ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 9/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (4)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج9.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير:
بخش دوم: خطبه غدير··· ج 9 و 10 و 11
قسمت اول: اسناد و منابع خطبه غدير··· ج 9: ص 7 - 274
اول: بحثى سلسه وار در اسناد و منابع خطبه غدير··· 7 - 151
دوم: نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير··· 153 - 274
قسمت دوم: متن كامل و مقابله شده خطبه غدير با ترجمه
فارسى··· 275 - 342
قسمت سوم: گامهاى سخن در خطبه غدير··· 343 - 392
قسمت چهارم: محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير
و امامت··· 393 - 430
قسمت پنجم: شرح خطبه غدير··· 431 - 505
قسمت ششم: نكاتى در مورد خطبه غدير··· 507 - 645
پيشينه تحقيق در اسناد خطبه غدير(1)
پيش از تحقيق در اسناد خطبه غدير، توجه به چند نكته ضرورى است:
سخنان پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم از مرتبه ويژه و حساسى در مباحث كلامى مقارن، و از جايگاه فوقالعادهاى در هندسه انديشگى شيعه برخوردار است. از اين رو شناخت دقيق زواياى مختلف فرمايش آن حضرت در آن روز اهميت ويژهاى مىيابد.
مصادر موجود و گزارشهاى دسترس نشان مىدهد كه قاطبه عالمان فريقين در آثار حديثى، كلامى، تفسيرى، تاريخى، مناقب و ديگر آثار، به نقل يا بررسى سخنان
1) . ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 11 - 31.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير دست يازيدهاند. در ميان اين گزارشدهىها و بررسىها، «حديث غدير» با بسامدى چشمگير، بيشترين سهم را به خود اختصاص داده است.
در آثار مذكور، علاوه بر آنكه به بررسى و واكاوى گونههاى مختلف ضبط سخنان پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از حيث حجم توجه قابل ذكرى نشده، اسناد و منابع رواياتى كه مشتمل بر تمامى سخنان آن حضرت باشد نيز چندان مورد توجه قرار نگرفته است. لذا بر خلاف حديث غدير - كه همواره مورد توجه انديشمندان شيعى و غير شيعى بوده - خطبه غدير تكنگارىهاى كمترى را به دنبال داشته است.
انديشمندان شيعه بنا به دلايلى - كه بىشك كافى بودن حديث غدير براى اثبات ولايت و امامت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام يكى از آن دلايل بوده - كمتر به طور خاص به خطبه غدير و پژوهشهايى پيرامون آن پرداختهاند.
علاوه بر كمبود آثار پژوهشى پيرامون اسناد و مصادر خطابه شريف غدير، اعتراضات و ابهاماتى - كه گاهى متوجه اين خطبه شده - ضرورت پرداخت به اين موضوع را دو چندان كرده است. رويكرد انتقادى به اعتبار اسناد اين خطبه، گاهى از سوى عالمان امامى معاصر صورت پذيرفته است. لذا مهمترين رسالت اين اثر اعتبار سنجى اسناد اين خطبه شريف است. رسالتى كه آثار و تك نگارىهاى پيشين در باب خطبه غدير بدان نپرداختهاند.
پس از اين مقدمه كوتاه لازم به ذكر است:
محقق گرانقدر جناب شيخ امير تقدّمى معصومى در كتاب «نور الامير فى تثبيت خطبة الغدير عليهالسلام» با هدف ارائه مؤيدات حديثى از منابع اهلتسنن براى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم، تلاش قابل توجهى داشته است. تقدمى معصومى در اين اثر ابتدا به اصل ايراد خطبه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم پرداخته، و نام هشت تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و ده تن از اعلام اهلتسنن را گرد آورده كه به خطبه خوانى آن حضرت در آن روز تصريح كردهاند.
در اين كتاب به جهت تثبيت بيشتر بحث، نام راويانى ديگر در طبقه صحابه، و نيز نام پنج تن از انديشمندان مخالف ديگر را به فهرست ارائه شده در كتاب مذكور افزوده است.
پس از اين، مؤلف محترم «نور الامير» با ارائه نكاتى در خصوص جايگاه خطبه غدير و نيز مباحثى ديگر كه بعضا متوجه حديث غدير است و نه خطبه غدير، فرازهايى از اين خطبه را كه پيرامون فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح شده را يك به يك استخراج نموده است. همچنين در كتاب «نور الامير» با ارائه اسناد و مدارك فراوان از كتب اهلتسنن، گامى در جهت تقويت متن خطبه غدير برداشته است. در اين كتاب، در خصوص وضعيت اسناد و رجال خطبه غدير بحثى صورت نگرفته است.
همچنين محقق گرانقدر جناب شيخ محمدباقر انصارى در چندين اثر خود به طور خاص به خطبه غدير پرداخته است. او در كتاب «خطبة الغدير» - كه پيش از كتاب «نور الامير» تأليف شده - برخى از مصادر خطبه غدير را ياد كرده، و نيز اسناد آن را فهرستوار ارائه نموده است. سپس با مقابله متنها و نُسخ موجود از خطبه غدير، متنى را از اين خطبه استخراج كرده است.
جناب انصارى پس از تأليف كتاب «نور الامير» ، اثرى را با عنوان «خطابه غدير در آئينه اسناد» با برداشتهاى مكرر از آن كتاب به رشته تحرير در آورده است. در اين دو كتاب جناب انصارى نكات قابل تأملى به چشم مىخورد.
همچنين آقاى انصارى در كتابى ديگر به نام «سخنرانى استثنايى غدير» نيز در خصوص خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير سخنها گفته است. اين اثر موشكافى يك سخنرانى استثنايى است، كه از يك سو تداركات قبل و بعد آن را مورد بررسى قرار خواهد داد، و از سوى ديگر متن خطبه غدير را از نظر فن خطابه مورد دقت قرار مىدهد.
«درسنامه خطبه غدير» نيز به كوشش دو مؤلف گرانقدر اكبر روستايى و حبيب عباسى تأليف شده است. درسهاى اين كتاب، در ابتدا با حجمى مختصرتر و در قالب جزوات آموزشى كارگاه آموزشى خطبه غدير در دانشگاه علم و صنعت ايران تدريس شد. سپس با اندكى اضافات و اصلاحات در قالب دوازده درس تدوين گشت.
بررسى و باز شناساندن فرازهاى مهم خطبه غدير به همراه شرحى متناسب با يك كارگاه آموزشى غير تخصصى و با رويكرد پاسخ به پارهاى از شبهات، مهمترين هدف تأليف اين كتاب بوده است. اين اثر، با در نظر گرفتن سطح علمى مخاطبانش، در نوع خود تلاشى در خور در راستاى بازشناساندن غدير و معارف مرتبط با آن بوده و تأثير قابل توجهى را در طيف دانشجويان مورد آموزش خود قرار داد.
اثر ديگرى كه به كاوش در خطبه غدير پرداخته «مرواريد فضائل در صدف غدير» تأليف جناب حبيب عباسى است. وى در پيشگفتار اين اثر، در صفحه 10 نوشته است: در اين نوشته به بيان فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير، با كمى شرح و مستند به منابع اهلسنت مىپردازيم.
در اين كتاب، در مجموع بيست و نُه فضيلت از فضائل حضرت امير عليهالسلام در اين كتاب مورد شرح و مستندسازى قرار گرفته است. مؤلف محترم در اين راه به ارائه مدارك اهلتسنن اكتفا نكرده و در همه مباحث، متناسب با حوصله خوانندگان مداركى از مصادر شيعه نيز ارائه نموده است.
همچنين در اين كتاب، بازخوانى و شرح فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير، لزوما به وجود اسنادى متعدد و صحيح از منابع اهلتسنن متوقف نشده، و چنانچه براى يك فضيلت سند صحيحى در منابع مخالفان وجود نداشته، باز هم مؤلف به جهت آشنايى خوانندگان به آن فضيلت اشاره نموده و مواردى را در شرح آن به قلم در آورده است. شايان توجه است كه در اين كتاب و نيز كتاب «درسنامه خطبه غدير» هيچ گاه بحثى از اسناد و استناد اين خطبه شريف به ميان نيامده است.
اثر ديگر «بايستهها در مقام بيان خطبه غدير خم» تأليف جناب آقاى على انصارى بوير احمدى است، كه عنوان آن توقع يك تكنگارى در خصوص خطبه غدير را در خوانندگان خود ايجاد مىكند. اما اين كتاب بر خلاف عنوانش، يك تكنگارى درباره خطبه غدير به شمار نمىآيد.
محور بحث در اين كتاب، پرداخت فشرده به دلايل عقلى ضرورت وجود امام است. لذا همان طور كه ملاحظه مىشود، تكنگارىهاى مطبوع پيرامون اين خطبه با هدف اعتبار سنجى اين خطبه از حيث سند به نگارش در نيامده است.
كتاب ديگر «ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير» جناب آقاى موّحدى است. اين كتاب ابتدا به صورت جزوهاى آموزشى و بدون ظرافتها و دقت نظرهاى خاص علمى تنظيم شده بود. پس از تغييراتى مبنايى در ساختار و محتوا، با هدف بررسى ميزان اعتبار سند و متن خطبه غدير تدوين گشته است.
در اين تحقيق، پس از تمييز «حديث غدير» و «خطبه غدير» از يكديگر، ابتدا حجمهاى مختلف مضبوط از خطبه غدير تفكيك شده، و سپس در خصوص سير انعكاس اين خطبه در ميراث مكتوب اسلامى، و نيز درباره اسناد و راويان آن به طور مبسوط و مطابق با مبانى نصگرايى بحث شده است.
نكته حائز اهميت در اين پژوهش، اخذ تمامى منابع مورد تحقيق آن از منابع دست اول و مصادر اصلى است. موارد ذيل را مىتوان وجه تمايز اين اثر با ساير آثار هم موضوع خود بر شمرد:
يك. تقسيم خطبه غدير به گونههاى متفاوت طولانى، متوسط و كوتاه.
دو. بررسى سير انعكاس خطبه غدير در تراث مكتوب فريقين و رديابى آثار غدير موجود مشتمل بر خطابه غدير.
سه. پژوهش در وضعيت اسناد و روات خطبههاى طولانى، متوسط و كوتاه غدير.
سخنان پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در جريان غدير خم در دو عنوان كلى «حديث غدير» و «خطبه غدير» تعريف و نام گذارى شده است. در اينجا ابتدا با هدف آشنايى اجمالى با حديث غدير مطالبى خواهد آمد، و سپس به كلياتى در باب خطبه غدير خواهيم پرداخت:
حديث غدير - كه تنها بخش كوتاهى از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را در آن روز عظيم شامل مىشود - مشتمل بر مهمترين و اساسىترين فراز اين سخنرانى است. مشخصه اصلى اين حديث شريف، همان عبارت معروف «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» است.
هر گاه كه سخن از حديث غدير به ميان آيد، قطعا و دست كم اين عبارت را شامل خواهد شد. اين بخش از اين حديث، به طور قطع به صورت متواتر؛ هم در منابع شيعى و هم در منابع مخالفان انعكاس يافته، و آنچنان كه سيد بن طاووس اشاره كرده حديث غدير براى اهل علم و امانت و درايت آن قدر مشهود و مشهور هست كه نيازى به كشف و بيان ندارد.(1)
آنچنان كه از لابه لاى گزارشهاى موجود در خصوص ضبط حديث غدير بر مىآيد، انديشمندان بزرگى به تك نگارىهايى شگرف درباره اين حديث شريف دست يازيدهاند.
به نظر مىرسد ابوسعد مسعود بن ناصر سجستانى(2)- از اعلام قرن پنجم اهلتسنن - بزرگترين سهم را در ميان متقدمان داشته باشد. وى كه از انديشمندان
1) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: إعلم أنَّ نصَّ النبىِّ صلىاللهعليهوآله على مولانا علىِّ بن أبىطالب عليهالسلام يوم الغدير بالإمامة ما لا يحتاج إلى كشف و بيان لأهل العلم و الأمانة و الدراية ... .
2) . شمعانى از شاگردان او دربارهاش مىنويسد: ابوسعيد مسعود بن ناصر بن ابىزيد السجزّى الركاب: كان حافظا متقنا فاضلاً. رحل إلى خراسان و الجبال و العراقين و الحجاز، و أكثر من الحديث جمع الجمع. روى لنا عنه جماعة كثيرة بمرو و نيسابور و إصبهان، و توفّى سنة سبعة و سبعين و أربعمائة. الانساب شمعانى : ج 3 ص 226.
بزرگ علم الحديث اهل تسنن و متوفاى جمادى الاول سال 477 هجرى قمرى در نيشابور است.(1)
در اثرى سترگ و مشتمل بر 17 جلد به نام «الدراية فى حديث الولاية» ، اين حديث شريف را از طريق 120 تن از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل و ضبط كرده است.(2)
آنچنان كه از نقل صاحب «نفحات الازهار» از «الطرائف» به دست مىآيد، سيد بن طاووس در خصوص تعداد اسناد روايات اين كتاب مىگويد: و عدد اسانيد كتاب «دراية الولاية» ألفٌ وَ ثَلاثمِائَةَ أسنادٍ(3): تعداد اسناد ارائه شده در كتاب «دراية الولاية» يكهزار و سيصد سند مىباشد.
اين امر شگرف و شگفت، علاوه بر آنكه بر عظمت و جلالت واقعه بزرگ غدير گواهى مىدهد، بر همت و حافظه فوقالعاده سجستانى در ثبت و ضبط احاديث نيز دلالت دارد. بىشك به سبب وجود چنين آثارى است كه ابوعبداللّه دقاق(4)(م 6 شوال 516 ق) درباره سجستانى مىگويد: لم ار اجود اتفاقا و لا احسن ضبطا منه.(5)
1) . العبر فى خبر من غبر ذهبى : ج 3 ص 289، ذيل حوادث سنة سبع و سبعين و ثلاثمائة: توفِّى بنيسابور فى جمادى الأولى.
2) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: ما صنَّفه أبوسعد مسعود بن ناصر السجستانىُّ المخالف لإهل البيت عليهمالسلام فى عقيدته الم تَّفق عند أهل المعرفة به على صحَّة ما يرويه لأهل البيت عليهمالسلام و أمانته. صنَّف كتابا سمّاه كتاب «الدراية فى حديث الولاية» ، و هو سبعة عشر جزءا. روى فيه حديث نصِّ النبىِّ عليه أفضل السلام بتلك المناقب و المراتب على مولانا علىِّ بن أبىطالب عن مائة و عشرين نفسا من الصحابة.
3) . نفحات الازهار ميلانى : ج 6 ص 92، به نقل از: الطرائف فى معرفه مذاهب الطوائف (سيد بن طاووس) : ص 38.
4) . الحافظ المفيد الرجال أبوعبداللّه محمَّد بن عبدالواحد بن محمَّد الإصبهانىُّ: كان يقول عرفت بين المحدِّثين بصديقى أبىعلىٍّ الدقّاق. سألونى بأىِّ شىء نكتب تعريف سماعك ؟ فقلت: بالدقّاق. و مولدى بمحلَّة جرواءان سنة بضع و ثلاثين و أربع مائة ... . قال السلفى: سمعت إسماعيل بن محمَّد الحافظ أبوعبداللّه الدقّاق ليلة الجمعة سادس شوّال سنة ستّعشرة و خمسمائة. تذكرة الحفاظ ذهبى : ج 4 ص 1256 ش 1061.
5) . العبر فى خبر من غبر ذهبى : ج 3 ص 289، ذيل حوادث سنة سبع و سبعين و ثلاثمائة.
ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده كوفى (م 333 ق) از دانشمندان شيعى زيدى نيز در اثرى با نام «حديث الولاية» يكصد و پنج طريق از حديث شريف غدير را جمع آورى كرده است.(1)برخى مىگويند: او اسناد اين حديث شريف را از يكصد و پنجاه طريق نقل و ضبط كرده است.(2)
پيش از سجستانى و ابنعُقده، ابوجعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى، مورخ و مفسر مشهور اهلتسنن (م 310 ق) در اثرى هوشرُبا و مشتمل بر 4 جلد با عنوان «الردّ على الحرقوصية» يا همان «كتاب الولاية» به گردآورى هفتاد و پنج طريق از اين حديث شريف موفق گرديده است. ذهبى، انديشمند متعصب اهلتسنن نيز درباره اين اثر سخنها گفته است. وى در شرح حال طبرى مىنويسد: جَمَعَ طُرُقَ حَديثِ غَديرِ خُمٍّ فى أربَعَةِ أجزاءٍ. رَأيتُ شَطرَهُ فَبَهَرَنى سِعَةَ رِواياتِهِ، وَ جَزَمتُ بِوُقوعِ ذلِكَ.(3)
همو در اثرى ديگر تصريح مىكند كه با ديدن تنها يك جلد از اين كتاب طبرى مدهوش شده است: رأيت مجلدا من طرق الحديث لابنجرير، فاندهشت له و لكثرة تلك الطرق.(4)
سيد بن طاووس تصريح مىكند كه دو اثر نخست و نيز اثرى ديگر از ابوعبداللّه حَسكانى درباره حديث غدير نزد او موجود بوده است.(5)
1) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: أبوالعباس أحمد بن سعيد بن عقدة الحافظ، الذى زكّاه و شهدبعلمه الخطيب مصنِّف تاريخ بغداد. فإنَّه صنَّف كتابا سمّاه «حديث الولاية» وجدت هذا الكتابب نسخة قد كتبت فى زمان أبىالعباس بن عقدة مصنِّفه؛ تاريخها سنة ثلاثين و ثلاثمائة. صحيح النقل، عليه خطُّ الطوسىِّ و جماعة من شيوخ الإسلام. لا يخفى صحَّة ما تضمَّنه على أهل الإفهام. و قد روى فيه نصَّ النبىِّ صلىاللهعليهوآله على مولانا علىٍّ عليهالسلام بالولاية من مائة و خمس طرق ... .
2) . نهج الايمان ابنجبر : ص 112: ... و اما احمد بن محمد بن سعيد بن عقده. اورده من مائة و خمسين طريقا، و قيل من مائة و خمسة طرق، و افرد له كتابا.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 277.
4) . تذكرة الحفاظ: 2 ص 710 ش 728.
5) . و جميع هذه التصانيف عندنا الآن، إلاّ كتاب الطبرىِّ. الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453.
اما متأسفانه هيچ يك از اين آثار در حال حاضر موجود نيستند. لذا مرحوم علامه امينى با خلق اثرى ارزشمند، بسيارى از طرق نقل حديث غدير را با كاوش در منابع موجود و در دسترس مخالفان ثبت نمودند. در اين اثر نام يكصد و ده تن از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه اين حديث شريف را گزارش نمودهاند ارائه شده است. از اين تعداد يك صد و نه تن از ايشان به طور مستقيم و بلاواسطه اين سخن را به پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نسبت دادهاند.
تنها ابوالطُفيل عامر بن واثله اين حديث شريف را با واسطه زيد بن ارقم و زيد بن ثابت از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است. اين آمارِ يك صد و ده يا يك صد و نه تن از صحابه به قدرى هوش رباست كه نه تنها تواتر لفظى اين حديث شريف را ثابت مىنمايد، بلكه با قدرت تمام نشان مىدهد كه اين حديث از حيث كثرت در نقل و تضافر در اسناد، در ميان تمامى احاديث و روايات اسلامى يك استثناى بىرقيب به حساب مىآيد.
به نظر مىرسد پژوهشگران اين فن از يافتن حديثى با حداقل پنجاه طريق در طبقه صحابه - يعنى كمتر از نيمى از طرق حديث شريف غدير - براى هميشه مأيوس باشند. از اين رو، تلاش شگرف و غير قابل وصف حضرت علامه امينى ما را از پرداخت مجدد به اسناد و طرق اين حديث در منابع مخالفان بى نياز مىسازد.
از منابع ساير مذاهب اسلامى كه بگذريم، در مصادر متقدمان اماميه نيز حديث شريف غدير با بسامدى فراوان گزارش شده است. شيخ الطائفه ابوجعفر محمد بن الحسن طوسى اسناد حديث غدير را از يكصد و بيست و پنج طريق گردآورى كرده است.(1)متأسفانه نتايج تلاش ارزشمند او هم اينك موجود نيست.
در پژوهشى نه چندان مفصل، به بيش از هفتاد طريق از نقل اين حديث در مصادر موجود امامى پيش از وفات شيخ طوسى دست يافتهايم، كه به خواست الهى و چنانچه
1) . نهج الايمان ابنجبر : ص 112 - 113: و قد أجمع أهل السير و الآثار على نقل خبر يوم الغدير من طرق كثيرة ... . و أمَّا الشيخ السعيد أبوجعفر الطوسىُّ، أورده من مائة و خمسة و عشرين طريقا.
به تأليف اثرى در خصوص اسناد حديث غدير موفق شويم، نتايج حاصل از اين پژوهش را در آنجا ارائه خواهيم كرد.
پس از بررسى اجمالى سند حديث غدير، شايسته است در خصوص متن اين حديث شريف نيز نكات اندكى ارائه گردد. متن حديث غدير، محدود به عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» نيست. عبارتهاى مهم ديگرى قبل و بعد از اين عبارت مذكور در ضمن حديث غدير در منابع شيعه و مخالفان گزارش شده است، كه علاوه بر صحت سند از امتياز كثرت در نقل نيز بهرهمند است.
اين عبارتهاى پيشين(1)و پسين(2)در حديث غدير - كه تأثير عميقى بر دلالت هاى اين حديث شريف نيز دارد - از حيث معيارهاى كمّى در نقل حديث، دست كم مفيد اطمينان(3)است. بىگمان با در نظر گرفتن معيارهاى كيفى موجود در اسناد اين عبارات پيشين و پسين، در كنار معيارهاى كمّى حاصل از شمارش طُرق آن، هر پژوهشگرى نسبت به قطعيت در صدور اين عبارات قانع مىشود.
ذكر اين نكته ضرورى است: گاهى فراموش مىشود كه صحبت پيرامون اسناد و فرازهايى از خطبه غدير ربطى به حديث غدير ندارد. در نتيجه لازم است همواره متوجه فرق ميان خطبه غدير و حديث غدير باشيم.
1) . از جملات پيشين عبارت «من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه» در حديث غدير، مىتوان به اين جملات اشاره نمود: «أ لستم تشهدون أنَّ اللّه تبارك و تعالى ربُّكم ؟ قالوا: بلى» : المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية ابنحجر، م 852 ق : ج 16 ص 142. يا جمله «فقال: أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ قالوا: بلى. قال: أ لست أولى بكلِّ مؤمن من نفسه ؟ قالوا: بلى» : سنن ابنماجه م 275 ق : ج 1 ص 43 ح 116 فضل على بن ابىطالب عليهالسلام.
2) . از جملات پسين عبارت «من كنت مولاه فهذا علىٌّ عليهالسلام مولاه» مىتوان به عبارت «اللّهمَّ وال من والاه و عاد من عاداه» اشاره نمود: سنن ابنماجه م 275 ق : ج 1 ص 43 ح 116 فضل على بن ابىطالب عليهالسلام.
3) . متأسفانه در علم مصطلح الحديث، براى حديثى كه صرفا از حيث معيارهاى كمّى مفيد اطمينان باشد اصطلاحى جعل نشده است. توجه شود كه حديث متواتر حديثى است كه از صرف معيارهاى كمّى قطعآور باشد.
همچنين ذكر اين نكته نيز خالى از فايده نيست كه در مواجهه با مخالفان، احتجاج با حديث غدير كفايت كننده است. چه اينكه اين حديث متواترا از پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نقل گرديده، و نيز عبارتهاى پيش و پس آن - كه آنها هم صدورشان از جانب حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله قطعى است - اثبات كننده تمامى آن چيزى است كه ما از غدير توقع داريم. همين امر، يكى از عواملى است كه بزرگان اصحاب اماميه غالبا در مباحث حديثى و كلامى خود به حديث غدير اكتفا كردهاند.
«خطبه غدير» كه انعكاس دهنده تمام يا بخشهاى متعدد و مهمتر سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم است، با حجمهايى متفاوت و حاوى موضوعاتى متعدد، با طرق و اسنادى محدودتر نسبت به حديث غدير در منابع اسلامى روايت شده است.
به نظر مىرسد اين خطبه از حيث گفتگوى پيامبر صلىاللهعليهوآله با صحابه در حين خطابه، و از جهت كثرت مخاطبان - يعنى جمعيت حاضر در هنگام ايراد خطبه - در ميان تمامى خطبههاى مضبوط پيامبر صلىاللهعليهوآله بىنظير باشد.
اما پيش از هر گونه پرداختى به متن يا سند اين خطبه شريف، پرداخت به اين پرسش ضرورى است كه آيا اساسا پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ايراد «خطبه» فرمودند ؟
پاسخ به اين پرسش مهم را در مقدمه سوم به تفصيل ارائه خواهيم كرد. آنچه كه در اين مقدمه بدان مىپردازيم گونههاى مختلف ضبط خطبه غدير در مصادر فريقين است. چه اينكه لازم است دانسته شود خطبه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن روز عظيم با چه حجمى و در چه منابعى ضبط گرديده است.
كاوش در آثار فريقين نشان مىدهد كه راويان حديث، خطبه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير را با سه حجم متفاوت ضبط كردهاند. بنا بر اين، مىتوان اين خطبه شريف را به سه حجم «طولانى» ، «متوسط» و «كوتاه» تقسيم كرد.
اينك در خصوص اين سه گونه مختلف خطبه غدير از حيث حجم كلياتى بيان مىگردد:
نكته اول: خطبه كوتاه غدير
بنا بر مدارك موجود، متن اين خطبه نخستين بار در كتاب «جامعه» يا همان «كتابُ على عليهالسلام» - كه از مواريث امامت است - درج شده است. معروف بن خربوذ از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق عليهماالسلام از قول امام باقر عليهالسلام چنين مطلبى را متذكر شده است.
پس از آن ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى معروف به طبرى آملى كبير در كتاب «المسترشد» متنى مشابه را گزارش كرده است. مرحوم شيخ صدوق (م 381 ق) همان متن منقول از معروف بن خربوذ را با اسنادى متعدد و صحيح در كتاب «الخصال» ضبط نموده است.
آنچه مرحوم صدوق نقل كرده حدود 300 واژه دارد، كه بدون حمد الهى و با عبارت «إنَّهُ قَد نَبَّأنى اللَطيفُ الخَبيرُ» آغاز مىشود.
اين خطبه با اندكى تفاوت توسط ابوالقاسم طبرانى (م 360 ق) در كتاب «المعجم الكبير» و با سند صحيح(1)و در ضمن چهار حديث متوالى ذكر گرديده، كه جمعا حدود 250 واژه دارد.
پس از طبرانى و صدوق، ابنمغازلى شافعى نيز در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» از طريق همسر زيد بن ارقم صورتى ديگر از اين خطبه را نقل كرده، كه بيش از 300 واژه دارد. «الكامل المنير» تأليف فرزند طباطبا از نوادگان حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام
1) . ابنحجر هيثمى در «الصواعق المحرقه» پيش از نقل خطبه غدير مىنويسد: الطبرانىُّ و غيره بسند صحيح، أنَّه صلىاللهعليهوآله خطب بغدير خمٍّ تحت شجرات فقال: أيُّها الناس، إنَّه قد نبَّأنى اللطيف الخبير ... . الصواعق المحرقه ابنحجر : ج 1 ص 109. همچنين مؤلف «سمط النجوم العوالى» چنين مىنويسد: حثُّه صلىاللهعليهوآله فى هذه الخطبة على أهل بيته عموما، و على علىٍّ عليهالسلام خصوصا. و يرشد إليه - أيضا - ما ابتدأ به صلىاللهعليهوآله هذا الحديث، و لفظه - عند الطبرانىِّ بسند صحيح - أنَّه صلىاللهعليهوآله خطب بغدير خمٍّ - ثامنعشر ذىالحجّة - مرجعة من حجة الوداع، تحت شجرات برَّح له ما تحتها بعد صلاة الظهر، فقال: أيُّها الناس، إنَّه قد نبَّأنى اللطيف الخبير ... . سمط النجوم (عصامى) : ج 1 ص 402.
و نيز «محاسن الازهار» ، دو مصدر از مصادر زيدى مذهب هستند كه از طريق زيد بن ارقم اين خطبه را گزارش كردهاند.
نكته دوم: خطبه متوسط غدير
اين خطبه كه نخستين بار در كتاب «النشر و الطىّ» درج و ضبط شده است، حدود 700 واژه دارد و با حمد كوتاه پروردگار و با عبارت «الحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فَقَهَرَ ... » آغاز مىشود. سيد بن طاووس اين خطبه را به همراه متن و سند آن در كتاب شريف «الاقبال» ضبط كرده است. اينگونه از ضبط فرمايش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير، كمترين تعداد سند و نيز كمترين بسامد نقل در مصادر را داشته، و از حيث ارزش سندى از ساير گونهها در رتبه پايينترى جاى دارد.
نكته سوم: خطبه طولانى غدير
اين خطبه حدود 3500 واژه(1)دارد، كه با حمد طولانى خدا و با عبارت «الحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ» آغاز مىشود. ذيلاً افرادى كه اين خطبه طولانىِ غدير را گردآورى كردهاند يادآور مىشويم:
احمد بن محمد طبرى خليلى(2)(م 275 ق) در كتاب «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» .(3)
ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير (م سده 5 ق) در يكى از آثار خود كه برخى آن را كتاب «دلائل الامامة»(4)دانستهاند.
1) . شمارش واژگان مطابق احصاى برنامه مايكروسافت ورد و مطابق روش نوشتارى نرم افزار «جامع الاحاديث» نور صورت گرفته است. لذا منظور از 3500 واژه، 3500 كلمه در علم صرف نيست.
2) . در خصوص اين مؤلف و اينكه او دقيقا چه كسى است بحثهايى وجود دارد، كه در ادامه نكاتى در اين خصوص ارائه مىگردد. اگر او همان احمد بن محمد المعروف بغلام خليل باشد، سال وفات او همان است كه ذكر شد. در غير اين صورت اطلاع دقيقى در خصوص زمان وفات او در دسترس نيست.
3) . اين كتاب هم اينك موجود نيست، اما سيد بن طاووس روايات محدودى از اين كتاب - از جمله خطبه طولانى غدير خم - را در كتاب «اليقين» گردآورى كرده است.
4) . نسخههاى موجود و امروزين اين كتاب فاقد اين خطبه شريفه است. اما دلايلى ثابت مىكند كه اينخطبه تا سده هفتم هجرى در آثار طبرى مذكور وجود داشته است. همچنين دلايل قاطعى ثابت مىكند كه بخشهاى متعددى از كتاب «دلائل الامامة» مفقود شده است. در نتيجه، برخى معتقدند اين خطبه در اين كتاب وجود داشته است.
فتّال نيشابورى (م 508 ق) در كتاب «روضة الواعظين» .(1)
الحسن بن احمد جاوانى (م سده 6 ق) در كتاب «نور الهُدى» .(2)
مرحوم طبرسى (م 588 ق) در «الاحتجاج» .(3)
سيد بن طاووس (م 664 ق) در دو كتاب «اليقين»(4)و «التحصين» .(5)
همچنين مىتوان به عنوان ساير آثار مشتمل بر خطبه طولانى غدير تا پيش از وفات مجلسى دوم، از اين كتب نام برد:
«العدد القويّة» .(6)
«نهج الايمان» .(7)
«نزهة الكرام» .(8)
1) . روضة الواعظين فتّال : ص 91.
2) . اگر چه اصل اين كتاب هم اينك موجود نيست، اما تمام يا بخشهايى از اين كتاب به همراه متن و سند در حال حاضر در اثر ديگرى به نام «التحصين» موجود است.
3) . الاحتجاج على اهل اللجاج طبرسى : ج 2 ص 71.
4) . اليقين سيد بن طاووس : ص 346.
5) . التحصين سيد بن طاووس : ص 578 .
6) . العدد القوية لرفع المخاوف اليومية حلى : ص 169. البته بخشهاى انعكاس يافته در اين كتاب بسيار كوتاهتر از متن كامل خطبه غدير است؛ اين خطبه حدود 700 واژه دارد، كه مشتمل بر 5 بند و از 30 بند خطبه طولانى غدير است.
7) . نهج الايمان ابنجبر : ص 91.
8) . نزهة الكرام و بستان العوام رازى : ج 1 ص 187. اين كتاب به زبان فارسى نگاشته شده است. نسخه موجود از اين كتاب در كتابخانه الكترونيكى نور موجود است. جناب محمدباقر انصارى ادعا كرده است از متن اين كتاب براى مقابله نسخ موجود از خطبه طولانى غدير بهره گرفته است. متن دقيق نوشتار انصارى بدين شرح است: ... من خلال مصادر تسعة و هى كتب: «روضة الواعظين» ، «الاحتجاج» ، «العدد القوية» ، «اليقين» ، «التحصين» ، «الصراط المستقيم» ، «الاقبال» ، «نهج الايمان» و «نزهه الكرام» . و قد تمَّ ذلك بمقابلة نصوص هذه الكتب و إخراج المتن المنقَّح من بينها. خطبة الغدير (انصارى) : ص 20، 21. همچنين جالب توجه است كه متن فارسى موجود در اين كتاب تكلف خاص دوره سده هفتم هجرى قمرى را دارد. علامه مجلسى فارسى زبان مىگويد: باز گرداندن اين اثر به عربى براى او تكلف آور است: ... من كتاب «نزهة الكرام و بستان العوام» تأليف محمَّد بن الحسين بن الحسن الرازىِّ، و هذا الكتاب خطُّه بالعجميَّة، تكلَّفنا من نقلهر إلى العربيَّة. فذكر فى أواخر المجلَّد الثانى منه ما هذا لفظ من أعربه ... . بحار الانوار: ج 48 ص 145.
«روضة المتقين» .(1)
«تفسير الصافى» .(2)
«البرهان فى تفسير القرآن» .(3)
«غاية المرام و حجة الخصام» .(4)
«كشف المهمّ» .(5)
«بحار الانوار» .(6)
كتاب چاپ نشده «المزار» كه به احتمال اثر قطبالدين راوندى است نيز مشتمل بر خطبه طولانى غدير است. همچنين «الصراط المستقيم» اثر ارزشمند مرحوم نباطى عاملى به نقل از «كتاب الولاية» نوشته محمد بن جرير بن يزيد طبرى (م 310 ق) بخشهاى اندكى از اين خطبه طولانى را در خود جاى داده است.(7)
متن روايت مندرج از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در «الصراط المستقيم» به نقل از «كتاب الولاية» طبرى چنين است:
1) . روضة المتقين فى شرح كتاب من لا يحضره الفقيه محمدتقى مجلسى : ج 13 ص 249.
2) . التفسير الصافى فيض كاشانى : ج 2 ص 56 .
3) . البرهان فى تفسير القرآن بحرانى : ج 2 ص 229.
4) . غاية المرام و حجة الخصام فى تعيين الامام من طريق الخاص و العام بحرانى : ص 329.
5) . كشف المهم فى طريق خبر غدير خم بحرانى : ص 194.
6) . بحار الانوار: ج 37 ص 204.
7) . الصراط المستقيم نباطى : ج 1 ص 301 - 304.
مِنها بِأسنادِهِ إلى زَيدِ بنِ أرقَمٍ: لَمّا نَزَلَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فى حَرٍّ شَديدٍ، أمَرَ بِالدَوحاتِ فَقُمِّمَت، وَ نادى الصَلاةُ جامِعَةً فَاجتَمَعنا. فَخَطَب خُطبَةً بالِغَةً، ثُمَّ قالَ:
إنَّ اللّهَ تَعالى أنزَلَ إلَىَّ «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . وَ قَد أمَرَنى جَبرائيلُ عَن رَبّى أن أقومَ فى هذَا المَشهدِ، وَ أُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ عليهالسلام أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى وَ الإمامُ بَعدى.
فَسَألتُ جَبرائيلَ أن يَستَعفيَنى مِن رَبّى، لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينَ وَ كَثرَةِ المُؤذينَ لى، وَ اللائِمينَ لِكَثرةِ مُلازِمَتى لِعَلىٍّ عليهالسلام وَ شِدَّةِ إقبالى عَلَيهِ حَتّى سَمُّونى أُذُنا. فَقالَ تَعالى فيهِم: «الَذين يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونُ هُوَ أُذنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم» . وَ لَو شِئتُ أن أُسَمّيهِم وَ أدُلُّ عَلَيهِم لَفَعَلتُ، وَ لكِنّى بِسَترِهِم قَد تَكَرَّمتُ. فَلَم يَرضَ اللّهُ إلاّ بِتَبليغى فيهِ.
فَاعلَموا - مَعاشِرَ الناسِ - ذلِكَ، فَإنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم إماما، وَ فَرَضَ طاعَتَهُ عَلى كُلِّ أحدٍ. ماض حُكمُهُ جائِزٌ قَولُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفزهُ، مَرحومٌ مَن صَدَقَهُ. إسمَعوا وَ أطيعوا، فَإنَّ اللّهَ مَولاكُم، وَ عَلىٌّ عليهالسلام إمامُكُم، ثُمَّ الإمامَةُ فى وُلدى مِن صُلبِهِ إلى يَومِ القيامَةِ. لا حلالَ إلاّ ما حَلَّلَهُ اللّهُ وَ هُم، وَ لا حَرامَ إلاّ ما حَرَّمَهُ اللّهُ وَ هُم. فَصِلوهُ، فَما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ، وَ نَقَلتُهُ إلَيهِ.
لا تَضِلُّوا عَنهُ وَ لا تَستَنكِفوا مِنهُ، فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ. لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحدٍ أنكَرَهُ وَ لَن يَغفِرَ لَهُ. حَتمٌ عَلى اللّهِ أن يَفعَلَ ذلِكَ، وَ أن يُعذِّبَهُ عَذابا نُكرا، أبَدَ الآبِدينَ. فَهوُ أفضَلُ الناسِ بَعدى، ما نُزِلَ الرِزقُ وَ بَقِىَ الخَلقُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ. قَولى عَن جَبرائيلٍ عَنِ اللّهِ: «وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ» .(1)
إفهَموا مُحكَمَ القُرآنِ وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، وَ لَن يُفَسِّر لَكُم ذلِكَ إلاّ مَن أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ، شائِلٌ بِعَضُدِهِ. ألا وَ قَد أدَّيتُ، ألا وَ قَد بَلَّغتُ، ألا وَ قَد أسمَعتُ، ألا وَ قَد أوضَحتُ. إنَّ اللّهَ قالَ وَ أنَا قُلتُ عَنهُ: لا تَحِلُّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرَهُ.
1) . حشر / 18.
ثُمَّ رَفَعَهُ إلَى السَماءِ حَتّى صارَت رِجلُهُ مَعَ رُكبَتِهِ، وَ قالز: مَعاشِرَ الناسِ، هذا أخى وَ وَصيّى وَ واعى عِلمى وَ خَليفَتى، عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ رَبّى. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ فى عَلىٍّ عليهالسلام: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بإمامَتِهِ. فَمَن لَم يَأتَمَّ بِهِ وَ بِمَن كانَ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ إلَى القيامَةِ، فَ «أولئِكَ حَبِطَت أعمالُهُم وَ فِى النارِ هُم خالِدونَ» .(1)
إنَّ إبليسَ أخرَجَ آدَمَ مِنَ الجَنَّةِ مَعَ كَونِهِ صَفوَةَ اللّهِ بِالحَسَدِ، فَلا تُحسِدوا فَتَحبِطَ أعمالُكُم وَ تَزِلَّ أقدامُكُم. فى عَلىٍّ عليهالسلام نَزَلَت سورَةُ «وَ العَصرِ إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ إلاّ الَذينَ آمَنوا» و وصّى بِالحَقِّ وَ الصَبرِ.(2)
مَعاشِرَ الناسِ، آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنِزلَ مَعَهُ، «مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى أدبارِها أو نَلعَنَهُم كَما لَعنّا أصحابَ السَبتِ» .(3)النورُ مِنَ اللّهِ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهمالسلام.
مَعاشِرَ الناسِ، سَيَكونُ مِن بَعدى «أئِمَّةً يَدعونَ إلَى النارِ وَ يَومَ القيامَةِ لا يَنصُرونَ» .(4)وَ إنَّ اللّهَ وَ أنا بريئانِ مِنهُم. إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أتباعَهُم «فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ» .(5)وَ سَيَجعَلونَها مُلكا وَ إغتِصابا. فَعِندَها يَفرُغُ «لَكُم أيُّهَا الثَقلانِ»(6)وَ «يُرسِلُ عَلَيكُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٍ فَلا تَنتَصِرانِ» .(7)
مَعاشِرَ الناسِ، عَدُوُّنا كُلُّ مَن ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَليُّنا كُلُّ مَن أحَبَّهُ اللّهُ وَ مَدَحَهُ.
ثُمَّ ذَكَرَ صلىاللهعليهوآله الأئِمَّةَ مِن وُلدِهِ عليهمالسلام، وَ ذَكَرَ قائِمَهُم عليهالسلام. وَ بَسَطَ يَدَهُ وَ أوصاهُم بِشَعائِرِ الإسلامِ، وَ دَعاهُم إلى مُصافَقَةِ البَيعَةِ لِلإمامِ، وَ قالَ:
إنَّ ذلِكَ بِأمرِ المَلِكِ العَلاّمِ. مَعاشِرَ الناسِ، قولوا أعطَيناكَ عَلى ذلِكَ عَهدا مِن أنفُسِنا، وَ ميثاقا بِألسِنَتِنا، وَ صَفقَةً بِأيدينا. نُؤَدّيهِ إلى مَن رَأينا وَ وُلدِنا. لا نَبغى بِذلِكَ بَدَلاً، وَ أنتَ شَهيدٌ عَلَينا، وَ «كَفى بِاللّهِ شَهيدا» .(1)
قولوا ما قُلتُ لَكُم، وَ سَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليهالسلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. وَ قولوا: «الحَمدُ للّهِ الَذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدِىَ لَولا أن هَدانَا اللّهُ»(2)، فَإنَّ اللّهَ يَعلَمُ كُلَّ صَوتٍ وَ خائِنَةِ كُلِّ عَينٍ. «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَليهُ اللّهَ فَيُؤتيهِ أجرا عَظيما»(3). قولوا ما يرضى اللّه عنكم، «وَ إن تَكفُروا فَإنَّ اللّهَ غَنىٌّ عَنكُم» .(4)
فَعِندَ ذلِكَ بادَرَ الناسُ بِقَولِهِم: نَعَم، سَمِعنا وَ أطَعنا عَلى ما أمَرَ اللّهُ وَ رَسولُهُ بِقُلوبِنا. وَ كانَ أوَّلُ مَن صافَقَ النَبىَّ صلىاللهعليهوآله وَ عَليّا عليهالسلام أبوبَكرٍ وَ عُمَرُ وَ عُثمانُ وَ طَلحَةُ وَ الزَبَيرُ، وَ باقِى المُهاجِرينَ وَ باقِى الناسِ. إلى أن صَلّى الظُهرَينِ فى وَقتٍ واحِدٍ، وَ امتَدَّ ذلِكَ إلى أن صَلَّى العِشاءَينِ فى وَقتٍ واحِدٍ، وَ اتَصَلَ ذلِكَ ثَلاثا.
سند خطبه خواندن در غدير(5)
خطبه گويى يا همان خطابه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را بايد از مسلّمات دانست. اگر چه بسيارى از انديشمندان اهلتسنن تنها به نقل فرازهايى محدود از اين سخنرانى اكتفا كردهاند.
اما بىشك اصل موضوع خطبه گويى آن حضرت در آن روز قطعى است. ابوالحسين مسلم بن حجاج نيشابورى (م 261 ق) در صحيح خود ضمن نقل روايتى از زيد بن ارقم، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را با قيد «خَطيبا» همراه كرده است.(1)
برخى ديگر از بزرگىِ اين سخنرانى ياد كردهاند و آن را با لفظ «عظيمة» مورد وصف قرار دادهاند.
ابنكثير دمشقى - كه بايد او را فردى متعصب و پيرو آراى ابنتيميه قلمداد كرد - اين خطبه را «خطبة عظيمة» بر شمرده است: فَخَطَبَ خُطبَةً عَظيمَةً فِى اليَومِ الثامِنِعَشَرَ مِن ذِىالحِجَّةِ عامَئِذٍ، وَ كانَ يَومَ الأحدِ بِغَديرِ خُمٍّ تَحتَ شَجَرَةٍ هِناكَ ... .(2)
در كتاب «نور الامير» با پژوهش در منابع اهلتسنن، نام هشت تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و ده تن از بزرگان و علماى اهلتسنن ذكر شده، كه به خطبه گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تصريح كردهاند.
پژوهش پيشارو نشان مىدهد كه در منابع اهلتسنن، دست كم ده تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و پانزده تن از بزرگان اهلتسنن به اين موضوع مهم تصريح نمودهاند. اين رقم منهاى اصحابى است كه چنين مطلبى را با واسطه صحابى ديگرى نقل كرده، و همچنين منهاى آن دسته از اصحابى است كه بدين امر شهادت دادهاند.
علاوه بر اين، در طبقه تابعان نيز كسانى يافت مىشوند كه مستقلاً به اين موضوع تصريح كردهاند.
