ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (5)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج10.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش دوم: خطبه غدير:
قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· 5 - 423
در اين بخش تمام آيات نازل شده حين خطبه غدير، و نيز آياتى كه در خطبه غدير مورد استناد و استشهاد قرار گرفته و يا در خطبه غدير به آنها اشاره شده، به ترتيب حروف الفبا بر اساس حرف اول آيه، به طور مفصل و با تمام حواشى و مطالب مرتبط با آن آيه آورده مىشود.
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوهگر است. نگاهى دقيق به
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 11 - 14، 17، 33 - 44. واقعه قرآنى غدير: ص 79. زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 123 - 136.
آيات تفسير شده در خطابه غدير پرده از نكته بسيار مهمى در برنامه قرآنى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مىدارد:
در طول 23 سال نزول قرآن، حضرتش در فرصتهاى مناسب به تفسير و تبيين آياتى از قرآن مىپرداختند، ولى از آنجا كه تأكيد اصلى بر نزول كامل قرآن و تفهيم اصل آن بر مردم بود و جنگها و مشكلات مسلمانان نيز فرصت پرداختن بيش از آن به حضرت نمىداد.
لذا احاديث مفصلى در تفسير از رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نمىبينيم و يا اگر هست به صورت تعيين مصداق و به طور مختصر است.
به نظر مىرسد خطابه غدير فرصتى بسيار مغتنم براى آن حضرت بوده كه در اين سخنرانى يك ساعته به طور جدى به تفسير قرآن بپردازد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه دست بر شانه على عليهالسلام گذاشته بود سخنرانى تاريخى خود را كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود و بيش از يك ساعت به طول انجاميد، آغاز كرد.
آنچه جلب توجه مىكند جهات خاصى از تفسير است كه آن حضرت مد نظر داشته و در اين خطابه بيان فرموده، كه در همه سخنرانىها و گفتارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىسابقه است.
اين جهت باز مىگردد به بيان حضور اهلبيت عليهمالسلام در همه شئون دنيا و آخرت مردم، در حدى كه بدون آن هر حركتى پوچ و بىنتيجه خواهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: خداوند ولايت ما اهلبيت را قطب قرآن قرار داده، كه محكماتش بر گرد آن مىگردد.(1)
مسلمانان در اين بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دو دسته دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقسيم شدهاند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است.
1) . بحار الانوار: ج 89 ص 27 ج 29.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: دو سوم قرآن درباره ما و شيعيان ماست، و هر چه خير است براى ما و شيعيانمان است، و در يك سوم باقيمانده نيز ما با مردم شريك هستيم، و آنچه شر است درباره دشمنان ماست.(1)
نكاتى درباره تفسير در غدير
قبل از ذكر موارد تفسير قرآن در غدير تذكر چند نكته ضرورى به نظر مىرسد:
طبق روايات متعدد براى حفظ قرآن از تحريف، ظاهر بسيارى از آيات صورت كلى دارد و تعيين مصداق آن در متن قرآن نيامده است. تفسير و تبيين آنها به مقام عصمت واگذار شده تا در موقعيتهاى مناسب به آن بپردازند.
اين مطلب همان گونه كه در آيات مربوط به اهلبيت عليهمالسلام صادق است، درباره آيات مربوط به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام نيز صدق مىكند. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: هيچ كس از قريش نيست كه به حد بلوغ رسيده باشد مگر آنكه درباره او يك يا دو آيه نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم مىكشاند.(2)
با تذكر اين نكته متوجه خواهيم شد كه در خطبه غدير و در ساير احاديث چگونه آيات قرآن عظمت اهلبيت عليهمالسلام يا ذلت دشمنانشان را در دنيا و آخرت به تصوير كشيده و پيامهاى اعتقاد سازى براى مسلمانان بر جاى گذاشتهاند.
تفسير قرآن انواع گوناگون به اقتضاءات متفاوت دارد، و در خطابه غدير تقريبا همه انواع تفسير به كار گرفته شده است:
در مواردى به صورت توضيح و معنى كردن است.
در مواردى با تركيب آيه در تاريخچه نزول آن تفسير شده است.
در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است، و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است.
در مواردى براى نخستين بار اين تفسير آمده است.
در مواردى به صورت تعيين مصداق، و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله است كه خود آوردنده قرآن است. بنا بر اين، اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونهاى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، گونههاى تفسير قرآن در غدير و خطبه مفصل غدير در چهار فصل قابل بيان است:
مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مىشود يا از متن خطبه است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مىشود.
آيات غدير دو بخش است:
آيات قرآن در مورد خود غدير.
آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده است.
البته در مورد تفسير قرآن در غدير تقسيمبندى ديگرى هم مىتوان بيان كرد:
الف. تفسير كلى موضوعى در سراسر قرآن
آياتى كه لفظا و معنىً به يكديگر شباهت دارند، و نيز آياتى كه به يك مضمون در مواضع مختلف قرآن نازل شده، قابل يك عنوان كلى و موضوع معين مىتواند باشد. در پنج مورد از خطابه غدير تفسير قرآن به اين صورت ديده مىشود كه يك بيان براى همه آن موارد در سراسر قرآن ذكر شده است.
ب. تفسير يك سوره كامل در غدير
يك سوره به طور كامل. در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سورههاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت انس و الفت ديرينه با قرآن كريم همواره تحت تأثير اين مصحف شريف بوده، و به اقتضاى حال و مقام در سخنان و خطبههاى خويش به آيات قرآنى بسيار استشهاد نمودهاند.
از آن جمله مىتوان به «خطبه غدير» آن حضرت اشاره نمود. ايشان با تأثيرپذيرى از آيات قرآن و به مدد نيروى توانمندى كه خداوند در وجودشان به وديعه نهاده بود، بسيارى از مضامين و انديشههاى اين مصحف شريف را در كلام خويش منعكس ساختهاند.
حضرت در بسيارى از موارد به شكلى آگاهانه و مستقيم متأثر از كلام الهى است و سخنان ايشان همسو و هماهنگ با قرآن كريم است. بررسى خطبه غدير از نظر اصول و روابط متنى گوياى تعامل مستقيم حضرت با معارف ناب الهى است. در اين جستار كوشش شده تا با تحليل روابط بينامتنى در كلام حضرت، نوع و ميزان استفاده ايشان از آيات قرآن تبيين گردد.
از اين رو پس از فرازهاى از خطبه شريفه كه در تعامل مستقيم و يا غيرمستقيم با كلام الهى است، به بررسى آن در قالب روابط سه گانه بينامتنى: نفى جزئى يا اجترار، نفى متوازى يا امتصاص، نفى كلى يا حوار، پرداخته شده است. حضور متن غايب (قرآن) در كلام حضرت به گونهاى است كه خواننده ناخودآگاه ژرفاى مفاهيم قرآنى را در كلام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آشكارا مىيابد.
بررسى اين خطبه از منظر روابط بينامتنى با آيات قرآنى، بيانگر پروند كلام حضرت با آموزهها و مفاهيم قرآن كريم است كه بيشتر در قالب نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص متبلور است:
اصطلاح «بينامتنى» به رابطهاى اطلاق مىشود كه بين دو يا چند متن وجود دارد. اين رابطه در چگونگى درك متن مؤثر است. درون متن، متنى است كه متون ديگرى را در خود جاى مىدهد و يا حضور آنها را منعكس مىسازد. از ديرباز اظهار نظر راجع به آفرينشهاى ادبى شامل ارجاعاتى به ديگر متون بوده، كه غالبا با متن مورد مطالعه در تشابه يا در تضاد بودهاند.(1)
ژوليا كريستوا مبدع نظريه بينامتنى پديده «تأثيرپذيرى متنى از متن ديگر» را براى تمام متون امرى اجتناب ناپذير مىداند. از نظر وى، هر متن همچون معرفى از نقل قولها ساخته مىشود، و هر متنى به منزله جذب و دگرگونسازى متنى ديگر است.(2)
اگر چه مترجمان عرب هنوز به ترجمه واحدى براى اصطلاح بينامتنيت دست نيافتهاند، ولى برخى آن را «التناص» و عدهاى «التناصية» و گروهى «النصوصية» ناميدهاند.(3)
قرآن كريم از آغاز نزول تا كنون، به دليل حياتى بودن و برخوردارى از جمال لفظى و معنوى، و نيز به دليل لحن خاصى كه در لابهلاى تركيب الفاظ و پيوستگى آيات ديده مىشود غير قابل وصف است.(1)
در اينجا سعى بر آن شده تا به روابط بينامتنى قرآنى در خطبه غدير بپردازيم، و حقيقت تأثير كلام وحى در ادبيات اهلبيت عليهمالسلام را دريابيم. در ابتدا به بيان نظريه متنى، و سپس به بررسى اين رابطه از طريق ذكر چند مورد از فراز زيارت جامعه كبيره مىپردازيم.
اصل اساسى بينامتنى اين است كه هيچ متنى ارتباط با متنهاى ديگر شكل نمىگيرد. به عبارت ديگر هر متنى كه خود از پارههاى متنهاى گذشته شكل مىگيرد مىتواند چنين باشد.(2)
اصطلاح بينامتنيت كه توسط ژوليا كريستوا مورد استفاده قرار گرفت، به معناى شيوههاى متعددى است كه هر متن ادبى به واسطه آن به طور تفكيك ناپذيرى با ساير متنهاى پيش از خود و يا به لحاظ مشاركت اجتناب ناپذير در ذخيره مشترك شيوههاى ادبى تداخل مىيابند. در نتيجهگيرى كريستوا، هر متن در حيقت يك بينامتن intertext
است؛ يعنى جايگاهى است از طلاقى متنهاى بىشمار ديگر. حتى متنهايى كه در آينده نوشته خواهند شد.
بينامتنيت بر اين اصل استوار شده كه متنهاى گوناگون در شكلگيرى متون نوين نقش دارند و مىتوان حضور برخى از آنها را لمس كرد. بينامتنيت به عنوان يك اصطلاح ادبى منحصر به مباحث هنرهاى ادبى نبوده، بلكه اين اصطلاح در مباحث سينما و توليدات فرهنگى هنرى هم مطرح مىشود.(3)
كوچ لفظ يا معنى از متن پنهان به متن حاضر، عمليات بينامتنى نام دارد، كه تبيين آن مهمترين بخش نظريه بينامتنى در تفسير متون است. هر متنى متون مختلف را در خود جاى داده، و در شكل جديدى آنها را بازآفرينى نموده است. به گونهاى كه از اين متون چيزى جز اشاراتى باقى نمانده تا خواننده را به متن پنهان راهنمايى كند. در نتيجه معادله هر متن ادبى به اين صورت است: هر متن = متن حاضر؛ عبارت است از جذب و دگرگونى = عمليات تناص؛ از بسيارى از متون ديگر = متن پنهان.
بازآفرينى متن پنهان يا حضور آن در متن حاضر به سه صورت انجام مىگيرد، كه از آن به عنوان قانونهاى سه گانه بينامتنى نام بردهاند: قانون «اجترار» يا نفى جزئى، قانون «امتصاص» يا نفى متوازى و قانون «حوار» يا نفى كلى. اين قوانين سه گانه روابط بين متن حاضر و غايب را تفسير مىكند.
يك. نفى جزئى يا اجترار
در اين نوع از روابط بينامتنى، مؤلف جزئى از متن غائب را در متن خود مىآورد، و متن حاضر ادامه متن غايب است و كمتر ابتكار يا نوآورى در آن ديده مىشود. از اين رو متن برگرفته از متن غايب مىتواند يك جمله و يا يك عبارت و يا حتى يك كلمه باشد.
واضح است كه اين نوع روابط بينامتنى شكل سطحى و آسانى از روابط بينامتنى به شمار مىرود. چنين تعاملى كه به شكل جزئى صورت مىگيرد، معمولاً از نظر معناى الفاظ و عبارات موافق يا متن غايب است.
دو. نفى متوازى يا امتصاص
اين نوع از روابط بينامتنى از نوع قبلى برتر است. در نفى متوازى پنهان پذيرفته شده و به صورتى در متن حاضر به كار رفته كه جوهره آن تغيير نكرده است. در حقيقت، مؤلف نوعى سازش ميان متن پنهان و حاضر ايجاد و از معناى متن پنهان دفاع كرده است.
بنا بر اين، در اين شكل از روابط بينامتنى، معناى متن غائب در متن حاضر تغيير اساسى نمىدهد، بلكه با توجه به مقتضاى متن حاضر و با توجه به معناى آن نقشى را كه در همان متن غايب ايفا مىكند، در متن حاضر نيز بر عهده دارد. اين بدان معنى نيست كه معناى متن غايب در اين شكل با معنايى كه در متن حاضر ايفا مىكند متفاوت نيست، بلكه مىتواند داراى معناى بيشتر و يا با تغيير و تنوعى كه به نوآورى بستگى دارد همراه باشد.
سه. نفى كلى يا حوار
اين نوع از روابط بالاترين درجه بينامتنى است، و نياز به خوانشى آگاهانه و عميق دارد كه متن پنهان را به زيركى دريابد. زيرا در اين نوع از روابط، متن پنهان بازآفرينى شده و به گونهاى كه در خلاف معناى متن پنهان به كار رفته است. معمولاً اين امر ناخودآگاه روى مىدهد؛ جايى كه شاعر يا نويسنده يك مقطعى از متن غايب را در متن خود مىآورد، در حالى كه معناى متن تغيير يافته است، زيرا هيچ نوع سازشى بين متن غايب و متن حاضر وجود ندارد. براى همين عالىترين نوع بينامتنى است.
درك اين نوع روابط بينامتنى نياز به تلاش فكرى زيادى دارد، تا لايههاى زيرين متن كشف شده و ناگفتههاى آن روشن گردد. اين در حالى است كه دستيابى به معناى صحيح و بهتر متن نياز به فراخوانى متن پنهان دارد، تا معناى متن كنونى كامل گردد. در غير اين صورت خواننده متن حاضر معناى ناقصى از آن دريافت مىكند، و يا آن را مبهم و گنگ مىيابد و از آن لذت نمىبرد، و حتى ممكن است متن ادبى را بىارزش پندارد.
اين سه نوع رابطه بين متن پنهان و متن حاضر، مهمترين بخش بينامتنى است كه عمليات بينامتنى آن را تبيين مىكند. برخى از ناقدان عرب شكلهاى مختلفى از روابط بينامتنى را لحاظ داشتهاند، كه به شكل و نوع حضور متن غايب و در متن حاضر اشاره دارد، ولى در هر حال روابط بينامتنى همين سه نوع است. برخى از اين تقسيمبندىها به صورت زير است:
قسم اول: تناص طبيعى يا تلقائى: اين نوع تناص به شكل عادت و از روى عرف كه كاربرد آن يك امر طبيعى است در متن به كار مىرود. براى نمونه، كاربرد شاعران دوره جاهلى كه در ابتداى شعرشان هميشه از اطلال و خرابههاى يار و ديار و فراق محبوب سخن مىراندند.
قسم دوم: تناقص داخلى: حضور متن غايبى كه از آن خود شاعر است و در ديگر متنش تناص داخلى نام دارد. قصيده «انشودة المطر» و «غريب على الخليج» دو اثر بدر شاكر السياب نشان دهنده اين شكل از تناص مىباشند.
قسم سوم: تناص خارجى: اين نوع تناص حاصل برخورد يك متن با متن ديگرى غير از متنهاى اصلى نويسنده مىباشد كه نسبت به انواع ديگر از گستردگى بيشترى برخوردار است. مانند: زهديات ابوالعتاهيه با قرآن. اين تناص بر اساس نوع كاربرد در متون به دو دسته تقسيم مىشوند: تناص آشكار و تناص پنهان يا ناخودآگاه.
قسم چهارم: تناص آشكار: در اين تناقص، شاعر يا نويسنده به شكل واضح و مشخص از متن ديگرى در آثار خود استفاده مىكند.
قسم پنجم: تناقص پنهان يا ناخودآگاه: نويسنده يا شاعر به شكل غيرآگاهانه و از ضمير ناخودآگاه از متن ديگرى استفاده كرده، و از اينكه متن ديگرى يا جزئى از آن را يا خصوصيتى از آن در متن خود جاى داده ناآگاه است. البته جزء اين موارد، تناص موارد ديگرى را نيز شامل مى شود. از جمله تناص تركيبى كه منظور از آن تركيبى از تناصهاى ديگر است. مثلاً اينكه يك متنى هم از تناقص لفظى بهره برده باشد و هم از تناص مضمونى. يا تناص واژگان؛ بدين معنى كه از خود الفاظ براى ايراد كلام استفاده نمودن. تناص شخصيتى و حتى تناص عناوين كه از خود عناوين براى بيان مقصود بهره مىبرد، را نيز مىتوان نام برد.(1)
1) . روابط بينامتنى قرآن با اشعار احمد مطر، نشريه دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه كرمان، شماره 25 بهار ميرزايى : ص 306 - 308.
جهت بررسى روابط بينامتنى قرآن كريم با خطبه غدير به اين چند عنصر نيازمنديم تا اين رابطه را مورد تحليل قرار دهيم. از جمله متن حاضر كه كلام حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است، و متن غايب كه قرآن كريم است، و عمليات بينامتنى.
متن غايب: «إنَّهُ هُوَ يُبدِئُ وَ يُعيدُ»(1): «او است كه (آفرينش را) آغاز مىكند و باز مىگرداند» .
عمليات بينامتنى: بخش اول از خطابه غدير رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ابتدا به حمد و ثناى الهى مىپردازد، كه طبيعتا آغاز هر سخنرانى با نام پروردگار است. با عبارت اول، علو و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. سپس به بازگشت همه مخلوقات مطابق با آيه شريفه مذكور اشاره مىفرمايد؛ همان گونه كه خداوند در اين آيه شريفه اشاره به روز رستاخيز دارد و مىفرمايد: گمان نكنيد قيامتى در كار نيست و يا بازگشت شما مشكل است.(2)حضرت براى بيان مفهوم كلام خويش از آيات الهى - كه منشأش علم به اين آيات و مضامين قرآنى است - در قالب تناص لفظى و رابطه نفى جزئى يا اجترار بهره برده است.
متن غايب: «لا تُدرِكُهُ الأبصارُ وَ هُوَ يُدرِكُ الأبصارَ وَ هُوَ اللَطيفُ الخَبيرُ»(1): «چشمها او را نمىبينند ولى او چشمها را مىبيند و او لطيف و آگاه است» .
عمليات بينامتنى: اشاره آيه شريفه مذكور به اينكه خداوند با همه موجودات جهان تفاوت دارد، زيرا پارهاى از آنها هم مىبينند و هم ديده مىشوند، مانند انسانها.
پارهاى نه مىبينند و نه مىشنوند، مانند صفات درونى ما كه بعضى ديده مىشوند. و آنچه كسى را نمىبينند مانند جمادات. تنها كسى كه ديده نمىشود اما همه چيز و همه كس را مى بيند ذات پاك او است.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در اين فراز از خطبه خويش، عدم دسترسى به كنه ذات الهى را مطرح مىكند؛ كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد. بنا بر اين، حضرت صلىاللهعليهوآله غايب را مستقيما و در همان مضمون در كلام خويش منعكس ساخته است و سخنش را به آيات شريفه مزين و از نفى جزئى يا امتصاص بهره برده است.
شهادت مىدهم او است خدايى كه همه اشياء در مقابل عظمتش متواضع اند و در برابر عزتش ذليل اند، و در پيشگاه قدرتش سر تسليم فرود آوردند و در برابر هيبتش خاضع گشتهاند. مالك پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخر كننده خورشيد و ماه است، كه هر يك با مدت زمان معينى در حركت اند. شب را به روز و روز را به شب مىگرداند، در حالى كه شتابان در پى آن مىرود.
متن غايب: «إنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَذى خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ ثُمَّ استَوى عَلَى العَرشِ يُغشِى اللَيلَ النَهارَ يَطلُبُهُ حَثيثا وَ الشَمسُ وَ القَمَرُ وَ النُجومُ مُسَخَرّاتٌ بِأمرِهِ ألا لَهُ الخَلقُ وَ الأمرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ العالَمينَ»(1):
«پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد سپس به تدبير جهان هستى پرداخت با (پرده تاريك) شب روز را مىپوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخّر فرمان او هستند آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آنِ او (و به فرمان او) ست پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوند كه پروردگار جهانيان است» .
عمليات بينامتنى: در تفسير اين آيه شريفه مىخوانيم كه خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين، زمام رهبرى آنها را به دست گرفت؛ يعنى نه تنها آفرينش از او است بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او مىباشد، و خداوند سرچشمه همه بركات و نيكىها و خير مستمر است.(2)
در اين بخش از خطبه غدير نيز، رسولخدا صلىاللهعليهوآله تسليم همه مخلوقات را در برابر ذات الهى يا عباراتى زيبا يادآور شده است، كه در برابر عظمت خداوند همه متواضع و در برابر عزت او همه ذليل و در برابر قدرت او همه تسليم و در برابر هيبت او همه خاضع اند.
حضرت با بيان اين عبارات نه تنها به اجتماع حاضر در غدير بلكه به همه جهانيان در همه زمانها، عدم تكبر و جسارت نسبت به پروردگار را گوشزد مىنمايد، و همه را دعوت به عبوديت و اطاعت از خداوند مىكند. حضرت براى بيان مقصود خود از آيات و مضامين قرآنى بهره برده، و در قالب تناص مضمون و نفى متوازى يا امتصاص كلام خويش را به گوش جهانيان رسانده است.
متن غايب: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ . اللّهُ الصَمَدُ . لَم يَلِد وَ لَم يولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ» .(1)
عمليات بينامتنى: در اين بخش، حضرت ابتدا به بيان اين نكته مىپردازد كه براى خداوند تبارك و تعالى همانندى نيست و او يكتا و بىهمتاست. در ادامه جملات خود با گنجاندن سوره اخلاص در كلام خود، وحدانيت خدا را ياد كرده و بر اين امر تأكيد نموده است.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد ... . مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمىشود تا با او مساوى باشد.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اقتباس از آيات قرآن، غايب را مستقيما در كلام خود به كار برده، و از اين طريق از رابطه نفى جزئى يا اجترار بهره برده است.
5 . متن حاضر: إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ. يَشاءُ فَيُمضى، وَ يُريدُ فَيُقضى، وَ يَعلَمُ فَيُحصى، وَ يُميتُ وَ يُحيى، وَ يُفقِرُ وَ يُغنى، وَ يُضحِكُ وَ يُبكى، (وَ يُدنى وَ يُقصى) ، وَ يَمنَعُ وَ يُعطى. لَهُ المُلكُ وَ لَهُ الحَمدُ. بِيَدِهِ الخَيرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ:
خداى يگانه و پروردگار با عظمت است. مىخواهد تقدير مىكند، و چون اراده كند به انجام رساند، و مىداند و به شماره مىآورد، و مىميراند و زنده مىكند، و فقير مىكند و غنى مىسازد، و مىخنداند و مىگرياند، (و نزديك مىكند و دور مىنمايد) ، و منع مىكند و عطا مىنمايد. پادشاهى فقط از آن او، ستايش مخصوص او، خير فقط به دست او، و او بر هر كارى تواناست.
متن غايب: «تَبارَكَ الَذى بِيَدِهِ المُلكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ»(1): «پر بركت و زوال ناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست او است و او بر هر چيز تواناست» .
عمليات بينامتنى: در آيه شريفه مذكور، در حقيقت دليل مبارك بودن ذات پاك خدا ذكر شده، و مالكيت و حاكميت او بر جهان و قدرت او بر همه چيز است. به همين دليل وجودى است زوال ناپذير و پر بركت.(2)
در اين فراز از خطبه پيامبر ختمى مرتبت صلىاللهعليهوآله نيز بر ولايت مطلقه خداوند بر بندگان اشاره نموده و حاكميت خداوند را بر همه مخلوقات به تصوير كشيده است، و در كلام گهربار خويش از مفهوم آيه شريفه مذكور در قالب تناص مضمون و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص بهره برده است.
6 . متن حاضر: أحمَدُهُ كَثيرا وَ أشكُرُهُ دائِما عَلَى السَرّاءِ وَ الضَرّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَخاءِ وَ أؤمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ عليهمالسلام: من او را سپاس بسيار گويم و همواره شكرش نمايم؛ در آسايش و در گرفتارى و در شدت و آرامش. و به او و به فرشتگان و كتابها و پيامبرانش عليهمالسلام ايمان دارم.
متن غايب: «آمَنَ الرَسولُ بِما أُنزِلَ إلَيهِ مِن رَبِّهِ وَ المُؤمِنونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِن رُسُلِهِ وَ قالوا سَمِعنا وَ أطَعنا غُفرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيكَ المَصيرُ»(3):
«پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است (و به تمام سخنان خود كاملاً ايمان دارد) و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان او و كتابها و فرستادگانش ايمان آوردهاند (و مىگويند: ) ما در ميان هيچ يك از پيامبران او فرق
نمىگذاريم (و به همه ايمان داريم) و (مؤمنان) گفتند ما شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا (انتظار) آمرزش تو را (داريم) و بازگشت (ما) به سوى تو است» .
عمليات بينامتنى: آخرين فراز از حمد و ثناى اين خطابه، سپاسى بلند است كه حضرت ذيل آيه شريفه فوق آورده است. نكته اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آفريدگار جهان و كليه برنامههايى كه بر او نازل شده عقيده استوار و خلل ناپذير دارد. نه تنها پيامبر صلىاللهعليهوآله بلكه مؤمنان و كسانى كه در مكتب آنحضرت پرورش يافتهاند چنين اند.(1)
لذا حضرت اين مضامين را مقدمهاى براى شنيدن و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت و غدير قرار داده است، و از اين طريق در قالب تناص فكرى و مضمون و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص اذهان مردم را براى پذيرش امامت و ولايت و ابعاد مختلف آن آماده ساخته است.
متن غايب: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ»(2): «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده را (به مردم) برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام ندادهاى خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مىدارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند» .
عمليات بينامتنى: در اين بخش از خطبه رسول ختمى مرتبت صلىاللهعليهوآله ابتدا آيات سوره شريفه مائده را تلاوت نموده، و سپس به تفسير اين سوره مىپردازد و به همه ناظرين و مستمعين حاضر در جلسه حضرت على عليهالسلام را معرفى مىنمايد، و بيان مىدارد كه خداوند درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده است. از اين طريق، غايب را مستقيما بيان نموده و از رابطه نفى جزئى يا اجترار در كلام خويش بهره برده است.
8 . متن حاضر: فَاعلَموا مَعاشِرَ الناسِ (ذلِكَ فيهِ وَ افهَموهُ وَ اعلَموا) أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما. فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ: اى مردم بدانيد كه اين آيه در مورد او است. پس آن را بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را صاحب اختيار و امام بر شما قرار داده كه اطاعتش (بر همگان) واجب است، بر مهاجرين و انصار و بر كسانى كه از آنان به نيكى پيروى كنند.
متن غايب: «وَ السابِقونَ الأوَّلونَ مِنَ المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ وَ الَذينَ اتَّبَعوهُم بِإحسانٍ رَضِىَ اللّهُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ وَ أعَدَّ لَهُم جَنّاتٍ تَجرى تَحتَهَا الأنهارُ خالِدينَ فيها أبَدا ذلِكَ الفَوزُ العَظيمُ»(1):
«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند، و اين است پيروزى بزرگ» .
عمليات بينامتنى: رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در اين قسمت با خطاب «إعلَموا مَعاشِرَ الناسِ» وارد بخش ديگرى از سخنان خود مىشود، و به بيان مطلب اصلى مىپردازد. قبل از هر چيزى امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او را مطرح نمود، و عموميت خطاب را
1) . توبه / 100.
بيان نمود و گستره آن را به دقت نشان داد. حضرت از طريق تناقص مضمون و نفى متوازى از آيات قرآن استفاده نموده است.
متن غايب:
يك. «أ فَلا يَتَدَبَّرونَ القُرآنَ وَ لَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللّهِ لَوَجدوا فيهِ اختِلافا كَثيرا»(1): «آيا در قرآن تدبر نمىكنند كه اگر از نزد غير خدا بود اختلاف بسيارى در آن مىيافتيد» .
دو. «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أمُّ الكِتابِ وَ آخُرَ مُتَشابِهاتٍ فَأمَّا الَذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ اللّهُ وَ الراسِخونَ فِى العِلمِ يَقولونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إلاّ أولوا الألبابِ»(2):
«او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن آيات محكم (و صريح و روشن) است كه اساس اين كتاب مىباشند (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر با مراجعه به اينها برطرف مىگردد) و قسمتى از آن متشابه است اما آنها كه در قلوبشان انحراف است به دنبال متشابهات اند تا فتنهانگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مىطلبند درحالى كه تفسير آنها را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى هستند) مىگويند ما به همه آن ايمان آورديم همه از طرف پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمىشوند (و اين حقيقت را درك نمىكنند) » .
عمليات بينامتنى: در اين فراز از خطبه، خاتم النبيين صلىاللهعليهوآله مردم را به تفكر و تدبر در آيات قرآن و توجه به محكمات و متشابهات كلام الهى فرا مىخواند، و در قالب بينامتنى محتوايى و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص از آيات كلام حق براى بيان مقصود خود بهره مىبرد.
مفاهيمى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به كار برده تقريبا برگرفته از ادبيات قرآن است.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله سعى نموده كه در تمامى زمينههاى كلام گهربارش از آيات الهى بهره گيرد.
وجود روابط بينامتنى در خطبه غدير نشان دهنده انس و الفت و همنشينى حضرت با قرآن بوده، و بررسى اين روابط كلام حضرت را در تمامى زمينهها مورد تأييد قرار مىدهد.
بررسى روابط بينامتنى در اين خطبه نشان داد كه بيشترين روابط بينامتنى از نوع نفى جزئى و متوازى است.
پس از بيان پيش درآمد در مورد آيات در خطبه غدير، از اينجا تا آخر اين جلد و نيز جلد بعدى، تمام آياتى كه به هر شكلى با خطبه غدير ارتباط دارد، به ترتيب حروف الفبا بر اساس حرف اول آيه آورده مىشود.
ضمنا به جهت عدم تكرار، در مواردى كه چند آيه با هم و در يك متن توضيح داده شده، تمام مطالب در آيه اصلى آورده شده، و بقيه آن آيات به آيه اصلى ارجاع داده شده است.
آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ ... »(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پايانِ اولين بخش از خطبه غدير بيان فرمود شكر و سپاسگزارى خداوند بود. آخرين فراز از بخش اول خطبه غدير، سپاسى بلند بود كه آيه 285 سوره بقره در آن گنجانده شده بود.
حضرت در اين فراز جمله «اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما» را با آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ... » آميخت.
سپس آن را مقدمهاى براى سمع و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت در غدير قرار داد و با اشاره نامحسوسى به آيه تبليغ فرمود: امر او را مىپذيرم و اطاعت مىكنم و به همه آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىنمايم و در برابر آنچه او مقدر كند تسليم هستم، براى رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبتش:
اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ اُومِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. اَسْمَعُ لاَمْرِهِ وَ اُطيعُ وَ اُبادِرُ اِلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ اَسْتَسْلِمُ لِما
1) . بقره / 285. واقعه قرآنى غدير: ص 80 . غدير در قرآن: ج 2 ص 223، 224. سخنرانى استثنائى غدير: ص 140.
قَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَنَّهُ اللّهُ الَّذى لا يُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لا يُخافُ جَوْرُهُ:
بسيار مىگويم و دائما شكر مىنمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكهاش و كتابها و پيامبرانش ايمان مىآورم. دستور او را گوش مىدهم و اطاعت مىنمايم و به آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مىشوم به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمىتوان از مكر او در امان بود و به عنوان ظلم از او ترسيده نمىشود (يعنى ظلم نمىكند) .
توضيح اينكه:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 285 سوره بقره است:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
«پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده و همه مؤمنين ايمان آوردهاند به خدا و ملائكه و كتابها و پيامبرانش بين احدى از پيامبرانش فرقى قائل نمىشويم و گفتند شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله خطبه غدير را با ستايش پروردگار آغاز كرد: بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ للّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ ... . در آخرين فرازهاى حمد و ثناى اين خطابه هم، سپاسى بلند بود كه آيه 285 سوره بقره در آن گنجانده شده بود. حضرت در اين فراز جمله «اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما» را با آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ... » آميخت.
سپس آن را مقدمهاى براى سمع و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت در غدير قرار داد و با اشاره نامحسوسى به آيه تبليغ فرمود: امر او را مىپذيرم و اطاعت مىكنم و به همه آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىنمايم و در برابر آنچه او مقدر كند تسليم هستم، براى رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبتش.
در آخرين فرازهاى خطبه غدير نيز، به عنوان اقرار نهايى دستور مىدهد كه بگويند: شنيديم و اطاعت كرديم. و اين در حالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن بلندى را قرائت فرموده تا مردم تكرار كنند. لذا يك بار ديگر مىفرمايد: آنچه گفتم تكرار كنيد؛ و براى آنكه اين اقرار حاكى از ايمان قلبى باشد قسمت اخير آيه 285 سوره بقره را عينا در كلام خود تضمين مىنمايد كه در قرآن با تعبير «قالُوا» آمده، و در اينجا حضرت به مردم امر مىكند كه «قُولُوا» :
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد) ، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مىكند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مىفرمايد: مؤمنين مىگويند: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مىگيرد.
اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ ... است. سپس با جمله: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا، مؤكّد شده است. آنگاه با جمله: وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ، محكم كارى بيشترى پيرامون آن صورت گرفته است.
در فراز بعدى كلمات دقيقترى درباره اين اقرار به ميان آمده: فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ ايْدينا. و در پى آن جمله: وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً، آن را مضبوط تر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه، نُشْهِدُ اللّه بِذلِكَ ... ، وَ انْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مىآيد و اينگونه است كه كلمه «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» در آن باز مىگردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و «ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» است.
آيه «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»
آيه «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ»(1)= آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ»(2)= آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »
آيه «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»(3)= آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »(4)
آيه «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا ... »(5)= آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »(6)= آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّه يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ ... »(2)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهلبيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهلبيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهلبيت عليهمالسلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهمالسلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 82 سوره نساء و آيه 7 سوره آل عمران است:
«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا» :
«آيا قرآن را تدبر نمىكنند و اگر از نزد غير خدا بود در آن اختلاف بسيارى مىيافتند» .
«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلا أُولُوا الْأَلْبابِ»(1):
«او خدايى است كه كتاب را بر تو نازل كرد كه از جمله آن آيات محكمات است كه آنها ام الكتاب هستند و آياتى ديگر متشابهات هستند كسانى كه در قلوب آنان انحراف است به خاطر فتنه گرى و به دست آوردن تأويل آن از متشابهات پيروى مىكنند ولى تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند مىگويند به آن ايمان آورديم همه از سوى پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمىشوند» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
در اواسط بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان توازن مقام نبوت و امامت، خطبه به اوج خود نزديك مىشد و نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است.
بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان
داد.
1) . آل عمران / 7.
ابتدا امر به تدبّر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كرد و آيه 82 سوره نساء: «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » ، و آيه 7 سوره آل عمران: «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميخت و مردم را آماده معرفى «راسخان در علم» نمود.
سپس قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ؛ وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ:
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست؛ و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
در اوائل خطبه غدير، قبل از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مقدمهاى براى معرفى آن حضرت، موضوع تدبر در قرآن و توجه به محكم و متشابه آن را به
ميان مىآورد. براى اين منظور با اقتباس از آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ» ، آن را به صورت فعل امر آورده است: تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ.
سپس با اقتباس از آيه مربوط به محكم و متشابه در قرآن كه پاكدلان را تابع آيات محكم و مغشوش دلان را تابع آيات متشابه مىداند، مفهوم مخالف آن را به صورت فعل امر در سياق جمله قبل آورده و دستور به پيروى از محكمات آيات و دورى از متشابهات مىدهد.
اين استشهاد به آيات مزبور در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير و هنگامى كه خطبه به اوج خود نزديك مىشد واقع شده است. در آنجا نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است.
بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان داد.
ابتدا امر به تدبر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كردند و آيه 82 سوره نساء «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » و آيه 7 سوره آل عمران «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميختند و مردم را آماده معرفى راسخان در علم نمودند.
سپس قسم ياد كردند كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
آيه تدبر در قرآن در دو سوره ديده مىشود: در سوره نساء به دنبال دستور تدبر در قرآن به مطابقت مطالب آن با يكديگر و عدم وجود تضاد و تناقض در آن اشاره شده و مىفرمايد: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا» .
در آيه 24 سوره محمد صلىاللهعليهوآله پس از امر به تدبر در قرآن، بىتوجهى مردم مورد انتقاد قرار گرفته مىفرمايد: «أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» .
در آيه 68 سوره مؤمنون نيز تعبير «أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ» آمده است.
مسير سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه غدير، تفسير گونهاى بر دو آيه تدبّر و متشابهات است. حضرت ابتدا دستور به تدبّر و فهم قرآن مىدهد، و سپس به پيروى از محكمات و پرهيز از متشابهات امر مىكند. آنگاه راه درك حقايق قرآن را نشان مىدهد كه فقط امامان عليهمالسلام هستند، كه نقطه مقابل آن منع از پيروى ديگران درباره قرآن خواهد بود. پس آنچه از اين فراز استفاده مىشود چهار جهت است:
تدبر به معناى دقت در معناى قرآن و سعى در درك همه جانبه آيات آن است كه در خطبه غدير با عطف يك جمله توضيحى (تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِه) نكات پربارى از آن قابل استفاده است كه به سه نكته اشاره مىكنيم:
نكته اول: تدبر كليد استفاده از قرآن
تدبر آغازى براى استفاده از مواد خام در آيات قرآنى است. يعنى تا در قرآن تدبر نكردهايم اصلاً خبر نداريم چه گنج گرانقدرى در اختيار ماست، و مانند ظرف در بستهاى است كه كمتر متوجه اعماق آن مىشويم. ولى هر چه بيشتر تدبر نماييم سؤالات مختلفى از زواياى متعدد به ميان مىآيد و نياز به پاسخ آنها احساس مىشود.
نكته دوم: تدبر كليد فهم قرآن
تدبر و تفكر در قرآن نقطه شروعى براى فهميدن آن است. البته اصل فهم و درك كامل حقايق قرآن از عهده فكر ما بيرون است و راه دست يافتن به آن را غدير به ما نشان داده است. با تدبر متوجه درياى عميق و گسترده قرآن مىشويم و در جستجوى راههاى فهميدن آن تلاش مىكنيم.
تا كسى تدبر در قرآن نكرده هرگز به فكر جستجوى مرواريدهاى ناب اين اقيانوس نمىافتد، و آنگاه كه تدبر و تفكر قواى جستجوگر بشر را به حركت در آورد و سپس احساس كرد با فكر خود نمىتواند به اعماق آن دست يابد، بىاختيار سراغ راه آشنايانى مىرود كه از همه جوانب قرآن آگاهى كامل دارند و مورد اعتمادند.
نكته سوم: تدبر كليد حركت عقل و دل
از همين ديدگاه تأكيد خاص خداوند در قرآن و نيز وادار كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام مردم به تدبر در قرآن را ملاحظه مىكنيم، تا حركتى براى عقلهاى مردم باشد و به سوى حيات حركت كنند.
در اين زمينه آيات قرآنى ذكر شد و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را هم شنيديم. در حديث ديگرى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجيدَ فَقَدْ دَلَّكُمْ عَلَى الامْرِ الرَّشيدِ: قرآن با عظمت را مورد تفكر قرار دهيد كه شما را به آنچه هدايت در آن است راهنمايى كرده است.(1)
امام صادق عليهالسلام ريشه تدبر در قرآن را صدور آن از جانب نور مطلق بيان مىكند و مىفرمايد: لَقَدْ تَجَلَّى اللّه لِخَلْقِهِ فى كَلامِهِ وَ لكِنَّهُمْ لا يُبْصِرُونَ: خداوند در كلام خود بر خلقش تجلى فرموده، ولى او را نمىبينند.(2)يعنى بايد در جستجوى اين تجليات باشند تا با چشم دل آن را ببينند، و اين همان چيزى است كه با تدبر آغاز مىشود.
اكنون كه بايد در قرآن تدبر و تفكر نماييم دو نقطه صعبالعبور پيش روى ما خواهد بود: يكى متشابهات و ديگرى تفسير محكمات:
اول: تفسير متشابهات
درباره متشابهات خودِ قرآن مشكل را حل كرده و دستور پرهيز از اين نقطهها را داده است. آنجا كه مىفرمايد: «كسانى كه در قلوبشان ميل به باطل است از پى متشابهات مىروند تا فتنه بپا كنند و باطن آن آيات را به دست آورند» ؛ يعنى اين در حالى است كه به باطن آيات متشابه دست نمىيابند، چرا كه مىفرمايد: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» . لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مفهوم آيه را فرموده: «لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ» .
دوم: تفسير محكمات
تفسير محكمات و به عبارت ديگر استخراج باطن قرآن تا آنجا كه بشر تحمل نمايد و ظرفيت داشته باشد در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعبير «انْظُرُوا الى مُحْكَماتِهِ» آمده است، كه منظور همان نگاه از روى تدبر و دقت است. يعنى در جايى كه نازل كننده قرآن شما را از تدبر در آيات متشابه بر حذر مىدارد، بايد فكر و عقل و دقت خود را در فهم آيات محكم متمركز كنيد، و با صرف آن در آيات متشابه هم نيروى خود را هدر دادهايد و هم به نتيجهاى نمىرسيد.
عطشى كه با تدبر در قرآن براى درك حقايق آن بوجود مىآيد، آرام نمىگيرد جز با جرعه گوارايى كه از دست مفسِّران حقيقى آن گرفته شود، كه فقط چهارده معصوم عليهمالسلام هستند. تأكيد خاص مكتب اهلبيت عليهمالسلام را در اين باره مورد دقت قرار مىدهيم:
اول: تأويل قرآن فقط در اختيار امامان عليهمالسلام
در همين فراز خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأكيدات پشت سر هم در يك جمله، اين انحصار تأويل قرآن براى امامان عليهمالسلام را بيان فرموده است. تأكيدها چنين است: ابتدا
قسم ياد مىكند (فَوَ اللّه) ، و آنگاه از حرف نفى ابدى استفاده مىكند (لَنْ يُبَيِّنَ ... لَنْ يُوضِحَ) ، و سپس هر دو جهت باطن و تفسير قرآن را يادآور مىشود (زَواجِرَهُ ... تَفْسيرَهُ) ، و با اين تأكيدات مىفرمايد: به خدا قسم، هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نمىكند مگر على بن ابىطالب عليهالسلام.
در حديثى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله با لسان محبتآميز خود، متمسكين حقيقى به قرآن را چنين معرفى مىفرمايد: مىدانيد تمسك كننده حقيقى به قرآن كه به شرف عظيم نايل مىشود كيست ؟ كسى است كه تأويل قرآن را از ما اهلبيت يا از واسطههايى كه سفيران ما به شيعيانمان هستند بگيرد.(1)
در حديثى، تفسير قرآن به عنوان رسالتى معرفى شده كه توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام به مردم ابلاغ مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن حضرت فرمود: تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مىنمايى. عرض كرد: يا رسول اللّه، مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودى ؟ فرمود: من ابلاغ كردم، ولى منظورم آن است كه بعد از من از تأويل قرآن به مردم ياد مىدهى و خبر مىدهى آنچه را نمىدانند.(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين رسالت قرآنى را چنين توصيف مىفرمايد: اين قرآن است. از او بخواهيد كه با شما سخن بگويد، ولى هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلكه من بايد به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد چون داناترين شما هستم.(3)
دوم: نگرانى از تفسير نادرست قرآن
در كنار آن همه تأكيد بر رسالت قرآنى امت اسلام و نشان دادن باب علمى كه بايد علوم قرآن را از آن سو دريافت كنند، آينده مسلمين در نظر پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان نگران كننده است. در اين باره دو حديث جلوههاى مختلف اين نگرانى را نشان مىدهد:
در حديثى شديدترين موارد ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امت بعد از خود سه چيز شمرده شده كه يكى از آنها «تَأْويلُ الْقُرآنِ عَلى غَيْرِ تَأْويلِهِ»(1)است، يعنى: تفسير قرآن بر خلاف آنچه تفسير حقيقى آن است.
در حديث ديگرى سوء استفاده دشمنان داخلىِ اسلام از آيات قرآن به نفع خويش، به عنوان يكى از شديدترين موارد ترس از انحراف امت ذكر شده و با تعبير «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده(2)، يعنى: منافق بتواند با آيات قرآن در مقابل مسلمانان واقعى بحث كند ! !
سوم: احاطه علم ائمه عليهمالسلام به قرآن
خداوند به ائمه عليهمالسلام علمى عنايت كرده كه تمام جوانب علوم قرآن گوشهاى از آن به حساب مىآيد. اين احاطه علمى درباره قرآن - كه خود دريايى عميق است - در كلام امامان عليهمالسلام چنين توصيف شده است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: تأويل هر آيهاى كه بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل شده ... ، به املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خط خودم نزد من موجود است.(3)
در تفسير همين آيه سوره آل عمران كه «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِىالْعِلْمِ» : «تأويل و تفسير متشابهات قرآن را نمىداند مگر خدا و راسخين در علم» ، فرمود:
نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْويلَهُ: ماييم راسخان در علم و ما تأويل متشابهات را مىدانيم.(4)اين حديث جلوه ديگرى از وسعت درياى علم قرآنى است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام كه يك شب تا صبح تفسير نقطه تحت باء بسماللّه را فرمود و باز به پايان نرسيد، مىفرمايد: لَوْ شِئْتُ لاَوْقَرْتُ سَبْعينَ بَعيرا مِنْ تَفْسيرِ فاتِحَةِ الْكِتابِ: اگر بخواهم از تفسير سوره فاتحه هفتاد شتر را بار مىكنم.(1)
امام صادق عليهالسلام جلوه ديگرى از حضور دائمى اين علوم نزد امامان را چنين توصيف فرموده است:
قَدْ وَلَّدَنى رَسُولُ اللّه وَ انَا اعْلَمُ كِتابَ اللّه، وَ فيهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ ما هُوَ كائِنٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ فيهِ خَبَرُ السَّماءِ وَ خَبَرُ الارْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النّارِ، وَ خَبَرُ ما كانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ كائِنٌ؛ اعْلَمُ ذلِكَ كَانَّما انْظُرُ الى كَفّى:
من فرزند پيامبرم، و علم كتابِ خدا نزد من است. در آن است آغاز خلقت و آنچه تا روز قيامت خواهد شد. در آن است خبر آسمان و زمين و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه اتفاق افتاده و آنچه به وقوع خواهد پيوست. من اينها را مىدانم همان گونه كه به كف دستم مىنگرم.(2)
با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، در همان آغاز راه دو فرهنگ قرآنى در پيشگاه كتاب اللّه تشكيل يافت، و غدير با سرمايه نامتناهى از قرآن در برابر دستان خالى از قرآنِ سقيفه قرار گرفت.
غدير وارث قرآن بود و با تكيه بر قرآن پشتوانه عظيم خود را تابلوى ابدى قرار داده بود، و به همين جهت با معرفى راهنمايان فهم قرآن مردم را بر تعمق و تفكر هر چه بيشتر درباره قرآن ترغيب مىكرد.
در مقابل سقيفه تشكيل شد كه ضد قرآن بود و خط نفاقش در جاى جاى آن معرفى شده بود، با منع رسمى از فهم معانى قرآن و ضرب و شتم عَلَنى كسانى كه به دركِ باطن
قرآن روى مىآوردند، كليه راههاى منتهى به قرآن را مسدود كرد؛ و در واقع هدفى جز مسدود كردن پرونده جهانى قرآن نداشت. داستان اين دو فرهنگ متقابل در آغاز راه چنين است:
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ماجراى سقيفه مردم را به كمك خويش فرا خواند و حتى بر در خانههايشان رفت ولى با عهدشكنى و بىوفايى آنان رو به رو شد، خانه نشينى اختيار كرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همه قرآن را آماده كرد.
وقتى همه قرآن را جمع نمود و نزول آن و تأويلش و ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشتهها را در پارچهاى جمع كرد و بر آن مُهر زد، و در حالى كه مردم در مسجد اطراف ابوبكر بودند آن را به مسجد آورد و با صداى بلند فرمود:
اى مردم، من از زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته ... ، مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در اين پارچه جمع نمودم. خداوند هيچ آيهاى را بر پيامبرش نازل نكرده مگر آنكه همه را جمعآورى كردهام، و هيچ آيهاى نيست مگر آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بر من خوانده و تأويل آن را به من آموخته است.
سپس فرمود: اين قرآن را براى آن آوردم كه فردا نگوييد: ما از اين بىخبر بوديم، و نگوييد: شما را به كتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نكردم.
عمر در پاسخ به چنين اتمام حجت تمام عيارى گفت: ما با آنچه از قرآن كه در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت مىكنى، بى نياز هستيم ! ! اميرالمؤمنين عليهالسلام آن قرآن را - كه با تفسيرش بود - برداشت و به خانه بازگشت.(1)
آيا مردم از تفسير قرآن براى هميشه محروم شدند ؟
آيا كسى كه بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير به عنوان تنها مفسر آن معرفى شده بود، قرآنِ با تفسير خود را برد و آرزوى استفاده از آن را بر دلها گذاشت ؟
1) . كتاب سليم: ص 147. بحار الانوار: ج 28 ص 264 - 266.
آيا محتواى پارچه لاك و مهر شده چه بود ؟
در زمان عثمان، روزى طلحه از اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره همين قرآن همراه تفسيرش پرسيد كه بعد از آن روز آن را چه كردى و به كجا بردى ؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره محتواى آن فرمود:
هر آيهاى كه خداوند در كتابش بر حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نازل كرد به املاى آن حضرت و خط خودم نزد من موجود است.
همچنين تأويل هر آيهاى كه بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل شده و هر حلال و حرام و هر حد و حكم و هر چيزى كه امت تا روز قيامت بدان احتياج دارند حتى ديه خراش بدن، به املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خط خودم نزد من نوشته شده و موجود است.
طلحه پرسيد: به من خبر ده درباره آنچه از قرآن و تأويلش و علم حلال و حرام كه در دست توست، آن را به چه كسى مىسپارى و صاحب آن بعد از تو كيست ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره حافظان اين امانت الهى فرمود: به آن كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده به او بسپارم. وصى من و صاحب اختيار مردم بعد از من اين پسرم حسن. پسرم حسن هنگام مرگ آن را به اين پسرم حسين خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسين يكى پس از ديگرى منتقل مىشود تا آخرين آنها كنار حوض كوثر بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شود.(1)
در حديثى هم درباره اينكه چه زمانى به طور كامل به آن قرآن با تفسير عمل خواهد شد فرمود: وقتى قائم ما قيام كند آن قرآن را ظاهر مىنمايد و مردم را بر عمل به آن وادار مىكند و سنت طبق آن جارى مىشود.(2)
اين مخالفت اولِ ابوبكر و عمر با تدبر در قرآن و دريافت باطن و تأويل آن بود.
عمر در مراحل بعد به شدت مردم را از سؤال درباره معانى قرآن منع مىكرد، و هر كس درباره قرآن چيزى مىپرسيد او را مورد ضرب و عقوبت قرار مىداد، تا آنجا كه ابنعباس يك يا دو سال كامل جرئت كوچكترين گفتگويى درباره قرآن نداشت.(1)
از معروفترين و شنيدنىترين داستانهاى اين فصلِ جمود، داستان «ضَبيع» است:
اين دانشمند عراقى كه رئيس قوم خود نيز بود، هر گاه لشكر مسلمين را مىديد درباره قرآن سؤالاتى مىكرد. او براى طلب علم به مصر آمد و وقتى عمروعاص از سؤالات قرآنى او باخبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدينه درباره مشكلات قرآن كريم و تأويل آنها مثل «الذَّارِياتِ» و «النَّازِعاتِ» و «الْمُرْسَلاتِ» از اصحاب سؤال مىكرد.
عمر تصميم به مجازات او گرفت به گونهاى كه براى ديگران هم درسى باشد كه درباره قرآن سؤال نكنند. او شلاقى از خوشه خرما درست كرد و آستينها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد «ضَبيع» را بياورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفى دوباره صد ضربه زد و آن قدر اين كار را تكرار كرد كه عمامه از سر «ضبيع» افتاد و كمرش مجروح شد و سرش خون آلود گرديد.
سپس او را زندانى كرد تا حالش بهتر شد، و بار ديگر او را همان گونه زد و دوباره محبوس كرد تا زخمهايش التيام يافت. بار سوم كه عمر خواست تازيانه زدن را تكرار كند ضبيع گفت: اگر مىخواهى مرا بكشى به طرز مناسبى به قتل برسان، و اگر منظور تو اين است كه مرض سؤال كردن من از آيات قرآن شفا يابد به خدا قسم شفا يافتهام ! !
بعد از اين گفته عمر او را به بصره تبعيد كرد و به ابوموسى اشعرى (حاكم بصره) نوشت: احدى از مسلمانان حق همنشينى با او را ندارد ! !
1) . الصراط المستقيم: ج 3 ص 15.
اين مسئله براى ضبيع بسيار سخت بود و اين فشارها را براى سؤال از معانى قرآن بايد تحمل مىكرد. ابوموسى براى عمر نوشت: اين مرد واقعا از كار خود توبه كرده است ! ! ! عمر هم به خيال خود اجازه همنشينى مردم با چنين دانشمندى را صادر كرد و گفت: ضبيع به خيال خود در طلب علم بود، ولى در اين كه كدام علم را بايد بياموزد اشتباه رفته بود ! !(1)
اين نمونه نشانگر جلوه شديد مبارزه با قرآن در ريشه سقيفه بود، كه طبيعتا بقيه حساب خود را مىكردند و هرگز گِرد چنين سؤالاتى نمىگرديدند.
اگر چه سقيفه چندان در اين راه موفق نبود و اين استبداد فكرى چندان ادامه نيافت - يعنى نتوانست ادامه يابد - ولى محروم كردن مردم از آشنايى با مفسران واقعى قرآن نتايج شوم خود را بر جاى گذاشت و آن خزانه علم را مُهر شده به پشت پرده غيبت برد. با اين زمينه خالى از مفسران حقيقى قرآن، بسيارى از جاهلان و نااهلان دست به كار تفسير قرآن و بيان معانى آن شدند، تا آنجا كه گاهى به عنوان بيان باطن آن عرض اندام مىكردند.
باز هم لطف خداوند شامل حال شيعيان و مؤمنين حقيقى شد كه ائمه عليهمالسلام خزانهداران علم الهى هر از چند گاهى در فرصتهاى مناسب آن پارچه در هم پيچيده مهر شده را باز مىكردند و كلماتى اطمينان دهنده بر قلبها از آن مىخواندند و دريچههاى كوچكى از قرآن به روى ما باز مىكردند، كه كتاب حاضر نيز از همان كلمات نورانى بر گرفته است.
آيه «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللّه لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(2)= آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
آيه «الَّذينَ آمَنُوا»(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، بيش از 90 مورد خطاب «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» در قرآن را مطرح كرد، و على عليهالسلام را سر دسته ايمان آورندگان و اميرالمؤمنين دانست و فرمود كه خداوند در قرآن «الَّذينَ آمَنُوا» را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز كرده است.
در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مدح قرآنى بسيار بلندى درباره مولاى منصوب در غدير بر زبان آورد، كه كتاب آسمانى را يك پارچه به اميرالمؤمنين عليهالسلام مرتبط ساخت و اين مهم را در چهار مرحله بيان فرمود.
ابتدا على عليهالسلام عزيزترين و نزديكترين شخص را نزد خود معرفى كرد و سپس به صراحت فرمود: خداى عز و جل و من از او راضى هستيم. آنگاه همه موارد آيات رضايت در قرآن را درباره على عليهالسلام دانست و فرمود: هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او. و اينگونه به مردم فهمانيد كه جانشين من كسى است كه رضايت خدا و من از او ضمانت شده است:
وَ لا خاطَبَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا اِلاّ بَدَأَ بِهِ:
و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه ابتدا او مخاطب بوده است.
در لحظات اوليه پس از بلند كردن على عليهالسلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، در ادامه معرفى او همچنان جملاتى عظيم بر لسان آن حضرت جارى بود كه از جمله تفسير موارد «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن را مطرح فرمود.
1) . بيش از 90 مورد در قرآن. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186. غدير در قرآن: ج 2 ص 23 - 25. واقعه قرآنى غدير: ص 92.
در قرآن بيش از 90 بار خطاب «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به كار رفته و غير از اين عبارت در گونههاى مختلف ديگرى نيز مورد خطاب خداوند قرار گرفتهاند. در همه اين موارد صف بلند مؤمنان را كه در نظر آوريم اول آنان و رئيسشان على عليهالسلام است. از همين جاست كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على بن ابىطالب عليهالسلام دارد.(1)
اين بدان معنى است كه سر دسته مؤمنان و رئيس آنان در ظاهر و باطن على عليهالسلام است. اولين كسى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان و اسلام را اظهار كرد على عليهالسلام بود،(2)اگر چه از روز اول خلقت محمد و على عليهماالسلام نورى بودند كنار هم و هستى به بركت آنان خلق شد.
در باطن هم بالاترين درجه ايمان را على عليهالسلام داشت كه فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا: اگر پرده كنار رود يقين من بيشتر نخواهد شد.(3)و همو بود كه آنگونه با خدايش مناجات مىكرد و اشك مىريخت و بيهوش مىشد، و آنگونه به استقبال مرگ مىرفت، و آنگونه مظاهرِ ايمان در صبر او جلوه مىكرد.
اگرچه همه اينها مظاهر بسيار كوچكى از ايمان على عليهالسلام است و آنگونه كه بوده قابل درك ما نيست، ولى براى اينكه امثال ابوبكر بن ابىقحافه و عمر بن خطاب در يك كلمه ساده نگويند: اَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَنَا اَميرُكُمْ: شما مؤمنانيد و من امير شمايم.(4)بايد اين مظاهر ايمان را كه از على عليهالسلام به ظهور رسيده باز گوييم تا اختصاص امارت مؤمنان به آن حضرت روشن شود؛ همانطور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا عَلِىُّ، اَنْتَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ، وَ شيعَتُك الْمُؤْمِنُونَ(5): يا على، تو اميرالمؤمنين هستى و شيعيانت مؤمنين هستند. و يا
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 290 - 340. امالى الطوسى: ص 185. الهداية الكبرى : ص 40. المائة منقبة: المنقبة 26. تفسير فرات: ص 64 . تفسير العياشى: ج 1 ص 181.
2) . بحار الانوار: ج 38 ص 201 - 288، كه منابع بسيارى از اهل سنت را نيز آورده است.
3) . بحار الانوار: ج 67 ص 321.
4) . بحار الانوار: ج 28 ص 261، 297. الغدير: ج 8 ص 86 ، 87 . الامامة و السياسة: ص 13. تاريخ طبرى: ج 5 ص 22. مقدمه ابن خلدون: ص 227.
5) . التحصين ابن طاووس: ص 547 باب 9.
فرمود: اَنْتَ يا عَلِىُّ اَميرُ مَنْ فِى السَّماءِ وَ اَميرُ مَنْ فِى الاَْرْضِ . . . وَ اِنَّ اَهْلَ السَّماواتِ يُسَمُّونَكَ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ: يا على، تو امير اهل آسمان و اهل زمين هستى ... و اهل آسمانها تو را اميرالمؤمنين صدا مىزنند.(1)
و اين امامت و امارت مؤمنان اختصاص به دنيا ندارد كه دامنهاش تا بهشت امتداد مىيابد، آنگاه كه منادى ندا دهد: هذا عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ، اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ اِلى جَنّاتِ النَّعيمِ: اين على بن ابىطالب است، كه امير مؤمنان و امام متقيان و راهبر پيشانى سفيدان نشانهدار به سوى بهشت برين است.(2)
اينجاست كه معناى بلند اين فراز غدير را در احاديث ديگرى با بيانى ديگر مىيابيم. اگر در غدير مىفرمايد: خداوند هر جا مؤمنين را مخاطب قرار داده با على آغاز نموده. در بيانى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ما اَنْزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةً فيها «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» اِلاّ وَ عَلِىٌّ رَأْسُها وَ اَميرُها: خداوند آيهاى نازل نكرده كه در آن «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» باشد مگر آنكه على سر دسته آنان و اميرشان است.(3)
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ ... »(4)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
1) . التحصين ابن طاووس: ص 569 باب 23.
2) . بحار الانوار: ج 7 ص 134. اليقين: ص 150. تاريخ بغداد: ج 13 ص 122.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 300 ج 20، ج 40 ص 21 ح 37. اليقين: ص 176، 462، 463. امالى الطوسى: ج 1 ص 340. مناقب خوارزمى: ص 188. الغدير: ج 8 ص 88 . حلية الاولياء: ج 1 ص 64 . الرياض النضرة: ج 2 ص 206. كفاية الطالب: ص 54 . تذكرة الخواص: ص 8 . كنز العمال: ج 6 ص 29.
4) . انعام / 82 . غدير در قرآن: ج 2 ص 58 - 59 .
يكى از اين آيات، آيه 82 سوره انعام است:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» :
«كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندهاند آناناند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند» .
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» :
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندهاند آناناند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند» .
در خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله توصيفِ پذيرندگان ولايت على عليهالسلام ادامه دارد. آيهاى كه در اين فراز مطرح شده قطعه زيبايى از مظاهر ايمان حضرت ابراهيم عليهالسلام در برابر مشركان است كه دقيقا قابل انطباق بر دوستان على عليهالسلام در برابر دشمنان آن حضرت است:
خليل پروردگار با قوم خود به احتجاج برمىخيزد و اعلام مىكند من خداى يكتا را پذيرفتهام و درباره او هيچ گونه شركى را نمىپذيرم. سپس به آنان مىفرمايد: چگونه است كه من به نظر شما بايد از خدايان ساختگى شما كه شريك خداى يكتا قرار دادهايد بترسم، ولى شما از اين واهمهاى نداريد كه بدون دليل به خداى يكتا شريك قائل شدهايد ؟ ! آيا كداميك از ما به آرامش فكر و امن نزديكتريم ؟
طبق تفسير پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير مىگوييم: اى دار و دسته سقيفه، ما خداى يكتا و فرامين او درباره امامت و خلافت را پذيرفتهايم كه على عليهالسلام را تعيين فرموده است.
چگونه است كه ما بايد از مخالفت سقيفه ساختگى شما بترسيم، ولى شما از اين كه فرمان صريح الهى درباره ولايت را كنار زديد و در برابر فرمان خدا سقيفه را بدعت گذارديد، نمىترسيد ؟ خود قضاوت كنيد كه كدام يك از ما دو گروه در برابر قضاوت الهى آرامش خواهيم داشت.
نتيجه گيرى از اين فرهنگ ابراهيمى در آيهاى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در توصيف شيعيان على عليهالسلام فرموده و آن ايمان خالص و بدون شك و شبهه و بدون ظلم و با حفظ فكرى عادلانه و قضاوتى صحيح در عمق درون است كه هم امنيت فكرى آن و هم هدايتش ضمانت شده است.
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ... »(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين فرازها مطرح شده، از پايههاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليهالسلام با سلام بهشتى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، پذيرفتن ولايت و بيعت در غدير را مساوى بهشت بيان كرد. در آخرين بخش از خطبه غدير، مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند.
مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با
1) . توبه / 20، 21. غدير در قرآن: ج 2 ص 352، 353. واقعه قرآنى غدير: ص 108. سخنرانى استثنائى غدير: ص 233 - 242.
ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضائل على عليهالسلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليهالسلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كردند. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه «الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةْ عِنْدَ اللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 20 و 21 سوره توبه است:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ» :
«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كنند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد كنند مقام آنان نزد خداوند عظيمتر است و آنان رستگارانند. پروردگارشان با رحمت و رضوان خود به آنان بشارت مىدهد و بهشتى كه برايشان در آن نعمتهاى پا بر جاست» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، پذيرفتن ولايت و بيعت در غدير را مساوى بهشت بيان كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ:
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
در آخرين جملات از خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير آن حضرت براى تشويق مردم به بيعت با على عليهالسلام و سوق مردم به سوى ولايت او، آيه قرآن را تكيهگاه كلام خويش قرار داده و آن را در سخن خود تضمين فرموده است.
در اين تركيب، آخرِ آيه 20 از سوره توبه (أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ) آورده شده، و سپس آخر آيه 21 به صورت فشرده با حفظ مضمون آمده است، به طورى كه در قرآن «جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ» است و حضرت مضمون آن را با عبارت «فِى جَنَّاتِ النَّعِيمِ» فرموده است. لازم به يادآورى است كه انتخاب اين دو آيه براى عنوان بحث به خاطر وجود دو جمله «أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» و «جَنّاتِ النَعيم» به صورت پشت سر هم در آنهاست.
البته اين احتمال وجود دارد كه اقتباس از آيه 9 سوره يونس باشد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِى جَنَّاتِ النَّعِيمِ» ، و يا از آيه 8 سوره لقمان اقتباس شده باشد كه مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ» .
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره توبه، مقايسهاى بين مؤمنان و بيان درجات آنهاست. پس از آنكه سقايت و آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را با مجاهدين در راه خدا مساوى نمىداند، در اين آيه هجرت كنندگان و جهاد كنندگان با مال و جان را بالاتر معرفى مىنمايد و بشارت به بهشت مىدهد.
تفسير گونهاى كه از تركيب قرآنى با موضوع ولايت در خطبه غدير استفاده مىشود، دو وعده قرآنى براى سه عمل عظيم نزد خداوند است. آن سه عمل صالح بزرگ كه سبقت و سرعت به سوى آن مورد توجه خداست بيعت با على عليهالسلام و پذيرفتن ولايت او و گفتن «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أميرَ الُمؤْمِنينَ» به اوست. اين سه به معناى اقرار قلبى و لسانى و عملى به صاحب اختيارى او بر همه جوانب حيات ماست.
و اما دو وعده الهى براى سبقت به اين سه عمل عظيم، يكى رستگارى و فائز شدن و خوشبختى تمام عيار به امضاى پروردگار است، و ديگرى باغهاى پر از نعمت كه عاقبت خوشبختى است و جايزه پروردگار در بهشت است، و اينگونه فائزين در جنات نعيم مورد قدردانى خداوند قرار خواهند گرفت.
آيه «الَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ... »(1)= آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»
آيه «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ ... »(2)= آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ
خَبِيرٌ»
آيه «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ طرفداران جبت و طاغوت است:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً أُولئِكَ لَعَنَهُمُ اللّه وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّه فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيرا» :
«نظر نمىكنى به آنان كه نصيبى از كتاب دارند و به جبت و طاغوت ايمان مىآورند و درباره كسانى كه كافر شدند مىگويند راه اينان هدايت يافتهتر از كسانى است كه ايمان آوردند اينانند كه خدا لعنتشان كرده و هر كس كه خدا او را لعنت كند براى او ياورى نخواهد بود» .
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن، در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در دعاى قنوت در مورد جبت و طاغوت مىفرمايد: اللهمَّ الْعَنْ صَنَمَىْ قُرَيْشَ وَ جِبْتَيْها وَ طاغُوتَيْها ... . و همانان بودند كه دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و منافقين را بر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مقدم داشتند و مؤمنين حقيقى را كنار زدند، و لعنت ابدى خداوند را تا روزى كه بدعتشان پابرجاست، بر خود خريدند.
1) . نساء / 52 . غدير در قرآن: ج 2 ص 28.
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
اين مهم در فرازى از بخش ششم خطبه غدير است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مىدهند، و هشدار داد كه فريب گرايش اكثريت را نخوريد.
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران و آيه 58 سوره اسراء، هشدار بعدى گول نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسلهاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مىافتند.
آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مىفرمايد:
«اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ، وَ اللّه لَقَدْ اهْلَكَ الاوَّلينَ(2)، وَ هُوَ مُهْلِكُ
الاْخِرينَ. قالَ اللّه تَعالى: «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنان را (به خاطر مخالفت با پيامبرانشان) هلاك نمود، و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
در اواسط خطابه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله اخبارى از غصب خلافت را به ميان آورد و ذهنها را متوجه خطر گمراهى بعد از خود نمود، و براى هضم آن يادآور شد كه امتهاى گذشته نيز به چنين خطرى مبتلا شدند.
سپس براى آنكه مردم اين خطر را جدى بگيرند هلاك شدن امتها با عذاب الهى را مطرح فرمود و اينكه امتهاى آينده نيز همان مسير را خواهند پيمود، و براى اين مطلب به آيه قرآن استناد نمود و با كلمه «قالَ اللّه تَعالى» چهار آيه پشت سر هم از سوره مرسلات را قرائت فرمود.
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
بار اول قيامت را ياد مىكند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مىگويد.
بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مىكند و همين جمله را تكرار مىكند كه همين آيه مورد نظر ماست.
بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مىكند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را تكرار مىكند.
بار چهارم نعمتهاى روى زمين را يادآور مىشود و همين آيه را مكرر قرائت مىنمايد.
بار پنجم مسئله تكذيب را جدىتر مطرح مىكند و با تصوير روز قيامت به آنان مىفرمايد: اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مىكرديد برويد ! و سپس عذاب جهنم را بيان مىكند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را قرائت مىفرمايد.
بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مىآورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مىنمايد.
بار هفتم عجز آنان را مطرح مىكند كه اگر حيلهاى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مىفرمايد.
بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مىرود و نعم بهشتى آنان را برمىشمارد و مىفرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مىدهيم و آنگاه مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مىدهد و باز آيه را تكرار مىنمايد.
بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مىكند و باز مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
و اينگونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
آنچه به تفسير اين آيه باز مىگردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليهالسلام را ردّ كند و مقام او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست،
و چون اين مقام و منزلت على عليهالسلام را پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنچه مىگويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليهالسلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است.
اكنون به اين نتيجه مىرسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيبشان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونههاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است.
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشهاى بود تا راه را براى آنچه مىخواستند باز كنند و به اهداف خود برسند.
لذا گاهى به پيامبران خود مىگفتند: شما به دروغ ادعا مىكنيد كه از طرف خدا هستيد. گاهى مىگفتند: اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مىكنيد. گاهى مىگفتند: تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مىكند و الا واقع دين خدا چنين نيست. گاهى پس از مخالفت بهانه مىآوردند كه: ما گمان كرديم منظور شما چنين است. و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مىدادند و بدين صورت آن را ردّ مىكردند.
همه اين نمونهها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكلهاى حق به جانبى به خود مىگرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مىشد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام» همه اين نمونههاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره اصلى آن پس از رحلت حضرتش ظاهر شد كه رسما در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام قد عَلَم كردند.
مورد اول: تكذيبهاى رو در رو در غدير
از نمونههاى شاخصِ تكذيبهاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.(1)
عدهاى همچون ابوبكر و عمر گفتند: آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش ؟ ! يعنى آيا از جانب خود مىگويى ؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله پيداست كه فرمود:
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مىشود ؟ !(2)
عدهاى ديگر كه جرئت اينگونه جسارتها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: مردم تازه مسلمان شدهاند و نمىپذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسرعمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است. حضرت فرمود: از پيش خود اين كار را نكردهام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است.
گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمىكنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند ! حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» . حضرت فرمود: اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود.(3)
مورد دوم: تكذيبهاى غيابى در غدير
نمونههايى كه در غياب پيامبر صلىاللهعليهوآله بىواهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل
منبر غدير آغاز شد. چند نفر كه مقابل منبر نشسته بودند به يكديگر با مسخره گفتند: اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است ! ! و سپس گفتند: به خدا قسم، ابدا درباره آنچه مىگويد تسليم او نخواهيم شد.(1)
عدهاى با يكديگر با غيظ نجوا كردند كه: محمد هر از چند گاه ما را به مسئله جديدى فرا مىخواند، و اكنون سراغ اين مسئله رفته كه اهلبيتش را بر دوش شما سوار كند ! !(2)
عدهاى ديگر با آهى سرد اين تكذيب را علنى ساختند و به يكديگر گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مىداد ! !(3)
دومى به اولى گفت: نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده است و اين ساخته خود اوست ! !(4)
معاويه پس از مراسم غدير دست بر دوش مغيره گذاشته و تكيه داده بود و مىگفت: به خدا قسم محمد را بر گفتهاش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.(5)
نمونه بارزى كه عملاً به تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام كردند امضاى صحيفه ملعونه بود كه همزمان با غدير به عنوان اقدامى در مقابل پروردگار آن را امضا كردند.
مورد سوم: تكذيب چه كسى و چه موضوعى ؟ !
با توجه به انواع تكذيب كه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله رو در روى آن حضرت صورت پذيرفت، نوبت به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسد كه در خطابه فرمود: همان گونه كه خداوند
پيشينيان را به خاطر مخالفت با پيامبرانشان و دروغ پنداشتن پيامها و رسالت ايشان هلاك كرد و به انواع عذاب گرفتار نمود، آيندگان را نيز به آنان ملحق خواهد فرمود. اين آيندگان كدام پيامبر را تكذيب كردهاند ؟ حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله را. اين آيندگان چه چيزى را تكذيب كردهاند ؟ ولايت دوازده امام اعلام شده در غدير را.
طبق آيه كسانى كه حجتهاى پروردگار را انكار كنند نزد خداوند مجرم هستند، و اين جرم در حدى است كه استحقاق هلاكت و عذاب الهى را دارند و خداوند با عنوان «واى بر شما» آنان را خطاب فرموده است.
آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 19 و 85 سوره آل عمران است:
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللّه فَإِنَّ اللّه سَرِيعُ الْحِسابِ» :
«دين نزد خداوند اسلام است، و كسانى كه كتاب به آنان داده شده اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم برايشان آمد و آنان از روى برترى جويى اختلاف كردند و هر كس به آيات خدا كفر ورزد خداوند سريع الحساب است» .
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(2):
«هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمتها كامل شد، ولايت ائمه عليهمالسلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگام بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير و پس از بيان حديث غدير و نزول آيه اكمال، براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليهالسلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ؛ و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته، آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهمالسلام هستند.
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1)، وَ قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» ، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» . اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
1) . مائده / 3.
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود. پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ عَلَىَّ انَّ الامامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ انَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى ايّاهُ - لِما اكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الاسْلامَ دينا - قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِىالاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» :
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است» .
پس از بيان حديث غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير و نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليهالسلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ، و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهمالسلام هستند. اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
به تعبير ديگر:
در اولين مرحله پس از تبليغ جهانى ولايت اهلبيت عليهمالسلام در خطابه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظاتى پيش با ابلاغ پيام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ ... » در شانههاى خود سبكى از چنين انجام وظيفهاى را احساس مىكرد. پس از آن نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... »(1)نيز اعلام شده و اسلام كامل گرديده است. در چنين شرايطى دو آيه مزبور به طور كامل در كلام حضرت اقتباس شده، يعنى آن اسلامى كه غير آن قبول نيست همين اسلام است كه به كمال نهايى رسيده است.
بايد توجه داشت كه منظور حضرت نزول آيه اكمال و دو آيه مذكور در اعلان ولايت نمىتواند باشد، زيرا حضرت مىفرمايد: خدايا هنگام اعلان ولايت اين آيه را ... ، و نمىفرمايد: اين دو يا سه آيه را ... . در حالى كه در عربى مراعات يك و دو و جمع در افعال و ضماير ضرورى است.
بنا بر اين، آيه نازل شده همان آيه اول است كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » باشد، و آيه دوم و سوم دنباله كلام خود حضرت به صورت تضمين و تركيب آيه با سخن است. در قرآن نيز اين سه آيه در كنار هم نيست تا كلمه «اسلام» در آيه دوم ارتباط با همان كلمه در آيه اول داشته باشد.
لازم به يادآورى است كه طبق متن كتاب «اليقين» در اين فراز خطبه، دو آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ ... » و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا» مطرح شده، ولى تصريح به
1) . مائده / 3.
نزول آن در غدير نشده است، بلكه به عنوان «قُلْتَ» يعنى: «چنين فرمودهاى» بدان اشاره شده است؛ گذشته از اينكه اكثر نسخهها با اين عبارت نيست. بنا بر اين، در همين بخش هر سه آيه را به طور كامل مورد بحث قرار مىدهيم.
در قرآن اين آيه از آيه 19 سوره آل عمران سرچشمه گرفته و تا آيه 85 مشتقات واژه «اسلام» هفت بار تكرار شده است. در آيه 19 خداوند با آوردن كلمه «اسلام» مىفرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ ... » يعنى: «دين نزد خداوند اسلام است» ، و همه اهل كتاب (يهود و نصارى و ... ) با علم به اين حقيقت بزرگ اختلاف كردهاند.
سپس در آيه 20 كلمه «أَسْلَمْتُ» را ذكر مىكند و مىفرمايد: «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... » : «اگر با تو به مخاصمه برخاستند بگو من و تابعينم در برابر خدا سر تسليم فرود آوردهايم» .
در ادامه همين آيه، دو واژه «أَسْلَمْتُمْ» و «أَسْلَمُوا» را به كار مىگيرد و مىفرمايد: «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا ... » : «به كسانى كه اهل كتابند و به بىسوادان بگو آيا تسليم شديد (و آيا اسلام را پذيرفتيد) اگر اسلام را پذيرفتند هدايت شدهاند و اگر روى گرداندند بر عهده تو ابلاغ فرمان الهى است» .
آنگاه به توصيف كفارِ اهل كتاب مىپردازد كه حق را نمىپذيرند و عذرهاى بيجا مىآورند و آنان را به عذاب الهى تهديد مىنمايد. سپس دين حنيف ابراهيمى را مطرح مىفرمايد و در تبيين دين ابراهيمى و اينكه اسلام دين حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده، داستان حضرت عيسى عليهالسلام را به ميان مىآورد و سخن را به آنجا مىرساند كه آن حضرت فرمود: من تورات حضرت موسى را تصديق مىكنم.
سپس خلاصه دين عيسى عليهالسلام را در اين جمله بيان مىفرمايد كه: «إِنَّ اللّه رَبِّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» .
در آيه 53 وارد نكته حساسى مىشود و واژه «مُسْلِمُونَ» را به كار مىبرد و مىفرمايد: آنگاه كه حضرت عيسى عليهالسلام در مردم احساس گرايش به كفر نمود فرمود: «مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه» : «كيست كه با من در راه خدا گام بردارد» ؟ حواريون گفتند: «نَحْنُ أَنْصارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» : «ما ياران خداييم به خدا ايمان آوردهايم و تو شاهد باش كه ما مسلمانيم (و سر تسليم فرود مىآوريم) » .
در آيه 64 مسئله اينكه دين نزد خداوند يكى بيشتر نيست را مطرح مىكند و مىفرمايد: «اى اهل كتاب بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكى است و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و براى او هيچ شريكى قائل نشويم و ... » و آنگاه با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مىفرمايد: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» : «اگر نپذيرفتند بگو شما شاهد باشيد كه ما مسلمانيم» .
در آيه 65 به اهل كتاب خطاب مىكند كه چرا بر سر دين ابراهيم عليهالسلام به مخاصمه مىپردازند و سپس در آيه 67 با استفاده از كلمه «مُسْلِم» مىفرمايد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» : «حضرت ابراهيم يهودى يا نصرانى نبود بلكه موحّد و مسلمان بود و از مشركين نبود» .
سپس به بيان تابعين حقيقى دين ابراهيم عليهالسلام مىپردازد و توطئههاى اهل كتاب را در رابطه با تحريف دين مطرح مىكند تا آيه 83 كه كلمه «أَسْلَمَ» به ميان مىآيد و مىفرمايد: «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّه يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ» : «آيا به دنبال غير دين خدا هستند در حالى كه در برابر ذات او هر كس كه در آسمانها و زمين است چه با اختيار و چه از روى اكراه سر تسليم فرود آوردهاند و به سوى او باز مىگردند» .
در آيه 84 يك جمعبندى از اتفاق همه انبياء عليهمالسلام بر سر اسلام مىنمايد و با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مىفرمايد:
«قُلْ آمَنَّا بِاللّه وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِىَ مُوسى وَ عِيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» :
«بگو ايمان آورديم به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانش نازل شده و آنچه به موسى و عيسى و پيامبران از سوى پروردگارشان داده شد و ما بين هيچ يك از پيامبران فرق نمىگذاريم و در برابر او سر تسليم فرود مىآوريم» .
به آيه 85 كه مىرسد، پس از مقدمات قبلى و اتحاد همه انبياء عليهمالسلام بر سر اسلام مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است» .
تا اينجا مسير آيات در قرآن بود كه اسلام را از روز اول دنيا تا آخر آن تنها دين الهى اعلام كرد و همه انبيا عليهمالسلام را مُبشّر و مبلّغ آن دانست.
بدون شك اين تنها دين الهى با آنكه اصل و ريشهاش يكى و صورت كامل آن نزد خداوند است، ولى معارف و احكام آن مرحله به مرحله بيان شده و در هر مرحله ارائه آن تكميل گرديده تا روزى كه كمال نهايى آن و بسته شدن پرونده آن اعلام شد و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» با اين صراحت نازل شد و خداوند امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1)را بر پايان اين پرونده نقش فرمود.
امروز كه دين كامل بر مردم عرضه شده، پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله آيه 85 سوره آل عمران را در خطبه غدير تفسير نموده و مىفرمايد: غير از اين اسلام نزد خداوند مقبول نيست.
1) . مائده / 3.
اين تفسير از دو لب مبارك مقام نبوت در اين موقعيت خاص، سه نتيجه بزرگ براى مسلمانان به ارمغان آورده و در همان حال از بزرگترين اتمام حجتهاى آن حضرت به شمار مىآيد:
نتيجه اول اينكه اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول است.
نتيجه دوم اينكه اسلام به معناى تسليم واقعى است.
نتيجه سوم اينكه دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت بوده است.
اين سه نتيجه را طى تحليلهاى اعتقادى زير بيان خواهيم كرد.
با توجه به اينكه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله واژه «اسلام» يك بار در آخر جمله قبلى (رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا) و يك بار در آغاز اين جمله (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا) به كار رفته، از نظر ادبيات و قواعد سخن هر دو به يك معناست و هر مطلبى درباره دومى گفته شود درباره اولى نيز صادق خواهد بود.
اكنون كه معناى اسلام در جمله قبل، اسلام كامل با ولايت اهلبيت عليهمالسلام و پذيرش صاحب اختيارى آنان در امور دنيا و آخرت ماست و اسلام بدون ولايت ناقص است، سؤال اين است كه آيا خداوند اسلام ناقص را مىپذيرد ؟
از استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه معلوم مىشود كه اسلام ناقص نزد خداوند پذيرفته نيست و پذيرنده اسلامِ ناقص در حكم غيرِ مسلمان است، چرا كه خداوند با آوردن حرف «لَنْ» كه در عربى براى نفى ابدى و به معناى «هرگز» استفاده مىشود، چنان اسلام ناقص را رد كرده و فرموده: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» : «هرگز از او پذيرفته نمىشود» ، كه راه هر گونه احتمال را مسدود نموده است.
استفاده از كلمه «يَبْتَغِ» به معناى «دنبال چيزى بودن» و «در طلب و جستجو براى انتخاب چيزى بودن» ، اين مفهوم را محكمتر مىكند. يعنى پس از آنكه همه انبياء عليهمالسلام
براى تشييد اركان اسلام زحمات طاقت فرسا كشيدهاند و خاتم نبوت 23 سال تلاش اعجاب برانگيز و تحمل معجزهآسا نموده، تا اين دين پس از يك مسير شش هزار ساله به كمال خود رسيده است، اگر اكنون هم كسى در پى دينِ ديگرى يا همين دين در صورت ناقص آن باشد، در واقع به خدا و رسولانش نيشخند مىزند و نام «كافر» هم براى او كم است.
جمله ديگرى كه گوياى اين مهم اعتقادى است دنباله آيه با عبارت «وَ هُوَ فِىالاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» است. «خاسِر» به معناى «زيانكار» كسى است كه تلاشى كرده و زحمتى كشيده ولى هنگام نتيجه مىبيند نه تنها سودى نبرده بلكه اين سعى او تلاشى براى به دست آوردن ضرر بيشتر بوده است ! !
خداوند مىفرمايد: «هر كس اسلام كامل را نپذيرد روز قيامت كه بر سر ترازوى عدل الهى حاضر مىشود نه تنها برايش هيچ سودى ندارد بلكه اگر تلاشى نمىكرد و اعمالى انجام نمىداد راحتتر بود چرا كه اعمال او باطل اعلام مىشود و خود را ضرر كرده دنيا و آخرت مىيابد» .(1)
در جايى كه خداوند تعالى فرموده است: قسم به عزت و جلال و جود و مجد و قدرتم بر خلقم، ايمان به خود و به اينكه تو پيامبرى را قبول نمىكنم مگر با ولايت على(2)، نتيجهاش اين است كه مىفرمايد: اگر بندهاى بين ركن و مقام مرا بخواند و اين عبادت را از روزى كه آسمان و زمين را خلق كردهام آغاز كرده و ادامه داده باشد ولى مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت على را قبول ندارد، او را با صورت در جهنم مىاندازم.(3)
آيا كسى كه اين همه عبادت كند و او را در آتش بيندازند ضرر نكرده است ؟ !
معناى اشتقاقى كلمه «اسلام» از يك سو، و واژههاى به كار رفته از مشتقات اين كلمه از آيه 19 تا 85 سوره آل عمران از سوى ديگر، ما را به اين نقطه سوق مىدهد كه «اسلام» يعنى تسليم در برابر آنچه خدا مىفرمايد. در آيه 20 مىفرمايد: «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ للّه ... » ، و در آيه 83 مىفرمايد: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... » ، و در آيه 84 مىفرمايد: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
در اين زمينه روايات بسيارى وارد شده است. از جمله امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
الاسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ وَ التَّسْليمُ هُوَ الاسْلامُ ... : اسلام همان تسليم است و تسليم همان اسلام است. هر كس سر تسليم فرود آورد اسلام را پذيرفته است، و هر كس سر تسليم فرود نياورد اسلام ندارد.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: ايمان قلبى همان تسليم در برابر پروردگار است. هر كس امور را به مالك آن تسليم نمايد از دستور او تكبر نمىورزد، همان گونه كه ابليس از سجود بر آدم تكبر ورزيد. اكثر امتها از طاعت پيامبرانشان تكبر ورزيدند و در نتيجه توحيد برايشان نفعى نداشت، همان گونه كه آن سجدههاى طولانى براى ابليس فايدهاى نداشت.(2)
زيربناى اصلى دينِ سقيفه و مرامى كه براى مردم بنيان گذارى نمودند، بر تسليم نبودن در برابر پروردگار و مخالفت با خداوند و اختراع دستورى در برابر فرامين الهى است، و آنچه در آن ديده نمىشود تسليم در برابر پروردگار است.
نقطه آغاز آن مخالفت با انتخاب زيباى خداوند در امامت و خلافت است كه با اقرار به اعلان ولايت و امامت على عليهالسلام از سوى خدا و رسول، چه در غدير و چه قبل و بعد از آن، عمدا سراغ ديگرى رفته و مىروند؛ و در اين مخالفت چنان لجاجت نشان مىدهند كه دشمن على عليهالسلام را به جاى او مىگذارند. آنگاه اين تسليم نبودن
گسترش مىيابد و وارد فرامين و احكام الهى مىشود و علنا گفته مىشود كه خدا چنين گفته و ما چنين مىگوييم.(1)
بنابر اين مىتوان نتيجه گرفت كه اگر «اسلام» تسليم در برابر فرمان خداست، در دين سقيفه تسليمى وجود ندارد و بنا بر اين، اسلامى وجود ندارد. دين ديگرى است كه ارتباطى با «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» ندارد. همان دينى است كه خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا ... » ، و اينگونه اسلامى در آنان وجود ندارد تا بخواهيم ثابت كنيم از آن اسلام دست كشيدهاند.
دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بودهاند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آل عمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مىتوان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است.
در آيه 18 مىفرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيشتر نيست» . به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آنها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مىداند كه دست به چنين جنايتى زدهاند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مىكند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديكتر مىشود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليهالسلام را قبول دارند اعلام مىفرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
1) . نمونههاى اين مطلب را در بدعتهاى عمر مىتوان ديد كه به او تذكر مىدادند صريح قرآن و گفتار و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف سخن توست، و او باز به كار خود ادامه مىداد ! و مردم هم مىديدند و مىپذيرفتند ! !
در آيه 81 تصريح به اينكه دين همه پيامبران عليهمالسلام اسلام است بيشتر مىشود تا اين درجه كه از انبياء عليهمالسلام پيمان گرفته شده كه پيامبرى خواهد آمد كه گفتههاى او با شما مطابق و «مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» است، و نتيجه گرفته كه به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد، و از آنان بر اين مهم اقرار گرفته و آنان پيمان را پذيرفتهاند و خدا بر اين پيمان شاهد گرفته است.
آنگاه در آيه 84 انبياء عليهمالسلام را با نامشان به ميان مىآورد و اسلام را چنين معنى مىكند كه «به آنچه بر پيامبر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانشان و موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شده ايمان مىآوريم» .
خداوند متعال به اين هم اكتفا نكرده و تصريح فرموده كه: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ» : «بين هيچ يك از پيامبران فرقى قائل نمىشويم و اختلافى بين آنان نمىدانيم» ، و در نهايت امضاى «مسلمان بودن» را بر چنين دينى داده و فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
مسير اين آيات كه اتحاد همه پيامبران بر اسلام را به صراحت اعلام كرده، وقتى مىرسد به آيه 85 كه غير اسلام را نزد خدا مردود مىداند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اسلامِ مورد قبول دينى را معرفى مىكند كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام اصل آن است و بدون آن «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» تحقق نيافته، از اين مجموعه نتيجه گرفته مىشود كه همه انبياء عليهمالسلام به ولايت على عليهالسلام دعوت كردهاند و همه اين پيمان را بر امتهاى خويش عرضه كردهاند.
اعتقادى كه خداوند در روز «اَلَست» از مردم پيمان گرفت و آن دينى كه فطرت دست نخورده و پاك بشر بدان سو مىرود، اسلام با ولايت اهلبيت عليهمالسلام است، و از همين ريشه است كه دين نزد خدا فقط اسلام است و همه انبياء عليهمالسلام چنين دينى را بر مردم عرضه كردهاند.
امام صادق عليهالسلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1)فرمود: آن فطرتى كه خدا مردم را بر آن خلق كرده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(2)
امام باقر عليهالسلام درباره آيه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»(3)مىفرمايد: آنگاه كه خداوند عزّ و جلّ از بنى آدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم، و آيا محمد پيامبر من نيست، و آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟(4)
درباره اينكه انبياء عليهمالسلام براى ولايت اهل بيت عليهمالسلام با خدا پيمان بستهاند و در پى نصرت آنان بودهاند، احاديث بسيارى وارد شده است. ذيلاً به چند آيه اشاره مىگردد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من.(5)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت.(6)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است ... .(7)
امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود.(8)
در شب معراج خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد از انبيا عليهمالسلام بپرسد كه به چه چيزى شهادت مىدهند ؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: شهادت مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى توست ... . و شهادت مىدهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابىطالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است.(1)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهمالسلام امتهاى خود را به ولايت اهلبيت عليهمالسلام دعوت كردهاند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند دائما در امتهايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مىكرد، و هر كس در آن امتها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود.(2)
امام صادق عليهالسلام فرمود: ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است.(3)
امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما.(4)
امام هادى عليهالسلام فرمود: خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف ... ، و ولايت.(5)
امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: اگر خداوند نمىخواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمىفرستاد.(6)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هيچ نبيّى به نبوت نرسيد و هيچ پيامبرى فرستاده نشد مگر براى ولايت ما و فضيلت ما بر غير ما.(1)
امام رضا عليهالسلام فرمود: ولايت على در كتابهاى همه پيامبران آمده است، و خداوند پيامبرى را مبعوث نكرده مگر با نبوت محمد و وصايت على.(2)
اين سه نتيجه كه تاكنون ذكر شد ثمره تفسيرى است كه پيامبر عظيمالشأن صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير درباره آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا» فرموده، و اين چنين حجت را بر همگان تمام نموده است.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ»(3)= آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ ... »(4)= آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ... »(5)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ . أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ كافران است:
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند و با كفرشان از دنيا رفتند لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان باد» .
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ: اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند ؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند ؟ چه كسانى بدعتها را به جاى سنتها قرار دادند ؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه . يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »(2)
از آنجا كه خطابه غدير متفاوت از هر سخنرانى ديگرى بود، در بخش نهم آن مردم با مسئله جديدى رو به رو شدند، و آن مطرح شدن بيعت و پيشبينى آن براى بعد از خطبه بود.
چون پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
در اين فراز پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوتاهترين جملات عمق بيعت غدير را با استناد به قرآن معنى كرد. ابتدا نوع بيعت را تعيين كردند كه اول با من به عنوان بيعت با على عليهالسلام و اقرار به مقامش دست خواهيد داد و سپس با خود او بيعت خواهيد كرد.
سپس نقطه تمايز اين بيعت را خاطر نشان كرد و فرمود: «من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خدا براى او از شما بيعت مىگيرم» . آنگاه حضرت به آيه 10 سوره فتح استناد كرده آن را قرائت كرد: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ ... » .
به تعبير ديگر:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 10 سوره فتح است:
«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خدا به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
الا وَ انّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى ادْعُوكُمْ الى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى. الا وَ انّى قَدْ بايَعْتُ اللّه وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى، وَ انَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
بدانيد كه من پس از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم. (خداوند مىفرمايد:)(1)«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
... مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ ... ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه، «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» .
1) . داخل پرانتز به خاطر برگشت كلام از مخاطب به غايب، و تغيير مخاطب از مردم به پيامبر صلىاللهعليهوآله اضافه شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
اى مردم چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى و پنهانىهاى هر كسى را مىداند ... ، و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مىنمايد. (در اين بيعت) «دست خدا بالاى دست آنان (بيعت كنندگان) است».
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مىنمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد.
«پس هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد» .
اگر خطابه غدير را به سه فصل اصلى تقسيم كنيم، بخش اول آن مقدمه چينى براى اعلان ولايت و بخش دوم آن اصل اعلان ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام و بخش سوم آن گرفتن بيعت و تعهد رسمى از همه مردم درباره ولايت به عنوان انجام وظيفه در راه آن است.
با توجه به اين سه مرحله، آيه مزبور دو بار در خطبه مطرح شده است:
بار اول در آغاز مطرح كردن بيعت است و از همين فرازى است كه آيه 10 سوره فتح را در بردارد، و عين آيه به صورت تضمين در كلام حضرت آمده است. براى آنكه آيه عينا آورده شود حضرت ضماير غايب و مخاطب آيه را نيز بر نگردانده و اين اشاره به تفسير آيه در ضمن كلام و نشان دادن مصداق بارزى از بيعت با خداوند است.
بار دوم پس از طرح مسئله بيعت و جزئيات آن است كه آيه مطرح شده و تفسير گونهاى از آن ارائه گرديده است.
و از نگاهى ديگر:
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد.
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عدهاى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
تحليل اعتقادى اين آيه و بيعت را در 4 مرحله مورد بررسى قرار مىدهيم:
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مىشود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مىكند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مىفرمايد: من با خدا بيعت كردهام. و سپس مىفرمايد: على با من بيعت كرده است. و سپس نتيجه مىگيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مىگيرم. و سپس آيه را مىخواند كه كسانى كه با تو بيعت مىكنند با خدا بيعت مىنمايند.
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مىفرمايد: اى مردم، چه مىگوييد ؟ كه خداوند اصوات را مىشنود و از دلها خبر دارد. سپس آغاز آيه را با عبارتى ديگر بازگو مىنمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» . سپس مىفرمايد: هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مىكند. و بعد از آن فقره آخر آيه را مىخواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ ... » .
درباره محتوا و موضوع بيعت الهى غدير بايد دانست شفافترين بيعتى كه در طول تاريخ صورت گرفته و محتواى آن دقيقا روشن بوده و كيفيت آن طى مراحلى حساب شده به انجام رسيده همانا بيعت غدير است، و اين بيعت است كه نشان بيعت با خدا را بر پيشانى دارد.
محتوا و موضوع بيعت غدير باز مىگردد به آنچه در طول خطابه درباره آن صحبت شده و آن نيست مگر اقرار و قبول امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامان از فرزندان او تا آخرين آنها كه حضرت مهدى عليهالسلام است و امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متن خطبه ذكر شده است.
وقتى در پايان خطبه بلندى مسئله بيعت مطرح مىشود واضح است كه اين پيمان بر سر محتواى خطبه خواهد بود و نيازى به ذكر دوباره موضوع بيعت نيست، ولى با اين همه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراحل اين بيعت را به قدرى دقيق طى كرد كه كوچكترين ابهامى پيرامون آن نماند. ابتدا اعلام فرمود كه بعد از خطبه مراسم بيعت انجام خواهد شد و كيفيت آن را همانجا اعلام كرد كه ابتدا با خود من بر سر ولايت امامان بيعت مىكنيد و سپس با على بن ابىطالب عليهالسلام.
عين عبارات حضرت در اين باره چنين است: الا وَ انّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى ادْعُوكُمْ الى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.
آنگاه اين بيعت را به معناى بيان تمام حلال و حرام و مسائل بيان نشده اسلام دانست كه در آينده توسط امامان بيان خواهد شد؛ و سپس موضوع اصلى آن را پذيرفتن امامت آنان قرار داد.(1)
در فراز بعدى بيعت لسانى را مطرح كرد كه از دقيقترين برنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين بيعت بود، چرا كه از يك سو همه با اقرار زبانى - قبل از آنكه دست بدهندپيمان وفادارى مىبستند و اگر احيانا فرصت كم بود يا كسى عمدا از بيعت با دست طفره مىرفت با زبان خود اقرار كرده بود.
از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت پاسخ مثبت و گفتن «آرى» و «بلى» و «نعم» اكتفا نفرمود، و متنى را قرائت فرمود تا مردم تكرار كنند و محتواى دقيق بيعت براى قرنها و نسلهاى آينده معلوم باشد و هر كس از فكر خود به تفسير آن نپردازد. پيامبر صلىاللهعليهوآله متن را تعيين كرد و فرمود: پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامت اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند. بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم.
بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و روز قيامت با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك به دل راه نمىدهيم و انكار نمىنماييم و ترديد نمىكنيم و از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند: حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
1) . فراز خطبه غدير: الا و انّ الحلال و الحرام اكثر من ان احصيَهما و اعرِّفهما فآمُر بالحلال و انهى عن الحرام فى مقام واحد. فاُمرت ان آخُذ البيعة منكم و الصَفقة لكم بقبول ما جئتُ به عن اللّه عز و جل فى على اميرالمؤمنين و الاوصياء من بعده الذين هم منّى و منه امامة فيهم قائمة، خاتمها المهدى.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمايرمان و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم، و خداوند در اين باره از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
يك. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود:
پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مىكنند و پيمان مىبندند و لذا حضرت مىفرمايد: «بايِعُوا اللّه ... » .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اين خواستهاى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مىكنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مىكنند.
دو. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ذيل اين آيه حاكى از دو جهت مىتواند باشد:
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مىآيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهمالسلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهمالسلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مىگويد محمد و على عليهماالسلام هم مىگويند، و آنچه على عليهالسلام مىگويد يازده امام عليهمالسلام از نسل او هم همان را مىگويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مىكند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهمالسلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام در اعتقاد بوده است.
سه. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مىپذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهمالسلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليهالسلام به جزئيات اين مطلب اشاره مىكند:
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعتها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مىگرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مىآمد حضرت از بالا دست خود را پايين مىآوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مىگرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه بيعت مىفرمود.(1)
يك. بيعت الهىِ غدير و بيعت شيطانىِ سقيفه
جا دارد با سابقهاى كه از مفهوم و كيفيت بيعت در اسلام دريافتيم، مقايسهاى بين بيعت الهىِ غدير و بيعت سقيفه را نشان دهيم تا معلوم شود مسير اسلام از كدام شفافيت به كدام تاريكى فرو رفت.
دو بيعت در تاريخ اسلام در برابر يكديگر قرار گرفت كه هر يك مسيرى بر ضدّ ديگرى داشت: بيعت غدير و بيعت سقيفه، و همان مردمى كه در غدير بيعت كرده بودند تن به بيعت سقيفه دادند. اين جرم نابخشودنى بود كه امتى را گمراه كرد و ادامه آن تا امروز و فرداهاى اسلام آثار سوء خود را بر جاى گذاشته و مىگذارد.
1) . بحار الانوار: ج 49 ص 146. روضة الواعظين: ص 226. الارشاد شيخ مفيد : ج 2 ص 261. مناقب ابن شهرآشوب: ج 4 ص 364. اعلام الورى: ص 334.
اين جرم از آن جهت نابخشودنى است كه بيعت با خدا در غدير را با بيعت سقيفه شكستند، و اين در حالى بود كه نه تنها فضاى شيطانى بر سقيفه حاكم بود بلكه ابليس شخصا در آنجا حضور يافت و بيعت بر ضد على بن ابىطالب عليهالسلام را افتتاح كرد ! !
دو. سند شيطانى بودن سقيفه
سلمان در گير و دار غصب خلافت، سرى به سقيفه و مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله زد و ابوبكر را ديد كه بر فراز منبر نشسته و مردم با او به عنوان خليفه بيعت مىكنند. فورا نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام بازگشت در حالى كه آن حضرت مشغول غسل بدن مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و عرضه داشت: ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر است و مردم به اين اكتفا نمىكنند كه با يك دست او بيعت كنند بلكه با هر دو دست راست و چپ او بيعت مىكنند ! !
در آن حال اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى سلمان، فهميدى اولين كسى كه بر فراز منبر با او بيعت كرد چه كسى بود ؟ عرض كرد: در سقيفه بنىساعده ديدم اول كسى كه با او بيعت كرد مغيرة بن شعبه بود و سپس بشير بن سعيد و ابوعبيده جراح و عمر بن خطاب و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل به ترتيب با او بيعت كردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: درباره اينان از تو سؤال نكردم. اولين كسى كه بر فراز منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله با او بيعت كرد كه بود ؟ عرض كرد: پيرمرد سالخوردهاى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده بود و بر پيشانيش جاى سجده بود و پيش از همه پا بر پله منبر گذاشت در حالى كه گريه مىكرد و مىگفت: شكر خداى را كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم ! دستت را براى بيعت جلو بيار ! ابوبكر دست خود پيش آورد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و سپس گفت: امروز روزى است مثل روز آدم ! آنگاه از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى سلمان، او را شناختى ؟ سلمان عرض كرد: نه، ولى طرز صحبت او مرا ناراحت كرد؛ گويى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره ياد مىكرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: او ابليس لعنه اللّه است. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داده كه ابليس و بزرگان اصحابش هنگام منصوب كردن آن حضرت مرا به امر خداوند حاضر بودند
كه به مردم اعلام كرد من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به آنان دستور داد كه حاضران به غايبان خبر دهند.
در آنجا شياطين و مريدان ابليس به او گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفته و از انحرافات مصون شدند، و ديگر نه تو و نه ما به آنان راهى نداريم چرا كه پناه و امام خود بعد از پيامبرشان را شناختند. ابليس محزون و افسرده از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام سپس فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله بعدا به من فرمود: مردم در سقيفه بنىساعده با ابوبكر بيعت مىكنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما انصار را مغلوب مىنمايند. سپس به مسجد مىآيند و اول كسى كه بر فراز منبر من با او بيعت مىكند ابليس به صورت پيرمرد سالخوردهاى است كه جاى سجده بر پيشانى اوست و همين سخنان را خواهد گفت.
سپس از مسجد بيرون مىرود و ياران و شياطين و بزرگان آنان را جمع مىكند. آنان در برابر او به سجده در مىآيند و مىگويند: اى آقاى ما واى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى ! ! ابليس مىگويد: كدام امت بعد از پيامبر خود گمراه نشدند ؟ ! هرگز ! شما گمان كرديد كه من بر اينان قدرت و راهى ندارم ؟ ! چگونه ديديد كارى را كه با آنان به انجام رساندم و ترك كردند آنچه خدا و رسول به آنان دستور داده بودند كه اطاعت على را نمايند !(1)
سه. اكنون با غدير در برابر سقيفه
اينك مناسب است يك بار ديگر الهى بودن بيعت غدير را در ذهن مرور كنيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: أنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ.
و فرمود: من مأمور شدهام از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم براى پذيرش آنچه از سوى خدا آوردهام.
1) . كتاب سليم: ص 144، 145. بحار الانوار: ج 28 ص 262، 263. در حديث ديگرى نيز اين مطلب ذكر شده است. به بحار الانوار: ج 30 ص 155 ح 13 مراجعه شود.
و نيز فرمود: خداوند عز و جل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم.
و بعد فرمود: وَ مَنْ بايَعَ فَانَّما يُبايِعُ اللّه.
و در نهايت دستور داد و فرمود: فَبايِعُوا اللّه.
با اين مقايسه، خدايا تو را سپاسگزاريم كه ما را از دينى كه به دست شيطان پايهگذارى شد رهانيدى و بر بيعت با خود پايدار فرمودى. چگونه از تو تشكر كنيم كه از ميان ظلمات هزار و چهارصد ساله سقيفه، چشمان دل ما را بر انوار مبارك غدير منور ساختى و دستان ناقابل ما را به بيعت با مقام ذوالجلالت و چهارده جانشينت در زمين مشرّف فرمودى ؟ ! هدايتى به خير بزرگ در برابر شر عظيم، كه هرگز از آن باز نخواهيم گشت و به هدايت خود تا ابد افتخار خواهيم كرد.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ»(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين فرازها مطرح شده، از پايههاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است.
آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليهالسلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 12 سوره ملك است:
1) . ملك / 12. غدير در قرآن: ج 2 ص 348 - 351. واقعه قرآنى غدير: ص 101. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212.
«إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ» :
«كسانى كه از پروردگارشان مىترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر در فرازهاى پايانى بخش هفتم خطبه غدير درباره دوستان اهلبيت عليهمالسلام، آيه 12 سوره ملك: «اِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ» را مورد استناد قرار داد و فرمود:
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ. مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ:
بدانيد كه اولياء و دوستان امامان معصوم كسانى هستند كه از پروردگارشان مىترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است. اى مردم، چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و اجر بزرگ ! !
فرازهاى اواسط خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان در توصيف مواليان ائمه عليهمالسلام است و آن حضرت از قوت ايمان آنان مسئله ايمان به غيب را مطرح مىكند كه خداوند در قرآن ارزش والايى براى آن قائل شده است. اين مسئله را با تضمين آيه سوره ملك در كلام خود، به صورت كامل و فقط با برداشتن «انَّ» از اول آن مطرح نموده است.
در واقع در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود. آخرين جمله درباره دوستان اهلبيت عليهمالسلام بود، كه در بالا ذكر شد.
در سوره ملك بعد از آنكه خداوند عذاب كافران در جهنم را توصيف مىكند، در آيه 12 مؤمنان را در برابر آنان قرار مىدهد و با بيان عمق ايمانشان مغفرت و اجر كبير را به آنان وعده مىدهد.
دو نكته بسيار حساس كه از ارتباط اين آيه با پذيرندگان ولايت معصومين عليهمالسلام در خطابه غدير قابل ملاحظه است، مسئله ايمان به غيب و مسئله اجر كبير است كه دومى به عنوان پاداش چنين ايمان محكمى تعيين شده است.
ايمان به غيب يعنى قلب و روح و فكر و عقل كسى آن اندازه ظرفيت و قدرت پيدا كند كه بتواند آنچه وجود دارد و او آن را نديده يا با چشم ديدنى نيست را باور كند و مانند ديدن با چشم بدان يقين پيدا كند در حدى كه آثار و نتايج آن را در زندگى خويش در دو بُعد انديشه و عمل پى بگيرد.
همان گونه كه اعتقاد به خداوند ايمان به غيب است و ديدنى نيست و ايمان به روز قيامت ايمان به غيب است چون فعلاً در معرض ديد نيست، آنچه به خدا باز مىگردد و ثمرهاش در روز قيامت معلوم خواهد شد نيز ملحق به آنهاست و ايمان به غيب است.
نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حتى معجزات آن حضرت همه وابسته به غيب اين عالم است، همان گونه كه ولايت و امامت امامان عليهمالسلام و تمام دستوراتشان از غيب نشأت گرفته، و ثمره اين ايمان در روزى كه خدا براى پاداش مردم تعيين كرده ظاهر خواهد شد.
شيعه پيروِ امامى است كه ايمان به غيب را اينگونه به مواليانش مىآموزد كه وقتى از او پرسيدند: آيا پروردگارت را ديدهاى ؟ فرمود: كَيْفَ اعْبُدُ رَبَّا لَمْ ارَهُ: چگونه
مىپرستم خدايى را كه نديدهام ! ! پرسيدند: چگونه او را ديدهاى ؟ فرمود: لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الابْصارِ وَ لكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الايمانِ: چشمها با مشاهده ديدگان او را نديده، ولى قلبها با حقيقت ايمان او را ديده و درك كردهاند.(1)
پيروان چنين امامى به ولايت و امامت او در ارتباط با غيب معتقدند و به همين دليل چه از نظر ظاهرى مولايشان خلافت را در دست بگيرد و چه مظلوم واقع شود و ديگران حق او را غصب كنند، اعتقاد آنان درباره ولايتش تغيير ناپذير است؛ چرا كه ظاهر دنيا تغيير مىكند ولى غيب تغيير نكرده و حقيقتى كه از پشت پرده آمده ثابت است.
نتيجه اين حقيقت غير قابل تغيير، اطمينان از ثمره آن در روز قيامت است كه با حفظ چنين اعتقادى بدان خواهد رسيد، چون پشتوانه غيبى آن هميشه زنده است و به آنچه وعده داده وفادار خواهد بود.
در مقابلِ شيعه، پيروان سقيفه هستند كه در پى ظاهر دنيا هستند و فقط آنچه را مىبينند مىتوانند بپذيرند. لذا همان گونه كه رؤساى آنان در روز غدير به صراحت گفتند: آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على مىگويد ساخته خود اوست، و خدا چنين دستورى به او نداده(2)! پيروان آنان هم وقتى اوضاع دنيا را دگرگون ديدند و خلافت را خارج شده از دست على بن ابىطالب عليهالسلام يافتند، غلبه دنيايى را پايه فكر و عقيده خويش قرار دادند و در دل خود پيامى آمده از غيب نيافتند كه بر آن استوار بمانند.
اين بود كه به راحتى على عليهالسلام را تنها گذاشتند و از اين اقدام خود هرگز نهراسيدند چرا كه در دل خود اعتقادى به قيامت نيافتند تا از جزاى عادلانه آن روز وحشت كنند !
بنا بر اين، توصيف پذيرندگان ولايت علوى به «مؤمنين به غيب» از اصلىترين شاخصههاى اماميه در مقايسه با مخالفان اهلبيت عليهمالسلام است.
شكى نيست كه به جاى «اجر بزرگ» ممكن بود نام «بهشت» به صراحت برده شود ولى گويا ثمره ايمان به غيب منحصر به بهشت نيست، و خداوند متعال به كسانى كه چنين ايمانى و يقينى را در روز قيامت به ارمغان بياورند پاداشى ذخيره نموده كه خود از آن به عنوان «كبير» ياد كرده و فقط در آن روز عظمت اين لطف الهى معلوم خواهد شد.
در كنار اجر بزرگ، مغفرت و بخشش خداوند است كه براى ايمان آورندگان به غيب ضمانت شده است.
نكته قابل توجه اين است كه در آيات قبل از آيه 12، خداوند از «سعير» و «جهنم» به عنوان جزاى كافران نام مىبرد؛ و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين آيات سعير را در فرازهاى قبلى خطبه فرموده است.
با توجه به آنچه از «اجر كبير» براى مؤمنان به غيب و «سعير» براى كافران گفته شد معلوم مىشود آنان كه ولايت امامان را قبول ندارند در واقع ايمان به غيب ندارند و طبعا مستحق «سعير» هستند و اين به معناى كافر بودن آنان است. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در عبارتى فشرده و پر معنى مىفرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين سعير و اجر كبير ! ! كه همان فاصله كفر و ايمان است.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد، آيه لعنتِ كتمان كنندگان است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّه وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» :
1) . بقره / 159. غدير در قرآن: ج 2 ص 27.
«كسانى كه كتمان مىكنند آنچه از دليلهاى محكم و هدايت نازل كرديم بعد از آنكه آنها را براى مردم در قرآن تبيين نموديم اينان كسانىاند كه خدا آنان را لعنت مىكند و لعنت كنندگان لعنتشان مىنمايند» .
و ما خوب مىدانيم كه اهل سقيفه و اتباعشان چگونه در كتمان معارف قرآن و به خصوص موارد مربوط به ولايت و امامت و مناقب اهلبيت عليهمالسلام تلاش كردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن، در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
آيه «إِنَّ اللّه رَبِّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»(1)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(2)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ»(3)= آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «اِنْ اَنَا اِلاّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» = آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ ... »
آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. يكى از اين آيات، آيه 12 سوره يس است:
«إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
«ما مردگان را زنده مىكنيم و آنچه پيش فرستادهاند و بر جاى گذاشتهاند را مىنويسيم و هر چيزى را در امام مبين جمع كردهايم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير كه سخن از علم امامان به ميان آمد، با اشاره به آيه 12 سوره يس درياى بيكران علم مقام عصمت را ترسيم كرد، كه خدا هر علمى را به آنان داده است و در اين باره عبارتى بسيار بلند فرمود كه از آن بالاتر فرض نمىشود: «ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ» : «هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است» و اين به معناى احاطه مقام ختم نبوت به تمام علوم است كه از منبر غدير به جهانيان اعلام شد.
پيرو آن انتقال علم به جانشينان آن حضرت بيان گرديد، و على بن ابىطالب عليهالسلام امام مُبين شد كه خداوند در سوره يس مىفرمايد: «وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» ، و احاطه مقام امامت به همه دانستنىها را به مردم مىفهماند:
1) . يس / 12. غدير در قرآن: ج 2 ص 49، 50 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170. واقعه قرآنى غدير: ص 85 .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ احْصاهُ اللّه فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ احْصَيْتُهُ فى امامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الامامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه فى سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
اى مردم، او (على عليهالسلام) را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلىاللهعليهوآله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مىفرمايد:
«حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام» .
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيهاى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يسپس از بيان رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابىطالب عليهالسلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مىپردازد.
ابتدا مىفرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مىبرد. آنگاه مىفرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را به كار مىگيرد تا اذهان را متوجه آيه نمايد.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله يك باره لحن كلام را به صراحت مىكشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مىفرمايد كه «هر علمى را به على آموختهام» و به وضوح مىفرمايد: منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست.
سلام بر تواى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمىدانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ ... »(1)
170.
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است.
اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در يا اقتباس در كلام حضرت است.
يكى از اين آيات، آيه 56 سوره زمر است:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ» :
«اينكه نفسى بگويد اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم اگر چه از مسخره كنندگان بودم» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليهالسلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .
1) . زمر / 56 . غدير در قرآن: ج 2 ص 53 - 55 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 -
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ جَنْبُ اللّه الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه» :
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم» .
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، در حالى كه خطبه به مرحله حساسِ بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك مىشود، آن حضرت مردم را به شدت از مخالفت على عليهالسلام بر حذر مىدارد و اين مهم را با الفاظ مختلفى يادآورى مىكند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأكيد بر نزول جبرئيل كلام خداوند را بازگو فرمود: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» و سپس با ادغام دو آيه از قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند.
اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليهالسلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .
از تعبير دقيقى كه در اين فراز ديده مىشود مىتوان استفاده كرد كه چند آيه قبل و بعد اين آيه نيز درباره مخالفين اميرالمؤمنين عليهالسلام است، زيرا حضرت مىفرمايد: خداوند درباره كسى كه با او مخالفت كند اين آيه را فرموده.
از آنجا كه ضماير و خطابها در اين چند آيه يك سياق را مىرساند، بايد گفت: حضرت همه آيات را تفسير فرموده است. پس جا دارد يك دور كامل آيات را ذكر كنيم و با تفسير پيامبر صلىاللهعليهوآله معنى كنيم تا بدانيم خداوند در قرآن چه خطاب شديد اللحنى درباره آنان آورده است:
«وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ. وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ. أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ. أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّه هَدانِى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ. أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ. بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1):
« (اى مخالفين على) باز گرديد به سوى پروردگارتان و در برابر او سر تسليم فرود آوريد قبل از آنكه عذاب سراغ شما آيد و يارى نشويد. پيرو بهترينِ آنچه بر شما نازل شده باشيد قبل از آنكه عذاب به طور ناگهانى سراغتان آيد در حالى كه آمدن آن را احساس نكنيد. كه مبادا كسى بگويد اى حسرت بر آنچه درباره جنب اللّه (يعنى على عليهالسلام) كوتاهى كردم و از مسخره كنندگان بودم. يا بگويد اگر خدا مرا هدايت مىكرد از متقين بودم. يا بگويد هنگامى كه عذاب را مىبيند اى كاش برايم امكان بازگشت بود تا از نيكوكاران باشم. بلى آيات و نشانههاى من برايت آمد ولى تو آنها را تكذيب نمودى و از پذيرفتن آن سركشى كردى و از كافرين به آن بودى» .
1) . زمر / 54 - 59 .
نكته بسيار مهم كلمه «جنب» است كه در اين آيه درباره على عليهالسلام به كار رفته است. جنب يعنى كنار و جهت و ناحيه. از اميرالمؤمنين عليهالسلام به «كنار خدا» ، «جهت خدا» ، «ناحيه خدا» تعبير شده است. همه اينها كنايه از شدت ارتباط آن حضرت با خداست و قرب على عليهالسلام را به درگاه الهى در بالاترين درجه مىرساند، كه خدايش در قرآن چنين لقب زيبايى برايش معين فرموده است.
اى مقربترين بنده درگاه الهى، ما را به آن حسرت منشان كه روزى بر كوتاهى خود درباره تو تأسف خوريم و شرمندگى خود به درگاهت را با افسوس ياد نماييم.
آيه «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ»(1)= آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(2)= آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ»(3)= آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ»
آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »(4)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهلبيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين
اهلبيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهلبيت معصومين عليهمالسلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان معصوم عليهمالسلام مراجعه شود. اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 158 سوره بقره و 32 سوره حج است:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه شاكِرٌ عَلِيمٌ» :
«صفا و مروه از شعائر الهى هستند هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار نيك افزون بر واجب انجام دهد خداوند تشكر كننده داناست» .
««وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» :
«و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار او از تقواى قلبهاست» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله حج و صفا و مروه و نيز درباره حج و عمره را در خطبه غدير مورد تأكيد قرار دادند. از جمله فرمودند كه حج و عمره از شعائر الهى است كه «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» ، و احياى آن احياى دين خداست:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه شاكِرٌ عَلِيمٌ» :
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، «هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند» .
در اواخر خطبه غدير قسمت خاصى در زمينه حج ديده مىشود كه بدون شك بازگشت از اولين سفر حج پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين اقتضايى را داشته است. در آغاز اين فرازها حضرت با تضمين بخش دوم آيه سوره بقره و اشارهاى به كلمه «شَعائِرِ اللّه» در كلام خود به آن آيه استناد كرده است. البته در آيه قرآن چنين است: «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه» ، ولى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير «انَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه» آمده است.
توضيح اين موقعيت تاريخى چنين است:
قبل از آنكه سخن به آخرين بخش خود برسد، بخش دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آيندههاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
قبل از همه، مطالبى درباره حج را با استناد به آيه 158 سوره بقره «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» فرمود و از ترك حج بر حذر داشت.
از سوى ديگر، به حجاج وعده استغناء و مغفرت داد، و در پايان از آنان خواست كه حج خانه خدا را با كمال دين كه ولايت است و نيز تفكر در اعمال آن انجام دهند، و نيز آن را جايگاه توبه بدانند.
آيه مذبور در قرآن موقعيتى دارد كه ارتباطى بين آن با آيههاى قبل و بعد احساس نمىشود، ولى گويا تأكيد خاصى بر شعار بودن جزئيات مراسم حج وجود دارد. مثلاً در آيه 2 سوره مائده مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه وَ لا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لا الْهَدْىَ وَ لا الْقَلائِدَ وَ لا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ ... » ، و در آيه 36 سوره حج مىفرمايد: «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه ... » .
آنچه از مجموع كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره حج در اين بخش خطابه مىتوان استفاده كرد با توجه به آيه مزبور چند نكته است:
در آيه قرآن «صفا و مروه» به عنوان شعائر نامبرده شدهاند. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در كلام خود تضمين مىفرمايد و «حج و عمره» را به جاى «صفا و مروه» قرار مىدهد، به احتمال قوى از جهت موضوع كلامى است كه حضرت در آغاز آن است و آن حج است.
معنى «شعار» بودن حج و ارزش آن را از حديث و آيه زير مىتوانيم استفاده كنيم:
يكى اينكه فرمود: انَّما سُمِّيَتِ الشَّعائِرُ لِتَشْعَرَ النّاسُ بِها فَيَعْرِفُوها: شعائر را به اين نام نهادهاند كه مردم به وسيله آن درك نمايند و در نتيجه بدان معرفت پيدا كنند.(1)
1) . تفسير القمى: ج 1 ص 160.
دوم اينكه خداوند در قرآن مىفرمايد: «ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»(1): «هر كس شعائر الهى را بزرگ بدارد اين نشانه تقواى دلهاست» .
در اين قسمت از خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله با مطرح كردن حج به عنوان يك شعار الهى سه مطلب درباره آن فرموده است: مستغنى شدن حجاج و فقر تاركين حج، آمرزش گناهان حجاج، درخواست حج كامل و تمام عيار از مردم.
نقطه ربط حج با ولايت و امامت كه ارتباط حج با غدير را نيز روشن مىكند، اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در همين بخش خطبه مىفرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ: اى مردم حج خانه خدا را با كمال دين و فهم و تفَقُّه بجاى آوريد.
با توجه به اينكه «كمال دين» در متن خطبه غدير معنى شده و منظور از آن روشن است، در اين عبارت هم معناى حج با كمال دين واضح خواهد بود. در متن خطبه پس از معرفى و بلند كردن و نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به مقام خلافت مىفرمايد:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ... .(2)مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ:
خدايا، تو درباره على وليت، هنگامى كه ولايت او تبيين شد و امروز او را نصب كردى، اين آيه را نازل فرمودى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ... . اى مردم، خدا دين شما را با امامت او كامل نمود. بنا بر اين، حج با كمال دين يعنى با اعتقاد به امامت دوازده امام عليهمالسلام و صاحب اختيارى مطلق آنان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، و اين حجى است كه نزد پروردگار مورد قبول است.
آيه «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 30 سوره زمر است:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ» :
«تو از دنيا رفتنى هستى و آنان از دنيا رفتنى هستند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
انَّهُ قَدْ نَبَّأَنِىَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ انّى مَيِّتٌ وَ انَّكُمْ مَيِّتُونَ، وَ كَأَنّى دُعيتُ فَأُجِبْتُ ... . فَما انْتُمْ قائِلُونَ لِرَبِّكُمْ ؟ :
خداوند لطيف و خبير به من خبر داده است كه من از دنيا رفتنى هستم و شما هم از دنيا رفتنى هستيد، و مىبينم كه گويا مرا فراخوانده و من اجابت نمودهام ... . در پاسخ پروردگار خود چه خواهيد گفت ؟ .(2)
آغاز خطبه غدير است و پيامبر صلىاللهعليهوآله بيدارباشى براى فكر مردم به ميان مىآورد كه همه بايد در پيشگاه پروردگار حاضر شويم و پاسخگوى اعتقاد و عمل خود باشيم؛ و اين را مقدمهاى بر پيام بزرگ ولايت در غدير قرار مىدهد. براى اين منظور آيه «إِنَّكَ مَيِّتٌ ... » را ضمن تغيير ضماير با كلام خويش تركيب مىفرمايد.
در قرآن دنباله اين آيه را به مخاصمه دو گروه مخالف يكديگر در دنيا مىكشاند
و مىفرمايد: در روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه مىپردازيد. آنگاه حضرت دو گروه را مطرح مىكند:
يكى آنان كه هم بر خدا دروغ بستند و هم صدق و حق را انكار كردند در حالى كه با پاى خود به سراغشان آمده بود، و اينان را در جهنم جاى مىدهد؛ و گروه ديگر كسانى كه صدق و حق را تصديق نمودند، و اينان را با تقوى مىخواند و در جوار رحمت خداوند جاى مىدهد.
با اين زمينه قرآنى و غديرى مىتوان نتيجه گرفت كه تا روز قيامت دوستان و دشمنان على عليهالسلام بايد مرگ را در برابر خويش مجسم كنند. اين مرگ را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بدانند و متوجه باشند كه روزى پاسخگوى آن حضرت هستند؛ و مسئله بر سر چند روزه دنيا نيست كه پذيرفتن ولايت على عليهالسلام و يا انكار آن مساوى باشد.
از سوى ديگر منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله آن است كه مسئله غدير را در آستانه مرگ خويش اعلام مىكنم. لذا در دنباله سخن مىفرمايد: گويا من از سوى خداوند دعوت شدهام و اجابت مىنمايم. حضرت صريحا از مرگ خود خبر مىدهد، تا اهميت غدير به عنوان آخرين خطابه از آخرين پيامبر خطاب به همه نسلهاى بشر معلوم گردد.
آيه «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير، نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. از جمله با اشاره به آيه 7 سوره رعد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ:
بدانيد من ترساننده (از عذابم) و على هدايت كننده است.
1) . رعد / 7. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 40. چهارده قرن با غدير: ص 89 . اسرار غدير: ص 287. غدير در قرآن: ج 3 ص 359 - 361، 402 - 406. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212.
آيه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا ... »(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين فرازها مطرح شده، از پايههاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليهالسلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 15 سوره حجرات است:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللّه أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» :
«مؤمنين كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند و بعد از آن به شك نيفتادهاند و در راه خدا با اموال و جانشان جهاد كردهاند اينان صادقين هستند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا:
بدانيد كه اولياء آنان (امامان معصوم عليهمالسلام) كسانىاند كه ايمان آورده و به شك نيفتادهاند.
در اواسط خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى امامان معصوم بعد از خود تا روز
1) . حجرات / 15. غدير در قرآن: ج 2 ص 345 - 347.
قيامت، به توصيف مواليان و معتقدين به ولايت آنان پرداخته است. در مرحله اول قوت ايمان آنان را توصيف مىنمايد و از جمله پايدار بودن ايمانشان و راه نداشتن شك در اعتقادشان را مطرح مىكند.
آن حضرت اين معنى را با اقتباس از آيه قرآن به صورت تركيب آن با كلام خود فرموده است. در اين تضمين «ايمان به رسول» ذكر نشده، و به جاى «ثُمَّ» كه در آيه آمده «واو» در كلام حضرت به كار رفته است.
اين آيه در اواخر سوره حجرات است و موضوع سخن از آيه 14 آغاز مىشود و تا آخر سوره ادامه مىيابد. در اين آيات، خداوند كسانى را كه ايمانشان بىپايه است و يا در آن ضعفى دارند موضوع سخن قرار داده و از آيه «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» آغاز مىكند. سپس مؤمنين واقعى را در آيه 15 - كه آيه مورد بحث ماست - معرفى مىكند، و در آيات بعد بار ديگر كسانى را كه مسلمان شدن خود را منتى بر خدا و رسول مىدانند مورد مؤاخذه قرار مىدهد.
استفاده تفسيرى كه از تضمين اين آيه در كلام حضرت به دست مىآيد اين است كه پذيرنده واقعى ولايت امامان عليهمالسلام كسى است كه نه تنها از ايمان و اعتقاد خود باز نگردد، و نه تنها در آنچه معتقد است عميق و مطالعه كرده و پايدار باشد و در هيچ قسمت آن شكى نداشته باشد، بلكه هيچ گاه در اين ولايت و محبت ترديد و تزلزلى هم به قلب او راه پيدا نكند؛ بلكه «كَالْجَبَلِ الرّاسِخ» باشد كه «لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» است.
اين همان اعتقادى است كه از ما خواستهاند و بايد در مسئله ولايت آن قدر پخته بوده و در جوانب آن فكر و مطالعه كرده باشيم كه شبهات سمپاشان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام كوچكترين خللى بر دلمان وارد نكند.
در اين باره اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: لا تَرْتابُوا فَتَشُكُّوا، وَ لا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا: ريبه و شبهه به دل خود راه ندهيد كه به شك و ترديد منجر شود، و شك و ترديد مكنيد كه به كفر منجر شود.
اين جمله عميق حاكى از آن است كه گاهى اشكال تراشى و ايجاد شبهه از خودِ انسان آغاز مىشود، و شيطان سعى در پرورش آن مىنمايد، و اين روند از شبهه اندازىِ ساده آغاز مىشود و به شك عميق مىرسد، و پس از سست شدن اعتقاد آنچه باقى مىماند كفر و دست كشيدن از اعتقاد است.
در دنباله همان كلام، يقين را بهترين سرمايه قلوب معرفى كرده و مىفرمايد: اعْلَمُوا انَّ خَيْرَ ما دارَ فِى الْقَلْبِ الْيَقينُ: بدانيد بهترين چيزى كه در قلب مىگردد يقين است.
و آنگاه دستور مىدهد كه اين سرمايه بنيادين اعتقادى را از خدا بخواهيم: سَلُوا اللّه الْيَقينَ، فَانَّ الْيَقينَ رَأْسُ الدّينِ(1): از خدا يقين بخواهيد، كه يقين سرآمد و باارزشترين جنبه دين است» .
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(2)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
1) . بحار الانوار: ج 2 ص 39، 54 و ج 69 ص 398 و ج 77 ص 393.
2) . مائده / 55 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 ، 147 - 155. ژرفاى غدير: ص 195. غدير از زبان مولى: ص 26. غدير در قرآن: ج 1 ص 30 - 34، 38 - 40 و ج 2 ص 51 ، 52 . واقعه قرآنى غدير: ص 12، 115. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 35. چهارده قرن با غدير: ص 51 . اسرار غدير: 263 - 272، 281. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 28، 29، 59 ، 60 ، 196، 197. غدير در آئينه كتاب: ص 31. زيارت غديريه: ص 4 - 9. غدير در گذر زمان مهدىپور : ص 62 - 65 ، 75 - 119.
يكى از اين آيات، آيه 55 سوره مائده است:
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» :
«صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليهالسلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است:
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابىطالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيهاى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند.
در مراحل آغازين خطبه، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور ابلاغ ولايت على عليهالسلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مىفرمايد، يادآور مىشود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است. سپس آيه خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر مردم مىخواند.
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مىبرد و مىفرمايد: «على بود كه در حال ركوع زكات داد» ، و بر همه روشن مىفرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
در ادامه و پس از خطبه غدير نيز منافقين از معناى اولوالامر سؤال كردند و حضرت با صراحت پاسخ داد.
البته اين آيه پيش از غدير و در مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، و همچنين اين آيه در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در صفين و در پاسخ امام هادى عليهالسلام به نامه اهالى اهواز، و نيز در زيارت غديريه مورد استناد قرار گرفته، كه هر كدام در محل خود آمده است.
ضمن اينكه نزول اين آيه و خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام الولاية، در روز 24 ذيحجة الحرام است.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش دوم «ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع» ، آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... » .
آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى
1) . حجر / 45، 46. غدير در قرآن: ج 2 ص 354 - 360. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين فرازها مطرح شده، از پايههاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليهالسلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 45 و 46 سوره حجر و آيه 73 سوره زمر است:
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ . ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ» :
«متقين در بهشتها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد» .
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤوُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»(1):
«كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مىشوند تا هنگامى كه به آن مىرسند و درهاى آن باز مىشود خزانه دارانش به آنها مىگويند سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل آن شويد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، با ادغام سه آيه بالا وعده بهشت براى دوستان اهلبيت عليهمالسلام را بيان نمود:
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ. تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» :
1) . زمر / 73.
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
در خطبه غدير پس از آنكه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از اصل مسئله امامت و ولايت فراغت يافت، به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود.
در اين تركيبِ كلام آيه سوره حجر از صورت امر و ضمير «ها» در كلمه «ادخلوها» به صورت غايب و ذكر كلمه «جنت» آمده و «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» شده است. قسمت آخر آيه سوره زمر نيز با تصرفى در كلمات، به جاى «قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها» جمله «تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بالتسليم» آمده و سپس بقيه آيه عينا ذكر شده است.
آيات سوره حجر ضمن اتمام حجتهاى خدا بر ابليس است كه وقتى بر آدم سجده نكرد مورد مؤاخذه قرار گرفت تا آنجا كه خدا به او فرمود: وعدهگاه گمراه شوندگان به دست تو جهنم است، و در مقابل وعدهگاه متقين بهشت است كه با سلامتى وارد آن خواهند شد.
آيه سوره زمر در زمينه ترسيم روز قيامت است كه از آيه 68 آغاز مىشود و از نفخه صور بيان مىكند تا نوبت به جهنم و بهشت مىرسد كه متقين به سمت بهشت برده مىشوند و خزانه دارانش با سلام و تحيت آنان را وارد مىكنند و بشارت ابديت به آنان مىدهند، و دنباله مطلب تا آخر اين سوره ادامه مىيابد.
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله پيرامون اين دو آيه در
خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهمالسلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بىتقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
دريافت دقيق از اين ارتباط نياز به توضيحى درباره معناى تقوى دارد كه بايد با در نظر گرفتن موارد كاربرد و تأثير آن در زندگى و نيز نتايج و اهداف مطلوب از آن بيان شود.
«تقوى» به معناى ترس از خدا و اطاعت از فرامين اوست، و اصل آن از «وقى» به معناى «حفظ از خطر» است، كه در تقواى اصطلاحى منظور از خطر همان عذاب الهى و آتش جهنم است، كه باعث ترس از خدا و عمل به دستورات او مىشود.
با توجه به معناى دقيقى كه ذكر شد تقوى فقط در عمل خود را نشان نمىدهد تا هنگام گناه ما را باز دارد، بلكه ظهور آثار تقوى در دو موقعيت در زندگى انسانها بروز مىكند: يكى در مقام اعتقاد و فكر است و ديگرى در مقام عمل، كه در مقام عمل نيز تأثير يافته از گناه قلب و فكر است.
فرامين الهى از تعيين خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفته تا نماز و روزه و تا حرمت دروغ و غيبت همگى نياز به تقوى دارد تا در اطاعت از پروردگار آنگونه كه او دستور داده و خواسته باشيم.
همان گونه كه اگر كسى ترس از خدا نداشته باشد دروغ مىگويد و نماز نمىخواند، به همان صورت از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى على بن ابىطالب عليهالسلام سر باز مىزند. در حالى كه مىبينيم دو مورد اول مربوط اعمال است، ولى قبول ولايت يك اعتقاد و يك امر قلبى است.
قابل توجه اينكه بىتقوايى و گناه در فكر و اعتقاد بسيار مهمتر از بىتقوايى در عمل است، زيرا گناهِ عملى فقط به اندازه خودش جهنم به دنبال دارد ولى گناهِ اعتقادى آثار گستردهاى در عمل دارد چرا كه اعمال در سايه اعتقاد جهت مىيابند، مثلاً كسى كه ولايت ائمه معصومين عليهمالسلام را پذيرفت چگونگى نماز را از ايشان فرا مىگيرد، ولى كسى كه ولايت ايشان را قبول نكرد حتى اگر نماز بخواند كيفيت نماز او مورد رضاى الهى نيست چرا كه از راه غلط آموخته است.
عمق اين ارتباط دو سويه بين تقوى و ولايت در احاديث به خوبى آمده است:
امام صادق عليهالسلام در حديثى ايمان آوردن شيعيان را مظهر تقواى آنان معرفى مىكند و مىفرمايد: «الْمُتَّقُونَ شيعَتُنَا الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(1): «متقين شيعيان ما هستند كه به غيب ايمان مىآورند» .
در حديث ديگرى امام باقر عليهالسلام مطلق اطاعت از فرامين الهى را در كنار تقوى و تفسير گونهاى بر آن قرار داده مىفرمايد: وَاللّه ما شيعَتُنا الاّ مَنِ اتَّقَى اللّه وَ اطاعَهُ(2): به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه از خدا مىترسد و او را اطاعت مىكند.
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بىتقوايى و ردّ ولايت امامان عليهمالسلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقوى داشتند و از خدا مىترسيدند و اطاعت او را مىنمودند در رأس همه اطاعتها قبول ولايت ائمه عليهمالسلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بىتقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
جا دارد در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى اول غصب خلافت اشاره مىشود كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ
مىكردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بىتقوى معرفى مىنمودند.
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت:
يا ابابَكْرٍ، اتَّقِ اللّه وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الامَّةِ سَيْفانِ ... ، وَ انْ ابَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ:
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشستهاى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند ... ، و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(1)
مىبينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بىتقوايى را به خوبى تبيين مىكند و نشان مىدهد كه آثار سوء اين بىتقوايى تا كجا پيش مىرود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند، چنانكه اين اتفاق بوقوع پيوست و چه خونهاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرنها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنههاى عظيمى از دستشان صادر شد. آيا اين بىتقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است ؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود ؟ !
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 301.
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كردهاى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام، مقداد هم توبه از آن بىتقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده و به او تقوى را سفارش مىكند، كه لازمهاش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده به اميرالمؤمنين عليهالسلام مىداند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بىتقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت: اتَّقُوا عِبادَ اللّه فى اهْلِبَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا الَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَهُمْ ... . فَتُوبُوا الَى اللّه، إِنَّ اللّه تَوَّابٌ رَحِيمٌ: اى بندگان خدا، درباره اهلبيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا برايشان قرار داده به آنان باز گردانيد ... . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(2)
با توجه به سخن فوق معلوم مىشود موضوعيت تقوى درباره اهلبيت و حقوقشان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حقشان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
نكته دومى كه از تضمين دو آيه مزبور در اين قسمت از خطابه غدير قابل توجه است عنايت خاص پروردگار در روز قيامت به كسانى است كه ولايت ائمه عليهمالسلام را پذيرفتهاند.
لطف اين كرامت در آن است كه اين اقليت در آن غوغاى اكثريت تقوى را و ترس از خداوند را فراموش نكردند، و امر الهى درباره صاحب اختيارشان را به گوش جان خريدند و بر ديده منت نهادند و از خداى خود براى چنين نعمتى سپاسگزارى كردند. در روز قيامت نوبت خداست كه سرفرازى اين اقليت مظلوم را بر همه معلوم نمايد و به رخ آن اكثريت ظالم بكشد.
در اين دو آيه، چهار عنايت الهى به شيعيان - كه مظهر تقوايند - چنين آمده است:
با سلام وارد بهشت مىشوند.
در آن غوغاى محشر در امن و امانند.
بهشت در انتظار قدوم آنان است، و به محض آمدن درهاى بهشت به رويشان باز مىشود.
ملائكه مؤكل بر بهشت براى آنان سه خبر خوش دارند:
سلام بر شما !
پاكيزه شديد !
تا ابد در بهشت خواهيد بود !
البته احاديث بسيار مفصلى درباره كرامت خداوند درباره شيعيان در روز قيامت وارد شده، تا آنجا كه همه مردم جهان در آن روز آرزو مىكنند كهاى كاش از «فاطميين» و «علويين» بودند و به آن همه عنايت الهى دست مىيافتند.(1)
آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 145 سوره نساء و آيه 29 سوره نحل است:
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا» :
«منافقين در درجه پايينتر آتش هستند و براى آنان يارى نخواهى يافت» .
«فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»(1):
«از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه در آن دائمى خواهيد بود و بد جايى براى متكبران است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير اشاره به رهبران ضلالت و گمراهى داشت. حضرت آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايينترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» ، و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود:
1) . نحل / 29.
امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايينترين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
حضرت چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ ... . الا انَّهُمْ اصْحابُ الصَّحيفَةِ:
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.
اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايينترين درجه آتشاند و چه بد است جاى متكبران ... . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفهاند.
خطابه غدير وارد مرحله معرفى دشمنان شده و اين شناسايى را از رهبران ضلالت آغاز كرده است. پس از آنكه امامان دعوت كننده به آتش را معرفى نموده، اينك نوبت آن است كه شدت عذاب خداوند را درباره آنان گوشزد فرمايد و اتباع آنان را نيز نشانه رود تا خود را آسوده از سزاى الهى ندانند. در چنين موقعيتى با اقتباس از دو آيه قرآن و تركيب هر دو در يك جمله جايگاه جهنمى آنان و اتباعشان را بيان فرموده است.
به همين خاطر در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايينترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
آيه اول در سوره نساء و درباره «دَرك اسفَل جهنم» است. اين آيه در ضمن آياتى است كه از آيه 137 اين سوره در وصف منافقين آغاز شده و آنان را به دوستى با كافرين و دورى از مؤمنين، و نيز انتظار بلا براى مؤمنان و حيلهگرى با خداوند و متحير بودن در دين توصيف فرموده، تا اينجا كه مىفرمايد: منافقين در پستترين جاى جهنماند.
آيه دوم در چهار جاى قرآن با عبارات مشابه درباره اهل جهنم آمده است، ولى در سوره نحل با «لام» آمده كه در خطبه نيز «لَبِئْسَ» است و لذا بايد مورد خطبه را اشاره به آيه مزبور دانست.
اين آيه در ذيل آياتى درباره گمراه كنندگان مردم است كه روز قيامت گناهان گمراه شدگان توسط خود را نيز بر دوش خواهند كشيد، و در توصيفشان حيلهگرى و رويارويى با خداوند ذكر شده تا آنجا كه مىفرمايد: از ابواب جهنم وارد شويد و در آن دائمى باشيد، و چه بد جايى است محل اقامت متكبران.
اين فراز قرآنى غدير سه نقطه حساس در بردارد، كه با توجه به جمله قبل و آخر اين جمله، مرجع ضماير آن اصحاب صحيفهاند؛ كه امامان دعوت كننده مردم به آتشاند. اكنون به تبيين اين سه نكته مىپردازيم:
در جمله «انَّهُمْ وَ انْصارَهُمْ وَ اتْباعَهُمْ وَ اشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» مطرح كردن «انصار» و «اتباع» و «اشياع» در كنار رهبران آتش است.
يك. انصار امامانِ آتش
انصار يعنى ياران و دست اندركارانى كه در روزهاى غصب خلافت به يارى اولى و دومى شتافتند، و اگر آنان نبودند بدون شك مجريان سقيفه كارى از پيش نمىبردند.
