة إلى أن وصل إلى البصرة، فسلّم صورة الكتب إلى أصحابها.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 146
1) [اللّواعج: «يقول فيه: إنّي أدعوكم إلى اللّه و إلى نبيّه»].
فخرج مسلم بن عقيل من مكّة نحو المدينة مستخفيا، لئلّا يعلم به أحد من بني أميّة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 53
فخرج مسلم بن مكّة في النّصف (1)من شهر رمضان.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 82؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 166؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 216؛ المحمودي، العبرات، 1/ 296
قال: فخرج مسلم من مكّة نحو المدينة مستخفيا؛ ليلا، لئلّا يعلم أحد من بني أميّة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 196
فخرجوا في النّصف من شهر رمضان.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 229
1) - في ا: «للنّصف من شهر رمضان».
فكتب إليه مسلم من الطّريق (1): إنّي توجّهت مع دليلين من أهل المدينة، فضلّا عن الطّريق، و اشتدّ عليهما العطش حتّى ماتا، و صرنا إلى الماء، فلم ننج إلّا بحشاشة أنفسنا، و قد تطيّرت من وجهي هذا، فإن رأيت أن تعفيني منه، و تبعث غيري، فافعل.
فكتب إليه الحسين: أمّا بعد، فقد خشيت أن يكون الّذي حملك على الكتاب إليّ بالاستعفاء من وجهك الجبن، فامض لما أمرتك به.
فمضى لوجهه. البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 370- 371، أنساب الأشراف، 3/ 159
فخرج مسلم على طريق المدينة ليلمّ بأهله، ثمّ استأجر دليلين من قيس، و سار فضلّا ذات ليلة، فأصبحا و قد تاها، و اشتدّ عليهما العطش و الحرّ، فانقطعا، فلم يستطيعا المشي، فقالا لمسلم: عليك بهذا السّمت (2)، فالزمه لعلّك أن تنجو. فتركهما مسلم، و مضى على ذلك السّمت، و لم يلبث الدّليلان أن ماتا و نجا مسلم و من معه من خدمه بحشاشة الأنفس حتّى أفضوا إلى الطّريق، فلزموه حتّى وردوا الماء، فأقام مسلم بذلك الماء، و كتب إلى الحسين مع رسول استأجره من أهل ذلك الماء، يخبره خبره و خبر الدّليلين، و ما لاقى (3)من الجهد، و يعلمه أنّه قد تطيّر من الوجه الّذي توجّه له، و يسأله أن يعفيه، و يوجّه غيره، و يخبره أنّه مقيم بمنزله ذلك من بطن الحربث.
فسار الرّسول حتّى وافى مكّة، و أوصل الكتاب إلى الحسين، فقرأه و كتب في جوابه:
أمّا بعد، فقد ظننت أنّ الجبن قد قصر بك عمّا وجّهتك به، فامض لما أمرتك فإنّي غير معفيك و السّلام. فسار مسلم. (4)
فرستاده به مكّه رفت و نامه را به امام حسين عليه السّلام رساند كه آن را خواند و براى مسلم در پاسخ نوشت: «خيال مى كنم ترس مانع تو از انجام كارى شده است كه ترا براى آن فرستادم. اكنون هم براى اجراى دستورى كه به تو داده ام، حركت كن و من ترا معاف نمى دارم، و السّلام».
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 279
1) - و هاهنا في الكلام حذف أي: فأخذ مسلم دليلين فساروا، فضلّ الدّليلان عن الطّريق فماتا عطشا، و انتهى مسلم إلى الماء بعد ما كاد أن يموت من العطش، فكتب إلى الحسين.
2) - [العبرات: «السّمط»].
3) - [العبرات: « [نالاه»].
4) - مسلم از راه مدينه رفت كه از خاندان خود ديدار كند و سپس دو راهنما از قبيله قيس برداشت و حركت كرد. شبى راه را گم كردند و چون صبح شد، در بيابان سرگردان ماندند. تشنگى و گرما بر ايشان سخت شد. آن دو راهنما درافتادند و ياراى راه رفتن نداشتند و به مسلم گفتند: «از اين سوى برو و راه خود را تغيير مده! شايد تو نجات پيدا كنى.» مسلم و همراهانش آن دو را رها كردند و درحالى كه هنوز رمقى داشتند، خود را به راهى رساندند و كنار آبى رسيدند. مسلم كنار همان آب ماند و همراه فرستاده اى از ساكنان آن محل كه او را اجير كرد، نامه اى براى امام حسين عليه السّلام نوشت و خبر خود و دو راهنما و سختيهايى را كه ديده بود، به اطلاع رساند و گفت: «از اين راه فال بد زده است.» و استدعا كرد او را معاف فرمايد و كس ديگرى را روانه كند و نوشت كه او همان صحراى حربث مقيم خواهد بود. «1»
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 232- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 296- 297
فخرج مسلم حتّى أتى المدينة، فأخذ منها دليلين، فمرّا به في البرّيّة، فأصابهم عطش، فمات أحد الدّليلين، (1)و كتب مسلم إلى الحسين يستعفيه (2)، فكتب إليه الحسين: أن امض (3)إلى الكوفة. فخرج. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 423؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (4)، 4/ 335؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
فأقبل مسلم حتّى أتى المدينة، فصلّى في مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و ودّع من أحبّ من أهله، ثمّ استأجر دليلين من قيس، فأقبلا به، فضلّا الطّريق و جارا، و أصابهم عطش شديد، و قال الدّليلان: هذا الطّريق، حتّى تنتهي إلى الماء. و قد كادوا أن يموتوا عطشا.
فكتب مسلم بن عقيل مع قيس بن مسهر الصّيداويّ إلى حسين، و ذلك بالمضيق من بطن الخبيث:
أمّا بعد، فإنّي أقبلت من المدينة معي دليلان لي، فجارا عن الطّريق و ضلّا، و اشتدّ علينا العطش، فلم يلبثا أن ماتا، و أقبلنا حتّى انتهينا إلى الماء، فلم ننج إلّا بحشاشة أنفسنا، و ذلك الماء بمكان يدعى المضيق من بطن الخبيث؛ و قد تطيّرت من وجهي هذا، فإن رأيت أعفيتني منه، و بعثت غيري، و السّلام.
فكتب إليه حسين:
أمّا بعد، فقد خشيت ألّا يكون حملك على الكتاب إليّ في الاستعفاء من الوجه الّذي وجّهتك له إلّا الجبن، فامض لوجهك الّذي وجّهتك له؛ و السّلام عليك.
فقال مسلم لمن قرأ الكتاب: هذا ما لست أتخوّفه على نفسي. فأقبل كما هو حتّى مرّ بماء لطيّ ء، فنزل بهم، ثمّ ارتحل منه، فإذا رجل يرمي الصّيد، فنظر إليه قد رمى ظبيا حين أشرف له، فصرعه، فقال مسلم: يقتل عدوّنا إن شاء اللّه. (1)
مسلم به حسين نوشت كه او را از اين كار معاف دارد؛ اما حسين بدو نوشت: «به طرف كوفه حركت كن» و او برفت.
آنگاه دو بلد از مردم قيس اجير كرد كه با وى روان شدند؛ امّا راه را گم كردند و از راه برگشتند و بسختى تشنه ماندند. دو بلد گفتند: «راه اين است تا به آب رسد.» و از تشنگى نزديك مرگ بودند.
مسلم بن عقيل از تنگه درّه خبيث همراه قيس بن مسهر صيداوى به حسين نوشت: «امّا بعد، از مدينه آمدم و دو بلد همراه داشتم كه از راه بگشتند و گم شدند و ما بسختى تشنه مانديم و دو بلد از تشنگى بمردند و ما بيامديم تا به آب رسيديم و با اندك رمقى جان به در برديم. اين آب در محلّى است كه آن را تنگه درّه خبيث گويند. من اين سفر را به فال بد گرفته ام. اگر رأى تو باشد، مرا از آن معاف دارى و ديگرى را بفرستى و السّلام.»
حسين بدو نوشت: «امّا بعد، بيم آن دارم كه نامه اى را كه درباره معافيت از سفر نوشته بودى، از روى ترس نوشته باشى. به راهى كه تو را فرستاده ام روان شو و السّلام.»
مسلم به كسى كه نامه را خواند، گفت: «اين چيزى نيست كه از آن بر جان خويش بترسم.» و همچنان روان شد و به نزديك آبگاهى رسيد كه از آن قبيله طى بود و پيش آنها فرود آمد.
گويد: وقتى از آنجا حركت كرد مردى را ديد كه به شكار بود. وقتى پيش او رسيد، آهويى را بزد و از پاى درآورد. مسلم گفت: ان شاء اللّه دشمن ما كشته مى شود». پاينده، ترجمه
تاريخ طبرى، 7/ 2917، 2926
الطّبري، التّاريخ، 5/ 354- 355
1) - گويد: مسلم روان شد تا به مدينه رسيد و از آنجا دو بلد گرفت كه او را از راه بيابان ببردند و دچار تشنگى شدند و يكى از دو بلد جان داد.
فلمّا دخل المدينة بدأ بمسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، فصلّى فيه ركعتين، ثمّ أقبل في جوف اللّيل، حتّى ودّع من أحبّ من أهل بيته، ثمّ إنّه استأجر دليلين (1)من قيس عيلان يدلّانه على الطّريق و يصحبانه إلى الكوفة على غير الجادّة، قال: فخرج به الدّليلان من المدينة ليلا و سارا، فغلطا الطّريق و جارا عن القصد و اشتدّ بهما العطش، فماتا جميعا عطشا.
قال: و كتب مسلم بن عقيل رحمه اللّه إلى الحسين: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، للحسين بن عليّ من مسلم بن عقيل، أمّا بعد، فإنّي خرجت من المدينة مع الدّليلين (2) استأجرتهما فضلّا عن الطّريق و ماتا عطشا، ثمّ إنّا صرنا إلى الماء بعد ذلك، و كدنا أن نهلك، فنجونا بحشاشة أنفسنا، و أخبرك يا ابن بنت رسول اللّه، إنّا أصبنا الماء بموضع يقال له: المضيق، و قد تطيّرت من وجهي هذا الّذي وجّهتني به، فرأيك في إعفائي منه، و السّلام.
قال: فلمّا قرأ كتاب مسلم (3)بن عقيل (4)رحمه اللّه [علم- (5)] أنّه قد تشاءم و تطيّر من موت الدّليلين و أنّه جزع، فكتب إليه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين بن عليّ إلى مسلم ابن عقيل، أمّا بعد، فإنّي خشيت أن لا يكون حملك على الكتاب إليّ و الاستعفاء من وجهك هذه الّذي أنت فيه إلّا الجبن (6)و الفشل، فامض لما أمرت به، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.
فلمّا ورد الكتاب على مسلم بن عقيل، كأنّه وجد من ذلك في نفسه، فقال: و اللّه لقد نسبني أبو عبد اللّه الحسين إلى الجبن و الفشل، و هذا شي ء لم أعرفه من نفسي أبدا. ثمّ سار مسلم (7) بن عقيل (8) من موضعه ذلك يريد الكوفة، فإذا برجل يرمي الصّيد، فنظر إليه مسلم، فرآه، و قد رمى ظبيا (9)، فصرعه، فقال مسلم: نقتل أعداءنا إن شاء اللّه تعالى (10).
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 53- 55
فخرج مسلم بن عقيل من المدينة معه قيس بن مسهر الصّيداويّ، يريدان الكوفة، و نالهما في الطّريق، تعب شديد، و جهد جهيد، لأنّهما أخذا دليلا، تنكّب بهما الجادّة، فكاد مسلم بن عقيل أن يموت عطشا إلى أن سلّمه اللّه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 555- 556
فأقبل مسلم رحمه اللّه حتّى أتى المدينة، فصلّى في مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله و سلّم و ودّع من أحبّ من أهله و استأجر دليلين من قيس، فأقبلا به يتنكّبان الطّريق فضلّا (1)و أصابهما عطش شديد، فعجزا عن السّير فأومئا له (2)إلى سنن الطّريق (3)بعد أن لاح لهما (4)ذلك، فسلك مسلم ذلك السّنن (5)، و مات الدّليلان عطشا. (6)
فكتب مسلم بن عقيل- رحمة اللّه عليه- من الموضع المعروف بالمضيق مع قيس بن مسهر: أمّا بعد، فإنّي أقبلت من المدينة مع دليلين لي، فجازا (7)عن الطّريق، فضلّا، و اشتدّ عليهما (8)العطش، فلم يلبثا أن ماتا و أقبلنا حتّى انتهينا إلى الماء، فلم ننج إلّا بحشاشة أنفسنا، و ذلك الماء بمكان يدعى المضيق من بطن الخبت، و قد تطيّرت من توجّهي (9)هذا، فإن رأيت (10)أعفيتني منه و (11)بعثت غيري! و السّلام.
1) - [زاد في البحار و العوالم: «عن الطّريق» و زاد في بحر العلوم: «جارا عن القصد» و لم يرد في اللّواعج].
2) - [الأسرار: «إليه»].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) - [نفس المهموم: «لهم»].
5) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
6) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
7) - [في البحار و العوالم: «فحازا» و في الأسرار: «فحادا» و في نفس المهموم: «فحارا» و في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت: «فجارا»].
8) - [في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت و البحار و اللّواعج و مثير الأحزان: «علينا»].
9) - [في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت و نفس المهموم: «وجهي»].
10) [لم يرد في مثير الأحزان، و في البحار و الأسرار: «أعفيني عنه و»].
11) [لم يرد في مثير الأحزان، و في البحار و الأسرار: «أعفيني عنه و»].
فكتب إليه الحسين عليه السّلام: (1)أمّا بعد (2)فقد خشيت أن (3)لا يكون حملك على (4)الكتاب إليّ في الاستعفاء من الوجه الّذي وجّهتك له (5)إلّا الجبن، فامض لوجهك الّذي وجّهتك فيه (6)و السّلام.
فلمّا قرأ مسلم الكتاب، قال (7): أمّا هذا، فلست أتخوّفه على نفسي (8). فأقبل حتّى مرّ بماء لطيّ ء، فنزل ثمّ ارتحل عنه، فإذا رجل يرمي الصّيد، فنظر إليه قد رمى ظبيا حين أشرف له، فصرعه، فقال مسلم بن عقيل: نقتل عدوّنا إن شاء اللّه تعالى. (9)
مسلم بن عقيل رحمه اللّه (پس) از (پيمودن راه و رسيدن به) جايى معروف به مضيق است، نامه به امام عليه السّلام نوشت و به وسيله قيس بن مسهر فرستاد و متن نامه اين بود: امّا بعد من از مدينه با دو تن راهنما به كوفه رهسپار شدم. آن دو از راه كناره گرفتند و راه را گم كردند و تشنگى بر ايشان سخت شد. چيزى نگذشت كه جان سپردند و ما رفتيم تا به آب رسيديم و چون به آب رسيديم، جز رمقى مختصر براى ما نمانده بود.
اين آب در جايى از دره خبت است و نامش مضيق مى باشد، و من اين راه را به واسطه اين جريانات به فال بد گرفتم. پس، اگر ممكن است مرا از رفتن بدين راه معذور و معاف بدار و ديگرى را بفرست، و السّلام.
حسين عليه السّلام نامه اى در پاسخ او نوشت كه: امّا بعد من مى ترسم كه چيزى تو را وادار بر استعفاى نامه خود از رفتن بدين راه نكرده مگر ترس. پس بدان راهى كه تو را فرستاده ام برو (و انديشناك مباش) و السّلام.
چون مسلم نامه حضرت را خواند، گفت: «امّا اين را كه من بر خود بيمناك نيستم (و ترسى از رفتن ندارم).
و رهسپار كوفه شد و آمد تا به آبى رسيد كه از قبيله طى بود. آنجا فرود آمد. سپس از آنجا نيز گذشت و مردى را ديد كه مشغول تيراندازى براى شكار است. به او نگريست و ديد آهويى را با تير زد و او را به زمين انداخت»، مسلم (آن را به فال نيك گرفت و) با خود گفت: «ان شاء اللّه تعالى دشمن خود را مى كشيم.»
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 37- 38
1) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
3) - [لم يرد في نفس المهموم].
4) [أعيان الشّيعة: «الاستعفاء»].
5) [أعيان الشّيعة: «الاستعفاء»].
6) [أعيان الشّيعة: «فقال مسلم»].
7) [أعيان الشّيعة: «فقال مسلم»].
8) - [إلى هنا حكاه في مثير الأحزان].
9) - پس مسلم رحمه اللّه آمده تا به مدينه رسيد و در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم نماز خواند و با هركه مى خواست از خاندان خود وداع و خداحافظى كرد (آن گاه) دو راهنما اجير نمود، همراه برداشت (و به سوى كوفه رهسپار شد). آن دو راهنما او را از بيراهه بردند، و راه را گم كرده تشنگى سختى بر ايشان غلبه كرد و از راه رفتن بازماندند. پس از آنكه راه را پيدا كردند، (ديگر نيروى سخن گفتن و راه رفتن نداشتند و) با اشاره راه را به مسلم نشان دادند و مسلم آن راه را در پيش گرفت و آن دو راهنما نيز در اثر تشنگى جان سپردند.
المفيد، الإرشاد، 2/ 37- 38- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 335؛ البحراني، العوالم، 17/ 184- 185؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218؛ القمي، نفس المهموم،/ 82- 83؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 216؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 36- 37؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 14- 15
فلمّا دخل المدينة بدأ بمسجد النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، فصلّى ركعتين، ثمّ خرج في جوف اللّيل و ودّع أهل بيته، و استأجر دليلين من قيس عيلان يدلّانه على الطّريق، و يمضيان به إلى الكوفة على غير الجادّة، فخرج به الدّليلان من المدينة ليلا، فسارا، فأضلّا الطّريق، و جارا عن القصد، و اشتدّ بهما العطش، فماتا جميعا عطشا، و صار مسلم بن عقيل و من معه إلى الماء، و قد كادوا أن يهلكوا عطشا، فكتب مسلم بن عقيل إلى الحسين: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. للحسين بن عليّ من مسلم بن عقيل، أمّا بعد، فإنّي خرجت من المدينة مع دليلين استأجرتهما، فضلّا عن الطّريق و اشتدّ بهما العطش فماتا، ثمّ إنّا صرنا إلى الماء بعد ذلك، و قد كدنا أن نهلك، فنجونا بحشاشة أنفسنا، و قد أصبنا الماء بموضع يقال له:
المضيق، و قد تطيّرت من وجهي الّذي وجّهتني فيه، فرأيك في أعفائي عنه، و السّلام.
فلمّا ورد كتابه على الحسين علم أنّه قد تشاءم و تطيّر من موت الدّليلين، و أنّه جزع، فكتب إليه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. من الحسين بن عليّ إلى مسلم بن عقيل، أمّا بعد، فقد خشيت أن لا يكون حملك على الكتاب إليّ، و الاستعفاء من وجهك هذا الّذي أنت فيه إلّا الجبن و الفشل، فامض لما أمرت به، و السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته.
فلمّا ورد كتاب الحسين على مسلم، كأنّه وجد من ذلك في نفسه، فقال: لقد نسبني أبو عبد اللّه إلى الجبن و الفشل و هذا شي ء لم أعرفه من نفسي ساعة قطّ. ثمّ سار من موضعه ذلك يريد الكوفة، فإذا هو برجل يرمي الصّيد، فنظر إليه مسلم، فإذا هو رمى ظبيا، فصرعه، فقال: نصرع أعداءنا إن شاء اللّه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 196- 197
فقصد مسلم على غير الطّريق، و كان رائده رجلان من قيس عيلان (1)، فأضلّا
1) - أبو قبيلة اسمه إلياس بن مضر كما قاله الفيروزآباديّ.
الطّريق و ماتا من العطش، و أدرك مسلم ماء، فتطيّر مسلم من ذلك، و كتب إلى الحسين عليه السّلام، يستعفيه من ذلك، فأجابه: أمّا بعد فقد خشيت أن لا يكون حملك على الكتاب إليّ، و الاستعفاء من وجهك هذا الّذي أنت فيه إلّا الجبن و الفشل، فامض لما أمرت به.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 90
فأقبل مسلم إلى المدينة، فصلّى في مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و ودّع أهله و استأجر دليلين من قيس، فأقبلا به فضلّا الطّريق، و عطشوا، فمات الدّليلان من العطش، و قالا لمسلم:
هذا الطّريق إلى الماء. فكتب مسلم إلى الحسين: إنّي أقبلت إلى المدينة و استأجرت دليلين، فضلّا الطّريق، و اشتدّ عليهما العطش، فماتا، و أقبلنا حتّى انتهينا إلى الماء، فلم ننج إلّا بحشاشة أنفسنا، و ذلك الماء بمكان، يدعى المضيق من بطن الخبيت، و قد تطيّرت [من وجهي هذا] فإن رأيت أعفيتني و بعثت غيري.
فكتب إليه الحسين: أمّا بعد، فقد خشيت أن لا يكون حملك على الكتاب إليّ إلّا الجبن، فامض لوجهك، و السّلام. (1)
حسين به او نوشت: «امّا بعد من گمان كردم كه نامه نوشتن تو به من از روى جبن و ترس و ضعف نفس بوده. راه خود را بگير و برو، و السّلام.» مسلم هم راه را پيمود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 114
مسلم اجازت خواست و به راه مدينه بيرون آمد و زيارت رسول و حسن بكرد و گفت: «شايد ديگر بازنيايم.» و چنان بود پس از سه شب احيا كرد در مسجد رسول و عيالان را وداع كرد. دليل بگرفت و بى راه برآمد. در راه آب نيافتند. هردو دليل به تشنگى بمردند و او را اندك رمقى بود. به موضعى رسيد كه آن را مضيق خوانند. از بطن الحيت نامه اى نوشت و به دست قيس بن مهر [مسهر] داد و به خدمت حسين عليه السّلام فرستاد و اعلام نمود كه مرا حالى چنين افتاد و مرا به فال بد آمد. عفو فرماى. حسين عليه السّلام جواب نامه بازنوشت كه چاره نيست. تو را مى بايد رفتن كه نامه هاى اهل كوفه هرروز مى رسد و حجّت رعيّت بر ما لازم و موكد مى گردد.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 272
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267
فسار مسلم إلى المدينة، فصلّى في مسجد النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم، و سلّم، و ودّع أهله.
1) - آن دو رهنما راه را گم كردند و از تشنگى مردند و هنگام جان سپردن به مسلم گفتند: «راهى كه تو را به آب مى رساند، آن است.» مسلم به حسين نوشت: «من به مدينه رفتم. دو رهنما هم اجير كردم و هر سه، راه را نورديديم. آن دو رهنما در عرض راه از تشنگى مردند. من با رمقى كه مانده بود، به آب رسيدم؛ در محلّى كه مضيق نام دارد، از وادى خبيت. من اين پيشامد را به فال بد و شوم تلقّى كردم. اگر صلاح بدانى، مرا معاف بدار و ديگرى را روانه كن.»
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 387
فأخذ مسلم دليلين، و سار، فعطشوا في البريّة، فمات أحدهما، و كتب مسلم إلى الحسين يستعفيه، فكتب إليه: امض إلى الكوفة. و لم يعفه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
فسارا به على براري مهجورة المسالك، فكان أحد الدّليلين منهما أوّل هالك، و ذلك من شدّة العطش، و قد أضلّوا الطّريق، فهلك الدّليل الواحد بمكان يقال له: المضيق، من بطن خبيت، فتطيّر به مسلم بن عقيل، فتلبّث مسلم على ماء هنالك، و مات الدّليل الآخر، فكتب إلى الحسين يستشيره في أمره، فكتب إليه يعزم عليه أن يدخل العراق، و أن يجتمع بأهل الكوفة ليستعلم أمرهم، و يستخبر خبرهم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
و سار مسلم، فدخل المدينة، و صلّى في المسجد، و ودّع أهله و استأجر دليلين من قيس، فضلّا الطّريق و عطش القوم، فمات الدّليلان بعد أن أشارا إليهم بموضع الماء، فانتهوا إليه، و شربوا، و نجوا، فتطيّر مسلم من ذلك، و كتب إلى الحسين يستعفيه، فكتب إليه: خشيت أن لا يكون حملك على ذلك إلّا الجبن، فامض لوجهك، و السّلام. و سار مسلم. (1)
مسلم به راه خود رفت.
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 32
و مسلم بن عقيل رضى اللّه عنهما به موجب فرموده امام حسين عليه السّلام آن مكتوب را گرفته، مصحوب جماعتى از كوفيان روى بدان صواب آورد و در آن سفر جهت گم كردن راه مشقّت بى نهايت كشيد.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 40
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
1) - مسلم از مكّه بيرون آمد و به مدينه داخل شد و در مسجد نماز خواند. با خاندان خود وداع كرد و دو راهنما از قبيله قيس اجير كرد؛ ولى راهنمايان گم شدند و آن قوم دچار تشنگى شدند و آن دو راهنما پس از آن كه جاى آب را به آنان نشان دادند، خود بمردند. مسلم و ياران خود بر سر آب رفتند و از مرگ نجات يافتند. مسلم اين حادثه را به فال بد گرفت و ماجرا به حسين نوشت و خواست كه او را از اين كار معاف دارد. حسين پاسخ داد: «مى ترسم آنچه تو را از رفتن بازمى دارد، ترس تو باشد. به راه خود برو و السّلام.»
فلمّا صار أثناء الطّريق ضلّ الدّليلان عن الطّريق، و مات أحدهما عطشا، فنظر مسلم ممّا هو متوجّه إليه، فبعث إلى الحسين، يخبره بذلك و يستعفيه عن المسير إلى الكوفة، فبعث إليه الحسين يأمره بالمسير إلى ما أمره به، فسار من وقته و سعته إلى أن قدم
الكوفة. الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
فأقبل مسلم بن عقيل عليه السّلام و دعا الحسين عليه السّلام بدليلين يدلّانه على الطّريق. فخرج مسلم و الدّليلان معه، و صلّى في مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و ودّع من أحبّ و سار، فلمّا صار في بعض الطّريق ضلّ الدّليلان و أصابهما عطش، فماتا، فكتب مسلم إلى الحسين عليه السّلام كتابا يقول فيه من المكان المسمّى بالمضيق: أمّا بعد، فإنّي أخبرك يا ابن بنت رسول اللّه، إنّي قد أتيت مع الدّليلين، فضلّا عن الطّريق، و اشتدّ العطش بهما فماتا، و قد تطيّرت من وجهي هذا، فإن أردت أن تعفيني و تبعث غيري، فافعل.(1)فلمّا وصل الكتاب إلى الحسين عليه السّلام، كتب جوابه: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، من الحسين عليه السّلام إلى ابن عمّه مسلم بن عقيل عليه السّلام: أمّا بعد، يا ابن العمّ! إنّي سمعت جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله يقول: ما منّا (2)أهل البيت (3)من يتطيّر و لا يتطيّر به، فإذا قرأت كتابي، فامض على ما أمرتك، و السّلام (4) عليك و رحمة اللّه و بركاته (5). فلمّا (6)ورد إلى مسلم بن عقيل عليه السّلام و قرأه، (7)سار من وقته (8)و ساعته، فبينما هو سائر، فإذا هو بماء لطيّ ء، فنزل عليه، و إذا برجل من أصحابه قد رمى ظبية، فصرعها، فقال: نقتل عدوّنا هكذا إن شاء اللّه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 19- 20
و سرّح مع مسلم، قيس بن مسهر و عبد الرّحمان بن عبد اللّه و جملة من الرّسل، منهم عمارة بن عبد اللّه، فرحل مسلم بن عقيل من مكّة و مرّ بالمدينة، ثمّ خرج منها إلى
العراق، و أخذ معه دليلين من قيس، فجارا (1)عن الطّريق حتّى عطشا، (2)ثمّ أومئا له على السّنن (3)و ماتا عطشا، فتطيّر مسلم. فكتب بذلك إلى الحسين من المضيق و سرّح بكتابه مع قيس بن مسهر، فأجابه الحسين بالحثّ على المسير.
السّماوي، إبصار العين،/ 5- عنه؛ الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 49
ثمّ استأجر رجلين من قيس ليدلّاه على الطّريق، فضلّا ذات ليلة و أصبحا تائهين و قد اشتدّ بهما العطش و الحرّ، فقالا لمسلم عليه السّلام و قد بان لهما سنن الطّريق: عليك بهذا السّمت، فالزمه لعلّك تنجو. فتركهما و مضى على الوصف، و مات الدّليلان عطشا، و لم يسعه حملهما لأنّهما على و شك الهلاك، و غاية ما وضح للدّليلين العلائم المفضية إلى الطّريق لا الطّريق نفسه، و لم تكن المسافة بينهم و بين الماء معلومة، و ليس لهما طاقة على الرّكوب بأنفسهما، و لا مردفين مع آخر و بقاء مسلم عليه السّلام معهما إلى منتهى الأمر يفضي إلى هلاكه و من معه، فكان الواجب الأهمّ التّحفّظ على النّفوس المحترمة بالمسير لإدراك الماء، فلذلك تركهما في المكان.
و نجا مسلم و من معه من خدمه بحشاشة الأنفس حتّى أفضوا إلى الطّريق و وردوا الماء، فأقام فيه.
و كتب إلى الحسين عليه السّلام مع رسول استأجره من أهل ذلك الماء، يخبره بموت الدّليلين و ما لاقاه من الجهد، و أنّه مقيم بمنزله و هو المضيق من بطن الخبت حتّى يعرف ما عنده من الرّأي، فسار الرّسول و وافى الحسين بمكّة و أعطاه الكتاب، فكتب الحسين عليه السّلام يأمره بالمسير إلى الكوفة و لا يتأخّر.
و لمّا قرأ مسلم الكتاب سار من وقته و مرّ بماء لطيّ ء، فنزل عليه، ثمّ ارتحل، فإذا رجل يرمي ظبيا حين أشرف له، فصرعه، فتفأّل بقتل عدوّه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 166- 167
فنزل بالكوفة على هانئ بن عروة المراديّ.
ابن سعد، الطّبقات، 4- 1/ 29
فقدّم مسلم بن عقيل الكوفة مستخفيا، و أتته الشّيعة، فأخذ بيعتهم.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 65- عنه: الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201؛ مثله ابن عساكر، المختصر، 27/ 58
فأتى [مسلم] الكوفة، فنزل دار المختار بن أبي عبيد الثّقفيّ، و اختلفت إليه الشّيعة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 334، أنساب الأشراف، 2/ 77
فنزل بالكوفة دار هانئ بن عروة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 422، أنساب الأشراف، 3/ 224
حتّى وافى الكوفة و نزل في الدّار الّتي تعرف بدار المختار بن أبي عبيد، ثمّ عرفت اليوم بدار المسيّب، فكانت الشّيعة تختلف إليه، فيقرأ عليهم كتاب الحسين، ففشا أمره بالكوفة. (1)
شيعيان پيش او آمدوشد مى كردند و او نامه امام حسين عليه السّلام را براى ايشان مى خواند و خبر آمدن او به كوفه شايع شد.
دامغانى، ترجمه اخبار الطوال،/ 279
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 232- 233
فلمّا قدم مسلم الكوفة، اجتمعوا إليه، فبايعوه، و عاهدوه، و عاقدوه، و أعطوه المواثيق على النّصرة و المشايعة و الوفاء. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 215- 216
حتّى قدمها (3)، و نزل (4)على رجل من أهلها يقال له ابن عوسجة؛ (5)قال: فلمّا تحدّث (6)
1) - مسلم حركت كرد تا به كوفه رسيد و در خانه اى كه خانه مختار بن ابو عبيدة بود و امروز معروف به خانه مسيب است، وارد شد.
2) - چون مسلم به كوفه رسيد، نزد وى فراهم شدند و با او بيعت كردند و پيمان بستند و قرار نهادند و اطمينان دادند كه يارى و پيروى و وفادارى كنند.
3) - [في المنتظم و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «قدم (مسلم) الكوفة»].
4) - [في الأمالي و المنتظم و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «فنزل»].
5) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «فلمّا علم»].
6) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «فلمّا علم»].
أهل الكوفة بمقدمه دبّوا (1)إليه، فبايعوه، فبايعه منهم اثنا عشر ألفا. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 347- 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 423؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (2)، 4/ 335؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
ثمّ أقبل مسلم حتّى دخل الكوفة، فنزل دار المختار بن أبي عبيد- (3)و هي الّتي تدعى اليوم دار مسلم بن المسيّب (4)- و أقبلت الشّيعة تختلف إليه، فلمّا اجتمعت إليه جماعة منهم، قرأ عليهم كتاب حسين، فأخذوا يبكون.
فقام عابس بن أبي شبيب الشّاكريّ، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّي لا أخبرك عن النّاس، و لا أعلم ما في أنفسهم، و ما أغرّك منهم، و اللّه لأحدّثنّك (5)عمّا أنا موطّن نفسي عليه، و اللّه لأجيبنّكم إذا دعوتم، و لأقاتلنّ معكم عدوّكم، و لأضربنّ بسيفي دونكم، حتّى ألقى اللّه، لا أريد بذلك إلّا ما عند اللّه.
فقام حبيب بن مظاهر الفقعسيّ؛ فقال: رحمك اللّه! قد قضيت ما في نفسك، بواجز من قولك؛ ثمّ قال: و أنا و اللّه الّذي لا إله إلّا هو على مثل ما هذا عليه.
ثمّ قال الحنفيّ مثل ذلك. فقال الحجّاج بن عليّ: فقلت لمحمّد بن بشر: فهل كان منك أنت قول؟ فقال: إن كنت لأحبّ أن يعزّ اللّه أصحابي بالظّفر، و ما كنت لأحبّ أن أقتل، و كرهت أن أكذب.(6)و اختلفت الشّيعة إليه حتّى علم مكانه (7). (8)
گويد: وقتى مردم كوفه از آمدن مسلم سخن كردند، پيش وى رفتند و بيعت كردند و دوازده هزار كس از آنها با مسلم بيعت كردند.
آن گاه بيامد تا وارد كوفه شد و در خانه مختار بن ابى عبيد، همان جا كه اكنون خانه مسلم پسر مسيب نام گرفته، منزل گرفت. شيعيان رو سوى او كردند و رفت وآمد آغاز شد و چون جمعى از آنها بر او فراهم آمدند، نامه حسين را براى آنها خواند كه گريستن آغاز كردند.
گويد: عابس بن ابى شبيب شاكرى از جاى برخاست و حمد خداى گفت و ثناى او كرد. آن گاه گفت:
«امّا بعد من ترا از كار كسان خبر نمى دهم و نمى دانم در دل چه دارند و از جانب آنها وعده فريبنده نمى دهم. به خدا از چيزى كه درباره آن تصميم گرفته ام، سخن مى كنم. وقتى دعوت كنيد، مى پذيرم. همراه شما با دشمنان مى جنگم و با شمشيرم از شما دفاع مى كنم تا به پيشگاه خدا روم و از اين كار جز ثواب خدا چيزى نمى خواهم».
گويد: حبيب بن مظاهر فقعسى به پا خاست و گفت: «خدايت رحمت كند. آنچه را در خاطر داشتى با گفتار مختصر بيان كردى».
آن گاه گفت: «به خدايى كه جز او خدايى نيست، من نيز روشى مانند روش اين شخص دارم».
گويد: آن گاه حنفى سخنانى همانند اين گفت.
راوى گويد: به محمّد بن بشر گفتم: «تو نيز چيزى گفتى؟».
گفت: «من مى خواستم خداوند، يارانم را به وسيله ظفر عزت دهد؛ اما كشته شدن را خوش نداشتم و نمى خواستم دروغ بگويم.»
گويد: وقتى شيعيان جاى مسلم را بدانستند، پيش وى رفت وآمد كردند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2917، 2926- 2927
1) - [في الأمالي و المنتظم و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «دنوا»].
2) - [عن الإصابة].
3) [لم يرد في نفس المهموم].
4) [لم يرد في نفس المهموم].
5) - [نفس المهموم: «أحدّثك»].
6) [نفس المهموم: «فبايعه منهم ثمانية عشر ألفا»].
7) [نفس المهموم: «فبايعه منهم ثمانية عشر ألفا»].
8) - تا به كوفه رسيد، پيش يكى از مردم آنجا منزل گرفت كه ابن عوسجه نام داشت.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 355- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 83- 84؛ المحمودي، العبرات، 1/ 298
قال: ثمّ أقبل مسلم حتّى دخل الكوفة، فنزل دار سالم بن المسيّب و هي دار المختار بن [أبي-] عبيد الثّقفيّ.
قال: و جعلت الشّيعة تختلف إلى دار مسلم، و هو يقرأ عليهم كتاب الحسين و القوم يبكون شوقا منهم إلى قدوم الحسين. ثمّ تقدّم إلى مسلم (1)بن عقيل (2)رجل من همدان، يقال له: عابس بن أبي شبيب الشّاكريّ، فقال: أما بعد، فإنّي لا أخبرك عن النّاس بشي ء، فإنّي [لا (3)] أعلم ما في أنفسهم، و لكنّي أخبرك عمّا أنا موطّن عليه نفسي، و اللّه
أجيبكم إذا دعوتم، و أقاتل معكم عدوّكم، و أضرب بسيفي دونكم أبدا حتّى ألقى اللّه، و أنا لا أريد بذلك إلّا ما عنده. ثمّ قام حبيب بن مظاهر الأسديّ الفقعسيّ (1)، قال: و أنا و اللّه الّذي لا إله إلّا هو على ما أنت عليه. و تبايعت الشّيعة على كلام هذين الرّجلين، ثمّ بذلوا الأموال، فلم يقبل مسلم بن عقيل منها شيئا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 56- 57
حتّى قدم الكوفة لخمس خلون من شوّال، و الأمير عليها النّعمان بن بشير الأنصاريّ، فنزل على رجل يقال له: عوسجة مستترا، فلمّا ذاع خبر قدومه، بايعه من أهل الكوفة اثنا عشر ألف رجل، و قيل: ثمانية عشر ألفا.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
و قد قدّم إليها ابن عمّه مسلم بن عقيل. (2)
پاينده، ترجمه التنبيه و الإشراف،/ 281
المسعودي، التّنبيه و الإشراف،/ 303و دخل الكوفة، فلمّا نزلها دخل دار المختار بن أبي عبيد؛ و اختلفت إليه الشّيعة، يبايعونه أرسالا، و والي الكوفة يومئذ النّعمان بن بشير، ولّاه يزيد بن معاوية الكوفة؛ ثمّ تحوّل مسلم بن عقيل من دار المختار إلى دار هانئ بن عروة، و جعل النّاس يبايعونه في دار هانئ، حتّى [بايع] (3)ثمانية عشر ألف رجل من الشّيعة.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة) 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
فقدم مسلم الكوفة و أتته الشّيعة، فأخذ بيعتهم للحسين. (4)
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 93
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 63
و كان مسلم بن عقيل رحمة اللّه عليه قد بايع له جماعة من أهل الكوفة في استتارهم.
و كان مسلم بن عقيل بن أبي طالب رضى اللّه عنه- كما ذكرنا- قد قدم الكوفة، و بايع للحسين بن عليّ عليهما السّلام جماعة من أهلها.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 143، 147
ثمّ أقبل حتّى دخل الكوفة، فنزل في دار (1)المختار بن أبي عبيد (2)و هي الّتي تدعى اليوم دار مسلم بن المسيّب (3)، و (4)أقبلت الشّيعة تختلف إليه، فكلّما اجتمع إليه منهم جماعة قرأ عليهم كتاب الحسين عليه السّلام و هم يبكون، و بايعه النّاس حتّى بايعه منهم ثمانية عشر ألفا. (5)(6)و جعلت الشّيعة تختلف إلى مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه حتّى علم بمكانه (7). (8)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 38
المفيد، الإرشاد، 2/ 38- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 335- 336؛ البحراني، العوالم، 17/ 185؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 232؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 37؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 15
فسار مسلم إلى الكوفة، و بها النّعمان بن بشير الأنصاريّ أميرا [75] من قبل يزيد، فلمّا تحدّث النّاس بمقدمه، دبّوا إليه، فبايعه منهم اثنا عشر ألفا.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 42
فأقبل مسلم حتّى دخل الكوفة، فنزل دار المختار بن أبي عبيدة، و أقبلت الشّيعة تختلف إليه، و بايعه النّاس حتّى بايعه منهم ثمانية عشر ألفا.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 223- 224
1) [في روضة الواعظين: «مختار بن أبي عبيدة و هي تدعى دار سلام بن المسيّب» و في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان «المختار»].
2) [اللّواعج: «الثّقفيّ و قيل في غيرها» و لم يرد في المعالي].
3) [في روضة الواعظين: «مختار بن أبي عبيدة و هي تدعى دار سلام بن المسيّب» و في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان «المختار»].
4) [اللّواعج: «الثّقفيّ و قيل في غيرها» و لم يرد في المعالي].
5) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
6) [في الأسرار و المعالي و أعيان الشّيعة و اللّواعج و مثير الأحزان: «و كثر اختلاف الشّيعة حتّى ظهر أمر مسلم»].
7) [في الأسرار و المعالي و أعيان الشّيعة و اللّواعج و مثير الأحزان: «و كثر اختلاف الشّيعة حتّى ظهر أمر مسلم»].
8) - سپس آمد تا داخل كوفه شد و به خانه مختار بن ابى عبيدة رفت، و آن خانه اى است كه امروز به خانه مسلم بن مسيب معروف است. شيعيان به ديدن او آمده و چون گروهى در آن جا فراهم شدند، مسلم نامه حسين عليه السّلام را بر ايشان خواند و ايشان مى گريستند، و مردم با او بيعت كردند تا اين كه هيجده هزار نفر از ايشان با مسلم بيعت نمودند، و شيعيان به خانه آن جناب رفت وآمد مى كردند تا اين كه جاى او آشكار شد.
و أقبل حتّى دخل الكوفة، فنزل في دار مسلم بن المسيّب، و هي دار المختار بن أبي عبيد الثّقفيّ، فجعلت الشّيعة تختلف إليه و هو يقرأ عليهم كتاب الحسين و القوم يبكون شوقا إلى مقدم الحسين، ثمّ تقدّم إلى مسلم رجل من همدان، يقال له عابس الشّاكريّ، فقال: أمّا بعد، فإنّي لا أخبرك عن النّاس بشي ء، فإنّي لا أعلم ما في أنفسهم، و لكن أخبرك عمّا أنا موطّن عليه نفسي، إنّي و اللّه لأجيبنّكم إذا دعوتم، و لأقاتلنّ معكم عدوّكم، و لأضربنّ بسيفي دونكم أبدا، حتّى ألقى اللّه، و أنا لا أريد بذلك إلّا ما عنده. ثمّ قام حبيب بن مظاهر الأسديّ الفقعسيّ، فقال: أنا و اللّه الّذي لا إله إلّا هو، لعلى مثل ما أنت عليه. و تتابعت الشّيعة على مثل كلام هذين الرّجلين، ثمّ بذلوا الأموال، فلم يقبل مسلم منهم شيئا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 197
فدخل مسلم الكوفة، فسكن في دار سالم بن المسيّب، (1)فاختلف إليه الشّيعة، فقرأ عليهم كتابه (2)، فبايعه اثنا عشر ألف رجل.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 343؛ البحراني، العوالم، 17/ 192
فسار مسلم حتّى أتى الكوفة، و نزل في دار المختار، و قيل غيرها، و أقبلت الشّيعة تختلف إليه، فكلّما اجتمعت إليه جماعة منهم قرأ عليهم كتاب الحسين، فيبكون و يعدونه من أنفسهم القتال و النّصرة، و اختلفت [إليه] الشّيعة حتّى علم بمكانه. (3)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 114
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267
و كان عند وصول مسلم بن عقيل إلى الكوفة و اجتماع الشّيعة إليه، و أخذه البيعة للحسين. (4)
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
1) [لم يرد في البحار و العوالم].
2) [لم يرد في البحار و العوالم].
3) - تا به كوفه رسيد و در خانه مختار منزل اختيار كرد، گفته شد در جاى ديگر (غير از خانه مختار) شيعيان هم شروع به مراوده و رفت وآمد كردند. هرگاه شيعيان جمع مى شدند، مسلم نامه حسين را براى آنها مى خواند و آنها مى گريستند و به او وعده جنگ و جانبازى و يارى مى دادند. شيعيان به اندازه اى رفت وآمد كردند تا جاى او معيّن و معلوم شد كه او آمده.
4) - [كشف الغمّة: «للحسين بن عليّ عليهما السّلام»].
فسار حتّى أتى الكوفة، قال علماء السّير: و لمّا قدم مسلم الكوفة، نزل على رجل يقال له: عوسجة، و دبّ إليه أهل الكوفة، فبايعه منهم اثنى عشر ألفا و قيل: ثمانية عشر ألفا.
فسار مسلم إلى الكوفة فلمّا وصلها، نزل دار المختار بن أبي عبيدة الثّقفيّ، و أقبلت الشّيعة إليه، فقرأ عليهم كتاب الحسين. فبكوا بأجمعهم، ثمّ قالوا: و اللّه لنضربنّ بين يديه بسيوفنا حتّى نموت جميعا. (1)
روز دوم از رسيدن مسلم، هجده هزار مرد از كوفه بر حسين بيعت كردند به دست مسلم كه نصرت حسين عليه السّلام كنند و او را به دست دشمن بازندهند و اگر محتاج قتال باشد، قتال كنند.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 272- 273
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 137- 138، 140بايع له بالخلافة من أهل الكوفة اثنى عشر ألفا على يدي مسلم بن عقيل بن أبي طالب، و كتبوا إليه في القدوم عليهم.
الكنجي، كفاية الطّالب،/ 430
فصار مسلم بالكتاب حتّى وصل بالكوفة، فلمّا وقفوا على كتابه كثر استبشارهم بإيابه، ثمّ أنزلوه في دار المختار بن أبي عبيدة الثّقفيّ، و صارت الشّيعة تختلف إليه، فلمّا اجتمع إليه منهم جماعة قرأ عليهم كتابة الحسين عليه السّلام، و هم يبكون حتّى بايعه منهم ثمانية عشر ألفا. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 37
ابن طاووس، اللّهوف،/ 37
و قدم أمامه ابن عمّه مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه و أرضاه للدّعوة إلى اللّه تعالى و البيعة على الجهاد، فبايعه أهل الكوفة على ذلك و عاهدوه. الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 448
1) - و مسلم متوجّه كوفه شد. چون به كوفه رسيد، به خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى فرود آمد و رؤسا و امراى كوفه به خدمت او جمع آمدند و اعزاز و اكرام كردند و نامه حسين بخواندند و بر سر نهادند.
2) - مسلم با نامه آن حضرت حركت كرد تا به كوفه رسيد. چون مردم كوفه فهميدند كه حسين عليه السّلام نامه به آنان نوشته، از آمدن مسلم بسيار خوشحال شدند و مسلم را به خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى وارد نمودند و رفت وآمد شيعيان، به نزد مسلم بطور مرتّب ادامه داشت، همين كه گروهى از شيعيان نزد مسلم گرد آمدند، نامه حسين را به آنان مى خواند. احساسات مردم آن چنان شديد بود كه هنگام خواندن نامه همه گريه مى كردند تا آن كه هيجده هزار نفر به مسلم بيعت نمودند.
و سار حتّى بلغ الكوفة، فنزل في دار المختار و أقبلت الشّيعة تختلف إليه، فكلّما اجتمع إليه جماعة منهم قرأ عليهم كتاب الحسين، فيبكون و يعدونه النّصرة و القتال. (1)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 387
فقدمها، فنزل على [ابن] عوسجة، فدبّ إليه أهل الكوفة، فبايعه اثنا عشر ألفا.
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
فلمّا دخل الكوفة نزل على رجل، يقال له: مسلم بن عوسجة الأسديّ، و قيل نزل في دار المختار بن أبي عبيد الّثقفيّ، فاللّه أعلم. فتسامع أهل الكوفة بقدومه فجاؤوا إليه، فبايعوه على إمرة الحسين، و حلفوا له لينصرنّه بأنفسهم و أموالهم، فاجتمع على بيعته من أهلها اثنا عشر ألفا، ثمّ تكاثروا حتّى بلغوا ثمانية عشر ألفا.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
فدخل الكوفة أوّل ذي الحجّة من سنة ستّين، و اختلف إليه الشّيعة، و قرأ عليهم كتاب الحسين، فبكوا و وعدوه النّصر. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 32
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
فبايعه ثمانية عشر ألفا.
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158(3)و أخذ عليهم البيعة للحسين بن عليّ عليهما السّلام. (4)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 40
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
1) - مسلم چون به كوفه رسيد، به يكى از بزرگان كوفه كه او را هانئ بن عروة گفتندى، التجا آورد.
2) - و به كوفه درآمد در اوّل ذو الحجه سال 60، شيعيان نزد او به آمدوشد پرداختند. مسلم نامه حسين را براى آنان بخواند. آنان گريستند و او را وعده يارى دادند.
3) - [زاد في نور الأبصار في أوّله: «فلمّا وصل إليهم مسلم و دخل الكوفة اجتمعت الشّيعة»].
4) - امّا در ضمان سلامت به كوفه رسيد و در منزلى كه مشهور به دار مختار بن ابى عبيده بود، نزول نموده، شيعه أمير المؤمنين على رضى اللّه عنه بدان جناب آغاز آمدوشد كردند و اظهار انقياد و اطاعت نموده، جمعى كثير متقلّد قلّاده بيعت گشتند.
و قدّم أمامه مسلم بن عقيل، فبايعه من أهل الكوفة اثنا عشر ألفا، و قيل أكثر من ذلك. (1)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقه/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
فبايعوه للحسين عليه السّلام.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
فدخلها ليلا، فنزل في دار المختار بن أبي عبيدة، ثمّ صار النّاس يختلفون إليه، فأقرأهم كتاب الحسين عليه السّلام فمنهم من تداخل السّرور عليه، فاجتمعوا عليه، و بايعوه حتّى نقل أنّه بايعه في ذلك اليوم ثمانية عشر ألف رجل.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
و سار حتّى وصل الكوفة فنزل ليلا في دار سليمان بن صرد، و قيل: في دار المختار ابن أبي عبيدة الثّقفيّ رحمه اللّه، فجعل النّاس يختلفون إليه، فأقرأهم كتاب الحسين عليه السّلام، فجعلوا يبكون و ينتحبون، فقام عابس البكريّ، فحمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله فصلّى عليه، و أقبل على مسلم عليه السّلام و قال: إنّي لست أعلم ما في قلوب النّاس، و لكن أخبرك بما في نفسي، إذا دعوتموني أجبتكم، و أضرب بسيفي عدوّكم حتّى ألقى اللّه عزّ و جلّ، ثمّ جلس، و قام حبيب بن مظاهر رحمه اللّه و قال له: يرحمك اللّه قد قضيت ما عليك، و أنا و اللّه على مثل ذلك.
قال أبو مخنف: و جعل أهل الكوفة يدخلون عليه عشرة بعد عشرة، و عشرين بعد عشرين، و أقلّ و أكثر حتّى بايعه في ذلك اليوم ثمانون ألف رجل.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 20- 21
قال أبو مخنف: [...] حتّى دخل الكوفة ليلا في دار المختار بن أبي عبيدة، فجعل النّاس يختلفون إليه، فقرأ عليهم كتاب الحسين، فجعلوا يبكون، فقام عابس بن أبي شبيب (2)الشّاكريّ، فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر النّبيّ، فصلّى عليه، ثمّ أقبل على مسلم، و قال له:
إنّي لا أعلم ما في قلوب النّاس، و لكن أخبركم عن نفسي، إذا دعوتموني أجبتكم، و أضرب بسيفي عدوّكم، حتّى ألقى اللّه (تعالى) نصرة. ثمّ جلس، و قام من بعده حبيب بن مظاهر، فقال: يرحمك اللّه، قد قضيت ما وجب عليك، و أنا و اللّه على مثل ما ذكرت.
قال: و جعل أهل الكوفة يدخلون عليه عشرة عشرة، و عشرون عشرون، حتّى بايعه في ذلك اليوم من أوّل النّهار إلى آخره ثمانون ألف رجل.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218
و دخلوا الكوفة في الخامس من شوّال، و بايعه من الكوفة- على رواية- ثلاثون ألفا.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 229
فسار حتّى دخل الكوفة (1)، فنزل على المختار بن أبي عبيدة الثّقفيّ، فهرع إليه أهل الكوفة، و بايعه ثمانية عشر ألفا. (2)
السّماوي، إبصار العين،/ 5- عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 49- 50
و وصل إلى الكوفة في الخامس من شوّال سنة ستّون بعد الهجرة (60)، و أقبل أهل الكوفة على التّرحيب به، و بايعوه حتّى أحصى ديوانه ثمانية عشر ألفا (18000) في ذلك أو أربعة و عشرون ألفا (24000) أو ثمانون ألفا (80000).
الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 32
و لخمس خلون من شوّال دخل الكوفة، فنزل دار المختار بن أبي عبيد الثّقفيّ و كان شريفا في قومه، كريما عالي الهمّة، مقداما مجرّبا قويّ النّفس، شديدا على أعداء أهل البيت عليهم السّلام، له عقل وافر و رأي مصيب خصوصا بقواعد الحرب و الغلبة على العدوّ كأنّه مارس التّجارب، فحنّكته، أو لابس الخطوب، فهذّبته، انقطع إلى آل الرّسول الأقدس، فاستفاد منهم أدبا جمّا، و أخلاقا فاضلة، و ناصح لهم في السّرّ و العلانية.
و وافت الشّيعة مسلما في دار المختار بالتّرحيب، و أظهروا له من الطّاعة و الانقياد ما زاد في سروره و ابتهاجه، فعندها قرأ عليهم كتاب الحسين، فقام عابس بن شبيب الشّاكريّ،
و قال: إنّي لا أخبرك على النّاس، و لا أعلم ما في نفوسهم، و لا أغرّك بهم، و اللّه إنّي أحدّثك عمّا أنا موطّن عليه نفسي، و اللّه لأجيبنّكم إذا دعوتم، و لأقاتلنّ معكم عدوّكم، و لأضربنّ بسيفي دونكم حتّى ألقى اللّه؛ لا أريد بذلك إلّا ما عند اللّه.
و قال حبيب بن مظاهر: قد قضيت ما في نفسك بواجز من قولك، و أنا و اللّه الّذي لا إله إلّا هو على مثل ما أنت عليه.
و قال سعيد بن عبد اللّه الحنفيّ مثل قولهما.
و أقبلت الشّيعة يبايعونه حتّى أحصى ديوانه ثمانية عشر ألفا، و قيل: بلغ خمسا و عشرين ألفا، و في حديث الشّعبيّ: بلغ من بايعه أربعين ألفا.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 167
حتّى وصل الكوفة، لخمس خلون من شوّال سنة ستّين للهجرة. فنزل في دار المختار ابن أبي عبيد الثّقفيّ، و كان من زعماء الشّيعة في الكوفة.
و أقبلت الشّيعة تختلف إليه من كلّ مكان، فكلّما اجتمع إليه جماعة منهم قرأ عليهم كتاب الحسين، فيبكون و يعدونه من أنفسهم النّصرة، حتّى بايعه منهم ثمانية عشر ألفا.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 217
و كان على الكوفة النّعمان بن بشير، فقال النّعمان: لابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، أحبّ إلينا من ابن بحدل.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
و النّعمان بن بشير الأنصاريّ يومئذ عامل يزيد بن معاوية على الكوفة، و كان رجلا حليما يحبّ العافية، فلمّا بلغه خبر قدوم مسلم، خطب النّاس، فدعاهم إلى التّمسّك بالطّاعة و الاستقامة، و نهاهم عن الفرقة و الفتنة، و قال: إنّي و اللّه لا أقاتل إلّا من قاتلني، و لا آخذ أحدا بظنّة، و قرف و إحنة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 334، أنساب الأشراف، 2/ 77
حتّى بلغ ذلك النّعمان بن بشير أميرها، فقال: لا أقاتل إلّا من قاتلني، و لا أثب إلّا على من وثب عليّ، و لا آخذ بالقرفة و الظّنّة، فمن أبدى صفحته، و نكث بيعته، ضربته بسيفي ما ثبت قائمة في يدي و لو لم أكن إلّا وحدي. و كان يحبّ العافية، و يغتنم السّلامة. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 279- 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233
قال: فقام رجل ممّن يهوى يزيد بن معاوية (2)إلى النّعمان بن بشير، فقال له: إنّك (3)ضعيف أو متضعّف (4)قد فسد البلاد! فقال له النّعمان: (5)أن أكون ضعيفا، و أنا (6)في طاعة
1) - و نعمان بن بشير، حاكم كوفه از آن آگاه شد و گفت: من جز با كسى كه با من پيكار كند، جنگ نخواهم كرد و جز بر كسى كه به من حمله كند، حمله نخواهم كرد و كسى را به تهمت و سوءظن نمى گيرم؛ ولى هركس بيعت خود را بشكند و آشكارا روياروى من قرار گيرد، تا هنگامى كه دسته شمشيرم در دستم باشد، با او جنگ خواهم كرد؛ هرچند تنها باشم. نعمان بن بشير دوستدار عافيت بود و سلامت خود را مغتنم مى شمرد.
2) - [زاد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «يقال له: عبيد اللّه بن مسلم بن شعبة الحضرميّ»].
3) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «لضعيف أو مستضعف» و في المنتظم: «ضعيف» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «ضعيف أو مستضعف»].
4) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «لضعيف أو مستضعف» و في المنتظم: «ضعيف» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «ضعيف أو مستضعف»].
5) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «لأن أكون ضعيفا» و في المنتظم: «أكون ضعيفا»].
6) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «لأن أكون ضعيفا» و في المنتظم: «أكون ضعيفا»].
اللّه، أحبّ إليّ من أن (1)أكون قويّا في معصية اللّه (2)، و ما كنت لأهتك سترا (3)ستره اللّه. [بسند تقدّم ن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي تهذيب الكمال، 6/ 423؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (4)، 4/ 335- 336؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
قال أبو مخنف: حدّثني نمير بن وعلة، عن أبي الودّاك، قال: خرج إلينا النّعمان بن بشير فصعد المنبر (5)، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فاتّقوا اللّه عباد اللّه و لا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيهما يهلك الرّجال، و تسفك الدّماء، و تغصب الأموال (6)- و كان حليما ناسكا يحبّ العافية- (7)قال: إنّي لم أقاتل من لم يقاتلني، و لا أثب على من لا يثب عليّ، و لا أشاتمكم، و لا أتحرّش بكم، و لا آخذ بالقرف و لا الظّنّة و لا التّهمة، و لكنّكم إن أبديتم صفحتكم لي، و نكثتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فو اللّه الّذي لا إله غيره لأضربنّكم بسيفي ما ثبت قائمة في يدي، و لو لم يكن لي منكم ناصر. أمّا إنّي أرجو أن يكون من يعرف الحقّ منكم أكثر ممّن يرديه الباطل.
قال: فقام إليه عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ حليف بني أميّة، فقال: إنّه لا يصلح ما ترى إلّا الغشم، إنّ هذا الّذي أنت عليه فيما بينك و بين عدوّك رأي المستضعفين.
فقال: أن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه أحبّ إليّ من أن أكون من الأعزّين في معصية اللّه. ثمّ نزل. (8)
نعمان گفت: «اين كه ضعيف باشم امّا مطيع خدا، بهتر از آن است كه در كار معصيت خدا نيرومند باشم.
من كسى نيستم كه پرده اى را كه خدا پوشانيده، بدرم.»
و نعمان بن بشير از قضيه خبر يافت. ابى الوداك گويد: نعمان بن بشير برون شد و به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد. آن گاه گفت: «امّا بعد، اى بندگان خدا از خدا بترسيد و به سوى فتنه و تفرقه شتابان مباشيد كه سبب هلاك مردان و ريختن خونها و غصب اموال مى شود.»
گويد: نعمان مردى بردبار و زاهد بود و دوستدار سلامت. آن گاه گفت: «من با كسى كه به جنگم نيايد، جنگ نمى كنم و به كسى كه به من حمله نياورد، حمله نمى برم، به شما ناسزا نمى گويم، تحريكتان نمى كنم، به سعايت و گمان و تهمت اعتبار نمى نهم، ولى اگر باطنتان را بنماييد و بيعت خويش را بشكنيد و با پيشوايان مخالفت كنيد، به خدايى كه جز او خدايى نيست، تا وقتى دسته شمشيرم به كفم باشد، با آن به شما ضربت مى زنم. اگرچه از ميان شما ياورى نداشته باشم. اميدوارم ميان شما كسانى كه به حق پاى بندند، از آنها كه باطل به هلاكتشان مى كشاند، بيشتر باشند.»
گويد: عبد اللّه بن مسلم حضرمى وابسته بنى اميه به پا خاست و بدو گفت: «آنچه مى بينى جز با شدّت عمل سامان نيابد و اين رفتار كه تو با دشمن دارى، كار ضعيفان است».
نعمان گفت: «اين كه در كار اطاعت خدا از جمله ضعيفان باشم، بهتر از آن كه در كار معصيت وى از نيرومندان باشم.»
گويد: «آن گاه نعمان بن بشير فرود آمد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2917، 2927، 2928
الطّبري، التّاريخ، 5/ 355- 356- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 299
1) - [الأمالي: «ممّا»].
2) - [إلى هنا حكاه في المنتظم].
3) - [إلى هنا حكاه في الإصابة و تهذيب ابن بدران].
4) - [عن الإصابة].
5) - [و في العبرات مكانه: «و فشا أمر مسلم بالكوفة حتّى بلغ ذلك أميرها النّعمان بن بشير الأنصاريّ، فخرج إلى النّاس فصعد المنبر ...»].
6) [لم يرد في العبرات].
7) [لم يرد في العبرات].
8) - گويد: يكى از آنها كه دل با يزيد بن معاويه داشت، پيش نعمان بن بشير رفت و گفت: «تو ضعيفى يا ضعيف نما كه ولايت را به تباهى داده اى.»
قال: و بلغ ذلك النّعمان بن بشير قدوم مسلم بن عقيل الكوفة و اجتماع الشّيعة عليه- و النّعمان يومئذ أمير الكوفة- فخرج من قصر الإمارة مغضبا، حتّى دخل المسجد الأعظم، فنادى في النّاس، فاجتمعوا إليه، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أمّا بعد يا أهل الكوفة، فاتّقوا اللّه ربّكم، و لا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيها سفك الدّماء، و ذهاب الرّجال و الأموال، و اعلموا أنّي لست أقاتل إلّا من قاتلني، و لا أثب إلّا على من وثب عليّ، غير أنّكم قد أبديتم صفحتكم، و نقضتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فإن رأيتم أنّكم رجعتم عن ذلك، و إلّا فو اللّه الّذي لا إله إلّا هو لأضربنّكم بسيفي، ما ثبت قائمة في يدي و لو لم يكن [لي- (1)] [منكم- (2)] ناصر، مع أنّي أرجو أن من يعرف الحقّ منكم أكثر ممّن يريد الباطل.
فقام إليه عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ، فقال: أيّها الأمير أصلحك اللّه، إنّ هذا الّذي أنت عليه من رأيك إنّما هو رأي المستضعفين. فقال له النّعمان بن بشير: يا هذا! و اللّه لأن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من المغلوبين في معصية اللّه.
قال: ثمّ نزل عن المنبر، و دخل قصر الإمارة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 57- 59
و كان على الكوفة حين مات معاوية [النّعمان بن بشير الأنصاريّ (1)]، فقال: يا أهل الكوفة، ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، أحبّ إلينا من ابن بنت بحدل.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 377- 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265
و كان على الكوفة يومئذ النّعمان بن بشير (2)، و انتهى ذلك إليه. فقال: إنّ ابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، أحبّ إلينا من ابن بنت بجدل- يعني يزيد بن معاوية لعنهما اللّه، أمّه منسوبة بنت بجدل الكلبيّة-.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 147
فبلغ النّعمان بن بشير ذلك و كان واليا على الكوفة من قبل معاوية، فأقرّه يزيد عليها (3)، فصعد المنبر (4)فحمد اللّه و أثنى عليه، (5)ثمّ قال: أمّا بعد فاتّقوا اللّه عباد اللّه، و لا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيها (6)تهلك الرّجال، و تسفك الدّماء، و تغصب الأموال، (7)إنّي لا أقاتل من لا يقاتلني و لا (8)آتي على (9)من لم يأت عليّ (10)، و لا أنبّه نائمكم (11)
1) - [عن الإمامة و السّياسة و جواهر المطالب].
2) - الصّحابيّ الخزرجيّ، التزم جانب معاوية و أعانه بصفّين، فولّاه الكوفة ثمّ ولّاه يزيد حمص انتقض على الأمويّين بزمن مروان بن الحكم و التزم ابن الزّبير ففرّ إلى حمص، اغتاله مشايعوا بني أميّة من أهل حمص سنة 65 ه.
3) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين،/ 148].
4) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و خطب النّاس و حذرهم الفتنة»].
5) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و خطب النّاس و حذرهم الفتنة»].
6) [في نفس المهموم: «يهلك الرّجال و يسفك الدّماء و تغتصب الأموال» و في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت: «يهلك الرّجال و تسفك الدّماء و تغتصب الأموال»].
7) [في نفس المهموم: «يهلك الرّجال و يسفك الدّماء و تغتصب الأموال» و في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت: «يهلك الرّجال و تسفك الدّماء و تغتصب الأموال»].
8) [بحر العلوم: «أثب على من لا يثب عليّ»].
9) - [لم يرد في الأسرار].
10) [بحر العلوم: «أثب على من لا يثب عليّ»].
11) - [بحر العلوم: «أشاتمكم»].
و لا أتحرّش بكم، و لا آخذ (1)بالقرف و لا الظّنّة (2)و لا التّهمة و لكنّكم إن أبديتم صفحتكم لي، و نكثتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فو اللّه الّذي (3)لا إله إلّا هو (4)لأضربنّكم بسيفي ما ثبت قائمة في يدي، و لو لم يكن لي منكم ناصر، أمّا إنّي لأرجو أن يكون من يعرف الحقّ منكم، أكثر ممّن يرديه الباطل. فقام إليه عبد اللّه بن مسلم بن ربيعة (5)الحضرميّ حليف بني أميّة، فقال له (6): إنّه لا يصلح ما ترى أيّها الأمير (7)إلّا الغشم، و إنّ (8)هذا الّذي أنت عليه فيما بينك و بين عدوّك، رأي المستضعفين. فقال له النّعمان: لئن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من الأعزّين في معصية اللّه. ثمّ نزل (9). (10)
سپس گفت: «امّا بعد اى بندگان خدا بترسيد از خدا و به سوى فتنه و دودستگى نشتابيد؛ زيراكه در فتنه، مردان كشته شوند و خونها ريخته شود، و مالها به زور گرفته شود. همانا من با كسى كه با من نجنگد، جنگ نخواهم كرد و كسى كه بر من يورش نبرد، بر او درنيايم، و خفته شما را بيدار نكنم، و بيهوده متعرض شما نشوم، و به صرف بهتان و بدگمانى و تهمت شما را در بند نيندازم؛ ولى اگر شما روبه رو و آشكارا به دشمنى با من برخيزيد و بيعت خود را بشكنيد و با پيشواى خود درصدد مخالفت برآييد، سوگند بدان خدايى كه جز او شايسته پرستشى نيست، تا قائمه شمشير در دست من است، شما را بدان مى زنم؛ اگرچه ياورى نداشته باشم. آگاه باشيد همانا من اميدوارم آن كس كه از شما حق را بشناسد، بيشتر از كسى باشد كه باطل او را به هلاكت كشاند.»
عبد اللّه بن مسلم حضرمى كه هم سوگند با بنى اميه بود، برخاست و گفت: «اى امير! اين جريانى كه پيش آمده و مى بينى، جز به ستم و خونريزى اصلاح پذير نيست و آنچه تو در اين باره انديشيده اى، رأى ناتوانان است.» نعمان بدو گفت: «اگر در پيروى از خدا ناتوان باشم، نزد من محبوبتر است از اين كه از نيرومندان در نافرمانى باشم.» سپس از منبر به زير آمد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 38- 39
المفيد، الإرشاد، 2/ 38- 39- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 336؛ البحراني، العوالم، 17/ 185- 186؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218- 219؛ القمي، نفس
1) [مثير الأحزان: «بالظّنّة»].
2) [مثير الأحزان: «بالظّنّة»].
3) [في البحار و العوالم و بحر العلوم: «لا إله غيره»].
4) [في البحار و العوالم و بحر العلوم: «لا إله غيره»].
5) - [بحر العلوم: «سعيد»].
6) - [لم يرد في الأسرار و بحر العلوم].
7) - [لم يرد في بحر العلوم].
8) - [لم يرد في الأسرار].
9) - [بحر العلوم: «نزل عن المنبر»].
10) - اين جريان به گوش نعمان بن بشير كه از طرف معاويه فرماندار كوفه بود و يزيد نيز او را بر همان منصب به جاى نهاده بود، رسيد. پس (به مسجد آمد) بر منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد.
المهموم،/ 84- 85؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 218؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 38؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 15
فقام عبد اللّه بن مسلم الحضرميّ إلى النّعمان بن بشير، فقال له:
«إنّك ضعيف، أو متضعّف، قد فسد البلاد، و ليس يصلح ما ترى إلّا الغشم». فقال النّعمان:
«لأن أكون ضعيفا و أنا في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون قويّا، و أنا في معصية اللّه، و ما كنت لأهتك سترا ستره اللّه».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 42
قال: و بلغ النّعمان بن بشير قدوم مسلم بن عقيل الكوفة، و اجتماع الشّيعة إليه، و النّعمان يومئذ أمير الكوفة، فخرج من قصر الإمارة مغضبا، حتّى دخل المسجد الأعظم، و نادى بالنّاس، فاجتمعوا إليه، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، يا أهل الكوفة، فاتّقوا اللّه ربّكم، و لا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيها سفك الدّماء، و قتل الرّجال، و ذهاب الأموال، و اعلموا أنّي لست أقاتل إلّا من قاتلني، و لا أثب إلّا على من واثب عليّ؛ و لا أنبّه نائمكم و لا أحرش يقظانكم؛ و لا آخذ بالقرف و الظّنّة و التّهمة غير أنّكم قد أبديتكم صفحتكم؛ و نقضتم بيعتكم؛ و خالفتم إمامكم؛ فإن أنتم انتهيتم عن ذلك، و رجعتم، و إلّا فو الّذي لا إله إلّا هو لأضربنّكم بسيفي؛ ما ثبت قائمه بيدي؛ و لو لم يكن منكم لي ناصر؛ مع أنّي أرجو أن يكون من يعرف الحقّ منكم أكثر ممّن يريد الباطل. فقام إليه مسلم بن سعيد الحضرميّ؛ فقال: أيّها الأمير، أصلحك اللّه؛ إنّ هذا الّذي أنت عليه من رأيك، إنّما هو رأي المستضعفين. فقال له النّعمان: يا هذا لئن أكوننّ من المستضعفين في طاعة اللّه تعالى، أحبّ إليّ من أكون من الغاوين في معصية اللّه. ثمّ نزل عن المنبر، و دخل قصر الإمارة. الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 197- 198
فرفع ذلك إلى النّعمان بن بشير و هو والي الكوفة، فجمع النّاس، و خطب فيهم و نصحهم.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
و بلغ ذلك النّعمان بن بشير- و هو أمير الكوفة- فصعد المنبر، فقال: أمّا بعد، فلا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيهما تهلك الرّجال، و تسفك الدّماء، و تغصب الأموال،
و كان حليما، ناسكا، يحبّ العافية. ثمّ قال: إنّي لا أقاتل من لم يقاتلني، و لا أثب على من لا يثب عليّ، و لا أنبّه نائمكم و لا أتحرّش بكم، و لا آخذ بالقرف و لا الظّنّة و لا التّهمة، و لكنّكم إن أبديتم صفحتكم و نكثتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فو اللّه الّذي لا إله غيره، لأضربنّكم بسيفي، ما ثبت قائمه بيدي، و لم يكن لي منكم ناصر و لا معين، أمّا إنّي أرجو أن يكون من يعرف الحقّ منكم أكثر ممّن يرديه الباطل. فقام إليه عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ حليف بني أميّة، فقال: إنّه لا يصلح ما ترى إلّا الغشم، إنّ هذا الّذي أنت عليه رأي المستضعفين. فقال: لأن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من الأعزّين في معصية اللّه. و نزل. (1)
ولى من اميدوارم كه عده كسانى كه به حق آشنا باشند، بيشتر از منكرين حق باشد و حق پرستان فزونتر از باطل جويان باشند.» عبد اللّه بن مسلم بن سعيد حضرمى كه با بنى اميه هم پيمان بود، برخاست و گفت: «اين كار راست نخواهد آمد، مگر با سختگيرى و ستم. اين رويه كه تو پيش گرفتى، چاره مردم سست عنصر و ضعيف است.» امير (نعمان بن بشير) گفت: «من ضعيف و ناتوان در اطاعت خدا باشم بهتر از اين است كه توانا و گرامى در معصيت خداوند باشم.» آن گاه از منبر فرود آمد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 114- 115
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267
فقام رجل ممّن يهوى يزيد بن معاوية، فدخل على النّعمان بن بشير، و كان واليا على الكوفة، فقال له: إنّك ضعيف مستضعف، قد فسدت البلاد. و أخبره بقصّة مسلم، فقال له النّعمان: و اللّه لئن أكون ضعيفا في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أكون قويّا في معصية اللّه، و اللّه لا هتكت سترا، ستر اللّه.
و بلغ النّعمان بن بشير الخبر، فخطب، و قال: احذروا الفتن، و سفك الدّماء. و كان النّعمان يحبّ العافية، فناداه عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ حليف بني أميّة: و اللّه
1) - نعمان بن بشير كه امير كوفه بود، شنيد و بر منبر فراز گشت و گفت: «امّا بعد، سوى فتنه و فساد شتاب مكنيد و باعث تفرقه نشويد كه در اين فتنه رجال كشته و خون آنها پامال و اموال غارت خواهد شد.» او مرد بردبار و پرهيزگار و آسايش پرست بود. بعد از آن گفت: «من با كسى كه با من جنگ ندارد، هرگز نبرد نخواهم كرد و بر كسى كه گردنكشى نكند، دست بلند نمى كنم. كسى را از خواب خوش بيدار و بيمناك نمى كنم. به مجرد تهمت و افترا هم كسى را گرفتار نخواهم كرد؛ ولى شما اگر رو برگردانيد و بيعت خود را نقض و عهد را بشكنيد و با امام خود بستيزيد، به خدا قسم شما را با شمشير خود خواهم زد و تا قبضه آن شمشير در دست من باشد، شما را خواهم نواخت؛ حتى اگر يار و همكار و همدست نداشته باشم.
أنّه لا يصلح ما ترى إلّا الغشم، و إنّ رأيك رأي المستضعفين. فقال: لأن أكون ضعيفا في طاعة اللّه خير من أن أكون قويّا في معصية اللّه. (1)
نعمان بشير از قصر به زير آمد و بر منبر رفت و بسيارى تهديد كرد كه لشكر شام بس گران است و يزيد، سلطان وقت، مبادا كه عتابى و آسيبى به شما رسد.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138، 140
فبلغ النّعمان بن بشير أمير الكوفة ذلك، فصعد المنبر، فقال: «أمّا بعد، فلا تسارعوا إلى الفتنة و الفرقة، فإنّ فيهما تهلك الرّجال، و تسفك الدّماء، و تغصب الأموال». ثمّ قال:
«إنّي لا أقاتل من لم يقاتلني، و لا أثب على من لا يثب عليّ، و لا أنبّه نائمكم و لا أتحرّش بكم، و لا آخذ بالقرف، و لا الظّنّة و لا التّهمة، و لكنّكم إن أبديتكم صفحتكم، و نكثتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فو اللّه الّذي لا إله إلّا هو لأضربنّكم بسيفي ما دام قائمه في يدي، و لو لم يكن لي منكم ناصر و لا معين. أمّا إنّي لأرجو أن يكون من يعرف الحقّ منكم أكثر ممّن يرديه الباطل».
فقام إليه عبد اللّه بن مسلم بن سعيد الحضرميّ حليف بني أميّة، فقال: «إنّه لا يصلح ما ترى إلّا الغشم، إنّ هذا الّذي أنت عليه رأي المستضعفين». فقال: لأن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من الأعزّين في معصية اللّه». ثمّ نزل.
و كان حليما، ناسكا، يحبّ العافية.
و قيل: إنّه لم يقل ذلك، و إنّما قال: يا أهل الكوفة إنّ ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أحبّ إليّ من ابن بنت بحدل.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 387- 388
فقام عبيد اللّه بن مسلم؛ فقال للنّعمان: إنّك لضعيف! قال: لأن أكون ضعيفا، أحبّ إليّ من أن أكون قويّا في معصية اللّه، و ما كنت لأهتك سترا ستره اللّه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
1) - و خبر رسيدن مسلم به نعمان بن بشير كه والى عراق بود، از قبل يزيد و منزل او در قصر الاماره بود، رسيد.
و انتشر خبرهم، حتّى بلغ أمير الكوفة النّعمان بن بشير، خبّره رجل بذلك، فجعل يضرب عن ذلك صفحا و لا يعبأ به، و لكنّه خطب النّاس، و نهاهم عن الاختلاف و الفتنة، و أمرهم بالائتلاف و السّنّة، و قال: إنّي لا أقاتل من لا يقاتلني، و لا أثب على من لا يثب عليّ، و لا آخذكم بالظّنّة، و لكن و اللّه الّذي لا إله إلّا هو، لئن فارقتم إمامكم، و نكثتم بيعته لأقاتلنّكم ما دام في يدي من سيفي قائمته. فقام إليه رجل، يقال له عبد اللّه بن مسلم بن شعبة الحضرميّ، فقال له: إنّ هذا الأمر لا يصلح إلّا بالغشمة، و إنّ الّذي سلكته أيّها الأمير مسلك المستضعفين. فقال له النّعمان: لأن أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من الأقوياء الأعزّين في معصية اللّه. ثمّ نزل.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
و علم مكانه النّعمان بن بشير أمير الكوفة و كان حليما، يجنح إلى المسالمة، فخطب، و حذّر النّاس الفتنة، و قال: لا أقاتل من لا يقاتلني و لا آخذ بالظّنّة و التّهمة، و لكن إن نكثتم بيعتكم، و خالفتم إمامكم، فو اللّه لأضربنّكم بسيفي ما دام قائمته بيدي، و لو لم يكن لي ناصر. فقال له بعض حلفاء بني أميّة: لا يصلح ما ترى إلّا الغشم، و هذا الّذي أنت عليه مع عدوّك رأي المستضعفين. فقال: أكون من المستضعفين في طاعة اللّه، أحبّ إليّ من أن أكون من الأعزّين في معصية اللّه. ثمّ تركه. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 32
و چون نعمان بن بشير كه از قبل يزيد امير كوفه بود، ازين معنى وقوف يافت، مردم را در مسجد جامع مجتمع ساخته بر منبر رفت و زبان به تهديد و وعيد گشاده خلايق را از مخالفت يزيد بترسانيد و زياده ازين متعرض متوطنان آن بلده نگرديد.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 40- 41
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
1) - نعمان بن بشير، امير كوفه از مكان او آگاه شد. او مردى بردبار و مسالمتجوى بود. براى مردم سخن گفت و آنان را از اين كه فتنه اى برانگيزند، بيم داد و گفت: «من با كسى كه با من نجنگد، نمى جنگم و كسى را از روى گمان و تهمت دستگير نمى كنم. ولى اگر بيعت خود بشكنيد و با امام خود مخالفت ورزيد، به خدا سوگند تا آن گاه كه توان گرفتن قبضه شمشير داشته باشم، با شما نبرد خواهم كرد. هرچند هيچ كس به يارى من برنخيزد.» بعضى از حليفان بنى اميه گفتند: «اين كه تو مى گويى از روى بى خردى است و اين رأى كه در برابر دشمن خود انديشيده اى، رأى ناتوانان است.» نعمان بن بشير گفت: «اگر از ناتوانان باشم و در طاعت خداوند، بهتر از آن است كه بس نيرومند باشم و در معصيت خداوند.» سپس او را به حال خود گذاشتند.
فبلغ الخبر إلى النّعمان بن بشير و كان هو خليفة يزيد بن معاوية، فصعد المنبر خطيبا، فقال في خطبته: احذروا مخالفة الخليفة يزيد، و أيّ رجل أصبح مخالفا لقولي لأضربنّ عنقه.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
فبلغ ذلك النّعمان بن بشير، فصعد المنبر، و حمد اللّه و أثنى عليه، و ذكر النّبيّ، فصلّى عليه، ثمّ قال: معاشر النّاس إنّي و اللّه لا أقاتل من لا يقاتلني، و لا أتحرّش بمن لا يتحرّش لي، فاحذروا الفتنة و شقّ العصا على السّلاطين، فإن صحّ ذلك عندي على أحد منكم لأضربنّ عنقه، و لو لم يكن لي ناصر و لا معين.
فقام إليه عبد اللّه بن شعبة الحضرميّ و قال: أيّها الأمير! إنّ هذا الأمر لا يكون إلّا بالغشم و القهر، و سفك الدّماء، و هذا الّذي تكلّمت به كلام المستضعفين. فقال النّعمان:
أكون من المستضعفين في ذات اللّه، و لا أكون من الظّالمين. ثمّ نزل عن المنبر.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 21- 22
أقول: و ممّا يناسب في هذا المقام الإشارة إلى حال النّعمان بن بشير.
النّعمان- بضمّ النّون- ابن بشير بن سعد بن نصر بن ثعلبة الخزرجيّ الأنصاريّ، أمّه عمرة بنت رواحة أخت عبد اللّه بن رواحة الأنصاريّ الّذي قتل في غزوة مؤتة مع جعفر ابن أبي طالب عليه السّلام.
قيل: إنّ النّعمان بن بشير أوّل مولود ولد من الأنصار بعد قدوم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله المدينة، نظير عبد اللّه بن الزّبير من المهاجرين. و أبوه بشير بن سعد أوّل من قام يوم السّقفية من الأنصار إلى أبي بكر، فبايعه، ثمّ توالت الأنصار، فبايعته. و قتل بشير يوم عين التّمر مع خالد بن الوليد.
و كان النّعمان من المعروفين في الشّعر سلفا و خلفا، و كان عثمانيّا و يبغض أهل الكوفة لرأيهم في عليّ عليه السّلام، و شهد مع معاوية بصفّين و لم يكن من الأنصار غيره، و كان كريما على معاوية، رفيقا عنده و عند يزيد ابنه بعده. و عمّر إلى خلافة مروان بن الحكم و كان
يتولّى حمص، فلمّا بويع لمروان دعا إلى ابن الزّبير و خالف على مروان و ذلك بعد قتل الضّحّاك بن قيس بمرج راهط، فلم يجبه أهل حمص إلى ذلك، فهرب منهم و تبعوه، فأدركوه، فقتلوه، و ذلك في سنة خمس و ستّين.
و أمّا قول يزيد: و قد بلغني عن النّعمان ضعف و قول سيّئ، فلعلّه إشاره إلى ما رواه ابن قتيبة الدّينوريّ في كتاب الإمامة و السّياسة: إنّه قال النّعمان بن بشير: لابن بنت رسول اللّه أحبّ إلينا من ابن بنت بحدل.
قلت: و ابن بنت بحدل هو يزيد بن معاوية، فإنّ أمّه ميسون بنت بحدل الكلبيّة- بالحاء و الدّال المهملتين-.
[ (و أقول): و يظهر من هذا أنّ (بجدل) بالمعجمة متى ما ورد تصحيف].
و ابن قتيبة هو أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتيبة بن مسلم بن عمرو الباهليّ، و جدّه، مسلم بن عمرو، هو الّذي تقدّم ذكره، و سار بكتاب العهد إلى ابن زياد.
القمي، نفس المهموم،/ 86- 87
و كان ابن زياد في البصرة و النّعمان بن بشير الأنصاريّ في الكوفة عاملين عليها ليزيد، فتعتع الشّيعة عند ورود مسلم الكوفة بالنّعمان، فلم يحبّ الشّدّة و تحرّج.
السّماوي، إبصار العين،/ 6
فكتب وجوه أهل الكوفة: عمر بن سعد بن أبي وقّاص الزّهريّ و محمّد بن الأشعث الكنديّ و غيرهما إلى يزيد بن معاوية بخبر مسلم بن عقيل، و تقديم الحسين إيّاه إلى الكوفة أمامه، و بما ظهر من ضعف النّعمان بن بشير؛ و عجزه و وهن أمره.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 77- 78
فكتب مسلم بن سعيد الحضرميّ و عمارة بن عقبة، و كانا عيان يزيد بن معاوية إلى يزيد، يعلمانه قدوم مسلم بن عقيل الكوفة داعية للحسين بن عليّ و أنّه قد أفسد قلوب أهلها عليه، فإن يكن لك في سلطانك حاجة، فبادر إليه من يقوم بأمرك و يعمل مثل عملك في عدوّك، فإنّ النّعمان رجل ضعيف أو متضاعف، و السّلام. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233
فكتب بقول النّعمان (2)إلى يزيد. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 423؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
و خرج عبد اللّه بن مسلم، و كتب إلى يزيد بن معاوية: أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقيل قد قدم الكوفة، فبايعته الشّيعة للحسين بن عليّ، فإن كان لك بالكوفة حاجة، فابعث
1) - مسلم بن سعيد حضرمي و عمارة بن عقبة كه هردو جاسوس يزيد در كوفه بودند، براى او نامه نوشتند و او را از آمدن مسلم بن عقيل به كوفه آگاه كردند و نوشتند كه او براى دعوت مردم به بيعت با امام حسين عليه السّلام به كوفه آمده است و دلهاى مردم را بر تو تباه كرده است. اگر نيازى به حكومت دارى، كسى را بفرست كه به اجراى فرمان تو قيام كند و با دشمن تو رفتارى كند كه خودت خواهى كرد، كه نعمان بشير ناتوان است يا تظاهر به ناتوانى مى كند.
2) - [في الأمالي و المنتظم و تهذيب الكمال و السّير و تهذيب التّهذيب: «بقوله»].
إليها رجلا قويّا ينفّذ أمرك، و يعمل مثل عملك في عدوّك، فإنّ النّعمان بن بشير رجل ضعيف؛ أو هو يتضعّف. فكان أوّل من كتب إليه.
ثمّ كتب إليه عمارة بن عقبة بنحو من كتابه، ثمّ كتب إليه عمر بن سعد بن أبي وقّاص بمثل ذلك. (1)
عبد اللّه بن مسلم برفت و به يزيد بن معاويه نوشت: «امّا بعد: مسلم بن عقيل به كوفه آمده و شيعيان با وى براى حسين بن على بيعت كرده اند. اگر تو را به كوفه نياز است، مردى نيرومند را اينجا فرست كه دستور تو را به كار برد و چنان عمل كند كه تو با دشمن خويش مى كنى كه نعمان بن بشير مردى ضعيف است، يا ضعيف نمايى مى كند.»
گويد: عبد اللّه بن مسلم نخستين كس بود كه به يزيد در اين باب نامه نوشت. پس از آن عمارة بن عقبه نيز نامه اى همانند آن نوشت. سپس عمر بن سعد بن ابى وقاص نيز نامه اى همانند آن نوشت.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2917، 2928
الطّبري، التّاريخ، 5/ 356
و كتب عبد اللّه بن مسلم إلى يزيد بن معاوية، يخبره بذلك: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، لعبد اللّه يزيد [بن معاوية (2)] أمير المؤمنين من شيعته من أهل الكوفة، أمّا بعد، فإنّ مسلم ابن عقيل قد قدم الكوفة، و قد بايعه الشّيعة للحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما، و هم خلق كثير، فإن كان لك في الكوفة حاجة، فابعث إليها رجلا قويّا، ينفّذ فيها أمرك و يعمل فيها بعملك من عدوّك، فإنّ النّعمان بن بشير رجل ضعيف أو هو مضعف، و السّلام، قال: ثمّ كتب أيضا عمارة بن عقبة بن أبي معيط بنحو من ذلك، فكتب (3)إليه عمر بن سعد بن أبي وقّاص بمثل ذلك.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 59- 60
و (4)خرج عبد اللّه بن مسلم و كتب إلى يزيد بن معاوية كتابا (5): أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقيل قد قدم الكوفة، و (6)بايعته الشّيعة للحسين بن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام (7)، فإن يكن
1) - گويد: آن كس گفته نعمان را براى يزيد نوشت.
2) - من د.
3) - [الصّحيح: «و كتب»].
4) [في روضة الواعظين: «كتب عبد اللّه بن مسلم، و عمارة بن عقبة، و عمر بن سعد إلى يزيد بن معاوية» و في مثير الأحزان: «خرج عبد اللّه و كتب إلى يزيد»].
5) [في روضة الواعظين: «كتب عبد اللّه بن مسلم، و عمارة بن عقبة، و عمر بن سعد إلى يزيد بن معاوية» و في مثير الأحزان: «خرج عبد اللّه و كتب إلى يزيد»].
6) [مثير الأحزان: «بايعه الشّيعة»].
7) [مثير الأحزان: «بايعه الشّيعة»].
لك في الكوفة حاجة، فابعث إليها رجلا قويّا ينفّذ أمرك، و يعمل مثل عملك في عدوّك، فإنّ النّعمان بن بشير رجل ضعيف، أو هو يتضعّف (1)، (2)ثمّ كتب إليه عمارة بن عقبة بنحو من كتابه، ثمّ كتب (3)إليه عمر بن سعد بن أبي وقّاص مثل ذلك. (4)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 39
المفيد، الإرشاد، 2/ 39- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 336؛ البحراني، العوالم، 17/ 186؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219؛ القمي، نفس المهموم،/ 85؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 15
فكتب بقول النّعمان إلى يزيد و قيل له (5):
«إن كانت لك حاجة في الكوفة، فابعث إليها رجلا قويّا، ينفّذ أمرك، و يعمل مثل عملك، فإنّ النّعمان بن بشير إمّا ضعيف، أو متضعّف».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 42
و على الكوفة يومئذ النّعمان بن بشير من قبل يزيد، و كتب عبد اللّه بن مسلم الحضرميّ إلى يزيد بن معاوية، إنّ مسلم بن عقيل قدم إلى الكوفة، فبايعته الشّيعة للحسين بن عليّ، فإن كان لك في الكوفة حاجة، فابعث إليها رجلا قويّا، فإنّ النّعمان بن بشير رجل ضعيف.
و كتب إليه عمر بن سعد و غيره بمثل ذلك.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
فكتب عبد اللّه بن مسلم إلى يزيد بن معاوية: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، لعبد اللّه يزيد
1) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين].
2) [مثير الأحزان: «و كتب»].
3) [مثير الأحزان: «و كتب»].
4) - عبد اللّه بن مسلم از آن جا بيرون آمد و نامه اى به يزيد نوشت كه: «امّا بعد بدان كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده و شيعه براى خلافت حسين بن على عليه السّلام با او بيعت كرده اند. پس اگر كوفه را خواهى، مرد نيرومندى را بفرست كه فرمان تو را به انجام رساند و مانند خودت درباره دشمنت رفتار نمايد؛ زيرا نعمان بن بشير مرد ناتوانى است. يا خود را به ناتوانى مى زند. پس از او عمارة بن عقبه نيز مانند عبد اللّه بن مسلم نامه اى به يزيد نوشت، سپس عمر بن سعد بن ابى وقاص به همين مضمون نامه اى به يزيد نوشت.
5) - له؛ سقطت من مط.
أمير المؤمنين من شيعته من أهل الكوفة؛ أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقيل قدم الكوفة؛ و بايعته الشّيعة للحسين بن عليّ، و هم خلق كثير فإن كان لك حاجة بالكوفة، فابعث إليها رجلا قويّا، ينفّذ فيها أمرك؛ و يعمل فيها كعملك في عدوّك؛ فإنّ النّعمان بن بشير ضعيف أو هو يتضعّف، و السّلام.
و كتب إليه أيضا عمارة بن الوليد بن عقبة بن أبي معيط، و عمر بن سعد بن أبي وقّاص بمثل ذلك.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 198
و كتب عبد اللّه بن مسلم الحضرميّ، و عمارة بن عقبة بن الوليد، و عمر بن سعد بن أبي وقّاص إلى يزيد، إن كان لك حاجة في الكوفة، فابعث رجلا قويّا ينفّذ أمرك و يعمل مثل عملك، فإنّ النّعمان بن بشير إمّا ضعيف أو متضعّف.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
فكتب عبد اللّه بن مسلم إلى يزيد، يخبره بقدوم مسلم بن عقيل الكوفة، و مبايعة النّاس له، و يقول له: إن كان لك في الكوفة حاجة، فابعث إليها رجلا قويّا، ينفّذ أمرك، و يعمل مثل عملك في عدوّك، فإنّ النّعمان (1)رجل ضعيف أو هو يتضعّف، و (2)كان هو أوّل من كتب إليه، ثمّ (3)كتب إليه عمارة بن الوليد بن عقبة و عمر (4)بن سعد بن أبي وقّاص بنحو ذلك. (5)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 115
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267- 268- مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 38- 39
كتب والي الكوفة و هو النّعمان بشير إلى يزيد بذلك [بمجي ء مسلم بن عقيل].
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42
1) - [اللّواعج: «النّعمان بن بشير»].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج»].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج»].
4) - [في المطبوع: «عمرو»].
5) - عبد اللّه بن مسلم بن يزيد نوشت كه: مسلم بن عقيل وارد كوفه شده و مردم با او بيعت كرده اند، و نيز نوشت: اگر تو به كوفه علاقه مند هستى، يك مرد (امير) توانا و دانا بفرست كه فرمان تو را به كار ببرد ودرباره دشمنان مانند تو باشد؛ سختگير و مقتدر؛ زيرا نعمان ضعيف است؛ يا عمدا خود را ضعيف مى كند. او (عبد اللّه بن مسلم) نخستين كسى بود كه به يزيد نوشت. بعد از او، عمارة بن وليد بن عقبه و عمر بن سعد بن ابى وقاص نوشتند.
فكتب إلى يزيد بقوله.
فكتب عبد اللّه إلى يزيد بذلك. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138، 140 ة
و كتب عبد اللّه بن مسلم الباهليّ، و عمارة بن وليد، و عمر بن سعد إلى يزيد، يخبرونه بأمر مسلم، و يشيرون عليه بصرف النّعمان بن بشير و ولاية غيره. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 37
ابن طاووس، اللّهوف،/ 37- 38
قال: و لمّا تكلّم النّعمان بن بشير بما تكلّم به، كتب عبد اللّه بن مسلم إلى يزيد، يخبره بقدوم مسلم بن عقيل إلى الكوفة، و مبايعة النّاس له، و يقول: «إن كان لك بالكوفة حاجة، فابعث إليها رجلا قويّا ينفّذ أمرك، و يعمل مثل عملك في عدوّك، فإنّ النّعمان رجل ضعيف أو هو يتضعّف.» ثمّ كتب إليه بعده عمارة بن الوليد بن عقبة، و عمر بن سعد بن أبي وقّاص بنحو ذلك.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 388
فكتب ذلك الرّجل [عبد اللّه بن مسلم الحضرميّ] إلى يزيد، يعلمه بذلك، و كتب إلى يزيد عمارة بن عقبة و عمر (3)بن سعد بن أبي وقّاص.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
فكتب عبد اللّه بن مسلم، و عمارة بن الوليد، و عمر (4)بن سعد بن أبي وقّاص إلى يزيد بالخبر، و تضعّف النّعمان [أ] و ضعفه، فابعث إلى الكوفة رجلا قويّا، ينفّذ أمرك، و يعمل عملك في عدوّك. (5)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 32
ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
1) - عبد اللّه بن خضرمى نعمان را گفت: «الملك عقيم! مسلم را بگير و بكش!» نعمان مردى نيك سيرت بود. از اين معنى ابا كرد و نامه به يزيد نوشت و اعلام رسيدن مسلم كرد.
2) - عبيد اللّه بن مسلم باهلى و عمارة بن وليد و عمر بن سعد نامه اى به يزيد نوشتند و ورود مسلم را گزارش دادند و اظهار نظر كردند كه: نعمان بن بشير را از فرماندارى كوفه عزل و ديگرى به جاى او منصوب نمايد.
3) - [في المطبوع: «عمرو»].
4) - [في المطبوع: «عمارة»].
5) - آن گاه عبد اللّه بن مسلم و عمارة بن الوليد و عمر بن سعد بن ابى وقاص خبر به يزيد نوشتند و او را از ناتوانى نعمان بن بشير آگاه كردند و گفتند كه مردى نيرومند را به كوفه فرستد تا امر او را نفاذ بخشد و با دشمن چنان رفتار كند كه او خود رفتار مى كند.
فكتب الرّجل بذلك إلى يزيد. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
ابن حجر، الإصابة، 1/ 332- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
فكتب والي الكوفة و هو يومئذ النّعمان بن بشير إلى يزيد بن معاوية، يخبره بذلك. (1)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256
ثمّ إنّ رجلا من القوم يقال له عبد اللّه الحضرميّ، استضعف رأي النّعمان، و بعث كتابا إلى يزيد، يذكر فيه اجتماع النّاس على مسلم بن عقيل، و أنّه يبعث إلى الكوفة رجلا أقوى رأيا من النّعمان.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
قال: فخرج عبد اللّه بن شعبة الحضرميّ و كتب إلى يزيد (لعنه اللّه) كتابا يقول فيه: من عبد اللّه بن شعبة الحضرميّ إلى يزيد بن معاوية (لعنه اللّه): أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقيل عليه السّلام ورد الكوفة، و قد بايعه شيعة الحسين عليه السّلام، فإن كان لك في الكوفة حاجة، فأنفذ إليها رجلا قويّا، فإنّ النّعمان ضعيف أو يتضاعف. و كان أوّل من كاتب يزيد (لعنه اللّه) في حرب الحسين عليه السّلام، ثمّ كتب عمر بن سعد (لعنه اللّه) مثل ذلك.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 22
فكتب جماعة من العثمانيّة إلى يزيد.
السّماوي، إبصار العين،/ 6
فساء هذا جماعة ممّن لهم هوى في بني أميّة منهم: عمر بن سعد بن أبي وقّاص، و عبد اللّه بن مسلم بن ربيعة الحضرميّ، و عمارة بن عقبة بن أبي معيط، فكتبوا إلى يزيد،
1) - بنابرآن، مسلم بن سعيد الحضرمى و عمارة بن عقبة بن ابى معيط كه از منهيان يزيد بودند، نامه اى به آن پليد نوشته، او را از آمدن مسلم و ميل مردم به بيعت امام حسين عليه السّلام اعلام نمودند و در آن كتابت مندرج گردانيدند كه: «اگر تو را به كوفه حاجت است، مردى كه به صفت مهابت و سياست موصوف باشد و كما ينبغى تنفيذ و اوامر و نواهى تواند كرد، بدين جانب ارسال فرماى.»
يخبرونه بقدوم مسلم بن عقيل، و إقبال أهل الكوفة عليه، و إنّ النّعمان بن بشير لا طاقة له على المقاومة.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 168- 169
فساء ذلك من له هوى في بني أميّة كعبد اللّه بن مسلم الحضرميّ، و محمّد بن الأشعث، و عمارة بن الوليد بن عقبة، و عمر بن سعد، و أضرابهم.
فكتبوا إلى يزيد يخبرونه باتّساع أمر مسلم، و انثيال النّاس للبيعة على يده، و ضعف النّعمان بن بشير أو تضاعفه، و يستثيرونه أن يبعث بدل النّعمان رجلا قويّا ينفّذ أمره، و يعمل على ما يريد.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 219
و كان النّعمان بن بشير الأنصاريّ على الكوفة في آخر خلافة معاوية، فهلك و هو عليها، فخاف يزيد أن لا يقدم النّعمان على الحسين، فكتب إلى عبيد اللّه بن زياد بن أبي سفيان! و هو على البصرة، فضمّ إليه الكوفة، و كتب إليه بإقبال الحسين إليها، فإن كان لك جناحان، فطر حتّى تسبق إليها.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 65- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 58
قال: فبلغ ذلك يزيد، فأراد أن يعزله. فقال لأهل الشّام: أشيروا عليّ، من أستعمل على الكوفة؟ فقالوا: أترضى برأي معاوية؟ قال: نعم. قالوا: فإنّ الصّكّ بإمرة عبيد اللّه ابن زياد على العراقين قد كتبه في الدّيوان. قال: فاستعمله على الكوفة.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
فكتب يزيد إلى عبيد اللّه بن زياد بن أبي سفيان بولاية الكوفة إلى ما كان يلي من البصرة، و بعث بكتابه في ذلك مع مسلم بن عمرو الباهليّ- أبي قتيبة بن مسلم- و أمر عبيد اللّه بطلب ابن عقيل، و نفيه إذا ظفر به أو قتله، و أن يتيقّظ في أمر الحسين بن عليّ، و يكون على استعداد له.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 78
و حدّثني عبد اللّه بن صالح المقرئ، عن أبي زبيد، عن أبي حصين، قال: بلغ يزيد بن معاوية أنّ الحسين عليه السّلام يريد الخروج إلى الكوفة فغمّه ذلك، و ساءه، فأرسل إلى سرجون مولاهم- و كان كاتبه و أنيسه- فاستشاره فيمن يولّيه الكوفة، فأشار بعبيد اللّه ابن زياد. فقال: إنّه لا خير عنده. قال: أرأيت لو كان معاوية حيّا فأشار عليك به أكنت تولّيه؟ قال: نعم. قال: فهذا عهد معاوية إليه بخاتمه، و قد كان ولّاه فلم يمنعني أن أعلمك ذلك إلّا معرفتي ببغضك له. فأنفذه إليه، و عزل النّعمان بن بشير، و كتب إليه: أمّا بعد، فإنّ الممدوح مسبوب يوما، و إنّ المسبوب ممدوح يوما، و قد سمّي بك يوما إلى غاية أنت فيها كما قال الأوّل:
رفعت فجاوزت السّحاب و فوقه *** فما لك إلّا مرقب الشّمس مقعد
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 5/ 407
فلمّا ورد الكتاب على يزيد، أمر بعهد، فكتب لعبيد اللّه بن زياد على الكوفة، و أمره أن يبادر إلى الكوفة، فيطلب مسلم بن عقيل طلب الخرزة حتّى يظفر به، فيقتله أو ينفيه عنها. و دفع الكتاب إلى مسلم بن عمرو الباهليّ- أبي قتيبة بن مسلم-، و أمره بإغذاذ السّير. (1)
دامغانى، ترجمه أخبار الطّوال،/ 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 202
و كان يزيد قد ولّى عبيد اللّه بن زياد العراق، و كتب إليه [و قد جمع بين الكتابين اليعقوبي، فقال]: قد بلغني أنّ أهل الكوفة قد كتبوا إلى الحسين في القدوم عليهم، و أنّه قد خرج من مكّة متوجّها نحوهم، و قد بلي بلدك من بين البلدان، و أيّامك من بين الأيّام، فإن قتلته، و إلّا رجعت إلى نسبك و إلى أبيك عبيد، فاحذر أن يفوتك. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
فدعا مولى له، يقال له: سرجون (3)- و كان يستشيره- فأخبره الخبر، فقال له:
أكنت قابلا من معاوية لو كان حيّا؟ قال: نعم. قال: فاقبل منّي؛ فإنّه ليس للكوفة إلّا
1) - چون اين نامه به يزيد رسيد، دستور داد فرمان حكومت كوفه را براى عبيد اللّه بن زياد نوشتند و به او دستور داد به كوفه رود و مسلم بن عقيل را با دقت و مراقبت تعقيب كند تا بر او پيروز شود و او را بكشد؛ يا از كوفه و بصره تبعيد كند. يزيد نامه را به مسلم بن عمرو باهلى، پدر قتيبة بن مسلم «1» داد و گفت، شتابان حركت كند.
2) - و يزيد عبيد اللّه بن زياد را والى عراق كرده، به او نوشته بود: «خبر يافته ام كه مردم كوفه به حسين نامه نوشته اند تا نزد ايشان بيايد و او هم از مكّه بيرون آمده، به سوى ايشان رهسپار گشته است و اكنون از ميان همه شهرها، شهر تو و از ميان همه زمانها زمان تو است كه بدين آزمايش گرفتار آمده. حال اگر او را كشتى؛ وگرنه به نسب و پدر خويش عبيد بازگردى. پس مبادا كه از دستت رها شود.»
3) - [في الأمالي و تهذيب التّهذيب: «سرحون»].
عبيد اللّه بن زياد، فولّها إيّاه- و كان يزيد عليه ساخطا، و كان (1)همّ بعزله عن البصرة- فكتب إليه برضائه (2)، و أنّه قد ولّاه الكوفة مع البصرة، و كتب إليه أن يطلب مسلم بن عقيل فيقتله إن وجده. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 423؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349
قال هشام: قال عوانة: فلمّا اجتمعت الكتب عند يزيد ليس بين كتبهم إلّا يومان، دعا يزيد بن معاوية سرجون مولى معاوية، فقال: ما رأيك؟ فإنّ حسينا قد توجّه نحو الكوفة، و مسلم بن عقيل بالكوفة يبايع للحسين، و قد بلغني عن النّعمان ضعف و قول سيّئ- و أقرأه كتبهم- فما ترى من أستعمل على الكوفة؟ و كان يزيد عاتبا على عبيد اللّه بن زياد؛ فقال سرجون: أرأيت معاوية لو نشر لك، أكنت آخذا برأيه؟ قال:
نعم. فأخرج عهد عبيد اللّه على الكوفة. فقال: هذا رأي معاوية، و مات و قد أمر بهذا الكتاب. فأخذ برأيه و ضمّ المصرين إلى عبيد اللّه، و بعث إليه بعهده على الكوفة.
ثمّ دعا مسلم بن عمرو الباهليّ- و كان عنده- فبعثه إلى عبيد اللّه بعهده إلى البصرة، و كتب إليه معه: أمّا بعد، فإنّه كتب إليّ شيعتي من أهل الكوفة، يخبرونني أنّ ابن عقيل بالكوفة يجمع الجموع لشقّ عصا المسلمين؛ فسر حين تقرأ كتابي هذا، حتّى تأتي أهل الكوفة، فتطلب ابن عقيل كطلب الخرزة حتّى تثقفه، فتوثقه أو تقتله أو تنفيه؛ و السّلام. (3)
گفت: «آرى».
گفت: «پس از من بپذير كه كس جز عبيد اللّه بن زياد درخور كوفه نيست. او را ولايتدار كوفه كن.»
گويد: يزيد نسبت به عبيد اللّه خشم آورده بود و مى خواسته بود او را از بصره بردارد پس بدو نوشت كه از او راضى شده و كوفه را نيز با بصره به او داده و نوشت كه مسلم بن عقيل را بجويد و اگر به دست آورد، خونش بريزد.
عوانه گويد: وقتى نامه ها كه فاصله آن بيش از دو روز نبود، پيش يزيد فراهم شد، سرجون غلام معاويه را پيش خواند و گفت: «رأى تو چيست؟ حسين سوى كوفه حركت كرده و مسلم بن عقيل در كوفه براى حسين بيعت مى گيرد. شنيده ام كه نعمان بن بشير ضعيف است و سخن ناباب مى گويد». آن گاه نامه ها را به سرجون داد تا بخواند و گفت: «به نظر تو، كى را به كار كوفه گمارم؟»
گويد: و چنان بود كه يزيد از عبيد اللّه بن زياد آزرده خاطر بود؛ امّا سرجون گفت: «اگر معاويه زنده شود، مطابق رأى او كار مى كنى؟»
گفت: «بله.»
سرجون فرمان عبيد اللّه را درباره ولايتدارى كوفه درآورد و گفت: «رأى معاويه چنين بود و وقتى مى مرد، دستور اين نامه را داد.»
گويد: پس يزيد به رأى وى عمل كرد و دو شهر را براى عبيد اللّه يكجا كرد و فرمان خويش را درباره كوفه براى وى فرستاد، آن گاه مسلم بن عمرو باهلى را كه به نزد وى بود، پيش خواند و فرمان بصره را با وى براى عبيد اللّه فرستاد و با آن چنين نوشت: «امّا بعد: دوستداران من از مردم كوفه به من نوشته اند و خبر داده اند كه ابن عقيل در كوفه جماعت فراهم مى كند تا ميان مسلمانان اختلاف افكند. وقتى اين نامه مرا خواندى، حركت كن و پيش مردم كوفه رو و ابن عقيل را بجوى؛ چنان كه مهره را مى جويند تا وى را بيابى و به بند كنى يا بكشى يا تبعيد كنى و السّلام».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2917، 2928- 2929
الطّبري، التّاريخ، 5/ 356- 357- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 302- 303
قال: فلمّا اجتمعت الكتب عند يزيد بن معاوية، دعا بغلام أبيه و كان اسمه: سرجون، فقال: يا سرجون! ما الّذي عندك في أهل الكوفة، فقد قدم مسلم بن عقيل، و قد بايعه التّرابيّة للحسين بن عليّ رضي اللّه عنهما؟ فقال له سرجون: أتقبل منّي ما أشير به عليك؟ فقال يزيد: قل حتّى أسمع! فقال: أشير عليك أن تكتب إلى عبيد اللّه (1)بن زياد- فإنّه أمير البصرة- فتجعل (2)له الكوفة زيادة في عمله، حتّى يكون هو الّذي يقدم الكوفة، فيكفيك أمرهم. فقال يزيد: هذا لعمري هو الرّأي.
ثمّ كتب يزيد إلى عبيد اللّه بن زياد: أمّا بعد، فإنّ شيعتي من أهل الكوفة كتبوا إليّ، فخبّروني أنّ مسلم بن عقيل يجمع الجموع، و يشقّ عصا المسلمين، و قد اجتمع عليه خلق كثير من شيعة أبي تراب، فإذا وصل إليك كتابي هذا، فسر حين (3)تقرأه، حتّى
تقدم (1)الكوفة، فتكفيني أمرها، فقد جعلتها زيادة في عملك، و ضممتها إليك، فانظر أين تطلب مسلم بن عقيل بن أبي طالب بها، فاطلبه طلب الخرزة، فإذا ظفرت به، فاقتله، و نفّذ إليّ رأسه (2)، و اعلم أنّه لا عذر لك عندي دون (3)ما أمرتك به، فالعجل العجل، و الوحا الوحا، و السّلام. ثمّ دفع الكتاب إلى مسلم بن عمرو الباهليّ، ثمّ أمره أن يجدّ السّير إلى عبيد اللّه بن زياد.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 60- 62
قال: فبلغ ذلك يزيد فقال: يا أهل الشّام، أشيروا عليّ، من أستعمل على الكوفة؟
فقالوا: ترضى من رضى به معاوية؟ قال: نعم. قيل له: فإنّ الصّكّ بإمارة عبيد اللّه بن زياد على العراقين قد كتب في الدّيوان. فاستعمله على الكوفة.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 377- 378
و اتّصل الخبر بيزيد، فكتب إلى عبيد اللّه بن زياد بتولية الكوفة.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 66
فلمّا اتّصل الخبر بيزيد بن معاوية أنّ مسلما (4)، يأخذ البيعة بالكوفة للحسين بن عليّ، كتب يزيد بن معاوية إلى عبيد اللّه بن زياد و هو إذ ذاك بالبصرة، و أمره بقتل مسلم بن عقيل، أو بعثه إليه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
و انتهى ذلك إلى يزيد لعنة اللّه عليه، فعزله، و ولّى على الكوفة عبيد اللّه بن زياد، و أمره بقتل مسلم بن عقيل، و بأن يقطع على الحسين عليه السّلام قبل أن يصل إلى الكوفة.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 147
فلمّا وصلت الكتب (5)إلى يزيد دعا سرجون مولى معاوية، فقال: ما رأيك؟ إنّ حسينا
قد نفّذ (1)إلى الكوفة مسلم بن عقيل يبايع له، و قد بلغني عن النّعمان ضعف و قول سيّئ، فمن ترى أن استعمل على الكوفة؟ و كان يزيد عاتبا على عبيد اللّه بن زياد، فقال له سرجون: أرأيت لو نشر (2)لك معاوية حيّا ما كنت آخذا برأيه؟ قال: بلى. قال: فأخرج سرجون عهد عبيد اللّه بن زياد على الكوفة، و قال: هذا رأي معاوية، مات و قد أمر بهذا الكتاب، فضمّ المصرين إلى عبيد اللّه (3) فقال له يزيد: أفعل، ابعث بعهد عبيد اللّه بن زياد إليه. (4)ثمّ دعا (5)مسلم بن عمرو الباهليّ (6)و كتب إلى عبيد اللّه معه: أمّا بعد، فإنّه كتب إليّ شيعتي من أهل الكوفة يخبرونني أنّ ابن عقيل فيها (7)يجمع الجموع ليشقّ (8)عصا المسلمين، فسر حين تقرأ كتابي هذا، حتّى تأتي الكوفة، فتطلب ابن عقيل طلب الخرزة حتّى تثقفه فتوثقه، أو تقتله، أو تنفيه، و السّلام. و سلّم إليه عهده على الكوفة. (9)
همانا حسين مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاده و براى او از مردم بيعت مى گيرد، و به من رسيده است كه نعمان سستى كرده، و گفتار بدى در اين باره داشته است. به نظر تو چه كسى را به كوفه فرمانروا كنم؟» و يزيد در آن هنگام بر عبيد اللّه بن زياد (كه حاكم بصره بود) خشمناك بود. سرجون گفت: «اگر معاويه (پدرت) زنده بود و در اين باره رأى مى داد، آن را مى پذيرفتى؟» گفت: «آرى!» سرجون حكم فرماندارى عبيد اللّه بن زياد را براى كوفه بيرون آورد و گفت: «اين رأى معاويه است كه خود مرد؛ ولى دستور به نوشتن اين حكم داد. پس حكومت دو شهر (بصره و كوفه) را به عبيد اللّه بن زياد بسپار.» يزيد گفت: «چنين مى كنم. حكم عبيد اللّه را براى او بفرست.» سپس مسلم بن عمرو باهلى را خواسته و نامه اى به وسيله او براى عبيد اللّه بن زياد فرستاد كه: «امّا بعد همانا پيروان من از مردم كوفه به من نوشته و مرا آگاهى داده اند كه پسر عقيل در كوفه لشكر تهيه مى كند تا در ميان مسلمانان اختلاف اندازد. چون نامه مرا خواندى، رهسپار كوفه شو و پسر عقيل را همچون درى (كه در ميان خاك گم شده باشد) بجوى تا بر او دست يابى.
پس او را در بند كن يا بكش، يا از شهر بيرونش كن! و السّلام.» حكم فرماندارى كوفه را نيز به او داد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 39- 40
1) - [في روضة الواعظين و الأسرار و نفس المهموم: «وجّه»].
2) - [نفس المهموم: «أنشر»].
3) - [مثير الأحزان: «استشار سرحونا في ذلك فقال له سرحون: لو نشر معاوية حيّا لما عدّى عبيد اللّه بن زياد و هذا كتابه له على الكوفة فضمّ الكوفة إلى البصرة»].
4) [مثير الأحزان: «فدعا يزيد»].
5) [مثير الأحزان: «فدعا يزيد»].
6) - [زاد في نفس المهموم: «والد قتيبة»].
7) - [لم يرد في مثير الأحزان].
8) - [نفس المهموم: «لشقّ»].
9) - چون اين نامه ها به يزيد رسيد، سرجون، غلام معاويه را طلبيد و بدو گفت: «رأى تو چيست؟
المفيد، الإرشاد، 2/ 39- 40- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 336- 337؛ البحراني، العوالم، 17/ 186؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219؛ القمي، نفس المهموم،/ 85- 86؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148- 149؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 15- 16
فدعا يزيد كاتبه سرجون، و كان يستشيره، فأخبره الخبر.
قال له:
«أكنت قابلا من معاوية لو كان حيّا». قال:
«نعم». قال:
«فاقبل منّي، فإنّه ليس للكوفة إلّا عبيد اللّه بن زياد، فولّه».
و كان يزيد ساخطا عليه، و همّ بعزله عن البصرة، فكتب إليه برضاه عنه، و أنّه قد ولّاه الكوفة مع البصرة، و كتب إليه [76] أن يطلب مسلم بن عقيل، فيقتله.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 42
فلمّا وصلت الكتب إلى يزيد، دعا بسرحون مولى معاوية، و شاوره في ذلك، و كان يزيد عاتبا على عبيد اللّه بن زياد، فقال سرحون: أرأيت معاوية لو يشير لك كنت آخذا برأيه؟ قال: نعم. فأخرج سرحون عهد عبيد اللّه بن زياد على الكوفة، فقال: إنّ معاوية مات و قد أمر بهذا الكتاب، فضمّ المصرين إلى عبيد اللّه. فقال يزيد: ابعث بعهد ابن زياد إليه، و كتب إليه: أنّ سرحون لا يقرأ كتابي هذا، حتّى تأتي الكوفة، فتطلب ابن عقيل طلب الخرزة، حتّى تثقفه، فتوثقه، أو تقتله، أو تنفيه، و السّلام. الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
فلمّا اجتمعت الكتب عند يزيد؛ دعا بغلام كان كاتبا عند أبيه، يقال له: سرحون، فأعلمه بما ورد عليه؛ فقال: أشير عليك بما تكره. قال: و إن كرهت. قال: استعمل عبيد اللّه بن زياد على الكوفة. قال: إنّه لا خير فيه؛ و كان يبغضه؛ فأشر بغيره. قال: لو كان معاوية حاضرا، أكنت تقبل قوله، و تعمل بقوله؟ قال: نعم. قال: فهذا عهد عبيد اللّه على الكوفة؛ أمرني معاوية أن أكتبه، فكتبته و خاتمه عليه؛ فمات، و بقي العهد عندي. قال:
ويحك، فامضه. و كتب: من عبد اللّه يزيد أمير المؤمنين إلى عبيد اللّه بن زياد، سلام عليك؛ أمّا بعد، فإنّ الممدوح مسبوب يوما؛ و إنّ المسبوب ممدوح يوما؛ و لك ما لك؛ و عليك
ما عليك؛ و قد انتميت، و نميت إلى كلّ منصب، كما قال الأوّل:
رفعت فما زلت السّحاب تفوقه *** فما لك إلّا مقعد الشّمس مقعد
و قد ابتلي بالحسين زمانك من بين الأزمان؛ و ابتلي به بلدك من بين البلدان، و ابتليت به بين العمّال؛ و في هذه تعتق أو تكون عبدا تعبد كما تعبد العبيد؛ و قد أخبرتني شيعتي من أهل الكوفة أنّ مسلم بن عقيل بالكوفة، يجمع الجموع؛ و يشقّ عصا المسلمين؛ و قد اجتمع إليه خلق كثير من شيعة أبي تراب؛ فإذا أتاك كتابي هذا، فسر حين تقرأه، حتّى تقدم الكوفة فتكفيني أمرها، فقد ضممتها إليك؛ و جعلتها زيادة في عملك- و كان عبيد اللّه أمير البصرة- و انظر أن تطلب مسلم بن عقيل كطلب الحرد، فإذا ظفرت به، فخذ بيعته أو اقتله إن لم يبايع، و اعلم أنّه لا عذر لك عندي، و ما أمرتك به، فالعجل، العجل، و الوحاء، الوحاء، و السّلام. ثمّ دفع يزيد كتابه إلى مسلم بن عمرو الباهليّ، و أمره أن يسرع السّير إلى عبيد اللّه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 198- 199
كان [مسلم بن عمرو] عظيم القدر عند يزيد بن معاوية، و وجّهه يزيد إلى عبيد اللّه بن زياد بتوليته إيّاه الكوفة عند توجّه الحسين عليه السّلام إليها.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 24/ 295
فكتب يزيد على يدي مسلم بن عمر الباهليّ إلى عبيد اللّه بن زياد و هو والي البصرة، و ولّاه الكوفة مع البصرة، و أن يطلب مسلم بن عقيل، فيقتله، أو ينفيه، فالعجل العجل.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
فولّى الكوفة عبيد اللّه بن زياد إضافة إلى البصرة، و أمره أن يقتل مسلم بن عقيل.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
قال أهل السّير: لمّا بعث الحسين مسلم بن عقيل بلغ الخبر إلى يزيد، فولّى الكوفة عبيد اللّه بن زياد، و كتب إليه يزيد [و قد جمع بين الكتابين]:
إنّ الحسين قد توجّه إلى العراق، فضع المناظر و المسالح، و احترس، و احبس على الظّنّة، و خذ على التّهمة.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 36
فلمّا اجتمعت الكتب عند يزيد، دعا سرجون مولى معاوية، فأقرأه الكتب، و استشاره فيمن يولّيه الكوفة، و كان يزيد عاتبا على عبيد اللّه بن زياد، فقال له سرجون: أ رأيت لو نشر لك معاوية كنت تأخذ برأيه؟ قال: نعم. فأخرج عهد عبيد اللّه على الكوفة، فقال: هذا رأي معاوية، و مات و قد أمر بهذا الكتاب. فأخذ (1)برأيه، و جمع الكوفة و البصرة (2)لعبيد اللّه، و كتب إليه بعهده، و سيّره إليه مع مسلم بن عمرو الباهليّ والد قتيبة، فأمره بطلب مسلم بن عقيل، و بقتله (3)، أو نفيه. (4)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 115
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 388- 389
و كان يزيد أبغض النّاس في عبيد اللّه بن زياد، و إنّما احتاج إليه، فكتب إليه أن قد ولّيتك الكوفة مع البصرة، و أنّ الحسين قد سار إلى الكوفة، فاحترز منه، و أنّ مسلم بن عقيل بالكوفة فاقتله.
فعزل النّعمان و ولّى ابن زياد. (5)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138، 140
فكتب يزيد إلى عبيد اللّه بن زياد و كان واليا على البصرة، بأنّه قد ولّاه الكوفة، و ضمّها إليه، و عرّفه أمر مسلم بن عقيل، و أمر الحسين عليه السّلام، و يشدّد عليه في تحصيل مسلم، و قتله رضوان اللّه عليه. (6)
ابن طاووس، اللّهوف،/ 38
1) [نهاية الإرب: «يزيد برأيه، و جمع له بين الكوفة و البصرة»].
2) [نهاية الإرب: «يزيد برأيه، و جمع له بين الكوفة و البصرة»].
3) - [نهاية الإرب: «قتله»].
4) - چون نامه ها به يزيد رسيد، سرجون غلام (مولى) معاويه را احضار كرد و نامه ها را به او داد كه بخواند و با او مشورت كرد كه چه شخصى را امير كوفه كند. يزيد بر عبيد اللّه هم خشمگين شده و از او گله مند بود. سرجون (مولى و منشى خاص معاويه) به يزيد گفت: «آيا فكر مى كنى اگر معاويه دوباره زنده شود و با او مشورت كنى، آيا به عقيده او عمل خواهى كرد؟» گفت: «آرى!» سرجون فرمان انتصاب عبيد اللّه بن زياد را به امارت كوفه (كه در زمان معاويه نوشته شده) درآورد و به او نشان داد يزيد هم امارت كوفه و بصره را باهم توأم و فرمان به نام عبيد اللّه صادر نمود. آن فرمان را به توسط مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبه (امير بزرگ ايران كه بعد به منزله شاهى رسيد) فرستاد و به او امر كرد كه مسلم بن عقيل را بكشد، يا تبعيد كند.
5) - يزيد چون نامه بخواند، عبيد اللّه زياد را بدين كار نصب كرد. آن لعين در بصره حاكم بود و منشور عراق از بهر او نوشت.
6) - يزيد پس از اطّلاع از اوضاع كوفه، به عبيد اللّه بن زياد كه فرماندار بصره بود، نامه نوشت و با حفظ سمت او فرماندارى كوفه را نيز به او واگذار نمود و جريان كار مسلم بن عقيل و حسين را در نامه متذكر شد و دستور أكيد داد كه مسلم را دستگير نموده و به قتل برساند. فهرى، ترجمه لهوف،/ 37- 38
و كان على الكوفة النّعمان بن بشير، فخاف يزيد أن لا يقدم النّعمان على الحسين، فكتب إلى عبيد اللّه و هو على البصرة، فضمّ إليه الكوفة، و قال له: إن كان لك جناحان فطر إلى الكوفة! [عن ابن سعد]
و كان يزيد ساخطا على عبيد اللّه بن زياد، فكتب إليه برضاه عنه، و أنّه ولّاه الكوفة مضافا إلى البصرة، و كتب إليه أن يقتل مسلما. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201، 206
فبعث يزيد، فعزل النّعمان عن الكوفة، و ضمّها إلى عبيد اللّه بن زياد مع البصرة، و ذلك بإشارة سرجون مولى يزيد بن معاوية، و كان يزيد يستشيره، فقال سرجون: أكنت قابلا من معاوية ما أشار به لو كان حيّا؟ قال: نعم! قال: فاقبل منّي، فإنّه ليس للكوفة إلّا عبيد اللّه بن زياد، فولّه إيّاها. و كان يزيد يبغض عبيد اللّه بن زياد، و كان يريد أن يعزله عن البصرة، فولّاه البصرة و الكوفة معا لما يريده اللّه به و بغيره.
ثمّ كتب يزيد إلى ابن زياد: إذا قدمت الكوفة، فاطلب مسلم بن عقيل، فإن قدرت عليه، فاقتله، أو انفنه. و بعث الكتاب مع العهد مع مسلم بن عمرو الباهليّ.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
فأشار عليه سرجون ... (1)
آيتى، ترجمه تاريخ ابن خلدون، 2/ 32
[بيض له بالأصل نحو ثلاث ورقات]ابن خلدون، التّاريخ، 3/ 22
فدعا يزيد مولى له يقال له: سرحون، فاستشاره، فقال له: ليس للكوفة إلّا عبيد اللّه ابن زياد. و كان يزيد ساخطا على عبيد اللّه، و كان همّ بعزله عن البصرة. فكتب إليه برضاه عنه. و أنّه قد أضاف إليه الكوفة. و أمره أن يطلب مسلم بن عقيل، فإن ظفر به، قتله. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
1) - چون يزيد نامه برخواند، سرجون اشارت كرد كه عبيد اللّه بن زياد را به كوفه فرستد.
ابن حجر، الإصابة، 1/ 332- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
فجهّز يزيد عند ذلك إلى الكوفة عبيد اللّه بن زياد.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 256- 257
فبلغ ذلك يزيد فقال: يا أهل الشّام أشيروا عليّ من أستعمل على أهل الكوفة؟ قالوا:
نرضى بما رضيت.
فولّى [يزيد] عبيد اللّه بن زياد على العراقين (1)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
. [عن ابن عبدربّه]الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265
و أمّر يزيد ابن زياد. (2)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقة،/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
و بلغ الخبر إلى يزيد، فأرسل إلى عبيد اللّه بن زياد، و كان واليا على البصرة، يأمره بالمضيّ إلى الكوفة، و ببذل (3)الجهد في قتل مسلم بن عقيل.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
فلمّا قرأ يزيد الكتاب، أنفذ إلى الكوفة عمر بن سعد لعنه اللّه، و كتب إلى عبيد اللّه بن زياد، و كان في البصرة، كتابا يستنهضه على الرّحيل إلى الكوفة، و لا يدع من نسل عليّ إلّا قتله.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
فلمّا اجتمعت الكتب عند يزيد (لعنه اللّه) دعا بمولى له. يقال له: سرجون، و قال له:
ما تنظر الحسين عليه السّلام كيف أرسل ابن عمّه إلى الكوفة يبايعهم، و بلغني أنّ النّعمان ضعيف
1) - و چون يزيد بر مضمون آن نوشته مطلع گرديد، باستصواب سرجون رومى كه وزيرش بود نامه اى به عبيد اللّه بن زياد كه در آن زمان به حكومت بصره اشتغال داشت، نوشت مضمون آن كه: «چون اين مثال به تو رسد، كسى را از قبل خود به ايالت بصره نصب كرده، فى الحال به كوفه توجّه نماى كه زمام حل و عقد آن ديار را نيز در قبضه اقتدار تو نهاديم. بايد كه پس از وصول بدان بلده، مسلم بن عقيل را كه از قبل حسين بن على بدان جا آمده، به قتل رسانى و سرش به دمشق روان گردانى.
2) - و يزيد چون بر اين حال واقف شد، امارت كوفه به ابن زياد داد.
3) - في «ط»: يبذل.
فيهم. فأقرأه الكتب الّتي أتته من الكوفة، فقال له: و ما عندك من الرّأي؟
فأشار عليه بتولية عبيد اللّه بن زياد (لعنه اللّه) و عزل النّعمان، ففعل ذلك، و ضمّ إليه المصرين: البصرة و الكوفة، فكتب إليه: أمّا بعد، فإنّي ولّيتك المصرين البصرة و الكوفة، فخذ بالرّأي السّديد و اعمل النّصح.
و أرسل إليه كتابا ثانيا يقول فيه: من يزيد بن معاوية (لعنه اللّه) إلى عبيد اللّه بن زياد:
أمّا بعد، فقد بلغني أنّ أهل الكوفة قد اجتمعوا على البيعة للحسين عليه السّلام، و قد كتبت إليك كتابا، فإنّي لا أجد سهما أرمي به عدوّي أجرا منك، فإذا قرأت كتابي هذا، فارتحل من وقتك و ساعتك، و إيّاك و التّواني، و اجتهد و لا تبق من نسل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام أحدا، و اطلب مسلم بن عقيل عليه السّلام فاقتله، و ابعث إليّ برأسه، و السّلام.
كتب هذا العهد في شهر ذي الحجّة سنة ستّين من الهجرة و هي السّنّة الّتي قتل فيها الحسين عليه السّلام، قال: و دفع الكتاب إلى مسلم بن عمرو الباهليّ و قال له: امض إلى البصرة، و ادفع كتابي هذا إلى عبيد اللّه بن زياد (لعنه اللّه). مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 22- 23
فعزله و أعطى المصرين إلى عبيد اللّه بن زياد.
السّماوي، إبصار العين،/ 6
فدعا يزيد (1)سرجون الرّوميّ مولى معاوية و كان سرجون مستوليا على معاوية في حياته (2)و استشاره فيمن يولّي على الكوفة، و كان يزيد عاتبا على عبيد اللّه بن زياد و هو يومئذ وال على البصرة، و كان معاوية قد كتب لابن زياد عهدا بولاية الكوفة و مات قبل انفاذه، فقال سرجون ليزيد: لو نشر لك معاوية ما كنت آخذا برأيه؟ قال: بلى. قال:
هذا عهده لعبيد اللّه على الكوفة. فضمّ يزيد البصرة و الكوفة إلى عبيد اللّه و كتب إليه بعهده، و سيّره مع مسلم بن عمرو الباهليّ و كتب إلى عبيد اللّه معه: أمّا بعد، فإنّه كتب إليّ شيعتي من أهل الكوفة يخبرونني أنّ ابن عقيل فيها يجمع الجموع، ليشقّ عصا المسلمين،
فسر حين تقرأ كتابي هذا، حتّى تأتي الكوفة، فتطلب ابن عقيل طلب الخزرة حتّى تثقفه، فتوثقه أو تقتله أو تنفيه و السّلام.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589- 590، لواعج الأشجان،/ 39
فأرسل يزيد على (سرجون) (1)مولاه يستشيره و كان كاتبه و أنيسه، فقال سرجون:
عليك بعبيد اللّه بن زياد. قال: إنّه لا خير عنده. فقال سرجون: لو كان معاوية حيّا و أشار عليك به أكنت تولّيه؟ قال: نعم. فقال: هذا عهد معاوية إليه بخاتمه و لم يمنعني أن أعلمك به، إلّا معرفتي ببغضك له. فأنفذه إليه، و عزل النّعمان بن بشير و كتب إليه: أمّا بعد، فإنّ الممدوح مسبوب يوما، و إنّ المسبوب يوما ممدوح، و قد سمّي بك إلى غاية أنت فيها كما قال الأوّل:
رفعت و جاوزت السّحاب و فوقه *** فما لك إلّا مرقب الشّمس مقعد
و أمره بالاستعجال على الشّخوص إلى الكوفة ليطلب ابن عقيل، فيوثقه أو يقتله أو ينفيه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 169
فلمّا اجتمعت كتب هؤلاء النّفر عند يزيد، دعا (سرجون الرّوميّ)، فأقرأه الكتب و استشاره في من يولّيه الكوفة- بدل النّعمان- و كان يزيد عاتبا على ابن زياد، فأشار عليه (سرجون) بعبيد اللّه بن زياد. فأخذ يزيد برأيه، و ضمّ الكوفة إلى البصرة له، و كتب إليه بعهده مع مسلم بن عمرو الباهليّ، و أمره بطلب مسلم بن عقيل و قتله أو نفيه.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 219
فاضطرب حبل استقراره، و لجأ إلى أهل الرّأي و المشورة من كبار أنصاره و معاونيه،
1) - في الإسلام و الحضارة العربيّة، ج 2، ص 158 لمحمّد كرد عليّ، كان سرجون بن منصور من نصارى الشّام، استخدمه معاوية في مصالح الدّولة، و كان أبوه منصور على المال في الشّام من عهد هرقل قبل فتح ساعد المسلمين على قتال الرّوم، و منصور بن سرجون بن منصور كانت له خدمة في الدّولة كأبيه، و كان عمر بن الخطّاب يمنع من خدمة النّصارى إلّا إذا أسلموا.
و كان أبرز مشاوريه سرجون مولى معاوية، و هو رجل مجوسيّ (1)يحقد على العرب، فأشار عليه بعزل النّعمان، و تولية عبيد اللّه بن زياد، و يقال: إنّ سرجون كان يرعى الرّابطة الّتي بينه و بين ابن زياد، لأنّ سرجون مجوسيّ العقيدة، و كانت مرجانة على عقيدته، فأراد أن يقدم ابن مرجانة، و يولّيه المصرين، ليفتك بالعرب، و يوقد بين المسلمين نار حرب يكون وقودها المسلمون. فكتب إلى عبيد اللّه بن زياد:
أمّا بعد، فإنّه كتب إليّ شيعتي من أهل الكوفة يخبرونني أنّ ابن عقيل يجمع الجموع، و يشقّ عصى المسلمين، فسر حين تقرأ كتابي هذا، حتّى تأتي أهل الكوفة، فتطلب ابن عقيل طلب الخزرة حتّى تثقفه، فتوثقه أو تقتله أو تنفيه.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 88- 89
1) - [بل كان روميّا نصرانيّا! و متى سكن المجوس الشّام! و متى كان الأمويّون أعداء العرب و العروبة! بل كان كلّ همّهم أن يفصلوهم عن الإسلام الإلهيّ- لا الإسلام الأمويّ- و يفصلوا الإسلام عنهم].
فسار مسلم حتّى وافى البصرة و أوصل الكتاب إلى عبيد اللّه بن زياد. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطوال،/ 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233- 234
فأقبل مسلم بن عمرو حتّى قدم على عبيد اللّه بالبصرة، فأمر عبيد اللّه بالجهاز و التّهيّؤ و المسير إلى الكوفة من الغد. (2)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2929
الطّبري، التّاريخ، 5/ 357
قال: فلمّا ورد الكتاب على عبيد اللّه بن زياد، و قرأه، أمر بالجهاز إلى الكوفة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 62
فخرج (3)مسلم بن عمرو حتّى قدم على عبيد اللّه بالبصرة، (4)و أوصل إليه العهد و الكتاب (5).
فأمر عبيد اللّه بالجهاز من وقته، و المسير و التّهيّؤ إلى الكوفة من الغد. (6)
عبيد اللّه همان ساعت دستور داد توشه سفر برداشته و آماده رفتن به كوفه براى فردا شوند.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 40
المفيد، الإرشاد، 2/ 40- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 337؛ البحراني، العوالم، 17/ 186؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219؛ القمي، نفس المهموم،/ 86؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 149؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590، لواعج الأشجان،/ 39؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16
1) - مسلم خود را به بصره رساند و نامه را به عبيد اللّه بن زياد تسليم كرد.
2) - گويد: مسلم بن عمر روان شد تا در بصره پيش عبيد اللّه بن زياد رسيد. عبيد اللّه دستور داد، لوازم فراهم كنند و آماده شوند كه فردا سوى كوفه حركت كند.
3) - [نفس المهموم: «فسار»].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
5) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
6) - پس مسلم بن عمرو از شام بيرون آمده، روان شد تا در بصره به عبيد اللّه بن زياد درآمد و آن نامه و حكم را به عبيد اللّه رساند.
فلمّا وصل العهد و الكتاب إلى عبيد اللّه، أمر بالجهاز (1)من وقته و المسير إلى الكوفة.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 34
فلمّا ورد الكتاب إلى عبيد اللّه، و قرأه، أمر بالجهاز و تهيّأ للمسير إلى الكوفة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199
فلمّا وصل المنشور إلى ابن زياد، قصد الكوفة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
فلمّا وصل كتابه إلى عبيد اللّه، أمر بالتّجهّز ليبرز من الغد. (2)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 115- 116
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268
فتأهّب عبيد اللّه للمسير إلى الكوفة. (3)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 38
ابن طاووس، اللّهوف،/ 38
فلمّا وصل كتابه إلى عبيد اللّه تجهّز ليسير من الغد. (4)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389
فلمّا أخذه تأهّب للمسير إلى الكوفة.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 23
فلمّا ورد كتاب يزيد و عهده إلى عبيد اللّه، و قرأهما، أمر بالجهاز، و تهيّأ للمسير إلى الكوفة.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 220
و أمّا يزيد بن مسعود النّهشليّ: فإنّه أحضر بني تميم و بني حنظلة و بني سعد، و قال:
يا بني تميم كيف ترون موضعي منكم و حسبي فيكم؟ فقالوا: أنت فقرة الظّهر، و رأس الفخر، حللت في الشّرف وسطا، و تقدّمت فرطا. قال: قد جمعتكم لأمر أشاوركم فيه، و أستعين بكم عليه. قالوا: نمنحك النّصيحة و نجهد لك الرّأي.
قال: إنّ معاوية هلك، فأهون به هالكا و مفقودا، فقد انكسرت باب الجور، و كان قد عقد لابنه بيعة ظنّ أنّه أحكمها، و قد قام يزيد شارب الخمور، و رأس الفجور، و أنا أقسم باللّه قسما مبرورا لجهاده على الدّين، أفضل من جهاد المشركين، و هذا الحسين بن عليّ ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله ذو الشّرف الأصيل، و العلم و السّابقة، و السّنّ و القرابة، يعطف على الصّغير، و يحنو على الكبير، فأكرم به راعي رعيّته، و إمام قوم وجبت للّه به الحجّة، و بلغت به الموعظة، فلا تعشوا عن نور الحقّ، و لا تسكّعوا في و هدة الباطل، فقد كان صخر بن قيس انخذل بكم يوم الجمل، فاغسلوها مع ابن رسول اللّه و نصرته، و اللّه لا يقصّر أحد عنها إلّا ورّثه اللّه الذّلّ في ولده، و القلّة في عشيرته، و ها أنا ذا قد لبست للحرب لأمّتها، و أدّرعت لها بدرعها، من لم يقتل يمت، و من يهرب لم يفت، فأحسنوا رحمكم اللّه ردّ الجواب.
فتكلّم بنو حنظلة، فقالوا: يا أبا خالد، نحن نبل كنانتك، و فرسان عشيرتك، إن رميت بنا أصبت، و إن غزوت بنا فتحت، لا تخوض و اللّه غمرة إلّا خضناها، و لا تلقى و اللّه شدّة إلّا لقيناها، ننصرك بأسيافنا، و نقيك بأبداننا، إذا شئت فقم.
و تكلّمت بنو سعد بن يزيد، فقالوا: يا أبا خالد، إنّ أبغض الأشياء إلينا خلافك، و الخروج من رأيك، و قد كان صخر بن قيس أمرنا بترك القتال، فحمدنا رأيه و بقي عزّنا فينا، فأمهلنا نراجع الرّأي، و نحسن المشورة، و يأتيك خبرنا و اجتماع رأينا.
و تكلّمت بنو عامر بن تميم، فقالوا: يا أبا خالد، نحن بنو أبيك و حلفاؤك، لا نرضى إن
غضبت، و لا نغضب إن رضيت، و لا نقطن إن ظعنت، و لا نظعن إن قطنت، و الأمر إليك، و المعوّل عليك، فادعنا نجبك، و أمرنا نطعك، و الأمر لك إذا شئت.
فقال: و اللّه يا بني سعد لئن فعلتموها لا رفع اللّه عنكم السّيف أبدا، و لا زال سيفكم فيكم.
ثمّ كتب إلى الحسين عليه السّلام: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، أمّا بعد، فقد وصل إلينا كتابك و فهمت ما ندبتني إليه، و دعوتني له، من الأخذ بحظّي من طاعتك، و بنصيبي من نصرتك، و إنّ اللّه لم يخل الأرض قطّ من عامل عليها بخير، أو دليل على سبيل نجاة، و أنتم حجّة اللّه على خلقه، و وديعته في أرضه، تفرّعتم من زيتونة أحمديّة، هو أصلها و أنتم فرعها، فأقدم سعدت بأسعد طائر، فقد ذلّلت لك أعناق بني تميم، و تركتهم أشدّ تهافتا في طاعتك من الإبل الظّماء لورود الماء يوم خماسها، و قد ذلّلت لك بني سعد و غسلت درن صدورها بماء سحابة مزن حتّى استهلّت برقها، فلمع.
فلمّا قرأ الحسين عليه السّلام الكتاب، قال: ما لك آمنك اللّه يوم الخوف، و أعزّك و أرواك يوم العطش الأكبر.
فلمّا تجهّز المشار إليه للخروج إلى الحسين صلوات اللّه و سلامه عليه، بلغه قتله قبل أن يسير، فجزع لذلك جزعا عظيما، لما فاته من نصرته.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 12- 13
فجمع يزيد بن مسعود بني تميم و بني حنظلة و بني سعد، فلمّا حضروا، قال: يا بني تميم (1)كيف ترون فيكم موضعي و حسبي منكم؟ فقالوا: بخّ بخّ أنت و اللّه فقرة الظّهر، و رأس الفخر، حللت في الشّرف وسطا، و تقدّمت فيه فرطا. قال: فإنّي قد جمعتكم لأمر أريد (2)أن أشاوركم فيه و أستعين بكم عليه. فقالوا: إنّا (3)و اللّه نمنحك النّصيحة، و نجهد (4)
لك الرّأي، فقل حتّى (1)نسمع.
فقال: إنّ معاوية مات، فأهون به و اللّه هالكا و مفقودا، ألا و إنّه (2)قد انكسر باب الجور و الإثم (3)، و تضعضعت أركان الظّلم، و قد كان أحدث بيعة عقد بها أمرا ظنّ أنّه (4)قد أحكمه، و هيهات و الّذي أراد، اجتهد و اللّه ففشل، و شاور فخذل، و قد قام ابنه (5)يزيد شارب الخمور، و رأس الفجور، يدّعي الخلافة على المسلمين، و يتأمّر عليهم (6)بغير رضى منهم (7)مع قصر حلم، و قلّة علم، لا يعرف من الحقّ موطئ قدميه، فأقسم باللّه قسما مبرورا لجهاده على الدّين، أفضل من جهاد المشركين، و هذا الحسين بن عليّ ابن بنت (8)رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ذو الشّرف الأصيل، و الرّأي الأثيل، (9)له فضل لا يوصف (10)، و علم لا ينزف، و هو أولى بهذا الأمر، لسابقته و سنّه و قدمه و قرابته، يعطف على الصّغير، (11)و يحنو على الكبير (12)، فأكرم به راعي رعيّة، و إمام قوم وجبت للّه به الحجّة (13)و بلّغت به الموعظة، (14)فلا تعشوا عن نور الحقّ و لا تسكّعوا في وهدة (15)الباطل (16)، فقد كان صخر ابن قيس انخذل بكم يوم الجمل، فاغسلوها بخروجكم إلى ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و نصرته، و اللّه، لا يقصّر أحد عن نصرته، إلّا أورثه اللّه (17)الذّلّ في ولده و القلّة في عشيرته، و ها أنا ذا قد لبست للحرب لأمّتها، و أدّرعت لها بدرعها، من لم يقتل يمت، و من يهرب لم يفت،
1) - [لم يرد في البحار و الأسرار و أعيان الشّيعة و مثير الأحزان].
2) - [الأسرار: «و اللّه»].
3) - [لم يرد في الأسرار].
4) - [في البحار و أعيان الشّيعة: «أنّ»].
5) - [لم يرد في البحار و الأسرار و مثير الأحزان و المقرّم و بحر العلوم].
6) [لم يرد في البحار و مثير الأحزان و بحر العلوم].
7) [لم يرد في البحار و مثير الأحزان و بحر العلوم].
8) - [لم يرد في البحار و الأسرار، و أعيان الشّيعة و المعالي، و مثير الأحزان و المقرّم و بحر العلوم].
9) [لم يرد في نفس المهموم].
10) [لم يرد في نفس المهموم].
11) [في المقرّم و في بحر العلوم: «يحسن إلى الكبير»].
12) [في المقرّم و في بحر العلوم: «يحسن إلى الكبير»].
13) - [نفس المهموم: «الجنّة»].
14) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
15) - [في الأسرار و اللّواعج و المقرّم: «وهد»].
16) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
17) - [زاد في أعيان الشّيعة و المقرّم: «تعالى»].
فأحسنوا رحمكم اللّه ردّ الجواب.
فتكلّمت بنو حنظلة، فقالوا: أبا خالد! نحن نبل كنانتك، و فرسان عشيرتك، إن رميت بنا أصبت، و إن غزوت بنا فتحت، لا تخوض و اللّه غمرة إلّا خضناها، و لا تلقى و اللّه شدّة إلّا لقيناها، ننصرك و اللّه (1)(2)بأسيافنا، و نقيك بأبداننا (3)، إذا شئت فافعل (4).
و تكلّمت بنو سعيد بن يزيد (5)، فقالوا: يا أبا خالد، إنّ أبغض الأشياء إلينا خلافك و الخروج من رأيك، و قد كان صخر بن قيس أمرنا بترك القتال، فحمدنا (6)أمرنا و بقي عزّنا فينا (7)، فأمهلنا نراجع المشورة (8)، و نأتيك برأينا، و تكلّمت بنو عامر بن تميم، فقالوا:
يا أبا خالد نحن بنو أبيك و خلفاؤك (9)
«حلفاؤك»].
لا نرضى إن غضبت، و لا نوطن (10)إن ظعنت، و الأمر إليك، فادعنا (11)نجبك، و مرنا نطعك و الأمر لك (12)إذا شئت، فقال: و اللّه يا بني سعد، لئن فعلتموها لا رفع اللّه السّيف عنكم أبدا، و لا زال سيفكم فيكم.ثمّ كتب إلى الحسين عليه السّلام (13): بسم اللّه الرّحمن الرّحيم.
أمّا بعد، فقد وصل إليّ كتابك، و فهمت ما ندبتني إليه و دعوتني له، من الأخذ بحظّي من طاعتك، و الفوز بنصيبي من نصرتك، و إنّ اللّه لا يخل الأرض قطّ من عامل عليها
1) - [لم يرد في البحار و العوالم و مثير الأحزان].
2) [أعيان الشّيعة: «بأيدينا و نفديك بدمائنا»].
3) [أعيان الشّيعة: «بأيدينا و نفديك بدمائنا»].
4) - [لم يرد في البحار و الأسرار و مثير الأحزان و المقرّم و بحر العلوم].
5) - [في البحار و العوالم و الأسرار و المقرّم و بحر العلوم: «بنو سعد بن زيد» و في نفس المهموم و المعالي و أعيان الشّيعة و اللّواعج: «بنو سعد بن يزيد» و في مثير الأحزان: «بنو سعد»].
6) [أعيان الشّيعة: «رأيه»].
7) [أعيان الشّيعة: «رأيه»].
8) - [أعيان الشّيعة: «رأي»].
9) - [في البحار و العوالم و نفس المهموم و المعالي و أعيان الشّيعة و اللّواعج و المقرّم و بحر العلوم:
10) - [في البحار و العوالم و بحر العلوم: «نقطن»، و في المقرّم: «نبقى»].
11) [لم يرد في المقرّم].
12) [لم يرد في المقرّم].
13) - [زاد في بحر العلوم: «كتابا مع الحجّاج بن بدر السّعديّ، و كان هذا الآخر- قد تهيّأ للمسير إلى الحسين، جاء فيه»].
بخير، أو دليل على سبيل نجاة، و أنتم حجّة اللّه على خلقه، و وديعته في أرضه، تفرّعتم من زيتونة أحمديّة، هو أصلها، و أنتم فرعها، فأقدم سعدت بأسعد طائر، فقد ذلّلت لك أعناق بني تميم، و تركتهم أشدّ تتابعا في طاعتك من الإبل الظّماء (1)لورود الماء يوم خمسها و كظّها (2)و قد ذلّلت لك بني سعد (3)، و غسلت درن صدورها بماء سحابة مزن حين استهمل (4)
«استهلّ»].
برقها، فلمع.فلمّا قرأ الحسين عليه السّلام الكتاب، قال: ما لك آمنك اللّه يوم الخوف (5)و أعزّك و أرواك يوم العطش الأكبر (6). فلمّا تجهّز (7)المشار إليه للخروج إلى الحسين عليه السّلام بلغه قتله قبل أن يسير، فجزع من انقطاعه عنه (8). (9)(10)
گفت: «معاويه مرده است و به خدا كه مردن و از دست رفتنش بسيار بى اهميت است كه در خانه ظلم با مرگ او شكسته شد و پايه هاى ستم متزلزل گرديد. از جنايات او بيعتى بود كه از مردم گرفت و به گمان خود عقد آن را استوار كرد؛ ولى هرگز به مقصود خود نرسيد. به خدا قسم كه كوشش اش بى نتيجه ماند و از مشورت، رسوايى ديد. فرزند خود، يزيد شرابخوار و سرآمد تبهكاران را به جاى خود بنشاند كه اينك مدّعى خلافت بر مسلمين است و بر آنان حكومت مى كند بدون اين كه مسلمانان به حكومت او راضى باشند. اين پسر با بردبارى كوتاه و دانش اندكى كه دارد، يك قدم در راه حق نمى تواند بردارد. به خداوند سوگند ياد مى كنم و سوگندم راست است با اين مرد براى پيشرفت دين مخالفت و مبارزه كردن از مبارزه با مشركين افضل است. اينك حسين بن على، پسر دختر پيغمبر است؛ داراى شرافت ريشه دار و تدبير اساسى؛ فضيلتش بالاتر از توصيف و دانشش بى پايان و از همه سزاوارتر به مسند خلافت او است كه هم سابقه اش بهتر و هم سنّش بيشتر، و خود از خاندان رسالت است. با زيردستان، مهربان و بزرگان را احسان نمايد؛ چه بزرگوار نگهبانى براى رعيّت و پيشوايى براى اجتماع كه او است خداوند به وسيله او حجّتش را بر همه مردم تمام و موعظه اش را كامل فرموده است. بنابراين، از مشاهده نور حق كور مباشيد و در پست نمودن باطل ساكت ننشينيد كه صخر بن قيس در روز جمل به دست شما خوار شد. امروز با رفتن به يارى پسر پيغمبر، آن لكّه ننگ را از دامن خود بشوييد. به خدا قسم هركس كه از يارى او كوتاهى كند، خداوند، ذلّت موروثى در فرزندان وى و كمبود در فاميل او قرار مى دهد. هان كه من به سهم خود، لباس جنگ بر تن آراسته و زره رزم پوشيده ام. هر آن كس كه كشته نشود، بالاخره خواهد مرد و هركس از جنگ فرار كند، از چنگال مرگ نجات نخواهد يافت. خداوند شما را رحمت كند. سخنان مرا پاسخ دهيد.»