در اينجا، ابتدا فهرست اسامى اصحابى كه به خطبه گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تصريح داشتهاند، به همراه متن گفتار آنان ارائه مىشود. سپس ساير شواهد تقديم خواهد شد:
أنبَأنِى السَيِّدُ النَسّابَةُ جَلالُالدينِ عَبدُالحَميدِ بنِ فَخّارِ بنِ مَعدِ بنِ فَخّارِ الموسَوىُّ رَحِمَهُ اللّهُ، قالَ: أنبَأنا والِدى السَيِّدُ شَمسُالدينِ شَيخُالشَرَفُ فَخّارُ الموسَوىُّ رَحِمَهُ اللّهُ إجازَةً، بِرِوايَتِهِ عَن شاذانِ بنِ جَبرَئيلِ القُمّىِّ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ الدوريستىِّ، عَن أبيهِ، عَن أبىجَعفَرٍ مِحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ بابِوَيهِ القُمّىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبى [وَ] مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُما، قالا: حَدَّثَنا سَعدُ بنُ عَبدِاللّهِ، قالَ: حَدَّثَنا يَعقوبُ بنُ يَزيدَ، عَن حَمّادِ بنِ عيسى، عَن عُمَرِ بنِ أُذَينَةِ، عَن أبانِ بنِ أبىعَيّاشٍ، عَن سُلَيمِ بنِ قَيسِ الهِلالىِّ، قالَ:
رَأيتُ عَليّا عليهالسلام فى مَسجِدِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى خِلافَةِ عُثمانَ وَ جَماعَةٌ يَتَحَدَّثونَ وَ يَتَذاكَرونَ العِلمَ وَ الفِقهَ ... . فَيَنصِبُنى لِلناسِ بِغَديرِ خُمٍّ. ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ... . ثُمَّ أمَرَ فَنودِىَ بِالصَلاةِ جامِعَةً. ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: أيُّهَا الناس، أ تَعلَمونَ أنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مَولاىَ وَ أنَا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم ؟ قالوا: بَلى يا رَسولَ اللّهِ. قالَ: قُم يا عَلىّ. فَقُمتُ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ هذا مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ... .(1)
وَ أخرَجَ البَزّارُ فى مُسنَدِهِ، عَن أمّهانى بِنتِ أبىطالِبٍ، قالَت: رَجَعَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّتِه. حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ خُمٍّ، أمَرَ بِدوحاتٍ فَقُمَّمنَ. ثُمَّ قامَ خَطيبا بِالهاجِرَةِ ... .(2)
1) . فرائد المسطين جوينى : ج 1 ص 315، و همچنين در حديثى ديگر: كنز العمّال (متقى هندى) : ج 14 ص 77 ح 37981.
2) . ينابيع المودة قندوزى : ص 123، به نقل از «مسند البزار» . همچنين ابنعقده كوفى در كتاب «الموالاة» همين حديث را با ذكر طبقات فوقانى سند ضبط كرده است. ابنعقده، من حديث عمرو بن سعيد بن عمرو بن جعدة بن هبيرة، عن ابيه، انه سمع امهانى رضى اللّه عنها تقول: رجع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من حجته، حتى اذا كان بغدير خم امر بدوحات فقممن. ثم قام خطيبا بالهاجرة فقال: ... . الموالاة (ابنعقده) : ص 245.
حَدَّثَنا يَحيَى بنُ زَكَريَّا بنِ شَيبانٍ: حَدَّثَنا عَبدُاللّهِ عَن إبراهيمِ الغَفّارىُّ: حَدَّثَنى حَسَنُ الحَذّاءُ: حَدَّثَنى إسماعيلُ بنُ عَبدِاللّهِ بنِ جَعفَرٍ، عَن أبيهِ، قالَ: خَطَبَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(1)
وَ عَن أبىرافِعٍ مَولى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ رَضِىَ عَنهُ، قالَ: لَمّا نَزَلَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله غَديرَ خُمٍّ مُصدِرَةً مِنَ حَجَّةِ الوِداعِ، قامَ خَطيبا بِالناسِ بِالهاجِرَةِ ... .(2)
وِ عِن ضَمُرَةِ الأسلَمىِّ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: لَمّا انصَرَفَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، أمَرَ بِشَجَراتٍ فَقِمَّمنَ بِوادى خُمٍّ. وَ هَجَرَ فَخَطَبَ الناسَ فَقالَ: أمّا بَعدُ أيُّهَا الناس، فَإنّى مَقبوضٌ، أوشَكُ أُدعا فَأُجيبَ. فَما أنتُم قائِلونَ ؟ قالوا: نَشهَدُ أنَّكَ بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ أدَّيتَ. قالَ: ... .(3)
أخبَرَنا هِلالُ بنُ بَشيرِ البَصرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدٍ، قالَ: حَدَّثَنى موسَى بنُ يَعقوبٍ، قالَ: حَدَّثَنا مُهاجِرُ بنُ سِمارِ بن سَلمَةٍ، عَن عائِشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّهِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام
1) . تخريج الاحاديث و آلاثار زيلعى : ج 2 ص 239.
2) . جواهر العقدين سمهودى : ج 2 ص 87 . همچنين: ابنعقده من طريق محمد بن عبداللّه بن ابىرافع، عن ابيه، عن جده ابىرافع مولى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، قال: لما نزل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله غدير خم مصدره من حجة الوداع. قام خطيبا بالناس بالهاجرة ... . الموالاة ابنعقده : ص 224.
3) . جواهر العقدين سمهودى : ج 2 ص 83 .
فَرَفَعَها فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤَدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مُعادى مَن عاداهُ.(1)
7 - ابوجنيده بن جندع(2)
وَ رَوى أبوأحمَدِ العَسكَرىُّ بِأسنادِهِ، عَن عِمارَةِ بنِ يَزيدَ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ العَلاءِ، عَن الزُهَرىِّ، قالَ: سَمِعتُ سَعيدَ بنَ جِنابٍ يُحَدِّثُ عَن أبىعُنفُوانَةِ المازَنىِّ، قالَ: سَمِعتُ أباجُنَيدَةٍ جَندَعَ بنَ عَمرو بنِ مازِنَ، قالَ: سَمِعتُ النَبىَّ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: مَن كَذَبَ عَلىَّ مُتَعمِّدا فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ. وَ سَمِعتُهُ والا صمتا يَقولُ، وَ قَدِ انصَرَفَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ. فَلَمّا نَزَلَ غَديرَ خُمٍّ، قامَ فِى الناسِ خَطيبا وَ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام وَ قالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)
حَدَّثَنا إسحاقُ، حَدَّثَنا عَبدُاللّهِ بنِ جَعفَرٍ، أخبَرَنى سَعدُ بنُ إسحاقَ، عَن إسحاقِ بنِ أبىحَبيبٍ، عَن أبىهُرَيرَةَ رَضِىَ اللّهُ تَعالى عَنهُ، قالَ: نَظَرتُ إلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ قائِمٌ يَخطِبُ وَ عَلىٌّ عليهالسلام إلى جَنبِهِ. فَأخَذَ بِيَدِهِ فَأقامَهُ وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ.(4)
حَدَّثَنَا الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ العَمَرى: ثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ الباهِلىِّ: ثَنا أبوالجَوابِ: ثَنا سُلَيمانُ بنُ قرم، عَن هارونِ بنِ سَعدٍ، عَن ثُوَيرِ بنِ أبىفاخَتَة، عَن زَيدِ بنِ أرقم، قالَ:
خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الغديرِ فَقالَ: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ قالوا: بَلى. فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادُ مَن عاداهُ.(1)
أخرَجَ المير سَيِّد عَلىُّ المِهمَدانىُّ، عَنِ البَراءِ بنِ عازِبٍ فى قَولِهِ تَعالى: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(2)، أى بَلِّغ مِن فَضائِلِ عَلىٍّ عليهالسلام. نَزَلَت فى غَديرِ خُمٍّ. فَخَطَبَ رَسولُ اللّهِللّه صلىاللهعليهوآله، قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. فَقالَ عُمرُ: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلىُّ. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ. رَواهُ أبونَعيم، وَ ذَكَرَهُ الثَعالِبىُّ فى كِتابِهِ.(3)
علاوه بر اين ده صحابى كه با الفاظى چون «خَطَبَ» ، «يَخطِبُ» ، «خَطَبنا» ، و «خَطيبا» به خطبه خواندن پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله اشاره نمودهاند، حذيفة بن اسيد غفارى - كه از بزرگان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله است - متن خطبه كوتاه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير را نقل كرده است. ابوالقاسم طبرانى در «المعجم الكبير»(4)با سند صحيح از حذيفة بن اسيد متن اين خطبه را ذكر كرده است.
همچنين دو تن از تابعان به نامهاى سعيد بن ذى حدّان و عمرو ذو مُرّ همدانى، بدون آنكه كلام خود را از يكى از صحابه نقل كنند به خطبه گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تصريح كردهاند.(5)
ابوالطفيل عامر بن واثله نيز - كه از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآيد - به نقل از حذيفة بن اسيد غفارى ديگر صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله، به نقل اين خطبه اهتمام داشته است. او همچنين به هنگام گزارش جريان مناشده حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبَه، تصريح مىكند كه دوازده تن از نقباى انصار كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، ضمن شهادت به عبارت «من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه» به خطبه خواندن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اعتراف كردهاند:
نَبَّأنَا الحَسنُ بنُ مُحَمَّدِ الشافِعىُّ، عَن أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ الإصبَهانىِّ، قالَ: أنبَأنا أبوعَلىٍّ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ البَردانىُّ قَراءَةً عَلَيهِ، قالَ: أنبَأنا أبوطالِبٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الفَتحِ: حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ عَلىُّ بنُ إبراهيمِ الحَربىُّ المَعروفُ بِابنِالحَرّارِ فِى الحَربيَّةِ إملاءا مِن حِفظِهِ وَ لَم يَكُن عِندَهُ غَيرَ هذَا الحَديثِ، قالَ: حَدَّثَنا أبوبَكرِ الشافِعىُّ: حَدَّثَنا إسحاقُ الحَربىُّ: حَدَّثَنا أبونَعيمٍ، عَن مَطَر، عَن أبِىالطُفَيلِ، قالَ: خَطَبَ عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ عليهالسلام بِرَحبَةِ مالِكِ بنِ طَوقٍ فَقالَ: مَعاشِرَ الناس، أُشهِدُ اللّهَ كُلُّ امرِءٍ سَمِعَ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ما فَعَلَ فى غَديرِ خُمٍّ إلاّ قامَ فَشَهِدَ. فَقامَ إثناعَشَرَ مِن أهلِ بَدرٍ مِن نُقَباءِ الأنصارِ فَقالوا: خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ثُمَّ قالَ: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ قالوا: بَلى يا رَسولَ اللّهِ. قالَ: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
با شواهدى كه ارائه شد، در مورد اصل خطبه خواندن پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير ترديدى باقى نمىماند.
اضافه بر آنچه گفته شد، انديشمندان فراوانى از اهلتسنن شخصا - و نه به هنگام نقل يك روايت يا برداشت از اثرى ديگر - به خطبه خواندن آن حضرت در روز غدير خم اشاره نمودهاند. همان طور كه گفته شد، مؤلف «نور الامير» نام ده تن از انديشمندان اهلتسنن را ذكر مىكند كه به امر خطبه خواندن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تأكيد ورزيدهاند. وى به ترتيب از ابن كثير، حلبى، جزرى، يعقوبى، حموى،
1) . ذيل تاريخ البغداد ابنالنجار : ج 3 ص 10.
ابندُريد، زَمخشرى، ثعالبى، غزّالى و بدخشانى ياد مىكند. پژوهشگران مىتوانند جهت دريافت متن و آدرس آن به منبع رجوع كنند.(1)
در اينجا متن ديدگاه پنج تن ديگر از انديشمندان و اعلام اهلتسنن را كه در آن كتاب ذكر نشده، جهت استحكام بيشتر بحث خلاصه وار ذكر مى كنيم:
اول. ابنمغازلى: ... ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام فَرَفَعَها، ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ. قالَها ثَلاثا. هذا آخَرُ الخُطبَةِ.(2)
دوم. ابنتيميه: ... كَثامِن عَشَرَى ذِىالحَجَّةِ الَذى خَطَبَ فيهِ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ مُرجِعَةً مِن حَجَّةِ الوِداعِ. فَإنَّهُ صلىاللهعليهوآله خَطَبَ فيهِ خُطبَةً، وَصّى فيها باتِّباعِ كِتابِ اللّهِ، وَ وَصّى فيها بِأهلِبَيتِهِ. كَما رَوى مُسلمُ فى صَحيحِهِ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ.(3)
سوم. ابناثير: وَ لَمّا رَجَعَ عليهالسلام مِن حَجَّةِ الوِداعِ، فَكانَ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ بُمِكانٍ يُقالُ لَهُ «غَديرِ خُمٍّ» ، خَطَبَ الناسُ هُنالِكَ فِى اليَومِ الثانىعَشَرَ(4)مِن ذِىالحَجَّةِ فى خُطبَتِهِ ... .(5)
چهارم: آلوسى: إنَّ النَبىَّ صلىاللهعليهوآله خَطَبَ فى مَكانٍ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ عِندَ مَرجَعِهِ مِن حَجَّةِ الوِداعِ قَريبٍ مِنَ الجُحفَةِ، يُقالُ لَهُ: غَديرَ خُمٍّ ... .(6)
1) . نور الامير تقدمى : ص 18 - 20.
2) . المناقب ابنالمغازلى : ج 1 ص 44.
3) . اقتضاء الصراط المستقيم ابنتيميه : ج 1 ص 293.
4) . خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير قطعا در روز هجدهم ذىالحجه بوده است. اشاره به روز دوازدهم ناشى از سهو قلم است.
5) . البداية و النهاية ابنكثير : ج 7 ص 370.
6) . روح المعانى آلوسى : ج 6 ص 194.
پنجم: عَبدُالمَلِكِ بنِ حُسَينِ بنِ عَبدِالمَلِكِ عَصامىٌّ شافِعىٌّ: أنَّهُ صلىاللهعليهوآله خَطَبَ بِغَديرِ خُمٍّ، ثامِنعَشَرِ ذِىالحِجَّةِ، مُرجِعَةً مِن حَجَّةِ الوِداعِ، تَحتَ شَجَراتٍ بُرَّحٍ لَهُ ما تَحتَها بَعدَ صَلاةِ الظُهرِ. فَقالَ: ... .(1)
بنا بر اين، با قرائن فراوان ثابت مىشود كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ايراد خطبه فرمودهاند. از كاوش در منابع مخالفان كه در گذريم، در مصادر اماميه نيز علاوه بر آنكه متن خطبههاى كوتاه و متوسط و طولانى ثبت و ضبط شده است، به خطبه گويى آن حضرت در روز غدير نيز تصريح شده است. براى نمونه صاحب «النجم الثاقب» خطبه طولانى غدير را با دو وصف بليغ و طويل همراه كرده است:
... خُطبَةُ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله البَليغَةُ وَ الطَويلَةُ فى حَجَّةِ الوِداعِ فى غَديرِ خُمٍّ، الَتى خَطَبَها فى ذلِكَ المَحضَرِ العَظيمِ ... .(2)
همچنين در روايات مكتب اهلبيت عليهمالسلام نيز به خطبه گويى حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در روز غدير تصريح شده است. براى نمونه مىتوان به «كتاب سليم قيس الهلالى»(3)و «الامالى» شيخ طوسى(4)اشاره كرد.
اسناد و منابع و متن خطبه كوتاهِ غدير(5)
در بعضى روايات كه قطعهاى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مىخورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. درباره اين موارد احتمال دارد به عنوان خلاصهاى از فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، مطالبى از متن خطبه با مطالبى مربوط به قبل و بعد خطبه، به صورت مركب و مخلوط نقل شده است.
1) . سمط النجوم العوالى عصامى : ج 1 ص 402.
2) . النجم الثاقب نورى : ج 1 ص 342.
3) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 644 حديث 11: ... بِغَديرِ خُمٍّ ثُمَّ خَطَبَ وَ قالَ: أيُّهَا الناس ... .
4) . الامالى طوسى : ص 254 مجلس 9 : خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ فَقالَ: ... .
5) . ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 43 - 82 . اسرار غدير: ص 125.
پر واضح است كه نقل خطبه غدير به شكل كوتاه منافاتى با خطبه طولانى و مشهور غدير ندارد، بلكه بخشهايى از آن خطبه است. بررسى اسناد خطبه كوتاه غدير به شرح زير مىباشد:
رئيس المحدثين محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه معروف به شيخ صدوق قدس اللّه نفسه الزكيه (م 381 ق) در اثرى ارزشمند به نام «الخصال» - كه آن را با هدفى متفاوت و در قالبى جديد به رشته تحرير در آورد - خطبهاى از پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ارائه نموده، كه به سبب كمى حجم آن را خطبه كوتاهِ غدير مىناميم.
مرحوم صدوق در كتاب خصال، آنگونه كه خود گفته است با محوريت اعداد و تمركز بر خصال پسنديده و ناپسند، ابواب اين كتاب را طبقه بندى نموده است.(1)وى در «باب الاثنين» يعنى باب آنچه مرتبط با عدد دو است، به مواردى مرتبط با اين عدد پرداخته است.
در يكى از اين احاديث، تحت عنوان «السؤال عن الثقلين يوم القيامة» به وجود دو ثقل ارزشمند و به يادگار مانده از پيامبر صلىاللهعليهوآله و سؤالى كه در خصوص اين دو ثقل در روز قيامت صورت خواهد گرفت، اشاره مىكند.
1) . أمّا بعد، فإنّى وجدت مشايخى و أسلافى رحمة اللّه عليهم قد صنَّفوا فى فنون العلم كتبا و أغفلوا عن تصنيف كتاب يشتمل على الأعداد و الخصال المحمودة و المذمومة، و وجدت فى تصنيفه نفعا كثيرا لطالب العلم و الراغب فى الخير. فتقرَّبت إلى اللّه جلَّ اسمه بتصنيف هذا الكتاب، طالبا لثوابه، و راغبا فى الفوز برحمته، و أرجو أن لا يخيبنى فيما أمَّلته و رجوته منه، بتطوُّله و منِّه، إنَّه على كلِّ شىء قدير. الخصال: ج 1 ص 1. ترجمه: با تحقيق در تأليفات مشايخ و علماى بزرگ گذشته دريافتيم كه آنان در بخشهاى مختلف علوم كتابهايى نگاشتهاند: اما درباره رابطه ميان اعداد و صفات پسنديده و ناپسند چيزى نگاشته نشده است. با توجه به فايده فراوان اين موضوع براى جوينده علم، بر آن شدم تا براى تقرب به درگاه الهى دست به نگارش چنين كتابى بزنم، تا به پاداش الهى و خوشبختى و رحمت خداوند متعال نايل گردم. از درگاه ايزد منان خواهانم تا اميدم را نااميد نگرداند، چرا كه او بر هر كارى تواناست.
مرحوم صدوق از ميان احاديث متعددى كه در اين خصوص وجود داشته، خطبه نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را متذكر مىشود. لذا سخنرانى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير با طُرق و اسنادى متعدد و صحيح در آثار متقدمان منعكس گرديد و براى هميشه بر جاى ماند.
البته مرحوم صدوق پس از نقل اين خطبه و ارائه اسناد و طرق آن، متذكر مىشود كه احاديث هم معنى در اين خصوص بسيار است، و تصريح مىكند كه همه آن احاديث را در كتاب «المعرفة فى الفضائل» جمع كرده است. اما متأسفانه اين كتاب هم اينك موجود نيست.
همچنين در انتهاى اين روايت از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه فرمود: وجدنا فى كتاب على عليهالسلام و عرفناه. اين امر نشان مىدهد كه اين خطبه نخستين بار در كتاب «جامعه» - كه از مواريث امامت است - درج شده است.
كتاب جامعه يا همان كتاب على بن ابىطالب عليهالسلام از اسرار و مواريث امامت بوده، و گاهى برخى دوستان يا مخالفان موفق شدهاند بخشى از آن را ببينند.
پيش از مرحوم صدوق، مرحوم طبرى آملى كبير، طبرى دوم و انديشمند مشهور شيعى، متنى مشابه با اين خطبه را - البته با حجمى كمتر(1)- در قالب دو حديث پى در پى و با سندى متفاوت نسبت به اسناد «الخصال» در كتاب «المسترشد» ارائه كرده است. او اين روايت را نيز مانند اكثر روايات كتاب خود از رجال اهل تسنن نقل مىكند.
در اينجا ابتدا سند و متن «المسترشد» ، و سپس اسناد و متن «الخصال» را به همراه ترجمه آن در پاورقى متذكر مىشويم. سپس اسنادى را كه مرحوم صدوق ارائه كرده است، تفصيلاً مورد بحث قرار مىدهيم:
1) . حدود 200 واژه.
حَدَّثَنا أحمدُ بنُ مَهدىٍّ، قالَ: حَدَّثَنا شَهابِ بنِ عِبادِ البَصرىِّ، قالَ: حَدَّثَنا عَبدُاللّهِ بنِ بَكرِ النَخَعىِّ، عَن حَكيمِ بنِ جُبَيرِ(1)، عَن أبِىالطُفَيلِ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ:
لَمّا كانَ يَومَ غَديرٍ خُمٍّ، أمَرَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِشَجَرٍ يُدعَى الدوحَ فَقُمُّ ما تَحتَهُنَّ، ثُمَّ قالَ:
إنّى لِم أجِد لِنَبىٍّ إلاّ نِصفَ عُمرِ النَبىِّ الَذى كانَ قَبلَهُ، وَ إنّى أوشَكُ أن أُدعِىَ فَاُجيبَ. فَما أنتُم قائِلونَ ؟ فَقالَ: كُلُّ رَجُلٍ مِنّا كَما شاءَ اللّهُ أن يَقولَ: نَشهَدُ أنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أ لَيسَ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّهِ، وَ أنَّ مُحَمَّدا رَسولَ اللّهِ، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ حَقٌّ ؟ قالوا: يا رَسولَ اللّهِ، بَلى. فَأوَمَأ رَسولُ اللّهِ إلى صَدرِهِ وَ قالَ: وَ أنا مَعَكُم.
ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنا لَكُم فَرطٌ وَ أنتُم وارِدونَ عَلىَّ الحَوضَ؛ وُسعَتُهُ ما بَينَ صَنعاءَ إلى بُصرى، فيهِ عَدَدُ الكَواكِبِ قَدَحان؛ ماؤُهُ أشَدُّ بَياضا مِنَ الفِضَّةِ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فِى الثَقَلَينِ !
فَقام رَجُلٌ فَقالَ: يا رَسولَ اللّهِ ! مَا الثَقلانِ ؟ قالَ: الأكبَرُ كِتابُ اللّهِ طَرَفُهُ بِيَدِ اللّهِ، وَ الثانىُ سَبَبٌ طَرَفُهُ بِأيديكُم. فَاستَمسِكوا بِهِ وَ لا تَزِلُّوا وَ لا تَضِلُّوا. وَ الأصغَرُ عِترَتى أهلُبَيتى. أُذَكِّرُكُمُ اللّهُ فى أهلِبَيتى. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. سَألتُ رَبّى ذلِكَ لَهُما. فَلا تُقَدُّموهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تَتَخَلَّفوا عَنهُم فَتُضِلُّوا، وز لا تُعَلِّموهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
همان طور كه ملاحظه مىشود اين خطبه با يك واسطه از يكى از مشهورترين مشايخ بخارى و مسلم به نام شهاب بن عبّاد بصرى(1)نقل شده است.
مرحوم صدوق در كتاب «الخصال» خطبه كوتاه را اينگونه ضبط كرده است:
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفارِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبَىالخَطّابِ وَ يَعقوبِ بنِ يَزيدَ، جَميعا عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن عَبدُاللّهِ بنِ سَنانٍ، عَن مَعروفِ بنِ خَرّزبوذٍ، عَن أبىالطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةٍ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ، قالَ:
لَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةِ الوِداعِ وَ نَحنُ مَعَهُ، أقبَلَ حَتَّى انتَهى إلَى الجُحفَةِ. فَأمَرَ أصحابَهُ بِالنُزولِ، فَنَزَلَ القَومُ مَنازِلَهُم. ثُمَّ نودِىَ بِالصَلاةِ، فَصَلّى بِأصحابِهِ رَكعَتَينِ. ثُمَّ أقبَلَ بِوَجهِهِ إلَيهِم فَقالَ لَهُم: إنَّهُ قَد نَبَّأنِى اللَطيفِ الخَبيرِ إنّى مَيِّتٌ وَ إنَّكُم مَيِّتونَ. وَ كَأنّى قَد دُعيتُ فَأجَبتُ، وَ إنّى مَسئولٌ عَمّا أُرسِلتُ بِهِ إلَيكُم وَ عَمّا خَلَّفتُ فيكُم مِن كِتابِ اللّهِ وَ حُجَّتِهِ وَ إنَّكُم مَسئولونَ. فَما أنتُم قائِلونَ لِرَبِّكُم ؟
قالوا: نَقولُ: قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ جاهَدتَ. فَجَزاكَ اللّهُ عَنّا أفضَلَ الجَزاءِ. ثُمَّ قالَ لَهُم: أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّهِ، وَ أنّى رَسولُ اللّهِ إلَيكُم، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ ؟ فَقالوا: نَشهَدُ بِذلِكَ. قالَ: اللّهُمَّ اشهَد عَلى ما يَقولونَ. ألا وَ إنّى أُشهِدُكُم أنّى أشهَدُ أنَّ اللّهَ مَولاىَ وَ أنَا مَولى كُلِّ مُسلِمٍ، وَ أنا أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم. فَهَل تَقِرُّونَ لى بِذلِكَ وَ تَشهَدونَ لى بِهِ ؟ فَقالوا: نَعَم، نَشهَدُ لَكَ بِذلِكَ.
1) . شهاب بن عبّاد عبدى عصرى بصرى، ابوعمرو كوفى. تهذيب الكمال: ج 12 ص 575 ش 2778. متوفاى 224 هجرى قمرى، و از مشايخ بخارى و مسلم، و از روات صحيح بخارى، صحيح مسلم، سنن ابنماجه و سنن ترمذى است. وى نزد انديشمندان رجالى اهلتسنن به اكمل وجه توفيق شده است و هيچ جرح و ضعفى متوجه او نيست.
فَقالَ: ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا عليهالسلام مَولاهُ(1)، وَ هُوَ هذا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَرَفَعَها مَعَ يَدِهِ، حَتّى بَدَت آباطُهُما، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ألا وَ إنّى فَرطُكُم وَ أنتُم وارِدونَ عَلىَّ الحَوضَ - حَوضى - غَدا؛ وَ هُوَ حَوضٌ عَرضُهُ ما بَينَ بُصرى وَ صَنعاءَ. فيهِ أقداحٌ مِن فِضَّةٍ عَدَدُ نُجومِ السَماءِ. ألا وَ إنّى سَائِلُكُم غَدا ما ذا صَنعتُم فيما أشهَدتُ اللّهَ بِهِ عَلَيكُم فى يَومِكُم هذا، إذا وَرَدتُم عَلىَّ حَوضى وَ ما ذا صَنَعتُم بِالثَقَلينِ(2)مِن بَعدى. فَانظُروا كَيفَ تَكونونَ خَلَّفتُمونى فيهِما حينَ تُلقونى.
قالوا: وَ ما هذانِ الثَقَلانِ يا رَسولَ اللّهِ ؟ قالَ: أمّا الثِقلُ الأكبَرُ فَكِتابُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ سَبَبٌ مَمدودٌ مِنَ اللّهِ وَ مِنّى فى أيديكُم. طَرَفُهُ بِيدِ اللّهِ وَ الطَرفُ الآخِرُ بِأيديكُم. فيهِ عِلمُ ما مَضى وَ ما بَقِىَ إلى أن تَقومَ الساعَةُ. وَ أمّا الثِقلُ الأصغرُ فَهُوَ حَليفُ القُرآنِ، وَ هُوَ عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ وَ عِترَتِهِ عليهمالسلام. وَ إنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.
قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ: فَعَرَضتُ هذَا الكَلامَ عَلى أبىجَعفَرٍ عليهالسلام، فَقالَ: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّهُ. هذَا الكَلامُ وَجدناهُ فى كِتابِ عَلىٍّ عليهالسلام وَ عَرَفناهُ. وَ حَدَّثَنا أبى رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ. وَ حَدَّثَنا جَعفرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا الحُسَينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرٍ، عَن عَمِّهِ عَبدِاللّهِ بنِ عامِرٍ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ. وَ حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى بنِ المُتَوكِّلِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ الحُسَينِ السَعدآبادىُّ، عَن أحمدِ بنِ أبىعَبدِاللّهِ البَرقىِّ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ سَنانٍ، عَن مَعروفِ بنِ خَرَّبوذٍ، عَن أبِىالطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ بِمِثلِ هذَا الحَديثِ سَواء(3):
ابوالطفيل از حذيفة بن اسيد غفارى نقل مىكند كه چون پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و ما در خدمت او بوديم، آمد تا به جحفه رسيد. پس به اصحاب فرمان داد كه فرود آيند، و آنها فرود آمدند. آنگاه نداى نماز داده شد و با اصحاب خود دو ركعت نماز خواند. سپس صورت خود را به سوى آنان كرد و به آنان فرمود:
همانا خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه من مىميرم و شما هم مىميريد، و گويا كه من دعوت شدهام و آن دعوت را اجابت كردهام. و من در برابر آن چيزى كه با آن به سوى شما فرستاده شدهام مسئول هستم، و نيز از آنچه ميان شما باقى مىگذارم - يعنى كتاب خدا و حجت او - ، و شما نيز مسئول هستيد. شما به پروردگارتان چه خواهيد گفت ؟ گفتند: مىگوييم: تو پيام را رسانيدى و نصيحت كردى و مجاهدت نمودى. پس خداوند از سوى ما به تو بهترين پاداش بدهد.
آنگاه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود: آيا شما گواهى نمىدهيد كه خدايى جز خداى يگانه نيست، و اينكه من فرستاده خدا به سوى شما هستم، و اينكه بهشت حق است، و اينكه آتش جهنم حق است، و اينكه زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به همه اينها گواهى مىدهيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا، به آنچه كه مىگويند شاهد باش. آگاه باشيد كه من شما را گواه مىگيرم كه من شهادت مىدهم كه خداوند مولاى من است و من مولاى هر مسلمانى هستم، و من به مؤمنان از خودشان اولى هستم. آيا شما به آن اقرار مىكنيد و به آن گواهى مىدهيد ؟ گفتند: آرى، ما درباره شما به آن شهادت مىدهيم. پس فرمود: آگاه باشيد كه هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام مولاى او است، و او اين شخص است.
سپس دست على عليهالسلام را گرفت و آن را با دست خود بالا برد، تا اينكه زير بغل هر دو آشكار شد. سپس فرمود: خداوندا، دوست بدار هر كس كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد. و يارى كن به هر كس كه او را يارى كند، و خوار كن هر كس كه او را خوار سازد.
آگاه باشيد كه من پيشتاز شما (در مرگ) هستم، و شما در حوض (كوثر) به من وارد خواهيد شد. حوض من فردا وسعتى چون وسعت ميان بصرى و صنعا خواهد داشت. در آن پيالههايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است. آگاه باشيد، فردا كه وارد حوض من شديد از شما درباره آنچه كه از شما به آن چنين روزى گواهى گرفتم خواهم پرسيد كه چه رفتار كرديد و بعد از من با ثقلين (دو چيز گرانبها) چه كرديد ؟ وقتى با من ملاقات نموديد به من نظر بدهيد كه چگونه پس از من با آنها رفتار كرديد.
گفتند: يا رسول اللّه، اين دو چيز گرانبها چيست ؟ فرمود: چيز گرانبهاى بزرگتر كتاب خداوند است، كه واسطهاى است كشيده شده از خدا و من در دستان شما؛ كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگرش در دست شماست. دانش گذشته و آينده تا روز قيامت در آن است. و اما چيز گرانبهاى كوچك كه ملازم قرآن است، آن على بن ابىطالب عليهالسلام و عترت او هستند. اين دو امانت از هم جدا نشوند تا وقتى كه بر حوض (كوثر) بر من وارد شوند.
معروف بن خرّبوذ مىگويد: اين سخن را بر امام باقر عليهالسلام عرضه كردم، فرمود: ابوالطفيل راست گفته، خدا رحمتش كند، و ما آن را در كتاب على عليهالسلام چنين يافتيم و شناختيم. برگرفته از ترجمه جعفرى.
مرحوم صدوق در ابتداى اين خطبه، سلسله روات را تا معروف بن خربوذ، عن ابىالطفيل، عن حذيفة بن اسيد الغفارى بر مىشمرد. سپس در انتهاى روايت متذكر مىشود كه معروف مىگويد: اين حديث را براى امام باقر عليهالسلام از قول ابىالطفيل خواندم، امام فرمود: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّه. در نتيجه در انتهاى اين روايت تقرير امام باقر عليهالسلام نيز وجود دارد.
مرحوم صدوق در مجموع دو طريق و پنج سند براى اين روايت ذكر كرده است، كه همگى اين اسناد در تركيب «محمد بن ابىعمير، عن عبداللّه بن سنان، عن معروف بن خربوذ» مشترك هستند. وضعيت اسناد ارائه شده توسط مرحوم صدوق در اين خطبه آن قدر روشن و آشكار است كه بدون نياز به رجوع به منابع رجالى نيز صحت
آنها به روشنى قابل دريافت است. از پنج(1)سند ارائه شده در خصوص اين روايت، چهار سند آن صحيح است. در نتيجه خطبه كوتاه غدير با اسناد صحيح گزارش شده است. اسناد اين خطبه همگى به راوى عظيم المنزله و جليلالقدر شيعه جناب محمد بن زياد ابىعمير ازدى منتهى، و از او به امام باقر عليهالسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله ختم مىگردد.
سند اول:
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفارِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبِىالخَطّابِ وَ يَعقوبِ بنِ يَزيدَ، جَميعا عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ سَنانِ، عَن مَعروفِ بنِ خَرَّبوذٍ، عَن أبِىالطُفَيلِ عامِرِ بنِ وائِلَةِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغَفّارىِّ، قالَ: لَمّا رَجَعَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ... .
سند دوم:
[حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَّفارُ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبِىالخَطّابِ وَ يَعقوبُ بنُ يَزيدَ، جَميعا، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ سَنانَ]، قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ: فَعَرَضتُ هذَا الكَلامَ(2)عَلى أبىجَعفَرٍ صلىاللهعليهوآله، فَقالَ: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّهُ، هذَا الكَلامُ وَجَدناهُ فى كِتابِ عَلىٍّ عليهالسلام وَ عَرَفناهُ.
1) . البته اين روايت در مجموع داراى هفت سند است، كه با ادغام سندهاى نقل شده از ابنالوليد، تعداد اسناد اين روايت را پنج سند در نظر گرفتهايم. در شرح متنى اسناد اين روايت اين امر مشخص است.
2) . منظور از «هذا الكلام» دقيقا خود خطبه است، و شيخ صدوق اين مطلب را فورا در ادامه خطبه آورده است. قضيه از اين قرار است كه معروف بن خربوذ - كه از برجستهترين شاگردان حضرت امام باقر عليهالسلاماست - اين خطبه را به نقل از ابوالطفيل براى حضرت قرائت مىنمايد، و حضرت آن را تصديق نموده و براى ابوالطفيل دعا مىكنند. از اين جهت، اين سند در واقع «تقرير» معصوم به شمار آيد. از آنجايى كه قول و فعل و تقرير معصوم در حجيت تفاوتى با يكديگر ندارند، در نتيجه اين سند نيز بايد در شمار اسناد اين روايت قرار گيرد.
سند سوم:
حَدَّثَنا أبى رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .
سند چهارم:
حِدِّثِنا جِعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا الحُسينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرِ، عَن عَمِّهِ عَبدِاللّهِ بنِ عامِرِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُميرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .
سند پنجم:
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى بنِ المُتَوَكِّلِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ(1)، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ الحُسَينِ السَعدآبادىُّ(2)، عَن أحمدِ بنِ أبىعَبدِاللّه البَرقى(3)، عَن أبيهِ(4)، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبىعُمَيرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .
1) . محمَّد بن موسى بن المتوكِّل. الخلاصة حلى : ص 149: ثقة، و أنَّ السيِّد بن طاووس فى «فلاح السائل» الفصل التاسععشر، ص 158، ادِّعى الإتِّفاق على وثاقته، حيث قال عند ذكره رواية فى سندها محمَّد بنموسى بن الم توكِّل: و رواة الحديث ثقات بالإتِّفاق. أقول: هو من مشايخ الأربعة الذين نقل عنهم الصدوق كثيرا فى آثاره. هم: أبيه علىِّ بن الحسين، و ابن الوليد، و محمَّد بن موسى بن المتوكِّل و محمَّد بن علىِّ الماجيلويه، فلا شكَّ فى وثاقتهم عندنا.
2) . اين راوى تنها راوى مذكور در اسناد اين خطبه است كه وثاقت آن ثابت نيست. وى از روات كامل الزيارات است.
3) . أحمد بن أبىعبداللّه البرقىِّ. الفهرست نجاشى : ص 77 : و كان ثقة فى نفسه، يروى عن الضعفاء و اعتمد المراسيل. الفهرست (طوسى) : ص 53 : كان ثقة فى نفسه، غير أنَّه أكثر الرواية عن الضعفاء و اعتمد المراسيل. ابن الغضائرىُّ: ج 1 ص 39: طعن القمّيُّون عليه. و ليس الطعن فيه، إنَّما الطعن فى من يروى عنه؛ فإنَّه كان لا يبالى عمَّن يأخذ على طريقة أهل الأخبار. و كان أحمد بن محمَّد بن عيسى أبعده عن قم، ثمَّ أعاده إليها و اعتذر إليه. الرجال (ابنداوود) : ص 40: و يقوى عندى ثقته. الخلاصة (حلى) : ص 15: ثقة، غير أنَّه أكثر الرواية عن الضعفاء و اعتمد المراسيل ... . عندى إنَّ روايته مقبولة.
4) . أبيه: محمَّد بن خالد البرقىِّ: رجال الطوسى: ص 363: ثقة. الخلاصة حلى : ص 139: ثقة، و ... . قال النجاشىُّ: إنِّه ضعيف الحديث و الإعتماد عندى، على قول الشيخ أبىجعفر الطوسىِّ من تعديله.
اينك يك به يك اسناد اين خطبه را مورد بررسى رجالى قرار مىدهيم:
بررسى سند اول:
يكايك روات اين سند را مورد بررسى رجالى قرار مىدهيم:
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ:
فهرست النجاشى: ص 383: شيخُ القُمّيّينَ وَ فَقيهُهُم وَ مُتَقَدِّمُهُم وَ وَجهُهُم.
فهرست الطوسى: ص 442: جَليلُ القَدرِ، عارِفٌ بِالرِجالِ، مَوثوقٌ بِهِ.
رجال الطوسى: ص 439: جَليلُ القَدرِ، بَصيرٌ بِالفِقهِ، ثِقَةٌ.
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفّارُ:
فهرست النجاشى: ص 354: كانَ وَجها فى أصحابِنَا القُمّيّينَ، ثِقةٌ عَظيمُ القَدرِ.
مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ بنِ أبِىالخَطّابِ:
اختيار الرجال (كشّى) : ص 508 : قالَ أبوعَمرو: قَد رَوى عَنهُ الفَضلُ وَ أبوهُ وَ يونُسُ وَ مُحَمَّدُ بنُ عيسَى العَبيدىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ بنِ أبِىالخَطّابِ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ إبنا سَعيدِ الأهوازيان إبنا دِندانٍ وَ أيّوبُ بنُ نوحٍ، وَ غَيرُهُم مِنَ العُدولِ وَ الثِقاتِ مِن أهلِ العِلمِ.
فهرست النجاشى: ص 334: جَليلٌ مِن أصحابِنا عَظيمُ القَدرِ كَثيرُ الرِوايَةِ، ثِقَةٌ، عَينٌ، حَسَنُ التَصانيفِ، مَسكونٌ إلى رِوايَتِهِ.
فهرست الطوسى: ص 400: ثِقَةٌ.
رجالُ الطوسىِّ: ص 379، 391: ثِقَةٌ.
يَعقوبُ بنُ يَزيدَ:
فهرست الطوسى: ص 508 : كَثيرُ الرِوايَةِ، ثِقَةٌ.
رجال الطوسى: ص 393: ثِقَةٌ.
فهرست النجاشى: ص 450: كانَ ثِقةٌ صَدوقٌ.
مُحَمَّدُ بنُ أبىعُمَيرٍ:
رجال الكشى: ص 556 : أجمَعَ أصحابُنا عَلى تَصحيحِ ما يَصِحُّ عَن هؤُلاءِ وَ تَصديقِهِم، وَ أقَرُّوا لَهُم بِالفِقهِ وَ العِلمِ، وَ هُم سِتَةُ نَفَرٍ. آخَرُ دَونَ السِتَّةِ نَفَرِ الَذينَ ذَكَرناهُم فى أصحابِ أبىعَبدَاللّهِ عليهالسلام. مِنهمُ يونُسُ بنُ عَبدُالرَحمنِ وَ صَفوانُ بنُ يَحيى بياعُ السابِرىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ أبىعُمَيرِ وَ عَبدُاللّهُ بنُ المُغَيرَةِ وَ الحَسَنُ بنُ مَحبوبِ وَ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ أبىنَصرٍ.
فهرست النجاشى: ص 327: جِليلُ القَدرِ عَظيمُ المَنزَلَةِ فينا.
رجال الطوسى: ص 365: ثِقَةٌ.
فهرست الطوسى: ص 405: كانَ مِن أوثَقِ الناسِ عِندَ الخاصَّةِ وَ العامَّةِ.
عَبدُاللّهِ بنِ سَنانٍ:
فهرست النجاشى: ص 214: ثِقَةٌ مِن أصحابِنا، جَليلٌ، لا يُطعِنُ عَلَيهِ فى شَىءٍ.
رجال الكشى: ص 410: عَنِ الفَضلِ بنِ شاذانِ، عَن أبيهِ، عَن يونُسِ بنِ عَبدِالرَحمنِ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ سَنانٍ. وَ كانَ رَحِمَهُ اللّهُ مِن ثِقاتِ رِجالِ أبىعَبدِاللّهِ عليهالسلام.
فهرست الطوسى: ص 291: ثِقَةٌ.
مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ:
رجال الكشى: ص 238: إجتَمَعَتِ العِصابَةُ عَلى تَصديقِ هؤُلاءِ الأوَّلينَ مِن أصحابِ أبىجَعفَرٍ وَ أبىعَبدِاللّهِ، وَ انقادُوا لَهُم بِالفِقهِ فَقالوا: أفقَهُ الأوَّلينَ سِتَّةٌ: زُرارَةُ وَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ وَ بَريدُ وَ أبوبَصيرٍ الأسدىُّ وَ الفُضَيلُ بنُ يَسارِ وَ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمِ الطائِفىُّ ... .
رجال ابنداوود: ص 348: ... ثِقَتُهُ أصَحُّ.
أبوالطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةٍ(1):
ثِقَةٌ عَلَى التَحقيقِ.
معجم رجال الحديث: ج 9 ص 204: وَ عَدَّهُ البَرقىُّ مِن خَواصِّ أصحابِ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام مِن مُضَرٍّ، وَ مِن أصحابَ السَجّادِ أيضا ... ، وَ عَدَّهُ ابنُشَهرآشوبٍ فِى المَناقبِ الجُزءُ 4 فَصلٌ فِى المُفرَداتِ، مِن أصحابِ الحَسَنِ عليهالسلام الَذينَ هُم مِن خَواصِّ أبيهِ.
أقولُ: رُوِىَ بِسَنَدٍ صَحيحٍ عَن أبىجَعفَرٍ عليهالسلام: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّهُ ... . فَهذَا الكَلامُ يَدُلُّ عَلى أنَّ أبَاالطُفَيلِ وَ حُذَيفَةَ بنَ أسيدِ الغِفارىَّ الصادِقانِ اللَذانِ صَدَّقَهُمَا المَعصومِ عليهالسلام. فَلَولا تَثبُتُ هذِهِ الرِوايَةُ الصَحيحَةُ وِثاقَتَهُما عَلى كُلِّ حالٍ، فَإنَّها تَثبُتُ وِثاقَتَهُما فى نَقلِ هذِهِ الخُطبَةِ عَلَى الأقَلِّ. وَ أيضا إنَّ أبَاالطُفَيلِ ثِقَةٌ عِندَنا عَلَى التَحقيقِ.
حُذَيفَةُ بنُ أسيدِ الغِفارىُّ:
ثِقَةٌ، وَ شَأنُهُ مُغنٍ عَنِ التَوثيقِ الصَريحِ.
اختيار معرفة الرجال (كشّى) : ص 10: ثُمَّ يُنادِى المُنادىُ: أينَ حَوارَىُّ الحَسَنِ عليهالسلامبنِ عَلىِّ عليهالسلام بنِ فاطِمَةَ عليهاالسلام بِنتِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّهِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ؟ فَيَقومُ سُفيانُ بنُ أبىلَيلى الهَمَدانىُّ وَ حُذَيفَةُ بنُ أسيدِ الغِفارىُّ. أقولُ: هذا حَديثٌ صَحيحٌ. فَإنَّهُ مِن حَوارِىِّ الحَسَنِ المُجتَبى عليهالسلام وَ مِن أوثَقِ أصحابِهِ وَ أعوانِهِ، فَلا شَكَّ فى وِثاقَتِهِ.
در نتيجه اين سند صحيح است.
1) . ابوالطفيل در حالى كه كم سن و سال بوده است رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را درك كرده است. از اين رو اهلتسنن او را از صحابه و عادل مىشمارند. او از ياران خاص امامان شيعه اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد عليهمالسلام شمرده شده است. او با مختار شمشير زد، و در قتل قتله سيدالشهداء عليهالسلام شركت جست. با توجه به مصاحبت او با امام سجاد عليهالسلام و بر شمرده شدنش در زمره اصحاب آن امام، احتمال كيسانى بودن او كاملاً مردود است.
بررسى سند دوم:
سند دوم نيز - كه تقرير امام باقر عليهالسلام است - صحيح مىباشد. رجال اين سند تا معروف بن خربوذ همان رجال سند اول است كه بررسى شد. معروف بن خربوذ عبارات اين خطبه را به تأييد امام باقر عليهالسلام رسانده است.
بررسى سند سوم:
أبى: عَلىُ بنُ الحُسَينِ بنِ موسَى بنِ بابِوَيهٍ:
فهرست النجاشى: ص 262، و الخلاصة (حلّى) : ص 94: شَيخُ القُمّيّينَ فى عَصرِهِ وَ مُتَقَدِّمِهِم وَ فَقيهُهُم وَ ثِقتُهُم.
رجال الطوسى: ص 432: ثِقَةٌ.
فهرست الطوسى: ص 274: كانَ فَقيها جَليلاً ثِقَةً.
