ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 11/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (6)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج11.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش دوم: خطبه غدير:
ادامه قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· 5 - 354
آيه «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا»(1)= آيه «الَّذينَ آمَنُوا»
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا...»(2)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهلبيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهلبيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهلبيت عليهمالسلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهمالسلام مراجعه شود. اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 102 سوره آلعمران است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :
«اى كسانى كه ايمان آورديد حق تقوى را پيشه كنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
در پايان مرحله پنجم از خطبه غدير، بار ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره به تقوى نمود و آيه 102 سوره آل عمران را به عنوان خطاب قرائت كرد و فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :
اى مردم، «از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
در اواسط خطبه و پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اتمام حجتهاى لازم در جهات نفى و اثبات موضوع ولايت، به عنوان آخرين سخن دو مطلب آمده است:
اول اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را ابلاغ نمودم و تا آنجا كه به من مربوط مىشد كار خود را به انجام رساندم.
دوم اينكه با كاشته شدن نهال اسلام در دلها، اينك نوبت مردم است كه با در نظر گرفتن خدا و ترس از عقوبت او اسلام خود را حفظ كنند. مطلب دوم با تضمين آيه قرآن در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و فقط تغيير عبارت «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» به «مَعاشِرَ النّاسِ» صورت گرفته و بقيه آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن به دنبال آياتى درباره حفظ ايمان و مخدوش نكردن آن قرار گرفته است. در آيه قبل پيروى مسلمانان از اهل كتاب را باعث بازگشت به كفر بعد از ايمان
مىداند و سپس با تعجب مطرح مىكند كه چگونه با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله و تلاوت آيات خدا مسلمانى تمايل به كفر پيدا مىكند.
اينجاست كه راه حل اين مشكل را تقواى واقعى ذكر مىكند و اينكه ترس حقيقى از خدا مسلمان را بر اعتقادش ثابت قدم مىدارد. لذا در آيات بعدى نيز تمسك به حبل الهى را ضامن بقاى مسلمانى مىداند.
آنچه به عنوان تفسيرى بنيادين بر اين آيه در اين فراز غدير است، ارتباط ولايت اهلبيت عليهمالسلام با تقواى واقعى و ترس از خداوند است. يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه تقوى به معناى ترس از خداوند در اينجا مطرح است، و لذا نبايد به معناى پرهيز از گناه كه نتيجه تقوى است در نظر گرفته شود. قرينه روشن آن دنباله آيه است كه نتيجه اين تقوى را حفظ اعتقاد ذكر مىكند، و از اين جهت ارتباط آن با ولايت اهلبيت عليهمالسلام روشن مىشود.
اين به نوعى نتيجهگيرى از «رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» و «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِسْلامُ» و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» بود، كه اگر خدا جز اسلام را نمىپذيرد منظور از آن اسلامى است كه ولايت دوازده امام عليهمالسلام در آن باشد.
آنان كه اهلبيت عليهمالسلام را رها كردند، در واقع با آن همه اتمام حجتهاى الهى - از غدير گرفته تا قبل و بعد از آن - باز هم از خدا نترسيدند. يعنى آنان كه با دشمنان و مخالفين ائمه عليهمالسلام هم صدا شدند در مقابل انذارها و هشدارهاى خداوند هيچ پروايى نداشتند و از جهنم نمىترسيدند. به تعبير ديگر، آنان كه ولايت على عليهالسلام را نپذيرفتند تقواى واقعى نداشتند اگر چه تظاهر به آن مىكردند.
يعنى آنان كه غدير را كأن لم يكن تلقى كردند و پيرو سقيفه شدند با نترسيدن از خدا ديگر «لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» نيستند، بلكه «ماتُوا وَ هُمْ غَيْرَ مُسْلِمينَ» بوده و از اسلام خارج شده وارد كفر گرديدهاند. اين مقتضاى استناد به اين آيه و تضمين آن در اين موقعيت از خطابه بلند غدير است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطابهاى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد ارتباط مستقيم بىتقوايى را با دشمنىِ ولايت چنين بيان فرمود:
فَاتَّقُوا اللّه - ايُّهَا النّاسُ - حَقَّ تُقاتِهِ وَ اسْتَشْعِرُوا خَوْفَ اللّه عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اخْلِصُوا النَّفْسَ وَ تُوبُوا الَيْهِ مِنْ قَبيحِ مَا اسْتَنْفَرَكُمُ الشَّيْطانُ مِنْ قِتالِ وَلِىِّ الامْرِ وَ اهْلِ الْعِلْمِ بَعْدَ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله(1):
اى مردم، از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است، و ترس از خداوند عزَّ ذكره را درك كنيد و نفس خود را خالص كنيد، و از كار قبيحى كه شيطان شما را به آن تشويق كرد كه به جنگ ولى امر و اهل علم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله برويد، توبه نماييد.
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه ... »(2)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط
ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 18 سوره حشر و آيه 94 سوره نحل است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد تقوا پيشه كنيد و هر نفسى ببيند كه براى فردا چه پيش فرستاده است تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
«وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(1):
«قسمهايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان دوم شخص عالم وجود معرفى نمود، و با قيود مختلف اين انحصار را بيان كرده فرمود: فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ. و لعنت و غضب الهى را بر منكر چنين مقامى نثار كرد.
1) . نحل / 94.
پس از معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، با تأكيد بر نزول جبرئيل در اين باره از قول خداوند فرمود: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» و سپس با ادغام دو آيه قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند. اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ قَوْلى هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى» ، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مىگويد: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد. «هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
خطابه غدير و در لحظات بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و معرفى آن حضرت، براى آمادگى كامل مردم در اعلام مقام عظيم على عليهالسلام شمهاى از فضايل آن حضرت را بيان كرده و ناگهان سخن از غضب الهى به ميان مىآورد.
ابتدا كسانى را كه كلام او را درباره على عليهالسلام رد كنند لعنت شده و مورد غضب الهى اعلام مىفرمايد. سپس به نقل از جبرئيل از خداوند تعالى لعنت و غضب را نثار كسى
مىداند كه ولايت را نپذيرد و با على عليهالسلام دشمنى كند. پس از اين جلوه غضبِ پروردگار درباره دشمنان على عليهالسلام، درباره روز قيامت بيدارباشى به مردم مىدهد و اين منظور را با اقتباس از دو آيه قرآن و ادغام مضمون آنها بيان مىفرمايد.
ابتدا قسمتى از وسط آيه 18 سوره حشر را مىآورد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه» ؛ و آنگاه براى ارتباط آيه به موضوعِ سخن كلمه «انْ تُخالِفُوهُ» را اضافه مىكند. سپس جملهاى از وسط آيه 94 سوره نحل را مىآورد: «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» ، و آنگاه جمله «إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» را مىآورد كه دنباله آيه سوره حشر است.
لازم به يادآورى است كه در فرازى ديگر از خطابه غدير نيز كه بعد از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده، اشارهاى به جمله «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» با عبارت «فَتَزِلَّ اقْدامَكُمْ» ديده مىشود؛ آنجا كه مىفرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ ابْليسَ اخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ اعْمالَكُمْ وَ تَزِلَّ اقْدامَكُمْ: اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد.
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره حشر درباره به ياد داشتن روز قيامت است. در آيه قبل شيطان را ذكر مىكند كه پس از گول زدن انسان از او بيزارى مىجويد و تنهايش مىگذارد، و در روز قيامت شيطان و انسانِ گول خورده هر دو به جهنم مىروند. در اينجا خداوند سفارش مىكند كه ببينيد براى فرداى قيامت چه مىفرستيد، و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردهاند، و خدا هم آنان را فراموش كرده است.
موضوع آيه سوره نحل از آيه 90 آغاز مىشود كه مىفرمايد: «إِنَّ اللّه يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسانِ» ، تا آنجا كه در آيه 92 مىفرمايد: «مانند كسى نباشيد كه تافته خود را باز مىكند» .
تا اينكه در آيه 94 كه مىفرمايد: «قسمهاى خود را براى فريب مردم به كار نبريد كه در نتيجه قومى كه ثابت قدم است بلغزد» ، و در آيه بعد مىفرمايد: «پيمان خود را به بهاى اندك نفروشيد» .
آنچه اقتباس از اين دو آيه در چنين موقعيتى از خطبه به ما مىفهماند - به ضميمه جملات قبل آن - دو امر مهم است: يكى انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت، و ديگرى لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليهالسلام.
در آيه مىفرمايد: «هر كس ببيند براى فرداى قيامت چه پيش فرستاده است» . اين جمله بعد از دو فراز مهم درباره على عليهالسلام آمده، و بدين معناست كه درباره اين دو مطلب مهم چه انتخابى براى قيامت داريد.
مطلب اول عبارت است از افضليت على عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه مردم تا آخر روزگار، و مطلب دوم پذيرفتن ولايت على عليهالسلام و دشمنى نكردن با آن حضرت است، و در هر دو مورد كسى كه نپذيرد مورد لعن و غضب الهى است. يعنى هر كس نپذيرد كه على عليهالسلام افضل از همه مردم است و نيز اگر ولايت او را نپذيرد و با او دشمنى كند ملعون و مغضوب است.
با ذكر اين دو مطلب مردم را بر سر دو راهى قرار مىدهد و فرداى قيامت را يادآورى مىكند كه آيا ولايت افضل الناس بعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را مىپذيريد كه لازمهاش دوستى و محبت اوست، يا ولايت او را نمىپذيريد كه لازمهاش دشمنى و عداوت با اوست.
پيرو مطلب قبلى كه دو راهى ولايت و عداوت بود، عنوان مخالفت با على عليهالسلام مطرح شده است. اگر دو جبهه موافق و مخالف با على عليهالسلام را در نظر بگيريم، هر كس
بايد يكى از دو مسير را انتخاب كند و طبعا در آن گام بردارد. پس از موافقت قلبى اعلام موافقت زبانى و كمك با همه وجود به راه آن حضرت و احقاق حق او نشانه انتخاب جبهه موافق است.
در نقطه مقابل، مخالفت زبانى و كمك به آنچه بر خلاف راه آن حضرت است حتى اگر با سكوت و يارى نكردن به موقع باشد نشانه انتخاب جبهه مخالف على عليهالسلام است، همان گونه كه در ماجراى سقيفه و نيز در ماجراى كربلا بسيارى از مردم با سكوت خود جبهه مخالف اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام را تقويت كردند و از موافقت خود دست كشيدند.
با اين دقت در مسئله مخالفت با على عليهالسلام معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مىشود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليهالسلام را مستلزم لغزش قدمهاى ثابت اعلام مىكند.
يعنى بسيارى از آنان كه در ايمان خود ثابت قدم بودند با مخالفت على عليهالسلام - اگر چه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشهدار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگر چه بعدا به فكر بازسازى آن افتادند و توبه كردند و بازگشتند و عدهاى از آنان جانانه على عليهالسلام را يارى كردند.
امام باقر عليهالسلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مىفرمايد: مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ارتداد بودند به جز سه نفر. پرسيدند: آن سه كيانند ؟ فرمود: مقداد و ابوذر و سلمان، و سپس فرمود: زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند.(1)
همچنين امام صادق عليهالسلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مىنمايد: به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره !(2)
در حديث ديگرى امام صادق عليهالسلام در بيان نمونهاى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(1)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليهالسلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(2)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مىخواهيم كه از گناهانمان چشمپوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(3)
از جهتى ديگر مىتوان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليهالسلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچكترين لغزش آغاز مىشود تا به لغزشهايى مىرسد كه به قعر جهنم پرتاب مىكند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهلبيت عليهمالسلام قابل درجهبندى هستند.
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ . آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقا لِما مَعَكُمْ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 47 سوره نساء است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقا لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ» :
«اى كسانى كه كتاب به آنان داده شده ايمان آوريد به آنچه نازل كرديم كه تأييد مىكند آنچه همراه شماست قبل از آنكه هلاك نماييم صورتهايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، «آمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ و النور الذى انزل معه مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ» . بِاللّه ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ الاّ قَوْما مِنْ اصْحابى اعْرِفُهُمْ بِاسْمائِهِمْ وَ انْسابِهِمْ، وَ قَدْ امِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ:
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و رسولش و نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك نماييم صورتهايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم. به خدا قسم از اين آيه قصد نشده مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مىشناسم، ولى مأمورم از آنان پرده پوشى كنم.
1) . نساء / 47. غدير در قرآن: ج 2 ص 69 - 72.
خطبه غدير مرحله اصلى را در معرفى على عليهالسلام و دوستان و دشمنانش پشت سر گذاشته و مىخواهد زنگ خطر را درباره حضور جدى منافقين در جامعه مسلمين به صدا در آورد. آغاز سخن در اين مرحله با ذكر آيه مزبور است كه خداوند گروهى را به حيلهگران اصحاب سَبت تشبيه كرده كه با نيرنگ و استناد به دين فرامين الهى را زير پا گذاشتند.
اصحاب سبت قومى بودند كه شغلشان ماهيگيرى بود و در كنار دريا سكونت داشتند. خداوند به آنان دستور داد روزهاى شنبه كار خود را تعطيل كنند و ماهى نگيرند و در اين باره «أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقا غَلِيظا» يعنى «پيمان محكمى از آنان گرفتيم» .(1)روزهاى شنبه كه تعطيل كرده بودند ماهيان روى آب ظاهر مىشدند و طمع ماهيگيران را بر مىانگيختند، ولى در غير روز شنبه ماهىها نمىآمدند و اين امتحان الهى بود.
آن مردم براى آنكه ماهيان را در روز شنبه از دست ندهند و در عين حال - به خيال خود - با فرمان الهى مخالفت نكرده باشند، در كنار دريا حوضچههايى تعبيه كردند كه امواج آب ماهىها را بىاختيار به آن حوضچهها مىريخت و راه بازگشت نداشتند.
اين كار بدون حضور ماهيگيران در روز شنبه به وقوع مىپيوست و ماهيان در آن گودالها مىماندند تا روز يكشنبه كه مردم مىآمدند و آنها را مىگرفتند، و ادعا مىكردند ما مخالف حكم خدا كارى نكردهايم و روز شنبه ماهى نگرفتهايم !(2)
موعظه هيچ كس در اينان اثر نمىكرد. عدهاى مىگفتند: چرا موعظه مىكنيد قومى را كه مستحق عذابند ؟ در پاسخ مىگفتند: براى آنكه نزد خدا معذور باشيم و به اميد
آنكه از كار خود باز گردند.(1)عاقبتِ اصحاب سبت لعنت و دورى از رحمت خدا بود، تا جايى كه خداوند آنان را مسخ نمود و از انسانيت بيرون برد.(2)
در اين فرازِ خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد مىكند كه منظور از اين آيه و آن گروهى كه مانند اصحاب سبت لعنت شدهاند گروهى از اصحاب من هستند؛ و در فقرات بعدى تصريح مىفرمايد كه آنان اصحاب صحيفه ملعونهاند. چه مشابهتى در اعمال و رفتار اين دو گروه وجود دارد كه خداوند از ميان لعنت شدگان، اصحاب سبت را نام مىبرد ؟
چه شباهتى بين اهل سقيفه و اصحاب سبت بالاتر از اينكه با پوشش دين و به نام اسلام، بدعتها را جايگزين فرامين الهى نمودند؛ و در همه موارد با اينكه رو در روى خدا ايستاده بودند با كمال وقاحت نشان دفاع از پيامبر صلىاللهعليهوآله و دين او را بر پيشانى خود بسته بودند ؟ !
اگر آنان بر سرِ گرفتنِ ماهى و رسيدن به مال دنيا متوسل به چنان نيرنگهايى مىشدند، اهل سقيفه براى محو نام على بن ابىطالب عليهالسلام و خاندانش و باز گرداندن مردم به جاهليت حيلههاى آن چنانى را به كار مىگرفتند. اگر لعنت و دورى آنان از رحمت الهى با مسخ شدن پايان يافت، اهل سقيفه مستحق سزايى هستند كه اين جهان ظرفيت انعكاسش را ندارد، و در برزخ و قيامت اثر آن ظاهر شده و مىشود.
امام سجاد عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: خداوند اصحاب سبت را به خاطر صيد ماهى مسخ نمود. چگونه مىبينى نزد خداى عز و جل حال كسانى را كه فرزندان انبياء را به قتل رساندند و حرمت آنان را شكستند ؟ اگر چه خداوند تعالى آنان را در دنيا مسخ نكرد، ولى آنچه از عذاب آخرت برايشان آماده كرده چندين برابر عذاب مسخ است.(3)
نمونهاى از عالم برزخِ آنان كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه به حارث همدانى فرمود:
آنچه من مىبينم تو هم مىبينى ؟ عرض كرد: چگونه مىتوانم آنچه شما مىبينى من هم ببينم در حالى كه خداوند به شما نورانيت داده و مقامى عطا فرموده كه به احدى نداده است. فرمود: اين اولى است كه بر پرتگاهى از آتش قرار دارد و التماس مىكند كه اى اباالحسن مرا ببخش، ولى خدا او را نبخشايد.
بار دوم اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اين ديگرى دومى است كه بر شكافى از آتش قرار دارد و مىگويد: اى ابا الحسن مرا ببخش، ولى خدا او را نبخشايد.(1)
نمونهاى از عذاب آخرت غاصبين، حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه فرمود: در جهنم تابوتى از آتش است كه در آن دوازده نفرند: شش نفر از اولين و شش نفر از آخرين. اين تابوت در چاهى در قعر جهنم است و بر در آن تابوت قفلى است و بر در آن چاه صخرهاى است. هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را از در آن چاه برمىدارد، و جهنم از شعلهها و حرارت آن چاه شعلهور مىشود.
شش نفر از اولين عبارتند از قابيل پسر آدم كه برادرش را كشت، و فرعون بزرگ فرعونها، و كسى كه با حضرت ابراهيم عليهالسلام بر سر توحيد مجادله نمود، و دو نفر از بنىاسرائيل كه كتاب آسمانى آنان را تحريف كرده سنتهايشان را تغيير دادند كه يكى يهوديان را و ديگرى مسيحيان را منحرف ساخت، و ابليس ششمى آنان است.
و اما شش نفر از آخرين يكى دجال است و بقيه پنج نفر اصحاب صحيفهاند كه در حجة الوداع و مقارن غدير پيمان نامهاى بر ضد پيامبر و اميرالمؤمنين عليهالسلام امضا كردند و سر از سقيفه در آوردند كه عبارتند از: اولى و دومى و ابوعبيده جراح و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفة.(2)
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »(1)
شمسايى) : ص 223 - 288.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همه سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ابلاغ دستورات پروردگار بود، اما در هيچ كدام خداوند دستور خاصى براى ابلاغ نداده بود. وقتى حكمى مانند نماز و امثال آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل مىشد به معناى آن بود كه آن را به مردم برساند، و نياز نبود كه امر خاصى هم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شود كه امر نماز را به مردم ابلاغ كن.
اما در مسئله ولايت، گذشته از اصل مسئله كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده بود، براى ابلاغ آن امر خاص ديگرى نازل شد و آن آيه 67 سوره مائده بود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر برسان آنچه (در حق على عليهالسلام) از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه به همين امر خاص، مراسم غدير را ترتيب داد تا ابلاغ اين حكم به شكل خاصى انجام پذيرد. اقدام بديعى كه در سخنرانى غدير انجام گرفت آن بود كه در همان آغاز سخن - پس از حمد و ثنا - پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به صراحت اعلام كرد كه اين سخنرانى به خاطر نزول آن دستور است، آنجا كه حضرت فرمود: أُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ: من اكنون در حال اداى وظيفه نسبت به مطلبى هستم كه خدا بر من وحى فرموده است.
1) . مائده / 67 . واقعه قرآنى غدير: ص 67 ، 82 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 51 ، 140، 137 - 146، 147 - 155. غدير در قرآن: ج 1 ص 35، 84 - 150 و ج 3 ص 425 - 433، 507 ، 508 . آيات ولايت مرتضوى : ج 2 ص 26 - 29، 79 - 97، 207 - 249. شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم (نقوى - جعفرى) : ص 141 - 143. غدير در آئينه قرآن (كورانى -
آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده كه «اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و تصريح كرد كه موضوع اين ابلاغ ولايت على عليهالسلام است.
به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مىكند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواستهاى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنهگران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمىشود.
و لذا با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچكترين بىنظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند متوجه مطلب اصلى نمود.
آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامهاى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود. سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
اكنون كليد سخن به حركت درآمد و قفل آن براى مراحل بعدى كلام گشوده شد. ابتدا حضرت به مردم گوشزد كرد كه من سابقه كوتاهى و قصور در ابلاغ اوامر الهى نداشتهام و نزول چنين آيهاى درباره ابلاغ ولايت سبب خاصى دارد. آنگاه در بيان علت نزول چنين آيه شديد اللحنى فرمود: «جبرئيل سه مرتبه از طرف خداوند بر من دستور ابلاغ ولايت على را آورد» .
در اينجا قبل از بيان علت نزول آيه، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وِلَيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليهالسلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است.
آنگاه به علت نزول آيه پرداخته و فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم. سپس اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ» بيان كرد.
سپس اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه حضرت زا تمسخر كرده و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.
در چند فراز ديگر از خطبه غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود، براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت اعلام فرمود كه درباره برنامهاى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.
سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
سپس با اشاره به منافقين و شيطنتهايشان، از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.
لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّهُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» (فى عَلى+چٍّ عليهالسلام، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ... .
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّهُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ؛ «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى حَقِّ عَلِىٍّ عليهالسلام «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
براى خدا بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مىكنم، و شهادت مىدهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد، كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده، و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده» درباره على عليهالسلام يعنى خلافت على بن ابىطالب «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» ... .
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده» در حق على عليهالسلام «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
آيه تبليغ به طور مفصل و با تمام جوانب آن در محل خود آمده است. براى توضيح بيشتر به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش پنجم «ماجراهاى پس از مكه تا غدير» مراجعه شود.
آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ»(1)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهلبيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهلبيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
1) . حج / 1. غدير در قرآن: ج 2 ص 449، 450. سخنرانى استثنائى غدير: ص 223 - 231. واقعه قرآنى غدير: ص 106.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهلبيت عليهمالسلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهمالسلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 1 سوره حج است:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ» :
«اى مردم تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد كه زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين فراز از بخش دهم خطبه غدير سفارش به تقوى كرد و آيه اول سوره حج را براى ترساندن مردم از روز قيامت قرائت كرد: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ» و هشدار داد كه مرگ و معاد و حساب و ميزان و حساب در پيشگاه خدا و ثواب و عذاب را به خاطر داشته باشيد كه ترازوى دقيق الهى در برابر شماست.
مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ» . اُذْكُرُوا الْمَماتَ وَ الْمَعادَ وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ اُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ نَصيبٌ:
اى مردم، تقوى را، تقوى را. از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عزّ و جلّ فرموده: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْىءٌ عَظيمٌ» : «زلزله قيامت چيز بزرگى است» . مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را
به ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مىشود، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
در اواخر خطبه، قبل از آنكه مسئله بيعت مطرح شود، پيامبر صلىاللهعليهوآله يك بار ديگر امامت دوازده امام عليهمالسلام را مطرح مىفرمايد و به دنبال آن بار ديگر تقوى را گوشزد مىنمايد، و پس از آن به عنوان مؤثرترين راه در حفظ پيام غدير مسئله قيامت را مطرح مىفرمايد.
حضرت اين مطلب را با تضمين نيمه دوم آيه مربوط به زلزله روز قيامت در كلام خويش بيان مىنمايد و تصريح مىكند كه «كَما قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» و اين تصريحى در استناد به قرآن است.
در قرآن آغاز سوره حج با اين آيه است، و آيه بعدى در تشريح عظمت زلزله روز قيامت چنين مىفرمايد: روزى كه آن زلزله را مىبينند هر مادر شيردهى كودك شيرخوارش را فراموش مىكند و هر باردارى جنين خود را بر زمين مىنهد و مردم را به حالت مست مىبينى در حالى كه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است.
در حالى كه سخن از صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام است، خاطر نشان ساختن وحشت عظيم از منظره هولناك قيامت، چراغ خطرى پيش روى امت اسلام است كه با يادآورى آن بر در خانه صاحب اختيارش على بن ابىطالب عليهالسلام آتش بپا نكنند، و با به خاطر آوردن آن روزِ تنهايى كه حتى مادران شيرخوار فرزند خود را رها مىكنند محسن و زهرا عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت نرسانند ! !
راستى اگر مسلمانان اعتقاد به قيامت داشته باشند و بدانند كه در آن روز خداوند دستورات امروز غدير را مطالبه خواهد كرد:
آيا باز هم على عليهالسلام را رها خواهند كرد ؟
آيا جدايى از غدير را فاصله گرفتن از بهشت احساس نخواهند كرد ؟
آيا زير پرچم سقيفه رفتن را گام نهادن در آتش و ورود به جهنم نخواهند دانست ؟
آيا هنوز تا قيامت نرسيده نمىتوان از جهنمِ سقيفه نجات يافت و به بهشتِ غدير وارد شد ؟
گويا فاصله غدير تا سقيفه تصويرى از فاصله بهشت و جهنم است. غدير پلى بر بهشت است كه سقيفه بر سر راه آن قرار گرفته تا معلوم شود كه بايد ايمان ما به ولايت على عليهالسلام آن قدر محكم باشد كه هنگام عبور از اين پل در جهنم سقيفه سقوط نكنيم.
به راستى كه هم هدايتِ غدير بُرنده است و هم ضلالتِ سقيفه، كه اگر تيزى اعتقاد به غدير بتواند سقيفه را بِبُرد و ريز ريز كند و نابود سازد، بهشت پايان اين مسير پر خطر خواهد بود، ولى اگر قيچىِ سقيفه كه در چنگال شيطان است در دلى جاى داشته باشد و غدير را از آن جدا سازد، راه بهشت هم بىنشانِ آن گم خواهد شد و پايانى جز سقوط در جهنم نخواهد داشت.
آيه «يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ»(1)= آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ»(2)
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره به مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن داشت. حضرت در فرازى از بخش سوم
خطبه غدير و پس از بيان علم امامان عليهمالسلام، مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن را مطرح فرمود. حضرت با اشاره به آيه 54 سوره مائده:
«يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» فرمود: «على عليهالسلام است كه به حق هدايت مىكند، بدان عمل مىنمايد، و باطل را ابطال نموده از آن نهى مىكند، و در راه خدا ملامت سرزنش كنندهاى او را مانع نمىشود» :
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ، وَ لا تَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لا تَأْخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ:
اى مردم، از على به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مىنمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندهاى او را مانع نمىشود.
آيه «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »(1)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه . يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »
آيه «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»(2)= آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ ... »(3)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد
و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است.
از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 217 سوره بقره و آيه 86 - 88 سوره آل عمران است:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّه وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :
«از تو درباره ماه حرام و جنگ در آن سؤال مىكنند بگو جنگ در آن كار بزرگى است و ايجاد مانع بر سر راه خدا و كفر به اوست و خارج كردن اهلش از آن نزد خدا بالاتر است و فتنه از قتل هم بالاتر است آنان همچنان با شما جنگ مىكنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند هر كس از شما از دين خود باز گردد و در حالى
بميرد كه كافر باشد چنين كسانى همانانى هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت سقوط مىكند و آنان اصحاب آتش هستند كه براى هميشه در آنند» .
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ. خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1):
«چگونه خدا هدايت مىكند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و براى آنان بينات آمد و خداوند قوم ظالم را هدايت نمىكند. آنان كسانى هستند كه جزايشان اين است كه بر آنان لعنت خدا و ملائكه و همه مردم است. و براى هميشه در آن خواهند بود و عذاب آنان تخفيف داده نمىشود و مهلت داده نمىشوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام بخش چهارم خطبه غدير و بيان حديث غدير و آيه اكمال دين، و پس از اهانت منافقين بين اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت بدون كوچكترين وقفهاى سخنان خود را ادامه داده وارد بخش پنجم خطابه شد و به تبيين بيشتر آيه اكمال پرداخت.
آن حضرت از يك سو كمال دين را با امامت دوازده امام عليهمالسلام اعلام فرمود، و از سوى ديگر هر گونه انكار امامت آنان را مساوى با سقوط اعمال و خلود در آتش اعلام كرد.
همچنين راه هر تخفيفى را در عذاب چنين كسانى منتفى دانست و در اين باره آيه 217 سوره بقره: «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ» ، و آيه 88 سوره آل عمران: «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» را در ضمن كلام خود آورد، و منكرين امامت را مستحق چنين عذابى دانست:
1) . آل عمران / 86 - 88 .
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» :
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و كسانى كه جانشين او از فرزندان من از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب آنان تخفيف نمىيابد و به آنان مهلت داده نمىشود.
لحظاتى پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر و معرفى او با «مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، و دقيقا پس از پايان اين اعلام و اقرار گرفتن از مردم، پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين برخورد درباره انكار چنين ولايتى را با قاطعيت نشان داد و اعمال منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام را بىارزش خواند و آنان را به جهنم بشارت داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين هدف را با اقتباس از دو آيه كه درباره مرتدين از اسلام است و ارتباط كاملى به موضوع دارد مطرح فرمود و با استفاده از فقره آخر هر دو آيه - كه نتيجه ارتداد است - كلام خود را كامل فرمود. آخر آيه سوره آل عمران عينا در كلام حضرت آمده، ولى آيه سوره بقره با افزودن «الَّذينَ» به صورت «فاولئك الَّذِينَ حَبِطَتْ ... » آمده و به جاى «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» ، اختصارا جمله «وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» ذكر شده است.
در قرآن، آيه سوره بقره درباره جنگ و حرمت آن در ماههاى حرام است. از اواسط آيه سخن به مقايسه قتل و فتنهانگيزى منتقل مىشود و اينكه «الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» و در پى آن مسئله ارتداد و بازگشت از دين مطرح مىشود و كسى كه با حال ارتداد بميرد به سقوط اعمال و آتش خالد جهنم جزا داده مىشود.
نظير اين آيه در سوره توبه آمده كه آيه 17 آن چنين است: «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّه شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» . آيه سوره آل عمران درباره كسانى است كه از مسلمانى باز مىگردند و بعد از اقرار به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر مىشوند. چنين كسانى مستحق لعنت خدا و ملائكه و مردماند، و در جهنم بدون تخفيف معذب خواهند شد. در آيات بعد هم مسئله ارتداد دنبال شده و قبول نشدن اعمالشان از جهات مختلف مطرح شده است.
نظير اين آيه در سوره بقره ديده مىشود كه از آيه 159 كسانى را ذكر مىكند كه براهين الهى را كتمان مىكنند و مورد لعنت هستند. سپس توبه كنندگان را كه حقايق كتمان شده را براى مردم تبيين مىكنند مورد عفو قرار مىدهد. آنگاه در آيه 161 و 162 بار ديگر كسانى را كه كافر شده و با همان كفر مىميرند مورد لعنت خدا و ملائكه و مردم قرار مىدهد و مستحق عذابى خالد مىداند كه تخفيف و مهلتى در آن نيست.
در بُعد تفسيرى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه نسبت به دو آيه شريفه اين نكته حائز اهميت است كه در هر دو آيه موضوع سخن از كسانى است كه پس از شناخت براهين و پذيرفتن دين الهى مرتد و كافر مىشوند و از اسلام باز مىگردند.
اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شدهاند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهمالسلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مىزنند و با اين كار خود مرتد و كافر مىشوند. نكته فوق را پيامبر صلىاللهعليهوآله در سه مرحله بيان فرموده است:
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل نموده است» . اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى
اسلام دارند، ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مىكنند كه «ما دين كامل نمىخواهيم» ، و خدا هم مىگويد: «دين ناقص مانند بىدينى است» !
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. روشنترين راه براى فهماندن اين باقيمانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ» است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابىطالب عليهالسلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ. از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مىتواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ» .
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليهالسلام قرار مىگيرند؛ و اگر متعلق به «لَمْ يَأْتَمَّ» باشد منظور از آن عموم منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام از روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا برپايى قيامت است، و اختصاصى به بيعت شكنان روزهاى اول خلافت نخواهد داشت.
عبارت «الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» را مىتوان شاهدى بر احتمال دوم يعنى متعلق بودن به «لَمْ يَأْتَمَّ» دانست، زيرا عرضه بر خداوند نوعى اشاره به آمادگى براى پاسخگويى است، و حضرت بدين وسيله منكرين امامت را هشدار مىدهد. اگر چه با پذيرفتن احتمال اول هم كه متعلق به «يَقُومُ» بدانيم، باز اطلاق عبارت شامل همه منكرين امامت در گستره زمان و مكان خواهد بود.
مسئله ارتداد و بازگشت از دين الهى نزد خداوند از كفر بالاتر است. اكنون كه نپذيرفتن امامت ائمه عليهمالسلام نزد خداوند ارتداد و بازگشت از اسلام است، در اين فراز خطبه با استناد به آيه دو جزاى مهم براى اين انسانهاى بىپروا نسبت به دينشان در نظر گرفته شده است:
جزاى اول: حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ بىارزش شدن و بطلان اعمال و فساد آن كه معناى «حبط» است. يعنى آنچه به عنوان اسلام انجام دادهاند طبعا بايد براى آنان در دنيا و آخرت نتيجه و فايدهاى داشته باشد، اما خداوند صريحا بر اعمالشان خط بطلان مىكشد و آن را در دنيا و آخرت بىارزش مىخواند.
اين بدان معناست كه كفار در اثر برخى نيكىهايشان لا اقل در دنيا جزاى آنها را خواهند ديد، ولى منكرين امامت نه تنها در آخرت دست خالى خواهند بود كه در دنيا هم به عنوان جزاى خيراتشان چيزى به آنان داده نمىشود و اين به خاطر فاسد شدن و بطلان اعمالشان در اثر انكار ولايت است.
جزاى دوم: فِى النَّارِ آتش جهنم بدون شك سزاى كسى است كه پس از عمرى مسلمانى بدان پشتِ پا بزند و مرتد شود، ولى توصيف اين عذاب در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله حاكى از غضب فوق العاده الهى نسبت به چنين كسانى است. آن حضرت سه نكته درباره عذاب اين گروه با اقتباس از قرآن فرموده است:
«خالِدُونَ» : هميشه در جهنم خواهند بود و از آن خلاصى ندارند، يعنى هيچ دستمايهاى براى بهشت ندارند.
«لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ» : در عذاب آنان تخفيف داده نمىشود، و گويا هيچ شفاعتى درباره آنان پذيرفته نخواهد شد.
«وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» : به آنان مهلت داده نمىشود، چه در رفتن به سوى جهنم كه به آنان اجازه هيچ گونه توقفى داده نمىشود، و چه در داخل جهنم كه لحظهاى عذاب قطع نمىشود.
آيه «يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 71 سوره احزاب است:
«يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللّه وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظِيما» :
«اعمال شما را اصلاح مىنمايد و گناهانتان را مىآمرزد و هر كس از خدا و رسولش اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الائِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما:
1) . احزاب / 71. غدير در قرآن: ج 2 ص 207 - 209.
اى مردم، هر كس از خدا و پيامبرش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى عظيم رسيده است.
آخرين كلمات خطبه غدير است و پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال تشويق مردم به بيعت است، بعد از آنكه اقرار لسانى از مردم را گرفته است. رستگارى و سعادت بزرگ را كه هدف همه انسانهاست مطرح مىكند و براى رسيدن به اين سر منزل مقصود يك راه نشان مىدهد و وظيفه مردم مىداند كه آن را دنبال كنند و اين راه را در قالب نيمى از آيه 71 سوره احزاب به صورت تفسير گونهاى در كلام مباركش تضمين فرموده است.
زمينه اين آيه در قرآن مسئله تعليم و اطاعت محض از فرامين خدا و رسول است و از آيه 69 آغاز مىشود كه مىفرمايد: «مانند اذيت كنندگان حضرت موسى عليهالسلام نباشيد كه درباره خداوند سخن ناروا گفتند (و درخواست رؤيت خدا را نمودند) . خدا او را از گفته آنان برى نمود و اين گفتار آنان به عظمت آن حضرت در پيشگاه الهى لطمهاى نزد» .
آنگاه به مؤمنين دستور مىدهد كه سخن به حق و درستى بگويند تا اعمال آنان را اصلاح كند و گناهانشان را ببخشايد. به عنوان نتيجه گيرى از مسايل مربوط به اذيت كنندگان حضرت موسى عليهالسلام و آنچه بايد امت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش بگيرند اطاعت خدا و رسول را تنها راه چاره اعلام مىنمايد.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت ضمنى درباره اين آيه فرموده تعيين كسانى است كه اطاعت آنان رستگارى بزرگ است. در قرآن فقط خدا و رسول ذكر شدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله با آوردن حرف عطف (واو) اطاعت دوازده امام عليهمالسلام را كه در غدير معرفى شدند به اطاعت آنان ملحق نموده است.
در آخرين بخش خطابه غدير، آن حضرت دوازده امام عليهمالسلام را به صورت دقيقترى در چندين عبارت تعيين فرمود و حتى نام امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را برد. اكنون كه مىفرمايد: «امامانى كه ذكر كردم» اشاره به همين موارد است.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه فرموده به دو جهت باز مىگردد:
يكى اينكه تنها كسانى كه اطاعت محض از آنان سعادت ابدى است خدا و معصومين عليهمالسلام هستند، و اين انحصار به خاطر عصمت آنان است و چون ديگران چنين مقامى ندارند چنان حقى هم نخواهند داشت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: نه در معصيت خدا مىتوان از كسى اطاعت كرد و نه از كسى كه معصيت خدا را مرتكب مىشود اطاعت جايز است. اطاعت مخصوص خدا و رسول و اولىالامر است. خداوند به اطاعت رسولش امر فرموده زيرا معصوم و مطهر است و به معصيت خدا امر نمىكند؛ و به اطاعت اولىالامر دستور داده زيرا آنان معصوم و مطهرند و به معصيت خدا امر نمىكنند.(1)
دوم اينكه اطاعت هر كس به جز معصومين عليهمالسلام نه تنها راه سعادت نيست، بلكه شقاوت محض است. زيرا معناى انحصار اطاعت در عدهاى خاص همين است، و لازمهاش آن است كه هر راهى غير راه معصومين عليهمالسلام انحراف و سير قهقرايى است.
مجموع اين دو جهت هشدارى است به ما براى شناخت بيشتر راه معصومين عليهمالسلام و فرامينشان از يك سو، و شناسايى دقيقتر دشمنان ائمه عليهمالسلام و راهشان، تا فوز عظيم و سعادت ابدى را براى دنيا و آخرت خود تضمين كرده باشيم.
آيه «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا»(2)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش اول غدير بيان فرمود
تسليم همه مخلوقات در برابر ذات الهى بود كه با عباراتى بلند و زيبا يادآور شد. اينكه در برابر عظمت او همه متواضع، و در برابر عزت او همه ذليل، و در برابر قدرت او همه تسليم، و در برابر هيبت او همه خاضع هستند.
پس از آن با اشاره به آيه 54 سوره اعراف: «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا» ، اشاره به چرخش خاضعانه افلاك نمود:
وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّهُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الاَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمّى، يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ، وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ:
شهادت مىدهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شدهاند. پادشاهِ پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مىگرداند، كه به سرعت در پى آن مىرود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
آيه «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ»(1)= آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ ... »(2)
غدير: ص 179 - 186.
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه
اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود.
از جمله اين آيات آيه 17 سوره حجرات و آيه 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله و آيه 35 سوره الرحمن و آيه 13، 14 سوره فجر است:
«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» :
«بر تو منت مىگذارند كه مسلمان شدهاند بگو اسلامتان را بر من منت مگذاريد بلكه خداوند بر شما منت دارد كه شما را به ايمان هدايت كرده اگر راستگو باشيد» .
«ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»(1):
«اين بدان جهت است كه آنان پيروى كردند از آنچه خدا را ناراضى مىكند و رضايت او را نخواستند خدا هم اعمال آنان را ساقط كرد» .
«يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»(2):
«بر شما فرستاده مىشود شعلهاى از آتش و مس گداخته و كمك نمىشويد» .
«فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(1):
«پروردگارت تازيانه عذاب را بر سر آنان ريخت. پروردگارت در كمين است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى خطر غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پذيرش دين بود كه گوشزد كرد. ديگرى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه عملتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس گداخته مبتلا مىنمايد. پروردگار شما در كمين است.
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه اسْلامَكُمْ فَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ ( «ج» : وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ) ، انَّهُ لَبِالْمِرْصادِ:
اسلامتان را بر خدا منت مگذاريد كه بر شما غضب مىكند و از سوى او عذابى به شما مىرسد ( «ج» : شما را به تازيانه عذاب مبتلا مىكند) ، و خدا در كمين است.
1) . فجر / 13، 14.
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فينا ما لا يُطيعُكُمْ ( «و» : وَ لا يُطيعُكُمُ) اللّه وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ:
درباره ما بر خدا منت مگذاريد به آنچه خود سخن شما را اطاعت نمىكند، ( «و» : كه خدا از شما اطاعت نمىكند) و بر شما غضب نموده به تازيانه عذاب مبتلايتان مىنمايد.
در فرازى ديگر از بخش ششم خطبه غدير مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مىكنند» ، و سپس غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مىريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد» .
وَ سَيَجْعَلُونَ الاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، اَلا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ:
و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام استاى جن و انسكه مىريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
خطر دوم غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پذيرش دين بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» .
دوم آيه 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود: اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت مگذاريد كه در نتيجه عمل شما را نابود مىكند و بر شما غضب مىنمايد و شما را به شعلههايى از آتش و مس گداخته مبتلا نمايد. پروردگار شما در كمين است.
موقعيت تاريخى اين آيه را از اين منظر نيز مىتوان بيان كرد:
در اواسط خطبه غدير قبل از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئهگران بر ضد خلافت را مطرح كند، براى آنكه مسلمانان به سوابق خود در اسلام مغرور نشوند و خود را در معرض امتحانى سخت بدانند، اين چهار آيه در يك فراز تركيب شدهاند.
آيه اول (لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ) در كلام حضرت - طبق نسخههاى مختلف - به سه گونه تضمين شده است:
در نسخه «ب» با افزودن «ب» در كلمه «بِاسْلامِكُمْ» و افزودن جمله «بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه» بعد از آن آمده است. در نسخههاى «الف» و «ج» به جاى «عَلَىَّ» كلمه «عَلَى
اللّه» آورده شده است. در نسخههاى «ه» و «و» به جاى «اسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» آمده و بعد از آن در نسخه «ه» «ما لا يُطيعُكُمُ اللّه» ، و در نسخه «و» «وَ لا يُطيعُكُمُ اللّه» افزوده شده، و كلمه «عَلَىَّ» نيز به صورت «عَلَى اللّه» ذكر گرديده است.
آيه دوم (اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ) به صورت اقتباس كامل و تبديل غايب به مخاطب در كلام حضرت با عبارت «فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ» آمده كه در برخى نسخهها فقط «يَسْخَطَ عَمَلَكُمْ» ذكر شده است.
آيه سوم (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ ...) فقط در نسخه «ب» در كلام حضرت با عبارت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ» ديده مىشود. لازم به يادآورى است كه اين آيه يك بار ديگر در اواخر همين بخش ششم خطبه ذكر شده است كه در جاى خود مورد بررسى قرار خواهد گرفت.(1)
آيه چهارم (فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ، إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ) - طبق نسخههاى مختلف - به 5 صورت در كلام حضرت تضمين شده است: در نسخه «ب» فقط آيه 14 با خطاب جمع آورده شده: «انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ» . در نسخه «الف» آيه 13 به صورت «يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ» و در نسخههاى «ج» و «ه» و «و» به صورت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ» آمده، و آيه 14 در نسخههاى «الف» و «ج» با عبارت «انَّهُ لَبِالْمِرْصادِ» ذكر شده و در نسخههاى «ه» و «و» نيامده است.
آيه سوره حجرات در قرآن از آيه 17 شروع مىشود كه فرموده: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا ... » و منظور افرادى است كه فقط لفظ اسلام را بر زبان آوردهاند و ايمان واقعى ندارند. سپس مؤمنين واقعى را معرفى مىكند و از آنان مىخواهد در برابر دستورات الهى ادعايى نداشته فروتن باشند. تا آيه مزبور كه
1) . غدير در قرآن: به ج 2 ص 390.
صريحا خاطر نشان مىكند خدا بر شما منت دارد و مبادا در پذيرفتن اسلام بر خدا منت بگذاريد، و يك آيه بعد از اين پايان سوره حجرات است.
آيه سوره محمد صلىاللهعليهوآله درباره كسانى است كه در آيه 25 ذكر شده كه از دين باز مىگردند و منافقانه با كفار ارتباط برقرار مىكنند كه تا حد امكانشان از اسلام حذف كنند. سپس خدا عذابى كه توسط ملائكه بر اينان نازل مىشود يادآور شده تا به اين آيه مىرسد كه علت آن عذاب را سخط خداوند و حبط و نابودى اعمالشان ذكر مىكند.
آيه سوره «الرحمن» ادامه مىيابد كه سلطان پروردگار و عجز جن و انس را مطرح مىفرمايد، و اينكه جن و انس نمىتوانند بدون اجازه و قدرت الهى از آفاق آسمان و زمين نفوذ كنند، تا به اين آيه مىرسد كه اگر آتش و مس گداخته بر سر شما بريزد نمىتوانيد آن را از خود دور كنيد.
در آيات سوره فجر، خداوند اقوام طغيان كننده كه فساد در زمين بپا كردند را مطرح مىفرمايد، و آنگاه دو نكته را خاطر نشان مىسازد: يكى اينكه خداوند تازيانه عذاب بر آنان فرود آورده و ديگر اينكه خداوند همچنان در كمين گنهكاران است.
تفسيرى كه از مطرح شدن اين آيه در اين موقعيت خطبه غدير قابل استفاده است به معناى منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و رسول در مسئله خلافت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد. جالب اينكه در برخى نسخهها با صراحت كامل و با عبارتى ظريف اين مهم را به ميان آورده و مىفرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فينا ما لا يُطيعُكُمُ اللّه» ، و مىبينيم كه به جاى «اسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» را آورده است. يعنى درباره ما اهلبيت، يا درباره امر خلافت ما اهلبيت بر خدا منت مگذاريد، و سپس افزوده كه «خدا در اين باره سخن شما را نخواهد بپذيرفت» .
اين منت گذاشتن را مىتوان به غرور مسلمانى تعبير كرد، و طبعا با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر مسائل كوچكى چون تقسيم غنايم جنگى جلوه مىكرد، اما با رحلت
حضرت افكار شيطانى خلافت را به صورت بالاترين غنيمت به دست آمده از اسلام جلوه مىدهد كه بر سر تقسيم آن نَفْسها طمع بلند بروز مىدهند.
در غدير اين مطلب علنا بر زبان عدهاى آمد كه اگر بناست على خليفه باشد لااقل ديگران را هم با او شريك كن يا بعد از او كسانى را براى خلافت نامزد نما ! ! كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت با اين طمع كارى در برابر دستور الهى مقابله فرمود و آن را رد كرد.(1)
يكى از وجهههاى امتحان الهى آن است كه منت گذاشتن هيچ گاه به صراحت بر زبان كسى جارى نمىشود، بلكه هر كس با به ميان آوردن سوابق خويش سعى مىكند سهمى از مزاياى جامعه اسلامى را به خود اختصاص دهد !
تقدم در اسلام، فداكارىها و جانفشانىها در راه آن، نسبت داشتن با پيامبر صلىاللهعليهوآله و امثال اينها، زبان عدهاى را باز مىكند كه بگويند: پس سهم ما چه مىشود ؟ پس نتيجه زحمات ما كجا رفت ؟ پس ما براى چه مسلمان شديم ؟ آيا از مسلمانى فقط نماز و روزه به ما مىرسد و خلافت نصيب ديگران است ؟ ! و امثال اين اعتراضات منت آميز كه در مسئله خلافت - چه رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از آن حضرت - بارها و بارها مطرح گرديد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در سوابق و فضايل و فداكارى و عمل به فرامين اسلام و اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله قابل مقايسه با هيچ كس نبود، و آنچه داشت در زيباترين جلوه اخلاص تقديم درگاه الهى نموده بود، ولى با اين همه وقتى ديد مردم با پيش كشيدن سوابق خود تصميم بر هم زدن دين خدا و ولايت الهى دارند، از همان نقطه در مقابل مردم ايستاد و فضايل و سوابق خود را مطرح كرد تا آنان را متوجه اين نكته كند كه اگر فضايل و سوابق دليل تقدم و كسب حقوق است هيچ كس بر من تقدم ندارد، و در عين حال من منت خدا را دارم نه اينكه بر خدا منت گذارم، و اگر نبود كه خدا مرا به اين مقام منصوب فرموده، خود را براى به دست آوردن آن جلو نمىانداختم و در پى آن نبودم.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 160، 161.
مجموع آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره علت و كيفيت نصب خليفه از سوى خدا در خطابه غدير فرموده، وقتى در كنار اين فراز كه شامل آيه «لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ» قرار بگيرد، اين نتيجه را به ما يادآور مىشود:
امر خلافت مانند اصل اسلام جزء فرامينى است كه از سوى خداوند براى صلاح دنيا و آخرت مردم آمده است. اينكه امامت و خلافت چگونه بايد باشد و صاحب اين مقام چه كسى بايد باشد، مسئلهاى از طرف خداست و طبق حكمت الهى تعيين شده است.
همان گونه كه بايد سپاسگزار خداوند باشيد و منت خدا بر شماست كه به اسلام هدايتتان فرموده، همان طور در مسئله ولايت بر شما منت دارد كه امامانى پاك و معصوم عليهمالسلام - كه خود آن ذوات مقدس را خلق كرده و امتحان نموده - براى مردم منصوب فرموده است
خداوند مردم را به حال خود رها نكرده است ، تا در طول تاريخ با اشتباهات عمدى و سهوى خود را دچار امامان ضلالت و ناشايست كنند، و دنيا و آخرتشان تباه شود.
هر مسلمانى بايد شرمنده اين لطف الهى بوده منت خدا را خريدار باشد، نه آنكه معترضانه ادعا كند كه چرا خدا بدون در نظر گرفتن حقى براى ساير مسلمانان در خلافت، خليفه منصوب نموده است ؟ !
بنا بر اين، اگر كسى اين دلسوزى خداوند رحيم ودود و انتصاب حكيمانه الهى در صحراى غدير را با افكار جاهلى - كه ريشه در تعصب كوركورانه و منت گذاشتن و سهميه خواستن بر دارد - را مطرح كند، از طرف خداوند مستحق چهار سزاى بزرگ است:
سزاى اول
حبط عملاست؛ يعنى كسى كه بر خدا منت گذارد، خدا اعمال انجام دادهاش را نيز نابود مىكند و براى روز جزا دست خالى مىماند.
سزاى دوم
سخط و نارضايتى و غضب خداوند متعال است؛ يعنى خداوند جبّار و قهّار از اين برخورد و عملكرد بندهاش با چنان پروردگار مهربانى كه دلسوزانه تمام شرايط هدايت او را آماده فرموده، غضب مىكند و به چنين بندهاى نگاه رضايت و مرحمت نمىنمايد.
سزاى سوم
ابتلاء به آتش جهنم و مس گداخته است؛ يعنى پايان اين مسير كه كسى بر خدا درباره پذيرفتن اسلام و جزئيات آن منت بگذارد آن است كه او را به جهنم مىكشاند و به عذاب سخت الهى دچار مىگردد.
سزاى چهارم
تازيانه عذاب است؛ اگر موارد تازيانه عذاب در آيههاى قرآن را مرور كنيم، خواهيم ديد كه همه عذابهايى است كه در دنيا بر سر طاغيان و سركشان در پيشگاه پروردگار نازل شده است.
لذا معناى اين فراز از خطبه كه بعد از «شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ» ذكر شده، باز مىگردد به اينكه منت گذاران بر خداوند متعال در دنيا نيز بايد منتظر عذاب الهى باشند، كه همچون شلاقى بر سرشان فرود مىآيد.
آخرين جمله اين فراز از خطبه غدير، بيدار باشى است كه خدا را هميشه مواظب خود بدانيم، و هر گاه از اين منتها بر قلبمان خطور كرد پروردگار مهربان خود را به ياد آوريم و او را در كمين بدانيم، و از اين چهار نتيجه منت گذاشتن خود هراسان باشيم.
آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ...»(1)
مهمترين و مشهورترين آيهاى كه در اثناء خطبه غدير بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شد، آيه اكمال است:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1) . مائده / 3. ژرفاى غدير: ص 90، 190، 192، 194، 197. اسرار غدير: ص 118، 199، 201، 263 - 272، 280، 282، 300، 363 - 365. چهارده قرن با غدير: ص 40، 59 ، 75، 79، 89 ، 113، 153 - 157، 225 - 231. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 18، 36، 48. غدير از زبان مولى: ص 25. واقعه قرآنى غدير: ص 89 ، 114. سخنرانى استثنائى غدير: ص 55 ، 171 -
در اوج حساسترين مقطع مراسم غدير، كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت و آن حضرت از بالاى منبر غدير على عليهالسلام را به جهانيان نشان مىداد و معرفى مىكرد، اين آيه نازل شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ . و هنوز على عليهالسلام را از فراز دست خويش بر زمين فرود نياورده بود كه خبر كامل شدن دين و تكميل نعمتها بر آن حضرت نازل شد و خداوند رضايت خويش را از اسلامى كه آخرين خبرش ولايت دوازده امام عليهمالسلام باشد اعلام كرد. امين وحى هم به امر الهى اين خبر خوش را آورد و آن را در قرآن به عنوان سندى ابدى به ثبت رساند:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را از فراز دست بر زمين گذاشت و نزول آيه را به مردم چنين خبر داد: خدايا ! تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت على را در اين روز، اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، و هر كس غير از اسلام در پى دين ديگرى باشد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
نزول وحى در اثناى سخنرانى و اعلام آن در همان لحظه از كارهاى بىسابقه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير بود، آن هم آيهاى كه در تأييد پيام ابلاغ شده در همين سخنرانى بود.
در حساسترين لحظات خطبه غدير - كه بخش چهارم خطبه بود - و پس از بيان جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» و معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله توانسته بود بار سنگين «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » را با موفقيت به مقصود برساند و ولايت دوازده امام عليهمالسلام را تا آخر دنيا از فراز منبر غدير اعلام فرمايد.
اينجا بود كه جبرئيل بر قلب آن حضرت نازل شد و در حالى كه حضرت خطابه را ادامه مىداد آيه 3 سوره مائده را به عنوان سند افتخار ابدى غدير آورد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
بلافاصله پس از نزول آيه، پيامبر عليهالسلام در ادامه خطبه فرمود: خدايا، تو هنگام بيان اين مطلب و منصوب نمودنت على عليهالسلام را در اين روز، اين آيه را درباره ولايت على عليهالسلام نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» .
اعلام نزول اين آيه هنگام اعلان ولايت، گذشته از آنكه مسئلهاى اعجاب برانگيز بود، خبر از كمال دين الهى با همين سخنرانى مىداد و اهميت اين خطابه را به همه گوشزد مىكرد. اين عظمت آنگاه به اوج خود رسيد كه نتيجه يك سخنرانى كامل شدن نعمتهاى الهى و رضايت خداوند اعلام شد.
با توجه به اينكه آيه «بَلِّغْ» به عنوان آغاز غدير، و اين آيه «إكمال» به عنوان پايان غدير، مهمترين آيات مربوط به آن محسوب مىشوند. لذا جا دارد آيه «اكمال» همانند آيه «بَلِّغْ» مفصلاً و در چهار عنوان به تفصيل مورد بررسى قرار مىگيرد:
زمان و مكان نزول آيه اكمال
جزئيات ماجراى نزول آيه اكمال
تفسير آيه اكمال
تحليلى بر آيه اكمال
در روايات، شأن نزول و تفسير آيه اكمال، زمان آن روز غدير يعنى 18 ذى الحجه سال دهم هجرت، و مكان آن را منطقه غدير خم ذكر كردهاند.
عباراتى هم با دقت بيشترى زمان و مكان نزول آن را تعيين كرده است. اكنون متون مربوط به تعيين زمان و مكان نزول آيه اكمال را مىآوريم.
در بعضى روايات زمان آن روز غدير و پس از نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده است:
امام رضا عليهالسلام در حالى كه فضايل روز غدير را بيان مىكرد فرمود: وَ فى هذَا الْيَوْمِ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1): در اين روز آيه نازل شد: ... .
اميرالمؤمنين عليهالسلام داستان غدير را ذكر كرد تا فرمود: فَأَنْزَلَ اللّه تَعالى ذِكْرُهُ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... »(2): سپس خدا اين آيه را نازل كرد.
امام صادق عليهالسلام نيز واقعه غدير را ذكر كرد تا فرمود: وَ نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِقَوْلِ اللّه عَزَّوَجَلَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... »(3): پس جبرئيل كلام خداوند عزوجل را نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » .
در روايات ديگر، نزول آيه بر فراز منبر و پس از «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » آمده است:
ابوسعيد خدرى كه در غدير حاضر بوده مىگويد: فَلَمْ يَنْزِلْ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » : هنوز پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در متن خطبه دقيقا بعد از آنكه على عليهالسلام را بر فراز دست خويش بلند كرد و او را معرفى نمود چنين فرمود: اللهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» : خدايا تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت او را در اين روز، درباره او اين آيه را نازل كردى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » .(2)
در يك روايت هم «يوم الولاية» ذكر شده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام كيفيت نزول آيه را بيان مىكند و مىفرمايد:
اذْ يَقُولُ يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: يا مُحَمَّدُ، اخْبِرْهُمْ انِّى الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: خداوند در روز ولايت به محمد صلىاللهعليهوآله فرمود: اى محمد، به مردم خبر ده كه من امروز دينم را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(3)
در روايت ديگرى زمان و مكان با يك عبارت بيان شده كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مىگويند: وَ اللّه ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: به خدا قسم، از آن عرصه تكان نخورده بوديم كه اين آيه نازل شد.(4)
در اين عبارت دو ظرافت ادبى و دقت تاريخى وجود دارد: يكى كلمه «عرصه» كه معناى كلى به اقتضاى سياق جمله پيدا مىكند مثل «صحنه» ، «زمينه» و امثال آن. و كلمه ديگر «ما بَرِحْنا» است، كه در اينجا به صورت افعال تامّه است، نه افعال ناقصه؛ و معنايش نظير كلام فرزند حضرت يعقوب عليهالسلام است كه در قرآن آمده است: «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِى أَبِى»(1): «من هرگز از زمين تكان نمىخورم تا پدرم اجازه دهد» .
در اينجا هم تركيب «ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ» به اين معناست كه «هنوز از جايمان حركت نكرده بوديم» و يا «هنوز صحنه اعلام ولايت بر پا بود و كسى از جايش تكان نخورده كه آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... نازل شد.
از مجموع روايات به وضوح استفاده مىشود كه نزول اين آيه در روز غدير بوده، و مىتوان اذعان داشت كه پس از اعلان ولايت بر فراز منبر غدير، جبرئيل اين آيه را آورده كه مهر تأييد الهى بر انجام رسالت «بَلِّغْ» در آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» باشد.
سه نكته جالب درباره زمان و مكان آيه اكمال
در زمينه زمان و مكان نزول آيه اكمال سه نكته جالب قابل ذكر است:
نكته اول: آن روزى كه دين كامل شد
كلمه «اليوم» در آيه به تنهايى نشانگر زمان خاصى براى اين آيه است، زيرا «الف و لام» در چنين مواردى «الف و لامِ عهد» خوانده مىشود و به معناى روزى معهود بين مخاطِب و مخاطَب تلقى مىشود، و از همين جاست كه كلمه «اليوم» در زبان عربى به صورت يك اصطلاح به معناى «امروز» در آمده است.
آنچه به اهميت كلمه «اليوم» مىافزايد جمله پشت سر آن است كه خبر از كامل شدن دين را مىدهد. اين تركيب خاص هر شنوندهاى را به خود جلب مىكند كه اين كدامين روز است كه خداوند به حد كمال رسيدن دين را در آن اعلام مىفرمايد و در آن چه مسئله مهمى اعلام شده كه باعث كمال دين شده است ؟
1) . يوسف عليهالسلام / 80 .
همان گونه كه يهوديان به عمر گفتند: لَوْ عَلَيْنا نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » وَ نَعْلَمُ الْيَوْمَ الَّذى انْزِلَتْ فيهِ، لاَتَّخَذْناهُ عيدا: اگر اين آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » بر ما يهوديان نازل شده بود و روز دقيق نازل شدن آن را مىدانستيم، آن روز را عيد مىگرفتيم.(1)
وقتى معلوم شود «اليوم: امروز» همان روز غدير است و آن خبر خاص كه در آن روز اتفاق افتاده اعلام ولايت است، اهميت ثبت قرآنى اين مسئله كه براى نسلهاى آينده مسلمانان به يادگار گذاشته شده معلوم خواهد شد و غدير را به ابديت قرآن پيوند خواهد داد.
نكته دوم: نزول آيه هنگام سخنرانى
نازل شدن آيه اكمال در هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول سخنرانى بوده هيچ مشكلى ندارد، زيرا وحى بر قلب آن حضرت نازل شده و دريافت آن در حين گفتار ممكن است و اينگونه نبوده كه هميشه در هنگام وحى حضرت سكوت كند و آرام بگيرد، بلكه به تناسب موقعيتها و لزوم اعلان آيهاى درباره آن وحى نازل مىشده و قلب و روح پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله پر ظرفيتتر از آن است كه نتواند در حين كارى وحى را دريافت كند.
از سوى ديگر موقعيت كمال دين هنگامى است كه على عليهالسلام معرفى شود، و لذا به محض بلند كردن آن حضرت بر فراز منبر و اعلان ولايت او دقيقترين زمانى فرا مىرسد كه بايد چنين آيهاى نازل شود.
بنا بر اين، دليلى ندارد كه بخواهيم نزول اين آيه را به قبل از سخنرانى يا بعد از آن موكول كنيم كه وقت شيرين آن نباشد. كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم دقيقا آن لحظه را در خطبه غدير تعيين كرد؛ آنجا كه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست مبارك
فرمود:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156. كنز العمال: ج 2 ص 399.
اللهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: خدايا، تو اين آيه را درباره وليّت على نازل كردى هنگامى كه ولايت او تبيين شد و در اين روز او را منصوب فرمودى.(1)
اگر هم كسى معتقد باشد كه وحى حتما بايد در حال آرامش و سكوت باشد، بايد اينگونه در نظر بگيريم كه اين آيه قبل از خطبه بر آن حضرت نازل شده و اعلام نزول آن در خطبه بوده است.
در اين صورت مجموعه برنامه سخنرانى از طرف خدا و رسولش اينگونه آماده شده كه اين آيه قرآن شأن نزولش هنگامى است كه اين رسالت به انجام برسد، اگر چه اصل نزول آن از قبل باشد.
شايد مؤيد اين مطلب را بتوان اين نكته قرار داد كه حضرت اين آيه را سه بار تلاوت فرمود، در حالى كه نزول آن يك بار بوده است؛ به اين معنى كه در هنگام اعلام يك آيه با در نظر گرفتن موقعيت، هر اندازه صلاح باشد ممكن است تكرار شود و اين ارتباطى به اصل نزول آيه ندارد.
نكته سوم: نكته انحرافى در روايت اهلسنت
درباره زمان و مكان نزول آيه در روايات اهلسنت يك نقطه انحرافى به چشم مىخورد، و آن اينكه در رواياتى نزول اين آيه را در روز عرفه و در عرفات ذكر كردهاند. جالب است كه اكثر اين روايات به نزول مسئله ولايت در آنجا اعتراف كردهاند و فقط زمان و مكان آن را تغيير دادهاند. در حل اين نقطه شبههناك دو پاسخ وجود دارد:
پاسخ اول: اشتباه در قرائت «عَرَّفَهُ»
در روايات عبارت «يوم عرفه» آمده كه اين عبارت يا اشتباها و يا عمدا معناى نادرستى پيدا كرده كه به قرائت غلط آن باز مىگردد.
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
اين عبارت را دو گونه مىتوان خواند: «يَوْمُ عَرَفة» و «يَوْمٌ عَرَّفَهُ» كه معناى اولى «روز عَرَفه» و معناى دومى «روزى كه او را معرفى كرد» مىشود.
در روايت اصلى معناى دوم منظور بوده كه در روز معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى ولايت آيه اكمال نازل شده است، ولى چون اعراب و حركات و حتى نقطه گذارى در كتابهاى قديم مرسوم نبوده، عدهاى اشتباها و عدهاى با كششِ انحراف ذاتى به احتمال اول كشيده شدهاند كه «روز عرفه» است.
اين احتمال هم وجود دارد كه منشأ اشتباه رواياتى باشد كه در عرفه پيشبينى نزول اين آيه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ذكر مىكند، كه بعضى اشتباها آن را روز نزول آيه خيال كردهاند. روايت چنين است:
فَلَمّا وَقَفَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله بِالْمَوْقِفِ، اتاهُ جَبْرَئيلُ عَنِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: انَّهُ قَدْ دَنا اجَلُكَ ... . فَاقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما ... ، فَانّى لَمْ اقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الانْبِياءِ الّا بَعْدَ كَمالِ دينى وَ اتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اوْلِيائى وَ مُعاداةِ اعْدائى. وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ اتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى ... . فَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » :
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقف (عرفات) وقوف داشت جبرئيل از طرف خدا نزد حضرت آمد و گفت: اجل تو نزديك شده ... . پس على را براى مردم به عنوان عَلَم و نشانه بپادار ... ، كه من پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نكردهام مگر بعد از كمال دينم و اتمام نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى با دشمنانم. و اين كمال توحيد من و تكميل نعمتم بر خلقم است ... . پس «امروز دين شما را كامل كردم ... » .(1)
دليل اين اشتباه آن است كه بعد از اين فراز در همين روايت آغاز مراحل نزول آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... »(2)را بيان مىكند كه حضرت از شر قوم خود از ابلاغ اين پيام طلب معذوريت كرد، و پس از تأكيد امر الهى درخواست حفظ و عصمت نمود
و پذيرفته شد؛ و سپس خطبه مفصل غدير را ذكر مىكند كه در متن آن نزول آيه پس از ابلاغ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » به صراحت ذكر شده است. بنا بر اين، معلوم مىشود آنچه در اول اين روايت آمده به معناى پيشبينى نزول آيه است نه اصل نزول آن.
پاسخ دوم: هدف از تحريف در تاريخ آيه
مؤسس اين شبهه در برابر انبوه رواياتى كه نزول آيه را در روز غدير ثابت مىكند شخص عمر بن الخطاب است. جالب است كه بدانيد اين اقدام عمر در برابر آيه اكمال سابقه دارد و جنبه انحرافى ديگرى نيز در اين ماجرا به چشم مىخورد و پيداست كه مؤسس سقيفه از همه بيشتر اهميت آن را دريافته كه اينگونه دست به تحريف لفظى و معنوى آن زده است. متن ماجرا چنين است:
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روزى را كه در آن نازل شده مىدانستيم، آن روز را عيد مىگرفتيم. عمر گفت: خدا را شكر كه آن را براى ما عيد قرار داده است. من مىدانم در چه روزى نازل شده است؛ در روز عرفه نازل شده و خدا اين امر را كامل كرده، و از اين آيه دانستيم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت.(1)
در اين قطعه تاريخى مىبيينيم عمر از يك سو نزول آيه را در روز عرفه گفته، و اين در پاسخ يهوديان است كه خوب مىدانستهاند اين آيه در چه روزى نازل شده و در واقع براى اثبات غاصب بودن او و ريشخند بر او اين مسئله را مطرح كردهاند.
او در واقع با تعيين روز عرفه از سؤالهاى بعدى فرار كرده است كه اگر در روز غدير بوده چگونه خدا در آن روز دين را تكميل كرده است ؟
از سوى ديگر عمر مفهوم «كمال دين» را به انحراف كشانده است. در همه جاى عالم مردم در هر علمى و فضيلتى در صدد كمال بيشتر و بعد از رسيدن به كمالى براى تكامل بيشتر هستند، و اگر مانعى ايجاد نشده باشد هيچ كس و هيچ جامعهاى از كمال به نقص نازل نمىشود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 156. صحيح ابن حبان: ج 1 ص 413. كنز العمال: ج 2 ص 399.
در حالى كه عمر با افكار شومى كه در سر پرورانده به صراحت مىگويد: ما از اين كامل شدن فهميديم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت !
سابقه عمر با اين آيه قبل از سؤال يهوديان است و باز مىگردد به روز غدير كه وقتى اين آيه نازل شد عمر گريه كرد ! ! پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه گريه مىكنى ؟ گفت: ابْكانى انّا كُنّا فى زِيادَةٍ مِنْ دينِنا، فَامّا اذْ كَمُلَ فَانَّهُ لَمْ يَكْمِلْ شَىْءٌ قَطُّ الا نَقَصَ: مرا به گريه واداشت اينكه ما دائما در حال پيشرفت و تعالى در دينمان بوديم، ولى اكنون كه كامل شده هيچ چيزى كامل نمىشود مگر آنكه رو به نقصان مىگذارد» ! ! !(1)
اين پيشبينى عمر نيست مگر آتشى كه در دل او از ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بر پا شده است. او به جاى آنكه اين كمال را آغاز راه تكامل ملت اسلام بداند، در صدد شكستن آن است و آن را آغاز عقبگرد و تنازل و سير قهقرايى مىداند.
البته كه در فرهنگ سقيفه هدف باز گرداندن مردم به جاهليت بود و به صورت همه جانبه در راه آن سرمايه گذارى شد و تا امروز سير قهقرايى آن ادامه دارد و در طول تاريخ وقايع تلخ اين عقبگرد ثبت شده است.
داستان نازل شدن آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » به خاطر اهميت آن به چهار مرحله باز مىگردد: اعلام قبل از نزول آيه، نزول آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله، اعلام آيه به مردم، مطالب بعد از نزول آيه.
مرحله اول: اعلام قبل از نزول آيه
در عرفات كه آغاز اعمال حج از وقوف در آنجاست اولين خبر درباره در راه بودن چنين آيهاى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. اين خبر ضمن مجموعه دستوراتى بود كه براى آمادهسازى مراسم غدير داده شد، كه فرازهايى از آن چنين است:
1) . الدر المنثور: ج 2 ص 258.
يا مُحَمَّدُ، ... فَاعْهَدْ عَهْدَكَ وَ قَدِّمْ وَصِيَّتَكَ وَ اعْهَدْ الى ما عِنْدَكَ مِنَ الْعِلْمِ و ... . فَسَلِّمْها الى وَصِيِّكَ ...، عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ، فَاقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما ... . فَانّى لَمْ اقْبِضْ نَبِيّا الا بَعْدَ اكْمالِ دينى وَ اتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اوْلِيائى وَ مُعاداةِ اعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى ... . فَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» بِوَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ. عَلِىٌّ عَبْدى ... . فَاقِمْ يا مُحَمَّدُ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ ... :
اى محمد، ... سفارشات خود را بنما و وصيت خود را آماده كن و آنچه از علم و ... . نزد توست به وصى خود ... . على بن ابىطالب بسپار و او را به عنوان علامت و نشانه براى مردم منصوب كن ... ، چرا كه من پيامبرى را قبض روح نكردهام مگر بعد از كمال دينم و تكميل نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين كمال توحيد من و دين من و تكميل نعمت من بر خلقم با پيروى از وليم است ... . پس «در چنين روزى دين شما را كامل كردم ونعمتم را بر شما كامل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» به وسيله وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى يعنى على بندهام ... . پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از آنان بيعت بگير ... .(1)
در اين فراز عين آيه اكمال آمده ولى به صورت اقتباس در كلام است، يعنى وقتى چنين برنامههايى انجام شود آن وقت است كه دين كامل شده و نعمت تمام گشته است، و اين شكل از كلام به معناى اخبار از آيندهاى است كه تابلوى «كمال دين و تمام نعمت» بر پيشانى آن خواهد درخشيد.
مرحله دوم: نزول آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله
جبرئيل اين آيه را با دستور اكيدى درباره اعلان آن به امت آورد، در حالى كه طبعا همه آيات براى اعلان به امت بر آن حضرت نازل مىشود؛ و در پى آن معناى كمال دين را ضميمه كرد كه اين آخرين دستور الهى و مُقدَّم بر دستورات ديگر است. در اين باره دو روايت داريم:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 202 ح 86 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 176.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: اذْ يَقُولُ (اللّه) يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: يا مُحَمَّدُ، اخْبِرْهُمْ انِّى الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: آنجا كه خداوند در روز ولايت به محمد صلىاللهعليهوآله فرمود: اى محمد، به آنان خبر ده كه من امروز دين آنان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(1)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: اتاهُ جَبْرَئيلُ عليهالسلام فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ، انَّ اللّه يُقْرِؤُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: قُلْ لامَّتِكَ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ -
بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ - وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ لَسْتُ انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ انْزَلْتُ الَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اقْبَلُ هذِهِ الارْبَعَةَ الا بِها:
جبرئيل نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: خدا به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » و بعد از اين چيزى بر شما نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار تا را بدون ولايت قبول نمىكنم» .(2)
مرحله سوم: اعلام آيه به مردم
به محض نزول آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را چنين به اطلاع مردم رساند: اللهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : خدايا تو هنگامى كه ولايت على تبيين شد و او را در اين روز منصوب فرمودى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
و در روايتى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را سه بار تكرار فرمود.(1)
مرحله چهارم: مطالب بعد از نزول آيه
بعد از نزول آيه اكمال پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكْبَرُ عَلى اكْمالِ الدّينِ وَ اتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَا الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام بَعْدى: اللّه اكبر از كامل شدن دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على بن ابىطالب بعد از من.(2)
در روايت ديگر فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: كمال دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار در اين بود كه مرا براى خبر ولايت على بن ابى طالب بعد از خود به سوى شما فرستاد.(3)
البته به احتمال قوى اين دو مطلب را آن حضرت بعد از اتمام خطبه غدير فرموده باشد، چرا كه در متن خطابه وجود ندارد. در متن خطبه عبارت ديگرى بعد از اعلام نزول آيه وجود دارد كه از يك سو اختصاص ولايت به دوازده امام عليهمالسلام، و از سوى ديگر لزوم تمسك به دينِ كامل و بىارزشىِ دين ناقص را گوشزد مىنمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِىالنَّارِ هُمْ خالِدُونَ، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ:
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنا بر اين، هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز
عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مىشود و در آتش دائمى خواهند بود، عذاب آنان تخفيف نمىيابد و مهلت داده نمىشوند.(1)
و اينگونه بود كه اين آيه در چهار مرحله و با تبيين فورى و همه جانبه به مردم ابلاغ شد، و مىتوان گفت: نزول اين آيه پايانى بر آن آغاز بود كه با «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(2)شروع شد. گذشته از آنچه در غدير براى تبيين آيه گفته شد، در طول تاريخ نيز امامان عليهمالسلام به تبيين و تشريح اين آيه پرداختهاند و پرده از اسرار آن برداشتهاند.
در آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» مركز دايره كلمه «الْيَوْمَ» است، و سه نتيجه بر گِرد آن مىچرخد كه يكى «اكمال دين» و ديگرى «اتمام نعمت» و سومى «رضايت رب» است.
چهار قسمت آيه با اينكه هر يك جداگانه حامل پيامى است، ولى به گونهاى منسجم با يكديگر مرتبط است و بايد با هم معنى شود. به همين جهت مناسب به نظر مىرسد كه هر يك از چهار قسمت را جداگانه بررسى كنيم و سپس به صورت مجموع بدان بنگريم.
قسمت اول آيه: «الْيَوْمَ»
كلمه «الْيَوْمَ» كه به معناى «امروز» است، وقتى در موقعيت خاصى يا از سوى مقام بلندى در ابتداى جمله گفته شود حاكى از انتظارى طولانى است كه اكنون به ثمر مىرسد. مثلاً در رجزهاى جنگى اين كلمه را به كار مىبرند و طرفين به يكديگر يادآور مىشوند كه «اليوم يوم الملحمة» يا «اليوم يوم الانتقام» ؛ يعنى آنچه از انتقام كه در انتظارش فرصت شمارى مىكرديم وقتش رسيد و امروز همان روز موعود است و اين به معناى تحقق شرايط و لوازمِ به ثمر رساندن آن هدف است.
در آيه اكمال هم كه خدا مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و ... » ، يعنى از روز آغاز بعثت كه معارف و دستورات الهى تدريجا نازل مىشد همه در انتظار روزى بودند كه دين خدا كامل گردد و پرونده جامع آن در اختيار مردم قرار گيرد.
خداوند با اين اعلان به آن انتظار خاتمه بخشيد و خبر داد كه امروز هنگام آن وعده فرا رسيد و دين كامل شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: انَا النَّبَأُ الْعَظيمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه تَعالى بِهِ الدّينَ يَوْمَ غَديرِ خُمٍ: منم آن خبر مهمى كه خداوند دين را در روز غدير خم با آن كامل كرد.(1)
همچنين كلمه «الْيَوْمَ» نقطه اصلى آيه است، چرا كه علت كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب در متن آيه ذكر نشده، و اين «الْيَوْمَ» است كه اين راز را كشف مىكند و پرده از آن برمىدارد. يعنى آن واقعهاى كه در «امروز» اتفاق افتاده باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت پروردگار است.
با توجه به بحثى كه در تعيين زمان نزول اين آيه شد(2)طبعا معناى «الْيَوْمَ» و اينكه آن روز روزِ غدير است، روشن خواهد بود. نتيجتا جهتى كه در روز غدير به عنوان شاخص اين روز است يعنى «اعلام ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام» باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب است، و اين همان نقطه پرگار است كه از كلمه «الْيَوْمَ» استفاده مىشود.