قبيله حنظله به سخن آمدند و گفتند: «اى ابا خالد! ما همگى تيرهاى تركش تو و سواران فاميل تو هستيم.» اگر به وسيله ما به دشمن خويش تيراندازى، به هدف خواهد آمد و اگر با ما به جنگ روى، پيروز خواهى شد. به خدا قسم بهر گردابى كه تو فروروى، ما نيز فروشويم و به خدا قسم هر سختى كه تو ملاقاتش كنى، ما نيز ملاقات كنيم. به خدا قسم با شمشيرهاى خود يار و ياور تو هستيم و بدنهاى ما سپر بلا براى تو است. هر تصميمى كه دارى، عملى كن.»
آن گاه قبيله سعد بن يزيد به سخن درآمدند و گفتند: «اى ابا خالد! مبغوض ترين چيز نزد ما، مخالفت تو و بيرون شدن از رأى تو است؛ و امّا صخر بن قيس! او خود به ما دستور ترك جنگ داد. ما نيز دستورى را كه به ما داده شده بود، ستوديم و عزّت ما همچنان باقى است. اكنون تو ما را مهلتى ده تا باز گرديم و مشورتى نموده، نتيجه را اعلام كنيم.»
آن گاه قبيله عامر بن تميم به سخن درآمدند و گفتند: «اى ابا خالد! ما برادران توئيم و جانشينان تو.
در موردى كه تو خشمناك گردى، ما رضايت ندهيم و از محلّى كه تو كوچ كنى، ما آن جا را وطن نگيريم. اختيار ما به دست تو است. ما را بخوان كه اجابت خواهيم كرد و دستور بده كه فرمانبريم. هروقت تصميم بگيرى، ما در اختيار تو هستيم.»
يزيد بن مسعود گفت: «به خدا قسم اى بنى سعد، اگر با من مخالفت كنيد، خداوند هرگز شمشير را از ميان شما نخواهد برداشت و هميشه شمشيرهاى شما در ريختن خون يكديگر به كار خواهد رفت.»
سپس نامه اى به حسين عليه السّلام نوشت:
به نام خداوند بخشاينده مهربان! امّا بعد، دستخطّت به من رسيد و آنچه را كه از من خواسته بودى، دانستم. دعوتم فرموده اى كه حظّ خود را از فرمانبرى تو به دست آورم و به نصيبى كه از يارى تو دارم، نايل آيم و راستى كه خداوند هيچ وقت روى زمين را از كسى كه كار خيرى انجام دهد و يا رهبر راه رستگارى باشد، خالى نمى گذارد و امروز حجّت الهى بر خلقش و امانت او در زمينش شماييد. شما از فرع همان درخت زيتون احديّت هستيد كه ذات مقدّسش ريشه آن است و شما شاخه هاى آن. تشريف بياور كه طاير اقبال بر سرت بال گشوده است؛ زيرا گردنهاى بنى تميم، براى امتثال امرت ذليل و باقيمانده آنان در پيروى از فرمان تو سرسخت تراند از شترى كه سه روز چريده و با شكم پر بر سر چشمه آب فرود آيد.
قبيله سعد را نيز سر به فرمان تو كرده ام و ننگ مخالفت را از دامنشان با آب بارانى شسته ام كه از ابر سفيد فرود ريزد؛ ابرى كه از درخشش برق سفيد نمايد.
حسين عليه السّلام وقتى نامه را خواند، فرمود: «تو را چه مى شود؟ خداوند در روز ترس، آسوده خاطرت فرمايد و عزّتت را روزافزون كند و در روز قيامت كه تشنگى به نهايت رسد، سيرابت فرمايد.»
ولى همين كه شخص نامبرده: (يزيد بن مسعود) آماده بيرون شدن به سوى حسين گشت، پيش از حركت، خبر رسيد كه حسين عليه السّلام كشته شد. وى [براى] از دست رفتن اين سعادت بسيار متأثّر و ناراحت گرديد.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 38- 44
1) [الأسرار: «يوم خمسها»].
2) [الأسرار: «يوم خمسها»].
3) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و المقرّم و بحر العلوم: «رقاب بني سعد»].
4) - [في البحار: «استحلّ» و في العوالم و الأسرار و المعالي و أعيان الشّيعة و مثير الأحزان و بحر العلوم:
5) - [المعالي: «يوم الخوف الأكبر»].
6) - [لم يرد في البحار و العوالم و زاد في بحر العلوم: «و يظهر من كلام الحسين- هذا- في ساحة كربلاء، و بأمسّ الحاجة إلى من ينصره و يذبّ عن حريمه»].
7) [مثير الأحزان: «ابن مسعود للخروج إليه، بلغه أنّه قد استشهد، فجزع من انقطاعه عنه.» و في المقرّم: «ابن مسعود إلى المسير بلغه قتل الحسين عليه السّلام فاشتدّ جزعه و كثر أسفه لفوات الأمنيّة من السّعادة بالشّهادة»].
8) [مثير الأحزان: «ابن مسعود للخروج إليه، بلغه أنّه قد استشهد، فجزع من انقطاعه عنه.» و في المقرّم: «ابن مسعود إلى المسير بلغه قتل الحسين عليه السّلام فاشتدّ جزعه و كثر أسفه لفوات الأمنيّة من السّعادة بالشّهادة»].
9) - [أضاف في أعيان الشّيعة: «و ممّا يلاحظ هنا أنّ بني حنظلة و بني عامر الّذين أجابوا يزيد بن مسعود إلى القيام معه، لم يكن في كلامهم كلمة واحدة تدلّ إلى أنّ قيامهم لنصرة الحقّ، و لكون الحسين عليه السّلام إمام حقّ، تجب نصرته، و الجهاد معه نصرة للدّين و الحقّ، بل يلوح من كلامهم أنّ إطاعتهم له لكونه رئيسا لهم، فبنو حنظلة لا يخوض غمرة، إلّا خاضوها و لا يلقى شدّة إلّا لقوها، و بنو عامر لا يرضون إن غضب، و لا يوطنون إن ظعن، و هكذا حال أكثر النّاس، أمّا هو، فكلامه يدلّ على معرفته بحقّ الحسين عليه السّلام و أنّ قيامه معه لمحض نصرة الحقّ و الدّين». و زاد في بحر العلوم: «و كثر أسفه عليه. و بقي الحجّاج الّذي جاء بالكتاب مع الحسين عليه السّلام حتّى قتل بين يديه»].
10) - يزيد بن مسعود، قبيله هاى تميم و حنظله و سعد را جمع كرد، چون همه حاضر شدند، گفت: «اى بنى تميم! موقعيّت و شخصيّت مرا در ميان خود چگونه مى بينيد؟» گفتند: «به به! به خدا قسم تو به منزله ستون فقرات ما و سرآمد افتخارات ما هستى. در مركز دايره و شرافت و بزرگوارى فرود آمده و از همه ما پيشى گرفته اى.» گفت: «منظور از اين كه شما را جمع كرده ام، اين است كه مى خواهم در كارى با شما مشورت كنم و از شما در پيشرفت كار كمك بگيرم.» گفتند: «به خدا قسم كه ما خيرانديش تو هستيم و سعى خواهيم كرد كه آنچه به نظر ما صواب مى رسد، در اختيار تو بگذاريم، پيشنهاد خود را بكن تا گوش كنيم.»
ابن طاووس، اللّهوف،/ 38- 44- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 337- 339؛ البحراني، العوالم، 17/ 187- 189؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 229- 230؛ القمي، نفس المهموم،/ 87- 89؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 252- 254؛ الجواهري، مثير الأحزان، 33- 35؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 160- 162؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 147- 149؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590، لواعج الأشجان،/ 40- 42
و [كلّهم] كتموا كتابه إلّا المنذر بن الجارود العبديّ، فإنّه خاف أن يكون عبيد اللّه بن زياد دسّه إليه، فأخبره به، و أقرأه إيّاه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 78
فلمّا أتاهم هذا الكتاب كتموه جميعا إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه أفشاه لتزويجه ابنته هندا من عبيد اللّه بن زياد، فأقبل حتّى دخل عليه، فأخبره بالكتاب، و حكى له ما فيه، فأمر عبيد اللّه بن زياد بطلب الرّسول، فطلبوه، فأتوه به، فضربت عنقه. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 280
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 233- 234- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 305
فكلّ من قرأ ذلك الكتاب من أشراف النّاس كتمه، غير المنذر بن الجارود، فإنّه خشي بزعمه أن يكون دسيسا من قبل عبيد اللّه، فجاءه بالرّسول من العشيّة الّتي يريد صبيحتها أن يسبق إلى الكوفة، و أقرأه كتابه، فقدّم الرّسول، فضرب عنقه. (2)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2930
با آن كه منذر بن جارود برادرزن عبيد اللّه بوده است، بسيار دور است كه نسبت به او آن قدر بدگمان بوده [باشد] كه درباره او دسيسه كند و نامه قلابى بفرستد و اين مخالف سياست هم بوده كه در چنين موقعى حاكم وقت در مقام تحريك مردم برآيد، به حساب آن كه آنها را بيازمايد و اين عذر بسيار ضعيف است و منذر مرتكب خطاى بزرگ و خلاف مروتى سترگ شده است واعلاميه اى كه ابن زياد هنگام حركت از بصره صادر كرده است، وضع حكومت بنى اميه را روشن مى كند و حركت او از بصره در چنين موقعيتى دلالت بر تسلّط عجيبى از طرف حكومت بر اوضاع دارد كه پسر زياد با يك اعلاميه، تمام قبائل بصره را ميخكوب كرد و با خاطر آسوده براى كوفه كه دهها فرسنگ مسافت دارد، حركت كرد. كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 38]
1) - چون اين نامه به ايشان رسيد، همگى آن را پوشيده داشتند غير از منذر بن جارود كه دخترش هند، همسر عبيد اللّه بن زياد بود. او پيش عبيد اللّه رفت و از نامه و آنچه در آن نوشته شده بود، او را آگاه ساخت. عبيد اللّه بن زياد دستور داد، فرستاده امام حسين عليه السّلام را پيدا كنند كه او را گرفتند و آوردند و گردن زدند.
2) - گويد: «امّا همه سران قوم كه اين نامه را خواندند، آن را مكتوم داشتند به جز منذر بن جارود كه چنان كه مى گفت، بيمناك شد؛ مبادا دسيسه اى از جانب عبيد اللّه بن زياد باشد و همان شب كه عبيد اللّه مى خواست صبحگاه فرداى آن سوى كوفه رود، فرستاده را پيش وى آورد و نامه را بدو داد كه بخواند كه فرستاده را پيش آورد و گردنش را بزد. «1»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 357- 358- عنه: القمي، نفس المهموم، 90- 91؛ المحمودي، العبرات، 1/ 305
فكان كلّ من قرأ كتاب الحسين كتمه، و لم يخبر به أحدا إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه خشي أن يكون هذا الكتاب دسيسا من عبيد اللّه بن زياد، و كانت حومة بنت المنذر بن الجارود/ تحت عبيد اللّه بن زياد، فأقبل إلى عبيد اللّه بن زياد، فخبّره بذلك، قال:
فغضب عبيد اللّه بن زياد، و قال: من رسول الحسين بن عليّ إلى البصرة؟ فقال المنذر بن الجارود: أيّها الأمير رسوله إليهم مولى يقال له: سليمان رحمه اللّه. فقال عبيد اللّه بن زياد: عليّ به! فأتي بسليمان (1)مولى الحسين (2)، و قد كان متخفّيا عند بعض الشّيعة بالبصرة، فلمّا رآه عبيد اللّه بن زياد لم يكلّمه دون أن أقدمه، فضرب عنقه صبرا- رحمه اللّه! ثمّ أمر بصلبه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 62- 63
فكلّ من قرأ كتاب الحسين كتمه إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه خشي أن يكون هذا الكتاب دسيسا من ابن زياد، و كانت بحرة بنت المنذر بن الجارود تحت عبيد اللّه بن زياد؛ فأتى ابن زياد، و أخبره، فغضب، و قال: من رسول الحسين إلى أهل البصرة؟ فقال المنذر: رسوله إليهم مولى يقال له: سليمان. قال: فعليّ به. فأتي به، و كان مختفيا عند بعض الشّيعة بالبصرة، فلمّا رآه ابن زياد لم يكلّمه بشي ء دون أن قدّمه، فضرب عنقه صبرا، ثمّ أمر بصلبه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199
فكلّهم كتموا (3)كتابه إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه خاف (4)أن يكون دسيسا من ابن زياد، فأتاه بالرّسول و الكتاب، فضرب عنق الرّسول. (5)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 116
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389
فلمّا وصل الكتاب، كتموا على الرّسول إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه أتى عبيد اللّه بالكتاب و رسول الحسين، لأنّه خاف أن يكون الكتاب قد دسّه عبيد اللّه إليهم ليختبر حالهم مع الحسين، لأنّ بحريّة بنت المنذر زوجة عبيد اللّه. فلمّا قرأ الكتاب، ضرب عنق الرّسول.
و أمّا المنذر بن الجارود، فإنّه لمّا جاءه كتاب الحسين عليه السّلام، حمله إلى عبيد اللّه بن زياد، لأنّ المنذر خاف أن يكون الكتاب دسيسا (1)من عبيد اللّه بن زياد، و كانت بحريّة بنت المنذر بن الجارود زوجة عبيد اللّه بن زياد.
فأخذ عبيد اللّه بن زياد الرّسول، فصلبه.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 12، 13
و أمّا المنذر بن الجارود، فإنّه جاء بالكتاب و الرّسول إلى عبيد اللّه بن زياد (2)، لأنّ المنذر خاف أن يكون الكتاب دسيسا من عبيد اللّه بن زياد، و كانت بحريّة بنت المنذر (3)زوجة لعبيد اللّه (4)بن زياد، فأخذ عبيد اللّه بن زياد (5)الرّسول، فصلبه. (6)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 44
ابن طاووس، اللّهوف،/ 44- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 339؛ البحراني، العوالم، 17/ 189؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 230؛ القمي، نفس المهموم،/ 89؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590، لواعج الأشجان،/ 42
1) - [في المطبوع: «دميسا»].
2) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «في عشيّة اللّيلة الّتي يريد ابن زياد أن يذهب في صبيحتها إلى الكوفة»].
3) [الأسرار: «زوجته، فأخذ»].
4) - [في البحار و العوالم: «تحت عبيد اللّه»].
5) [الأسرار: «زوجته، فأخذ»].
6) - و امّا منذر بن جارود كه يكى از حضّار مجلس بود، نامه حسين عليه السّلام را با نامه رسان: (ابو رزين سليمان) به نزد عبيد اللّه بن زياد (كه فرماندار بصره بود) آورد؛ زيرا منذر ترسيد مبادا كاغذ، توطئه اى از طرف عبيد اللّه بن زياد باشد و از طرفى بحريّه دختر منذر، همسر عبيد اللّه بود. عبيد اللّه بن زياد، نامه رسان حضرت را دستگير نمود و به دارش آويخت.
قال: فكلّ من قرأ ذلك من الأشراف، كتمه إلّا المنذر بن الجارود، فإنّه ظنّ أنّه دسيسة من ابن زياد، فجاء به إليه، فبعث خلف الرّسول الّذي جاء به من حسين، فضرب عنقه. (1)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 158
قال: و لم يبق أحد من الأشراف إلّا قرأ الكتاب و كتمه، ما خلا المنذر بن الجارود (لعنه اللّه)- و كانت ابنته تحت ابن زياد (لعنه اللّه)- فلمّا قرأ الكتاب قبض الرّسول، و أدخله على ابن زياد (لعنه اللّه)، فلمّا قرأ ابن زياد (لعنه اللّه) الكتاب أمر بالرّسول، فضربت عنقه رحمه اللّه، و كان أوّل رسول قتل في الإسلام.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 24
فأخبر بالكتاب المنذر و أتى بالرّسول إلى ابن زياد (و كان) ابن زياد في البصرة. فلمّا قرأ الكتاب و نظر الرّسول، قتله.
السّماوي، إبصار العين،/ 6
فسلّم المنذر بن الجارود العبديّ رسول الحسين إلى ابن زياد، فصلبه عشيّة اللّيلة الّتي خرج في صبيحتها إلى الكوفة، ليسبق الحسين إليها، و كانت ابنة المنذر بحريّة زوجة ابن زياد، فزعم أن يكون الرّسول دسيسا من ابن زياد.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 160
و أمّا المنذر، فجاء بالكتاب و الرّسول إلى ابن زياد- و كان يومئذ واليا على البصرة- و كان ابن زياد صهر المنذر على ابنته (بحريّة)، فخاف أن يكون الكتاب دسيسا من قبل عبيد اللّه. فأخذ ابن زياد الرّسول- بعد أن أقرأه الكتاب- فقتله، و صلبه (2) عشيّة اليوم الّذي غادر في صبيحتها البصرة إلى الكوفة بأمر من يزيد بن معاوية.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 147
1) - در آن اثنا شنيد كه سلمان نامى از غلامان امام حسين رضى اللّه عنه به بصره آمده و جهت دعوت اشراف آن بلده، مكتوبى آورده. آن شقى به تفحّص آن امر اشتغال نموده، سلمان را پيدا كرده، از وى به وعيد و تهديد اقرار كشيد كه مكتوب به نام كدام طايفه آورده بود. آن گاه او را در حضور بصريان از ميان دو نيم زد.
2) - كتب عنه بعض الأكابر من الرّجاليّين: أنّه كان جليل القدر من ذوي المراتب العالية في الكمال و المعرفة، و من رجالات الشّيعة في البصرة.
و حدّثني الحسين بن عليّ عن يحيى بن آدم:
عن أبي بكر بن عيّاش، قال: كتب الأحنف [بن قيس] إلى الحسين، و بلغه أنّه على الخروج: فَاصْبِرْ، إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ، وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ. (1)
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 375، أنساب الأشراف، 3/ 163- عنه:
المحمودي، العبرات، 1/ 293
و أمّا الأحنف، فإنّه كتب إلى الحسين عليه السّلام: أمّا بعد، فاصبر، إنّ وعد اللّه حقّ و لا يستخفّنّك الّذين لا يوقنون.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 12- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 340؛ البحراني، العوالم، 17/ 189؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 160؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 147؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590، لواعج الأشجان،/ 42
(ص 141) و قال أبو بكر بن عيّاش: كتب الأحنف إلى الحسين فَاصْبِرْ، إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ، وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ (2).
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 200
1) - قال في مادة «أول» من كتاب الفائق- بتقديم و تأخير منّا-: كتب الحسين رضى اللّه عنه إلى الأحنف. فقال [الأحنف] للرّسول: «قد بلونا فلانا و آل أبي فلان فلم نجد عندهم إبالة للملك و لا مكيدة في الحرب».
2) - سورة الرّوم آخر آية فيها فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ.
قال أبو مخنف: و ذكر أبو المخارق الرّاسبيّ، قال: اجتمع ناس من الشّيعة بالبصرة في منزل امرأة من عبد القيس، يقال لها: مارية ابنة سعد- أو منقذ- أيّاما، و كانت تشيّع (1)، و كان منزلها لهم مألفا يتحدّثون فيه. (2)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2925
الطّبري، التّاريخ، 5/ 353- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 91- 92؛ المحمودي، العبرات، 1/ 294
و اجتمع النّاس من الشّيعة بالبصرة في منزل امرأة من عبد القيس، يقال لها: مارية بنت سعد، و كانت تتشيّع، و كان منزلها لهم مألفا يتحدّثون فيه. (3)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 113
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267
و بلغ أهل البصرة ما عليه أهل الكوفة، فاجتمعت الشّيعة في دار مارية بنت منقذ العبديّ، و كانت في الشّيعة، فتذاكر أمر الإمامة، و ما آل إليه الأمر، فأجمع رأي بعض على الخروج إلى مكّة: فخرج، و كتب بعض يطلب القدوم.
السّماوي، إبصار العين،/ 4- عنه: الزّنجاني، وسيلة الدّارين،/ 49
و كانت «مارية» ابنة سعد أو منقذ أيّما، و هي من الشّيعة المخلصين، و دارها مألف لهم، يتحدّثون فيه فضل أهل البيت.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 162- 163
1) - [نفس المهموم: «تتشيّع»].
2) - ابو المخارق راسبى گويد: كسانى از شيعيان در بصره، در خانه زنى از عبد القيس به نام ماريه دختر سعد يا منقذ فراهم آمدند و چند روز ببودند. ماريه شيعه بود و خانه اش محل ديدار شيعيان بود كه در آن جا سخن مى كردند.
3) - جمعى از شيعيان بصره هم در منزل زنى از قبيله عبد القيس جمع شدند. نام آن زن ماريه بنت سعد بود كه او شيعه بوده. خانه او براى اجتماع و مشورت و گفتگوى شيعيان آماده بود كه مركز آنها محسوب مى شد.
و قد بلغ ابن زياد إقبال الحسين، فكتب إلى عامله بالبصرة أن يضع (1)المناظر، و يأخذ بالطّريق.(2)قال: فأجمع (3)يزيد بن نبيط الخروج- و هو من عبد القيس- إلى الحسين، و كان له بنون عشرة، فقال: أيّكم يخرج معي؟ فانتدب معه ابنان له: عبد اللّه و عبيد اللّه، (4)فقال لأصحابه (5)في بيت تلك المرأة (6): إنّي قد أزمعت على الخروج، و أنا خارج. فقالوا له: إنّا (7)نخاف عليك أصحاب ابن زياد. فقال: إنّي و اللّه لو قد استوت أخفافهما بالجدد، لهان عليّ طلب من طلبني (8). (9)
گويد: يزيد بن نبيط كه از مردم عبد القيس بود، بر آن شد كه سوى حسين رود. وى ده پسر داشت.
گفت: «كدامتان با من مى آييد؟» دو تن از پسرانش به نام عبد اللّه و عبيد اللّه آماده شدند. يزيد در خانه آن زن گفت: «آهنگ رفتن كرده ام و مى روم.»
گفتند: «از ياران ابن زياد بر تو بيم داريم.»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 353- 354- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 92؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 163؛ المحمودي، العبرات، 1/ 294؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 254
فعزم يزيد بن نبيط على الخروج إلى الحسين و هو من عبد القيس، و كان له بنون
1) - [نفس المهموم: «يصنع»].
2) - [من هنا حكاه في المعالي و المقرّم].
3) - [المعالي: «فأزمع»].
4) [المقرّم: «و قال له أصحابه في بيت تلك المرأة»].
5) [لم يرد في المعالي].
6) [لم يرد في المعالي].
7) [المقرّم: «و قال له أصحابه في بيت تلك المرأة»].
8) - [زاد في المقرّم: «و صحبه مولاه عامر و سيف بن مالك و الأدهم بن أميّة»].
9) - ابن زياد از آمدن حسين خبر يافته بود و به عامل خويش در بصره نوشته بود كه ديدگاه نهد و راه را بگيرد.
عشرة، فقال: أيّكم يخرج معي؟ فخرج معه ابنان له: عبد اللّه و عبيد اللّه. (1)
يكى عبد اللّه و ديگرى عبيد اللّه نام داشتند. خليلى، ترجمه كامل، 5/ 113
ابن الأثير، الكامل، 3/ 267
قالوا: و انتدب لنصرة الحسين عليه السّلام من أهل البصرة خمسة نفر، و هم: يزيد بن نبيط العبديّ، و ابناه: عبد اللّه و عبيد اللّه، و صحبه مولاه عامر، و سيف بن مالك، و الأدهم بن أميّة، و هؤلاء خفّوا بالخروج قبل أن يتجهّز ابن مسعود، فأخذوا يجدّون السّير.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 150
1) - يزيد بن نبيط كه از قبيله عبد القيس بود، تصميم گرفت كه به حسين ملحق شود. او داراى ده فرزند بود. به فرزندان خود گفت: «كدام يك از شما با من همراهى مى كند؟» دو تن از آنها اجابت نمودند.
فخطب عبيد اللّه بن زياد النّاس بالبصرة؛ فأرعد و أبرق و تهدّد و توعّد، و قال: أنا نكل لمن عاداني، و سمّام لمن حاربني. و أعلمهم أنّه شاخص إلى الكوفة، و أنّه قد ولّى عثمان بن زياد أخاه خلافته على البصرة، و أمرهم بطاعته و السّمع له، و نهاهم عن الخلاف و المشاقّة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 78
ثمّ أقبل حتّى دخل المسجد الأعظم، فاجتمع له النّاس، فقام، فقال: أنصف القارة من راماها، يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين قد ولّاني مع البصرة الكوفة، و أنا سائر إليها، و قد خلّفت عليكم أخي عثمان بن زياد، فإيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو اللّه الّذي لا إله غيره لئن بلغني عن رجل منكم خالف، أو أرجف، لأقتلنّه، و وليّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، و البري ء بالسّقيم، حتّى تستقيموا، و قد أعذر من أنذر. ثمّ نزل. (1)
او برخاست و گفت: «قبيله قاره با رقبت خود كه بر آن تير انداخته بود، به انصاف رفتار كرد.
. براى اطلاع بيشتر از اين ضرب المثل، ر ك، حواشى دكتر عبد المنعم عامر به اخبار الطّوال، ص 232، و شايد بتوان آن را معادل با «كلوخ انداز را پاداش سنگ است» دانست؛ يا «اين گوى و اين ميدان.»(2)دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 280- 281
الدّينوري، الأخبار الطّوال، 234
و صعد عبيد اللّه منبر البصرة فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فو اللّه ما تقرن بي الصّعبة، و لا يقعقع لي بالشّنآن، و إنّي لنكل (3)لمن عاداني، و سمّ لمن حاربني، أنصف القارة
1) - عبيد اللّه بن زياد پس از آن به مسجد بزرگ بصره آمد و مردم براى شنيدن سخنان او جمع شدند.
2) اى مردم بصره! امير مؤمنان مرا به حكومت بصره و كوفه گماشته است و من اكنون به كوفه مى روم و برادرم عثمان بن زياد را به جانشينى خود بر شما مى گمارم. زنهار كه از ستيزه جويى و ياوه گويى و شايعه پرانى پرهيز كنيد و سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست، اگر به من خبر برسد كه كسى مخالفت و ستيزه جويى كرده، يا شايعه پراكنى و ياوه گويى كرده است، خودش و بستگانش را خواهم كشت. نزديك را به گناه كسى كه دور است و بى گناه را به جرم گناهكار مواخذه خواهم كرد تا به راه راست بياييد و آن كس كه قبلا مى گويد و بيم مى دهد، بهانه اى باقى نمى گذارد.
3) - [العبرات: «نكل»].
من راماها. يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين ولّاني الكوفة، و أنا غاد إليها الغداة، و قد استخلفت عليكم عثمان بن زياد بن أبي سفيان، و إيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو الّذي لا إله غيره لئن بلغني عن رجل منكم خلاف لأقتلنّه، و عريفه، و وليّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، حتّى تستمعوا لي، و لا يكون فيكم مخالف و لا مشاقّ، أنا ابن زياد، أشبهته من بين من وطئ الحصى و لم ينتزعني (1)شبه خال و لا ابن (2)عمّ. (3)
اى مردم بصره! امير مؤمنان مرا ولايت دار كوفه كرده و من فردا صبح آن جا مى روم. عثمان بن زياد بن ابى سفيان را بر شما جانشين كرده ام، از مخالفت و شايعه سازى بپرهيزيد. قسم به آن كس كه خدايى جز او نيست، اگر بشنوم كسى سر مخالفت دارد، او را و سردسته اش را و دوستش را مى كشم. نزديك را به گناه دور مى گيرم تا مطيع من شويد و ميان شما مخالف و منازعه گر نماند. من پسر زيادم و به او بيشتر از همه همانندم كه شباهت دايى و عموزاده مرا از او جدا نكرده.»
. [عبيد اللّه بالاى منبر بصره رفت. حمد و ثناى خدا نمود و گفت: «امّا بعد شتر مست با من برابر نيست و از آواز مشك خالى نگريزم. من خود عذاب دشمن خويشم و زهر كشنده ستيزه جويانم (هركس با قبيله قاره مسابقه تيراندازى كند با آنها عدالت كرده)؛ يعنى كلوخ انداز را پاداش سنگ است. اى اهل بصره! امير المؤمنين مرا ولايت كوفه داده و فردا بدان جا بيرون شوم و من عثمان بن زياد بن ابى سفيان را بر شما خليفه خود نمودم. مبادا مخالفت كنيد و آشوبگرى نماييد. بدان خدايى كه معبودى جز او نيست، اگر از مردى خلافى سرزند، او را و معرف و سرپرستش را مى كشم. حاضران مسئول غايبان مى شناسم تا به استقامت گراييد و در ميان شما مخالف و ناراحت كننده اى براى من نماند. من زاده زيادم. از هركس قدم بر زمين نهد، به او شبيه ترم. نه به خال مانندم و نه عم.»كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 38](4)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 358- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 91؛ المحمودي، العبرات، 1/ 206
ثمّ صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، و قال: أمّا بعد، يا أهل البصرة! إنّي لنكل لمن عاداني و سمّ لمن حاربني، فقد أنصف القارة من راماها؛ يا أهل البصرة (5)! إنّ أمير المؤمنين يزيد بن معاوية قد ولّاني الكوفة، و أنا سائر إليها غدا إن شاء اللّه تعالى، و قد استخلفت عليكم أخي عثمان بن زياد، فإيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو الّذي لا إله إلّا
1) - [العبرات: «لم ينزعني»].
2) - [لم يرد في العبرات].
3) - آن گاه به منبر بصره رفت و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت: «امّا بعد: به خدا مرا از سختى باك نيست و بيدى نيستم كه از باد بلرزم. دشمن را مى كوبم و هماورد را نابود مى كنم.
4) پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2930- 2931
5) - [في مع الحسين في نهضته مكانه: «و خطب النّاس و هدّدهم أن خالفوه و قال: يا أهل البصرة ...].
هو! لو بلغني عن رجل منكم خلاف، لأقتلنّه و لأقتلنّ عريفه (1)، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، حتّى يستقيموا لي، فاحذروا أن يكون فيكم مخالف أو مشاقّ، فأنا ابن زياد الّذي لم ينازعني عمّ و لا خال، و السّلام. قال: ثمّ نزل عن المنبر.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 63- 64- عنه: أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 89- 90
ثمّ صعد المنبر، و قال: يا أهل البصرة إنّي نكل بمن عاداني، سمّام لمن نابذني، و إنّي لا تقرن بي الصّعبة؛ و لا يقعقع لي بالشّنآن، قد أنصف القارة من راماها. يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين يزيد قد ولّاني الكوفة، و أنا سائر إليها غدا، و قد استخلفت عليكم أخي عثمان بن زياد، فإيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو الّذي لا إله غيره، لئن بلغني أنّ رجلا منكم خالف، لأقتلنّه؛ و عريفه، و وليّه، و لآخذنّ الأقصى بالأدنى، حتّى تستقيموا لي؛ فلا يكون فيكم مخالف و لا مشاقّ، أنا ابن زياد أشبهه من بين من وطأ الحصا؛ و لم ينزعني شبه خال و لا عمّ.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199
و خطب النّاس، و قال: أمّا بعد، فو اللّه ما بي تقرن الصّعبة، و ما يقعقع لي بالشّنآن، و إنّي لنكل لمن عاداني، و سلم لمن حاربني، و أنصف القارة من راماها. يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين قد ولّاني الكوفة، و أنا غاد إليها بالغداة، و قد استخلفت عليكم أخي عثمان ابن زياد، فإيّاكم الخلاف و الإرجاف، فو اللّه لئن بلغني عن رجل منكم خلاف، لأقتلنّه، و عريفه، و وليّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، حتّى تستقيموا، و لا يكون فيكم مخالف و لا مشاقّ، و إنّي أنا ابن زياد، أشبهته من بين من وطئ الحصى، فلم ينتزعني شبه خال و لا
ابن عمّ. (2)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 116
ابن الأثير، الكامل، 3/ 2681) - من د، و في الأصل و بر: عريقه.
2) - و برخاست ميان مردم خطبه نمود و گفت: امّا بعد به خدا سوگند كه ما از سختيها هراس و ضعف نداريم. من كسى نيستم كه از هياهو بترسم (زدن شنآن- براى شتر با آلتى صدا درآوردن و تب وتاب كردن كه بترسد- يقعقع لى بالشنآن شنآن تير دشمنى و دشمن است). من از دشمن خود اغماض مى كنم و تا مى توانم با جنگجو مسالمت مى نمايم. هركس هم مدارا مى كند، منصف محسوب مى شود (مثل معروف: انصف القاره من راماها- مهلت دادن به مبارز و حريف دوئل كه هردو يكباره تيراندازى كنند و غافلگير نباشند). اى اهل بصره! امير المؤمنين (يزيد) ايالت كوفه را به من سپرد و من فردا به محلّ ايالت خود خواهم رفت. برادر خود را در بصره جانشين كرده ام كه او عثمان بن زياد است. مبادا شما مخالفت و ستيزه كنيد يا به شايعات و هياهو بپردازيد. به خدا قسم اگر بشنوم يك مرد از شما مخالفت كرده، او را مى كشم و سرپرست يا فرمانده يا ولى او را هم مى كشم. من نزديك را به جرم مجرم دور خواهم گرفت (خويش را به جرم خويش خواهم كشت). هرگز ميان شما مخالف و كينه جو و متمرد مباد! من فرزند زياد هستم. از تمام خلقى كه پا بر زمين (ريگ) نهاده اند، بيشتر شباهت دارم. به خال و عم خود شباهت ندارم (فقط شبيه پدرم هستم).
ثمّ صعد المنبر، فخطب، و توعّد النّاس (1)على الخلاف، و إثارة الأرجاف.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 13
ثمّ صعد المنبر، فخطب، و توعّد أهل البصرة على الخلاف، و إثارة الأرجاف. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 44
ابن طاووس، اللّهوف،/ 44- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 339؛ البحراني، العوالم، 17/ 189؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 230؛ القمي، نفس المهموم،/ 89- 90
و خطب النّاس ثمّ قال في آخر كلامه: «يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين ولّاني الكوفة، و أنا غاد إليها بالغد، و قد استخلفت عليكم أخي عثمان بن زياد، فإيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو اللّه لئن بلغني عن رجل منكم خلاف لأقتلنّه، و عريفه، و وليّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، حتّى تستقيموا، و لا يكون فيكم خلاف و لا شقاق، إنّي أنا ابن زياد، أشبهته من بين من وطئ الحصى، فلم ينتزعني شبه خال و لا ابن عمّ!».
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389
و قد كان عبيد اللّه قبل أن يخرج من البصرة بيوم، خطب أهلها خطبة بليغة، و وعظهم فيها، و حذّرهم، و أنذرهم من الاختلاف و الفتنة و التّفرّق، و ذلك لما رواه هشام بن الكلبيّ، و أبو مخنف عن الصّقعب بن زهير عن أبي عثمان النّهديّ.
و صعد عبيد اللّه بن زياد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فو اللّه ما بي تقرن الصّعبة، و ما يقعقع لي بالشّنآن، و إنّي لنكال لمن عاداني، و سهام لمن حاربني، أنصف «القارة» (1)من رماها، يا أهل البصرة، إنّ أمير المؤمنين ولّاني الكوفة و أنا غاد إليها الغداة، و قد استخلف عليكم عثمان بن زياد بن أبي سفيان، و إيّاكم و الخلاف و الإرجاف، فو الّذي لا إله غيره، لئن بلغني عن رجل منكم خلاف، لأقتلنّه، و عريفه، و وليّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى، حتّى يستقيم لي الأمر، و لا يكن فيكم مخالف و لا مشاقق، أنا ابن زياد، أشبهته من بين من وطئ الحصى، و لم يتنزعني شبه خال و لا عمّ.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 158
ثمّ ابن زياد صعد المنبر، و قال: يا أهل البصرة! إنّ يزيد (لعنه اللّه) قد ولّاني الكوفة، و قد عزمت على المسير إليها، و قد استخلفت عليكم أخي عثمان بن زياد (لعنه اللّه)، فاسمعوا له و أطيعوا، و إيّاكم و الأراجيف، فو اللّه إن بلغني أنّ رجلا منكم خالف أمره لأقتلنّه، و لآخذنّ الأدنى بالأقصى حتّى تستقيموا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 24
1) - قبيلة معروفة بإصابة الرّميّ.
و شخص إلى الكوفة، و معه المنذر بن الجارود العبديّ، و شريك بن الأعور الحارثيّ و مسلم بن عمرو الباهليّ، و حشمه و غلمانه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335، أنساب الأشراف، 2/ 76- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 306
و حدّثنا خلف بن سالم المخزوميّ، و زهير بن حرب أبو خيثمة، قالا: حدّثنا وهب ابن جرير بن حازم، قال:
لمّا بلغ عبيد اللّه بن زياد مسير الحسين بن عليّ من الحجاز، يريد الكوفة، و عبيد اللّه ابن زياد بالبصرة، خرج على بغاله هو و اثنا عشر رجلا.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 342، أنساب الأشراف، 2/ 78
و سار، و خرج معه من أشراف أهل البصرة: شريك بن الأعور و المنذر بن الجارود. (1)
دامغاني، ترجمه اخبار الطّوال،/ 281
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 234
ثمّ خرج من البصرة و استخلف أخاه عثمان بن زياد، و أقبل إلى الكوفة و معه مسلم ابن عمرو الباهليّ، و شريك بن الأعور الحارثيّ (2)و حشمه و أهل بيته.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 358- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 91، 93
و أمّا عيسى بن يزيد الكنانيّ فإنّه قال- فيما ذكر عمر بن شبّة، عن هارون بن مسلم، عن عليّ بن صالح، عنه- (3)قال: لمّا جاء كتاب يزيد إلى عبيد اللّه بن زياد، انتخب من أهل البصرة خمسمائة، فيهم عبد اللّه بن الحارث بن نوفل، و شريك بن الأعور- و كان شيعة
لعليّ، (1) فكان أوّل من سقط بالنّاس شريك، فيقال: إنّه تساقط غمرة و معه ناس، ثمّ سقط عبد اللّه بن الحارث و سقط معه ناس، و رجوا أن يلوي عليهم عبيد اللّه، و يسبقه الحسين إلى الكوفة، فجعل لا يلتفت إلى من سقط و يمضي حتّى ورد القادسيّة، و سقط مهران مولاه، فقال: أيا مهران، على هذه الحال، إن أمسكت عنك حتّى تنظر إلى القصر، فلك مائة ألف. قال: لا، و اللّه ما أستطيع. (2)
مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و اطرافيان و خاندان وى همراهش بودند.
عيسى بن يزيد كنانى گويد: وقتى نامه يزيد به عبيد اللّه بن زياد رسيد، از مردم بصره پانصد كس برگزيد؛ از جمله عبد اللّه بن حارث بن نوفل و شريك بن اعور كه شيعه على بود. نخستين كس كه با كسان در راه بيفتاد، شريك بود كه بى خود بيفتاد و كسانى نيز با وى افتادند، اميد داشتند عبيد اللّه به آنها پردازد و حسين زودتر از او به كوفه رسد. امّا او به افتادگان اعتنا نداشت و برفت تا به قادسيه رسيد و مهران، غلام وى بيفتاد كه بدو گفت: «اى مهران! در اين وضع اگر خودت را بگيرى تا به قصر برسيم، يكصد هزارت مى دهم.»
گفت: «نه به خدا تاب ندارم.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2930، 2932
الطّبري، التّاريخ، 5/ 359- عنه: العبرات، المحمودي، 1/ 307
فلمّا كان من الغد نادى في النّاس، و خرج من البصرة يريد الكوفة و معه مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن الجارود العبديّ و شريك بن الأعور الحارثيّ، و حشمه و أهل بيته.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 64- 65
قال عمر بن سعد عن أبي مخنف، فحدّثني المصعب بن زهير (3)عن أبي عثمان: إنّ زيادا أقبل من البصرة، و معه مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن عمرو بن الجارود، و شريك ابن الأعور، و حشمه و أهله. (4)
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 93
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 63
ثمّ خرج من البصرة، فاستخلف أخاه عثمان، و أقبل إلى الكوفة و معه مسلم بن عمرو
1) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 92].
2) - گويد: آن گاه از بصره بيرون شد و برادرش عثمان بن زياد را جانشين كرد و رو سوى كوفه نهاد.
3) - [الصّحيح: «قال عمر بن شبّة: عن أبي مخنف، فحدّثني الصّقعب بن زهير ...»].
4) - از آن سو ابن زياد به همراهى مسلم بن عمرو باهلى و منذر بن عمرو و شريك بن اعور و كسان نزديك و خاندانش از بصره به سوى كوفه حركت كرد.
الباهليّ (1)، و شريك بن الأعور الحارثيّ، (2)و حشمه و أهل بيته. (3)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 40- 41
المفيد، الإرشاد، 2/ 40- 41- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 337، 340؛ البحراني، العوالم، 17/ 186، 190؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 149؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590، لواعج الأشجان،/ 39؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16
و معه مسلم بن عمرو الباهليّ، و شريك بن الأعور الحارثيّ و حشمه و أهل بيته.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
فلمّا كان من الغد نادى في النّاس، و خرج من البصرة يريد الكوفة و معه أبو قتيبة مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن الجارود العبديّ، و شريك بن عبد اللّه الهمدانيّ.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199
ثمّ خرج من البصرة، و معه مسلم بن عمرو الباهليّ، و شريك بن الأعور الحارثيّ، و حشمه، و أهل بيته، و كان شريك شيعيّا، و قيل: كان معه خمسمائة، فتساقطوا عنه، فكان أوّل من سقط في النّاس شريك، و رجوا أن يقف عليهم، و يسبقه الحسين إلى الكوفة، فلم يقف على أحد منهم. (4)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 116- 117
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389
1) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «رسول يزيد»].
2) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج و أضاف: «و قيل كان معه خمسمائة، فتأخّروا عنه رجاء أن يقف عليهم و يسبقه الحسين عليه السّلام إلى الكوفة، فلم يقف على أحد منهم»].
3) - سپس از بصره بيرون رفت و برادر خود عثمان را در بصره به جاى خويش نهاد و به سوى كوفه رهسپار شد و مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و خويشان و كسان و خانواده اش نيز همراه او بودند.
4) - پس از آن، از بصره خارج شد (متوجه كوفه گرديد)، مسلم بن عمرو باهلى (پدر قتيبه بزرگترين امير ايران) و شريك بن اعور حارثى و افراد خانواده او همراه بودند. شريك از شيعيان بود. گفته شده، عده پانصد سوار با او همراه بودند. يكى بعد از ديگرى عقب ماندند. شايد در سير و حركت او تأخيرى شود و حسين بن على زودتر (به كوفه) برسد. نخستين كسى از آن عده كه عقب ماند، شريك بود (شايد حسين سبقت جويد). او (عبيد اللّه) توقف نكرد و سوى كوفه شتاب نمود.
ثمّ بات تلك اللّيلة، فلمّا أصبح استناب عليهم عثمان بن زياد أخاه، و أسرع هو إلى قصد الكوفة. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
ابن نما، مثير الأحزان،/ 13
ثمّ بات تلك اللّيلة، فلمّا أصبح استناب عليهم أخاه عثمان بن زياد، و أسرع هو إلى قصر الكوفة. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 44- 45
ابن طاووس، اللّهوف،/ 44- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 339؛ البحراني، العوالم، 17/ 189؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 230؛ القمي، نفس المهموم،/ 90
و قال جرير بن حازم: بلغ عبيد اللّه بن زياد مسير الحسين و هو بالبصرة، فخرج على بغاله هو و اثنا عشر رجلا، حتّى قدموا الكوفة.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 344
فسار ابن زياد من البصرة إلى الكوفة.
ثمّ خرج من البصرة، و معه مسلم بن عمرو الباهليّ، فكان من أمره ما تقدّم. (3)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152- 153، 158
فلمّا قرأ الكتاب تجهّز للمسير إلى الكوفة مجدّا في مسيره.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
ثمّ خرج من البصرة يريد الكوفة، و معه عشيرته و مواليه و أشراف أهل البصرة، منهم: مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن الجارود، و شريك بن الأعور الحارثيّ، إلّا مالك بن مسمع (4)، فإنّه تعذّر عنده و شكى وجعا في خاصرته، و قال: إنّي لاحق بالأمير.
مقتل أبي مخنف (مشهور)،/ 24
1) - عبيد اللّه برادر خود، عثمان را در بصره خليفه گردانيد و خود با لشكرگران قصد كوفه كرد.
2) - و آن شب را در بصره بود؛ چون صبح شد، برادرش عثمان بن زياد را نايب خويش نموده و خود به طرف كاخ كوفه حركت كرد.
3) - و برادر خود عثمان بن زياد را در بصره حاكم ساخته، از اعيان بصره منذر بن جارود و شريك بن اعور الهمدانى و مسلم بن عمرو الباهلى را همراه خود گردانيد و روى به كوفه نهاد.
4) - [في المطبوع: «مشيّع»].
و جعل أخاه عثمان على البصرة و توعّدها، و خرج إلى الكوفة و معه شريك بن الأعور، و كان قد جاء من خراسان معزولا عن عمله عليها، و مسلم بن عمرو الباهليّ، و كان رسول يزيد إلى عبيد اللّه بولاية المصرين، و حصين بن تميم التّميميّ، و كان صاحبه الّذي يعتمد عليه، و جعل شريك يتمارض في الطّريق ليحبسه عن الجدّ، فيدخل الحسين الكوفة، فما عاج عليه، و تقدّم حتّى دخلها.
السّماوي، إبصار العين،/ 6
فتعجّل ابن زياد المسير إلى الكوفة مع مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن الجارود، و شريك الحارثيّ، و عبد اللّه بن الحارث بن نوفل في خمسمائة رجل، انتخبهم من أهل البصرة، فجدّ في السّير و كان لا يلوي على أحد يسقط من أصحابه، حتّى أنّ شريك بن الأعور سقط أثناء الطّريق، و سقط عبد اللّه بن الحارث رجاء أن يتأخّر ابن زياد من أجلهم، فلم يلتفت ابن زياد إليهم مخافة أن يسبقه الحسين إلى الكوفة، و لمّا ورد «القادسية» سقط مولاه مهران. فقال له ابن زياد: إن أمسكت على هذا الحال، فتنظر القصر، فلك مائة ألف. قال: و اللّه لا أستطيع. فتركه عبيد اللّه.
المقرّم،
مقتل الحسين عليه السّلام،/ 169- 170
و تعجّل ابن زياد السّفر إلى الكوفة في صباح تلك اللّيلة، و صحب معه مسلم بن عمرو الباهليّ، و المنذر بن الجارود العبديّ، و شريك بن عبد اللّه الحارثيّ الهمدانيّ، و حشمه، و غلمانه، و جماعة آخرين انتخبهم من أهل البصرة.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 220
فانتخب من وجهاء البصرة و زعماء المصرين جماعة يستطيع بهم أن يسند قوّته، و أن يرسلهم في ميدان التّخذيل و مجالس المفاوضات مع أبناء عمومتهم في الكوفة، و بالطّبع إنّ هؤلاء الوفود لهم أثرهم في الاستجابة لما يطلبون (و لكلّ قادم كرامة)، كما أنّه صحب من أبطال الجند المدرّب خمسمائة فارسا.
و سار ابن زياد بسرعة فائقة، و معه حرّاس أقوياء و جيش بكامل عدّته، و معه
جماعة من أشراف البصرة، فكان لا يمرّ بحيّ من أحياء العرب إلّا و ظنّوا إنّ هذا الرّكب هو ركب الحسين عليه السّلام، و هم يستبشرون بقدومه إذ سبق أن علموا بدعوة أهل الكوفة له، و كان استبشار الأعراب في البادية يبعث فيه نشاطا لدخول الكوفة، قبل أن يدخلها الحسين عليه السّلام، فسار بسرعة هائلة، عجز عن مسايرته أصحابه، و لم يلحقه إلّا مولى من مواليه اسمه مهران و قد أعياه النّصب في القادسية، فقال ابن زياد: يا مهران على هذه الحالة، إن أمسكت حتّى تنظر إلى القصر، فلك مائة ألف. قال: لا و اللّه ما استطيع.
و تأخّر مهران، و سار ابن زياد بمفرده حتّى دخل الكوفة.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 91- 92
فأقبل عبيد اللّه بن زياد على الظّهر سريعا حتّى قدم الكوفة، فأقبل متعمّما متنكّرا، حتّى (1)دخل السّوق، فلمّا رأته السّفلة و أهل السّوق (2)، خرجوا يشتدّون بين يديه، و هم يظنّون أنّه حسين! و ذاك أنّهم كانوا يتوقّعونه، فجعلوا يقولون لعبيد اللّه: يا ابن رسول اللّه الحمد للّه الّذي أراناك. و جعلوا يقبّلون يده و رجله، فقال عبيد اللّه: لشدّ ما فسد هؤلاء!. (3)
ثمّ (4)مضى حتّى (5)دخل المسجد، فصلّى (6)ركعتين، ثمّ صعد المنبر و كشف عن وجهه، فلمّا رآه النّاس مال بعضهم على بعض و أقشعوا عنه.
و بنى عبيد اللّه بن زياد (7) تلك اللّيلة (8) بأهله أمّ نافع بنت عمارة بن عقبة بن أبي معيط.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 65- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 306؛ مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 58
فقدم الكوفة قبل أن يقدم الحسين.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
فوردها متلثّما بعمامة سوداء؛ و كان النّاس بالكوفة يتوقّعون ورود الحسين، فجعلوا يقولون: مرحبا بابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. و هم يظنّون أنّه الحسين، فساء ابن زياد تباشير النّاس بالحسين و غمّه؛ و صار إلى القصر، فدخله.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 335- 336، أنساب الأشراف، 2/ 76- مثله المحمودي، العبرات، 1/ 306
حتّى قدم الكوفة، فحسب أهل الكوفة أنّه الحسين بن عليّ، و هو متلثّم، فجعلوا ينادونه: مرحبا بابن ابنة رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم. حتّى دخل الدّار.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 342، أنساب الأشراف، 2/ 78
فسار حتّى وافى الكوفة، فدخلها، و هو متلثّم، و قد كان النّاس بالكوفة يتوقّعون الحسين بن عليّ عليهما السّلام و قدومه، فكان لا يمرّ ابن زياد بجماعة إلّا ظنّوا أنّه الحسين، فيقومون له، و يدعون، و يقولون: مرحبا بابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. فنظر ابن زياد من تباشرهم بالحسين إلى ما ساءه. (1)
دامغانى، ترجمه أخبار الطوال،/ 281
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 234
و قدم عبيد اللّه بن زياد الكوفة. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
قال: فأقبل (3)عبيد اللّه في وجوه أهل البصرة، حتّى قدم الكوفة متلثّما، و لا يمرّ على (4)مجلس من مجالسهم، (5)فيسلّم (6)، إلّا (7)قالوا: (8)عليك السّلام يا ابن بنت (9)رسول اللّه،- (10)و هم (11)يظنّون أنّه الحسين بن عليّ عليه السّلام (12)- حتّى نزل القصر (13). [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 423- 424؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 349- 350، الإصابة، 1/ 332؛ ابن بدران ما استدركه على ابن عساكر (14)، 4/ 336؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
1) - عبيد اللّه درحالى كه چهره خود را پوشانده بود، وارد كوفه شد. مردم كه در كوفه چشم به راه آمدن امام حسين عليه السّلام بودند، چون عبيد اللّه را مى ديدند، پيش پايش برمى خاستند و دعا مى كردند و مى گفتند: «درود بر پسر رسول خدا! خوش آمدى.» ابن زياد از ديدن شادى و مژده دادن مردم به آمدن امام حسين عليه السّلام ناراحت شد.
2) - عبيد اللّه بن زياد به كوفه آمد.
3) - [السّير: «فأسرع»].
4) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «أحد»].
5) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «أحد»].
6) - [زاد في الأمالي و تهذيب الكمال و السّير و تهذيب التّهذيب: «عليهم»].
7) - [زاد في الأمالي و تهذيب التّهذيب: «أن» و في تهذيب الكمال: «و»].
8) - [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «قال له أهل المجلس»].
9) - [لم يرد في تهذيب الكمال و السّير و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران].
10) [في السّير: «يظنّونه الحسين، فنزل القصر» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «يظنّونه الحسين ابن عليّ قدم عليهم»].
11) [المنتظم: «يظنّونه الحسين»].
12) [المنتظم: «يظنّونه الحسين»].
13) [في السّير: «يظنّونه الحسين، فنزل القصر» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «يظنّونه الحسين ابن عليّ قدم عليهم»].
14) - [عن الإصابة].
حتّى دخل الكوفة و عليه عمامة سوداء، و هو متلثّم، و النّاس قد بلغهم إقبال الحسين إليهم، فهم ينتظرون قدومه، فظنّوا حين قدم عبيد اللّه أنّه الحسين، فأخذ لا يمرّ على جماعة من النّاس، إلّا سلّموا عليه، و قالوا: مرحبا بك يا ابن رسول اللّه! قدمت خير مقدم. فرأى من تباشيرهم بالحسين عليه السّلام ما ساءه، فقال مسلم بن عمرو لمّا أكثروا:
تأخّروا، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. فأخذ حين أقبل على الظّهر؛ و إنّما معه بضعة عشر رجلا، فلمّا دخل القصر و علم النّاس أنّه عبيد اللّه بن زياد، دخلهم من ذلك كآبة و حزن شديد، و غاظ عبيد اللّه ما سمع منهم، و قال: ألا أرى هؤلاء كما أرى.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 358
فنزل عبيد اللّه، فأخرج ثيابا مقطّعة من مقطّعات اليمن، ثمّ اعتجر بمعجرة يمانيّة، فركب بغلته، ثمّ انحدر راجلا وحده، فجعل يمرّ بالمحارس، فكلّما نظروا إليه، لم يشكّوا أنّه الحسين، فيقولون: مرحبا بك يا ابن رسول اللّه. و جعل لا يكلّمهم، و خرج إليه النّاس من دورهم و بيوتهم، و سمع بهم النّعمان بن بشير، فغلّق عليه و على خاصّته، و انتهى إليه عبيد اللّه، و هو لا يشكّ أنّه الحسين، و معه الخلق يضجّون، فكلّمه النّعمان، فقال: أنشدك اللّه إلّا تنحّيت عنّي! ما أنا بمسلم إليك أمانتي، و ما لي في قتلك من أرب. فجعل لا يكلّمه. ثمّ إنّه دنا و تدلّى الآخر بين شرفتين، فجعل يكلّمه فقال: افتح، لا فتحت، فقد طال ليلك. فسمعها إنسان خلفه، فتكفّى إلى القوم، فقال: أي قوم، ابن مرجانة، و الّذي لا إله غيره! فقالوا: ويحك! إنّما هو الحسين. ففتح له النّعمان، فدخل، و ضربوا الباب في وجوه النّاس، فانفضّوا. (1)
وقتى وارد كوفه شد، عمامه اى سياه داشت و صورتش بسته بود. مردم كه از آمدن حسين خبر يافته بودند و منتظر آمدن وى بودند، وقتى عبيد اللّه آمد، پنداشتند حسين است و بر هر دسته از مردم مى گذشت به او سلام مى گفتند و مى گفتند: «خوش آمدى اى پسر پيمبر! خداى و نيكو آمدى» و از اين حسن قبول كسان نسبت به حسين سخت بيازرد.
گويد: وقتى در اين باب بسيار گفتند، مسلم بن عمرو گفت: «عقب برويد، اين امير عبيد اللّه بن زياد است.»
گويد: چنان بود كه هنگام حركت شتابان آمده بود و با وى بيشتر از ده و چند كس نبود، وقتى وارد قصر شد و مردم بدانستند كه او عبيد اللّه بن زياد است، سخت غمين و افسرده شدند. عبيد اللّه نيز از آنچه از مردم شنيده بود به خشم آمده بود و گفت: «چرا اينان را چنين مى بينيم.»
گويد: پس عبيد اللّه فرود آمد و چند پارچه نقشدار يمنى برگرفت و به سر پيچيد و بر استر خويش نشست. پس از آن فرود آمد و پياده و تنها به راه افتاد. چون به جاهاى نگهبانى مى رسيد و در او مى نگريستند، ترديد نداشتند كه حسين است و بدو مى گفتند: «اى پسر پيمبر خدا، خوش آمدى!» اما او با آنها سخن نمى كرد.
گويد: كسان از خانه ها و اتاقهايشان سوى وى آمدند و نعمان بن بشير سروصداى آنها را شنيد و در بر روى خود و كسانش ببست. وقتى عبيد اللّه به نزد وى رسيد، ترديد نداشت كه حسين است. مردمى كه با وى بودند، بانگ برداشته بودند. نعمان با او سخن كرد و گفت: «تو را به خدا سوى ديگر رو كه من امانت خويش را به تو تسليم نمى كنم و به كشتنت حاجت ندارم.» اما عبيد اللّه با وى سخن نمى كرد. آن گاه عبيد اللّه نزديك شد. نعمان از ميان دو بالكن قصر به پايين خم شد و عبيد اللّه با او سخن كرد و گفت: «در بگشاى كه خدايت گشايش ندهد كه شبت دراز بوده» و يكى از پشت سر او بشنيد و سوى جمع رفت و گفت: «اى قوم! قسم به آن كس كه خدايى جز او نيست، اين پسر مرجانه است».
گفتند: «واى تو! اين حسين است.»
گويد: نعمان در گشود و عبيد اللّه درآمد و در را به روى مردم بستند كه پراكنده شدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918، 2931، 2932- 2933
1) - گويد: عبيد اللّه با سران مردم بصره بيامد و روى بسته وارد كوفه شد و بر هر جمعى كه مى گذشت و سلام مى گفت، مى گفتند: «سلام بر تو، اى پسر دختر پيمبر خداى» كه پنداشتند او حسين بن على عليه السّلام است.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 359- 360- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 307
فلم يزل يسير حتّى بلغ قريبا من الكوفة، قال: فلمّا تقارب عبيد اللّه بن زياد من الكوفة نزل، فلمّا أمسى و جاء (1)اللّيل دعا بعمامة غبراء، و اعتجر بها، ثمّ تقلّد سيفه، و توشّح قوسه، و تكنّن كنانته، و أخذ في يده قضيبا، و استوى على بغلته الشّهباء، و ركب معه أصحابه، و أقبل حتّى دخل الكوفة من طريق البادية، و ذلك في ليلة مقمرة، و النّاس متوقّعون قدوم الحسين رضى اللّه عنه، قال: فجعلوا ينظرون إليه و إلى أصحابه، و هو في ذلك يسلّم عليهم، فيردّون عليه السّلام، و لا يشكّون أنّه الحسين، و هم يمشون بين يديه،
1) - في بر: جاءه.
و هم (1)يقولون: مرحبا بك يا ابن بنت/ رسول اللّه! [قدمت- (2)] خير مقدم. قال: فرأى عبيد اللّه بن زياد من تباشير النّاس بالحسين بن عليّ ما ساءه ذلك، سكت و لم يكلّمهم، و لا ردّ عليهم شيئا، قال: فتكلّم مسلم بن عمرو الباهليّ، و قال: إليكم عن الأمير يا ترابيّة! فليس هذا من تظنّون (3)، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. قال: فتفرّق النّاس عنه و دخل عبيد اللّه (4)بن زياد (5)قصر الإمارة، و قد امتلأ غيظا (6)و غضبا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 65- 66
فقدمها (7)[قدم ابن زياد بالكوفة] قبل أن يقدم الحسين.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265
فخرج من البصرة مسرعا، حتّى قدم الكوفة على الظّهر، فدخلها في أهله و حشمه، و عليه عمامة سوداء قد تلثّم بها، و هو راكب بغلة، و النّاس يتوقّعون قدوم الحسين، فجعل ابن زياد يسلّم على النّاس، فيقولون: و عليك السّلام يا ابن رسول اللّه! قدمت خير مقدم. حتّى انتهى إلى القصر و فيه النّعمان بن بشير، فتحصّن (8)فيه، ثمّ أشرف عليه، فقال: يا ابن رسول اللّه ما لي و لك؟ و ما حملك على قصد بلدي من بين البلدان؟ فقال ابن زياد: لقد طال نومك يا نعيم. و حسر اللّثام عن فيه، فعرّفه، ففتح له، و تنادى النّاس: ابن مرجانة، (9)و حصبوه بالحصباء، ففاتهم (10)و دخل القصر.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 66- 67
فدخل عبيد اللّه بن (1)زياد الكوفة حتّى نزل القصر، و اجتمع إليه أصحابه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
حتّى دخلوا الكوفة، و عليه عمامة سوداء، و هو ملتثم، و النّاس ينتظرون قدوم الحسين عليهم، فأخذ لا يمرّ على جماعة من النّاس، إلّا سلّموا عليه، و قالوا: مرحبا بك يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، قدمت خير مقدم. و رأى من النّاس من تباشرهم بالحسين ما ساءه، فأقبل، حتّى دخل القصر. (2)
ابن زياد از سخنان مردم و مژده دادن ايشان يكديگر را به ورود حسين بن علىّ ناراحت شده بود. ولى به رو نياورد تا وارد قصر دار العمارة گرديد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 93- 94
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 63
حتّى دخل الكوفة، و عليه عمامة سوداء و هو متلثّم، (3)و النّاس قد بلغهم إقبال الحسين عليه السّلام إليهم، فهم ينتظرون قدومه، فظنّوا حين رأوا عبيد اللّه، أنّه الحسين عليه السّلام، فأخذ لا يمرّ على جماعة من النّاس، إلّا سلّموا عليه، و قالوا: مرحبا بك يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. فرأى من تباشرهم بالحسين عليه السّلام ما ساءه، فقال مسلم بن عمرو لمّا أكثروا:
تأخّروا، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. و سار حتّى وافى القصر باللّيل، (4)و معه جماعة قد التفّوا به (5)لا يشكّون أنّه الحسين عليه السّلام، (6)فأغلق النّعمان بن بشير عليه (7)و على خاصّته، فناداه بعض من كان معه ليفتح لهم الباب، فاطّلع عليه النّعمان و هو يظنّه الحسين عليه السّلام، فقال: أنشدك اللّه إلّا تنحّيت، و اللّه ما أنا بمسلم إليك أمانتي، و ما لي في قتالك من أرب.
1) - في الأصل: بياض.
2) - و چون به كوفه درآمد، عمامه سياهى به سر بسته، روى و چهره اش را با نقابى پنهان كرده بود، و چون مردم كوفه چشم به راه ورود حسين عليه السّلام بودند، ازاين رو به هر گروهى كه ابن زياد برمى خورد (به گمان اين كه ابا عبد اللّه الحسين است)، به او سلام كرده مى گفتند: «خوش آمدى اى فرزند رسول خدا! مقدمت گرامى باد!»
3) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «قال بعضهم: إنّه دخلها من جهة البادية في زيّ أهل الحجاز ليوهم النّاس إنّه الحسين عليه السّلام»].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
5) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين،/ 149].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
7) - [في الأسرار: «عليه الباب» و في مثير الأحزان: «عليه القصر»].
فجعل لا يكلّمه، ثمّ إنّه دنى و تدلّى النّعمان من شرف القصر، فجعل يكلّمه، فقال: افتح، لا فتحت، فقد طال ليلك (1)و سمعها إنسان خلفه، فنكص إلى القوم (2)الّذين اتّبعوه من أهل الكوفة على أنّه الحسين عليه السّلام، (3)فقال: يا قوم ابن مرجانة! و الّذي لا إله غيره. (4)ففتح له النّعمان، فدخل، و ضربوا الباب في وجوه النّاس و انفضّوا. (5)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 41
المفيد، الإرشاد، 2/ 41- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 340- 341؛ البحراني، العوالم، 17/ 190؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219؛ القمي، نفس المهموم،/ 93؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590- 591، لواعج الأشجان،/ 43- 44؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16
فأقبل عبيد اللّه في وجوه أهل البصرة حتّى قدم الكوفة متلثّما، فلا يمرّ على مجلس من مجالسهم فيسلّم، إلّا قالوا:
«و عليك السّلام يا ابن بنت رسول اللّه».!
1) [في أعيان الشّيعة: «يا نعيم»].
2) [لم يرد في مثير الأحزان].
3) [لم يرد في مثير الأحزان].
4) [في أعيان الشّيعة: «يا نعيم»].
5) - و بيامد تا به كوفه رسيد و عمامه سياهى بر سر نهاده و دهان خود را با پارچه بسته بود، و مردم كه شنيده بودند حسين عليه السّلام به سوى ايشان حركت كرده و چشم به راه آمدن آن حضرت عليه السّلام بودند، همين كه عبيد اللّه را ديدند، گمان كردند حسين عليه السّلام است. ازاين رو به هيچ گروهى از مردم نمى گذشت جز اين كه بر او سلام كرده، مى گفتند: «اى پسر رسول خدا، خوش آمدى! خير مقدم.» عبيد اللّه بن زياد از اين كه مى ديد مردم او را به جاى حسين خوشامد مى گويند، ناراحت و بدحال شد. مسلم بن عمرو كه ديد مردم بسيار شدند، فرياد زد: «به يك سو رويد! اين مرد، امير كوفه عبيد اللّه بن زياد است.» پس ابن زياد برفت تا شب هنگام به در قصر (دار الامارة) رسيد و همراه او گروهى آمده و گرد او را گرفته بودند و شك نداشتند كه او حسين عليه السّلام مى باشد. نعمان بن بشير (كه در قصر بود) درهاى قصر را به روى او و همراهانش بست. پس برخى از همراهان عبيد اللّه بانگ زدند: «در را باز كنيد.» نعمان كه گمان مى كرد حسين عليه السّلام است، از بالاى قصر سر كشيده گفت: «تو را به خدا سوگند دهم كه از اين جا دور شوى؛ زيرا من امانتى كه در دست دارم، به تو نخواهم سپرد و در جنگ با تو نيز نيازى نيست.» عبيد اللّه خاموش بود. سپس نزديك شد و نعمان نيز خود را از كنگره قصر سرازير كرد. عبيد اللّه به سخن درآمد، گفت: «در بگشا! خدا كارت را نگشايد كه شبت به درازا كشيد.» و مردى كه پشت سر او بود، شنيد. پس به سوى مردم كه به دنبال او افتاده و مى پنداشتند او حسين عليه السّلام است، بازگشته، گفت: «اى مردم! به خدائى كه شريك ندارد، اين پسر مرجانه است.» نعمان در را باز كرد و (داخل شد) و در را بر روى مردم (كه به دنبالش آمده بودند) بست. و آنان پراكنده شدند.
و هم يظنّون أنّه الحسين بن عليّ، حتّى نزل القصر، واجما كئيبا لما رأى.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 42
حتّى دخل الكوفة، و عليه عمامة سوداء، فظنّوا أنّه الحسين عليه السّلام، فكان لا يمرّ على ملأ من النّاس، إلّا سلّموا عليه، فقالوا: مرحبا يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم.
فرأى من تباشرهم بالحسين عليه السّلام ما ساءه، فقال مسلم بن عمرو لمّا أكثروا لهم: تأخّروا، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. و ساروا حتّى وافوا قصر الإمارة، فأغلق النّعمان بن بشير عليهم الباب، حتّى علم أنّه عبيد اللّه بن زياد، ففتح له الباب.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
فلم يزل يسير حتّى بلغ قريبا من الكوفة؛ ثمّ نزل (1)فلمّا أمسى، و جاء اللّيل (2)دعا بعمامة سوداء، فاعتجر بها متلثّما، ثمّ تقلّد سيفه؛ و توشّح قوسه، و تنكّب كنانته، و أخذ في يده قضيبا؛ و استوى على بلغة له شهباء؛ و ركب أصحابه؛ و سار حتّى دخل الكوفة من طريق البادية؛ و ذلك في ليلة مقمرة، و النّاس يتوقّعون قدوم الحسين؛ فجعلوا ينظرون إليه و إلى أصحابه، و هو في ذلك يسلّم عليهم؛ و هم لا يشكّون في أنّه الحسين بن عليّ، فهم يمشون بين يديه، و يقولون: مرحبا بك يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. فرأى عبيد اللّه من تباشير النّاس ما ساءه، فسكت و لم يكلّمهم و لا ردّ عليهم شيئا، فتكلّم مسلم بن عمرو الباهليّ، فقال: إليكم عن الأمير يا ترابيّة، فليس هذا من تظنّون، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. فتفرّق النّاس عنه (3)، و تحصّن النّعمان بن بشير منه، و هو يظنّ أنّه الحسين (4)، فجعل يناشده اللّه و الفتنة، و هو ساكت من وراء الحائط، ثمّ قال له: افتح الباب، لعنك اللّه. (5)فسمعها جماعة، فقالوا: ابن مرجانة و اللّه. (6)ففتحوا الباب (7)و تفرّق
1) [بحر العلوم: «و لبس ثيابا بيضاء»].
2) [بحر العلوم: «و لبس ثيابا بيضاء»].
3) - [أضاف في بحر العلوم: «إلّا بضعة عشر رجلا، و جاءوا معه حتّى قربوا من قصر الإمارة»].
4) [بحر العلوم: «قد أقبل فقال: أنشدك اللّه إلّا تنحّيت، و اللّه ما أنا بمسلم إليك أمانتي، و ما لي في قتالك إرب. فدنا منه عبيد اللّه، و قال له: افتح لا فتحت، فقد طال ليلك»].
5) [بحر العلوم: «قد أقبل فقال: أنشدك اللّه إلّا تنحّيت، و اللّه ما أنا بمسلم إليك أمانتي، و ما لي في قتالك إرب. فدنا منه عبيد اللّه، و قال له: افتح لا فتحت، فقد طال ليلك»].
6) - [بحر العلوم: «ربّ الكعبة»].
7) - [أضاف في بحر العلوم: «فدخله ابن زياد، و ضرب الباب في وجوه النّاس، و عزل النّعمان عن منصبه، و تولّى هو ولاية الكوفة»].
النّاس.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 199- 200- مثله بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 220- 221
و دخلها بغتة في اللّيل و هو ملثّم، فزعم من رآه أنّه الحسين، فكانوا يقولون: مرحبا يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. حتّى نزل دار الإمارة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
حتّى دخل الكوفة وحده، فجعل يمرّ بالمجالس، فلا يشكّون أنّه الحسين، فيقولون:
مرحبا بك يا ابن رسول اللّه. و هو لا يكلّمهم، و خرج إليه النّاس من دورهم، فساءه ما رأى منهم، و سمع النّعمان، فأغلق عليه الباب، و هو لا يشكّ أنّه الحسين، و انتهى إليه عبيد اللّه و معه الخلق يصيحون، فقال له النّعمان: أنشدك اللّه إلّا تنحّيت عنّي، فو اللّه ما أنا بمسلم إليك أمانتي، و ما لي في قتالك من حاجة. فدنا منه عبيد اللّه، و قال له: افتح لا فتحت. فسمعها إنسان خلفه، فرجع إلى النّاس، و قال لهم (1): إنّه ابن مرجانة. ففتح له النّعمان، فدخل، و أغلقوا الباب، و تفرّق النّاس. (2)
عبيد اللّه به او نزديك شد و گفت: «در را باز كن.» يكى از مردم كه پشت سر او بود، شنيد (و او را شناخت) برگشت و به مردم گفت: «اين فرزند مرجانه است (حسين نيست).» نعمان در را براى او گشود. او هم داخل شد و در را بر خود بست (از بيم مردم). مردم هم پراكنده شدند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 117
ابن الأثير، الكامل، 3/ 268- 269- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 389- 390
1) - [لم يرد في نهاية الإرب].
2) - تا وارد شد، كه خود تنها بود. او هنگام ورود از هر دسته و گروهى كه مى گذشت، يقين مى داشتند كه او حسين است. برمى خاستند و درود مى فرستادند و مى گفتند: «سلام بر تو اى زاده رسول اللّه!» او هم سخن نمى گفت. مردم از خانه ها بيرون آمدند (كه او را مشاهده كنند). او از آن وضع بسيار دلتنگ شد. نعمان (امير سابق) ورود او را شنيد و يقين كرد كه او حسين است. ناگزير در خانه نهان شد و در خانه را بر خود بست. عبيد اللّه هم به او رسيد. مردم هم فرياد مى زدند و هياهو مى كردند. چون به نعمان رسيد (دار الاماره- كاخ امير)، نعمان به او گفت: «تو را به خدا سوگند مى دهم كه از من دور شوى! من امانتى كه به من سپرده شده، هرگز به تو تسليم نخواهم كرد (امارت و ايالت). من با تو جنگ و ستيز نخواهم كرد. (به تصوّر اين كه او حسين باشد.»)
فلمّا أشرف عليها نزل، حتّى أمسى (1)لئلّا تظنّ (2)أهلها أنّه الحسين، (3)و دخلها ممّا يلي النّجف، (4)فقالت امرأة: اللّه أكبر، ابن رسول اللّه و ربّ الكعبة. فتصايح النّاس، قالوا: إنّا معك أكثر من أربعين ألفا. و ازدحموا عليه حتّى أخذوا بذنب دابّته (5)، و ظنّهم أنّه الحسين، فحسر اللّثام، و قال: أنا عبيد اللّه. فتساقط القوم، و وطئ بعضهم بعضا، (6)و دخل دار الإمارة، و عليه عمامة سوداء.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 14- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 340؛ البحراني، العوالم، 17/ 189؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 590- 591، لواعج الأشجان،/ 43؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16
فجهّز عبيد اللّه بن زياد إلى الكوفة، فلمّا قرب منها تنكّر، و دخل ليلا، و أوهم أنّه الحسين، و دخلها من جهة البادية في زيّ أهل الحجاز، فصار يجتاز بجماعة جماعة، يسلّم عليهم، و لا يشكّون في أنّه هو الحسين عليه السّلام، فيمشون بين يديه، و يقولون: مرحبا يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم. فرأى عبيد اللّه من تباشيرهم (7)بالحسين ما ساءه، و كشف أحوالهم، و هو ساكت.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 42- 43
فأقبل ابن زياد في وجوه أهل البصرة، حتّى قدم الكوفة متلثّما، فما مرّ على مجلس من مجالسهم، فيسلّم، إلّا قالوا: و عليك السّلام يا ابن بنت رسول اللّه. و هم يظنّون أنّه الحسين عليه السّلام، فلم يزل كذلك حتّى نزل قصر الإمارة. (8)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
1) [في البحار و العوالم: «ليلا فظنّ»].
2) [في البحار و العوالم: «ليلا فظنّ»].
3) [حكاه في مثير الأحزان].
4) [حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
5) [حكاه في مثير الأحزان].
6) [حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
7) - [كشف الغمّة: «تباشرهم»].
8) - چون به كوفه رسيد، روى را ببست. به رسم عرب مردم گمان بردند كه حسين عليه السّلام است. ترحيب مى كردند و تهنيت مقدم مى گفتند. لعين به تازيانه اشارت مى كرد. جمعى گفتند: «اين طريق حسين نباشد.» چون به در قصر الاماره رسيد، روى باز كرد و گفت: «چند گوييد يا ابن رسول اللّه؟ منم عبيد اللّه زياد، امير يزيد. مرا به اين شهر فرستاده.» و در قصر الاماره رفت و رؤساى ولايت با او در قصر رفتند. لعين روى بگشود و گفت: «آنچه به من خواستيد كردن، من با شما بكنم.» جمله از خوف دستها بر او بدادند و بيعت كردند.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
فلمّا قاربها نزل حتّى أمسى، حتّى دخلها ليلا، فظنّ أهلها أنّه الحسين عليه السّلام، فتباشروا بقدومه، و دنوا منه، فلمّا عرفوا أنّه ابن زياد، تفرّقوا عنه، فدخل قصر الإمارة. (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 45
ابن طاووس، اللّهوف،/ 44- 45
فاعتقد أهل الكوفة أنّه الحسين و هو متلثّم، فجعلوا يقولون: مرحبا بابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 344
فبادر متعمّما متنكّرا، و مرّ في السّوق، فلمّا رآه السّفلة اشتدّوا بين يديه، يظنّونه الحسين، و صاحوا: يا ابن رسول اللّه! الحمد للّه الّذي أراناك. و قبّلوا يده و رجله؛ فقال:
ما أشدّ ما فسد هؤلاء. ثمّ دخل المسجد، فصلّى ركعتين، و صعد المنبر، و كشف لثامه.
[عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
فلمّا دخلها دخلها متلثّما بعمامة سوداء، فجعل لا يمرّ بملأ من النّاس إلّا قال: سلام عليكم. فيقولون: و عليكم السّلام، مرحبا بابن رسول اللّه.- يظنّون أنّه الحسين و قد كانوا ينتظرون قدومه- و تكاثر النّاس عليه، و دخلها في سبعة عشر راكبا، فقال لهم مسلم بن عمرو من جهة يزيد: تأخّروا، هذا الأمير عبيد اللّه بن زياد. فلمّا علموا ذلك علنهم كآبة و حزن شديد، فتحقّق عبيد اللّه الخبر، و نزل قصر الأمارة من الكوفة، و لمّا انتهى ابن زياد إلى باب القصر، و هو متلثّم ظنّه النّعمان بن بشير الحسين قد قدم، فأغلق باب القصر، و قال: ما أنا بمسلم إليك أمانتي. فقال له عبيد اللّه: افتح، لا فتحته. ففتح و هو
1) - چون نزديك كوفه رسيد، از مركب فرود آمده و صبر كرد تا شب فرارسيد و شبانه داخل كوفه گرديد. مردم كوفه چنين گمان كردند كه حسين عليه السّلام تشريف آورده؛ لذا از مقدمش خوشحال شده و اطرافش را گرفتند. همين كه شناختند ابن زياد است، از گردش پراكنده شدند. ابن زياد به كاخ فرماندارى رفت.
يظنّه الحسين، فلمّا تحقّق أنّه عبيد اللّه أسقط في يده، فدخل عبيد اللّه إلى قصر الإمارة.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 153
فلمّا قرب من الكوفة تنكّر، و دخلها ليلا، و أوهم أنّه الحسين، و دخلها من جهة البادية في زيّ أهل الحجاز، و صار كلّما اجتاز بجماعة يسلّم عليهم، فيقومون له و يقولون:
مرحبا بابن رسول اللّه. ظنّا منهم أنّه الحسين، فلمّا رأى عبيد اللّه تباشرهم بالحسين ساءه ذلك، و تكشّفت له أحوالهم، ثمّ أنّه قصد قصر الإمارة، و جاء يريد الدّخول إليه، فوجد النّعمان بن بشير قد أغلقه و تحصّن فيه هو و أصحابه، و ذلك أنّ النّعمان بن بشير هو و أصحابه ظنّوا أنّ ابن زياد هو الحسين عليه السّلام، فصاح بهم عبيد اللّه بن زياد: افتحوا، لا بارك اللّه فيكم، و لا كثّر في أمثالكم. فعرفوا صوته لعنه اللّه، و قالوا: ابن مرجانة. فنزلوا، و فتحوا له، و دخل القصر، و بات به.
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 184- 185- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 257
فجاء إليه. (1)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقه،/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
فانتقل إلى الكوفة. (2)
لاجرم فوج فوج پيش مى آمدند و مراسم تحيّت و تسليم به تقديم رسانيده، مى گفتند: «مرحبا بك! يا ابن رسول اللّه، قدمت خير مقدم.» و عبيد اللّه بن زياد جواب سلام داده، ديگر سخن نمى گفت و چون به دار الاماره رسيد، نعمان بن بشير در را فروبسته، به بام برآمد و به همان تصوّر گفت: «يا ابن رسول اللّه! بازگرد و فتنه مينگيز كه يزيد، اين بلده را به تو نگذارد. امشب برو و به منزل ديگر نزول فرماى تا فردا ببينم كه مهم به كجا مى رسد.» و مردم كوفه زبان به دشنام نعمان گشاده گفتند كه: «در باز كن كه اين فرزند پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و سلّم است.» و او در باب فتح باب تأمل مى نمود، بالاخره مسلم بن عمرو الباهلى به آواز بلند گفت:
«اين امير عبيد اللّه بن زياد است، نه حسين بن على.» لاجرم كوفيان متفرّق گشته، نعمان در قصر بگشاد تا عبيد اللّه نزول نمود.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
1) - او با لشكر خود به كوفه آمده.
2) - در تاريخ احمد بن اعثم كوفى مسطور است كه چون پسر زياد نزديك كوفه رسيد، توقف نمود تا قرب دو ساعت از شب بگذشت. پس عمامه سياه بر سر بسته، طيلسانى بر روى فروگذاشت و شمشيرى حايل كرده، كمانى در بازو افكند و بر استر نشسته با خدم و حشم از راه بيابان به كوفه درآمد و حال آن كه مردم كوفه شنوده بودند: «امام حسين رضى اللّه عنه از بيت الحرام متوجّه اين جانب گشته.» و انتظار مقدم شريفش مى كشيدند و چون در آن شب از دور كوكبه عبيد اللّه را ديدند، گمان بردند كه امام حسين است كه مى آيد.
فلمّا وصل الكوفة دخلها و هو متلثّم و بيده قضيب خيزران و أصحابه من حوله، فجعل لا يمرّ بملأ إلّا و سلّم عليهم بالقضيب، و النّاس يردّون عليه السّلام، و يزعمون أنّه الحسين لأنّهم كانوا يتوقّعون قدومه، فلمّا قرب من قصر الإمارة، قال لهم مسلم الباهليّ: يا ويلكم هذا الأمير ابن زياد، ليس هو طلبتكم. فأسفر ابن زياد عن لثامه، و قال للنّعمان و هو في أعلا القصر: يا نعمان، حفظت (1)نفسك، و ضيّعت مصرك.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
فسار ابن زياد (لعنه اللّه) حتّى دخل الكوفة، و كان دخوله ممّا يلي البرّ، و عليه ثياب بيض، و عمامة سوداء ملثّما كلثام الحسين عليه السّلام، و هو راكب بغلة شهباء، و بيده قضيب من خيزران، و أصحابه من خلفه، و كان قدومه يوم الجمعة، و قد انصرف النّاس من الصّلاة و هم يتوقّعون قدوم الحسين عليه السّلام، فصار لا يمرّ بملأ من النّاس إلّا و يسلّم عليهم بقضيبه، و هم يظنّون أنّه الحسين عليه السّلام، فيقولون: قدمت خير مقدم يا ابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله! فلمّا رأى ابن زياد (لعنه اللّه) تباشرهم بالحسين عليه السّلام ساءه ذلك، فلمّا قرب من قصر الإمارة قال لهم مسلم بن عمرو الباهليّ: تأخّروا يا ويلكم عن وجه الأمير، فليس هو ظنّكم و لا طلبتكم. فأشرف عليه النّعمان من أعلى القصر و هو يظنّ أنّه الحسين عليه السّلام قد سبق إلى الكوفة، فأسفر ابن زياد (لعنه اللّه) عن وجهه و قال: يا نعمان حصّنت قصرك، و تركت مصرك.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 24- 25
و لبس ثيابا يمانيّة و عمامة سوداء، و انحدر وحده، و كلّما مرّ بالمحارس، ظنّوا أنّه الحسين عليه السّلام فقالوا: مرحبا بابن رسول اللّه. و هو ساكت، فدخل الكوفة ممّا يلي النّجف و استقبله النّاس بهتاف واحد: مرحبا بابن رسول اللّه. فساءه هذا الحال، و انتهى إلى «قصر الإمارة» فلم يفتح النّعمان باب القصر، و أشرف عليه من أعلا القصر يقول: ما أنا
1) - [في المطبوع: «حفضت»].
بمؤد إليك أمانتي يا ابن رسول اللّه. فقال له ابن زياد: افتح، فقد طال ليلك. فسمعها رجل و عرفه، فقال للنّاس: إنّه ابن زياد و ربّ الكعبة.
فتفرّقوا إلى منازلهم.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 170- 172
يحيط الغموض بكيفية دخول ابن زياد الكوفة و يكتنف هذا الموضوع جهالة تدعو إلى كثير من التّساؤل:
فهل دخلها في وضح النّهار بهيئة أمير جديد تحوط به حرّاسه و يتبعه جنده و يستقبله أعوانه؟
أم دخلها متنكّرا لا يعرف من هو؟
و هل صحيح أنّه دخل بزيّ أهل الحجاز معتما بعمامة سوداء، فظنّ النّاس أنّه الحسين؟.
و هل وقعت مصادمات عند دخوله كما في بعض النّصوص؟ أم أنّه دخل بصورة سلميّة؟
و الّذي يظهر من التّتبّع و يوضّحه سير الحوادث؛ هو أنّ توجّه ابن زياد إلى الكوفة، و تولية أمرها قد سبق خروجه من البصرة، و ذلك عن طريق جهاز الدّولة، ليكون أنصار الأمويّين على أهبة الاستعداد لقدومه، خشية من الطّوارئ الّتي تعترض دخوله.
و عندما شاع نبأ توجّهه قويت عزائم العثمانيّة، و نشط الأمويّون و أصابت الخوارج خيبة أمل لعلمهم بعداء ابن زياد لهم، إذ عاملهم في البصرة بشدّة حيث قتلهم بدون رحمة. و شرّدهم في البلاد، و هنا لا بدّ أن يعدّوا العدّة للتّخلّي عن كلّ مشاركة في أيّ أمر يثير غضبه عليهم، كما لا بدّ من أن يظهروا بمظهر الولاء للدّولة؛ حقنا لدمائهم، و إبقاء على نفوسهم، فيتعاونوا مع ابن زياد للقضاء على عدوّهم.
و مقتضى واقع الأمر أنّ يزيد لم يعتمد على ابن زياد، كفرد يتمتّع بقوّة و له خبرة سياسيّة فقط، فيدخل الكوفة أعزل من السّلاح و الجند، بل لا بدّ و أن يكون مزوّدا بقوّة ذات عدّة و عدد كاف، لخوض معركة حاسمة، و تقرّر مصير العهد الأمويّ، بالإضافة إلى
العناصر المواليّة للأمويّين، فهي على استعداد للوثبة عندما يجمع شملهم قائد له خبرة و دهاء، و كان قدوم عبيد اللّه فاتحا، و قد توجّه إلى الكوفة بجيش قوامه خمسمائة فارس على أقلّ إحصاء.
و قد صحب معه جماعة من وجوه أهل البصرة و رؤساء القبائل من الّذين لهم نفوذهم بالكوفة و عشائر ينتمون إليهم، و هؤلاء يقومون بدور الدّعاية و التّخذيل.
و يظهر من بعض المؤرخين القدامى: أنّه عند قدوم عبيد اللّه الكوفة اصطدم بجيش الشّيعة الّذين سارعوا لصدّه عن الدّخول، و لكنّه أسرع، فدخل القصر و أغلق بابه.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 92- 94
و أمر فنودي: الصّلاة جامعة، و خطب النّاس، فأعلمهم أنّ يزيد ولّاه مصرهم، و أمره بإنصاف مظلومهم، و إعطاء محرومهم؛ و الإحسان إلى سامعهم و مطيعهم، و الشّدّة على عاصيهم و مريبهم، و وعد المحسن و أوعد المسي ء.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 336، أنساب الأشراف، 2/ 78
و أقبل حتّى دخل المسجد الأعظم، و نودي في النّاس، فاجتمعوا، و صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: يا أهل الكوفة إنّ أمير المؤمنين قد ولّاني مصركم، و قسم فيئكم فيكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و الإحسان إلى سامعكم و مطيعكم، و الشّدّة على عاصيكم و مريبكم، و أنا منته في ذلك إلى أمره، و أنا لمطيعكم كالوالد الشّفيق، و لمخالفكم كالسّمّ النّقيع، فلا يبقينّ أحد منكم إلّا على نفسه. ثمّ نزل، فأتى القصر، فنزله. (1)
«اى مردم كوفه! همانا امير مؤمنان مرا به حكومت شهر شما گماشته است و غنايم شما را ميان خودتان تقسيم كرده است و به من دستور داده است، داد مظلوم شما را بستانم و نسبت به اشخاص شنوا و فرمانبردار شما نيكى كنم و بر سركشان و اشخاص دودل سختگيرى كنم و من فرمان او را اجرا خواهم كرد. نسبت به افراد فرمانبردار همچون پدرى مهربانم و براى مخالفان زهر كشنده و هركس از شما بايد فقط براى حفظ جان خويش بينديشد.»
آن گاه از منبر فرود آمد و به كاخ حكومتى رفت و آن جا وارد شد.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 281
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 234
قال هشام: قال أبو مخنف: فحدّثني المعلّى بن كليب، عن أبي ودّاك، قال: لمّا نزل القصر نودي: الصّلاة جامعة؛ قال: فاجتمع النّاس، فخرج إلينا، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ أمير المؤمنين- أصلحه اللّه- ولّاني مصركم و ثغركم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و بالإحسان إلى سامعكم و مطيعكم، و بالشّدّة على مريبكم و عاصيكم، و أنا متّبع فيكم أمره، و منفّذ فيكم عهده، فأنا لمحسنكم
1) - خود را به مسجد بزرگ كوفه رساند و مردم را فراخواندند و به مسجد آمدند. عبيد اللّه به منبر رفت و پس از ستايش و نيايش الهى اين چنين گفت:
و مطيعكم كالوالد البرّ، و سوطي و سيفي على من ترك أمري، و خالف عهدي، فليبق امرؤ على نفسه. الصّدق ينبئ عنك لا الوعيد. ثمّ نزل.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 358- 359- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 308
و أصبح، فجلس على المنبر، فقال: أيّها النّاس، إنّي لأعلم أنّه قد سار معي، و أظهر الطّاعة لي من هو عدوّ للحسين حين ظنّ أنّ الحسين قد دخل البلد و غلب عليه، و اللّه ما عرفت منكم أحدا. ثمّ نزل و أخبر أنّ مسلم بن عقيل قدم قبله بليلة، و أنّه بناحية الكوفة. (1)
گويد: كسان فراهم آمدند، برون آمد و حمد خداى گفت و ثناى او كرد. آن گاه گفت: «امّا بعد:
امير مؤمنان كه خدايش قرين صلاح بدارد، مرا به شهر و مرز شما گماشته و دستور داده با ستمديده شما انصاف كنم محرومتان را عطا دهم، با فرمانبر و مطيعتان نيكى كنم و با مشكوك و نافرمانتان سختى كنم.
درباره شما از دستور وى تبعيت مى كنم و گفته اش را اجرا مى كنم با نيكوكار و مطيعتان چون پدر مهربانم، امّا تازيانه و شمشيرم بر ضد كسى است كه دستورم را بگذارد و با گفته ام مخالفت كند. هركس به حفظ خويش پردازد كه راستكارى نمودار حال است و نه گفتار.»
گويد: آن گاه فرود آمد.
صبحگاهان عبيد اللّه به منبر نشست و گفت: «اى مردم! مى دانم كه كسانى كه دشمن حسين بوده اند، وقتى پنداشتند حسين است كه وارد شهر شده و بر آن تسلّط يافته، به دنبال من آمدند و اطاعت نمودند. به خدا هيچ يك از شما را نشناختم.»
گويد: «آن گاه از منبر فرود آمد و خبر يافت كه مسلم بن عقيل يك شب پيش از او آمده و در كوفه است.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2931- 2932، 2933
الطّبري، التّاريخ، 5/ 360
فلمّا أصبح، نادى: الصّلاة جامعة! فاجتمع النّاس إلى المسجد الأعظم، فلمّا علم أنّهم قد تكاملوا، خرج إليهم متقلّدا بسيف متعمّما (2)بعمامة، حتّى صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، يا أهل الكوفة! فإنّ أمير المؤمنين يزيد بن معاوية ولّاني مصركم و ثغركم و أمرني أن أغيث مظلومكم، و أن أعطي محرومكم، و أن أحسن إلى سامعكم
و مطيعكم، و بالشّدّة على مريبكم (1)، و أنا متّبع في ذلك أمره و منفّذ فيكم عهده، و السّلام.
ثمّ نزل و دخل القصر.(2)فلمّا كان اليوم الثّاني، خرج إلى النّاس، و نادى بالصّلاة جامعة (3)، فلمّا اجتمع النّاس، خرج إليهم بزيّ خلاف ما خرج به أمس، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أمّا بعد، فإنّه لا يصلح هذا الأمر إلّا في شدّة من غير عنف، و لين في غير ضعف، و أن آخذ منكم البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، و الوليّ بالوليّ. قال: فقام إليه رجل من أهل الكوفة، يقال له أسد بن عبد اللّه المريّ، فقال: أيّها الأمير! إنّ اللّه تبارك و تعالى يقول: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى* و إنّما المرء بجدّه، و السّيف بحدّه، و الفرس بشدّه، و عليك أن تقول و علينا أن نسمع، فلا تقدّم فينا السّيئة قبل (4)الحسنة. قال: فسكت عبيد اللّه بن زياد، و نزل عن المنبر، فدخل قصر الإمارة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 66- 67- عنه: أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 95- 96
و قال عمرو: عن أبي مخنف عن المعلّى بن كليب عن أبي الودّاك، قال: لمّا نزل ابن زياد القصر، نودي في النّاس: الصّلاة جامعة، فاجتمع إليه النّاس، فخرج إلينا، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أمّا بعد: فإنّ أمير المؤمنين- أصلحه اللّه- ولّاني مصركم و ثغركم و فيئكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و بالإحسان إلى سامعكم و مطيعكم، و بالشّدّة على مريبكم، فأنا لمطيعكم كالوالد البرّ الشّفيق، و سيفي و سوطي على من ترك أمري و خالف عهدي، فليبق امرؤ على نفسه، الصّدق ينبئ عنك لا الوعيد.
ثمّ نزل. (5)
امّا بعد، امير المؤمنين (يزيد) مرا بر شهر و مرزوبوم و بيت المال شما فرمانروا ساخته و به من دستور داده، نسبت به ستمديدگان به انصاف رفتار كنم و به محرومين بخشش كنم و به آنان كه فرمانبر و مطيع قوانين و دستورند، احسان و نيكى معمول دارم و هركه مورد سوءظنّ و متّهم باشد، بسختى با او رفتار كنم.
من نسبت به هركس كه مطيع و فرمانبردار باشد، چون پدرى مهربان هستم؛ ولى شمشير و تازيانه عقوبتم آماده است براى آن كس كه از دستور من سرپيچى كند و بيعت خود را بشكند. پس هركس بايد بر خود بترسد «و راستى گفتار هنگام عمل معلوم مى شود، نه تهديد» (يعنى اين سخن جنبه تهديد تنها ندارد، بلكه حقيقتى مسلّم است). اين سخنان كوتاه را گفت و از منبر به زير آمد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 94
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 63- 64
فأصبح، فنادى في النّاس: الصّلاة جامعة، فاجتمع النّاس، فخرج إليهم، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ أمير المؤمنين يزيد ولّاني مصركم (1)و ثغركم و فيئكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و الإحسان إلى سامعكم و مطيعكم (2)، كالوالد البرّ، و سوطي و سيفي على من ترك أمري، و خالف عهدي، فليتّق امرؤ على نفسه، الصّدق ينبئ (3)
و قال الجوهريّ في الصّحاح- نبا- 6: 2500: في المثل: «الصّدق ينبي عنك لا الوعيد» أي أنّ الصّدق يدفع عنك الغائلة في الحرب دون التّهديد. و قال أبو عبيد: هو ينبي بغير همز. و يقال: أصله الهمز من الأنباء أي أنّ الفعل يخبر عن حقيقتك لا القول، و قد نقل ابن منظور في لسان العرب: 15/ 302 هذا الكلام ناسبا إيّاه إلى التّهذيب و هو اشتباه و الصّحيح أنّه عن الصّحاح. [عن ط مؤسسة آل البيت]
عنك لا الوعيد. ثمّ نزل. (4)1) - [زاد في الأسرار: «هذا»].
2) - [زاد في نفس المهموم و اللّواعج: «و بالشّدّة على مريبكم و عاصيكم، و أنا متّبع فيكم أمره و منفّذ فيكم عهده، و أنا لمحسنكم و مطيعكم»].
3) - في هامش «ش» و «م»: ينبي عنك- بغير همز- أي يدفع عنك من النّبوّة، و يمكن أن يكون من النّبأ الخبر أي الصّدق يخبر عنك بالحقيقة. و الأوّل سماع و الثّاني قياس.
4) - چون بامداد شد، مردم را دعوت كردند و چون گرد آمدند، عبيد اللّه بن زياد بيرون آمد و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت: امّا بعد، همانا امير المؤمنين يزيد، مرا بر شهر شما و مرزها و بهره هاى شما (از بيت المال) فرمانروا ساخته، و به من دستور داده است، با ستمديدگانتان با انصاف رفتار كنم و به محرومين ازشما بخشش كنم، و به آنان كه گوش شنوا دارند و پيروى از دستوراتش بنمايند، مانند پدر مهربان نيكى كنم و تازيانه و شمشير (عقوبت و شكنجه) من (آماده عقوبت) براى آن كسى است كه از دستور من سر باززند و با پيمان من مخالفت كند. پس بايد هركس بر خود بترسد «راستى و درستى است كه بلا را از انسان دور كند، نه تهديد» (و اين جمله مثلى است در ميان عرب كه ابن زياد به زبان جارى ساخت) سپس از منبر به زير آمد. رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 42
المفيد، الإرشاد، 2/ 42- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 341؛ البحراني، العوالم، 17/ 190؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 219- 220؛ القمي، نفس المهموم،/ 93- 94؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 44؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16
ثمّ جمع النّاس فخطبهم، و أعلمهم نيّة يزيد (1)في الإحسان إلى سامعهم و مطيعهم، و الشّدّة على مريبهم و عاصيهم، و وعد، و أوعد، و ختم الخطبة بأن قال:
«ليبق امرؤ على نفسه، الصّدق ينبئ عنك لا الوعيد». (2)
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 43
فلمّا أصبح نادى في النّاس الصّلاة جامعة، فاجتمع النّاس، و خطب و قال: أمّا بعد، فإنّ أمير المؤمنين ولّاني مصركم و ثغركم و فيئكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و الإحسان إلى سامعكم و مطيعكم كالوالد البرّ، و سوطي و سيفي على من ترك أمري و عهدي، فليتّق كلّ امرء على نفسه، و (الصّدق ينبئ عنك لا الوعيد). ثمّ نزل، و أخذ النّاس أخذا شديدا.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
و نودي بالصّلاة جامعة، فاجتمع النّاس، فخرج ابن زياد، و قام خطيبا، فقال: إنّ أمير المؤمنين ولّاني مصركم و ثغركم (3)، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و الإحسان إلى سامعكم، (4)و الشّدّة على مريبكم، (5)و أنا متّبع أمره، (6)و منفّذ فيكم عهده، و أنا لمحبّكم و مطيعكم (7)كالوالد البرّ و سيفي و سوطي على من (8)ترك أمري (9).
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 200- مثله أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 95
و أصبح، فجلس على المنبر، و قيل: بل خطبهم من يومه، فقال: أمّا بعد، فإنّ
1) - مط: «و أعلمهم أنّه يريد الإحسان» بدل: «و أعلمهم نيّة يزيد في الإحسان».
2) - و العبارة في مط: «ليتّق أمر على نفسه، لا الصّدق ينبئ عنك، و لا الوعيد.
3) - [أضاف في مع الحسين: «و فيئكم»].
4) [مع الحسين: «و مطيعكم»].
5) [مع الحسين: «و مطيعكم»].
6) [مع الحسين: «فأنا لمحسنكم»].
7) [مع الحسين: «فأنا لمحسنكم»].
8) [مع الحسين: «خالف أمري و عهدي»].
9) [مع الحسين: «خالف أمري و عهدي»].
أمير المؤمنين ولّاني مصركم و ثغركم و فيئكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و بالإحسان إلى سامعكم و مطيعكم، و بالشّدّة على مريبكم و عاصيكم، و أنا متّبع فيكم أمره، و منفّذ فيكم عهده، فأنا لمحسنكم كالوالد البرّ، و لمطيعكم كالأخ الشّقيق، و سيفي و سوطي على من ترك أمري، و خالف عهدي، فليبق امرؤ على نفسه (1).
ثمّ نزل. (2)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 117- 118
ابن الأثير، الكامل، 3/ 269- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 221- 222؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 390
فلمّا أصبح، قام خاطبا و عليهم عاتبا، و لرؤسائهم مؤنّبا، (3)و لأهل الشّقاق معاتبا، (4)و وعدهم بالإحسان على لزوم طاعته، و بالإساءة على معصيته، و الخروج عن حوزته، ثمّ قال: يا أهل الكوفة، إنّ أمير المؤمنين يزيد ولّاني بلدكم، و استعملني على مصركم، و أمرني بقسمة فيئكم بينكم، و إنصاف مظلومكم من ظالمكم، و أخذ الحقّ لضعيفكم من قويّكم، و الإحسان إلى السّامع (5)المطيع، و التّشديد على المريب، (6)فأبلغوا هذا الرّجل الهاشميّ مقالتي، ليتّقي غضبي. و نزل. يعني بالهاشميّ مسلم بن عقيل، (7)و افترق النّاس. (8)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
1) - [زاد في بحر العلوم: «الصّدق ينبئ عنك لا الوعيد»].
2) - روز بعد بر منبر رفت و خطبه نمود. گفته شد: همان روز خطبه كرد. او گفت: امّا بعد امير المؤمنين (يزيد) شهرها و مرزها و املاك شما را به من سپرد و امر كرد كه من عدالت را به كار برم و از مظلوم حمايت كنم و به كسى كه از ميان شما محروم مانده، عطاى خود را بدهم و نسبت به مردمى كه مطيع و آرام و فرمانبردار باشند، نيكى كنم و نسبت به متمردين و كسانى كه در باطن مخالف باشند، سختگير باشم. من هم درباره شما امر او را به كار مى برم و فرمان او را انجام مى دهم. من براى نكوكاران شما مانند پدر مهربان و براى فرمانبر مانند برادر خواهم بود. شمشير و تازيانه من هم به مخالفين و متمردين حواله مى شود. هريك از شما مواظب باشد و خود را (از سطوت و شدت من) حفظ كند. بعد از آن فرود آمد (از منبر).
3) [لم يرد في البحار و العوالم].
4) [لم يرد في البحار و العوالم].
5) - [في البحار و العوالم: «للسّامع»].
6) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم،/ 94 و مثله في اللّواعج،/ 44- 45].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم و نفس المهموم].
8) - او خطبه بخواند و بعد از خطبه گفت: يزيد ولايت عراق به من داد تا با هواخواهان او احسان كنم و هركه در او عاصى شود، سرش بردارم و بوى فرستم و منادى زد كه هركه دشمنان يزيد را در خانه دارد، بايد كه بدست من دهد و إلّا خانه او را بسوزانم و او را بكشم و مال او را بتاراج دهم.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 14- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 340؛ البحراني، العوالم، 17/ 189- 190
و بات فيه إلى الغداة، ثمّ خرج و صعد المنبر، و خطبهم، و توعّدهم على معصية السّلطان، و وعدهم مع الطّاعة بالإحسان. (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 45
ابن طاووس، اللّهوف،/ 45
و أمر مناديا فنادى: إنّ الصّلاة جامعة، فاجتمع النّاس، فخرج إليهم، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ أمير المؤمنين قد ولّاني أمركم و ثغركم و فيأكم، و أمرني بإنصاف مظلومكم، و إعطاء محرومكم، و الإحسان إلى سامعكم و مطيعكم، و الشّدّة على مريبكم و عاصيكم، و إنّما أنا ممتثل فيكم أمره، و منفّذ عهده. ثمّ نزل. (2)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 41- 42
ابن كثير، البداية و النّهاية، 7/ 153- 154
ثمّ نادى بالنّاس، فرقى المنبر، فخطب خطبة ذكر فيها: إنّ الخليفة يزيد قد ولّاني مصركم هذا، و قد أوصاني بالإحسان إلى محسنكم، و التّجاوز عن مسيئكم، و أنا مطيع أمره فيكم. فلمّا نزل من المنبر، جعل النّاس ينظر بعضهم إلى بعض، و يقولون: ما لنا و الدّخول بين السّلاطين؟ فنقضوا بيعة الحسين و بايعوا عبيد اللّه بن زياد. قيل: و كان ذلك يوم الجمعة.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
ثمّ قال له: ناد في النّاس الصّلاة جامعة، فنادى، فاجتمع خلق كثير، فصعد المنبر و قال: أيّها النّاس من عرفني فقد عرفني، و من لم يعرفني فإنّي أعرّفه بنفسي، أنا عبيد اللّه
1) - و تا صبح آنجا بود صبح، بيرون آمده بر منبر رفت و خطبه خواند و از سرپيچى از فرمان حكومت وقت، آنان را ترساند و وعده هاى نيكى به فرمانبردارى داد.
2) - آن شب از غايت خشم كه بر باطن آن ناپاك استيلا يافته بود با هيچكس سخن نگفت و روزديگر مردم را به مسجد جامع طلبيده، منشور ايالت خود بر ايشان خوانده، خلق را به عدالت اميدوار ساخت و روز دوم باز مجمعى به هم رسانيده به تمهيد مراسم تهديد پرداخت.
ابن زياد (لعنه اللّه)، و قد ولّاني مصركم هذا يزيد (لعنه اللّه)، و أمرني بالإنصاف للمظلوم، و إعطاء المحروم، و الإحسان إلى مسيئكم، و أنا متّبع فيكم أمره.
ثمّ نزل عن المنبر.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 25
و أصبح ابن زياد، فنادى في النّاس الصّلاة جامعة، فاجتمعوا، خطبهم، و توعّد العاصي بالعقوبة، و المطيع بالإحسان، و قال: الصّدق ينبئ عنك، لا الوعيد. و نزل.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
فأخذ العرفاء و النّاس أخذا شديدا، فقال: اكتبوا إليّ (1)الغرباء، و من فيكم من طلبة أمير المؤمنين، و من فيكم من الحروريّة (2)و أهل الرّيب الّذين رأيهم الخلاف و الشّقاق، فمن كتبهم لنا فبري ء، و من لم يكتب لنا أحدا، فيضمن لنا ما في عرافته ألّا يخالفنا منهم مخالف، و لا يبغي علينا منهم باغ، فمن لم يفعل برئت منه الذّمّة، و حلال لنا ماله، و سفك دمه، و أيّما عريف وجد في عرافته من بغية أمير المؤمنين أحد لم يرفعه إلينا، صلب على باب داره، و ألقيت (3)تلك العرافة من العطاء، و سيّر إلى موضع بعمان الزّارة. (4)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2932
الطّبري، التّاريخ، 5/ 359- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 222؛ المحمودي، العبرات، 1/ 308
و أخذ العرفاء و النّاس أخذا شديدا، فقال: اكتبوا لي العرفاء (5)و من فيكم من طلبة أمير المؤمنين، (6)و من فيكم من أهل (7)الحروريّة و أهل الرّيب الّذين شأنهم (8)الخلاف و النّفاق (9)
1) - [العبرات: «لي»].
2) - [زاد في بحر العلوم: «أيّ الخوارج»].
3) - [في بحر العلوم و العبرات: «ألغيت»].
4) - و با سردسته ها و كسان سخت گرفت و گفت: «بيگانگان و فراريان امير مؤمنان و حروريان و مردم مشكوك خلافجو و منازعه گر را كه ميان شما هستند، براى من بنويسيد. هركه بنويسد از مسئووليت برى است و هركه كسى را ننويسد ضمانت كند كه كسى از دسته او مخالفت ما نكند و هركه ضمانت نكند، از حمايت برون است و مال و خونش بر ما حلال. هر سردسته اى كه جزو دسته اش يكى از سركشان امير مؤمنان يافت شود كه به ما خبر نداده باشد، بر در خانه اش آويخته شود و مقرّرى آن دسته الغا شود و به عمان زاره تبعيد شود.»
5) - [و الصّحيح: «الغرباء»].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) - [لم يرد في نفس المهموم].
8) - [نفس المهموم: «رأيهم»].
9) - [لم يرد في نفس المهموم].
و الشّقاق (1)، (2)فمن يجي ء لنا بهم فبري ء، (3)و من لم يكتب لنا أحدا، فليضمن لنا من في عرافته أن لا يخالفنا منهم مخالف، و لا يبغي علينا منهم باغ، (4) فمن لم يفعل برئت منه الذّمّة، و حلال لنا دمه و ماله، و أيّما عريف وجد في عرافته من بغية أمير المؤمنين أحد لم يرفعه إلينا، صلب على باب داره، و ألغيت تلك العرافة من العطاء. (5)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 42
المفيد، الإرشاد، 2/ 42- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 341؛ البحراني، العوالم، 17/ 191؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220؛ القمي، نفس المهموم،/ 94؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591، لواعج الأشجان،/ 45
ثمّ أخذ العرفاء (6)أخذا شديدا، و دعا النّاس، فقال:
«اكتبوا إلى العرفاء، و من فيكم من طلبة أمير المؤمنين، و أهل الرّيب، الّذين رأيهم الخلاف و الشّقاق، فمن كتبهم لنا، فهو بري ء، و من لم يكتب لنا أحدا، فليضمن لنا ما في عرافته: أن لا يخالفنا منهم مخالف، و لا يبغي علينا فيهم باغ، فمن لم يفعل ذلك، فبرئت منه الذّمّة و حلال علينا دمه و ماله. و أيّما عريف وجد في عرافته من بغية (7)أمير المؤمنين أحد لم يرفعه إلينا، صلب على باب داره، و ألقيت تلك العرافة من العطاء».
و قال عبيد اللّه لوجوه أهل الكوفة:
1) - [أضاف في اللّواعج: «ثمّ يجاء بهم لنرى رأينا»].
2) [نفس المهموم: «ثمّ يجاء بهم لنرى رأينا فيهم»].
3) [نفس المهموم: «ثمّ يجاء بهم لنرى رأينا فيهم»].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
5) - بزرگان شهر و سرشناسان را بسختى گرفت و گفت: نام سرشناسان و هواخواهان يزيد و هركه از مردم خوارج در ميان شما هستند و آن دسته از نفاق پيشگانى كه كارشان ايجاد دودستگى و پراكندگى در ميان مردم است، براى من بنويسيد. پس هركه ايشان را نزد ما آورد در امان است و هركه نامشان را ننوشت، بايد ضمانت كند و به عهده گيرد كه كسى از آنان كه مى شناسد و تحت نظر او هستند، با ما مخالفت نكند و ياغيگرى بر ما ننمايد، و اگر اين كار را نكرد، ذمه ما از او برى است و خون و مالش بر ما مباح و حلال است و هر رئيسى (و بزرگ محله اى) در ميان مردم آشناى خود، از دشمنان يزيد كسى را بشناسد (و به ما معرفى نكند) و او را نزد ما نياورد، بر در خانه خود به دار آويخته خواهد شد و بهره اش از بيت المال لغو خواهد گرديد.
6) - [و الصّحيح: «الغرباء»].
7) - في مط: «أمن بقية أمير المؤمنين»! بدل «من بغية أمير المؤمنين».
«إنّي أعلم أنّه قد سار معي، و أظهر الطّاعة لي من هو عدوّ للحسين، حين ظنّ أنّ الحسين قد دخل البلد، و غلب عليه، و و اللّه، ما عرفت منكم أحدا».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 43- 44
فأخذ العرفاء و النّاس أخذا شديدا، و قال: «اكتبوا لي الغرباء (1)، و من فيكم من طلبة أمير المؤمنين، و من فيكم من الحروريّة و أهل الرّيب الّذين رأيهم الخلاف و الشّقاق، فمن كتبهم (2)إليّ فبري ء (3)، و من لم يكتب لنا أحدا، فليضمن لنا ما في عرافته أن لا يخالفنا فيهم مخالف، و لا يبغ علينا منهم باغ، فمن لم يفعل، فبرئت منه الذّمّة، و حلال لنا دمه و ماله، و أيّما عريف وجد في عرافته من بغية أمير المؤمنين أحد (4)لم يرفعه إلينا صلب على باب داره، و ألغيت تلك العرافة (5)من العطاء، (6)و سيّر إلى موضع بعمان الزّارة (7). ثمّ نزل (8). (9)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 118
ابن الأثير، الكامل، 3/ 269- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 390- 391
و أمر العرفاء أن يكتبوا من عندهم من الزّورية و أهل الرّيب و الخلاف و الشّقاق، و أيّما عريف لم يطّلعنا على ذلك صلب، أو نفي، و أسقطت عرافته من الدّيوان.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
1) - [نهاية الإرب: «اكتبوا إليّ النّاس الغرباء»].
2) [نهاية الإرب: «لي فقد بري ء»].
3) [نهاية الإرب: «لي فقد بري ء»].
4) - [لم يرد في نهاية الإرب].
5) - [نهاية الإرب: «العرافية»].
6) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 94].
7) - [لم يرد في نهاية الإرب].
8) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 94].
9) - آن گاه فرماندهان و گروهبانان و ساير مردم را بشدت دچار كرد و گفت: همه بايد صورتى از مخالفين و غربا و آنهايى كه مشمول غضب امير المؤمنين هستند و حروريها (خوارج) تهيه كنيد. هركسى نام آنها را بنويسد برى و آزاد خواهد بود و هركه نام نبرد و ننويسد بايد تعهد كند كه در اتباع خود مخالفى وجود ندارد و هر اتفاقى كه رخ دهد مسئول خود او باشد كه هيچ كس بر ما قيام و عصيان نكند. و هركه تعهد نكند يا صورت مخالفين را ندهد، از حمايت ما خارج و خون و مال او مباح خواهد بود. هريك از عرفا (افسران و فرماندهان) در گروه خود يك متمرّد يا مورد تعقيب امير المؤمنين باشد و او را به ما معرفى نكند، آن فرمانده را بر سر خانه خود به دار خواهيم كشيد. حقوق و مزاياى فرماندهى او الغا خواهد شد و خانواده او به عمان زاره (محل) تبعيد خواهند شد. بعد فرود آمد (از منبر).
و أمر مناديه ينادي في قبائل العرب أن: اثبتوا على بيعة يزيد (لعنه اللّه) من قبل أن يبعث إليكم من الشّام رجالا يقتلون رجالكم و يسبون حريمكم.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 25
و عند الصّباح جمع ابن زياد النّاس في الجامع الأعظم و خطبهم و حذّرهم و منّاهم العطيّة، و قال: أيّما عريف وجد عنده أحدا من بغية أمير المؤمنين و لم يرفعه إلينا صلب على باب داره.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 172
و ارتحل النّعمان بن بشير نحو وطنه بالشّام. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 281
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 234
1) - و نعمان بن بشير به وطن خود، شام، حركت كرد.
و بايع له [الحسين عليه السّلام] مسلم بن عقيل أكثر من ثلاثين ألفا من أهل الكوفة، فنهضوا معه يريدون عبيد اللّه بن زياد، فجعلوا كلّما أشرفوا على زقاق، انسلّ عنه منهم ناس، حتّى بقي مسلم في شرذمة قليلة. قال: فجعل أناس يرمونه بالآجرّ من فوق البيوت؛ فلمّا رأى ذلك، دخل دار هانئ بن عروة المراديّ، و كان له فيهم رأي.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
و بلغ مسلم بن عقيل قدوم عبيد اللّه بن زياد الكوفة، فأقبل حتّى أتى دار هانئ بن عروة بن نمران المراديّ، فدخل من بابه، ثمّ أرسل إليه/ 309/ أن أخرج إليّ. فخرج إليه، فقال له مسلم: يا هانئ، إنّي أتيتك لتجيرني و تضيفني. فقال هانئ: و اللّه لقد سألتني شططا، و لو لا دخولك داري و ثقتك لي، لأحببت أن تنصرف عنّي، و لكنّه قد وجب عليّ ذمامك. فأدخله داره. و كانت الشّيعة تختلف إليه فيها.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 336، أنساب الأشراف، 2/ 79
و بلغ مسلم بن عقيل قدوم عبيد اللّه بن زياد، و انصراف النّعمان و ما كان من خطبة ابن زياد و وعيده، فخاف على نفسه، فخرج من الدّار الّتي كان فيها بعد عتمة، حتّى أتى دار هانئ بن عروة المذحجيّ، و كان من أشراف أهل الكوفة، فدخل داره الخارجة، فأرسل إليه، و كان في دار نسائه يسأله الخروج إليه، فخرج إليه و قام مسلم، فسلّم عليه و قال:
إنّي أتيتك لتجيرني و تضيفني. فقال له هانئ: لقد كلّفتني شططا (1)من الأمر و لو لا دخولك منزلي لأحببت أن تنصرف عنّي (2)غير أنّه قد لزمني ذمام لذلك. فأدخله دار نسائه، و أفرد له ناحية منها، و جعلت الشّيعة تختلف إليه في دار هانئ.
و لم يزل مسلم بن عقيل يأخذ البيعة على أهل الكوفة، حتّى بايعه منهم ثمانية عشر ألف رجل في ستر و رفق. (3)
هانى مسلم را به خانه اندرونى خود برد و گوشه اى از آن را به او اختصاص داد و شيعيان در خانه هانى پيش مسلم آمدوشد داشتند.
مسلم بن عقيل هم همچنان پوشيده و با مدارا از مردم كوفه بيعت مى ستاند. آن چنان كه هيجده هزار تن پوشيده با او بيعت كردند.
دامغاني، ترجمه اخبار الطّوال،/ 281- 282
1) [العبرات: «بهذا الأمر»].
2) [العبرات: «بهذا الأمر»].
3) - و چون به مسلم بن عقيل خبر آمدن ابن زياد و تهديدهاى او و رفتن نعمان رسيد، بر جان خود ترسيد و آخر شب از خانه اى كه در آن بود، بيرون آمد و خود را به خانه هانى بن عروة مذحجى كه از بزرگان كوفه بود، رساند و وارد خانه بيرونى او شد و به هانى كه در اندرون و پيش زنان خود، بود پيام داد كه پيش او بيايد. هانى آمد. مسلم برخاست و به او سلام داد و گفت: «پيش تو آمده ام كه مرا پناه دهى و ميزبانى كنى.» هانى گفت: «با اين كار مرا به دشوارى انداختى و اگر وارد خانه ام نشده بودى، دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى؛ ولى اكنون بايد از عهده اين كار برآيم.»
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 234- 235، 236- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 309، 312
و بها مسلم بن عقيل، قد نزل على هانئ بن عروة. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
فتحوّل مسلم (2)حين قدم عبيد اللّه (3)بن زياد (4)من الدّار الّتي كان فيها (5)إلى (6)منزل (7)هانئ بن عروة المراديّ (8). [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 424؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 350، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (9)، 4/ 336؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325- 326
و سمع مسلم بن عقيل بمجي ء عبيد اللّه و مقالته الّتي قالها، و ما أخذ به العرفاء و النّاس، فخرج من دار المختار- و قد علم به- حتّى انتهى إلى دار هانئ بن عروة المراديّ، فدخل بابه، و أرسل إليه أن اخرج. فخرج إليه هانئ، فكره هانئ مكانه حين رآه، فقال له
1) - و مسلم بن عقيل در كوفه بود و در خانه هانئ بن عروه منزل داشت.
2) [في المنتظم: «حينئذ من الدّار الّتي كان فيها» و لم يرد في السّير].
3) [لم يرد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران].
4) [لم يرد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران].
5) [في المنتظم: «حينئذ من الدّار الّتي كان فيها» و لم يرد في السّير].
6) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «دار الأخرى، فأقام عند هانئ بن عروة المراديّ»].
7) - [في تهذيب الكمال و السير و تهذيب التّهذيب: «دار»].
8) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «دار الأخرى، فأقام عند هانئ بن عروة المراديّ»].
9) - [عن الإصابة].
مسلم: أتيتك لتجيرني و تضيفني. فقال: رحمك اللّه! لقد كلّفتني شططا، و لو لا دخولك داري و ثقتك، لأحببت و لسألتك أن تخرج عنّي، غير أنّه يأخذني من ذلك ذمام، و ليس مردود مثلي على مثلك عن جهل؛ ادخل.
فآواه، و أخذت الشّيعة تختلف إليه في دار هانئ بن عروة.
فقدم الكوفة، فنزل دار هانئ بن عروة، فاجتمع إليه النّاس. (1)
مسلم بن عقيل از آمدن عبيد اللّه و سخنانى كه گفته بود و سختيى كه با سردسته ها و مردم كرده بود، خبر يافت و از خانه مختار كه حضورش در آن جا فاش شده بود، برون آمد و سوى خانه هانى رفت و وارد شد و كس پيش هانى فرستاد كه برون آى.
گويد: هانى برون شد و چون او را بديد، حضورش را خوش نداشت.
مسلم گفت: «آمده ام كه پناهم دهى و مهمانم كنى.»
گفت: «خدايت رحمت كناد! تكليف شاق مى كنى. اگر وارد خانه ام نشده بودى و اعتماد نكرده بودى، خوش داشتم و از تو مى خواستم كه از پيش من بروى؛ امّا حرمت تو مانع است و كسى همانند من، همانند تويى را از روى نادانى رد نمى كند. درآى.»
گويد: پس او را به درون برد و پناه داد و شيعيان در خانه هانى پيش وى رفت وآمد داشتند.
و در خانه هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918، 2936، 2976
الطّبري، التّاريخ، 5/ 362، 391
و سمع بذلك مسلم بن عقيل و بقدوم عبيد اللّه بن زياد و كلامه. فكأنّه اتّقى على نفسه، فخرج من الدّار الّتي هو فيها في جوف اللّيل، حتّى أتى دار هانئ بن عروة المذحجيّ رحمه اللّه، فدخل عليه؛ فلمّا رآه هانئ قام إليه، و قال: ما وراءك- جعلت فداك؟ فقال مسلم:
ورائي ما علمت، هذا عبيد اللّه بن/ زياد الفاسق ابن الفاسق قد قدم الكوفة، فأتّقيته على نفسي، و قد أقبلت إليك لتجيرني و تأويني حتّى أنظر إلى ما يكون. فقال له هانئ (2)ابن عروة (3): جعلت فداك! و اللّه لقد كلّفتني شططا! و لو لا دخولك داري لأحببت أن
تنصرف، غير أنّي أرى ذلك عارا عليّ أن يكون رجل أتاني مستجيرا، فانزل على بركة اللّه. قال: فنزل مسلم بن عقيل في دار هانئ المذحجيّ (1). و جعل عبيد اللّه بن زياد يسأل عنه فلم يجد من يرشده عليه، و جعلت الشّيعة تختلف إلى مسلم رحمه اللّه في دار هانئ، و يبايعون للحسين سرّا. و مسلم (2)بن عقيل (3)يكتب أسماءهم، و يأخذ عليهم العهود و المواثيق لا يركنون، لا يعذرون؛ حتّى بايع مسلم بن عقيل نيف و عشرون ألفا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 68
و بايع مسلم بن عقيل أكثر من ثلاثين ألفا من أهل الكوفة، و خرجوا معه يريدون عبيد اللّه بن زياد، فجعلوا كلّما انتهوا إلى زقاق انسلّ منهم ناس، حتّى بقي في شرذمة قليلة، قال: فجعل النّاس يرمونه بالآجرّ من فوق البيوت، فلمّا رأى ذلك دخل دار هانئ ابن عروة المراديّ، و كان له شرف و رأي.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265
و لمّا اتّصل خبر ابن زياد بمسلم، تحوّل إلى هانئ بن عروة المراديّ.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67
و سمع مسلم بن عقيل بمجي ء عبيد اللّه بن زياد و مقالته، فأقبل حتّى أتى دار هانئ بن عروة المراديّ، فدخل في بابه، فأرسل إليه أن اخرج إليّ. فقال: إنّي أتيتك لتجيرني و تضيفني. قال له: رحمك اللّه لقد كلّفتني شططا، لو لا دخولك داري و ثقتك بي، لأحببت لشأنك أن تنصرف عنّي غير أنّي أخذني من ذلك ذمام، ادخل. فدخل داره، فأقبلت الشّيعة تختلف إليه في دار هانئ بن عروة. و جاء شريك بن الأعور حتّى نزل على هانئ في داره و كان شيعيّا. (4)
هانى بدو گفت: «خدايت رحمت كند كه كار دشوارى بر من تكليف كردى و اگر وارد خانه من نشده بودى و به من اعتماد نكرده بودى، من خوش داشتم كه از اين جا به جاى ديگر بروى (و به خانه من نيايى) ولى اكنون روى قانون پناهندگى مرا ملزم كردى كه از تو دفاع كنم. وارد شو.»
مسلم به خانه هانى درآمد و شيعيان نيز در همان خانه با مسلم رفت وآمد مى كردند. شريك بن اعور نيز كه مردى شيعى بود به خانه هانى درآمد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 94- 95
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 64
1) - ليس في د.
2) ليس في د.
3) ليس في د.
4) - از آن سو چون مسلم بن عقيل از ورود عبيد اللّه بن زياد اطّلاع يافت و سخنانش را شنيد، از جايگاه خود خارج شد. به در خانه هانى بن عروه آمد و وارد كرياس خانه شد و كسى را به داخل فرستاد و او را به در خانه دعوت كرد و چون هانى به كرياس دررسيد، مسلم بدو گفت: «آمده ام تا مرا پناه دهى و از من پذيرايى كنى!»
و لمّا سمع مسلم بن عقيل مجي ء عبيد اللّه إلى الكوفة و مقالته الّتي قالها، (1)و ما أخذ به العرفاء و النّاس، (2)خرج من دار المختار (3)حتّى انتهى (4)إلى دار هانئ بن عروة (5)، فدخلها، فأخذت الشّيعة تختلف إليه في دار هانئ على تستّر، و استخفاء (6)من عبيد اللّه، و تواصوا بالكتمان (7). (8)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 42- 43
المفيد، الإرشاد، 2/ 42- 43- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 341- 342؛ البحراني، العوالم، 17/ 191؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220؛ القمي، نفس المهموم،/ 94- 95؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591، لواعج الأشجان،/ 45؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 16- 17
و انتقل مسلم، حين وافى عبيد اللّه، إلى منزل هانئ بن عروة المراديّ.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 43
و لمّا سمع مسلم بن عقيل بمجي ء ابن زياد إلى الكوفة و مقالته الّتي قالها، خرج من دار المختار حتّى انتهى إلى دار هانئ بن عروة، فأقبلت الشّيعة تختلف إليه سرّا.
1) [لم يرد في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج، و في مثير الأحزان: «و دخل»].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة و اللّواعج، و في مثير الأحزان: «و دخل»].
5) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «في جوف اللّيل»].
6) [في أعيان الشّيعة: «و الحّ عبيد اللّه في طلب مسلم و لا يعلم أين هو» و في اللّواعج أضافه في آخرها].
7) [في أعيان الشّيعة: «و الحّ عبيد اللّه في طلب مسلم و لا يعلم أين هو» و في اللّواعج أضافه في آخرها].
8) - و (از آن سو) چون مسلم بن عقيل آمدن عبيد اللّه را به كوفه دانست و سخنان او را شنيد و سختگيريهايى كه با رؤسا و سرشناسان كوفه كرده بود، به گوشش رسيد، از خانه مختار بيرون رفت و به خانه هانى بن عروة درآمد. پس شيعيان دور از چشم مأمورين عبيد اللّه بن زياد به نزد او رفت وآمد مى كردند و بيك ديگر سفارش مى كردند، جاى مسلم را به كسى نشان ندهند.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 225
و سمع مسلم بن عقيل بمجي ء عبيد اللّه و مقالته، فانتقل من موضعه حتّى أتى دار هانئ قدم الكوفة، و أنا أتّقيه على نفسي. فخرج إليه هانئ، و قال: قد كلّفتني شططا، و لو لا دخولك داري لأحببت أن تنصرف عنّي، غير أنّي أجد ذلك عارا عليّ بأنّ رجلا أتاني مستجيرا، فلا أجيره، فانزل على بركة اللّه. و جعل عبيد اللّه يسأل عن مسلم، فلا يجد أحدا يرشده إليه، و جعلت الشّيعة تختلف إلى مسلم في دار هانئ بن عروة المذحجيّ، و يبايعون الحسين سرّا؛ و مسلم بن عقيل يكتب أسماءهم، و يأخذ عليهم العهود، أنّهم لا ينكثون و لا يغدرون؛ حتّى بايعه ما ينيف على عشرين ألفا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 200
فانتقل مسلم (1)من دار سالم إلى دار هانئ (2)بن عروة المذحجيّ (3)في اللّيل، (4)و دخل في أمانه، و كان يبايعه النّاس حتّى بايعه خمسة و عشرون ألف رجل.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 343؛ البحراني، العوالم، 17/ 192؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220
و سمع مسلم بمقالة عبيد اللّه، فخرج من دار المختار، و أتى دار هانئ بن عروة المراديّ، فدخل بابه، و استدعى هانئا (5)، فخرج إليه، فلمّا رآه كره مكانه، فقال له مسلم: أتيتك لتجيرني و تضيفني. فقال له هانئ: لقد كلّفتني شططا و لو لا دخولك داري لأحببت أن تنصرف عنّي، غير أنّه يأخذني من ذلك ذمام، ادخل. فآواه، فاختلفت الشّيعة إليه في دار هانئ. (6)
شيعيان هم نزد او رفت وآمد مى كردند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 118
ابن الأثير، الكامل 3/ 269- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 391
1) - [لم يرد في البحار و العوالم].
2) [لم يرد في البحار و العوالم، و في الأسرار: «هانئ بن عروة»].
3) [لم يرد في البحار و العوالم، و في الأسرار: «هانئ بن عروة»].
4) - [في البحار و العوالم: «في جوف اللّيل»].
5) - [نهاية الإرب: «استدعاه»].
6) - مسلم (ابن عقيل) خطبه و تهديد عبيد اللّه را شنيد. از منزل مختار خارج شد و به منزل هانى بن عروه مرادى رفت (پناه برد). او بر در خانه هانى ايستاد و او را نزد خود خواند. هانى هم تا دم در رفت و چون مسلم را ديد، سخت گرفته و دچار ملال و ستوه گرديد. او به مسلم گفت: «تو يك امر شاق و سخت به من تكليف مى كنى. اگر هم داخل خانه من نمى شدى، هرگز نمى پذيرفتم و مى گفتم از اين جا رو برگردان! ولى اكنون حمايت تو بر من لازم شده است كه در ذمه و پناه من داخل شدى.»
و لمّا بلغ مسلم بن عقيل قوله و خرج من الموضع الّذي كان فيه، و نزل دار هانئ بن عروة، و اختلف إليه الشّيعة، و ألحّ عبيد اللّه في طلبه، و لا يعلم أين هو.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 14
و تحوّل مسلم إلى دار هانئ بن عروة المراديّ. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
فلمّا سمع مسلم بن عقيل بذلك، خاف على نفسه من الاشتهار، فخرج من دار المختار، و قصد دار هانئ بن عروة، فآواه، و كثر اختلاف الشّيعة إليه. (2)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 45
ابن طاووس، اللّهوف،/ 45فنزل على هانئ بن عروة المراديّ.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 352
و قد تحوّل مسلم بن عقيل إلى دار هانئ بن حميد [؟] بن عروة المراديّ، ثمّ إلى دار شريك بن الأعور و كان من الأمراء الأكابر. (3)
مسلم گفت: «پناه به تو آورده ام تا مرا از شر اعداء صيانت نمايى و به لوازم ضيافت و محافظت من اقدام فرمايى.»
هانى گفت: «مرا در ورطه عنا و تكليف انداختى و اگر به سراى من درنمى آمدى، تو را بازمى گردانيدم؛ امّا حالا حمايت تو را بر ذمّه خود واجب مى دانم.» آن گاه در حرمسراى خويش حجره خالى كرده، مسلم را بدانجا برد و چون شيعه خبر يافتند كه مسلم كجاست، فوج فوج به ملازمتش رفته، بيعت مى نمودند و مسلم ايشان را سوگند مى داد كه به عهد خويش وفا نموده از غدر پرهيز نمايند تا به قولى زياده بر بيست هزار كس و به روايتى هژده هزار كس بر آن موجب با وى بيعت كردند.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 42
[؟]ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 153
1) - مسلم از خانه مختار به خانه هانى بن عروه رفت و هانى اگرچه از عبيد اللّه زياد خائف بود، اما از سر اعتقاد او را جاى داد.
2) - مسلم بن عقيل كه خبر آمدن ابن زياد را شنيد، از اين كه محلّش مشخّص بود بر جان خود بيمناك شد؛ لذا از خانه مختار بيرون آمد و قصد خانه هانى بن عروة را نمود. هانى او را در خانه خود منزل داد و شيعه ها به نزدش رفت وآمد مى كردند.
3) - چون مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه بر وصول ابن زياد و خطبه او اطلاع يافت، متوهّم گشته، از سراى مختار به خانه هانى بن عروه مذحجى كه در سلك اشراف كوفه و اعيان شيعه منتظم بود، رفت و بى دستورى بدان سراى درآمد و هانى از قدوم آن جناب خبر يافته، از حرم بيرون شتافت و از كيفيت حال استفسار كرد.
و كان مسلم بن عقيل موعوكا، لم يقدر على الحضور للاجتماع. فلمّا كان وقت صلاة العصر، خرج إلى الجامع فأذّن و أقام الصّلاة، و صلّى وحده، و لم يصلّ معه أحد من أهل الكوفة، فخرج، فرأى رجلا، فقال له: ماذا فعل أهل مصركم؟ قال: يا سيّدي، نقضوا بيعة الحسين، و بايعوا يزيد. فصفق بيده و جعل يخترق السّكك و المحال هاربا، حتّى بلغ إلى محلّة بني خزيمة، فرأى بابا شاهقة في الهواء، و جعل ينظر إليها، فخرجت جارية، فقال لها: يا جارية لمن هذه الدّار؟ قالت: لهانئ بن عروة. فقال لها: ادخلي، فقولي إنّ رجلا من أهل البيت واقف بالباب، فإن قال ما اسمه فقولي: مسلم بن عقيل. فدخلت الجارية، ثمّ خرجت إليه، و قالت له: ادخل.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423- 424
قال أبو مخنف: فلمّا سمع أهل الكوفة جعل ينظر بعضهم بعضا و يقولون: ما لنا و الدّخول بين السّلاطين. و نقضوا بيعة الحسين عليه السّلام و بايعوا يزيد (لعنه اللّه).
قال أبو مخنف: و كان مسلم عليه السّلام قد أصبح في ذلك اليوم موعوكا، فلم يخرج للصّلاة، فلمّا كان وقت الظّهر خرج إلى المسجد، فأذّن و أقام، و صلّى وحده، و لم يصلّ معه أحد، فلمّا فرغ من صلاته، إذا هو بغلام فقال له: يا غلام، ما فعل أهل هذا المصر؟ فقال:
يا سيّدي! إنّهم نقضوا بيعة الحسين عليه السّلام و بايعوا يزيد (لعنه اللّه). فلمّا سمع كلام الغلام صفق يدا على يد، و جعل يخترق الشّوارع حتّى بلغ محلّة بني خزيمة، فوقف هناك بإزاء بيت شاهق فخرجت من ذلك البيت جارية، فقال لها: لمن هذه الدّار؟ فقالت: لهانئ بن عروة. قال لها: ادخلي عليه و قولي له رجل بالباب، فإن سألك عن اسمي، قولي له: إنّه مسلم بن عقيل عليه السّلام. فدخلت الجارية، ثمّ خرجت، و قالت له: ادخل يا سيّدي.
مقتل أبو مخنف (المشهور)،/ 25- 26
و لمّا بلغ مسلم بن عقيل خطبة ابن زياد و وعيده و ظهر له حال النّاس خاف أن يؤخذ غيلة، فخرج من دار المختار بعد العتمة إلى دار هانئ بن عروة المذحجيّ، و كان شديد التّشيّع و من أشراف الكوفة و قرّائها، و شيخ مراد و زعيمها، يركب في أربعة آلاف دارع و ثمانية آلاف راجل، فإذا تلاها أحلافها من كندة ركب في ثلاثين ألفا، و كان من خواصّ أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، حضر حروبه الثّلاثة و أدرك النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و تشرّف بصحبته و كان له يوم قتله بضع و تسعون سنة.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 172- 173
و لمّا بلغ مسلم بن عقيل تهديد ابن زياد و توعّده النّاس بالقتل و التّنكيل، خرج ليلا من دار المختار، حتّى جاء إلى دار هانئ بن عروة المراديّ، فسأله الاستجارة و النّزول عنده، فقال له هانئ: انزل على بركة اللّه، فقد وجب عليّ ذمامك. فأدخله داره، و جعلت الشّيعة تختلف إلى دار هانئ بن عروة، و يبايعون الحسين سرّا، و مسلم بن عقيل يكتب أسماءهم، و يأخذ عليهم العهود: أنّهم لا ينكثون و لا يغدرون. حتّى بايعه ما ينيف على عشرين ألفا.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 222- 223
فقال له هانئ بن عروة: إنّ لي من ابن زياد مكانا، و سوف أتمارض له، فإذا جاء يعودني، فاضرب عنقه. قال: فقيل لابن زياد: إنّ هانئ بن عروة شاك يقي ء الدّم. قال:
و شرب المغرة، فجعل يقيئها. قال: فجاء ابن زياد يعوده، و قال لهم هانئ: إذا قلت لكم اسقوني، فاخرج إليه، فاضرب عنقه. فقال: اسقوني، فأبطئوا عليه، فقال: ويحكم اسقوني و لو كان فيه ذهاب نفسي. قال: فخرج عبيد اللّه بن زياد و لم يصنع الآخر شيئا، و كان من أشجع النّاس، و لكنّه أخذته كبوة. فقيل لابن زياد: و اللّه إنّ في البيت رجلا متسلّحا.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4
و مرض هانئ بن عروة المراديّ، فأتاه عبيد اللّه بن زياد عائدا، فقيل لمسلم بن عقيل:
اخرج إليه، فاقتله. فكره هانئ أن يكون قتله في منزله، فأمسك مسلم عنه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 337، أنساب الأشراف، 2/ 79
و هانئ شديد العلّة، و كان صديقا لابن زياد، فلمّا قدم ابن زياد الكوفة، أخبر بعلّة هانئ، فأتاه ليعوده، فقال هانئ لمسلم بن عقيل و أصحابه و هم جماعة: إذا جلس ابن زياد عندي، و تمكّن؛ فإنّي سأقول اسقوني، فاخرجوا، فاقتلوه. فأدخلهم البيت، و جلس في الرّواق، و أتاه عبيد اللّه بن زياد يعوده، فلمّا تمكّن، قال هانئ بن عروة: اسقوني، فلم يخرجوا، فقال: اسقوني، ما يؤخّركم. ثمّ قال: اسقوني، و لو كانت فيه نفسي. ففهم ابن زياد، فقام، فخرج من عنده. (1)
«هنگامى كه پسر زياد نزد من نشست و آرام گرفت، من خواهم گفت: «آبم دهيد. شما بيرون تازيد و او را بكشيد.»
آن گاه ايشان را در خانه جاى داد و خود در ايوان نشست و ابن زياد براى عيادت وى آمد و چون آرام گرفت، هانى بن عروه گفت: «مرا آب دهيد.»
پس بيرون نيامدند و ديگر بار گفت: «آبم دهيد! چرا تأخير مى كنيد؟» سپس گفت: «آبم دهيد اگرچه جانم [بر سر آن] گذاشته شود.»
ابن زياد فهميد و برخاست و از نزد وى رفت.
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 178- 179
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 218
1) - هانى سخت بيمار بود و با ابن زياد دوستى داشت. پس چون ابن زياد به كوفه رسيد. از بيمارى هانى خبر يافت و به عيادت او رفت. هانى، به مسلم بن عقيل و همراهانش كه گروهى بودند، گفت:
فمرض هانئ بن عروة، فجاء عبيد اللّه عائدا له، فقال له عمارة بن عبيد السّلوليّ: إنّما جماعتنا و كيدنا قتل هذا الطّاغية، فقد أمكنك اللّه منه، فاقتله. قال هانئ: ما أحبّ أن يقتل في داري. فخرج. (1)
هانى گفته بود: «نمى خواهم در خانه من كشته شود».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2937- 2938
الطّبري، التّاريخ، 5/ 363- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 314
فقال له هانئ: إنّ لي من ابن زياد مكانا، و إنّي سوف أتمارض، فإذا جاء (2)يعودني، فاضرب عنقه. قال: فبلغ ابن زياد أنّ هانئ بن عروة مريض يقي ء الدّم، و كان شرب المغرة (3)فجعل يقيؤها، فجاءه ابن زياد يعوده (4). (5)و قال هانئ: إذا قلت لكم: اسقوني، فاخرج إليه، فاضرب عنقه. يقولها لمسلم بن عقيل. (6)فلمّا دخل ابن زياد و جلس، قال هانئ: اسقوني. فتثبّطوا (7)عليه، فقال: ويحكم! اسقوني و لو كان فيه (8)نفسي. قال:
فخرج ابن زياد و لم يصنع الآخر شيئا. قال: و كان أشجع النّاس، و لكن أخذ بقلبه. و قيل لابن زياد ما أراده هانئ (9).
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 265- 267
1) - در اين اثنا، هانى بن عروه بيمار شد و عبيد اللّه بن زياد به عيادت وى آمد. عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفته بود: «تجمع ما و تدبير ما كشتن اين جبار است. اينك كه خدا او را به دسترس تو آورده، خونش بريز!»
2) [جواهر المطالب: «ليعودني ... ليعوده»].
3) - المغرة (بالفتح و يحرك): طين أحمر يصبغ به.
4) [جواهر المطالب: «ليعودني ... ليعوده»].
5) [لم يرد في جواهر المطالب].
6) [لم يرد في جواهر المطالب].
7) - [جواهر المطالب: «فتباطؤا»].
8) - [زاد في جواهر المطالب: «ذهاب»].
9) - في بعض الأصول: «ابن هانئ». تحريف. [زاد في جواهر المطالب: «إلّا قتلك»].
و مرض هانئ بن عروة، فأتاه عبيد اللّه يعوده، فقال له عمارة بن عبد السّلوليّ: إنّما جماعتنا و كيدنا قتل هذا الطّاغية، و قد أمكنك اللّه فاقتله. فقال هانئ: ما أحبّ أن يقتل في داري. و جاء ابن زياد، فجلس عنده، ثمّ خرج. (1)
هانى گفت: «من نمى خواهم او در خانه من كشته شود.»
ابن زياد هم رسيد و نشست و عيادت كرد و برخاست و رفت.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 119
ابن الأثير، الكامل، 3/ 269
قال: و مرض هانئ، فأتاه عبيد اللّه يعوده، فقال له عمارة بن عمير السّلوليّ: دعنا نقتل هذا الطّاغية، فقد أمكن اللّه منه. فقال هانئ: ما أحبّ أن يقتل في داري. و جاء ابن زياد، فجلس عنده، ثمّ خرج.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 391
و زعم بعضهم أنّه عاده قبل شريك بن الأعور، و مسلم بن عقيل عنده، و قد همّوا بقتله، فلم يمكنهم هانئ لكونه في داره.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
و كان هانئ يومئذ عليلا، فنهض ليعتنقه، فلم يطق، و جعلا يتحادثان إلى أن وصلا إلى ذكر عبيد اللّه بن زياد، فقال هانئ: يا أخي، إنّه صديقي، و سيبلغه مرضي، فإذا أقبل إليّ يعودني، خذ هذا السّيف، و احذر أن يفوتك و العلامة بيني و بينك أن أقلع عمامتي عن رأسي، فإذا رأيت ذلك، فاخرج لقتله. قال مسلم: أفعل إن شاء اللّه ثمّ إنّ هانئا أرسل إلى ابن زياد، يستجفيه، فبعث إليه معتذرا: إنّي رائح العشيّة. فلمّا صلّى ابن زياد العشاء، أقبل يعود هانئا، فلمّا وصل، استأذن للدّخول، قال هانئ: يا جارية، ادفعي هذا السّيف إلى مسلم بن عقيل. فدفعته إليه، و دخل عبيد اللّه بن زياد و معه حاجبه، و جعل يحادثه، و يسأله عن حاله، و هو يشكو إليه ألمه، و يستبطي مسلما في خروجه، فقلع عمامته عن رأسه، و تركها على الأرض، ثمّ رفعها ثلاث مرّات، ثمّ رفع صوته بشعر أنشده، كلّ ذلك يريد به إشعار مسلم و إعلامه. فلمّا كثرت الحركات و الإشارات من هانئ، أنكر عليه ابن زياد، فنهض هاربا، و ركب جواده، و انصرف، فلمّا خرج، خرج مسلم من المخدع، فقال
1) - در آن هنگام هانى بن عروه بيمار شد. عبيد اللّه به عيادت او رفت. عمارة بن عبد سلولى به او (مسلم بن عقيل) گفت: «اتحاد و اجتماع ما انجام نمى گيرد مگر بعد از كشتن اين مرد جبار و خونخوار (عبيد اللّه).»
له هانئ: يا سبحان اللّه ما منعك من قتله؟ قال: منعني كلام سمعته من أمير المؤمنين عليه السّلام، أنّه قال: لا إيمان لمن قتل مسلما (1). فقال له هانئ: و اللّه لو قتلته، لقتلت فاجرا، كافرا.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 424
و كان هانئ يومئذ عليلا، فنهض ليعتنقه فلم يقدر، و جلسا يتحدّثان حتّى أتى حديثهما إلى عبيد اللّه بن زياد (لعنه اللّه) فقال هانئ: يا سيّدي إنّه من أصدقائي، و سيبلغه مرضي، و ربّما يأتي يعوّدني، فإذا جاء فخذ هذا السّيف و ادخل المخدع، فإذا جلس فدونكه، فاقتله، و احذر أن يفوتك، فإن فاتك قتلك و قتلني، و العلامة بيني و بينك إذا قلعت عمامتي عن رأسي و أضعها على الأرض، فإذا رأيت ذلك، فاخرج عليه و اقتله.
فقال مسلم عليه السّلام: افعل إن شاء اللّه. فأرسل هانئ إلى ابن زياد (لعنه اللّه) يستجفيه، فأرسل إليه معتذرا، و قال: ما علمت بعلّتك، و إنّي رائح إليك العشيّة.
فلمّا صلّى ابن زياد (لعنه اللّه) صلاة العشاء أقبل يعود هانئ و معه حاجبه، فقيل لهانئ:
ابن زياد (لعنه اللّه) بالباب يريد الدّخول عليك. فقال هانئ لجاريته: ادفعي السّيف لمسلم عليه السّلام. فدفعته إليه، فأخذه و دخل المخدع، ثمّ دخل ابن زياد (لعنه اللّه)، و جلس إلى جانبه، و حاجبه قائم على رأسه، فجعل يحادثه، و يسأله عن حاله و هانئ يشكو الّذي يجده، و هو مع ذلك يستبطي خروج مسلم عليه السّلام، فخلع عمامته و وضعها على الأرض، ثمّ وضعها على رأسه، و لم يزل يفعل ذلك ثلاث مرّات، و مسلم لم يخرج، فجعل يرفع صوته ليسمع مسلما ما يقول، و هو يتمثّل بهذه الأبيات:
ما الانتظار بسلمى لا تحيّيها *** حيّوا سليمى و حيّوا من يحيّيها
هل شربة عذبة اسقى على ظمأ *** و لو تلفت و كانت منيّتي فيها
فإن أحسّت سليمى منك داهية *** فلست تأمن يوما من دواهيها
1) - [يريد الفتك به].
قال: و جعل يردّد هذه الأبيات و ابن زياد (لعنه اللّه) لا يفطن فقال: ما بال الرّجل يهدي؟ فقيل: من شدّة المرض. ثمّ قام ابن زياد (لعنه اللّه) و ركب فرسه و انصرف، فخرج مسلم عليه السّلام، فقال له هانئ: ما الّذي منعك من قتله؟ قال: منعني خبر سمعته عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، قال: لا إيمان لمن قتل مسلما. فقال هانئ: لو قتلته لقتلت كافرا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 26- 28
و كتب إلى حسين بن عليّ: إنّي قدمت الكوفة، فبايعني منهم إلى أن كتبت إليك ثمانية عشر ألفا، فعجّل القدوم فإنّه ليس دونها مانع!.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 65- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 58
و قد كان مسلم كتب إليه قبل أن يقتل ببضع و عشرين ليلة: أمّا بعد، فإنّ الرّائد لا يكذب أهله، إنّ جميع أهل الكوفة معك. فأقبل حين تنظر في كتابي (1).
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 378، أنساب الأشراف، 3/ 167
قالوا: و لمّا ورد كتاب مسلم بن عقيل على الحسين عليه السّلام: إنّ الرّائد لا يكذب أهله، و قد بايعني من أهل الكوفة ثمانية عشر آلاف رجل، فاقدم، فإنّ جميع النّاس معك، و لا رأي لهم في آل أبي سفيان. (2)
نامه مسلم بن عقيل كه به امام حسين عليه السّلام رسيد چنين بود: «پيشرو كاروان به اهل خود دروغ نمى گويد؛ همانجا هيجده هزار تن از مردم كوفه با من بيعت كرده اند. بيا كه همه مردم همراه تو هستند و اعتقاد و علاقه اى به خاندان ابو سفيان ندارند.»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 291
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 243
كتب مسلم (3)بن عقيل (4)إلى الحسين (5)بن عليّ (6)عليه السّلام، يخبره (7)ببيعة اثنى عشر ألفا من أهل الكوفة، و يأمره بالقدوم. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 424؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 350؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و قد كان مسلم بن عقيل حيث تحوّل إلى دار هانئ بن عروة، و بايعه ثمانية عشر ألفا،
قدّم كتابا إلى حسين مع عابس بن أبي شبيب الشّاكريّ: أمّا بعد، فإنّ الرّائد لا يكذب أهله، و قد بايعني من أهل الكوفة ثمانية عشر ألفا، فعجّل الإقبال حين يأتيك كتابي، (1)فإنّ النّاس كلّهم معك، ليس لهم في آل معاوية رأي و لا هوى؛ و السّلام.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 375- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 114؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 168؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 217- 218
و كان مسلم بن عقيل، قد كان كتب إلى الحسين قبل (2)أن يقتل لسبع و عشرين ليلة:
أمّا بعد، فإنّ الرّائد لا يكذب أهله (3)، إنّ جمع (4)أهل الكوفة معك، فأقبل حين تقرأ كتابي؛ و السّلام عليك. (5)
گويد: و چنان بود كه وقتى مسلم بن عقيل به خانه هانى رفت و هيجده هزار كس با وى بيعت كردند، همراه عابس بن ابى شبيب شاكرى نامه اى به حسين نوشت به اين مضمون:
«امّا بعد، پيشتاز با كسان خويش دروغ نمى گويد. هيجده هزار كس از مردم كوفه با من بيعت كرده اند.