عَلىُّ بنُ إبراهيمِ القُمّىُّ:
فهرست النجاشى: ص 260: ثِقَةٌ فِى الحَديثِ، ثَبتٌ، مُعتَمَدٌ، صَحيحُ المَذهَبِ.
أبيهِ؛ إبراهيمُ بنُ هاشمِ القُمّىُّ الكوفِىُّ:
إنَّ السَيَّدَ بنَ طاووسٍ فى «فَلاحُ السائِلِ» الفَصلُ التاسِععَشَرَ ص 158: إدَّعَى الإتِّفاقَ عَلى وِثاقَتِهِ؛ حَيثُ قالَ عِندَ ذِكرِهِ رِوايَةً عَن أمالِى الصَدوقِ فى سَنَدِها إبراهيمُ بنُ هاشِمِ: وَ رَواهُ الحَديثُ ثِقاتُ بِالإتِّفاقِ.
الخلاصة (حلى) : ص 5 : أصحابُنا يَقولونَ إنَّهُ أوَّلُ مَن نَشَرَ حَديثَ الكوفيّينَ بِقُم. لَم أقِف لأحَدٍ مِن أصحابِنا عَلى قَولِ فِى القَدَحِ فيهِ وَ لا عَلى تَعديلِهِ بِالتَنصيصِ.
وَ الرِواياتُ عَنهُ كَثيرَةٌ. وَ الأرجَحُ قَبولُ قَولِهِ.
معجم رجال الحديث: ج 1 ص 316: لا يَنبَغِى الشَكُّ فى وِثاقَتِهِ ... . القُمّيّونَ قَدِ اعتَمَدوا عَلى رِواياتِهِ، وَ فيهِم مَن هُوَ مُستَصعَبٌ فى أمرِ الحَديثِ. فَلَو كانَ فيهِ شائِبَةُ الغَمزِ لَم يَكُن يَتسالَمُ عَلى أخذِ الرِوايَةِ عَنهُ وَ قَبولِ قَولِهِ.
ما بقى رجال اين سند نيز همانند سند اول است. پس اين روايت نيز صحيح است.
بررسى سند چهارم:
جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ:
وَ هُوَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ بنِ مَسرورِ بنِ قولَوَيهِ المَعروفُ بِابنِ قولَوَيهِ القُمّىُّ صاحِبُ «كامِلِ الزياراتِ» .(1)
فهرست النجاشى: ص 124: وَ كانَ أبوالقاسِمِ مِن ثِقاتِ أصحابِنا وَ أجِلاّئِهِم فِى الحِديثِ وَ الفِقِهِ.
فهرست الطوسى: ص 109: ثِقَةٌ.
الحُسَينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرٍ:
فهرست النجاشى: ص 66 : ثِقَةٌ.
عَبدُاللّهِ بنِ عامِرٍ:
فهرست النجاشى: ص 218: شَيخٌ مِن وُجوهِ أصحابِنا، ثِقَةٌ.
ما بقى رجال اين سند نيز مانند سند اول است. پس اين روايت نيز صحيح است.
همان طور كه ملاحظه شد، چهار سند از اين پنج سند صحيح هستند. مرحوم خويى نيز بعد از اشاره به اين روايت مىنويسد: بَعضُ طُرُقِ الرِوايَةِ صَحيحٌ.(2)
پس از مرحوم صدوق، حيى بن الحسن بن الحسين معروف به ابنبِطريق (ت 553 - م 600 ق)(3)فقيه بزرگ شيعه در «عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار» گونه ديگرى از ضبط خطبه كوتاه را به نقل از «المناقب» ابنمغازلى آورده است.
1) . ... إنَّ جعفر بن محمَّد بن مسرور هو قولويه. زبدة المقال بروجردى : ص 129.
2) . معجم رجال الحديث خوئى : ج 9 ص 204.
3) . يحيى بن الحسن بن الحسين بن على بن محمد بن البطريق، ابوالحسين الاسدى الحلى: باحث، من فقهاء الامامية، من اهل الحلة فى العراق . سكن بغداد مدة، و نزل بواسط. و كان فى حلب سنة 596 ق. له كتب، منها «العمدة فى عيون صحاح الاخبار فى مناقب الامام على بن ابىطالب عليهالسلام» و «اتفاق صحاح الاثر فى امامة الائمة الاثنىعشر» و «الردّ على اهل النظر فى تصفح ادلة القضاء و القدر» . الاعلام (زركلى) : ج 8 ص 141.
در منابع زيديه نيز جريان غدير از دير باز با بسامد چشمگيرى ضبط، تبيين و تشريح شده است. بنا بر مدارك موجود، در مصادر زيدى خطبه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير را نخستين بار القاسم الرسّى فرزند طباطبا از نوادگان امام مجتبى عليهالسلام در كتابى به نام «الكامل المنير» - كه آن را در اثبات ولايت و وصايت حضرت امير عليهالسلام و ردّ بر خوارج نگاشته - ذكر كرده است. نسخهاى از اين كتاب كه در سال 1085 و در قالب 22 صفحه رحلى نگاشته شده، و در موزه واتيكان رم نگهدارى مىشود.(1)
در اين كتاب كمحجم - كه برخى از نسخههاى خطى آن فقط هشت صفحه دارد - بيست و هفت دليل در جهت اثبات وصايت و ولايت حضرت امير عليهالسلام اقامه شده است. مؤلف كتاب در دليل ششم به حديث غدير پرداخته، و در دليل بيست و يكم خطبه غدير را متذكر شده است.
برخى گمان كردهاند كه وى صرفا به خاطر تفاوت در سند، مجددا به جريان غدير پرداخته است. ولى به نظر مىرسد مؤلف اين كتاب - كه از پيشوايان بزرگ و بسيار تأثيرگذار زيديه(2)به شمار مىآيد - به خاطر وجود فرازهاى مهم اين خطبه آن را دليلى
1) . مراجعه شود به اين لينك: http://WWW.Imamalislib.Org/m/?page=book&id=22715
2) . اصول خمسه زيديه را القاسم الرسّى تدوين كرده است: و الزيدية هم ذوو الفكر المستنير فى علم الاصول و الفروع، و كل مسألة عندهم حكمها مستقى من الادلة الشرعية العقلية و النقلية. ففى الاصول لا يخرجون باعتقادهم عن الاصول الخمسة. و هى التى اوضحها الامام القاسم بن ابراهيم الرسى، حيث قال: ان من لم يعلم من دين الاسلام خمسة اصول فهو ضالّ جهول. اولها ان اللّه واحد ليس كمثله شىء، و انه خالق كل شىء. و الثانى ان اللّه سبحانه عدل غير جائر. و الثالث ان اللّه سبحانه صادق الوعد و الوعيد، يجزى بمثقال ذرة خيرا و يجزى بمثقال ذرة شرا، و من صيّره اللّه الى العذاب فهو فيه ابدا خالدا كخلود من صيّره الى الثواب الذى لا ينفد. و الرابع ان القرآن المجيد فصل محكم و صراط المستقيم و لا خلاف فيه و لا اختلاف، و ان سنه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هى ما كان لها ذكر فى القرآن و معنى. و خامسها ان التقلب بالاموال و التجارات و المكاسب فى وقت ما تعطل فيه الاحكام، و ينهب ما جعل اللّه للارامل و الايتام و المكافيف، و الزمنى و سائر الضعفاء ليس من الحل و الاطلاق كمثله فى وقت ولاة العدل و الاحسان القائمين بحدود الرحمن. فهذه الاصول الخمسة لا يسع احدا من المكلفين جهلها، بل تجب عليهم معرفتها. من هم الزيدية: ج 1 ص 54 ، باب اصول الخمسة.
متفاوت و شاهدى ديگر بر مدعاى خود - كه همان اثبات وصيت حضرت امير عليهالسلام است - قرار داده است.
متن مندرج در اين كتاب از روايت خطبه غدير مجموعا حدود 770 واژه دارد؛ كه شامل سند روايت، توصيف صحنههايى از جريان غدير پيش از سخنرانى حضرت، ذكر نام برخى از حاضران و در نهايت، متن سخنان پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله است.
در اين روايت، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در قالب بيش از 500 واژه منعكس شده است، و از اين حيث طولانىترين متن موجود از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در پنج قرن نخست اسلام تا پيش از تأليف «روضة الواعظين» است.
همچنين نكتههاى ظريف و قابل اعتنايى در متن اين خطبه وجود دارد كه اهميت وجود آن را بيش از پيش روشن مىسازد. اما پيش از پرداخت به متن اين روايت، لازم است در خصوص مؤلف آن به تفصيل سخن گوييم:
مرحوم نجاشى در فهرست خود او را القاسِمُ الرَسّىُّ بنِ إبراهيمِ طَباطَبا(1)بنِ
1) . در مورد اينكه چرا به ابراهيم پدر قاسم رسّى لقب «طباطبا» دادهاند، اهل لغت متفق اند كه وى در اثر طفوليت يا لكنت در زبان حرف قاف را طاء تلفظ مىكرده، و هنگامى كه قصد گفتن قبا قبا داشته، آن را طبا طبا ادا كرده است. البته صورتهاى مختلفى براى اين حكايت وضع شده كه برخى از آن ارائه مىشود: القاموس المحيط: ص 139. و طبا طبا: إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن بن الحسن بنعلىٍّ. لقِّب به لأنَّه كان يبدِّل القاف طاءا. أو لأنَّه أعطى قباءا، فقال: طبا طبا، يريد قبا قبا. تاج العروس من جواهر القاموس: ص 698 : و إنَّما لقِّب به لأنَّه كان يبدِّل القاف طاءا، للثغة فى لسانه، أو لأنَّه أعطى قباءا فقال: طباطبا، و هو يريد قبا قبا ... . و قيل: لأنَّ أباه أراد أن يقطع له ثوبا و هو طفل. فخيِّره بين قميص و قباء، فقال: طباطبا، يعنى قباقبا. مجمع البحرين طريحى : ج 2 ص 79 باب ما أوَّله الطاء: طبا طبا لقِّب إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن، و كان الأصل فيه قبا قبا فعبِّر عنه بذلك لرثاثة بلسانه. فقه اللغة (تحقيق جمال طلبه) : ص 39 پ 2، ابن طباطبا سمِّى بذلك لأنَّه كانت فى أسنانه لكنة، فكان يحول القاف طاءا. فسقطت النار يوما فى فيه فصاح بالغلام: الطبا الطبا، يريد أدرك القباء. در برابر اين اقوال نظر ديگرى نيز ارائه شده است: و فى كتاب «النسب» للإمام الناصر للحقِّ يقال: إنَّ أهل السواد لقَّبوه بذلك. و طباطبا بلسان النبطيَّة: سيِّد السادات. نقل ذلك أبونصر البخارىُّ عنه. تاج العروس من جواهر القاموس: ص 698 .
إسماعيلِ بنِ إبراهيمِ بنِ الحَسَنِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلىِّ بنِ أبىطالَبٍ عليهالسلام معرفى مىنمايد.
نجاشى بدون آنكه نكته ديگرى در خصوص وى متذكر شود، تنها از يك كتاب او كه در ذىالحجه سال 297 هجرى توسط شاگردش نگاشته شده خبر مىدهد.(1)
اما بزرگان و علماى زيدى مذهب با تعصبى شديد در مدح قاسم رسّى سخن گفتهاند. الإمامُ الزاهِدُ(2)، نَجمُ آلِ الرَسولِ(3)، الجامِعُ لِلفَضائِلِ(4)، إمامُ المَعقولِ وَ المَنقولِ(5)، تَرجُمانُ الدينِ(6)، أحدُ عُظَماءِ الإسلامِ وَ نُجومِ آلِ الكِرامِ(7)، المُبَرَّزُ فى أصنافِ العُلومِ(8)، تنها گوشهاى از توصيفاتى است كه پيروان قاسم رسّى در مدح و منقبت وى ابراز نمودهاند.
هادى بن ابراهيم الوزير در كتاب «هداية الراغبين» قاسم الرسّى او را چنين معرفى كرده است:
وَ أمَّا الإمامُ الطاهِرُ الأورَعُ العالِمُ الزاهِدُ القاسِمُ بنُ إبراهيمِ، فَإنَّهُ جامِعُ الفَضائِلِ وَ صاحِبُ الدَلائِلِ وَ الإمامُ الكامِلُ. إن قيلَ: مَنِ الإمامُ الكامِلُ ؟ فاقَ عِلما وَ زُهدا وَ فَضلاً وَ مَجدا وَ شَرَفا وَ جودا. وَ بَرَزَ فِى العِلمِ عَلى عُلَماءِ الطَوائِفِ، وَ اعتَرَفَ بِفَضلِهِ وَ عِلمِهِ
1) . الفهرست نجاشى : مدخل القاسم الرسّىِّ بن إبراهيم طباطبا.
2) . مطمح الآمال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 177.
3) . الفصول اللؤلؤية فى اصول فقه العترة الزكية صارمالدين : ج 1 ص 29.
4) . مطمح الآمال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 177.
5) . التحف شرح الزلف مؤيدى : ج 1 ص 166.
6) . الزيدية و المعتزلة من روائع بحوث السيد الكاظم : القول الثانى.
7) . العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
8) . القول الاول و الثانى رسى : ج 1 ص 10.
المُؤالِفُ مِنهُم وَ المُخالِفُ، وَ رَسَخَت فِى العُلومِ أطنابَهُ، وَ أشرَقَت فى ذَروَةِ الحُلومِ قُبابَهُ، وَ ظَهَرَت عَلى ما كانَ عَلَيهِ مِنَ الخَوفِ وَ التَسَتُّرِ مُصَنَّفاتُهُ، وَ بَهَرَت عَلى ما كانَ عَلَيهِ مِنَ التَزَهُّدِ وَ التَقَشُّفِ صِفاتُهُ.(1)
اين وصفهاى بلند از او گاهى چنان رنگ غلوّ به خود مىگيرد كه خشيت او به حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام تشبيه مىشود !(2)
مادر او هند ابنة عبدالملك بن سهل بن مسلم بن عبدالرحمن بن عمرو بن سهل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى است.(3)
برادرش محمد بن ابراهيم طبا طبا احتمالاً همان كسى است كه به نقل مرحوم نعمانى در «الغيبة» داعيه مهدويت داشته، و حضرت امام رضا عليهالسلام در برابر ادعاى او ايستادگى كرده است.(4)
ابوالفرج اصفهانى حكايت خروج او را به تفصيل نقل كرده، و تصريح مىكند كه وى مردم را به سوى خود دعوت نمود، و براى خود از مردم كوفه بيعت گرفت، و مردم كوفه با وى بيعت كرده و آماده خروج شدند.(5)
1) . هداية الراغبين الى مذهب العترة الطاهرين هادى بن ابراهيم : ج 1 ص 254.
2) . و كان له من خشية اللّه ما يشبه به أميرالمؤمنين عليهالسلام، و إعراضه عن الدنيا و ورعه أشهر من أن يذكر و أظهرمن الشمس و القمر. مطمح الامال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 178.
3) . القول الاول و الثانى رسّى : ج 1 ص 10.
4) . الغيبة نعمانى : ص 253 ب 14: اخبرنا محمد بن همام، قال: حدثنى جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنى على بن عاصم، عن احمد بن محمد بن ابىنصر، عن ابىالحسن الرضاع، انه قال: قبل هذا الامر السفيانى و اليمانى و المروانى و شعيب بن صالح. فكيف يقول هذا هذا ؟ نخستين «هذا» در اين روايت به احتمال به محمد بن ابراهيم بن طباطبا باز مىگردد، كه در عراق خروج كرد و در نهايت كشته شد. دومين «هذا» نيز بىشك مربوط به ادعيه مهدويت و خود موعود پنارى اين شخص است. حضرت در ردّ ادعاى مهدويت او، به خروج سفيانى و يمانى و مروانى (يا همان خراسانى) اشاره مىكنند و مىفرمايند: با توجه به آنكه اين سه خروج نكردهاند چگونه او ادعاى مهدويت كرده است ؟
5) . مقاتل الطالبين اصفهانى : ج 1 ص 132 - 137.
بنا به نقل عالم جليل القدر قطبالدين راوندى، محمد بن ابراهيم طباطبا پس از خروج 40 روز زنده مىماند.(1)آنگونه كه پيروان زيديه نوشتهاند، قاسم رسّى در ابتدا جزو معدود كسانى بوده كه مردم را به بيعت با برادرش محمد بن ابراهيم دعوت مىكرده است.(2)
اما وى پس از قتل برادر در سال 199 هجرى مردم را به سوى خود مىخواند و خود را رضاى آلمحمد و امام امت معرفى مىكند:
... سَمِعَ القاسِمُ بِخَبَرِ إستِشهادِ أخيهِ، حَتّى دَعا لِنَفسِهِ بِالإمامَةِ بِإسمِ الرِضا مِنَ آلِمُحَمَّدٍ، وَ أخَذَ البَيَعاتَ لِنَفسِهِ.(3)در ابتدا امامت وى با استقبال قابل توجهى همراه نمىشود. اين امر از يك سو و حكومت مقتدرانه مأمون در بلاد اسلامى از سوى ديگر و خروجهاى مكرر و بىنتيجه شيعيان در دهه آخر قرن دوم از سوى سوم(4)، سبب مىشود كه وى حدود ده سال در مصر مخفيانه تبليغ كند.(5)
1) . الخرائج و الجرائح راوندى : ج 1 ص 363: ما روى عن الوشاء، عن مسافر، قال: قلت للرضا عليهالسلام: رأيت فى النوم كأنّ وجه قفص وضع على الارض فيه اربعون فرخا. قال: ان كانت صادقة خرج منّا رجل فعاش اربعين يوما. فخرج محمد بن ابراهيم بن طباطبا فعاش اربعين يوما.
2) . كان احد الدعاة الى بيعة اخيه محمد بن ابراهيم فى مصر. و اختفى عشر سنين، و المأمون يجد فى طلبه. ثم دعى الى نفسه عند وفاة اخيه سنة 199 ق، و نهض بأمر الامامة و اجمع عليه اهلالبيت عليهمالسلام سنة 220 ق فى عهد المعتصم. معجم رجال الاعتبار عبدالسلام : ج 1 ص 248.
3) . الزيدية و المعتزلة من روائع بحوث السيد الكاظم : القول الثانى.
4) . در دهه آخر قرن دوم اسلامى كه دوران حكومت مطلقه مأمون بود. ابنطباطبا يكى از نوادگان امام حسن مجتبى عليهالسلام به كمك ابىالسرايا در عراق شورش كرد، و محمد بن سليمان نواده ديگر آن حضرت در مدينه شورش كرد، و على بن محمد نواده امام سجاد عليهالسلام در بصره شوريد، و ابراهيم بن موسى نواده ديگر آن حضرت در يمن شوريد، و نواده ديگرش محمد بن جعفر در حجاز شوريد و خود را اميرالمؤمنين ناميد و ديباج لقب گرفت، و پس از حضرت على عليهالسلام كسى از آلمحمد جز او اين لقب را نپذيرفت. گنجينه معارف شيعه اماميه ترجمه كتاب كنز الفوائد و التعجب، مترجم: محمدباقر كمرهاى : ج 1 ص 35.
5) . كان داعيا لأخيه الإمام محمَّد بن إبراهيم. فلمّا قتل بعد معركة مع زهير بن المسيِّب سنة 199 ق - كان الإمام فى مصر - قام و دعا لنفسه، و بثَّ الدعاة و هو على حال الإستتار. فاستجاب له كثير من الناس، و جاءته بيعة أهل مكَّة و المدينة و الكوفة و أهل الرىِّ و قزوين و طبرستان و غيرها، و حثُّوه على الظهور و إظهار دعوته. فمكث فى مصر عشر سنين. ثمَّ عاد إلى الحجاز و تهامة. القول الأوَّل و الثانى رسى : ج 1 ص 10. كان فى مصر داعيا لأخيه محمَّد. فلمّا مات، بثَّ دعوته فى الآفاق. فأجابه عوالم من بلدان مختلفة. و لبث فى مصر عشر سنين. ثمَّ اشتدَّ عليه الطلب من عبداللّه بن طاهر. فعاد إلى الكوفة، و بايعه جماعة، ثمَّ سكن جبل الرسِّ قريبا من المدينة المنوَّرة، إلى أن توفِّى سنة 241. مسند زيد بن على.
سرانجام در سال 220 هجرى در عهد معتصم عباسى، بيعت گستردهاى با قاسم رسّى صورت مىگيرد.(1)در نتيجه زيديه و برخى از فِرَق او را امام خود مىپندارند.(2)
پس از علنى شدن دعوت او و پيوستن گروه قابل توجهى از شيعيان به وى، مأموران عباسى مجددا در پى او افتادند، و وى مجبور شد كه براى بار دوم مخفيانه ادامه حيات دهد.(3)
1) . و هو أحد الدعاة إلى بيعة أخيه محمَّد بن إبراهيم فى مصر. بقى متخفّيا بها مدَّة عشر سنوات، و المأمون يجد فى طلبه. و لمّا توفِّى أخوه محمَّد بالكوفة سنة 199 ق، نهض القاسم بأمر الإمامة. و سمّيت بيعته «البيعة الجامعة» لإجماع وجوه أهلالبيت عليهمالسلام عليها سنة 220 ق فى عهد المعتصم العباسىِّ. و لمّا عاد إلى الحجاز، إشتهر أمره و طار صيته. فطاردته جيوش العباسيَّة فى اليمن و الحجاز، و اضطرَّ إلى الإختفاء ثانية، و اعتزل و اشترى جبلاً قرب المدينة يسمَّى «الرسُّ» ، و هو جبل أسود بالقرب من ذىالحليفة على بعد ستَّة أميال من المدينة.
2) . غير از زيديه «بتريّه» نيز او را امام خود مىپندارند. بتريه اگر چه انشعابى از انشعابات زيديه بودند، اما يك فرقه شيعى شمرده نمىشود و احكام مخالفين بر آنان مترتب مىگردد. آنان قاسم رسّى را امام دهم خود مىدانند. علامه مجلسى به نقل از اين فرقه ترتيب امامانشان را چنين آورده است: إعلم أنَّ أوَّل الأئمَّة بعد النبىِّ صلىاللهعليهوآله عندنا علىُّ بن أبىطالب عليهالسلام. ثمَّ ابنه الحسن عليهالسلام، ثمَّ أخوه الحسين عليهالسلام، ثمَّ علىُّ بنالحسين عليهالسلام، ثمَّ ابنه زيد بن علىٍّ، ثمَّ محمَّد بن عبداللّه بن الحسن، ثمَّ أخوه إبراهيم بن الحسن، ثمَّ القاسم بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن، ثمَّ الحسن بن علىِّ بن الحسن بن علىِّ بن عمر بن علىِّ بنالحسين ، ثمَّ يحيى بن الحسين، ثمَّ محمَّد بن الحسن بن القاسم بن الحسن بن علىِّ بن عبدالرحمن بنالقاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن، ثمَّ ابنه الحسن، ثمَّ أخوه علىُّ بن محمَّد، ثمَّ أحمد بن الحسين بن هارون من أولاد زيد بن الحسن، ثمَّ أخوه يحيى، ثمَّ سائر أهلالبيت الذين دعوا إلى الحقِّ. و هذا الكتاب من تصانيف الجاروديَّة و البتريَّة. يسمُّون بالصالحيَّة أيضا لأنَّ من رؤسائهم الحسن بن صالح. بحار الانوار: ج 37 ص 31.
3) . ثم اشتدّ عليه الطلب من عبداللّه بن طاهر، فعاد الى الكوفة و بايعه جماعة. ثم سكن جبل الرس قريبا من المدينة المنورة، الى ان توفى سنة 241 ق. مسند زيد بن على.
لذا به دامنه كوه سياهى در شش مايلى مدينه به نام «الرسّ» پناه آورد(1)، و در سال 246 هجرى قمرى در همان جا از دنيا رفت.(2)
ابومحمد قاسم رسّى از ذوق ادبى و اشعار زيبايى برخوردار بوده است.(3)
وقاء الحوادث دون الردى *** محارم افواهه باللهى
و فى عيشها لو صحت ما كفى *** و من يرض بالقوت نال الغنى
و قبلك حب الغنى ما ازدهى *** فخاف عواقبها فاحتمى
تقول التى انا ردء لها *** الست ترى المال منهلة
فقلت لها و هى لوامة *** كفاف امرى قانع قوته
فانى و ما رمت فى نيله *** كذا الداءهاجت له شهوة
مطمح الامال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 178.
به خاطر همين برخوردارى از ذوق ادبى بايد نامش را در فهرست فقهاى شاعر داخل كرد.(4)وى از جمله انديشمندان پر كار در عرصه تأليف بوده و نگاشتههاى متعددى از وى در علوم مختلف اسلامى و غير اسلامى از جمله فلسفه، تصوف، كلام و فقه بر جاى مانده است.(5)پژوهشهاى ما نشان مىدهد كه همينك قريب به بيست اثر از آثار او موجود است.(6)
مجدالدين مؤيدى نيز آثار وى را با حوصله بيشترى نام برده است: و من مؤلَّفاته: كتاب الدليل الكبير فى علم التوحيد. قال الإمام المنصور باللّه عبداللّه بن حمزة فى سياق كلام فى مؤلَّفات الإمام القاسم. و يحكى مذاهب الفلاسفة و يتكلَّم عليهم فى التركيب و الهيئة. و فى كتاب الردِّ على ابنالمقفَّع و نقضه كلامه فى الإنتصار. و فى الكتاب الذى حكى فيه مناظرة الملحد بأرض مصر. و فى كتاب الردِّ على المجبرة، و فى كتاب تأويل العرش و الكرسىِّ على المشبِّهة، و فى كتاب الناسخ و المنسوخ، و فى كلامه فى فصول الإمامة، و الردِّ على مخالفى الزيديَّة، و فى كتاب الردِّ على النصارى، و كتابه المعروف بالمكنون فى الآداب و الحكم، إحتوى على علم واسع و أدب جامع و وعظ نافع. قال عليهالسلام: و من أراد أن يعلم براعته فى الفقه و دقَّة نظره فى طرق الإجتهاد و حسن غوصه فى انتزاع الفروع و ترتيب الخبار. فلينظر فى أجوبته عن المسائل التى سئل عنها نحو مسائل جعفر بن محمَّد النيروسىِّ، و عبداللّه بن الحسن الكلارىِّ التى رواها الناصر الحسن بن علىِّ الأطروش. و فى كتاب الطهارة، و كتاب صلاة اليوم و الليلة، و فى مسائل علىِّ بن جهشيار، و فى كتاب الجامع الأجزاء فى تفسير قوارع القرآن، و فى كتاب الفرائض و السنن التى يرويها إبنه محمَّد و ليتأمَّل عقود المسائل التى عقدها فيها، و فى كتاب المناسك إلى غير ذلك من الكتب فهى كثيرة مشهورة موجودة عندنا، فالحمدللّه. إنتهى كلام الإمام المنصور باللّه عليهالسلام. التحف شرح الزلف: ج 1 ص 167.
1) . ثم طاردته جيوش بنىالعباس فى اليمن و الحجاز. و اضطر الى الاختفاء ثانية، فاعتزل و اشترى جبل الرس بالقرب من ذىالحليفة على بعد ستة اميال من المدينة. العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
2) . ائمة اهلالبيت الزيدية عباس محمد زيد : ج 1 ص 25: 169 مولده، 199 بداية دعوته، 226 الدعوة الجامعة له، 246 وفاته.
3) . از نمونه اشعار او مىتوان به سروده ى وى در امتناع از مال مأمون عباسى اشاره كرد. وى حاضر نشد در ازاى ثروت، دعوت مأمون را اجابت كند. ابياتى از شعر چنين گزارش شده است:
4) . فكان فقيها ... شاعرا. العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
5) . للإمام القاسم بن إبراهيم مؤلَّفات عديدة فى أصول الدين و الفلسفة و الفقه و التصوُّف، و تناقلها علماءالزيديَّة و أئمَّتهم. ائمة اهلالبيت الزيدية عباس محمد زيد : ص 30.
6) . عباس محمد زيد در صفحات 30، 31 از كتاب «ائمة اهلالبيت الزيدية» آثار قاسم الرسّى را به طور ناقص دستهبندى كرده و 16 اثر از وى را نام برده است: المؤلَّفات العديدة و المشهورة ما تزال مخطوطة، و الحمد للّه إنَّها متواجدة فى معظم المكتبات الزيديَّة الخاصَّة و العامَّة. و نذكر منها: أوَّلاً: فى أصول الدين: 1. كتاب الدليل الكبير ينصر فيه التوحيد و يحكى مذاهب الفلاسفة 2. كتاب الردُّ على ابنالمقفَّع. 3. مناظرة الملحد بأرض مصر، تحقيق: محمَّد يحيى سالم عزان، دار التراث، صعدة، الطبعة الأولى عام 1992 م. 4. كتاب الردُّ على المجبرة. 5 . كتاب تأويل العرش و الكرسىِّ. 6 . كتاب الناسخ و المنسوخ. 7. فصول الإمامة ردّا على م خالفى الزيديَّة. 8 . كتاب الردُّ على النصارى. ثانيا: فى الفقه: 9. أجوبة الإمام القاسم عن المسائل التى سئل عنها نحو: مسائل جعفر بن محمَّد النيروسىِّ و عبداللّه بن الحسن الكلارى. 10. كتاب الطهارة. 11. كتاب صلاة اليوم و الليلة. 12. مسائل علىِّ بن جهشيار. 13. جامع الأجزاء فى تفسير قوارع القرآن. 14. كتاب الفرائض و السنن. 15. كتاب المناسك. ثالثا: فى التصوُّف و الزهد: 16. سياسة النفس.
وى دست كم در سه كتاب از تأليفات خود از جريان غدير سخن به ميان آورده است.(1)
در لا به لاى آثار و روايات بر جاى مانده از او مىتوان عبارتهايى را جست كه نشان مىدهد او از اقيانوس بيكران معارف اهلبيت عليهمالسلام به طور كامل بىبهره نبوده است.
1) . وى در سه كتاب «تثبيت الامامة» و «معجزات النبوية» و «الكامل المنير» حديث غدير را متذكر شده است.
اعتقاد او به بينونت ميان خالق و مخلوق، نفى تشبيه و تفريق ميان صفات قديم و صفات محدثين(1)نشانگر قرابت هندسه توحيدى او به مكتب اهلالبيت عليهمالسلام و تلاش وى براى ردّ پندار متصوفين، مشبّهه و خوارج است.
بنا بر شواهد موجود، وى نسبت به خلفاى اول و دوم روحيه غضب خود را حفظ كرده بوده(2)، اما بر خلاف زيد بن على الشهيد(3)آنگونه كه بايد از آنان برائت نمىجسته
1) . عبداللّه حمود در كتاب: رؤية اللّه تعالى بين العقل و النقل: ج 1 ص 13، 14 مىنويسد: قال الإمام القاسم الرسىُّ عليهالسلام فأوَّل ما نذكره من ذلك معرفة اللّه عزَّ و جلَّ، و هى عقليَّة منقسمة على وجهين: إثبات و نفى. أمَّا الإثبات فهو اليقين باللّه و الإقرار به، و أمَّا النفى فهو نفى التشبيه عنه تعالى و هو التوحيد، و هو ينقسم على ثلاثة أوجه: أوَّلها: التفرقة بين ذات الخالق و ذات الخلق، حتّى ينفى عنه جميع ما يتعلَّق بالمخلوقين من معان صغيرة أو كبيرة جليلة أو دقيقة، حتّى لا يخطر فى القلب تشبيه، لأنَّ التشبيه يخرج صاحبه من اليقين إلى الشكِّ، و من التوحيد إلى الشرك، و لا منزلة ثالثة بينهما. ثانيها: التفرقة بين فعله عزَّ و جلَّ و بين أفعال المخلوقين، و من شبَّه صفاته بصفاتهم أو فعله بأفعالهم فهو بدوره قد خرج من اليقين إلى الشكِّ، و من التوحيد إلى الشرك.
2) . قال الإمام القاسم بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن المثنّى ت 246 ق ، مصرِّحا أيضا بموت البتول الزهراء عليهاالسلام غاضبة على أبىبكر و عمر: كانت لنا جدَّة صدّيقة. ماتت و هى غاضبة عليهما، و نحن غاضبون لغضبها.
3) . زيد بن على الشهيد عليهالسلام از مردان مورد وثوق و از رجال صدوق خاندان اهلبيت است: و روى الكلينىُّ فى روضة الكافىِّ: ح 381: عن علىِّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن صفوان بن يحيى، عن عيص بن القاسم، قال: سمعت أباعبداللّه عليهالسلام يقول: عليكم بتقوى اللّه وحده لا شريك له ... . فانظروا على أىِّ شىء تخرجون. و لا تقولوا خرج زيد، فإنَّ زيدا كان عالما و كان صدوقا. و لم يدعكم إلى نفسه، إنَّما دعاكم إلى الرضا من آل محمَّد عليهمالسلام. و لو ظهر لوفى بما دعاكم إليه. إنَّما خرج إلى سلطان مجتمع لينقضه ... . و أيضا روى الكشّىُّ بأسناده عن الفضيل الرسان فى ترجمة إسماعيل بن محمَّد، قال: دخلت على أبىعبداللّه عليهالسلام بعد ما قتل زيد بن علىِّ. قال عليهالسلام: رحمه اللّه. أما إنَّه كان مؤمنا و كان عارفا و كان عالما و كان صدوقا ... . و أقول: و من أصدق ممَّن صدَّقه المعصوم عليهالسلام ؟ إنَّ زيدا كان صدوقا بلسان المعصوم. فإنَّه من أصدق الناس و أوثقهم، لأنَّ رواية الكافىِّ كانت صحيحة. فحصَّ الاصمئنان صحَّة الرواية: علىُّ بن إبراهيم القمّىُّ و أبيه إبراهيم بنهاشم: ثقتان، ذكرناهما فى الطريق الثانى. صفوان بن يحيى أبومحمَّد البجلى بيّاع السابرىُّ. رجال النجاشى: باب الصاد، 197: كوفىٌّ ثقة ثقة عين. روى أبوه، عن أبىعبداللّه عليهالسلام، و روى هو عن الرضا عليهالسلام و كانت له عنده منزلة شريفة. ذكره الكشّىُّ فى رجال أبىالحسن موسى عليهالسلام. و قد توكَّل للرِّضا وأبىجعفر عليهماالسلام و سلَّم مذهبه من الوقف. و كانت له منزلة من الزهد و العبادة. و كان جماعة الواقفة بذلوا له مالاً كثيرا. رجال الطوسى: ص 338: وكيل الرضا عليهالسلام، ثقة. رجال الكشى: ص 508 : ... من أراد الحلال والحرام فعليه بالشيخ؛ يعنى صفوان بن يحيى. عيص بن القاسم بن ثابت بن عبيداللّه بن مهران البجلىُّ: رجال النجاشى: ص 302: كوفىٌّ عربىٌّ يكنّى أباالقاسم. ثقة، روى عن أبىعبداللّه و أبىالحسن الموسى عليهالسلام ... . له كتاب، أخبرنا أحمدبن علىِّ بن نوح، قال: حدَّثما أبوغالب الزرارىُّ، قال: حدَّثنا عبداللّه بن جعفر الحميرىُّ قراءة عليه، قال: حدَّثنا أيّوب بن نوح، قال: حدَّثنا صفوان بن يحيى عن عيص بكتابه. الخلاصة للحلّى: ص 131: ثقة عين. فهذا الحديث كان متَّصلاً و صحيحا، بر گرفته از رساله «فحص عن بيان صحَّة بعض الروايات التى تصرِّح بأنَّ المقصود عن الآية «و جعلنا لهم لسان صدق عليّا» هو علىُّ بن أبىطالب عليهالسلام» ، اثر محمدعلى موحدى، ربيع الثانى 1432 ق، قم.
است. در روايات شيعى آمده است كه زيد بن على خلفاى اول و دوم را از دشمنان حضرت صديقه زهرا عليهاالسلام تلقى مىكرده است.(1)حال آن كه قاسم رسّى روحيه برائت از هيچ يك از صحابه را نداشته و گاهى حتى موضع بىطرف را اتخاذ مىكرده است.(2)
از ديگر نكات قابل توجه موافقت وى با مذهب اهلبيت عليهمالسلام عدم جواز تكتّف در نماز است. در پارهاى از رواياتى كه وى به عنوان رأى فقهى خود آورده اين نكته مشاهده مىشود.(3)
در مقابل اين ديدگاهها، پارهاى از نظريات او نشانگر تأثيرپذيرى بىحد و حصر وى از اعتزاليه و حتى از فقه حنفى است. وى در دورانى كه در مصر به طور مخفيانه
1) . و روى أيضا بأسناده، عن سدير، قال: دخلت على أبىجعفر عليهالسلام و معى سلمة بن كهيل و أبوالمقدام ثابت الحدّاد و سالم بن أبىحفصة و كثير النوّاء و جماعة منهم، و عند أبىجعفر عليهالسلام أخوه زيد بن علىٍّ و عمر و نتهرّا من أعدائهم. قال: فالتفت إليهم زيد بن علىٍّ و قال لهم: أ تتبرَّؤون من فاطمة عليهاالسلام ؟ بتَّرتم أمرنا بتَّركم اللّه. فيومئذ سمُّوا البتريَّة. من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 544 .
2) . سئل الإمام القاسم بن إبراهيم عن الصحابة. فأجاب بقوله تعالى: «تلك أمَّة قد خلت لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسألون عمّا كانوا يعملون» بقره / 134. قال القرشىُّ: و هذا دليل على أنَّه لم يكن يسبُّ و لايرتضى السبَّ. و جاء عنه أنَّه قال: ننكر أفعالهم و نسخط، و لا نقول قول الرافضة فنفرط. الصحابة عند الزيدية عزّان : ج 1 ص 67 .
3) . روى الحافظ محمَّد بن منصور المرادىُّ، عن الإمام القاسم الرسىِّ، عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، أنَّه قال: إذا كنت فى الصلاة قائما فلا تضع يدك اليمنى على اليسرى و لا اليسرى على اليمنى. فإنَّ ذلك تكفير أهل الكتاب. و لكن أرسلهما إرسالاً، فإنَّه أحرى أن لا تشغل قلبك عن الصلاة. توضيح المقال: ج 1 ص 11.
امامت مىكرده، آشكارا در جلسات علمى ابىالهذيل العلاّف معتزلى زانوى تلمّذ مىزده، و منظومه فكرى خود را از آبشخور اعتزاليه سيراب مىكرده است.
البته شايد اين امر براى پيروان فرقه زيديه چندان تعجبآور نباشد؛ چه اينكه در پندار آنان زيد بن على الشهيد نيز در زمان حيات امام باقر عليهالسلام در جلسات علمى واصل بن عطاى معتزلى وارد مىشده و از وى درس مىگرفته است.(1)
ابومحمد قاسم بن طباطبا معروف به رسّى، اگر چه يك شيعه متعصب است و در آثار خود بارها در ردّ مخالفان سخن گفته، اما گاهى دورى او از مكتب اهلبيت عليهمالسلام به قدرى است كه شيعه اماميه را تلويحا فرقه مارقه مىخواند !(2)بنا بر مدارك موجود، وى به طور قطع و يقين قائل به حرمت متعه نكاح بوده(3)، و حتى چند گامى هم از مخالفان در اين مسير پيشى گرفته است.(4)همچنين وى راوى روايت مقلوب «المَهدىُّ إسمُهُ بِإسمى، وِ إسم أبيهِ بِإسمِ أبى، سَخىٌّ عَلَى المالِ، شَديدٌ عَلَى العُمّالِ، رَحيمٌ بِالمَساكينِ» است.(5)
1) . كانت مدارسة القاسم الرسّىِّ لأبىالهذيل العلاّف كمدارسة زيد بن علىٍّ لواصل بن عطاء. مجموع رسائل حول الزيدية 1 : جزء 137 ص 5 .
2) . قاسم رسّى، شيعه را به سبب استناد به آيه «فما استمتعتم به منهنَّ فآتوهنَّ أجورهنَّ» و اعتقاد به جواز متعه نكاح، فرقه مارقه خوانده است. در پاورقى بعدى عبارت او آمده است. مجموع الرسائل حول الزيدية 1 : جزء 74 ص 5 .
3) . روى محمَّد بن منصور المرادىُّ، عن جعفر بن محمَّد النيروسىِّ، عن الإمام القاسم الرسّىِّ بن إبراهيم ت 169 - 246 ق إنَّه قال: لا تحلَّ المتعة، لأنَّ المتعة إنَّما كانت فى سفر كان فيه النبىُّ صلىاللهعليهوآله ثمَّ حرَّم اللّه ذلك على لسان رسوله. و قد روى عن علىٍّ عليهالسلام بما قد صحَّ: أنَّ النبىِّ صلىاللهعليهوآله نهى عنها. و أمّا من يحتجُّ بهذه الآية ممَّن استحلَّ الفاحشة من الفرقة المارقة فى قول اللّه سبحانه: «فما استمتعتم به منهنَّ فآتوهنَّ أجورهنَّ» ، فالإستمتاع هو الدخول بهنَّ على وجه النكاح الصحيح، و إيتاؤهنَّ أجورهنَّ فهو إعطاؤهنَّ مهورهنَّ إلاّ ما وهبن بطيب من أنفسهنَّ. و التراضى فهو التعاطى، و لا يجوز النكاح إلاّ بولىٍّ و شاهدين ... . مجموع الرسائل حول الزيدية 1: جزء 74 ص 5 .
4) . مشهور نزد مخالفين اين است كه خليفه دوم از متعه نكاح نهى كرده است. اما او نهى از متعه را به لسان رسولخدا صلىاللهعليهوآله نسبت داده است.
5) . مجموع رسائل حول الزيدية 1 ابوالحسن رسّى : جزء اول ج 11 ص 4.
همان طور كه بيان شد، قاسم رسّى در دليل بيست و يكم در كتاب «الكامل المنير» - كه به وى نسبت داده شده - خطبه غدير را از طريق مخالفان نقل مىكند.
از آنجايى كه قاسم اين كتاب را در ردّ خوارج نوشته، در برابر نام روات مخالف عبارت «و هؤلاء المخالفون لنا و لكم» آمده است.
لذا وى با ارائه اين سند، بيشتر در صدد آن است تا ثابت كند كه مخالفان وى و مخالفان خوارج ناقل خبر غدير و متن خطبه آن حضرت هستند.
متن خطبه كوتاه غدير بدين شرح است:
حديثُ أبى أحمدَ، قالَ: حَدَّثَنى مَن أثِقُ بِهِ، عَنِ الحُكمِ بنِ ظَهيرِ، عَن أبيهِ وَ عَبدِاللّهِ بنِ حَكيمِ بنِ جُبَيرٍ - وَ هؤُلاءِ المُخالِفونَ لَنا وَ لَكُم - ، عَن أبِىالطُفَيلِ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ:
لَمّا فَرَغَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، أنزَلَ اللّهُ «يا أيُّهَا الرَسولِ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(3)خَرَجَ مَذعورا نَحوَ المَدينَةِ وَ أصحابِهِ مَعَهُ، حَتّى قَدِمَ الجُحفَةَ. فَنَزَلَ عَلى غَديرِ خُمٍّ، وَ نَهى أصحابَهُ عَن سَمَراتٍ فِى البَطحاءِ مُتَقارِباتٍ، فَنَزَلَ تَحتَها وَ هِىَ شَجَراتٍ عِظامٍ. فَلَمّا نَزَلَ القَومُ فى سَواهُنَّ، أرسَلَ إلَيهِم سَبعينَ رَجُلاً مِنَ العَرَبِ وَ المَوالِىِ وَ السودانِ، فَشُكَّ شَوكُهُنَّ وَ قُمَّ ما تَحتَهُنَّ.
ثُمَّ أمَرَ بِالصلاةِ جامِعَةً، فَاجتَمَعَ المُسلِمونَ. وَ فيمَن حَضَرَ يَومَئذٍ عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ إبنا عَلىٍّ عليهمالسلام، وَ العَباسُ وَ وَلَدَهُ عَبدُاللّهِ وَ الفَضلُ. وَ فيهِم أبوبَكرٍ وَ عَمَرُ وَ عُثمانُ وَ مُعاويَةُ وَ طَلحَةُ وَ الزُبَيرُ وَ عَبدُالرَحمنُ بنُ عَوفٍ وَ سَعدُ بنُ أبىوَقّاصٍ وَ أبوعُبَيدَةِ بنِ الجَرّاحِ وَ سَعيدُ بنُ زَيدِ بنِ نُفَيلٍ وَ سَلمانُ الفارسىُّ وَ أبوذَرِّ الغِفارىُّ وَ المِقدادُ بنُ الأسوَدِ وَ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ وَ عَمرو بنُ العاصِ وَ البَراءُ بنُ عازِبٍ وَ أنَسُ بنُ مالِكٍ وَ أبوهُرَيرَةٍ وَ أبوحَمراءٍ - مَولى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله - وَ عَبدُاللّهِ بنِ مَسعودٍ وَ جابِرُ بنُ عَبدِاللّهِ الأنصارىُّ، وَ عامَّةُ قُرَيشٍ وَ وُجوهُ أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن عُقبىٍّ وَ مُهاجِرىٍّ وَ أنصارىٍّ، وَ غَيرُهُم مِن بَدَوىٍّ وَ حَضَرىٍّ.
حَتّى امتَلأ الدوحُ، وَ بَقِىَ أكثرُ الناسُ فِى الشَمسِ، يَقى قَدَمَيهِ بِرِدائِهِ مِن شِدَّةِ الرَمضِ. فَصلّى صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ وَ آلِهِ تَحتَهُنَّ رَكعَتَينِ. ثُمَّ قامَ خَطيبا فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ:
أيُّهَا الناس، إنَّهُ نَبَّأنى اللَطيفُ الخَبيرُ أنَّهُ لَم يَعشَ نَبىٌّ قَطُّ إلاّ نِصفَ عُمرِ النَبىِّ الَذى يَليهِ مِمَّن قَبلُه. وَ إنّى أوشَكُ أن أُدعِىَ فَأُجيبَ. وَ إنَّكُم مَسؤولونَ: هَل أبلَغتُكُم ما أُرسِلتُ بِهِ إلَيكُم. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟
قالوا: وَ اللّهِ لَقَد بَلَّغتُ وَ نَصَحتُ. فَجَزاكَ اللّهُ عَنّا أفضَلَ ما يَجزى نَبىٌّ عَن أُمَّتِهِ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّهِ، وَ أنّى مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، وَ إنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ ؟ قالوا: نَشهَدُ بِذلِكَ.