اكثر احاديثى كه از ائمه عليهمالسلام درباره آيه اكمال وارد شده در صدد تبيين هر چه بيشتر آن چيزى است كه در روز غدير باعث كمال دين شده، كه ذيلاً نكتههاى روشنگرانه آنها را ذكر مىكنيم:
نكته اول: على عليهالسلام
در عدهاى از روايات با ذكر «على عليهالسلام» اشاره شده كه آنچه درباره آن حضرت در روز غدير گفته شده باعث كمال دين است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: انَا الَّذى قالَ اللّه تَعالى فِىَّ وَ فى حَقّى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : منم آن كسى كه درباره من و در حق من چنين نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » .(1)
امام باقر عليهالسلام فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» بِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام: آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » يعنى به وسيله على بن ابىطالب عليهالسلام.(2)
نكته دوم: ولايت يا امامت
در روايات ديگرى «ولايت» يا «امامت» على عليهالسلام اسم برده شده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ بَعْدى لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: كامل شدن دين و نعمت و رضايت خدا با فرستادن من به سوى شما با پيام ولايت براى على بن ابىطالب عليهالسلام بعد از من، بوده است.(3)
امام صادق عليهالسلام فرمود: جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين عرض كرد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ ... : «امروز دين شما را» با ولايت على بن ابىطالب «برايتان كامل نمودم» .(4)
پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه فرمود: تَمامُ نُبُوَّتى وَ تَمامُ دينِ اللّه وِلايَةُ عَلِىٍّ بَعْدى: كامل شدن نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.(5)
همچنين فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه دينَكُمْ بِامامَتِهِ: اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود.(6)
1) . الفضائل شاذان : ص 84 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 . تفسير فرات: ص 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 146 ح 215.
3) . امالى الصدوق: ص 290 ح 10. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40.
4) . تفسير العياشى: ج 1 ص 293 ح 21. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 137 ح 201.
5) . كتاب سليم: ص 198. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250.
6) . اسرار غدير: ص 146 بخش 5 .
5 . خداوند به پيامبرش خطاب كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » بِوِلايَةِ وَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ، عَلِىٍّ ... : «امروز دين شما را كامل كردم ... » با ولايت وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على ... .(1)
نكته سوم: ولايت همه امامان عليهمالسلام
در رواياتى ولايت همه امامان عليهمالسلام ذكر شده است:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» بِوِلايَتِنا : «نعمتم را بر شما تمام كردم» يعنى با ولايت ما.(2)
امام حسن عسكرى عليهالسلام مىفرمايد: فَلَمّا مَنَّ اللّه عَلَيْكُمْ بِاقامَةِ الاوْلِياءِ بَعْدَ نَبِيِّكُمْ قالَ اللّه عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : آنگاه كه خدا با منصوب كردن اوليائش بعد از پيامبرتان بر شما منت گذاشت فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
نكته چهارم: پيروى از مقام ولايت
در روايتى پيروى از مقام ولايت مناط و خصوصيت روز غدير ذكر شده است:
خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب فرمود: كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى وَ طاعَتِهِ : كامل شدن توحيد من و دينم و تكميل نعمتم بر خلقم با پيروى از وليم و اطاعت اوست.(4)
نكته پنجم: ولايت و برائت
در روايتى اصل ولايت و برائت عصاره غدير خوانده شده است:
خداوند خطاب به پيامبرش در زمينه نزول آيه اكمال فرمود: فَانّى لَمْ اقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الانْبِياءِ الا مِنْ بَعْدِ اكْمالِ دينى وَ حُجَّتى وَ اتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اوْلِيائى وَ مُعاداةِ اعْدائى : من هيچ پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نمىكنم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و تكميل دينم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم.(1)
نكته ششم: معرفى حافظ دين خدا
در روايتى معرفى حافظ دين خدا ريشه كامل شدن دين ذكر شده است:
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بِاقامَةِ حافِظِهِ ... : «امروز دين شما را كامل گردانيدم» با منصوب كردن حفظ كننده دين ... .(2)
با توجه به اين شش دسته روايات، اين نكته روشن مىشود كه محور در همه اينها همان نقطه اصلى غدير يعنى «ولايت» است.
ولى در بعضى از آنها صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان اولين منصوب شده اين مقام ذكر شده است.
در بعضى ديگر همه صاحبان ولايت يعنى دوازده امام عليهمالسلام ذكر شدهاند.
در عدهاى از روايات آثار ولايت مطرح شده كه در موردى اطاعت مطلق مردم از مقام ولايت است.
در موردى ديگر دوستى با دوستان صاحب ولايت و دشمنى با دشمنان او است.
در جايى ديگر حضور صاحب ولايت براى حفظ دين به عنوان مظاهر اين ولايت ذكر شدهاند.
قسمت دوم آيه: «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»
بايد توجه داشت كه از نظر ادبى اين شكل از عطفِ سه جمله با در نظر گرفتن
مفاهيم آن، اين جهت را تداعى مىكند كه اصل مطلب همان كمال دين است، و همين كمال را خداوند تمام نعمت حساب كرده و به خاطر همين كمال اسلام را به عنوان دين مردم راضى شده است.
عكس اين مطلب نيز صحيح خواهد بود كه اگر دين كامل نشده بود نه خداوند نعمت را تمام شده اعلام مىكرد و نه از دين كامل نشده راضى مىشد.
در بيان كلمه «الْيَوْمَ» روشن شد كه كامل شدن دين با ولايت بوده است، و اينك به بررسى عميق براى دريافت معناى دقيق و چگونگى اين كمال مىپردازيم:
شكى نيست كه دين خداوندى اصول و فروعى دارد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول بيست و سه سال با آماده شدن شرايطِ هر يك از اصول و فروع دين اقدام به تبيين آنها مىفرمود.
لازمه مراعات ظرفيت مردم و شرايط جامعه، تدريج در ابلاغ معارف و فرامين الهى از يك سو و شرح و بسط مفاهيم آن به اقتضاءات مختلف از سوى ديگر است، و اين امر درباره همه مسايل دين مشهود است. به خصوص درباره «ولايت» مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقعيتهاى مختلف به تناسب فكر مخاطبين اقدام به بياناتى مختصر يا مفصل، و همچنين عميق يا غير عميق درباره آن فرموده است.
آنچه براى درك دقيق جمله «أَكْمَلْتُ» لازم است اينكه: آيا در غدير آنچه از اصول و فروع دين باقى مانده بود با همان يك سخنرانى ابلاغ شد ؟ و به عبارت ديگر آيا همه معارف دين در علوم مختلف بيان شده بود و فقط ولايت مانده بود كه با ابلاغ آن پرونده دين كامل شد ؟
واضح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در دوران 23 ساله، هم از نظر زمانى آن فرصت را نداشت كه همه معارف دين را بيان كند، به خصوص آنكه به طور مستمر درگير جنگها و برخوردهاى عداوت آميز دشمنان بود؛ و هم از نظر كشش فكرى هنوز مردم آمادگى لازم را براى درك بسيارى از مفاهيم بلند دين نداشتند.
به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله پايههاى اصلى معارف دين را از توحيد و نبوت گرفته تا نماز و روزه و زكات و غير اينها بيان فرمود و از شاخصههاى اصلى دين فقط حج و ولايت باقى ماند.
در اين سفر حجة الوداع حج را هم تبيين فرمود تا آنكه در غدير آخرين حكم اصيل اسلام يعنى ولايت را هم ابلاغ فرمود، و بدين گونه دين الهى از نظر شكل گرفتن اسكِلت اصلى آن و استوارى پايهها و ستون هايش كامل شد، و اين رسالتى بود كه مقام نبوت بر دوش كشيد تا آن را به هدف رسانيد. چنانكه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين گفت:
به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» ... ، وَ لَسْتُ انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ انْزَلْتُ الَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةُ، وَ لَسْتُ اقْبَلُ هذِهِ الارْبَعَةَ الا بِها : «امروز دين شما را كامل كردم» ... ، و بعد از اين ديگر چيزى نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را نازل كردم و ولايت پنجمى است كه آن چهار را بدون اين پنجمى نمىپذيرم» .(1)
پس براى بيان اين اصولِ اسلام، هنوز راه بلندى در پيش بود كه اگر خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم تا آخرين روز دنيا زنده مىبود در ادامه آن راه تلاش مىكرد. در واقع آنچه مانده بود استخراج جوانب مختلف همين پايههاى اسلام و تبيين عميقتر معارف دين و ابلاغ ناگفتههاى بسيارى از جزئيات اسلام، و در يك كلمه ارتباط معارف اسلام به درياى بيكران علم الهى بود.
با توجه به اين نكته نتيجه مىگيريم كه راز تكميل دين در ولايت نهفته است، و ولايت گونهاى از اعتقاد است كه دروازههاى معارف از آن باز مىشود، و جا دارد به كشف اين نكته بپردازيم.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 137 ح 201. تفسير العياشى: ج 1 ص 293 ح 21.
قبلاً دانستن اين نكته لازم است كه «كمال» مىتواند به معناى نقطه اوج و پايان راه باشد، و همچنين به معناى تكامل نهايى و تكميل همه جوانب نيز در نظر گرفته مىشود.
نسبت ولايت به دين الهى جامعِ هر دو است، يعنى ولايت از يك سو نقطه اوج دين و پايان راه نبوت و معناى خاتميت است، و از سوى ديگر با ابلاغ ولايت راه بلندى در پيش روى آينده دين باز مىشود، كه همه جوانب آن را با يك وسيله (يعنى ولايت) به تكامل نهايى مىرساند.
ولايت و صاحب اختيارى مطلق دوازده امام عليهمالسلام بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در جميع امور مربوط به دنيا و آخرتِ مردم، با علم بىپايان كه امام - همانند پيامبر -
دارد و متصل به درياى بىانتهاى علم الهى است، ضمانت نامه كمال دين است.
براى وجود امامان بعد از مقام نبوت، سه جهت مهم در روايات ذكر شده كه معناى اين كمال را به خوبى روشن مىكند:
ناگفتههاى معارف دين كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصتى براى ابلاغش نبوده، توسط مقام ولايت - كه در غدير معرفى شده - بيان مىشود، و اين مطلب را امام صادق عليهالسلام از آيه اكمال استخراج فرموده است:
آن حضرت فرمود: ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ:
چيزى نيست كه فرزند آدم بدان نياز داشته باشد مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسولش صادر شده است؛ و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىفرمود !
پرسيدند: با چه چيزى خداوند اتمام حجت فرموده است ؟ فرمود: كلام خداوند: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . سپس
فرمود: اگر خداوند سنت و فرائضش و آنچه مردم بدان نياز دارند را تكميل نكرده، پس به چه چيزى اتمام حجت فرموده است ؟ !(1)
حضور حافظ دين به تنهايى يكى از كمالات دين است. يعنى دينى كه بدون سرپرست رها شده باشد به گونهاى كه با سوء استفاده از اين بىسرپرستى هر كس بخواهد به گوشهاى از آن دستبرد بزند يا در صدد نابودى آن بر آيد، اين در واقع از نقائص آن دين است، و پيداست كه نازل كنندهاش فقط به فكر هدايت يك نسل بوده و براى آيندگان فكرى نكرده و عملاً كارآيى آن براى نسلهاى بعدى را در معرض خطر قرار داده است.
اين نگهبانان الهى دين هستند كه با الهام از پروردگار در تمام ادوار تاريخ - كه ظالمان نقشههاى شومى بر ضد دين خواهند داشت - با برخوردهاى حساب شده و تصميم گيرىهاى لازم و هدايت و ارشاد متناسب با موقعيت مردم، هم دين كامل را و هم كمال دين را بيمه مىكنند.
در اين باره امام صادق عليهالسلام آيه اكمال را چنين تفسير مىفرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» بِاقامَةِ حافِظِهِ: «امروز دين شما را» با منصوب كردن حافظ دين «كامل نمودم» .(2)
مسئله «حب و بغض» اصل دين است، و با كنار گذاشتن آن يا نيافتن مناط آن نه تنها دين كامل نيست، بلكه جسمى بىروح خواهد بود. تعيين جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقع حفظ روح اين جسم و كمال آن از اين جهت است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين نتيجه را از آيه اكمال بيان كرد و فرمود: منم كه خداوند درباره من و در حق من چنين نازل كرده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » ، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمانِ مؤمن و با دينِ كامل خواهد بود.(1)
با مطالعه آنچه در بيان مفهوم كمال دين گفته شد معلوم گرديد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با همان يك سخنرانى بر فراز منبر غدير، هم آنچه از معارف دين باقى مانده بود را با معرفى مقام ولايت و مبيِّن معارف الهى يك جا ابلاغ كرد و دين را كامل نمود، و هم اين ولايت بود كه باقى مانده بود، ولى به آخر گذاشتن ولايت به خاطر كارآيى آن بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در آيندههاى بلند مدت اسلام بود.
قسمت سوم آيه: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»
آنچه باعث دقت بيشتر در فهم اين فراز آيه مىشود آن است كه «دين» در «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» مجموعهاى مشخص از طرف خداست و كامل شدن آن به معناى پرونده كامل آن معارف است، ولى «نعمت» در «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» مرزى براى خود نمىشناسد و نِعَم الهى هم از نظر ارزش و هم از نظر كثرت با بىنهايت پيوند خورده است.
اكنون كه خدا مىفرمايد: «نعمتم را بر شما تمام كردم» چه معنايى از اين جمله مىتوان فهميد ؟ آيا ولايت آخرين نعمت الهى است ؟ كه قطعا اين طور نيست و نعمتهاى الهى هر روز تجديد مىشود و پايان پذير نيست ! اگر معناى «اتمام نعمت» را در اينجا به خوبى تبيين كنيم به اين سؤال كه «چگونه با ولايت نعمتهاى الهى تمام شده ؟ » پاسخ داده خواهد شد.
«اتمام نعمت» يعنى به حدّ اعلا رساندن آن و چشاندن شيرينترين جلوه آن و ظهور زيباترين نمونه آن، كه البته تشخيص اين «ترينها» با خالق نعمت است نه با مخلوق !
1) . الفضائل شاذان : ص 84 .
اگر قضاوت و تشخيص با بندگان خدا بود در غدير عدهاى گفتند: اگر از خدا مىخواست تا گنجى ظاهر كند تا اصحابش از فقر بيرون آيند، يا ملائكهاى را در برابر دشمنانش به يارى او بفرستد، بهتر از آن چيزى بود كه به عنوان تعيين صاحب اختيار مردم بعد از خود آورده است ! ! ؟(1)
خداوند به بشر نعمتهاى فراوانى ارزانى داشته كه بعضى مربوط به ظاهر جسم اوست مثل خوردن و پوشيدن، و بعضى ديگر راحتى جسم و روح اوست مثل خوابيدن و تماشاى مناظر زيبا، و بعضى سازنده فكر اوست مثل بعثت انبياء و علومى كه در اختيار بشر قرار داده است.
چنين خداى ذوالفضل و الانعام نعمت خوراك و پوشاك بشر را مهم به حساب نياورده، و نعمتهاى روحى را هم به بزرگى ياد نكرده، و از ميان نعمتهاى سازنده فكر و اعتقاد هم فقط «ولايت» را حد اعلاى انعام خويش بر بشر اعلام كرده است.
چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بِوِلايَتى اتَمَّ عَلى هذِهِ الامَّةِ النِّعَمَ: با ولايت من نعمتها بر اين امت به اعلا درجه رسيد.(2)
اكنون بر ماست كه در پرونده اعتقاد خود صفحه خاصى به عنوان «عظيمترين نِعَم الهى» باز كنيم و جايگاه «ولايت» را در دل خود در درجهاى از اهميت قرار دهيم كه تابلوى «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» بر فراز آن بدرخشد، چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
اعْظَمُ نِعَمِ اللّه عَلى خَلْقِهِ ... ، هِىَ وِلايَتُنا: عظيمترين نعمت خدا بر مخلوقاتش... ، ولايت ماست.(3)
اين كلام امام عليهالسلام كه متعلق نعمت را مخلوقات قرار مىدهد نشانگر ارتباط مستقيم ولايت اهلبيت عليهمالسلام با همه موجودات است؛ و انسان را به ياد فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام
در غوغاى سقيفه مىاندازد كه فرمود: اگر اين امت از زمانى كه خداوند پيامبرش را قبض روح كرده تابع من مىشدند و مرا اطاعت مىكردند، از بالاى سرشان و از زير پايشان تا روز قيامت - با خوشى و وسعت - از نعمتهاى الهى استفاده مىكردند.(1)
يعنى اين نعمت تأمين كننده دين و دنيا و آخرت و همه جوانب زندگى مردم در طول تاريخ است، و رشته ناگسستنى نعمتى است كه سر رشته آن خدا است. امام صادق عليهالسلام درباره منزلت اين نعمت يادآور مىشود كه روز قيامت اين نعمت مورد سؤال قرار خواهد گرفت:
نَحْنُ اهْلُ الْبَيْتِ النَّعيمُ الَّذى انْعَمَ اللّه بِنا عَلَى الْعِبادِ ... ، وَ هُوَ النِّعْمَةُ الَّتى لا تَنْقَطِعُ، وَ اللّه سائِلُهُمْ عَنِ حَقِّ النَّعيمِ الَّذى انْعَمَ بِهِ عَلَيْهِمْ: ما اهلبيت آن نعمت هستيم كه خدا آن را بر بندگانش نعمت حساب كرد ... ، و آن نعمتى ناگسستنى است كه قطع نمىشود، و خداوند درباره اداى حق اين نعمتى كه به آنان عطا فرموده بازخواست خواهد كرد.(2)
اكنون معلوم شد كه خداوند در فراز دوم آيه اكمال كه مىفرمايد: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» ، از يك سو ولايت دوازده امام عليهمالسلام را بزرگترين نعمت خويش بر مردم اعلام مىكند، و از سوى ديگر به آنان هشدار مىدهد كه اگر بناى قدردانى و سپاسگزارى لسانى و عملى از خداست در رأس همه بايد قدردان نعمت «ولايت» باشيم، و بايد با اطاعت كامل و انقياد مطلق در برابر مقام عصمت عملاً تشكر خود را از اين نعمت عظماى الهى اعلام كنيم.
از همين جاست كه بايد خود را آماده روز سؤال نماييم كه خداوند فرموده: «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(3): «درآن روز از نعمتها سؤال مىشويد» . امام رضا عليهالسلام در
بيان اين آيه و نعمتى كه مورد سؤال قرار مىگيرد، فرمود: نعيم محبت و ولايت ما اهلبيت است، كه خداوند بعد از توحيد و نبوت درباره آن از مردم سؤال مىكند» .(1)
در نگاهى ديگر:
نعمت ولايت آن قدر عظيم و بلندمرتبه است كه به مقدار لياقت و آمادگى هر انسانى، خداوند از اين نعمت به او بيشتر عنايت مىكند، چنانكه فرموده است:
ولايت على عليهالسلام نعمتى است كه به هر كدام از بندگانم كه دوست دارم عنايت كردهام. هر كس از بندگانم را كه دوست بدارم ولايت و معرفتش را به او عنايت مىكنم، و هر كس را مبغوض بدارم به خاطر فاصله او از معرفت و ولايت على مبغوضش مىدارم.(2)
اكنون كه سخن به اطاعت بى چون و چرا از امام معصوم عليهالسلام رسيد جا دارد يادى از هارون مكى نماييم كه با عمل خود به ديگران فهمانيد كه از غدير چيزى نفهميدهاند و در آغاز راهند، و به ما آموخت كه كجاى غدير آموختنى است:
يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام مىگويد: خدمت آن حضرت بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و به حضرت عرض كرد: چرا درباره حق خود قيام نمىكنيد در حالى كه صد هزار نفر از شيعيان شما آماده جانفشانى در پيشگاه شمايند ! ! ؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: اى خراسانى ! بنشين، خدا تو را جزاى خير دهد ! سپس به خدمتكار خانه فرمود: تنور را داغ كن ! ! او هم تنور را آتش كرد به گونهاى كه مانند سنگ گداخته شد و روى آتش به سفيدى گراييد. آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخيز و داخل تنور بنشين ! ! خراسانى گفت: يا سيدى يابن رسول اللّه ! مرا به آتش عذاب مكن، من سخن خود را پس مىگيرم، تو هم از من بپذير ! ! حضرت فرمود: پذيرفتم.
در همين حال هارون مكّى وارد شد در حالى كه كفشهاى خود را از انگشتانش آويخته بود، و عرض كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه ! امام صادق عليهالسلام پاسخ سلام او
را داد و هنوز ننشسته به او فرمود: كفشت را كنارى بينداز و برو داخل تنور بنشين ! ! هارون بلافاصله كفشهايش را از انگشتانش رها كرد و به سوى تنور رفت و داخل آن نشست !
در حالى كه هارون مكى داخل تنور روى آتش نشسته بود امام صادق عليهالسلام رو به خراسانى كرد و با او درباره خراسان سخنانى فرمود به گونهاى كه گويا حضرت مدتى در آن ديار بوده است.
سپس فرمود: برخيز و داخل تنور را نگاه كن ! او هم برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و هارون را ديد كه چهار زانو در آنجا نشسته است ! سپس هارون بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت از خراسانى پرسيد: در خراسان چند نفر مثل اين سراغ دارى ؟ ! عرض كرد: به خدا قسم حتى يك نفر سراغ ندارم ! حضرت پرسيد: حتى يك نفر سراغ ندارى ؟ ! سپس فرمود: ما قيام نمىكنيم در زمانى كه پنج نفر ياران اينگونه براى كمك نداشته باشيم ! ما وقت قيام را بهتر مىشناسيم !(1)
قسمت چهارم آيه: «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
در نگاه اول مشابهتى بين معناى اين جمله با عبارت «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» به نظر مىآيد كه كمال دين همان رضايت رب است، ولى اين در واقع نوعى تلازم است و جمله آخر آيه مفاهيم اضافهاى در خود دارد كه نتايج مهمى را به ارمغان مىآورد.
از نظر ادبى بايد توجه داشت كه كلمه «دِينا» در آخر جمله تميز بوده و بر طرف كننده ابهامِ جمله است، بدين معنى كه وقتى خداوند مىفرمايد: «اسلام را براى شما راضى شدم» اين سؤال مطرح مىشود كه از چه جهت اسلام را براى ما راضى شده است ؟
كلمه «دِينا» پاسخ به اين سؤال است و مىفهماند كه اگر در پى دينى هستيد كه خدا آن را قبول دارد، اسلام را بپذيريد. بنا بر اين، مىتوان جمله «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
1) . بحار الانوار: ج 47 ص 123. مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 363.
را چنين معنى كرد كه «اين است آن اسلامى كه به شما گفته بودم» ، و به عبارت ديگر «اين آن دينى است كه نزد من نام اسلام كاملاً بر آن صدق مىكند» .
با در نظر گرفتن اين معنى سه نتيجه از اين قسمت آيه مىتوان گرفت:
نتيجه اول: اسلام فقط يك گروه
نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقههاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مىشود.
حتى در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت مىفرمود: وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است.(1)بنا بر اين، از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مىشود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مىكنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقههاى مختلفى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از آنها داد و فرمود: «امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مىشوند» ، كه هر يك از اين گروهها گوشهاى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كردهاند.
عدهاى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم، و عدهاى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده است: فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ: يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند.(2)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقهاى با هر
درجهاى از اعتقاد - از روز اول بعثت تا روز قيامت از همه كره زمين در آن جمع شوند، و بدانند كه فقط يك گروه از اين همه در بهشت خواهند بود، اولين سؤالى كه مطرح خواهند كرد اين است كه مناط و تابلوى شناخت آن گروه كه خداوند متعال آنان را پسنديده و به اسلام آنان رضايت داده و دينشان مورد قبول خدا واقع گشته، چيست ؟
پاسخ اين سؤال را آيه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» داده است؛ كه مىفرمايد: «امروز» كه روز غدير است «اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ يعنى تابلوى بلند ولايت مناط شناخت فرقه ناجيه است، و معتقدان به ولايت دوازده امام عليهمالسلام آن گروهىاند كه خداوند نام «اسلام» را زيبنده آنان مىداند و لياقت اين عنوان را دارند، و غير اين گروه را خداوند به نام اسلام قبول ندارد و از آنان راضى نيست.
اين مطلب را پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در متن خطبه غدير بلافاصله پس از قرائت آيه اكمال مطرح فرموده، و با ضميمه آيه ديگرى از قرآن منظور خود را رسانده است، آنجا كه حضرت مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1): «هر كس غير از اسلام» يعنى همين اسلامى كه «در رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا آمده «در پىِ دينِ ديگرى باشد هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيان كاران است» .(2)
«غَيْرَ الاْءِسْلامِ» و «لن يُقْبَلَ» در آيه دوم دقيقا در مقابل «الإسلام» و «رضيت» در آيه اول است. يعنى اسلامى كه يكى از اركان آن ولايت و امامت بلافصل دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، مورد قبول خداست و اسلامى كه بدون ولايت باشد هرگز قبول نمىشود و هيچ فرضى براى قبول آن وجود ندارد و اين مطلب از كلمه «لَنْ» - كه به معناى نفى ابدى است - استفاده مىشود.
نتيجه دوم: انزجار خداوند از اسلام بدون ولايت
اسلام بدون ولايت ناقص است و با نداشتن اسلام مساوى است. اين نكته مهم است كه اسلامِ ناقص به اندازه باقيماندهاش هم قبول نيست و ارزش ندارد. اين بدان جهت است كه اسلام مجموعه واحدى است كه ولايت روح جارى در كالبد آن است و بدون آن جسم بىجانى است كه كمترين قيمتى نمىتواند داشته باشد.
در اين باره پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير با اشاره به آيه اكمال مىفرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ:
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنا بر اين، هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مىشود و در آتش دائمى خواهند بود.(1)
اين كلام كه لحظاتى بعد از نزول آيه اكمال بر لسان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده به قدرى صريح در ردّ اسلام بدون ولايت دوازده امام عليهمالسلام از سوى خداوند است، كه چنين اعتقادى گذشته از اعتقاد حتى اعمال آنان را به فساد و نابودى و هدر رفتن مىكشاند؛ و بالاتر از آن نه تنها روز قيامت دست خالى به پاى ميزان الهى مىآيند، بلكه به خاطر همين اسلامِ ناقص به جهنم خواهند رفت؛ و نه تنها اهل آتشاند كه دائمى بودن آنان و مخلد بودنشان از طرف خداوند امضا شده است.
معناى اين برخورد خداوند فراتر از عدم رضايت است، بلكه حاكى از انزجار ذات الهى از اسلامى است كه نامى از على بن ابىطالب عليهالسلام تا مهدى موعود عليهالسلام در آن نيست، و به معناى منفور بودن اسلامى است كه به جاى دوازده امام عليهمالسلام دشمنان آنان
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
و غاصبين حقشان چنين مقامى را در دست گرفته باشند و مردمى آنان را در پرونده اعتقاد خود خلفاى اسلام بدانند.
امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه اكمال مىفرمايد: خدا به پيامبرش صلىاللهعليهوآله امر كرد كه به امتش بگويد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» ... ، قَدْ انْزَلَتْ الَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اقْبَلُ هذِهِ الارْبَعَةِ الاّ بِها : «امروز دين شما را كامل كردم» ... ، و من نماز و زكات و روزه و حج را براى شما فرستادم و اين ولايت پنجمى است، و اين چهار عمل را قبول نمىكنم جز با ولايت.(1)
نتيجه سوم: اسلام يعنى تسليم در برابر ائمه عليهمالسلام
نتيجه شيرين و سرشار از ملاطفتى كه از كلمه «رَضِيتُ» استفاده مىشود اين است كه انسان اگر متدين واقعى باشد آخرين هدفش به دست آوردن رضاى الهى است، و در راه اين هدف چه بسا كه در تشخيص آنچه مورد رضاى اوست مردد مىماند.
اين نقطه رضايت خداوند بر سر اصل دين است كه با صداى بلند به گوش همه رسانده و چراغ آن را در متن قرآنش روشن كرده است.
اى بشر، اكنون كه خدايت فقط به اسلام با ولايت ائمه عليهمالسلام راضى شده تو هم فقط به آن راضى باش و از پروردگارت تشكر نما كه به اين صراحت جاى رضايت خود را نشان داده است؛ و اكنون كه خداوند از اسلام بدون ولايت نفرت دارد و هيچ ارزشى براى آن قائل نيست تو هم از صاحبان چنين اسلامى تنفر داشته باش و براى آنان هيچ ارزشى قائل مشو.
فرمايش كوتاه و پر معناى امام صادق عليهالسلام در معناى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» گوياى همين راز بزرگ است كه مىفرمايد: اىْ تَسْليمُ النَّفْسِ لامْرِنا؛ يعنى نفس در برابر امر ما تسليم شود.(2)
از اين كلام استفاده مىشود كه وقتى خدا به امامت ائمه عليهمالسلام و اطاعت از ايشان راضى است ما هم بايد با اطمينان خاطر و با تكيه بر اين رضاى الهى در برابر امامان تسليم محض باشيم و چون و چرايى به دل راه ندهيم.
گذشته از تفسيرى كه طبق احاديث درباره آيه اكمال بيان شد، چند نقطه آن نياز به تحليل دارد كه نكات زيبايى از غدير را بر ما روشن مىكند. منشأ اين تحليلها روايات است و با استناد به آنها چهار جهت تقديم مىشود: آخرين فريضه بودن ولايت، آخرين اتمام حجت بودن ولايت، ريشه اصلى كمال دين، جشن اكمال دين.
تحليل اول: ولايت آخرين فريضه
ولايت چگونه فريضه است و چرا آخرين فريضه است ؟ «فريضه» به معناى واجب است، و پيداست كه منظور فقط واجبات عَمَلى مثل نماز و روزه نيست بلكه در برگيرنده همه آنچه است كه خداوند الزاما از بندگانش مىخواهد و درباره آنها رخصت و اجازه براى ترك نداده است. اينك ولايت را كه واجب اعتقادى است و تأثير مستقيم در عمل دارد دستور داده است.
قبلاً بيان شد كه طبق تدريجى كه در ابلاغ احكام و فرامين الهى بود، خداوند ولايت را آخرين آنها قرار داد و بعد از آن چيزى نازل نشد.(1)امام باقر عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آخِرُ فَريضَةٍ انْزَلَهَا اللّه تَعالى الْوِلايَةُ، ثُمَّ لَمْ يَنْزِلْ بَعْدَها فَريضَةً، ثُمَّ نَزَلَ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » : آخرين فريضهاى كه خداوند تعالى نازل كرد ولايت بود، و بعد از آن فريضهاى نازل نكرد، و سپس آيه اكمال را نازل كرد.(2)
امام باقر عليهالسلام معناى «أَكْمَلْتُ لَكُمْ» را دقيقا مطابق با «لا انْزِلُ بَعْدَهُ» قرار داده فرمود:
كانَتِ الْفَريضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَريضَةِ الاخْرى، وَ كانَتِ الْوِلايَةُ آخِرَ الْفَرائِضِ. فَانْزَلَ اللّه عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»؛ يَقُولُ اللّه عَزَّوَجَلَّ: لا انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذِهِ الْفَريضَةِ فَريضَةً، اكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرائِضَ:
فرائض يكى پس از ديگرى نازل مىشد، و ولايت آخرين فريضه بود. لذا خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم» ؛ در واقع خدا مىفرمايد: بعد از اين فريضه، فريضه ديگرى بر شما نازل نمىكنم، و فرائض شما را كامل نمودم.(1)
جالب است كه منافقين هم با احساس نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤالى مطرح كردند كه از پاسخ آن آخرين بودن ولايت روشن شد. آنان از حضرت پرسيدند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردهاى چيز ديگرى نزد پروردگارت مانده كه آن را هم واجب كنى تا خيالمان راحت شود كه چيز ديگرى باقى نمانده است ؟ !
خداوند در اين باره اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»(2): «من شما را به يك چيز نصيحت مىكنم» . بعد امام باقر عليهالسلام فرمود: يعنى ولايت ... ، و بعد از ابلاغ آن فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
البته مخفى نماند كه ولايت از اولين مسايل ابلاغ شده اسلام بود كه در «يوم الدار» پيامبر صلىاللهعليهوآله عدهاى از خويشان را جمع كرد و فرمود: چه كسى اسلام را مىپذيرد تا جانشينى من براى او باشد، و كسى جز اميرالمؤمنين عليهالسلام برنخاست و پاسخ مثبت نداد.
در طول 23 سال هم در فرصتهاى مناسب پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ اين پيام دريغ نمىكرد به گونهاى كه هيچ حكمى اينگونه به استمرار ابلاغ نشده است؛ ولى بدون
شك ابلاغ رسمى آن با تبيين كامل موضوع به عنوان آخرين مورد از رساندن رسالتهاى الهى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
مهم اين است كه چرا بايد ولايت در آخر قرار بگيرد و اسرار اين تأخير چيست ؟ با دقت در تاريخچه اعلام آن و شرايط حاكم بر جامعه اسلامى آن روز، چهار وجه براى آخرين بودن ولايت به نظر مىرسد:
وجه اول: تحقق عينى ولايت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله
از آنجا كه بسيارى از ابعاد ولايت مربوط به بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و مسئله امامت و خلافت عملاً بعد از آن حضرت تحقق عينى پيدا مىكرد، ترتيب امور همين اقتضا را داشت كه ولايت در نزديكترين موقعيت مناسب زمانى به شعادت حضرت اعلام شود.
وجه دوم: جلوگيرى از فتنههاى احتمالى
به خاطر اهميت مسئله ولايت و وجود مخالفين بسيار درباره آن، اعلام چنين مسئلهاى در نزديكترين فاصله زمانى به مرحله عمل، بهترين روش براى كاستن از فتنهها و توطئههاى احتمالى بود. لذا چون مرحله عمل درباره ولايت و خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود اعلام آن تا نزديكترين زمان ممكن به تأخير انداخته شد.
وجه سوم: ثبت در خاطرهها
براى آنكه مسئله ولايت به فراموشى سپرده نشود و به خوبى در خاطرهها بماند و مردم آن را به يك داستان تاريخى تبديل نكنند بدون آن كه مرحله عمل آن را در نظر داشته باشند، آخرين فرصت زمانى براى ابلاغ در نظر گرفته شد.
جالب است كه با اين فاصله هفتاد روزه، باز هم آن را به فراموشى سپردند ! چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به آنان فرمود: انَسيتُمْ قَوْلَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ : آيا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را فراموش كرديد كه فرمود: هر كس من مولى و صاحب اختيار اويم على مولى و صاحب اختيار اوست ؟(1)
1) . الغدير: ج 1 ص 197. بحار الانوار: ج 36 ص 352. اثبات الهداة: ج 2 ص 112.
وجه چهارم: آسانى در تحمل اين اعتقاد
قبول ولايت بر قلوب مردم از همه مشكلتر بود، و تأخير آن دوران اين سنگينى را كمتر مىكرد، و لا اقل لطمه به جنبه اتمام حجت آن وارد نمىكرد. اين سنگينى از آن جهت بود كه ولايت از يك جهت به مسئله رياست بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگشت و چشمهاى طمع بسيارى بدان دوخته شده بود؛ و مانند نماز و روزه و حج و زكات نبود كه انجام فريضهاى به صورت شخصى باشد.
لذا همه سؤالها و درخواستهاى موذىگرانه در اين مورد خود نمايى كرد؛ عدهاى درخواست انتصاب غير على عليهالسلام را نمودند، و عدهاى شراكت با آن حضرت در خلافت را پيشنهاد كردند، و عدهاى صلاح نبودن ابلاغ آن در آن شرايط را مطرح كردند. در حالى كه چنين حركاتى در ابلاغ هيچ يك از فرائض الهى نيست.
اين بدان معنى است كه تحمل اين فريضه بر مردم بسيار گران بود و بهتر همان بود كه اعلام آن هر چه ديرتر باشد تا اين سنگينى كمتر خود نمايى كند و عوارض بعدى را پيش نياورد.
تحليل دوم: اتمام حجت نهايى بر مردم
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است. در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند به گونههاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است.
در اينجا سه نكته بايد تبيين شود: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى، آخرين درجه اتمام حجت، سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
نكته اول: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك
اتمام حجت نيست بلكه ابلاغ حكم است، مسئله ولايت از گونه اتمام حجت است؛ زيرا با اعتقاد به ولايت هم آينده علمى و هم عملى امت تضمين شده است و اين تضمين كلى شامل دانستن امور بسيارى از احكام الهى و نيز اجراى عملى آنهاست.
لذا مىتوان گفت: آخرين بارى كه خداوند بر مردم اتمام حجت فرموده همين ابلاغ ولايت در غدير بوده كه با وجود آن نيازى به اتمام حجت ديگرى نيست.
نكته دوم: آخرين درجه اتمام حجت
براى رسيدن به اين نتيجه كه اعلان ولايت در آخرين درجه عظمت برگزار شده، با نگاهى به مراسم غدير مىتوان دريافت كه آن برنامه ريزى پر ماجرا براى يك اتمام حجت عادى نيست. در تاريخ شش هزار ساله انبياء عليهمالسلام تا آن روز هيچ پيامبرى در مجلسى با صد و بيست هزار مستمع كه همه او را ببينند و صدايش را بشنوند سخنرانى نكرده است.
از سوى ديگر برنامهريزى اين خطابه در بيابان و ساختن آن منبر استثنايى و سپس ايستادن پيامبر و على عليهماالسلام بر فراز آن منبر و يك ساعت تمام به حالت ايستاده سخنرانى نمودن، شكل بىسابقهاى در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
همچنين بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام با دو دست كه پاهاى حضرت تا محاذى زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار بگيرد و در آن حال مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ گفتن، و از فراز منبر جملاتى را به عنوان بيعت لسانى مطرح كردن و تكرار مردم بعد از آن حضرت، همه اينها برخوردهاى تازه با منبر و سخنرانى بود كه مردم براى اولين بار مىديدند.
بيانات بسيار مفصل در همه جوانبِ «ولايت» در طول يك ساعت، به حدى كه هيچ ابهامى نماند، نيز گونهاى منحصر به فرد در خطابههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
مراسم سه روزه بيعت آن هم به صورت يك نفرى كه هر كدام ابتدا در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله بايستند و با او بيعت كنند و سپس در برابر على عليهالسلام بايستند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند و دست بيعت دهند، عظيمترين و منظمترين برنامه بيعت در
طول تاريخ به حساب مىآيد.
به قدرى آن برنامه ريزى عجيب و غير منتظره و فوق العاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عدهاى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
ما عَلِمْتُ انَّ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً : پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمىپذيرم. و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليهالسلام را به ما مىفهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليهالسلام، وَ مَثَلُ مَنْ ابى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » :
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليهالسلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مىفرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مىكردند و مىكنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(1)
نكته سوم: سِرِّ عظمتِ آخرين اتمام حجت
با اذعان به عظمت و شكوه بىنظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مىتوان چنين خلاصه كرد:
معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود.
اين به معناى حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان تمام نسلهاى آينده بشريت است. آيا مردم مىتوانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند ؟ !
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 537 ح 39.
اگر فرض كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا زنده مىماند و هر روز جلوهاى از انوار معارف دينش را بيان مىكرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مىماند ؟ اينك دوازده امام عليهمالسلام به ترتيب در جاى او قرار گرفتهاند و داراى همه شئون او هستند، به گونهاى كه گويا خود او حاضر است.
اين عظيمترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچ كس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليهالسلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مىفرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلىاللهعليهوآله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ:
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجة الوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است. و پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.(1)
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 121. الاحتجاج: ج 2 ص 226. الايضاح ابن شاذان : ص 59 . معانى الاخبار: ص 96. وسائل الشيعة: ج 28 ص 353. كمال الدين: ص 676 . الكافى: ج 1 ص 198. عيون الاخبار: ج 2 ص 196. امالى الصدوق: ص 774 ح 1.
امام صادق عليهالسلام تصريح فرموده كه آنچه از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بشر است. حضرت به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليهالسلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىكرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . اگر سنتها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟(1)
شكى نيست كه امام صادق عليهالسلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مىدانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينهاى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مىكنند گويا در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهمالسلام پناه مىبرند و پاسخى مطمئن دريافت مىكنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مىشوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمىيابند.
1) . بصائر الدرجات: ص 538 ح 50 . مختصر البصائر: ص 66 .
امام باقر عليهالسلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونهاى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود: انّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها:
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مىبريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » ، و زمين خالى نمىماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(1)
تحليل سوم: ريشه اصلى كمال دين
از ديدگاه اتمام حجت در غدير كه بگذريم بايد واقعا در صدد باشيم كه لُبّ مطلب در اين مراسم عظيم را به دست آوريم و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كنيم، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشيم و از لغزشها و انحرافات مصون بمانيم. در اينجا دو نكته قابل ملاحظه است: يكى نقطه اصلى ولايت و ديگرى آثار آن.
نقطه مركزى كمال دين «صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى هواهد بود و اعتقاد يك مسلمان را مىسازد.
اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهمالسلام» و «بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» ، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
1) . بحار الانوار: ج 69 ص 183. مستدرك الوسائل: ج 14 ص 79. دلائل الإمامة: ص 235. نوادر المعجزات: ص 130.
بنا بر اين، كسانى كه على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقصاند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى دادهاند، چرا كه على عليهالسلام بلافاصله بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب اختيار مردم است.
اگر على عليهالسلام دقيقا شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمىتوانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط على عليهالسلام را و يا تا امام چهارم عليهالسلام و يا تا امام ششم عليهالسلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليهالسلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقصاند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهمالسلام به عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شدهاند.
از سوى ديگر، كسانى كه دوازده امام عليهمالسلام را به عنوان انسانهايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمىدانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان طبعا مردم ايشان را مىشناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهمالسلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوهها و اشعههاى تابناك ولايت است كه اينگونه خود را نشان مىدهد. يكى از بارزترين آثار ولايت داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونههايى از آنها ذكر مىشود:
لا يَقْبَلُ اللّه ايمانَ عَبْدٍ الاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اعْدائِهِ(1): خداوند ايمان بندهاى را نمىپذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام(2): خدا از هيچ بندهاى حسنهاى قبول نمىكند تا از او درباره محبت على بن ابىطالب عليهالسلام سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ الاعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اذا تَوَلَّوْا الامامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّه تَعالى(3): خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مىدهند نمىپذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليهالسلام به شيعيان مىفرمايد:
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ الاّ هذَا الدّينَ الَّذى انْتُمْ عَلَيْهِ: خداوند در روز قيامت از بندگان نمىپذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد.(4)
تحليل چهارم: جشن اكمال دين
گاهى سؤال و سخن يك مخالف ذهن انسان را نسبت به نكتهاى بيدار مىكند. شايد اگر آن يهوديان اين جهت را نزد دشمن معروف غدير يعنى عمر بن الخطاب مطرح نمىكردند ما هم متوجه حساسيت آن نمىشديم و به اهميت فوق العاده آن پى نمىبرديم.
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روز نزول آن رامى دانستيم، آن روز را عيد خود قرار مىداديم.(5)
صاحبان هر دينى وقتى به عنوان آن اعتقاد به مجموعه خود توجه كنند، به خوبى در مىيابند كه بالاترين عيد و جشنشان بايد مهمترين روزى باشد كه با دين آنان ارتباط دارد، و آن روزى خواهد بود كه دينشان به اعلا درجه كمال برسد و از طرف خداوند امضاى نهايى بر آن زده شود.
از اين ديدگاه يهوديت و مسيحيت سندى براى كامل شدن دينشان ندارند؛ ولى ما مسلمانان در متن قرآن نه فقط سند كامل شدن دينمان را داريم بلكه رضايت و امضاى پروردگار را هم از اسلام به صراحت در دست داريم و روز نزول اين تأييد نهايىِ خدا را هم خوب مىدانيم؛ و آن روز غدير است كه خداوند لوح «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» را بدست پيامبرش داد و امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» را بر پاى آن گذاشت.
با اين مقدمه گوش مىسپاريم به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله كه غدير را به خاطر كمال دين بالاترين عيد معرفى كرد:
يَوْمُ غَديرِ خُمٍّ افْضَلُ اعْيادِ امَّتى ... ، وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه فيهِ الدّينَ وَ اتَمَّ عَلى امَّتى فيهِ النِّعْمَةَ وَ رَضِىَ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: روز غدير خم مهمترين عيد امت من است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را در آن كامل كرد و نعمت را در آن روز بر امتم تمام نمود و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شد.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين نكته را با اشاره به ثمره آن بيان مىفرمايد كه كامل شدن دين باعث چشم روشنى متديّنين خواهد بود و چه جشنى شيرينتر از آنكه انسان در روز روشنى چشم خود جشن بگيرد.
اين مطلب را حضرت در جشن غديرى كه بعد از 25 سال براى اولين بار در كوفه گرفته شد چنين بيان فرمود: فَكَمَّلَ اللّه دينَهُ وَ اقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ ... ، وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ: خداوند دين خود را كامل كرد و چشم
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 110 ح 2. امالى الصدوق: ص 76.
پيامبرش و مؤمنين و پيروان اسلام را روشن فرمود ... ، و وعده نيك خدا بر صابرين به انجام رسيد.(1)
امام صادق عليهالسلام عيد بودن اين روز را به نزول چنين آيهاى نسبت مىدهد و در پاسخ كسى كه از حضرت مىپرسد: آيا مسلمانان عيدى با فضيلتتر از فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند ؟ مىفرمايد: نَعَمْ، افْضَلُها وَ اعْظَمُها وَ اشْرَفُها عِنْدَ اللّه مَنْزِلَةً هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه فيهِ الدّينَ وَ انْزَلَ عَلى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . ... وَ انَّهُ الْيَوْمَ الَّذى نَصَبَ فيهِ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله عَلِيّا لِلنّاسِ عَلَما وَ انْزِلَ فيهِ ما انْزِلَ وَ كَمَلَ فيهِ الدّينُ وَ تَمَّتْ فيهِ النِّعْمَةُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ:
آرى، با فضيلتترين و با عظمتترين و شريفترين آنها نزد خداوند روزى است كه خداوند در آن دين را كامل كرد و اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . و آن روزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على را به عنوان عَلَم و علامت براى مردم منصوب فرمود و درباره او مطالبى نازل شد و دين در آن روز كامل شد و نعمت بر مؤمنين به اعلاترين درجه رسيد.(2)
اين باور آنگاه عميقتر مىشود كه بدانيم پيامبران هم پيشاپيش اين روز را جشن مىگرفتهاند، چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است.(3)
و اين اعتقاد در زمانى به اوج خود مىرسد كه بدانيم اين روز را ملائكه و اهل آسمانها جشن مىگيرند چنانكه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است(4).
و مىفرمايد: و نام روز عيد غدير در آسمانها روز عهد معهود است.(1)
و مىفرمايد: در روز غدير تختى از كرامت خداوند مقابل بيت المعمور قرار مىدهند و همه ملائكه كنار آن جمع مىشوند و جشن عظيم غدير را بر پا مىكنند.(2)
و براى نشان دادن بالاترين درجه فضيلت مىفرمايد: شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمتتر از روز غدير خلق كرده است ! نه به خدا قسم ! نه به خدا قسم ! نه به خدا قسم !(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله دو مرتبه در خطبه غدير و يك مرتبه پس از آن به آيه اكمال اشاره فرمودند:
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمتها كامل شد، ولايت ائمه عليهمالسلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگامى بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرمودهاند:
پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابىطالب را براى مردم تبيين كردم اين آيه را نازل كردى كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » : «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» . و اين آيه را نازل كردى كه «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... » : «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
اى مردم، خداوند دينش را با امامت او (على) كامل كرده است. پس هر كس به او و به امامان بعد از او كه جانشينان او تا روز قيامت هستند اقتدا نكند و آنان را امام خود قرار ندهد اعمالش بىارزش مىشود، و در جهنم دائمى خواهد بود ... .
پس از اتمام خطبه غدير، لحظات به كام پيامبر صلىاللهعليهوآله شيرينتر از عسل بود، چرا كه خطاب «يا اَيَّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1)را با عزمى راسخ به انجام رسانده بود و على بن ابىطالب عليهالسلام را آن چنان كه بايد معرفى كرده بود، گامهاى بلند محمد و على عليهماالسلام فرود از منبر غدير را آغاز كرد.
همزمان مردم نيز مشتاقانه از جا برخاستند و از هر سو با ازدحام به طرف منبر آمدند؛ و در حالى كه دستها را به نشانه بيعت بالا برده بودند اشاره مىكردند و مىگفتند: آرى پذيرفتيم و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مىكنيم.
در آن لحظات احساس برانگيز پيامبر صلىاللهعليهوآله از همان فراز منبر با بسيارى از دستهايى كه به سويش بلند شده بود بيعت كرد و به احساسات آنان پاسخ داد. صداى تبريك و تهنيت از ميان جمعيت بلند بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ تبريك آنان مىفرمود: الْحَمْدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داد.
فريادهاى شعفى كه از جمعيت برمىخاست، شكوه بىمانندى را به اجتماع بزرگ غدير مىبخشيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگترين مناسبتى كه در عمر مباركش به او بايد تبريك گفت، مىفرمود: به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهلبيتم را به امامت اختصاص داده است.
1) . مائده / 67 .
ابراز احساسات مردم با پاسخهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آرامتر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين عليهالسلام به پلههاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله كمال دين را به مردم يادآور شده فرمود:
اللّهُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ: اللّه اكبر به خاطر كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابىطالب بعد از من.(1)
سپس سه بار آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بعد از من فرستاده است.(2)
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيهها و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده، كه از جمله آنها آيه اكمال است:
اين آيه و ذكر مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه مؤمن در روز غدير صد بار اين ذكر را بگويد:
الْحَمْدُ للّهِ الَّذى جَعَلَ كَمالَ دينِهِ وَ تَمامَ نِعْمَتِهِ بِوِلايَةِ اميرِالْمُؤْمُنينَ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام(1): سپاس خدايى را كه كمال دينش و تمام نعمتش را با ولايت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داد.
در اين دعا مضمون آيه با تغيير جملهبندى در قالب شكرگزارى و نيز تفسير آيه آورده شده است. اين دعا با قرينه ورود آن در روز غدير و تصريح آخر آن، از يك سو شأن نزول آيه را بيان مىكند كه با اعلام ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم نعمت تمام گرديد و هم خدا از اسلام راضى شد، و از سوى ديگر به ما مىآموزد كه اگر قرار بر شكر نعمت است، نعمت ولايت بالاترين نعمتى است كه موظف به سپاسگزارى به خاطر آن هستيم.
همچنين يكى ديگر از مواردى كه آيه اكمال مورد استشهاد قرار گرفته زيارت غديريه است:
اين آيه در زيارت غديريه از دو بُعد قابل بررسى است:
در دو مورد از زيارت غديريه به آيه اكمال اشاره شده است:
در فرازى از زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير، شك كننده در ولايت به عنوان معاند با خداوند در دين كاملى كه روز غدير اعلام شد، معرفى شده است:
1) . بحار الانوار: ج 95 ص 321 ح 5 .
أشْهَدُ يا أميرَالمُؤْمِنينَ أنَّ الشّاكَّ فيكَ ما آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمينِ، وَ أنَّ العادِلَ بِكَ غَيْرَكَ عانَدَ عَنِ الدِّينِ الْقَويمِ؛ الّذِى ارْتَضاهُ لَنا رَبُّ الْعالَمينَ وَ أكْمَلَهُ بِوِلايَتِكَ يَوْمَ الْغَديرِ(1):
يا اميرالمؤمنين، شهادت مىدهم كه شك كننده درباره تو به پيامبر امين صلىاللهعليهوآله ايمان نياورده است، و كسى كه تو را با غير تو مساوى قرار دهد از دين محكمى كه رب العالمين براى ما پسنديده و با ولايت تو در روز غدير آن را كامل كرده، دشمنى كرده است.
اللّهُمَّ ... ، العَن مَن غَصَبَ وَليَّكَ حَقَّهُ وَ أنكَرَ عَهدَهُ وَ جَحَدَهُ بَعدَ اليَقينِ وَ الإقرارِ بِالوِلايَةِ لَهِ يَومَ أكمَلتَ لَهُ الدينَ:
خدايا... ، لعنت كن كسى كه حق وليّت را غصب كرده، و پيمان با او را انكار نموده، و پس از يقين و اقرار به ولايت براى او روزى كه دين را براى او كامل كردى حقش را انكار نموده است.
امام هادى عليهالسلام در اين عبارت، آيه اكمال را به صورت اشاره و با درج آن در كلام خود آورده، و به دو قسمت آن اشاره فرموده است: ابتدا «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ» ، و بعد «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ» .
راضى نبودن به دين خدا كفر است. در يك نگاه ارتباطى دو سويه بين كمال دين و رضايت رب در يك سو، و كفر و عناد در سوى ديگر برقرار شده است. به اين بيان كه اگر خدا دينى را راضى شده و كسى به غير آن راضى است، يا اگر خدا دينى را كامل كرده و كسى هنوز در آن شك دارد، اين ضديت با خدا و كفر است.
1) . بحار الانوار: ج 97 ص 360 - 368.
مظهر اين شك و گزينش غير رضاى خدا در شك و ضديت با اميرالمؤمنين عليهالسلام جلوهگر است. وقتى كسى درباره على عليهالسلام شك دارد در واقع به پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرمودههاى آن حضرت شك دارد و ايمان نياورده است.
كسى كه به جاى على عليهالسلام غير او را مىپذيرد در واقع رو در روى خدا ايستاده و ضديت با آن دينى مىكند كه خداوند با صداى بلند كمال آن و رضايت خود از آن را به آن اعلام كرده است.
در يك جمله مىتوان از اين فراز نتيجه گرفت كه چنين كسى نه اينكه از رسيدن به اهداف دين الهى عقب مانده، و نه اينكه از راه راست منحرف شده، و نه اينكه كفر ورزيده، بلكه بالاتر از همه اينها در برابر ذات الهى قد عَلَم كرده و استكبار و معاندت
نشان داده است.
اين فقره از فقرات اواخر زيارت است، كه امام هادى عليهالسلام دشمنان خاندان نور را لعن مىكند: خدايا... ، لعن كن كسانى را كه حق وليّت را غصب كردند، عهد و پيمانش را منكر شدند، بعد از يقين و اقرار به ولايت حضرتش در روزى كه دين را برايش كامل فرمودى... .
امام هادى عليهالسلام جملات آخر دعا را به لعن ظالمان و قاتلان خاندان نور اختصاص داده، و در اين جمله پيمان شكنانى را لعن مىكند كه روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را به ولايت تبريك و تهنيت گفتند، و چند ماه بعد سقيفه را تشكيل دادند !
مفاخره بين معصومين عليهمالسلام براى بيان فضائل ايشان به صورت زيبايى است كه در تاريخ به خوبى ثبت مىشود. روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بودند كه امام حسين عليهالسلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر او مىگذشت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: يا رسول اللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ امام حسين عليهالسلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله محبوبتر و مقربتر است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر هم بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم !
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش ارزانى داشته است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» ، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است ودينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خدا در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ... .
امام حسين عليهالسلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مىنمايم ! سپس امام حسين عليهالسلام با پدر همآغوش شدند و يكديگر را بوسيدند ... .(1)
بدون شك هر كس در پى كمال است و كامل را مىطلبد تا به وسيله آن زودتر به قله كمال دست يابد. خداوند اين كمال را با آدرس دقيق در متن قرآنش به همه نشان داده و با كلمه «اليوم» به روز غدير اشاره نموده، و دين كامل و نعمت تمام را به همه معرفى كرده، و امضاى رضايت خود را به همه خاطرنشان فرموده است.
با اين مقدمه، يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير و احتجاج به آن به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ و اتمام حجت با غدير با آيه اكمال است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
1) . فضائل شاذان: ص 84 .
در روزهاى اول غصب حق غدير، آميخته قرآنى آن را در برابر غاصبين قرار دادن و اتمام حجت با غدير در سايه قرآن از به ياد ماندنىترين نمونههاى تبليغ غدير است كه در طول تايخ انجام گرفته است.
هفت روز پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمع قرآن فراغت يافتند، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمده و خطاب به آنان به عنوان اولين اتمام حجت خود با غدير در سخنان مفصلى فرمودند:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
... خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» . پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(1)
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند. اين تفسير ولايت در غدير صورت
1) . روضه كافى: ص 27. اثبات الهداة: ج 2 ص 18 ح 72.
گرفت كه هم صاحب آن معرفى شد و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير بشنويم. در مجلسى كه به صورت مفاخره صحابه در كنار قبر پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيل شد، هيچ كس نمىتوانست براى خود افتخارى منتسب به قرآن ادعا كند جز اميرالمؤمنين عليهالسلام كه غدير را از متن قرآن مطرح كرد و همه به آن اقرار كردند.
آن حضرت در زمان عثمان بين دويست نفر از سرشناسان مهاجرين و انصار بُعد قرآنى غدير را با تفسيرى از لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بيان فرمود:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب كرد و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است، و خداوند عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» . پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا ولايت على بعد از من است ... .
همه جمعيت مسجد به اين فضيلت غديرى قرآنى اقرار كرده گفتند: آرى به خدا قسم. اين را شنيديم و همان طور كه گفتى حاضر بوديم.
برخى حاضرين برخاستند و شهادت ديگرى درباره جدايى ناپذيرى غدير از قرآن دادند و گفتند كه به چشم خود ديده و به گوش خود شنيدهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روز فرمود:
اى مردم ... ، خداوند شما را به ولايت امر كرده و من شما را شاهد مىگيرم كه اين ولايت مخصوص اين شخص است - و آن حضرت دست بر دست على بن ابىطالب عليهالسلام گذاشتند - سپس مخصوص دو پسرش بعد از او، و سپس در جانشينان بعد از او از فرزندانش كه از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره حجتى كه اينگونه بر همه مردم تمام شده مىفرمايد:
خداوند در آن روز (غدير) اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است.(2)
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مىكند و مىفرمايد:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمتها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد؛ هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم.(3)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در جنگ صفين احتجاج مفصلى فرمود و در ضمن اشاره به غدير و نزول آيه اكمال پس از خطبه و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(2)
على عليهالسلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتممت نعمتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهمترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عمَّ يتسائلون، عن النبأ العظيم» ، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام خبر بزرگ است.
خود نبأ عظيم، اينگونه مىفرمايد: من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... . من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
آنگاه كه نوبت به نشر معارف غدير و مقايسه آن با دنياى سراسر جهلِ سقيفه مىرسد، پشتيبانى آيات قرآن از غدير عظمت آن را به رخ دشمن مىكشد.
يكى از اين موارد روزهاى اول ورود امام رضا عليهالسلام به شهر مرو در خراسان بود. آن روز مردم در مسجد جامع شهر درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. عبدالعزيز مىگويد:
در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليهالسلام رفتم و اين بحثهاى مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمىدانند و در آرائى كه مىگويند مورد مكر و حيله قرار گرفتهاند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُمْ وَ اَتْمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» .(2)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... .
آيا ارزش مقام امامت و موقعيت آن را در امت مىدانند كه حق انتخاب امام را داشته باشند ؟ امامت منزلتى بالاتر و شأنى با عظمتتر و مكانتى رفيعتر و حدودى دقيقتر و درونى عميقتر از آن دارد كه مردم با عقلهاى خود بدان برسند يا با نظريات خود بدان دست يابند يا بخواهند با انتخاب خود امامى براى خويش بپادارند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن به آنان ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كان لَهُمُ الخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخواهد خلق مىكند و انتخاب مىنمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... » ،
همچنين فرموده: «ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ اَمرا اَن يَكونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمىماند» ... .(3)
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
همچنين مفسران قرآن چه كسانى جز اهلبيت عليهمالسلام مىتوانند باشند، كه شأن نزول آيات را بيان كنند و جهت كمال دين در آيه «اكمال» را از خزانه علم الهى استخراج نمايند.
در زمان آخرين امام ظاهر يعنى امام حسن عسكرى عليهالسلام تبليغ غدير از طريق نامهنگارى همچنان ادامه داشت. از جمله اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام عسكرى عليهالسلام نامهاى نوشت و مسائلى را مطرح كرد. آن حضرت در پاسخ نامهاى را توسط نماينده خود براى او فرستاد.
در اين نامه منت خدا بر مردم با غدير و سلب اختيار مردم در مسئله امامت در كوتاه ترين عبارات براى سؤال كننده بيان شده و در اين باره به قرآن استناد شده است.
يكى از فرازهاى نامه حضرت چنين بود:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» ، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(1)
در اينجا آيه اكمال را در چند مورد از كلمات اصحاب و دشمنان مرور مىكنيم:
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 99 ح 3 و ج 50 ص 321.
ابوسعيد خدرى صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از بازگوكنندگان واقعه غدير به صورت نسبتا مفصلى است. او در قسمتى از سخنانش مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مردم را فراخواند ... ، و بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىنگريستم. سپس فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
سپس مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله (در غدير) از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را نسبت به شما به درجه كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر از كامل شدن دين و كمال نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من.(1)
قرآن كتاب اعظم و امّ الكتاب مسلمانان، اولين كتابى است كه غدير را با ابديت خود پيوند داده است. غدير نيز، قبل از واقعه و مقارن آن و بعد از اجراى آن در پناه قرآن بوده، و نزول آيات پى در پى آن را پشتيبانى كردهاند. بنا بر اين، قبل از معرفى هر كتابِ ديگرى بايد بگوييم: قرآن حامل غدير است و طى چهارده قرن فرهنگ غدير را با حضور خود بين همه نسلهاى مسلمان به خانههاى آنان برده و در اختيار بزرگ و كوچكشان قرار داده است.
با در نظر گرفتن اين ارتباط عميق، هر كتابى كه در اعتقادات، حديث، تاريخ و تفسير در اسلام نوشته شده، به عنوان يكى از اساسىترين فرازهاى دين «آيات غدير» را مطرح ساخته و به تبيين آن پرداخته است.
1) . كتاب سليم: حديث 39.
اولين كتاب در اسلام كه واقعه غدير را مطرح كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه در موارد متعددى از آن آيه «تبليغ» و «اكمال» مطرح شده و ارتباط مستقيم آن با واقعه غدير از لسان پيامبر و امامان عليهمالسلام بيان شده است.
پس از آن هم تفاسير و كتابهاى تاريخى و اعتقادى اين حقيقت بزرگ را درباره غدير ثبت كردهاند، به گونهاى كه هر جا سخن از «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1)و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينِكُمْ ... » به ميان آمده، فورا غدير مطرح شده است، و هر جا سخن از غدير بوده فورا اين آيات تداعى شده است.
اين حقيقت غديرى قرآنى، كم كم شكل جدى ترى به خود گرفته، و با شبهه افكنىهايى كه دشمنان از فشار عظمت آن به ميان آوردهاند، توجه بيشترى را به خود جلب كرده است؛ به گونهاى كه در كتابهاى تاريخى و حديثى به صورت فصلى خاص با عنوان «آيات غدير» يا «غدير در قرآن» مطرح شده است.
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را چنين توصيف مىكند:
در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابىطالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ... ، و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم... » .(2)
روز غدير در واقع عيد آل محمد عليهمالسلام و روز جشن اهلبيت عليهمالسلام است، و به همين جهت تأكيد خاصى از سوى ائمه عليهمالسلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در اين روز وارد شده است.
شخص يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... » در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مىگرفتيم !(1)
در آيه اكمال سه نكته مهم به چشم مىخورد:
خداوند در آيه اكمال مىفرمايد: من دين را كامل كردم. پس كمال دين را به فاعل ديگرى نسبت نمىدهد، و آن را بدون فاعل و با صيغه مجهول هم بيان نمىكند.
و مىفرمايد: در اين روز نعمتم را بر شما به انجام و اتمام رساندم. خداوند متعال اتمام نعمت را نيز به خود نسبت مىدهد.
و مىفرمايد: از اينكه اسلام دين شما باشد راضى و خشنود شدم.
بنا بر اين، در آيه كمال با سه واژه كليدى روبرو هستيم، كه عبارتند از: اكمال، اتمام، رضاى الهى.
شأن نزول، يكى از اركان تعيين كننده در درك و تفسير آيات محسوب مىشود. اگر روشن شود كه آيه مورد بحث، در چه زمانى و به چه مناسبتى از طرف خداوند به قلب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وحى شده است، به طور طبيعى ميزان كارايى آيه در پاسخ به سؤال روشن مىگردد.
با توجه به اهميت موضوع در اين آيه، بحث از شأن نزول آن نيز تعيين كننده خواهد بود. تحقيق در شأن نزول آيات، بحثى تاريخى و روايى محسوب مىگردد.
به عقيده شيعه، آيه اكمال در روز 18 ذيحجه سال 10 هجرى نازل شده است. اگر چه در اين مورد نظريههاى متفاوتى از علماى عامه ارائه شده است، كه بعضى از آنها
1) . الغدير: ج 1 ص 283. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 115، 303.
به حدى كم ارزش اند كه سزاوار طرح نمىباشند.(1)مثلاً از خليفه دوم نقل كردهاند: به خدا قسم من روز و ساعتى كه اين آيه بر پيامبر نازل شد را ميدانم، و آن عصر روز عرفه بود. برخى از مفسران و مورخان عامه همين نظريه را قبول كردهاند.(2)يا مفسر بزرگ آنان فخر رازى مىگويد: اين آيه 81 يا 82 روز قبل از رحلت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نازل شد.(3)
اين دو نظريه با هم سازگارى ندارد. زيرا با پذيرش سخن عمر بن خطاب بيان فخر رازى نادرست مىشود؛ چون با نزول آيه در روز عرفه، با احتساب هر ماه به سى روز بدون نقصان، بنا بر نظريه شيعه - كه 28 صفر روز شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است - تنها هفتاد و نه روز قبل از شهادت آن حضرت بوده است. و اگر ماه را بيست و نه روز حساب كنيم مىشود هفتاد و هفت روز. و بنا بر نظريه عامه در روز شهادت آن حضرت(4)نود و سه روز مىشود، و اگر ماه را 29 روز حساب كنيم مىشود نود روز.
در طرف مقابل و با پذيرش سخن فخر رازى، حرف آن ديگرى صحيح نيست، چون با احتساب فوق در روز شعادت، نزول آيه در صورت هشتاد و يك روز به 7 ذيحجه و در صورت هشتاد و دو روز به 6 ذيحجه بر مىگردد. بنا بر نظريه عامه در روز شهادت با كامل بودن ماه، نزول آيه در روز 12 يا 11 ذيحجه مىشود، و در صورت نقصان ماه، تنها در يك فرض هشتاد و يك روز، روز 9 ذيحجه (عرفه) مىشود. ولى در فرض دوم به 8 ذيحجه روز ترويه بر مىگردد.
اگر چه اين مسئله شقوق زيادى دارد كه بحث را به درازا مىكشاند، ولى به نظر مىرسد هر دو سخن براى انحراف بحث از محور اصلى و گمراه كردن مردم و مخفى كردن حقايق از حق جويان است.
به همين خاطر، بسيارى از علماى منصف عامه به اين نكته اذعان نمودهاند كه اين آيه در روز غدير نازل شده است.
توضيح اينكه:
در اين كه آيه اكمال در چه روزى و به چه مناسبتى نازل شده است، در كتب روايى اهلسنت دوگانگى وجود دارد. براى يافتن پاسخ اين پرسش، به روايات موجود در منابع معتبر اهلسنت اشارهاى مىكنيم.
ابوهريره روايتى را به اين مضمون از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل مىكند:
مَن صامَ يَومَ ثَمانعَشَرَةَ مِن ذِىالحِجَّةِ كُتِبَ لَهُ صيامُ سِتّينَ شَهرا [ سِنَةً] . وَ هُوَ يَومُ غَديرِ خُمٍّ؛ لَمّا أخَذَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام فَقالَ: أ لَستُ وَلىَّ المُؤمِنينَ ؟ قالوا: بَلى يا رَسولَ اللّهِ. قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. فَقالَ عُمرُ بنُ الخطّابِ: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابنَ أبىطالِبٍ ! أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُسلِمٍ. فَأنزَلَ اللّهُ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(1):
هر كس روز هجده ذى الحجه را روزه بگيرد، ثواب شصت ماه (سال) روزهدارى براى او ثبت مىشود. هجده ذى الحجه روز غدير خم است، روزى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا من ولىّ و امام مؤمنين نيستم ؟ مردم عرض كردند: آرى يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من امام او هستم، على عليهالسلام نيز امام و ولى او است. عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام شاد باش گفت و عرض كرد: از امروز شما مولاى من و همه مسلمانان هستى. آنگاه خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
دينَكُم» را نازل فرمود.
1) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
بسيارى از دانشمندان و علماى اهلسنت بر اين باور اند كه زمان نزول آيه اكمال، روز هجده ذى الحجه و شأن نزول آن به مناسبت انتصاب اميرالمؤمنين عليهالسلام به ولايت و جانشينى رسول خاتم صلىاللهعليهوآله مىباشد. به عنوان نمونه چند منبع معتبر اهلسنت را نام مىبريم كه در آن به مطلب مذكور اذعان و تصريح شده است:
تفسير ابنكثير، شواهد التنزيل، روح المعانى، الإتقان، الدرّ المنثور، تاريخ بغداد، تاريخ مدينة دمشق، مناقب خوارزمى، تذكرة الخواص، البداية و النهاية، مناقب ابنمغازلى، ينابيع المودة و ... .(1)
اين روايات كه تنوع و تعدد مصادر، صحت آن را به لحاظ تاريخى ثابت مىكند، با باور شيعه در تاريخ و شأن نزول آيه اكمال مطابقت دارد. لازمه آيه اكمال و روايات متواترى كه زمان و شأن نزول آن بيان شد، پذيرش بى قيد و شرط ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
روشن شد كه بيشترين نقل اهلسنت در مورد نزول آيه اكمال با مبناى شيعه همخوانى دارد. اما برخى از دانشمندان اهلسنت براى گريز از لوازم آيه اكمال، روايات ديگرى در رابطه با اين آيه، زمان و شأن نزول آن نقل كردهاند. اين دسته از روايات در پى اثبات آن هستند كه آيه اكمال در عرفه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است. در واقع منشأ دوگانگى در اين روايات - كه ناقل آن همگى از اهلسنت مىباشند - توجيه غصب خلافت از طرف صحابه مىباشد. به اين دو روايت توجه كنيد:
روايت اول
إنَّ أُناسا مِنَ اليَهودِ قالوا: لَو نُزِّلَت هذِهِ الآيَةُ فينا لاتَخَذنا ذلِكَ اليَومَ عيدا. فَقالَ عُمرُ:
1) . تفسير ابنكثير: ج 2 ص 15. شواهد التنزيل: ج 1 ص 200. روح المعانى: ج 6 ص 192. الإتقان: ج 1 ص 31. الدرّ المنثور: ج 2 ص 457. تاريخ بغداد: ج 8 ص 284. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 233. المناقب خوارزمى : ص 135 - 184. تذكرة الخواص: ص 18. البداية و النهاية: ج 7 ص 386. المناقب (ابنمغازلى) : ص 18. ينابيع المودة: ج 2 ص 249.
أيَّةِ آيَةٍ ؟ فَقالوا: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينُكُم ... » . فَقالَ عُمرُ: إنّى لأعلَمُ أىَّ مَكانٍ أُنزِلَت؛ أُنزِلَت وَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله واقِفٌ بِعَرَفَةِ.(1)
گروهى از يهوديان گفتند: اگر اين آيه بر ما نازل مىشد، آن روز را عيد مىگرفتيم.
عمر بن خطاب گفت: كدام آيه ؟
آنان گفتند: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
عمر در پاسخ گفت: من مىدانم اين آيه كجا نازل شد. هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در عرفه ايستاده بودند نازل شد.
روايت دوم
عيسى بن حارثه انصارى مىگويد: كُنّا جُلوسا فِى الديوانِ، فَقالَ لَنا نَصرانىٌّ: يا أهلَ الإسلامِ ! لَقَد أُنزِلَت عَلَيكُم آيَةٌ لَو أُنزِلَت عَلَينا لاتَخَذنا ذلِكَ اليَومَ وَ تِلكَ الساعَةَ عيدا، ما بَقى مِنّا إثنانٌ: «اليَومَ أكمَلتُ ... » .
فَلَم يُجِبهُ أحَدٌ. فَلَقيتُ مُحَمَّدَ بنَ كَعبِ القراظىَّ فَسَألتُهُ عَن ذلِكَ، فَقالَ: ألا رَدَدتُم عَلَيهِ ؟ فَقالَ: قالَ عُمرُ بنُ الخطّابِ: أُنزِلَت عَلَى النَبىِّ صلىاللهعليهوآله وَ هُوَ واقِفٌ عَلَى الجَبَلِ يَومَ عَرَفَةِ، فَلا يَزال ذلِكَ اليَومُ عيدا لِلمُسلِمينَ(2):
در ديوان نشسته بوديم كه شخصى مسيحى به ما گفت: اى مسلمانان ! آيهاى بر شما نازل شد كه اگر بر ما نازل مىشد، آن روز و آن ساعت را تا زمانى كه دو مسيحى روى زمين باشند عيد مىگرفتيم، و سپس آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» را قرائت كرد.
كسى پاسخى به او نداد، تا اينكه محمد بن كعب را ديدم و از او پرسيدم: پاسخ چيست ؟ او گفت: عمر مىگويد: آن آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، در حالى كه در روز عرفه بر روى كوهى ايستاده بود، و آن روز همچنان براى مسلمانان عيد مىباشد.
در رابطه با آيه اكمال دو شأن نزول بيان نموديم، اما به راستى كدام يك از اين دو دسته روايات صحيح و مورد پذيرش مىباشد ؟ آيا شأن نزول اول صحيح است كه اكثر علماى اهلسنت در كتب خود نقل نمودهاند و نزول اين آيه را در روز هجده ذى الحجه و به مناسبت ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىدانند، يا دومين گروه از روايات كه عده اندكى از اهلسنت آن را پذيرفتهاند و زمان نزول آيه را نهم ذى الحجه و به مناسبت روز عرفه مىدانند ؟
اگر اهلسنت قول نخست را بپذيرند، تمام مبانى مكتب خلافت منهدم مىشود. قائل شدن به اين كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم امير المومنين عليهالسلام را به ولايت و خلافت بلافصل خود منصوب نمودهاند، اساس مدرسه خلافت اهلسنت و تمام مبانى فكرى، كلامى، فقهى، و اعتقادى آنان را متزلزل نموده و از بين مىبرد.
يكى ديگر از لوازم پذيرش روايات دسته اول، مواجه شدن نظريه عدالت صحابه با يك تناقض بزرگ و لا ينحل است؛ زيرا عدم پذيرش روايات گروه دوم به معناى صحه ننهادن بر نقل گروهى از راويان و تكذيب ايشان، و بالطبع سلسله رجال آن روايات مىباشد. بديهى است كه برخى از راويان روايات گروه دوم از صحابه بودند. آيا افترا بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با نظريه عدالت تمام صحابه قابل جمع مىباشد ؟
اهلسنت براى تضعيف و ردّ روايات گروه نخست، دو راه در پيش گرفتهاند. البته، همانطور كه پس از اين معلوم مىشود، هيچ مفرّى براى آنان وجود ندارد و هر دو راه آنان ناكار آمده بوده و با نقد جدى روبرو است.
راه اول آنها اين است كه مهر بىاعتبارى و غير قابل اعتماد بودن بر پيشانى روايات دسته اول بزنند و به اين وسيله آنان را از درجه اعتبار ساقط كنند.
علامه امينى در كتاب شريف الغدير(1)به اين توهم اهلسنت پاسخ داده است. ايشان تمام افرادى را كه در سلسله سند حديث قرار گرفتهاند بررسى و مداقّه مىنمايد. ابوهريره(2)و افراد ديگرى كه در سلسله سند حديث قرار دارند، بر اساس مبانى علم رجال اهلسنت مورد اعتماد و وثوق مىباشند، چرا كه اهلسنت در ساير موضوعات بدون هيچ دغدغه و ترديدى رواياتى را كه از اين سلسله نقل شده پذيرفتهاند. اهلسنت اگر بخواهند در اين مورد سلسله مذكور را تضعيف كنند، لاجرم بايد از تمام مبانى رجالى خود دست بردارند.
راه دوم اهلسنت در تضعيف روايات دسته اول اين است كه آن روايات را از مجعولات شيعه به شمار آورده و ادعا مىكنند آن روايات به وسيله گروهى از شيعيان جعل شده و در كتب آنان راه يافته است.
در پاسخ به اين توهم بايد بگوييم: جاى بسى تعجب و شگفتى است ! شيعيان در چه زمان و مكانى آن قدر قدرت يافتند كه بتوانند دست كم دوازده منبع مهم اهلسنت را مورد دستبرد قرار دهند و تحريف كنند ؟ ! وانگهى، در اين فرض چه ضمانتى وجود دارد كه ساير مطالب كتب پر اهميت ايشان محفوظ مانده باشد ؟
شيعيان در طول تاريخ، تحت فشار سخت و زير نظر دستگاه حكومت قرار داشتهاند. آنان براى نشر و اشاعه كتابهاى خود با مشكلات فراوانى روبرو بودند و به هيچ وجه نمىتوانستند در كتابهاى ديگران، آن هم كسانى كه مورد حمايت حكومت وقت بودهاند تحريف ايجاد كنند.
از طرف ديگر، با اندكى تأمل در مىيابيم افرادى كه در سلسله روايات گروه نخست قرار دارند، همگى از وفاداران مكتب خلافت مىباشند، و در بين آنان فردى مجهول، غير ثقه و يا متهم به حبّ و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام وجود ندارد.
در نتيجه، احتمال جعل اين دسته از روايات به وسيله شيعيان نيز احتمالى مردود و ادعايى ناپذيرفتنى مىباشد.
در مورد شأن نزول آيه اكمال در منابع اهلسنت، با دو دسته از روايات روبرو شديم. پرسش اين است كه: كدام يك از اين دو دسته روايات معتبر و صحيح است ؟ براى بررسى صحت و سقم روايات، روشهاى مختلفى وجود دارد كه يكى از بهترين روشها روش متن شناسى است. با استفاده از اين روش كه بيان شد، به بررسى روايات وارده در اين زمينه مىپردازيم و درجه اعتبار هر كدام از اين روايات را اندازه گيرى مىكنيم.