وقتى نامه من به تو رسيد، در كار آمدن شتاب كن كه همه مردم با تواند و به خاندان معاويه عقيده و علاقه ندارند. و السّلام.»
گويد: و چنان بود كه مسلم بن عقيل بيست و هفت روز پيش از آن كه كشته شود، به حسين نوشته بود:
«امّا بعد، پيشتاز به كسان خود دروغ نمى گويد. جماعت مردم كوفه با تواند. وقتى نامه مرا خواندى، بيا.
درود بر تو باد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918، 2954، 2982
الطّبري، التّاريخ، 5/ 395- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 375؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 413؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 168؛ القمي، نفس المهموم،/ 177
فكتب بالخبر إلى الحسين، و سأله القدوم إليه.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 64
1) - [إلى هنا حكاه عنه في المقرّم و بحر العلوم].
2) - [و في البداية مكانه: «و كان كتاب مسلم قد وصل إليه قبل ...»].
3) - [إلى هنا حكاه في نفس المهموم و زاد: «و قد بايعني من أهل الكوفة ثمانية عشر ألفا، فعجّل الإقبال حين يأتيك كتابي»].
4) - [نهاية الإرب: «جميع»].
5) - گويد: مسلم به حسين بن على عليه السّلام نوشت و بدو خبر داد كه دوازده هزار كس از مردم كوفه بيعت كرده اند و گفت بيايد.
قالوا: و كان مسلم قد كتب إلى الحسين عليه السّلام بأخذ البيعة له و اجتماع النّاس عليه و انتظارهم إيّاه. (1)
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 108
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 72
فكتب مسلم إلى الحسين عليه السّلام، (2)يخبره ببيعة ثمانية عشر ألفا، و يأمره بالقدوم. (3)
المفيد، الإرشاد، 2/ 38- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 336؛ البحراني، العوالم، 17/ 185؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 218؛ القمي، نفس المهموم،/ 84؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 232؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 148؛ السّماوي، إبصار العين،/ 5
و كان مسلم كتب إليه قبل أن يقتل بسبع و عشرين ليلة، (4)و كتب (5)إليه أهل الكوفة:
أنّ لك هذا مأة ألف سيف، و لا تتأخّر (6). (7)
و مسلم بن عقيل بيست و هفت شب پيش از آن كه كشته شود، نامه به آن حضرت عليه السّلام نوشته بود، و مردم كوفه نيز نوشته بودند كه در اين جا صد هزار شمشير براى يارى تو آماده است. درنگ مكن (و بشتاب)!
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 38، 72
المفيد، الإرشاد، 2/ 72- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 370؛ البحراني، العوالم، 17/ 220؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 248؛ المقرّم، (8)مقتل الحسين عليه السّلام،/ 168؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 594، لواعج الأشجان،/ 79
و كتب إلى الحسين يخبره ببيعة بضعة عشر ألفا من أهل الكوفة، و يأمره بالقدوم عليه.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 43- 44
1) - گويند: مسلم نامه اى به حسين عليه السّلام در مورد گرفتن بيعت براى آن حضرت نوشته بود و متذكّر شده بود كه مردم همگى بيعت كرده اند و چشم به راه آمدن او هستند.
2) - [إلى هنا حكاه في الإبصار و أضاف: «مع قيس بن مسهر»].
3) - [زاد في نفس المهموم: «و ذلك قبل أن يقتل مسلم بسبعة و عشرين يوما»].
4) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و اللّواعج].
5) [المقرم: «و انضمّ إليه كتاب أهل الكوفة و فيه: عجّل القدوم يا ابن رسول اللّه، فإنّ لك بالكوفة مائة ألف سيف، فلا تتأخّر»].
6) [المقرم: «و انضمّ إليه كتاب أهل الكوفة و فيه: عجّل القدوم يا ابن رسول اللّه، فإنّ لك بالكوفة مائة ألف سيف، فلا تتأخّر»].
7) - پس مسلم نامه به حسين عليه السّلام نوشت و او را به بيعت كردن هيجده هزار نفر آگاه ساخت و خواست كه آن حضرت به كوفه بيايد.
8) - [حكاه في المقرّم عن البحار].
و قد كان وصل إلى الحسين كتاب مسلم بن عقيل، قبل أن يقتل بأيّام، يقول:
«أمّا بعد، فإنّ الرّائد لا يكذب أهله، إنّ جميع أهل الكوفة معك، فأقبل حين تقرأ كتابي، و السّلام.»
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 57
فكتب مسلم إلى الحسين بن عليّ، يخبره بذلك، و يأمره بالقدوم.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 224
و كان مسلم حين تحوّل إلى دار هانئ، كتب إلى الحسين كتابا، ذكر فيه كثرة من
بايعه. الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 211
و كتب مسلم بن عقيل إلى الحسين: قد بايعني ثمانية عشر ألفا فعجّل القدوم.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 36
و كان سبب مسيره من مكّة كتاب مسلم إليه، يخبره أنّه بايعه ثمانية عشر ألفا، و يستحثّه للقدوم. (1)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 130
ابن الأثير، الكامل، 3/ 273
و كتب مسلم بن عقيل إلى الحسين عليه السّلام كتابا: أمّا بعد، فإنّ الرّائد لا يكذب أهله، و أنّ جميع أهل الكوفة معك، و قد بايعني منهم ثمانية عشر ألفا، فعجّل الإقبال حين تقرأ كتابي، و السّلام (2)عليك و رحمة اللّه و بركاته، و حمله مع عابس بن أبي شبيب الشّاكريّ و قيس بن مسهر الصّيداويّ. (3)
ابن نما، مثير الأحزان،/ 15- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 114؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 589، لواعج الأشجان،/ 37- 38
فكتب إلى الحسين، يخبره بذلك
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
و كتب إلى الحسين: بايعني إلى الآن ثمانية عشر ألفا، فعجّل، فليس دون الكوفة مانع.
[عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
فكتب مسلم إلى الحسين، ليقدم عليها، فقد تمهّدت له البيعة و الأمور، فتجهّز الحسين من مكّة قاصدا الكوفة كما سنذكره.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 152
فأرسل إلى الحسين، يخبره بذلك. (1)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 45- 46
ابن عنبة، عمدة الطّالب،/ 158
فكتب مسلم إلى الحسين كتابا بمبايعة أهل الكوفة، و إنّك تعجّل بالإقبال إلينا.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 423
و كتب إلى الحسين عليه السّلام: إنّ لك ههنا مائة ألف سيف، فعجّل، و لا تتأخّر، و ذلك قبل أن يقتل مسلم بن عقيل عليه السّلام بسبعة و عشرين يوما.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 229
1) - به ثبوت پيوسته كه در آن اوان كه هژده هزار نفر از كوفيان با مسلم بن عقيل رضى اللّه عنه بيعت نمودند و نسبت به عترت طاهره نبويه اظهار ارادت و اخلاص فرمودند، مسلم به امام حسين نوشت كه: (الرّائد لا يكذب أهله و قد بايعني من أهل الكوفة ثمانية عشر ألف رجل، فاقدم، فإنّ النّاس معك، و لا رأي لهم في آل أبي سفيان) يعنى بدرستى كه كسى كه مسافران او را به جهت اختيار منزل مى فرستند، با اهل خود دروغ نمى گويد و حال آن كه بيعت كردند با من از اهل كوفه هژده هزار مرد. پس تشريف قدوم ارزانى فرماى كه مردم با تو محبت دارند و ميل به آل ابى سفيان نمى نمايند.
قال: و همّ مسلم (1)بن عقيل (2)أن يثب (3)إلى عبيد اللّه (4)(5) بن زياد (6)، فيمنعه (7)هانئ من ذلك، و يقول (8): لا تعجل، فإنّ العجلة لا خير فيها.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 68- 69
و همّ مسلم أن يثب بعبيد اللّه بن زياد، فمنعه من ذلك هانئ بن عروة، فقال له: جعلت فداك لا تعجل، فإنّ العجلة لا خير فيها.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 201(9)فعزم على الخروج، فقال هانئ: لا تعجل.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 343؛ البحراني، العوالم، 17/ 192؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220؛ القمي، نفس المهموم،/ 95؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591، لواعج الأشجان،/ 47
و كان قدم مع عبيد اللّه من البصرة شريك بن الأعور الحارثيّ، و كان شيعة لعليّ، فنزل أيضا على هانئ بن عروة، فاشتكا شريك، فكان عبيد اللّه يعوده في منزل هانئ و مسلم ابن عقيل هناك لا يعلم به.
فهيّؤوا لعبيد اللّه ثلاثين رجلا يقتلونه إذا دخل عليهم، و أقبل عبيد اللّه [فدخل على شريك يتسأّل (1)به، فجعل شريك يقول: (2)] ما تنظرون بسلمي أن تحيّوها.
[55/ أ] اسقوني و لو كانت فيها نفسي. فقال عبيد اللّه: ما يقول؟ قالوا: يهجر، و تحشحش (3)القوم في البيت. فأنكر عبيد اللّه ما رأى منهم، فوثب، فخرج، و دعا مولى لهانئ بن عروة كان في الشّرطة، فسأله، فأخبره الخبر، فقال: أولا.
ثمّ مضى حتّى دخل القصر.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 65- 66- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59
و نزل شريك بن الأعور (4)الحارثيّ أيضا على هانئ بن عروة؛ فمرض عنده، فعاده ابن زياد؛ و كان شريك شيعيّا شهد الجمل و صفّين مع عليّ، فقال لمسلم: إنّ هذا الرّجل يأتيني عائدا، فاخرج إليه، فاقتله. فلم يفعل لكراهة هانئ ذلك. فقال شريك: ما رأيت أحدا أمكنته فرصة، فتركها إلّا أعقبته ندما و حسرة و أنت أعلم؟! و ما على هانئ في هذا لو لا الحصر؟
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 337، أنساب الأشراف، 2/ 79
و كان هانئ بن عروة مواصلا لشريك بن الأعور البصريّ، الّذي قدم مع ابن زياد
و كان ذا شرف بالبصرة و خطر، فانطلق هانئ إليه حتّى أتى به منزله، و أنزله مع مسلم بن عقيل في الحجرة الّتي كان فيها، و كان شريك من كبّار الشّيعة بالبصرة، فكان يحثّ هانئا على القيام بأمر مسلم. و جعل مسلم يبايع من أتاه من أهل الكوفة، و يأخذ عليهم العهود و المواثيق المؤكّدة بالوفاء. و مرض شريك بن الأعور في منزل هانئ بن عروة مرضا شديدا، و بلغ ذلك عبيد اللّه بن زياد، فأرسل إليه يعلمه أنّه يأتيه عائدا. فقال شريك لمسلم بن عقيل: إنّما غايتك و غاية شيعتك هلاك هذا الطّاغية، و قد أمكنك اللّه منه، هو صائر إليّ ليعودني، فقم، فادخل الخزانة، حتّى إذا اطمأنّ عندي، فاخرج إليه، فاقتله، ثمّ صر إلى قصر الإمارة، فاجلس فيه، فإنّه لا ينازعك فيه أحد من النّاس، و إن رزقني اللّه العافية صرت إلى البصرة، فكفيتك أمرها، و بايع لك أهلها. فقال هانئ بن عروة: ما أحبّ أن يقتل في داري ابن زياد. فقال له شريك: و لم؟ فو اللّه إنّ قتله لقربان إلى اللّه. ثمّ قال شريك لمسلم: لا تقصّر (1)في ذلك. فبينما هم على ذلك إذ قيل لهم: الأمير بالباب.
فدخل مسلم بن عقيل الخزانة، و دخل عبيد اللّه بن زياد على شريك، فسلّم عليه، و قال:
ما الّذي تجد و تشتكي (2)، فلمّا طال سؤاله إيّاه، استبطأ شريك خروج مسلم، و جعل يقول و يسمع مسلما:
ما تنظرون بسلمى عند فرصتها *** فقد وفى ودّها و استوسق الصّرم
و جعل يردّد ذلك، فقال ابن زياد لهانئ: أيهجر؟- يعني يهذي- قال هانئ: نعم أصلح اللّه الأمير لم يزل هكذا منذ أصبح. ثمّ قام عبيد اللّه و خرج، فخرج مسلم بن عقيل من الخزانة، فقال له شريك: ما الّذي منعك منه (3)إلّا الجبن و الفشل (4). قال مسلم: منعني منه خلّتان: إحداهما كراهيّة هانئ لقتله في منزله، و الأخرى (5)قول رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: إنّ الإيمان قيّد الفتك، لا يفتك مؤمن. فقال له شريك: أمّا و اللّه لو قتلته لاستقام لك أمرك،
و استوسق لك سلطانك. (1)
شريك در بصره داراى شرف و منزلت بود. هانى پيش او رفت و او را به خانه خود آورد و او را در همان حجره اى كه مسلم بن عقيل را جا داده بود، مسكن داد. شريك از بزرگان شيعيان بصره بود «1» و هانى را بر يارى مسلم تشويق مى كرد و مسلم هم از مردم كوفه كه پيش او مى آمدند، بيعت و عهد و پيمان به وفادارى مى گرفت.
شريك بن اعور در خانه هانى بسختى بيمار شد و چون اين خبر به ابن زياد رسيد، به او پيام فرستاد كه فردا به ديدنش خواهد آمد.
شريك به مسلم گفت: «هدف اصلى تو و شيعيان تو نابودى اين ستمگر است و خداوند اين كار را براى تو آسان و فراهم ساخته است كه او فردا براى عيادت من مى آيد. تو در پستوى اين حجره باش و چون او پيش من آرام گرفت، ناگاه بيرون بيا و او را بكش و به قصر حكومتى برو و آن را تصرف كن و همان جا باش و هيچ يك از مردم در اين باره با تو ستيزى نخواهد كرد و اگر خداوند به من سلامتى عنايت فرمايد، به بصره خواهم رفت و آن جا را براى تو كفايت مى كنم و مردم آن را به بيعت با تو درمى آورم.»
هانى گفت: «من دوست ندارم كه ابن زياد در خانه من كشته شود.»
شريك به او گفت: «چرا؟ به خدا سوگند كشتن او موجب تقرب به خداوند متعال است.»
شريك خطاب به مسلم گفت: «در اين كار كوتاهى مكن!»
در همين حال گفتند: امير بر در خانه رسيد. مسلم وارد پستوى حجره شد و عبيد اللّه بن زياد نزد شريك آمد و بر او سلام داد و پرسيد: «حالت چگونه است و چه دردى دارى؟»
و چون پرسشهاى زياد از شريك به درازا كشيد و شريك متوجّه شد كه مسلم در حمله خود تأخير كرده است، آن چنان كه مسلم بشنود، شروع به خواندن اين بيت كرد:
«اينك كه فرصت به دست آمده است، چرا به سلمى مهلت مى دهيد؟ او به پيمان خويش وفا كرده و هنگام فرارسيده است.»
شريك پياپى اين بيت را مى خواند. ابن زياد به هانى گفت: «آيا هذيان مى گويد؟»
هانى گفت: «آرى! خداوند كار امير را قرين به صلاح دارد. از صبح تاكنون پيوسته همين شعر را مى خواند.»
عبيد اللّه برخاست و بيرون رفت و در اين هنگام مسلم از پستو بيرون آمد و شريك به او گفت: «فقط ترس و سستى تو را از انجام كار بازداشت.»
مسلم گفت: «نه كه دو چيز مانع من شد. نخست اين كه هانى خوش نمى داشت ابن زياد در خانه او كشته شود. ديگر اين سخن رسول خدا كه فرموده است: «ايمان موجب خوددارى از غافلگير كشتن است و مؤمن كسى را غافلگير نمى كند و ناگهان نمى كشد.»
شريك گفت: «به خدا سوگند اگر او را كشته بودى، كار تو روبه راه و قدرت تو استوار مى شد.»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 282- 283
1) - هانى بن عروه با شريك بن اعور بصرى هم كه از بصره با ابن زياد آمده بود، دوستى داشت.
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 235- 236- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 311- 312
و قدم شريك بن الأعور شاكيا، فقال لهانئ: مر مسلما يكن عندي، فإنّ عبيد اللّه يعودني. و قال شريك لمسلم: أرأيتك إن أمكنتك من عبيد اللّه أضاربه أنت بالسّيف؟ قال:
نعم، و اللّه. و جاء عبيد اللّه شريكا يعوده في منزل هانئ (1)- و قد قال شريك لمسلم: إذا سمعتني أقول: اسقوني ماء، فاخرج عليه، فاضربه- و جلس عبيد اللّه على فراش شريك، و قام على رأسه مهران، فقال: اسقوني ماء. فخرجت (2)جارية بقدح، فرأت مسلما، فزالت. فقال شريك: اسقوني ماء. ثمّ قال الثّالثة: ويلكم تحموني الماء! اسقونيه و لو كانت فيه نفسي. ففطن مهران، فغمز عبيد اللّه، فوثب، فقال شريك: أيّها الأمير، إنّي أريد أن أوصي إليك. قال: أعود إليك. فجعل مهران يطّرد به؛ و قال: أراد و اللّه قتلك.
قال: و كيف مع إكرامي شريكا و في بيت هانئ و يد أبي عنده يد! فرجع. (3)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 360- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 97
و ذكر هشام، عن أبي مخنف، عن المعلّى بن كليب، عن أبي الودّاك، قال: نزل شريك ابن الأعور على هانئ بن عروة المراديّ، و كان شريك شيعيّا، و قد شهد صفّين مع عمّار.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 361
فما مكث إلّا جمعة، حتّى مرض شريك بن الأعور- و كان كريما على ابن زياد و على غيره من الأمراء، و كان شديد التّشيّع- فأرسل إليه عبيد اللّه: إنّي رائح إليك العشيّة. فقال لمسلم: إنّ هذا الفاجر عائدي العشيّة، فإذا جلس، فاخرج إليه، فاقتله، ثمّ اقعد في القصر، ليس أحد يحول بينك و بينه، فإن برئت من وجعي هذا أيّامي هذه سرت إلى
البصرة و كفيتك أمرها.
فلمّا كان من العشيّ أقبل عبيد اللّه لعيادة شريك، فقام مسلم بن عقيل ليدخل، و قال له شريك: لا يفوتنّك إذا جلس. فقام هانئ بن عروة إليه فقال: إنّي لا أحبّ أن يقتل في داري- كأنّه استقبح ذلك-. فجاء عبيد اللّه بن زياد، فدخل، فجلس، فسأل شريكا عن وجعه، و قال: ما الّذي تجد؟ و متى أشكيت؟ فلمّا طال سؤاله إيّاه، و رأى أنّ الآخر لا يخرج، خشي أن يفوته، فأخذ يقول:
اسقنيها و إن كانت فيها نفسي. فقال ذلك مرّتين أو ثلاثا؛ فقال عبيد اللّه، و لا يفطن ما شأنه: أترونه يهجر؟ فقال له هانئ: نعم، أصلحك اللّه! ما زال هذا ديدنه قبيل عماية الصّبح حتّى ساعته هذه. (1)ثمّ إنّه قام، فانصرف، فخرج مسلم، فقال له شريك: ما منعك من قتله؟ (2)فقال: خصلتان: أمّا إحداهما، فكراهة هانئ أن يقتل في داره، (3)و أمّا الأخرى فحديث حدّثه (4)النّاس عن النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم (5): «إنّ الإيمان قيّد الفتك، و لا يفتك مؤمن». فقال هانئ (6): أمّا و اللّه لو قتلته لقتلت فاسقا فاجرا كافرا غادرا، (7)و لكن كرهت أن يقتل في داري. (8)
و هم شريك به مسلم گفت: «اگر عبيد اللّه را به دسترس تو بياورم، او را با شمشير مى زنى؟»
گفت: «به خدا آرى.»
گويد: عبيد اللّه در خانه هانى به عيادت شريك آمد. شريك به مسلم گفته بود: «وقتى شنيدى گفتم:
«آبم دهيد!» بيا و عبيد اللّه را با شمشير بزن.»
گويد: عبيد اللّه بر بستر شريك نشسته بود و مهران بالاى سرش ايستاده بود. شريك گفت: «آبم دهيد!»
و زنى با كاسه اى بيامد؛ اما مسلم را بديد و بازگشت. بار ديگر شريك گفت: «آبم دهيد!»
و بار سوم گفت: «واى! شما آب به من دهيد! آبم دهيد وگرچه مايه مرگم شود.»
گويد: «مهران متوجه شد و به عبيد اللّه اشاره كرد كه از جا برجست.»
شريك گفت: «اى امير! مى خواهم با تو وصيت كنم!»
گفت: «پيش تو بازمى گردم.»
پس مهران وى را با شتاب ببرد و گفت: «به خدا قصد كشتن تو را داشت.»
گفت: «چگونه ممكن است، كه من شريك را حرمت داشتم و در خانه هانى بودم كه پدرم بر او منت داشته.»
ابى الوداك گويد: شريك بن اعور پيش هانى بن عروه مرادى منزل گرفت. شريك شيعه بود و همراه عمّار در صفين حضور داشته بود.
گويد: يك هفته بگذشت كه شريك بن اعور بيمار شد. وى به نزد ابن زياد و حاكمان ديگر محترم بود و در كار شيعه گرى ثابت قدم. عبيد اللّه كس پيش او فرستاد كه امشب به نزد تو مى آيم.
گويد: شريك به مسلم گفت: «اين بدكار امشب به عيادت من مى آيد. وقتى نشست، بيا و خونش بريز و برو در قصر بنشين كه هيچ كس تو را از قصر بازنمى دارد. اگر اين روزها از اين بيمارى بهى يافتم، سوى بصره روم و مشكل آن را از پيش تو بردارم.»
گويد: و چون شب درآمد و عبيد اللّه به عيادت شريك آمد، مسلم برخاست كه درآيد كه شريك گفته بود، وقتى نشست، مهلتش مده. اما هانى بن عروه برخاست و گفت: «نمى خواهم در خانه من كشته شود.» گويى اين كار را زشت مى شمرد.
گويد: وقتى عبيد اللّه بن زياد آمد و بنشست، از بيمارى شريك پرسيد و گفت: «چطورى و كى بيمار شدى؟»
و چون پرسشهاى وى دراز شد و شريك ديد مسلم نيامد، ترسيد فرصت از دست برود و مى گفت:
«در انتظار چيستيد كه به سلمى درود نمى گوييد! آبم دهيد اگرچه جانم درآيد.»
اين را دو بار يا سه بار گفت.
عبيد اللّه كه متوجه نشده بود، گفت: «چه مى گويد؟ به نظر شما هذيان مى گويد؟»
هانى گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد! آرى از سحرگاه تاكنون كارش همين است. آن گاه عبيد اللّه برخاست و برفت و مسلم بيامد. شريك گفت: «چرا خونش را نريختى؟»
گفت: «به دو سبب: يكى اين كه هانى خوش نداشت كه در خانه او كشته شود؛ ديگر حديثى كه مردم از پيمبر خدا آورده اند كه ايمان، غافل كشى را روا نمى دارد و مؤمن به غافلگيرى نمى كشد.»
هانى گفت: «به خدا اگر او را كشته بودى، فاسق بدكاره اى را كشته بودى؛ ولى خوش نداشتم در خانه من كشته شود.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2933- 2934، 2936، 2938- 2939
1) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
2) - [من هنا حكاه في اللّواعج،/ 46].
3) [اللّواعج: «و حديث»].
4) - [في نفس المهموم و بحر العلوم: «حدّثنيه»].
5) [اللّواعج: «و حديث»].
6) - [نفس المهموم: «شريك»].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
8) - گويد: وقتى شريك بن اعور آمد، بيمار بود. به هانى گفت: «به مسلم بگو پيش من باشد كه عبيد اللّه به عيادت من مى آيد.»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 363- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 97؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 224؛ المحمودي، العبرات، 1/ 314
قال (1): و مرض شريك بن عبد اللّه الأعور الهمدانيّ (2)في منزل هانئ (3)بن عروة، (4)و عزم عبيد اللّه (5)بن زياد على أن يصير إليه، فيجتمع به، و دعا شريك (6)بن عبد اللّه، مسلم ابن عقيل، فقال له: جعلت فداك! غدا يأتيني هذا الفاسق عائدا، أنا مشغله لك بالكلام، فإذا فعلت ذلك، فقم أنت اخرج إليه من هذه الدّاخلة، فاقتله! فإن أنا عشت، فسأكفيك أمر البصرة (7)إن شاء اللّه.
قال: فلمّا أصبح عبيد اللّه بن زياد، ركب و سار يريد دار هانئ (8)ليعود شريك بن عبد اللّه، قال: فجلس، و جعل يسأل منه (9)، قال: و همّ مسلم أن يخرج إليه ليقتله (10)، فمنعه من ذلك صاحب المنزل هانئ، ثمّ قال: جعلت فداك! في داري صبية و إماء، و أنا لا آمن الحدثان. قال: فرمى مسلم (11)بن عقيل (12)السّيف من يده، و جلس و لم يخرج، و جعل شريك بن عبد اللّه، يرمق الدّاخلة و هو يقول:
ما تنظرون بسلمى عند فرصتها *** فقد وفى ودّها و استوسق الصّرم
فقال له: عبيد اللّه (13)بن زياد: ما يقول الشّيخ؟ فقيل له: إنّه مبرسم، أصلح اللّه
1) - ليس في د.
2) - من د و بر و في الأصل: السّعدانيّ.
3) ليس في د.
4) ليس في د.
5) - من د، و في الأصل و بر: عبد اللّه.
6) - من د و بر، و في الأصل: شبيك.
7) - [في المطبوع: «النّصرة»].
8) - [في المطبوع: «ابن هانئ»].
9) - في د و بر: به.
10) - من د، و في الأصل و بر: فيقتله.
11) ليس في د.
12) ليس في د.
13) - من د و بر، و في الأصل: عبد اللّه.
الأمير. قال: فوقع في قلب عبيد اللّه بن زياد أمر من الأمور، فركب من ساعته، و رجع إلى القصر.
و خرج مسلم بن عقيل إلى شريك بن عبد اللّه من داخل الدّار، فقال له شريك:
يا مولاي جعلت فداك! ما الّذي منعك من الخروج (1)إلى الفاسق، و قد كنت أمرتك بقتله و شغلته لك بالكلام؟ فقال: منعني من ذلك حديث، سمعته من عمّي عليّ بن أبي طالب رضى اللّه عنه، أنّه قال: الإيمان قيّد الفتك، فلم أحبّ أن أقتل عبيد اللّه (2)بن زياد (3)في منزل هذا الرّجل. فقال له شريك: و اللّه! لو قتلته، لقتلت فاسقا، فاجرا، منافقا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 71- 74
و مرض شريك بن الأعور و كان كريما على ابن زياد، (4)و كان شديد التّشيّع، (5)فأرسل إليه عبيد اللّه: إنّي رائح إليك العشيّة، فعائدك. فقال شريك لمسلم: إنّ هذا الفاجر عائدي العشيّة، فإذا جلس، فاقتله، ثمّ اقعد في القصر و ليس أحد يحول بينك و بينه، فإنّ أنا برأت من وجعي (6)من أيّامي هذه (7)سرت إلى البصرة و كفيتك أمرها. فلمّا كان العشيّ أقبل ابن زياد لعيادة شريك بن الأعور، فقال لمسلم: لا يفوتنّك الرّجل إذا جلس (8)فقام إليه هانئ، فقال: إنّي لا أحبّ أن يقتل في داري، (9)كأنّه استقبح ذلك، فجاءه عبيد اللّه بن زياد، فدخل و جلس و سأل شريكا: ما الّذي تجد؟ و متى اشتكيت؟ فلمّا طال سؤاله إيّاه و رأى أنّ أحدا لا يخرج خشي أن يفوته، فأقبل يقول:
ما الانتظار بسلمى أن تحيّوها *** حيّوا سليمى و حيّوا من يحيّيها
كأس المنيّة بالتّعجيل فاسقوها
(1)للّه أبوك! إسقنيها و إن كانت فيها نفسي. (2)قال ذلك مرّتين أو ثلاثة، فقال عبيد اللّه- و هو لا يفطن-: ما شأنه؟ أترونه يهجر؟ فقال له هانئ: نعم- أصلحك اللّه- ما زال هكذا قبل غيابة الشّمس إلى ساعتك هذه. ثمّ قام و انصرف (3). (4)فخرج مسلم (5)، فقال له شريك: ما منعك من قتله؟ فقال:
خصلتان، أمّا إحداهما، فكراهيّة هانئ أن يقتل في داره، و أمّا الأخرى، فحديث حدّثنيه (6)النّاس عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله: «إنّ الإيمان قيّد (7)الفتك، فلا يفتك (8)مؤمن» فقال له شريك (9): أمّا و اللّه لو قتلته، لقتلت فاسقا، فاجرا، كافرا، (10)غادرا. (11)
چون شب شد، ابن زياد طبق قرار قبلى براى عيادت شريك از قصر خارج شد. شريك (كه از حركت او اطّلاع حاصل كرد) به مسلم گفت: «همين كه اين جا نشست، فرصت را از دست مده و كار را يكسره كن!»
هانى كه از اين جريان مطّلع شد، چون خوش نداشت ابن زياد در خانه او كشته شود، پيش مسلم (كه در جايى پنهان شده بود) رفت و گفت: «من خوش ندارم كه اين مرد در خانه من كشته شود.»
از آن سو عبيد اللّه بن زياد وارد شد و به نزد شريك نشست و مشغول احوالپرسى شد و از او علّت بيمارى و مدّت آن را سؤال كرد. شريك كه منتظر بيرون آمدن مسلم (از خفيه گاه) بود همين كه ديد خبرى از مسلم نشد، ترسيد مبادا ابن زياد برخيزد و كار از كار بگذرد؛ لذا براى اين كه به مسلم بفهماند درنگ جايز نيست و او را از خفاگاه بيرون بكشد، به اين شعر متمثّل شد:
ما الانتظار بسلمى أن تحيّوها *** حيّوا سليمى و حيّوا من يحيّيها
كأس المنيّة بالتّعجيل فاسقوها
«براى چه سلمى را نمى خوانيد و منتظر چه هستيد؟ سليمى را بخوانيد و خوانندگان اين قبيله را نيز بخوانيد». «و جام مرگ را بشتاب به كام او فروريزيد!»
سپس گفت: «رحمت خدا بر پدرت باد، آن جرعه را به من بنوشان اگرچه جان مرا بگيرد.»
و اين كلمات را دو بار يا سه بار تكرار كرد. عبيد اللّه كه مقصود شريك را نمى دانسته، پرسيد: «چه منظورى دارى؟ آيا هذيان مى گويى؟»
هانى گفت: «آرى- خدايت به اصلاح گرايد- امروز از پيش از غروب آفتاب تا به حال همين طور است كه مى بينى و مرتّبا هذيان مى گويد.»
عبيد اللّه از جا برخاست و از خانه هانئ بيرون رفت. در اين حال مسلم از خفاگاه خارج شد. شريك بدو گفت: «چرا او را نكشتى؟»
مسلم گفت: «دو چيز جلوگير من شد: يكى اين كه هانى خوش نداشت كه اين مرد در خانه او كشته شود، و ديگر حديثى بود كه مردم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود: «ايمان پايبندى است از غافلگير كردن و شخص مؤمن كسى را غافلگير نمى كند.»
شريك گفت: «سوگند به خدا اگر او را كشته بودى، مرد تبهكار، بدكار، كافر و پيمان شكنى را كشته بودى.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 96- 97
1) [لم يرد في نفس المهموم].
2) [لم يرد في نفس المهموم].
3) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
4) [حكاه عنه في البحار و العوالم و الأسرار و مثير الأحزان، و لم يرد «كافرا» في الأسرار].
5) - [في البحار و العوالم و الأسرار: «فلمّا خرج»].
6) - [الأسرار: «حدّثه»].
7) [الأسرار: «لفتك»].
8) [الأسرار: «لفتك»].
9) - [في البحار و العوالم و الأسرار و مثير الأحزان: «هانئ»].
10) [حكاه عنه في البحار و العوالم و الأسرار و مثير الأحزان، و لم يرد «كافرا» في الأسرار].
11) - در اين خلال، شريك بن اعور كه از شيعيان متعصّب اهل بيت و در نزد ابن زياد عزيز و محترم بود و (چنان كه پيش از اين گفتيم) در خانه هانئ منزل داشت، بيمار شد. ابن زياد كسى را به نزد او فرستاد كه من مى خواهم امشب به عيادت تو بيايم. شريك كه از جريان مطّلع شد، به مسلم بن عقيل گفت: «اين مرد تبهكار فاجر امشب بعيادت من مى آيد، و چون در پيش من نشست، تو بر او حمله كن و او را بكش و پس از قتل او با خيال آسوده بر مسند امارت اين شهر تكيه بزن كه ديگر كسى جلوگير تو از امارت كوفه نيست، و اگر من از اين بيمارى بهبودى يافتم، به بصره مى روم و آن جا را نيز تسليم تو خواهم كرد (و بدين ترتيب مسلم را آماده اين كار كرد).
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 65- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 344؛ البحراني، العوالم 17/ 193؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220؛ القمي، نفس المهموم،/ 96- 97؛ مثله الجواهري، مثير الأحزان،/ 17
و قدم شريك بن الأعور [78] من البصرة، و كان من شيعة عليّ عليه السّلام.
فقال لهانئ:
«مر مسلما يكون عندي، فإنّ عبيد اللّه يعودني».
و قال شريك لمسلم:
«أرأيتك، إن أمكنتك من عبيد اللّه، تضربه بالسّيف؟» قال:
«نعم و اللّه».
و أظهر شريك زيادة على ما به من الشّكاة، و هو نازل في دار هانئ، و جاء عبيد اللّه يعود شريكا في منزل هانئ.
فقال شريك لمسلم:
«إذا تمكّن عبيد اللّه، فإنّي مطاوله الحديث، فاخرج إليه بسيفك، و اقتله، فليس بينك و بين القصر من تحول دونه، و إن شفاني اللّه كفيتك البصرة».
فقال هانئ:
«إنّي لأكره قتل رجل في منزلي».
و شجّعه شريك، و قال:
«هي فرصة لك، و إيّاك أن تضيّعها (1)، فانتهزها فيه، فإنّه عدوّ اللّه، و علامتك أن أقول (2): اسقوني ماءا».
و جاء عبيد اللّه بن زياد، فدخل، و جلس، و سأل شريكا عن وجعه، و قال:
«ما الّذي تجد، و متى اشتكيت؟»
فلمّا طال سؤاله إيّاه، و رأى أنّ أحدا لا يخرج. خشي أن يفوته، فأخذ يقول:
«اسقوني ويحكم [ماءا]، (3)ما تنتظرون بنفسي (4)[79] لن (5)تحيوها، اسقونيه (6)و إن كانت نفسي فيه (7)».
فقال ذلك مرّتين، أو ثلاثا.
فقال عبيد اللّه:
«ما شأنه؟ أو ترونه يهجر؟».
فقال هانئ:
«نعم، أصلحك اللّه، هذا ديدنه منذ الصّبح».
ففطن مولى لعبيد اللّه قائم على رأسه، فغمزه، فقام عبيد اللّه.
فقال شريك:
«انتظر، أصلحك اللّه، فإنّي أريد أن أوصّي إليك».
فقال:
«أعود».
فلمّا خرج، قال شريك لمسلم:
«ما منعك من قتله؟» قال:
«خصلتان: أمّا إحداهما، فكراهة هانئ أن يقتل في داره رجل. و الأخرى، فحديث سمعته من عليّ عن النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم إنّ الإيمان قيّد الفتك، فلا يفتك مؤمن».
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 44- 45
فقدم مسلم، فنزل على شريك بن الأعور الحارثيّ، و مرض شريك بن الأعور و مسلم في منزله في حجلة لشريك و معه السّيف، فقال له شريك: إنّ عبيد اللّه- يعني ابن زياد- سيأتيني عائدا السّاعة، فإذا جاءك، فدونك هو. فجاء عبيد اللّه، فدخل عليه و سأله، و خرج عبيد اللّه، فلم يصنع مسلم شيئا، و تحوّل مسلم إلى هانئ بن عروة المراديّ، و بلغ عبيد اللّه الخبر، فقال: و اللّه لو لا أن تكون سبّة لسببت شريكا.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
و نزل شريك بن الأعور دار هانئ بن عروة و مرض، فأخبر أنّ عبيد اللّه بن زياد يريد يأتيه يعوده، فقال لمسلم بن عقيل: ادخل هذا البيت، فإذا دخل هذا اللّعين، و تمكّن جالسا، فاخرج إليه و اضربه ضربة بالسّيف تأتي عليه، و قد حصل المراد و استقام لك البلد، لو منّ اللّه عليّ بالصّحّة ضمنت لك استقامة أمر البصرة. فلمّا دخل ابن زياد و أمكنه ما وافقه بداله في ذلك، و لم يفعل، و اعتذر إلى شريك بعد فوات الأمر، بأنّ ذلك كان يكون فتكا، و قد قال النّبيّ: (إنّ الإيمان قيّد الفتك). فقال: أمّا و اللّه لو قد قتلته، لقتلت غادرا، فاجرا، كافرا.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 225
و نزل شريك بن عبد اللّه الأعور الهمدانيّ عند هانئ بن عروة، و كان شريك شيعيّا، و كان يرى رأي عليّ عليه السّلام، ثمّ مرض شريك في دار هانئ، و عزم ابن زياد على أن يصير إليه عائدا، فدعا شريك مسلما، و قال له: غدا يأتيني هذا الفاسق عائدا، و إنّي شاغله لك في الكلام، فإذا فعلت ذلك، فاخرج إليه من هذه الدّاخلة، و اقتله، و اجلس في قصر الإمارة، و إن أنا عشت، فأنّي سأكفيك أمر البصرة إن شاء اللّه. ثمّ جاء ابن زياد حين أصبح عائدا، فجعل يسأله، و همّ مسلم أن يخرج عليه، فيقتله، فمنعه صاحب المنزل هانئ، و قال له: جعلت فداك إنّ في داري نسوة و صبيّة؛ و إنّي لا آمن الحدثان. فأمسك مسلم عن ذلك، و جعل شريك يرمق الدّاخلة و ينشد:
ما الانتظار بسلمى أن تحيّيها *** فحيّ سلمى و حيّ من يحيّيها
ثمّ اسقنيها و إن تجلب عليّ ردى *** فتلك أحلى من الدّنيا و ما فيها
(و في رواية): إنّه كان يقول: اسقوني شربتي؛ و لو كان فيها منيّتي. من غير أن يقول البيتين؛ فقال ابن زياد: ما يقول الشّيخ؟ فقيل: إنّه مبرسم. فوقع في قلب ابن زياد شي ء، فركب من ساعته، و رجع إلى القصر؛ و خرج مسلم إلى شريك من داخل الدّار؛ فقال شريك: ما منعك من الخروج إلى هذا الفاسق، و قد أمرتك بقتله و شغلته لك بالكلام. فقال: منعني من ذلك حديث سمعته من عمّي عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: الإيمان قيّد الفتك، على أنّي لم أحبّ أن اقتله في منزل هذا الرّجل. فقال له شريك: لو قتلته، لقتلت فاسقا، فاجرا، منافقا، كافرا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 201- 202
و كان شريك بن الأعور الهمدانيّ، جاء من البصرة مع عبيد اللّه بن زياد، فمرض، فنزل في دار هانئ بن عروة أيّاما، ثمّ قال لمسلم: إنّ عبيد اللّه يعودني، و أنّي مطاوله الحديث، (1)فاخرج إليه بسيفك، فاقتله، و علامتك أن أقول: اسقوني ماء. و نهاه هانئ من ذلك، فلمّا دخل عبيد اللّه على شريك، و سأله عن وجعه، و طال سؤاله، و رأى أنّ أحدا لا يخرج، فخشي أن يفوته، فأخذ يقول:
1) - [من هنا حكاه في اللّواعج].
ما الانتظار بسلمى أن يحيّيها (1) *** كأس المنيّة بالتّعجيل اسقوها
فتوهّم ابن زياد، و خرج.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91- 92- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 343؛ البحراني، العوالم، 17/ 192؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 46؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 17
فما مكث إلّا جمعة، حتّى مرض شريك بن الأعور، و كان قد نزل على هانئ، و كان كريما على ابن زياد و على غيره من الأمراء، و كان شديد التّشيّع، قد شهد صفّين مع عمّار، فأرسل إليه عبيد اللّه: إنّي رائح إليك العشيّة. فقال لمسلم: إنّ هذا الفاجر عائدي العشيّة، فإذا جلس اخرج إليه، فاقتله، ثمّ اقعد في القصر ليس أحد يحول بينك و بينه، فإن برئت من وجعي، سرت إلى البصرة، حتّى أكفيك أمرها. فلمّا كان من العشيّ أتاه عبيد اللّه، فقام مسلم بن عقيل ليدخل، فقال له شريك: لا يفوتنّك إذا جلس. فقال هانئ ابن عروة: لا أحبّ أن يقتل في داري. فجاء عبيد اللّه، فجلس، و سأل شريكا عن مرضه، فأطال، فلمّا رأى شريك أنّ مسلما لا يخرج، خشي أن يفوته، فأخذ يقول:
ما تنظرون بسلمى لا تحيّوها *** اسقونيها و ان كانت بها نفسي
فقال: ذلك مرّتين أو ثلاثا، فقال عبيد اللّه: ما شأنه؟ ترونه يخلط. فقال له هانئ: نعم ما زال هذا دأبه قبيل الصّبح حتّى ساعته هذه. فانصرف. و قيل: إنّ شريكا لمّا قال:
اسقونيها. و خلط كلامه، فطن به مهران، فغمز عبيد اللّه، فوثب، فقال له شريك: أيّها الأمير، إنّي أريد أن أوصي إليك. فقال: أعود إليك. فقال له مهران: إنّه أراد قتلك. فقال:
و كيف مع إكرامي له و في بيت هانئ و يد أبي عنده؟ فقال له مهران: هو ما قلت لك. فلمّا قام ابن زياد خرج مسلم بن عقيل، فقال له شريك: ما منعك من قتله؟ قال: خصلتان:
أمّا إحداهما: فكراهيّة هانئ، أن يقتل في منزله، و أمّا الأخرى: فحديث حدّثه عليّ عن النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم: إنّ الإيمان قيّد الفتك، فلا يفتك مؤمن بمؤمن. فقال له هانئ: لو قتلته، لقتلت
1) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «تحيّيها»].
فاسقا، فاجرا، كافرا، غادرا. (1)
چون شب فرارسيد، عبيد اللّه وارد شد. مسلم هم برخاست كه در جاى ديگر مخفى شود. شريك هم به مسلم گفت: «هرگز اين فرصت را از دست مده!» هانى بن عروه گفت: «خوشايند نيست كه او در خانه من كشته شود.»
عبيد اللّه وارد شد و نشست. حال شريك و چگونگى بيمارى را از او پرسيد و مدتى هم طول داد. چون شريك ديد كه مسلم نيامد و حمله نكرد، ترسيد فرصت از دست برود، چنين گفت:
ما تنظرون بسلمى لا تحيوها *** اسقونيها و ان كانت بها نفسى
يعنى چه انتظار داريد كه به سلمى درود نمى فرستيد؟ آبم دهيد و سيرابم كنيد؛ ولو در آن جرعه آب جانم برود.» (چند بار گفت: آبم دهيد ولو اين كه به مرگم كشيده شود). اين كلمه را دو بار تكرار كرد.
عبيد اللّه پرسيد: «آيا او هذيان مى گويد؟ اين حال چيست؟»
هانى گفت: «آرى! قبل از طلوع صبح تاكنون اين حال براى او عارض شده» (هذيان مى گويد).
عبيد اللّه از آن جا خارج شد. شريك گفت: «اى امير! مى خواهم تو را وصى خود قرار دهم.»
گفته شده: چون شريك آن كلمه را گفت و خود را به هذيان گفتن زد، مهران غلام عبيد اللّه (متوجه شد) به او اشاره كرد كه برويم. او هم جست و رفت. شريك به او گفت: «اى امير، من مى خواهم وصيت كنم.»
گفت: «من برمى گردم.»
مهران به او گفت: «او مى خواست تو را بكشد.»
پرسيد: «چگونه و حال اين كه من او را گرامى داشته بودم. آن هم در خانه هانى و حال اين كه پدرم به او احسان كرده بود.»
مهران گفت: «همان است كه گفتم.»
چون ابن زياد رفت، مسلم از نهانخانه بيرون آمد. شريك به او گفت: «چرا او را نكشتى و مانع تو چه بود؟»
گفت: «دو علت بود: يكى اكراه هانى كه او در خانه وى كشته شود. علت ديگر اين است كه على حديثى از پيغمبر روايت كرده: ايمان مانع قتل غافل است (ترور) هرگز يك مؤمن، مؤمن ديگر را نكشد.»
هانى به او گفت: «اگر تو او را مى كشتى، يك فاسق، فاجر، كافر، خائن و غدار مى كشتى (نه مؤمن).»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 119- 121
ابن الأثير، الكامل، 3/ 269- 2701) - يك هفته گذشت كه شريك بن اعور كه از شيعيان مؤمن و سخت متعصب بود و در جنگ صفين هم با عمار (ابن ياسر كه شهيد شد) شاهد و محارب و مجاهد بود، بيمار شد. در منزل هانى هم مهمان بود و نزد عبيد اللّه عزت و مقام ارجمند و احترام داشت؛ همچنين نزد ساير امرا. عبيد اللّه بن زياد به او پيغام داد كه من امشب براى عيادت تو خواهم آمد. او (شريك) به مسلم گفت: «اين فاسق فاجر امشب به عيادت من خواهد آمد. همين كه نشست، تو از پشت بيا و او را بكش و بعد به قصر امير برو و در آن جا بنشين (و امارت كن) كه هيچ كس حايل و مانع نخواهد بود. اگر من از اين درد و مرض نجات يابم، بشهر بصره خواهم رفت و در آن جا كارها را سامان خواهم داد و تو را از كارزار بى نياز خواهم كرد.»
و كان شريك بن الأعور الهمدانيّ قدم من البصرة مع عبيد اللّه بن زياد، و نزل دار هانئ بن عروة، و كان شريك من محبّي أمير المؤمنين عليه السّلام و شيعته، عظيم المنزلة جليل القدر، (1)فمرض و سأل عبيد اللّه عنه، فأخبر أنّه موعوك، فأرسل ابن زياد إليه: إنّي رائح إليك في هذه اللّيلة لعيادتك. (2)
فقال شريك لمسلم بن عقيل: يا ابن عمّ رسول اللّه، أنّ ابن زياد يريد عيادتي، فادخل بعض الخزائن، فإذا جلس، فاخرج و (3)اضرب عنقه و أنا أكفيك أمر من بالكوفة مع العافية. (4)
و كان مسلم رحمه اللّه شجاعا مقداما جسورا، (5)ففعل ما أشار به شريك، فجاء عبيد اللّه يسأل شريكا عن حاله و سبب مرضه، و شريك عينه إلى الخزانة وامقة و طال ذلك، (6)فجعل يقول: «ما الانتظار بسلمى لا تحيّيها» يكرّر ذلك، فأنكر عبيد اللّه القول، و التفت إلى هانئ بن عروة و قال: ابن عمّك يخلط في علّته. و هانئ قد ارتعد و تغيّر وجهه، فقال هانئ: إنّ شريكا يهجر منذ وقع في المرض، و يتكلّم بما لا يعلم.
فثار عبيد اللّه خارجا نحو قصر الإمارة مذعورا. (7)(8)فخرج مسلم و السّيف في كفّه، و قال شريك: يا هذا، ما منعك من الأمر؟
قال مسلم: لمّا هممت بالخروج فتعلّقت بي امرأة، قالت: ناشدتك اللّه، إن قتلت ابن زياد في دارنا، و بكت في وجهي، فرميت السّيف، و جلست. قال هانئ: يا ويلها قتلتني، و قتلت نفسها، و الّذي فررت منه وقعت فيه.
ابن نما، مثير الأحزان، 14- 15- مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 45- 46
1) [اللّواعج: «فأرسل إليه ابن زياد، أنّه يريد أن يعوده»].
2) [اللّواعج: «فأرسل إليه ابن زياد، أنّه يريد أن يعوده»].
3) [اللّواعج: «فاقتله، ثمّ أقعد في القصر. ليس أحد يحول بينك و بينه، فإن برئت، سرت إلى البصرة حتّى أكفيك أمرها»].
4) [اللّواعج: «فاقتله، ثمّ أقعد في القصر. ليس أحد يحول بينك و بينه، فإن برئت، سرت إلى البصرة حتّى أكفيك أمرها»].
5) [لم يرد في اللّواعج].
6) - [من هنا حكاه عنه في الأسرار،/ 220].
7) [لم يرد في اللّواعج].
8) - [من هنا حكاه عنه في البحار، 44/ 343- 344، العوالم، 17/ 193، نفس المهموم،/ 98؛ مثله في مثير الأحزان للجواهريّ،/ 17].
فما مكث إلّا جمعة، حتّى مرض شريك بن الأعور، و كان قد نزل على هانئ، و كان كريما على ابن زياد و على غيره من الأمراء، و كان شديد التّشيّع، فأرسل إليه ابن زياد:
إنّي رائح إليك العشيّة. فقال لمسلم بن عقيل: «إنّ هذا الفاجر عائدي العشيّة، فإذا جلس، فاقتله، ثمّ اقصد القصر، ليس أحد يحول بينك و بينه، فإن بريت من وجعي سرت إلى من بالبصرة فكفيتك أمرهم». فلمّا كان من العشيّ أتاه عبيد اللّه، فقام مسلم بن عقيل ليدخل، فقال له شريك: لا يفوتنّك إذا جلس. فقال هانئ بن عروة: إنّي لا أحبّ أن يقتل في داري. و جاء عبيد اللّه، فجلس عند شريك، و أطال، فلمّا رأى شريك أنّ مسلما لا يخرج خشي أن يفوته، فأخذ يقول: «ما تنظرون بسلمى أن تحيّوها! اسقونيها و إن كانت فيها نفسي!» يقول ذلك مرّتين أو ثلاثا، فقال عبيد اللّه: «ما شأنه؟ ترونه يخلط!» فقال هانئ: «نعم، ما زال هذا دأبه قبيل الصّبح حتّى ساعته هذه». فانصرف.
و خرج مسلم، فقال له شريك: ما منعك من قتله؟ فقال: «أمران: أحدهما، كراهية هانئ أن يقتل في منزله، و الثّاني، حديث حدّثه عليّ رضى اللّه عنه عن النّبيّ صلى اللّه عليه و سلم: «الإيمان قيد الفتك، فلا يفتك مؤمن». فقال هانئ: لو قتلته، لقتلت فاسقا، فاجرا، كافرا، غادرا!.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 391- 392
و قدم مع عبيد اللّه شريك بن الأعور شيعيّ، فنزل على هانئ بن عروة، فمرض، فكان عبيد اللّه يعوده، فهيّئوا لعبيد اللّه ثلاثين رجلا ليغتالوه، فلم يتمّ ذلك. و فهم عبيد اللّه، فوثب و خرج، فنمّ عليهم عبد لهانئ. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
و بلغه أنّ عبيد اللّه يريد عيادته، فبعث إلى هانئ، يقول له: ابعث مسلم بن عقيل، حتّى يكون في داري ليقتل عبيد اللّه إذا جاء يعودني. فبعثه إليه، فقال له شريك: كن أنت في الخباء، فإذا جلس عبيد اللّه، فإنّي أطلب الماء و هي إشارتي إليك، فاخرج، فاقتله. فلمّا جاء عبيد اللّه جلس على فراش شريك، و عنده هانئ بن عروة، و قام من بين يديه غلام، يقال له مهران، فتحدّث عنده ساعة، ثمّ قال شريك: اسقوني. فتجبّن مسلم عن قتله،
و خرجت جارية بكوز من ماء، فوجدت مسلما في الخباء، فاستحيت، و رجعت بالماء ثلاثا، ثمّ قال: اسقوني و لو كان فيه ذهاب نفسي، أتحمونني من الماء؟ ففهم مهران الغدر، فغمز مولاه فنهض سريعا، و خرج، فقال شريك: أيّها الأمير، إنّي أريد أن أوصي إليك.
فقال: سأعود! فخرج به مولاه، فأركبه و طرد به- أي ساق به- و جعل يقول له مولاه:
إنّ القوم أرادوا قتلك. فقال: ويحك إنّي بهم لرفيق. فما بالهم؟ و قال شريك لمسلم: ما منعك أن تخرج، فتقتله؟ قال: حديث بلغني عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم أنّه قال: «الإيمان ضدّ الفتك، لا يفتك مؤمن» و كرهت أن أقتله في بيتك. فقال: أمّا لو قتلته، لجلست في القصر، لم يستعدّ منه أحد، و ليكفينّك أمر البصرة، و لو قتلته، لقتلت ظالما، فاجرا. (1)
بيمار شد و عبيد اللّه بن زياد بر مرض شريك وقوف يافته، به وى پيغام فرستاد كه: «فردا به عيادت تو خواهم آمد.»
و شريك مسلم بن عقيل را طلبيده، گفت: «كه چون عبيد اللّه به اين جا آيد، فرصت نگه داشته، به زخم تيغ تيز پيكر آن بداختر را ريزريز ساز تا امارت كوفه بر تو قرار يابد، و من متعهد مى شوم كه اگر صحت يابم، بصره را نيز مسخر گردانم.»
و روز ديگر عبيد اللّه بن زياد به ديدن شريك رفته. شريك او را مدتى به سخن نگهداشت و انتظار مى كشيد كه مسلم از نهانخانه بيرون آمده، او را بكشد و مسلم نيز تيغ تيز كشيده، مى خواست كه به سر عبيد اللّه رود؛ امّا هانى او را سوگند داد كه: اين حركت مكن كه مرا در اين سرا اطفال و عورات بسيارند و از قتل اين لعين بيم آن است كه جگر ايشان خون گردد. مسلم در خشم شده، شمشير از دست بينداخت و چون عبيد اللّه از خانه هانى بيرون رفت، شريك مسلم را طلبيده، او را به جهت اهمالى كه در قتل آن سرخيل اهل ضلال كرده بود، ملامتها نمود. مسلم جواب داد كه: «مرا دو چيز از اين كار مانع آمد: يكى كراهت هانى، دوّم ارتكاب غدر كه شيوه سالكان مسالك مسلمانى نيست.»
شريك گفت: «و اللّه كه اگر اين ملعون را مى كشتى، كار تو استقامت مى گرفت و امارت تو درجه عليا مى پذيرفت.»
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 42
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 153
قال أبو مخنف: إنّ الآمر بقتله [ابن زياد] له [مسلم] هانئ، ثمّ خرج مسلم و قال هانئ:
يا سبحان اللّه، ما منعك من قتله؟ قال مسلم: منعني من قتله كلام سمعته من عمّي أمير المؤمنين، أنّه قال: لا إيمان لمن قتل مسلما. فقال له هانئ: و اللّه لو قتلت، لقتلت
1) - در اين اثنا، شريك بن اعور بصرى كه از كبار شيعه حيدر كرار بود، در خانه هانى نزول نمود.
كافرا، فاجرا. فقال هانئ (1): إذا و اللّه لا تقدر على مثلها أبدا.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220
و كان شريك بن الحارث الهمدانيّ لمّا جاء من البصرة مع عبيد اللّه بن زياد نزل دار هانئ، فمرض، فأرسل إليه ابن زياد، إنّه يريد أن يعوده. فقال لمسلم: إذا جلس أخرج إليه، فاقتله. و نهاه هانئ، و لمّا أراد الخروج تعلّقت به امرأة لهانئ و بكت في وجهه، و ناشدته اللّه إن يفعل، و خرج ابن زياد. الأمين،
أعيان الشّيعة، 1/ 591
و نزل مع مسلم بن عقيل شريك بن عبد اللّه الأعور الحارثيّ الهمدانيّ البصريّ و كان من كبار شيعة أمير المؤمنين عليه السّلام بالبصرة جليل القدر في أصحابنا، شهد صفّين و قاتل مع عمّار بن ياسر، و لشرفه و جاهه ولّاه معاوية كرمان، و كانت له مواصلة و صحبة مع هانئ بن عروة، فمرض مرضا شديدا، عاده فيه ابن زياد، و قبل مجيئه قال شريك لمسلم عليه السّلام: إنّ غايتك و غاية شيعتك هلاكه، فأقم في الخزانة حتّى إذا اطمأنّ عندي اخرج إليه و اقتله، و أنا أكفيك أمره بالكوفة مع العافية.
و بينا هم على هذا إذ قيل: الأمير على الباب. فدخل مسلم الخزانة، و دخل عبيد اللّه على شريك و لمّا استبطأ شريك خروج مسلم جعل يأخذ عمامته من على رأسه، و يضعها على الأرض، ثمّ يضعها على رأسه، فعل ذلك مرارا و نادى بصوت عال يسمع مسلما:
ما تنظرون بسلمى لا تحيّوها *** حيّوا سليمى و حيّوا من يحيّيها
هل شربة عذبة أسقى على ظمأ *** و لو تلفت و كانت منيّتي فيها
و إن تخشيت من سلمى مراقبة *** فلست تأمن يوما من دواهيها
و لم يزل يكرّره، و عينه رامقة إلى الخزانة، ثمّ صاح بصوت رفيع يسمع مسلما:
اسقونيها و لو كان فيها حتفي.
فالتفت عبيد اللّه إلى هانئ و قال: ابن عمّك يخلط في علّته. فقال هانئ: إنّ شريكا
1) - [في المطبوع: «الهانئ»].
يهجر منذ وقع في علّته، و إنّه ليتكلّم بما لا يعلم.
فقال شريك لمسلم: ما منعك منه. قال: خلّتان: الأولى حديث عليّ عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم: إنّ الإيمان قيّد الفتك، فلا يفتك مؤمن.
و الثّانية: امرأة هانئ، فإنّها تعلّقت بي و أقسمت عليّ باللّه أن لا أفعل هذا في دارها، و بكت في وجهي. فقال هانئ: يا ويلها قتلتني و قتلت نفسها، و الّذي فرّت منه وقعت فيه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 173- 175
قالوا: و نزل مع مسلم بن عقيل في دار هانئ، شريك بن عبد اللّه الحارثيّ الهمدانيّ، و كان من أعاظم شيعة أمير المؤمنين عليه السّلام بالبصرة، شهد الجمل و صفّين مع عليّ عليه السّلام و كان قد جاء مع ابن زياد من البصرة، فانقطع عنه في الطّريق لمرضه، و وصل الكوفة بعده، فنزل في دار هانئ بن عروة لصلات كانت بينهما من حيث العشيرة و الصّحبة.
و تزايد مرضه في الكوفة، فعلم بذلك ابن زياد، فأرسل إليه أن سيعوده في دار هانئ.
و قبل مجي ء ابن زياد تواطأ شريك مع مسلم أن يغتال ابن زياد عند مجيئه.
فلمّا كان من العشيّ أقبل ابن زياد لعيادة شريك، فقام مسلم ليدخل، و قال له شريك: لا يفوتنّك إذا جلس. و لكنّ هانئا اعترضه قائلا: «إنّي لا أحبّ أن يقتل في داري».
فجاء عبيد اللّه بن زياد، و لمّا استقرّ به المجلس أخذ يسأل شريكا عن مرضه، و أطال سؤاله، و شريك يجيبه بحمد اللّه، و هو يدبر نظره إلى مسلم و يشير إليه بالخروج، و مسلم لم يلتفت إليه، فلمّا طال انتظاره أخذ يقول: «ما الانتظار بسلمى أن تحيّوها اسقونيها و إن كانت فيها نفسي» و أخذ يردّد ذلك مرّتين أو ثلاثا.
فقال ابن زياد: ما شأنه؟ أترونه يهجر؟.
فقال له هانئ: نعم- أصلحك اللّه- ما زال هذا ديدنه قبيل الصّبح حتّى ساعته هذه.
ثمّ قام ابن زياد، فانصرف. بحر العلوم
، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 223- 224
و مات شريك بن الأعور في دار هانئ من مرضه ذلك.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 337، أنساب الأشراف، 2/ 79
و لم يعش شريك بعد ذلك إلّا أيّاما حتّى توفّي، و شيّع ابن زياد جنازته، و تقدّم، فصلّى عليه. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 236
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 236- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 312
و لبث شريك بن الأعور بعد ذلك ثلاثا ثمّ مات، (2)فخرج ابن زياد فصلّى عليه، (3)و بلغ عبيد اللّه بعد ما قتل مسلما و هانئا، أنّ ذلك الّذي كنت سمعت من شريك في مرضه إنّما كان يحرّض مسلما، و يأمره بالخروج إليك ليقتلك؛ فقال عبيد اللّه: (4)و اللّه لا أصلّي على جنازة (5)رجل من أهل العراق (6)أبدا، و و اللّه (7)لو لا أنّ قبر زياد فيهم، لنبشت شريكا. (8)
گويد: از آن پس كه ابن زياد مسلم و هانى را بكشت، بدو گفتند: «سخنانى كه شريك هنگام بيمارى مى گفت، مسلم را ترغيب مى كرد و مى گفت، بيايد و تو را بكشد».
عبيد اللّه گفت: «به خدا هرگز بر جنازه يكى از مردم عراق نماز نخواهم كرد. به خدا اگر قبر زياد اين جا نبود، قبر شريك را مى شكافتم».
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2939
الطّبري، التّاريخ، 5/ 363- 364- عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 176؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 224؛ المحمودي، العبرات، 1/ 314
قال: ثمّ لم يلبث شريك بن عبد اللّه إلّا ثلاثة أيّام حتّى مات- رحمه اللّه، و كان من خيار
1) - پس از اين، شريك چند روزى زنده بود و درگذشت و ابن زياد جنازه او را تشييع كرد و خود بر او نماز گزارد.
2) - [إلى هنا حكاه عنه في العبرات].
3) [المقرّم: «و دفن بالثّوية و لمّا وضح لابن زياد، أنّ شريكا كان يحرّض على قتله، قال:» و في بحر العلوم: «فلمّا علم بعد ذلك، أنّه هو الّذي كان يحرّض مسلما على قتله، قال:»].
4) [المقرّم: «و دفن بالثّوية و لمّا وضح لابن زياد، أنّ شريكا كان يحرّض على قتله، قال:» و في بحر العلوم: «فلمّا علم بعد ذلك، أنّه هو الّذي كان يحرّض مسلما على قتله، قال:»].
5) [بحر العلوم: «عراقيّ»].
6) [بحر العلوم: «عراقيّ»].
7) - [لم يرد في بحر العلوم].
8) - گويد: شريك بن اعور سه روز ديگر زنده بود. پس از آن بمرد و ابن زياد بيامد و بر او نماز كرد.
الشّيعة، غير أنّه يكتم ذلك إلّا عمّن يثق به من إخوانه. قال: و خرج عبيد اللّه بن زياد، فصلّى عليه، و رجع إلى قصره.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 74
فلبث شريك بن الأعور بعد ذلك ثلاثا و مات.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 45
ثمّ مات شريك من تلك العلّة.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 225
فلم يلبث شريك بعد ذلك ثلاثة أيّام حتّى مات رحمه اللّه، و كان من خيار الشّيعة و عبّادها، غير أنّه كان يكتم ذلك إلّا عن من يثق به من إخوانه، فخرج ابن زياد، و صلّى عليه، و رجع إلى قصره.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 202
و لبث شريك بعد ذلك ثلاثا، ثمّ مات، فصلّى عليه عبيد اللّه، فلمّا علم عبيد اللّه أنّ شريكا كان حرّض مسلما على قتله، قال: و اللّه لا أصلّي على جنازة عراقيّ أبدا، و لو لا أنّ قبر زياد فيهم، لنبشت شريكا. (1)
خليلى، ترجمه، كامل، 5/ 121
ابن الأثير، الكامل، 3/ 270- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 98
و مات شريك بعد ذلك بثلاث، فصلّى عليه عبيد اللّه، فلمّا علم أنّه كان يحرّض مسلما على قتله، قال: و اللّه لا أصلّي على جنازة عراقيّ أبدا!
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 392
و مات شريك بعد ثلاث. (2)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 42
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 153
و مات شريك من مرضه ذلك.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
1) - شريك سه روز بعد از آن وفات يافت. عبيد اللّه بر او نماز خواند. بعد از آن عبيد اللّه دانست كه شريك مسلم را به كشتن او تشجيع و تشويق مى كرد گفت: «به خدا سوگند بعد از اين بر جنازه يك عراقى نماز نخواهم خواند. اگر قبر زياد در عراق و ميان عراقيها نبود، من قبر شريك را نبش مى كردم (ترسيده بود كه قبر زياد را هم نبش كنند.)»
2) - و شريك بعد از سه روز از اين قيل وقال به جوار مغفرت ايزد متعال انتقال نمود و عبيد اللّه بر وى نماز گزارد.
و دسّ ابن زياد مولى يقال له معقل، و أمره أن يظهر أنّه من شيعة عليّ؛ و أن يتجسّس من مسلم و يتعرّف موضعه، و أعطاه مالا يستعين به على ذلك. فلقي معقل مولى ابن زياد مسلم بن عوسجة الأسديّ، فقال له: إنّي رجل محبّ لأهل بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و قد بلغني أنّ رجلا منهم بعث به الحسين بن عليّ صلوات اللّه عليه إلى شيعته من أهل الكوفة، و معي مال أريد أن أدفعه إليه، يستعين به على أمره و أمركم. فركن ابن عوسجة إليه، و قال له: الرّجل القادم من قبل الحسين، مسلم بن عقيل و هو ابن عمّه، و أنا مدخلك إليه.
و جعل معقل مولى ابن زياد، يختلف إلى ابن عوسجة، يقتضيه ما وعده من إدخاله إلى مسلم بن عقيل؛ فأدخله إليه، و أخذ مسلم بيعته و قبض المال الّذي كان أعطاه إيّاه عبيد اللّه بن زياد؛ منه و ذلك بعد موت شريك بن الأعور.
فأتى معقل ابن زياد؛ فحدّثه بما كان منه، و بقبض مسلم بن عقيل المال في منزل هانئ ابن عروة بن نمران المراديّ، فقال: أفعلها هانئ؟!
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 336- 337، أنساب الأشراف، 2/ 79- 80
و خفي على عبيد اللّه بن زياد موضع مسلم بن عقيل، فقال لمولى له من أهل الشّام يسمّى: معقلا، و ناوله ثلاثة آلاف درهم في كيس، و قال: خذ هذا المال، و انطلق، فالتمس مسلم بن عقيل، و تأتّ له بغاية التّأنّي. فانطلق الرّجل حتّى دخل المسجد الأعظم، و جعل لا يدري كيف يتأتّى الأمر ثمّ إنّه نظر إلى رجل يكثر الصّلاة إلى سارية من سواري المسجد، فقال في نفسه: إنّ هؤلاء الشّيعة يكثرون الصّلاة، و أحسب هذا منهم. فجلس للرّجل حتّى إذا انفتل من صلاته، قام، فدنا منه و جلس، فقال: جعلت فداك، إنّي رجل من أهل الشّام مولى لذي الكلاع، و قد أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و حبّ من أحبّهم، و معي هذه الثّلاثة الآلاف درهم أحبّ إيصالها إلى رجل منهم، بلغني أنّه قدم هذا المصر داعية للحسين بن عليّ عليه السّلام، فهل تدلّني عليه
لأوصل هذا المال إليه ليستعين به على بعض أموره، أو يضعه حيث يحبّ (1)من شيعته.
فقال له الرّجل و كيف قصدتني بالسّؤال عن ذلك دون غيري ممّن هو في هذا المسجد؟
قال: لأنّي رأيت عليك سيم (2)الخير، فرجوت أن تكون ممّن يتولّى أهل بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم. قال له الرّجل: ويحك قد وقعت عليّ بعينك، أنا رجل من إخوانك، و اسمي مسلم بن عوسجة، و قد سررت بك، و ساءني ما كان من حسي قلبك [؟]، فإنّي رجل من شيعة أهل هذا البيت خوفا من هذا الطّاغية ابن زياد، فأعطني ذمّة اللّه و عهده أن تكتم هذا الأمر من جميع النّاس. فأعطاه من ذلك ما أراد. فقال له مسلم بن عوسجة:
انصرف يومك هذا، فإذا كان غدا، فأتني في منزلي حتّى أنطلق معك إلى صاحبنا- يعني مسلم بن عقيل- فأوصلك إليه. فمضى الشّاميّ، فبات ليلته، فلمّا أصبح غدا إلى مسلم بن عوسجة في منزله، فانطلق به حتّى أدخله إلى مسلم بن عقيل، فأخبره بأمره، و دفع إليه الشّاميّ ذلك المال، و بايعه، و كان الشّاميّ يغدو إلى مسلم بن عقيل، فلا يحجب عنه، فيكون نهاره كلّه عنده، فيتعرّف جميع أخبارهم، فإذا أمسى و أظلم عليه اللّيل، دخل على عبيد اللّه بن زياد، فأخبره بجميع قصصهم، و ما قالوا، و فعلوا، في ذلك، و أعلمه نزول مسلم في دار هانئ بن عروة. (3)
آن مرد وارد مسجد بزرگ كوفه شد و نمى دانست كار را چگونه شروع كند. در همان حال متوجه مردى شد كه در يكى از گوشه هاى مسجد پيوسته نماز مى گزارد و با خود گفت: «شيعيان بسيار نماز مى گزارند و خيال مى كنم اين از آنان است.»
همان جا نشست و چون آن مرد نمازش را تمام كرد، پيش او رفت و نشست و چنين گفت: «فدايت گردم. من مردى شامى و از وابستگان ذو الكلاع هستم و خداوند متعال به من نعمت دوستى خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و دوستى دوستان ايشان را ارزانى داشته و اين سه هزار درهم همراه من است و دوست دارم آن را به مردى از ايشان برسانم كه وارد اين شهر شده است و مردم را به دعوت براى حسين عليه السّلام فرامى خواند.
آيا مى توانى مرا پيش او راهنمايى كنى كه اين مال را به او بپردازم؟ تا آن را براى كارهاى خود مصرف كند و به هريك از شيعيان كه مى خواهد، پرداخت كند.»
آن مرد به او گفت: «چگونه از ميان اين همه مردم كه در مسجدند، از من اين سؤال را مى كنى؟»
گفت: «براى اين كه چهره تو را نيكو يافتم و اميدوار شدم كه تو از كسانى باشى كه دوستدار خاندان پيامبرند.»
آن مرد گفت: «درست پنداشته اى و من مردى از برادران تو هستم و نام من مسلم بن عوسجه است و از ديدار تو خشنود شدم. در عين حال از اين كه توانستى مرا بشناسى، ناراحت شدم كه من مردى از شيعيانم و از ابن زياد ستمگر بيمناكم. بنابراين، عهد و پيمان خدا را بر عهده بگير كه اين موضوع را از همه مردم پوشيده دارى.»
او سوگند خورد و مسلم بن عوسجه به او گفت: «امروز برگرد و فردا صبح به خانه ام بيا تا همراه تو نزد مسلم بن عقيل برويم و تو را پيش او برسانم.»
مرد شامى رفت و آن شب را به روز آورد و صبح زود به خانه مسلم بن عوسجه رفت و او مرد شامى را به خانه مسلم بن عقيل برد و موضوع را به اطلاع او رساند و مرد شامى آن مال را به او پرداخت و با مسلم بن عقيل بيعت كرد.
مرد شامى صبح زود به خانه مسلم مى رفت و كسى هم مانع او نمى شد و تمام روز را در خانه مسلم و پيش او مى گذراند و تمام اخبار را به دست مى آورد و چون شب فرامى رسيد، در تاريكى به خانه ابن زياد مى رفت و تمام اخبار و كارها و گفته هاى ايشان را به اطلاع او مى رساند و به ابن زياد اطلاع داد كه مسلم در خانه هانى بن عروة منزل كرده است.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 283- 284
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 236- 237- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 313- 316
فدعا مولى له، فأعطاه ثلاثة آلاف (1)، و قال له: اذهب، حتّى تسأل عن الرّجل الّذي يبايع له أهل الكوفة، فأعلمه أنّك رجل من أهل حمص، جئت لهذا الأمر، و هذا مال، تدفعه (2)إليه ليتقوّى (3). فلم يزل يتلطّف و يرفق به حتّى دلّ (4)على شيخ (5)من أهل الكوفة (6)يلي البيعة، فلقيه، فأخبره (7)، فقال له الشّيخ: لقد سرّني لقاؤك إيّاي، و قد (8)ساءني (9)فأمّا ما
1) - [زاد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «درهم»].
2) - [في الأمالي: «فأدفعه» و في تهذيب التّهذيب: «ندفعه»].
3) - [في الأمالي: «ليقوى» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «ليقوى به» و زاد في الأمالي: «فخرج إليه» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فخرج الرّجل»].
4) - [الأمالي: «دخل»].
5) [لم يرد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
6) [لم يرد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
7) - [زاد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «الخبر»].
8) - [الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «لقد»].
9) - [زاد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «ذلك»].
سرّني من ذلك، فما هداك اللّه له (1)، و أمّا ما ساءني، فإنّ أمرنا لم يستحكم بعد. فأدخله إليه (2)، فأخذ منه المال و بايعه، و رجع إلى عبيد اللّه، فأخبره. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 190- 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 424؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 350
فدعا مولى لبني تميم، فأعطاه مالا، و قال: انتحل هذا الأمر، و أعنهم بالمال، و اقصد لهانئ و مسلم، و أنزل عليه؛ فجاء هانئا، فأخبره أنّه شيعة، و أنّ معه مالا.
و دعا ابن زياد مولى له يقال له: معقل، فقال له: خذ ثلاثة آلاف درهم، ثمّ اطلب مسلم بن عقيل، و اطلب لنا أصحابه، ثمّ أعطهم هذه الثّلاثة آلاف؛ فقل لهم: استعينوا بها على حرب عدوّكم، و أعلمهم أنّك منهم، فإنّك لو قد أعطيتها إيّاهم اطمأنّوا إليك، و وثقوا بك، و لم يكتموك شيئا من أخبارهم؛ ثمّ اغد عليهم ورح. ففعل ذلك، فجاء حتّى أتى إلى مسلم بن عوسجة الأسديّ من بني سعد بن ثعلبة في المسجد الأعظم و هو يصلّي، و سمع النّاس، يقولون: إنّ هذا يبايع للحسين. فجاء، فجلس حتّى فرغ من صلاته، ثمّ قال: يا عبد اللّه، إنّي امرؤ من أهل الشّام، مولى لذي الكلاع، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل هذا البيت، و حبّ من أحبّهم، فهذه ثلاثة آلاف درهم أردت بها لقاء رجل منهم بلغني أنّه قدم الكوفة يبايع لابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و كنت أريد لقاءه، فلم أجد أحدا يدلّني عليه و لا يعرف مكانه، فإنّي لجالس آنفا في المسجد إذ سمعت نفرا من المسلمين، يقولون: هذا رجل له علم بأهل هذا البيت؛ و إنّي أتيتك لتقبض هذا المال و تدخلني على صاحبك، فأبايعه، و إن شئت أخذت بيعتي له قبل لقائه. فقال: أحمد اللّه على لقائك إيّاي، فقد سرّني ذلك لتنال ما تحبّ، و لينصر اللّه بك أهل بيت نبيّه، و لقد ساءني معرفتك إيّاي بهذا الأمر من قبل أن ينمى، مخافة هذا الطّاغية و سطوته.
فأخذ بيعته قبل أن يبرح، و أخذ عليه المواثيق المغلّظة ليناصحنّ و ليكتمنّ، فأعطاه من ذلك ما رضي به، ثمّ قال له: اختلف إليّ أيّاما في منزلي، فأنا طالب لك الإذن على صاحبك. فأخذ يختلف مع النّاس، فطلب له الإذن.(1)ثمّ إنّ معقلا مولى ابن زياد الّذي دسّه بالمال إلى ابن عقيل و أصحابه، اختلف إلى مسلم بن عوسجة أيّاما ليدخله على ابن عقيل، فأقبل به حتّى أدخله عليه بعد موت شريك بن الأعور، فأخبره خبره كلّه، فأخذ ابن عقيل بيعته، و أمر أبا ثمامة الصّائديّ، فقبض ماله الّذي جاء به- و هو الّذي كان به بصيرا، و كان من فرسان العرب و وجوه الشّيعة. و أقبل ذلك الرّجل يختلف إليهم، فهو أوّل داخل و آخر خارج، يسمع أخبارهم و يعلم أسرارهم، ثمّ ينطلق بها حتّى يقرّها في أذن ابن زياد. (2)
فأخبر ابن زياد بذلك. (3)
گويد: عبيد اللّه با وى همچنان لطف و مدارا كرد تا وى را به پيرى از مردم كوفه راهبرى كردند كه عهده دار بيعت بود كه او را بديد و خبر خويش را با وى بگفت.
پير بدو گفت: «از ديدار تو خرسند شدم و آزرده دل. خرسند شدم از اين كه خدايت راهبرى كرده، آزرده خاطر شدم از اين كه هنوز كار ما استوار نشده.»
آن گاه او را پيش مسلم برد كه مال را از او بگرفت و با وى بيعت كرد.
گويد: غلام پيش عبيد اللّه بازگشت و خبر را با وى بگفت.
گويد: پس يكى را كه وابسته بنى تميم بود، خواست و مالى بدو داد و گفت: «به شيعه گرى تظاهر كن و اين مال را به آنها بده و پيش هانى و مسلم رو و به نزد هانى جاى گير.»
پس آن كس پيش هانى آمد و گفت كه شيعه است و مالى همراه دارد.
گويد: ابن زياد يكى از غلامان خويش را كه معقل نام داشت، پيش خواند و گفت: «سه هزار درم بردار و برو و مسلم بن عقيل را بجوى و ياران وى را پيدا كن و اين سه هزار را به آنها بده و بگوى، براى جنگ دشمنتان از آن كمك گيريد. به آنها بگو كه از آنهايى، و چون اين مال را به آنها دهى از تو اطمينان يابند و به تو اعتماد كنند و چيزى از اخبارشان را از تو مكتوم ندارند. آن گاه شبانگاه و صبحگاه پيش آنها رود».
گويد: غلام چنان كرد و بگشت تا پيش مسلم بن عوسجه اسدى رسيد كه در مسجد اعظم نماز مى كرد و شنيد كه كسان مى گفتند: «اين براى حسين بيعت مى گيرد» پس بيامد و بنشست تا مسلم نماز خويش را به سر برد و بدو گفت: «اى بنده خدا! من يكى از مردم شامم، وابسته ذو الكلاع كه خدايم نعمت دوستدارى اين خاندان و دوستى دوستان ايشان داده است. اينك سه هزار درم آورده ام تا يكى از آنها را كه شنيده ام به كوفه آمده و براى پسر دختر پيمبر بيعت مى گيرد، ببينم. در پى ديدار او بودم و كسى را نيافتم كه مرا سوى وى راهبر شود و جاى او را بداند. هم اكنون در مسجد نشسته بودم كه شنيدم تنى چند از مسلمانان مى گفتند:
«اين، كسى است كه اهل اين خاندان را مى شناسد. پيش تو آمده ام كه اين مال را بگيرى و مرا پيش يار خود برى كه با او بيعت كنم؛ اگر خواهى پيش از ديدارش از من براى او بيعت گيرى».
مسلم بن عوسجه گفت: «خدا را حمد كه پيش من آمدى. خرسندم كه به منظور خويش رسيده اى و خدا خاندان پيمبر خويش را به وسيله تو يارى مى كند؛ امّا دلگيرم كه از آن پيش كه اين كار به كمال رسد، مرا شناخته اى؛ از بيم و سطوت اين جبار.»
آن گاه پيش از آن كه برود. از او بيعت گرفت و پيمانهاى سخت گرفت كه نيكخواهى كند و رازدار باشد. او نيز تعهد كرد و مسلم خشنود شد. آن گاه بدو گفت: «چند روزى در خانه ام پيش من آى تا از يار تو برايت اجازه بگيرم.»
گويد: از آن پس معقل با كسان به خانه مسلم مى رفت كه براى او اجازه خواست.
گويد: معقل غلام ابن زياد كه وى را با مال سوى مسلم بن عقيل و يارانش فرستاده بود، چند روزى پيش مسلم بن عوسجه رفت وآمد داشت كه او را پيش مسلم بن عقيل برد. پس از مرگ شريك، او را پيش مسلم برد و خبر وى را به تمام بگفت. مسلم از او بيعت گرفت و به ابو ثمامه صايدى دستور داد كه مالى را كه آورده بود، گرفت كه اموال جمع را و كمكى كه به همديگر مى كردند او مى گرفت و براى آنها اسلحه مى خريد كه در اين كار بصيرت داشت و از يكه سواران عرب و سران شيعه بود.
گويد: آن مرد پيوسته پيش آنها مى آمد. نخستين آينده بود و آخرين رونده و اخبارشان را مى شنيد و از اسرارشان آگاه مى شد. آن گاه مى رفت و همه را به گوش ابن زياد مى خواند.
و ابن زياد از اين خبر يافت.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918، 2933، 2936، 2937، 2939، 2976
الطّبري، التّاريخ، 5/ 360، 362، 363، 364، 391
و دعا عبيد اللّه بن زياد بمولى له يقال له: معقل، فقال (1): هذه ثلاثة آلاف درهم، خذها إليك و التمس لي مسلم بن عقيل، حيث كان من الكوفة، فإذا عرفت موضعه، فادخل إليه و أعلمه أنّك من شيعته، و على مذهبه، و ادفع إليه (2)هذه الثّلاثة آلاف درهم،
و قل له: استعن بهذه على عدوّك، فإنّك إذا دفعت إليه الثّلاثة آلاف درهم (1)، وثق بناحيتك و اطمأنّ عليك، و لم يكتمك من أمره شيئا، و في غداة غد تعدو عليّ بالأخبار.
قال: فأقبل معقل مولى عبيد اللّه بن زياد، حتّى دخل المسجد الأعظم، فرأى رجلا من الشّيعة، يقال له مسلم بن عوسجة الأسديّ، فجلس إليه، فقال: يا عبد اللّه، إنّي رجل من أهل الشّام، غير أنّي أحبّ أهل هذا البيت، و أحبّ من أحبّهم، و معي ثلاثة آلاف درهم، أريد أن أدفعها إلى رجل قد بلغني عنه أنّه يقدم إلى بلدكم هذا (2)، يأخذ البيعة لابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم الحسين بن عليّ، فإن رأيت هل تدلّني عليه حتّى أدفع إليه المال الّذي معي، و أبايعه، و إن شئت، فخذ بيعتي (3)له قبل أن تدلّني عليه. قال: فظنّ/ مسلم ابن عوسجة أنّ القول على ما يقول، فأخذ عليه الأيمان المغلّظة (4)و المواثيق و العهود، و أنّه يناصح، و يكون عونا لمسلم بن عقيل (5)رحمه اللّه (6)على عبيد اللّه بن زياد، قال: فأعطاه موثقا من الأيمان ما وثق به مسلم بن عوسجة، [ثمّ (7)] قال [له (8)]: انصرف عنّي الآن يومي هذا حتّى أنظر ما يكون! قال: فانصرف معقل مولى زياد.
فلمّا كان من الغد أقبل معقل مولى عبيد اللّه (9)بن زياد إلى مسلم بن عوسجة فقال [له (10)]: إنّك كنت وعدتني أن تدخلني على هذا الرّجل، فأدفع إليه هذا المال، فما الّذي بدا لك في ذلك؟ فقال: إذا أخبرك يا أخا أهل الشّام! إنّا شغلنا بموت هذا الرّجل شريك بن عبد اللّه، و قد كان من خيار الشّيعة و ممّن يتوالى أهل هذا البيت. فقال معقل مولى عبيد اللّه ابن زياد: و مسلم بن عقيل في دار هانى؟ فقال: نعم. قال: فقال معقل: فقم بنا إليه حتّى ندفع إليه هذا المال و أبايعه.
قال: فأخذ مسلم بن عوسجة بيده، فأدخله على مسلم بن عقيل، فرحّب (1)به مسلم و قرّبة، و أدناه و أخذ بيعته، و أمر أن يقبض منه ما معه من المال، و قام معقل مولى عبيد اللّه ابن زياد في منزل هانئ يومه ذلك، حتّى إذا أمسى انصرف إلى عبيد اللّه بن زياد معجبا لما قد ورد عليه من الخبر، ثمّ قال [عبيد اللّه] لمولاه: انظر أن تختلف إلى مسلم بن عقيل في كلّ يوم لئلّا يستريبك، و ينتقل من منزل هانئ (2)إلى مكان غيره، فأحتاج أن ألقى في طلبه عتبا (3).
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 69- 71، 74- 75
و وضع ابن زياد الرّصد على مسلم حتّى علم بموضعه.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67
و أخبر عبيد اللّه بن زياد أنّ مسلم/ بن عقيل في دار هانئ بن عروة.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
و دعا ابن زياد مولى له، يقال له: معقل، فقال له: خذ هذه الثّلاثة آلاف درهم، ثمّ التمس لنا مسلم بن عقيل و اطلب شيعته و أعطهم الثّلاثة آلاف درهم، و قل لهم: استعينوا بهذه على حرب عدوّكم، و أعلمهم بأنّك منهم. ففعل ذلك، و جاء حتّى لقي مسلم بن عوسجة الأسديّ في المسجد الأعظم، و سمع النّاس يقولون: هذا يبايع للحسين بن عليّ.
و كان يصلّي، فلمّا قضى صلاته، جلس إليه، فقال له: يا عبد اللّه إنّي امرؤ من أهل الشّام، مولى لذي الكلاع، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل البيت، و حبّ من أحبّهم، و هذه ثلاثة آلاف درهم معي، أردت بها لقاء رجل منهم بلغني أنّه قدم الكوفة يبايع لابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و كنت أحبّ لقاءه لأعرف مكانه، فسمعت نفرا من المسلمين يقولون: هذا رجل له علم بأمر أهل هذا البيت، و إنّي أتيتك لتقبض منّي هذا المال، و تدلّني على صاحبي، فأبايعه. فقال له: أحمد اللّه على لقائك، فقد سرّني حبّك إيّاهم، و بنصرة اللّه إيّاك حقّ أهل بيت نبيّه صلّى اللّه عليه و اله، و لقد ساءني معرفة النّاس إيّاي، بهذا الأمر قبل أن يتمّ،
مخافة سطوة هذا الطّاغية الجبّار، أن يأخذ البيعة قبل أن يبرح. و أخذ عليه المواثيق الغليظة ليناصحنّ و ليكتمنّ، فأعطاه من ذلك ما رضي به، ثمّ قال له: اختلف إليّ أيّاما في منزلي، فأنا أطلب لك الإذن على صاحبك، و أخذ يختلف مع النّاس، يطلب ذلك إليه.
قال: فأقبل ذلك الرّجل الّذي وجّهه عبيد اللّه بالمال، يختلف إليهم، فهو أوّل داخل و آخر خارج، يسمع أخبارهم و يعلم أسرارهم، و ينطلق بها حتّى يقرّها في أذن ابن زياد. (1)
معقل پول را برداشت و به دنبال اين منظور به مسجد كوفه آمد و در آن جا مسلم بن عوسجه اسدى را كه مشغول نماز بود، ديدار كرد و شنيد كه مردم مى گويند: «اين مرد براى حسين بن علىّ از مردم بيعت مى گيرد.»
معقل نزد مسلم آمد و صبر كرد تا نمازش كه به پايان رسيد، پيش آمد و گفت: «اى بنده خدا! من مردى از اهل شامم و از زمره قبيله ذى الكلاع محسوب مى شوم كه خدا نعمت دوستى اهل بيت پيغمبر و دوستانشان را به من عطا فرموده، و سه هزار درهم پول همراه من است كه مى خواهم به دست مردى از ايشان كه شنيده ام به كوفه آمده و براى پسر دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله از مردم بيعت مى گيرد، برسانم. من دوست دارم جاى او را بدانم تا او را از نزديك ديدار كنم و از چند تن از مردم مسلمان شنيدم كه تو را نشان مى دادند و مى گفتند: «اين مرد از وضع اين خاندان آگاه است، و من اينك به نزد تو آمده ام تا اين پول را از من بگيرى و مرا به نزد اين مردى كه در جستجويش هستم ببرى تا با او بيعت كنم.»
مسلم بن عوسجه گفت: «سپاس خداى را كه مرا موفّق به ديدار تو كرد و از محبّتى كه تو نسبت بدين خاندان دارى، خرسند گشتم و از اين كه خدا به وسيله تو حقّ اهل بيت پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله را يارى مى كند، خوشحالم. من از ترس اين مرد جبّار سركش خوش نداشتم پيش از آن كه كار بيعت سر بگيرد، مرا به اين سمت بشناسند.»
مسلم پس از اين سخنان پيمانهاى محكمى از معقل گرفت كه از راه خيرخواهى قدمى فراتر نگذارد و جريان را پوشيده دارد. معقل هرگونه پيمانى كه مسلم خواست با او ببست و مسلم بن عوسجه (كه اطمينان حاصل كرده بود) بدو گفت: «چند روزى به خانه خود من بيا تا در اين خلال من از آن مرد كه جويايش هستى، برايت اجازه ملاقات بگيرم.»
از آن سو مردى را كه عبيد اللّه براى جاسوسى فرستاده بود، به خانه هانئ راه پيدا كرد و رفت وآمدش به آن جا بسيار شد و كم كم كار به جائى رسيد كه نخستين نفرى كه وارد خانه مى شد، او بود و آخرين نفر هم كه از آن جا بيرون مى رفت، او بود و هرروز خود گزارشهاى كار را مستقيما به اطلاع عبيد اللّه مى رسانيد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 95- 96، 97
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 64- 65
1) - ابن زياد غلامى داشت به نام «معقل». در اين هنگام او را طلبيد و سه هزار درهم پول به وى داد و بدو گفت: «به جستجوى مسلم برو و پيروان او را ديدار كن و اين سه هزار درهم را به آنها بده و بگو: با اين پول تجهيزات جنگى براى جنگ با دشمن تهيّه كنيد و به آنها وانمود كن كه تو از آنهايى. به اين وسيله از جايگاه مسلم و اوضاع و احوالشان اطّلاعى به دست آور و به من گزارش بده.»
فدعا ابن زياد مولى له، يقال له: معقل، فقال له (1): خذ ثلاثة آلاف درهم، و اطلب مسلم بن عقيل، و التمس أصحابه، فإذا ظفرت (2)بواحد منهم أو جماعة (3)فأعطهم هذه (4)الثّلاثة آلاف درهم (5)، و قل لهم: استعينوا بها على حرب عدوّكم و أعلمهم أنّك منهم، (6)فإنّك لو أعطيتهم إيّاها، لقد (7)اطمأنّوا إليك و وثقوا (8)بك، و لم يكتموك شيئا من (9)أخبارهم، ثمّ اغد (10)عليهم ورح حتّى تعرف مستقرّ مسلم بن عقيل، (11)و تدخل عليه.
ففعل ذلك و جاء (12)(13)حتّى جلس إلى مسلم بن عوسجة الأسديّ في المسجد الأعظم، (14)و هو يصلّي، فسمع قوما، يقولون: هذا يبايع للحسين. فجاء و جلس إلى جنبه حتّى فرغ من صلاته، ثمّ قال: (15)يا عبد اللّه إنّي أمرء من أهل الشّام، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل البيت (16)و حبّ من أحبّهم. و تباكى له، و قال: معي ثلاثة آلاف درهم، (17)أردت بها لقاء رجل منهم، بلغني أنّه قدم الكوفة يبايع (18)لابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله (19)، فكنت أريد لقاءه، فلم أجد أحدا يدلّني عليه، و لا أعرف مكانه، فإنّي لجالس في المسجد الآن (20)إذ سمعت نفرا من المؤمنين، يقولون: هذا رجل له علم بأهل هذا البيت. و إنّي أتيتك لتقبض منّي هذا المال و تدخلني على صاحبك، فإنّي أخ من إخوانك و ثقة عليك، و إن شئت
1) - [لم يرد في البحار و العوالم].
2) [مثير الأحزان: «بهم»].
3) [مثير الأحزان: «بهم»].
4) [مثير الأحزان: «دراهم»].
5) [مثير الأحزان: «دراهم»].
6) [مثير الأحزان: «فان فعلت ذلك»].
7) [مثير الأحزان: «فان فعلت ذلك»].
8) [مثير الأحزان: «فاغد»].
9) - [زاد في البحار و العوالم و الأسرار: «أمورهم و»].
10) [مثير الأحزان: «فاغد»].
11) [مثير الأحزان: «فجاء معقل»].
12) [مثير الأحزان: «فجاء معقل»].
13) [لم يرد في روضة الواعظين].
14) [مثير الأحزان: «فقال»].
15) [مثير الأحزان: «فقال»].
16) [مثير الأحزان: «و تباكى له و معي هذه الدّراهم»].
17) [مثير الأحزان: «و تباكى له و معي هذه الدّراهم»].
18) [مثير الأحزان: «للحسين»].
19) [مثير الأحزان: «للحسين»].
20) - [لم يرد في مثير الأحزان].
أخذت (1)بيعتي له قبل (2)لقائه. فقال له ابن عوسجة: أحمد اللّه على لقائك إيّاي، فقد سرّني ذلك، لتنال الّذي تحبّ، و لينصر اللّه بك أهل بيت نبيّه عليه و عليهم السّلام، و لقد ساءني معرفة النّاس إيّاي بهذا الأمر قبل أن يتمّ، مخافة هذه الطّاغية و سطوته. قال له معقل:
لا يكون إلّا خيرا، خذ البيعة عليّ. فأخذ بيعته و أخذ عليه المواثيق المغلّظة ليناصحنّ و ليكتمنّ، فأعطاه من ذلك ما رضي به، ثمّ قال: اختلف إليّ أيّاما في منزلي، فأنّي طالب لك الإذن (3)على صاحبك، و أخذ يختلف مع النّاس (4)، فطلب له الإذن، فأذن له، فأخذ مسلم بن عقيل (5)بيعته، (6)و أمر أبا ثمامة الصّائديّ بقبض المال منه (7)، و هو الّذي كان يقبض أموالهم و ما يعين به بعضهم بعضا، و يشتري لهم السّلاح، و كان (8)بصيرا و فارسا من فرسان العرب و وجوه الشّيعة (9)، و أقبل ذلك الرّجل (10)يختلف إليهم (11)، فهو أوّل داخل و آخر خارج، حتّى فهم ما احتاج إليه ابن زياد من أمرهم، فكان يخبره به (12) وقتا، فوقتا (13). (14)
معقل پول را گرفت و آمد در مسجد بزرگ كوفه نزد مسلم بن عوسجه اسدى نشست. او مشغول نماز بود. پس، از گروهى شنيد كه مى گويند: «اين مرد براى حسين عليه السّلام از مردم بيعت مى گيرد.» پس، نزديك رفت تا پهلوى مسلم بن عوسجة نشست و چون مسلم از نماز فارغ شد، گفت: «بنده خدا! من از اهل شام هستم و خداوند نعمت دوستى خاندان و اهل بيت پيغمبر و دوستى دوستانشان را به من ارزانى داشته.» (اين سخنان را مى گفت) و به دروغ گريه مى كرد و گفت: «همراه من سه هزار درهم است كه مى خواهم مردى از ايشان را ديدار كنم، و به من اطلاع رسيده آن مرد به اين شهر آمده و براى پسر دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم از مردم بيعت مى گيرد. و من مى خواهم او را ديدار كنم و كسى را نيافتم كه مرا به سوى او راهنمايى كند و جاى او را به من نشان دهد. هم اكنون كه در مسجد نشسته بودم، از برخى از مؤمنين شنيدم كه (تو را نشان داده و) مى گفتند: اين مرد داناى به احوال اين خاندان است و من به نزد تو آمده كه اين پول را از من بگيرى و پيش صاحب خودت آن مرد ببرى؛ زيرا من از برادران تو هستم و مورد وثوق و اطمينان توأم، و اگر مى خواهى پيش از آن كه او را ديدار كنم براى او از من بيعت بگير؟»
مسلم بن عوسجة گفت: «خداى را سپاسگزارى كنم كه توفيق ديدار تو را به من داد و ديدار تو مرا خرسند ساخت تا تو به آرزويت برسى و خداوند به وسيله تو خاندان پيغمبرش عليهم السّلام را يارى كند. و من خوش ندارم مردم مرا به اين كار (كه رابطه با اين خاندان دارم) بشناسند پيش از آن كه كار ما سرانجام گيرد و اين ترس من به خاطر انديشه و بيمى است كه از اين مرد سركش و خشم او در دل دارم.»
معقل گفت: «انديشه مكن كه خبرى نيست و خير است. اكنون از من بيعت بگير.» پس مسلم از او بيعت گرفت و پيمانهاى محكمى با او بست كه خيرانديشى كند و جريان را پوشيده دارد.
معقل هر پيمانى خواست، پذيرفت تا او خشنود شد. سپس به او گفت: «چند روزى در خانه من بيا تا من از آن كه مى خواهى برايت اجازه دخول بگيرم.»
معقل با آن مردم كه به خانه مسلم بن عوسجة مى رفتند، بدان خانه رفت وآمد مى كرد تا براى او از مسلم بن عقيل اجازه ملاقات گرفت، و (چون به نزد مسلم بن عقيل رفت) آن جناب از او بيعت گرفت، و به ابى ثمامه صائدى دستور فرمود، پول را از او بگيرد. ابا ثمامه اين سمت را داشت كه پولها و آنچه برخى كمك مالى مى كردند، مى گرفت و براى آنان اسلحه خريدارى مى كرد و مردى بينا و از دلاوران عرب و بزرگان شيعه بود. معقل نزد مسلم بن عقيل رفت وآمد مى كرد تا به جايى كه نخستين كسى كه مى آمد و آخرين مردى كه بيرون مى رفت، او بود و آنچه ابن زياد از فهميدن اوضاع و احوال ايشان بدان نيازمند بود، همه را دانست و پشت سر هم به او گزارش مى داد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 43- 44
1) [مثير الأحزان: «البيعة له من قبل»].
2) [مثير الأحزان: «البيعة له من قبل»].
3) [مثير الأحزان: «فاختلف إليه أيّاما فادخله على مسلم و أخذ عليه»].
4) [لم يرد في روضة الواعظين].
5) [مثير الأحزان: «فاختلف إليه أيّاما فادخله على مسلم و أخذ عليه»].
6) [حكاه عنه القمي في نفس المهموم،/ 98- 99 و زاد: «يسمع أخبارهم و يعلم أسرارهم و ينقلها إلى ابن زياد»].
7) [لم يرد في روضة الواعظين].
8) [مثير الأحزان: «من وجوه الشّيعة و فرسانها فجعل معقل»].
9) [لم يرد في روضة الواعظين].
10) [مثير الأحزان: «من وجوه الشّيعة و فرسانها فجعل معقل»].
11) [حكاه عنه القمي في نفس المهموم،/ 98- 99 و زاد: «يسمع أخبارهم و يعلم أسرارهم و ينقلها إلى ابن زياد»].
12) [لم يرد في روضة الواعظين].
13) [لم يرد في روضة الواعظين].
14) - ابن زياد يكى از غلامان خود را كه معقل نام داشت، پيش خواند و به او گفت: «اين سه هزار درهم را بگير و به جستجوى مسلم بن عقيل برو. ياران او را پيدا كن و چون به يك يا چند تن از ايشان دست يافتى، اين سه هزار درهم را به آنان بده و بگو: «با اين پول براى جنگ با دشمنان كمك بگيريد!» و چنين وانمود كن كه تو از آنان هستى؛ زيرا چون تو اين پول را به آنان دادى، از تو مطمئن خواهند شد و مورد اعتماد آنان قرار خواهى گرفت و چيزى از كار خود را از تو پنهان نخواهند كرد. سپس بامداد و پسين نزد ايشان برو (و رفت وآمدت را با ايشان زياد كن) تا بدانى مسلم بن عقيل در كجا پنهان شده و نزد او برو!»
المفيد، الإرشاد، 20/ 43- 44- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 342- 343؛ البحراني، العوالم، 17/ 191- 192؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 220- 221؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 17- 18؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 149
ثمّ إنّ عبيد اللّه دعا مولى له، فأعطاه ثلاثة آلاف درهم، و قال له:
«اذهب، حتّى تسأل عن الرّجل الّذي يبايع أهل الكوفة (1)، فأعلمه: أنّك رجل من أهل حمص جئت (2)لهذا الأمر، و هذا مال تدفعه إليه، ليقوّى (3)به».
فلم يزل يتلطّف، و يرفق، و يسترشد، حتّى دلّ على شيخ من أهل الكوفة يأخذ
البيعة، فلقيه، فأخبره.
فقال الشّيخ: «لقد سرّني لقاؤك، و ساءني. أمّا ما سرّني من ذاك، فما هداك اللّه له، و أمّا ما ساءني، فإنّ أمرنا لم يستحكم بعد».
قال:
فأدخله عليه، و قبض منه المال، و بايعه، و رجع الرّجل إلى عبيد اللّه، فأخبره.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 43
و دعا عبيد اللّه بن زياد مولى يقال له: معقل و قال: خذ ثلاثمائة درهم، ثمّ اطلب مسلم بن عقيل، و التمس أصحابه، فإذا ظفرت منهم بواحد أو جماعة، فاعطهم هذه الدّراهم، و قل: استعينوا بها على حرب عدوّكم، فإذا اطمأنّوا إليك، و وثقوا بك لم يكتموك شيئا من أخبارهم، ثمّ اغد عليهم، و رح حتّى تعرف مستقرّ مسلم بن عقيل.
ففعل ذلك، و جاء حتّى جلس عند مسلم بن عوسجة الأسديّ في المسجد الأعظم، و قال: يا عبد اللّه إنّي امرء من أهل الشّام، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل هذا البيت. فقال له مسلم: أحمد اللّه على لقائك، فقد سرّني في ذلك، و قد ساءني معرفة النّاس إيّاي بهذا الأمر قبل أن يتمّ، مخافة هذا الطّاغية. فقال له معقل: لا يكون إلّا خيرا، خذ منّي البيعة.
فأخذ بيعته و أخذ عليه المواثيق المغلّظة، ليناصحنّ و ليكتمنّ، ثمّ قال: اختلف إليّ إيّاما في منزلي، فإنّي طالب لك الإذن. فأذن له، فأخذ له مسلم بيعته، ثمّ أمر قابض الأموال، فقبض المال منه و أقبل ذلك اللّعين يختلف إليهم، فهو أوّل داخل و آخر خارج، حتّى علم ما احتاج إليه ابن زياد و كان يخبر به وقتا، فوقتا.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 225
و دعا عبيد اللّه بن زياد مولى له، يقال له: معقل. فقال: هذه ثلاثة ألف درهم، خذها إليك، و التمس مسلم بن عقيل حيثما كان بالكوفة، فإذا عرفت موضعه، فادخل إليه و أعلمه أنّك من شيعته، و على مذهبه؛ و ادفع إليه هذه الدّراهم، و قل له: استعن بها على عدوّك، فإنّك إذا دفعت إليه هذه الدّراهم، وثق بك و اطمأنّ إليك، و لم يكتمك من أمره شيئا، ثمّ اغد عليّ بالأخبار عنه.
فأقبل معقل حتّى دخل المسجد الأعظم، فنظر إلى رجل من الشّيعة، يقال له مسلم ابن عوسجة الأسديّ، فجلس إليه، ثمّ قال له: يا عبد اللّه إنّي رجل من أهل الشّام، غير أنّي أحبّ أهل هذا البيت، و أحبّ من يحبّهم، و معي ثلاثة آلاف درهم، أحببت أن أدفعها إلى رجل بلغني أنّه قد قدم إلى بلدكم هذا يأخذ البيعة لابن بنت رسول اللّه، فإن رأيت أن تدلّني عليه حتّى أدفع هذا المال إليه و أبايعه، و إن شئت، فخذ بيعتي له قبل أن تدلّني عليه. فظنّ مسلم بن عوسجة أنّ القول على ما يقوله، فأخذ عليه الأيمان و العهود، أنّه ناصح، و أنّه يكون مع مسلم بن عقيل على ابن زياد؛ فأعطاه معقل من العهود؛ ما وثق بها مسلم بن عوسجة؛ ثمّ قال له: انصرف عنّي الآن يومي هذا حتّى أنظر في ذلك.
فانصرف عنه.
فلمّا كان من الغد، أقبل معقل إلى مسلم بن عوسجة، فقال له: إنّك قد كنت وعدتني أن تدخلني على هذا الرّجل؛ فأدفع إليه هذا المال، فما الّذي بدا لك من ذلك؟ فقال له: إنّا اشتغلنا بموت هذا الرّجل شريك بن عبد اللّه، و قد كان من خيار الشّيعة؛ و يتولّى أهل هذا البيت. فقال له معقل: و مسلم بن عقيل في منزل هانئ بن عروة؟ فقال له: نعم، هو في منزل هانئ بن عروة. فقال معقل: قم بنا إليه حتّى أدفع له هذا المال. فأخذ بيده، و أدخله على مسلم بن عقيل، فرحّب به مسلم، و أدناه و أخذ بيعته، و أمر أن يقبض ما معه من المال، و أقام معقل في منزل هانئ بن عروة يومه، حتّى إذا أمسى انصرف إلى ابن زياد، فأخبره بأمر مسلم، فبقي ابن زياد متعجّبا، و قال لمعقل: انظر أن تختلف إلى مسلم في كلّ يوم، و لا تنقطع عنه، فإنّك إن قطعته استرأبك. و تنحى عن منزل هانئ إلى منزل آخر، فألقي في طلبه عناء.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 201، 202
ثمّ إنّ عبيد اللّه أعطى مولاه معقل ثلاثة آلاف درهم، و قال له: اذهب حتّى تسأل عن الرّجل الّذي يبايعه أهل الكوفة، فأعلمه أنّك رجل من أهل حمص، جئت لهذا الأمر و هذا مال تدفعه لتتقوّى به. فلم يزل يتلطّف و يسترشد حتّى دلّ على مسلم بن عوسجة الأسديّ، و كان الّذي يأخذ البيعة، فأدخله على مسلم، و قبض منه المال، و بايعه، و رجع معقل إلى عبيد اللّه، فأخبره.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 91
فقال عبيد اللّه لمولى له: هذه ثلاثة آلاف درهم، خذها و سل عن الّذي بايع [من] أهل الكوفة، و أعلمه أنّك من حمص، و قل له: خذ هذا المال تقوّى به. فمضى، فسلّمه إليه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 325
و دعا ابن زياد مولى له، و أعطاه ثلاثة آلاف درهم، و قال له: اطلب مسلم بن عقيل و أصحابه و ألقهم، و أعطهم هذا المال، و أعلمهم أنّك منهم، و اعلم أخبارهم. ففعل ذلك، و أتى مسلم بن عوسجة الأسديّ بالمسجد، فسمع النّاس يقولون: هذا يبايع للحسين- و هو يصلّي- فلمّا فرغ من صلاته، قال له: يا عبد اللّه إنّي امرؤ من أهل الشّام، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل هذا البيت، و هذه ثلاثة آلاف درهم أردت بها لقاء رجل منهم، بلغني أنّه قدم الكوفة، يبايع لابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و قد سمعت نفرا يقولون: إنّك تعلم أمر هذا البيت، و أنّي أتيتك لتقبض المال، و تدخلني على صاحبك أبايعه، و إن شئت أخذت بيعتي له قبل لقائي إيّاه. فقال: لقد سرّني لقاؤك إيّاي لتنال الّذي تحبّ و ينصر اللّه بك أهل بيت نبيّه، و قد ساءني معرفة النّاس هذا الأمر منّي قبل أن يتمّ، مخافة هذا الطّاغية، و سطوته.
فأخذ بيعته و المواثيق المعظّمة، ليناصحنّ و ليكتمنّ، و اختلف إليه أيّاما ليدخله على مسلم ابن عقيل.
ثمّ إنّ مولى ابن زياد الّذي دسّه بالمال، اختلف إلى مسلم بن عوسجة بعد موت شريك، فأدخله على مسلم بن عقيل، فأخذ بيعته، (1)و قبض ماله، و جعل يختلف إليهم، و يعلم أسرارهم و ينقلها إلى ابن زياد. (2)
او هم به كار خود پرداخت و نزد مسلم بن عوسجه اسدى در مسجد رفت. در آن جا شنيد كه اين (مسلم) براى حسين بيعت مى گيرد. او در آن هنگام مشغول نماز بود. آن غلام صبر كرد تا نماز وى پايان يافت. به او نزديك شد و گفت: «اى بنده خدا! من مردى از اهل شام هستم كه خداوند مرا مشمول نعمت خود فرموده و مرا دوست دار اهل بيت (خاندان پيغمبر) كرده. من سه هزار درهم وجه نقد دارم كه مى خواهم آن را به يكى از آنها (افراد خاندان) بدهم. شنيده ام كه يكى از آنها وارد كوفه شده و براى حسين بيعت مى گيرد و نيز شنيده ام كه تو بر كارهاى اين خاندان آگاهى و من اين مال را به تو مى دهم و مى خواهم من را نزد او ببرى تا بيعت كنم و اگر بتوانى، قبل از ديدار، بيعت مرا براى او بگير.»
او (مسلم بن عوسجه) گفت: «من از ملاقات و پيشنهاد تو بسيار خرسندم. خداوند تو را با يارى خانواده پيغمبر پيروز و مظفر بدارد؛ ولى من از اين كه مردم بر اين كار قبل از انجام آن آگاه شده اند، بسيار دلتنگم؛ زيرا مى ترسم اين مرد جبار خونخوار (عبيد اللّه) بر كار ما واقف شود.»
آن گاه به او سوگند داد و بر او عهد و ميثاق عظيم گرفت كه آن كار مخفى و مكتوم باشد. آن گاه چند روز نزد او رفت وآمد كرد كه او را نزد مسلم ببرد.
سپس غلام ابن زياد كه با دادن وجه نقد جاسوسى مى كرد و نزد مسلم بن عوسجه رفت وآمد داشت، پس از مرگ شريك نزد مسلم بن عقيل رفت. مسلم بيعت از او گرفت و وجه نقد را هم دريافت كرد. او هم مراوده و رفت وآمد مى كرد و بر اسرار آنها آگاه مى شد و عبيد اللّه را بر آن اسرار واقف مى كرد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 118، 121
ابن الأثير، الكامل، 3/ 269، 270- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 95، 98
ثمّ إنّ عبيد اللّه بن زياد حيث خفي عليه حديث مسلم، دعا مولى له يقال له: معقل، فأعطاه أربعة آلاف درهم، كما ذكر في كتاب إعلام الورى بأعلام الهدى، و أمره بحسن التّوصّل إلى من يتولّى البيعة، و قال: أعلمه أنّك من أهل حمص، جئت لهذا الأمر. فلم يزل يتلطّف، حتّى وصل إلى مسلم بن عوسجة الأسديّ، فأدخله إلى مسلم، فبايعه.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 15
فدعا مولى له، فأعطاه ثلاثة ألف درهم، و قال: اذهب، فسل عن الرّجل الّذي يبايعه أهل الكوفة، فأعلمه أنّك من شيعته، و ادفع إليه هذا المال ليتقوّى به. فلم يزل يتلطّف حتّى دخل على مسلم بن عقيل و عنده هانئ بن عروة، فبايعه و دفع إليه المال. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 273- 274
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
1) - و عبيد اللّه را مقبل نام (معقل) غلامى بود. او را به جاسوسى فرستاد تا از جمله شيعيان خبر مسلم مى پرسيد؛ چون احوال مسلم بدانست، او را در خانه هانى يافت و عبيد اللّه را خبر كرد.
و كان عبيد اللّه قد وضع المراصد عليه، فلمّا علم أنّه في دار هانئ [...] (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 45
ابن طاووس، اللّهوف،/ 45
قال: و كان عبيد اللّه بن زياد، قد أعطى مولى له ثلاثة آلاف درهم، و أمره أن يتلطّف في الدّخول على مسلم بن عقيل و أصحابه، و قال: أعطهم هذا المال، و أعلمهم أنّك منهم و اعلم أخبارهم.
ففعل، و أتى مسلم بن عوسجة الأسديّ فقال له: «يا عبد اللّه، إنّي امرؤ من أهل الشّام، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل البيت، و هذه ثلاثة آلاف درهم أردت بها لقاء رجل منهم بلغني أنّه قدم الكوفة يبايع لابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، و قد سمعت نفرا يقولون: إنّك تعرف أمر هذا البيت، و إنّي أتيتك لتقبض المال، و تدخلني على صاحبك أبايعه، و إن شئت أخذت بيعتي له قبل لقائه». فقال: «لقد سرّني لقاؤك إيّاي لتنال الّذي تحبّ، و ينصر اللّه بك أهل بيت نبيّه، و قد ساءني معرفة النّاس هذا الأمر من قبل أن يتمّ، مخافة هذا الطّاغية و سطوته». فأخذ بيعته و المواثيق المعظّمة ليناصحنّ و ليكتمنّ.
و اختلف إليه أيّاما، حتّى أدخله على مسلم بن عقيل، فأخذ بيعته و قبض ماله، و ذلك بعد موت شريك، و جعل يختلف إليهم و يعلم أسرارهم، و ينقلها إلى ابن زياد.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 392- 393
ثمّ دعا مولى له، فأعطاه ثلاثة آلاف درهم، و قال: اذهب حتّى تسأل عن الّذي يبايع أهل الكوفة، فقل: أنا غريب، جئت بهذا المال يتقوّى به. فخرج و تلطّف حتّى دخل على رجل يلي البيعة، فأدخله على مسلم، و أعطاه الدّراهم. و بايعه، و رجع، فأخبر عبيد اللّه.
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206
فلمّا استقرّ أمره، أرسل مولى أبي رهم- و قيل كان مولى له، يقال له معقل- و معه
1) - ابن زياد كارآگاهانى بر مسلم گماشته بود و دانست كه او در خانه هانى است.
ثلاثة آلاف درهم في صورة قاصد من بلاد حمص، و أنّه إنّما جاء لهذه البيعة، فذهب ذلك المولى، فلم يزل يتلطّف و يستدلّ على الدّار الّتي يبايعون بها مسلم بن عقيل، حتّى دخلها، و هي دار هانئ بن عروة الّتي تحوّل إليها من الدّار الأولى، فبايع، و أدخلوه على مسلم بن عقيل، فلزمهم أيّاما، حتّى اطّلع على جليّة أمرهم، فدفع المال إلى أبي ثمامة الصّائديّ (1)بأمر مسلم بن عقيل- و كان هو الّذي يقبض ما يؤتى به من الأموال، و يشتري السّلاح- و كان من فرسان العرب، فرجع ذلك المولى، و أعلم عبيد اللّه بالدّار و صاحبها. ا
بن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 153
فلمّا نزل عبيد اللّه القصر، دعا مولى له، فدفع إليه ثلاثة آلاف درهم، فقال: اذهب حتّى تسأل عن الرّجل الّذي يبايعه أهل الكوفة، فادخل عليه، و أعلمه أنّك من حمص، و ادفع إليه المال و بايعه. فلم يزل المولى يتلطّف، حتّى دلّوه على شيخ يلي البيعة، فذكر له أمره، فقال: لقد سرّني إذ هداك اللّه، و ساءني، أنّ أمرنا لم يستحكم. ثمّ أدخله على مسلم ابن عقيل، فبايعه، و دفع له المال، و خرج حتّى أتى عبيد اللّه، فأخبره. (2)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 42
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]ابن حجر، الإصابة، 1/ 332- 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
فلم يزل يتهدّد النّاس بأجناد الشّام، و يعدهم بالجوائز و الإكرام، حتّى نقضوا بيعة الحسين عليه السّلام و بايعوا يزيد.
و كان مسلم يتخفّى، فلم يزل ابن زياد يضع عليه المراصد حتّى علم بمكانه.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
1) - [في المطبوع: «العامريّ].
2) - و القصه، ابن زياد چون بر سرير حكومت كوفه متمكّن گشت، به جستجوى مسلم كمر سعى و اهتمام بر ميان بست و غلامى معقل نام را سه هزار درهم داد تا نزديكى از شيعه برده اظهار محبت اهل بيت كند و التماس ملاقات مسلم بن عقيل نمايد. و چون آن شيعى او را پيش مسلم برد، آن وجه را به مسلم دهد تا بر وى اعتماد كنند. آن گاه خبر بدان بداختر رساند و معقل به موجب فرموده بدين حيله با مسلم رضى اللّه عنه ملاقات كرده با عبيد اللّه گفت كه: «او در خانه هانى بن عروه است.»
ثمّ إنّ ابن زياد، بعث في طلب مسلم، و بذل على ذلك الجوائز و العطايا الخطيرة و كان ممّن رغب في ذلك العطاء مولى لابن زياد يقال له: معقل. فخرج يدور الكوفة، و يتحيّل على الاستطلاع على خبر مسلم إلى أن وقع على خبره أنّه عند هانئ، أرشده عليه رجل يقال له: مسلم بن عوسجة، قال له: إنّي ثقة من ثقاته، و عندي كتمان أمره، و قد أحببت أن ألقاه لأبايعه، و حلف لذلك الرّجل بالأيمان المؤكّدة على ذلك. فلمّا أدخله على مسلم و هانئ، أخذ أخبارهما على الحقيقة، و أوصلهما إلى ابن زياد.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 424- 425
قال أبو مخنف: فلمّا دخل ابن زياد (لعنه اللّه) قصر الإمارة، دعا مولى له يقال له:
معقل، و كان داهية دهماء، فأعطاه ثلاثة آلاف درهم، و قال له: خذ هذه الدّراهم، و اسأل عن مسلم بن عقيل، و اعطها له، و قل له: استعن بها على عدوّك. و أظهر له الإخلاص، و آتني بخبره.
فأخذ معقل الدّراهم، و جعل يدور في الكوفة حتّى أرشدوه إلى مسلم بن عوسجة رضى اللّه عنه، و هو يصلّي في المسجد، فلمّا فرغ من صلاته، قام إليه معقل و اعتنقه و أظهر له الإخلاص و قال: يا أبا عبد اللّه، اعلم أنّي رجل شاميّ، و قد أنعم اللّه تعالى عليّ بحبّ أهل البيت عليهم السّلام، و معي ثلاثة آلاف درهم، و قد أحببت أن ألقى الرّجل الّذي يبايع النّاس لابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و قد أتيتك لتقبل منّي هذه الدّراهم، و تدخلني على صاحبك، فإنّي ثقة من ثقاته، و عندي كتمان أمره. فقال مسلم بن عوسجة رضى اللّه عنه: يا أخا العرب اعزب عن هذا الكلام، ما لنا و لأهل البيت، و ما أصاب الّذي أرشدك إليّ. فقال معقل:
إن كنت لم تطمئن بي، فخذ المواثيق و العهود عليّ. ثمّ حلف له بالأيمان المؤكّدة، و لم يزل يحلف حتّى أدخله على ابن عقيل، و خبّره بخبره، فوثق مسلم عليه السّلام و أخذ عليه البيعة، و أعطى أبا ثمامة المال، و كان هو الّذي يقبض الأموال و يشتري السّلاح، و كان فارسا من
فرسانهم، فصار معقل (لعنه اللّه) يأخذ أسرارهم، فلمّا استقصى أخبارهم دخل على ابن زياد (لعنه اللّه)، و أخبره بجميع ما كان من خبر مسلم بن عقيل عليه السّلام.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 28- 29
و لمّا خفي على ابن زياد أمر مسلم عمد إلى التّجسّس. فدعا غلاما له اسمه معقل، و دفع إليه أربعة آلاف درهم و أمره بحسن التّوصّل إلى أصحاب مسلم و إن يدفع إليهم المال ليستعينوا به و يظهر لهم أنّه منهم من أهل حمص، فجاء إلى مسلم بن عوسجة، فاغترّ بكلامه و أدخله على مسلم بن عقيل، فأخبر ابن زياد بكلّ ما أراد، و بلغ الّذين بايعوا مسلما خمسة و عشرين ألف رجل.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
و لمّا خفي على ابن زياد حديث مسلم دعى مولى له، يقال له: معقل، فأعطاه ثلاثة آلاف أو أربعة آلاف درهم و أمره بحسن التّوصّل إلى أصحاب مسلم و أن يدفع إليهم المال، و يقول لهم: استعينوا به على حرب عدوّكم و يعلّمهم أنّه من أهل حمص، و يظهر لهم أنّه منهم. و قال له: إنّك لو قد أعطيتهم المال اطمأنّوا إليك و وثقوا بك، فتردّد إليهم حتّى تعرف مقرّ مسلم و تدخل عليه. فجاء معقل، حتّى جلس إلى مسلم بن عوسجة الأسديّ في المسجد الأعظم، و هو يصلّي، فسمع قوما يقولون: هذا يبايع للحسين عليه السّلام.
فقال له معقل: إنّي امرؤ من أهل الشّام، أنعم اللّه عليّ بحبّ أهل هذا البيت، و من أحبّهم.
و تباكى له، و قال: معي ثلاثة آلاف درهم، أردت بها لقاء رجل منهم، بلغني أنّه قدم الكوفة يبايع لابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، فاغترّ ابن عوسجة بذلك، فأخذ بيعته و أخذ عليه المواثيق المغلّظة، ليناصحنّ و ليكتمنّ، ثمّ أدخله على مسلم، فأخذ بيعته و أمر أبا ثمامة الصّائديّ بقبض المال منه، و هو الّذي كان يقبض أموالهم و ما يعين به بعضهم بعضا و يشتري لهم به السّلاح، و كان بصيرا و فارسا من فرسان العرب و وجوه الشّيعة. و أقبل معقل يختلف إليهم، فهو أوّل داخل و آخر خارج، حتّى فهم ما احتاج إليه ابن زياد، فكان يخبره وقتا وقتا.
الأمين، لواعج الأشجان،/ 46- 47
و أخذت الشّيعة تختلف إلى مسلم بن عقيل في دار هانئ على تستّر و استخفاء من ابن زياد و تواصوا بالكتمان، فخفي على ابن زياد موضع مسلم، فدعا «معقلا» مولاه، و أعطاه ثلاثة آلاف، و أمره أن يلقي الشّيعة، و يعرفهم أنّه من أهل الشّام مولى لذي الكلاع، و قد أنعم اللّه عليه بحبّ أهل بيت رسوله، و بلغه قدوم رجل منهم إلى هذا المصر داعية للحسين، و عنده مال يريد أن يلقاه و يوصله إليه. فدخل «معقل» الجامع الأعظم و رأى مسلم بن عوسجة الأسديّ يصلّي، فلمّا فرغ دنا منه و قصّ عليه حاله، فدعا له مسلم بالخير و التّوفيق، و أدخله على ابن عقيل، فدفع إليه المال و بايعه و سلّمه إلى أبي ثمامة الصّائديّ، و كان بصيرا شجاعا، و من وجوه الشّيعة عيّنه مسلم لقبض ما يرد عليه من الأموال ليشتري به سلاحا.
فكان ذلك الرّجل يختلف إلى مسلم كلّ يوم، فلا يحجب عنه، و يتعرّف الأخبار و يرفعها إلى ابن زياد عند المساء.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 176- 177
و أخذت الشّيعة بعد ذلك تختلف إلى دار هانئ بتكتّم من ابن زياد و استخفاء، فأراد ابن زياد التّطلّع على مسلم و مركز قيادته و جليّة أمره، فدعا مولاه (معقلا)- و كان زكيّا- و أعطاه مبلغ ثلاثة آلاف درهم، و أمره بالتّجسّس على مسلم و التماس أصحابه و إعطائهم الأموال ليطمئنّوا به، و لم يكتموه شيئا من أخبارهم.
فمضى (معقل) لتحقيق مهمّته، فأقبل و دخل المسجد فرأى مسلم بن عوسجة يصلّي فيه، فسأل عنه، فقيل له: هذا يبايع للحسين بن عليّ عليه السّلام فجاء و جلس إلى جنبه حتّى إذا فرغ من صلاته، سلّم عليه و أظهر له: أنّه رجل من أهل الشّام، و أنّه مولى لذي الكلاع الحميريّ، و ممّن أنعم اللّه عليه بحبّ أهل البيت عليهم السّلام و حبّ من أحبّهم. و تباكى له، و قال له: إنّ عنده ثلاثة آلاف درهم يريد بها لقاء رجل من أهل البيت بلغه أنّه قدم الكوفة يبايع لابن بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم. و ممّا قال له: «إنّي أتيتك لتقبض هذا المال منّي و تدخلني على صاحبك فأبايعه، فإنّي أخ من إخوانك و ثقة عليك و إن شئت أخذت بيعتي له قبل لقائه».
فقال له مسلم بن عوسجة: أحمد اللّه على لقائك إيّاي، فقد سرّني ذلك لتنال الّذي تحبّ، و لينصر اللّه بك أهل بيت نبيّه، و لقد ساءني معرفة النّاس إيّاي بهذا الأمر قبل أن يتمّ، مخافة هذا الطّاغية و سطوته. قال له (معقل): لا يكون إلّا خيرا، خذ البيعة عليّ.
فأخذ مسلم بيعته قبل أن يبرح، و أخذ عليه المواثيق المغلّظة ليناصحنّ و ليكتمنّ.
فأعطاه (معقل) من ذلك ما رضي به. و وعده مسلم بأخذ الإذن له بعد يومين أو ثلاثة.
فانصرف (معقل) و أخذ يختلف مع النّاس في هذه المدّة حتّى أخذ له الإذن بالدّخول على مسلم بن عقيل في دار هانئ بن عروة، فدخل عليه، و بايع للحسين عليه السّلام على يده و ذلك بعد موت شريك الهمدانيّ. و أمر مسلم أبا ثمامة الصّائديّ بقبض المال منه- و كان قد عيّنه مسلم لقبض الأموال من النّاس و تجهيزهم بما يحتاجونه من السّلاح و العتاد-.
و ظلّ (معقل) بعد ذلك يختلف إلى دار هانئ كلّ صباح و مساء، فهو أوّل داخل و آخر خارج، فينطلق بجميع الأخبار و الأسرار، فيقرّها في أذن ابن زياد.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 224- 225
و أرسل إلى هانئ بن عروة، و هو يومئذ ابن بضع و تسعين سنة.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59
قال: فأرسل ابن زياد إلى هانئ، فدعاه، فقال: إنّي شاك لا أستطيع النّهوض. فقال:
ائتوني به و إن كان شاكيا. قال: فأخرج له دابّة، فركب و معه عصاه، و كان أعرج، فجعل يسير قليلا، و يقف. و يقول: ما لي أذهب إلى ابن زياد.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 4- 5
و وجّه [ابن زياد] محمّد بن الأشعث الكنديّ، و أسماء بن خارجة بن حصين الفزاريّ إلى هانئ بن عروة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 337، أنساب الأشراف، 2/ 80
فبعث إليه ابن زياد.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 422، أنساب الأشراف، 3/ 224
ثمّ إنّ محمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة دخلا على ابن زياد مسلّمين (1)، فقال لهما:
ما فعل هانئ بن عروة؟ فقالا: أيّها الأمير، إنّه عليل منذ أيّام. فقال ابن زياد: و كيف قد بلغني أنّه يجلس على باب داره عامّة نهاره؟ فما يمنعه من إتياننا و ما يجب عليه من حقّ التّسليم؟ قالا: سنعلمه ذلك، و نخبره باستبطائك إيّاه. فخرجا من عنده، و أقبلا حتّى دخلا على هانئ بن عروة، فأخبراه بما قال لهما ابن زياد، (2)و ما قالا له، (3)ثمّ قالا له:
أقسمنا عليك إلّا قمت معنا إليه السّاعة، لتسلّ سخيمة قلبه. (4)فدعا ببغلته، فركبها، و مضى معهما حتّى إذا دنا من قصر الإمارة خبثت نفسه، فقال لهما: إنّ قلبي قد أوجس من هذا الرّجل خيفة. قالا: و لم تحدّث نفسك بالخوف، و أنت بري ء السّاحة؟ (5)
گفتند: «اى امير! مدتى است بيمار است.»
ابن زياد گفت: «چگونه؟ و حال آن كه به من خبر رسيده است كه او تمام روز بر در سراى خود مى نشيند. چه چيز مانع از آمدن او پيش من شده است كه بيايد و شرط فرمانبردارى خود را ادا كند؟»
گفتند: «ما اين موضوع را به اطلاعش مى رسانيم و مى گوييم كه مدتهاست منتظر آمدن اويى.»
آن دو از پيش ابن زياد به خانه هانى آمدند و سخنان او را به اطلاع هانى رساندند و پاسخ خود را به ابن زياد براى هانى گفتند و او را سوگند دادند كه همان دم با ايشان به خانه ابن زياد برود تا كينه را از قلب او بيرون آورد.
هانى استر خود را خواست و سوار شد و همراه آن دو حركت كرد، ولى همين كه نزديك قصر حكومتى رسيدند، هانى بددل شد و به آن دو گفت: «دل من از اين مرد بيمناك است.»
گفتند: «با آن كه ساحت تو پاك و مبرى است، چرا سخن از ترس مى گويى؟»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 284
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 237- 238- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 316
و قال عبيد اللّه لوجوه أهل الكوفة: (1)ما لي أرى (2)هانئ بن عروة لم يأتني (3)فيمن أتاني (4)! قال: فخرج إليه محمّد بن الأشعث في (5)ناس من قومه (6)و هو على باب داره، فقالوا (7): إنّ الأمير قد ذكرك و استبطأك. فانطلق إليه (8)، (9)فلم يزالوا به حتّى ركب (10)معهم.
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 348- 349- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 424- 425؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 350، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (11)، 4/ 336
فأرسل إلى أسماء بن خارجة و محمّد بن الأشعث، فقال: ائتياني بهانئ. فقالا له: إنّه
1) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «ما بال»].
2) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «ما بال»].
3) [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فيمن أتى» و لم يرد في الإصابة و تهذيب ابن بدران].
4) [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فيمن أتى» و لم يرد في الإصابة و تهذيب ابن بدران].
5) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «أناس منهم، فأتوه» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «أناس من وجوه أهل الكوفة»].
6) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «أناس منهم، فأتوه» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «أناس من وجوه أهل الكوفة»].
7) - [زاد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران: «له»].
8) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «به»].
9) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «فركب»].
10) [في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «فركب»].
11) - [عن الإصابة].
لا يأتي إلّا بالأمان. قال: و ما له و للأمان! و هل أحدث حدثا! انطلقا، فإن لم يأت إلّا بأمان، فآمنّاه. فأتياه، فدعواه، فقال: إنّه إن أخذني، قتلني. فلم يزالا به حتّى جاءا به.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 360- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 101- 102
قال: و كان هانئ يغدو و يروح إلى عبيد اللّه، فلمّا نزل به مسلم انقطع من الاختلاف و تمارض، فجعل لا يخرج، (1)فقال ابن زياد لجلسائه: ما لي لا أرى هانئا! فقالوا: هو شاك. فقال: لو علمت بمرضه لعدته! (2)
قال أبو مخنف: فحدّثني المجالد بن سعيد، قال: دعا عبيد اللّه محمّد بن الأشعث و أسماء ابن خارجة.
قال أبو مخنف: حدّثني الحسن بن عقبة المراديّ أنّه بعث معهما عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ.
قال أبو مخنف: و حدّثني نمير بن وعلة، عن أبي الودّاك، قال: كانت روعة أخت عمرو بن الحجّاج تحت هانئ بن عروة، و هي أمّ يحيى بن هانئ. فقال لهم: ما يمنع هانئ ابن عروة من إتياننا؟ قالوا: ما ندري أصلحك اللّه! و إنّه ليتشكّى. قال: قد بلغني أنّه قد برأ، و هو يجلس على باب داره، فالقوه، فمروه ألّا يدع ما عليه في ذلك من الحقّ، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب. فأتوه حتّى وقفوا عليه عشيّة و هو جالس على بابه، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير؛ فإنّه قد ذكرك، و قد قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته؟ فقال لهم: الشّكوى تمنعني. فقالوا له: يبلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، و قد استبطأك، و الإبطاء و الجفاء لا يحتمله السّلطان، أقسمنا عليك لما ركبت معنا.
فدعا بثيابه، فلبسها، ثمّ دعا ببغلة، فركبها حتّى إذا دنا من القصر؛ كأنّ نفسه أحسّت ببعض الّذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي و اللّه لهذا الرّجل لخائف، فما ترى؟ قال: أيّ عمّ، و اللّه ما أتخوّف عليك شيئا، و لم تجعل على نفسك سبيلا، و أنت بري ء؟ و زعموا أنّ أسماء لم يعلم في أيّ شي ء بعث إليه عبيد اللّه؛ فأمّا محمّد فقد علم
به.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 364- 365- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 312، 317
زاد الحسين بن نصر في حديثه: فأرسل إلى هانئ. (1)
گويد: محمّد بن اشعث با كسانى از قومش پيش هانى رفتند. وى بر در خانه خويش بود. بدو گفتند:
«امير از تو سخن كرد و در انتظار تو است. پيش وى برو!»
و چندان بگفتند كه با آنها سوار شد.
گويد: و چون عبيد اللّه بازگشت اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث را پيش خواند و گفت: «هانى را پيش من آريد».
گفتند: «تا امان نگيرد، نمى آيد.»
گفت: «امان براى چه؟ مگر كارى كرده. برويد اگر بى امان گرفتن نيامد، امانش دهيد.»
گويد: «آنها پيش هانى رفتند و او را بخواندند.»
گفت: «اگر مرا به دست آرد، مى كشدم.»
امّا چندان اصرار كردند تا او را بياوردند.
گويد: و چنان بود كه هانى پيش ابن زياد رفت وآمد داشت و چون مسلم پيش او منزل گرفت، از رفت وآمد بازماند و بيمارى نمود و بيرون نمى رفت. ابن زياد به همنشينان خويش گفت: «چرا هانى را نمى بينم؟»
گفتند: «بيمار است».
گفت: «اگر دانسته بودم بيمار است، عيادتش كرده بودم.»
مجالد بن سعيد گويد: عبيد اللّه، محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را خواست.
ابو مخنف از گفته حسن بن عقبه مرادى آورده كه عمرو بن حجاج زبيدى را نيز همراه آنها كرد.
و هم ابو مخنف از گفته ابى الوداك آورده كه روعه خواهر عمرو بن حجاج زن هانى بن عروه بود و مادر يحيى بن هانى بود.
گويد: عبيد اللّه به آنها گفت: «چرا هانى پيش ما نمى آيد؟»
گفتند: «خدايت قرين صلاح بدارد. نمى دانيم. گويى بيمار بود.»
گفت: «شنيده ام بهى يافته و بر در خانه خود مى نشيند. ببينيدش و بگوييد، تكليفى را كه بر عهده دارد وا نگذارد كه خوش ندارم كسانى همانند وى از سران عرب به نزد من تباه شوند.»
گويد: آن دو كس (يا سه كس) پيش هانى رفتند و شامگاهى او را بديدند كه بر در خانه اش نشسته بود. گفتند: «چرا به ديدار امير نمى آيى؟»
گفت: «بيمارى نمى گذارد.»
گفتند: «به او گفته اند كه هرشب بر در خانه خويش مى نشينى، در انتظار تو است. حاكم انتظار و كناره گيرى را تحمل نمى كند. تو را به خدا با ما برنشين.»
گويد: هانى جامه هاى خويش را خواست و بپوشيد و استرى خواست و برنشست و چون نزديك قصر رسيد، گويى چيزى از آنچه بود به خاطرش گذشت و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت:
«برادرزاده! به خدا من از اين مرد بيمناكم. رأى تو چيست؟»
گفت: «به خدا عمو جان، درباره تو از چيزى نگرانى ندارم. چرا خويشتن را آشفته مى دارى؟»
گويند: اسماء نمى دانسته بود، عبيد اللّه او را براى چه فرستاده؛ امّا محمد مى دانسته بود.
راوى به دنبال اين حديث چنين گويد: كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918، 2934، 2939- 2940، 2976
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
1) - گويد: عبيد اللّه بن زياد به سران مردم كوفه گفت: «چرا هانى بن عروه جزو كسانى كه پيش من آمده اند، نيامده است.»
قال: ثمّ دعا عبيد اللّه [بن] زياد محمّد (1)بن الأشعث بن قيس و أسماء بن خارجة الفزاريّ و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، فقال: خبّروني عنكم ما الّذي يمنع هانئ بن عروة من المصير إلينا؟ فقالوا: إنّه مريض. فقال عبيد [اللّه- (2)] بن زياد: قد كان مريضا غير أنّه قد برأ من علّته و يجلس على باب داره، فعليكم أن تصيروا إليه، و تأمروه أن لا يدع ما يجب عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن (3)أستفسر رجلا مثله، لأنّي لم أزل له مكرما.
فقالوا: نفعل أصلح اللّه الأمير، نلقاه في/ ذلك، و نأمره بما تحبّ.
ثمّ أقبل على محمّد بن الأشعث و عمرو بن الحجّاج و أسماء بن خارجة، فقال: صيروا إلى (4)هانئ بن عروة، فاسألوه أن يصير إلينا، فإنّا نريد مناظرته (5).
قال: فركب (6)القوم و ساروا إلى هانئ، و إذا به جالس على باب داره، فسلّموا عليه، و قالوا [له- (7)]: ما الّذي يمنعك من إتيان/ هذا الأمير؟ فقد ذكرك غير مرّة. فقال: و اللّه
ما يمنعني من المصير إليه إلّا العلّة. فقالوا له: صدقت، و لكنّه (1)بلغه عنك أنّك تقعد على باب دارك عشيّة، و استبطأك، و الإبطاء و الجفاء لا يحتمله السّلطان من مثلك، لأنّك سيّد في عشيرتك و نحن نقسم عليك إلّا ركبت معنا إليه. قال: فدعا هانئ ثيابه، و لبسها، و دعا بغلة له، فركبها؛ و سار مع القوم، حتّى إذا صار إلى باب قصر الإمارة كأنّ نفسه أحسّت بالشّرّ، فالتفت إلى حسّان بن أسماء بن خارجة، فقال له: يا ابن أخي إنّ نفسي تحدّثني بالشّرّ. فقال له حسّان: سبحان اللّه يا عمّ! لا أتخوّف عليك، فلا تحدّثك نفسك بشي ء من هذا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 75- 76، 78- 80
فأرسل إليه. فقال: إنّي شاك، لا أستطيع. فقال: ائتوني به، و إن كان شاكيا.
فأسرجت له دابّة، فركب (2)و معه عصا، و كان أعرج، فجعل يسير قليلا قليلا، ثمّ يقف، و يقول: ما أذهب إلى ابن زياد.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 267
فوجّه محمّد بن الأشعث بن قيس إلى هانئ.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67
فدعا هانئا.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
قال: فقال المدائنيّ عن أبي مخنف عن عبد الملك بن نوفل بن مساحق عن عثمان بن أبي زرعة، قال: فقال ابن زياد يوما: ما يمنع هانئا منّا؟ فلقيه ابن الأشعث و أسماء بن خارجة، فقالا له: ما يمنعك من إتيان الأمير و قد ذكرك؟ فأتاه. (3)
ابن اشعث و اسماء بن خارجه هانئ را ديدار كرده و گفتند: «امير سراغ تو را مى گرفت. چرا به ديدن او نمى آيى؟» هانى كه اين سخن را شنيد، به مجلس ابن زياد حاضر شد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 97
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 65- 66
و خاف هانئ بن عروة عبيد اللّه على نفسه، فانقطع عن حضور مجلسه، و تمارض، فقال ابن زياد لجلسائه: ما لي لا أرى هانئا؟ فقالوا: هو شاك (1). فقال: لو علمت بمرضه لعدته. و دعا محمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، (2)و كانت رويحة بنت عمرو تحت هانئ بن عروة، و هي أمّ يحيى بن هانئ، (3)فقال لهم: (4)ما يمنع هانئ بن عروة (5)من إتياننا؟ فقالوا: ما ندري، و قد قيل إنّه يشتكي. قال: قد بلغني أنّه قد برأ، و هو يجلس على باب داره، فالقوه و مروه ألّا يدع ما عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب. فأتوه حتّى وقفوا عليه عشيّة و هو جالس على بابه، و قالوا له: ما يمنعك من لقاء الأمير؟ فإنّه قد ذكرك، و قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته. فقال لهم: الشّكوى تمنعني. فقالوا له: قد بلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، و قد استبطأك و الإبطاء و الجفاء لا يحتمله السّلطان، (6)أقسمنا عليك لما ركبت (7)معنا. (8)فدعا بثيابه، فلبسها، ثمّ دعا ببغلته، فركبها، (9)حتّى إذا دنا من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الّذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة (10): يا ابن الأخ إنّي و اللّه لهذا الرّجل لخائف، فما ترى؟ فقال: يا عمّ! و اللّه ما أتخوّف عليك شيئا، و لم تجعل على نفسك سبيلا (11)، و لم يكن حسّان يعلم في أيّ شي ء بعث إليه عبيد اللّه. (12)
گفتند: «بيمار است.»
گفت: «اگر از بيماريش آگاه بودم، به عيادتش مى رفتم.»
پس، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج زبيدى را كه دخترش رويحه همسر هانى بن عروة بود و آن زن مادر يحيى بن هانى است، پيش خواند و به آنان گفت: «چرا هانى بن عروة به ديدن ما نيايد؟»
گفتند: «ما ندانيم، گويند بيمار است.»
ابن زياد گفت: «من شنيده ام بهبودى يافته و روزها بر در خانه اش مى نشيند. پس، به ديدار او برويد و دستورش دهيد حق ما را وا نگذارد؛ زيرا من دوست ندارم مانند او مردى از بزرگان عرب حقش نزد من تباه گردد.» پس اين چند تن به نزد هانى آمده و هنگام غروب كه هانى بر در خانه اش نشسته بود، او را ديدار كردند و به او گفتند: «چرا به ديدار امير نيامدى؟ او نام تو را برد و گفت: اگر مى دانستم بيمار است، به عيادتش مى رفتم؟»
هانى بديشان گفت: «كسالت مانع از اين شد.»
به او گفتند: «شنيده است تو بهبودى يافته اى و هرروز شام بر در خانه خود مى نشينى و چنين پندارد كه تو از رفتن نزد او كندى و سستى ورزيده اى و كندى و بى مهرى چيزى است كه فرمانروا و سلطان تاب تحمل آن را ندارد. تو را سوگند مى دهيم هم اكنون با ما سوار شوى (تا به ديدنش برويم) هانى جامه خويش را خواست، پوشيد و سپس استرش را آورد، سوار شد (و با آنان به سوى قصر ابن زياد به راه افتاد) همين كه به نزديك قصر رسيد، احساس كرد كه وضع خطرناك است (و شايد اگر به قصر برود، سالم بازنگردد) به حسان پسر اسماء بن خارجة گفت: «اى فرزند برادر من! به خدا سوگند از اين مرد هراس و انديشه دارم.
تو چه پندارى؟»
گفت: «عمو جان! به خدا من هيچ گونه ترسى بر تو ندارم. انديشه در دل راه مده!»- و حسان نمى دانست براى چه ابن زياد هانى را طلبيده-.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 44- 45
1) - [و في بحر العلوم مكانه: «و كان هانئ بن عروة يغدو و يروح إلى مجلس ابن زياد قبل نزول مسلم عنده، فلمّا نزل به مسلم انقطع عن الحضور و تمارض. فسأل عنه ابن زياد، فقيل: هو شاك ...»].
2) [لم يرد في مثير الأحزان].
3) [لم يرد في مثير الأحزان].
4) - [زاد في بحر العلوم: «أخبروني»].
5) - [مثير الأحزان: «هانئا»].
6) [بحر العلوم: «و نحن نقسم عليك إلّا ما ركبت معنا. فعند ذلك استجاب لهم على كره»].
7) - [مثير الأحزان: «لا ركبت»].
8) [بحر العلوم: «و نحن نقسم عليك إلّا ما ركبت معنا. فعند ذلك استجاب لهم على كره»].
9) - [زاد في بحر العلوم: «و جاء معهم»].
10) - إنّ حسّان هذا لم يكن من الثّلاثة الّذين أرسلهم ابن زياد للقاء هانئ و لعلّه كان بصحبة أبيه (أسماء بن خارجة). نعم بناء على ما ارتآه النّويريّ في نهايته- كما سبق آنفا- فهو من الثّلاثة و يظهر من المؤرّخين أنّ أباه أسماء- و لا هو- لم يكن لهما علم بغدرة ابن زياد. [عن بحر العلوم].
11) - [زاد في بحر العلوم: «و أنت بري ء»].
12) - هانى بن عروة (كه ميزبان مسلم بن عقيل بود) از عبيد اللّه بر جان خود ترسيد و از رفتن به مجلس ابن زياد خوددارى كرد و خود را به بيمارى زد. ابن زياد به همنشينانش گفت: «چه شده كه هانى را نمى بينم؟»
المفيد، الإرشاد، 2/ 44- 45- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 344- 345؛ البحراني، العوالم، 17/ 193- 194؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 221؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 17؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 226- 227
و دعا عبيد اللّه هانئ بن عروة.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 45
و خاف هانئ بن عروة على نفسه من عبيد اللّه بن زياد، فانقطع عن حضور مجلسه و تمارض، فقال ابن زياد: ما لي لا أرى هانئا؟ فقالوا: هو شاك. فقال: لو علمت بمرضه
لعدته. و دعا محمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، فقال لهم: ما يمنع هانئا من إتياننا؟ فقالوا: ما ندري. و قد قيل إنّه يشتكي. قال: لقد بلغني أنّه يجلس على باب داره، فالقوه و مروه، أن لا يدع ما عليه من حقّنا، فأتوه حتّى وقفوا عليه عشيّة، و هو على باب داره جالس، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير؟ فقال لهم:
الشّكوى يمنعني من لقائه. فقالوا له: قد بلغه أنّك تجلس على باب دارك عشيّة و قد استبطأك. فدعا بثيابه، فلبسها، و دعا ببغلته، فركبها. الطّبرسي، إعلام الورى،/ 225- 226
ثمّ دعا عبيد اللّه محمّد بن الأشعث، و أسماء بن خارجة الفزاريّ؛ و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و كانت رويحة بنت عمرو تحت هانئ بن عروة؛ فقال: أخبروني ما الّذي يمنع هانئ بن عروة من المصير إلينا؟ فقالوا: إنّه مريض أصلح اللّه الأمير. فقال ابن زياد: إنّه كان مريضا، غير أنّه برأ، و جلس على باب داره، فلا عليكم أن تصيروا إليه، و تأمروه أن لا يدع ما يجب عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن تفسد عندي منزلة مثله من أشراف العرب. فقالوا: نفعل ذلك.
قال: ثمّ أقبل على محمّد بن الأشعث و عمرو بن الحجّاج، و أسماء بن خارجة، فقال:
صيروا إلى هانئ بن عروة المذحجيّ، فسلوه أن يصير إلينا، فإنّا نريد مناظرته. فركب القوم ثمّ صاروا إلى هانئ، فوجدوه جالسا على باب داره، فسلّموا عليه؛ و قالوا: ما يمنعك من إتيان هذا الأمير، فقد ذكرك غير مرّة. فقال: ما منعني و اللّه من المصير إليه إلّا العلّة الّتي كانت بي. فقالوا: صدقت، و لكنّه بلغه أنّك تقعد على باب دارك في كلّ عشيّة، و قد استبطأك و الإبطاء و الجفاء لا يحتمله السّلطان من مثلك، لأنّك سيّد في قومك، و نحن نقسم عليك إلّا ركبت معنا إليه. فدعا هانئ بثيابه، فلبسها، ثمّ دعا ببغلة، فركبها، و سار مع القوم إلى باب قصر الإمارة فكأنّ نفسه أحسّت بالشّرّ، فالتفت إلى حسّان بن أسماء، فقال: يا ابن أخي، إنّ نفسي تحدّثني بالشّرّ. فقال له حسّان: سبحان اللّه يا عمّ! ما أتخوّف عليك، فلا تحدّثن نفسك بشي ء من هذا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 202- 203، 204
و قال لمحمّد بن الأشعث الكنديّ و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ و أسماء بن خارجة الفزاريّ: أحضروا هانئ بن عروة.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 92
ثمّ دخل على عبيد اللّه بن زياد جماعة من وجوه أهل الكوفة، فقال: ما بال هانئ بن عروة لم يأتني؟ فأخبروا هانئا، فانطلق إليه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و كان هانئ قد انقطع عن عبيد اللّه بعذر المرض، فدعا عبيد اللّه محمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة، و قيل: دعا معهما بعمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، (1)فسألهم عن هانئ و انقطاعه، فقالوا (2): إنّه مريض. فقال: بلغني أنّه يجلس على باب داره، و قد برأ، فالقوه، فمروه أن لا يدع ما عليه في ذلك. فأتوه، فقالوا له: إنّ الأمير قد سأل عنك. و قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته، و قد بلغه أنّك تجلس على باب دارك، و قد استبطأك (3)و الجفاء لا يحتمله السّلطان، أقسمنا عليك لو ركبت معنا. (4)فلبس ثيابه، و ركب معهم، (5)فلمّا دنا من القصر أحسّت نفسه بالشّرّ، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي لهذا الرّجل لخائف، فما ترى؟ فقال: ما أتخوّف عليك شيئا، فلا تجعل على نفسك سبيلا. و لم يعلم أسماء ممّا كان شيئا، و أمّا محمّد بن الأشعث، فإنّه علم به. (6)
گفت: «من شنيده ام كه او دم در مى نشيند و بهبودى يافته. شما برويد به ملاقات او مگذاريد كه در اين حال بماند.»