روزى كه بر در خانه على و فاطمه عليهماالسلام براى گرفتن بيعت آمدند چهار هزار نفر مسلح در كوچههاى مدينه آماده بودند كه اگر مهاجمين با مشكلى رو به رو شدند به عنوان كمك بيايند.(1)
آنگاه كه دومى فرياد زد: هيزم بياوريد تا خانه را با اهلش آتش بزنم. تاريخ مىگويد: فَحَمَلُوا حَزْمَ الْحَطَبِ ... ، يعنى عدهاى بستههاى هيزم را حمل كردند تا بر در خانه فاطمه عليهاالسلام چيدند.(2)آنگاه كه دومى آمد تا هيزمها را آتش بزند چه بسيار مغيرهها و قنفذها كه آتش بيار معركه بودهاند و نامشان به ما نرسيده است !(3)
او با لگد در را شكست و بقيه در پى او بىاجازه به خانه وحى يورش آوردند. آيا اينها چه كسانى بودند ؟ على عليهالسلام را چهل نفر مىكشيدند و طناب بر گردن براى بيعت مىبردند و فاطمه عليهاالسلام كمربند على عليهالسلام را گرفته مانع مىشد. اينها چه كسانى بودند ؟(4)
آنگاه كه فدك را غصب كردند همين گروه بودند كه راضى نبودند اين سرزمين در دست فاطمه عليهاالسلام باشد و دلشان مىتپيد كه فدك داخل بيتالمال شود تا همه از آن سهمى ببرند؛ و لذا در برابر هر جسارت و اقدامى نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام مهر سكوت بر لب زدند، و كار به جايى رسيد كه آن حضرت خطابه بلند خويش را ايراد فرمايد و از هميارى مردم با ظالمين شكايت نمايد.(1)
بايد اذعان داشت كه وقتى كسى ياور ابوبكر و عمر شد نتيجتا بر ضد اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام قيام كرده است و اين نهايت درجه يارى بر ضد خداوند است و بايد در انتظار بدترين سزاى الهى باشند.
دو. اتباع امامانِ آتش
پس از «انصار» نوبت «اتباع» به معناى تابعين است. آنان كه نگذاشتند اين آتشِ برافروخته بر ضد اهلبيت عليهمالسلام خاموش شود و اين راه را زنده نگاه داشتند و نسلهاى بعدى مسلمانان را بدان سو كشاندند؛ همچون تابعين واقعى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه نگذاشتند چراغ نورانى اسلام در نسلهاى بعدى خاموش شود. اتباع دومى پس از او نقشه بسيار دقيقى اجرا كردند تا عثمان خلافت را به دست گرفت و سقيفه ده سال ديگر به حيات خود ادامه داد.
تا آنگاه كه پس از فوران ظلم سقيفه، مردم به ساحت قدس اميرالمؤمنين عليهالسلام پناه آوردند و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز شد.
در اين روزگار كه مىرفت تا به دفن سقيفه بيانجامد، عدهاى از تابعين سقيفه سر از شام برآوردند كه رئيسشان معاويه بود و لشكرى عظيم براى احياى سقيفه به جنگ غدير فرستادند.
عدهاى ديگر سر از بصره درآوردند كه دختر سقيفه رياستشان را بر عهده داشت و طلحه از امضا كنندگان صحيفه دوم نيز در كنار او بود. در همين حال در داخل كشورِ
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 243.
على عليهالسلام و لشكر او نفوذِدار و دسته سقيفه به حدى بود كه علنا بدعتهاى عمر را اجرا مىكردند و اگر حضرت مانعشان مىشد فريادشان بلند مىشد.
روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه به امام حسن عليهالسلام دستور داد تا بين مردم اعلام كند: نماز تراويح كه در ماه رمضان به جماعت مىخوانند - و از بدعتهاى دومى استممنوع و حرام است. مردم با شنيدن سخن امام حسن عليهالسلام فرياد برآوردند:
«واعمراه ! واعمراه» !
وقتى امام حسن عليهالسلام نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام بازگشت حضرت پرسيد: اين صدا چيست ؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، مردم فرياد مىزنند: واعمراه، واعمراه ! يعنى: اى عمر، به فرياد ما برس ! !
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: برو و به مردم بگو: نمازتان را بخوانيد !(1)و مىبينيم كه آن حضرت را وادار مىكردند كه از برداشتن بدعتهاى ابوبكر و عمر دست بردارد !
سه. اشياع امامانِ آتش
«اشياع» كه جمع «شيعه» به معناى «پيرو» است، شامل همه كسانى مىشود كه در طول تاريخ به هر صورتى و در هر موقعيتى راه اولى و دومى را پذيرفتهاند و قلبا يا لسانا و يا عملاً در راه پيشبرد اهداف سقيفه گام برداشتهاند. اين عنوان محدوده زمانى و مكانى ندارد و تا آخرين روز دنيا ادامه خواهد يافت و در پرونده سقيفه نام همه پيروانشان ثبت خواهد شد.
در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله انصار و اتباع و اشياع در رديف امامان آتش قرار گرفتهاند و يك خبر مهم درباره همه آنان اعلام شده و آن درك اسفل جهنم است، و اين همان پايه اعتقادى ماست كه هر كس راهى را برگزيند و به هر كس اقتدا كند همراه او خواهد بود و تا نهايت آن راه خواهد رفت.
1) . تهذيب الاحكام: ج 3 ص 70 ح 227.
نكته دوم در جمله «انهم و انصارهم و اتباعهم و اشياعهم فى الدرك الاسفل من النار» ، «درك اسفل» است. كلمه «دَرْك» - كه «دَرَك» هم در قرائت آن صحيح است -
به معناى آخرين نقطه در عمق چيزى مثل درياست. بنا بر اين، اگر بگوييم: «دَرَك النّارِ» يعنى آخرين نقطه قعر جهنم، ولى در اينجا تأكيد پرمعنايى براى «درك» آورده شده و آن كلمه «اسفَل» به معناى پايينترين است.
اگر چه به نظر مىرسد با ذكر كلمه اول نيازى به «اسفَل» نيست، ولى آنگاه كه جايگاه بنيانگذاران ظلم را در جهنم بدانيم درخواهيم يافت كه اين تركيب كلمات براى ترسيم آن عذاب وحشتناك لازم است.
يك. درك اسفل چاهى در قعر جهنم
اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف اين «درك اسفل» مىفرمايد: در قعر جهنم چاهى است و بر سر آن چاه صخرهاى است كه هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را از در آن چاه برمىدارد و جهنم از شعلههاى آن چاه شعله مىگيرد.
مىبينيم كه اين چاه پس از طبقههاى هفتگانه جهنم در قعر آن قرار دارد، و خداوند آن را به صورت اتاقى قرار نداده بلكه به شكل چاه است كه عمق بيشتر در آن معنى دارد، و اينجاست كه معناى درك اسفل يا قعر پايينتر معلوم مىگردد؛ آن قدر پايينتر است كه قبل از آن طبقه هفتم جهنم پايان مىيابد. آن قدر پايين است كه وقتى درب آن باز مىشود تازه جهنم شعله مىگيرد.
آنگاه حضرت معذبين در اين چاه را نام برد كه بدترين آنان اولى و دومىاند؛ و جالب است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام اين مطلب را رو در روى آنان به خودشان فرمود.(1)
دو. ابليس و ابوبكر و عمر
در حديث ديگر خداوند تعالى مىفرمايد: دومى و اصحابش را در قعرى از جهنم
1) . كتاب سليم: ص 161. بحار الانوار: ج 30 ص 405 - 410.
مىآويزم كه ابليس در درجهاى بالاتر بر او كه پايينتر است مىنگرد و او را لعنت مىكند !(1)
حديث ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شده كه فرمود: روزى به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من در حركت بود. در اين هنگام ابليس رو به ما مىآمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدى هستى ! گفت: يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مىگويى ؟ به خدا قسم، برايت حديثى نقل كنم كه خودم از خداى عزوجل بدون واسطه شنيدهام:
آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنين ندا كردم: اى خداى من واى آقاى من، گمان نمىكنم مخلوقى شقىتر از من خلق كرده باشى. خداوند به من چنين وحى كرد: بلى، از تو شقىتر خلق كردهام، نزد مالك (خزانهدار جهنم) برو تا به تو نشان دهد.
نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: شقىتر از مرا نشانم ده. مالك مرا به جهنم برد و درِ طبقه بالا را برداشت. آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را در خود فرو برد. مالك به آتش گفت: آرام باش، و شعلهها آرام گرفت.
سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشى بيرون آمد كه از اولى سياهتر و گرمتر بود. به آن گفت: خاموش باش، و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد، و هر آتشى كه از طبقهاى خارج مىشد شديدتر از طبقه قبل بود.
در طبقه هفتم آتشى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه خداوند عز و جل خلق كرده را در خود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم: اى مالك، دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش مىشوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهى شد. سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد. دو مرد را ديدم كه بر
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 124.
گردنشان زنجيرهاى آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاى سرشان عدهاى با تازيانههاى آتش آنان را مىزدند.
پرسيدم: اى مالك، اين دو نفر كيانند ؟ گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود نخواندهاى - و من قبلاً يعنى دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم - «لا الهَ الاّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه، ايَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِىٍّ (يعنى محمد را به على مؤيد نموده و يارى كردم) » . مالك گفت: اين دو نفر دشمنان آنان و ظالمين بر ايشان هستند.(1)
سه. حكايت اولى و دومى از قعر جهنم
جالب است كه آن دو هنگام مرگ اين قعر جهنم را مشاهده كردند. محمد بن ابىبكر مىگويد: پدرم ابوبكر هنگام مرگ صداى واى و ويلش بلند شد. عمر به او گفت: اى خليفه پيامبر ! چرا صداى واى و ويل بلند كردهاى ؟ گفت: اينان محمد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مىدهند، و در دست محمد صحيفهاى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مىگويد: به جان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يكديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پايينترين درجه جهنم.
محمد بن ابىبكر مىگويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: لا اله الاّ اللّه. گفت: هرگز نمىگويم و نمىتوانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم !
وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مىگويد. گفتم: كدام تابوت ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست ؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخرهاى است كه هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را بلند مىكند.(2)
نكته سوم در جمله «انَّهُمْ وَ انْصارَهُمْ ... وَلبئس مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ» ، در كلمه «مُتَكَبِّرين» نهفته است. خداوند تعالى پس از آنكه تابوتى در چاه قعر جهنم را جايگاه ابدى آنان معرفى مىكند مىفرمايد: چه بد جاى اقامتى دارند متكبران. بايد بدانيم كه چرا خداوند اين صفت را شاخصترين حالت براى متكبرين ذكر مىكند ؟
اصحاب صحيفه متكبران در برابر ذات الهى
مىدانيم كه خداوند صفت جبار متكبر را به خود اختصاص داده، و احدى حق تكبر ورزيدن حتى نسبت به ساير همنوعان خود را ندارد. با اين سابقه اعتقادى، اگر كسى در برابر ذات الهى تكبر ورزد و با صداى بلند بگويد: «خدا چنين گفته ولى من چنين مىگويم» ، و «حكم خدا چنين است و من آن را تغيير مىدهم» ، و «هر كس به حكم خدا عمل كند او را مجازات مىكنم» ، و امثال اينها كه بارها از اولى و دومى صادر شده است، چنين فردى را بايد بالاترين نمونه متكبّر دانست، و كمترين معناى چنين تكبرى كافر شدن به خداى متعال است.
معروفترين نمونه چنين متكبرانى ابليس است كه خداوند در آيات متعددى از قرآن تكبر او را با عبارات مختلف بيان مىفرمايد. در مواردى مىفرمايد: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1): «آنگاه كه به ملائكه گفتيم در برابر آدم سجده كنيد آنان سجده كردند مگر ابليس كه ابا كرد و تكبر نمود (و خود را بالا گرفت) و از كافرين بود» .
در آيهاى مىفرمايد: «قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ»(2): «خداوند فرمود اى ابليس چه چيز تو را مانع شد كه در برابر آنچه با يَدِ قدرت خويش خلق نمودهام سجده كنى آيا خود را بالا گرفتى يا از بلند مرتبه گان بودى» ؟ !
در آيهاى ديگر مىفرمايد: «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها ... »(1): « (خداوند) فرمود از آن مقام پايين رو، كه در آنجا حق ندارى تكبّر نمايى» .
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحاب صحيفه را متكبّر در برابر ذات الهى مىخواند كه نمىخواهند در برابر فرامين آسمانى سر تسليم فرود آورند، و به اين درجه از تكبر اكتفا نكرده در برابر احكام الهى از پيش خود احكامى را جعل كردند و بدعت گذاردند.
و باز در اين درجه متوقف نشدند و احكام الهى را تغيير دادند و آن را كم يا زياد نمودند؛ و بالاتر از آن تكبر را بدانجا رساندند كه عمل كنندگان به احكام خداوند را زدند و كشتند و تبعيد نمودند. با اذعان كامل مىتوان گفت: حتى ابليس و فرعون هم به چنين تكبّرى راه نيافتند و تا اين حد پيش نرفتند.
خدايا، تو را شكر كه ما را از انصار و اتباع و اشياع سقيفه قرار ندادى، و بار ديگر تو را شكر كه با نجات از اين امامان دعوت كننده به آتش در درك اسفل جهنم قرار نگرفتيم، و سپاسگزاريم كه از متكبرين نيستيم؛ بلكه از پيروان آل محمديم كه به امر خدا هدايت مىكنند و تسليمترين بندگان در برابر تواند و ما را به اعلا درجه بهشت رهنموناند.
آيه «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ»(2)
اولين فرازهاى خطابه بلند غدير، حمد و ثناى الهى بود كه طبيعتا آغاز هر سخنرانى با نام پروردگار است. اما قابل توجه بود كه حضرت عظمت خداوند را با عباراتى بسيار بلند بر زبان جارى كرد؛ كه از يك سو محتوايى سنگين و از سوى ديگر از فصاحت و بلاغت بسيار بالايى برخوردار بود.
با عبارت «الْحَمْدُ للّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ» علو و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. وبعد از آن با اشاره به آيه 13 سوره بروج از «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ» ياد كرد.
حضرت چنين فرمود:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّه الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ، وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا لَمْيَزَلْ، مَحْمُودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ اَمْرٍ اِلَيْهِ يَعُودُ:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديك است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد. هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مىگردد.
آيه «أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(1)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّه هَدانِى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(2)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ»(1)= آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ ... » و آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ... »(2)
تمام همت يك پيامبر كشاندن مردم از بيراهههاى دور و نزديك به سوى صراط مستقيم است. معرفى اين راه و علامتگذارى محدودههاى آن وظايفى است كه انبياء و اوصيا به ثمر مىرسانند. يك گونه متفاوت از بلاغ و ابلاغ در خطابه غدير، چنان نهيبى بر مردم در شناخت صراط مستقيم زد كه تا ابد كسى قادر به آوردن نظير آن نخواهد بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با يك جمله كوتاه اذهان عمومى مردم را متوجه سورهاى از قرآن كريم نمود كه همه مردم روزانه حداقل ده بار آن را در نمازهاى خود مىخوانند، و آن سوره حمد بود كه نماز بدون آن شكل نمىگيرد. در اين سوره همه مردم از پروردگارشان درخواست هدايت به راه راست را مىنمايند و مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» .
اكنون سؤال اين است كه آيا درخواست كننده اين حاجت نبايد بداند كه اين صراط مستقيم كدام است ؟ آيا «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» كيانند، و منظور از «مَغْضُوب عَلَيْهِمْ» چه كسانى هستند و «ضالّين» كدامند ؟
بنا بر اين، سخنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد با مقدمات بسيارى مردم را براى درك آن آماده مىكرد، با يك اشاره به سوره حمد به هدف زد؛ و همه را متوجه كرد كه اگر روزانه ده
بار از خداوند هدايت به راه راست را التماس مىكنيد اين صراط مستقيم منم و پس از من امامان هستند.
پيامبر اكرم پس از قرائت كامل سوره حمد فرمود: فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّهِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ: اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.
اين سياق از كلام يكى از بليغترين شكلهاى ابلاغ در فصيحترين و بديعترين گونه آن بود، كه در خطابه غدير به نمايش گذاشته شد.
در بخش هفتم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله تكيه سخن را بر اثراتِ ولايت و محبت اهلبيت عليهمالسلام قرار دادند و فرمودند: «اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد شيعيان اهلبيت عليهمالسلام هستند» . حضرت بدون هيچ مقدمهاى سوره حمد را به طور كامل قرائت كرد، و مخاطبين بىاختيار متوجه مطلب جديدى شدند.
از آنجا كه در فراز قبلى آيه «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ» تفسير شده بود، اكنون «صراط مستقيم» در سوره حمد نشان داده مىشد كه مسلمانان هر روز حد اقل ده بار در نمازهاى واجب از خدا درخواست هدايت به آن را دارند و اين خواسته را با تفصيل تمام از خدا مىخواهند و مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از قرائت سوره حمد قسم ياد كرد كه اين سوره درباره من و امامان بعد از من نازل شده است، و راه راستى كه هر مسلمان در پى آن است جز پيروى از چهارده معصوم عليهمالسلام راه ديگرى نمىتواند باشد.
سپس آياتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنها را به شيعيان و پيروان آلمحمد عليهمالسلام تفسير فرمودند. آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت كردند و آنها را به دشمنان آلمحمد عليهمالسلام معنى كردند:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» ، فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّهِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ:
اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.
بنا بر اين، يكى از جهاتى كه در خطبه غدير به عنوان نتيجه گيرى از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » تلقى مىشود، اعتقاد به ائمه اثنىعشر عليهمالسلام به عنوان «صراط مستقيم» است. چنانچه در قرآن و احاديث نيز تأكيد شده كه صراط مستقيم فقط راه امامان معصوم عليهمالسلام است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره دو جمله جامع در خطبه غدير فرموده است:
در قرآن و احاديث تأكيد شده كه صراط مستقيم فقط راه امامان عليهمالسلام است. در اين باره دو جمله جامع در خطبه فرموده است:
يك. مَنَم صراط مستقيم خداوند كه به شما دستور پيروىِ آن را داده است و بعد از من على، و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايت كننده هستند.
دو. سوره حمد درباره امامان نازل شده است؛ يعنى مسلمانان كه هر روز لااقل ده مرتبه مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» ، در واقع از خدا مىخواهند كه آنان را به راه ائمه عليهمالسلام هدايت كند، و كسانى كه به اين راه هدايت مىشوند «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» هستند، و آنان كه از اين راه منحرف مىشوند «مَغْضُوبٌ عَلَيْهِمْ» و «ضالّين» هستند.
آيه «بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»(1)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
1) . قلم / 6 .
آيه «بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ»(2)= آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ ... »(3)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 8 - 11 سوره ملك است:
«تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه مِنْ شَىْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِى ضَلالٍ كَبِيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ» :
«نزديك است كه از شدت غيظ از يكديگر جدا شود هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مىشوند خزانه دارانش از آنان مىپرسند آيا ترسانندهاى نزد شما نيامد. آنان در پاسخ مىگويند بلى ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران
جهنم مىگويند اگر ما گوش فرا مىداديم يا درك مىكرديم در اصحاب آتش شعلهور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير با اشاره به آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » فرمود كه منظور از اين آيات دشمنان اهلبيت عليهمالسلام هستند كه در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مىكنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست. حضرت چنين فرمود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه مِنْ شَىْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِى ضَلالٍ كَبِيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ» :
بدانيد كه دشمنان اهلبيت كسانى هستند كه خداوند عزوجل مىفرمايد: «هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مىشوند خزانه دارانش از آنان مىپرسند آيا ترسانندهاى نزد شما نيامد. آنان در پاسخ مىگويند بلى ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مىگويند اگر ما گوش فرا مىداديم يا درك مىكرديم در اصحاب آتش شعلهور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
اين فراز از خطبه در ادامه معرفى قرآنى دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام است و دو
كفه مقايسه نيز در متن قرآن است، چنانكه در فراز بعدى مىفرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين آتش شعلهور (كه براى دشمنان است) و اجر بزرگ (كه براى دوستان است) .
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به تفسير تطبيقى آن پرداخته از آيه 6 آغاز مىشود(1)و تا آخر آيه 11 ادامه آن است، و همه اين آيات در شأن دشمنان خدا - كه كفرشان به صريح قرآن ثابت شده - آمده است.
اين مهم در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد آمده كه سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله دهم درباره دشمنان نيز با آوردن آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ادامه يافت. منظور از اين آيات آن بود كه دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مىكنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
اكنون كه آن حضرت به صراحت اين آيات را درباره دشمنان آل محمد عليهمالسلام تفسير فرموده است بايد آنها را چنين معنى كرد:
دشمنان اهل بيت عليهمالسلام كه كافرند مستحق عذاب جهنماند و عاقبت بدى دارند. آنگاه كه اعداءِ آل محمد عليهمالسلام در دورخ انداخته مىشوند صداى هولناكى از آن مىشنوند در حالى كه مىجوشد. نزديك است جهنم از شدت غيظ بر آن كافران قطعه قطعه شود.
1) . آيههاى 6 و 7 - كه قبل از آياتِ مذكور در متن خطبه است - چنين است: «و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير. إذا ألقوا فيها سمعوا لها شهيقا و هى تفور. تكاد تميَّز من الغيظ ... » .
هر گاه كه عدهاى از مخالفين آل اللّه را در جهنم مىاندازند مأموران جهنم مىپرسند: آيا درباره مخالفت با على شما را بر حذر نداشتند و آيا امثال غدير را به ياد نداريد ؟ مىگويند: بر حذر دارنده اتمام حجت نمود، ولى ما گفتيم: محمد همه اينها را از پيش خود مىگويد و از سوى خدا در اين باره چيزى نازل نشده است، و شما دوستان اهل بيت گمراهيد ! !
ولى اى كاش درست فكر مىكرديم و اين همه سفارش پيامبر را درباره على و فرزندانش به گوش جان مىخريديم. اين اقرار را زمانى مىنمايند كه كار از كار گذشته و روز سزاى اعمال است، و اف بر اين اعتراف كه در كنار آتش جهنم باشد.
و اين چنين روزهايى در انتظار مخالفين و دشمنان آل رسول عليهمالسلام است و گريزى از آن نخواهند داشت، در حالى كه ما به عنوان دوستان اهلبيت عليهمالسلام در انتظار پاداش بزرگ خواهيم بود.
آيه «ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ»(1)= آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «حَتّى اِذا جاؤُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها ... »(2)= آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «حُرِّمَت عَلَيكُم المَيتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما اُحِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ وَ ... »(3)= آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
آيه «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ»(1)= آيه «وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّه ... »
آيه «خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(2)= آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ ... »(3)= آيه «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»
آيه «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ»(4)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده
است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 31 و 35 سوره الرحمن است:
«سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ ... يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» :
«اى جن و انس به زودى براى شما مىريزيم ... و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مىكنند» ، و سپس غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مىريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد» .
حضرت چنين فرمود:
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، الا لَعَنَ اللّه الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ ايُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ:
به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. در آن هنگام است - اى جن و انس - كه مىريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.
در اواسط خطابه غدير پس از اشاره سؤالانگيز پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحاب صحيفه، كه اكثر مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، با مطرح كردن غصب خلافت و لعنت غاصبين مقصود خود را وضوح بيشترى بخشيد، و آنگاه عذاب غاصبين را با تضمين دو آيه از سوره الرحمن بيان فرمود و آيه اول را از صورت جمع متكلم (نَفْرُغُ) به صورت غايب (سَيَفْرُغُ) تغيير داد و به همين دليل فاعل آن را با افزودن عبارت «مَنْ يَفْرُغُ» نشان داد.
لازم به يادآورى است كه آيه دوم يك بار ديگر در فرازهاى خطبه مطرح شده است آنجا كه مىفرمايد: لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يُسْخِطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ.(1)
به تعبير ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مىدهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مىريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد» .
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 280 - 286.
اين دو آيه در اواسط سوره الرحمن است كه جن و انس مورد خطاب قرار گرفتهاند و به آنان ابلاغ شده كه به زودى چيزى بر سر آنان ريخته خواهد شد. در آيه 33 مىفرمايد: اى جن و انس، اگر مىتوانيد از اقطار آسمان و زمين نفوذ كنيد اين كار را بكنيد و بدون قدرت نخواهيد توانست. گويا آيه 35 تفسيرى بر آيه 31 است كه آنچه تهديد به ريختن آن بر سر ثقلان مىكرديم شعلههايى از آتش و مس گداخته است، و در مقابل عذاب الهى پناهى نخواهيد داشت.
نكته تفسيرى در اين فراز غدير كه كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به آيه قرآن مرتبط مىكند در كلمه «عِنْدَها» نهفته است. به اين معنى كه قبل از اين كلمه خبر از غصب خلافت است و بعد از اين كلمه عذابى است كه در قرآن آمده و مورد آن روشن نيست. حضرت مىفرمايد: «عِنْدَها» يعنى در هنگامى كه خلافت غصب شود آن عذاب نازل مىشود.
يكى از موارد قرآنى كه از ظاهر آيه نمىتوان دريافت منظور از آن چه مسئلهاى است همين بخش سوره الرحمن است، و مانند خبرى كه مبتداى آن را بايد پيدا كرد خواننده در پى مرجع ضمير به جستجو مىافتد.
خداوند بدون هيچ ارتباطى به آيات قبل مىفرمايد: «اى جن و انس بر سر شما نازل مىكنيم» و در آيات بعد اين اندازه روشن مىكند كه شعلههاى آتش و مس گداخته است كه بر سر شما نازل مىكنيم. اما اينكه به چه علت استحقاق چنين عذابى را دارند و كدامين جرم و تقصيرى باعث اين عذاب دردناك شده، در اين آيه و آيات قبل و بعد هم نيامده است.
تنها اين فراز غدير، تفسيرى است كه پرده از اسرار عميق قرآن بر مىدارد و علت نزول چنين عذابى را روشن مىكند و آن مسئله غصب خلافت است كه با جمله «وَ عِنْدَها يَفْرُغُ لَكُمْ ... » بيان شده است.
نكته سنجى اقتضا مىكند در ارتباط دادن اين آيات با غصب خلافت دقت بيشترى داشته باشيم. بايد توجه داشته باشيم كه غصب خلافت كار گروه خاصى است ولى آثار شوم آن نه تنها شامل انسانها مىشود كه جنيان را هم در بر مىگيرد، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اقتباس از آيه كلمه «أَيُّهَ الثَّقَلانِ» را هم آورده است، و اين مطلب در خورِ دقت و موشكافى است.
بايد معلوم شود كه چگونه نكبت غصب خلافت اعماق حيات جن و بشر را فرا گرفته و باعث گرفتارىهاى گستردهاى حتى براى مخالفان اين غصب شده است، كه ذيلاً به تبيين اين مسئله مهم مىپردازيم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر جن و انس مبعوث شده و آنان نزد حضرت مىآمدند و دين خود را فرا مىگرفتند، و در قرآن تصريحات بسيارى درباره حسابرسى براى جنيان مانند انسانها در روز قيامت وجود دارد، و در تاريخ ائمه عليهمالسلام نيز مراجعه اجانين به ايشان متعدد است.
با اذعان به اين مطلب، روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دين كامل را از طرف خدا براى جن و بشر آورد، و جانشينان خود تا روز قيامت را نيز براى هر دو گروه معرفى كرد.
با پايان زحمات طاقت فرساى پيامبر صلىاللهعليهوآله درخت اسلام آماده ثمر دادن بود، و گذشته از خير آخرت آنان، ضمانت خير دنياى آنان را نيز در بالاترين فرض ممكن در پيش داشت.
با سدّى كه اهل سقيفه در برابر اين روند اسلام ايجاد كردند مسير آن را نه تنها منحرف كردند، بلكه به سوى نفى ارزشها و جاهليتِ مطلق باز گرداندند. طبيعىترين نتيجه اين بازگشت، از دست رفتن تمام پيشبينىهاى اسلام براى جهانى با اعتقادِ صحيح و فكرِ صائب از يك سو، و پر از عدل و صلح و صفا و نيكى از سوى ديگر بود.
نسلهايى كه چشم خود را بر راهى منحرف باز مىكنند و اجتماعى آلوده به اعتقاد باطل و عمل ظالمانه پذيراى آنان مىشود، در خواب هم لذت راه صحيح و عدالت و صفا را نخواهند ديد. اينجاست كه بايد گفت: همه با ظلم سقيفه هلاك شدهاند.
امام صادق عليهالسلام براى يكى از اصحابش اين مسير هلاك عمومى امت را بيان مىفرمود. او با تعجب پرسيد: يعنى همه مردم هلاك شدهاند ؟ ! فرمود: آرى به خدا قسم، همه مردم هلاك شدهاند ! پرسيد: همه آنان كه در شرق و غرب عالماند ؟ ! فرمود: آرى، چون فتح آن سرزمينها بر گمراهى بوده است.(1)
يعنى وقتى طرفداران سقيفه مردمى را به اسلام دعوت كنند معنايى جزا افزايش لشكر سقيفه در برابر غدير نخواهد داشت، و نتيجهاى جز افزودن بر تعداد گمراهان به همراه ندارد.
اگر على بن ابىطالب عليهالسلام خلافت را پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست مىگرفت، آنچه از روزگار حضرت مهدى عليهالسلام انتظار داريم همان روزها محقق مىشد و تا آخر روزگار ادامه مىيافت، و حتى غير مسلمانان يا مسلمان مىشدند و يا در سايه حكومت عدل امامان معصوم عليهمالسلام با آسايش و آرامش زندگى مىكردند.
اما مردمى كه آلوده به ظلم و گناه و تجاوز به حقوق يكديگر مىشوند، از دنياى خود هم روى خوشى نمىبينند، و در حالى كه مسلمانان آلوده به ظلم و تجاوز باشند از غير مسلمانان چه انتظارى خواهد بود.
اينجاست كه متوجه مىشويم غصب بزرگترين حقِ الهى يعنى خلافت و امامت، در هر روزى كه از آن مىگذرد دايره وسيعترى از فساد ايجاد مىكند و ظلم و اختلاف و تجاوز و كج فكرىهاى بيشترى را به دنبال دارد. گستردگى اين فساد آنجا بيشتر معلوم مىشود كه بدانيم به موازات گرفتارى انسانها، جنيان نيز مبتلا به نتايج سوء اين اقدام سقيفهاند و در بعد اعتقادى و عملى دچار كج فكرى و تجاوز شدهاند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 238.
درباره آثار بلند مدت سقيفه جا دارد به سخنان دو نفر از حاضران در صحنه آن روزها يعنى ابوذر و ابَىّ بن كعب گوش فرا دهيم، كه درباره غصب خلافت هشدار اين آينده ظلمانى را به مردم دادند. ابوذر گفت:
الا ايَّتُهَا الامَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّها، لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللّه وَ اخَّرْتُمْ مَنْ اخَّرَ اللّه وَ جَعَلْتُمُ الْوِلايَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللّه لَما عالَ وَلِىٌّ للّه وَ لَما ضاعَ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ اللّه وَ لا اخْتَلَفَ اثْنانِ فى حُكْمٍ مِنْ احْكامِ اللّه:
آگاه باشيد اى امت متحير بعد از پيامبرش ! ! اگر آنكه خدا مقدم داشته مقدم مىداشتيد و آنكه خدا مؤخر داشته مؤخر مىداشتيد و ولايت و صاحب اختيارى خود را در جايى كه خدا قرار داده مىگذاشتيد، هيچ وليى از اولياى خدا مغلوب نمىشد و هيچ واجبى از واجبات خدا ضايع نمىگشت و حتى دو نفر در حكمى از احكام خدا اختلاف نمىكردند.
همچنين ابَىّ بن كعب آثار سوء غصب خلافت را چنين ترسيم كرده است: لَوْ اطَعْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفْتُمْ وَ لا تَدابَرْتُمْ وَ لا تَعَلَّلْتُمْ وَ لا بَرِئَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ. فَوَاللّه انَّكُمْ بَعْدَهُ لَمُخْتَلِفُونَ فى احْكامِكُمْ، وَ انَّكُمْ بَعْدَهُ لَناقِضُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله(1):
اگر از على عليهالسلام اطاعت مىنموديد اختلافى پيدا نمىكرديد و به يكديگر پشت نمىنموديد و بهانه نمىآورديد و از يكديگر بيزارى نمىجستيد. به خدا قسم با اعراض از على عليهالسلام در احكامتان اختلاف خواهيد كرد و عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را خواهيد شكست ... .
اين مربوط به گرفتارىهاى دنيا و قتل و غارت و تجاوزهايى است كه به عنوان
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 319، 320.
اثرى از آثار سقيفه هر روز بروز مىكند، اما وقتى نوبت به سزاى آخرت برسد خداوند از دو جهتِ اعتقاد و عمل مردم را مورد سؤال قرار خواهد داد.
از جهت اعتقاد راه غدير و سقيفه از روز اول تاكنون روشن بوده و هست و خواهد بود، و هر كس از جن و انس به جاى ولايت ائمه عليهمالسلام غاصبين خلافت را صاحب اختيار خود بداند طبق اين فرازِ غدير مصداقِ قوام دهندگان برنامههاى غصب خلافت است، و معنايش رضايت قلبى به اين غصب و مشاركت حقيقى در اقدامات انجام شده بر ضد ولايت اهلبيت عليهمالسلام خواهد بود. بنا بر اين، با خطاب «أَيُّهَ الثَّقَلانِ» ، بايد منتظر شعلههاى آتش و مس گداخته باشد.
از جهت عمل، بعضى از گناهان مستقيما به پذيرفتن سقيفه باز مىگردد، مثل نوشيدن نبيذ. ولى برخى ديگر از گناهان و ظلمها بر اثر كنار زدن غدير و انحراف مسير تحقق يافته اگر چه دستور مستقيم سقيفه نيست، مثل سرقت و دروغ و امثال اين گناهان.
هر دو دسته از يك جهت بر عهده سقيفه و همه مؤيدين آن است، اگر چه انجام دهنده گناه نيز به سزاى خود خواهد رسيد.
در اين باره احاديث صريحى وارد شده كه آن دو را به عنوان سردمداران و رؤساى غصب خلافت و انحراف از خط ولايت، عامل اصلى هر ظلم قتل و تجاوز و دزدى و درگيرى و اختلاف و سلب آسايش معرفى مىكند و حاميان و پيروانشان را نيز شريك در همه آنها مىداند. امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
كُلُّ ظُلامَةٍ حَدَثَتْ فِى الاسْلامِ اوْ تَحْدُثُ وَ كُلُّ دَمٍ مَسْفُوكٍ حَرامٍ وَ مُنْكَرٍ مَشْهُورٍ وَ امْرٍ غَيْرِ مَحْمُودٍ فَوِزْرُهُ فى اعْناقِهِما وَ اعْناقِ مَنْ شايَعَهُما اوْ تابَعَهُما اوْ رَضِىَ بِوِلايَتِهِما الى يَوْمِ الْقِيامَةِ(1):
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 199.
هر مظلوميتى كه در اسلام بوقوع پيوسته يا خواهد پيوست، و هر خونى به ناحق ريخته شده و هر عمل مُنكرى منتشر شده و هر كار ناپسندى، بار گناهش بر عهده آن دو نفر و حاميان و پيروان آنان و كسانى است كه تا روز قيامت به صاحب اختيارى آنان راضى باشند.
امام باقر عليهالسلام جنبه اعتقادى در روند غصب خلافت را مورد توجه قرار داده مىفرمايد: وَ اللّه ما اسَّسَتْ مِنْ بَلِيَّةٍ وَ لا قَضِيَّةٍ تَجْرى عَلَيْنا اهْلَ الْبَيْتِ الاّ هُما اسَّسا اوَّلَها: به خدا قسم هيچ گرفتارى بر ضد ما اهلبيت پايه گذارى نشده و هيچ ماجرايى بر سر ما نمىآيد مگر آنكه آن دو نفر آغاز آن را بنيان گذاشتهاند.(1)
در حديث ديگرى ريشه بدعتها و احكام ضد خدايى را كه هزاران قتل و تجاوز و گناه در سايه آنها به وقوع پيوسته آن دو نفر معرفى كرد و فرمود: ما اهْريقَ دَمٌ وَ لا حُكِمَ بِحُكْمٍ غَيْرِ مُوافِقٍ لِحُكْمِ اللّه وَ حُكْمِ رَسُولِهِ وَ حُكْمِ عَلِىٍّ الاّ هُوَ فى اعْناقِهِما: هيچ خون ناحقى ريخته نمىشود، و هيچ حكمى كه مخالف حكم خدا و رسول و على عليهماالسلام باشد صادر نمىشود مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(2)
در كلامى ديگر جانهاى مردم كه محترمترين سرمايه مادى نزد خداوند است مورد توجه قرار گرفته و حضرت با قاطعيت مىفرمايد: ما قَطَرَتْ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا وَ لا مِنْ دِماءِ احَدٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ الاّ وَ هُوَ فى اعْناقِهِما: هيچ قطرهاى از خونهاى ما و احدى از مسلمانان بر زمين نچكيده مگر آنكه بر عهده آن دو نفر است.(3)
در روايتى ديگر اين نكته را هم يادآورى مىكند كه گناه عاملين قتلها جداست، و مىفرمايد: ما اهْرِقَتْ مِحْجَمَةُ دَمٍ الاّ وَ كانَ وِزْرُها فى اعْناقِهِما الى يَوْمِ الْقِيامَةِ مِنْ غَيْرِ
انْ يَنْقُصَ مِنْ وِزْرِ الْعامِلينَ شَىْءٌ: به اندازه خون حجامت هم خون ناحقى ريخته نمىشود مگر آنكه گناه آن بر گردن آن دو نفر است تا روز قيامت، بدون آنكه از گناه عاملين آنها چيزى كم شود.(1)
در حديثى آن دو عاملِ هر تغيير و تحول نابجا در جهان معرفى شدهاند، آنجا كه مىفرمايد: وِ اللّه ما اهْريقَ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ الاّ ذاكَ فى اعْناقِهِما: به خدا قسم به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمىشود و مالى از غير راه حلال از كسى گرفته نمىشود و هيچ سنگى از روى سنگى به صورت ناروا جابجا نمىشود، مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(2)
در حديثى نه فقط تجاوز مالى و ناموسى بلكه كسبهاى غير حلال و ازدواجهاى نادرست هم بر گردن آن دو قرار داده شده و مىفرمايد: ما اهْريقَ فِى الاسْلامِ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اكْتُسِبَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا نُكِحَ فَرْجُ حَرامٍ الا وَ ذلِكَ فى اعْناقِهِما: در اسلام به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمىشود، و هيچ مالى از راه غير حلال كسب نمىشود و هيچ نكاحى به صورت حرام وقوع پيدا نمىكند مگر آنكه گناهش بر عهده آن دو نفر است.(3)
در حديثى حتى كوچكترين درگيرىهاى عالم نشأت گرفته از اساسى كه آن دو نفر گذاشتند اعلام شده و مىفرمايد:
وَ اللّه ما اهْريقَتْ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا قُرِعَتْ عَصا بِعَصا وَ لا غُصِبَ فَرْجُ حَرامٍ وَ لا اخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ، الاّ وِزْرُ ذلِكَ فى اعْناقِهِما مِنْ غَيْرِ انْ يَنْقُصَ مِنْ اوْزارِ الْعالَمينَ شَىْءٌ(4):
به خدا قسم، به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمىشود و عصايى بر عصايى زده نمىشود (كه كنايه از درگيرى است) و زنايى صورت نمىگيرد و مالى به عنوان غير حلال از كسى گرفته نمىشود، مگر آنكه وزر و وبال آن بر گردن آن دو نفر است، بدون آنكه از گناه جهانيان چيزى كم شود.
نتيجه نهايى از اين فراز خطبه غدير اين است كه اى جن و بشر همه شما در برابر مسئله غصب خلافت مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد. هر گونه تأييدى نسبت به غاصبين - چه غاصبين اول و چه كرسى نشينان بعدى سقيفه - اعم از اعتقاد قلبى و كمك لسانى و عملى و حتى سكوت در جايى كه امكان ابطال راه آنان و تأييد خلافت اهلبيت عليهمالسلام وجود دارد، نزد خداوند گناهى نابخشودنى است و در دنيا و آخرت بايد منتظر نتيجه آن باشيد؛ كه در آخرت شعلههاى آتش و مس گداخته در انتظارتان خواهد بود.
آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 11 سوره فتح و آيه 15 سوره نور است:
«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا، يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّه شَيْئا إِنْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرا» :
«به زودى بر جاى ماندگان از اعراب خواهند گفت اموال و خانواده ما مشغولمان كرده است آنان در زبانشان چيزى را مىگويند كه در قلبشان نيست بگو پس چه كسى
1) . فتح / 11. غدير در قرآن: ج 2 ص 95 - 102. سخنرانى استثنائى غدير: ص 147 - 155. واقعه قرآنى غدير: ص 82 .
در برابر خدا به نفع شما اختيارى دارد اگر او نفعى را براى شما بخواهد بلكه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ»(1):
«آن هنگام كه با زبانتان با او ملاقات مىكنيد و با دهانتان مىگوييد آنچه بدان آگاهى نداريد و اين كار را سهل مىانگاريد در حالى كه نزد خداوند عظيم است» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان لزوم ابلاغ وحى و آيه تبليغ، به علت نزول آيه پرداخته فرمود: «من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم» .
آنگاه اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح: «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور: «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ» بيان كرد، و سپس اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد.
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ:
از جبرئيل خواستم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى
1) . نور / 15.
مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف فرموده كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
در اوايل خطابه كه آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... »(1)تلاوت شده و حضرت به صراحت فرموده كه اين دستور درباره خلافت على عليهالسلام سه بار بر من نازل شده است، در همان حال ناگهان لحن سخن عوض مىشود و حضرت به صراحت تمام مىفرمايد از خدا خواستم مرا از تبليغ اين مسئله معاف بدارد و علت آن حضور منافقين است. آنگاه در توصيف آنان دو آيه از قرآن را كنار هم قرار مىدهد و با تغيير ضماير آن دو را تلفيق مىكند و به عنوان كلام خداوند مطرح مىفرمايد.
دو آيه مزبور در قرآن در دو سوره جداگانه آمده است. آيه 11 سوره فتح در توصيف منافقينى است كه از بيعت شجره تخلف ورزيدند و عذرهاى دروغين تراشيدند.
خداوند درباره عذرهاى آنان مىفرمايد: «با زبان خود مطلبى را مىگويند كه در قلبهايشان نيست» . آنگاه دورويى آنان را مورد استهزا قرار مىدهد كه اگر خداوند درباره شما اراده ضرر يا منفعتى نمايد شما چگونه با اين حيلهها كارى پيش خواهيد برد ؟ !
در آيه 15 سوره نور قسمت اول آن شباهتى به آيه 11 سوره فتح دارد ولى به جاى «ما لَيسَ فى قُلوبِكُم» جمله «ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» آمده و فقط قسمت دوم آن در كلام حضرت ديده مىشود و مربوط به داستان «اِفك» است، كه منافقين بىمحابا نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله جسارت كردند. لذا در روايتى آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز
1) . مائده / 67 .
سخن در غدير فرمود: دستورى به من داده شد كه از ترس تكذيب اهل «اِفك» در تنگنا قرار گرفتم.(1)
استشهاد به اين دو آيه درباره منافقينى كه در غدير حضور داشتند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خاطر آنان اجراى مراسم غدير را مشكل مىدانست، ناظر به دو جهت در آنان است:
با توطئههاى بسيارى كه منافقين و دورويانِ امت اسلامى بر ضد رسول معظّم اسلام صلىاللهعليهوآله چيدهاند، و تا حد صحيفه ملعونه براى براندازى خلافت و و صايت اهلبيت عليهمالسلام(2)و نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى(3)پيش رفتهاند، باز هم در ظاهر چنان اظهار ارادت دروغين نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان مىدهند كه حاكى از بالاترين درجه نفاق است.
ديگر آنكه اين دورويى را بسيار عادى تلقى مىكنند در حالى كه نزد خداوند بسيار مهم است، و اين عادى شمردن به حدى رسيده بود كه گاهى رو در روى حضرت از ديگران هم جلوتر مىافتادند و ارادت بيشترى نشان مىدادند، و اين همان چيزى بود كه قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله را آزار مىداد.
بد نيست در اينجا نمونههايى از حركات نفاق آميز منافقين را بياوريم، تا معلوم شود منظور حضرت از زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام چيست:
پس از منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله عدهاى از منافقين يا دشمنانِ پنهان در خيمه خود، حضرتش را مسخره مىكردند. حذيفه بن يمان سخن آنان را گزارش داد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فرا خواند و پرسيد: شما چه گفتهايد ؟ در پاسخ حضرت گفتند: به خدا قسم ما هيچ سخنى نگفتهايم، و اگر سخنى درباره ما به شما رسيده، بر ما دروغ بستهاند ! !(1)
عمر كه هم در صحيفه رئيس پنج نفر بود(2)و هم در نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرْشى شخصا شركت داشت(3)، و هم عملاً پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داد كه بنيانگذار سقيفه بر ضد خلافت على عليهالسلام است؛ او در غدير از اولين كسانى بود كه براى بيعت پيشقدم شد.(4)پس از بيعت هم تنها كسى بود كه گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابىطالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: خوشا به حالتاى پسر ابىطالب ! گوارايت باد ! صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدهاى !(5)و اين برخورد نمونهاى از نفاق است.
هفت نفر از منافقين در برابر منبر قبل از اعلان ولايت نشسته بودند. يكى از آنان گفت: چشمانش را نمىبينيد كه گويا چشم ديوانهاى است. اكنون بپا مىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است ! جبرئيل اين سخن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد. حضرت آنان را پس از منبر فرا خواند و در اين باره مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفتهاند !(6)
پس از منبر غدير، عدهاى از منافقين در خيمهاى جمع شده مىگفتند: به خدا قسم ياران كسرى و قيصر در لباسهاى خز و رنگارنگ و حرير و بافته زندگى مىكنند، ولى ما همراه پيامبر در دو چيز خشن به سر مىبريم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم. بعد از اين همه، اكنون كه مرگش نزديك شده مىخواهد جانشينى بعد از خود را به على بسپارد. به خدا قسم خواهد دانست (كه چه مىكنيم) » !
مقداد اين سخنان را به حضرت گزارش داد. حضرت اعلان اجتماع عمومى به مردم داد و آنان را فرا خواند و در اين باره توبيخ فرمود. در پاسخ گفتند: پدر و مادرمان فدايت يا رسول اللّه. قسم به آنكه تو را به حق مبعوث نمود و به نبوت كرامتت داد، آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم. قسم به آنكه تو را بر همه بشر برگزيده، ما نگفتهايم !(1)
5 . تهديد در اثناى خطابه
به محض آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، ابوبكر و عمر در گوش يكديگر نجوا كردند: به خدا قسم هرگز درباره آنچه او گفت تسليمش نخواهيم شد ! اين خبر به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شد و حضرت پس از منبر آنان را فرا خواند و مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفتهاند.(2)
6 . تملّق پس از خطابه و بيعت
پس از منبر و بيعت غدير، عدهاى از متمرّدين و سردمداران منافقين در بين خود توطئه كرده گفتند: اگر براى محمد حادثهاى رخ دهد، امر خلافت را از على دور مىكنيم و نمىگذاريم بدان دست يابد ! پيرو اين سخن نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: تو بهترين خلق نزد خدا و خود و ما را براى خلافت بپا داشتى. به وسيله او مقابله با ظلم ظالمين و تعدى كنندگان در سياست ما را كفايت نمودى !
در اين حال خداوند دورويى آنان را و اينكه قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارند و بعد از او در صدد تمرّد هستند به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فرا خواند و در اين باره سرزنش نمود. آنان در انكار كلام حضرت قسمهاى شديد ياد كردند.
اولى گفت: يا رسول اللّه، به خدا قسم درباره چيزى به اندازه اين بيعت اهميت قائل نشدهام. اميدوارم به خاطر آن مرا در قصرهاى بهشت جاى دهد، و مرا در آنجا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد !
دومى گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش جز با اين بيعت مطمئن نشدم. به خدا قسم اگر از زمين تا عرش پر از مرواريد تازه و جواهر گرانقيمت به من دهند كه بر خلاف اين بيعت عمل كنم يا آن را بشكنم - بعد از چنين پيمانى كه بستم - هرگز به چنين كارى خشنود نخواهم بود !
سومى گفت: به خدا قسم يا رسول اللّه، به قدرى از اين بيعت خوشحال شدم و اينكه در رضوانِ خداوند شاد بوده به آرزوها خواهم رسيد، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه اهل زمين بر گردن من بود با اين بيعت از من پاك شد.
آنگاه بر گفتههاى خود بار ديگر قسم ياد كرد و كسى را كه خلاف آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش كرده لعنت نمود و بعد از او بقيه سردمداران و متمردين منافقين نيز نظير همين سخنان را گفتند.(1)
پس از مراسم غدير چند نفر از قريش جمع شده بودند و از آنچه واقع شد تأسف مىخوردند ! در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد به جاى على اين سوسمار را امير ما قرار مىداد ! ! !
ابوذر اين گفته آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و احضارشان نمود و گفتهشان را برايشان تكرار نمود. آنان انكار كردند و در اين باره
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 155.
قسم خوردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بدانيد كه جبرئيل بر من نازل شده و خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امامشان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! !(1)
8 . قسم دروغين در كنار توطئه
آن شب كه توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز كوه هرشى اجرا شد و خداوند رسولش را حفظ نمود، صبح هنگام كه قافله پياده شدند حضرت فرمود: چه شده است عدهاى را كه در كعبه هم قسم شدهاند كه اگر خدا محمد را از دنيا ببرد يا كشته شود، امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانند ؟
همان عده فورا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم خوردند كه در اين باره هيچ كس سخنى نگفتهاند و چنين قصدى نداشتهاند و درباره آن حضرت هيچ اقدامى نكردهاند !(2)
با مطالعه نمونههاى ذكر شده از نفاقشان كه در خود غدير بروز كرد، در حالى كه بزرگترين توطئهها را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله تدارك ديده بودند؛ معناى كلام حضرت را در اولين فرازهاى خطابه غدير مىفهميم كه در زبان بر خلاف قلبهايشان سخن مىگويند، و اين دورويى را آن قدر ساده و آسان انجام مىدهند كه ساعت به ساعت حاضر به تكرار آن هستند.
آيه «صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ... »(3)= آيه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ... »
آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»(4)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد
و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 8 سوره تغابن و آيه 157 سوره اعراف و آيه 47 سوره نساء است:
«فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» :
«به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان آوريد و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ، فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1):
«آنان كه پيروى مىكنند از پيامبر امّى كه ذكر او را در تورات و انجيل نوشته شده مىيابند او كه آنان را به معروف امر مىكند و از منكر نهى مىنمايد و طيبات را بر آنان حلال مىكند و بار سنگين و زنجيرهايى كه بر گردنشان است از آنان بر مىدارد پس آنان كه به او ايمان آورند و تعظيمش نمايند و ياريش كنند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى نمايند رستگارند» .
«مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» :
1) . اعراف / 157.
«ايمان آوريد قبل از آنكه صورتهايى را هلاك نماييم و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» ،
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
بخش ششم سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير منافقين را نشانه مىرفت. ولى حضرت به عنوان پيشينه و پيش درآمد مطلب، مقام نورانيت خود و اهلبيتش - كه فراتر از مقام نبوت و امامت است - را بيان فرمود. خلقت نورانى چهارده معصوم عليهمالسلام قبل از خلقت همه عالم بايد از فراز منبر غدير در خاطرهها مىماند تا بدانند چرا خداوند امامت هيچ كس را به جاى آنان نمىپذيرد.
جالبتر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خلقت نورانى را از متن قرآن استخراج كرد و با انضمام دو آيه آن را بيان فرمود:
يكى آيه 8 سوره تغابن: «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» : «به خدا و رسول ايمان بياوريد و به نورى كه نازل كرديم» ، و ديگرى آيه 157 سوره اعراف: «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» : «پيروى كنيد از نورى كه همراه او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) نازل شده است» . آنگاه به بيان اين نورانيت پرداخته و آن را رشتهاى متصل از خود تا حضرت مهدى عليهالسلام اعلام كرد و در اين باره به صراحت فرمود:
نور از طرف خداوند در وجود من نهاده شده، و سپس در على بن ابىطالب عليهالسلام، و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
همچنين در بخش ششم، حضرت اشارههاى رمزى به توطئه و نقشههاى آنان داشت، كه مىبايست از فراز منبر غدير هشدار آن داده مىشد، و مردم را نگران روزهاى آينده اسلام مىنمود. اما صاحب فصيحترين بيان در همه عالم، چنان مقدمه سازى بر اين بخش سخن نمود كه ذلت و سقوط دشمنان را به همه نشان دهد. آن پيشينه، بيان مقام نورانيت خود و اهلبيتش بود كه فراتر از مقام نبوت و امامت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، با آمادگى كه براى ذكر منكرين ولايت ايجاد شده بود، آنان را دشمنان نور معرفى كرد تا به عنوان ظلمتى كه با نورانيت در ستيزند شناخته شوند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 47 سوره نساء را به دنبال آيه نورانيت و به صورت آميخته با آن قرائت كرد، به گونهاى كه نتيجهگيرى از اين چينشِ آيات، عذاب و لعنت صريح براى دشمنان ولايت بود؛ آنجا كه فرمود: «مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» : «ايمان آوريد قبل از آنكه صورتهايى را هلاك نماييم و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» .
اين تشبيه دقيقا اشاره به مسلمانانى بود كه نام مسلمانى را حفظ مىكنند اما با هزاران حيله فرامين الهى را زير پا مىگذارند.
اين بود كه آن حضرت در دنباله كلام كار را به صراحت كشانده فرمود: به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من كه آنان را با نام و نسبشان مىشناسم، ولى مأمور شدهام كه از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم.
با اين سخن منافقين بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئههاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشههاى سرى آنان آگاه مىگردند. از نظر فن خطابه همين كافى بود كه آنان را در سكوتى بهت انگيز فرو بَرَد و از هر حركت ناهنجارى باز دارد. حضرت چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» . بِاللّهِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ. فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الَّذى يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا، لاَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ:
اى مردم، «ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهى را و آن صورتها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم» . به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مىشناسم، ولى مأمورم بر آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابىطالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم، كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مىگيرد، چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.
بخش ششم سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير منافقين را نشانه مىرفت. ولى حضرت به عنوان پيشينه و پيش درآمد مطلب، به بيان مقام نورانيت خود و اهلبيتش پرداخت كه فراتر از مقام نبوت و امامت است. خلقت نورانى چهارده معصوم عليهمالسلام قبل از خلقت همه عالم بايد از فراز منبر غدير در خاطرهها مىماند تا بدانند چرا خداوند امامت هيچ كس را به جاى آنان نمىپذيرد.
جالبتر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خلقت نورانى را از متن قرآن استخراج كرد و با انضمام دو آيه آن را بيان فرمود. يكى آيه 8 سوره تغابن: «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» : «به خدا و رسول ايمان بياوريد و به نورى كه نازل كرديم» ، و ديگرى آيه 157 سوره اعراف: «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» : «پيروى كنيد از نورى كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است» .
آنگاه به بيان اين نورانيت پرداخته و آن را رشتهاى متصل از خود تا حضرت مهدى عليهالسلام اعلام كرد و در اين باره به صراحت فرمود: «نور از طرف خداوند در وجود من نهاده شده، و سپس در على بن ابىطالب، و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است» .
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله امامت را به شدت مورد تأكيد قرار داده و دشمنان امامت را نيز معرفى مىنمايد، ايمان به نور الهى را مطرح مىفرمايد به عنوان دستورى كه به زير بناى خلافت غدير باز مىگردد. حضرت براى اين منظور آيه 8 سوره تغابن را عينا در كلام خود تضمين مىنمايد و حرف «فاء» را از اول آن بر مىدارد و كلمه «مَعَهُ» را با تغيير فعل «أَنْزَلْنا» به «انْزِل» تركيب مىنمايد. ممكن است آيه 157 سوره اعراف نيز مورد توجه حضرت بوده و بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده باشد.
آيه سوره تغابن در قرآن به دنبال چند آيه درباره كسانى كه از پذيرفتن دين الهى سر باز مىزنند آمده است، كه از آيه 5 اين سوره آغاز مىشود. در اين آيات چنين مطرح مىكند كه آيا خبر كافرين به شما نرسيده است كه وقتى پيامبران براى هدايتشان مىآمدند آنان مىگفتند: آيا بشرى مىخواهد ما را هدايت كند ؟ !
آنگاه در پاسخ به چنين تفكرى نورانيت نازل شده به همراه انبياء را مطرح مىفرمايد تا آنان را با بشر عادى قياس نكنند و مىفرمايد: «ايمان بياوريد به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ... » . اين جمله با كلام حضرت كه در خطبه مىفرمايد: «نورى كه همراه او نازل شده» شباهت زيادى دارد، ولى كلمه «مَعَهُ» همراه آن نيست.
در آيه سوره اعراف پيروانِ پيامبر صلىاللهعليهوآله را توصيف مىكند كه نام آن حضرت را در تورات و انجيل مىيابند، و اينكه دستورات حضرت امر به معروف و نهى از منكر است و حلال و حرام را تعيين مىنمايد. سپس به عنوان نتيجه گيرى مىفرمايد:
«كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمت او را نگاه داشتند و او را يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى كردند رستگاران اند» . جمله «نورى كه همراه او نازل شده» همان است كه عينا در قسمت دوم جمله حضرت در خطبه آمده است.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه در چهار سطر بعد نموده سِرى از اسرار الهى است كه مقام عظيم چهارده معصوم عليهمالسلام را به ما مىفهماند. آيه قرآن مىفرمايد: «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را در سه مرحله تفسير نموده است:
در مرحله اول پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعبير «انْزِل مَعَهُ» اين مطلب را بيان مىكند كه اين نور با آن حضرت و همراه او نازل شده است.
در مرحله دوم اين همراه بودن را با ظرافت ادبى تمام بيان مىفرمايد و از كلمه «مسلوك» استفاده مىنمايد، كه مثال آن دانههاى تسبيح است كه نخ در آن مسلوك است يعنى از آن عبور كرده و با اين عبور آن را يكپارچه و بهم بافته نموده است. يعنى نور اينگونه در وجود ما نهاده شده و وارد شده و سراسر وجودمان نورانى است چرا كه اين نور مسلوك است.
در نسخهاى ديگر كلمه «مَسْبُوك» به كار رفته كه همين معنى را تأكيد مىكند، يعنى: نور در وجود ما قالب ريزى شده است و وجود ما يك پارچه نور است.
در مرحله سوم به همه اعلام مىكند كه اين نور مخصوص من نيست، بلكه بعد از من على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او تا حضرت مهدى عليهالسلام همگى نورانىاند و نور در وجود آنان قالبريزى شده و يك پارچه نورند.
با اذعان به اينكه معرفت به چنين مقام نورانى دلى نورانى مىطلبد، و ما خود را
بسيار ضعيفتر و كوچكتر از آن مىدانيم كه قابليت درك چنان منزلتى را در خود بدانيم، ولى كلمات خود معصومين عليهمالسلام در شناساندن اين نورانيت ما را كافى است و گوياى بسيارى از زواياى آن است.
امام باقر عليهالسلام در ترسيم بسيار ظريفى از اين نور الهى در وجود معصومين عليهمالسلام و آثار آن همين آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا» را مطرح نموده فرمود: «به خدا قسم مقصود از نور در آيه، نورِ امامان آل محمد عليهمالسلام تا روز قيامت است. به خدا قسم آنانند نور خدايى كه نازل شده است. به خدا قسم آنانند نور خداوند در آسمان و زمين. به خدا قسم نور امام در قلوب مؤمنين از آفتاب تابان در روز نورانىتر است.
به خدا قسم امامان قلوب مؤمنين را نورانى مىكنند، و خداوند نور آنان را از هر كس به خواهد مانع مىشود و قلب او ظلمانى مىشود. به خدا قسم بندهاى ما را دوست نمىدارد و ولايت ما را نمىپذيرد تا خداوند قلب او را پاك گرداند؛ و قلب بنده مسلمانى را پاك نمىكند تا در برابر ما تسليم شود و با ما در سِلم و صفا باشد ... » .(1)
آنچه در اين كلام امام باقر عليهالسلام آمده در خطابه غدير به عنوان نتيجهگيرى مطرح شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ذكر آيه «وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا» ، و قبل از تفسير آن فرمود: فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ، يعنى: پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد ! !
اكنون جا دارد كيفيت آميختن نورانيت در وجود ايشان را از لسان مباركشان بشنويم، تا عظمت آن را در اعتقاد خويش جاى دهيم و سرچشمه آن را بدانيم.
امام صادق عليهالسلام آغاز خلقت جهان را از نورى به تصوير مىكشد كه آغاز همه انوار است و مىفرمايد: خداوند (در آغاز خلقت) نور الانوار را خلق فرمود كه انوار از آن
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 308.
نورانى شدند و از نور خود در آن جارى ساخت كه نورها از آن نورانى شدند، و اين همان نورى است كه محمد و على از آن خلق شدند.(1)
اين آغاز نورى است كه مىخواهد در وجود ذوات مقدس معصومين عليهمالسلام قرار گيرد. ادامه اين مسير را پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بيان مىفرمايد: اولين خلقى كه خدا خلق فرموده نور من است كه آن را از نور خود خلق كرده و آن را از جلال عظمت خويش مشتق نموده است.(2)
آنگاه اعتقاد ما را با بيان ديگرى كاملتر مىنمايد و مىفرمايد: آنگاه كه خداوند خواست ما را خلق كند كلمهاى فرمود كه نورى از آن خلق كرد. سپس كلمه ديگرى فرمود كه از آن روحى خلق نمود. آنگاه نور را با روح ممزوج نمود، و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را خلق كرد.(3)
اگر دقيق بنگريم وارد محيطى با ظرافت شدهايم كه در هر مرحله حسّ كنجكاوى بيش از پيش تحريك مىشود. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
اولين مخلوقى كه خدا خلق كرد محمد و عترت هدايت كننده و هدايت شده او بودند كه اشباح نورى در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدند: اشباح چيست ؟ فرمود: سايه نور ! بدنهاى نورانى بدون ارواح كه به يك روح واحد تأييد مىشدند، و آن روح القدس بود.(4)
اكنون نوبتِ آن است كه ارتباط آن خلقت نورانى را با مسئله نبوت و امامت بدانيم تا نكته اصلى در آيه «وَ النُّورِ الَّذى انْزِلَ مَعَهُ» را دريابيم. امام صادق عليهالسلام تاريخچه اعتقادى اين ارتباط را چنين بيان مىفرمايد:
محمد و على عليهماالسلام دو هزار سال قبل از خلقت مخلوقات نورى در پيشگاه خداوند جل جلاله بودند. آنگاه كه ملائكه خلق شدند آن نور را ديدند كه سرچشمهاى داشت و شعاعهاى نورانى از آن منشعب بود. پرسيدند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند عز و جل فرمود: اين نورى است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است. نبوت براى محمد بنده و پيامبر من، و امامت براى على حجت و ولى من است، كه اگر آن دو نبودند مخلوقات را خلق نمىكردم.(1)
در جلوهاى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: من و على چهارده هزار سال قبل از خلق آدم در پيشگاه خداوند نورى بوديم. آنگاه كه خدا آدم را خلق نمود آن نور را دو قسمت نمود: جزئى من و جزء ديگر على.(2)
امام زينالعابدين عليهالسلام اتحاد رشته نبوت و امامت با ذكر همه معصومين عليهمالسلام را چنين بيان فرموده است: خداوند محمد و على و يازده امام بعد از او را از نور عظمتش ارواحى خلق نمود كه در پرتو نورش قبل از خلقت مخلوقات او را عبادت مىكردند.(3)
اين نورانيت پيچيدگى خاصى دارد كه اقتضا مىكند آن را ساده ننگريم و تعمق بيشترى در اين فصل اعتقادى داشته باشيم. همان گونه كه يك سوى اين نور محمد و على صلوات اللّه عليهما هستند سوى ديگر آن حضرت زهرا عليهاالسلام است.
جا دارد كلام امام صادق عليهالسلام در اين باره را با دقت مورد توجه قرار دهيم، آنگاه كه از حضرتش پرسيدند: چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام «زهرا» ناميده شده است ؟ فرمود: زيرا خداوند او را از نور عظمتش خلق نمود. وقتى نور او تابيد آسمانها و زمين به نور او روشن شد و چشمان ملائكه را خيره كرد. آنان به سجده افتادند و گفتند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند در پاسخ آنان چنين وحى فرستاد:
اين نورى از نور من است كه او را در آسمان جاى دادهام و او را از عظمت خويش خلق نمودهام. او را از صلب پيامبرى از پيامبرانم بيرون مىآورم كه او را بر همه پيامبرانم فضيلت دادهام. از اين نور امامانى بيرون مىآورم كه براى بپا داشتن امر من قيام مىكنند و مردم را به سخن حق من هدايت مىنمايند آنان را پس از پايان وَحيَم جانشينانم در زمين قرار مىدهم.(1)
اكنون نوبت آن است كه آثار اين نور را در كلام معصومين عليهمالسلام پى بگيريم. حضرت زهرا عليهاالسلام درياى علم را منشعب از اين خلقت نورانى بيان مىكند و مىفرمايد: خداوند نور مرا خلق كرد و من مشغول تسبيح خدا شدم. سپس نور مرا به درختى از درختان بهشت سپرد و از آن درخت نور ساطع شد. (شب معراج كه) پدرم وارد بهشت شد خداوند به او الهام كرد ميوه آن درخت را چيده تناول كند.
پدرم آن ميوه را ميل كرد و خداوند اينگونه مرا به صلب پدرم منتقل نمود. سپس مرا به خديجه منتقل نمود و او مرا به دنيا آورد. از آن نور، من به آنچه واقع شده و آنچه خواهد شد و آنچه نبايد اتفاق بيفتد علم دارم.(2)
اين كلام حضرت زهرا عليهاالسلام دريچهاى بزرگ از آثار اين خلقت نورانى را به روى ما مىگشايد، و ما را مشتاق مطالب بيشترى در اين زمينه مىنمايد. امام باقر عليهالسلام درباره آيه «اللّه نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ ... »(3)مىفرمايد:
مشكاتى كه در آن مصباح است (چراغدانى كه در آن چراغ است) منظور علم در سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله است. مصباحى كه در زجاجه است (چراغى كه در شيشه است) منظور همان علم در سينه على بن ابىطالب عليهالسلام است.(4)
در همين زمينه اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف شب معراج مىفرمايد: در آن شب نور چشمانِ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فراگرفت، و آن حضرت عظمت پروردگارش را با قلب خود ديد نه با چشمانش.(1)
تشبيه اين نورانيت به چراغ و چراغدان و شيشه همه براى فهماندن آثار هدايت در آن است. امام باقر عليهالسلام اين نكته را به صورت روشنترى چنين بيان مىنمايد: خداوند علم خود را نزد جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داده است، آنجا كه مىفرمايد:
«اللّه نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ؛ يعنى: من هدايت كننده آسمانها و زمينم. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» ؛ يعنى: مَثَل علمى كه به او عطا كردهام و با آن هدايت مىشوند مانند چراغدانى است كه چراغى داخل آن است. بنا بر اين، چراغدان قلب محمد صلىاللهعليهوآله است، و چراغ همان نورى است كه علم در آن است ... .(2)
اكنون كه مسير اين نور نهاده شده در وجود معصومين عليهمالسلام را دانستيم، آثار نورانى آن در هدايت مستقيم مردم برايمان شگفتانگيز خواهد بود. در شب معراج خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به على خبر بده كه او پرچم هدايت و امام اوليائم، و نور كسانى است كه مرا اطاعت كنند.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز نورِ بهشت را كه آخرين منزل هدايت يافتگان است به اين نور ارتباط مىدهد و مىفرمايد: آنگاه كه خداوند عز و جل بهشت را خلق فرمود آن را از نور عرش خود خلق كرد. سپس از آن نور گرفت و ثُلثى را به من و ثلثى به فاطمه و ثلثى را به على و اهلبيتش داد. به هر كس از آن نور رسيده باشد به ولايت آل محمد هدايت مىشود، و به هر كس از آن نور نرسيده باشد از ولايت آل محمد منحرف مىشود.(4)
آثار آن نور هدايت در شيعيان تأثير عجيبى مىگذارد و به آنجا مىرسد كه «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّه» . اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخ اين سؤال كه مؤمن چگونه با نور خدا مىنگرد، فرمود: زيرا ما از نور خدا خلق شدهايم و شيعيان ما از نور ما خلق شدهاند.
لذا آنان برگزيدگان ابرار و پاكان نشاندار هستند، كه نورشان مانند ماه شب چهارده در شب تاريك به ديگران روشنى مىبخشد.(1)
اكنون روشن شد كه چگونه يك آيه قرآن در غدير با عميقترين معانيش تفسير شده و اسرارِ الهى آن در ميان نهاده شده و به نسلهاى آينده مسلمين هديه شده است.
خدايا، تو را شاكريم جانشينان خود در زمين را با چنين نور الانوارى فرستادهاى، و اين نور را در اعماق وجودشان قرار دادهاى؛ به گونهاى كه از آنان جدايى ناپذير است. خدايا، شعاعى از اين نور هدايت را كه نصيبمان فرمودهاى در دلمان ثابت فرمايى، تا همراه آن انوار چهارده گانه، بهشت نورانى را منزل آخرين خود نماييم.
خدايا، اكنون ما در عصر نور چهاردهم قرار گرفتهايم و دوران ظلمانى غيبت او را با شعاع پر تلألؤ نورش از پس ابرهاى فتنه به سر مىآوريم. اين آرزوى ما را برآور كه با ظهورش مظهر كامل نور الانوار را ببينيم، و از پرتو نورش عقول خود را نورانى كنيم، و راه سبز هدايت را سريعتر بپيماييم.
آيه «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ»(2)= آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ»(3)= آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ ... »
آيه «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا»(1)= آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا ... »
آيه «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ: أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... »(2)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»(3)= آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
آيه «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ... »(4)= آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ»(5)= آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »
آيه «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(6)= آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه ... »
آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ»(7)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا وَ يَصْلى سَعيرا»(1)= آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
آيه «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(2)= آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ ... »
آيه «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ . فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها ... »(3)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 45 سوره حج است:
«فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» :
«چقدر آبادى كه آن را هلاك كرديم در حالى كه ظالم بود پس خانههايشان بر سقفها فرو ريخته و چاههاى متروك شده و كاخهاى مرتفع محكم جا مانده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها وَ كَذلِكَ يُهْلِكُ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ كَما ذَكَرَ اللّه تَعالى وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه، وَاللّه يُصَدِّقُ ما وَعَدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند آن را به خاطر تكذيب فرستادگان الهى هلاك مىكند، و اينگونه خداوند آبادىها را از بين مىبرد در حالى كه ظالم هستند - همان گونه كه خداى تعالى ذكر فرموده است - و اين على امام شما و وليِّتان است و او وعده الهى است و خدا آنچه وعده داده را به ظهور مىرساند.
در اواسط خطابه غدير، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مقاصد منافقين اشاره مىكند و نام اصحاب صحيفه را به ميان مىآورد و مسئله غصب شدن خلافت را مطرح مىكند، سخن را به مردم منعطف مىنمايد كه بدانند اگر سردمداران سقيفه مقصرند، مردم هم در فتنه آنان مورد آزمايش الهى قرار مىگيرند و اگر آنان را يارى كنند در اعمالشان شريك بوده مستحق عذاب الهى هستند.
در چنين موقعيتى حضرت با اقتباس آيه مزبور، مضمون آن را در كلام خود آورده است. اين اقتباس از غايب آوردن ضمير و مضارع آوردن فعل در «يُهْلِكُ الْقُرى» معلوم مىشود كه در آيه ماضىِ متكلم و به صورت «أَهْلَكْناها» است. آنچه در اين فراز جلب توجه مىكند جمله «كَما ذَكَرَ اللّه تَعالى» است كه حضرت به صراحت استناد خود به قرآن را يادآور شده است.
در قرآن چندين آيه با اين مضمون آمده كه الفاظ سوره حج بيشتر بر كلمات اين فراز خطبه قابل انطباق است. در سوره هود نيز آمده كه «وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ
الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ»(1)، و در سوره قصص آمده كه « ... وَ ما كُنَّا مُهْلِكِى الْقُرى إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ» .(2)در موارد بسيارى كه در قرآن سخن از هلاك شدن امم انبياى گذشته توسط عذاب الهى و به خاطر تكذيبشان به ميان آمده، همين مضمون مطرح شده است.