رواياتى كه در رابطه با آيه اكمال در منابع اهلسنت وجود دارد را به دو دسته تقسيم كرديم. دسته اول رواياتى بود كه روز نزول آيه را هجده ذى الحجه بيان مىكرد، و گروه فراوانى از علماى اهل سنت آن روايات را پذيرفته بودند.
دسته دوم رواياتى بود كه روز نزول آيه را نهم ذى الحجه يعنى روز عرفه مىدانست، كه گروه اندكى از دانشمندان اهلسنت اين دسته از روايات را نقل نموده و قبول كرده بودند. لازمه پذيرش روايات دسته دوم اين است كه بايد روز عرفه را عيد بدانيم. بررسى در متن رواياتى كه نزول آيه اكمال را در روز عرفه مىداند ما را به چند اشكال مهم و جدى رهنمون مىسازد:
اشكال اول: چگونه ممكن است با تصريح قرآن مجيد روز عرفه از چنان اهميتى برخوردار باشد كه كفار مأيوس شده و دين به اكمال رسيده باشد و خداوند سبحان نيز از جاودانگى دين خشنود باشد، اما همه مسلمانان از آن روز و اهميت آن غافل بوده و نسبت به آن روز بىتفاوت باشند ؟ تا آنجا كه يهوديان و مسيحيان اهميت آن را به مسلمانان يادآورى كنند ! آيا امكان دارد روزى با چنين ويژگىهاى ممتازى در مدت كوتاهى پس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به دست فراموشى سپرده شود و تنها خليفه دوم آن را يادآورى كند ؟
اشكال دوم: عيد فطر و عيد قربان دو عيد بزرگ و مورد اتفاق نظر تمام مسلمانان مىباشد، و در تمام كتب فقهى و روايى شيعيان و اهلسنت براى اين دو روز احكام و آداب خاصى ذكر شده است. اما اگر تمام كتب فقهى اهلسنت را جستجو كنيم، براى روز عرفه به عنوان يك عيد حتى يك حكم و عمل مستحب نمىيابيم.
اشكال سوم: عيد فطر و عيد قربان دو عيدى هستند كه پس از پايان يك سرى از محدوديتها و ممنوعيتها تشريع شدهاند. مسلمانان پس از پايان يافتن ماه رمضان عيد مىگيرند، زيرا به حكم خداوند در آن ماه در ساعات معينى از شبانهروز از خوردن و آشاميدن و بعضى اعمال ديگر ممنوع هستند.
در عيد قربان نيز مسلمانانى كه به حج مشرف شدهاند، بعد از پايان يافتن يك سلسله از ممنوعيتها جشن مىگيرند.
با روشن شدن ماهيت دو عيد بزرگ فطر و قربان، اين سؤال پديد مىآيد كه: آيا در روز عرفه به چه دليلى بايد جشن گرفت و چه محدوديت و ممنوعيتى برداشته مىشود ؟ حال آنكه در آن روز حجاج همچنان بايد از يك سلسله امور پرهيز نمايند و همچنان در حال احرام باشند، تا جايى كه نمىتوانند حتى از عطر استفاده كنند و يا غذاى معطرى تناول نمايند.
اشكال چهارم: اگر آيه اكمال در روز عرفه نازل شده باشد، ديگر نمىتوان آيه ابلاغ را تفسير و تبيين كرد و بين اين دو آيه تهافت و تضاد بيّن و آشكارى به وجود خواهد آمد، زيرا بيشتر علماى اهلسنت بر اين باور اند كه آيه ابلاغ(1)پس از حجة الوداع و در ميان راه مكه و مدينه نازل شده است.(2)
1) . «يا ايها الرسول بلّغ ما اُنزل إليك من ربك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس ان اللّه لا يهدى القوم الكافرين» : اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً به مردم برسان، و اگر چنين نكنى رسالت او را انجام ندادهاى. خداوند تو را از خطرات احتمالى مردم نگاه مىدارد، و خداوند جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نمى كند. مائده / 67 .
2) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 528 . تفسير فخر رازى: ج 12 ص 53 . شواهد التنزيل: ج 2 ص 249 - 258.
در اين آيه ابلاغ، خداوند سبحان با تهديد و انذار خاصى به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
پيام مرا به مردم برسان و اگر چنين نكنى وظيفه خود را انجام ندادهاى. حال اگر آيه اكمال در روز عرفه نازل شده و در آن روز خداوند متعال دين را به كمال و انجام رسانده باشد و كفار از اين بابت در يأس و نااميدى قرار گرفته باشند، ديگر موضوع و پيام مهمى نمانده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را در راه بازگشت از حجة الوداع ابلاغ نمايند، آن هم پيامى كه با اتمام رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله گره و پيوند خورده باشد.
با توجه به اين كه مسأله نازل شدن آيه ابلاغ در حجة الوداع مورد اتفاق همه علماى اهلسنت مىباشد، اگر نظر اكثريت اهلسنت را بپذيريم كه آيه اكمال نيز در روز غدير نازل شده است، با كنار هم قرار دادن هر دو آيه ابلاغ و اكمال به يك نتيجه مهم و غير قابل ترديد مىرسيم، و آن انتصاب اميرالمؤمنين عليهالسلام به ولايت و خلافت بلافصل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىباشد.
در توضيح اشكال چهارم بايد گفت كه اگر بپذيريم آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است، ديگر نمىتوانيم آيه ابلاغ را تفسير و تبيين نماييم، زيرا در آيه ابلاغ، خداوند سبحان با شدت و حدّت پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را تهديد مىكند كه اگر آنچه را به تو دستور دادهايم ابلاغ نكنى رسالت پروردگار را به مردم نرساندهاى. اين چه امر مهمى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد آن را ابلاغ نمايند ؟
برخى از علماى اهلسنت به اين مسئله پى برده و دريافتهاند در صورتى آيه ابلاغ قابل تفسير است كه آيه اكمال در روز غدير نازل شده باشد. لذا براى رهايى از اين بنبست ادعا كردهاند كه آيه ابلاغ در سالهاى نخست بعثت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شده است. اينان مدعى اند خداوند سبحان در اين آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مأمور و مؤظف مىكند كه حتما دستورهاى او را به همگان ابلاغ نمايد، زيرا در آن سالها پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ رسالت خائف بودند.
اين دسته از علماى اهلسنت بايد بدانند كه راه حل آنان مقرون به صحت نمىباشد، زيرا تمام علما و مفسران درجه اول اهلسنت اذعان دارند كه سوره مائده
آخرين سورهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد. چگونه امكان دارد سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله باشد، اما آيه ابلاغ در سالهاى نخست رسالت نازل شده باشد ؟ !
روايات فراوانى در كتب اهلسنت وجود دارد، كه بيان مىكند سوره مائده آخرين سورهاى از قرآن است كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده است. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
إنَّ آخَرَ سورَةٍ نَزَلَت، سورَةُ المائِدَةِ: آخرين سورهاى كه نازل شد سوره مائده است.(1)
نَزَلَت سورَةُ المائِدَةِ عَلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى حَجَّهِالوِداعِ فيما بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ وَ هُوَ عَلى ناقَتِهِ ... . فَبَرَكَت بِهِ راحِلَتَهُ مِن ثِقلِها: سوره مائده در حجة الوداع و در منطقهايى ميان مكه و مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، در حالى كه ايشان سوار بر شتر بودند... . و شتر از سنگينى سوره توقف كرد و نشست.(2)
به خاطر سنگينى آيات سوره مائده، به ويژه تهديد و انذار خداوند نسبت به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در رابطه با ابلاغ پيام مهم، مركب پيامبر صلىاللهعليهوآله از حركت باز مىايستد و توان حمل ايشان را از دست مى دهد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: المائِدَةُ مِن آخَرِ القُرآنِ تَنزيلاً. فأحِلُّوا حَلالَها وَ حَرِّموا حَرامَها: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است. پس حلال آن را حلال داريد و حرام آن را حرام دانيد.(3)
همانطور كه بيان كرديم، عدهاى از اهلسنت بر اين نظر اند كه آيه ابلاغ در سالهاى آغازين بعثت نازل شده است. خالى از لطف نيست كه بدانيم منشأ اين نظريه، روايتى است كه عايشه نقل مىكند.
از او نقل شده كه آيه ابلاغ در سالهاى نخست رسالت نازل شده است، و در آن سالها همواره كسانى همراه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند و از آن حضرت محافظت مىكردند.(1)
پرسش مهم از اهلسنت اين است كه عايشه در آن سالها كجا بوده و چه سنّى داشته است ؟ با مراجعه به منابع تاريخى اهلسنت، مطلب جالبى روشن مىشود و آن اين كه در سال دهم بعثت عايشه شش سال داشته، و اين به آن معنى است كه وى در سال چهارم بعثت متولد شده است.(2)
از سوى ديگر، اگر بپذيريم كه آيه ابلاغ در سالهاى اول بعثت نازل شده است، اجماع علماى اهلسنت مبنى بر اينكه سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد را چگونه بايد تبيين و توجيه نمود ؟
چنانكه ملاحظه مىكنيد، تا اينجا اهلسنت از هر راهى رفتهاند گرفتار تناقض شده و به بنبست رسيدهاند.
تا اينجا بيان شد كه ميان اهلسنت، دو نظريه در مورد شأن نزول آيه اكمال وجود دارد. براى پيگيرى پژوهش در اين قسمت از بحث بنا را بر اين مىگذاريم كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است، و در اين روز كفار نااميد گشتند و دين به اكمال و اتمام رسيد. بنا بر اين، نظر بايد به اين پرسش پاسخ داد كه: چه اتفاق مهمى در روز عرفه روى داد كه خداوند سبحان آيه اكمال را نازل فرمود ؟
براى يافتن پاسخ، بايد به بررسى تاريخى بپردازيم و علت نزول احتمالى آيه اكمال در روز عرفه را دريابيم. تورّق صفحات تاريخ به ما نشان مىدهد كه در آخرين حج پيامبر صلىاللهعليهوآله و در روز عرفه دو حادثه مهم اتفاق افتاد:
در حجة الوداع و در روز عرفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام احكام حج تمتّع را در گفتار و رفتار تبيين نمودند. ايشان در آن سال به تمام پرسشهاى مربوط به حج تمتّع پاسخ دادند. بيشتر روايات حج تمتع مربوط به آن سال بوده و از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه با اندكى تتبّع در كتب روايى شيعيان و اهلسنت اين موضوع روشن مىگردد. بنا بر اين، در روز عرفه احكام حج تمتّع با قول و فعل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله تبيين گشت.
پس از اين مقدمه به اين نتيجه مىرسيم كه حج تمتّع يكى از واجبات بسيار مهم مىباشد، زيرا روزى كه احكام حج تمتّع به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله تعليم و تبيين شد، روزى است كه بر اساس يكى از دو نظر اهلسنت نعمت دين كامل و تام شد، و به اين جهت آيه اكمال نازل گرديد.
بر اساس پذيرش مطلب مذكور، اهلسنت بايد به پرسشهاى ذيل پاسخى مناسب ارائه دهند.
نخستين پرسش اين است كه: چه گونه چنين واجب مهمى پس از چهار سال از درگذشت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله تغيير ماهيت مىدهد و حرام مى شود(1)؟ آيا امكان دارد حج تمتّع و احكام آن باعث اكمال دين گردد، اما پس از چند صباحى حج تمتع جزء محرمات به حساب آيد و در حقيقت كمال از دين ستانده شود ؟ !
جالب اينجاست كه خليفه دوم مدعى است آيه اكمال در روز عرفه نازل شده، و از طرفى بيان احكام تمتّع در روز عرفه مورد اتفاق سنى و شيعه است، ولى خود او حكم
1) . عمر سال 13 هجرى به خلافت رسيد، و در سال 23 هجرى به قتل رسيد. بنا بر اين، حج تمتع حداقل سه سال پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و حداكثر ده سال پس از ايشان توسط عمر تحريم شد.
به تحريم حج تمتّع داد و گفت: مُتعَتانِ كانَتا عَلى عَهدِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، أنَا أنهى عَنهُما وَ أُعاقِبُ عَلَيهِما؛ مُتعَةُ النِساءِ وَ مُتعَةُ الحَجِّ(1): در زمان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دو نوع متعه وجود داشت، ولى من آن دو را نهى مىكنم و انجام دهنده آن دو را تنبيه مىكنم؛ تمتّع زنان (عقد موقت) و تمتع (نزديكى) در (زمان بين عمره و) حج.
در نتيجه، عمر كه نزول آيه اكمال را در روز عرفه دانسته، حكم به تحريم عملى داده كه كمال دين به واسطه تشريع آن بوده. پس كمال را از دين سلب نموده است.
دومين پرسش كه علماى اهلسنت بايد به آن پاسخ دهند اين است كه: آيا تمام خلفا مختار و مجاز اند احكام را تغيير دهند و حكمى را تشريع كنند ؟ چه خصوصيت و ويژگى در خليفه دوم وجود دارد كه مىتواند واجب مهمى چون حج تمتع را حرام كند، اما خلفاى ديگر از چنين اختيارى برخوردار نباشند ؟ اگر تمام خلفا بتوانند بنابر سليقه خود در احكام دين دخل و تصرف كنند، آيا به مرور زمان حكمى از احكام اسلام دست نخورده باقى خواهد ماند ؟(2)
سومين پرسش كه اهلسنت بايد پاسخگوى آن باشند اين است كه: با توجه به اينكه حج تمتع يكى از فروع دين است، چرا آموزش اين حكم باعث نزول آيه اكمال مى گردد، اما در رابطه با نماز آيهاى مبنى بر اكمال و اتمام دين نازل نشد ؟ در صورتى كه هيچ يك از واجبات ويژگى و امتياز نماز را ندارند ؟ چرا كه در مورد نماز آمده است: إن قبلت قبل ما سواها: اگر نماز پذيرفته شود، اعمال ديگر نيز پذيرفته مىشود.(3)
1) . مستدرك الوسائل: ج 14 ص 483. از منابع اهلسنت: المغنى: ج 7 ص 572 . شرح الكبير: ج 7 ص 537 . مسند احمد: ج 3 ص 325. كنز العمال: ج 16 ص 521 .
2) . جملهايى درباره امام زمان عليهالسلام نقل شده است كه: يأتى بدين جديد: دين جديدى خواهد آورد. مصباح الاصول: ج 2 ص172. سخن فوق ناظر به شيعيان نمىباشد، زيرا آنان تمام احكامشان را از سرچشمه گواراى دانش اهلبيت عليهمالسلام گرفتهاند. اما احكام اهلسنت با گذر زمان و بنا به سليقه خلفا دستخوش تغيير و تحول شده است. دين به حدى دستخوش دگرگونى مىشود كه وقتى حضرت ولىعصر عليهالسلام دين راستين را تبيين مىفرمايند، همگان دچار اين توهم مىشوند كه ايشان دين جديدى جعل كردهاند.
3) . الكافى: ج 3 ص 268.
اهلسنت نيز روايتى به اين مضمون از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند: إنَّ أوَّلَ ما يُحاسَبُ بِهِ العَبدُ صَلاتُهُ. فَإن صَلُحَت صَلُحَ سائِرُ عَمَلُهُ، وَ إن فَسَدَت فَسَدَ سائِرُ عَمَلُهُ(1): نماز نخستين چيزى است كه در روز قيامت بنده بابت آن مورد سؤال قرار مىگيرد. اگر درست باشد ساير اعمال او نيز پذيرفته مىشود، و اگر نماز او فاسد و باطل باشد ساير اعمال او نيز باطل و فاسد خواهد بود.
پس چگونه آموزش احكام حج تمتّع و يا تعليم ديگر واجبات و محرّمات باعث نااميدى و يأس كفار مىگردد، و علائم و نشانههاى يأس آنان چيست ؟
چهارمين پرسش اين است كه: اگر بيان همه محرمات و واجبات به معناى اكمال و اتمام دين باشد، چرا آيه اكمال در روز عرفه نازل شد، نه در آخرين روز و آخرين ساعات عمر گرانقدر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؟ در حالى كه مىدانيم از روز عرفه تا پايان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك به هشتاد روز فاصله زمانى مىباشد، و بعضى از واجبات و محرّمات - مانند حكم حرمت ربا - پس از روز عرفه تشريع شد. بنا بر اين، نظر بايد آيه اكمال پس از بيان حكم حرمت ربا نازل مىشد، زيرا به نظر اهلسنت بيان حرمت ربا آخرين حكم صادر شده از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد.(2)
بنا بر اين، اگر آيه اكمال به دليل بيان احكام حج تمتّع نازل شده باشد، با اشكالات مذكور مواجه ايم. دقت و تأمل در پرسشهاى مطرح شده، ما را به اين نتيجه رهنمود مىكند كه هيچ دليلى وجود ندارد روز عرفه را به دليل بيان احكام حج تمتع عيد بگيريم و جشن بر پا كنيم.
حاصل سخن اينكه:
اگر آيه اكمال در روز عرفه نازل شده باشد، ارتباطى ميان اين آيه و آيه ابلاغ وجود نخواهد داشت. در حالى كه روشن شد اين دو آيه صدر و ذيل يكديگر اند.
در آخر و پس از بررسى نخستين رويداد پر اهميت در روز عرفه، بد نيست به ديگر واقعه اين روز هم اشارهاى داشته باشيم. در روز عرفه، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خطبه مهمى ايراد كردند. شايد برخى گمان كنند نزول آيه اكمال به دليل خطابه مهم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در آن روز باشد. به اين جهت به بررسى و تحليل اين سخنرانى مىپردازيم. سر فصلها و فرازهاى اصلى خطبه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز عرفه عبارت اند از:
إنَّ دِمائَكُم وَ أموالَكُم حَرامٌ عَلَيكُم: خون و اموال شما حرمت دارد.
مَن كانَت عِندَهُ وديعَةٌ فَليُؤَدِّها إلى مَنِ ائتَمَنَهُ عَلَيها: هر كس نزد او امانتى هست آن را به صاحبش باز گرداند.
«إنَّ أكرَمَكُم عِندَ اللّهِ أتقاكُم»(1)، وَ لَيسَ لِعَرَبىٍّ عَلى عَجَمىٍّ فَضلٌ إلاّ بِالتَقوى: گرامىترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست. هيچ عربى بر عجم برترى ندارد مگر به سبب تقوا.
«إنَّمَا النَسىءُ زيادَةٌ فِى الكُفرِ يُضِلُّ بِهِ الَذينَ كَفَروا يُحِلُّونَهُ عاما وَ يُحَرِّمونَهُ عاما ...»(2). وَ «إنَّ عِدَّةَ الشُهورِ عِندَ اللّهِ اثناعَشَرَ شَهرا فى كِتابِ اللّهِ، يَومَ خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرض. مِنها أربَعَةٌ حُرُمٌ»(3): اشاره به اينكه نسىء (جا به جا كردن و تأخير ماههاى حرام) افزايشى در كفر است. دوران حكومت و سلطنت ايشان به پايان مىرسد، اما نمىدانستند كه بين نبوت و سلطنت تفاوت فراوانى است.
اين احتمال كه نااميدى و يأسى كه در صدر آيه اكمال ذكر شده به دليل ممانعت از ورود مشركان به مكه در حجة الوداع است مردود مى باشد، زيرا در سال قبل از حجة الوداع آمدن آنان به مسجدالحرام ممنوع شد.(4)
با توجه به تمام مطالبى كه بيان نموديم، روشن مىشود كه اكمال و اتمام نعمت دين و نااميدى مشركان از تعرّض و دست اندازى به اسلام و خشنودى ذات اقدس ربوبى از جاودانگى اسلام، هنگامى محقق مىشود كه قائم مقامى صالح و مورد تأييد خدا و رسول صلىاللهعليهوآله براى نبوّت منصوب شود، تا بتواند از همه دستاوردهاى دين حفاظت كند و امور مسلمانان را تدبير نمايد و هدايت امت را به عهده بگيرد، و در عين حال بر سبك و سياق آورنده دين و گيرنده پيام وحى دانا و پايبند باشد.
چنين انتخاب و انتصابى موجب نااميدى كافران مىگردد، نه بيان احكام حج تمتع يا بعضى از احكام ديگر.
در آخر بد نست به نكتهاى ديگر در مورد آيه اكمال اشاره شود، و آن اشاره به ترس از خدا در اين آيه است؛ آنجا كه خداوند در آيه اكمال مى فرمايد: «فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ»(1): «از آنها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد» .
خداوند در اينجا به صراحت بيان مىكند كه ديگر جايى براى ترس از مشركان وجود ندارد و بايد از من (خدا) بترسيد ! امر به خشيت در برابر خدا، امرى ارشادى است؛ يعنى عقل به تنهايى به اين مسئله پى مىبرد.
از طرف ديگر، ترس از خدا يعنى ترس از خودمان و هراس از اعمال زشت و نادرست، زيرا ناموس آفرينش اقتضائات خاصى دارد. هنگامى كه خداوند به بندگان خود نعمتى را ارزانى بدارد، آن را از آنان باز نمىستاند، مگر آنكه خودشان نعمت را با كفران از خود سلب كنند. خداوند در اين باره مى فرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى قَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم وَ أنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ»(2): «اين به دليل آن است كه خداوند نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمىدهد جز آنكه آنها خودشان را تغيير دهند و خداوند شنوا و داناست» .
خداوند مىفرمايد: ما نعمت دين را به اكمال و انجام رسانديم و ديگر هيچ كمبود و نقصانى در آن وجود ندارد. مشركان نا اميد گشتهاند و هيچ دليلى وجود ندارد كه از آنان بترسيد، چون ما بقا و جاودانگى دين را تضمين نمودهايم. بايد فقط از خدا ترسيد، همانند مجرم كه از شخص قاضى هراسى ندارد. بلكه از جايگاه قاضى مىترسد، و ترس او از آن جايگاه به خود او و جرمش باز مىگردد. ترس از خدا به كفران نعمت ولايت باز مىگردد.
شيعيان با نعمت ولايت چگونه رفتار كردند، و رفتار برخى گذشتگان و صحابه چگونه بود ؟ مگر نه آن بود كه خليفه دوم - كه از صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىباشد - در روز غدير دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را فشرد و به ايشان عرض كرد: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابنَ أبىطالِبٍ ! أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُسلِمٍ: مبارك باد بر تو اى فرزند ابوطالب ! امروز شما مولاى من و همه مسلمانان هستى.
آيا اهلسنت مىتوانند اين گفته او را انكار كنند ؟ آيا انكار روايتى كه از مسلّمات كتب اهلسنت است امكان پذير مىباشد ؟
حال روى سخن با خليفه دوم است. مگر در روز غدير به اميرالمؤمنين عليهالسلام شادباش نگفتى ؟ مگر در آن روز به ولايت و خلافت ايشان پس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اقرار نكردى ؟ ! پس چرا پيمان شكنى كردى و ولايت را بر هم زدى ؟ مگر نه آن است كه نقصان دين با نعمت ولايت كامل و تمام مى شود ؟ چرا كفران نعمت كردى و ولايت را نپذيرفتى و به آن گردن ننهادى ؟
يكى از نكاتى كه در آيه اكمال بايد دقت شود، فرق اكمال و اتمام است. فرق اين دو كلمه - در فارسى و بيشتر در عربى - اين است كه «تمام» در جايى گفته مىشود كه اجزاء يك چيز بايد پشت سر يكديگر بيايد، و تا وقتى كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده مىگوييم ناقص است، و وقتى آخرين جزئش هم آمد مىگوييم تمام شد. مثل
يك ساختمان؛ تا وقتى كه پايههايش را بالا آوردهاند و حتى سقف آن را هم زدهاند تمام نيست. تا همه اجزائى كه براى يك ساختمان لازم است - كه اگر نباشد از آن ساختمان نمىشود استفاده كرد - نباشد، مىگوييم اين ساختمان تمام نيست. وقتى همه اجزاء بود؛ به طورى كه بتوان در آن سكنى گزيد، مىگوييم تمام شد.
اما در مورد «كامل» اين طور نيست كه شىء غير كامل جزء ناقصى داشته باشد، بلكه ممكن است هيچ جزء ناقص و ناتمامى نداشته باشد، ولى هنوز كامل نباشد. مثلاً يك جنين در رحم مادر به حد تمام مىرسد؛ يعنى همه ساختمانش تمام مىشود، بچه هم به دنيا مىآيد، ولى هنوز انسان كاملى نيست؛ يعنى آن رشدى را كه بايد بكند نكرده است. رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصى داشته باشد. در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفى و كمّى است؛ كامل در مورد كيفيت است، و تمام در مورد كمّيت.
قرآن از يك طرف مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «در اين روز دين شما را به حد كمال رساندم» ، و از طرف ديگر مىفرمايد: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «و نعمت خودم را هم به حد اتمام رساندم» ، «وَ رضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» : « (در امروز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم» ؛ يعنى اين اسلام، امروز آن اسلامى است كه خدا مىخواسته آن باشد. واضح است كه مقصود اين نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولى خدا نظرش تغيير كرده ! بلكه مقصود اين است كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد، اين همان دين مرضىّ الهى است، و آن دينى كه خدا مىخواسته همين اسلام كامل شده و تمام يافته است.
بعد از اين مقدمه، ببينيم مقصود از «اليَومَ» در آيه اكمال كدام روز است، چرا كه هر چه هست درباره كلمه «اليَومَ» است كه مقصود كدام روز است ؟ كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن مى گويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت خدايى به اتمام رسيد. اين روز بايد يك روز خيلى مهمى باشد و بايد حادثه خيلى فوق العادهاى در آن روز واقع شده باشد. حتى اين سؤال مربوط به شيعه و سنى هم نيست؛ تمام مسلمانان
وقتى اين آيه را مىخوانند بايد از خود سؤال كنند كه آيا چه رخداد مهمى در اين روز رخ داده است ؟
از عجايب قضيه اين است كه از ما قبل و ما بعد اين آيات و از قرائن لفظى خود آيه هيچ چيزى كه دلالت بر تعيين آن روز كند فهميده نمىشود. مثلاً در مواردى در قرآن هست كه قبل از آيه حادثه يا جريان يا مطلب خيلى مهمى را نقل كرده، سپس مىگويد «امروز» يعنى به مناسبت آن مطلبى كه در اينجا گفتيم.
در آيه اكمال اين طور نيست. چون قبل از اين آيه دستورات بسيار سادهاى درباره اينكه گوشت چه حيوانى بر شما حلال است و گوشت چه حيوانى بر شما حرام است بيان شده و در مورد حرمت مردار و خون و گوشت خوك است. يك مرتبه مىگويد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» ! اين قسمت كه تمام مىشود، دومرتبه آيه به همان سياق اول باز مىگردد؛ كه چه گوشتى حرام است و در صورت اضطرار مانعى ندارد: «فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ ... » .
يعنى اين آيات به شكلى است كه اگر ما آن قسمت را از وسط آن برداريم، ما قبل و ما بعد آن به يكديگر متصل مىشود، بدون اينكه كوچكترين خللى وارد شود. كما اينكه همين مضمونى كه در ما قبل و ما بعد اين آيات آمده در دو سه جاى ديگر قرآن تكرار شده، بدون اينكه اين امر در وسط قرار گيرد و مطلب نيز متلائم و كامل مىباشد.
و لذا مفسرين شيعه و سنى در تلاش هستند كه معنى «اليَومَ» را به دست آورند. اين كار دو راه دارد: يك راه اين است كه ما از قرائن بفهميم؛ يعنى از قرينه مضمون پى ببريم چه روزى مىتواند باشد و درباره چه روزى مىشود چنين جملهاى آمده باشد ؟ ديگر اينكه از تاريخ و حديث بفهميم كه شأن نزول اين آيه چيست.
در اين باره دو مسلك وجود دارد؛ مسلك اهلسنت و مسلك شيعه:
بسيارى از اهلسنت پذيرفتهاند كه آيه اكمال در روز غدير نازل شده است، كه در كتاب «عبقات الانوار» مفصل به آنها اشاره شده است. در اينجا به آن اقوال اشاره نمىكنيم، چرا كه آنها موافق با مسلك و قول شيعه است.
و اما نظريات ديگر از اهلسنت درباره «اليوم» و نزول آيه اكمال را مرور مىكنيم:
گروهى كه راه اول را انتخاب مىكنند، به تاريخ و سنت و حديث - كه در حديث درباره اينكه اين آيه چه وقت و به چه مناسبت نازل شد چه آمده - كارى ندارند. بلكه مىگويند ما به مضمون آيه نگاه مىكنيم. در نتيجه گفتهاند اين آيه مربوط به زمان بعثت است، پس «اليَومَ» يعنى «آن روز» نه «امروز» .
در جواب اين افراد بايد گفت: اين آيات در اوائل سوره مائده است، كه سوره پنجم قرآن است و با آيه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أوفوا بِالعُقودِ» شروع مىشود. اين سوره به اتفاق جميع مفسرين آخرين سورهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و مدنى است. حتى از سوره «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ» هم ديرتر نازل شده است.
البته يكى دو آيه از قرآن را گفتهاند كه بعد از سوره مائده نازل شده و در سورههاى ديگر قرار داده شده است. ولى سورهاى بعد از اين سوره نازل نشده است. پس اين سوره جزء آخرين آياتى است كه بر پيامبر نازل شده است.
وانگهى، بر اساس چه قرينهاى مقصود آن روز است تا اشاره به بعثت باشد ؟ مىگويند: وقتى مىفرمايد: «اليَومَ» و در توصيفش مىگويد كه در اين روز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم، قاعدتا اين روز بايد همان روز بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
جواب دادهاند كه شما اين سخن را به قرينه «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» مىگوييد. اين درست است در صورتى كه جملات قبلش نبود، زيرا صحبت اين است كه من
امروز دين را به پايان رساندم و نعمت را به حد اتمام رساندم، حال آن كه روز بعثت روز شروع اين نعمت بوده است. «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» نيز به اين عنوان است كه حالا كه اسلام كامل شد و نعمت اسلام تمام شد، من اين را به عنوان آن اسلامى كه مىخواهم براى شما پسنديدم. پس «اليوم» نمىتواند روز بعثت باشد.
از روز بعثت كه بگذريم، روز ديگرى كه احتمال دادهاند در تاريخ اسلام روز خيلى مهمى باشد روز فتح مكه است.(1)روزى كه اين آيات نازل شد: «إنّا فَتَحنا لَكَ فَتحا مُبينا . لِيَغفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَ ما تَأخَّرَ» .(2)
و اما جواب اين ادّعا:
پاسخ اول
اين مطلب درست است كه روز فتح مكه روز بسيار مهمى است. چرا كه مكه در جزيرة العرب از نظر روحى وضع و موقعيت عجيبى داشت. بعد از عامالفيل و داستان اصحاب فيل كه به مكه حمله كردند و به آن وضع عجيب شكست خوردند، تمام مردم جزيرهالعرب اعتقاد عظيمى به كعبه به عنوان معبد بزرگ پيدا كرده بودند. غرور قريش هم از همان جا بود. قريش اين را به حساب خودشان گذاشتند و ادعا داشتند اين كعبه ما است كه چنين احترامى دارد، كه لشكرى با آن قدرت مىآيد و آنچنان دچار بلاى آسمانى مىشود كه كسى از ايشان باقى نمىماند.
از آن پس قريش عجيب غرور پيدا كردند، و در مردم جزيرهالعرب نيز يك نوع اطاعت و فرمانبردارى از ايشان پديد آمده بود. بازار مكه رواج بسيار يافت و آنها هر تحكّمى كه دلشان مىخواست به مردم مى كردند. مردم هم روى همين جنبه روانى و اعتقادى كه به كعبه پيدا كرده بودند اطاعت مىكردند.
از آن هنگام، مردم اعتقاد پيدا كردند كه محال است كسى بر كعبه قدرت پيدا كند و مسلط شود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مكه را بدون خونريزى و بدون هيچ ناراحتى و بدون اينكه كوچكترين آسيبى به كسى برسد فتح كرد.
شايد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه اين همه اصرار داشت كه مكه را بدون خونريزى فتح كند، غير از مسئله حرمت كعبه، اين مسئله را نيز در نظر داشت. اگر در جاى ديگر مىجنگيدند، چنانچه صد مسلمان هم كشته مىشدند كسى به حساب چيزى نمىگذاشت. ولى اگر در فتح مكه به مسلمانان آسيبى مىرسيد، مىگفتند: همان كارى كه بر سر اصحاب فيل آمد بر سر اصحاب محمد آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مكه را آنچنان فتح كرد كه قطره خونى به زمين نريخت؛ نه از مسلمين و نه از كفار. فقط خالد بن وليد روى كينههاى خودش، در گوشهاى از مكه دو سه نفر از كسانى كه مقاومت مىكردند كشت. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله با خبر شد، به شدت آنها را تهديد كرد كه چرا چنين كارى كرديد ؟ و از اين كارشان اينگونه تبرّى جست: خدايا، من از تو تبرّى مىجويم از كارى كه اين مرد كرد، و من هرگز به اين كار راضى نبودم.
اين بود كه فتح مكه از نظر روانى اثر فوق العادهاى در مردم جزيرهالعرب گذاشت. گفتند: محمد صلىاللهعليهوآله آمد مكه را تصرف كرد و هيچ آسيبى هم به او نرسيد. بعد از اين بود كه ديگر مردم جزيرة العرب كاملاً تسليم شدند و اسلام اختيار كردند.
آيه قرآن مىفرمايد: «لا يَستَوى مِنكُم مَن أنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وَ قاتَلَ أولئِكَ أعظَمُ دَرَجَةً مِن الَذينَ أنفَقوا مِن بَعد وَ قاتَلوا»(1)در نزد خدا مردمى كه قبل از فتح مكه براى اسلام فداكارى جانى يا مالى كردند با آنان كه بعد از فتح مكه چنين كردند برابر نيستند، چون قبل از فتح مكه هنوز مسلمين در اقليت بودند، و اين اعمال آنها روى ايمان كامل بود. ولى بعد از فتح مكه مردم خود به خود مىآمدند و اسلام اختيار مىكردند. طبعا ايمان بعد از فتح مكه ارزش ايمان قبل از فتح مكه را نداشت.
1) . حديد / 10.
پس در اينكه روز فتح مكه روز پيروزى بزرگ اسلام است هيچ بحثى نيست. ولى نكته اينجاست كه هيچ دليلى در لفظ يا در تاريخ براى اثبات اين سخن نيست.
پاسخ دوم
گذشته از اينكه هيچ قرينه و تاريخى آن را تأييد نمىكند، صدر آيه نيز آن را تأييد نمىكند؛ چون آيه مىفرمايد: «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» ؛ نعمت خودم را به پايان رساندم؛ يعنى چيزى باقى نمانده كه نگفته باشم و همه چيز را گفتم. در حالى كه ما مىدانيم بسيارى از دستورات اسلام بعد از فتح مكه نازل شده است.
اين با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» نمىسازد. وقتى مىگويد من اين ساختمان را به پايان رساندم، مسلما منظور ساختمان نيمه تمام نيست. بسيارى از آيات و از جمله همه سوره مائده - كه اتفاقا مفصل و زياد است و دستور هم زياد دارد - بعد از فتح مكه نازل شده است. چطور مىتواند اين آيه كه جزء سوره مائده است مربوط به فتح مكه باشد، كه در سال هشتم هجرى بوده است ؟ در حالى كه سوره مائده در اواخر سال دهم هجرى نازل شده است. حتى اگر بگوييم تنها اين آيه در فتح مكه نازل شده، باز هم با اتمام مناسبت ندارد.
پاسخ سوم
در اين كه منظور از «اليوم» در اين آيه روز فتح مكه باشد ايراد ديگرى نيز هست، و آن اينكه: آيه مىگويد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» : «امروز كافران از دين شما مأيوس شدند» ؛ يعنى از تسلط بر دين شما مأيوس شدند. آيا در روز فتح مكه اين طور شد ؟ درست است كه اين فتح اثر عظيم داشت، ولى آيا آن روز روزى بود كه ديگر كافران به كلى از اينكه اين دين از بين برود مأيوس نشدند.
روز ديگرى را نيز روز مهمى شمردهاند، كه البته مهمتر هم بوده است. گفتهاند مقصود از اليوم در آيه اكمال، روز قرائت سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين عليهالسلام در منى در سال نهم هجرى است.
فتح مكه يك فتح نظامى بود، و به موجب آن قدرت نظامى و حتى قدرت معنوى اسلام عجيب تثبيت شد. ولى هنوز پيامبر صلىاللهعليهوآله با كفار با شرايط صلح زندگى مىكرد و قرار داد صلح بسته بود. لذا آنها هم حق داشتند در خانه كعبه طواف كنند و در مكه باشند، و نيز حق داشتند در حج شركت كنند.
يك سال هم مراسم حج به همين صورت بود كه مسلمين شركت مىكردند و آنها هم شركت مىكردند. مسلمين مراسمشان را مطابق اسلام انجام مىدادند و آنها هم مطابق رسوم خودشان انجام مىدادند.
پس در سال نهم هجرى سوره برائت نازل شد. بعد كه اين سوره نازل شد، قرار شد اميرالمؤمنين عليهالسلام برود و آن را در منى در مجمع عمومى بخواند؛ كه از اين پس ديگر مشركين حق ندارند در مراسم حج شركت كنند و اين مراسم خاص مسلمين است.
داستان هم اينگونه بود كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله اول ابوبكر را به عنوان امير الحاج فرستادند و او رفت. ولى هنوز بين راه بود كه آيه نازل شد. اينكه ابوبكر سوره برائت را هم با خود برد يا از اول سوره برائت نبود و او فقط براى امارة الحاج رفته بود، مورد اختلاف مفسرين است. ولى به هر حال اين مورد اتفاق شيعه و سنى است و آن را جزء فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام مى شمارند. ماجرايى كه در آن ابتدا پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر را به مكه فرستاد تا آيات برائت را براى مشركان بخواند. ولى فورا اميرالمؤمنين عليهالسلام را با مركب مخصوص خودش فرستاد تا به جاى ابوبكر برود و ابوبكر را از تبليغ سوره برائت عزل كردند.
روز اعلام سوره برائت براى مسلمين روز فوق العادهاى بود. در آن روز اعلام شد كه از امروز ديگر كفار حق ندارند در مراسم حج شركت كنند و محيط حرم اختصاص به مسلمين دارد. مشركين فهميدند كه ديگر نمىتوانند به وضع شرك زندگى كنند و اسلام شرك را تحمل نمىكند. حتى همزيستى با اديان مثل يهود و نصرانيت و مجوسيت را مىپذيرد، ولى همزيستى با شرك را نمىپذيرد. در اينجا گفتهاند شايد مقصود از «اليَومَ» اين روز باشد.
در پاسخ گفتهاند: اين مطلب با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را به پايان رساندم» مناسبت ندارد، چرا كه بسيارى از دستورات بعد از آن روز رسيده است. پس اين روز حتما بايد از روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، كه ديگر بعد از آن دستور جديدى نرسيده باشد. كسانى كه گفتهاند مقصود از «اليَومَ» فلان روز است - غير از روز غدير - هيچ دليلى ندارند؛ يعنى گذشته از اينكه تاريخ ادعايشان را تأييد نمىكند، قرائن هم تأييد نمىكند.
شيعه در شأن نزول آيه اكمال بيانى دارد، كه هم مضمون آيات آن را تأييد مىكند و هم تاريخ. پس مطلب در دو قسمت مورد بررسى قرار گيرد: يكى تأييد تاريخ، و ديگر تأييد به مضمون آيات. و اما توضيح اين دو مورد:
اگر بخواهيم تأييد تاريخى را مرور كنيم بحث مفصلى است. اغلب كتابهايى كه در اين مورد نوشته شده، بيشتر روى اين جهت تكيه كردهاند كه از جنبه تاريخى و حديثى آيه اكمال در غدير خم نازل شده است. مثل كتاب «الغدير» علامه امينى. گذشته از كتب حديث، در مورد مورخين هم همين گونه است.
از جمله قديمىترين كتابهاى مشهور تاريخ اسلام كه اكثرا آن را معتبر مىشمارند كتاب «تاريخ يعقوبى» است، كه در اوائل قرن سوم هجرى و ظاهرا بعد از زمان مأمون و حدود زمان متوكل عباسى نوشته شده است. اين كتاب - كه فقط كتاب تاريخى است و حديثى نيست - از جمله كتابهايى است كه داستان غدير خم را نوشته است.
كتابهاى ديگرى -
كه آنها را هم اهلتسنن نوشتهاند - نيز حادثه غدير خم را ذكر كردهاند. در تمام اين نقلها، نزول آيه اكمال را در ماجراى غدير و پس از اعلام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيان حديث غدير نقل كردهاند. بررسى اين موارد و كتب به طور مفصل در كتاب «عبقات الانوار» و «الغدير» آمده است.
پس از جنبه تاريخى و شأن نزول آيه، به طور متواتر در تاريخ شيعه و اهلسنت اين آيه در روز غدير خم نازل شده است.
حال ببينيم آيا قرائنى كه در خود آيه هست نيز اين نقل تاريخى مورد تأييد است ؟ و آيا آيه اكمال در غدير نازل شده است ؟
آيه چنين است: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» : «امروز (يا بگوييم آن روز) كافران از دين شما مأيوس شدند» . اين را ما ضميمه مىكنيم به يك سلسله آيات ديگرى در قرآن كه مسلمين را تحذير مىكند و مىترساند. اين آيات مىگويد كه كافران دائما نقشه مىكشند و دوست دارند شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقداماتى مىكنند. اين مفهوم هم در مورد اهل كتاب وراد شده و هم در مورد غير اهل كتاب: «وَدَّ كَثيرٌ مِن أهلِ الكِتابِ لَو يَرُدّونَكُم مِن بَعدِ إيمانِكُم كُفّارا حَسَدا مِن عِندِ أنفُسِهِم» .(1)
پس از يك طرف ما مىبينيم خداوند در آياتى از قرآن گوشزد مىكند كه كفار طمع بستهاند به از بين بردن دين شما، و از طرف ديگر مىبينيم در آيه اكمال مىفرمايد كه امروز ديگر مأيوس شدند و از امروز فعاليت كافران عليه دين شما به پايان رسيد: «فَلا تَخشَوهُم» : ديگر از ناحيه آنها بيمى نداشته باشيد، «وَ اخشَونِ» : از من بترسيد؛ اشاره به اينكه بعد از اينكه دينتان از بين برود يا ضعيف شود بايد از من بترسيد.
در اينجا «از من بترسيد» يعنى چه ؟ مگر خداوند دشمن دين خود است ؟ ! قطعا چنين نيست، بلكه اين آيه همان مطلبى را مىگويد كه در آيات بسيارى از قرآن به صورت يك اصل اساسى در مورد نعمتهايى كه خداوند بر بندهاش تمام مىكند بيان شده است: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» (2)به اين معنى كه خداوند
هر نعمتى را كه بر قومى ارزانى بدارد، آن نعمت را از آنها نمىگيرد مگر وقتى كه آن مردم خودشان به دست خودشان بخواهند آن نعمت را زايل كنند. اين مطلب اساسا يك اصل اساسى در قرآن مجيد است.
در آخر و به مناسبت اين آيه لازم است نكتهاى در نظر گرفته شود، كه البته در خيلى از موارد به كار مىآيد، و آن اينكه: القُرآنُ يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضا: آيات قرآن بعضى بعضى ديگر را تفسير مىكنند.
قرآن كتاب مبين است؛ آشكار و آشكار كننده است. خود قرآن تصريح دارد كه آيات من دو گونه است: محكمات و متشابهات. آيات محكمات را آيات مادر مىنامند: «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتابِ وَ أُخَرَ مُتَشابِهاتٍ» .(1)آيه متشابه آيهاى است كه مفهومى دارد كه آن را به چند گونه مىشود پياده كرد، ولى آيه محكمه را فقط يك كونه مىتوان پياده كرد.
قرآن كه آيات محكمات را آيات مادر مىنامد، يعنى آيات متشابه را با كمك آيات محكمه مىشود پياده كرد. اگر آيهاى از قرآن را چند گونه بشود پياده كرد، ما حق نداريم آن را پياده كنيم مگر اينكه رجوع كنيم به ساير آيات قرآن، و با توجه به آنها خواهيم دانست كه چگونه بايد آن را پياده كنيم.
پس معناى آيه متشابه اين نيست كه مجمل است، يا لغتى در آن است كه معنايش را نمىدانيم ! بلكه آيه متشابه يعنى آيهاى كه مىشود آن را به چند گونه شبيه يكديگر توجيه كرد. مثلاً در قرآن آياتى است راجع به مشيّت مطلقه الهى كه همه چيز به مشيت الهى است، و استثنا هم نمىكند. از جمله اين آيه است كه به همين معنى متشابه است: «قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ المُلكِ تُؤتِى المُلكَ مَن تَشاءُ وَ تَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ» .(2)
تأكيدى از اين بالاتر نمىشود: مالك اساسى همه مُلكها و قدرتها تو هستى، و به هر كس مُلك بدهى تو مىدهى و از هر كس منتزع كنى تو مىكنى، و به هر كس عزت بدهى تو مىدهى و از هر كس عزت بگيرى و ذلت بدهى تو مىدهى. خير منحصرا در دست توست و تو بر همه چيز توانا هستى.
اين آيه از اين نظر متشابه است كه آن را چند گونه مىشود پياده كرد. همين قدر مىگويد كه همه چيز به مشيت الهى است، ولى اين مفهوم به دو گونه مىتواند باشد: يكى اينكه در مشيت الهى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، كما اينكه بعضى همين طور نتيجهگيرى غلط كرده و گفتهاند.
بنا بر اين، ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط عزت مىناميم پيدا شود ولى به دنبال آن به جاى عزت ذلت بيايد، و ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط ذلت مىناميم حاصل شود اما پشت سر آن عزت بيايد ! در سعادت دنيا و سعادت آخرت هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، چون همه چيز به مشيت الهى است !
در نتيجه ممكن است يك قومى يا يك فردى در دنيا به سعادت كامل نائل شود بدون هيچ مقدمهاى، يا به بدبختى كامل برسد بدون هيچ مقدمهاى، و يا در آخرت يك قومى به اعلى عليّين برده شوند بدون هيچ شرط و مقدمهاى و قوم ديگرى در قعر سجّين فرو روند بدون هيچ مقدمهاى !
متأسفانه بعضى از مسلمين كه به آنها اشاعره مىگويند همين استفاده را از اين آيه كرده و گفتهاند: هيچ مانعى ندارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهنم برود و ابوجهل به بهشت، چون خدا فرموده همه چيز به مشيت الهى است !
ولى اين يك نوع پياده كردن غلط است. آيه فقط مىگويد همه چيز به مشيت الهى است، اما كيفيت جريان مشيت را بيان نكرده و نگفته است كه مشيت الهى كه سعادت و شقاوت و عزت و ذلت به مشيت او است چگونه عملى مىشود.
پس اين آيه را چند گونه مىتوان پياده كرد. ولى وقتى ما به آيات ديگر قرآن مراجعه مىكنيم، آنها آيات مادر مىشوند و اين آيه را تفسير مىكنند. مثلاً اين آيه در كمال صراحت مىگويد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى قَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» .(1)يا آيه ديگر كه از يك نظر اعمّ است مىگويد: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» .(2)اين دو آيه هر كدام چيزى دارد كه ديگرى ندارد.
آيه دوم مىگويد: خدا آنچه را كه بر قومى هست از آنها نمىگيرد مگر آنچه را كه در ايشان هست خودشان از خودشان بگيرند. اين آيه اعم است؛ يعنى خداوند نعمتى را كه قومى دارند از آنها نمىگيرد و تبديل به نقمت نمىكند مگر خودشان را تغيير داده باشند. نقمتى را هم كه قومى دارند از آنها نمىگيرد مگر خودشان را تغيير داده باشند.
ولى آيه اول فقط در مورد نعمتهاست و به نقمتها كارى ندارد. اما با يك نكته اضافى و آن اينكه مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ لَم يَكُ مُغَيِّرا» : اين بدان جهت است كه خدا چنين نبوده است (يعنى خدايى خدا ايجاب نمىكند و بر ضد خدايى خداست) كه نعمتى را بىجهت از قومى سلب كند؛ يعنى اينكه مشيت خداوند بى جهت و گزاف جريان پيدا كند و هيچ چيزى را شرط هيچ چيز قرار ندهد، بر خلاف حكمت و كمال ذات و خدايى او است.
پس اين آيات، آيات مادر اند نسبت به آن آيه؛ آيههايى كه راجع به مشيت است همين قدر مىگويد كه همه چيز به مشيت خداست. اين آيه مىگويد كه مشيت خدا اين چنين در عالم جريان دارد و اين چنين قانونى دارد.
پس در قرآن اين مطلب يك اصل اساسى بسيار متينى است و در آيات زيادى تكرار شده است، كه اگر شكر نعمت مرا به جاى آوريد - و يا به تعبيرى اگر از نعمت من درست استفاده كنيد - آن را ابقاء مىكنم، و اگر با نعمت من بازى كنيد كفران نعمت كنيد آن را از شما سلب مىكنم.
در آيه اكمال هم معناى «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ» اين است كه از اين پس كافران بيرون جامعه اسلامى مأيوس هستند و از ناحيه آنان ديگر خطرى براى عالم اسلامى نيست. سپس مىفرمايد: «از من بترسيد» در واقع يعنى از خودتان بترسيد.
گويا خداوند خطاب مىكند و نهيب مىزند كه: اى جماعت مسلمين ! بعد از اين اگر خطرى باشد آن است كه خودتان با نعمت اسلام بد عمل كنيد و كفران نعمت كنيد، و به گونهاى رفتار كنيد كه استفاده لازم را نبريد.
در نتيجه، قانون من در مورد شما اجرا مىشود: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» . از اين رو ديگر خطرى از خارج، جامعه اسلامى را تهديد نمىكند. بلكه خطر از داخل تهديد مىكند.
در مورد آيه اكمال: «امروز كسانى كه كافر شدهاند از (كار شكنى در) دين شما نوميد گرديدهاند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما (به عنوان) آيين برگزيدم» در بخش نهايى آيه، ديگر بار به مسئله پيشين باز مىگردد و مىگويد:
«فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ» : «و هر كس دچار گرسنگى شود بى آنكه به گناه متمايل باشد (اگر از آنچه منع شده است بخورد) بىترديد خدا آمرزنده مهربان است» .
از آنجايى كه بخش ميانى آيه اكمال محل استدلال است، به توضيح همان بسنده مىكنيم. بخش ميانى آيه، جمله معترضه است كه در ميان آيه قرار داده شده است، چرا كه دلالت و ظاهر آيه به هيچ وجه متوقف بر بخش ميانى نيست و به آن احتياجى ندارد.
تأييد مطلب اين است كه روايات در سبب فرود آيه فقط بخش ميانى يعنى كلمه «اليَومَ» را ذكر مىكنند، و به اصل آيه يعنى «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ» اشاره نمىكنند.
در اينجا چند نكته را يادآور مىشويم:
در اين باره كه مراد از «اليوم» چيست، نظرهايى مطرح شده، كه از آن جمله است: روز بعثت(1)، روز فتح مكه(2)، روز نزول آيه برائت(3)، روز تعيين على بن ابىطالب عليهالسلام براى جانشينى(4)، روز نزول همين آيه كه روز جمعه و روز عرفه است.(5)برخى نيز گفتهاند كه «اليَومَ» اشاره به روز خاصى ندارد.(6)
براى مشخص كردن اين روز مهم - كه روز مأيوس شدن كافران و كامل شدن دين و تمام گردانيدن نعمت و انتخاب اسلام به عنوان آيين الهى است - به سراغ قرائن و نشانهها و فضاى نزول سوره و آيه، نقلهاى تاريخى و روايات مربوط مىرويم، و با توجه به آنها احتمالهاى موجود را بررسى مىكنيم:
اينكه مراد از كلمه «اليوم» روز بعثت باشد پذيرفتنى نيست، چرا كه:
يك. ظاهر سياق آيه اين است كه مردم داراى دينى بودهاند كه كفار آرزوى نابودى يا تغيير آن را داشتهاند.
دو. همچنين ظاهر سياق آيه اين است كه دين مردم ناقص بوده و خدا دين را كامل كرده و نعمتش را بر آنان تمام نموده است. اين در حالى است كه مردم قبل از اسلام
دينى نداشتند تا كفار در آن طمع كنند و خداوند آن را كامل نمايد. پس با توجه به سياق آيه «اليوم» به يقين اشارهاى به روز بعثت ندارد.
سه. علاوه بر اين، زمان نزول سوره و روايات شأن نزول اين نظر را بر نمىتابند؛ چرا كه سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر پبامبر صلىاللهعليهوآله فرود آمده، و اين فرود حدود بيست و چند سال از روز مبعث فاصله دارد.
اينكه مراد از «اليَومَ» روز فتح مكه باشد نيز پذيرفتنى نيست، زيرا:
يك. بسيارى از واجبات پس از فتح مكه (سال 8 هجرى) فرود آمد. پس اين آيه كه بر اكمال دين دلالت دارد شامل روز فتح نمىشود، چرا كه با فتح مكه دين كامل نشد.
دو. فتح مكه باعث يأس همه كافران نشد، در حالى كه «الذين كفروا» عام است و شامل همه مشركان مىشود كه مأيوس شدند.
سه. اين احتمال نيز با زمان نزول سوره و روايات شأن نزول سازگارى ندارد.
از مطالب پيش گفته روشن مىشود كه زمان نزول آيه برائت(1)نيز نمىتواند
1) . نزول آيههاى آغازين سوره توبه و ابلاغ آن توسط على بن ابىطالب عليهالسلام در منى از حوادث مهم سال نهم هجرى است. اين واقعه پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى رخ داد. فتح مكه باعث تقويت قدرت نظامى و معنوى اسلام گرديد، ولى هنوز شرايط صلح بين مسلمانان و كفار بر قرار بود و كفار به سبك خويش حج مىگزاردند، و مسلمانان به آيين خود اين مراسم را انجام مىدادند. تا اينكه آيات آغازين سوره برائت فرود آمد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابوبكر را براى حج فرستاد و آيات برائت را نيز با او همراه كرد. جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرود آمد و گفت: اين آيات را كسى جز تو يا مردى از خودت ابلاغ نمى كند. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را سوار بر شتر خود فرستاد، و آن حضرت در ميانه راه خود را به ابوبكر رساند و آيات را از او گرفت و در منى بر مردم خواند كه ديگر كفار حق ندارند در مراسم حج شركت كنند و محيط حرم اختصاص به مسلمانان دارد. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام و ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام ابن مردويه : ص 251 - 254.
مصداق «اليَومَ» باشد، زيرا پس از آيه برائت واجبات ديگرى فرود آمد. اين نظر با روايت شأن نزول نيز سازگارى ندارد و فقط يك احتمال است.
اينكه مراد از «اليَومَ» روز خاصى مد نظر نباشد نيز پذيرفتنى نيست، چون روايات فراوانى وجود دارند كه مصداق «اليَومَ» را مشخص نمودهاند.
برخى قائل هستند مراد از «اليوم» روز نزول اين آيه مىباشد. درباره زمان نزول آيه دو نظر وجود دارد: برخى از اهلسنت مىگويند آيه در روز عرفه فرود آمده است(1)، اما شيعه با توجه به روايات متواترى كه از طريق اماميه نقل شده و نيز با عنايت به روايات فراوانى كه از اهلسنت رسيده است، مصداق «اليَومَ» را روز غدير خم و تعيين على بن ابىطالب عليهالسلام براى جانشينى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىداند.
از دقت در روايات و بررسى مسائل تاريخى و سياق آيه چنين حاصل مىشود كه مراد از «اليَومَ» روز غدير خم است نه عرفه، زيرا :
يك. شأن نزولهايى كه فرود آيه را در روز غدير خم مىدانند، از طريق شيعه و سنى نقل شده و به حد تواتر مىرسند.(2)
دو. با دقت در رخدادهاى مربوط به روزهاى پايانى عمر شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله، روشن مىشود آن روزى كه تاب پذيرش محتواى آيه را داراست روز غدير خم است نه روز ديگرى. چرا كه طبق نقلهاى متواتر، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان جانشين و رهبر جامعه پس از خود معرفى نمود.
اين امر از آن جهت كه باعث ادامه رسالت مىگردد، از يك سو عاملى براى نا اميدى كافران است. كسانى كه شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله را زمينهاى براى قدرت يافتن خود و فروپاشى بناى اسلام مىدانستند) ، و از سوى ديگر باعث كامل شدن و به ثمر نشستن دين مىشود، و از ديگر سو نيز عاملى براى پايان يافتن اين نعمت الهى و انتخاب اسلام به عنوان دين مىباشد، چرا كه دين به مرحلهاى رسيده است كه با درگذشت يك شخص، حتى اگر پيامآور دين باشد، طومارش در هم پيچيده نخواهد شد.
پس هم از نظر تاريخى(1)و هم از نظر شواهد موجود در آيه، مراد از «اليَومَ» روز غدير خم است نه روز عرفه، چون روز عرفه نشانههاى بيان شده در آيه را دارا نيست.
نخستين صفتى كه براى روز غدير خم بيان شده، نااميدى كافران از دين مسلمانان است. كافرانى كه از روزهاى نخست رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله با شيوههاى گوناگونى چون وعده، وعيد، آزار و اذيت، محاصره، جنگ، ريختن خون و مبارزه فرهنگى در پى براندازى اين حركت الهى بودند و از هيچ اقدامى كوتاهى نمىكردند.
كافرانى كه خداوند پيش از اين مسلمانان را از آنان بر حذر مىداشت و مىفرمود: كافران دائم نقشه مىكشند و دوست دارند شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقدام كنند.(2)
«فَلا تَخشَوهُم» : «از آنان (كافران) نترسيد» ، چرا كه حكومت بر قدرت اسلامى با تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله و سرپرست جامعه مىتواند با صلابت و قدرت به راه خود ادامه دهد، و نقشهها و آرزوهاى كافران را - كه چشم به درگذشت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوخته بودند - نقش بر آب نمايد. با اين حال، مسلمانان بايد به اين زنگ خطر گوش فرا
دهند، كه اگر قدر نعمت الهى و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله را ندانند، بلاهاى بسيار بزرگى در انتظارشان است.
«وَ اخشَونِ» : بايد از خداوند ترسيد، چرا كه سنت الهى اين است كه اگر ملتى قدر نعمت الهى را ندانند، خداوند آن نعمت را از آنها خواهد گرفت: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى قَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم وَ أنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ»(1): «اين (كفر) بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خداوند شنواى داناست» .
«أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . در اين قسمت، چند صفت ديگر براى اين روز بيان مىشود:
نخست اينكه مجموعه معارف و احكام تشريع در اين روز با تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله كامل گرديد. «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» ، پس محبت عملى و پيروى از ولايت به عنوان آخرين فريضه، دين را معنى مىبخشد و كامل مىكند. لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: دوستى اهلبيت و ذريهام عليهمالسلام به كمال رسيدن دين است، و سپس آيه اكمال را تلاوت مىكنند.(2)امام رضا عليهالسلام نيز مىفرمايند: امر امامت، عامل تمام شدن اجزاء دين است.(3)
دوم اينكه نعمت الهى دين - كه وسيله رشد و كمال بشر است - با خروج از مرحله وابستگى به پيامآور آن و تكيه بر مقام ولايت تمام و دائمى گرديد: «أتمَمتُ عَلَيكُم
نِعمَتى» .
1) . انفال / 53 . نيز مراجعه كنيد به: رعد / 11. بقره / 211. نحل / 112.
2) . الامالى صدوق : ص 271.
3) . الكافى: ج 1 ص 199 ح 1. در دعاى بعد از نماز روز غدير خم نيز آمده است: ... و عليا اميرالمومنين و ان الاقرار بولايته تمام توحيدك و الاخلاص بوحدانيتك و كمال دينك و تمام نعمتك و فضلك على جميع خلقك و بريتك. تهذيب الاحكام: ج 3 ص 145 ح 1.
پس تدبير امور بندگان به وسيله دين آنگاه تمام و كامل مىگردد كه در راستاى ولايت الهى، سر سپردگى در مقابل دين حاصل شود. امروز كه اين مسير مشخص گرديده است، نعمت تمام شده و تدين به دين اسلام مورد پسند خداوند قرار گرفته است.
يكى از نكاتى كه در مورد آيه اكمال حائز اهميت است، كلمه «اليَومَ» است كه دو مرتبه در آيه آمده است:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» : «امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از آنان نهراسيد و از من پروا داشته باشيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم» .
در اينحا به چند نكته مىتوان اشاره كرد:
جملات آيه اكمال در ميان آيهاى قرار گرفته كه آغاز و پايان آن مربوط به خوردنىهاى حرام همچون گوشت مردار و خوك است. اما روشن است بيان اين مطالب كه قبلاً نيز در سورههاى انعام و بقره و نحل آمده بود. اين مطلب اولاً حرف تازهاى نيست، و ثانيا موجب اكمال و اتمام دين نمىشود، بلكه برخى چيزها بايد تكرار شوند تا مؤثر واقع شوند.
اما اين چه روزى است كه داراى چنين ويژگىهاى مهمى است ؟
اگر روزهاى عمر شريف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بررسى كنيم، مىبينيم كه ايشان در 40 سالگى به پيامبرى مبعوث شد، و در 63 سالگى شهيد شد. در اين 23 سال رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله، كدام روز است كه احتمال دارد اين آيه با آن مطابقت داشته باشد:
اولين روزى است كه حضرت به پيامبرى مبعوث شد. هنوز اتفاقى نيفتاده است كه بگوييم امروز دين كامل شد. مثل اين است كه روز اولى كه دانشآموز به مدرسه مىرود، معلم به او بگويد: تو امروز فارغالتحصيل شدى !
هنگام هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه به مدينه هم، نه دين كامل شده بود و نه كافران مأيوس گشته بودند، زيرا از هر قبيلهاى يك نفر آمده بود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله را بكشند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم على بن ابىطالب عليهالسلام را در جاى خود نهاده بود. پس از آن نيز جنگهاى بسيارى به راه انداختند.
مسلمانان در برخى جنگها پيروز مىشدند و در برخى شكست مىخوردند. آنجا كه شكست مىخوردند كفار اميدوارتر مىشدند، و آنجا كه پيروز مىشدند دشمن مأيوس نمىگشت و در صدد حملهاى ديگر بر مىآمد.
گر چه با فتح مكه، كافران از غلبه بر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مأيوس شدند، اما اميد داشتند با وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان دچار ضعف گشته و آنان غالب گردند. زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله پسرى نداشت كه ادامه دهنده راه او باشد.
روشن است هيچ موضوعى نيست كه مايه نااميدى كامل دشمنان گردد، جز تعيين جانشين؛ آن هم جانشينى همچون على بن ابىطالب عليهالسلام، كه شجاعت و زكاوت او مورد پذيرش همه از دوست و دشمن بود. اين امر در روز هجدهم ذى الحجه و در سرزمين غدير خم اتفاق افتاد، و حضرت على عليهالسلام به امامت مسلمين منصوب گرديد.
چند نكته هم در مورد اتمام نعمت وجود دارد:
در آينده نعمت را بر شما تمام خواهم كرد. يك جا پس از تغيير قبله است كه مىفرمايد: «وَ لأُتِمَّ نِعمَتى عَلَيكُم» .(1)در فتح مكه نيز مىگويد: «وَ يُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ» .(2)در پايان آيه كسب طهارت براى نماز نيز مى گويد: «وَ لِيُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكُم» .(3)اما در آيه غدير خم مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : نعمتم را بر شما تمام كردم. يعنى با نصب امام نعمت الهى بر مردم كامل شد.
«لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ»(4)، يعنى اسلام بر همه اديان غالب شده و كره زمين را خواهد گرفت. اما كدام اسلام ؟ آيه اكمال مىفرمايد: اسلامى كه كره زمين را فرا مىگيرد، اسلام غدير خم است، زيرا در آيه غدير خم فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» ؛ يعنى اسلامى را كه در غدير خم كامل كردم به عنوان دين براى شما پسنديدم.
آن وقت در مورد آينده جهان مىگويد:
«وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ ... وَ لَيُمَكِنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم»(5): «خدا به كسانى كه از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند وعده داده است كه حتما آنان را در زمين جانشين (خود) قرار دهد... و آن دينى را كه برايشان پسنديده است براى آن مستقر كند» .
در غدير خم مىگويد: «رَضيتُ» و در مورد حكومت بر زمين مىگويد: «إرتَضى» . ريشه هر دو يكى است. پيداست مكتبى كه مىتواند همه دنيا را زير پرچم خودش جمع كند مكتب اهلبيت عليهمالسلام است.
نكته ديگر اينكه سنى و شيعه همه قبول دارند كه در آخرالزمان فردى از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله قيام مىكند كه نامش مهدى است، و جهان را از ظلم و جور پاك ساخته و حكومت عدل اسلامى را برپا مىسازد.
ما مىگوييم: شما از طرفى قيام مهدى عليهالسلام را قبول داريد، و از طرفى هم مىگوييد امام با نظر مردم انتخاب مىشود. خوب رأى بدهيد و مهدى عليهالسلام را مشخص كنيد.
اگر بگويند: مهدى را بايد خدا تعيين كند. مىگوييم: چطور شد اولين امام را شما تعيين كرديد، ولى آخرين امام را خدا بايد تعيين كند ؟ اگر امام جامعه را بايد خدا تعيين كند، هم اولش با خداست و هم آخرش. و شما اگر اولى را رأى داديد، رأى بدهيد و يك مهدى هم انتخاب كنيد ! چطور تعيين آخرين حاكم جهان به عهده خداست، ولى اولين آنها به عهده مردم ؟ !
پس حق اين است كه تعيين امام كار خداست نه مردم. قرآن مىفرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگار تو هر چه را بخواهد مىآفريند و بر مىگزيند و آنان (در اين امور) اختيارى ندارند» .
البته قرآن در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ أمرُهُم شورى بَينَهُم»(2)يعنى كارهايى كه مربوط به مردم است بايد به صورت شورى انجام شود. اما امامت «أمرُهُم» نيست، بلكه «أمرُ اللّهِ» است؛ يعنى كار خداست. خداوند وقتى حضرت ابراهيم عليهالسلام را امام كرد فرمود: «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(3)يعنى من كه خدا هستم تو را امام مردم قرار دادم.
حضرت ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: از ذريه و نسل من نيز امام قرار ده. خداوند فرمود: عهد من به ظالمين نمىرسد.
در تقرير استدلال به اين آيه گفتهاند: فَقَد رَوَى العامَّةُ: إنَّ النَبىَّ صلىاللهعليهوآله لَمّا أخَذَ بَضِبعَى عَلىٍّ يَومَ الغَديرِ، لَم يَتَفَرَّقَ الناسُ حَتّى نَزَلَت هذِهِ الآيَةَ. فَقالَ: اللّهُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضاءِ الرَبِّ، بِرِسالَتى وَ بِالوِلايَةِ لِعَلىٍّ عليهالسلام مِن بَعدى. ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ(1):
اهلسنت روايت كردهاند: در روز غدير هنگامى كه بازوى على عليهالسلام در دست نبى اكرم صلىاللهعليهوآله بود، هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه اين آيه نازل شد. به دنبال نزول آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضايت خداوند، به رسالت من و به ولايت على عليهالسلام بعد از من. سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باش. هر كس او را يارى كند يارش باش، و هر كس او را تحقير كند تحقير كن.
تفصيل مطلب در مورد آيه اكمال را در چند مرحله مىتوان بيان كرد؛ در اينجا مناسب است مطلب را بر اساس محتواى آيه اينگونه تقسيم بندى كنيم:
اين آيه پايان بيان احكام اسلامى را اعلام مىكند.
در حجة الوداع نازل شده است.
در غدير، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراسم معارفه را برگزار كرده است.
در غدير، رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت على عليهالسلام را اعلام كرده است.
1) . عقائد الامامية الانثى عشرية: ص 83 . نهج الحق و كشف الصدق: ص 192. منهاج الكرامة فى معرفة الامامة: ص 119.
آنچه مهم است مورد اول و دوم است، كه ذيلاً به بررسى و توضيح آن مىپردازيم:
با توجه به واژههاى به كار رفته در آيه از قبيل اكمال و اتمام، اين آيه بايد پايان نزول دستورات اسلامى باشد. گر چه عدهاى گفتهاند كه اكمال و اتمام مترادف هستند.(1)ولى با توجه به كاربرد آن در اين آيه بايد متفاوت باشند.
درباره تفاوت اين دو واژه وجوهى گفته شده است، كه بهترين آنها سخن ابوهلال عسكرى - لغتشناس معروف - است. او در اين باره مىنويسد: فرق بين كمال و تمام در اين است كه كاربرد كمال براى جمع شدن اجزاء شىء است؛ كه وقتى اجزاء شىء جمع شد گفته مىشود كامل است، و كاربرد تمام در موردى است كه با آمدن آن شىء تمام مىشود.(2)
به تعبير ديگر، كمال درباره خود شىء كاربرد دارد، ولى تمام ممكن است درباره خود شىء باشد و يا درباره هدف و غرض از آن شىء.
در اينجا خداوند درباره دين واژه كمال را به كار برده است. به اين معنى كه آخرين جزء دين - كه امامت باشد - نازل شده است، و درباره نعمت - كه هدايت خلق باشد - واژه تمام را به كار برده است. بدين سان، با اعلام امامت هدف مورد نظر از آن نيز تأمين شده است. در نتيجه، پس از نزول آخرين واجب كه امامت باشد و تأمين هدف، نعمت هدايت دين اسلام به عنوان دين مورد پسند خداوند تمام مىشود.
راغب اصفهانى نيز با توجه به همين نكته معتقد است كه با نزول آيه اكمال دين به گونهاى استقرار يافته كه تا قيامت قابل نسخ نيست. او مىنويسد: و تمام شد سخن پروردگارت اشاره است به سخن خداوند كه فرمود: «امروز دين شما را كامل
كردم... » ، و با اين آيه به اين مسئله توجه داشته است كه شريعت بعد از اين نسخ نخواهد شد.(1)
با توجه به نكات ياد شده، بايد اين آيه آخرين آيه از آيات قرآن باشد. چنانكه سيد قطب - از دانشمندان اهلسنت - در اين باره مىنويسد: بر اساس نظريه برتر، اين آيه بايد آخرين آيه نازل شده از قرآن باشد.(2)
جا دارد در اينجا در مورد اسباب نزول آيه اكمال تحقيقى انجام شود. آيات قرآن به تناسب رخدادهاى اجتماعى، سياسى و فكرى مسلمانان، يا در حوادث اجتماعى كه موضعگيرى مسلمانان لازم بود نازل مىشد. گاهى نيز براى تبيين حقايق جهان هستى نازل مىشد. شأن نزول آيه مىتواند نقش بسيار ارزندهاى در تبيين آيه يا سوره داشته باشد.
از طرفى دست جعل و تحريف در اين ميدان بسيار فعال بوده، و عدهاى به سليقه خود براى منافع سياسى عقيدتى و... اسباب نزول جعل نموده، و برخى از اسباب نزولها را تحريف كردهاند.(3)چنانچه گاه ديده مىشود درباره يك آيه چندين سبب نزول ياد مىشود كه از نظر زمانى و مكانى و حوادث تاريخى با هم سازگار نبوده و تعارض دارند. به گونهاى كه با توجه به مسلمات تاريخى نيز اين همه اسباب نزول نمىتواند واقعى باشد.
عدهاى هم تنها به اين دليل كه در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله زندگى كردهاند در مقابل دريافت پولهاى كلان از سياستمداران شأن نزول آيات را تغيير دادهاند.(4)تا بتوانند به اهداف سياسى خود برسند.
عدهاى نيز بدون اينكه پولى دريافت كنند، تنها به دليل حسن ظنى كه به بعضى از اصحاب داشته و دارند سخنان آنان را در شأن نزول آيات و سورهها و بدون توجه به تعارضها و تناقضهاى آن پذيرفتهاند !
به عنوان نمونه، آيه مورد بحث آيهاى روشن است كه اگر كسى بدون پيشداورى درباره آن نظر دهد، اذعان مىكند كه آخرين آيه از قرآن است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد.
جا دارد در اينجا در مورد اولين و آخرين آيههاى قرآن بيانى داشته باشيم:
درباره اولين سورهاى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده اختلاف نظر وجود دارد؛ به گونهاى كه حداقل چهار قول را مطرح كردهاند.(1)
درباره اختلاف در اولين سورهاى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است شايد بتوان چنين توجيه كرد كه در آن زمان مسلمانان اندك بودند و كمتر مىتوانستند بنويسند، و شايد هم چندان به نوشتن و ثبت و ضبط قرآن توجه نمىكردند. ولى آيا پذيرفتنى است كه بگوييم درباره آخرين آيهاى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است، دوازده قول وجود دارد ؟ !(2)
با اينكه در اين دوران در مدينه دهها حافظ قرآن و صدها كاتب وجود داشته است، و با توجه به اينكه از مدتها قبل نيز رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعلام كرده بود كه در آستانه ارتحال از اين جهان قرار دارد، اين مسئله حساسيت بيشترى براى ثبت آخرين آيهاى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده ايجاد مىكرد.
گر چه دانشمندان اهلسنت در توجيه اختلاف اقوال در اين مسئله مطالبى گفتهاند(3)، ولى با توجه به نكات ياد شده در دوران پايانى عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله، آراء ياد شده براى توجيه علل اختلاف كافى نيست. بلكه بايد دليلى قوىتر داشته است.
اكنون به بررسى اين علت مىپردازيم:
صحابه و اهلسنت
اكثريت اهلسنت درباره صحابه ديدگاهى افراطى دارند. در تبيين اين ديدگاه، آراء برخى از آنها را مىآوريم:
ابنحجر درباره صحابه مىنويسد: اهلسنت بر عدالت همه صحابه اتفاق نظر دارند، و جز اندكى از بدعت گذاران كسى با اين مسئله مخالف نيست.(1)
خطيب بغدادى پس از ذكر آياتى از قرآن - كه به نظر او بر عدالت صحابه دلالت مىكند - مىنويسد: با وجود اين آيات نيازى به روايات نيست. با اين حال چند روايت را نقل كرده و سپس چنين اظهار نظر مىنمايد: روايات در اين زمينه بسيار است، و همه آنها مطابق نصّ قرآن است. اين آيات و روايات بر پاكى صحابه دلالت مىكند و موجب يقين به عدالت و وارستگى آنان مىشود، و پس از عادل دانستن خداوندى كه بر باطن انسانها آگاه است، صحابه نيازى به تأييد هيچ كس از خلق ندارند. (وى همچنان در اين زمينه ادامه مىدهد، تا اينكه مىگويد: ) و اين ديدگاه همه علما و فقهايى است كه به نظر آنان توجه مىشود.(2)
افزون بر اينها، درباره تعريف صحابى نيز ديدگاهى افراطى دارند كه صحيحترين تعريف آن را ابنحجر بيان مىكند: صحيحترين تعريفى كه من از آن اطلاع يافتم اين است كه صحابى كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در حال اسلام ملاقات كرده و بر حال اسلام هم از دنيا رفته باشد.(3)
با توضيحى كه ابنحجر درباره ابن قيود مىدهد، واژه «اصحاب» منافقان مشهور و غير مشهور را هم در بر مىگيرد. اين ديدگاه افراطى درباره صحابه، آنان را به جايى
كشانده است كه هر گونه نقد درباره اصحاب را نقد رسول خدا صلىاللهعليهوآله تلقى كنند ! مالك بن انس يكى از رهبران مذاهب چهارگانه در اين زمينه مىگويد: افرادى كه عملكرد صحابه را نقد مىكنند كسانى هستند كه مىخواهند پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير سؤال ببرند، ولى چون نمىتوانند اين كار را انجام دهند اصحاب آن حضرت را زير سؤال مىبرند. تا گفته شود: پيامبر صلىاللهعليهوآله - العياذ باللّه - مرد بدى بوده است، و اگر مرد شايستهاى بود اصحابش انسانهايى شايسته بودند.(1)
بايد توجه داشت كه اين ديدگاه افراطى بر خلاف عقل، قرآن، حديث و تاريخ است. گر چه در آيات و روايات از آنان تجليل شده است، ولى تعميم اين آيات و روايات درباره هر مسلمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديده منطقى نيست.
همچنين اين افراط ناديده گرفتن آياتى است كه در مذمّت اصحاب وارد شده است. آياتى با اين مضامين: كسانى كه بعضى از آنان منافقان قابل شناخت(2)، و برخى از آنان منافقان غير قابل شناخت هستند.(3)شمارى از آنان بيمار دل و مريض هستند(4)، بعضى از آنان از دستور خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله تخلّف مىكردند(5)، برخى از آنان براى دشمن جاسوسى مىكردند(6)، بعضى از آنان ناخالصى داشتند(7)، شمارى از آنان مرتدان مخفى بودند(8)، بعضى از آنان به تصريح خداوند فاسق بودند(9)، برخى از آنان از جبهه جنگ فرار كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله را تنها گذاشته و به سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعتنايى
نكردهاند(1)، بعضى از آنان مسلمان ولى غير مؤمن بودند(2)، و دهها آيه ديگر كه از مذمت اصحاب حكايت مىكند.
براى تبيين ديدگاه قرآن درباره اصحاب تنها كافى است انسان سوره توبه را - كه بيشتر عملكرد اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك را به نقد كشيده - مطالعه كند.
در احاديث نبوى نيز، ضمن آنكه از بعضى از صحابه تجليل شده، نسبت به عملكرد برخى ديگر - چه در عصر خود آن حضرت و چه در عصر بعد از شهادت حضرتش - احاديثى در مذمت آنان وارد شده است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله عملكرد عدهاى از اصحاب را عملكردى جاهلانه مىدانست و از آن برائت مىجست.(3)
عدهاى در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله آشكارا به او دروغ مىبستند، به گونهاى كه حضرت در حضور جمع آنان را تهديد مىكرد.(4)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله عدهاى از اصحاب خود را دنياطلبان و سفّاك مىدانست، كه بعد از او به خاطر دنيا به كشتار يكديگر مىپردازند.(5)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله عدهاى از اصحاب خود را مرتدّ خواند، كه بعد از او راه ارتداد را در پيش مىگيرند.(6)
5 . رسول خدا صلىاللهعليهوآله عدهاى از اصحاب خود را بدعتگذاران خوانده است، كه بعد از او به بدعتگذارى روى مىآورند.(7)
6 . رسول خدا صلىاللهعليهوآله عدهاى از اصحاب خود را منافق خوانده است. چنانكه قرآن نيز تصريح دارد كه عدهاى از اطرافيان رسول خدا صلىاللهعليهوآله منافق هستند. حتى در سورهاى به همين نام به بيان ويژگىهاى آنان پرداخته است.