آنها هم رفتند و به او گفتند: «امير حال تو را پرسيد و گفت: «اگر بدانم او بيمار است، من به عيادت او مى روم. امير شنيده بود كه تو دم در مى نشينى (و پذيرايى مى كنى). او خوددارى تو را و طول مدت غيبت و جفا را نپسنديد. سلطان (داراى سلطه و قدرت) چنين وضعى را تحمل نمى كند. ما به تو قسم مى دهيم كه تو با ما سوار شوى و بيايى.»
لباس خود را پوشيد و با آنها سوار شد. چون به كاخ نزديك شد، او بيمناك شد و شرّ و خطر را احساس كرد. به حسّان بن اسماء بن خارجه گفت: «اى برادرزاده! من از اين مى ترسم (عبيد اللّه) چه مى بينى؟»
گفت: «من بر تو بيمناك نيستم. تو بهانه به دست او مده.»
اسماء بر آن اوضاع اطلاع نداشت (كه اين اطمينان را داد). امّا محمد بن اشعث كه او آگاه شده بود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 121- 122
1) - [زاد في نفس المهموم: «و كانت رويحة بنت عمرو تحت هانئ بن عروة و هي أمّ يحيى بن هانئ»].
2) - [نفس المهموم: «قال»].
3) - [زاد في نفس المهموم: «و الإبطاء»].
4) [نفس المهموم: «فدعا بثيابه فلبسها، و ببغلته فركبها»].
5) [نفس المهموم: «فدعا بثيابه فلبسها، و ببغلته فركبها»].
6) - هانى هم به بهانه بيمارى از مراوده ابن زياد خوددارى كرد. عبيد اللّه، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه را نزد خود خواند. گفته شده عمرو حجاج زبيد هم با آنها دعوت شده بود. از آنها وضع و حال هانى و علّت نيامدن او را پرسيد. گفتند: «او بيمار است.»
ابن الأثير، الكامل، 3/ 270- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 99
و أمّا عبيد اللّه، فإنّه لمّا علم بأحوال مسلم، دعا محمّد بن الأشعث، و أسماء بن خارجة، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و قال: ما يمنع هانئ بن عروة من إتياننا؟ فقالوا: ما ندري و قيل إنّه يشتكي. فقال: قد بلغني أنّه برأ يجلس على باب داره، و لو أعلم أنّه شاك لعدته فالقوه، و مروه ألّا يدع ما يجب عليه من حقّنا. فلقوه و هو على باب داره، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير؟ فقد ذكرك. و قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته. فقال: الشّكوى تمنعني. قالوا: بلغه أنّك تجلس على باب دارك كلّ عشيّة و قد استبطأك، و نحن نقسم عليك إلّا ما ركبت معنا. فدعا بثيابه فلبسها، و ببغلته فركبها، فلمّا دنا من القصر قال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي و اللّه لخائف من هذا الرّجل. و لم يك حسّان يعلم في أيّ شي ء بعث إليه، فقال: و لم تجعل على نفسك سبيلا!
ابن نما، مثير الأحزان،/ 15
فقال ابن زياد لأهل الكوفة: ما بال هانئ بن عروة، لم يأتني. فقال محمّد بن الأشعث: أنا آتيك به. فجاء محمّد فدخل على هانئ و قال له: إنّ الأمير قد ذكرك، و لم يزل به، حتّى جاء به إليه.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
دعا محمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة و عمرو بن الحجّاج، و قال: ما يمنع هانئ بن عروة من إتياننا. فقالوا: ما ندري، و قد قيل إنّه يشتكي. فقال: قد بلغني ذلك، و بلغني أنّه قد برأ، و أنّه يجلس على باب داره، و لو أعلم أنّه شاك لعدته، فالقوه و مروه أن لا يدع
ما يجب عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب.
فأتوه، و وقفوا عليه عشيّة على بابه، فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير، فإنّه قد ذكرك، و قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته. فقال لهم: الشّكوى تمنعني. فقالوا له: قد بلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، و قد استبطأك و الإبطاء، و الجفاء، لا يتحمّله السّلطان من مثلك، لأنّك سيّد في قومك، و نحن نقسم عليك، إلّا ما ركبت معنا.
فدعا بثيابه، فلبسها، ثمّ دعا ببغلته، فركبها، حتّى إذا دنا من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الّذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي و اللّه لهذا الرّجل (الأمير خ) لخائف، فما ترى؟ قال: و اللّه يا عمّ! ما أتخوّف عليك شيئا، و لا تجعل على نفسك سبيلا. و لم يكن حسّان يعلم في أيّ شي ء بعث إليه عبيد اللّه، فجاء هانئ و القوم معه. (1)
گفتند: «جهتش را نمى دانيم و شنيده ايم كه بيمار است.»
گفت: «به من هم خبر بيماريش رسيده است؛ ولى شنيده ام كه حالش بهبودى يافته و بر در خانه اش مى نشيند و اگر بدانم كه هنوز بيمار است، حتما به عيادتش مى روم. او را ملاقات كنيد و متوجّه اش سازيد كه نبايد از وظيفه اى كه نسبت به ما دارد، كوتاهى كند كه من دوست ندارم همچون او شخصيّتى كه از اشراف عرب است، سابقه بد نزد ما پيدا كند.»
اينان به نزد هانى آمدند و هنگام عصر بر در خانه اش ايستاده و گفتند: «چرا به ديدن فرماندار نرفته اى؟ كه به ياد تو بود و گفت، اگر مى دانست كه تو بيمار هستى، به عيادت مى آمد.»
گفت: «همين است و بيمارى اجازه ملاقات به من نداده است.»
گفتند: «فرماندار شنيده است كه همه روزه بر در خانه ات مى نشينى. ازاين رو نرفتن به ملاقات را بى اعتنايى شمرده است و البتّه حكومت وقت از مانند تويى تحمّل بى اعتنايى نتواند، كه تو بزرگ فاميل خود هستى. ما تو را سوگند مى دهيم كه سوار شوى و همراه ما به ديدن فرماندار بيايى!»
هانى لباسهايش را طلبيد و پوشيد و سپس قاطر را طلبيد و سوار شد تا آن كه نزديك كاخ رسيد.
گويى دلش احساس خطر كرد به حسّان بن اسماء بن خارجه گفت: «اى برادرزاده! به خدا قسم كه من از اين مرد مى ترسم. رأى چيست؟»
گفت: «عمو، به خدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم. بى جهت خيالى به دل راه مده.»
و حسّان نمى دانست كه عبيد اللّه به چه جهت كس به دنبال هانى فرستاده است. هانى آمد و آن چند نفر نيز به همراهش بودند. فهرى، ترجمه لهوف،/ 45- 47
ابن طاووس، اللّهوف،/ 45- 47
1) - محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمرو بن حجّاج را طلبيد و گفت: «چرا هانى به ديدن ما نيامده است؟»
فلمّا وصل إلى الكوفة فشا الخبر إلى عبيد اللّه بن زياد- لعنه اللّه- و أحلّه دار الخزي، و كان يزيد قد أمّره على الكوفة حين بلغه مراسلة أهلها الحسين عليه السّلام و كان مسلم، قد التجأ إلى دار هانئ بن عروة رضى اللّه عنه، و كان من أشراف أهل الكوفة، فاستدعاه عبيد اللّه بن زياد. (1)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
عبيد اللّه كه از قبل يزيد امير كوفه بود، خبر شد، هانى را بطلبيد.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 104- 105
و كان هانئ قد انقطع عن عبيد اللّه بعذر المرض، فدعا عبيد اللّه محمّد بن الأشعث و ابن أسماء بن خارجة، و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، فسألهم عن هانئ و انقطاعه، فقالوا: إنّه مريض. قال: بلغني أنّه يجلس على باب داره و قد برأ. فأتوه، فمروه، لا يدع ما عليه في ذلك [من الحقّ].
فأتوه، فقالوا له: «الأمير قد سأل عنك، و قال: لو أعلم أنّه شاك لعدته، و قد بلغه أنّك تجلس على باب دارك، و قد استبطأك، و الجفا لا يحتمله السّلطان، أقسمنا عليك لمّا ركبت معنا». ففعل، فلمّا دنا من القصر، أحسّت نفسه بالشّرّ، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن أخي، إنّي لهذا الرّجل لخائف، فما ترى؟ فقال: ما أتخوّف عليك شيئا، فلا تجعل على نفسك سبيلا. و لا يعلم أسماء ممّا كان شيئا.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 393- 394
فبعث إلى هانئ و هو شيخ. [عن ابن سعد]
فقال عبيد اللّه: ما بال هانئ لم يأتنا؟ فخرج إليه محمّد بن الأشعث و غيره، فقالوا: إنّ
1) - چون مسلم به كوفه آمد، خبر ورودش به عبيد اللّه بن زياد- كه خداوند او را لعنت كند، و همواره به خوارى و رسوايى بكشاند- رسيد، و عبيد اللّه بن زياد در اين وقت بنا به فرمان يزيد كه از مكاتبه مردم كوفه با حسين عليه السّلام آگاه شده بود، به امارت كوفه رسيده بود، از طرفى مسلم به خانه هانى بن عروه رضى اللّه عنه كه از اشراف مردم كوفه بود، پناه برده بود. ازاين رو عبيد اللّه بن زياد، هانى بن عروه را فراخواند.
الأمير قد ذكرك. فركب معهم و أتاه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201، 206- 207
و كان هانئ أحد الأمراء الكبّار- و لم يسلّم على عبيد اللّه منذ قدم و تمارض، فذكره عبيد اللّه و قال: ما بال هانئ لم يأتني مع الأمراء؟ فقالوا: أيّها الأمير إنّه يشتكي. فقال:
إنّه بلغني أنّه يجلس على باب داره. (1)
جواب داد كه: «بيمار است.»
ابن زياد گفت كه: «مى شنوم كه بهتر شده است و بر در سراى خود مى نشيند. آيا به چه جهت به سلام ما نمى آيد؟»
ايشان گفتند: «شرط تفتيش به جاى آورده. امير را خبر دهيم.»
و از دار الاماره بيرون رفته با هانى ملاقى شدند و آنچه ابن زياد گفته بود، در ميان نهادند و او را سوار ساخته، نزد عبيد اللّه بردند.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 42- 43
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
فبعث ابن زياد في طلب هانئ.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 425
فلمّا صحّ ذلك عند ابن زياد (لعنه اللّه) دعا بمحمّد بن الأشعث و أسماء بن خارجة و عمرو بن الحجّاج (لعنه اللّه)، و قال لهم: انطلقوا و آتوني بهانئ بن عروة، و كانت بنت عمرو بن الحجّاج زوجة لهانئ رحمه اللّه، فضمّ إليهم رجالا و قال: انطلقوا إلى هانئ و آتوني به.
فانطلقوا، فوجدوه جالسا على باب داره، فقالوا له: يا هانئ! إنّ الأمير يدعوك.
فنهض مع القوم حتّى دنا من قصر الإمارة، فأحسّ ببعض الّذي كان، فأقبل على أسماء ابن خارجة و قال: يا أخي! إنّي خائف من هذا الرّجل، و نفسي تحدّثني ببعض الّذي أجده. فقال له: و اللّه ما نخاف عليك منه، و أنت بحمد اللّه بري ء، فلا تجعل على نفسك سبيلا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 29
1) - و در آن روز، محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه به مجلس ابن زياد رفته. آن لعين از ايشان پرسيد كه: «هانى بن عروه كجاست كه او را نمى بينم؟»
و خاف هانئ عبيد اللّه على نفسه، فانقطع عن مجلسه و تمارض، فدعا ابن زياد محمّد ابن الأشعث و حسّان بن أسماء بن خارجة و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و كان هانئ متزوّجا رويحة بنت عمرو هذا، فقال لهم: ما يمنع هانئ من زيارتنا؟ قالوا: إنّه مريض.
قال: بلغني أنّه برأ، و أنّه يجلس على باب داره، فالقوه، و مروه أن لا يدع ما عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب. فأتوه، و قالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير؟ فإنّه قد ذكرك. قال: المرض. قالوا: بلغه أنّك برئت، و أقسموا عليه أن يذهب معهم. فذهب، و لم يكن حسّان يعلم بشي ء ممّا كان، و كان محمّد بن الأشعث عالما به.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
و خاف هانئ عبيد اللّه على نفسه، فانقطع عن حضور مجلسه و تمارض، فسأل عنه ابن زياد، فقيل: هو مريض. فقال: لو علمت بمرضه لعدته. و دعا محمّد بن الأشعث و أسماء ابن خارجة و عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ، و كانت رويحة بنت عمرو هذا تحت هانئ، فقال لهم: ما يمنع هانئ من إتياننا؟ فقالوا: ما ندري، و قد قيل إنّه مريض. قال: قد بلغني ذلك و بلغني إنّه برأ، و إنّه يجلس على باب داره، فالقوه، و مروه أن لا يدع ما عليه من حقّنا، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب. فأتوه و وقفوا عشيّة على بابه، فقالوا له: ما يمنعك من لقاء الأمير؟ فإنّه قد ذكرك، و قال: لو أعلم أنّه مريض لعدته. فقال لهم: المرض يمنعني. فقالوا: إنّه قد بلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك، و قد استبطأك و الإبطاء و الجفاء لا يحتمله السّلطان من مثلك، لأنّك سيّد في قومك و نحن نقسم عليك إلّا ركبت معنا. فدعا بثيابه، فلبسها، ثمّ دعا ببغلته، فركبها، حتّى إذا دنى من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الّذي كان، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة: يا ابن الأخ، إنّي و اللّه لهذا الرّجل لخائف، فما ترى؟ قال: يا عمّ، و اللّه ما أتخوّف عليك شيئا و لم تجعل على نفسك سبيلا. و لم يكن حسّان يعلم ممّا كان شيئا و كان محمّد بن الأشعث عالما به، فجاء هانئ و القوم معه.
الأمين، لواعج الأشجان،/ 47- 48
و لمّا وضح الأمر لابن زياد، و عرف أنّ مسلما مختبئ في دار هانئ بن عروة، دعا أسماء
ابن خارجة و محمّد بن الأشعث و عمرو بن الحجّاج، و سألهم عن انقطاع هانئ عنه، قالوا: الشّكوى تمنعه. فلم يقتنع ابن زياد بعد أن أخبرته العيون بجلوسه على باب داره كلّ عشيّة، فركب هؤلاء الجماعة إليه و سألوه المسير إلى السّلطان، فإنّ الجفاء لا يحتمله.
و ألحّوا عليه، فركب بغلته.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 177- 178
فقال: ما حملك على أن تجير عدوّي و تنطوي عليه؟ فقال: يا ابن أخي! إنّه جاء حقّ هو أحقّ من حقّك و حقّ أهل بيتك. فوثب عبيد اللّه و في يده عنزة، فضرب بها رأس هانئ حتّى خرج الزّجّ، و اغترز في الحائط، و نثر دماغ الشّيخ، فقتله مكانه.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66- مثله ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59
فما زال ذلك دأبه حتّى دخل عليه. فقال له عبيد اللّه بن زياد: يا هانئ! أما كانت يد زياد عندك بيضاء؟ قال: بلى. قال: و يدي؟ قال: بلى. فقال: يا هانئ! قد كانت لكم عندي يد بيضاء، و قد أمنتك على نفسك و مالك. فتناول العصا الّتي كانت بيد هانئ، فضرب بها وجهه حتّى كسرها، ثمّ قدّمه، فضرب عنقه.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 5
فرفقا به حتّى أتى ابن زياد؛ فأنّبه على إبوائه مسلم بن عقيل، و قال له: إنّ أمر النّاس مجتمع، و كلمتهم متّفقة، أفتعين على تشتيت أمرهم بتفريق كلمتهم و ألفتهم رجلا قدم لذلك؟ فاعتذر إليه من إيوائه، و قال: أصلح اللّه الأمير، دخل داري عن غير مواطاة منّي له، و سألني أن أجيره، فأخذتني لذلك ذمامه. قال: فأتني به لتتلافى الّذي فرط من سوء رأيك (1)فأبى، فقال: و اللّه لئن لم تأتني به لأضربنّ عنقك. قال: و اللّه لئن ضربت عنقي، لتكثرنّ البارقة حول دارك. فأمر به فأدني منه، فضرب وجهه بقضيب أو محجن كان معه، فكسر أنفه و شقّ حاجبه، ثمّ أمر به، فحبس في بعض بيوت الدّار.
و كان الحسين قدّم مسلم بن عقيل بين يديه، فنزل على هانئ بن عروة المراديّ و جعل/ 312/ يبايع أهل الكوفة، فبعث ابن زياد إلى هانئ، فقال: ائتني بمسلم. فقال:
ما لي به علم. قال: فاحلف بالطّلاق و العتاق. قال: إنّكم يا بني زياد لا ترضون إلّا بهذه
1) - هذا هو الظّاهر، و في النّسخة: «من سوء رأيت».
الأيمان الخبيثة. فأمر مكانه، فضرب رأسه، ثمّ رمى به إلى النّاس.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 337- 338، 343، أنساب الأشراف، 2/ 80، 86
فأتى به، فضربه بقضيب كان معه، ثمّ أمر به، فكتف، و ضربت عنقه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 422، أنساب الأشراف، 3/ 224
فمضى معهما حتّى دخلوا على ابن زياد، فأنشأ ابن زياد يقول متمثّلا:
أريد حباءه و يريد قتلى *** عذيرك من خليلك من مراد
قال هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير. قال ابن زياد: و ما يكون أعظم من مجيئك بمسلم بن عقيل، و إدخالك إيّاه منزلك، و جمعك له الرّجال ليبايعوه. فقال هانئ: ما فعلت، و ما أعرف من هذا شيئا. فدعا ابن زياد بالشّاميّ، و قال: يا غلام! ادع لي معقلا. فدخل عليهم، فقال ابن زياد لهانئ بن عروة: أتعرف هذا؟ فلمّا رآه علم أنّه إنّما كان عينا عليهم، فقال هانئ: أصدقك و اللّه أيّها الأمير، إنّي و اللّه ما دعوت مسلم بن عقيل. و ما شعرت به. ثمّ قصّ عليه قصّته على وجهها، ثمّ قال: فأمّا الآن فأنا مخرجه من داري لينطلق حيث شاء، و أعطيك عهدا وثيقا أن أرجع إليك. قال ابن زياد: لا و اللّه لا تفارقني حتّى تأتيني به. فقال هانئ: أو يجمل بي أن أسلّم ضيفي و جاري للقتل، و اللّه لا أفعل ذلك أبدا.
فاعترضه ابن زياد بالخيزرانة، فضرب وجهه، و هشم أنفه و كسر حاجبه، و أمر به، فأدخل بيتا. (1)
«من زنده ماندن او را مى خواهم و او آهنگ كشتن من دارد. پوزش خواه دوست مرادى تو كجاست؟»
هانى گفت: «چه كارى انجام داده ام و منظور چيست؟»
ابن زياد گفت: «چه گناهى بزرگتر از اين كه مسلم بن عقيل را آورده و در خانه خود پناه داده اى و مردان را براى بيعت با او جمع مى كنى؟»
هانى گفت: «من چنين نكرده ام و چيزى از اين سخنان را نمى دانم.»
ابن زياد يكى از غلامان شامى خود را فراخواند و گفت: «معقل را پيش من بياور.»
و چون معقل وارد شد، ابن زياد به هانى گفت: «آيا اين مرد را مى شناسى؟»
و هانى چون او را ديد، دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده است. هانى به ابن زياد گفت: «به خدا سوگند، به تو راست مى گويم كه من مسلم بن عقيل را دعوت نكردم و درباره او نينديشيده بودم.»
و سپس موضوع را آن چنان كه بود، به اطلاع او رساند. هانى افزود كه: «هم اكنون او را از خانه خودم بيرون مى كنم تا هركجا مى خواهد برود، و عهد و پيمانى استوار به تو مى دهم كه پيش تو برگردم.»
ابن زياد گفت: «به خدا سوگند از اين جا بيرون و از من جدا نخواهى شد تا او را پيش من بياورى.»
هانى گفت: «آيا براى من شايسته است كه ميهمان و پناهنده خود را براى كشته شدن تسليم كنم؟ نه به خدا سوگند اين كار را هرگز نخواهم كرد.»
ابن زياد با چوبدستى خيزران خود به چهره هانى زد و بينى او را شكست و ابرويش را زخمى كرد و دستور داد او را در خانه اى زندانى كردند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 285- 286
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 238- 239
1) - او همراه ايشان پيش ابن زياد رفت و ابن زياد اين بيت را مثل آورد و خواند:
حتّى دخل (1)على عبيد اللّه و عنده شريح القاضي، فلمّا نظر إليه، قال لشريح: «أتتك بحائن رجلاه»؛ فلمّا سلّم عليه، قال (2): يا هانئ، أين مسلم؟ قال: ما أدري (3). فأمر عبيد اللّه مولاه (4)صاحب الدّراهم، فخرج (5)إليه، فلمّا (6)رآه قطع به، (7)فقال: أصلح اللّه الأمير! و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لكنّه جاء، فطرح نفسه عليّ. قال: ائتني به. قال:
و اللّه لو كان تحت قدميّ، ما رفعتهما (8)عنه. قال: أدنوه إليّ. (9)فأدني، فضربه (10)على حاجبه، فشجّه، (11)قال (12): و أهوى هانئ إلى سيف شرطيّ ليسلّه (13)، فدفع عن ذلك، و قال:
قد أحلّ اللّه دمك. فأمر به، فحبس في جانب القصر. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 349- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 425؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 350- 351
1) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فدخل»].
2) - [زاد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «له»].
3) - [زاد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «قال»].
4) - [لم يرد في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
5) - [تهذيب التّهذيب: «يخرج»].
6) [تهذيب الكمال: «فظع به»].
7) [تهذيب الكمال: «فظع به»].
8) - [تهذيب التّهذيب: «ما رفعته»].
9) - [زاد في تهذيب التّهذيب: «قال»].
10) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «بالقضيب، فشجّه على حاجبه»].
11) [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «بالقضيب، فشجّه على حاجبه»].
12) - [لم يرد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
13) - [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «ليستله»].
و قال غير أبي جعفر: الّذي جاء بهانئ بن عروة إلى عبيد اللّه بن زياد عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ.
حدّثنا عمرو بن عليّ، قال: حدّثنا أبو قتيبة، قال: حدّثنا يونس بن أبي إسحاق، عن العيزار بن حريث، قال: حدّثنا عمارة بن عقبة بن أبي معيط، فجلس في مجلس ابن زياد، فحدّث، قال: طردت اليوم حمرا، فأصبت منها حمارا، فعقرته، فقال له عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ: إنّ حمارا تعقره أنت، لحمار حائن. فقال: ألا أخبرك بأحين من هذا كلّه! رجل جي ء بأبيه كافرا إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، فأمر به أن يضرب عنقه، فقال: يا محمّد فمن للصّبيّة؟ قال: النّار، فأنت من الصّبيّة، و أنت في النّار. (1)قال: فضحك ابن زياد.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 349
و عبيد اللّه يخطب يوم الجمعة، فجلس في المسجد، و قد رجّل (2)هانئ غديرتيه، فلمّا صلّى عبيد اللّه، قال: يا هانئ. فتبعه، و دخل فسلّم، فقال عبيد اللّه: يا هانئ، أما تعلم أنّ أبي قدم هذا البلد، فلم يترك أحدا من هذه الشّيعة إلّا قتله غير أبيك، و غير حجر، و كان من حجر ما قد علمت، ثمّ لم يزل يحسن صحبتك، ثمّ كتب إلى أمير الكوفة: إنّ حاجتي قبلك هانئ؟ قال: نعم. قال: فكان جزائي أن خبأت في بيتك رجلا ليقتلني! قال: ما فعلت. فأخرج التّميميّ الّذي كان عينا عليهم، فلمّا رآه هانئ علم أن قد أخبره الخبر، فقال: أيّها الأمير، قد كان الّذي بلغك، و لن أضيّع يدك عنّي، فأنت آمن و أهلك، فسرحيث شئت.
فكبا (3)عبيد اللّه عندها، و مهران قائم على رأسه في يده معكزة، فقال: و اذلّاه! هذا العبد الحائك يؤمّنك في سلطانك! فقال: خذه؛ فطرح المعكزة، و أخذ بضفيرتي هانئ، ثمّ أقنع بوجهه، ثمّ أخذ عبيد اللّه المعكزة، فضرب بها وجه هانئ، و ندر الزّجّ، فارتزّ في
الجدار، ثمّ ضرب وجهه حتّى كسر أنفه و جبينه.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 360- 361- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 102- 103
فدخل القوم على ابن زياد، و دخل معهم، فلمّا طلع، قال عبيد اللّه: أتتك بحائن رجلاه! و قد عرّس عبيد اللّه إذ ذاك بأمّ نافع ابنة عمارة بن عقبة؛ فلمّا دنا من ابن زياد و عنده شريح القاضي التفت نحوه، فقال:
أريد حباءه و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
و قد كان له أوّل ما قدم مكرما ملطفا، فقال له هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير؟ قال: إيه يا هانئ (1)بن عروة! (2)ما هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين! جئت بمسلم بن عقيل فأدخلته دارك، و جمعت له السّلاح و الرّجال في الدّور حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ لك (3)! قال: ما فعلت، و ما مسلم عندي. قال: بلى قد فعلت. قال: ما فعلت. قال: بلى. فلمّا كثر ذلك بينهما، و أبى هانئ إلّا مجاحدته و مناكرته، دعا ابن زياد معقلا ذلك العين، فجاء حتّى وقف بين يديه، فقال: أتعرف هذا؟ قال: نعم.
و علم هانئ عند ذلك أنّه كان عينا عليهم، و أنّه قد أتاه بأخبارهم، فسقط في خلده ساعة. ثمّ إنّ نفسه راجعته، فقال له: اسمع منّي، و صدّق مقالتي، فو اللّه لا أكذبك، و اللّه الّذي لا إله غيره، ما دعوته إلى منزلي، و لا علمت بشي ء من أمره، حتّى رأيته جالسا على بابي، فسألني النّزول عليّ، فاستحييت من ردّه، و دخلني من ذلك ذمام، فأدخلته داري وضفته و آويته، و قد كان من أمره الّذي بلغك، فإن شئت أعطيت الآن موثقا مغلّظا و ما تطمئنّ إليه ألّا أبغيك سوءا، و إن شئت أعطيتك رهينة تكون في يدك حتّى آتيك، و أنطلق إليه فآمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء من الأرض. فأخرج من ذمامه و جواره. فقال: لا و اللّه لا تفارقني أبدا حتّى تأتيني به. (4) فقال: لا و اللّه، لا أجيئك أبدا، أنا أجيئك بضيفي تقتله! قال: و اللّه لتأتينّي به. (5) قال: و اللّه لا آتيك به.
فلمّا كثر الكلام بينهما قام مسلم بن عمرو الباهليّ- و ليس بالكوفة شاميّ و لا بصريّ غيره- فقال: أصلح اللّه الأمير! خلّني و إيّاه حتّى أكلّمه. لمّا رأى لجاجته و تأبّيه على ابن زياد أن يدفع إليه مسلما. فقال لهانئ: قم إليّ هاهنا حتّى أكلّمك. فقام، فخلا به ناحية من ابن زياد، و هما منه على ذلك قريب حيث يراهما؛ إذا رفعا أصواتهما سمع ما يقولان، و إذا خفضا خفي عليه ما يقولان؛ فقال له مسلم: يا هانئ، إنّي أنشدك اللّه أن تقتل نفسك، و تدخل البلاء على قومك و عشيرتك! فو اللّه إنّي لأنفس بك عن القتل، و هو يرى أنّ عشيرته ستحرّك في شأنه أنّ هذا الرّجل ابن عمّ القوم، و ليسوا قاتليه و لا ضائريه، فادفعه إليه، فإنّه ليس عليك بذلك مخزاة و لا منقصة، إنّما تدفعه إلى السّلطان، قال: بلى، و اللّه إنّ عليّ في ذلك للخزي و العار، أنا (1)أدفع جاري و ضيفي، و أنا حيّ صحيح أسمع و أرى، شديد السّاعد، كثير الأعوان! و اللّه لو لم أكن إلّا واحدا ليس لي ناصر لم أدفعه حتّى أموت دونه. فأخذ يناشده، و هو يقول: و اللّه لا أدفعه إليه أبدا. فسمع ابن زياد ذلك، فقال: أدنوه منّي. فأدنوه منه، فقال: و اللّه لتأتينّي به، أو لأضربنّ عنقك. قال:
إذا تكثر البارقة حول دارك. فقال: وا لهفا عليك! أبالبارقة تخوّفني! و هو يظنّ أنّ عشيرته سيمنعونه؛ فقال ابن زياد: أدنوه منّي. فأدني، فاستعرض وجهه بالقضيب، فلم يزل يضرب أنفه و جبينه و خدّه، حتّى كسر أنفه، و سيّل الدّماء على ثيابه، و نثر لحم خديّه و جبينه على لحيته حتّى كسر القضيب، و ضرب هانئ بيده إلى قائم سيف شرطيّ من تلك الرّجال، و جابذه (2)الرّجل و منع. فقال عبيد اللّه: أحروريّ سائر اليوم! أحللت بنفسك، قد حلّ لنا قتلك، خذوه، فألقوه في بيت من بيوت الدّار، و أغلقوا عليه بابه، و اجعلوا عليه حرسا. ففعل ذلك به. فقام إليه أسماء بن خارجة، فقال: أرسل غدر سائر اليوم! أمرتنا أن نجيئك بالرّجل حتّى إذا جئناك به و أدخلناه عليك هشمت وجهه، و سيّلت دمه على لحيته، و زعمت أنّك تقتله! فقال له عبيد اللّه: و إنّك لهاهنا! فأمر به، فلهز و تعتع به، ثمّ ترك، فحبس.
و أمّا محمّد بن الأشعث، فقال: قد رضينا بما رأى الأمير؛ لنا كان أم علينا، إنّما الأمير مؤدّب.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 365- 367- المحمودي، العبرات، 1/ 317- 319
فأتاه، فقال: ألم أوقّرك! ألم أكرمك! ألم أفعل بك! قال: بلى. قال: فما جزاء ذلك؟
قال: جزاؤه أن أمنعك. قال: تمنعني! قال: فأخذ قضيبا مكانه، فضربه به، و أمر، فكتف. (1)
گويد: و چون هانى به او سلام گفت، گفت: «اى هانى! مسلم كجاست؟»
گفت: «چه مى دانم.»
عبيد اللّه غلام خويش را كه درهمها را داده بود، بگفت تا بيامد و چون هانى او را بديد، در خويش فروماند و گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد. به خدا او را به منزلم دعوت نكرده بودم، بيامد و خويش را به من تحميل كرد.»
گفت: «او را پيش من آر.»
گفت: «به خدا اگر زير پايم باشد، پاى از روى او برنمى دارم.»
گفت: «نزديك منش آريد.»
و چون هانى را نزديك وى بردند، به ابرويش زد و زخمدارش كرد. هانى به طرف شمشير يكى از نگهبانان دويد كه آن را از نيام درآرد؛ امّا از اين كار بازش داشتند. عبيد اللّه گفت: «خدا خونت را حلال كرد.»
آن گاه بگفت تا وى را در گوشه قصر بداشتند.
به روايت ديگر، كسى كه هانى را پيش عبيد اللّه بن زياد برد، عمرو بن حجّاج زبيدى بود. عيزار بن حريث گويد: عمارة بن عقبة بن أبى معيط در مجلس ابن زياد نشسته بود و سخن كرد و گفت: «امروز خرانى را تعقيب كردم و يكى از آن را پى كردم.»
عمرو بن حجاج زبيدى گفت: «خرى كه تو پى كنى، خرى است كه مرگش رسيده، امّا مى خواهى بگويم اجل رسيده تر از آن كيست؟ مردى كه پدرش را كه كافر بوده، پيش پيمبر خدا صلى اللّه عليه و سلم آورده اند و دستور داده گردنش را بزنند و او گفته است: «اى محمّد! براى فرزندانم كى بماند؟»
و پيمبر گفته: «جهنم.»
آن گاه زبيدى گفت: «تو از آن فرزندانى و تو در جهنمى».
گويد: پس ابن زياد بخنديد.
عبيد اللّه خطبه جمعه مى گفت. هانى در مجلس نشست. گيسوان خود را از دو طرف آويخته بود. وقتى عبيد اللّه نماز بكرد، هانى را بخواند كه از دنبال وى برفت و وارد شد و سلام گفت. عبيد اللّه گفت: «هانى، مگر نمى دانى كه پدرم به اين شهر آمد و همه شيعيان را بكشت مگر پدر تو و حجر را؟ كار حجر چنان شد كه دانسته اى پس از آن پيوسته مصاحبت تو را نكو مى داشت و به حاكم كوفه نوشت كه نيازى كه پيش تو دارم، هانى است.»
گفت: «چرا».
گفت: «پاداش من اين بود كه يكى را در خانه ات نهان كردى كه مرا بكشد؟»
گفت: «چنين نكردم.»
گويد: پس آن مرد تميمى را كه به خبرگيرى آنها گماشته بود، بياورد و چون هانى او را بديد، بدانست كه قضيه را به عبيد اللّه خبر داده است و گفت: «اى امير! چنان بود كه خبر يافته اى؛ امّا حمايت از تو برنمى گيرم. تو و كسانت در امانيد. هركجا مى خواهى برو.»
گويد: عبيد اللّه يكّه خورد و مهران كه بر سر وى ايستاده بود و عصايى به دست داشت، گفت: «چه ذلتى! اين بنده بافنده تو را در قلمروت امان مى دهد.»
عبيد اللّه گفت: «بگيرش.»
پس، مهران عصا را بينداخت و دو گيسوى هانى را بگرفت و صورتش را بالا نگهداشت. عبيد اللّه عصا را برگرفت و به صورت هانى كوفت، آهن عصا درآمد و به ديوار فرورفت و چندان به صورت او زد كه بينى و پيشانيش بشكست.
گويد: جماعت به نزد ابن زياد رفتند. هانى نيز با آنها برفت و چون پديدار شد، ابن زياد گفت: «اجل رسيده به پاى خويش آمد.»
گويد: در آن وقت عبيد اللّه با ام نافع، دختر عمارة بن عقبه عروسى مى كرد.
گويد: و چون هانى به ابن زياد نزديك شد كه شريح قاضى نيز نزد وى نشسته بود، بدو نگريست و شعرى خواند، بدين مضمون:
«من زندگى او را مى خواهم امّا او آهنگ كشتن من دارد.»
گويد: و چنان بود كه ابن زياد در آغاز آمدنش، هانى را محترم مى داشت و ملاطفت مى كرد. هانى گفت: «اى امير! مقصود چيست؟»
گفت: «پس اى هانى! اين كارها چيست كه در خانه هايت بر ضد امير مؤمنان و عامه مسلمانان مى كنى؟
مسلم بن عقيل را آورده اى و در خانه خويش جا داده اى و در خانه هاى اطراف خويش سلاح و مرد براى وى فراهم آورده اى و پندارى كه اين قضيه بر من نهان مى ماند.»
گفت: «چنين نكرده ام و مسلم به نزد من نيست.»
گفت: «چرا چنين كرده اى.»
گفت: «نكرده ام.»
گفت: «چرا؟»
گويد: و چون اين سخن مكرر شد و هانى از اصرار و انكار خويش نگشت، ابن زياد، معقل، همان خبرگير را خواست كه بيامد و پيش او بايستاد. به هانى گفت: «اين را مى شناسى؟»
گفت: «بله!»
و بدانست كه خبرگير آنها بوده و اخبارشان را براى ابن زياد آورده است و لختى در خويش فرورفت.
آن گاه دل گرفت و گفت: «سخن مرا بشنو و گفتارم را راست شمار. به خدا با تو دروغ نمى گويم. به خدايى كه خدايى جز او نيست، من او را به خانه ام دعوت نكردم و از كار او هيچ خبر نداشتم تا وى را بر در خانه ام نشسته ديدم و از من خواست كه آن جا منزل گيرد. شرم كردم كه نپذيرمش و حرمت زده شدم و او را به خانه خويش راه دادم و مهمان كردم و پناهش دادم و كار وى چنان بود كه خبر يافته اى. اكنون پيمان مؤكد مى كنم تا مطمئن شوى كه بدى براى تو نمى خواهم. اگر خواهى، گروگانى به تو دهم كه به دست داشته باشى تا پيش تو بازگردم و پيش او روم و بگويم از خانه ام به هركجا مى خواهد برود و از حرمت زدگى درآيم و از پناهى كردن وى رها شوم.»
گفت: «نه به خدا از پيش من نروى تا او را پيش من آرى.»
گفت: «نه به خدا هرگز او را پيش تو نخواهم آورد. مهمانم را پيش تو بياورم كه او را بكشى؟»
گفت: «به خدا بايد او را پيش من آرى.»
گفت: «به خدا او را نخواهم آورد.»
گويد: «و چون سخن در ميانه بسيار شد، مسلم بن عمرو باهلى- در كوفه جز او شامى و بصرى نبود- كه سرسختى و لجاجت هانى را در مقابل ابن زياد در مورد تسليم مسلم بديد، به پا خاست و گفت: «خدا، امير را قرين صلاح بدارد! او را به من واگذار تا با او سخن كنم.»
آن گاه به هانى گفت: «بيا اين جا با تو سخن كنم.»
گويد: هانى برخاست و وى را به گوشه اى برد كه خلوت بود؛ امّا نزديك ابن زياد بودند. چنان كه مى ديدشان و اگر صدا بلند مى كردند، گفتگويشان را مى شنيد و چون آهسته سخن مى كردند، از او مكتوم مى ماند. آن گاه مسلم به هانى گفت: «تو را به خدا خودت را به كشتن مده و قوم و عشيره ات را به بليه دچار مكن! به خدا دريغم مى آيد كه كشته شوى- هانى مى پنداشت كه عشيره او جنبش مى كنند- اين مرد عموزاده اين قوم است. او را نمى كشند و زيانش نمى زنند. او را به ابن زياد بده كه به سبب آن خوارى و كاستى نمى گيرى. او را به حاكم مى دهى.»
گفت: «چرا! به خدا سبب اين، خوار و رسوا مى شوم. مهمانم را تسليم كنم و زنده و سالم باشم و بشنوم و ببينم و بازويم محكم باشد و ياران فراوان داشته باشم. به خدا اگر جز يكى نبودم و ياورى نداشتم، او را تسليم نمى كردم تا در كار دفاع از او جان بدهم.»
مسلم او را قسم مى داد و هانى مى گفت: «نه به خدا هرگز او را تسليم نخواهم كرد.»
گويد: «ابن زياد اين را بشنيد و گفت: «نزديك منش آريد!»
و چون او را نزديك بردند، گفت: «به خدا بايد او را بيارى، وگرنه گردنت را مى زنم.»
گفت: «در اين صورت به دور قصرت برق شمشير بسيار خواهد بود.»
مى پنداشت كه عشيره اش از او حمايت مى كنند. گفت: «بدبخت! مرا از برق شمشير مى ترسانى؟»
آن گاه گفت: «او را نزديكتر آريد.»
و چون نزديكتر آوردند، با چوبدستى به صورتش زدن گرفت و چندان به بينى و پيشانى و گونه هاى او زد كه بينيش بشكست و خون بر چانه وى روان شد و گوشت دوگونه و پيشانيش بر ريشش ريخت و چوب بشكست.
گويد: هانى دست به طرف شمشير يكى از نگهبانان برد، امّا نگهبان او را فروكشيد و مانع شد.
ابن زياد گفت: «حرورى شدى. خويشتن را مستوجب عقوبت كردى. كشتنت بر ما حلال شد.
بگيريدش و در يكى از اتاقهاى خانه بيندازيد و در بر او ببنديد و مراقب نهيد.» و چنين كردند.
گويد: پس اسماء بن خارجه به پا خاست و گفت: «ما فرستادگان خيانت بوديم. به ما گفتى اين مرد را پيش تو آريم و چون بياورديم و به نزد تو واردش كرديم، صورتش را درهم شكستى و خونش را بر ريشش روان كردى و گفتى كه او را خواهى كشت.»
عبيد اللّه بن زياد گفت: «تو هنوز اينجايى؟»
و بگفت تا او را بگرفتند و آزار كردند. آن گاه دست از او بداشتند و به زندانش كردند. امّا محمد بن اشعث گفت: «به هرچه رأى امير باشد، به نفع ما باشد يا ضررمان، خشنوديم كه امير تأديب مى كند.»
بيامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اكرامت نكردم؟ مگر چنين نكردم؟»
گفت: «چرا».
گفت: «پاداش آن چيست؟»
گفت: «اين كه از تو حمايت كنم.»
گفت: «از من حمايت كنى؟»
گويد: پس چوبى را كه پهلوى وى بود، برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2918- 2919، 2934- 2935، 2940- 2943، 2976- 2977
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
1) - پيش عبيد اللّه رفت كه شريح قاضى پيش وى بود و چون هانى را بديد، گفت: «اجل رسيده به پاى خويش آمد.»
ثمّ دخل القوم على عبيد اللّه بن زياد و شريح القاضي جالس عنده؛ فلمّا نظر إليهم من بعيد التفت إلى شريح القاضي، فقال:
فقال له هانئ بن عروة: و ما ذاك أيّها الأمير؟ فقال: باللّه يا هانئ جئت بمسلم بن عقيل، و جمعت له الجموع من السّلاح و الرّجال في الدّار حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ [و- (1)] أنّي لا أعلم؟ فقال: ما فعلت! قال ابن زياد: بلى، قد فعلت! قال:
ما فعلت! فقال ابن زياد أين معقل؟ فجاء معقل حتّى وقف بين يديه، فنظر هانئ إلى معقل مولى زياد، فعلم أنّه كان عينا عليهم، و أنّه هو الّذي أخبر ابن زياد عن مسلم، فقال: أصلح اللّه الأمير! و اللّه ما دعوت مسلم بن عقيل، و لا آويته، و لكنّه جاءني مستجيرا، فاستحييت من ردّه و أخذني من ذلك ذمام؛ فأمّا إذا قد علمت فخلّ سبيلي حتّى أرجع إليه، و آمره أن يخرج من داري، فيذهب حيث شاء. فقال ابن زياد: لا و اللّه ما تفارقني أو تأتيني بمسلم بن عقيل. فقال: إذا و اللّه لا آتيك به أبدا! آتيك بضيفي! فقال:
و اللّه لا تفارقني حتّى تأتي به! فقال: و اللّه لا كان ذلك أبدا. قال: فتقدّم مسلم بن عمرو الباهليّ، و قال: أصلح اللّه الأمير! ائذن لي في كلامه! فقال: كلّمه بما أحببت و لا تخرجه من القصر. قال: فأخذ مسلم بن عمرو بيد/ هانئ، فنحاه ناحية، ثمّ قال: ويلك يا هذا! أنشدك باللّه أن تقتل نفسك أو تدخل البلاء على عشيرتك في سبب مسلم بن عقيل، يا هذا! سلّمه إليه، فإنّه لن يقدم عليه بالقتل أبدا، و أخرى، فإنّه سلطان، و ليس عليك في ذلك عار و لا منقصة. قال هانئ: بلى و اللّه عليّ في ذلك من أعظم العار أن يكون مسلم في جواري و ضيفي و هو [رسول- (2)] ابن بنت (3)رسول اللّه (صلّى اللّه عليه (4)و سلّم و على (5)آله) و أنا حيّ صحيح السّاعدين، كثير الأعوان، و اللّه لو لم أكن إلّا وحدي- لكن و أنا كثير الأعوان- لمّا سلّمته إليه حتّى أموت. قال: فردّه مسلم بن عمرو و قال: أيّها الأمير! إنّه أبى أن يسلّم مسلم بن عقيل أو يقتل. قال: فغضب ابن زياد، و قال: و اللّه لتأتيني به أو لأضربنّ عنقك. فقال: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك. فقال له ابن زياد: أ بالبارقة تخوّفني؟ ثمّ أخذ قضيبا كان بين يديه، فضرب به وجه هانئ. فكسر به وجهه، و أنفه،
و شقّ حاجبه، قال: فضرب هانئ بيده إلى قائم سيف من سيوف أصحاب ابن زياد، فجاذبه ذلك الرّجل، و منعه من السّيف، و صاح عبيد اللّه بن زياد: خذوه! فأخذوه و ألقوه في بيت من بيوت القصر، و أغلقوا عليه الباب.
قال: ثمّ وثب أسماء بن خارجة إلى عبيد اللّه بن زياد، فقال: أيّها الأمير! أمرتنا أن نأتيك بالرّجل، فلمّا جئناك به، و أدخلناه إليك هشمت وجهه، و أسلت دمه و زعمت أنّك تقتله. قال: فغضب ابن زياد، و قال: و أنت ههنا أيضا؟ ثمّ أمر بأسماء بن خارجة، فضرب حتّى وقع لجنبه. قال: فحبس أسماء ناحية من القصر، و هو يقول: إنّا للّه و إنّا إليه راجعون، إلى نفسي أنعاك يا هانئ.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 80- 84
حتّى دخل على ابن زياد. فقال له: يا هانئ، أما كانت يد زياد عندك بيضاء؟ قال:
بلى. قال: و يدي؟ قال: بلى. ثمّ قال (1)له هانئ: قد كانت لك عندي (2)و لأبيك، و قد أمنتك في نفسي و مالي (3). قال: أخرج. فخرج، (4)فتناول العصا من يده، (5)و ضرب بها وجهه حتّى كسرها، (6)ثمّ قدّمه، فضرب عنقه.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 267
فجاءه، فسأله عن مسلم، فأنكره، فأغلظ له ابن زياد القول، (7)فقال هانئ: إنّ لزياد أبيك عندي بلاء حسنا، و أنا أحبّ مكافأته به، فهل لك في خير؟ قال ابن زياد: و ما هو؟ قال: تشخص إلى أهل الشّام أنت و أهل بيتك سالمين بأموالكم، فإنّه قد جاء [حقّ] من هو أحقّ من حقّك، و حقّ صاحبك. (8)فقال ابن زياد: أدنوه منّي. فأدنوه منه، فضرب وجهه بقضيب كان في يده [حتّى] كسر أنفه و شقّ حاجبه، و نثر لحم و جنته، و كسر القضيب على وجهه و رأسه، و ضرب هانئ بيده إلى قائم سيف شرطيّ من تلك
1) - في بعض الأصول: «فقال».
2) [جواهر المطالب: «يد، فاخرج فقد آمنتك على نفسك»].
3) - في بعض الأصول: «في نفسك و مالك».
4) [جواهر المطالب: «يد، فاخرج فقد آمنتك على نفسك»].
5) [جواهر المطالب: «فضربه بها فهشّم وجه»].
6) [جواهر المطالب: «فضربه بها فهشّم وجه»].
7) [حكاه عنه في نفس المهموم].
8) [حكاه عنه في نفس المهموم].
الشّرط، فجاذبه الرّجل، و منعه السّيف.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 102
و سأله، فأقرّ به، فهشم عبيد اللّه وجه هانئ بقضيب كان في يده حتّى تركه و به رمق.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 307، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
فقال ابن زياد- لعنه اللّه- شعرا:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
يا هانئ أسلّمت على ابن عقيل؟ قال: ما فعلت. فدعا معقلا، فقال: أتعرف هذا؟
قال: نعم، و أصدقك، ما علمت به حتّى رأيته في داري، و أنا أطلب إليه أن يتحوّل. قال:لا تفارقني حتّى تأتيني به. فأغلظ له، فضرب وجهه بالقضيب، و حبسه. (1)
أريد حباءه و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
«من عطاء (يا زندگى) او را خواهانم و او قصد كشتن مرا دارد.»
«عذر خود (يا عذرپذير خود) را نسبت به دوست مرادى خود بياور» يعنى كيست عذر تو را بپذيرد؟
اى هانى! پيرو پسر عقيل شده اى؟ (و بر ضدّ حكومت قيام كرده اى)؟ هانئ از در انكار گفت: «من چنين كارى نكرده ام.» ابن زياد معقل را طلبيد و رو به هانى كرد و گفت: «اين مرد را مى شناسى؟» گفت:
«آرى و او راست گفته است؛ ولى من او را به خانه ام نياورده ام و نمى دانستم كه قصد دارد به خانه من پناهنده شود تا آن ساعتى كه او را در خانه خود ديدم. هم اكنون مى روم و از او مى خواهم كه به جاى ديگر برود.»
ابن زياد گفت: «از اين جا نبايد بروى تا او را به نزد من آرى.»
و چون هانى حاضر به اين كار نشد و با او تندى كرد، ابن زياد با چوبدستى خود بر سر و صورت هانى زده و او را به زندان افكند.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 97- 98
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 66
فجاء هانئ حتّى دخل على عبيد اللّه بن زياد، و عنده القوم، فلمّا طلع، قال عبيد اللّه:
أتتك بحائن رجلاه، فلمّا دنى من ابن زياد- و عنده شريح القاضي- التفت نحوه، فقال:
أريد حباءه و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
1) - همين كه چشمش به هانى افتاد، به اين شعر تمثّل جست:
(1)و قد كان أوّل ما قدّم مكرما له ملطفا، (2)فقال له هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير؟ قال: إيه يا هانئ بن عروة، ما هذه الأمور الّتي تربّص في دارك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين؟ جئت بمسلم بن عقيل، فأدخلته دارك و جمعت له (3)السّلاح و الرّجال في الدّور حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟ قال: ما فعلت ذلك، و ما مسلم عندي، قال: بلى قد فعلت (4)فلمّا كثر ذلك بينهما و أبى هانئ إلّا مجاحدته و مناكرته، (5)دعا ابن زياد معقلا ذلك العين، فجاء حتّى وقف بين يديه، فقال له: أتعرف هذا؟ قال: نعم. و علم هانئ عند ذلك أنّه كان عينا عليهم، و أنّه قد أتاه بأخبارهم، فأسقط في يده ساعة، ثمّ راجعته نفسه، فقال: اسمع منّي و صدّق مقالتي، فو اللّه لا كذبت، و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لا علمت بشي ء من أمره حتّى جاءني (6)، يسألني النّزول، فاستحييت من ردّه و دخلني (7)من ذلك ذمام (8)فضيّفته و آويته، و قد كان من أمره ما بلغك، فإن شئت أن أعطيك الآن موثقا (9)مغلّظا (10)ألّا أبغيك سوء و لا غائلة و لآتينّك حتّى أضع يدي في يدك، و إن شئت أعطيتك رهينة تكون في يدك حتّى آتيك و أنطلق إليه، فآمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء من الأرض (11)، فأخرج من ذمامه و جواره؟ (12)فقال له ابن زياد: و اللّه لا تفارقني أبدا حتّى تأتيني به. قال: لا و اللّه لا أجيئك به أبدا، أجيئك بضيفي تقتله؟ (13)قال: و اللّه لتأتينّي به.
قال: لا و اللّه لا آتيك به. (14)فلمّا كثر الكلام بينهما قام مسلم بن عمرو الباهليّ (15)و ليس
1) [لم يرد في بحر العلوم و مثير الأحزان].
2) [لم يرد في بحر العلوم و مثير الأحزان].
3) - [زاد في الأسرار: «الجموع»].
4) [بحر العلوم: «و طال النّزاع بينهما»].
5) [بحر العلوم: «و طال النّزاع بينهما»].
6) - [بحر العلوم: «رأيته جالسا على بابي»].
7) - [في البحار و العوالم و مثير الأحزان: «داخلني»].
8) - [زاد في بحر العلوم: «ما دخلته داري»].
9) [اللّواعج: «تطمئنّ به و رهينة تكون في يدك حتّى أنطلق و أخرجه من داري»].
10) - [بحر العلوم: «تطمئنّ إليه»].
11) [اللّواعج: «تطمئنّ به و رهينة تكون في يدك حتّى أنطلق و أخرجه من داري»].
12) - [من هنا حكاه عنه في المعالي].
13) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 101].
14) [لم يرد في المعالي].
15) [لم يرد في بحر العلوم و مثير الأحزان].
بالكوفة شاميّ و لا بصريّ غيره، (1) فقال: أصلح اللّه الأمير، خلّني و إيّاه حتّى أكلّمه.
فقام، فخلا به ناحية من ابن زياد و هما منه بحيث يراهما، فإذا رفعا أصواتهما سمع ما يقولان، فقال له مسلم: يا هانئ أنشدك اللّه أن تقتل نفسك و أن تدخل البلاء (2)في عشيرتك! فو اللّه إنّي لأنفس بك عن القتل، (3)إنّ هذا الرّجل ابن عمّ القوم، و ليسوا قاتليه و لا ضائريه، فادفعه إليه فإنّه ليس عليك بذلك مخزاة و لا منقصة، إنّما تدفعه إلى السّلطان؟ فقال هانئ: و اللّه (4) إنّ عليّ في ذلك الخزي و العار أن أدفع جاري و ضيفي (5)و أنا حيّ صحيح أسمع و أرى شديد السّاعد، (6)كثير الأعوان؟ و اللّه لو لم أكن إلّا واحدا ليس لي ناصر لم أدفعه حتّى أموت دونه. (7)فأخذ يناشده، و هو يقول: و اللّه لا أدفعه إليه أبدا. (8)فسمع ابن زياد ذلك، فقال: أدنوه منّي. فأدنوه منه (9)، فقال: و اللّه لتأتينّي به، أو لأضربنّ عنقك؟ فقال هانئ: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك. فقال ابن زياد: و الهفاه عليك أ بالبارقة (10)تخوّفني- و هو يظنّ أنّ عشيرته سيمنعونه-؟ ثمّ قال: أدنوه منّي.(11)فأدنى منه، (12)فاعترض (13)وجهه بالقضيب، (14)فلم يزل يضرب به أنفه و جبينه و خدّه حتّى كسر أنفه و سيّل الدّماء على ثيابه و نثر لحم جبينه و خدّه على لحيته، حتّى (15)كسر القضيب، (16) و ضرب هانئ يده إلى (17)قائم سيف شرطيّ و جاذبه الرّجل (18)(19)و منعه، فقال
1) [لم يرد في بحر العلوم و مثير الأحزان].
2) [نفس المهموم: «على قومك»].
3) [نفس المهموم: «على قومك»].
4) [لم يرد في المعالي].
5) [في المعالي: «و رسول ابن رسول اللّه و أنا صحيح السّاعدين» و في نفس المهموم: «و أنا صحيح شديد السّاعد»].
6) [في المعالي: «و رسول ابن رسول اللّه و أنا صحيح السّاعدين» و في نفس المهموم: «و أنا صحيح شديد السّاعد»].
7) [لم يرد في نفس المهموم و المعالي].
8) [لم يرد في نفس المهموم و المعالي].
9) - [من هنا حكاه في أعيان الشّيعة].
10) - [في المطبوع: «بالبارقة»].
11) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
12) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
13) - [في البحار و العوالم و المعالي و أعيان الشّيعة و بحر العلوم: «فاستعرض»].
14) [أعيان الشّيعة: «حتّى كسر أنفه و شقّ حاجبه و نشر لحم جبينه و خدّه على لحيته و سألت الدّماء على ثيابه و وجهه و لحيته و»].
15) [أعيان الشّيعة: «حتّى كسر أنفه و شقّ حاجبه و نشر لحم جبينه و خدّه على لحيته و سألت الدّماء على ثيابه و وجهه و لحيته و»].
16) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 101].
17) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و بحر العلوم و مثير الأحزان: «على»].
18) - [في الأسرار و أعيان الشّيعة: «الشّرطي»، و في المعالي: «ذلك الرّجل»].
19) [في المعالي: «فصاح ابن زياد: خذوه» و في بحر العلوم: «فصاح ابن زياد به: أحروريّ»].
عبيد اللّه: أحروريّ ساير اليوم؟ قد حلّ لنا دمك، (1)جرّوه. (2) فجرّوه فألقوه في بيت من بيوت الدّار و أغلقوا عليه بابه (3)، فقال: اجعلوا عليه حرسا. ففعل ذلك به (4)، (5)فقام إليه حسّان بن أسماء، فقال: أرسل غدر ساير اليوم؟ أمرتنا أن نجيئك بالرّجل، حتّى إذا جئناك به (6)هشمت أنفه و وجهه و سيّلت دمائه على لحيته، و زعمت أنّك تقتله؟ (7)فقال له عبيد اللّه:
و إنّك لها هنا! فأمر به، فلهز و تعتع، و أجلس ناحية. فقال محمّد بن الأشعث: قد رضينا بما رأى الأمير، لنا كان أم علينا، إنّما الأمير مؤدّب. (8)
و ابن زياد در آغاز كه به كوفه آمده بود، او را گرامى مى داشت و درباره او مهربانى مى كرد (از اينرو) هانى گفت: «اى امير! مگر چه شده؟»
گفت: «اى هانى! دست بردار. اين كارها چيست كه تو در خانه ات به زيان يزيد و همه مسلمانان تهيه مى بينى؟ مسلم بن عقيل را آورده و به خانه خود برده اى و سلاح جنگ و قشون در خانه هاى اطراف خود فراهم مى كنى و گمان دارى كه اين كارها بر من پوشيده مى ماند؟»
هانى گفت: «من چنين كارى نكرده ام و مسلم بن عقيل نزد من نيست.»
ابن زياد گفت: «چرا چنين است.»
چون سخن در اين باره ميان آن دو زياد شد و هانى بر انكار خود باقى بود، ابن زياد (غلامش) معقل، همان جاسوس خود را پيش طلبيد. همين كه معقل آمد، ابن زياد به هانى گفت: «اين مرد را مى شناسى؟»
گفت: «آرى!»
و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است. پس ساعتى سر به زير افكند و ديگر نتوانست سخنى بگويد. سپس به خود آمد و گفت: «گوش فرادار و سخنم را باور كن كه به خدا سوگند دروغ نمى گويم. به خدا من مسلم را به خانه خود دعوت نكردم و هيچ گونه اطلاعى از وضع و كار او نداشتم تا به خانه من آمد و از من خواست به خانه ام درآيد و من شرم كردم او را راه ندهم و پذيرايى از او به گردنم بار شد (و روى رسم عرب نمى توانستم او را راه ندهم). به اين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار او چنان است كه به گوش تو رسيده و خود مى دانى. پس اگر مى خواهى، اكنون پيمان محكمى با تو مى بندم كه انديشه بدى درباره تو نداشته باشم و غائله اى به راه نيندازم، به نزدت آمده دست (وفادارى) در دست تو نهم، و اگر خواهى گروى پيش تو بگذارم كه بروم و بازگردم. بروم پيش مسلم و او را دستور دهم از خانه من به هرجاى زمين مى خواهد برود و من ذمه خود را از عهده نگهدارى او بيرون آورم (آن گاه نزد تو بازآيم).
ابن زياد گفت: «به خدا هرگز دست از تو برندارم تا او را به نزد من آورى.»
گفت: «نه به خدا من هرگز چنين كارى نخواهم كرد. مهمان خود را بياورم تا او را بكشى؟»
ابن زياد گفت: «به خدا بايد او را پيش من بياورى.»
هانى گفت: «نه به خدا نخواهم آورد.»
چون سخن ميان آن دو بسيار شد، مسلم بن عمرو باهلى برخاست- و در كوفه جز او مرد شامى و اهل بصره كسى نبود- و گفت: «خدا كار امير را اصلاح كند. مرا با او در جاى خلوتى بگذار تا من در اين باره با او گفتگو كنم.»
پس برخاست و در گوشه خلوتى از مجلس كه ابن زياد آن دو را مى ديد با او به سخن پرداخت و چون گفتگوى آن دو و آوازشان بلند شد، ابن زياد شنيد چه مى گويند. مسلم به هانى گفت: «اى هانى! تو را به خدا سوگند مى دهم (كارى نكن) كه خود را به كشتن دهى و بلا و اندوهى در قبيله خود وارد سازى، پس، به خدا من نمى خواهم تو كشته شوى. اين مرد (يعنى مسلم بن عقيل) با اين گروه كه مى بينى، پسرعمو هستند و اينان كشنده او نيستند و زيانى به او نرسانند. پس او را به ايشان بسپار و در اين باره سرافكندگى و عيبى بر تو نباشد؛ زيرا جز اين نيست كه تو او را به سلطان سپرده اى.»
هانى گفت: «همانا به خدا در اين كار براى من سرافكندگى و ننگ است كه من كسى را كه به من پناه آورده است و مهمان خود را (به دشمن) بسپارم. با اين كه من زنده و تندرست هستم و مى شنوم و مى بينم و بازويم محكم و ياورانم بسيار است! به خدا اگر من جز يك تن نباشم و ياورى نداشته باشم، او را به شما نسپارم تا در راه او بميرم.»
مسلم شروع كرد او را به سوگند دادن و او مى گفت: «به خدا هرگز او را به ابن زياد نسپارم.»
ابن زياد اين سخن را شنيد و گفت: «او را نزديك من آريد.»
او را به نزديك ابن زياد بردند. ابن زياد گفت: «يا بايد او را پيش من آرى يا گردنت را خواهم زد.»
هانى گفت: «در اين هنگام به خدا شمشيرهاى برنده اى در اطراف خانه تو بسيار شود (و مردم زيادى به يارى من به جنگ با تو برخيزند)!»
ابن زياد گفت: «واى بر تو! مرا به شمشيرهاى برنده مى ترسانى؟»
و او (يعنى هانى، يا ابن زياد) مى پنداشت كه قبيله او به يارى او برخواهند خاست و از او دفاع خواهند نمود. سپس گفت: «او را نزديك من آريد.»
پس نزديكش آوردند. با قضيبى كه در دست داشت (قضيب به معناى تازيانه و شمشير باريك و نازك است). به روى او زد و همچنان به بينى و پيشانى و گونه او مى زد تا اين كه بينى او را شكت و خون بر روى او و ريشش ريخت و گوشت پيشانى و گونه او بر صورتش ريخت و آن قضيب نيز بشكست. هانى دست به شمشير يكى از سربازان و پاسبانان ابن زياد (كه آن را به دست گرفته تا از خود دفاع كند) [برد] و آن مرد شمشير را نگهداشت و از گرفتن هانى جلوگيرى كرد. سپس عبيد اللّه به هانى گفت: «آيا تو پس از گذشت و نابودى خارجيان، خارجى شده اى؟ خون تو بر ما حلال است. او را بكشيد.»
پس او را بر زمين كشاندند و به اتاقى افكندند و در آن را بستند. ابن زياد گفت: «پاسبانانى بر او بگماريد!»
اين كار را كردند. حسّان بن اسماء برخاست و گفت: «بهانه خارجيگرى را درباره هانى به يك سو نه (و اين بهانه نشد كه تو او را بزنى و بكشى). به ما دستور دادى او را به نزد تو آوريم و چون آورديمش، بينى و روى او را شكستى و خونش را بر ريشش روان كردى و مى خواهى او را بكشى؟!»
عبيد اللّه گفت: «تو اين جا هستى؟»
پس دستور داد حسّان را با مشت و تخت سينه اى و پس گردنى بزدند و در گوشه اى از مجلس نشاندند.
محمد بن اشعث گفت: «ما به هرچه امير بپسندد، خوشنوديم؛ چه به سود ما باشد و چه بر زيان ما؛ چون امير بزرگ و مهتر ما است!
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 45- 49
1) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 103].
2) [في المعالي: «فصاح ابن زياد: خذوه» و في بحر العلوم: «فصاح ابن زياد به: أحروريّ»].
3) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].
4) - [زاد في بحر العلوم: «و هو يستغيث بقومه و عشيرته»].
5) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 103].
6) [أعيان الشّيعة: «فعلت به هذا»].
7) [أعيان الشّيعة: «فعلت به هذا»].
8) - پس هانى آمد تا بر عبيد اللّه بن زياد درآمد و مردم نزد او نشسته بودند. همين كه از در وارد شد، ابن زياد گفت: «أتتك بحائن رجلاه» (و اين مثلى بود در ميان عرب كنايه از اين كه: به پاى خود به سوى مرگ آمدى؛ و نخستين كس كه اين سخن را گفت: حارث بن جبلة يا عبيد بن ابرص بود. براى توضيح بيشتر به مجمع الامثال ج 1 ص 23 مراجعه شود) همين كه نزديك ابن زياد رسيد و شريح قاضى پيش او نشسته بود، به سوى هانى نظر افكند و گفت: «من عطاء (و يا زندگى) او را خواهم و او اراده كشتن من را دارد. عذر خود (يا عذرپذير خود) را نسبت به دوست مرادى خود بياور (مترجم گويد: ترجمه اين شعر با شرح آن در فصل 3 از باب اول اين كتاب گذشت. به آن جا مراجعه شود.)
المفيد، الإرشاد، 2/ 45- 49- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 345- 346؛ البحراني، العوالم، 17/ 194- 196؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 221- 222؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 243- 244؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 18- 19؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 227- 229؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591، لواعج الأشجان،/ 48- 51
فأبى أن يجيبه إلّا بأمان، فقال:
«ما له و للأمان، هل أحدث حدثا؟»
فجاءه بنو عمّه و رؤساء العشائر، فقالوا:
«لا تجعل على نفسك سبيلا، و أنت بري ء».
و أتي به، فقال عبيد اللّه:
«إيه يا هانئ، ما هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين، و عامّة
المسلمين؟» قال:
«و ما ذاك، يا أمير المؤمنين!» قال:
«جئت بمسلم بن عقيل، و أدخلته دارك [80] و جمعت السّلاح و الرّجال في دور حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى». فقال:
«ما فعلت، و ما مسلم عندي». قال:
«بلى، قد فعلت». قال:
«لا، ما فعلت». قال:
«بلى».
فلمّا كثر ذلك، و أبى هانئ إلّا مجاحدته، دعا عبيد اللّه ذلك الدّسيس الّذي دسّه، و حمل على يده المال، و كان قد أنس بهم، و داخلهم، و جعل ينقل كلّ ما يكون منهم إليه. فلمّا رآه هانئ، قال له عبيد اللّه:
«هل تعرف هذا؟»
فعلم هانئ أنّه كان عينا عليهم، فسقط في خلده ساعة، ثمّ إنّ نفسه راجعته، فقال له:
«اسمع منّي، فإنّي و اللّه الّذي لا إله إلّا هو أصدقك: ما دعوته، و لكن نزل عليّ، فاستحييت من ردّه، و لزمني ذمامه، فأدخلته، و أضفته، و آويته. فإن شئت أعطيتك موثقا، و ما تطمئنّ إليه، لا أبغيك سوءا و لا غائلة، و إن شئت أعطيتك رهينة تكون في يدك حتّى آتيك، و أنطلق إليه، فآمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء من الأرض، فأخرج من ذمامه و جواره».
فقال:
«و اللّه، لا تفارقني أبدا، حتّى تأتيني به». قال:
«و اللّه، لا أجيئك به أبدا، أنا أجيئك بضيفي تقتله؟»
قال: [81]
«و اللّه، لتأتينّي به».
و قام النّاس إليه، يناشدونه في نفسه، و يقولون:
«إنّه سلطان، و ليس عليك في دفعه إليه عار، و لا نقيصة». فقال:
«بلى و اللّه، عليّ في ذلك، الخزي و العار: أدفع جاري و ضيفي إلى قاتله، و أنا صحيح، أسمع، و أرى، شديد السّاعد، كثير الأعوان!»
فقال عبيد اللّه بن زياد:
«أدنوه منّي!»
فأدني منه، و له ضفيرتان قد رجّلهما. فأمر بضفيرتيه، فأمسك بهما، و استعرض وجهه بقضيب في يده، فلم يزل يضرب أنفه، و جبهته، و جبينه، حتّى نثر لحم خدّيه، و هشم أنفه. و تلوّى هانئ، و ضرب بيده إلى قائم سيف شرطيّ ممّن حضر، فمانعه الرّجل، و منع.
فقال عبيد اللّه:
«أحروريّ سائر اليوم؟ حلّ لنا قتلك».
فقام أسماء بن خارجة، فقال:
«أرسل غدر نحن منذ اليوم؟ أمرتنا أن نجيئك بالرّجل، حتّى إذا جئناك به، فعلت به ما ترى، و زعمت أنّك تقتله».
فقال عبيد اللّه:
«إنّك هاهنا».
و أمر، فلهز، و تعتع ساعة، ثمّ ترك، فجلس، و سكت النّاس.
و أمر بهانئ، فجعل في بيت، و وكّل به من يحرسه.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 45- 47
فلمّا دخل على ابن زياد، قال: أتتك بحائن رجلاه. و التفت نحوه، و قال:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
فقال هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير؟ قال: ما هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين، جئت بمسلم بن عقيل، فأدخلته دارك، و جمعت له الرّجال و السّلاح. قال: ما فعلت ذلك. قال: بلى. ثمّ دعا ابن زياد معقلا ذلك اللّعين، فجاء حتّى وقف بين يديه، فلمّا رآه هانئ علم أنّه كان عينا عليهم، و أنّه قد أتاه بأخبارهم، فقال: اسمع منّي و صدّق مقالتي، و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لا علمت بشي ء من أمره حتّى جاء يسألني النّزول، فاستحييت أن أردّه فضيّفته و آويته و أنا أعطيك اليوم عهدا لا أبغيك سوءا و لا غائلة و إن شئت أعطيك رهينة، فتكون في يدك، حتّى آتيك به أو آمره أن يخرج من داري حيث شاء من الأرض، فأخرج من جواره. فقال ابن زياد:
و اللّه ما تفارقني أبدا، حتّى تأتيني به. قال: لا و اللّه، لا آتيك به. و كثر الكلام بينهما حتّى قال: و اللّه لتأتيني به. قال: لا و اللّه لا آتيك به. قال: لتأتيني به، أو لأضربنّ عنقك. فقال هانئ: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك. فقال ابن زياد: أ بالبارقة تخوّفني- و هو يظنّ أنّ عشيرته سيمنعونه- فقال: أدنوه منّي. فلم يزل يضرب وجهه بالقضيب حتّى كسر أنفه و سيّل الدّماء على ثيابه، و ضرب هانئ يده على قائم سيف شرطيّ، و جاذبه الرّجل و منعه (1)، فقال ابن زياد: قد حلّ لنا قتلك. فجرّوه، فألقوه في بيت من بيوت الدّار و أغلقوا عليه الباب.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 226- 227
ثمّ دخل القوم على ابن زياد، فلمّا نظر إليهم من بعيد التفت إلى شريح القاضي، و كان عنده في مجلسه، فقال: أتتك بحائن رجلاه تسعى؛ ثمّ التفت إلى هانئ، فأنشد:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيري من خليل من مراد
فقال هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير. فقال: إيها يا هانئ، جئت بمسلم بن عقيل، و جمعت له الرّجال و السّلاح في الدّار حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى علينا. فقال: ما فعلت. قال:
بلى، فعلت. قال: ما فعلت. قال ابن زياد: أين معقل؟ فجاء معقل حتّى وقف بين يديه، فقال ابن زياد: أتعرف هذا يا هانئ؟ فنظر هانئ إلى معقل، فعلم أنّه كان عينا عليهم،
1) - [في المطبوع: «يمنعه»].
و أنّه أخبر ابن زياد عن مسلم، فقال: أصلح اللّه الأمير، ما بعثت إلى مسلم، و لا دعوته، و لكنّه جاءني مستجيرا، فاستحييت من ردّه و أخذني من ذلك ذمام، فأمّا إذا قد علمت، فخلّ سبيلي، حتّى أرجع إليه، و آمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء، و أعطيك من العهود و المواثيق بها أنّي أرجع إليك و أضع يدي في يدك. فقال ابن زياد: لا و اللّه لا تفارقني أبدا، أو تأتيني بمسلم بن عقيل. فقال: إذا و اللّه لا آتيك بضيفي، فتقتله، أيكون هذا في العرب؟ فقال ابن زياد: و اللّه لتأتيني به. فقال هانئ: لا و اللّه لا آتيك به أبدا. فتقدّم مسلم بن عمرو الباهليّ، فقال: أصلح اللّه الأمير، إئذن (1)لي في كلامه، فقال: كلّمه بما أحببت و لا تخرجه من القصر. فأخذ مسلم بن عمرو الباهليّ بيد هانئ بن عروة، فنحّاه ناحية، ثمّ قال له: ويحك يا هانئ، أنشدك اللّه أن تقتل نفسك، و تدخل البلاء على عشيرتك بسبب مسلم بن عقيل، يا هذا سلّمه إليه، فإنّه لا يقدّم عليه بالقتل أبدا.
(و أخرى) فإنّه سلطان، و ليس عليك في ذلك عار، و لا منقصة. فقال هانئ: بلى و اللّه عليّ في ذلك أعظم العار و السّبّة، و أكبر الخزي، أن أسلّم جاري و ضيفي، و رسول ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، و أنا حيّ صحيح، شديد السّاعدين، كثير الأعوان، و اللّه لو لم أكن إلّا وحدي لا ناصر لي، لمّا أسلمت أبدا ضيفي حتّى أموت من دونه، فردّه مسلم بن عمرو الباهليّ إلى ابن زياد، فقال له: أيّها الأمير أنّه قد أبى أن يسلّم مسلما أبدا، أو يقتل كما يزعم.
فغضب ابن زياد، ثمّ قال: و اللّه لتأتيني به، أو لأضربنّ عنقك. فقال: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك. فقال ابن زياد: أ بالبارقة تخوّفني؟ ثمّ أخذ قضيبا كان بين يديه، فضرب به وجه هانئ، فكسر أنفه، و شجّ حاجبه، و ضرب هانئ بيده إلى قائم سيف رجل من أصحاب عبيد اللّه بن زياد، فجاذبه ذلك الرّجل، و منعه من السّيف، فصاح ابن زياد: خذوه. فأخذوه و ألقوه في بيت من بيوت القصر، و أغلقوا عليه الباب، ثمّ وثب أسماء بن خارجة، فقال له: أيّها الأمير، إنّك أمرتنا أن نأتيك بالرّجل، فلمّا جئناك به هشمت وجهه، و أسلت دمه. فقال: و أنت ههنا أيضا. ثمّ أمر به، فضرب حتّى وقع لجنبه، فجلس أسماء بن خارجة ناحية من القصر و هو يقول: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ،
1) - [في المطبوع: «أذن»].
إلى نفسي أنعاك يا هانئ.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 204- 205
و في حديث آخر:
إنّ عبيد اللّه لمّا بنى بزوجته، أرسل إلى هانئ، فأتاه متوكّئا على عصاه، فقال: أكل الأمير العرس وحده. قال: أو تركتني أنتفع بعرس، و قد ضممت مسلم بن عقيل، و هو عدوّ أمير المؤمنين؟! قال: ما فعلت. قال: لعمري لقد فعلت، و ما شكرت بلاء زياد، و لا رعيت حقّه، و زاده، فأغضبته. فانتزع عبيد اللّه العنزة من يده، فشجّه بها [25/ ب] و حبسه، حتى أتي بمسلم بن عقيل.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59
فأحضروه باللّطف، فالتفت ابن زياد إلى شريح القاضي، و تمثّل:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
فقال هانئ: ما هذا أيّها الأمير؟ قال: جئت بمسلم بن عقيل، و أدخلته دارك، و جمعت له السّلاح و الرّجال في دور حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟! فأنكر هانئ بن عروة ذلك، فقال: عليّ بمعقل. فلمّا جي ء به، قال: أتعرفه؟ قال هانئ: ما دعوت مسلما، و إنّما جاءني بالجوار، فإذ قد عرفت أخرجه من جواري. قال: لا و اللّه، لا مناص لك منّي، إلّا بعد أن تسلّمه إليّ. قال: لا يكون ذلك أبدا. فكلّمه مسلم بن عمرو الباهليّ في ذلك، قال:
ليس عليك في دفعه عار، إنّما تدفعه إلى السّلطان. فقال هانئ: بلى و اللّه عليّ أعظم العار، أن أسلّم جاري و ضيفي و رسول ابن رسول اللّه، و أنا حيّ صحيح السّاعدين، كثير الأعوان، و اللّه لو لم أكن إلّا واحدا لمّا سلّمته أبدا حتّى أموت من دونه. فقال ابن زياد: إن لم تحضره لأضربنّ عنقك. و ضرب قضيبا على أنفه و جبهته حتّى هشمه، و أمر بحبسه.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 92
فقال: يا هانئ! أين مسلم؟ قال: لا أدري. فقال عبيد اللّه لمولاه الّذي أعطاه الدّراهم:
اخرج. فخرج، فلمّا رآه قال: أصلح اللّه الأمير، و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لكنّه جاء، فطرح نفسه عليّ. قال: أيتني به. قال: و اللّه لو كان تحت قدمي ما رفعتهما عنه. فضربه [على حاجبه] (1)فشجّه، ثمّ حبسه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
1) - ما بين المعقوفتين: ساقط من الأصول، أوردناه من الطّبري.
قال: فدخل القوم على ابن زياد و هانئ معهم، فلمّا رآه ابن زياد، (1)قال لشريح القاضي: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا دنا منه، قال عبيد اللّه: (2)
أريد حياته (3)، و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
و كان ابن زياد مكرما له، فقال هانئ: و ما ذاك. فقال: يا هانئ ما هذه الأمور (4)الّتي تربّص في دارك لأمير المؤمنين و المسلمين، جئت بمسلم، فأدخلته دارك، و جمعت له السّلاح و الرّجال، و ظننت أنّ ذلك يخفى لك؟ قال: ما فعلت. قال: بلى. و طال بينهما النّزاع، فدعا ابن زياد مولاه ذاك العين، فجاء حتّى وقف بين يديه، فقال: أتعرف هذا؟
قال: نعم. و علم هانئ أنّه كان عينا عليهم، فسقط في يده ساعة، ثمّ راجعته نفسه، قال:
اسمع منّي و صدّقني، فو اللّه لا أكذبك، و اللّه ما دعوته، و لا علمت بشي ء من أمره، حتّى رأيته جالسا على بابي يسألني النّزول عليّ، فاستحييت من ردّه و لزمني من ذلك ذمام، فأدخلته داري، و ضفته و قد كان من أمره الّذي بلغك، فإن شئت أعطيتك الآن موثقا تطمئنّ به و رهينة تكون في يدك، حتّى أنطلق و أخرجه من داري و أعوا إليك. فقال: لا و اللّه لا تفارقني أبدا، حتّى تأتيني به. قال: لا آتيك بضيفي تقتله أبدا. (5)فلمّا كثر الكلام، قام مسلم بن عمرو الباهليّ و ليس بالكوفة شاميّ و لا بصريّ غيره، فقال: خلّني و إيّاه، حتّى أكلّمه لما رأى من لجاجه. و أخذ هانئا و خلا به ناحية من ابن زياد بحيث يراهما، فقال له: يا هانئ أنشدك اللّه أن تقتل نفسك، و تدخل البلاء على قومك، إنّ هذا الرّجل ابن عمّ القوم، و ليسوا بقاتليه و لا ضائريه، فادفعه إليه، فليس عليك بذلك مخزاة و لا منقصة، إنّما تدفعه إلى السّلطان. قال: بلى، و اللّه إنّ عليّ في ذلك خزيا و عارا، لا أدفع ضيفي، و أنا صحيح شديد السّاعد، كثير الأعوان، و اللّه لو كنت واحدا ليس لي ناصر؛ لم أدفعه حتّى أموت دونه. فسمع ابن زياد ذلك، فقال: أدنوه منّي. فأدنوه منه، فقال: و اللّه
1) [نفس المهموم: «قال: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا دنى من زياد و عنده شريح القاضي التفت نحوه و قال:»].
2) [نفس المهموم: «قال: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا دنى من زياد و عنده شريح القاضي التفت نحوه و قال:»].
3) - [نفس المهموم: «حباءه»].
4) - [نفس المهموم: «الفتنة»].
5) [لم يذكره في نفس المهموم و حكى بدله عن المفيد].
لتأتيني به، أو لأضربنّ عنقك. قال: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك.- و هو يرى أنّ عشيرته ستمنعه- فقال: أ بالبارقة، تخوّفني؟ و قيل: إنّ هانئا لمّا رأى ذلك الرّجل الّذي كان عينا لعبيد اللّه، علم أنّه قد أخبره الخبر، فقال: أيّها الأمير، قد كان الّذي بلغك و لن أضيع يدك عندي، و أنت آمن، و أهلك، فسر حيث شئت. فأطرق عبيد اللّه عند ذلك و مهران قائم على رأسه و في يده معكزة، فقال: و اذلّاه هذا الحائك، يؤمنّك في سلطانك؟
فقال: خذه. فأخذ مهران ضفيرتي هانئ، و أخذ عبيد اللّه القضيب، و لم يزل يضرب أنفه و جبينه و خدّه، حتّى كسر أنفه و سيّل الدّماء على ثيابه، و نثر لحم خدّيه و جبينه على لحيته حتّى كسر القضيب، (1) و ضرب هانئ يده إلى قائم سيف شرطيّ و جبذه، فمنع منه، فقال له عبيد اللّه: أحروريّ! أحللت بنفسك (2)و حلّ لنا قتلك. (3)ثمّ أمر به فألقي في بيت و أغلق عليه، (4)فقام إليه أسماء بن خارجة، فقال: أرسله يا غادر، أمرتنا أن نجيئك بالرّجل فلمّا آتيناك به، هشمت وجهه، و سيّلت دماءه، و زعمت أنّك تقتله. فأمر به عبيد اللّه فلهز و تعتع، ثمّ ترك فجلس، فأمّا ابن الأشعث، فقال: رضينا ما رأى الأمير لنا كان أو علينا. (5)
چون نزديك شد، عبيد اللّه گفت:
أريد حياته و يريد قتلي عذيرك من خليلك من مراد
يعنى من زندگى او را مى خواهم و او مرگ و كشتن مرا مى خواهد. كيست كه مرا از چنين دوست و از چنين مراد يارى كند (عذير در اين جا از عذر نيست و به معنى ناصر است).
ابن زياد هميشه هانى را گرامى داشته بود. هانى گفت: «علّت چيست و براى چه؟»
گفت: «اى هانى! اين كارها كه در خانه تو رخ مى دهد و با آن كارها منتظر فرصت مى شوى كه بر امير المؤمنين و امير المسلمين قيام كنى. تو مسلم را آوردى و در خانه خود پناه دادى و سلاح و مرد جنگى براى او فراهم كردى. تو تصور كردى كه چنين كارى مخفى خواهد ماند؟»
گفت: «من كارى نكرده ام.»
گفت: «كردى.»
محاوره و مشاجره آنها به طول كشيد. آن گاه ابن زياد غلام جاسوس خود را احضار كرد. او آمد و روبه روى او ايستاد. گفت: «آيا اين را مى شناسى؟»
گفت: «آرى!»
آن گاه هانى دانست كه او جاسوس بوده و مدت يك ساعت دچار بهت و غش گرديد و بعد از آن دوباره به هوش آمد
. [مقصود متن آنست كه هانى مدتى دچار بهت و تحيّر گرديد سپس آرامش خود را بازيافت].خليلى، ترجمه كامل، 5/ 122- 124(6)
گفت: «هرگز به خدا از من دور نخواهى شد مگر اين كه او را دستگير كنى و او را نزد من بيارى.»
گفت: «هرگز من مهمان خود را تسليم تو نمى كنم كه او را بكشى. ابدا!»
چون گفتگوى هردو به درازا كشيد، مسلم بن عمر باهلى كه در كوفه يك شامى يا بصرى جز او نبود، چون لجاج هردو را ديد، برخاست و گفت: «بگذار من با او خلوت و گفتگو كنم.»
دست هانى را گرفت و هردو در خلوت نشستند كه از ابن زياد دور شدند و او آنها را نمى ديد. به او گفت: «اى هانى! تو را به خدا سوگند مى دهم كه خود را مكش و قوم خود را دچار بلا مكن. اين مرد پسر عم آن قوم است (يزيد و بنى اميّه). آنها او را نخواهند كشت و به او آسيبى نمى رسانند. (مقصود مسلم) تو او را تسليم آنها بكن كه بر تو ايراد و نقص و ننگ نخواهد بود (كه تو مهمان خود را تسليم كردى). تو ناگزير او را تسليم سلطان مى كنى.»
گفت: «آرى! به خدا سوگند براى من ننگ و عار است و من از او دفاع مى كنم تا آن كه پيشاپيش او جان بسپارم.»
ابن زياد آن سخن را شنيد و گفت: «او را نزديك كنيد.»
هانى را نزديك كردند. گفت: «به خدا بايد او را تسليم كنى؛ وگرنه گردن تو را خواهم زد.»
گفت: «اگر چنين كنى، به خدا برق شمشير در پيرامون خانه تو بسيار خواهد شد (مقصود انتقام جويان).»
او معتقد بود كه عشيره او به حمايت وى قيام خواهند كرد. عبيد اللّه گفت: «تو مرا با برق شمشير تهديد مى كنى؟»
گفته شده: چون هانى آن غلام جاسوس را ديد، دانست كه عبيد اللّه همه چيز را دانسته است. گفت:
«اى امير! هرچه شنيدى، رخ داده و من احسان تو را نسبت به خودم فراموش نمى كنم. تو در امان هستى.
خانواده خود را بردار و از اين ديار برو. هرجا كه مى خواهى بروى، آزاد هستى.»
عبيد اللّه مدتى سر به زير افكند و تأمل كرد. مهران (غلام او) كه بر سرش ايستاده بود، درحالى كه چماق در دست داشت، گفت: «اى واى از اين خوارى! اين جولاهك به تو امان مى دهد (مقصود هانى)؛ درحالى كه تو سلطان هستى (داراى سلطه و عظمت و قدرت).»
عبيد اللّه گفت: «او را بگير.»
مهران دو گيسوى بافته او را گرفت. عبيد اللّه هم گرز را (از غلام خود) گرفت و بر سر و روى او زد.
به اندازه اى زد كه پيشانى و بينى او را خرد نمود و خون بر لباس او جارى شد. گوشت رخساره وى ريخت و پاره هاى گوشت پيشانى و گونه بر ريش وى نشست و بسيار زد تا آن گرز خرد شد. هانى هم دست به شمشير يكى از نگهبانان برد كه آن را بكشد و عبيد اللّه را بكشد؛ ولى مانع شدند. عبيد اللّه گفت: تو حرورى (از خوارج) هستى. خون تو براى ما مباح شده و تو خود خون خويش را روا داشتى.»
پس از آن دستور داد كه او را در يك حجره بازداشت كنند. آن گاه اسماء بن خارجه برخاست و گفت:
«اى مرد خائن غدّار! او را آزاد كن. تو ما را فرستادى كه او را نزد تو احضار كنيم؛ چون او را حاضر كرديم، تو پيشانى و روى او را خرد و تباه و خونين كردى؟! و نيز ادّعا مى كنى كه مى توانى او را بكشى؟»
عبيد اللّه دستور داد كه او را بزنند و بيرون كنند. امّا فرزند اشعث گفت: «ما از كارهاى امير خواه به سود ما باشد و خواه به زيان، خشنوديم.»
1) [لم يذكره في نفس المهموم و حكى بدله عن المفيد].
2) - [نفس المهموم: «بنفحك»].
3) [لم يرد في نفس المهموم].
4) [لم يرد في نفس المهموم].
5) - آنها بر ابن زياد وارد شدند. چون ابن زياد، هانى را ديد به شريح قاضى گفت: «هلاك شده خود به پاى خويش آمد.»
6) . گفت: «از من بشنو و تصديق كن. به خدا قسم به تو دروغ نخواهم گفت. به خدا سوگند من او (مسلم) را دعوت نكردم و بر كار او آگاه نبودم. تا آن كه او را در خانه خود ديدم كه قصد پناه دارد. من از طرد و رد او شرم داشتم. ناگزير به او پناه دادم. او را به داخل خانه خود بردم و پذيرايى كردم و خبر كارهاى او به تو رسيد. اگر بخواهى، همين الآن به تو گروگان مى دهم كه نزد تو باشد و اعتماد و اطمينان تو را جلب و تأمين مى كنم كه بروم و او را از خانه خود اخراج كنم، باز نزد تو برگردم.»
ابن الأثير، الكامل، 3/ 270- 271- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 99- 100، 103
فدخل هانئ، و هم معه على عبيد اللّه، فلمّا رآه مقبلا، قال: أتيتك بحائن تسعى رجلاه.
ثمّ أنشد بيت عمرو بن معدي كرب الزّبيديّ:
أريد حباءه (1)و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
فقال هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير؟ فقال: إيه يا هانئ يا هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين؟ جئت بمسلم بن عقيل، و أدخلته دارك، و جمعت له السّلاح و الرّجال، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟ فقال: ما فعلت. فقال: عليّ بمعقل مولاي. و كان عينا على الأخبار و قد أحاط بكثير من الأسرار، فلمّا حضر، عرف هانئ أنّه كان عينا، قال: أصلح اللّه الأمير اسمع منّي و صدّق مقالتي، و اللّه ما دعوت لمسلم، و لكن جاءني مستجيرا، فاستحييت من ردّه و ضيّفته، و الآن لمّا علمت خلّ سبيلي، حتّى آمره بالخروج من داري، إلى حيث شاء، لأخرج من ذمامه.
1) - حياته.
قال ابن زياد: و اللّه لا تفارقني، حتّى تأتيني به. (1)فقال: و اللّه لو أنّه تحت قدميّ ما رفعتها عنه و لا أجيئك به (2).
فلمّا طال بينهما الكلام و كثر الخصام، قام مسلم بن عمرو الباهليّ ناحية، فقال: يا هانئ إنّي أنشدك اللّه أن لا تقتل نفسك، و تدخل البلاء على أهلك و عشيرتك و إنّي لأنفس بك من القتل، فليس مخزاة (3)و لا منقصة بدفعه إليهم.
فقال: و اللّه إنّ عليّ في ذلك العار أن أدفع ضيفي و رسول ابن رسول اللّه، و أنا صحيح السّاعدين (4)، كثير الأعوان. فأخذ يناشده، و هو يقول: لا أدفعه أبدا.
فقال ابن زياد: أدنوه منّي. فأدني، فقال: لتأتني به أو لأضربنّ عنقك. فقال هانئ: إذا تكثر البارقة حول دارك.- و هو يظنّ أن عشيرته سيمنعونه- فاعترض وجهه بالقضيب، فكسر أنفه، و خدّه، و جبينه، و أسأل الدّماء على لحيته و ثيابه، فضرب هانئ يده على قائم سيف شرطيّ، فجاذبه الرّجل، فصاح، فصرخ عبيد اللّه: خذوه. فجرّوه حتّى ألقوه في بيت من بيوت الدّار، و أغلقوا بابه عليه و جعلوا الحرس عليه.
فقام أسماء بن خارجة، قال: أرسل غدر سائر القوم، أمرتنا أن نجيئك به حتّى إذا جاءك هشمت وجهه، و سيّلت الدّماء على لحيته. فغضب ابن زياد، و قال: أنت هاهنا.
فأمر به فضرب حتّى ترك و قيذا.
فقال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، إلى نفسي أنعاك يا هانئ. ابن نما، مثير الأحزان،/ 15- 16
حتّى جاء به إليه و عند ابن زياد شريح القاضي، فلمّا نظر إليه ابن زياد، قال: أتتك بخائن رجلاه. فلمّا سلّم عليه، قال له: يا هانئ أين مسلم؟ فقال: لا أدري. فأمر ابن زياد مولاه الّذي أعطاه الدّراهم، فخرج، فلمّا رآه هانئ أسقط في يديه، و قال: و اللّه ما دعوته، و إنّما جاء، فرمى بنفسه عليّ في منزلي. فقال: آتيني به. فقال: و اللّه لو كان تحت قدميّ ما رفعتهما عنه. فضربه ابن زياد بقضيب فشجّه، و مال هانئ إلى سيف شرطيّ
ليأخذه، فدفع عنه، فقال ابن زياد: قد أحلّ اللّه دمك. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 274
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
حتّى دخلوا جميعا على عبيد اللّه، فلمّا رأى هانئا، قال: أتتك بخائن لك رجلاه. ثمّ التفت إلى شريح القاضي، و كان جالسا عنده، و أشار إلى هانئ و أنشد بيت عمرو بن معدي كرب الزّبيديّ:
أريد حياته و يريد قتلي عذيرك من خليلك من مراد
فقال له هانئ: و ما ذاك أيّها الأمير؟ فقال: إيه يا هانئ، ما هذه الأمور الّتي تربّص في دورك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين؟ جئت بمسلم بن عقيل و أدخلته في دارك، و جمعت له السّلاح و الرّجال في الدّور حولك و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟ فقال: ما فعلت. فقال ابن زياد: بلى قد فعلت. فقال: ما فعلت، أصلح اللّه الأمير. فقال ابن زياد: عليّ بمعقل مولاي. و كان معقل عينه على أخبارهم، و قد عرف كثيرا من أسرارهم، فجاء معقل حتّى وقف بين يديه، فلمّا رآه هانئ عرف أنّه كان عينا عليه، فقال: أصلح اللّه الأمير، و اللّه ما بعثت إلى مسلم بن عقيل، و لا دعوته، و لكن جاءني مستجيرا أجرته، فاستحييت من ردّه و دخلني من ذلك ذمام، فضيّفته، فأمّا إذ قد علمت، فخلّ سبيلي حتّى أرجع إليه و آمره بالخروج من داري إلى حيث شاء من الأرض، لأخرج بذلك من ذمامه و جواره.
فقال له ابن زياد: لا تفارقني أبدا، حتّى تأتيني به. فقال: لا و اللّه، لا أجيئك به أبدا، أجيئك بضيفي حتّى تقتله؟ قال: و اللّه لتأتينّي به. فقال: لا و اللّه لا آتيك به. فلمّا كثر الكلام بينهما، قام مسلم بن عمرو الباهليّ، فقال: أصلح اللّه الأمير خلّني و إيّاه، حتّى أكلّمه. فقام، فخلى به ناحية و هما بحيث يراهما ابن زياد و يسمع كلامهما إذا رفعا أصواتهما.
فقال له مسلم: يا هانئ أنشدك اللّه أن لا تقتل نفسك و لا تدخل البلاء على عشيرتك،
1) - عبيد اللّه، هانى را بخواند و بسيار برنجانيد.
فو اللّه إنّي لأنفس بك عن القتل، إنّ هذا الرّجل ابن عمّ القوم، و ليسوا قاتليه و لا ضائريه، فادفعه إليه، فإنّه ليس عليك بذلك مخزاة و لا منقصة، و إنّما تدفعه إلى السّلطان. فقال هانئ: و اللّه إنّ عليّ بذلك الخزي و العار، أنا أدفع جاري و ضيفي و رسول ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله، و أنا صحيح السّاعدين، كثير الأعوان، و اللّه لو لم أكن إلّا واحدا ليس لي ناصر لم أدفعه حتّى أموت دونه. فأخذ يناشده و هو يقول: و اللّه لا أدفعه أبدا إليه.
فسمع ابن زياد ذلك، فقال ابن زياد: أدنوه منّي. فأدني منه، فقال و اللّه لتأتينّي به أو لأضربنّ عنقك. فقال هانئ: إذا و اللّه تكثر البارقة حول دارك. فقال ابن زياد: و الهفاه عليك أ بالبارقة تخوّفني؟ و هانئ يظنّ أنّ عشيرته يسمعونه (1).
ثمّ قال: أدنوه منّي، فأدني منه، فاستعرض وجهه بالقضيب، فلم يزل يضرب أنفه و جبينه و خدّه حتّى انكسر أنفه، و سيّل الدّماء على ثيابه، و نثر لحم خدّه و جبينه على لحيته، فانكسر القضيب، فضرب هانئ بيده إلى قائم سيف شرطيّ، فجاذبه ذلك الرّجل، فصاح ابن زياد: خذوه. فجرّوه حتّى ألقوه في بيت من بيوت الدّار، و أغلقوا عليه بابه، فقال: اجعلوا عليه حرّسا. ففعل ذلك به، فقام أسماء بن خارجة إلى عبيد اللّه ابن زياد- و قيل أنّ القائم حسّان بن أسماء- فقال: أرسل غدر سائر اليوم أيّها الأمير، أمرتنا أن نجيئك بالرّجل، حتّى إذا جئناك به هشمت وجهه، و سيّلت دمائه على لحيته، و زعمت أنّك تقتله. فغضب ابن زياد، و قال: و أنت هيهنا؟ ثمّ أمر به، فضرب، حتّى ترك، و قيّد و حبس في ناحية من القصر، فقال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، إلى نفسي أنعاك يا هانئ. (2)
سپس رو به شريح قاضى كه نشسته بود نمود و با اشاره به هانى شعر عمرو بن معد يكرب زبيدى را خواند بدين مضمون:
من اش زندگى خواهم او مرگ من چه عذر آورد دوستت نزد من
هانى گفت: «امير مگر چه شده است؟»
گفت: «ساكت شو اى هانى! اين كارها چيست كه در محيط تو نسبت به امير المؤمنين و همه مسلمانان انتظار مى رود؟ مسلم بن عقيل را به كوفه آورده اى و در سراى خودت منزلش داده اى و اسلحه و افراد در خانه هاى اطراف خود جمع مى كنى و گمان مى كنى كه اين كارهايت بر ما پنهان ميماند؟»
گفت: «اين كارها را من نكرده ام.»
ابن زياد گفت: «بلى! تو كرده اى.»
گفت: «خدا امير را اصلاح فرمايد. من نكرده ام.»
ابن زياد گفت: «معقل، غلام مرا نزد من حاضر كنيد.»
معقل، كارآگاه مخصوص ابن زياد بود كه بسيارى از اسرار مردم را به دست آورده بود. معقل آمد و در مقابل ابن زياد ايستاد. چون چشم هانى بر او افتاد، او را شناخت و فهميد كه كارآگاه بوده، گفت: «خدا امير را اصلاح كند. به خدا، من نه كس به نزد مسلم فرستاده ام و نه او را دعوت كرده ام؛ ولى چه كنم؟
به خانه من پناه آورد و من پناهش دادم و شرمم آمد كه ردّش نمايم. بارى بود كه بر دوش من آمد و به ناچار از مسلم پذيرايى نمودم. حال كه تو اطّلاع پيدا كرده اى، مرا رها كن كه بازگردم و مسلم را از خانه خود بيرون كنم تا به هرجا كه مى خواهد برود و من از اين تعهّدى كه نسبت به او دارم و پناهى كه به او داده ام، بيرون بيايم.»
ابن زياد گفت: «از من جدا نخواهى شد تا آن كه مسلم را نزد من بياورى.»
گفت: «نه! به خدا قسم هرگز او را نزد تو نخواهم آورد. مهمان خود را به دست تو بدهم كه او را بكشى؟»
گفت: «به خدا بايد او را نزد من بياورى.»
هانى گفت: «نه به خدا كه نخواهمش آورد.»
چون سخن ميان آن دو به درازا كشيد، مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت: «خدا امير را اصلاح كند. اجازه بده تا من با هانى چند كلمه خصوصى صحبت كنم.»
اين بگفت و برخاست و هانى را به گوشه اى از مجلس برد؛ ولى ابن زياد آن دو را مى ديد و سخن شان را مى شنيد كه ناگاه صدايشان بلند شد. مسلم گفت: «اى هانى! تو را به خدا خودت را به كشتن مده و فاميلت را مبتلا مكن! به خدا قسم، من مى خواهم تو را از كشته شدن نجات دهم. اين مرد (مسلم بن عقيل) پسرعموى اين مردم است. نه او را مى كشند و نه زيانى به او مى رسانند. تو او را تسليم ابن زياد بكن و مطمئن باش كه هيچ گونه ننگ و عارى بر تو نيست؛ زيرا تو او را به حكومت وقت تحويل داده اى.»
هانى گفت: «به خدا قسم كه اين ننگ و عار براى من بس است كه با دو بازوى سالم و اين همه يار و ياور كه من دارم، پناهنده و ميهمان خود و نماينده پسر پيغمبر را به دست دشمن بسپارم. به خدا قسم اگر هيچ كس نداشته باشم و خودم تك و تنها و بى ياور بمانم، او را تحويل نخواهم داد تا آن كه خودم پيش از او كشته شوم.»
مسلم هرچه هانى را قسم مى داد، او مى گفت: «به خدا قسم هرگز مسلم را تحويل ابن زياد ندهم.»
چون ابن زياد اين سخنان بشنيد، گفت: «هانى را نزديك من آوريد.»
نزديكش آوردند. گفت: «به خدا قسم، يا بايد مسلم را به من تحويل بدهى و يا گردنت را مى زنم.»
هانى گفت: «اگر مرا بكشى، برق شمشيرهاى فراوانى در اطراف كاخت خواهد درخشيد.»
ابن زياد گفت: «متأسّفم. با شمشيرهاى درخشان مرا مى ترسانى؟»
هانى به گمان اين كه قبيله اش گفتگوى او را با ابن زياد مى شنوند. سپس ابن زياد گفت: «هانى را نزديكتر بياوريد.»
نزديكترش بردند. با عصايى كه در دست داشت، آن قدر بر بينى و پيشانى و صورت هانى زد كه بينيش شكست و خون بر لباسش ريخت و گوشتهاى صورت و پيشانيش بر محاسنش پاشيده شد و چوبدستى ابن زياد شكست. هانى دست برد و قبضه شمشير پاسبانى را گرفت، ولى پاسبان خود را كنار كشيد. ابن زياد فرياد زد: «او را بگيريد.»
هانى را گرفتند و كشان كشان به يكى از اتاقهاى كاخ انداختند و درش را به روى هانى بستند. ابن زياد دستور داد، نگهبانى بر در اتاق گذاشتند. اسماء بن خارجة برخاست و روى به ابن زياد كرد (و بعضى گفته است كه حسّان بن اسماء بود) و گفت: «مگر ما رسولان مكر بوديم؟ امير! تو ما را دستور دادى كه اين مرد را نزد تو بياوريم، همين كه آورديم، استخوانهاى صورتش را شكستى و ريشش را پرخون نمودى و پندارى كه او را توانى كشت؟»
ابن زياد خشمناك شد و گفت: «تو اين جايى؟»
سپس دستور داد آن قدر او را زدند كه از زبان افتاد و به زنجيرش كشيدند و در گوشه اى از كاخ زندانش نمودند. گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! اى هانى، خبر مرگ خودم را به تو مى دهم.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 47- 52
ابن طاووس، اللّهوف،/ 47- 52
و طلبه منه، فأبى، فضرب وجهه بالقضيب، فهشمه. (1)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 105قال: فدخل القوم على ابن زياد، فلمّا رأى هانئ بن عروة قال لشريح القاضي: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا دنا منه، قال عبيد اللّه:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
فقال له هانئ: و ما ذاك؟ فذكر له خبر مسلم بن عقيل، و أنّه في داره، فأنكر ذلك، و طال بينهما النّزاع، فاستدعى عبيد اللّه مولاه الّذي كان يأتيهم، فجاء، فوقف بين يديه، فقال: أتعرف هذا؟ فقال: نعم. و علم هانئ أنّه كان عينا عليهم، فسقط في يده ساعة، ثمّ راجعته نفسه، فقال: «اسمع منّي و صدّقني، فو اللّه لا أكذبك، و اللّه ما دعوته و لا علمت
1) - از وى خواست مسلم را تسليم او كند. ليكن هانى بن عروه از اين كار امتناع ورزيد و عبيد اللّه بن زياد با چوبى كه در دست داشت، به صورت هانى زده استخوان صورتش را درهم شكست.
بشي ء من أمره حتّى رأيته جالسا على بابي يسألني النّزول عليّ، فاستحييت من ردّه و دخلني من ذلك ذمام، فأدخلته داري و ضفته، و قد كان من أمره الّذي بلغك، فإن شئت أعطيتك الآن موثقا تطمئنّ إليه، و رهينة تكون في يدك حتّى أنطلق و أخرجه من داري و أعود إليك». فقال: لا و اللّه، لا تفارقني أبدا حتّى تأتيني به. قال: لا آتيك بضيفي لتقتله أبدا. فقال ابن زياد: و اللّه لتأتينّي به أو لأضربنّ عنقك. قال: إذا و اللّه تكثر البارقة (1)حول دارك. فقال: أ بالبارقة تخوّفني؟!
و قيل: إنّ هانئا لمّا رأى ذلك العين (2)قال: أيّها الأمير! إنّه قد كان الّذي بلغك، و لم أضيع يدك عندي، فأنت آمن و أهلك، فسر حيث شئت. فأطرق عبيد اللّه عند ذلك و مهران قائم على رأسه، فقال: و اذلّاه! هذا الحائك يؤمّنك في سلطانك! فقال: خذه.
فأخذ مهران ضفيرتي هانئ، و أخذ عبيد اللّه القضيب، و لم يزل يضرب به أنفه و جبينه و خدّيه، حتّى كسر أنفه. و سيّل الدّماء على ثيابه، و نثر لحم خدّيه و جبينه على لحيته، حتّى كسر القضيب، و ضرب هانئ يده إلى قائم سيف شرطيّ و جبذه، فمنع منه، فقال عبيد اللّه: أحروريّ! أحلّلت بنفسك و حلّ لنا قتلك. ثمّ أمر به، فألقي في بيت و أغلق، فقام إليه أسماء ابن خارجة، و قال: «يا غادر أرسله؛ أمرتنا أن نجيئك بالرّجل فلمّا آتيناك به هشمت وجهه، و سيّلت دمه، و زعمت أنّك تقتله». فأمر به عبيد اللّه، فلهز و تعتع، ثمّ ترك فجلس. و أمّا ابن الأشعث، فقال: رضينا بما رأى الأمير، لنا كان أو علينا. (3)
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 394- 396
فلمّا قدم عبيد اللّه بن زياد من البصرة إلى الكوفة، طلب هانئ بن عروة، فقال: ما حملك على أن تجير عدوّي و تنطوي عليه؟ قال: يا ابن أخي! إنّه جاء حقّ، هو أحقّ من حقّك. فوثب عبيد اللّه بعنزة (4)طعن بها في رأس هانئ حتّى خرج الزّجّ (5)و اغترز في
1) - البارقة: السّيوف.
2) - [في المطبوع: «اللّعين»].
3) - هانى بر عادت عرب كه رعايت مستجير و اكرام نزديك كنند، مسلم را ننمود. عبيد اللّه چوبى در دست داشت بر روى هانى زد؛ چنان كه روى او خرد شد.
4) - العنزة: مثل نصف الرّمح، كما في النّهاية.
5) - الزّجّ بالضّمّ: الحديدة في أسفل الرّمح، كما في القاموس المحيط.
الحائط. [عن ابن سعد]
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
فقال [ابن زياد]: ما حملك على أن تجير عدوّي؟ قال [هانئ]: يا ابن أخي! جاء حقّ، هو أحقّ من حقّك. فوثب إليه عبيد اللّه بالعنزة حتّى غرز رأسه بالحائط. [عن ابن سعد]
و عنده شريح (ص 147) القاضي، فقال عبيد اللّه: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا سلّم، قال:
يا هانئ أين مسلم؟ قال: ما أدري. فخرج إليه صاحب الدّراهم، فلمّا رآه قطع به، و قال:
أيّها الأمير! و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لكنّه جاء، فرمى نفسه عليّ. قال: إيتني به.
قال: و اللّه لو كان تحت قدميّ ما رفعتهما عنه. فضربه بعصا، فشجّه، فأهوى هانئ إلى سيف شرطيّ يستلّه، فمنعه، و قال: قد حلّ دمك. و سجنه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201، 207
فجاء الأمراء إلى هانئ بن عروة، فلم يزالوا به حتّى أدخلوه على عبيد اللّه بن زياد.
فالتفت عبيد اللّه إلى القاضي شريح، فقال متمثّلا بقول الشّاعر:
أريد حياته و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
فلمّا سلّم هانئ على عبيد اللّه، قال: يا هانئ أين مسلم بن عقيل؟ قال: لا أدري. فقام ذلك المولى التّميميّ الّذي دخل دار هانئ في صورة قاصد من حمص، فبايع في داره، و دفع الدّراهم بحضرة هانئ إلى مسلم، فقال: أتعرف هذا؟ قال: نعم! فلمّا رآه هانئ قطع و أسقط في يده، فقال: أصلح اللّه الأمير، و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لكنّه جاء، فطرح نفسه عليّ. فقال عبيد اللّه: فأتني به. فقال: و اللّه لو كان تحت قدميّ ما رفعتها عنه. فقال:
أدنوه منّي. فأدنوه، فضربه بحربة على وجهه، فشجّه على حاجبه، و كسر أنفه، و تناول هانئ سيف شرطيّ ليسلّه، فدفع عن ذلك، و قال عبيد اللّه: قد أحلّ اللّه لي دمك، لأنّك حروريّ. ثمّ أمر به، فحبسه في جانب الدّار.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
حتّى دخل على عبيد اللّه بن زياد و عنده شريح القاضي، فقال عبيد اللّه- لمّا نظر إليه- لشريح: أتتك بحائن رجلاه. فلمّا سلّم عليه قال له: يا هانئ أين مسلم بن عقيل؟ فقال
له: لا أدري. فأخرج إليه المولى الّذي دفع الدّراهم إلى مسلم، فلمّا رآه سقط في يده و قال: أيّها الأمير! و اللّه ما دعوته إلى منزلي، و لكنّه جاء، فطرح نفسه عليّ. فقال: إيتني به. فتلكّأ، فاستدناه، فأدنوه منه، فضربه بالقضيب و أمر بحبسه. (1)
هانى گفت: «ايها الامير! چه واقع شده؟»
عبيد اللّه گفت: «ازين بدتر چون تواند بود كه مسلم بن عقيل را به وثاق خود راه داده و خلق بسيار در حوالى آن منزل جمع آورده اى؟»
هانى گفت: «اين سخن غير واقع است.» و آن ضالّ مضل، معقل را حاضر ساخت. چون هانى او را ديد، دانست كه حال چيست. لاجرم به زبان آورد كه: «اى ايها الامير! من مسلم را به خانه خود طلب نداشتم. او نيم شب بى دستورى به منزل من درآمد و مرا حيا مانع شد از آن كه او را عذر خواهم و اكنون قبول نمودم و عهد كردم بعد از آن كه از خدمت مراجعت نمايم، او را از وثاق خود اخراج كنم.»
عبيد اللّه گفت: «هيهات! هيهات تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نگردانى.»
هانى گفت: «من هرگز اين كار نكنم و كسى را كه زينهار داده باشم به دست خصم نسپارم.»
و درين باب ميان ابن زياد و هانى گفت وشنيد بسيار واقع شد. آخر الامر، مهم به غلظت و خشونت انجاميد و عبيد اللّه چوبى بر هانى زد. چنانچه بينى او شكست و خون بر روى وى فرودويد و هانى دست به قائمه شمشير سرهنگى از سرهنگان ابن زياد برده آن سرهنگ او را بگرفت و به اشارت عبيد اللّه در يكى از خانهاى كوشك محبوس گردانيد و به روايتى آن پير عزيز را كه هشتاد و نه سال از عمرش گذشته و به شرف صحبت حضرت رسالت مشرف گشته، تعذيب بسيار كرد تا مسلم را بدو سپارد، و هانى اصلا آن معنى را قبول نفرمود و ابن زياد اشارت نمود تا او را به بازار برده گردن زنند. خواند امير، حبيب السّير، 2/ 43
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
فلمّا وصل إليه و سلّم عليه، أعرض عنه و لم يردّ عليه جوابا، فأنكر هانئ أمره، فقال:
لماذا أصلح اللّه الأمير؟ فقال: يا هانئ أخبيت مسلما، و أدخلته دارك، و جمعت له الرّجال و السّلاح و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟ فقال هانئ: معاذ اللّه أيّها الأمير، ما فعلت ذلك.
فقال: بلى، قد فعلته. فقال هانئ: الّذي بلغك عنّي باطل. فقال ابن زياد: يا معقل، اخرج إليه و كذّبه. فخرج معقل و قال: يا هانئ أما تعرفني؟ فقال: نعم، أعرفك فاجرا، غادرا. ثمّ علم أنّه كان عينا لابن زياد، فقال له ابن زياد: يا هانئ آتني بمسلم، و إلّا فرقت بين رأسك و جسدك. فغضب من قوله و قال: إنّك لا تقدر على ذلك، أو تهرق بنو
1) - و چون چشم ابن زياد بر هانى افتاد، گفت: «اريد حيوتك و تريد قتلي.»
مذحج دمك. فغضب ابن زياد، فضرب وجهه بقضيب كان عنده، فضربه هانئ بسيف كان عنده، فقطع أطماره، و جرحه جرحا منكرا، فاعترضه معقل لعنه اللّه، فقطع وجهه بالسّيف، فجعل هانئ يضرب بهم يمينا و شمالا حتّى قتل من القوم رجالا و هو يقول: و اللّه لو كانت رجلي على طفل من أطفال أهل البيت ما رفعتها حتّى تقطع. حتّى تكاثر عليه الرّجال، فأخذوه و أوثقوه كتافا، و أوقفوه بين يدي ابن زياد و كان بيده عمود من حديد، فضربه به، فقتله رحمة اللّه عليه.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 425
و ساروا حتّى دخلوا على ابن زياد (لعنه اللّه)، فلمّا رأى هانئ أعرض عنه و لم يكرمه، فأنكر هانئ أمره، فسلّم عليه، فما ردّ عليه السّلام، فقال هانئ: بماذا أصلح اللّه الأمير؟
فقال: يا هانئ خبّيت مسلم بن عقيل عليه السّلام، و تجمع له الرّجال و السّلاح، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ؟ فقال هانئ: معاذ اللّه، ما فعلت من ذلك شيئا. فقال ابن زياد (لعنه اللّه): الّذي جاءني أصدق منك عندي. ثمّ نادى: يا معقل اخرج إليه، و كذّبه. فخرج معقل، فقال:
مرحبا بك يا هانئ، أتعرفني؟ قال: نعم، أعرفك فاجرا كافرا. فعلم هانئ حين رآه أنّه عين لابن زياد (لعنه اللّه)، فقال ابن زياد (لعنه اللّه): إذا لا تفارقني أو تأتيني بمسلم بن عقيل عليه السّلام، أو أفرّق بين رأسك و بدنك. فغضب هانئ من كلامه، و قال: و اللّه ما تقدر على ذلك، أو تهرق مذحج دمك. فغضب ابن زياد (لعنه اللّه)، فضربه بقضيبه، فجذب هانئ سيفه، و أهوى به إلى ابن زياد (لعنه اللّه)، و كان على رأسه قلنسوة، و مطرف خزّ، فقطعهما، و جرحه جرحا منكرا، فاعترضه معقل، فقطع وجهه نصفين، فقال ابن زياد (لعنه اللّه):
دونكم الرّجل. فجعل هانئ رحمه اللّه يضرب فيهم يمينا و شمالا، و هو يقول: ويلكم لو كانت رجلي على طفل من آل الرّسول صلّى اللّه عليه و اله لا أرفعها حتّى تقطع. و قتل منهم خمسة و عشرين ملعونا، فتكاثرت عليه الرّجال، و أخذوه أسيرا، و أوقفوه بين يدي ابن زياد (لعنه اللّه).
و كان بيده عمود من حديد، فضربه على أمّ رأسه، و رماه في الطّامورة.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 29- 31
عن تكملة الكاظميّ (أي السّيّد محسن) بعد مدحه [لهانئ] ببعض ما ذكرناه، قال:
و اشتهر عن السّيّد مهديّ رحمه اللّه سوء ظنّه به و هي النّظرة الأولى، ثمّ اطّلع على هذه و أمثالها، فتاب عمّا ظنّه به و رثاه بقصيدة معتذرا. (1)انتهى.
قلت: بل قد بالغ السّيّد المذكور قدّس اللّه روحه في رجاله في ذكر أحواله و أطال الكلام فيه، ثمّ قال: و هذه الأخبار على اختلافها في أمور كثيرة قد اتّفقت و تطابقت على أنّ هانئ بن عروة قد أجار مسلما رحمه اللّه و حماه في داره و قام بأمره و بذل النّصرة له و جمع له الرّجال و السّلاح في الدّور حوله و امتنع من تسليمه لابن زياد و أبى عليه كلّ الإباء و اختار القتل على التّسليم، حتّى أهين و ضرب و عذّب و حبس و قتل صبرا على يد الفاجر اللّعين، و هذا جملة كافية في حسن حاله، و جميل عاقبته، و دخوله في أنصار الحسين عليه السّلام و شيعته المستشهدين في سبيله، و ناهيك بقوله لابن زياد في بعضها: «فإنّه قد جاء (حقّ ظ) من هو أحقّ من حقّك، و حقّ صاحبك».
و قوله «لو كانت رجلي على طفل من أطفال آل محمّد عليهم السّلام ما رفعتها حتّى تقطع»، و نحو ذلك ممّا مضى من كلامه ممّا يدلّ على أن ما فعله قد كان عن بصيرة و بيّنة لا عن مجرّد الحميّة، و حفظ الذّمام، و رعاية حقّ الضّيف و الجار، و يؤكّد ذلك. (2)
مى گويم كه سيد نامبرده (قد) در رجالش سخن طولانى كرده و سپس گفته اين اخبار مختلف همه متفقند كه هانى مسلم را در خانه خود پناه داده و در كار او اقدام كرده و او را يارى نموده و قشون و سازوبرگ براى او فراهم كرده، و از تسليم وى به ابن زياد خوددارى كرده، و كشته شدن را بر آن برگزيده تا خوارى كشيده و كتك خورده و زندان رفته و شكنجه ديده و دست بسته كشته شده است به دست آن فاجر ملعون، و اين خود در حسن حال و سرانجام نيك او كافى است، و در زمره ياران حسين و شيعيان او است كه در راه وى شهيد شدند و تو را بس است گفته او به ابن زياد كه شايسته تر از تو و ارباب تو آمده است، و گفته ديگر او (اين عبارت در منتخب طريحى است): «اگر كودكى از خاندان محمد زير پايم مخفى باشد، آن را برندارم تا بريده شود.» و سخنان ديگر او كه گذشت و دلالت دارد كه آنچه كرده از روى بصيرت و بينايى بوده است، نه به صرف تعصب و غيرت كشى و مهمان نوازى و پناهندگى.
كمره اى، ترجمه نفس المهموم،/ 52
القمي، نفس المهموم،/ 122- 123
فلمّا دخل على ابن زياد، قال: إيه يا هانئ، ما هذه الأمور الّتي تربّص في دارك لأمير المؤمنين و عامّة المسلمين، جئت بمسلم بن عقيل، فأدخلته دارك، و جمعت له الجموع و السّلاح في الدّور حولك، و ظننت أنّ ذلك يخفى عليّ. فأنكر هانئ أن يكون قد فعل، فدعا ابن زياد معقلا. فعلم هانئ أنّه كان عينا عليهم، فسقط في يده ساعة، ثمّ راجعته نفسه و جعل يعتذر إلى ابن زياد بأنّه ما دعا مسلما إلى منزله، و أنما جاءه يسأله النّزول، فاستحيا من ردّه و داخله من ذلك ذمام و أنّه يذهب الآن، فيخرجه. فقال ابن زياد: و اللّه لا تفارقني حتّى تأتيني به. فقال: لا و اللّه، لا أجيئك به، أجيئك بضيفي تقتله؟
و خلا به مسلم بن عمرو الباهليّ ليقنعه بأن يأتي به، فأبى [...]
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
و لمّا طلع عليه، قال ابن زياد: «أتتك بحائن رجلاه» و التفت إلى شريح القاضي و قال:
أريد حباءه و يريد قتلي *** عذيرك من خليلك من مراد
ثمّ التفت إلى هانئ و قال: أتيت بابن عقيل إلى دارك، و جمعت له السّلاح. فأنكر عليه هانئ و إذ كثر الجدال، دعا ابن زياد معقلا، ففهم هانئ أنّ الخبر أتاه من جهته، فقال لابن زياد: إنّ لأبيك عندي بلاء حسنا و أنا أحبّ مكافاته، فهل لك في خير تمضي أنت و أهل بيتك إلى الشّام سالمين بأموالكم، فإنّه جاء من هو أحقّ بالأمر منك و من صاحبك.
فقال ابن زياد: و اللّه لا تفارقني، حتّى تأتيني به. قال: و اللّه لو كان تحت قدميّ ما رفعتهما عنه. فأغلظ له ابن زياد و هدّده بالقتل، فقال هانئ: إذا تكثر البارقة حولك.
و هو يظنّ أنّ «مرادا» تمنعه، فأخذ ابن زياد بظفيرتيه و قنع وجهه بالسّيف، حتّى كسر أنفه و نثر لحم خدّيه و جبينه على لحيته، و حبسه عنده.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 178- 179
و بلغ مذحجا أنّ ابن زياد قد قتل هانئا، فاجتمعوا بباب القصر و صاحوا، فقال ابن زياد لشريح القاضي و كان عنده: ادخل إلى صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج إليهم، فأعلمهم أنّه حيّ. ففعل، فقال لهم سيّدهم عمرو بن الحجّاج: أمّا إذ كان صاحبكم حيّا، فما يعجلكم الفتنة، انصرفوا. فانصرفوا. (1)
شريح چنان كرد. سرور قبيله مذحج، عمرو بن حجاج گفت: «اگر هانى زنده است، براى فتنه انگيزى و خونريزى شتاب مكنيد و برگرديد.»
و ايشان برگشتند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 286
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 239
رجع الحديث إلى حديث عمّار الدّهنيّ؛ عن أبي جعفر. قال: فبينا هو كذلك إذ خرج (2)الخبر إلى مذحج، فإذا على باب القصر جلبة سمعها (3)عبيد اللّه، فقال: ما هذا؟
فقالوا: مذحج. فقال لشريح: اخرج إليهم، فأعلمهم أنّي إنّما حبسته لأسائله. و بعث عينا عليه من مواليه يسمع ما يقول. فمرّ بهانئ بن عروة (4)، فقال له هانئ: اتّق اللّه يا شريح، فإنّه قاتلي. فخرج شريح حتّى قام على باب القصر، فقال: لا بأس عليه، إنّما حبسه الأمير ليسائله. فقالوا: صدق، ليس على صاحبكم بأس. فتفرّقوا. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 349- 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 425- 426؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 351
و سمع النّاس الهيعة، و بلغ الخبر مذحج، فأقبلوا، فأطافوا بالدّار، و أمر عبيد اللّه بهانئ
1) - به قبيله مذحج خبر رسيد كه ابن زياد هانى را كشته است و بر در سراى حكومتى جمع شدند و فرياد برآوردند. ابن زياد به شريح قاضى كه پيش او بود، گفت: «برو و ببين كه هانى زنده است و پيش ايشان برگرد و به آنان بگو كه او زنده است.»
2) - [و في الأمالي مكانه: «و خرج ...» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب مكانه: «فخرج ...»].
3) - [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فسمعها»].
4) - [في الأمالي: «شريح بهانئ» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «بهانئ»].
فألقي في بيت، و صيّح المذحجيّون، و أمر عبيد اللّه مهران أن يدخل عليه شريحا، فخرج، فأدخله عليه، و دخلت الشّرط معه، فقال (1): يا شريح، قد ترى ما يصنع بي! قال: أراك حيّا. قال: و حيّ أنا مع ما ترى! أخبر قومي أنّهم إن انصرفوا قتلني. فخرج إلى عبيد اللّه، فقال: قد رأيته حيّا، و رأيت أثرا سيّئا. قال: و تنكر أن يعاقب الوالي رعيّته! اخرج إلى هؤلاء فأخبرهم. فخرج، و أمر عبيد اللّه الرّجل، فخرج معه، فقال لهم شريح:
ما هذه الرّعة السّيئة! الرّجل حيّ، و قد عاتبه سلطانه بضرب لم يبلغ نفسه، فانصرفوا و لا تحلّوا بأنفسكم و لا بصاحبكم. فانصرفوا.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 361- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 104
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، فأقبل في مذحج حتّى أحاط بالقصر و معه جمع عظيم، (2)ثمّ نادى (3): أنا عمرو بن الحجّاج، هذه فرسان مذحج و وجوهها، لم تخلع طاعة، و لم تفارق جماعة، و قد بلغهم أنّ صاحبهم يقتل (4)، فأعظموا ذلك. فقيل لعبيد اللّه:
هذه مذحج بالباب. فقال لشريح القاضي: ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج، فأعلمهم أنّه حيّ لم يقتل، و أنّك قد رأيته. (5)فدخل إليه شريح فنظر إليه.
فقال أبو مخنف: فحدّثني الصّقعب بن زهير، عن عبد الرّحمان بن شريح، قال: سمعته يحدّث إسماعيل بن طلحة، قال: دخلت على هانئ، فلمّا رآني، قال (6): يا للّه يا للمسلمين (7)! أهلكت عشيرتي؟ فأين أهل الدّين! و أين أهل المصر! (8)تفاقدوا! يخلّوني (9)و عدوّهم و ابن عدوّهم! (10)و الدّماء تسيل على لحيته، إذ سمع الرّجّة على باب القصر، و خرجت و اتّبعني، (11)فقال: يا شريح، إنّي لأظنّها أصوات مذحج و شيعتي من
1) - [و في نفس المهموم مكانه: «لمّا دخل شريح على هانئ قال ...»].
2) [بحر العلوم: «و أخذ ينادي»].
3) [بحر العلوم: «و أخذ ينادي»].
4) - [بحر العلوم: «قتل»].
5) [بحر العلوم: «فدخل شريح على هانئ فلمّا رآه هانئ أخذ ينادي»].
6) [بحر العلوم: «فدخل شريح على هانئ فلمّا رآه هانئ أخذ ينادي»].
7) - [بحر العلوم: «و للمسلمين»].
8) [بحر العلوم: «أيخلّوني»].
9) [بحر العلوم: «أيخلّوني»].
10) [بحر العلوم: «فبينا هو كذلك إذ سمع الضّجّة على الباب»].
11) [بحر العلوم: «فبينا هو كذلك إذ سمع الضّجّة على الباب»].
المسلمين، إن (1)دخل عليّ عشرة نفر، أنقذوني. (2)قال: فخرجت إليهم و معي حميد بن بكير الأحمريّ- أرسله معي ابن زياد، و كان من شرطه ممّن يقوم على رأسه- و أيم اللّه لو لا مكانه معي لكنت أبلغت أصحابه ما أمرني به؛ فلمّا خرجت إليهم قلت: إنّ الأمير لمّا بلغه مكانكم و مقالتكم في صاحبكم، أمرني بالدّخول إليه، فأتيته، فنظرت إليه، فأمرني أن ألقاكم، و أن أعلمكم أنّه حيّ، (3)و أنّ الّذي بلغكم (4)من قتله كان باطلا. فقال عمرو و أصحابه: فأمّا إذ لم يقتل، فالحمد للّه. ثمّ انصرفوا. (5)
گفتند: «مردم مذحجند.»
ابن زياد به شريح گفت: «پيش آنها برو و بگو من او را بداشته ام تا از او پرس وجو كنم.»
و يكى از غلامان خويش را همراه او فرستاد كه ببيند چه مى گويند. شريح در راه به هانى بن عروه برخورد كه بدو گفت: «اى شريح! از خدا بترس. او مرا مى كشد.»
گويد: شريح برفت تا بر در قصر بايستاد و گفت: «چيزيش نيست. او را بداشته كه از او پرس وجو كند.»
گفتند: «راست مى گويد. چيزيش نيست.»
و پراكنده شدند.
مردم سروصدا را شنيدند و خبر به طايفه مذحج رسيد كه بيامدند و خانه را در ميان گرفتند. عبيد اللّه بگفت تا هانى را در اتاقى انداختند. مذحجيان بانگ برداشتند. عبيد اللّه به مهران گفت كه شريح را پيش وى آرد كه برفت و بياورد و او را پيش هانى فرستاد. نگهبانى را نيز همراه وى كرد. هانى گفت: «اى شريح! مى بينى كه با من چه كرد؟».
گفت: «تو را زنده مى بينم».
گفت: «با اين وضع كه مى بينى، زنده ام؟ به قوم من بگو اگر بروند، مرا مى كشد.»
گويد: «شريح پيش عبيد اللّه رفت و گفت: «او را زنده ديدم؛ اما زخم بدى ديدم.»
گفت: «نمى پسندى كه ولايتدار، رعيت خود را عقوبت كند؟ پيش اينان برو و خبر را با آنها بگوى.»
گويد: «پس شريح برون شد و عبيد اللّه بگفت تا آن مرد نيز با وى برفت. شريح به مذحجيان گفت: «اين حماقت بد چيست؟ مرد، زنده است و حاكمش ضربتى زده كه خطر جان ندارد. برويد و مايه رحمت خودتان و يارتان نشويد.»
پس آنها برفتند.
گويد: عمرو بن حجاج خبر يافت كه هانى كشته شد و با مردم مذحج بيامد و قصر را در ميان گرفت و گروهى بسيار با وى بود. آن گاه ندا داد كه: «من عمرو بن حجاجم و اينان يكه سواران و بزرگان مذحجند.
نه از اطاعت به در رفته ايم و نه از جماعت جدايى گرفته ايم. خبر يافته اند كه يارشان را مى كشند و اين را بزرگ گرفته اند.»
گويد: به عبيد اللّه گفتند: «اينك قوم مذحج بردرند.»
عبيد اللّه به شريح قاضى گفت: «پيش يارشان رو و او را ببين. آن گاه برون شو و به آنها بگو كه زنده است و او را نكشته اند و تو او را ديده اى.»
گويد: شريح برفت و هانى را بديد.
عبد الرحمان بن شريح گويد: شنيدم پدرم به اسماعيل بن طلحه مى گفت: «پيش هانى رفتم و چون مرا بديد، گفت: «اى مسلمانان! عشيره من مرده اند! دينداران كجا رفته اند! اهل شهر كجا رفته اند! نابود شده اند و مرا با دشمنشان و پسر دشمنان واگذاشته اند!»
و خون بر ريشش روان بود. در اين وقت غوغايى از در قصر شنيد. من بيرون شدم. او نيز از دنبال من آمد و گفت: «اى شريح! پندارم اين صداهاى مذحج است و مسلمانانى كه ياران منند. اگر ده كس پيش من آيند، نجاتم مى دهند.»
شريح گويد: «من سوى آنها رفتم. حميد بن بكر احمرى نيز با من بود. زياد او را با من فرستاده بود.
جزو نگهبانانى بود كه بالاى سر زياد مى ايستاد. به خدا اگر او نبود، چيزى را كه هانى به من گفته بود، با ياران وى گفته بودم. وقتى پيش آنها رسيدم گفتم: وقتى امير حضور شما و سخنتان را درباره يارتان بدانست، مرا گفت: «پيش او روم. برفتم و او را ديدم. به من گفت: شما را ببينم و بگويم او زنده است و خبر كشته شدن وى كه به شما رسيده، دروغ است.»
گويد: عمرو و ياران وى گفتند: «حمد خداى كه كشته نشده» و برفتند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2920، 2935- 2936، 2943- 2944
1) - [بحر العلوم: «إنّه إن»].
2) [بحر العلوم: «فلم يلتفت إليه شريح، و خرج إلى القوم و أخبرهم أنّ صاحبهم لم يقتل»].
3) [بحر العلوم: «فلم يلتفت إليه شريح، و خرج إلى القوم و أخبرهم أنّ صاحبهم لم يقتل»].
4) - [بحر العلوم: «بلغه»].
5) - ابو جعفر گويد: در اين اثنا، خبر به قوم مذحج رسيد و ناگهان بر در قصر سروصدا برخاست كه ابن زياد شنيد و گفت: «اين چيست؟»
الطّبري، التّاريخ، 5/ 367- 368- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 229- 230؛ المحمودي، العبرات، 1/ 319- 320
قال: و بلغ ذلك بني مذحج، فركبوا جميعهم عن آخرهم، حتّى وافوا باب القصر، فضجّوا و ارتفعت أصواتهم، فقال عبيد اللّه بن زياد: ما هذا؟ فقيل له: أيّها الأمير هؤلاء عشيرة هانئ بن عروة يظنّون أنّه قد قتل. فقال ابن زياد للقاضي شريح: قم، فادخل إليه، و انظر حاله و اخرج إليهم، و أعلمهم أنّه لم يقتل./ قال: فدخل شريح إلى هانئ،
فنظر إليه، ثمّ خرج إلى القوم، فقال: يا هؤلاء! لا تعجلوا بالفتنة، فإنّ صاحبكم لم يقتل، و الّذي أبلغكم فإنّه أبلغكم باطلا. قال: فرجع القوم، و انصرفوا.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 84- 85
و صاح أصحاب هانئ بالباب: قتل صاحبنا. فخافهم ابن زياد، و أمر بحبسه في بيت إلى جانب مجلسه، و أخرج إليهم ابن زياد شريحا القاضي، فشهد عندهم أنّه حيّ لم يقتل، فانصرفوا.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، فأقبل في مذحج حتّى أحاط بالقصر و معه جمع عظيم ثمّ نادى (1): أنا عمرو بن الحجّاج و هذه فرسان مذحج و وجوهها، (2)لم نخلع طاعة و لم نفارق (3)جماعة، و قد بلغهم أنّ صاحبهم قتل، فأعظموا ذلك. فقيل لعبيد اللّه بن زياد: هذه فرسان مذحج بالباب. فقال لشريح القاضي: ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج و أعلمهم أنّه حيّ لم يقتل. فدخل شريح، فنظر إليه، فقال هانئ لمّا رأى شريحا: يا للّه! يا للمسلمين! أهلكت عشرتي؟ (4)أين أهل الدّين؟ (5)أين أهل المصر؟
و الدّماء تسيل على لحيته، إذ سمع الزّجّة (6)على باب القصر، فقال: إنّي لأظنّها أصوات مذحج و شيعتي من المسلمين، إنّه إن دخل عليّ عشرة نفر، أنقذوني. فلمّا سمع كلامه شريح خرج إليهم، فقال لهم: إنّ الأمير لمّا بلغه مكانكم (7)و مقالتكم في صاحبكم أمرني بالدّخول إليه، فأتيته، فنظرت إليه، فأمرني أن ألقاكم و أعرّفكم (8)أنّه حيّ. و أنّ الّذي بلغكم من قتله باطل. فقال له عمرو بن الحجّاج و أصحابه: أمّا إذا لم يقتل، فالحمد للّه.
ثمّ انصرفوا. (9)
پس به قبيله مذحج آمد و قصر ابن زياد را محاصره كرد. گروه بسيارى با او بودند. آن گاه فرياد زد: «من عمرو بن حجاجم و اينان سواران (و جنگجويان) قبيله مذحج هستند. ما كه از پيروى خليفه دست برنداشته و از گروه مسلمانان جدا نشده ايم (چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود)؟»
و اينان شنيده بودند كه هانى كشته شده است. پس به عبيد اللّه بن زياد گفتند: «اين قبيله مذحج است كه بر در قصر ريخته اند!»
ابن زياد به شريح قاضى (كه از قاضيان دربارى بود) گفت: «به نزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببين.
سپس بيرون رو و اينان را آگاه كن كه او زنده است و كشته نشده.»
شريح به اتاق هانى آمد و او را ديد. چون هانى شريح را ديد، گفت: «اى خدا! اى مسلمانان! قبيله من هلاك شدند! كجايند دينداران! كجايند مردم شهر؟»
(اين سخنان را مى گفت) و خون به ريشش مى ريخت كه ناگاه صداى فرياد و غوغا از بيرون قصر شنيد. پس گفت: «من گمان دارم اينها فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است. همانا اگر ده تن پيش من آيند، مرا رها خواهند ساخت!»
شريح كه اين سخن را شنيد، به نزد قبيله مذحج آمد و گفت: «همين كه امير آمدن شما و سخنانتان را درباره بزرگتان (هانى) شنيد، به من دستور داد بر او درآيم. پس من پيش او رفتم و او را بديدم و به من دستور داد شما را ببينم و به اطلاع شما برسانم كه او زنده است، و اين كه به شما گفته اند: او كشته شده، دروغ است.»
عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: «اكنون كه كشته نشده (و زنده است)، خداى را سپاسگزاريم.» و پراكنده شدند.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 49- 50
1) - [في البحار و العوالم: «و قال»].
2) [في الإرشاد ط مؤسّسة آل البيت: «لم تخلع ... لم تفارق»].
3) [في الإرشاد ط مؤسّسة آل البيت: «لم تخلع ... لم تفارق»].
4) [لم يرد في اللّواعج].
5) [لم يرد في اللّواعج].
6) - [في البحار و العوالم و الأسرار: «الضّجّة» و في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت: «الرّجّة»].
7) - [في البحار و الأسرار و اللّواعج: «كلامكم»].
8) - [في الإرشاد ط مؤسسة آل البيت و الأسرار: «و أن أعلمكم»].
9) - از آن سو عمرو بن حجاج زبيرى (كه پيش از اين نامش گذشت) شنيد كه هانئ كشته شده است.
المفيد، الإرشاد، 2/ 49- 50- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 347- 348؛ البحراني، العوالم، 17/ 196؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 222؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 20؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 51- 52
و بلغ ذلك مذحجا، فأقبلت إلى القصر، فقيل لعبيد اللّه:
«هذه مذحج، قد اجتمعت [82] بالباب».
فقال لشريح القاضي:
«ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج، فأعلمهم أنّه حيّ».
فخرج إليهم شريح، فأعلمهم أنّه رآه، و هو حيّ سالم، و إنّما عاتبه كما يعاتب الأمير رعيّته. فانصرفوا.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 47- 48
قال: و بلغ ذلك بني مذحج، فركبوا بأجمعهم و عليهم عمرو بن حجّاج الزّبيديّ،
فوقفوا بباب القصر، و نادى عمرو: يا عبيد اللّه هذه فرسان مذحج، لم تخلع طاعة، و لم تفارق (1)جماعة؛ فلم تقتل صاحبنا. فقال ابن زياد لشريح القاضي: ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج إليهم، فأعلمهم أنّه لم يقتل. قال شريح: فدخلت عليه، فقال:
ويحك هلكت عشيرتي، أين أهل الدّين فلينقذوني من يد عدوّهم و ابن عدوّهم؟ ثمّ قال- و الدّماء تسيل على لحيته-: يا شريح هذه أصوات عشيرتي، أدخل منهم عشرة، ينقذوني. فلمّا خرجت، تبعني حمير بن بكير و قد بعثه ابن زياد عينا عليّ، فلو لا مكانه لكنت أبلغ أصحابه ما قال. ثمّ خرج شريح، فقال: يا هؤلاء لا تعجلوا بالفتنة، فإنّ صاحبكم لم يقتل. فانصرف القوم.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 205- 206
و بلغ ذلك مذحجا، فأقبلت إلى القصر، فأمر ابن زياد شريحا القاضي أن يخرج إليهم و يعلمهم أنّه حيّ سالم. فخرج إليهم، و صرفهم. ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 92
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، فأقبل في مذحج، حتّى أحاطوا بالقصر، و نادى: أنا عمرو بن الحجّاج، هذه فرسان مذحج و وجوهها، لم نخلع طاعة، و لم نفارق جماعة. فقال عبيد اللّه لشريح القاضي- و كان حاضرا-: ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج إليهم، فأعلمهم أنّه حيّ. ففعل شريح، فلمّا دخل عليه، قال له هانئ:
يا للمسلمين، أهلكت عشيرتي؟ أين أهل الدّين؟ أين أهل النّصر؟ أيحذرونني عدوّهم؟
و سمع الضّجّة، فقال: يا شريح إنّي لأظنّها أصوات مذحج، و شيعتي من المسلمين، إنّه إن دخل عليّ عشرة نفر، أنقذوني. فخرج شريح و معه عين أرسله ابن زياد، قال شريح:
لو لا مكان العين لأبلغتهم قول هانئ. فلمّا خرج شريح إليهم، قال: قد نظرت إلى صاحبكم، و أنّه حيّ لم يقتل. فقال عمرو و أصحابه: إذ لم يقتل، فالحمد للّه. (2)ثمّ انصرفوا. (3)
عبيد اللّه به شريح قاضى كه در آن جا حاضر بود، گفت: «برو و رفيق آنها را عيانا مشاهده كن كه زنده است. آن گاه گواهى بده كه او زنده است. سپس به آن قوم خبر زنده بودن او را بده!»
شريح هم بر هانى وارد شد. هانى به شريح گفت: «اى واى بر مسلمين! آيا عشيره من هلاك شده؟
مردم ديندار كجا رفتند؟ ياران و ياوران من كجا رفتند؟ آيا آنها از دشمن مى ترسند؟»
بعد از آن، صداى هياهو را شنيد. گفت: «اى شريح! من گمان مى كنم كه اين غوغاى مذحج است. آنها ياران و پيروان من هستند از ميان مسلمين. اگر ده تن از آنها بر من داخل شوند، حتما مرا نجات خواهند داد.»
شريح از آن جا خارج شد. يك جاسوس از طرف ابن زياد همراه او بود كه مراقب گفتگوى او باشد.
شريح گفت: «اگر اين جاسوس نبود، من همان گفته هانى را ابلاغ مى كردم (در طبرى به جاى تهديد و كلمه يحذروننى، يختلوننى و عدوهم آمده و بايد همين جمله صحيح باشد كه طبرى روايت كرده). چون شريح به آنها رسيد، گفت: «من رفيق شما را زنده ديدم و او كشته نشده.»
عمرو و ياران او (از قبيله هانى كه مذحج باشد) گفتند: «الحمد للّه كه او زنده است.» آن گاه پراكنده شدند و برگشتند.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 124- 125
ابن الأثير، الكامل، 3/ 271- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 103- 104
1) - [في المطبوع: «تفرّق»].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
3) - عمرو بن حجاج شنيد كه هانى كشته شده است. قبيله مذحج را جمع كرد و قصر امير را محاصره نمود و فرياد زد: «من عمرو بن حجاج هستم. اينها سواران مذحج هستند. اعيان و رؤساى مذحج نيز همراه من هستند. ما هرگز تمرد نكرده ايم. خللى به اجتماع و زيانى به جامعه نرسانيده ام.»
و بلغ عمرو بن الحجّاج حديث هانئ أنّه قتل، لأنّ رويحة بنت عمرو زوجة هانئ بن عروة، أقبل و معه جماعة من مذحج، فلمّا علم عبيد اللّه، أخرج شريحا القاضي بعد أن شاهد هانئا حيّا، فأخبرهم، فرضوا، و انصرفوا.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 16
و اجتمعت مذحج على باب القصر و صاحوا، فقال ابن زياد للقاضي شريح: اخرج إليهم، و قل لهم إنّما حبسه ليسأله. فقال له هانئ: يا شريح اتّق اللّه، فإنّه قاتلي. فخرج إليهم شريح، فقال لهم ذلك، فتفرّقوا. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 274
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138
قال الرّاوي: و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، و كانت رويحة بنت عمرو هذا تحت هانئ بن عروة، فأقبل عمرو في مذحج كافّة حتّى أحاط بالقصر و نادى: أنا عمرو ابن الحجّاج، و هذه فرسان مذحج، و وجوهها لم نخلع طاعة، و لم نفارق جماعة، و قد بلغنا أنّ صاحبنا هانئا قد قتل. فعلم عبيد اللّه باجتماعهم و كلامهم، فأمر شريحا القاضي أن
1) - مذحجيان كه از قبيله هانى بودند، غوغا به سر عبيد اللّه بردند. قاضى شريح آن فتنه را بنشاند.
يدخل على هانئ، فيشاهده، و يخبر قومه بسلامته من القتل، ففعل ذلك، و أخبرهم، فرضوا بقوله و انصرفوا. (1)
عبيد اللّه دانست كه قبيله مذحج، كاخ را محاصره نموده و سخنرانى مى كنند. به شريح دستور داد تا به نزد هانى برود و سلامتى او را كه به چشم خود مشاهده نموده، به مردم ابلاغ نمايد. شريح هم اين كار را كرد و خبر سلامتى هانى را به آنان داد. آنان نيز به گفته شريح راضى شدند و بازگشتند.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 52- 53
ابن طاووس، اللّهوف،/ 52- 53
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، فأقبل [في] مذحج حتّى أحاطوا بالقصر، و نادى: «أنا عمرو بن الحجّاج، هذه فرسان مذحج و وجوهها، لم نخلع طاعة، و لم نفارق جماعة.» فقال ابن زياد لشريح القاضي: «ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ اخرج إليهم، فأعلمهم أنّه حيّ. [لم يقتل و أنّك قد رأيته]» فدخل عليه، و خرج إليهم، فقال:
قد نظرت إلى صاحبكم و أنّه حيّ لم يقتله. فقالوا: إذ لم يقتله، فالحمد للّه. ثمّ انصرفوا.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 396
فطار الخبر إلى مذحج، فإذا على باب القصر جلبة. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207
و جاء قومه من بني مذحج مع عمرو بن الحجّاج، فوقفوا على باب القصر، يظنّون أنّه قد قتل، فسمع عبيد اللّه لهم جلبة، فقال لشريح القاضي، و هو عنده: اخرج إليهم، فقل لهم: إنّ الأمير لم يحبسه إلّا ليسأله عن مسلم بن عقيل. فقال لهم: إنّ صاحبكم حيّ، و قد ضربه سلطاننا ضربا لم يبلغ نفسه، فانصرفوا و لا تحلّوا بأنفسكم و لا بصاحبكم. فتفرّقوا إلى منازلهم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
1) - راوى گفت: به عمرو بن حجّاج خبر رسيد كه هانى كشته شد و رويحة دختر عمرو، همسر هانى بن عروة بود. عمرو با تمام افراد قبيله خود مذحج حركت كرد و اطراف كاخ ابن زياد را محاصره كرد و فرياد كشيد: «من عمرو بن حجّاجم و اينان سواران و بزرگان مذحج اند. نه از اطاعت حكومت وقت سرپيچى كرده ايم و نه از اجتماع مسلمانان فاصله گرفته ايم. به ما خبر رسيده كه دوست ما هانى كشته شده است.»
فبلغ الخبر قومه، فاجتمعوا على باب القصر، فسمع عبيد اللّه الجلبة، فقال لشريح القاضي: اخرج إليهم فأعلمهم أنّني ما حبسته إلّا لأستخبره عن خبر مسلم، و لا بأس عليه منّي. فبلّغهم ذلك، فتفرّقوا. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام].
ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
قال أبو مخنف: فأتى الصّائح إلى مذحج، فأقبل عمرو بن الحجّاج الزّبيديّ في أربعة آلاف فارس، فأحاطوا بقصر الإمارة، و نادوا: أيا ابن زياد (لعنه اللّه) تقتل صاحبنا، و لم يخلع طاعة، و لم يفارق جماعة. ثمّ نادوا: يا هانئ! إن كنت حيّا، فكلّمنا، فقد أتوك بنو عمّك، و قومك مذحج يقتلون عدوّك. فلمّا سمع ابن زياد كلامهم، قال لشريح القاضي:
اخرج إليهم، و أعلمهم أنّ صاحبهم حيّ، و أنّ الأمير قد خبّأه لأشياء يسأله عنها.
فخرج إليهم، و قال لهم: صاحبكم جالس مع الأمير، يسأله عن أشياء، و هذه السّاعة يخرج إليكم. فرجعوا، و قالوا: الحمد للّه على السّلامة.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 31
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، و كانت رويحة بنت عمرو هذا تحت هانئ، فأقبل عمرو في مذحج و وجوهها كافّة، حتّى أحاط بالقصر و نادى: أنا عمرو بن الحجّاج، و هذه فرسان مذحج و وجوهها، لم نخلع طاعة و لم نفارق جماعة، و قد بلغنا أنّ صاحبنا هانئا قد قتل. فعلم عبيد اللّه باجتماعهم و كلامهم، فأمر شريحا القاضي أن يدخل على هانئ، فيشاهده، و يخبر قومه بسلامته من القتل، ففعل ذلك و أخبرهم بقوله، و انصرفوا.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 244
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قد قتل، فأقبل في مذحج حتّى أحاط بالقصر، فقال ابن زياد لشريح القاضي: ادخل على صاحبهم، فانظر إليه، ثمّ أعلمهم أنّه حيّ. ففعل، فقالوا: أمّا إذا لم يقتل، فالحمد للّه. و انصرفوا.
و هكذا يتمكّن الظّالم من ظلمه بأمثال محمّد بن الأشعث من أعوان الظّلمة، و أمثال شريح من قضاة السّوء المظهرين للدّين، المصانعين الظّلمة، اللّابسين جلود الكباش،
و قلوبهم قلوب الذّئاب، و بأمثال مذحج الّذين اغترّوا بكلام شريح، و انصرفوا، و لم يأخذوا بالحزم. (1)
آرى! اين گونه، ستمكاران از قهر مردم در امان مى مانند. حاشيه نشينانى چون محمّد بن اشعث و داورانى نابكار چون شريح هستند كه پايه هاى ظلم را محكم مى كنند. شريح دم از دين مى زند، امّا با پادشاهان بيدادگر همپيمان است. او گرگى است كه لباس ميش بر تن كرده است.
امّا شگفتا از مردم قبيله مذحج كه سخنان شريح آنان را فريب داد و دورانديشى و احتياط را از دست دادند.
اداره پژوهش و نگارش، ترجمه أعيان الشّيعة،/ 167- 168
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591
و بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانئا قتل، و كانت أخته روعة تحت هانئ، و هي أمّ يحيى ابن هانئ، فأقبل في جمع من مذحج، و أحاط بالقصر، فلمّا علم به ابن زياد أمر شريح القاضي أن يدخل على هانئ و يعلمهم بحياته. قال شريح: لمّا رآني هانئ صاح بصوت رفيع: يا للمسلمين إن دخل عليّ عشرة، انقذوني. فلو لم يكن معي حميد بن أبي بكر الأحمريّ، و هو شرطيّ لأبلغت أصحابه مقالته، و لكن قلت: إنّه حيّ. فحمد اللّه عمرو ابن الحجّاج، و انصرف بقومه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 179
1) - امّا عمرو بن حجّاج به وى خبر دادند كه هانى كشته شد. بلافاصله با افراد قبيله مذحج به سوى مقرّ حكومت شتافت و آن جا را محاصره نمود. ابن زياد كه كار را چنين ديد، از شريح قاضى خواست كه ابتدا به سراغ هانى برود و سپس خبر زنده بودن او را به مردم ابلاغ كند. شريح چنين كرد و مردم پس از شنيدن سخن شريح و اطمينان از زنده بودن هانى به خانه هايشان بازگشتند.
قال أبو مخنف: حدّثني الحجّاج بن عليّ، عن محمّد بن بشر الهمدانيّ، قال: لمّا ضرب عبيد اللّه هانئا و حبسه، خشي أن يثب النّاس به، فخرج، فصعد المنبر و معه أشراف النّاس و شرطه و حشمه، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، أيّها النّاس، فاعتصموا بطاعة اللّه و طاعة أئمّتكم، و لا تختلفوا و لا تفرّقوا، فتهلكوا، و تذلّوا، و تقتلوا، و تجفوا، و تحرموا، إنّ أخاك من صدقك، و قد أعذر من أنذر.