آيه سوره حج از آيه 42 آغاز مىشود كه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «اگر تو را تكذيب مىكنند قبل از تو قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين و اصحاب موسى پيامبرانشان را تكذيب نمودهاند و خدا آنان را هلاك نموده است» .
آنگاه در اين آيه 45 مىفرمايد: «چه بسيار سرزمينهايى كه آنان را هلاك كرديم در حالى كه اهل آن ظالم بودند» ، و سپس مطالبى در همين زمينه ادامه مىيابد. تا آيه 48 كه مىفرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ» .
تفسير و برداشتى كه از اين فراز خطبه درباره آيه به دست مىآيد با توجه به چند نكته است:
اول اينكه اين فراز به دنبال فراز قبلى درباره امتحان مردم براى تميز طيب از خبيث آمده است. دوم اينكه قبل از آوردن مضمون آيه به مسئله «تكذيب» اشاره شده است. سوم اينكه به عنوان تطبيق آيه پس از ذكر مضمون آيه، جمله «وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ» فرموده است.
با در نظر گرفتن نكات فوق، مطالب زير از اين فراز خطبه استفاده مىشود:
تكذيب على بن ابىطالب عليهالسلام به هر صورت كه باشد ظلم است، و منظور از تكذيب
نپذيرفتن ولايت و امامت اوست چنانكه حضرت پس از استشهاد به آيه مىفرمايد: «وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ» ، و شكى نيست كه ردّ اوامر او و مقابله با او نوعى نپذيرفتنِ اوست.
انواع تكذيب نسبت به ساحت مقدس على عليهالسلام ظلم به اوست و مصداق ظالمى است كه از سوى خداوند مستحق هلاك است چرا كه مىفرمايد: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش اهل آن را هلاك مىكند» ، و به دنبال آن كلمه «كَذلِكَ» را به عنوان ربط دو جمله به كار مىبرد و سپس مىفرمايد: «و اينگونه خدا اهل آبادىها را هلاك مىكند در حالى كه ظالماند» ، يعنى به دنبال اين تكذيب و نتيجه آن ظالم شدن است.
على بن ابىطالب عليهالسلام وعدهگاه خدا در اين امت است كه آنان را امتحان كند و ببيند آيا از تكذيب كنندگان و ظالميناند يا تصديق مىنمايند و عادلانه و با انصاف سخن مىگويند.
اين مطلب از جملهاى كه در خطبه بعد از آيه آمده به دست مىآيد كه مىفرمايد: «وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ» . كلمه «مَواعيد» جمع «ميعاد» به معناى وعدهگاه يا به معناى مصدرىِ وعده است.
در نسخه «د» عبارت چنين است: «وَ هُوَ مُواعَدٌ» و در نسخه «ب» : «وَ هُوَ الْمُواعَد» است، كه هر دو تعبير به اين معنى مىشود: «اوست كه وعده درباره او قرار داده شده است» .
اين كلام پس از ذكر آيه به اين معنى است كه وعده خداوند درباره هلاكت تكذيب كنندگان و ظالمان درباره على عليهالسلام است، و لذا تأكيد مىنمايد كه خداوند وعده خود را عملى خواهد ساخت.
آيه «فَلا تُطِع المُكَذِّبين»(1)= آيه «وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «فَلَمّا اَحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الحَواريّون نَحْنُ أَنْصارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصِيبُهُمْ ... »(3)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(4)= آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(5)= آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »(6)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن
آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 38 سوره اعراف است:
«قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النَّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» :
«گفت همراه امتهايى از جن و انس كه قبل از شما بودهاند داخل آتش شويد كه هر گروهى داخل آتش جهنم مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مىيابند آخرين آنها به اولينشان مىگويد پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده خداوند در پاسخ مىفرمايد براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمىدانيد» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
حضرت در جمله نهم وصف قرآنى دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را ادامه داده و لعن دشمنان ولايت در جهنم را بيان فرمود و با قرائت كامل آيه 38 سوره اعراف: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... » ادامه يافت، كه مفهوم آن لعنت دشمنان اهلبيت عليهمالسلام به يكديگر و مضاعف شدن عذاب آنان بود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النَّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» :
بدانيد دشمنان اهلبيت كسانى هستند كه خدا درباره آنان فرموده: «هر گروهى كه داخل آتش جهنم مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مىيابند آخرين آنها به اولينشان مىگويد پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده خداوند در پاسخ مىفرمايد براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمىدانيد» .
نيمى از وقت خطبه بلند غدير سپرى شده بود. پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در اين مرحله، يك فراز از دوستان على بن ابىطالب عليهالسلام و يك فراز از دشمنانش مىگويد، تا اين فراز كه صحنه روز قيامت را درباره دشمنان او بيان مىكند. آيهاى كه حضرت از اواسط آن در كلامش آورده از آيه 36 سوره اعراف آغاز مىشود و به آيه 41 ختم مىشود.(1)
«و الذين كذَّبوا بآياتنا و استكبروا عنها أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون. فمن أظلم ممن افترى على اللّه كذبا أو كذَّب بآياته أولئك ينالهم نصيبهم من الكتاب حتى إذا جاءتهم رسلنا يتوفَّونهم قالوا أين ما كنتم تدعون من دون اللّه قالوا ضلّوا عنّا و شهدوا على أنفسهم أنهم كانوا كافرين. قال ادخلوا فى أمم قد خلت من قبلكم من الجنّ و الانس كلما دخلت أمة لعنت أختها حتى إذا ادّاركوا فيها جميعا قالت اخراهم لأولاهم ربنا هؤلاء أضلّونا فآتهم عذابا ضعفا من النار قال لكل ضعف و لكن لا تعلمون. و قالت أولاهم لاخراهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بما كنتم تكسبون. إن الذين كذبوا بآياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم أبواب السماء و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سمِّ الخياط و كذلك نجزى المجرمين. لهم من جهنم مهاد و من فوقهم غواش و كذلك نجزى الظالمين» .
و طبق تفسيرى كه فرموده چنين بيان مىگردد: دشمنان على عليهالسلام كه آيات خدا را تكذيب نموده و نسبت به آنها سركشى كردند و خود را بالا گرفتند اهل آتشاند و در
1) . از آيه 36 تا 41 سوره اعراف متن آيات چنين است:
آن دائمى خواهند بود. چه كسى ظالمتر از دشمنان على عليهالسلام است كه به خدا افترا و دروغ بستند يا نشانههاى خدا را تكذيب كردند. آن هنگام كه مرگشان فرا رسد فرستادگان خدا از آنان مىپرسند: كجايند آنچه غير از خدا صدا مىزديد ؟ در پاسخ مىگويند: از نزد ما گم شدهاند، و سپس بر عليه خود شهادت مىدهند كه كافر بودهاند !
آنگاه به دشمنان على عليهالسلام گفته مىشود: شما هم نزد امتهاى قبلى كه در آتش هستند برويد كه آنچنان دچار نكبتاند كه يكديگر را لعنت مىكنند و گناه را بر عهده پيشينيانشان قرار مىدهند، ولى خداوند به دشمنان على عليهالسلام خواهد فرمود: عذاب پيروان سقيفه همانند بنيانگذاران آن است، كه به پيروان خود خواهند گفت: شما هم مانند ما تخفيفى از عذاب نداريد، پس مانند ما بچشيد و دسترنج خود را ببينيد.
دشمنان على عليهالسلام كه آيات خدا را تكذيب كرده و خود را بالا گرفتهاند درهاى رحمت آسمان برايشان باز نخواهد شد، و بهشت رفتنشان محال است، همان گونه كه اگر شترى بخواهد از سوراخ سوزنى عبور كند ! ! بلكه فرش و روانداز اعداء آل محمد عليهمالسلام در جهنم گسترانده شده است.
تا اينجا خلاصه شش آيه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تفسير فرمود و معلوم گرديد خداوند چگونه آينده اينان را ترسيم نموده است. اكنون معناى كلمات مبارك معصومين عليهمالسلام را درباره دشمنانشان درك مىكنيم آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
يا على، اگر بندهاى هزار سال خدا را عبادت كند، خدا از او قبول نمىكند جز با ولايت تو و امامان از فرزندانت، و ولايت تو پذيرفته نمىشود جز با برائت از دشمنانت و دشمنان امامان از فرزندانت.(1)
و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: بر عهده آن دو است گناه امت محمد صلىاللهعليهوآله؛ تا روز قيامت هر خونى كه به ناحق ريخته شود و هر مالى كه به حرام خورده شود و هر
1) . كنز الفوائد: ص 185.
ناموسى كه به حرام تصرف شود و هر حكمى كه به ظلم داده شود، بر عهده آن دو است بدون آنكه از گناه انجام دهنده آن چيزى كم شود.(1)
آيه «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها ... »(2)= آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ . أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ»(3)= آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ . اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ»(4)= آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ ... »
آيه «قُلْ آمَنَّا بِاللّه وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ... »(5)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ ... »(6)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم
در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 54 سوره نور و آيه 18 سوره عنكبوت است:
«قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» :
«بگو خدا و رسول را اطاعت نماييد اگر روى گرداندند بر اوست آنچه مكلف شده و بر شماست آنچه بر آن تكليف شدهايد و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مىشويد و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
«وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1):
«اگر تكذيب كنند امتهايى قبل از شما تكذيب شدهاند و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
اين آيات از پنج بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در پايان بخش چهارم خطبه غدير بار ديگر احساسى سرشار از رضايت از دو لب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده شد و آن حضرت با آوردن آيه 54 سوره نور در ضمن كلام خود اطمينان از ابلاغ فرمان الهى را يادآور شد و فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّه وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ:
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را به شما رساندم، و بر عهده رسول جز بلاغ مبين نيست.
1) . عنكبوت / 18.
خطبه غدير مراحل اصلى را پشت سر گذاشته و خاطر پيامبر صلىاللهعليهوآله آسوده گشته كه با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود رسالتى كه از سوى پروردگار با امر «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بر عهده او قرار داده شده بود، به انجام رسانده است.
در چنين مقطعى، پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام مىكند كه من وظيفه الهى خود را انجام دادم و بيش از اين از من خواسته نشده است، چرا كه بر عهده رسول جز تبليغ روشنگرانه چيزى نيست. حضرت اين اعلام را با اقتباس بخشى از آيه در كلام خود بيان فرمود كه «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» ، و تصريح به قرآن بودن آن نفرمود.
از نظر موقعيت قرآنى مضمون اين جمله در چندين آيه وجود دارد، ولى عين جمله ذكر شده در خطبه در انتهاى دو آيه از قرآن ديده مىشود، و يكى را به طور معين براى اين مورد نمىتوان تعيين كرد.
يكى در سوره نور است كه آغاز آن امر به اطاعت خدا و رسول و نهى از سرپيچى و رويگردانى از اوامر ايشان است و اين مطيع بودن را رمز هدايت مىداند، و در پايان اين اطاعت را بلاغ مبين تلقى مىكند كه رسولان در پيشگاه الهى انجام وظيفه مىكنند.
ديگرى در سوره عنكبوت است كه آغاز آيه مربوط به تكذيب رسولان الهى است و اينكه نپذيرفتن سخنان انبيا تازگى ندارد و در همه امم گذشته وجود داشته است، و اين بدان مبنا استوار است كه پيامبران وظيفه رساندن حكم خدا را انجام مىدهند، خواه مردم بپذيرند و خواه انكار نمايند.
اكنون بايد ببينيم آنچه تبليغ آن در غدير بر عهده خاتم انبيا حضرت محمد صلىاللهعليهوآله گذارده شده بود، چه بود و چه زمانى حضرت به تبليغ آن دستور داده شد و حضرت
چگونه آن را ابلاغ فرمود كه در اين مقطع پايان مأموريت خود را با جمله «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ» اعلام مىفرمايد.
دستور ابلاغ ولايت از مدينه به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شد و سپس در مكه پس از اعمال حج به طور خاص مورد تأكيد قرار گرفت؛ و لذا حضرت در همانجا دستور حضور مردم در غدير را صادر فرمود.(1)
در بين راه مكه تا غدير سه مرتبه تأكيد بر ابلاغ اين پيام الهى امر را مؤكدتر نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز خطبه مىفرمايد: آنچه بر من وحى شده ادا مىنمايم براى آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذاب پروردگار بر من نازل شود، چرا كه خداوند به من اعلام فرموده اگر آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام.
در فراز ديگر مىفرمايد: خداوند به من وحى فرموده: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ابلاغ كن آنچه از سوى پروردگارت» درباره على عليهالسلام «بر تو نازل شده» ؛ يعنى خلافت على بن ابىطالب «و اگر انجام ندهى رسالت او را ابلاغ نكردهاى» .(2)و پس از يادآورى خطر منافقين مىفرمايد: و با همه اينها خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نمايم.
محتواى كامل پيامى كه با اين مقدمات ابلاغ شده از كلامى معلوم مىشود كه حضرت در اواخر خطبه به عنوان اقرار از مردم مىخواهد كه آن را تكرار كنند و به ابلاغ حضرت شهادت دهند. آنجا كه مىفرمايد: همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و مطيعيم و سر تسليم فرود مىآوريم در برابر آنچه از پروردگارمان و پروردگارت رساندى و ابلاغ نمودى درباره اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند. اين جمله حضرت را مىتوان در امامت دوازده امام عليهمالسلام خلاصه نمود.
در پايان بخش سوم خطبه مىفرمايد: بدانيد كه من ابلاغ نمودم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من واضح نمودم، و در پايان بخش چهارم مىفرمايد: خدايا تو را شاهد مىگيرم كه ابلاغ نمودم، و در نسخهاى مىفرمايد: خدايا تو را شاهد مىگيرم و تو در گواه بودن كافى هستى كه من ابلاغ نمودم.
سپس در پايان بخش پنجم مىفرمايد: اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم (كه اشاره به فقرات قبل است، و آنگاه مىفرمايد:) رسالت خود را ابلاغ نمودم (كه همان ولايت دوازده امام عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و مُهر پايانى كه بر اين تبليغ بزرگ مىزند: ) «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» است. و بعد از اين مورد در اواسط بخش ششم نيز مىفرمايد: من رساندم آنچه مأمور به تبليغش بودم.
يا رسول اللّه، بلاغى از اين مبينتر نمىشود. تو در غدير سخنى باقى نگذاشتى و عذرى براى احدى بر جاى نماند.
خدايا، تو را سپاسگزاريم كه چنين مُبلّغ با عظمتى را براى تبليغ پيام امامت و ولايتِ امامان در غدير برگزيدى كه با لسان فصيحش و در سايه ضمانت حفظ تو، بدون هيچ ترس و واهمهاى، در كاملترين شكل و با تبيين يك ساعته آن از فراز منبر غدير، بلاغ مبين را در زيباترين صورتى كه ممكن بود به انجام رساند.
پروردگارا، به ما توفيق ده تا با نگاهى عميقتر روشنگرىهاى خطبه غدير را مطالعه كنيم، و آن را در سفره اعتقادمان بچينيم.
آيه «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ»(1)
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند
1) . اسراء / 96. سخنرانى استثنائى غدير: ص 233 - 242. واقعه قرآنى غدير: ص 106.
اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
حضرت در فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و متن آن را به مردم آموخت، و در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ «وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ» :
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفسهايمان دگرگونى نبيند. ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم، و خدا را بر آن شاهد مىگيريم، «و خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .
آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ ... »(1)
212.
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياستهاى شيطانىِ
1) . اعراف / 188. غدير در قرآن: ج 2 ص 175 - 180. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 -
سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مىشود، كه به صورت تفسيرگونهاى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
اين موارد 6 آيه است كه يكى از اين آيات آيه 188 سوره اعراف است:
«قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ السُّوءُ، إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» :
«بگو براى خود مالك منفعت و ضررى نيستم مگر آنچه خدا بخواهد و اگر غيب مىدانستم خير بسيارى انجام مىدادم و بدى به من نمىرسيد من نيستم جز ترساننده و بشارت دهنده براى قومى كه ايمان مىآورند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. در شروع و به عنوان ابتدا با اشاره به آيه 188 سوره اعراف فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى اَنَا النَّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ:
اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترسانندهام و على بشارت دهنده است.
در مرحلهاى قبل از بيان جلوههاى حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، جملات خطابه غدير خصائصى از نبوت محمدى و امامت علوى را مطرح مىكند كه به اعلى درجه در خاتم امامت به ظهور خواهد پيوست. از جمله مسئله انذار و بشارت است كه حضرت با اقتباس از قرآن اين دو كلمه را به همان ترتيب قرآنى در كلام خود تركيب فرموده است.
دو كلمه «نذير» و «بشير» در قرآن در پنج مورد به كار رفته و چهار مورد با كلمه «منذر» و «مبشِّر» است. در همه موارد اين دو صفت براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شده و در آيه 4
سوره «فصلت» توصيفى براى قرآن است. آيهاى كه براى عنوان اين قسمت انتخاب شد از نظر جملهبندى نزديكترين آيه به جمله استفاده شده در خطابه غدير است.
به طور كلى در همه مواردِ اين عبارات در قرآن، تأكيد بر اين است كه فرستادگان خدا پيامآور ترس از عذاب و بشارت به بهشت جاودانند، و وظيفه آنان آگاه نمودن مردم به اين دو مهم حياتى است كه دانستن آن به قيمت دنيا و آخرتش تمام مىشود.
آنچه در تفسير قرآنى غدير چشمگير است تقسيم اين دو مأموريت الهى بين پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام است، در حالى كه در قرآن هر دو منصب به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت داده شده است.
مطالعه كيفيت تبليغ آن حضرت در طول 23 سال به وضوح نشان مىدهد كه شيوه انذار و بشارت همواره به صورتى مركب در برنامه حضرت حضور داشته و اين مهم چه در تلاوت آيات قرآن بر مردم و چه در فرمايشات خود آن حضرت مشهود است. بنا بر اين، دقتى افزون لازم است كه سرّ تفكيك اين دو منصب در خطبه غدير را روشن سازد.
براى به دست آوردن اين سرّ بزرگ لازم است دو جهتِ جداگانه بررسى شود:
يكى اينكه با اين صراحت قرآن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بشير و هم نذير است، چگونه مىتوان عبارت خطبه غدير را كه مىگويد: «بشير على بن ابىطالب عليهالسلام است» با آن منطبق ساخت.
ديگر اينكه با مطالعه كيفيت تبليغى على عليهالسلام در بشارت و انذار، چگونه مىتوانيم اين تفكيك را به اثبات برسانيم.
در پاسخ به سؤال اول اين نكته درخور توجه است كه وقتى پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله درباره مقام خود از يك سو و در بيان آياتى كه خود از طرف پروردگار آورده از سوى
ديگر سخن مىگويد و چنين خطابهاى را در برابر آن جمعيت عظيم و براى ابديتِ بشر ادا مىكند، واضح است كه توجه به اين دو گونگى بين كلام خود و آيه قرآن دارد و در گفتن آن تعمّد دارد، و دقيقا اهرم سخن را بر همان چيزى كه براى ما سؤالانگيز شده قرار مىدهد تا ما را متوجه مطلبى مهم كند.
نكته ديگرى كه در پاسخ به سؤال اول نبايد فراموش شود وقايع ناگوار و شكنندهاى است كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاده و على عليهالسلام را خانه نشين كرده و ما را به دنبال بشير بودن على عليهالسلام به جستجو وا مىدارد.
آنچه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به وقوع پيوست، انحراف از برنامه حساب شده الهى بود كه بر پايه «امامت ادامه نبوت» استوار بود. خطى كه آغاز آن نبوت حضرت آدم عليهالسلام بود، و با استمرار شش هزار ساله بين انبياء و اوصيائشان عليهمالسلام به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و اوصيائش عليهمالسلام رسيده بود، و ختم آن آخرين روز دنيا با حضور حضرت مهدى عليهالسلام بايد مىبود.
چنين دريافتى از مسئله نبوت و امامت تحت عنوان «رسالت» قابل جمع است و معناى آن ابلاغ دستورات الهى به مردم است كه به اقتضاءات مختلف گاهى بر عهده نبى و گاهى بر عهده وصى است؛ و اينجاست كه «امام» بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله «بشير» است همچون خود او، آن هم بشارتى عظيم به سعادتى ابدى.
سقيفه نظام الهى بشريت را به ناكجاآباد كشاند تا آنجا كه خود هم در تحليل آن متحير ماند. او خلافت را سلطنت دانست، جمع اموال مردم براى خود دانست، در جا زدن مردم در جهل و بازگشت به جاهليت دانست، مخالفت صريح با قول و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله دانست، اهانت و جسارت علنى به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله و يادگارانش دانست، زير پاگذاشتن نصّ قرآن دانست.
پيداست در چنين فرهنگى پرونده ابلاغ دستورات الهى با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بسته مىشود و مردم از داشتن هرگونه نذير و بشيرى قطع اميد مىكنند و در واقع راه خدا را
در بنبست مىبينند.
غدير اما برنامه اصيل الهى براى مردم جهان است. در اين فرهنگ تبليغ و مبلّغ الهى هميشه و به گونههايى كه خدا بخواهد حاضر است. گاهى منذر است و گاهى مُبشّر ! او مأمور خداست كه افتخارش به رساندن امر الهى است؛ او سلطان مستبدّ متكبر نيست كه همچون سقيفه سخن باطل خويش را تا آنجا كه قدرت دارد پيش ببرد حتى اگر آتش بپا كند كه اهل خانه وحى بسوزند ! !
او مسئول اموال مردم است كه عدالت الهى را بر آن جارى كند؛ و آن قدر در اموال مردم بىمحابا عمل نمىكند كه همچون سقيفه ديوان عطايا درست كند و بيتالمال مسلمين را بين مردم طبقهبندى كند و به همه يكسان ندهد !(1)
او به اموال مردم احترام مىگذارد و آن دست درازى را ندارد كه همچون سقيفه دست بر فدك بيندازد و در يك چشم بر هم زدن نمايندگان حضرت زهرا عليهاالسلام را از آن بيرون كند و آن باغهاى سبز را با خون بيالايد !(2)
او شكمى به گشادى اموال همه مردم ندارد كه همچون عثمان و معاويه هر روز قطعهاى از اموال مردم را مصادره كند و به تصرف خود در آورد و به خويشان و دوستان خود ببخشد.(3)
او معدن علم است و در جستجوى كسانى است كه آن علوم را از او دريافت كنند و از جهل مردم رنج مىبرد، نه مانند سقيفه كه نشر و تدوين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و تفسير و تبيين قرآن را رسما ممنوع كنند و فقط قرائت قرآن را مجاز بدانند، و طالبين معارف قرآنى را زندانى و تبعيد كنند.(4)
او كسى نيست كه چون سردمداران سقيفه سير قهقرايى مردم جزء برنامهاش باشد و از اين مسير جاهليت لذت ببرد.
او خود را نايب پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند و حلال و حرام محمد را تا روز قيامت مستدام مىشمارد، و آن قدر ضد خدا و رسولش نيست كه همچون دومى علنا حلال آنان را حرام، و حرام آنان را حلال نمايد و بدعتهاى متعدد در دين بگذارد.
بنا بر اين، اگر وصايت و خلافت آن باشد كه در غدير اعلام شد، امام با نبى در مأموريت الهى فرقى ندارند و هر دو نذير و بشيرند و هر دو يك راه را به مردم نشان مىدهند و يك دين الهى را به مردم معرفى مىكنند.
اين سخن آنگاه جا افتادهتر مىشود كه على عليهالسلام را «نفس» پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانيم كه روايات متعددى به ضميمه آيه «انفسنا» در قرآن مؤيد اين مطلب است. اينجاست كه نذير و بشير بودن در محمد و على صلوات اللّه عليهما يكسان است و اعجاب برانگيز، و جاى هيچ سؤالى نمىماند.
پاسخ به سؤال دوم كه على عليهالسلام چگونه به عنوان بشير معرفى شده در حالى كه به نظر مىرسد «نذير» بودن نيز درباره آن حضرت مصداق دارد ؟ در اين باره مىتوان مسايلى شبيه آنچه در آيه «منذر و هادى» گفته شد مطرح كرد.
اين استنباط بعيد نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله روزگار سخت ترساندن مردم را به سر آورد و - اگر سقيفه نبود - پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز روزهاى بشارت مردم به خير دنيا و آخرت در سايه زحمات 23 ساله آن حضرت بود.
سلمان فارسى در روزهاى غصب خلافت خطابهاى براى مردم ايراد كرد و گفت: قسم به آنكه جان سلمان به دست اوست، اگر خلافت را به على عليهالسلام مىسپرديد از بالاى سرتان و از زير پايتان نعمتهاى الهى را مىخورديد، و حتى اگر پرندگان را از آسمان صدا مىزديد پاسخ شما را مىدادند و اگر ماهيان را از درياها فرا مىخوانديد به سوى شما مىآمدند. هيچ ولىّ خدايى فقير نمىشد و هيچ سهمى از فرايض الهى به بيراهه نمىرفت و در حكم خدا حتى دو نفر اختلاف نمىكردند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 80 .
اين بود روزهاى سراسر بشارت و شادى و سرور كه سقيفه آن را به وحشت و غم و اندوه مبدل ساخت، و نگذاشت «بشيرِ» اسلام على بن ابىطالب عليهالسلام هر روز با خبرهايى شيرين روح مسلمين را طراوتى ديگر بخشد و نعمتهاى مادى و معنوى الهى را بشارت عملىِ مردم قرار دهد.
آرى على عليهالسلام بار ديگر نذير بودن را آغاز كرده بود تا مردمِ بازگشته به جاهليت را حركتى دهد و پيش ببرد تا لايق بشارت شوند، امّا حضور سقيفه در هميشه تاريخ نگذاشت خليفه حقيقى پيامبر صلىاللهعليهوآله با انذار و بشارت خويش مسير تخريب شده را مانند اول باز سازى نمايد، مگر عده كمى كه با انذارها ساخته شدند و بشارتهاى حضرت را هدف زندگى خود قرار دادند.
آيه «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ ... »(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند. آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مىزايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» .
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بىنياز است. زاييده نشده و نمىزايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «قُل يا اَهلَ الكِتابِ تَعالَوا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا ... فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ»(1)= آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ»(2)= آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ ... »
آيه «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... »(3)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ ... »(4)
يكى از مواردى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ كافران است:
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» :
«چگونه خداوند هدايت مىكند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و دليلهاى محكم براى آنان آمد و خدا قوم ظالم را هدايت نمىكند. آنان اند كسانى كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان است» .
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند ؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند ؟ چه كسانى بدعتها را به
جاى سنتها قرار دادند ؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
آيه «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... »(1)
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آنكه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
در جمله دوم مستقيما آيه 22 سوره مجادله را در وصف آنان قرائت كرد كه مىفرمايد: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الاْخَرِ ... » و مفهوم آن چنين بود كه دوستى خدا با دوستى دشمنان خدا جمع نمىشود.
حضرت با اين آيه شرط برائت از دشمنان را براى قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگترى را به اولياى اهلبيت عليهمالسلام عطا فرمود:
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الايمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ، خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» :
1) . مجادله / 22. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212. واقعه قرآنى غدير: ص 99.
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ... » : «نمىيابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مىكند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خداوند هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
آيه «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1)= آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(2)= آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
آيه «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(3)= آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(4)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان
فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند؛ آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مىزايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» حضرت فرمود:
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بىنياز است. زاييده نشده و نمىزايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الظَّالِمِينَ»(1)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ»(2)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند، و حيات و مرگ و فقر و غنا، و خنده و گريه، و منع و عطا همه در يدِ قدرت اوست، و اين عبارات را با اشاره به آيه اول سوره مُلك به پايان برد كه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ» :
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ. اِلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ، يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، وَ يُدْنى وَ يُقْصى، وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى، «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ» :
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بىنياز است. زاييده نشده و نمىزايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت.
مىخواهد پس به انجام مىرساند، و اراده مىكند پس مقدّر مىنمايد، و مىداند پس به شماره مىآورد. مىميراند و زنده مىكند، فقير مىكند و غنى مىنمايد، مىخنداند و مىگرياند، نزديك مىكند و دور مىنمايد، منع مىكند و عطا مىنمايد. «پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست» . خير به دست اوست، «و او بر هر چيزى قادر است» .
آيه «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ ... »(1)= آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ... »
آيه «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»(2)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّا وَ لا نَصْرانِيّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(3)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ ... »(4)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 179 سوره آل عمران است:
«ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» :
«خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مىكند پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت و جدايى خبيث و طيب به وسيله امتحان الهى را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مىدهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، آيه 179 سوره آل عمران «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين كرده به عنوان هشدار فرمود: خداى عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطبه غدير كه از اعلان ولايت فارغ شد، به عنوان مقدمهاى براى شناخت و معرفى دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام، مسئله امتحان الهى و هدف از آن را درباره غدير مطرح فرمود تا مردم خود را در معرض چنين امتحانى بدانند.
آن حضرت اين مهم را با اقتباس از نيمه اول آيه 179 سوره آل عمران مطرح مىفرمايد و آن را در كلام خود تضمين مىنمايد. اين آيه در قرآن با عبارت «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ» آمده، و در خطبه «لِيَذَرَكُمْ» آمده تا جنبه خطاب حفظ شود.
آيه مزبور در قرآن، در سياق آياتى درباره امتحان الهى است كه از آيه 176 آغاز مىشود و تا آيه 180 ادامه مىيابد، و در اين چند آيه ثقل مطلب در همين آيه 179 است كه در آن سه فراز مهم به ميان آمده است: رها نكردن مؤمنين به حال خود، لزوم جداسازى نيك و بد، و اطلاع ندادن از سرانجام امتحان.
آنچه مىتواند تفسير عميقى از اين آيه را با توجه به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به ما ارائه دهد اين است كه آن حضرت پس از بيانات مفصل درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام اين آيه را به ميان مىآورد و لذا از مفاهيم آيه در رابطه با ولايت سه نكته مهم براى ما روشن مىشود:
نكته اول: لزوم آزمايش درباره ولايت
از عبارت «عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» استفاده مىشود كه خدا مردم را به همين ظواهرى كه از خود بروز دادهاند رها نمىكند و بايد باطنها و ضماير آشكار گردد؛ و اين از طرف
خداوند قطعى است و گذشت درباره آن معنى ندارد. چه قبل از غدير و چه در برنامه غدير و چه بعد از آن بسيارى بودند كه با چرب زبانى حتى خود را از ديگران جلو مىانداختند و اظهار سرور از اين مقام اهلبيت عليهمالسلام مىنمودند، ولى در روزهاى امتحان جلوه ديگر خود را خيلى زود نشان دادند.
آيا جاى تعجب نيست كه تاريخ نشان دهد اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند، همانهايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليهالسلام ايستادند.(1)
جالبتر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان آورد كه گويا از همه خوشحالتر است: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابىطالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: افتخار برايت باد، گوارايت باد، اى پسر ابىطالب ! خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدهاى ! !(2)
در غدير صد و بيست هزار نفر با پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت كردند كه قبل از آن هم بارها به ولايت على عليهالسلام اقرار كرده بودند. اينان در غدير نزد پيام آور ولايت با صداى بلند اقرار كردند كه ما با قلب و جان و زبان و دست با تو بيعت مىكنيم، و قول دادند كه اين پيمان را نشكنند و تغييرى در آن ندهند و پيام آن را به نسلهاى آينده برسانند.
آيا چنين ميثاق بلند بالايى نياز به امتحان ندارد ؟
آيا اين هفت وعدهاى كه مردم به پيامبر عزيز و دلسوز خود دادند نبايد در بوته آزمايش قرار گيرد ؟
آيا نبايد معلوم شود كسى كه دهان خود را از چنين مضمون والايى پر مىكند صادق است يا نه ؟
آيا نبايد معلوم مىشد اين قلبها با كينهاى عميق فاطمه عليهاالسلام را بين در و ديوار قرار خواهند داد ؟
آيا نبايد روشن مىشد كه اين جانها از احراق بيت ولايت لذت مىبرند ؟
آيا نبايد همه بفهمند كه اين زبانها براى غصب خلافت به خاتم نبوت دروغ مىبندند و با ناسزا به على بن ابىطالب عليهالسلام جان تازهاى مىگيرند ؟
آيا نبايد اهل عالم خبر شوند كه اين دستان بيعت كننده جلوه ياس عصمت را با سيلى خونرنگ مىكنند، و همين دستها طناب بر گردن صاحب غدير انداخته او را براى بيعت با ابوبكر مىكشند ؟
با مرورى بر نمونههاى فوق معناى آيه قرآن در خطابه غدير به خوبى در روحمان جا باز مىكند كه «انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» ! ! ؟ و ما از عمق جان خدا را مىخوانيم كه:
اى ربّ عدل حكيم، ميليونها بار از تو سپاسگزاريم كه با امتحانهاى كمرشكن خود پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، حقايق عظيمى را به ما نماياندى و اسرارى از تاريخ حيات آن حضرت و فرمايشات او را به ما فهماندى، و با اين آزمايش بزرگ ما را در برابر انحرافات و ضلالتها چون فولاد آبديده نمودى؛ به گونهاى كه هر توطئه و ضلالتى را شعبهاى از سقيفه مىدانيم، و ادامه دهندگانِ راهِ صحيفه را از همين رهگذر مىشناسيم.
نكته دوم: معناى خبيث و طيب
جمله «حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» كه مقصد نهايى معرفى شده به معناى ظهور عميقترين زواياى وجودى هر كس از نظر ايمان و كفر است و از جهاتى مرتبط با جهات روحانى و جسمانى انسان است.
درباره «خبيث» و «طيّب» اين نكته قابل توجه است كه اگر ما «طيّب» را به معناى خوبِ خالص بگيريم كه هيچ غل و غش و فساد و پستى در آن راه ندارد و خير محض از آن مىجوشد، در اين صورت آنچه درجهاى از خالص بودن كمتر باشد به همان درجه «خبيث» خواهد بود. در مقابل اگر «خبيث» را بدِ خالص بدانيم كه تماما غل و غش و فساد است و شر محض از آن مىجوشد، در اين صورت آنچه از ناخالصى فاصله بگيرد به همان درجه «طيب» خواهد بود.
در قرآن و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله دو عنوان خبيث و طيب به كار رفته، و از اين كيفيت مىتوان استفاده كرد كه يك انسان هميشه تحت يكى از اين دو عنوان قابل معرفى است، اگر چه هميشه مقدارى خُبث و طيب در وجود او مخلوط خواهد بود، و به صورت خالص بروز نخواهد كرد. آنچه در آيات و احاديث به عنوان «شقىّ» و «سعيد» نيز مطرح شده بىارتباط با اين عنوان نيست و به خبث و طيب باز مىگردد.
نكته سوم: منشأ طهارت و خباثت
از مجموعه بالا مىتوان نتيجه گرفت كه «خبيث» و «طيب» مربوط به ذاتيات و اصالتهاى فرد است كه از روز «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آغاز مىشود، و به پاكى و ناپاكى نسلهاى بعد مىرسد و از آنجا به طهارت مولد منتهى مىشود و انسانى با ذات طيب يا خبيث قدم در اين جهان مىگذارد. امورى كه اين انسان در دوران عمر خود با آنها برخورد مىكند و عكس العملهايى كه از خود نشان مىدهد از آن خميره برمىخيزد و نشأت مىگيرد.
در اين عكس العملهاى انسان مسايل بسيارى هست كه ارزش مهمى ندارد و خداوند هم اصرارى در بروز آنها ندارد، ولى امر ولايت همان است كه خداوند تا عمقِ درون هر كس را درباره آن ظاهر نكند او را رها نمىكند و اين همان معنى است كه مىفرمايد: «لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ ... » .
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين آزمايش الهى را چنين ترسيم مىفرمايد: انَّ امْرَنا اهْلَالْبَيْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لا يَعْرِفُهُ وَ لا يُقِرُّ بِهِ الاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ اوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اوْ مُؤْمِنٌ نَجيبٌ
امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ؛ يعنى: امر ولايت ما اهلبيت سخت و پيچيده است كه آن را نمىشناسد و بدان اقرار نمىكند مگر ملائكه مقرب يا پيامبر مرسل يا مؤمن نجيبى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد.(1)
مىبينيم عدهاى حتى قادر به درك و معرفت مقام ولايت نيستند تا نوبت به اقرار آن برسد، چرا كه در مرحله اقرار صفى بزرگ از ملائكه و پيامبران و مؤمنين در انتظار اين امتحان بزرگ الهى ايستادهاند. اينها همه حاكى از عمق اين آزمايش و پيچيده بودن آن است كه حضور در آن نياز به پشتوانهاى قوى دارد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در فرازى ديگر از سخنان دُرَربارش نتيجه شيرين اين آزمايش الهى را چنين بيان مىنمايد:
ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنِ امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ الاّ وَ يَجِدُ حُبَّنا اهْلَالْبَيْتِ عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُحِبُّنا، وَ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنْ سَخِطَ اللّه عَلَيْهِ الاّ وَ يَجِدُ بُغْضَنا عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُبْغِضُنا:
هيچ بندهاى از بندگان خدا نيست كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد مگر آنكه محبت ما اهلبيت را در قلب خويش مىيابد و در نتيجه ما را دوست دارد، و هيچ بندهاى از بندگان خدا نيست كه خدا بر او غضب كرده باشد و از او ناراضى باشد مگر آنكه بغض و عداوت ما را در قلب خويش مىيابد، و در نتيجه ما را دشمن مىدارد.(2)
جا دارد در اينجا دو منشأ اصيل طيب و خبيث بودن را در سايه كلام معصومين عليهمالسلام با ظرافت بيشترى مطرح كنيم: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در عالم ذرّ، طيب ولادت و شرك شيطان در انعقاد نطفه، كه شامل شش بحث خواهد بود.
بحث اول: ولايت در عالم ذرّ و روز الَسْت
به تصريح قرآن خداوند از همه بنىآدم پيمان گرفته است، كه از آن روز ميثاق به «عالم ذرّ» و «روز الَسْت» تعبير مىكنيم: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ ... » .(1)نگاهى به جزئيات اين ميثاق پرده از اصالتها و ذاتيات خميره انسانها بر مىدارد كه طيب و خبيث نتيجه آن است.
از آنجا كه ولايت امامان عليهمالسلام به معناى صاحب اختيارى مطلق ايشان بر مردم است و اين ولايت همانند ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و در غدير ولايت به همين مطابقت مطرح شده، در نهايت ولايت پيامبر و ائمه عليهمالسلام در سايه ولايت و صاحب اختيارى خداوند بر خلقش به يك معناى واحد باز مىگردد كه اطاعت مطلق از امر و نهى اوست.
لذا سر باز زدن از دستور امامان معصوم عليهمالسلام فرقى با سرپيچى از اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارد و اطاعت نكردن از مقام نبوت و امامت هيچ فرقى با سرپيچى از فرمان الهى ندارد.
بنا بر اين، منكرين ولايت دوازده امام عليهمالسلام منكر ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله و در مرتبه بالاتر منكر ولايت و صاحب اختيارى خداوند هستند. اين انكار در آغاز خلقت در سايه امتحانى بزرگ بروز كرده و امام صادق عليهالسلام در حديثى ماجراى آن را مفصلاً فرموده كه ملخص آن چنين است:
خداوند در آغاز خلقت (عالم ذر) مردم را امتحان نمود و اصحاب يمين و شِمال (راست و چپ) را معرفى كرد. آن امتحان بدين صورت بود كه آتش بزرگى شعلهور ساخت و به اصحاب شِمال دستور داد وارد آن شوند و وعده داد كه آن را بر ايشان سرد و سلامت نمايد.
آنان سر باز زدند و اظهار كردند كه ما از آتش فرار مىكنيم و تو ما را به دخول آن امر مىكنى ؟ اگر به اصحاب يمين هم چنين فرمانى دهى عمل نمىكنند ! !
1) . اعراف / 172.
آنگاه به اصحاب يمين دستور داد داخل آتش شوند. همگى هجوم آوردند و داخل آن شدند و خدا آتش را بر ايشان سرد و سلامت قرار داد.
آنگاه از همه پرسيد: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ، آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اصحاب يمين با اختيار و ميل خويش گفتند: آرى، و اصحاب شِمال با كراهت گفتند: آرى، ولى خداوند پيمان همه را گرفت.(1)
بنا بر اين، مىبينيم كه در آن روز هم از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى خداوند و اطاعت مطلق از فرامين پروردگار برتافتند و سرباز زدند. با به خاطر سپردن كيفيت «بَلى» گفتن اصحاب يمين و شِمال، به استقبال حديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرويم كه جزئيات ديگرى از اين ماجرا را بيان مىكند، آنجا كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
انْتَ الَّذِى احْتَجَّ اللّه بِهِ فِى ابْتِداءِ الْخَلْقِ حَيْثُ اقامَهُمْ فَقالَ: الَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ مُحَمَّدٌ رَسُولى ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ عَلِىٌّ اميرُالْمُؤْمِنينَ ؟ فَقالَ الْخَلْقُ جَميعا: لا ! اسْتِكْبارا وَ عُتُوّا عَنْ وِلايَتِكَ الاّ نَفَرٌ قَليلٌ، وَ هُمْ اقَلُّ الْقَليلِ، وَ هُمْ اصْحابُ الْيَمينِ:
تو آن كسى هستى كه خداوند در ابتداى خلقت به وسيله او بر مردم اتمام حجت كرد، آنگاه ايشان را در پيشگاه خويش قرار داد و فرمود: آيا پروردگار شما نيستم ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا محمد پيامبر من نيست ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟ همگى گفتند: نه ! از روى تكبر و سرپيچى از ولايت تو، مگر عده كمى كه بسيار كم بودند و آنان اصحاب يميناند.(2)
در اين جلوه از عالم ذرّ مىبينيم همانان كه در حديث اول از اجابت فرمان پروردگار سر باز زدند، اينك كه همان گوينده «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آنان سه اقرار
مىخواهد: توحيد و نبوت و امامت، در مورد سوم در مقابل او قد علم مىكنند و پاسخ منفى مىدهند، و عجيب اينكه عدهشان هم بسيار بلكه اكثريت است !
همان گونه كه در اين جهان جلوه كرده و بلى گويان به على بن ابىطالب عليهالسلام هميشه در اقليت بودهاند، و منكرين خلافت بلا فصل او و يازده امام عليهمالسلام با نشان توحيد و نبوت از پذيرفتن مقام آنان سرباز زدهاند.
آثار عالم ذر در دنيا ظهور مىيابد و صاحب ولايت آن را تشخيص مىدهد چنانكه ابليس روزى با اميرالمؤمنين عليهالسلام رو به رو شد و اين نكته را درباره روز ميثاق براى حضرت بازگو كرد و گفت: آنگاه كه خداوند آدم را خلق كرد و نسل او را مانند ذراتى از صلبش بيرون آورد و از آنان پيمان گرفت: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ؟ گفتند: آرى. خداوند آنان را بر خودشان شاهد گرفت و ميثاق محمد و تو را - يا على - گرفت و همه را به تو شناساند و روح همه را به تو معرفى كرد.
لذا هيچ كس به تو اظهار نمىكند كه دوستت دارد مگر آنكه تو او را مىشناسى، و هيچ كس به تو اظهار نمىكند كه تو را مبغوض مىدارد مگر آنكه او را مىشناسى.(1)
دنباله اين مسير بسيار روشن است كه عالم ذر را به بهشت و جهنم وصل مىنمايد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند از شيعيان ما پيمان گرفت همان گونه كه از بنى آدم پيمان گرفت، آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» .(2)پس هر كس به ميثاق خود وفا كند خداوند نيز با بهشت به او وفا مىكند، و هر كس ما را مبغوض بدارد و حق ما را ادا نكند در آتش هميشگى و دائمى خواهد بود.(3)
بحث دوم: ارتباط ولايت با طيب ولادت
از عوامل ريشهاى در طيب بودن و خباثت، كيفيت انعقاد نطفه انسان است. ارتباط مستقيم اين مسئله با پذيرفتن ولايت اهلبيت عليهمالسلام از مسلمات است و احاديث بسيارى درباره آن وارد شده و عملاً نيز به اثبات رسيده است. در احاديثى «طيب الولادة» آغاز نعمتها شمرده شده كه بايد به خاطر آن شكر خاصى از درگاه ايزدى نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: مَنْ احَبَّنا اهْلَالْبَيْتِ فَلْيَحْمِدِ اللّه عَلى اوَّلِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما اوَّلُ النِّعَمِ ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ؛ لايُحِبُّنا الاّ مَنْ طابَتْ وِلادَتُهُ: هر كس ما اهلبيت را دوست دارد خدا را بر اولينِ نعمتها سپاس گويد. پرسيدند: اولين نعمتها چيست ؟ فرمود: پاكىِ ولادت. سپس فرمود: ما را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاك باشد.(1)
شكى نيست كه منظور از «طيب الولادة» حلال زادگى است كه نقطه مقابل آن حرام زادگى و از زنا متولد شدن و يا در ايام حيض باردار شدن مادر است. چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: لا يُحِبُّنا وَلَدُ زِنا اوْ مَنْ حَمَلَتْ بِهِ امُّهُ فى حَيْضِها: دوست نمىدارد ما را ولدالزنا يا كسى كه مادرش در ايام حيض به او حامله شده باشد.(2)
در احاديث بعدى اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ارتباط طهارت نسل با پذيرش ولايت نكته ظريفى فرموده است: اگر امور به دست مردم بود (و همين انتخاب ظاهرى بود) احدى را بر ما مقدم نمىداشتند و نمىپذيرفتند، ولى خداوند است كه هر كس را بخواهد به رحمت خويش اختصاص مىدهد. سپس در بيان آن رحمت الهى فرمود: پس خدا را شكر كنيد بر آنچه شما را اختصاص داده از آغاز نعمتها. سپس فرمود: منظورم پاكى در تولد است.(3)
پيداست كه حلال زادگى به معناى ازدواج صحيح پدر و مادر و خيانت نكردن مادر به پدر است كه در تمام ملل جهان معتبر است و از نظر اسلام هم ازدواج هر قومى محترم است، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: انَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكاحا(1): هر قومى نكاحى معتبر دارند. و امام صادق عليهالسلام فرمود: نِكاحُ اهْلِ الشِّرْكِ جائِزٌ(2): ازدواج مشركين از نظر اسلام معتبر است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلى قَلْبِهِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعاءَ لامِّهِ، فَانَّها لَمْ تَخُنْ اباهُ(3): هر كس خُنكى و لذت محبت ما را بر قلب خويش احساس كرد براى مادرش بسيار دعا كند، چرا كه مادرش به پدرش خيانت نكرده است.
آن قدر اين مسئله بنيادى است كه در حديث ديگر مىفرمايد: انَّ افْضَلَ فَضائِلِ شيعَتِنا انَّ الْعَواهِرَ لَمْ يَلِدْنَهُمْ فى جاهِلِيَّةٍ وَ لا اسْلامٍ(4): بالاترين فضيلت شيعيان ما اين است كه زناكاران آنان را به دنيا نياوردهاند، چه در جاهليت و چه در اسلام.
شايد منظور از جاهليت كه در برابر اسلام ذكر شده، فقط زمان جاهليت عصر بعثت نباشد، بلكه قبل از مسلمان شدن شخص يا والدينش در هر زمانى منظور باشد كه در آن دوران نيز از نسل پاك و پدر و مادرى با ازدواج صحيح در قوم و ملت و دين خود به دنيا آمدهاند.
بسيار شنيدنى است كه «طيبِ مولد» به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد متن جامعه شده و «محبت على عليهالسلام» ضابطه قطعى آن قرار گرفته، آنجا كه فرمود: فرزندان خود را با حبّ على بن ابىطالب امتحان كنيد. هر فرزندى كه محبت او را داشت بدانيد كه از حلال زادگى او، و هر فرزندى كه بغض او را داشت بدانيد كه از حرام زادگىاش است.(5)
سپس اين ضابطه به مرحله عمل رسيد چنانكه جابر انصارى مىگويد: از آن پس ما محبت على عليهالسلام را بر فرزندانمان عرضه مىكرديم. هر كدام كه على عليهالسلام را دوست داشت مىفهميديم كه فرزند خودمان است، و هر كدام على عليهالسلام را مبغوض مىداشت او را فرزند خود نمىدانستيم (يعنى مىفهميديم كه مادرش خيانت كرده است) .(1)
امام صادق عليهالسلام پرده از حقيقت بر مىدارد و آن را با صراحت چنين بيان مىفرمايد: دوست نمىدارد ما را مگر كسى كه ولادتش طيب و پاك باشد، و دشمن نمىدارد ما را مگر كسى كه او را به پدرش ملحق كرده باشند، در حالى كه مادرش از مرد ديگرى به او باردار شده ولى او را به شوهرش منسوب مىكند و او را وادار به پذيرش او مىنمايد !(2)
بحث سوم: ارتباط ولايت با خبث ولادت
در مقابل «طيب الولادة» و آثار آن كه ذكر شد «خبث الولادة» قرار دارد كه از منشأهاى اصلى خباثت است، و در احاديث به عنوان يك ضابطه مسلَّم بدان تصريح شده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: تو را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاك است و تو را دشمن نمىدارد مگر كسى كه ولادتش خبيث و ناپاك است.(3)
صريحتر از اين فرمود: هر كس عترت مرا دوست نداشته باشد يكى از اين سه است: يا منافق است، يا زنازاده است، و يا كسى است كه مادرش در غير طهارت از حيض به او حامله شده است.(4)
اميرالمؤمنين عليهالسلام كلمه «وَلَد حَلال» را به صراحت در حديثى چنين فرمود: دروغ مىگويد كسى كه گمان مىكند از حلال به دنيا آمده در حالى كه مرا و امامان از فرزندان مرا مبغوض مىدارد.(1)
بحث چهارم: ارتباط ولايت با شرك شيطان
شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مىگردد از عوامل قطعى در خباثت است و در پذيرش ولايت اهلبيت عليهمالسلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(2)، و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مىشود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنىتر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهر شد و گفت: من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كردهام !(3)و در مقابل گفت: به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشدهام !(4)
روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابىطالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بودهام.
كتاب خدا را خواندهاى كه مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .(5)
از مسائل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجهاش خبث ولادت مىشود. در اين باره دو حديث در دو جهت مىآوريم:
امام باقر عليهالسلام درباره زنا مىفرمايد: وقتى مردى زنا مىكند شيطان هم شركت مىكند و هر دو با هم عمل را انجام مىدهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مىآيد و شركت شيطان مىشود.(1)
امام صادق عليهالسلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مىدارد و مىفرمايد: هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مىشود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مىشود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مىكند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مىشود در حالى كه نطفه يكى است.
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: اين از كجا معلوم مىشود ؟ فرمود: از حب و بغض ما.(2)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مىكند و ثمره شوم آن را گوشزد مىنمايد، كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىفرمايد:
ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زنها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوقمان حلال قرار داديم تا ولادتشان طيب باشد. يعنى اموال اهلبيت عليهمالسلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و از اين جهت ولادت آنان را ناپاك ساخته است.(3)
بحث پنجم: آثار طهارت مولد در قيامت
منظور از طهارت مولد نتيجه نهايى آن در روز جزاست و اين طهارت با طهارت بهشت پيوند خورده و آن روز همه حلال زادگان علنى و شناخته مىشوند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: روز قيامت مردم با نام مادرانشان خوانده مىشوند مگر شيعيان تو كه با نام پدرانشان خوانده مىشوند، و اين به خاطر پاك بودن
ولادتشان و حلال زاده بودنشان است.(1)يعنى نسب صحيح باعث مىشود كه روز قيامت بگويند: فلانى پسرِ فلان مَرد. ولى وقتى نسب صحيح نباشد و پدر معروف در دنيا پدرِ واقعىِ او نباشد - يا از جهت باطل بودن ازدواج او يا زناكار بودن و فرزند ديگران را به شوهر ملحق نمودن - در اين صورت پدرى ندارد تا او را با نام پدر بخوانند، و راهى نيست جز آنكه بگويند: «فلانى فرزندِ فلان زن» كه از او به دنيا آمده است.
در ورود به بهشت نتيجه قاطع به نمايش گذاشته مىشود. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند عز و جل بهشت را طاهر مطهر خلق نموده است. بنا بر اين، جز كسى كه ولادتش طيّب و پاك باشد وارد بهشت نمىشود.(2)
جالبتر اينكه اين افتخار را هنگام ورود به بهشت گوشزد بهشتيان مىكنند كه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ» يعنى ولادت شما طيب است و حلال زادهايد، چرا كه وارد بهشت نمىشود مگر حلال زاده، «فَادْخُلُوها خالِدِينَ» .(3)
بحث ششم: كثرت خبيث و قلت طيّب
آنچه در ابتداى نظر باعث وحشت مىشود كثرت خبيثان در هر زمانى است كه مخالفان اهلبيت عليهمالسلام هستند در حالى كه خداوند صريحا فرموده: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «بگو خبيث و طيب مساوى نخواهد شد اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وا دارد» ! و با اين آيه قرآن دلها آرام مىگيرد كه كثرت خبيث نه تعجب دارد و نه وحشت، و آنكه نزد خدا ارزش دارد همانا طيب است و بس، اگر چه طيب يك نفر باشد و آنكه نزد خدا ارزش ندارد همانا خبيث است اگر چه همه عالم باشند.
لذا خداوند مرحله نهايى خبيث از طيب را چنين بيان فرموده است: «لِيَمِيزَ اللّه الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعا فَيَجْعَلَهُ فِىجَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(1): «تا خداوند خبيث را از طيب جدا كند و خبيثها را كنار هم قرار دهد و همه را متراكم كند و سپس در جهنم قرار دهد كه اينان زيانكارانند» .
خداوند پس از جداسازى خبيث و طيب، خبيثان را هر قدر كه باشند به جهنم مىريزد و صفحه وجود را از شرشان پاك مىكند و فقط طيب باقى مىماند.
اينجاست كه شيرينى اين احاديثِ ولايت را از عمق جان احساس مىكنيم كه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: قسم به عزت و جلالم، اگر همه خلقم نزد من آيند در حالى كه به اندازه چشم بر هم زدنى درباره تو شك داشته باشند يا برگزيدگان از ذريهات را مبغوض بدارند، آنان را داخل آتش خواهم كرد و از اين كار باكى ندارم !(2)يعنى نه جاى تعجب دارد و نه بايداز آن وحشت داشت.
همان گونه كه نقطه مقابل آن را ذات ذوالجلال چنين فرموده است: لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ لَما خَلَقْتُ النّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على اجتماع مىكردند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(3)
اين چنين است كه طيب و خبيث مسيرى را از عالم ذرّ و روز الَسْت آغاز مىكنند و رنگ و بوى نسلها و نسبهاى صحيح را به خود مىگيرند تا هنگام انعقاد نطفه دورى از شيطان يا شركت آن نصيبشان مىشود و قدم به اين دنيا مىگذارند.
آنگاه عكس العمل خود را در حب و بغض اهلبيت عليهمالسلام نشان مىدهند تا روز قيامت كه خبيث و طيب متمايز مىشوند و معرفى مىگردند و در سر منزل نهايى طيبان در بهشت و خبيثان در جهنم جاى مىگيرند.
آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 29 سوره ق است:
«ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ» :
«نزد من سخن تغيير يافتنى نيست و من به بندگان ظلم كننده نيستم» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، پس از بيان حديث غدير با قرائت آيه 29 سوره ق: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد.
اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مىگويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
يَقُولُ اللّه: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» ، بِامْرِكَ يا رَبِّ اقُولُ: اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ انْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ:
1) . ق / 29. غدير در قرآن: ج 2 ص 111 - 115. واقعه قرآنى غدير: ص 89 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 171 - 178.
خداوند متعال مىفرمايد: «نزد من سخن تغيير يافتنى نيست» ، اى پروردگار من، به امر تو مىگويم: پروردگارا، دوست بدار هر كس ولايت على را بپذيرد و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند و لعنت كن هر كس او را نشناسد و غضب فرما بر هر كس كه حق او را انكار نمايد.
خطابه غدير در حساسترين مرحله است كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى مىشود. آن حضرت پس از شناساندن على عليهالسلام، مىخواهد دعاى معروف خود را كه شعار ابدى اسلام است به همه اعلام كند و بياموزد كه «اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ ... » .
اين دعا يك اعتقاد در قالب نيايش است و شش بُعد مهم عقيدتى از ولايت و برائت را تابلوى بلند اسلام مىنمايد. به عنوان مقدمه چنين دعاى مهمى يك آيه از قرآن را به صورت اقتباس زير بناى كلام قرار مىدهد و مىفرمايد: خدا مىفرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» .
در برخى نسخهها اين فراز به اين صورت است: مىگويم: به امر پروردگارم سخن نزد من تغيير يافتنى نيست. و در نسخهاى ديگر چنين است: «به امر خدا مىگويم: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» .
به بيانى ديگر: در مرحله چهارم از خطبه غدير و پس از بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله اشارهاى به آينده كفر ستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروهها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 29 سوره ق «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد.
اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مىگويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با استشهاد به چنين آيهاى كه تغيير ناپذير بودن گفتهاش را مىرساند، مىخواهد بفهماند كه سخن من از طرف خداوند است و همان گونه كه سخن خداوند تغيير نمىكند سخن من هم تغيير نمىيابد.
آنچه در برخى نسخهها آمده اين مطلب را بازتر مىكند و اين مهم را به خدا نسبت مىدهد و كلمه «اقُولُ» را به كار مىبرد. يعنى اعلام مىكنم به امر پروردگارم «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»؛ يعنى يك دستور الهى است كه سخن من هم نبايد تغيير يابد؛ و اين تعبير ديگرى از اين حديث معروف است: حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ.(1)
در قرآن اين آيه در ضمن آيات روز قيامت آمده كه در آن روز خداوند حكم تغيير ناپذير خود را بر بندگانش صادر مىفرمايد و گروهى براى رفع عذاب از خود لب به سخنان مخاصمه آميز مىگشايند تا شايد حكم خدا را درباره خود تغيير دهند.
در چنين موقعيتى خطاب مىرسد: «سخن نزد من تغيير نمىيابد» ، و ضميمهاش اين جمله است كه «من به بندگان ظلم نمىكنم» ؛ يعنى سخن خداوندِ عادل جاى استشكال ندارد.
در اين فراز از خطابه غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله يك تابلوى دائمى به دست مسلمانان مىدهد و گويا اعلام مىكند كه يك كلمه از اين تابلو قابل دستكارى و تغيير نيست. از بين همه
1) . بحار الانوار: ج 26 ص 35.
فرازهاى اين خطابه بلند، فقط در اين يك مورد كلمه «تغيير نيافتنى» به ميان آمده است.
حقا جا دارد بگوييم خطابه غدير يك برنامه متفاوت با ساير تبليغات پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و روشهايى در آن به كار گرفته شده كه حتى در خطابههاى خود حضرت بىنظير است. يكى از آن روشها همين است كه در مرحلهاى مهم آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» آورده شود تا مسلمانان اين موضوع تغيير نيافتنى را با دقت بيشترى در پرونده عقيده خود جاى دهند و هيچ كس ديگرى را جايگزين چنين مقامى نكنند. آن مسئله تغيير نيافتنى دو تابلو در تولى و چهار تابلو در تبرى است:
ولايت على عليهالسلام را مىپذيريم و با هر كس كه ولايت على عليهالسلام را بپذيرد دوستيم، چون خدا با چنين كسى دوست است.
على عليهالسلام را يارى مىكنيم و هر كس كه او را يارى كند يارى مىكنيم، چون خدا چنين كسى را يارى مىكند.
با على عليهالسلام دشمنى نمىكنيم، و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى مىكنيم، چون خدا با چنين كسى دشمنى مىكند.
على عليهالسلام را خوار نمىكنيم و تنها نمىگذاريم و هر كس او را خوار كند خوارش مىكنيم، چون خدا چنين كسى را خوار مىكند.
پس از اين همه معرفى، هر كس كه على عليهالسلام را نشناسد لعنت مىكنيم، چون خدا چنين كسى را لعنت مىكند.
بر هر كس كه حق على عليهالسلام را انكار نمايد غضب مىكنيم، چون خدا بر چنين كسى غضب مىنمايد.
اى پيامبر خاتم، ما اين تابلوى غديرى را فرهنگ اعتقادى خود مىدانيم و بر صفحه دلمان حكّ نمودهايم، كه هرگز پاك نخواهد شد و تغييرى نخواهد يافت، تا آن روزى كه قلب خود را به پيشگاهت تقديم نماييم و صداى «على، على» را از ضربان آن بشنوى.
اما خيل عظيمى از اين امت راه ديگرى را پيش گرفتند و كلام تو را نه تنها كنار گذاردند، كه آن را وارونه خواندند و ولايت آنان كه خدا دوستشان نداشت پذيرفتند و با دوستانشان دوستى كردند و آنان را يارى نمودند، همان گونه كه با دوستان خدا دشمنى كردند و آنان را خوار نمودند و با دشمنان خدا دوستى نمودند.
همانان كه به فاصله 80 روز از غدير به گونهاى على عليهالسلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند، كه گويى على عليهالسلام اصلاً به دنيا نيامده يا قبل از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته است ! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله به فاصله چند روز از شهادت آن حضرت وارد مسجد مىشد و ابوبكر را بر منبر مىديد، بىاختيار مىگفت: انَسيتَ امْ تَناسَيْتَ ! اى ابوبكر، آيا فراموش كردهاى يا خود را به فراموشى زدهاى ؟(1)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود كه برخوردشان با اميرالمؤمنين عليهالسلام به گونهاى بود كه گويا اصلاً او را نمىشناسند و سوابق او را نمىدانند. چنان براى بيعت به خانهاش حمله كردند و همسرش را آنچنان مجروح كردند و طناب بر گردنش انداختند و با شمشيرهاى آخته براى دست دادن با ابوبكر بردند كه گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور چنين كارى را داده است !(2)
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير لعنت بر چنين نشناسندگان على عليهالسلام را ابدى و غير قابل تغيير اعلام فرموده است.
اين اصول تولى و تبرى آنگونه معكوس در سقيفه براى مسلمانان بنيان گذارى شد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با يك دنيا تعجب از جامعه اسلامى مىفرمايد:
اعمال باطل اولى و دومى بيش از آن است كه قابل شمارش باشد، ولى با اين همه نزد مردمِ جاهل نقصى برايشان به حساب نمىآيد، و اين دو نفر نزد مردم از پدران و مادران و حتى از خودشان محبوبترند، و نسبت به دشمنان آن دو چنان بغض نشان مىدهند كه نسبت به دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان نمىدهند، و از كوچكترين اهانت و كلام ناشايستى نسبت به آن دو چنان پرهيز دارند كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارند ! !(1)
كار مسلمانان از زير بناى سقيفه تا آنجا پيش رفت كه بر فراز منبرها به جاى آنكه اولى و دومى را لعنت كنند، على بن ابىطالب عليهالسلام را لعن مىكردند ! !
جالبتر اينكه با اين عمل به خدا تقرب مىجستند، به جاى آنكه با لعن آن دشمنان خدا به درگاه الهى تقرب جويند. اينجاست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با كمال تعجب مىفرمايد:
تعجب است از آن محبتى كه از آن دو نفر در قلوب اين امت اِشراب شده، و همچنين محبت كسانى كه آنان را از راه پروردگارشان مانع شدند و از دينشان بازگرداندند.
به خدا قسم، اگر اين امت تا روز قيامت بر روى پاهايشان روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خداوند زارى نمايند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و به آتش جهنم دعوتشان كردند و آنان را در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و با جرمى كه مرتكب شدند عذاب خدا را بر آنان واجب نمودند، باز هم در اين لعنت و نفرين كوتاهى كردهاند !(2)
آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 15 سوره اسراء است:
«مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً» :
«هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد و ما عذاب نمىكنيم تا آنكه پيامبرى بفرستيم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
1) . اسراء / 15. غدير در قرآن: ج 2 ص 227، 228.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش بعدى - كه يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير است - بيعت در غدير را بيعت با خداوند معرفى نمود و به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» :
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مىكند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است» .
دقيقا پس از تعيين متنى كه مردم بايد آن را تكرار مىكردند و بدين وسيله وظيفه
بيعت لسانى را به انجام مىرساندند، پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم پرسيد: چه مىگوييد ؟ يعنى آيا آنچه گفتم را درست تكرار مىكنيد ؟ آنگاه بخش اول آيه 15 سوره اسراء را در كلام خود تضمين فرمود كه با افزودن «فاء» در آغاز آن ارتباط آيه را با كلام خود ايجاد كرد.
اين آيه در قرآن از آيه 13 آغاز مىشود كه درباره سزاى آدمى در قيامت است. در اين آيات ابتدا اين مسئله مطرح شده كه وزر و وبال هر كس در آن روز بر گردن خودش خواهد بود و روز قيامت به صورت نامه اعمال ظاهر خواهد شد و به او خواهد گفت: خود بخوان و قضاوت كن !
آنگاه نتيجه مىگيرد كه هر كس هدايت يافته به نفع خودش شده و هر كس گمراه شده بر ضرر خودش بوده است، و هيچ كس وِزر و وبال ديگرى را بر عهده نمىگيرد.
آنچه به عنوان تفسير ضمنى آيه در اينجا مطرح است مسئله پذيرش قلبى ولايت است و اينكه قبول آن نبايد منّتى بر خداوند حساب شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله يك كار استثنايى از فراز منبر غدير انجام دادند، و آن اينكه از مردم پرسيدند: چه مىگوييد ؟ كه خدا از خفاياى دلها و اصوات درهم پيچيده مردم اطلاع دارد.
اين بدان معنى بود كه آيا سخن مرا بدون كم و كاست تكرار مىكنيد ؟ آيا با پايين آوردن صداى خود در صدد اقرار نكردن به فرازهايى از آن نيستيد ؟ آيا آنچه بر زبان جارى مىكنيد در دل همان را مىگوييد ؟
آنگاه براى ارائه ضابطه اين اقرارها آيه را مطرح كردند. يعنى بلند يا آهسته اقرار كردن، دقيق يا تحريف شده سخن حضرت را تكرار كردن، توافق اقرار زبان با اعتقاد دل يا موافق نبودن آن، به نفع و ضرر خدا نيست بلكه به سود و زيان بيعت كننده است، و اين تفسيرى است كه موقعيت آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» در اين كلام حضرت نتيجه مىدهد.
نتيجه دومى كه از اين تركيب سخن به دست مىآيد، اينكه بيعت كنندگان گمان نكنند با نپذيرفتن آنان چه در دل و چه در زبان، خللى در حقيقت اعلام شده در غدير به وجود مىآيد. ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام يك مقام الهى است كه اعطا كننده آن و اعلام كنندهاش خداست و بازخواست كنندهاش خدا خواهد بود. اين حقيقت بزرگ تغيير نيافتنى است و پشتوانه آن پروردگار جهان است.
اين مردماند كه با پذيرفتن آن به نفع خود عمل مىكنند و راه بهشت را پيش مىگيرند، و با انكار آن و انحراف از آن به ضرر خود عمل مىنمايند و راه به جهنم مىبرند، چنانكه در قرآن مىفرمايد:
«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ ... »(1): «بر تو اى پيامبر منت مىگذارند كه اسلام را پذيرفتهاند به آنان بگو اسلام آوردن خود را بر من منت مگذاريد بلكه خدا بر شما منت مىگذارد كه به اسلام هدايتتان نموده است» .
آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »(2)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. يكى از اين آيات، آيه 28 سوره زخرف است:
«مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ» :
«هر كس گناهى انجام دهد جز به اندازه همان جزا داده نمىشود و هر كس از مرد و زن عمل صالحى انجام دهد و مؤمن باشد چنين كسانى وارد بهشت مىشوند و در آن بدون حساب روزى داده مىشوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير ورود بىحساب به بهشت را مژده داد و آيه 40 سوره غافر: «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ» مورد استناد قرار گرفت و حضرت فرمود: بدانيد كه اولياى اهلبيت كسانى اند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مىشوند:
ألا إنَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ» :
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «بدون حساب وارد بهشت مىشوند» .
ألا انَّ اوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ:
بدانيد دوستان اهلبيت عليهمالسلام كسانىاند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مىشوند.
دو عبارت فوق نسخه بدل يك فقره از دو منبع است و در دومى به صورت اقتباس و تضمين آيه در كلام حضرت بيان شده كه مطابق متن قرآن است، ولى در اولى كه به عنوان نص قرآن آمده كلمه «يُرْزَقُونَ فِيها» را ندارد. با توجه به اينكه در قرآن آيهاى بدون اين كلمه نداريم، مىتوان اطمينان پيدا كرد كه اين كلمه در عبارت اول افتاده است، به خصوص آنكه در نسخه بدل وجود دارد.
اين عبارت در مراحلى از خطبه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن اوصاف و خصوصيات دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را مىشمارد و به آخر خطبه نزديك مىشود، و چه زيباست معرفى دوستان آلمحمد عليهمالسلام در متن قرآن !
در اين آيه خداوند جزاى گناهان را به اندازه آن و با دقتى كه جزاى عمل از معادل و مثل آن تجاوز نكند قرار داده، ولى ايمان آورندگان به ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام آنگاه كه عمل صالحى انجام دهند خداوند پاداش چندين برابر كه از معادل آن بسيار فراتر است قرار داده، و آن بهشت و روزى بىحسابش است.
اين تفسير باز مىگردد به اينكه اعمال غير اولياى اهلبيت عليهمالسلام نزد خداوند ارزشى ندارد و سزاى آن بهشت نخواهد بود، همان گونه كه امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: اگر بندهاى بين ركن و مقام عبادت كند به گونهاى كه چون مشك پوسيده شود، ولى خدا را با محبت و ولايت ما اهلبيت ملاقات نكند، خداوند از او نمىپذيرد.(1)
و در روايت ديگر خداوند در شب معراج به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر بندهاى از بندگانم مرا عبادت كند تا حدى كه طاقتش تمام شود، سپس مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام را انكار مىكند، او را داخل آتش مىنمايم.(2)
آيه «مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها ... »(3)= آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
آيه «ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »(4)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ»(1)= آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»(2)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ»(3)= آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
آيه «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(4)= آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»(5)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهلبيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهلبيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار معدود است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهلبيت عليهمالسلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهمالسلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 43 سوره بقره است:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ» :
«نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و با ركوع كنندگان ركوع نماييد» .
«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ للّه عاقِبَةُ الْأُمُورِ»(1):
«كسانى كه اگر آنان را در زمين امكانات دهيم نماز را بپا مىدارند و زكات مىپردازند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و عاقبت امور متعلق به خدا است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيش از آنكه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آخرين بخش خود برسد، بخش
1) . حج / 41.
دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آيندههاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير پس از اشاره به حج، نماز و زكات را دو بار مطرح كرد؛ يك بار با اشاره به آيه 43 سوره بقره: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ» ، و بار ديگر با اشاره به آيه 41 سوره حج: «الَّذينَ اِنْ مَكَّناهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» .
پيرو آن نكته اصلى را به ميان آورد كه اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند.
آنگاه ادامه اين مسير را نشان داده فرمود: او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند:
مَعاشِرَ النّاسِ، أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما امَرَكُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الامَدُ فَقَصَّرْتُمْ اوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّه عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى امينَ خَلْقِهِ. انَّهُ مِنّى وَ انَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْالُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ ... . الا وَ انّى اجَدِّدُ الْقَوْلَ: الا فَاقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ:
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان گونه كه خداى عزوجل به شما دستور داده است. اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، همو كه خداوند عزوجل او را بعد از من به عنوان امين بر خلقش منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما
خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند. بدانيد كه من سخن خود را تكرار مىكنم: آگاه باشيد كه نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به نيكى امر كنيد و از منكر نهى نماييد.
پيش از آنكه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آخرين بخش خود برسد، بخش دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آيندههاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
اين فرازها در آخر خطبه و قبل از بيعت است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سفارش به نماز و زكات مىنمايد و اين دستور را با عبارتى كه در چهار جاى قرآن به صورت فعل امر آمده در كلام خود مىآورد كه جمله «أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» است، و در هر سه مورد جزئى از آيه به حساب مىآيد. جمله «كَما امَرَكُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» قرآنى بودن اين اوامر را روشنتر مىنمايد.