فَرَفَعَ يَدَهُ صلىاللهعليهوآله ثُمَّ وَضَعَها عَلى صَدرِهِ، ثُمَّ قالَ: وَ أنا أشهَدُ بِذلِكَ. اللّهُمَّ اشهَد. ثُمَّ قالَ: ألا لَعَنَ اللّهُ مَنِ ادَعى إلى غَيرِ أبيهِ. لَعَنَ اللّهُ مَن تَولّى غَيرَ مَواليهِ. ألا لَيسَ لِوارِثٍ وَصيّةٌ، وَ لا تَحِلَّ الصَدَقَةُ لآلِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام، وَ مَن كَذَبَ عَلىَّ فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ. أيُّهَا الناس، أ لَستُم تَشهَدونَ أنَّ اللّهَ مَولاىَ، وَ أنَّ اللّهَ مَولَى المُؤمنِينَ، وَ أنا أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟
قالوا: بَلى نَشهَدُ أنَّكَ أولى بِنا مِن أنفُسِنا.
قالَ: فَأخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ عليهالسلام فَرَفَعَها، ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اقتُل مَن قاتَلَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ثُمَّ أرسَلَ يَدَهُ. فَقالَ رَجُلٌ مِنَ القَومِ: ما بالُ مُحَمّدٌ يَرفَعُ بِضَبعِ ابنِعَمِّهِ ؟ فَسَمِعَهُ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، فَتَغَيَّرَ لِذلِكَ وَجهُهُ. فَلَمّا رَأى ذلِكَ الرَجلُ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله قَد عَلِمَ بِهِ وَ اشتَدَّ عَلَيهِ، أقبَلَ عَلى عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ لَهُ: هَنيئا يَابنَ أبىطالِبٍ، أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ.
ثُمَّ أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام الثانيَةَ فَقالَ: يا أيُّهَا الناس، إسمَعوا ما أقولُ لَكُم: إنّى فَرطُكُم عَلَى الحَوضِ وَ إنَّكُم وارِدونَ عَلَى الحَوضِ، حَوضا أعرَضَ ما بَينَ صَنعاءَ إلى أيلَةٍ. فيهِ كَعَدِدِ نُجومِ السَماءِ أقداحٌ. إنّى مُصادِفُكُم عَلَى الحَوضِ يَومَ القيامَةِ. ألا وَ إنّى مُصادِفُكُم عَلَى الحَوضِ يَومَ القيامَةِ. ألا وَ إنّى مُستَنقِذٌ رِجالاً وَ يَخلُجُ دونى آخَرونَ، فَأقولُ: يا رَبِّ، أصحابى أصحابى ! فَيُقالُ: إنَّهُم أحدَثوا وَ غَيَّروا بَعدَكَ. وَ إنّى سائِلُكُم حينَ تُرَدُّونَ عَلىَّ عَنِ الثَقَلَينِ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونَنى فيهِما.
قالوا: وَ مَا الثَقَلانُ يا رَسولَ اللّهِ ؟
قالَ: الأكبرُ مِنهُما كِتابُ اللّهِ، سَبَبٌ ما بَينَ السَماءِ وَ الأرضِ؛ طَرَفٌ بِيَدِ اللّهِ وَ طَرَفٌ بِأيديكُم. فَتَمَسَّكوا بِهِ، لا تَضِلُّوا وَ لا تُبَدِّلوا. وَ الأصغرُ مِنهُما عِترَتى أهلُبَيتى. فَقَد نَبَّأنِى اللَطيفُ الخَبيرُ إنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ. فَلا تُعَلِّموا أهلَبَيتى، فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم. لا تَسبِقوهُم فَتَمرِقوا، وَ لا تَقصُروا عَنهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تَتَوَلَّوا غَيرَهُم فَتَضِلُّوا. يا أيُّهَا الناس، أطيعوا قَولى، وَ احفَظوا وَصيَّتى، وَ أطيعوا عَليّا عليهالسلام، فَإنَّهُ أخى وَ وَزيرى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى. فَمَن أطاعَهُ فَقَد أطاعَنى، وَ مَن عَصاهُ فَقَد عَصانى، وَ مَن خالَفَهُ فَقَد خالَفَنى. ألا لَعَنَ اللّهُ مَن خالَفَ عَليّا عليهالسلام.
ثُمَّ أرسَلَ يَدَهُ فَقالَ: يا عَلىّ، أُكتُب بِما أوصيتُهُم بِهِ عَلَيهِم كِتابا. فَلَمّا أن كَتَبَ وَ أشهَدَ اللّهَ عَلَيهِم رَسولُ اللّهِ بِإبلاغِهِم ذلِكَ اليَومَ، أخَذَ الكِتابَ، فَقالَ لَهُم بِصَوتٍ لَهُ عالٍ: أيُّهَا الناس، هَل بَلَّغتُكُم ما فى هذَا الكِتابِ ؟
قالوا: اللّهُمَّ نِعَم.
قالَ: اللّهُمَّ اشهَد وَ كَفى بِكَ شَهيدا.
ثُمَّ رَفَعَ صَوتَهُ فَقالَ: [هَل] أُقيلُكُم ؟
فَقالوا: نَعوذُ بِاللّهِ ثُمَّ بِكَ يا رَسولَ اللّهِ مِن أن تُقيلَنا أو نَستَقيلُكَ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: اللّهُمَّ اشهَد إنّى قَد جَعَلتُ عَليّا عليهالسلام عَلَما؛ يُعرَفُ بِهِ حِزبُكَ عِندَ الفُرقَةِ هاديا عَلَىَّ. فَناوَلَهُ الكُتابَ.
ترجمه خطبه كوتاه غدير:
هنگامى كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع فارغ شد، خداوند آيه «اى رسول تبليغ كن آنچه را كه از سوى پروردگارت به سوى تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را به جاى نياوردهاى خداوند تو را از مردم اعتصام خواهد بخشيد» را نازل فرمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با حالت خوف از مكه به سوى مدينه - در حالى كه اصحابشان همراه ايشان بودند - خارج شد، تا به جحفه رسيده و در غدير خم فرود آمدند.
حضرت رسول صلىاللهعليهوآله اصحابشان را از سايه گرفتن در ذيل چند درخت - كه در آنجا بود - نهى كردند (تا اختصاصا براى مراسم غدير باقى بماند) . حضرت در پاى آن درختان تنومند فرود آمدند، و در پى هفتاد تن از عرب و موالى و اهالى سودان فرستادند تا آن منطقه را (براى برگزارى مراسم غدير) آب و جارو كنند.
سپس آن حضرت دستور به اقامه نماز جماعت دادند، و مسلمانان براى اقامه نماز جمع شدند. از كسانى كه در آن روز حاضر بودند اينان بودند:
على بن ابىطالب و دو فرزند او حسن و حسين عليهمالسلام و عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله و دو فرزندش عبداللّه و فضل، و نيز ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابىوقاص و ابوعبيده جراح و سعيد بن زيد بن نفيل و سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار ياسر و عمرو بن عاص و ابوهريره و انس بن مالك و ابوالحمراء - آزاد شده پيامبر صلىاللهعليهوآله - و عبداللّه بن مسعود و جابر بن عبداللّه انصارى، و عامه قريش و شناخته شدگان اصحاب رسولخدا صلىاللهعليهوآله از اصحاب عقبه و مهاجران و انصار، و غير ايشان از باديهنشينان و شهرنشينان بودند.
(مسلمين در زير درختان باقى مانده سايه گرفتند) تا اينكه زير درختها پر شد، و بيشتر افراد بدون سايهبان در زير آفتاب باقى ماندند و پاهايشان را با ردائشان از شدت گرما مىپوشاندند. رسولخدا صلىاللهعليهوآله دو ركعت نماز در زير درختها به جا آورد، و سپس براى ايراد خطبه به پا خواست و ايستاده خطبه خواند.
حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم ! خداوند لطيف و آگاه مرا خبر كرده است كه هيچ پيامبرى در امت خود نمىماند مگر نصف عمر پيامبرى كه از قبل از او بوده است. پس نزديك است كه من هم دعوت شوم و اجابت كنم (كنايه از اينكه از ميان شما بروم) . قطعا شما مورد سؤال واقع مىشويد كه آيا آن رسالتى كه با آن به سوى شما فرستاده شدم را به شما رساندم ؟ اگر چنين سؤالى را در قيامت از شما بپرسند چه مىگوييد ؟
گفتند: به خدا سوگند كه قطعا رسالت خود را ابلاغ كردى و خيرخواهى نمودى. خداوند به خاطر لطفى كه به ما عنايت داشتى برترين پاداشى را كه به پيامبران عليهمالسلام خود از جانب امتشان مىدهد به تو بدهد.
پس رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شهادت مىدهيد به اينكه معبودى جز اللّه نيست، و من محمد فرستاده خدا هستم، و اينكه بهشت و جهنم و برانگيخته شدن پس از مرگ حق است ؟
گفتند: بله، شهادت مىدهيم به اينها.
پس پيامبر صلىاللهعليهوآله دست خود را بلند كرد و آن را بر روى سينه خود قرار داد و فرمود: من نيز شهادت مىدهم. خدايا گواه باش. سپس فرمود: آگاه باشيد، خداوند لعنت كرده هر كسى را كه به غير از پدرش خود را نسبت دهد، و هر كسى را كه غير از سرپرست خود سرپرستى برگزيند. بدانيد كه براى وارث وصيتى لازم نيست، و صدقه بر خاندان محمد صلىاللهعليهوآله حلال نيست، و هر كس كه آگاهانه و از روى عمد بر من دروغ بندد، جايگاه خود را آتش قرار داده است. اىمردم ! آيا شهادت نمىدهيد كه خداوند مولاى من و مولاى مؤمنان است، و من نيز از خود شما نسبت به خودتان اولى هستم ؟
گفتند: بله، گواهى مىدهيم كه قطعا تو از خود ما نسبت به ما سزاوارتر هستى.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفته و آن را بلند كرد و فرمود: هر كس كه من از خود او نسبت به او سزاوارتر و اولى هستم، پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا هر كس كه ولايت على عليهالسلام را اختيار مىكند او را تحت ولاى خود بگير، و دوست بدار هر آن كس را كه او را دوست دارد، و مبغض باش بر هر كسى كه بغض او را دارد، و كمك فرما هر كسى را كه او را كمك مىكند، و يارى نما هر كسى را كه او را يارى مىنمايد، و بكش هر كسى را كه با او قتال مىكند، و خوار كن هر كس را كه در صدد خوار كردن او است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را رها كرد. در اين هنگام مردى از ميان قوم گفت: محمد را چه مىشود كه بازوى پسرعمويش را گرفته است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را شنيد و رنگ چهره مباركش دگرگون شد. هنگامى كه آن مرد متوجه شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله صدايش را شنيده و بر آن سخت گرفته است، رو به على عليهالسلام كرد و گفت: بر تو گوارا باد اى پسر ابوطالب، مولاى من و مولاى تمام مؤمنان زن و مرد شدى.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله مجددا دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: بشنويد آنچه را كه به شما مىگويم: من پيشتاز شما هستم كه بر حوض كوثر وارد مىشوم، و شما نيز بر حوض
وارد مىشويد. همان حوضى كه وسعت بسيار بزرگى دارد؛ به وسعت ما بين صنعا و ايله. در اين حوض به عدد ستارگان آسمان قدحهايى هست. من شما را در روز قيامت در حوض كوثر ملاقات مىكنم، و آگاه باشيد كه من اشخاصى را نجات مىدهم و عدهاى ديگر از من رانده مىشوند. من مىگويم: اى پروردگار من ! اصحابم، اصحابم ! گفته مىشود: آنان پس از تو بدعتها و تغييراتى را در دين آوردهاند، و من قطعا از شما هنگام وارد شدن بر من درباره آن دو ثقل سؤال خواهم كرد. پس مراقب عملكرد خود در مورد آن دو باشيد.
پرسيدند: آن دو ثقل چيست اى رسولخدا ؟
فرمود: بزرگترين آن دو كتاب خداست كه ريسمانى ميان آسمان و زمين است. طرفى از آن به دست خدا و طرف ديگر در دست شماست. پس بدان تمسك جوييد و گمراه نشويد و تغيير نپذيريد. و كوچكتر آن دو عترت و اهلبيت من عليهمالسلام است. به درستى كه خداى لطيف و آگاه مرا خبر كرده كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض بر من وارد شوند.
پس در صدد آموزش به اهلبيت من عليهمالسلام نباشد كه آنان از شما داناترند، و از آنان پيشى مجوييد كه از دين خارج مىشويد، و از آنان عقب نمانيد كه هلاك مىشويد، و ولايت غير آنان را نپذيريد كه گمراه مىشويد. اى مردم ! گفتار مرا اطاعت كنيد، و وصيت مرا پاسبانى كنيد، و از على عليهالسلام اطاعت نماييد.
چرا كه او برادر من، وزير من و خليفه من بر امت من است. پس هر كس از او اطاعت كند مرا اطاعت كرده است، و هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است، و هر كس با او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
آگاه باشيد، خداوند مخالف على عليهالسلام را مورد لعن قرار داده است.
سپس آن حضرت دست على عليهالسلام را رها كرده و فرمود: اى على ! آنچه را كه به آنان وصيت كردم در نگاشتهاى بنويس.
هنگامى كه حضرت على عليهالسلام آن وصيت را نوشت، پيامبر صلىاللهعليهوآله خداوند را بر آن وصيت بر آنان در آن روز شاهد گرفت، و نوشته را گرفته و با صداى بلند فرمود: اى مردم ! آيا آنچه را كه در اين نوشته آمده به شما ابلاغ كردم ؟
گفتند: به خدا قسم آرى.
حضرت فرمود: خدايا شاهد باش كه شاهد بودن تو كفايت مىكند. سپس صدايش را بلند كرده و فرمود: آيا از اين عهد شما را آزاد كنم و اين ميثاق را از شما پس بگيرم ؟
گفتند: به خدا و به تو اى رسولخدا پناه مىبريم كه ما را رها كنى، يا ما درخواست رها شدن از اين عهد را داشته باشيم.
رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا شاهد باش كه به طور قطع من على عليهالسلام را عَلَمى قرار دادم، كه حزب تو در هنگام پراكندگى با آن شناخته مىشود، در حالى كه هدايتگر به سوى من است. سپس رسولخدا صلىاللهعليهوآله آن نوشته را به حضرت على عليهالسلام برگرداند.
از نكات بسيار جالب توجه در اين روايت كتابت حديث غدير در جريان غدير خم به خط اميرالمؤمنين عليهالسلام، و نيز نقل روايت «اصحابى، اصحابى» است.
همچنين در اين روايت نكات قابل توجهى وجود دارد كه بايد در اثر مستقلى به شرح آن پرداخت.
بنا به نقل علامه امينى در «الغدير»(1)، محمد بن اسماعيل يمانى(2)- كه يكى از فقها
1) . الغدير: ج 1 ص 50 ، 51 : قال محمَّد بن إسماعيل اليمينىُّ فى «الروضة النديَّة شرح التحفة العلويَّة» بعد ذكر حديث الغدير بشتّى طرقه: و ذكر الخطبة بطولها الفقيه العلاّمة الحميد المحلّىُّ فى «محاسن الأزهار» بسنده إلى زيد بن أرقم ... .
2) . محمَّد بن إسماعيل بن صلاح بن محمَّد الحسنىُّ الكحلانىُّ الصنعانىُّ أبو إبراهيم عزُّالدين، مجتهد، من بيت الإمامة فى اليمن، يلقَّب «المؤيَّد باللّه» بن المتوكِّل على اللّه. أصيب بمحن كثيرة من الجهلة و العوام. له نحو مائة مؤلَّف ذكر صدّيق حسن خان أنَّ أكثرها عنده فى الهند . ولد بمدينة كحلان، و نشأ و توفِّى بصنعاء. من كتبه: توضيح الأفكار شرح تنقيح الأنظار (طبع فى مصطلح الحديث) ، سبيل السلام شرح بلوغ المرام من أدلَّة الأحكام لابنحجر العسقلانىِّ (طبع) ، منحة الغفّار حاشية ضوء النهار، اليواقيت فى المواقيت (مخطوط) ، و غيرها الكثير. و له ديوان شعر (طبع) . معجم شعراء العرب: ج 1 ص 558 .
و شعراى زيدى مذهب صنعاى يمن است - در كتاب «الروضه الندية فى شرح التحفة العلوية» سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از طريق زيد بن ارقم و در قالب حدود 300 واژه به نقل از كتاب «محاسن الازهار»(1)تأليف علامه حميد بن احمد محلّى (ت 582 - م 652 ق)(2)مورخ، فقيه و قاضى زيدى مسلك همان سرزمين نقل كرده است.
اما متأسفانه تلاش ما براى در دسترس قرار دادن اين دو اثر سودى نبخشيد. از اين رو اين مطلب را به نقل از «الغدير» يادآور شديم. متن اين خطبه مشابهت فراوانى با متن ارائه شده توسط ابنمغازلى شافعى دارد. لذا از ذكر آن خوددارى مىنماييم.
همان طور كه گفته شد، خطبه كوتاه غدير در منابع مخالفان نخستين بار توسط ابوالقاسم طبرانى (م 360 ق) در «المعجم الكبير» و در قالب چهار حديث متوالى ثبت و ضبط شده است. سند و متن اين خطبه كه مشابهت مطلوبى با روايت «الخصال» صدوق دارد ارائه مىشود:
حَدَّثَنا زَكَريَّا بنُ يَحيى الساجىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّهِ الحَضرَمىُّ، قالا: حَدَّثَنا نَصرُ بنُ عَبدِالرَحمنِ الوَشّاءِ وَ حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ القاسِمِ بنِ مُساوِرِ الجَوهَرىُّ: حَدَّثَنا سَعيدُ بنُ سُلَيمانِ الواسِطىُّ، قالا: حَدَّثَنا زَيدُ بنُ الحَسَنِ الأنماطىُّ: حَدَّثَنا مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ، عَن أبِىالطُفَيلِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ، قالَ:
1) . محاسن الازهار با هدف شرح بر قصيدة السيد عبداللّه بن حمزه معروف به منصور باللّه م 561 ق نگاشته شده است.
2) . القاضى الشهيد حميد بن أحمد المُحلّى الهمدانى، أبوعبداللّه حسامالدين المعروف بالقاضى الشهيد. مورِّخ فقيه زيدى يمانى من أهل صنعاء. كان من كبار أصحاب الإمام المهدى أحمد بن الحسين القاسمى. الاعلام زركلى : ج 2 ص 282.
لَمّا صَدَرَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، نَهى أصحابَهُ عَن شَجَراتٍ بِالبَطحاءِ مُتَقارِباتٍ أن يَنزِلوا تَحتَهُنَّ. ثُمَّ بَعَثَ إلَيهِنَّ فَقُمَّ ما تَحتَهُنَّ مِنَ الشَوكِ. وَ عَمَدَ إلَيهِنَّ فَصَلّى تَحتَهُنَّ. ثُمَّ قامَ فَقالَ:
يا أيُّهَا الناس، إنّى قَد نَبَّأنىَ اللَطيفُ الخَبيرُ أنَّهُ لَم يَعمُر نَبىٌّ إلاّ نِصفَ عُمرِ الَذى يَليهِ مِن قَبلِهِ، وَ إنّى لأظَنُّ أنّى يوشَكُ أن أُدعِىَ فَأُجيبَ، وَ إنّى مَسئولٌ وَ إنَّكُم مَسئولونَ. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟ قالوا: نَشهَدُ إنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ جاهَدتَ وَ نَصَحتَ، فَجَزاكَ اللّهُ خَيرا.
فَقالَ: أ لَيسَ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاَّ اللّهِ، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ، وَ أنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَ نارُهُ حَقٌّ، وَ أنَّ المَوتَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ، وَ أنَّ الساعَةَ آتيَةٌ لا رَيبَ فيها، وَ أنَّ اللّهَ يَبعَثُ مَن فِى القُبورِ ؟ قالوا: بَلى، نَشهَدُ بِذلِكَ. قالَ: اللّهُمَّ اشهَد.
ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنَّ اللّهَ مَولاىَ، وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ، وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ؛ يَعنى عَليّا عليهالسلام. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.
ثُمَّ قالَ: يا أيُّهَا الناس، إنّى فَرطُكُم، وَ إنَّكُم وارِدونَ عَلَىَّ الحَوضَ؛ حَوضٌ أعرَضُ ما بَينَ بُصرى وَ صَنعاءَ. فيهِ عَدَدُ النُجومِ قَدَحانِ مِن فِضَّةٍ. وَ إنّى سَائِلُكُم حينَ تَرُدّونَ عَلىَّ عَنِ الثَقَلَينِ.
فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونَ فيهِما؛ الثِقلُ الأكبَرُ كِتابُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللّهَ وَ طَرَفُهُ بِأيديكُم. فَاستَمسِكوا بِهِ لا تَضِلُّوا وَ لا تُبَدِّلوا. وَ عِترَتى أهلَبَيتى. فَإنَّهُ نَبَّأنِى اللَطيفُ الخَبيرُ إنَّهُما لَن يَنقَضيا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ.
همان طور كه قابل ملاحظه است، اين خطبه نيز مشتمل بر تركيب «مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ، عَن أبِىالطُفَيلِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدٍ» است. در نتيجه مشابهت قابل توجهى با روايت مرحوم صدوق دارد؛ هم از جهت سند و هم از جهت متن.
سند روايت خطبه كوتاه غدير در «المعجم الكبير» صحيح است. علاوه بر بررسىهاى رجالى كه در ادامه آورده مىشود و صحت سند اين روايت را تأييد مىكند، دو تن از بزرگان اهلتسنن نيز به صحت اين سند تصريح نمودهاند:
ابنحجر هيثمى در «الصواعق المحرقة» پيش از نقل خطبه غدير مىنويسد: الطَبَرانىُّ وَ غَيرُهُ بِسَندٍ صَحيحٍ أنَّهُ صلىاللهعليهوآله خَطَبَ بِغَديرِ خُمٍّ تَحتَ شَجَراتٍ فَقالَ: أيُّهَا الناس، إنَّهُ قَد نَبَّأنِى اللَطيفُ الخَبيرُ ... .(1)
همچنين مؤلف «سمط النجوم العوالى» چنين مىنويسد: حَثَّهُ صلىاللهعليهوآله فى هذِهِ الخُطبَةِ عَلى أهلَبَيتِه عُموما وَ عَلى عَلىٍّ عليهالسلام خُصوصا. وَ يُرشِدُ إلَيهُ أيضا مَا ابتَدَأ بِهِ صلىاللهعليهوآله هذَا الحَديثِ. وَ لَفظُهُ عِندَ الطَبَرانىِّ بِسَندٍ صَحيحٍ: أنَّهُ صلىاللهعليهوآله خَطَبَ بِغَديرِ خُمٍّ، ثامِنعَشَرَ ذِىالحِجَّةِ، مُرجِعَةً مِن حَجَّةِ الوِداعِ، تَحتَ شَجَراتٍ بُرِّحَ لَهُ ما تَحتَها بَعدَ صَلاةِ الظُهرِ. فَقالَ: أيُّهَا الناس، إنَّهُ قَد نَبَّأنِى اللَطيفِ الخَبيرِ ... .(2)
در اينجا رجال سند خطبه كوتاه غدير كه توسط طبرانى در «المعجم الكبير» ارائه شده را به طور دقيق مورد بررسى قرار داده، و صحت آن را طبق مبانى رجالى اهلتسنن بيان مىكنيم:
زَكَريَّا بنُ يَحيَى الساجىُّ البَصرىُّ (م 307 ق)
زَكَريَّا بنُ يَحيَى بنِ داودِ، الحافِظُ أبويَحيَى الساجىُّ البَصرىُّ. أحَدُ الأثباتِ، ما عَلِمتُ فيهِ جَرحا أصلاً ... . وَ ذَكَرَهُ ابنُأبىحاتَمٍ فَقالَ: كانَ ثِقةً يَعرِفُ الحَديثَ وَ الفِقهَ، وَ لَهُ مُؤَلَّفاتٌ حِسانٌ فِى الرِجالِ وَ اختِلافِ العُلَماءِ وَ أحكامِ القُرآنِ ... . وَ قالَ مُسلِمَةُ بنُ القاسِمِ: بَصرىُّ ثِقةٌ ... .(3)
نَصرُ بنُ عَبدِالرَحمنِ بنِ بَكّارِ الناجىُّ الكوفىُّ الوَشّاءِ (م 248 ق)
رَوى عَنهُ التِرمِذىُّ وَ ابنِماجِةٍ.
رُتبَتُهُ عِندَ إبنِحَجَرٍ: ثِقَةٌ.(1)
رُتبَتُهُ عِندَ الذَهبىِّ: ثِقَةٌ.
وَ قالَ المَزّىُّ فِى «التَهذيبِ» : ما رَأينا إلاّ جَمالاً وَ حُسنَ خُلقٍ، وَ قالَ النِسائىُّ: ثِقَةٌ ... ، وَ ذَكَرَهُ ابنُحَبّانٍ فى كِتابِ «الثِقاتِ» .
سَعيدُ بنُ سُلَيمانِ الضَبّىُّ، أبوعُثمانِ الواسِطىُّ (ت 125 - م 225 ق)
رَوى عَنهُ البُخارىُّ وَ مُسلِمٌ وَ أبوداودٍ وَ التِرمِذىُّ وَ النِسائىُّ وَ ابنُماجَةٍ.
رُتبَتُهُ عِندَ إبنِحَجَرٍ: ثِقَةٌ حافِظٌ.
زَيدُ بنُ الحَسَنِ القُرَشىُّ، أبوالحُسَينِ الكوفىُّ الأنماطىُّ
رَوى عَنهُ: التِرمِذىُّ.
وَ ذَكَرَهُ ابنُحَبّانٍ فى كِتابِ «الثِقاتِ» .
المَعروفُ بنُ خَرَّبوذِ المَكّىُّ
رَوى عَنهُ البُخارىُّ وَ مُسلمٌ وَ أبوداودَ وَ ابنُماجَةٍ.
وَ قالَ المَزّىُّ فِى «التَهذيبِ» : ... قالَ أبوحاتَمٍ: يُكتَبُ حَديثُهُ ... ، وَ ذَكَرَهُ ابنُحَبّانٍ فِى كِتابِ «الثِقاتِ» .
توجه شود كه ابوالطفيل و حذيفة بن اسيد در منطق اهلتسنن به صرف صحابى بودن عادل و موثق اند. در نتيجه سند اين روايت - كه مشتمل بر خطبه كوتاه غدير است - صحيح مىباشد.
1) . نصر بن عبدالرحمن بن بكار الناجى الكوفى الوشاء: ثقة. تقريب التهذيب ابنحجر : ج 2 ص 243.
پس از طبرانى، ابوالحسن على بن المغازلى الواسطى الشافعى(1)(م 483 ق) نيز در كتاب «المناقب» خطبهاى مشتمل بر بيش از 300 واژه را نقل كرده، كه سند آن در طبقات بالاتر تا حدودى مشابه سند ارائه شده در «التحصين» سيد بن طاووس است. متن روايت او به طور كامل چنين است:
قالَ: أخبَرَنا أبويَعلىٍ عَلىُّ بنُ أبىعُبَيدِاللّهِ بنِ العَلاّفُ البُزّازُ إذنا، قالَ: أخبَرَنى عَبدُالسَلامِ بنِ عَبدِالمَلِكِ بنِ حَبيبِ البَزّازُ، قالَ: أخبَرَنى عَبدُاللّهِ بنِ مُحَمَّدِ بنَ عُثمانَ، قالَ: حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ بَكرِ بنِ عَبدِالرَزاقِ: حَدَّثَنى أبوحاتَمٍ مُغَيرَةُ بنُ مُحَمَّدِ المُهَلِّبىُّ، قالَ: حَدَّثَنى مُسلمُ بنُ إبراهيمِ، قالَ: حَدَّثَنى نوحُ بنُ قَيسِ الحَدّانىُّ: حَدَّثَنى الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَت:
أقبَلَ نَبىُاللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن مَكَّةَ فى حَجَّةِ الوِداعِ، حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ الجُحفَةِ بَينَ مَكَّةَ و المَدينَةِ. فَأمَرَ بِالدوحاتِ فَقُمَّ ما تَحتَهُنَّ مِن شَوكٍ. ثُمَّ نادَى الصَلاةُ جامِعَةً. فَخَرَجنا إلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى يَومٍ شَديدِ الحَرِّ، وَ إنَّ مِنّا لَمَن يَضَعُ رِداءَهُ عَلى رَأسِهِ وَ بَعضُهُ تَحتَ قَدَمَيهِ مِن شِدَّةِ الحَرِّ، حَتّى انتَهينا إلى رَسولِ اللّهِ. فَصَلّى بِنا الظُهرَ، ثُمَّ انصَرَفَ إلَينا فَقالَ:
ألحَمدُ للّهِ؛ نَحمَدُهُ وَ نَستَعينُهُ وَ نُؤمِنُ بِهِ وَ نَتَوَكَّلُ عَلَيهِ، وَ نَعوذُ بِاللّهِ مِن شُرورِ أنفُسِنا وَ مِن سَيِّئاتِ أعمالِنا. الَذى لا هادِىَ لِمَن أضَلَّ وَ لا مُضِلَّ لِمَن هَدى. وَ أشهَدُ أن لا إلهَ إلاّ
1) . هو أبوالحسن أو أبومحمد على بن محمد بن محمد الطيب الجلاّبى الشافعى الواسطى ثم البغدادى، الشهير بابنالمغازلى. المتوفّى سنة 483. ولد ببلدة واسط، ثم انتقل فى أواخر عمره إلى بغداد. كان شافعيا فى الفقه و أشعريّا فى أصول الدين. و سمِّى بابنالمغازلى لأنَّ أحد أسلافه كان نزيلاً بمحلَّة المغازليّين فى واسط. ذكر السمعانى فى الأنساب أن من مؤلَّفاته «ذيل تاريخ واسط» ، و قال أنه غرق ببغداد سنة 483، و حمل ميتا إلى واسط و دفن بها. حاشية محمد رشاد سالم على منهاج السنة لابنتيمية: ج 7 ص 15. ذهبى در «تاريخ الاسلام» نيز او را على بن محمد بن محمد بن الطيِّب، أبوالحسن الواسطى المغازلى، و يعرف بابنالجلاّبى م 483 ق خوانده است. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام (ذهبى) : ج 10 ص 524 .
اللّه، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ. أمّا بَعدُ، أيُّهَا الناس، فَإنَّهُ لَم يَكُن لِنَبىٍّ مِنَ العُمرِ إلاّ نِصفَ ما عَمَّرَ مَن قَبلَهُ. وَ أنَّ عيسَى بنَ مَريَمَ لَبِثَ فى قَومِهِ أربَعينَ سَنَةٍ، وَ أنّى قَد أسرَعتُ فِى العِشرينَ. ألا وَ إنّى يوشَكُ أن أُفارِقُكُم. ألا وَ إنّى مَسئولٌ وَ أنتُم مَسئولونَ؛ فَهَل بَلَّغتُكُم. فَما ذا أنتم قائِلونَ ؟
فَقامَ مِن كُلِّ ناحيَةٍ مِنَ القَومِ مُجيبٌ يَقولونَ: نَشهَدُ أنَّكَ عَبدُ اللّهِ وَ رَسولِهِ. فَقَد بَلَّغتَ رِسالَتَهُ، وَ جاهَدتَ فى سَبيلِ اللّهِ، وَ صَدَعتَ بِأمرِهِ، وَ عَبَدتَهُ حَتّى أتاكَ اليَقينُ. فَجَزاكَ اللّهُ عَنّا خَيرَ ما جَزى نَبيّا.
فَقالَ: أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّهِ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ النارَ حَقٌّ، وَ تُؤمِنونَ بِالكِتابِ كُلِّهُ ؟
قالوا: بَلى.
قالَ: فَإنّى أشهَدُ أن قَد صَدَّقتُكُم وَ صَدَّقتُمونى. ألا وَ إنّى فَرطُكُم وَ إنَّكُم تَبَعى.
توشَكونَ أن تَرُدّوا عَلَىَّ الحَوضَ. فَأسألُكُم حينَ تُلقونَنى عَن ثِقلى كَيفَ خَلَّفتُمونى فيهِما.
قالَ: فَأُعيلَ عَلَينا ما نَدرى مَا الثَقلانِ. قالَ: الإكبرُ مِنهُما كِتابُ اللّهِ، سَبَبٌ؛ طَرفٌ بِيَدِ اللّهِ وَ طَرفٌ بِأيديكُم. فَتَمَسَّكوا بِهِ وَ لا تَوَلَّوا وَ لا تَضِلّوا. وَ الأصغِرُ مِنهُما عِترَتى. مَنِ استَقبَلَ قِبلَتى وَ أجابَ دَعوَتى، فَلا تَقتُلوهُم وَ لا تَعمِدوهُم وَ لا تُقَصِّروا عَنهُم وَ لا تَقهَروهُم.
فَإنّى قَد سَألتُ لَهُمَا اللَطيفَ الخَبيرَ فَأعطانى؛ ناصِرُهُما لى ناصِرٌ، وَ خاذِلُهُما لى خاذِلٌ، وَ وَليُّهُما لى وَلىٌّ، وَ عَدُوُّهُما لى عَدُوٌّ. ألا فَإنَّها لَم تَهلِك أُمَّةٌ قَبلَكُم حَتّى تَتَديَّنَ بِأهوائِها، وَ تَظاهَرَ على نُبُوَّتِها، وَ تَقتُلُ مَن قامَ بِالقِسطِ مِنها.
ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام فَرَفَعَها وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ. قالَها ثَلاثا. آخَرُ الخُطبَةِ.(1)
همان طور كه قابل ملاحظه است در برخى نسخ آمده كه ابنمغازلى اين روايت را از طريق «همسر زيد بن ارقم» نقل كرده است. اما ابنبطريق در «العمدة» و سيد بن طاووس در «الطرائف»(2)و مجلسى دوم در «بحار الانوار»(3)و علامه امينى در «الغدير»(4)و بسيارى ديگر، به هنگام نقل اين خطبه از مناقب ابنمغازلى آن را از «ابن امرأة زيد بن ارقم» روايت كردهاند.
در دو موضع از كتاب «نفحات الازهار» اين روايت را به نقل از ابنمغازلى از «همسر زيد بن ارقم»(5)، و در يك موضع از «ابن زيد بن ارقم»(6)نقل كرده است.
قُندوزى حنفى نيز در «ينابيع المودة» - كه به نقل از مناقب ابنمغازلى تنها بخشى از اين خطبه را انعكاس داده - سند آن را از «زيد بن ارقم» نقل كرده است.(7)بعيد نيست او در تغيير دادن طريق اين حديث، نگاهى به «التاريخ الكبير» تأليف بخارى داشته است. لذا به نظر مىرسد اين خطبه از طريق «ابن امرأة زيد بن ارقم» نقل شده باشد.
1) . المناقب ابنمغازلى : ج 1 ص 44.
2) . الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف سيد بن طاووس : ج 1 ص 144. به نظر مىرسد سيد بن طاووس در اين كتاب از باب تقيه خود را «عبدالمحمود بن داود» ناميده است. اما با اين حال ترديدى در انتساب اين كتاب به او وجود ندارد.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 184.
4) . الغدير: ج 1 ص 51 : و رواه بهذا اللفظ و التفصيل حرفيا الحافظ ابوالحسن على بن المغازلى الواسطى الشافعى فى المناقب، قال: اخبرنا ابويعلى على بن ابىعبداللّه بن العلاف البزار اذنا، قال: اخبرنى عبدالسلام بن عبدالملك بن حبيب البزاز، قال: اخبرنى عبداللّه محمد بن عثمان، قال: حدثنى محمد بن بكر بن عبدالرزاق: حدثنى ابوحاتم مغيرة بن محمد المهلبى، قال: حدثنى مسلم بن ابراهيم، قال: حدثنى نوح بن قيس الحدانى - بضمّ المهملة الاولى - : حدثنى الوليد بن صالح، عن ابنامرأة زيد بن ارقم، الحديث.
5) . نفحات الازهار ميلانى : ج 7 ص 93، 178.
6) . نفحات الازهار ميلانى : ج 8 ص 74.
7) . ابنالمغازلى الشافعى بسنده عن ابنامرأة زيد بن ارقم، عن زيد بن ارقم، قال: ... .
اسناد و منابع و متن خطبه متوسطِ غدير(1)
در بعضى موارد خطبه غدير به شكل متوسط - يعنى كوتاهتر از خطبه طولانى و مشهورِ غدير و طولانىتر از خطبه كوتاهِ غدير - نقل شده، كه منافاتى با خطبه طولانى و مشهور غدير ندارد، بلكه بخشهايى از آن خطبه است. بررسى اسناد خطبه متوسطِ غدير به شرح زير مىباشد:
بررسى اسناد خطبه متوسطِ غدير به شرح زير مىباشد:
سيد بن طاووس (ت 589 - م 664 ق) با انگيزه تتمه نويسى بر كتاب ارزشمند «مصباح المتهجد» ، شيخ طوسى (م 460 ق) اقدام به تأليف ده اثر با عنوان «المهمات لصلاح المتعبد و التتمات لمصباح المتهجد» مىنمايد. كتاب «الاقبال بالاعمال الحسنة» يكى از اين آثار است، كه مشتمل بر اعمال عبادى يازده ماه از سال - از شوال تا شعبان - مىباشد.(2)
وى به هنگام تأليف اين كتاب - كه آن را در سال 650 هجرى قمرى و در شهر كربلا نوشته است(3)- افزون بر هفتاد كتاب در موضوع زيارات و ادعيه در اختيار داشته، و با بهره گيرى از آن آثار به تدوين اين كتاب ارزشمند پرداخته است.(4)يكى از آثارى كه
1) . ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 151 - 164.
2) . اعمال ماه رمضان به خاطر اهميت فوقالعاده اين ماه در كتابى ديگر با نام «المضمار» گرد آمده است.
3) . در سالهاى 655 و 656 نيز توسط سيد بن طاووس چندين باب ديگر به كتاب «الاقبال» افزوده شد.
4) . در قرون گذشته يكى از غنىترين كتابخانههاى شخصى كه مملوّ از نسخههاى گرانبهاى خطى و منحصر به فرد بوده، كتابخانه سيد بن طاووس بوده است. در اين كتابخانه، به نقل خود سيد بيش از 1500 كتاب معتبر و نفيس در علوم مختلف وجود داشته است. از جمله در موضوع دعا بيش از 70 جلد كتاب نزد سيد بوده، كه كتابهايى مثل «الاقبال» را از آنها تدوين كرده است. از شهيد اول م 786 ق نقل شده است كه سيد بن طاووس به هنگام تأليف كتاب «الاقبال» تأليف سال 650 ق نزديك به 1500 كتاب در اختيار داشته، كه بيش از 60 عنوان آن از جمله آثار دعايى بوده است. چرا كه در فصل 142 كتاب «كشف المحجه» تأليف 649 ق خود پس از ترغيب فرزندش به تعليم علوم مىنويسد: خداوند بلندمرتبه كتابهاى بسيارى به واسطه من براى تو آماده ساخت ... . خداوند بيش از 60 كتاب دعايى براى من مهيا ساخت. پس خدا را خدا را در حفظ اين آثار و دعاهاى موجود در آنها، چرا كه آنها گنجينههايى هستند كه عرفا براى دستيابى به آنها بر هم پيشى گيرند، و بسان آنها نزد ديگرى وجود ندارد. كشف المحجه (ابنطاووس) : ص 131. چنانچه ابنطاووس در كتاب «مهج الدعوات» تأليف 7 جمادى الاولى سال 662 ق - يعنى دو سال پيش از وفات وى - مىنويسد كه وى به آثار دعايى ديگرى كه تعداد آنها با كتب سابق بيش از 70 اثر مىشود دست يافته است. مهج الدعوات (ابنطاووس) : ص 411. شيخ آقا بزرگ معتقد است كه قريب به اتفاق آن هفتاد و اندى كتاب دعايى كه نزد ابنطاووس موجود بوده از آثار پيش از شيخ طوسى (م 460 ق) است. الذريعة (آقا بزرگ) : ج 8 ص 177. الذريعة: ج 8 ص 177: هذه النيف و السبعين مجلدا من كتب الدعوات التى كانت عند السيد رضىالدين ابنطاوس فى 662 ق. جلّها بل كلها كانت من تصانيف المتقدمين على الشيخ الطوسى، الذى توفى 460 ق. چرا كه شيخ منتجبالدين (م 585 ق) در فهرست خود از اين آثار ياد نمىكند. آقا بزرگ همچنين مىنويسد: بل الظاهر من كلمات السيد بن طاوس فى اثناء تصانيفه، ان كتب الدعاء التى كانت عنده كان اكثرها من الاصول القديمة، بذكر تواريخ بعضها و بوصف كثير منها؛ بأنها نسخة الاصل او نسخة عتيقة، و بذكر محالها فى المستنصرية او غيرها. و يذكر انها قرأت على المصنف او على غيره، او ان عليه خط فلان، و غير ذلك من الكلمات الصريحة جميعها فى ان الكتب الموجودة عنده كانت مصححة معتمدة لديه، مروية له عن مشايخه الاعلام. الذريعة: ج 8 ص 177.
سيد در تدوين «الاقبال» از آن بهره گرفته كتاب «النشر و الطىّ» است، كه خطبه متوسط غدير از آن كتاب و از طريق حذيفة بن يمان از پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش شده است.
سيد بن طاووس در «الاقبال» فصلى را به روز غدير و بزرگداشت آن اختصاص داده است.(1)او ذيل اين فصل چنين مىنويسد:
بدان كه آنچه ما در اين فصل ذكر مىكنيم، همان چيزى است كه مخالفين شيعه نيز آن را روايت كرده و نزد آنان قابل اعتماد است. آنچه مؤلف كتاب «النشر و الطىّ» از مخالفان نقل كرده و آن را به اتفاق دوست و دشمن حجتى آشكار قرار داده از همين دست از روايات است. زمانى كه پادشاه مازندران على بن رستم در رى اقامت داشته، مؤلف «النشر و الطى» نسخهاى از اين كتاب را به او داده است.(2)
1) . فصل فى بعض تفصيل ما جرت عليه حال يوم الغدير من التعظيم و التبجيل.
2) . اعلم ان ما نذكر فى هذا الفصل ما رواه ايضا مخالفو الشيعة، المعتمد عليهم فى النقل. فمن ذلك ما رواهعنهم مصنف كتاب الخالص المسمى «بالنشر و الطى» ، و جعله حجة ظاهرة باتفاق العدوّ و الولى، و حمل به نسخه الى الملك شاه مازندران رستم بن على لما حضره بالرى. الاقبال: ج 1 ص 465.
سيد بن طاووس پس از بيان اين مقدمه، روايت مورد نظر خود را با ذكر سند كامل بيان مىكند:
فَقالَ: فيما رَواهُ عَن رِجالِهِم وَ عَن أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ المُهَلَّبِ: أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبىمَريَمَ، عَن قَيسِ بنِ حَنّانٍ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ عَن إقامَةِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله عَليّا عليهالسلام يَومَ الغَديرِ كَيفَ كانَ ؟ ... (1): از حذيفه پرسيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه و با چه كيفيتى در روز غدير على عليهالسلام را بر پا داشت (و او را به ولايت منصوب فرمود) ؟
در اين روايت، حذيفه از جريان خاتمبخشى حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام در ركوع شروع كرده، و با ذكر مقدمات سفر حجة الوداع نكاتى را ذكر مىكند. سيد بن طاووس در لا به لاى اين روايت اخبار مرتبط ديگرى را از غير حذيفه و از غير كتاب «النشر و الطىّ» نيز وارد مىكند. سپس در انتهاى بحث چنين مىنويسد:
قالَ صاحِبُ كِتابِ «النَشرِ وَ الطَىِّ» فى تَمامِ حَديثِه ما هذا لَفظُهُ: فَهَبَطَ جَبرَئيلُ فَقالَ: إقرَأ «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» الآيَةَ(2). وَ قَد بَلَغنا غَديرَ خُمِّ ... . ثُمَّ صَعَدَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله المَنبَرَ يَنظُرُ يُمنَةً وَ يُسرَةً، يَنتَظِرُ إجتماعَ الناسَ إلَيهِ. فَلَمَّا اجتَمَعوا فَقالَ: الحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فَقَهَرَ فى تَوَحُّدِهِ، وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ: أقِرُّ لَهُ عَلى نَفسى بِالعُبوديَّةِ، وَ أشهَدُ لَهُ بِالرُبوبيَّةِ ... .(3)
1) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 456.
2) . مائده / 67 .
3) . ترجمه: نويسنده كتاب «النشر و الطىّ» در انتهاى سخنش چنين نوشته است: جبرئيل هبوط كرد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد كه بخوان: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ... . سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر بالا رفت در حالى كه به راست و چپ خود مىنگريست و منتظر گردهمايى مردم بود. هنگامى كه مردم اجتماع كردند، فرمود: سپاس خدايى را كه بلند ... .
متأسفانه نام مؤلف كتاب «النشر و الطىّ» نامعلوم است. سيد بن طاووس به دفعات از مؤلف اين كتاب ياد مىكند، اما هرگز نامى از او به ميان نمىآورد. پيش از سيد بن طاووس نيز كسى از اين كتاب و مؤلف آن سخنى نگفته، و پس از او نيز تنها مرحوم كفعمى (م 905 ق) در تتمه كتاب «المصباح» از آثارى كه از آنها در بهرهگيرى و تدوين «المصباح» سود برده ياد مىكند.(1)
اين امر نشان مىدهد كه اين كتاب تا حدود 250 سال پس از وفات سيد بن طاووس همچنان موجود بوده است. اما متأسفانه مرحوم كفعمى نيز نامى از مؤلف اين كتاب به ميان نمىآورد. ممكن است مؤلف به سبب تقيه يا هر علتى ديگر نام خود را مخفى نگاه داشته است.