8 . رسول خدا صلىاللهعليهوآله عدهاى از آنان را «وحدت شكنان امت» خوانده است.(2)
در تاريخ نيز نقد عملكرد صحابه از يكديگر فراوان است. به گونهاى كه به هم نسبت كفر، نفاق، و فسق مىدادند و يكديگر را لعن مىكردند، و حتى درگيرىهايى در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله بين آنان صورت مىگرفت و آن حضرت به اصلاح ميان آنان مىپرداخت، كه نقل اينگونه مسائل بسيار طولانى خواهد شد.
به هر حال ديدگاه افراطى اهلسنت نسبت به صحابه مشكلات فراوانى را براى آنان به وجود آورده است، كه در فهم دين تأثير منفى داشته و مانع روشن شدن واقعيتهاى تاريخ اسلام شده است.
درباره آخرين آيهاى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده، بيش از دوازده قول از چندين نفر از صحابه نقل شده است، و حتى گاه از يك نفر چند قول نقل شده است كه نمىتوان اين مسئله را با اين ادعا كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيده است توجيه كرد. زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك قول را بيشتر نگفته است و واقعيت امر هم يكى بيش نيست، و اين تعداد آراء چيزى جزء دخالت اغراض غير دينى نيست. اهلسنت كه نخواستهاند عملكرد صحابه را نقد كنند، تنها با نقل آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده چشم خود را بر تعارضها و تناقضهاى آن بستهاند !
آخرين سوره قرآن
پيشتر نقل كرديم كه در بين اهلسنت اختلاف است كه آخرين سوره نازل شده از قرآن كدام است. در اين زمينه چهار قول نقل شده است.(1)هر چند در روايات آنان نيز فراوان يافت مى شود كه سوره مائده آخرين سوره قرآن است كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.
جبير بن نفير مىگويد: بعد از حج بر عايشه وارد شدم، از من پرسيد: آيا سوره مائده را مىخوانى ؟ گفتم: آرى. عايشه گفت: بدان، آن آخرين سورهاى است كه نازل شده است. آنچه را در آن حلال شمرده شده است حلال بدانيد، و آنچه را در آن حرام شمرده شده است حرام بدانيد.(2)
اكنون سؤال اين است كه به چه دليل سورههاى ديگرى به عنوان آخرين سوره مطرح شده است ؟ !
واقعيت قضيه اين است كه اين مشكل برگرفته از ديدگاه خاص اهلسنت درباره صحابه است، زيرا روزى شخصى از عمر بن خطاب درباره ربا و احكام آن مسئلهاى پرسيد و او نمىدانست. ولى به جاى آنكه بگويد نمىدانم، گفت:
إنَّ آخِرَ ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ آيَةَ الرِبا، وَ إنِّ رِسولِ اللّهِ قُبِضَ وَ لَم يُفَسِّرها. فَدَعوا الرِبا وَ الرَيبَةَ(3): آخرين آيهاى كه نازل شده آيه رباست، و رسول خدا قبل از آنكه آن را براى ما شرح دهد از دنيا رفت ! بنا بر اين، ربا و ريبه را رها كنيد !
1) . الاتقان فى علوم القرآن: ص 23.
2) . الاساس فى التفسير: ج 3 ص 1298. تفسير روح المعانى: ج 6 ص 47. فى ظلال القرآن: ج 2 ص 634 . البيان فى مقاصد القرآن: ج 3 ص 319. الدرّ المنثور: ج 2 ص 252. مسند احمد بن حنبل: ج 6 ص 188. سنن بيهقى: ج 7 ص 172. مستدرك حاكم: ج 2 ص 312. المحلّى: ج 9 ص 407. مجمع الزوائد: ج 1 ص 256.
3) . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 36. كنز العمال: ج 4 ص 186. المبسوط سرخسى : ج 2 ص 52 و ج 12 ص 114. الاتقان فى علوم القرآن: ص 27.
بدين سان و بر اساس نظر خليفه دوم، آيه ربا آخرين آيهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است، و چون در سوره مائده آيهاى درباره ربا وجود ندارد، بلكه آيات ربا در چهار سوره ديگر آمده است.(1)پس سوره ديگرى غير از مائده بايد آخرين سوره باشد.
علاوه بر آن، اتهامى نيز به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شده است كه گويى آن حضرت دين را تفسير نكرده است ! در حالى كه اين سخن با اكمال دين - كه خداوند در آيه اكمال مىفرمايد - سازگار نيست، چه آن را آخرين آيه بدانيم و چه ندانيم.
افزون بر اينها، چگونه ادعا مىشود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله احكام ربا را بيان نكرده است، با اينكه فقها به استناد روايات آن حضرت احكام ربا را بيان مىكنند.
ابوبكر جصّاص پس از ذكر روايات متعارض و متناقض از خليفه دوم درباره معناى «كلاله» مىنويسد: اين اخبارى كه ذكر كرديم دلالت مىكند كه خليفه دوم در مسئله كلاله اطمينان به معنى و مراد از آن پيدا نكرده بود و حكم آن برايش روشن نبود ! سعيد بن مسيب گفته است كه عمر دستورى درباره كلاله نوشته بود، ولى هنگام مرگ دستور داد آن را از بين ببرند و گفت در اين مسئله به نظر خود عمل كنيد.(2)
واقعيت قضيه اين است كه خليفه دوم تا پايان عمر مسئله كلاله را نفهميد. چنانكه خودش در اين باره مىگويد: چيزى برايم مهمتر از كلاله نيست؛ آن قدر كه در معناى كلاله از رسول خدا پرسيدم درباره هيچ چيزى نپرسيدم، و آن قدر كه رسول خدا در اين مسئله بر من درشتى كرد در هيچ مسئلهاى درشتى نكرد. تا جايى كه انگشتش را در سينهام فشرد و فرمود: اى عمر ! آيا آيه تابستانى كه در پايان سوره نساء است برايت كافىنيست.(3)
پس خليفه دوم خود اعتراف مىكند مسئله كلاله را تا پايان عمر نفهميده است. ولى در اينجا نيز اتهام كاستى و قصور را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت دادهاند: عبداللّه بن عمر مىگويد: عمر روى منبر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سخنرانى كرد و گفت: اى مردم ! سه چيز است كه دوست داشتم رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره آنها به ما توصيه مىكرد: يكى ميراث جد، يكى ميراث كلاله و يكى هم بخشهايى از ربا.(1)
بدين ترتيب، آيه كلاله آخرين آيهاى است كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد.(2)
بقيه اقوال هم اين چنين بوده است، و يكى از اصحاب به هر دليل جملهاى گفته است. آنگاه سند سخن ديگران شده است، بدون اينكه به تعارض و تناقض آن توجه كنند.
به عنوان نمونه، دو قول ياد شده از عمر در خور توجه است. با اينكه سخنان عمر را از معتبرترين كتب اهلسنت نقل كرديم، ولى هيچ يك به اين نكته توجه نكردهاند كه آخرين آيه بودن بهانه نيست.
عجيب اين است كه در هر دو صحيح - بخارى و مسلم كه به نظر آنان صحيحترين كتب بعد از قرآن است(3)- رسول خدا صلىاللهعليهوآله متهم شده كه وظيفهاش را درست انجام نداده است !
عجيبتر اينكه توجه نكردهاند كه اينگونه روايات با نصّ قرآن تعارض دارد، زيرا خداوند در آيه مورد بحث تصريح مىكند كه دين را كامل و نعمت را تمام كردم.
بنا بر اين، با توجه به تناقض اين روايات با هم و تعارض آنها با صريح قرآن و متهم شدن رسول خدا صلىاللهعليهوآله، نمىتوان به اين روايات اعتماد كرد، و نيازى به بحث و بررسى سند آنها نيست.
شيعه در اينجا تبعيت از عترت دارد. عترتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديث ثقلين - كه مورد توافق امت اسلامى است - آنان را عدل قرآن قرار داده و به مسلمانان دستور داده است تا از آنان پيروى كنند. در روايات اهلبيت عليهمالسلام زمان نزول آيه اكمال به طور واضح بيان شده، و آن در پايان بيان احكام اسلامى است و آيه مورد بحث را اعلام آخرين واجب الهى مىدانند. به عنوان نمونه:
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: خداوند رسولش صلىاللهعليهوآله را مأموريت داد تا ولايت على عليهالسلام را اعلام كند و اين آيه را بر او نازل كرد: «تنها سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى هستند كه نماز را به پا مىدارند و زكات مىدهند» . و ولايت ولىالامر را واجب كرد، ولى مردم نمىدانستند ولايت چيست.
بر اين اساس، خداوند محمد را - كه درود خدا بر او و خاندانش باد - مأموريت داد تا ولايت را براى آنان تفسير كند. همان طور كه نماز، زكات، روزه و حج را تفسير كرده است.
با آمدن اين دستور، رسول خدا صلىاللهعليهوآله احساس دلتنگى كرد، و از اينكه مبادا مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند ترسيد. به دنبال اين احساس دلتنگى از خداوند تقاضا كرد (كه او را معاف دارد) . خداوند به او وحى كرد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت به تو رسيده تبليغ كن و اگر اين كار را نكنى رسالت او را تبليغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم نگهدار است» .(1)
پس از آن رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور خداوند را علنى اعلام كرد، و در روز غدير خم با اعلام نماز جماعت عمومى ولايت على عليهالسلام را اعلام فرمود، و به مردم دستور داد اين مطلب را شاهدان به غائبان برسانند.
1) . مائده / 68 .
سپس امام باقر عليهالسلام ادامه داد: واجبات الهى يكى پس از ديگرى نازل مىشد، و ولايت آخرين واجبى بود كه نازل شد، و به دنبال آن خداوند اين آيه را فرستاد: «امروز دين شما را كامل و نعمت خودم را بر شما تمام كردم» . امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند عزوجل مىفرمايد: بعد از اين واجب، واجب ديگرى بر شما نازل نمىكنم، و بدون ترديد واجبات شما را كامل كردم.(1)
بر اين اساس، ترديدى نيست كه اين آيه آخرين آيهاى است كه متضمن احكام اسلامى است. با اين بيان نه پيامبر صلىاللهعليهوآله متهم به قصور در انجام وظايف خود مىشود، و نه تعارض با قرآن صدق مىكند، و نه روايات متعارض داريم.
بدين سان مقدمه اولِ بحث روشن شد؛ و آن پايان بيان احكام اسلامى در آيه مورد بحث و مشخص شدن آخرين واجب اسلامى از طرف خداوند يعنى تعيين رهبرى امت اسلامى بود.
در اينكه آيه اكمال در حجة الوداع نازل شده است شبهه اى نيست و مورد اتفاق امت اسلامى است، ولى اينكه در چه روزى نازل شده است مورد اختلاف است. به نظر مىرسد ذهنيت اهلسنت درباره صحابه در اين مسئله نيز دخالت داشته و آنان نيز با انگيزه ديگرى اين آراء را گفتهاند ! از اين جهت به تناقض گويى كشيده شدهاند، كه اكنون به بررسى آنها مىپردازيم:
در بعضى از روايات اهلسنت آمده است كه اين آيه روز جمعه در عرفات نازل شده است: طارق بن شهاب از عمر بن خطاب نقل مىكند كه مردى يهودى به او گفت: اى خليفه در كتاب شما آيهاى است مىخوانيد كه اگر اين آيه بر يهوديان نازل مىشد ما آن روز را عيد مىدانستيم.
1) . الكافى: ج 2 ص 48. كتاب الوافى: ص 276. العمدة: ص 171. و منابع ديگر.
عمر پرسيد: كدام آيه ؟ يهودى گفت: آيه «امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما پسنديدم» . عمر گفت: ما آن روز و آن مكانى را كه اين آيه در آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است مىشناسيم. اين آيه در روز جمعه در عرفات، در حالى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايستاده بود نازل شده است.(1)
در بعضى از روايات اهلسنت آمده است كه اين آيه در شب جمعه در عرفات نازل شده است: طارق بن شهاب مىگويد: مردى يهودى به عمر گفت: اگر آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بر ما نازل مىشد ما آن را عيد مىگرفتيم. عمر گفت: بدون ترديد من روز و شبى كه اين آيه در آن نازل شده است مىشناسم. اين آيه در شب جمعه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عرفات نازل شد و ما با او بوديم.(2)
عجيب اين است كه نسائى در كتاب خود از همين راوى از عمر(3)نقل مىكند كه اين آيه در روز جمعه نازل شده است، و اكنون نقل مىكند كه روز عرفه پنجشنبه بوده و آيه در شب جمعه نازل شده است.
نقد اين نظريه
اولاً: بسيارى از صحابه همانند ابوهريره و ابوسعيد خدرى نقل كردهاند كه اين آيه در روز غدير نازل شده است.(4)بنا بر اين، بين گفته عمر و بقيه صحابه تعارض ايجاد مىشود، و با توجه به تعارضهايى كه قول عمر دارد - كه آنها را بيان مىكنيم -
قول او از درجه اعتبار ساقط مىشود، و بايد گفته ديگران را كه روز غدير باشد پذيرفت.
1) . صحيح بخارى: ج 1 ص 16 و ج 5 ص 127 و ج 8 ص 138.
2) . سنن نسايى: ج 5 ص 257.
3) . سنن نسايى: ج 8 ص 118.
4) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. مناقب ابنمغازلى: ص 19. مناقب باعونى: ج 1 ص 118 - 137. النور المشتعل: ص 56 . مناقب ابنمردويه: ص 251. ترجمه الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 75. شواهد التنزيل لقواعد التفصيل: ج 1 ص 200.
ثانيا: رواياتى كه مىگويد اين آيه در عرفات نازل شده است، راوى آنها عمر و معاويه هستند. حال با توجه به اينكه در مراسم حج، در عرفات بيشترين ازدحام و تجمع وجود دارد، چگونه مىشود كه بين چندين هزار صحابى تنها اين دو نفر نقل مىكنند كه اين آيه در آنجا نازل شده و ديگران چيزى نشنيدهاند ؟ !
ثالثا: اگر قول عمر مبنى بر اينكه آيه اكمال در شب جمعه و در عرفات نازل شده را بپذيريم، بر خلاف فقه امت اسلامى - چه شيعه و چه سنى - است، زيرا بنا بر اين، هيچ مسلمانى نبايد شب را در عرفه بماند ! بلكه بايد بعد از غروب آفتاب به طرف مشعر حركت كنند.
در ادامه اين نقل چنين آمده است:
فَلَم يَزَل واقِفا حَتّى غَرُبَت الشَمسُ وَ ذَهَبَت الصُفرَةُ قَليلاً حينَ غابَ القُرصُ، وَ أردَفَ أُسامَةَ خَلفَهُ فَدَفَعَ رَسولُ اللّهِ(1): پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفه حضور داشت، تا اينكه خورشيد غروب كرد و مقدار كمى از زردى خورشيد از بين رفته بود كه سوار شد، و اسامه را نيز پشت سر خود سوار كرد و به راه افتاد.
همچنين رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن شب نماز مغرب و عشاء را در مزدلفه خوانده است.(2)پس چگونه قابل قبول است كه بگوييم رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن شب را در عرفات مانده و اين آيه بر او نازل شده و عمر نيز همراه او بوده است ؟ !
رابعا: اگر گفته عمر مبنى بر اينكه روز عرفه مصادف با روز جمعه بوده است را بپذيريم، اين مسئله با تاريخ حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه و ورود آن حضرت به مكه و بقيه ايام آن سال سازگار نيست. البته شرح اين مسئله طولانى است، و براى آگاهى از شرح اين جريان مىتوان به منابع رجوع كرد.(3)
خامسا: گذشته از تعارضى كه بين آراء خليفه دوم در اين مسئله وجود دارد - كه بقيه دانشمندان هم با توجه به ذهنيت خود درباره صحابه گرفتار آن شدهاند و راهى براى آن نمىيابند - اشكال ديگرى به شرح زير بر اين نظر وارد مىشود، و آن اينكه:
چه روز عرفه را پنجشنبه بدانيم و چه جمعه، و چه نزول آيه را روز و يا شب جمعه بدانيم، اين قول با تاريخ شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله سازگار نيست؛ زيرا از يك طرف اكثريت اهلسنت شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در 28 صفر مىدانند(1)، و از طرفى مدعى هستند كه فاصله نزول اين آيه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله هشتاد و يا هشتاد و يك روز بوده است(2). در حالى كه اگر آيه اكمال در روز عرفه كه مصادف با نهم ذىحجه است نازل شده باشد و روز شهادت را دوازدهم ربيعالاول بدانيم، بيش از نود روز مىشود.
گذشته از اشكالهايى كه بر نظريه نزول آيه در عرفات بيان شد، شبهات ديگرى نيز وارد است. مانند اين عبارت كه در نقل مورد نظر آمده كه آيه در حالى بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد كه: واقِفٌ بِعَرَفَةِ عَلى ناقَتِهِ العَضباءِ. فَكادَ عَضُدُ الناقَةِ يَنقَدُّ مِن ثِقلِها، فَبَرَكَت(3): حضرت بر شترش به نام عضباء سوار بود. به گونهاى كه بازوى شترش از سنگينى آن فرو خوابيد. بنا بر اين، مىبايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين آيه را در خطبه عرفه خوانده باشد. در حالى كه هيچ كس اين جمله را جزء خطبه عرفه آن حضرت نقل نكرده است.
گر چه عدهاى تلاش گستردهاى را به كار گرفتهاند تا اثبات كنند كه اين آيه در روز غدير نازل نشده، تا ولايت امام على عليهالسلام را از طرف رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعلام نشده بدانند. ولى بايد توجه داشته باشند كه حتى اگر بپذيريم كه آيه مورد بحث روز عرفه در حالى كه آن حضرت بر شتر عضبايش سوار بود نازل شده است، باز هم با ولايت امام على عليهالسلام در ارتباط است. زيرا يكى از احاديث متفق بين شيعه و اهلسنت حديث ثقلين است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن حديث اهلبيت خود را عدل قرآن و امانت ماندگار بين امت تا قيامت اعلام كرده است. از طرفى بر اساس منابع اهلسنت، رسول خدا صلىاللهعليهوآله حديث را در سال پايانى عمر شريفش چهار بار، و نخستين بار در حجة الوداع و در روز عرفه اعلام كرده است. به اين جريان توجه كنيد:
عَن جابِرِ بنِ عَبدِاللّهِ، قالَ: رَأيتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى حَجِّهِ يَومَ عَرَفَةِ، وَ هُوَ عَلى ناقَتِهِ القَصواءِ يَخطِبُ. فَسَمِعتُهُ يَقولُ: يا أيُّهَا الناس، إنّى تَرَكتُ فيكُم مَن (ما) إن أخَذَتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا؛ كِتابَ اللّهِ وَ عَترِتى أهلَبَيتى(1):
جابر بن عبداللّه مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله را روز عرفه در حال سخنرانى ديدم، كه بر شترش (قصواء) سوار بود و مىفرمود: اى مردم، چيزى را در بين شما گذاشتم كه اگر از آن پيروى كنيد گمراه نمىشويد؛ آن كتاب خدا و عترتم و اهلبيتم هستند.
بر اين اساس - همان طور كه در عنوان بحث مطرح كرديم - در نزول آيه در حجة الوداع ترديدى نيست، و با توجه به محتواى آيه مىبايد مشخص شدن جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله از طرف خداوند باشد، تا اكمال دين و اتمام نعمت صادق باشد. از طرفى چنانكه در شرح آيه تبليغ بيان كرديم، اين آيه در غدير خم نازل شده است و محتواى آيه تبليغ حكايت دارد كه چيزى به عهده رسول خدا صلىاللهعليهوآله گذاشته شده است كه تبليغ نكردن آن مساوى با عدم ابلاغ رسالت آن حضرت است.
البته با توجه به اختلاف قرائت آيه كه «ما اُنزل اليك فى على» باشد - كه پيشتر منابع آن را مشخص كرديم - و نيز جمله پايانى آيه تبليغ كه از خوف رسول خدا صلىاللهعليهوآله حكايت
1) . سنن ترمذى: ج 5 ص 433. السنن الكبرى: ج 10 ص 114. السنة: ج 2 ص 643 . الفقه و المتفقّه: ج 1 ص 94. جواهر العقدين: ص 234. كنز العمال: ج 1 ص 172. الضعفاء الكبير: ج 2 ص 250. نوادر الاصول: ص 68 ، الاصل الخمسون. المعجم الكبير: ج 3 ص 63 ح 2679. مجمع الزوائد: ج 5 ص 195 و ج 9 ص 163 و ج 10 ص 363. المصابيح: ج 2 ص 206. جامع الاصول: ج 1 ص 277 ش 65 و ج 9 ص 163 و ج 10 ص 363. المصابيح: ج 2 ص 206. تهذيب الكمال: ج 1 ص 51 . تحفة الاشراف: ج 2 ص 278 ش 2615. مقتل الحسين عليهالسلام خوارزمى : ج 1 ص 114. مشكاة المصابيح: ج 3 ص 258. نظم درر السمطين: ص 232. معرفة ما يجب لآلالبيت النبوى عليهمالسلام: ص 38.
دارد، و همچنين قرائنى كه در مشخص كردن مقصود از ناس در آيه و در بحث آيه تبليغ مطرح است - كه مقصود سران قريش هستند كه مدعى مشاركت در قدرت و تصاحب رهبرى امت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند - ، آيه مورد بحث بايد قبل از غدير نازل شده باشد.
ولى با توجه به آيه تبليغ، رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعلام اين آيه را به تأخير انداخته است، تا با نزول آيه تبليغ و تهديد رسول خدا صلىاللهعليهوآله از طرف خداوند آن را در غدير اعلام كند. اين بيان با نقل منابع شيعه و سنى - كه آيه در غدير نازل شده است - منافاتى ندارد، زيرا تا رسول خدا صلىاللهعليهوآله آيهاى را براى مردم نخواند مردم نمىدانند آيهاى نازل شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز قرائت آيه را تا روز غدير به تأخير انداخت كه آيه تبليغ نازل شد، و به دنبال آن رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراسم غدير را برگزار كرد.
تكميل دين با اعلام امامت و نزول آيه قبل از غدير و ترس رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اعلام آن و نزول آيه تبليغ و به دنبال آن برگزارى مراسم در روز غدير و اعلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله به نزول آيه اكمال دين در روايتى بسيار زيبا از امام باقر عليهالسلام چنين آمده است:
عَن أبِىالجارودِ، عَن أبىجَعفَرٍ عليهالسلام، قالَ: سَمِعتُ أباجَعفَرٍ عليهالسلام يَقولُ: فَرَضَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى العِبادِ خُمسا. أخَذوا أربَعا وَ تَرَكوا واحِدا. قُلتُ: أ تُسَمّيهِنَّ لى جُعِلتُ فِداكَ ؟ فَقالَ: الصَلاةُ، وَ كانَ الناسُ لا يَدرونَ كَيفَ يُصَلُّونَ. فَنَزَلَ جَبرَئيلُ فَقالَ: يا مُحَمَّد، أخبِرهُم بِمَواقيتِ صَلاتِهِم. ثُمَّ نَزَلَتِ الزَكاةُ، فَقالَ: يا مُحَمَّد، أخبِرهُم مِن زَكاتِهِم ما أخبَرتَهُم مِن صَلاتِهِم. ثُمَّ نَزَلَ الصَومَ. فَكانَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إذا كانَ يَومَ عاشوراءِ، بَعَثَ إلى ما حَولَهُ مِنَ القُرى فَصاموا ذلِكَ اليَومَ. فَنَزَلَ (صَومُ) شَهرِ رَمَضانَ بَينَ شَعبانٍ وَ شَوّالٍ.
ثُمَّ نَزَلَ الحَجُّ. فَنَزَلَ جَبرَئيلُ فَقالَ: أخبِرهُم مِن حَجِّهِم ما أخبَرتَهُم مِن صَلاتِهِم وَ زَكاتِهِم وَ صَومِهِم. ثُمَّ نَزَلَتِ الوِلايَةُ، وَ إنَّما أتاهُ ذلِكَ فى يَومِ الجُمعَةِ بِعَرَفَةِ. أنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اليِومِ أكمِلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . وَ كانَ كَمالُ الدينِ بِوِلايَةِ
عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. فَقالَ عِندَ ذلِكَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أُمَّتى حَديثوا عَهدٍ بِالجاهِليَّةِ، وَ مَتى أخبَرتَهُم بِهذا فى إبنِعَمّى ؟ يَقولُ قائِلٌ وَ يَقولُ قائِلٌ.
فَقُلتُ فى نَفسى مِن غَيرِ أن يَنطِقَ بِهِ لِسانى. فَاتَتنى عَزيمَةٌ مِنَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِقِلَّةٍ، أوعَدَنى إن لَم أبلُغ أن يُعَذِّبُنى. فَنَزَلَت: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(1)إنَّه لَم يَكُن نَبىٌّ مِنَ الأنبياءِ عليهمالسلام مِمَّن كانَ قَبلى إلاّ وَ قَد عَمَّرَهُ اللّهُ، ثُمَّ دَعاهُ فَأجابَهُ. فَأوشَكَ أن أُدعى فَأُجيبُ، وَ أنَا مَسؤولٌ وَ أنتُم مَسؤولونَ. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟ فَقالوا: نَشهَدُ إنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ أدَّيتَ ما عَلَيكَ. فَجَزاكَ اللّهُ أفضلَ جَزاءِ المُرسَلينَ. فَقالَ: اللّهُمَّ اشهَد، ثَلاثَ مَرّاتٍ. ثُمَّ قالَ: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، هذا وَليُّكُم مِن بَعدى. فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ مِنكُم الغائِبَ ...(2):
ابوجارود مىگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: خداى عزوجل پنج چيز را بر بندگان واجب ساخت، و آنان به چهار مورد آن عمل كردند و يكى را رها كردند. عرض كردم: قربانت گردم، آنها را براى من نام مىبرى ؟ فرمود: نماز؛ مردم نمىدانستند چگونه نماز گزارند تا جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: اى محمد، وقتهاى نماز را به مردم خبر بده. زكات پس از نماز نازل شد. جبرئيل عرض كرد: اى محمد، درباره زكات آنان را خبر بده، چنانكه درباره نماز خبر دادى. روزه بعد از زكات نازل شد. چون روز عاشورا مىرسيد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به روستاهاى اطراف خود افرادى را مىفرستاد تا آن روز را روزه بدارند. سپس روز ماه رمضان - ميان شعبان و شوال - نازل شد.
سپس امر به حج رسيد، و جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: چنانكه درباره نماز و زكات و روزه به مردم خبر دادى درباره حج هم خبر بده. سپس امر به ولايت رسيد، و آن روز روز جمعه در عرفات بود. خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دينتان
را براى شما كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم» ؛ و كمال دين با ولايت على عليهالسلام بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا فرمود: امت من هنوز به دوران جاهليت نزديك اند (و تازه از جاهليت به اسلام گرويدهاند) . اگر من نسبت به پسرعمويم به آنان خبر دهم، كسى سخنى مىگويد.
من اين مطلب را بدون اين كه به زبان آورم در دل مىگفتم. تا آن فرمان قطعى خداى عزوجل به من رسيد، و مرا تهديد كرد كه اگر ابلاغ نكنم عذابم خواهد كرد؛ و اين آيه نازل شد: «اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر اين كار را انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى (و وظيفهات را انجام ندادهاى) و خدا تو را از شر مردم نگاه مىدارد» .
(آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: ) اى مردم ! خدا همه پيامبران عليهمالسلام پيش از مرا عمرى معين داد و سپس به جانب خود خواند و آنان هم اجابتش كردند (از دار فانى به عالم باقى رهسپار شدند) ، و نزديك است كه مرا هم بخواند و اجابت كنم. من مسئوليت دارم و شما هم مسئوليت داريد. اكنون شما چه مىگوييد ؟ آنها گفتند: گواهى مىدهيم كه تو ابلاغ كردى و خيرخواهى نمودى و آنچه بر تو بود رساندى. خدا بهترين پاداش پيامبران عليهمالسلام را به تو دهد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: خدايا شاهد باش. سپس فرمود: اى گروه مسلمانان، اين (شخصى كه روى دست من و نامش على بن ابىطالب عليهالسلام است) ولى شما پس از من است. شما كه حاضريد به غايبان برسانيد.
از جمله آياتى كه دلالت بر امامت و ولايت حضرت على عليهالسلام دارد و مىتواند پشتوانه بسيار محكمى براى حديث غدير در معناى ولايت و امامت باشد، آيه اكمال است. در ذيل آيه، روايات بسيارى از فريقين وارد شده، كه آيه در شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شده است. اينك به بحث و بررسى درباره بعضى جوانب آن مىپردازيم:
با مراجعه به مصادر حديثى اهلسنت، به وجود رواياتى صحيح السند در رابطه با نزول آيه در شأن امام على عليهالسلام پى مىبريم، اينك به بررسى برخى از اين روايات مىپردازيم:
ابونعيم از محمد بن احمد بن على بن مخلّد، از محمد بن عثمان بن ابوشيبه، از يحيى حمانى، از قيس بن ربيع، از ابوهارون عبدى، از ابوسعيد خدرى نقل مىكند: پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را در روز غدير خم به على عليهالسلام دعوت نمود، و امر كرد كه هر چه خار و خاشاك زير درخت بود بكنند، و اين واقعه در روز پنجشنبه بود. على عليهالسلام را صدا زد، آنگاه بازوهاى او را گرفت و هر دو را بلند نمود، به حدّى كه مردم سفيدى زير بغلهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مشاهده كردند.
مردم متفرّق نشدند تا اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر بر كامل كردن دين و تمام نمودن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و به ولايت على عليهالسلامبعد از من. آنگاه فرمود: هر كس من مولاى اويم پس على عليهالسلام مولاى او است. بار خدايا، هر كس ولايت او را پذيرفت او را دوست بدار، و هر كس با او دشمنى نمود او را دشمن دار، و هر كس او را يارى كرد يارى كن، و هر كس او را خار كرد خارش نما ... .(1)
بررسى سند
محمد بن احمد بن على بن مخلّد معروف به ابنمحرّم: وى از بزرگان شاگردان ابنجرير طبرى و ملازمين او است، كه دارقطنى و ابوبكر برقانى او را معتبر دانستهاند، و ذهبى از او به امام تعبير كرده است.(2)اگر هم برخى او را تضعيف كردهاند به جهت نقل احاديث مناقب اهلبيت عليهمالسلام است !
محمد بن عثمان بن ابىشيبه: ذهبى او را به امام حافظ تعبير كرده، و صالح جزره او را توثيق نموده، و ابنعدى مىگويد: من از او حديث منكرى نديدهام تا آن را نقل كنم.(1)
يحيى حمانى: او از رجال مسلم در صحيح او است، و نيز از مشايخ ابوحاتم و مطيّن و امثال اين دو از بزرگان اهلسنت به حساب مىآيند. عدهاى از يحيى بن معين نقل كردهاند كه او را صدوق و ثقه معرفى نموده است، و نيز گروهى ديگر از علماى اهل جرح و تعديل (رجال) او را توثيق نمودهاند، و هر كس درباره او سخنى ناشايست گفته به جهت حسد او بوده است. گفتهاند كه او عثمان را دوست نداشته، و درباره معاويه مىگفته كه او بر غير ملت اسلام بوده است.(2)
قيس بن ربيع: او از رجال ابىداوود و ترمذى و ابنماجه بهحساب مىآيد، و ابنحجر او را صدوق دانسته است.(3)
ابوهارون عبدى: وى همان عمارة بن جوين است. او از مشاهير تابعين بوده و از رجال بخارى در «خلق افعال العباد» ، و نيز ترمذى و ابنماجه و از شيوخ ثورى و حمّادين و ديگران از بزرگان اهلسنت بوده است. گر چه برخى به جهت تشيع بر او خرده گرفتهاند، ولى نمىتوانند او را ردّ كنند، زيرا حديث او در كتب بخارى و دو كتاب از صحاح اهلسنت وارد شده است. و ديگر اينكه در جاى خود به اثبات رسيده كه تشيع با وجود صداقت وى مضرّ به حديث او نيست.(4)
خطيب بغدادى از عبداللّه بن على بن محمد بن بشران، از على بن عمر حافظ، از ابونصر حبشون بن موسى بن ايوب خلاّل، از على بن سعيد رملى، از ضمرة بن ربيعه
قرشى، از ابنشوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابوهريره نقل كرده كه گفت: هر كس در روز هجدهم ذىحجّه روزه بگيرد ثواب شصت ماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز، روز غدير خم است؛ زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا من ولىّ مؤمنين نيستم ؟ گفتند: آرى، اى رسول خدا ! فرمود: هر كس من مولاى اويم پس على مولاى او است. عمر بن خطاب گفت: مبارك باد، مبارك باد اى پسر ابىطالب ! تو مولاى من و مولاى هر مسلمان شدى. آنگاه خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليوم اكملت لكم دينكم ... » .(1)
بررسى سند
ابنبشران (م 415 ق) : خطيب بغدادى او را صدوق، ثقه، ثبت و... معرفى كرده است، و ذهبى نيز او را عدل دانسته است.(2)
على بن حافظ: وى همان دارقطنى معروف است (م 388 ق) كه علماى رجال او را بسيار تمجيد كردهاند.(3)
ابونصر حبشون: ذهبى او را صدوق دانسته و خطيب بغدادى نيز او را توثيق كرده و درباره او قول مخالفى ذكر نكرده است.
على بن سعيد رملى: ذهبى تصريح به وثاقت او كرده و مىگويد: تا به حال كسى را نديدم كه درباره او مذمّتى بگويد.(4)
ضمرة بن ربيعه (م 202 ق) : او از رجال بخارى در كتاب «الادب المفرد» و چهار صحيح ديگر از صحاح اهلسنت است. عبداللّه بن احمد از پدرش نقل كرده كه او صالح الحديث و از ثقات به حساب مىآيد. عثمان بن سعيد دارمى، از يحيى بن معين
و نسائى توثيق او را نقل كرده، و ابوحاتم او را صالح، و محمد بن سعد او را ثقه، مأمون و خيّر دانسته و گفته كه افضل از او وجود ندارد.(1)
عبداللّه بن شوذب (م 156 ق) : او از رجال ابىداوود و ترمذى و نسائى و ابنماجه است. ذهبى مىگويد: جماعتى او را توثيق كردهاند، و ابنحجر او را صدوق عابد معرفى نموده است. از سفيان نقل كرده كه ابنشوذب از ثقات مشايخ ما به حساب مىآيد. ابنمعين و ابنعمار و نسائى نيز او را ثقه معرفى كرده است، و ابنجبّان نيز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(2)
مطر ورّاق (م 129 ق) : او از رجال بخارى و رجال مسلم و چهار نفر ديگر از صاحبان صحاح است.(3)
شهر بن حوشب (م 112 ق) : او از رجال بخارى در كتاب «الادب المفرد» و مسلم و چهار نفر ديگر از صاحبان صحاح به حساب مىآيد، و همين معنى در توثيق او نزد اهلسنت كافى است.(4)
ابنعساكر دمشقى به طرق مختلف و متعدد اين مضمون را نقل كرده است. به يك سند از خطيب بغدادى، و به سند ديگر نيز از خطيب بغدادى نقل كرده كه هر دو قبلاً ذكر شد.
در سندى ديگر از ابوبكر بن مزرفى، از حسين بن مهتدى، از عمر بن احمد، از احمد بن عبداللّه بن احمد، از على بن سعيد رقّى، از ضمره، از ابنشوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابوهريره، همان مضمون كه گذشت را نقل كرده است.(5)
1) . تهذيب الكمال: ج 13 ص 319، 320.
2) . الكاشف: ج 1 ص 356. تقريب التهذيب: ج 1 ص 423. تهذيب و التهذيب: ج 5 ص 255 - 261.
3) . تهذيب الكمال: ج 28 ص 551 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 252.
4) . تهذيب الكمال: ج 12 ص 578 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 355.
5) . ترجمة اميرالمؤمنين عليهالسلام فى تاريخ دمشق: ش 575 ، 578 ، 585 .
بررسى سند
ابوبكر بن مزرفى (م 527 ق) : ابنجوزى مىگويد: من از او حديث شنيدم. مردى ثبت، عالم و خوش عقيده بود. شمسالدين ذهبى نيز او را ثقه و متقن دانسته است.(1)
ابوالحسين بن مهتدى (م 465 ق) : خطيب بغدادى او را ثقه، و سمعانى او را ثقه حجت معرفى كردهاند.(2)
عمر بن احمد (م 385 ق) : او - كه همان ابنشاهين است - خطيب بغدادى و ابنماكولا او را ثقه امين، و دارقطنى و ابوالوليد باجى و ازهرى او را ثقه، و ذهبى او را شيخ صدوق و حافظ معرفى كرده است.(3)
احمد بن عبداللّه بن احمد: وى ابنالنيرى سابق است.
بقيه رجال سند نيز قبلاً مورد بررسى قرار گرفت.
ابنعساكر همچنين از ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسين بن نقور، از محمد بن عبداللّه بن حسين دقّاق، از احمد بن عبداللّه بن احمد بن عباس بن سالم بن مهران معروف به ابنالنيرى، از سعيد رقّى، از ضمره، از ابنشوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابوهريره همين مضمون را نقل كرده است.(4)
بررسى سند
ابوالقاسم بن سمرقندى (م 536 ق) : ابنعساكر و سلفى او را ثقه، و ذهبى او را شيخ امام معرفى كرده است.(5)
ابوالحسين بن نقور (م 470 ق) : خطيب او را صدوق، و ابنخيرون او را ثقه، و ذهبى او را شيخ جليل صدوق معرفى كردهاند.(1)
به بقيه رجال حديث قبلاً اشاره شد.
جماعت بسيارى از علماى اهلسنت، روايت نزول آيه در روز هجدهم ذى الحجه در سرزمين غدير خم را در كتابهاى خود نقل كردهاند. اينك به اسامى برخى از آنها اشاره مىكنيم:
حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) .(2)
حافظ ابنمردويه اصفهانى (م 410 ق) .(3)
حافظ ابونعيم اصفهانى.(4)
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى (م 463 ق) .(5)
حافظ ابوسعيد سجستانى (م 477 ق) .(6)
ابوالحسن بن مغازلى شافعى (م 483 ق) .(7)
حافظ ابوالقاسم حسكانى.(8)
حافظ ابوالقاسم بن عساكر دمشقى شافعى (م 571 ق) .(9)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 372.
2) . كتاب الولاية.
3) . تفسير ابنكثير: ج 2 ص 14. الدرّ المنثور: ج 3 ص 19. تاريخ مدينة دمشق: ج 12 ص 237. الاتقان: ج 1 ص 53 .
4) . ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 56 .
5) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
6) . كتاب الولاية.
7) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 18 ح 24.
8) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 201 ح 211.
9) . ترجمة اميرالمؤمنين عليهالسلام فى تاريخ دمشق: ح 575 ، 578 ، 585 .
خطيب خوارزمى (م 568) .(1)
سبط بن جوزى.(2)
شيخ الاسلام حمّوئى.(3)
عمادالدين ابنكثير دمشقى شافعى.(4)
جلالالدين سيوطى شافعى.(5)
ميرزا محمد بدخشى.(6)
نظر شيعه امامى و بسيارى از علماى اهلسنت آن است كه آيه اكمال در روز هجدهم ذىحجّه و در سرزمين غدير خم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است. در اينجا به برخى از روايات «صحيح السند» اشاره مىكنيم:
از امام محمد باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: وَ كانَتِ الوِلايَةُ آخِرَ الفَرائِضِ، فَأنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . قالَ أبوجَعفَرٍ عليهالسلام: يَقولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: لا أُنزِلَ عَلَيكُم بَعدَ هذِهِ فَريضَةٌ، قَد أكمَلتُ لَكُمُ الفَرائِضَ(7):
واجبات خدا يكى پس از ديگرى نازل مىشد و امر ولايت آخرين آنها بود؛ كه خداى عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم» . امام باقر عليهالسلام فرمود: خداى عزوجل مىفرمايد: بعد از اين واجبى بر شما نازل نكنم، چون واجبات را براى شما كامل كردم.
اين نظريه با مضمون و محتواى آيه شريفه نيز سازگار است، زيرا:
اولاً: دشمنان اسلام پس از ناكامى در تمام توطئهها، تنها به يك چيز دل بسته بودند و آن اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا برود و پس از شهادت آن حضرت بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهايى را بر اسلام وارد سازند. اما وقتى ديدند كه آن حضرت در روز هجدهم ذىحجّه سال دهم هجرت در بين عموم مردم شخصى بىنظير را به جانشينى خود انتخاب كرد، آرزوهاى خويش را بر باد رفته ديدند.
ثانيا: با انتخاب اميرالمؤمنين عليهالسلام به ولايت و امامت، نبوت به سير تكاملى خود ادامه داد و با آن دين خود را تمام و كامل كرد.
ثالثا: نعمتهاى خداوند با نصب امامت و رهبرى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله تكميل شد.
رابعا: بدون شك اسلام بدون امامت و رهبرى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله يك دين فراگير و جهانى نخواهد شد.
«يوم» در چهار معنى استعمال شده است:
مدت زمانى كه از طلوع فجر آغاز و به غروب خورشيد ختم مىشود. بنا بر اين، معناى «يوم» مترادف «نهار» است، و به معناى روز در مقابل شب به كار مىرود. مانند: «إذ تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعا وَ يَومَ لا يَسبِتونَ لا تَأتيهِم»(1): «روز شنبه ماهىهايشان روى آب مىآمدند و روز غير شنبه به سوى آنان نمىآمدند» . و نيز مىخوانيم: «فَمَن كانَ مِنكُم مَريضا أو عَلى سَفرٍ فَعِدَّةٌ مِن أيّامٍ أُخَرٍ»(2): «هر كس از شما كه در ماه رمضان بيمار يا در سفر باشد پس روزهاى ديگرى را روزه بگيرد» .
چنانكه بر مجموع نمازهايى كه در يك شبانهروز خوانده مىشود نمازهاى يوميه مىگويند.
روزگار و برههاى از زمان؛ مانند آيه: «تِلكَ الأيّامُ نُداوِلُها بَينَ الناسِ»(1): «ما اين روزها (ى ظفر و شكست) را به نوبت ميان مردم مىگردانيم» .
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: الدَهرُ يَومانُ؛ يَومٌ لَكَ وَ يَومٌ عَلَيكَ(2): «زمانه دو روز است: يك روز به نفع تو است و يك روز به ضرر تو» .
چنانكه درباره خلقت آسمان و زمين فرمود: «الَذى خَلَقَ السَماواتَ وَ الأرضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ»(3)او (خدايى) كه آسمان و زمين را در شش مرحله خلق كرد.
و نيز فرمود: «خَلَقَ الأرضَ فى يَومَينِ»(4): «زمين را در دو مرحله خلق كرد» .
مطابق آيه 3 سوره مائده، شش ويژگى براى روز غدير خم - يعنى 18 ذى الحجه كه واقعه غدير و نصب امامت حضرت امير عليهالسلام در آن روز اتفاق افتاده - وجود دارد:
اميد تمام دشمنان را كه براى نابودى اسلام دندان طمع تيز كرده بودند، به يأس مبدّل كرد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
افزون بر تبديل شدن اميدشان به يأس، آنچنان زمينه فعاليت آنها را خنثى كرد كه ترس مسلمانان را از آنان بىجهت دانست: «فَلا تَخشَوهُم» .
امكان داشت مسلمانان با پشت پا زدن و ناديده گرفتن آن نعمت بزرگ، كفران نعمت كنند و زمينه غضب الهى و بازگشت سلطه كفار را فراهم و اميد تازهاى در آنان ايجاد كنند. از اين رو و براى پيشگيرى از اين مسئله فرمود: «وَ اخشَون» .
پيشرفتى كيفى (كمال) در دين الهى ايجاد كرد و مايه تكامل آن گرديد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
پيشرفتى كمّى (تماميّت) در نعمت مطلق الهى (ولايت) ايجاد كرد، و آن را به مراحل پايانى و اتمام رساند: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
در مرحله ابلاغ نيز خدا راضى شد تا اسلام با ولايت دين ابدى مردم گردد: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
بنا بر اين، آن روز آغاز برههاى جديد در تاريخ اسلام شد.
يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزول آيه اكمال در رويداد غدير است:
«اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» : «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .
اين آيه - كه آيه «اِكمال» ناميده مىشود - پس از آنكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سخنرانىاش را در روز غدير خم به پايان رساند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به امامت و جانشينى تعيين كرد نازل شد.
اين خود از ادلّه قوى و براهين استوار بر اين است كه مراد از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» نصّ بر امامت و جانشينى على عليهالسلام پس از او است. زيرا جز امامت و جانشينى امر ديگرى وجود ندارد كه سبب كامل گشتن دين و تمام شدن نعمت باشد، و اينكه امامت و جانشينى اصل بزرگى از اصول دين است و دين به سبب آن كامل و نعمت به وسيله آن تمام شده است. به خصوص كه در اكثر نقلها در انتهاى حديث، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليهالسلام پس از من.
نزول آيه اكمال در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند، مانند:
احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى
احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
على بن محمد گلابى، ابوالحسن، ابنمَغازلى
موفّق بن احمد خوارزمى، اخطب خوارزم
5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى
6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد
و اما بيان هر يك از اين موارد:
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى در «مفتاح النجا فى مناقب آلالعبا» : حديث
نزول آيه اكمال در واقعه غدير خم را از ابن مردويه از ابوسعيد خُدرى و نيز از عبدالرزاق رَسعَنى از ابنعباس روايت كرده است.(1)
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نزول آيه اكمال در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
ابنمغازلى در كتاب مناقب خود خبر نزول آيه اكمال در روز غدير خم را همراه با روزه روز غدير به سند خود از ابوهريره نقل كرده است.(3)
خوارزمى در كتاب مناقب خود نزول آيه اكمال در واقعه غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(4)
نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در واقعه غدير را همراه با روزه روز غدير به سند خود نقل كرده است.(5)
سيد شهابالدين احمد در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير گفته كه صالحانى اين خبر را نقل كرده است.(6)
حموينى در «فرائد السمطين» نزول آيه اكمال در روز غدير خم را به اِسناد خود از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
پس از اينكه معلوم شد نزول آيه اكمال در روز غدير خم قطعى بوده و راويانش همه از بزرگان اهلسنتاند، لازم است شبهه حافظ عمادالدين ابنكثير دمشقى را نيز بيان و جواب دهيم:
ابن كثير در تاريخش پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير به اضافه نقل ثواب روزه روز غدير - كه معادل روزه شصت ماه است - به نقل ابوهريره، گفته است كه اين حديث جدا منكَر بلكه دروغ است ! ! در اينجا اشاره به سخن او مىكنيم و به تفصيل ادعاى وى را پاسخ مىدهيم:
اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه، وقتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.
اين سخن كه «روزه روز هجدهم ذى الحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است» نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است.
شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى بعد از نقل حديث نزول آيه اكمال در روز غدير گفته است: اين حديث جدّا منكر است. حَبشون خلاّل و احمد بن عبداللّه بن احمد نيرى - كه هر دو بسيار راستگويند - آن را از على بن سعيد رملى از ضَمرَه نقل كردهاند. اين
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 74.
حديث از عمر بن خطاب و مالك بن حُوَيرِث و انس بن مالك و ابوسعيد و غير ايشان، به اسانيد واهى روايت شده است. صدر حديث متواتر است و من يقين دارم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفته است. عبارت «خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن... » افزونهاى قوىّ الاِسناد است. اما روزه يادشده صحيح نيست. و به خدا سوگند كه اين آيه در روز عرفه - چند روز قبل از واقعه غدير خم - نازل شده است. و اللّه اعلم.(1)
سخن ابنكثير در غايت بطلان است، به چند جواب:
جواب اول: اعتبار كتب صحاح اهلسنت و راويانش
ابنكثير اعتراف كرده كه اين حديث را ضَمرَه از ابنشَوذَب، از مَطَر ورّاق، از شهر بن حَوشَب، از ابوهُرَيره روايت كرده، و اينها همه از رجال صحاحاند: ضَمرَه و عبداللّه بن شَوذَب از رجال تِرمِذى و ابوداوود و ابنماجه و نَسايى در صحاح آنها هستند. مَطَر ورّاق از رجال مسلم و صحاح چهارگانه يادشده و ابنحِبّان است. شهر بن حَوشَب نيز از رجال مسلم بن حجّاج و صحاح چهارگانه مذكور است.
در ادامه خواهيم گفت كه روايت يكى از رجال صحاح از يك راوى، دليل آن است كه او نزد آنان ثقه و عادل و معتمَد و صحيح الضبط است. بنا بر اين، چگونه است كه ابنكثير حديثى را تكذيب مىكند كه اهلسنت آن را به اسانيدشان از راويانى روايت كردهاند كه در صحاح از ايشان حديث نقل كرده و به آنان اعتماد نمودهاند ؟ !
اضافه بر اين، دانشمندان و مصنّفان اهلتسنّن كتابهاى صحاح را بسيار مىستايند، و حتى شيعه اماميه را به سبب اينكه در بعضى از اخبار و راويان اين كتابها خدشه مىكنند بسيار نكوهش مىكنند. از جمله ميرزا مخدوم شريفى و فضل بن روزبهان هستند كه صحيح بخارى و صحيح مسلم را صحيحترين كتابها پس از قرآن، و آنچه مسلم و بخارى در آن همداستان باشند را صحيح نزد امت مىدانند.
1) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 213، 214.
همچنين شيعه را به خاطر خدشه وارد كردن در اين دو كتاب بسيار مورد طعن قرار دادهاند.(1)
در اينجا به ابنروزبهان و امثال او مىگوييم: اگر چنين است، چرا در كتاب خود حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را - كه رجال صحاح روايتش كردهاند - از ساختههاى شيعه مىدانيد ؟ ! اضافه بر اين، از شيعه بد گفتهايد و مطاعنى به آنان نسبت مىدهيد، به اين سبب كه آنان بر صحاح اهلسنت خرده مىگيرند و دستهاى از روايات آنان را نمىپذيرند.
پس همه اين بدگويىها متوجه حافظ ابنكثير نيز هست، چرا كه حديث نزول آيه اِكمال در روز غدير را دروغ خوانده است. در حالى كه راويان اين حديث از رجال صحاحاند. در حالى كه اهلسنت بر توثيق رجال صحاح اجماع كردهاند.
جواب دوم: روات حديث ابوهريره از رجال صحاح و ثقهاند
نكته ديگر اينكه: هر چند راويان حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير از رجال صحاح ستّه اهلسنت هستند و در وثاقتشان نزد اهلسنت شكى نيست، ولى باز هم در اينجا توثيق هر يك از آنان نزد رجاليان بزرگ اهلسنت نقل مىكنيم:
ضَمرَة بن ربيعه (م 202 ق) : احمد بن حنبل و عبدالغنى بن عبدالواحد مَقدِسى و ابوحاتِم و ابوسعيد بن يونس و محمد بن سعد و ذهبى(2): او را به شدت توثيق كرده و بسيار ستودهاند. بسيارى از بزرگان راويان و مؤلفين اهلسنت از جمله ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند.
عبداللّه بن شَوذَب (م 156 ق) : صاحب كتاب «الكمال» و ذهبى و ابنحجر(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند.
سفيان ثورى، وليد بن كثير، يحيى بن مَعين، احمد بن حنبل، ضَمرَه، ابوزُرعه دمشقى، ابنعمّار، نَسايى، ابوحاتم، ابنحبّان، ابنخلفون، ابننُمَير و عِجلى او را توثيق كرده و ستودهاند.
مَطَر ورّاق: حافظ ابونعيم(1): مالك بن دينار، ابوعيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و ستودهاند.
شهر بن حَوشَب اشعرى شامى حِمصى دمشقى: حافظ عبدالغنى مَقدِسى و ابنحجر و ذهبى(2)
بسيارى از بزرگان راويان صاحبان صحاح جز بخارى از او روايت كردهاند. عمرو بن على گفته كه مُعاذ بن مُعاذ در حديث شهر بن حوشب تأمل داشت، ولى او از اسماء بنت يزيد روايات حسن نقل كرده است.
در طرف مقابل، چند نفر شهر بن حوشب را جرح كردهاند كه البته در برابر اين توثيقات فراوان از اعتبارى ندارد. چنانچه محدّثان اهلسنت پذيرفتهاند كه اگر تعديل بر جرح راجح باشد، در هنگام تعارض جرح را بىاثر مىگرداند.
به عنوان نمونه ابوالمؤيّد خوارزمى از ابنجوزى نقل كرده كه وى در مورد شهر بن حوشب - كه نامش در سند حديثى آمده است - به اين قاعده كلى تصريح كرده،
و به توثيق ابنجوزى در مورد او استناد كرده، و تضعيف در مورد او را ردّ كرده است.(1)
جواب سوم: بطلان سخن ابنكثير پيرامون روزه روز غدير
ابنكثير درباره ثواب روزه روز غدير - كه در روايت ابوهريره آمده - گفته است: اين سخن كه روزه روز هجدهم ذى الحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است.
بطلان اين سخن بر كسى كه آگاهى اندكى از اخبار داشته باشد پوشيده نيست. از دو جهت مىتوان اين شبهه او را پاسخ داد:
جهت اول
مانند آن در اخبار بسيار وارد شده است. اينك بعضى از آنها:
يك. فضل روزه بيست و هفتم ماه رجب
نورالدين حلبى در مورد مبعث پيامبر صلىاللهعليهوآله در شب يا روز بيست و هفتم ماه رجب از حافظ دِمياطى در سيرهاش، از ابوهريره نقل كرده كه روزه روز بيست و هفتم ماه رجب معادل روزه شصت ماه است... .(2)
عجيب اينجاست كه حلبى در سخنى مانند ابنكثير به حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير اعتراض مىكند، ولى مثل آن را درباره روز مبعث از ابوهريره نقل مىكند ! البته وى در پايان اعتراضش خواننده را به تأمّل امر كرده، و از قول ذهبى نقل كرده كه اين حديث جدا منكر بلكه دروغ است، زيرا در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. حال چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد ؟ ! پس اين باطل است !(3)
و اما راوى اين حديث يعنى حافظ دِمياطى (ت 613 - م 670 ق) ، حافظ ذهبى شرح حال او را نوشته و بسيار توثيق كرده و ستوده است.(1)
لازم به ذكر است: حديث دِمياطى در فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب را جماعتى از بزرگان اهلسنت روايت كردهاند، از جمله: شيخ عبدالقادر گيلانى با سندش از شهر بن حَوشَب از ابوهريره، و نيز در «نُزهَة المجالس» .(2)
همچنين بعضى روايت كردهاند كه هر كس اين روز (روز مبعث) را روزه بگيرد، مانند كسى است كه صد سال روزه گرفته باشد. از جمله: على بن يحيى بخارى زَندَويستى (م 382 ق) و شيخ عبدالقادر گيلانى با اسنادش از ابوهريره و سلمان فارسى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود:
هر آينه در ماه رجب روز و شبى است كه هر كس آن روز را روزه بگيرد و آن شب را به نماز بايستد، پاداشش همچون كسى است كه صد سال را روزه بگيرد و به نماز بايستد. آن روز سه روز مانده به پايان ماه رجب است (يعنى روز مبعث) . در «نُزهَة المجالس» نيز اين حديث را گيلانى نقل كرده است.(3)
دو. فضيلت روزه روزهاى ماه رجب
در «غُنيَة الطالبين» پيرامون فضيلت روزه يك يا دو يا سه روز از روزهاى ماه رجب روايتى با اسناد خود اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: ماه رجب قطعا بزرگ است. هر كس روزى از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس دو روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه دو هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس سه روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه سه هزار ماه را برايش خواهد نوشت.
همچنين روايتى طولانىتر در اين كتاب آمده كه ثواب هر يك از روزهاى ماه رجب از روز نخست ذكر شده، و سپس آمده است:
آفرين، آفرين، آفرين بر كسى كه ده روز از ماه رجب را روزه بگيرد كه به او پاداش ده روز نخست و ده برابر آن را مىدهند و او از آنان خواهد گشت كه خدا بدىهاى ايشان را به خوبى تبديل مىكند، و در شمار مقرّبان و كسانى در خواهد آمد كه به دادگرى براى خدا به پا خيزند، و همچون كسى خواهد گشت كه هزار سال صبورانه و با نيّت پاك خدا را به نماز و روزه عبادت كرده باشد.
و هر كس كه بيست روز را روزه بگيرد مانند پاداش مذكور و بيست برابرش را به او خواهند داد، و از كسانى خواهد گشت كه ابراهيم خليل اللّه را در بارگاهش همراهى كنند و خطاكاران و گناهكارنى را به شمار افراد دو قبيله ربيعه و مُضَر شفاعت نمايند.
و هر كس سى روز را روزه بگيرد پاداش مذكور و سى برابر آن را خواهد داشت... .(1)
در «روضة العلماء» آمده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: رجب ماه بزرگى است كه خدا حسنات را در آن چندين برابر مىكند. پس هر كس در آن سه روز روزه بگيرد مانند آن است كه يك سال روزه گرفته باشد... .(2)
در «نزهة المجالس» نيز آمده است: على عليهالسلام فرمود: روزه سيزدهم رجب مانند روزه سه هزار سال و روزه چهاردهم رجب مانند روزه ده هزار سال و روزه بيستم رجب مانند صد هزار سال است. نظير اين حديث درباره روزه ايّام البيض - سه روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه - خواهد آمد.
همچنين از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده است: برترى ماه رجب بر ديگر ماهها مانند برترى قرآن بر ديگر سخنهاست. و نيز روايت شده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، گويا چهل سال را روزه گرفته است.
ابنمسعود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد و شبهاى آن سه روز را به نماز بايستد، پاداشش مانند كسى است كه سه هزار سال را روزه گرفته و شبهايش را به نماز ايستاده باشد. خدا در برابر هر روز هفتاد گناه كبيره او را مىآمرزد و هنگام جان دادن، هفتاد حاجت او را بر مىآورد و هفتاد حاجت ديگر را در قبر و هفتاد حاجت ديگر را هنگام عرضه كردن نامه اعمال و هفتاد حاجت ديگر را نزد ميزان و هفتاد حاجت ديگر را هنگام گذر از صراط.
سلمان فارسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد گويا كه هزار سال را روزه گرفته و هزار بنده را آزاد كرده است.(1)
سه. فضيلت روزه روز عرفه
در «روضة العلماء» درباره فضيلت روزه روز عرفه آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، مانند آن است كه دو سال روزه گرفته باشد.
در همان كتاب از ابوهريره آمده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، خدا ده برابر تعداد تمام كسانى كه در عمر جهان آن روز را روزه گرفتهاند و تمام مسلمانانى كه آن روز را روزه نگرفتهاند براى او پاداش مىنويسد، و در قيامت هفتاد هزار فرشته او را از قبرش تا موقف حساب و كتاب و جايگاه نصب ميزان و از موقف تا صراط و از صراط تا بهشت همراهى مىكنند و هراسهاى روز قيامت و برخاستن از قبر را بر او آسان مىگردانند، و در هر قدمى كه مركبش بر مىدارد مژده تازهاى به او مىدهند، و به او گفته مىشود: هر گونه كه مىخواهى بر خداى وارد شو و به بهشت وارد شو.(2)
ابواللّيث نصر بن محمد سمرقندى از عايشه نقل كرده است: جوانى اهل سماع بود(3)، و هنگامى كه هلال ماه ذى الحجه را مىديد شروع به روزه گرفتن مىكرد.
خبر آن جوان به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. آن حضرت كسى را نزد او فرستاد و وى را به سوى خود فراخواند. چون آن جوان نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد، حضرتش به او فرمود: چه تو را به روزه اين روزها وا مىدارد ؟ جوان گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، روزهاى مشعر و حج را روزه مىگيرم، باشد كه خدا مرا در دعاى اهل مشعر و حج شريك گرداند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: روزه هر روز تو برابر آزاد كردن صد برده و قربانى كردن صد شتر و فرستادن صد اسب به نبرد در راه خداست. چون روز ترويه (هشتم ذىحجّه) فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن هزار برده و قربانى كردن هزار شتر و فرستادن هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. چون روز عرفه فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن دو هزار برده و قربانى كردن دو هزار شتر و فرستادن دو هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. اين روزهها معادل روزه دو سال است؛ سال قبل و سال بعد از اين سالى كه در آن هستى.
در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جوان گفت: روزه روز عرفه معادل روزه دو سال و روزه روز عاشورا معادل روزه يكسال است.(1)
چهار. باز فضيلت روزه سه روز از هر ماه
در «غُنيَة الطالبين» از على بن ابىطالب عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: روزى در هنگام ظهر نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتم، در اتاقى نشسته بود. به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داد و سپس فرمود: يا على، اين جبرئيل است كه به تو سلام مىكند. عرض كردم: اى فرستاده خدا، بر تو و بر او سلام.
سپس به من فرمود: به من نزديك شو. من به حضرتش نزديك شدم، فرمود: جبرئيل به تو مىگويد: سه روز از هر ماه را روزه بگير، تا برايت در برابر روز نخست ثواب ده هزار سال روزه، و در برابر روز دوم ثواب سى هزار سال روزه، و در برابر روز سوم ثواب صد هزار سال روزه نوشته شود.
1) . تنبيه الغافلين مخطوط .
عرض كردم: اى رسول خدا، آيا اين ثواب تنها ويژه من است يا به هر كس كه چنين كند اين ثواب داده مىشود ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على، خدا اين ثواب را به تو و به هر كس پس از تو چنين كند خواهد داد.(1)
پنج. فضيلت روزه روز عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرم الحرام
شيخ عبدالقادر گيلانى درباره فضيلت روزه عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرّم مىنويسد:
بيان فضائل روز عاشورا: خداى عزوجل مىفرمايد: «إنَّ عِدَّةَ الشُهُورِ عِندَ اللّهِ اثناعَشَرَ شَهرا فى كِتابِ اللّهِ يَومَ خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ مِنها أربَعَةٌ حُرُمٌ»(2): «بىگمان تعداد ماهها نزد خدا در كتاب خدا روزى كه آسمانها و زمين را آفريد دوازده تا است كه چهار ماه از آنها ماههاى حراماند... ».
سپس چند روايت درباره محرم و روزه در آن نقل كرده است:
از ابنعباس، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله: هر كس يك روز از محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت.
از ابنعباس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد، پاداش ده هزار فرشته به او داده خواهد شد. هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد ثواب ده هزار حج گزارنده و عمرهگزار و ثواب ده هزار شهيد را به او عطا كنند.
از ابنعباس از پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، عبادت شصت سال همراه با روزه و نماز برايش ثبت مىشود.(3)
همچنين صَفّورى مىنويسد: در روايت طبرانى آمده است: هر كس يك روز از ماه محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت. در تورات
نوشته شده است: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، گويا تمام دهر را روزه گرفته است.(1)
شش. روزه روز غدير مانند روزه شصت ماه است
غير از كسانى كه نام آنان گذشت، گروه ديگرى نيز حديث فضيلت روزه روز غدير خم را از ابوهريره روايت كردهاند:
سيد على همدانى در «المودّة فى القربى» گويد:
از ابوهريره روايت شده كه گفت: هر كس روز هجدهم ماه ذى الحجه را روزه بگيرد مانند آن است كه شصت ماه را روزه گرفته باشد. و آن روزى است كه در آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را در غدير خم گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما، و هر كس او را رها كند رها كن. مانند اين روايت از امام باقر از پدرانش عليهمالسلام نيز روايت شده است. افزون بر اين، اين خبر از شمار بسيارى از صحابه در جاهاى گوناگون نقل گشته است.(2)
همچنين خطيب خوارزمى و حموئى هر كدام با اسنادشان از ابوهريره نقل كردهاند: هر كس روز هجدهم ماه ذى الحجه را روزه بگيرد، برايش روزه شصت ماه را ثبت خواهند كرد. و آن روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما. سپس عمر بن خطاب به على عليهالسلام گفت: آفرين، آفرين به تو اى پسر ابوطالب ! مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمانى گشتى.(3)
جهت دوم
و اما پاسخ معارضه حديث ثواب روزه روز غدير با حديث منقول در صحيحين:
ابنكثير مىگويد: اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه؛ وقتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.
پاسخ اين است كه اگر صحّت حديث منقول در صحيحين را از حيث سند بپذيريم و از اينكه حديث ياد شده صلاحيت معارضه با حديث ابوهريره را ندارد - زيرا هر دو گروه شيعه و سنّى آن را پذيرفتهاند - چشمپوشى كنيم، مىگوييم: احتمال دارد آيه اكمال دو بار نازل شده باشد. جمع بين دو حديث بر اساس اين احتمال، بين دانشمندان شايع و متداول است و اين بر هر كس كه در كتابهاى حديث و تفسير و شروح حديث كاوش كرده باشد روشن است. توضيح بيشتر در شرح دليل ششم كه نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ» در روز غدير است خواهد آمد.
افزون بر اين، سبط ابنجوزى در خصوص اين آيه كريمه به احتمالى كه گفته شد تصريح كرده و بر اساس آن ادعاى ضعف حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را پاسخ گفته است. وى مىنويسد:
اگر گفته شود: روايتى كه در آن، سخن عمر نقل شده كه «مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى» ضعيف است، پاسخ آن است كه اين روايت صحيح است، بلكه ضعيف حديثى است كه ابوبكر احمد بن ثابت خطيب از عبداللّه بن على بن محمد بن بشر، از على بن عمر دارقطنى، از ابونصر حَبشون بن موسى بن ايّوب خلاّل، از ابوهريره روايت كرده و در پايان آن آمده است: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم» نازل شد.
درباره اين حديث گفتهاند كه حَبشون در نقل آن منفرد است. مىگوييم: ما به حديث حَبشون استدلال نكرديم، بلكه به حديثى استدلال كرديم كه احمد در «الفضائل» از براء بن عازب روايت كرده و اِسناد آن صحيح است. روايت حَبشون مضطرب است، زيرا در صحيحين آمده كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» در شامگاه عرفه در حجة الوداع نازل شده است. با اين همه، ازهرى از حَبشون روايت كرده و تضعيفش ننموده است. بنا بر اين، اگر روايت حَبشون پذيرفته شود، احتمال دارد كه آيه اكمال دو بار نازل شده باشد.(1)
اكثر مفسرين، محدثين، و مورّخين در تاريخ اسلام اعم از شيعه و سنى معترف اند كه آيه اكمال در مكان غدير خم در روز هجدهم ذى الحجه و در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(2)
تعدادى از نويسندگان مغرض در پنجاه سال اخير در نوشتههاى خود مدعى شدهاند كه اين آيه در روز غدير نازل نشده است. ما در اينجا جواب كوتاهى به اين افراد مىدهيم و مىگوييم: شما كه در قرن پانزدهم هستيد به چه دليل ادعا مىكنيد كه آنچه تا كنون علماى شيعه و سنى نقل كردهاند اشتباه است ؟ اين سخن مانند آن است كه كسى ادعا كند كه جنگ بدر و خيبر و ... - كه در تاريخ اتفاق افتاده است - واقعى نمى باشند !
آيا طبق اين آيه شريفه تا قبل از روز غدير خم اسلام ناقص بود ؟ اين دين چه چيزى نداشت كه ناقص بود ؟ آيا تا قبل از غدير خم در اعتقاد به خدا مشكلى وجود داشت ؟ در صورتى كه مىبينيم موحدين و مسلمين و پيروان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، در امر
توحيد و خداشناسى با بعد از غدير فرقى نكردند. آيا نسبت به پيامبر شناسى و معاد شناسى تفاوتى حاصل شد ؟ در حالى كه چنين تفاوتى نيز نبود و در روز غدير نسبت به مقام نبوت با قبل از آن تغييرى ايجاد نشد.
آيا از نظر احكام عملى مسئله جديدى نازل گرديد ؟ آيا نماز نمىخواندند و روز غدير نماز مطرح شد ؟ در صورتى كه مىدانيم پيامبر صلىاللهعليهوآله سالها اقامه نماز كردند. در ابتدا تنها خود پيامبر و اميرالمؤمنين عليهالسلام نماز مىخواندند، سپس عمومى گرديد و اصحاب نيز آن را به جا آوردند. و بعد، ده سال در مدينه نماز جماعت را شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله اقامه مىكردند. آيا روزه نمى گرفتند ؟ آيا حج انجام نمى دادند ؟ يا احكام جهاد نازل نشده بود ؟ همه احكام اسلامى به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش اجرا مىشد. از نظر جنبههاى اخلاقى نيز قبل از غدير با بعد از آن هيچ تفاوتى حاصل نشده است. پس چه چيزى در دين ناقص بود كه در روز غدير كامل گرديد ؟
اجازه دهيد در مورد كلمات «اتمام» و «اكمال» توضيحى عرض كنم تا مطلب بهتر مشخص گردد. آيا «كامل» و «تمام» به يك معنا مىباشند ؟ در زبان عربى و به خصوص در قرآن كريم اين كلمات به قدرى حساب شده مطرح گشته كه توجه به آنها، قطعا براى فهم اين آيه لازم است.
سالنى را در نظر بگيريد، اگر فرض كنيم كه ديوارها را چيدند و بالا بردند. سقف زدند، در و پنجره را سر جايش گذاشتند. ديوار را گچ كشيدند، اما هنوز سالن تمام نشده است، چون شيشه نگذاشتهاند و نقاشى نكرده اند. ولى وقتى همه اجزاى تشكيل دهنده اين بنا در سر جاى خود قرار گرفت، مىگويند اين ساختمان تمام شد، پس تا زمانى كه يك جزئش باقى مانده است، هنوز كسى نمى گويد تمام شد. ولى به چه چيز «كامل» مىگويند ؟
اگر شما يك بنا را در نظر بگيريد كه تمام اجزاء لازم آن در جاى خودش باشد، مىتواند در عين حال ناقص باشد ! مثلاً در بناى مذكور همه چيز سر جاى خودش مىباشد، ولى يك مهندس مىگويد: اى كاش اين در، در فلان نقطه قرار مىگرفت.
يا به عنوان مثال ما در اين ساختمان چراغ و نور افكن لازم داريم، اگر چراغ و نور افكن لازم داريم، اگر چراغ و نور افكن را به كار نگيريد، ساختمانتان ناقص است و تمام نيست. يا اگر به كار بگيريد، اما نه در جاى مناسب بلكه آن را در گوشهاى بگذاريد كه فضا را خوب روشن نكند، ساختمان كامل نشده است. به چه دليل از نظر مهندسى نقطه معينى را انتخاب مىكنند ؟ مىخواهند اين نور به صورت بهترى همه فضا را روشن كند. اين جا صحبت از «كمال» است.
در روز غدير خم خداوند دو واژه «اكمال» و «اتمام» را به كار برده است و فرموده: «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى» . ما اكمال را در جايى به كار مىبريم كه جان و روح زيبايى و حسابگرى دقيق مطرح باشد.
خدا مىفرمايد: «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «دين شما را كامل كردم» . در اين روز حكم ديگرى اضافه نشد و از نظر احكام و دستورالعملها چيز جديدى نيامد (نمى فرمايد دين شما را «تمام» كردم) و طبق آيه «وَ تَمَّت كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقا وَ عَدلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ»(1)پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله همه چيز را به صورت تمام براى ما بيان فرموده بودند، اما اين كالبد جانى لازم داشت كه با دميدن آن روح در اين كالبد است كه دين كامل مىشود.
اگر كسى بگويد: دو، ضرب در دو، چهار مىشود، و صد نفر ديگر بگويند: برابر پنج مىشود، تمامى عقلاى عالم مىگويند كه ما اين يك نفر را قبول داريم، به دليل آن كه حرفش روى حساب است.
ما نمىخواهيم زور بگوييم، بلكه بر مبناى استدلال و منطق و انديشه و فكر بحث مى كنيم. مىگوييم اين كه خداوند فرموده است «أكملت» يعنى اين بدن جانى لازم داشت كه آن جان را امروز به آن دادم. آن جان چيست ؟ در اين جا مثالى بيان مىكنم تا
مطلب روشن گردد:
1) . انعام / 115.
اگر مهندس برقى به شما بگويد، در يك بنا تمامى كارهايى كه از نظر سيستم برقى صورت گرفته تمام شده است. ولى بايد به منبعى متصل شود، و اگر متصل گرديد آنجا روشن خواهد شد و اگر متصل نگرديد تاريك خواهد ماند.
آيا اگر بگويد كه همه اين تأسيسات يك طرف و اتصال به منبع يك طرف مبالغه كرده است ؟ لذا اگر نماز باشد، روزه باشد، حج باشد، اخلاق باشد، عبادت باشد و همه احكام ديگر باشند ولى كانال ارتباطى با حضرت حق نباشد آيا تأثيرى خواهد داشت ؟
خدا به من گفته است نماز صبح دو ركعت است و بايد رو به قبله و با وضو باشد، اما كسى بگويد صد ركعت مىخوانم و دوست دارم پشت به قبله و بى وضو بخوانم ! به او مىگوييم اگر مىخواهى عبادت كنى ببين خدا براى تو چگونه معين كرده است. خدا مىفرمايد «اكمال» دين وابسته به غدير است. پس غدير دميدن جان ولايت در دين است.
دين مجموعه اعتقادات، احكام و دستورات عملى و اخلاقيات است كه از طرف خدا براى خلق معين مىشود. و به همين جهت به آن «شريعت» مىگويند. در زبان عربى «شارع» يعنى خيابان، «شريعت» يعنى آن راهى كه خدا براى ما معين كرده است؛ مىفرمايد از اين راه برو و از اين راه نرو، اين كار را بكن و اين كار را نكن. «مذهب» هم كه از كلمه «ذهب» گرفته شده به همين معنى است. جان طريقت الهى، امامت و ولايت است.
فرض كنيد مىخواهم به حرم يكى از معصومين عليهمالسلام مشرف شوم، اما راه را نمىدانم. عقل مىگويد از آگاهى ديگران استفاده كن و دستوراتشان را به كار ببر. اگر من راهى را طى كردم كه كسانى كه اهل آن هستند به من نشان مىدهند، به حرم خواهم رسيد. ولى اگر گفتند سر چهار راه دست راست برو و من دست چپ پيچيدم، به مقصد نخواهم رسيد. چرا به مقصد نخواهم رسيد ؟ من كه راه مىروم، حركت مىكنم و حتى مىدوم. اشكال كار آن است كه در بيراهه حركت مىكنم.
مانند همان مثالى كه بيان كرديم، فردى به جاى دو ركعت، صد ركعت نماز مىخواند ولى پشت به قبله و بدون وضو. حضرت امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسائِرِ عَلى غَيرِ الطَريقِ، وَ لا يَزيدُهُ سُرعَةُ السَيرِ مِنَ الطَريقِ إلاّ بُعدا»(1): عمل كننده غير آگاه چون رونده در غير مسير صحيح است، و سرعت حركت جز دورى از مقصد بر او نمىافزايد.
در غدير خم امام به اين جهت معين نگرديد كه راهى غير از راه پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما معرفى كند، بلكه حافظ و نگهبان و چراغ روشنگر راه مشخص و منصوب گرديد. زيرا اگر اين چراغ بر سر راه قرار نگيرد، دزدان به راحتى راه را بر ما خواهند بست، و به جاى آنكه راه معين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله را ادامه بدهيم، ما را به بيراههها هدايت مىكنند و از راه اصلى دور مىسازند.
مگر با خيانتى كه كردند، مردم را به دست دزدان نسپردند ؟ وليد به عنوان خليفه عباسى جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته است مىگويد: قرآن بياوريد تا تفأل بزنم. آيهاى آمد كه ظالمين را تهديد مىكند و مىفرمايد: «وَ استَفتَحوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» .(2)وليد عصبانى شد !
يك زمان ممكن است كسى بگويد: «اى واى قرآن دارد گوش مرا مىكشد. مىخواهد مرا تكان بدهد و بيدار كند. خدايا ! استغفار مىكنم، توبه مىكنم» . ولى او برعكس؛ نه تنها متنبّه نشد بلكه گفت: اين كتاب را ببنديد و بگذاريد روى طاقچه، تير و كمان مرا نيز بياوريد. همه نوشتهاند كه تير و كمان را برداشت و به طرف قرآن تيراندازى كرد ! ! در حالى كه نامش خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود ! مىنويسند آنقدر تير به قرآن زد كه ورقهايش را پاره پاره كرد ! در اين حال شعر هم مىخواند و سرخوش بود.
كسى كه به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مسند خلافت تكيه مىزند، به جاى آنكه بگويد: راه صحيح اين است، قرآن اين است، كتاب اين است، چگونه بايد عمل كرد.
مردم كمك كنيد تا راه خدا را هموار كنيم، زمانى كه قرآن كريم مطلبى مىگويد كه با راه او مناسب نيست، همان قرآن را نشانه مىگيرد و تير مىزند ! اين يك نمونه كوچك در تاريخ اسلام و در دوران حكومت بنىاميه و بنىالعباس است، و از اين نمونهها فراوان است.
ما شيعيان مىگوييم على عليهالسلام را نبايد عبدالرحمن بن عوف در ماجراى شوراى عمر معين كند، بلكه او را خدا معين كرده است. به تعبير ديگر: خداى رحمن دلسوزتر از امثال عبدالرحمن بن عوف است. لذا نمىشود جامعه اسلامى را بى سرپرست بگذارد.
جالب اين است كه اهلسنت مىگويند ابوبكر و عمر متوجه اين اكمال و اتمام دين بودند و امت را رها نكردند، ولى خدا و رسولش چنين نكردند ! خودشان نقل كردهاند كه عبداللّه بن عمر هنگام بيمارى پدرش به او گفت: شتر را در بيابان بى چوپان نمى گذارند، شما براى امت تعيين امير بنما.(1)
و نيز در «تاريخ طبرى» و «الامامة و السياسة» آمده است كه عايشه به عبداللّه بن عمر گفت: به پدرت بگو مردم را هم چون شتران بى افسار رها نكند و حتما جانشين خود را معرفى نمايد.(2)و حتى معاويه براى تعيين جانشين خود و خلافت يزيد به همين نكته اشاره كرد و گفت: مى ترسم كه امت محمد، را بعد خودم همچون گلهاى بدون شبان رها كنم.(3)
با اين همه شاهد تاريخى، شيعه چه گناهى كرده است كه مىگويد: خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه دلسوزتر اند و جامعه اسلامى را بدون سرپرست نمى گذارند، و غدير زمان تعيين خليفه الهى و اكمال دين و اتمام نعمت است.