جالبتر اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از چند فراز به صراحت مىفرمايد: «سخن خود را تكرار مىكنم» و اين تنها موردى است كه در خطبه غدير عنوان تكرار به خود مىگيرد، و سپس حضرت دستور نماز و زكات را با امر به معروف و نهى از منكر مىآورد. به همين جهت احتمال اشاره حضرت به آياتى كه اين چهار دستور در كنار يكديگر است به ميان مىآيد، كه در سوره حج آيه 41 و سوره توبه آيه 71 آمده است.
دستور به نماز و زكات به صورت فعل امر در سوره بقره سه بار و در سوره حج يك بار آمده است. آيه 43 سوره بقره مسئله ركوع را هم ضميمه مىكند و مىفرمايد:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ» . آيه 83 سوره بقره درباره پيمان بنىاسرائيل است كه از جمله اوامر خدا به آنان نماز و زكات است: «وَ إِذْ أَخَذْنا
مِيثاقَ بَنِىإِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلا اللّه وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ» .
آيه 110 سوره بقره اشاره به جزاى اين دو عمل دارد و مىفرمايد: «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّه إِنَّ اللّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» .
آيه 78 سوره حج - كه آخر اين سوره است - دين حضرت ابراهيم عليهالسلام را يادآور مىشود و مىفرمايد: «وَ جاهِدُوا فِى اللّه حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ، فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّه هُوَ مَوْلاكُمْ، فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» .
با اينكه به نظر مىآيد مسئله نماز و زكات ارتباطى با غدير ندارد، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله بعد از اين سفارش نقطه ربط آنها را با ولايت و امامت بيان مىكند، و اين همان تفسير گونهاى است كه از اين فراز غدير بر آيه صلاة و زكاة استفاده مىشود.
نكته ربط اين است كه اگر بر اثر كوتاهى يا فراموشى مسايلى درباره نماز و زكات مبهم ماند و نياز به تبيين داشت، چه بايد كرد كه عمل ما «كَما امَرَكُمُ اللّه» باشد ؟
اين سؤالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با پاسخ آن مردم را متوجه كرده است كه در عبادات خود هم نياز به حجت خدا دارند. مىفرمايد: براى رفع ابهامات و تبيين جزئيات و پاسخ به سؤالات على عليهالسلام و امامان از فرزندانش به عنوان امينهاى پروردگار نصب شدهاند، تا در حل مشكلات آنگونه كه خدا امر كرده پاسخ دهند.
بنا بر اين، عمل به دو امر «اقيموا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» اگر بايد طبق امر خدا باشد، الَى الابَد نياز به معصومين عليهمالسلام دارد، كه جوانب گسترده آنها را بيان كنند، و در هر مسئله تازهاى كه پيش مىآيد به كلماتشان مراجعه شود.
آيه «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(1)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ ... »(2)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ مفسدين فى الارض است:
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ، أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» :
«كسانى كه بعد از پيمان الهى عهد شكنى مىكنند و آنچه را خداوند دستور به وصلش داده قطع مىكنند و در زمين فساد مىنمايند براى چنين كسانى لعنت خواهد بود و در آخرت بد منزلى براى آنان خواهد بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
چه كسانى با خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله قطع كردند در حالى كه آن حضرت دستور وصل با آنان را داده بود ؟
اهل سقيفه بودند كه دامنه فسادشان در زمين تا امروز و تا دامنه قيامت ادامه داشته و خواهد داشت، همان گونه كه تابلوى لعنت خداوند در قرآن بر پيشانى سياهشان نقش بسته است.
آيه «وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ ... »(1)
از جمله نكاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير در مورد فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان داشتند اينكه سوره «و العصر» درباره او نازل شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليهالسلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليهالسلام دانست. در فراز بعد با قرائت سوره عصر قسم ياد كرد كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابىطالب عليهالسلام است:
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سورههاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
يكى از آنها سوره عصر است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در دو مورد از خطبه غدير فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، با قرائت سوره عصر قسم ياد كردند كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اَلا وَ اِنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا اِلاّ شَقِىٌّ، وَ لا يُوالى عَلِيّا اِلاّ تَقِىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ اِلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ - وَ اللّه - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الْعَصْرِ. إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ» الاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
وَ فى عَلِىٍّ نَزَلَتْ وَ الْعَصْرِ، وَ تَفْسيرُها: وَ رَبِّ عَصْرِ الْقِيامَةِ، إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ: اعْداءُ آلِ مُحَمَّدٍ، إِلاّ الَّذِينَ آمَنُوا: بِوِلايَتِهِمْ، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِمُواساةِ اخْوانِهِمْ، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ: فى غَيْبَةِ قائِمِهِمْ:
1) . عصر / 1 - 3. اسرار غدير: ص 206. غدير در قرآن: ج 2 ص 39، 40. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186. واقعه قرآنى غدير: ص 92.
بدانيد كه با على دشمنى نمىكند مگر شقى و با على دوستى نمىكند مگر با تقوى، و به او ايمان نمىآورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم سوره عصر درباره على نازل شده است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. قسم به عصر. انسان در زيان است» ، مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
سوره والعصر درباره على نازل شده است و تفسير آن چنين است: قسم به پروردگارِ روز قيامت، انسان در زيان است: يعنى دشمنان آل محمد، مگر آنان كه ايمان آوردند: يعنى با پذيرفتن ولايت، و عمل صالح انجام دادند: يعنى با هميارى و مواسات با برادران دينىشان و به صبر سفارش نمودند در غيبت غائبشان.
اين سوره از دو بُعد قابل بررسى است:
اندكى پس از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و حضرت نزول آيه اكمال دين را با ولايت على عليهالسلام اعلام فرمود، عنان سخن را به سمت مدح على عليهالسلام كشانيد و نزول آيات و سور قرآنى در شأن او را به ميان آورد، و در حالى كه مىفرمود: جز مؤمن مخلص به على ايمان نمىآورد، بلافاصله فرمود: سوره عصر در شأن او نازل شده است، و سپس به تفسير آن پرداخت.
تكيهگاه سوره عصر بر زيان انسان است. هر انسانى از جهت يا جهاتى يا از همه جهات در زيان است.
در يك عبارت آن كسى كه هيچ گونه زيانى در حياتش راه ندارد على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى شده كه طبعا امامان بعداز او هم اينگونهاند.
در تعبير دوم انسانها به دو گروه زيانكار در زندگى و سود برنده در آن تقسيم شدهاند. دشمنان آل محمد عليهمالسلام همانا زيانكارانند، و دوستان آل محمد عليهمالسلام و پذيرندگان ولايتشان كسانىاند كه از حيات خود سود بردهاند.
دو علامت مذكور در آيه - كه يكى عمل صالح است - به يارى برادران دينى تفسير شده كه نشان ارزش اعتقادى آن عمل است، و ديگرى تحمل و صبر در غيبت امام غائبشان كه مدار اعتقاد آنان است، و با نديدن او از عقيدهشان دست بر نمىدارند، بلكه يكديگر را دلدارى مىدهند و سفارش به صبر مىنمايند.
آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»(1)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است.
از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 10 تا 12 سوره انشقاق است:
1) . انشقاق / 10 - 12. غدير در قرآن: ج 2 ص 388، 389. سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212.
«وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ . فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُورا . وَ يَصْلى سَعِيرا» :
«و اما كسى كه نامه اعمالش از پشت سر به او داده مىشود. به زودى با فرياد مرگ خود را خواهد طلبيد. و به آتش بر افروخته وارد مىشود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير در توصيف دشمنان اهلبيت عليهمالسلام به آيه 12 سوره انشقاق: «فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا وَ يَصْلى سَعيرا» اشاره كرده فرمود: بدانيد كه دشمنان امامان كسانىاند كه شعلههاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.
ألا إنَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا:
بدانيد دشمنان ائمه كسانىاند كه شعلههاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.
خطبه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيان آينده دوستان و دشمنان على عليهالسلام است. پس از پنج فراز كه درباره دوستان آن حضرت مىفرمايد، نوبت به دشمنان مىرسد و در اولين فراز با اقتباس از آيه قرآن در سوره انشقاق يكى از نتايج دشمنى با على عليهالسلام را بيان مىنمايد. در اين عبارت كلمه «يَصْلى كه در آيه مفرد است در كلام حضرت براى تطابق با كلمه «اعْداء» به صورت جمع (يَصْلَوْنَ) آمده است.
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره انشقاق ترسيمى از روز قيامت است كه مردم را به دو گروه تقسيم مىكند: گروه اول كسانىاند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مىشود و حساب آنان آسان بوده مسرور نزد دوستانشان مىروند.
گروه دوم در مقابل آنان و كسانى هستند كه نامه اعمالشان از پشت سر داده مىشود و صداى واى و ويل بلند مىكنند و شعلههاى آتش را بر بدن خود احساس مىكنند.
دريافتى كه از تركيب آيه با كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تداعى مىشود تطبيق دشمنان امامان عليهمالسلام با كسانى است كه نامه اعمال از پشت سر به آنان داده مىشود. در روزى كه به دور از هياهوهاى دنيا با سرد شدن قدرتها نوبت آن است كه حضرت حىّ قيوم حكم نهايى آحاد بشر را به آنان ابلاغ فرمايد، اين نامههاى اعمال است كه پرده از حقيقتها بر مىدارد. در آن لحظات كه همه در انتظارى بهتآور به سر مىبرند، همه دست راست خود را مىنگرند كه شايد پرونده خود را از آن سو دريافت كنند.
در آن هنگامه وقتى نامه اعمال دشمنان على عليهالسلام را از پشت سر به دست آنان مىدهند گويى سرب داغ بر فرق آنان ريخته مىشود و فرياد «واى بر من، وَيلى وَيلى» آنان بلند مىشود و مأموران عذاب الهى آنان را روانه جهنم مىكنند؛ تا مگر داغى كه بر دل على عليهالسلام و يارانش در دنيا گذاشتند با قرار گرفتن در ميان شعلههاى آتش بر قلبشان رسوخ كند و جگرشان را داغ زند.
آيه «وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1)= آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»(2)= آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3)= آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ... »
آيه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا ... »(1)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 58 سوره اسراء است:
«وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«هيچ آبادى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آن قبل از روز قيامت يا عذاب كننده آنها به عذاب شديدى هستيم اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، با اشاره به آيه 58 سوره اسراء و هشدارى كه در آن بود، نام حضرت مهدى عليهالسلام را به ميان آورد. خداوند در اين آيه مىفرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان
1) . اسراء / 58 . غدير در قرآن: ج 2 ص 258 - 361. واقعه قرآنى غدير: ص 97. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
آن را قبل از روز قيامت هلاك مىكند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مىدهد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلامامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مىكند و حضرت مهدى را مالك آن قرار مىدهد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مىدهند.
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آلعمران، هشدار بعدى آيه 58 سوره اسراء بود كه به مناسبت آن نام حضرت مهدى عليهالسلام به ميان آمد.
خداوند در آن آيه مىفرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مىكند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مىدهد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
اين فراز از خطبه غدير همان عبارت خطبه در آيه شريفه ديگر است. ولى در چند نسخه عبارت به گونهاى ديگر بود، كه هم اقتباس از آيهاى ديگر است و هم ادامه آن اشاره به حضرت مهدى عليهالسلام است و حاكى از امتحانى بزرگ در تصديق و تكذيب حجج الهى عليهمالسلام است كه سزاى آن قبل از آخرت، در دنيا گريبانگير عاملين آن خواهد بود.
تضمين آيه در كلام حضرت هم بدين صورت است كه جمله «نَحْنُ مُهْلِكُوها» به «اللّه مُهْلِكُها» تغيير يافته است.
موقعيت آيه در ذيل آياتى از قرآن درباره عذاب الهى است تا آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا» ، و سپس اين آيه را كه از آيات شديد خداوند درباره عذاب است ذكر فرموده است.
از آنجا كه در آيه هلاك سرزمينها به صورت مطلق آمده و به جمله «قبل از روز قيامت» مقيد شده است، نشان مىدهد كه اشاره به مسئله خاصى است و نياز به تفسير دارد، چرا كه همه سرزمينها بايد به علتى سزاوار هلاكت باشند، و اين چه علتى است كه شامل همه سرزمينها مىشود ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير علت هلاكت اقوام و قبل از قيامت بودن آن را در كوتاهترين عبارت تفسير كرده و روشن فرموده است:
علت هلاكت سرزمينها تكذيب آنان نسبت به آيات و حجج الهى است، كه حضرت اين مطلب را با تضمين كلمه «بِتَكْذيبِها» در آيه قرآن بيان داشته است: «ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها» . اين همان بلايى است كه هيچ سرزمينى در سراسر جهان خالى از آن نيست. اگر چه خوبان در بين هر جمعيتى بسيارند اما تكذيب كنندگان هميشه در اكثريتاند، خواه اين تكذيب در قلب باشد خواه بر زبان و خواه در عمل.
شكى نيست كه اين عموم به اكثريت باز مىگردد و موارد استثناء به قدرى كم هستند كه به شمار نمىآيند، و خداوند هم آنان را از هلاكت نجات مىدهد همچنانكه اصحاب حضرت نوح و حضرت لوط عليهماالسلام را نجات داد و بقيه را هلاك كرد.
تقيد هلاكت سرزمينها به «قبل از روز قيامت» ، سپردن اختيار آنها به حضرت مهدى عليهالسلام است. مىبينيم قيد مذكور در آيه «تا روز قيامت» نيست، بلكه «قبل از روز قيامت» است، و اين به معناى هدف خاصى است كه بايد قبل از روز قيامت به انتظار تحقق آن نشست.
اين مطلب را حضرت با افزودن جمله «وَ مُمَلِّكُهَا الامامَ الْمَهْدِىَّ» بيان نموده و معنايش اين است كه خداوند مىتوانست سزاى تكذيب كنندگان را به روز قيامت واگذارد، ولى براى تحقق ولايت مطلقه حضرت مهدى عليهالسلام قبل از روز قيامت آنان را هلاك مىكند و سرزمينها را از تصرف آنان خارج مىنمايد و تحت اختيار آن حضرت قرار مىدهد.
يك جمله هم به عنوان تأكيد اين وعده الهى ضميمه سخن فرموده كه «وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ» ، و پيداست كه اراده پروردگار به تحقق چنين مهمى قبل از روز قيامت تعلق گرفته است.
در مورد ديگرى از متن خطبه غدير نيز به همين مطلب تصريح شده كه مىفرمايد: الا انَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. الا انَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. الا انَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها ... . الا انَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ:
بدانيد كه اوست غالب بر اديان، بدانيد كه اوست فاتح قلعهها و منهدم كننده آنها، آگاه باشيد كه اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان ... . بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود.
امام باقر عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد: يَفْتَحُ اللّه لَهُ شَرْقَ الارْضِ وَ غَرْبَها: خداوند براى او شرق و غرب زمين را فتح مىكند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 52 ص 291.
در شب معراج نيز خداوند به پيامبرش چنين خبر داد: لأُطَهِرَنَّ الارْضَ بِآخَرِهِمْ مِنْ أعْدائى وَ لامَكِّنُهُ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَها: به وسيله آخرين امامان زمين را از دشمنانم پاك مىنمايم و شرق و غرب زمين را تحت اختيار او قرار مىدهم.(1)
آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ ... »(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياستهاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مىشود، كه به صورت تفسيرگونهاى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
از جمله اين آيات، آيه 153 سوره انعام و آيه 181 سوره اعراف است:
«وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» :
«اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راههاى ديگر پيروى نكنيد كه از راه خدا شما را متفرق كند شما را به اين مطلب وصيت مىكند تا شايد تقوى پيشه كنيد» .
«وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(3):
«از كسانى كه خلق كرديم امتى هستند كه به حق هدايت مىكنند و طبق آن به عدالت رفتار مىكنند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانىِ بخش ششم خطبه غدير علم امر و نهى الهى را مختص اميرالمؤمنين عليهالسلام دانست و به دنبال آن همه را به اطاعت از آن حضرت امر كرد. حضرت در آخر با اشاره به آيه 153 سوره انعام: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» همگان را هشدار داد كه از مسير اميرالمؤمنين عليهالسلام دور نشوند.
همچنين در بخش هفتم از خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - ، حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفتههاى ديگر را آغاز كرد.
حضرت در ابتداى بخش هفتم خطبه، با اشاره به آيه 153 سوره انعام فرمود: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راههاى ديگر قرار مىداد و بايد راه راست معرفى مىشد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليهالسلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليهالسلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: مواظب باشيد كه راههاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند. آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ. فَعِلْمُ الاَمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ:
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نمودهام، و علم امر و نهى نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد، و راههاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتاند، به حق هدايت مىكنند و به يارى حق به عدالت رفتار مىكنند.
در بخش هفتم از خطبه غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفتههاى ديگر را آغاز كرد.
در اواسط خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبيين دقيقتر امامت پرداخته و صاحبان اين مقام عظمى را تعيين مىفرمايد. در چنين موقعيتى با آوردن دو آيه از قرآن به معرفى امامان و علت لزومِ اطاعت آنان مىپردازد، كه آيه دوم در آخر كلام است و نيمه دومِ آيه اول به صورت تضمين در قسمت اول كلام حضرت آمده، و نيمه اولِ آيه اول در قسمت دوم كلام حضرت به طور كامل تفسير شده و مصداق «صراط مستقيم» دقيقا تعيين گرديده است.
اين بخش سخن با اشاره به آيه 153 سوره انعام آغاز شد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راههاى ديگر قرار مىداد و بايد راه راست دقيقا معرفى مىشد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليهالسلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليهالسلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: «مواظب باشيد كه راههاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند» . آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» .
از نظر موقعيت قرآنى آيه سوره انعام از آيه 151 آغاز مىشود كه خداوند دعوت مىكند تا حرام و حلال را براى مردم بيان كند: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ ... » . آنگاه شرك و قتل اولاد و ارتكاب فواحش و قتل نفس و اكل مال يتيم را نمونههاى بارزى از محرمات معرفى مىكند، و در مقابل آن احسان به والدين، دقيق بودن در ترازو، عدالت در گفتار و وفاى به عهد را به عنوان نمونههايى از اوامر واجب الهى ذكر مىنمايد.
سپس به اين آيه مىرسد كه به عنوان دستورى از دستورات بنيادى خداوند است: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ» .
آيه سوره اعراف يك بار ديگر در آيه 159 همين سوره با تعبير «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» آمده است. اين دو مورد در سياق معرفى اهل هدايت در برابر كوردلانى است كه «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» هستند، و آنگاه به طور كلى عدهاى را هدايت يافته به حق معرفى مىفرمايد.
تحليل تفسيرگونه حضرت درباره اين دو آيه را بايد از سه جهت زير ذرهبين قرار داد:
در تعيين هدف و پايههاى فكرى صراط مستقيم و راههاى دستيابى به آنها، در چند جمله به هم پيوسته از مصدر كل امر و نهى جهان - يعنى خداوند - آغاز مىكند كه خداوند در درجه اول به من امر و نهى فرموده است. در مرحله دوم اينكه من به على بن ابىطالب عليهالسلام امر و نهى نمودهام، به ضميمه اينكه اين برنامه من هم به دستور خدا بوده است.
سپس نتيجه مىگيرد كه علم همه امر و نهىهاى الهى نزد على عليهالسلام است. اينجاست كه صراط مستقيم پر رنگ و شفاف ظاهر مىشود كه امر و نهى على عليهالسلام عينا امر و نهى خداست و با اطاعت از او خدا را اطاعت كردهايم. آنگاه همه مطلب را در يك جمله خلاصه مىكند كه به سوى اهداف على عليهالسلام حركت كنيد و دربست او را بپذيرد.
در پايان اين فراز، نوبتِ به ميان آوردن آيه مىرسد كه مىتواند ثمره عكس العملى مطالب قبل باشد. وقتى مىفرمايد: راههاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند؛ اولاً كلمه «سَبِيلِهِ» در قرآن را به «سَبيلُ عَلِىٍّ» تفسير فرموده و ثانيا «سُبُل» را به راههاى ضلالت در برابر راه على عليهالسلام تفسير كرده است.
نتيجه گيرى نهايى چنين مىشود كه وقتى على عليهالسلام تمام راهنماهاى راه حق و هدايت را از طرف خداوند دارد و آماده است تا شما را رهنمون گردد، هر گونه پيروى از راه ديگر - اعم از كفر يا ضلالت - به معناى متفرق كردن جمعيت عظيمى است كه همه در راه مستقيمى به سوى والاترين هدف در حركتاند.
اين يك دلسوزى جدى است كه چرا با وجود راه اصيل على عليهالسلام مردم به اين سو و آن سو كشانده شوند و متفرق گردند ؟ ! چرا بايد مردم به بيراههها و كجراهه توجه كنند ولى به راه راست توجه نكنند ! چرا چنين اتحاد عظيمى را كه رهبر آن و راه آن و بنياد آن شناخته شده است رها كنند و از اختلاف و تفرقه لذت ببرند ؟
چرا دو دَستى با اولى بيعت كنند(1)و اميرالمؤمنين عليهالسلام را طناب بر گردن براى بيعت با او ببرند ؟ چرا دومى را با جهلش - كه هر روز جلوهاى از آن بروز مىكرد(2)- خليفه خود قرار دهند و معدن علم الهى على بن ابىطالب عليهالسلام را خانه نشين كنند ؟
چرا با دريايى از جهل باز هم سراغ سومى را گرفته و با او بيعت كنند، تا كعب الاحبار يهودى را بر كرسى علم مسلمين بنشاند و على عليهالسلام همچنان در عُزلت باشد ؟
چرا در خلافت ظاهرى على بن ابىطالب عليهالسلام نيز حسرتِ جويندگانِ علم از سينه سرشار او را، بر دلش بگذارند ؟
در چهار مورد از خطبه غدير امامانِ پس از على عليهالسلام معرفى شدهاند كه اين مورد محتواى سنگين ترى دارد. از يك سو در معرفى صراط مستقيم نام آنان آمده است، و از سوى ديگر كنار نام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شدهاند، و اين هر دو در قالب اقتباس از آيه به رشته سخن در آمده است.
خداوند با اسم اشاره «هذا» راه مستقيم را نشان مىدهد كه مردم اشتباه نكنند و پيرو راههاى ديگر نشوند. بايد بدانيم «هذا» در اين آيه به كجا اشاره است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير برايمان موضع اشاره را نشان داده است.
در نظر بگيريد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و دوازده امام عليهمالسلام در برابر ذات ذوالجلال كنار هم ايستادهاند و خداى تعالى به اين سيزده نور پاك اشاره مىكند و مىفرمايد: «هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ» . اين همان چيزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه مىفرمايد: انَا صِراطُ اللّه الْمُسْتَقيمِ الَّذى امَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ.
در برنامه الهى حق متعدد نيست و نمىتوان همه گروهها را به هر صورت شده تحت يك پرچم در آورد و به هر قيمت شده بر چسب «حق» را بر آن پرچم زد.
خداوند يك راه بيشتر به سوى بهشت ندارد چنان كه فرمود: الْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّريقُ الْوُسْطى هِىَ الْجادَّةِ(1)، و نام آن «صراط مستقيم» است و «حق» هم جز آن نيست.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 585 .
هر راه ديگرى به تناسب انحرافى كه از جاده مستقيم دارد از حق فاصله دارد.
خداوند در آيه سوره اعراف مىفرمايد: «از ميان همه كسانى كه خلق كردهايم امتى به حق هدايت مىكنند» و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين امت را تفسير مىكند كه خود و دوازده امام عليهمالسلام هستند. اين انحصارِ حق در اين انحصارِ مصداق، معرف تنها صراط مستقيم و راه حق خداوند است، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ(1): يعنى على با حق است و حق با على است، با او مىگردد هر سو كه بگردد.
جمله «وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اقتباس از آيه در كلام خويش فرموده همان سنگ ترازوست كه با آن عدالت برقرار مىشود. امتهايى كه اصلاً گرانسنگ حق را ندارند اصالتا از برقرارى عدالت عاجزند، و ما مفتخريم كه در سايه امامان متصل به حق و حقيقت هميشه دقيقترين ضابطه عدالت را در دست داريم.
اگر موانعى بر سر راه نباشد مكتب اهلبيت عليهمالسلام عدل را در بالاترين معناى خود در همه شئون زندگى مردم پياده خواهد كرد، و آن روزى است كه قائم آل محمد عجّل اللّه فرجه ظهور نمايد و: يَمْلَأُ اللّه بِهِ الارْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا(2): خدا به وسيله او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.
يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و اميرالمؤمنين عليهالسلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 153 سوره انعام است:
امام هادى عليهالسلام مىفرمايد: و شهادت مىدهم كه تويى معناى كلام خداى عزيز رحيم: «وَ أنَّ هذا صِراطى مُستَقيما فَاتَّبِعوهُ وَ لا تَتَّبِعوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُم عَن سَبيلِهِ» . به خدا
قسم گمراه شد و گمراه كرد هر كس كه جز تو را پيروى كرد، و از حق منحرف شد هر كس با تو دشمنى ورزيد.
صراط مستقيم الهى اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و راه روشن به سوى قرب الهى اطاعت و ولايت او است. او نور است و جز او هر چه هست ظلمت. اين بيان عقل و نقل قطعى است و مبالغه و تعصّب در آن نيست، كه در كتب فراوان امامت بيان شده است.
يك سؤال باقى مىماند و آن اينكه: با اين بيان، روايات ديگر را كه صراط مستقيم را به معنى توحيد، قرآن، دين، نبوت و غيره گرفتهاند چگونه بپذيريم ؟ جواب اين سؤال در بيان امام صادق عليهالسلام است كه فرمود: قرآن را ظاهرى است و باطنى. تمام آنچه در قرآن حرام اعلام شده ظاهر، و باطن آن ائمه جور است. و تمام آنچه خداى تعالى در كتابش حلال دانسته ظاهر، و مراد از آنها در باطن ائمه حق است.(1)
روح دين و جهت دهنده به تمام معالم و معارف دينى، به ويژه توحيد و نبوت و معاد، امر امامت و ولايت و پيروى ائمه حق است.
بررسى صحاح ستّه و آنچه كه در آنها آمده و مقايسه آنها با كتب گرانقدر شيعه گوياى همين نكته است. كتاب «سيرى در صحيحين»(2)و بخشهايى از كتاب «شبهاى پيشاور»(3)و كتاب «نقش ائمه در احياء دين»(4)، تا حدى به اين مهم پرداختهاند. البته در اين مقام ناگفتههاى فراوانى باقى است.
خلاصه اينكه صراط مستقيم يكى است؛ همان كه در هر نماز واجب و مستحب سلوك آن را از خداى تعالى طلب مىكنيم. غير از اين صراط مستقيم، هر چه هست «سَبيل» هاى ديگر و راه هاى ضلالت اند.
آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »(1)
از جمله آياتى كه حين خطبه غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، اين آيات است:
«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ . وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از سخنان جسارتآميز منافقين كه هنگام معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير از شدت غيظ و غضب بر زبان آوردهاند نسبت جنون به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در پاسخ به اين گفته آنان يكى آيات اول سوره قلم نازل شد كه قبلاً ذكر شد، و ديگرى آيات آخر اين سوره است، كه حتى حركات نامناسب آنان را در برابر منبر غدير ذكر كرده است.
امام صادق عليهالسلام شخصا در بيابان غدير حاضر شده و جاى جاى وقايع آن روز را نشان داده، و علت نزول اين آيات را بيان فرموده است. حضرت با نگاهى به سمت چپ مسجد غدير (كه در زمان امام صادق عليهالسلام وجود داشته) فرمود:
آنجا جاى پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است آنگاه كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.
سپس نگاهى به سمت ديگر نموده فرمود: آنجا محل استقرار ابوبكر و عمر و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جرّاح است. آنگاه كه ديدند حضرت دست على عليهالسلام را بالا برد به يكديگر گفتند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مىگردد گويا چشمان ديوانه است !
1) . قلم / 51 ، 52 . غدير در قرآن: ج 1 ص 311 - 326. واقعه قرآنى غدير: ص 127.
جبرئيل هم اين آيه را نازل كرد: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» ؛ و منظور از ذكر على بن ابىطالب عليهالسلام است.(1)
در اين مورد نيز ردّ پاى اصحاب صحيفه و به خصوص ابوبكر و عمر به خوبى نمايان است، و آيه قرآن حتى تيز نگاه كردن آنان را در برابر منبر غدير ترسيم كرده و عين گفتارشان را آورده است.
در حديث ديگرى به اين نكته اشاره شده كه منظور منافقين از «مجنون» على بن ابىطالب عليهالسلام بوده است، كه خدا اين نسبت را رد كرده و او را ياد و يادگارى براى جهانيان معرفى كرده است.
حضرت درباره آيه «وَ إِنْ يَكادُ ... » فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت و مقام اميرالمؤمنين عليهالسلام را به آنان خبر داد گفتند: او ديوانه است ! خداوند سبحان فرمود: او - يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام - ديوانه نيست. او نيست مگر ذكرى براى جهانيان.(2)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير نيز به اين آيات آشاره فرمود؛ تفصيل ماجرا چنين است:
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند.
در فرصتى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آنكه تمام گفتههايشان را جبرئيل به حضرت خبر
داده بود، همان گونه كه عدهاى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه غدير شنيده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفتههاى جسارتآميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالبتر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفتهاند.
در اين باره پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند ... » ، و اينگونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.(2)
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن اصحاب صحيفه يعنى ابوبكر و عمر و سالم و ابوعبيده را يادآور شد كه هنگام بالا بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به يكديگر گفته بودند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مىگردد، گويا چشمان ديوانه است ! و نزول آيات 51 و 52 سوره قلم را درباره آنان يادآور شد كه مىفرمايد:
«وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ» : «كسانى كه كافر شدهاند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .(3)
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مىتوان بيان كرد:
دو نكته بسيار مهم از ضميمه روايات مذكور در شأن نزول اين آيات استفاده مىشود:
نكته اول: غيظ و كينه و بغض اصحاب صحيفه
مخالفين ولايت على عليهالسلام در درجات مختلفى از دشمنى بودند و هستند. اين شدت در اصحاب صحيفه به حدى بود كه هيچ نمونهاى براى آن نمىتوان يافت چنانكه سالم مولى ابىحذيفه براى ورود به پيمان آنان گفت: به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر خاندانى كه نزد من از بنىهاشم مبغوضتر باشد، و در بنىهاشم كسى نزد من از على بن ابىطالب مبغوضتر و نامحبوبتر نيست.(1)
از اين سخن سالم مىتوان فهميد كه شدت بغض و كينه در دل ابوبكر و عمر تا كجا بوده است. خداوند نقطه اوج اين غيظ و خشم و نفرت آنان از ولايت على عليهالسلام را با به كار گرفتن مصدر «زَلَقَ» و آوردن كلمه «لَيُزْلِقُونَكَ» به تصوير كشيده است. اين كلمه در سياقى كه در اينجا به كار رفته حامل معناى ادبىِ بسيار دقيق و پر محتوايى است.
در كتب لغت «ازْلَقَهُ بِبَصَرِهِ» را چنين معنى كردهاند: احَدَّ النَّظَرَ الَيْهِ بِسَخَطٍ: از روى نارضايتى و غضب به او نگاه تُند و تيز نمود. و جمله «لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ» را چنين معنى كردهاند: يُصيبُونَكَ بِأَعْيُنِهِمْ فَيُزيلُونَكَ عَنْ مَقامِكَ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَكَ: تو را با چشمان خود هدف قرار مىدهند، تا تو را از مقامى كه خدا برايت قرار داده زايل كنند.
آنچه خدا در اين آيه به تصوير مىكشد بدين معنى است كه اصحاب صحيفه با آن بغضى كه از اول نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام داشتند، از هنگامى كه متوجه برنامه اعلان ولايت در غدير شدند آتش كينهشان شعلهور شد، و اين آتش همچنان در خروش بود تا هنگام اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلُىٌّ مَوْلاهُ ... » كه على عليهالسلام بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله سر به عرش ساييد و ولايت او بر جهانيان تثبيت شد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 101.
در چنين شرايطى بود كه كينه آنان به اوج خود رسيد و اگر قادر به عكس العملى بودند از همانجا حمله مىكردند تا على عليهالسلام را از فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله پايين بكشند. از آنجا كه چنين كارى در آن لحظات امكان پذير نبود او را با چشمان خود هدف قرار دادند، و از همان جايى كه در مقابل منبر نشسته بودند چنان غيظ و كينه از چشمانشان مىباريد و حدقه چشمشان از كينه گشاد شده بود كه هر بينندهاى مىتوانست سخن دلشان و جوشش كينه آنان را از چشمانشان بخواند. گويا با چشمانشان براى آينده خط و نشان مىكشيدند و دندان تيز خود را نشان مىدادند، كه خواهيد ديد چه نقشههايى در سر داريم و چگونه على را از اين مقام عظمى پايين مىآوريم و جاى او را غصب مىكنيم.
نكته دوم: جهانى بودن ولايت على عليهالسلام
كلمه «ذِكر» دو بار در آخر سوره قلم آمده است: در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» ، و هر دو اشاره به يك موضوع دارد و آن ولايت على عليهالسلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مىآيند و حركات ناشايست از خود بروز مىدهند پاسخ مىدهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليهالسلام نشان دهيد !
از سوى ديگر به مسلمانان مىفهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مىگيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسانها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد.
اين ولايت را خدا به ائمه عليهمالسلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
جا دارد در اينجا براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم.
در اين باره احاديثى كلّيت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت بيان كرده است:
مورد اول: ولايت بر همه مخلوقات
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مىآوريم:
امام صادق عليهالسلام با استفاده از كلمه «شى ء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهمالسلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا انْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ الاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّه خَلْقا الاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الارْضِ وَ الْجِبالِ:
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنّى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجتهاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است. پس گروهى به ما ايمان آوردهاند و گروهى كافر و منكر شدهاند، حتى آسمانها و زمين و كوهها.(1)
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 46 ح 7.
امام باقر عليهالسلام ضمن بيان مراحل خلقت و اينكه وجود مبارك معصومين عليهمالسلام قبل از بقيه مخلوقين خلق شده و سپس خداوند ايشان را شاهد بر خلق بقيه مخلوقات قرار داده، كيفيت ولايت ايشان بر ما سوى اللّه را چنين بيان مىفرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّدا فِى الْوَحْدانِيَّةِ، ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ عليهمالسلام، فَمَكَثُوا الْفَ دَهْرٍ، ثُمَّ خَلَقَ الاشْياءَ وَ اشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ اجْرى عَلَيْها طاعَتَهُمْ وَ جَعَلَ فيهِمْ ما شاءَ وَ فَوَّضَ امْرَ الاشْياءَ الَيْهِمْ فِى الْحُكْمِ وَ التَّصَرُّفِ وَ الارْشادِ وَ الامْرِ وَ النَّهْىِ فِى الْخَلْقِ؛ لاَنَّهُمْ الْوُلاةُ، فَلَهُمُ الامْرُ وَ الْوِلايَةُ وَ الْهِدايَةُ. فَهُمْ ابْوابُهُ وَ نُوّابُهُ وَ حُجّابُهُ، يُحَلِّلُونَ ما شاءَ وَ يُحَرِّمُونَ ما شاءَ وَ لا يَفْعَلُونَ الا ما شاءَ. عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ:
خداوند از ازل در يكتايى و تنهايى فرد بود. سپس محمد و على و فاطمه عليهمالسلام را خلق كرد، و وجود آنان هزار روزگار ادامه پيدا كرد. سپس اشياء را خلق كرد و ايشان را بر خلق آنها شاهد گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها جارى ساخت و در مخلوقات خود آنچه مىخواست قرار داد. مسئله حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهى در مخلوقات را به ايشان سپرد چرا كه ايشان صاحبان ولايتاند، و امر و صاحب اختيارى و هدايت براى ايشان است.
بنا بر اين، ايشان درها به سوى خدا و نايبان پروردگار و پرده داران حريم الهى هستند. آنچه خدا بخواهد حلال مىكنند و آنچه خدا بخواهد حرام مىكنند و جز آنچه او بخواهد انجام نمىدهند. بندگان محترم خداوند هستند كه در گفتار بر او پيشى نمىگيرند و به دستور او عمل مىكنند.(1)
امام صادق عليهالسلام تعدد عوالم مخلوق الهى را بيان كرده و يادآور شده كه هر كدام از اين
1) . بحار الانوار: ج 25 ص 339 ح 21.
عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهمالسلام بر همه اين عوالم چنين مىفرمايد:
انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَىعَشَرَ الْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ ارَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ انِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ:
خداوند عزوجل دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگتر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مىپندارند كه خداوند عزوجل عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبىها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدىها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مىنمايد و چنين مىفرمايد:
انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اهْلِ السَّماواتِ وَ اهْلِ الارْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ:
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمانها و اهل زمين از جن و انس و ميوهها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(2)
5 . ولايت بر دوازده هزار عالم
امام صادق عليهالسلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مىزند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ الْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ انَّ اللّه خَلَقَ آدَمَ وَ لا ابْليسَ ... . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ الاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا:
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليهالسلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مىكند، به گونهاى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مىكند.
اهل آن دوازده هزار عالَم نمىدانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است ... . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(1)
6 . ولايت بر موجودات بدون استثنا
امام رضا عليهالسلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشدهاند.
همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مىشود:
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّه الْوِلايَةَ عَلى اهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ ... . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الارَضينَ ... ، وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ ... ، وَ عُرِضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ ... ، وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ ... ، ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ ... :
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمانهاى هفت گانه عرضه كرد ... . سپس بر زمينها عرضه كرد ... ، و بر كوهها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر آبها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر گياهان عرضه كرد ... ، و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود ... .(2)
امام صادق عليهالسلام درباره سيطره صاحب ولايت بر همه خلق مىفرمايد: اتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللّه حُجَّةً عَلى خَلْقِهِ، يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ مِنْ امُورِهِمْ:
آيا گمان مىكنى كسى كه خدا او را حجت بر خلقش قرار داده، چيزى از امورشان بر او مخفى مىماند ؟ !(1)
8 . ولايت و اتصال كامل عيار
امام باقر عليهالسلام براى تقريب ذهن شيعيان درباره مفهوم ولايت و صاحب اختيارى معصومين عليهمالسلام مىفرمايد:
انَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ ارْضٍ تُرّا مِثْلَ تُرِّ الْبَناءِ، فَاذا امِرْنا فِى الارْضِ بِأَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَأَقْبَلَتِ الارْضُ بِقَليبِها وَ اسْواقِها وَ دُورِها حَتّى تُنْفَذَ فيها ما نُؤْمَرُ بِهِ مِنْ امْرِ اللّه تَعالى:
بين ما و هر سرزمينى رشته اتصالى است مانند نخى كه بَنّا هنگام بناى ساختمان براى تنظيم به كار مىبرد. وقتى درباره سرزمينى دستورى به ما داده شود آن رشته را به سوى خود مىكشيم، و آن سرزمين با چاهها و بازارها و خانههايش به ما روى مىكند و تحت تصرف ما قرار مىگيرد به گونهاى كه آنچه از امر خداى تعالى به ما دستور داده شده درباره آن اجرا شود.(2)
امام صادق عليهالسلام حاضر بودن تمام جهان را در محضر امام عليهالسلام و سهولت هر گونه تصرفى در آن را در بيانى رسا چنين فرموده است:
انَّ الدُّنْيا تَمَثَّلَ لِلامامِ فى مِثْلِ فِلْقَةِ الْجَوْزِ، فَما يَعْرِضُ لِشَىْءٍ مِنْها، وَ انَّهُ لَيَتَناوَلُها مِنْ اطْرافِها كَما يَتَناوَلُ احَدُكُمْ مِنْ فَوْقِ مائِدَتِهِ ما يَشاءُ، فَلا يَعْزُبُ عَنْهُ مِنْها شَىْ ءٌ:
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مىكند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مىدارد و چيزى از او مخفى نمىماند.(1)
امام صادق عليهالسلام ظاهر و باطن عالم را براى امام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
انِ الدُّنْيا عِنْدَ الامامِ وَ السَّماواتِ وَ الارَضينَ الا هكَذا - وَ اشارَ بِيَدِهِ الى راحَتِهِيَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها: دنيا و آسمانها و زمينها براى امام نيست مگر اينگونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونهاى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج وتر و خشك آن را مىشناسد و از آنها آگاهى دارد.(2)
مورد دوم: ولايت بر ملائكه
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهمالسلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(3)
آنان همگى ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند، و حتى گرفتارى «فُطرُس» نيز براى توقف در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش همه جانبه ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهمالسلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مىشود:
امام باقر عليهالسلام با يادآورى كثرت ملائكه، اعتقاد آنان به ولايت اهلبيت عليهمالسلام را چنين بيان فرمود:
وَ اللّه انَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ، لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اهْلُ الارْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا احْصَوْهُمْ؛ وَ انَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا:
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند قادر نخواهند بود؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود: هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ الاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما : آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند ؟ !(2)
امام صادق عليهالسلام تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود: ما مِنْهُمْ (اىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) احَدٌ الاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ الَى اللّه بِوِلايَتِنا اهْلِالْبَيْتِ: احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهلبيت به خدا تقرب مىجويد.(3)
امام جعفر صادق عليهالسلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مىشوند و بر فرشهاى ما از اين سو به آن سو مىروند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مىشوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مىآورند، و با ما نماز مىگزارند و براى ما دعا مىكنند و بر سر ما بالهاى خود را مىگسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مىآورند، و از
آبهاى سرزمينهاى مختلف براى ما مىآورند و آن را در ظرفهاى خود مىيابيم ... .(1)
مورد سوم: ولايت بر جنّيان
جنّيان مانند انسانها دو گروه اند: گروهى كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند و گروهى كه ولايت را نپذيرفتهاند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره احاديث و داستانهاى مفصلى آمده كه چهار نمونه ذكر مىشود:
امام صادق عليهالسلام فرمود: انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الانْسِ: براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسانها وجود دارد.(2)
امام كاظم عليهالسلام اطاعت جنّيان را از مقام عصمت قوىتر از انسانها دانسته فرمود: انَّهُمْ (اىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الانْسِ: اى انسانها، جنّيان از شما بهتر اطاعت ما را مىنمايند.(3)
امام باقر عليهالسلام درباره اينكه اجنّه براى دين نزد حضرات مىآيند فرمود: اخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ: برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مىخواهند، همان گونه كه شما نزد ما مىآييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مىخواهيد.(4)
امام باقر عليهالسلام با اشاره به گروهى از جن كه براى معارف نزد حضرت آمده بودند فرمود: هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ: اينها فرستادگان شيعيان ما از جنّ بودند كه آمده بودند تا از معارف دينشان از ما سؤال كنند.(1)
مورد چهارم: ولايت بر حيوانات و گياهان و جمادات
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمىفهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهمالسلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان دادهاند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهمالسلام را اطاعت كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(2)
درباره گياهان و جماداتى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت نيز قضاياى زيادى آمده كه مطيع ايشان بوده و يا با ايشان سخن گفتهاند.(3)
روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهمالسلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه دو نمونه ذكر مىشود:
اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت چنين بيان مىفرمايد: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى اخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ: خداوند تبارك و تعالى پيمان مودت و دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(4)
امام باقر عليهالسلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسائل حيوانات را چنين بيان مىفرمايد:
انّى لاَعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها: من كسى را مىشناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خالهشان صدا مىزند !(1)
آيه «وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(2)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا»(3)= آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام و ماجراى غدير نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 41 سوره قصص است:
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» :
«آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت يارى نمىشوند» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ... . ألا انَّهُمْ اصْحابُ الصَّحيفَةِ:
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.
اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايينترين درجه آتشاند و چه بد است جاى متكبران. ... بدانيد كه آنان اصحاب صحيفهاند.
همان گونه كه خطابه غدير در معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام نقطه اوجى دارد و آن هنگامى است كه آن حضرت بر فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» را اعلام مىفرمايد، در معرفى دشمنان اميرالمؤمنين عليهالسلام و خلفاى غاصب نيز نقطه اوجى دارد كه كار به صراحت مىرسد، و آن نقطه همين جملهاى است كه در اين فراز از خطبه آمده و پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحاب صحيفه را به صراحت نام مىبرد. مقدمه اين تصريح، اقتباس آيه 41 سوره قصص در قرآن درباره غاصبين است كه با كلام حضرت تركيب شده است.
توضيح اينكه:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: «اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند» .
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام، و جايگاهشان در جهنم را بيان فرمود. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايينترين درجه آتش هستند، و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
اين آيه در ذيل تصوير اعتقادى داستان حضرت موسى عليهالسلام و فرعون در قرآن آمده است، آنگاه كه آن حضرت با معجزات پروردگار نزد فرعون مىآيد و فرعون و فرعونيان او را ساحر مىپندارند و كار تا آنجا پيش مىرود كه فرعون مىگويد: «من براى شما خدايى جز خود نمىشناسم» !
البته مدعى خدايى كه پشت سر اين ادعا مىگويد: اى هامان، براى من بناى بلندى بساز كه از فراز آن تماشا كنم، تا شايد خداى موسى را ببينم ! ! اينجاست كه خداوند از فرعون با عنوان امامى ياد مىكند كه به آتش دعوت مىنمايد و در آيه بعدى مىفرمايد: «در اين دنيا لعنت در پى آنان فرستاديم» .(1)
1) . اين آيه در مورد ديگرى از احاديث غدير آمده است. غدير در قرآن: ج 3 ص 372.
در تحليل اين آيه تركيبى از فرعونيت و صحيفه ملعونه بايد مورد بررسى قرار گيرد، و مناسبتر از همه ترسيم مسيرى است كه از صحيفه آغاز شد و به ادعاى الوهيت فرعونى انجاميد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير امامانى را ياد مىكند كه رهبرى مردم به سوى جهنم را بر عهده دارند، و از آنجا كه تصريح به نامشان را در آن موقعيت صلاح نمىداند نكتهاى را به ميان مىآورد كه جز بر اولى و دومى منطبق نيست و آن كلمه «صحيفه» است.
جالب اينكه بسيارى از مردم در اثناء خطبه منظور حضرت را از «صحيفه» متوجه نشدند و فقط خود اصحاب صحيفه از يك سو، و عدهاى از اصحاب خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه از ماجرا آگاه بودند - از سوى ديگر، پى به منظور حضرت بردند؛ ولى آيندههاى نزديك و دور تاريخ چنان مشت آنان را باز كرد كه بر همه معلوم شد منظور از «گروه صحيفه» كيانند و «صحيفه» چيست ؟
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
«صحيفه» به معناى نوشته، اولين و اساسىترين پيمان نامهاى بود كه بر ضد خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام امضا شد. خط فكرى اين پيماننامه از روزهاى آغازين ظهور اسلام در مكه نشأت گرفت و عدهاى با نيتهاى سوء و با طمع در آينده جامعه اسلامى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند و از همان روز فكرهاى دور و درازى را در سر مىپروراندند و دائما موقعيتها را زير نظر داشتند.
در اين باره احمد بن اسحاق قمى اين سؤال را از محضر بقيهاللّه الاعظم ارواحنا فداه پرسيد: آيا اولى و دومى به اختيار خود مسلمان شدند يا به اجبار ؟ و آن حضرت فرمود: آنان از روى طمع اسلام را پذيرفتند.(1)
1) . دلائل الامامة: ص 516 . بحار الانوار: ج 52 ص 86 .
هر روز كه اسلام پيروزىهاى جديدى به دست مىآورد انبوهى از مردم دين جديد را مىپذيرفتند، كه در ميان آنان بسيارى از دورويان بودند كه فقط در ظاهر اسلام مىآوردند.
آن دو نفر مخفيانه ارتباط خود را با منافقين قوى كردند و بدين گونه در موارد متعددى در فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله و نظام جامعهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته بود كارشكنى مىكردند.
هر چه به سالهاى آخر عمر حضرت نزديكتر مىشد عده منافقين بيشتر و اقدامات آنان علنىتر مىگشت و خطر آنان جدىتر احساس مىشد، تا آنجا كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سالهاى اخير حيات حضرت نازل شده است.(1)
در حجهالوداع اين خط فكرى به دو دليل وارد مرحله جديد و جدى شد. از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما نزديكى رحلت خود را اعلام فرمود كه براى منافقين به معناى فرا رسيدن زمان دقيق اجراى مقاصدشان بود. از سوى ديگر اعلان رسمى خلافت و جانشينى على عليهالسلام بود كه براى آنان به عنوان زنگ خطر جدى به حساب مىآمد و ترس نقش بر آب شدن نقشه هايشان را داشتند.
اين بود كه تصميم بر رسميت دادن برنامههاى خود گرفتند و تشكيلات بهم پيوسته منافقين را تشكيل دادند تا براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده باش كامل داشته باشند.
قبل از همه پيش از اطلاع هر شخص ديگرى، اولى و دومى بنيان اين توطئه را ريختند و بين خود هم پيمان شدند كه هرگز در پيشبرد هدف خود كوتاه نيايند و كنار
1) . بحار الانوار: ج 22، و نيز به سورههاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد صلىاللهعليهوآله، فتح، مجادله، حديد، منافقين، و حشر مراجعه شود.
نكشند. هدف را هم در يك جمله حساب شده تابلو كردند كه: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهلبيتش مستقر شود، اگر چه به ما هم نرسد.(1)
در مرحله بعد سه نفر را داخل پيمان خود نمودند. يكى ابوعبيده جراح بود كه به عنوان امين بين امضا كنندگان و ناظر بر اجراى پيمان انتخاب كردند.
ديگرى معاذ بن جبل بود كه مُهرهاى با نفوذ بود و ظاهرى مقدس داشت. او را براى حل مشكل انصار در نظر گرفتند، چرا كه قريش را به راحتى مىتوانستند با خود همراه كنند ولى سعد بن عباده رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود و آنگاه ممكن بود انصار در مقابل اقدامات اين گروه مقاومت كنند و عملاً نقشهها بر آب شود.
معاذ بن جبل به آنان گفت: شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد. من درباره انصار مشكلات را رفع مىكنم. او براى اين هدف بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را در نظر گرفت كه هر كدام بر نيمى از انصار - يعنى دو طايفه اوس و خزرج نفوذ و حكومت داشتند - و مخفى از سعد بن عباده آنان را بر سر غصب خلافت با خود هم پيمان نمود.(2)
سومين نفرى كه ملحق شد سالم مولى ابىحذيفه بود. ورود اين شخص در پيمان آنان از آنجا آغاز شد كه جلسه مذاكره آنان در اين باره مورد استراق سمع او قرار گرفت و از آن اطلاع يافت و چون با راه آنان موافق بود صلاح ندانستند او را از خود جدا بدانند كه مبادا خبر را منتشر كند.
اين گروه پنج نفرى پس از اتمام اعمال حج، در مكه كنار كعبه جمع شدند و پيمان نامهاى را با هدف مذكور امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاك پنهان نمودند تا
سندى براى التزام عملى آنان به پيمانشان باشد، و ابوعبيده را هم ناظر بين خود قرار دادند.(1)
و اينگونه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير «اصحاب صحيفه» را امامانى معرفى كرد كه مردم را به آتش جهنم دعوت مىكنند.
خبر صحيفه ملعونه همچنان مكتوم بود تا لحظهاى كه در غوغاى سقيفه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند، در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته و طناب بر گردن حضرت انداخته بودند ! در آن حال كه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله مملو از جمعيت بود، حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونهتان كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد كه اگر خداوند محمد را به قتل يا مرگ طبيعى از دنيا برد خلافت را از ما اهلبيت مانع شويد ! !
ابوبكر گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ؟ فرمود: اى زبير و اى سلمان و اى ابوذر و اى مقداد، شما را به خدا و به حق اسلام قسم مىدهم آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه مىفرمود: «فلانى و فلانى - و حضرت همه اين پنج نفر را بر شمرد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن هم پيمان شدهاند و بر سر برنامههاى خود پس از قتل يا مرگ من قسمهايى ياد كردهاند» ؟
سلمان و ابوذر و مقداد و زبير گفتند: آرى به خدا قسم، از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه به تو خبر مىداد: آنان هم پيمان شدهاند و براى برنامه خود با يكديگر پيمان بستهاند و در بين خود نوشتهاى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم بر ضد تو قيام كنند و خلافت را از تو يا على مانع شوند.(2)
هنگامى كه در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بدانيد كه امامان دعوت كننده به آتش اصحاب صحيفهاند ! اكثريت مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، ولى در روز بيعت اجبارى بود كه همه مردم از اسرار صحيفه و سقيفه با خبر شدند و حجت بر همگان تمام شد و اساس غصب خلافت روشن گرديد.
پس از امضاى صحيفه، مهمترين مرحله براى هدف تعيين شده گردآورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليهالسلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوامشان در جنگها به دست على عليهالسلام كشته شده بودند و كينههايى از آن حضرت در دل داشتند.
از سوى ديگر عدهاى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود، كه عدهاى تصور مىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد خاندان خود را بر مردم مسلط كند.
عدهاى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيدهاند پس بايد در آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دلهاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمعهاى رياست را به هيجان مىآورد.
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريعتر از آنچه انتظار مىرفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كمتر از پانزده روز از صحيفه اول، قانوننامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از:
ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابىجهل، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابىربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و هشت نفر ديگر.
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد ! متن پيمان نامه چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّه وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مىرسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مىگذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است» .
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به
ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» : «با ارزشترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايينترين افراد هم مىتوانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» .
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است ! !
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است.
امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كردهاند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103، 104.
منافقين نوشته شد - رسما غدير انكار شده است ! جالب اينكه در اينجا بار ديگر استناد به آيه قرآن را براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفتند و آن را دليل بر پيروى مردم از مرام سقيفه قرار دادند.
آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟
آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ !
اين استناد به قرآن با اين تعبير در صحيفه منعكس شد و اين آيه در متن صحيفه ملعونه دوم كه پس از غدير در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد آمده است. متن اين صحيفه چنين بود:
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خدا آنان را در كتاب خود به لسان پيامبرش مدح كرده است.
آنان پس از اينكه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند !
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاهِ خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى كنند، همان طور كه خداوند فرموده است:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرِ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروىِ نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» ... .(1)
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانوننامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايههاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنهگرى اصحاب سقيفه را مىرساند كه اين چنين آيندههاى دور و نزديك پيروان خود را پيشبينى كردهاند.
يك. سوء استفاده از عنوان مهاجر و انصار
از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كردهاند سوء استفاده شده ! گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه باخبر بودهاند.
در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار نوشتهاند.
بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است» ! ! آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ ! !
دو. استفاده از تعصبات جاهلى
گاهى از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مانند سلاطين مطرح كردهاند؛ در حالى كه درباره امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 102 - 111 و ج 29 ص 103 و ج 30 ص 216، 271.
از سوى ديگر مسئله سهيم بودن همه مسلمين را در خلافت مطرح كردهاند ! در حالى كه خلافت بيتالمال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مىگيرد، و هيچ كس نمىتواند مانند خداوند بهترين را معين كند.
سه. مطرح كردن خلافت به عنوان سلطنت
جهت ديگر ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مىكند و اغنيا را گرد خود جمع مىكند ! لذا براى پيشگيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.
چهار. رأى اهل هر زمانى براى خود !
اينكه افزودهاند: «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» ، تاريخ به خوبى نشان داده كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند.
پنج. سوء استفاده از آيه تقوى
آيه كلى «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام چه كسى را با تقوىتر از آن امام معصوم مىتوان يافت ؟
شش. سوء استفاده از تساوى حقوق مسلمين
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى
سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عدهاى را حفظ كردند و حق عدهاى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مىتوانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمىپذيرد.
پيداست كه امامت شايستگىهايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مىتواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند.
هفت. سوء استفاده از اتحاد و عدم تفرقه
تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن بهانهاى است براى ظلم آزادانه و بىقيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحادِ آنان بايد كشته شود !
باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچگاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند ! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شد ؟ !
هشت. چراغ سبز صحيفه براى پيروان سقيفه
آنچه در فرازهاى صحيفه ملعونه دوم ديده مىشود زيربناهايى بود كه توسط بنيان گذاران سقيفه به عنوان چراغ سبز براى پيروانشان از يك سو و چراغ خطر براى آنان از سوى ديگر پىريزى شد؛ و بعدها احاديث جعلى بر اين مبنا ساخته شد تا خلافتى كه استمرار همان خط و ضد امامان غدير بود بتواند به حيات خود ادامه دهد و سد راه هميشه غدير باشد.
اكنون نوبت آن است كه ارتباط فرعونيت با صحيفه ملعونه روشن گردد. آنچه از فرعون معروف است و به عنوان شاخصترين جهت او بايد نشان داده شود ادعاى خدايى اوست، كه قرآن بدان تصريح دارد و در تواريخ مختلف هم ثبت شده است.
اينك اهل صحيفه پايهريزى فرعونيت را براى خود آغاز كردند و آن عبارت بود از ادعاى خدايى در برابر پروردگار عالم ! !
چگونه ؟
به چه دليل ؟
هم روايات در اين باره وارد شده و هم عملاً اين عنوان را نشان دادهاند !
اول. فرعونيت سقيفه در آغاز
فرعونيت عملى به اين شرح است كه بزرگترين فرمان خدا را كه ولايت و خلافت و امامت اهلبيت عليهمالسلام بود علنا زير پا گذاشتند و نه تنها از آن سر بر تافتند بلكه در برابر خداوند خليفهاى معرفى كردند، و تا آنجا پيش رفتند كه خليفهاللّه را به بيعت با خليفه خود اجبار نمودند؛ و اينگونه به پروردگار نشان دادند كه ما اراده خود را بر كرسى نشانديم و امر تو را بر زمين زديم، اگر چه در واقع خداوند بود كه به آنان مهلت مىداد همان گونه كه به فرعون مهلت داد.
پس از آن روز با غصب فدك، در برابر فرمان الهى در اعطاى آن به فاطمه عليهاالسلام قد عَلَم كردند و شهادت پروردگار به طهارت فاطمه عليهاالسلام را علنا ردّ كردند و او را با ساير مردم مساوى دانستند !(1)
ديرى نپاييد كه «مُتْعَتانِ مُحَلَّلَتانِ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله انَا احَرِّمُهُما» را اعلان كردند و كلام صريح خداوند در قرآن درباره حج تمتع و ازدواج متعه را زير پا
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 134، 189، 194 - 199. كتاب سليم: ص 226، 390. كنزالعمال: ج 5 ص 301. السنن الكبرى: ج 5 ص 20.
گذاشتند و آن را حرام كردند !(1)آيا ادعاى خدايى عملاً بالاتر از اين مىتواند باشد ؟ آيا فرعون توانست تا چنين مراحلى پيش رود ؟
دوم. فرعونيت سقيفه در روزگار قدرت
اينها در روزهايى بود كه محتاطانه ادعاى خدايى مىكردند، و روزى كه بر كرسى قدرت تكيه زدند چنان با جهلشان بىباكانه در همه فرامين الهى با پروردگار به ضديت برخاستند كه بدعت در احكام دين را امرى عادى تلقى كردند.
در قضاوتها، با آنكه دستور خدا روشن بود، بر خلاف آنها رفتار مىكردند.(2)حتى در مسئله ارث - كه در قرآن به تفصيل آمده - بر خلاف حكم خدا سخن گفتند.(3)اعمال اذان و وضو و غسل و نماز را تغيير دادند و در آن اضافه يا كم نمودند.(4)
درباره اين بدعتهاى عمر به آدرسهاى زير مراجعه شود: كتاب سليم: ص 264. الغدير: ج 5 ص 31. بحار الانوار: ج 30 ص 665 و ج 31 ص 36. صحيح البخارى: ج 1 ص 342 و ج 2 ص 252. الرياض النضرة: ج 1 ص 309. المصنف لابنابىشيبة: ج 1 ص 244. كنز العمال: ج 8 ص 342. سنن النسائى: ج 1 ص 59 . مسند احمد: ج 4 ص 265.
معاوية بن ابىسفيان در اين باره مىگويد: چه بسيار است آنچه عمر در اين امت بر خلاف سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله بدعت گذاشت و مردم پيرو او شدند و از او پذيرفتند ... . مسايل بسيارى كه بيش از هزار باب است !(5)
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 594 - 638 .
2) . در اين باره به كتاب الغدير: ج 6 ص 83 - 333 مراجعه شود.
3) . از نمونههاى آن مسئله فدك بود كه آن را ارث حساب كردند و سپس ارث پيامبر صلىاللهعليهوآله را از همه ارثها مستثنى دانستند. نمونه معروف آن هم احكام متعدد و متضادى بود كه ابوبكر و عمر درباره ارث جَدّ و جَدّه دادند. در اين باره به الغدير: ج 6 ص 117 و ج 7 ص 120 مراجعه شود.
4) . عمر در وضو مسح كامل سر و دو گوش و نيز شستن پا را بدعت گذاشت و مسح روى جوراب را مجاز شمرد. درباره غسل گفت: «هر كس آب براى غسل پيدا نكند نبايد نماز بخواند تا آب پيدا كند» و تيمم به جاى غسل را نپذيرفت ! ! در اذان «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» را حذف كرد، و در نماز صبح دستور داد به جاى آن «الصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ» گفته شود. درباره نماز، قرار دادن دست راست بر روى دست چپ، حذف «بسم اللّه الرحمن الرحيم» و «آمين» گفتن پس از سوره حمد و نيز نماز تراويح را بدعت گذاشت.
5) . كتاب سليم: ص 285.
خلاصه اينكه عملاً ادعاى خدايى را به آنجا رساندند كه هر كارى بر خلاف قرآن هم مىكردند، به جاى آنكه منقصتى براى آنان باشد به حساب فضيلت گذاشته مىشد؛ و مردم را اينگونه به تقدم خود بر خداوند قانع كرده بودند.
سوم. شكايت على عليهالسلام از فرعونيت سقيفه
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: به خدا قسم، زمامداران قبل از من امور عظيمى را انجام دادند كه در آنها عمدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالفت كردند.(1)
و نيز مىفرمايد: اولى و دومى تا آنجا مردم را به خود جلب كردهاند، كه اگر كسى از اهل حق و صدق و عالم به دستورات خدا و رسول بخواهد چيزى از بدعتهاى آنان را تغيير، دهد او را در فشار مىگذارند و به مخالفت با او برمىخيزند و از او بيزارى مىجويند و او را خوار مىكنند و از سخن حق او متفرق مىشوند. ولى اگر بدعتهاى آنان را بپذيرد و به آنها اقرار نموده و كار نيكويى جلوه دهد و به آنها اعتقاد پيدا كند، مردم او را دوست مىدارند و برايش احترام قائل مىشوند و او را فضيلت مىدهند.(2)
اين است فرعونيت در امت اسلام و ادعاى الوهيت بر مردمى جاهل كه فرعون را از خداوند تشخيص نمىدهند، و او چنان جرئتى پيدا مىكند كه بگويد: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى»(3)! و آنچه من در برابر سخن خداى يكتا مىگويم درست است ! !
و از همين جاست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: روز قيامت امت من در پنج گروه نزد من وارد مىشوند: يك دسته گروهِ فرعون امت است ... .(4)
چهار. فرعون سقيفه در برابر ابليس
معناى اين قد عَلَم كردن در برابر خدا را از اين حديث به خوبى در مىيابيم:
روز قيامت ابليس را مىآورند در حالى كه با يك افسار آتشين بر او لجام زدهاند، ولى دومى را مىآورند در حالى كه با دو افسار آتشين بر او لجام زدهاند. ابليس نزد او مىرود و فرياد مىزند و مىگويد: مادر به عزايت بنشيند، تو كيستى ؟ من كسى هستم كه اولين و آخرين را گول زدم ولى با يك افسار بسته شدهام در حالى كه تو با دو افسار بسته شدهاى ؟ !
دومى مىگويد: من كسى هستم كه هر دستورى دادم اطاعت شدم در حالى كه خداوند دستور مىداد و مورد عصيان و سرپيچى قرار مىگرفت.(1)
اينجاست كه مىبينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير به محض خواندن آيه مزبور درباره امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مىكنند، مىفرمايد: خداوند و من از آنان بيزاريم.
و ما اى رسول گرامى، با اقتدا به شما و براى نشان دادن اعتقاد راسخ خود در برابر آنان، اعلام مىكنيم: از بنيانگذاران اين امامت جهنمى و از همه امامان ضلالتى كه نيابت آنان را پذيرفتند بيزاريم و در دلِ خود جايى براى آنان نداريم.
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است.
در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
1) . كتاب سليم: ص 164، 165.
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ. وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ» :
«و آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مىكنند و در روز قيامت كمك نمىشوند. در اين دنيا لعنتى در پى آنان فرستاديم و روز قيامت از نكوهش شدگان خواهند بود» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از فرازهاى دعاى بعد از نماز عيد غدير چنين است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ لا تَجْعَلْنا مِنَ الْمُكَذِّبينَ الدُّعاةِ الَى النّارِ، وَ هُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اوْلِيائهمْ مِنَ الْمَقْبُوحينَ(1):
پروردگارا، از تو كامل شدن نعمتت را بر ما مىخواهم ... ، و مرا از تكذيب كنندگانِ دعوت كننده به آتش قرار مده؛ آنان كه با اوليائشان در روز قيامت از نكوهش شدگانند.
دو قسمت از آيه در دعاى مزبور با تغييرى در عبارت كه مقتضاى سياق دعا بوده آورده شده است: يكى دعوت به آتش و ديگرى بدىِ دشمنان ولايت اهلبيت عليهمالسلام.
آنچه از اين فراز دعا و آيه در رابطه با غدير استفاده مىشود، موقعيت اعتقادى مخالفين ولايت نزد خداوند است. آنان كه راه ولايت على عليهالسلام را كنار گذاشتند، به هر راه ديگرى كه رفته باشند - چه به جنگ ولايت آمده باشند و چه نيامده باشند - در اين آيه به دو صفت در دنيا و دو صفت در آخرت موصوفاند:
1) . الاقبال: ص 475. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 218.
در دنيا يكى به عنوان دعوت كنندگان به آتش شناخته مىشوند، و اين بدان معنى است كه صراط مستقيم تا بهشت يكى بيشتر نيست و هر راهى غير از آن راه جهنم است. دوم اينكه مورد لعنت قرار مىگيرند، كه نشانه وظيفه ما در مورد لعنت آنان است.
در آخرت از يك سو مورد تقبيح قرار مىگيرند و زشت سيرت معرفى مىشوند؛ و از سوى ديگر هيچ راهى براى نجات آنان وجود ندارد.
اين چهار مسئله دقيقا به معناى بسته شدن همه درهاى اميد بر مخالفين اهلبيت عليهمالسلام از جانب خدا، و نبودن هيچ راه آشتى با آنان از جانب بندگان است.
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اوامر غديرى است، كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله استشهاد شده است. اين آيات كه به در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 28 سوره زخرف و دو آيه ديگر است:
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
1) . زخرف / 28. غدير در قرآن: ج 1 ص 239 - 249 و ج 2 ص 47، 48، 221، 222. واقعه قرآنى غدير: ص 106. سخنرانى استثنائى غدير: ص 223 - 231، 233 - 242.
«وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ»(1):
«ملائكهاى را كه بندگان خدايند مؤنث مىپندارند آيا در خلقت آنها حاضر بودهاند به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند» .
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»(2):
«اكنون كه ظلم كردهايد هرگز براى شما فايده ندارد شما در عذاب شريك هستيد» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد: الف. بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است. ب. امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليهالسلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده فرمود: «آنجا كه خدا مىفرمايد: امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كردند كه «لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما» :
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» ، و قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما:
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» : «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، آمادگى براى بيعت بعد از خطابه را مطرح كرد.
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» :
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد.
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام درباره توحيد قرار دارد، كه از
آيه 26 آغاز مىشود: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... » : «ابراهيم به پدرش و قومش گفت من از آنچه شما مىپرستيد بيزارم مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مىكند» . پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام، خداوند مىفرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم» .
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكمكارى و دقت بيشترى را اقتضا مىكرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيهاى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام مىداند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاهترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليهالسلام به ميان مىآيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود.
از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريحترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، در اينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
در طرف مقابل، قبل از همپيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين پيام را از جانب درگاه
الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئهها و نقشههاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليهالسلام ماجراى پيماننامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن همپيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيماننامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد ؟ ! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمىشنوى كه مىفرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» : «به زودى گواهى آنان نوشته مىشود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت» ، و كلام خداوند تعالى كه مىفرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد، و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «و آن (امامت) را مسئلهاى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند» .(2)
از آنجا كه نسل ابراهيم عليهالسلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مىدهد كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مىفرمايد: «من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على هستند» ، يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليهالسلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
آنچه به عنوان تفسير آيه در خطبه غدير آمده اين است كه مراد از ضمير «ها» در كلمه «وَ جَعَلَها» را «امامت» قرار داده و منظور از «عَقِبِهِ» يعنى نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام را كه امامت در آنان باقى است «دوازده امام عليهمالسلام» معرفى فرموده است.
آنچه در خطبه غدير به صورت تفسير ضمنى آمده در احاديث بسيارى از پيامبر و ائمه عليهمالسلام نيز وارد شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند تبارك و تعالى امامت را در نسل حسين عليهالسلام قرار داد، و اين همان كلام خداى عز و جل است كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ» .(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين آيه را قرائت نموده فرمود: پيامبر نسل حضرت ابراهيم بود، و ما اهلبيت نسل حضرت ابراهيم و نسل محمديم.(2)
امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه فرمود: منظور امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين عليهالسلام باقى گذارده است.(3)
از سوى ديگر، ماجراى صحيفه ملعونه اول و نزول آيات درباره آن از چند جهت تحليل اعتقادى دارد:
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مىبينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق
جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونهاى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مىداريم:
جهت اول: پرونده خاص اصحاب صحيفه
خداوند پرونده خاصى درباره اصحاب صحيفه باز كرده كه از ثبت صحيفه ملعونه در آن به طور خاص نام مىبرد، و طبيعى است كه پيامدهاى آن تا روز قيامت نيز در آن ثبت خواهد شد.
اين نكته با عبارتِ «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ» : «به زودى شهادت و گواهى و قرارداد آنان نوشته خواهد شد» ذكر شده، و اين مطلب قبل از انعقاد صحيفه به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شده است. در آيهاى ديگر كه بعد از نوشتن صحيفه نازل شده خبر از ثبت آن در پروندهاش داده شده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(1): «فرستادگان ما نزد آنان مىنوشتند» ، كه بحث مفصل درباره اين آيه خواهد آمد.(2)
جهت دوم: محاكمه مخصوص اصحاب صحيفه
شكى نيست كه پرونده براى هدفى تشكيل مىشود و آن هدف بازخواستِ صاحبان آن در روز محاكمه است. خداوند با عبارت «وَ يُسْئَلُونَ» : «مورد سؤال قرار مىگيرند» به اين مطلب تصريح فرموده است.
لذتبخش روزى است كه مهدى زهرا عليهالسلام اين پرونده را باز كند و آن دو نفر را از دل خاك بيرون كشد و نزد همگان از گذشته سياه آنان بردارد. بار ديگر در دوران رجعت اين پرونده باز مىگردد و آنان به عنوان مُسبِّب روزگار سياه بشريت معرفى مىشوند.
محاكمه اصلى در روز قيامت است كه جهانيان شاهد محاكمه ابوبكر و عمر خواهند بود، با پروندهاى كه تا آخرين روز دنيا صفحات آن رقم خورده است.
پروندهاى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليهالسلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است.
دنباله آن خانهنشين كردن على عليهالسلام و جنگهاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان تا محراب مسجد كوفه است كه فرقِ غرقه به خون على عليهالسلام شده است.
جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليهالسلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليهالسلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهلبيت پيامبر عليهمالسلام صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پروندهاى كه چنين آغازى و ابتدائى دارد، بر عهده داشتن همه خونهاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود ؟
آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است ؟
آيا با سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مىرسد ؟
آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مىرسد ؟
آرى، محاكمهاى طولانى با پروندهاى سياه در انتظار آنان است !
جهت سوم: غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مىنگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى مىشد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مىگرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سلاله ابراهيماند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليهالسلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
جهت چهارم: روزگار ندامت اصحاب صحيفه
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه ارتباط آن به آيات قبل را مطرح مىفرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مىفرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايدهاى برايتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد» به آلمحمد عليهمالسلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شدهاند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(2):
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مىانگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهمالسلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ؛ يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مىكند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
نكته اول: شيطانِ اصحاب صحيفه
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مىكرد: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَانِ اسْتَقَمْتُ فَاعينُونى وَ انْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى: مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود ! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد !(2)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامهاى سِرّى مىنويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان
مىگذارد و از جمله مىگويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود؛ و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود !(1)
نكته دوم: راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم»
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» ، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مىگويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهمالسلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مىخواهيد به آنچه ما ساخته و بافتهايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانههايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليهالسلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خدا مىفرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مىكنند و نزد خود گمان مىكنند هدايت شدهاند» .
نكته سوم: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر
«يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» ، به فرموده امام باقر عليهالسلام منظور ابوبكر و عمر است(2)كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مىبينند از يكديگر بيزارى مىجويند. آن دو كه در دنيا نزديكترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بئس الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مىراند.
نكته چهارم: عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه
«أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در پايان حديث امام باقر عليهالسلام خوانديم كه تابع و متبوع
و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجهاى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدودههاى آن را نشان مىدهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهمالسلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونههايى از آن را ذكر مىكنيم(1):
يك. بنيان گذاران ظلم سقيفه
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مىخوريم:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ... .
اللهمَّ خُصَّ انْتَ اوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ ... .
لَعَنَ اللّه امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ ... .
اتَقَرَّبُ الَى اللّه ... بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اسَّسَ اساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ ... .
دو. انواع پيروان ظلم سقيفه
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارتهاى متفاوتى بر مىخوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مىخورد:
1) . به زيارتهاى اميرالمؤمنين و امام حسين و امام زمان عليهمالسلام و دعاى صنمى قريش مراجعه شود.
«أعوانَهُم» ، «أنصارَهُم» ، «أشياعَهُم» ، «أتباعَهُم» ، «مُساعِديهِم» ، «أوليائهُم» ، «تابِعيهِم» .
در مواردى جهت گيرىهاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
مُحِبّيهم: دوستانشان، مَواليهم: ولايتمدارانشان، الْمُسَلِّمين لاَمْرِهم: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان، الْمائِلين الَيْهم: متمايلين به سوى آنان، الْمُبايِعين لَهُم: بيعت كنندگان با آنان، مَنْ والاهُم: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفتهاند، مَنْ مالَ الَيْهم: كسانى كه به آنان توجه دارند، مَنْ حَذا حَذْوَهم: كسانى كه پا جاى پاى آنان مىگذارند، مَنْ سَلَكَ طَريقهم: كسانى كه راه آنان را مىپيمايند، مَنِ اتَّبَعَ امْرَهم: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مىكنند، اهْل مَذْهَبِهم: اهل مذهب آنان.
در مواردى صفآرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهلبيت عليهمالسلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينهسازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهلبيت عليهمالسلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
مُخالِفيهِمْ: مخالفين آنان، خاذِليهِمْ: خوار كنندگانشان، ظالِميهِمْ: ظلم كنندگان به ايشان، قاتِليهِمْ: قاتلينشان، المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ: پيروان دشمنانشان، ناصِرى عَدُوِّهِمْ: يارى كنندگان دشمنانشان، غاصِبيهِمْ: غصب كنندگان مقام آنان، جاحِدى وِلايَتِهِمْ: منكرين ولايت آنان، المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ: همدست شوندگان بر ضد آنان، مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند، الْحادينَ عَنْهُمْ: اعراض
كنندگان از اهلبيت عليهمالسلام، مُنازِليهِمْ: درگير شوندگان با آنان، دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند، مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند، الْمُمَهِّدينَ لأعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند، الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند، مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ: كسانى كه خون آنان را حلال شمردند، مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
در موارد ديگرى سخن از پايههاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصبهاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مىآيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مىكند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام باز مىگردد:
مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند، مَنْ دَعا الى وِلايَتِهِمْ: كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند، مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ: كسانى كه طبق بدعتهاى آنان به رياست دست يابند، مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
5 . رضايت قلبى به ضلالت:
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونههاى آن عمل به روشهاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهلبيت عصمت عليهمالسلام و تصديق حكمهاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهلبيت عليهمالسلام باز مىگردد:
كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اعْدائَهُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنتهايى كه دشمنان اهلبيت عليهمالسلام پايه گذارى كردهاند عمل نمايند، مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود، مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد، مَنْ بَلَغَهُ افْعالُ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهلبيت عليهمالسلام به او برسد و بدانها رضايت دهد، الرّاضينَ بِقَتْلِ الاعْداءِ ايّاهُمْ: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند، الْمُصَدِّقينَ بِاحْكامِ اعْدائِهِمْ: كسانى كه حكمهاى دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
6 . عموميت پيروان در زمان و مكان:
در بيان عموميت پيروان صحيفه ملعونه نسبت به زمانها و مكانها و حتى موجودات از جن و انس، عبارات قابل توجهى ديده مىشود كه همه پيروان صحيفه و سقيفه تا روز قيامت از اولين و آخرين، بلكه از همه خلايق را در بر مىگيرد:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ، مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ مِنَ الاوَّلينَ وَ الاخِرينَ، مِنَ الْخَلائِقِ اجْمَعينَ الى يَوْمِ الدّينِ، كه معناى مجموع اين سه عبارت چنين مىشود: خدايا، اولين ظالم حق آل محمد تا آخرين تابعين او بر اين ظلم را از جن و انس، از همه خلايق اولين و آخرين تا روز قيامت را لعنت كن.
آيه «وَ السابِقونَ الاَوَّلونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعوهُم ... »(1)
در فرازى از فرازهاى سومين مرحله از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اعلان عمومى شد و با خطاب «اعلموا معاشر الناس» وارد بخش سوم سخنان خود شد، و به بيان مطلب اصلى پرداخت و قبل از هر چيزى امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد.
1) . توبه / 100. سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170. واقعه قرآنى غدير: ص 84 .
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود: «وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ» ، و سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروهها را يك جا ذكر كرده فرمود: «وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... » . در اينجا از وجوب اطاعت على عليهالسلام نتيجهگيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است:
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ، وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الاَبْيَضِ وَ الاَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ اَمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ اَطاعَ لَهُ:
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
آيه «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها ... »(1)= آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ . ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ»
1) . زمر / 73.
آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن و آيه لعنتِ منافقين و مشركين است:
«وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها، هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّه وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ» :
«خداوند به مردان و زنان منافق و كافران آتش جهنم را وعده داده كه در آن دائمى خواهند بود، و آن برايشان كافى است، و خدا آنان را لعنت نموده و برايشان عذاب پابرجايى است» .
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَى الظَّالِمِينَ»(2):
«چه كسى ظالمتر است از كسى كه بر خدا دروغ مىبندد اينان كسانىاند كه بر پروردگار خود عرضه مىشوند و شاهدان گواهى مىدهند كه اينان بر پروردگار خود دروغ بستند آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين است» .
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللّه ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّه عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيرا»(3):
«تا خداوند عذاب نمايد مردان و زنان منافق و مشرك را كه به خدا بد گمانند بر آنان باد بلاى بد و خدا بر آنان غضب كرده و لعنتشان نموده و برايشان جهنم را آماده ساخته و بد پايانى خواهد بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
در حالى كه دروغ بستن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله دروغ بستن بر خداست:
آيا اهل سقيفه نگفتند: پيامبر گفته: نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمىشود ؟
آيا نگفتند: پيامبر گفته: پيامبران ارث نمىگذارند ؟
آيا دهها دروغ را به حضرتش نسبت ندادند تا خواستههاى خود را عملى كنند ؟
آيا ظالمتر از اينان كسى هست كه خداوند در قرآن لعنتشان كرده است ؟
آيا منافقين غير از آن دورويانى بودند كه آنچه پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله از آنان خواست پذيرفتند، ولى تا آن حضرت چشم از جهان فرو بست همه را زير پا گذاشتند و علنا و بىمحابا فرامين حضرتش را نقض كردند و بناى سقيفه را چيدند ؟ اگر خداوند اينان را لعنت نكرده و جهنم را برايشان آماده ننموده، پس براى چه كسى آماده فرموده است ؟ !
آيه «وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا»(1)= آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا ... »
آيه «وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ»(2)= آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد.
اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 8 سوره ابراهيم و آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» :
«موسى گفت اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند خداوند مستغنى و سپاس شده است» .
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(2):
«محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى بودهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به گذشته باز مىگرديد ولى به خدا ضررى نمىرساند و خداوند سپاسگزاران را جزا مىدهد» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
در آخرين بخش از خطبه غدير، مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند. مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با ارتباط آن به قرآن بيان كرد.
از يك سو نزول فضائل على عليهالسلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليهالسلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد، و سپس به آيه 71 سوره احزاب آيه 20 و 21 سوره توبه اشاره فرمود.
حضرت در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، با اشاره به آيه قرآن به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمىرسد.
حضرت در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» ، و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا» اشاره كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا، (خ ل: فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ) :
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خدا را از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمىرسانند (خ ل: خداوند مستغنى و سپاس شده است) .
واپسين لحظات خطبه غدير است و يك جمله قبل از آخرين فراز خطبه، دو آيه مهم از قرآن به عنوان آخرين اتمامحجت در كلام حضرت شاهد آورده شده است.
از آيه اول فقط قسمت وسط آن شاهد قرار گرفته و از آيه دوم قسمت آخر آن در كلام حضرت تضمين شده، و اين هر دو در كنار تعيين وظيفه مردم در گفتار و اقرارشان طبق رضاى الهى آورده شده است.
طبق دو نسخه، دنباله آيه سوره ابراهيم يعنى جمله «فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» آمده، كه طبق اين نقل فقط به اين آيه استشهاد شده است. يادآور مىشود استناد به آيه سوره آل عمران در بخش 6 خطبه به طور مفصل صورت گرفته آست.
موقعيت قرآنى دو آيه مزبور متفاوت است:
آيه سوره ابراهيم عليهالسلام به دنبال آيه معروف «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِى لَشَدِيدٌ» است، كه از حضرت موسى عليهالسلام نقل مىكند: اگر همه مردم هم كافر شوند خداوند غنى است.
آيه سوره آل عمران در ذيل آياتى مربوط به تشجيع اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جهاد است تا آنجا مىرسد كه اگر آن حضرت از دنيا رفت مؤمنين نبايد از راه خود باز گردند و اگر كسى باز گردد به خدا ضررى نزده است.
از مجموع موقعيت آيهها در قرآن و در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چند نكته به عنوان تفسير
آيات استفاده مىشود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله با جمله «قُولُوا ما يَرْضَى اللّه بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ» قبل از ذكر اين آيه، مىفهماند كه بيعتِ الهىِ غدير به معناى ايمان و اعتقاد به خواست خداوند است، نه اينكه اگر مردم خواستند قبول كنند و اگر نخواستند قبول نكنند؛ و اگر اكثريت قبول كردند تثبيت شود و اگر نپذيرفتند كنار گذاشته شود. آيه مزبور كه پشت سر اين عبارت آمده در واقع با اين جمله تفسير شده است.
اگر سؤال شود كه چگونه اگر همه مردم روى زمين كافر شوند خدا نيازى به آنان ندارد و ضررى به برنامه الهى نمىزند ؟ پاسخ اين است كه مردم خلق نشدهاند تا آزادانه نظر دهند، بلكه بايد آنگونه كه خدا مىخواهد بگويند و معتقد باشند و عمل كنند، و خدا مردم را براى همين امتحان بزرگ آفريده است، و گرنه راه فرارى از يد قدرت خدا ندارند و خداوند ترسى از بندگان ندارد و باكى ندارد از اينكه سزاى هر كس را مطابق آنچه فرموده بدهد.
از آنجا كه آيه در خطبه غدير است و به عنوان پذيرش مسئله ولايت مورد استناد قرار گرفته، اخطارى به دشمنان اهلبيت و بشارتى به دوستان ايشان است. دشمنان اهلبيت عليهمالسلام و آنان كه به على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او معتقد نيستند بايد بدانند كه كثرت جمعيتشان از روز سقيفه تا امروز مصداق قطعى «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا ... » است.
اكنون كه مسلمانان همه اهل زمين نيستند و اديان ديگر هم وجود دارند و عدد مسيحيان از مسلمانان بيشتر است، حكم خداوند چنين است. اگر روزى همه مسيحيان و يهوديان و مجوسيان و بتپرستان هم به سقيفه معتقد شوند و چنين مجموعه عظيمى را تشكيل دهند، تازه مصداق كامل «همه اهل زمين» را به وجود آوردهاند كه در آيه «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا ... » بدان تصريح شده است؛ و با اين همه خداوند به خاطر كثرت آنان كوچكترين تغييرى در مسئله ولايت امامان عليهمالسلام نخواهد داد و همه راه دوزخ را خواهند پيمود و فرمان خدا به خاطر نفى و اثبات مردم تغيير يافتنى نيست.
جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» در قرآن فقط يك بار به كار رفته، آن هم به دنبال آيه مربوط به بازگشت مردم پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله است: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» .
استفاده از آخر اين آيه در چنين موقعيت حساسى از خطبه كه در واقع مسك الختام آن است، به معناى ارتباط مستقيم آيه با مسائل سقيفه است؛ و بازگشت مردم از ولايت كه در اين آيه «انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» لقب گرفته در آن آيه با عنوان «إِنْ تَكْفُرُوا» به ميان آمده است.
كفر و ارتدادى كه در طول تاريخ صدها بار در برابر فرامين الهى صورت گرفته و امتهاى بسيارى به چنين جسارتهايى در برابر ذات الهى دست يازيدهاند. كثرت جمعيت و اتحادشان بر باطل، نه نشان كفر را از پيشانى آنان پاك مىكند و نه پرچم ارتداد را از دوششان بر مىدارد، و نه در اعتقاد صحيح مؤمنين خللى وارد مىكند.
همچنين به آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ»(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در بخش يازدهم و پايانى خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، ثمره آن را به نفع خود مردم اعلام كردند. سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورد:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» :
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
1) . بقره / 285. سخنرانى استثنائى غدير: ص 233 - 242. واقعه قرآنى غدير: ص 108.
آيه «وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ»(1)= آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ ... »
آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »(2)
از جمله آياتى كه در حين خطبه غدير در مورد منافقين بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ . ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ . إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» :
«ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است. و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند. كه كداميك از شما مغرور شدهايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شدهاند و به هدايت شدگان آگاه تر است» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
در لحظاتى كه خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى بين خود رد و بدل كردند.
با توجه به حساس بودن موقعيت و مقاصدى كه از گفتارشان داشتند، خداوند فورا آياتى در ردّ آنان نازل كرد و حتى عين الفاظ آنان را در متن آنها مطرح كرد تا هر گونه شك و شبهه و تخريب اذهان از ساحت غدير و ولايت به دور باشد.
از جمله سخنان آنان اين بود كه گفتند: او را نمىبينيد كه چشمانش چگونه مىگردد ؟ گويا ديوانه است !
و سخن ديگرشان اين بود كه گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ: به پسرعمويش مغرور شده است، و منظورشان نسبت دادن جنون به حضرت بود كه در آغاز بعثت نيز كفار جاهليت چنين نسبتى به حضرت مىدادند؛ و هدف ديگرشان بازگرداندن امر الهى ولايت به تعصبات جاهلى بود.
خداوند با فرستادن آيات اول سوره قلم كه مقرون به قسم است، اين نسبتها را فورا رد كرد و ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله را از آن برى اعلام كرد. امام صادق عليهالسلام درباره نزول اين آيات در چنان موقعيتى مىفرمايد: هنگامى كه دستور ولايت على عليهالسلام نازل شد پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به اين مقام منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. در آن لحظه يك نفر گفت: لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ: به اين جوان مغرور شده است !
خداوند متعال اين آيات را نازل كرد: «ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ . ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» :
«ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است. و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند كه كداميك از شما مغرور شدهايد» .(1)
در حديث ديگرى آن لحظه با دقت بيشترى مشخص شده و مىفرمايد: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، يك نفر از ميان مردم گفت: به پسرعمويش مغرور شده است. در آن هنگام اين آيه نازل شد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» .(2)
امام باقر عليهالسلام ضمن توضيح آيات، جزئيات بيشترى از اين ماجرا را بيان مىفرمايد:
هنگامى كه آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(1)نازل شد، يكى از منافقين با اشاره به پيامبر صلىاللهعليهوآله به ديگرى گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٌ وَ قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ، وَ لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ: چشمانش را نمىبينيد كه در گردش است ؟ گويا ديوانه است، و او به پسر عمويش مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مىكند ؟ ! و اگر بتواند او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد اين كار را مىكند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، و مردم متوجه شدند كه قرآن بر آن حضرت نازل شده است. لذا ساكت شدند و حضرت چنين قرائت فرمود: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» ؛ كه منظور گفته منافقى بود كه نسبت جنون به حضرت داد. «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بىمنت است» ؛ به خاطر آنچه درباره على تبليغ نمودى. «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ» .(2)
در اين روايت زمان وقوع اين رفتار منافقين مقارن نزول آيه اكمال ذكر شده، و قبلاً بيان شد كه نزول اين آيه مقارن با اعلان ولايت و پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » بوده است.(3)
در حديثى ديگر نكات بيشترى به ضميمه تفسير آيه هشتم سوره قلم به چشم مىخورد:
هنگامى كه قريش اعلام تقدُّم و عظمت على عليهالسلام از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدند سخن ناروا درباره على عليهالسلام بر زبان آورده چنين گفتند: محمد به على مغرور شده است ! ! خداوند تعالى چنين نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» كه اينها قسمى است كه خداوند بدانها سوگند ياد كرده است. اى محمد «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ... » .
تا آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» : «پروردگار تو آگاهتر است به كسانى كه از راه او گمراه شدند» ، و آنان كسانى بودند كه سخن ناروا را گفتند، «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» : «و او به هدايت يافتگان داناتر است» ؛ يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام.(1)
نكتهاى كه خداوند نخواسته مخفى بماند معرفى منافقينى است كه آن نسبتهاى ناروا را به پيامبر صلىاللهعليهوآله دادند. آنان كسى جز ابوبكر و عمر نبودند، و تيرى كه با نزول آن آيات بر قلب آنان اصابت كرد چنان در خاطرشان ماند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
روزى عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام برخورد و از آن حضرت پرسيد: يا على، از تو به من خبر رسيده كه آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ، بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» را به من و رفيقم تأويل مىكنى ؟ !(2)
آنچه از دقت در شأن نزول اين آيات به عنوان تفسير آن مىتوان استفاده كرد چهار نكته است:
اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنوندهاى را مبهوت مىكرد - نسبت جنون به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدادند. اكنون نيز آنان كه در صدد بازگرداندن
قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مىبردند و به آن حضرت نسبت جنون مىدادند !
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» دقيقا در مقابل آيه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)است. يعنى: اى پيامبر، همان گونه كه اگر ولايت على را ابلاغ نكرده بودى رسالت خدا را نرسانده بودى، اكنون كه اين مهم را به انجام رساندى نزد خداوند اجر و پاداشى بىمنت خواهى داشت.
آيه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» كه اشاره به اخلاق و مدارا و صبر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، وقتى در ضمن آيات مربوط به غدير و تحركات منافقين قرار مىگيرد، معناى دقيق ترى را نشان مىدهد. آن نكته ظريف اين است كه يكى از علل و رموز اجراى دقيق و بىشائبه برنامه مفصل غدير، اخلاق عظيم و تحمل بيش از حدّ پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر ناهنجارىها و جسارتها و تحركات مغرضانه منافقين بود.
راه غدير راه خداست كه در آيه هشتم با كلمه «سَبِيلِهِ» از آن ياد شده است. آنان كه از راه غدير و ولايت گمراه شدند نيز با كلمه «من ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» تعبير شده است. اين بدان معنى است كه فقط دشمنى با على عليهالسلام شرط انحراف نيست؛ بلكه نپذيرفتن راه آن حضرت - كه همان ولايت و صاحب اختيارى بلافصل او بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله استعين گمراهى و ضلالت از راه خداست.
همچنين برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
1) . مائده / 67 .
فرمايد، چه آنكه تمام گفتههايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عدهاى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و پس رد قسم دروغشان كه چيزى نگفتهاند و بيان بعضى اهانتهايشان، نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون را به آن حضرت دادند و گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است. و جلمه «قَدْ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ» يا «لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ» را بر زبان آوردند.(2)
حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود برايشان قرائت فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» : «قسم به قلم و آنچه مىنويسند. كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى» ، و سپس ادامه آيات كه مىفرمايد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» : «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز خواهند ديد. كه كداميك مغرور شدهايد» تا آيه 8 سوره قلم كه مىفرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ» : «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايت يافتگان آگاهتر است» .
اينگونه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به منافقين نشان داد كه به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يك از حركات و سكنات آنان از نظر حضرت مخفى نمىماند.
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا ... »(3)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام
حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 8 سوره طلاق و آيه 87 سوره كهف و آيه 24 سوره بقره است:
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» :
«و چه بسا آبادى كه از امر پروردگارش و پيامبرانش سرپيچى كرده و ما آنان را مورد حسابرسى شديد قرار داديم و آنان را عذاب سختى نموديم» .
«فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» :
«و اما كسى كه ستم كند در آينده او را عذابى دردناك خواهيم كرد» .
«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»(1):
«اگر چنين نكنند و ابدا نخواهند كرد پس بپرهيزيد از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1) . بقره / 24.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ امامٌ مِنَ اللّه (خ ل: انَّهُ امامُكُمْ بِامْرِ اللّه) ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّه عَلى احَدٍ انْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّه انْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ امْرَهُ وَ انْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا ابَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا انْ تُخالِفُوهُ فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ:
اى مردم، او از طرف خدا امام است (خ ل: او به امر خدا امام شماست) ، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله با لحنى شديد منكرين ولايت على عليهالسلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست و در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود.
تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
در اوائل خطبه غدير، قبل از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كند، براى ورود به مطلب اصلى درباره شئون و مقامات امام بعد از خود مطالبى فرمود.
آنگاه به عنوان امتحانى سخت كه پيش روى مردم است يادآور شد كه خداوند نسبت به منكرين و مخالفين او هيچ عفو و بخششى نخواهد داشت و آنان را دچار عذاب كافران خواهد نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را با تضمين قسمت آخر آيه 8 سوره طلاق و بخش دوم آيه 24 سوره بقره در كلام خود، با تغيير مختصرى آورده است. در آيه سوره طلاق كلمه «عَذَّبْناها» را به «انْ يُعَذِّبَهُ» تغيير داده و در آيه سوره بقره كلمه «نار» را كه در آيه با «الف و لام» و «التى» است به صورت نكره و بدون موصول آورده است. بنا بر اين، جمله «النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا ... » را به صورت «نارا وَقُودُها ... » فرموده است.
در قرآن آيه سوره طلاق درباره امتهايى است كه سركشى از امر پروردگار و رسولانش را از حد گذراندند و خداوند با آنان برخورد بسيار شديدى نمود و كيفر سختى در دنيا و آخرت برايشان در نظر گرفت. اما مضمون آيه سوره بقره، در موارد ديگرى از قرآن هم آمده ولى تنها موردى كه متن خطبه به آن نزديكتر است آيه سوره بقره است.
اين آيه درباره كسانى است كه در آنچه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده شك دارند. خداوند از آنان مىخواهد كه با كمك شريكان خود سورهاى نظير سورههاى قرآن بياورند، و سپس به اين آيه مىرسد كه هرگز نمىتوانيد، و اگر نتوانستيد بترسيد از آتشى كه براى كافران آماده شده و در آن انسانها و سنگها به جاى هيزم سوزانده مىشوند.
آنچه از عبارات شديد اين جمله به ضميمه آوردن آيه در پايان اين فراز از خطبه مىآموزيم، كفرِ منكرين ولايت و امامت على عليهالسلام و سركش بودن آنان از اوامر الهى به حكم قرآن است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين قسمت خطابه، ابتدا تابلوى با عظمت غدير را بلند مىكند و مىفرمايد: انَّهُ امامٌ مِنَ اللّه: على از طرف خدا امام است. آنگاه به عنوان نتيجهگيرى، خدا را در اين اعتقاد طرف پاسخ مردم قرار مىدهد و دو مسئله درباره ولايت مطرح مىنمايد: يكى انكار ولايت و ديگرى مخالفت با على عليهالسلام.
بنا بر اين، دو گروه مورد كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند: يكى كسانى كه به امامت على عليهالسلام اعتقاد ندارند و اصلاً آن را نپذيرفتهاند، و ديگرى كسانى كه عملاً به مخالفت با او برخاسته در مقابل او قد عَلَم كردهاند، اگر چه در دل خلافت او را قبول داشته باشند و به حقانيت او اقرار نمايند مانند كسانى كه به خاطر مسايل مادى دست از آن حضرت كشيدند و به معاويه پيوستند.
آنگاه در بيان سزاى اين دو گروه 5 تأكيد به كار گرفته است:
«حَتْمٌ عَلَى اللّه» ، كه با اين عبارت حتمى و قطعى بودن آن را يادآور شده است.
«لَنْ» كه كلمه نفى مؤكد و در مواردى نفى ابدى است و به معناى «هرگز» است.
«ابَدَ الاْبادِ» ، كه ابدى بودن را - گذشته از كلمه «لَنْ» - با كلمه «ابَد» آورده، و با اضافه به «آباد» مؤكدتر شده است.
«دَهْرَ الدُّهُورِ» ، كه تأكيد ديگرى بر ابدى بودن است.
«احْذَرُوا» ، كه كلمه اعلان خطر است و تأكيد ديگرى به حساب مىآيد.
با اين تأكيدات جزاى آنان را در دو جهت ذكر كرده است:
اول: خداوند آنان را نمىبخشد، كه اين مطلب در قالب عبارت زير است:
لَنْ يَتُوبَ اللّه عَلى احَدٍ انْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ: خدا هرگز توبه كسى كه ولايت او را انكار كند نمىپذيرد و هرگز او را نمىآمرزد.
دوم: خداوند آنان را عذاب فوقالعاده مىنمايد، كه اين مطلب با عبارات زير آمده است:
وَ انْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا ابَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ: بر خداست كه منكرين ولايت را عذاب شديدى تا ابديت بىانتها و تا آخر روزگاران نمايد.
فَاحْذَرُوا انْ تُخالِفُوهُ: بر حذر باشيد و بترسيد از اينكه با او مخالفت كنيد.
فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ: در اثر مخالفت با على گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
نقاط حساس اين فراز از خطابه غدير در سه جهت خلاصه مىشود:
جهت اول: ولايت از اصول دين
مخالفت با على عليهالسلام و انكار ولايت او بازى با آتش جهنم است، و كسى نبايد از كنار اين پايه بزرگ عقيده با بىتوجهى عبور كند، و محبت و ولايت آن حضرت را از مستحبات فكرى خويش به حساب آورد.
ولايت مطلقه امامان معصوم عليهمالسلام كه از اصول دين است، بايد در اعتقاد يك مسلمان با تمام جوانب آن روشن باشد و پاسخهاى شفافى براى قبر و قيامت درباره آن داشته باشد و نقطهاى را پيش روى خود ببيند كه كوتاهى در آن مساوى با عذاب الهى است.
جهت دوم: عذاب شديد براى انكار ولايت
عذابى كه براى انكار ولايت و مخالفت با على عليهالسلام در نظر گرفته شده عذاب شديدى است كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن به «عذاب نُكْر» ياد مىكند. «نُكْر» به معناى شديد و غير عادى است، و منظور آن است كه نسبت به عذاب ساير اهل جهنم فوقالعاده است.
دو جهت غير عادى بودن آن را قرآن تصريح كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه فرموده است: يكى اينكه هيزم آن سنگ است، و مانند آتشهاى معمولى از چوب و روغن و امثال آن نيست. ديگر اينكه خود انسانهاى مستحق آتش هيزم آنند، كه نه فقط در آتش معذب مىشوند بلكه خودشان هيزمى براى عذاب ديگران مىگردند.
جهت سوم: انكار ولايت كفر است
انكار ولايت على عليهالسلام و مخالفت با آن حضرت فقط گناه نيست، بلكه سركشى از امر پروردگار و تجاوز از حد و مساوى با كفر است، چرا كه صريحا مىفرمايد: اگر با على مخالفت كنيد با عذابى كه براى كافرين آماده شده معذب خواهيد شد. همچنين آيه «عَذابا نُكْرا» را مىآورد كه آغاز آن «عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها» است، و اين بدان معنى است كه ضديت با على عليهالسلام مساوى با كفر است.
در اين باره احاديث بسيارى از پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده كه اين فراز غدير را تبيين مىنمايد:
از آنجا كه على بن ابىطالب عليهالسلام «امامٌ مِنَ اللّه» است، پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در حديثى مىفرمايد: ما آمَنَ بِاللّه مَنْ انْكَرَكَ(1): كسى كه تو را انكار كند به خدا ايمان نياورده است.
در حديثى ديگر مىفرمايد: ما آمَنَ بى مَنْ انْكَرَكَ(2): كسى كه تو را انكار كند به من (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) ايمان نياورده است.
در جاى ديگر نه تنها ايمانِ منكرِ على عليهالسلام را قبول ندارد، كه او را كافر مىداند و مىفرمايد: كَفَرَ مَنْ انْكَرَكَ(3): هر كس تو را انكار كند كافر شده است.
حديث جامعترى چنين مىفرمايد: مَنْ انْكَرَ امامَةَ عَلِىٍّ بَعْدى كانَ كَمَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى فى حَياتى، وَ مَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى كانَ كَمَنْ انْكَرَ رُبُوبِيَّةَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(4): هر كس امامت على را بعد از من انكار كند مانند كسى است كه نبوت مرا در زمان حياتم انكار كرده باشد، و هر كس نبوت مرا انكار كند مانند كسى است كه ربوبيّت پروردگارش را منكر شود.
5 . حديث ديگرى ولايت على عليهالسلام را سرمايه مؤمن معرفى مىكند و مىفرمايد: مَنْ لَمْ يَلْقَ اللّه بِوِلايَتِكَ لَمْ يَلْقَهُ بِشَىْءٍ(1): هر كس خدا را با ولايت تو ملاقات نكند، چيزى همراه خود براى ملاقات خدا نبرده است.
6 . در حديث ديگرى به اين مطلب تصريح شده كه انكار ولايت على عليهالسلام اثر دو جانبه دارد و در روز قيامت هر كس على عليهالسلام را نشناسد آن حضرت هم او را نمىشناسد: لا يَدْخُلُ النّارَ الاّ مَنْ انْكَرَكَ وَ انْكَرْتَهُ(2): داخل آتش نمىشود مگر كسى كه تو را انكار كند و تو او را انكار نمايى. اين انكار حاكى از قطع رابطه است.
آيه «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى ... »(4)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله، آيه 112 سوره انعام است:
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ» :
«اينگونه است كه براى هر پيامبرى دشمنى از انس و جن قرار مىدهيم كه به يكديگر سخنان زينت شده را از روى غرور الهام مىكنند و اگر پروردگار تو بخواهد نمىتوانند آن را انجام دهند پس آنان را با افترائشان به حال خود واگذار» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان، سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطيناند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مىرسانند:
الا انَّ اعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اخْوانُ الشَّياطينَ، يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا:
بدانيد كه دشمنان ايشان سُفهاى گمراه و برادران شياطيناند، كه سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دوستان و دشمنان ائمه اطهار عليهمالسلام را با استناد به آيات قرآن معرفى مىفرمايد، اولين موردى كه مىخواهد دشمنان را معرفى كند اين فراز است كه با اقتباس بسيار پر معنايى از آيه سوره انعام شيطنت آنان را مطرح مىكند.
عبارت «عَدوا شَياطينَ الجِنِّ وَ الإنسِ» در آيه به صورت «إخْوانَ الشَّياطين» در كلام حضرت آمده كه با احاديثى كه مطرح خواهد شد لطافت خاص آن معلوم مىشود. سپس جمله وسط آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
به بيانى ديگر: در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
در جمله اول آيه 112 سوره انعام «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطيناند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.
موقعيت قرآنى اين آيه در ذيل آياتى مربوط به معاندينى است كه از دائره مؤمنين خارج شدهاند و از ايمان آوردنشان قطع اميد شده و مهر ابطال بر آنان خورده است، به گونهاى كه خداوند در آيه 109 مىفرمايد:
«قسم ياد مىكنند كه اگر آيتى برايشان بيايد ايمان مىآورند ولى شما چگونه به سخن ايشان اعتماد مىكنيد در حالى كه اگر آيات الهى هم بيايد ايمان نمىآورند» !
آنگاه در آيه بعد مطلب را با قاطعيت بيشترى مىفرمايد: «حتى اگر ملائكه را بر آنان نازل كنيم و مردگان با ايشان سخن بگويند و همه چيز را بر گواهى صدق آن برانگيزيم باز هم ايمان نمىآورند مگر آنكه خدا بخواهد» .
پس از معرفى اين عمق كفر و نفاقشان، نوبت به آيه مورد نظر مىرسد كه مىفرمايد: «اين چنين براى هر پيامبرى دشمنى از جن و انس قرار داديم كه اباطيل ظاهر فريب را به يكديگر منتقل مىكنند» .
در آيه بعدى هدف را هم بيان مىكند كه: «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن سخنان باطل به ظاهر آراسته دل بسپارند و بدان خشنود شوند و به همان راهى كه آنان رفتهاند بروند» .
آنچه از تركيب بسيار لطيف اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با مضمون آيه استفاده مىشود سه نكته است:
دشمنان اهلبيت عليهمالسلام سفيهان گمراه هستند كه برادران شياطيناند. در قرآن خداوند به شيطان خطاب مىكند: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» : «تو بر بندگان من سلطهاى ندارى مگر كسانى از گمراهان كه از تو پيروى مىكنند» .(1)بنا بر اين، كسانى كه خلافت اهلبيت عليهمالسلام را گرفتند، ياران شيطان و متصف به سفاهت و گمراهىاند.
شايد نسبت سفاهت به كسانى كه با فكر خود توانستهاند خلافت را به چنگ آورند بدون آنكه كمترين لياقتى درباره آن داشته باشند تعجبآور باشد، ولى اگر معتقد باشيم انسانهايى كه اهداف شوم را برگزيدهاند بارزترين نشانههاى سفاهت و جهالت را با خود حمل مىكنند و هر حركتى در راه آن انجام مىدهند مظهر ديگرى
1) . حجر / 42.
از سفاهتشان است، آنگاه است كه بر هم زنندگان نظامِ سراسر مصلحتِ الهى را بى عقلترين و سفيهترين مردم خواهيم دانست.
در مقابل كسانى را كه اوامر پروردگارشان را بالاترين خير و مصلحت تلقى مىكنند و اين نكته را از عمق جان درك مىكنند و براى فرار از آن به هزار حيله متوسل نمىشوند، عاقلترين مردم دنيا خواهيم شناخت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: هَيْهاتَ ! لَوْ لا التُّقى لَكُنْتُ ادْهَى الْعَرْبِ(1): اگر تقوى مانع نبود من زيركترين عرب بودم.
اين كلام بدان معنى است كه مردان خدا مصلحت خود و ديگران را در سايه اوامر و نواهى خدا و زير مجموعه آن مىدانند، و گرنه فكر بشر براى دست يافتن به آنچه بخواهد مىتواند راههاى متعددى پيدا كند.
در حديث ديگرى معاويه را از زيركانى معرفى نمود كه با توسل به حيله و هتك ارزشها به اهداف خود مىرسند. در اين باره فرمود: به خدا قسم معاويه باهوشتر از من نيست، ولى او حيله مىكند و هتاكى مىنمايد، و اگر نبود كه از مكر و حيله اعراض دارم من از زيركترين مردم بودم.
ارتباط شيطان با اينگونه زيركى كه از راه مكر و حيله است و بايد به جاى عقل نام سفاهت بر آن گذاشت، در حديث امام صادق عليهالسلام به خوبى ترسيم شده است:
پرسيدند: عقل چيست ؟ فرمود: آنچه خدا با آن پرستيده مىشود و بهشت كسب مىشود. پرسيدند: پس آنچه در معاويه بود ؟ ! فرمود: تِلْكَ النَّكْراءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ، وَ هِىَ شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ(2): آنچه در معاويه بود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل دارد، ولى عقل نيست.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير دشمنان و امامانشان را «اخوان الشياطين» نام نهاده و با ملاحظه دنباله كلام (يُوحِى بَعْضُهُمْ ... ) اقتباس آن از آيه روشن است، چرا كه در آيه عبارت چنين است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ» : «و اينگونه ما قرار داديم براى هر پيامبرى دشمنى كه شياطين جن و انس هستند» . نتيجه اين اقتباس آن است كه دشمن پيامبر صلىاللهعليهوآله از انسانها همين دشمنان امامانند كه با آن شياطين برادر و متحدند.
حديثى از امام صادق عليهالسلام در اين باره پرده از همه ابهامات بر مىدارد و اين دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را معرفى مىكند، آنجا كه فرمود: ما بَعَثَ اللّه رَسُولاً الاّ وَ فى وَقْتِهِ شَيْطانانِ يُؤْذِيانِهِ وَ يَفْتِنانِهِ وَ يُضِلانِ النّاسَ بَعْدَهُ ... . وَ امّا صاحِبا مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَحَبْتَرُ وَ زَريقُ: خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه در زمان او دو شيطان بودهاند كه او را اذيت كردهاند و براى او فتنه ايجاد كردهاند و مردم را بعد از او گمراه كردهاند ... . و دو شيطان زمان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ابوبكر و عمر بودند.(1)
جالب است كه بدانيم اولى صراحتا بر فراز منبر گفت: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى(2): من شيطانى دارم كه بر من عارض مىشود. بنا بر اين، تعجبى نخواهد داشت اگر بدانيم كه ابليس از روز غدير نگرانىهاى خود را با وعدههاى همين شياطين انسى اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله رفع كرد، تا آنجا كه به شياطين زير دست خود گفت: نگران نباشيد كه اصحاب او به من وعده دادهاند كه به هيچ يك از گفتههاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين وعده خود را نمىشكنند.(3)
برنامه شيطانى گمراه كنندگان امت، در عبارتى همه جانبه با دقت تمام به تصوير كشيده شده است: «يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» . اين جمله سه نقطه مهم از روشهاى مكر و حيله اهل سقيفه را خاطر نشان كرده است: با غرور و تكبر، سخنان فريبنده، به يكديگر خبر رساندن.
يك. غرور
از آنجا كه گمراه كنندگان به فتنهگرى و زيركى خود از يك سو، و نجابت و تقواى مؤمنين از سوى ديگر اطمينان دارند، برنامههاى خود را با غرور كامل و سينه سپر كرده دنبال مىكنند.
دو. سخنان فريبنده
ابزار كار اغوا كنندگان مردم، كلمات ظاهرفريب است كه با آن سادهلوحان را گول مىزنند و قلوب آنان را در چنگ خود مىگيرند، و اهداف باطل خود را با سخنان حق به جانب و به ظاهر زيبا در فكر مردم اشراب مىكنند و جاى مىدهند.
در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله معجزات آن حضرت را سحر تلقى كردند و اين فكر را تا بعد از شهادت حضرتش پى گرفتند، به طورى كه عمر بارها معجزات اميرالمؤمنين عليهالسلام را صراحتا به عنوان «سحر بنىهاشم» مطرح مىكرد !(1)
همچنين آن حضرت را به عنوان كسى كه در بين اهلبيتش شخصيت بزرگى است و بقيه ارزشى ندارند مطرح كردند و دومى بود كه گفت: ما مَثَلُ مُحَمَّدٍ الاّ كَنَخْلَةٍ نَبَتَتْ فى كُناسَةٍ(2): مثل محمد نيست مگر مثل درخت خرمايى كه در زبالهدانى روييده باشد ! !
در صلح حديبيّه، عمر با فرصت طلبى كامل فرياد بر آورده بود: لا نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فى دينِنا: در دينمان خوارى را نمىپذيريم ! ! در حالى كه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمان اين صلح با مشركين را صادر فرموده بود.(1)
آنان در غدير تمام توان خود را در سخن پردازىِ باطل به كار گرفتند و مىخواستند با استفاده از مسائل تحريك كننده عواطف و تعصبها و با مسخره كردن حقايق، مردم را از دريافت عظمت آنچه در مراسم سه روزه وجود داشت غافل كنند و احساسات مردم را بر ضد آن تحريك كنند.
گاهى توجه او به فاميل را عَلَم مىكردند و مىگفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است؛ و يا مىگفتند: كار پسر عمويش را عجب محكم مىكند؛ و يا مىگفتند: اگر مىتوانست مثل كسرى و قيصر عمل مىكرد.(2)
گاهى با ترفند شيرينكارى، تعيين اميرالمؤمنين عليهالسلام را يك امر شخصى جلوه مىدادند و در حضور حضرت مىپرسيدند: آيا اين مسئله از طرف خداست يا از پيش خود مىگويى ؟ و در مواردى در غياب حضرت مىگفتند: اين هرگز امر خدا نيست و از پيش خود سخن مىگويد !
گاهى با سخنان مزوِّرانهاى كه شبيه مسخره بود، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت را مىدادند، و حتى درخواست مىكردند كه همه قبايل به نوبت در آن شريك باشند، و اينگونه طمع مردم را تحريك مىكردند.
اين روندِ به كارگيرىِ «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» ادامه يافت تا پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حساب شدهترين كلمات براى پايمال كردن حق اهلبيت عليهمالسلام به كار گرفته شد:
ابتدا مسئله «جمع نشدن نبوت و خلافت در اهلبيت واحد» را پرورش دادند.
سپس خونهاى بدر و احُد و خيبر و غير آن را در گوش مردم خواندند.
بعد از آن جوان بودن على عليهالسلام را براى مردم جلوه دادند.
در مرحله بعد شركت همه در خلافت را به ميان آوردند.
آنگاه قبيله گرايى و مسئله مهاجر و انصار را مطرح كردند و به رخ كشيدن سوابق را وسيلهاى براى نيل به اهدافشان قرار دادند.
آنگاه كه فدك را غصب كردند از يك سو دست به دامان «ارث نگذاشتن انبياء» شدند، و از سوى ديگر صرف درآمد فدك در راه رزمندگان را مطرح كردند. آنان غصب فدك را به گونهاى جلوه دادند كه مردم غصب فدك را به حساب تقدس آنان و احياى حق از بين رفته مسلمانان بگذارند.
روندِ استفاده از سخنان ظاهرفريب در طول تاريخ از سوى دشمنان آل محمد عليهمالسلام ادامه داشته، و هميشه به عنوان ابزارى قوى در پايمال كردن حقوق ايشان بوده است.
هارون در برابر قبر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه از آن حضرت عذرخواهى مىكرد كه مجبور است حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام را به خاطر اختلاف انداختن بين مردم از مدينه بيرون برد و زندانى كند ! ؟
سپس مأمون با عنوان وليعهدى امام رضا عليهالسلام را به مرو دعوت كرد، تا هم نزد مردم خود را متمايل به اهلبيت عليهمالسلام نشان دهد، و هم آن حضرت را در تبعيد و تحت نظر داشته باشد، و هم مخفيانه دست به كار توطئه شهادت حضرت باشد. اينها همه سفيهان گمراه كنندهاى هستند كه با «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» اهداف باطل را پيگيرى كردهاند.
سه. يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ
براى آنكه هدف از دست نرود و اهل باطل تجمع و همبستگى را حفظ كنند، اين دشمنان ائمه عليهمالسلام كه با سخنان به ظاهر زيبا وارد معركه مىشوند، سعى در ابلاغ آن به همه همدستان و طرفداران و هواداران خود در گستره مكان و زمان دارند.
در زمان خود افرادى را در هر زاويه از زواياى اجتماع مسلمين به كار مىگيرند تا مغز مردم را به سوى هدف با سخنان فريبنده سوق دهند. براى آينده زمان هم عهدنامههايى به يادگار مىگذارند و احاديث جعلى و تحريف شدهاى را در فرهنگ مردم جاى مىدهند، كه پيروانشان خط شوم آنان را تشخيص دهند و رهگيرى نمايند و از خط باطل آنان منحرف نشوند.
آيه «وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ»(1)= آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ»
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2)= آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ ... »(3)= آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(4)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مىدهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران و آيه 58 سوره اسراء، هشدار بعدى گول نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «و لقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسلهاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مىافتند.
آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مىفرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ، وَ اللّهُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ. قالَ اللّهُ تَعالى: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «اَلَمْنُهْلِكِ الاَوَّلينَ ... » : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .
به بيان ديگر:
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به
اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 71 سوره صافات است:
«وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» :
«قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ:
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.
همچنان كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مسئله امتحان الهى را هشدار مىدهد، ماجراى گذشتگان از انسانهاى روى زمين را به عنوان درس عبرتى براى آيندگان و نسلهاى بعد خاطر نشان مىنمايد.
اين يادآورى را با اقتباس از آيه قرآن انجام داده و آيه را از صورت غايب به خطاب تبديل نموده و از كلمه «وَ لَقَدْ ... » در اول آيه به «قد» اكتفا كرده است، كه اين كار لازمه تضمين آيه در خطابه است.
در سوره صافات از آيه 50 خداوند گفتگوى اهل بهشت را درباره همنشينان خود در دنيا مطرح مىكند كه آنان را در جهنم مىيابند. سپس بهشت و جهنم را مايه آزمايش مردم معرفى مىكند و بيان مىكند كه عدهاى از اهل آتش كسانىاند كه پيرو پدران گمراه خود شدهاند، و در نهايت ثمره چنين كار حساب نشدهاى را گمراهى آنان بيان مىكند.
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مىتوان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مىگردد كه شامل همه امتهاى قبل از اسلام مىشود.
مىتوان گفت: از شديدترين آياتى كه عبارتى همه جانبه درباره به حساب نياوردن اكثريت مردم و اذعان به قِلّت مؤمنان در قرآن آمده همين آيه سوره صافات است، زيرا در اين آيه عنوان «ضلالت» را درباره آنان تثبيت مىنمايد و به بىايمان بودن اكتفا نمىكند، و از سوى ديگر اكثريت اولين را مورد توجه قرار مىدهد كه اين عنوان شامل همه زمانهاى قبل از خطاب مىشود.
بنا بر اين، معناى آيه باز مىگردد به اينكه از اول خلقت حضرت آدم عليهالسلام تا روز غدير اكثريت انسانها نه تنها مؤمن نبودهاند كه گمراه هم بودهاند. اقتباس آيه در اين موقعيت خاصى از خطبه است؛ كه حضرت مردم را درباره امتحان الهى درباره ولايت هشدار مىدهد و از مخالفت اوامر الهى در مورد ولايت باز مىدارد و از عذاب دنيا و آخرت مىترساند.
ابن بدان معنى است كه در برابر انذارها و هشدارهاى انبياى گذشته اكثريت نپذيرفتهاند و راه انحراف ضلالت را بر راه مستقيم برگزيدهاند، پس شما هم اين نكته را فراموش نكنيد كه اگر بعد از من اكثريت مردم به دستورات و انذارهاى من درباره ولايت توجه نكردند اين به معناى ضلالت و گمراهى آنان است، نه اينكه اكثريت دليل حقانيت باشد.
مسئله در اقليت بودن درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام از بنيادىترين مسايل اعتقادى است كه در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام عملاً خود نمايى كرده است.
اكثريت مسلمانان امامت و ولايت و خلافت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام را نپذيرفتهاند، و فقط شيعيان بودهاند كه اين عمود خيمه عقيده را پذيرفتهاند.
با استناد به يك اصل قاطع قرآنى، شيعه نه تنها از اقليت خود نمىهراسد كه به آن افتخار هم مىكند، چرا كه كتاب خداوند در آيات متعدد اكثريت را غير مؤمن و غير عالم و غير عاقل و دشمن حق و مشرك و فاسق و بد كردار و كفران كننده نعمت و جاهل و غافل و كافر و گمراه مىشمارد.
براى بيان كامل آيه كوتاهى كه در خطابه بسيار بلند غدير، دنيايى از اعتقاد براى ما به ارمغان آورده (آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» ) لازم است در سه جهت توضيح بيشترى داده شود:
ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت.
تجربه عملى اكثريت در امتهاى گذشته تا امروز.
تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت.
به طور كلى در قرآن اكثريت نه تنها مورد اعتماد واقع نشدهاند، بلكه خالق جهان با علمى كه درباره مخلوق خود دارد، و سابقه عملى كه در طول قرنها بشر از خود نشان داده است، هميشه به صورت هشدار گونهاى با مسئله اكثريت برخورد كرده و بشر را از تكيه بر چنين اصلى و بناى زندگى فكرى و عملى خود بر چنين مبنايى بر حذر داشته است.
بسيار جالب است كه در قرآن كريم، حتى يك مورد هم «اكثريت» مورد تأييد و توجه نبوده، و حتى يك مورد به عنوان تاريخى از سابقه مثبت اكثريت به ميان نيامده است.
از آن جالبتر اينكه اقليت مورد عنايت و امضاى خداوند بوده و در تاريخ انبيا عليهمالسلام و در مورد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى روى اقليت وجود دارد.
اين مسئله در آيات بسيار زيادى جلوهگر است كه در تعدادى از آنها از معناى جمله چنين استفادهاى مىشود، ولى حدود 90 آيه به صراحت تمام مطلب را به ميان آورده است. در اينجا با دسته بندى موضوع مربوط به اكثريت در آنها دوره كاملى از آيات قرآن در اين باره تقديم مىگردد:
يك. نفى اصل اكثريت
9 آيه از قرآن به صورت اساسى مسئله اكثريت را از زير سؤال برده است. اين آيات از جهات فراگيرى مسئله اكثريت را به محاصره در آورده و مُهر بطلان بر آن زده است. در مواردى اصل امكان رويكرد اكثريت به سوى حق و ايمان را زير سؤال مىبرد، كه انبيا عليهمالسلام را هم از تحقق آن عاجز مىداند: «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»(1): «اكثر مردم اگر چه تواى پيامبر تلاش كنى و دلت هم بخواهد مؤمن نيستند» ! !
در موردى ديگر تابع اكثريت شدن را باعث مستقيم گمراهى مىداند و مىفرمايد: «إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّه»(2): «اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مىكنند» .
در آيهاى ديگر در برابر اكثريت مىايستد و عظمت ظاهرى آنان را در هم مىشكند و مىفرمايد: «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»(3): «اگر شما و همه كسانى كه روى زمينند كافر شوند خداوند بىنياز و سپاس شده است» .
در نقطهاى ديگر از قرآن تعجب از سقوط اكثريت را بى جا مىداند و مىفرمايد: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «خبيث و پاكيزه مساوى نخواهند بود اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وادارد» !
در فرازى ديگر از قرآن اكثريت را منزجر از حقيقت و دنبالهرو باطل اعلام مىكند و چنين مىفرمايد: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ يَعْلَمُونَ الْحَقَ و هم مُعْرِضُونَ»(1): «بلكه اكثرشان در حالى كه از حق اعراض مىكنند آن را خوب مىدانند» .
و نيز مىفرمايد: «بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(2): «بلكه حق را براى آنان آورد در حالى كه اكثريتشان نسبت به حق كراهت داشتند» .
و يا مىفرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(3): «براى شما حق را آورديم ولى اكثرتان از حق كراهت داريد» .
در نگاهى به عاقبت به شرّى اكثريتها مىفرمايد: «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثارا فِى الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(4): «چگونه بود عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند كه تعدادشان بيشتر و نيرو و آثارشان قوىتر بود ولى آنچه به دست آوردند براى آنان فايدهاى نداشت» .
با توجه به آياتى كه ذكر شد، ديديم كه خداوند اكثريت را نه تنها مورد تأييد قرار نداده، كه به صورت همه جانبهاى بىارزشى آن را روشن ساخته است.
دو. نفى اكثريت در ايمان
هدف از ارسال انبيا عليهمالسلام ايمان و اعتقاد واقعى مردم است، و بدون شك اين حجج الهى با رقم 124000 پيامبر صلىاللهعليهوآله و دوازده امام معصوم عليهمالسلام و در سايهسار ايشان علما و مؤمنين هر قومى، نهايت تلاش خود را در گستره زمين براى هدايت مردم به ايمان به حق تعالى و پيامدهاى اين اعتقاد به كار گرفتهاند.
با اين برنامه گسترده الهى، در قرآن 14 آيه به صراحت اكثريت را «غير مؤمن» مىخواند، و در 8 آيه عنوان «كفر» را به جاى ايمان به اكثريت نسبت مىدهد.
در آياتى «ناس» يعنى «مردم» را موضوع قرار مىدهد و مىفرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»(1): «اكثر مردم ايمان نمىآورند» ، و گاهى با ضمير جمع مىآورد: «أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»(2)، و گاهى قالب سخن را بدين گونه تغيير مىدهد: «وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ» .(3)
در آياتى از قرآن نيز «اقليت» را موضوع قرار مىدهد و مىفرمايد: «فقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ»(4)و يا «قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ»(5)و يا با ظرافت بيشترى مىفرمايد: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاًّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(6): «سپس به حق پشت كرديد مگر عده كمى از شما در حالى كه اعراض كننده بوديد» .
در مواردى اظهار ايمان اكثريت را پوچ مىشمارد و مىفرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّه إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(7): «اكثر آنان به خدا ايمان نياوردهاند مگر آنكه مشرك هستند» ، و در مواردى ديگر صراحتا به اكثريت نسبت شرك مىدهد: «كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ» .(8)
همچنين آياتى از قرآن اكثريت را در معرض كفر قرار مىدهد و مىفرمايد: «أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»(9): «اكثر آنان كافر هستند» ؛ و گاهى اين كفر را جهت مىدهد: «وَ إِنَّ
كَثِيرا مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ»(1): «بسيارى از مردم به ملاقات پروردگار (قيامت) كافرند» .
و گاهى تمايل به كفر را درباره اكثريت مطرح مىكند و مىفرمايد: «تَرى كَثِيرا مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا»(2): «مىبينى بسيارى از آنان را كه كافران را دوست مىدارند» . تا آنجا كه تأثير معكوس آيات الهى را درباره اكثريت بيان مىكند: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيرا مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا»(3): «آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده طغيان و كفر بسيارى از آنان را بيشتر مىكند» !
در اين آيات مشاهده كرديم كه خداوند مؤمن نبودن و مشرك بودن و كافر بودن را صراحتا به اكثريت نسبت داده و جلوههايى از آن را نيز بيان داشته است.
سه. نفى اكثريت در آگاهى
قرآن نه تنها اكثريت را درباره ايمان قبول ندارد، بلكه با اشاره به جهت بىارزشى آن - كه نبود علم و آگاهى است - براى همه روشن مىكند كه چرا نبايد گول اكثريت را خورد.
در آيات متعددى از قرآن عموم مردم به عدم علم نسبت داده شدهاند كه مىفرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(4): «اكثر مردم نمىدانند» ، و يا مىفرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» .(5)و گاهى اين تعبير به «جهل» تغيير مىيابد و مىفرمايد: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ» .(6)
1) . روم / 8 . غافر / 59 .
2) . مائده / 80 .
3) . مائده / 64 ، 68 .
4) . اعراف / 187. نحل / 38. روم / 6 ، 30. سبأ / 28، 36. غافر / 57 . جاثيه / 26. يوسف / 21، 40، 68 .
5) . انعام / 37. اعراف / 131. انفال / 34. يونس / 55 . نحل / 101. انبياء / 24. نمل / 61 . قصص / 13، 57 . لقمان / 25. زمر / 29، 49. دخان / 39. طور / 47.
6) . انعام / 111.
در بعضى موارد جهت علمى فاصله داشتن اكثريت از حق را چنين بيان مىكند: «وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنّا و إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا»(1): «اكثر مردم جز گمان را تابع نمىشوند و گمان در رسيدن به حق هيچ نفعى ندارد» .
در مواردى هم بسيارى از گمراه كنندگانِ مردم را از همين دريچه مىنگرد: «وَ إِنَّ كَثِيرا لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»(2): «بسيارى از مردم با آراء بدون علم خود ديگران را گمراه مىكنند» .
چهار. نفى اكثريت در عقل و قدرت فكر
اگر علم و آگاهى در تشخيص حق ارزش دهنده است، بدون شك عقل و فكر درست كه پردازنده علم و تحليل كننده آن است، در درجه مقدم آن قرار دارد. خداوند در اين باره آيات بسيار شديد اللحنى فرموده كه عمق مسئله اكثريت را براى ما روشن مىسازد.
در آياتى از قرآن تعقّل نكردن را مطرح كرده و فرموده است: «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»(3): «اكثريت مردم تعقل نمىكنند» . در بعضى از آيات اين معنى با تعبير غفلت آمده و فرموده است: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»(4): «بسيارى از مردم از آيات ما غافلند» ، كه مىتوان منظور از آن را تفكر و تعقل نكردن دانست.
در موردى ديگر خوش بينى نسبت به اكثريت را مؤاخذه مىكند و آنان را در حد چهار پايان پايين مىآورد، و چنين تعبيرى در قرآن چشم و گوش انسان را باز مىكند كه مبادا با خيالات واهى درباره اكثريت خود را تباه كند. مىفرمايد: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ
أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»(1): «يا گمان مىكنى اكثر مردم مىشنوند يا تعقل مىكنند اين اكثريت نيستند مگر مانند چهار پايان بلكه از آنان هم گمراه ترند» .
در آيهاى ديگر واهمه جهنم رفتن اكثريت را از ذهنها پاك مىكند و چنان صريح اين مسئله را با علل آن مطرح مىكند كه خاطر هر انسانى آسوده شود:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيرا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها، أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(2):
«ما بسيارى از جن و انس را براى جهنم خلق كرديم اينان قلبهايى دارند كه با آنان درك نمىكنند و چشمانى دارند كه با آن نمىبينند و گوشهايى دارند كه با آن نمىشنوند اينان مانند چهار پايانند بلكه گمراهتر اند» .
و اين چنين صراحتهاى قرآن بيدار باش دائمى ماست كه روز قيامت با وجود چراغهاى خطرى مانند اين آيات، هيچ عذرى درباره پيروى كوركورانه از اكثريت پذيرفته نخواهد شد.
پنج. نفى اكثريت در تقوى
پس از مرحله فكر و تعقل و اعتقاد، نوبت به عمل مىرسد. خداوند هنوز اين اكثريت را رها نكرده، و در تقوى و مراعات فرامين الهى آنان را عقب مانده و آلودگان به گناه معرفى مىكند، و از اين جهت نيز سلب اعتماد از آنان را اعلام مىنمايد.
در مواردى از قرآن قلّت مؤمنين را در برابر كثرت فاسقين چنين بيان مىكند: «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(3): «عدهاى از آنان مؤمناند و اكثر آنان فاسقند» ؛
و گاهى با ظرافت بيشتر بى مسئوليتى اكثريت را به ميان مىآورد و مىفرمايد: «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ فاسقين»(1): «اكثر آنان را داراى عهد و پيمان و مسئوليت نيافتيم و اكثرشان را فاسق يافتيم» .
در مواردى فرموده: «كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(2): «بسيارى از آنان فاسقاند» ، و گاهى كلمه «ناس» را به كار برده و فرموده: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ» .(3)مسئله فسق و بىتقوايى اكثريت در موردى با عنوان «اسراف» آمده كه مىفرمايد: «ثُمَّ إِنَّ كَثِيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(4): «بعد از آن بسيارى از آنان در زمين اسراف كار شدند» .
در آيهاى ديگر «شتاب به سوى گناه» درباره اكثريت مطرح شده و مىفرمايد: «تَرى كَثِيرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاْءِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ»(5): «مىبينى بسيارى از آنان را كه به انجام گناه و دشمنى و خوردن مال ناشايست شتاب مىورزند» .
در آيهاى هم عنوان «سوء عمل» درباره اكثريت آمده است: «مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(6): «عدهاى از آنان امت ميانهرو هستند و آنچه بسيارى از آنان انجام مىدهند زشت است» .
و در آيهاى مسئله «دروغ» درباره اكثريت مطرح شده است: «أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(7): «اكثر آنان دروغگويند» .
اينگونه است كه خداوند ما را از پيروى اكثريت كه فاسقاند بر حذر داشته و گناهكاران را بىارزشتر از آن دانسته كه عدهاى دنيا و آخرت خود را بر تابعيت از آنان استوار كنند.
شش. نفى اكثريت در شكر و قدردانى از خدا
اكثريت از نظر خداوند تا آنجا سقوط مىكند كه خداوند آنان را كفران كننده نعمتها معرفى مىكند، كه قدر الطاف الهى را نمىدانند و با خداوند روى خوش ندارند. چنين اكثريتى براى بندگان خدا دلسوز نخواهند بود و پيروى از آنان قدردانى از قدر ناشناس است.
در قرآن در مواردى «ناس» مطرح شده و مىفرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ» .(1)و در مواردى مىفرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُونَ» .(2)و در جايى ديگر مىفرمايد: «وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ»(3): «اكثر آنان را شكرگزار نمىيابى» .
در آيهاى هم كفران نعمت را به ميان مىآورد و مىفرمايد: «فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاّ كُفُورا»(4): «اكثر مردم جز كفران نعمت را نپذيرفتند» .
تا اينجا روشن شد كه مسئله اكثريت در قرآن چه اصالتا و چه به اعتبار عللى كه ممكن است به آن ارزش دهد مانند ايمان، آگاهى، تعقل و تفكر، تقوى و شكر گزارى، از نظر خداوند و آنچه در كتاب مباركش فرموده نه تنها ارزشى ندارد، بلكه مورد نكوهش و توصيفِ منفى نيز قرار دارد.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از موارد ذكر شده از قرآن كلمه «اكثر» به كار رفته و در موارد ديگرى «كثير» استفاده شده است. واضح است كه «اكثر» به تناسب
كلمهاى كه بدان اضافه شده به معناى اكثريت قريب به اتفاق آن خواهد بود، مثلاً «أَكْثَرُ النَّاسِ» يعنى اكثريت مردم.
و در كنار آن «كثير» كه به معناى «عده زياد» از موردى خواهد بود مثلاً «كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ» يعنى عده زيادى از مردم، و روشن است كه «اكثر» عدد بيشترى از «كثير» را نشان مىدهد.
ولى به هر حال كلمه «كثير» هم از اين بُعد به مطلب مىنگرد كه انبوهى از جمعيت به سويى رفتهاند كه انتظار نمىرفته است و از اين نكته نتيجه مورد نظر درباره اكثريت به دست مىآيد اگر چه منظور اكثريت قاطع نباشد.
جالب است كه كلمه «اكثر» در بيشتر موارد آن به «ناس» اضافه شده كه شامل عموم بشريت مىشود، و يا به ضمير «هُم» - كه به مردم باز مىگردد - آمده است، و اين در اثبات سقوط ارزش اكثريت مطلب را بدون نياز به توضيح روشن مىنمايد.
با توجه به آنچه قرآن درباره اكثريت تصريح كرده، براى هضم مسئله و آمادگى براى تحليل اين بنيان اعتقادى، جا دارد تجربه عملى اين نگاه الهى به اكثريت را با مرورى بر تاريخ امتها مطالعه كنيم. ابتدا تاريخ انبياء عليهمالسلام و سپس تاريخ امامان عليهمالسلام و بعد از آن تاريخ غيبت كبرى را ورق مىزنيم:
يك. اكثريت در تاريخ انبياء عليهمالسلام
اين بسيار مهم است كه در تاريخ همه انبيا عليهمالسلام حتى يك مورد نداريم كه اكثريت مردم با پيامبرى موافق باشند و مخالفين او در اقليت باشند. بسيار جالب است كه مسئله مخالفت اكثريت در حد يك فكر و اعتقاد شخصى اكتفا نشده، بلكه باطل خود را اظهار كردهاند و عملاً به مخالفت با پيامبر زمان خود پرداختهاند و تصميم به اخراج او از آن سرزمين گرفتهاند، و آنقدر در باطل خود استقامت به خرج دادهاند كه عذاب خدا را بىواهمه طلب كردهاند.
از همه عجيبتر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقبنشينى نكردهاند و آنقدر اصرار ورزيدهاند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مىآورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرمآور در همه امتها را هميشه بايد مد نظر داشت.
مورد اول: سوء سابقه اكثريت به طور كلى
در سوره عنكبوت آمارى كلى از اين سوء سابقه «اكثريت» ارائه مىدهد و مىفرمايد:
«فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا»(1):
«بر عدهاى از آنان سنگ فرستاديم، و عدهاى را صيحه آسمانى فرا گرفت و عدهاى ديگر را در زمين فرو برديم و گروهى ديگر را غرق كرديم» .
مورد دوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام پيامبرانشان
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده كه ذيلاً به ترتيب ارائه مىشود:
اكثريت قوم نوح عليهالسلام
درباره حضرت نوح عليهالسلام اقليتى كه به اندازه يك كشتى بودند نجات يافتند و آن خلق عظيم با مخالفت خود هلاك شدند:
«وَ نُوحا إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ. وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ»(2):
«و آنگاه كه نوح از قبل ما را خواند و ما او را اجابت نموديم و از آن گرفتارى عظيم او و اهلش را نجات داديم. و او را براى نجات از قومى كه آيات ما را تكذيب مىكردند يارى كرديم آنان قوم بدى بودند و ما همه آنان را غرق كرديم» .
اكثريت قوم ابراهيم عليهالسلام
حضرت ابراهيم عليهالسلام در مقابل قومى قرار مىگيرد كه بت پرستند و يك تنه در برابر آن اكثريت متفق مىايستد و سخن حق خود را مىگويد و از اقليت بودن خود نمىهراسد: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِى بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ»(1): «آنگاه كه ابراهيم به پدر و قومش گفت من از آنچه شما مىپرستيد بيزارم» .
اكثريت قوم لوط عليهالسلام
قوم حضرت لوط عليهالسلام او را در شديدترين تنگناها قرار دادند و با جرئت به كار خود مشغول شدند تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند: «قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ»(2): «گفتند اى لوط اگر بس نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود» .
آنگاه عذاب الهى براى اكثريت حتى همسر لوط ، و اقليتى كه از آن نجات يافتند را چنين ترسيم مىكند: «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ. إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا إِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ»(3): «قوم لوط انذار كنندگان را تكذيب نمودند. ما بر آنان سنگ فرستاديم مگر خاندان لوط كه هنگام سحر آنان را نجات داديم» .
اكثريت قوم صالح عليهالسلام
درباره حضرت صالح عليهالسلام منظره عجيبى است، چرا كه آنچه خدا از آنان خواسته بود نه تنها اعمال روزمرّه زندگى نبود بلكه دستورى بود كه منفعتش به همه آن اكثريت مىرسيد: شترى كه يك روز تمام آب نهر را مىنوشيد و به همه مردم شير مىداد.
مىبينيم كه اكثريت حتى در چنين مواردى قابل اعتماد نيستند و بر مخالفت با خداوند متحد مىشوند اگر چه به ضرر دنيايشان باشد: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها»(1): «پيامبر خدا را تكذيب كردند و شتر را كشتند خداوند هم به خاطر گناهشان عذاب را بر آنان نازل كرد و با خاك يكسانشان نمود» .
اكثريت قوم شعيب عليهالسلام
قرآن درباره حضرت شعيب عليهالسلام و دلسوزى او و بىاعتنايى مردم مىفرمايد:
«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْبا ... وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ ... وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا. وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيارِهِمْ جاثِمِينَ»(2):
«به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم ... اى قوم ضديت با من شما را به آنجا نكشاند كه آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم اصابت كند و قوم لوط هم از شما فاصله چندانى ندارند ... آنگاه كه عذاب ما آمد شعيب و كسانى را كه ايمان آورده بودند با رحمت خود نجات داديم. و صيحه ظالمين را گرفت و در ديار خود به طور ناگهانى هلاك شدند» .
اكثريت قوم الياس عليهالسلام
حضرت الياس عليهالسلام را جز گروهى كه به خالص شدگان تعبير شدهاند، نپذيرفتند:
«وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ . اللّه رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ . فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ . إِلاّ عِبادَ اللّه الْمُخْلَصِينَ»(3):
«الياس از پيامبران بود. به قوم خود گفت آيا تقوى پيبشه نمىكنيد. آيا بُت بعل را صدا مىزنيد و خداى احسن الخالقين را رها مىكنيد. اللّه پروردگار شما و پدران قبل شماست. اما او را تكذيب كردند و آنان احضار خواهند شد. مگر بندگان خالص خداوند» .
اكثريت قوم موسى عليهالسلام
حضرت موسى عليهالسلام مسايل مختلفى با قوم خود داشت كه آنان در هر يك سقوط ارزش اكثريت را بيشتر به نمايش مىگذاشتند، تا آنجا كه به مردم فرمود:
«يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ اللّه إِلَيْكُمْ»(1): «اى قوم چرا مرا اذيت مىكنيد در حالى كه مىدانيد من فرستاده خدا به سوى شمايم» !
يكى از آن مراحل حساس اين بود كه بعد از آن همه تلاشِ حضرت موسى عليهالسلام براى ساختار اعتقادى بنىاسرائيل، به مجرد مشاهده بتپرستان تقاضاى بت كردند ! !
«وَ جاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلها كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»(2):
«بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم آنان به قومى رسيدند كه در برابر بتان كُرنش مىكردند گفتند اى موسى براى ما هم خدايى (بُتى) قرار ده همان گونه كه آنان بتهايى دارند فرمود شما قومى هستيد كه جهل مىورزيد» .
مسئله عجل و سامرى مرحله عجيبترى بود كه نشان داد مردم با غيبت پيامبرانشان چگونه باطن خود را بروز مىدهند و اين اكثريتِ به ظاهر تسليمِ اوامر خدا و رسول، چگونه به طور ناگهانى به كفر باز مىگردند.
«وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ، أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً، اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ»(1):
«قوم حضرت موسى بعد از رفتن او به كوه طور از زينتهاى خود گوساله بيجانى كه صدايى داشت براى پرستش انتخاب كردند آيا نمىبينند كه با آنان سخن نمىگويد و آنان را به راهى هدايت نمىكند آن گوساله را برگزيدند در حالى كه با اين اقدامشان ظلم كردند» .
مىبينيم كه خداوند به تعمدِ آن اكثريت در رجوع به بتپرستى و جهالت و عدم تفكر و تعقلشان در چنين انتخابى و نهايتا به ظالم بودنشان در چنين حركتى تصريح مىفرمايد. آنگاه بىاعتنايى اين اكثريت را به يادآورىهاى جانشينِ حضرت موسى عليهالسلام چنين بيان مىكند:
«وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَ أَطِيعُوا أَمْرِى. قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى»(2):
«هارون قبلاً به آنان گفت اى قوم شما گول گوساله و سامرى را خورديد و پروردگار شما رحمن است. تابع من باشيد و امر مرا اطاعت كنيد. گفتند همچنان در برابر آن كرنش خواهيم كرد تا موسى به نزد ما باز گردد» .