با توجه به توضيحى كه سيد بن طاووس در خصوص كتاب «النشر و الطىّ» گفته نشان مىدهد كه اين كتاب از آثار مورد توجه آن دوران بوده است. كفعمى نيز در مقدمه «المصباح» توضيح مىدهد كه كتابهاى مرجعش جهت گردآورى «المصباح» كتابهاى مورد اعتمادى بوده كه بايد به آنها تمسك ورزيد.(2)
در نتيجه «النشر و الطىّ» به عنوان يكى از منابع و مراجع «المصباح» كفعمى مورد اعتماد تلقى خواهد شد.
در مورد زمان حيات مؤلف «النشر و الطىّ» به طور خاص اطلاعى در دست نيست. حاج آقا بزرگ تهرانى تمام يا بسيارى از آن هفتاد و چند مرجع «الاقبال» را
1) . و لنشر الى ذكر الكتب التى اشرنا اليها فى خطبة، و وعدنا بالذكر لها فى ديباجته المجموع منها هذا الكتاب و ما فيه من اصله و حواشيه. جمعتها من اماكن متعددة و مواطن متبددة ... . المصباح كفعمى : ص 770.
2) . و قد جمعته من كتب معتمد على صحتها، مأمور بالتمسك بوثقى عروتها. لا يغيّرها كرّ العصرين، و لا مرّ الملوين. المصباح كفعمى : ص 4.
متعلق به پيش از وفات شيخ طوسى دانسته است.(1)اما «النشر و الطىّ» قطعا متعلق به پس از وفات شيخ طوسى است، چرا كه مؤلف اين كتاب نسخهاى از آن را به پادشاه مازندران رستم بن على داده است: فَمِن ذلِكَ ما رَواهُ عَنهُم مُصَنِّفُ كِتابِ الخالِصِ المُسَمّى بِ «النَشرِ وَ الطَىِّ» ، وَ جَعَلَهُ حُجَّةً ظاهِرَةً، بِإتِّفاقِ العَدُوِّ وَ الوَلىِّ. وَ حُمِلَ بِهِ نُسخَةٌ إلَى المَلِك شاه مازَندَرانَ رُستمِ بنِ علىٍّ لَمّا حَضَرَهُ بِالرىِّ.(2)
در نتيجه مصنف اين كتاب همعصر با دوره پادشاهى رستم بن علىشاه بوده است. ابناثير در «الكامل فى التاريخ» ذيل حوادث سال 560 هجرى به وفات رستم بن على بن شهريار بن قارن شاه مازندران اشاره كرده است.(3)لذا اين كتاب به طور قطع به سده ششم هجرى تعلق دارد.
با توجه به دادههاى «الاقبال» و توضيحات سيد بن طاووس در آن كتاب، به نظر مىرسد كه او از انديشمندان شيعى قرن ششم است. سيد تصريح مىكند كه او كتابش را به اعتراف دوست و دشمن حجتى آشكار قرار داده است. لذا محتمل نيست كه او از مخالفان باشد و خلاف عقيده خود را به عنوان حجتى آشكار به تأليف در آورد.
آنچه مسلّم است او در اين كتاب براى حجيت بخشيدن به رواياتش آنها را از راويان اهلتسنن نقل مىكرده، تا مخالفان نسبت به پذيرش روايات كتاب او سر تسليم فرود آورند. البته اين امر بدين معنى نيست كه تمام رجال تمام اسناد او از مخالفان هستند، بلكه به نظر مىرسد رواتِ متصل به مؤلف با رواتِ طبقات بالايى سند از مخالفان هستند.
1) . الذريعة: ج 8 ص 177: هذه النيف و السبعين مجلدا من كتب الدعوات التى كانت عند السيد رضىالدين بن طاوس فى 662 ق. جلّها بل كلها كانت من تصانيف المتقدمين على الشيخ الطوسى الذى توفى 460 ق.
2) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 456.
3) . ثم دخلت سنة ستين و خمس مائة. ذكر وفاة شاه مازندران و ملك ابنه بعده. فى هذه السنة ثامن ربيعالاول توفى شاه مازندران رستم بن على بن شهريار بن قارن. و لما توفى، كتم ابنه علاءالدين الحسن موته اياما. حتى استولى على سائر الحصون و البلاد، ثم اظهر ... . الكامل فى التاريخ: ج 11 ص 315.
همچنين سيد بن طاووس در فصل هفتم «الاقبال» مصنف كتاب «النشر و الطىّ» را در كنار بزرگان صاحب نام شيعى مثل كلينى، على بن حسن بن فضّال، صدوق، مفيد، طوسى و طرازى قرار مىدهد، و ايشان را «ذوى الفضل الكثير» مىخواند.(1)
به نظر بسيار بعيد مىرسد كه سيد بن طاووس يكى از انديشمندان سنى مذهب را با اين صفت تكريم كرده باشد. همچنين قرار گرفتن كتاب «النشر والطىّ» در فهرست مصادر مرحوم كفعمى براى تأليف كتاب «المصباح» ، خود شاهد ديگرى براى شيعى بودن اين كتاب است. لذا بر خلاف اظهار نظر برخى(2)نبايد او را از مشاهير سنى مذهب بر شمرد.
سيد بن طاووس روايت مورد نظر خود را با ذكر سند چنين بيان مىكند:
... وَ عَن أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍالمُهَلَّبِ: أخبَرَنَا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبىمَريَمَ، عَن قَيسِ بنِ حَنّانٍ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ عَن إقامَةِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله عَليّا عليهالسلام يَومَ الغَديرِ كَيفَ كانَ ؟ ... (3): يعنى از حذيفه پرسيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه و با چه كيفيتى در روز غدير على عليهالسلام را بر پا داشت (و او را به ولايت منصوب فرمود) .
سيد بن طاووس در «الاقبال» و مرحوم شيخ حر عاملى (م 1104 ق) در «اثبات الهداة» ، در خصوص رجال سند خطبه متوسط غدير ادعا كردهاند كه تمام رجال اين
1) . فصل 7 : فيما نذكره ايضا من فضل يوم الغدير، برواية جماعة من ذوى الفضل الكثير. و هى قطرة من بحر غزير ... . و من اولئك مصنّف كتاب «النشر و الطىّ» ... . الاقبال سيد بن طاووس : ص 364 - 366.
2) . جناب محمدباقر انصارى در كتاب «خطبه غدير در آئينه اسناد» مؤلفان دو كتاب «نور الهدى» و «النشر و الطىّ» را از مؤلفان مشهور و مورد اعتماد اهلتسنن خوانده است. با توجه به توضيحات ارائه شده در اين فصل و فصل گذشته، هر دو مؤلف مذكور از انديشمندان شيعى به شمار مىآيند، و نبايد ايشان را سنى مذهب پنداشت. اما نكته شگفتآور آن است كه با توجه به نامعلوم بودن حتى نام مؤلف «النشر و الطى» و در دست نداشتن هيچ اطلاعاتى از او، چگونه مىتوان او را فردى «مشهور» بر شمرد ؟
3) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 465.
سند از روات اهلتسنن هستند. شيخ حرّ عاملى مىنويسد: روى على بن موسى بن طاووس - من علمائنا - فى كتاب «الاقبال» نقلاً من كتاب «النشر والطىّ» ، باسناده عن رجال المخالفين، عن النبى ... .(1)
مؤلف «النشر و الطىّ» سند روايت خطبه متوسط غدير را اينگونه آغاز مىنمايد: عَن رِجالِهِم ... ، وَ عَن أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ المُهَلَّبِ ... . عبارت «عَن رِجالِهِم» بىترديد به رجال اهلتسنن اشاره دارد. به نظر مىرسد مؤلف «النشر و الطىّ» اين خطبه را از تعدادى از روات اهلتسنن مستقيما شنيده است. پس از ذكر روات طبقات بالاتر(2)نيز اين خطبه را به عنوان حجتى آشكار بر مخالفان قرار داده، و از همين جهت نسخهاى از آن كتاب را به پادشاه مازندران بخشيده است.
بررسىهاى رجالى حاكى از آن است كه دو راوى به نامهاى احمد بن محمد بن على المهلّب و قيس بن حنان(3)نيز وجود دارد. به احتمال وى همان يونس بن خباب بوده است.
براى شناخت دقيق متن خطبه متوسط غدير، بىشك لازم است متن خطبه متوسط مطالعه گردد. اين كار علاوه بر آنكه ما را با متن اين خطبه به طور كامل آشنا مىكند، امكان مقايسه اين خطبه با خطبههاى طولانى و كوتاه را ميسر مىنمايد. ابتدا نكاتى در مورد خطبه متوسط غدير را بيان مىكنيم، و سپس متن آن را همراه با ترجمه مىآوريم:
نكته اول: متن خطبه متوسط غدير اينگونه آغاز مى شود: الَحَمدُ للّهِ الَذى علا فَقَهَرَ
فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ: أُقِرُّ لَهُ على نَفسى بِالعُبوديَّةِ ... . عبارت «إلى أن قالَ» نشان مىدهد كه بخشى از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش نشده است. با توجه به متن خطبه طولانى، اين بخش مربوط به حمد الهى و بيان مقدماتى در جهت اعلان ولايت حضرت امير عليهالسلام است كه حداكثر مشتمل بر چهارصد واژه خواهد بود.
نكته دوم: حجم خطبه متوسط يك پنجم حجم خطبه طولانى است. از اين رو موارد فراوانى در خطبه طولانى غدير مطرح شده كه در خطبه متوسط از آنها ياد نشده است. سيد بن طاووس نه در «اليقين» و نه در «التحصين» اين خطبه را متذكر نشده است، زيرا آنچه كه سيد بن طاووس به دنبال آن بوده در خطبه متوسط غدير نيامده است.
فهرست برخى از مواردى كه در خطبه طولانى غدير مطرح شده، اما در خطبه متوسط به آنها پرداخته نشده از اين قرار است:
مطالبى در بيان صفات ذات و فعل خداوندى و حمد مكرر الهى.
ضمانت خداوند بر حفظ و اعتصام از پيامبر صلىاللهعليهوآله و شهادت آن حضرت بر كفايت خدا.
درخواست معافيت از تبليغ از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله.
حديث منزلت.
5 . يادآورى شأن نزول آيه ولايت به هنگام ايراد خطبه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله.
6 . تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اين نكته كه اين خطبه آخرين مقامى است كه در آن با چنين اجتماعى به پا بر مىخيزم.
8 . بحث در خصوص اينكه همه علوم را خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله، و آن حضرت به حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام آموخته است.
سبقت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايمان و به جا آوردن نماز با آن حضرت.
اشاره به جريان ليلة المبيت.
پذيرفته نشدن ابدى توبه و استغفار كسى كه حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را انكار نمايد.
بشارت پيامبران پيشين به نبوت و رسالت حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآله و حجيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جميع خلق.
هر كس در اين فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله شك كند به كفر جاهليت مبتلا شده است.
هر كس در هر گفتهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شك كند به تمام آنچه كه به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده شك كره است.
هر كس در امامت يكى از ائمه عليهمالسلام شك كند، در امامت همگى ايشان شك كرده است.
اشاره به حديث قُدسى: مَن عادى عَليّا عليهالسلام وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَليهِ لَعنَتى وَ غَضَبى.
قرائت آيه «وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ ... » .(1)
رأس امر به معروف اعلام ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام است.
هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمىشود مگر با امام معصوم.
اشاره به شأن نزول آيه اكمال دين.
بيان آيه «إنَّ الدينَ عِندَ اللّهِ الإسلامُ» .(2)
سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله مبنى بر اينكه از على عليهالسلام به سوى ديگرى گمراه نشويد: لا تَضِلّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ.
امامت كلمه باقى در نسل على عليهالسلام است؛ اشاره به آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ» .(3)
توصيه به تقوا و يادآورى مرگ و معاد و زلزله عظيم قيامت.
«السابِقونَ» در بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام و پذيرندگان ولايت او «هُمُ الفائِزونَ فى جَنّاتِ النَعيمِ» هستند.
بيان آيه «الحَمدُ للّهِ الَذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدىِ لَولا أن هَدانَا اللّهُ»(1)به ازاى بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام، و اظهار شكر هدايت الهى به واسطه ولايت آن حضرت.
اشاره به مقام «جنب اللّه» بودن حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و آيه مورد نظر.
اشاره به «امين اللّه» بودن تمام ائمه عليهمالسلام.
اشاره به «اميرالمؤمنين» بودن حضرت على عليهالسلام و اختصاص اين لقب به ايشان.
اشاره به نبرد حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ناكثين و مارقين و قاسطين.
اشاره به داستان حضرت آدم عليهالسلام و ابليس.
اشاره به نور الهى كه مسلوك در پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام است.
اشاره به آيه انقلاب به اعقاب: «أ فَإن ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم» .(2)
اشاره به وجود ائمه آتش پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، و برائت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله از ايشان.
اشاره به صحيفه ملعونه و توضيحاتى در اين خصوص.
اشاره به قرار دادن امامت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت پادشاهى توسط امامان دعوت كننده به آتش.
اشاره به امتها و سرزمينهاى پيشين و هلاكت ايشان.
قرائت سوره فاتحة الكتاب.
بررسى صفات و ويژگىهاى مؤمنان.
بررسى صفات و ويژگىهاى دشمنان ائمه عليهمالسلام.
بحث در خصوص حضرت مهدى عليهالسلام، كه در خطبه متوسط اشاره اجمالى به ايشان شده است.
بحث تفصيلى در خصوص حج و ساير فروع دينى و محرمات و واجبات.
اشاره به قابل احصاء نبودن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام.
البته نكات متعدد ديگرى نيز در فهرست فوق قابل ذكر است كه به جهت رعايت اختصار به همين موارد اكتفا شده است.
نتيجه اول: خطبههاى طولانى و متوسط و كوتاه غدير در منابع فريقين داراى شش طريق، و دست كم داراى پانزده سند است. فهرست طرق اين خطبه بدين شرح است:
طريق اول: علقمة بن محمد از امام باقر عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله با دو سند «الاحتجاج» و «اليقين» : خطبه طولانى.
طريق دوم: زيد بن ارقم از پيامبر صلىاللهعليهوآله با سه سند «التحصين» : خطبه طولانى. همچنين «المسترشد» و «الكامل المنير» و «محاسن الازهار» : خطبه كوتاه.
طريق سوم: ابوالضحى ابن امرأة زيد بن ارقم با دو سند: «التحصين» : خطبه طولانى. «المناقب» ابنمغازلى: خطبه كوتاه.
طريق چهارم: حذيفة بن يمان از پيامبر صلىاللهعليهوآله «الاقبال» : خطبه متوسط.
طريق پنجم: حذيفة بن اسيد غفارى از پيامبر صلىاللهعليهوآله با شش سند: چهار سند در «الخصال» و يك سند در «المسترشد» و يك سند در «المعجم الكبير» : خطبه كوتاه.
طريق ششم: معروف بن خربوذ از امام باقر عليهالسلام «الخصال» : خطبه كوتاه، تقرير امام باقر عليهالسلام.
نتيجه دوم: از نُه سند موجود از خطبه كوتاه، شش سند آن مستقيما در منابع اماميه منعكس شده، كه چهار سند آن صحيح است. از ميان دو سند موجود از خطبه كوتاه غدير در منابع اهلتسنن نيز، يك سند كه مربوط به نقل طبرانى در «المعجم الكبير» است صحيح مىباشد.
نتيجه سوم: از ميان اسناد مربوط به خطبه طولانى غدير، دست كم يك سند آن معتبر و مورد وثوق است.
نتيجه چهارم: خطبههاى طولانى و كوتاه در مصادر متقدم اهلتسنن منعكس شدهاند، ولى هم اينك فقط خطبه كوتاه غدير در منابع مخالفان قابل دسترسى است.
سه. متن خطبه متوسط غدير(1)
الحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فَقَهَرَ فى تَوَحُّدِهِ، وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ:
أُقِرُّ لَهُ عَلى نَفسى بِالعُبوديَّةِ، وَ أشهَدُ لَهُ بِالرُبوبيَّةِ، وَ أُؤَدّى ما أوحِىَ إلَىَّ. حَذارَ إن لَم أفعَل أن تَحِلَّ بى [إلى] قارِعَةٍ. أوحى إلىَّ: «يا أيُّها الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(2)الآية.
مَعاشِرَ الناسِ، ما قَصَّرتُ فى تَبليغِ ما أنزَلَهُ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى وَ أنَا أُبَيِّنُ لَكُم سَبَبَ هذِهِ الآيَةِ؛ إنَّ جَبرَيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا، أقرَأنى عَنِ اللّهِ السَلامَ، وَ أمَرَنى عَنِ السَلامِ أن أقولَ فِى المَشهدِ وَ أُعلِمُ الأبيَضَ وَ الأسوَدَ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالبٍ أخى وَ خَليفَتى وَ الإمامَ بَعدى.
أيُّهَا الناس، عِلمى بِالمُنافِقينَ الَذينَ «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(3)وَ يَحسَبونَهُ «هَيِّنا وَ هُوَ عِندَ اللّهِ عَظيمٌ» (4)، وَ كَثرَةِ أذاهُم لى؛ مِرِّةً سَمّونى أُذُنا لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّاىِ وِ إقبالى عِلِيهِ، حَتّى أنزَلَ اللّهُ وَ مِنَ «الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ»(5)مُحيطٌ. وَ لَو شِئتُ أن أُسَمِّىَ القائِلينَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ.
وَ اعلَموا أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما مُفتَرَضَ الطاعَةَ [مُفتَرَضا طاعَتُهُ] عَلى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى العَجَمىِّ وَ العَرَبىِّ، وَ عَلَى الحُرِّ وَ المَملوكِ، وَ عَلَى الكَبيرِ وَ الصَغيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. فَهُوَ ماضٍ حُكُمُهُ، جائِزٌ قَولُهُ، نافِذٌ أمرُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ. مَرحومٌ مَن صَدَّقَهَ.
مَعاشِرَ الناس، تَدَبَّروا القُرآنَ، وَ افهَموا آياتَهُ وَ مُحكَماتَهُ، وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ. فَوَ اللّهِ لا يوضِحُ تَفسيرُهُ إلاَّ الَذى أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ رافِعُها بِيَدى، وَ مُعلِمُكُم أنَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهُوَ مَولاهُ، وَ هُوَ عَلىٌّ عليهالسلام.
مَعاشِرَ الناس، إنَّ عَليّا عليهالسلام وَ الطَيِّبينَ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ هُم الثِقلُ الأصغَرُ وِ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرُ. لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. وَ لا يَحِلَّ إمرَةُ المُؤمِنينَ لأحَدٍ بَعدى غَيرُهُ.
ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى [إلى] عَضُدِهِ، فَرَفَعَهُ عَلى دَرَجَةٍ دونَ مَقامِهِ مُتَيامِنا عَن وَجهِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله. فَرَفَعَهُ بِيَدِهِ وَ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ قالوا: اللّهُ وَ رَسولُهُ. فَقالَ: ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. إنَّما أكمَلَ اللّهُ لَكُم ديكنَكُم بِوِلايَتِهِ وَ إمامَتِهِ. وَ ما نَزَلَت آيَةٌ خاطَبَ اللّهُ بِهَا المُؤمِنينَ إلاّ بَدَأ بِهِ، وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالجَنَّةِ فى هَلأتى إلاّ لَهُ، وَ لا أنزَلَها فى غَيرِهِ.
ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ، وَ ذُريَّتى مِن صُلبِ عَلىٍّ عليهالسلام. لا يُبغِضُ عَليّا عليهالسلام إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يُوالى عَليّا عليهالسلام إلاّ تَقىٌّ. وَ فى عَلىٍّ عليهالسلام نَزَلَت «وَ العَصرِ» ، وَ تَفسيرُها: وَ رَبِّ عَصرِ القيامَةِ. «إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ» أعداءَ آلِمُحَمَّدٍ عليهمالسلام. «إلاَّ الَذينَ آمَنوا» بِوِلايَتِهِم «وَ عَمِلوا الصالِحاتِ» بِمُواساةِ إخوانِهِم. «وَ تَواصَوا بِالصَبرِ»(1)فى غَيبَةِ غائِبهِم.
1) . عصر / 1 - 3.
مَعاشِرَ الناس، آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنزِلَ؛ أنزَلَ اللّهُ النورَ فى عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ النَسلِ مِنهُ إلَى المَهدىِّ، الَذى يَأخُدُ بِحَقِّ اللّهِ.
مَعاشِرَ الناس، إنّى رَسولُ اللّهِ. قَد خَلَت مِن قَبلِىَ الرُسلُ. ألا إنَّ عَليّا عليهالسلام المَوصوفُ بِالصَبرِ وَ الشُكرِ، ثُمَّ مِن بَعدِهِ مِن وُلدِهِ مِن صُلبِهِ.
مَعاشِرَ الناس، قَد ضَلَّ مِن قَبلِكُم أكثَرُ الأوَّلينَ. أنا صِراطُ اللّهِ المُستَقيمِ الَذى أمَرَكُم أن تَسلُكوا الهُدى إلَيهُ، ثُمَّ عَلىٌّ عليهالسلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ أئِمَّةٌ يَهدونَ بِالحَقِّ. إنّى قَد بَيَّنتُ لَكُم وَ فَهَّمتُكُم: هذا عَلىٌّ عليهالسلام يُفَهِّمُكُم بَعدى. ألا وَ إنّى عِندَ انقِطاعِ خُطبَتى أدعوكُم إلى مُصافَحَتى عَلى بَيعَتِهِ، وَ الإقرارِ لَهُ بِوِلايَتِهِ ألا إنّى بايَعتُ للّهِ وَ عَلٌّ عليهالسلام بائِعٌ لى، وَ أنا بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ. «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّهَ فَسَيُؤتيهِ أجرا عَظيما» .(1)
مَعاشِرَ الناس، أنتُم أكثَرُ مِن أن تُصافِحونى بِكَفٍّ واحِدَةٍ. قَد أمَرَنىَ اللّهُ أن آخُذَ مِن ألسِنَتِكُم الإقرارَ بِما عَقَدتُم الإمرَةَ لِعَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام، وَ مَن جاءَ مِن بَعدِهِ مِنَ الأئِمَّةَ مِنّى وَ مِنهُ، عَلى ما أعلَمتُكُم أنَّ ذُرّيَّتى مِن صُلبِهِ.
فَيُبلِغُ [فَليُبَلِّغِ] الحاضِرُ الغائِبَ. فَقولوا سامِعينَ مُطيعينَ راضينَ: لِما بَلَّغتُ عَن رَبِّكَ تُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ قُلوبُنا وَ ألسِنَتُنا وَ أيدينا. عَلى ذلِكَ نَحيا وَ نَموتُ وَ نُبعَثُ. لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدُّلُ وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَرتابُ. أعطَينا بِذلِكَ اللّهَ وَ إيّاكَ. وَ عَليّا وَ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ وَ الأئُمَةَ الَذينَ ذَكَرتَ عليهمالسلام، كُلَّ عَهدٍ وَ ميثاقٍ مِن قُلوبِنا وَ ألسِنَتِنا. وَ نَحنُ لا نَبتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ نَحنُ نُؤَدّى ذلِكَ إلى كُلِّ مَن رَأينا.
فِبادَرَ الناسُ بِنَعَم نَعَم، سَمِعنا وَ أطَعنا أمرَ اللّهِ وَ أمرَ رَسولِهِ. آمَنّا بِهِ بِقُلوبِنا. وَ تَداكُّوا عَلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ عَلىٍّ عليهالسلام بِأيديهِم، إلى أن صُلّيَتِ الظُهرُ وَ العَصرُ فى وَقتٍ واحِدٍ.
1) . فتح / 10.
وَ باقى ذلِكَ اليَومِ إلى أن صُلّيَتِ العِشاءانِ فى وَقتٍ واحِدٍ، وَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ كُلَّما أتى فَوجٌ: الحَمدُ للّهِ الَذى فَضَّلَنا عَلَى العالَمينَ.
اسناد و منابع خطبه طولانىِ غدير(1)
از اوائل قرن يازدهم هجرى قمرى تا به امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كردهاند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق و دقت قرار گرفت، و در هر جنبهاى به طور جداگانه كتابى نوشته شد.
از جمله ارتباط غدير با قرآن، بحثهاى مفصل در اسناد غدير، بررسىهاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتبى تدوين گرديد. همچنين علماى بزرگ شيعه كتب مفصلى در زمينه بحثهاى رجالى و تاريخىِ مربوط به سند حديث غدير تأليف شده نمودهاند.
از جمله مؤلفين مشهور چهارده قرن كه در مورد غدير تأليف داشتهاند و يكى از اين خادمان غدير در چهارده قرن سيد هاشم بحرانى (م 1107 ق) است كه كتابى مستقل به نام «كشف المهم فى طريق خبر غدير خم» تأليف نموده و در آن اسناد غدير را مورد بررسى قرار داده است.
همچنين متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مىباشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مىشود.
1) . ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 83 - 150. اسرار غدير: ص 107، 108. چهارده قرن با غدير: ص 121، 152. غدير در آئينه كتاب: ص 15، 16.
از جمله سيد بحرانى در كتاب «كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم»(1)خطبه مفصل غدير را از مدارك اصلى و معتبر نقل كرده است.
بررسى اسناد خطبه طولانى و مشهورِ غدير از مهمترين موارد تحقيقىِ غدير است، كه در اينجا به آن مىپردازيم.
ابتدا در خصوص تمامى منابع موجود و غير موجود مشتمل بر اين خطبه طولانى و مفصل غدير به اختصار سخن خواهيم گفت، و سپس به تحقيق و تفحص در اسناد آن در منابع موجود مىپردازيم. البته از ذكر متن خطبه طولانى غدير پرهيز مىشود. چرا كه به طور مفصل در بخش «خطبه غدير» در همين فصل همراه با ترجمه كامل آمده است.
از آنجايى كه سند ارائه شده در كتاب «التحصين» بر پايه نظريه اطمينان در حكم يك روايت موثق است، در گفتار دوم ابتدا سند مربوط به «التحصين» مورد پژوهش قرار مىگيرد، و در ادامه به ساير اسناد خطبه طولانى خواهيم پرداخت.
نويسنده «نور الامير» مىنويسد: إنَّ خُطبَةَ الغَديرِ لَم تَرِد فى مَصادِرِ أهلِالسُنَّةِ، وَ إنَّما نَقَلَتها شيعَةُ أهلِالبَيتِ عليهمالسلام(2): خطبه غدير در مصادر اهلسنت نيامده، و فقط شيعيان اهلبيت عليهمالسلام آن را نقل كردهاند. بى گمان اين سخن بدون در نظر گرفتن سه قيد ذيل صحيح نيست:
اول. اولاً بايد منظورمان از منابع و مصادر اهلسنت، منابع موجود و در دسترس آنان باشد. كه مؤلف محترم در جايى ديگر از اين كتاب به نوعى به اين قيد اشاره كرده است.(3)
دوم. همچنين منظورمان از نقل خطبه غدير در عبارت «إنَّما نَقَلَتها شيعَةُ أهلِالبَيتِ عليهمالسلام» بايد كتابت و گردآورى مكتوب اين خطبه باشد، كه مؤلف محترم در عبارت قبلى با ذكر «لَم تَرِد فى مَصادِرِ أهلِ السُنَّة» بىگمان اين قيد را نيز مدّ نظر داشته است. بايد دانست كه اين خطبه از سوى انديشمندان و راويان بزرگ اهلتسنن نيز نقل شده، و نام بزرگان متعددى از اهلسنت در سلسله اسناد آن وجود دارد.
سوم. همين طور بايد خطبه غدير را منحصر در خطبه طولانى بدانيم، و روايت صحيح السند طبرانى در «المعجم الكبير» و نيز روايت ابنمغازلى را به خاطر كوتاه بودنشان در شمار روايات خطبه غدير داخل نكنيم.
بنا بر اين، فقط در صورتى كه بحث خود را متوقف به منابع موجود بدانيم، بايد بگوييم: در ميان منابع موجود، متن طولانىِ خطبه غدير در انحصار مصادر امامى است.
آرى، در منابع موجود مخالفان متنى از خطبه غدير با اين حجم - حدود 3500 واژه - به چشم نمىخورد. اما اين امر در حالى است كه دادهها و گزارشهاى موجود نشان مىدهد كه چنين خطبهاى در منابع متقدم اهلتسنن ثبت و ضبط شده است.
در مورد سير ضبط مكتوب خطبه طولانى غدير بايد گفت:
آنچنان كه از گزارشهاى موجود بر مىآيد، خطبه طولانى غدير نخستين بار توسط احمد بن محمد طبرى معروف به خليلى (م 275 ق)(1)در كتاب «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» گرد آمده است.
1) . اگر چنانچه او را همان احمد بن محمد بن غالب باهلى معروف به غلام خليل بدانيم، سال وفات او 275 هجرى قمرى است. در اين صورت وى با مؤلفان صحاح سته، از جمله بخارى و مسلم و ابنماجه و ابوداود همطبقه بوده، و مستقيما از عثمان بن ابىشيبه نقل حديث مىكرده است. در غير اين صورت اطلاعاتى در خصوص سال وفات او در دسترس نيست. ما در خصوص او به تفصيل سخن خواهيم گفت.
كتاب او - كه بىشك يكى از منابع متقدم اهلتسنن به شمار مىآيد - توسط شاگردانش جمع آورى شده، و پس از آن يك نمونه از اين كتاب در سال 411 هجرى قمرى در قاهره مورد نسخهبردارى قرار گرفته است.(1)
ولى متأسفانه اصل اين كتاب هم اينك موجود نيست، و تنها تعدادى از احاديث آن و از جمله خطبه طولانى غدير در ساير منابع انعكاس يافته و هم اينك موجود است. در گفتار بعدى به تفصيل درباره مؤلف اين كتاب سخن خواهيم گفت.
پس از او، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير كه او را طبرى سوم(2)مىناميم، در يكى از آثار خود اين خطبه را از استادش ابوالمفضل محمد بن عبداللّه شيبانى نقل كرده است. متأسفانه خطبه طولانى غدير در زمره رواياتى است
1) . ... نذكر منه ما يختصُّ بتسمية مولانا على بأميرالمؤمنين أول أسانيد هذا الكتاب: حدثنا أحمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى، و قال فى آخره: و كان الفراغ من نسخه فى ربيعالآخر سنة احدىعشرة وأربعمائة بالقاهرة ... . اليقين (سيد بن طاووس) : ص 316. علامه امينى مىگويد: و رواه أحمد بن محمد الطبرى الشهير بالخليلى فى كتاب مناقب على بن أبىطالب، المؤلَّف سنة 411 بالقاهرة ... . الغدير: ج 1 ص 270.
2) . مصنفان فراوانى در حال حاضر در عنوان طبرى مشترك هستند. محمد بن جرير بن يزيد آملى طبرى، تاريخ نگار مشهور سنى ت 224 - م 310 ق است. اگر او را بنا بر مشهور طبرى اول بناميم، آنگاه محمد بن جرير بن رستم طبرى آملى معروف به طبرى آملى كبير، از انديشمندان گرانقدر قرن سوم و چهارم شيعه را بايد طبرى دوم نام نهيم. اين انديشمند شيعى، با مرحوم كلينى (م 329 ق) و جناب حسين بن روح نائب سوم (م 326 ق) هم عصر بوده است. طبرى سوم نيز كه نام او و نام پدر و پدر بزرگش با طبرى دوم مشابهت دارد، جناب محمد بن جرير بن رستم طبرى آملى معروف به طبرى سوم با نجاشى (م 450 ق) و شيخ طوسى (م 460 ق) هم طبقه است و نبايد او را با طبرى دوم اشتباه گرفت. طبرى سوم با يك واسطه از شيخ صدوق نقل حديث مىكند، و شيخ صدوق نيز با يك واسطه از طبرى دوم نقل حديث مىنمايد. در نتيجه ميان طبرى دوم و سوم، سه واسطه وجود دارد. طبرى چهارم نيز ابوجعفر عمادالدين طبرى آملى از انديشمندان شيعى قرن ششم و نويسنده كتاب «بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله لشيعة المرتضى عليهالسلام» است. طبرى چهارم شاگرد فرزند شيخ طوسى معروف به مفيد دوم است. متأسفانه اطلاع دقيقى از زمان وفات هيچ يك از طبرىهاى شيعى مذكور وجود ندارد، و تنها مىدانيم طبرى چهارم تا سال 553 زنده بوده است.
كه هم اينك در نسخههاى موجود آثار او يافت نمىشود. در ادامه تفصيلاً در اين باب سخن خواهيم گفت.
پس از اين دو، ابوعلى محمد بن حسن بن على فَتّال نيشابورى معروف به شيخ شهيد محمد فتّال (م 508 ق) در كتاب «روضة الواعظين و بصيرة المتعظين» خطبه طولانى غدير را بدون ذكر سند از امام باقر عليهالسلام نقل مىنمايد.
اين كتاب ارزشمند در ميان آثار موجود شيعه، قديمىترين كتابى است كه مشتمل بر خطبه طولانى غدير است.
گزارشهاى موجود حاكى از آن است كه خطبه طولانى غدير توسط حسن بن ابىطاهر احمد جاوانى(1)در كتاب «نور المهدى و المنجى من الردى» نيز گرد آمده است. درباره مؤلف اين اثر اطلاعات كافى در دسترس نيست.
تنها از پارهاى از شواهد بر مىآيد كه جاوانى از انديشمندان شيعى غير معروفى است كه در قرن ششم وفات كرده است. اگر چه اصل اين كتاب اكنون موجود نيست، اما تمام يا بخش عمدهاى از روايات آن - آنچنان كه گفته خواهد شد - موجود است.
احمد بن على طبرسى(2)(م 588 ق) در كتاب «الاحتجاج على اهل اللجاج» نيز از ديگر مؤلفانى است كه خطبه طولانى غدير را با ذكر سند از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است.
پس از طبرسى و جاوانى، سيد على بن طاووس (م 664 ق) در كتاب «اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين» به نقل از كتاب «المناقب» تأليف احمد بن
1) . جاوانى هم ضبط شده است. در ادامه مدارك آن ارائه مىگردد.
2) . وى ابومنصور احمد بن على طبرسى است كه با امينالاسلام فضل بن حسن طبرسى م 548 ق مؤلف مشهور «مجمع البيان» هم عصر است. اين دو انديشمند شيعى اگر چه در يك دوره مىزيستند و هر دو در عنوان «الطبرسى» اشتراك داشته و هر دو از اساتيد ابنشهرآشوب شمرده مىشوند، اما احتمال وحدت ايشان كاملاً و قطعا مردود است. به طور كلى در ميان متقدمان و متأخران شيعى هفت انديشمند در عنوان «الطبرسى» اشتراك دارند كه بايد هنگام ذكر نام ايشان وجوه تمايز آنان به قدر لزوم بيان شود.
محمد طبرى، سند ديگرى از خطبه طولانى ارائه كرده است. اين سند اگر چه با سندى كه مرحوم طبرسى ارائه كرده تفاوت دارد، اما طريق جديدى از نقل اين خطبه را به دست نمىدهد. زيرا مؤلف «اليقين» نيز اين خطبه را همانند مؤلف «الاحتجاج» از علقمة بن محمد حضرمى از امام باقر عليهالسلام(1)نقل مىنمايد.
سيد بن طاووس پس از اتمام نگارش اين كتاب، در اثر ديگرى با عنوان «التحصين لاسرار ما زاد من كتاب اليقين» خطبه طولانى غدير را از زيد بن ارقم و ابن امرأة زيد بن ارقم و به نقل از كتاب «نور الهدى» تأليف حسن بن احمد جاوانى آورده است.
بنا بر اين، تا زمان وفات سيد بن طاووس خطبه طولانى غدير دست كم در دو منبع غير موجود به نامهاى «المناقب» و «نور الهدى» ، و در چهار منبع موجود و در دسترس به نامهاى «روضة الواعظين» و «الاحتجاج» و «اليقين» و «التحصين» انعكاس يافته است. اثرى از آثار طبرى سرم كه برخى آن را كتاب «دلائل الامامة» دانستهاند. و نيز كتابى چاپ نشده به نام «المزار» كه منسوب به قطبالدين است، بايد به فهرست فوق اضافه گردد.
تمامى مصنفانى كه پس از سيد بن طاووس به گردآورى و ضبط خطبه طولانى غدير روى آوردهاند، حداكثر با همين اسناد و طرق به نقل آن پرداختهاند. بنا بر اين، پس از سيد بن طاووس، سند يا طريق جديدى براى اين خطبه توسط هيچ يك از مؤلفان شيعى و غير شيعى ارائه نمىشود.
بررسى آثار موجود در دسترس نشان مىدهد كه در مدت زمان 446 ساله ميان وفات سيد بن طاووس و در گذشت مجلسى دوم، دست كم نُه منبع مهم ديگر اين خطبه را در خود جاى دادهاند؛ يعنى به طور متوسط، حدودا هر پنجاه سال يك منبع. اسامى اين منابع در مقدمه دوم آورده شده است.
1) . بنا به نظر برخى صاحب نظران، طريق چنين روايتى بايد به صورت امام باقر عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله در نظر گرفته شود. صرف نظر از درستى و اتقان چنين نظرى در سراسر اين اثر، اين طريق به صورت علقمه از امام باقر عليهالسلام خوانده مىشود.
پس از گذرى كوتاه بر سير ضبط مكتوب خطبه طولانى غدير، اينك با تفصيل بيشترى در خصوص روايات موجود در آن چهار منبع در دسترس سخن خواهيم گفت.
در اينجا پس از ارائه نكاتى در باب مؤلف كتاب و انگيزه گرد آورى كتاب او، اسناد خطبه غدير را يك به يك مورد بررسى قرار مىدهيم:
در ميان آثار موجود، «التحصين» آخرين منبعى است كه سند جديدى از خطبه طولانى غدير ارائه كرده است. اين كتاب با هدفى كه «اليقين» به دنبال آن بوده گردآورى شده است.(1)
سيد بن طاووس پس از اتمام نگارش «اليقين» آنچنان كه خود بيان كرده، با روايات فراوان ديگرى مواجه مىشود كه هم مضمون روايات كتاب «اليقين» است. اما يا آنها را در كتاب «اليقين» نياورده، و يا با طريقى ديگر آن را نقل كرده است.
از اين رو، به جهت آنكه اين روايات از بين نروند، آنها را در كتاب جديدى با عنوان «التحصين لاسرار ما زاد من كتاب اليقين» جمع مىنمايد.(2)
پيش از بحث در خصوص مصدر، سند و راويان اين خطبه شريف در كتاب «التحصين» ، لازم است در خصوص نظريه اطمينان بحث شود. چرا كه - آنچنان كه در ادامه خواهد آمد - سند اين روايت بر پايه نظريه مذكور «موثوق به» است.
1) . در ادامه به هدف تأليف كتاب «اليقين» خواهيم پرداخت.
2) . و كنت قد وجدت نحو خمسين حديثا فى معانى أبواب كتاب اليقين. مصنَّفها غير من ذكرناه، إذ طرقها غير ما تضمَّنه ما رويناه فيه عن المخالفين أو الموافقين و أشفقت أن تضيَّع بإهمالها و أنَّه لا يظفر غيرنا بحالها، و أن أكون يوم القيامة مطالبا بجمع شتاتها و نفع مهمّاتها. التحصين سيد بن طاووس : مقدمه مؤلف.
نكته اول: نظريه اطمينان
نظريه اطمينان از ديرباز، بى آنكه عنوان خاصى براى آن وضع شود، كاربرد داشته است. ردّ پاى بهرهگيرى و احتجاج به اين نظريه از دوره متقدمان فريقين قابل پيگيرى است. خلاصه تقرير اين نظريه چنين است:
هر گاه يك روايت از حيث معيارهاى كمّى در نقل حديث معتبر نباشد، اعتبار آن متوقف بر توثيق راويان آن خبر يا توثيق صدور آن است. توثيق راويان يك روايت از طرق گوناگون خاصه و عامه؛ اعم از رأى قدما و قول اهل خبره قابل طرح است.
يكى از راههاى حصول وثاقت راوى اطمينان شخصى است. آنچه كه مسلم است، هر گاه تعمد بر كذب در نقل يك راوى ضابط وجود نداشته باشد، آنگاه نسبت به صدق آن راوى اطمينان يا قطع حاصل خواهد شد.
اگر اين اطمينان، متوقف بر معيارهاى اخلاقى و پارهاى از خصيصههاى راوى باشد، در تمام نقلهاى او جارى خواهد بود. براى مثال، جناب «معروف بن خرّبوذ» - كه در سند روايت خطبه كوتاه غدير در «المعجم الكبير» طبرانى و «الخصال» مرحوم صدوق مذكور است - به سبب ويژگىهاى اخلاقى او تمامى نقلهاى او معتبر است. زيرا با توجه به شواهد گوناگون اطمينان حاصل مىشود كه وى فردى مورد وثوق و عادل است، و اطمينان داريم كه وى به هنگام نقل حديث تعمّد بر كذب ندارد.
اما نوع ديگرى از اطمينان به صدق راوى نيز مفروض است، كه مبتنى بر متن و در موردى خاص حاصل مىشود. بديهى است كه اين اطمينان موردى است، و در مورد ساير نقلهاى راوى كاربردى ندارد. اين نوع خاص از اطمينان وقتى حاصل مىشود كه با دلايلى ثابت شود كه راوى مورد نظر، به طور خاص و هنگام نقل يك روايت نمىتوانسته است تعمد بر كذب داشته باشد. زيرا به طور مثال آنچه او نقل كرده نصا و قطعا بر خلاف باورهاى او و به ضرر او بوده است.
براى نمونه، نقل فضائل خاصه اميرالمؤمنين عليهالسلام از زبان دشمنان سرسخت و متعصب ايشان - كه يا دلالت قطعى بر ولايت آن حضرت و يا ضرر قابل اعتنايى
براى راوى مورد بحث داشته باشد - چنين حالتى را در پى دارد و ما به صدق موردى آن راوى در هنگام اين نقل اطمينان پيدا مىكنيم.
پس ما در مواجه با چنين نقلى از سوى اين راوى كه دشمن على الاطلاق حضرت امير عليهالسلام است، سخن او را اصالتا محكوم به صحت قلمداد مىكنيم. چه اينكه عُقلاً مورد پذيرش نيست كه اين راوى مطلبى را كه كاملاً به ضرر خود او يا به ضرر مسلمات عقيدتى مكتب او است، عمدا جعل كرده باشد. توجه شود كه اين مثال تنها يكى از حالتهاى ممكن براى اطمينان موردى به يك راوى است.
بنا بر اين، و به طور كلى، اگر يك راوى ضابط كه در ميان هم كيشان خود مطرود نيست و شهرت به ضعف ندارد ناقل خبرى باشد كه آن خبر نصا و قطعا بر خلاف مسلمات عقايد او دلالت كند، نقل او به طور خاص در اين مورد محكوم به صدق و حجت است. زيرا طبق نظريه ياد شده، بر عدم تعمّد بر كذب او در اين مورد اطمينان حاصل مىشود.
حال در خصوص خطبه طولانى غدير بايد بگوييم: با توجه به مجموعه فرازهاى سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين روايت كه نصا و قطعا بر خلاف مسلمات اعتقادى عامه مىباشد، نسبت به وثاقت موردى راويان مخالف حاضر در اين سند اطمينان حاصل مىشود. چه اينكه اگر چه ايشان به طور خاص و مبتنى بر مبانى رجالى اصحاب اماميه توثيق نشدهاند - يعنى اساسا وثاقت يا عدم وثاقت ايشان مورد بحث واقع نشده است - اما به واسطه اعتبار و وثاقت آنان نزد اهل عامه و مخالفت عقيدتىشان با نصوص مطرح شده در خطبه غدير، نسبت به صدق و صحت نقل آنان در هنگام گزارش اين خطبه اطمينان حاصل مىشود.
لازم به ذكر است كه وثاقت يك راوى به طور كلى، مبتنى بر دو جهت است: يكى اينكه راوى ضابط باشد؛ يعنى ضبط او از حد عرف پايينتر نباشد. دوم اينكه راوى به هنگام نقل حديث تعمد بر كذب نداشته باشد.
بنا بر اين، اصل همه راويان ضابط هستند، مگر اين كه دليلى بر خلاف آن اقامه شود. لذا در صورتى كه تعمّد بر كذب در نقل يك راوى منتفى باشد و يا دست كم بر عدم تعمد بر كذب او به هنگام نقل حديث اطمينان حاصل گردد، نقل اين راوى محكوم به صدق و حجت است.
نظريه ياد شده يكى از موارد حصول اطمينان به عدم تعمد بر كذب از سوى روات است، كه به طور موردى وثاقت روات را در نقل يك خبر خاص ثابت مىكند. سند خطبه طولانى غدير بر پايه نظريه اطمينان موثوق به است. زيرا ناقلان شيعه اين روايت بنا بر منطق رجالى شيعه مورد وثوق هستند، و ساير روات اين خطبه كه از بزرگان اهلتسنن هستند، همگى مورد وثوق مخالفان بوده، و طبق نظريه ياد شده به عدم تعمد بر كذب ايشان در نقل اين خبر اطمينان حاصل مىشود.
در ادامه تفصيلاً سند اين خطبه مورد بررسى واقع مىشود:
نكته دوم: مصادر اخذ خطبه طولانى غدير در «التحصين»
سيد بن طاووس اين خطبه را از كتاب «نور الهدى و المنجى من الردى» تأليف حسن بن ابىطاهر احمد بن محمد نقل كرده است. وى در ابتدا كتاب «التحصين» در اين خصوص اينگونه نوشته است:
رَأينا ذلِكَ فى كِتابِ «نورِ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» تأليفِ الحَسَنِ بنِ أبىطاهِرٍ أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ الجاوابىِّ(1)، وَ عَلَيهِ خَطُّ الشَيخِ السَعيدِ الحافِظِ مُحَمَّدِ بنِ مُحَمَّدِ المَعروفِ بِابنِالكَمالِ(2)بنِ هارونَ. وَ إنَّهُما قَدِ اتَفَقا عَلى تَحقيقِ ما فيهِ وَ تَصديقِ مَعانيهِ.