قال: ثمّ ذهب لينزل، فما نزل عن المنبر حتّى دخلت النّظّارة المسجد من قبل التّمّارين يشتدّون و يقولون: قد جاء ابن عقيل! قد جاء ابن عقيل! فدخل عبيد اللّه القصر مسرعا، و أغلق أبوابه. (1)
«برادرت كسى است كه با تو راست گويد و هركه اعلام خطر كرد، جاى عذر نگذاشت.»
گويد: «مى خواست فرود آيد و هنوز فرود نيامده بود كه تماشاييان از جانب خرمافروشان با شتاب وارد مسجد شدند، گفتند: «ابن عقيل آمد.»
عبيد اللّه با شتاب وارد قصر شد و درها را ببست.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2944- 2945
الطّبري، التّاريخ، 5/ 368- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 322
قال: و خرج عبيد اللّه بن زياد القصر حتّى دخل المسجد الأعظم، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ التفت، فرأى أصحابه عن يمين المنبر و عن شماله [و-] في أيديهم الأعمدة و السّيوف المسلّلة، فقال: أمّا بعد، يا أهل الكوفة، فاعتصموا بطاعة اللّه و رسوله محمّد صلى اللّه عليه و سلم، و طاعة أئمّتكم، و لا تختلفوا، و لا تفرّقوا، فتهلكوا، و تندموا، و تذلّوا، و تقهروا، فلا يجعلنّ أحد على نفسه سبيلا. و قد أعذر من أنذر.
قال: فما أتمّ عبيد اللّه بن زياد ذلك الخطبة حتّى سمع الصّيحة، فقال: ما هذا؟ فقيل له:
1) - محمد بن بشير همدانى گويد: وقتى ابن زياد هانى را بزد و بداشت، بيم كرد كه مردم بشورند. پس برون شد و به منبر رفت. سران قوم و نگهبانان و يارانش نيز با وى بودند. حمد خدا گفت و ثناى او كرد و سپس گفت: «اما بعد، اى مردم به اطاعت خداى و طاعت پيشوايانتان چنگ زنيد. اختلاف مكنيد و پراكنده مشويد كه نابود شويد و به ذلت افتيد و كشته شويد و خشونت بينيد و دچار حرمان شويد.»
أيّها الأمير! الحذر، الحذر! هذا مسلم بن عقيل قد أقبل في جميع من بايعه! قال: فنزل عبيد اللّه بن زياد عن المنبر مسرعا، و بادر، فدخل القصر، و أغلق الأبواب.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 85- 86
و قال عمر بن سعد (1)، عن أبي مخنف، قال: حدّثني الحجّاج بن عليّ الهمدانيّ قال: لمّا ضرب عبيد اللّه هانئا و حبسه، خشي أن يثب النّاس به، فصعد المنبر و معه أناس من أشراف النّاس و شرطه و حشمه، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أيّها النّاس، اعتصموا بطاعة اللّه و طاعة أئمّتكم، و لا تفرّقوا، فتختلفوا، و تهلكوا، و تذلّوا و تخافوا، و تخرجوا، فإنّ أخاك من صدقك و قد أعذر من أنذر.
فذهب لينزل، فما نزل حتّى دخلت النّظّارة المسجد من قبل التّمّارين يشتدّون و يقولون: قد جاء ابن عقيل! فدخل عبيد اللّه القصر و أغلق بابه. (2)
آن گاه بدين مثل معروف تمثّل جست كه «أخاك من صدقك، و قد أعذر من أنذر» برادرت كسى است كه از روى صدق و راستى با تو سخن گويد و كسى كه بيم دهد، عذر خود را گفته (و وظيفه اش را انجام داده) است.
و همين كه خواست از منبر به زير آيد، ديده بانان بسرعت از طرف در خرمافروشان وارد مسجد شده به ابن زياد گفتند: «هم اكنون پسر عقيل درمى رسد. ابن زياد كه اين خبر را شنيد، بلادرنگ وارد قصر شد و در را به روى خود بست.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 98
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 66
فخرج عبيد اللّه بن زياد، فصعد (3)المنبر و معه أشراف النّاس و شرطه و حشمه، (4)فقال:
1) - [لعلّ الصّحيح: «عمر بن شبّة»].
2) - و پس از اين كار چون از شورش مردم كوفه بيم داشت، با جمعى از بزرگان كوفه و اطرافيان به مسجد كوفه رفته و به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت: «اى مردم! پيروى خدا و زمامدارتان را بكنيد و تفرقه و اختلاف ايجاد نكنيد كه پراكنده شده و به هلاكت مى رسيد و خوار و ذليل مى گرديد و آواره خواهيد شد.»
3) - [و في اللّواعج و أعيان الشّيعة مكانه: «و لمّا ضرب عبيد اللّه هانئا و حبسه خاف أن يثب به النّاس فصعد ...»].
4) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و خطب خطبة موجزة و حذر النّاس و هددهم، فما نزل»].
أمّا بعد، أيّها النّاس، فاعتصموا بطاعة اللّه، و طاعة أئمّتكم، و لا تفرّقوا، فتهلكوا، و تذلّوا، و تقتلوا، و تجفوا، و تحرموا، إنّ أخاك من صدقك، و قد أعذر من أنذر (1). ثمّ ذهب لينزل، فما نزل عن المنبر (2) حتّى دخلت النّظّارة المسجد من قبل باب التّمّارين، يشتدّون و يقولون: قد جاء مسلم بن عقيل! فدخل عبيد اللّه القصر مسرعا، و أغلق أبوابه (3). (4)
پس رفت كه از منبر به زير آيد و هنوز از منبر به زير نيامده بود كه نگهبانان و ديده بانان مسجد از در خرمافروشان آمدند و خروش مى كردند و مى گفتند: «مسلم بن عقيل آمده!»
عبيد اللّه به شتاب وارد قصر شد و درهاى آن را بست.
رسول محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 50
المفيد، الإرشاد، 2/ 50- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 348؛ البحراني، العوالم، 17/ 197؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 222- 223؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 20؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591، لواعج الأشجان،/ 52
فبلغه أنّ مسلما يبايع النّاس في السّرّ، فصعد المنبر، فقال: يا أهل الكوفة: قد آويتم مسلما، ثمّ أخرجتموه.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
ثمّ خرج ابن زياد حتّى دخل المسجد الأعظم، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ التفت، فنظر إلى أصحابه عن يمين المنبر و شماله في أيديهم الأعمدة و السّيوف المسلّلة؛ فقال: أمّا بعد، يا أهل الكوفة، فاعتصموا بطاعة اللّه؛ و طاعة رسول اللّه و طاعة أئمّتكم؛ و لا تختلفوا؛ و تفرّقوا؛ فتهلكوا، و تندموا، و تذلّوا، و تقهروا، و تحرموا، و لا يجعلنّ أحد على نفسه سبيلا، و قد أعذر من أنذر. فما أتمّ الخطبة حتّى سمع الصّيحة، فقال: ما هذا؟
فقيل له: أيّها الأمير الحذر، الحذر، فهذا مسلم بن عقيل قد أقبل في جمع ممّن بايعه.
فنزل عن المنبر مسرعا، و بادر حتّى دخل القصر، و أغلق الأبواب.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 206
1) - [زاد في البحار و العوالم: «و السّلام»].
2) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و خطب خطبة موجزة و حذر النّاس و هددهم، فما نزل»].
3) - [الأسرار: «بابه»].
4) - عبيد اللّه بن زياد از قصر بيرون آمد و بزرگان مردم و پاسبانان و نزديكانش نيز با او بودند. پس به منبر بالا رفت و گفت: «اما بعد، اى مردم همگى به پيروى از خدا و پيشوايان خود چنگ زنيد و پراكندگى ايجاد نكنيد كه هلاك خواهيد شد و خوار گرديد و كشته شويد و ستم رسيده و محروم گرديد. همانا برادرت كسى است كه به تو راست بگويد، و هركه مردم را ترساند، عذر خود خواسته است.»
و هو يخطب النّاس في أمر هانئ و يحذّرهم من الاختلاف، و أشراف النّاس و أمراؤهم تحت منبره، فبينما هو كذلك إذ جاءت النّظّارة، يقولون: جاء مسلم بن عقيل! فبادر عبيد اللّه، فدخل القصر و من معه، و أغلقوا عليهم الباب.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154
و كان ابن زياد في المسجد و النّاس حوله، و قد أحاط به زعماء الكوفة يخذّلون النّاس، و يهدّدونهم، من مخالفة الأمر، و قام فيهم خطيبا:
«أيّها النّاس اعتصموا بطاعة اللّه و طاعة أئمّتكم، و لا تختلفوا، و لا تفرّقوا، فتهلكوا، و تذلّوا، و تقتلوا، و تحرموا. إنّ أخاك من صدقك، و قد أعذر من أنذر.
و لمّا انتهى من خطبته التّهديديّة و أراد أن ينزل، و إذا بجلبة و النّاس يهرعون، و حرّاس الأبواب يفرّون، و يقولون: قد جاء ابن عقيل! فاستولى الرّعب على ابن زياد و هرب إلى القصر هو و من معه من الأشراف، و أغلقوا الأبواب عليهم.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 108
و بلغ الخبر [حبس هانئ] مسلم بن عقيل، فخرج (1)في نحو من أربعمائة من الشّيعة، فما بلغ القصر إلّا و هو في نحو من ستّين رجلا، فغربت الشّمس و اقتتلوا قريبا من الرّحبة، ثمّ دخلوا المسجد و كثرهم أصحاب عبيد اللّه بن زياد، و جاء اللّيل.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66
و أتى مسلما خبر هانئ، فأمر أن ينادى في أصحابه، و قد تابعه ثمانية عشر ألف رجل، و صاروا في الدّور حوله؛ فلم يجتمع إليه إلّا أربعة آلاف رجل، فعبّأهم، ثمّ زحف نحو القصر؛ و قد أغلق عبيد اللّه بن زياد أبوابه، و ليس معه فيه إلّا عشرون من الوجوه و ثلاثون من الشّرط، فوجّه محمّد بن الأشعث بن قيس و كثير بن شهاب الحارثيّ و عدّة من الوجوه، ليخذّلوا النّاس عن مسلم بن عقيل و الحسين بن عليّ، و يتوعّدونهم بيزيد ابن معاوية و خيول أهل الشّام، و بمنع الأعطية، و أخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، فتفرّق أصحاب/ 310/ ابن عقيل عنه؛ حتّى أمسى، و ما معه إلّا نحو من ثلاثين رجلا، فلمّا رأى ذلك خرج متوجّها نحو أبواب الكندة، و تفرّق عنه الباقون حتّى بقي وحده.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 338، أنساب الأشراف، 2/ 80- 81
و كان مخرج مسلم بالكوفة؛ يوم الثّلاثاء لثمان ليال خلون من ذي الحجّة سنة ستّين.
فبلغ 500/ أو 250 ب/ ذلك مسلم بن عقيل، فخرج في أناس كثير، قال حصين:
فحدّثني هلال بن إساف، قال: لقد تفرّقوا عنه. فلمّا قلّت الأقوات (2)، فقيل لابن زياد:
ما نرى معه كبير أحد. فأمر، فرفعت حراديّ (3)فيها النّار، حتّى نظروا، فإذا ليس مع مسلم إلّا قدر خمسين، فقال ابن زياد للنّاس: تميّزوا أرباعا. فانطلق كلّ قوم إلى رأس ربعهم، فنهض إليهم قوم قاتلوا مع مسلم، فجرح مسلم جراحة، و قتل ناس من أصحابه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 371، 422- 423، أنساب الأشراف، 3/ 159، 224
و لمّا بلغ مسلم بن عقيل قتل هانئ بن عروة، (1)نادى فيمن كان بايعه، فاجتمعوا، فعقد لعبد الرّحمان بن كريز الكنديّ على كندة و ربيعة، و عقد لمسلم بن عوسجة على مذحج و أسد، و عقد لأبي ثمامة الصّيداويّ على تميم و همدان، و عقد للعبّاس بن جعدة بن هبيرة على قريش و الأنصار، فتقدّموا جميعا حتّى أحاطوا بالقصر، و اتّبعهم هو في بقيّة النّاس، و تحصّن عبيد اللّه بن زياد في القصر مع من حضر مجلسه في ذلك الوقت من أشراف أهل الكوفة، و الأعوان و الشّرط، و كانوا مقدار مائتي رجل، فقاموا على سور القصر، يرمون القوم بالمدر و النّشّاب، و يمنعونهم من الدّنوّ من القصر، فلم يزالوا بذلك حتّى أمسوا. و قال عبيد اللّه بن زياد لمن كان عنده من أشراف أهل الكوفة: ليشرف كلّ رجل منكم في ناحية من السّور، فخوّفوا القوم. فأشرف كثير بن شهاب، و محمّد بن الأشعث و القعقاع بن شور و شبث بن ربعيّ و حجّار بن أبجر و شمر بن ذي الجوشن، فنادوا: يا أهل الكوفة اتّقوا اللّه، و لا تستعجلوا الفتنة، و لا تشقّوا عصا هذه الأمّة، و لا توردوا على أنفسكم خيول الشّام، فقد ذقتموهم و جرّبتم شوكتهم. فلمّا سمع أصحاب مسلم مقالتهم، فتروا بعض الفتور، و كان الرّجل من أهل الكوفة يأتي ابنه و أخاه و ابن عمّه، فيقول: انصرف، فإنّ النّاس يكفونك، و تجي ء المرأة إلى ابنها و زوجها و أخيها، فتتعلّق به حتّى يرجع، فصلّى مسلم العشاء في المسجد و ما معه إلّا زهاء ثلاثين رجلا.
فلمّا رأى ذلك مضى منصرفا ماشيا، و مشوا معه، فأخذ نحو كندة فلمّا مضى قليلا التفت، فلم ير منهم أحدا، و لم يصب إنسانا يدلّه على الطّريق. (2)
مسلم براى عبد الرّحمان بن كريز كندى پرچمى بست و او را به فرماندهى قبيله هاى كنده و ربيعه گماشت، و مسلم بن عوسجه را به فرماندهى قبيله هاى مذحج و اسد گماشت، و ابو ثمامة صيداوى را بر تميم و همدان فرماندهى داد، و عباس بن جعدة بن هبيره را بر قريش و انصار گماشت، و همگان حركت و قصر حكومتى را محاصره كردند. مسلم بن عقيل هم با ديگر مردم كه همراهش بودند، از پى ايشان حركت كرد.
عبيد اللّه بن زياد همراه كسانى كه در آن روز پيش او بودند و برخى از سران و بزرگان كوفه و نگهبانان و ياران خود كه حدود دويست تن بودند، در كاخ خود متحصن شد. گروهى از ايشان بر بام قصر برآمدند و قيام كنندگان را با پرتاب تير و نيزه از نزديك شدن به قصر بازمى داشتند و تا هنگام عصر به همين حال بودند. عبيد اللّه بن زياد به بزرگان و سران مردم كوفه كه پيش او بودند، گفت: «بايد هريك از شما از گوشه اى از پشت بام، قوم خود را بيم دهد.»
كثير بن شهاب و محمد بن اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى و حجّار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن بر فراز بام آمدند و بانگ برداشتند كه: «اى مردم كوفه! از خدا بترسيد و بر فتنه انگيزى شتاب مكنيد و هماهنگى و اتحاد اين امت را از ميان مبريد، و سواران شام را به اينجا نكشانيد كه پيش از اين، مزه آن را چشيده ايد، و شوكت ايشان را آزموده ايد.
چون ياران مسلم سخنان ايشان را شنيدند، سست شدند. برخى از مردان كوفه هم نزد پسر و برادر و پسرعموى خود كه در لشكر مسلم بودند، مى آمدند و مى گفتند: «برگرديد كه ديگر مردم اين كار را كفايت مى كنند.»
زنها هم مى آمدند و دامن پسر و شوهر و برادر خود را مى گرفتند و مى گفتند: «برگرديد! و آنها را برمى گرداندند، آن چنان كه چون مسلم نماز شب را در مسجد گزارد، فقط حدود سى تن با او باقى ماندند.
مسلم كه چنين ديد، پياده راه افتاد و راه قبيله كنده را پيش گرفت. آن سى تن هم همراه او رفتند و چون اندكى از راه پيموده شد، مسلم به پشت سر خود نگريست و هيچ يك از ايشان را نديد؛ حتى هيچ كس كه راه را به او نشان بدهد، باقى نمانده بود.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 286- 287
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 239- 240
و وجّه بالشّرط يطلبون مسلما، و خرج و أصحابه و هو لا يشكّ في وفاء القوم، و صحّة نيّاتهم، فقاتل عبيد اللّه. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 179
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
فأتى مسلما الخبر، فنادى بشعاره، فاجتمع إليه أربعة آلاف من أهل الكوفة، فقدّم مقدّمته، و عبّى (2)ميمنته و (3)ميسرته، و سار في القلب إلى عبيد اللّه، و بعث عبيد اللّه إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده في القصر، (4)فلمّا سار (5)إليه مسلم، فانتهى إلى باب القصر، أشرفوا (6)على عشائرهم، فجعلوا يكلّمونهم و يردّونهم، فجعل (7)أصحاب مسلم
1) - و پليسها را در جستجوى مسلم فرستاد. مسلم با همراهان خود خروج كرد و در وفادارى و حسن نيّت مردم شك نداشت و با عبيد اللّه نبرد كرد.
2) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «هيّأ»].
3) - [زاد في تهذيب الكمال: «هيّأ»].
4) [تهذيب التّهذيب: «و سار»].
5) [تهذيب التّهذيب: «و سار»].
6) - [زاد في الأمالي: «عليه من فوقه» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «من فوقه»].
7) - [الأمالي: «فجعلوا»].
يتسلّلون حتّى أمسى في خمسمائة، فلمّا اختلط الظّلام ذهب أولئك أيضا. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 351
قال أبو مخنف: حدّثني يوسف بن يزيد، عن عبد اللّه بن خازم، قال: أنا و اللّه رسول ابن عقيل إلى القصر، لأنظر إلى ما صار أمر هانئ؛ قال: فلمّا ضرب و حبس ركبت فرسي، و كنت أوّل أهل الدّار دخل على مسلم بن عقيل بالخبر، و إذا نسوة لمراد مجتمعات ينادين: يا عثرتاه! يا ثكلاه! فدخلت على مسلم بن عقيل بالخبر، فأمرني أن أنادي في أصحابه و قد ملأ منهم الدّور حوله، و قد بايعه ثمانية عشر ألفا، و في الدّور أربعة آلاف رجل، فقال لي: ناد: يا منصور أمت؛ فناديت: يا منصور أمت؛ و تنادى أهل الكوفة، فاجتمعوا إليه، فعقد مسلم لعبيد اللّه بن عمرو بن عزيز الكنديّ على ربع كندة و ربيعة، و قال: سر أمامي في الخيل. ثمّ عقد لمسلم بن عوسجة الأسديّ على ربع مذحج و أسد، و قال: انزل في الرّجال، فأنت عليهم. و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و عقد لعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة، ثمّ أقبل نحو القصر، فلمّا بلغ ابن زياد إقباله تحرّز في القصر، و غلّق الأبواب.
قال أبو مخنف: و حدّثني يونس بن أبي إسحاق، عن عبّاس الجدليّ قال: خرجنا مع ابن عقيل أربعة آلاف، فما بلغنا القصر إلّا و نحن ثلثمائة. قال: و أقبل مسلم يسير (1)في النّاس من مراد حتّى أحاط بالقصر، ثمّ إنّ النّاس تداعوا إلينا و اجتمعوا، فو اللّه ما لبثنا إلّا قليلا حتّى امتلأ المسجد (2)من النّاس و السّوق، (3)و ما زالوا يثوّبون حتّى المساء، فضاق بعبيد اللّه ذرعه، و كان كبر أمره أن يتمسّك بباب القصر، و ليس معه إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من أشراف النّاس و أهل بيته و مواليه، و أقبل أشراف النّاس يأتون ابن زياد من قبل الباب الّذي يلي دار الرّوميّين، و جعل من بالقصر مع ابن زياد
يشرفون عليهم، فينظرون إليهم فيتّقون أن يرموهم بالحجارة، (1)و أن يشتموهم (2)و هم لا يفترون على عبيد اللّه و على أبيه. و دعا عبيد اللّه كثير بن شهاب بن الحصين الحارثيّ، فأمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج، فيسير بالكوفة، و يخذّل النّاس عن ابن عقيل و يخوّفهم الحرب، و يحذّرهم عقوبة السّلطان. و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج فيمن أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس، و قال مثل ذلك للقعقاع بن شور الذّهليّ و شبث بن ربعيّ التّميميّ و حجّار بن أبجر العجليّ و شمر بن ذي الجوشن العامريّ، و حبس سائر وجوه النّاس عنده استيحاشا إليهم لقلّة عدد من معه من النّاس، و خرج كثير بن شهاب يخذّل النّاس عن ابن عقيل.
قال أبو مخنف: فحدّثني أبو جناب الكلبيّ: أنّ كثيرا ألفى رجلا من كلب يقال له عبد الأعلى بن يزيد، قد لبس سلاحه يريد ابن عقيل في بني فتيان، فأخذه حتّى أدخله على ابن زياد، فأخبره خبره، فقال لابن زياد: إنّما أردتك؛ قال: و كنت وعدتني ذلك من نفسك. فأمر به، فحبس، و خرج محمّد بن الأشعث حتّى وقف عند دور بني عمارة، و جاءه عمارة بن صلخب الأزديّ و هو يريد ابن عقيل، عليه سلاحه، فأخذه، فبعث به إلى ابن زياد، فحبسه. فبعث ابن عقيل إلى محمّد بن الأشعث من المسجد عبد الرّحمان بن شريح الشّباميّ، فلمّا رأى محمّد بن الأشعث كثرة من أتاه، أخذ يتنحّى و يتأخّر. و أرسل القعقاع بن شور الذّهليّ إلى محمّد بن الأشعث: قد جلت (3)على ابن عقيل من العرار (4).
فتأخّر عن موقفه، فأقبل حتّى دخل على ابن زياد من قبل دار الرّوميّين، فلمّا اجتمع عند عبيد اللّه كثير بن شهاب و محمّد و القعقاع فيمن أطاعهم من قومهم، قال له كثير- و كانوا مناصحين لابن زياد-: أصلح اللّه الأمير! معك في القصر ناس كثير من أشراف النّاس، و من شرطك و أهل بيتك و مواليك، فاخرج بنا إليهم. فأبى عبيد اللّه؛ و عقد لشبث بن ربعيّ لواء، فأخرجه. و أقام النّاس مع ابن عقيل يكبّرون و يثوّبون حتّى المساء، (5)وأمرهم
شديد، (1) فبعث عبيد اللّه إلى الأشراف، فجمعهم إليه، ثمّ قال: أشرفوا على النّاس فمنّوا أهل الطّاعة الزّيادة و الكرامة، و خوّفوا أهل المعصية الحرمان و العقوبة، و أعلموهم فصول الجنود من الشّام إليهم.
قال أبو مخنف: حدّثني سليمان بن أبي راشد، عن عبد اللّه بن خازم الكثيريّ من الأزد، من بني كثير، قال: أشرف علينا الأشراف، فتكلّم كثير بن شهاب أوّل النّاس حتّى كادت الشّمس أن تجب، فقال: أيّها النّاس، الحقوا بأهاليكم، و لا تعجّلوا الشّرّ، و لا تعرّضوا أنفسكم للقتل، فإنّ هذه جنود أمير المؤمنين يزيد قد أقبلت، و قد أعطى اللّه الأمير عهدا: لئن أتممتم على حربه، و لم تنصرفوا من عشيّتكم أن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يفرّق مقاتلتكم في مغازي أهل الشّام على غير طمع، و أن يأخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى له فيكم بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها و بال ما جرّت أيديها. و تكلّم الأشراف بنحو من كلام هذا؛ فلمّا سمع مقالتهم النّاس أخذوا يتفرّقون، و أخذوا ينصرفون.
قال أبو مخنف: فحدّثني المجالد بن سعيد؛ أنّ المرأة كانت تأتي ابنها أو أخاها، فتقول:
انصرف؛ النّاس يكفونك. و يجي ء الرّجل إلى ابنه أو أخيه فيقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب و الشّرّ! انصرف. فيذهب به؛ فما زالوا يتفرّقون و يتصدّعون حتّى أمسى ابن عقيل و ما معه ثلاثون نفسا في المسجد، حتّى صلّيت المغرب، فما صلّى مع ابن عقيل إلّا ثلاثون نفسا. فلمّا رأى أنّه قد أمسى و ليس معه إلّا أولئك النّفر خرج متوجّها نحو أبواب كندة، و بلغ الأبواب و معه منهم عشرة، ثمّ خرج من الباب و إذا ليس معه إنسان، و التفت، فإذا هو لا يحسّ أحدا يدلّه على الطّريق، و لا يدلّه على منزل و لا يواسيه بنفسه إن عرض له عدوّ.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 368- 371- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 321- 325
قال أبو مخنف: حدّثني الصّقعب بن زهير، عن عون بن أبي جحيفة، قال: كان مخرج مسلم بن عقيل بالكوفة يوم الثّلاثاء لثمان ليال مضين من ذي الحجّة سنة ستّين. و يقال:
يوم الأربعاء لسبع مضين سنة ستّين من يوم عرفة بعد مخرج الحسين من مكّة مقبلا إلى
1) [لم يرد في العبرات].
الكوفة بيوم.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 381- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 336
فبلغ ذلك مسلم بن عقيل، فخرج و معه ناس كثير، فبلغ ابن زياد ذلك، فأمر بباب القصر، فأغلق، و أمر مناديا فنادى: يا خيل اللّه اركبي. فلا أحد يجيبه، فظنّ أنّه في ملإ من النّاس.
قال حصين: فحدّثني هلال بن يساف، قال: لقيتهم تلك اللّيلة في الطّريق عند مسجد الأنصار، فلم يكونوا يمرّون في طريق يمينا و لا شمالا إلّا و ذهبت منهم طائفة؛ الثّلاثون و الأربعون، و نحو ذلك. قال: فلمّا بلغ السّوق، و هي ليلة مظلمة، و دخلوا المسجد، قيل لابن زياد: و اللّه ما نرى كثير أحد، و لا نسمع أصوات كثير أحد. فأمر بسقف المسجد فقلع، ثمّ أمر بحراديّ فيها النّيران، فجعلوا ينظرون، فإذا قريب خمسين رجلا. قال:
فنزل، فصعد المنبر، و قال للنّاس: تميّزوا أرباعا أرباعا؛ فانطلق كلّ قوم إلى رأس ربعهم، فنهض إليهم قوم يقاتلونهم، فجرح مسلم جراحة ثقيلة، و قتل ناس من أصحابه، و انهزموا. (1)
مقدمه را از پيش فرستاد، پهلوى راست و چپ آراست و خود در قلب جاى گرفت و سوى عبيد اللّه روان شد.
گويد: عبيد اللّه كس را پى سران كوفه فرستاد و آنها را در قصر به نزد خويش فراهم آورد. و چون مسلم به در قصر رسيد، سران قوم از بالا نمودار شدند و با عشاير خويش سخن كردند و آنها را بازگردانيدند.
ياران مسلم رفتن گرفتند تا هنگام شب پانصد كس به جاى ماند و چون تاريك شد، آنها نيز برفتند.
عبد اللّه بن حازم گويد: به خدا، من فرستاده ابن عقيل سوى قصر بودم كه ببينم كار هانى چه شده؟
گويد: وقتى او را زدند و بداشتند، بر اسبم نشستم و ديدم كه تنى چند از زنان مراد فراهم آمده بودند و بانگ مى زدند: «اى بليه! اى مصيبت!»
پيش ابن عقيل رفتم و خبر را با وى بگفتم. به من گفت كه ياران او را ندا دهم كه خانه اى اطراف وى از آنها پر بود. هيجده هزار كس با او بيعت كرده بودند و چهار هزار كس در خانه ها بود. به من گفت: «بانگ بزن، اى منصور، بيا!»
من بانگ زدم. مردم كوفه نيز بانگ زدند و فراهم آمدند. مسلم، عبيد اللّه بن عمرو بن عزيز كندى را سالار مردم ناحيه كنده و ربيعه كرد و گفت: «با سواران، پيش از من برو.»
آن گاه مسلم بن عوسجه اسدى را سالار مردم مذحج و اسد كرد و گفت: «با پيادگان برو كه سالار آنهايى.»
ابن ثمامه صامدى را سالار مردم تميم و همدان كرد. عباس بن جعده جدلى را سالار شهريان كرد. آن گاه سوى قصر روان شد و چون ابن زياد از آمدن وى خبر يافت، به قصر پناه برد و درها را ببست.
عباس جدلى گويد: وقتى با ابن عقيل بيرون شديم، چهار هزار كس بوديم؛ ولى هنوز به قصر نرسيده بوديم كه سيصد كس بوديم.
گويد: مسلم با مردم مراد پيش آمد و قصر را محاصره كرد. آن گاه مردم همديگر را سوى ما خواندند و چيزى نگذشت كه مسجد از كسان پر شد و بازار نيز، و همچنان تا شب مى آمدند. كار بر عبيد اللّه تنگ شد.
حفظ در قصر مشكل بود؛ زيرا به جز سى نگهبان و بيست كس از سران قوم و خاندان و غلامانش با وى نبود. سران قوم از در مجاور دار الروميين سوى ابن زياد آمدن گرفتند. آنها كه در قصر بودند، از بالا جماعت را مى نگريستند و بيم داشتند با سنگ بزنندشان و ناسزا گويند و عبيد اللّه و پدرش را دشنام گويند.
گويد: عبيد اللّه، كثير بن شهاب حارثى را پيش خواند و دستور داد با پيروان خود از قبيله مذحج برود و در كوفه بگردد و مردم را از ابن عقيل بازدارد و از جنگ بترساند و از عقوبت حكومت بيمناك كند.
محمد بن اشعث را نيز گفت كه با پيروان خويش از قبيله كنده و حضرموت برود و براى كسان كه سوى وى آيند، پرچم امان برافرازد. به قعقاع بن شور ذهلى و شبث بن ربعى تميمى و حجار بن ابجر عجلى و شمر بن ذى الجوشن عامرى نيز چنين دستور داد و ديگر سران قوم را پيش خويش نگهداشت كه از آنها كمك گيرد كه شمار كسانى كه با وى بودند، اندك بود.
گويد: كثير بن شهاب برون شد كه كسان را از مسلم بن عقيل بازدارد.
ابن جناب كلبى گويد: كثير يكى از مردم كلب را بديد به نام عبد الاعلى پسر يزيد كه سلاح پوشيده بود و با تنى چند از بنى فتيان آهنگ ابن عقيل داشت. پس او را بگرفت و پيش ابن زياد برد كه بدو گفت:
«آهنگ تو داشتم.»
ابن زياد گفت: «با من وعده نهاده بودى.»
و بگفت تا او را بداشتند.
گويد: محمد بن اشعث نيز برفت و به نزديك خانه هاى بنى عماره توقف كرد. عماره بن صلخب ازدى بيامد كه آهنگ ابن عقيل داشت و صلاح پوشيده بود. وى را گرفت و پيش ابن زياد برد كه او را بداشت.
گويد: مسلم بن عقيل از مسجد، عبد الرّحمان بن شريح شبامى را به مقابله ابن اشعث فرستاد و چون ابن اشعث كثرت آن جماعت را كه سوى وى آمده بودند، بديد، كناره گرفتن و عقب نشستن آغاز كرد.
قعقاع بن شور ذهلى كس پيش محمد بن اشعث فرستاد كه از جانب عرار بر ابن عقيل حمله برده ام. سپس از جاى خويش عقب كشيد و از سمت دار الرومين پيش ابن زياد رفت و چون كثير بن شهاب و محمد و قعقاع و پيروانشان كه همگى نيكخواهان عبيد اللّه بودند، پيش وى فراهم آمدند، كثير بدو گفت: «خدا امير را قرين صلاح بدارد. در قصر گروهى بسيار از سران مردم و نگهبانان و خاندان تو و غلامانت هستند. ما را به مقابله مخالفان ببر.»
اما عبيد اللّه نپذيرفت و پرچمى براى شبث بن ربعى بست و او را بيرون فرستاد.
گويد: مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مى گفتند و برمى جستند و كارشان استوار بود. عبيد اللّه كس پيش سران فرستاد و فراهمشان آورد و گفت: «از بالا بر مردم نمودار شويد و به مطيعان وعده فزونى و حرمت دهيد، و عاصيان را از حرمان و عقوبت بترسانيد، و بگوييد كه سپاه از شام به مقابله ايشان حركت كرده است.»
عبد اللّه بن حازم كبيرى از بنى كبير ازد گويد: سران از بالا بر ما نمودار شدند. كثير بن شهاب پيش از همه آغاز كرد و تا نزديك غروب آفتاب سخن كرد. گفت: «اى مردم! پيش كسان خود رويد و به كار شر شتاب مياريد و خويشتن را به خطر كشته شدن ميندازيد. سپاههاى يزيد امير مؤمنان مى رسد. امير قرار نهاده كه اگر امشب به جنگ وى مصر بمانيد و شبانگاه نرويد، باقيماندگان شما را از عطا محروم دارد و جنگاورانتان را بى مقررى در نبردگاههاى شام پراكنده كند. سالم را به جاى بيمار بگيرد و حاضر را به جاى غايب، تا هيچ كس از اهل عصيان نماند كه وبال كار خويش را نديده باشد.»
ديگر سران نيز سخنانى همانند اين گفتند و چون كسان گفتارشان را شنيدند، پراكندگى گرفتند و رفتن آغاز كردند.
مجالد بن سعيد گويد: زن بود كه پيش فرزند يا برادر خويش مى آمد و مى گفت: «بيا برويم. آنها كه مى مانند، بسند.»
مرد بود كه پيش فرزند يا برادر خويش مى آمد و مى گفت: «فردا سپاه شام مى رسد. از جنگ و شر چه مى خواهى؟ بيا برويم.»
و او را مى برد و همچنان پراكنده مى شدند و از جاى مى رفتند، چنان كه هنگام شب، سى كس با ابن عقيل در مسجد نبود و چون نماز مغرب بكرد، تنها سى كس با وى نماز كردند.
گويد: و چون ديد كه جز آن گروه، كسى با وى نمانده، برون شد. سوى كوچه هاى كنده رفت و چون به كوچه ها رسيد، ده كس از آنها با وى بود، و چون از كوچه درآمد، هيچ كس با وى نبود. چون نيك نظر كرد، كس نيافت كه راه را بر او بنمايد يا سوى منزلش راهبر شود، يا اگر دشمنى پيش آيد، حفاظ وى شود.
عون بن ابى ححيفه گويد: قيام مسلم بن عقيل در كوفه به روز سه شنبه، هشت روز رفته از ذى حجه سال شصتم بود و به قولى به روز چهارشنبه هفت روز پس از عرفه و يك روز پس از برون شدن حسين از مكه به آهنگ كوفه بود، به سال شصتم.
اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود. ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه: «اى سواران خدا! برنشينيد.»
اما كس جواب او را نداد؛ در صورتى كه پنداشته بود، همه با وى موافقند.
هلال بن يساف گويد: «آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مى پيچيدند، گروهى از آنها، سى چهل كس مى رفتند.»
گويد: در تاريكى شب به بازار رسيد و وارد مسجد شدند. به ابن زياد گفتند: «به خدا بسيار كس نمى بينيم و صداى بسيار كس نمى شنويم.»
گويد: ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند.
نزديك پنجاه كس آن جا بود.
گويد: ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شويد!»
و هر جماعت به طرف سر محله خويش رفتند. جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم بسختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2920، 2945- 2948، 2962، 2977
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
1) - گويد: خبر به مسلم رسيد كه ندا داد و شعار گفت و چهار هزار كس از مردم او فراهم شدند.
قال: و أقبل مسلم بن عقيل رحمه اللّه في وقته ذلك عليه و بين يديه ثمانية عشر ألفا أو يزيدون، و بين يديه الأعلام، و شاكو السّلاح، و هم في ذلك يشتمون عبيد اللّه بن زياد، و يلعنون أباه (1). قال: و ركب أصحاب عبيد اللّه (2)و اختلط القوم، فقاتلوا قتالا شديدا، و عبيد اللّه بن زياد و جماعة من أهل الكوفة، قد أشرفوا على جدار القصر، ينظرون (3)إلى محاربة النّاس.
قال: و جعل رجل من أصحاب عبيد اللّه بن زياد اسمه (4)كثير بن (5)شهاب، ينادي من أعلى القصر بأعلى صوته: ألا يا شيعة مسلم بن عقيل! ألا يا شيعة الحسين بن عليّ! اللّه اللّه في أنفسكم و في أهاليكم و أولادكم، فإنّ جنود أهل الشّام قد أقبلت، و إنّ الأمير عبيد اللّه بن زياد قد عاهد اللّه لئن أقمتم على حربكم و لم تنصرفوا من يومكم هذا ليحرمنّكم العطاء و ليفرّقنّ مقاتلتكم في مغازي أهل الشّام، و ليأخذنّ البري ء بالسّقيم و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى منكم بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها وبال أمرها.
قال: فلمّا سمع النّاس ذلك تفرّقوا و تحادوا عن مسلم بن عقيل رحمه اللّه، و يقول بعضهم
لبعض: ما نصنع (1)بتعجيل الفتنة و غدا تأتينا جموع أهل الشّام، ينبغي لنا أن نقعد (2)في منزلنا، و ندع هؤلاء القوم حتّى يصلح اللّه (3)ذات بينهم. قال: ثمّ جعل القوم يتسلّلون و النّهار يمضي. فما غابت الشّمس حتّى بقي مسلم بن عقيل في عشرة أفراس من أصحابه لا أقلّ و لا أكثر، و اختلط الظّلام، فدخل مسلم بن عقيل المسجد الأعظم ليصلّي المغرب و تفرّق عنه العشرة.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 86- 88
و لمّا بلغ مسلما ما فعل ابن زياد بهانئ، أمر مناديا فنادى: «يا منصور»- و كانت شعارهم- فتنادى أهل الكوفة بها، فاجتمع إليه في وقت واحد ثمانية عشر ألف رجل، فسار إلى ابن زياد، فتحصّن منه، فحصروه في القصر، فلم يمس مسلم و معه غير مائة رجل، فلمّا نظر إلى النّاس يتفرّقون عنه، سار نحو أبواب كندة، فما بلغ الباب إلّا و معه منهم ثلاثة، ثمّ خرج من الباب، فإذا ليس معه منهم أحد، فبقي حائرا لا يدري أين يذهب، و لا يجد أحدا يدلّه على الطّريق.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67
و كان ظهور مسلم بالكوفة يوم الثّلاثاء لثمان ليال مضين من ذي الحجّة سنة ستّين، و هو اليوم الّذي ارتحل فيه الحسين من مكّة إلى الكوفة. و قيل يوم الأربعاء يوم عرفة لتسع مضين من ذي الحجّة سنة ستّين.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 70- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 120
ثمّ ركب مسلم بن عقيل في ثلاثة آلاف فارس يريد عبيد اللّه بن زياد، فلمّا قرب من قصر عبيد اللّه نظر، فإذا معه مقدار ثلاثمائة فارس، فوقف يلتفت يمنة و يسرة، فإذا أصحابه يتخلّفون عنه حتّى بقي معه عشرة أنفس، فقال: يا سبحان اللّه! غرّنا هؤلاء بكتبهم، ثمّ أسلمونا إلى أعدائنا هكذا. فولّى راجعا، فلمّا بلغ طرف الزّقاق التفت، فلم ير خلفه أحدا، و عبيد اللّه بن زياد في القصر متحصّن يدبّر في أمر مسلم بن عقيل.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 556
و قال أبو مخنف: فحدّثني يوسف بن يزيد عن عبد اللّه بن حازم البكريّ، قال:
أنا و اللّه رسول ابن عقيل إلى القصر في أثر هانئ لأنظر ما صار إليه أمره، فدخلت، فأخبرته الخبر، فأمرني أن أنادي في أصحابي و قد ملأ الدّور منهم حواليه، فقال: ناد: يا منصور أمت. فخرجت، فناديت، و تبادر أهل الكوفة، فاجتمعوا إليه، فعقد لعبد الرّحمان ابن عزيز الكنديّ على ربيعة، و قال له: سر أمامي. و قدّمه في الخيل، و عقد لمسلم بن عوسجة على مذحج و أسد، و قال له: انزل، فأنت على الرّجّالة. و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على تميم و همدان. و عقد للعبّاس بن جعدة الجدليّ على أهل المدينة، ثمّ أقبل نحو القصر.
فلمّا بلغ عبيد اللّه إقباله تحرّز في القصر، و غلق الأبواب، و أقبل مسلم حتّى أحاط بالقصر، فو اللّه ما لبثنا إلّا قليلا حتّى امتلأ المسجد من النّاس و السّوقة، ما زالوا يتوثّبون حتّى المساء، فضاق بعبيد اللّه أمره، و دعا بعبيد اللّه بن كثير بن شهاب الحارثيّ و أمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج، فيخذّل النّاس عن ابن عقيل، و يخوّفهم الحرب و عقوبة السّلطان. فأقبل أهل الكوفة يفترون على ابن زياد و أبيه.
قال أبو مخنف: فحدّثني سليمان بن أبي راشد عن عبد اللّه بن حازم البكريّ قال:
أشرف علينا الأشراف و كان أوّل من تكلّم كثير بن شهاب، فقال:
أيّها النّاس الحقوا بأهاليكم، و لا تعجّلوا، انتشروا و لا تعرّضوا أنفسكم للقتل، فهذه جنود أمير المؤمنين يزيد قد أقبلت، و قد أعطى اللّه الأمير عهدا، لئن أقمتم على حربه و لم تنصرفوا من عشيّتكم هذه أن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يفرّق مقاتليكم في مغازي الشّام على غير طمع، و يأخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب حتّى لا يبقى فيكم بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها و بال ما جنت. و تكلّم الأشراف بنحو من كلام كثير، فلمّا سمع النّاس مقالتهم تفرّقوا.
قال أبو مخنف: حدّثني المجالد بن سعيد: إنّ المرأة كانت تأتي ابنها و أخاها فتقول:
انصرف، النّاس يكفونك. و يجي ء الرّجل إلى ابنه و أخيه فيقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب و الشّرّ؟ انصرف. فما زالوا يتفرّقون و ينصرفون حتّى أمسى ابن عقيل و ما معه إلّا ثلاثون نفسا، حتّى صلّيت المغرب، فخرج متوجّها نحو أبواب كندة، فما بلغ
الأبواب إلّا و معه منها عشرة، ثمّ خرج من الباب، فإذا ليس معه منهم إنسان. (1)
اين خبر كه به عبيد اللّه بن زياد رسيد، دستور داد درها را ببندند و خود نيز در قصر پناهنده شد.
مسلم بن عقيل همچنان پيش رفت تا قصر را محاصره كرد و طولى نكشيد كه مسجد كوفه به طرفدارى مسلم پر از جمعيت شد و همچنان ساعت به ساعت بر تعدادشان افزوده مى شد و رفته رفته كار را بر ابن زياد تنگ كردند و او كه چنان ديد، عبيد اللّه بن كثير بن شهاب را طلبيد و به او دستور داد با افرادى كه از قبيله مذحج فرمانبر او هستند، برود و به هر ترتيب كه ممكن است، مردم را از گرد مسلم بن عقيل پراكنده سازد و آنها را از جنگ و كيفر حكومت بترساند؛ ولى چون عبيد اللّه بن كثير به نزد مردم آمد، با دشنام مردم كه به ابن زياد و پدرش مى دادند، مواجه گرديد (و ازاين رو بى آن كه كارى انجام دهد، بازگشت).
عبد اللّه بن حازم بكرى گويد: همچنين اشراف ديگر كوفه براى متفرّق كردن مردم به نزد ما آمدند و نخستين كسى كه زبان گشود كثير بن شهاب بود كه گفت: «مردم شتاب نكنيد و به سوى خانه و زندگى و زن و فرزندتان بازگرديد و خود را به كشتن ندهيد. هم اكنون سپاههاى مجهّز يزيد از شام مى رسند (و شما را عرضه شمشير مى كنند) و امير شما عبيد اللّه بن زياد با خداى خود عهد كرده و پيمان بسته كه اگر تا شب به خانه خود نرويد و همچنان مقاومت كنيد، بهره فرزندانتان را از بيت المال قطع كند و جنگجويانتان را بدون حقوق و جيره به جنگهاى شام فرستد و بى گناه را به جرم گناهكار بگيرد و حاضر را به جاى غائب در بند كشد تا يك تن از مخالفان حكومت به جاى نماند، جز آن كه كيفر جنايتش را بچشد.»
ساير اشراف كوفه نيز سخنانى (تهديدآميز) مانند سخنان كثير بن شهاب گفتند و همين كلمات موجب پراكندگى مردم شد. در اين هنگام زن بود كه مى آمد دست پسر و برادرش را مى گرفت و به آنها مى گفت:
«اين مردم به جاى شما هستند و نيازى به كمك شما نيست!»
و مرد بود كه مى آمد و دست فرزند و برادر خود را مى گرفت و به آنها مى گفت: «فرداست كه سپاه شام مى رسد. تو را با اين جنگ و بلوا چه كار؟! بيا و از اين معركه دور شو.»
همچنين مردم از دور مسلم پراكنده مى شدند تا به جايى رسيد كه چون شب شد، بيش از سى نفر همراه او نبودند و چون نماز مغرب خوانده شد، مسلم بن عقيل به سوى درهاى قبيله كنده به راه افتاد تا از مسجد بيرون رود، و هنوز به درهاى مسجد نرسيده بود كه عدّه همراهانش به ده نفر نمى رسيدند و چون از مسجد بيرون رفت هيچ كس با او نبود.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 98- 100
1) - عبيد اللّه بن حازم بكرى گويد: هنگامى كه هانى را به قصر ابن زياد بردند، من هم به دنبال او به قصر رفتم تا سرانجام كار هانى را ببينم و چون جريان ضرب وشتم هانى را مشاهده كردم، فورا از قصر خارج شدم و جريان را به مسلم گفتم و او نيز به من دستور داد كه در ميان هم مسلكان خود كه در خانه هاى اطراف اجتماع كرده بودند، فرياد زنم و با شعار: «يا منصور أمت» (كه شعار مسلمانان صدر اسلام بود و معنايش اين است كه: «اى يارى شده! جانش را بگير!) آنان را به خروج دعوت كنم. من نيز برطبق دستور او بيرون رفته و فرياد كشيدم تا مردم كوفه از هرسو براى يارى مسلم بن عقيل گرد آمدند و آن جناب نيز براى هركدام از قبائل پرچمى بست و اميرى برگماشت. عبد الرّحمان بن عزيز كندى را امير بر ربيعه كرد و به او دستور داد كه تو سردار سواران باش و در پيش روى من حركت كن و مسلم بن عوسجه را بر قبائل مذحج و بنى اسد امير كرد و به او گفت: «تو امير پيادگان باش و ابو ثمامه صاعدى را بر دو قبيله تميم و همدان امير كرد، و عبّاس بن جعده جدلى را بر مردم مدينه فرمانروا ساخت. بدين ترتيب، به سوى قصر ابن زياد حركت كرد.
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 66- 67
فقال عبد اللّه بن حازم: أنا و اللّه رسول ابن عقيل إلى القصر لأنظر ما فعل هانئ، فلمّا ضرب و حبس ركبت فرسي، فكنت أوّل الدّاخلين (1)الدّار على مسلم بن عقيل بالخبر، فإذا نسوة لمراد مجتمعات ينادين: يا عبرتاه! يا ثكلاه! (2)فدخلت على مسلم، فأخبرته الخبر، (3)فأمرني أن أنادي في أصحابه و قد ملأ بهم الدّور حوله، فكانوا فيها أربعة آلاف رجل، فقال لمناديه: ناد: يا منصور أمت. (4)فناديت: يا منصور أمت. (5)فتنادى أهل الكوفة، (6)فاجتمعوا عليه، (7)(8)فعقد مسلم رحمه اللّه لرؤوس الأرباع على القبائل كندة و مذحج و تميم و أسد و مضر و همدان، (9)و تداعى النّاس و اجتمعوا، فما لبثنا إلّا قليلا حتّى امتلأ المسجد من النّاس و السّوق، و ما زالوا (10)يتوثّبون حتّى المساء، (11)فضاق بعبيد اللّه أمره و كان أكثر عمله أن يمسك باب القصر و ليس معه في القصر إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من أشراف النّاس و أهل بيته و خاصّته (12)، (13)و أقبل من نأى عنه من
1) - [في الأسرار: «أهل» و في البحار و العوالم و اللّواعج و مثير الأحزان: «داخل»].
2) [لم يرد في مثير الأحزان].
3) [لم يرد في مثير الأحزان].
4) [في الأسرار: «فناديت» و في اللّواعج: «و كان ذلك شعارهم فنادى»].
5) [في الأسرار: «فناديت» و في اللّواعج: «و كان ذلك شعارهم فنادى»].
6) [اللّواعج: «و اجتمعوا عليه، فاجتمع إليه أربعة آلاف فعقد لعبد اللّه بن عزيز الكنديّ على ربع كنده و ربيعة و قال: سر أمامي في الخيل. و عقد لمسلم بن عوسجة الأسديّ على ربع مذحج و أسد و قال: انزل في الرّجال. و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و عقد لعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة، و عبأ ميمنة و ميسرته و وقف هو في القلب و أقبل نحو القصر و تداعي النّاس و اجتمعوا، فما لبثنا إلّا قليلا حتّى امتلأ المسجد من النّاس و السّوق، و ما زالوا يتوثّبون حتّى المساء و بعث عبيد اللّه إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده في القصر و أحاط مسلم بالقصر»].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم،/ 105].
8) [لم يرد في مثير الأحزان].
9) [لم يرد في مثير الأحزان].
10) - [و في روضة الواعظين مكانه: «فاجتمع لابن عقيل أربعة آلاف رجل و ما زالوا ...»].
11) [اللّواعج: «و اجتمعوا عليه، فاجتمع إليه أربعة آلاف فعقد لعبد اللّه بن عزيز الكنديّ على ربع كنده و ربيعة و قال: سر أمامي في الخيل. و عقد لمسلم بن عوسجة الأسديّ على ربع مذحج و أسد و قال: انزل في الرّجال. و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و عقد لعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة، و عبأ ميمنة و ميسرته و وقف هو في القلب و أقبل نحو القصر و تداعي النّاس و اجتمعوا، فما لبثنا إلّا قليلا حتّى امتلأ المسجد من النّاس و السّوق، و ما زالوا يتوثّبون حتّى المساء و بعث عبيد اللّه إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده في القصر و أحاط مسلم بالقصر»].
12) [مثير الأحزان: «و جعل النّاس يشرفون عليهم»].
13) [روضة الواعظين: «حتّى كادت الشّمس أن تجب»].
أشراف النّاس يأتونه من قبل الباب الّذي يلى دار الرّوميّين، و جعل من في القصر مع ابن زياد يشرفون (1)عليهم، فينظرون إليهم و هم (2)(3) يرمونهم بالحجارة، و يشتمونهم، و يفترون على عبيد اللّه و على أبيه. فدعا ابن زياد كثير بن شهاب، و أمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج، فيسير في الكوفة، و يخذّل النّاس عن ابن عقيل و يخوّفهم الحرب، و يحذّرهم عقوبة السّلطان، و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج فيمن أطاعه من كندة و حضرموت فيرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس، و قال مثل ذلك للقعقاع الذّهليّ و شبث بن ربعيّ التّميميّ، و حجّار بن أبجر العجليّ (4)، و شمر بن ذي الجوشن العامريّ، (5)و حبس (6)باقي وجوه النّاس عنده استيحاشا إليهم لقلّة عدد من معه من النّاس، فخرج كثير بن شهاب يخذّل النّاس عن مسلم، و خرج محمّد بن الأشعث حتّى وقف عند دور بني عمارة، و بعث ابن عقيل إلى محمّد بن الأشعث من المسجد عبد الرّحمان بن شريح الشّباميّ، فلمّا رأى ابن الأشعث كثرة من أتاه تأخّر عن مكانه.
و جعل محمّد بن الأشعث و كثير بن شهاب و القعقاع بن شور الذّهليّ و شبث بن ربعيّ، يردّون النّاس عن اللّحوق بمسلم، (7)و يخوّفونهم السّلطان، حتّى اجتمع إليهم عدد كثير من قومهم و غيرهم، فصاروا إلى ابن زياد (8)من قبل دار الرّوميّين، و دخل القوم معهم، (9)فقال له كثير بن شهاب: أصلح اللّه الأمير معك في القصر ناس كثير (10)من أشراف النّاس، (11)و من شرطك و أهل بيتك و مواليك، (12)فاخرج بنا إليهم. فأبى عبيد اللّه، و عقد لشبث بن ربعيّ لواء، فأخرجه، و أقام النّاس مع ابن عقيل، يكثرون حتّى المساء و أمرهم شديد، (13)(14)فبعث عبيد اللّه إلى الأشراف فجمعهم، ثمّ أشرفوا (15)على النّاس، فمنّوا أهل
1) [اللّواعج: «على أصحاب مسلم فينظرون إليهم و أصحاب مسلم»].
2) [اللّواعج: «على أصحاب مسلم فينظرون إليهم و أصحاب مسلم»].
3) [مثير الأحزان: «و جعل النّاس يشرفون عليهم»].
4) - [الأسرار: «السّلميّ»].
5) [مثير الأحزان: «مثل ذلك فخرجوا يردّون النّاس عن مسلم»].
6) - [الأسرار: «جلس»].
7) [مثير الأحزان: «مثل ذلك فخرجوا يردّون النّاس عن مسلم»].
8) [لم يرد في مثير الأحزان].
9) [لم يرد في مثير الأحزان].
10) [لم يرد في اللّواعج].
11) [مثير الأحزان: «و غيرهم»].
12) [لم يرد في اللّواعج].
13) [مثير الأحزان: «و غيرهم»].
14) [اللّواعج: «فأمر عبيد اللّه من عنده من الأشراف أن يشرفوا»].
15) [اللّواعج: «فأمر عبيد اللّه من عنده من الأشراف أن يشرفوا»].
الطّاعة الزّيادة و الكرامة، و خوّفوا أهل المعصية الحرمان و العقوبة، (1)و أعلموهم وصول الجند من الشّام إليهم (2)، و تكلّم كثير بن شهاب حتّى كادت الشّمس أن تجب، فقال: أيّها النّاس! الحقوا بأهاليكم و لا تعجّلوا الشّرّ، (3)و لا تعرّضوا أنفسكم للقتل، فإنّ هذه جنود أمير المؤمنين يزيد (4)قد أقبلت و قد أعطى اللّه الأمير عهدا، لئن تمّمتم على حربه و لم تنصرفوا من عشيّتكم ليحرمنّ ذرّيّتكم العطاء، (5)و يفرّق مقاتليكم في مغاربي (6)
«مغازي»].
الشّام (7)، و أن يأخذ البري ء منكم بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب حتّى لا يبقى له بقيّة من أهل المعصية (3) إلّا أذاقها (3) و بال ما جنت أيديها. و تكلّم الأشراف بنحو من ذلك، فلمّا سمع النّاس مقالتهم أخذوا يتفرّقون (8)و كانت المرأة تأتي ابنها و أخاها فتقول: انصرف، النّاس يكفونك. (3) و يجي ء الرّجل إلى ابنه و أخيه فيقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب و الشّرّ؟ انصرف. فيذهب به، فينصرف (3)، فما زالوا يتفرّقون حتّى أمسى ابن عقيل (9)(10)و صلّى المغرب و ما معه (11)إلّا ثلاثون نفسا في المسجد، فلمّا رأى (12)أنّه قد أمسى و ما معه إلّا أولئك النّفر، خرج من المسجد متوجّها نحو (13)أبواب كندة، فما بلغ الأبواب إلّا و معه منهم عشرة، ثمّ خرج من الباب، فإذا ليس معه انسان يدلّه (14)فالتفت، فإذا هو لا يحسّ أحدا، يدلّه على الطّريق، و لا يدلّه على منزله و لا يواسيه بنفسه إن عرض له عدوّ. (15)(16)و كان خروج مسلم بن عقيل رحمة اللّه عليه بالكوفة يوم الثّلاثاء لثمان مضين من ذي الحجّة سنة ستّين.
1) [مثير الأحزان: «و أهل الشّام»].
2) [مثير الأحزان: «و أهل الشّام»].
3) [مثير الأحزان: «و هذه جنود الشّام»].
4) [مثير الأحزان: «و هذه جنود الشّام»].
5) [لم يرد في مثير الأحزان].
6) - [في البحار و العوالم و الأسرار: «مفازي» و في اللّواعج و هكذا الإرشاد ط مؤسسة آل البيت:
7) [لم يرد في مثير الأحزان].
8) [روضة الواعظين: «حتّى كادت الشّمس أن تجب»].
9) - [أضاف في اللّواعج: «في خمسمائة فلمّا اختلط الظّلام جعلوا يتفرّقون» و من هنا حكاه عنه في نفس المهموم،/ 106، 162].
10) [نفس المهموم: «حتّى صلّيت المغرب، فما صلّى»].
11) [نفس المهموم: «حتّى صلّيت المغرب، فما صلّى»].
12) [في نفس المهموم و مثير الأحزان: «ذلك خرج متوجّها إلى»].
13) [في نفس المهموم و مثير الأحزان: «ذلك خرج متوجّها إلى»].
14) [مثير الأحزان: «على الطّريق و لا على منزله»].
15) [مثير الأحزان: «على الطّريق و لا على منزله»].
16) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين].
و كان توجّه الحسين صلوات اللّه عليه من مكّة إلى العراق في يوم خروج مسلم بالكوفة و هو يوم التّروية بعد مقامه بمكّة، بقيّة شعبان و شهر رمضان و شوّالا و ذا القعدة و ثمان ليال خلون من ذي الحجّة سنة ستّين. (1)
(به اين ترتيب) محمد بن اشعث، و كثير بن شهاب، و قعقاع ذهلى، و شبث بن ربعى مردم را از پيوستن به مسلم بن عقيل بازمى داشتند و از شكنجه دولت بيم مى دادند تا آن گروه بسيارى از قوم و قبيله آنان و مردم ديگر به نزد ايشان گرد آمدند و با آن گروه به سوى ابن زياد آمده از طرف در روميان وارد قصر شدند و آن مردم هم با ايشان به قصر درآمدند. پس كثير بن شهاب گفت: «خدا كار امير را به نيكى گرايد. هم اكنون در ميان قصر گروه بسيارى از بزرگان مردم و پاسبانان و نزديكان و دوستداران ما هستند. پس بيا با ما به سوى آنان برويم «1»» (و بجنگيم).
عبيد اللّه گوش به اين سخن نداد و براى شبث بن ربعى پرچمى بسته او را بيرون فرستاد و از آن سو مردم با مسلم بن عقيل بسيار بودند و تا شامگاه درنگ كردند و كارشان بالا گرفت. عبيد اللّه به نزد سران شهر فرستاد و آنان را گرد آورده. (و به آنان دستوراتى داد) پس ايشان به نزد مردم رفته و به هركه از ابن زياد پيروى كند وعده زيادتى احسان و بخشش داده و آنان كه نافرمانى كنند، از محروميت و عقوبت ترساندند و آنان را آگاه كردند كه لشگر از شام مى رسد و كثير بن شهاب در اين باره بسيار سخن گفت تا آن گاه كه مى رفت خورشيد پنهان شود، گفت: «اى گروه مردم! به سوى خانه و زندگى خود برويد و شتاب در شر و فساد نكنيد و خود را در معرض كشتن درنياوريد؛ زيرا اين لشگرهاى يزيد است كه درمى رسد، و امير (عبيد اللّه بن زياد) با خدا عهد كرده كه اگر شما همچنان براى جنگ با او پابرجا بمانيد و شبانه به خانه هاى خود نرويد، بهره فرزندان شما را (از بيت المال) يكسره ببرد و جنگجويان شما را در كارهاى جنگى شام پراكنده كند و بى گناهان شما را به جرم گنهكاران بگيرد و حاضران را به جاى غائبان گرفتار كند تا بازمانده اى از مردم نافرمان به جاى نماند، جز اين كه سزاى كردار بدشان را به آنان بچشاند.»
سران ديگر نيز مانند اين سخنان (تهديدآميز را) بر زبان راندند و مردم كه اين سخنان را از ايشان شنيدند، شروع كردند به پراكنده شدن. زن بود كه مى آمد و دست پسر و برادر خود را مى گرفت و مى گفت: «بيا برو! اين مردم كه هستند، مسلم را بس است.»
و مرد بود كه مى آمد پيش پسر و برادرش و مى گفت: «فرداست كه مردم شام مى آيند. تو را با جنگ و آشوب چه كار! به دنبال كار خود برو!»
و او هم (با اين سخن) مى رفت. پس همچنان مردم پراكنده مى شدند تا شب شد و مسلم نماز مغرب را كه خواند، جز سى نفر در مسجد كسى با او نماند. چون ديد كه اين گروه اندك با او بيش نمانده اند، از مسجد به سوى درهاى قبيله كنده (براى بيرون رفتن) به راه افتاد. هنوز به درها نرسيده بود كه ده تن شدند و چون از در مسجد بيرون آمد، يك نفر هم به جاى نماند كه او را راهنمايى كند. به اين سو و آن سو نگاه كرد و ديد يك تن هم نيست كه راه را نشان او بدهد و او را به خانه اش راهبرى نمايد. يا اگر دشمنى به او روى آورد، از او دفاع كند.
بدان كه خروج مسلم بن عقيل رحمة اللّه عليه در كوفه روز سه شنبه هشتم ذى حجه در سال شصت هجرى بود.
و حركت كردن حسين عليه السّلام از مكه به سوى عراق مصادف با همان روزى كه مسلم در كوفه خروج كرد، روز ترويه (هشتم ذى حجة) بود و اين پس از آنى بود كه آن حضرت دنباله ماه شعبان و ماه رمضان و شوال و ذيقعده و هشت روز از ذيحجه سال شصت هجرى را در مكه ماند.
1.ظاهراً ترجمه طبری صحیح می باشد.
رسولی محلاتی، ترجمه ،ارشاد ٢ / ٥٠ - ٥٣ ، ٦٧ - ٦٨
1) - پس عبد اللّه بن حازم گفت: «به خدا من فرستاده مسلم بن عقيل بودم كه به قصر آمدم، ببينم هانى چه شد و چون ديدم او را بزدند و به زندان افكندند، بر اسب خويش سوار شده و نخستين كس بودم كه به نزد مسلم بن عقيل رفتم و خبرها را به او دادم. پس بناگاه ديدم زنانى از قبيله مراد انجمن شده و فرياد مى زدند: «يا عبرتاه، يا ثكلاه!» (اين استغاثه و دادرسى هنگام پيش آمد و مصيبت است). پس، بر مسلم ابن عقيل درآمدم و خبر را به او دادم. به من دستور داد در ميان پيروانش فرياد زنم و آنان در خانه هاى اطراف خانه هانى پر بودند و چهار هزار نفر در آن خانه ها بودند. به منادى خود گفت: فرياد زند: «يا منصور امت» (يعنى اى يارى شده! بميران، و اين شعار جنگى بوده و در برخى از جنگهاى صدر اسلام نيز شعارشان همين بوده و در جلد اول نيز گذشت). پس، من فرياد زدم: «يا منصور امت»! مردم كوفه يكديگر را خبر كرده، گرد آمدند. مسلم براى سران قبائل كنده و مذحج و تميم و اسد و مضر و همدان، پرچم جنگ بست و مردم يكديگر را خواندند و فراهم شدند. چيزى نگذشت كه مسجد و بازار از مردم پر شد و همچنان مردم به هم مى پيوستند تا شامگاه. پس كار بر عبيد اللّه تنگ شد و بيشتر كارش اين بود كه در قصر را نگهدارند (مبادا مردم در قصر بريزند). در ميان قصر جز سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه و خانواده و نزديكانش كسى با او نبود، و آن سركردگان مردم كه (هوادار بنى اميه بودند و) در قصر نبودند و از اطراف مى خواستند به او بپيوندند، از طرف در نزديك خانه روميان وارد قصر مى شدند؛ و آنان كه در قصر بودند، از بالا سرمى كشيدند و به لشكر مسلم نگاه مى كردند، و آنها به سوى اينان سنگ پرتاب مى نمودند و ناسزا به ايشان مى گفتند، و به عبيد اللّه و پدرش زياد بد مى گفتند ابن زياد كثير بن شهاب را (كه از طايفه مذحج بود) خواست، و به او دستور داد به همراه آن دسته از قبيله مذحج كه فرمانبردار او هستند، بيرون رود و در ميان شهر كوفه گردش كند و مردم را از يارى مسلم بن عقيل (به هر نحو ممكن است) بازدارد و از جنگ بترساند و از شكنجه دولت برحذر دارد و به محمد بن اشعث (كه از قبيله كنده بود) دستور داد با آن دسته از قبيله كنده و حضرموت كه فرمانبردار او هستند، بيرون رود و پرچم امان براى پناهندگان ترتيب دهد، و مانند همين دستور را به قعقاع ذهلى و شبث بن ربعى تميمى و حجار بن ابجر عجلى و شمر بن ذى الجوشن عامرى داد، و بقيه سران و مردم كوفه را (كه در قصر بودند) نزد خود نگهداشت براى اين كه از مردم (خشمناك كوفه كه به يارى مسلم بن عقيل آمده بودند) مى ترسيد و شماره آن مردمى كه با او در قصر بودند، اندك بود. پس (به دنبال اين دستور) كثير بن شهاب بيرون آمد و مردم را از يارى دادن به مسلم بن عقيل مى ترساند. محمد بن اشعث بيرون آمد و نزديك خانه هاى بنى عمارة ايستاد (و شروع به پراكنده كردن مردم از اطراف جناب مسلم كرد، از آن سو) مسلم بن عقيل عبد الرّحمان بن شريح شامى را به مقابله با محمد بن اشعث فرستاد و چون محمد بن اشعث بسيارى مردمى كه نزدش آمدند، بديد، واپس كشيد.
المفيد، الإرشاد، 2/ 50- 53، 67- 68- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 348- 350، 363؛ البحراني، العوالم، 17/ 197- 199؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 223، 229، 243؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 149- 150؛ الأمين، لواعج الأشجان،/ 52- 55، 68؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 20، 23- 24، 28
و في اليوم الثّامن منه [شهر ذي الحجّة] و هو يوم التّروية، ظهر فيه مسلم بن عقيل داعيا إلى سيّدنا أبي عبد اللّه الحسين عليه السّلام.
المفيد، مسارّ الشّيعة (من مجموعة نفيسة)،/ 53
و بعث مسلم بن عقيل من يأتيه بالخبر. فأتوه بالخبر على وجهه، و أمر أن ينادى بشعاره:
«يا منصور أمت».
و كان قد بايعه ثمانية عشر ألف رجل. فاجتمعوا إليه، فعقد لجماعة على الأرباع، و قدّم أمامه صاحب ربع كندة، و أقبل نحو القصر، فتحرّز عبيد اللّه، و غلّق الأبواب، و سار مسلم حتّى أحاط بالقصر، و تداعى النّاس، و اجتمعوا، حتّى امتلأ المسجد و السّوق، و ما زالوا يتوثّبون حتّى المساء.
فضاق بعبيد اللّه أمره، و كان أكبر همّه أن يتمسّك بباب القصر، و ليس معه في القصر إلّا ثلاثون رجلا من الشّرطة و عشرون رجلا من أشراف النّاس و أهل بيته، و جعل من القصر يشرفون، فيشتمهم النّاس، و يفترون على ابن زياد و أبيه، و يتّقون أن يرموهم بالحجارة. ففتح عبيد اللّه الباب الّذي يلي دار الرّوميّين ليدخل [83] إليه من يأتيه، و دعا كثير بن شهاب، فأمره أن يخرج في من أطاعه من مذحج، فيخذّل النّاس عن مسلم بن عقيل، و يخوّفهم عقوبة السّلطان، و غائلة أمرهم، و أمر محمّد بن الأشعث بمثل ذلك في من
أطاعه من كندة، أن يرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس، و قال لمثل هؤلاء من أهل الشّرف مثل ذلك.
فخرجوا، و جاؤوا بعدّة، فحبسوا، و رجع إليه الرّؤساء من ناحية دار الرّوميّين، فدخلوا القصر، فقال لهم عبيد اللّه:
«أشرفوا على القصر، فمنّوا أهل الطّاعة، و خوّفوا أهل المعصية».
فتكلّم القوم، و قالوا:
«أيّها النّاس! الحقوا بأهاليكم، و لا تعجّلوا الشّرّ، و لا تتعرّضوا للقتل، فإنّ أمير المؤمنين، قد بعث جنوده من الشّام، و قد أعطى اللّه الأمير عهدا لئن تمّمتم على حربكم، و لم تنصرفوا من عشيّتكم، أن يحرم ذرّيّتكم العطاء و يفرّق مقاتلتكم في مغازي الشّام على غير طمع، و أن يأخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى له فيكم بقيّة من أهل المعصية، إلّا أذاقها و بال أمرها».
فأخذ النّاس- كلّما (1)[84] سمعوا هذا و أشباهه من رؤسائهم- يتفرّقون. فكانت المرأة تأتي إلى أبيها، و أخيها، فتقول:
«انصرف، فإنّ النّاس يكفونك».
و يجي ء الرّجل إلى ابنه، و أخيه، فيقول:
«غدا يأتيك جنود الشّام، فما تصنع بالحرب؟»
فينصرف به.
فما زال النّاس يتفرّقون، حتّى أمسى مسلم بن عقيل، و ما معه إلّا ثلاثون رجلا حين صلّيت المغرب، فصلّى بهم مسلم. فلمّا رأى أنّه قد أمسى و ليس معه إلّا أولئك، خرج متوجّها نحو كندة، فما بلغ الأبواب و معه منهم عشرة، ثمّ خرج من الباب، فإذا ليس معه إنسان، و التفت فإذا هو لا يحسّ أحدا يدلّه على الطّريق، و لا على منزل، و لا يواسيه بنفسه إن عرض له عدوّ.
ابو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 48- 49
1) - [في المطبوع: «كما»].
و قد كان مسلم خرج قبل ذلك حتّى بايعه من بايعه من أهل الكوفة، فصار عامّة العرب عليه، و جاء القعقاع بن شور و شبث بن ربعيّ، فقاتلوا حتّى ثار اللّيل بينهم، و ذلك عند التّمّارين عند اختلاط الظّلام، فقال [عبيد اللّه]: ويحكم قد خلّيتم بين النّاس أن ينهزموا، فاخرجوا. ففعلوا ذلك، و انهزم مسلم بن عقيل.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
و بلغ الخبر مسلم بن عقيل، فأمر أن ينادى في النّاس، فملأ بهم الدّور، و قال لمناديه:
ناد: يا منصور. فعقد مسلم لرؤوس الأرباع على القبائل كندة و مذحج و أسد و تميم و همدان، فتداعى النّاس، و اجتمعوا فامتلأ المسجد من النّاس و السّوق، و ما زالوا يتوثّبون حتّى المساء، و ضيق بعبيد اللّه أمره و ليس في القصر معه إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من أشراف النّاس و أهل بيته، و أقبل من نأى عنه من أشراف النّاس يأتونه من قبل الباب الّذي يلي دار الرّوميّين، و جعل من في القصر مع ابن زياد يشرفون عليهم، فينظرون إليهم، و هم يرمونه بالحجارة، و دعا ابن زياد بكثير بن شهاب، و محمّد بن الأشعث و شبث بن ربعيّ و جماعة من رؤساء القبائل و أمرهم أن يسيروا في الكوفة، و يخذّلوا النّاس عن مسلم بن عقيل، و يعلموهم بوصول الجند من الشّام، و إنّ الأمير قد أعطى اللّه عهدا لئن تمّمتم على حربه و لم تنصرفوا من عشيّتكم هذه أن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يأخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب. فلمّا سمع النّاس مقالتهم أخذوا يتفرّقون، و كانت المرأة تأتي ابنها و أخاها و زوجها و تقول: انصرف، النّاس يكفونك. و يجي ء الرّجل إلى ابنه و أخيه، و يقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب و الشّرّ؟ فيذهب به، فينصرف، فما زالوا يتفرّقون حتّى أمسى ابن عقيل و صلّى المغرب و ما معه من أصحابه إلّا ثلاثون رجلا، فلمّا رأى ذلك خرج متوجّها نحو باب كندة، فلمّا بلغ الباب معه منهم عشرة، فخرج من الباب، فإذا ليس معه إنسان و لا يجد أحدا يدلّه على الطّريق.
و كان خروج مسلم بالكوفة يوم الثّلاثاء لثمان مضين من ذي الحجّة يوم التّروية.
و قيل: يوم عرفة سنة ستّين.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 227، 229- 230
و أقبل مسلم بن عقيل في وقته ذلك، و معه ثمانية عشر ألفا أو يزيدون، و بين يديه الأعلام و السّلاح الشّاك، و هم في ذلك يشتمون ابن زياد و يلعنون أباه، و كان شعارهم:
يا منصور أمت. و كان قد عقد مسلم بن عقيل لعبد اللّه الكنديّ على كندة، و قدّمه أمام الخيل، و عقد لمسلم بن عوسجة على مذحج و أسد، و عقد لأبي ثمامة بن عمر الصّائديّ على تميم و همدان، و عقد للعبّاس بن جعدة الجدليّ على أهل المدينة، و أقبل مسلم يسير حتّى خرج في بني الحارث بن كعب، ثمّ خرج على مسجد الأنصار حتّى أحاط بالقصر، و ليس في القصر إلّا نحو من ثلاثين رجلا من الشّرط، و مقدار عشرين من الأشراف و أهل بيته و مواليه، و ركب أصحاب ابن زياد، و اختلط القوم، فاقتتلوا قتالا شديدا، و ابن زياد في جماعة من الأشراف قد وقفوا على جدار القصر ينظرون إلى محاربة النّاس.
قال: و جعل رجل من أصحاب ابن زياد، يقال له كثير بن شهاب، و محمّد بن الأشعث، و القعقاع بن شور، و شبث بن ربعيّ، ينادون فوق القصر بأعلى أصواتهم: ألا يا شيعة مسلم بن عقيل، ألا يا شيعة الحسين بن عليّ، اللّه اللّه في أنفسكم و أهليكم و أولادكم، فإنّ جنود أهل الشّام قد أقبلت، و إنّ الأمير عبيد اللّه قد عاهد اللّه لئن أنتم أقمتم على حربكم و لم تنصرفوا من يومكم هذا، ليحرمنّكم العطاء، و ليفرّقنّ مقاتلتكم في مغازي أهل الشّام؛ و ليأخذنّ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى منكم بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها وبال أمرها. فلمّا سمع ذلك النّاس جعلوا يتفرّقون، و يتخاذلون (1)عن مسلم بن عقيل، و يقول بعضهم لبعض: ما نصنع بتعجيل الفتنة، و غدا تأتينا جموع أهل الشّام، فينبغي أن نقعد في منازلنا، و ندع هؤلاء القوم حتّى يصلح اللّه ذات بينهم.
قال: و كانت المرأة تأتي أخاها و أباها أو زوجها أو بنيها، فتشرّده، ثمّ جعل القوم يتسلّلون و النّهار يمضي، فما غابت الشّمس حتّى بقي مسلم بن عقيل في عشرة من أصحابه، و اختلط الظّلام، فدخل مسلم المسجد الأعظم ليصلّي المغرب، فتفرّق عنه العشرة، فلمّا رأى ذلك استوى على فرسه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 206- 207
1) - [في المطبوع: «تتخاذلون»].
و وصل الخبر إلى مسلم بن عقيل في أربعة آلاف كانوا حواليه، فاجتمع إليه ثمانية آلاف ممّن بايعوه، فتحرّز عبيد اللّه و غلّق الأبواب، و سار مسلم حتّى أحاط بالقصر، فبعث عبيد اللّه كثير بن شهاب الحارثيّ و محمّد بن الأشعث الكنديّ من باب الرّوميّين براية الأمان لمن جاءها من النّاس، فرجع الرّؤساء إليها، فدخلوا القصر، فقال لهم عبيد اللّه: أشرفوا على النّاس، فمنّوا أهل الطّاعة و خوّفوا أهل المعصية. فما زال النّاس يتفرّقون حتّى أمسى مسلم و ما معه إلّا ثلاثون نفسا، فلمّا صلّى المغرب، ما رأى أحدا.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 92- 93
فنادى مسلم أصحابه، فاجتمع إليه من أهل الكوفة أربعة آلاف، فمضى بهم إلى القصر، فأشرف أصحاب عبيد اللّه على أهاليهم يعدونهم و يقولون: غدا يأتيكم جنود الشّام. فتسلّلوا، فما اختلط الظّلام حتّى بقي مسلم وحده.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و أتى الخبر مسلم بن عقيل، فنادى في أصحابه: يا منصور أمت. و كان شعارهم و كان قد بايعه ثمانية عشر ألفا، و حوله في الدّور أربعة آلاف، فاجتمع إليه، ناس كثير، (1)فعقد مسلم لعبد اللّه بن عزير الكنديّ على ربع كندة، و قال: سر أمامي و عقد لمسلم بن عوسجة الأسديّ على ربع مذحج و أسد، و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان و عقد لعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة، و أقبل نحو القصر، فلمّا بلغ ابن زياد إقباله تحرّز في القصر، و أغلق الباب، و أحاط مسلم بالقصر، و امتلأ المسجد و السّوق من النّاس، و ما زالوا يجتمعون حتّى المساء، و ضاق بعبيد اللّه أمره و ليس معه في القصر إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من الأشراف و أهل بيته و مواليه، و أقبل أشراف النّاس يأتون ابن زياد من قبل الباب الّذي يلي دار الرّوميّين، و النّاس يسبّون ابن زياد و أباه. فدعا ابن زياد كثير بن شهاب الحارثيّ و أمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج، فيسير و يخذّل النّاس عن ابن عقيل و يخوّفهم، و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج فيمن أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس،
1) [حكاه عنه في نفس المهموم].
و قال: مثل ذلك للقعقاع بن شور الذّهليّ، و شبث بن ربعيّ التّميميّ، و حجّار بن أبجر العجليّ، و شمر بن ذي الجوشن الضّبابيّ، و ترك وجوه النّاس عنده استئناسا بهم لقلّة من معه، و خرج اولئك النّفر يخذّلون النّاس. و أمر عبيد اللّه من عنده من الأشراف أن يشرفوا على النّاس من القصر فيمنّوا أهل الطّاعة، و يخوّفوا أهل المعصية. ففعلوا. فلمّا سمع النّاس مقالة أشرافهم، أخذوا يتفرّقون، حتّى أنّ المرأة تأتي ابنها و أخاها، و تقول: انصرف، النّاس يكفونك. و يفعل الرّجل مثل ذلك. فما زالوا يتفرّقون حتّى بقي ابن عقيل في المسجد في ثلاثين رجلا، (1) فلمّا رأى ذلك خرج متوجّها نحو أبواب كندة، فلمّا خرج الباب لم يبق معه أحد.
و قيل: و كان مخرج ابن عقيل بالكوفة لثمان ليال مضين من ذي الحجّة سنة ستّين، و قيل: لتسع مضين منه. (2)
چون خبر هجوم آنها به ابن زياد رسيد، در كاخ را بر خود بست و تحصن نمود (سنگر گرفت). مسجد و بازار هم پر از شورشيان گرديد. همه تا شب در آن جا ماندند. كار بر عبيد اللّه دشوار گرديد و سخت به تنگ آمد. در قصر هم جز عده سى تن از شرطه (نگهبان و پليس) و بيست مرد از اشراف و اعيان كس با او نمانده بود. غلامان و افراد خاندان او هم بودند.
در آن هنگام، اشراف و اعيان از هرطرف از در معروف به دار روميان بر او داخل و جمع مى شدند.
مردم هم ابن زياد و پدر او را دشنام مى دادند. ابن زياد هم كثير بن شهاب حارثى را نزد خود خواند و به او دستور داد كه با عده مطيع و همراه خود كه از قبيله مذحج باشند، بيرون رود و تا بتواند قبيله مذحج را (كه با مسلم بن عقيل شوريده بودند) از شورش و انقلاب بازدارد و تهديد و تخويف كند. محمد بن اشعث را هم فرمان داد كه او با اتباع خود از قبيله كنده برود و كندى ها را از مخالفت و شورش بازدارد و يك درفش براى امان برافرازد كه مردم كنده و حضرموت زير آن بروند و دست از مخالفت بردارند و آسوده و در امان باشند. همچنين قعقاع بن شور ذهلى (غير از دلير شهير عرب)، و شبث بن ربعى تميمى، و حجار بن ابجر، و شمر بن ذى الجوشن ضبابى، (ابن ابجر يكى از هواخواهان حسين بود كه نامه نوشته و او را دعوت كرده بود؛ همچنين شبث بن ربعى).
اعيان مردم را هم نزد خود نگهداشت كه چون كسى با او نبود، براى رفع وحشت و بيم و ايجاد انس آنها را نزد خود باقى گذاشت. آنهايى را كه دستور داده بود، بيرون مى رفتند، مردم را از يارى مسلم منصرف مى كردند و پند مى دادند. و نيز عبيد اللّه دستور داد كه رؤسا و اعيان كه نزد او بودند، از ديوار و يا روى قصر بر شورشيان مشرف شده، مردم مطيع را به ادامه طاعت تشويق و دعوت و شورشيان و متمردين را از عصيان منصرف و تهديد كنند. آنها هم، چنين كردند.
چون مردم نصيحت و دعوت امرا و رؤساى خود را شنيدند، شروع به انصراف كردند و متفرق شدند.
كار به جايى رسيد كه زن از ميان شورشيان دست فرزند يا برادر خود را مى گرفت و از ميان شورشيان خارج مى كرد. آنها همه در حال پراكندگى بودند تا آن كه جز عده سى تن در مسجد با او (مسلم) نماند.
چون اين وضع و حال را ديد از مسجد و راه دركنده (محله كنده) خارج شد، در آن هنگام يك تن با او نمانده بود.
تاريخ قيام و خروج ابن عقيل در كوفه هم هشت روز از ماه ذى الحجه سنه شصت (هجرى) بود. گفته شده، نه روز از ماه گذشته بود.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 125- 127، 134
1) [حكاه عنه في نفس المهموم].
2) - چون خبر به مسلم بن عقيل رسيد، برخاست و ندا داد: «اى منصور، بكش!» (اين جمله هنگام قيام و شورش و جنگ با خصم گفته مى شد كه سالها بعد هم مانده بود). شعار آنها اين كلمه بود. عده كسانى كه با او بيعت كرده بودند، هيجده هزار تن بود. چهار هزار مرد هم در پيرامون او بودند. چون ياران آماده شدند، مسلم يك پرچم به عبد اللّه بن عزيز كندى داد و او را فرمانده كنده (قبيله) نمود. پرچم ديگرى به مسلم بن عوسجه داد و او را فرمانده مذحج و اسد كرد. پرچم ديگرى هم براى ابو ثمامه صائدى برافراشت و او را فرمانده تميم و همدان نمود؛ همچنين عباس بن جعده جدلى كه فرمانده اهل مدينه بود. آن گاه همه به قصر محل اقامت امير (عبيد اللّه) حمله نمودند.
ابن الأثير، الكامل، 3/ 271- 272- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 105- 106
و لمّا بلغ مسلم بن عقيل خبره، خرج بجماعة ممّن بايعه إلى حرب عبيد اللّه بعد أن رأى أكثر من بايعه من الأشراف نقضوا البيعة و هم مع عبيد اللّه، فتحصّن بدار الإمارة، و اقتتلوا قتالا شديدا إلى أن جاء اللّيل، فتفرّقوا عنه و بقي معه أناس قليل، فدخل المسجد يصلّي و طلع متوجّها نحو باب كندة فإذا هو وحده.
و كان خروج مسلم في الكوفة يوم الثّلاثاء لثمان مضين من ذي الحجّة يوم التّروية، و هذا اليوم كان فيه خروج الحسين عليه السّلام من مكّة إلى العراق بعد مقامه بها بقيّة شعبان و شهر رمضان و شوّالا و ذا القعدة.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 16، 18- 19
و بلغ مسلم بن عقيل الخبر، فخرج من دار هانئ، و نادى بشعاره، فاجتمع إليه أربعة آلاف من أهل الكوفة فعبّأهم، و سار إلى القصر، و كان عند ابن زياد وجوه أهل الكوفة، فقال لهم: قوموا، ففرّقوا عشايركم عن مسلم، و إلّا ضربت أعناقكم. فصعدوا على
القصر، و جعلوا يكلّمونهم، فتفرّق من كان مع مسلم، و تسلّلوا عنه، و دهمه اللّيل، و قد بقي وحده.
كان يوم التّروية ... اليوم الّذي خرج فيه مسلم بن عقيل بالكوفة. (1)
و ايشان را تهديد بسيار كردند و مردم مى آمدند و خويشان و اقرباى خود را دست مى گرفتند، و به خانه مى بردند.
مسلم از شجاعت، روى از حرب نگردانيد تا آفتاب فروشد. سى تن با او بمانده بودند و نزديك سى هزار كس از غوغاى شهر بر او جمع شده بودند. چون مسلم به مسجد رفت و به نماز ايستاد، جمله بگريختند؛ الّا سه تن. چون به سجده شكر رفت، آن سه تن نيز بگريختند، مسلم فريدا وحيدا بماند.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 274
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138، 140
قال: و بلغ الخبر إلى مسلم بن عقيل، فخرج بمن بايعه إلى حرب عبيد اللّه بن زياد، فتحصّن منه بقصر دار الإمارة، و اقتتل أصحابه و أصحاب مسلم (2)، و جعل أصحاب عبيد اللّه الّذين معه في القصر، يتشرّفون منه و يحذّرون أصحاب مسلم، و يتوعّدونهم بأجناد الشّام. فلم يزالوا كذلك حتّى جاء اللّيل، فجعل أصحاب مسلم، يتفرّقون عنه و يقول بعضهم لبعض: ما نصنع بتعجيل الفتنة، و ينبغي أن نقعد في منازلنا، و ندع هؤلاء القوم حتّى يصلح اللّه ذات بينهم، فلم يبق معه سوى عشرة أنفس، فدخل مسلم (3)
و ايشان را تهديد بسيار كردند و مردم مى آمدند و خويشان و اقرباى خود را دست مى گرفتند، و به خانه مى بردند.
مسلم از شجاعت، روى از حرب نگردانيد تا آفتاب فروشد. سى تن با او بمانده بودند و نزديك سى هزار كس از غوغاى شهر بر او جمع شده بودند. چون مسلم به مسجد رفت و به نماز ايستاد، جمله بگريختند؛ الّا سه تن. چون به سجده شكر رفت، آن سه تن نيز بگريختند، مسلم فريدا وحيدا بماند.
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 274
المسجد ليصلّي المغرب، فتفرّق العشرة عنه، فلمّا رأى ذلك خرج وحيدا في دروب الكوفة. (4)اين تبليغات سوء ادامه داشت تا آن كه شب فرارسيد. با آمدن شب، ياران مسلم از دور او پراكنده شدند و به يكديگر مى گفتند: «ما را چه كار به اين آتش فتنه دامن بزنيم؟ چه بهتر كه در خانه هاى خويش بنشينيم و اينان را رها كنيم تا خداوند صلح را در ميانشان برقرار كند.»
در نتيجه اين تبليغات، به جز ده نفر همراه مسلم به مسجد داخل نشد و تا نماز مغرب بخواند، آن ده نفر نيز از گردش پراكنده شدند. چون چنين ديد، تك و تنها از مسجد بيرون شد. فهرى، ترجمه لهوف،/ 53- 54
ابن طاووس، اللّهوف،/ 53- 54
1) - مسلم از خانه بيرون آمد. چهار هزار مرد بر او جمع شدند و چون بر در مسجد جامع رسيدند، پانصد مرد با او بودند. باقى بگريختند مسلم با ايشان به در قصر الاماره رفت و در آن جا لشكر اندك بود، به حرب درپيوست، عبيد اللّه ترسيد. كوفيان از درب الرومى مى آمدند و در كوشك مى رفتند. دو لعين بر بام قصر رفتند و منادى كردند كه: «اى خلق از يزيد بترسيد و لشكر شام!»
2) - [في المطبوع: «المسلم»].
3) - مسلم از خانه بيرون آمد. چهار هزار مرد بر او جمع شدند و چون بر در مسجد جامع رسيدند، پانصد مرد با او بودند. باقى بگريختند مسلم با ايشان به در قصر الاماره رفت و در آن جا لشكر اندك بود، به حرب درپيوست، عبيد اللّه ترسيد. كوفيان از درب الرومى مى آمدند و در كوشك مى رفتند. دو لعين بر بام قصر رفتند و منادى كردند كه: «اى خلق از يزيد بترسيد و لشكر شام!»
4) - راوى گفت: خبر گرفتارى هانى به مسلم بن عقيل رسيد. با افرادى كه بيعتش نموده بودند، به جنگ عبيد اللّه بيرون شد، عبيد اللّه در كاخ فرماندارى پناه گرفت و سربازانش با سربازان مسلم به جنگ پرداختند. عبيد اللّه با اطرافيانش كه در مياخ كاخ بودند، سرها از كاخ بيرون نموده و ياران مسلم را از جنگ مى ترساندند و وعده ها مى دادند كه اينك لشكر شام از پشت سر به كمك ما خواهد رسيد.
قال: و لمّا أتى الخبر مسلم بن عقيل، خرج من دار هانئ، و نادى في أصحابه:
«يا منصور أمت» و كان قد بايعه ثمانية عشر ألفا، و حوله في الدّور أربعة آلاف، فاجتمع إليه ناس كثير، فعقد لعبد اللّه بن عزير الكنديّ على ربع كندة، و قال: سر أمامي. و عقد لمسلم بن عوسجة على ربع مذحج و أسد، و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و عقد لعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة، و أقبل نحو القصر.
فلمّا بلغ ابن زياد إقباله تحرّز بالقصر، و أغلق الباب، و أحاط مسلم بالقصر. و امتلأ المسجد و السّوق بالنّاس. و ما زالوا يجتمعون حتّى المساء، و ضاق بعبيد اللّه (1)أمره، و ليس معه في القصر إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط، و عشرون من الأشراف و أهل بيته و مواليه، و أقبل أشراف النّاس يأتون [ابن زياد]، من قبل الباب الّذي يلي دار الرّوميّين، و النّاس يسبّون ابن زياد و أباه.
فدعا ابن زياد كثير بن شهاب الحارثيّ، و أمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج فيخذّل الناس عن ابن عقيل و يخوّفهم، و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج فيمن أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية الأمان لمن جاءه من النّاس؛ و قال مثل ذلك للقعقاع بن شور الذّهليّ، و شبث بن ربعيّ التّميميّ، و حجّار بن أبجر العجليّ، و شمر بن ذي جوشن الضّبابيّ و ترك وجوه النّاس عنده استئناسا بهم، [لقلّة من معه].
و خرج أولئك النّفر على النّاس من القصر، فمنّوا أهل الطّاعة، و خوّفوا أهل المعصية، فلمّا سمع النّاس مقالة أشرافهم تفرّقوا، حتّى إنّ المرأة لتأتي ابنها و أخاها، فتقول:
«انصرف، النّاس يكفونك»، و يفعل الرّجل مثل ذلك.
1) - [في المطبوع: «بعبد اللّه»].
فما زالوا يتفرّقون حتّى بقى مسلم بن عقيل في المسجد في ثلاثين رجلا، فلمّا رأى ذلك خرج نحو أبواب كندة، فلمّا وصل إلى الباب لم يبق معه أحد.
قال: و كان مخرج [مسلم بن] عقيل بالكوفة لثمان ليال مضين من ذي الحجّة سنة ستّين. و قيل: لتسع مضين منه.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 397- 398، 404
و بلغ الخبر [حبس هانئ] مسلم بن عقيل، فوثب بالكوفة و خرج بمن خفّ معه، فاقتتلوا، فقتل مسلم، و ذلك في أواخر سنة ستّين. و روى الواقديّ و المدائنيّ بإسنادهم أنّ مسلم بن عقيل بن أبي طالب، خرج في أربعمائة، فاقتتلوا، فكثرهم أصحاب عبيد اللّه و جاء اللّيل.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
و بلغ الخبر مسلما، فخرج في نحو الأربعمائة، فما وصل إلى القصر إلّا في نحو السّتّين، و غربت الشّمس، فاقتتلوا، و كثر عليهم أصحاب عبيد اللّه، و جاء اللّيل. [عن ابن سعد]
و بلغ مسلما الخبر، فنادى بشعاره، فاجتمع إليه أربعون ألفا فعبّأهم و قصد القصر، فبعث عبيد اللّه إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده و أمرهم، فأشرفوا من القصر على عشائرهم، فجعلوا يكلّمونهم، فجعلوا يتسلّلون حتّى بقي مسلم في خمسمائة، و قد كان كتب إلى الحسين ليسرع، فلمّا دخل اللّيل ذهب أولئك حتّى بقي مسلم وحده. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201، 207
و سمع مسلم بن عقيل الخبر، فركب و نادى بشعاره: «يا منصور أمت»، فاجتمع إليه أربعة آلاف من أهل الكوفة، و كان معه المختار بن أبي عبيد، و معه راية خضراء، [و] عبد اللّه بن نوفل بن الحارث براية حمراء، فرتّبهم ميمنة و ميسرة، و سار هو في القلب إلى عبيد اللّه.
فلمّا انتهى مسلم إلى باب القصر وقف [ابن زياد] بجيشه هناك، فأشرف أمراء القبائل الّذين عند عبيد اللّه في القصر، فأشاروا إلى قومهم الّذين مع مسلم بالانصراف، و تهدّدوهم و توعّدوهم، و أخرج عبيد اللّه بعض الأمراء و أمرهم أن يركبوا في الكوفة،
يخذّلون النّاس عن مسلم بن عقيل، ففعلوا ذلك، فجعلت المرأة تجي ء إلى ابنها و أخيها و تقول له: ارجع إلى البيت، النّاس يكفونك. و يقول الرّجل لابنه و أخيه: كأنّك غدا بجنود الشّام قد أقبلت، فماذا تصنع معهم؟ فتخاذل النّاس و قصّروا و تصرّموا و انصرفوا عن مسلم بن عقيل، حتّى لم يبق إلّا في خمسمائة نفس، ثمّ تقالّوا، حتّى بقي في ثلاثمائة، ثمّ تقالّوا، حتّى بقي معه ثلاثون رجلا، فصلّى بهم المغرب و قصد أبواب كندة، فخرج منها في عشرة، ثمّ انصرفوا عنه، فبقي وحده ليس معه من يدلّه على الطّريق، و لا من يؤانسه بنفسه، و لا من يأويه إلى منزله، فذهب على وجهه و اختلط الظّلام و هو وحده.
قال أبو مخنف، عن الصّقعب بن زهير، عن عون بن جحيفة، قال: كان مخرج مسلم ابن عقيل بالكوفة يوم الثّلاثاء لثمان مضين من ذي الحجّة.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 154- 155، 158
و نادى مسلم بن عقيل لمّا بلغه الخبر بشعاره، فاجتمع عليه أربعون ألفا من أهل الكوفة، فركب، و بعث عبيد اللّه إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده في القصر، فأمر كل واحد منهم أن يشرف على عشيرته، فيردّهم، فكلّموهم، فجعلوا يتسلّلون، فأمسى مسلم و ليس معه إلّا عدد قليل منهم، فلمّا اختلط الظّلام ذهب أولئك أيضا. (1)
لاجرم ابن زياد متوهم شده، كثير بن شهاب، محمّد بن اشعث، شبث بن ربعى، و بعضى ديگر از اشقيا را كه با او بودند، گفت كه بر بام قصر برآمده كوفيان را بترسانند و آن جماعت به موجب فرموده عمل نموده، گفتند:
«اى كوفيان! بر جان خود ببخشاييد و خويشتن را در ورطه هلاك ميندازيد كه اينك سپاه شام به مدد امير عبيد اللّه مى رسد و او عهد كرده است كه اگر ترك فضولى نكنيد، چون بر شما قادر گردد، بى گناه را به جاى مجرم و حاضر را عوض غايب عقوبت كند.»
و كوفيان از شنيدن امثال اين كلمات خايف و انديشناك شده، بنابر شيوه ناستوده خويش طريق بى وفايى مسلوك داشتند و فوج فوج آغاز فرار كرده دفتر عهد و پيمان را بر طاق نسيان نهادند. چنانچه از آن همه مردم در آخر روز زياده از سى كس يا ده كس احدى در ملازمت مسلم رضى اللّه عنه نماند و مسلم جهت اداى صلوة عصر به مسجدى درآمده. چون بيرون آمده آن جماعت را نيز نديد و قولى آن كه مسلم بعد از اين قضيه پناه به محمد بن كثير برده، محمد او را در خانه خود پنهان كرده، مانند هانى بن عروه به فرموده ابن زياد كشته گشت و مسلم از آن جا بيرون آمده و نوبتى ديگر او را با سپاه ابن زياد محاربات دست داده [است].
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 43- 44
[بسند تقدّم1) - و چون اين خبر منكر [خبر شهادت هانى] به سمع مسلم رسيد، عرق عصبيت او در حركت آمد و فرمود تا در اسواق كوفه ندا كردند كه اهل بيعت امام حسين رضى اللّه عنه مجتمع كردند و قريب بيست هزار كس جمع شده در ركاب مسلم بن عقيل روى به قصد امارت نهادند و عبيد اللّه در آن كوشك متحصن گشته، بين الجانبين قتال و جدال به وقوع پيوست و نزديك بدان رسيد كه متابعان مسلم بر آن قصر دست يابند.
عن أبي جعفر عليه السّلام]
ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336
فما مضى إلّا أيّام قلائل، حتّى دخل عبيد اللّه بن زياد الكوفة، و جلس على سرير الإمارة، و أمر بإحضار أشراف أهل الكوفة، و حذّرهم من القتل و القتال و خوّفهم بجنود أهل الشّام، و قال: أيّها النّاس الحقوا بأهاليكم، و لا تعجّلوا الشّرّ، و لا تعرّضوا أنفسكم للقتل، فإنّ هذه جنود أمير المؤمنين يزيد قد أقبلت، و قد أعطى اللّه الأمير عهدا لإن تمّمتم على حربه، و لم تنصرفوا من عشيّتكم هذه أن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يفرّق مقاتليكم في مغازي الشّام، و أن يأخذ البري ء منكم بالسّقيم، و الشّاهد منكم بالغائب، حتّى لا يبقى له بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها و بال ما جنت أيديها. و تكلّم الأشراف بنحو من ذلك، فلمّا سمع النّاس مقالته، أخذوا لعنهم اللّه يتفرّقون، و كانت المرأة تأتي ابنها و أخاها، فتقول: انصرف، إنّ النّاس يكفونك. و يجي ء الرّجل إلى ابنه أو أخيه و يقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب، انصرف. فيذهب به، فينصرف، فما زالوا يتفرّقون حتّى أمسى مسلم بن عقيل، و صلّى المغرب و ما معه إلّا ثلاثون نفسا في المسجد، فلمّا رأى أنّه قد أمسى و ليس معه إلّا أولئك النّفر، خرج متوجّها إلى أبواب كندة فلم يبلغ الأبواب إلّا و معه عشرة، ثمّ خرج من الباب فإذا ليس معه إنسان، فالتفت فإذا هو غريب وحيد و ليس معه من يدلّه على الطّريق، و لا من يدلّه على منزله، و لا أحد يواسيه بنفسه.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 232- 233
و كان مسلم أرسل إلى القصر من يأتيه بخبر هانئ، فلمّا أخبر أنّه ضرب و حبس، قال لمناديه: ناد: «يا منصور أمت». و كان ذلك شعارهم، فنادى، فاجتمع إليه أربعة آلاف
كانوا في الدّور حوله، و قال المسعوديّ: اجتمع إليه في وقت واحد ثمانية عشر ألف رجل، فسار إلى ابن زياد، فما نزل ابن زياد حتّى دخلت النّظّارة المسجد يقولون: جاء ابن عقيل! فدخل عبيد اللّه القصر مسرعا و أغلق أبوابه. و قدّم مسلم مقدّمته و عبّأ أصحابه ميمنة و ميسرة، و وقف هو في القلب و أقبل نحو القصر و تداعى النّاس و اجتمعوا حتّى امتلأ المسجد و السّوق، و ضاق بعبيد اللّه أمره، و بعث إلى وجوه أهل الكوفة، فجمعهم عنده، و ليس معه إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من أشراف النّاس و خاصّته، و جعل من في القصر مع ابن زياد يشرفون على أصحاب مسلم، و أصحاب مسلم يرمونهم بالحجارة و يشتمونهم و يفترون على عبيد اللّه و أمّه و أبيه. فدعا ابن زياد كثير بن شهاب، و أمره أن يخرج فيمن أطاعه من مذحج و يخذّل الناس عن ابن عقيل، و يخوّفهم. و أمر محمد بن الأشعث، أن يخرج فيمن أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية أمان و أمر جماعة من الأشراف بمثل ذلك، و حبس باقي وجوه النّاس عنده استيحاشا إليهم لقلّة من معه، و أقام النّاس مع ابن عقيل يكثرون حتّى المساء، و أمرهم شديد، و أمر ابن زياد من عنده من الأشراف أن يشرفوا على النّاس، فيمنّوا أهل الطّاعة الزّيادة و الكرامة، و يخوّفوا أهل المعصية الحرمان و العقوبة، و جعل كثير يخذّل النّاس، و يخوّفهم بأجناد الشّام. فأخذوا يتفرّقون، و كانت المرأة تأتي ابنها و أخاها، فتقول:
انصرف، النّاس يكفونك. و يجي ء الرّجل إلى ابنه و أخيه و يقول: غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب؟ حتّى أمسى ابن عقيل في خمسمائة، فلمّا اختلط الظّلام جعلوا يتفرّقون، فصلّى المغرب و ما معه إلّا ثلاثون نفسا، فتوجّه نحو باب المسجد، فلم يبلغه إلّا و معه عشرة أنفس، فخرج من الباب، فإذا ليس معه أحد. و من هنا يعلم أنّ مسلما رضوان اللّه عليه لم يقصر في حزم و لا تدبير و أنّه أصيب من جهة خذلان أهل الكوفة.
و كان خروج مسلم في الكوفة يوم الثّلاثاء لثمان مضين من ذي الحجّة يوم التّروية. (1)
ابن زياد تازه از مسجد بازگشته بود كه ديدبانان خبر قيام مسلم را آوردند. ابن زياد با شتاب به داخل قصر رفت، درها را بست و پناهگاهى براى خود اختيار نمود.
حضرت مسلم قبل از هر كار، افراد را به صورت لشكر منظمى دسته بندى كرد. ميمنه و ميسره را بياراست و خود در قلب سپاه جاى گرفت. او همچنان مردم را به يارى فرامى خواند تا آن كه بازار و مسجد از جمعيت پر شد. كار بر عبيد اللّه دشوار گرديد. ناچار به سراغ افراد معروف كوفه فرستاد. مجموعه كسانى كه با عبيد اللّه در قصر بودند، پنجاه نفر شمارش شده اند كه سى نفر از نگهبانان قصر و بيست نفرشان چهره هاى سرشناس و بزرگان كوفه بودند.
آنان همراه با ابن زياد از بالاى قصر به انبوه جمعيّت مى نگريستند و ترسى عجيب در دلشان افتاده بود.
ياران مسلم پيش مى آمدند و با سنگ بر دار الحكومة هجوم مى بردند، ساكنين قصر را دشنام مى دادند و بدنامى عبيد اللّه و پدر و مادرش را به رخ او مى كشيدند.
سرانجام عبيد اللّه چاره جويى كرد. به كثير بن شهاب دستور داد كه تو به سراغ مردم برو و آن عدّه از افراد قبيله مذحج را كه به فرمان تو هستند، از يارى مسلم بازدار و ايشان را از عاقبت دشمنى با يزيد و جنگجويى بترسان. همچنين از محمّد بن اشعث خواست كه افراد قبيله كنده و حضرموت را از گرد مسلم بپراكند و پرچم امان در دست گيرد و ندا كند: «هركس به زير اين پرچم آيد، جان و مال و آبرويش محفوظ خواهد بود».
به برخى ديگر از سران كوفه نيز در مورد قبايلشان چنين دستورى را صادر كرد و ساير اشراف را نزد خود نگهداشت؛ زيرا هيچ ياورى براى خود نمى يافت. «1»
مردم تا نزديكيهاى مغرب در كنار مسلم بودند و پيوسته بر تعدادشان افزوده مى شد. ابن زياد به اطرافيان خود گفت: «با مردم سخن بگوييد و به آنها مژده دهيد كه حاميان حكومت از امتيازات ويژه اى برخوردار خواهند بود؛ ولى گناهكاران و نافرمانان سرانجامى دردناك خواهند داشت و به سزاى اعمال خويش خواهند رسيد». در اين ميان، عدّه اى از مردم نيز به فعاليّت افتادند و شورشيان را از خطر احتمالى هجوم سپاه شام ترساندند. گاهى زنى به سراغ برادر يا فرزند خود مى آمد و از او مى خواست كه به خانه بازگردد؛ زيرا ديگر مردم براى به ثمر رسيدن قيام كفايت مى كنند. مردم ديگرى به سوى خويشان خود مى آمد كه اگر فردا سپاه شام به شما حمله كرد، چه خواهيد كرد؟
بدين گونه در موقع مغرب از آن جمعيّت انبوه فقط پانصد نفر در كنار مسلم بن عقيل باقى ماندند و چون تاريكى شب فرارسيد، عدّه ديگرى نيز پراكنده شدند. حضرت مسلم به نماز مغرب ايستاد، درحالى كه فقط سى نفر به وى اقتدا كردند. سپس به طرف در مسجد رفت و در اين هنگام تنها ده نفر او را همراهى مى كردند و بالاخره در لحظه خروج از مسجد، مسلم بود و ديگر هيچ. از اين جا معلوم مى شود كه جناب مسلم رضوان اللّه عليه هرگز كوتاهى نكرد و حزم و دورانديشى را از دست نداد؛ امّا شكست او به سبب بى وفايى و ناجوانمردى مردم كوفه بود.
تاريخ قيام حضرت مسلم را در كوفه روز سه شنبه هشتم ذيحجه ثبت كرده اند.
۱. این نکته بر ما پوشیده است که این زیاد چگونه با خارج قصر ارتباط داشت در حالی که به دستور مسلم، قصر به محاصره نیروهای مردمی در آمده بود. گویا راهی مخفی یا متروک از قصر به بعضی مناطق مسکونی گشوده می شده است. (مترجم)
اداره پژوهش و نگارش ترجمه اعيان الشيعة، / ١٦٨ - ١٦٩، ١٧٥
1) - مسلم كسى را به سوى قصر حكومتى فرستاد تا از آنچه بر هانى گذشته، براى او خبر بياورد و هنگامى كه از زخمى شدن و محبوس شدن وى آگاهى يافت، به منادى دستور داد كه فرياد زند: «يا منصور امت». زمان كوتاهى نگذشته بود كه چهار هزار نفر در كنار خانه هانى گرد آمدند. مسعودى در مروج الذهب مى نويسد: در آن واحد، هيجده هزار نفر او را دربر گرفتند. جناب مسلم با ياران خود به سوى مقرّ حكومت شتافت.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 591- 592، 593
و لمّا بلغ مسلم خبر هانئ خاف أن يؤخذ غيلة، فتعجّل الخروج قبل الأجل الّذي بينه و بين النّاس، و أمر عبد اللّه بن حازم أن ينادي في أصحابه و قد ملأ بهم الدّور حوله، فاجتمع إليه أربعة آلاف ينادون بشعار المسلمين يوم بدر: «يا منصور أمت».
ثمّ عقد لعبيد اللّه بن عمرو بن عزيز الكنديّ على ربع كندة و ربيعة، و قال: سر أمامي على الخيل، و عقد لمسلم بن عوسجة الأسديّ على ربع مذحج و أسد و قال: «انزل في الرّجال». و عقد لأبي ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و عقد للعبّاس بن جعدة الجدليّ على ربع المدينة.
و أقبلوا نحو القصر، فتحرّز ابن زياد فيه و غلّق الأبواب، و لم يستطع المقاومة، لأنّه لم يكن معه إلّا ثلاثون رجلا من الشّرطه، و عشرون رجلا من الأشراف و مواليه، لكن نفاق الكوفة و ما جبلوا عليه من الغدر لم يدع لهم «علما» يخفق، فلم يبق من الأربعة آلاف إلّا ثلثمائة.
و قد وصّفهم الأحنف بن قيس بالمومسة تريد كلّ يوم بعلا.
و لمّا صاح من في القصر: يا أهل الكوفة اتّقوا اللّه، و لا توردوا على أنفسكم خيول الشّام، فقد ذقتموهم و جرّبتموهم. تفرّق هؤلاء الثّلثمائة حتّى أنّ الرّجل يأتي ابنه و أخاه و ابن عمّه، فيقول له: انصرف. و المرأة تأتي زوجها، فتتعلّق به حتّى يرجع.
فصلّى مسلم عليه السّلام العشاء بالمسجد و معه ثلاثون رجلا، ثمّ انصرف نحو كندة و معه
ثلاثة، و لم يمض إلّا قليلا، و إذا لم يشاهد من يدلّه على الطّريق.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 179- 181
قالوا: و جاء عبد اللّه بن حازم إلى مسلم بن عقيل، فأخبره بقصّة هانئ، و ما جرى عليه من ابن زياد. فأمر مسلم أن ينادى في أصحابه- و قد ملأ بهم الدّور حوله، فكانوا أربعة آلاف رجل: «يا منصور أمت». فتنادى أهل الكوفة، و اجتمعوا عليه، و تداعى النّاس من عموم أطراف المدينة، حتّى امتلأ المسجد و السّوق بالنّاس.
فعند ذلك عقد مسلم لرؤوس الأرباع: كندة و مذحج و تميم و أسد و مضر و همدان.
و ما زال النّاس يتواثبون حتّى المساء، و أقبلوا نحو القصر، فضاق بعبيد اللّه بن زياد أمره، و تحصّن في القصر، و غلّق الأبواب، و اقتتل أصحابه و أصحاب مسلم ساعة. و كان أكثر عمل ابن زياد أن يمسك باب القصر، و ليس معه إلّا ثلاثون رجلا من الشّرط و عشرون رجلا من أشراف النّاس و أهل بيته و خاصّته و مواليه.
و أخذ جيش مسلم عليه السّلام بالتّزايد، حتّى أحاطوا بالقصر، و ارتفعت أصواتهم بشتم ابن زياد و قذفه بالحجارة، فجعل من في القصر يشرفون على حشود النّاس، فتهولهم كثرتهم، و ينظرون إليهم- و هم يرمونهم بالحجارة و يلعنون آل زياد و بني أميّة-.
فعند ذلك دعا ابن زياد كثير بن شهاب الحارثيّ و أمره أن يخرج في من أطاعه من مذحج، فيسير في الكوفة، و يخذّل النّاس عن ابن عقيل، و يخوّفهم الحرب، و يحذّرهم عقوبة السّلطان. و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج في من أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية أمان لمن جاءه من النّاس، و قال مثل ذلك للقعقاع بن شور الذّهليّ، و شبث ابن ربعيّ التّميميّ، و حجّار بن أبجر العجليّ، و شمر بن ذي الجوشن العامريّ، و حبس باقي النّاس عنده استئناسا إليهم، لقلّة عدد من معه من النّاس.
فخرج كثير بن شهاب يخذّل النّاس عن مسلم، و جعل محمّد بن الأشعث و شبث بن ربعيّ و القعقاع يردّون النّاس عن اللّحوق بمسلم و يخوّفونهم السّلطان، حتّى اجتمع إليهم عدد كثير من قومهم و غيرهم، فصاروا إلى ابن زياد، و دخل القوم معهم. و أقام النّاس
مع ابن عقيل يكبّرون و يتوثّبون حتّى المساء و أمرهم شديد.
فبعث عبيد اللّه إلى الأشراف، فجمعهم إليه، ثمّ قال لهم: أشرفوا على النّاس، فمنّوا أهل الطّاعة الزّيادة و الكرامة، و خوّفوا أهل المعصية الحرمان و العقوبة، و أعلموهم فصول الجنود من الشّام إليهم.
ففعل هؤلاء ما أمرهم ابن زياد، فتكلّم كثير بن شهاب أوّل النّهار حتّى كادت الشّمس أن تجب، فقال: «أيّها النّاس، الحقوا بأهاليكم، و لا تعجّلوا الشّرّ، و لا تعرّضوا أنفسكم للقتل، فإنّ هذه جنود أمير المؤمنين يزيد قد أقبلت من الشّام، و قد أعطى اللّه الأمير عهدا لئن أنتم أقمتم على حربه و لم تنصرفوا من عشيّتكم أن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يفرّق مقاتلتكم في مغازي أهل الشّام، و أن يأخذ البري ء منكم بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى له فيكم بقيّة من أهل المعصية إلّا أذاقها وبال ما جرّت أيديها».
و تكلّم الأشراف بنحو من هذا الكلام، فجعل النّاس يتفرّقون و يتخاذلون عن مسلم ابن عقيل، و يقول بعضهم لبعض: «ما نصنع بتعجيل الفتنة، و غدا تأتينا جموع أهل الشّام. فينبغي أن نقعد في منازلنا، و ندع هؤلاء القوم حتّى يصلح اللّه ذات بينهم».
و كانت المرأة تأتي ابنها أو أخاها، فتقول له: «انصرف، النّاس يكفونك». و يجي ء الرّجل إلى ابنه أو أخيه، فيقول له: «غدا يأتيك أهل الشّام، فما تصنع بالحرب و الشّرّ؟
انصرف». فيذهب به إلى منزله.
فما زالوا يتفرّقون و يتصدّعون حتّى أمسى مسلم بن عقيل، و صلّى المغرب و ما معه إلّا ثلاثون نفسا في المسجد، فلمّا رأى أنّه قد أمسى و ليس معه إلّا أولئك النّفر خرج متوجّها نحو أبواب كندة، فلمّا بلغ الأبواب لم يبق معه منهم إلّا عشرة، ثمّ خرج من الباب، و إذا ليس معه انسان يدلّه على الطّريق و لا على منزله و لا يواسيه بنفسه إن عرض له عدوّ.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 230- 233
و أراد مسلم أن يكشف خبر هانئ، فأرسل عبد اللّه بن حازم إلى القصر، ليأخذ الخبر، فعاد عبد اللّه بما يسيئ خبره، من سجن هانئ و ضربه.
و أقيمت النّياحة في بيت هانئ، و حضرت نساء من مراد و هنّ يندبن و يقلن:
وا ثكلاه، يا عزّتاه. و هنا رفع شعار الثّورة: «يا منصور أمت»، فتجمّعت الجموع و احتشدت الجيوش، و زحفوا نحو قصر الإمارة.
و كادت هذه الحملة أن تنجح، لكن الأقدار معاكسة، و كانت الحملة قويّة في العدّة و العدد، فقد زحفت على القصر أفواج العرب، و رؤساء القبائل، يحملون رايات الحرب، و يعلنون الثّورة الماحقة للعهد الأمويّ، و كانت القيادة بيد مسلم، و قد عبّأ أصحابه حسب ما تقتضيه الخطط العسكريّة، و ركب مسلم بن عقيل و نادى بشعاره: «يا منصور أمت» فاجتمع إليه أربعة آلاف من أهل الكوفة، و تقدّم المختار جيشه و معه راية خضراء، و عبد اللّه بن نوفل بن الحارث براية حمراء.
و سار مسلم وسط الجمع بعد أن أحكم تعبئته ميمنة و ميسرة، و كان ابن زياد وسط جموع أصحابه، فانهزم مرعوبا إلى القصر، و أدخل معه خواصّه و حراسه، و أحاط مسلم بالقصر، و ضرب عليه الحصار بجيش كامل الاستعداد، و مقسم إلى كتائب، فكان عبد الرّحمان الكنديّ على ربع كندة و ربيعة، و كان مسلم بن عوسجة على ربع مذحج و أسد، و أبو ثمامة الصّائديّ على ربع تميم و همدان، و على قريش و الأنصار العبّاس بن جعدة بن هبيرة.
و تتعاقب الجيوش إلى المسجد، و ابن زياد معتصم بقصره يدير وجه الحيلة حتّى تتابعت أعوانه و جنوده، و لكن لا قابليّة له على المقابلة ما لم يستعمل خطّة التّخذيل و الإرهاب، فأرسل زعماء العشائر يبثّون في النّاس روح الخوف و يحذّرونهم من وصول جيش الشّام، فهو على الأبواب و أنبثّ الرّجال في البلد يخذّلون النّاس، و ينشرون الرّعب، و جعلت المرأة تجي ء إلى ابنها و تقول له: ارجع إلى البيت، يكفونك. و يقول الرّجل لابنه و أخيه: كأنّك غدا بجنود الشّام، فماذا تصنع معهم؟ فتخاذلوا و قصروا.
و أقام ابن زياد بإحكام الخطّة، فأمر عبد اللّه بن الحصين الحارثيّ أن يخرج بمن أطاعه من مذحج، فيسير في الكوفة و يخذّل النّاس، و يحذّرهم العقوبة، و أمر محمّد بن الأشعث أن يخرج بمن أطاعه من كندة و حضرموت، فيرفع راية أمان لمن جاء من النّاس.
و تجمّعت فلول المعارضة، و سارع المخذلون بنشاط قويّ و ارتجّ البلد و كثر المرجفون في المدينة، و علت الأصوات: جيش الشّام، جاء جيش الشّام. فهناك ظهر الضّعف في جيش مسلم، و بانت علائم التّخاذل و لعبت المطامع دورها، هذا و قد انتشرت في المدينة تلك الحملة من الدّعايات و ارتفعت ضجّة في أرجائها تنذر النّاس من خطر مداهم، هو وصول جيش الشّام و تقدّم الأشراف و العرفاء بالإنذار.
و كلّ يقول: الحقوا بأهلكم و لا تتعرّضوا للقتل، فإنّ هذه جنود أمير المؤمنين قد أقبلت، و قد أعطى الأمير عهدا، إن أقمتم على حربه و لم تنصرفوا من عشيّتكم بأن يحرم ذرّيّتكم العطاء، و يفرّق مقاتلتكم في مغازي أهل الشّام على غير طمع، و أن يأخذ البري ء بالسّقيم، و الشّاهد بالغائب، حتّى لا يبقى لكم منه بقيّة من أهل المعصية، إلّا أذاقها وبال ما جنت أيديها.
و هذا الكلام يعتبر إنذارا خطيرا و تهديدا و توعيدا، فانصرف من استولى عليه الرّعب، و فرّ بنفسه من خطر مقابلة جيش الشّام الفاتك، و بعضهم انصرف برجاء التّفاهم و الحلّ بدون إراقة الدّماء، و سرت التّصفية في جيش مسلم و لم يبق إلّا أهل الثّبات و عدّتهم 500 نفس.
ظهر التّصدّع في صفوف جيش مسلم، و بان الانقسام بعد التّخاذل الّذي أحدثته الدّعاية و الحرب النّفسية، و لم يبق معه إلّا خمسمائة رجل كما قدّمنا، و هنا تقع أسئلة و استفسار عن مجرى الحوادث في هذا المجال، من محاصرته للقصر إلى أن حوصر هو في محلّة كندة، عندما وافاه جيش الكوفة بقيادة محمّد بن الأشعث، فهل يصحّ، أنّ مسلم عندما تفرّق أصحابه و أتباعه و بقي في خمسمائة من أصحابه، صلّى المغرب و ليس معه إلّا ثلاثين. فلمّا خرج من المسجد ليس معه إلّا عشرة، فلمّا خرج من كندة و ليس معه رجل يدلّه على الطّريق؟!
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 108- 111
فهرب مسلم حتّى دخل على امرأة من كندة يقال لها: طوعة، فاستجار بها.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66
حتّى بقي وحده يتلدّد في أزقّة الكوفة، ليس معه أحد، و دفع إلى باب امرأة يقال لها طوعة، فاستسقى ماء، فسقته، ثمّ قال: يا أمة اللّه أنا مسلم بن عقيل بن أبي طالب، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني، فآويني. فأدخلته منزلها و آوته. و جاء ابنها، فجعل ينكر كثرة دخولها إلى مسلم و خروجها من عنده، فسألها عن قصّتها، فأعلمته إجارتها مسلما.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 338، أنساب الأشراف، 2/ 81
و لجأ إلى دار من دور كندة.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 423، أنساب الأشراف، 3/ 224
فمضى هائما على وجهه في ظلمة اللّيل، حتّى دخل حيّ كندة، فإذا امرأة قائمة على باب دارها تنتظر ابنها، و كانت ممّن خفّ مع مسلم، فآوته، و أدخلته بيتها. و جاء ابنها، فقال: من هذا في الدّار؟ فأعلمته، و أمرته بالكتمان. (1)
مادر موضوع را به او گفت و دستور داد آن را پوشيده دارد.
دامغانى، ترجمه اخبار الطوال،/ 287
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 240
فلمّا رأى مسلم أنّه قد بقي وحده يتردّد (2)في الطّرق (3)، أتى (4)(5)بابا، فنزل عليه، (6)
1) - مسلم سرگردان در تاريكى شب به راه خود ادامه داد و وارد محله قبيله كنده شد. در اين هنگام، زنى كه بر در سراى خود منتظر بازگشت پسرش بود و با مسلم همراهى كرده بود، او را در خانه خود پناه داد. و چون پسرش آمد، پرسيد: «در خانه كيست؟»
2) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «تردّد»].
3) - [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «الطّريق»].
4) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فأتى»].
5) [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «باب منزل»].
6) [في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «باب منزل»].
فخرجت إليه امرأة، فقال لها: اسقيني (1). فسقته، ثمّ (2)دخلت فمكثت (3)ما شاء اللّه، ثمّ خرجت، فإذا هو على الباب؛ قالت: يا عبد اللّه، إنّ مجلسك مجلس ريبة، فقم. (4)قال: إنّي أنا (5)مسلم بن عقيل، فهل عندك مأوى؟ قالت: نعم، ادخل (6). [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 351
فمضى على وجهه يتلدّد في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب! حتّى خرج إلى دور بني جبلة من كندة، فمشى حتّى انتهى إلى باب امرأة يقال لها: طوعة- أمّ ولد، كانت للأشعث ابن قيس، فأعتقها، فتزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، و كان بلال قد خرج مع النّاس (7)و أمّه قائمة تنتظره- (8)فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت عليه، فقال لها: يا أمة اللّه، اسقيني ماء. فدخلت فسقته، فجلس، و أدخلت الإناء، ثمّ خرجت، فقالت: يا عبد اللّه أ لم تشرب؟ قال: بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك. فسكت؛ ثمّ عادت فقالت مثل ذلك، فسكت؛ ثمّ قالت له: فيّ اللّه، سبحان اللّه يا عبد اللّه! فمرّ إلى أهلك، عافاك اللّه؛ فإنّه لا يصلح لك الجلوس على بابي، و لا أحلّه لك. فقام فقال: يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر منزل و لا عشيرة؛ فهل لك إلى أجر و معروف، و لعلّي مكافئك به بعد اليوم؟ فقالت: يا عبد اللّه، و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم و غرّوني. قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت: ادخل. فأدخلته بيتا في دارها غير البيت الّذي تكون فيه، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء فلم يتعشّ. و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول في البيت و الخروج منه، فقال: و اللّه إنّه ليريبني كثرة دخولك هذا البيت منذ اللّيلة، و خروجك منه! إنّ لك لشأنا؟ قالت: يا بنيّ، اله عن هذا. قال لها: و اللّه لتخبرنّي. قالت: أقبل على شأنك و لا تسألني عن شي ء، فألحّ عليها، فقالت: يا بنيّ،
1) - [زاد في تهذيب التّهذيب: «ماء»].
2) [الأمالي: «مكثت»].
3) [الأمالي: «مكثت»].
4) [في الأمالي: «فقال لها: أنا» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فقال لها: إنّي»].
5) [في الأمالي: «فقال لها: أنا» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فقال لها: إنّي»].
6) - [و زاد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «فدخل»].
7) [لم يرد في العبرات].
8) [لم يرد في العبرات].
لا تحدّثنّ أحدا من النّاس بما أخبرك به؛ و أخذت عليه الأيمان، فحلف لها، فأخبرته، فاضطجع و سكت (1)- و زعموا أنّه قد كان شريدا من النّاس. و قال بعضهم: كان يشرب مع أصحاب له-.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 371- 372- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 326
فخرج مسلم، فدخل دارا من دور كندة. (2)
زنى برون شد كه بدو گفت: «آبم بده» و آن زن آبش داد. آن گاه به درون رفت و چندان كه خدا خواست، بماند. سپس برون آمد و او را ديد كه بر در است. گفت: «اى بنده خدا! اين جا نشستنت مايه بدگمانى است.
برخيز!»
گفت: «من مسلم بن عقيلم، آيا به نزد تو جاى ماندن هست؟»
گفت: «آرى به درون آى.»
پس همچنان در كوچه هاى كوفه سرگردان مى رفت و نمى دانست كجا مى رود تا به خانه هاى بنى جبله كنده رسيد. پيش رفت تا به در زنى رسيد طوعه نام كه كنيز فرزنددار اشعث بن قيس بود كه آزادش كرده بود، و اسيد حضرمى او را به زنى گرفته بود، و بلال را براى وى آورده بود. بلال با كسان برون شده بود و مادرش به انتظار وى ايستاده بود.
گويد: ابن عقيل به آن زن سلام گفت كه جواب او را بداد. آن گاه بدو گفت: «اى كنيز خدا آبى! به من ده!»
زن به درون رفت و او را سيراب كرد. پس ابن عقيل بنشست و زن ظرف را ببرد و بازآمد و گفت: «اى بنده خدا! مگر آب نخوردى؟»
گفت: «چرا.»
گفت: «پس سوى كسانت برو.»
اما ابن عقيل خاموش ماند.
باز آن زن سخن خويش را تكرار كرد؛ اما ابن عقيل خاموش ماند و باز گفت: «از خدا بترس! سبحان اللّه اى بنده خدا، سوى كسان خود برو كه خدايت به سلامت دارد. بر در من نشستنت مناسب نيست و آن را به تو روا نمى دارم.»
پس ابن عقيل برخاست و گفت: «اى كنيز خدا! من در اين شهر منزل و عشيره ندارم. مى خواهى كار نيكى انجام دهى براى ثواب، شايد هم بعدها تو را پاداش دهم.»
گفت: «اى بنده خدا! چه كارى؟»
گفت: «من مسلم بن عقيلم، اين قوم با من دروغ گفتند و فريبم دادند.»
گفت: «تو مسلمى؟»
گفت: «آرى.»
گفت: «درآى.»
گويد: «پس او را به خانه خويش به اتاقى برد. جز اتاقى كه خودش در آن جا بود، و فرشى براى وى بگسترد و گفت شام بخورد كه نخورد.»
گويد: خيلى زود پسر آن زن بيامد و ديد كه به آن اتاق رفت وآمد بسيار مى كند، و گفت: «به خدا از اين كه امشب به اين اتاق بسيار رفت وآمد مى كنى به شك اندرم كه خبرى هست.»
گفت: «پسركم از اين درگذر.»
گفت: «به خدا بايد با من بگويى.»
گفت: «پسركم، آنچه را با تو مى گويم با هيچ كس مگوى!»
گويد: «آن گاه وى را قسم داد. پسر قسم ياد كرد و قصه را با وى بگفت كه بخفت و خاموش ماند.
گويند: وى از اوباش بود. بعضيها گفته اند با ياران خويش ميخوارگى مى كرد.
مسلم برفت و وارد يكى از خانه هاى قبيله كنده شد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2920- 2921، 2948- 2949، 2977
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
فلمّا رأى ذلك استوى على فرسه، و مضى في بعض أزقّة الكوفة، و قد أثخن بالجراحات حتّى صار إلى دار امرأة، يقال لها: طوعة، و قد كانت فيما مضى امرأة قيس الكنديّ، فتزوّجها رجل من حضرموت، يقال له: أسد بن البطين، فأولدها ولدا، يقال له: أسد. و كانت المرأة واقفة على باب دارها، فسلّم عليها مسلم بن عقيل، فردّت عليه السّلام، ثمّ قالت: ما حاجتك؟ قال: اسقيني شربة من الماء، فقد بلغ (1)منّي العطش. قال:
فسقته حتّى روي، فجلس على بابها، فقالت: يا (2)عبد اللّه! ما لك جالس، أما شربت؟
فقال: بلى و اللّه، و لكنّي ما لي بالكوفة (3)منزل، و إنّي غريب، قد خذلني من كنت أثق به، فهل لك في معروف تصطنعيه إليّ، فإنّي رجل من أهل بيت شرف و كرم، و مثلي من يكافئ بالإحسان. فقالت: و كيف ذلك؟ و من أنت؟ فقال مسلم رحمه اللّه: خلي هذا الكلام و أدخليني منزلك، عسى اللّه أن يكافئك غدا بالجنّة. فقالت: يا عبد اللّه! خبّرني اسمك و لا تكتمني شيئا من أمرك، فإنّي أكره أن يدخل منزلي من قبل معرفة خبرك، و هذه الفتنة
قائمة، و هذا عبيد اللّه بن زياد بالكوفة. فقال لها مسلم (1)بن عقيل (2): إنّك لو (3)عرفتني حقّ المعرفة لأدخلتني (4)دارك (5)، أنا مسلم بن عقيل بن أبي طالب! فقالت المرأة: قم، فادخل رحمك اللّه! فأدخلته منزلها/ و جاءته بالمصباح و بالطّعام، فأبى أن يأكل.
فلم يكن بأسرع من (6)[أن- (7)] جاء ابنها (8)، (9)فلمّا أتى وجد (10)أمّه تكثر دخولها و خروجها إلى بيت هناك، و هي باكية، فقال لها: يا أمّاه! إنّ أمرك يريبني لدخولك هذا البيت و خروجك منه باكية، ما قصّتك؟ فقالت: يا ولداه! إنّي مخبرتك بشي ء لا تفشه (11)لأحد. فقال لها: قولي ما أحببت. فقالت له: يا بنيّ! (12)إنّ مسلم بن عقيل في ذلك البيت، و قد كان من قصّته كذا، و كذا. قال: فسكت الغلام و لم يقل شيئا، ثمّ أخذ مضجعه و نام.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 88- 89
فنزل عن فرسه و مشى متلدّدا في أزقّة الكوفة (13)لا يدري أين يتوجّه، حتّى انتهى إلى باب مولاة للأشعث بن قيس، فاستسقاها ماء، فسقته، ثمّ سألته عن حاله، فأعلمها بقضيّته (14)، فرقّت له، و آوته. و جاء ابنها، فعلم بموضعه.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 67- 68
فمضى مسلم بن عقيل على وجهه و حدّه، فرأى امرأة على باب دارها، فاستسقاها ماء، و سألها مبيتا، فأجابته إلى ما سأل و بات عندها.
1) ليس في د.
2) ليس في د.
3) في النّسخ: «عرفتيني حقّ المعرفة لأدخلتيني».
4) في النّسخ: «عرفتيني حقّ المعرفة لأدخلتيني».
5) - من د و بر، و في الأصل: «ذلك».
6) - ليس في د.
7) - من د.
8) - في د: ولدها.
9) في د: فوجد.
10) في د: فوجد.
11) - في النّسخ: لا تفشيه.
12) - زيد في د: إنّي مخبرتك بشي ء لا تفشه لأحد، فقالت.
13) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم،/ 107].
14) - في ا: «فأعلمها بقصّته».
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
فمضى متلدّدا في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب؟ حتّى خرج إلى دور بني بجيلة من كندة، فمضى حتّى أتى باب امرأة يقال لها طوعة، أمّ ولد كانت للأشعث و اعتقها، فتزوّج بها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، و كان بلال قد خرج مع النّاس و أمّه قائمة تنتظر، فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت السّلام، فقال لها: اسقيني ماء. فدخلت، فأخرجت إليه، فشرب، ثمّ أدخلت الإناء و خرجت، و هو جالس في مكانه، فقالت: ألم تشرب؟ قال:
بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك. فسكت، فأعادت عليه ثلاثا، ثمّ قالت: سبحان اللّه يا عبد اللّه! قم إلى أهلك- عافاك اللّه- فإنّه لا يصلح لك الجلوس على بابي، و لا أحلّه لك.
ثمّ قام، فقال: يا أمة اللّه، و اللّه ما لي في هذا المصر من أهل، فهل لك في معروف و أجر لعلّي أكافئك به بعد اليوم؟ قالت: يا عبد اللّه و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل؛ كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني و خذلوني. قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم، قالت: ادخل. فأدخلته بيتا في دارها، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء. و جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول في البيت، فسألها، فقالت: يا بنيّ اله عن هذا. قال: و اللّه لتخبريني. و ألحّ عليها، فقالت: يا بنيّ لا تخبر به أحد من النّاس. و أخذت عليه الأيمان، فحلف لها، فأخبرته، فاضطجع و سكت. (1)
طوعه جواب سلام او را داد. مسلم از او مقدارى آب طلبيد. طوعه به درون خانه رفت و قدرى آب آورد.
مسلم آب را آشاميد و ظرف را به زن بازگردانيد. زن ظرف را به درون خانه برد و چون بازگشت، ديد آن مرد همان جا نشسته است. بدو گفت: «مگر آب نخوردى؟» مسلم گفت: «چرا.» طوعه گفت: «پس به نزدزن و بچّه ات برو.» مسلم ساكت شد. وى براى بار دوّم و سوّم اين سخن را تكرار كرد. باز ديد آن مرد از جاى خود حركت نمى كند. در مرتبه چهارم گفت: «سبحان اللّه اى بنده خدا برخيز و به نزد زن و بچّه ات برو! خدايت تندرستى دهد كه نشستن تو در اين جا شايسته نيست و من اجازه نمى دهم اين جا بنشينى.»
مسلم برخاست و فرمود: «اى زن! من در اين شهر خانواده اى ندارم. آيا مى توانى يك احسانى به من بكنى و پاداشى بگيرى. شايد من روزى پاداش تو را بدهم.»
طوعه گفت: «اى بنده خدا آن احسان چيست؟»
مسلم گفت: «من مسلم بن عقيل هستم كه اين مردم به من دروغ گفتند و گولم زدند و دست از ياريم كشيدند.»
طوعه (با تعجّب) پرسيد: «تو مسلم هستى؟»
فرمود: «آرى.» طوعه (كه آن جناب را شناخت) گفت: «به خانه درآى». و آن جناب را به اتاقى برد و آن جا را برايش فرش كرد و شام براى آن جناب آورد.
در اين هنگام بلال، پسرش رسيد و متوجّه شد كه مادرش بدان اتاق زياد رفت وآمد مى كند. سبب را پرسيد. زن گفت: «پسر جان! از اين سؤال بگذر؟» پسرك گفت: «به خدا سوگند بايد جريان را برايم بگويى»- و به دنبال آن اصرار كرد-.
طوعه بدو گفت: «پسر جان! نبايد به هيچ كس بگويى- و او را سوگندها داد كه به كسى نگويد- و پسرك نيز سوگندها خورد تا بالاخره جريان را به پسر گفت: «آن پسر خوابيد و دم فروبست.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 99- 101
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 67- 68
1) - ازاين رو در كوچه هاى كوفه سرگردان شده، نمى دانست به كجا مى رود، تا گذارش به خانه هاى بنى بجيله كه تيره اى از قبيله كنده بودند، افتاد و همچنان تا در خانه زنى به نام طوعه پيش رفت. طوعه (كه قبلا كنيز اشعث بن قيس بود و اشعث او را آزاد ساخته و در آن هنگام مردى به نام اسيد حضرمى او را به عقد ازدواج خويش درآورده بود و از اسيد فرزندى به نام بلال داشت و وى با مردم بيرون رفته بود) بر در خانه چشم به راه آمدن فرزندش ايستاده بود. همين كه مسلم چشمش بدان زن افتاد، بر او سلام كرد.
فمضى على وجهه متلدّدا (1)في أزقّة الكوفة (2)لا يدري أين يذهب، حتّى خرج إلى دور بني جبلة من كندة، فمشى (3)حتّى انتهى (4)إلى باب امرأة يقال لها: طوعة أمّ ولد، كانت للأشعث بن قيس، فأعتقها، فتزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، و كان بلال قد خرج (5)مع النّاس، و أمّه قائمة تنتظره، فسلّم عليها ابن عقيل فردّت عليه السّلام، (6)فقال لها: يا أمة اللّه اسقيني (7)ماء. فسقته و جلس، (8)و أدخلت الإناء، (9)ثمّ خرجت، فقالت: يا عبد اللّه ألم تشرب؟ قال: بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك. فسكت، ثمّ أعادت مثل ذلك، فسكت، ثمّ قالت له في الثّالثة: سبحان اللّه! يا عبد اللّه قم، عافاك اللّه إلى أهلك، فإنّه
1) - [اللّواعج: «متحيّرا»].
2) [حكاه عنه في نفس المهموم].
3) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «فمضى»].
4) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «أتى»].
5) - [و في أعيان الشّيعة مكانه: «فمضى على وجهه متلدّدا في أزقّة الكوفة. حتّى باب امرأة اسمها: طوعة، و لها ولد اسمه بلال كان قد خرج ...»].
6) [اللّواعج: «و طلب منها»].
7) [اللّواعج: «و طلب منها»].
8) [اللّواعج: «دخلت»].
9) [اللّواعج: «دخلت»].
لا يصلح لك الجلوس على بابي، و لا أحلّه لك. فقام و قال: يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر منزل (1)، و لا عشيرة، فهل لك في أجر و معروف و لعلّي مكافئك بعد (2)اليوم؟ قالت:
يا عبد اللّه، (3)و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، (4)كذبني هؤلاء القوم و غرّوني و أخرجوني. (5)قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت: ادخل. فدخل بيتا (6)في دارها غير البيت الّذي تكون فيه، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. (7)
و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها (8) فرآها تكثر الدّخول في البيت و الخروج منه، فقال لها: و اللّه إنّه ليريبني كثرة دخولك هذا البيت منذ اللّيلة و خروجك منه، إنّ لك لشأنا؟ قالت: يا بنيّ اله (9)عن هذا. قال: و اللّه لتخبريني. قالت (10): أقبل على شأنك، و لا تسألني عن شي ء. فألحّ عليها، فقالت: يا بنيّ لا تخبرنّ أحدا من النّاس بشي ء ممّا أخبرك به. قال: نعم. فأخذت عليه الأيمان، فحلف لها، فأخبرته، فاضطجع، و سكت. (11)
زن رفت ميان خانه و ظرف آب را گذارد و برگشت گفت: «اى بنده خدا! آيا آب نخوردى؟» فرمود:
«چرا.» گفت: «پس به نزد زن و بچه ات برو.» مسلم پاسخى نداد، دوباره گفت و مسلم (مانند بار نخست) پاسخى نداد. بار سوم آن زن گفت: «سبحان اللّه! اى بنده خدا برخيز! خدايت تندرستى دهد! به سوى زن و بچه ات برو؛ زيرا نشستن تو در اين جا شايسته نيست و من حلال نمى كنم كه اين جا بنشينى. مسلم برخاست و گفت: «اى زن من در اين شهر خانه و فاميل ندارم. آيا ممكن است به من احسان كنى؟ شايد من روزى پاداش تو را بدهم.» گفت: «اى بنده خدا! آيا احسان چيست (كه من به تو كنم)؟» گفت: «من مسلم بن عقيل هستم كه اين مردم مرا تكذيب كرده و فريبم دادند و از خانه خود آواره ام كردند!» گفت:
«تو مسلم بن عقيل هستى؟» فرمود: «آرى!» گفت: «داخل شو!» پس به اتاقى از خانه او درآمد؛ غير از آن اتاقى كه خود آن زن در آن بود و آن جا را براى او فرش كرد. شام براى او آورد. ولى مسلم شام نخورد.
چيزى نگذشت كه پسرش آمد و ديد مادرش در آن اتاق زياد رفت وآمد مى كند. به او گفت: «به خدا زياد رفت وآمد كردن تو امشب در اين اتاق مرا به شك انداخته. همانا تو كار فوق العاده اى در اين اتاق دارى؟» گفت: «پسر جان! سر خود را به كار ديگرى گرم كن (و از اين پرسش صرف نظر كن).» گفت:
«به خدا بايد به من خبر دهى!» گفت: «به دنبال كار خود برو و اين پرسش را مكن!» پسر اصرار كرد.
زن گفت: «اى فرزند! مبادا آنچه به تو مى گويم كسى را بدان آگاه كنى؟» گفت: «چنين كنم.» پس سوگندها به او داد و او هم برايش سوگند خورد. پس جريان را به او گفت. آن پسر خاموش شد و خوابيد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 53- 55
1) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و اللّواعج: «أهل»].
2) - [أضاف في اللّواعج: «هذا»].
3) - [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
5) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
6) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «إلى بيت» و في أعيان الشّيعة: «البيت»].
7) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و أضاف: «و جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول في البيت و الخروج منه، فاستراب بذلك، و لم يزل بها حتّى أخبرته»].
8) [حكاه عنه في نفس المهموم].
9) - [الأسرار: «انته»].
10) - [في البحار و العوالم: «قالت له»].
11) - حيران و سرگردان راه خود را پيش گرفت و در كوچه هاى كوفه گردش مى كرد، و نمى دانست به كجا برود تا گذارش به خانه هاى بنى جبلة از قبيله كنده و به در خانه زنى به نام طوعه افتاد كه آن زن از كنيزان اشعث بن قيس بود و از او داراى فرزند بود، و اشعث او را بدان واسطه آزاد كرده و اسيد حضرمى او را به زنى گرفته بود. از او پسرى به نام بلال پيدا كرد و بلال در ميان مردم بيرون رفته بود و آن زن بر در خانه چشم به راه بلال ايستاده بود. پس مسلم بن عقيل به آن زن سلام كرد. زن جواب سلام او را داد، سپس گفت: «اى زن، شربتى آب به من بده.» طوعه آب آورد او را سيراب كرد. مسلم همان جا نشست.
المفيد، الإرشاد، 2/ 53- 55- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 350- 351؛ البحراني، العوالم، 17/ 199- 200؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 223- 224؛ القمي، نفس المهموم،/ 106- 107؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 150؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592، لواعج الأشجان،/ 55- 56
فبقى متلدّدا في أزقّة الكوفة، لا يدري أين يذهب، فمشى حتّى انتهى إلى باب امرأة [يقال لها: طوعة] (1)كانت أمّ ولد للأشعث، فزوّجها أسيدا الحضرميّ، فولدت له بلالا.
و كان بلال خرج مع النّاس، و أمّه قائمة تنتظر، فسلّم مسلم عليها، فردّت عليه، فقال لها:
«يا أمة اللّه اسقيني ماءا».
فدخلت، فسقته، فجلس، فقالت:
«يا عبد اللّه، اذهب إلى أهلك».
فسكت، ثمّ عادت، فسكت، فقالت:
«سبحان [85] اللّه! قم إلى أهلك؛ فما يصلح الجلوس على بابي، و لا أحلّه لك».
1) - ما بين [] تكملة من الطّبري 7: 258.
فقال:
«يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر منزل، و لا عشيرة، فهل لك في أجر و معروف، و لعلّي أكافئك به بعد اليوم؟» قالت:
«و ما ذاك؟» قال:
«أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني». قالت:
«ادخل!»
و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فقالت:
«يا بنيّ، مكرمة وافتك».
و أخذت عليه الأيمان، أن لا يخبر أحدا، فحلف، فأخبرته الخبر، فاضطجع و سكت.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 49- 50
فآوى إلى امرأة، فآوته.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
فمضى على وجهه متلدّدا في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، فمشى على باب امرأة يقال لها: طوعة، و هي على باب دارها تنتظر ولدها، فسلّم عليها، و قال: يا أمة اللّه اسقيني ماء. فسقته، و جلس، فقالت: يا عبد اللّه، فاذهب إلى أهلك. فقال: يا أمة اللّه ما لي في هذا المصر منزل، هل لك في أجر و معروف، و لعلّي أكافئك بعد اليوم؟ فقالت:
و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني و أخرجوني. قالت:
أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت: ادخل. فدخل دارا في بيتها غير الّذي تكون فيه، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. فجاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول إلى البيت و الخروج منه، فسألها عن ذلك، فقالت: يا بنيّ، اله عن هذا. قال: و اللّه لتخبريني.
فأخذت عليه الأيمان أن لا يخبر أحدا، فحلف، فأخبرته و كانت هذه المرأة أمّ ولد للأشعث بن قيس، فاضطجع ابنها و سكت.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 227- 228
و مضى في بعض أزقّة الكوفة، و قد أثخن بالجراحات لا يدري أين يذهب، حتّى صار إلى امرأة يقال لها: طوعة، و قد كانت قبل ذلك أمّ ولد للأشعث بن قيس، فتزوّجها رجل
من حضرموت يقال له أسد الحضرميّ، فولدت له بلال بن أسيد، و كانت المرأة واقفة على باب دارها تنتظر ابنها، فسلّم عليها مسلم، فردّت عليه السّلام، فقال: يا أمة اللّه اسقيني. فسقته، فجلس على بابها، فقالت له: يا عبد اللّه؛ ما شأنك؟ أ ليس قد شربت؟
قال: بلى، و اللّه و لكن ما لي بالكوفة منزل، و إنّي لغريب، قد خذلني من كنت أثق به، فهل لك في معروف تصطنعينه إليّ، فإنّي رجل من أهل بيت شرف و كرم، و مثلي من يكافئ بالإحسان. قالت: فكيف ذلك، و من أنت؟ فقال: يا هذه، ذري عنك التّفتيش في هذا الوقت، و أدخليني منزلك، فعسى اللّه أن يكافئك عنّا بالحسنة. فقالت: يا عبد اللّه، أخبرني باسمك، و لا تكتمني شيئا من أمرك؛ فإنّي أكره أن تدخل منزلي من قبل معرفة خبرك، و هذه فتنة قائمة، و هذا ابن زياد بالكوفة، فأخبرني من أنت؟ فقال: أنا مسلم بن عقيل. فقالت المرأة: قم، فادخل رحمك اللّه. فأدخلته منزلها، و جاءته بمصباح، ثمّ جاءته بطعام، فأبى أن يأكل. فلم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فلمّا دخل رأى من أمّه أمرا منكرا من دخولها ذلك البيت، و خروجها منه و هي باكية، فقال لها: يا أمّاه ما قصّتك؟
فقالت له: يا بنيّ، أقبل على شأنك. فألحّ عليها؛ فقالت: يا بنيّ إذا أخبرتك بشي ء، فلا تفشه لأحد. فقال لها: قولي ما أحببت. فقالت: مسلم بن عقيل في ذلك البيت، و كان من قصّته كذا و كذا. فسكت الغلام و لم يقل شيئا، ثمّ أخذ مضجعه و نام.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 207- 208
فبقى في أزقّة الكوفة (1)متحيّرا، فمشى حتّى أتى إلى باب امرأة يقال لها طوعة: كانت أمّ ولد محمّد بن الأشعث، فتزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، و كان بلال خرج مع النّاس و أمّه قائمة تنتظره، فقال لها مسلم: يا أمة اللّه اسقيني. فسقته، و جلس، فقالت له:
يا عبد اللّه، اذهب إلى أهلك. فسكت، ثمّ عادت، فسكت، فقالت: سبحان اللّه! قم إلى أهلك. فقال: ما لي في هذا المصر منزل و لا عشيرة. قالت: فلعلّك مسلم بن عقيل؟
فآوته. فلمّا دخل بلال على أمّه، وقف على الحال و نام.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 93
1) - الأزقّة جمع الزّقاق بالضّمّ: السّكّة.
فأوى إلى إمرأة، فعلم به ابنها.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
فمضى في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، فانتهى إلى باب امرأة من كندة يقال لها:
طوعة، أمّ ولد كانت للأشعث، و أعتقها، فتزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلال، و كان بلال قد خرج مع النّاس، و هي تنتظره، فسلّم عليها ابن عقيل، و طلب الماء، فسقته، فجلس، فقالت له: يا عبد اللّه، ألم تشرب؟ قال: بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك.
فسكت، فقالت له ثلاثا، فلم يبرح، فقالت: سبحان اللّه! إنّي لا أحلّ لك الجلوس على بابي. فقال لها: ليس لي في هذا المصر منزل و لا عشيرة، فهل لك إلى أجر و معروف و لعلّي أكافئك به بعد اليوم؟ قالت: و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني. قالت: ادخل. فأدخلته بيتا في دارها، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. و جاء ابنها، (1)فرآها تكثر الدّخول في ذلك البيت، فقال لها: إنّ لك لشأنا في ذلك البيت. و سألها، فلم تخبره، فألحّ عليها، فأخبرته و استكتمته، و أخذت عليه الأيمان بذلك، فسكت. (2)
او ساكت شد و آن زن سه بار آن پرسش را تكرار كرد. او هم نرفت. آن زن گفت: «سبحان اللّه! من به تو اجازه نمى دهم و روا نباشد كه دم در خانه من بنشينى.» گفت: «من در اين شهر خانواده ندارم. آيا ميل دارى كه در حق من نيكى كنى و شايد من بعد از اين بتوانم احسان تو را به پا دارم و پاداش بدهم.»
گفت: «چنين روزى خواهد بود؟» گفت: «من مسلم بن عقيل هستم. اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريب دادند.» گفت: «بيا و اندر شو.» او را در يك خانه (مقصود غرفه- اتاق) مخفى كرد. به او پيشنهاد شام داد و او نپذيرفت و نخورد. فرزندش وارد شد. ديد كه مادرش در آن غرفه رفت وآمد مى كرد و مراوده را بسيار تكرار مى نمود. از او پرسيد و گفت بايد در آن حال يك وضع خاص باشد. او خوددارى كرد و چيزى نگفت. فرزندش بسيار اصرار كرد. او هم خبر داد و به او سوگند داد كه مكتوم بدارد. او هم خاموش شد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 127
ابن الأثير، الكامل، 3/ 2721) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم،/ 107].