عكسالعمل پيامبرى كه هرگز انتظار نداشت اكثريت مردم با غيبت چند روزه او اينچنين بيراهه روند و سر از غليظترين نوع آن يعنى بتپرستى در آورند، در قرآن خواندنى است:
«وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِى مِنْ بَعْدِى، أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ، وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»(3):
«آنگاه كه موسى با غضب و تأسف به نزد قوم خود بازگشت گفت بعد از من چه بد رفتار كرديد آيا براى عذاب پروردگارتان عجله داشتيد آنگاه حضرت موسى الواح را به سويى انداخت و سر برادرش را گرفته (به عنوان مؤاخذه) او را به سوى خود مىكشيد» .
از اين عجيبتر پاسخ هارون است كه اكثريت او را تنها گذاشتند و تصميم به قتل او گرفتند، و اين نشانه كمال بىاعتمادى به اكثريت است. يعنى حضرت موسى عليهالسلام با توجه به اينكه اكثريت ايمان دارند و اگر هم مشكلى پيش آيد همان اكثريت لااقل به فاصله چهل روز مىتوانند هارون را كمك كنند تا او باز گردد با مردم خداحافظى كرد و به كوه طور رفت. آيا احتمال مىداد همه او را تنها بگذارند ؟ آيا احتمال مىداد حتى تصميم به قتل او بگيرند ؟
قرآن اين صحنه را از قول هارون چنين نقل مىكند: «قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِى فَلا تُشْمِتْ بِىَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(1):
« (هارون) گفت اى پسر مادرم اين قوم مرا خوار كردند و ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند پس دشمنان را بر من شاد مكن و مرا با قوم ظالم قرار مده» .
اكثريت قوم عيسى عليهالسلام
درباره حضرت عيسى عليهالسلام عبارت لطيفى در قرآن آمده كه وقتى از اكثريت نااميد شد در پى گردآورى اقليتى برآمد:
«فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّه»(2): «آنگاه كه حضرت عيسى از آنان احساس كفر نمود فرمود چه كسى در راه خدا ياور من مىشود حواريون گفتند ما ياوران خداييم» .
مورد سوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام آنها
در مواردى از قرآن به جاى نام پيامبران در معرفى ملتها، نام خود اقوام و گروهها آمده است.
اكثريت قوم ثمود
درباره «قوم ثَمود» همه را به كفر نسبت مىدهد و استثنايى هم نمىكند و مىفرمايد: «أَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْدا لِثَمُودَ»(1): «بدانيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند، دور باشند قوم ثمود» .
اكثريت قوم عاد
درباره «قوم عاد» - كه همان قوم حضرت هود هستند - همه آنان را به انكار آيات الهى و سرپيچى از رسولان خدا و پيروى از جباران نسبت مىدهد و مىفرمايد: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ»(2): «و قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار كردند و از رسولانش سرپيچى نمودند و از دستور هر جبار عنيدى پيروى نمودند» .
در موردى ديگر برخورد جاهلانه آنان با پيامبران و سپس نزول عذاب الهى را چنين ترسيم مىنمايد:
«وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ ... قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا ... فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ»(3): «به يادآور برادر قوم عاد (يعنى حضرت هود عليهالسلام) را كه قوم خود را ترسانيد ... گفتند آيا آمدهاى ما را از اعتقاد به خدايانمان برگردانى ... عذاب الهى چنان بود كه صبح كردند در حالى كه فقط خانههاى بىصاحبشان ديده مىشد و ما اينگونه قوم مجرم را جزا مىدهيم» .
اكثريت اصحاب رسّ
در آيهاى «اصحاب رَسّ» را با اقوام ديگرى بدون استثنا تكذيب كنندگان پيامبرشان معرفى مىكند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» .(1)
اكثريت اصحاب ايكَة
در آيهاى ديگر «اصحاب ايْكَه» را كه قوم حضرت شعيب بودند و مستحق انتقام الهى شدند، معرفى مىكند: «وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ»(2): «اصحاب ايكه از ظالمين بودند و از آنان انتقام گرفتيم» .
اكثريت قوم تُبَّع
در آيهاى «قوم تُبَّع» را كنار «اصحاب الايْكة» با كلمه «كلّ» مىآورد و همه آنان را مستحق عذاب مىشمارد: «وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ»(3): «اصحاب ايْكَه و قوم تُبَّع هر يك پيامبران را تكذيب كردند و وعده عذاب را سزاوار شدند» .
اكثريت اصحاب حِجر
در آيه ديگرى «اصحاب حِجر» چنين مطرح شدهاند: «وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ ... فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»(4): «اصحاب حِجر پيامبران را تكذيب كردند ... صبح هنگام صيحه آنان را در گرفت» .
در آيهاى اكثريت عظيم يهود و نصارى به عنوان تكرار كنندگان كفر امتهاى قبل معرفى شدهاند: «قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّه وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّه ذلِكَ قَوْلُهُمْ
بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّه أَنَّى يُؤْفَكُونَ»(1): «يهوديان مىگويند عُزَير پسر خداست و مسيحيان مىگويند مسيح پسر خداست اين گفتار علنى آنان است كه در اين گفته به سخن كافران قبل شباهت دارند خدا آنان را بكشد كه تا كجا دروغ مىپردازند» .
تا اينجا با مرورى بر تاريخ انبياء عليهمالسلام و امتهايشان معلوم شد كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاستهاند، و اينگونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته، بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
حتى قوم حضرت يونس عليهالسلام با آن حضرت به مخالفت پرداختند و اين ضديت چنان فراگير شد كه از سوى خداوند تهديد به عذاب شدند، و باز در برابر حق مقاومت كردند تا آثار عذاب ظاهر شد.
آنان همه مراحل امتهاى گذشته را پيمودند، و فقط اين سعادت را داشتند كه با ديدن آثار عذاب دست از كفر خود برداشتند و ايمان آوردند و خداوند هم عذاب را باز پس فرستاد:
« ... إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ»(2): « ... مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان بر طرف كرديم» .
دو. اكثريت در تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله
تاريخ زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دو فاصله زمانى مىتوان تقسيم كرد: قبل از هجرت و بعد از آن.
اكثريت قبل از هجرت
در دوران قبل از هجرت مسلمانان در اقليت و دشمنان حضرت در اكثريت بودند. اذيت و آزار آنان هم قدرتمندانه صورت مىگرفت و بارها تا حد قتل حضرت پيش رفت. اقليت مسلمانان هم شكنجه مىشدند و برخى به شهادت مىرسيدند، تا آنجا كه همگى در «شِعب ابىطالب» سه سال زندانى شدند و آن سختىها را تحمل كردند.
اكثريت كافر و جاهل نهايتا در «دار الندوة» تصميم دسته جمعى بر قتل آن حضرت گرفتند و حضرت ناچار به هجرت شد و مسلمانان هم در پى آن حضرت به مدينه آمدند.
در اين دوران اقليتى مسلمان در برابر اكثريتى كافر بودند و با ضميمه اكثريت جهان آن روز كه شامل بتپرستان ساير كشورها و مسيحيان و يهوديان مىشد، مسلمانان در برابر آنان عددى به شمار نمىآمدند. بنا بر اين، در آن مرحله اكثريت مخالف راه حق خداوند بود.
اكثريت بعد از هجرت
مرحله دوم پس از هجرت آن حضرت است كه دو جلوه از اقليت و اكثريت طى آن خود را نشان داد:
دشمنان خارجى پيامبر صلىاللهعليهوآله: دشمنان دست اندر كار حضرت كه ابتدا بتپرستان بودند، كم كم يهود و نصارى را هم در برگرفت و همه بر ضدّ آن حضرت متحد شدند و او را تكذيب نمودند.
جنگهاى بدر و احد و خندق و حنين لشكركشى بت پرستان بود، و در خيبر جنگ يهوديان نيز بدان افزوده شدند. گروهى ديگر نصاراى نجران بودند كه با آن جمعيت عظيم جزيه را پذيرفتند ولى سخن حق را نپذيرفتند با آنكه مسئله مباهله نيز مطرح شد. از آخرين جنگهاى حضرت جنگ موته با روميان بود كه اكثريت مسيحى بودند.
روزگار ده ساله بعد از هجرت، دائما در گير و دار اين جنگها و چندين جنگ كوچكتر سپرى شد، و دورانى بود كه حضرت با اقليت خويش به جنگ اكثريت مىرفت، و در واقع اين اكثريت بودند كه براى نماينده خدا روز آرامى باقى نگذاشتند.
اگر در كنار اين اكثريتِ به جنگ برخاسته با پيامبر صلىاللهعليهوآله اكثريت انسانهاى روى زمين در آن زمان را يعنى رومِ مسيحى و ايرانِ زرتشتى و هند و چينِ بتپرست را اضافه كنيم معلوم مىشود مسلمانان هنوز در اقليتى كوچك در برابر اكثريتى عظيم بودند، و اين مرحله نيز بيدارباشى براى درك بىارزشى اكثريت است.
دشمنان داخلى پيامبر صلىاللهعليهوآله: بُعد ديگر مسئله، تقسيم داخلى مسلمانان از نظر اقليت و اكثريت بود. هر چه تعداد مسلمانان رو به كثرت مىنهاد مؤمنين واقعى در اقليت قرار مىگرفتند و منافقين و سست اعتقادان اكثريت را تشكيل مىدادند، و روز به روز انسجام بيشترى بر ضد خدا و رسولش مىيافتند، به گونهاى كه در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله نفاق بسيارى از آيات قرآن و حتى يك سوره كاملِ آن را به خود اختصاص داد.
حدود 50 آيه قرآن در 12 سوره - كه همه در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه نازل شدهاند - درباره منافقين و برنامهها و رفتار و كردارشان است و در 15 آيه عنوان «نفاق» و «منافق» ، رسما مطرح شده(1)و يك سوره كامل نيز به نام «منافقين» نام گذارى شده است.
در اين آيات به باطن كثيف آنان كه كفر محض و ضديت با خدا و رسول و دين الهى است تصريح گرديده و دو رو بودن آنان در گفتار با جمله «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ»(2)برايشان نشانى هميشگى اعلام شده است.
1) . آيات مربوط به منافقين عبارتند از: آل عمران / 152، 167. نساء / 60 ، 61 ، 81 ، 88 ، 89 ، 138، 139. مائده / 41، 52 ، 61 . انفال / 49. توبه / 64 ، 66 ، 67 ، 68 ، 73، 74، 79، 81 ، 83 ، 101، 124، 127. احزاب / 12، 13، 57 ، 60 ، 61 ، 73. محمد9 / 16، 20، 23. فتح / 6 ، 11. مجادله / 8 ، 14، 20. حديد / 13، 14. حشر / 11، 12. منافقون / همه آيات.
2) . فتح / 11.
از جلسات محرمانه آنان با عنوان «نجوى» سخن به ميان آمده، و دوستى با دشمنان خدا و ارتباط با كفار و سرعت آنان به سخنان كفر آميز و سوء ظنشان نسبت به خداوند تعالى به عنوان مشخصههاى آنان مطرح شده است. از جمله رفتار و صفات بارز آنان كه در قرآن آمده اين موارد است: تمسخر نسبت به آيات الهى و قرآن، جسارت و اعتراض و اذيت نسبت به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله و امر به منكر نهى از معروف.
آنگاه دستور برخورد با منافقين و تندى در رفتار با آنان مطرح شده و عنوان «طَبَعَ اللّه عَلى قُلُوبِهِمْ»(1)با لعنت و كوردلى در آيه «لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ»(2)بر پيشانى آنان نقش بسته است.
آنگاه اين لعنت با شدت بيشترى مطرح شده كه «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» .(3)و آن قدر مورد نفرت خداوند واقع شدهاند كه فرموده: «وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(4): «بر كسى از آنان كه مىميرد نماز مگذار و بر قبر او توقف مكن» ، و پايان خط نفاق با «لِيُعَذِّبَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ ... »(5)نشان داده شده است.
همه اين فرازها، گوياى حضور طيف وسيعى به نام منافقين در جامعه مسلمانان است كه هر چه شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر مىشد اقدامات خود را علنى كرده وسعت مىدادند و عده بيشترى را با خود همدست مىنمودند.
اين فتنه به حدى بود كه در آستانه شهادت حضرت اكثريتى عظيم يا رسما منافق بودند و يا از هواداران و طرفداران ثابت قدم و فداكار و قابل اعتماد آنان به شمار
مىآمدند، و از اين حقيقت بزرگ پس از شهادت حضرتش آنگاه پرده برداشته شد كه به نصرتطلبى بزرگ نماينده خداوند يعنى على و زهرا عليهماالسلام پاسخ منفى دادند و آنان را تنها گذاشتند.
اكثريت منافق هنگام شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله
اين مشكل در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آنجا پيش رفته بود كه حضرت براى اعلام ولايت و خلافت بعد از خود در غدير احساس خطر جدى مىكرد و اين خطر را صراحتا مربوط به حضور منافقين مىدانست، چنانكه در آغاز خطبه غدير با تصريح به اين اقليت و اكثريت فرمود:
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ ايُّهَا النّاسُ، لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ ... :
اى مردم، من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و كثرت منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را توصيف كرده كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است؛ و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش كننده بر هر حرفى) ناميدند و گمان كردند كه من چنين هستم ... .
مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هفتاد روز به رحلت خود مانده، متقين را در اقليت و منافقين را در اكثريت معرفى مىكند؛ و اين بزرگترين هشدار براى مسلمانانى است كه پيامبرِ خود را در احساس خطر مىبينند.
سه. اكثريت در تاريخ امامان عليهمالسلام
با زمينهاى كه در تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد، فصل آغازين دوره امامت از همان لحظات اول با اكثريتى قاطع بر ضد آن مقام عظمى خود نمايى كرد. خلافت راستين حتى نتوانست چند ساعتى بدون قد برافراشتن مخالفينش وجود داشته باشد، و آنان كه اعلام ضديت با امامان منصوب شده خداوند نمودند، از همان لحظات اول اكثريت قريب به اتفاق را تشكيل دادند !
اكثريت در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام
اين ضديت با همه آنچه در تاريخ انبيا عليهمالسلام و حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله تجربه شده بود فرق داشت. اين بار اكثريت به خانه امامت هجوم آوردند و دَرِ آن را از جا كندند و آتش در آن به پا كردند و بانوى برگزيده بهشت را به شهادت رساندند. آنگاه اين اكثريت به دشمنى و مخالفت با امام منصوب شده الهى اكتفا نكردند كه طنابى بر گردن او انداخته براى بيعت با غاصبين حقش بردند، و با شمشيرهاى آخته او را تهديد به قتل و وادار به چنين بيعتى نمودند.
بيست و پنج سال اين اكثريت رو به افزونى نهاد و آن اقليت همچنان در اقليت ماند؛ تا روزى كه با على بن ابىطالب عليهالسلام بيعت كردند باز هم از او خواستند تابع اكثريتى باشد كه در طول 25 سال قوام يافته و منسجمتر شده بود و معاويهاى به عنوان رهبر از پيش تعيين شده مواظب آنان بود !
على عليهالسلام كه نمىتوانست چنين باشد آنچنان مورد بى مهرى قرار گرفت كه پنج سال خلافتش درگير سه جنگ جمل و صفين و نهروان شد و در همان حال از سوى اكثريت اصحاب خود خون دل مىخورد و تهديد مىشد.
اكثريت در زمان امام مجتبى عليهالسلام
با پايان روزگار دلخون كننده اكثريت مردم با خليفه الهى على بن ابىطالب عليهالسلام، اكثريتى بزرگتر تشكيل شد كه رياستشان با معاويه بود. چه خونها كه از طرفداران خليفه اللّه بر زمين ريخته شد و چه خونجگرها كه امام منصوب شده الهى امام
مجتبى عليهالسلام از مردم تحمل كرد، و چه بسيار از آن اقليت طرفدارش در زندانهاى زياد بن ابيه شكنجه شده به قتل رسيدند.
اكثريت مىرفت تا اوج خود را نشان دهد اما با نشانى سياه بر پيشانى ! ! اكثريتى به گستردگى حجاز و آفريقا و عراق و ايران و هند و پاكستان و افغانستان و تركيه و تركمنستان امروز، بر فراز منبرها خليفه الهى على بن ابىطالب عليهالسلام را لعن و ناسزا مىگفتند ! ! !
در زمان كدام پيامبر اكثريتى به اين عظمت دست به انحطاطى به اين درجه زدهاند ؟ ! !
كدام اكثريتى را اينگونه يكپارچه بر باطل مىتوان يافت ؟
آيا چنين اكثريتى ارزش دارد ؟ ! آيا اقليتى كه در مقابل چنين اكثريتى باشد بر حق نيست ؟ !
آيا مردم آن زمان كه پيرو اكثريت شدند لايق آتش نيستند ؟ !
اكثريت در زمان امام حسين عليهالسلام
هنوز اكثريتى كه قرآن فرياد حذر دربارهاش سر داده چهره تمام عيار خود را نشان نداده بود، تا روزى كه قافله اقليت و اكثريت در كربلا رو در رو قرار گرفتند. آنجا بود كه نماينده خداوند يعنى حسين بن على عليهالسلام با نداى «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُنى» براى يارى خدا و نجات دين خدا از همه استمداد نمود ولى كسى او را يارى نكرد. اقليت به اقلُّ القليل رسيد ! يعنى زير سقف آسمان 72 جوانمرد و 84 بانوى صبور بر ظلم اكثريت باقى ماند. اين اقليت مظلوم با كمال رشادت اوامر خدا را براى اكثريت تكرار كردند و از عذاب روز قيامت ترساندند.
اكثريت كوردل با قدرتى كه در دست داشتند اقليت را سر بريدند و نماينده خدا را هم سر بريدند و زير سُم اسبان قرار دادند و حتى بدنهاى شريفشان را دفن نكردند ! !
بانوان حريم الهى حتى به نام انسانيت مورد عواطف اكثريت قرار نگرفتند و صداى العطش آنان را نشنيده گرفتند، نداى «انْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا احْرارا فى دُنْياكُمْ» را نيز زير پا گذاشته مظاهر حيا و عفت و عصمت را در شهرهاى خود به اسيرى بردند، و محو شدن نام خدا را از صفحه زمين با سر بريده امام حسين عليهالسلام به همه نشان دادند ! !
جشن اكثريت در دمشق
جشنِ غلبه اكثريتى بىدين و خالى از انسانيت و ضد خدا و هواپرست با شعار «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» در دمشق برگزار شد و با جسارت به سر بريده پيامآور قرآن از كربلا تا دمشق، و نوشيدن شراب و بازى با قمار، بىارزشى اكثريت را الَى الابَد بر همگان معلوم ساختند و نشان دادند كه هر چه اكثريت منسجمتر و متشكلتر باشد غير قابل اعتمادتر است.
بر همه معلوم شد كه اكثريت با خدا كارى ندارد، و كارشان به جايى مىرسد كه اصلاً خدايى را قبول ندارند تا پيامبرى فرستاده باشد و امامى بعد از او تعيين كرده باشد تا مردم با او كار داشته باشند ! !
اكثريت در 245 سال امامت
دوران خلافت بنىاميه و بنىعباس دنباله اين مسير بود كه نيازى به تلاش بيشتر براى انحراف اكثريت نبود. سيل بنيان كَن ضلالت و گمراهى چنان غالب بود كه هر لحظه انتظار بلاى الهى مىرفت. ولى از آنجا كه خدا اين امت را مرحومه اعلام كرده عذاب دنيوى امتهاى گذشته را نازل نمىكند، ولى پرونده چنين اكثريتى در محكمه عدل الهى مفتوح است.
آنچه در اين دوران 245 ساله امامت تا آغاز غيبت صغرى درباره اقليت و اكثريت مشهود است نمايانگر اكثريت گمراه در دو جهت است: يكى اكثريت غير مسلمان كه تعدادشان چندين برابر مسلمانان بود، و ديگرى اكثريت مسلمانان گمراه كه تعدادشان در مقابل شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام چندين برابر بود.
مجموع اين دو اكثريت وقتى در پيشگاه خدا به محاسبه در آيند اقَلّ القليل باقى مىماند كه پذيرندگان خلافت و امامت بلافصل على بن ابىطالب عليهالسلام پس از پيامبرند.
اكثريت در دوران غيبت
پس از اين دوران، نوبت به عصر غيبت مىرسد كه تا كنون حدود 1180 سال از آن مىگذرد. در اين دوران اگر چه اقليت و اكثريت در نوسان بوده، ولى اين پايه همچنان محفوظ مانده كه در همه زمانها اكثريتى عظيم متعلق به مخالفينِ دينِ واقعىِ خداوند بوده و شامل غير شيعيان از مسلمانان و يهود و نصارى و بتپرستان و ملحدان است، و هميشه طرفداران حق در اقليت بودهاند.
مطالعه پرونده اين دوران كه دوازده قرن طول آن و به گستردگى زمين گستره آن است، نشان مىدهد كه چگونه هشدار «قَد ضَلَّ قَبلَكُم أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(1)درباره پيشينيان در مورد «آخِرين» يعنى «آنان كه در زمانهاى متأخر آمدهاند» هم تحقق يافته و اكثر آخرين نيز گمراه و مخالف دستورات الهى بودهاند.
آن هشدارهاى قرآنى درباره اكثريت، و اين نهيب پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير، مسئله «پيروى از اكثريت» را از بُعد تاريخى تبديل به پايه اعتقادى نموده است. غاصبين خلافت از روز اول «اجماع» و «اكثريت» را به عنوان ابزارى بسيار قوى در پيشبرد و تثبيت اهداف خود به كار گرفتند.
آنان براى پر كردن خلأهاى فكرى و عملىِ ايجاد شده به خاطر انحراف از خط ولايت الهى، دقيقا از مسئله «اتفاق مردم» در جهات اعتقادى و حكمى و اجتماعى اسلام استفادههاى فراوان بردند.
اينجاست كه از خواب غفلت بيدار مىشويم و بار ديگر ارزش هشدارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير براى ما روشن مىشود. آيندهاى توسط آن حضرت پيش بينى شد
1) . صافات / 71.
كه در آن نه تنها اكثريت مانند امتهاى گذشته گمراهند، كه اين مسئله به عنوان يك مبناى ضد خدا در موارد بسيارى از دين بر عليه فرامين الهى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و كم كم صورت تدوين يافتهاى به خود مىگيرد و دستورالعمل نسلهاى بعدى مىشود.
در اين قسمت از بحثِ تفسيرى آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» كه در خطبه اقتباس شده، به تجزيه و تحليل علمى مسئله «اكثريت» در 5 عنوان مىپردازيم، تا اين پايه اعتقادى را با الهام از غدير بر صفحه دل خود بنگاريم، و با قلبى مطمئن از اقليت بودن خود و اكثريت مخالفينِ امامت ائمه عليهمالسلام نهراسيم.
تحليل اول: علل گرايش به اكثريت
بايد اذعان داشت كه توجه به اكثريت بين عموم مردم هميشه گرايش ذاتى نيست و تمايل به اكثريت در افراد مىتواند علل متفاوتى داشته باشد كه گاهى يكى از آنها و گاهى دو يا چند مورد با هم جمع مىشود.
يك. تبليغ و سوق ديگران
در بسيارى از موارد گرايش به اكثريت در اثر سوق دادن ديگران است. يعنى با بزرگنمايى خيالى اكثريت كه دستمايههاى اوليه آن را دارد به راحتى مىتوان مردم را درباره آن قانع كرد و به سمت آن سوق داد، در حالى كه اين سوق دادن اكثرا به حساب گرايش خود مردم گذاشته مىشود. به خصوص اگر ابزار تبليغاتى در دست گروهى باشد سرعت اين عمل چند برابر مىشود.
دو. واهمه از اشتباه اكثريت
شكى نيست كه مسئله «اكثريت» همان نقطه ضعفى است كه فكر و قلب ساده انديشان را به خود مشغول مىنمايد. گاهى واهمه اينكه فكر اين همه انسان چگونه ممكن است اشتباه كند، و گاهى اين استنباط كه ارزش عقلهاى مجموع اكثريت از عقلهاى اقليت بيشتر است در هر اجتماعى كشش به اكثريت را ايجاد مىكند.
سه. همرنگى با جماعت
درباره بسيارى از مردم نيز اين مطلب صادق است كه فرصتى براى فكر كردن و تشخيص دادن و تصميم گرفتن ندارند، و همرنگ جماعت شدن را به عنوان آسانترين راه انتخاب كردهاند، بدون آنكه دغدغهاى از عاقبت آن داشته باشند، چنانكه قرآن در مواردى به پيروى اينگونه گروهى از پدرانشان اشاره مىكند: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1): «ما پدران خود را بر دينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم» .
چهار. حفظ منافع
در كنار اين گروههايى كه خود به سوى اكثريت مىروند، بسيارى نيز از ترس مخالفت و يا ترس از دست دادن منافع خود در صورت مخالفت، و يا حتى حوصله مخالفت نداشتن و در مواردى به بهانه حفظ وحدت، پا بر روى حق مىگذارند و تابع اكثريت مىشوند، و در اين پيروى تا آنجا پيش مىروند كه سخن دل خود را هم فراموش مىكنند و در اثر مرور زمان اعتقاد اصيل خود را از دست مىدهند، و لفظا و معنا تابع اكثريت مىشوند.
پنج. تعصبات قومى
بايد در نظر داشت كه جوامع مختلف در شرايط متفاوت، مسايل خاصى مانند تعصبات قومى دارند كه در اثر آنها نيز گرايش به اكثريت در جامعه ايجاد مىشود. مهم اين است كه جذب اكثريت شدن دلايل بسيارى مىتواند داشته باشد كه اكثر اين علل ارزش علمى و عقلايى ندارند، و از همين ديدگاه نظريات چنين اكثريتى نيز بىارزش خواهد بود.
از همين جنبه است كه در چند آيه مسئله نادانى و ناآگاهى و تعقل نكردن درباره اكثريت مطرح شده و فرموده: «أكثَرُهُم لا يَعْلَمُونَ»(2)و «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» .(3)
تحليل دوم: سبب گمراهى اكثريت
با توجه به آنچه در علل گرايش عموم مردم به سوى اكثريت گفته شد، علت بىارزش بودن آن نيز معلوم گرديد. اساسا جمعى كه به داعىهاى غلط و يا بىارزش گرد هم آيند طبعا كشش فكرى و عملى آنان نيز به همان جوانب سوق داده خواهد شد، و در تصميم گيرى هايشان آن داعيههاى غلط را دخالت خواهند داد.
يك. علت قرآنى گمراهى اكثريت
قرآن كريم درباره علل گمراهى اكثريت به نقطهاى اشاره مىكند كه جامع همه علتهاست.
در سوره بقره، پس از ذكر برخى امتها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مىفرمايد: «أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفسهاى شما آن را نمىپسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عدهاى او را تكذيب كرده و عدهاى ديگر او را مىكُشيد» ؟
اين بدان معنى است كه علت انحراف اكثريتها پيروى از هواى نفس خويش است، كه البته «هواى نفس» به صورتى كه در اين آيه به كار رفته در خور توضيح است:
دو. قدرت شيطانى اكثريت
وقتى اكثريتى با كششها و علل متفاوت كه اكثرا جاذبههاى بىارزشى هستند تشكيل شد كم كم احساس قدرت مىكند، و براى خود خواستههايى را مطرح مىكند، و با تكيه بر قدرت اجرايى خود در صدد اجراى آنها بر مىآيد. دامنه اين خواستهها تا آنجا پيش مىرود كه از پيامبران نيز انتظار پيدا مىكنند طبق خواستههاى آنان سخن بگويند و عمل كنند !
1) . بقره / 87 .
اين در واقع انتظار از خداوند است كه دستوراتى مطابق هواى نفس مردم نازل كند، و بازگشت چنين انتظارى به مسخره كردن خدا و رسول و فرامين الهى است، چرا كه در اين صورت نيازى به دستورات الهى نخواهد بود، و در واقع هوسها هستند كه حكم تعيين كننده در همه موارد را صادر مىكنند !
اينجاست كه خداوند با چنين مردمى به شدت برخورد مىكند و آنان را نابود مىنمايد، چرا كه اين به معناى اعلام موجوديت گروهى به نام «اكثريت» است كه در برابر پروردگار تصميم گيرى مىكند و قانون تسليم محض در برابر خدا را بر هم مىزند. يقينا اين قدرتى كه اكثريت در خود مىبيند باعث مىشود در برابر خدا هتّاكتر و در پيشبرد اهدافش گستاختر باشد.
سه. تكذيب پيامبران توسط اكثريت
در مرحله بعد نوبت به تكذيب انبياء عظام الهى عليهمالسلام براى پيشبرد هوسهايشان مىرسد، و اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مىرسد.
نتيجهاى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مىتوان گرفت اين است كه كششهاى نفسانى - كه هميشه انسانها را به سوى شيطان سوق مىدهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مىكند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مىيابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مىشود و حد و مرزى براى خود نمىشناسد. در واقع آن علت كه هواى نفس است براى اين اهداف كه شيطانى است، آخرين توانايىها را به كار مىبندد.
تحليل سوم: مسئله اكثريت نزد غاصبين خلافت
نقطه ارزشى بحث اكثريت در سايه خطابه غدير، جهت گيرى دشمنان امامت و غاصبين خلافت در جهت عكس آيات قرآنى و محتواى غدير درباره اكثريت است، و اين همان چيزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هشدارش را مىداد.
اگر در روايات اهلسنت مرورى داشته باشيم رواياتى در ارزش دادن به اكثريت با عبارتهاى مختلف كه گاهى تا حد افراط است به چشم مىخورد. جا دارد قبل از ريشهيابى، نمونههايى از آنها را ذكر كنيم(1):
يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ: دست خدا با جماعت و اكثريت است.
الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ: اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است.
انَّ امَّتى لا يَجْتَمِعُ عَلَى ضَلالٍ: امت من بر گمراهى متحد نمىشوند.
اتَّبِعُوا السَّوادَ الاعْظَمَ: پيرو اكثريت باشيد.
5 . مَنْ شَذَّ شَذَّ الَى النّارِ: هر كس از اكثريت جدا شود به سوى آتش رفته است.
6 . انَّ الشَّيْطانَ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ يَرْكُضُ: شيطان به همراه كسى كه از اكثريت جدا شود مىدَوَد.
8 . مَنْ شَذَّ عَنِ الْجَماعَةِ فَاقْتُلُوهُ: هر كس از اكثريت جدا شد او را بكشيد.
1) . اين روايات در اين منابع قابل مراجعه است: صحيح مسلم: ح 1843، 1845، 1846، 1847، 1849، 1855. كنز العمال: ج 1 ص 104 و ج 4 ص 373، 373 و ج 5 ص 751 و ج 11 ص 210. همچنين: كنز العمال: احاديث 909، 1025، 1028، 1029، 1030، 1031، 1032، 1035، 1036، 1039، 1049، 1644، 20241، 20242، 34459، 34461. سنن ابىداود: ج 1 ص 206، 207 و ج 3 ص 18. الجامع الصغير: ج 2 ص 48. فيض القدير: ج 6 ص 595 . كشف الخفاء: ج 1 ص 333 - 350.
البته امثال اين روايات در كتب اهلسنت بسيار است، و در منابع متعدد حديثى خود نقل كردهاند و در بحثهاى مربوط به خلافت به آنها استدلال نمودهاند.
آنچه بسيار جلب توجه مىكند ريشه اين روايات در صحيفه دوم است كه غاصبين خلافت در مدينه با حضور سى و چهار نفر از منافقين تهيه كردند و آن را اساسنامه دائمى سقيفه قرار دادند.
واقعا جاى تعجب دارد كه همين روايات عينا در آن صحيفه ديده شود، به اضافه اينكه جهتگيرى آن و هدفى كه از تحريف آن در نظر بوده نيز صراحتا به رشته تحرير درآمده باشد. جالبتر اينكه ارزش خود صحيفه نيز بر اكثريت و اتفاق آراء مستند شده است.
عين عبارات مربوط به «اكثريت» در صحيفهاى كه در خانه ابوبكر تنظيم شده چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اصْحابِ مُحَمَّدٍّ رَسُولِ اللّه مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الانْصارِ ... . اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ انْ اجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى امْرِهِمْ، وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ الَى الاسْلامِ وَ اهْلِهِ عَلى غابِرِ الايّامِ ... .
... وَ مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ، فَانَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلامَّةِ؛ وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّه: مَنْ جاءَ الى امَّتى وَ هُمْ جَميعٌ فَفَرَّقَهُمْ فَاقْتُلُوهُ، وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ، فَانَّ الاجْتِماعَ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ، وَ لا تَجْتَمِعُ امَّتى عَلَى الضَّلالِ ابَدا، وَ انَّ الْمُسْلِمينَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ، وَ انَّهُ لا يَخْرُجُ مِنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُفارِقٌ وَ مُعانِدٌ لَهُمْ وَ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ، فَقَدْ اباحَ اللّه وَ رَسُولُهُ دَمَهُ وَ احَلَّ قَتْلَهُ ... (1):
اين نوشتهاى است كه اكثريت از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن اتفاق كردهاند ... . همگى بعد از آنكه آخرين فكرهاى خود را جمع كرده و درباره
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103 - 105. غدير در قرآن: در ج 2 ص 126 - 129.
مسايل خود مشورت نمودهاند متفق شده و اجماع كردهاند و اين صحيفه را با در نظر گرفتن اسلام و مسلمانان در آيندههاى اسلام نوشتهاند !
... هر كس از جماعت و اكثريت مسلمانان جدا شد او را بكشيد، كه در قتل او صلاح امت اسلام است ! ! و اين در حالى است كه پيامبر فرموده است:
هر كس سراغ امت من آيد در حالى كه آنان متحد هستند و بين آنان تفرقه بيندازد او را بكشيد ! و كسى كه از اكثريت جداست بكشيد هر كس از مردم باشد، چرا كه اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است. و امت من هرگز بر گمراهى متحد نمىشوند؛ و مسلمانان يد واحد در برابر ديگران هستند؛ و كسى از جماعت مسلمانان جدا نمىشود مگر كسى كه از اسلام جدا شده و با مسلمانان عناد مىورزد و دشمنان اسلام را يارى مىكند.
بنا بر اين، خدا و رسولش خون چنين كسى را مباح شمردهاند و قتل او را حلال دانستهاند ... .
مىبينيم كه تنظيم كنندگان صحيفه، راه بلند مدت خود را اين چنين مزورانه پيشبينى كردند. پيروان آنان نيز با مطالعه اين ميراث شوم فرهنگى، اصول كار خود را يافتند و صدها روايت براى آنها جعل يا تحريف كردند، و اينگونه راه باطل خود را قرنها ادامه دادند.
با توجه به آيات اكثريت در قرآن، و با در نظر گرفتن وجود نفاق حتى در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و هشدارهايى كه آن حضرت درباره آينده امت خود و وجود اسباب انحراف آنان در خطابه غدير و قبل و بعدِ آن داده، رواياتى كه اهلتسنن درباره «اكثريت» بدانها تمسك كردهاند از سه جهت بايد مورد بازبينى قرار گيرد:
در مواردى دست جعل حاكمان غاصب و دستيارانشان قابل كشف است.
در مواردى ديگر روايات صحيح با حذف جملهاى يا افزودن عبارتى به سمت دلخواه آنان تغيير معنى داده است.
در برخى از موارد روايات بدون كم و كاستى نقل شده ولى از معناى كلى آنها سوء استفاده شده است.
علماى بزرگوار ما مفصلاً به پاسخ اين روايات پرداختهاند، و جوانب جعل و تحريف و سوء استفاده از آنها را ذيل مسائل خلافت و امامت بيان كردهاند.
در اينجا با اشاره به هشت نكته اساسى، اين مبانى عقيدتى را ريشهيابى مىكنيم:
نكته اول: پر كردن خلأ اعتقادى و عملى
مطرح كردن همه جانبه مسئله «اكثريت و اجماع» از روز اولِ غصب خلافت، براى پر كردن دو خلأ بزرگ است كه بر اثر جدايى از امامت و خلافت الهى طبعا بوجود مىآيد: يكى خلأ اعتقادى و ديگرى خلأ در اصول عملى.
از نظر اعتقادى اگر خليفه منصوب به حكم مستقيم خداوند كنار گذاشته شد، بايد خليفه غاصب را به صورتى قانونيت داد؛ و اين يك خلأ در زير بناى اعتقادى غاصبين بود كه بايد راه چارهاى براى آن پيدا مىكردند.
استناد به اكثريت دستمايه نقدى بود كه راه يافتن به آن چندان هم مشكل نبود حتى اگر حصول آن با تزوير و ارعاب و تهديد باشد. لذا در صحيفه بر آن تأكيد شده تا نسلهاى آينده نپرسند: اين خلافت چه مشروعيتى داشته است ! اگر چه تحقق اكثريت آن هم تحت عنوان شورايى كه ادعا مىكردند هرگز تحقق نيافت، و زور و ارعاب هياهويى به نام اكثريت را در اذهان مردم شايع نمود.
از نظر عملى نيز در احكام شرعى و اجتماعى پشتوانهاى براى قانونيت دادن به هر اقدامى لازم بود، كه مقدارى از آن با اعطاى اختيارات به هر خليفه غاصبى حل مىشد و بقيه آن با استناد به تمايل اكثريت به آن كار به تصويب مىرسيد، و يا اكثريت صحابه يا تابعين يا علما كه به نام «اجماع» مطرح شد.
البته اجماع در شيعه اگر كاشف از قول معصوم عليهالسلام باشد ارزش دارد، غير از اجماع اهلتسنن كه براى رأى اكثريت ذاتا ارزش قائلند و آن را حجت شرعى مىدانند.
بنا بر اين، غاصبينِ اول به خوبى متوجه اين دو خلأ بزرگ بودهاند كه اينگونه جاى آن را با «اكثريت» و ارزش دادن به آن پر كردهاند؛ و ادامه دهندگان راه خلافت از نوع سقيفهاى نيز در طول تاريخ اين ركن اساسى خود را از دست ندادهاند و از هر فرصتى براى تحكيم آن استفاده كردهاند.
نكته دوم: استفاده ابزارى از اكثريت
براى تحكيم بنيادين مسئله «اكثريت» و براى استفاده ابزارى از آن در مسير خلافت غصب شده و پيشبينى جنبههاى كاربردى آن، دست جعل و تحريف بادقت فوق العادهاى دست به پردازش اين روايات زده و حتى ضرورتها و زمينههاى احتمالى آن را در نظر گرفته است، تا حاكم غاصب در مقام عمل بادست بازترى به سوى اهداف از پيش تعيين شده گام بردارد.
اگر در اين روايات دقت كنيم خواهيم ديد در هر كدام از آنها مقدارى از دايره ارزش اكثريت گسترش يافته است:
ابتدا دست خدا را كمك اكثريت مىداند كه نوعى از تأييد است. سپس راه گمراهى را درباره اكثريت مسدود مىكند. در مرحله بعد دستور پيروى از اكثريت را مىدهد. آنگاه به اقليت حمله مىكند و در درجه اول هر كس كه با اكثريت نباشد راهى جهنم مىشود.
براى تأييد، شيطان را همراه اقليت مىكند تا در مقابل «يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ» قرار بگيرد.
آنگاه قدرت بيشترى حس مىكند و براى اقليت حكم كفر و خروج از اسلام و مرگ جاهلى صادر مىكند، و سپس شمشير بر فرق او فرود مىآورد و حكم قتل او را صادر مىكند.
در آخرين مرحله براى آنكه اكثريت در برابر خلافها و جنايتهاى غاصبين به اقليت ملحق نشوند، آنان را امر به صبر و سكوت و دم بر نياوردن مىكند و دليل آن را بر هم نخوردن اجتماع مسلمين مطرح مىنمايد و براى تحكيم اين صبر آنان را به مرگ جاهلى تهديد مىكند !
همه اين ترفندها به خاطر آن است كه مسئله «اكثريت» از يك مسئله فكرى به يك ابزار حكومتى تبديل شده است. با اذعان كامل مىتوان گفت: غاصبين خلافت هرگز به پايههاى اعتقادى مردم نينديشيدهاند تا اساسى براى آن بگذارند، بلكه براى باز گرداندن مردم به جاهليت و تخريب بنيادهاى اعتقادى كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله پايه گذارى شده بود، اينگونه دست به دامان «اجماع» و «اكثريت» و «اتفاق مسلمين» شدهاند.
همان گونه كه به عنوان ابزارى براى سركوفت بر مؤمنين حقيقى و سوژه دادن به دست اكثريتى منحرف، تهديداتى را به صورت تبصره و ضميمه به اصل مسئله «اكثريت» افزودهاند، و با همين گرزهاى ظالمانه صدها سال، طرفداران امامت ائمه عليهمالسلام را به بهانه بر هم زدن اجتماع مسلمانان و خروج از اكثريت و تكروى به شهادت رساندند يا به زندان انداختند و يا تبعيد نمودند و يا مجبور به فرارشان كردند.
نكته سوم: ولايت رمز اتحاد و اكثريت مشروع
بر فرض صحت همه روايات ذكر شده از جهت سند و متن، آيا پيامبرى كه اين همه به فكر اتحاد جامعه مسلمين بوده، راهكارى براى حفظ اين اتحاد توصيه نفرموده است ؟
اگر روايات مزبور را پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده، آيا اين پيامبر همان كسى نيست كه در غدير على عليهالسلام را رهبر و امام چنين اكثريتى معرفى كرد؛ تا با جانشينى او به جاى مقام نبوت اتحاد و يكپارچگى جامعه مسلمين از خطر شياطين محفوظ بماند ؟
آيا دورانديشى پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله در آن حد نبود كه جامعه مسلمانان تا روز قيامت متحد و يكدست و بدون اختلاف بماند، و آيا اين مهم را با تعيين دوازده امام عليهمالسلام تا
آخرين روز دنيا تأمين نكرد ؟ آيا با نصب امامانى معصوم، صيانت جامعه مسلمانان را از هر گونه ندانم كارى كه باعث اختلاف مىشود، ضمانت نفرمود ؟
اگر تفرقه براى امت عذاب است، همان پيامبر در خطابه غدير فرمود: لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ (وَ لا تَفَرَّقُوا عَنْهُ) . و در فراز ديگر خطبه فرمود: لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ. اين هشدارى بود كه: راه درست كه امت بر آن مجتمع هستند و بايد باشند راه على عليهالسلام است، و مبادا راه سقيفه و امثال آن مردم را از خط اصلى گمراه كنند.
جا دارد بپرسيم: چگونه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين بلندترين خطابه عمر خود، اين همه درباره خلافت و جوانب آن سخن گفته كه ركن جامعه مسلمين است، ولى درباره اجتماع مسلمانان و اينكه تكروى كننده را بايد كُشت سخنى به ميان نياورده است ؟ زيرا ضامن بقاى اتحاد در جامعه اسلامى را مطرح كرده كه با حفظ آن نوبت به اختلاف و تفرقه نمىرسد تا در صدد چاره آن باشيم ! و آنچه اختلاف و تفرقه است از كنار گذاشتن همين ضمانت نامه اسلام نشأت گرفته است.
نكته چهارم: سقيفه بارزترين مخالف اكثريت
جا دارد با پذيرفتن اين روايات، به جبههگيرى متعاكس سقيفه بخنديم و از غفلت خود متأسف باشيم !
آيا جامعه مسلمانان با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله در هم ريخته بود كه سقيفه زحمت يكپارچه ساختن آنان را تقبل نمود ؟ !
اين اهل سقيفه از كجا ظهور كردند كه اتحاد و اجتماع مسلمانان را بر هم ريختند و جامعه اسلامى را مشوش ساختند ؟
آيا زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان اتحاد و انسجامى نداشتند كه اهل سقيفه آن اتفاق را به ارمغان آوردند و سپس براى دفاع از آن دست به دامان چنين رواياتى شدند ؟
اينجاست كه ما بايد به پيروان سقيفه بگوييم:
اگر هم فرض كنيم دست خدا با جماعت است، آن همان اكثريتى است كه شما آن را بر هم زديد !
اگر اجتماع مسلمانان رحمت و تفرقه آنان عذاب است، اين شما بوديد كه رحمت را به عذاب تبديل كرديد !
اگر امت اسلام بر گمراهى متفق نمىشوند، آرى امت بر ولايت على عليهالسلام متفق بودند و شما به ضديت با اين اتفاق برخاستيد !
اگر حديث مىگويد: «هر كس راه خاصى براى خود پيش گيرد و تكروى كند به سوى آتش مىرود» ، اين شما بوديد كه از مسير خلافت الهى تكروى كرديد و هر روز راهى را پيش پاى مردم گذاشتيد: يك روز بيعت «فَلْتة» (ناگهانى !) كه با زور شمشير گرفته شد و به عنوان شورى مطرح گرديد؛ روز ديگر خليفهاى خليفه ديگرى را تعيين كرد، و روزى ديگر خليفهاى شش نفر را مسئول تعيين خليفه كرد، و روز ديگر معاويهاى اعلان سلطنت نمود ! !
اگر شيطان با جدا شوندگان از اجتماع مسلمين مىدَوَد، بايد بدانيد همين شيطان بود كه در روز سقيفه برايتان جشن گرفت و بر فراز منبر با اولى بيعت كرد !(1)
اگر مخالفت با اجتماع مسلمانان به اندازه يك وجب باعث خارج شدن از اسلام است، كار شما از وجب و ذراع گذشته و به خرق و ضديت رسيده؛ و لايق شأن شما كلام امام باقر عليهالسلام است كه فرمود: ... وَ بَثَقا عَلَيْنا بَثْقا فِى الاسْلامِ لا يَسْكُرُ ابَدا حَتّى يَقُومَ قائِمنا ... (2): آن دو نفر شكستى در اسلام بر ما وارد كردند كه هرگز ترميم نمىشود تا قائم آل محمد قيام كند.
كار شما از بيرون آوردن قلاده اسلام از گردنتان گذشته و به انداختن قلاده كفر - آن هم كفر جاهلى - رسيده است !
اگر دستور اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين تكروى كند بايد او را كشت، اولين كسى كه بايد بكشيم بنيانگذاران سقيفهاند كه ناگهان با فرياد «مِنّا اميرٌ وَ مِنْكُمْ اميرٌ» وارد سقيفه شدند و بانگ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را كه شعار جماعت مسلمين بود شكستند.
اگر اعتقاد بر اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين فاصله بگيرد به مرگ جاهليت مرده، اين شما بوديد كه خود جاهليت را براى مسلمانان ارمغان آورديد و آنان را با سير قهقرايى به سرعت به سوى جاهليت باز گردانديد.
اگر در صحيفه خود قتل مُفارق از جماعت مسلمين را صلاح امت محمد صلىاللهعليهوآله دانستهايد، اى كاش در همان روزهاى اول به دست شير مردان ولايت علوى كشته مىشديد تا شر فتنه شما در نطفه خاموش مىشد، و كار به آنجا نمىرسيد كه بانوى بانوانِ جماعت مسلمين را به شهادت برسانيد و بعد از او در صدد قتل امام مسلمين على بن ابىطالب عليهالسلام برآييد !
افسوس كه مقدّر خدا چنين بود تا امتحانى بزرگ از مردم بگيرد، و تا روز آخر دنيا برگهاى اين امتحان به دست نسلهاى مسلمين داده شود تا باطن خود را نشان دهند. وگرنه اين على عليهالسلام بود كه دومى را در خانه آتش گرفته بر زمين زد و بر سينه او نشست و تصميم بر قتل او گرفت، تا در همان آغاز زمين را از لوث سقيفه پاك كند.
ولى اميرالمؤمنين عليهالسلام اراده خداوند را به ياد آورد و به عمر فرمود: قسم به خدايى كه محمد را كرامت بخشيده، اى پسر صهاك، اگر نبود آنچه خدا نوشته و مقرر فرموده و پيمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با من نموده، مىدانستى كه تو نمىتوانى وارد خانه من شوى !(1)
نكته پنجم: سوء استفاده از مفاهيم كلى اكثريت
از آنجا كه برخى از روايات مطرح شده مفاهيم كلى دارد، غاصبين خلافت به راحتى از آن سوء استفاده كردهاند.
1) . كتاب سليم: ص 150، 387.
شكى نيست كه اتحاد و همبستگى و يكپارچگى و همدلى يك جامعه بسيار پسنديده بلكه لازم و واجب است، چرا كه در سايه آن هم امورات داخلى آنان و اجراى قوانينشان و حتى مسايل عاطفى و اخلاقى به احسن وجه به اجرا در مىآيد و مردم از امنيت عمومى برخوردار مىشوند و در مشكلات به كمك هم مىشتابند، و هم در برابر دشمنان خارجى دست در دست هم به دفاع مىپردازند و دشمن نيز با مشاهده اتحادشان جرئت اقدامى بر عليه آنان به خود نمىدهد.
اين اتحاد و اتفاق مسلمانان مسئلهاى است كه هر عاقلى مثبت بودن آن را مىفهمد و نيازى به استدلال ندارد، چنانكه قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه ما هم در اين باره سفارشات بسيارى فرمودهاند، كه برخى از روايات مورد استفاده اهل سقيفه از همين كليات است مثل: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
همان گونه كه تفرقه و فتنه بين افراد يك جامعه و از هم گسيختگى نظام آنان نيز امرى قبيح است و هر عقلى به آن حكم مىكند و ريشه شيطانى آن را درك مىكند، كه بعضى از آن روايات نيز از همين كليات است مثل: الشَّيْطانُ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةِ يَرْكُضُ.
آنچه در اين ميان مهم است ضابطه اتحاد و اتفاق مردم و آن نقطهاى است كه همه بايد پروانه آن باشند، نه اينكه هر كس به هر صورتى و با هر داعيهاى كه بتواند اجتماعى را متحد كند يك مسئله مثبت تلقى شود.
آيا اگر زمينهاى پيش آيد كه جامعه مسلمين را بر سر الحاد يا بتپرستى يا يهوديت يا مسيحيت متحد كند به بهانه اتحاد بايد آن را بپذيريم ؟ كسى شك ندارد كه سفارشات خدا و رسول به اتحاد و اجتماع و تفرقه نداشتن به چنين اتحادى باز نمىگردد.
با اين ضابطه معلوم مىشود اجتماع بايد بر سر راه درست باشد و همان عقلى كه اتحاد را امرى مثبت تلقى مىكند، اتحاد بر راه نادرست را قبيح مىشمارد.
اين سوء استفاده غاصبين است كه پس از قرار دادن مردم در مسيرى نادرست، متخلف از آن را تفرقه انداز معرفى مىكنند. آنان به مردم نمىگويند كه اصل اين مفاهيم كلى براى كدام اتحاد و يكپارچگى جامعه است. حتى اگر فرصت بيشترى پيدا كنند راه خود را يگانه طريق حق معرفى مىكنند و به هيچ كس ديگرى اجازه ارائه راهش نمىدهند.
نكته ششم: تحريف روايات اكثريت
در برخى از روايات مربوط به اكثريت دست تحريف مشهود است. مسئله تحريف كه بدون شك با حيله و مكر ادبى و گنجاندن اهداف شوم با زياد يا كم كردن متون روايات صورت مىگيرد، از ابزارى است كه غاصبين را به صورت ميان بُر و با زحمتى كمتر از جعل حديث به مقصد مىرساند.
با فرض اينكه روايت «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ» صحيح باشد، افزودن جمله «فَانَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُمَّةِ» آن را جذابتر مىكند و دليل اين قتل را چاشنى آن مىكند چنانكه در صحيفه ملعونه مىبينيم.
نمونه ديگر افزودن جمله «وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ» است كه براى در هم شكستن شخصيتهاى مورد اعتماد مردم در اعتقاد و عمل و حتى صاحبان فكر كه جنبه علمى براى مردم دارند، جاده را براى اهداف شوم غاصبين صاف مىكند، چنانكه حتى على بن ابىطالب عليهالسلام را با آن همه عظمتى كه لا اقل در چشم همان مردم داشت به عنوان «كائنا مَنْ كانَ» يعنى «هر كه مىخواهد باشد» به زير شمشير كشيدند و از او بيعت گرفتند.
همين روايتِ «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ ... » در موردى به عنوان پشتوانه مطلبى ديگر قرار مىگيرد و آن اينكه «مَنْ رَاى مِنْ اميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ» ، دليل صبر بر هر ظلمى كه از امراء سر مىزند بر هم نخوردن جماعت مسلمانان قرار داده شده است.
در موردى ديگر چاشنىِ «لا يَخْرُجُ عَنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُعانِدٌ اوْ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ» به ميان آورده شده تا با برچسبى از عناد يا كمك به دشمن بتوان اقليت را تهديد كرد.
اينها چند نمونه بود كه با دستكارى روايات آن را به اهداف مورد نظر خود نزديك كردهاند، و نمونههاى آن بسيار است.
نكته هفتم: تضادِّ روايات اكثريت با روايات ديگر
در منابع راويان همين روايات اكثريت، احاديث ديگرى ديده مىشود كه كاملاً با آنها متضاد است. نمونه معروف آن روايت «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ»(1)است كه با اسناد متعدد در كتب اهلسنت نقل شده است.
شكى نيست كه نقطه مقابل اين روايت «اجْتِماعُ امَّتى عَذابٌ» مىشود و اين دقيقا ضدّ روايتى است كه قبلاً نقل شد: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
شكى نيست كه به كارگرفتن چنين روايتى براى رفو كردن وقايعى است كه ناگزير در اثر كنار گذاشتن خط امامت الهى پيش مىآمد، و به خاطر نبودن مرجعى معصوم چون پيامبر صلىاللهعليهوآله در حل اختلافات، دامنه اختلافات حل نشده روز به روز گستردهتر مىشد و در هر مرحله شكاف در اجتماع مسلمين وسيعتر مىگشت.
علت اصلى اينگونه بر هم خوردنِ اتحاد مسلمانان چيزى جز تغيير بنيادين نظام امامت و خلافت نبود؛ و بر همه معلوم بود كه اگر جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند خود او در عصمت و علم و ساير شئونات بود، در هر اختلافى راه حل واقعى را نشان مىداد و اجتماع مسلمانان را از هر تفرقهاى حفظ مىكرد.
براى آنكه بار اين جنايت را از دوش خود بردارند روايتى با عنوان «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ» جعل كردند تا همه نگرانىها را يكباره از دلها بزدايند، غافل از اينكه با
1) . كنز العمال: ج 1 ص 136. الجامع الصغير: ج 1 ص 13.
شعارهاى ديگرشان درباره «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ» و امثال آن سازش ندارد و تناقض گويى آن نسلهاى آينده را بيدار خواهد كرد.
در اين باره اُبىّ بن كعب در روزهاى غصب خلافت خطاب به مردم چنين گفت:
زَعَمْتُمْ انَّ الاخْتِلافَ رَحْمَةٌ ! هَيْهاتَ ! ابى كِتابَ اللّه ذلِكَ عَلَيْكُمْ، يَقُولُ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ و أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(1)وَ اخْبَرَنا بِاخْتِلافِهِمْ فَقالَ: «لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ. إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ»(2)اىْ لِلرَّحْمَةِ، وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ شيعَتُهُمْ(3):
شما گمان كردهايد كه اختلاف رحمت است ! هرگز ! كتاب خدا اين مطلب شما را رد مىكند، آنجا كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه تفرقه پيدا كردند و اختلاف نمودند بعد از آنكه براهين روشن برايشان آمد آنان كسانىاند كه برايشان عذاب دردناكى است» . همچنين از اختلاف آنان خبر داده و فرموده: «همچنان در اختلاف اند مگر كسانى كه پروردگارت آنان را مورد رحمت قرار دهد و براى همين آنان را خلق كرده است» ؛ يعنى براى رحمت، و آنان كه براى رحمت خلق شدهاند آل محمد و شيعيان ايشاناند.
نكته هشتم: معناى جماعة المسلمين
معناى «جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ» از نقاطى است كه غاصبين از ابهام آن سوء استفاده بسيار نمودهاند. ابهام اين كلمه از آنجاست كه دو كلمه اين تركيب - يعنى جماعت و مسلمين - مورد تجزيه و تحليل قرار نگرفته است.
آيا اگر مسلمانانى فقط اسمشان مسلمان باشد و باطنا منافق و حتى كافر باشند و يا نسبت به مسلمان بودن خود تقيّدى نداشته باشند و ارزشى بدان قائل نباشند، باز هم
مىتوانيم به جماعت چنين مسلمانانى ارزش قائل شويم و اجتماع آنان را رحمت بدانيم ؟
آيا مىتوانيم اجماع آنان را هرگز بر گمراهى ندانيم ؟ !
آيا مىتوانيم دست خداوند را بر سر آنان بدانيم ؟ !
آيا مىتوانيم پيروى از آنان را واجب بشماريم ؟ !
آيا مىتوانيم هر كس از آنان فاصله گرفت از اسلام خارج دانسته و مرگ او را جاهلى بدانيم و حكم قتل او را صادر كنيم ؟ !
هيهات كه اسلام با آن پايههاى استوار و معارف بلندش، اين پايههاى سست را بپذيرد و جامعه خود را با چنين مبانى بىريشه قوام دهد.
بسيار جالب خواهد بود كه بدانيم همين نكته از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال شد و آن حضرت با صراحت و قاطعيت تمام اين ابهام را برطرف فرمود:
قالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله: مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الاسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ. قيلَ: يا رَسُولَ اللّه، وَ ما جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ ؟ قالَ: جَماعَةُ اهْلِ الْحَقِّ وَ انْ قَلُّوا(1):
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس از جماعت مسلمانان جدا شود قلاده اسلام را از گردن خويش بيرون آورده است. پرسيدند: يا رسول اللّه، جماعت مسلمانان كدام است ؟ فرمود: جماعت اهل حق، اگر چه كم باشند !
در روايتى ديگر حضرت در پاسخ همين سؤال فرمود: مَنْ كانَ عَلَى الْحَقِّ وَ انْ كانُوا عَشَرَةً(2): كسانى كه در راه حق باشند اگرچه ده نفر باشند.
و در حديثى ديگر فرمود: انَّ الْقَليلَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ كَثيرٌ(3): تعداد كم از مؤمنين بسيار است، و به عبارت ديگر: اقليت مؤمنين اكثريت اند.
همين سؤال از اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز پرسيده شد و آن حضرت در پاسخ رسما مسئله اقليت و اكثريت را مطرح كرد و فرمود: الْجَماعَةُ وَ اللّه مُجامَعَةُ اهْلِ الْحَقِّ وَ انْ قَلُّوا، وَ الْفُرْقَةُ مُجامَعَةُ اهْلِ الْباطِلِ وَ انْ كَثُرُوا(1): به خدا قسم اجتماع و اتحاد همبستگى اهل حق است اگر چه اقليت باشند، و تفرقه همبستگى اهل باطل است اگر چه اكثريت باشند !
مىبينيم كه نه تنها اتحاد بايد بر سر حق باشد، بلكه اتحاد اهل باطل در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام عين تفرقه و به معناى از هم پاشيدگى حق است.
همين مطلب را در حديث ديگرى روشنتر فرمودهاند: الْجَماعَةُ اهْلُ الْحَقِّ وَ انْ كانُوا قَليلاً، وَ الْفُرْقَةُ اهْلُ الْباطِلِ وَ انْ كانُوا كَثيرا(2): جماعت اهل حقند اگر چه اقليت باشند، و تفرقه اهل باطلند اگرچه اكثريت باشند.
با توجه به اين هشت نكتهاى كه در ريشهيابى سوء استفاده مخالفين شيعه از مسئله اكثريت ذكر شد، از يك سو ريشههاى جعل و تحريف و تغيير در الفاظ و معانى اين احاديث روشن شد، و از سوى ديگر علل دست يازيدن به چنين سوء استفادههايى از اين مسئله معلوم گرديد.
در آخرين قسمت از تحليل مسئله اكثريت و اقليت، نتيجه مىگيريم كه اين دو عنوان اصالتا ارزشى ندارد، و آنچه ارزش اصلى از نظر اسلام است يافتن حق است كه همان فرامين الهى باشد. نه ما حق داريم اين دو جنبه را ضابطه تشخيص راه درست قرار دهيم، و نه اسلام چنين دستورى داده است، و نه هيچ عقل سليمى بدان حكم مىكند.
خداوند در قرآن ضابطه اجتماع مردم و متفرق نشدن آنان را اعتصام به «حبل اللّه» قرار داده مىفرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَمِيعا وَ لا تَفَرَّقُوا»(1)يعنى اگر بناست اكثريتى تشكيل شود كه ارزش داشته باشد بايد محور آن خدا باشد.
در آيهاى ديگر ضابطه تشكيل اكثريت را «راه راست خدا» قرار مىدهد و مىفرمايد: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»(2)يعنى اگر تفرقه بد است و بايد از جهات مختلف تفرقه پرهيز كرد بايد اول جهت واحد اتحاد را پيدا كرد وگرنه تفرقه ناخودآگاه پيش مىآيد. در نتيجه متحد كننده مردم و نجات دهنده از تفرقه «صراط مستقيم الهى» است.
نوبت به اين مىرسد كه آيا اكثريت مىتواند قرينه و راهنمايى به سوى حق باشد ؟
از آنجا كه خداوند بشر را براى امتحان به اين جهان آورده و هيچ گونه ضمانت منحرف نشدن درباره او نداده، و از سوى ديگر - به تصديق قرآن - امتحان هفت هزار ساله بشر از خلقت حضرت آدم عليهالسلام تاكنون عملاً گمراهى اكثريت بوده و هيچ گاه حق به صورت كلمه واحده در جهان مستقر نشده، آنچه از آيات مربوط به تاريخ انبياء كه ذكر شد(3)و فرمايشات پيامبر و ائمه عليهمالسلام كه در قسمت قبلى ذكر گرديد(4)، مىتوان نتيجه گرفت كه اكثريت نه تنها قرينهاى بر حق نيست بلكه قرينه بر ضد حق است، و اقليت مىتواند راهنما و نشانه از حق باشد، آن هم نه به عنوان دليل قاطع بلكه به صورت چراغى كه سمت حق و راه خدا را علامت مىدهد و ذهن را متوجه آن سو مىنمايد.
زيباترين كلامى كه عمق اين مفهوم را شكافته و آرامشى بر قلبهاى گرفتار در ميان اكثريتهاى منحرف مىبخشد، فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىفرمايد:
لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ مَنْ يَسْلُكُهُ؛ انَّ النّاسَ اجْتَمَعُوا عَلى مائِدَةٍ قَليلٍ شَبَعُها كَثيرٍ جُوعُها ... . مَنْ سَلَكَ الطَّريقَ وَرَدَ الْماءَ وَ مَنْ حادَ عَنْهُ وَقَعَ فِى التّيهِ(1):
در راه هدايت از كمى پيمايندگان آن وحشت نكنيد. مردم بر سر سفرهاى جمع شدهاند كه سير شدن آن كم و گرسنگى آن بسيار است ... . هر كس راه درست را بپيمايد بر سر آب مىرسد و هر كس از راه درست رويگردان شود در بيابان بىآب و علف مىافتد.
مسك الختام اين بحث خبرى شيرين از اكثريتى بر حق است كه فقط يك بار در جهان اتفاق مىافتد و همه در انتظار آن روزند؛ روزى كه امامت غديرى آنگونه كه بايسته آن است تحقق يابد، و مهدى موعود عجل اللّه فرجه با قدرت مطلقهاش هر آنچه ناحق است درو كند تا آنچه مىماند حق باشد و بس.
آن روز تنها زمانى است كه «اكثريت» از سابقه ناخشنود خود بيرون مىآيد و با سرپرستىِ امامِ معصوم جز در راه حق گام بر نمىدارد، و لذت حقيقى اتحاد و يكپارچگى و يكدلى و همبستگى و اجتماع را همه مىچشند و عاملين تفرقه از قبر بيرون آورده مىشوند و سوزانده و خاكسترشان بر باد داده مىشود.(2)
آن روز است كه جهان روزهايى به دور از تلخىِ تفرقه و اختلاف را به خود خواهد ديد در حالى كه انتقامى سخت از تفرقه اندازان گرفته است. آن روز لذت «يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ» را احساس خواهيم كرد كه همان دست يداللهى حضرت بقيهاللّه عليهالسلام است. در ايام او رحمتِ جماعت را خواهيم ديد و از عذابِ تفرقه خلاص خواهيم شد.
آن هنگام است كه هر كس با جماعتِ نايب خدا و رسول صلىاللهعليهوآله نباشد به سوى آتش فرستاده خواهد شد. آن زمان است كه امت بر هدايت مجتمع مىشوند و «لا يَجْتَمِعُ
عَلى ضَلالٍ» . آن روزگار است كه هر كس ذره اى از جامعه مهدوى فاصله بگيرد از اسلام خارج است و به حكم «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيّةً»(1)مرگ او جاهلى است. او حق حيات ندارد و حضرت مهدى عليهالسلام امانش نمىدهد.(2)
در آن روزِ شيرين است كه شيعيان اهلبيت عليهمالسلام در مقابل مخالفين اهلبيت يدِ واحد مىشوند، و در سايهسار حجة بن الحسن صلوات اللّه عليه ريشه دشمنان را از روى زمين بر مىكَنَند.
در آن روزگار انتقام جناياتِ اكثريتها در گذشته زمان گرفته خواهد شد و پيروان سقيفه در طول قرنها به دنبال مؤسسين اساسشان به سزاى اعمالشان خواهند رسيد(3)تا سنت پروردگار درباره امتهاى انبياى گذشته، درباره اين امت هم اجرا شود.
حقا كه جا دارد براى تحقق چنان اكثريتى روز شمارى كنيم و چشم به راه امامى باشيم كه خداوند اين وعده را به دست او به انجام خواهد رساند.
آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »(4)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 6 و 7 سوره ملك و آيه 12 سوره فرقان است:
«وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ» : «براى كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم است و بد جاى بازگشتى است. آنگاه كه در آن انداخته شوند صداى وحشتناكى از آن مىشنوند در حالى كه مىجوشد» .
«إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا»(1): «هر گاه جهنم آنان را از فاصله دورى ببيند صداى در هم پيچيدن و شعله كشيدن آن را مىشنوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت و وحشت از جهنم براى دشمنان ولايت بيان شد. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله هشتم درباره دشمنان بود كه آيه 7 سوره ملك «اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ» و آيه 12 سوره فرقان: «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»
1) . فرقان / 12.
كنار هم قرار داده شد و حضرت فرمود: بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند از جهنم در حالى كه مىجوشد صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير اينگونه فرمود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا:
بدانيد كه دشمنان ائمه كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مىجوشد صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطبه غدير مشغول معرفى دوستان و دشمنان امامان منصوب شده در غدير است و از عذابهاى جهنم درباره آنان سخن به ميان آورده است. براى بيان وحشتى كه در آتش در انتظار آنان است دو آيه به صورت تركيب يافته در كلام حضرت تضمين شده است:
آيه اول در سوره ملك است كه بجز كلمه اول آن بقيه آيه با تغييرى آمده است؛ به اين صورت كه فعل «سَمِعُوا» از صورت ماضى به مستقبل تغيير يافته و «يَسْمَعُونَ» شده است، و بجاى «لِجَهَنَّمَ» از ضمير استفاده شده و «لَها» آمده است. آيه دوم در سوره فرقان است كه كلمه «زَفير» درباره آتش جهنم فقط در اين آيه آمده است و حضرت اين كلمه را با عبارت «يَرَوْنَ لَها» تركيب فرموده است.
آيه سوره ملك از جمله قبل از آن آغاز مىشود كه عذاب كافران را جهنم قرار مىدهد؛ و سپس در اين آيه وحشت در لحظات افتادن در جهنم را ترسيم مىكند كه صداى وحشتناك شعله كشيدن و جوشيدن آن را خواهند شنيد. دنبال اين آيه سؤالاتى است كه خزانه داران جهنم از آنان مىپرسند و پاسخهاى آنان آمده است.
آيه سوره فرقان درباره كسانى است كه روز قيامت را باور ندارند و به تعبير قرآن «كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ» هستند. خداوند به اينان «سَعير» و آتش شعله گرفتهاى را وعده
مىدهد كه وقتى از دور اهل جهنم را مىبيند شعله مىكشد و صداى وحشتناكى از آن بر مىخيزد. در آيات بعد تنگى جاى آنان در جهنم و صداى واى و ويل آنان مطرح شده است.
در بيان تفسير گونه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به اين آيه و دريافت كامل فرمايشات حضرت، دانستن چهار نكته ضرورى است:
معناى دقيق «زَفير» و «شَهيق» و ارتباط آن به آتش چيست ؟ «زَفير» فرو بردن نَفَس با صوت، و «شَهيق» خارج ساختن آن با صوت است كه شايد در نَفَسِ عميق كشيدن محسوس باشد.
اين دو كلمه درباره انسانها به كار مىرود و در آيه 106 از سوره هود وحشت اهل جهنم از آتش را با ترسيم نَفَسهايى كه از وحشت در سينه حبس مىكنند و از ترس بيرون مىدهند بيان نموده است:
«فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ» : «اما كسانى كه شقى شدند در آتش خواهند بود و براى آنان است در آن صداى نفسهايشان كه از ترس فرو مىدهند و باز پس مىآورند» .
آنچه در اينجا مهم است نسبت دادن «زفير» و «شهيق» به جهنم است. براى درك اين مطلب آتش بزرگى را در نظر بگيريد كه با افزودن هيزم يا دميدن در آن يا برخورد باد با آن به اصطلاح «گُر» مىگيرد و شعلهور مىشود. در اين حالت گويا آتش با تغيير اصواتى كه از آن شنيده مىشود نفس مىكشد و نفس آزاد مىكند، و اين تنفس را به نفس فرو دادن و بيرون دادن در آدمى تشبيه كردهاند و از آن به «زَفير» و «شَهيق» آتش تعبير مىكنند، كه همراه آن شعله آتش بالا و پايين مىرود.
آنچه اين تصور را به ذهن نزديكتر مىكند جمله حاليه «وَ هِىَ تَفُورُ» به همراه شهيق است، يعنى صداى آتش را مىشنوند در حالى كه مىجوشد و فوران مىكند، كما اينكه كلمه «تَغَيُّظ» در آيه سوره فرقان مطلب را به ذهن آشناتر مىكند كه به معناى شدت يافتن حرارت آتش است و طبيعى است كه در آن حالت صدايى از آتش جهنم شنيده مىشود.
با آنكه «زَفير» و «شَهيق» صوت هستند و به شنيدن مربوط مىشوند، چنانكه در آيه مىفرمايد: «سَمِعُوا لَها شَهِيقا» و يا مىفرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» ؛ ولى با اين همه در خطبه غدير آن را به ديدن نسبت مىدهد و مىفرمايد: «يَرَوْنَ لَها زَفيرا» : «زفير آن را مىبينند» !
البته در نسخههاى «الف» و «د» مىفرمايد: «وَ هِىَ تَفُورُ وَ لَها زَفيرٌ» ، و كلمه «يَرَوْنَ» در آن وجود ندارد، ولى طبق نسخههايى كه اين فعل در آنها هست ديدن «زَفير» مىتواند كنايه از مجموعهاى از ديدن و شنيدن باشد كه هنگام شعلهور شدن وحشتناك آتش در انسان ايجاد مىشود و در واقع نوعى احساس و ادراك و رؤيت با قلب است.
در آيه سوره فرقان اصوات آتش جهنم برخاسته از نوعى ادراك در آن تلقى شده است، كه مىفرمايد: «و إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» : «وقتى جهنم آنان را از مكان دور ببيند از آن صداى بالا رفتن حرارت و فرو كشيدن نفسش را مىشنوند» . گويا آتش نزديك شدن اهل عذاب را احساس مىكند و از خود چنين عكسالعملى نشان مىدهد.
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد به خصوص آنكه در قرآن مورد ديگرى از شعور و عكسالعمل جهنم ذكر شده است، آنجا كه مىفرمايد: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ
وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» : «روزى كه به جهنم مىگوييم آيا پر شدى و جهنم در پاسخ مىگويد آيا باز هم هست» .
با توجه به چهار نكتهاى كه ذكر شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به آيه قرآن دو جهت را درباره دشمنان ائمه عليهمالسلام به ما متوجه مىكند:
با توجه به اينكه موضوع آيات كفار هستند، حضرت با اين اقتباس دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را كافر اعلام مىكند.