1) . در دو كتاب «رياض العلماء» و «الثقات العيون» به صورت «جاوابى» ذكر شده است. ولى علامه طهرانى در «الذريعة» نام او را «جاوابى» ضبط كرده است. رياض العلماء: ج 1 ص 156. الثقات العيون: ص 54 . الذريعة: ج 26 ص 387.
2) . در نسخه مخلوط «التحصين» كه در كتاب «خاتمة المستدرك» تأليف ميرزا حسين نورى طبرسى: ج 3 ص 27، از آن ياد شده است و «المعروف بابنالكال» آمده است.
در نتيجه، براى شناخت خطبه طولانى غدير در «التحصين» لازم است مصادر اين خطبه بررسى شود. سيد بن طاووس با تقريظ ابنالكآل يا ابنالكمال در كتاب «نور الهدى» اثر حسين بن طاهر جاوانى يا جاوابى، اين خطبه را از آن مصدر گرفته است.
تحقيقى در شناخت ابنالكمال يا ابنالكِآل
در كتاب «رياض العلماء» او را اينگونه معرفى كرده است: أبوعَبدِاللّهِ مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ هارونِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ كَوكَبِ الحِلّىِّ، المَعروفُ بِابنِالكامِلِ أو إبنِالكيال ... .(1)
همانگونه كه ملاحظه مىشود، در خصوص نحوه ضبط شهرت او اختلاف شده است. شهيد ثانى در «الرسائل»(2)و ذهبى در «تذكرة الحفاظ»(3)او را ابنالكمال ضبط كردهاند. همين ذهبى در «سير اعلام النبلاء» او را ابنالكِآل خوانده است.(4)قيسى دمشقى در «توضيح المشتبه» همين نحوه ضبط - يعنى ابنالكِآل - را ضبط مشهور دانسته است.(5)
در «شذرات الذهب» از او به عنوان ابنالكيال ياد شده(6)، و در نهايت علامه مجلسى در «بحار الانوار» در يك موضع - آنچنان كه در نسخه اصلى اين كتاب آمده - نام او را ابنالمكال ! ثبت كرده(7)، كه اين مورد بىشك ناشى از خطاى در كتابت يا نسخهبردارى است.
1) . رياض العلماء افندى : ج 1 ص 156.
2) . الرسائل شهيد ثانى : ج 2 ص 1180.
3) . تذكرة الحفاظ ذهبى : ج 4 ص 1348: و شيخ القرّاء أبوعبداللّه محمد بن محمد بن هارون الحلّى، و يعرف بابنكمال ... .
4) . سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 412.
5) . توضيح المشتبه قيسى : ج 2 ص 386.
6) . شذرات الذهب فى اخبار من ذهب ابنعماد : ج 4 ص 333: ابنالكيال ابوعبداللّه محمد بن محمد بنهارون البغدادى ثم الحلّى البزّار، احد القرّاء الاعيان. ولد سنة خمسعشرة و خمسمائة، و قرأ القراءات على سبط الخيّاط و أبىالكرم الشهرزورى، و اقرأ بالحلَّة زمانا، و توفِّى فى ذىالحجة.
7) . بحار الانوار: ج 1 ص 77.
آقا بزرگ در «الذريعة» اقوال ساير انديشمندان را در خصوص ضبط شهرت وى به خوبى گرد آورى كرده است و نيازى به پرداخت دوباره به آراء آن دانشمندان نيست.(1)
اما آنچه درباره او براى ما مهم است، جايگاه علمى و سال ولادت و وفات او است، كه خوشبختانه در اين دست از موارد اختلافى وجود ندارد. اين انديشمند بزرگ در سال 515 هجرى قمرى به دنيا آمده است. ابتدا در بغداد بوده، و سپس به حلّه عزيمت نموده، و در يازدهم ذىالحجه سال 597 هجرى قمرى وفات كرده است.(2)اين امر در حالى است كه سيد بن طاووس در سال 589 هجرى قمرى در همين شهر حلّه ديده به جهان گشوده است.(3)
بنا بر اين، سيد بن طاووس به هنگام وفات ابنكمال يا ابنكِآل نُه سال بيشتر نداشته، و خط اين عالم بزرگ را بيش از 60 سال پس از وفات او يافته است.(4)
سيد بن طاووس به خوانندگان كتاب خود اطمينان مىدهد كه خط «ابنالكِآل» را تشخيص داده، و او نسبت اين كتاب به جاوانى را تأييد كرده است. در نتيجه مسئوليت صحت انتساب راويات مندرج در «نور الهدى» به جاوانى بر عهده دو تن از
1) . الذريعه: ج 4 ص 245: ... ابنالكيال او الكال هو ابوعبداللّه محمد بن محمد بن هارون بن محمد بن كوكب الحلّى المقرّى فى حانوت له بالحلَّة، المعروف بابنالكال، المولود 515 و المتوفّى 11 ذيحجة 597 ، كما ترجمه و ارَّخه الجزرى م 833 ق فى «طبقات القرّاء» . و ترجمه ابنالعماد فى «شذرات الذهب» بعنوان محمد بن محمد بن هارون المعروف والده بالكال. و السيد ابنطاوس ينقل عنه فى كتابه «التحصين» بعنوان محمد بن محمد بن هارون المعروف بابنالكامل، و فى نسخة ابنالكال. و عدَّ فى «الأمل» من تصانيفه كتاب «مختصر التبيان فى تفسير القرآن» و كتاب «متشابه القرآن» و كتاب «اللحن الخفىِّ» و «اللحن الجلىِّ» فهو من المكثرين.
2) . الذريعه: ج 4 ص 245. رياض العلماء افندى : ج 1 ص 156: ... ولد سنة 515 ، و توفِّى فى 11 ذىالحجة 597 .
3) . الذريعة: ج 25 ص 279. البته در كتاب: فهرست نسخههاى خطى كتابخانه آيتاللّه گلپايگانى: ج 2 ص 157، به اشتباه سال ولادت او 583 هجرى قمرى ذكر گرديده است.
4) . چنان كه گفته شد سيد بن طاووس در هنگام تأليف كتاب «اليقين» بيش از 70 سال داشته است، و همان طور كه اشاره شد كتاب «نور الهدى» را پس از اتمام «اليقين» يافته است.
انديشمندان بزرگ شيعى؛ يعنى سيد بن طاووس و ابنالكمال است. از اين رو با اعتماد به اين دو انديشمند، مىتوان نسبت به انتساب اين روايات به جاوانى آسوده خاطر بود.
نكته سوم: تحقيقى در شناخت ابوطاهر حسن بن احمد جاوانى
علامه افندى در «رياض العلماء» او را اينگونه معرفى كرده است: الشَيخُ الحَسنُ بنُ أبىطاهِرٍ أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ الجاوابىُّ. لَهُ كِتابُ «نورُ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» فى فَضائِلِ عَلىٍّ عليهالسلام.(1)
اما وى در مورد جاواب يا همان جاوان، اظهار بىاطلاعى كرده است.(2)آقا بزرگ در «الذريعة» او را از كُردهاى قبيله جاوان در شهر حلّه بر شمرده است: مِنَ الجاوَنيّينَ أكرادِ الحِلَّةِ.(3)سُبكى از انديشمندان به نام اهلتسنن نيز در «الطبقات الشافعيّة الكبرى» ذيل مدخل يكى از انديشمندان جاوانى مىنويسد: وَ جاوانُ قَبيلَةٌ مِنَ الأكرادِ، سَكَنوا الحِلَّةَ.(4)در نتيجه، مؤلف «نور الهدى» و ابنالكآل و نيز سيد بن طاووس هر سه منتسب به شهر حلّه هستند.
در خصوص اينكه ابوطاهر جاوانى در چه قرنى مىزيسته، حدسهايى زده شده است. صاحب «الرياض» او را «من قدماء الاصحاب»(5)خوانده است. در حالى كه وى بسيار بعيد، بلكه محال است كه از متقدمان اصحاب باشد. اينكه برخى تصور كردهاند او متوفاى اواخر سده چهارم يا نيمه اول قرن پنجم است، ريشه در سند روايتى از باب هفدهم كتاب «نور الهدى» دارد.
در اين روايت، ابوطاهر جاوانى بدون واسطه و با قيد «حَدَّثَنا» از على بن احمد بن ابىعبداللّه برقى نقل حديث مىكند. اين امر سبب شده تا او هم طبقه با شيخ صدوق (م 381 ق) دانسته شود. در حالى كه اساسا چنين امرى محال است، زيرا او از يك سو با يك واسطه از على بن ابراهيم (م بعد از 307 ق) نقل حديث مىكند، و از اين جهت بايد با ابنقولويه قمى (م 367 ق) هم طبقه دانسته شود. از سوى ديگر او از بسيارى از مشايخ صدوق بىواسطه نقل حديث كرده است. پس بايد با او هم طبقه خوانده شود.
نقل بىواسطه و متعدد وى از مشايخ مفيد او را با مرحوم مفيد (م 413 ق) در يك طبقه قرار مىدهد. از طرفى ديگر او به دفعات از اساتيد شيخ طوسى (م 460 ق) نقل حديث كرده است. در نتيجه بايد او را هم طبقه با شيخ هم بر شمرد.
اين روند تا جايى ادامه دارد كه او بىواسطه از يكى از استادان عمادالدين طبرى (م بعد از 553 ق) نقل حديث كرده است. در نتيجه بايد او را با عمادالدين طبرى نيز هم عصر پنداشت !
اينها همه در حالى است كه فى ما بين وفات ابنقولويه قمى و وفات عمادالدين طبرى حدود دويست سال فاصله است، و محال است كه يك نفر بتواند از همه اين مشايخ بىواسطه نقل حديث كند.
بايد توجه شود كه ابوطاهر جاوانى در هيچ حديثى جز همان حديث باب هفدهم، با قيد «حدثنا» يا قيدهايى مشابه با آن سند روايت را شروع نمىكند. يعنى او اين روايات را از مشايخ مطرح شده در كتابش نشنيده است. بلكه آنها را به روش «وجاده» در كتاب خود نقل كرده است.
بررسى روايات كتاب او نشان مىدهد كه وى از كتابهاى صدوق، مفيد، ابنشاذان، ابنمغازلى، طوسى و انديشمندانى ديگر، بى آنكه نام كتاب مرجع را ذكر كند، نقل حديث كرده است.(1)
1) . البته روايتهايى هم در اين كتاب وجود دارد كه مصدر اصلى آن نامعلوم است.
در آن روايت باب هفدهم هم - كه بىشك برداشتى از آثار مرحوم صدوق است - مثل ساير روايات اين كتاب بايد قيد «حدثنا» از ابتداى سند حذف مىگرديده، كه احتمالاً در اثر يك غفلت از سوى مؤلف با همان قيد آورده شده است.
اما در خصوص زمان حيات او، بايد گفته شود با توجه به نقل او از محمد بن احمد بن شهريار خازن، بعيد است كه وى زودتر از قرن ششم از دنيا رفته باشد. زيرا محمد بن احمد بن شهريار خازن در سال 516 هجرى قمرى زنده بوده است.(1)
انديشمندانى همچون عمادالدين طبرى (م بعد از 553 ق) از وى بىواسطه نقل حديث كردهاند. هر چند كه بايد توجه شود كه نقل ابوطاهر جاوانى از «الخازن» نيز لزوما به طور مستقيم صورت نگرفته و ممكن است اين نقل نيز به روش «وجاده» بوده باشد.
لذا بايد او را متوفاى قرن ششم و هم عصر با ابنالكآل برشمرد. علامه طهرانى در «الثقات العيون» نيز همين نكته را متذكر شده است: يَظهَرُ مِنهُ أنَّ المُصَنِّفَ كانَ مُعاصِرا لابنِالكآلِ الَذى كَتَبَ ما يَشبَهُ التَقريظَ لِكِتابِهِ. همان طور كه ملاحظه مىشود و سيد بن طاووس نيز در مقدمه «التحصين» شبيه به آن را آورده است، ابنالكآل با نگارش مطلبى شبيه به تقريظ، انتساب كتاب «نور الهدى» به جاوانى را تأييد كرده است.
نكته چهارم: تحقيقى در كشف مصدر اصلى نقل اين خطبه
اولين گام در بررسى سند اين روايت كشف مصدر اصلى آن است، چرا كه ميان جاوانى و نخستين راوى مذكور در سند اين روايت حدود دويست سال فاصله است. در نتيجه، چنانچه مصدر اصلى اين روايت به درستى مشخص نشود، وضعيت اتصال سند آن را با تعليق همراه مىكند. دادههاى ذيل ثابت مىكند كه اين روايت از يكى از آثار طبرى سوم اخذ شده است. ابنجبر (م سده 7 ق) در كتاب «نهج الايمان» ، در
1) . بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله عمادالدين طبرى : ص 20: اخبرنا الشيخ الامين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن شهريار الخازن فى ربيعالاول سنة ستعشرة و خمسمائة بمشهد مولانا اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام. در نتيجه محمد بن احمد الخازن تا سال 516 هجرى قمرى زنده بوده است.
صفحات 91 تا 112 دقيقا متن همين روايت را انعكاس داده است. وى در ابتداى گزارش اين خطبه مىنويسد:
رَواهُ الشَيخُ أبوجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ جَريرِ الطَبَرىُّ مُسنَدا، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ: لَمّا أقبَلَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةُ الوِداعِ، جاءَ حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ خُمٍّ بِالجُحفَةِ ... . از آنجايى كه اين متن همان متن ارائه شده در كتاب «نور الهدى» است و نيز سند آن هم به طور مسند به زيد بن ارقم منتهى مىشود، در نتيجه به نظر مىرسد كه اين دو مؤلف خطبه غدير را از مصدرى واحد اخذ كردهاند.
جناب محمدباقر انصارى در كتاب «خطبة الغدير» ابوجعفر محمد بن جرير طبرى مذكور در كتاب «نهج الايمان» را طبرى سنّى و مورخ مشهور پنداشته است.(1)
... الطريقالثالث: رواية زيد بن ارقم، التى نقلت باسانيد متصلة فى اربعة كتب: التحصين: ص 578 باب 29 فى القسم 2. العدد القويَّة: ص 169. الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. نهج الايمان: ص 92. و الكتابان الاخيران نقلاً عن كتاب الولاية للمورخ الطبرى.
اما بايد دانست كه چنين پنداشتى بنا به شواهد ذيل به صواب نزديك نيست:
اول. بايد توجه نمود كه ابنجبر تصريح مىكند كه پس از ذكر اقوال و روايات مخالفان، مىخواهد نقلهاى شيعيان را بياورد: ... نَزَلَت هذِهِ الآيَةِ فى عَلىٍّ عليهالسلام؛ يَعنى «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» فى عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. فَمِن ذلِكَ ما رَوَتهُ فِرقَةُ الشيعَةِ: رَواهُ الشَيخُ أبوجَعفرٍ مُحَمَّدُ بنُ جَريرِ الطَبرىِّ مُسنَدا، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ: ... .(2)لذا اين طبرى، طبرى اول نويسنده تاريخ و تفسير نخواهد بود.
دوم. توجه به اين نكته نيز لازم است كه ابنجبر در سراسر كتاب «نهج الايمان» هيچ گاه نام طبرى سنّى را با قيد «الشيخ» در سراسر كتاب خود همراه نكرده است.
سوم. پيشتر گفتيم كه سيد بن طاووس كتاب «الردّ على الحرقوصية» تأليف طبرى سنّى مورخ مشهور را در اختيار داشته است. حال اگر اين خطبه در اين كتاب موجود بوده، اين پرسش به وجود مىآيد كه چرا سيد بن طاووس به نقل اين خطبه در كتابهاى «الاقبال» و «اليقين» و «التحصين» نپرداخته، و در هر سه كتاب ياد شده به آثارى در رديف پايينتر براى ذكر اين خطبه تمسك نموده است.
اين پرسش زمانى بسيار جلب توجه مىكند كه بدانيم سيد بن طاووس در هنگام تأليف كتاب «اليقين» به شدت در پى مضمونى از مضامين اين خطبه بوده، تا شبهه شبهه كنندگان مخالف را دفع كند. اما وى هرگز در «اليقين» از كتاب طبرى اول چنين خطبهاى را روايت نمىكند. اين در حالى است كه وقتى او با كتاب «نور الهدى» رو برو مىشود، تصريح مىكند كه روايات هم مضمونى را با كتاب «اليقين» پيدا كرده كه يا در «اليقين» آنها را ذكر نكرده، و يا با طريق ديگرى ذكر كرده است.
لذا سيد بن طاووس براى اينكه روايات مندرج در «نورالهدى» از بين نرود، آنها را در كتاب «التحصين» گرد آورده است. حال اگر او خطبه طولانى غدير را - كه مشتمل بر بيش از 3000 واژه است - سابقا در كتاب طبرى سنّى در اختيار داشته است، اولاً چرا سابقا آن را در «اليقين» نياورده ؟ و ثانيا چرا به محض ديدن اين طريق در «نور الهدى» آن را طريق جديدى ياد مىكند كه نگران از ميان رفتن آن است ؟ و ثالثا چرا در همين «التحصين» اشاره نكرده است كه نقل جاوانى از خطبه غدير را از همين طريق و با همين متن در كتاب طبرى سنّى هم مشاهده كرده است ؟
اين موارد نشان مىدهد كه اين روايت در كتاب طبرى سنى مندرج نبوده است. مگر آنكه احتمال دهيم اين خطبه در اثرى ديگر از آثار طبرى سنّى منعكس گرديده، كه اين احتمال بسيار بعيد و دور از ذهن است.
چهارم. علاوه بر اينكه دانستيم سيد بن طاووس با آنكه به شدت به دنبال مضامين اين خطبه بوده، از وجود اين خطبه در اين كتاب هيچ يادى نكرده، بايد دانسته شود كه وقتى مرحوم نباطى عاملى در «الصراط المستقيم» خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير را از
كتاب طبرى اول از طريق زيد بن ارقم نقل مىكند، تنها مشتمل بر 700 واژه است.(1)در حالى كه روايت «التحصين» و روايت مندرج در «نهج الايمان» بيش از 3000 واژه دارد. در متن كتاب «الصراط المستقيم» كه آن را از كتاب طبرى اول آورده، آن مضمونى كه سيد بن طاووس به دنبال آن بوده وجود ندارد.(2)
اكنون مىتوانيم دريابيم كه چرا سيد بن طاووس در «اليقين» و «التحصين» از كتاب طبرى اول بهره نگرفته است.
در نتيجه، طبرى مذكور در كلام ابنجبر همان طبرى سوم صاحب كتاب «دلائل الامامة» است. شاهد و مؤيد اين كلام نيز حضور ابوالمفضل شيبانى در نزولى ترين طبقه سند «التحصين» است. زيرا طبرى سوم از حيث طبقه با نجاشى (م 450 ق) همطبقه بوده، و در كتاب «دلائل الامامة» بيش از شصت بار از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل حديث كرده است. لذا مؤلف مصدر اصلى اين خطبه كه سند و متن آن را سيد بن طاووس از كتاب «نور الهدى» نقل كرده است، جناب ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير، شيخ مورد وثوق(3)اصحاب ماست.
برخى از محققان مصدر اصلى اين خطبه را كتاب «دلائل الامامة» دانستهاند.(4)چرا كه انتساب «دلائل الامامة» به طبرى سوم قطعى است، و هم مضامين مندرج در خطبه طولانى غدير با انگيزه تأليف اين كتاب سازگار است، و هم نسبت به ناقص بودن نسخه موجود «دلائل الامامة» اطمينان وجود دارد.(5)پس چنين احتمالى به جاست.
1) . متن كامل اين روايت را در ادامه ملاحظه فرماييد.
2) . در ادامه، در بحث خطبه طولانى غدير در كتاب «اليقين» گفته خواهد شد كه آن مضمون چه بوده است.
3) . سيد بن طاووس در باب شصت و پنجم كتاب «اليقين» طبرى سوم را چنين توثيق كرده است: فيما نذكره من المجلد الاول من كتاب «الدلائل» تأليف الشيخ الثقة ابىجعفر محمد بن جرير الطبرى بتقديم تسمية مولانا على بأميرالمؤمنين عليهالسلام. اليقين: ص 100.
4) . السيد احمد الحسينى محقق كتاب «نهج الايمان» مطبوع به سال 1418، نشر مجتمع امام هادى عليهالسلام. در پاورقى صفحه 91 اين كتاب چنين نوشته است: يبدو ان المؤلف أخذ خطبة النبى صلىاللهعليهوآله من «دلائل الإمامة» للطبرى. و هو فى القسم الساقط من «الدلائل» ... .
5) . مقدمه «دلائل الامامة» ، با تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى خوئينى.
اما بايد توجه كرد كه پارهاى از شواهد موجود نيز به نفع چنين احتمالى نيست.(1)در نتيجه در خصوص عنوان مصدر اصلى اين روايت نمىتوان با قطعيت سخن گفت، ولى به به نظر مىرسد نظر صحيح اين است كه اين خطبه از آثار طبرى سوم اخذ شده است.
نكته پنجم: بررسى روات خطبه طولانى غدير در «التحصين»
پس از بحث در خصوص مصدر اصلى اين خطبه، لازم است سند آن مورد بررسى قرار گيرد.
سيد در «التحصين» سند اين خطبه را اينگونه ضبط كرده است:
نَذكُرُها مِن كِتابِ «نورِ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» الَذى قَدَّمنا ذِكرَهُ. فَقالَ ما هذا لَفظُهُ: أبوالمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّهِ الشَيبانىُّ، قالَ: أخبَرَنا أبوجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ جَريرِ الطَبَرىِّ وَ هارونُ بنُ عيسَى بنِ السِكّينِ البَلَدىُّ، قالا: حَدَّثَنا حَميدُ بنُ الرَبيعِ الخَزّازِ، قالَ: حَدَّثَنا يَزيدُ بنُ هارونِ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ مُبَشِّرٍ، قالَ: حَدَّثَنا الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ: ... .
1) . سيد بن طاووس نسخه كاملترى از كتاب «دلائل الامامة» نسبت به نسخه امروزين در اختيار داشته، و در كتاب «الاقبال» به دفعات بسيار زياد از اين كتاب به نقل حديث پرداخته است. ولى سيد بن طاووس نه در «الاقبال» و نه در «اليقين» و نه در «التحصين» با آنكه در پى انعكاس مضامين اين خطبه بوده، هرگز وجود چنين خطبهاى را به «دلائل الامامة» نسبت نداده است. حتى سيد بن طاووس در «اليقين» - كه خطبه طولانى غدير را از طريق امام باقر عليهالسلام ذكر مىكند - نمىگويد كه طبرى سوم در «دلائل الامامة» اين خطبه را از سوى زيد بن ارقم نقل كرده است. همچنين به هنگام نقل اين خطبه با همين متن و سند از كتاب «نور الهدى» هرگز متذكر نشده است كه «دلائل الامامة» نيز چنين حديثى را در خود جاى داده است. اينها همه در حالى است كه: اولاً او شديدا به دنبال چنين مضامينى بوده است. ثانيا نگارش «الاقبال» پيش از نگارش «اليقين» و نگارش «اليقين» پيش از تأليف «التحصين» اتفاق افتاده است. اين موارد نشان مىدهد كه يا نسخه سيد بن طاووس از «دلائل الامامة» كامل نبوده است، يا اينكه اين خطبه در ساير آثار طبرى سوم منعكس شده باشد. در نتيجه نبايد با قطعيت اين خطبه را به كتاب «دلائل الامامة» نسبت داد. ما در اين فصل و فصل بعدى مدارك اكثر نكات اين پاورقى را تفصيلاً بحث كرده و مىكنيم.
همان طور كه ملاحظه مىشود، پس از نخستين راوى مذكور در نزولىترين طبقه اين سند، روات اين خطبه وارد حوزه عامه مىشود.
پس از مشاهده سند روايت مذكور، لازم است در خصوص يكايك طبقات اين سند سخن گوييم:
نكته ششم: تحقيقى در شناخت ابوالمفضل الشيبانى
ابوالمفضل به سال 297 هجرى قمرى به دنيا آمد(1)، و خيلى زود به آموختن رو آورد. در نه سالگى ضبط حديث را به طور صحيح آغاز كرد.(2)چهار سال بعد؛ يعنى در سال 310 هجرى قمرى در بغداد از حميد بن زياد بن حميد مفتخر به اجازه نقل حديث گرديد.(3)
دو تن از مشهورترين مشايخ او؛ يعنى حميد بن زياد كه ذكر شد و نيز محمد بن جرير بن يزيد طبرى تاريخ نگار و مفسر مشهور، در همين سال از دنيا رفتند.(4)آنگونه كه از گزارشهاى موجود بر مىآيد، او دست كم دو سال پيش از وفات طبرى اول؛ يعنى در سال 308 هجرى در جلسات عمومى او شركت مىكرده(5)، و مواردى را «قَرائَتا عَلَيهِ»(6)و «إملائا»(7)از او ضبط كرده است.
1) . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : و اخبرنا على بن ابىعلى، قال: سألت اباالمفضل عن مولده، فقال: فى سنة سبع و تسعين و مائتين ... .
2) . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : ... و اول سماعىِّ الصحيح سنة ست و ثلاثمائة.
3) . الفهرست نجاشى : حميد بن زياد بن حمّاد ... ، و اخبرنا الحسين بن عبيداللّه، قال: حدثنا احمد بن جعفر بن سفيان، عن حميد بكتبه. قال ابوالمفضل الشيبانى: اجازنا سنة عشر و ثلاثمائة.
4) . نجاشى سال وفات حميد بن زياد را به سال 310 هجرى قمرى دانسته است: ... و مات حميد سنة عشر و ثلاثمائة.
5) . بحار الانوار: ج 18 ص 191. الامالى طوسى : جماعة، عن ابىالمفضل، قال: حدثنا محمد بن جريرالطبرى سنة ثمان و ثلاثمائة ... .
6) . مرحوم خزاز قمى در سند يكى از روايات كتاب «كفاية الاثر» چنين نوشته است: ... و عنه ابىالمفضلالشيبانى ، قال حدثنا محمد بن جرير الطبرى قراءة عليه ... . كفاية الاثر فى النصّ على الائمة الاثنىعشر (خزّاز) : ص 30.
7) . براى نمونه روايت شريف منزلت از جمله مواردى است كه او املاءا از طبرى دريافت كرده است: حدثنا محمد بن عبداللّه بن المطلب الشيبانى: حدثنا أبوجعفر بن جرير بن يزيد الطبرى - إملاءا - و محمد بن محمد بن سليمان الباغندى، قالا: حدثنا هارون بن حاتم المقرى: حدثنا عبدالسلام بن حرب، عن يحيى بن سعيد، عن سعيد بن المسيِّب، عن سعد، قال: سمعت النبى صلىاللهعليهوآله يقول لعلى عليهالسلام: انت منّى بمنزلة هارون من موسى، الا انه لا نبى بعدى. الفوائد المنتقاة والغرائب الحسان صورى : ص 54 ، 55 . همچنين سيد در «اليقين» عبارتى دارد كه نشان مىدهد ابوالمفضل دست نوشتههايى از جلسات طبرى داشته است: ... فمنها ما حدثنا الشيخ ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب الشيبانى رحمه اللّه، قال: وجدت فى كتابى عن محمد بن جرير الطبرى، قال: ... . اليقين (سيد بن طاووس) : ص 368.
ابوالمفضل بعدها از مسعودى - مؤلف مشهور «مروج الذّهب» - نيز كسب اجازه نقل حديث كرد.(1)
محمد بن جعفر بن بَطَّه ديگر استادى است كه در نوبختيه بغداد به ابوالمفضل اجازه نقل حديث داده است.(2)ابننعينم (م 315 ق)(3)و ابنعقده كوفى(4)(م 333 ق) نيز دو تن ديگر از مشايخ صاحب نام اويند.
ابوعلى محمد بن همّام(5)(م 332 ق) و مرحوم كلينى(6)(م 329 ق) نيز از جمله
1) . نجاشى در ترجمه مسعودى چنين نوشته است: زعم ابوالمفضل الشيبانى رحمه اللّه انه لقيه و استجازه و قال: لقيته. الفهرست نجاشى : ص 254.
2) . نجاشى از اجازه محمد بن جعفر بن بطّه اينگونه ياد مىكند: و قال ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن ابىالمطلب: حدثنا محمد بن جعفر بن بطَّة، و قرأنا عليه، و اجازنا ببغداد فى النوبختيَّة و قد سكنها. الفهرست نجاشى : ص 373.
3) . ابننعيم، القاضى ابوالطيِّب الواسطى، حدَّث ببغداد ... ، و روى عنه فيها: ابوالمفضل الشيبانى ... . توفِّى بالبصرة سنة - خمس عشرة و ثلاثمائة. موسوعة طبقات الفقهاء: ج 4 ص 492.
4) . الامالى طوسى : اخبرنا جماعة عن ابىالمفضل، عن ابنعقدة ... .
5) . الامالى طوسى : ص 449: أخبرنا جماعة، قالوا: أخبرنا أبوالمفضَّل، قال: حدَّثنا أبوعلى محمد بن همّام ... . و مدينة المعاجز (بحرانى) : ج 1 ص 318: ... أخبرنا أبوالمفضَّل محمد بن عبداللّه بن عبدالمطَّلب الحافظ: حدَّثنا أبوعلى محمد بن همام بن سهيل لفظا ... .
6) . شيخ در فهرست عبارتى دارد كه نشان مىدهد ابنالغضائرى اول شاگرد ابوالمفضل بوده، و ابوالمفضل نيز شاگرد مرحوم كلينى: و أخبرنا الحسين بن عبيداللّه قراءة عليه أكثر كتاب الكافى عن جماعة، منهم: أبوغالب أحمد بن محمد الزرارى و أبوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه و أبوعبداللّه أحمد بن إبراهيم الضميرى المعروف بابن أبىرافع، و أبومحمد هارون بن موسى التلعكبرى و أبوالمفضَّل محمد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانى، كلُّهم عن محمد بن يعقوب. الفهرست طوسى : ص 395.
اساتيد مشهور اماميه مذهب ابوالمفضل به شمار مىآيند.
گزارشهاى موجود حاكى از آن است كه ابوالمفضل كتاب شريف «الكافى» را از كلينى شنيده، و گروهى از اصحاب ما كافى را به واسطه او دريافت كردهاند.(1)
شواهدى نشان مىدهد كه او غير از «الكافى» ، احاديث ديگرى را نيز از مرحوم كلينى شنيده ونقل كرده است. براى نمونه، مرحوم خزّاز قمى حديثى را از كلينى به واسطه ابوالمفضل نقل مىكند، كه اين حديث در «الكافى» درج نشده است.(2)
همين حديث را شيخ صدوق به واسطه شخص ديگرى از مرحوم ثقهالاسلام كلينى دقيقا با همان سند در كتاب خود «كمال الدين» ثبت و ضبط كرده است.(3)
علاوه بر كتاب «الكافى» ، «الصحيفة الكاملة السجادية» اثر گرانسنگ ديگرى است كه تمامى اسنادش به ابوالمفضل شيبانى مىرسد. در نتيجه بايد ابوالمفضل را راوى كتب معتمده اماميه دانست.
از آنجايى كه ابوالمفضل متولد پس از 260 هجرى قمرى است، بنا بر اين، موفق به درك هيچ يك از ائمه عليهمالسلام نشده است. اما وى با واسطه ابومحمد عبداللّه بن محمد عابد از حضرت امام عسكرى عليهالسلام نقل حديث مىكرده است.(4)
1) . الفهرست طوسى : ص 395.
2) . كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنىعشر عليهمالسلام: ص 294: أخبرنا محمد بن عبداللّه الشيبانى، قال: حدَّثنا محمد بن يعقوب الكلينى، قال: حدَّثنى علاّن الرازى، قال: أخبرنى بعض أصحابنا أنه لما حملت جارية أبىمحمد، قال: ستحملين ذكرا و اسمه محمد، و هو القائم من بعدى.
3) . كمالالدين صدوق : ج 2 ص 408: حدَّثنا محمد بن محمد بن عصام رضى اللّه عنه، قال: حدَّثنا محمد بن يعقوب الكلينى، قال: حدثنى علاّن الرازى، قال: أخبرنى بعض أصحابنا أنه لما حملت جارية أبىمحمد عليهالسلام، قال: ستحملين ذكرا و إسمه محمد و هو القائم من بعدى.
4) . مصباح المتهجد طوسى : ص 399: أخبرنا جماعة من أصحابنا، عن أبىالمفضَّل الشيبانىِّ، قال: حدَّثناأبومحمد عبداللّه بن محمد العابد بالدالية لفظا، قال: سألت مولاى أبامحمد الحسن بن على عليهالسلام فى منزله بسرِّ من رأى سنة خمس و خمسين و مائتين أن يملى علىَّ من الصلاة على النبى و أوصيائه عليه و عليهم السلام. و أحضرت معى قرطاسا كثيرا، فأملى علىَّ لفظا من غير كتاب.
ابوالمفضل انديشمندى با هيأتى نيكو و صورتى زيبا بوده، كه لباسهايى پاكيزه به تن مىكرده است.(1)آنگونه كه نجاشى در فهرست خود نوشته، وى براى دريافت حديث عمر خود را به سفر گذراند: كان سافر فى طلب الحديث عمره.(2)
مؤلف «تاريخ بغداد» از مردم مصر، شام، جزر و از اهل ثغور به عنوان كسانى ياد مىكند كه ابوالمفضل از دانش آنان بهره برده است.(3)
پژوهشهاى ما نشان مىدهد او علاوه بر اين سرزمينها، به كوفه، بلخ، مكه، طائف، طوس، نيشابور، گرگان، قزوين، بخارا و بسيارى از مناطق ديگر سفر كرده، و از دانش آن سرزمينها بهرهمند شده است.
اين سفرهاى طولانى، سبب شد تا ابوالمفضل محضر بزرگا و علما و فرهيختگان بسيارى از مذاهب مختلف اسلامى را در مناطق و شهرهاى مختلف درك كند.(4)
محمد بن على بن زبير بلخى از مشايخى است كه ابوالمفضل در جلسات حديثى او در بلخ حاضر شده است و از او نقل روايت كرده است: و حدَّثنى أبوالمفضل محمد بن عبداللّه، قال: حدَّثنا محمد بن على بن الزبير البلخى ببلخ ... . دلائل الامامة طبرى : ص 317.
ابوالمفضل از مشايخ متعددى در مكه بهره برده است. سه تن از ايشان را براى نمونه ذكر مىكنيم: الامالى (طوسى) : ص 641 : أخبرنا جماعة، عن أبىالمفضَّل، قال: حدَّثنا أبوالقاسم جعفر بن محمَّد بن عبداللّهالموسوىُّ فى دار ه بمكَّة سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة ... . الامالى (طوسى) : ص 478: أخبرنا جماعة، عن أبىالمفضَّل، قال: حدَّثنا أبوجعفر محمَّد بن إبراهيم بن الفضل الدبيلىُّ بمكَّة ... . الدرّ النظيم (شامى) : ص 788 : و قال أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ: حدَّثنا أحمد بن مطرف بنسواد أبوالحسين القاضىُّ البستىُّ بمكَّة ... .
الجواهر السنية (حرّ عاملى) : ص 303: أخبرنا أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ الكوفىُّ، قال: حدَّثنى الحسن بن علىِّ بن نعيم بن سهل بن أبان بن محمَّد البغدادىُّ، و كان مجاورا بمكَّة. سمعته منهبالطائف ... .
ابومحمد بلخى از مشايخى است كه در طوس براى ابوالمفضل حديث نقل كرده است: روينا ذلكبأسنادنا إلى أبىالم ف ضَّل الشيبانىِّ، قال: حدَّثنا أبومحمَّد شعيب بن محمَّد بن مقاتل البلخىُّ بنوقان طوس فى مشهد الرضا عليهالسلام. الاقبال (سيد بن طاووس) : ج 1 ص 10.
تاريخ بغداد (خطيب) : ج 4 ص 261: حدَّثنا أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه الشيبانىُّ بالكوفة، قال: حدَّثنا أبوحاتم المكّىِّ بن عبدان النيسابورىُّ بنيسابور ... .
براى نمونه، ابومحمد الشعرانى از جمله مشايخ ابوالمفضل است كه ابوالمفضل در گرگان از وى حديث شنيده است: قال أبوالمفضَّل: حدَّثنا الفضل بن محمَّد بن المسيِّب الشعرانىُّ أبومحمَّد بجرجان عنه. الفهرست نجاشى : ص 439.
الامالى (طوسى) : ص 448: حدَّثنا أبوالفضل بن محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ، قال: حدَّثنا أبوالحسن علىُّ بن محمَّد بن مهرويه الصنعانىُّ بقزوين ... .
كفاية الاثر فى النصّ على الائمة الاثنىعشر عليهمالسلام: ص 91: قال أبوالمفضَّل هذا غريب لا أعرفه إلاّ عن الحسن بن علىِّ بن زكريَّا البصرىِّ بهذا الأسناد، و كتبت عنه ببخارا يوم الأربعاء و كان يوم العاشور و كانمن أصحاب الحديث. إلاّ أنَّه كان ثقة فى الحديث، و كثيرا ما كان يروى من فضائل أهلالبيت عليهمالسلام.
1) . كان أبوالمفضَّل حسن الهيئة، جميل الظاهر، نطيف اللبسة. موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى. مجموعة المؤلفين: ج 2 ص 591 .
2) . الفهرست نجاشى : ص 396: محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطَّلب بن همام بن بحر بن مطر بن مرَّة الصغرى بن همام بن مرَّة بن ذهل بن شيبان أبوالمفضل. كان سافر فى طلب الحديث عمره ... .
3) . ... و حدَّث عن خلق كثير من المصريّين و الشاميّين و الجزريّين و أهل الثغور معروفين و مجهولين ... . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 .
4) . در مورد نام شهرهايى كه برده شد، براى نمونه: محمد بن على بن شاذان از مشايخى است كه ابوالمفضل در كوفه از او حديث شنيده است. حدَّثنا أبوالمفضل رحمه اللّه، قال: حدَّثنى محمد بن على بن شاذان بنحباب الأزدىُّ الخلاّل بالكوفة. كفاية الاثر: ص 301.
از اين رو شمار مشايخ او به قدرى قابل توجه بوده كه ابوالفرج قنانى يا قنائى در كتابى مستقل به نام «معجم رجال ابىالمفضل» به احصاء و ضبط نام مشايخ او همت گماشته است.(1)
1) . الفهرست نجاشى : ص 398: محمد بن على بن يعقوب بن إسحاق بن أبىقرَّة أبوالفرِّ القنائى الكاتب. كان ثقة، و سمع كثيرا و كتب كثيرا، و كان يورق لاصحابنا و معنا فى المجالس. له كتب، منها: كتاب عمل يوم الجمعة، كتاب عمل الشهور، كتاب معجم رجال ابىالمفضل، كتاب التهجد. اخبرنى و اجازنى جميع كتبه. الذريعة: ج 2 ص 311: قد ادرك مشايخ كثيرين، حتى كتبوا فى تراجم مشايخه كتابا مستقلاً، و هو كتاب «معجم رجال ابىالمفضل» تأليف ابىالفرج القنانى ... ، كما يأتى. و كثير من اسانيد الصحيفد الكاملة ينتهى اليه.
از تعدّد شاگردان بغدادى ابوالمفضل بر مىآيد كه او پس از سفرهايى طولانى، مجددا به بغداد بازگشته و در آنجا رحل اقامت گزيده است. شاگردان بزرگى از اماميه در برابر او زانوى تلمّذ زدهاند:
رئيس المحدثين مرحوم شيخ صدوق(1)قدس اللّه نفسه الزكيه، مرحوم خزّاز قمى(2)مؤلف اثر ارزشمند «كفاية الاثر» ، حسين بن عبيداللّه معروف به ابنغضائرى اول(3)استاد مرحوم نجاشى و شيخ، محمد بن احمد بن شاذان(4)مؤلف «مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام و الائمة عليهمالسلام (م 460 ق) ، طبرى سوم صاحب «دلائل الامامة»(5)، و بسيارى ديگر در شمار شاگردان او ثبت شدهاند.
مرحوم نجاشى (م 372 ق) نيز با آنكه در زمان وفات ابوالمفضل پانزده سال بيشتر نداشته، در جلسات درسى او حاضر مىشده و از وى احاديث زيادى شنيده است.(6)
علاوه بر اين، دانشمند عديم النظير شيعه جناب محمد بن هارون بن موسى تلعكبرى استاد شيخ مفيد، با آنكه با ابوالمفضل هم طبقه مىباشد، اما با اين حال
1) . علامه بحرانى در آثارى كه از مرحوم صدوق در اختيار داشته رواياتى را نقل كرده، كه در آن روايات مرحوم صدوق از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل حديث شده است. براى نمونه يك مورد از كتاب «حلية الابرار» را ارائه مىكنيم: ابنبابويه فى كتاب «النصوص على الائمة الاثنىعشر عليهمالسلام» قال: حدثنا احمد بن سليمان بن اسماعيل السليمانى و محمد بن عبداللّه الشيبانى، قالا: حدثنا محمد بن همام ... . حلية الابرار فى احوال محمد و آله الاطهار عليهمالسلام: ج 4 ص 357.
2) . مرحوم خزاز قمى در «كفاية الاثر» نُه حديث را از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل كرده است.
3) . براى نمونه: الحسين بن عبيداللّه الغضائرى كتاب «الكافى» را از ابوالمفضل نقل كرده است. الفهرست طوسى : ص 395.
4) . ابنشاذان در منقبت بيست و هفت حديثى را از ابوالمفضل نقل كرده است: المنقبة السابعة و العشرون: حدثنا محمد بن عبداللّه بن ابىعبيداللّه الشيبانى رحمه اللّه ... . مائة منقبة: ص 53 .
5) . طبرى سوم در «دلائل الامامة» قريب به شصت روايت از او با قيد «حدثنى» يا «حدثنا» نقل كرده است.
6) . الفهرست نجاشى : ص 396: ... رأيت هذا الشيخ و سمعت منه كثيرا ... .
احاديثى را از او مستقيما شنيده و نقل كرده است.(1)ابوالمفضل شيبانى كتابهاى بسيارى را نيز به رشته تحرير در آورده است. نجاشى تصريح مىكند: له كتب كثيرة.(2)
اهتمام شيخ جهت كسب تمامى روايات او بسيار در خورد توجه است ! ابنشهرآشوب در «المناقب» از «الامالى» ابوالمفضل شيبانى نقل حديث كرده است.(3)سيد بن طاووس نيز در تأليف «تتمة المصباح» غير از «الامالى»(4)از كتاب «المباهلة» او نيز بهره برده است.(5)مرحوم ابننما و محمد بن ادريس از كتاب «شرف التربة» ابوالمفضل حديث نقل كردهاند.(6)
اگر چه هم اينك اثرى از آثار او موجود نيست، اما ردپاى آثار او را مىتوان تا اوائل قرن دوازدهم دنبال كرد. علامه سيد هاشم بحرانى (م 1107 ق) در «مدينة المعاجز» رواياتى را از «الامالى» ابوالمفضل ذكر مىكند.(7)
1) . جمال لأسبوع سيد بن طاووس : ص 423: ... رواه ابوالحسين محمد بن هارون التلعكبرى، قال: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه الشيبانى.
2) . الفهرست نجاشى : ص 395: له كتب كثيرة، منها: تاب شرف التربة، كتاب مزار اميرالمؤمنين عليهالسلام، كتاب مزار الحسين عليهالسلام، كتاب فضائل العباس بن عبدالمطلب، كتاب الدعاء، كتاب من روى حديث غدير خم، كتاب رسالة فى التقية و الاذاعة، كتاب من روى عن زيد بن على بن الحسين، كتاب فضائل زيد، كتاب الشافى فى علوم الزيدية، كتاب اخبار ابىحنيفة، كتاب القلم ... .
3) . ابنشهرآشوب در «مناقب آل ابىالطالب» به دفعات از او نقل حديث كرده است. در اين كتاب در چهار موضع تصريح شده كه از امالى ابوالمفضل حديث نقل مىشود. المناقب لابنشهرآشوب: ج 2 ص 255، 337 و ج 4 ص 13، 132.
4) . الاقبال (سيد بن طاووس) : ج 1 ص 18: ما رويناه باسنادنا الى ابىالمفضل محمد بن عبدالمطلب الشيبانى رحمة اللّه عليه من كتاب اماليه من الجزء الثالث ... .
5) . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 496: و الروايات الصريحة الى ابىالمفضل محمد بن عبدالمطلب الشيبانى رحمه اللّه من كتاب المباهلة ... .
6) . فرحة الغرى (عبدالكريم بن احمد بن طاووس، م 693 ق) : ص 87 : و اخبرنى والدى قدس اللّه روحه، عن الفقيه محمد بن نما، عن شيخه محمد بن ادريس. و من خط الفقيه ابننما نقلت من كتاب «شرف التربة» لابنالمطلب الشيبانى ... .
7) . ... الامالى لابىالمفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطلب الشيبانى ... . و ينقل عنه السيد هاشم البحرانى م 1107 ق فى «مدينة المعاجز» ، و الظاهر وجوده عنده ... . الذريعة: ج 2 ص 311.
آنچه كه از لابهلاى گزارشهاى موجود بر مىآيد، ابوامفضل شيبانى تا سالهاى آخر عمر خود همچنان جلسات عمومى علمى داشته است. طبرى سوم رواياتى را از او در سال 385 هجرى قمرى شنيده است.(1)ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن مخلد مَدارى در شعبان سال 386 هجرى قمرى - يعنى كمتر از يك سال پيش از وفات ابوالمفضل - در جلسات علمى او حاضر بوده و از او نقل حديث كرده است.(2)
در نتيجه انديشمندان امامى مذهب تا آخرين ماههاى زندگانى او از محضر وى كسب علم مى كردهاند. سرانجام، ابوالمفضل شيبانى در بيست و نهم ربيعالثانى سال 387 هجرى قمرى، در بغداد و در سن 90 سالگى دار فانى را وداع گفت.(3)
اگر چه ابوالمفضل مشايخى با مذاهب مختلف داشته، از جمله مشايخى از مخالفان(4)، واقفيان(5)و زيديان(6)داشته است. اما وى امامى مذهب بوده است. نجاشى تصريح مىكند كه: كانَ فى أوَّلِ أمرِهِ ثَبتا.(7)علامه حلّى نيز درباره او مىگويد: كانَ فى أوَّلِ عُمرِهِ ثَبتا.(8)
1) . دلائل الامامة طبرى : ص 489: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن المطلب الشيبانى سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة ... .
2) . بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله طبرى : ص 131: قال: حدثنى ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن مخلد المدارى، قال: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن المطلب الشيبانى فى شعبان سنة ست و ثمانين و ثلاثمائة ببغداد فى نهر الدجاج فى دار الصيداوى المنشد ... .
3) . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : اخبرنا احمد بن محمد العتيقى، قال: سنة سبع و ثمانين و ثلاثمائة، فيها توفّى ابوالمفضل الشيبانى ببغداد فى التاسع و العشرين من شهر ربيعالآخر.
4) . براى نمونه از «محمد بن جرير بن يزيد الطبرى» مىتوان به عنوان يكى از مشايخ مخالف او ياد كرد.
5) . براى نمونه «حميد بن زياد بن حميد» از مشايخ مورد وثوق واقفى مذهب او است.
6) . براى نمونه «ابنعقده» از مشايخ زيدى مسلك ابوالمفضل است.
7) . الفهرست نجاشى : ص 396.
8) . خلاصة الاقوال حلى : ص 356.
اما نجاشى وى را به اختلاط در اواخر عمر متهم كرده است.(1)هم او و هم شيخ مىگويند كه گروهى از اصحاب و عالمان شيعه او را تضعيف كرده اند.(2)اما نه شيخ و نه نجاشى، هيچ كدام از نام تضعيف كنندگان ابوالمفضل سخنى به ميان نياوردهاند.
در نتيجه نمىدانيم تضعيف كنندگان او چه كسانى بودهاند. ولى شواهد به خوبى نشان مىدهد كه هيچ گاه اعتماد اصحاب اماميه از او و احاديثش سلب نشده است. به نظر مىرسد تضعيفهايى متوجه به ابوالمفضل از سوى برخى از شيوخ امامى مذهب، بىارتباط با ديدگاه مخالفان در خصوص او نباشد.
مخالفان بسيار كوشيدند تا با اتهام كذب و دروغ، مخاطبان ابوالمفضل را از او منصرف نموده و صحت احاديثش را خدشهدار سازند، تا از اين رهگذر پالايهاى براى احاديث او دست و پا كنند. آنان ضمن نقل حكايتى از ابوالمفضل ادعا كردند كه وى از كسى كه امكان سماع از او را نداشته نقل حديث مىكند.(3)
همچنين وى را متهم به قلب و جعل حديث كردند(4)و كذب او را آشكار شده
1) . الفهرست نجاشى : ص 396 : محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطلب بن همام بن بحر بن مطر بن مرة الصغرى بن همام بن مرة بن ذهل بن شيبان ابوالمفضل. كان سافر فى طلب الحديث عمره. اصله كوفى، و كان فى اول امره ثبتا ثم خلط.
2) . و رأيت جل اصحابنا يغمزونه و يضعفونه. له كتب كثيرة. الفهرست نجاشى : ص 396 . كثير الرواية، حسن الحفظ. غير انه ضعّفه جماعة من اصحابنا. الفهرست (طوسى) : ص 401.
3) . ان اباالمفضل لما حدث عن ابنالعراد قيل له: من ايهما سمعت؛ من الاكبر او الاصغر ؟ و كانا اخوين. فقال: من الاكبر. فسئل عن السنة التى سمع منه فيها. فذكر وقتا مات ابنالعراد الاكبر قبله بمدة. فكذّبه الدارقطنى فى ذلك و اسقط حديثه. و قال لى الازهرى: كان ابوالمفضل دجالاً كذّابا، ما رأينا له اصلاً قط. و كان معه فروع فوائد، قد خرجها فى مائة جزء، فيها سؤالات كل شيخ. و لما حدث عن ابىعيسى بن العراد كذّبه الدارقطنى فى روايته عنه، لانه زعم انه سمع منه فى سنة عشر و ثلاثمائة. و كانت وفاته سنة خمس و ثلاثمائة. قال الخطيب: كذا قال لى الازهرى: و هو خطأ. كانت وفاة ابىعيسى فى سنة اثنتين و ثلاثمائة. موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
4) . و كانوا يتّهمونه بالقلب والوضع. لسان الميزان ابنحجر : ج 5 ص 231.
خواندند.(1)اين مواضع در برابر اين محدث بزرگ در حالى است كه در ابتدا وى نزد انديشمندان مخالف جايگاه رفيع و شايستهاى داشته است.
دارقطنى در ابتدا ابوالمفضل را از زهد پيشگان و رهبانان امت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىپنداشته، و حتى از او مىخواسته تا برايش دعا كند.(2)ولى يك باره دگرگونى شديدى در ديدگاه دارقطنى پديد مىآيد و از حسن تصور ابتدايى خود درباره ابوالمفضل به خدا پناه مىبرد !(3)
شواهد گواهى مىدهند كه مخالفان با نقل حديث ابوالمفضل در مثالب صحابه(4)و معاشرت او با روافض و املاى احاديث به آنان(5)در مسجد شرقيه(6)، در مىيابند كه وى «يشبه الشيخ» است !(7)لذا او را متهم به جعل حديث به نفع روافض مىكنند !(8)
1) . قال الخطيب: كتبوا عنه بانتخاب الدارقطنى. ثم بان كذبه فمزّقوا حديثه. و كان بعد يضع الاحاديث للرافضة. لسان الميزان ابنحجر : ج 5 ص 231.
2) . سمعت الدارقطنى يقول: كنت اتوّهمه من رهبان هذه الامة، و سألته الدعاء لى. فنعوذ باللّه من الحور بعد الكور. و قال ابوذر: يعنى سبب ذلك انه قعد للرافضة، و املى عليهم احاديث. ذكر فيها مثالب الصحابة، و كانوا يتّهمونه. موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
3) . دارقطنى از تصور اشتباهى كه درباره ابوالمفضل داشته به خدا پناه برده و گفته است: فنعوذ باللّه ... . موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
4) . ذكر فيها مثالب الصحابة، و كانوا يتّهمونه. لسان الميزان ابنحجر : ج 5 ص 231.
5) . انه قعد للرافضة و املأ عليهم احاديث ذكر فيها مثالب الصحابة. لسان الميزان ابنحجر : ج 5 ص 231.
6) . و كان بعد يضع الاحاديث للرافضة و يملى فى مسجد الشرقية. موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
7) . و قال الخطيب: سمعت الازهرى ذكر اباالمفضل فأساء ذكره و الثناء عليه. ثم قال: و قد كان يحفظ. و قال ابوالحسن الدارقطنى: ابوالمفضل يشبه الشيوخ. حدثنى القاضى ابوالعلاء الواسطى، قال: كان ابوالمفضل حسن الهيئة، جميل الظاهر، نطيف اللبسة. و سمعت الدارقطنى سئل عنه، فقال: يشبه الشيوخ. موسوعة اقوال ابىالحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
8) . يضع الاحاديث للرافضة، لسان الميزان ابنحجر : ج 5 ص 231.
در ميان مخالفان، احاديث ابوالمفضل پس از نظارت دارقطنى ثبت و ضبط مىشده است.(1)اما پژوهشها پيرامون ابوالمفضل شيبانى در مصادر امامى نشان مىدهد كه وى فردى مورد احترام و اعتماد نزد شيعيان و اصحاب اماميه بوده است.
يكى از شواهدى كه نشان مىدهد او تا آخرين سالهاى عمرش هم چنان استادى معتمد به شمار مىرفته، حضور نجاشى نوجوان در جلسات حديثى او است. چرا كه بسيار بعيد و در نتيجه انصراف آفرين است كه پدر نجاشى - كه خود از اعلام شيعه در آن عصر بوده است - فرزند نوجوان خود را براى كسب علم به محضر استادى فرستاده باشد كه متخلط و مشهور به ضعف باشد.
بنا بر اين، حضور نجاشى پيش از بلوغ در جلسات علمى ابوالمفضل، با در نظر گرفتن آنكه او تحت هدايت والد بصير خود بوده است، نشان از جايگاه ويژه ابوالمفضل در نزد اصحاب اماميه دارد.
علاوه بر اين، همان طور كه گفته شد بزرگان اماميه تا سالها و ماههاى آخر عمر او در جلسات او حاضر مىشدند و احاديثى را كه از وى مى شنيدند در آثار خود انعكاس مىدادند.
طبرى سوم احاديثى را كه از او در سال 385 هجرى شنيده در كتاب «دلائل الامامة» - كه آن را پس از 411 هجرى قمرى تأليف كرده(2)- انعكاس داده، و از ابوالمفضل «مترحم عليه» ياد كرده است. لذا ابوالمفضل شيبانى به هيچ وجه فردى متروك و مطرود در ميان شيعيان نبوده است.
1) . و قد كان الدارقطنى انتخب عليه و كتب الناس بانتخابه على ابىالمفضل سبعهعشر جزءا. تاريخ مدينة دمشق ابنعساكر : ج 18 ص 59 .
2) . طبرى سوم در كتاب دلائل الامامة: ص 545 مىنويسد: نقلت هذا الخبر من اصل بخط شيخنا ابىعبداللّه الحسين الغضائرى رحمه اللّه. اين امر با توجه به وفات ابوعبداللّه غضائرى در سال 411 هجرى قمرى نشان مىدهد كه اين كتاب پس از آن سال تكميل شده است، زيرا قيد «رحمه اللّه» براى از دنيا رفتگان كاربرد داشته است.
نجاشى مىگويد كه از ابوالمفضل زياد حديث شنيده، ولى بعدها در آن احاديث توقف كرده است. شايد گمان شود توقف نجاشى در احاديث او به خاطر بىاعتمادى او به وثاقت ابوالمفضل بوده باشد. اما جملهاى كه نجاشى در ادامه كلام خود مىآورد، به روشنى دليل توقف او را بيان مىكند.
نجاشى مىگويد: رَأيتُ هذَا الشَيخَ وَ سَمِعتُ مِنهُ كَثيرا. ثُمَّ تَوَقَّفتُ عَنِ الرِوايَةِ عَنهُ إلاّ بِواسِطَةٍ بَينى وَ بَينَهُ: اين شيخ را ديدم و از او بسيار شنيدم، اما در روايت كردن از او توقف كردم مگر با وجود واسطهاى ميان من و او. لذا همان طور كه ملاحظه مىشود توقف نجاشى صرفا ناشى از شدت احتياط او از شنيدههاى دوره پيش از بلوغ خود مىباشد، نه آنكه ابوالمفضل را ضعيف و متروك بداند. همان طور كه خود او تصريح كرده، نجاشى با وجود واسطهاى بين او و ابوالمفضل روايات او را نقل مىكرده است.(1)
نشانهاى ديگر بر جلالت جايگاه ابوالمفضل در اواخر عمر و حتى پس از وفات او، مدح و ثناى بزرگان اصحاب ما از او است كه در آثار حديثى موجود است. مرحوم خزّاز قمى (م 400 ق) - كه از انديشمندان مشهور و موثق امامى است - بارها نام او را در كتاب «كفاية الاثر» با عبارت «رضى اللّه عنه» همراه مىكند.(2)اين امر در حالى است
1) . كلام علامه طهرانى در اين راستا مفيد فايده است: ... و هو ابوالمفضل ممن ادركه النجاشى المولود سنة 372، و سمع منه كثيرا. لكنه كان سماعه منه قبل كماله، بل كان فى حدود الاربعهعشر او الخمسهعشر من عمره. و لذا كان يتوقف عن الرواية عنه بلا واسطة، لشدة احتياطه و احتماله ان لا يكون سماعه واجدا للشرائط. و انما يروى عنه بالواسطة، كما ذكره فى ترجمته. لا ان يكون توقفه فى الرواية عنه لضعف فيه كما تخيل البعض، بل لم يثبت تضعيفه عند النجاشى كما يظهر منه. بل مدحه بأنه سافر فى طلب الحديث عمره. فأىّ ثناء اعظم من ان يكون رجل خادما للعلم و الحديث فى تسعين سنة و متحملاً لمشاقّ السفر ؟ قد ادرك مشايخ كثيرين، حتى كتبوا فى تراجم مشايخه كتابا مستقلاً؛ و هو كتاب «معجم رجال ابىالمفضل» تأليف ابىالفرج القنانى كما يأتى. و كثير من اسانيد الصحيفة الكاملة ينتهى اليه. و مراد الشيخ الطوسى فى كثير من مواضع فهرسه بالاسناد الاول او بهذا الاسناد هو روايته عن عدة من مشايخه عن ابىالمفضل الشيبانى. الذريعة: ج 2 ص 314.
2) . مرحوم خزّاز قمى دست كم در چهار موضع پس از ذكر نام ابوالمفضل عبارت «رضى اللّه عنه» را آورده است. كفاية الاثر: ص 30، 175، 187 - 193.
كه خزّاز قمى از ميان بيش از بيست تن از مشايخ صاحب نام خود در اين كتاب، تنها شيخ صدوق و ابوالمفضل را با اين وصف مورد مدح قرار داده است.
اين نكته به روشنى نشانگر عظمت جايگاه ابوالمفضل در نگاه خزّاز قمى است. از عبارت شيخ طائفه اماميه درباره ابوالمفضل چنين بر مىآيد كه ديدگاه خود او متمايل به ضعف او نبوده است.
شيخ تضعيف او را در جايگاه مستثنى آورده، و به گروهى نامعلوم نسبت داده است: ألا إنَّهُ ضَعَّفَهُ قَومٌ.(1)بنا به گزارشهاى موجود، شيخ طوسى نام ابوالمفضل را در كنار نام ابومحمد هارون بن موسى تلعكبرى با عبارت «رضى اللّه عنهما» همراه كرده است.(2)
كاربرد نام ابوالمفضل شيبانى در كنار نام استاد مشايخ عراق به شكل «مرتضيا عنه» آن هم توسط شيخ - كه بر خلاف مرحوم صدوق استعمال چنين عبارتى رسم او نيست - نكته در خور توجهى است.
از همه مهمتر، اهتمام جماعتى از اصحاب ما به نقل جميع روايات او(3)و دريافت جميع روايات او توسط شيخ نيز ثابت كننده اهميت فوقالعاده احاديث ابوالمفضل در نگاه بزرگان امامى است.
اين نكته بسيار در خور توجه است كه شيخ طائفه اماميه كوشيده است تا تمام روايات او را اخذ نمايد. لذا چگونه ممكن است كه وى فردى ضعيف در نقل حديث باشد، در حالى كه جميع روايات او از چنين اهميتى برخوردار است ؟
1) . الرجال طوسى : ص 447.
2) . اليقين سيد بن طاووس : ص 272: و نحن ذاكرون من هذا الكتاب «المعرفة» للرواجنى فى مناظرة ابىبكر و معاتبته على تعديه على مولانا على عليهالسلام بعد ما كان قد عرفه من امر النبى صلىاللهعليهوآله لهم بالتسليم عليه بأمرة المؤمنين باسناده ما هذا لفظه: حدثنا ابومحمد هارون بن موسى بن احمد التلعكبرى و ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبدالمطلب الشيبانى رضى اللّه عنهما.
3) . اخبرنا بجميع رواياته عنه جماعة من اصحابنا. الفهرست طوسى : ص 402 ذيل مدخل راوى مذكور.
در نتيجه، با قرائنى كه ارائه شد تضعيفات ما تأخّر او فاقد رجحان، و وى فردى مورد وثوق است.
نكته هفتم: ابوجعفر طبرى امامِ مخالفين
ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، راوى ديگر اين سند نيز محل درنگ است. برخى به اشتباه او را ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى معروف به طبرى دوم، از علماى شيعى هم عصر با كُلينى دانستهاند. اما از آنجايى كه طبرى مذكور در اين سند مستقيما و با قيد «حدثنا» از حُميد بن ربيع خزّاز نقل حديث كرده، در نتيجه وى ابوجعفر محد بن جرير بن يزيد طبرى (م 310 ق) معروف به طبرى اول تاريخ نگار و مفسر مشهور اهلتسنن است.
براى فهم دقيق اين مطلب بايد دانسته شود كه حُميد بن ربيع خزّاز مستقيما و با قيد «حدثنا» از سفيان بن عُيينَه (م 196 يا 198 ق) نقل حديث مىكرده(1)، و با ابن معين (م 233 ق) همعصر بوده است. حميد كه اصالتا كوفى و ساكن در بغداد بوده(2)، در رمضان(3)سال 258 هجرى قمرى در سامرا(4)از دنيا رفته است.(5)
1) . حسكانى در: شواهد التنزيل: ج 1 ص 571 و ج 2 ص 188، و ابنعساكر در: تاريخ مدينه دمشق: ج 3 ص 33 و ج 20 ص 312، و ابنالنجار البغدادى در: ذيل تاريخ بغداد: ج 4 ص 116، نقل مستقيم حميد از سفيان را با قيد «حدثنا» ذكر كرده اند. ... حميد بن الربيع الخزاز، حدثنا سفيان بن عيينه ... . خطيب بغدادى نيز در: تاريخ بغداد: ج 8 ص 159، سفيان بن عيينه را در شمار اساتيد حميد ذكر كرده است.
2) . خطيب بغدادى نيز در: تاريخ بغداد: ج 8 ص 159 او را كوفى مىخواند، و تصريح مىكند كه در بغداد ساكن گرديده واز اساتيد به نامى چون سفيان بن عيينه و غيره نقل حديث مى كرده است: حميد بن الربيع بن حميد بن مالك بن سحيم بن عائذاللّه بن عوذ بن معاويه بن عبيد بن زر بن غنم بن اريش بن جديله بن لخم، ابوالحسن اللخمى الكوفى. قدم بغداد و حدث بها عن هشيم بن بشير و سفيان بن عيينه و عبداللّه بن ادريس الاودى و حفص بن غياث النخعى و القاسم بن مالك المزنى و محمد بن فضيل الضبى و يحيى بن آدم و انس بن عياض الليثى و معن بن عيسى القزاز و مصعب بن المقدام و حماد بن اسامه و مالك بن اسماعيل النهدى و غيرهم ... .
3) . ابنحجر و بسيارى ديگر وفات او را در ماه رمضان دانستهاند. لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364.
4) . كانت وفاته فى ستة ثمان و خمسين و مائتين بسرّ من رأى. الانساب سمعانى : ج 5 ص 132.
5) . لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364.
با اين توضيحات، بسيار بعيد و در نتيجه انصراف آفرين است كه طبرى دوم - يعنى طبرى امامى - تا پيش از سال 258 هجرى - يعنى تا پيش از شهادت امام عسكرى عليهالسلام - به بغداد يا سامرا سفر كرده و در مجالس درسى حُميد شركت جسته باشد. چه اينكه او متولد آمل و ساكن رى بوده، و امام عسكرى را - كه در سامرا اقامت داشته - و نيز نائبان اول و دوم را - كه هر دو اهل بغداد و ساكن در آن بودند - درك نكرده است.(1)در نتيجه نقل بىواسطه او از حُميد بن ربيع قابل پذيرش نيست.
همچنين نقل ابوالمفضل از طبرى دوم نيز كاملاً بىسابقه و غير مستعمل است. ولى در مقابل، طبرى اول - يعنى طبرى سنى - علاوه بر اينكه از مشايخ ابوالمفضل بوده و نقل مستقيم ابوالمفضل از او كاملاً اثبات شده است. بايد در نظر گرفت كه طبرى اول (ت 224 ق) زاده آمل طبرستان و محصّل در بغداد بوده، و به هنگام وفات حُميد 34 سال داشته، و هم در تاريخ(2)و هم در تفسيرش(3)به طور مستقيم و متصل با قيد «حدثنى» يا «حَدَّثَنا» از حُميد نقل حديث كرده است.
در نتيجه شكى باقى نمىماند كه طبرى مذكور در سند خطبه غدير، همان ابوجعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى مفسر و مؤرخ مشهور اهلتسنن است. لذا خطبه طولانى غدير از جانب بزرگان مخالفان نيز نقل شده است. وى در زمان خود به عنوان يكى از ائمه فقهى داراى پيروان قابل توجهى بوده، و وثاقت او در انگاره مكتب خلفا روشنتر از آن است كه نيازمند ارائه مدرك باشد.
1) . علامه طهرانى در: نوابغ الرواة: ص 250 در اين باره چنين نوشته است: ان مؤلف «المسترشد» كان متعاصرا مع الكلينى تقريبا. و لم يكن ممن ادرك احد الائمة ظاهرا، فانه لو كان مدركا لكان النجاشى و الطوسى يذكر ان ذلك كما هو ديدنهما. و على هذا فالمترجم له غير ابنجرير الذى خاطبه العسكرى ثلاث مرات ضمن قصة المعجزات التسع، الواردة فى «مدينه المعجزات» . اذ يستبعد بقاء من خاطبه العسكرى المتوفى 260 الى عصر الكلينى. فمخاطب العسكرى سمّى آخر لمؤلف «المسترشد» . و ايضا مؤلف «المسترشد» معاصر لحسين بن روح المتوفى 326، لانه يروى عنه من ادرك حسين بن روح، و هو ابوالعباس محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى الذى هو من مشايخ الصدوق. و قد روى عنه فى: اكمال الدين: ص 278 انه قال: كنت عند ابىالقاسم الحسين بن روح مع جماعة، و منهم على بن عيسى القصرى.
2) . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 433: حدثنى حميد بن الربيع الخزاز.
3) . جامع البيان فى تفسير القران طبرى : ج 27 ص 16: حدثنا حميد بن الربيع الخزاز ... .
نكته هشتم: حُميد بن ربيع راوى مورد وثوق مخالفان
پژوهشهاى رجالى ما نشان مىدهد كه حُميد بن ربيع نيز از روات مورد وثوق مخالفان است، اگر چه او توسط يحيى بن معين (م 233 ق) و برخى ديگر متهم به كذب است.(1)اما در مقابل، پارهاى از برزگان رجالى اهلتسنن مانند دارقطنى(2)، ابوزُرعه و ابوحاتم از او تعريف كرده و به «حُسن حال» او اشاره كردهاند.(3)
متقدمانى چون عثمان(4)، ابنابىشيبه(5)(ت 156 - م 239 ق) ، احمد بن حنبل(6)، (م 241 ق) و ابنحبّان(7)(م 354 ق) او را ثقه دانستهاند. از همه مهمتر اينكه احمد بن
1) . قال يحيى بن معين: كذّابو زماننا اربعة: الحسين بن عبدالاول و ابوهشام الرفاعى و حميد بن الربيع و القاسم بن ابىشيبه. لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364.
2) . وى از بزرگان رجالى اهلتسنن است. خطيب بغدادى او را اينگونه مىستايد: كان فريد عصره و قريع دهره و نسيج وحده و امام وقته. انتهى اليه علم الاثر و المعرفة بعلل الحديث و اسماء الرجال و احوال الرواة، مع الصدق و الامانة و الفقه والعدالة و قبول الشهادة و صحة الاعتقاد و سلامة المذهب و الاضطلاع بعلوم سوى علم الحديث. تاريخ بغداد: ج 12 ص 34.
3) . و قال البرقانى: رأيت الدارقطنى يحسن القول فيه ... . و احسن القول فيه احمد بن حنبل. لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364. و همچنين: انبأنا البرقانى، قال: سمعت اباعبداللّه محمد بن الحسن السراجى يقول: سمعت عبدالرحمن بن ابىحاتم يقول: ما كان احمد بن حنبل يقول فى حميد بن الربيع الا خيرا. و كذلك ابى و ابوزرعه. تاريخ بغداد خطيب : ج 8 ص 160.
4) . ابوالحسن عثمان بن محمد ابىشيبه عبسى ت 156 - م 239 ق صاحب «تفسير» و «سنن» و استاد بخارى است. برادرش عبداللّه بن محمد ابىشيبه العبسى (ت 159 - م 235 ق) صاحب «المصنف» نيز استاد بخارى است. هر دو ثقه و از حافظان مشهور و متقدم اهلتسنن هستند. توجه شود كه اين دو را با هم اشتباه نگيريم. برادر ديگر اين دو قاسم بن محمد است، كه از شهرت كمترى برخوردار بوده، و از سوى برخى چون ابنمعين متهم به كذب است.
5) . و قال محمد بن عثمان بن ابىشيبه، قال ابى: انا اعلم الناس بحميد بن الربيع. هو ثقة لكن شره يدلس. لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364.
6) . و قال احمد بن حنبل: ما علمت الا ثقة، و كان ابواسامه يكرمه، و انكر احمد على ابنمعين طعنه عليه. لسان الميزان ابنحجر : ج 2 ص 364.
7) . ابنحبّان نام او را در كتاب «الثقات» - كه هدفش گردآورى فهرستى از راويان ثقه است - ثبت كرده است. ابنحبان درباره او مىنويسد: حميد بن الربيع الخزاز اللخمى ابوالحسن، من اهل بغداد. يروى عن هشيم، روى عنه محمد بن اسحاق بن خزيمه و غيره. من شيوخنا. ربما اخطأ. الثقات ابنحبّان : ج 8 ص 197.
حنبل ديدگاه ابنمعين در خصوص ضعف او را صراحتا انكار كرده است. ابنحجر نيز در «لسان الميزان» مىنويسد: ... وَ قالَ أحمَدُ بنُ حَنبلٍ: ما عَلِمتُ إلاّ ثِقَةً، وَ كانَ أبواُسامَةِ يُكرِمُهُ وَ أنكَرَ أحمَدُ عَلى ابنِمُعين طَعَنةً عَلَيهِ.(1)
اين توثيقات متعدد از اتهام به كذب او انصراف آفرين است. چه اينكه تضعيفات او غير مفسر، و توثيقات او مبتنى بر قول خبرگان در امور حسّى است. عثمان بن ابىشيبه به هنگام توثيق او ادعا كرده است كه بيش از ديگران او را مىشناسد: أنَا أعلَمُ الناسِ بِحُميدِ بنِ الرَبيعِ. هُوَ ثِقَةٌ. لذا وثاقت وى بر ضعف او رجحان دارد.
نكته نهم: يزيد بن هارون
وى از روات صحيح بخارى، صحيح مسلم و سنن چهارگانه است، و به اكمل وجه نزد رجاليون مخالف توثيق شده است. لذا بحث از وثاقت وى نوعى سرگرمى است. وى در رديف عالىترين روات مخالفان در طبقه صغار اتباع التابعين است. احمد بن حنبل، يحيى بن معين، على بن مدينى، عِجلى، ابوزُرعه و ابوحاتم از وثاقت، حفظ و اتقان نقلهاى او سخن گفتهاند.(2)مزّى در «تهذيب الكمال» آراء بسيارى از بزرگان در خصوص وى را گرد آورده است، كه برخى از آنها را مرور مىكنيم:
ابوحاتم او را ثقه و امام صدوق دانسته و افزوده است: لا يسئل عن مثله. احمد بن حنبل او را حافظ، متقن الحديث و صحيح الحديث خوانده است. ابوزُرعه ديدگاه ابوبكر بن ابىشيبه را درباره او چنين نقل كرده است: ما رَأيتُ أتقَنَ حِفظا مِن يَزيدِ بنِ هارونَ. عجلى از انديشمندان بزرگ رجالى اهلتسنن نيز او را «ثقة» ، «ثبت فى الحديث» ، «و كان متعبدا حسن الصلاة جدا» خوانده است.(3)
ابنحجر عسقلانى نيز در تكميل مطالب مندرج در «تهذيب الكمال» مواردى را متذكر شده كه برخى از آن موارد ارائه مىشود:
يعقوب بن شيبه ضمن توثيق يزيد بن هارون، وى را از آمرين به معروف و ناهين از منكر بر شمرده است: و كان يعد من الآمرين بالمعروف و الناهين عن المنكر.
ابنقانع هم او را با عبارت «ثقة مأمون» به شايستگى توثيق مىكند. ابنحبّان هم پس از ذكر نام وى در كتاب «الثقات» مىنويسد: كان من خيار عباد اللّه تعالى ممن يحفظ حديثه.(1)
نكته دهم: نوح بن مبشّر يا نوح بن قيس ؟
نوح بن مبشّر ديگر راوى اين روايت كاملاً ناشناخته و غير مذكور است. نه تنها عالمان رجالى درباره او هيچ سخنى نگفتهاند، بلكه اساسا چنين نامى در هيچ روايت ديگرى در منابع موجود شيعه و اهلتسنن يافت نمىشود.
جناب سيد محمد حسينى قزوينى به سبب همين ضايعه و به گمان ضعف ابوالمفضل و حُميد، سند اين روايت را ضعيف بر شمرده است.(2)
اما بايد توجه نمود كه نبود هيچ كس به نام نوح بن مبشر در هيچ يك از آثار و روايات اسلامى، احتمال جدّى تصحيف در نام اين راوى را در ذهن متبادر مىسازد. زيرا يزيد بن هارون كه از اعلام و اعيان در نگاه اهلتسنن است با قيد «حدثنا» از او نقل روايت كرده، و بعيد است كه شيخ چنين راوى بزرگى تا اين حد ناشناخته باشد؛ به طورى كه هيچ اثرى از او در هيچ جايى نباشد.
همچنين نوح بن مبشر اين روايت را از وليد بن صالح يكى ديگر از راويان برجسته و مورد وثوق اهلتسنن با قيد «حدثنا» نقل حديث كرده است. اين قرائن نشان مىدهد كه او بايد همان نوح بن قيس(3)از مشايخ يزيد بن هارون و از شاگردان
وليد بن صالح باشد؛ كه كلمه «قيس» در اثر تصحيف يا سهو قلم به «مبشر» تغيير كرده است.(1)شواهد بسيار خوبى وجود دارد كه چنين ادعايى را ثابت مىكند:
علاوه بر آنكه ابنحبّان در دو موضع از كتاب «الثقات» به نقل كردن نوح بن قيس از وليد بن صالح اشاره مىكند(2)، پژوهشهاى ما نشان مىدهد كه تنها راه دسترسى به نقلهاى وليد بن صالح مذكور در سند اين روايت كه نام كامل او وليد بن صالح بن امرأة زيد بن ارقم است. و نيز تنها راه دسترسى به روايات پدر او ابوالضحى بن امرأة زيد بن ارقم از طريق همين نوح بن قيس است. لذا ترديدى نيست كه نوح بن مبشر مضبوط در سند اين روايت همان نوح بن قيس است.
همچنين محمد بن اسماعيل بخارى (م 256 ق) - نويسنده نخستين جامع صحيح اهلتسنن - در كتاب «التاريخ الكبير» ، در ضمن نقل حديثى كه آن را به احتمال قوى از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم نقل مىكند(3)، سندى مشابه سند موجود در «التحصين» را ارائه كرده، كه در آن سند به جاى نوح بن مبشر، نوح بن قيس آمده است. البته او اين روايت را فقط از طريق زيد بن ارقم نقل كرده است: قالَ مُسلِمُ [بنِ إبراهيمَ]: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، حَدَّثَنا الوَليدُ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَنِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله: لَبِثَ عيسَى بنُ مَريَمَ عليهماالسلام فى قَومِهِ أربعينَ سَنَةً.(4)
ابنمغازلى شافعى نيز در «المناقب» متن مفصل سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در روز غدير خم با سندى مشابه نقل كرده، كه در طبقات بالاى آن آمده است: ... قالَ: حَدَّثَنى مُسلمُ بنُ إبراهيمِ، قالَ: حَدَّثَنى نوحُ بنُ قَيسِ الحَدّانىُّ، حَدَّثَنى الوَليدُ بنُ صالِح ... .
1) . تغيير حرف «م» به «ف» يا «ق» يا به عكس آن امر شايعى در كتابت بوده است. براى مثال گاهى كلمه «ملطى» به كلمه «فطحى» تغيير كرده است. با توجه به رسم الخط آن زمان و تعداد تقريبا مساوى دندانههاى اين دو كلمه، احتمال تصحيف كلمه «قيس» به «مبشر» كاملاً معقول است.
2) . الثقات ابنحبّان : ش 5883 - 11424.
3) . اين حديث بخش كوتاهى است از خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله منقول در كتاب «المناقب» ابنالمغازلى است، و ابنالمغازلى با سندى تقريبا مشابه آن را نقل كرده است. در ادامه حديث مذكور را خواهيم آورد.
4) . التاريخ الكبير بخارى : ج 8 ص 145 ش 2507.
ابومحمد قاسم بن ثابت بن الحزم العوفى السرقسطى(1)(م 302 ق) در كتاب «الدلائل على معانى الحديث بالشاهد و المثل» نيز جريان غدير خم را با سندى مشابه همين سند ذكر كرده، كه در آن به جاى نوح بن مبشر، نوح بن قيس آمده است:
وَ قالَ فى حَديثِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله أنَّهُ قَدِمَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ، حَتّى نَزَلَ الجُحفَةَ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ بَينَ الدَوحاتِ. فَقُمَّ ما تَحتَها. فَذَكَرَ حَديثا طَويلاً، ثُمَّ قالَ: إنَّكُم توشَكونَ أن تُرَدّوا عَلىَّ الحَوضَ. فأسألُكُم حينَ تُلقونَنى عَن ثَقَلَىَّ؛ كَيفَ خَلَّفتُمونى فيهِما. قالَ: فَعيلَ عَلَينا؛ فَلَم نَدرِ مَا الثَقَلانِ. حَتّى قامَ رَجُلٌ مِنَ المُهاجِرينَ فَقالَ: يا نَبىَاللّهِ ! مَا الثَقَلانِ ؟ فَقال: الأكبَرُ مِنهُما كِتابُ اللّهِ، وَ الأصغَرُ مِنهُما عِترَتى. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ بَكّارِ العَيشىِّ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، قالَ: حَدَّثَنا الوَليدُ بنُ صالحَ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ: قَدِمَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله المَدينَةَ، وَ ذَكَرَ الحَديثَ.(2)
در نتيجه شكى باقى نمىماند كه نوح بن مبشر در سند «التحصين» همان ابوروح نوح بن قيس بن رباح ازدى حدّانى طاحى است. مسلم نيشابورى در صحيح و مؤلفان سنن اربعه در سنن خود از وى روايت كردهاند.(3)او از روات وثوق اهلتسنن است(4)،
1) . قاسم بن ثابت بن حزم العوفى السرقسطى، ابومحمد: عالم بالحديث و اللغة. رحل مع ابيه من سرقسطة الى مصر و مكة. و يقال: انهما اول من ادخل كتاب «العين» الى الاندلس. و اريد صاحب الترجمه على القضاء بسرقسطة فامتنع. و توفى فيها. له «الدلائل على معانى الحديث بالشاهد و المثل - خ» مجلدان منه؛ هما الثانى و الثالث، فى خزانة الرباط 197 اوقاف ، و النسخة اندليسية نفيسة. و منه المجلد الثالث الاخير فى الظاهرية بدمشق (الرقم 1579) . مات قبل اتمامه، و اكمله ابوه، و قد عاش بعده. الاعلام (زركلى) : ج 5 ص 174.
2) . الدلائل سرقسطى : ج 1 ص 152.
3) . نوح بن قيس الحدانى الطاحى البصرى. روى عن ابنمعين: ثقة. و قال النسائى: ليس به بأس، و توفّى سنة ثلاث و ثمانين و مائة، و روى له مسلم و الاربعة. الوافى بالوفيات: ج 27 ص 197.
4) . و سألت يحيى عن نوح بن قيس، فقال: ثقة. تاريخ ابنمعين رواية عثمان الدارمى . المؤلف: ابوزكريا يحيى بن معين بن عون بن زياد بن بسطام بن عبدالرحمن المرى بالولاء. البغدادى (م 233 ق) .
كه بزرگانى از اهلتسنن همچون ابنمعين و احمد بن حنبل او را توثيق كردهاند.(1)ذهبى او را «صالح الحال»(2)«حسن الحديث»(3)و «قد وثق»(4)دانسته است. ابنحجر عسقلانى نيز وى را با عبارت «صدوق»(5)تكريم نموده است.
نوح بن قيس (م 183 يا 184 ق) از روات بزرگ بصرى و از جمله راويانى است كه گاهى با سه و در غالب موارد با دو و گاهى تنها با يك واسطه از طبقه صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث نقل كرده است. لذا بايد او را از طبقه وسطاى اتباع تابعين به شمار آورد. وى ثمامة بن عبداللّه بن انس بن مالك - كه كرسى قضاوت بصره به عهده داشته - را درك كرده(6)و از او نقل حديث كرده است.(7)
اين مطلب مىرساند كه نوح بن قيس مىتوانسته با يك واسطه از طبقه صحابه نقل حديث كند. چرا كه ثمامة بن عبداللّه بىشك از طبقه تابعين است و از جدّ خود انس بن مالك و نيز از براء بن عازب نقل حديث مىكرده است.(8)براء بن عازب در سن هشتاد و چند سالگى، در سال 71 يا 72 هجرى وفات كرده است.(9)لذا فاصله 112 يا
1) . تهذيب الكمال فى اسماء الرجال مزّى : جزء 30 ص 55 : قال عبداللّه بن احمد بن حنبل، عن ابيه، و عثمان بن سعيد الدارمى، عن يحيى بن معين: ثقة.
2) . ميزان الاعتدال: ج 2 ص 279 ش 9140. تهذيب التهذيب: ج 10 ص 486 ش 875 .
3) . الكاشف: ج 3 ص 198 ش 5970 .
4) . الكاشف: ج 3 ص 198 ش 5970 .
5) . تقريب التهذيب ابنحجر : ج 2 ص 308.
6) . حدثنى عبداللّه بن محمد بن حسن، قال: حدثنا نصر بن على، قال: اخبرنا نوح بن قيس، قال: رأيت ثمامة بن عبداللّه يقضى فى المسجد. اخبار القضاة وكيع، م 306 ق : ج 2 ص 22.
7) . اخبرنا ابوعبداللّه الفراوى: انا ابوبكر البيهقى، قال: و انا على بن احمد بن عبدان: انا احمد بن عبيد الصفار: حدثنا محمد بن بشر اخو خطاب: حدثنا سعيد بن مهران الهدادى: حدثنا نوح بن قيس: حدثنى ثمامة بن انس، عن انس بن مالك، قال: قالت امسليم: يا رسول اللّه، انس خادمك. ادع اللّه له. قال: اللهم عمّره و اكثر ماله و اغفر له. تاريخ مدينة دمشق ابنعساكر : ج 9 ص 354.
8) . تهذيب الكمال مزّى : ذيل مدخل ثمامة بن عبداللّه بن انس بن مالك.
9) . سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 194: توفّى سنة اثنتين و سبعين. و قيل: توفى سنة احدى و سبعين عن بضع و ثمانين سنة.
113 ساله ميان وفات نوح بن قيس و وفات براء بن عازب را ثمامة بن عبداللّه پوشش داده است. شواهد موجود گواه آن است كه وى علاوه بر انس بن مالك و براء بن عازب از برخى ديگر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها با يك واسطه و بدون ضايعه ارسال نقل حديث مىكرده است:
يك. حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام (شهيد به سال 40 ق) : نوح بن قيس به واسطه سلامه كندى از حضرت امير عليهالسلام نقل حديث كرده است. بخارى بدون آنكه به ضايعه ارسال در اين نقل اشاره كند، در «التاريخ الكبير» آن را متذكر شده است.(1)ابنحبّان نيز در «الثقات» اين زنجيره نقل را ذكر كرده است.(2)
البته ابنابىحاتم به اشتباه نقل حديث سلامة الكندى از حضرت امير عليهالسلام را مرسل دانسته است.(3)در حالى كه نام او در شمار ياران حضرت امير عليهالسلام ثبت شده، و شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام شمرده است.(4)
صاحب «تنقيح المقال» نيز بيان مىدارد كه وى از حضرت امير عليهالسلام نقل حديث كرده است.(5)محقق كتاب «الجرح و التعديل» ابنابىحاتم نيز در پيرامون كلمه «مرسل» در برابر نقل سلامه از حضرت امير عليهالسلام در پا نوشت مىنويسد: لَيسَت هذِهِ الكَلِمَةُ فِى التاريخِ، وَ تَرجُمَةُ هذَا الرَجلِ فِى الثِقاتِ فِى التابِعينَ.(6)لذا بايد دانست كه نقل نوح بن
1) . سلامة الكندى، عن على، روى عنه نوح بن قيس، التاريخ الكبير بخارى : ج 4 ص 195 ش 2468.
2) . الثقات ابنحبّان : ج 4 ص 434: سلامة الكندى شيخ يروى عن على بن ابىطالب عليهالسلام. روى عنه نوح بن قيس الطاحى رقم 3255.
3) . سلامة الكندى، روى عن على بن ابىطالب عليهالسلام. مرسل حديث الصلاة على النبى صلىاللهعليهوآله. روى عنه نوح بن قيس الحدانى. سمعت ابى يقول ذلك. الجرح و التعديل بنابىحاتم : ذيل مدخل سلامة الكندى رقم 1308.
4) . الرجال طوسى : ص 69 .
5) . تنقيح المقال مامقانى : ج 2 ص 44.
6) . الجرح و التعديل. المؤلف: ابومحمد عبدالرحمن بن محمد بن ادريس بن المنذر التميمى الحنظلى الرازى، ابنابىحاتم، المتوفى 327 ق. الناشر: طبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية، حيدرآباد الدكن، الهند. دار احياء التراث العربى، بيروت، الطبعة الاولى، 1271 ق، 1952 م: ج 4 ص 300.
قيس با واسطه سلامه از حضرت امير عليهالسلام متصل است، و نوح با يك واسطه از آن امام نقل حديث داشته است. اين بدين معنى است كه فاصله فراوان 143 ساله ميان شهادت حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و وفات نوح بن قيس را تنها يك راوى به نام سلامه پوشش مىدهد.
دو. حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام (شهيد به سال 49 يا 50 ق) : نوح بن قيس از طريق يوسف بن مازن از امام مجتبى عليهالسلام نقل حديث مىكرده است.(1)مزّى در «تهذيب الكمال» قائل به اتحاد يوسف بن مازن و يوسف بن سعد شده است.(2)
سه. عبداللّه بن عباس (م 68 ق) : نوح بن قيس از ابنعباس نيز با يك واسطه امكان نقل حديث داشته است. تميم بن حُوَيص ازدى اهوازى، مكنّى به ابومنذر از جمله شيوخ نوح بن قيس است(3)، كه به گواهى بخارى در «التاريخ الكبير» از ابنعباس حديث شنيده است.(4)
چهار. زيد بن ارقم (م 62 ق يا بعد از آن) : نوح بن قيس از طريق وليد بن صالح، از زيد بن ارقم نقل حديث داشته است.(5)
1) . يوسف بن مازن الراسبى. روى عنه القاسم بن الفضل و نوح بن قيس. يعد فى البصريين. قال الحسن بن على. التاريخ الكبير بخارى : ج 8 ص 384 ش 3375.
2) . تهذيب الكمال: ذيل مدخل يوسف بن سعد. همچنين: نوح بن قيس احد اسمه خالد الا اخوه، و لا فى الرواة عن يوسف بن مازن من اسمه خالد الا خالد الحذاء. لكنه لم يذكروه فى شيوخ نوح بن قيس. و قد اختلف فى يوسف بن مازن هل هو يوسف بن سعد او غيره، و رجح المزّى بانه هو. تعجيل المنفعة بزوائد رجال الائمة الاربعة ابنحجر : ج 1 ص 488.
3) . تميم بن حويص الازدى ثم اليحمدى، ابوالمنذر الاهوازى. روى عن بن عباس و ابىزيد عمر بن احطب الانصارى، و عنه شعبة و معمر و نوح بن قيس. الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند الامام احمد من الرجال سوى من ذكر فى تهذيب الكمال شمسالدين ابوالمحاسن محمد بن على بن الحسن بن حمزة الحسينى الدمشقى الشافعى، م 765 ق : ذيل مدخل تميم بن حويص.
4) . التاريخ الكبير بخارى : ج 2 ص 154 ش 2026.
5) . الثقات ابنحبّان : ج 5 ص 491 ش 5883 : الوليد بن صالح، ابن امرأة زيد بن ارقم. يروى عن زيد بن ارقم. روى عنه نوح بن قيس.
نكته يازدهم: الوليد بن صالح
ديگر راوى اين روايت وليد بن صالح، از مشايخ نوح بن قيس است. در برخى نسخ «التحصين» او را وليد بن صافح ضبط كردهاند، كه بىشك كلمه «صافح» ناشى از سهو در قلم و تصحيف است. مطابق سندى كه مرحوم شريف رضى (م 407 ق) در «المجازات النبوية» آورده، نام وى وليد بن صبيح معرفى شده است.(1)
ابنحبّان در يك موضع او را وليد بن صالح بن امرأة زيد بن ارقم معرفى كرده است.(2)مزّى در «تهذيب الكمال» او را صاحب محمد بن حنيفيه خوانده است.(3)طبرانى نيز در «المعجم الاوسط» حديث او از محمد بن حنيفيه را درج كرده است.(4)سند روايت طبرانى بدين شرح است:
حَدَّثَنا أحمدُ، قالَ: حَدَّثَنا شَبابُ العُصفُرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، عَنِ الوَليدِ بنِ صالِحٍ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفيَّةِ، عَن عَلىٍّ، قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ ... . هيثمى در «مجمع الزوائد» پس از نقل اين روايت مىنويسد: رَواهُ الطَبَرانىُّ فِى الأوسَطِ، وَ رِجالُهُ مُوَثَّقونَ مِن أهلِ الصَحيحِ.(5)
در حالى كه وليد بن صالح مذكور در اين سند از روات كتب ستّه نيست ! به نظر مىرسد هيثمى وليد بن صالح مذكور در اين سند را با وليد بن صالح نحّاس(6)كه از روات بخارى و مسلم است اشتباه گرفته است !