اكمال دين و اتمام نعمت با امامت به قدرى مهم است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جواب قبايل عرب كه مىگفتند: آيا اگر تو را يارى كنيم جانشينى خود را در قبيله ما قرار مىدهى ؟
فرمودند كه اين امرى الهى است و خداوند آن را تعيين مىكند نه من.(1)
جلوه بشرى اكمال و اتمام را هم مكرر در همه موارد اجتماعى مىبينيم؛ مثلاً وقتى يك تاجر مىخواهد يك ماه حجرهاش را ترك كند و به مسافرت برود، كسى را جاى خود مىگذارد. رئيس يك اداره اگر بخواهد يك ماه به سفر برود، معاون معين مىكند. رئيس جمهور مملكت، وزير يك وزارتخانه، رئيس يك دانشگاه، اگر قرار شد چند ماه به مسافرت بروند، آيا جامعه را، كشور را، وزارتخانه و دانشگاه را، به حال خودش رها مىكنند ؟ ! كدام مديريت در دنيا اين انديشه را مىپذيرد، تا ما در دنياى دين اين مطلب را قبول كنيم ؟ !
آيا وجود مقدس محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله كه از طرف خدا مبعوث شده و حتى مستحبات و مكروهات خوردن و خوابيدن را به ما دستور دادهاند، يك مسئله حياتى و سرنوشت ساز؛ يعنى هدايت و رهبرى جامعه را بيان نفرمودهاند ؟ و در اين زمينه، خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله فردى را معين كرده اند ؟ !
اميرالمؤمنين على عليهالسلام در اين زمينه مىفرمايد: أما وَ اللّهِ لَقَد تَقَمَّصَهَا ابنُ أبىقُحافَةٍ، وَ إنَّهُ لَيَعلَمُ أنَّ مَحلّى مِنها مَحَلَّ القُطبِ مِنَ الرُّحى(2): به خدا سوگند، پيراهن خلافت را پسر ابىقحافه (ابوبكر) پوشيد در حالى كه مىدانست موقعيت من و خلافت مثل ميله ميان دو سنگ آسياست.
چه تشبيه قشنگى است ! دو سنگ آسيا را ببينيد. اگر ميلهاى بين سنگ زيرين و سنگى كه بايد روى ديگرى بگردد - تا گندم يا جو را آرد كند - نباشد، وقتى نيروى محركه سنگ را به حركت در آورد چه اتفاقى مىافتد ؟ اين سنگ پرتاب مىشود، به
انسان صدمه مىزند و خطرناك است و گندمى هم آرد نمى شود. در نتيجه نيروها نيز به هدر مىرود.
حال اگر در آيه مىفرمايد: «أكملت لكم دينكم» ، اين «اكمال» جان بخشيدن به دين است. به اين معنى كه به نماز و روزه و جهاد روح بخشيده شد. و گرنه چقدر نماز خواندند كه با آن بلاها بر سر اسلام آوردند ! پيشانىهاى خوارج از شدت عبادت پينه بسته بود و صداى زمزمه قرآن آنها از شب تا به صبح به گوش مىرسيد. در روز عاشورا نيز قرآن خواندند و با امام حسين عليهالسلام مىجنگيدند. وقتى پيشوايى و زعامتى نباشد، انحراف جامعه را به كجاها كه نمى كشاند !
در مقاتل نوشتهاند كه: فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَرَمى نَحوَ عَسكَرِ الحُسَينِ عليهالسلام بِسَهمٍ، وَ قالَ: إشهَدوا لى عِندَ الأميرِ إنّى أوَّلُ مَن رَمى(1): (روز عاشورا) عمر بن سعد پيش آمد و تيرى سمت خيام امام حسين عليهالسلام پرتاب كرد. بعد چند نفر از اطرافيان را صدا زد و گفت: شاهد باشيد من (براىاطاعت از خليفه پيامبر يزيد !) اولين كسى هستم كه به پسر پيامبر تير مىزنم !
يا در نقلى ابنعباس بعد از وقايع كربلا مىگويد: در مسجد الحرام نشسته بودم. ديدم كسى مُحرم وارد شد و به نزد من آمد. گفت: ابنعباس ! مىگويند تو در دين عالم هستى. يك پشه روى لباس احرام من كشته شد و لباس مقدارى آلوده به خون شد. آيا احرام من اشكال دارد و بايد لباس را عوض كنم يا نه ؟
ابنعباس گفت: تو كيستى كه اين دقتها را مىكنى ؟ گفت: من شمر بن ذى الجوشن هستم. گفت: بىحيا ! خجالت نمىكشى ؟ خون پسر پيامبر را ريختى ! آنجا جاى احتياط نبود ؟ اينجا براى خون پشهاى احتياط مىكنى ؟ گفت: اينجا تكليف شرعى است كه دقت كنم، آنجا تكليف شرعى من بود كه حسين را بكشم !
1) . اللهوف فى قتلى الطفوف: ص 42. تاريخ طبرى: ج 4 ص 335. كامل ابنكثير: ج 3 ص 289.
همچنين ابواسحاق مىگويد: شمر با ما نماز خواند، پس از اتمام نماز دست خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: اللّهُمَّ إنَّكَ شَريفٌ، تُحِبُّ الشَرَفَ، وَ إنَّكَ تَعلَمُ أنّى شَريفٌ. فَاغفِر لى(1): خدايا، تو شريفى و شرف را دوست دارى، و مىدانى كه من شريفم. پس مرا بيامرز. اينها يعنى با نام تكليف شرعى حسين عليهالسلام را مىكشند ! و اين است نتيجه كنار گذاردن اكمال دين و اتمام نعمت.
محمد غزالى(2)در يكى از كتابهاى معروف خود، كه در كشورهاى اسلامى خيلى سر و صدا كرده است - به نام «الاسلام و الاستبداد السياسى» - مىنويسد:
وقتى بنىاميه بر اوضاع مسلط شدند:
حكومت به صورت يك قدرت فردى و پادشاهى در آمد.
زمامداران نايب و خادم از ميان رفتند و حكّام ظالم فرمانرواى مطلق شدند.
مردم ضعيفالعقل و بىبهره از معارف اسلام و گناهكاران حاكم شدند.
تعصب جاهلى و قبيلهاى جاى وحدت مسلمين را گرفت.
5 . كارگزار حكومت آزاد بود و هر كارى مىخواست مىكرد و چون او را خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانستند، حتى اگر شراب مىخورد كسى حق اعتراض نداشت.(3)
اين كلام از يك نويسنده و انديشمند اهلسنت است، آن هم از مصر كه پايگاه فكرى آنهاست ! اين ديگر كتاب شيعه نيست كه بگويند شيعه متعصب است كه حقيقت را بيان كرده است؛ در طول تاريخ، بنىاميه و بنىالعباس با همين نماز و قرآن و روزه و جهاد و مسائل شرعى ديگر، چه بلاها كه در دنياى اسلام به وجود نيامد !
پس اگر يك ساختمان همه اجزائش را داشته باشد، اما آن چه كه لازمه محافظت از اين ساختمان است را نداشته باشد سالم نخواهد ماند.
در اين باره و براى بيشتر معلوم شدن معناى «أكملت لكم دينكم» تشبيه ديگرى مىتوان گفت و آن اينكه: تصور كنيم يك ساختمان ده هزار جزء احتياج دارد. اگر پنج هزار جزئش را ايجاد كردند و بقيه را فراهم نكردند؛ مثلاً هنوز در و پنجره ندارد و يا موزائيك و رنگ نشده است، در اين صورت ناقص است.
در فرض ديگر، همه چيز ايجاد شده است، اما آن قدر پىِ ساختمان لرزان است و بد ساخته شده كه با اولين باد و طوفان فرو مىريزد ! اين ساختمان هم ناقص است.
مرحوم خواجه نصير طوسى در كتاب « اخلاق ناصرى» در مورد كمال و نقص، بيانى دارد كه بسيار زيباست:
... پس گوييم هر موجودى كه مركب بود، كمال او غير كمال اجزاء و بسائط او بود. چنان كه سكنجبين غير كمال سركه و انگبين بود و كمال خانه غير كمال چوب و سنگ. و چون آدمى مركب است، كمال او نيز غير كمال بسائط و اجزاى او بود بلكه او را كمالى بوَد كه هيچ موجودى را با او در آن مشاركت نباشد. اَكمل مردمان كسى بوَد كه قادرترين ايشان باشد بر اظهار آن خاصيت... .(1)
سكنجبين را در نظر بگيريد؛ يك جزئش سركه است و يك جزئش آب است و يك جزئش مواد قندى كه همان انگبين يا شيرينى است. اگر فقط دو جزء باشد؛ مثلاً آب و قند، ولى سركه نباشد، مخلوط ما ناقص است. و يا سركه و آب باشد ولى قند نباشد، باز هم ناقص است. پس بايد همه اجزاء باشد. حتى اگر همه اجزاء هم باشد، تازه در اينجا هنر آشپزى مطرح است كه به چه نسبتى اينها را با هم مخلوط كنيم تا سكنجبين خوبى به عمل آيد.
در روز غدير خم هم چيزى اضافه نشد، بلكه پِى محكم شد. لذا قسمت قبلى اين آيه را دقت كنيد. مىفرمايد: «اليِومِ يِئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم
1) . اخلاق ناصرى: مقاله دوم در تهذيب اخلاق، قسم اول در مبادى آن، فصل ششم: در بيان آن كه كمال نفس انسانى در چيست و كسر كسانى كه مخالفت كردهاند در آن باب: ص 50 .
وَ اخشَونِ» : «امروز كفار از دين شما مأيوس شدند از آنان هراسى نداشته باشيد و از من بترسيد» .
چه شد كه كفار مأيوس شدند ؟ اميد كفار نسبت به ما چه بود ؟ آنها كه در مكه با پيامبر صلىاللهعليهوآله در افتادند و بالاخره پيامبر صلىاللهعليهوآله را از مكه بيرون كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به مدينه آمد چه كرد ؟ جنگها، درگيرىها و منافقانه برخورد كردنها، تا اينكه جنگ خندق را پيش آوردند و اسمش را جنگ «احزاب» گذاشتند. يعنى همه حزبها متحد شدند كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بجنگند. باز هم نتوانستند بر پيامبر صلىاللهعليهوآله غلبه كنند. پس اميدشان چه بود ؟
به اين اميد بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا برود تا آنها آب را گلآلود كنند و ماهى بگيرند و آنجا فاتحه اسلام را بخوانند. اما خداوند مىفرمايد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» ؛ يعنى وقتى كفار فهميدند كه قرار است على عليهالسلام جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بنشيند و كشتى به كشتىبان داده شد، نااميد شدند. ولى با كمال تأسف هر بلايى بعد از غدير بر سر اسلام آوردند، منافقان آوردند نه كافران.
مگر كافر چه كار مىتوانست بكند ؟ آيا كفار امام حسين عليهالسلام را كشتند يا مسلمانان ؟ ! سيلى به صورت حضرت زهرا عليهاالسلام كه زد ؟ به نام جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله چه كارها كه نكردند. اولين زنى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در جامعه اسلامى به اسارت رفت، نوه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت زينب عليهاالسلام بود. آيا چه كسى او را به اسارت برد ؟ همين منافقين.
آرى كفار مأيوس شدند. چون اين پى محكم شد. اما نكتهاى كه خدا به آن توجه مىدهد و مسئوليت من و شما را زياد مىكند اين است «وَ مَن لا تَخشَوهُم» از آن نترسيد. وقتى قرآن داريد و على بن ابىطالب عليهالسلام داريد، چه مىتوانند بكنند ؟ وقتى اينها با هم باشند شما چه ترسى داريد. «وَ اخشَونِ» ولى از من بترسيد. چرا ؟ مگر نعوذ باللّه خدا يك موجود وحشتناك و هولانگيز است ؟ بلكه ترس از خدا يعنى ترس از عذاب خدا.
حضرت زهرا عليهاالسلام اولين كسى بود كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اين اخطار را در خطبه خود در بستر شهادت فرمود: إستَبدَلوا وَ اللّهِ الذَّنابىَّ بِالقَوادِمِ وَ العَجُزَ بِالكاهِلِ. فَرَغما
لِمَعاطِسِ... : اينان بر روى بال به جاى پرهاى بزرگ دُم قرار دادهاند و سر را واگذارده و دُم اختيار نمودهاند. مردم، مىدانيد چه كردهايد ؟ فكر نكنيد امروز كه على عليهالسلام كنار رفت و ديگرى آمد، مختصر تفاوتى پيدا مىشود و چهار صباحى باز عدهاى ديگر... . بلكه به درستى كه گارىِ امت اسلام از حركت باز ماند، مرغ اسلام بالش بريده شد. اين مرغ به جاى آنكه پرواز كند روى زمين افتاده و بال بال مىزند.
در ادامه فرمود: ثُمَّ طيبوا عَن دُنياكُم نَفسا، وَ اطمَئَنُّوا لِلفِتنَةِ جَأشا وَ أبشِروا بِسَيفٍ صارِمٍ وَ سَطوَةٍ مُعتَدٍ غاشِمٍ وَ بِهَرَجٍ شامِلٍ وَ استِبدادٍ مِنَ الظالِمينَ. يَدَعُ فَيئَكُم زَهيدا، وَ جَمعَكُم حَصيدا. فَيا حَسرَةً لَكُم وَ أنّى بِكُم(1):
قلبتان با فتنهها آرام خواهد گرفت. بشارتتان باد به شمشيرهاى كشيده و برّان، و حمله جائر و متجاسر ستمكار، و در هم شدن امورتان و خودرأيى ستمگران. غنيمتها و حقوق شما را اندك خواهند داد، و جمع شما را با شمشيرهاى خود دور خواهند كرد، و شما جزء ميوه حسرت برداشت نخواهيد كرد. كارتان به كجا خواهد انجاميد ؟
حضرت اشاره مىفرمايد كه به شما بشارت مىدهم كه شمشيرها بالاى سرتان قرار خواهد گرفت. لذا «اليَومَ أكمَلتُ» به اين دليل است كه عامل نگهبانى و نگهدارى اين دين را براى شما قرار داديم تا به چنين روزگارى گرفتار نشويد.
و در ادامه مىفرمايد: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . گفتيم كه اكمال اضافه كردن يك جزء نيست. بلكه همان را به صورت عالى قرار دادن است. ولى كلمه «تمام» وقتى به كار مىرود كه هنوز جزئى باقى مانده باشد كه مىبايست اضافه گردد. خداوند صفت «اتمام» را براى «دين» به كار نبرده است، بلكه براى «نعمت» بيان فرموده است. يعنى نعمت خدا تا روز غدير تمام نشده بود.
1) . بحار الانوار: ج 43 ب 7 باب ما وقع عليها من الظلم ح 8 ، 9، 10، خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام در بستر شهادت: ص 158 - 162.
خدا مىفرمايد بعد از نبوت، ولىّ قرار مىدهم. به اين ترتيب خدايى كه دائما در حال نعمت دادن است، در مسئله امامت مىفرمايد كه نعمت بر شما تمام است. يعنى وقتى امام معين شد، هر چه قرار است به شما برسد از طريق امام مىرسد.
چنانچه در زيارت جامعه مىخوانيم: بِكُم فَتَحَ اللّهُ وَ بِكُم يَختِمُ، و فرمودهاند: بِيُمنِهِ رُزِقَ الوَرى وَ بِوُجودِهِ ثَبَتَتِ الأرضُ وَ السَماءُ؛ يعنى آنچه بناست خداوند به عنوان نعمت براى بشر معين كند، از كانال امام در غدير خم معين كرد.
ولى خداوند اين نكته را نيز به ما فرمود: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم وَ لا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ» . جمله «وَ اخشَونِ» در پيام غدير براى امروز من و شماست.
يعنى بدانيم اگر قدر نعمت ولايت على و آل على عليهمالسلام را ندانيم سنت خدا اين است كه ما را دچار عذاب مىكند.
اكنون مىبينيم چهارده قرن است كه مسلمانان به طرق مختلف گرفتار اين عذاب اند. ما در عصرى زندگى مىكنيم كه دنياى فكر، علم، انديشه، تحقيق و ارتباطات بر مبناى ريشهيابى كردن امور است. بياييم اين مسئله را ريشهيابى كنيم.
اگر قرآن را قبول كردهايم، اين فرياد قرآن در روز غدير خم است كه مىفرمايد: «وَ اخشَونِ» يعنى از من بترسيد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در نهج البلاغه بيانى عجيب دارد: أيُّهَا الناس، لَو لَم تَتَخاذَلوا عَن نَصرِ الحَقِّ وَ لَم تَهِنوا عَن تَوهينِ الباطِلِ، لَم يَطمَع فيكُم مَن لَيسَ مِثلَكُم وَ لَم يَقوِ مَن قَوى عَلَيكُم: اى مردم، اگر شما از يارى حق دست بر نمى داشتيد و حق را تنها نمىگذاشتيد و باطل را تقويت نمىكرديد، كسانى كه امروز بر شما مسلط شدند به شما طمع نمىكردند.
در ادامه حضرت فرمود: لكِنَّكُم تِهتُم مَتاهَ بَنىإسرائيلَ، وَ لَعُمرى لَيُضَعَّفَنَّ لَكُمُ التّيهُ مِن بَعدى أضعافا بِما خَلَّفتُم الحَقَّ وَراءَ ظُهورِكُم، وَ قَطَّعتُمُ الأدنى، وَ وَصَلتُمُ الأبعَدَ:
بنىاسرائيل وقتى كفران نعمت حضرت موسى عليهالسلام را كردند و گوساله پرست شدند و دنبال سامرى رفتند، چهل سال در بيابان «تيه» سرگردان شدند. سپس شروع به ناله به درگاه خدا كردند و توبه نمودند، و خدا توبه شان را پذيرفت و بعد از چهل سال نجاتشان داد.
حضرت مىفرمايد به جان خودم سوگند كه با كفران نعمت ما، شما مسلمانها دچار وادى «تيه» مىشويد. اما سرگردانى شما نسبت به قوم بنىاسرائيل به مراتب بيشتر خواهد بود، زيرا حق را پشت سر افكنديد و از آن كس كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديكتر است بريديد و به آن كس كه دورتر است پيوستيد.
در تفسير البرهان در ذيل آيه: «ألَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمتَ اللّهِ كُفرا وَ أحَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوارِ»(1)، از حضرت على عليهالسلام روايت شده است: قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عَلىٌّ عليهالسلام: ما بالُ أقوامٍ غَيَّروا سُنَّةَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ عَدَلوا عَن وَصيِّهِ، لا يَخوفونَ أن يُنَزَّلَ بِهِمُ العَذابَ ؟ ثُمَّ تَلا هذِهِ الآيَةَ: «أ لَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمَةَ اللّهِ كُفرا وَ أحَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوارِ» . ثُمَّ قالَ: نَحنُ النِعمَةُ الَتى أنعَمَ اللّهُ بِها عَلى عَبادَهُ وَ بِنا يَفوزُ مَن فازَ يَومَ القيامَةِ.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام فرمود: آيا مردمى كه سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را تغيير داده و از وصيت او روى گردانند، نمى ترسند از اينكه عذاب بر آنها نازل گردد ؟ سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: «آيا نمىبينيد كسانى را كه نعمت خدا را كفران ورزيده و قوم خود را به سوى جهنم سوق دادند» ، و آنگاه فرمودند: نعمتى را كه خدا در قرآن مىفرمايد كفران كردند و بدبخت شدند، نعمت ولايت ما است، و هر كس در قيامت رستگار گرديد به وسيله ولايت ما بوده است.(2)
اما كدام اسلام ؟ يعنى اسلامى كه تمام اجزائش را دادم و تمام كردم و عامل حفظ آن را هم قرار دادم. من راضى شدم كه اين اسلام دين شما باشد. همان اسلامى كه
مىفرمايد: «إنَّ الدينَ عِندِ اللّهِ الإسلامُ وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ فَهُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ»(1): «به درستى كه دين مورد قبول خدا اسلام است و هر كس غير از اسلام دينى را برگزيند هرگز مورد قبول واقع نمىشود و او در آخرت از زيان كاران خواهد بود» .
خداوند مىفرمايد هدايت از طرف من تمام شد: «إنّا هَدَيناهُ السَبيلَ إمّا شاكِرا وَ إمّا كَفورا»(2): «من راه را نشان دادم مىخواهى بپذير و مىخواهى نپذير» . اگر پذيرفتى سربلندى، و اگر نپذيرفتى - به فرموده حضرت - گرفتار مىشوى !
دين راه و مسيرى است كه انسان، از نظر تكامل معنوى، براى رسيدن به سر منزل مقصود طى مىكند. در لغت، دين و مذهب و شريعت از معناى مشتركى برخوردار مىباشند. اگر به اين راه شريعت مىگوييم به اين جهت است كه در زبان عربى به خيابان «شارع» مىگويند؛ يعنى مسيرى كه براى رسيدن به جايى از آن مىگذرند. معمولاً بستر رودخانه گودتر از كناره آن است، لذا براى رسيدن به كنار آب مسير يا پلههايى درست مىكنند و آن را « شريعه» مىگويند. به عنوان مثال «شريعه فرات» يعنى راهى كه كنار رودخانه فرات براى رسيدن به آب درست كردهاند. در اصطلاح «شريعت» راهى است كه خداوند براى رسيدن بشر به اهداف بلند معنوى قرار مىدهد.
«ذَهَب» يعنى رفت، و «مذهب» يعنى روش و رفتن در يك طريقه خاص و حركت در يك بستر معيّن. فرض كنيد مىخواهم به مشهد برسم. به من مىگويند اگر مىخواهيد به مقصد برسيد و راه و روش و حركتتان مفيد باشد، بايد از خيابان معين، شارع معين و طريق معين عبور كنيد تا به بيراهه نرويد. صرف كردن نيروها در بيراهه نه تنها شما را به مقصد نمىرساند، بلكه شما را از آن دور مىكند و خسته مىسازد.
به طور مشابه اگر مىخواهيد به مدارج علمى برسيد بايد از استادى راه رسيدن به اهدافتان را سؤال كنيد. وقتى استاد شما را راهنمايى مىكند و مثلاً مىگويد: اين راه را اينگونه طى كن. در اينجا «راه» مكانى مشخص يا خيابان و شارع به معناى فيزيكى آن نيست.
در اينگونه موارد منظور اين است كه ببينيد پيشگامان علم و دانش و آنان كه قبل از شما در اين راه گام برداشتهاند و توانستهاند به جايى برسند از چه طريق در اين مسير پيش رفتند و چگونه عمل كردند. بنا بر اين، در اينجا «راه» و شارع و مسير به معناى خاص مطرح مىشود.
دين و مذهب هم راهى است كه انسان را به درجهاى كه شايستگى رسيدن به آن را دارد مىرساند. سر منزل مقصود آدمى كمالى است كه خدا قرار داده است و قلهاى است كه خالق جهان مىخواهد ما به آن قله نائل شويم. بنا بر اين، راهى كه ما را به آن قله مىرساند، راهى است كه خود خدا معين كرده است. و لذا آن را «مذهب» و يا «دين الهى» مىنامند.
اگر ما موجودى استكمالى هستيم و مىبايد در مسير كمال قرار بگيريم، بايد كسى كه كمال را معين كرده و آن را مىشناسد آن را به ما معرفى كند.
به عنوان مثال در عالم گياه، دانه گياهى را در نظر بگيريد. مىگوييم اين دانه مىتواند درخت سرسبز و بارور و يا گياهى مفيد گردد. اما براى رسيدن به اين هدف چه بايد كرد ؟
مسلما بايد آن را در راه صحيح رشد قرار داد. اما چه كسى راه و طريقه آن را معين مىكند ؟ مثلاً در اين مورد راه را باغبان يا مهندس كشاورزى معين مىسازد. يعنى كسى كه راه را مىشناسد و در اين كار تجربه دارد، بر اساس تجربه و اطلاعاتش مسير رشد درخت را بيان مىكند. اگر به غير از اين طريق معين رفتار كنيد، بذر ضايع مىشود و به نتيجه نخواهد رسيد.
چه كسى به غير از خالق انسان مىتواند باغبان وجود او باشد تا بذر انسانيت در نهاد او شكوفا گردد و ثمرات الهى آن از نهال انسان آشكار گردد ؟ خداوند در قرآن مىفرمايد: «أ فَغَيرَ دينِ اللّهِ يَبغونَ وَ لَهُ أسلَمَ مَن فِى السَمواتِ وَ الأرضِ طَوعا وَ كُرها»(1)يعنى آيا دينى غير از آنچه خدا قرار داده است (آن راهى كه خدا براى رشد شما معين كرده است) انتخاب مىكنيد و حال آن كه آنچه در آسمانها و زمين است (يعنى كل هستى) تسليم او است و چون او فرموده است كه اين راه را بروند اطاعت مىكنند.
«طَوعا وَ كُرها» يعنى موجوداتى كه اراده ندارند به صورت جبرى تسليم مىباشند، و موجوداتى كه اختيار دارند به ميل خودشان و يا به اكراه تسليم او هستند. آيا مىخواهيد غير از اين راه را انتخاب كنيد ؟
خداوند در آيه ديگرى، در مورد راه رسيدن انسان به كمال مىفرمايد: «وَ لَقد خَلَقنَا الإنسانَ وَ نَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُهُ وَ نَحنَ أقرَبُ إلَيهِ مِن حَبلِ الوَريدِ»(2): «ما انسان را خلق كرديم و مىدانيم كه در درون اين انسان چه انگيزههايى وجود دارد و به او از رگ گردن نزديك تريم» . يعنى ما - كه خالق انسان هستيم - مىدانيم كه راه سعادتش چيست و چه مشكلاتى دارد و بنا بر اين، تنها ما هستيم كه بايد اين مسائل را براى او معين كنيم.
خداوند اين راه تكامل را به صورت «دين» از زمان آدم ابوالبشر تا زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بيان مىكند. قرآن مىفرمايد: «إنَّ الدينَ عِندَ اللّهِ الإسلامُ»(3)يعنى دينى كه نزد خدا قابل قبول است و راهى كه شما را به كمال مىرساند «اسلام» مىباشد.
در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ فَهُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ»(4)يعنى آن كسى كه دينى به غير از روش اسلام انتخاب كند و غير از آن
راه كمالى كه «اسلام» ناميده شده است برگزيند «فلن يقبل منه» از او قبول نمىشود و چنين فردى در آخرت ورشكسته و بيچاره است، زيرا هر چه داشته است را از دست رفته مىيابد.
پس دين و راهى را كه خدا مىپذيرد تسليم بودن است، و لازمه تسليم خدا شدن مطلبى است كه كلمه «اليوم» به آن اشاره مىكند. كه در ادامه به آن مىپردازيم.
«يوم» در زبان عربى به معناى «روز» است. وقتى بر سر آن «ال» در مىآيد، مشخص مىكند كه يك روز مشخص مورد نظر است. مثلاً اگر من به يك دانشجو بگويم: «كتاب بخوان» بيانى عام است؛ يعنى تشويق به مطالعه و تحريض و تحريك به كتاب خواندن و كتاب خاصى مورد نظرم نيست.
اما اگر به او بگويم: «اين كتاب را بخوان» قطعا براى او و ديگرانى كه سخن مرا مىشنوند، توجه به يك كتاب خاص پيش مىآيد، زيرا وقتى كه مىگويم «اين كتاب» چشمها دوخته مىشود كه كدام كتاب مورد نظر است. بنا بر اين، «ال» كه بر سر كلمه «يوم» آمده است، براى همه مفسرين اين معنى را ايجاد كرده كه «اليَومَ» يك روز مشخص و معين و معلوم است.
حال اين سؤال مطرح مىشود كه اين كدام روز است ؟ قرآن مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» يعنى اين روز، روزى است كه منِ خدا - با صيغه متكلم وحده «أكملت» - دين شما را كامل كردم. آيا اين روزى كه دين كامل شده است چه روزى است ؟
سه حديث بيان مىكنيم كه به طور مستقيم به اين مطلب مربوط نمىشود، اما به صورت غير مستقيم از آنها استفاده مىكنيم. اين احاديث را سنّى و شيعه قبول دارند. در مورد نماز فرمودهاند: لا صَلاةَ إلاّ بِفاتِحَةِ الكِتابِ. طبق اين حديث نمازى نيست مگر آنكه سوره حمد در آن باشد.
و نيز فرمودهاند: لا صَلاةَ إلاّ بِالطَهورِ: نمازى نيست مگر با طهارت داشتن.
و در حديث ديگر مىفرمايد: لا صَلاةَ لِجارِ المَسجِدِ إلاّ فِى المَسجِدِ؛ يعنى نماز كسى كه همسايه مسجد است نماز حساب نمىشود مگر آنكه آن را در مسجد بخواند.
در دو حديث اول كلمه «صلاة» با حديث سوم تفاوت دارد. در حديث اولى يعنى «فاتحة الكتاب» جزيى از نماز است و يك تكه تشكيل دهنده ساختمان نماز است. بنا بر اين، اگر كسى نمازى خواند كه اين تكه در آن نبود، اين نماز تمام نيست. مانند ساختمانى كه هنوز پنجرهاش را نصب نكردهاند و يا هنوز سقفش را نزدهاند. يعنى هنوز «تمام» نشده است. در لا صَلاةَ إلاّ بِطَهورٍ؛ يعنى لازمه نماز مقدمات واجب را رعايت كردن است.
وقتى كه اين مقدمه نيامد، نتيجه مىگيريم كه نماز انجام نشده است. پس در اينجا اصطلاح «نماز نيست» به معناى ناقص بودن است. اما در حديث: لا صَلاةَ لِجارِ المَسجِدِ إلاّ فِى المَسجِدِ، هم شيعه و هم سنى در بحث فقهى اين توضيح را مىدهند كه منظور اين نيست كه اگر در منزل نماز خواند واقعا نمازش درست نيست، بلكه از نظر «كامل» بودن نماز نيست. و اگر از جهت ديگر نگاه كنيم واقعا نماز است و قبول هم مىباشد. يعنى «لا صلاة كاملةً» يعنى نماز كامل نيست و تمام آنچه به عنوان عامل عروج لازم است در آن نيست.
پس آن روز، روزى نيست كه جزء ديگرى بر اركان اصلى دين اضافه شده باشد، بلكه دين همان است كه تا امروز براى شما بيان شده است. اين همان دينى است كه گفتيم از زمان حضرت آدم تا كنون به اشكال مختلف به وسيله پيامبران عليهمالسلام تبليغ شده و فرموده است: «إنَّ الدينَ عِندَ اللّهِ الإسلامُ» . اما نعمت الهى هنوز باقى مانده است و مرحله تام نعمت در اين روز بر جامعه فرو فرستاده مىشود. در چنين شرايطى است كه مىفرمايد: «وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . «رضيت» فعل متكلم وحده است و فاعل آن پروردگار مىباشد؛ يعنى منِ خدا راضى شدم كه اين دين براى شما باشد و اين نحوه از اسلام براى شما دين باشد.
«دين» راه و مسير بشر به قله رفيع قرب حق است. يعنى مهمترين مسئله انسان. لذا هر كسى كه دينى را قبول دارد، اين مطلب را تصديق مىكند كه جان و مال است كه فداى دين مىشود و دين فداى جان و مال نمىشود. اگر دين مهمترين امور نيست، چرا خدا راضى مىشود كه كار برجستهترين افراد در عالم كار دينى باشد ؟ انبياء و اولياء برجستهترين و بالاترين انسانها در عالم وجود هستند، به طورى كه خدا مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ اصطَفى»(1)در بين مخلوقاتم اينان را برگزيدم و جدا كردم. يعنى افراد غربال شده جامعهها، نبى يا ولىاللّه شدهاند، و خداوند نبى و ولى را مأمور امور دينى مردم كرده است.
يكى از اين پيامبران حضرت نوح عليهالسلام است كه نهصد و پنجاه يا هزار سال تبليغ مىكند و به فرموده امام جعفر صادق عليهالسلام در كل اين مدت تنها 85 نفر دعوت او را قبول مىكنند ! يعنى عمر يك پيامبر هزار سال صرف 85 نفر مىشود. اگر از نظر خدا اين مدت ارزش هدايت اين تعداد را نداشت، به حضرت نوح عليهالسلام مىفرمود كه دعوت را رها كن. زيرا خود حضرت نوح عليهالسلام به عنوان يك انسان برجسته كامل و عاقل حيف است كه عمرش به بيهودگى تلف شود. اما اين كار آنقدر مهم است كه خداوند به برجستهترين مخلوقاتش فرمان مىدهد كه عمرتان را صرف دين كنيد.
پس هنگامى كه دين انقدر مهم است، «اكمال» آن تا چه اندازه اهميت پيدا مىكند ؟ در حالى كه يكى از الطاف خداوند در اين عالم، قرار دادن انسانهاى برجسته به صورت نبى و ولى است. خداوند در قرآن مىفرمايد: «لَقَد مَنَّ اللّهُ عَلَى المُؤمِنينَ إذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً مِن أنفُسِهِم» .(2)«مَنَّ» در اينجا به معناى نعمت زياد است، و در آيه اكمال مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . اگر اين دو آيه را در كنار يكديگر قرار دهيم، نتيجه مىدهد كه اكمال دين (كه باعث اتمام نعمت مىشود) مهمترين كار خدا است. در اين هنگام است كه خدا مىفرمايد: «راضى شدم كه اسلام دين شما باشد» .
بنا بر اين، «ال» بر سر كلمه «اليوم» مشخص مىكند كه اين روز، روزى است كه كارى مهم در آن صورت گرفته و نسبت به همه امور ديگرى كه از خدا سر زده است مهمتر مىباشد. بقيه كارها يا احكام است و يا اخلاق و يا ساير شئون عقايدى.
خداوند در آيه سوم سوره مائده مىفرمايد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم وَ لا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
اين قسمت در وسط آيه است. قبل از اين مطالب خداوند در اين آيه مىفرمايد كه گوشت خوك و مردار و ... بر شما حرام شد. سپس مىفرمايد: امروز كفار مأيوس شدند. ديگر از آنها نترسيد بلكه از من بترسيد ! امروز دين را براى شما كامل كردم. امروز من راضى شدم كه اين اسلام دين شما باشد. دوباره در انتهاى آيه به مطلب قبلى خود بر مىگردد و مىفرمايد: البته اگر كسى مشكلى داشته باشد و مجبور باشد كه مثلاً گوشت مردار بخورد، عيبى ندارد ! البته در اينجا بحث كلامى «راز عدم تحريف قرآن» مطرح مىشود كه خود مجالى ديگر مىخواهد.
اگر ما باشيم و اين آيه شريفه و بخواهيم از روى آيه استنباط كنيم، چه كار خواهيم كرد ؟ ظاهر عبارت اين است كه مىفرمايد: روزى كه گوشت خوك را بر شما حرام كردم و حكم الهى نازل گرديد كه شما حق نداريد گوشت خوك بخوريد، دين شما كامل گرديد ! انسان مىپرسد: چرا در روزى كه دستور نماز يا روزه و يا خمس و زكات و ... نازل گرديد دين كامل نبود و فقط در رابطه با دستوراتى كه درباره گوشت حرام و حلال است اكمال دين مطرح مىشود ؟ ! آيا نزول اين مطالب اتمام نعمت است، و بعد از اين احكام است كه خدا مىفرمايد كه اكنون راضى شدم كه از اين دين تبعيت كنيد ؟ !
اين مطلب با ادامه معناى آيه مناسبتى ندارد، زيرا معناى آيه اينگونه مىشود كه: «چون امروز به شما گفتم گوشت خوك حرام است دشمنان از اينكه بتوانند دين شما را از بين ببرند مأيوس شدند ! ديگر تا اين احكام را انجام مىدهيد از آنها نترسيد ! «وَ لا
تَخشَوهُم» يعنى كفار چه كارى مىتوانند بكنند ؟ اگر شما با اهلبيت عليهمالسلام باشيد كفار كارى نمىتوانند بكنند. كشتى بانى داريد كه كشتى شما را حفظ مىكند. ولى در ادامه مىفرمايد: «وَ اخشَونِ» يعنى از من خدا بترسيد. اينكه از خدا بترسيم يعنى چه ؟
خدا در قرآن قانونى به نام سنت الهى معرفى مىكند و مىفرمايد: «لَئِن شَكَرتُم لأزيدَنَّكُم وَ لَئِن كَفَرتُم إنَّ عَذابى لَشَديدٌ» .(1)اين قانون الهى است كه اگر شكر كرديد، نعمت را زياد مىكند و اگر كفران ورزيديد عذاب بر شما مىفرستد. يعنى از اين پس كه نعمتم بر شما تمام شد از كفران نعمت بترسيد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود، به خدا نعمتى كه مىفرمايد: «بَدَّلوا نِعمتَ اللّهِ كُفرا وَ أهَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوارِ»(2)ما هستيم.(3)
هيچ نمازى بدون فاتحة الكتاب صحيح نيست. جان نماز نيز در سوره فاتحه است. در اين سوره عرضه مىداريم كه: «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ. صِراطَ الَذينَ أنعَمتَ عَلَيهِم» ؛ يعنى صراطى كه به آن نعمت داده شده است. صراطى است كه در روز غدير مشخص مىشود.
از سوى ديگر، وقتى كه دين بى نگهبان شد، كار به جايى مىرسد كه ابنتيميه مىگويد: امام كسى است كه داراى حكومت و سلطنت باشد و چنين كسى مفترض الطاعه است، خواه ظالم باشد و خواه عادل ! ! عجيبتر اينكه اهلسنت به ابنتيميه «شيخ الاسلام» مىگويند؛ يعنى پيرمرد و ريش سفيد عالم اسلام !(4)
يا فردى مانند ابنحزم اندلسى در كتاب «القوانين الفقهيه» مىگويد: نسبت به اختلاف على و معاويه حكم اين است كه اصلاً نظر ندهيم و به آن نپردازيم و از هر دوى آنان به نيكى ياد كنيم و از آنچه واقع شده است تفسير به خوبى كنيم، زيرا ما حق اظهار نظر در اين مسائل را نداريم ! !(5)
يعنى چه ؟ يعنى اگر ظالمى كه سلطنت و حكومت دارد بگويد: تو را به خاك سياه مىنشانم، من بايد بگويم: قربانتان گردم تشريف بياوريد. و يا اگر بگويد: اموالت را مىبرم، بگويم: اختيار داريد، اطاعت شما واجب است ! !
همفكران ابنتيميه اين مطالب را به اين هدف عنوان مىكنند تا هنگامى كه بحث به امثال يزيد رسيد بتوانند بگويند، وقتى يزيد روى كار آمد اگر چه ظالم بود، امام حسين عليهالسلام حق نداشت عليه او اقدام كند ! وى در «منهاج السنة» مىنويسد: حسين فرداى قيامت بايد جوابگوى خونهايى كه در كربلا ريخته شده است باشد، زيرا در مقابل امام زمانش يزيد شورش كرد و او يك شورشى است !
آرى، اين است نتيجه دين و اسلام بدون اكمال و اتمام. اگر نگهبانى براى دين نباشد به كجا كشيده مىشود !
«ارشاد السارى» فى شرح صحيح البخارى و همچنين كتاب «المنهاج» نقل مىكنند: اتفاق همه اهلسنت از فقها، محدثان و متكلمان اين است كه خليفه و حاكم به دليل فسق و ظلم و تعطيل احكام خدا عزل و خلع نمى شود، و خروج و قيام عليه او حرام است.(1)يعنى شما حق نداريد در مقابلش بايستيد و بايد مطيع باشيد ! زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است كه اطاعت حاكم واجب است.
همچنين ابنحزم اندلسى فقيه معروف اهلسنت در كتاب «الفصل فى الملل و النحل» مىگويد: ابنملجم در به شهادت رساندن على عليهالسلام اجتهاد كرد، و بنا بر اين، با وجود اشتباهى كه كرد مأجور است.(2)
بنا بر اين، تفكر، اگر اجتهادش صحيح باشد اجر دارد، و اگر اجتهادش صحيح نباشد اشكالى ندارد ! اجتهاد يعنى همين !
حال اگر دين (كه توضيح داديم مهمترين امر در نزد خداوند است) اينگونه باشد، ديگر «اليوم اكملت لكم» به چه معنى است ؟ فرض كنيد من گوشت مردار نخورم، در زمينههاى ديگر هم به ظاهر مراقب باشم، اما بر مبناى تفكر دينى خود با امام حسين عليهالسلام بجنگم و در مقابل يزيد بگويم: السلام عليك يا خليفة رسول اللّه ! آيا اين دين است ؟ !
لعنت بر اين دين و بايد فاتحه اين دين را خواند ! به نام چنين دينى بنىاميه و بنىالعباس چه جناياتى كه نكردند. آيا خداوند در مورد چنين دينى مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» و آيا چنين دينى كامل است ؟ زيرا از اين پس ديگر گوشت خوك نمى خورند ! يا منظور دينى است كه در آن امام معصوم، حجت خدا، ولىاللّه و خليفه الهى تعيين مىشود ؟ كسى كه اگر برادر او عقيل بگويد: مقدارى گندم از بيت المال را به من اضافهتر بده، آتش گداخته را به او نزديك مىكند. وقتى چنين افرادى را در كنار كتاب خدا قرار دادند، دين كامل مىشود و ديگر لوث نمى شود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك فراز از خطبه غدير مىفرمايند: مَعاشِرَ الناسِ، آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ: اى مردم، به خدا و رسولش ايمان بياوريد. مگر مردمى كه در حجة الوداع دور پيامبر صلىاللهعليهوآله جمع شده بودند مسلمان نبودند ؟ حتى حج نيز انجام داده بودند. اما ايمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنها مىخواهد، ايمان واقعى و راستين صادقانه است. يعنى منافق نباشيد، تظاهر نكنيد و صادقانه عمل كنيد.
قبل از آن مىفرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، إنَّ إبليسَ أخرَجَ آدَمَ مِنَ الجَنَّةِ بِالحَسَدِ فَإنَّ آدَمَ أهبَطَ إلَى الأرضِ لِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ وَ هُوَ صَفوَةُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَيفَ بِكُم ؟ وَ مِنكُم أعداءُ اللّهِ. فَلا تَحسِدوهُ فَتَحبِطَ أعمالُكُم وَ تَزِلَّ أقدامَكُم، وَ أنتُم أنتُم. ألا إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا إلاّ شَقىٌّ وَ لا يَتَوالى عَليّا إلاّ تَقىٌّ ... :
اى گروه مردم، ابليس آدم را به خاطر حسادتى كه به او ورزيد از بهشت خارج كرد... . نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام حسد نورزيد كه اعمالتان تباه مىشود و قدمهايتان مىلغزد. آدم برگزيده الهى بود، اما به خاطر يك ترك اولى كه مرتكب شد بر
زمين هبوط كرد. پس كار شما به كجا خواهد رسيد ؟ در حالى كه شما شماييد (يعنى شما كه صفى اللّه نيستيد) ، و در ميان شما دشمنان خدا هست. هيچ كسى به على بغض نمى ورزد مگر اين كه شقاوتمند باشد و كسى با على دوستى نمى كند مگر كسى كه با تقوى باشد... .
در واقع پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مىفرمايند: مردم ! بعد از آنكه اين حكم را برايتان گفتم دورويى نكنيد ! قرآن دستور به نماز داده و فرموده است: «وَ أقيموا الصَلوةَ» و در هيچ جاى قرآن نفرموده است كه چند ركعت بخوانيد. منافقين در اينگونه موارد بازيگرى در نمىآورند، خيلى هم مقدس مآبى از خود نشان مىدهند. يا زكات و خمس را مىپردازند، اما نوبت به ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام كه مىرسد بهانه جويىها گل مىكند !
حَسكانى نويسنده معروف اهلسنت در كتاب «شواهد التنزيل» سيصد آيه را در مورد حضرت على عليهالسلام تفسير مىكند. اما به بحث جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه مىرسند بهانه جويى مىكنند كه چرا اين آيه چنين است ؟ و يا چرا آن آيه چنان است ؟ ! مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين مطلب را نفرمودهاند ؟ مگر به حد تواتر نقل نشده است ؟ عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» را تنها احمد حنبل در 9 قسمت از مسند خود نقل مىكند.(1)
اينها به خاطر بازيگرى با دين بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. مانند «اصحاب سبت» مسخ شدند؛ البته بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مسخ شدن، مسخ شدن «شخصى» نيست، بلكه مسخ شدن «شخصيتى» است. آيا شخصيت جامعهاى كه در آن امثال ابنتيميه را شيخ الاسلام مىدانند، مسخ نشده است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير مىفرمايند: اگر مىخواهيد باقى باشيد و دينتان كامل و نعمت تمام باشد، بايد من و على عليهالسلام را قبول كنيد تا يك جامعه پويا و باقى داشته
1) . مسند احمد حنبل: ج 1 ص 84 ، 88 ، 118، 119، 152، 281، 331، 370.
باشيد. اما با بىتوجهى به اين سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله، امروز مسلمانان با يك ميليارد و چند صد ميليون نفر پيرو و با كتابى با اين غنا به نام قرآن و با اين سابقه فرهنگى كهن، مسخ شخصيتى شدهاند و جهان سومى شناخته مىشوند ! ! در حالى كه به صريح قرآن و آيه اكمال دين كامل و نعمت تمام شده بود. پس كجاست ؟
عداوت دشمنان به جايى رسيده كه برخى از مفسرانشان براى آنكه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در اينجا نپذيرند و شيطنت كنند، گفتهاند اين روز، روز فتح مكه است ! در حالى كه فتح مكه دو سال قبل از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هنوز يك سرى از احكام و دستورات اعتقادى مطرح نشده است. مسلم است كه در اين شرايط هنوز دين تمام نشده است، پس (به غير از بحث تاريخى) بنا بر شواهد موجود اين روز نمىتواند مربوط به فتح مكه باشد.
بعضىها مىگويند منظور از «اليوم» روز هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ورود به مدينه است ! در حالى كه مىدانيم هنوز ده سال از رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله باقى مانده است. پس چگونه ممكن است كه بفرمايد «أتممت» ؟ يعنى هيچ جزءاى از نعمتم باقى نمانده است.
اگر به تاريخ مراجعه نكنيم و يا به تفسير و نقل قولهاى حديثى نيز مراجعه نكنيم، بلكه تنها همين آيه را در نظر بگيريم، وقتى كه «ال» بر سر كلمه «اليوم» آمده است، نتيجه مىگيريم كه بايد روزى باشد كه ديگر چيزى از اجزاء دين باقى نمانده باشد.
وقتى كه قرآن مىفرمايد «اليوم» يعنى روزى است كه در آن اتمام نعمت و اكمال دين صورت گرفته. به دليل آنكه واژه «اتمام» را به كار برده است، بايد آخرين مطلبى باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودهاند، و عقل حكم مىكند كه قاعدتا پيامبر صلىاللهعليهوآله در پايان رسالت خود فرمانى بيان كردهاند كه جلا و روشنى دين و اتمام نعمتى كه ممكن بوده است نازل شود در آن بوده است.
قسمت اول آيه مىفرمايد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» يعنى در اين روز كفار نيز مأيوس شدند. كفار مىدانستند كه تا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده است كارى نمى توانند بكنند. لذا
اميد بسته بودند تا بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فاتحه اين دين را بخوانند. امروز چه اتفاقى افتاده است كه كفار مأيوس شدهاند ؟ آيا عقل مىپذيرد كه با حرام شدن فلان گوشت و امثال آن، كفار مأيوس شدند ؟ ! آيا اكمال دين و اتمام نعمت به اين است كه فلان گوشت حرام است و فلان گوشت حلال ؟
بنا بر اين، تنها مطلبى كه عقل نتيجه مىگيرد آن است كه در اين روز كشتى به دست ناخدا سپرده شده است. بنا بر اين، هيچ حكمى از احكام دين اكمال دين نيست مگر امامت، و هيچ نعمتى اتمام نعمت خدا نيست مگر امامت، و هيچ مسئلهاى در اسلام كفار را مأيوس نمىكند مگر مسئله امامت. «غدير» روز اعلام امامت است، و بنا بر اين، از نظر قرآن كريم مهمترين واقعه مىباشد.
از جمله نكاتى كه در مورد آيه اكمال مىتوان بيان كرد اينكه:
پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير از مردم پرسيد: آيا به رسالت الهى خود عمل كردم، و آيا نسبت به شما اولى و والى هستم ؟ حاضران گفتند: آرى. آنگاه فرمود: هر كس من ولىّ و سرپرست اويم، على عليهالسلام والى او است. در اين زمينه آيه اكمال نازل شد، و اعلام داشت: «امروز كافران از (كارشكنى در دين شما) نوميد شدند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما برگزيدم» .(1)
در اين آيه دو بار واژه «اليوم» آمده است. در قرآن كريم اغلب، كلمه «يوم» و «يومئذ» درباره معاد است، و در اين آيه واژه «يوم» درباره ظهور ولايت و امامت به كار رفته است.
1) . مائده / 3.
همچنين قرآن تبيين مطالب مهم را با «ألا» يا «اليوم» آغاز مىكند. در بسيارى از آيات كه درباره احكام نازل شده خدا نفرموده «اليوم» . اما در اينگونه موارد «اليوم» - يعنى امروز - خبر مهمى رسيده و آن ولايت است، كه دوستان بر اثر تولاى اولياى حق به كمال و تمام رسيده و شادمان اند، و دشمنان كه طمعشان قطع شده و نااميد اند.
دشمنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىگفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1)ما مرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله را انتظار مىكشيم كه با مرگ او بساطش برچيده شود. چون با كتاب و قانون مىشود مبارزه كرد، ولى با رهبر محيى و مجرى قانون نمىشود مبارزه كرد.
در غدير خم حادثهاى اتفاق افتاد كه كافران نااميد شدند. همانگونه كه بر اساس سوره مباركه كوثر، خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى داد كه دشمن نااميد شد.
پيام سوره كوثر اين است كه خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله كوثرى داد كه مايه بقا و دوام نبوتش خواهد بود. از اين رو به آن حضرت مىفرمايد: تو ابتر نيستى؛ يعنى بى نتيجه و عقيم نيستى، بلكه دشمن تو عقيم و كارش نافرجام است: «إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» ؛ كسى كه كارش بى هدف است و به مقصد نمىرسد ابتر است.
بارزترين مصداق كوثر وجود مبارك فاطمه عليهاالسلام است. پس روزى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام چشم به جهان مىگشايد و روزى كه على عليهالسلام در غدير خم به خلافت منصوب مىشود، دوام و بقاى دين تضمين مىشود، و دشمن در آن روز ابتر و نااميد است.
«اليوم» در اين آيه همان «يوم اللّه» و روز ظهور فيض الهى است؛ يعنى روزى كه فيض ويژه الهى تجلى كرده است: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . روزى كه دينِ ناقص كامل و نعمتِ ناتمام تمام و اسلامِ خداپسند به مردم معرفى شده است.
1) . طور / 30.
در صدر سومين آيه سوره مائده چند حكم فقهى، مانند حرمت مردار، خون و گوشت خوك بيان شده است: «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ» . اين احكام فقهى در سورههاى نحل، انعام و بقره نيز بود:
در سوره نحل - كه در مكه نازل شده - مىفرمايد: «اَّنما حُرِّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ ... »(1)خدا مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه نام غير خدا بر آن برده شده حرام گردانيده است.
در سوره انعام نيز - كه از سورههاى مكى است - مىفرمايد: «قُل لا أجِدُ فى ما أوحى إلَىَّ مُحَرَّما عَلى طاعِمٍ يَطعَمُهُ إلاّ أن يَكونَ مَيتَةً أو دَما مَسفوحا أو لَحمَ خِنزيرٍ فَإنَّهُ رِجسٌ أو فِسقٌ أُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ ... »(2): «بگو در آنچه بر من وحى شده بر خورندهاى كه آن را مىخورد هيچ حرامى نمىيابم مگر آنكه مردار يا خون ريخته يا گوشت خوك باشد كه اينها همه پليد است يا قربانى كه از روى نافرمانى به هنگام ذبح نام غير خدا بر آن برده شده باشد» .
در سوره بقره نيز - كه در سال اول هجرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به مدينه بر آن حضرت نازل شد - آمده است: «إنَّما حُرِّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللّهِ ... »(3)خداوند تنها مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه هنگام سر بريدن نام غير خدا بر آن برده است حرام گردانيده است.
آيا با چند حكم فقهى مانند حرمت مردار و خون و گوشت خوك كه در مكه و مدينه مكرر گفته شده دين كامل شد ؟ ! يقينا چنين نيست. چند حكم فقهى كه كافران آن را اسطوره مىپنداشتند و مىگفتند: «وَ إذا تُتلى عَلَيهِم آياتُنا قالوا قَد سَمِعنا لَو نَشاءُ
لَقُلنا مُثلَ هذا إن هذا إلاّ أساطيرُ الأوَّلينَ»(1)به خوبى شنيديم و اگر مىخواستيم قطعا ما نيز همانند اين را مىگفتيم اين جز افسانههاى پيشينيان نيست. چگونه عامل نوميدى كافران مىشود ؟ نوشتن و نشر دادن رساله عمليه كامل دشمن را نااميد نمىكند، تا چه رسد به چند حكم فقهى محدود.
از سوى ديگر پيش از جمله «اليَومَ أكمَلتُ» فرمود: امروز كافران كه توطئه براندازى نظام دينى را داشتند نااميد شدند.
مراد قرآن از كفار كافران حجاز نيست، زيرا آنان پس از فتح مكه سپر انداختند و فوج فوج به دين خدا در آمدند: «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ . وَ رَأيتَ الناسَ يَدخُلونَ فى دينِ اللّهِ أفواجا» .(2)آنان يا مسلمان شدند يا تسليم شدند، و از براندازى دين اسلام نوميد شدند. حتى مراد كافران روم ايران و حجاز هم نيست.
آيا چند حكم فقهى كه چندين بار قبلاً نازل شده مايه نااميدى كافران است ؟
معلوم مىشود خبر جديدى در يوم اللّه غدير ظهور كرده و پايگاه مستحكمى براى امت و آئين ايجاد شده است. در روز غدير، معلم و مفسر قرآن، مدافع دين، معلم و مزكّى مردم و حافظ اسلام و بيتالمال و مرزهاى كشور و بالاخره صاحب دين منصوب شده است.
پس تنها سخن از «سَوادٌ عَلى بَياضٍ» و احكامى نوشته شده بر چهره پوست و كاغذ و چوب نيست، تا بتوان آن را به بازى گرفت.
در روز غدير والى، امام و خليفه معرفى شد، و كافر بدخواهى كه در كمين نشسته بود تا دين و نظام دينى را از ريشه براندازد نااميد شد، زيرا فهميد كه دين صاحب، متولّى، مجرى و مبيّن دارد.
سپس فرمود: «فَلا تَخشَوهُم» ؛ ديگر از كافران نترسيد، زيرا رهبر و والى داريد و از دشمنِ نااميد هراسى نيست.
بنا بر اين، امام و امامت و ولايت مايه اميد مسلمانان و موجب نااميدى كافران است. در اينجا سخن از مذهب و فرقه خاص نيست، بلكه سخن از اصل اسلام است؛ كه اگر امامت و ولايت حفظ شود دين زنده مىماند.
برخى از مفسران اهلسنت گفتهاند: اگر ولايت و امامت على بن ابىطالب عليهالسلام از طرف خدا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بيان و ابلاغ شده بود، به مقتضاى آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ»(1)هيچ كس قدرت انكار يا تغيير آن را نداشت و همه آن را مىپذيرفتند. ولى چون امت آن را نپذيرفت، معلوم مىشود امامت او دستور خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله نبوده است.(2)
مفسر مزبور از اين نكته غفلت كرده است كه خداوند نفرمود امروز كافران و منافقان از دين شما نوميد شدند، بلكه تنها سخن از نوميدى كافران است. كافرانى كه در پى مبارزه با اصل دين و براندازى اسلام بودند، و چون دين و امت به رهبر معصوم متكى شد نااميد شدند.
اين كافران همان منافقانى هستند كه بدترين دشمنان داخلى هستند و خطرشان همچنان وجود داشت. از اين رو خداى سبحان در ذيل آيه فرمود: «از من بترسيد» . دشمنان داخلى بودند كه از خدا نهراسيدند و حق را كتمان و دروغ را جعل كردند.
از سوى ديگر: هر نعمتى كه با ناسپاسى متنعمان روبرو شود رخت بر مىبندد. خداى سبحان در سوره انفال مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى
قَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم»(1)نعمتى كه به مردمى داده شد از آنان ستانده نمىشود و به عذاب مبدل نمىگردد، مگر آنگاه كه آن قوم حال خود را دگرگون كنند.
خداى سبحان هر گاه مردمى را براى نگهدارى و پاسدارى از نعمت و امانتش لايق نداند، آنان را مىبرد و گروهى از شايستگان را جايگزين آنان مىكند، تا حرمت آئين الهى را نگه دارند: «وَ إن تَتَوَلَّوا يَستَبدِل قَوما غَيرَكُم ثُمَّ لا يَكونوا أمثالَكُم» .(2)
در سوره مائده نيز مىفرمايد: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِى اللّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم وَ يُحِبّونَهُ أذِلَّةٍ عَلَى المُؤمِنينَ أعِزَّةٍ عَلَى الكافِرينَ يُجاهِدونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافونَ لَومَةَ لائِمٍ»(3):
«اى مؤمنان اگر از دين خدا برگرديد به زودى خدا قومى را برخواهد گزيد كه آنان را دوست دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان فروتن و در برابر كافران با صلابت و سرافرازند كسانى كه در راه خدا پيكار مىكنند و در اين راه از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىهراسند» .
اميرمؤمنان عليهالسلام درباره منافقان به ياران خود فرمود: فَوَ الَذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرِأ النَسِمَةَ، ما أسلَموا وَ لكِنِ استَسلَموا وَ أسرُّوا الكُفرَ. فَلمّا وَجَدوا أعوانا عَلَيهِ أظهَروهُ(4): سوگند به آنكه دانه را شكافت و انسان را آفريد، آنان در باطن اسلام نياوردند. ولى تسليم شدند و كفر خود را پنهان كردند، و هنگامى كه ياران و همراهانى يافتند كفر خود را آشكار كردند.
مشخصا مصداق آيه ابوبكر و عمر و دار و دستهاشان و نيز امويان و ديگر منافقان بودند، كه يا از ترس و يا از سر طمع مسلمان شده بودند.
يا مثلاً امويان پيش از فتح مكه كافر بودند و پس از آن به ظاهر مسلمان شدند ولى در درون كافر و منافق بودند. آنان در پى آن بودند كه به تدريج امامت و خلافت را به صورت سلطنت در آورند، و البته به هدف خود هم رسيدند.
همه نعمتهاى مادى و معنوى از سوى خداى سبحان است: «وَ ما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِنَ اللّهِ» .(1)نعمتهايى كه انسانهاى عادى هرگز توان شمارش آن را ندارند: «وَ إن تَعُدُّوا نِعمَةَ اللّهِ لا تُحصوها» .(2)
خداى سبحان در قرآن كريم گاهى از نعمتهاى مادى و روزىهاى ظاهرى مانند آسمان و زمين و آفتاب و ماه ياد مىكند، و گاهى از نعمتهاى معنوى و باطنى. چنانكه به عيساى مسيح عليهالسلام مىفرمايد:
«به ياد نعمتهايى باش كه به تو و مادرت مريم دادم آنگاه كه تو را به روح القدس تأييد كردم كه در گهواره و نيز در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكت و تورات و انجيل آموختم و ... ».(3)
نعمتهاى معنوى مراتب و درجاتى دارد كه برترين آنها نعمت رسالت و امامت است. از اين رو در قرآن كريم از هر دو نعمت به «منّت»(4)ياد مىكند، زيرا پيامبران و امامان عليهمالسلام تأمين كنندگان سعادت ابدى انسان هستند.
اين در حالى است كه درباره آفرينش آسمانها، زمين، بهشت و قيامت به «منّت» ياد نفرموده است، زيرا آسمانها و زمين گر چه بزرگ است، ولى در برابر نعمت سنگين و توانفرساى رسالت و امامت كوچك است.
در قرآن كريم تنها درباره جريان غدير خم و ولايت اميرمؤمنان عليهالسلام تعبير منحصر به فرد «اتمام نعمت» آمده است: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام گرداندم» . سخن از «أنعَمتُ عَلَيكُم» نيست، بلكه خداوند مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را بر شما تامّ و تمام كردم» .
پس از منظر قرآن كريم در غدير خم - كه عيد بزرگ ولايت و امامت است - نعمتهاى معنوى الهى به برترين حدّ و بالاترين نصاب خود رسيد. حال چون نعمتى برتر از ولايت على و اولاد على عليهمالسلام نيست، عيد غدير برترين اعياد امت اسلامى است.
براى همين است كه عيد غدير در روايات بزرگترينِ اعياد شمرده شده، كه همان نعمت ولايت و پيشوايى اهلبيت عليهمالسلام است، چرا كه ريشهاى قرآنى دارد.
مبالغه نيست اگر گفته شود تحقيق و بررسى درست درباره اسباب نزول آيات و سورههاى قرآن سبب دگرگونى و پيشرفت علمى عميق در علوم قرآنى مىگردد، زيرا بر اساس چنين تحقيقى است كه حقايق بىشمارى كشف شده و باطل بودن بسيارى از مسائلى كه طى قرون متمادى در تصور مردم به عنوان حق مسلم جا خوش كرده بودند، آشكار مىشود.
اين بدان جهت است كه چنانكه پنج روايت در سبب نزول يك آيه داشته باشيم كه هر كدام از روايات نزول آيه را در تاريخ به خصوصى يادآور مىشود، قطعا از حيث زمان، مكان و اصل حادثه نيز دچار تعارض و اختلاف مىشويم.
در اين صورت نمىتوان گفت همه اين روايات مورد قبول هستند، يا راوى همه آنها از صحابه است و يا همه اينها ستارگانى هستند كه روايت هر يك را پيروى كرديم
1) . مائده / 3.
و به سر منزل هدايت رهنمون مىشويم.(1)بلكه واقعيت آن است كه قطعا يكى از سببها درست و بقيه نادرست مىباشد.
همين طبيعت محدود در سبب نزول است كه موجب مىشود تا موضوع «اسباب نزول» در تفسير قرآن بسيار مهم و تأثيرگذار باشد. البته دشوارى كار درباره اسباب نزول، در حد متعالى موجب غناى بحث خواهد شد، بلكه بر غناى آن خواهد افزود. به جهت آنكه درباره سبب نزول آيات، تشويشها، تناقضات و روايتى جعلى و ساختگى فراوانى وجود دارد، كه حقيقت همه آنها آشكار مىشود.
در هر صورت، شايسته است پژوهشگران علوم قرآنى و تفسير با كوشش و صبر بيشترى در مباحث اسباب نزول كار كنند، تا نتايج نو و سودمندى را در فهم قرآن و سيره پيشوايان و بلكه در فهم عمومى عقائد، فقه و مجموعه اسلام به امت مسلمان و نسلهاى آينده تقديم كنند.
درباره اين موضوع به همين اشاره كوتاه بسنده مىكنيم، تا بتوانيم در موضوع بحث از آن بهره بگيريم.
جاى شگفتى و تعجب نيست كه مسلمانان درباره اولين آيههايى كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده با همديگر اختلاف داشته باشند، زيرا هم مسلمانان در عصر نزول آيههاى نخستين هنوز مسلمان نشده بودند، و هم آنكه بيشتر آنها آنچه از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشنيدند نمىنوشتند.
بدين جهت پس از شهادت آن حضرت درباره احاديث و سيره ايشان با هم اختلاف پيدا كردند. بنا بر اين، ما هيچ تعجبى نمىكنيم وقتى ببينيم درباره اولين سورهاى از قرآن كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده چهار نظر وجود دارد: اولين سوره نازل شده قرآن سوره إقرا يا سوره مدثر يا سوره فاتحه يا سوره بسمله است.(2)
اما آنجا كه درباره آخرين سوره نازل شده قرآن اختلاف مىشود واقعا جاى شگفتى است، چرا كه آن زمان مسلمانان به عنوان يك امت داراى حكومت و انسجام در كنار پيامبرشان بودند، و در حالى كه پيامبرشان اعلام كرد كه به زودى از ميان شما خواهم رفت، و اتفاقا آخرين حجّى كه با امت خويش به جا آورد آن را حجة الوداع ناميد. پيش از شهادتش نيز مدتى بيمار شد. هم خود با امتش وداع كرد، و هم امت با او وداع كردند. پس با اين همه فرصتى كه در اختيار امت اسلامى بود، چگونه شد كه درباره آخرين آيه يا آخرين سوره نازل شده قرآن اختلاف پيدا كرده كردند ؟ !
پاسخ اين پرسش آن است كه درباره نخستين آيه يا سوره نازل شده، اغراض سياسى و شخصى وجود نداشت. ولى قطعا درباره آخرين آيه يا سوره قرآن، اغراض شخصى و سياسى مانع از تشخيص موضوع و مسئله شده است.
هر پژوهشگرى كه به منابع حديث، فقه و تفسير مراجعه كند به اين نتيجه مىرسد كه سوره مائده آخرين سوره قرآن است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده، و آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » پس از تكميل جميع واجبات دين نازل شده است. ولى عدهاى از صحابه كوشيدهاند آخرين سوره قرآن را سوره ديگرى بدانند، و به جاى آيه اكمال دين نيز آيات ديگرى جايگزين كنند !
عيّاشى در تفسير خود به نقل از عيسى بن عبداللّه، و او از پدرش و از جدش، از على عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: قرآن به گونهاى بود كه قسمتى از آن قسمت ديگر را نسخ مىكرد.
اما به دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن آيهاى كه عقبتر يا ديرتر نازل شده بود بر اساس همان عمل مىشد، از جمله آخرين سورهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد سوره مائده بود. اين سوره، برخى از آيات ماقبل خودش را نسخ مىكرد، ولى چيزى سوره مائده را نسخ نكرد.
آيه در حالى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد كه بر استر سفيد خود نشسته بود و سنگينى وحى وجودش را فراگرفته بود؛ به گونهاى كه مشاهده كردم حيوان از سنگينىِ وحى ايستاده و شكمش را تكان مىدهد. حتى ديدم پوزهاش را به زمين نزديك مىكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در حال اغما (حالت بىحسّى مخصوص كه هنگام دريافت وحى عارضش مىشد) به سر مىبرد. تا آنكه دست خود را بر پيشانى شيبة بن وهب جمحى گذاشت، و آنگاه سرش را بلند كرد و سوره مائده را براى ما تلاوت فرمود. از آن پس پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اساس سوره مائده عمل كرد، و ما نيز بر همان اساس عمل مىكرديم.(1)
حضرت على عليهالسلام مىخواهد با اين حديث بفهماند كه مسح پاها در وضو واجب مىباشد نه شستن پاها، زيرا مسح در سوره مائده نازل شده، و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان به آن عمل كردهاند، و هم نسخ نشده است.(2)
شيخ كلينى در الكافى از على بن ابراهيم و او از پدرش، از عمر بن اذينه، از زاره و فضيل بن يسار و بكير بن اعين و محمد بن سلم و بريد بن معاويه و ابىالجارود، همگى از امام باقر عليهالسلام ثقل مىكنند كه فرمود:
خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد على عليهالسلام را به ولايت و خلافت خويش برگزيند، و از اين رو آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ»(3): «بدانيد كه ولى و حاكم شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آوردهاند همانان كه نماز را بر پا مىدارند و زكات مىپردازند را نازل كرد» .
اما مردم ندانستند منظور از ولايت چيست ؟ بنا بر اين، خداوند به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله دستور داد تا همچنان كه معنى نماز، زكات، حج و روزه را برايشان گفته، معنى ولايت را نيز بيان كند. اما چون اين مأموريت به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد بسيار نگران شد، و از آن ترسيد كه با اعلام ولايت مردم از دين خدا برگردند و او را تكذيب كنند.
از اين رو دلتنگ شد و رو به سوى خدا گذاشت. خداوند اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى رسول ما آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى بدان كه رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى از مردم هم نترس زيرا خدا تو را از مردم محفوظ خواهد داشت» .(1)پس در اجراى دستور خدا پايدار باش.
با اين نويد الهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير، نخست نداى نماز جماعت داد و آنگاه ولايت على عليهالسلام را اعلام كرد، و دستور داد حاضران اين مطلب را به غايبان برسانند.
عمر بن اذينه گويد: فضيل بن يسار و بكير بن اعين و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه، همگى از امام باقر عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود: اعلام واجبات به گونهاى بود كه پس از هر واجبى واجب ديگرى نازل مىشد. ولى آخرين واجبى كه از سوى خدا نازل شد ولايت بود، كه پس از آن خداوند اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را براى شما تمام كردم» .(2)امام باقر عليهالسلام فرمود: منظور اين آيه آن است كه پس از اين ديگر واجبى بر شما نازل نمىكنم، بدان جهت كه واجبات شما را كامل كردهام.(3)
يعقوبى، مورخ معروف مىگويد: بعضى عقيده دارند آخرين آيهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد همين آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» است . اين روايت از نظر سند صحيح و از نظر دلالت نيز ثابت مىباشد.(4)
شمارى از علماى اهلسنت - همانند نظريه اهلبيت عليهمالسلام - معتقدند آخرين
سورهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده «مائده» بوده، و اين مطلب را به صراحت در كتابهاى خود نيز ذكر كردهاند. چند نمونه از اين نظريهها را مرور مىكنيم:
جلالالدين سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» مىنويسد: سعيد بن منصور و ابنمنذر حديثى را از ابىميسره نقل كردهاند كه گفت: آخرين سورهاى كه نازل شد سوره مائده بود، كه در آن به هفده مورد از واجبات اشاره شده است.(1)
ابنحزم اندلسى در كتاب «المحّلى» گويد: از طريق عايشه امالمؤمنين عليهالسلام روايتى به ما رسيده كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است. پس هر حكم حلالى را در آن ديديد حلال بشماريد، و هر حرامى را در آن ديديد حرام شمرده و از ارتكاب آن اجتناب كنيد. آيات سوره مائده به هيچ وجه منسوخ نشده، بلكه همه آنها جزء آيات محكمات مىباشند.(2)
باز هم در كتاب «المحلّى» آمده است: روايتى از عايشه، از طريق ابنوهب، از معاويه بن وهب، از جرى بن كليب، از جبير بن نفير به ما رسيده، كه جبير گويد: عايشه امّ المؤمنين به من گفت: آيا سوره مائده را مىخوانى ؟ گفتم: آرى. گفت: بدان مائده آخرين سورهاى است كه نازل شده است. پس هر چه در آن يافتيد كه تحريم شده باشد شما نيز آن را بر خود حرام كنيد.(3)
سپس ابنحزم روايتى از عبداللّه بن عمر نقل كرده كه متن آن اين است: آخرين سوره نازل شده قرآن سوره مائده مىباشد. آنگاه گويد اين حديث به شرطى صحيح است كه شيخين (بخارى و مسلم) آن را صحيح بدانند. در حالى كه آنان اين حديث را نقل نكردهاند، و همين نقل نكردن يعنى صحت آن را تأييد نكردهاند.
البته چنانكه در ادامه مىبينيم، شيخين به جهت مراعات عمر اينگونه احاديث را نقل نمىكنند، زيرا عمر در جايى گفته است: آخرين سورهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده غير از سوره مائده است.
عبداللّه بن عباس - كه در مجلس حاضر بود - گفت: اى سعد، ما انكار نمىكنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روى پاپوش (كفش) مسح كرده باشد، ولى آيا پس از نزول سوره مائده نيز چنين كرده است ؟ چون سوره مائده حكم همه چيز را بيان كرده و آخرين سوره نازل شده است. آيا خوب به اين سوره نگاه كردهاى كه مىگويد: ... . با اين سخنان عبداللّه بن عباس ديگر كسى هيچ سخنى نگفت.
طبرانى تمام اين جريان را در «المعجم الاوسط» و ابنماجه قسمتى از آن را در سنن خود نقل كرده و گفته است: يكى از اشخاص حاضر در آن بحث عبيد بن عبيده تمار بوده است. البته ابنحبّان، عبيده را نخست در رديف افراد موثق نام برده، ولى بعدا گفته است: ثقه بودن امر غريبى است.(1)
البته هيثمى چنين نظر دارد كه روايت با اين راوى ضعيف است، اگر چه اين راوى نزد ابنحبّان ثقه باشد. براى آنكه اين راوى روايات عجيبى نقل مىكند؛ يعنى رواياتى نقل مىكند كه مخالف مقررات رسمى مذهبى است كه مىگويد: شستن پاها در وضو واجب مىباشد. همچنين او مخالف مذهبى سخن مىگويد كه قائل است به اينكه سوره مائده آخرين سوره نازل شده نيست.
5 . سيوطى در «الدرّ المنثور» مىگويد: ابوعبيده از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس روايت كرده كه گفتهاند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: المائِدَةُ مِن آخَرِ القُرآنِ تَنزيلاً.
1) . مجمع الزوائد: ج 1 ص 256.
فَأحِلُّوا حَلالَها وَ حَرِّموا حَرامَها: سوره مائده از جمله آخرين سورههاى نازل شده قرآن است. پس حلال آن را پاس بداريد و از حرامش اجتناب كنيد.(1)
كلمه «مِن» كه در حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده مشكوك است؛ زيرا اين روايت تنها روايتى است كه اين كلمه را در خود جاى داده است. شايد راوى روايت جهت جمع بين واقعيت - يعنى اينكه مائده آخرين سوره است - و مبناى سلطه قريشى - يعنى اينكه مائده آخرين سوره نيست ولى امكان دارد از آخرين سورههاى نازل شده باشد - اين كلمه «من» را اضافه كرده، و از آن پس نيز اين چنين مشهور شده است.(2)
6 . شيخ طوسى در تفسير تبيان مىنويسد: عبداللّه بن عمر گفته است: آخرين سوره نازل شده قرآن مائده مىباشد.(3)
از مجموع بحثها و روايات روشن مىشود آنچه نزد اهلبيت عليهمالسلام مسلم و پذيرفته شده مىباشد آن است كه آخرين سوره قرآنى كه نازل شده مائده مىباشد. اين مطلب از روايات صحيح بسيار موجود در منابع اهلسنت تأييد مىشود.
از سوى ديگر مىتوان قائل شد كه آيه اكمال به تنهايى كفايت مىكند كه اين آيه آخرين آيه از آخرين سوره قرآن است كه خداوند نازل كرده است. به دليل آنكه اين
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 252.
2) . توضيح: اگر حديث بدون كلمه «من» باشد، معنايش اين مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مائده، آخرين سوره قرآن است كه نازل شده است. ولى اگر همراه «من» باشد، يعنى مائده از جمله آخرين سورههاى نازل شده قرآن است. در صورت دوم، آنان كه قائل به اين نيستند كه مائده آخرين سوره قرآن است، نظر خود را اثبات شده مىبينند.
3) . تفسير التبيان: ج 3 ص 413.
4) . الغدير: ج 1 ص 228.
آيه تصريح دارد به اينكه با نزول آن، تشريع واجبات نيز به اتمام رسيده است و ديگر درست نيست گفته شود پس از اين هم واجبى نازل يا تشريع شده است.
در اين باره رواياتى هم وجود دارد. چنانكه پيش از اين از امام باقر عليهالسلام نقل كرديم، و در ادامه نيز روايت سدى را به نقل از طبرى و بيهقى ارائه خواهيم كرد. بنا بر اين، هر آيه يا سورهاى از قرآن كه پس از آيه اكمال نازل شده باشد، به ناچار بايد خالى از هر گونه واجبات يا احكام باشد، زيرا با نزول آن آيه تشريع واجبات و احكام به پايان رسيده و پس از آن حكمى در كار نخواهد بود.
با آنكه مباحث و روايات مربوط به سوره مائده موضوع را كاملاً مشخص و واضح مىكند، در عين حال در نزد اهلسنت به يك امر نامعلوم و مبهم تبديل شده است؛ چنانكه روايات زيادى درباره آن وارد و همه هم متناقص و مغاير همديگر مىباشند ! اين در حالى است كه آنان از اين قضيه خوشحال نيز هستند، و مطابق معيارهاى خودشان، همان روايات متناقص روايت صحيح قلمداد مىشود ! و چنان با آنها برخورد مىكنند كه گويا با نظريات صحابه بزرگ مواجه شدهاند، و از اين رو جرأت ردّ آن را ندارند !
شايد اينكه سيوطى روايت مربوط به آخرين سوره نازل شده قرآن را به اجمال و تلخيص در كتاب خود آورده از آن جهت باشد كه از كثرت روايات مربوط به چنين مسئله كوچكى شرم كرده است. او درباره اولين آيهاى كه نازل شده، هم روايات و هم نظريات را كاملاً بر شمرده و گفته كه چهار نظر در اين باره وجود دارد. اما وقتى به آخرين سوره و آيه قرآن رسيده، نتوانسته روايات و نظريات مختلف را جمع كند و به يك جمعبندى برسد.
اكنون ما در اينجا نظريههاى مربوط به آخرين آيه و سوره قرآن را بر مىشماريم، تا علت پيدايش آن همه پراكندگى را هم به دست آوريم:
نظريه اول: آخرين آيه نازل شده قرآن آيه 278 سوره بقره مىباشد، كه به آيه ربا معروف است.
نظريه دوم: آخرين آيه نازل شده آيه كلاله است، كه مربوط به خويشان و نزديكانى است كه وارث مستقيم فرد فوت شده نمىباشند، و به عبارتى وارث درجه يك او نيستند. آيه كلاله، آيه 176 سوره نساء است.
نظريه سوم: آخرين آيه نازل شده قرآن، آيه «وَ اتَقوا يَوما تَرجِعونَ فيهِ إلَى اللّهِ... » است، كه آيه 281 سوره بقره است.