2) - او سرگردان در كوچه هاى كوفه مى گشت و نمى دانست كجا بايد رفت، تا آن كه به در خانه زنى به نام «طوعه» رسيد. آن زن كنيز اشعث بود كه او را آزاد كرد و اسيد حضرمى او را به زنى گرفت كه فرزندى به نام بلال براى او زائيد. بلال هم با شورشيان (همراه مسلم) قيام كرده بود و مادرش به انتظار مراجعت او نشسته بود. ابن عقيل بر آن زن سلام كرد و آب خواست. او هم جواب داد، بعد از آن، همان جا نشست (دم در). آن زن به او گفت: «اى بنده خدا مگر آب ننوشيدى؟» گفت: «آرى نوشيدم.» گفت: «پس برخيز و نزد خانواده خود برو.»
فإذا هو وحده لا يدري أين يذهب، حتّى وصل إلى دور بني جبلة، فتوقّف على باب امرأة اسمها: طوعة، و هي تنتظر ابنها، و اسمه بلال، فاستقاها، فسقيته، و أشعرها بأمره، فأدخلته. و كان بلال مولى لأشعث بن قيس، فلمّا حضر في اللّيل ارتاب إلى كثرة اختلافها إلى البيت الّذي فيه مسلم.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 16- 17
فجاء إلى باب، فجلس عليه، فجاءته امرأة، أو خرجت إليه، فقال لها: يا أمة اللّه اسقيني ماء. فسقته، و قالت: من أنت؟ فقال: مسلم بن عقيل. فقالت: ادخل. فدخل، و كانت المرأة أمّ مولى (1)لمحمّد بن الأشعث. فعرفه ابنها. (2)
مسلم از او آب خواست. بداد و به خانه رفت. چون ساعتى بگذشت، از خانه بيرون آمد. مسلم را بر در خانه ديد، گفت: «اى مرد! آب خواستى دادم. از اين جا برو كه اين جا ايستادن در شب رخصت نيست.» سه نوبت طوعه از خانه بيرون آمد و نصيحت او كرد. مسلم خاموش مى بود، به آخر گفت: «من در اين شهر غريبم. هيچ شايد كه مرا در خانه جاى دهى؟» طوعه گفت: «تو چه كسى؟» مسلم حال خود بگفت.
طوعه او را به خانه برد و فرشى بازگسترد و طعامى حاضر كرد. مسلم گفت: «طعام نتوانم خوردن.
آب بده تا وضو سازم كه امشب آخر عمر من است.» و در آن شب، همه شب بيدار بود و عبادت مى كرد.
طوعه را پسرى بود بلال نام از لشگر عبيد اللّه زياد. بسيارى از شب گذشته به خانه آمد. طوعه گفت: «اى فرزند: چرا دير آمدى؟» گفت: امير وعده هاى بسيار قبول كرد به طلب مسلم، او را طلب مى كردم.»
طوعه در آن شب در خدمت مسلم بسيار تردد مى كرد. بلال لعين متهم شد در كار مادر بر وى الحاح كرد. مادر او را سوگندهاى مغلظ داد كه سر ما ظاهر نكند. طوعه گفت: «اى فرزند! بشارت باد تو را كه شرف دنيا و آخرت آمد. مسلم در خانه ماست. ما او را پنهان كنيم، فرداى قيامت به شفاعت مصطفى و مرتضى و فاطمه زهرا محفوظ گرديم، و از دوزخ ما را خلاصى دهند.»
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 274- 275
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 138- 139
حتّى وقف على باب امرأة يقال لها: طوعة، فطلب منها ماء، فسقته، ثمّ استجارها، فأجارته، فعلم به ولدها. (1)
زن سيرابش نمود. سپس درخواست كرد كه او را در خانه خود پناه دهد. زن نيز پذيرفت و پناهش داد.
فرزندش دانست كه مسلم در خانه او است.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 54
ابن طاووس، اللّهوف،/ 54
فمضى في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، فانتهى إلى باب امرأة من كندة يقال لها:
طوعة، (أمّ ولد كانت للأشعث؛ فأعتقها، فتزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا و كان بلال قد خرج مع النّاس، و هي تنتظره) فسلّم عليها، و طلب منها ماء، فسقته، فجلس، فقالت: يا عبد اللّه ألم تشرب؟! قال: بلى. فقالت: فاذهب إلى أهلك. فسكت، فكرّرت ذلك عليه ثلاثا، فلم يبرح؛ فقالت: سبحان اللّه! إنّي لا أحلّ لك الجلوس على بابي. فقال: ليس لي في هذا المصر منزل و لا عشيرة، فهل لك في أجر [و] معروف، و لعلّي أكافئك به بعد اليوم؟ قالت: و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم و غرّوني. قالت: ادخل. فأدخلته بيتا في دارها [غير البيت الّذي تكون فيه] (2)و عرضت عليه العشاء فلم يتعشّ. و جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول في ذلك البيت، فسألها، فلم تخبره، فألحّ عليها، فأخبرته، و استكتمته، و أخذت عليه الأيمان بذلك.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 398- 399
فهرب مسلم حتّى دخل على امرأة من كندة، فاستجار بها. [عن ابن سعد]
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
فهرب مسلم، فاستجار بامرأة من كندة. [عن ابن سعد].
يتردّد في الطّرق، فأتى بيتا! فخرجت إليه امرأة، فقال: اسقيني (3). فسقته، ثمّ دخلت و مكثت ما شاء اللّه، ثمّ خرجت، فإذا به على الباب، فقالت: يا هذا إنّ مجلسك مجلس
ريبة، فقم. فقال: أنا مسلم بن عقيل، فهل عندك مأوى؟ قالت: نعم. فأدخلته. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201، 207
يتردّد في الطّريق لا يدري أين يذهب، فأتى بابا، فنزل عنده و طرقه، فخرجت منه امرأة يقال لها: طوعة، كانت أمّ ولد للأشعث بن قيس، و قد كان لها ابن من غيره، يقال له: بلال بن أسيد، خرج مع النّاس و أمّه قائمة بالباب تنتظره، فقال لها مسلم بن عقيل:
اسقيني (1)ماء. فسقته، ثمّ دخلت و خرجت، فوجدته، فقالت: ألم تشرب؟ قال: بلى! قالت: فاذهب إلى أهلك، عافاك اللّه، فإنّه لا يصلح لك الجلوس على بابي و لا أجمله لك.
فقام، فقال: يا أمة اللّه ليس لي في هذا البلد منزل و لا عشيرة، فهل [لك] إلى أجر و معروف، و فعل، نكافئك به بعد اليوم؟ فقالت: يا عبد اللّه و ما هو؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني. فقالت: أنت مسلم؟ قال: نعم! قالت: ادخل.
فأدخلته بيتا من دارها غير البيت الّذي يكون فيه، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. فلم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول و الخروج، فسألها عن شأنها، فقالت: يا بنيّ اله عن هذا. فألحّ عليها، فأخذت عليه أن لا يحدّث أحدا، فأخبرته خبر مسلم، فاضطجع إلى الصّباح ساكتا، لا يتكلّم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 155
فلمّا بقى وحده تردّد في الطّرق باللّيل، فأتى باب امرأة، فقال: اسقيني ماء. فسقته، فاستمرّ قائما، قالت: يا عبد اللّه إنّك مرتاب، فما شأنك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، فهل عندك مأوى؟ قالت: نعم، ادخل. فدخل. (2)
« (اهلا و مرحبا) برخيز و قدم رنجه فرماى! و روايتى آن كه مسلم در آخر همان روز كه قصر ابن زياد را احاطه كرده بود. به خانه آن عورت كه طوعه نام داشت رسيد و طوعه به طوع و رقبت او را به خانه درآورده و موضع مناسب بنشاند و همان لحظه پسر آن ضعيفه به سر وقتش رسيده بر كيفيت واقعه مطلع گرديد.
خواند امير، حبيب السير، 2/ 44
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]1) - [في المطبوع: «اسقني»].
2) - بالاخره نماز شامى در محله كنده به در سرايى رسيد كه عورتى آن جا ايستاده بود و از آن عورت، آب طلبيده، ضعيفه او را آب داد. مسلم بعد از آشاميدن آب بر در آن سرا بنشست. عورت گفت: «شهرى است پرآشوب و شب بيگاه است. چرا به خانه خود نمى روى؟» مسلم جواب داد كه: «مردى غريبم از خاندان عز و شرف و منزلى ندارم. اگر در خانه خويش مرا جاى دهى، اميد است كه جزاى آن در دنيا و عقبى به تو رسد.» و آن ضعيفه از نام و نسب مسلم پرسيده چون حقيقت حال بر وى ظاهر گشت، گفت:
ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 336- 337
قال النّاقلون: لمّا وصل خبر هانئ إلى مسلم، خرج من الدّار [دار هانئ] هاربا حتّى انتهى إلى الحيرة، فأضافته امرأة هناك بعد ما سألته عن حاله و قصّته، فلمّا أدخلته الدّار أكرمته و قدّمت إليه المأكول، فأبى عن ذلك، لما به من الوجل و الألم، فلمّا أمسى المساء، أقبل ولد المرأة إلى الدّار و كان من أتباع ابن زياد، فنظر إلى أمّه و رآها تكثر الدّخول و الخروج إلى ذلك المكان، فأنكر شأنها، و سألها عن ذلك، فنهرته، فألحّ عليها في المسألة، فأخذت عليه العهد، فأخبرته، فأمسك عنها و أسرّ ذلك في نفسه، (1)إلى أن (2)طلع الفجر، و إذا بالمرأة قد جاءت إلى مسلم بماء ليتوضّأ، و قالت له: يا مولاي، ما رأيتك رقدت في هذه اللّيلة؟ فقال لها: اعلمي، إنّي رقدت رقدة، فرأيت في منامي عمّي أمير المؤمنين، و هو يقول: الوحاء الوحاء، العجل العجل، و ما أظنّ إلّا أنّه آخر أيّامي من الدّنيا.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 425- 426
قال أبو مخنف: فلمّا سمع مسلم بن عقيل عليه السّلام قتل هانئ رحمه اللّه، خرج من داره الّتي كان فيها يخترق الشّوارع حتّى خرج من الكوفة، و أتى الحيرة و جعل يدور فيها، حتّى بلغ إلى دار عالية البنيان، و فيها دهليز كبير، و امرأة جالسة على باب الدّهليز، فوقف مسلم ينظر إليها، فقالت له: ما وقوفك يا هذا في دار فيها حرم غيرك؟ فقال: و اللّه ما وقع في قلبي شي ء ممّا تقولين، و لكن أنا رجل مظلوم و أريد من يخبيني بقيّة يومي هذا، فإذا جنّ اللّيل خرجت في ظلمته. قالت له المرأة: من أنت؟ قال لها: أنا مسلم بن عقيل المغرور
المخذول، فعرفته، فقالت له: حبّا و كرامة، و اللّه أنا ممّن ينجيك. ثمّ إنّها أدخلته في مخدع كان في دارها، و عرضت عليه الطّعام، فأباه إلّا الماء.
فلمّا جنّ عليه اللّيل همّ بالخروج و إذا بولدها قد أقبل، و كان من قواد ابن زياد (لعنه اللّه)، فنظر إلى أمّه فرآها تكثر الدّخول و الخروج على ذلك المخدع، فأنكر حالها، فقال لها: يا أمّاه! ما أكثر دخولك و خروجك إلى هذا المخدع؟ فقالت له: أعرض عن هذا.
فقال لها: أخبريني عن ذلك. و ألحّ عليها فقالت له: يا ولدي! آخذ عليك عهد اللّه، أنّك لا تفشي هذا الأمر. فقال: نعم. فعاهد اللّه أنّه لا يبيح السّرّ، فقالت له: يا ولدي! هذا مسلم بن عقيل عليهما السّلام المغرور المخذول، قد أخبيته إلى أن يسكن عنه الطّلب، و إيّاك يا ولدي أن تخون الأمانة. فسكت الملعون و بات تلك اللّيلة، فلمّا طلع الفجر، رفع مسلم رأسه، فإذا هو بالمرأة واقفة و في يدها أناء فيه ماء، فناولته الأناء، فأخذه، فقالت له:
يا سيّدي ما رأيتك رقدت هذه اللّيلة. فقال: إنّي رقدت، و رأيت عمّي أمير المؤمنين عليه السّلام و هو يقول: الوحا الوحا، العجل، العجل. و ما أظنّ إلّا إنّها آخر حياتي من الدّنيا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 31- 33
فمضى في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، حتّى أتى إلى باب دار امرأة يقال لها:
طوعة أمّ ولد كانت للأشعث بن قيس، فأعتقها و تزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، و كان بلال قد خرج مع النّاس و أمّه قائمة تنتظره، فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت عليه السّلام، فقال لها: يا أمة اللّه اسقيني ماء. فسقته، و جلس، و دخلت طوعة، ثمّ خرجت، فرأته جالسا على الباب، قالت: يا عبد اللّه ألم تشرب الماء؟ قال: بلى. قالت:
فاذهب إلى أهلك. فسكت. ثمّ أعادت مثل ذلك. فسكت. ثمّ قالت في الثّالثة: سبحان اللّه يا عبد اللّه، قم، عافاك اللّه، و اذهب إلى أهلك، فإنّه لا يصلح لك الجلوس على باب داري، و لا أحلّه لك. فقام مسلم، و قال: يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر أهل و لا دار، و لا عشيرة، فهل لك في أجر و معروف، لعلّي مكافئك بعد هذا اليوم؟ قالت: يا عبد اللّه
من أنت و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم و غرّوني و أخرجوني.
قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت: ادخل، فدخل إلى بيت في دارها، و فرشت له، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول و الخروج في ذلك البيت، فسألها عن السّبب، فأبت أن تخبره، فلمّا أصرّ عليها أخذت عليه الأيمان المغلّظة، فحلف لها، فأخبرته الخبر، فسكت اللّعين.
بات مسلم بن عقيل ليلته في دار تلك العجوز ما بين قائم و قاعد و راكع و ساجد و تارة يناجي ربّه، و أخرى يتضرّع، و تارة يتلو القرآن هذا من شأن الزّمان، بات ليلة، و هو في غاية الرّفعة و الشّوكة و الاقتدار، و بين يديه ثمانون ألفا ما بين خيل و ركاب و هم كالعبيد بين يدي المولى الجليل، و هو سيّدهم و أميرهم، و بات ليلة أخرى و قد استجار بامرأة عجوزة و بات عندها حزينا كئيبا، و بات ليلة أخرى، و هو جثّة بلا رأس، و الحبل في رجليه.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 233- 234
فمضى على وجهه متلدّدا في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، حتّى وقف على باب امرأة يقال لها: طوعة، أمّ ولد كانت للأشعث بن قيس، فأعتقها، فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت عليه السّلام، فقال لها: يا أمة اللّه، اسقيني ماء. فسقته، و جلس مسلم، و دخلت، ثمّ خرجت، فقالت: يا عبد اللّه، ألم تشرب؟ قال: بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك.
فسكت، ثمّ أعادت مثل ذلك، فسكت، ثمّ قالت في الثّالثة: يا سبحان اللّه، يا عبد اللّه قم إلى أهلك، عافاك اللّه، فإنّه لا يصلح لك الجلوس على باب داري، و لا أحلّه لك. فقام مسلم، و قال: يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر أهل و لا عشيرة، فهل لك في أجر و معروف، و لعلّي مكافئك بعد اليوم؟ قالت: يا عبد اللّه و ما ذاك؟ قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني، و أخرجوني. قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت:
ادخل. فدخل إلى بيت في دارها غير البيت الّذي تكون فيه و فرشت له و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ. و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول و الخروج إلى ذلك البيت، فألحّ عليها فأعلمته بعد أن أخذت عليه العهود بالكتمان.
الجواهري، مثير الأحزان،/ 24
فنزل عن فرسه و مشى متلدّدا في أزقّة الكوفة لا يدري إلى أين يتوجّه.
و انتهى بابن عقيل السّير إلى دور بني جبلة من كندة، و وقف على باب امرأة يقال لها:
طوعة، أمّ ولد كانت لأشعث بن قيس، أعتقها، و تزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، كان مع النّاس، و أمّه واقفة على الباب تنتظره، فاستسقاها مسلم، فسقته و استضافها، فأضافته بعد أن عرّفها أنّه ليس له في المصر أهل و لا عشيرة، و أنّه من أهل بيت لهم الشّفاعة يوم الحساب، و هو مسلم بن عقيل، فأدخلته بيتا غير الّذي يأوي إليه ابنها، و عرضت عليه الطّعام، فأبى. و أنكر ابنها كثرة الدّخول و الخروج لذلك البيت، فاستخبرها، فلم تخبره إلّا بعد أن حلف لها كتمان الأمر.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 181، 182- 183
فمضى على وجهه يتلدّد في أزقّة الكوفة لا يدري أين يذهب، حتّى خرج إلى دور بني جبلة، من كندة.
فمضى حتّى انتهى إلى باب امرأة يقال لها: (طوعة)- أمّ ولد كانت للأشعث بن قيس، فأعتقها، فتزوّجها أسيّد الحضرميّ، فولدت له بلالا- و كان بلال، هذا- و قد خرج مع النّاس و أمّه قائمة على الباب تنتظره-.
فسلّم عليها ابن عقيل، فردّت عليه السّلام.
فاستسقاها ماء، فسقته و جلس على الباب.
فأدخلت الإناء، ثمّ خرجت و رأته جالسا على الباب.
فقالت: يا عبد اللّه، ألم تشرب؟.
قال: بلى. قالت: فاذهب إلى أهلك. فسكت، ثمّ أعادت عليه مثل ذلك، فسكت.
فقالت له في الثّالثة: سبحان اللّه يا عبد اللّه، قم- عافاك اللّه- إلى أهلك، فإنّه لا يصلح لك الجلوس على باب داري، و لا أحلّه لك.
فقام و قال: يا أمة اللّه، ما لي في هذا المصر أهل و لا عشيرة، فهل لك إلى أجر
و معروف، و لعلّي مكافئك به بعد اليوم؟.
فقالت: يا عبد اللّه و ما ذاك؟.
قال: أنا مسلم بن عقيل، كذبني هؤلاء القوم، و غرّوني، و أخرجوني من دياري، ثمّ خذلوني، و لم ينصروني، و تركوني وحيدا.
قالت: أنت مسلم؟ قال: نعم. قالت: ادخل، فأدخلته بيتا في دارها غير البيت الّذي تكون فيه. و فرشت له، و عرضت عليه العشاء، فلم يتعشّ.
و لم يكن بأسرع من أن جاء ابنها، فرآها تكثر الدّخول في البيت الّذي فيه مسلم و الخروج منه. فقال: و اللّه ليريبني كثرة دخولك هذا البيت منذ اللّيلة و خروجك منه، إنّ لك لشأنا ...
قالت: يا بنيّ، اله عن هذا.
قال: و اللّه لتخبريني، و ألحّ عليها.
قالت: يا بنيّ لا تخبرنّ أحدا من النّاس بشي ء ممّا أخبرك به. و أخذت عليه الأيمان المغلّظة، فحلف لها.
فأخبرته، فاضطجع على فراشه، و سكت.
بحر العلوم، مقتل الحسين، عليه السّلام،/ 233- 234
و إنّ ابن الأشعث و القعقاع بن شور و شبث بن ربعيّ قاتلوا مسلما و أصحابه عشيّة سار مسلم إلى قصر ابن زياد قتالا شديدا، و أنّ شبثا جعل يقول: انتظروا بهم اللّيل يتفرّقوا. فقال له القعقاع: إنّك قد سددت على النّاس وجه مصيرهم، فافرج لهم ينسربوا. (1)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2963
الطّبري، التّاريخ، 5/ 381
و كان فيمن قاتل مسلما محمّد بن الأشعث و شبث بن ربعيّ التّميميّ و القعقاع بن شور، و جعل شبث يقول: انتظروا بهم اللّيل لئلّا يتفرّقوا. فقال له القعقاع: إنّك قد سددت عليهم وجه مهربهم، فافرج لهم يتفرّقوا. (2)
شبث چنين گفت: «اگر شب فرارسد، بكوشيد مبادا آنها پراكنده شوند.» قعقاع به او گفت: «تو تمام راه ها را بر آنها بستى. به آنها راه بده كه بگريزند و متفرق شوند (مسلم و ياران او).»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 134
ابن الأثير، الكامل، 3/ 275
و كان فيمن قاتل مسلما محمّد بن الأشعث، و شبث بن ربعيّ- و هو أحد من كتب إلى الحسين- و القعقاع بن شور، و جعل شبث يقول: انتظروا بهم إلى اللّيل يتفرّقوا. فقال له القعقاع: إنّك قد سددت عليهم وجه مهربهم، فافرج لهم يتفرّقوا.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 404
1) - گويند: اشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعى آن شب كه مسلم سوى قصر ابن زياد آمده بود، با وى و يارانش سخت بجنگيدند. شبث مى گفت: «صبر كنيد تا شب درآيد و پراكنده شوند». قعقاع به او گفت: «راه فرار را به مردم بسته اى. راه بده تا بروند.»
2) - كسانى كه با مسلم جنگ كردند، محمد بن اشعث و شبث بن ربعى تميمى و قعقاع بن شور بودند.
ثمّ إنّ ابن زياد لمّا فقد الأصوات، ظنّ أنّ القوم دخلوا المسجد، فقال: انظروا، هل ترون في المسجد أحدا؟ و كان المسجد مع القصر، فنظروا، فلم يروا أحدا، و جعلوا يشعلون أطنان القصب، ثمّ يقذفون بها في رحبة المسجد ليضي ء لهم، فتبيّنوا، فلم يروا أحدا، فقال ابن زياد: إنّ القوم قد خذلوا، و أسلموا مسلما، و انصرفوا. فخرج فيمن كان معه، و جلس في المسجد، و وضعت الشّموع، و القناديل، و أمر مناديا، فنادى بالكوفة:
ألا برئت الذّمّة من رجل من العرفاء، و الشّرط و الحرس، لم يحضر المسجد. فاجتمع النّاس، ثمّ قال: يا حصين بن نمير- و كان على الشّرطة- ثكلتك أمّك إن ضاع باب سكّة من سكك الكوفة، فإذا أصبحت، فاستقر الدّور، دارا دارا، حتّى تقع عليه. و صلّى ابن زياد العشاء في المسجد، ثمّ دخل القصر، فلمّا أصبح جلس للنّاس، فدخلوا عليه، و دخل في أوائلهم محمّد بن الأشعث، فأقعده معه على سريره. (1)
«بنگريد آيا كسى را در مسجد مى بينيد؟» و مسجد پيوسته به قصر بود. نگاه كردند و هيچ كس را نديدند.
دسته هاى نى را آتش مى زدند و در حياط مسجد مى انداختند تا روشن شود و كسى را نديدند. ابن زياد گفت: «اين گروه پراكنده شدند و مسلم را رها كرده و برگشتند.» ابن زياد با همراهان خود بيرون آمد و در مسجد نشست و قنديلها و شمعها را برافروختند، و دستور داد، ندا دهند هريك از سرشناسان و نگهبانان و پاسبانان كه هم اكنون در مسجد حاضر نشود، در امان نخواهد بود. مردم جمع شدند. ابن زياد به حصين بن نمير كه سالار شرطه بود، گفت: «مادرت به عزايت بنشيند، اگر كوچه اى از كوچه هاى كوفه را ناديده بگذارى و چون صبح شود، بايد همه خانه هاى كوفه را بگردى و او را دستگير كنى.»
ابن زياد نماز عشا را در مسجد گزارد و به قصر برگشت.
چون صبح شد، براى پذيرفتن مردم نشست و مردم پيش او آمدند و از نخستين كسان، محمّد بن اشعث بود كه پيش او آمد و ابن زياد او را با خود روى تخت نشاند.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 287- 288
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 240
و لمّا طال على ابن زياد، و أخذ لا يسمع لأصحاب ابن عقيل صوتا كما كان يسمعه قبل ذلك، قال لأصحابه: أشرفوا، فانظروا هل ترون منهم أحدا؟ فأشرفوا، فلم يروا أحدا؛ قال: فانظروا، لعلّهم تحت الظّلال قد كمنوا لكم. ففرعوا بحابح (2)المسجد، و جعلوا
يخفضون شعل النّار في أيديهم، ثمّ ينظرون: هل في الظّلال أحد؟ و كانت أحيانا تضي ء لهم، و أحيانا لا تضي ء لهم كما يريدون، فدلّوا القناديل، و أنصاف الطّنان تشدّ بالحبال، ثمّ تجعل فيها النّيران، ثمّ تدلّى، حتّى تنتهي إلى الأرض، ففعلوا ذلك في أقصى الظّلال، و أدناها، و أوسطها، حتّى فعلوا ذلك بالظّلّة الّتي فيها المنبر، فلمّا لم يروا شيئا، أعلموا ابن زياد، ففتح باب السّدّة الّتي في المسجد. ثمّ خرج، فصعد المنبر، و خرج أصحابه معه، فأمرهم، فجلسوا حوله قبيل العتمة، و أمر عمرو بن نافع، فنادى: ألا برئت الذّمّة من رجل من الشّرطة، و العرفاء، أو المناكب، أو المقاتلة، صلّى العتمة إلّا في المسجد، فلم يكن له إلّا ساعة حتّى امتلأ المسجد من النّاس؛ ثمّ أمر مناديه، فأقام الصّلاة، فقال الحصين بن تميم: إن شئت صلّيت بالنّاس، أو يصلّي بهم غيرك، و دخلت أنت، فصلّيت في القصر، فإنّي لا آمن أن يغتالك بعض أعدائك، فقال: مر حرسي، فليقوموا ورائي، كما كانوا يقفون، و در فيهم، فإنّي لست بداخل إذا. فصلّى بالنّاس، ثمّ قام، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل، قد أتى ما قد رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجدناه في داره، و من جاء به، فله ديته، اتّقوا اللّه عباد اللّه، و الزموا طاعتكم و بيعتكم، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا، يا حصين بن تميم، ثكلتك أمّك إن صاح باب سكّة من سكك الكوفة، أو خرج هذا الرّجل و لم تأتني به؛ و قد سلّطتك على دور أهل الكوفة، فابعث مراصدة على أفواه السّكك. و أصبح غدا، و استبر الدّور، و جس خلالها، حتّى تأتيني بهذا الرّجل.- و كان الحصين على شرطه، و هو من بني تميم- ثمّ نزل ابن زياد، فدخل، و قد عقد لعمرو بن حريث راية و أمره على النّاس. فلمّا أصبح جلس مجلسه، و أذن للنّاس، فدخلوا عليه، و أقبل محمّد بن الأشعث، فقال: مرحبا بمن لا يستغشّ و لا يتّهم! ثمّ أقعده إلى جنبه. (1)
ابن زياد گفت: «نيك بنگريد شايد زير سايه ها هستند و به كمين شما نشسته اند». همه جاى مسجد را بديدند. شعله هاى آتش را با دست پايين مى بردند كه بنگرند آيا در سايه ها كسى هست. اما گاهى روشن مى شد و گاه چنان كه مى خواستند، نمى شد. آن گاه چراغدانها و تشتكها به ريسمانها آويختند و آتش در آن ريختند و پايين فرستادند تا به زمين رسيد، و آن را در سايه هاى دور و نزديك پيش بردند و رواق منبر را نيز روشن كردند و چون چيزى نديدند، به ابن زياد خبر دادند كه درى را كه به طرف مسجد بود، بگشود و برون شد و به منبر رفت. يارانش نيز با وى برفتند و پيش از نماز عشا به دور او فراهم آمدند. به عمرو بن نافع دستور داد كه بانگ زد: «هريك از نگهبانان و سردستگان و معتمدان يا جنگاوران كه نماز عشا را در مسجد نخواند، حرمت از او برداشته شود.»
چيزى نگذشت كه مسجد از كسان پر شد. آن گاه منادى خويش را گفت كه اقامه نماز گفت. حصين بن تميم گفت: «اگر خواهى با مردم نماز كنى يا ديگرى با آنها نماز كند، و تو بروى در قصر نماز كنى كه بيم دارم يكى از دشمنانت به غافلگيرى بكشد.»
گفت: «محافظان مرا بگوى بترتيب معمول پشت سرم بايستند و مراقب آنها باش كه من به درون نخواهم رفت.»
گويد: آن گاه با مردم نماز كرد. پس از آن به پا خاست و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت: «اما بعد، ابن عقيل كم خرد نادان اين اختلاف و تفرقه را كه ديديد، پديد آورد. او را در خانه هركه بيابيم، حرمت خدا از او برداشته شود، و هركه او را بيارد، خونبهايش را بگيرد. بندگان خدا! از خدا بترسيد و ملتزم طاعت و بيعت خويش باشيد و خودتان را به خطر ميفكنيد. اى حصين بن تميم اگر يكى از دربندهاى كوفه باز شود يا اين مرد برون شود و او را پيش من نيارى. مادرت عزادارت شود. تو را به خانه هاى مردم كوفه تسلّط دادم، مراقبان بر دهانه گذرگاهها گمار و صبحگاهان خانه ها را بجوى و درون آن را بكاو تا اين مردرا پيش من آرى.»
گويد: حصين سالار نگهبانان بود و از مردم بنى تميم بود.
گويد: پس ابن زياد فرود آمد و به درون رفت و براى عمرو بن حريث پرچمى بست و او را سالار كسان كرد. چون صبح شد، به مجلس خويش نشست و كسان بيامدند. محمد بن اشعث نيز بيامد كه بدو گفت: «آفرين بر كسى كه دغلى نمى كند و مورد بدگمانى نيست». آن گاه وى را پهلوى خويش نشانيد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2949- 2951
1) - گويد: وقتى مدتى گذشت و ابن زياد از جانب ياران ابن عقيل صدايى چنان كه از پيش مى شنيده بود، نشنيد، به ياران خويش گفت: «از بالا بنگريد كه كسى از آنها را مى بينيد؟» و چون نگريستند، كسى را نديدند.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 372- 373- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 327- 329
فلمّا كان من الغد نادى عبيد اللّه بن زياد في النّاس أن يجتمعوا (1)، ثمّ خرج من القصر، و أتى إلى المسجد الأعظم، فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أيّها النّاس! إنّ مسلم بن عقيل، أتى هذا البلاد و أظهر العناد، (2)و شقّ العصا، و قد برئت الذّمّة من رجل
أصبناه في داره، (1) (2)و من جاء (3)به، فله ديته، اتّقوا اللّه عباد اللّه و الزموا طاعتكم و بيعتكم، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا، و من أتاني (4)بمسلم بن عقيل (5)فله عشرة آلاف درهم، و المنزلة الرّفيعة من يزيد بن معاوية، و له في كلّ يوم حاجة مقضيّة- و السّلام.
ثمّ نزل عن المنبر، و دعا الحصين بن نمير السّكونيّ (6)، فقال: ثكلتك أمّك إن فاتتك سكّة من سكك الكوفة، لم تطبق على أهلها أو يأتوك بمسلم بن عقيل، فو اللّه لئن خرج من الكوفة سالما لنريقنّ أنفسنا في طلبه، فانطلق الآن فقد سلّطتك على دور الكوفة، و سككها، فانصب المراصد و جدّ الطّلب حتّى تأتيني بهذا الرّجل.
قال: و أقبل محمّد بن الأشعث (7)حتّى دخل (8)على عبيد اللّه بن زياد، فلمّا رآه قال:
مرحبا بمن لا يتّهم (9)في مشورة! ثمّ أدناه و أقعده إلى جنبه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 90- 91
فلمّا طال على ابن زياد، و لم يسمع أصوات أصحاب ابن عقيل، قال لأصحابه:
أشرفوا، فانظروا، فأخذوا ينظرون و أدلّوا القناديل و أطنان القصب، تشدّ بالحبال و تدلّى و تلهب فيها النّار، حتّى فعل ذلك بالأظلّة الّتي في المسجد كلّها، فلمّا لم يروا شيئا أعلموا ابن زياد، ففتح باب السّدّة، و خرج و نادى في النّاس: برئت الذّمّة من رجل صلّى العتمة إلّا في المسجد. فاجتمع النّاس في ساعة، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال:
أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل قد أتى ما قد رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجد في داره، و من جاء به، فله ديته، اتّقوا اللّه عباد اللّه، و الزموا طاعتكم، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا. يا حصين بن تميم ثكلتك أمّك إن ضاع شي ء من سكك الكوفة، أو خرج هذا الرّجل، و لم تأتني به و قد سلّطتك على دور أهل الكوفة، فابعث مراصدة على أفواه السّكك، و أصبح غدا فاستبرئ الدّور حتّى تأتي بهذا
الرّجل. ثمّ نزل.
فلمّا أصبح أذن للنّاس، فدخلوا عليه، و أقبل محمد بن الأشعث، فقال: مرحبا بمن لا يتّهم، و لا يستغشّ. و أقعده إلى جنبه. (1)
جريان را به ابن زياد اطّلاع دادند و او در مسجد «باب السّدّه» را باز كرد و به مسجد درآمد و دستور داد جار بزنند: «از ذمه (و پيمان) ما بيرون است آن كس كه نماز عشا را جز در مسجد، در جاى ديگر بخواند!» همين فرياد (كه در كوفه كشيده شد) سبب گرديد كه همان ساعت مردم در مسجد اجتماع كنند.
ابن زياد نماز عشا را خواند و به منبر رفت. پس از حمد و ثناى الهى گفت: «امّا بعد (اى مردم) ديديد كه پسر عقيل، اين سفيه نادان چه تفرقه و اختلافى ميان مردم انداخت؟»
آن گاه گفت: «از ذمّه (و پيمان) ما بيرون است كسى كه مسلم در خانه اش پيدا شود، و هركه او را به نزد ما آورد، ديه (و خونبهاى) وى را بدو جايزه خواهيم داد.
اى بندگان خدا! از خدا انديشه كنيد و سر به فرمان باشيد و خويشتن را در معرض هلاكت قرار ندهيد.» (آن گاه حصين بن نمير، رئيس داروغه و پليس شهر را مخاطب ساخته گفت:) «اى حصين بن نمير! مادرت به عزايت نشيند، اگر از كوچه هاى كوفه به خوبى محافظت نكنى و اين مرد از اين شهر بيرون رود و او را به نزد من نياورى، كه من تو را بر همه خانه هاى مردم كوفه مسلّط ساختم. نگهبانان را بر سر كوچه ها بگمار و فردا صبح تمام خانه ها را يك به يك تفتيش كن تا اين مرد را به نزد من آرى.» اين سخنان را گفت و از منبر به زير آمد (و به قصر بازگشت).
بامدادان در قصر دار الإماره نشست و مردم را براى ورود رخصت داد. در اين ميان محمّد بن اشعث وارد شد. ابن زياد كه او را ديد، گفت: «خوش آمده اى اى كسى كه هيچ گونه پيش ما متّهم نيستى و دورويى با ما ندارى.» آن گاه او را در كنار خود نشانيد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 101- 102
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 68
و لمّا تفرّق النّاس عن مسلم بن عقيل، طال على ابن زياد، و جعل لا يسمع لأصحاب ابن عقيل صوتا كما كان يسمع قبل ذلك، قال لأصحابه: أشرفوا فانظروا، هل ترون منهم أحدا؟ فأشرفوا فلم يروا (2)أحدا، قال: فانظروهم لعلّهم تحت الظّلال، قد كمنوا لكم، فنزعوا (3)تخاتج المسجد، (4)و جعلوا يخفضون بشعل النّار في أيديهم، و ينظرون،
1) - از آن سو ابن زياد كه ديد سروصداها افتاد و ديگر از ياران مسلم هياهويى شنيده نمى شود، به اطرافيان خود گفت: «به بام مسجد برويد و بنگريد چه خبر است.» آنها از ديوارها سركشيدند و چراغها و دسته هايى كه به سر ريسمان بسته شده بود، روشن كردند و آنها را به پايين آويختند تا به زمين رسيد و به وسيله آنها تمام زير سقفها و زواياى مسجد را از بالا نگريستند و كسى را در آن جا نديدند.
2) - [في البحار و العوالم: «يجدوا»].
3) [اللّواعج: «الأخشاب من سقف المسجد». و التّخاتج: جمع تختج، معرّب: (تخته) الفارسيّة، و منه يظهر أنّ البنّائين لم يكونوا إلّا فرسا فحسب، بل كانت أسماء مصالح البناء أيضا فارسيّة].
4) [اللّواعج: «الأخشاب من سقف المسجد». و التّخاتج: جمع تختج، معرّب: (تخته) الفارسيّة، و منه يظهر أنّ البنّائين لم يكونوا إلّا فرسا فحسب، بل كانت أسماء مصالح البناء أيضا فارسيّة].
فكانت أحيانا تضي ء لهم و أحيانا (1)لا تضي ء (2)كما يريدون، فدلّوا القناديل و أطنان القصب تشدّ بالحبال ثمّ يجعل فيها النّيران، ثمّ تدلّى حتّى ينتهي إلى الأرض، ففعلوا ذلك في أقصى الظّلال، و أدناها و أوسطها حتّى فعل ذلك بالظّلّة الّتي فيها المنبر، فلمّا لم يروا شيئا أعلموا ابن زياد بتفرّق القوم، ففتح باب السّدّة الّتي في المسجد، ثمّ خرج، فصعد المنبر، و خرج أصحابه معه، فأمرهم، فجلسوا قبيل العتمة، و أمر عمرو بن نافع، فنادى: ألا برئت الذّمّة من رجل من الشّرط و العرفاء و المناكب أو المقاتلة صلّى العتمة إلّا في المسجد. فلم يكن إلّا ساعة حتّى امتلأ المسجد من النّاس، ثمّ أمر مناديه، فأقام الصّلاة و أقام الحرس خلفه، و أمرهم بحراسته من أن يدخل (3)عليه أحد (4)يغتاله، و صلّى بالنّاس، ثمّ صعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل، قد أتى ما قد رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجدناه في داره، و من جاء به فله ديته، اتّقوا اللّه عباد اللّه و الزموا طاعتكم (5)و بيعتكم، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا. يا حصين بن نمير ثكلتك أمّك إن ضاع باب سكّة من سكك الكوفة، أو خرج هذا الرّجل، و لم تأتني به، و قد سلّطتك على دور أهل الكوفة، فابعث مراصد على أهل السّكك، (6)و أصبح غدا فاستبرئ الدّور، و جس خلالها، حتّى تأتيني بهذا الرّجل.
1) - [اللّواعج: «تارة»].
2) - [زاد في البحار و العوالم: «لهم»].
3) [في البحار و العوالم و اللّواعج: «إليه من»].
4) [في البحار و العوالم و اللّواعج: «إليه من»].
5) - [في البحار و العوالم: «الطّاعة»].
6) - [في البحار و العوالم و الأسرار و اللّواعج: «الكوفة و دورهم»].
7) [اللّواعج: «و هو صاحب شرطته»].
8) [اللّواعج: «و هو صاحب شرطته»].
9) - چون مردم از دور مسلم پراكنده شدند، زمانى گذشت و ابن زياد ديگر آن هياهوى مردمى كه به يارى مسلم آمده بودند و از بامداد تا آن ساعت به گوشش مى خورد، نشنيد. به اطرافيان خود گفت: «سر بكشيد ببينيد آيا كسى به چشمتان مى خورد؟» آنان از بالاى قصر سركشيدند و كسى را نديدند. گفت: «خود بنگريد شايد در زير سايه به آنها كمين كرده باشند!» پس از بالاى بام به مسجد آمده تخته هاى سقف را كشيدند و با شعله هاى آتش كه در دست داشتند، به پايين نگاه مى كردند، و آن شعله ها گاهى پايين را روشن مى كرد و گاهى آن طور كه مى خواستند روشنى نداشت (و نمى توانستند درست پايين را بنگرند). چراغها از سقف آويزان كردند و دسته هاى نى به ريسمان بستند و آنها را آتش زده به پايين آويزان كردند تا آنها به زمين رسيد و بدين وسيله زير همه سايبانها و دور و نزديك و تمام زواياى مسجد را ديدند تا زير سايبانى كه منبر در آن جا قرار داشت نيز بدان وسيله بديدند و چون كسى به چشم نخورد، ابن زياد را از پراكنده شدن مردم آگاهى دادند. پس در سده مسجد را باز كرد و به منبر بالا رفت و همراهان او نيز با او به مسجد درآمدند. پس به آنان دستور داد بنشينيد و اين جريان پيش از نماز عشا بود. آن گاه به عمرو بن نافع دستور داد در شهر فرياد كند: «آگاه باشيد ذمه حكومت برى است (و خونش بگردن خود اوست) هر مردى از سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجويان كه نماز شام را بخواند جز در مسجد (يعنى همه مردان بايد امشب نماز عشا را در مسجد بخوانند)! ساعتى نگذشت كه مسجد از مردم پر شد. سپس منادى او آواز داد و مردم به نماز ايستادند و به نگهبانان خويش دستور داد هنگام نماز او را نگهبانى كنند، مبادا كسى ناگهانى به او بتازد و به اين ترتيب نماز را خواند. سپس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد. آن گاه گفت: «اما بعد، پس همانا پسر عقيل سفيه نادان چنان كرد كه ديديد از خلافكارى و دودستگى. پس ذمه خدا برى است (و جان و مالش مباح است) آن مردى كه مسلم در خانه او پيدا شود، و هركه او را به نزد ما آورد پول خون او را به او خواهيم داد. اى بندگان خدا بترسيد از خدا و اطاعت و بيعت خود را از دست ندهيد و بر خود راه عقوبت را نگشاييد. (آن گاه بحصين بن نمير گفت:) اى حصين بن نمير، مادر بر تو بگريد اگر درى از دروازه هاى شهر كوفه باز بماند، يا اين مرد از اين شهر به در رود و او را نزد من نياورى! و من تو را بر تمام خانه هاى مردم كوفه مسلّط كردم. پس ديدبانى براى كوچه ها بفرست و چون صبح شد، خانه ها را تفتيش كن و گوشه و كنار آنها را دقيقا بازبينى كن تا اين مرد را براى من بياورى.» و اين، حصين بن نمير رئيس داروغه و پاسبانان ابن زياد از طايفه بنى تميم بود. پس ابن زياد به قصر خويش رفت و براى عمرو بن حريث پرچمى بست و او را امير و فرمانرواى بر مردم ساخت. چون صبح شد، در مجلس خويش نشست و اجازه ورود به مردم داد. مردم (دسته دسته) به ديدن او آمدند. محمّد بن اشعث از در وارد شد. ابن زياد گفت: «خوش آمدى اى كسى كه در دوستى ما دورويى ندارد و بدنام و متهم به دشمنى ما نيست.» و او را پهلوى خود نشانيد.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 55- 56
المفيد، الإرشاد، 2/ 55- 56- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 351- 352؛ البحراني، العوالم، 17/ 200- 201؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 224؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 56- 58
و أخذ ابن زياد لا يسمع لأصحاب ابن عقيل صوتا، فقال لأصحابه:
«أشرفوا، فانظروا ما بالهم؟»
فأشرفوا، فلم يروا أحدا، قال:
«فانظروا، فلعلّهم تحت الظّلال قد كمنوا لكم».
فجعلوا يخفضون شعل النّار في أيديهم، و ينظرون: هل في الظّلال أحد؟ فكانت أحيانا تضي ء لهم، و أحيانا لا تضي ء، كما يريدون. فدلّوا أنصاف الطّنان تشدّ بالحبال، ثمّ تجعل فيها النّيران، ثمّ تدلّى إلى الأرض. ففعلوا ذلك من أقصى الظّلال و أدناها، فلم يروا شيئا. فعلموا أنّ القوم انصرفوا نادمين.
فأعلموا ابن زياد، فأمر بفتح باب السّدّة الّتي في المسجد، ثمّ خرج، فصعد المنبر، و خرج أصحابه، فجلسوا حوله [86] قبل العتمة، و نادى:
«برئت الذّمّة من رجل من الشّرطة، أو العرفاء، أو المناكب و المقاتلة، صلّى العتمة إلّا في المسجد!»
فلم تكن إلّا ساعة حتّى امتلأ المسجد.
فقال الحصين بن تميم:
«إن شئت، صلّى غيرك، و دخلت القصر، فإنّي لا آمن أن يغتالك بعض أعدائك.»
فقال:
«مر حرسي أن يقوموا ورائي، و زد فيهم، فإنّي لست بداخل بعد أن آثرت الخروج».
فصلّى بالنّاس، ثمّ قال:
«أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل، قد أتى ما رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت الذّمّة من رجل وجدناه في داره، و من جاء به فله ديته».
ثمّ توعّد النّاس، و حضّهم على الطّاعة، و خوّفهم الفرقة و الفتنة. و نادى حصين بن تميم، فأجابه، و كان على شرطه، فقال:
«ثكلتك أمّك، إن ضاع باب سكّة من سكك الكوفة، أو خرج هذا الرّجل، و لم تأتني به. فابعث مراصد على أفواه السّكك. و أصبح غدا و استبرئ الدّور، و جس خلالها حتّى تأتيني بهذا الرّجل».
ثمّ نزل ابن زياد، و دخل القصر.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 50- 51
فلمّا أصبح ابن زياد، نادى في النّاس أن يجتمعوا، ثمّ خرج من القصر، فدخل المسجد، ثمّ صعد المنبر، فقال: أيّها النّاس، إنّ مسلم بن عقيل السّفيه الجاهل، أتى هذا البلد، و أظهر الخلاف، و شقّ عصا المسلمين، و قد برئت الذّمّة من رجل أصبناه في داره، و من جاء به، فله ديته؛ و المنزلة الرّفيعة من أمير المؤمنين، و له كلّ يوم حاجة مقضيّة. ثمّ نزل عن المنبر، و دعا الحصين بن نمير السّكونيّ، فقال له: ثكلتك أمّك إن فاتتك سكّة من سكك الكوفة، و لم تضيّق على أهلها أو يأتوك بمسلم بن عقيل، فو اللّه لو خرج من الكوفة سالما، لتزهقنّ أنفسنا في طلبه، فانطلق الآن، فقد سلّطتك على دور الكوفة و سككها، فانصب المراصد و خذ في الطّلب حتّى تأتيني بهذا الرّجل. و أقبل محمّد بن الأشعث حتّى دخل على عبيد اللّه بن زياد، فلمّا رآه، قال: مرحبا بمن لا يتّهم في مشورة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 208
و كان عبيد اللّه قد نادى: إنّه من وجد في داره فقد برئت منه الذّمّة، و من جاء به فله ديته.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و أمّا ابن زياد، فلمّا لم يسمع الأصوات، قال لأصحابه: انظروا هل ترون منهم أحدا؟
فنظروا، فلم يروا أحدا، فنزل إلى المسجد قبيل العتمة، و أجلس أصحابه حول المنبر، و أمر فنودي: برئت الذّمّة من رجل من الشّرط و العرفاء و المناكب و المقاتلة صلّى العتمة إلّا في المسجد. فامتلأ المسجد، فصلّى بالنّاس، ثمّ قام، فحمد اللّه ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل قد أتى ما رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت الذّمّة من رجل وجدناه في داره، و من أتانا به، فله ديته. و أمرهم بالطّاعة و لزومها. و أمر الحصين بن تميم، أن يمسك أبواب السّكك، ثمّ يفتش الدّور- و كان على الشّرط و هو من بني تميم- (1)و دخل ابن زياد و عقد لعمرو بن حريث، و جعله على النّاس، فلمّا أصبح جلس للنّاس. (2)
«از حمايت و عهد ما خارج خواهد شد، كسى كه از شرطه و افسران و نگهبانان و سلحشوران و گروهبانان و جنگجويان باشد، و در خارج مسجد نماز بخواند.» (همه براى نماز و استماع خطبه در مسجد حاضر شوند). مسجد پر از جمعيت شد. او نماز خواند (امام جماعت) و بعد از آن برخاست (بر منبر رفت) و پس از حمد خداوند گفت: «اما بعد كه فرزند عقيل كه مردى سفيه و نادان است به مخالفت پرداخت؛ چنان كه ديديد و دانستيد. كسى كه به خانه او برود، از حمايت ما خارج خواهد شد و هركه (از ياران او) نزد ما آيد، حقوق او را خواهيم پرداخت.» آن گاه همه را به ادامه اطاعت و فرمانبردارى امر داد. به حصين بن تميم هم دستور داد كه دروازه ها را مراقبت (كه مسلم خارج نشود) و خانه ها را تفتيش كند. او (حصين) فرمانده شرطه (نگهبانان) و از بنى تميم بود. سپس ابن زياد به كاخ خود برگشت و عمرو بن حريث را به فرماندهى عمومى منصوب نمود. روز بعد هنگام بامداد براى پذيرايى نشست.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 128
1) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
2) - اما ابن زياد چون ديگر از شنيدن هياهو آسوده شد، به ياران خود گفت: «بنگريد آيا از آنها (شورشيان) كسى مى بينيد؟» آنها نگاه كردند و كسى نديدند. او از كاخ فرود آمد و به مسجد رفت. هنوز پاسى از شب نرفته بود. ياران و اتباع خود را پيرامون مسجد نشاند. دستور داد منادى بگويد:
ابن الأثير، الكامل، 3/ 272- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 107- 108
قال: و أمّا ابن زياد، فلمّا سكنت الأصوات، قال لأصحابه: انظروا هل ترون منهم أحدا؟ فنظروا فلم يروا أحدا، فنزل إلى المسجد قبل العتمة، و أجلس أصحابه حول المنبر، و أمر فنودي: «برئت الذّمّة من رجل من الشّرط و العرفاء و المناكب و المقاتلة صلّى العتمة إلّا في المسجد.» فامتلأ المسجد، فصلّى بالنّاس، ثمّ قام فحمد [اللّه] ثمّ قال: «أمّا بعد، فإنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل قد أتى ما رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت الذّمّة من رجل وجدناه في داره، و من أتانا به فله ديته.» و أمرهم بالطّاعة و لزومها، و أمر الحصين بن تميم أن يمسك أبواب السّكك، ثمّ يفتش الدّور.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 399
و أمّا عبيد اللّه بن زياد، فإنّه نزل من القصر بمن معه من الأمراء و الأشراف بعد العشاء الآخرة، فصلّى بهم العشاء في المسجد الجامع، ثمّ خطبهم و طلب منهم مسلم بن عقيل و حثّ على طلبه، و من وجد عنده و لم يعلم به فدمه هدر، و من جاء به فله ديته. و طلب الشّرط و حثّهم على ذلك و تهدّدهم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 155
و جعل ابن زياد لا يسمع لأصحاب ابن عقيل صوتا كما كان يسمع، فقال لأصحابه أن يشرفوا، فينظروا هل يرون أحدا؟ فلم يروا أحدا، و نزعوا الخشب من سقف المسجد و دلّوا شعل النّار و القناديل، فلم يروا أحدا، فأخبروه بتفرّق القوم، فخرج بأصحابه إلى
المسجد و نادى مناديه: برئت الذّمّة من رجل من الشّرط و العرفاء و المناكب و المقاتلة صلّى العتمة إلّا في المسجد. فامتلأ المسجد من النّاس، فصلّى بهم و أقام الحرس خلفه، ثمّ صعد المنبر و قال: إنّ ابن عقيل السّفيه الجاهل قد أتى ما رأيتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجدناه في داره، و من جاء به، فله ديته، اتّقوا اللّه عباد اللّه، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا. يا حصين بن تميم- و هو صاحب شرطته- ثكلتك أمّك إن ضاع باب من سكك الكوفة، و خرج هذا الرّجل و لم تأتني به و قد سلّطتك على دور أهل الكوفة. ثمّ دخل القصر، فلمّا أصبح جلس مجلسه و أذن للنّاس، فدخلوا عليه، و أقبل محمّد بن الأشعث فقال له: مرحبا بمن لا يستغشّ، و لا يتّهم، و أقعده إلى جنبه.
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592
و لمّا تفرّق النّاس عن مسلم و سكن لغطهم و لم يسمع ابن زياد أصوات الرّجال، أمر من معه في القصر أن يشرفوا على ظلال المسجد، لينظروا هل كمنوا فيها، فكانوا يدلّون القناديل و يشعلون النّار في القصب، و يدلّونها بالحبال إلى أن تصل إلى صحن الجامع، فلم يروا أحدا، فأعلموا ابن زياد و أمر مناديا أن ينادي في النّاس ليجتمعوا في المسجد، و لمّا امتلأ المسجد بهم رقى المنبر و قال: إنّ ابن عقيل قد آتى ما قد علمتم من الخلاف و الشّقاق، فبرئت الذّمّة من رجل وجدناه في داره، و من جاء به، فله ديته، فاتّقوا اللّه عباد اللّه، و الزموا طاعتكم و بيعتكم، و لا تجعلوا على أنفسكم سبيلا.
ثمّ أمر صاحب شرطته الحصين بن تميم أن يفتش الدّور و السّكك، و حذّره بالفتك به أن أفلت مسلم و خرج من الكوفة.
فوضع الحصين الحرس على أفواه السّكك، و تتبّع الأشراف النّاهضين مع مسلم، فقبض على عبد الأعلى بن يزيد الكلبيّ، و عمارة بن صلخب الأزديّ، فحبسهما، ثمّ قتلهما، و حبس جماعة من الوجوه استيحاشا منهم، و فيهم: الأصبغ بن نباتة و الحارث الأعور الهمدانيّ.
و أمر ابن زياد محمّد بن الأشعث و شبث بن ربعيّ و القعقاع بن شور الذّهليّ و حجّار
ابن أبجر و شمر بن ذي الجوشن و عمرو بن حريث أن يرفعوا راية الأمان و يخذّلوا النّاس، فأجاب جماعة ممّن خيّم عليهم الفرق، و آخرين جرّهم الطّمع الموهوم، و اختفى الّذين طهرت ضمائرهم و كانوا يترقّبون فتح الأبواب للحملة على صولة الباطل.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 181- 182
و ذكر هارون بن مسلم، عن عليّ بن صالح، عن عيسى بن يزيد، أنّ المختار بن أبي عبيد و عبد اللّه بن الحارث بن نوفل، كانا خرجا مع مسلم، خرج المختار براية خضراء، و خرج عبد اللّه براية حمراء، و عليه ثياب حمر، و جاء المختار برايته، فركزها على باب عمرو بن حريث، و قال: إنّما خرجت لأمنع عمرا.
و إنّ عبيد اللّه أمر أن يطلب المختار و عبد اللّه بن الحارث، و جعل فيهما جعلا، فأتي بهما، فحبسا. (1)
گويد: عبيد اللّه دستور داد، مختار و عبد اللّه بن حارث را بجويند و براى آوردنشان چيزى معيّن كرد، كه چون بياوردندشان، زندانى شدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2963
الطّبري، التّاريخ، 5/ 381
و كان فيمن خرج معه، المختار بن أبي عبيد، و عبد اللّه بن الحارث بن نوفل، فطلبهما (2)ابن زياد و حبسهما. (3)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 134
ابن الأثير، الكامل، 3/ 275- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 404و كان المختار عند خروج مسلم في قرية له تدعى (خطوانيّة)، فجاء بمواليه يحمل راية خضراء، و يحمل عبد اللّه بن الحارث راية حمراء، و ركز المختار رايته على باب عمرو بن حريث، و قال: أردت أن أمنع عمرو. و وضح لهما قتل مسلم و هانئ و أشير عليهما بالدّخول تحت راية الأمان عند عمرو بن حريث، ففعلا. و شهد لهما ابن حريث باجتنابهما ابن عقيل، فأمر ابن زياد بحبسهما بعد أن شتم المختار، و استعرض وجهه بالقضيب، فشتر عينه، و بقيا في السّجن إلى أن قتل الحسين عليه السّلام.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 181- 182
1) - عيسى بن يزيد گويد: مختار بن ابى عبيد و عبد اللّه بن حارث با مسلم قيام كرده بودند. مختار با پرچم سبز قيام كرده بود و عبد اللّه با پرچم سرخ، خود او نيز جامه سرخ داشت. مختار پرچم خويش را بر در عمرو بن حريث كوفت و گفت: «آمده ام كه عمرو را حفاظت كنم.»
2) - [نهاية الإرب: «و طلبهما»].
3) - گفته شده كسى كه با او قيام و خروج كرده بود، مختار بن ابى عبيد و عبد اللّه بن حارث بن نوفل بودند. ابن زياد كوشيد تا آن دو تن را گرفت و به زندان سپرد.
و علم بذلك محمّد بن الأشعث بن قيس، فأخبر به عبيد اللّه بن زياد.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66
فأتى [ابن طوعة] عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بذلك، و كان ابن زياد حين تفرّق عن ابن عقيل النّاس فتح باب القصر، و خرج إلى المجلس، فجلس فيه، و حضره أهل الكوفة، فجاء عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث إلى أبيه و هو عند ابن زياد، فأخبره خبر ابن عقيل، فأعلم محمّد بن الأشعث ابن زياد بذلك. فوجّه ابن زياد من الوجوه من يأتيه به، و فيهم محمّد بن الأشعث.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 338- 339، أنساب الأشراف، 2/ 81
فجاء رجل إلى محمّد بن الأشعث و هو جالس عند ابن زياد، فأخبره بذلك [بمكان مسلم]، فقال لابن زياد: إنّه قال لي: إنّ مسلما في دار فلان. فقال: ائتوني به.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 423، أنساب الأشراف، 3/ 224
و أقبل ابن تلك المرأة الّتي في بيتها إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث و هو حينئذ غلام حين راهق، فأخبره بمكان مسلم عنده، فأقبل عبد الرّحمان إلى أبيه محمّد بن الأشعث، و هو جالس مع ابن زياد، فأسرّ إليه الخبر، فقال ابن زياد: ما سارّك به ابنك؟
قال: أخبرني أنّ مسلم بن عقيل في بعض دورنا. فقال: انطلق، فأتني به السّاعة. و قال لعبيد بن حريث: ابعث مائة رجل من قريش. و كره أن يبعث إليه غير قريش خوفا من العصبيّة أن تقع. (1)
عبد الرّحمان پيش پدرش كه همراه ابن زياد نشسته بود، آمد و اين خبر را در گوش او گفت. ابن زياد گفت: «پسرت در گوش تو چه گفت؟» گفت: «خبر داد كه مسلم بن عقيل در يكى از خانه هاى محله ماست.» گفت: «برو و هم اكنون او را پيش من بياور.» به عبيد بن حريث هم گفت: «صد تن از قريش را گسيل دار.» و خوش نداشت كس ديگرى غير از قريشيان گسيل دارد و از بروز عصبيت بيم داشت.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 288
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 240- 241
1) - پسر آن زنى كه مسلم در خانه اش بود، پيش عبد الرّحمان پسر محمد بن اشعث كه نوجوانى در حدّ بلوغ بود، آمد و به او خبر داد كه مسلم در خانه او است.
و كان ابنها مولى لمحمّد بن الأشعث، فلمّا علم به الغلام، انطلق إلى محمّد، فأخبره، (1)فانطلق محمّد إلى عبيد اللّه، فأخبره، (2)فبعث عبيد اللّه (3)عمرو بن حريث المخزوميّ- و كان صاحب شرطه- إليه، (4)و معه (5)عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث. (6)[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 351
و أصبح ابن تلك العجوز و هو بلال بن أسيد الّذي آوت أمّه ابن عقيل، فغدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان ابن عقيل عند أمّه؛ قال: فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى أباه و هو عند ابن زياد، فسارّه، فقال له ابن زياد: ما قال لك؟
قال: أخبرني أنّ ابن عقيل في دار من دورنا. فنخس بالقضيب في جنبه ثمّ قال: قم، فأتني به السّاعة.
قال أبو مخنف: فحدّثني قدامة بن سعيد بن زائدة بن قدامة الثّقفيّ، أنّ ابن الأشعث حين قام ليأتيه بابن عقيل، بعث إلى عمرو بن حريث، و هو في المسجد خليفته على النّاس؛ أن ابعث مع ابن الأشعث ستّين أو سبعين رجلا كلّهم من قيس- و إنّما كره أن يبعث معه قومه، لأنّه قد علم أنّ كلّ قوم يكرهون أن يصادف فيهم مثل ابن عقيل- فبعث معه عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ في ستّين أو سبعين من قيس.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 373- المحمودي، العبرات، 1/ 329
1) [لم يرد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
2) [لم يرد في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب].
3) [تهذيب التّهذيب: «صاحب شرطته»].
4) [تهذيب التّهذيب: «صاحب شرطته»].
5) [في الأمالي: «محمّد» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «محمّد بن الأشعث»].
6) [في الأمالي: «محمّد» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «محمّد بن الأشعث»].
فجاء رجل إلى محمّد بن الأشعث و هو جالس إلى ابن زياد، فسارّه، فقال له: إنّ مسلما في دار فلان. فقال ابن زياد: ما قال لك؟ قال: إنّ مسلما في دار فلان. قال ابن زياد لرجلين: انطلقا، فأتياني به. (1)
گويد: پسر آن پيرزن، بلال بن اسيد، كه مادرش ابن عقيل را پناه داده بود، صبحگاهان پيش عبد الرّحمان بن محمد بن اشعث رفت و به او خبر داد كه ابن عقيل در خانه مادر او است.
گويد: عبد الرّحمان پيش پدر خويش آمد كه به نزد ابن زياد بود و آهسته با وى سخن كرد.
ابن زياد بدو گفت: «چه مى گويد؟»
گفت: «مى گويد كه ابن عقيل در يكى از خانه هاى ماست.»
ابن زياد چوب را پهلوى وى نهاد و گفت: «برخيز و هم اكنون او را بياور.»
قدامة بن سعيد ثقفى گويد: وقتى ابن اشعث برخاست كه ابن عقيل را بياورد، ابن زياد كس پيش عمرو بن حريث فرستاد كه در مسجد بود و نايب وى بود و گفت: «شصت يا هفتاد كس با ابن اشعث بفرست كه همگى از طايفه قيس باشند.»
گويد: نخواست از قوم اشعث بفرستد كه دانسته بود هيچ قومى خوش ندارد كسى همانند ابن عقيل را از ميان آنها به دست آرند.
گويد: پس عمرو بن عبد اللّه سلمى را با شصت يا هفتاد كس از قبيله قيس همراه وى فرستاد.
يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت: «مسلم در خانه فلانى است.»
ابن زياد گفت: «با تو چه مى گويد؟»
گفت: «مى گويد، مسلم در خانه فلانى است.»
ابن زياد به دو كس گفت: «برويد و او را پيش من آريد.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921، 2951، 2977
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
و أقبل ابن تلك المرأة الّتي مسلم بن عقيل في دارها إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فخبّره بمكان مسلم بن عقيل عند أمّه، فقال له عبد الرّحمان: اسكت الآن، و لا تعلم بهذا أحدا (2)من النّاس. قال: ثمّ أقبل عبد الرّحمان بن محمّد إلى أبيه، فسارّه في أذنه،
و قال: إنّ مسلم في دار طوعة. ثمّ تنحّى عنه، فقال عبيد اللّه/ بن زياد: ما الّذي قال لك (1)عبد الرّحمان؟ فقال: (2)أصلح اللّه الأمير! البشارة العظمى. فقال: و ما ذاك؟ [و- (3)] مثلك من بشر بخير. فقال: إنّ ابني هذا يخبرني أنّ مسلم بن عقيل في دار طوعة عند مولاة لنا. قال: فسرّ بذلك. ثمّ قال: قم، فأت به، و لك ما بذلت من الجائزة الحظّ الأوفى.
قال: ثمّ أمر عبيد اللّه بن زياد خليفته عمرو بن حريث (4)المخزوميّ أن يبعث مع محمّد ابن الأشعث ثلاثمائة راجل (5)من صناديد أصحابه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 91- 92
فلمّا أصبح، غدا إلى محمّد بن الأشعث، فأعلمه، فمضى ابن الأشعث إلى ابن زياد فأعلمه، فقال: انطلق، فأتني به. و وجّه معه عبد اللّه بن العبّاس السّلميّ في سبعين رجلا.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 68
و كانت للمرأة ابن، فذهب الابن، و أعلم عبيد اللّه بن زياد أنّ مسلما (6)في دار والدته.
فأنفذ عبيد اللّه بن زياد إلى دار المرأة محمّد بن الأشعث بن قيس في ستّين رجلا من قيس.
ابن حبّان، الثّقات، (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
و أصبح بلال ابن العجوز الّتي آوت ابن عقيل، فغدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان ابن عقيل عند أمّه، فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى إلى أبيه و هو جالس، فسارّه، فقال له ابن زياد: ما قال لك؟ قال: أخبرني أنّ ابن عقيل في دار من دورنا. فنخسه ابن زياد بالقضيب في جنبه، ثمّ قال: قم، فأتني به السّاعة.
قال أبو مخنف: فحدّثني قدامة بن سعد بن زائدة الثّقفيّ: إنّ ابن زياد بعث مع ابن
الأشعث ستّين أو سبعين رجلا كلّهم من قيس، عليهم عمرو بن عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ. (1)
عبد الرّحمان نيز يكسره به قصر ابن زياد آمد و به نزد پدرش كه در قصر نشسته بود، رفت و آهسته به او سخنى گفت. ابن زياد پرسيد: «چه گفت؟»
محمّد بن اشعث پاسخ داد: «به من خبر داد كه پسر عقيل در يكى از خانه هاى ماست.» ابن زياد با چوبدستى خود به پهلويش زد و گفت: «برخيز و هم اكنون او را به نزد من حاضر ساز.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 102
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 68- 69- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 108
و أصبح ابن تلك العجوز، فغدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان مسلم بن عقيل عند (2)أمّه، فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى أباه، و هو عند ابن زياد، فسارّه، فعرف ابن زياد سراره، فقال له ابن زياد بالقضيب (3)في جنبه (4): قم فائتني به السّاعة.
فقام. و بعث معه قومه، لأنّه قد علم أنّ كلّ قوم يكرهون أن يصاب فيهم مسلم (5) بن عقيل، (6) و بعث معه عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ في سبعين رجلا من قيس. (7)
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 56- 57
المفيد، الإرشاد، 2/ 56- 57- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 352؛ البحراني، العوالم، 17/ 201؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 224- 225؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 150؛ الأمين، لواعج الأشجان،/ 58- 59
و أصبح ابن تلك العجوز- و هو بلال بن أسيد- فغدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن [87] الأشعث، فأخبره بمكان ابن عقيل عنده، و كان محمّد بن الأشعث قد باكر ابن
1) - از آن سو بلال پسر آن پيرزن كه مسلم را در خانه خويش جاى داده بود، چون صبح شد، به نزد عبد الرّحمان پسر محمّد بن اشعث رفت و به او اطّلاع داد كه مسلم بن عقيل در خانه مادر او است.
2) - [اللّواعج: «من»].
3) [لم يرد في اللّواعج].
4) [لم يرد في اللّواعج].
5) [لم يرد في اللّواعج].
6) [لم يرد في اللّواعج].
7) - (از آن سو) پسر آن پيرزال (طوعه) چون صبح شد، به نزد عبد الرّحمان پسر محمد بن اشعث رفت و او را از جاى مسلم بن عقيل (كه همان خانه خودشان بود) آگاهى داد. عبد الرّحمان به سراغ پدر بيامد تا در مجلس ابن زياد (او را ديدار كرد) و او را ديد در كنار ابن زياد نشسته است، پس به نزديك پدر رفته و در گوشى با او گفتگو كرد. ابن زياد مطلب را فهميد و با چوب (يا شمشير نازكى) كه در كنارش بود، اشاره كرد و گفت: «برخيز و هم اكنون او را به نزد من بياور!» و همراهان خود را نيز به همراهش فرستاد. چون مى دانست هر قبيله اى خوش ندارد كه مسلم بن عقيل در ميان ايشان گرفتار شود، و به همراهى او عبيد اللّه ابن عباس سلمى را با هفتاد نفر از طايفه قيس فرستاد.
زياد، و هو عنده. فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى أباه، فدنا منه، و سارّه.
فقال ابن زياد:
«و ما يقول ابنك؟» فقال:
«يقول: إنّ ابن عقيل في دار من دورنا».
فنخس بالقضيب في جنبه، و قال:
«قم، و ائتني به السّاعة».
و بعث إلى خليفته، و هو في المسجد أن:
«ابعث مع ابن الأشعث سبعين رجلا من قيس».
و إنّما كره قومه، لأنّه علم أنّ قومه يكرهون أن يصاب فيهم مثل ابن عقيل. ففعل ذلك.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 51
فجاء عبد الرّحمان بن محمّد [بن] الأشعث، فقال له: أصلح اللّه الأمير، بلغني أنّ مسلم ابن عقيل في موضع كذا و كذا.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
و أصبح، فغدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان مسلم بن عقيل عند أمّه، فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى أباه، و هو عند ابن زياد، فسارّه، فعرف ابن زياد سراره، قال: قم، فأتني به السّاعة. فقام. و بعث عبد اللّه بن العبّاس السّلميّ في سبعين رجلا.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 228
و أقبل ابن تلك المرأة الّتي مسلم في دارها إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان مسلم، فقال: اسكت إذن، و لا تخبر أحدا. و أقبل عبد الرّحمان إلى أبيه، فسارّه في أذنه بأنّ مسلما في منزل طوعة، ثمّ تنحّى، فقال ابن زياد: ما الّذي قال لك عبد الرّحمان؟ فقال: أصلح اللّه الأمير البشارة الكبرى. قال: و ما تلك؟ فمثلك من يبشر بخير. فأخبره بذلك، فسرّ عدوّ اللّه و قال له: قم، فأتني به، و لك ما بذلت من الجائزة الكبرى، و الحظّ الأوفى. ثمّ أمر ابن زياد خليفته عمرو بن حريث المخزوميّ أن يبعث مع
محمّد بن الأشعث ثلاثمأة رجل من صناديد أصحابه.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 208
فلمّا أصبح أذن مناد: من دلّ على مسلم، فله ديته، و برئت الذّمّة من رجل وجدناه في داره. فجاء بلال إلى عبد الرّحمان بن محمّد [بن] الأشعث، فأخبره بمكان مسلم بن عقيل عنده، فأقبل عبد الرّحمان و دنا من أبيه و سارّه. فقال ابن زياد: ما يقول ابنك؟
فقال: يقول: ابن عقيل في دار من دورنا. (1)فأنفذ عبيد اللّه، عمرو بن حريث المخزوميّ و محمّد بن الأشعث في سبعين رجلا.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 93
فأخبر به، فبعث عبيد اللّه إليه صاحب الشّرطة عمرو بن حريث، و معه عبد الرّحمان ابن محمّد الأشعث.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و لمّا أصبح بلال ابن تلك العجوز الّتي آوت مسلم بن عقيل، أتى عبد الرّحمان بن محمّد ابن الأشعث، فأخبره بمكان ابن عقيل، فأتى عبد الرّحمان أباه، و هو عند ابن زياد، فأسرّه بذلك، فأخبر به محمّد، ابن زياد، (2)فقال له ابن زياد: قم، فأتني به السّاعة. و بعث معه عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ في سبعين من قيس. (3)
به گوش او چيزى گفت. محمد هم به ابن زياد خبر داد. ابن زياد گفت: «تو خود برخيز و برو و او را همين الآن بياور!» عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس سلمى را با عدّه هفتاد تن از طايفه قيس با او همراه كرد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 128
ابن الأثير، الكامل، 3/ 272- مثله الجواهري، مثير الأحزان،/ 24
فأخبر مولاه، و وصل الخبر إلى عبيد اللّه، فأخبر محمّد بن الأشعث، و قيل عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ في سبعين رجلا من قيس.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 17
فانطلق [ابن المرأة]، فأخبر ابن الأشعث، فأخبر ابن زياد، فبعث إليه عمرو بن حريث المخزوميّ- و كان على شرطته- و معه محمّد بن الأشعث. (4)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275
1) - [من هنا حكاه عنه في البحار، 44/ 354، العوالم، 17/ 203، نفس المهموم،/ 111].
2) - [و في مثير الأحزان مكانه: «فلمّا أصبح وشى بالخبر من طريقه إلى ابن زياد ...»].
3) - بلال فرزند آن پيرزن كه مسلم را پناه داده بود، نزد عبد الرّحمان بن محمد بن اشعث رفت و محل اختفاى مسلم بن عقيل را به او نشان داد. عبد الرّحمان هم نزد پدرش رفت كه در مجلس ابن زياد بود.
4) - آن لعين چون صبح شد، عبيد اللّه را اعلام كرد. عبيد اللّه هفتاد كس به محمّد اشعث داد كه: «برو مسلم را بگير و بياور!»
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
فوشى الخبر بطريقه إلى ابن زياد، فأحضر محمّد بن الأشعث و ضمّ إليه جماعة، و أنفذه لإحضار مسلم. (1)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 54
ابن طاووس، اللّهوف،/ 54
و أصبح ابن زياد، فجلس، فأتى بلال إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث و أخبره بمكان ابن عقيل، فأتى عبد الرّحمان أباه و هو عند ابن زياد، فسارّه بذلك، فأخبر محمّد ابن الأشعث، ابن زياد، فقال له: قم، فأتني به السّاعة. و بعث معه عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ في سبعين من قيس.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 399- 400
فدلّ عليه محمّد بن الأشعث، فأتى به إلى عبيد اللّه، فبكته.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
و كان ابنها مولى لمحمّد بن الأشعث، فانطلق إلى مولاه، فأعلمه. فبعث عبيد اللّه إلى مسلم. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام] الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207
فلمّا أصبح ابن تلك العجوز ذهب إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأعلمه بأنّ مسلم بن عقيل في دارهم، فجاء عبد الرّحمان، فسارّ أباه بذلك، و هو عند ابن زياد، فقال ابن زياد: ما الّذي سارّك به؟ فأخبره الخبر، فنخس بقضيب في جنبه، و قال: قم، فأتني به السّاعة. و بعث ابن زياد عمرو بن حريث المخزوميّ- و كان صاحب شرطته- و معه عبد الرّحمان و محمّد بن الأشعث في سبعين أو ثمانين فارسا.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 155
و كان لها ولد من موالي محمّد بن الأشعث، فانطلق إلى محمّد بن الأشعث، فأخبره. (2)
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 44
1) - و به ابن زياد گزارش داد. ابن زياد، محمّد بن اشعث را احضار كرد و عدّه اى سرباز به همراهش نمود، و مأمور جلب مسلمش كرد.
2) - و روز ديگر در وقتى كه ابن زياد با حصين بن نمير مى گفت كه: «گرد محلات كوفه برآى و منادى كن كه هركس كه خبر مسلم بن عقيل را بياورد، ده هزار درم بدو دهم!» آن پسر سر به گوش عبد الرّحمان بن محمد بن اشعث برده، گفت: «مسلم بن عقيل در خانه ماست.» و عبد الرّحمان اين سخن را به پدر خود گفته. محمد عبيد اللّه را گفت: (أصلح اللّه الأمير البشارة العظمى)! ابن زياد گفت: «آن چيست كه دائم از لفظ تو بشارت مى شنوم!» جواب داد كه: «مسلم بن عقيل در خانه يكى از متعلقان ماست طوعه نام.» و ابن زياد سيصد كس به محمّد بن اشعث داده او را به سر مسلم فرستاد.
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 337
ثمّ إنّ ولد تلك المرأة لمّا حقّق الخبر عن مسلم، مضى إلى اللّعين ابن زياد، فأخبره بخبر مسلم، ثمّ إنّ ابن زياد دعا بمحمّد بن الأشعث الكنديّ، و ضمّ إليه ألف فارس و خمسمائة راجل، و أمرهم بالانطلاق إلى مسلم.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 426
قال أبو مخنف رحمه اللّه: فلمّا أصبح الغلام، خرج مسرعا حتّى أتى قصر الإمارة، و نادى:
النّصيحة النّصيحة. فقال له أبوه: و أيّ نصيحة أتيت بها؟ فقال: أمّي صارت تجير الأعداء. قال: و أيّ عدوّ أجارته؟ قال: مسلم بن عقيل عليه السّلام في دارنا. فسمعه ابن زياد (لعنه اللّه)، فقال: ما يقول الغلام؟ قال أبوه: يقول: إنّ مسلم عليه السّلام في دارنا. فقام إليه ابن زياد (لعنه اللّه)، فطوّقه بطوق من ذهب، و توّجه بتاج من لجين، و اركبه على سابق من الخيل.
ثمّ دعا بمحمّد بن الأشعث، و ضمّ إليه خمسمائة فارس، و قال له: انطلق مع هذا الغلام، و اتني بمسلم بن عقيل عليه السّلام قتيلا أو أسيرا.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 33
فما أصبح حتّى أوصل الخبر إلى ابن زياد.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 234
و أصبح ابن تلك المرأة، فأخبر عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث بمكان مسلم من أمّه، و كانت أمّه أمّ ولد للأشعث بن قيس، فأعتقها، و تزوّجها أسيد الحضرميّ، فولدت له بلالا، فبين بلال و أولاد الأشعث علاقة بسبب تلك المرأة، و لعلّ بعضهم كان أخا بلال لأمّه، فجاء عبد الرّحمان، فأخبر أباه سرّا و هو عند ابن زياد، فعرف ابن زياد سراره،
فبعث معه سبعين رجلا. (1)
اداره پژوهش و نگارش، ترجمه أعيان الشيعه،/ 171
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592
و عند الصّباح أعلم ابن زياد بمكان مسلم، فأرسل ابن الأشعث في سبعين من قيس ليقبض عليه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 183
فلمّا أصبح (بلال) غدا إلى عبد الرّحمان بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمكان مسلم بن عقيل عند أمّه، فأقبل عبد الرّحمان حتّى أتى أباه- و هو عند ابن زياد- فسارّه، فقال له ابن زياد: ما قال لك؟.
قال: أخبرني: أنّ ابن عقيل في دار من دورنا.
فقال ابن زياد: قم، فأتني به السّاعة، و لك ما بذلت من الجائزة الكبرى و الحظّ الأوفى. ثمّ بعث معه عمرو بن عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ في سبعين رجلا من قيس.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 235
1) - از طرفى بلال پسر طوعه با فرزندان محمّد بن اشعث رابطه خويشاوندى داشت. بدين معنى كه طوعه كنيز اشعث بن قيس بود و از او فرزند نيز داشت. اشعث اين زن را آزاد كرد و فردى به نام اسيد حضرمى با وى ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج، همين بلال بود. بدين ترتيب بلال با اين خانواده ارتباط نزديكى داشت؛ لذا صبح زود به سراغ عبد الرّحمان پسر محمّد بن اشعث آمد و بودن مسلم را در خانه خود گزارش نمود. عبد الرّحمان نيز بيدرنگ به جنب قصر شتافت و ماجرا را به پدر خويش گفت. ابن زياد كه در كنار محمّد بن اشعث نشسته بود، اين گزارش را شنيد و بلافاصله هفتاد نفر از گماشتگان خود را براى دستگيرى مسلم به طرف خانه طوعه روانه كرد.
فبعث إلى مسلم.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66
قال: و أرسل جماعة إلى مسلم بن عقيل [بعد اعتقال هانئ]، فخرج عليهم بسيفه، فما زال يقاتلهم حتّى أخرج و أسر، فلمّا أسر بعث الرّجال.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 5
فلمّا أحسّ مسلم برسل ابن زياد، خرج بسيفه، و اقتحموا عليه الدّار، فاختلف هو و بكير بن حمران الأحمريّ ضربتين، فضرب بكير فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع في شفته السّفلى، فنصلت ثنيّتاه، و ضرب بكيرا ضربة على رأسه، و أخرى على حبل عاتقه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 339، أنساب الأشراف، 2/ 81
فدخل [ابن الأشعث] عليه و هو عند امرأة قد أوقدت نارا، فهي تغسل عنه الدّم، فقالوا له: انطلق إلى الأمير. فقال عفوا. قالوا: ما نملك ذلك. فانطلق معهم.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 423، أنساب الأشراف، 3/ 224
فأقبلوا حتّى أتو الدّار الّتي فيها مسلم بن عقيل، فاقتحموها، فقاتلهم، فرمي، فكسر فوه، و أخذ، فأتي ببغلة، فركبها، و صاروا به إلى ابن زياد. (1)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 288
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 241
فأخذوه. (2)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 179
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
فلم يعلم مسلم حتّى أحيط بالدّار، فلمّا رأى ذلك مسلم خرج إليهم (3)بسيفه، فقاتلهم،
فأعطاه عبد الرّحمان (1)الأمان، فأمكن من يده. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 351- 352
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها ابن عقيل، فلمّا سمع وقع حوافر الخيل و أصوات الرّجال، عرف أنّه قد أتي، فخرج إليهم بسيفه، و اقتحموا عليه الدّار، فشدّ عليهم يضربهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه، فشدّ عليهم كذلك، فاختلف هو و بكير بن حمران الأحمريّ ضربتين، فضرب بكير فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أشرع السّيف في السّفلى، و نصلت لها ثنيّتاه، فضربه مسلم ضربة في رأسه منكرة، و ثنّى بأخرى على حبل العاتق كادت تطلع على جوفه. فلمّا رأوا ذلك أشرفوا عليه من فوق ظهر البيت، فأخذوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في أطنان القصب، ثمّ يقلبونها عليه من فوق البيت، فلمّا رأى ذلك خرج عليهم مصلتا بسيفه في السّكّة، فقاتلهم، فأقبل عليه محمّد بن الأشعث، فقال: يا فتى، لك الأمان، لا تقتل نفسك.
فأقبل يقاتلهم، و هو يقول:
أقسمت لا اقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** و يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب، و لا تخدع، و لا تغرّ، إنّ القوم بنو عمّك، و ليسوا بقاتليك و لا ضاربيك. و قد أثخن بالحجارة، و عجز عن القتال و انبهر، فأسند ظهره إلى جنب تلك الدّار؛ فدنا محمّد بن الأشعث، فقال: لك الأمان. فقال: آمن أنا؟
قال: نعم. و قال القوم: أنت آمن. غير عمرو بن عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ فإنّه قال:
لا ناقة لي في هذا و لا جمل. و تنحّى.
1) - [في الأمالي: «محمّد» و في تهذيب الكمال و تهذيب التّهذيب: «محمّد بن الأشعث»].
و قال ابن عقيل: أمّا (1)لو لم تؤمّنوني، ما وضعت يدي في أيديكم. و أتي ببغلة فحمل عليها، و اجتمعوا حوله، و انتزعوا سيفه من عنقه، فكأنّه عند ذلك آيس من نفسه، فدمعت عيناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر. قال محمّد بن الأشعث: أرجو ألّا يكون عليك بأس. قال: ما هو إلّا الرّجاء؛ أين أمانكم؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. و بكى؛ (2)فقال له عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس: إنّ من يطلب مثل الّذي تطلب (3)، إذا نزل به مثل الّذي نزل بك لم يبك. قال: إنّي و اللّه ما لنفسي أبكي، و لا لها من القتل أرثي، و إن كنت لم أحبّ لها طرفة عين تلفا، و لكن أبكي لأهلي المقبلين إليّ، أبكي لحسين و آل حسين. ثمّ أقبل على محمّد بن الأشعث فقال: يا عبد اللّه، إنّي أراك و اللّه ستعجز عن أماني، فهل عندك خير! تستطيع أن تبعث من عندك رجلا على لساني يبلغ حسينا؟ (4)فإنّي لا أراه إلّا قد خرج إليكم اليوم مقبلا، أو هو خرج غدا هو و أهل بيته، و إنّ ما ترى من جزعي لذلك، فيقول (5): إنّ ابن عقيل بعثني إليك، و هو في أيدي القوم أسير، (6)لا يرى أن تمشي (7)حتّى تقتل، و هو يقول: ارجع بأهل بيتك، و لا يغرّك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل؛ إنّ أهل الكوفة قد كذبوك و كذبوني، و ليس لمكذّب (8)رأي. فقال ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ، و لأعلمنّ ابن زياد أنّي قد أمّنتك.(9)قال أبو مخنف: (10)فحدّثني جعفر بن حذيفة الطائيّ- و قد عرف سعيد بن شيبان الحديث- قال: دعا (11)محمّد بن الأشعث إياس بن العثل (12)الطّائيّ من بني مالك بن عمرو
1) - [لم يرد في العبرات].
2) - [من هنا حكاه عنه في البداية].
3) - [العبرات: «طلبت»].
4) - [زاد في البداية: «عنّي الرّسالة»].
5) - [البداية: «فتقول له»].
6) [في البداية: «لا يدري أيصبح أم يمسي» و في العبرات: «لا يرى أن تمسي»].
7) [في البداية: «لا يدري أيصبح أم يمسي» و في العبرات: «لا يرى أن تمسي»].
8) - [البداية: «لكاذب»].
9) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
10) [البداية: «فدعا»].
11) [البداية: «فدعا»].
12) - [البداية: «العبّاس»].
ابن ثمامة، و كان شاعرا، و كان لمحمّد زوّارا، فقال له: الق (1)حسينا، فأبلغه هذا الكتاب، و كتب فيه الّذي أمره ابن عقيل. (2)و قال له: هذا زادك و جهازك، و متعة لعيالك. (3)فقال:
من أين لي براحلة، فإنّ راحلتي قد أنضيتها؟ قال: هذه راحلة، فاركبها برحلها. (4)ثمّ خرج. (5)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 373- 375- عنه: ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 158- 159؛ القمي، نفس المهموم،/ 113- 114؛ المحمودي، العبرات، 1/ 329- 331
فدخلا عليه و هو عند امرأة قد أوقدت له النّار، فهو يغسل عنه الدّماء، فقالا له:
انطلق، الأمير يدعوك. فقال: اعقدا لي عقدا. فقالا: ما نملك ذاك. فانطلق معهما. (6)
كه سوى خانه اى رفتند كه ابن عقيل آنجا بود كه وقتى صداى سم اسبان و صوت مردان را شنيد، بدانست كه سوى وى آمده اند و با شمشير سوى آنها رفت.
مهاجمان به خانه ريختند. مسلم با شمشير حمله برد و ضربت زد تا از خانه بيرونشان كرد، آن گاه باز آمدند و باز حمله برد. ضربتى ميان وى و بكير بن حمران احمرى ردوبدل شد. بكير ضربتى به دهان مسلم زد كه لب بالاى وى را قطع كرد و شمشير در لب پايين نشست و دو دندان جلو را شكست. مسلم نيز ضربتى سخت به سر وى زد و ضربتى ديگر زير شانه اش زد كه نزديك بود به شكمش فرورود. و چون چنان ديدند بالاى اتاق رفتند و او را سنگباران كردند. دسته هاى نى را آتش مى زدند و از بالاى اتاق بر او مى افكندند و چون چنين ديد با شمشير كشيده به كوچه آمد و با آنها بجنگيد.
محمد بن اشعث پيش آمد و گفت: «اى جوان، در امانى! خودت را به كشتن مده!» اما او به جنگ بود و جزى به اين مضمون مى خواند:
«قسم ياد كرده ام كه آزاد كشته شوم
اگرچه مرگ چيزى ناباب باشد
هركس روزى دچار شر مى شود
و گرم تلخ، به جنگ مى آميزد
پرتو خورشيد را پس آر كه پايدار بمانى
بيم دارم دروغم گويند يا فريبم دهند.»
محمد بن اشعث گفت: «به خدا دروغت نمى گويند و خدعه نمى كنند و فريبت نمى دهند. اين قوم، پسر عموهاى تواند تو را نمى كشند و نمى زنند.»
مسلم از سنگها زخمى شده بود و تاب جنگ نداشت. نفسش گرفت و پشت به ديوار خانه داد. محمد بن اشعث به وى نزديك شد و گفت: «در امانى!»
گفت: «در امانم؟»
گفت: «آرى!»
آن جمع نيز گفتند: «در امانى!» به جز عمرو بن عبد اللّه سلمى كه گفت: «به من مربوط نيست.»
و به كنارى رفت. ابن عقيل گفت: «اگر امانم نداده بوديد، دست در دست شما نمى نهادم».
گويد: آن گاه استرى آوردند و او را بر آن نشاندند و به دورش فراهم آمدند و شمشيرش را از گردنش برگرفتند. گويى در اين وقت از جان خويش نوميد شد و چشمانش پر از اشك شد و گفت: «اين آغاز خيانت است.»
محمد بن اشعث گفت: «اميدوارم خطرى نباشد.»
گفت: «فقط اميد؟ پس امان شما چه شد؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، و بگريست. عمرو بن عبيد بدو گفت: «هركه چيزى چونان جويد كه تو مى جستى و بدو آن رسد كه به تو رسيد، نبايدش گريست.»
گفت: «به خدا براى خودم نمى گريم. دريغا گوى خويشتن نيستم كه كشته مى شوم. اگرچه هرگز در آرزوى هلاك خويش نبوده ام، اما براى كسانم مى گريم كه سوى من مى آيند. براى حسين و خاندان حسين مى گريم.»
آن گاه روى به محمد بن اشعث كرد و گفت: «اى بنده خدا! به خدا مى بينم كه قدرت ايمن داشتن من ندارى. آيا خيرى به نزد تو هست؟ مى توانى از پيش خود يكى را بفرستى كه از زبان من به حسين پيغام برد؟ مى دانم هم امروز با خاندان خويش سوى شما روان شده است، يا فردا روان مى شود و اين غم و اندوه كه مى بينى به سبب آن است. بگويد: وقتى ابن عقيل مرا پيش تو فرستاد، به دست قوم اسير بود و مى دانست كه به سرف كشته شدن مى رود. گفت با خاندان خويش بازگرد، مردم كوفه فريبت ندهند كه همان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت با مرگ يا كشته شدن از آنها جدا شود. مردم كوفه با تو دروغ گفتند، با من نيز دروغ گفتند و دروغزده را رأى درست نيست.»
ابن اشعث گفت: «به خدا چنين مى كنم. به ابن زياد نيز مى گويم كه تو را امان داده ام.»
جعفر بن حذيفه طايى (سعيد بن شيبان نيز اين حديث را بشناخت) گويد: محمد بن اشعث به اياس بن عثل طايى كه مردى شاعرپيشه بود و پيش محمد مى آمد، گفت: «پيش حسين رو و اين نامه را به او برسان!».
در نامه سخنانى را كه ابن عقيل بدو گفته بود، نوشت و گفت: «اين توشه و اين لوازم و اين هم از آن نانخورانت.»
گفت: «پس مركوبم كو كه مركوبم را فرسوده ام.»
گفت: «اين نيز مركب و جهاز. برنشين!»
گويد: «اياس برفت.»
گويد: آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند. مسلم به نزد زنى بود كه براى وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مى شست. بدو گفتند: «بيا! امير تو را مى خواهد.»
گفت: «براى من قرارى نهيد.»
گفتند: «اختيار اين كار را نداريم.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921، 2951- 2954، 2977- 2978
1) - [البداية: «اذهب فالق»].
2) [البداية: «ثمّ أعطاه راحلة و تكفّل له بالقيام بأهله و داره»].
3) [لم يرد في العبرات].
4) [لم يرد في العبرات].
5) [البداية: «ثمّ أعطاه راحلة و تكفّل له بالقيام بأهله و داره»].
6) - مسلم بى خبر بود تا وقتى كه خانه را محاصره كردند و چون چنين ديد، با شمشير برون شد و با آنها بجنگيد، عبد الرحمان او را امان داد كه تسليم شد.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391- 392
قال: فركب محمّد بن الأشعث حتّى وافى الدّار الّتي فيها مسلم بن عقيل. قال: و سمع مسلم بن عقيل وقع حوافر الخيل و زعقات الرّجال (1)، فعلم أنّه قد أتى (2)في طلبه، (3)فبادر رحمه اللّه إلى فرسه، (4)فأسرجه و ألجمه (5)و صبّ عليه درعه، و اعتجر بعمامة، و تقلّد (6)بسيفه، و القوم يرمون الدّار بالحجارة، و يلهبون النّار في نواحي القصب. قال: فتبسّم مسلم رحمه اللّه، ثمّ قال: يا نفس! اخرجي إلى الموت الّذي ليس منه محيص، و لا عنه محيد. ثمّ قال للمرأة: أي رحمك اللّه، و جزاك (7)عنّي خيرا! (8)اعلمي، أنّما (9)أوتيت (10)من قبل ابنك، و لكن افتحي الباب. قال: ففتحت الباب، و خرج مسلم (11)في وجوه (12)القوم كأنّه أسد مغضب، فجعل يضاربهم بسيفه، حتّى قتل منهم جماعة.
و بلغ ذلك عبيد اللّه بن زياد (13)، فأرسل إلى محمّد بن الأشعث قال: سبحان اللّه يا
1) - في د: الرّجل.
2) في د: بطلبه.
3) في د: بطلبه.
4) في د: فأسرجها و ألجمها.
5) في د: فأسرجها و ألجمها.
6) - من د و بر، و وقع في الأصل: تلقد مصحفا.
7) - زيد في د: اللّه.
8) - زيد في د: و قال.
9) - في د: إنّي.
10) - من د و بر، و في الأصل: و تبت.
11) في د: بوجوه.
12) في د: بوجوه.
13) - زيد في د: لعنه اللّه.
عبد اللّه! بعثناك إلى رجل واحد تأتينا به، فأثلم في أصحابي ثلمة عظيمة. فأرسل إليه محمّد بن الأشعث: أيّها الأمير! أما تعلم أنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و سيف حسام، في كفّ بطل همام، من آل خير الأنام. قال: فأرسل إليه عبيد اللّه (1)ابن زياد: أعطه الأمان، فإنّك لن تقدر عليه إلّا بالأمان. فجعل محمّد بن الأشعث يقول: ويحك يا ابن عقيل! لا تقتل نفسك، لك الأمان! و مسلم بن عقيل يقول: لا حاجة إلى أمان الغدرة. ثمّ جعل يقاتلهم، و هو يقول:
أقسمت لا اقتل إلّا حرّا *** و لو وجدت الموت كأسا مرّا
أكره أن اخدع أو أغرّا *** كلّ امرئ يوما يلاقي شرّا
/ أضربكم و لا أخاف ضرّا
قال: فناداه محمّد بن الأشعث و قال: ويحك يا ابن عقيل! إنّك لا تكذب و لا تغرّ، القوم ليسوا بقاتليك، فلا تقتل نفسك. قال: فلم يلتفت مسلم بن عقيل رحمه اللّه إلى كلام ابن الأشعث، و جعل يقاتل حتّى أثخن بالجراح، و ضعف عن القتال، و تكاثروا عليه، فجعلوا يرمونه بالنّبل و الحجارة، فقال مسلم: ويلكم! ما لكم ترمونني بالحجارة، كما ترمى الكفّار، و أنا من أهل بيت الأنبياء الأبرار، ويلكم! أما ترعون (2)حقّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم (3)و ذرّيّته. (4)قال: ثمّ حمل عليهم على ضعفه، فكسرهم، و فرّقهم في الدّروب، ثمّ رجع و أسند ظهره إلى باب دار هناك، فرجع القوم إليه، فصاح بهم محمّد بن الأشعث: ذروه حتّى أكلّمه بما يريد.
قال: ثمّ دنا منه ابن الأشعث، حتّى وقف قبالته (5)، و (6)قال: ويلك يا ابن عقيل! لا تقتل نفسك، أنت آمن و دمك في عنقي. فقال له مسلم: أتظنّ يا ابن الأشعث! أنّي
أعطي بيدي أبدا، و أنا أقدر على القتال! لا و اللّه لا كان ذلك أبدا. ثمّ حمل عليه حتّى ألحقه بأصحابه. ثمّ رجع موضعه، فوقف و قال: اللّهمّ! إنّ العطش قد بلغ منّي. قال: فلم يجسرأحد أن (1)يسقيه الماء و لا قرب منه.
فأقبل ابن الأشعث على أصحابه، و قال: ويلكم! إنّ هذا لهو العار و الفشل، أن تجزعوا من رجل واحد هذا الجزع، احملوا عليه بأجمعكم حملة واحدة. قال: فحملوا عليه، و حمل عليهم، فقصده من أهل الكوفة رجل يقال له بكير بن حمران الأحمريّ، فاختلفا بضربتين، فضربه بكير ضربة على شفته العليا، و ضربه مسلم بن عقيل ضربة، فسقط إلى الأرض قتيلا. قال: فطعن من ورائه طعنة، فسقط إلى الأرض، فأخذ أسيرا، ثمّ أخذ فرسه و سلاحه.
و تقدّم رجل من بني سليمان يقال له: عبيد اللّه بن العبّاس، فأخذ عمامته.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 92- 96
و أرسل (2)إلى مسلم بن عقيل، فخرج (3)إليهم بسيفه، (4)فما زال يقاتلهم، حتّى أثخنوه بالجراح، فأسروه (5). (6)
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 268
فاقتحموا على مسلم الدّار، فثار عليهم بسيفه، و شدّ عليهم، فأخرجهم من الدّار، ثمّ حملوا عليه الثّانية، فشدّ عليهم و أخرجهم أيضا، فلمّا رأوا ذلك علوا ظهر البيوت، فرموه بالحجارة، و جعلوا يلهبون النّار بأطراف القصب، ثمّ يلقونها عليه من فوق البيوت، فلمّا رأى ذلك، قال: أكلّ ما أرى من الإجلاب لقتل مسلم بن عقيل؟ يا نفس اخرجي إلى
1) - ليس في د.
2) - [جواهر المطالب: «ثمّ أرسل»].
3) [جواهر المطالب: «عليهم بالسّيف»].
4) [جواهر المطالب: «عليهم بالسّيف»].
5) - [جواهر المطالب: «ثمّ أسروه، فبعث معه»].
6) - ظاهر هذه العبارة أنّ استشهاد مسلم رفع اللّه مقامه كان بعد شهادة هانئ، و لكن المذكور في جميع المصادر الوثيقة القديمة أنّ هانئا استشهد بعد استشهاد مسلم صلوات اللّه عليهما. [جواهر المطالب].
الموت الّذي ليس عنه محيص. فخرج إليهم مصلتا سيفه إلى السّكّة، فقاتلهم، (1)و اختلف هو و بكير بن حمران الأحمريّ ضربتين: فضرب بكير فم مسلم، فقطع السّيف شفته العليا، و شرع في السّفلى (2)، و ضربه مسلم ضربة منكرة في رأسه، ثمّ ضربة أخرى على حبل العاتق، فكاد يصل إلى جوفه، و هو يرتجز و يقول:
أقسم لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا مرّا (3)
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فلمّا رأوا ذلك منه تقدّم إليه محمّد بن الأشعث، فقال له: فإنّك لا تكذب و لا تغرّ.
و أعطاه الأمان، فأمكنهم من نفسه، و حملوه على بغلة و أتوا به ابن زياد، و قد سلبه ابن الأشعث حين أعطاه الأمان سيفه و سلاحه.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 68- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 110- 111
فجاءوا حتّى أحاطوا بالدّار، فجعل مسلم يحاربهم عن نفسه حتّى كلّ و ملّ، فآمنوه، فأخذوه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها ابن عقيل، فلمّا سمع وقع حوافر الخيل و أصوات الرّجال، عرف أنّه قد أتي، فخرج إليهم بسيفه، فاقتحموا عليه الدّار، فشدّ عليهم كذلك، فلمّا رأوا ذلك، أشرفوا عليه من فوق السّطوح، و ظهروا فوقه، فأخذوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّيران في أطنان القصب، ثمّ يقذفونها عليه من فوق السّطوح، فلمّا رأى ذلك قال: أكلّما أرى من الإجلاب لقتل ابن عقيل؟ يا نفس اخرجي إلى الموت الّذي ليس منه محيص. فخرج- رضوان اللّه عليه- مصلتا سيفه إلى السّكّة، فقاتلهم. (4)فأقبل عليه محمّد ابن الأشعث فقال: يا فتى لك الأمان، لا تقتل نفسك. فأقبل يقاتلهم و هو يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أخاف أن أكذب أو أغرّا *** أو يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا *** كلّ امرئ يوما ملاق شرّا
قال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب و لا تغرّ، إنّ القوم ليسوا بقاتليك، و لا ضاربيك. (1) و قد أثخن بالجراح و عجز عن القتال، فانبهر و أسند ظهره إلى دار، بجنب تلك الدّار، فدنا منه محمّد بن الأشعث، فقال له: لك الأمان. فقال له مسلم: آمن أنا؟
قال: نعم، أنت آمن. فقال القوم جميعا: نعم. غير عبيد اللّه بن العبّاس السّلمي لأنّه (2)قال:
«لا ناقة لي في هذا، و لا جمل.» و تنحّى (3). فقال ابن عقيل: إنّي و اللّه لو لا أمانكم ما وضعت يدي في أيديكم. و أتي ببغلة، فحمل عليها، فاجتمعوا عليه، فنزعوا سيفه من عنقه، فكأنّه أيس من نفسه فدمعت عينه، و علم أنّ القوم قاتلوه، و قال: هذا أوّل الغدر.
فقال له محمّد بن الأشعث: أرجو ألّا يكون عليك بأس.
فقال: ما هو إلّا الرّجاء، فأين أمانكم؟ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) و بكى.
فقال له عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ: إنّ مثلك، و من يطلب مثل الّذي طلبت، إذا نزل به مثل الّذي نزل بك لم يبك. قال: إنّي و اللّه ما أبكي لنفسي، و لا لها من القتل أرثي، و إن كنت لم أحبّ لها طرفة عين تلفا، و لكنّي (4)أبكي لأهلي المقبلين إليّ، أبكي للحسين و آل الحسين. ثمّ أقبل على ابن الأشعث فقال: إنّي و اللّه أظنّك ستعجز عن أماني. و سأله أن يبعث رسولا إلى الحسين بن عليّ يعلمه الخبر، و يسأله الرّجوع. (5)فقال له ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ. (6)
مسلم كه چنان ديد، فرمود: «اين همه سروصدا براى كشتن پسر عقيل است؟! اى نفس! بيرون رو! به سوى آن مرگى كه گريزى از آن نيست».
(اين سخن را گفته) و با شمشير كشيده، خود را به كوچه رسانيد و با آنها به پيكار پرداخت.
محمّد بن اشعث (كه چنان ديد، پيش آمد)، گفت: «اى جوان! تو در امانى بى جهت خود را به هلاكت ميفكن!» امّا مسلم همچنان جنگ مى كرد و اين رجز را مى خواند:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أخاف أن أكذب أو أغرّا *** أو يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع النّفس «1» فاستقرّا *** كلّ امرئ يوما ملاق شرّا
سوگند خورده ام كه كشته نشوم، مگر آزادانه و من خود مرگ را چيز ناپسندى نمى بينم.
ترس آن دارم كه به من دروغ گويند يا فريبم دهند يا چيزى سرد يا گرم و تلخ آميخته شود.
اكنون افكار پريشان نفس گرد آمد و آسوده گشت، و هر مردى بالاخره روزى به ناگواريهاى زندگى برخورد خواهد كرد.
محمّد بن اشعث پيش آمد و بدو گفت: «دروغ به تو نگويند و فريبت ندهند، و اين مردم (يعنى ابن زياد و دارودسته اش) تو را نخواهند كشت و آزارت نكنند».
در اين حال كه زخمهاى وارده بر پيكر مسلم او را كوفته و از جنگ ناتوان و درمانده اش ساخته بود، نفسش بريد، و (براى رفع خستگى) پشت به ديوار آن خانه داد. بار ديگر محمّد بن اشعث پيش آمد و گفت:
«تو در امانى».
مسلم فرمود: من در امانم؟
محمّد بن اشعث و همراهانش گفتند: «آرى! تو در امانى».
به جز عبيد اللّه بن عبّاس سلمى كه گفت: «لا ناقة لي في هذا و لا جمل» «مرا در اين كار نه شتر ماده اى است و نه شتر نرى»؛ (يعنى من سودى در اين كار نمى برم تا امان دهم يا ندهم) و به يك سو رفت.
مسلم فرمود: «به خدا سوگند، اگر امان شما نبود، من دست در دست شما نمى گذاردم.»
در اين هنگام استرى آوردند و آن جناب را بر آن سوار كردند. همراهان اشعث گرد آن جناب را گرفتند و شمشير از گردنش باز كردند. و در آن حال بود كه مسلم با ديدن اين جريان مثل اين كه از زندگى خويش نااميد شد و اشك از ديدگانش سرازير گشت و دانست كه آنها او را خواهند كشت. ازاين رو فرمود: «اين نخستين بى وفايى و پيمان شكنى شما بود.»
محمّد بن اشعث گفت: «اميدوارم كه (گزندى به تو نرسد و) باكى بر تو نباشد».
مسلم فرمود: جز همين اميد، چيزى ديگر نيست. پس چه شد امان شما؟ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، و بگريست. عبيد اللّه بن عبّاس سلمى پيش آمد و گفت: «كسى كه خواهان آنچه تو خواهانش بودى، باشد، نبايد براى مانند اين پيشامدها گريه كند؛ (يعنى كسى كه درصدد رياست باشد، بايد آماده چنين روزهايى هم باشد).
مسلم فرمود: «به خدا سوگند، من براى خويشتن نگريم و از كشته شدن نيز نمى نالم اگرچه يك چشم برهم زدن هم مردن را دوست ندارم- ولى من براى خاندانم كه به سوى من مى آيند، مى گريم. براى حسين و خاندان حسين مى گريم.»
سپس رو به محمّد بن اشعث كرد و فرمود: «به خدا، گمان من آن است كه تو نتوانى از عهده آن امانى كه به من داده اى، برآيى.»
و از او درخواست كرد كه كسى را به سوى حسين بن على عليهما السّلام گسيل دارد و جريان را به اطلاع آن حضرت برساند و از او بخواهد كه از بين راه بازگردد.
پسر اشعث گفت: «به خدا سوگند، من اين كار را خواهم كرد.!»
رسول محلاتى ترجمة مقاتل الطالبيين. / ١٠٣ - ١٠٥
1) [لم يرد في نفس المهموم].
2) - [نفس المهموم: «فإنّه»].
3) - [نفس المهموم: «فتنحّى»].
4) - [نفس المهموم: «و لكن»].
5) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
6) - ابو مخنف از قدامة بن سعد روايت كرده است كه گفت: ابن زياد محمّد بن اشعث را با شصت يا هفتاد تن كه همه از تيره قيس بودند، به سركردگى عبيد اللّه بن عبّاس سلمى براى دستگير ساختن مسلم فرستاد، و آنها همچنان تا پشت خانه (طوعه) كه مسلم در آن جا بود، آمدند؛ و چون مسلم بن عقيل صداى سم اسبان و بانگ مردان را شنيد، دانست كه به سراغ او آمده اند. ازاين رو با شمشير به سوى آنها بيرون آمد. آنها به خانه مزبور هجوم كردند. مسلم نيز بدانها حمله آورد. همراهان اشعث كه چنان ديدند، به بامها بالا رفتند و از بالا بدان جناب سنگ پرتاب مى كردند و دسته هاى نى را آتش زده بر سرش مى ريختند.
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 69- 70- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 108، 109- 110، 112- 113
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها مسلم بن عقيل، فلمّا سمع وقع حوافر الخيل و أصوات الرّجال علم أنّه قد أتي، فخرج إليهم بسيفه، و اقتحموا عليه الدّار، فشدّ عليهم. فضربهم بسيفه، حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه، فشدّ عليهم كذلك (1)، (2)فاختلف هو و بكر بن حمران الأحمريّ، فضرب بكر فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع السّيف في السّفلى، و فصلت له ثنيّتاه، و ضرب مسلم في رأسه ضربة منكرة، و ثنّاه بأخرى على حبل عاتقه كادت تطلع على جوفه، (3)فلمّا رأوا ذلك أشرفوا (4)عليه من فوق البيت، فأخذوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في أطنان القصب، ثمّ يلقونها (5)عليه (6)من فوق البيت، (7)فلمّا رأى ذلك (8)خرج عليهم مصلتا بسيفه في السّكّة، (9)فقال له محمّد بن الأشعث: لك الأمان،
1) . [متن عربى آن: «الشّمس» مى باشد]. رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطالبيين،/ 103- 105
2) [حكاه عنه في الأسرار].
3) [أعيان الشّيعة: «فأشرفوا»].
4) [أعيان الشّيعة: «فأشرفوا»].
5) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «يرمونه»].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
8) - [أضاف في أعيان الشّيعة: «قال: أكلّ ما أرى من الأجلاب لقتل مسلم بن عقيل، يا نفس اخرجي إلى الموت الّذي ليس عنه محيص»].
9) - [إلى هنا حكاه في مثير الأحزان للجواهريّ،/ 24- 25].
(1)لا تقتل نفسك. (2)و هو يقاتلهم و يقول: أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** إنّي (3)رأيت الموت شيئا نكرا
و يجعل (4)البارد سخنا مرّا *** ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا (5)
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب و لا تغرّ، فلا تجزع (6)، إنّ القوم بنو عمّك، (7) و ليسوا بقاتليك و لا ضائريك. (8) و كان قد أثخن بالحجارة و عجز عن القتال، فانبهر، و أسند ظهره إلى جنب تلك الدّار، فأعاد ابن الأشعث عليه القول: لك الأمان. (9)فقال:
آمن أنا؟ قال: نعم. فقال للقوم الّذين معه: ألي الأمان؟ قال القوم له: نعم، إلّا عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ، فإنّه قال: لا ناقة لي في هذا و لا جمل. و تنحّى، فقال مسلم: أمّا لو لم تؤمّنوني ما وضعت يدي في أيديكم، (10) و أتي ببغلة فحمل عليها، فاجتمعوا حوله و انتزعوا سيفه، فكأنّه عند ذلك آيس من نفسه و دمعت عيناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر.
قال له محمّد بن الأشعث: أرجو ألّا يكون عليك بأس. فقال: و ما هو إلّا الرّجاء، أين أمانكم؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. و بكى. فقال له عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ: إنّ من يطلب مثل الّذي (11)تطلب، إذا نزل به مثل الّذي (12)نزل بك لم يبك. (13)قال: إنّي و اللّه ما لنفسي بكيت، و لا لها من القتل أرثي، و إن كنت لم أحبّ لها طرفة عين تلفا، و لكن أبكي
1) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
3) - [في البحار و العوالم و اللّواعج و أعيان الشّيعة: «و إن»].
4) - [في روضة الواعظين: «أخلط» و في البحار و العوالم: «يخلط» و هذا المصراع في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «أضربكم و لا خاف ضرّا»].
5) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «أو أخلط البارد سخن مرّا»].
6) - [في البحار و العوالم و اللّواعج: «فلا تخدع» و لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
8) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
9) [أعيان الشّيعة: «و قيل إنّهم تكاثروا عليه بعد أن أثخن بالجراح، فطعنه رجل من خلفه، فخرّ إلى الأرض فأخذ أسيرا و حمل على بغلة، و انتزع ابن الأشعث سيفه و سلاحه، فبئس عند ذلك من نفسه و دمعت عيناه و بكى، فقيل له: إنّ الّذي يطلب مثل الّذي تطلب، إذا نزل به مثلما نزل بك لم يبك»].
10) [حكاه عنه في الأسرار].
11) [في البحار و العوالم: «طلبت إذا ينزل به مثل ما»].
12) [في البحار و العوالم: «طلبت إذا ينزل به مثل ما»].
13) [أعيان الشّيعة: «و قيل إنّهم تكاثروا عليه بعد أن أثخن بالجراح، فطعنه رجل من خلفه، فخرّ إلى الأرض فأخذ أسيرا و حمل على بغلة، و انتزع ابن الأشعث سيفه و سلاحه، فبئس عند ذلك من نفسه و دمعت عيناه و بكى، فقيل له: إنّ الّذي يطلب مثل الّذي تطلب، إذا نزل به مثلما نزل بك لم يبك»].
لأهلي المقبلين إليّ، أبكي للحسين و آل الحسين عليهم السّلام (1). (2)ثمّ أقبل على محمّد بن الأشعث فقال: (3)يا عبد اللّه إنّي أراك و اللّه ستعجز عن أماني، (4)فهل عندك خير؟ تستطيع أن تبعث من عندك رجلا على لساني أن يبلّغ حسينا؟ فإنّي لا أراه إلّا قد خرج إليكم اليوم مقبلا، أو هو خارج غدا و أهل بيته، و يقول: إنّ ابن عقيل بعثني إليك، و هو أسير في أيدي القوم، لا يرى أنّه يمسي حتّى يقتل، و هو يقول: ارجع فداك أبي و أمّي بأهل بيتك، و لا يغرّك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت، أو القتل، (5) إنّ أهل الكوفة قد كذبوك و ليس لمكذوب رأي. (6) فقال له ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ، (7)(8)و لأعلمنّ ابن زياد أنّي قد آمنتك (9). و أقبل ابن الأشعث بابن عقيل عليه السّلام إلى باب القصر، فاستأذن، فأذن له. (10)
مسلم كه چنين ديد، با شمشير برهنه در ميان كوچه به ايشان حمله ور شد. محمد بن اشعث گفت: تو در امان هستى. بى جهت خود را بكشتن مده!»
و مسلم از ايشان مى كشت (و اين چند شعر را) مى خواند:
سوگند ياد كرده ام كه كشته نشوم، مگر آزادانه. همانا من مرگ را چيز بدى ديده ام.
چيز سرد را گرم و تلخ كند، پرتو خورشيد برگشت و به زير افتاد.
هر مردى (در زندگى) روزى ناراحتى و بدى را ديدار خواهد كرد، و من مى ترسم از اين كه به من دروغ گويند يا فريبم دهند.
محمد بن اشعث به او گفت: «دروغ به تو نگويند و فريبت ندهند (تو در امانى). پس بى تابى نكن. همانا اين مردم (يعنى ابن زياد و همراهانش) پسرعموهاى تو هستند (چون اهل حجاز هستند و شما و ايشان از يك نژاد هستيد) و كشنده تو نخواهند بود و زيانى به تو نمى رسانند.» و مسلم در آن حال (در اثر سنگهايى كه به او زده بودند) ناتوان شده بود و توانايى جنگ كردن نداشت، و نفسش بريد. پشت خود به ديوار خانه طوعه تكيه داد. محمد بن اشعث گفتار پيشين را بازگفت كه: «تو در امانى.»
مسلم فرمود: «آيا من در امانم؟»
گفت: «آرى!»
به آن مردمى كه همراه محمد بن اشعث بودند، فرمود: «براى من امان هست؟»
آنان گفتند: «آرى!»
جز عبيد اللّه بن عباس سلمى كه گفت: «مرا در اين كار نه شتر ماده است و نه شتر نرى؛» (يعنى من كاره اى نيستم كه امان دهم يا ندهم.
و اين سخن مثلى است در ميان عرب كه هنگام تبرى جستن از كارى و بيان دخالت نداشتن در آن گويند. نخستين كسى كه اين كلام را گفت، حارث بن عباد يا صدوف دختر حليس عذريه بود. و داستانى در اين باره دارد كه ميدانى در مجمع الامثال ج 2 ص 170- 171 نقل كرده است. به هر صورت) مسلم فرمود: «اگر مرا امان ندهيد، من دست در دست شما نگذارم.»
پس استرى آورده، مسلم را بر آن سوار كردند. آن گروه اطراف او را گرفته، شمشير را از دستش بيرون آوردند. گويا مسلم اين جريان را كه ديد، از خود نااميد شد و اشكش سرازير شد. سپس فرمود:
«اين نخستين فريب شما بود.»
محمد بن اشعث گفت: «اميد است باكى بر تو نباشد.»
مسلم فرمود: «جز اميدى كه گفتى، چيزى در كار نيست. چه شد امان شما (كه به من داديد)؟ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» و گريست.
عبيد اللّه بن عباس سلمى گفت: «هركس خواهان آن چيزى باشد كه تو جوياى آن هستى (يعنى رياست و امارت بخواهد)، وقتى (به مراد خود نرسد) و به سرش آيد آنچه به سر تو آمده، نبايد گريه كند.» (يعنى اين آرزوها، اين پيشامدهاى ناگوار را هم دارد و كسى كه چنين اقدامى بكند، بايد انديشه چنين روزى را نيز پيشاپيش كرده باشد).
مسلم گفت: «من به خدا براى خودم گريه نكردم، و از كشته شدن خود باك ندارم. اگرچه چشم به هم زدنى تلف شدن خود را دوست ندارم (ولى باز براى خود گريه نمى كنم)؛ ولى گريه نمى كنم براى خاندان و فاميل خود كه به سوى من رو آوردند. گريه مى كنم براى حسين و خاندان حسين عليه السّلام.
سپس رو كرد به محمد بن اشعث و گفت: «اى بنده خدا! من به خدا سوگند چنين مى بينم كه تو از امانى كه به من داده اى، ناتوان خواهى شد (و ابن زياد امان تو را نپذيرد و مرا خواهند كشت. ازاين رو من خود به حسين عليه السّلام خبر گرفتارى خويش و بى وفايى مردم كوفه را نمى توانم برسانم). آيا مى توانى يك كار خيرى انجام دهى و مردى را بفرستى كه از زبان من به حسين عليه السّلام پيغام رساند؛ زيرا من چنين مى بينم كه به سوى شما حركت كرده، يا فردا با خاندانش حركت خواهد كرد. به او بگويد: «مسلم بن عقيل مرا نزد تو فرستاده و او در دست مردم گرفتار شده بود و به خود نمى ديد كه تا شام زنده باشد.» و او مى گفت: «پدر و مادرم به قربانت! با خاندانت بازگرد. مردم كوفه تو را فريب ندهند؛ زيرا اينان همان همراهان پدرت بودند كه آن حضرت آرزوى دورى از ايشان يا كشته شدن را مى كرد. همانا اهل كوفه مردمانى دروغزن هستند و شخص دروغزن تدبير ندارد.»
محمد بن اشعث گفت: «به خدا اين كار را خواهم كرد و به ابن زياد هم خواهم گفت كه من تو را امان داده ام (و چنين پندارم كه امان مرا بپذيرد).»
با آن وضع محمد بن اشعث، مسلم بن عقيل را به در قصر (پسر زياد) آورد و خود اجازه دخول طلبيد.
اذنش دادند.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 57- 59
1) [حكاه عنه في نفس المهموم].
2) [لم يرد في روضة الواعظين].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
5) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [حكاه عنه في نفس المهموم].
8) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و أضاف: «و كذب»].
9) [لم يرد في روضة الواعظين].
10) - تا بدانجا كه مسلم بن عقيل در آن جاى داشت، رسيدند. چون مسلم صداى سم اسبان و هياهوى مردان شنيد، دانست كه براى دستگيرى او آمده اند. پس با شمشير خويش به سوى ايشان بيرون آمد. آنان به خانه ريختند. مسلم كار را بر ايشان سخت گرفت (حمله كرد) و با شمشير ايشان را بزد تا از خانه بيرونشان كرد، دوباره به آن جناب هجوم بردند و او نيز بسختى حمله كرد و در ميانه آن جناب و بكر بن حمران احمرى جنگ درگرفت. پس بكر شمشيرى به دهان مسلم زد كه لب بالا را بريد و به لب پايين رسيد و دندان پيشين را از جاى خود كند. مسلم نيز ضربت سختى بر او زد، و پشت سر آن شمشيرى بر پى گردنش زد و چنان شكافت كه نزديك بود به شكمش برسد. همين كه اين دلاورى را ديدند، به بالاى بامها رفتند و از بالا، سنگ به سويش پرتاب مى كردند و دسته هاى نى آتش زده از بالا بر سرش مى ريختند.
المفيد، الإرشاد، 2/ 57- 59- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 352- 355؛ البحراني، العوالم، 17/ 201- 203؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 225- 226؛ القمي، نفس المهموم،/ 112- 113؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 150- 151؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592، لواعج الأشجان،/ 58- 61
و سار محمّد بن الأشعث، حتّى أطاف بالدّار.
فلمّا سمع مسلم وقع الحوافر، بادر إلى سيفه، و خرج إليهم، فاقتحموا عليه، فردّهم، ثمّ عادوا، فردّهم حتّى ضربه رجل منهم بسيفه، فقطع شفته، و ثناياه، و ضربه مسلم بأعلى رأسه، كادت تأتي عليه، و لكن سلم، فلمّا رأى النّاس ذلك، أخذوا يرمونه من فوق البيت.
فأقبل عليه محمّد بن الأشعث، فقال:
«إنّك أثخنت، و عجزت عن القتال، فلم تقتل نفسك، أقبل إليّ، و لك الأمان».
فقال: «آمن أنا؟».
قال: «نعم».
و قال القوم: «أنت آمن».
فأمكن من نفسه، [88] فدنوا منه، و حملوه. فقال:
«يا محمّد بن الأشعث، أراك ستعجز عن أمانيّ ...».
و ذلك أنّه نزع سيفه من عاتقه، فاستوحش.
«... فهل لك في خير؟ تستطيع أن تبعث رجلا من عندك على لساني يبلغ حسينا- فإنّي أراه قد خرج، أو هو خارج غدا- فيقول له: إنّ ابن عقيل بعثني، و هو أسير، لا يرى أنّه يمسي و هو يقتل، و هو يقول لك: ارجع بأهل بيتك، و لا يغرّك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك، الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت، أو القتل، إنّ أهل الكوفة قد كذبوك، و كذبوني، و ليس لكذوب (1)رأي».
فقال ابن الأشعث: «و اللّه، لأفعلنّ، و لأعلمنّ الأمير عبيد اللّه أنّي آمنتك».
و ذهب به إلى ابن زياد، و أنفذ رجلا على راحلة إلى الحسين بما قال مسلم.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 51- 52
فبعث رجلا من بني سليم في مائة فارس إلى الدّار، فأخذ فواتها، فقال عبيد اللّه على المنبر: يا أهل الكوفة! و اللّه لا أدع في الكوفة بيت مدر إلّا هدمته، و لا بيت قصب إلّا أحرقته.
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها مسلم، فلمّا سمع وقع الحوافر و أصوات الرّجال، علم أنّه قد أتى العدوّ، فخرج إليهم بسيفه، و اقتحموا عليه الدّار، فشدّ عليهم يضربهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، و اختلف هو و بكر بن حمران الأحمريّ، فضرب بكر فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع (2)في السّفلى، و ضربه مسلم على رأسه ضربة منكرة، و ثنّى بأخرى على حبل العاتق، و خرج عليهم مصلتا بسيفه، فقال له محمّد بن الأشعث: لك الأمان، لا تقتل نفسك. و هو يقاتلهم و يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** إنّي رأيت الموت شيئا نكرا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب و لا تغرّ، فلا تجزع، إنّ القوم بنو عمّك، و ليسوا بقاتليك. فقال مسلم: أمّا لو لم تؤمنوني، ما وضعت يدي في أيديكم. فأتي ببغلة، فركبها، و اجتمعوا حوله، و انتزعوا سيفه، فكأنّه آيس هناك من نفسه، فدمعت عيناه، و قال: هذا أوّل الغدر. و أقبل على محمّد بن الأشعث و قال: إنّي أراك و اللّه ستعجز عن أماني، فهل عندك خير؟ تستطيع أن تبعث من هناك رجلا على لساني أن يبلغ حسينا- فإنّي لا أراه إلّا خرج إليكم اليوم أو هو خارج غدا- و يقول: إنّ ابن عقيل بعثني إليك و هو أسير في أيدي القوم، ما أرى أن يمسي حتّى يقتل، و هو يقول: ارجع فداك أبي و أمّي بأهل بيتك يا ابن عمّي، و لا تغترّ بأهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي [كان] يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل. إنّ أهل الكوفة كذبوك و ليس لكذوب رأي. فقال ابن الأشعث:
لأفعلنّ، و لأعلمنّ ابن زياد إنّي قد آمنتك.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 228- 229
فركب محمّد بن الأشعث حتّى وافى الدّار التي فيها مسلم بن عقيل، فسمع مسلم وقع حوافر الخيل، و أصوات الرّجال، فعلم أنّه قد أتي، فبادر مسرعا إلى فرسه، فأسرجه و ألجمه و صبّ عليه درعه، و اعتجر بعمامته، و تقلّد سيفه، و القوم يرمون الدّار بالحجارة، و يلهبون النّار في هواري القصب، فتبسّم مسلم، ثمّ قال: يا نفسي! اخرجي إلى الموت الّذي ليس منه محيص، و لا محيد. ثمّ قال للمرأة: رحمك اللّه، و جزاك خيرا، اعلمي أنّي ابتليت من قبل ابنك، فافتحي الباب. ففتحته، و خرج مسلم في وجوه القوم، كالأسد المغضب، فجعل يضاربهم بسيفه، حتّى قتل جماعة، و بلغ ذلك ابن زياد، فأرسل إلى محمّد بن الأشعث: سبحان اللّه أبا عبد الرّحمان، بعثناك إلى رجل واحد، لتأتينا به، فثلم من أصحابك ثلمة عظيمة. فأرسل إليه محمّد بن الأشعث: أيّها الأمير، أتظنّ أنّك بعثتني إلى بقّال من بقاقيل الكوفة، أو جرمقانيّ من جرامقة الحيرة، أفلا تعلم أيّها الأمير أنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و بطل همام؛ في كفّه سيف حسام، يقطر منه الموت الزّوام؟
فأرسل إليه ابن زياد أن: أعطه الأمان، فإنّك لن تقدر عليه إلّا بالأمان المؤكّد بالأيمان.
فجعل محمّد بن الأشعث يناديه: ويحك يا ابن عقيل، لا تقتل نفسك، لك الأمان. فيقول مسلم: لا حاجة لي في أمان الغدرة الفجرة، و ينشد:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا مرّا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** ردّ شعاع النّفس فاستقرّا
أضربكم و لا أخاف ضرّا *** ضرب همام يستهين الدّهرا
و يخلط البارد سخنا مرّا *** و لا أقيم للأمان قدرا
أخاف أن أخدع أو أغرّا
فناداه محمّد بن الأشعث: ويحك يا مسلم، إنّك لن تغرّ، و لن تخدع، و القوم ليسوا بقاتليك، فلا تقتل نفسك. فلم يلتفت إليه؛ فجعل يقاتلهم حتّى أثخن بالجراح، و ضعف عن الكفاح، و تكاثروا عليه من كلّ جانب و جعلوا يرمونه بالنّبل و الحجارة، فقال مسلم: ويلكم ما لكم ترموني بالحجارة كما ترمى الكفّار، و أنا من أهل بيت النّبيّ المختار، ويلكم أما ترعون حقّ رسول اللّه، و لا حقّ قرباه؟ ثمّ حمل عليهم في ضعفه، فهزمهم، و كسرهم في الدّروب و السّكك؛ ثمّ رجع، و أسند ظهره على باب دار من تلك الدّور، و رجع القوم إليه، فصاح بهم محمّد بن الأشعث: ذروه حتّى أكلّمه بما أريد. فدنا منه، و قال: ويحك يا ابن عقيل، لا تقتل نفسك، أنت آمن، و دمك في عنقي، و أنت في ذمّتي.
فقال مسلم: أتظنّ يا ابن الأشعث إنّي أعطي بيدي، و أنا أقدر على القتال، لا و اللّه، لا يكون ذلك أبدا. ثمّ حمل عليه، فألحقه بأصحابه، ثمّ رجع إلى موضعه، و هو يقول:
اللّهمّ إنّ العطش قد بلغ منّي. فلم يجترء أحد أن يسقيه الماء، و يدنو منه. فقال ابن الأشعث لأصحابه: إنّ هذا لهو العار و الشّنار، أتجزعون من رجل واحد هذا الجزع، احملوا عليه بأجمعكم حملة رجل واحد. فحملوا عليه، و حمل عليهم، و قصده رجل من أهل الكوفة يقال له بكير بن حمران الأحمريّ، فاختلفا بضربتين، ضربه بكير على شفته العليا، و ضربه مسلم، فبلغت الضّربة جوفه، فأسقطه قتيلا، و طعن من ورائه، فسقط إلى الأرض، فأخذ أسيرا ثمّ أخذ فرسه و سلاحه. و تقدّم رجل من بني سليم يقال له:
عبيد اللّه بن العبّاس، فأخذ عمامته.
(و في رواية) إنّ محمّد بن الأشعث لمّا أعطاه الأمان رمى بسيفه، فأخذوه، و حملوه على بغلة، فدمعت عيناه؛ فقال محمّد: إنّي لأرجو أن لا بأس عليك. فقال: ويحك ما هو إلّا
الرّجاء، فأين أمانكم؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. و بكى. فقال عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ:
من يطلب مثل الّذي طلبت، لا يبكي. فقال: إنّي و اللّه، ما على نفسي أبكي، لكنّي أبكي على أهلي المقبلين إليكم، أبكي على الحسين و آل الحسين. و لمّا ركب على البغلة و نزع منه السّيف، استرجع، و قال: هذا أوّل الغدر. و آيس من نفسه، و علم أن لا أمان له من القوم، فقال لمحمّد بن الأشعث: إنّي لأظنّك أن تعجز عن أماني، أفتستطيع أن تبعث رجلا عن لساني يبلغ حسينا؟ فإنّي لا أراه إلّا قد خرج إلى ما قبلكم، هو و أهل بيته، فيقول له: إنّ مسلما بعثني إليك، و هو أسير في يد العدوّ، يذهبون به إلى القتل، فارجع بأهلك و لا يغرّنّك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل، إنّ أهل الكوفة قد كذبوني، فكتب إليك و ليس لمكذوب رأي. فقال محمّد: و اللّه لأفعلنّ.
و دعا بأياس الطّائيّ، و كتب معه إلى الحسين ما قاله مسلم، عن لسان مسلم، و أعطاه راحلة و زادا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 208- 211(1)(أخبرنا) الشّيخ الإمام الزّاهد أبو الحسن عليّ بن أحمد العاصميّ أخبرنا شيخ القضاة أبو عليّ إسماعيل بن أحمد بن الحسين البيهقيّ عن أبيه، أخبرنا أبو الحسين بن بشران، أخبرنا أبو عمرو بن السّمّاك، حدّثنا حنبل بن إسحاق، حدّثنا الحميديّ، حدّثنا سفيان ابن عينية، حدّثنا عمرو بن دينار، أرسل الحسين عليه السّلام مسلم بن عقيل إلى الكوفة و (2)كان مثل الأسد، (3)لقد (4)كان من قوّته إنّه يأخذ الرّجل بيده، فيرمي به فوق البيت. (5)إلى أن قتل بالكوفة.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 214- مثله (6)
«عن بعض كتب المناقب مسندا عن عمرو بن دينار ...» و حكاه في نفس المهموم عن البحار].
المجلسي، البحار، 44/ 354؛ البحراني، العوالم، 17/ 203- 204؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 225؛ القمي، نفس المهموم،/ 1111) [نفس المهموم: «أنّ مسلم»].
2) [نفس المهموم: «أنّ مسلم»].
3) - [أضاف في البحار و العوالم و الأسرار: «قال عمرو و غيره»].
4) - [من هنا حكاه في المعالي،/ 236 و مثير الأحزان للجواهريّ،/ 25].
5) - [إلى هنا حكاه في البحار، العوالم، الأسرار، نفس المهموم و المعالي و مثير الأحزان].
6) - [حكاه عنه في البحار و العوالم: «روي في بعض كتب المناقب عن عليّ بن أحمد العاصميّ ...» و في الأسرار:
حتّى أطافوا بالدّار، (1)فحمل مسلم عليهم و هو يقول:
هو الموت فاصنع ويك ما أنت صانع فأنت بكأس (2)الموت لا شكّ جارع
فصبرا لأمر اللّه جلّ جلاله فحكم قضاء اللّه في الخلق ذايع
فقتل منهم واحدا و أربعين رجلا، (3)فأنفذ ابن زياد اللّائمة إلى ابن الأشعث، فقال: أيّها الأمير إنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و سيف حسام في كفّ بطل همام، من آل خير الأنام.
قال: ويحك ابن عقيل لك الأمان. و هو يقول: لا حاجة لي في أمان الفجرة، و هو يرتجز:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أكره أن أخدع أو أغرّا *** كلّ امرئ يوما يلاقي شرّا
أضربكم و لا أخاف ضرّا *** ضرب غلام قطّ لم يفرّا
(4)فضربوه بالسّهام و الأحجار حتّى عيي، و استند حايطا، فقال: ما لكم ترموني بالأحجار كما ترمى الكفّار، و أنا من أهل بيت الأنبياء الأبرار، ألا ترعون (5)حقّ رسول اللّه في ذرّيّته؟ (6)فقال ابن الأشعث: لا تقتل نفسك، و أنت في ذمّتي. قال: أؤسر، و بي طاقة؟ لا و اللّه لا يكون ذلك أبدا. و حمل عليه، فهرب منه، فقال مسلم: «اللّهمّ إنّ العطش قد بلغ منّي. (7)فحملوا عليه من كلّ جانب، فضربه بكير بن حمران الأحمريّ على شفته العليا، و ضربه مسلم في جوفه، فقتله، و طعن من خلفه، فسقط من فرسه، فأسر. ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 93- 94- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 354؛ البحراني، العوالم، 17/ 203؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 225؛ القمي، نفس المهموم،/ 111، 112؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 236- 237
فلم يعلم مسلم حتّى أحيط بالدّار، فخرج إليهم بسيفه، فقاتلهم، فأعطاه عبد الرّحمان
1) - [من هنا حكاه عنه في الأسرار].
2) - [في البحار و العوالم: «لكأس»].
3) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم و الأسرار و نفس المهموم و المعالي و أضاف في المعالي: «و قال أبو مخنف مائة و ثمانين فارسا»].
4) - [من هنا هكذا حكاه عنه في نفس المهموم و المعالي].
5) [المعالي: «رسول اللّه في عترته؟»].
6) [المعالي: «رسول اللّه في عترته؟»].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].
الأمان، فأمكنه من يده، فحملوه على بغلة، و انتزعوا سيفه منه، فقال: هذا أوّل الغدر.
و بكى، فقيل له: من يطلب مثل هذا الّذي تطلب إذا نزل به مثل هذا لم يبك. فقال: و اللّه ما أبكي على نفسي، بل على حسين و آل حسين.
ثمّ التفت إلى عبد الرّحمان فقال: هل يستطيع أن يبعث من عندك رجلا على لساني، يبلغ حسينا، فإنّي لا أراه إلّا قد خرج إليكم، فيقول له ارجع و لا تغترّ بأهل الكوفة.
فبعث رجلا.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها ابن عقيل، فلمّا سمع الأصوات عرف أنّه قد أتي، فخرج إليهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه، فحمل عليهم، فأخرجهم مرارا، و ضرب بكير بن حمران الأحمريّ فم مسلم، فقطع شفته العليا و سقط ثنيّتاه، و ضربه مسلم على رأسه و ثنّى بأخرى على حبل العاتق كادت تطلع على جوفه، فلمّا رأوا ذلك أشرفوا على سطح البيت، و جعلوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في القصب، و يلقّونها عليه، فلمّا رأى ذلك خرج عليهم بسيفه، فقاتلهم في السّكّة، فقال له محمّد بن الأشعث: لك الأمان، فلا تقتل نفسك. فأقبل يقاتلهم و هو يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أو يخلط البارد سخنا مرّا *** ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا
كلّ امرئ يوما يلاقي شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له محمّد: إنّك لا تكذب، و لا تخدع، القوم بنو عمّك و ليسوا بقاتليك و لا ضاربيك. و كان قد أثخن بالحجارة و عجز عن القتال، فأسند ظهره إلى حائط تلك الدّار، فآمنه ابن الأشعث و النّاس غير عمرو بن عبيد اللّه السّلميّ، فإنّه قال: لا ناقة لي في هذا، و لا جمل. و أتي ببغلة، فحمل عليها، و انتزعوا سيفه، فكأنّه آيس من نفسه.
فدمعت عيناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر. قال محمّد: أرجو أن لا يكون عليك بأس.
قال: و ما هو إلّا الرّجاء، أين أمانكم؟ ثمّ بكى، فقال له عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس السّلميّ: من يطلب مثل الّذي تطلب، إذا نزل به مثل الّذي نزل بك لم يبك. فقال: ما
أبكي لنفسي، و لكنّي أبكي لأهلي المنقلبين إليكم، أبكي للحسين و آل الحسين. ثمّ قال لمحمّد بن الأشعث: إنّي أراك ستعجز عن أماني، فهل تستطيع أن تبعث من عندك رجلا يخبر للحسين بحالي، و يقول له عنّي، ليرجع بأهل بيته و لا يغرّه أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذين كان يتمنّى فراقهم بالموت، أو القتل. فقال له ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ. ثمّ كتب بما قال مسلم إلى الحسين. (1)
او هنگام حمله مى گفت:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أو يخلط البارد سخنا مرّا *** ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا
كلّ امرئ يوما يلاقي شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
يعنى: «من سوگند ياد كرده ام كه آزاده كشته شوم. اگرچه مرگ ناگوار و ناپسنديده است. گرم و سرد باهم آميخته و طعم تلخ را بايد چشيد. شعاع آفتاب برمى گردد و حال به يك نحو مستقر خواهد شد (چنين نخواهد ماند). هر مردى ناگزير روزى دچار سختى و شر مى شود. من از اين مى ترسم كه به من دروغ گفته شود و مرا فريب دهند.»
محمّد (ابن اشعث) گفت: «به تو دروغ نمى گوييم و خدعه نمى كنيم اين قوم (ابن زياد كه منتسب بنى اميه و ساير بنى اميه) عم زاده تو هستند و تو را نخواهند كشت و نخواهند زد.»
او هم از سنگ سخت مجروح و ناتوان شده و قادر به ادامه نبرد نبود. به ديوار تكيه داد و ابن اشعث و مردم (مهاجمين) به او امان دادند؛ جز عمرو بن عبيد اللّه سلمى كه گفت: «من در اين جا نه ماده شتر دارم و نه شتر نر (سودى ندارم).»
چشم او (مسلم) پر اشك شد و گفت: «اين نخستين علامت خيانت است.»
عمرو بن عبيد اللّه عباس سلمى به او گفت: «هركه مانند تو چنين مرامى داشته باشد و آنچه را كه تو مى خواهى (از مقام) طلب كند، اگر دچار شود، هرگز نمى گريد.»
او گفت: «من هرگز براى خودم زارى نمى كنم؛ بلكه براى خانواده خود كه به قصد شما خواهند آمد، من براى حسين و خانواده حسين گريه مى كنم.»
بعد از آن به محمد بن اشعث گفت: «من چنين مى بينم كه تو از امان دادن و حفظ من عاجز مى مانى. آيا مى توانى از طرف خود مردى نزد حسين روانه كنى و به او خبر بدهى كه خود با خانواده خويش برگردد و فريب اهل كوفه را نخورد؟ زيرا آنها (حسين و ياران او) ياران پدر تو بودند كه او مرگ را بر فراق آنها ترجيح مى داد و آرزوى كشته شدن را (در راه آنها) داشت.» «1»
ابن اشعث گفت: «به خدا قسم خواهم كرد.»
آن گاه هرچه مسلم گفته بود، به حسين نوشت.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 128- 130
ابن الأثير، الكامل، 3/ 272- 2731) - همه خانه اى را كه ابن عقيل در آن پنهان بود، احاطه كردند. چون صداى همهمه را شنيد، دانست كه او را قصد كرده اند. او هم شمشير را كشيد و آنها را از خانه بيرون راند. آنها باز برگشتند. او هم چند بار بر آنها حمله كرد و آنها را عقب نشاند. بكير بن حمران احمرى بر دهان مسلم زد و لب بالا را دريد و بريد كه دندانهاى پيش را شكست و ريخت (ثنايا). مسلم هم بر سر او زد و با ضربت ديگرى گردنش را بريد كه نزديك بود آن را جدا كند. چون آن حال (دليرى) را ديدند، بر بام خانه رفتند و او را با سنگ و آتشى كه نى را مى افروختند و مى انداختند، احاطه و محاصره كردند. چون آن هجوم را ديد، از خانه بيرون رفت و با شمشير نبرد كرد. او در خيابان و معبر بر آنها حمله مى كرد. محمد بن اشعث به او گفت: «من به تو امان مى دهم. خود را دچار مرگ مكن!»
حتّى أتوا دار طوعة، فسمع مسلم وقع حوافر الخيل، علم أنّه قد أتي، (1)
أقول: الظّاهر أنّ التّصريح بركوب مسلم فرسه من خصائص السّيّد و ابن نما، و لم أظفر بثالث لهما [!] نعم، يأتي عن المناقب ما يدلّ على ذلك، كما أنّه صرح المسعوديّ في مروج الذّهب بأنّ مسلما قبل ورده بدار طوعةكان راكبا فرسه].
فلبس لأمته و ركب فرسه، و ضربهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، (2)أقول: الظّاهر أنّ التّصريح بركوب مسلم فرسه من خصائص السّيّد و ابن نما، و لم أظفر بثالث لهما [!] نعم، يأتي عن المناقب ما يدلّ على ذلك، كما أنّه صرح المسعوديّ في مروج الذّهب بأنّ مسلما قبل ورده بدار طوعةكان راكبا فرسه].
ثمّ عادوا، فشدّوا عليه، فقتل منهم جماعة، ثمّ أشرفوا عليه من فوق البيت، و رموه بالحجارة، فقال له محمّد بن الأشعث: لك الأمان، لا تقتل نفسك. و هو يقاتلهم و يرتجز بأبيات حمران بن مالك الخثعميّ يوم القرن:أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أكره أن أخدع أو أغرّا *** أو أخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا *** كلّ امرء يوما يلاقي شرّا
أضربكم و لا أخاف ضرّا
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب و لا تغرّ. و كان قد أثخن بالجراح، و كلّ عن القتال، فأعاد محمّد بن الأشعث القول، فقال: أنا آمن؟ قال: نعم. فانتزعوا سيفه فأتي ببغلة، فركبها، فكأنّه عند ذلك يئس من نفسه، فدمعت عيناه، فقال له عبيد اللّه بن العبّاس: إنّ من يطلب مثل ما تطلب، لا يجزع (3). فقال: و اللّه ما لنفسي أجزع، و إن كنت
لا أحبّ لها تلفا (1)، طرفة عين، و لكن جزعي للحسين و أهل بيته المغترّين بكتابي. و قال:
هذا أوّل الغدر. فأقبلوا به أسيرا.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 17
فأحاطوا بالدّار، فخرج إليهم مسلم يقاتل، فأمنه ابن الأشعث. (2)[نفس المهموم از كامل نقل مى كند].(3)
لشگر بر در خانه رسيد. ترسيد كه آتش در خانه زنند: از خانه بيرون رفت و چهل و دو مرد را از آن ملاعينان بكشت و باقى بگريختند.
[نفس المهموم از كامل نقل مى كند].عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 108، 109(4)
محمد اشعث با او گفت: «مگر زخم بازوى بنى هاشم فراموش كردى؟» زخم بسيار بر مسلم آمد. از حرب فروماند و هيچ كس را زهره آن نبود كه گرد او بگردد.
محمد اشعث او را امان داد.
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
فلمّا بلغوا دار المرأة (5)و سمع مسلم وقع حوافر الخيل، لبس درعه، و ركب فرسه، و جعل يحارب أصحاب عبيد اللّه، حتّى (6)قتل منهم جماعة، فنادى إليه محمّد بن الأشعث و قال: يا مسلم لك الأمان. فقال مسلم: و أيّ أمان للغدرة الفجرة. ثمّ أقبل يقاتلهم، و يرتجز بأبيات حمران بن مالك الخثعميّ يوم القرن:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أكره أن أخدع أو أغرّا *** أو أخلط البارد سخنا مرّا
كلّ امرئ يوما يلاقي شرّا *** أضربكم و لا أخاف ضرّا
فنادوا (7)إليه: إنّه (8)لا يكذب و لا يغرّ. فلم يلتفت إلى ذلك، و تكاثروا عليه بعد أن
1) - [في المطبوع: «للفا»].
2) - محمد اشعث متوجّه خانه طوعه شد؛
3) چون شيهه اسبان رسيد، مسلم دعا مى خواند. دعا بتعجيل به آخر رسانيد و سلاح بپوشيد و گفت: «آنچه بر تو بود، اى طوعه! از نيكى كردن و از شفاعت رسول نصيب يافتى. من دوش در خواب بودم، عمم امير المؤمنين را ديدم. مرا گفت: فردا پيش من خواهى بود.»
4) ساعت به ساعت مدد آن لعين مى رسيد. عبيد اللّه گفت: «آخر شرم نداريد كه چندين مردان از مردى مى گريزيد؟»
5) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
6) - [من هنا حكاه عنه في البحار و العوالم].
7) - [في البحار و العوالم: «فنادى»].
8) - [في البحار و العوالم و نفس المهموم: «إنّك»].
أثخن بالجراح، فطعنه رجل من خلفه، فخرّ إلى الأرض، فأخذ أسيرا. (1)
مسلم گفت: «به امان مردم حيله گر و بدكردار چه اعتمادى توان داشت؟»
باز مشغول جنگ شد و اشعار حمران بن مالك خثعمى را كه در روز قرن سروده بود، مى خواند، بدين مضمون:
من عهد جانبازى به راه دوست بستم *** آزاده خواهم دادسر، كز قيد رستم
گر مرگ در كامم شرنگى بود، ليكن *** چون طوطيان از شوق او شكّر شكستم
راهى نه با نيرنگ باشد، نى فريبم *** نى سرد را با تلخ و گرم آميختستم
هركس به روزى بايدش ديدن بدى را *** امروز بينيد آن بدى از ضرب دستم
لشكريان صدا زدند كه: «كسى به تو دروغ نمى گويد و تو را فريب نمى دهد.»
ولى باز مسلم به گفتار آنان توجّهى ننمود و در اثر زخمهايى كه به پيكرش رسيد، نيرويش از دست رفت و سربازان عبيد اللّه بر او هجوم آوردند. سربازى از پشت سر چنان نيزه بر او زد كه به روى زمين افتاد و به حالت اسارت دستگير شد.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 54- 55
ابن طاووس، اللّهوف،/ 54- 55- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 357 البحراني، العوالم 17/ 206؛ القمي، نفس المهموم،/ 112
فأتوا الدّار، فخرج ابن عقيل إليهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه، فحمل عليهم، فأخرجهم مرارا، و ضربه بكر بن حمران الأحمريّ، فقطع شفته العليا، و سقط ثنيّتاه (2)، و ضربه مسلم على رأسه، و ثنّى بأخرى على حبل العاتق، فكادت تطلع على جوفه، فلمّا رأوا ذلك، أشرفوا على سطح البيت، و جعلوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في القصب، و يلقونها عليه، فلمّا رأى ذلك خرج عليهم بسيفه، فقاتلهم في السّكّة، فقال له محمّد بن الأشعث: لك الأمان، فلا تقتل نفسك. فأقبل يقاتلهم و يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
و يخلط البارد سخنا مرّا *** ردّ شعاع النّفس مستقرّا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب، و لا تخدع، القوم بنو عمّك، و ليسوا بقاتليك و لا ضاربيك. و كان قد أثخن بالحجارة، و عجز عن القتال، و أسند ظهره إلى حائط تلك الدّار، فأمنّه ابن الأشعث و النّاس، غير عمرو بن عبيد اللّه السّلميّ، فإنّه قال:
لا ناقتي فيها و لا جملي.
و أتي ببغلة، فحمل عليها، و انتزعوا سيفه، فكأنّه أيس من نفسه، فدمعت عيناه و قال: هذا أوّل الغدر. قال محمّد: أرجو ألّا يكون عليك بأس. قال: و ما هو إلّا الرّجاء! أين أمانكم؟ ثمّ بكى، فقال له عمرو بن عبيد اللّه: من يطلب الّذي تطلب، إذا نزل به مثل الّذي نزل بك لم يبك. فقال: ما أبكي لنفسي، و لكن أبكي لأهلي المنقلبين إليكم، أبكي للحسين و آل الحسين. ثمّ قال لمحمّد بن الأشعث: «إنّي أراك تعجز عن أماني، فهل تستطيع أن تبعث من عندك رجلا يخبر الحسين بحالي، و يقول له عنّي، ليرجع بأهل بيته، و لا يغرّه أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل.» فقال ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ. و فعل.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 400- 401
فخرج، و سلّ سيفه، و قاتل، فأعطاه ابن الأشعث أمانا، فسلّم نفسه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207
فلم يشعر مسلم إلّا و قد أحيط بالدّار الّتي هو فيها، فدخلوا عليه، فقام إليهم بالسّيف، فأخرجهم من الدّار ثلاث مرّات، و أصيبت شفته العليا و السّفلى، ثمّ جعلوا يرمونه بالحجارة و يلهبون النّار في أطناب القصب، فضاق بهم ذرعا، فخرج إليهم بسيفه، فقاتلهم، فأعطاه عبد الرّحمان الأمان، فأمكنه من يده، و جاءوا ببغلة، فأركبوه عليها، و سلبوا عنه سيفه، فلم يبق يملك من نفسه شيئا، فبكى عند ذلك، و عرف أنّه مقتول، فيئس من نفسه، و قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. فقال بعض من حوله: إنّ من يطلب مثل الّذي تطلب، لا يبكي إذا نزل به هذا. فقال: أمّا و اللّه لست أبكي على نفسي، و لكن أبكي على الحسين، و آل الحسين، إنّه قد خرج إليكم اليوم أو أمس من مكّة، ثمّ التفت إلى محمّد بن الأشعث فقال: إن استطعت أن تبعث إلى الحسين على لساني تأمره
بالرّجوع. فافعل، فبعث محمّد بن الأشعث إلى الحسين، يأمره بالرّجوع، فلم يصدق الرّسول في ذلك.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 155- 156
فلم يفجأ مسلما إلّا و الدّار قد أحيط بها، فلمّا رأى ذلك خرج بسيفه يدفعهم عن نفسه، فأعطاه محمّد بن الأشعث: الأمان. فأمكن من يده. (1)
لاجرم قدح را از دست بينداخت و يكى از اعوان محمد بن اشعث نيزه اى بر پشتش زد؛ چنانچه بروى در افتاد. آن گاه او را گرفت.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 44
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]ابن حجر، الإصابة، 1/ 333- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 337
ثمّ كان بعد ذلك بينه و بين أصحاب ابن زياد حرب، و لم يكن له ناصر إلّا اللّه، فقتل منهم جمعا كثيرا، و ظفروا به بعد ذلك و قد أثخنوه بالجراح. تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
فسار ابن الأشعث حتّى وصل الدّار، و لمّا سمعت المرأة صهيل الخيل و قعقعة اللّجم، أقبلت إلى مسلم و أخبرته بذلك، فلبس درعه و شدّ وسطه، و جعل يدير عينيه، فقالت المرأة: ما لي أراك تهيّأت للموت؟ فقال: ما طلبة القوم غيري، و أنا أخاف أن يهجموا عليّ في الدّار، و لا يكون لي فسحة، و لا مجال، ثمّ أنّه عمد إلى الباب و خرج إلى القوم، فقاتلهم قتالا عظيما حتّى قتل منهم خلقا كثيرا، فلمّا نظر ابن الأشعث إلى ذلك، أنفذ إلى ابن زياد يستمدّه بالخيل و الرّجال، فأنفذ إليه ابن زياد يقول: ثكلتك أمّك، رجل واحد يقتل منكم هذه المقتلة العظيمة، فكيف لو أرسلتك إلى من هو أشدّ منه قوّة و بأسا؟
(يعني الحسين) فبعث إليه الجواب: عساك أرسلتني، إلى بقّال من بقاقيل الكوفة، أو إلى
1) - و چون مسلم آواز سم ستور شنيد، صلاح پوشيده مانند شير خشمناك از آن منزل بيرون آمده بر ابن اشعث حمله نمود و چند كس را به ضرب تيغ و سنان بر خاك هلاك افكند و بقدر طاقت و توان، شر دشمنان را از سر خود باز كرد و بالاخره زخمهاى گران يافت و پشت بر ديوارى پناه نهاده بايستاد و در آن حين، لعينى كه او را بكير بن حمران مى گفتند، شمشيرى انداخته، لب زيرين آن جناب را بريد و مسلم در همان گرمى به يك ضرب شمشير، آن ملعون را به دوزخ فرستاد و باز پشت بر ديوار نهاده مى گفت: «خدايا مرا يك شربت آب آرزوست». و كوفيان اين مناجات مى شنودند و زهره نداشتند كه آب بدان جناب دهند. بالاخره پيرزنى قدحى از آبگينه پر كرده به دستش داد و چون مسلم قدح بر لب نهاد، پرخون شد و آب آوردن آن نيك زن و پرخون شدن قدح تكرار يافته در نوبت آخر، دندانهاى مسلم در قدح افتاد.