وحشت و اضطراب دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در جهنم و عكسالعمل جهنم با ديدن آنان كه شعله مىكشد و قلب آنان را از ترس آب مىكند، از يك سو توجه دادن به آينده خط سقيفه و بر حذر داشتن از چنين خطرى است، و از سوى ديگر آرامش قلبى براى دوستان اهلبيت عليهمالسلام است كه اگر گرفتار فتنههاى سقيفه شدهاند و دنيايشان تلخ شده، از آينده سياه آنان در آخرت با خبر باشند.
آيه «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(1)= آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(2)
آيه «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ ... »(3)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ شجره ملعونه است:
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ» :
«قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد دوست و دشمن اهلبيت عليهمالسلام در قرآن در خطبه غدير مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
بنىاميه كه شاخههاى شجره ملعونه تيم و عدى از سقيفه بودند، در خواب به پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داده شدند. آن حضرت در تفسير اين آيه فرمود: من دوازده نفر از امامان ضلالت را در خواب ديدم كه از منبرم بالا و پايين مىروند، و امّتم را به صورت عقبگرد به گذشته خود باز مىگردانند. دو نفر از آنان (ابوبكر و عمر) از دو قبيله مختلف قريش تيم و عدى و سه نفر (عثمان و معاويه و يزيد) از بنىاميه و هفت نفر (عبدالملك، وليد، هشام، يزيد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز و مروان) از اولاد حكم بن ابىالعاص هستند.
آيه «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ»(1)= آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... »(2)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند.
در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» :
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بودهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمىرساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مىدهد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر ارتداد مردم را گوشزد كرد. چرا كه لازم بود مردم بدانند در معرض خطر عظيم ارتداد قرار دارند. آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد:
مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، أ فَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىرساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را
پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنيناند.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله امامت و ولايت و جوانب آن را تا اواسط خطبه غدير روشن فرموده و اشاراتى به توطئه گران و اخلال گران در امر امامت نموده است، با تضمين آيه مزبور در كلام خود به بازگشت مردم از دين اشاره مىنمايد تا مبادا مغرور شوند و خود را از بىدينى مبرّا بدانند، بلكه بدانند هر بشرى در معرض خطر هولناك انحراف و ارتداد است؛ و اين سختترين امتحان خدائند متعال در طول عمر مردم خواهد بود.
اين آيه در قرآن با ذكر نام مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت غايب آمده ولى حضرت در عين تضمين كامل آن در كلام خود، صورت متكلم به آن دادهاند. لذا به جاى نام مبارك خود (محمد صلىاللهعليهوآله) در آيه از كلمه «انّى» استفاده كردهاند و به جاى «مِنْ قَبْلِهِ» كلمه «مِنْ قَبْلى» را فرمودهاند.
بعد از آن «مِتُّ اوْ قُتِلْتُ» را به جاى «ماتَ أَوْ قُتِلَ» ذكر كردهاند. از سوى ديگر، كلمه «رَسُولٌ» در آيه را به صورت «رَسُول اللّه» فرمودهاند، و دو كلمه «انْذِرُكُمْ» و «صابِرينَ» را به عنوان مقدمه و مؤخره اين آيه آوردهاند، كه مورد دوم در نسخههاى «د» و «و» است.
به بيانى ديگر:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است.
در قرآن ارتباط اين آيه به آيه 139 باز مىگردد كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را سفارش به پايدارى و نشاط مىنمايد، و يادآور مىشود كه فراز و نشيبهاى روزگار امتحانى از سوى پروردگار براى شناسايى ثابت قدمان است.
تا آيه 144 كه سخن صورت شديدى به خود مىگيرد و نوعى توبيخ را متوجه مسلمانان مىنمايد كه آيا اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا برود يا كشته شود از راه خود باز مىگرديد ؟ و اين بدان معناست كه پايدارى مسلمانان بر اعتقاد و عمل خويش بايد در حيات و ممات پيامبرشان يكسان باشد.
تفسير اين آيه در اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد به تطبيق محتواى آن با موقعيت غدير، و اين تطبيق از برگرداندن حالت غايب در آيه به حالت متكلم در كلام حضرت استفاده مىشود. ذكر اين آيه در موقعيتى كه حضرت نزديكى رحلت خويش را رسما اعلام فرموده و در قبل و بعد اين فراز خطبه دشمنان و معاندين على عليهالسلام مطرح شدهاند اين انطباق را روشنتر مىنمايد، به خصوص آنكه با كلمه: أُنْذِرُكُمْ: شما را مىترسانم، تأكيد بيشترى يافته است. با توجه به اين جهات، پنج فراز آيه در سايه خطبه غدير اينگونه تفسير مىشود:
فرازهاى آيه و خطبه را مىتوان اينگونه تحليل نمود:
ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليهالسلام هشدار شديد مىدهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امتهاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض گمراهى قرار داشتند و اين ضلالتها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امتهاى گذشته دانست.
به امام باقر عليهالسلام عرض شد: مردم گمان مىكنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلىاللهعليهوآله را بعد از رحلت او به فتنه نمىاندازد ! ! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمىخوانند ؟ ! آيا خدا نمىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » ؟
آيا خداى متعال درباره امتهاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين اختلاف كردند ؟ آنجا كه مىفرمايد: «وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ»(1): «به حضرت عيسى دليلهاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم ... عدهاى از آنان ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند» .
آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: از همين مىتوان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله بعد از او اختلاف كردند و عدهاى ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند.(2)
اين فراز مردم را متوجه اين نكته مىكند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد و بيدارباشى به مسلمانان است كه حتى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله را علنا بين مردم به قتل رساندند نبايد در مسئله امامت و خلافت خدشهاى وارد شود و هرج و مرج بپا گردد !
امام صادق عليهالسلام فرمود: مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مىفرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... » (يعنى خداوند مسئله قتل را به ميان مىآورد) . آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: آن حضرت را مسموم كردند و آن دو زن سم را به حضرت خوراندند.(3)
فِعل «انقِلاب عَلَى الْعَقِب» يك اصطلاح پر معناى ادبى به حساب مىآيد كه با در نظر گرفتن همان معناى دقيق در آيه قرآن مورد استفاده قرار گرفته است. براى ارائه تفسيرى جامع از اين جمله در آيه شريفه پنج جهت آن را با در نظر گرفتن متن خطبه مورد توجه قرار مىدهيم:
جهت اول: معناى «انقلاب عَلَى الاعْقابِ»
«عَقِب» به معناى «پاشنه پا» است. «انقلاب» به معناى «چرخيدن و بازگشتن» است. تركيب اين دو كلمه با حرف «عَلى» به معناى «بر، روى» آن معناى دقيق را به اين مجموعه مىدهد و معنايش چنين مىشود: «چرخيدن و برگشتن روى پاشنه پا» .
براى روشن شدن بيشتر اين معنى، لازم است به اين نكته توجه كنيم: بازگشت يك نفر از راهى كه آمده معمولاً به يكى از سه صورت است: يا از مقابل خود دور مىزند تا رويش به پشت سر باز گردد، و يا عقب عقب گام بر مىدارد كه از آن تعبير به «قَهقَرى» مىكنند، و يا بر روى پاشنه مىچرخد بدون آنكه از جاى خود حركت كند، و رويش به پشت سر باز مىگردد. فرق قسم سوم با دو قسم اول سريعتر و آسانتر بودن است.
در آيه قرآن و در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به جاى اين اصطلاح امكان داشت از كلمه «رَجَعَ» كه به معناى كلّىِ «بازگشت» است استفاده شود، ولى منظور از به كار بردن اين اصطلاحِ خاص تطبيق دقيق آن بر مسلمانان و كارى است كه در شرف انجام آن بودند و بايد يك پيشگويى پر محتوى به حساب آيد.
يعنى آنگونه كه مسلمانان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله راه بيست و سه ساله آن حضرت را هنوز آب غسل حضرتش خشك نشده كنار گذاشتند، و آنگونه كه سفارشات آن حضرت درباره خلافت و اهلبيتش را زير پا گذاشتند.
اين اقدامات به صورتى بود كه نه مىشود نام آن را انحراف از مسير گذاشت و نه اينكه بازگشت به گذشته با سير تدريجى، بلكه فقط زيبنده آن «انقلاب عَلَى الاعْقاب»
و «در جا برگشتن» و «روى پاشنه چرخيدن» است. گويا منتظر دور شدن چشمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند كه هر چه سريعتر راه آمده را باز گردند و به جاهليت برسند.
اين بازگشت مردم در لسان معصومين عليهمالسلام معناى ظريف دينى خود را يافته و از مسامحات ادبى و لغوى بيرون آمده است.
منظور اين است كه بدانيم چنين بازگشتى از طرف خداوند چه عنوانى دارد و خدا به چنين مردمى چگونه مىنگرد و در نامه اعمالشان چه نامى به آنان مىدهد. امامان ما چنين مردمى را مرتد و كافر و اهل جاهليت خواندهاند، يعنى آن بازگشت مردم نزد خداوند به معناى بازگشت از اسلام و استقبال از كفر و جاهليت گذشته است.
امام باقر عليهالسلام با ذكر عنوان «ارتداد» فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدادُ بْنُ الاسْوَدِ وَ ابُوذَرِّ الْغِفارِىُّ وَ سَلْمانُ الْفارِسىُّ. اين حديث از ائمه ديگر هم به اسناد بسيار نقل شده است.(1)
مىبينيم كه در اين حديث عنوان «ارتداد» بر بازگشت مردم اطلاق شده كه در ارتباط با دين به معناى كنار گذاشتن دينى و پيش گرفتن دين ديگر است، و در اصطلاح مذهبى به معناى آن است كه شخص مسلمانى رسما اعلام كفر نمايد.
امام صادق عليهالسلام عنوان كفر را به ميان آورده فرمود: انَّ النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا: سَلْمانُ وَ الْمِقْدادُ وَ ابُوذَرٍ الْغِفارىِّ.(2)
در اين حديث همان ارتداد و همين «انقلاب عَلَى الاعْقابِ» به «كفر» تفسير شده است. يعنى اين بازگشت از اسلام هيچ ملجأ و پناهى جز كفر ندارد و معنايى جز كافر شدن ندارد.
امام باقر عليهالسلام باطن اين كفر را واضحتر بيان فرموده است: انَّ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله لَمّا قُبِضَ صارَ النّاسُ كُلُّهُمْ اهْلَ جاهِلِيَّةٍ الاّ ... .(1)در اين حديث پايانِ اين راهِ بازگشت نشان داده شده است. يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول بيست و سه سال مردم را از جاهليت بيرن آورد و در راه اسلام به حركت در آورد. مردم بعد از رحلت او راه بازگشت را پيش گرفتند و هدفشان رسيدن به جاهليت از دست رفته بود، ولى چنان اسلام را به سرعت زير پا گذاشتند كه فضاى جاهليت را يك باره احيا كردند و در آن قرار گرفتند.
عمق اين ارتداد و كفر و جاهليت و انقلاب عَلَى الاعقاب را رئيس مذهب امام صادق عليهالسلام در نامهاى كه براى اصحابش نوشت تا بعد از هر نماز آن را مرور كنند چنين فرمود:
گروهى از مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله ادعا كردند كه ما پس از رحلت آن حضرت مىتوانيم آنچه رأى مردم بر آن متفق باشد بپذيريم، اگر چه درباره آن با ما پيمانى بسته و دستورى داده باشد و اگرچه مخالف پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
هيچ كس در برابر خداوند با جرئتتر و گمراهيش آشكارتر از كسى نيست كه چنين مطلبى را بپذيرد و گمان كند كه چنين حقى دارد. به خدا قسم، حق خدا بر مردم است كه او را اطاعت كنند و چه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از رحلت او تابع مرادش باشند.
سپس حضرت صادق عليهالسلام اين آيه را خواند: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» ، و سپس فرمود: اين آيه براى آن است كه بدانيد همان گونه كه احدى از مردم در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله حق ندارد به خواسته و رأى و مقياس عقل خود بر خلاف پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كند، بعد از رحلت آن حضرت نيز بايد چنين باشد.(2)
جهت دوم: پيشبينى بازگشت مردم از دين
اگر مطالعه جامعه شناسانهاى از تركيب اجتماع مسلمانان در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله داشته باشيم، حضور همه جانبه نفاق را در گونههاى متفاوت و با علل و انگيزههاى گوناگون احساس خواهيم كرد:
زنده شدن شهوت پرستى و دنيا طلبى بين مسلمانان، بروز تعصبات جاهلى و حسدهاى نهفته، عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و احُد و خيبر، افزايش تازه مسلمانانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مىزدند، عداوت ذاتى عدهاى با پيامبر و اهلبيتش عليهمالسلام، همه اينها جوّ حاكم بر جامعه اسلامى در سال حجهالوداع را روشن مىكند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز بارها اعلام خطر فرموده و آيات قرآن درباره منافقين كه اكثر آنها در سالهاى آخر عمر حضرت نازل شده دليل واضحى بر اين مطلب است. در خطابه غدير نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فصل مُشبِعى از سخن را اختصاص به اين زنگ خطر دادند و حتى اصحاب صحيفه را صريحا در خطبه ياد كردند.
اين باور اجتماعى به قدرى روشن بود كه شيطان با خيال آسوده منظره غدير را تحمل كرد و به پيروانش آيندهاى به نفع خويش را پيشبينى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
در غدير، هنگام اعلان ولايت، شياطين نزد ابليس جمع شدند و به او گفتند: آيا تو به ما نگفته بودى كه وقتى محمد از دنيا برود امت او پيمان را مىشكنند و سنت او را بر هم مىزنند و كتابى كه از طرف خدا آورده بر اين مطلب شاهد است كه مىگويد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» . چگونه چنين خواهد شد در حالى كه براى امت خود عَلَم هدايت تعيين نمود و به جاى خود امامى نصب كرد ؟
ابليس در پاسخ شياطين مىگويد: از اين اعلام ولايت هراسان نباشيد چرا كه امت او پيمان را مىشكنند و به جانشين بعد از او حيله مىكنند و به اهلبيتش ظلم
مىنمايند و امر امامت را مهمل مىگذارند، به خاطر حب دنيا در قلبهايشان و جايگزينى تعصب و كينه در سينههايشان و به خاطر تكبر و بلند پروازى آنان.(1)
جهت سوم: مسئولان و سردمداران اين ارتداد
شكى نيست كه اين بازگشت از دين نسبت به همه مسلمانان يكسان نبوده است. عدهاى پيش قراول و عدهاى آماده كننده شرايط و عدهاى اعوان و انصار و عدهاى ديگر سياهى جمعيت و پشتوانه قلبى اين برنامه بودهاند، ولى بدون شك همه سهمى داشتهاند و هر كس به اندازهاى كه دخالت داشته بايد مجازات شود.
اگر بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله لشكر متجاوز و فرصت طلبى از غير مسلمانان به جامعه اسلامى حمله مىكرد و نتيجه زحمات 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله را ضايع مىكرد و اصحاب آن حضرت دفاع نمىكردند و تسليم مىشدند جاى بسى تعجب و انزجار از چنين ياران بىوفايى بود.
تعجب اين است كه به دست اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله دين آن حضرت و مسئله اصلى مورد سفارش حضرتش - كه ولايت و امامت على عليهالسلام بود - زير پا گذاشته شد، و نه تنها اهمال شد كه همين اصحاب كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديده و از دو لب آن حضرت شنيده بودند، به جنگ خاندان رسالت رفتند و هيزم براى آتش زدن بيت نبوت بردند و درِ خانه را آتش زدند و فاطمه و محسنِ عليهماالسلام اين خانه را بين در و ديوار خُرد كردند و كشتند و طناب بر گردن صاحب خلافت عظمى انداخته او را براى بيعت با خليفه ساختگى خود بردند.
امام صادق عليهالسلام اين تعجب بزرگ تاريخى را با خواندن آيه «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» خاطرنشان كرده فرمود: يَعْنى اصْحابُهُ الَّذينَ فَعَلُوا ما فَعَلُوا: منظور از اين آيه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند كه آن كارها را انجام دادند.(2)
با اينكه جز سه نفر، همه مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در خوار كردن و تنها گذاشتن اهلبيت عليهمالسلام سهمى داشتند، ولى شكى نيست كه سردمداران آن ارتداد و انقلاب عَلَى الاَعْقاب پرونده اصلى آن را به خود اختصاص دادهاند و نفرت و انزجار و بيزارى ما در درجه اول از آنان است.
اولى و دومى به عنوان سركردگان سقيفه و معاذ و سالم و ابوعبيده و مغيره و قنفذ و خالد و امثال آنان مساعدين و يارانشان در بلواى غصب خلافت از خاطرهها محو نخواهند شد.
بر پا نگه دارندگان عمود سقيفه و پرچم خلافت مغصوبه يعنى عثمان و معاويه و يارانشان از قبيل عبدالرحمن بن عوف و عمروعاص و سعد بن ابىوقاص و ابوهريره نيز سردمداران درجه دوم اين رجوع به جاهليتاند.
تا زمان معاويه رسيد كه بازگشتِ كامل به جاهليت تحقق پذيرفت و نتيجهاش بعد از او ظاهر شد كه به آسانى نايب پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كربلا سر بريدند و خاندانش را اسير نمودند و سرود «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ»(1)سر دادند، و آن روزها را رسما انتقام بدر نام نهادند كه جاهليت و كفر به جنگ اسلام آمده بود، و اين شعر را خواندند كه: «لَيْتَ اشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا» .(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در نامهاى به معاويه با اشاره به همين آيه شريفه، اقدامات سردمداران سقيفه را اينگونه توصيف مىفرمايد:
شما آن قومى بوديد كه در پيشگاه خدا و رسول اقرار كرديد، و سپس راه خود را تغيير داديد. خداوند به شما خبر داد كه: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ ... » : «محمد پدر يكى از مردان شما نيست ولى او پيامبر خدا و خاتمالنبيين است» ،
و فرمود: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» : «اگر از دنيا برود يا كشته شود به عقب باز مىگرديد» ؟ پس تو و شركائت - اى معاويه - آن قومى هستيد كه به عقب باز گشتند و مرتد شدند، و آنچه با خدا پيمان بسته بودند زير پا گذاشتند و بيعت را شكستند، و البته به خدا ضررى نزدند.(1)
جهت چهارم: مصون ماندگان از اين ارتداد
همان قدر كه اتحاد مردم در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش براى غصب خلافت تعجبآور است، مصون ماندن از چنين سيل بنيان كن و بلاى عظيم عجيبتر است، آن هم تا جايى كه عدد مصون ماندگان به سه نفر برسد. اين نشانگر كوه راسخ ايمان در قلب اين سه نفر است كه همه لغزيدند ولى اينان كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ بر جاى ماندند.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از دين بازگشتند مگر سه نفر. پرسيدند: سه نفر چه كسانى بودند ؟ فرمود: مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. با گذشت زمانِ كمى عدهاى متوجه اشتباه خود شدند. سپس فرمود: اين سه نفر بودند كه سنگ آسيابِ هدايت بر گِرد اينان گرديد، و اينان با غاصبين بيعت نكردند تا آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت آوردند. سپس امام باقر عليهالسلام اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» .(2)
تذكر اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه طبق صريح كلام امام باقر عليهالسلام در اين حديث و احاديث ديگرى كه مىفرمايد: ثُمَّ انَّ النّاسَ عَرَفُوا بَعْدُ وَ رَجَعُوا» . به ضميمه قبولى توبه و بازگشت خطاكاران در هر شرايطى، بايد اذعان داشت كه در آن امتحان اول اكثريت قريب به اتفاق مردم - جز آن سه نفر - با تنها گذاشتن على عليهالسلام غاصبين را كمك كردند و به سهم خود راه بازگشت از اسلام و ارتداد را پيش گرفتند.
ولى آنان كه حقيقت طلب و خداجو بودند در اندك زمانى متوجه اشتباه يا فعل عمدى خود شدند و با فاصلههاى زمانى مناسب با فكر و اعتقادشان بازگشتند و دوباره رو به اسلام نمودند و همراه غاصبين نشدند، اگر چه اين عده هم بسيار كم بودند.
جهت پنجم: بيان تحقق ارتداد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله
زيباترين ترسيم از بزرگترين فتنه تاريخ كه ارتداد مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است در قالب بلندترين فرازهاى ادبى در خطبه حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام جلوهگر است، كه آيه مزبور را هم در ضمن كلام شريف خود آورده است. آن حضرت با اشاره به سرعت مردم در اقدام بر ضد ولايت آنان را توبيخ كرد كه فرياد دادخواهى ما را هم پاسخ نمىدهيد ! آنگاه جوانب مختلف اين فتنه شوم و مضرات آن را در دقيقترين صورت مورد بررسى قرار داد و فرمود:
چه زود كار خود را كرديد ! و عجب سريع به كارى كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد ! ... آيا به راحتى مىگوييد: محمد رسولخدا از دنيا رفت ؟ !(1)به خدا قسم اين واقعهاى مهم است كه شكافى عظيم و گسيختگى گستردهاى همراه داشت و التيام دهنده آن مفقود بود. با غيبت پيامبر صلىاللهعليهوآله زمين تاريك گرديده، و برگزيدگان الهى محزون گشتهاند ... . با رحلت او اميدها به يأس مبدل شد و اموال غارت گرديد و حريم آن حضرت از بين رفت و حرمت او مورد اهانت قرار گرفت. با رفتن او امت در فتنه افتادند و ظلمت همه جا را فرا گرفت و حق از بين رفت.
به خدا قسم رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بليه بسيار بزرگ و مصيبت عظيم است كه مصيبتى مثل آن و حادثه ناگوارى همچون آن در دنيا نخواهد بود، و به اين مصيبت عظمى كتاب خدا در خانههايتان و در هر صبح و شام آگاهى داده، و به آن در گوشهايتان با ندا و فرياد و خواندن و فهماندن خبر داده است.
1) . در بعضى نسخهها چنين است: آيا با رفتن او دينش را از بين مىبريد ؟
همچنين خبر داده از آنچه به انبياى الهى و فرستادگان خداوند در گذشته رسيده كه حكم نهايى و قضا و قدر حتمى است، آنجا كه فرموده: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» .(1)
هيچ كس در عالَم قدرت ضرر زدن به ذات كبريايى حق تعالى ندارد. اين مطلبِ واضح در اين آيه شريفه فقط براى اين مطرح شده كه به مردم بفهماند وقتى خداوند از جهات مختلف مردم را به راه راست هدايت مىكند و پيامبر و كتابى براى ارشاد آنان مىفرستد، بايد بدانند كه فايده آن به بندگان باز مىگردد كه در دنيا و آخرت رستگار شوند، و هيچ گونه نفعى براى خداوند ندارد، و بارى تعالى نيازى به پذيرش دستوراتش از سوى بندگان ندارد.
در واقع اين يك دلسوزى براى مردم است، و وقتى با اين همه ارشاد و هدايت، مردمى نه تنها در پذيرش آن تعلل كنند بلكه سير قهقرايى پيش گيرند و در صدد ضايع كردن راه هموار شده براى نسلهاى آينده باشند، چنين مردمى به دنيا و آخرت خود ضرر مىزنند و لايق چنين خسارتى هستند. روز رستاخيز كه روز نتايج حيات بشرى است اين زيان و خسران علنى مىشود و به همه مردم اعلان مىگردد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: روز قيامت عدهاى از اصحاب مرا مىآورند كه آنان را به سمت چپ مىبرند. من در آنجا صدا مىزنم: اصحابم ! اصحابم ! در پاسخ به من گفته مىشود: تو نمىدانى اينان بعد از تو چه اقداماتى كردهاند ! من در آنجا سخن عبد صالح را خواهم گفت: «خدايا، تا در ميان آنان بودم بر آنان شاهد و ناظر بودم. آنگاه كه مرا از دنيا بردى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چيزى شاهد هستى» . به من گفته مىشود: يا محمد، آنان پس از تو - هنگامى كه از آنان جدا شدى - مرتد شدند و به عقب بازگشتند.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 228.
خداوند هم مىفرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» .(1)
منظور از «شاكرين» در پايان اين آيه و پس از جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» ، كسانى هستند كه به جاى ارتداد و بازگشت از راه بيست و سه ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه در واقع كفران اين نعمت عظمى است - راه قدردانى از اين سفره آماده اسلام را پيش گرفتند و در حفظ آن نهايت تلاش خود را مبذول داشتند.
اين بخش آيه در خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت تفسير شده و منظور از آن بيان گرديده است. نكتهاى كه در خطبه جلب توجه مىكند كلمه «صابرين» پس از آخرين كلمه آيه است، و مىتواند تفسير گونهاى بر «شاكرين» باشد، يعنى قدردانى از چنين نعمتى در فتنه هولناك سقيفه و ادامه آن در روزگاران بعد صبرى عظيم مىطلبد و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات بسيارى را به دنبال دارد.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: بدانيد على است كه به صبر و شكر متّصف است، و بعد از او فرزندانم از صلب او موصوف به اين دو صفتاند. اين بدين معنى است كه مركز و قطب صبر و شكر در نعمت ولايت، دوازده امام بعد از پيامبرند، و هم از ايشان بايد كيفيت صبر و شكر در اين امر عظمى را آموخت، چنانكه به شيعيانشان مىآموختند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: خداوند عزوجل مىفرمايد: «محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى گذشتهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد» ؟ آنگاه حضرت در پاسخ اين سؤال خدا در قرآن مىفرمود: به خدا قسم به عقب باز نمىگرديم بعد از آنكه خدا ما را هدايت كرده است. به خدا قسم اگر او از دنيا برود يا كشته شود، طبق آنچه او مىجنگيد خواهم جنگيد تا بميرم. به خدا قسم من برادر و پسر عمو و وارث او هستم، پس چه كسى سزاوارتر از من به اوست ؟ !(2)
همچنين آن حضرت صبر عظيم خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را با اين بيان فرمود: انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَنى بَعْدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ فى سَبْعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنى فيهِنَّ - مِنْ غَيْرِ تَزْكِيَةٍ لِنَفْسى - بِمَنِّهِ وَ نِعْمَتِهِ صَبُورا: خداوند عز و جل بعد از رحلت پيامبرش در هفت مورد مرا امتحان فرمود، و در همه اين موارد با منت و نعمتش بر من مرا صبور يافت؛ و من با اين گفتار در صدد تقديس خود نيستم.
سپس مسئله غصب خلافت را مطرح كرد و فرمود: فَكانَ هذا اقْرَحُ ما وَرَدَ عَلى قَلْبى: و اين مجروح كنندهترين چيزى بود كه بر قلبم وارد شد.(1)
عظمت اين صبر، با شنيدن از دل پر غصه اميرالمؤمنين عليهالسلام روشن مىشود:
اللّهمَّ انّى اسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ فَانَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اصْغَوْا انائى وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنْزِلَتى وَ اجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّا كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونيهِ، ثُمَّ قالُوا: الاّ انَّ فِى الْحَقِّ انْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ انْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ كَمَدا اوْ مُتْ اسَفا وَ حَنَقا.
فَنَظَرْتُ فَاذا لَيْسَ مَعى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا ناصِرٌ وَ لا مُساعِدٌ الاّ اهْلَبَيْتى، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنَيَّةِ، فَاغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى وَ تَجَرَّعْتُ ريقى عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى امَرَّ مِنَ العَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفارِ:
خدايا من از تو در برابر قريش كمك مىخواهم، چرا كه اينان با من قطع رحم كردند و كاسه مرا كج كردند (كنايه از بىحرمتى) و مقام عظيم مرا كوچك شمردند و همگى براى نزاع بر سر حق من - كه از آنها بدان سزاوارتر بودم - اتفاق كردند و آن را از من گرفتند. سپس گفتند: حق را مىتوانى بگيرى و مىتوانى از آن دفاع كنى. يا با غصه صبر كن و يا از تأسف و بغض بمير !
من نگاهى كردم و ديدم همراهم كمكى و مدافعى و ياورى و مساعدى جز اهلبيتم نيست، و نخواستم آنان را هم به كام مرگ بفرستم. اين بود كه خار را در چشم
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 45.
تحمل كردم و سكوت نمودم و آب دهانم را بر استخوان در گلو مانده فرو دادم و به گونهاى خشم خود را فرو دادم كه از حنظل تلختر بود و قلب مرا بيش از پاره كردن چاقو به درد مىآورد.(1)
اكنون ما تاريخِ صبر على عليهالسلام را پيش رو داريم و بر آن دلِ پر غصه اشك مىريزيم كه سى سال در مصيبت زهرايش سوخت و فرمود:
اوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا ! فَلَيْتَ ابْنُ ابىطالِبٍ ماتَ قَبْلَ يَوْمِهِ فَلا يَرَى الْكَفَرَةَ الْفَجَرَةَ قَدِ ازْدَحَمُوا عَلى ظُلْمِ الطّاهِرَةِ الْبَرَّةِ؛ فَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابىطالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنُ فاطِمَةَ ضَرْبا، فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ:
آيا فاطمه چنين با جسارت زده مىشود ؟ اى كاش پسر ابىطالب قبل از چنين روزى مرده بود و كافران فاجر را نمىديد كه براى ظلم بر بانوى طاهره ازدحام كردهاند ! بر پسر ابىطالب سخت است كه كمر فاطمه در اثر ضربت سياه شود و او نتواند به كمك بانويش رود و از همسرش دفاع كند ! !(2)
و استمرار اين صبر را چنين بر زبان آورد كه: امّا حُزْنى فَسَرْمَدٌ، وَ امّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، وَ هَمٌّ لا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبى اوْ يَخْتارَ اللّه لى دارَكَ الَّتى انْتَ فيها مُقيمٌ، كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مَهيِّجٌ: حزن من دائمى شده و شبهايم به بيدارى مىگذرد، و اين غصهاى است كه از قلبم پاك نخواهد شد تا خداوند براى من هم خانهاى كه تو را در آن مقيم ساخته اختيار نمايد. اين غصهاى است چركين كننده دل و غمى است هيجان آورنده دردها.(3)
على جان، اى مظهر صبر ! از دل و جان صبر عظيمت را مىستاييم كه خدايت ستوده است. بگذار ما هم به سهم خود سخن دل را آميخته با محبت و خجالت بر زبان آوريم:
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ ابا رَحيما اذْ صارُوا عَلَيْكَ عِيالاً، فَحَمَلْتَ اثْقالَ ما عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ ما اضاعُوا وَ رَعَيْتَ ما اهْمَلُوا وَ عَلَوْتَ اذْ هَلَعُوا وَ صَبَرْتَ اذْ جَزَعُوا وَ ادْرَكْتَ اذْ تَخَلَّفُوا وَ نالُوا بِكَ ما لَمْ يَحْتَسِبُوا:
تو براى مؤمنين پدر مهربان بودى كه آنان خانواده تو به حساب آمدند. لذا سنگينى آنچه از تحمّل آن عاجز بودند بر دوش گرفتى، و آنچه از حفظش كوتاهى داشتند حفظ نمودى و آنچه نسبت به آن بىتوجه بودند مواظبت كردى، و آنگاه كه وحشت كردند تو با اراده بلند نترسيدى، و آنگاه كه صبرشان لبريز شد تو همچنان صابر بودى، و آنگاه كه عقب ماندند تو پيش افتادى، و مؤمنين به بركت تو به آنچه فكرش را نمىكردند دست يافتند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير «شاكرين» را با «صابرين» قرين فرمود، و على و امامان عليهمالسلام را مصداق اين شكر و صبر معرفى كرد.
امام صادق عليهالسلام صبر شيعيان را به عنوان دنباله آن صبر عظيم معرفى مىكند و مىفرمايد:
نَحْنُ صُبَّرٌ وَ شيعَتُنا اصْبَرُ مِنّا، وَ ذلِكَ انّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعْلَمُ وَ هُمْ صَبَرُوا عَلى ما لا يَعْلَمُونَ: ما بسيار صبر كنندهايم و شيعيانمان از ما صبر كنندهتر اند ! اين بدان جهت است كه ما صبر مىكنيم بر آنچه مىدانيم و آنان صبر مىكنند بر آنچه نمىدانند.(2)
چه بسا منظور حضرت اين باشد كه ما پشت پرده قضايا را مىدانيم و عظمت ثواب و جزاى الهى بر اين صبر برايمان روشن است، ولى شيعيان به خاطر محبت و ولايت ما و به عنوان اطاعت از دستور ما صبر مىكنند، با آنكه دقيقا ثواب عظيم اين صبر را نمىدانند و از پشت پرده بسيارى از توطئههاى دشمنانمان خبر ندارند.
همچنين به آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»(1)= آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »
آيه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(2)= آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ... »
آيه «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ ... »(3)= آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ... »(4)
در غدير 18 آيه به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده، و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطبه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 61 سوره توبه است:
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» :
«از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او اُذُن است و براى شما خير است به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مىنمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مىكنند عذاب دردناك است» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. در ضمن آزار و اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبتهاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود:
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ ايّاىَ وَ اقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى انْزَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ انَّهُ اذُنٌ - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» .
وَ لَوْ شِئْتُ انْ اسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ، وَ انْ اومِئَ الَيْهِمْ بِاعْيانِهِمْ لاَوْمَأْتُ، وَ انْ ادُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ، وَ لكِنّى وَ اللّه فى امُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ:
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
همچنين به خاطر اين است كه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش فرا دهنده) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او به من و قبولش از من، تا آنجا كه خداوند عزوجل در اين باره چنين نازل كرد:
«و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او «اذُن» است و براى شما خير است به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مىنمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مىكنند عذاب دردناك است» .
و اگر بخواهم گويندگان چنين نسبتى را معرفى كنم و به آنان اشاره نمايم و آنان را نشان دهم مىتوانم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش دوم سخن را آغاز فرمود، و با اشاره به آيه تبليغ و آيه ولايت، و نيز اشاره به نسبتهاى مسخرهآميز منافقين به حضرت، آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
آيه مزبور در اولين مراحل خطبه مطرح مىشود كه نزول آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1)اعلام شده، و همه آماده مىشوند تا مرحله اصلى خطبه برسد و معلوم شود پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به تبليغ چه پيامى است.
با آنكه مسير سخن نشاط و سرور خاصى را همراه دارد، اما گويا چهره حضرت درهم مىرود و توجه عميق خود را به حضور كوردلان و منافقينى مىدوزد كه عملاً در كاروان غدير حضور دارند و همچنان در جامعه مسلمين حضور خواهند داشت.
اينان به قدرى كينهتوز و آماده فتنهانگيزى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وجودشان را مانعى بزرگ بر سر راه برنامه غدير مىبيند در حدى كه اگر خداوند با اراده خويش آنان را درهم نكوبد واقعا معرفى و اعلان ولايت على عليهالسلام با حضور آنان ميسّر نيست، و آنگاه كه خطاب «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» آمد بر همه ثابت شد كه خطر منافقين جدى است و به همين جهت خدا ضامن حفظ رسولش شده است.
سوره توبه از آيه 37 خطاب با منافقين را آغاز مىكند و صحنههاى مختلفى از كارشكنىهاى آنان را ترسيم مىنمايد، و اين روند تا آخر سوره ادامه مىيابد و از سورههايى است كه به طور خاص منافقين را زير نظر گرفته است. مطالعه اين آيات نشان مىدهد كه منافقين چه اندازه در اذيت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش رفتهاند و به تخريب زمينههاى اجتماعى اهداف اسلام پرداختهاند.
تصريح به خطر منافقين در اثناى خطبه اين نتيجه را دارد كه در دور دستهاى تاريخ كه مطالعه كنندگان خطبه غدير آن را مورد بررسى قرار مىدهند، به آسانى زير پا گذاشتن غدير در سقيفه را تحليل مىكنند و در مىيابند كه منافقين در غدير چه سوداهايى در سر مىپروراندند و چگونه پايههاى آن را محكم نمودند تا ثمره شومش را در سقيفه گرفتند.
1) . مائده / 67 .
درباره آيه «اُذُن» كه بازگوى يكى از بارزترين نمونههاى آزار منافقين است، در خطابه غدير حضرت به بيان كاملى پرداختهاند.
آنان كه ملازمت اميرالمؤمنين عليهالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را به صورت دو جانبه مىديدند و شاهد جلسات خصوصى آن دو بزرگوار بودند كه احدى در آنها شريك نبود، به خود تا اين حد جرئت دادند كه حتى به صورت لسانى جسارت كنند و به كنايه لقب «اذُن» به معناى «گوش» را به حضرت دادند و منظورشان اين بود كه سر تا پا گوش است و اسرارى را در گوش يكديگر نجوى مىكنند، و در واقع با اين كلمه حضرت را مسخره مىكردند.
خداوند در تقبيح اين رفتار منافقين آيهاى نازل كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير ضمن قرائت آن به تفسيرش نيز پرداخت:
اولاً داستان آيه «اذُن» را بيان فرمود كه در سطور قبل ذكر شد.
ثانيا در بين آيه بيان فرمود كه اگر من و على نجوا مىكنيم و مطالبى را سرّى به يكديگر مىگوييم اين مطالب سرى درباره منافقين است و آنان اين مسئله را به خوبى احساس كردهاند كه اينگونه مسخره مىكنند، و دقيقا به همين جهت اين نجواها به نفع مؤمنين است، و در آخر اين آيه اذيت كنندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهنم و عذاب اليم وعده داده شدهاند.
از آنجا كه ماجراى «اذُن» مسئلهاى مخفى نبوده، آن حضرت بر فراز منبر غدير از تشنّج احتراز مىنمايد و به اشاره مىفرمايد: افرادى را كه چنين استهزايى نسبت به من روا داشتهاند به نامشان مىشناسم و مىتوانم هم اكنون با اشاره دست آنان را به همه نشان دهم.
اين حاكى از حضور آنان در برابر منبر غدير است. سپس مىفرمايد: ولى مصلحت كنونى آن است كه با آنان درگير نشوم و بزرگوارانه رفتار كنم. امام كاظم عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره منافقين با بزرگوارى رفتار كرد و ظاهر آنان را پذيرفت و باطنشان را به خدا واگذار كرد.(1)
ذكر نمونههايى از جسارتهاى منافقين حاضر در غدير كه در تاريخ به صراحت ذكر شده مىتواند روشنگر اين نكته باشد كه در غدير اهانت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلى درجه خود و به حدودى فراتر از مسئله اذُن رسيد و انجام دهندگان اين جسارتها نيز معلوم شدند:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور آماده سازى زير درختان و منبر غدير را صادر فرمود، يكى از منافقين گفت: در اينجا كه ساعتى بيش توقف نخواهد داشت، براى چه دستور كندن خارها را مىدهد ! بدانيد كه امروز مسئله مهم و ناراحت كنندهاى خواهد آورد !(2)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير معرفى و منصوب مىفرمود، در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند كه عبارت بودند از: اولى، دومى، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه، و مغيرة بن شعبه.
از ميان اينها عمر گفت: او را نمىبينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است ؟ ! اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است !(3)و اينگونه برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره گرفتند.
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، عمر گفت: نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده و اين را از پيش خود مىگويد !(1)
همچنين معاويه در روز غدير و بعد از منصوب شدن اميرالمؤمنين عليهالسلام، از شدت ناراحتى برخاست و با تكبر و غضب خارج شد در حالى كه دست راستش را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و با تبختر مىگفت: محمد را بر اين گفتارش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.(2)
5 . در پايان سخنرانى
عدهاى ديگر از منافقين گفتند: محمد هر ساعتى ما را به مطلب جديدى مىخواند. اكنون هم اين مطلب را پيش كشيده كه اهلبيتش را بر گُرده ما سوار كند !(3)
6 . پس از بيعت
پس از بيعت در غدير عمر شانه بالا انداخت و به ابوبكر گفت: عجب زير بازوى پسر عمويش را گرفته بالا مىبرد !(4)
عدهاى از منافقين پس از بيعت با يكديگر پيمان بستند و گفتند: اگر براى محمد اتفاقى بيفتد و از دنيا برود امر ولايت را از على عليهالسلام دور مىكنيم و نمىگذاريم براى او باشد.(5)
8 . گفتگو در خيمه نفاق
سه نفر از منافقين پس از خطابه و بيعت غدير در خيمه خود جمع شده بودند.
يكى از آنها گفت: محمد احمق است اگر گمان مىكند خلافت بعد از او براى على سازگار خواهد بود. ديگرى گفت: او را احمق مىخوانى ! آيا نمىدانى او مجنون است ؟ سومى گفت: چه احمق باشد و چه مجنون، به خدا قسم آنچه مىگويد هرگز نخواهد شد. پيرمردى از ميان مردم گفت: اگر ما بين اقوام خود آنگونه كه او مىگويد باشيم، از خران بدتريم ! ! !(1)
با توجه به اين موارد كه نمونههايى از مسائل اتفاق افتاده توسط منافقين است، اذيت و آزارشان نسبت به مقام نبوت معلوم مىشود و طبعا «عذاب اليم» مذكور در آيه شاملشان مىگردد.
اينگونه است كه گروهى از اهل جهنم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، و طبيعى بود كه جامعه اسلامى را به سوى آتش بكشانند و اين مسير تا كنون مسير چهارده قرن را طى كند. دقيقا به همين دليل است كه شيعه از اين راه جهنمى فاصله مىگيرد و همراه «قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ» تا «جَنّاتِ النَّعيمِ» مىرود.
آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(2)= آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»(3)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياستهاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مىشود، كه به صورت تفسيرگونهاى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
اين موارد 6 آيه است، كه يكى از اين آيات آيه 62 سوره يونس و آيه 56 سوره مائده است:
«اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» :
ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
«وَ مَنْ يتولى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» :
«هر كس ولايت خدا و رسولش و ايمان آورندگان را بپذيرد حزب اللّه غالب هستند» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، آيه 62 سوره يونس: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد، و از امامان معصوم عليهمالسلام به عنوان و با تعبير «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَا صِراطُ اللّه الْمُسْتَقيمُ الَّذى امَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ ... . اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُالْغالِبُونَ:
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروى از آن امر نموده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او ... . ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطبه، امامان بعد از خود را تعيين مىنمايد در پايان اين فراز سخن آنان را «اولياء اللّه» معرفى مىكند و آيه 62 سوره يونس را در كلام مبارك خويش با تغييرى در صورت جمله تضمين مىنمايد.
پس از معرفى امامان عليهمالسلام در خطبه غدير و اينكه صراط مستقيم در سوره حمد ايشانند و ما هر روز اين صراط مستقيم را در نمازهايمان از خدا طلب مىكنيم، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه قرآن درباره «حزب اللّه» را به عنوان نشان افتخار بر سينه چنين جويندگان صراط مستقيمى نصب مىفرمايد، و اين مهم را با تضمين آيه در كلام خود اعلام مىنمايد.
اين تضمين در بخش هفتم از خطبه غدير و بيان چند آيه و نيز سوره حمد بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 62 سوره يونس «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد و از امامان به عنوان «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
در قرآن اين آيه بعد از آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » قرار گرفته و به عنوان نتيجه آن است.
پس از آنكه ولىّ و صاحب اختيار مردم را خدا و پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مىكند، نتيجه مىگيرد كه هر كس ولايت آنان را بپذيرد از حزب اللّه است.
بنا بر اين، حضور اين آيه در اين مقطع حساس خطابه غدير، تفسير آن را از دو سو در اختيار ما گذاشته است. از يك طرف متن آيه دقيقا درباره ولايت امامان عليهمالسلام است و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به روايات متعدد شيعه و اهلسنت درباره ولايت
اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و «حزب اللّه» با دقت ادبى تمام و بدون نياز به هيچ توجيهى به نص قرآن پذيرندگان ولايتند. در اين فراز خطبه غدير هم پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ترسيم كامل و دقيق شخص امامان و پيروانشان، آنان را «حزب اللّه غالب» معرفى مىفرمايد.
آيه «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» نيز پس از آيه 61 آمده؛ كه ثبت دقيق دستگاه الهى نسبت به اعمال بندگان را بيان مىكند، كه در همه اعمال شاهد مردم است و مثقال ذرهاى از نظر خداوند پنهان نمىماند. پس از اين ترساندنِ بندگان از عاقبتِ اعمال و كردارشان، اولياى خود را مستثنى مىداند و مىفرمايد: «بر آنان ترسى نيست» ، و در پى آن محزون نشدنشان را مطرح مىنمايد. قبلاً نيز آيهاى به اين مضمون مطرح شد كه مربوط به مقامات بهشت براى مؤمنين بود.(1)
قبل از تحليل قرآنى اين فرازِ غدير، احتمالى مطرح است كه «أولئِكَ أوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان اهلبيت عليهمالسلام باز گردد، چرا كه پس از ذكر تفسير سوره حمد اين آيه را فرموده است.
در سوره حمد كسانى مطرح مىشوند كه مىگويند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ... » . اگر خود صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه امامان هستند در نتيجه «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » نيز به ائمه عليهمالسلام باز مىگردد؛ ولى اگر طالبين صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نيز در دنباله آن شيعيان خواهند بود، در اين صورت «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان باز خواهد گشت.
با اينكه هر دو احتمال به قوت خود باقى است، ولى سياق ادبى كلام احتمال بازگشت ضمير به شيعيان را تضعيف مىكند و اجازه نمىدهد، به خصوص بعد از عبارات «فيهِمْ وَاللّه نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ ايّاهُمْ خَصَّتْ» كه قبل از جمله «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » است.
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 164.
ضمير «هُم» در اين سه جمله قطعا به امامان باز مىگردد، و از نظر ادبى اسم اشاره «اولئك» به همان مرجع ضمير «هُم» باز خواهد گشت. در نتيجه تفسير آيه در اين جمله خطبه غدير چنين است كه «امامان اولياى خدا هستند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند» . اين بدان معناست كه عالىترين فرد اولياى خدا امامان هستند، و به دنبال آنان پيروانشان نيز چنين مقامى را دارا بوده و ترسى بر آنان نيست.
در ادامه، نكتهاى كه جنبه ادبى مىتواند داشته باشد تعبير پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه مىفرمايد: الا انَّ حِزْبَ اللّه ... ، و اين بعد از چندين جمله در معرفى امامان صراط مستقيم و پويندگان چنين صراط مستقيمى است.
از اين تعبير كه به صورت ختم كلام در اين فراز است و با كلمه «ألا» يعنى «آگاه باشيد» آمده مىتوان استفاده كرد كه مجموعه امامان و پيروانشان «حزب اللّه» را تشكيل مىدهند؛ وَ شيعَتُنا حِزْبُ اللّه وَ حِزْبُ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ(1): ما و شيعيانمان حزب خداييم، و حزب خدا غالبند. منظور از حزب اللّه فقط پيروانشان نيست، چنانكه امام صادق عليهالسلام «ما و شيعيانمان» تعبير فرمود.
در حاشيه اين نكته ادبى نوبت اين مىرسد كه اين حزب خدا چگونه غالبند در حالى كه سقيفه آنان را مغلوب ساخت و در بند كشيد و وادار به بيعت با خويش نمود ؟
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: در غدير دوازده هزار نفر بودند كه به نفع على بن ابىطالب عليهالسلام شهادت و گواهى مىدادند، و با اين همه آن حضرت نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه هر يك از شما اموال خود را با دو شاهد مىگيرد ! سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: حزب اللّه درباره على عليهالسلام غالب شوندگانند.(2)
معناى كلام امام عليهالسلام اين است كه با اين همه كه حضرت نتوانست حق خود را بگيرد ولى باز هم حزب اللّه اينانند و باز هم اينان غالب هستند. شكى نيست كه اين غلبه چه در قرآن و چه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه در كلام امام صادق عليهالسلام به معناى غلبه ظاهرى نخواهد بود، چرا كه هم خدا مىداند و چنين مقدر كرده و هم عملاً چنين است و بارها پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آينده على عليهالسلام خبر داده كه آينده امامان اهلبيت عليهمالسلام مظلوميت و شهادت و غصب حقوقشان است.
امام صادق عليهالسلام نيز دقيقا همين نكته را تأكيد فرموده، چرا كه پس از بيان مظلوميت على عليهالسلام و اينكه نتوانسته مسلّمترين حق خود را بگيرد و مىفرمايد: «باز هم حزب اللّه درباره على عليهالسلام غالباند» .
اكنون بار ديگر اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه حزب اللّه غالب اند ؟
سه جلوه بسيار بلند از تشيع، توانسته غاصبين حق على عليهالسلام و طرفدارانشان را به زانو در آورد، كه مىتواند مظهر بلندِ غلبه اين حزب خدا باشد:
حزب اللّه غدير با مظلوميت هميشگى خود، هر روز جمعيت بيشترى را بر گِرد محور خويش جمع نموده و اين نشان غلبه الهى اين حزب خدايى است. سقيفه به خيال خود چراغراه ابدى اسلام را در آغاز راه خاموش كرد تا براى هميشه خيالش راحت باشد، حتى اجازه نداد بدن پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله غسل داده و دفن شود و بدين سرعت راه خود را جايگزين راه غدير نمود. سقيفه براى فرداهاى خود نيز فكرهاى لازم را كرده بود و ادامه دهندگان آن خط و توسعه دهندگان آن برنامه را نيز پيشبينى كرده بود.
سقيفه به خيال خود چنان موفق پيش مىرفت كه وقتى على بن ابىطالب عليهالسلام به همراه همسر و فرزندانش چند شب شخصا بر در خانه مهاجرين و انصار رفتند تا براى احياى غدير اقدامى كنند، فقط چهل نفر پاسخ مثبت دادند، و از آن چهل نفر در
روز موعود فقط چهار نفر آمدند(1)، و عملاً نشان داده شد كه «ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله الاّ ارْبَعَةٌ» تحقق يافته(2)، و اين منتهى آرزوى سقيفه بود.
از آن روز سقيفه با نشاط بيشترى آيندهها را تخمين مىزد و برايش برنامهريزى مىكرد. از يك سو براى انزواى بيشتر اهلبيت عليهمالسلام اموال ايشان از فدك و غير آن را به تصرف خود در آورد.(3)از سوى ديگر اقدام به بدعت گذارى در دين و محو آثار آن دينى نمود كه به سوى اهلبيت عليهمالسلام سوق مىداد.
در مرحله بعد عمر و عثمان و معاويه را به نوبت در صف خلافت قرار داد و راه را بر على عليهالسلام بست.(4)آنگاه اهانت و ناسزاگويى و لعنت نسبت به صاحب غدير يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام و خاندانش را آغاز كرد و در صدر خطبههاى نماز جمعه در كشورى به وسعت ثُلث كره زمين اين برنامه را توسعه داد ! !(5)
در كنار اين برنامهها، به قتل اهلبيت عليهمالسلام آسانتر از آنچه احتمال مىرفت دست يازيد و اين مهم را از خود پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز كرد. ابتدا آن حضرت را توسط عايشه و حفصه مسموم كرد.(6)
آنگاه با ضرب و جرحى كه مخصوص ميدانهاى نبرد است، بانوى هجده ساله اهلبيت عليهمالسلام را - كه بانوى دو جهان بود - با تازيانه و غلاف شمشير چنان مجروح نمود كه منجر به قتل آن حضرت شد و با گذشت 95 روز با تن خونين و كبود به شهادت رسيد.(7)صد روز فاصله و اقدام به دو قتل از اهلبيت غدير نشانه برنامهاى پيچيده بود كه به سرعت و بر وفق مرادشان پيش مىرفت.
1) . كتاب سليم: ص 148.
2) . كتاب سليم: ص 162. بحار الانوار: ج 28 ص 257 - 259.
3) . بحار الانوار: ج 29 ص 106 - 415.
4) . بحار الانوار: ج 30 ص 518 و ج 31 ص 60 - 87 ، 149 - 161.
5) . شرح نهج البلاغة: ج 11 ص 44. كتاب سليم: ص 314.
6) . بحار الانوار: ج 22 ص 239، 246، 514 ، 516 .
7) . بحار الانوار: ج 43 ص 155 - 218.
آنگاه نقشه قتل على عليهالسلام را به دست خالد طرح كردند و اجراى آن را به وقت نماز موكول كردند، ولى خدا نقشه آنان را بر ملا كرد و اين توطئه خنثى شد.(1)گذشته از روزهايى كه با برپا كردن آتش بر در خانه فريادِ «احْرِقُوا عَلَيهِمُ الْبَيْتَ بِاهْلِها» سر داده بودند(2)، و روزهايى كه با شمشيرهاى آخته به خانه هجوم آوردند و به على عليهالسلام حمله كردند و در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته بودند فرياد مىزدند: «اگر بيعت نكنى تو را مىكشيم» ! !(3)
آنگاه على بن ابىطالب عليهالسلام را چنان خانهنشين كردند كه مىرفت شيعه و نام تشيع براى هميشه از صفحه تاريخ محو شود. حتى روزى كه پس از قتل عثمان بر در خانه آن حضرت ريختند هنوز او را با آرمانهاى سقيفه مىخواستند و علنا سنت ابوبكر و عمر را به وى پيشنهاد مىكردند !(4)
در آن پنج سال هم سقيفه از دروازههاى مختلف با صاحب غدير جنگيد، تا روزى كه او را به شهادت رساند و كار على بن ابىطالب عليهالسلام بدانجا رسيد كه از ترس جسارت به آن پيكر پاك و مقدس در شهر خود او را شبانه به خاك سپردند !(5)سقيفه دورنماى تحقق يافته اهداف خود را بيش از آنچه پيش بينى مىكرد يافته بود. اين از قتل غدير بالاتر است كه جنازهاش مخفيانه دفن شود. آيا اين به معناى محو كامل غدير نبود ؟
يك پله ديگر آن بود كه ياران ظاهرى غدير بخواهند امام مجتبى عليهالسلام را به عنوان خليفه غدير اسير كنند و به دست نماينده سقيفه معاويه بسپارند، كه اين توطئه نيز با صلح آن حضرت خنثى شد.(6)
سقيفه هنوز در جستجوى روزى بود كه كاملاً خيالش از غدير راحت شود. بيست سال تلاش كرد تا مردمى بسازد كه به قصد قربت غدير را سر بِبُرند و اين هدف نيز بالاتر از آنچه انتظار مىرفت تحقق يافت !
حسين بن على سيدالشهداء عليهالسلام تنها يادگار غدير را در حضور دهها هزار نفر سر بريدند و بر كار خود تكبير هم گفتند و بدن مطهر او را زير سم اسبان قرار دادند و خاندان غدير را اسير كردند و در شهرهاى اسلامى به عنوان اسيران دست سقيفه معرفى كرده و بدان افتخار كردند، و به زعم خود خط پايانى غدير و شيعه را ترسيم نمودند.(1)
لحظهاى بينديشيم و با مرورى بر اين مسير سياه و خونين ببينيم آيا جايى براى تشيع باقى ماند ؟ آيا احتمال مىرفت كه روزى شيعهاى روى كره زمين گام بردارد ؟ آيا تصور مىشد طرفداران غدير در چهره پنهان تاريخ باشند.
اگر اهالى سقيفه سر بر دارند عدد ميلياردى شيعيان على عليهالسلام را در طول تاريخ مىنگرند كه در هر عصر و زمانى با آن همه تبليغات بر ضد خاندان على عليهالسلام، ميليونها طرفدار على عليهالسلام در سراسر جهان، در دور دستهايى كه سقيفه حتى نامش را نمىدانست، حضور داشتهاند و با دلى سرشار از ايمان فقط امامان غدير را پذيرفتهاند و خلفاى سقيفه را از صفحه اعتقاد خود خارج ساختهاند.
آيا حزب على عليهالسلام كه حزب خدايند غالب نبودهاند ؟ آيا غلبه به اين وسعت زمانى و مكانى در موردى ديگر مىتوان يافت ؟
آيا اين غلبه جز با عنايت پروردگار ممكن است ؟ آيا مصداق آيه «الا ان حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» جز شيعيان على مىتوانند باشند ؟
آيا «حِزْبَ» و «اللّه» و «غالب» زيباتر از اين كنار هم جمع مىشوند ؟
1) . بحار الانوار: ج 45 ص 1 - 107.
اتصال غدير به امامان الهى كه منبع علم پروردگار و مخزن حكمت اويند، اين حزب اللّه فداكار را در ميدان بحثهاى علمى بر سر اعتقاد خود هميشه غالب و سربلند نموده است.
سرآغاز اين احتجاجات روزهاى سقيفه است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام با سخنان الهى خود سقيفه و طرفدارانشان را محكوم نمودند و محتواى علمى بلند غدير را به جهانيان نشان دادند. سقيفه در برابر چنين اتمام حجتهاى علمى تيزى، شمشير و ضربات تازيانه و شعله آتش را نشان داد و با طناب سياه بر گلوى صاحب غدير در صدد خاموش كردن صداى غالب علمِ غدير بر آمد ! !
اين روند همچنان ادامه يافت و در هر زمان طرفداران غدير صندوق علم آن را بر دوش كشيده به هر سو بردند و سقيفه را مغلوب ساختند، و صاحبان عقل و فهم و ادراك در هر سوى جهان معارف بلند آن را ديدند و با آغوش باز به استقبالش آمدند.
حتى بسيارى از طرفداران سقيفه دست از كفه بىمايه علمى سقيفه كشيدند و خود را در درياى علم علوى غوطهور ساختند. اين غلبه علمى حزب اللّه غدير فقط يك برترى نيست؛ بلكه علم در برابر جهل، و غلبه همه چيز بر هيچ است.
بنا بر اين، غلبه علمى شيعه در هميشه تاريخ، به تنهايى مىتواند مصداق اتمّ «ألا إنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» باشد، و اين افتخار ابدى تشيع فقط در سايه اتصال به معادن وحى الهى است.
خداوند براى شيعه غلبه مطلق بر همه جهان را پيشبينى كرده است، و آن روزى است كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه قيام كند. چنين غلبهاى را هيچ حزب و گروهى تا كنون براى خود ننموده و جرئت آن را هم نداشته است. ما معتقديم با ظهور او نه تنها حزب سقيفه مغلوب مىشوند، بلكه تمام اديان و مرامها و احزاب جهان در برابر او مغلوب خواهند شد، و او يگانه غالب روى زمين خواهد بود.
در متن خطبه غدير اين غلبه قطعى حزب اللّه غدير بر آنچه غير غدير است اعلام شده، آنجا كه مىفرمايد:
الا انَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ ... . الا انَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها ... . الا انَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ: اوست غالب بر اديان، اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان، او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود» .
و يا در فرازى ديگر مىفرمايد: انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ:
هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه در اثر تكذيب اهل آن آيات الهى را، خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت حضرت مهدى عليهالسلام خواهد آورد و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
آيا اين مظهر غلبه كامل عيار حزب اللّه علوى نيست ؟ غلبهاى كه پشتيبانش خداست و وعدهاش را همو داده و به دست يداللهى حضرت مهدى عليهالسلام جهان خواهد
دانست كه حزب خدا كدام است و چگونه غالب و پيروز خواهد شد.
آيه «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما»(1)= آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»(2)= آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »
آيه «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا»(1)= آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» و آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... »
آيه «وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا ... »(2)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 43 سوره اعراف است:
«وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّه الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّه، لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تعلمون» :
«آنچه ناخالصى در سينههاى آنان بود از ميان برداشتيم و نهرها از زير پاى آنان جارى مىشود و مىگويند سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود و اگر خدا هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارت بر حق آمدند و ندا كردند كه اين بهشت را طبق آنچه انجام داديد به ارث برديد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام كردند و در مورد ولايت و امامت از همه اقرار گرفتند.
به همين خاطر آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ» را شاهد آورده فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّه» :
اى مردم، بگوييد آنچه به شما گفتم و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... ، و بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود و اگر خدا هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم» .
پايان خطبه غدير است كه سخن از انجام وظيفهاى به عنوان سپاس خداوند به ميان مىآيد، و اين مهم با تضمين آيه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىشود. آنچه در كلام حضرت آمده قسمتى از وسط آيه است كه در اين مورد نيز قرآن با تعبير «قالُوا» آورده، و در كلام حضرت به عنوان امر به «قُولُوا» تغيير يافته است.
در قرآن از آيه 38 تا 41 اين سوره خداوند اهل جهنم را مطرح مىنمايد، و از آيه 42 به اهل بهشت مىپردازد كه وقتى وارد بهشت مىشوند تشكر و سپاسى بر زبان مىآورند كه حاكى از هدايت الهى و اقرار به ارشاد اوست.
آن آيه بهشتى را پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير تفسير ضمنى فرموده تشكر از نعمتِ بهشت است كه باز مىگردد به آنچه باعث آن است، و اين همان چيزى است كه در غدير به مردم جهان تقديم شد: پرونده بلند ولايت معصومين عليهمالسلام.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با استشهاد به اين آيه و مفهومى كه از تركيب آن با مجموع بخش 11 خطبه به دست مىآيد سه نكته مهم را به ما فهمانده است:
يك. ما نه تنها بايد ولايت اهلبيت عليهمالسلام را بپذيريم، كه بايد سپاسگزار اين نعمت باشيم.
دو. خدا اين نعمت را به ما ارزانى داشته و از اين لطف خاص او براى هميشه بايد شاكر باشيم.
سه. اگر خداوند ما را به اين نعمت هدايت نمىكرد خودمان هدايت نمىشديم، و اين سپاس دو چندان را اقتضا مىكند.
آيه «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان فرمود قداست خداوند بود كه با ذكر آيه 103 سوره انعام: «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» عدم دسترسى به كُنه ذات الهى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ ... ، و اشاراتى به علم خداوند داشت، كه از باطن و خفاياى امور اطلاع دارد و غلبه مطلق از آنِ اوست؛ و خلق او بدون هيچ سابقه و نمونهاى از خلقت بوده است.
1) . انعام / 103. سخنرانى استثنائى غدير: ص 137 - 146. واقعه قرآنى غدير: ص 80 .
آنگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با ذكر آيه 103 سوره انعام «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» ، عدم دسترسى به كُنه ذات بارى تعالى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد:
جَلَّ عَنْ اَنْ تُدْرِكَهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لا يَلْحَقُ اَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لا يَجِدُ اَحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ، اِلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ:
بالاتر از آن است كه چشمها او را درك كنند ولى او چشمها را درك مىكند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمىتواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمىيابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
آيه «وَ يَصْلى سَعِيرا»(1)= آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
آيه «وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللّه ظَنَّ السَّوْءِ ... »(2)= آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»(3)= آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير سوره «هَلْ اَتى» را مطرح كرد و نزول اين سوره را درباره على عليهالسلام دانست، و با اشاره به مهمترين فراز اين سوره كه مىفرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» فرمود: «خداوند در اين سوره شهادت به بهشت نداده مگر براى او» ؛ و آيات اين سوره را مدحى بلند براى على عليهالسلام دانسته فرمود: «خدا با اين سوره جز على را مدح نكرده است» .
آن حضرت در دنباله سخن نتيجه گرفت كه خداوند بهترينها را براى شما انتخاب كرده است: «پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند» و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليهالسلام است.
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مدح قرآنى بسيار بلندى درباره مولاى منصوب در غدير بر زبان آورد، كه كتاب آسمانى را يك پارچه به اميرالمؤمنين عليهالسلام مرتبط ساخت و اين مهم را در چهار مرحله بيان فرمود.
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سورههاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است. از جمله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، نزول سوره «هَلْ اَتى» را درباره على عليهالسلام دانست.
ابتدا على عليهالسلام عزيزترين و نزديكترين شخص را نزد خود معرفى كرد و اينكه آيات رضايت خدا و نيز موارد «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» در قرآن درباره على عليهالسلام دانست. در
1) . انسان / 1. واقعه قرآنى غدير: ص 91. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186. اسرار غدير: ص 206. غدير در قرآن: ج 2 ص 41 - 44. غدير در آئينه كتاب: ص 32. غدير در گذر زمان مهدىپور : ص 62 - 65 ، 75، 119. زيارت غديريه: ص 4 - 9.
مرحله سوم همه گونه ستايش خدايى از بندگانش را كه در قرآن آمده متعلق به على عليهالسلام دانست.
در مرحله چهارم سوره «هَلْ اَتى» را مطرح كرد و نزول اين سوره را درباره على عليهالسلام دانست، و با اشاره به مهمترين فراز اين سوره كه مىفرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» فرمود: خداوند در اين سوره شهادت به بهشت نداده مگر براى او. و آيات اين سوره را مدحى بلند براى على عليهالسلام دانسته و فرمود: خدا با اين سوره جز على را مدح نكرده است.
آن حضرت در دنباله سخن نتيجه گرفت كه خداوند بهترينها را براى شما انتخاب كرده است: پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند. و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليهالسلام است:
وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ اَتى عَلَى الاِنْسانِ» اِلاّ لَهُ، وَ لا اَنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ:
و خداوند در سوره «هَلْ اَتى عَلَى الاْءِنْسانِ ... » شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
در اواسط خطبه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فضايل عظيم على عليهالسلام را بر مىشمرد بر نقطهاى بلند از آن توقف كرد تا به شرح بيشتر آن بپردازد. آن قُله فضيلت رضاى خدا و رسول از على عليهالسلام بود، كه يكى از شواهد آن را سوره هل اتى مطرح نمود و در جملاتى كوتاه سورهاى با 31 آيه را در دو جهت تفسير فرمود: اول شأن نزول آن است، و دوم شهادت پروردگار به بهشت.
از آيه 5 تا 22 سوره دهر مربوط به اصل داستان است كه على عليهالسلام و خانوادهاش براى شفاى دو فرزند خود امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، سه روز روزه نذر كردند.
پس از شفاى فرزندان همه اهل خانه سه روز روزه گرفتند، و هر روز هنگام افطار مستمندى بر در خانه از آنان كمكى خواست. روز اول مسكين و روز دوم يتيم و روز سوم اسيرى بود. همه اهل خانه تنها افطارشان را كه قرصهاى نان بود به فقير دادند و با آب افطار كردند. روز سوم كه ايثار اهل اين خانه به اوج خود رسيد و جز آب خوراك ديگرى نداشتند، ذات الهى سورهاى را با ثنايى بلند براى آنان نازل كرد:
« ... إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا . عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّه يُفَجِّرُونَها تَفْجِيرا . يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِينا وَ يَتِيما وَ أَسِيرا . إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّه لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا . إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَرِيرا . فَوَقاهُمُ اللّه شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا . وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا . مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْسا وَ لا زَمْهَرِيرا . وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلاً . وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا . قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيرا . وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلاً . عَيْنا فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً . وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا . وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيما وَ مُلْكا كَبِيرا . عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ . وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا . إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا ... » :
«نيكان از كاسهاى خواهند نوشيد كه با عطر كافور ممزوج است. چشمهاى كه بندگان خدا از آن مىآشامند و آن را به اختيار خود باز مىكنند. آنان به نذر خويش وفا مىنمايند و از روزى كه سختيش همه را فرا مىگيرد مىترسند. آنان به خاطر حب الهى به فقير و اسير و يتيم غذا مىدهند و مىگويند ما به خاطر خدا به شما طعام مىدهيم و از شما انتظار پاداش و سپاسى نداريم. ما از قهر پروردگار در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مىترسيم. خدا هم آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشته و به آنان روى خندان و دل شادان عطا نمود. جزاى آنان
در برابر آنچه صبر كردند باغ بهشت و حرير بهشتى است. كه در آن بهشت بر تختها تكيه زنند و در آنجا نه آفتاب سوزان و نه سرماى سخت بينند. بلكه در هوايى خوش و باغى دلكش تفريح كنند. سايه درختان بهشتى بر سر آنان و ميوههايش در دسترس و اختيار آنان است. با جامهاى سيمين و كوزههاى بلورين بر آنان دور زنند بلورهايى كه به رنگ نقره و به اندازه اهلش مقدر كردهاند. در آنجا از كاسههايى به آنان مىنوشانند كه طبعش از زنجبيل است. در آنجا چشمهاى است كه نامش «سلسبيل» است. اطراف آن بهشتيان پسرانى كه هميشه نوجوانند در طوافند. كه هر گاه آنان را بنگرى گمان مىكنى مرواريدهاى منتشر شدهاند. و چون آن جايگاه نيكو را تماشا كنى عالمى پر نعمت و كشورى بىنهايت بزرگ خواهى يافت. بر قامت بهشتيان لباسى از سندس سبز و استبرق و بر دست هايشان دستبندى از نقره است و پروردگارشان شرابى پاكيزه به آنان مىنوشاند. اين بهشت پاداش شماست و سعيتان مشكور و مقبول است» .
يك گروه نيكوكار در اول اين سوره با عنوان «ابرار» مطرح شده كه خداوند داستان اخلاص در عمل و ايثار كامل عيار آنان را با عظمت تمام بيان فرموده و بهشت و نعمتهاى آن را به عنوان سپاس به آنان ارزانى داشته است.
از سوى ديگر در ضمن اين داستان به دو جهت مهم اشاره فرموده است: يكى قبولى اين ايثار و اخلاص به درگاه خداوند، و ديگرى شهادت به بهشت براى اهل اين آيه.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير هر سه نكته را زير ذرهبين اعتقاد مردم مىبرد. از يك سو مىفرمايد: خداوند در اين سوره بهشت را براى على بن ابىطالب ضمانت كرده و فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا» . يعنى اى مردمى كه با گروه ضد على عليهالسلام روبرو خواهيد شد و اهل سقيفه او را به طناب خواهند كشيد، بدانيد كه حق با اهل بهشت است كه بهشت به بركت آنان خلق شده است. اگر دشمنانش گفتند:
«خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نمىشود» ، بدانيد كه آنان دروغ مىگويند، چرا كه على اهل بهشت است و جز راست نمىگويد. اگر كسى با على مخالفت كرد بدانيد راه على راه بهشت است، و اگر با على بوديد شما را به بهشت رهنمون مىگردد.
از جهت ديگرى تصريح مىكند كه شأن نزول اين سوره على و خاندان اوست، و اين همه فضيلت و اين همه مديحه الهى در شأن او نازل شده است. مبادا به صاحبان چنين فضيلتى بىحرمتى شود و آتش بر در خانه آنان به پا شود، و نعرههاى مهاجمين بانوى «هَلْ أَتى» را دچار سقط جنين نمايد و با ضرباتى مهلك مجروح شود و كار به شهادتش بيانجامد !
دريغا كه چه زود مردم حرمت خاندانِ «لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا» را شكستند، و از اين فراز غدير هشتاد روز نگذشته بر خانه «جَنَّةً وَ حَرِيرا» حمله آوردند و بستههاى هيزم را اطراف ديوار آن چيدند و آتشگيره آوردند و آن را آتش زدند و درِ خانه را شكستند و سينه و پهلوى بانوى خانه را بين در و ديوار خُرد كردند ! !
سپس طناب بر گردن بزرگِ خانه انداختند و او را براى بيعت با سركرده سقيفه با شمشيرهاى آخته بردند، و تا مرز قتل او پيش رفتند، و تا او را خانهنشين نكردند دست بر نداشتند. گويا اين پاسخى به مدح خداوند و شهادت او به بهشت براى اين خاندان بود !
در آخر جا دارد به سه نكته اشاره شود:
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليتهاى فرهنگى غدير بسيار اهميت دارد هفته غدير است، و نيز يكى از رخدادهاى هفته غدير - به غير از خود غدير - است، ماجراى ماجراى روزه و صدقهدادن پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام و نزول سوره «هلأتى» است.
در ايام دهه غديريه رخدادهاى متعددى اتفاق افتاده است. يكى از اين رخدادها نزول سوره هلاتى در روز 25 ذيحجة الحرام است. سورهاى كه اينگونه شروع مىشود: «هَل أتى عَلَى الإنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ» و سوره «انسان» و «دهر» و «ابرار» نيز ناميده مىشود. اين سوره در حق اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و فضّه خادمه نازل شده است.
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده نزول سوره هلاتى درباره اهلبيت عليهمالسلام است: انت مُطعم الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا لوجه اللّه، لا تريد منهم جزاءا و لا شكورا.
آيه «هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ ... » = آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا»(1)
1) . نساء / 82 . واقعه قرآنى غدير: ص 86 . غدير در قرآن: ج 2 ص 434 - 445. سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
10
BY :
Mohammad Ansari Zanjani