نظريه چهارم: آخرين آيه قرآن عبارت است از: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم... » ، كه آيه 128 سوره توبه است.
نظريه پنجم: آخرين آيه قرآن «وَ ما أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ... » است، كه آيه 25 سوره انبياء عليهمالسلام است.
نظريه ششم: آخرين آيه قرآن، آيه 110 سوره كهف است: «فَمَن يَرجو لِقاءَ رَبِّهِ... » .
نظريه هفتم: آخرين آيه قرآن، آيه 93 سوره نساء است: «وَ مَن يَقتُل مُؤمِنا مُتَعَمِّدا... » .
نظريه هشتم: آخرين سوره نازل شده قرآن سوره توبه است.
نظريه نهم: آخرين سوره نازل شده قرآن، سوره نصر است.
اين نُه نظر فقط در «الإتقان» سيوطى آمده است.(1)اگر منابع آنها خوب بررسى شود، روايات و نظريههاى آنان دو برابر اين عدد نيز خواهد بود.
به جاست در اينجا به دو داستان اشاره كنيم تا گوشههايى از منشأ اين همه اختلاف و پريشانى براى ما روشن شود:
1) . الاتقان: ج 1 ص 101.
ماجراى اول
روزى از عمر درباره تفسير آيه ربا و احكام ربا سؤال شد، جوابى نذاشت. گفت: من متأسفم، زيرا اين آيه آخرين آيهاى است كه نازل شده است. زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در قيد حيات بود تفسير آن را برايم نگفت، و اينك هم كه آن حضرت به شهادت رشيده است. از همان روز، آيات ربا را در نوشتههاى قرآن وارد كردند، كه با سوره مائده مخلوط شد. در نتيجه اين مطلب - كه آخرين آيات يا سوره نازل شده آيات ربا هستند - يا سوره مائده همچنان مردد و مشكوك ماند.
در اينجا بايد به اين نكته اشاره شود كه آيات مربوط به ربا در چهار سوره وارد شده: آيات 275 و 276 سوره بقره، آيه 161 سوره نساء، آيه 39 سوره روم و آيه 130 سوره آلعمران. بعضى از اين چهار سوره مكى و بعضى مدنى مىباشند.
پرسيده مىشود: آنگاه كه خليفه درباره آيات ربا سخن مىگفت و اينكه آخرين آيات نازل شده آيات ربا هستند، منظورش كدام يك از آيات مربوط به ربا بود است ؟
دوستان خليفه برايش خيرخواهى كرده و گفتهاند: مقصود او آيه 278 سوره بقره بوده است. از اين رو، آنان براى هميشه اين نظر را انتخاب كردند كه آخرين آيه نازل شده قرآن در سوره بقره قرار دارد. سورهاى كه در اول هجرت نازل شده است ! همچنين بر اين عقيده شدهاند كه تحريم ربا نوعى تشريعى اضافى است؛ چون آيات ربا بعد از آيه اكمال دين نازل شده است !
البته شايد آنان گمان مىكنند از آنجا كه هدف مقدسى چون دفاع از خليفه را دنبال مىكنند، اين همه تفاوت و جدايى افكندن در نزول قرآن و وحى اشكالى ندارد !
احمد بن حنبل از سعيد بن مسيب روايت مىكند كه عمر گفته است: آخرين آيه قرآنى كه نازل شده آيه رباست، كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش از بيان تفسير آن به شهادت رسيد. بنا بر اين، اين ربا و ريبه را رها كنيد (و درباره احكام آن چيزى نپرسيد) .(1)
1) . مسند احمد: ج 1 ص 36. كنز العمال: ج 4 ص 186. ابنراهويه و ابنضريس و ابنجرير و ابنمنذر و ابنمردويه در «الدلائل» نيز نقل كردهاند.
سرخسى در «المبسوط» مىگويد: عمر گفته است: آيه ربا آخرين آيه نازل شده است، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه تفسير و اسباب نزولش را براى ما بيان كند از دنيا رفت.(1)
سيوطى نيز در «الإتقان» مىگويد: بخارى از ابنعباس روايت كرده است كه آخرين آيه قرآن آيه رباست. بيهقى نيز عين همين حديث را از عمر روايت كرده است. احمد بن حنبل و ابنماجه معتقدند آيه ربا از آخرين آيات نازل شده بر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد.(2)
ماجراى دوم
روزى يا روزگارى عمر بن خطاب به معنى كلاله(3)- كه در آيه قرآن آمده - پى نبرد و در تبيين معناى آن متحير ماند، و تا آخر عمر هم فهم معناى كلاله برايش ممكن نشد ! راوى گويد:
از عمر نقل كردهاند كه گفته است: آيه كلاله آخرين آيهاى است كه نازل شده، و پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه آن را برايم تبيين كند از دار دنيا رفت. يا پيامبر صلىاللهعليهوآله برايش بيان كرده ولى بيانش كامل و رسا نبوده است.
در صحيح بخارى به نقل از براء روايت شده كه گفت:
آخرين سورهاى كه به طور كامل نازل شد سوره برائت (توبه) و آخرين آيهاى كه نازل شده آخرين آيه سوره نساء است، كه عبارت آن چنين است: «يَستَفتونَكَ قُلِ اللّهُ يُفتيكُم فِى الكَلالَةِ» : «از تو (درباره كلاله) مىپرسند (و حكم آن را جويا مىشوند) بگو حكم كلاله را خداوند برايتان بيان مىكند» .(4)
سيوطى در «الإتقان» به نقل از مسلم و بخارى، از براء بن عازب چنين نقل مىكند: آخرين آيهاى كه نازل شده آيه «يَستَفتونَكَ قُلِ اللّهُ يُفتيكُم فِى الكَلالَةِ» ، و آخرين سوره سوره برائت (توبه) مىباشد.(1)
احمد بن حنبل نيز از براء بن عازب چنين روايت مىكند: آخرين سورهاى كه به طور كامل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده سوره برائت بود، و آخرين آيه نازل شده آيه پايانى سوره نساء - يعنى «يَستَفتونَكَ... » - است.
از همان روزى كه آيه كلاله نازل شد، وارد در كتابت شد؛ يعنى كاتبان آن را نوشتند و ثبت كردند. چون سوره مائده هم به قولى آخرين سوره مىباشد، آيه كلاله با آن اشتباه شد و اين ترديد باقى ماند كه آخرين آيه نازل شده قرآن آيه ربا و آيه كلاله است يا بقيه سوره مائده، كه در آن آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(2)و اكمال دين وجود دارد ؟(3)
پس از مراجعه به همه منابع اهلسنت درباره مسئله ربا و كلاله، از مشكلى كه خليفه با ربا و كلاله دارد انسان در هراس مىشود ! به ويژه مسئله كلاله كه خليفه آن را در رديف مسائل مهم امت بزرگ اسلامى قرار داده بود، و همه خطباى زمان بر بالاى منبرها درباره كلاله سخن مىگفتند، و تا آخرين ساعتهاى زندگى خليفه اين مطلب پيوسته به عنوان مشكلى بزرگ مطرح بود، و او خود به مسلمانان توصيه مىكرد كه آن را حل كنند. عحيب است كه چرا كه خود نتوانست حكم آن را فرا گيرد ؟ ! و سؤال مهمتر اينكه: آيا اين مسئله انقدر مهم است و آيا از مشكلاتى است كه پيش روى مسلمانان قرار دارد ؟ !
صحيح بخارى به نقل از ابنعمر نوشته است: عمر بر منبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى مردم خطبه مىخواند و مىگفت: قرآن حرمت شرابخوارى را بيان كرده، و خمر از
پنج چيز به دست مىآيد: انگور، خرماى تازه، گندم، جو و عسل. خمر به چيزى گفته مىشود كه عقل را زايل مىكند. دوست داشتم رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه از ما جدا شود درباره سه چيز توضيحاتى مىداد و مشكلاتمان را مىگشود و با ما براى عمل به آنها عهد مىبست؛ آن سه عبارتند از: جدّ (نياى پدرى) ، كلاله و بابهايى از ابواب ربا.(1)
اين حديث - كه از ديدگاه اهلسنت صحيح است - دلالت بر اين دارد كه عمر درباره كلاله از پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ سؤالى نكرده است.
در اينكه عمر درباره كلاله از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى نپرسيده، روايت صحيحه اى را حاكم در «المستدرك» نقل مىكند كه متن آن چنين است:
محمد بن طلحة بن يزيد بن ركانه از عمر بن خطاب كلامى نقل مىكرد كه گفت: اگر درباره سه چيز از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال مىكردم، از هر گونه نعمت گوارايى برايم بهتر بود. خليفه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، درباره مردمى كه مىگويند ما زكات را قبول داريم اما آن را نمىپردازيم، آيا جنگيدن با آنها جايز است ؟ و همچنين از كلاله.
با آنكه بخارى و مسلم ابن حديث را صحيح دانستهاند، ولى از نقل آن خوددارى كردهاند.(2)اما مسلم در صحيح رواياتى آورده كه عمر بارها درباره كلاله از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كرده است ! يك نمونه از آن روايات چنين است:
معدان بن ابىطلحه گويد: روز جمعهاى عمر خطبه مىخواند. نخست از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ابوبكر ياد كرد، و سپس گفت: من براى بعد از خودم چيزى نمىگذارم كه از كلاله مهمتر باشد؛ هيچ چيز براى من گرانتر و سنگينتر از كلاله نبوده است. درباره هيچ موضوعى به اندازه مسئله كلاله از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال
نمىكردم، و هيچ موضوعى مانند كلاله مرا به غلظت و جستجو وادار نمىكرد. (چنانكه در يك مورد) پيامبر صلىاللهعليهوآله با انگشتش به سينهام زد و گفت: اى عمر ! آيا آخرين آيه سوره نساء تو را بس نيست ؟ من گفتم: من اگر زنده ماندم حكمى درباره آن بكنم كه همه كسانى كه قرآن مىخوانند و يا نمىخوانند آن را به كار بندند.(1)
مطابق اين روايات مىتوان گفت، عمر بارها درباره كلاله از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيده، ولى از بس سؤالش را تكرار كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم از شرح مكرر و كند فهمى او به خشم آمده است.
همچنين دو روايت صحيحه وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به عمر گفته تا آخر عمرت كلاله را نخواهى فهميد ! اگر چه بعضى گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله عمر را نفرين كرد كه تا آخر عمر معناى كلاله را نفهمد. اينك آن دو صحيحه را از نظر مىگذرانيم:
عدنى و بزّار در دو روايت مسند و ابوالشيخ در كتاب «فرائض» به سند صحيح از حذيفه نقل كردهاند كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله از مسيرى در حركت بود كه آيه كلاله بر ايشان نازل شد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به احترام وحى توقف كرد. سپس حذيفه را ديد و آيه را برايش قرائت فرمود. حذيفه نگاهى كرد، عمر را ديد و آيه را برايش قرائت كرد. اين گذشت تا روزگار خلافت عمر شد. عمر درباره كلاله انديشيد. سپس حذيفه را به حضور طلبيد و از او درباره كلاله پرسيد. حذيفه هم گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه را به من القا كرد و من هم به همان صورت بر تو القا كردم (براى تو خواندم) . به خدا سوگند بيش از اين چيزى برايت نخواهم گفت.(2)
در «كنز العمال» به نقل از سعيد بن مسيب مىنويسد: عمر از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: ارث كلاله چه مىشود ؟ فرمود: آيا كتاب خدا حكمش را بيان نكرده است ؟ آنگاه خود حضرت آيه كلاله را قرائت فرمود: «وَ إن كانَ رَجُلٌ يورَثُ كَلالَةً أو إمرَاةً ... » . گويا عمر مقصود آيه را در نيافت.
در اين حال خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَستَفنونَكَ قُلِ اللّهُ يُفتيكُم فِى الكَلالَةِ ... » : از تو (درباره كلاله) مىپرسند بگو حكمش را خدا به شما خواهد گفت. باز هم چنان بود كه گويا عمر موضوع را نفهميد ! سپس به دخترش حفصه - كه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - گفت: هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله را راحت و با نشاط ديدى درباره كلاله از او سؤال كن. حفصه هم در موقعيتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به او فرمود: آيا پدرت چنين سؤالى كرده است ؟ آنگونه كه من مىبينيم او هرگز كلاله را نخواهد فهميد.
خود عمر نيز مىگفت: گمان نمىكنم هرگز كلاله را بفهمم. هر چه رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفته همان خواهد شد ! در منبع اين حديث آمده است: ابنراهويه و ابنمردويه حديث را صحيح مىدانند.(1)
همچنين سيوطى در همان كتاب «الدرّ المنثور» روايت كرده است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله آيه و معناى كلاله را روى استخوان كتف گوسفندى براى عمر نوشت. چنانكه عبدالرزاق، سعيد بن منصور و ابنمردويه از طاووس روايت كردهاند كه عمر را حفصه خواست تا درباره كلاله از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال كند. چون حفصه سؤال خود را مطرح كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد آيه كلاله را استخوان كتف گوسفندى بنويسند. آنگاه به حفطه فرمود: آيا عمر پاسخ اين سؤال را از تو خواسته است ؟ گمان نمىكنم به اين آيه عمل كند. يا آنكه فرمود: آيا آيه صيف (آيه تابستان همان آيه كلاله و آخرين آيه سوره نساء) او را كفايت نخواهد كرد ؟ !
سفيان گويد: آيه صيف همان است كه در سوره نساء آمده: «وَ إن كانَ رَجُلُ يورَثُ كَلالَةً أو إمرَأةً ... » . زمانى كه درباره مرد بىفرزند و اينكه چه كسى وارث اموالش مىباشد از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىشد اين آيه نازل شد، و چون آن زمان جريان نزول سوره نساء و آيات ارث بود اين آيه پايان بخش سوره نساء قرار گرفت.(2)
اين روايات را - كه همه آنها صحيح السند و معتبر مىباشند - بدان جهت مىآوريم تا خواننده محترم اين همه تناقص درباره مسئله عمر بن خطاب و كلاله را خوب لمس كنند.
همچنين ملاحظه كند كه بخارى ادعا مىكند: كلاله يكى از سه مسئله است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را بيان نكرد و عمر نيز درباره آنها از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى نپرسيد. در حالى كه روايات صحيحهاى كه خود نقل كردهاند مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه كلاله يا حكمش را براى عمر روى استخوان كتف نوشت !
مسئله دومى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان نكرد خلافت پس از خودش بود ! خود بخارى روايت كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دوات و كتفى (كتف استخوان) درخواست كرد تا چيزى براى امت اسلامى بنويسد تا امت پس از او گمراه نشوند. ولى عمر از دادن دوات و كتف ابا كرد و سبب شد چيزى نوشته نشود.
و اما سومين مسئلهاى كه ادعا شده پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن چيزى نگفته ابواب رباست، كه از نظر ما محال است پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تبيين نكرده و شرح آن را براى مسلمانان بيان نكرده باشد. چنين به نظر مىآيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله احكام ابواب ربا را نيز براى عمر و ديگران روى استخوان كتفى نوشته است.
پيامدهاى اين دو داستان
از دو داستانى كه بيان شد دانسته مىشود كه در صحاح (جوامع روايى) اهلسنت تناقضات فراوانى وجود دارد، كه هيچ پژوهشگرى نمىتواند همه آنها را بپذيرد. بلكه به ناچار بايد برخى را ترجيحا بپذيرد و برخى را رد كند.
يك فرد عاقل چگونه مىتواند قبول كند كه در يك موضوع - مانند كلاله - عمر از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى نپرسيده باشد، به دليل آنكه آن آخرين آيه قرآن بوده است ؟ در حالى كه همان مسئله را بارها از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيده باشد. حتى به گونهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با انگشتش به سينه عمر زده و از او ناراحت شده باشد !
همچنين چگونه باور كردنى است كه كلاله آخرين آيه قرآن است و آيات ربا هم آخرين آيه قرآن باشند و... ؟ و نيز تناقضات ديگرى از اين دو داستان فهميده مىشود كه برخى را تذكر داديم و بيشتر آنها را وا گذاشتيم.
تسلط خليفهاى چون عمر بر اهلسنت به حدى است كه توانسته ادعاهاى غير معقولش را معقول و طبيعى جلوه دهد ! و اكنون براى پيروانش مهم آن است كه تفسير قرآن و حوادث مربوط به نزول قرآن و اسباب نزول قرآن با گفتهها و نظرات خليفه مطابقت و سازگارى داشته باشد، و لو آنكه نظريات خليفه متناقض باشند، و حتى اگر از نظرات و رفتارهاى خليفه شبههاى به دين خدا وارد شود !
حال اگر كسى بر چنين روشى اعتراض كرد، او را رافضى و دشمن اسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و دشمن صحابه معرفى مىكنند !
همچنين از اين دو داستان فهميده مىشود كه آيات ربا، ارث كلاله و چه بسا واجباتى ديگر بر اساس نظر خليفه بعد از آيه اكمال دين نازل شدهاند ! در اين صورت معنى اين كار آن مىشود كه خداى متعال به مسلمانان مىگويد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » ، ولى احكام مربوط به موتردى چون ارث و ربا و قتل را كامل نكرده و بيان ننموده باشد !
هيچ انسان با شخصيتى نمىتواند منطقى را بپذيرد كه در آن سعى مىشود انسان غير معصومى را از خطا و تناقص مبرّا بداند، ولو آنكه اين تناقض به خداى عزوجل و پيامبرش نسبت داده شود.
سخن را با نقل بقيه نظرياتى كه درباره آخرين آيه يا سوره قرآن ارائه كردهاند و همچنين احاديث صحيحى كه درباره آن نقل كردهاند طولانى نمىكنيم، بلكه به طور خلاصه تعدادى از نظريههاى مفسران و محدثان اهلسنت را كه تا كنون نقل نكردهايم در اينجا از نظر مىگذرانيم:
نظريه اول: آخرين آيه نازل شده آيه قتل مؤمن است
در صحيح بخارى آمده: راوى گويد: از سعيد بن جبير شنيدم كه مىگفت: اهل كوفه درباره آيهاى از قرآن اختلاف نظر پيدا كردند.(1)از اين رو من براى دريافت پاسخ درست نزد ابنعباس رفتم و از او درباره اين آيه سؤال نمودم. وى گفت: اين آيه نازل شده است: «وَ مَن يَقتُلُ مُؤمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمَ»(2): «هر كس مؤمنى را به عمد بكشد جزايش جهنم خواهد بود» . اين آيه آخرين آيهاى است كه نازل شده و هيچ چيز هم آن را نسخ نكرده است.(3)
از سعيد بن جبير نقل شده است: اهل كوفه درباره قتل مؤمن اختلاف كردند و من به نزد ابنعباس رفتم. او گفت: اين آيه آخرين آيه نازل شده مىباشد و چيزى آن را نسخ نكرده است.(4)
عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ابوداوود، نسائى، ابنجرير و طبرانى از طريق سعيد بن جبير روايت كردهاند: اهل كوفه درباره آيه قتل مؤمن اختلاف كردند. سپس من براى دريافت پاسخ درست به مدينه نزد ابنعباس رفتم... . آن آخرين آيه نازل شده است و هيچ چيز آن را نسخ نكرده است.
و باز احمد بن حنبل، سعيد بن منصور، نسائى، ابنماجه، عبد بن حميد، ابنجرير، ابنمنذر، ابنابىحاتم، نحاس در كتاب «ناسخ» و طبرانى از طريق سالم بن ابىالجعد، از ابنعباس روايت كردهاند كه گفت: ... به تحقيق (آيه قتل مؤمن) آخرين آيهاى است كه نازل شده و هيچ چيزى هم آن را نسخ نكرده است. تا آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دار دنيا
رفت، و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز كه وحيى نازل نشد. راوى گويد: از ابنعباس پرسيدم: اگر (قاتل فرد مؤمن) توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد و در مسير هدايت قرار گيرد، باز هم جزايش جهنم است ؟ ابنعباس گفت: چنين كسى چگونه مىتواند توبه كند ؟(1)
محىالدين نووى در كتاب «المجموع» درباره آيه «وَ مَن يَقتُلُ مُؤمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فيها» مىنويسد: در صحيح بخارى آمده است: ... اين آيه آخرين آيه قرآن است، و هيچ چيزى هم آن را نسخ نكرده است. مسلم و نسايى نيز از طرق مختلف از شعبه همين گونه روايت كردهاند. همچنين ابوداوود به نقل از احمد بن حنبل، از سعيد بن جبير، از ابنعباس درباره اين آيه چنين روايت كردهاند كه ابنعباس گفته: هيچ چيزى اين آيه را نسخ نكرده است.(2)
با اين حال، آيا هيچ مسلمانى مىتواند اينگونه روايت را - كه از نظر راويان و محدثانش صحيح هم مىباشند - از افرادى مانند بخارى و حتى ابنعباس و ديگران بپذيرد، و ملتزم شود كه تحريم قتل مؤمن نوعى تشريع اضافى در اسلام است كه بعد از آيه اكمالِ دين نازل و تشريع شده است ؟ !
نظريه دوم: آخرين آيه قرآن آيه 128 سوره توبه است
يوسف بن مهران، از ابنعباس، از ابىّ بن كعب روايت مىكنند كه گفت: آخرين آيهاى كه از قرآن نازل شده اين آيه است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ»(3): «همانا رسولى از جنس شما (نوع بشر) براى هدايت خلق آمد كه (از فرط محبت و نوعپرورى) فقر و پريشانى و جهل شما بر او سخت مىآيد و بر آسايش و نجات شما بسيار حريص و نسبت به
مؤمنان مهربان است» . حديثى كه شعبه از يونس بن عبيد نقل كرد صحيح است، به دليل آنكه بخارى و مسلم آن را صحيح دانستهاند، اگر چه خود آن را را روايت نكردهاند.(1)
سيوطى در «الدرّ المنثور» مىگويد: ابنابىشيبه، اسحاق بن راهويه، ابنمنيع در مسند، ابنجرير، ابنمنذر، ابوالشيخ، ابنمردويه و بيهقى در «الدلائل» از طريق يوسف بن مهران، از ابنعباس روايت كردهاند كه ابىّ بن كعب گفته است: آخرين آيهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده آيه «لقد جائكم رسول من انفسكم... » تا آخر است.
همچين ابنضريس در كتاب «فضائل القرآن»» ، ابنانبارى در «المصاحف» و ابنمردويه از حسن روايت كردهاند كه ابىّ بن كعب مىگفت: جديدترين بخش قرآن كه از سوى خدا آمده يا از آسمان رسيده اين دو آيه است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم ... » .(2)
عبداللّه بن احمد بن حنبل در «زوائد المسند» ، ابنضريس در كتاب «فضائل» ، ابنابىداوود در «المصاحف» ، ابنابىحاتم، ابوالشيخ، ابنمردويه، بيهقى در «الدلائل» ، خطيب بغدادى در «تلخيص المتشابه» و ضياء در «المختاره» از طريق ابىالعاليه، از ابىّ بن كعب روايت مىكنند: آنان در عصر خلافت ابوبكر قرآن را در مصحفى جمع آورى كردند. روش كار چنين بود كه ابىّ بن كعب املا مىكرد و مردانى مىنوشتند. همچنان كه قرآن را مىنوشتند، به آيه 127 سوره توبه رسيدند: «... ثُمَّ انَصَرَفوا صَرَفَ اللّهُ قُلوبَهُم بِأنَّهُم قَومٌ لا يَفقَهونَ» : «آنگاه همه برگشتند خدا دلهاشان را برگرداند كه مردمى بسيار بىشعور و نادان اند» .
كاتبان گمان كردند اين آيه آخرين آيه قرآن است، كه ابىّ بن كعب گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اين آيه دو آيه ديگر نيز برايم خوانده است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم
عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ . فَإن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِىَ اللّهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ وَ هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظيمِ»(1):
هر آينه پيامبرى از خود شما بر شما مبعوث شد كه هر چه موجب رنجش شما مىشود بر او گران مىآيد سخت به شما دلبسته است و با مؤمنان مهربان است. اگر از حق و دين باز گردند بگو خدا براى من كافى است خدايى جز او نيست بر او توكل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است. بنا بر اين، آخرين آيات قرآن اين دو آيه مىباشند.
آنگاه گفت: قرآن با آيهاى پايان پذيرفت كه با لا اله الا اللّه آغاز شده است؛ خداوند مىفرمايد: «وَ ما أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ إلاّ نوحى إلَيهِ إنَّهُ لا إلهَ إلاّ أنَا فَاعبُدونِ»(2): «هر پيامبرى كه پيش از تو فرستاديم به او وحى مىكرديم كه جز من خدايى وجود ندارد پس مرا بپرستيد» .
ابوداوود در «المصاحف» به نقل از يحيى بن عبدالرحمن حاطب مىگويد: عمر بن خطاب تصميم گرفت قرآن را جمع آورى كند. از اين رو در ميان مردم ايستاد و گفت: هر كس آيهاى از قرآن را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيده، يا به عبارتى: هر كس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آيهاى را به او القا كرده آن را براى ما بياورد. آنان قرآنهاى جمع شده را در لوحها، پوستها و يا سنگهاى داخل شكاف كوهها مىنوشتند. براى آنكه مطمئن شوند آنچه آورده مىشود واقعا قرآن است، شرط گذاشته بودند كه حتما بايد دو نفر به قرآن بودن آن شهادت مىدادند.
در هر صورت اجل عمر به سر آمد و كشته شد، در حالى كه قرآنها همچنان جمع آورى مىشد. وقتى خلافت عمر به پايان رسيد و عثمان بن عفان زعامت امت را در دست گرفت، او هم مانند عمر دستور داد هر كس آيه يا سورهاى از قرآن را نزد
خود دارد بياورد. او نيز به شرط شهادت دو شاهد، قرآنهاى آورده شده را از افراد قبول مىكرد.
در پايان خزيمة بن ثابت گفت: من مىبينم كه شما دو آيه را ننوشتهايد. گفتند: آن دو كدامند ؟ گفت: اين دو آيه را خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله به من القا فرمودند (برايم خواند) : «وَ لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم ... » . عثمان با شنيدن اين آيه گفت: من شهادت مىدهم كه اين دو آيه از سوى خدا نازل شدهاند. اما مىگويى كه آنها را در كجاى قرآن قرار دهيم ؟ خزيمه گفت: آنها را در پايان آخرين سوره نازل شده قرآن قرار بده. او هم سوره برائت را با همان دو آيه ختم كرد.(1)
نظريه سوم: سوره نصر، آخرين سوره قرآن
در صحيح مسلم از عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبه روايت شده كه گفت: ابنعباس به من گفت: آيا مىدانى آخرين سوره قرآن كه همه آيات آن به طور كامل نازل شده كدام است ؟ گفتم: آرى، سوره «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ» است. گفت: آرى درست گفتى. اما روايتى از ابنابىشيبه نقل شده و در آن به جاى پرسش از آخرين سوره مىگويد: آيا مىدانى كدام سوره قرآن است كه مجموع آيات آن به طور يكجا نازل شده است ؟(2)
ترمذى مىگويد: از ابنعباس روايت شده كه گفت: آخرين سورهاى كه نازل شد «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ» بود.(3)
علامه امينى در «الغدير» مىگويد: ابنكثير در تفسير خود به نقل از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه آخرين سوره قرآن كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده سوره مائده و فتح (يعنى نصر) مىباشند.(4)
ابنمردويه، خطيب بغدادى و ابنعساكر از ابوهريره درباره «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ» روايت كردهاند كه گفت: اين سوره علم و حدى است كه خداوند آن را براى پيامبرش صلىاللهعليهوآله ترسيم نمود است، با نزول از سوره پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خويشتن بانگ بر زد:
اى محمد ! پس از فتح مكه چندان در اين دنيا باقى نخواهى ماند. همچنين ابنابىشيبه و ابنمردويه به نقل از ابنعباس گفتهاند: آخرين سوره قرآنى كه همه آيات با هم نازل شده، سوره «إذا جاءَ نَصرُ اللّهِ وَ الفَتحِ» است.(1)
نظريه چهارم: آخرين آيه قرآن، آيه 281 سوره بقره مىباشد
طبرانى به نقل از ابنعباس گويد: آخرين آيهاى كه نازل شده آيه 281 سوره بقره است، كه متن آن چنين است: «وَ اتَقوا يَوما تُرجَعونَ فيهِ إلَى اللّهِ»(2): «بترسيد از روزى كه به سوى خدا برگشت داده مىشويد» .
در پايان بررسى نظريههاى اهلسنت درباره آخرين آيه قرآن يادآور مىشويم:
از جمله كسانى كه در صدر اسلام به اين موضوع پرداخته، معاوية بن ابوسفيان است. او بر بالاى منبر خطابه، اين نظر را كه آخرين آيه نازل شده بر پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 110 سوره كهف مىباشد:
«قُل إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثلُكُم يوحى إلَىَّ إنَّما إلهكُم إلهٌ واحِدٌ فَمَن كانَ يَرجو لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صالِحا وَ لا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ أحَدا» : « (اى پيامبر به مردم) بگو من هم مثل شما بشرى هستم به من وحى شده است كه خداى شما همان خداى واحد است پس هر كس به لقاء (ديدار) پروردگار خويش اميدوار است بايد عمل صالح انجام دهد و در عبادت پروردگارش احدى را شريك او قرار ندهد» .
اين آيه را خداوند براى ادب كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرده است.
طبرانى در «المعجم الكبير» مىنويسد: عمر بن قيس گفته: معاويه بالاى منبر بود و من شنيدم كه درباره آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» سخن مىگويد. چون گوش سپردم، شنيدم مىگويد: اين آيه روز عرفه نازل شده است كه روز جمعه بود. آنگاه آيه «فَمَن كانَ يَرجو لِقاءَ رَبِّهِ ... » را قرائت كرد و گفت: اين آخرين آيه از قرآن است كه از جهت تأديب رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(1)
از ميان قرآن پژوهان و مفسران، سيوطى به خوبى واقف شده است كه پيمانه تناقضگويىها براى دور كردن و جدا ساختن آيه اكمال دين از خاتمه قرآن و از حجة الوداع و غدير خم لبريز شده است، و از همين جهت است كه پذيرش نظر معاويه و عمر را خالى از اشكال نمىداند. ولى او نيز همانند ديگر هم مسلكان خويش - كه به سرپوش گذاشتن و طفره رفتن در مسائل عادت دارند - خيلى سريع از اين موضوع گذشته و به خوبى آن را نشكافته است. او در كتاب «الاتقان» مىگويد:
آنچه پذيرش نظر معاوية بن ابىسفيان را با مشكل مواجه مىسازد، آن است كه او مىگويد: آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم... » در روز عرفه در حجة الوداع نازل شده است. در حالى كه از ظاهر آيه چنين پيداست كه همه احكام و واجبات پيش از آن تكميل شدهاند.
چنانكه جماعتى از محققان و راويان - از جمله سُدَى - گفتهاند: پس از آيه اكمالِ دين هيچ حلال و حرامى نازل نشده است، هر چند رواياتى هم وارد شده كه نزول آيات مربوط به ربا، دِين (قرض) و كلاله را پس از آيه اكمال دين مىداند.
البته ابنجرير طبرى بر اين نظر اشكال كرده و مىگويد: شايسته است در اينجا معناى آيه اين گونه تأويل شود كه خدا با كوچاندن مشركان از مكه و اختصاص يافتن مكه به مسلمانان تا در هنگام حج با مشركان مخلوط نباشند، دين آنان را كامل كرد.(2)
معنى سخن طبرى - كه سيوطى را نيز راضى ساخته - اين است كه تناقض مربوط در كلام صحابه بدين گونه قابل حل است كه آيه اكمال دين و اتمام نعمت را به تشريع و تنزيل احكام و واجبات مربوط نسازيم. بلكه آن را فقط به آزادى مكه مربوط كنيم تا احاديث عمر درباره كلاله و ربا و نيز حديث معاويه درباره آخرين آيه كه درباره تأديب پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، همچنان مسلم و قابل عمل باشند !
حقيقت آن است كه وجوب قبول كلام صحابه، فتوايى است كه همواره از جانب علماى اهلسنت تكرار مىشود. حتى اگر پذيرش كلام آنان موجب تهى ساختن آيات الهى و احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله از معنى واقعى خود باشد.
اين در حالى است كه آنان هيچ جايگاهى براى سخنان و نظريات اهلبيت عليهمالسلام قائل نيستند و عملاً تنها براى صحابه درجه عصمت قائل مىشوند، و از آنجا كه كلام آنان را بر كلام خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله حاكم مىدانند، حتى به آنان حق نقض كلام خداى تعالى و پيامبرش صلىاللهعليهوآله را نيز مىدهند ! آنگاه از ديگران مىخواهند تا سخنان صحابه را - هر چه كه باشد - بپذيرند، و چشمان خود بربندند و فرياد قربانيانى كه از آيات ظاهرى و احاديث صحيحه آنان بر جاى ماندهاند نشنيده بگيرند ! !
سرانجام اين انديشه آن مىشود كه آيه إكمال دين آخرين آيه قرآن نيست، و سورهاى كه اين آيه در آن است آخرين سوره قرآن نيست، و معناى آيه نيز تكميل فرائض و احكام نمىباشد. بلكه آيه اكمال دين به معناى تكميل فتح مكه است. همچنين معنى «اليوم: امروز» در آيه روز نزول آيه نيست، بلكه اين آيه دو سال پيش از حجة الوداع نازل شده است.
البته در ادامه، اين نكته را خواهيم آورد كه عمر بن خطاب، در پاسخ به يك فرد يهودى اقرار كرده است كه معنى «اليوم» در آيه به روز نزول آيه اشاره دارد، نه روز فتح مكه ! قرطبى اما گفته است: «اليوم» در اينجا به معنى ساعتى است كه آيه در آن نازل شده است.
جا دارد در اينجا متن كامل آيه اكمال را مرور كنيم:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَحِلُّوا شَعائِرَ اللّهِ وَ لا الشَهرَ الحَرامِ وَ لا الهَدىَ وَ لا القَلائِدَ وَ لا آمّينَ البَيتِ الحَرامِ يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم وَ رِضوانا وَ إذا حَلَلتُم فَاصطادوا وَ لا يَجرِمَنَّكُم شَنَآنُ قَومٍ إن صَدُّوكُم عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ إن تَعتَدوا وَ تَعاوَنوا عَلَى البِرِّ وَ التَقوى وَ لا تَعاوَنوا عَلَى الإثمِ وَ العُدوانِ وَ اتَّقوا اللّهَ إنَّ اللّهَ شَديدُ العِقابِ . حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ وَ المُنخَنِقَةُ وَ المَوقوذَةُ وَ المُتَرَدّيَةُ وَ النَطيحَةُ وَ ما أكَلَ السَبُعُ إلاّ ما ذَكَّيتُم وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُصُبِ وَ أن تَستَقسِموا بِالأزلامِ ذلِكُم فُسقٌ اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ»(1):
«اى اهل ايمان حرمت شعائر خدا و ماههاى حرام را نگاه داريد و نيز معترض هدى و قلائد (يعنى قربانىهاى حاجيان چه علامت قربانى به گردن آن باشد يا نباشد) نشويد و نيز تعرض به زائران خانه محترم كعبه را كه در طلب فضل خدا و خشنودى او آمدهاند حلال نشماريد و چون از احرام بيرون شديد مجازيد صيد كنيد و دشمنى گروهى كه شما را از مسجدالحرام بازداشتند شما را بر ظلم و بىعدالتى وادار نكند و بايد شما به يكديگر در نيكوكارى و تقوى كمك كنيد نه بر گناه و ستمكارى و از خدا بترسيد كه عقاب خدا بسيار سخت است. براى شما مؤمنان گوشت مردار و خون و خوك و آن ذبيحهاى را كه به نام غير خدا كشتند همه حرام شد و نيز حرام است هر حيوانى كه به خفه كردن يا به چوب زدن يا از بلندى افكندن يا به شاخ زدن به هم بميرند و نيز نيم خورده درندگان جز آن را كه قبلاً تذكيه كرده باشيد حرام است و نيز آن را كه براى بتان مىكشيد و آن را كه به تيرها قسمت مىكنيد كه اين كار فسق است
1) . مائده / 2، 3.
امروز كافران از اينكه به دين شما دستبرد زنند و اختلالى رسانند طمع بريدند پس شما از آنان بيمناك نباشيد و از من بترسيد امروز دين شما را به حد كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و بهترين آئين را كه اسلام است برايتان برگزيدم پس هر گاه كسى در ايام خشكسالى و قحطى و سختى از روى اضطرار نه به قصد گناه چيزى از آنچه حرام شده مرتكب شود حق بر او سخت نگيرد كه خدا بر خلق بسيار بخشنده و مهربان است» .
نخستين چيزى كه يك پژوهشگر درباره اكمال دين با آن مواجه مىشود، موقعيت به ظاهر نامناسب اين آيه در قرآن است. از ظاهر آنچه مفسران و محدثان درباره اين آيه روايت كردهاند، چنين بر مىآيد كه آيه إكمال دين در حجة الوداع و به صورت يك آيه مستقل نازل شده است، نه آنكه بخشى از يك آيه باشد.
اما در كمال تعجب، آيه در قرآن به عنوان بخشى از آيه احكام گوشتها قرار دارد. آيه اكمال دين چنان در ميانه احكام گوشتها قرار داده شد كه اگر آن را از آنجا برداريم نه تنها هيچ نقصى به معناى آيه وارد نمىشود، بلكه جريان صدر و ذيل آيه بيشتر به هم متصل مىگردد !
پس بايد به دقت بررسى كرد كه چرا سياق آيه چنين وضعيتى دارد ؟ آيا جاى اصلى آيه اكمال دين در ميانه احكام گوشتهاست، يا به اجتهاد شخصى و سليقه برخى از صحابه در آنجا قرار گرفته است ؟
ما شيعيان هيچ گاه قائل به تحريف قرآن نيستيم و از اين انديشه به خدا پناه مىبريم. اما اين پرسش را همواره مطرح مىكنيم كه آيه اكمال دين چه ارتباطى با گوشتهاى حرام مىتواند داشته باشد ؟ آيا احتمال داده نمىشود كه آيه اكمال دين در اصل در پايان سوره مائده قرار داشت، ولى آنان كه قران را جمع آورى مىكردند متوجه آن نشدند و آيه را در وسط احكام گوشتها قرار دادند ؟
بر فرض بپذيريم كه آيه اكمال دين پس از آيات مربوط به احكام گوشتها نازل كرده باشد. براى مثال اگر خداوند گفته باشد: دينتان را برايتان كامل تكميل كردم، به معناى آن است كه تشريع احكام به پايان رسيده است.
اگر چنين باشد، پس چگونه بلافاصله پس از ادعاى تكميل دين مىفرمايد: «فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ» : «پس هر كس بدون اقدام به گناهى در موردى مضطر شود خداوند آمرزنده مهربان است» ؟ يا آنكه اگر نخست بگويد دينتان را كامل كردم، آيا پس از آن خواهد گفت: از تو مىپرسند چه چيزى برايشان حلال شده. بگو هر چيز پاكيزهاى و به هر چيز كه علم پيدا كرديد برايتان حلال است... . و احكامى كه حكيمترين حكما لحظاتى پيش گفته، آن را تكميل و تمام كرده است ؟ !
سيوطى در «الدرّ المنثور» گفته: ابنجرير به نقل سدى درباره آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» گفته: اين آيه در روز عرفه نازل، و پس از آن هيچ حلال و حرامى نازل نشد.(1)
بيهقى در كتاب «شعب الايمان» از ابنعباس روايت كرده كه گفت: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشغول انجام فريضه وقوف عرفات بود و دستانش را به همراه مسلمانان بلند كرده بود و دعا مىكرد، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده كه مقصود از تكميل دين يعنى تكميل حلال و حرام. از آن پس نيز هيچ حلال و حرامى از سوى خدا نازل شد.(2)
درباره اينكه پس از نزول آيه اكمال دين هيچ حكمى نازل نشده روايات بسيارى وارد شده است. پس از اين به برخى از آنها اشاره كرديم، و چون از اصل آيه اين مطلب در مىآيد كه خداوند ديگر واجب و حرامى نازل خواهد كرد، نيازى به بررسى
جداگانه همه آن روايت نيست. به علاوه اهل لغت نيز تأييد مىكنند كه پس از اكمال و تمام، ديگر چيزى نخواهد آمد. براى نمونه لغتشناس معروف زبيدى در «تاج العروس» شرح معناى كمال و تمام را به صورت زير بيان كرده است:
الكمال: التمام؛ اين دو واژه مترادف اند. چنانكه مترادف بودنشان را جوهرى در «صحاح اللغة» و ديگران نيز تأييد كردهاند. اما برخى از معناشناسان ميان آن دو فرق گذشتهاند، و براى روشن شدن مطلب به توضيح اين سخن خداوند «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» و گستره عنايت خداوند پرداختهاند. بهاء سبكى در كتاب «عروس الافراح» تحقيق گستردهاى در اين باره انجام داده است.
بعضى گفتهاند: «تمام» چيزى است كه اجزاء آن از همديگر قابل تجزيه مىباشند. درباره كمال سه كلمه به كار برده مىشود: كمل: كامل شد، مانند نصر يعنى يارى كرد. كرُم: بخشش و كرم كرد، و علم: دانست.
جوهرى مىگويد: در ميان اين سه فعل، آنكه كسر دارد از نظر رتبه پايينتر و پستتر مىباشد. ابنعباد مىافزايد: كمل يكمل مانند ضرب يضرب است. و صاغانى مىگويد: كمالاً و كمولاً فهو كمال و كميل، يعنى آن امر يا كار را به طور كامل انجام دادند.
تَمامُ الشَىءِ وَ تَمامَتُهُ وَ تَتِمَّتُهُ؛ يعنى چيزى كه كارى با آن به پايان و انتها مىرسد. فارسى از ابوزيد نقل مىكند: تَمامُ الشَىء يعنى چيزى كه فتح و پيروزى با آن كامل شده باشد. تتمه هر شىء يعنى آخر هدف، مثل آنكه مىگويى: اين درهمها تمام اين صد درهم را تشكيل مىدهد، و تمام اين صد درهم را همين درهمها تشكيل مىدهند. شيخ ما گويد: در معناى «كمل» گفتيم: تمام و كمال از نظر مصنف و ديگران مترادف اند، اگر چه عدهاى ميان آنها فرق مىگذارند. «عينى» گمان كرده است بين آنها يك فرق ظاهرى وجود دارد، ولى آن را توضيح نداده است.
عدهاى گفتهاند: تمام به معناى انجام چيزى است كه از كارى ناقص مانده باشد، و كمال يعنى چيزى كه از تمام هم بيشتر باشد. بنا بر اين، يك شنونده عرب، تنها در
صورتى از يك گوينده عرب چيزى نمىفهمد كه اعضاى بيانى گوينده ناقص باشد، و گرنه از فرد سالم به خوبى مىشنود و مىفهمد. همچنين كمال را بيش از تمام دانسته اشت. مانند حسن و برترى ذاتى يا عرضى. بنا بر اين، كمال همان تمام است، با مقدارى افزونى. پس كمال اخصّ از تمام است.
گاهى از روى مجاز، هر يك از كمال و تمام به جاى همديگر استعمال مىشوند، مانند آيه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . در كتاب توكيد ابنابىالاصبع گفته شده: تمام و كمال به جاى همديگر استعمال مىشوند. گفته شده: وقتى تمام گفته مىشود به معنى آن است كه پيش از آن نقصى در كار بوده، اما وقتى كمال گفته مىشود يعنى پيش از آن نقصى نبوده است. درباره تفاوتهاى اين دو كلمه، بهاء سبكى در «عروس الافراح» و ابنزملكانى در «شرح تبيان» و بسيارى ديگر سخنها گفتهاند.
اينك اشاره مىكنم كه حرّانى گفته است. كمال يعنى به هدف رسيدن به گونهاى كه پس از آن ديگر هدفى نباشد. ابنكمال هم گفته است: كمال چيزى يعنى دستيابى به غرضى كه در آن بود. پس هر گاه گفته شود كَمُل، به معنى آن است كه غرض آن به طور كامل حاصل شده است.(1)
تا اينجا درباره مكان آيه اكمال دين در قرآن سخن گفتيم، و گفتيم: جايى كه اين آيه قرار داده شده مورد سؤال است. همچنين آيه مستقل است، نه بخشى از آيه احكام گوشتها. اينك پرسش ديگرى پيش روى ما قرار دارد و آن اينكه: معناى اكمال دين و اتمام نعمت چيست و شأن نزول آيه چيست ؟
در اين باره سه ديدگاه وجود دارد:
ديدگاه اول: ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام
اهلبيت عليهمالسلام فرمودهاند آيه اكمال دين روز پنجشنبه هجدهم ذى الحجه در جحفه
1) . تاج العروس فى شرح القاموس: ج 8 ص 103. 97.
هنگام رجوع پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع نازل شده است؛ هنگامى كه خداوند دستور داد تا پيش از آنكه مسلمانان پراكنده شوند و هر كس راه ديار خويش در پيش گيرد، آنان را در غدير خم متوقف سازد و ولايت على عليهالسلام پس از خود را به آنان ابلاغ كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنان را متوقف كرد و دستور خداوند را به آنان ابلاغ كرد.
نمونههايى از احاديث مربوط به اين ديدگاه عبارتند از:
كلينى در «الكافى» از امام باقر عليهالسلام روايتى نقل كرده كه آن حضرت فرمود: واجبات يكى پس از ديگرى نازل مىشد. آخرين واجبى كه نازل شد ولايت بود، كه پس از آن خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» را نازل كرد.
امام باقر عليهالسلام همچنين فرمود: خداوند عزوجل مىفرمايد: پس از اين، هرگز هيچ واجبى را نازل نمىكنم، چرا كه واجبات را برايتان تكميل كردهام.
على بن ابراهيم قمى از صالح بن سندى، از جعفر بن يشير، از هارون بن خارجه از ابوبصير و او از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند؛ مىگويد: در حضور امام باقر عليهالسلام نشسته بودم. مردى به ايشان عرض كرد: از ولايت على عليهالسلام برايم سخن بگو، آيا ولايت او از جانب خداست يا از جانب رسول خدا صلىاللهعليهوآله ؟ امام عليهالسلام از اين سؤال ناراحت شد و فرمود: واى بر تو، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به قدرى خوف خدا داشت كه چيزى بدون دستور خدا بيان نمىكرد. پس بدان ولايت على عليهالسلام را خدا واجب كرده، چنانكه نماز و زكات و روزه و حج را واجب كرده است.(1)
ابومحمد قاسم بن علاء سلسله سند حديثى را تا عبدالعزيز بن مسلم رسانده كه گفت: در مرو همراه امام رضا عليهالسلام بوديم. اوائل ورود به مرو بود، روز جمعه در مسجد جامع گرد آمديم. بحث درباره خلافت و شدت اختلافات درباره آن به ميان آمد. من نزد مولاى خود امام رضا عليهالسلام رفتم و ايشان را از گفتگوى پيش آمده خبر دادم، امام عليهالسلام تبسمى كرد و سپس فرمود:
1) . الكافى: ج 1 ص 289.
اى عبدالعزيز ! مردم نادانى كردند و از نظر خود برگشتند و نيرنگ زدند. براى آنكه خداوند عزيز و بزرگ زمانى جان پيامبرش صلىاللهعليهوآله را گرفت كه دين را برايش كامل كرده بود، قرآن را بر او نازل كرده بود كه حكم هر چيزى از قبيل حلال، حرام، حدود، احكام و تمام آنچه را مردم نياز دارند، به طور كامل در آن بيان كرده بود، و فرمود: «ما فَرَّطنا فِى الكِتابِ مِن شَىءٍ»(1): «در اين كتاب هيچ چيزى را فروگذار نكرديم» . همچنين در حجة الوداع كه روزگار پايانى عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را نازل فرمود. امر امامت از امور كامل كننده دين است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت مگر آنكه معالم دين را براى امت خويش تبيين نمود. راه را برايشان روشن كرد، و در حالى آنان را ترك كرد كه آنان را در مسير حق قرار داده بود، و على عليهالسلام را به عنوان امام و رهبر تعيين فرمود. بدين ترتيب هيچ يك از نيازهاى امت را مبهم و ناگفته نگذاشت. پس هر كس گمان كند خداوند دينش را كامل نكرده در حقيقت كتاب خدا را رد كرده، و هر كس كتاب خدا را رد كند در حقيقت به آن كافر شده است.
آيا آنان جايگاه امامت و رابطه آن با امت را مىشناسند تا انتخاب امام به اختيار خودشان باشد ؟ جلالت قدر امامت، شأن عظيم و رتبه والاى آن چنان است كه براى مردم امكان آن نيست كه با عقل خويش همه جوانب آن را بشناسد و در اعماق آن راه يابند، يا با نظر خود به آن برسند تا بتوانند به انتخاب خود امامى برگزينند.
امامت مقامى است كه خداوند تنها به ابراهيم خليل عليهالسلام داده است. آن هم پس از آنكه ابراهيم عليهالسلام به مقام نبوت و خلّت (دوستى) خداوند رسيد، توانست حائز رتبه امامت شود. امامت فضيلتى است كه خداوند ابراهيم عليهالسلام را به آن مفتخر ساخته، و نام و يادش را به وسيله آن بالا برد، و آنگاه به او فرمود: «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما» : «من تو
1) . انعام / 38.
را امام مردم قرار دادم» . حضرت ابراهيم عليهالسلام از خوشحالى عرضه داشت: (پروردگارا) «وَ مِن ذُرّيَّتى» : آيا از خاندان من هم كسى به اين مقام مىرسد ؟ خداوند تبارك و تعالى فرمود: «لا يَنالُ عَهدِى الظالِمَينَ»(1): «عهد من هرگز به مردم ستمكار نخواهد رسيد» . بنا بر اين، آيه امامت هر فرد ظالمى تا روز قيامت باطل شده، و تنها انسانهاى پاك و برگزيده شايستگى اين مقام را خواهند داشت.
اين روش همچنان بوده و امامت در ميان فرزندان صالح و پاك ابراهيم عليهالسلام وجود داشته، هر يك از ديگرى آن را به ارث بردهاند و نسلى به نسل ديگر منتقل كردهاند. تا به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله رسيد، كه خداوند بزرگ و والا فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ وَ هذَا النَبىُّ وَ الَذينَ آمَنوا وَ اللّهُ وَلىُّ المُؤمِنينَ»(2): «نزديكترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيامبر و امتش كه اهل ايمان هستند و خدا دوستدار مؤمنان است» .
پس امامت نخست به پيامبر صلىاللهعليهوآله (يا مقام نبوت) اختصاص داشت، و آن حضرت بر اساس آئينى كه خداوند واجب فرموده آن را به على عليهالسلام عطا كرد، و پس از آن حضرت نيز در ميان فرزندان پاك ايشان قرار گرفت.
همان كسانى كه خداوند به آنان علم و ايمان داده است و درباره آنان فرموده است: «قالَ الَذينَ أوتوا العِلمَ وَ الإيمانَ لَقَد لَبِثتُم فى كِتابِ اللّهِ إلى يَومِ البَعثِ»(3): «و آنان كه به مقام علم و ايمان رسيدهاند به آن فرقه بدكار گويند شما تا روز قيامت در عالم علم خدا مهلت يافتيد» . بنا بر اين، امامت تا روز قيامت در فرزندان على عليهالسلام خواهد ماند، زيرا كه پس از محمد صلىاللهعليهوآله پيامبرى نخواهد آمد.
پس اين نادانها چگونه خود (امام خود را) انتخاب مىكنند ؟ ! ... .(4)
ديدگاه دوم: دستهاى از مفسران اهلسنت كه با ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام موافق اند
علماى اهلسنت درباره بيعت غدير بالغ بر صدها روايت نقل كردهاند، كه بعضى از روايتشان از صحت بسيار بالايى در نزد خودشان برخوردار است.
برخى از آن روايات را عدهاى از علماى متقدم آنان مانند طبرى - مورخ معروف - در كتاب «الولاية» گرد آورى كرده، به گونهاى كه بيان طرق روايى و متن روايات آن در دو جلد به سامان رسيده است.
روايات اين كتاب تصريح دارد به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت على عليهالسلام را به همراه خود بالاى منبر برد و دستانش را چنان بالا برد كه سفيدى زير بغلهاى هر دو نمايان شد. آنگاه دستورى كه خداوند درباره على عليهالسلام به ايشان داده بود به مردم ابلاغ كرد.
حتى عدهاى از افراد متعصب اهلسنت و عامه از محمد بن جرير طبرى به خاطر تأليف اين كتاب انتقاد كردهاند، براى آنكه شيعيان با استناد به آن كتاب با آنان مجادله مىكنند.
همچنين برخى روايات غدير در نزد اهلسنت تصريح دارد كه آيه اكمال دين روز غدير در جحفه و پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت على عليهالسلام را ابلاغ كرد نازل شده است. اما شايان توجه و دقت است كه بيشتر علماى اهلسنت با آنكه روايات غدير را صحيح و معتبر مىدانند. اما احاديثى را كه نزول آيه اكمال دين را روز غدير دانسته قبول نكردهاند، بلكه همان نظر خليفه عمر و معاويه را پذيرفتهاند كه آيه در روز عرفه نازل شده است.
عدهاى از علماى متقدم و متأخر شيعه نيز احاديث بيعت غدير را جمع آورى كردهاند، كه مشهورترين آنها سيد حامدحسين محمد بن محمدقلى كنتورى لكهنوى (م 1306 ق) در كتاب «عبقات الانوار» و شيخ عبدالحسين امينى در كتاب «الغدير» و قاضى سيد نوراللّه حسينى مرعشى شوشترى در كتاب «احقاق الحق» و سيد ميلانى در كتاب «نفحات الازهار» مىباشند.
صاحب «الغدير» شمار زيادى از روايات را از منابع اهلسنت نقل كرده است كه همه آنها گفتهاند: آيه اكمال دين در روز غدير و پس از معرفى على عليهالسلام به ولايت نازل شده است. اينك خلاصهاى از آن روايت را مرور مىكنيم:
علامه امينى در آغاز اين روايت مىگويد: از جمله آياتى كه در روز غدير و در شأن على عليهالسلام نازل شده آيه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» مىباشد. آنگاه تعدادى از منابعى كه اين روايات را ذكر كرده نام مىبرد:
حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) در كتاب «الولاية» با سندهاى خود از زيد بن ارقم روايت مىكند: نزول آيه كريمه اكمال دين در روز غدير خم و درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام بوده است.
حافظ ابنمردويه اصفهانى (م 410 ق) از طريق ابوهارون عبدى، از ابوسعيد خدرى... ، سپس از ابوهريره روايت مىكند.
حافظ ابونعيم اصفهانى (م 430 ق) كتابى دارد به نام «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» : آياتى كه درباره على عليهالسلام نازل شده است. او در اين كتاب از ابوسعيد خدرى روايت مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم مردم را به ولايت على عليهالسلام دعوت كرد؛ نخست دستور داد خار و خاشاك زير درخت رُفته شود، و آن روز پنجشنبه بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را صدا كرد. دو بازوى او را گرفت و بلند كرد، چنان دستهايش را بالا برد كه مردم سفيدى زير بغلهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدند. هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » نازل شد.
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى (م 463 ق) در كتاب «تاريخ بغداد» از ابوهريره روايت كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام هم مولاى او است. عمر بن خطاب گفت: به به اى پسر ابوطالب، اكنون مولاى من و مولاى همه مسلمانان شدهاى. سپس خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » را نازل فرمود.(1)
1) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
5 . حافظ ابونعيم سجستانى (م 477 ق) در كتاب «الولاية» به سند خود از يحيى بن عبدالحميد حمّانى كوفى، از قيس بن ربيع، از ابو هارون، از ابوسعيد خدرى ... .
6 . ابوالحسن ابنمغازلى شافعى (م 483 ق) در كتاب «المناقب» به نقل از ابوبكر احمد بن محمد بن طاوان روايت كرده كه گفت: ابوالحسن احمد بن حسين بن سماك به ما خبر داد و گفت: ابومحمد جعفر بن محمد بن نصير خلدى برايم حديثى نقل كرد و گفت: اين حديث را على بن سعيد بن قتيبه رملى برايم نقل كرد و گفت: ... از ابوهريره روايت شده... .
8 . حافظ ابوالقاسم بن عساكر شافعى دمشقى (م 571 ق) اين حديث (شماره 7) را با همين طريق از ابنمردويه نقل كرده، و او هم از ابوسعيد و ابوهريره روايت مىكند.(1)
همچنين در همان كتاب «المناقب» ص 94 به نقل از ضمره، از ابنشوذب، از مطر وراق تا آخرين راوى كه از خطيب نقل كرديم، عين همان حديث را بدون كم و زياد نقل كرده است.
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 259.
ابوالفتح نطنزى در كتاب خود «الخصائص العلوية» ص 43، با همان طريق خطيب بغدادى و از خدرى و جابر انصارى همان روايت را نقل كرده است... .
ابنحامد سعدالدين صالحانى مىگويد: شهابالدين احمد در كتاب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» چنين روايت كرده است: از طريق روايت مجاهد به دست آمده كه گفته است: آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در غدير خم نازل شده است، و از همين رو رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده است: اللّه اكبر بر اكمال دين، اتمام نعمت، خشنودى خداوند به انجام رسالت من و ولايت على عليهالسلام.
شيخالاسلام حموينى حنفى (م 722 ق) در باب دوازدهم كتاب «فرائد السمطين» گفته است: شيخ تاجالدين به من خبر داد... .(1)
ديدگاه سوم: نظريه عمر و مشهور اهلسنت
عمر بر اين عقيده است كه آيه اكمال دين در روز جمعه، روز عرفه حجة الوداع نازل شده، و همين نظر نيز ميان اهلسنت مشهور مىباشد.
در صحيح بخارى، طارق بن شهاب به نقل از عمر بن خطاب روايت كرده است كه خود عمر گفت: مردى يهودى به من گفت: اى اميرالمؤمنين ! آيهاى در كتاب قرآن شما هست كه اگر درباره ما يهوديان نازل مىشد ما آن روز را جشن مىگرفتيم ! گفتم: آن كدام آيه است ؟ مرد يهودى گفت: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . گفتم: ما مىدانيم آن مكان و روزى را كه اين آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد. آنحضزت در عرفه ايستاده بود و روز جمعه بود.(2)
بخارى در جايى ديگر درباره اين آيه دو روايت ديگر نقل كرده است:
طارق بن شهاب گويد: مردمى از يهود گفتهاند: اگر اين آيه درباره ما نازل شده بود، آن روز را عيد قرار مىداديم. عمر گفت: كدام آيه ؟ آنان گفتند: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . عمر گفت: من مىدانم كه اين آيه در كجا نازل شده است؛ اين آيه زمانى نازل شد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشغول انجام اعمال عرفه بود.
طارق بن شهاب گويد: يهوديان به عمر گفتند: شما آيهاى را مىخوانيد كه اگر درباره ما نازل مىشد، همان روز را جشن مىگرفتيم (و عيد قرار مىداديم) . اين بار هم عمر گفت: من مىدانم كه كجا و چه زمانى نازل شده است و رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام نزول اين آيه كجا بود؛ لحظهاى كه اين آيه نازل شد روز عرفه بود، و به خدا سوگند من هم در عرفه بودم. سفيان مىگويد: شك دارم كه آن روزى كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » نازل شد جمعه بود يا نه !(1)
طارق بن شهاب گويد: مردى يهودى به عمر گفت: يا اميرالمؤمنين ! اگر آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» براى ما نازل شده بود، هر آينه آن روز را عيد خود قرار مىداديم. عمر هم گفت: من هم مىدانم اين آيه در چه روزى نازل شده است؛ اين آيه روز عرفه و روز جمعه نازل شد. طريق روايت اين حديث اينگونه است كه سفيان آن را از مسعر، و مسعر از قيس، و قيس هم از طارق شنيده است.(2)
منابع اهلسنت همين روايت بخارى را از طرق متعدد روايت كردهاند، و اكثر علما نيز به همان عمل كردهاند، و هيچ هم توجه نكردهاند كه بعضى از علماى خودشان مانند سفيان ثورى و نسائى شك دارند كه روز عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده يا خير ! همچنين توجه نكردهاند به رواياتى كه از علما و راويان خودشان نقل شده كه موافق نظر اهلبيت عليهمالسلام مىباشد. علت اين بىتوجهى آن است كه خليفه عمر نگفته آيه در روز غدير نازل شده، بلكه او گفته: آيه نه روز پيش از غدير در عرفات نازل شده است. بنا بر اين، نظر و گفته او به كلى بر همه نظرها و روايات مقدم مىباشد !
سيوطى در كتاب «الاتقان» درباره آيههايى از قرآن كه در سفر نازل شدهاند، مىگويد: از جمله آياتى كه در سفر بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» است.
در روايتى صحيح از عمر نقل شده كه اين آيه در شب عرفه روز جمعه سال حجة الوداع نازل شده است، و از قضا روايت عمر، از نظر سند طرق مختلف دارد. اما ابنمردويه از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه آيه در روز غدير خم نازل شده است.
همچنين ابنمردويه روايتى از ابوهريره نقل كرده كه در آن آمده است: روز نزول اين آيه هجدهم ذى الحجه و هنگام بازگشت رسول خدا از حجة الوداع مىباشد. در حالى كه سيوطى مىگويد: هيچ يك از اين دو حديث صحيح نيست.
سيوطى در «الدرّ المنثور» مىگويد: ابنمردويه و ابنعساكر با سند ضعيف از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه ابوسعيد گفته است: زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير به ولايت منصوب كرد، جبرئيل نازل شد و اين آيه را خواند: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .
همچنين ابنمردويه، خطيب بغدادى و ابنعساكر به سند ضعيف از ابوهريره روايت كردهاند كه گفته است: چون روز غدير - يعنى روز هجدهم ذى الحجه - شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس كه من مولاى اويم، على عليهالسلام هم مولاى او است. سپس خداوند اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .(1)
موضع سيوطى در اين باره همان موضعى است كه علوم علماى اهلسنت اتخاد كردهاند. اما اين بدان معنى نيست كه آنان حديث غدير را ضعيف بدانند، بلكه از نظر آنان حديث غدير صحيح مىباشد. اما آنان با تمسك به گفته عمر كه در كتابهاى مجامع روايى و احاديث صحيحه وارد شده، معتقدند آيه پيش از روز غدير نازل شده است ! آنان اين قول را گرفتهاند، حتى اگر حديث صحيحى مخالف آن باشد يا و لو آنكه حساب و تاريخ نيز با آن موافقت نداشته باشد.
1) . الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 75.
از جمله كسانى كه نسبت به رأى عمر تعصب بيشترى نشان مىدهد، ابنكثير دمشقى است، كه گوشهاى از تفسير او بر آيه اكمال دين را مىخوانيم:
اسباط از سدى نقل كردخ كه او گفته است: اين آيه در روز عرفه نازل شده، و پس از آن هيچ حلال و حرام ديگرى نيامده است. ابنجرير و عدهاى گفتهاند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله 81 روز پس از روز عرفه از دنيا رحلت كرد. اين هر دو روايت را ابنجرير نقل كرده است.
سپس ابنكثير روايت مسلم و احمد و نسائى و ترمذى را - كه بيشتر به آن اشاره كرديم - نقل كرده و گفته است: سفيان گويد: من شك دارم روزى كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد روز جمعه بود يا نه !
شك سفيان اگر در اصل روايت باشد، كه نوعى پرهيزكارى و احتياط به شمار مىآيد، مانند آنكه شك مىكنند آيا استادش چنين روايتى به او گفته يا نه. اما اگر شك او در اين باشد كه آيا وقوف در عرفات در حجة الوداع روز جمعه بوده يا نه، اين تنها يك اشتباه و خيال ورزى از جانب خود سفيان است، زيرا اينكه عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده امرى است معلوم، و همه علما به آن يقين و قطع دارند، و احدى از سيره نويسان و مورخان و فقها درباره آن اختلاف نظر نكردهاند.
از طرفى روايات متواتر زيادى هم در اين باره وارد شده است كه كسى در صحت آنها هيچ شكى به خود راه نمىدهد. در هر صورت خداوند آگاهتر است و درباره اينكه عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده، احاديث مختلفى از طرق مختلف از عمر نقل شده است.
چنانكه ابنجرير از قبيصه يعنى ابنابىذئب روايت كرده كه گفت: كعب گفته است: اگر اين آيه اكمال دين بر هر امتى نازل مىشد، به دقت بررسى مىكردند كه در چه روزى نازل شده است. آنگاه همان روز را عيد قرار مىدادند و جشن بر پا مىكردند.
عمر گفت: اى كعب، كدام آيه را مىگويى ؟ گفت آيه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» را. عمر گفت: به تحقيق من روز و مكان نزول اين آيه را مىدانستم. در روز جمعه و روز عرفه نازل شده، كه هم روز عرفه و هم جمعه بحمد اللّه براى ما عيد است.(1)
ابنجرير مىگويد: ... عمرو بن قيس سكونى براى ما حديث كرد كه معاوية بن ابىسفيان بالاى منبر بود، شنيدم به آيه اكمال دين پرداخته و چنين مىگويد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در روز عرفه در جمعه نازل شده است.
ابنجرير آنگاه مىگويد: برخى گفتهاند اين «اليوم» آخر معلوم نشد چه روزى است ! سپس از طريق عوفى از ابنعباس روايت مىكند كه: براى مردم معلوم نشد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» كدام روز است. برخى گفتهها حكايت از آن دارد كه آيه در مسير بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بر ايشان نازل شده است.
آنگاه ابنكثير با ديدن اين روايات و تحليلها مىگويد: در پاسخ اين رواياتى كه روز نزول آيه را مشخص نمىكنند، بايد بگويم: ابنمردويه از طريق ابوهارون از ابوسعيد خدرى روايت مىكند كه آيه اكمال دين روز غدير خم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد؛ زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرمود: هر كس من مولاى اويم، على عليهالسلام هم مولاى او است. او سپس از ابوهريره نيز چنين روايت كرده كه روز نزول آيه اكمال دين هجدهم ذى الحجه مىباشد؛ زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشت.
ابنكثير پس از نقل اين روايت مىگويد: هيچ كدام از اين احاديث صحيح نيستند، بلكه نظريه حق بدون شك و شبهه آن است كه آيه در روز عرفه نازل شده كه روز جمعه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عمر بن خطاب، على بن ابىطالب عليهالسلام، نخستين پادشاه اسلام معاوية بن ابىسفيان، مفسر قرآن عبداللّه بن عباس و سمرة بن جندب نزول اين آيه را روز عرفه دانستهاند. روايت عمر را شعبى و قتاده بن دعامه و شهر بن حوشب و عده زيادى از امامان و علما نقل كردهاند، و ابنجرير طبرى نيز همان را اختيار كرده است.(2)
ملاحظه مىشود ابنكثير نمىخواهد اعتراف كند به اينكه عرفه حجة الوداع در جمعه بوده يا نه مورد شك است. چرا چنين شكى را نمىپذيرد ؟ زيرا پذيرش اين نظر با نظر عمر مخالف مىباشد ! از اين رو نيز تشكيك صريح راوى معتبرى چون سفيان ثورى در جمعه بودن عرفه حجة الوداع بر ابنكثير گران آمده، و در صدد بر آمده تا به نوعى چهره سفيان را مخدوش كند.
از جمله دلايلى كه مىرساند راويان حديث هم شك دارند كه آيا روز عرفه حجة الوداع روز جمعه بود يا نه، روايتى است كه طبرى نقل كرده است. ولى ابنكثير حتى اشارهاى هم به آن نمىكند: ابنمثنى براى ما نقل حديث كرد و گفت: حديث گفت براى ما عبدالوهاب از داوود كه گفت به عامر گفتم: يهوديان مىگويند چگونه عربها روزى را كه خداوند دينشان را در آن كامل كرده عزيز نمىشمارند و آن را حفظ نمى كنند ؟ ! عامر گفت: گفتم: منظور يهود كدام روز است ؟ عامر گفت: روز عرفه؛ خداوند در روز عرفه آيه اكمال دين را نازل فرمود.
عده ديگرى گفتهاند: آيه اكمال دين (اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم) در روز دوشنبه نازل شده است. همچنين گفتهاند: سوره مائده در مدينه نازل شده است. آنكه مىگويد سوره مائده در مدينه نازل شده، به اين روايت استدلال مىكند: مثنّى برايم حديث كرد و گفت: حديث نمود براى ما اسحاق و گفت: محمد بن حرب براى ما روايت كرده كه ابنلهيعه نقل حديث كرده براى ما، از خالد بن ابىعمران، از حنش و از ابنعباس كه گفت: پيامبر شما صلىاللهعليهوآله روز دوشنبه به دنيا آمد، روز دوشنبه از مكه بيرون رفت، روز دوشنبه وارد مدينه شد، و سوره مائده روز دوشنبه نازل شد، كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در آن است، و آغاز تشريع نماز هم روز دوشنبه بوده است.
طبرى سپس در ادامه مىگويد: نزديكترين و بهترين نظرها درباره زمان نزول آيه، قولى است كه از عمر بن خطاب روايت شده كه آيه اكمال دين در روز عرفه كه روز جمعه بود نازل شده است، زيرا سند آن صحيح و سند روايات مقابل آن سست است.(1)
1) . تفسير طبرى: ج 4 ص 111.
هر پژوهشگرى مىتواند براى كشف تاريخ درست نزول آيه اكمال دين، احاديث حجة الوداع را مورد تحقيق و بررسى قرار دهد. براى آنكه آخرين حج پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حجة الوداع ناميده شده - در حالى انجام گرفت كه پيش از آن خداوند پايان عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله را گوشزد كرده بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز كاملاً آماده شده بود، و بيشتر مسلمانان نيز در جريان قرار گرفته بودند.
از اين رو تعداد حجاج حاضر در حجة الوداع بين هفتاد تا 120 هزار نفر تخمين زده شده است، و حوادث متعددى از حجة الوداع سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و رفتار آن حضرت در آن سفر عبادى نقل كردهاند. روايت كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثناى حجة الوداع پنج مرتبه يا بيشتر براى مردم خطبه خواندند.
روز حركت آن حضرت از مدينه، مكانهايى كه در مسير راه از آن گذشت و يا توقف كرد، چه زمانى داخل مكه شد، و چه زمانى و چگونه اعمالش را به جا آورد و ... ، همه را ثبت كردهاند. پس از آن، بازگشت آن حضرت و جرياناتى كه در راه با آن برخورد كرده، تا زمانى كه وارد مدينه منوره شده و حدود دو ماه باقى مانده، عمر شريفش را در آن گذرانده، همه را روايت كردهاند.
بنا بر اين، عنصر تعيين وقت و تعيين تاريخ در چنين مسئله حساسى بسيار سرنوشتساز مىباشد، و در هنگام تعارض دو نظر هر كدام با آن عنصر تعيين شده سازگار باشد، ترجيحا حكم به صحت آن مىشود.
در مورد اين مسئله - يعنى اختلاف بر زمان و مكان نزول آيه اكمال دين - عنصر زمان ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام و ديدگاه آن عده از اهلسنت را كه با اهلبيت عليهمالسلام موافقند ترجيح مىدهد. البته در ترجيح ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام عنصر تعيين زمان و تاريخ مرجح انحصارى نيستند. بلكه مرحجات منطقى ديگرى هم وجود دارد، كه يكايك آنها را در اينجا يادآور مىشويم:
تعارضى كه در اينجا هست تنها تعارض بين دو حديث نيست كه سند يكى صحيحتر و از نظر طريقهاى روايتى طرق بيشترى داشته باشد، چنانكه بعضى اين توهم را كردهاند. بلكه تعارض در اينجا بين حديث از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نظر خليفه عمر مىباشد.
احاديثى كه اهلسنت آن را ضعيف دانسته و رد كردهاند، اتفاقا احاديثى هستند كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده و همه هم از نظر سند قوى مىباشند. درحالى كه احاديث بخارى و ديگران گفته شخص عمر مىباشد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله اسناد داده نشده است.
براى يك پژوهشگر اهلسنت كافى نيست كه در بيان شأن نزول قرآن به گفته عمر استدلال كند، و با تمسك به آن حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را - كه بيانگر سبب نزول قرآن است - رد كند. بلكه بايد درباره سند و متن حديث تحقيق كند. اگر حديث در نظر او صحيح بود به آن عمل كند و قول عمر را رها نمايد، و اگر حديث صحيح نبود بايد به نظرات متعارض صحابه رجوع كند و در صورت امكان بين احاديث موثق آنها جمع كند، و اگر امكان جمع نبود بعضى را با ملاكهايى ترجيح دهد و بقيه را رها كند. در حالى كه علماى اهلسنت درباره آيه اكمال دين متأسفانه به اين روش عمل نكردهاند.
اگر ما از موضع خود تنزّل كرديم و گفتيم احاديث اهلبيت عليهمالسلام و احاديث آن دسته از علماى اهلسنت كه موافق نظر اهلبيت عليهمالسلام هستند فقط نظر اهلبيت عليهمالسلام و طرفداران آنهاست، در نتيجه حديث آنها هم به پيامبر صلىاللهعليهوآله اسناد داده نمىشود. در اين صورت تعارض ميان دو دسته از صحابه و يا تعارض بين نظر صحابى و نظر بعضى از ائمه اهلبيت عليهمالسلام پيش آمده است.
در اينجا مىگوييم: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به امتش توصيه كرد تا دين را از اهلبيتش عليهمالسلام بگيرند، ولى وصيت نكرد كه امت دين را از صحابهاش بگيرند. اين مطلب در حديث ثقلين - كه نزد همه مسلمانان صحيح و متواتر مىباشد - بيان شده است.
چنانكه احمد بن حنبل در مسند خود از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم، كه يكى از آنها از ديگرى بزرگتر است؛ يكى كتاب خدا ريسمان كشيده از آسمان به زمين است، و ديگرى عترت و اهلبيتم عليهمالسلام مىباشند. اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
اين حديث از نظر همه مسلمانان در عالىترين درجه صحت قرار دارد، كه دلالت مىكند يگانه منبع دين پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله اهلبيت عليهمالسلام آن حضرت هستند، و در مقام تعارض نظر آنان با ديگران نظر اهلبيت عليهمالسلام ترجيح داده مىشود.
روايتى كه از عمر بن خطاب نقل شده خود داراى تعارض است، و تعارضش موجب توقف در عمل به آن مىشود. اگر از عمر روايت شده كه عرفه حجة الوداع روز جمعه بود، همچنان از او روايت شده كه روز عرفه حجة الوداع در روز پنجشنبه واقع شده و روز جمعه نبود.
در تأييد تعارض گفتههاى عمر، روايات او را از سنن نسايى استخراج مىكنيم. نسايى مىگويد: اسحاق بن ابراهيم به ما خبر داد و گفت: عبداللّه بن ادريس، از پدرش، از قيس بن مسلم، از طارق بن شهاب به ما خبر داد كه گفت: فردى يهودى به عمر گفت: اگر آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بر ما نازل مىشد، ما آن روز را عيد قرار مىداديم. عمر گفت: من مىدانم روز و شبى كه اين آيه در آن نازل شد شب جمعه بود، و ما به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات بوديم.
شگفت و جالب آن است كه نسائى در جلد هشتم سنن: ص 114، روايت ديگرى از عمر نقل كرده و گفته است: آيه در عرفات در روز جمعه نازل شده است.
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 3 ص 14، 17 - 26 و ج 4 ص 366، 371. سنن دارمى: ج 2 ص 43. صحيح مسلم: ج 7 ص 122. مستدرك حاكم: ج 2 ص 109، 148، حاكم ابن حديث را به شرط آنكه مسلم و بخارى تصريح به صحت كردهاند صحيح مىداند. سنن بيهقى: ج 2 ص 148 و... .
روايت بخارى از سفيان ثورى - كه از بزرگان حديث و عقيده در ميان اهلسنت است - را پيش از اين نقل كرديم. در آن روايت، سفيان موافق اين نظر نيست كه روز عرفه حجة الوداع در جمعه واقع شده باشد. لذا مىگويد: من شك دارم عرفه در روز جمعه بوده يا نه ؟
اتفاقا در اين مورد تعدادى روايت وجود دارد كه شك سفيان را تأييد مىكند. بلكه از اين روايات ظاهر مىشود كه سفيان يقين داشت به اينكه عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع نشده بود و فقط از روى مدارا با جماعت عمر بود كه همه روايات مربوط به حوادث حجة الوداع و تمام حوادث تاريخ اسلام را بر اين اساس تهيه و مرتب كردهاند كه روز عرفه حجة الوداع روز جمعه بوده است.
همه مىدانند عيد مسلمانان روز عيد قربان است نه روز عرفه. ما روايتى پيدا نكردهايم كه روز عرفه عيد شرعى مسلمانان باشد. ادعاى عيد بودن روز عرفه را تنها عمر بن خطاب عنوان كرده ! و هيچ يك از مسلمانان با او هم عقيده نشدند. در حالى كه چنين ادعايى در نظر سنيان بدعت محسوب مىشود.
اگر بر اساس روايت نسائى، عرفه حجة الوداع - كه آيه اكمال در آن نازل شده - در روز پنجشنبه واقع شده بوده است. پس عيدى نمىماند كه عيد نازل شده جديد با آن برخورد كند. در نتيجه نيازى به قانون ادغام اعياد همزمان الهى ندارد، تا ادعاى عمر صحت داشته باشد.
پس معناى جواب خليفه به اين روايت آن است كه شايسته است روز نزول آيه اكمال دين عيد باشد، ولى آيه آن دو روز پيشتر نازل شده است و ما آن را عيد قرار نداديم ! اين خود سخنى دو پهلو و بى پايه است.
روايت عمر با آنچه اهلسنت از راويان خودشان به سند صحيح روايت كردهاند تناقص دارد. آن فرد يهودى كه درباره آيه اكمال دين با عمر سخن مىگويد، از آيه چنين فهميده است كه خداوند متعال تشريع اسلام را كامل كرده و در روز نزول آيه اكمال دين به پايان رسانده، و عمر نيز اين تفسير و برداشت را از او پذيرفته است.