(1)جرمقان من جرامقة الكوفة، (2)و إنّما أرسلتني إلى سيف من أسياف محمّد (3)بن عبد اللّه، فلمّا بلغ ذلك ابن زياد أمدّه بالعسكر الكثير، فلمّا رأى مسلم ذلك، رجع إلى الدّار و تهيّأ، و حمل عليهم حتّى قتل كثيرا منهم، و صار جلده كالقنفذ من كثرة النّبل، فبعث ابن الأشعث إلى ابن زياد يستمدّه بالجند (4)و الرّجال، فأرسل إليه بذلك، و قال لهم: يا ويلكم أعطوه الأمان، و إلّا أفناكم عن آخركم. فنادوه بالأمان، فقال لهم: لا أمان (5)لكم يا أعداء اللّه، و أعداء رسوله. ثمّ حمل عليهم، فقاتلهم (6)ثمّ أنّهم احتالوا عليه، و حفروا له حفرة عميقة (7)في وسط الطّريق، (8)و أخفوا رأسها بالدّغل و التّراب، ثمّ انطردوا بين يديه، فوقع بتلك الحفرة و أحاطوا به، فضربه ابن الأشعث على محاسن وجهه، (9)فلعب السّيف في عرنين أنفه، و محاجر عينيه، حتّى بقيت أضراسه تلعب في فمّه، فأوثقوه، و أخذوه أسيرا (10)إلى ابن زياد. (11) الطّريحي، المنتخب، 2/ 426- 427- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 225- 226
فساروا حتّى أتوا دار العجوز، فسمعت صهيل الخيل، و قعقعة اللّجم، و زعقات الرّجال، فأخبرت مسلم بذلك، فقال مسلم: ما طلب القوم غيري. فقال لها: هاتي سيفي. فقام، و شدّ وسطه بمنطقته، و تدرّع بدرعه، و خرج إلى القوم و هو يهزّ سيفه، فقالت له العجوز: يا سيّدي! أراك تأهّبت للموت. قال: و اللّه أجل، لا بدّ من الموت. ثمّ عمد إلى الباب و اقتلعه، و كان ضخم الدّسيعة، و خرج إلى القوم و قاتلهم قتالا شديدا،
1) [الأسرار: «جرمقانيّ من جرامقة الحيرة»].
2) [الأسرار: «جرمقانيّ من جرامقة الحيرة»].
3) - [الأسرار: «آل محمّد»].
4) - [الأسرار: «الخيل»].
5) - [الأسرار: «الأمان»].
6) [حكاه عنه في المعالي،/ 237، و زاد: «فأوثقوه أسيرا و حملوه على بغلة، و اجتمعوا حوله و نزعوا سيفه، فعند ذلك يئس من نفسه، فدمعت عيناه و علم أنّ القوم قاتلوه، فقال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و بكى»].
7) [لم يرد في المعالي].
8) [لم يرد في المعالي].
9) [حكاه عنه في المعالي،/ 237، و زاد: «فأوثقوه أسيرا و حملوه على بغلة، و اجتمعوا حوله و نزعوا سيفه، فعند ذلك يئس من نفسه، فدمعت عيناه و علم أنّ القوم قاتلوه، فقال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و بكى»].
10) [لم يرد في الأسرار].
11) [لم يرد في الأسرار].
و قتل منهم مائة و ثمانين فارسا، و انهزم الباقون، فلمّا نظر ابن الأشعث إلى شجاعة مسلم عليه السّلام أرسل إلى ابن زياد (لعنه اللّه): أدركني بالخيل و الرّجال. فأرسل إليه خمسمائة فارس، فخرج إليهم مسلم بن عقيل عليه السّلام، فقتل منهم مقتلة عظيمة، فأرسل ابن الأشعث إلى ابن زياد (لعنه اللّه): أدركني بالخيل و الرّجال. فأنفذ إليه ابن زياد (لعنه اللّه) يقول: ثكلتك أمّك، و عدموك قومك، رجل واحد يقتل منكم هذه المقتلة العظيمة، فكيف لو أرسلتك إلى من هو أشدّ بأسا، و أصعب مراسا- يعني بذلك الحسين عليه السّلام-.
فكتب إليه محمّد بن الأشعث يقول: أتظنّ أنّك أرسلتني إلى بقّال من بقاقيل الكوفة، أو إلى جرمقان من جرامقة الحيرة، ألم تعلم أنّك وجّهتني إلى بطل ضرغام، و ليث همام، و سيف من أسياف رسول اللّه. فأنفذ إليه ابن زياد (لعنه اللّه) خمسمائة فارس و قال: يا ويلكم أعطوه الأمان و إلّا أفناكم عن آخركم. فصاحوا به: يا مسلم بن عقيل عليه السّلام لك الأمان. فقال: لا أمان لكم يا أعداء اللّه، و أعداء رسوله. ثمّ خرج إليهم و قاتلهم قتالا شديدا، فاختلف هو و بكر بن حمران بضربتين، فعاجله مسلم، فضربه على أمّ رأسه، فقتله، ثمّ عطف على آخر فقتله، قال: فأشرف القوم على السّطوح و جعلوا يلهبون عليه النّيران. فبرز إليهم و هو يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أخاف أن أخدع أو أغرّا *** ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا
أضربكم و لا أخاف ضرّا *** فعل غلام قطّ لن يفرّا
و كلّ ذي غدر سيلقى غدرا *** أيضا و يصلى في الجحيم حرّا
ثمّ حمل على القوم، و قاتلهم قتالا شديدا، و قتل منهم خلقا كثيرا، فأقبل عليهم لعين و قال لهم: أنا أنصب له شركا لا يخلص منه. قالوا: بماذا؟ قال: نحفر له بئرا في الطّريق، و نطمّها بالدّغل و التّراب، و نحمل عليه، و ننهزم قدّامه، و أرجو أن لا يفلت منها. ففعلوا ذلك، و مسلم عليه السّلام لا يعلم بما فعلوا من المكر، ثمّ حملوا عليه، و حمل عليهم، فانهزموا بين
يديه، فوقع في البئر، فأحاطوا به من كلّ جانب و مكان، فأخرجوه إليهم، فضربه ابن الأشعث (لعنه اللّه) على محاسن وجهه، فلعب السّيف في عرنين أنفه، فسقطت أضراسه، و أخذوه أسيرا إلى ابن زياد (لعنه اللّه).
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 33- 35
و قال محمّد بن أبي طالب: لمّا قتل مسلم منهم جماعة كثيرة، و بلغ ذلك ابن زياد، أرسل إلى محمّد بن الأشعث يقول: بعثناك إلى رجل واحد لتأتينا به، فثلم في أصحابك ثلمة عظيمة، فكيف إذا أرسلناك إلى غيره؟ فأرسل ابن الأشعث: أيّها الأمير أتظنّ أنّك بعثتني إلى بقّال من بقّالي الكوفة، أو إلى جرمقانيّ من جرامقة الحيرة؟ أولم تعلم أيّها الأمير، أنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و سيف حسام، في كفّ بطل همام، من آل خير الأنام. فأرسل إليه ابن زياد أن أعطه الأمان، فإنّك لا تقدر عليه إلّا به.
المجلسي، البحار، 44/ 354- عنه: البحراني، العوالم، 17/ 203؛ القمي، نفس المهموم،/ 111
و قال أبو مخنف: فسمعت المرأة صهيل الخيل، و قعقعة اللّجم و زعقات الرّجال، أقبلت إلى مسلم و أخبرته، فقال: يا أمّاه عليّ بدرعي، و لأمة حربي، فاتته به، فشدّ وسطه، و لبس لأمة حربه، و العجوز تنظر إليه، فقالت: يا قرّة عيني أراك تأهّبت للموت، لا يكون ذلك أبدا. فقال: يا أمّاه أخشي أن يهجموا عليّ، و أنا في دارك و لا يكون فسحة في المجال، فأصير قتيلا. فقالت: سيّدي، و اللّه لئن قتلت، لأقتلنّ روحي فداك. ثمّ إنّه عمد إلى الباب، و قلعها، و كان ضخم السّاعدين و إذا التقى مع الفوارس يقوم شعر بدنه من بين ثيابه، و لم يزل يقاتل حتّى قتل مائة و خمسين فارسا، و انهزم الباقون من بين يديه، و العجوز على السّطح تشجّعه و تحرّضه على القتال، فلمّا رأى ابن الأشعث ما فعل بهم و انهزام أصحابه، أنفذ إلى ابن زياد يقول: أدركني بالخيل و الرّجال. إلى قوله، أنفذ ابن زياد إليه خمسمائة فارس.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 225
إذ سمع وقع حوافر الخيل و أصوات الرّجال عرف أنّه قد أتي، فجعل في دعائه، ثمّ لبس لأمته، و قال: يا نفس اخرجي إلى الموت الّذي ليس له محيص. فقالت العجوز:
سيّدي أراك تتأهّب للموت. قال: نعم لا بدّ لي من الموت، و أنت قد أدّيت ما عليك من
البرّ و الإحسان، و أخذت نصيبك من شفاعة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله و سلّم سيّد الإنس و الجانّ.
فاقتحموا عليه الدّار و هم ثلاثمأة رجل، فخاف مسلم أن يحرقوا عليه الدّار، فخرج منه، و شدّ عليهم حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه [...]
فأنفذ ابن زياد، يقول: ثكلتك أمّك، و عدموك قومك، رجل واحد يقتل هذه المقتلة العظيمة، فكيف لو أرسلتك إلى من هو أشدّ بأسا، و أصعب مراسا- يعني الحسين بن عليّ- فكتب إليه: عساك تظنّ أنّك أرسلتني إلى بقّال من بقاقيل أهل الكوفة، أو إلى جرمقانيّ من جرامقة الحيرة، و إنّما وجّهتني إلى بطل همام، و شجاع ضرغام، و سيف حسام في كفّ بطل همام من آل خير الأنام. فأرسل إليه بالعساكر، و قال: أعطه الأمان، فإنّك لا تقدر عليه إلّا به. فبينما هو يقاتل، إذ اختلف بينه و بين بكر بن حمران ضربات، فضرب بكر فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع السّيف في السّفلى، و فصلت له ثنيّتاه، و ضرب مسلم في رأسه ضربة منكرة، و ثنّاه بأخرى على حبل العاتق، و حمل على القوم، فلمّا رأوا ذلك، أشرفوا عليه من أعلى السّطوح، و أخذوا يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في أطنان القصب، ثمّ يرمونها عليه، و في (العقد الفريد): فجعل النّاس يرمونه بالآجر من فوق البيوت، فلمّا رأى ذلك، خرج عليهم مصلّتا بسيفه في السّكّة، فقال محمّد بن الأشعث: لك الأمان يا مسلم، لا تقتل نفسك. فقال: و أيّ أمان للغدرة الفجرة. و أقبل يقاتلهم و هو يرتجز و يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت كأسا مرّا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** أخاف أن أخدع أو أغرّا
و كان روحي له الفداء قد أثخن بالحجارة، و عجز عن القتال، و أسند ظهره إلى جنب تلك الدّار.
و قال المسعودي في (مروج الذّهب): فأعطوه الأمان من نفسه و حملوه على بغلة، و سلبه ابن الأشعث سيفه و سلاحه، و أتوا به ابن زياد. (لعنه اللّه).
فلمّا أخذ أسيرا و حمل على بغلة جعل يبكي، فقال له عبيد اللّه بن العبّاس: إنّ من
يطلب مثل الّذي طلبت، إذا نزل به مثل ما نزل بك، لم يبك. قال: و اللّه إنّي ما لنفسي بكيت، و لكنّي أبكي لأهلي المقبلين إليّ، أبكي للحسين و آل الحسين. ثمّ التفت إلى ابن الأشعث و قال: هل تستطيع أن تبعث من عندك رجلا، يبلغ حسينا عن لساني؟ فإنّي لا أراه إلّا و قد خرج اليوم مقبلا أو خارج غدا، و يقول له ابن عمّك مسلم بن عقيل بعثني إليك، و هو أسير في أيدي القوم لا يرى أنّه يمسي حتّى يقتل، و يقول لك: ارجع فداك أبي و أمّي، و لا يغررك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت و القتل.
المازندراني، معالى السّبطين، 1/ 235- 236، 237، 238
فلمّا قتل مسلم منهم جماعة كثيرة و بلغ ابن زياد ذلك، أرسل إلى محمّد بن الأشعث:
أرسلناك إلى رجل واحد، فثلم في أصحابك ثلمة عظيمة، فكيف إذا أرسلناك إلى غيره؟
فأرسل ابن الأشعث إليه: أتظنّ أنّك بعثتني إلى بقّال من بقاقلة الكوفة، أو إلى جرمقانيّ من جرامقة الحيرة، أ و لم تعلم أنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و سيف حسام في كفّ بطل همام من آل خير الأنام. فأرسل إليه، أن أعطه الأمان. فقال محمّد بن الأشعث: لك الأمان، لا تقتل نفسك. فلم يلتفت مسلم إلى ذلك، و لم يزل يقاتل و هو يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له ابن الأشعث: إنّك لن تكذب، و لن تغرّ، و لم تخدع، إنّ القوم بنو عمّك، و ليسوا بقاتليك و لا ضارّيك. و كان قد أثخن بالحجارة، فقال مسلم رضى اللّه عنه: و أيّ أمان للغدرة الفجرة. و تكاثروا عليه بعد أن أثخن بالجراح، و عجز عن القتال، فأسند ظهره إلى جنب تلك الدّار، فأعاد ابن الأشعث: لك الأمان يا مسلم. فقال: آمن أنا؟ قال: نعم.
فقال للقوم الّذين معه: ألي الأمان؟ فقالوا: نعم. إلّا عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ، فإنّه قال: لا ناقة لي فيها و لا جمل. ثمّ تنحّى، فقال مسلم: لو لم تأمنوني ما وضعت يدي في أيديكم. فأتي ببغلة، فحمل عليها، و اجتمعوا حوله، و نزعوا سيفه، فكأنّه عند ذلك يئس من نفسه، فدمعت عيناه، و قال: هذا أوّل الغدر، أين أمانكم؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ
راجِعُونَ، ثمّ بكى. فقال له عبيد اللّه السّلميّ: إنّ من يطلب مثل الّذي تطلب، لم يبك إذا نزل به مثل ما نزل بك. قال: و اللّه ما لنفسي بكيت، و لا لها من القتل أرثي، و إن كنت لا أحبّ لها طرفة عين تلفا، و لكن أبكي لأهلي المقبلين عليّ، أبكي لحسين و آل حسين عليه السّلام. ثمّ أقبل على محمّد بن الأشعث فقال: يا عبد اللّه، إنّي أراك و اللّه ستعجز عن أماني، فهل عندك خير، تستطيع أن تبعث من عندك رجلا على لساني أن يبلغ حسينا ما جرى؟ فإنّي لا أراه إلّا و قد خرج اليوم أو هو خارج غدا، و معه أهل بيته و يقول له:
إنّ ابن عقيل بعثني إليك، و هو أسير في يد القوم، لا يرى أنّه يمسي حتّى يقتل، و هو يقول: ارجع فداك أبي و أمّي و أهل بيتك، و لا يغرّوك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذين كان يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل، إنّ أهل الكوفة قد كذبوك و ليس للكذوب رأي. فقال ابن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ، و لأعلمنّ ابن زياد [أنّي] قد أمنتك. و انتهى بابن عقيل إلى باب القصر.
الجواهري، مثير الأحزان،/ 25- 26
و لمّا سمع مسلم وقع حوافر الخيل عرف أنّه قد أتي، فعجل دعاءه الّذي كان مشغولا به بعد صلاة الصّبح، ثمّ لبس لأمته، و قال لطوعة: قد أدّيت ما عليك من البرّ، و أخذت نصيبك من شفاعة رسول اللّه، و لقد رأيت البارحة عمّي أمير المؤمنين في المنام و هو يقول لي: أنت معي غدا.
و خرج إليهم مصلتا سيفه، و قد اقتحموا عليه الدّار، فأخرجهم منها، ثمّ عادوا إليه و أخرجهم، و هو يقول:
هو الموت فاصنع ويك ما أنت صانع *** فأنت بكأس الموت لا شكّ جارع
فصبرا لأمر اللّه جلّ جلاله *** فحكم قضاء اللّه في الخلق ذايع
فقتل منهم أحد و أربعين رجلا، و كان من قوّته يأخذ الرّجل بيده و يرمي به فوق البيت.
و أنفذ ابن الأشعث إلى ابن زياد يستمدّه الرّجال، فبعث إليه اللّائمة، فأرسل إليه:
أتظنّ إنّك أرسلتني إلى بقّال من بقّالي الكوفة، أو جرمقانيّ من جرامقة الحيرة، و إنّما أرسلتني إلى سيف من أسياف محمّد بن عبد اللّه، فمدّه بالعسكر.
و اشتدّ القتال، فاختلف مسلم و بكير بن حمران الأحمريّ بضربتين، ضرب بكير فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع السّيف إلى السّفلى، و نصلت لها ثنيّتان، و ضربه مسلم على رأسه ضربة منكرة، و أخرى على حبل العاتق حتّى كادت أن تطلع إلى جوفه، فمات.
ثمّ أشرفوا عليه من فوق ظهر البيت يرمونه بالحجارة، و يلهبون النّار في أطنان القصب، و يلقونها عليه، فشدّ عليهم يقاتلهم في السّكّة، و هو يرتجز:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** و يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع النّفس فاستقرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
و أثخنته الجراحات، و أعياه نزف الدّم، فاستند إلى جنب تلك الدّار، فتحاملوا عليه يرمونه بالسّهام و الحجارة، فقال: ما لكم ترموني بالحجارة كما ترمى الكفّار، و أنا من أهل بيت الأنبياء الأبرار، ألا ترعون حقّ رسول اللّه في عترته؟
فقال له ابن الأشعث: لا تقتل نفسك و أنت في ذمّتي. قال مسلم: أؤسر، و بي طاقة! لا و اللّه لا يكون ذلك أبدا. و حمل على ابن الأشعث، فهرب منه، ثمّ حملوا عليه من كلّ جانب و قد اشتدّ به العطش، فطعنه رجل من خلفه، فسقط إلى الأرض و أسر.
و قيل: إنّهم عملوا له حفيرة و ستروها بالتّراب، ثمّ انكشفوا بين يديه حتّى إذا وقع فيها أسروه.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 183- 186
حتّى أتوا الدّار الّتي فيها مسلم. فلمّا سمع مسلم وقع حوافر الخيل و أصوات الرّجال عرف أنّه قد أتي، فالتفت إلى (طوعة) و قال لها: «رحمك اللّه و جزاك خيرا».
و خرج إليهم بسيفه، و اقتحموا عليه الدّار، فشدّ عليهم يضربهم بسيفه حتّى أخرجهم من الدّار، ثمّ عادوا إليه، فشدّ عليهم كذلك، و هو يقول:
هو الموت فاصنع ويك ما أنت صانع *** فأنت بكأس الموت لا شكّ جارع
و صبرا لأمر اللّه جلّ جلاله *** فحكم قضاء اللّه في الخلق ذايع
فجعل يحصد فيهم- و قد ازدحموا عليه- حتّى ضجّت الجموع من كثرة من قتل منهم، فقد قيل: إنّه قتل واحدا و أربعين رجلا غير المجروحين.
و كان من قوّته أن يأخذ الرّجل بيده، و يرمي به من فوق البيت.
و اختلف هو و بكير بن حمران الأحمريّ بضربتين، فضرب بكير فم مسلم، فقطع شفته العليا، و أسرع السّيف في السّفلى، و فصلت له ثنيّتاه، و ضرب مسلم رأس بكير ضربة منكرة، و ثنّاه بأخرى على حبل العاتق كادت تطلع إلى جوفه.
فلمّا رأوا ذلك منه أشرفوا عليه من فوق البيوت، و جعلوا يرمونه بالحجارة و يلهبون النّار في أطنان القصب، ثمّ يلقونها عليه من فوق السّطوح.
فلمّا رأى ذلك منهم خرج إليهم مصلتا سيفه في السّكّة، و جعل يقاتلهم مقاتلة الأبطال و هو يرتجز و يقول:
أقسمت لا أقتل إلّا حرّا *** و إن رأيت الموت شيئا نكرا
كلّ امرئ يوما ملاق شرّا *** و يخلط البارد سخنا مرّا
ردّ شعاع الشّمس فاستقرّا *** أخاف أن أكذب أو أغرّا
فقال له محمّد بن الأشعث: إنّك لا تكذب و لا تغرّ و لا تخدع، إنّ القوم بنو عمّك، و ليسوا بقاتليك و لا ضائريك.
فلم يعبأ ابن عقيل بكلامه، فكرّ عليهم حتّى قتل منهم مقتلة عظيمة.
و طلب ابن الأشعث من ابن زياد أن يمدّه بالخيل و الرّجال.
فمدّه ابن زياد بما يريد، و أرسل إليه يقول: «إنّا بعثناك إلى رجل واحد لتأتينا به، فثلم في أصحابك هذه الثّلمة العظيمة، فكيف إذا أرسلناك إلى غيره»- يعني بذلك الحسين بن عليّ عليهما السّلام-.
فأجابه ابن الأشعث: «أيّها الأمير! أتظنّ أنّك بعثتني إلى بقّال من بقّالي الكوفة، أو جرمقانيّ من جرامقة الحيرة، أولم تعلم أنّك بعثتني إلى أسد ضرغام، و سيف حسام في كفّ بطل همام من آل خير الأنام».
فأرسل إليه ابن زياد: أن أعطه الأمان، فإنّك لا تقدر عليه إلّا به.
فدنا منه ابن الأشعث و قال: يا ابن عقيل لك الأمان، لا تقتل نفسك، و أنت في ذمّتي.
فقال مسلم: أؤسر و بي طاقة؟ لا و اللّه لا يكون ذلك أبدا، و أيّ أمان للغدرة الفجرة.
ثمّ حمل على ابن الأشعث، فهرب منه، ثمّ رجع إلى موضعه و هو يقول: «اللّهمّ إنّ العطش قد بلغ منّي». فلم يجترئ أحد أن يسقيه الماء و يدنو منه.
فصاح ابن الأشعث بأصحابه: إنّ هذا لهو العار و الشّنار، أن تجزعوا من رجل واحد هذا الجزع؟ احملوا عليه بأجمعكم حملة واحدة.
فحملوا عليه من كلّ جانب- و قد أثخنته الجراحات و أعياه نزف الدّم- و اشتدّ به العطش، و ضعف عن القتال، فتساند إلى جنب دار من تلك الدّور، فطعنه لعين من القوم من خلفه، فسقط إلى الأرض صريعا، فأسره القوم.
و قيل: إنّ محمّد بن الأشعث لمّا أعطاه الأمان- أوّلا- أعاد عليه القول- ثانيا-: «لك الأمان» فقال مسلم للقوم الّذين معه: لي الأمان؟ قالوا: بلى. إلّا عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ، فإنّه قال: لا ناقة لي في هذا و لا جمل. و تنحّى. فقال مسلم: أمّا لو لم تؤمنوني ما وضعت يدي في أيديكم.
و أتي ببغلة، فحمل عليها، و اجتمعوا حوله، و انتزعوا سيفه، فكأنّه عند ذلك أيس من نفسه، فدمعت عيناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر. فقال له محمّد بن الأشعث: إنّي لأرجو أن لا يكون عليك بأس. قال مسلم: ما هو إلّا الرّجاء، فأين أمانكم؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. ثمّ بكى.
فقال له عبيد اللّه بن العبّاس السّلميّ: إنّ الّذي يطلب مثل الّذي طلبت، لا يبكي إذا نزل به مثل الّذي نزل بك.
فقال مسلم: و اللّه إنّي ما لنفسي بكيت، و لا لها من القتل أرثي، و إن كنت لم أحبّ لها طرفة عين تلفا، و لكن أبكي لأهلي المقبلين عليكم، أبكي للحسين و آل الحسين.
قالوا: و لمّا أركب على البغلة و نزع منه السّيف، استرجع و قال: هذا أوّل الغدر، و أيس
من نفسه، و علم، أن لا أمان له من القوم.
فالتفت إلى محمّد بن الأشعث، و قال له: «إنّي لأظنّك ستعجز عن أماني، أفتستطيع أن تبعث رجلا عن لساني يبلغ حسينا، فإنّي لا أراه إلّا قد خرج إلى قبلكم هو و أهل بيته، فيقول له: إنّ مسلما بعثني إليك و هو أسير في أيدي القوم، يذهبون به إلى القتل، فارجع بأهلك، و لا يغرّنّك أهل الكوفة، فإنّهم أصحاب أبيك الّذي كان يتمنّى فراقهم بالموت أو القتل، إنّ أهل الكوفة قد كذبوني، فكتبت إليك، و ليس لمكذوب رأي».
فقال له محمّد بن الأشعث: و اللّه لأفعلنّ، و لأعلمنّ ابن زياد أنّي قد أمنتك. و دعا بأياس الطّائيّ، و كتب معه إلى الحسين ما قاله مسلم و ما أمر به عن لسانه، و أعطاه زادا و راحلة، فسيّره إلى جهة المدينة
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 235- 240
فقال: اسقوني ماء. قال: و معه رجل من بني أبي معيط، و رجل من بني سليم، يقال له: شهر بن حوشب. فقال له شهر بن حوشب: لا أسقيك إلّا من البئر. فقال المعيطيّ:
و اللّه لا نسقيه إلّا من الفرات. قال: فأمر غلاما له، فأتاه بإبريق من ماء، و قدح قوارير و منديل. قال: فسقاه. فتمضمض مسلم، فخرج الدّم، فما زال يمسح الدّم، و لا يسيغ شيئا منه حتّى قال: أخّروه عنّي.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 5
و انتهى ابن عقيل إلى باب القصر (1)و هو عطشان، (2)و على باب القصر ناس جلوس ينتظرون الإذن، منهم عمارة بن عقبة بن أبي معيط، و عمرو بن حريث، و مسلم بن عمرو، و كثير بن شهاب.(3)قال أبو مخنف: فحدّثني قدامة بن سعد، أنّ مسلم بن عقيل حين انتهى (4)إلى باب القصر، فإذا (5)قلّة باردة موضوعة على الباب، (6)فقال ابن عقيل: اسقوني من هذا الماء.
فقال له مسلم بن عمرو: أتراها ما أبردها! لا و اللّه لا تذوق منها قطرة أبدا حتّى تذوق الحميم في نار جهنّم! قال له ابن عقيل: ويحك! من أنت؟ قال: أنا ابن (7)من عرف الحقّ إذ أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته، و سمع و أطاع إذ عصيته و خالفت (8)، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ. فقال ابن عقيل: لأمّك الثّكل! ما أجفاك، و ما أفظّك؛ و أقسى قلبك و أغلظك! أنت يا ابن باهلة أولى بالحميم و الخلود في نار جهنّم منّي. (9)ثمّ جلس متساندا إلى حائط.
قال أبو مخنف: فحدّثني قدامة بن سعد: أنّ عمرو بن حريث بعث غلاما يدعى
1) [بحر العلوم: «و قد أخذ العطش منه مأخذا شديدا»].
2) [بحر العلوم: «و قد أخذ العطش منه مأخذا شديدا»].
3) [بحر العلوم: «و غيرهم. فالتفت مسلم»].
4) [بحر العلوم: «و غيرهم. فالتفت مسلم»].
5) [بحر العلوم: «قلّة ماء مبرّدة»].
6) [بحر العلوم: «قلّة ماء مبرّدة»].
7) - [لم يرد في العبرات و بحر العلوم].
8) - [في العبرات: «و خالفته» و لم يرد في بحر العلوم].
9) [بحر العلوم: «و تساند إلى حائط القصر، و بعث عمرو بن حريث غلاما له يدعى سليما»].
سليمان، فجاءه بماء في قلّة، فسقاه.
قال أبو مخنف: و حدّثني سعيد بن مدرك بن عمارة: أنّ عمارة بن عقبة بعث غلاما له يدعى قيسا، (1) فجاءه بقلّة (2)عليها منديل و معه قدح، فصبّ فيه ماء، ثمّ سقاه، فأخذ كلّما شرب امتلأ القدح دما، فلمّا ملأ القدح المرّة الثّالثة ذهب ليشرب، فسقطت ثنيّتاه فيه، فقال: الحمد للّه! لو كان لي من الرّزق المقسوم شربته (3). (4)
قدامة بن سعد گويد: «وقتى مسلم بن عقيل به در قصر رسيد، كوزه آب خنكى آن جا بود و گفت: «از اين آب به من بدهيد.»
مسلم بن عمرو گفت: «مى بينى! خيلى خنك است. به خدا از آن يك قطره نخواهى چشيد تا در آتش جهنم آب جوشان بچشى.»
ابن عقيل بدو گفت: «واى تو! كيستى؟»
گفت: «من پسر كسى هستم كه وقتى تو منكر حق بودى، آن را شناخته بود و وقتى با پيشوا دغلى مى كردى، نيكخواه وى بود و وقتى عصيان و مخالفت مى كردى، او شنوا و فرمانبر پيشوا بود. من مسلم بن عمرو باهليم.»
ابن عقيل گفت: «مادرت عزادار باد! چه جفاكار و خشن و سنگدلى! تو اى پسر باهله، بيشتر از من شايسته جاويد بودن در آتش جهنمى.»
گويد: «آن گاه مسلم بن عقيل بنشست و به ديوار تكيه داد.»
قدامة بن سعد گويد: عمرو بن حريث غلام خويش را فرستاد كه كوزه آبى بياورد و بدو بنوشاند.»
سعيد بن مدرك بن عماره گويد: «عمارة بن عقبه غلام خويش را كه قيس نام داشت، فرستاد كه كوزه اى بياورد كه دستمالى بر آن بود و جامى نيز با آن آورده بود كه آب در آن ريخت و به مسلم داد. همين كه مى خواست از آن بنوشد، جام پر از خون مى شد و چون بار سوم جام را پر كرد و خواست بنوشد، دو دندانش در آن افتاد و گفت: حمد خداى اگر جزو روزى مقرر من بود از آن نوشيده بودم.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2955- 2956
الطّبري، التّاريخ، 5/ 375- 376- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 240- 241؛ المحمودي، العبرات، 1/ 331- 332
فجعل يقول: اسقوني شربة من الماء! فقال له مسلم بن عمرو الباهليّ: و اللّه لا تذوق الماء يا ابن عقيل، أو تذوق الموت! فقال له مسلم بن عقيل: ويلك/ يا هذا! ما
1) [بحر العلوم: «و تساند إلى حائط القصر، و بعث عمرو بن حريث غلاما له يدعى سليما»].
2) - [زاد في بحر العلوم: «ماء مبرّدة»].
3) - [بحر العلوم: «لشربته»].
4) - گويد: «وقتى ابن عقيل به در قصر رسيد، تشنه بود. بر در قصر كسانى در انتظار اجازه نشسته بودند كه عمارة بن ابى معيط و عمرو بن حريث و مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب از آن جمله بودند.»
أجفاك و أفظك و أغلظك (1)! أشهد عليك أنّك إن كنت من قريش، فإنّك ملصق (2)، و إن كنت من غير قريش فإنّك مدع إلى غير أبيك، من أنت يا عدوّ اللّه؟ فقال: أنا من عرف الحقّ إذ (3)أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته (4)، و سمع و أطاع إذ خالفته، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ! فقال له مسلم بن عقيل: أنت أولى بالخلود و الحميم، إذ آثرت طاعة بني سفيان على طاعة الرّسول محمّد (صلّى اللّه عليه (5)و سلّم). ثمّ قال (6)مسلم بن عقيل رحمه اللّه: (7)ويحكم يا أهل الكوفة! اسقوني شربة من ماء! فأتاه غلام لعمرو بن حريث الباهليّ بقلّة فيها ماء، و قدح فيها، فناوله القلّة؛ فكلّما أراد أن يشرب امتلأ القدح دما، فلم يقدر أن يشرب (8)من كثرة (9)الدّم و سقطت ثنيّتاه في القدح، فامتنع مسلم بن عقيل رحمه اللّه من شرب الماء. قال: و أتي به حتّى أدخل على عبيد اللّه بن زياد.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 96- 97
فلمّا صار مسلم إلى باب القصر نظر إلى قلّة مبرّدة، فاستسقاهم منها، فمنعهم مسلم ابن عمرو الباهليّ- و هو أبو قتيبة بن مسلم- أن يسقوه، فوجّه عمرو بن حريث، فأتاه بماء في قدح، فلمّا رفعه إلى فيه امتلأ القدح دما، فصبّه و ملأه (10)له الثّانية، فلمّا رفعه إلى فيه، سقطت ثناياه فيه و امتلأ دما، فقال: الحمد للّه، لو كان من الرّزق المقسوم، لشربته.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 68- 69
قال أبو مخنف: فحدّثني قدامة بن سعد: إنّ مسلم بن عقيل حين انتهى به إلى القصر رأى قلّة مبرّدة موضوعة على الباب، فقال: اسقوني من هذا الماء. فقال له مسلم بن عمرو- أبو قتيبة بن مسلم- الباهليّ: أتراها ما أبردها؟ فو اللّه لا تذوق منها قطرة
واحدة، حتّى تذوق الحميم في نار جهنّم.
فقال له مسلم بن عقيل: ويلك، و لأمّك الثّكل، ما أجفاك و أفظّك، و أقسى قلبك، أنت يا ابن باهلة أولى بالحميم و الخلود في نار جهنّم. ثمّ جلس و تساند إلى الحائط.
قال أبو مخنف: فحدّثني أبو قدامة بن سعد: إنّ عمرو بن حريث بعث غلاما له يدعى سليما، فأتاه بماء في قلّة، فسقاه. قال: و حدّثني مدرك بن عمارة: إنّ عمارة بن عقبة بعث غلاما يدعى نسيما، فأتاه بماء في قلّة، عليها منديل و قدح معه، فصبّ فيه الماء، ثمّ سقاه، فأخذ كلّما شرب امتلأ القدح دما، فأخذ لا يشرب من كثرة الدّم، فلمّا ملأ القدح ثانية، ذهب يشرب، فسقطت ثنيّتاه في القدح، فقال: الحمد للّه لو كان لي من الرّزق المقسوم لشربته. (1)
مسلم بن عمرو باهلى گفت: «مى بينى كه چه آب سردى است. به خدا قطره اى از آن نخواهى چشيد تا در آتش دوزخ از آب سوزان بياشامى!»
مسلم به او فرمود: «واى بر تو! مادر به عزايت بنشيند. براستى كه چقدر جفاپيشه و سنگدل و فرومايه هستى و چه اندازه داراى قساوت قلبى، اى پسر باهله! تويى كه به آب سوزان و خلود در آتش دوزخ از من سزاوارترى!»
اين سخن را فرمود و از شدّت ناتوانى نشست و تكيه به ديوار داد.
ابو مخنف دنباله حديث را چنين نقل كرد كه: «عمرو بن حريث كه حضور داشت و شاهد اين جريان بود، سليم غلام خود را فرستاد و كوزه آبى آورد و آن جناب را سيراب كرد.»
ولى دنبال آن گويد: «مطابق حديثى كه مدرك بن عماره برايم نقل كرد، عمارة بن عقبه غلام خود را كه نسيم نام داشت، فرستاد و او كوزه آبى آورد كه دستمالى بر سر آن بسته بود و كاسه اى نيز با آن بود. عماره آب را در آن كاسه ريخت و به دست آن جناب داد. مسلم خواست آن را بنوشد، ظرف آب از خون لبان مسلم پر شد. مسلم آن را بر زمين ريخت و نياشاميد. بار دوّم كه آن را پر از آب كردند، خواست بنوشد، دندانهاى پيشين آن جناب در كاسه ريخت. لذا گفت: خدا را شكر! اگر اين آب روزى من بود، مى آشاميدم. از اين وضع معلوم مى شود روزى من نيست.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 105
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 70
و انتهى بابن عقيل إلى باب القصر، و قد اشتدّ به العطش و على باب (2)القصر (3)ناس
جلوس ينتظرون الإذن، فيهم عمارة بن عقبة بن أبي معيط، و عمرو بن حريث، و مسلم ابن عمرو، و كثير بن شهاب، و إذا (1) قلّة باردة (2)موضوعة على الباب. فقال مسلم:
اسقوني من هذا الماء. فقال مسلم بن عمرو: أتراها ما أبردها! و اللّه (3)لا تذوق منها قطرة أبدا، حتّى تذوق الحميم (4)في نار جهنّم. فقال له ابن عقيل: ويلك (5)من أنت؟ قال أنا من (6)عرف الحقّ إذ أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته، و أطاعه إذ خالفته، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ. (7)فقال له ابن عقيل: لأمّك الثّكل، ما أجفاك و أفظّك (8)و أقسى قلبك، أنت يا ابن باهلة أولى بالحميم و الخلود في نار جهنّم منّي. ثمّ جلس، (9) فتساند إلى حايط. (10)و بعث عمرو بن حريث غلاما له فجاءه (11)بقلّة عليها منديل و قدح، فصبّ فيه ماء، و قال له:
اشرب. فأخذ (12)كلّما شرب (13)امتلأ القدح دما (14)من فيه (15)، فلا يقدر أن يشرب، ففعل ذلك (16)مرّة أو مرّتين (17)، (18)فلمّا ذهب في الثّالثة ليشرب سقطت ثنيّتاه في القدح، فقال: الحمد للّه، (19)لو كان لي من الرّزق المقسوم شربته، (20)و خرج رسول ابن زياد، فأمر بإدخاله إليه. (21)
مسلم فرمود: «شربتى از اين آب به من بدهيد!»
مسلم بن عمرو گفت: «مى بينى چقدر اين آب سرد است؟ به خدا قطره اى از آن نخواهى چشيد تا حميم جهنم را بچشى!»
مسلم بن عقيل فرمود: «واى بر تو! كيستى؟»
گفت: «من كسى هستم كه حق را شناخت، آن گاه كه تو آن را انكار كردى، و خيرخواهى براى امام و پيشواى خود كرد، آن گاه كه تو خيانتش كردى؛ و پيروى او كرد آن گاه كه تو نافرمانى او كردى. من مسلم بن عمرو باهلى هستم.»
مسلم بن عقيل فرمود: «مادرت بى فرزند شود! چه اندازه جفاپيشه و درشتخو و سنگدل هستى؟ تو اى پسر باهله! سزاوارتر هستى بحميم و هميشه بودن در آتش دوزخ از من.»
(اين سخن را فرمود) آن گاه نشست و تكيه به ديوارى داد. عمرو بن حريث غلام خود را فرستاد كوزه آبى كه دستمالى بر سر آن بود، با قدحى آورد. پس در آن آب ريخت و به او گفت: «بيا شام!» مسلم قدح را گرفت و چون مى خواست بياشامد. پر از خون دهانش مى شد و نمى توانست بياشامد. يك بار يا دو بار قدح را ريختند و دوباره آب كردند و نتوانست بياشامد. بار سوم كه خواست بياشامد، دندانهاى پيشين آن جناب در قدح افتاد. پس فرمود: «سپاس خداى را اگر روزى من شده بود، خورده بودم.» (چنين قسمت شده كه من تشنه باشم).
در همين حال فرستاده ابن زياد از قصر بيرون آمد و دستور داد او را وارد قصر كنند.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 60- 61
1) [لم يرد في أعيان الشّيعة، و في مثير الأحزان: «القصر قوم جلوس و إذا»].
2) - [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «فيها ماء بارد»].
3) - [في البحار و العوالم: «لا و اللّه»].
4) [أعيان الشّيعة: «و منعهم أن يسقوه»].
5) - [في البحار و العوالم و مثير الأحزان: «ويحك»].
6) - [في البحار و العوالم و مثير الأحزان: «الّذي»].
7) [أعيان الشّيعة: «و منعهم أن يسقوه»].
8) - [البحار: «أقصعك»].
9) [روضة الواعظين: «و قد اشتدّ به العطش فقال: اسقوني من هذا الماء»].
10) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم و المعالي].
11) - [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و مثير الأحزان: «فأتاه» و في الأسرار: «فجائت»].
12) [في نفس المهموم و المعالي: «ليشرب»].
13) [في نفس المهموم و المعالي: «ليشرب»].
14) [في نفس المهموم و المعالي: «فلم يقدر أن يشرب، ففعل ذلك ثلاثا»].
15) - [في روضة الواعظين و البحار و العوالم و الأسرار و أعيان الشّيعة و اللّواعج و مثير الأحزان: «فمه»].
16) [مثير الأحزان: «مرّتين»].
17) [مثير الأحزان: «مرّتين»].
18) [في نفس المهموم و المعالي: «فلم يقدر أن يشرب، ففعل ذلك ثلاثا»].
19) - [لم يرد في المعالي].
20) - [في البحار و العوالم و المعالي و أعيان الشّيعة و اللّواعج و مثير الأحزان: «لشربته» و إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
21) - و مسلم بن عقيل را به در قصر آوردند و در آن حال تشنگى بر آن جناب غلبه كرده بود. به در قصر مردمانى نشسته و به انتظار اجازه ورود بودند، كه در ميان آنان بود: عمارة بن عقبة بن ابى معيط، و عمرو بن حريث، و مسلم بن عمرو، و كثير بن شهاب. كوزه آب سردى بر در قصر نهاده بود.
المفيد، الإرشاد، 2/ 60- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 355؛ البحراني، العوالم، 17/ 204؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 226؛ القمي، نفس المهموم،/ 115- 116؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 238؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 151؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592، لواعج الأشجان،/ 61- 62؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 26
فجعل يقول: اسقوني شربة من الماء. فقال له مسلم بن عمرو الباهليّ: لا و اللّه، لا تذوق الماء يا ابن عقيل حتّى تذوق الموت. فقال له مسلم: ويلك، ما أجفاك و أفظّك و أقسى قلبك، أشهد عليك إن كنت من قريش، فإنّك ملصق؛ و إن كنت من غير قريش، فأنت دعي؛ من أنت يا عدو اللّه؟ قال: أنا من عرف الحقّ إذ أنكرته؛ و نصح الإمام إذ غششته؛ و أطاع إذ خالفته، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ. فقال له مسلم: لأمّك الهبل، يا ابن باهلة أنت أولى بالحميم؛ و الخلود في نار الجحيم؛ إذ آثرت طاعة آل أبي سفيان
على طاعة آل محمّد. ثمّ قال: ويحكم يا أهل الكوفة، اسقوني شربة من ماء. فأتاه غلام لعمرو بن حريث المخزوميّ بقلّة فيها ماء، و قدح من قوارير، فصبّ القلّة في القدح، و ناوله، فأخذ مسلم القدح بيده، فكلّما أراد أن يشرب امتلأ القدح دما، فلم يقدر أن يشرب من كثرة الدّم، و سقطت ثنيّتاه في القدح، فامتنع من شرب ذلك الماء.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 210
فقال مسلم: اسقوني شربة من ماء. فأتاه غلام عمرو بن حريث بشربة زجاج، و كانت تملأ دما، و سقطت فيه ثنيّته.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94
و لمّا (1)جلس مسلم (2)على باب القصر، رأى جرّة فيها ماء بارد، فقال: اسقوني من هذا الماء. فقال له مسلم بن عمرو الباهليّ: أتراها ما أبردها، و اللّه لا تذوق منها قطرة حتّى تذوق الحميم في نار جهنّم. فقال له ابن عقيل: من أنت؟ قال: أنا من عرف الحقّ إذ تركته (3)، و نصح (4)الأمّة و الإمام (5)إذ غششته، و سمع و أطاع إذ عصيته، أنا مسلم بن عمرو.
فقال له ابن عقيل: لأمّك الثّكل، ما أجفاك (6)و أفظّك، و أقسى قلبك و أغلظك، أنت يا ابن باهلة أولى بالحميم و الخلود في نار جهنّم منّي. قال: فدعا عمارة بن عقبة بماء بارد، (7)فصبّ له في قدح، فأخذ ليشرب، فامتلأ القدح دما، ففعل ذلك ثلاثا، فقال (8): لو كان من الرّزق المقسوم شربته (9). (10)
مسلم بن عمرو باهلى به او گفت: «آيا مى بينى كه اين آب گوارا چقدر سرد است؟ به خدا سوگند يك قطره از آن نخواهى نوشيد تا آن كه سرب گداخته دوزخ را بچشى.»
ابن عقيل گفت: «تو كيستى؟»
گفت: «من همان كسى هستم كه حق را شناخت كه تو آن حق را ترك كردى و من كسى هستم كه به امت و امام اين امت خدمت و وفادارى كردم و تو خيانت كردى. من اطاعت و فرمانبردارى كردم و تو تمرّد نمودى. من مسلم بن عمرو هستم.»
ابن عقيل به او گفت: «مادرت به عزايت بنشيند. چقدر خشن و قسى القلب و ابله هستى، تو اى زاده باهله (قبيله)! به سرب گداخته دوزخ و جاويد ماندن در جهنم از من سزاوارترى.»
گفت (مقصود راوى): عمارة بن عقبه دستور داد كه قدحى آب سرد بيارند و به مسلم بدهند. به او دادند.
او قدح را گرفت كه بنوشد، آن قدح پر از خون شد (از لب و دندان شكسته او).
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 130- 131
1) [المعالي: «جاؤا بمسلم»].
2) [المعالي: «جاؤا بمسلم»].
3) - [نهاية الإرب: «أنكرته»].
4) [في المعالي: «لأميره» و نهاية الإرب: «الأمّة و إمامة»].
5) [في المعالي: «لأميره» و نهاية الإرب: «الأمّة و إمامة»].
6) - [المعالي: «أشقاك»].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في نفس المهموم و مثله في المعالي].
8) - [نهاية الإرب: «ثمّ قال»].
9) - [نهاية الإرب: «لشربته»].
10) - چون مسلم بر در كاخ نشست، ديد در آن جا يك سبو پر آب سرد نهاده شده. گفت: «به من از اين آب بدهيد.»
ابن الأثير، الكامل، 3/ 273- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 115؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 401- 402؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 238
قالوا: و لمّا انتهى مسلم بن عقيل إلى باب القصر، إذا على بابه جماعة من الأمراء من أبناء الصّحابة، ممّن يعرفهم و يعرفونه، ينتظرون أن يؤذن لهم على ابن زياد، و مسلم مخضب بالدّماء في وجهه و ثيابه، و هو مثخن بالجراح، و هو في غاية العطش، و إذا قلّة من ماء بارد هنالك، فأراد أن يتناولها ليشرب منها، فقال له رجل من أولئك: و اللّه لا تشرب منها، حتّى تشرب من الحميم. فقال له: ويلك يا ابن باهلة (1)، أنت أولى بالحميم و الخلود في نار الجحيم منّي. ثمّ جلس، فتساند إلى الحائط من التّعب و الكلال و العطش، فبعث عمارة بن عقبة بن أبي معيط مولى له إلى داره، فجاء بقلّة عليها منديل و معه قدح، فجعل يفرغ له في القدح و يعطيه فيشرب، فلا يستطيع أن يسيغه من كثرة الدّماء الّتي تعلو على الماء مرّتين أو ثلاثا، فلمّا شرب، سقطت ثناياه مع الماء، فقال: الحمد للّه، لقد كان بقي لي من الرّزق المقسوم شربة ماء.
و لمّا انتهى مسلم إلى باب القصر و أراد شرب الماء، قال له مسلم بن عمرو الباهليّ:
أتراها ما أبردها؟ و اللّه لا تذوقها أبدا حتّى تذوق الحميم في نار جهنّم. فقال له ابن عقيل:
ويحك من أنت؟ قال: أنا من عرف الحقّ إذ أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته، و سمع
1) - [في المطبوع: «ناهلة»].
و أطاع إذ عصيت، أنا مسلم بن عمرو الباهليّ. فقال له مسلم: لأمّك الويل! ما أجفاك و أفظّك، و أغلظك يا ابن باهلة (1)!! أنت و اللّه أولى بالحميم و نار الجحيم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 156، 159
فنظر مسلم إلى برادة هناك فيها ماء، (2)و كان له يومان ما شرب الماء. (3)فقال لمن يليها: اسقني ماء، و الجزاء على اللّه تعالى، و على رسوله. فرفع إليه البرادة، فلمّا تناولها منه، ردّها إليه، و قال: خذها لا حاجة لي فيها.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 427
فلمّا أتوا به إلى قصر الإمارة، نظر إلى برّادة فيها ماء، و كان له يومان ما شرب الماء، لأنّه كان نهاره يجاهد و ليله ساجدا، فقال للسّاقي: يا شيخ! اسقني شربة من ماء، فإن عشت كافيتك، و إن متّ كان المكافي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله. فدفع إليه برّادة، فلمّا أخذها و وضعها في فيه، سقطت أضراسه في الإناء، فردّها مسلم و قال: لا حاجة لي بالماء.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 35- 36
و جي ء به إلى ابن زياد، فرأى على باب القصر قلّة مبردة فقال: اسقوني من هذا الماء. فقال له مسلم بن عمرو الباهليّ: لا تذوق منها قطرة حتّى تذوق الحميم في نار جهنّم. قال مسلم عليه السّلام: من أنت؟ قال: أنا من عرف الحقّ إذ أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته. فقال له ابن عقيل: لأمّك الثّكل، ما أقساك و أفظّك، أنت يا ابن باهلة أولى بالحميم. ثمّ جلس و تساند إلى حائط القصر.
فبعث عمارة بن عقبة بن أبي معيط غلاما له يدعى قيسا، فأتاه بالماء، و كلّما أراد أن يشرب امتلأ القدح دما، و في الثّالثة ذهب ليشرب، فامتلأ القدح دما، و سقطت فيه ثناياه، فتركه، و قال: «لو كان من الرّزق المقسوم لشربته.»
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 186- 187
(1)فجي ء به، فأنّبه (2)و بكّته و أمر بقتله. فقال: دعني أوصي. قال: نعم. فنظر إلى عمر بن سعد بن أبي وقّاص فقال: إنّ لي إليك حاجة، (3)و بيني و بينك (4)رحم.(5)فقال عبيد اللّه: انظر في حاجة ابن عمّك. (6)فقام إليه فقال: يا هذا، إنّه ليس هاهنا رجل من قريش غيرك (7). و هذا الحسين بن عليّ قد أظلّك، فأرسل إليه رسولا (8)، فلينصرف، فإنّ القوم قد غرّوه، و خدعوه، و كذبوه، (9)و أنّه إن قتل لم يكن لبني هاشم بعده نظام، و عليّ دين أخذته منذ قدمت الكوفة، (10)فاقضه عنّي. و اطلب جثّتي من ابن زياد فوارها.
فقال له ابن زياد: ما قال لك؟ فأخبره بما قال، فقال: (11) قل له: (12) أمّا مالك، فهو لك لا نمنعك منه، و أمّا حسين (13)، فإن تركنا لم نرده، و أمّا جثّته، فإذا قتلناه لم نبال ما صنع به.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 66- عنه: الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269
قال: فلمّا أصبح دعا به عبيد اللّه بن زياد، و هو قصير، فقدّمه لتضرب عنقه. فقال:
دعني حتّى أوصي. فقال: أوص. فنظر مسلم في وجوه النّاس، فقال لعمر بن سعد (14): ما أرى هاهنا من قريش غيرك، فادن منّي حتّى أكلّمك. فدنا منه؛ فقال له: هل لك أن تكون سيّد قريش، ما كانت قريش؟ إنّ الحسين و من معه و هم تسعون بين رجل و امرأة
1) [تاريخ الإسلام: «فأتي به»].
2) [تاريخ الإسلام: «فأتي به»].
3) [تاريخ الإسلام: «بيننا»].
4) [تاريخ الإسلام: «بيننا»].
5) [لم يرد في تاريخ الإسلام].
6) [لم يرد في تاريخ الإسلام].
7) - [تاريخ الإسلام: «غيري و غيرك»].
8) - [لم يرد في تاريخ الإسلام].
9) [تاريخ الإسلام: «عليّ دين»].
10) [تاريخ الإسلام: «عليّ دين»].
11) - [لم يرد في تاريخ الإسلام].
12) - [لم يرد في تاريخ الإسلام].
13) [تاريخ الإسلام: «الحسين»].
14) - [في المطبوع: «لعمرو بن سعيد»].
في الطّريق فارددهم، و اكتب إليهم بما أصابني. و ألقاه عمر (1)لعبيد اللّه و قال: أتدري ما قال؟ فقال عبيد اللّه: أكتم على ابن عمّك. فقال عمر (2): هو أعظم من ذلك. فقال ابن زياد: فأيّ شي ء هو؟ قال: أخبرني أنّ الحسين و من معه قد أقبل، و هم تسعون إنسانا بين رجل و امرأة. فقال: أمّا و اللّه إذ دلّلت عليه، لا يقاتلهم أحد غيرك.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 5
فأتي به ابن زياد؛ و قد آمنه ابن الأشعث، فلم ينفّذ أمانه، فلمّا وقف مسلم بين يديه نظر إلى جلسائه، فقال لعمر بن سعد بن أبي وقّاص: إنّ بيني و بينك قرابة، أنت تعلمها، فقم معي حتّى أوصي إليك. فامتنع، فقال ابن زياد: قم إلى ابن عمّك. فقام، فقال: إنّ عليّ بالكوفة سبعمأة درهم مذ قدمتها، فاقضها عنّي، و انظر جثّتي، فاطلبها من ابن زياد؛ فوارها، و ابعث إلى الحسين من يردّه. فأخبر عمر بن سعد ابن زياد بما قال له؟ فقال:
أمّا مالك، فهو لك، تصنع فيه ما شئت، و أمّا حسين، فإنّه إن لم يردنا لم نرده، و أمّا جثّته فإنّا لا نشفعك، لأنّه قد جهد أن يهلكنا. ثمّ قال: و ما نصنع بجثّته بعد قتلنا إيّاه (3).
و قال الهيثم بن عديّ: حدّثني ابن عيّاش [ظ] عن مجالد، عن الشّعبيّ قال: أدخل مسلم بن عقيل رحمه اللّه على ابن زياد، و قد ضرب على فمه، فقال: يا ابن عقيل أتيت لتشتيت الكلمة؟ فقال: ما لذلك أتيت، و لكن أهل المصر كتبوا أنّ أباك سفك دماءهم، و انتهك أعراضهم، فجئنا لنأمر بالمعروف، و ننهى عن المنكر. فقال: و ما أنت و ذاك.
و جرى بينهما كلام.
و قال هشام بن الكلبيّ: قال أبو مخنف في إسناده: قال ابن زياد لابن عقيل: أردت أن تشتّت أمر النّاس بعد اتّفاقه، و تفرّق ألفتهم بعد اجتماعهما. و جرى بينهما كلام حتّى قال له: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة، لم يقتلها أحد في الإسلام. فقال له مسلم: أمّا إنّك أحقّ من
أحدث في الإسلام ما لم يكن فيه من سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّريرة، و لؤم الغلبة.
ثمّ قال ابن زياد: اصعدوا به فوق القصر، و اضربوا عنقه، فأتبعوا رأسه جسده.
فقال: يا ابن الأشعث، فو اللّه لو لا أمانك ما استسلمت.
و بعث إلى مسلم بن عقيل فجي ء به، فأمر به، فدفع [ظ] بين شرفتين من شرف القصر، فقال له: ناد: أنا مسلم بن عقيل أمير العاصين. فنادى. (1)
حدّثني حفص بن عمر، عن الهيثم بن عديّ، عن عوانة قال: جرى بين ابن عقيل و ابن زياد كلام فقال له [ابن زياد]: إيه يا ابن حليّة. فقال له [ابن] عقيل: حليّة خير من سميّة و أعفّ.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 339- 340، 343، أنساب الأشراف، 2/ 81- 83، 86- 87
فلمّا رآه أمر به، فكتّف، و قال: أجئت يا ابن حليّة لتنزع سلطاني؟
قال: و حليّة أمّ مسلم بن عقيل و هي أمّ ولد.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 423، أنساب الأشراف، 3/ 224
فلمّا أدخل عليه و قد أكتنفه الجلاوزة قالوا له: سلّم على الأمير. قال: إن كان الأمير يريد قتلي، فما أنتفع بسلام عليه، و إن كان لم يرد، فسيكثر عليه سلامي. فقال ابن زياد:
كأنّك ترجو البقاء. فقال له مسلم: فإن كنت مزمعا على قتلي، فدعني أوص إلى بعض من هاهنا من قومي. قال له: أوص بما شئت. فنظر إلى عمر بن سعد بن أبي وقّاص، فقال له: اخل معي في طرف هذا البيت حتّى أوصي إليك، فليس في القوم أقرب إليّ و لا أولى بي منك. فتنحّى معه ناحية، فقال له: أتقبل وصيّتي؟ قال: نعم. قال مسلم: إنّ عليّ هاهنا دينا مقدار ألف درهم، فاقض عنّي، و إذا أنا قتلت، فاستوهب من ابن زياد جثّتي لئلّا يمثّل بها، و ابعث إلى الحسين بن عليّ رسولا قاصدا من قبلك، يعلمه حالي و ما صرت إليه من غدر هؤلاء الّذين يزعمون أنّهم شيعة، و أخبره بما كان من نكثهم بعد أن بايعني منهم ثمانية عشر ألف رجل، لينصرف إلى حرم اللّه، فيقيم به، و لا يغترّ بأهل
1) - هذا كذب بحت و فرية بيّنة، و جميع ثقات المؤرّخين من أهل نحلته على خلافه.
الكوفة.
و قد كان مسلم كتب إلى الحسين أن يقدم، و لا يلبث، فقال له عمر بن سعد: لك عليّ ذلك كلّه، و أنا به زعيم. فانصرف إلى ابن زياد، فأخبره بكلّ ما أوصى به إليه مسلم، فقال له ابن زياد: قد أسأت في إفشائك ما أسرّه إليك، و قد قيل: إنّه لا يخونك، إلّا الأمين، و ربّما ائتمنك الخائن. (1)
گفت: «اگر قصد كشتن مرا دارد، سلام من بر او سودى ندارد و اگر چنان قصدى نداشته باشد، بزودى سلام دادن من بر او بسيار خواهد شد.»
ابن زياد به مسلم گفت: «گويا اميدوارى كه زنده بمانى!»
مسلم فرمود: «اگر تصميم به كشتن من دارى، بگذار به يكى از خويشاوندانم كه اين جا هستند، وصيت كنم.»
ابن زياد گفت: «به هرچه مى خواهى وصيت كن.»
مسلم بن عمر بن سعد بن ابى وقاص نگريست و گفت: «با من به گوشه اى بيا تا وصيت كنم كه در اين قوم كسى از تو نزديكتر و سزاوارتر به من نيست.»
عمر بن سعد با مسلم به گوشه اى رفت و مسلم به او گفت: «آيا وصيت مرا مى پذيرى؟»
گفت: «آرى!»
مسلم گفت: «من در اين شهر هزار درهم وام دارم. آن را پرداخت كن و چون كشته شدم، پيكر مرا از ابن زياد بگير كه آن را پاره پاره و مثله نكند و قاصدى از سوى خود نزد حسين عليه السّلام بفرست و چگونگى سرانجام مرا به اطلاع ايشان برسان كه اين گروه كه تصوّر مى كردند شيعيان اويند، چگونه به من مكر كردند و پس از آن كه هيجده هزار تن از ايشان با من بيعت كردند، پيمان شكنى كردند. براى امام حسين عليه السّلام پيام بفرست كه به مكه برگردد و همان جا بماند و فريب مردم كوفه را نخورد.»
مسلم پيش از آن براى امام حسين عليه السّلام نامه نوشته بود كه بدون درنگ به كوفه آيد. عمر بن سعد گفت:
«تمام اين كارها را براى تو انجام مى دهم و ضامن اجراى آن خواهم بود.»
عمر بن سعد پيش ابن زياد برگشت و تمام وصيت مسلم را براى او فاش كرد. ابن زياد گفت: «چه بد كردى كه وصيت او را افشا كردى. و [درحالى كه] گفته اند كسى جز امين به تو خيانت نمى كند و چه بسا كه خائن راز تو را فاش نسازد.»
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 288- 289
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 241- 242
فجاء (2)به إلى (3)عبيد اللّه. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 352، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (1)، 4/ 337
و أقبل محمّد بن الأشعث بابن عقيل إلى باب القصر، فاستأذن، فأذن له، فأخبر عبيد اللّه خبر ابن عقيل و ضرب بكير إيّاه، فقال: بعدا له! فأخبره محمّد بن الأشعث بما كان منه و ما كان من أمانه إيّاه، فقال عبيد اللّه: ما أنت و الأمان! كأنّا أرسلناك تؤمّنه! إنّما أرسلناك لتأتينا به. فسكت.
و أدخل مسلم على ابن زياد فلم يسلّم عليه بالإمرة، فقال له الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟ فقال له: إن كان يريد قتلي، فما سلامي عليه! و إن كان لا يريد قتلي فلعمري ليكثرنّ سلامي عليه. فقال له ابن زياد: لعمري لتقتلنّ. (2)قال: كذلك؟ قال: نعم. (3)قال: فدعني أوص إلى بعض قومي، (4)فنظر إلى جلساء عبيد اللّه، و فيهم عمر بن سعد، فقال:
يا عمر، إنّ بيني و بينك قرابة، ولي إليك حاجة، (5)و قد يجب لي عليك نجح حاجتي، (6)و هو سرّ. فأبى أن يمكّنه من ذكرها، فقال له عبيد اللّه: لا تمتنع (7)أن تنظر في حاجة ابن عمّك. فقام معه، فجلس حيث ينظر إليه ابن زياد، فقال له: إنّ عليّ بالكوفة دينا (8)استدنته منذ قدمت الكوفة، سبعمائة درهم، فاقضها عنّي، و انظر جثّتي، فاستوهبها (9)من ابن زياد، فوارها، و ابعث إلى حسين من يردّه، فإنّي قد كتبت إليه أعلمه أنّ النّاس معه، و لا أراه إلّا مقبلا. فقال عمر لابن زياد: أتدري ما قال لي؟ إنّه ذكر كذا و كذا؛ قال
1) - [عن الإصابة].
2) [لم يرد في اللّواعج].
3) [لم يرد في اللّواعج].
4) - [من هنا حكاه في مثير الأحزان].
5) [لم يرد في اللّواعج و مثير الأحزان].
6) [لم يرد في اللّواعج و مثير الأحزان].
7) - [في اللّواعج و مثير الأحزان: «و لم تمتنع»].
8) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «سبعمائة درهم، فبع سيفي و درعي، فاقضها عنّي و إذا قتلت، فاستوهب جثّتي»].
9) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «سبعمائة درهم، فبع سيفي و درعي، فاقضها عنّي و إذا قتلت، فاستوهب جثّتي»].
له ابن زياد: إنّه لا يخونك الأمين، و لكن قد يؤتمن الخائن، أمّا (1)مالك فهو لك، (2)و لسنا نمنعك أن تصنع فيه ما أحببت؛ و أمّا حسين فإنّه إن لم يردنا لم نرده، (3)و إن أرادنا لم نكفّ عنه، (4)و أمّا جثّته (5)فإنّا لن نشفّعك فيها، إنّه ليس بأهل منّا لذلك، قد جاهدنا و خالفنا، و جهد على هلاكنا. (6)و زعموا أنّه قال: أمّا جثّته (7)فإنّا لا نبالي إذ قتلناه ما صنع بها (8). (9)ثمّ إنّ ابن زياد قال: إيه يا ابن عقيل! أتيت النّاس و أمرهم جميع (10)، (11)و كلمتهم واحدة، لتشتّتهم، و تفرّق كلمتهم، و تحمل (12)بعضهم على بعض! قال: كلّا، لست أتيت، و لكنّ أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب (13). قال: و ما أنت و ذاك يا فاسق؟ أولم نكن نعمل بذاك فيهم إذ أنت بالمدينة تشرب الخمر! قال: أنا أشرب الخمر؟
و اللّه إنّ اللّه ليعلم أنّك غير صادق، (14)و أنّك قلت بغير علم، و أنّي لست كما ذكرت. (15)و إنّ أحقّ بشرب الخمر منّي، و أولى بها من يلغ في دماء المسلمين ولغا، (16)فيقتل النّفس الّتي حرّم اللّه قتلها، (17)و يقتل النّفس بغير النّفس، (18)و يسفك الدّم الحرام، و يقتل على الغضب و العداوة و سوء الظّنّ، و هو يلهو و يلعب كأن لم يصنع شيئا. (19)(20)فقال له ابن زياد: يا فاسق، إنّ نفسك تمنّيك (21)ما حال اللّه دونه، و لم يرك أهله. قال: فمن أهله (22)يا ابن زياد؟ (23)
1) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «ماله فهو له»].
2) [في اللّواعج و مثير الأحزان: «ماله فهو له»].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان و العبرات].
4) [لم يرد في أعيان الشّيعة و مثير الأحزان و العبرات].
5) [في اللّواعج: «فإنّا لن نشفعك و في رواية»، و لم يرد في مثير الأحزان].
6) [لم يرد في العبرات].
7) [في اللّواعج: «فإنّا لن نشفعك و في رواية»، و لم يرد في مثير الأحزان].
8) [لم يرد في العبرات].
9) [لم يرد في اللّواعج].
10) - [العبرات: «جمع»].
11) [مثير الأحزان: «فشتّتتّ أمرهم و فرّقت كلمتهم و حملت»].
12) [مثير الأحزان: «فشتّتتّ أمرهم و فرّقت كلمتهم و حملت»].
13) [لم يرد في اللّواعج].
14) [لم يرد في اللّواعج و مثير الأحزان].
15) [لم يرد في اللّواعج و مثير الأحزان].
16) [لم يرد في مثير الأحزان].
17) [لم يرد في اللّواعج].
18) [لم يرد في اللّواعج].
19) [لم يرد في مثير الأحزان].
20) [لم يرد في اللّواعج].
21) - [في مثير الأحزان و العبرات: «منّتك»].
22) [مثير الأحزان: «إذا لم نكن نحن أهله»].
23) [مثير الأحزان: «إذا لم نكن نحن أهله»].
قال: أمير المؤمنين يزيد. فقال: الحمد للّه على كلّ حال، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم.(1)قال: كأنّك تظنّ أنّ لكم في الأمر شيئا؟ قال: و اللّه ما هو بالظّنّ، و لكنّه اليقين. (2)قال:
قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة (3)لم يقتلها أحد في الإسلام! قال: أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما لم يكن فيه، أمّا إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّيرة، و لؤم الغلبة، و لا أحد من النّاس أحقّ بها منك. (4) و أقبل ابن سميّة يشتمه و يشتم حسينا و عليّا و عقيلا، و أخذ مسلم لا يكلّمه (5). (6)و زعم أهل العلم أنّ عبيد اللّه أمر له بماء، فسقي بخزفة، ثمّ قال له: إنّه لم يمنعنا أن نسقيك فيها إلّا كراهة أن تحرّم بالشّرب فيها، ثمّ نقتلك، و لذلك سقيناك في هذا. (7)(8)ثمّ قال: اصعدوا به فوق القصر، فاضربوا عنقه، ثمّ أتبعوا جسده (9)(10)، رأسه، فقال: يا ابن الأشعث، أمّا و اللّه لو لا أنّك آمنتني ما استسلمت؛ قم بسيفك دوني، فقد أخفرت ذمّتك. ثمّ (11)قال: يا ابن زياد، (12)أمّا و اللّه (13)لو كانت بيني و بينك قرابة ما قتلتني. (14) ثمّ قال ابن زياد: أين هذا الّذي ضرب ابن عقيل رأسه بالسّيف و عاتقه؟ فدعي، فقال: اصعد، فكن أنت الّذي تضرب عنقه.
الطّبري، التّاريخ، 5/ 375- 378- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 331- 335؛ مثله الأمين، لواعج الأشجان/ 61، 63، 65؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 26- 27
حتّى أتاه، فأمر به، فكتف، ثمّ قال: هيه هيه يا ابن خليّة- قال الحسين [بن نصر] في حديثه: يا ابن كذا- جئت لتنزع سلطاني! (15)
گويد: محمد بن اشعث، ابن عقيل را به در قصر آورد و اجازه خواست. خبر ابن عقيل را با ضربتى كه ابن بكير به او زده بود، به ابن زياد گفتند. گفت: «دور باد.»
محمد بن اشعث از كار خويش و امانى كه به مسلم داده بود، با وى سخن كرد. عبيد اللّه گفت: «امان دادن به تو چه مربوط؟ تو را نفرستاده بوديم كه امانش بدهى. تو را فرستاديم كه او را بيارى.»
و ابن اشعث خاموش ماند.
گويد: آن گاه مسلم بن عقيل را پيش ابن زياد بردند كه سلام امارت بدو نگفت. مرد محافظ گفت: «چرا به امير سلام نمى گويى؟»
گفت: «اگر آهنگ كشتن من دارد، چرا سلامش گويم و اگر آهنگ كشتن من ندارد، به جان خودم كه سلام بسيار به او خواهم گفت.»
ابن زياد به او گفت: «به جان خودم كه كشته مى شوى.»
گفت: «همين طور؟»
گفت: «بله».
گفت: «پس بگذار با يكى از مردم قومم وصيت كنم.»
گويد: آن گاه به همنشينان عبيد اللّه نگريست كه عمر بن سعد از آن جمله بود. بدو گفت: «اى عمر ميان من و تو خويشاونديى هست. مرا به تو حاجتى هست و انجام حاجتم بر تو لازم است. اين يك راز است.»
گويد: اما عمر نخواست فرصت دهد كه آن را بگويد. اما عبيد اللّه بدو گفت: «از نگريستن در حاجت پسرعمويت دريغ مكن.»
گويد: پس عمر برخاست و با مسلم به جايى نشست كه ابن زياد او را مى نگريست. مسلم بدو گفت:
«مرا در كوفه قرضى هست كه از وقتى آمده ام، گرفته ام. هفتصد درم است. از جانب من ادا كن. از ابن زياد بخواه كه جثه مرا به تو ببخشد و آن را به گور كن. كس پيش حسين فرست و او را بازگردان كه من به او نوشته ام و خبر داده ام كه مردم باويند و يقين دارم كه حركت كرده است.»
عمر به ابن زياد گفت: «مى دانى به من چه مى گويد: چنان و چنين مى گويد.»
ابن زياد گفت: «امانتدار خيانت نمى كند؛ اما گاه باشد كه خيانتكار را امانتدار كنند. مال تو از آن تست و از اين كه به دلخواه خويش در آن تصرف كنى، منعت نمى كنم، اما حسين اگر آهنگ ما نكند، آهنگ او نمى كنيم و اگر آهنگ ما كند، او را رها نمى كنيم. وساطت تو را درباره جثه او نمى پذيريم كه به نظر ما شايسته اين كار نيست كه با ما پيكار كرده و مخالفت كرده و در هلاك ما كوشيده است.»
به قولى، گفت: «اما جثه اش، وقتى او را كشتيم به ما مربوط نيست كه با آن چه مى كنند.»
گويد: پس از آن ابن زياد گفت: «هى، اى ابن عقيل! كار مردم فراهم بود و همسخن بودند. آمدى كه پراكنده شان كنى و اختلاف در ميان آرى و آنها را مقابل هم وادارى؟»
گفت: «ابدا! من نيامدم. مردم شهر مى گفتند: پدر تو نيكانشان را كشته و خونهايشان را ريخته و رفتار خسرو و قيصر با آنها پيش گرفته و ما آمديم كه عدالت كنيم و به حكم كتاب دعوت كنيم.»
گفت: «اى فاسق! تو را با اين چه كار؟ مگر وقتى تو در مدينه شراب مى خوردى، عمل ما با مردم چنين نبود؟»
گفت: «من شراب مى خوردم؟ به خدا، خدا مى داند كه تو راستگو نه اى و اين سخن را ندانسته گفتى و من چنان نيستم كه مى گويى. آن كه خون مردم مى خورد و انسانى را كه كشتنش حرام است، مى كشد و بى قصاص آدم مى كشد و خون ناروا مى ريزد و از سر خشم و دشمنى و سوءظن آدم مى كشد و در آن حال به لهو و لعب اشتغال دارد، گويى اصلا كار ناروايى نكرده. چنين كسى بيشتر از من درخور عنوان مى خواره است.»
ابن زياد گفت: «اى فاسق! جانت آرزوها دارد كه خدا حايل آن شده كه تو را شايسته آن ندانسته است.»
گفت: «پس كى شايسته آن است؟»
گفت: «امير مؤمنان، يزيد.»
گفت: «در هر حال، حمد خداى مى كنم و داورى ميان خودمان و شما را به خدا وامى گذاريم.»
گفت: «گويى گمان دارى كه در خلافت حقى داريد؟»
گفت: «گمان نيست، يقين است.»
گفت: «خدايم بكشد اگر تو را به وضعى نكشم كه به دوران اسلام هيچ كس را چنان نكشته باشند.»
گفت: «تو بيش از همه درخور آنى كه در اسلام چيزهاى بى سابقه پديد آرى كه كشتار نامردانه و اعضا بريدن ناروا و رفتار خبيثانه و تسلّط رذيلانه كار توست و هيچ كس بيشتر از تو درخور آن نيست.»
گويد: «ابن سميه به او و حسين و على و عقيل ناسزا گفتن آغاز كرد. اما مسلم چيزى نگفت.»
مطلعان پنداشته اند كه عبيد اللّه گفت كه براى وى آب بياورند و آب را در سفالكى آوردند و گفت:
«نخواستيم در ظرف ديگر آبت دهيم كه چون از آن آب نوشى، ناپاك شود و سپس تو را بكشيم. به همين سبب در اين سفالك آبت داديم.»
آن گاه گفت: «او را بالاى قصر بريد و گردنش را بزنيد و پيكرش را به دنبال سرش بيندازيد.»
مسلم گفت: «اى پسر اشعث! به خدا اگر امانم نداده بودى، تسليم نمى شدم. برخيز و با شمشيرت از من دفاع كن كه حمايت تو را مى شكنند.»
آن گاه به ابن زياد گفت: «به خدا اگر ميان من و تو خويشاونديى بود، مرا نمى كشتى.»
ابن زياد گفت: «كسى كه ابن عقيل سر و شانه اش را شمشير زده، كجاست؟»
گويد: او را بخواندند و ابن زياد گفت: «بالا برو و گردنش را بزن!»
گويد: پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند. آن گاه بدو گفت:
«هى، هى! اى پسر زن ول.»
در روايت ديگر هست كه گفت: «اى پسر فلان- آمده بودى قدرت مرا بگيرى؟»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921، 2954- 2959، 2978
الطّبري، التّاريخ، 5/ 392
1) [لم يرد في مثير الأحزان].
2) [لم يرد في مثير الأحزان].
3) - [مثير الأحزان: «شرّها قتلة»].
4) [لم يرد في اللّواعج].
5) [لم يرد في مثير الأحزان].
6) [اللّواعج: «و في رواية: إنّه قال له: أنت و أبوك أحقّ بالشّتيمة، فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه»].
7) [اللّواعج: «و في رواية: إنّه قال له: أنت و أبوك أحقّ بالشّتيمة، فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه»].
8) [حكاه في أعيان الشّيعة، 1/ 592].
9) [حكاه في أعيان الشّيعة، 1/ 592].
10) [لم يرد في اللّواعج].
11) [لم يرد في اللّواعج].
12) [لم يرد في العبرات].
13) [لم يرد في العبرات].
14) [لم يرد في مثير الأحزان].
15) - و او را پيش عبيد اللّه بن زياد بردند.
قال: فأدخل مسلم بن عقيل على عبيد اللّه بن زياد فقال له الحرسيّ: سلّم على الأمير! فقال له مسلم: اسكت لا أمّ لك! ما لك و للكلام؟ و اللّه ليس هو لي بأمير، فأسلّم عليه! و أخرى، فما ينفعني السّلام عليه، (1)و هو يريد قتلي! فإن استبقاني، فسيكثر عليه سلامي. فقال (2)
ما هو لي بأمير، فقال ...»].
له عبيد اللّه بن زياد: لا عليك، سلّمت أم لم تسلّم، فإنّك مقتول. فقال مسلم بن عقيل: إن قتلتني، فقد قتل شرّ (3)منك من كان خيرا منّي. فقال له ابن زياد:يا شاقّ! يا عاقّ! خرجت على إمامك، و شفقت عصا المسلمين (4)[و ألقحت الفتنة. فقال مسلم: كذبت يا ابن زياد! و اللّه ما كان] معاوية [خليفة بإجماع الأمّة، بل تغلّب على وصيّ النّبيّ بالحيلة، و أخذ عنه الخلافة بالغصب] و [كذلك] ابنه يزيد، (5)و أمّا الفتنة، فإنّك ألقحتها أنت و أبوك زياد بن علاج من بني ثقيف، و أنا أرجو أن يرزقني اللّه الشّهادة على يدي شرّ بريّته (6)فو اللّه ما خالفت، و لا كفرت، و لا بدّلت! و إنّما أنا في طاعة أمير المؤمنين الحسين بن عليّ ابن فاطمة (7)، بنت رسول اللّه (صلّى اللّه عليه (8)و سلّم (9))، و نحن أولى بالخلافة (10)من معاوية و ابنه و آل زياد. (11)فقال له ابن زياد: يا/ فاسق! ألم تكن تشرب الخمر في المدينة؟ فقال مسلم بن عقيل: أحقّ و اللّه (12)بشرب الخمر منّي، من يقتل النّفس الحرام، و هو في ذلك يلهو و يلعب كأنّه لم يسمع (13)شيئا. (14)فقال له ابن زياد: يا
1) - سقط من د.
2) - [و في مع الحسين مكانه: «فلم يسلّم على ابن زياد، فاعترضه الحرس: لم لم تسلّم على الأمير؟ فأجابه:
3) - من د. و في الأصل و بر: شرّا.
4) ما بين الحاجزين من التّرجمة الفارسيّة.
5) ما بين الحاجزين من التّرجمة الفارسيّة.
6) - من د، و في الأصل و بر: بريّة.
7) - زيد في د: الزّهراء.
8) في د: و آله.
9) في د: و آله.
10) - في د: في الخلافة.
11) [لم يرد في مع الحسين].
12) - ليس في د.
13) - [كذا، و الصّحيح: «يصنع»].
14) [لم يرد في مع الحسين].
فاسق! منّتك (1)نفسك أمرا، أحالك اللّه دونه و جعله لأهله. فقال مسلم (2)بن عقيل (3): و من أهله يا ابن مرجانة؟ فقال: أهله يزيد و معاوية. فقال مسلم (4) بن عقيل (5): الحمد للّه، كفى باللّه حكما بيننا و بينكم. فقال ابن زياد لعنه اللّه: أتظنّ أنّ لك من الأمر شيئا؟ فقال مسلم ابن عقيل: لا و اللّه، ما هو الظّنّ و لكنّه اليقين. فقال ابن زياد: قتلني اللّه إن لم أقتلك! فقال مسلم: إنّك لا تدع سوء القتلة و قبح المثلة و خبث السّريرة، و اللّه لو كان معي عشرة ممّن أثق بهم و قدرت على شربة من ماء لطال عليك أن تراني في هذا القصر، (6)و لكن إن كنت عزمت على قتلي و لا بدّ لك من ذلك، فأقم إليّ رجلا (7)من قريش أوصي إليه بما أريد.
فوثب إليه عمر بن سعد بن أبي وقّاص فقال: أوص إليّ بما تريد، يا ابن عقيل! فقال:
أوصيك و نفسي بتقوى اللّه، فإنّ التّقوى فيها الدّرك لكلّ خير، و قد علمت ما بيني و بينك من القرابة، وليّ إليك حاجة و قد يجب عليك لقرابتي أن تقضي حاجتي. قال: فقال ابن زياد: لا يجب (8)يا عمر (9)أن تقضي حاجة ابن عمّك، و إن كان مسرفا على نفسه، فإنّه مقتول لا محالة. فقال عمر بن سعد: قل ما أحببت يا ابن عقيل! فقال مسلم رحمه اللّه:
حاجتي إليك أن تشتري فرسي و سلاحي من هؤلاء القوم، فتبيعه، و تقضي عنّي سبعمائة درهم استدنتها في مصركم، و أن تستوهب جثّتي إذا قتلني هذا، و تواريني في التّراب، و أن تكتب إلى الحسين بن عليّ أن لا يقدم، فينزل به، ما نزل بي (10). قال: فالتفت عمر بن سعد إلى عبيد اللّه بن زياد فقال: أيّها الأمير! إنّه يقول كذا و كذا. فقال ابن زياد: أمّا ما ذكرت يا ابن عقيل من أمر دينك، فإنّما هو مالك يقضى به دينك، و لسنا نمنعك أن تصنع (11)فيه ما/ أحببت؛ و أمّا جسدك إذا نحن قتلناك، فالخيار في ذلك لنا، و لسنا نبالي
ما صنع اللّه بجثّتك، و أمّا الحسين فإن لم يردنا لم نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه، و لكنّي أريد أن تخبرني يا ابن عقيل بماذا أتيت إلى هذا البلد؟ شتّتّ أمرهم، و فرّقت كلمتهم، و رميت بعضهم على بعض! فقال مسلم (1)بن عقيل (2): لست لذلك أتيت هذا البلد، و لكنّكم أظهرتم المنكر، و دفنتم المعروف، و تأمّرتم على النّاس من غير رضى، و حملتموهم على غير ما أمركم اللّه به، و عملتم فيهم بأعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر فيهم بالمعروف، و ننهاهم عن المنكر، و ندعوهم إلى حكم الكتاب و السّنّة، و كنّا أهل ذلك، و لم تزل الخلافة لنا منذ قتل أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، و لا تزال الخلافة لنا، فإنّا قهرنا عليها، لأنّكم أوّل من خرج على إمام هدى (3)و شقّ عصا المسلمين، و أخذ هذا الأمر غصبا، و نازع أهله بالظّلم و العدوان، و لا نعلم لنا و لكم مثلا إلّا قول اللّه تبارك و تعالى:
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (4). قال: فجعل ابن زياد يشتم عليّا و الحسن و الحسين رضي اللّه عنهم، فقال له مسلم: أنت و أبوك أحقّ بالشّتيمة منهم، فاقض ما أنت قاض، فنحن أهل بيت موكل بنا البلاء. فقال عبيد اللّه بن زياد: الحقوا به إلى أعلى القصر، فاضربوا عنقه و ألحقوا رأسه جسده. فقال مسلم رحمه اللّه: أمّا (5)و اللّه يا ابن زياد! لو كنت من قريش، أو كان بيني و بينك رحم أو قرابة لمّا قتلتني، و لكنّك ابن أبيك.
قال: فأدخله ابن زياد القصر، ثمّ دعا رجلا من أهل الشّام قد كان مسلم (6)بن عقيل (7)ضربه على رأسه ضربة منكرة. فقال له: خذ مسلما، و اصعد به إلى أعلى القصر (8)و اضرب عنقه بيدك، ليكون ذلك أشفى لصدرك.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 97- 103
و أتي (9)به ابن زياد، فقدّمه ليضرب عنقه، (10)فقال له: دعني حتّى أوصي. فقال له:
أوص. فنظر في وجوه (1)النّاس، فقال لعمر بن سعد (2): ما أرى قرشيّا هنا غيرك، فادن منّي حتّى أكلّمك. فدنا منه، فقال له: هل لك أن تكون سيّد قريش ما كانت قريش؟ إنّ حسينا و من معه، و هم تسعون إنسانا ما بين رجل و امرأة، في الطّريق، فارددهم و اكتب لهم ما أصابني. (3)فقال عمر لابن زياد: أتدري ما (4)قال لي؟ قال: اكتم على ابن عمّك.
قال: هو أعظم من ذلك. قال: و ما هو؟ (5)قال: (6)قال لي: إنّ حسينا أقبل، (7)و هم تسعون إنسانا ما بين رجل و امرأة، فارددهم و اكتب إليه بما (8)أصابني (9). فقال له ابن زياد: أمّا و اللّه إذ (10)دللت عليه لا يقاتله أحد غيرك.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 378- 379- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 268؛ القمي، نفس المهموم،/ 116؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 241
ثمّ أدخل إلى ابن زياد، فلمّا انقضى كلامه و مسلم يغلظ له في الجواب أمر به، فأصعد إلى أعلى القصر، ثمّ دعا الأحمريّ الّذي ضربه مسلم، فقال: كن أنت الّذي تضرب عنقه لتأخذ بثأرك (11)من ضربته.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 69- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 117؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 241
و أدخلوه على عبيد اللّه، فأصعد القصر و هو يقرأ و يسبّح و يكبّر و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كذبونا، ثمّ خذلونا حتّى دفعنا إلى ما دفعنا إليه.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
1) - [المعالي: «وجه»].
2) - في الأصول: «عمرو بن سعيد». و ما أثبتنا من الطّبري و المعارف.
3) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
4) - [جواهر المطالب: «ما الّذي»].
5) [المعالي: «فحكى له»].
6) [جواهر المطالب: «أخبرني أنّ الحسين قد أقبل و من معه»].
7) [جواهر المطالب: «أخبرني أنّ الحسين قد أقبل و من معه»].
8) - [جواهر المطالب: «بما قد»].
9) [المعالي: «فحكى له»].
10) - [جواهر المطالب: «ان»].
11) - [إلى هنا حكاه عنه في المعالي].
قال: ثمّ أدخل على عبيد اللّه بن زياد- لعنه اللّه- فلم يسلّم عليه، فقال له الحرس: ألا تسلّم على الأمير؟ فقال: إن كان الأمير يريد قتلي، فما سلامي عليه؟ و إن كان لا يريدقتلي فليكثرنّ سلامي عليه. فقال له عبيد اللّه- لعنه اللّه-: لتقتلنّ. قال: أكذلك؟ قال:
نعم. قال: دعني إذا أوصي إلى بعض القوم. قال: أوص إلى من أحببت. فنظر ابن عقيل إلى القوم، و هم جلساء ابن زياد، و فيهم عمر بن سعد فقال: يا عمر إنّ بيني و بينك قربة دون هؤلاء، ولي إليك حاجة، و قد يجب عليك لقرابتي نجح حاجتي، و هي سرّ. فأبى أنّ يمكّنه من ذكرها، فقال له عبيد اللّه بن زياد: لا تمتنع من أن تنظر في حاجة ابن عمّك.
فقام معه، و جلس حيث ينظر إليهما ابن زياد- لعنه اللّه- فقال له ابن عقيل: إنّ عليّ بالكوفة دينا استدنته مذ قدمتها، تقضيه عنّي حتّى يأتيك من غلّتي بالمدينة، و جثّتي، فاطلبها من ابن زياد، فوارها، و ابعث إلى الحسين من يردّه. فقال عمر لابن زياد:
أتدري ما قال؟ قال: اكتم ما قال لك. قال: أتدري ما قال لي؟ قال: هات، فإنّه لا يخون الأمين، و لا يؤتمن الخائن. قال: كذا و كذا. قال: أمّا مالك، فهو لك، و لسنا نمنعك منه، فاصنع فيه ما أحببت، و أمّا حسين، فإنّه إن لم يردنا لم نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه، و أمّا جثّته، فإنّا لا نشفعك فيها، فإنّه ليس لذلك منّا بأهل، و قد خالفنا و حرص على هلاكنا.
ثمّ قال ابن زياد لمسلم: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد من النّاس في الإسلام.
قال: أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما ليس فيه، أمّا إنّك لم تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّيرة، و لؤم الغيلة لمن هو أحقّ به منك.
ثمّ قال ابن زياد: اصعدوا به فوق القصر، فاضربوا عنقه.
ثمّ قال: ادعوا الّذي ضربه ابن عقيل على رأسه و عاتقه بالسّيف، فجاءه، فقال:
اصعد، و كن أنت الّذي تضرب عنقه. و هو بكير بن حمران الأحمريّ- لعنه اللّه-. (1)
پاسبانى كه همراه او بود، گفت: «چرا بر امير سلام نمى كنى؟»
فرمود: «اگر امير به قتل من كمر بسته و مى خواهد مرا بكشد، چه سلامى؟ و اگر از خون من بگذرد و نخواهد مرا بكشد، من بر او بسيار سلام خواهم كرد.»
ابن زياد گفت: «البته بدان كه قتل تو حتمى است و كشته خواهى شد.»
مسلم فرمود: «راستى چنين است؟ تو مرا خواهى كشت؟»
ابن زياد گفت: «آرى!»
مسلم فرمود: «پس بگذار تا من به يكى از حاضران وصيّت كنم.»
ابن زياد گفت: «به هركه خواهى، وصيّت كن.»
مسلم نظرى به حاضران مجلس كرد و چشمش به عمر بن سعد افتاد. گفت: «اى عمر! از اين مردم تنها ميان من و تو خويشاوندى است و من اكنون حاجتى دارم و همان پيوند خويشى بر تو واجب مى كند كه حاجت مرا برآورى و مى خواهم حاجتم را در پنهانى به تو بگويم!»
عمر بن سعد از قبول آن امتناع ورزيد. عبيد اللّه بن زياد بدو گفت: «از پذيرفتن حاجت پسرعمويت خوددارى مكن و بنگر تا چه مى خواهد.»
پسر سعد برخاست و با مسلم به جايى رفتند كه ابن زياد آن دو را مى ديد و در آن جا نشستند. مسلم فرمود: «اى عمر! من در كوفه قرضى دارم و در اين مدّت كه در كوفه بودم، آن را از مردم گرفته ام. تو آن را بپرداز تا از غلّه و مالى كه در مدينه دارم، براى تو بفرستند. ديگر آن كه بدن مرا از ابن زياد بگير و آن را دفن كن. سوّم آن كه كسى را به نزد حسين عليه السّلام بفرست تا او را از آمدن بازگرداند.»
عمر بن سعد به ابن زياد گفت: «مى دانى چه گفت؟»
ابن زياد گفت: «هرچه گفت، مكتوم دار!»
بار دوّم گفت: «مى دانى چه گفت؟»
ابن زياد گفت: «بگو! ولى شخص امين هيچ وقت خيانت نمى كند و شخص خيانتكار امين نگردد.»
عمر بن سعد گفت: «مسلم چنين و چنان گفت.»
ابن زياد گفت: «اما مال او از آن تو باشد و ما در اين باره از تو جلوگيرى نخواهيم كرد و هرچه خواهى در آن انجام ده. امّا حسين اگر او به ما دست تعرّض نگشايد، ما را با وى كارى نيست؛ ولى اگر او آهنگ ما كند، ما از او دست برنداريم. امّا درباره بدن مسلم، ما شفاعت تو را نخواهيم پذيرفت و او را شايسته دفن نمى دانيم؛ زيرا مسلم با ما به مخالفت برخاست و بر نابودى ما كمر بست و سخت هم حريص بود.»
سپس ابن زياد رو به مسلم كرد و گفت: «خدا مرا بكشد، اگر تو را نكشم. چنان كشتنى كه در اسلام كسى را آن چنان نكشته باشند.»
مسلم فرمود: «كار تو همين است كه در اسلام بدعتى بگذارى كه تاكنون در آن نبوده است. تو نبايد كشتن به طرز فجيع و مثله كردن و بدرفتارى و غافلگير كردن را به ديگرى جز خود واگذارى؛ چون هيچ كس از تو سزاوارتر بدين جنايات نيست.»
ابن زياد بيش از اين درنگ نكرد و فرمان داد مسلم را به بام دار الاماره ببرند و گردنش را بزنند. براى انجام اين كار، گفت آن كس را كه مسلم با او حريف بود و زخم شمشير به سر و شانه اش زد، بياورند. چون او را- كه نامش بكران بن حمران احمرى بود- آوردند، عبيد اللّه به او گفت: «مسلم را به بام ببر [بالا برو] و خود گردنش را بزن.»
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 105- 107
1) - در اين هنگام مسلم را نزد ابن زياد بردند و آن جناب بدون اين كه سلام كند، به قصر درآمد.
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 70- 71
فدخل على ابن زياد، فأخبره خبر ابن عقيل، و ضرب بكر إيّاه و ما كان من أمانه له، فقال له عبيد اللّه: و ما أنت و الأمان؟ كأنّا أرسلناك لتؤمنه؛ أنّما أرسلناك لتأتينا به.
فسكت ابن الأشعث.(1)فلمّا دخل لم يسلّم عليه بالإمرة، فقال له الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟ فقال: إن كان يريد قتلي. فما سلامي عليه، و إن كان لا يريد قتلي، ليكثرنّ سلامي عليه، (2)(3)فقال له ابن زياد: لعمري لتقتلنّ؟ قال: كذلك؟ قال: نعم. (4)قال: فدعني أوصي إلى بعض قومي! قال: افعل (5).(6)فنظر مسلم إلى جلساء عبيد اللّه، و فيهم عمر بن سعد بن أبي وقّاص، فقال: يا عمر، (7)إنّ بيني و بينك قرابة، ولي إليك حاجة، (8)و قد يجب لي عليك نجح حاجتي، و هي سرّ. فامتنع عمر أن يسمع منه، فقال له عبيد اللّه: لم تمتنع أن تنظر في حاجة ابن عمّك؟ (9)فقام معه، فجلس حيث ينظر إليهما ابن زياد. (10) فقال له: إنّ عليّ بالكوفة دينا استدنته (11)منذ قدمت الكوفة سبعمأة درهم، فبع سيفي و درعي (12)فاقضها عنّي، (13)فإذا قتلت، فاستوهب جثّتي من ابن زياد، فوارها، و ابعث إلى الحسين عليه السّلام من يردّه، (14)فإنّي قد كتبت إليه، أعلمه أنّ النّاس معه، و لا أراه إلّا مقبلا، (15) فقال عمر لابن زياد: أتدري أيّها
1) [لم يرد في الأسرار].
2) [لم يرد في الأسرار].
3) [حكاه في المعالى، و أضاف: «و إن أرادنا لم نكفّ عنه»].
4) - [من هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
5) - [بحر العلوم: «اوص»].
6) [المعالي: «فقال لعمر بن سعد»].
7) [المعالي: «فقال لعمر بن سعد»].
8) [المعالي: «و هي سرّ. فلم يمكّنه عمر بن سعد من ذكرها، فقال له ابن زياد: لا تمتنع من حاجة ابن عمّك»].
9) [المعالي: «و هي سرّ. فلم يمكّنه عمر بن سعد من ذكرها، فقال له ابن زياد: لا تمتنع من حاجة ابن عمّك»].
10) [لم يرد في الأسرار].
11) [المعالي: «و انقضته و هي سبعمائة درهم»].
12) [المعالي: «و انقضته و هي سبعمائة درهم»].
13) - [أضاف في المعالي: «على ما لي بالمدينة»].
14) [المعالي: «فقال عمر لابن زياد: إنّه قال كذا و كذا»].
15) [لم يرد في الأسرار].
الأمير ما قال لي؟ إنّه ذكر كذا و كذا، (1) فقال له ابن زياد: إنّه لا يخونك الأمين، و لكن قد يؤتمن الخائن، أمّا مالك، فهو لك، (2)و لسنا نمنعك أن تصنع به ما أحببت (3)، و أمّا جثّته (4)، فإنّا لا نبالي إذا قتلناه ما صنع بها، و أمّا حسين، فإن هو (5)لم يردنا لم نرده (6). (7)(8)ثمّ قال ابن زياد: إيّه يا ابن عقيل، أتيت النّاس و هم جميع، فشتّتّ بينهم، و فرّقت كلمتهم و حملت بعضهم على بعض. قال: كلّا، لست لذلك أتيت، و لكنّ أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم و سفك دمائهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب. فقال له ابن زياد: و ما أنت و ذاك (9)يا فاسق؟ لم لم تعمل فيهم بذاك إذ أنت بالمدينة تشرب الخمر؟ قال: أنا أشرب الخمر؟! أمّا و اللّه (10)إنّ اللّه يعلم أنّك غير صادق، (11)و أنّك قد قلت بغير علم، و أنّي لست كما ذكرت، و أنّك أحقّ بشرب الخمر منّي، و أولى بها من يلغ في دماء المسلمين ولغا، فيقتل النّفس الّتي حرّم اللّه قتلها، و يسفك الدّم الحرام (12)على الغضب و العداوة و سوء الظّنّ، و هو يلهو و يلعب كأن لم يصنع شيئا. فقال له ابن زياد: يا فاسق، إنّ نفسك تمنّيك (13)ما حال اللّه دونه، و لم يرك اللّه له أهلا. فقال مسلم: فمن أهله إذا لم نكن نحن أهله؟ فقال ابن زياد: أمير المؤمنين يزيد.
فقال مسلم: الحمد للّه على كلّ حال، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم. فقال له ابن زياد:
قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام من النّاس. فقال له مسلم: أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما لم يكن، و إنّك لا تدع سوء القتلة و قبح المثلة و خبث
1) [المعالي: «فقال عمر لابن زياد: إنّه قال كذا و كذا»].
2) - [في البحار و العوالم و بحر العلوم: «أمّا ما له، فهو له»].
3) - [في البحار و العوالم: «أحبّ» و في المعالي: «شئت»].
4) - [أضاف في المعالي: «فإنّا لن نشفعك فيها، و في رواية، قال:»].
5) - [في البحار و العوالم: «فإنّه إن»].
6) [حكاه في المعالى، و أضاف: «و إن أرادنا لم نكفّ عنه»].
7) - [زاد في بحر العلوم: «و إن أرادنا لم نكفّ عنه»].
8) [لم يرد في روضة الواعظين].
9) [بحر العلوم: «أولم نكن نعمل فيهم بالعدل؟ فقال مسلم»].
10) [بحر العلوم: «أولم نكن نعمل فيهم بالعدل؟ فقال مسلم»].
11) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم و زاد: «و إنّك لتقتل على التّهمة و سوء الظّنّ»].
12) - [في البحار و العوالم: «الّذي حرّم اللّه»].
13) - [في البحار و العوالم: «منّتك»].
السّيرة (1)و لؤم الغلبة لأحد. (2)فأقبل ابن زياد يشتمه و يشتم الحسين و عليّا و عقيلا عليهم السّلام (3)و أخذ مسلم لا يكلّمه.
ثمّ قال ابن زياد: (4) اصعدوا به فوق القصر، و اضربوا عنقه. ثمّ أتبعوه جسده. (5)فقال مسلم: و اللّه لو كان بيني و بينك قرابة ما قتلتني. (6)(7)فقال ابن زياد: (8)أين هذا الّذي ضرب ابن عقيل رأسه بالسّيف؟ فدعي بكر بن حمران الأحمريّ، فقال له: اصعد، (9)فلتكن أنت الّذي تضرب عنقه (10). (11)
پس محمد بن اشعث خاموش شد.
مسلم چون به قصر درآمد، به عنوان امير بودن به ابن زياد سلام نكرد. يكى از پاسبانان گفت: «چرا بر امير سلام نكردى؟»
فرمود: «اگر بخواهد مرا بكشد، چه سلامى به او بكنم، و اگر نخواهد مرا بكشد، پس از اين سلام من بر او بسيار خواهد بود.»
ابن زياد به او گفت: «به جان خودم سوگند، كشته خواهى شد.»
مسلم فرمود: «مرا خواهى كشت؟»
گفت: «آرى!»
فرمود: «پس بگذار من به برخى از مردم خود وصيت كنم.»
گفت: «چنان كن.» پس مسلم نگاهى به همنشينان عبيد اللّه كرد و ديد كه در ميان ايشان عمر بن سعد ابى وقاص نشسته است. فرمود: «اى عمر! همانا ميان من و تو پيوند خويشى هست و من اكنون حاجتى به سوى تو دارم و بر تو لازم است حاجت مرا روا سازى (و وصيت مرا بپذيرى) و آن وصيت پنهانى است.»
عمر از شنيدن وصيت مسلم سر باز زد. عبيد اللّه به او گفت: «چرا از پذيرفتن وصيت پسرعمويت امتناع مى ورزى؟»
پس عمر برخاست و با مسلم به كنارى از مجلس آمد و در گوشه اى نشست كه ابن زياد هردو را مى ديد. پس مسلم به او فرمود: «همانا در شهر كوفه من قرضى دارم كه از هنگامى كه وارد اين شهر شده ام، آن را به قرض گرفته ام و آن هفتصد درهم است. پس زره و شمشير مرا بفروش و بدهى مزبور را بپرداز. و چون كشته شدم، بدن مرا از ابن زياد بگير و دفن كن. و كسى به نزد حسين عليه السّلام بفرست كه او را (از اين سفر) بازگرداند؛ زيرا من به او نوشته و آگاهش ساخته ام كه مردم با او هستند. و چنين پندارم كه او در راه است.» عمر پيش ابن زياد آمده (و براى اين كه ابن زياد به او بدگمان نشود) و گفت: «اى امير! مى دانى چه سفارش و وصيتى به من كرد؟ چنين و چنان گفت.»
(و هرچه مسلم به او گفته بود، همه را پيش ابن زياد بازگو كرد). ابن زياد به او گفت: «شخص امين خيانت نمى كند، ولى گاهى مرد خائن امين مى شود (يعنى اگر تو مرد امينى بودى، به مسلم خيانت نمى كردى، و آنچه او پنهانى به تو گفت، فاش نمى كردى؛ ولى مسلم خيال كرد تو امين هستى و سرّ خود را به امانت پيش تو گفت)؛ اما مال او پس اختيارش با تو (يعنى وصيتى كه راجع به زره و شمشيرش كرده، در اختيار تو است) و ما جلوگيرى نمى كنيم كه هرچه خواهى با آن انجام دهى. اما بدن او را ما باك نداريم كه چون او را كشتيم، هرچه خواهند درباره آن انجام دهند (و دفن كنند). و اما حسين! اگر او كارى به ما نداشته باشد، ما كارى به او نداريم.»
سپس ابن زياد به مسلم گفت: «خموش باش اى پسر عقيل! به نزد مردم اين شهر آمدى. اينان گرد هم بودند. تو آنان را پراكنده كردى و دودستگى ايجاد كردى و آنان را به جان همديگر انداختى؟»
مسلم فرمود: «هرگز من براى اين كارها به اينجا نيامدم؛ لكن مردم اين شهر چون ديدند پدر تو نيكان ايشان را كشت و خونشان بريخت، و همانند رفتار پادشاهان ايران و روم با ايشان رفتار كرد، ما به نزد ايشان آمديم كه دستور دادگسترى دهيم به حكم كتاب خدا (قرآن) مردم را دعوت كنيم.»
ابن زياد (كه از سخنان محكم و با حقيقت مسلم خشمگين شده بود و ديد چون از دل برخيزد در دل نشيند، و ممكن است در شنوندگان و حاضرين در مجلس اثر بخشد، براى خنثى كردن اثر آن سخنان و خاموش ساختن آن مرد حقگو و باشهامت، راهى جز تهمت و افترا نديد. ازاين رو) گفت: «تو چه به اين كارها؟ چرا آن گاه كه در مدينه بودى و شراب مى خوردى در ميان مردم به عدالت و حكم قرآن رفتار نمى كردى؟»
مسلم فرمود: «من شراب مى خورم؟! آگاه باش، به خدا سوگند همانا خدا مى داند كه تو دروغ مى گويى و ندانسته سخن گفتى. من چنان نيستم كه تو گفتى، و تو به ميخوارگى سزاوارتر از من هستى. و شايسته تر به اين كار كسى است كه (همچو سگ) زبان به خون مسلمانان تر كند و بكشد بناحق آن كس را كه خدا كشتنش را حرام كرده، و خون مردم بى گناه را به ستم و از روى دشمنى و بدگمانى بريزد و با اين همه سرگرم لهو و لعب باشد و اين جنايات را بازيچه پندارد. چنان كه گويا هرگز كارى نكرده.»
ابن زياد (كه ديد از اين راه نتيجه نگرفت، بلكه بدتر شد، براى اين كه ذهن حاضران را به سوى ديگر توجه دهد، سخن برگرداند) گفت: «اى تبهكار! همانا نفس تو آرزومندت كرد به چيزى كه خدا از رسيدن بدان جلوگيرى كرد و تو را شايسته آن نديد (يعنى آرزوى رسيدن به امارت داشتى).»
مسلم فرمود: «اگر ما شايسته آن نباشيم، چه كسى شايسته آن است؟»
ابن زياد گفت: «امير المؤمنين يزيد.»
مسلم فرمود: «سپاس خداى را در همه احوال. ما به داورى خدا در ميان ما و شما خوشنوديم.»
ابن زياد (براى آن كه ترسى در دل مسلم ايجاد كند و او را از سخن بازدارد) گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم. چنان كشتنى كه هيچ كس را در اسلام چنان نكشته باشند!»
مسلم فرمود: «آرى! همانا تو سزاوارترى كه در اسلام چيزى را به ديد آورى كه پيش از آن نبوده، و همانا تو بد كشتن و بزشتى دست و پا بريدن، و بددلى، و بدكينه اى را در هنگام پيروزى نسبت به هيچ كس فروگذار نخواهى كرد.»
پس ابن زياد (كه هر حيله اى براى بستن زبان حقگوى مسلم زد، كارگر نيفتاد، مانند همه جنايتكاران زبان به دشنام گشود و) شروع كرد به دشنام گويى به او و حسين و على و عقيل عليهم السّلام (و ناسزاى بسيار گفت). مسلم (كه مرد ناسزا و دشنام نبود و مرد فضيلت و تقوا بود، چون ديد كار به اينجا رسيد و آن مرد پست دست به چنين حربه و نيرنگ رسوايى زد)، خاموش شد و ديگر پاسخش نداد.
سپس ابن زياد (كه ديد اين كار ننگين او به خواسته اش جامه عمل پوشاند و مسلم را خاموش ساخت، براى اين كه جريان تكرار نشود و دوباره گرفتار زبان برّان آن مرد حقگو نشود و بيش از اندازه رسوايى بار نيايد، ديگر مجال نداد و) گفت: «او را بالاى بام قصر ببريد و گردنش را بزنيد و بدن بى سرش را به زير اندازيد.»
مسلم گفت: «به خدا اگر ميان من و تو خويشاوندى بود، مرا نمى كشتى» (كنايه از اين كه تو زنازاده هستى).
ابن زياد (كه ديد هرچه در كشتن مسلم درنگ كند، پرده رسواييش بيشتر بالا رود، با ناراحتى) گفت:
«كجاست اين مردى كه مسلم بن عقيل شمشير به سرش زده بود؟»
(مقصودش بكر بن حمران بود كه جريان جنگ او با مسلم پيش از اين گذشت؛ ولى چنانچه از داستان گذشته برمى آيد، ضربت حضرت مسلم بر آن مرد چنان بود كه او را از پا درآورده و ديگر يا زنده نبود، و يا قادر به انجام چنين كارى كه ابن زياد به او دستور داد، نبود و اللّه العالم). پس، بكر بن حمران احمرى را خواندند و چون آمد، به او گفت: «بالاى بام برو و (براى اين كه انتقام ضربتى كه از او خورده اى، بگيرى) تو او را گردن بزن!».
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد،/ 59، 60- 64
1) - [الأسرار: «السّريرة»].
2) - [لم يرد في الأسرار، و في البحار و العوالم: «لا أحد أولى بها منك»].
3) [لم يرد في الأسرار].
4) [لم يرد في روضة الواعظين].
5) [لم يرد في روضة الواعظين].
6) [لم يرد في الأسرار].
7) - [من هنا حكاه عنه في بحر العلوم].
8) [لم يرد في روضة الواعظين].
9) [بحر العلوم: «و اضرب عنقه، و أتبع رأسه»].
10) [بحر العلوم: «و اضرب عنقه، و أتبع رأسه»].
11) - محمد بن اشعث به قصر وارد شد (و مسلم بن عقيل در قصر بود). چون وارد شد، جريان مسلم را به ابن زياد خبر داد. همچنين شمشيرى كه بكر به آن جناب زد و امانى كه خود او به مسلم داده بود. همه را به ابن زياد گفت. عبيد اللّه گفت: «تو چه كار با امان دادن؟ گويا ما تو را فرستاده بوديم كه او را امان دهى! جز اين نبود كه ما تو را فرستاده بوديم او را براى ما بياورى؟»
المفيد، الإرشاد، 2/ 59، 60- 64- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 355- 357؛ البحراني، العوالم، 17/ 204، 205- 206؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 226، 227- 228؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 242- 244؛ مثله؛ الفتّال، روضة الواعظين،/ 151- 152؛ المازندراني، (1)معالي السّبطين، 1/ 240- 241
1) - [حكاه في المعالي عن بعض المقاتل].
فلمّا دخل به على ابن زياد، قال:
«إنّي آمنته.» قال:
«و ما أنت و الأمان، كأنّما أرسلناك لتؤمنه، إنّما أرسلناك لتأتينا (1)به.»
فسكت، و انتهى بمسلم إليه. فقال:
«إيه يا ابن عقيل، أتيت النّاس، و أمرهم جميع، و كلمتهم واحدة، لتشتّت بينهم، و تحمل بعضهم على بعض.» قال:
«كلّا! [89] لست لذلك، أتيت، لكنّ أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالمعروف و العدل، و ندعو إلى حكم الكتاب.»
و تراجعا الكلام إلى أن قال له ابن زياد:
«قتلني اللّه، إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام.» قال:
«أمّا إنّك (2)أحقّ من أحدث في الإسلام، ما لم يكن فيه، و إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّريرة، و لؤم الغلبة، لا أحد (3)من النّاس أحقّ بها منك.»
و أخذ ابن زياد يشتمه، و يشتم حسينا و عليّا، و أمسك مسلم لا يكلّمه.
ثمّ قال:
«اصعدوا به فوق القصر، فاضربوا عنقه، ثمّ أتبعوا جسده رأسه.»
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 52- 53
فلمّا أتي بمسلم و قد عرّس عبيد اللّه بن زياد بأمّ أيّوب بنت عتبة، قال: فأتي بهانئ بن عروة المراديّ، فلمّا أدخل على عبيد اللّه قال: استأثر على الأمير بالعرس. قال: و هل أردت العرس يا هانئ؟ و رماه بمحجن كان في يده، فارتجّ في الحائط، و أمر به إلى السّوق، فضربت عنقه، ثمّ أمر بمسلم بن عقيل، فقال: أئذن لي في الوصيّة؟ فقال: أوصي. فدعا عمرو بن سعد للقرابة بينه و بين الحسين، فقال له: إنّ الحسين قد أقبل في سيّافه و ترّاسه،
و أناس من ولده و أهل بيته، فابعث إليه من يحذّره و ينذره، فيرجع، فقد رأيت من خذلان أهل الكوفة ما قد رأيت. فقال له عبيد اللّه: ما قال لك هذا؟ قال: قال لي: كذا و كذا. و جاء عبيد اللّه، فأخبره الخبر، فقال عبيد اللّه: إنّه لا يخون الأمين، و لكنّه قد يؤتمن الخائن (1).
الشّجري، الأمالي، 1/ 167
و أقبل ابن الأشعث بابن عقيل إلى باب القصر، و دخل [على] عبيد اللّه و ما كان من أمانه، فقال ابن زياد: ما أنت و الأمان؟ كأنّا أرسلناك لتؤمنه، و إنّما أرسلناك لتأتينا به.
فسكت ابن الأشعث، و خرج رسول ابن زياد، فأمر بإدخال مسلم، فلمّا دخل لم يسلّم عليه بالإمرة، فقال الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟ قال: إن كان يريد قتلي، فما سلامي عليه، و إن كان لا يريد قتلي، ليكثرنّ سلامي عليه. فقال ابن زياد: لعمري لتقتلنّ قتلة لم يقتلها أحد من النّاس في الإسلام. فقال له مسلم: أنت أحقّ من أحدث في الإسلام، و إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و قبح السّيرة، و لؤم الغلبة. و أخذ ابن زياد يشتمه و يشتم الحسين، و عليّا، و عقيلا، و أخذ مسلم لا يكلّمه، ثمّ قال ابن زياد: اصعدوا به فوق القصر و اضربوا عنقه، ثمّ أتبعوه جسده. فقال مسلم: لو كان بيني و بينك قرابة ما قتلتني.
فقال ابن زياد: أين هذا الّذي ضرب ابن عقيل رأسه، فدعي بكر بن حمران الأحمريّ، فقال له: اصعد، فكن أنت الّذي يضرب عنقه.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 229
ثمّ أتي به، فأدخل على ابن زياد، فأوقف و لم يسلّم عليه، فقال له الحرسيّ: سلّم على الأمير. (2)فقال مسلم: اسكت (3)لا أمّ لك، ما لك و الكلام؟ (4)ما هو لي بأمير، فأسلّم عليه، (5) و أخرى ما ينفعني سلامي و هو يريد قتلي، فإن استبقاني فسيكثر، (6) فقال ابن زياد:
لا عليك، سلّمت، أو لم تسلّم، فإنّك مقتول. فقال مسلم: إن قتلتني، فلقد قتل من هو
شرّ منك من هو خيرا منّي. (1)ثمّ قال له: إنّ القوم قد آمنوني. فقال محمّد بن الأشعث: (2)إنّي قد آمنته. فقال ابن زياد: و ما أنت و ذاك؟ كأنّي إنّما أرسلتك لتؤمنه. ثمّ قال لمسلم: يا شاقّ يا عاقّ، خرجت على إمامك، و شققت عصا المسلمين، و ألقحت الفتنة. فقال:
كذبت يا ابن زياد، إنّما شقّ عصا المسلمين معاوية و ابنه يزيد، (3)و إنّما ألقح الفتنة (4)أنت و أبوك زياد بن عبيد بن علاج من ثقيف، و أنا أرجو أن يرزقني اللّه الشّهادة على يدي شرّ بريّته، (5)فو اللّه ما خلعت و ما غيّرت، و إنّما أنا في طاعة الحسين بن عليّ و ابن فاطمة بنت رسول اللّه، فهو أولى بالخلافة من معاوية و ابنه و آل زياد. فقال له ابن زياد: يا فاسق! ألم تكن تشرب الخمر بالمدينة؟ فقال مسلم: اللّه يعلم أنّي ما شربتها قطّ، و أحقّ منّي بشرب الخمر من يقتل النّفس الحرام و يقتل على الغضب و العداوة و الظّنّ، و هو في ذلك يلهو و يلعب، كأنّه لم يصنع شيئا. (6)فقال له ابن زياد: يا فاسق! منّتك نفسك أمرا حال اللّه دونه و جعله لأهله. فقال مسلم: و من أهله يا ابن مرجانة؟ فقال له: يزيد بن معاوية. فقال مسلم: الحمد للّه، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم. فقال ابن زياد: أتظنّ أنّ لك من الأمر شيئا؟ فقال: لا و اللّه، ما هو بالظّنّ، و لكنّه اليقين. (7)فقال ابن زياد له: قتلني اللّه إن لم أقتلك شرّ قتلة. فقال له مسلم: أمّا إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّريرة، و لؤم الفعلة لأحد غيرك أولى منك، و اللّه لو كان معي عشرة ممّن أثق بهم، و قدرت على شربة ماء، لطال عليك أن تراني في هذا القصر، و لكن إن كنت قد عزمت على قتلي، فأقم لي رجلا من قريش حتّى أوصي إليه بما أريد. ثمّ نظر مسلم إلى عمر بن سعد بن أبي وقّاص، فقال له: إنّ بيني و بينك قرابة، فاسمع منّي. فامتنع، فقال له ابن زياد: ما يمنعك من الاستماع لابن عمّك؟ فقام عمر إليه، فقال له مسلم: أوصيك بتقوى اللّه، فإنّ التّقوى درك كلّ خير، ولي إليك حاجة. فقال عمر: قل، ما أحببت. فقال:
حاجتي إليك أن تستردّ فرسي و سلاحي من هؤلاء القوم، فتبيعه و تقضي عنّي سبعمائة
1) [بحر العلوم: «ثمّ التفت محمّد بن الأشعث إلى ابن زياد فقال»].
2) [بحر العلوم: «ثمّ التفت محمّد بن الأشعث إلى ابن زياد فقال»].
3) [بحر العلوم: «أمّا الفتنة فإنّما ألقحها»].
4) [بحر العلوم: «أمّا الفتنة فإنّما ألقحها»].
5) [لم يرد في بحر العلوم].
6) [لم يرد في بحر العلوم].
7) - [إلى هنا حكاه عنه في بحر العلوم،/ 241- 242].
درهم استدنتها في مصركم هذا، و أن تستوهب جثّتي إن قتلني هذا الفاسق، فتواريني في التّراب، و أن تكتب للحسين أن لا يقدم، فينزل به ما نزل بي. فقال عمر بن سعد: أيّها الأمير، إنّه يقول كذا و كذا. فقال ابن زياد: يا ابن عقيل، أمّا ما ذكرت من دينك، فإنّما هو مالك تقضي به دينك، و لسنا نمنعك أن تصنع به ما أحببت، و أمّا جسدك، فإنّا إذا قتلناك، فالخيار لنا و لسنا نبالي ما صنع اللّه بجثّتك، و أمّا الحسين، فإنّه إن لم يردنا لم نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه. «و في رواية» إنّه قال: و أمّا الحسين، فلا و لا كرامة، و لكن أريد أن تخبرني يا ابن عقيل، لماذا أتيت أهل هذا البلد، و أمرهم جميع، و كلمتهم واحدة، فأردت أن تفرّق عليهم أمرهم، و تحمل بعضهم على بعض. فقال له مسلم: ليس لذلك أتيت، و لكن أهل هذا المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و أنّ معاوية حكم فيهم ظلما بغير رضى منهم، و غلبهم على ثغورهم الّتي أفاء اللّه بها عليهم، و أنّ عاملهم يتجبّر، و يعمل أعمال كسرى و قيصر، فأتينا لنأمر بالعدل، و ندعو إلى الحكم بكتاب اللّه إذ كنّا أهله، و لم تزل الخلافة لنا، و إنّ قهرنا عليها، رضيتم بذلك أم كرهتم، لأنّكم أوّل من خرج على إمام هدى، و شقّ عصا المسلمين، و لا نعلم لنا و لكم مثلا، إلّا قول اللّه تعالى وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. قال: فجعل ابن زياد يشتمه، و يشتم عليّا و الحسن و الحسين، فقال مسلم: أنت و أبوك أحقّ بالشّتم و السّبّ، فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه، فنحن أهل بيت موكل بنا البلاء. فقال ابن زياد:
اصعدوا به إلى أعلى القصر و اضربوا عنقه، و أتبعوا رأسه جسده. فقال مسلم: أم و اللّه يا ابن زياد، لو كنت من قريش أو كان بيني و بينك رحم، لما قتلتني، و لكنّك ابن أبيك.
فازداد ابن زياد غضبا، و دعا برجل من أهل الشّام قد كان مسلم ضربه على رأسه ضربة منكرة، فقال له: خذ مسلما إليك، و أصعده إلى أعلى القصر، و اضرب أنت عنقه بيدك، ليكون ذلك أشفى لصدرك.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 211- 213
فأتي به إلى ابن زياد، فتجاوبا؛ و كان ابن زياد يسبّ حسينا و عليّا عليهما السّلام، فقال مسلم: فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه. فقال ابن زياد: اصعدوا به فوق القصر، و اضربوا عنقه.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94
و لمّا جي ء بمسلم إلى عبيد اللّه بن زياد أخبره عبد الرّحمان أنّه قد أمنه. فقال: ما أنت و الأمان. إنّما بعثناك لتجي ء به، لا لتؤمنه.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
و أمّا مسلم، فإنّ محمّدا قدم به القصر، و دخل محمّد على عبيد اللّه، فأخبره الخبر و بأمانه له، فقال له عبيد اللّه: ما أنت و الأمان؟ ما أرسلناك لتؤمنه، إنّما أرسلناك لتأتينا به. فسكت محمّد.
و أدخل على ابن زياد، فلم يسلّم عليه بالإمارة، فقال له الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟ فقال: إن كان يريد قتلي، فما سلامي عليه، و إن كان لا يريد قتلي، فليكثرنّ تسليمي عليه. فقال له ابن زياد: لعمري لتقتلنّ. فقال: كذلك؟ قال: نعم. قال: فدعني أوص إلى بعض قومي. قال: افعل. فقال لعمر بن سعد: إنّ بيني و بينك قرابة، ولي إليك حاجة، و هي سرّ. فلم يمكّنه من ذكرها، فقال له ابن زياد: لا تمتنع من حاجة ابن عمّك.
فقام معه، فقال: إنّ عليّ بالكوفة دينا استدنته أنفقته سبعمائة درهم، فاقضها عنّي و انظر جثّتي، فاستوهبها، فوارها، و ابعث إلى الحسين من يردّه. فقال عمر لابن زياد: إنّه قال، كذا و كذا. فقال ابن زياد: لا يخونك الأمين، و لكن قد يؤتمن الخائن، أمّا مالك، فهو لك، تصنع به ما شئت، و أمّا الحسين، فإن لم يردنا لم نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه، و أمّا جثّته فإنّا لن نشفعك فيها. و قيل: إنّه قال: أمّا جثّته، فإنّا إذا قتلناه، لا نبالي ما صنع بها. ثمّ قال لمسلم: يا ابن عقيل، أتيت النّاس، و أمرهم جميع، و كلمتهم واحدة، لتشتّت بينهم، و تفرّق كلمتهم. فقال: كلّا، و لكن أهل هذا المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب و السّنّة. فقال: و ما أنت و ذاك يا فاسق؟ ألم يكن يعمل بذلك فيهم إذ أنت تشرب الخمر بالمدينة؟ قال: أنا أشرب الخمر؟ و اللّه إنّ اللّه يعلم، أنّك تعلم أنّك غير صادق، و أنّي لست كما ذكرت، و أنّ أحقّ النّاس بشرب الخمر منّي، من يلغ في دماء المسلمين، فيقتل النّفس الّتي حرّم اللّه قتلها على الغضب و العداوة، و هو يلهو و يلعب، كأنّه لم يصنع شيئا. فقال له ابن زياد: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام. قال: أمّا
إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما ليس فيه، أمّا إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّيرة، و لؤم الغلبة، و لا أحد من النّاس أحقّ بها منك. فشتمه ابن زياد و شتم الحسين و عليّا و عقيلا، فلم يكلّمه مسلم، (1)ثمّ أمر به، فأصعد فوق القصر لتضرب رقبته، و يتبعوا رأسه جسده، (2)فقال مسلم لابن الأشعث: و اللّه لو لا أمانك، ما استسلمت، قم بسيفك دوني، قد أخفرت ذمّتك. (3)
و خبر واقعه و امان به او داد. عبيد اللّه گفت: «تو چه هستى و امان تو چيست؟ ما تو را براى اين نفرستاديم كه به او امان بدهى. ما تو را فرستاديم كه او را نزد ما جلب كنى.»
محمد هم خاموش شد.
او را بر ابن زياد داخل كردند. او بر ابن زياد درود نفرستاد و امير خطاب نكرد. نگهبان به او گفت:
«چرا بر امير سلام نمى كنى؟»
گفت: «اگر بخواهد مرا بكشد، چرا بايد به او سلام كنم. و اگر نخواهد مرا بكشد، سلام بسيار بر او خواهد بود.»
ابن زياد به او گفت: «به جان خودم كشته خواهى شد.»
گفت: «چنين بايد باشد. پس بگذار كه من وصيت خود را به قوم خود بكنم.»
گفت: «بكن!»
مسلم به عمر بن سعد گفت: «ميان من و تو يك نوع خويشى و قرابت است. من حاجتى دارم.
مى خواهم يك راز را به تو بسپارم».
عمر بن سعد حاضر نشد. ابن زياد به عمر گفت: «از قبول آن خوددارى مكن كه او پسر عم تست.»
عمر برخاست و با او خلوت كرد. مسلم گفت: «من در شهر كوفه هفتصد درهم وام گرفتم و اين وام از هنگام ورود تاكنون بر ذمه من مانده است. تو دين مرا ادا كن. بعد از قتل هم جسد مرا نگاه كن و اجازه دفن مرا بگير و مرا به خاك بسپار و يك پيك نزد حسين روانه كن كه او را از آمدن (به كوفه) منصرف كند.»
عمر بن سعد به ابن زياد گفت: «او چنين و چنان گفته است.»
ابن زياد گفت: «مرد امين هرگز خيانت نمى كند و ممكن است به مرد خائن هم اعتماد شود (كه تو باشى)؛ اما دارايى او كه مال او مى باشد و هرگونه كه مى خواهى در آن تصرف كنى آزاد و مختار هستى. اما حسين اگر او ما را قصد نكند، ما او را قصد نخواهيم كرد و اگر او ما را قصد كند، هرگز از او صرف نظر نخواهيم كرد. اما جسد او شفاعت تو را درباره تن مرده او قبول نخواهيم كرد. اگر ما او را بكشيم، هرچه نسبت به جسد بكنيم، باكى نخواهد بود.»
سپس رو كرد به مسلم و گفت: «اى فرزند عقيل! تو اين جا آمدى و حال اين كه مردم متحد و آرام بودند و تو براى تفرقه و ايجاد اختلاف و پريشانى آمدى.»
مسلم گفت: «هرگز! مردم اين شهر ادعا مى كنند كه پدر تو برگزيدگان و پرهيزكاران آنها را كشت و خون آنها را ريخت و مانند خسرو و قيصر با آنها رفتار كرد (با تكبر و استبداد). ما هم براى اين آمده ايم كه با عدالت رفتار و به حكم قرآن و سنت عمل كنيم.»
گفت: «تو چيستى اى فاسق؟ و اين كار به تو نيامده است (عبيد اللّه به مسلم خطاب كرد). آيا اين عدالت اجرا نمى شد آن هم هنگامى كه تو در مدينه سرگرم باده گسارى بودى؟»
گفت: (مسلم به عبيد اللّه) «به خدا سوگند كه خدا مى داند و تو هم مى دانى كه دروغ مى گويى و راستگو نمى باشى. من چنين نبودم كه تو مى گويى. كسى درخور نوشيدن باده است كه خود خون ناحق را ريخته و خونخوار باشد كه خون مسلمين را بنوشد و نفسى را كه خداوند قتل وى را حرام كرده، از روى خشم (ناحق) بكشد؛ درحالى كه قاتل سرگرم بازى باشد و به خوشگذرانى و بازى و طرب مشغول باشد كه انگار (در قتل نفس) هيچ كارى (كه موجب غضب خداوند باشد) مرتكب نشده كه قتل را از روى دشمنى مرتكب شده (نه براى حق).»
ابن زياد گفت: «خدا مرا بكشد اگر تو را با بدترين وضعى نكشم كه تاكنون كسى به مانند آن در عالم اسلام كشته نشده.»
گفت: (مسلم) «اگر چنين باشد كه تو نخستين كسى هستى كه در اسلام بدعت گذاشته؛ زيرا بد خواهى كشت و بد نمايش خواهى داد و جسد مقتول را (براى تشفى) بدمثله (پاره پاره و عمل زشت و انتقام بيهوده) خواهى كرد و تو بدسيرت و پست فطرت و مغلوب طبع پليد خواهى بود و هيچ يك از مردم به اين پستى از تو احق و اولى نمى باشد.»
ابن زياد به او و حسين و على و عقيل دشنام داد و مسلم با او سخن نگفت. آن گاه او را بر بام كاخ بردند كه همان جا گردن او را بزنند و سرش را از تن جدا كنند و بعد سر او را با جسد بيندازند. مسلم بابن اشعث گفت: «به خدا اگر تو به من امان نمى دادى، هرگز تسليم نمى شدم. اكنون تو با شمشير خود برخيز و از من دفاع كن؛ زيرا تو عهد و ذمه خود را پامال كردى.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 130، 133
ابن الأثير، الكامل، 3/ 273، 274- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 115، 116- 117
حتّى دخل على عبيد اللّه، فلم يسلّم عليه، فقال له بعض الحرس: سلّم على الأمير.
فقال: إن كان يريد قتلي، فما سلامي عليه، و إن كان لا يريد قتلي، ليكثرنّ سلامي عليه.
و قيل: إنّه قال: اسكت، ويحك ما هو لي بأمير؟ فقال عبيد اللّه: لا عليك، سلّمت، أم لم تسلّم، فإنّك مقتول. قال: إن قتلتني، فلقد قتل من هو شرّ منك من هو خير منّي، فإنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة لا أحد أولى بها منك. فقال ابن زياد: يا عاقّ، يا شاقّ، خرجت على إمامك و شققت عصا المسلمين، و ألقحت الفتنة. فقال مسلم: كذبت يا ابن
زياد، إنّما شقّ عصا المسلمين أنت و أبوك زياد عبد بني علاج من ثقيف، و أنا أرجو أن يرزقني اللّه الشّهادة على أيدي شرّ البريّة. فقال ابن زياد: منّتك نفسك أمرا حال اللّه دونه، و جعله لأهله. فقال مسلم: و من أهله يا ابن مرجانة؟ قال: يزيد بن معاوية.
فقال مسلم: الحمد للّه، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم. فقال ابن زياد: أتظنّ أنّ لك شيئا من الأمر؟ قال: و اللّه ما هو الظّنّ و إنّما هو اليقين. فقال ابن زياد: أما كان في قيان المدينة ما يشغلك عن السّعي في فساد أمّة محمّد، أتيتهم و كلمتهم واحدة، ففرّقتهم. فقال:
ما للفساد أتيت، و لكن أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و أنّ معاوية ظلمهم و حمل فيئهم إليه، فجئت لآمر بالمعروف، و أنهى عن المنكر، و أقوم بالقسط، و أدعو إلى حكم الكتاب، و إن كنت لا بدّ قاتلي دعني أوصي. فنظر إلى عمر بن سعد، فقال: لي إليك حاجة، و بيني و بينك رحم. قال عبيد اللّه: انظر إلى حاجة ابن عمّك. فتنحّيا بحيث لا يراهما أحد، فقال: إنّ عليّ دينا منذ دخلت الكوفة، فاقضه عنّي، و اطلب جثّتي من ابن زياد و وارها، و ابعث إلى الحسين من يردّه و يحذّره من أهل الكوفة، فإنّي لا أراه إلّا مقبلا. فأخبر عمر بن سعد لعبيد اللّه بن زياد ما قال. فقال: ماله له، لا نمنعه أن يصنع به ما شاء، و أمّا الحسين، إن تركنا لم نرده، و أمّا جثّته، فإذا قتلناه لا نبالي ما صنع بها. و أمر بقتله، فأغلظ له مسلم في الكلام و السّبّ.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 17- 18
و كان مسلم بن عقيل لمّا قدّم ليقتل بين يدي عبيد اللّه بن زياد، و قد أثخن جراحا، نظر هل يرى أحدا من قريش؟ فرأى عمر بن سعد، فقال: ادن منّي. فدنا منه عمر، فقال: أنت أقرب النّاس إليّ في النّسب. فإن أردت أن تفوز بشرف الدّارين فابعث إلى حسين ليرجع من الطّريق، فإنّي تركته و من معه، و هم تسعون إنسانا على الخروج من مكّة، و إنّهم الآن في الطّريق، و اكتب إليه بما أصابني.
فلمّا انصرف عنه عمر بن سعد قال لابن زياد: أ تدري ما قال لي مسلم؟ قال: اكتم على ابن عمّك. قال: الأمر أعظم من ذلك. قال: اكتم على ابن عمّك. قال: الأمر أعظم من ذلك. قال: اكتم على ابن عمّك. فلمّا أكثر على ابن زياد فيما قال له مسلم، قال له:
قل. قال: أخبرني أنّ حسينا خرج في أهله و قرابته و من اتّبعه من النّاس إلى الكوفة.
قال ابن زياد: أمّا إذ أخبرتني فو اللّه لا خرج لقتاله غيرك. أمّا و اللّه لو أسرّ إليّ كما أسرّ إليك لرددتهم. ويحك ما حفظت وصيّة ابن عمّك حين رآك لها أهلا؟.
البرّي، الجوهرة،/ 43
و جاء به إلى ابن زياد. (1)
لعين گفت: «من تو را به گرفتن او فرستادم، نه به امان دادن.»
چون مسلم را پيش آن لعين بردند، سلام بر او نكرد. عبيد اللّه به بكر بن حمران الاحمرى گفت: «مسلم را بر بام قصر برده، گردن او را بزن!»
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
فلمّا أدخل على عبيد اللّه لم يسلّم عليه، فقال له الحرسيّ: سلّم على الأمير. فقال له:
اسكت، ويحك، و اللّه ما هو لي بأمير. فقال ابن زياد: لا عليك، سلّمت، أم لم تسلّم، فإنّك مقتول. فقال له مسلم: إن قتلتني، فلقد قتل من هو شرّ منك من هو خير منّي، (2)و بعد، فإنّك (3)
أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما لم يكن و إنّك»، و من: «و بعد فإنّك» إلى، «أولى بها منك» لم يرد في البحار و العوالم و مثير الأحزان].
لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّريرة، و لؤم الغلبة لأحد أولى بها منك. (4)فقال ابن زياد: يا عاقّ، يا شاقّ، (5)خرجت على إمامك و (6)شققت عصا المسلمين، و ألقحت الفتنة. فقال مسلم: كذبت يا ابن زياد، إنّما شقّ عصا المسلمين معاوية و ابنه يزيد، و أمّا الفتنة، فإنّما ألقحها أنت و أبوك زياد بن عبيد عبد بني علاج من ثقيف، (7)و أنا أرجو أن يرزقني اللّه الشّهادة على يدي شرّ بريّته. (8)فقال له ابن زياد: منّتك1) - پيش عبيد اللّه برد محمّد گفت: «من او را امان داده ام».
2) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «قال: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام. فقال:
3) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «قال: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام. فقال:
4) [حكاه عنه في الأسرار،/ 227].
5) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
8) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار، 44/ 357، و العوالم 17/ 207 و المقرّم،/ 188 و حكاه في مثير الأحزان للجواهريّ،/ 26].
نفسك أمرا أحال اللّه دونه، و جعله لأهله. فقال له مسلم: و من أهله يا ابن مرجانة؟ (1)فقال: أهله يزيد بن معاوية. فقال مسلم: الحمد للّه، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم.
فقال له ابن زياد: أتظنّ أنّ لك في الأمر شيئا؟ فقال له مسلم: و اللّه ما هو الظّنّ، و لكنّه اليقين (2). (3) فقال ابن زياد: (4)أخبرني يا مسلم بماذا أتيت هذا البلد (5)و أمرهم ملتئم، فشتّتّ أمرهم بينهم، و فرّقت كلمتهم. فقال مسلم: ما لهذا أتيت، و لكنّكم أظهرتم المنكر، و دفنتم المعروف، و تأمّرتم على النّاس بغير رضى منهم، (6)و حملتموهم على غير ما أمركم اللّه به، (7)و عملتم فيهم بأعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر فيهم بالمعروف، و ننهى عن المنكر، و ندعوهم إلى حكم الكتاب و السّنّة، و كنّا أهل ذلك. (8)فجعل ابن زياد يشتمه و يشتم عليّا و الحسن و الحسين عليهم السّلام، (9)فقال له مسلم: أنت و أبوك أحقّ بالشّتيمة، فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه (10). (11)
فأمر ابن زياد بكر بن حمران أن يصعد به إلى أعلى القصر، فيقتله. (12)
مسلم گفت: «ساكت باش، واى بر تو! به خدا قسم كه او فرماندار من نيست.»
ابن زياد گفت: «اشكالى ندارد. سلام بدهى يا ندهى، كشته خواهى شد.»
مسلم گفت: «اگر تو مرا بكشى، تازگى ندارد. بدتر از تو بهتر از مرا كشته است. از اين گذشته، تو در زجركشى و كار زشت مثله نمودن و ناپاكى طينت و پست فطرتى در حال پيروزى، به هيچ كس مجال نمى دهى كه از تو به اين جنايات سزاوارتر باشد.»
ابن زياد گفت: «اى مخالف سركش! بر پيشوايت خروج كردى؟ و صف وحدت مسلمين را درهم ابن زياد گفت: «اى مخالف سركش! بر پيشوايت خروج كردى؟ و صف وحدت مسلمين را درهم شكستى؟ و فتنه و آشوب برانگيختى؟»
مسلم گفت: «اى پسر زياد! وحدت مسلمانان را معاويه و پسرش يزيد درهم شكست و فتنه و آشوب را تو و پدرت زياد بن عبيد- برده بنى علاج از ثقيف- برپا نمود و من اميدوارم كه خداوند به دست بدترين افراد خلق، شهادت را نصيب من فرمايد.»
ابن زياد گفت: «در آرزوى چيزى بودى كه خداوند نگذاشت و آن را به دست اهلش سپرد.»
مسلم گفت: «اى پسر مرجانه! چه كسى صلاحيّت آن را دارد؟»
گفت: «يزيد بن معاويه.»
مسلم گفت: «سپاس خداى را! ما راضى هستيم كه خدا ميان ما و شما حكم فرمايد.»
ابن زياد گفت: «تو گمان كرده اى كه تو را در اين كار بهره و نصيبى است؟»
مسلم گفت: «به خدا قسم نه اين كه گمان دارم، بلكه به يقين دانم.»
ابن زياد گفت: «بگو بدانم چرا به اين شهر آمدى و محيط آرام شهر را بهم زدى و تفرقه ميان اجتماع ايجاد كردى؟»
مسلم گفت: «منظور من از آمدن اين نبود؛ و لكن اين شما بوديد كه كارهاى زشت را آشكار و كار نيك را از ميان اجتماع برديد و بدون رضاى مردم بر آن حكومت كرديد، و خلاف دستورات الهى را بر آنان تحميل نمودند، و به رسم كسرى و قيصر در ميان آنان رفتار نموديد. ما آمديم تا برنامه امر به معروف و نهى از منكر و دعوت به حكم قرآن و سنّت پيغمبر را اجرا كنيم و صلاحيّت اين كار را نيز داشتم.»
ابن زياد شروع كرد به ناسزا گفتن به على و حسن و حسين عليهم السّلام. مسلم گفت: «تو و پدرت به دشنام سزاوارترى. هرچه خواهى بكن، اى دشمن خدا!»
ابن زياد به بكر بن حمران مأموريت داد كه مسلم را به بالاى كاخ برده و بكشد.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 55- 58
1) - [أضاف في اللّواعج: «إذا لم نكن نحن أهله»].
2) [حكاه عنه في الأسرار،/ 227].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) [في اللّواعج و أعيان الشّيعة: «إيه ابن عقيل أتيت النّاس و هم جميع»].
5) [في اللّواعج و أعيان الشّيعة: «إيه ابن عقيل أتيت النّاس و هم جميع»].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
8) - [إلى هنا حكاه في اللّواعج].
9) [حكاه عنه في المقرّم،/ 189، و بحر العلوم/ 244، و هكذا في الأسرار،/ 227- 228 و أضاف: «و في بعض الحواشي: و دار وجهه إلى المدينة و قال: السّلام عليك يا ابن رسول اللّه هل تعلم ما جرى بابن عمّك أم لا؟»].
10) [حكاه عنه في المقرّم،/ 189، و بحر العلوم/ 244، و هكذا في الأسرار،/ 227- 228 و أضاف: «و في بعض الحواشي: و دار وجهه إلى المدينة و قال: السّلام عليك يا ابن رسول اللّه هل تعلم ما جرى بابن عمّك أم لا؟»].
11) - [إلى هنا حكاه في المعالي و أعيان الشّيعة].
12) - چون مسلم را به مجلس ابن زياد وارد نمودند، سلام نكرد. پاسبانى او را گفت: «به فرماندار سلام بده!»
ابن طاووس، اللّهوف،/ 55- 58- عنه: المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 240؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592، لواعج الأشجان،/ 63- 65
ثمّ أحضر مسلم بن عقيل رضي اللّه عنهما. (1)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
بعد از آن كس فرستاد و مسلم بن عقيل را حاضر كرد.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 105
قال: و جاء محمّد بمسلم إلى القصر، فأجلسه على بابه، و دخل هو إلى ابن زياد، فأخبره بأمانه، فقال له: ما أنت و الأمان؟! ما أرسلناك لتؤمنه، إنّما أرسلناك لتأتينا به.
و أدخل على ابن زياد، فلم يسلّم عليه بالإمرة، فقال له الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟ فقال: إن كان يريد قتلي، فما سلامي عليه! و إن كان لا يريده، فليكثرنّ تسليمي
1) - سپس مسلم بن عقيل را احضار كرد.
عليه. فقال ابن زياد: لعمري لتقتلنّ. قال: فدعني أوصي إلى بعض قومي. قال: افعل.
فقال لعمر بن سعد بن أبي وقّاص: «إنّ بيني و بينك قرابة، ولي إليك حاجة و هي سرّ».
فلم يمكّنه من ذكرها، فقال له ابن زياد: لا تمتنع من حاجة ابن عمّك. فقام معه، فقال:
«إنّ عليّ بالكوفة دينا استدنته أنفقته: سبعمائة درهم، فاقضها عنّي، و انظر جثّتي، فاستوهبها، فوارها، و ابعث إلى الحسين فاردده». فقال عمر لابن زياد: أتدري ما سارّني؟ فقال: أكتم (1)على ابن عمّك. فقال: الأمر أكبر من هذا. قال: أكتم على ابن عمّك. قال: الأمر أكبر من هذا. و أخبره بما قال. فقال ابن زياد: لا يخونك الأمين، و لكن قد يؤتمن الخائن. أمّا مالك فهو لك تصنع به ما شئت، و أمّا حسين فإن لم يردنا لم نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه، و أمّا جثّته فإنّا لا نشفّعك فيها» و قيل: إنّه قال: و أمّا جثّته فإذا قتلناه لا نبالي ما صنع بها.
ثمّ قال: يا ابن عقيل، أتيت النّاس و أمرهم جميع، و كلمتهم واحدة لتشتيت بينهم، و تفريق كلمتهم. قال: «كلّا، و لكن أهل هذا المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب. فقال: و ما أنت و ذاك؟ ثمّ كانت بينهما مقاولة، قال له ابن زياد في آخرتها: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام. فقال: «أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما ليس فيه، أمّا إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّيرة، و لؤم الغلبة لأحد من النّاس أحقّ بها منك!» فشتمه ابن زياد و شتم حسينا و عليّا و عقيلا و لم يكلّمه مسلم.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 402- 403
ثمّ جي ء به إلى عبيد اللّه، فقال: دعني أوص. قال: نعم. فقال لعمر بن سعد: يا هذا! إنّ لي إليك حاجة و ليس هنا قرشيّ غيرك، و هذا الحسين قد أظلّك، فأرسل إليه لينصرف، فإنّ القوم قد غرّوه و كذبوه، و عليّ دين، فاقضه عنّي، و وار جثّتي. ففعل ذلك.
[عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
1) - [في المطبوع: «أكثرتم»].
ثمّ أدخل على ابن زياد، فلمّا وقف بين يديه لم يسلّم عليه، فقال له الحرسيّ: ألا تسلّم على الأمير؟! فقال: لا! إن كان يريد قتلي، فلا حاجة لي بالسّلام عليه، و إن لم يرد قتلي، فسأسلّم عليه كثيرا. فأقبل ابن زياد عليه، فقال: إيه يا ابن عقيل، أتيت النّاس و أمرهم جميع، و كلمتهم واحدة، لتشتّتهم، و تفرّق كلمتهم، و تحمل بعضهم على قتل بعض. قال:
كلّا، لست لذلك أتيت، و لكن أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب.
قال: و ما أنت و ذاك يا فاسق؟ لم لا كنت تعمل بذلك فيهم إذ أنت بالمدينة تشرب الخمر؟ فقال: أنا أشرب الخمر؟ و اللّه إنّ اللّه ليعلم أنّك غير صادق، و أنّك قلت بغير علم، و أنت أحقّ بذلك منّي، [فإنّي لست كما ذكرت، و إنّ أولى بها منّي من يلغ في دماء المسلمين ولغا، و يقتل النّفس الّتي حرّم اللّه بغير نفس، و يقتل على الغضب و الظّنّ، و هو يلهو و يلعب كأنّه لم يصنع شيئا. فقال له ابن زياد: يا فاسق، إنّ نفسك تمنّيك ما حال اللّه دونك و دونه، و لم يرك أهله. قال: فمن أهله يا ابن زياد؟ قال: أمير المؤمنين يزيد. قال:
الحمد للّه على كلّ حال، رضينا باللّه حكما بيننا و بينكم. قال: كأنّك تظنّ أنّ لكم في الأمر شيئا؟ قال: لا و اللّه، ما هو بالظّنّ، و لكنّه اليقين. قال له: قتلني اللّه إن لم أقتلك قتلة لم يقتلها أحد في الإسلام من النّاس. قال: أمّا إنّك أحقّ من أحدث في الإسلام ما لم يكن فيه، أمّا إنّك لا تدع سوء القتلة، و قبح المثلة، و خبث السّيرة المكتسبة عن كتابكم و جهالكم] (1)و أقبل ابن زياد يشتمه و يشتم حسينا و عليّا، و مسلم ساكت لا يكلّمه، رواه ابن جرير عن أبي مخنف و غيره من رواة الشّيعة (2). ثمّ قال له ابن زياد: إنّي قاتلك. قال:
كذلك؟ قال: نعم. قال: فدعني أوصي إلى بعض قومي، قال: أوص. فنظر في جلسائه و فيهم عمر بن سعد بن أبي وقّاص. فقال: يا عمر إنّ بيني و بينك قرابة، و لي إليك حاجة، و هي سرّ، فقم معي إلى ناحية القصر حتّى أقولها لك، فأبى أن يقوم معه، حتّى
أذن له ابن زياد، فقام، فتنحّى قريبا من ابن زياد، فقال له مسلم: إنّ عليّ دينا في الكوفة سبعمائة درهم، فاقضها عنّي، و استوهب جثّتي من ابن زياد، فوارها، و ابعث إلى الحسين، فأنّي كنت قد كتبت إليه أنّ النّاس معه، و لا أراه إلّا مقبلا. فقام عمر، فعرض على ابن زياد ما قال له، فأجاز ذلك له كلّه، و قال: أمّا الحسين فإنّه [إن] لم يردنا لا نرده، و إن أرادنا لم نكفّ عنه. (1)
بعد از آن، ميان مسلم بن عقيل و آن ملعون قال وقيل به تطويل انجاميده، بالاخره مسلم گفت: «فاقض ما أنت قاض يا عدوّ اللّه فنحن أهل بيت موكل بنا البلاء.» ابن زياد لعنه اللّه فرمود تا مسلم بن عقيل را بر بام قصر برده، گردن زنند.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 44- 45
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 156- 157
فأخذوه أسيرا إلى ابن زياد.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
ثمّ أدخلوه إلى ابن زياد، فقال له القوم: سلّم على الأمير. (2)فقال: السّلام على من اتّبع الهدى، و خشي عواقب الرّدى و أطاع الملك الأعلى. فضحك ابن زياد (3)فقال له بعض الحجبة: أما ترى الأمير يضحك في وجهك؟ فلم لا تسلّم عليه بالإمارة؟ فقال مسلم:
و اللّه ما لي أمير غير الحسين بن عليّ عليهما السّلام، و إنّما يسلّم عليه بالإمارة (4)من يخاف منه الموت.
ثمّ إنّ ابن زياد قال له: سواء عليك سلّمت أم لم تسلّم، فإنّك مقتول. (5)فقال: إذا كان
1) - نزد ابن زياد بردند و آن لعين به قتل مسلم اشارت كرد و آن جناب عمر سعد را نزديك خود طلبيد و سه وصيت كرد: «اوّل آن كه در اين شهر هفتصد درم قرض دارم. اسب و سلاح مرا فروخته، به اداى آن قيام نمايى! ديگر آن كه جثه مرا در محلى مناسب دفن فرمايى! ديگر آن كه نامه اى به حسين بن على رضى اللّه عنهما بنويس كه زينهار به رسل و رسايل كوفيان مغرور مشو و به جانب عراق توجه مكن.» و عمر اين وصايا را به ابن زياد گفته. عبيد اللّه گفت: «اى پسر عقيل! هيچ كس مانع اداى دين تو نخواهد شد؛ اما اختيار جسد تو در قبضه اقتدار ماست. به هرچه اراده داشته باشيم، در آن باب بجاى خواهم آورد؛ اما حسين بن على رضى اللّه عنه! اگر او قصد ما نكند، ما نيز متعرض او نشويم و اگر طالب خلافت گردد، خاموش نباشيم.»
2) [حكاه عنه في المقرّم،/ 187].
3) [حكاه عنه في المقرّم،/ 187].
4) - [لم يرد في الأسرار].
5) [لم يرد في الأسرار].