بر اساس اين تفسير، آيه اكمال دين قطعا بايد پس از نزول همه واجبات نازل شده باشد. پس با پذيرش اين تفسير، عمر نيز بايد به آنچه اهلبيت عليهمالسلام و سدى و ابنعباس و ديگران گفتهاند گردن نهاده باشد؛ كه پس از آيه اكمال دين هيچ واجب و حكمى نازل نشده است. اين در حالى است كه به گفته خود عمر، آيه اكمال دين پيش از آيات كلاله و احكام ارث و امثال آن نازل شده است. پس مطابق اين نظر بايد به فرد يهودى مىگفت: معنى آيه چنان نيست كه تو پنداشتى، بلكه عدهاى از احكام و شرايع دين باقى مانده، و پس از آيه اكمال دين نازل شدهاند. از اين رو، شايسته است همان روزى كه آخرين حكم واجب الهى نازل شده عيد قرار داده شود.
وقتى روايت يك راوى با هم متناقض و متعارض مىشوند، قاعده آن است كه در عمل به همه آنها توقف شود. پس بايد از عمل به همه روايات عمر درباره آخرين آيه قرآن و زمان نزول آيه اكمال دين جلوگيرى شود.
از سوى ديگر، خود خليفه اذعان دارد كلمه «اليوم» در آيه، همان روز معينى است كه آيه اكمال دين نازل شده، نه آنكه زمانى مجمل باشد، و نه يك روز در سال گذشته مانند فتح مكه، و نه روزى كه مثلاً يك ماه ديگر خواهد آمد.
اگر به اين اذعان خليفه ترتيب اثر داده شود، لازمهاش آن است كه سخن طبرى را كه عمدا و به خاطر موافقت با عمر رواياتش را انتخاب كرده، و همچنين همه رواياتى كه مىخواهند كلمه «اليوم» را كلمهاى عام بدانند و يا مىخواهند آن را به روز فتح مكه نسبت دهند، رد كنيم.
قرطبى در تفسير قرآن مىگويد: گاهى به ساعتى از زمان هم يوم گفته مىشود. چنانكه خداوند مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» جمع يوم مىشود «ايام» . اصل ايام ايوام بود كه با ادغام و او در الف خوانده مىشود ايام.(1)
گاهى مقصود از روز، پارهاى از آن است. چنانكه گاهى به بخشى از ماه، يك ماه گفته مىشود. مثلاً در فلان ماه يا در فلان سال چنين و چنان كردم. در حالى كه كار انجام شده در تمام ماه يا سال صورت نگرفته است. چنين استعمالى در ميان عرب و عجم رايج است.
جوابى كه خليفه به مرد يهودى داد، نه براى يهودى قانع كننده بود و نه براى هيچ مسلمانى، چرا كه:
اگر خليفه مىخواست از همزمانى عيد اكمال دين با عيد ديگرى عذر بخواهد و بگويد چون با عيد ديگرى مصادف شد پس ما آن را عيد نگرفتيم، در اين صورت يهودى مىتوانست در جواب او بگويد چرا خداى شما با نزول اين آيه در چنين روزى عيد شما را خراب كرد ؟
و اگر مىخواست عيد اكمال دين را با عيد عرفه ادغام كند تا عيد اكمال دين جزئى از عيد عرفه باشد، باز هم جاى سؤال است كه يعنى شما روز اكمال دين را با عيد عرفه به صورت مشترك عيد قرار داديد، و در حقيقت روز اكمال دين را نصف يك عيد به حساب آوريد. فرضا كه حتى چنين چيزى را نيز از خليفه بپذيريم، اثر چنين عيدى در كجاى تاريخ اهلسنت مشاهده مىشود ؟
اگر هم مقصود خليفه آن بود كه چون اين روز شريف و عيد بزرگ با روز جمعه و روز عرفه همزمان شده، پس در آنها ادغام شده و يا آنها اين روز را در خود فرو خوردهاند و مسئله به پايان رسيده است ! باز هم گفته مىشود: در حالى كه خداوند
1) . الجامع لاحكام القرآن: ج 1 ص 61 ، 144.
مىدانست اين عيد در برخورد با عيدهاى ديگر ناديده گرفته مىشود، چرا آن را همزمان با آنها قرار داد ؟ آيا خداوند عمد داشت كه اين عيد را در عيدهاى ديگر حلّ كند ؟ يا آنكه خدا - العياذ باللّه - بر اثر فراموشى عيدى را همزمان با عيد ديگر نازل كرد و مسلمانان هم قرار را برآميختگى و ادغام يا نصف كردن عيدها گذاشتند ؟ !
بر فرض اگر چنين بوده باشد، چه كسى تصميم به ادغام گرفت ؟ چه كسى شايسته است تا يك عيد الهى را در عيدى ديگر ادغام كند، يا عيدى ربانى را طعمه عيدى ديگر كند ؟
امت اسلامى را چه شده بود كه خبر از برخورد عيدهاى ربانى در عرفه نداشت ؟ تا آنكه يك يهودى در عصر خلافت عمر از راه برسد و آنان را از آن ماجرا باخبر كند ! و آنگاه خليفه مسلمانان به يهودى بگويد موافق ادعاى او است، و آنگاه خليفه خبر برخورد اعياد الهى در عرفات را به يهودى و به مسلمانان برساند؛ و بگويد حكم شرعى در چنين موردى آن است كه دو عيد در همديگر ادغام شوند و مصلحت آن است كه عيد سابق بر جاى بماند !
آيا اينگونه حكم صادر كردن درباره اعياد، احكام ربانى اسلامى است يا احكامى است كه از برداشت و سليقه شخصى افراد بر مىخيزد ؟ مانند قوانين راهنمايى و رانندگى يا قوانين مربوط به برخورد و همزمانى اعياد دينى و ملى !
پس اشكالى كه فرد يهودى مطرح كرد همچنان پيش روى خليفه و پيروانش پا بر جاست. چون خليفه راه حلى براى آن نيافت، بلكه تنها به نوعى اعتراف كرد كه اشكال يهودى وارد است، و سپس هم احكامى صادر كرد كه امكان قبول آن نيست. همچنين هر چه گفت از نزد خود گفت، و در هيچ يك از گفتههاى خود حتى اشارهاى هم نكرد كه چنين چيزى را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهام.
خليفه مسلمانان اعتراف كرد كه روز نزول آيهى اكمال دين براى مسلمانان روزى بزرگ و سرنوشت ساز و تاريخى است، زيرا خداوند تشريع و تنزيل اسلام را در آن
روز به حد كمال رسانده و نعمتش را بر امتش تمام نموده و دينى براى آنان برگزيده تا بر اساس آن حركت كنند و امتهاى ديگر را نيز به دين خود دعوت كنند.
چنين روز بزرگى شايسته است در كنار عيد فطر و قربان و جمعه، به عنوان يكى از اعياد شرعى امت اسلامى قرار داده شود، تا مسلمانان گرد هم آيند و مجلس جشن و سرور بر پا كنند. چنانكه اگر امت ديگرى چنين روز مباركى مىداشت حتما آن را عيد اعلام مىكرد، چرا كه حق چنين روزى شرعا آن است كه عيد باشد.
البته خليفه با پيشنهاد يهودى با همه اينها موافقت كرده، و هم از اين جهت است كه در فقه اهلسنت ما عيد اكمال دين به عنوان عيد شرعى ساليانه، در كنار عيد فطر و قربان و عيد هفتگى جمعه گرامى داشته مىشود.(1)
هر كس به ديده دقت در اين مسئله نظر كند، در مىيابد كه خليفه از دو ناحيه در ورطه اشتباه افتاده است؛ از طرفى سخن خود را درباره آخرين آيه نازل شده قرآن نقض كرده است، و از سوى ديگر درخواست عيد بودن روز نزول آيه را تا روز قيامت به روى خود گشوده است.
بر اين اساس، حق مسلم آن است كه از فقهاى پيرو عمر پرسيده شود: پس كو آن عيد اكمال دين؛ عيدى كه به جز در نزد شيعه ديگر هيچ اسم و اثرى از آن در تاريخ و حيات و منابع مسلمانان وجود ندارد ؟ !
گذشته از اين، اعياد اسلامى توقيفيه هستند؛ يعنى همان گونه كه شرع مشخص كرده و غير قابل اضافه و كم، و كسى اجازه ندارد از پيش خود عيدى جعل كند.
دليل شعيان براى عيد قرار دادن روز غدير آن است كه هم اهلبيت عليهمالسلام و هم شيعيانشان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند كه روز نزول آيه اكمال دين كه همان روز غدير است، پس عيد شرعى مىباشد.
1) . ناگفته پيداست كه اهلسنت روز عيد غدير يا روز نزول آيه اكمال دين را جشن نمىگيرند، و اين جمله صرفا به عنوان استهزاء انكارى است.
همچنين از اهلبيت عليهمالسلام روايت شده كه جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده كه انبياى پيشين عليهمالسلام به امت خود دستور مىدادند روز تعيين وصى پيامبر خود را عيد قرار بدهند. اما خليفه چه دليلى در تأييد سخن يهودى و موافقت با او مبنى بر اينكه شايسته است روز اكمال دين براى امت اسلامى عيد شرعى مىباشد دارد، كه بعد عذر بياورد كه مصادف شدن روز اكمال دين با دو عيد ديگر موجب شد تا مسلمانان استثنائا چنين روزى را عيد نگيرند.
اگر خليفه از پيش خود حكم كرد كه شايسته است روز نزول آيه عيد باشد، اين كار نوعى تشريع و بدعت به شمار مىآيد. ولى اگر اين حكم را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بود، پس چرا بيان نكرد و چرا احدى از مسلمانان غير از شيعه هيچ روايتى درباره عيد بودن روز نزول آيه نقل نكردهاند ؟
اگر آنچنان كه در بعضى از گفتههاى عمر ديده مىشود روز عرفه روز جمعه بوده باشد، بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله با مسلمانان نماز جمعه مىخواند. در حالى كه چنين روايتى نرسيده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات حجة الوداع با مسلمانان نماز جمعه خوانده باشد. بلكه نسائى و عدهاى ديگر روايت كردهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر و عصر خواند.
ظاهرا نسائى هم در جريان تفسير و تعيين وقت آيه اكمال دين با سفيان ثورى همعقيده است، نه با عمر. از همين رو، در كتاب خود بابى قرار داده است تحت عنوان الجَمعُ بَينَ الظُهرِ وَ العَصرِ بِعَرَفَةِ.(1)و در آن جابر بن عبداللّه روايت كرده است كه: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همچنان راه رفت تا به عرفه رسيد، و در چادرى كه بر روى تپهاى برايش نصب كرده بودند فرود آمد تا خورشيد به بالاترين حد خود رسيد. آنگاه مركب خويش را درخواست كرد و سوار شد تا به ميانه صحراى عرفات رسيد، و شروع كرد براى مردم خطبه خواندن. سپس بلال اذان گفت و پس از آن نماز ظهر را خواند. بلافاصله نماز عصر را نيز خواند، به گونهاى كه بين دو نماز عملى انجام نداد.
1) . سنن نسائى: ج 1 ص 290.
در سنن ابوداود نيز از ابنعمر روايت شده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله صبح روز عرفه نماز صبح را در منى خواند و حركت كرد، تا به عرفه رسيد و در داخل چادرى منزل گزيد. اين چادر ويژه كسانى بود كه در عرفه امام جماعت مردم مىشدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن چادر بود تا نزديك نماز ظهر كه شد. به راه افتاد و نماز ظهر و عصر هر دو را با صداى بلند خواند. آنگاه براى مردم سخنرانى كرد، و سپس به محل وقوف خود در عرفه بازگشت.(1)
اگر گفته شود علت آنكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در عرفه نماز ظهر و عصر خواند آن بود كه حضرت در عرفه مسافر بود و نماز جمعه در سفر ساقط مىباشد، پاسخ اين حرف آن است كه:
اولاً اينكه نماز جمعه در سفر ساقط مىشود يا خير، ميان علماى اهلسنت اختلافى است. ثانيا اگر روز عرفه روز جمعه بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم نماز جمعه نخواند، بايد صدها مسلمانى كه در حجة الوداع حضور داشتند اين را بيان مىكردند و روايت آن همانند روايت ديگر به دست امت اسلام و به ويژه نسلهاى آينده مىرسيد.
ابنحزم تقلاى بسيارى كرده تا به اين مطلب پاسخى داده باشد. از اين رو در كتاب «المحلّى» مىنويسد:
اگر روز عرفه و روز جمعه با هم مصادف شدند و امام نماز را به جهر (صداى بلند) بخواند، معلوم مىشود اين نماز جمعه بوده است. همچنين اگر نماز جمعه را در مكه و منى بخواند مىتواند به جهر بخواند، زيرا منع شرعى ندارد. خداى متعال هم فرموده است: «إذا نودِىَ لِلصَلاةِ مِن يَومِ الجُمُعَةِ فَاسعَوا إلى ذِكرِ اللّهِ وَ ذَروا البَيعَ»(2): «هنگامى كه در روز جمعه براى نماز ندا داده شويد به سوى ذكر خدا بشتابيد و تجارت را رها كنيد» . ويژگى جهر نماز فقط مخصوص روز عرفه و منى است.
چنانكه از عطاء بن ابىرياح به ما روايت رسيده كه گفت: هر گاه در روز عرفه در جمعه واقع شد، امام جماعت نماز را به جهر مىخواند. اگر سند روايت را خواسته باشند، مىگوييم ما از حسن بن مسلم شنيدهايم كه مىگفت: روز ترويه (روز نهم يا هشتم ذى الحجه) سال حجهالوداعِ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در روز جمعه واقع شد، حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كدام از شما مىتواند نماز ظهر را در منى به جا آورد. آنگاه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر را بدون خطبه در منى اقامه فرمود.
البته اين يك روايت جعلى است كه نقائص فراوانى در آن وجود دارد. مثلاً يكى از راويان آن ابراهيم بن ابى يحيى است كه به دروغگويى مشهور و از سوى همه رجاليون متروك و رها شده مىباشد. از سوى ديگر، اين روايت مرسله مىباشد؛ يعنى راوى نگفته از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم يا ديدم، بلكه فقط نسبت داده است. به علاوه در سند آن ابنزبير و ابىيحيى حجاج بن ارطاة قرار دارند، كه از متن سند افتادهاند. و در آخر آنكه دروغ بودن حديث كاملاً هويداست، زيرا روز ترويه در حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز پنجشنبه واقع شده بود، و روز عرفه روز جمعه بود. اين روايت را از طريق بخارى نقل كرديم.
حال اگر گفته شود: در تمام آثار موجود وارد شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عرفه بين نماز ظهر و عصر جمع كرده است، در پاسخ خواهيم گفت: بله نماز جمعه همان نماز ظهر است و در هيچ يك از روايت و كتب وارد نشده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نماز ظهر را در عرفه به جهر نخوانده است. همچنين به جهر خواندن نماز ظهر نيز واجب نيست، اما فرق در اين است كه نماز روز جمعه هم در سفر و هم در حضر وقتى به جماعت خوانده شود، دو ركعتى خوانده مىشود.(1)
پاسخ اين كلام ابنحزم آن است كه او مصادره به مطلوب كرده است؛ چرا كه روايت را تنها از آن جهت رد كرده كه مخالف قول عمر است؛ روايت مىگويد روز عرفه جمعه نبوده است. اگر ابنحزم اندلسى راست مىگويد، پس چرا قول ديگر عمر
1) . المحلّى: ج 7 ص 272.
را رد نكرده كه گفت: روز عرفه روز پنجشنبه بوده و اتفاقا روايت آن هم صحيح است ؟
اگر آنچه ابنحزم در روايت اول به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت داد كه دو ركعت نماز ظهر پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفه، از آنجا كه به جهر خوانده معلوم مىشود نماز جمعه بوده صحيح باشد، بايد ميان مسلمانان معروف مىشد به اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نماز ظهر را كه بايد اخفاتا (با صداى آرام) خوانده مىشد به جهر خوانده، تا خود به خود تبديل به نماز جمعه شود !
مشاهده مىشود روايتى كه ابنحزم به سبب مخالفت با قول عمر آن را دروغ و جعل دانسته و به آن هجوم برده، تصريح دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز جمعه را در منى خوانده است، و اتفاقا مضمون اين روايت با سفر پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر مىباشد. براى آنكه سفر پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه روز پنجشنبه چهار روز مانده به پايان ذىقعده آغاز شده، و روز پنجشنبه چهارم ذى الحجه وارد مكه شده، و اول ذى الحجه هم روز دوشنبه بوده است.
با اين حساب، روز عرفه - كه نهم ذى الحجه است - در روز سهشنبه واقع مىشود، و عيد قربان در روز چهارشنبه، و روز جمعه مىشود دوازدهم ذى الحجه. پس اين گفته راوى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز جمعه در منى نماز خوانده درست است، ولى ابنحزم بر اثر اشتباه در محاسبه، نماز مناى پيامبر صلىاللهعليهوآله را پيش از وقوف در عرفات حساب كرده است ! در حالى كه نماز جمعه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منى پس از انجام اعمال عرفه و در بازگشت صورت گرفته است.
اين نظر كه روز عرفه سال حجة الوداع در روز جمعه واقع شده، با روايت ديگر اهلسنت كه قائل هستند رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه اكمال دين هشتاد يا هشتاد و يك شب زنده بوده در تعارض است، چرا كه آنان وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله را روز دوازدهم ربيعالاول مىدانند. بنا بر اين، از نهم ذى الحجه تا دوازده ربيعالاول بالغ بر نود روز
است. پس آنان يا بايد همانند ما وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله را پيش از دوازدهم ربيعالاول يعنى 28 ماه صفر بدانند، يا نظر ما بپذيرند كه آيه اكمال دين در روز غدير هجدهم ذى الحجه نازل شده است.
سيوطى به نقل از ابنجرير، از ابنجريح روايت مىكند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله 81 شب پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در دنيا اقامت كردند.(1)
ابنحجر در اين باره مىگويد: ابوعبيد از حجاج و او از ابنجريح روايت كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» فقط هشتاد و يك شب در اين دنيا زندگى كرد.(2)
طبرى اين روايت را به اين صورت نقل مىكند: قاسم براى ما حديث كرد و گفت: حديث كرد ما را حسين و گفت: حجاج از ابنجريح برايم روايت كرد كه: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» فقط هشتاد و يك شب در دنيا به سر برد.(3)
ابنعمر مىگويد: سوره مائده در سال حجة الوداع و در منى نازل شد. سپس آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَزتى» نازل شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نزول اين سوره و آيه، هشتاد و يك روز زنده ماند. پس از اين آيه، آيه كلاله(4)نازل شده، كه پس از آن پيامبر صلىاللهعليهوآله پنجاه روز زنده مانده است. سپس آيه «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم»(5)نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن سى و پنج روز زندگى كرد.
آنگاه آيه «وَ اتَّقوا يَوما تُرجَعُونَ فيهِ إلَى اللّهِ»(1): «بترسيد از روزى كه به سوى خدا باز مىگرديد» ، نازل شد و پس از آن رسول خدا صلىاللهعليهوآله تنها بيست و يك روز زنده ماند. مقاتل گفته است: پس از نزول آخرين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله هفت روز زنده بود، و برخى ديگر گمانهزنىهاى ديگرى كردهاند.(2)
روايت ابنعمر نيز همان نظر پدرش را تأييد مىكند كه گفته بود: آيه كلاله پس از آيه اكمال دين نازل شده است. ولى ابنعمر فراموش كرده از آيه ربا هم نامى ببرد، چنانكه پدرش معتقد بود آيه ربا نيز پس از آيه اكمال دين نازل شده است. از سوى ديگر ابنعمر درباره نزول آيه اكمال دين با نظر پدرش مخالفت كرده است، زيرا پدرش نزول آيه را در عرفه مىدانست، ولى او معتقد است آيه اكمال دين پس از نزول سوره نصر در منى نازل شده است. اين بدان معنى است كه آيه اكمال دين پس از انجام مناسك حجة الوداع و در پايان سفر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است. با اين نظر در واقع ابنعمر به عقيده شيعه نزيكتر شده كه نزول آيه را در روز غدير مىدانند.
علامه امينى در كتاب «الغدير» نوشته است: روايتى در تفسير فخر رازى وارد شده كه روايت ابنعمر را اعتبار مىبخشد، و اتفاقا روايات ثابتى وجود دارد كه تأكيد بر صحت روايت ابنعمر دارند. امام فخر رازى مىگويد: از آثار اصحاب - يعنى اصحاب حديث و تاريخ و سيره - چنين بر مىآيد كه پس از نزول آيه اكمال دين، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تنها هشتاد يا هشتاد و دو روز زند ماند.(3)
عين همين حديث را ابوالسعود در حاشيه تفسير فخر رازى آورده، و در آنجا يادآور مىشود كه مورخان اهلسنت نوشتهاند كه وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله در دوازدهم ربيعالاول بوده است. البته در اين تاريخ پس از آنكه روز غدير و وفات را خارج نموده، تسامحا يك روز بر 82 افزوده شده است.
در هر صورت، اين نظر نسبت به نظرى كه نزول آيه را در عرفه مىداند به واقعيت نزديكتر مىباشد. چنانكه در حديث صحيح بخارى و مسلم و ديگران نيز در محاسبه آن ايام زيادى وجود دارد.(1)
ديدگاه عمر مبنى بر نزول آيه اكمال دين در روز عرفه جمعه، همچنين با روايات ديگرى از اهلسنت تعارض دارد كه قائل اند آيه اكمال دين روز دوشنبه نازل شده است. در همين رابطه در كتاب «الدلائل» بيهقى از ابنعباس روايت شده كه گفت: پيامبر شما صلىاللهعليهوآله در روز دوشنبه متولد شد، روز دوشنبه به پيامبرى برگزيده شد، روز دوشنبه از مكه بيرون رفت، روز دوشنبه مكه را فتح كرد، سوره مائده روز دوشنبه نازل شد كه آيه اكمال دين در آن است، و پيامبر شما صلىاللهعليهوآله روز دوشنبه وفات يافت.(2)
احمد بن حنبل در «المسند» و طبرانى در «المعجم الكبير» ابنعباس را با عبارات بيشترى نقل كردهاند، و بر آن چنين افزودند: پيروزى جنگ بدر روز دوشنبه به دست آمد، سوره مائده با آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» روز دوشنبه نازل شد. اما اين دو مورخ بزرگ گفتهاند: در سند اين حديث ابنابىلهيعه قرار گرفته كه ضعيف مىباشد، ولى بقيه رجال آن ثقه هستند.(3)
البته اين حديث به طرق ديگر نيز روايت شده، كه «ابنابىلهيعه» در سند آن وجود ندارد. اما علت اصلى مخالفت امثال طبرانى و احمد بن حنبل با روايت مخالفت آن با نظر عمر بن خطاب مىباشد.
چنانكه سيوطى به اين مطلب تصريح كرده، و ابنكثير نيز گفته است: راوى اصلى اين حديث فقط احمد بن حنبل است. آنگاه عمرو بن بكير از ابنلهيعه روايت كرده و به آن افزود قسمتى را كه مىگويد: سوره مائده - كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در آن است - روز دوشنبه نازل شد.
همچنين برخى راويان آن را از «موسى بن داوودبه» روايت كردهاند، كه در آنجا هم آمده است: واقعه بدر هم روز دوشنبه بود. از جمله كسانى كه اين ادعا را مطرح كرده يزيد بن حبيب است. اين قسمتهاى اضافى كه به حديث ابنعباس افزوده شده، قطعا از سوى اهل حديث انكار شده است.
ابنعساكر گويد: نظر تاريخى مشهور آن است كه جنگ بدر و آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در روز جمعه واقع شده است. به نظر مىرسد نظر ابنعساكر درست باشد.(1)
پيش از اين گفتيم: علت آنكه چنين حديثى بر ابنعساكر مىآيد آن است كه اين روايت مخالف نظريه عمر و معاويه مىباشد، و گرنه ابنعساكر بسيار وزينتر و بزرگتر از آن است كه چنين حديثى برايش ناشناخته بماند. چنانكه او نگفت اين حديث صحيح يا مجهول است، بلكه گفت مخالف مشهور است و مشهور نزد آنان نظرى است كه عمر ابراز كرده باشد.
بسيار به جاست دقت شود اشكالى كه بر آنان درباره روايات مربوط به نزول آيه در روز دوشنبه وارد است، آنان را ملتزم مىكند كه حداقل به آنچه خود گفتهاند و عقيده دارند پايبند باشند، و گر نه ما كه قبول نداريم پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه اكمال دين فقط هشتاد روز زنده مانده است، زيرا ما به راوى و روايتى اعتماد داريم كه نزول آيه را در هجدهم ذى الحجه و شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را 28 ماه صفر مىداند. در اين صورت فاصله ميان نزول آيه تا شهادت آن حضرت حدود هفتاد روز خواهد بود.
براى ما ثابت شده است كه آيه اكمال دين در روز پنجشنبه نازل شده، اگر چه روايتى هم نزول آيه را روز جمعه مىداند. چنانكه براى ما ثابت شده كه بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله روز دوشنبه بود، و حضرت على عليهالسلام روز سه شنبه به همراه آن حضرت نماز گذارد.
1) . السيرة النبوية ابنكثير : ج 1 ص 198.
همچنين براى ما ثابت است كه شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز دوشنبه واقع شده، و بيشتر سوره مائده نيز روز دوشنبه نازل شده، و بقيه سوره بعد از آن دوشنبه نازل شده، كه از جمله آن باقيمانده آيه تبليغ و آيه اكمال دين است.
ديدگاهى كه قائل است عرفه سال حجة الوداع روز جمعه بوده است مخالف رواياتى است كه حركت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از مدينه ثبت كرده است. اين دسته از روايات نوشتهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله روز پنجشنبه چهار روز مانده به آخر ماه ذىالقعده از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اين روايت از اهلبيت عليهمالسلام رسيده و مشهور هم مىباشد، و همچنين با تاريخ نزول آيه در روز غدير - يعنى هجدهم ذى الحجه - كاملا مطابقت دارد. صحت اين مطابقت بدان دليل است كه سفر رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز پنجشنبه 27 ذىقعده آغاز شده، و تا پايان ماه در واقع چهار روز باقى است، كه عبارتند از: پنجشنبه، جمعه، شنبه، و يكشنبه.
با اين حساب، اول ذى الحجه مىشود دوشنبه، و ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه مىشود غروب روز پنجشنبه چهارم ذى الحجه. ثقهالاسلام كلينى هم در «الكافى» چنين محاسبهاى كرده است: روز عرفه مىشود سهشنبه و روز غدير مىشود پنجشنبه هجدهم ذى الحجه.(1)
اينك نمونههايى از روايات اهلبيت عليهمالسلام درباره تاريخ نزول آيه اكمال دين و زمان مسافرت رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى حجة الوداع را مرور مىكنيم:
محمد بن ادريس در پايان كتاب «السرائر» به نقل از كتاب «مشيخه»(2)حسن بن محبوب گويد: چهار روز مانده به پايان ذىقعده رسول خدا صلىاللهعليهوآله ازمدينه خارج شد،
و چهار روز از ذى الحجه گذشته بود كه داخل مكه شد. از بالاى شهر مكه - يعنى از عقبه مدينهاىها - وارد شد، و هنگام خروج از پايين شهر خارج شد.(1)
امام صادق عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيست مرتبه حج به جا آورد. اما زمانى كه در مدينه بود ده سال به حج نرفت. تا آنگاه كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ أذِّن فِى الناسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأتينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ»(2): «در ميان مردم براى حج ندا در ده كه پياده و سوار بر هر شتر لاغرى رو به سوى تو آيند» . با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله به مناديان و جارچيان خويش دستور داد تا به بلندترين آواز ندا در دهند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين سال به حج خواهد رفت.
بنا بر اين، تمام اهالى مدينه و بلندىهاى اطراف و باديه نشينان از آن با خبر شدند، و همگان هنگام حج نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله گرد آمدند، و چشمهاى خويش را دوخته بودند تا ببينند حضرت چه دستورى مىرسد كه اطاعت كنند، يا پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مىكند تا خود نيز انجام دهند.
چهار روز مانده به پايان ذىقعده، رسول خدا صلىاللهعليهوآله (از مدينه) خارج شد. زمانى كه خورشيد به زوال (ظهر) رسيده بود، آن حضرت به «ذى الحليفة»(3)رسيد. همان جا غسل كرد، آنگاه حركت كرد تا به مسجدى رسيد كه نزديك شجره قرار داشت. نماز ظهر را همان جا به جا آورد و عازم عمره مفرده شد.
سپس حركت كرد تا به «بيداء» رسيد كه در يك ميلى مسجد قرار دارد، و مردم در دو صف ايستادند و پيامبر صلىاللهعليهوآله تلبيه(4)فرمود، و 66 يا 46 قربانى فرستاد. تا آنكه خود در شبانگاه روز چهارم ذى الحجه به مكه رسيد. هفت مرتبه كعبه را طواف كرد و سپس
پشت مقام ابراهيم عليهالسلام دو ركعت نماز خواند و آنگاه برگشت و حجرالاسود را استلام كرد.(1)
عبدى از ابوسعيد روايت مىكند كه روز غدير خم، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مردم را به ولايت على عليهالسلام دعوت كرد، و دستور داد زير درختى جمع شوند و مردم نيز گرد آمدند. آن روز پنجشنبه بود. آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مردم را صدا كرد و دو بازوى على عليهالسلام را گرفت و آنقدر بالا برد كه مردم سفيدى زير بغلهايشان را ديدند. هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» نازل شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر از اين اكمال دين و از اين اتمام نعمت، و از اين خشنودى پروردگار به رسالت من و به ولايتى كه پس از من با على است.(2)
نظر اهلبيت عليهمالسلام درباره آيه اكمال دين آن است كه اين آيه آخرين آيه قرآن است، و روز پنجشنبه هجدهم ذى الحجه در غدير خم نازل شده است. اين نظر اهلبيت عليهمالسلام از طريق منابع هر دو فرقه شيعه و سنى تأييد مىشود، زيرا در منابع فريقين آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فقط روزهاى پنجشنبه به سفر مىرفت، و به ندرت روز ديگر براى سفر حركت مىكرد.(3)
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به سند مقبول از «الكافى» روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هر گاه در تابستان عزم سفر مىكرد روز پنجشنبه از منزل خارج مىشد، و هر گاه در زمستان از مسافرت بر مىگشت روز جمعه وارد منزل مىشد.(4)
از جمله دلائلى كه ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام را تأييد مىكند، روايتى است كه اهلسنت به نقل از جابر روايت كردهاند، مبنى بر اينكه حركت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه چهار روز مانده به پايان ذىقعده بوده است.
همچنين مؤيد ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام روايتى است كه بخارى و بيشتر صحاح ششگانه نوشتهاند كه سفر رسول خدا صلىاللهعليهوآله پنج روز مانده به پايان ذىقعده بود، بدون آنكه روز خاصى را در نظر داشته باشند. در موردى بخارى مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى وارد مكه شد كه چهار شب از ذى الحجه گذشته بود.(1)
علاوه بر همه دلائل فوق، شاهد درستى نظريه اهلبيت عليهمالسلام آن است كه با توجه به مسيرى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه تا مكه پيمود - كه چيزى حدود 400 كيلومتر مىباشد - و با توجه به سرعتى كه در راه رفتن داشتند - چنانكه بعضى از همراهان از درد پا و خستگى خود گلايهمند شدند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آنها يادآور شد كه چگونه پاهاى خود را مقاومت و نيرو ببخشند - مدت زمان حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه تا مكه از هشت روز تجاوز نمىكند. و اينها علاوه بر آن، با ملاحظه اين مطالب هم هست كه هيچ كس روايت نكرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه توقفى كرده باشد.
روايات بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ورود ايشان به مدينه هم گواه آن است كه اگر چه در بازگشت توقفى طولانى در غدير داشته، ولى با اين حال زمان بازگشت از هشت روز تجاوز نكرده است. از سوى ديگر نيز، رواياتى وارد شده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روز چهارم ذى الحجه به مكه رسيده، كه هم روايات اهلبيت عليهمالسلام و هم روايت بخارى آن را تأييد مىكند.
با اين شواهد، مىتوان گفت نظرياتى كه در كتابهاى چون «عمدة القارى» ، «ارشاد السارى» ابنحزم و حواشى «السيرة الحلبية»(2)آمده مبنى بر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله
شش روز به پايان ذى القعده از مدينه حركت كرده، از اعتبار ساقط مىباشند. براى آنكه در آن صورت مدت زمان حركت از مدينه تا مكه ده روز مىشود.
با توجه به شواهد موجود، نادرستى نظر مخالفان اهلبيت عليهمالسلام روشن مىشود كه بنيان نظر خود را بر روايتى استوار كرده بودند كه مىگفت رسول خدا صلىاللهعليهوآله پنج روز مانده به پايان ذىقعده به سوى مكه حركت كرد. آنها مىكوشند تا با محور قرار دادن اين روايت ثابت كنند حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله روز شنبه بوده، و نيز اول ذى الحجة سال حجة الوداع در روز پنجشنبه واقع شده است، تا بدان وسيله بتوانند براى تصديق نظر عمر روز عرفه را با روز جمعه همان سال مطابقت دهند ! آنان حكومت طلبانى داغتر از خود عمر هستند، چرا كه پيش از اين گفتيم و در يك مورد حتى خود عمر هم تصريح كرد به اينكه عرفه در روز پنجشنبه بوده است.
از جمله كسانى كه بسيار كوشيدهاند تا ثابت كنند اول ذى الحجة سال حجة الوداع برابر روز شنبه بوده عبارتند از: ابنسعد در «الطبقات»(1)، واقدى در «المغازى»(2)، حاشيه سيره حلبى(3)، تاريخ طبرى(4)، تاريخ ذهبى(5)و ... .
بر اساس اين روايت، حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله پنج روز مانده به پايان ذى القعدة آغاز شده، و آن پنج روز عبارت اند از: شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سهشنبه و چهارشنبه. بنا بر اين، اول ذى الحجه مىشود پنجشنبه، و روز عرفه كه نهم ذى الحجه مىباشد در روز جمعه هفته بعد قرار مىگيرد. با اين حساب مدت زمان حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه تا مكه نه روز مىشود. مگر آنكه راوى گمان كرده ماه ذىقعده سى روز كامل است ولى سپس مشخص شود كه ناقص بوده است.
ابنكثير در دفاع از اين نظر كوشش بسيار زيادى كرده است؛ از اين رو مىگويد: احمد بن حنبل... ، از انس بن مالك انصارى نقل مىكند كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسجد مدينه نماز ظهر را با ما چهار ركعتى خواند، اما در حجة الوداع نماز عصر را در ذى الحجه - در حالى كه در امنيت كامل بوديم - دو ركعتى خواند. البته چنين روايتى با اين دو وجه را فقط احمد بن حنبل به شرط صحت نقل كرده است، و قطعا نادرستى اين روايت آن نظرى را ثابت مىكند كه گفته: پيامبر صلىاللهعليهوآله روز جمعه از مدينه خارج شد.
همچنين بر اساس اين روايت نمىتوان گفت پيامبر صلىاللهعليهوآله روز پنجشنبه از مدينه خارج شده است. چنانكه ابنحزم مىگويد كه روز پنجشنبه بيست و جهارم ذىقعده بود. براى آنكه اختلافى در اين نيست كه اول ذى الحجه بر اساس اخبار متواتر روز پنجشنبه بوده، و همچنين ثابت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز جمعه در عرفه وقوف كرده است، و روز عرفه به اتفاق همگان روز نهم ذى الحجه مىباشد.
پس اگر خروج پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه در روز پنجشنبه بيست و چهارم ذىقعده صورت گرفته باشد، قطعا شش شب از ماه ذىقعده باقى مانده؛ كه عبارتند از: شب جمعه، شب شنبه، شب يكشنبه، شب دوشنبه، شب سهشنبه و شب چهارشنبه. اين در حالى است كه ابنعباس و جابر گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله روز جمعه از منزل خارج نمىشد.
پس خروج پيامبر صلىاللهعليهوآله قطعا روز شنبه بوده، و چون راوى گمان كرده ماه ذىقعده سى روز كامل مىشود و سپس متوجه شده در آن سال ماه ذىقعده بيست و نه روزى بود، همين كه روز چهارشنبه تمام شده، در همان شب پنجشنبه ماه ذى الحجه آغاز شده است، و روز پنجشنبه مىشود اول ذى الحجه.
مؤيد اين مطلب روايت جابر است كه گفت: حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله چهار يا پنج روز مانده به ذى الحجه آغاز شد. اين محاسبه و اين تحليل بهترين و روشنترين راه تبيين آن فراز تاريخ اسلام است، و هيچ راه ديگرى نيز جز اين وجود ندارد.(1)
1) . السيرة النبوية: ج 4 ص 217.
از سخنان ابنكثير پيداست كه خودش هم به محاسبات خود اطمينان چندانى ندارد، زيرا او خود ديده است كه شخص عمر نسبت به اين مسئله شك دارد، و همچنين او شك سفيان ثورى، بخارى و نسايى را ديده است. اما ابنحزم با جزميت و قطعيت تمام مىگويد: آغاز حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله روز پنجشنبه بوده است !
از مطالب ابنكثير مشاهده مىشود كه او نخست مسئله خروج پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز پنجشنبه را مصادره به مطلوب مىكند، و سپس بر اساس آن به استدلال مىپردازد. مثلا او مىگويد: با احاديث متواتر و اجماع علما ثابت شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز جمعه در عرفه وقوف كرد.
مسلّم است وقتى كسى پيش از اثبات تاريخ و زمان حركت به مسئلهاى در حين سفر بپردازد و به آن قطعيت بدهد، آنگاه صدور ذيل آن را نيز مطابق همان مسئله قطعى شده تنظيم و از آن دفاع خواهد كرد. اما بايد از ابنكثير پرسيد درباره وقوف در عرفه - كه به عنوان يك مسئله رخ داده در مجموعه سفر حجة الوداع محسوب مىشود - از كجا تواتر و اجماع به دست آمد كه حتما در روز جمعه واقع شده است ؟ ! و اينكه او با آن همه تشكيك هممسلكان خود چه مىكند ؟
ابنكثير با تمسك به روايت انس مىگويد: آغاز سفر پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه روز جمعه هم نمىتواند باشد، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله روز حركت نماز ظهر و عصر خوانده است. ولى اگر روز جمعه بود بايد نماز جمعه مىخواند. در پاسخ او مىگويم: با اين استدلال نظر ابنكثير رد مىشود و در مقابل ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام تأييد مىشود كه قائل اند آغاز سفر پيامبر صلىاللهعليهوآله روز پنجشنبه چهار روز مانده به پايان ذىقعده بوده است، و روايت آن را نيز بيان كرديم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر و عصر را در ذىالحليفه خوانده است.
حال اگر روايت انس صحيح باشد؛ به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر را در مسجد مدينه و عصر را در ذىالحليفة خوانده، اين مطلب هيچ منافاتى با نظر ما ندارد كه مىگوييم سفر روز پنجشنبه آغاز شده است. بلكه معنايش اين مىشود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از خواندن نماز عصر در ذىالحليفة مُحرم شده و درواقع سفرش تحقق يافته است.
نتيجه سخن آنكه اگر گفته شود آيه اكمال دين در روز عرفه نازل شده، اشكالات متعددى از نظر منطق حديث، تاريخ و تعيين وقت بر آن وارد مىشود، كه موجب مىشود يك پژوهشگر با انصاف در عمل به آن توقف و احتياط كند. اما ديدگاه اهلبيت عليهمالسلام و موافقان آنها بدون اشكال و بدون معارض باقى مىماند. براى آنكه معارضى كه نتواند براى معارضه خود دليل و مدركى ارائه كند بسان آن است كه اصلاً وجود ندارد، و اگر هم متنى (يا دلالت حديثى) ضعيف و ناتوان بود، هر چند سند آن هم صحيح باشد مفيد فايده نخواهد بود.
همه مسلمانان اجماع دارند كه روز نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» عيد بزرگ الهى است، و از آن به عيد اكمال دين و اتمام نعمت ياد مىشود.
از اهلبيت عليهمالسلام نيز روايت شده كه عيد اكمال دين بزرگترين عيد اسلامى است. دليل آن نيز روشن است، چون عيد هفتگى مسلمانان به جمعه، عيد فطر به عبادت و روزه ماه رمضان و عيد قربان به عبادت حج پيوند خورده است. ولى عيد اكمال دين با اتمام همه نعمتهاى خدا بر امت آميخته شده است.
از نظر اهلسنت نيز عيد اكمال دين با نازل شدن و تكميل احكام دين به صورت خودكار و بدون تعيين رهبر براى تداوم آن تحقق يافته است ! اما از نظر ما عيد اكمال دين، هم به تكميل نزول احكام دين و هم به نعمت حل مشكل رهبرى و استوار ساختن نظام امامت تا روز قيامت در اهلبيت خاتم پيامبران عليهمالسلام تحقق يافته است.
بنا بر اين، وقتى كه همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه روز نزول آيه عيد شرعى مسلمانان است، پس چرا علما و انديشمندان و بزرگان امت اسلام اجازه دهند امت اسلام بزرگترين عيد خود را از دست بدهد، و در مناسبت آن هيچ نامى از آن برده نمىشود و مراسمى متناسب با شرعيت و قداست آن بر پا نمىگردد ؟ !
آيا علماى اهلسنت دعوت ما را مىپذيرند تا درباره اين عيد مظلوم و ناديده گرفته شده و بازگرداندن آن به عرصه زندگى مسلمانان به گونهاى كه با عقائد و فقه مذاهب آنان هم سازگار باشد مناظره كنيم ؟ ! !
يكى از نكات مهمى كه در آيه اكمال قابل توجه است اينكه خداى متعال اتمام نعمت بر خلق با ولايت را از پيوندى تنگاتنگ برخوردار فرموده است. پس همانطور كه كمال يافتگى دين در گرو ولايت محمد صلىاللهعليهوآله و خاندان پاك او عليهمالسلام است، چنين ولايتى مسلمانان را از تماميت نعمتها برخوردار مىكند.
البته نعمت مورد نظر آيه كريمه، تمام گونههاى ظاهرى و باطنى آن را در بر مىگيرد، مانند: عدالت، مساوات، همبستگى، برادرى، اخلاق، دانش، آرامش روحى و آزادى و ... ، و خلاصه تمام گونههاى نعمتها را شامل مىشود.
از همين رو، نظريه آنان كه مىكوشند نعمت مورد اشاره قرآن را تنها به «شريعت» و نعمتهاى معنوى تفسير كنند قابل تأمل و نظر است، چه اينكه آيه مورد نظر به اصل نعمت نپرداخته، بلكه صريح آيه اتمام نعمت را بيان مىكند كه شامل تمام گونههاى نعمت است.
نه تنها در اين آيه، كه هر جايى از قرآن كريم سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد تمام نعمتهايى است كه انسان در اين جهان از آن برخوردار مىشود.(1)
اين تفصيل، رابطه مستقيم و تنگاتنگ ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و برخوردارى از نعمتهاى مشروع مادى را روشن مىكند، چرا كه ولايت محورى علوى از اركان
1) . به عنوان مثال، آنجا كه مىفرمايد: «... و لأتم نعمتى عليكم... » : تا نعمت خويش را بر شما تمام كنم بقره / 150 . «... و ليتمّ نعمته عليكم... » : تا (خدا) نعمت خود را بر شما تمام كند (مائده / 6) . «... و يتمّ نعمته عليك... » : و نعمت خود را بر تو تمام كند (يوسف / 6) . «... و كذلك يتمّ نعمته عليكم... » : اينگونه وى نعمتش را بر شما تمام مىگرداند (نحل / 81) . «... و يتمّ نعمته عليك... » : و نعمت خود را بر تو تمام گرداند (فتح / 2) .
اساسى و مهم رسيدن به جامعه مبتنى بر آزادى، عدالت و ارزشها و فضائل اخلاقى و انسانى مىباشد. از همين رو مىبايست به آخرين رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تن دهيم و در عمل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را بپذيريم.
به بيان ديگر، پذيرفتن ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با تمام لوازم آن كه خداوند در غدير خم آن را بر مسلمانان واجب گرداند، اثر تكوينى داشته و مردم را از خيرات و بركات بىشمار آسمان و زمين بهرهمند مىكند.
خداى متعال درباره تأثير پذيرى از فرمان حضرتش مىفرمايد: «وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم ... »(1): «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند» .
اگر بخواهيم در عبارتى كوتاه غدير را تعريف كنيم بايد بگوييم: غدير آن است كه تمام اسلام را در دامن، و كليه فداكارىها و تلاشهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در آغوش دارد، و سينهاش مخزن احكام و آداب و برنامههايى است كه از سوى خدا بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل شده است. و اين همان مفهوم آيه تبليغ است.
در واقع غدير گنجينه فضائل و اخلاق و مكارم و محاسن، بلكه عين آن است، و كليه پيشرفتهاى تمدنى و معنوى وامدار آن مىباشد. غدير مهمترين عامل حفظ دين است، و انكار آن به معنى انكار كليه مضامين پيشرفته اسلامى مندرج در سرزمين پهناورش مىباشد. بنا بر اين، هر خطى كه به غدير منتهى نگشته و به آن وصل نباشد، در حكم رد اهلبيت عليهمالسلام و رد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و رد خداوند است.
غدير به معنى واقعى كلمه، همان خط اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه بر كل تاريخ حكم مىراند و بر تمام بشريت و انسانيت حاكم است.
1) . مائده / 66 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام بزرگترين آيت خداست، و هيچ نشانه ديگرى به پاى او نمىرسد. بر اين اساس، امام باقر عليهالسلام به كسى كه بدون اميرالمؤمنين عليهالسلام به دنبال معرفت خدا و اسلام بود فرمود: فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب(1)او اگر شرق و غرب را هم به زير پا بگذارد به مطلوب نمىرسد.
اين از بيچارگى و شوربختى انسان است كه از راهى غير از راه على و آل على عليهمالسلام بخواهد به علم و معرفت دست يابد. اين نوع علم و معرفت به فرض هم كه حاصل شود، به دليل آن كه فاقد جوهر اخلاقى و روحى بوده و تهى از معنويت و شريعت مىباشد، علم و معرفتى غير مفيد و ناصحيح است.
اسلام به معنى سِلم و سلام و تسليم و سلامت نفس و دين و آئين است، كه پيامبر خاتم النبيين صلىاللهعليهوآله آورده است. در قرآن مىفرمايد: خداوند به مؤمنين احسان فرمود و رسولانى فرستاد شما منت نگذاريد كه اسلام آورديد خداوند در دعوت به دين اسلام بر شما احسان فرمود.(2)
اسلام آخرين برنامه و آئين انسانيت و كمال آدميت است؛ كه فرمود: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامَ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ» .(3)اسلام دين كمال نفس و ترقى عقل و منطق مستدلِ علم و حكمت است، و بدون برنامه اسلام - كه قرآن است - هيچ بشرى به كمال مطلوب خود نمىرسد.
اسلام تسليم شدن به معنى واقعى به توحيد و اقرار به معاد و عمل به قرآن است، و غير از اين راهى براى تكامل بشر تا روز قيامت نيست.
اسلام دينى است كه بشر را به مراتب كمال راهنمايى مىنمايد، و اين قرآن كريم است كه ايصال به مطلوب مىكند. ايمان به مراحل مختلف اعمال احكام شريعت و تفقّه و فهم دقايق قرآن در سير كمال مطلوب تا رضوان حق جل شانه از مختصات اسلام است.
به همين جهات، اسلام و دين و قرآن و ايمان در عالم آفرينش از همه چيز ارزندهتر و پر بهاتر است. اين دين كامل است كه علم و عقل را براى بشر تفهيم نمود. بزرگانى فداى اين دين شدند تا شايد بشر بفهمند و به كمال لايق خود برسند و به علت غائى خلقت پى برند.
اينجاست كه عظمت غدير و امر امامت و ولايت اميزالمؤمنين عليهالسلام روشن مىشود؛ چرا كه كمالِ اين اسلامِ با اين عظمت و كمال، در غدير و با امر امامت و مسئله ولايت رخ داد.
در اينجا نكاتى از فرازهاى آيه اكمال و شبهات مطرح شده را بيان مىكنيم:
«يوم» در اصل قطعهاى از زمان است كه در مقابل «ليل» قرار گرفته است، و از طلوع آفتاب تا غروب آن مدت زمان روز است. اين معناى حقيقى يوم است.
«اليَومَ» در آيه دو بار تكرار شده، و از سياق و ارتباط بين دو موضوع كه در اين دو جمله آمده معلوم مىشود هر دو به يك زمان اشاره دارند. و چون آيه ى شريفه در مقام بيان حكم ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام است، ناچار بايد «اليَومَ» روز مشخصى باشد.
بايد در آن روز مشخص واقعهاى اتفاق افتاده و يا فرمانى صادر شده باشد كه وقوع آن باعث يأس و نااميدى كفار از دين مسلمانان باشد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا
مِن دينِكُم» ، و همچنين سبب كامل شدن دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» تمام كردن نعمتها، «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» و رضايت الهى از اسلام به عنوان دين مسلمانان شود: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
5 . «يوم» معانى ديگر نيز دارد كه آنها مجازى اند و در استعمال نيازمند به قرينه هستند.
6 . فخر رازى در تفسير خود ذيل همين آيه مىنويسد: مراد از «اليَومَ» در اين آيه، روز به معناى حقيقى نيست، بلكه اين كلمه بر قسمتى از زمان دلالت دارد.(1)
در جواب مى گوييم:
اولاً: قسمتى از زمان براى «اليوم» يك معناى مجازى است، و هنگامى مىتوان به آن استناد كرد و آن را مصداق آيه دانست كه دليل آورده شود، و اين ادعاى فخر رازى بىدليل است.
ثانيا: بسيارى از علماى عامه تصريح كردهاند كه اين آيه در مقام بيان حكم است، و روشن است كه حكم زمان مشخصى مىخواهد تا مسلمانان بدانند كه چه زمانى موظف به انجام حكم ياد شده هستند تا بتوانند به آن عمل كنند.
در قرآن نبود.
1) . مفاتيح الغيب: ج 11 ص 137.
8 . برخى از مفسران و علماى اهلسنت همچون فخر رازى(1)، سيوطى(2)و ابنكثير(3)مىگويند: مراد از «اليوم» روز عرفه از حجة الوداع در سال دهم هجرى است، و آن روز مصادف با روز جمعه بود. بزرگان عامه اين نظريه را از عمر بن الخطاب نقل كردهاند. بخارى به سند خود از عمر بن خطاب نقل مىكند: مردى از يهود به او گفت: اى اميرالمؤمنين، آيهاى در كتاب شما وجود دارد كه اگر بر ما جماعت يهود نازل شده بود، قطعا روز نزولش را عيد قرار مىداديم. عمر پرسيد: كدام آيه را مى گوييد ؟ او گفت: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . عمر گفت: ما به تحقيق از آن روز و مكانى كه اين آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد آگاهى داريم. آن روز، روز عرفه و مصادف با روز جمعه بود.(4)
در جواب مى گوييم:
اولاً: روز عرفه حتى روز اكمال حج هم نيست، زيرا بعد از آن روز (روز نهم) اعمال حج ادامه دارد. مثلاً وقوف در مشعرالحرام، منى، رمى جمرات و قربانى، بعد از روز عرفه انجام مىپذيرند، و بدون آنها حج كامل نيست، چه رسد به اينكه گفته شود در روز عرفه اكمال دين شده است.
ثانيا: اگر مراد از اكمال دين، اتمام دستورها و اعمال حج باشد، پس بايد در پايان مراسم حج آيه نازل مىشد كه ناظر به آن مراسم باشد.
ثالثا: حتى اگر بپذيريم كه روز عرفه روز اكمال حج باشد، روشن است كه اكمال يك قسمت از دين (مناسك حج) اكمال تمام و مجموع دين نيست.
رابعا: در روز عرفه اكمال احكام اسلام هم واقع نشده است، زيرا برخى از مفسرين اهلسنت مانند سيوطى مىگويند: آيات ربا در آخر عمر شريف رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است(1)، و يا ابنكثير از صحيح بخارى نقل مىكند كه حكم كلاله (برادرهاى مادرى) آخرين حكم بوده كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(2)
خامسا: اگر روز عرفه روز اكمال دين باشد، با مطالبى كه در اول آيه آمده هماهنگى ندارد؛ زيرا در ابتداى آيه اكمال از حرام بودن بعضى از گوشت حيوانات خبر مى دهد. حرام بودن بعضى از گوشتها چه ارتباطى به تكميل مناسك حج دارد ؟ !
سادسا: اگر روز عرفه (به قول عمر بن الخطاب) روز عيد بوده، چرا اين مسئله بر بسيارى از مسلمانان مخفى ماند ؟ چگونه اين صحابه نگفتند: اى مسلمانان، چون آيه اكمال در روز عرفه نازل شده، پس آن روز روز عيد شماست ؟ در حالى كه اهلسنت معتقدند دو عيد بيشتر ندارند: عيد قربان و عيد فطر.
سابعا: اگر واقعا مىبايد روز عرفه را به خاطر نزول آيه اكمال عيد قرار داد، چرا مسلمانان با اين موضوع بيگانه بوده و هستند ؟ اگر مسلمانان آن روز را عيد قرار داده بودند ديگر جاى سوال نبود. پس اين سؤال مىرساند كه مسلمانان هيچ وقت روز عرفه را به سبب نزول آيه اكمال جشن نمىگرفته و عيد قرار نمىدادند. حتى اين عدم آگاهى تا جايى ادامه داشته كه بايد عمر پاسخگو باشد.
ثامنا: علامه امينى در كتاب الغدير(3)مىگويد: تاريخنگاران اهلسنت، شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در روز دوازدهم ربيعالاول سال يازدهم هجرى(4)ذكر كردهاند.
همچنين برخى از مفسرين اهلسنت از جمله فخر رازى مىنويسد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه اكمال، 81 يا 82 روز زندگى كرد.(5)
حال اگر روز نزول آيه را روز عرفه از حجة الوداع - روز نهم ذى الحجه سال دهم هجرى - بدانيم فاصلهاش تا دوازدهم ربيعالاول سال يازدهم هجرى - روز شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - 91 روز مى شود.(1)در حالى كه اگر از هجدهم ذى الحجه (روز غدير) تا دوازدهم ربيعالاول محاسبه كنيم، 82 روز مىشود.
با اين حساب معلوم مىشود فاصله زمانى روز عرفه تا زمان شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله 91 روز، و فاصله روز غدير تا شهادت آن حضرت (به تاريخ اهلسنت) 81 يا 82 روز است.(2)
اولاً: دشمنان اسلام پس از نااميد شدن در تمام توطئهها، فقط به يك چيز اميد داشتند، و آن اينكه بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهايى را بر اسلام وارد و اسلام را نابود سازند. اما وقتى ديدند رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز هجدهم ذى الحجه (روز غدير) در بين عموم مردم شخصى بىنظير را به جانشينى خود انتخاب كرد، آرزوهاى خود را بر باد رفته ديدند، و از اينكه بتوانند به اسلام ضربهاى بزنند مأيوس و نااميد شدند.
ثانيا: با انتخاب اميرالمؤمنين عليهالسلام به ولايت و جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نبوت به سير تكاملى خود ادامه داد، و آن حضرت با ولايت دين خود را كامل كرد.
ثالثا: نعمتهاى خداوند با نصب امامت و رهبرى پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تكميل شد.
رابعا: بدون شك اسلام بدون امامت و رهبرى پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك دين فراگير و جهانى نخواهد شد.
لازم به توضيح است كه تلاش كافران به اميد نفوذ در دين با انگيزه نابودى آن، از برخى آيات قرآن كريم استفاده مىشود. خداى سبحان اهداف كافران را در محورهاى زير تشريح كرده است:
هدف اول: ابتدا تلاش مىكردند تا چراغ دين را كلاً خاموش كنند و اين نهال نوپا را از ريشه بيرون آورند: «يُريدونَ أن يُطفِؤوا نورَ اللّهِ بِأفواهِهِم وَ يَأبَى اللّهُ إلاّ أن يُتِمَّ نورَهُ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ»(1): «آنان اراده دائمى دارند كه نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند در حالى كه خدا مىخواهد نورش را تمام و كامل كند هر چند كافران را خوش نيايد» .
هدف دوم: هنگامى كه موفق به ريشه كن ساختن دين و خاموش كردن چراغ آن نشدند، تلاش كردند تا مسلمانان را از دين و آئينشان برگردانند: «وَ لا يَزالونَ يُقاتِلونَكُم حَتّى يَردّوكُم عَن دينِكُم إنِ استَطاعوا»(2): «مشركان پيوسته با شما مىجنگند تا اگر بتوانند شما را از آئينتان برگردانند» .
اين تلاش فرهنگى و نظامى به مشركان اختصاص ندارد، بلكه اهل كتاب نيز در چنين تلاش و كوششى بودند: «وَدَّ كَثيرٌ مِن أهلِ الكِتابِ لَو يَرُدّونَكُم مِن بَعدِ إيمانِكُم كُفّارا حَسَدا»(1): «بسيارى از اهل كتاب دوست دارند شما را بعد از ايمان آوردنتان به كفر برگردانند» .
هدف سوم: بعد از بىثمر ماندن كوششهايشان، در دو مرحله قبل تلاش كردند تا با پيشنهاد گرويدن به آئين يهود و نصارى، در حقيقت دين بدلى بسازند و حس دينگرايى آنان را اينگونه اقناع كنند. از اين رو به مردم عوام مىگفتند: «لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ إلاّ مَن كانَ هودا أو نَصارى»(2): «كسى داخل بهشت نمىشود جز آنكه يهودى و يا نصرانى باشد» .
يا آنجا كه مىگفتند: «كونوا هودا أو نَصارى تَهتَدوا»(3): «يهودى يا نصرانى باشيد تا هدايت شويد» . سران كفر نيز در مقام توصيه به استقامت و پايدارى مى گفتند: براى حفظ خدايانتان و عبادت آنها صبر و استقامت كنيد: «أنِ امشوا وَ اصبِروا عَلى آلِهَتِكُم»(4): «برويد و بر خدايانتان استقامت و پايدارى بورزيد» .
هدف چهارم: بعد از آنكه همه نقشههاى پيشين آنان بر باد رفت، به فكر ديگرى افتادند و خود را به آن دلخوش كردند؛ و آن اينكه محمد صلىاللهعليهوآله فرزند پسرى ندارد تا جانشين او و ادامه دهنده راهش باشد.
و نيز گفتند: او كسى را به طور علنى به جانشينى خود نصب نكرده است. از اين رو نقشهها را براى بعد از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ريختند و به آن دلخوش كرده بودند. تا اينكه در روز غدير خم، رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين على عليهالسلام را به عنوان جانشين خود معرفى فرمود، و در ميان جماعت بسيارى او را به اين سمت نصب كرد.
اينجا بود كه كافران و منافقان از اين نقشه خود نيز مأيوس شدند. بدين جهت خداوند متعال اين آيه را نازل فرمودند: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1)
زمانى اين يأس و نااميدى كامل مىشود و به طور كلى مخالفان اميد خويش را از دست مىدهند كه رهبر و مولايى همعرض(2)با رهبرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وجود داشته باشد، تا اسلام بقا و استمرار يابد.
چون ولايت و رهبرى اميرالمؤمنين و امامان معصوم عليهمالسلام مانند رهبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله از هر گونه خطا و اشتباهى به دور است(3)، لذا اين ذئات مقدس مىتوانند در كنار قرآن، پيروان خويش را از هر گونه گمراهى نجات دهند و آنها را به صراط مستقيم هدايت كرده و به رستگارى برسانند.(4)اما بدون امام و هبر، به طور قطع در اركان دين نقص به وجود مىآيد و باعث نفوذ دشمنان اسلام در دين و ضربه زدن به آن مىشود.
زمخشرى مىگويد: چون مسلمانان در جنگ با كفار قريش در فتح مكه پيروز شدند، خدا به آنان مژده داد كه كفار از اين كه بر شما مسلط شوند كاملاً مأيوس شدند.(5)
اين نظر به چند دليل صحيح نيست:
اولاً: با توجه به اينكه فتح مكه در سال هشتم هجرى صورت گرفته است، اگر منظور از يأس كفار به لحاظ شكست در مكه باشد، منطقى نيست كه خداوند اين مژده بزرگ را بيش از دو سال به تأخير اندازد و آن را به مسلمانان ابلاغ نكند.
1) . امام شناسى و پاسخ به شبهات: ج 1 ص 275، 276.
2) . اشاره به آيه ولايت كه مىفرمايد: «انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا ... » مائده / 55 .
3) . اشاره به آيه اولىالامر كه مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولىالامر منكم» نساء / 59 .
4) . اشاره به حديث ثقلين.
5) . تفسير كشّاف: ذيل آيه 3 سوره مائده.
ثانيا: بنا بر نقل احاديث بسيارى كه در كتب صحيح و معتبر اهلسنت آمده، روز نزول آيه اكمال در روز عرفه از حجة الوداع بوده، نه در روز فتح مكه. پس اين نظر با نظر بسيارى از علماى عامه تعارض دارد.
ثالثا: اگر فتح مكه باعث شوكت و قدرت مسلمانان و موجب يأس كفار شده بود، چرا بعد از فتح مكه و در جنگ هوازن مسلمانان در ابتدا شكست خوردند، و - به نقل از ابنهشام(1)در كتاب خود - به جز تعداد كمى، بقيه مسلمانان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را تنها گذاشتند و فرار كردند ؟ !
همچنين در آن روزگار دو قدرت بزرگ نظامى جهان يعنى امپراطورى روم و ايران وجود داشتند، كه براى اسلام و عرب هيچ ارزشى قائل نبودند، چه مكه فتح شود يا فتح نشود.(2)
5 . فخر رازى ادعا مىكند: كفار به لحاظ قدرت نظامى اسلام از غلبه بر مسلمانان مأيوس شدند.(3)
اين نظر هم به چند دليل صحيح نيست:
اولاً: آيه شريفه از يأس و نااميدى كفار از دين مسلمانان خبر مىدهد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» ، نه از غلبه نكردن كفار بر خود مسلمانان، چرا كه در اين صورت بايد مىفرمود: «منكم» .
ثانيا: شايد گفته شود تنها واقعهاى كه در طول زندگانى رسول خدا صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد و با وقوع آن كفار به طور كامل از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند فتح مكه بود، كه در نكته قبل به آن پرداخته شد.
ثالثا: بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز در هيچ زمانى كفار از غلبه يافتن بر مسلمانان مأيوس نشدند، و از اين رو همواره به دنبال ضربه زدن به اسلام و مسلمانان بودهاند.(1)
6 . برخى از علماى عامه معتقدند روزى كه سبب يأس كفار شد، روز نزول آيه برائت(2)است، زيرا در آن روز مردم جزيرهالعرب تقريبا قدرت اسلام را پذيرفته و مسلمانان قدرت برتر بودند.
در جواب مىگوييم: اين صحيح است كه در روز نزول آيه برائت، اسلام صاحب قدرت و عظمت بود، اما:
اولاً: قدرت اسلام در آن روز به صورتى نبود كه يأس و نااميدى كامل كفار را از غلبه بر مسلمانان ايجاد كند.
ثانيا: آيه اكمال از نااميد شدن از دين مسلمانان خبر مىدهد، نه از يأس آنان از مسلمانان.
1) . جزوه بررسى آيه شريفه اكمال: ص 11، 12.
2) . ابنعباس مىگويد: هنگامى كه آيات اول تا نهم سوره برائت نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابوبكر را به مكه فرستاد تا آيات سوره برائت را به مردم ابلاغ كند. بعد جبرئيل نازل شد و گفت: اين سوره را كسى نبايد به مردم ابلاغ كند. مگر خودت يا مردى كه از تو باشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: به سرعت سوار شتر شو و خود را به ابوبكر برسان و سوره برائت را از دست او بگير. ابنعباس گفت: وقتى ابوبكر برگشت، با بى تابى به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد: يا رسول اللّه، شما مرا شايسته كارى دانستيد كه گردنها به طرف آن كشيده شد، ولى وقتى به سوى مقصد حركت كردم مرا باز گردانيديد ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: جبرئيل امين از جانب خداوند به نزد من آمد و گفت: خدا مى فرمايد: اين سوره را نبايد كسى از جانب تو ابلاغ كند، مگر خودت يا مردى از خودت. على عليهالسلام هم از من است و كسى جز على عليهالسلام نمىتواند آن را به اطلاع مردم برساند. روايات شيعه و سنى در اين موضوع متواتر است؛ در غاية المرام 23 روايت از طريق عامه و 16 روايت از طريق خاصه در اين باره نقل كرده است. از جمله: صحيح ترمذى: ج 2 ص 183. مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 3، 151، 283، 330. خصائص نسايى: ص 8 20. مستدرك حاكم: ج 3 ص 51 . تفسير طبرى: ج 10 ص 46، 47. الدرّ المنثور: ذيل آيه شريفه. مناقب خوارزمى: ص 100. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 126. غاية المرام: ص 463. فروغ هدايت: ص 227، 228.
ثالثا: ابتدا و انتهاى آيه شريفه در مورد احكامى است كه در حجة الوداع نازل شده است. منطقى نيست كه در اين قسمت از آيه سخن از روز نزول آيه برائت باشد. مگر اينكه گفته شود آيه اكمال در روز نزول آيه برائت نازل شده است، كه هيچ كس چنين قولى را قبول ندارد.
رابعا: آيه اكمال در حجة الوداع (حجهالبلاغ) در سال دهم هجرى نازل شده است. عاقلانه نيست كه خبر و مژدهاى با اين عظمت، اگر در روز نزول آيه برائت محقق شده، بيش از يك سال به تأخير افتد و در روز عرفه از حجة الوداع بيان شود.(1)
اين نظريه نيز صحيح نيست، زيرا:
اولاً: اين يأس و نا اميدى قبل از نزول آيه حاصل شده بود، زيرا مشركان در سال نهم با ابلاغ سوره برائت، از اينكه بتوانند حج را با مراسم خويش به جا آورند محروم شده بودند. از اين رو با نزول آيه برائت، اين يأس و نااميدى ايجاد شده بود.
ثانيا: يأس مشركين و اكمال دين ربطى به روش و آراء ديگران ندارد، بلكه مربوط به امور دينى مسلمانان است؛ چه مشركى باشد و حج را با روش خويش به جا آورد، و يا مشركى نباشد و حج به جا نياورد.
ثالثا: در كدام يك از احكام و مناسك حج اهلسنت آمده است كه يكى از شروط تحقق و صحت و اكمال حج به شركت نكردن مشركان است ؟
رابعا، خداوند در آيه اكمال، از اكمال دين خبر داده نه از اكمال حج. و اگر مراد اكمال حج و مراسم و مناسك آن با رعايت شرايط گفته شده در بالا بود، بايد خداوند
1) . جزوه بررسى آيه شريفه اكمال: ص 12، 13.
مىفرمود: اليَومَ أكمَلتُ لَكُم مَناسِكَ حَجِّكُم، نه اينكه بفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» . آن هم يا در روز ابلاغ سوره برائت در سال نهم ذكر مىشد، و يا در اول مراسم حجة الوداع مىفرمود، نه در وسط اعمال حج از سال دهم !(1)
8 . گروهى از علماى عامه معتقدند كه در روز عرفه خداوند احكامى را نازل كرد. پس كفار كاملاً مأيوس شدند و دين كامل گرديد.
و اما پاسخ اين نظريه:
اولاً: اگر قرار بود نزول چند حكم فرعى سبب يأس و نااميدى كفار شود، چرا در ابتداى ظهور اسلام كه دستور باطل بودن بتپرستى و قوانين مشركان و اعلام بىفايده بودن بتها صادر شد، هيچ كدام باعث ايجاد يأس و نااميدى در كفار نشد ؟ بنا بر اين، نزول چند حكم فرعى سبب يأس كفار نمىشود.
ثانيا: آيه اكمال از مأيوس شدن كلى كفار به سبب وقوع حادثهاى در آن روز خبر مىدهد، و بيان چند حكم جزئى اثبات كل يأس و نااميدى نمىكند، با توجه به آيه شريفه كه مىفرمايد: «در آن روز تمام اميد كفار به دين مسلمانان از بين رفت» . بر اين اساس بايد در آن روز همه مصاديق اميد و يا دست كم مصاديق مهم و سرنوشت ساز اميد كفار از بين برود تا يأس كامل كفار محقق شود. روشن است كه بيان چند حكم فرعى نمىتواند از مصاديق مهم و سرنوشتساز اميد كفار باشد.(2)
ثالثا: همان طور كه مىدانيم معلوم شدن حكم خون و امثال آن موجب يأس كفار و تكميل دين نمىشود. شاهدش آن است كه اين احكام قبلاً در دو سوره مكى (سوره انعام آيه 145 و سوره نحل آيه 115) و نيز در آيه 173 از سوره بقره - كه اولين سوره مدنى است - نازل شده بود، ولى عنوان يأس كفار و تكميل دين در آنها مطرح نيست. در حالى كه اگر نزول و ابلاغ اين احكام داراى چنين ويژگى خاص باشد، بايد در آن سورهها نيز «اليَومَ يَئِسَ» ذكر مىشد.
بنا بر اين، آيه اكمال نمىتواند اشاره به روز نزول حكم خون، مردار و ... باشد، بلكه بايد اشاره به روزى باشد كه در آن حادثه مهم ديگرى واقع شده است. از اين جهت شيعه اعتقاد دارد آيه اكمال اشاره به روزى دارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله طبق دستور پروردگار كه در آيه تبليغ به آن مأموريت يافته بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام را وصى و جانشين خود معرفى كند.(1)
نتيجه اينكه:
با توجه به بيانات مفسرين و تجزيه و تحليل ديدگاههاى آنان معلوم مىشود اين تحول بايد حركتى درونى و در دين باشد؛ يعنى در خود دين بايد اتفاقى افتاده باشد كه تا روز نزول آيه چنان واقعهاى در دين به طور رسمى واقع نشده بود، و آن حادثه تاريخى با وقوع خويش عامل قاطع در ايجاد يأس و نااميدى كامل كفار از نفوذ در دين اسلام شد.
اين واقعه كه در حجة الوداع رخ داده و تاريخ آن را ثبت كرده است و كاملاً با آيه شريفه هماهنگ است و مىتواند مبدأ ظهور آثار پر خير و بركت شود، واقعه تاريخى غدير خم و انتصاب اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.
در جواب مىگوييم: آيه شريفه نمىخواهد بيان كند كه كسى نمىتواند منحرف شود و يا منحرف كند و يا نمىتواند حقيقتى را كتمان كند يا موضوع آيه را انكار كند،
بلكه آيه اكمال در مقام بيان اجراى دستورى توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه با انجام آن و در صورت پذيرش مردم، خطر نفوذ كافر در دين كاملاً و دائما از بين مىرود.(1)
در جواب مى گوييم:
اولاً: اين مطلب كاملاً صحيح است؛ يعنى علت يأس كفار نزول اين آيه نبوده است. زيرا بنا بر گفته سؤال كننده، كافران به قرآن و پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله ايمان نداشتند تا با نزول يك آيه نااميد شوند، بلكه بايد توجه كرد و پى برد كه آيه كريمه به چه موضوع و رويدادى اشاره مىكند كه آن واقعه سبب تحقق يأس و نااميدى در كفار شده است.
ثانيا: با توجه به اينكه «اليوم» اشاره به روز مخصوصى دارد كه نزد مخاطبين زمان نزول آيه كاملاً شناخته شده بود، و با جستجو در وقايعى كه در حجة الوداع اتفاق افتاده، تنها رويدادى كه مىتواند پاسخگوى سوالات درباره آيه اكمال باشد و هيچ نكته ابهامى نداشته باشد، اعلام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.(2)
اگر رهبر غدير و امامت الهى در جامعه باشد، مسلمانان نبايد ترسى داشته باشند.
افزون بر تبديل شدن اميد كفار به يأس، آنچنان زمينه فعاليت آنها را خنثى كرد كه ترس مسلمانان را از آنان بىجهت دانست: «فلا تخشوهم» .
اگر دشمن خارجى (كفار) هم شما را رها كند، دشمن داخلى (منافقين) وجود دارد كه بايد با خشيت از خدا به مقابله با آنان رفت: «واخشون» .
5 . اگر مسلمانان از خط رهبرى غدير و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام دست بر نمىداشتند هيچ خطرى از كفار متوجه آنان نمىشد. هم چنين اگر مسلمانان به وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل مىكردند و به قرآن و اهلبيت عليهمالسلام تمسك مىجستند(2)، هيچ گاه گمراه نمىشدند.
مقصود از «اكمال دين» كامل شدن اركان دين به دست ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است، زيرا با ادامه نبوت از مسير امامت است كه دين به قله كمال خود خواهد رسيد.
با توجه به آيه تبليغ، ابلاغ و اعلام رهبرى اميرالمؤمنين عليهالسلام آن قدر مهم است كه عدم ابلاغ و عدم اعلام رهبرى چنان است كه گويى رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسالت خود را انجام نداده است: «و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته» . اين ابلاغ چه موضوع مهمى است كه هموزن و همسنگ رسالت نبوى قرار گرفته است ؟ اين ابلاغ به جز اعلام ولايت علوى نخواهد بود كه سبب اكمال دين شد.
كمال دين از آن رو است كه اگر مقررات و قوانين به صورت كامل وضع شود، اما براى امت و جامعه رهبرى معصوم و كامل تعيين نشود مقررات ناقص مى ماند.
دين از مجموعهاى اجزاء مختلف تشكيل شده است. گاهى بعضى اجزا به گونهاى است كه اگر نباشد مجموعه دين ناقص است، هر چند همه اجزاى ديگر هم باشد. مثل امام كه دين بدون آن ناقص است. لذا وجود امام سبب كمال دين مىشود.
همچنين در بسيارى از روايات نقل شده از امامان معصوم عليهمالسلام اينگونه آمده كه دين اسلام بر پنج پايه بنا نهاده شده است: نماز، زكات، حج، روزه، ولايت اهلبيت عليهمالسلام. در چهار مورد اول (بنا به دلايلى) اجازه ترك يا انجام ندادن آنها را دادهاند، ولى در مورد ولايت هيچ گونه اجازهاى بر ترك آن داده نشده است، براى مثال شيخ صدوق به سند صحيح از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است:
بُنِىَ الإسلامُ عَلى خَمسٍ: إقامِ الصَلاةِ وَ ايتاءِ الزَكاةِ وَ حَجِّ البَيتِ وَ صَومِ شَهرِ رَمَضانَ وَ الوِلايَةِ لَنا أهلِالبَيتِ. فَجَعَلَ فى أربَعٍ مِنها رُخصَةً وَ لَم يَجعَل فِى الوِلايَةِ رُخصَةً؛ مَن لَم يَكُن لَهُ مالٌ لَم يَكُن عَلَيهِ الزَكاةُ، وَ مَن لَم يَكُن عِندَهُ مالٌ فَلَيسَ عَلَيهِ حَجٌّ، وَ مَن كانَ مَريضا صَلّى قاعِدا وَ أفطَرَ شَهرَ رَمَضانَ. وَ الوِلايَةُ صَحيحا كانَ أو مَريضا أو ذا مالٍ أو لا مالٍ لَهُ فَهِىَ لازِمَةٌ واجِبَةٌ.(1)
حال اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دنيا برود و مردم را بىسرپرست بگذارد، كارى كرده كه چوپان هم با گله انجام نمىدهد. چگونه بدون تعيين رهبرى الهى نعمت تمام مىشود ؟
خداوند مىفرمايد: «فَكَفَرَت بِأنعُمِ اللّهِ فَأذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الجوعِ وَ الخَوفِ بِما كانوا يَصنَعونَ»(1): « (مردم آن) نعمتهاى خداوند را ناسپاسى كردند و خداوند بر اثر اعمالى كه انجام مىدادند لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد» .
از اين جهت در قرآن براى روزه كلمه «تمام» به كار رفته است(2)، در آيه اكمال نيز براى نعمت ولايت كلمه «تمام» استعمال شده است: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . چنانچه امام رضا عليهالسلام فرمود: وَ أمرُ الإمامَةِ مِن تَمامِ الدينِ(3): و امر امامت متمّم دين است.
از اين فراز آيه بر مىآيد كه رضايت خدا در آن است كه قانون كامل (دين) و مجرى عادل (امام) به هم پيوند بخورند و در كنار هم قرار گيرند، و با پيوند اين دو رضايت پروردگار حاصل مىشود. همچنين اسلام بدون امام و رهبر مورد رضايت خدا نيست.
بر اساس آيه اكمال در روز غدير خدا اعلام مىكند: «امروز راضى شدم كه اسلام دين شما باشد» . پس بايد از طرف خداوند در آن روز تحول و دگرگونى مهمى اتفاق افتاده باشد، كه آن تحول سبب چنين اعلامى از سوى پروردگار شده است. از اين رو بايد اسلام قبل از آن تحول و اسلام بعد از آن تحول با يكديگر تفاوت داشته باشد.
پذيرش آن تحول در كنار پذيرش يگانگى خداوند و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باعث شد كه از آن روز به بعد رضايت الهى از دين اسلام اعلام گردد. در واقع چون آن تحول بزرگ روى داده، پس دين كامل شده و چون دين كامل گرديده خداوند از آن راضى شده و نام آن را اسلام گذاشته است.
5 . ممكن است كسى بگويد: بر اساس اجماع و اتفاق مسلمانان، اگر كسى شهادتين را بگويد مسلمان است. در حالى كه طبق عقايد شيعيان، علاوه بر شهادتين، براى ورود در اسلام اقرار به ولايت نيز لازم است، كه اين سخن مخالف با اجماع و اتفاق مسلمانان است.
در جواب مىگوييم:
اولاً: گفته نشده شرط ورود در اسلام علاوه بر شهادتين اقرار به ولايت نيز لازم است، بلكه شرط ورود در اسلام همان گفتن شهادتين است. اما شرط رضايت خداوند از اسلام افراد اين است كه پس از اعلام رسمى ولايت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير، لازم است به ولايت و امامت آن حضرت نه تنها به زبان بلكه به قلب نيز اقرار كنند و گواهى دهند.
ثانيا: تأييد ديگر بر مطالب فوق اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: «وَ مَن يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا فَإنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ»(2): «و هر كس ولايت خدا و پيامبرش و آنان كه ايمان آوردهاند (حضرت على عليهالسلام طبق آيه قبل كه معروف به آيه ولايت است) را بپذيرد (از حزب و گروه خداوند است و) بىگمان حزب خداوند پيروز است» .
ثالثا: حزب اللّه چه كسانى هستند ؟ حزب اللّه كسانى اند كه خداوند از ايشان و (دينشان) راضى است و آنان نيز از خداوند راضى هستند. چنانكه خداوند مىفرمايد: «رَضِىَ اللّهُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ أولئِكَ حِزبُ اللّهِ ألا إنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ المُفلِحونَ»(1): «و خداوند از ايشان خشنود است و آنان از خداوند خشنود هستند آنان حزب خدايند آگاه باشيد كه حزب خدا پيروز و رستگار اند» .(2)رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا عَلىّ، ... إنَّ حِزبَكَ حِزبى وَ حِزبى حِزبُ اللّهِ(3): اى على، ... همانا حزب تو حزب من است و حزب من حزب خداست.
نتيجه اينكه:
با توجه به آيات قرآن، خداوند از دين كسانى راضى است كه به ولايت و سرپرستى خداوند و رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين على عليهالسلام اقرار و اعتراف كنند، و اين مطلب كاملاً منطبق بر آيه ولايت(4)است.
در جواب اين شبهه مىگوييم:
اولاً: اهلسنت ادعا نمىكنند كه امر امامت از طريق نصّى از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله به امت واگذار شده است، بلكه فقط ادعا مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را سر بسته گذاشت و چيزى
نفرمود. مردم هم بر بيعت ابوبكر اجماع كردند و اجماع آنها دليل بر درستى سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله است كه فرمود: امت من بر گمراهى اجتماع نمىكنند.(1)
اگر ادعا مىكردند كه امامت به نصّ و سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله بستگى دارد، ديگر ابوبكر، عمر را به جاى خود تعيين نمىكرد، و ابوبكر در حال احتضار و جان دادن نمىگفت: كاش من از پيامبر پرسيده بودم كه انصار هم حقى در امر امامت دارند يا نه(2)؟ پس پايه و اساس مذهب آنها سخن ابوبكر است كه به طور صريح مىگويد: پيامبر چيزى درباره خلافت نگفت و آن را سر بسته گذاشت.(3)
ثانيا: مقام امامت و ولايت بزرگتر و والاتر از اين است كه مردم سررشتهدار آن باشند و به هر كس خواستند واگذار كنند. چنانچه حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
زيرا سررشتهدار كارى بايد با حدود آن كار آشنا باشد و از خداى داناى حكيم - كه با اسرار و ضمائر بندگان آشناست - بعيد است كه مقام والاى امامت را - كه همتاى رسالت بلكه كاملتر از آن است(4)- به مردم بىاطلاع از حدود آن كار بزرگ واگذار كند.(5)
آيا اين معناى سربسته گذاشتن امر خلافت است ؟ ! با اينكه خداوند مىفرمايد: «اللّهُ أعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ»(6): «خدا بهتر مىداند رسالت (و نمايندگى خود) را در كجا قرار دهد» . بنا بر اين، خداوند به بندگانش يادآورى كرده است كه راه تعيين خليفه منحصر به تعيين خود او است.
1) . شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد : ج 8 ص 123. الاسرار المرفوعه: ص 52 ح 163، به نقل از: التعجب: ص 65 . علامه كراجكى مىگويد: اين روايت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت داده شده است.
2) . تاريخ طبرى: ج 2 ص 619 . مروج الذهب: ج 2 ص 301. مختصر تاريخ دمشق: ج 13 ص 122. الامامة و السياسة: ج 1 ص 18. عقد الفريد: ج 4 ص 93، به نقل از: ياس در آتش: ص 70 - 74.
3) . تاريخ يعقوبى: ج 2 ص 124، 125.
4) . بر اساس آيه ابتلا بقره / 144 .
5) . الكافى: ج 1 ص 198. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 1 ص 216. تحف العقول: ص 441.
6) . انعام / 124.
نتيجه: معلوم شد كه آنچه اهلسنت عقيده دارند و مذهب خود را بر اساس آن بنا نهادهاند، با كامل كردن دين كه در آيه اكمال آمده است، مطابقت پيدا نمىكند.(1)
و اما جواب اين شبهه:
اولاً: از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقههاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنىاسرائيل و قوم حضرت موسى عليهالسلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليهالسلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليهالسلام - جانشين حضرت موسى عليهالسلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليهالسلام از ميقات برنگشت دست از گوسالهپرستى بر نداشتند.(2)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنى اسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
الف. بنىاسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليهالسلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بتها گذشته بود. حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مىفرمايد: «قالَت الأعرابُ آمَنّا قُل لَم تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(3): «عربهاى باديهنشين گفتند ايمان آورديم
بگو ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد اسلام آوردهايم» . و عدهاى هم منافق بودند، كه خداوند آيات سوره منافقون را درباره آنها نازل فرمود. از اين جهت، روشن است كه ارتداد بنىاسرائيل بعيدتر به نظر مىرسد.
ب. آنچه در بنىاسرائيل پديد آمد و گوساله را خداى خود دانستند، به مراتب بزرگتر و سختتر از خليفه دانستن شخصى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به جانشينى خود منصوب نداشته بود؛ زيرا بنىاسرائيل همين كه گوساله را خدا دانستند به كلى از دين بيرون رفتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با كارى كه انجام دادند به ظاهر از اصل اسلام خارج نشدند. آن عمل هم به عقيده اهلسنت اتفاقى ساده است، زيرا عقيده دارند امامت و خلافت جزء فروع دين است !(1)
ج. ارتداد و انحراف بنىاسرائيل در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها پديد آمد، ولى مخالفت اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در موضوع جانشينى آن حضرت بعد از شهادت آن وجود مقدس بود. بديهى است كه كار بنىاسرائيل بعيدتر از عمل اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به نظر مىرسد. بنا بر اين، وقتى از بنىاسرائيل - كه آن همه به خدا نزديك بودند - چنان عملى (گوسالهپرست شدن) صادر شود، از همه امت اسلام كه تازه از بت پرستى نجات يافته بودند، وقوع آن بعيد به نظر نمىرسد.
ثانيا: خداوند در قرآن مجيد از دگرگونى امت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله خبر داده بود: «أ فَإن ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى
1) . با توجه به شأن نزول دو آيه تبليغ و اكمال و با توجه به اينكه مردم بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنان تظاهر به اسلام مىكردند و هيچ يك از شعائر دين ترك نشده بود - كه در ضمن آيه 144 از سوره آلعمران به آن تأكيد شده است - نتيجه سه آيه اين است كه عدم پذيرش امامت و تسليم نشدن در مقابل جانشين خاتمانبياء صلىاللهعليهوآله ارتداد و بازگشت به جاهليت است. بنا بر اين، جزء اصول دين بودن امامت اميرالمؤمنين عليهالسلامبه وضوح از اين آيات به اثبات مى رسد. همچنين علماى بزرگ اهلسنت در كتابهاى خود به روشنى بر اهميت فوق العاده نصب امام تأكيد كردهاند. تفتازانى در شرح عقايد تسفّيه: ص 232 مىگويد: صحابه نصب امام را مهمتر از هر مهمى قرار دادند، تا آنجا كه آن را بر دفن رسول خدا صلىاللهعليهوآله مقدم داشتند. سؤال اينجاست كه چگونه فرعى از فروع دين به يك باره چنان وجوبى پيدا كرد و اهميت آن از تشييع و نماز خواندن و تدفين پيكر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيشتر شد ؟ ! جواهر الكلام: ج 1 ص 354، 355 .
اللّهُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او (پيامبر) بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد و هر كس از عقيده خود باز گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد» .
ثالثا: مقايسه حكم ولايت با احكام نماز و ساير احكام هم بىمورد است، زيرا حسدى كه به خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبردند در مورد ولايت بود. چنانكه خدا فرموده است: «أم يَحسُدونَ الناسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَإبراهيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكا عَظيما»(2): «بلكه به مردم حسد مىبرند براى آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده است در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومتى بزرگ بخشيديم» .(3)در روايات صحيح السند مقصود از «مُلك عظيم» اطاعت از امامان معصوم عليهمالسلام بيان شده است.(4)
در جواب مىگوييم:
اولاً: اينطور نيست كه آيه شريفه هيچ اشارهاى به امامت امامان معصوم عليهمالسلام نداشته باشد، زيرا دشمنان اسلام محدود به زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و يا زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام نبودند و بعد از ظهور اسلام اين خطر هميشه احساس مىشود و ضرورت نياز دين به حافظ و مدافع بدون خطا كاملاً مشهود است.
از اين رو تا باقى بودن اين خطر و نيز باقى بودن دين بايد سرپرستى مانند
رسول اعظم صلىاللهعليهوآله آگاه و به دور از هر گونه خطا براى امت اسلامى وجود داشته باشد تا دين اصيل الهى محفوظ بماند.(1)اين همان استمرار امامت است كه شيعه به آن اعتقاد دارد.
ثانيا: مسئله جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله بعد از شهادت آن حضرت مورد اختلاف بود كه آيا انعقاد امر خلافت با شورى است يا با نصّ الهى ؟ بنا بر پيام دو آيه تبليغ و اكمال روشن مىشود كه اين امر شورايى نيست و از محدوده اختيارات شورى خارج است، و خود خداوند - حتى نه پيامبر صلىاللهعليهوآله - افرادى را كه واجد شرايط مىداند براى منصب رهبرى و امامت انتخاب مىكند.
با روشن شدن اين آيه و پذيرش آن، چون خداوند از لطف خود در باب ارشاد و هدايت خلق كوتاه نيامده و قطعا سرپرستان و جانشينان بعدى را توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله به مردم معرفى فرموده، بر عهده هر مسلمانى است كه تحقيق كند و مصاديق بعدى را بيابد. اين خود اشاره است به استمرار امامت و در نهايت از امام منصوص كه خداوند متعال تعيين كرده است.(2)
ثالثا: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام تصريح فرمود و تأكيد كرد كه جانشينان بعد از على عليهالسلام هم از ذريه و دودمان او هستند. چنانكه شيخ طبرسى به سند صحيح نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از آنكه فرمود: بعد از من به امر خداوند على عليهالسلام اختيار دار و امام شماست، فرمود: و بعد از او امامت در ذريه و دودمان من خواهد ماند كه از نسل على است.(3)
همچنين در كتاب سليم بن قيس هلالى آمده است كه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميان لشكر خود در حضور مهاجران و انصار به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى، به ذكر تعدادى از فضائل و مناقب خود پرداخت، و نزديك به هفتاد مرد از آنها - كه در
جنگ بدر شركت داشتند، از انصار و بقيه از مهاجرين - برخاستند و شهادت دادند كه اين مطالب را ما از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيديم.
سپس آن حضرت فرمود: بعد از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم با مردم نماز ظهر گزارد، فرمود: اى مردم، خدا مولا و اختياردار من است و من هم مولا و اختياردار مؤمنين هستم و از آنها نسبت به خودشان سزاوارترم. هر كس من ولىّ و اختياردار او هستم على عليهالسلام هم ولىّ و اختيار دار او است. خدايا، دوست بدار دوست او را، و دشمن بدار دشمن او را.
در اين هنگام سلمان فارسى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه ! چه ولايتى ؟ فرمود: ولايتى مانند ولايت و اختيارى كه من بر مؤمنين دارم و از خود آنها سزاوارتر به آنها هستم. در اينجا خدا آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » را نازل فرمود. سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه، اين آيه فقط درباره على عليهالسلام است ؟ فرمود: آرى، و درباره جانشينان او است تا روز قيامت.
سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه ! آنها را براى من نام ببريد. فرمود: آنها (عبارتند از: ) على عليهالسلام برادرم و وزيرم، جانشين من در ميان امتم و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى بعد از من، و يازده امام از نسل او؛ فرزندانم حسن و حسين عليهماالسلام. سپس نه نفر از دودمان حسين عليهالسلام، يكى بعد از ديگرى است. قرآن با آنهاست و آنها هم با قرآن هستند، و آنها از قرآن جدا نمىشوند تا بر حوض كوثر نزد من بيايند.(1)
همچنين در باب دوازدهم كتاب غاية المرام احاديث زيادى از طرق عامه نقل شده است كه تعداد امامان دوازده تن هستند.(2)از جمله از ابنعباس روايت مىكند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: اى مردم، بدانيد كه براى خداوند درى است، كه هر كس داخل آن شود از آتش دوزخ و انقلاب روز محشر ايمن است.
ابوسعيد خدرى برخواست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ما را به اين در راهنمايى كن تا آن را بشناسيم.
فرمود: او على بن ابىطالب عليهالسلام سرور جانشينان و اميرمؤمنان و برادر رسول خدا و نماينده خدا بر تمام مردم است. اى مردم، هر كس مىخواهد چنگ بزند به ريسمان محكمى كه گسستنى نيست، چنگ بزند به ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام، زيرا ولايت او ولايت من است و پيروى از او پيروى از من است. اى مردم، هر كس مىخواهد حجت بعد از من را بشناسد على بن ابىطالب عليهالسلام را بشناسد. اى مردم، هر كس خوشحال مىشود به من اقتدا كند، مىبايد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان از دودمان مرا دوست بدارد، زيرا آنها خزينه دار علم من هستند.
در اين هنگام جابر بن عبداللّه انصارى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، تعداد امامان چند نفر است ؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا تو را رحمت كند، همه اسلام را از من پرسيدى ؟ عدد آنها در كتاب خدا به تعداد ماهها در نزد خداوند است. از روزى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است، تعداد دوازده ماه بوده است.(1)تعداد آنها به عدد دوازده چشمهاى است كه خداوند براى موسى بن عمران عليهالسلام باز كرد؛ در وقتى كه عصاى خود را به صخره زد و دوازده چشمه جارى شد(2)، و به عدد نقباى بنىاسرائيل است كه خداوند مىفرمايد: «وَ لَقَد أخَذَ اللّهُ ميثاقَ بَنىإسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَىعَشَرَ نَقيبا» .(3)پس اى جابر، امامان دوازده نفر اند؛ اول آنها على بن ابىطالب عليهالسلام و آخر آنها قائم عليهالسلام است.(4)
دكتر تيجانى درباره سخنان اهلسنت پيرامون آيات مربوط به غدير نقدى دارد. از جمله در مورد آيه اكمال گفته است:
برخى از اهلسنت در مقابل آيه اكمال دين و شأن نزول آن ادعايى عجيب دارند:
بخارى در صحيحش(1)آورده است: محمد بن يوسف از سفيان از قيس بن مسلم از طارق بن شهاب نقل كرده است كه برخى از يهوديان گفتند: اگر اين آيه درباره ما نازل شده بود، ما آن روز را عيد قرار مىداديم ؟ عمر پرسيد: چه آيهاى ؟ گفتند: آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » . عمر گفت: من مىدانم اين آيه در كجا نازل شده است؛ اين آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده، در حالى كه حضرت در عرفه وقوف كرده بود !
ابنجريد از عيسى بن حارثه انصارى نقل مىكند كه گفت: ما در مجلس نشسته بوديم كه يك نصرانى گفت: اى مسلمانان ! آيهاى بر شما نازل شده كه اگر بر ما نازل شده بود، ما آن روز و آن ساعت را عيد قرار مىداديم. و آن آيه «اليَومَ أكلمَتُ لَكُم دينَكُم ... » است.
هيچ يك از ما پاسخ را نداد، تا اينكه من محمد بن كعب قرظى را ملاقات كردم و از او پرسيدم. او گفت: چرا پاسخش را نداديد ؟ همانا عمر بن خطاب گفته است اين آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده در حالى كه بر كوه عرفات - در روز عرفه - ايستاده بود. و لذا از آن روز مسلمانان اين روز را عيد مىگيرند، و هيچ كس در آن اختلاف ندارد.(2)
ملاحظه كنيد كه در روايت دوم، راوى اعتراف مىكند كه هيچ يك از ما به آن نصرانى پاسخ نداديم، زيرا به تاريخ و عظمت آن روز جهل داشتند ! و شايد خود راوى نيز تعجب مىكند كه چرا مسلمانان از جشن گرفتن در مثل آن روز غفلت دارند. به همين سبب است كه از محمد بن كعب قرطنى مىپرسد و او آن پاسخ را داد.
پس اگر اين روز نزد مسلمانان معروف بود و واقعا روز عيد بود، قطعا اين راويان از آن اطلاع داشتند، چه از صحابه باشند و چه از تابعين. زيرا آنچه نزد آنان مسلم است اينكه مسلمانان بيش از دو عيد (فطر و اضحى) عيدى ندارند.
تا آنجا كه علما و محدثين همچون بخارى و مسلم و ديگران در كتابهايشان بابى تحت «كتاب العيدين» و يا «صلاة العيدين و خطبة العيدين» آوردهاند، و عيد سومى نزد آنان وجود ندارد. لذا روز عرفه را نيز محققا روز عيد نمىدانند.
و اما پاسخ اين توجيهات:
از اين روايتها روشن مىشود كه مسلمانان آن روز مهم و با عظمت را ناديده مىگرفتند و در آن روز جشن نمىگرفتند. لذا گاهى يهوديان و گاهى نصرانيان به آنها اعتراض كرده و مىگفتند كه اگر اين آيه درباره ما نازل شده بود ما آن روز را عيد قرار مىداديم. لذا عمر ناچار مىشود و به آنها پاسخ مىدهد كه من از نزول آيه خبر دارم؛ اين آيه در حالى نازل شد كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در عرفه وقوف داشتند !
دروغ بودن اين روايت كاملاً واضح است؛ حال يا حود عمر دروغ گفته، و يا آنها كه اين روايت را از زبان عمر بن خطاب و در دوران بخارى وضع كردهاند، مىخواستند بين نظرات و آراء يهود و نصارى - كه آن روز روز عظيمى است و بايد عيد باشد - و بين جشن نگرفتن در آن روز مهم و بىاعتنايى به آن و ناديده گرفتنش وفق دهند. در حالى كه لازم است اين عيد از بزرگترين اعياد مسلمين باشد، زيرا خداى سبحان در آن روز دين خود را كامل و نعمتش را بر مردم تمام و اسلام را براى آنها برگزيده است.
بنا بر اين، اولين عيد - كه آن را عيد صغير مىنامند - عيد فطر است، كه با آن ماه رمضان را به پايان مىرسانند. عيد دوم - كه آن را عيد كبير مىنامند - عيد اضحى (قربان) است، و تاريخش روز دهم ذى الحجه است. پرواضح است كه حجّاج بيتاللّه الحرام پس از طواف افاضه و رمى جمره عقبه و پس از قربانى كردن و حلق، از احرام
خارج مىشوند و آن روز دهم ذى الحجه است. به همين مناسبت به يكديگر تبريك و تهنيت مىگويند.
احرام در حج مانند ماه رمضان است كه بر انسان روزهدار چيزهايى حرام مىشود، و عيد فطر همه آن حرامها حلال مىگردد. همچنين است انسان محرم در حج، كه از احرامش نمىتواند خارج شود و چيزى از قبيل عطر و زينت و لباس دوخته و صيد و ناخن گرفتن و تراشيدن مو و همبستر شدن براى او حلال نمىشود، جز در روز دهم ذى الحجه و پس از طواف افاضه (طواف حج) . از اين معلوم مىشود كه روز عرفه روز عيد نيست، بلكه روز عيدى كه تمام مسلمانان در شرق و غرب جهان به هم تبريك مىگويند روز دهم ذى الحجه است.
بنا بر اين، لازم است بگوييم: نزول آيه در روز عرفه دو از حقيقت است و قانع كننده نيست.
بيشتر به نظر مىرسد معتقدين به نظريه شورى در خلافت و بنيان گذاران آن، پس از اعلام جانشينى حضرت على عليهالسلام در غدير خم، شأن نزول آيه را تحريف كردند.
وانگهى، براى مردم مطلب بهتر جا مىافتد اگر روز نزولش را روز عرفه تعيين كنند، زيرا در روز غدير بيش از صد هزار نفر جمع شده بودند. در حجة الوداع هيچ مناسبتى از روز عرفه به غدير نزديك نيست كه اين همه حجاج خانه خدا در يك جا جمع شوند، زيرا مردم در تمام ايام حج متفرق اند و تنها در يك موقف گرد هم مىآيند و آن روز عرفه و در عرفات است.
از اين رو مىبينيم آنان كه معتقد به نزول آيه در روز عرفه هستند، بر اين باور اند كه در اين روز پس از خطبه معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، و برخى از راويان حديث آن را نقل كردهاند.
بلكه شخص عمر به خطاب اين شأن نزول را ساخته است، زيرا او قهرمان مبارزه با خلافت على عليهالسلام بود، و او بنيانگذار بيعت براى ابوبكر در روز سقيفه بود. كارش به
آنجا رسيد كه مخالفين بيعت با ابوبكر را كه در منزل فاطمه زهرا عليهاالسلام جمع شده بودند، اگر براى بيعت كردن با ابوبكر بيرون نيايند تهديد به سوزاندن كرد.(1)پس كسى كه چنين خشونتى در اين مورد داشته باشد، هرگز براى او دشوار نيست كه مردم را قانع سازد به اينكه در روز عرفه اين آيه نازل شده است.
اينان كه نص حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در مورد خلافت على بن ابىطالب عليهالسلام را به تحريف كشاندند، و در حالى كه مسلمانان و در رأس آنها حضرت على عليهالسلام مشغول تجهيز و دفن و كفن كردن حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بودند مسئله بيعت با ابوبكر را بدون هيچ سابقه ذهنى و آمادگى مردم در سقيفه بنىساعده جا انداختند و حديث غدير را به ديوار زدند و آن را به كلى ناديده گرفتند، پس ديگر چه كسى مىتواند بعد از اين همه حادثهها به نزول آيه در روز غدير استدلال و احتجاج كند ؟ !
به هرحال مفهوم آيه روشنتر از حديث ولايت نيست. گر چه در معنى اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار را مىرساند. پس بگذار آن روز عيد معنوى باشد، نه عيد بالفعل !
آنچه بر صحت اين عقيده مىافزايد، روايتى است كه ابنجريد از قبيصة بن ابىذؤيب نقل مىكند كه گفت: كعب گفت: اگر امتى غير از اين امت بود و چنين آيهاى بر آنها نازل مىشد، بىگمان آن روز را عيد مىگرفتند و در آن روز اجتماع مىكردند.
آنگاه عمر گفت: آن چه آيهاى است اى كعب ؟ ! كعب گفت: آيه «اليوم اكملت لكم دينكم... » . ناگهان عمر گفت: من آن روز و آن مكان را كه آيه در آن نازل شده مىشناسم. اين آيه در روز عرفه كه مصادف با جمعه بود نازل شد، و بحمد اللّه هر دو روز براى ما عيد است !(2)
اين قول كه نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » را در روز عرفه مىداند، با آيه
بلاغ منافات دارد، كه مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . آيهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را امر مىكند به ابلاغ مطلب مهمى كه رسالتش بدون آن ناتمام مىماند. آيهاى كه به اتفاق شيعه و سنى در ميان راه مكه و مدينه و پس از اتمام حجة الوداع نازل شده و بيش از 120 صحابى و 360 دانشمند از دانشمندان اهلسنت و جماعت آن را روايت كردهاند. چگونه ممكن است كه خداوند در روز عرفه دينش را به كمال برساند و نعمتش را تمام كند و پس از يك هفته به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دهد مطلب مهمى كه رسالتش بدون آن تمام نمىشود را به مردم ابلاغ كند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه باز مىگشت ؟
انسان پژوهشگر و انديشمند اگر با دقت به خطبه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در روز عرفه بنگرد، مطلب تازهاى كه مسلمانان آن را قبلاً نشنيده باشند در آن نمىيابد، تا بتوان پذيرفت بدون آن دين تكميل نمىشود و نعمت اتمام نمىگردد.
جز اينكه بعضى از سفارشها و وصيتهايى در آن خطبه آمده است كه قرآن آنها را ذكر كرده و خود حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در مناسبتهاى گوناگون براى مردم بيان كرده و در روز عرفه تأكيد بر آنها نموده است.
ولى اگر شأن نزول آيه را طبق قول دوم بگيريم؛ يعنى بپذيريم كه اين آيه در روز غدير خم و پس از نصب امام على عليهالسلام به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرمانرواى مؤمنان نازل شده، مطلب كاملاً منطقى و مطابق واقع خواهد بود.
دليل بر اين مطلب هم اين است كه خلافت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از اهمّ امور است، و ممكن نيست كه بندگان خدا پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله رها شوند، و سزاوارتر نيست كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله از دنيا برود بى آنكه جانشينى براى خود تعيين نمايد و امت را بدون سرپرست رها سازد. در حالى كه هرگز از مدينه خارج نمىشد مگر اينكه يكى از اصحاب را بر آن مىگماشت. پس چگونه باور كنيم كه از دنيا رحلت فرمايد و در مسئله خلافت هيچ انديشهاى نكند ؟ !
و اگر ملحدين دوران به اين قانون معتقد باشند كه بايد هر رئيسى پيش از وفاتش جانشينى براى خود تعيين كند و يك روز را بدون رئيس نمىگذارند، پس دين اسلام كه برترين و كاملترين آئينهاست، چگونه ممكن است كه اين امر مهم را ناديده بگيرد و از آن غفلت ورزد ؟ دينى كه خداوند تمام شرايع و آئينها را به آن ختم كرده، و از آن بهتر، عظيمتر، كامل تر و پيشرفتهتر در دنيا وجود ندارد. دينى كه خداوند دربارهاش فرموده: «إنَّ هذَا القُرآنَ يَهدى لِلَّتى هِىَ أقوَمُ»(1): «و اين قرآن هدايت مىكند به آنچه پابرجاتر و محكمتر باشد» .
و اين در حالى كه عايشه و ابنعمر و پيش از آنها ابوبكر و عمر، همه به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد جانشين تعيين و نصب شود، و گرنه فتنه در زمين بر پا مىشود. همچنين تمام خلفايى كه پس از آنها آمدند، همه براى خود جانشين تعيين كردند. پس چگونه اين حكمت مهم بر خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله پنهان ماند ؟ !
بنا بر اين، خدا به پيامبرش صلىاللهعليهوآله وحى نمود تا در حال بازگشت از حجة الوداع على عليهالسلام را به عنوان خليفه و جانشين خود نصب نمايد و فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؛ اى محمد ! اگر به مردم ابلاغ نكنى آنچه را به تو دستور دادهام به اينكه على عليهالسلام ولىّ و فرمانرواى مؤمنين پس از تو است، رسالتت را - كه به آن تو را مبعوث نمودم - انجام ندادهاى.
بنا بر اين، اتمام دين فقط با امامت ميسر مىشود، و ولايت امرى ضرورى نزد تمام عقلا و خردمندان است.
ولى عليرغم سفارشها و صراحتها، دشمنان برنامه ديگرى براى خود اختيار كردند، و با جمع شدن نبوت و خلافت در بنىهاشم مبارزه نمودند. در اين راستا، گفتگويى بين عمر بن خطاب و عبداللّه بن عباس انجام شده، كه در آن عمر اين مطلب را به صراحت مورد انتقاد قرار داده است.
1) . اسراء / 9.
اينگونه بود كه هيچ كس توان و جرأت آن را نداشت اين عيد را جشن اعلام كند. حتى پس از گذشت يكسال از زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شخصا در آن روز عيد گرفته بود.
در جامعهاى كه هنوز بيش از دو ماه از نص به جانشينى على عليهالسلام در غدير نگذشته بود، با ايجاد جو رعب و وحشت آن را از ياد برده و به كلى از محدوده ذهن خارج كرده بودند و هيچ كس را ياراى يادآورى آن نبود، طبيعى است كه در سالگرد غدير - آن هم پس از گذشت يكسال تمام - نامى از آن برده نشود.
به هر حال اين روز روزى است كه خلافت على عليهالسلام در آن روز واقع شده است. پس اگر خود نص و متن سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را از بين برده و به فراموشى سپرده باشند، ديگر زمينهاى براى عيد قرار دادن آن روز باقى نمىماند.
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است كه: آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1)در سياق و جوار جملات تحريم اكل ميته و خون است. پس ربطى به واقعه غدير ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
هر چند اين آيه در جوار و در سياق جملات حرمت اكل ميته و در وسط آن آيه قرار گرفته است، و ليكن با جملات قبلى و بعدى هيچ گونه ارتباطى ندارد. نه تنها ربطى ندارد، بلكه با اينكه در وسط جمله است، اما اگر فرضا اين آيه را حذف كنيم در مطلب خلل و نارسايى مشاهده نمىشود، بلكه مطلب مهم وصل مىگردد. به آيه قبلى و بعدى توجه كنيد كه چكونه متصل مىشوند:
1) . مائده / 3.
« ... إلاّ ما ذَكَّيتُم وَ ما ذُبَحَ عَلَى النُصُبِ وَ أن تَستَقسِموا بِالأزلامِ ذلِكَ فِسقٌ (جمله اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... كه در اينجاست را حذف كنيد، و سپس ادامه آيه: ) فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لأثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ» .(1)
ديديم كه آيه اكمال در بين اين آيه، حكم جمله معترضه را داشته و فقط در وسط اين جملات قرار گرفته است. پس معلوم مىشود اين آيه هر چند در سياق آيه قبلى است، اما آيه مستقلى است.
و اما اينكه چرا اين آيه در اينجا قرار گرفته است تا مسئله سياقِ آيات امر را مشتبه كند، چند جواب دارد:
طبق نقل روايات وارده، خود پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادهاند كه هر آيه را در جاى خاصى بگذارند.(2)
آيات را به ترتيب تاريخ نزول قرار ندادهاند كه موجب تعجب شود و مشكل ساز باشد. گاهى مىبينيد كه آيات مدنى را در سوره مكى و آيات مكى را در سوره مدنى قرار دادهاند.(3)
براى حفظ قرآن از تحريف، طبق وعده الهى كه فرموده: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ
1) . مائده / 3.
2) . الاتقان سيوطى : ج 1 ص 80 ، باب النوع الثامنعشر فى جمعه و ترتيبه.
3) . براى نمونه چند آيه را ذكر مىكنيم: الف. سوره انعام مكى است، ولى سه آيه مدنى است؛ از آيه «تعالوا اتل... » . ب. سوره شعراء مكى است، به جز پنج آيه آخرش كه مدنى است؛ از آيه: «و الشعراء يتبعهم الغاوون... » . ج. سوره لقمان مكى است، به جز سه آيه كه مدنى است: «و لو انما فى الارض من شجرة اقلام... » . د. همچنين بالعكس؛ در سورههاى مدنى آيات مكى گنجانده شده است. براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به: الاتقان سيوطى : ج 7 ص 12، باب النوع الاول، معرفة المكى و المدنى.
لَحافِظونَ» ، لازمهاش اين است كه موجبات تحريف را هم فراهم نباشد. جمع نمودن آيات ولايت و امامت در يك سوره موجب مىشود كسانى كه نسبت به اهلبيت عليهمالسلام و امامت آنان حساسيت دارند، در قرآن دستبرد بزنند.
چنانچه در تاريخ ثابت كردند براى مقابله با اهلبيت عليهمالسلام حدّ و مرزى قائل نيستند ! مثل جنگ احد و كيفيت قتل حضرت حمزه عليهالسلام، و جنايتهاى واقع شده در صحراى كربلا و شهادت امام حسين عليهالسلام. تا جايى كه بدن مطهر جگرگوشه پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير سم اسبان لگد مال كردند، و صدها جنايت ديگر.
كسانى كه چنين جناياتى را مرتكب شدند، آيا از اينكه يك ورق قرآن را پاره كنند و بعد منكر آن شوند دريغ مىكنند ؟ لذا خداوند متعال جهت حفظ اين آيات و تحقق وعده خود در اين باره، آيات مربوط به ولايت و امامت و يا فضائل اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام را در لابلاى ديگر آيات قرار داده، كه از تحريف و حذف و يا تغيير و يا انكار آن محفوظ بماند.
و باز ملاحظه كنيد شبيه اين آيه را در سوره احزاب، آياتى را كه درباره زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و عمدتا درباره توبيخ و تهديد و ارشاد آنان است. ناگهان در وسط آيه، يك جمله معترضه آمده كه نه ربط به ماقبل و نه به مابعد آيه دارد.
ضمن اينكه آيات قبل و بعد آيه تطهير همگى با ضمائر مؤنث آمده است، و آيه تطهير فقط با ضمير مذكر آمده است. اگر آيه تطهير از وسط آيه برداشته شود، اصلاً خللى در معنى و جمله آن به وجود نمىآورد. به آيات قبل و بعد آيه تطهير توجه كنيد:
«وَ قَرنَ فى بُيوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجاهِليَّةِ الأولى . وَ أقِمنَ الصَلاةَ وَ آتينَ الزَكاةَ وَ أطَعنَ اللّهَ وَ رَسولَهُ (جمله إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ ... كه در اينجاست را حذف كنيد، و سپس ادامه قرآن: ) وَ اذكُرنَ ما يُتلى فى بُيوتِكُنَّ مِن آياتِ اللّهِ وَ الحِكمَةَ إنَّ اللّهَ كانَ لَطيفا خَبيرا» .(1)
1) . احزاب / 33، 34.
مىبينيم كه بر فرض حذف آيه تطهير، جمله قبلى و بعدى از يك سنخ و موضوع، و ضمائر آن نيز مشابه است. معلوم مىشود به جهت حفظ قرآن و آيات آن از دستبرد دشمنان، خداوند اين آيههاى حساسيت برانگيز را در لا به لاى آيات ديگر محفوظ كرده تا به چشم نخورد و كسى آن را تحريف نكند.
البته بحث در آيه تطهير و اينكه آيه تطهير جزء آيات زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست مفصل است و دلائل مختلفى دارد، كه علماى عظام در محل مناسب آن ذكر كردهاند. حتى در صحيح مسلم روايتى در اين باره آمده است.(1)اينكه آيات قبل همه با ضمائر مؤنث و آيات بعد هم با ضمائر تأنيث است، و تنها آيه تطهير با ضمير مذكر وارد شده است. حتى علماى اهلسنت در روايات خود فقط همين يك آيه را گفته و تصريح كردهاند كه درباره اهلبيت پيامبر عليهمالسلام نازل شده است.(2)يا اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدت شش ماه، هر روز وقت خروج براى نماز صبح درب خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آيه تطهير را مىخواند؛ نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
در مورد آيه اكمال نيز، مفسرين نقل كردهاند كه در روز غدير خم نازل شده است. همه اينها دليل بر اين است كه آيه مذكور در روز غدير خم نازل شده است.
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير براى هر كسى به وجود مىآيد اين است كه: چطور شد با آن همه تأكيدات و اصرارهايى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زمينه خلافت على عليهالسلام داشت، در عين حال اين موضوع به مرحله اجرا در نيامد ؟ ! از زمان غدير تا شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حدود دو ماه و نيم فاصله شد. چطور شد كه مسلمانان وصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درباره على عليهالسلام ناديده گرفتند ؟
1) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1873، 1874، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل على عليهالسلام.
2) . سنن الترمذى: ج 5 ص 351، باب التفسير و ج 5 ص 63 ، باب المناقب. صحيح مسلم: ج 4 ص 1883، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل اهلبيت النبى عليهمالسلام. مسند احمد: ج 3 ص 259. مستدرك الصحيحين: ج 3 ص 158، كتاب معرفة الصحابة، باب مناقب فاطمة عليهاالسلام.
اين سؤال در تاريخ اسلام بسيار مهم و اساسى است، كه سرمنشأ تحولات بسيارى شده است.
در پاسخ به اين سؤال، سه نظر را مطرح مىكند:
متمرد شدن مسلمانان.
سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى حضرت على عليهالسلام.
اغفال مسلمين.
حق اين است كه نظر سوم را درست است، و آن اينكه عدهاى متمرّد شدند، و آن عده زيرك متمرّد عامه مسلمانان را در اين مسئله اغفال كردند.
نتيجة، از آيه قرآن - كه در همان موضوع حادثه و حديث غير خم نازل شده - و احاديثى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده، در مىيابيم كه اين حادثه مخصوص آن زمان نيست و همچنان جريان دارد، و هميشه اگر آسيبى به مسلمين رسيده و مىرسد از همين جاست.
و اما توضيح و واكاوى سه فرضيه و نظريه:
يكى اينكه بگوييم مسلمين همگى يك مرتبه نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله متمرد و طاغى شدند، و بر اساس تعصبات قومى و عربى، به اين مسئله كه رسيد همگى از اسلام رو برگرداندند. ولى وقايع بعد اين را نشان نمىدهد؛ كه مسلمين يكمرتبه از اسلام و از پيامبر صلىاللهعليهوآله به طول كلى رو برگردانده و به حالت اول جاهليت خودشان و بتپرستى باز گشتند.
فرض دوم اين است كه بگوييم مسلمين نخواستند نسبت به اسلام متمرد شوند، ولى نسبت به اين يك دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله جنبه تمرّد به خودشان گرفتند. با يك دستور به علل و جهات خاصى مخالفت كردند؛ مثلاً كينههايى كه از ناحيه پدركشتگى با على عليهالسلام
داشتند. يا به قول بعضى از اهلتسنن نمىخواستند نبوت و خلافت در يك خاندان قرار داشته باشد و تحملش برايشان مشكل بود. يا آنكه عدم تساهل و سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى على عليهالسلام خودش عامل اين تمرّد بود.
نمونهاى از انعطاف ناپذيرى على عليهالسلام در اجراى دستور الهى در همان حجة الوداع بود، كه حضرت به امر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مأمور شد به يمن برود و در مكه به يكديگر ملحق شدند، و تفصيل آن ماجرا در محل خود آمده است. ولى با اين بهانهها حادثه به اين مهمى را نمىشود توجيه كرد؛ اينكه بگوييم همه مسلمين به اين علت مرتدّ شده و از اسلام بازگشتند.
نظريه سوم و البته صحيح اين است كه عدهاى از سر نفاق و دشمنى تمرّد كردند و مسلمين هم اغفال شدند. به تعبير ديگر: عدهاى زيرك و متمرّد، عامه مسلمين را در اين مسئله اغفال كردند. آيه تبليغ خود بهترين مستند است و مىتوانيم از همين آيه اين نظريه را ثابت كنيم:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» امروز كافران از دين شما مأيوس گشتند؛ يعنى از امروز ديگر كافران نااميدند، كه از راه كفر از خارج حوزه اسلام به اسلام حمله كنند.
ديگر مأيوس شدند كه از اين راه نتيجه بگيرند، و فهميدند كه ديگر اسلام را نمىشود از بيرون كوبيد. «فَلا تَخشَوهُم» اى مسلمانان، ديگر از كافران بيم نداشته باشيد و نگران نباشيد.
تا اينجا دو جمله است: جمله اول يك واقعيت تاريخى را بيان مىفرمايد و در جمله دوم تأمين مىدهد. در جمله اول مىگويد چون آنها نااميدند ديگر كارى نخواهند كرد و ديگر بعد از اين فعاليتى نخواهند داشت. در جمله دوم تأمين مىدهد كه خيالتان از ناحيه آنها ناراحت نباشد. قرآن در آيات زيادى - البته آياتى كه قبل از اين آيه بوده است و در سالهاى پيش نازل مىشد - هميشه مسلمين را از خطر كفار بيم مىداد. اما در اينجا بعد از حادثه نصب على عليهالسلام به خلافت، مىفرمايد كه ديگر بعد از اين بيمى نيست و از ناحيه آنها نگرانى نيست.
جمله بعد بسيار عجيب است: «وَ اخشَونِ» ، از ناحيه آنها بر دين خودتان نگران نباشيد، اما از من بترسيد ! معنايش اين مىشود كه از ناحيه من نگران باشيد. يعنى چه كه از ناحيه دشمن نگران نباشيم اما از ناحيه دوست و صاحب دين - يعنى خداوندنگران باشيم ؟ ! در حالى كه از ناحيه خدا بايد اميدوار باشيم. پس چرا قرآن مىفرمايد از ناحيه خدا نگران باشيد ؟ اين اشاره به پيام مهم اين آيه است، كه اگر كسى در مورد آن اهمال كند بايد منتظر عقوبت الهى باشد، چرا كه با نزول اين آيه حجت تمام شده است.
براى توضيح بيشتر در مورد «وَ اخشَونِ» بايد گفت:
قرآن كريم اولاً يك اصل كلى دارد و آن اين است كه مىفرمايد همه چيز مشيت الهى است و هيچ چيزى در عالم واقع نمىشود مگر به مشيت الهى: «وَ لا رَطبٍ وَ لا يابِسٍ إلاّ فى كتابٍ مُبينٍ»(1)يا در آيه ديگر: «إلاّ فى كتابٍ مِن قَبلِ أن نَبرَأها» .(2)يا: «وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ» .(3)
اما معنى اينكه هر چيزى به مشيت الهى است چيست ؟ آيا مشيت الهى آيا يك حقيقتى است كه بدون قنون و مثلاً به صورت قرعهكشى است ؟ آيات ديگرى اين را توضيح مىدهد؛ كه مشيت الهى در اين جهان سنت و قانون و حسابى دارد.
در دو آيه از آيات قرآن - با يك اختلاف لطيفى كه ميان اين دو آيه هست - اينگونه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم»(4): «خدا نعمتى را كه بر قومى عنايت مىفرمايد، از آنها نمىگيرد مگر آن كه قبلاً خود آن مردم خودشان را عوض كرده باشند» ؛ يعنى از قابليت و صلاحيت نعمتى خودشان را انداخته باشند. آن وقت
است كه خدا نعمتش را سلب مىكند؛ يعنى اينكه ما مىگوييم هر چيزى به مشيّت الهى است معنايش اين نيست كه هيچ چيزى شرط هيچ چيزى نيست، بلكه اگر همه چيز به مشيت خداست بر طبق قانون و قاعده و سبب و مسبّب قرار داده شده است و شرط و مشروط دارد.
همه نعمتها و از جمله «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» بىحساب نيست. گويا خداوند متعال مىفرمايد كه اى قوم مسلمان ! من نعمت خودم را براى همه شما اتمام كردم، ولى آيا اين نعمت در ميان شما پايدار است يا ناپايدار ؟ آيا آسيبپذير است يا آسيبناپذير ؟
قرآن جواب مىدهد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» ؛ ديگر اسلام از ناحيه خارج و دشمنى كافران آسيبى نمىپذيرد و از آنها بيم و نگرانى نيست. بلكه نگرانى از ناحيه منِ خداست؛ يعنى از ناحيه مشيّت من. چرا كه من به شما گفتهام كه هرگز نعمتى را از مردمى سلب نمىكنم مگر اينكه آن مردم خودشان تغيير كرده باشند.
پس اى مسلمين ! بعد از اين هر چشم زخمى كه به شما بخورد از داخل خود شما خورده، و هر آسيبى كه به جامعه اسلامى برسد از داخل جامعه اسلامى مىرسد، نه از بيرون. اگر هم از بيرون باشد به كمك داخل استفاده مىكند.
در طول تاريخ هم اين يك اصل اساسى بوده و هست. دنياى اسلام هر آسيبى كه ديده و مىبيند از داخل است. البته از بيرون هم دشمن دارد، ولى دشمن بيرون از بيرون نمىتواند ضربه بزند، بلكه او هم اگر بخواهد ضربه بزند از داخل و درون كار مىكند.
اين است معنى «وَ اخشَونِ» ؛ از من بترسيد به اينكه اخلاق و روح و معنويات و ملكات و اعمال شما عوض بشود، و من به حكم سنتى كه دارم كه اگر مردمى از قابليت و صلاحيت افتادند نعمت را از آنها سلب مىكنم، اين نعمت را از شما هم خواهم گرفت.
در روايات نيز به اين مفهوم اشاره شده است. به عنوان نمونه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: إنّى لا أخافُ عَلى أُمَّتى الفَقرَ، وَ لكِن أخافُ عَلَيهِم سوءَ التَدبيرِ: من بر امت خودم از ناحيه فقر اقتصادى بيم ندارم و فقر امت مرا از پا در نمىآورد. ولى از يك چيز ديگر بر امت خود بيمناكم و آن كجفكرى، بدفكرى، بدانديشگى، جهل و نادانى است.
اگر مردم مسلمان، روش بينى و دور بينى و آينده بينى و عمق بينى و ژرف بينى را از دست بدهند و ظاهربين بشوند، آن وقت است كه براى اسلام خطر پيدا مىشود. مثل سقيفهايان، اصحاب جمل، خوارج.
ممكن است با توجه به ظاهر آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ... » اينگونه قضاوت شود كه روز غدير فقط روز «ابلاغ ولايت» است، و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن روز همين مقدار كه ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را به مسلمانان ابلاغ كرد خشنود بود ! ولى اين تفكر كامل نيست، بلكه غدير ابعاد بسيار گستردهترى دارد.
اگر كسى بگويد: واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان، و «ما أُنزِلَ إلَيكَ» يعنى امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، پس آيا روز غدير تنها روز «ابلاغ ولايت» است ؟
در مقام پاسخ اين سؤال مىتوان گفت:
درست است كه واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان و مردم را آگاهى ده، اما متعلق آن در آيه ذكر نشده؛ كه چه چيزى را ابلاغ كن ؟ اين مطلب از ظاهر آيه روشن نيست و جمله «ما انزل اليك» عام است. آيا «آنچه بر تو نازل كرديم» چه چيزى است ؟
آيا تنها ابلاغ ولايت است ؟
آيا معرفى امام است ؟
آيا معرفى امامان معصوم عليهمالسلام تا رجعت و قيامت است ؟
آيا تعيين سيستم رهبرى اسلام است ؟
يا موضوع «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تئورى و عملى است ؟
يعنى هم امامان معصوم را معرفى كن و هم براى آنان بيعت بگير ؟ تا پس از «بيعت عمومى» كسى نتواند در امامت شك و ترديد داشته و باور مسلمانان را دچار تزلزل كند.
در پاسخ اين سؤالات بايد گفت: با توجه به آيه 3 سوره مائده و پيامهاى آن و تداوم هشدارها، اين حقيقت به اثبات مىرسد كه نظريه اول درست نيست؛ اينكه مقصود تنها ابلاغ ولايت باشد. بلكه نظريه دوم را به اثبات مىرساند. چرا كه در ادامه آيه آمده است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او (خدا) را به اتمام نرساندهاى» .
پس متعلق «ما أُنزِلَ» چه چيز بسيار مهمى است كه اگر انجام نشود رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله ناقص است، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز از هراس دارد كه نپذيرند ؟
اگر فقط ابلاغ ولايت بود كه ترسى نداشت، چون پيشتر هم بارها اين ابلاغ را انجام داده بود؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها و بارها در محراب و منبر، در مدينه و ديگر شهرها، در آستانه جنگها و پس از پيروزىها ولايت و وصايت امام على عليهالسلام را ابلاغ فرموده بود. نه از كسى ترسيد و نه از فردى اجازه گرفت. مثل حديث منزلت كه در آستانه جنگ تبوك و در آستانه فتح خيبر بيان فرمود.
آيا در غدير چه اتفاقى مىخواست بيافتد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىهراسيد، تا جايى كه فرشته وحى حضرتش را دلدارى داد و اين آيه را مى خواند: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؛ خداوند تو را از آسيب بدخواهان حفظ مىكند.
نكته مهمتر اينكه: متعلق جمله «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چه مطلب بسيار مهمى است كه پس از تحقق آن اين حقايق در آيه اكمال مطرح شد:
1) . مائده / 68 .
اكمال دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
اتمام نعمت الهى: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
جاودانگى اسلام: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
يأس و نااميدى كافران: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
پس به طور يقين نظريه اول درست نيست و بايد متعلق «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تحقق ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه با «بيعت عمومى» باشد. اينكه فرمود: «اى رسول (خدا) امروز آنچه را بر تو نازل كرديم به مردم برسان» يعنى ولايت حضرت على عليهالسلام و يازده امام از فرزندان او عليهمالسلام را ابلاغ كن، و سپس از مسلمانانى كه به بركت مراسم حج از سراسر جهان در اين سرزمين گرد آمدهاند و ديگر چنين اجتماعى پديد نخواهد آمد، بيعت و اعتراف بگير.
در واقع مسئله امامت را در بينش و باور و با اعتراف عمومى، و در عمل با بيعت عمومى به انجام رسان. چون در غدير پس از انتخاب الهى و ابلاغ رسول خدا صلىاللهعليهوآله، بيعت عمومى مردم نيز تحقق يافت.
پس تنها ابلاغ ولايت تنشزا نيست و امت را به فروپاشى تهديد نمىكند و شورشهاى مسلحانه را به همراه ندارد و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله را نمىترساند، كه 3 بار از جبرئيل درخواست استعفا كند ! همه اين ترسها و نگرانىها براى تحقق «بيعت عمومى» بود.
در مورد آيه اكمال چند كتاب مستقل تأليف شده است:
در مورد آيه اكمال و آيه تبليغ كتابى ارزشمند و جامع تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. لازم است در اينجا اين كتاب گرانسنگ معرفى شود:
آيه تبليغ، آيه اكمال، غلامرضا صادقىفرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 975 ص. در اين كتاب طى بيست و پنج فصل، مفصل در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين دو آيه شريفه است.
فهرست اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه
فصل اول: مقدمهاى بر تحليل آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- آشنايى اجمالى با ابزارهايى كه براى تحريف آيات به كار گرفته مىشود. 2- استفاده گسترده از ابزار تحريف در آيه تبليغ و آيه اكمال: 1. آيه تبليغ: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه تبليغ، ب. زمان نزول آيه تبليغ، ج. دنيايى از شأن نزول براى آيه تبليغ، د. مخاطبان تبليغ در آيه تبليغ. 2. آيه اكمال: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه اكمال، ب. روز نزول آيه اكمال و روز اكمال دين، ج. دريغ از يك شأن نزول براى آيه اكمال، د. معرفى مصداق به جاى شأن نزول براى آيه اكمال، ه . كشف مقصود خدا از يأس كافران و اكمال دين توسط علماى عامه، و. اكمال دين يا تكميل احكام ؟ ز. ناسازگارى نزول آيه اكمال در عرفه با اكمال دين از نظر احكام، ح. ارتباط اكمال دين با ركنى از اركان دين نه حكمى از احكام آن، ط . در نهايت بايد به غدير خم هم اشاره كرد. 3. نتيجه تمام تلاشها.
فصل دوم: تعيين روز نزول آيه اكمال: 1- روزهاى زندگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه اكمال. 2- روز دوشنبه روز شهادت يا رحلت خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله. 3-
تاريخ شهادت يا رحلت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در تقويم علماى عامه. 4- تلاش براى سازگار كردن جمعه بودن عرفه، با دوشنبه بودن روز رحلت. 5 - جمعه نبودن روز عرفه سال دهم هجرى. 6 - ايام غدير خم، روز نزول آيه اكمال. 7- روز اكمال دين مطابق با نوروز ايرانيان.
فصل سوم: مرورى بر آيه تبليغ و آيه اكمال.
فصل چهارم: كلمه و تركيبهاى آيه تبليغ: 1- «يا ايها الرسول» . 2- «بلّغ» . 3- «ما» . 4- «انزل اليك» . 5 - «من ربك» . 6 - «و... » . 7- «ان» . 8 - «لم تفعل» . 9- «رسالته» . 10- «اللّه» . 11- «يعصمك» . 12- «الناس» . 13- «لا يهدى» . 14- «القوم» . 15- «الكافرين» .
فصل پنجم: كلمهها و تركيبهاى آيه اكمال: 1- «اليوم» . 2- «يئس» . 3- «الذين كفروا» . 4- «من دينكم» . 5 - «فلا تخشوهم» . 6 - «اخشون» . 7- «اكملت و اتممت» . 8 - «لكم» . 9- «و... » . 10- «عليكم» . 11- «نعمتى» . 12- «رضيت لكم» . 13- «الاسلام» . 14- «دينا» .
فصل ششم: مرورى بر عبارت «ما انزل اليك من ربك» : 1- نگاهى به تركيب «بلّغ ما انزل إليك من ربك» . 2- شناخت «ما انزل» از راه شناخت نقش قرآن در هدايت . 3- «ما انزل اليك من ربك» چيزى است و آيات قرآن چيزى ديگر . 4- شناخت «ما انزل اليك من ربك» از راه قرائن موجود ديگر.
فصل هفتم: تبليغ كدامين رسالت با چه اهميتى ؟ : 1- نگاهى به تركيب «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» . 2- جايگاه آيه تبليغ در قرآن، راه ديگرى براى آشنايى با شرط آيه . 3- برابرى تبليغ يك رسالت با تبليغ تمام رسالت . 4- دلالت «و ان لم تفعل... » بر چيز ديگرى غير از عدم تبليغ . 5 - تكليف به انجام دو كار.
فصل هشتم: وعده حفاظت از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله: 1- وعدههاى محافظت از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله . 2-
اعلام محافظت از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با يك جمله تأكيدى . 3- محافظت از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با اعطاى عصمت به او . 4- محافظت پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله از شر «الناس» . 5 - تلاشى براى آشنايى با نوع سوء قصد . 6 - كافر بودن افرادى كه قصد جان پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله را داشتند . 7- بهره اعلام اين مطلب . 8 - احتمال ترور در ضمن تبليغ.
فصل نهم: بحثى درباره هدايت كافران: 1- سررشته هدايت به دست خداست . 2- هدايت مستقيم برگزيدگان و هدايت غير مستقيم ساير بندگان . 3- هدايت بندگان
از راه هدايت به راههاى الهى . 4- اطلاق هدايت به مجموعهاى از اعمال . 5 - هدايت در آيه تبليغ.
فصل دهم: تعبير «دينكم» ارتباطى عظيم ميان آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- نسبت دين، به خدا و به غير خدا . 2- روند تبديل تعبير دين خدا به دين مردم . 3- چگونه بخش كامل كننده دين مخاطبان آيه اكمال دين آنان شد.
فصل يازدهم: تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مىداند: 1- تاريخچه اين بحث از اين كتاب. 2- نعمتى كه در سوره حمد از آن بحث شده است. 3- مرورى بر تعبير صراط مستقيم در قرآن. 4- معرفى «الصراط المستقيم» از راه نعمت. 5 - نگاهى به اين صراط، مرورى بر اين نعمت. 6 - خدا تنها يك نعمت را نعمت مىداند. 7- تلاشى براى شناخت اين يك نعمت. 8 - پيوستى بر اين بحث.
فصل دوازدهم: «اليوم» روزى كه طيبات بر مؤمنان حلال شد: حلال و حرام غير اصطلاحى.
فصل سيزدهم: از «اليوم» به بعد، زنان پاكدامن اهل ايمان فقط براى مؤمنان حلال بودند: 1- مفهومى از صدور اين حكم در «اليوم» . 2- وجود طيّباتى از جنس فرزند. 3- طيب ولادت از «اليوم» به بعد فقط براى مخاطبان اين آيات.
فصل چهاردهم: كافر شدن به ايمان و تباهى اعمال: 1- مرورى بر تعبير «و من يكفر بالايمان» . 2- راه شناخت اين ايمان. 3- شناخت «الايمان» از راه بحث حبط و احباط اعمال. 4- شناخت «الايمان» از راه بحث خسران. 5 - پايان معرفى الايمان... .
فصل پانزدهم: تحليلى از آيه تبليغ و شناخت موضوع مورد فرمان تبليغ در آن: 1- اولين گام براى تحليل آيه تبليغ شناخت فرمان «ما انزل اليك من ربك» . 2- سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها جاى جستجو براى موضوع آيه تبليغ. 3- نشانههاى شناخت موضوع: الف. برابرى عدم تبليغ موضوع آيه تبليغ با عدم تبليغ تمام رسالت، ب. در خطر قرار گرفتن جان پيامبر صلىاللهعليهوآله در ضمن تبليغ و بعد از آن، ج. تلاش جدى كافران براى ممانعت
از تبليغ و اثرگذارى تبليغ آن مطلب. 4- نگاهى به نشانهها. 5 - آشنايى با موضوع تبليغ آيه تبليغ از راه بررسى فعاليتهاى كافران.
فصل شانزدهم: تحليلى از آيه اكمال و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه: 1- «بئس الذين كفروا من دينكم» . 2- «اكملت لكم دينكم» . 3- «اتممت عليكم نعمتى» . 4- «رضيت لكم الاسلام دينا» . 5 - «اليوم احلّ لكم الطيبات» . 6 - «اليوم احلّ لكم... المحصنات من المؤمنات» . 7- «و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله... » . 8 - آيه اكمال در يك نگاه و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه.
فصل هفدهم: شناخت هر چه بيشتر واقعه «اليوم» از راه آيه ميثاق غدير: 1- تحليلى از آيه ميثاق غدير: 1. خطاب اين آيه به مؤمنان است، 2. خدا به مؤمنان فرمان داده است كه مطالبى را ذكر كنند، 3. مؤمنان بايد دو چيز را ذكر كنند نه يك چيز را، 4. نعمت اعطا شده نعمت ويژهاى است، 5 . ميثاقى كه بايد ذكر شود ميثاق خاصى است، 6 . «اعطاى نعمت» و «مواثقه ميثاق» در يك واقعه صورت گرفته است، 7. ترتيب در نقل «اعطاء» و «مواثقه» حكايت از ترتيب در فعل نيز دارد، 8 . «اعطاء» و «مواثقه» و «اقرار» در يك رويداد همگانى صورت گرفته است، 9. اعطاى نعمت و مواثقه ميثاق، در ارتباط با اوامر و اطاعت از آنهاست، 10. هشدار پايان آيه از باطن ناصاف گروهى از مخاطبان خبر مىدهد. 2- پيشنهادهايى براى شناخت ميثاقِ آيه. 3- عدم سازگارى نظرهاى علماى عامه براى ميثاق با آيه. 4- شناخت واقعهاى كه اين آيه از آن حكايت مىكند.
فصل هجدهم: معرفى «الايمان» در «اليوم» : من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه: 1- تعيين زمان و مكان وقوع واقعه «اليوم» . 2- وقوع واقعه «اليوم» در غدير خم . 3- معرفى مولى اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان مولاى همگان در غدير خم.
فصل نوزدهم: غدير خم: 1- حجة الوداع. 2- واقعه غدير خم. 3- خطبه غدير خم حديث مولى بودن و كتابهاى عامه. 4- اشارهاى به ثبت موقعيت جغرافيايى غدير خم در كتابهاى عامه. 5 - مسجد غدير خم. 6 - برخى از مصادر غير اماميه براى مسجد غدير خم.
فصل بيستم: غدير خم در صحيح مسلم و مانندهايش: 1- گزارش و گزارشگرى. 2- بركهاى به نام خم. 3- گزارشى از خم با نام حديث ثقلين. 4- نكتههاى نانوشتهاى در اين گزارش. 5 - چرا اين چنين.
فصل بيست و يكم: مولى بودن خدا و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام: 1-
مرورى گذرا بر عملكرد علماى عامه در مورد دو واژه «ولى» و «مولى» . 2- مفاهيم ارائه شده توسط علماى عامه براى واژه «مولى» . 3- «مولى» هرگز معادل واژه «ولى» نيست. 4- كاربرد واژه «مولى» براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نيز براى اميرمؤمنان عليهالسلام. 5 -
رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام مولاى حقيقى مؤمنان و كافران. 6 - «اتخاذ ولى» و «اتخاذ مولى» . 7- «مولى» به معناى «مولى» و «ولى» به معناى «ولى» است. 8 - چند شأن از شئون «ولى بودن» و «مولى بودن» : الف. اخراج از ظلمات به نور، شأنى از شئون ولى است، ب. حسابرسى قيامت، شأنى از شئون مولاى حقيقى است، ج. تدبير و تقدير تمام امور، شأنى از شئون مولاى حقيقى است.
فصل بيست و دوم: مقابله با غدير خم براى بازگرداندن جاهليت: 1- تبليغ نكردن موضوع آيه تبليغ يعنى بازگشت جاهليت. 2- ارتداد. 3- اثر طبيعى عدم تبليغ. 4- فعاليتهاى كافران براى بازگرداندن جاهليت. 5 - تلاش براى بازگرداندن جاهليت: الف. به فراموشى كشاندن غديرخم، ب. جلوگيرى از انتشار خبر غدير خم، ج. تحريف در خبر غدير خم، د. جلوگيرى عملى از عملى شدن ماجراى غدير خم.
فصل بيست و سوم: نعمت محبوب سازى «الايمان» و زينت آن در دلها: 1- يك قلب در هر وجود. 2- زينت دادن «الايمان» در دلها. 3- گامى براى شناخت «الايمان» . 4- مراجعه به قلبها، گام اول براى شناخت «الايمان» . 5 - شناخت «الايمان» از راه اوصافى كه در آيه آمده است. 6 - محبوبسازى «الايمان» نعمتى بزرگ از خدا.
فصل بيست و چهارم: چند نكته: 1- نه پيامبر خدا و نه هيچ فرد ديگرى در تعيين "مولى" حق انتخاب ندارد. 2- دينى كه بر تمام زمين حاكم مىشود دين غديرى است. 3- مردن، بدون پذيرش ولايت اميرمؤمنان على عليهالسلام يعنى مردن جاهليت. 4- تبديل
نعمتى كه تمام كننده تمام نعمتهاست: 1. اهميت نعمت پايانى، 2. تبديل اين نعمت، 3. شناخت نعمتى كه تبديلش كردند، 4. معرفى تبديل كنندگان نعمت، 5 . تبديل بزرگترين نعمت خدا. 5- رابطه نفاق و حرامزادگى و دشمنى با اميرمؤمنان عليهالسلام: نگاهى به آيات اين بحث: 1. آيه اكمال و آيه ملحق به آيه اكمال، 2. آيه تطهير و آياتى در كنار آن: الف. معرفى رجس هاى ويژه، ب. اذهاب هميشگى رجسهاى ويژه، ج. اعطاى هميشگى طهارت، 3. آيه مودّت و آياتى در كنار آن. 6 - بسيارى از مردم پس از خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله مرتد شدند. 7- «الناس» يكى از عوامل ارتداد، و در ميان اطرافيان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله.
فصل بيست و پنجم: جايگاهى از اميرمؤمنان عليهالسلام بر اساس آيه تبليغ و اكمال: 1- شناخت اميرمؤمنان عليهالسلام با منطق آيه تبليغ و اكمال. 2- مسئوليت اميرمؤمنان عليهالسلام در زمان پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله. 3- ادامه مسئوليت اميرمؤمنان عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله.
2 - تفسير آيه اكمال، محمد عرب صالحى، سعيد متقىپور، فارسى، چاپى،سازمان انتشارات پژوهشكده فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، اول، 1402 ش، رقعى، 240 ص. در اين كتاب طى 3 فصل به طور مفصل و علمى درباره آيه اكمال گفتگو شده است: 1. جايگاه آيه در سياق آيه سه سوره مائده 2. دلالت و تفسير آيه 3. پاسخ به شبهههاى وارده درباره نظر شيعه، و در آخر خلاصه و نتيجهگيرى.
3 - رسالت اكمال و اتمام، هادى رزاقى هربكندى، فارسى، چاپى، موج انديشه، بابل، اول، 1395 ش، رقعى، 294 ص. اين كتاب نقد و بررسى رويكرد و تفسيرى اهلسنت به آيات غدير است.
آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
1) . مائده / 3. غدير در قرآن: ج 1 ص 341 - 348. تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 287 - 297. واقعه قرآنى غدير: ص 118.
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند پس از آنان نترسيد و از خدا بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
پايان سخنرانى غدير و استقرار كامل مسئله امامت، مقطعى بود كه توانست همه خيالهاى منافقين و نقشههاى آنان را خنثى نمايد. وحشت شياطين و منافقين از همين اعلان رسمى بود و به صور مختلف در برابر آن سنگ اندازى مىكردند.
اكنون كه «ولايت» اعلام شد، گرد نااميدى هم بر چهره آنان نمودار گشت و آب سردى بر دستانشان ريخته شد. در چنين موقعيتى بود كه خدا هم يأس آنان را اعلام كرد. متن حديثى كه اين شكست منافقين و نزول آيه را بيان مىكند چنين است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدتى قبل وفات خود را خبر مىداد و مىفرمود: نزديك شده كه از ميان شما غروب كنم. منافقين با شنيدن اين خبر مىگفتند: اگر محمد بميرد دين او را خراب مىكنيم. هنگامى كه برنامه غدير انجام گرفت گفتند: نقشه و حيله ما باطل شد ! اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... » : «امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند... » .(1)
ابوسعيد خدرى كه از حاضرين واقعه غدير بوده، ضمن نقل وقايع آن روز مىگويد: فَلَمْ نَنْصَرِفْ حَتّى نَزَلَتْ: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ ... » : از برنامه غدير فراغت نيافته بوديم كه اين آيه نازل شد.(2)
از نكات قابل توجه در اين آيه موقعيت قرآنى آن است كه با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » در يك آيه واقع شده، و هر دو فراز آيه در مورد اعلان ولايت در غدير نازل گرديده است. در روايتى امام عليهالسلام درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ ... » مىفرمايد: اين آيه هنگامى بود كه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شد(1)يعنى مسئله اعلام ولايت پايان يافت و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » نازل شد.
اين ارتباط بين كلمه «اليوم» در اول اين دو فراز: «الْيَوْمَ يَئِسَ» و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ» ، تا آنجا ادامه دارد كه درباره آيه اكمال گفته شد: روز نزول آن و روزى كه خدا كامل شدن دين را اعلام مىفرمايد عيد مؤمنين است.(2)
درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ» هم روايتى وارد شده كه: عيدٌ لِلْمُؤْمِنينَ(3)، و اين دو عيد به يك نقطه باز مىگردد. يعنى با اعلان ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم دشمنان مأيوس شدند؛ و كلمه «الْيَوْمَ» در آيه به يك روز باز مىگردد و آن روز غدير است، به خصوص آنكه هر دو در يك جمله واقع شدهاند.
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مىتوان بيان نمود:
آنچه درباره اين آيه بايد مورد دقت قرار گيرد كلمات حساسى است كه در آن به كار رفته است: «الْيَوْمَ» ، «يَئِسَ» ، «الَّذِينَ كَفَرُوا» ، «مِنْ دِينِكُمْ» ، «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» .
با توجه به روايات ذكر شده به تبيين اين كلمات مىپردازيم:
اول: «الْيَوْمَ»
از رواياتى كه نقل شد نزول آيه در غدير دقيقا پس از اعلان ولايت معلوم گرديد. بنا بر اين، منظور از «الْيَوْمَ» به معناى «امروز» همان روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى است. شاخص كننده آن روز در ميان روزهاى ديگر هم جز اعلام ولايت دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت چيز ديگرى نيست، و آنچه در دنباله آيه آمده به خاطر همين جهت است.
دوم: «الَّذِينَ كَفَرُوا»
اطلاق كلمه «الَّذِينَ كَفَرُوا» شامل همه كافران مىشود با اين تفاوت كه هر كدام بيشتر در صدد نابودى و تخريب اسلام بودند بيشتر نااميد شدند. با توجه به اين نكته كافران هنگام اعلان ولايت در غدير قابل تقسيم به سه دسته بودند كه به ترتيب شدت آنان در موضعگيرى ضد اسلام چنين معرفى مىشوند:
منافقين كه اكثر آنان كفار بتپرست ديروز بودند و از روز اول بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مبارزه با آن حضرت برخاستند و تا روزى كه حضرت فاتحانه وارد مكه نشده بود دست از رفتار و گفتار خود برنداشتند و بين آن روز تا غدير يك سال بيشتر فاصله نشده بود.
يهوديان و مسيحيان كه از جهت دينى حاضر نبودند رسميت خود را در برابر اسلام از دست بدهند، و به همين جهت به آن اقرار نمىكردند و در صدد تضعيف بر مىآمدند.
ساير ملل و مذاهب جهان كه شامل زرتشتيان ايران و بودائيان و بتپرستان كشورهاى دور دست مىشد.
با دقت در اين سه گروهى كه به عنوان كفّار مطرح بودند، بدون شك همه آنان از ظهور اسلام با خبر بودند، و تمام توجهشان به روزگار بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود؛ و گويا انتظار داشتند كه مانند هر دين و مذهب و گروهى كه ظهور مىكند و بقاى آن در گرو
تعيين راه آينده آن است، ببينند اسلام براى آينده بلند مدت خود چه برنامهاى دارد، و ضامن بقاى آن بعد از آوردنده آن يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست ؟ با اطلاع از اين نقطه بود كه مىتوانستند نقشهها و حيلههاى دقيقى براى تخريب اين دين نوپا آماده كنند.
سه: «يَئِسَ ... مِنْ دِينِكُمْ»
كلمه «يئس» از يك سو مطلق است و جهت يأس آن ذكر نشده است. بنا بر اين، معناى آن نااميدى دشمنان اسلام از همه جهات است و گويا با اعلام ولايت در غدير همه راهها را بر خود بسته ديدند و از هر نقشه و حيلهاى مأيوس شدند. از سوى ديگر مورد آن مشخص شده است كه از چه چيزى مأيوس شدند و آن «دين مسلمانان» است كه با عبارت «مِنْ دِينِكُمْ» آمده است.
اگر اطلاق در «يَئِسَ» را با اطلاق «الَّذِينَ كَفَرُوا» ضميمه كنيم در مىيابيم كه واقعه غدير با آن عظمت كه در سه روز انجام گرفت، همه كافران را - با هر نقشه و حيلهاى كه ممكن بود از هر كدام صادر شود - نااميد كرد.
اكنون بايد اسرار اين نااميدى كافران بيان شود و حساسترين نقطه غدير كه باعث اين نااميدى شده روشن گردد:
اول: محور اصلى نااميدى دشمنان
محور اصلى غدير كه باعث نااميدى همه دشمنان اسلام شد اعلام ولايت مطلقه دوازده امام معصوم عليهمالسلام از اولين روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا بود. اين كوتاهترين جملهاى است كه درباره رمز غدير مىتوان به كار برد، و بلندترين برنامهاى است كه در تمام جوامع بشرى براى آينده ملتى پيشبينى شده است.
اين محور همه نوع از صلاح دين و دنيا و آخرت بشر را در سايه حفظ اسلام ضمانت مىكند، و در هر زمان و مكانى حتى يك انسان وجود داشته باشد او را با هيچ مشكلى رو به رو نمىكند و همه نيازهاى او را بر مىآورد.
به عبارت ديگر، جانشين تمام عيارى به جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد در حدى كه گويا او تا آخرين روز دنيا همچنان زنده و همراه مردم است.
دوم: چهار ركن اعلان خلافت
آنچه هيچ يك از كفار و دشمنان درباره آينده اسلام انتظارش را نداشتند و احتمالش را هم نمىدادند ولايتى بود كه وسعتش صاحب اختيارى مطلق انسانها بود، به ضميمه عصمت كه هيچ احتمال خطايى در آن راه ندارد و بشر را از پيمودن راه اشتباه مصون مىدارد.
اضافه بر اين دو، ركنِ سوم آن امامت و خلافتى بود كه بلافاصله و از اولين لحظه رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز مىشد و به هيچ كس مهلت تخريب و تحريف نمىداد.
ركن ديگر آن است كه اين راه تا پايان آن - كه آخرين روز دنياست - پيشبينى شده كه دوازده امام عليهمالسلام يكى پس از ديگرى حضور داشته باشند و اجازه خلأ در اين زمينه ندهند، اگر چه عمر يكى از آنان بسيار طولانى باشد، و اين روند تا قيام قيامت ادامه يابد.
سوم: يأس كفار در همه انواع كفر
با اعلان چنين ولايتى بود كه ساير ملل جهان، دين اسلام را در پيشرفتهترين نوع آينده نگرى يافتند، و در مقايسه با آنچه در مخيله خود پرورده بودند خود را بسيار ناچيز ديدند. يهود و نصارى نيز گذشته از انطباق اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آنچه در كتابهايشان آمده بود، با تعيين جانشينان آن حضرت اين تطبيق را بيشتر دريافتند چرا كه حتى نام ايشان در تورات و انجيل آمده بود؛ و با وجود آنان شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله را در برابر خود حاضر مىديدند.
از همه كافرين خطرناكتر منافقين بودند كه تمام توطئهها و نقشهها را براى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كرده بودند، كه وقتى آن حضرت حضور نداشته باشد با بىپروايى و فرصت طلبى خود جامعه مسلين را بر هم بريزند و به انحراف بكشانند.
اما با منصوب شدن فردى قدرتمند چون على بن ابىطالب عليهالسلام و سپردن تمام شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله به او، آنان نيز نقشههاى خود را بر آب ديدند و فهميدند كه به آسانى نمىتوانند به اهداف خود دست يابند و لذا جمله «بَطَلَ كَيْدُنا» را بر زبان آوردند كه ذكر خواهد شد.(1)
چهارم: يأس ابليس و شياطين
اين يأس و نااميدى دشمنان اسلام تا آنجا پيش رفت كه ابليس و شياطين - كه پايه گذاران كفرو نفاق در جهانند - اهميت و ارزش اعلان چنين ولايتى در غدير را دريافتند، و در بين خود از اين شكست فرياد بر آوردند.
اصحاب ابليس به او گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند.(2)
ابليس به آنان گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خدا انجام نخواهد گرفت.(3)اينگونه كه او سخن گفت، برنامه مستحكمى را پيش بينى كرد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى جاى او را خواهد گرفت.(4)
مىبينيم كه ابليس و شياطين كه انواع راههاى گمراهى مردم را تجربه كردهاند، چگونه از اهميت برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاهند و در صورت اجراى آن خود را شكست خورده مىيابند.
پنجم: اگر مأيوس شدند پس چرا سقيفه ؟ !
آخرين نكتهاى كه درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ... » بايد خاطر نشان سازيم پاسخ به اين سؤال است كه اگر همه دشمنان اسلام از همه جهت مأيوس شدند، پس
آنچه در روزهاى بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبينيم و انحراف اكثريت مسلمانان در بلند مدت زمان مشاهده مىشود، چگونه قابل تحليل است ؟
پاسخ اين سؤال آن است كه منظور از يأس كفار، وجود برنامه دقيقى است كه اگر به درستى اجرا شود آنان مأيوس خواهند شد؛ و خداوند چنين آيندهاى را براى مسلمانان پيشبينى كرده و عظيمترين اتمام حجت خود را بر آنان نموده و اعلاترين درجه لطف را در حق آنان روا داشته است.
لذا مىبينيم كه از منافقين گرفته تا ابليس و يارانش با ديدن مراسم غدير رسما اعتراف كردند كه اگر چنين برنامهاى پا بگيرد و به مرحله عمل برسد، همه نقشههاى آنان بر آب است و هر راهى براى تخريب اسلام مسدود مىگردد؛ و با يأس كامل در پى روزنهاى بودند كه مگر از طريق آن خنجرى از پشت سر وارد آوردند.
از يك سو منافقين را مىبينيم كه با نسبتهاى جسارت آميزى مانند جنون و هذيان و تعصب به پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد سقوط غدير و ولايت بودند، و با محكم كردن عهد و پيمان بين خود و توطئه قتل پيامبر و على عليهماالسلام در صدد بر هم ريختن برنامه دقيق اسلام بودند.
از سوى ديگر ابليس را مىبينيم كه به يارانش مىگويد: اصحاب پيامبر به من وعده دادهاند كه به هيچ يك از گفتههاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين پيمان خود را نمىشكنند.(1)
در نگاهى ديگر آن قدر مردم را وسوسه مىكند و به سوى ضلالت و كفر سوق مىدهد كه بعد از غصب خلافت توسط سقيفه به يارانش مىگويد: چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعت على بن ابىطالب كنار گذاردند !(2)
اين گفتههاى شيطان و اقدامات او حاكى از آن است كه شأنيت و اقتضاى آن برنامه الهى يأس همه دشمنان اسلام بوده است، ولى اگر مانعى بر سر راه آن ايجاد شود طبيعى است كه آن يأسهاى دشمنان به اميد تبديل خواهد شد.
اينجاست كه هر كس به هر اندازه در انحراف مردم از مسير ولايت شريك باشد در اقدامات اميد دهنده به دشمنان اسلام سهيم بوده و به همان اندازه در باز كردن دست كافران بر روى مسلمانان و تسلط فكر و فرهنگ آنان در جامعه مسلمين دخيل است.
از همين جا به عظمت جنايت سقيفه و يارانش و همه آنان كه مقام ولايت را تنها گذاشتند پى مىبريم، كه چگونه اميد كفار به تسلط بر مسلمانان را زنده كردند و آن غبار يأس را از چهره آنان زدودند و مديون نسلهايى شدند كه تا امروز ضربههاى كارى از كفار و منافقين مىخورند و روز به روز تسلط آنان را بر خود عميقتر مىيابند.
از همين جا بود كه سلمان در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آورده بودند، به عمر گفت:
سَمِعْتُ رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: انَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ امَّتِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى.(1)
به بيان ديگر: تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مىكند. شكى نيست كه اميد لازمه يأس است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. لذا براى درك حقيقت، بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
1) . كتاب سليم: ص 160 ح 4.
قرآن در بخشى از آيتى مىفرمايد: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1): «در كمين و منتظر مرگ او هستيم» . بر اين اساس روشن مىشود اميد مخالفان اسلام معطوف به بعد از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است.
با شهادت آن حضرت جايگاه رهبرى الهى مسلمين خالى مىشود و رخنهاى در دين ايجاد مىگردد، كه اگر تدبيرى در جهت رفع و دفع اين ثلمه انديشيده نشود، رياست طلبان با نفوذ در رهبرى يا به دست گرفتن سكّان آن، زمينهاى براى نفوذ در دين ايجاد مىكنند.
بدين رو اميد مخالفان نفوذ در رهبرى اسلامى بوده، و اگر قرار باشد اين اميد تبديل به يأس گردد، بايد از طرف خداوند تكليف رهبرى بعد از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در روزى از ايام حجة الوداع روشن شده باشد، تا زمينه يأس كامل كفار فراهم گردد و وعده الهى در: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» كاملاً محقق گردد.
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه، به آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» در همين جلد مراجعه شود.
1) . طور / 30.
THE QADIR ENCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
11
BY :
Mohammad Ansari Zanjani