لا بدّ من قتلي، فلي إليكم حاجة. قالوا: و ما هي؟ قال أريد رجلا قرشيّا أوصيه. فنهض عمر بن سعد لعنه اللّه، فقال له: ما وصيّتك؟ فقال له ادن منّي. فدنى منه، (1) فقال له:
أوّل وصيّتي: فأنا أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و أنّ محمّدا رسول اللّه، و أنّ عليّا وليّ اللّه، و وصيّ رسوله، و خليفته في أمّته، و ثانيا: تأخذ درعي تبيعه و تقضي عنّي سبعمائة درهم استقرضتها منذ دخلت إلى مصركم هذا، ثالثا: أن تكتب إلى سيّدي الحسين يرجع و لا يأتي إلى بلدكم، فيصيبه ما أصابني، فقد بلغني أنّه توجّه بأهله و أولاده إلى الكوفة. فقال عمر بن سعد: أمّا ما ذكرت من الشّهادة، فكلّنا نشهدها، و أمّا ما ذكرت من بيع الدّرع و قضاء الدّين، فذلك إلينا إن شئنا قضيناه و إن شئنا لم نقض، و أمّا ما ذكرت من أمر الحسين، فلا بدّ أن يقدم علينا و نذيقه الموت غصّة بعد غصّة. ثمّ أن ابن زياد سمع بذلك، فقال: قبّحك اللّه من مستودع سرّا، و حيث أنّك أفشيت سرّه، فلا يخرج إلى حرب الحسين غيرك. ثمّ أمر بمسلم أن يصعد به إلى أعلى القصر و يرمى منه منكسّا على رأسه، فعند ذلك بكى مسلم على فراق الحسين عليه السّلام و قال:
جزى اللّه عنّا قومنا شرّ ما جزى *** شرار الموالي بل أعقّ و أظلم
هم منعونا حقّنا و تظاهروا *** علينا و راموا أن نذلّ و نرغم
و غاروا علينا يسفكون دماءنا *** فحسبهم اللّه العظيم المعظّم
و نحن بنو المختار لا شي ء مثلنا *** نبيّ صدوق مكرم و مكرّم (2)
الطّريحي، المنتخب، 2/ 427- 428- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 227، 228
ثمّ أدخلوه على ابن زياد (لعنه اللّه)، فلمّا نظر مسلم إلى تجبّره قال: السّلام على من اتّبع الهدى، و خشي عواقب الرّدى، و أطاع الملك الأعلى. فتبسّم ابن زياد (لعنه اللّه)، فقال بعض حجّابه: يا مسلم! أما ترى الأمير ضاحكا عليك، لو قلت السّلام عليك أيّها الأمير. فقال مسلم: و اللّه ما علمت أنّ لي أميرا غير الحسين عليه السّلام، و إنّما يسلّم عليه
بالإمارة من يخاف منه. فقال ابن زياد (لعنه اللّه): سواء عليك سلّمت أو لم تسلّم، فإنّك مقتول في هذا اليوم. فقال مسلم: إذا كان لا بدّ من قتلي، فإنّي أريد رجلا قرشيّا أوصيه بوصيّة. فقام إليه ابن سعد، فقال عليه السّلام: أوّل وصيّتي: شهادة أن لا إله إلّا اللّه، وحده لا شريك له، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و أنّ عليّا وليّ اللّه، و الثّانية: تبيعون درعي هذا، و توفون عنّي ألف درهم اقترضتها في بلدكم هذا، و الثّالثة: أن تكتبوا إلى سيّدي الحسين عليه السّلام أن يرجع عنكم، فقد بلغني أنّه خرج عليه السّلام بنسائه و أولاده، و أخاف أن يصيبه ما أصابني. فقال عمر بن سعد: أمّا ما ذكرت من الشّهادة، فكلّنا نقرّ بها، و أمّا ما ذكرت من بيع درعك و قضاء دينك، فنحن أولى إن شئنا قضينا و إن شئنا لم نقضه، و أمّا الحسين عليه السّلام، فلا بدّ أن يقدم علينا و نذيقه الموت غصّة بعد غصّة.
ثمّ التفت إلى ابن زياد (لعنه اللّه) و أخبره بما أوصاه، فقال ابن زياد (لعنه اللّه): قبّحك اللّه من مستودع سرّا، و اللّه لو أنّه باح إليّ سرّه لكتمت عليه، و قضيت حاجته، و لكن من حيث أفشيت سرّه، فلا يخرج إلى حرب الحسين عليه السّلام غيرك، ثمّ أمر ابن زياد أن يصعد بمسلم إلى أعلى القصر، و ينكّسه على أمّ رأسه.
فلمّا صعد به، قال مسلم عليه السّلام: دعني أصلّي ركعتين، و افعل ما بدا لك. فقال: ليس إلى ذلك سبيل. ثمّ بكى مسلم عليه السّلام، و أنشأ يقول:
جزى اللّه عنّا قومنا شرّ ما جزى *** شرار الموالي بل أعقّ و أظلما
هم منعونا حقّنا و تظاهروا *** علينا و راموا أن نذلّ و نرغما
أغاروا علينا يسفكون دمائنا *** و لم يرقبوا فينا ذماما و لا دما
فنحن بنو المختار لا خلق مثلنا *** نبيّ أبت أركانه أن تهدّما (1)
فأقسم لو لا جيشكم آل مذحج *** و فرسانها و الحرّ كان المقدّما (2)
قال: فنادى ابن زياد (لعنه اللّه): يا ويلك ألقه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 36- 37
ثمّ أدخل على ابن زياد و قد اجتمع النّاس حول دار الإمارة، فمنهم من يقول بأنّ:
مسلما مقتول لا محالة. و منهم من يقول بأنّه يساق إلى الشّام. و منهم من يقول بأنّه يحبس حتّى يأتي الخبر من يزيد في أمره.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 238
ثمّ طلب مسلم أن يوصي إلى بعض قومه، فأذن له، و نظر إلى الجلساء، فرأى عمر بن سعد فقال له: إنّ بيني و بينك قرابة، ولي إليك حاجة، و يجب عليك نجح حاجتي، و هي سرّ. فأبى أن يمكّنه من ذكرها، فقال ابن زياد: لا تمتنع أن تنظر في حاجة ابن عمّك. فقام معه بحيث يراهما ابن زياد، فأوصاه مسلم أن يقضي من ثمن سيفه و درعه دينا استدانه منذ دخل الكوفة يبلغ ستّمائة درهم، و أن يستوهب جثّته من ابن زياد و يدفنها، و أن يكتب إلى الحسين بخبره. فقام عمر بن سعد إلى ابن زياد و أفشى كلّما أسرّه إليه، فقال ابن زياد: لا يخونك الأمين، و لكن قد يؤتمن الخائن.
ثمّ التفت ابن زياد إلى مسلم و قال: إيها يا ابن عقيل، أتيت النّاس و هم جمع، ففرّقتهم.
قال: كلّا لست أتيت لذلك، و لكن أهل المصر زعموا أنّ أباك قتل خيارهم، و سفك دماءهم، و عمل فيهم أعمال كسرى و قيصر، فأتيناهم لنأمر بالعدل، و ندعو إلى حكم الكتاب.
قال ابن زياد: ما أنت و ذاك؟ أولم نكن نعمل فيهم بالعدل؟ فقال مسلم: إنّ اللّه ليعلم إنّك غير صادق، و أنّك لتقتل على الغضب و العداوة و سوء الظّنّ.
فأمر ابن زياد رجلا شاميّا أن يصعد به إلى أعلا القصر و يضرب عنقه، و يرمي رأسه و جسده إلى الأرض.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 188- 189
قال: و قضى عمر بن سعد دين مسلم بن عقيل، و أخذ جثّته، فكفنه، و دفنه، و أرسل رجلا إلى الحسين، فحمله على ناقة و أعطاه نفقة و أمره أن يبلّغه ما قال مسلم بن عقيل، فلقيه على أربع مراحل فأخبره.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 67
ففعل ذلك، و بعث رجلا على ناقة إلى الحسين، فلقيه على أربع مراحل. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
ثمّ قضى عمر بن سعد دين مسلم، و كفنه، و دفنه، و أرسل رجلا على ناقة إلى الحسين، يخبره بالأمر، فلقيه على أربع مراحل. [عن ابن سعد]
ابن سعد عن الواقديّ و غيره بإسنادهم: أنّ عمر بن سعد بن أبي وقّاص أرسل رجلا على ناقة إلى الحسين يخبره بقتل مسلم بن عقيل، و كان قد بعثه الحسين إلى الكوفة كما مرّ في سنة ستّين.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269- 270، 344
فأخذ عبيد اللّه بن زياد مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة، فقتلهما جميعا.
ابن سعد، الطّبقات الكبير، 4- 1/ 29
ثمّ أمر به فقتل.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 67
قال: فضرب عنقه.
ابن قتيبة، الإمامة و السّياسة، 2/ 5
فقتله.
فكان الّذي تولّى ذلك منه: بكير بن حمران الأحمريّ أشرف به على موضع الحذّائين، و هو يسبّح و يدعو على من غرّه و خذله، فضرب عنقه، ثمّ أتبع رأسه جسده.
ثمّ ضرب رأسه، فسقط.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 340، 343، أنساب الأشراف، 2/ 82، 83، 86
و أمر به، فضرب عنقه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 3/ 423، أنساب الأشراف، 3/ 224
و أمر ابن زياد بمسلم بن عقيل فرقي به إلى ظهر القصر، فأشرف به على النّاس، و هم على باب القصر ممّا يلي الرّحبة، حتّى إذا رأوه ضربت عنقه هناك، فسقط رأسه إلى الرّحبة، ثمّ أتبع الرّأس بالجسد، و كان الّذي تولّى ضرب عنقه أحمر بن بكير.
و كان قتل مسلم بن عقيل يوم الثّلاثاء لثلاث خلون من ذي الحجّة سنة ستّين، و هي السّنة الّتي مات فيها معاوية. (1)
كشته شدن مسلم بن عقيل روز سه شنبه سوم ذيحجه سال شصت هجرت كه همان سال مرگ معاويه است، اتفاق افتاده است. «1» دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 289- 290
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 242- 243
1) - ابن زياد دستور داد مسلم را بالاى بام كاخ بردند. نخست او را به مردم كه بر در كاخ جمع شده بودند، نشان دادند و سپس همان جا گردنش را زدند كه سرش در ميدان افتاد و پس از آن، پيكرش را از بام پايين افكندند. احمر بن بكير گردن مسلم عليه السّلام را زد.
فقتله عبيد اللّه. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 179
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
فأمر به (2)فأصعد إلى (3)أعلى القصر (4)فضربت عنقه، و (5)ألقى جثّته (6)إلى النّاس. (7)[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 118؛ مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 426- 427؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 206؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 352، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (8)، 4/ 337؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
فصعد به، و هو يكبّر و يستغفر و يصلّي على ملائكة اللّه و رسله، و هو يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كذبونا و أذّلونا. و أشرف به على موضع الجزّارين اليوم، فضربت عنقه، و أتبع جسده رأسه.
قال أبو مخنف: حدّثني الصّقعب بن زهير، عن عون بن أبي جحيفة، قال: نزل الأحمريّ بكير بن حمران الّذي قتل مسلما، فقال له ابن زياد: قتلته؟ قال: نعم.
قال: فما كان يقول و أنتم تصعدون به؟ قال: كان يكبّر و يسبّح و يستغفر، فلمّا أدنيته
لأقتله، قال: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم كذبونا و غرّونا و خذلونا و قتلونا؛ فقلت له: ادن منّي، الحمد للّه الّذي أقادني منك؛ فضربته ضربة لم تغن شيئا؛ فقال: أما ترى في خدش تخدشنيه وفاءا من دمك أيّها العبد! فقال ابن زياد: أو فخرا عند الموت! قال: ثمّ ضربته الثّانية، فقتلته. الطّبري، التّاريخ، 5/ 378- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 235- 236
ثمّ أمر به، فضربت عنقه. (1)
گويد: پس مسلم را بالا بردند و او تكبير مى گفت و استغفار مى كرد و درود فرشتگان و پيامبران خدا مى گفت و مى گفت: «خدايا! ميان ما و قومى كه فريبمان دادند و دروغ گفتند و خوارمان داشتند، داورى كن!»
گويد: بالاى قصر او را به جايى بردند كه مقابل محل كنونى قصابان است و گردنش را بزدند و پيكرش را از پى سرش پايين افكندند.
ابى جحيفه گويد: بكير بن حمران احمرى كه مسلم را كشته بود، فرود آمد. ابن زياد گفت: «كشتيش؟»
گفت: «بله!»
گفت: «وقتى بالايش مى برديد، چه مى گفت؟»
گفت: «تكبير و تسبيح مى گفت و استغفار مى كرد و چون پيش آوردمش كه خونش بريزم، گفت:
خدايا! ميان ما و قومى كه به ما دروغ گفتند و فريبمان دادند و خوارمان داشتند و بكشتنمان دادند، داورى كن.
به او گفتم: نزديك بيا! حمد خدايى را كه قصاص مرا از تو گرفت. آن گاه ضربتى بدو زدم كه كارى نشد.
گفت: اى برده! اين خراش كه زدى، به عوض خون تو بس نيست؟»
ابن زياد گفت: «هنگام مرگ نيز گردنفرازى؟»
احمرى گفت: «آن گاه ضربت ديگر زدم و كشتمش.»
آن گاه بگفت تا گردنش را زدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921، 2959، 2978
الطّبري، التّاريخ، 5/ 392
قال: فأصعد مسلم (2)بن عقيل رحمه اللّه (3)إلى أعلى القصر (4)و هو في ذلك يسبّح اللّه تعالى
و يستغفره و هو يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا (1)و خذلونا. فلم يزل كذلك حتّى أتي به إلى أعلى القصر، و تقدّم ذلك الشّاميّ، فضرب عنقه- رحمه اللّه.
ثمّ نزل الشّاميّ إلى عبيد اللّه بن زياد و هو مدهوش. فقال له ابن زياد: ما شأنك، أقتلته؟ قال: نعم، أصلح اللّه الأمير! إلّا أنّه عرض لي عارض، فأنا له فزع مرعوب.
فقال: ما الّذي عرض لك؟ قال: رأيت ساعة قتلته رجلا حذاي أسود كثير السّواد، كريه المنظر و هو [عاضّ] (2)على إصبعيه- أو قال: شفتيه- ففزعت منه فزعا (3)لم أفزع قطّ مثله. (4)قال: فتبسّم [ابن] زياد و قال له (5): لعلّك دهشت و هذه عادة لم تعتدها (6)قبل ذلك.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 103- 104
ثمّ ضرب (7)عنقه.
ابن عبدربّه، العقد الفريد، 4/ 379- عنه: الباعوني، جواهر المطالب، 2/ 268
فأصعدوه إلى أعلى القصر، (8)فضرب بكير الأحمريّ عنقه، فأهوى رأسه إلى الأرض، ثمّ أتبعوا رأسه جسده.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 69- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 118؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 242
ثمّ دعا ابن زياد ببكير بن حمران الّذي (9)ضرب عنق (10)مسلم، فقال: أقتلته؟ قال:
نعم. (11)قال: فما كان يقول و أنتم تصعدون به لتقتلوه؟ قال: كان يكبّر و يسبّح اللّه و يهلّل
1) - في النّسخ: غزّونا، و التّصحيح من المقتل و الطّبريّ.
2) - من د.
3) في د و المقتل: لم أفزعه قطّ.
4) في د و المقتل: لم أفزعه قطّ.
5) - ليس في د.
6) - في الأصول: لم تعتادها- كذا.
7) - [جواهر المطالب: «ضربت»].
8) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم و المعالي].
9) [في البحار و العوالم: «قتل»].
10) [في البحار و العوالم: «قتل»].
11) - [من هنا حكاه عنه في الأسرار].
و يستغفر اللّه، فلمّا أدنيناه لنضرب عنقه، قال: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كذبونا، ثمّ خذلونا و قتلونا؛ فقلت: الحمد للّه الّذي أقادني منك، و ضربته ضربة لم تعمل شيئا؛ فقال لي: أو ما يكفيك! و في خدش منّي وفاء بدمك أيّها العبد؟ قال ابن زياد: أو فخرا (1)عند الموت؟ قال: و ضربته الثّانية فقتلته، (2)ثمّ أتبعنا رأسه جسده.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 69- 70- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 358؛ البحراني، العوالم، 17/ 207؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228
خذله أهل العراق، و لم يفوا له بما كاتبوه به، و وافقوه عليه، و انفضّوا (3)عن مسلم و أسلموه إلى عبيد اللّه بن زياد، فقتله. (4)
المسعودي، التّنبيه و الإشراف،/ 303
ثمّ أمر عبيد اللّه بضرب رقبة مسلم بن عقيل، فضرب رقبة مسلم بن عقيل بكير بن حمران الأحمريّ على طرف الجدار، فسقطت جثّته، ثمّ أتبع رأسه جسده.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 308، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
فصعدوا به، و هو يستغفر اللّه، و يصلّي على النّبيّ محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و على أنبيائه و رسله و ملائكته، و هو يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كادونا و خذلونا.
ثمّ أشرفوا به على موضع الحذّائين، فضرب عنقه، ثمّ أتبع رأسه جسده- صلّى اللّه عليه و رحمه-. (5)
و بدين ترتيب، آن جناب را به بالاى بام قصر آن طرفى كه مشرف به بازار كفشدوزان بود، بردند و گردنش را زدند و بدنش به پايين افتاد. درود خدا بر او باد! رسولى محلّاتى،
ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 107
ابو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 71
1) - [في البحار و العوالم و الأسرار: «و فخرا»].
2) - [إلى هنا حكاه عنه في البحار و العوالم و الأسرار].
3) - [في المطبوع: «انقضوا»].
4) - و مردم عراق او را تنها گذاشته و بنامه ها و گفته هاى خود وفا نكرده بودند و از دورش پراكنده شده و او را به عبيد اللّه بن زياد تسليم كرده بودند، كه وى را كشته بود. پاينده، ترجمه التنبيه و الاشراف،/ 281
5) - هنگامى كه آن جناب را به بالاى بام مى بردند، يكسره استغفار مى كرد و درود بر پيامبر بزرگوار اسلام محمّد صلّى اللّه عليه و اله و ساير پيمبران و رسولان و فرشتگان حقّ مى فرستاد و دنبالش مى گفت: «خدايا! تو خود ميان ما و اين مردمى كه ما را فريب دادند و به ما نيرنگ زدند و دست از يارى ما كشيدند، حكم فرما!»
فقبض على مسلم بن عقيل، فقتله، و يطلب أصحابه، و لزم الكوفة.
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 147
فصعد به، و هو يكبّر و يستغفر اللّه (1)و يصلّي على رسوله (2)و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و كذبونا و خذلونا. (3)(4)و أشرفوا على موضع الحذّائين (5)اليوم، فضربت (6)عنقه (7)و أتبع (8)جسده رأسه (9). (10)
و قتله رحمه اللّه يوم الأربعاء لتسع خلون منه يوم عرفة (11). (12)
و او را بر بالاى قصر به جايى كه اكنون (يعنى زمان شيخ مفيد ره) جاى كفشدوزان است، سرازير كردند، گردنش را زدند و سر را به پايين انداختند و دنبال آن بدنش را نيز به زير انداختند (و با اين كيفيت جانخراش او را شهيد كردند).
شهادتش در روز چهارشنبه نهم همان ماه در روز عرفه بود.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 64، 67
المفيد، الإرشاد، 2/ 64، 67- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 357، 363؛ البحراني، العوالم، 17/ 206، 213؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228، 243؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 244؛ مثله الفتّال، روضة الواعظين،/ 152؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 592، 593، لواعج الأشجان،/ 65، 68؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 27- 28
و في اليوم التاسع منه [شهر ذي الحجّة]: [...] فيه استشهد مسلم بن عقيل.
المفيد، مسارّ الشّيعة (من مجموعة نفيسة)،/ 54
1) - [أضاف في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «و يسبّحه»].
2) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
3) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
4) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «فضرب»].
5) - [روضة الواعظين: «الحرّاس»].
6) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «فضرب»].
7) - [زاد في بحر العلوم: «فأهوى رأسه إلى الأرض»].
8) [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم: «رأسه جثّته»].
9) [في البحار و العوالم و أعيان الشّيعة و اللّواعج و بحر العلوم: «رأسه جثّته»].
10) - [إلى هنا حكاه في روضة الواعظين].
11) - [أضاف في اللّواعج: «و في رواية، إنّ قتله كان يوم التّروية»].
12) - پس آنمرد دست مسلم را گرفته به بام برد و آن جناب تكبير (اللّه اكبر) مى گفت و استغفار مى كرد و درود بر رسول خدا مى فرستاد و مى فرمود: «بار خدايا! داورى كن ميان ما و ميان آن مردمى كه ما را فريب دادند، و دروغ زدند، و دست از يارى ما برداشتند.»
فصعد، و هو يقول:
«اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا، و خذلونا».
و أشرف به على موضع الحذّائين اليوم، فضربت عنقه، و أتبع جسده رأسه.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 53
و جعل مسلم يكبّر اللّه، و يستغفره، و يصلّي على النّبيّ و آله و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا. و ضرب عنقه، و أتبع جسده رأسه.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 229
قال: فأصعد مسلم إلى أعلى القصر، و هو يسبّح اللّه و يستغفره، و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا. حتّى أتي به إلى أعلى القصر، فتقدّم ذلك الشّاميّ، و ضرب عنقه، ثمّ نزل الشّاميّ و هو مذعور مدهوش، فقال (1)له ابن زياد: ما شأنك؟(2)أقتلته؟ قال: نعم. إلّا أنّه عرض عارض، فأنا به مرعوب. قال: و ما الّذي عرض؟
قال: (3)رأيت ساعة قتلته رجلا (4)بحذائي أسود شديد السّواد، كريه المنظر، (5)عاضّا على أصبعه- أو قال: شفته- ففزعت منه فزعا لم أفزع مثله قطّ. (6)فتبسّم ابن زياد و قال:
دهشت من شي ء لم تعتده قبل ذلك. (7)
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 213- مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 65- 66
فقتلهما جميعا.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59
و كان مسلم يدعو اللّه و يقول: «اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا».
فقتله و هو على موضع الحذّائين. (8)
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94
1) - [و في اللّواعج مكانه: «و نزل بكر، الّذي قتله مذعورا، فقال: ...»].
2) [اللّواعج: «فقال: أيّها الأمير»].
3) [اللّواعج: «فقال: أيّها الأمير»].
4) [اللّواعج: «أسود شنيئ الوجه حذائي»].
5) [اللّواعج: «أسود شنيئ الوجه حذائي»].
6) [اللّواعج: «فقال ابن زياد: لعلّك دهشت»].
7) [اللّواعج: «فقال ابن زياد: لعلّك دهشت»].
8) - أي أشرفوه على موضع الحذّائين.
و أخذ عبيد اللّه مسلم بن عقيل، فقتله.
ابن الجوزي، الرّدّ على المتعصّب العنيد،/ 36
فأصعد مسلم فوق القصر، و هو يستغفر و يسبّح، و أشرف به على موضع الحذّائين (1)، فضربت عنقه، و كان الّذي قتله بكير بن حمران الّذي ضربه مسلم، ثمّ أتبع رأسه جسده.
فلمّا نزل بكير (2)قال له ابن زياد: ما كان يقول و أنتم تصعدون به؟ قال: كان يسبّح و يستغفر، (3)فلمّا قتلته (4)قلت له: ادن منّي، الحمد للّه الّذي أمكن (5)منك و أقادني منك، فضربته ضربة لم تغن شيئا، فقال: أما ترى في خدش تخدشنيه وفاء من دمك، أيّها العبد؟ فقال ابن زياد: و فخرا عند الموت. قال: ثمّ ضربته الثّانية، فقتلته. (6)
گفت: «او مشغول استغفار و ستايش كردگار بود. چون خواستم او را بكشم، به او گفتم: «بيا نزديك! الحمد للّه كه خداوند مرا به گرفتن انتقام (ضربت پيش) رستگار كرده است. من او را با شمشير زدم و ضربت من كارگر نشد. او به من گفت: «اى بنده (پست و لئيم)! آيا بهتر اين نيست كه تو براى قصاص مرا زخم بزنى و انتقام بكشى؟ [اى بنده! در اين خراشى كه بر من وارد ساختى، قصاص خود نكردى؟]»
ابن زياد گفت: «اين افتخار هنگام مرگ (ستايش پذير است) مى باشد.»
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 133
ابن الأثير، الكامل، 3/ 274- عنه: القمي،- نفس المهموم،/ 117- 118
؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين (7)، 1/ 241- 242
فأصعد على القصر، فضرب عنقه بكير بن حمران الأحمريّ، و ألقى جسده إلى النّاس.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 18
فقتل بعد خطب (؟) طويل. قتله عبيد اللّه بن زياد. البرّي، الجوهرة،/ 42
1) - [نفس المهموم: «الحذّائين»].
2) - [من هنا حكاه في المعالي].
3) [لم يرد في المعالي].
4) [لم يرد في المعالي].
5) - [المعالي: «أمكنني»].
6) - آن گاه مسلم را بر بام قصر بردند؛ درحالى كه استغفار و تسبيح مى كرد. از بالاى بام، بازار قصابان نمايان بود كه در آن جا گردنش را زدند. قاتل او هم بكير بن حمران بود كه مسلم (هنگام دفاع و گرفتارى) او را زده بود. بعد از كشتن، سر او را به دنبال تن انداختند. چون بكير از قتل او فراغت يافت و فرود آمد، ابن زياد از او پرسيد: «هنگامى كه او را بالا مى برديد، چه مى گفت؟»
7) - [روي في المعالي عن الأزديّ].
فلمّا دخل قصر الإمارة و أصبح، جمع النّاس و قال، و أرعد، و أبرق، و قتل، و فتك، و سفك، و انتهك، و عمله و ما اعتمده مشهور في تحيّله (1)، حتّى ظفر بمسلم بن عقيل و قتله.
ابن طلحة، مطالب السّؤول،/ 74- عنه: الإربلي، كشف الغمّة، 2/ 43
فأمر به، فأصعد إلى أعلى القصر، فضربت عنقه، و ألقي رأسه إلى النّاس.
و كان قتل مسلم لثمان مضين من ذي الحجّة بعد رحيل الحسين من مكّة بيوم، و قيل:
يوم رحيله، و لم يعلم الحسين بما جرى في الكوفة.
و لمّا دخل ابن زياد الكوفة، طلب مسلم بن عقيل على ما قدّمناه و قتله. (2)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139، 140
فصعد به و هو يسبّح اللّه تعالى و يستغفره و يصلّي على النّبيّ صلّى اللّه عليه و اله، (3)فضرب (4)عنقه و نزل مذعورا، فقال له ابن زياد: ما شأنك؟ فقال: أيّها الأمير، رأيت ساعة قتلته رجلا أسود سيّئ (5)الوجه حذائي عاضّا على أصبعه، أو قال: على شفته، ففزعت منه فزعا، لم أفزعه قطّ. فقال ابن زياد لعنه اللّه: لعلّك دهشت. (6)
گفت: «امير! آن لحظه كه مسلم را كشتم، مرد سياه چهره بدصورتى را در مقابل خود ديدم كه انگشت به دندان گرفته ...» و يا گفت: «لب گزان آن چنان از ديدن او ترسيدم كه هرگز چنين نترسيده بودم.»
ابن زياد ملعون گفت: «شايد از وحشتى مى بوده كه تو را فراگرفته بوده است.»
فهرى، ترجمه لهوف،/ 57- 58
1) - [في المطبوع: «تخيّله» و صحّحناه عن كشف الغمّة].
2) - مسلم حمد و ثناى خدا مى گفت و صلوات بر محمد و آل او مى فرستاد. كلمه شهادت مى گفت تا درجه شهادت يافت.
3) - [من هنا حكاه عنه في الأسرار].
4) - [الأسرار: «فضرب بكر بن حمران»].
5) - [الأسرار: «شنيئ»].
6) - بكر، مسلم را به بام كاخ برد و زبان مسلم مشغول تسبيح خداى تعالى و استغفار و درود بر پيغمبر بود كه گردنش را زد و وحشتزده از بام فرود آمد، ابن زياد به بكر گفت: «تو را چه شد؟»
ابن طاووس، اللّهوف،/ 58- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 241
السّنة السّتّون: [...] قتل هانئ بن عروة و مسلم بن عقيل و عبد اللّه بن يقطر.
الحموي، التاريخ المنصوري،/ 75
فضربت عنقه فوق القصر، فهوى رأسه و أتبع جثّته رأسه. (1)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
و بر بام قصر رفت و سر او را بريد و از كوشك فروانداخت.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 105
ثمّ لم تطل المدّة بهم حتّى نكثوا بيعته و خذلوه و أسلموه، فقتل بينهم و لم يمنعوه.
الحلّي، المستجاد (من مجموعة نفيسة)،/ 448- 449
ثمّ أمر به، فأصعد فوق القصر، و هو يستغفر اللّه تعالى و يسبّح، و أشرف به على موضع الحدّادين، فضربت عنقه؛ و كان الّذي قتله بكير بن حمران، ثمّ أتبع رأسه جسده.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 403
فقتل رحمه اللّه. [عن ابن سعد]
و قال غير واحد: قتل مع الحسين ابن عمّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب، و قد كان في آخر سنة ستّين، قتله ابن زياد صبرا.
فأحسّ به عبيد اللّه بن زياد، فقتل مسلما و هانئا.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 269، 352
فقتله. [عن ابن سعد]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 201
ثمّ أمر ابن زياد بمسلم بن عقيل، فأصعد إلى أعلا القصر، و هو يكبّر و يهلّل و يسبّح و يستغفر و يصلّي على ملائكة اللّه، و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا.
1) - و دستور داد او را بالاى بام قصر برده، گردنش را زدند و سر و جثّه اش را از بالاى بام فرو افكندند.
ثمّ ضرب عنقه رجل يقال له بكير بن حمران، ثمّ ألقى رأسه إلى أسفل القصر، و أتبع رأسه بجسده.
و قتل يوم الأربعاء لتسع مضين من ذي الحجّة، و ذلك يوم عرفة سنة ستّين، و كان ذلك بعد مخرج الحسين من مكّة قاصدا أرض العراق بيوم واحد.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157، 158
فلمّا أصبح [من ليلة دخوله الكوفة] جمع النّاس، فصال، و جال، و قال، فطال، و أرعد، و أبرق (1)، و مسك جماعة من أهل الكوفة، فقتلهم في السّاعة (2)، ثمّ إنّه تحيّل عليهم حتّى ظفر بمسلم بن عقيل فمسكه و قتله. (3)
جواب داد كه: «چون مسلم را كشتم، مردى ديدم كه در برابر من آمد در غايت سواد لون و كراهت منظر و انگشت خود را به دندان مى گزيد و به قولى لب خويش را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان ترسيدم كه مدت العمر از هيچ چيز همچنان نترسيده بودم.»
ابن زياد متبسم شده گفت: «چون كارى به خلاف عادت خود كرده اى، دهشتى بر تو استيلا يافته. هيچ باك نيست.»
در روضة الشهدا مسطور است كه روايت اصح آن كه پسر بكير بن حمران مسلم را شهيد كرده، سرش پيش ابن زياد برده و تنش را از بام قصر به زير انداخت.
خواند امير، حبيب السّير، 2/ 45
ابن الصّبّاغ، الفصول المهمّة،/ 185- عنه: الشّبلنجي، نور الأبصار،/ 257
و قتله. (4)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقه،/ 341
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
فأمر به، فقتل، و ألقي من أعلى القصر، و كان ذلك يوم الثّلاثاء لثلاث مضين من ذي الحجّة، و قيل: يوم الأربعاء لثمان مضين من ذي الحجّة سنة ستّين من الهجرة.
تاج الدّين العاملي، التّتمّة،/ 78
1) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 94].
2) [حكاه عنه في نفس المهموم،/ 94].
3) - و شامى كه از رحمت الهى بى نصيب بود، بر آن حركت شنيع اقدام نموده، مانند مدهوشان از بام پايان آمد و عبيد اللّه از وى پرسيد كه: «تو را چه مى شود كه تغييرى تمام به حال تو راه يافته است؟»
4) - و مسلم بن عقيل را بدرجه شهادت رسانيد.
قال: ثمّ ألقي من أعلى القصر و عجّل اللّه بروحه إلى الجنّة.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 428- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228
(روي) عن نقلة الأخبار: إنّ اليوم الّذي قتل فيه مسلم بن عقيل و هو يوم الثّلاثاء لثمان خلون من ذي الحجّة يوم التّروية.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 434
فرموه على أمّ رأسه، فقضى نحبه. (1)
مدّرسى، جنّات الخلود،/ 23
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 37
فأصعده إلى أعلا القصر، و هو يسبّح اللّه و يهلّله و يكبّره و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا و كذبونا. و توجّه نحو المدينة و سلّم على الحسين.
و أشرف به الشّاميّ على موضع الحذّائين، و ضرب عنقه و رمى برأسه و جسده إلى الأرض، و نزل مذعورا، فقال له ابن زياد: ما شأنك؟ قال: رأيت ساعة قتله رجلا أسود سيّئ الوجه حذائي عاضّا على أصبعه، ففزعت منه فقال ابن زياد: لعلّك دهشت.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 189- 190
كانت نهاية ابن عقيل البطل أن يأمر ابن زياد في قتله بصورة وحشيّة، فقد أصعدوه على السّطح، و هو يهلّل و يكبّر و يسبّح، و يصلّي على ملائكة اللّه و يقول: اللّهمّ احكم بيننا و بين قوم غرّونا و خذلونا.
و هناك نفذ فيه حكم ابن زياد في القتل الّذي جرى على يد بكر بن حمران.
و كان النّاس خارج القصر و هم ينتظرون نهاية الموقف، و ما يؤول إليه أمر مسلم و كانوا يفترضون الأمور، و يظنّون الظّنون، فما شعروا، و إذا بجثّة مسلم تهوي من أعلى القصر، و بعدها أتبعوها بالرّأس الشّريف.
و عندما أمر ابن زياد بإصعاده إلى القصر، التفت مسلم إلى محمّد بن الأشعث فقال:
و اللّه لو لا أمانك ما استسلمت، قم بسيفك دوني قد أخفرت ذمّتك.
1) - و قضا را همان روز مردم كوفه از اقرار خود برگشته، مسلم بن عقيل را بفرموده پسر زياد شهيد كرده بودند.
و توجّه النّاس باللّؤم على ابن الأشعث الّذي خان عهده، و لم يف بأمانه لمسلم كما أنّه أخذ سيفه و درعه.
و لمّا نزل قاتل مسلم قال له ابن زياد: ما كان يقول و أنتم تصعدون به؟ قال: كان يسبّح و يستغفر، فلمّا أردت قتله قلت: ادن منّي، الحمد للّه الّذي أمكنني منك، و أقادني منك، فضربته ضربة لم تغن شيئا.
فقال: أما ترى في خدش تخدشنيه وفاء من دمك أيّها العبد؟!!
فقال ابن زياد: و فخرا عند الموت. قال: ثمّ ضربته الثّانية، فقتلته.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 123- 124
و طلب ابن الأشعث إلى ابن زياد في هانئ بن عروة، فأبى أن يشفعه.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 340، أنساب الأشراف، 2/ 83
قال: و قام محمّد بن الأشعث إلى عبيد اللّه بن زياد، فكلّمه في هانئ بن عروة، و قال:
إنّك قد عرفت منزلة هانئ بن عروة في المصر، و بيته في العشيرة، و قد علم قومه أنّي و صاحبي سقناه إليك، فأنشدك اللّه لمّا وهبته لي، فإنّي أكره عداوة قومه، هم أعزّ أهل المصر، و عدد أهل اليمن!
قال: فوعده أن يفعل، فلمّا كان من أمر مسلم بن عقيل ما كان، بدا له فيه، و أبى أن يفي له بما قال. (1)
گويد: ابن زياد وعده داد كه ببخشد؛ اما وقتى كار مسلم بن عقيل چنان شد، رأى او ديگر شد و از انجام گفته خويش دريغ كرد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2959- 2960
الطّبري، التّاريخ، 5/ 378- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 338
قال: ثمّ أمر عبيد اللّه بن زياد بهانئ بن عروة أن يخرج، فيلحق بمسلم بن عقيل، فقال محمّد بن الأشعث: أصلح اللّه الأمير! إنّك قد عرفت شرفه في عشيرته، و قد عرف (2)قومه أنّي و أسماء بن خارجة جئنا به إليك، فأنشدك اللّه أيّها الأمير إنّما وهبته لي، فإنّي أخاف عداوة أهل بيته و إنّهم سادات أهل الكوفة، و أكثرهم عددا. قال: فزبره ابن زياد.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 104
و قام محمّد بن الأشعث (3)إلى عبيد اللّه بن زياد، فكلّمه في هانئ بن عروة، فقال: إنّك
1) - گويد: محمد بن اشعث پيش روى عبيد اللّه بن زياد برخاست و درباره هانى بن عروه با وى سخن كرد و گفت: «منزلت هانى را در شهر و حرمت خاندان وى را در قبيله مى دانى. قوم وى دانسته اند كه من و يارم او را پيش تو كشانيده ايم. تو را به خدا او را به من ببخش كه دشمنى قوم او را خوش ندارم كه نيرومندترين مردم شهرند و قويترين گروه يمنى.»
2) - في د: عرفت.
3) [أعيان الشّيعة: «فشفع في هانئ»].
قد عرفت (1)منزلة هانئ (2)في المصر، و بيته في العشيرة، و قد علم قومه أنّي أنا و صاحبي (3)سقناه إليك، فأنشدك اللّه لمّا وهبته لي، فإنّي أكره عداوة المصر و أهله لي. (4) فوعده أن يفعل، ثمّ بدا له. (5)
ابن زياد وعده داد كه وساطت او را بپذيرد. سپس پشيمان شد (و تصميم به كشتن هانى گرفت).
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 64
المفيد، الإرشاد، 2/ 64- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 358؛ البحراني، العوالم، 17/ 207؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228؛ القمي، نفس المهموم،/ 118؛ الجواهري، مثير الأحزان/ 28؛ مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593، لواعج الأشجان،/ 66
قال: ثمّ أمر ابن زياد بهانئ بن عروة أن يخرج، فيلحق بمسلم بن عقيل. فقال محمّد بن الأشعث: أصلح اللّه الأمير، إنّك قد عرفت منزلته في المصر، و شرفه، و عشيرته. و قد علم به قومه أنّي و أسماء بن خارجة جئنا به إليك؛ فأنشدك أيّها الأمير، ألّا وهبته لي، فإنّي أخاف عداوة أهل بيته، فإنّهم سادات أهل الكوفة، و أكثرهم عددا. قال: فزبره ابن زياد.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 213- 214
و قام محمّد بن الأشعث، فكلّم ابن زياد في هانئ (6)، و قال له (7): قد عرفت منزلته في المصر و بيته، و قد علم قومه أنّي أنا و صاحبي سقناه إليك، فأنشدك اللّه لمّا وهبته لي، فإنّي أكره عداوة قومه. فوعده أن يفعل، (8)فلمّا كان من مسلم ما كان، (9)بدا له. (10)
ابن زياد به او وعده داد كه شفاعت وى را قبول خواهد كرد. چون كار مسلم را ساخت و پايان داد، عقيده او درباره هانى تغيير كرد و از وعده خود منصرف شد.
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 133
1) [مثير الأحزان: «موضعه»].
2) [مثير الأحزان: «موضعه»].
3) - [زاد في مثير الأحزان: «جئناك به و»].
4) [أعيان الشّيعة: «فشفع في هانئ»].
5) - محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى پيش ابن زياد شفاعت كرد و براى آزادى او گفتگو كرد و گفت: «همانا تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مى دانى، و شخصيت او را در ميان تيره و تبار او مى شناسى، و قبيله او مى دانند كه او را من و رفيقم (اسماء بن خارجة) به نزد تو آورده ايم، پس تو را به خدا سوگندت دهم او را به من ببخش؛ چون من دشمنى مردم اين شهر و خانواده او را براى خويشتن خوش ندارم.»
6) - [نهاية الإرب: «هانئ بن عروة»].
7) - [لم يرد في نهاية الإرب].
8) [نهاية الإرب: «ثمّ»].
9) [نهاية الإرب: «ثمّ»].
10) - ابن اشعث برخاست و درباره هانى شفاعت كرد و گفت: «تو منزلت و مقام او را در اين شهر مى دانى و خاندان او را مى شناسى. قبيله و اقوام او همه مى دانند كه من و رفيق خودم (كه با من همراه بود و هردو او را جلب كرديم) او را نزد تو آورديم. من تو را به خدا سوگند مى دهم كه او را به من ببخشى؛ زيرا من دشمنى قوم او را اكراه دارم.»
ابن الأثير، الكامل، 3/ 274- مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 403
و كان هانئ بن عروة سجينا في القصر، ليس له من يجيب طلبته، فقام ابن الأشعث يتشفّع فيه و قال: إنّك عرفت منزلة هانئ في المصر، و مكانته في العشيرة، و قد علم قومه أنّي أنا و صاحبي سقناه إليك، فأنشدك اللّه لمّا وهبته لي. فأوعده أن يفعل.
و لكن بعد أن أمن كلّ خطر من أهل الكوفة، و استولى على زمام الأمور، أراد أن يضرب الرّقم القياسيّ في الشّدّة و الإهانة لزعماء العرب.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 124
فأخذ عبيد اللّه بن زياد مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة، فقتلهما جميعا.
ابن سعد، الطّبقات، 4- 1/ 29
فقتله.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 67
فأمر به، فأخرج من محبسه إلى السّوق و هو مكشوف الرّأس يقول: وا مذحجاه، و لا مذحج اليوم.
فضرب عنقه مولى لعبيد اللّه بن زياد؛ تركيّ يقال له: رشيد. و قتل رشيد هذا يوم الخازر بالموصل قتله عبد الرّحمان بن الحصين المراديّ، و في يوم/ 311/ الخازر قتل عبيد اللّه ابن زياد.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 340- 341، أنساب الأشراف، 2/ 83
فلمّا علم ابن زياد أنّهم قد انصرفوا أمر بهانئ، فأتي به السّوق، فضربت عنقه هناك (1). (2)
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 286
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 239
و قتل هانئ بن عروة لنزول مسلم و إعانته إيّاه. (3)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبى، 2/ 119
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
و أمر بهانئ (4)، فسحب إلى الكناسة. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 118؛ مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 427؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 352؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
قال: فأمر بهانئ بن عروة، حين قتل مسلم بن عقيل، فقال: أخرجوه إلى السّوق
فاضربوا عنقه. قال: فأخرج بهانئ حتّى انتهى إلى (1)مكان من السّوق، كان يباع فيه الغنم و هو مكتوف، فجعل يقول (2): وا مذحجاه! و لا مذحج لي اليوم! وا مذحجاه؛ و أين منّي مذحج! فلمّا رأى أنّ أحدا لا ينصره، جذب يده، فنزعها من الكتاف، ثمّ قال: أما من عصا، أو سكّين، أو حجر، أو عظم يجاحش (3)به رجل عن نفسه!
قال: و وثبوا إليه، (4)فشدّوه وثاقا، (5)ثمّ قيل له: امدد (6)عنقك. فقال: ما أنا بها مجد (7)سخيّ، و ما أنا بمعينكم على نفسي.
قال: فضربه مولى لعبيد اللّه بن زياد- تركيّ يقال له رشيد- بالسّيف، فلم يصنع سيفه شيئا، فقال هانئ: إلى اللّه المعاد! اللّهمّ إلى رحمتك و رضوانك! ثمّ ضربه أخرى، فقتله. (8)(9)قال: فبصر به (10)عبد الرّحمان بن الحصين المراديّ (11)بخارز، و هو مع عبيد اللّه بن زياد؛ فقال النّاس: هذا قاتل هانئ بن عروة. فقال ابن الحصين: قتلني اللّه إن لم أقتله، أو أقتل دونه! (12)فحمل عليه بالرّمح، فطعنه، فقتله. (13)
الطّبري، التّاريخ، 5/ 378- 379- عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 190؛ المحمودي، العبرات، 1/ 338
ثمّ ضرب عنقه. (14)
گويد: وقتى مسلم كشته شد، درباره هانى بن عروه نيز دستور داد. گفت: «به بازار ببريدش و گردنش را بزنيد.»
گويد: «هانى را به بازار بردند، جايى كه گوسفند مى فروختند، دستهايش بسته بود و مى گفت: «واى مذحج! كه مذحج ندارم. واى مذحج! مذحج كجاست؟»
و چون ديد كه كس يارى او نمى كند، دست خويش را كشيد و از بند درآورد و گفت: «عصا يا كارد يا سنگ يا استخوانى نيست كه يكى با آن از جان خويش دفاع كند.»
گويد: به طرف وى جستند و او را محكم ببستند. آن گاه گفتند: «گردنت را پيش بيار.»
گفت: «چنين بخشنده و سخاوتمند نيستم و شما را بر ضد خودم كمك نمى كنم.»
گويد: «غلام ترك ابن زياد به نام رشيد، وى را با شمشير بزد كه شمشير او كارى نساخت.»
هانى گفت: «بازگشت سوى خداست. خدايا به سوى رحمت و رضاى تو.»
آن گاه غلام ترك ضربت ديگر بزد و او را بكشت.
گويد: عبد الرّحمان بن حصين مرادى، رشيد را در خازر بديد كه همراه عبيد اللّه بن زياد بود. كسان گفتند:
«اين قاتل هانى است.»
ابن حصين گفت: «خدايم بكشد اگر او را نكشم يا در اين كار كشته نشوم.»
آن گاه با نيزه، بدو حمله برد و ضربتى زد و او را بكشت.
آن گاه گردنش را بزد.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921، 2960، 2977
الطّبري، التّاريخ، 5/ 391
1) - [و في المقرّم مكانه: «ثمّ أخرج هانئ إلى ...»].
2) - [المقرّم: «يصيح»].
3) - يجاحش- يدافع [و في المقرّم: «يدافع»].
4) [المقرّم: «و أوثقوه كتافا»].
5) [المقرّم: «و أوثقوه كتافا»].
6) - [المقرّم: «مدّ»].
7) - [لم يرد في المقرّم].
8) - [إلى هنا حكاه عنه في المقرّم و العبرات و زاد في المقرّم: «و هذا العبد قتله عبد الرّحمان بن الحصين المراديّ رآه مع عبيد اللّه بالخارز»].
9) [حكاه في اللّواعج،/ 66، و أضاف: «و أخذ بثار هانئ»].
10) - [لم يرد في اللّواعج].
11) [اللّواعج: «بعد ذلك بقاتل هانئ»].
12) [اللّواعج: «بعد ذلك بقاتل هانئ»].
13) [حكاه في اللّواعج،/ 66، و أضاف: «و أخذ بثار هانئ»].
14) - هانى را نيز به بازار بردند و بياويختند.
ثمّ أمر بهانئ بن عروة، فأخرج (1)إلى السّوق إلى موضع يباع فيه الغنم و هو مكتوف.
قال: و علم أنّه مقتول، فجعل يقول: وا مذحجاه! وا عشيرتاه! ثمّ أخرج يده من الكتاف و قال: أما من شي ء، فأدفع به عن نفسي؟ قال: فصكّوه، ثمّ أوثقوه كتافا، فقالوا: امدد عنقك! فقال: لا و اللّه، ما كنت الّذي أعينكم على نفسي. (2)فتقدّم إليه غلام (3)لعبيد اللّه بن زياد يقال له: رشيد، فضربه بالسّيف (4)فلم يصنع شيئا. فقال هانئ: إلى اللّه المعاد، اللّهمّ! إلى رحمتك و رضوانك، اللّهمّ اجعل هذا اليوم كفّارة لذنوبي! فإنّي إنّما تعصّبت لابن بنت نبيّك محمّد صلى اللّه عليه و سلم، فتقدّم رشيد و ضربه ضربة أخرى، فقتله (5)- رحمه اللّه.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 104- 105
ثمّ أمر بهانئ بن عروة، فأخرج إلى السّوق، فضرب عنقه صبرا (1)، (2)و هو يصيح: يا آل مراد. و هو شيخها و زعيمها، و هو يومئذ يركب في أربعة آلاف دارع و ثمانية آلاف راجل، و إذا أجابتها أحلافها من كندة و غيرها كان في ثلاثين ألف دارع، فلم يجد زعيمهم منهم أحدا فشلا (3)و خذلانا.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 69- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 118؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593
ثمّ أمر عبيد اللّه بإخراج هانئ بن عروة إلى السّوق، و أمر بضرب رقبته في السّوق.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
فأمر بهانئ في الحال، فقال: أخرجوه إلى السّوق، فاضربوا عنقه. (4)فأخرج هانئ حتّى انتهى (5)به إلى مكان من السّوق كان يباع فيه الغنم، (6)و هو مكتوف، فجعل يقول:
وا مذحجاه! و لا مذحج لي اليوم، (7)يا مذحجاه! يا مذحجاه! و أين مذحج؟ فلمّا رأى أنّ أحدا لا ينصره (8)جذب (9)يده، فنزعها من الكتاف، (10)ثمّ قال: أما من عصا، أو سكّين، أو حجر (11)، أو عظم يحاجز به رجل عن نفسه؟ فوثبوا إليه، فشدّوه وثاقا، ثمّ قيل له: امدد عنقك. فقال: ما أنا بها سخيّ، و ما أنا بمعينكم (12)على نفسي. (13)فضربه مولى لعبيد اللّه تركيّ يقال له رشيد (14)بالسّيف، فلم يصنع شيئا فقال (15)هانئ: إلى اللّه المعاد، اللّهمّ إلى
1) - في ا «فضربت عنقه جبراء».
2) - [من هنا حكاه عنه في أعيان الشّيعة].
3) - [أعيان الشّيعة: «شللا»].
4) [أعيان الشّيعة: «فأخرجوه»].
5) - [في البحار و العوالم و اللّواعج و مثير الأحزان: «أتي»].
6) [أعيان الشّيعة: «فأخرجوه»].
7) [أعيان الشّيعة: «ثمّ جذب»].
8) - [مثير الأحزان: «لا يجيبه»].
9) [أعيان الشّيعة: «ثمّ جذب»].
10) [أعيان الشّيعة: «فوثبوا إليه فشدّوه وثاقا»].
11) - [في البحار و العوالم و مثير الأحزان و اللّواعج: «حجارة»].
12) - [المعالي: «أعينكم»].
13) [أعيان الشّيعة: «فوثبوا إليه فشدّوه وثاقا»].
14) - [إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة و أضاف: «فقتله»].
15) - [في البحار و العوالم و اللّواعج و مثير الأحزان: «فقال له»].
رحمتك و رضوانك. ثمّ ضربه أخرى، فقتله. (1)
(و به اين ترتيب به قبيله مذحج استغاثه مى كرد و كسى به دادش نمى رسيد)، چون ديد كسى ياريش نمى كند، دست خود را كشيد و ريسمان را باز كرد و گفت: «آيا عصايى يا خنجرى يا سنگى يا استخوانى نيست كه انسان بتواند به وسيله آن از خود دفاع كند؟»
(مأمورين) به سرش ريختند و محكم او را بستند. آن گاه بدو گفتند: «گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم)!»
گفت: «من در دادن جان به شما بخشش نكنم و در گرفتن آن شما را يارى ننمايم.»
پس يكى از غلامان ترك ابن زياد كه رشيد نام داشت، با شمشير، به گردنش زد، ولى كارگر نشد. هانى گفت: «بازگشت به سوى خداست. بار خدايا! به سوى رحمت و خوشنودى تو.»
سپس شمشير ديگرى به او زد و آن جناب را كشت (رحمة اللّه و رضوانه عليه و جزّاه اللّه عن الإسلام و أهله خير الجزاء).
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 64- 65
المفيد، الإرشاد، 2/ 64- 65- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 358؛ البحراني، العوالم، 17/ 207- 208؛ القمي، نفس المهموم،/ 118- 119؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 28؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 244؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593، لواعج الأشجان،/ 66
ثمّ أمر بهانئ بعد قتل مسلم، أن يخرج إلى السّوق، فتضرب عنقه. فأخرج إلى حيث تباع فيه الغنم، و هو مكتوف، فجعل يقول:
«وا مذحجاه، و لا مذحج لي اليوم.»
و لا ينصره أحد، حتّى قتل. [90]
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 53
و قتل هانئ بن عروة المراديّ بالكوفة، قتله عبيد اللّه بن زياد.
الشّجري، الأمالي، 1/ 173
و أمر بهانئ بن عروة، فأخرج إلى السّوق، و ضرب عنقه و هو يقول: إلى اللّه المعاد، اللّهمّ إلى رحمتك و رضوانك.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 229
1) - و دستور داد در همان حال هانى را حاضر كنند و گفت: «او را به بازار ببريد و گردنش را بزنيد. پس هانى را بيرون آورده تا او را به جايى از بازار بردند كه در آن جا گوسفند مى فروختند. و هانى كت بسته بود و فرياد مى زد: اى قبيله مذحج (كجاييد)! و امروز مذحج براى من نيست! و كجاست قبيله مذحج!»
و أخرج هانئ إلى السّوق إلى موضع تباع فيه الغنم، و هو مكتوف، فعلم هانئ أنّه مقتول، فجعل يقول: وا مذحجاه، و أين منّي مذحج، وا عشيرتاه و أين منّي عشيرتي. ثمّ أخرج من الكتاف يده للمدافعة، و قال: أما من عصا، أو سكّين، أو حجر، أو عظم يجاحش به الرّجل عن نفسه؟ فوثبوا إليه، و شدّوه، ثمّ قالوا له: امدد عنقك. فقال: ما أنا بها سخيّ؛ و لا بمعينكم على نفسي. فضربه غلام تركيّ لعبيد اللّه بن زياد بالسّيف ضربة لم يصنع بها شيئا، فقال هانئ: إلى اللّه المعاد و المنقلب، اللّهمّ إلى رحمتك و رضوانك، اللّهمّ اجعل هذا اليوم كفّارة لذنوبي، فإنّي إنّما غضبت لابن نبيّك محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم. فتقدّم إليه أيضا الغلام التّركيّ و اسمه رشيد، فضربه، فقتله.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 214
جاء عمارة بن أبي معيط إلى ابن زياد، فحدّث أنّ هانئ بن عروة جزّ رأسه.
فقتلهما جميعا.
قالوا: و لمّا قتل عبيد اللّه بن زياد مسلم بن عقيل، أمر بهانئ بن عروة، فأخرج، فجعل ينادي: يا مذحجاه، و لا مذحج لي. فانتهوا به إلى موضع في السّوق تباع فيه الغنم، فقالوا: مدّ عنقك. فقال: ما أنا بمعينكم على نفسي بشي ء. فضرب عنه مولى لعبيد اللّه بن زياد يقال له: سلمان.
ابن عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 58، 59، 60
ثمّ أمر بقتل هانئ بن عروة في محلّة يباع فيها الغنم.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94
فأمر بهانئ حين قتل مسلم، فأخرج إلى السّوق، فضربت عنقه، قتله مولى تركيّ لابن زياد. قال: (1)فبصر به (2)عبد الرّحمان بن الحصين المراديّ بعد ذلك بخازر مع ابن زياد، فقتله. (3)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 133
ابن الأثير، الكامل، 3/ 274- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 119
1) - [من هنا حكاه عنه في نفس المهموم].
2) - [زاد في نفس المهموم: «أي بهذا التّركيّ»].
3) - دستور داد بعد از قتل مسلم، هانى را ميان بازار برده، گردنش را بزنند كه امر او اجرا شد و قاتل او غلام تركى ابن زياد بود. گفت: (راوى) بعد از آن عبد الرحمان بن حصين مرادى در (واقعه) خازر او را ديد (و شناخت. مقصود غلام تركى) كه با عبيد اللّه بن زياد همراه بود، به قتل وى مبادرت نمود.
و أمر بهانئ بن عروة، فسحب إلى الكناسة، فقتل، و قيل: ضرب عنقه في السّوق غلام لعبيد اللّه اسمه رشيد. (1)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275
ابن نما، مثير الأحزان،/ 18
و قتل معه هانئ بن عروة المراديّ.
البرّي، الجوهرة،/ 42
ثمّ أمر بهانئ بن عروة، فأخرج ليقتل، فجعل يقول: وا مذحجاه، و أين منّي مذحج، وا عشيرتاه، و أين منّي عشيرتي. (2)فقال (3)له: مدّ (4)عنقك. فقال لهم (5): و اللّه ما أنا بها سخيّ، و ما كنت لأعينكم على نفسي. فضربه غلام لعبيد اللّه بن زياد يقال له رشيد، فقتله (6). (7)
مأمور قتل، او را گفت: «گردنت را كشيده نگاه دار (كه براى شمشير زدن آماده تر باشد).»
گفت: «به خدا قسم كه من چنين سخاوتى ندارم و شما را به كشتن خود يارى نكنم.»
ابن زياد غلامى داشت رشيد نام. او هانى را كشت.
فهرى، ترجمه لهوف،/ 58
ابن طاووس، اللّهوف،/ 58- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228
السّنة السّتّون: [...] و قتل هانئ بن عروة.
الحموي، التّاريخ المنصوري،/ 75
و أمّا هانئ، فأخرج إلى السّوق، فضربت عنقه. (8)
گلپايگانى، ترجمه تاريخ فخرى،/ 156
و بعد از او هانى را هم بكشت.
هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68
ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 105
1) - عبيد اللّه لعين، هانى بن عروه را هم در آن روز بكشت و دو مرد ديگر را كه با مسلم بودند.
2) - [من هنا حكاه عنه في الأسرار].
3) - [الأسرار: «فقيل»].
4) - [الأسرار: «امدد»].
5) - [لم يرد في الأسرار].
6) - [الأسرار: «فقتله بالسّيف»].
7) - سپس دستور داد هانى بن عروه را بيرون آورند و بكشند. هانى مكرّر مى گفت: «اى قبيله مذحج و كجا قبيله مذحج به داد من مى رسد؟ اى عشيره من و كجا هستند فاميل من كه به فرياد من برسند؟»
8) - و أمّا هانى را به بازار برده، همان جا گردن زدند.
فأمر به حين قتل مسلم، فأخرج إلى السّوق، فضربت عنقه.
النّويري، نهاية الإرب، 20/ 403
فقتل مسلما و هانئا.
الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 352
و قتل هانئا. (1)[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207- مثله ابن حجر، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (2)، 4/ 337
ثمّ أمر بهانئ بن عروة المذحجيّ، فضربت عنقه بسوق الغنم.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157
ثمّ أمر بهانئ بن عروة، فأخرجوه و ضربت عنقه.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 37
قالوا: ثمّ أمر ابن زياد بعد قتل مسلم بن عقيل، بإخراج هانئ بن عروة من الحبس، و قتله، فأخرج إلى موضع من السّوق كان تباع فيه الغنم- و هو مكتوف اليدين- فجعل ينادي: وا مذحجاه!! و لا مذحج لي اليوم. فلمّا رأى أنّ أحدا لا ينصره، نزع يده من الكتاف، و جعل يقول: أما من عصا أو سكّين أو حجر يدافع به الرّجل عن نفسه؟.
فوثبوا إليه، و شدّوه وثاقا، فقالوا له: امدد عنقك. فقال: ما أنا بها سخيّ و ما أنا بمعينكم على نفسي.
فانبرى إليه مولى تركيّ لعبيد اللّه بن زياد يقال له: رشيد التّركيّ، فضربه بالسّيف ضربة لم يصنع بها شيئا.
فقال هانئ: «إلى اللّه المعاد و المنقلب، اللّهمّ إلى رحمتك و رضوانك، اللّهمّ اجعل هذا اليوم كفّارة لذنوبي، فإنّي إنّما غضبت لابن بنت نبيّك محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم».
ثمّ ضربه ضربة أخرى، فقتله- رحمه اللّه- و كان عمره يوم استشهد (99 سنة).
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 244- 245
فيرهب به قلوب الآخرين، فأمر بإخراج هانئ إلى السّوق، حتّى انتهى إلى مكان تباع فيه الغنم، و هانئ مكتوف اليد، و ينادي: يا مذحجاه، و لا مذحج لي اليوم، و أين منّي مذحج؟ فلمّا رأى أنّ أحدا لم ينصره، ضرب يده، فنزعها من الكتاف، ثمّ قال: أما من عصا أو سكّين أو حجر يدافع به الرّجل عن نفسه؟ فوثبوا عليه، فشدّوه، ثمّ قيل له:
امدد عنقك. فقال: ما أنا بها بسخيّ، و ما أنا معينكم على نفسي. فضربه غلام تركيّ لابن زياد، فلم يصنع السّيف فيه، فقال هانئ: إلى اللّه المعاد، اللّهمّ إلى رحمتك و رضوانك. ثمّ ضربه التّركيّ، فقتله.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 124- 125
قالوا: و [أ] خرج عمارة بن صلخب (1)الأزديّ، و كان ممّن أراد نصرة مسلم، [فأخذه أصحاب ابن زياد؛ فأتوه به] فأمر به، فضربت عنقه في الأزد.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 341، أنساب الأشراف، 2/ 85
ثمّ إنّ عبيد اللّه بن زياد، لمّا قتل مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة، دعا بعبد الأعلى الكلبيّ- الّذي كان أخذه كثير بن شهاب في بني فتيان- فأتي به، فقال له: أخبرني بأمرك. فقال: أصلحك اللّه! خرجت لأنظر ما يصنع النّاس، فأخذني كثير بن شهاب.
فقال له: فعليك و عليك، من الأيمان المغلّظة، إن كان أخرجك إلّا ما زعمت! فأبى أن يحلف، فقال عبيد اللّه: انطلقوا بهذا (2)إلى جبّانة السّبيع، فاضربوا عنقه بها. قال: فانطلق به فضربت عنقه.
قال: و أخرج عمارة بن صلخب الأزديّ- و كان ممّن يريد أن يأتي مسلم بن عقيل بالنّصرة (3)لينصره- فأتي به أيضا عبيد اللّه، فقال له: ممّن أنت؟ قال: من الأزد. قال:
انطلقوا به إلى قومه. فضربت عنقه فيهم. (4)
گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد. بيرون آمده بودم، ببينم مردم چه مى كنند كه كثير بن شهاب مرا گرفت.»
گفت: «قسم ياد مى كنى كه جز براى آنچه مى گويى، برون نيامده بودى؟»
اما او از قسم ياد كردن دريغ كرد. عبيد اللّه گفت: «او را به ميدان سبيع ببريد و آن جا گردنش را بزنيد.»
گويد: عمارة بن صلخب ازدى را كه مى خواسته بود به يارى مسلم بن عقيل رود، بياوردند كه عبيد اللّه بدو گفت: «از كدام قبيله اى؟»
گفت: «از قبيله ازد.»
گفت: «او را پيش قومش ببريد.»
كه ببردند و ميان قومش گردنش را زدند.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2960- 2961
الطّبري، التّاريخ، 5/ 379- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 339
ثمّ إنّ ابن زياد قتل معهما أناسا آخرين.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157
و كان ابن زياد لمّا حوصر في القصر أتي برجل يسمّى: عبد الأعلى الكلبيّ، كان قد خرج لنصرة مسلم بن عقيل، فأخذه كثير بن شهاب، و بعث به إلى ابن زياد، فقال لابن زياد: إنّما أردتك. فأمر به، فحبس، و أتي برجل آخر يقال له: عمارة الأزديّ، كان خرج أيضا لنصرة مسلم بن عقيل، فحبسه ابن زياد أيضا، فلمّا قتل مسلم و هانئ، دعا ابن زياد بعبد الأعلى فقال له: خرجت لأنظر ما يصنع النّاس، فأخذني كثير بن شهاب.
فطلب منه ابن زياد أن يحلف على ذلك بالأيمان المغلّظة، فلم يحلف، فأمر ابن زياد أن يذهبوا به إلى جبّانة السّبيع، و يضربوا عنقه، فانطلقوا به إليها، و قتلوه، و أمر بعمارة الأزديّ أن يذهبوا به إلى قومه، فضربت عنقه فيهم.
الأمين، لواعج الأشجان،/ 68
فقبض على عبد الأعلى بن يزيد الكلبيّ و عمارة بن صلخب الأزديّ، فحبسهما، ثمّ قتلهما.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 181
و صلبهما.
ابن سعد، الطّبقات، 4- 1/ 29
و صلب عبيد اللّه ابن مرجانة هانئ بن عروة المراديّ بسوق الكوفة. و مسلم بن عقيل أيضا. و كان مسلم بن عقيل بن أبي طالب مستخفيا عنده حين وجّهه الحسين بن عليّ رضى اللّه عنه.
محمّد بن حبيب، المحبّر،/ 480
فصلب [هانئ] هنالك (1)
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921
. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 118؛ مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 427؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 352؛ مثله بلا إسناد ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 326
ثمّ أمر عبيد اللّه بن زياد بمسلم بن عقيل و هانئ بن عروة رحمهما اللّه، فصلبا جميعا (2)منكّسين.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 105
و صلبه [مسلم بن عقيل].
القاضي النّعمان، شرح الأخبار، 3/ 147
ثمّ أمر ابن زياد بجثّة مسلم، فصلبت، و هذا أوّل قتيل صلبت جثّته من بني هاشم.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 70- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 120؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 242
ثمّ أمر ابن زياد بمسلم و بهانئ، فصلبا منكّسين.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 214
ثمّ أمر بصلبه (3)[هانئ] منكوسا.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228
و صلب [هانئ] هنالك.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 18
و صلب جثّته بالكناسة، ثمّ فعل بهانئ بن عروة كذلك [...] و جثّة مسلم أوّل جثّة صلبت منهم [من بني هاشم].
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139
و صلب [هانئ] بمكان من الكوفة يقال له: الكناسة.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157
و صلبهما. [بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
ابن حجر، الإصابة، 1/ 332- عنه: ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر، 4/ 337
و أمر ابن زياد بجثّة مسلم و هانئ، فصلبتا بالكناسة. (1)
الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593، لواعج الأشجان،/ 68
و صلبهما بالكناسة منكوسين.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 190
ثمّ أمر ابن زياد بجثّتي مسلم و هانئ، فصلبتا بالكناسة منكوسين.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 245
أمر بصلب جثّته و جثّة مسلم بن عقيل بالكناس منكوسين.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 125
1) - [أضاف في اللّواعج: «و جثّته أول جثّة صلبت»].
و جرّ برجله [مسلم] في السّوق. (1)
آيتى، ترجمه تاريخ يعقوبي، 2/ 179
اليعقوبي، التّاريخ، 2/ 216
ثمّ إنّهم أخذوا مسلما و هانئا يسحبونهما في الأسواق، فبلغ خبرهما إلى مذحج (2)، فركبوا خيولهم، و قاتلوا القوم، و أخذوهما، (3)و دفنوهما، رحمة اللّه عليهما و عذّب قاتليهما بالعذاب الشّديد (4)يوم الوعيد. (5)
الطّريحي، المنتخب، 2/ 428- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228؛ القمي، نفس المهموم،/ 120- 121
فبلغ ذلك مذحج، فركبوا جميعا، و قاتلوا ابن زياد (لعنه اللّه) قتالا شديدا و كانوا يسحبون مسلما و هانئا في الشّوارع، فحملت عليهم مذحج، ففرّقوهم و أخذوا مسلما و هانئا و غسّلوهما و كفّنوهما و صلّوا عليهما و دفنوهما. مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 37- 38
فبلغ ذلك مذحج شعره (6)و ذكره لهم، فركبوا عن آخرهم، و اقتتلوا قتالا شديدا ثلاثة أيّام بلياليها، و ما كان يسحبون هانئا و مسلما في الأسواق، فغلبت عليهم مذحج، فأخذوهما، و غسلوهما، و كفنوهما، و صلّوا عليهما، و دفنوهما في الجامع.
الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228
فبلغ خبرهما إلى بني مذحج، فركبوا خيولهم، و قاتلوا القوم، و أخذوا مسلما و هانئا، فغسلوهما، و دفنوهما.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 244
و أمر ابن زياد بسحب مسلم و هانئ بالحبال من أرجلهما في الأسواق.
المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 190
سحبوهما بالحبال من أرجلهما في الأسواق طوال ذلك النّهار.
بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 246
ثمّ أمر ابن زياد بسحبه [هانئ] في الأسواق أمام أعين عشيرته و أحلافه، تحدّيا للكرامة العربيّة و سحقا للقيم.
أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 125
و في بعض مؤلّفات أصحابنا عن قبسات الشّيخ درويش عليّ البغداديّ: لمّا قتل مسلم و جرى عليه ما جرى، ربطوا برجله حبلا و جرّوه في أسواق الكوفة، قال الشّعبيّ:
فمرّ به رجل أعرابيّ من أهل واقصة يقال له: حنظلة بن مرّة الهمدانيّ- و كان من شيعة عليّ بن أبي طالب- و هو راكب على مطيّة، فقال: ويلكم يا أهل الكوفة، ما فعل هذا الرّجل الّذي تفعلون به هذا الفعال؟ فقالوا: هذا خارجيّ، خرج على الأمير يزيد بن معاوية. فقال: يا قوم، باللّه عليكم ما يقال له؟ و ما اسمه؟ قالوا: هذا مسلم بن عقيل ابن عمّ الحسين عليه السّلام. فقال: ويلكم إذا علمتم أنّه ابن عمّ الحسين، فلم قتلتموه، و سحبتموه على وجهه؟ ثمّ نزل عن مطيّته، و ردّ يده إلى سيفه، و سلّه من غمده، و حمل عليهم، و جعل يقاتل، و هو يقول: لا خير في الحياة بعدك يا سيّدي. و لم يزل يقاتل حتّى قتل أربعة عشر رجلا، فتكاثروا عليه، حتّى قتل، و عجّل اللّه بروحه إلى الجنّة.
و ربطوا برجله حبلا، و سحبوه على وجهه، حتّى رمي على كناسة الكوفة بجانب مسلم بن عقيل.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 244- 245
فقال الشّعبيّ: فبقيت تلك الجثّة الطّاهرة على وجه الأرض من غير غسل و لا كفن، و لمّا دجى اللّيل و نامت كلّ عين، شدّت زوجة ميثم التّمار على نفسها، و خرجت إلى الكناس، و حملت مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة و حنظلة بن مرّة إلى دارها، و لمّا انتصف اللّيل و نامت كلّ عين، حملتهم إلى جنب المسجد الأعظم، و دفنتهم بدمائهم، و لم يعلم بها أحد إلّا زوجة هانئ بن عروة، لأنّها كانت في جوارها رحمة اللّه عليهم و رضوانه.
المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 245
و بعث عبيد اللّه برأس (1)مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة (2)إلى يزيد بن معاوية.
ابن سعد، الحسين عليه السّلام،/ 67- عنه: الذّهبي، تاريخ الإسلام، 2/ 270
و بعث برأسه [عمارة بن صلخب] مع رأس مسلم و هانئ إلى يزيد بن معاوية، و كان رسوله بهذه الرّؤوس، هانئ بن أبي حيّة الوادعيّ من همدان.
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 342، أنساب الأشراف، 2/ 85
ثمّ بعث عبيد اللّه برؤوسهما إلى يزيد و كتب إليه بالنّبأ فيهما.
و كان أنفذ الرّأسين إليه مع هانئ بن أبي حيّة الهمدانيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ. (3)
عبيد اللّه بن زياد سرهاى هانى و مسلم را همراه هانى بن ابى حيّه همدانى و زبير بن أروح تميم فرستاده بود.
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 290
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 242
قال أبو مخنف: عن أبي جناب يحيى بن أبي حيّة الكلبيّ، قال: ثمّ إنّ عبيد اللّه بن زياد لمّا قتل مسلما و هانئا بعث برؤوسهما مع هانئ بن أبي حيّة الوادعيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ إلى يزيد بن معاوية، و أمر كاتبه عمرو بن نافع أن يكتب إلى يزيد بن معاوية بما كان من مسلم و هانئ، فكتب إليه كتابا أطال فيه- و كان أوّل من أطال في الكتب- فلمّا نظر فيه عبيد اللّه بن زياد كرهه و قال: ما هذا التّطويل و هذه الفضول؟ اكتب: أمّا بعد (4)، فالحمد للّه الّذي أخذ لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤنة عدوّه، أخبر أمير المؤمنين
أكرمه اللّه: أنّ مسلم بن عقيل لجأ إلى دار هانئ بن عروة المراديّ، و أنّي جعلت عليهما العيون، و دسست إليهما الرّجال، و كدتهما حتّى استخرجتهما، و أمكن اللّه منهما، فقدّمتهما، (1)فضربت أعناقهما، و قد بعثت إليك برؤوسهما (2)مع هانئ بن أبي حيّة الهمدانيّ (3)و الزّبير بن الأروح التّميميّ- و هما من أهل السّمع و الطّاعة و النّصيحة- فليسألهما أمير المؤمنين عمّا أحبّ من أمر (4)، فإنّ عندهما علما و صدقا، و فهما و ورعا؛ و السّلام. (5)
گويد: «عمرو نامه اى دراز نوشت و نخستين كسى بود كه نامه هاى دراز مى نوشت و چون عبيد اللّه بن زياد در نامه نظر كرد، آن را نپسنديد و گفت: «اين درازنويسى و تفصيل چيست؟ بنويس: اما بعد، حمد خدايى را كه حق امير مؤمنان را گرفت و زحمت دشمن وى را از پيش برداشت. امير مؤمنان را كه خدايش مكرم بدارد، خبر مى دهم كه مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى پناه برده بود و من خبرگيران بر آنها گماشتم و مردان ميانشان فرستادم و حيله كردم تا آنها را بياوردم و خدا آنها را به دست من داد كه پيش آوردمشان و گردنهاشان را زدم. اينك سرهايشان را همراه هانى بن ابى حيه همدانى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم. اين دو كس شنوا و مطيع و نيكخواهند. امير مؤمنان هرچه مى خواهد از آنها بپرسد كه مطلع و راستگو و بافهم و درستكارند. و السّلام.»
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2961- 2962
الطّبري، التّاريخ، 5/ 380- عنه: المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 190- 191؛ المحمودي، العبرات، 1/ 340
و عزم أن يوجّه برأسيهما إلى يزيد بن معاوية.
قال: [ثمّ- (6)] كتب ابن زياد إلى يزيد بن معاوية: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، لعبد اللّه يزيد بن معاوية أمير المؤمنين، من عبيد اللّه بن زياد، الحمد للّه الّذي أخذ (7)لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤنة عدوّه؛ أخبر أمير المؤمنين أيّده اللّه: أنّ مسلم بن عقيل الشّاقّ للعصا،
1) - [لم يرد في المقرّم].
2) - [المقرّم: «برأسيهما»].
3) - [المقرّم: «الوادعيّ الهمدانيّ»].
4) - [لم يرد في المقرّم].
5) - ابو جناب، يحيى بن ابى حيه كلبى گويد: «وقتى عبيد اللّه مسلم و هانى را كشت، سر آنها را همراه با هانى بن ابى حيه وادعى و زبير بن اروح تميمى براى يزيد بن معاويه فرستاد و به دبير عمرو بن نافع دستور داد حادثه مسلم و هانى را براى يزيد بنويسد.»
6) - من د و بر.
7) - سقط من د.
قدم إلى الكوفة، و نزل في دار هانئ بن عروة المذحجيّ، و إنّي جعلت عليهما العيون، حتّى استخرجتهما. فأمكني (1)اللّه منهما بعد حرب و مناقشة، فقدّمتهما، فضربت أعناقهما، و قد بعثت برأسيهما مع هانئ بن [أبي-] حيّة الوادعيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ، و هما من أهل الطّاعة و السّنّة و الجماعة، فليسألهما أمير المؤمنين عمّا يحبّ (2)، فإنّهما ذو عقل و فهم و صدق.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 105، 107- 108
و حمل رأسه [مسلم] إلى دمشق، و [هذا] أوّل رأس حمل من رؤوسهم [رؤوس بني هاشم] إلى دمشق.
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 70- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 120؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 242
ثمّ بعث عبيد اللّه بن زياد برأسي (3)مسلم بن عقيل بن أبي طالب و هانئ بن عروة، مع هانئ بن [أبي (4)] حيّة الوادعيّ (5)و الزّبير بن الأروح التّميميّ إلى يزيد بن معاوية.
ابن حبّان، الثّقات (السّيرة النّبويّة)، 2/ 309، السّيرة النّبويّة (ط بيروت)،/ 557
و لمّا قتل مسلم و هانئ (6)رحمة اللّه عليهما، بعث عبيد اللّه بن زياد برأسيهما مع هانئ بن أبي حيّة الوادعيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ إلى يزيد بن معاوية، و أمر كاتبه أن يكتب إلى يزيد بما كان من أمر مسلم و هانئ، فكتب الكاتب- و هو عمرو بن نافع- فأطال فيه، و كان أوّل من أطال في الكتب، فلمّا نظر فيه عبيد اللّه كرهه، فقال: ما هذا التّطويل؟
و ما هذه الفضول؟ اكتب: أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي أخذ لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤنة عدوّه؛ أخبر أمير المؤمنين: أنّ مسلم بن عقيل لجأ إلى دار هانئ بن عروة المراديّ، و أنّي
جعلت عليهما (1)المراصد و (2)العيون، و دسست إليهما الرّجال، و كدتهما حتّى استخرجتهما، (3)و أمكن اللّه منهما، فقدّمتهما و ضربت أعناقهما، و قد بعثت إليك برأسيهما مع هانئ بن أبي حيّة الوادعيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ، و هما من أهل السّمع و الطّاعة و النّصيحة، فليسألها أمير المؤمنين عمّا أحبّ من أمرهما، فإنّ عندهما (4)علما و صدقا و ورعا، (5)و السّلام. (6)
بنويس: «اما بعد سپاس براى خدايى است كه حق امير المؤمنين را گرفت و دشمن او را كفايت كرد. آگاه كنم امير المؤمنين را كه مسلم بن عقيل به خانه هانى بن عروه مرادى پناهنده شد و من ديده بانان و جاسوسها برايشان گماردم و مردانى به كمين آن دو نهادم و نقشه ها براى آن دو كشيدم تا آن دو را از خانه بيرون كشيده و خدا مرا بر آن دو مسلّط كرده پيش آوردم و گردن هردو را زدم. سرهاى آن دو را با هانى بن ابى حيه وادعى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم، و اين دو نفر (كه نزد تو آيند) هردو از فرمانبران و پيروان ما و خيرخواهان بنى اميه هستند. پس امير المؤمنين هرچه خواهد از جريان كار هانى و مسلم از اين دو نفر از نزديك جويا شود، زيرا اطلاع كافى و راستى و پارسايى در اين دو است و السلام.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 66- 67
المفيد، الإرشاد، 2/ 66- 67- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 359؛ البحراني، العوالم، 17/ 208- 209؛ الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 229
و أمر بكلّ من عرفه ممّن خرج مع مسلم، فأتي به إلى قومه، فضربت عنقه فيهم، و بعث برؤوس من قتل منهم إلى يزيد و كتب بالقصّة.
أبو عليّ مسكويه، تجارب الأمم، 2/ 53
و بعث ابن زياد برأسهما إلى يزيد بن معاوية.
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 229
قال: ثمّ كتب ابن زياد إلى يزيد: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، لعبد اللّه يزيد أمير المؤمنين
1) [لم يرد في الأسرار].
2) [لم يرد في الأسرار].
3) - [في البحار و العوالم: «أخرجتهما»].
4) [في البحار و العوالم: «علما و ورعا و صدقا»].
5) [في البحار و العوالم: «علما و ورعا و صدقا»].
6) - و چون مسلم و هانى رحمة اللّه عليهما كشته شدند، عبيد اللّه بن زياد سرهاى آن دو را به همراه هانى بن ابى حية وادعى، و زبير بن اروح تميمى به نزد يزيد بن معاويه فرستاد و به نويسنده خود دستور داد كه براى يزيد، سرگذشت مسلم و هانى را بنويسد. پس نويسنده كه همان عمرو بن نافع بود، نامه را طولانى كرد. او نخستين كسى بود كه نامه ها را طولانى مى نوشت. چون عبيد اللّه در آن نامه نگريست، خوشش نيامده گفت: «اين درازيها چيست و اين زياديها براى چه؟»
من عبيد اللّه بن زياد، الحمد للّه الّذي أخذ لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤنة عدوّه، ثمّ ذكر قدوم مسلم بن عقيل و ذكر هانئ بن عروة، و كيف أخذهما، و كيف قتلهما، ثمّ قال: و قد بعثت برأسيهما مع هانئ بن [أبي] حيّة الوادعيّ و الزّبير بن الأروح التّميميّ، و هما من أهل الطّاعة و السّنّة و الجماعة، فليسألهما أمير المؤمنين عمّا أحبّ، فإنّ عندهما علما، و فهما، و صدقا، و ورعا.
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 215
و أنفذ رأسهما إلى يزيد في صحبة هانئ بن حيوة الوادعيّ.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 120
و كتب عبيد اللّه إلى يزيد: أمّا بعد، فالحمد للّه الّذي أخذ لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤونة عدوّه، إنّ مسلم بن عقيل لجأ إلى دار هانئ بن عروة، فكدتهما حتّى استخرجتهما، و ضربت أعناقهما، و قد بعثت برأسيهما.
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 329
و بعث ابن زياد (1)برأسيهما إلى يزيد (2). (3)
خليلى، ترجمه كامل، 5/ 134
ابن الأثير، الكامل، 3/ 275- عنه: القمي، نفس المهموم،/ 120؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 246؛ مثله النّويري، نهاية الإرب، 20/ 403؛ الجواهري، مثير الأحزان،/ 28
و بعث (4)عبيد اللّه بن زياد برأس مسلم و هانئ (5)إلى يزيد بن معاوية، (6)مع الزّبير بن الأروح التّميميّ- (7)أحد بني مالك بن سعد (8)- و مع هانئ بن أبي حيّة الوداعيّ، (9)و أخبره بأمرهما.
ابن نما، مثير الأحزان،/ 18- مثله الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593؛ لواعج الأشجان،/ 68- 69
1) - [نهاية الإرب: «عبيد اللّه بن زياد»].
2) - [أضاف في مثير الأحزان: «و كتب له بخبرهما» و في بحر العلوم: «و بعث بخبرهما»].
3) - ابن زياد سر هردو را نزد يزيد فرستاد.
4) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «برأسيهما»].
5) [في أعيان الشّيعة و اللّواعج: «برأسيهما»].
6) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
7) [لم يرد في اللّواعج].
8) [لم يرد في اللّواعج].
9) [لم يرد في أعيان الشّيعة].
و بعث ابن زياد برأس مسلم بن عقيل إلى دمشق إلى يزيد، (1)و هو أوّل رأس حمل من رؤوس بني هاشم (2).
و بعث برأسه و رأس هانئ بن عروة إلى يزيد، و كتب إليه: الحمد للّه الّذي أخذ لأمير المؤمنين بحقّه، و كفاه مؤنة عدوّه. (3)
عماد الدّين طبرى، كامل بهائى، 2/ 275
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139، 140
قال الرّاويّ: و كتب عبيد اللّه بن زياد بخبر مسلم و هانئ إلى يزيد بن معاوية. (4)
فهرى، ترجمه لهوف،/ 60
ابن طاووس، اللّهوف،/ 60
ثمّ بعث برؤوسهما إلى يزيد بن معاوية إلى الشّام، و كتب له كتابا صورة ما وقع من أمرهما.
ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157
و أرسل برأسه إليه. (5)
جهرمى، ترجمه صواعق المحرقه،/ 314
ابن حجر الهيتمي، الصّواعق المحرقة،/ 117
ثمّ إنّ ابن زياد لعنه اللّه بعث كتابا إلى يزيد لعنه اللّه، يخبره بقصّتهما.
الطّريحي، المنتخب، 2/ 428
ثمّ إنّ ابن زياد (لعنه اللّه) لمّا قتل هانئا و مسلما، أنفذ برأسهما إلى يزيد (لعنه اللّه)، و كتب:
الحمد للّه الّذي أخذ للخليفة حقّه، و كفاه عدوّه، و اعلم أيّها الخليفة أنّ مسلم بن عقيل عليه السّلام ورد إلى هانئ بن عروة، فعرضت عليهما المراصيد، فضربت أعناقهما، و أنفذت إليك برأسهما.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 38
قال: فلمّا ورد الكتاب و الرّأسان جميعا (1)إلى يزيد بن معاوية، قرأ الكتاب و أمر بالرّأسين، فنصبا على باب مدينة دمشق.
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 108
فلمّا ورد الكتاب و الرّأسان جميعا، نصبهما على باب دمشق.
لخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 215
فنصب الرّأسين (2)في درب من دمشق.
ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 229؛ المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 242؛ المقرّم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 190؛ بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 246
فلمّا بلغه الكتاب مع الرّأسين فرح فرحا شديدا، و أمر أن يصلبا على باب دمشق. (3)
الجواهري، مثير الأحزان،/ 28
و قال عبد اللّه بن الزّبير [الأسديّ] و يقال: الفرزدق بن غالب:
[ف] إن كنت لا تدرين بالموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
أصابهما أمر الإله فأصبحا *** أحاديث يهوي بكلّ سبيل
و قال القائل [كذا]:
[و] إن كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
تري رجلا قد جدّع السّيف أنفه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
أصابهما أمر الإله فأصبحا *** أحاديث من يهوي بكلّ سبيل
البلاذري، جمل من أنساب الأشراف، 2/ 341، 343، أنساب الأشراف، 2/ 83، 86
و في ذلك يقول عبد الرّحمان بن الزّبير الأسديّ:
فإن كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف أنفه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
أصابهما ريب الزّمان فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل (1)
«اگر نمى دانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر. به دلاورى كه شمشير بينى او را درهم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى درحالى كه كشته شده به خاك افتاده است، پيشامد روزگار آن دو را فروگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند، جنازه يى مى بينى كه مرگ رنگ آنرا دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است». -1). شرح حال شاعر كه نام او عبد اللّه است نه عبد الرّحمان و شيخ مفيد در ارشاد آن را درست ضبط فرموده است. در كتابهاى تذكره كه در دسترس اين بنده بود نيامده است در الموتلف و المختلف آمدى ص 244 دو بيت از او آمده است، زركلى در الإعلام مرگ او را به سال 75 هجرت دانسته است (م).
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال،/ 289
1) - عبد الرّحمان بن زبير اسدى در اين باره چنين گفته است:
الدّينوري، الأخبار الطّوال،/ 242
فإن كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق (3)و ابن عقيل (4)
أصابهما أمر الإمام (5)فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
أيركب (6)أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول (7)(8)
اگر نمى دانى مرگ چيست *** هانى را در بازار بنگر
و ابن عقيل را ... تا آخر.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2921
[بسند تقدّم عن أبي جعفر عليه السّلام]
الطّبري، التّاريخ، 5/ 350- 351- مثله الشّجري، الأمالي، 1/ 191؛ المزّي، تهذيب الكمال، 6/ 427؛ الذّهبي، سير أعلام النّبلاء، 3/ 207؛ ابن حجر، تهذيب التّهذيب، 2/ 352، الإصابة، 1/ 333؛ ابن بدران في ما استدركه على ابن عساكر (9)، 4/ 335
فقال (10)عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ في قتلة مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة المراديّ.
و يقال: قاله الفرزدق: (11)
1) [لم يرد في السّير، و في الأمالي و تهذيب الكمال: «هم» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «هم في ذلك أبياتا منهما»].
2) [لم يرد في السّير، و في الأمالي و تهذيب الكمال: «هم» و في الإصابة و تهذيب ابن بدران: «هم في ذلك أبياتا منهما»].
3) - [الأمالي: «بالسّوق»].
4) - [إلى هنا حكاه في تهذيب التّهذيب و الإصابة و تهذيب ابن بدران، و أضاف في تهذيب التّهذيب:«الأبيات»].
5) - [السّير: «الأمير»].
6) - [الأمالي: «أتركب»].
7) - [في الأمالي و تهذيب الكمال و السّير: «بقتيل»].
8) - و شاعر در اين باب شعرى گفت، به اين مضمون:
9) - [عن الإصابة].
10) [في المختصر: «عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ يرثيه». و في البداية: «رجل شاعر في ذلك قصيدة»].
11) [في المختصر: «عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ يرثيه». و في البداية: «رجل شاعر في ذلك قصيدة»].
إن (1)كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
أصابهما أمر الأمير (2)فأصبحا *** أحاديث من يسري (3)بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل (4)
فتى هو أحيا من فتاة حييّة *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل (5)
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول! (6)
تطيف حواليه مراد و كلّهم *** على رقبة من سائل و مسؤول (7)
فإن أنتم لم تثأروا بأخيكم *** فكونوا بغايا (8)أرضيت بقليل (9)
«اگر نمى دانى مرگ چيست هانى را در بازار بنگر و نيز ابن عقيل را ...».
كه شعرى مفصّل است و به قولى شعر از فرزدق است.
پاينده، ترجمه تاريخ طبرى، 7/ 2961
الطّبري، التّاريخ، 5/ 379- 380- عنه: المحمودي، العبرات، 1/ 339؛ مثله ابن
عساكر، مختصر ابن منظور، 27/ 59- 60؛ ابن كثير، البداية و النّهاية، 8/ 157
فأنشأ/ رجل من بني أسد يقول:
(10)[إذا كنت لا (11)تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
1) - [البداية: «فإن»].
2) - [في المختصر و البداية: «الإمام»].
3) - [في المختصر: «يسعى» و في البداية: «يغشى» و البيت الثّاني و الثّالث قد غيّر موضعهما في البداية؛ و البيت الثّالث و الرّابع قد غيّر موضعهما في المختصر].
4) [لم يرد في البداية].
5) - [هذا البيت لم يرد في المختصر].
6) - [المختصر: «بقتيل»].
7) [لم يرد في البداية].
8) - [في المختصر: «بغاثا». و في البداية: «بغيا»].
9) - گويد: عبد اللّه بن زبير اسدى درباره كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه مرادى شعرى دارد به اين مضمون:
10) - ما بين الحاجزين من د و بر، و موضعه في الأصل: «شعرا».
11) - في د: «ما».
إلى بطل قد فلّق (1)السّيف رأسه *** و آخر يهوي من جدار قتيل
أصابهما أمر الإله فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
فتى كان أحيا من فتاة حييّة *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل (2)
فتى كان أحيى من فتاه حييّة *** و أجرأ من ليث بغابة غيل
فإن أنتم لم تثاروا بأخيكم *** فكونوا (3)بغايا أرضيت (4)بقليل]
ابن أعثم، الفتوح، 5/ 106- 107
فقال الشّاعر، و هو يرثي هانئ بن عروة و مسلم بن عقيل و يذكر ما نالهما:
إذا كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي في طمار قتيل
أصابهما أمر الأمير فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
أيترك أسماء المهايج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول (5)
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بقتيل
و وقع فيها «المهاليج» محرفا.
فتى هو أحيا من فتاة حييّة و أقطع من ذي شفرتين صقيل
المسعودي، مروج الذّهب، 3/ 69(6)و قال المدائنيّ: عن أبي مخنف عن يوسف بن يزيد قال: فقال (7)عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ:
1) - في المراجع كلّهم: «هشّم».
2) - زيد في بر بعده:
3) [في د و بر: أيّامي ارحيا- كذا، و التّصحيح من الطّبريّ و المقتل.]
4) [في د و بر: أيّامي ارحيا- كذا، و التّصحيح من الطّبريّ و المقتل.]
5) - روى هذا البيت في ا هكذا:
6) [مثير الأحزان: «و رويت هذه الأبيات عن»].
7) [مثير الأحزان: «و رويت هذه الأبيات عن»].
إذا كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق (1)و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل (2)
أصابهما أمر الأمير فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول
تطيف حواليه (3)مراد و كلّهم *** على رقبة من سائل و مسؤول
فإن أنتم لم تثأروا بأخيكم *** فكونوا بغايا أرضيت بقليل (4)
اگر نمى دانى مرگ چيست به جسد هانئ و مسلم بن عقيل در ميان بازار كوفه بنگر.
بدان پهلوانى بنگر كه شمشير رويش را درهم شكست (يعنى هانئ) و به آن ديگر كه جنازه اش آغشته به خون از بالاى قصر فروافتاده است.
پيكر بى سرى را خواهى ديد كه مرگ رنگش را دگرگون ساخته، و خونهايى نيز كه چون سيل روان گشته.
دستور امير (ابن زياد) آن دو را به اين سرنوشت دچار ساخت كه سرگذشتشان ورد زبان مردم در هر كوى و برزن شده و به صحراها و بيابانها به ارمغان مى برند.
آيا اسماء پسر خارجه (كه با چند تن ديگر هانى را به دربار ابن زياد بردند) آسوده و آزاد سوار بر اسبها شود با اينكه قبيله مذحج خون هانى را از او خواهانند.
و قبيله مراد (كه با هانى از يك تيره بودند) به دور اسماء گردش كنند و مراقب و چشم به راه اويند و از يكديگر پرسش كنند و در جستجوى وى باشند.
اگر شما (اى قبيله مذحج و مراد) انتقام خون برادرتان را نگيريد راستى زنان زناكارى هستيد كه به اندكى از مال راضى شده ايد.
رسولى محلّاتى، ترجمه مقاتل الطّالبيّين،/ 107- 108
أبو الفرج، مقاتل الطّالبيّين،/ 72- مثله ابن نما، مثير الأحزان،/ 18
و في مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة رحمة اللّه عليهما يقول عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ (5):
فإن كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
أصابهما أمر الأمير (1)فأصبحا *** أحاديث من يسري بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
فتى هو (2)أحيا من فتاة حييّة *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل
أيركب أسماء المهاليج آمنا *** و قد طلبته (3)مذحج بذحول
تطيف حواليه مراد و كلّهم *** على رقبة من سائل و مسؤول (4)
فإن أنتم لم تثأروا بأخيكم *** فكونوا بغايا أرضيت بقليل (5)
«اگر نمى دانى كه مرگ چيست بنگر به هانى و مسلم بن عقيل در ميان بازار.
به آن پهلوانى كه شمشير روى او را درهم شكست، و به آن كه كشته از بالاى بلندى درافتاد.
دستور امير آن دو را گرفتار كرد، و بدين سرنوشت و روزگار دچار شدند كه هركه در شب به هر راهى برود از اين دو داستان كنند (و جريان گرفتارى و كشتنشان را براى يكديگر بگويند).
تن بى سرى را مى بينى كه مرگ رنگش را دگرگون كرده و خونها بينى كه به هر راه ريخته شده.
جوانى را بينى كه او باحياتر بود از زن جوان شرمگين، و برنده تر بود (در دلاورى و شهامت) از شمشير دو سر جلا داده شده.
آيا اسماء (بن خارجة كه يكى از آن چند تنى بود كه هانى را به نزد ابن زياد بردند) آسوده خاطر سوار بر اسبها مى شود، در صورتى كه طايفه مذحج (يعنى پيروان هانى) از او خون هانى را مى خواهند.
و قبيله مراد (كه با هانى از يك تيره بودند) در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه پرسش كنند يا پرسش شوند.
پس اگر شما (اى قبيله مذحج و مراد) انتقام خون برادر خويش را نگيريد، پس زنان زناكارى باشيد كه به اندكى راضى گشته اند.
رسولى محلّاتى، ترجمه ارشاد، 2/ 65- 66
المفيد، الإرشاد، 2/ 65- 66- عنه: المجلسي، البحار، 44/ 358- 359؛ البحراني، العوالم، 17/ 208؛ القمي، نفس المهموم،/ 119- 120
(1)و في قتلهما يقول عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ (2): و إن (3)كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل (4)
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من جدار (5)قتيل
الطّبرسي، إعلام الورى،/ 229- مثله ابن شهر آشوب، المناقب، 4/ 94؛ ابن الأثير، الكامل، 3/ 274- 275؛ ابن طقطقي، كتاب الفخري،/ 105؛ هندو شاه، تجارب السّلف،/ 68(6)(قال) الإمام أحمد بن أعثم الكوفيّ في تاريخه: و لمّا صلب مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة، قال فيهما عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ: (7)
(8)إذا كنت لا تدرين ما الموت (9)فانظري *** إلى هانئ بالسّوق (10)و ابن عقيل إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح (11)دم قد سال كلّ مسيل
فتى كان أحيا من فتاة حييّة *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل
و أشجع من ليث (12)بخفان مصحر (13) *** و أجزء من ضار (14)بغاية غيل (15)
أصابهما أمر الأمير فأصبحا *** أحاديث من يسري بكلّ سبيل
1) [في المناقب: «و أنشد أسديّ» و في الكامل: «فقال عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ في قتل هانئ و مسلم، و قيل: قاله الفرزدق:» و في كتاب الفخري: «قال الفرزدق في ذلك»].
2) [في المناقب: «و أنشد أسديّ» و في الكامل: «فقال عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ في قتل هانئ و مسلم، و قيل: قاله الفرزدق:» و في كتاب الفخري: «قال الفرزدق في ذلك»].
3) - [في المناقب و الكامل و تجارب السّلف: «فإن»].
4) - [إلى هنا حكاه في المناقب].
5) - [في الكامل و كتاب الفخريّ و تجارب السّلف: «طمار»].
6) [المنتخب: «و اللّه درّ من قال من الرّجال»].
7) [المنتخب: «و اللّه درّ من قال من الرّجال»].
8) [المنتخب: «فإن كنت لا تدري بالموت»].
9) [المنتخب: «فإن كنت لا تدري بالموت»].
10) - [المنتخب: «في السّوق»].
11) - [المنتخب: «نضيح»].
12) [المنتخب: «ببطن مسبل»].
13) [المنتخب: «ببطن مسبل»].
14) - [المنتخب: «ليث»].
15) - [إلى هنا حكاه في المنتخب].
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول
تطوف حواليه مراد و كلّهم *** على رقبة من سائل و مسؤول (1)
فإن أنتم لم تثأروا لأخيكم (2)*** فكونوا بغايا أرضيت بقليل
الخوارزمي، مقتل الحسين، 1/ 214- 215- عنه: بحر العلوم، مقتل الحسين عليه السّلام،/ 245- 246 (الهامش)؛ مثله الطّريحي، المنتخب، 2/ 428
و قال شاعرهم في ذلك:
فإن كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
تري جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل (3)
أصابهما أمر الإمام فأصبحا *** أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
ابن الجوزي، المنتظم، 5/ 327
فقال الشّاعر:
فإن كنت لا تدرين بالموت فانظري *** إلى هانئ بالسّوق و ابن عقيل
أصابهما ريب المنون فأصبحا أحاديث من يسعى بكلّ سبيل
و (4)قال آخر (5)في ممالاة ابن الأشعث على مسلم بن عقيل (6):
و تركت عمّك لم تقاتل دونه *** فشلا و لو لا أنت كان ممنعا (7)
و قتلت وافد حزب آل محمّد *** و سلبت أسيافا له و دروعا (8)(9)
و كان ابن الأشعث قد سلبه قبل أن يأتي به ابن زياد.
1) [بحر العلوم: «فإن كنتم لم تثأروا لأخيكموا»].
2) [بحر العلوم: «فإن كنتم لم تثأروا لأخيكموا»].
3) - البيت ساقط من الأصل، أورناه من ت.
4) [حكاه في اللّواعج و مع الحسين].
5) [في اللّواعج: «يخاطب محمّد بن الأشعث» و في مع الحسين: «و قد هجاه الشّاعر»].
6) [في اللّواعج: «يخاطب محمّد بن الأشعث» و في مع الحسين: «و قد هجاه الشّاعر»].
7) - [اللّواعج: «منيعا»].
8) - [مع الحسين: «و ادرعا»].
9) [حكاه في اللّواعج و مع الحسين].
سبط ابن الجوزي، تذكرة الخواصّ،/ 139- مثله الأمين، لواعج الأشجان،/ 68؛ أسد حيدر، مع الحسين في نهضته،/ 123(1)و في قتل مسلم و هانئ يقول عبد اللّه بن الزّبير الأسديّ و يقال أنّها للفرزدق و قال بعضهم أنّها لسليمان الحنفيّ شعر: (2)
فإن (3)كنت لا تدرين ما الموت فانظري *** إلى هانئ في السّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من طمار قتيل
أصابهما فرخ البغيّ فأصبحا *** أحاديث من يسري (4)بكلّ سبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال كلّ مسيل
فتى كان أحيا من فتاة حييّة *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طلبته مذحج بذحول (5)
تطوف حفافيه (6)مراد و كلّهم *** على رقبة (7)من سائل و مسؤول
فإن أنتم لم تثأروا بأخيكم *** فكونوا بغايا أرضيت بقليل (8)
گر تو بخواهى كه مرگ بينى با چشم *** مسلم و هانى نگر تو بر سر بازار
پيل تنى كش زِ تيغ صورت مجروح *** كشته ديگر زِ بام گشته نگونسار
دست زنازاده اى بخونشان آغشت *** شد سخن روز اين جنايت و كشتار
پيكرى از مرگ رنگ گشته دگرگون *** جسمى، خونش روان بدامن كهسار
تازه جوانى ببزم، دخت پر آزرم *** سر و روانى برزم، تيغ شرربار
وين عجب اسماء سوار مركب و ايمن *** مذحج، خونخواه و چو لشكر جرّار
گرد وى اندر طواف خيل مراد است *** منتظر فرصت و مراقب اخبارگر
نستانيد خونبهاى برادر پست *** و زبونيد چون زنان زناكار
فهرى، ترجمه لهوف،/ 58- 59
1) [لم يرد في المعالي، و في أعيان الشّيعة: «و قال الشّاعر يرثي هانئا و مسلما و يذكر ما نالهما»].
2) [لم يرد في المعالي، و في أعيان الشّيعة: «و قال الشّاعر يرثي هانئا و مسلما و يذكر ما نالهما»].
3) - [أعيان الشّيعة: «إذا»].
4) - [أعيان الشّيعة: «يسعى»].
5) - [الأسرار: «بدخول» و إلى هنا حكاه في أعيان الشّيعة].
6) - [في الأسرار و اللّواعج: «حواليه»].
7) - [المعالي: «رغبة»].
8) - عبد اللّه بن زبير اسدى درباره كشته شدن مسلم و هانى شعرى بدين مضمون سروده است، و گفته شده است كه سراينده، فرزدق است و بعضى سليمان حنفى را سراينده اشعار خوانده اند:
ابن طاووس، اللّهوف،/ 58- 59- عنه: الدّربندي، أسرار الشّهادة،/ 228- 229؛ مثله المازندراني، معالي السّبطين، 1/ 242؛ الأمين، أعيان الشّيعة، 1/ 593، لواعج الأشجان،/ 67
و ذكر عبد اللّه بن الزّبير أنّ الفرزدق رثاهما بقوله:
إذا كنت لا تدرين بالموت فانظري *** إلى هانئ بالسّوق و ابن عقيل
إلى بطل قد هشّم السّيف وجهه *** و آخر يهوي من جدار قتيل
أصابهما أمر اللّعين فأصبحا *** أحاديث من يسري بكلّ قبيل
ترى جسدا قد غيّر الموت لونه *** و نضح دم قد سال أيّ مسيل
فتى كان أحيا من فتاة حيّية *** و أقطع من ذي شفرتين صقيل
تطوف حواليه مراد و كلّهم *** على رفقة من سائل و مسول
أيركب أسماء الهماليج آمنا *** و قد طالبته مذحج بقتيل
فإن أنتم لم تطلبوا بأخيكم *** فكونوا بغايا أرضيت بقليل
قال: فبلغ ذلك مذحج، فقالوا: و اللّه إنّ أسماء بن خارجة أجلّ عندنا من صاحبنا، و لو كنّا طالبين بدمه لأخذناه من ابن الأشعث، و لكن ذلك من أمر السّلطان.
مقتل أبي مخنف (المشهور)،/ 38
الآلوسيّ، أبو الفضل شهاب الدّين محمود بن عبد اللّه (م 1270)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السّبع المثاني، إدارة الطّباعة المنيريّة دار إحياء التراث العربي- بيروت، ط 4 (1405 ه ق).
ابن أبي الثّلج، أبو بكر محمّد بن أحمد بن عبد اللّه بن إسماعيل (م 323)، تاريخ الأئمّة (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1406 ه ق).
ابن أبي جمهور، محمّد بن عليّ بن ابراهيم الأحسائيّ (م ق 9)، عوالي اللّئالي العزيزيّة في الأحاديث الدّينيّة، تحقيق مجتبى العراقيّ، مطبعة سيّد الشّهداء عليه السّلام- قم، ط 1 (1403 ه ق).
ابن أبي الحديد، أبو حامد عبد الحميد بن هبة اللّه (م 656)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم. دار إحياء الكتب العربيّة.
ابن أبي الدّنيا، أبو بكر عبد اللّه بن محمّد بن عبيد (م 281)، مقتل الإمام أمير المؤمنين عليّ ابن أبي طالب، مؤسّسة الطّبع و النّشر التّابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الاسلاميّ، ط 1 (1411 ه ق).
ابن الأثير الجزريّ، عزّ الدّين أبو الحسن عليّ بن محمّد (م 606):
1- الكامل في التّاريخ، دار الكتاب العربيّة- بيروت، ط 2 (1387 ه ق).
خليلى، عبّاس، ترجمه كامل، مؤسسه مطبوعاتى علمى
2- أسد الغابة في معرفة الصّحابة، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.
ابن أعثم الكوفيّ، أحمد بن أعثم (م 314)، الفتوح، دائرة المعارف العثمانيّة- حيدرآباد الهند، ط 1 (1391 ه ق).
ابن أمير الحاجّ، أبو جعفر محمّد بن أمير الحاجّ الحسينيّ (م ق 12)، شرح شافية أبي فراس (رجعنا إليه من الجزء الرّابع)، تحقيق صفاء الدّين البصريّ، مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثّقافة و الإرشاد الإسلامي- طهران، ط 1 (1416 ه ق).
ابن بابويه القمّيّ، أبو الحسن عليّ بن الحسين (م 329)، الإمامة و التّبصرة من الحيرة، مدرسة الإمام المهديّ (عج)- قم، ط 1 (1404 ه ق).
ابن بطريق، يحيى بن الحسن الأسديّ (م 600)، عمدة عيون صحاح الأخبار، مؤسّسة النّشر الإسلامي- قم (1407 ه ق).
ابن جرير- الطّبريّ.
ابن الجّوزيّ، أبو الفرج عبد الرّحمان بن عليّ بن محمّد (م 597):
1- المنتظم في تاريخ الملوك و الامم، دار الكتب الإسلاميّة بيروت، ط 1 (1412 ه ق).
2- كتاب الرّدّ على المتعصّب العنيد، تحقيق الشّيخ محمّد كاظم المحموديّ (1403 ه ق).
3- صفة الصّفوة، دار الوعي- حلب، ط 1 (1389 ه ق).
ابن حبّان، محمّد بن حبّان، (م 354):
1- الثّقات، دائرة المعارف العثمانيّة، ط 1 (1395 ه ق).
2- السّيرة النّبويّة (السّيرة النّبويّة و أخبار الخلفاء)، مؤسسة الكتب الثّقافيّة، بيروت، لبنان، ط 1 (1407 ه ق).
ابن حجر العسقلانيّ، شهاب الدّين أبو الفضل أحمد بن عليّ (م 852):
1- الإصابة في تمييز الصّحابة (و بهامشه الاستيعاب)، دار الكتاب العربيّة- بيروت.
2- تهذيب التّهذيب، دائرة المعارف النّظاميّة الكائنة في الهند، (1352 ه ق).
3- تقريب التّهذيب، مطبع المنشئ نولكشور- لكنوء، (1356 ه ق).
4- لسان الميزان، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت، ط 1 (1416 ه ق).
ابن حجر الهيتميّ، (م 974)، الصّواعق المحرقة، مطبعة العائرة الشّرقيّة- مصر، ط 1 (1308 ه ق).
جهرمى، كمال الدّين بن فخر الدّين، ترجمه صواعق المحرقه (براهين قاطعه) مطبع محمّدى لاهور- چاپ سنگى
ابن حمزة، الفقيه عماد الدّين أبو جعفر محمّد بن عليّ الطوسيّ المعروف بابن حمزة (م ق 6)،
الثّاقب في المناقب، تحقيق نبيل رضا علوان، مؤسسة أنصاريان- قم، ط 2 (1412 ه ق).
ابن حنبل، أبو عبد اللّه أحمد بن محمّد (م 241):
1- المسند، المكتب الإسلاميّ- دار صادر- بيروت.
2- فضائل الصّحابة، تحقيق وصيّ اللّه بن محمّد عبّاس، مؤسّسة الرّسالة، ط 1 (1403 ه ق).
ابن الخشّاب، أبو محمّد عبد اللّه بن أحمد بن أحمد بن أحمد بن عبد اللّه بن النّصر بن الخشّاب
البغداديّ (م 567)، تاريخ مواليد الأئمّة و وفياتهم (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1406 ه ق).
ابن خلدون، (م 808)، التّاريخ (تاريخ ابن خلدون «العبر»)، القاهرة، (1284 ه ق).
آيتى، عبد المحمّد، ترجمه تاريخ ابن خلدون، مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ط 1 (1364 ه ش).
ابن خلّكان، أحمد بن محمّد بن أبي بكر (م 681)، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزّمان، دار صادر- بيروت (1397 ه ق).
ابن خيّاط، أبو عمرو خليفة بن خيّاط (م 242)، كتاب الطّبقات، تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، ط 1.
ابن زهرة، السّيّد محيي الدّين محمّد بن عبد اللّه الحسينيّ ابن زهرة الحلبيّ (م 639)،
الأربعون حديثا في حقوق الأخوان، تحقيق نبيل رضا علوان، دار الأضواء.
ابن سعد، محمّد بن سعد (م 230):
1- الحسين عليه السّلام (ترجمة الإمام الحسين عليه السّلام و مقتله من القسم غير المطبوع من الطبقات الكبير)- تحقيق السّيّد عبد العزيز الطّباطبائيّ، مؤسّسة آل البيت لإحياء التّراث، ط 1 (1415 ه ق).
2- كتاب الطّبقات الكبير، تحقيق ادوارد سخو، مطبعة بريل- ليدن، (1321 ه ق).
ابن شهر آشوب، أبو جعفر رشيد الدّين محمّد بن عليّ بن شهر آشوب السّروريّ المازندرانيّ (م 588)، مناقب آل أبي طالب، المطبعة العلميّة- قم.
ابن الصّبّاغ، عليّ بن محمّد بن أحمد المالكيّ (م 855)، الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمّة، مؤسسة الأعلمي- طهران.
ابن طاووس، السّيّد الجليل عليّ بن موسى بن جعفر بن طاووس (م 677):
1- الإقبال (الأعمال الحسنة) دار الكتب الإسلاميّة- طهران، ط 2 (1390 ه ق).
2- اللّهوف (اللّهوف على قتلى الطّفوف)، انتشارات جهان- طهران.
فهرى، سيّد احمد، ترجمه لهوف (آهى سوزان بر مزار شهيدان). انتشارات جهان- تهران
3- الطّرائف في معرفة مذاهب الطّوائف، مطبعة الخيّام- قم، (1400 ه ق).
4- مصباح الزّائر، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1417 ه ق).
5- سعد السّعود، منشورات المطبعة الحيدريّة- النّجف، ط 1 (1369 ه ق).
ابن طقطقيّ، محمّد بن عليّ بن طباطبا (م 709):
1- كتاب الفخريّ (كتاب الفخريّ في الآداب السّلطانيّة) شركة طبع الكتب العربيّة- مصر، (1317 ه ق).
گلپايگانى، محمّد وحيد، ترجمه تاريخ فخرى (در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى)، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، (1350 ه ش)
2- الأصيلي في أنساب الطّالبيّين، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1418 ه ق).
ابن طلحة، محمّد بن طلحة الشّافعيّ (م 652)، مطالب السّؤول، ايران- كردستان، ط حجري- (1287 ه ق).
ابن طولون، محمّد بن طولون (م 953):
1- قيد الشّريد من أخبار يزيد، دار الصّحوة- القاهرة، ط 1 (1406 ه ق)، تحقيق محمّد زينهم محمّد عزب.
2- الأئمّة الإثنا عشر، منشورات الرّضيّ- قم.
ابن عبدربّه، أبو عمر أحمد بن محمّد بن عبدربّه الأندلسيّ، (م 328)، العقد الفريد، مطبعة لجنة التّأليف و التّرجمة و النّشر- (1365 ه ق).
ابن عبد البرّ، القرطبيّ المالكيّ (م 463)، الاستيعاب (بهامش الاصابة)، دار الكتاب العربيّ- بيروت.
ابن العديم، الصّاحب كمال الدّين عمر بن أحمد (م 660):
1- بغية الطّلب (بغية الطّلب في تاريخ حلب)، تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار القلم العربيّ.
2- الحسين بن عليّ (سيّد شباب أهل الجنّة)، (مأخوذ من بغية الطّلب) تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار حسّان للطباعة و النّشر دمشق، (1410 ه ق).
ابن عساكر، الحافظ أبو القاسم عليّ بن الحسن بن هبة اللّه الشّافعيّ (م 571)، تاريخ مدينة دمشق:
1- تراجم النّساء، تحقيق الشّهابيّ، دمشق، ط 1.
2- ترجمة ريحانة رسول اللّه (الإمام الحسين عليه السّلام)، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مؤسسة المحموديّ- بيروت.
3- ترجمة الإمام زين العابدين عليّ بن الحسين عليه السّلام، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مؤسّسة الطّبع و النّشر التّابعة لوزارة الثّقافة و الإرشاد الإسلامي، ط 1، (1413 ه ق).
4- تهذيب ابن بدران، عبد القادر أفندي بدران، مطبعة روضة الشّام، (1332 ه ق).
5- مختصر ابن منظور، محمّد بن مكرّم، دار الفكر، دمشق، ط 1 (1410 ه ق).
ابن العماد، أبو الفلاح عبد الحيّ بن العماد الحنبليّ (م 1089)، شذرات الذّهب في أخبار من ذهب، دار الكتب العلميّة- بيروت.
ابن عنبة الحسنيّ، جمال الدّين أحمد بن عليّ (م 828)، عمدة الطّالب في أنساب آل أبي طالب، منشورات دار مكتبة الحياة- بيروت.
ابن فندق، أبو الحسن عليّ بن أبي القاسم بن زيد البيهقيّ (م 565)، لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، تحقيق السّيّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1410 ه ق).
ابن قتيبة الدّينوريّ، أبو محمّد بن عبد اللّه بن مسلم (م 276):
1- الإمامة و السّياسة، تحقيق الدّكتور طه محمّد الزّينيّ، مؤسسة الحلبيّ و شركاه.
2- عيون الأخبار، دار الكتب المصريّة- القاهرة، (1343 ه ق).
3- المعارف، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت، ط 2 (1390 ه ق).
ابن قدامة، موفّق الدّين أبو محمّد عبد اللّه بن أحمد (م 620)، التّبيين في أنساب القرشيّين، تحقيق محمّد نايف الرّليمي، عالم الكتب- مكتبة النّهضة العربيّة.
ابن قولويه القميّ، أبو القاسم جعفر بن محمّد (م 367)، كامل الزّيارات، المطبعة المباركة المرتضويّة النّجف، (1356 ه ق).
ابن كثير الدّمشقيّ، أبو الفداء إسماعيل بن كثير (م 774)، البداية و النّهاية، مطبعة السّعادة- مصر.
ابن المغازلي، الحافظ الخطيب أبو الحسن عليّ بن محمّد الواسطيّ الجلّابيّ الشّافعيّ (483)،
مناقب عليّ بن أبي طالب، مكتبة الإسلاميّة- طهران، ط 2، (1402 ه ق).
ابن نما الحلّيّ، نجم الدّين جعفر بن محمّد (م 645):
1- مثير الأحزان، دار الخلافة- طهران، كارخانه مشهدي خداداد، (1318 ه ق)، ط حجري.
2- ذوب النّضار في شرح الثّار، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ التّابعة لجماعة المدرّسين- قم، ط 1 (1416 ه ق).
أبو ريحان البيرونيّ، (م 440) الآثار الباقية- لايبزيك، (1923 م).
أبو طالب الزّيديّ، يحيى بن الحسين بن هارون ... بن زيد بن الحسن عليه السّلام (م 424):
1- تيسير المطالب في أمالي الإمام أبي طالب، مؤسسة الأعلميّ- بيروت، (1395- 1396 ه ق).
2- الإفادة في تاريخ الأئمّة، تحقيق محمّد يحيى سالمي عزان، دار الحكمة اليمانيّة، ط 1 (1417 ه ق).
أبو عبد اللّه الشّجريّ، محمّد بن عليّ بن الحسن العلويّ (م 445)، فضل زيارة الحسين عليه السّلام، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم (1403 ه ق).
أبو عبيد، القاسم بن سلام (م 224)، كتاب النّسب، تحقيق سهيل زكّار، دار الفكر- بيروت، ط 1 (1410 ه ق).
أبو عليّ الحائري، محمّد بن اسماعيل المازندراني (م 1216)، منتهى المقال في أحوال الرّجال،
مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1416 ه ق).
أبو عليّ مسكويه الرّازيّ، (م 421)، تجارب الأمم، دار سروش للطّباعة و النّشر (سروش)، ط 1 (1407 ه ق).
أبو الفرج الإصفهانيّ، عليّ بن الحسين بن محمّد (م 356)، مقاتل الطّالبيّين، مطبعة الحيدريّة- النّجف (1385 ه ق).
رسولى محلّاتى، سيّد هاشم، ترجمه مقاتل الطّالبيّين- كتابفروشى صدوق
أبو الفتوح رازي (م ق 6)، تفسير أبو الفتوح، كتابفروشى و چاپخانه محمّد حسن علمى- تهران، با تصحيح و حواشى محمّد إلهى قمشه اى.
أبو مخنف، مقتل أبي مخنف (المشهور)، انتشارات أعلميّ- طهران.
و قد طعن في صحّة نسبة هذا الكتاب، بصورته الحالية إلى أبي مخنف، و اعتمدوا في ذلك على:
1- إنّ أبا مخنف قد وزّع رواياته حسب أسانيدها، و هو يأتي بكلّ جزء من رواياته حسب الإسناد الخاصّ به، و هذا الكتاب قد حذفت منه الأسانيد، و جاءت الرّوايات بسرد واحد.
2- إنّ ما حكاه الطّبريّ عن أبي مخنف يختلف كثيرا عمّا في هذا الكتاب. و نرى أنّ هذا الكتاب قد تحوّل فيما بعد من الحديث المفكّك إلى حديث واحد بسرد واحد، و الغاية منه أن يلائم قراءته في مجالس إقامة المأتم على سيّد الشّهداء عليه السّلام، فالأصل فيه هو تاريخ أبي مخنف، و تحويله إلى سرد واحد جاء فيما بعد، و لا نعلم من كان الّذي فعل؟ و متى كان؟ و أين كان؟ و الشّواهد على هذا، لا مجال لذكرها هنا.
و أمّا الاختلاف بين ما حكاه الطّبريّ و ما جاء هنا، فليس بضارّ إذا علمنا أنّ الطّبريّ اختار من كتاب أبي مخنف، و لم ينقله كلّه.
و لكنّ الّذي جعلنا نؤخّر هذا المقتل إلى موضعه الحالي في قائمة المصادر عندما نشير إليها في الكتاب و الّذي يأتي متأخّرا أنّ هذا المقتل بصورته الحاليّة ليس من صنع أبي مخنف، و إلّا لكان موضعه الصّدارة، لتقدّم أبي مخنف على عامّة المؤرّخين.
أبو نعيم، أحمد بن عبد اللّه الإصبهاني (م 430):
1- دلائل النّبوّة، دائرة المعارف العثمانيّة- حيدرآباد- الهند (1320 ه ق).
2- حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، دار الفكر للطّباعة و النّشر و التّوزيع.
أبو يعلى الموصليّ، الحافظ أحمد بن عليّ المثنّى التّميميّ (م 307)، مسند أبي يعلى الموصليّ،
تحقيق حسين سليم أسد، دار المأمون. دمشق، ط 1 (1404 ه ق).
أحمد بن حنبل- ابن حنبل.
الإربليّ، عليّ بن عيسى (م 683)، كشف الغمّة في معرفة الأئمّة، مكتبة بني هاشمي- تبريز، (1381 ه ق).
الإسترآباديّ، محمّد مؤمن بن دوست (م 1088)، الرّجعة، تحقيق فارس حسّون كريم، دار الإعتصام- قم، ط 1 (1415 ه ق).
أسد حيدر، (ق 14)، مع الحسين في نهضته، دار التّعارف للمطبوعات- بيروت، لبنان، ط 2 (1398 ه ق).
الأعرجيّ، السّيّد جعفر الأعرجيّ النّجفيّ الحسينيّ (1332)، مناهل الضّرب في أنساب العرب، تحقيق السّيّد مهدي الرّجائيّ، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1419 ه ق).
الأمين، محسن الأمين العامليّ (م 1371):
1- أعيان الشّيعة، دار التّعارف للمطبوعات- بيروت، (1406 ه ق).
اداره پژوهش و نگارش، ترجمه أعيان الشّيعة (امام حسن و امام حسين عليهما السّلام)، ط 5 (1365 ه ش)
2- لواعج الأشجان، مكتبة بصيرتي- قم.
3- أصدق الأخبار، (ط 1) ملحق بلواعج الأشجان، مكتبة بصيرتي- قم. أصدق الأخبار، ط مستقلّا (ط 2) دار العالم الاسلامي- بيروت، ط 2 (1401 ه ق).
الباعونيّ، شمس الدّين أبو البركات محمّد بن أحمد (م 871)، جواهر المطالب في مناقب الإمام
عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة.
بحر العلوم، محمّد تقي آل بحر العلوم (م 1393)، مقتل الحسين عليه السّلام (أو واقعة الطّف)، دار الزّهراء- بيروت، ط 2 (1405 ه ق)، تقديم و تعليق و إضافات: نجل المؤلّف الحسين بن التّقيّ آل بحر العلوم.
البحرانيّ، الشّيخ عبد اللّه البحرانيّ الاصفهانيّ (م ق 12)، العوالم (عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال)، مدرسة الإمام المهديّ- قم، ط 1 (1407 ه ق).
البخاريّ، أبو عبد اللّه إسماعيل بن إبراهيم الجعفيّ (م 256):
1- الصّحيح، دار إحياء التّراث العربيّ- بيروت.
2- التّاريخ الكبير، دائرة المعارف العثمانية- حيدرآباد، ط 1 (1363 ه ق).
البرّيّ، محمّد بن أبي بكر الأنصاريّ التّلمسانيّ (م 645)، الجوهرة في نسب الإمام عليّ و آله، مكتبة النّوريّ- دمشق، ط 1 (1402 ه ق).
البلاذريّ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذريّ (م 279):
1- جمل من أنساب الأشراف، تحقيق الدّكتور سهيل زكّار، دار الفكر، ط 1 (1417 ه ق).
2- أنساب الأشراف ج 2، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات
3- أنساب الأشراف ج 3، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، دار التعارف- بيروت، ط 1، (1397 ه ق).
بناكتى (م 735)، تاريخ بناكتى، سلسله انتشارات انجمن آثار ملّى، (1348 ه ش).
البهبهاني، محمّد باقر بن عبد الكريم (م 1285)، الدّمعة السّاكبة، (رجعنا إليه من الجزء الثاني)، مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1409 ه ق).
البياضيّ، الشّيخ زين الدّين أبو محمّد عليّ بن يونس العامليّ النّباطي البياضي (م 877)، الصّراط المستقيم، مكتبة الحيدريّة، تحقيق محمّد باقر البهبوديّ.
بيرجندى، محمّد باقر خراسانى قائنى بيرجندى (م ق 14)، كبريت احمر في شرائط المنبر، انتشارات اسلاميه- تهران، ط 3 (1376 ه ش).
بيضون، إبراهيم، التّوّابون، دار التّعارف للمطبوعات- بيروت، ط 2 (1395 ه ق).
البيهقيّ، أبو بكر أحمد بن الحسين (م 458)، السّنن الكبرى (و في ذيله الجّوهر النّقيّ)، دار المعرفة- بيروت.
تاج الدّين العامليّ، السّيّد تاج الدّين عليّ بن أحمد الحسينيّ العامليّ (م ق 11)، التّتمّة في تواريخ الأئمّة، مؤسسة بعثة- قم.
التّرمذيّ، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة (م 279)، الجامع الصّحيح (السّنن)، دار الفكر، ط 2 (1394 ه ق).
التّفرشيّ، مير مصطفى الحسيني التّفرشيّ (م ق 11)، نقد الرّجال، انتشارات الرّسول المصطفى- قم.
التّفسير المنسوب إلى الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكري عليهم السّلام، مدرسة الإمام المهدي- قم.
الجزائريّ، السيّد نعمة اللّه الموسويّ (م 1112)، الأنوار النعمانيّة، مطبعة شركت چاپ- تبريز.
الحاكم، الحافظ أبو عبد اللّه النّيسابوريّ (م 405)، المستدرك على الصّحيحين، مكتب المطبوعات الإسلاميّة- حلب.
الحرّانيّ، أبو محمّد الحسن بن عليّ بن الحسين بن شعبة (م ق 4)، تحف العقول عن آل الرّسول، انتشارات علميّة الاسلاميّة- طهران.
جنتى عطائى، أحمد، ترجمه تحف العقول، انتشارات علميه اسلاميه- تهران
الحرّ العامليّ، محمّد بن الحسن (م 1104):
1- وسائل الشيعة، مكتبة الإسلاميّة- طهران، ط 2 (1383 ه ق).
2- إثبات الهداة بالنّصوص و المعجزات، المطبعة العلميّة- قم.
حسن بن سليمان الحلّيّ، (م ق 9)، مختصر بصائر الدّرجات.
الحسينيّ الجلاليّ، محمّد حسين، مزارات أهل البيت عليهم السّلام و تاريخها، مؤسّسة الأعلميّ- بيروت، ط 3 (1415 ه ق).
الحلوانيّ، الحسين بن محمّد الحلوانيّ (م ق 5)، نزهة النّاظر و تنبيه الخاطر، مطبعة سعيد- مشهد، (1404 ه ق).
الحلّيّ، العلّامة، الشّيخ جمال الدّين أبو منصور الحسن بن سديد الدّين (م 726):
1- المستجاد (من كتاب الإرشاد) (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفي، ط 1 (1406 ه ق).
2- كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السّلام، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة، ط 1 (1413 ه ق).
3- نهج الحقّ و كشف الصّدق، مؤسّسة دار الهجرة، قم، ط 1 (1407 ه ق).
الحموئيّ الخراسانيّ، إبراهيم بن محمّد بن المؤيّد (م 730)، فرائد السّمطين، تحقيق محمّد باقر المحموديّ. مؤسسة المحموديّ- بيروت، ط 1 (1400 ه ق).
الحمويّ، محمّد بن عليّ الحموي (م 664)، التّاريخ المنصوريّ، عنى بنشره و وضع فهارسه بطرس غرياز نيويچ، دار النّشر لآداب الشّرقيّة- موسكو، (1960 م).
الحميريّ، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحميريّ القميّ (م ق 3)، قرب الأسناد، مكتبة نينوى.
الحويزيّ، عبد عليّ بن جمعة العروسيّ الحويزيّ (م 1112)، تفسير نور الثّقلين، تحقيق السّيّد هاشم الرّسوليّ المحلّاتيّ. مطبعة الحكمة- قم.
الخزّاز، عليّ بن محمّد بن عليّ الخزّاز القميّ الرّازيّ (م ق 4)، كفاية الأثر في النّصّ على الأئمة الأثنى عشر، تحقيق عبد اللّطيف الحسينيّ الكوه كمره اي الخوئيّ، انتشارات بيدار- قم، (1401 ه ق).
الخطيب البغداديّ، أبو بكر أحمد بن عليّ (م 464)، تاريخ بغداد، مكتبة الخابخي بالقاهرة و المكتبة العربيّة لبغداد و مطبعة السّعادة- مصر، (1348 ه ق).
الخوارزميّ، أبو المؤيّد الموفّق بن أحمد (م 568)، مقتل الحسين، تحقيق و تعليق الشّيخ محمّد السّماويّ، مكتبة المفيد- قم.
خواند امير (م ق 10)، حبيب السّير، تاريخ، كتابفروشى خيّام، ط 2، (1353 ه ش).
دانشيار التّستريّ، الشّيخ محمّد الشّيخ محمّد عليّ، حول البكاء على الإمام الحسين عليه السّلام.
الدّربنديّ، الآخوند ملّا آقا (م 1286)، أسرار الشّهادة، منشورات الأعلمي- طهران.
الدّميريّ، الشيخ كمال الدّين (م 808)، حياة الحيوان الكبرى، طبع بمطبعة محمّد عليّ صبيح بالأزهر- مصر، (1274 ه ق).
الدّياربكريّ، حسين بن محمّد بن الحسن (م 960)، تاريخ الخميس في أحوال أنفس نفيس، (1302 ه ق).
الدّيلميّ، الشّيخ أبو محمّد الحسن بن محمّد (أبي الحسن) الدّيلميّ (م 771):
1- ارشاد القلوب، مؤسسة الأعلمي- بيروت.
2- أعلام الدّين في صفات المؤمنين، مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث- قم، ط 1 (1408 ه ق).
الدّينوريّ، أبو حنيفة أحمد بن داوود الدّينوري (م 281)، الأخبار الطّوال، مطبعة السّعادة- مصر، ط 1، (1330 ه ق).
دامغانى، ترجمه اخبار الطّوال، نشر نى، (1364 ه ش).
الذّهبيّ، شمس الدّين محمّد بن أحمد (م 748):
1- تاريخ الإسلام (و طبقات المشاهير و الأعلام)، مكتبة القدسي- القاهرة- (1368 ه ق).
2- سير أعلام النّبلاء، تحقيق الدّكتور محمّد أسعد طلس، دار المعارف- مصر.
3- ميزان الإعتدال في نقد الرّجال، دار إحياء الكتب العربيّة- ط 1 (1382 ه ق).
4- العبر (في خبر من غبر)، تحقيق الدكتور صلاح الدّين المنجد، التّراث العربيّ، الكويت (1960 م).
5- تلخيص المستدرك [ط بهامش المستدرك]، مكتب المطبوعات الاسلامية- حلب.
الرّاونديّ، (قطب الدّين الرّاوندي) أبو الحسين سعيد بن هبة اللّه (م 573):
1- الخرائج و الجرائح، مؤسّسة النّور للمطبوعات- بيروت، ط 2، (1411 ه ق).
2- الدّعوات، مدرسة الإمام المهديّ (عج)- قم، ط 1، (1407 ه ق).
الرّسّان، الفضيل بن الزّبير بن عمر بن درهم الكوفيّ الأسديّ (م ق 2)، تسمية من قتل مع الحسين عليه السّلام من ولده و إخوته و أهل بيته و شيعته، نشرت في (تراثنا) الّتي تصدرها مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث، قم- إيران، السّنة الأولى، العدد الثاني، تحقيق السّيّد محمّد رضا الحسينيّ.
الزّنجانيّ، الموسوي الزّنجاني (م ق 14)، وسيلة الدّارين في أنصار الحسين، مؤسسة الأعلمي- بيروت، ط 1، (1395 ه ق).
السّبزواريّ، الشّيخ محمّد بن محمّد (م ق 7)، جامع الأخبار، تحقيق علاء آل جعفر، مؤسسّة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث.
سبط ابن الجوزيّ، شمس الدّين أبو المظفّر يوسف بن عبد الرّحمان (قزأوغلي) (م 654)، تذكرة خواص الأمّة، ايران- كردستان، طبع حجري- (1287 ه ق).
سپهر، ميرزا محمّد تقى (م 1297)، ناسخ التّواريخ، (رجعنا إليه من الجزء الثاني):
1- حضرت على بن أبى طالب عليه السّلام، مؤسّسه مطبوعات دينى- قم، ط 1 (1369 ه ش).
2- حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام، كتابفروشى اسلاميه، ط 3 (1366 ه ش).
3- در احوالات سيّد الشّهداء عليه السّلام، كتابفروشى اسلاميه، ط 3 (1368 ه ش).
4- حضرت علىّ بن الحسين السجّاد عليه السّلام، كتابفروشى اسلاميه (1345 ه ش).
سليم بن قيس الهلاليّ الكوفيّ، (م 90)، سليم بن قيس، دار الكتب الإسلاميّة- قم.
الف ب الف، ترجمه سليم بن قيس (اسرار آل محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم) دار الكتب الاسلامية- قم- چاپ 7
السّماويّ، الشّيخ محمّد السّماويّ (م 1370)، إبصار العين في أنصار الحسين، ط أفست مكتبة بصيرتي- قم.
السّيّد هاشم البحرانيّ (م 1107):
1- مدينة المعاجز (في دلائل الأئمة الأطهار و معاجزهم)، مكتبة المحموديّ- طهران.
2- البرهان في تفسير القرآن، مؤسّسة دار التّفسير، ط 1 (1417 ه ق).
السّيّد شرف الدّين الإسترآباديّ، عليّ الحسينيّ (م ق 10)، تأويل الآيات الظّاهرة في فضائل العترة الطّاهرة، مؤسّسة النّشر الإسلاميّ- قم، ط 1 (1409 ه ق).
السّيوطيّ، جلال الدّين عبد الرّحمان بن أبي بكر بن محمّد (م 911)، تاريخ الخلفاء، مطبعة السّعادة- مصر، ط 1- (1371 ه ق).
الشّبلنجيّ، الشّيخ مؤمن بن حسن (م 1308)، نور الأبصار، دار الجيل- بيروت (1409 ه ق).
الشّجريّ، يحيى بن الحسين بن إسماعيل الجرجانيّ (م 479)، الأمالي الخميسيّة، عالم الكتب بيروت، مكتبة المتنبّي- القاهرة.
الشّريف المرتضى، (م 436)، تنزيه الأنبياء، مكتبة بصيرتي- قم، ارم.
الشّمشاطي، أبو الحسن عليّ بن محمّد بن المطهّر العدويّ (م ق 4)، الأنوار و محاسن الأشعار، تحقيق صالح مهديّ العزّاويّ، منشورات وزارة الإعلام- الجمهوريّة العراقيّة (1976 م).
الصّابريّ الهمدانيّ، أحمد، أدب الحسين و حماسته، مؤسسة النّشر الإسلاميّ، قم، (1407 ه ق).
الصّبّان، الشّيخ محمّد بن عليّ (م 1206)، إسعاف الرّاغبين في سيرة المصطفى، (بهامش نور الأبصار)، دار الفكر للطّباعة و النّشر و التوزيع.
الصّدوق، الشّيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ (م 381):
1- الأماليّ، كتابخانه اسلاميّه- تهران- ط 4- (1404 ه ق).
كمره اى، شيخ محمّد باقر، ترجمه امالى، كتابخانه اسلاميّه- تهران، چاپ 4- (1362 ه ش)
2- ثواب الأعمال و عقاب الأعمال- منشورات المطبعة الحيدريّة- النّجف (1392 ه ق- 1972 م).
3- علل الشّرائع- مؤسسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 1 (1408 ه ق).
4- معاني الأخبار- مؤسسة الأعلمي- بيروت، لبنان، (1410 ه ق).
5- من لا يحضره الفقيه- دار الكتب الإسلاميّة- طهران، ط 5 (1390 ه ق).
6- المواعظ، انتشارات هجرت- قم.
عطاردى، عزيز اللّه، ترجمه المواعظ، انتشارات هجرت- قم.
7- كمال الدّين و تمام النّعمة، دار الكتب الإسلاميّة (1390 ه ق).
8- الخصال، انتشارات علميّة الاسلاميّة.
فهرى، سيّد أحمد، ترجمه خصال، انتشارات علميه اسلاميه
9- عيون أخبار الرّضا، مؤسّسة الأعلميّ- بيروت، ط 1 (1404 ه ق).
10- الاعتقادات، (من مصنّفات الشيخ المفيد)، تحقيق عصام عبد السّيّد، المؤتمر العالمي لألفيّة الشيخ المفيد، قم، ط 1 (1413 ه ق).
الصّفّار، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن فروخ الصّفّار القميّ (م 290)، بصائر الدّرجات الكبرى في فضائل آل محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم، مؤسسة الأعلمي، طهران- ايران.
الطّبرانيّ، الحافظ أبو القاسم سليمان بن أحمد (م 360):
1- المعجم الكبير، مكتبة ابن تيميّة- القاهرة.
2- مقتل الحسين عليه السّلام (من المعجم الكبير)، دار الأوراد للنّشر و التّوزيع- الكويت، (1412 ه ق).
الطّبرسيّ، الفضل بن الحسن الطبرسيّ (م 548):
1- إعلام الورى بأعلام الهدى، مكتبة الحيدريّة- النّجف- ط 3 (1390 ه ق).
2- تاج المواليد (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيّد المرعشي النّجفي- قم، ط 1 (1406 ه ق).
3- مجمع البيان، تحقيق السّيّد هاشم رسولي محلّاتي، دار إحياء التّراث العربي- بيروت (1379 ه ق).
الطّبرسيّ، أبو نصر الحسن بن فضل (م ق 6)، مكارم الأخلاق، منشورات مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، لبنان، ط 2، (1392 ه ق).
الطّبرسيّ، أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب (م 588)، الإحتجاج، دار الطّباعة و النّشر النعمان- النّجف، (1386 ه ق).
الطّبريّ، أبو جعفر محمّد بن جرير بن رستم (م ق 4):
1- دلائل الإمامة، مطبعة الحيدريّة- النّجف، (1383 ه ق).
2- نوادر المعجزات في مناقب الأئمّة الهداة عليهم السّلام، مؤسسّة الإمام المهدي عليه السّلام، قم- ط 1 (1410 ه ق).
3- المسترشد في إمامة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، تحقيق الشّيخ أحمد المحموديّ، مؤسّسة الثّقافة الإسلاميّة لكوشانبور، ط 1.
الطّبريّ، أبو جعفر محمّد بن جرير بن يزيد (م 310):
1- التّاريخ (تاريخ الأمم و الملوك)، تحقيق محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار المعارف- مصر، ط 2.
پاينده، أبو القاسم، ترجمه تاريخ طبرى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران- (1352 ه ش)
2- التّفسير (جامع البيان في تفسير القرآن)، المطبعة الكبرى الأميريّة- مصر (1324 ه ق).
الطّبريّ، أبو جعفر محمّد بن قاسم (م 502)، بشارة المصطفى، منشورات مكتبة الحيدريّة- النّجف، (1383 ه ق).
الطّريحيّ، الشّيخ فخر الدّين (م 1085):
1- المنتخب، كتابخانه اروميّة- قم.
2- مجمع البحرين، تحقيق السّيّد أحمد الحسينيّ، دار الثقافة- النجف الأشرف.
الطّوسيّ، شيخ الطّائفة أبو جعفر محمّد بن الحسن الطّوسيّ (م 460):
1- الأمالي، دار الثّقافة- قم، ط 1 (1414 ه ق).
2- كتاب الغيبة، مكتبة نينوى- طهران.
3- مصباح المتهجّد، تصحيح اسماعيل الأنصاري الزّنجانيّ.
4- اختيار معرفة الرّجال- الكشّي.
العامليّ، الشّيخ بهاء الدّين محمّد بن الحسين (م 1030)، توضيح المقاصد (من مجموعة نفيسة)، مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفي، ط 1 (1406 ه ق).
العجليّ، أحمد بن عبد اللّه بن صالح أبو الحسن العجليّ (م 261)، تاريخ الثّقات، دار الكتب العلميّة- بيروت، ط 1 (1405 ه ق)، بترتيب الحافظ نور الدّين عليّ بن أبي بكر الهيثميّ (م 807) و تضمينات الحافظ ابن حجر العسقلانيّ، وثّق أصوله و خرّج حديثه و علّق عليه الدّكتور عبد المعطي قلعچيّ.
عماد الدّين طبري، الحسن بن عليّ بن محمّد (م 657)، كامل بهائى، مكتب مرتضوى
العمرانيّ، محمّد بن عليّ (م 580)، الإنباء في تاريخ الخلفاء، دفتر نشر كتاب- مشهد، چاپ 1 (1363 ه ش).
العمريّ النّسّابة، نجم الدّين أبو الحسن عليّ بن محمّد بن عليّ بن محمّد العلويّ (م ق 5)، المجديّ، مكتبة السّيّد المرعشي النجفيّ، قم، ط 1 (1409 ه ق).
الفتّال، أبو عليّ محمّد بن أحمد بن عليّ الفتّال النّيسابوريّ (م 508)، روضة الواعظين، طبع حجريّ- (1303 ه ق).
الفيروزآباديّ، السّيّد مرتضى (م ق 14)، فضائل الخمسة، مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات- بيروت، ط 4 (1402 ه ق).
الفيض الكاشانيّ، محمّد بن المرتضى المدعوّ بالمحسن (م 1091)، كتاب الصّافي في تفسير القرآن، مكتبة الصّدر- طهران، ط 2 (1416 ه ق).
القاضي النّعمان، القاضي النّعمان بن محمّد التّميميّ المغربيّ (م 363):
1- شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، تحقيق سيّد محمّد الحسينيّ الجلاليّ، مؤسّسة النّشر الإسلاميّة- قم، ط 1، (1412 ه ق).
2- دعائم الإسلام، دار المعارف- مصر، (1379 ه ق).
قاضى طباطبايى، سيّد محمّد على، تحقيق درباره اوّل اربعين حضرت سيّد الشهداء، بنياد علمى و فرهنگى شهيد آيت اللّه قاضى طباطبايى، چاپ 3 (1368 ه ش).
القزوينيّ، الحاج الشّيخ فضل عليّ (م 1361)، الإمام الحسين عليه السّلام و أصحابه، مطبعة باقري- قم، ط 1، (1415 ه ق).
القمّيّ، عليّ بن إبراهيم القمّي (م ق 4)، التّفسير، مكتبة الهدى (1386 ه ق).
القمّيّ، الشّيخ عبّاس القميّ (م 1359):
1- نفس المهموم- منشورات مكتبة بصيرتي- قم.
كمره اى، محمّد باقر، ترجمه نفس المهموم (رموز الشّهادة)، كتابخانه اسلاميه- تهران، ط 1، (1363 ه ش)
2- منتهى الآمال- و لم نذكر إلّا ما تفرّد به- كتابفروشى اسلاميّه- قم.
القندوزيّ، سليمان بن إبراهيم (م 1294)، ينابيع المودّة لذوي القربى، (رجعنا إليه من الجزء الثاني)، دار الأسوة للطّباعة و النّشر، ط 1 (1416 ه ق).
الكراجكيّ، أبو الفتح محمّد بن عليّ (م 449)، كنز الفوائد.
الكشّي، اختيار معرفة الرّجال، اختاره الشّيخ الطّوسي، چاپخانه دانشگاه مشهد- (1348 ه ش).
الكفعميّ، تقيّ الدّين إبراهيم بن عليّ (م 905)، المصباح، منشورات الرّضيّ، زاهدي.
الكلينيّ، أبو جعفر محمّد بن يعقوب (م 329):
1- الأصول من الكافيّ- انتشارات علميّة الإسلاميّة.
مصطفوى، سيّد جواد، ترجمه اصول كافى- انتشارات علميّه اسلاميّه
2- الفروع من الكافيّ- دار الكتاب الإسلاميّة- طهران (1391 ه ق).
الكنجيّ، محمّد بن يوسف الكنجيّ الشّافعيّ (م 658)، كفاية الطّالب في مناقب أمير المؤمنين، تحقيق محمّد هادي الأمينيّ، دار إحياء تراث أهل البيت عليهم السّلام- طهران، ط 3 (1404 ه ق).
كياء گيلانى، سيد أحمد بن محمّد بن عبد الرّحمان (م ق 10)، سراج الأنساب، تحقيق سيّد مهدى رجائى، كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى، ط 1 (1409 ه ق)
الماردينيّ، علاء الدّين بن عليّ بن عثمان (م 745)، الجّوهر النّقي (في ذيل السّنن الكبرى)، دار المعرفة- بيروت.
المازندرانيّ، الشّيخ محمّد مهدي (م ق 14)، معالي السّبطين، منشورات الشّريف الرّضي- قم، ط 2 (1363 ه ش).
المبرّد، أبو العبّاس محمّد بن يزيد (م 285)، الكامل في اللّغة و الأدب، مكتبة المعارف- بيروت.
المتّقيّ الهنديّ، عليّ المتّقيّ (م 975)، كنز العمّال، مؤسسة الرّسالة- بيروت، ط 5 (1405 ه ق).
المجلسيّ، محمّد باقر (م 1110):
1- بحار الأنوار، مؤسّسة الوفاء- بيروت، ط 2 (1403 ه ق).
2- بحار الأنوار، ج 32- 34، تحقيق الشّيخ محمّد باقر المحموديّ، مؤسّسة الطّباعة و النّشر التابعة لوزارة الثّقافة و الإرشاد الإسلاميّ، ط 2 (1416 ه ق).
3- جلاء العيون (رجعنا إليه من الجزء الثالث)، انتشارات سرور، ط 1 (1373 ه ش).
4- عين الحياة، انتشارات رشيدي، تهران.
محبّ الدّين الطّبريّ، أحمد بن عبد اللّه (م 694)، ذخائر العقبى، مؤسّسة الوفاء- بيروت، (1401 ه ق).
محمّد بن أبي طالب، الحسينيّ الموسويّ الحائريّ (م ق 10)، تسلية المجالس و زنية المجالس (رجعنا إليه من الجزء الرّابع)، تحقيق فارس حسّون كريم، مؤسّسة المعارف الإسلاميّة، ط 1 (1418 ه ق).
محمّد بن حبيب، أبو جعفر محمّد بن حبيب بن عمرو الهاشميّ البغداديّ (م 245)، كتاب المحبّر، منشورات دار الآفاق الجديدة- بيروت.
محمّد بن سليمان، الحافظ محمّد بن سليمان الكوفيّ (م ق 3)، مناقب الإمام أمير المؤمنين عليه السّلام، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة- قم، ط 1 (1413 ه ق).
المحموديّ، الشّيخ محمّد باقر، عبرات المصطفين في مقتل الحسين عليه السّلام، مجمع إحياء الثّقافة الإسلاميّة- قم، ط 1 (1415 ه ق).
مدرّسيّ، محمّد رضا بن محمّد مؤمن إمامي مدرّسي (م ق 12)، جنّات الخلود (المعمور من جداول النّور)، چاپ دار السّلطنة- تبريز (1284 ه ق)، چاپ سنگى.
المزّي، جمال الدّين أبو الحجّاج يوسف (م 742)، تهذيب الكمال، تحقيق الدّكتور بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرّسالة.
المسعوديّ، أبو الحسن عليّ بن الحسين (م 346):
1- إثبات الوصيّة، طبع حجري- ذي حجّة الحرام (1388 ه ق).
نجفى محمّد جواد، ترجمه اثبات الوصيّه، كتابفروشى اسلاميّه، (1343 ه ش)
2- التّنبيه و الإشراف، مطبعة بريل- ليدن، (1893 م).
پاينده، أبو القاسم، ترجمه التنبيه و الاشراف، شركت انتشارات علمى فرهنگى- چاپ 2، (1365 ه ش)
3- مروج الذّهب و معادن الجواهر، مطبعة السّعادة- مصر، ط 2، (1377 ه ق).
المصعب الزّبيريّ، أبو عبد اللّه المصعب بن عبد اللّه بن المصعب الزّبيريّ (م 236)، نسب قريش، عني بنشره لأوّل مرّة و تصحيحه و التّعليق عليه إ. ليفي بروفنسال، دار المعارف للطّباعة و النّشر، (1953 م).
المفيد، محمّد بن محمّد بن النّعمان (م 413):
1- الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد، انتشارات علميّة الإسلاميّة- طهران، (و عرضنا الكتاب على طبعة مؤسسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التّراث و صحّحنا مواقع الاختلاف).
رسولى محلّاتى، سيّد هاشم، ترجمه ارشاد، انتشارات علميّه اسلاميّه
2- الأماليّ، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلميّة- قم، (1403 ه ق).
3- مسارّ الشّيعة (من مجموعة نفيسة) مكتبة السّيّد المرعشيّ النّجفيّ- قم، ط 1 (1406 ه ق).
4- الإختصاص، مؤسّسة الأعلميّ للمطبوعات- بيروت، (1402 ه ق).
5- المقنعة (من مصنّفات الشيخ المفيد) تحقيق مؤسسة النّشر الإسلاميّ التّابعة لجماعة المدرّسين بقم المشرّفة، المؤتمر العالمي لألفيّة الشيخ المفيد، ط 1 (1413 ه ق).
المقرّم، عبد الرّزاق الموسويّ (م 1391)، مقتل الحسين عليه السّلام، مكتبة بصيرتي- قم، ط 5 (1394 ه ق).
مير خواند، مير محمّد بن سيد برهان الدّين (م ق 9)، روضة الصّفا (رجعنا إليه من الجزء الرّابع)، خيّام.
النّسائي، الحافظ أبو عبد الرّحمان أحمد بن شعيب النّسائي (م 303)، خصائص الإمام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، تحقيق محمّد باقر المحموديّ، ط 1 (1403 ه ق).
نصر بن مزاحم، أبو الفضل (م 212)، وقعة صفّين، تحقيق عبد السّلام محمّد هارون، المؤسسة العربيّة الحديثة- القاهرة، ط 2.
النّعمانيّ، ابن أبي زينب محمّد بن إبراهيم (م ق 4)، الغيبة، مكتبة الصدوق، ط 1 (1363 ه ش).
غفارى، جواد، ترجمه غيبت نعمانى، كتابخانه صدوق، ط 1 (1363 ه ش)
النّويريّ، الشّهاب الدّين أحمد بن عبد الوهّاب (م 730)، نهاية الإرب في فنون الأدب، المكتبة العربيّة- القاهرة، (1395 ه ق). هشام الكلبيّ، (م 204)، مثالب العرب، تحقيق نجاح الطّائيّ، دار الهدى- بيروت- ط 1 (1419 ه ق).
الهاشميّ، عليّ بن الحسين (م ق 14)، الحسين في طريقه إلى الشّهادة، انتشارات الشّريف الرّضي، ط 1، (1413 ه ق).
هندو شاه، هندو شاه بن سنجر النخجواني (م ق 8)، تجارب السّلف، مطبعة فروردين- تهران، (1313 ه ش).
الهيثميّ، أبو بكر (م 807)، مجمع الزّوائد و منبع الفوائد، دار الكتاب- بيروت، لبنان.
اليافعيّ اليمنيّ، عبد اللّه بن أسعد اليافعيّ الشّافعيّ (م 768)، مرآة الجنان و عبرة اليقظان، دائرة المعارف النّظاميّة الكائنة- حيدرآباد- دكن، (1337 ه ق).
اليزديّ، سيّد علي (م 1350)، وسائل المظفّري، طهران، (1320 ه ق).
اليعقوبيّ، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (م 292)، التّاريخ (تاريخ اليعقوبيّ)، مكتبة المرتضويّة- النّجف.
آيتى، دكتر محمّد إبراهيم، ترجمه تاريخ يعقوبي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، (1343 ه ش)