1) . و اخبرنا بهذه الرواية خاصة - هى اشهر الروايات - ابوعبيداللّه محمد بن عمران المرزبانى، قال: اخبرنا ابراهيم بن محمد بن عرفه الواسطى، قال: حدثنا عبيداللّه بن جرير بن جبلة، قال: حدثنا مسلم بن ابراهيم، قال: حدثنا نوح بن قيس، قال: حدثنا الوليد بن صبيح، عن ابن امرأة زيد بن ارقم، عن زيد بن ارقم، المجازات النبوية شريف رضى : ص 221.
2) . الثقات ابنحبّان : ج 5 ص 491 ش 5883 .
3) . تهذيب الكمال: ج 30 ص 54 .
4) . المعجم الاوسط طبرانى : ج 2 ص 172 ش 1618.
5) . مجمع الزوائد و منبع الفوائد هيثمى : ج 1 ص 178.
6) . الوليد بن صالح النخاس الضبى، ابومحمد الجزرى، بياع الرقيق. نزل بغداد، و يقال: اصله من فلسطين. تهذيب الكمال مزّى : ذيل مدخل الوليد بن صالح النحاس.
با توجه به همراهى و همصحبتى وليد بن صالح مذكور در سند خطبه غدير با محمد بن حنفيه (م 81 ق) ، مىتوان دريافت كه وى علاوه بر مصاحبت با كبار تابعين، امكان مصابحت با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز داشته است. فلذا بايد او را در طبقه صغار تابعين داخل كرد.
از اين رو ابنحبّان او را هم در طبقه ثقات تابعين داخل كرده، و هم در طبقه ثقات اتباع تابعين. زيرا وى هم از ابن امرأة زيد بن ارقم نقل حديث داشته، و هم بدون واسطه و مستقيم از زيد بن ارقم. مطابق متن «التحصين» نوح بن قيس از وليد بن صالح، و او از دو تن از مشايخ خود - يعنى ابنامرأة زيد بن ارقم و زيد بن ارقم اين خطبه را نقل كرده است.
در تمامى نسخههاى موجود از «التحصين» اين روايت به شكل «قالَ حَدَّثَنَا الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ» آمده، كه بنا بر ظاهر امر اين روايت به دو طريق نقل شده است. اگر چه در انتهاى برخى اسناد مشابه تصريح شده: «إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ» ، اما بايد توجه نمود كه متن آن اسناد با خطبه طولانى غدير قابل مقايسه نيست.
پس نمىتوان آن اسناد را دليل محكمى قرار داد و چنين نتيجه گرفت كه در سند «التحصين» تصحيف رخ داده است. و از اين رهگذر قائل شد كه حرف «وَ» پيش از عبارت «عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ» ناشى از سهو قلم است. چه اينكه هم نقل بىواسطه وليد بن صالح از زيد ارقم مفروض است، و هم ابن امرأة زيد بن ارقم بدون آنكه كلام خود را به زيد بن ارقم مستند كند راوى خطبه كوتاه غدير است.
آنچه جلب توجه مىكند اين است كه ميان متن سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير در «المناقب» ابنمغازلى - كه از ابن امرأة زيد بن ارقم نقل شده - و متن همين سخنرانى كه در «التحصين» آمده تفاوت بسيار چشمگيرى وجود دارد. بسيارى از مواردى كه در متن ابنمغازلى وجود دارد به هيچ وجه در خطبه طولانى - كه بيش از هشت برابر
آن حجم دارد - ذكر نشده، و اين دو متن تنها در مقدمه روايت - يعنى توضيحات راوى از صحنه غدير پيش از سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله - يكسان هستند.
اين موارد در حالى است كه مقدمه خطبه طولانى در «التحصين» با مقدمه ساير اسناد خطبه طولانى كاملاً متفاوت است. بنا بر اين، تنها وجه مشترك ميان خطبه كوتاه در «المناقب» ابنمغازلى و خطبه طولانى در «التحصين» متوجه مقدمه اين روايت است، كه اين مقدمه، خود وجه تمايز روايت «التحصين» با ساير روايات خطبه طولانى است.
از طرف ديگر، وقتى كه متن منقول از زيد بن ارقم در «كتاب الولاية» نوشته طبرى اول را مىنگريم، با متن روايت «التحصين» مشابهت چشمگيرى دارد. پس مىتوان متن هفتصد واژه در دسترس از «كتاب الولاية» طبرى را بخشى از متن «التحصين» به شمار آورد.
اين شواهد مىتواند نشان دهد كه در متن «التحصين» مقدمه روايت از زبان ابن امرأة زيد بن ارقم، و متن اصلى خطبه از جانب زيد بن ارقم گزارش شده است. فلذا سند روايت به صورت «عَن إبن إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ» درج شده است.
ابن امرأة زيد مكنّى به ابوضحى اگر چه يك تابعى است(1)، اما مطابق نقل ابنبطريق خطبه كوتاه غدير را بدون واسطه از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است. اين امر سبب شده برخى او را در شمار اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل كنند.(2)
1) . ابنحبّان در «الثقات» او را يك تابعى مىانگاشته است. زيرا نقل وليد بن صالح را از او در رديف نقل اتباع التابعين از تابعين داخل كرده است. همچنين عبارتى كه «بحار الانوار» پس از نقل حديث ثقلين و آيه بلاغ در باب روات آن از ابونعيم اصفهانى نويسنده «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نقل كرده است، نشان مىدهد كه ظاهرا او يك تابعى است: قال ابونعيم: رواه عن ابىالطفيل من التابعين حبيب بن ابىثابت و سلمة بن كهيل، و من الاعلام حكيم بن جبير و وهب الهنانى. و رواه عن زيد بن ارقم يزيد بن حيان و على بن ربيعة و يحيى بن جعدة و ابوالضحى ابن امرأة زيد بن ارقم. و رواه غير زيد من الصحابة على بن ابىطالب عليهالسلام و عبداللّه بن عمرو البراء بن عازب و جابر بن عبداللّه و حذيفة بن اسيد و ابوسعيد الخدرى.
2) . محقق كتاب «الكامل المنير» در پاورقى اين كتاب در صفحه يازدهم چنين نوشته است: حديث الثقلينحديث ثابت مشهور متواتر عن رسول صلىاللهعليهوآله. اخرجه الحفاظ و ائمة الحديث فى الصحاح و المسانيد و السنن بطرق كثيرة صحيحة عن بضعة و عشرين صحابيا. منهم الامام على عليهالسلام و زيد بن ارقم و ابوسعيد الخدرى و جابر بن عبداللّه و جبير بن مطعم و حذيفة بن اسيد و خزيمة بن ثابت و زيد بن ثابت و سهل بن سعد و ضمرد الاسلمى و عامر بن ليلى الغفارى و عبدالرحمن بن عوف و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن حنطب و عدى بن حاتم و قصير بن عامر و ابوذر و ابورافع و ابوشريح الخزاعى و ابوقدامة الانصارى و ابوهريرة و ابوالهيثم بن التيهان و امسلمه و ابن امرأة زيد بن ارقم و امهانى، و رجال من قريش. همان طور كه قابل ملاحظه است، در اين عبارت ابن امرأة زيد بن ارقم در شمار اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل شده است.
البته با توجه به مصاحبت فرزندش با محمد بن حنفيه، اين امكان وجود دارد كه وى از صغار صحابه باشد. اما شاهدى بر اين مدعا گواهى نمىدهد. احتمال اتحاد او نيز با ابوضحى مسلم بن صُبيح - از روات مورد وثوق طبقه وسطاى تابعين - را بايد به طور كلى ناديده گرفت.
نكته دوازدهم: نتيجه پژوهش در سند خطبه طولانى غدير در «التحصين»
آخرين سند ارائه شده براى خطبه طولانى غدير را سيد بن طاووس در كتاب «التحصين» به صورت «وجاده» از كتاب «نور الهدى» جاوانى نقل كرده است.
انتساب اين كتاب را به جاوانى، ابنكآل - انديشمند مشهور امامى سده ششممورد تأييد قرار داده است. شواهد ارائه شده گوياى آن است كه «جاوانى» اين خطبه را از يكى از آثار طبرى سوم ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى - انديشمند امامى مذهب سده پنجم هجرى - اخذ كرده است.
بررسىهاى رجالى حاكى از آن است تنها راوى شيعى اين روايت، به نام ابوالمفضل شيبانى - شيخ ممدوح طبرى سوم - مورد وثوق است، و تضعيفات ياد شده پيرامون او محل اعتنا نيست. در ساير طبقات اين روايت نيز حداقل يك راوى مخالف وجود دارد، كه طبق مبانى رجالى مخالفان مطرود و مجروح نيست.
در نتيجه، با تكيه بر نظريه اطمينان و انتفاى تعمّد بر كذب در تمامى طبقات آن سند روايت مورد بحث، «موثوق به» است.
اكنون و پس از بررسى سند خطبه طولانى غدير در «التحصين» ، ساير اسناد اين خطبه را در منابع ديگر بررسى مىكنيم:
همان طور كه گفته شد «روضة الواعظين» فتّال نيشابورى، نخستين منبع موجود انعكاس دهنده خطبه طولانى غدير است.
فتّال نيشابورى در سال 508 هجرى توسط شهابالاسلام عبدالرزاق بن اسحاق طوسى، برادرزاده خواجه نظامالملك طوسى به شهادت رسيده است.(1)
از آنچه ابنشهرآشوب" (ت 488 يا 489 - م 588 ق) شاگرد فتّال نيشابورى در كتاب «المناقب» متذكر شده، ثابت مىشود كه او از شاگردان شيخ طوسى بوده و اجازه نقل حديث نيز از او داشته است.(2)در نتيجه، پيوند علمى او با دوره متقدمين شيعه پيوندى بىواسطه و محكم است.
اما آنچه درباره نقل حديث وى از سيد مرتضى علمالهدى (م 436 ق) ادعا شده قابل اثبات نيست، زيرا از فاصله فراوان هفتاد و دو ساله ميان شهادت فتّال نيشابورى تا وفات سيد مرتضى كه در گذريم، تنها شاهد ادعا كنندگان براى ارتباط علمى بين فتّال و سيد مرتضى مطلبى است كه ابنشهرآشوب در مقدمه كتاب «المناقب» آورده است.
1) . محمد بن احمد بن على الفتّال النيسابورى المعروف بابنالفارسى. متكلم، جليلالقدر، فقيه، عالم، زاهد، ورع. قتله ابوالمحاسن عبدالرزاق رئيس نيسابور الملقب بشهاب الاسلام. رجال ابنداود: ص 295، و شهاب الاسلام ابوالمحاسن عبدالرزاق بن عبداللّه بن محمد بن الفقيه، ابن اخى نظام الملك ... . معجم الانساب و الاسر الحاكمة: ج 2 ص 339.
2) . ابنشهرآشوب در خصوص نحوه دسترسى و آگاهى او از كتب شيخ طوسى اينگونه مىنويسد: حدثنا ايضا المنتهى بن ابىزيد بن كبابكى الحسينى الجرجانى و محمد بن الحسن الفتّال النيسابورى و جدى شهرآشوب عنه. الشيخ الطوسى ايضا سماعا و قراءة و مناولة و اجازة بأكثر كتبه و رواياته. مناقب آلابىطالب ابنشهرآشوب : ج 1 ص 12. اين مطلب نشان مىدهد كه فتّال نيشابورى اجازه نقل حديث از شيخ طوسى داشته است.
عدهاى ادعا كردهاند كه ابنشهرآشوب در اين بخش از كتاب خود گفته است كه فتّال نيشابورى از سيد مرتضى نقل حديث كرده است. در حالى كه دقيقا در همين بخش از كتاب ابنشهرآشوب براى دو مرتبه تصريح شده كه فتّال نيشابورى به واسطه پدرش حسن بن على فارسى، از سيد مرتضى نقل حديث مىكرده است. به نظر مىرسد ادعا كنندگان به عبارت «عن ابيه» و عبارت «بِقِراءَةِ أبَوَيهِما» در متن مذكور بىتوجه بودهاند. متن «المناقب» بدين شرح است:
وَ أمّا أسانيدُ كُتُبِ الشَريفَينِ المَرتَضى وَ الرَضىِّ وَ رِواياتِهِما فَعَنِ السَيِّدِ أبِىالصَمصامِ ذِىالفِقارِ بنِ مَعبَدِ الحَسَنىِّ المِروَزىِّ، عَن أبىعَبدِاللّهِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ الحَلوانىُّ، وَ بِحَقِّ رِوايَتى عَنِ السَيِّدِ المُنتَهى عَن أبيهِ أبىزَيدٍ وَ عَن مُحَمَّدِ بنِ [الحَسَنِ بنِ] عَلىِّ الفَتّالِ الفارِسىِّ، عَن أبيهِ الحَسَنِ، كِلَيها عَنِ المُرتَضى. وَ قَد سَمِعَ المُنتَهى وَ الفَتّالِ بِقَراءَةِ أبَوَيهِما عَلَيهِ أيضا ... .(1)
همان طور كه ملاحظه مىشود، در اين بخش از كتاب - كه دقيقا مورد ادعاى ادعا كنندگان واقع شده - دو مرتبه تصريح شده كه فتال كتب سيد مرتضى و سيد رضى را با واسطه پدرش نقل مىنمايد !
همچنين از مقدمه كتاب «روضة الواعظين» بر مىآيد كه او در عنفوان جوانى كرسى مجالس درسى داشته، كه نسبت به اصول عقيدتى و فروع فقهى شيعه از جانب توده عمومى مردم مكررا مورد سؤال قرار مىگرفته است.(2)اين نكته كه بيانگر تسلط و شهرت علمى فتّال در عهد جوانى است، در نهايت انگيزه اصلى نگارش كتاب «روضة الواعظين» مىشود. اما متأسفانه او تمامى روايات مندرج در اين كتاب را بدون ذكر سند نقل مى نمايد.
اين امر اگر چه در جاى خود و از منظر علم الحديث عيب بسيار مهمى به شمار مىآيد، اما نكتهاى كه او به عنوان مؤلف كتاب در مقدمه آن متذكر مىشود تا حدى اين عيب را مرتفع مىسازد.
او در مقدمه، پس از آنكه به ذكر هدفش از تأليف «روضة الواعظين» مى پردازد مىگويد: هنگام تأليف كتاب سند روايات را ذكر نكردم، زيرا هنگامى كه خبرى معروف و مشهور و شناخته شده باشد ذكر سند آن ضرورى نيست.
متن دقيق نوشتار او چنين است: ... وَ أنَا إن شاءَ اللّهِ أفتَتِحُ لِكُلِّ مَجلسٍ مِنها بِكَلامِ اللّهِ تَعالى، ثُمَّ بِآثارِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله وَ الأئِمَّةِ عليهمالسلام مَحذوفَةَ الأسانيدِ. فَإنَّ الأسانيدَ لا طائِلَ فيها إذا كانَ الخَبَرُ شائِعا ذائِعا ... .(1)
از اين توضيح، دو نكته در خصوص خطبه طولانى غدير قابل برداشت است:
يكى اينكه سند خطبه طولانى غدير در نزد فتّال موجود بوده، و وى به گمان عدم ضرورت ذكر سند از آوردن آن در كتاب خود اجتناب ورزيده است. دوم اينكه خطبه طولانى غدير حديثى مشهور و معروف در ميان متقدمان شيعه بوده است.
در ميان آثار موجود كتاب «الاحتجاج» نخستين اثرى است كه خطبه طولانى غدير را با ذكر سند نقل كرده است. مرحوم طبرسى در مقدمه، انگيزه خود را از تأليف اين كتاب اينگونه بيان كرده است:
آنچه باعث شد من چنين كتابى را تأليف كنم، روگردانى جماعتى از شيعيان از استدلال و بحث با مخالفان است. آنان معتقدند پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام هيچ گاه احتجاج و جدال نكردهاند، و به شيعه نيز چنين اجازهاى ندادهاند و شيعيان را از اين كار باز
داشتهاند.
1) . روضة الواعظين فتّال : ص 15 مقدمة المؤلف.
از اين رو تصميم گرفتم در يك كتاب بحثهاى بزرگان را با مخالفان در اصول و فروع دين جمع كنم ... .(1)
مرحوم طبرسى در ادامه متذكر مىشود كه نهى اهلبيت عليهمالسلام از مجادله با مخالفان تنها متوجه افراد ضعيف قوم بوده است. وى در انتهاى مقدمه از شيوه نقل روايات و ذكر اسناد آن در اين كتاب، تصريح كرده كه بسيارى از روايات اين كتاب را به سبب وجود اجماع يا موافقت با عقل يا شهرت در نقل، بدون سند ذكر كرده است. ترجمه گفتار او چنين است:
اسناد اكثر رواياتى كه در اين كتاب وارد مىشود نمى آوريم، زيرا يا اجماع بر آنها هست، يا موافق عقل است و يا در كتب مخالف و موافق مشهور است. به جز روايات تفسير امام عسكرى عليهالسلام كه از حيث شهرت در حد بقيه روايات كتاب نيستند.(2)البته خوشبختانه روايت خطبه غدير، با آنكه در تفسير امام عسكرى عليهالسلام نبوده با ذكر سند در اين كتاب ثبت و ضبط شده است.
بررسى سند خطبه طولانى غدير در «الاحتجاج»
مرحوم ابومنصور طبرسى - مؤلف «الاحتجاج» - سند خطبه طولانى غدير را بدين شرح ذكر كرده است:
1) . ان الذى دعانى الى تأليف هذا الكتاب عدول جماعة من الاصحاب عن طريق الحجاج جدا و عن سبيل الجدال و ان كان حقا. و قولهم ان النبى صلىاللهعليهوآله و الائمة عليهمالسلام لم يجادلوا قط و لا استعملوه. و لا للشيعة فيه اجازة، بل نهوهم عنه و عابوه. فرأيت عمل كتاب يحتوى على ذكر جمل من محاوراتهم فى الفروع و الاصول مع اهل الخلاف و ذوى الفضول. قد جادلوا فيها بالحق من الكلام و بلغوا غاية كل مرام. الاحتجاج طبرسى : مقدمه مؤلف.
2) . و لا نأتى فى اكثر ما نورده من الاخبار بإسناده، اما لوجود الاجماع عليه او موافقته، لما دلّت العقول اليه، او لاشتهاره فى السير و الكتب بين المخالف و المؤالف. الا ما اوردته عن ابىمحمد الحسن العسكرى عليهالسلام. فانه ليس فى الاشتهار على حد ما سواه، و ان كان مشتملاً على مثل الذى قدمناه. فلاجل ذلك ذكرت اسناده فى اول جزء من ذلك دون غيره، لان جميع ما رويت عنه صلىاللهعليهوآله انما رويته باسناده واحد من جمله الاخبار التى ذكرها فى تفسيره. الاحتجاج طبرسى : مقدمه مؤلف.
حَدَّثَنى السَيِّدُ العالِمُ العابِدُ أبوجَعفَرٍ مَهدىُ بنِ أبىحَربِ الحُسَينىُّ المَرعَشىُّ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ(1)، قالَ: أخبَرَنَا الشَيخُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ الشَيخِ السَعيدِ أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ الطوسىِّ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ(2)، قالَ: أخبَرَنِى الشَيخُ السَعيدُ الوالِدُ أبوجَعفَرٍ قَدَّسَ اللّهُ روحَهُ(3)
يزيدون على ثلاثمائة. الكنى و الالقاب: ج 2 ص 357 - 359.
، قالَ: أخبَرَنى جَماعَةٌ عَن أبىمُحَمَّدٍ هارونِ بنِ موسَى التَلعَكبَرىُّ(4)، قالَ: أخبَرَنا أبوعَلىٍّ مُحَمَّدِ بنِ هَمّامٍ(5)، قالَ: أخبَرَنا عَلىُّ السورىُّ(6)، قالَ: أخبَرَنا أبومُحَمَّدٍ العَلَوىُّ(7)مِن وُلدِ الأفطَسِ وَ كانَ مِن عِبادِ اللّهِ الصالِحينَ، قالَ: حَدَّثنا1) . مهدى بن الحسن بن ابىالحرب المرعشى. عدّه المحقق الوحيد من اجلاء الطائفة و من مشايخ الاجازة من مشايخ الطبرسى. و قد وصف بالعالم العابد العادل الموثق. يروى عن الشيخ الصدوق ابىعبداللّه جعفر بن محمد بن احمد الدوريستى، عن ابيه، عن الشيخ ابىجعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى. الرجال مامقانى : ج 3 ص 261.
2) . الشيخ ابوعلى الحسن بن محمد بن الحسن الطوسى، كان عالما فاضلاً فقيها محدثا جليلاً ثقة. له كتاب «الامالى» و «شرح النهاية» . قرأ على والده جميع تصانيفه، و اليه ينتهى اكثر الاجازات عن الشيخ الطوسى. تنقيح المقال: ج 1 ص 306.
3) . محمد بن الحسن بن على الطوسى ابوجعفر، جليل فى اصحابنا، ثقة، عين، من تلامذة شيخنا ابىعبداللّه. له كتب. الفهرست نجاشى : ص 403. شيخ الامامية قدس اللّه روحه، رئيس الطائفة، جليل القدر، عظيم المنزلة، ثقة عين صدوق، عارف بالاخبار و الرجال و الفقه و الاصول و الكلام و الادب، و جميع الفضائل تنسب اليه. الخلاصة (حلى) : ص 148. ولد فى شهر رمضان سنة 385، و قدم العراق سنة 408، و بقى فى بغداد مدة، ثم هاجر الى النجف الاشرف و بقى الى ان توفى ليلة الاثنيين الثانى و العشرين من محرم سنة 460. كان جهبذة من جهابذة الاسلام و عظيما من عظماء امة محمد صلىاللهعليهوآله. صنّف فى علوم عصره، فكانت مصنّفاته هى الام و المرجع. و لم يجرأ على الافتاء بعده احد من علماء الشيعة الى سنين متمادية، لقوته فى الفقه و اضطلاعه فى العلوم الاسلامية. و كان فضلاء تلامذته - الذين كانوا مجتهدين من الخاصة -
4) . جليل القدر، عظيم المنزلة، واسع الرواية، عديم النظير، ثقة. الرجال طوسى : ص 449. كان وجها فى اصحابنا ثقة معتمدا، لا يطعن عليه. الفهرست (نجاشى) : ص 439.
5) . ابوعلى محمد بن ابىبكر همام بن سهيل الكاتب الاسكافى، شيخ اصحابنا و متقدمهم. له منزلة عظيمة. كثير الحديث. ولد يوم الاثنين 6 ذىالحجه سنة 258، و توفى يوم الخميس 19 جمادىالثانية سنة 336. الفهرست نجاشى : ص 294.
6) . لم يذكروه، مهمل.
7) . يحيى المكنى ابامحمد العلوى، من بنى زيارة علوى. سيد متكلم فقيه من اهل نيشابور. له كتب كثيرة، منها كتاب فى المسح على الرجلين فى ابطال القياس، و كتاب فى التوحيد. الفهرست نجاشى : ص 345.
مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ(2)وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةِ(3)جَميعا، عَن قَيسِ بنِ سَمعانَ(4)، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ(5)، عَن أبىجَعفَرِ بنِ عَلىٍّ، إنَّهُ قالَ: ... .
چند نكته در مورد سند «الاحتجاج»
نكته اول
سند ارائه شده توسط ابومنصور طبرسى در يك طبقه حاوى عبارت «أخبَرَنى جَماعَةٌ» است. در اين روايت مرحوم شيخ طوسى با قيد واژه «جماعة» از ذكر نام روات واسطه ميان خود و جناب تلعكبرى خوددارى كرده است. از آنجايى كه عباراتى چون «عِدَّةٌ» ، «غَيرُ واحِدٍ» و «جَماعَةٌ» دست كم به سه نفر اطلاق مىشود. بنا بر نظر اعيان رجالى معاصر(6)وضعيت سند در اين طبقه «معتبر» است.(7)
1) . او عبداللّه محمد بن خالد الطياسى التميمى، كان يسكن بالكوفة فى صحراء جرم. له كتاب نوادر. مات ليلة الاربعاء 27 جمادىالثانية سنة 259، و هو ابن 97 سنة. تنقيح المقال: ج 2 ص 114.
2) . سيف بن عميرة النخعى، عربى ثقة كوفى. روى عن ابىعبداللّه و ابىالحسن عليهماالسلام. له كتاب يرويه جماعات من اصحابنا. الفهرست نجاشى : ص 143.
3) . صالح بن عقبة قيس بن سمعان بن ابىربيحة، مولى رسولاللّه صلىاللهعليهوآله. قيل انه روى عن ابىعبداللّه عليهالسلام. له كتاب يرويه جماعة. منتهى المقال: ص 163.
4) . روى عنه ابنه عقبة. ذكره النجاشى فى ترجمة صالح بن عقبة بن قيس. معجم الرجال خوئى : مدخل 9654.
5) . علقمة بن محمد الحضرمى، هو اخو عبداللّه بن محمد الحضرمى، اختيار معرفة الرجال كشّى : ص 354. امامى صحيح المذهب ظاهرا.
6) . علاوه بر مرحوم خوئى بسيارى از مشايخ رجال نيز چنين نظرى دارند.
7) . نظر مشهور در مواجهه با چنين مرسلاتى حكم به استفاضه طبقه مورد نظر است. مرحوم خويى صراحتا موارد مشابه به اين وضعيت را خارج از حالت ارسال دانسته است: ... و اما اذا كان الارسال بمثل «عن غير واحد» ... ، فهى خارجة عن الارسال ... . موسوعة الامام الخوئى: ج 7 ص 149. ايشان در جايى ديگر در خصوص خبرى كه از جماعتى نقل شده باشد چنين نظر مىدهد: بل لأن قوله «عن غير واحد» معناه ان الرواية وصلت اليه عن جماعة من الرواة ... . تلك الجماعة نطمئن بوثاقة بعضهم على الاقل، لأنه من البعيد ان يكون كلهم غير موثقين. الموسوعة الامام الخوئى: ج 4 ص 323. در نتيجه، طبق ديدگاه مرحوم خوئى اين بخش از سند هم متصل است و هم مفيد اطمينان. ايشان در موارد ديگرى نيز مشابه چنين نظراتى را مطرح كرده است كه مجال ارائه آن نيست.
نكته دوم
يكى از روات مذكور در سند اين خطبه به نام على سورى ناشناخته است.
نكته سوم
همچنين دو تن از روات مذكور در سند اين خطبه به نامهاى قيس بن سمعان و علقمة بن محمد حضرمى «مجهول الوثاقة» هستند.
نكته چهارم
محمد بن موسى همدانى ديگر راوى اين روايت از سوى ابنوليد(1)و شيخ صدوق(2)و ابنغضائرى(3)و شيخ طوسى(4)متهم به كذب و وضع حديث است. نجاشى(5)
1) . و كان ابنالوليد يقول انه كان يضع الحديث. الفهرست نجاشى : ص 338. و ذكر ابوجعفر محمد بن على بن بابويه القمى عن محمد بن الحسن بن الوليد انه قال: لا ارويه (اى لا اروى كتاب خالد بن عبداللّه بن سدير) لأنه موضوع وضعه محمد بن موسى الهمدانى. الفهرست (طوسى) : ص 174. و قال محمد بن على بن الحسين بن بابويه فى فهرسته: كان محمد بن الحسن بن الوليد يقول: ... وضع هذه الاصول محمد بن موسى الهمدانى. الفهرست (طوسى) : ص 202.
2) . قال ابوجعفر ابنبابويه ان كتابهما اى كتاب زيد النرسى و زيد الزراد كوفى وضعه محمد بن موسى السمان (محمد بن موسى الهمدانى) . كتاب الضعفا (ابنالغضائرى) : ج 1 ص 62 . شايان ذكر است كه ابنالغضائرى پس از اين عبارت، اتهام موضوع بودن كتاب زيد النرسى و زيد الزراد كوفى را رد مىكند، و ما اين عبارت را صرفا بدين خاطر آورديم كه حاكى از نظر شيخ صدوق در خصوص محمد بن موسى الهمدانى است. همچنين ساير اظهار نظرهاى شييخ صدوق در قالب نقل از استادش ابنالوليد در پاورقى قبلى آمده است.
3) . كتاب الضعفاء ابنالغضائرى : ج 1 ص 95: ضعيف و يروى عن الضعفاء، و يجوز ان يخرج شاهدا. تكلم القميون فيه بالردّ و فاكثروا. استثنوا من كتاب نوادر الحكمة ما رواه.
4) . ديدگاه شيخ طوسى در خصوص اين راوى در پاورقىهاى قبلى انعكاس داده شده است.
5) . ضعّفه القمّيون بالغلوّ، و كان ابنالوليد يقول انه كان يضع الحديث، و اللّه اعلم. الفهرست نجاشى : ص 338.
ضمن نقل نظر ساير دانشمندان رجالى در خصوص كذاب بودن او، با عبارت «وَ اللّهُ أعلَمُ» ديدگاه خود را به طور قطعى نگفته است. علامه حلّى(1)نيز به صراحت او را تضعيف كرده، ولى در خصوص كذّاب بودن او روش نجاشى را در پى گرفته است.
نكته شگفت در كلام نجاشى آنجاست كه مىنويسد: ضَعَّفَهُ القُمّيُّونَ بِالغُلُوِّ ... . و سپس در ادامه مىگويد: لَهُ ... كِتابُ «الرَدِّ عَلَى الغُلاةِ» . حال چگونه ممكن است گروهى وى را متهم به غلو بپندارند، در حالى كه كتابى در ردّ غلات نوشته است ؟ لذا برخى همچون مؤلف «مشايخ الثقات» كوشيدهاند تا ضعفهاى متوجه او را نپذيرند و او را به سبب وجود نامش در شمار راويان «كامل الزيارات» شخصى مورد وثوق معرفى نمايند.(2)به نظر مىرسد چنين تلاشهايى براى توثيق او چندان فايده بخش نيست. بحث پيرامون روات «كامل الزيارات» از حوصله اين بحث خارج است.
نكته پنجم
صالح بن عقبه يكى ديگر از روات اين سند نيز از سوى متقدمان و متأخران شيعه تضيف شده است. ابنغضائرى(3)و ابنداود(4)و علامه حلى(5)او را به غلوّ، كذب و كثرت در نقل احاديث منكر وصف كردهاند. البته جرح نسبت داده شده به او به هيچ وجه آسيب زننده نيست، زيرا تضعيفات ابنداود و علامه حلى در مورد او به پيروى از رأى ابنغضائرى است، و انتساب كتاب رجال موجود به ابنغضائرى مورد تأييد نيست.(6)لذا هيچ يك از تضعيفات معطوف به او قابل اعتنا نيست.
1) . ضعيف يروى عن الضعفاء، و ضعّفه القمّيون بالغلوّ. و كان ابنالوليد يقول انه كان يضع الحديث، و اللّه اعلم. الخلاصة حلى : ص 255.
2) . مشايخ الثقات عرفانيان : ص 85 : محمد بن موسى بن عيسى، ثقة. ورد فى: الوسائل: ج 3 ص 7 من ابواب المستحقين للزكاة بطريق ضعيف. و هو من رجال كامل الزيارة. و التضعيف المنقول فى كلام النجاشى عن القميين اساسه اجتهاد ابنالوليد، و قلّده ابننوح و الصدوق. و هو لا يكفى بالحكم بالضعف، و لا يعارض توثيق ابنقولويه. و هذا الكلام تقدم و يأتى مرارا.
3) . غال كذّاب لا يلتفت اليه. كتاب الضعفاء ابنالغضائرى : ص 69 .
4) . ليس حديثه بشىء. كذّاب غال كثير المناكير. الرجال ابنداود : ص 462.
5) . كذّاب غال، لا يلتفت اليه. الخلاصة حلى : ص 230.
6) . در خصوص كتاب رجالى منتسب به ابنالغضائرى در ادامه بيشتر سخن خواهيم گفت.
همچنين بايد توجه نمود كه صالح بن عقبه به همراه سيف بن عميره در سند اين روايت در يك طبقه قرار دارد، و وثاقت سيف بن عميره ثابت شده است. شيخ طوسى(1)و نجاشى(2)سيف بن عميره را توثيق كردهاند.
در نتيجه همان گونه كه ملاحظه مىشود، طبق ديدگاه رجالى مشهور متأخران امامى اعتبار اين سند در دست نيست.
«اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين» سومين اثر موجود است كه خطبه طولانى غدير را در خود جاى داده است. آنچنان كه از نام اين كتاب پيداست، هدف و انگيزه سيد بن طاووس از نگارش اين كتاب گردآورى رواياتى است كه ثابت مىكند لقب «اميرالمؤمنين» تنها به حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام اختصاص دارد، و اين عنوان را شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت امير عليهالسلام نسبت داده است. او مىنويسد:
سنّ من از هفتاد سال تجاوز كرده است. شنيدهام كه برخى از مخالفان در كتابهايشان نوشتهاند كه سرور ما پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول زندگانى خود مولاى ما على عليهالسلام را به اميرالمؤمنين بودن نامگذارى نكرده است. واقعا نمىدانم اين سخن را از روى عناد گفتهاند يا از كوتاهى و قصور در معرفت و تلاش.(3)
به نظر مىرسد روى اين سخن سيد با ابنابىالحديد معتزلى است(4)، و او اين اثر را
1) . الفهرست طوسى : ص 224: ثقة.
2) . الفهرست نجاشى : ص 189: ثقة.
3) . اليقين سيد بن طاووس : ص 5 سبب التأليف: فاننى كنت قد سمعت - و قد تجاوز عمرى عن السبعين ان بعض المخالفين قد ذكر فى شىء من مصنّفاته: ان سيدنا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ما سمّى مولانا عليا عليهالسلامبأميرالمؤمنين عليهالسلام فى حياته، و لا اعلم هل قال ذلك عن عناد او عن قصور فى المعرفة و الاجتهاد.
4) . ابنابىالحديد معتزلى، نخستين شارح «نهجالبلاغه» و هم عصر سيد بن طاووس است. وى هشت سال پيش از سيد از دنيا رفته است. تأكيد سيد بر اين كه بيش از هفتاد سال از عمر مىگذرد خود نشانگر آن است كه او كتاب «اليقين» را در پنج سال آخر زندگانى خود و بيش از سه سال پس از مرگ ابنابىالحديد نوشته است.
در ردّ او نوشته باشد. چرا كه ابنابىالحديد در «شرح نهجالبلاغة» كلامى مشابه آن چه سيد در پى نقد آن بوده از خود جاى به گذاشته است:
وَ تَزعَمُ الشيعَةُ أنَّهُ خوطِبَ فى حَياةِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِأميرِالمُؤمِنينَ؛ خاطَبَهُ بِذلِكَ جُمَلَةَ المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ. وَ لَم يَثبُت ذلِكَ فى أخبارِ المُحَدِّثينَ.(1)
از اين رو سيد بن طاووس در «اليقين» كوشيده تا روايات مندرج در آن را حتى الامكان از منابع و روات مخالفان ذكر كند. يكى از آثارى كه سيد بن طاووس از آن به دفعات بهره گرفته كتاب «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» تأليف احمد بن محمد طبرى است، كه خطبه طولانى را نيز از اين كتاب نقل كرده است. تحقيقات نشان مىدهد كه وى به احتمال همان ابوعبداللّه احمد بن محمد بن غالب بن خالد بن مرداس باهلى بصرى معروف به غلام خليل، از انديشمندان سده سوم هجرى اهلتسنن و متوفاى شب بيست و دوم ماه رجب سال 275 است.(2)در نتيجه خطبه طولانى غدير در آثار قرن سوم اهلتسنن با سند متصل انعكاس يافته است.
يك. تحقيقى در شناخت احمد بن محمد طبرى
سيد بن طاووس از او با عنوان «احمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى» ياد كرده، و نجاشى نيز او را «احمد بن محمد ابوعبداللّه الآملى الطبرى»(3)خوانده است.
در برخى از نسخ «كتاب الضعفاء» ابنغضائرى افزوده شده كه به او «غلام خليل» گفته مىشود.(4)در مصادر اهلتسنن از او با عنوان طبرى ياد نشده است. شايد بدين
1) . شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد : ج 1 ص 12.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 285، ذيل مدخل غلام خليل: قال ابنكمال: مات غلام خليل فى رجب سنة خمس و سبعين و مائتين، و غلقت الاسواق، و خرج الرجال و النساء للصلاة عليه. ثم حمل فى تابوت الى البصرة، و بنيت عليه قبّة. قال: و كان فصيحا معربا، يحفظ علما كثيرا، و يخضب بالحناء و يقتاب بالباقلا صرفا.
3) . الفهرست نجاشى : ص 96.
4) . الضعفاء ابنالغضائرى : ص 130.
خاطر كه ساكن بغداد و مدفون در بصره بوده است.(1)نويسنده «تاريخ بغداد» او را احمد بن محمد بن غالب بن خالد بن مرداس ابوعبداللّه زاهد باهلى بصرى معروف به غلام خليل خوانده است.(2)ذهبى نيز در «سير اعلام النبلاء» ذيل مدخل غلام خليل، مشابه همين عبارت را در مورد او ذكر كرده است.(3)
نويسنده «اعيان الشيعة» مرحوم سيد امين در خصوص وى چنين نوشته است: أحمدُ بنُ مُحَمَّدٍ أبوعَبدِاللّهِ الطَبَرىُّ الآمُلىُّ الخَليلىُّ الَذى يُقالَ لَهُ غلامَ خَليلٍ. وَ الظاهِرُ أنَّهُ هُوَ المَذكورُ فى «تاريخِ بَغدادٍ» بِعُنوانِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ غالِبِ بنِ خالِدِ بنِ مِرداسِ أبىعَبدِاللّهِ الزاهِدِ الباهِلىِّ البَصرىِّ المَعروفِ بِغُلامِ خَليلٍ. وَ فى «ميزانِ الإعتدالِ» بِعُنوانِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ الباهِلىِّ غُلامِ خَليلٍ، لإتِّحادِ الإسمِ وَ الكُنيَةِ وَ اللَقَبِ وَ إسمِ الأبِ وَ مُوافَقَةِ الطَبَقَةِ ... .(4)بنا بر اين، احمد بن محمد طبرى در منابع شيعه با احمد بن محمد بن غالب در منابع اهلتسنن در چند مورد اتحاد دارد:
نام: احمد
نام پدر: محمد
كنيه: ابو عبداللّه
شهرت: در منابع شيعه با قيد «المعروف بالخليلى» و در منابع مخالفان با قيد «المعروف بغلام خليل» .
مذهب: عامّى.
البته آنچه كه امروز در برخى از نسخههاى كتاب رجالى منتسب به ابنغضائرى آمده، به صراحت تمام احمد بن محمد الطبرى را «الذى يقال له غلام خليل» خوانده
است. اما از آنجايى كه انتساب اين كتاب به ابنغضائرى به شدت مورد ترديد است(1)، نمىتوان به اين وجه استناد جست. در منابع شيعى تنها سيد بن طاووس است كه وى را «الخليلى» بر شمرده است.
به هر حال با اطلاعات فوق احتمال داده مىشود كه اين دو يك نفر باشند. اختلاف در مورد شهر منتسب به اين دو نيز لزوما آسيب زننده نيست. چه اينكه ممكن است وى در آمل طبرستان به دنيا آمده، در بغداد سكونت داشته و در بصره دفن شده باشد.
قرائنى وجود دارد كه ثابت مىكند احمد بن محمد طبرى به طور قطع به مذهب اهلتسنن بوده است. سيد بن طاووس در باب يكصد و بيست و ششم كتاب «اليقين» پس از ذكر نام او تصريح مىكند كه او از روات و رجال اهلتسنن است.(2)مجلسى اول در «روضة المتقين»(3)و مرحوم حرّ عاملى در «اثبات الهداة»(4)صراحتا او را از مخالفان قلمداد كردهاند. مجلسى دوم نيز در «بحار الانوار»(5)همان جمله سيد بن طاووس را در خصوص سنّى بودن او متذكر مىشود.
1) . انتساب كتاب «الضعفاء» يا همان كتاب رجال موجود امروزين به ابنالغضائرى مورد ترديد است. مرحوم خويى در مقدمه معجم رجال خود جعل اين كتاب را به گروهى از مخالفان نسبت داده است: ان الشيخ تعرض فى مقدمة فهرسته ان احمد بن الحسين كان له كتابان. ذكر فى احدهما المصنفات و فى الآخر الاصول، و مدحهما. غير انه ذكر عن بعضهم ان بعض ورثته اتلفهما و لم ينسخهما احد. و المتحصل من ذلك: ان الكتاب المنسوب الى ابنالغضائرى لم يثبت، بل جزم بعضهم بأنه موضوع؛ وضعه بعض المخالفين و نسبه الى ابنالغضائرى. معجم رجال الحديث: ج 1 ص 96.
2) . الباب السادس و العشرون بعد المائة: فيما نذكره عن هذا احمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى، من رواتهم و رجالهم ... . اليقين سيد بن طاووس : ص 109.
3) . روضة المتقين محمدتقى مجلسى : ج 13 ص 247: و روى احمد بن محمد الطبرى، من ثقاتهم المشهور بالخليلى فى كتاب المناقب قال: ... .
4) . اثبات الهداة حرّ عاملى : ج 3 ص 306: و من كتاب احمد بن محمد الطبرى - من علمائهم - فى فضائل على عليهالسلام بسنده عن النبى صلىاللهعليهوآله ... .
5) . بحار الانوار: ج 28 ص 204: كشف اليقين: فيما نذكره، عن احمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى، من رواتهم و رجالهم ... .
بنا بر اين، حتى اگر اتحاد ميان غلام خليل و احمد بن محمد طبرى را نپذيريم، بىشك با توجه به تصريح سيد بن طاووس در كتاب «اليقين» احمد بن محمد طبرى به عنوان نخستين مؤلف خطبه طولانى غدير از انديشمندان متقدم اهلتسنن است.
با اين همه مؤلف «اعيان الشيعة» به توهم آنكه تمام رجال معرفى شده در كتاب نجاشى شيعه هستند، او را از رجال شيعى بر شمرده است.(1)در حالى كه نه تنها معلوم نيست عنوان كتاب نجاشى يعنى «فهرس اسامى مصنفى الشيعة» را چه كسى بر روى اين كتاب قرار داده است. بلكه با توجه به صراحت كلام سيد بن طاووس، جاى ترديدى در خصوص سنّى بودن اين شخص باقى نمىماند.
اما چنانچه اتحاد غلام خليل و احمد بن محمد طبرى محرز باشد - كه در اين باره ترديدهايى وجود دارد - ، سنّى مذهب بودن او بيش از پيش روشن مىگردد.(2)چه اينكه ذهبى در «سير اعلام النبلاء» او را صحيح الاعتقاد و در نتيجه سنّى مذهب خوانده است.(3)
اگر بنا بر احتمال مذكور غلام خليل نويسنده كتاب مناقبى باشد كه سيد خطبه طولانى را از آن نقل كرده، لازم مىآيد در خصوص غلام خليل پژوهشى مناسب صورت گيرد.
ذهبى در ابتدا شأن و رتبه غلام خليل را به خوبى مدح كرده است: الشَيخُ العالِمُ الزاهِدُ الواعِظُ ... . وَ كانَ لَهُ جَلالَةٌ عَجيبَةٌ، وَ صَولَةٌ مَهيبَةٌ، وَ أمرٌ بِالمَعروفِ، وَ اتِّباعٌ كَثيرٌ، وَ صِحَّةٌ مَعتَقَدٌ ... .(4)
همچنين از ابنكمال نقل كرده كه وقتى احمد بن محمد درگذشت، بازارهاى شهر بسته شد و مردان و زنان براى نماز خواندن بر او از منازل خارج شدند. سپس پيكر وى را به بصره انتقال داده و قبّهاى بر قبر او بنا نمودند.(1)
ذهبى علاوه بر اين، از ابنابىحاتم نقل مىكند كه وقتى از ابوحاتم درباره غلام خليل سوال شد، ابوحاتم گفت: او مردى صالح است، و نزد من از جاعلان حديث به حساب نمىآيد.(2)
اما به رغم اين مطلب، قريب به اتفاق انديشمندان رجالى اهلتسنن از جمله صاحب «تاريخ بغداد» و ذهبى او را كذّاب و جاعل حديث بر شمردهاند:
ابوبكر صبغى گفته است: لا أشُكُّ فى كِذبِهِ(3): در كذب او هيچ شكى ندارم. ابوداود سجستانى از مصنفان سنن اربعه گفته است: مىترسم او دجال بغداد باشد(4)، و در ادامه افزوده است: در چهار صد حديث او نظر افكندم، كه همگى از حيث سند و متن دروغ بود.(5)ابنحزم در «المُحلّى» او را «هالك» و «متهم» بر شمرده است.(6)
همچنين شمسالدين ذهبى در «المغنى فى الضعفاء» او را معروف به كذب خوانده و درباره او گفته: اقرّ بالوضع و قال: وضعنا احاديث نرفق بها القلوب(7): به جعل حديث اعتراف كرده و گفته است: به خاطر نرمى و تلطيف قلوب حديث جعل مىكنيم.
1) . تاريخ بغداد خطيب : ج 5 ص 284.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282: قال ابنابىحاتم: سئل ابى عنه، فقال: رجل صالح، لم يكن عندى ممن يفتعل الحديث.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282. تاريخ بغداد خطيب : ج 5 ص 284.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282. تاريخ بغداد خطيب : ج 5 ص 284.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282. تاريخ بغداد خطيب : ج 5 ص 284.
6) . احمد بن محمد بن غالب، ان كان غلام خليل فهو هالك متهم. المحلّى ابنحزم : ج 9 ص 296.
7) . المغنى فى الضعفاء ذهبى : ج 1 ص 91: احمد بن محمد بن غالب الباهلى، غلام خليل، معروف بوضع الحديث. قبل الثلاثمائة. اقرّ بالوضع و قال: وضعنا احاديث نرفق بها القلوب.
انديشمندان امامى متقدم نيز در جرح احمد بن محمد طبرى سخن گفتهاند. «كتاب الضعفاء» يا همان كتاب رجالى منتسب به ابنغضائرى و البته نامعتبر، احمد بن محمد طبرى را «كَذّابٌ وَضّاعٌ لِلحَديثِ فاسِدُ [المَذهَبِ] » دانسته است.(1)نجاشى هم او را با عبارت «ضعيف جدّا»(2)توصيف كرده است.
اما محل تأمل اينجاست كه جايگاه و شأن اجتماعى رفيع احمد بن محمد معروف به غلام خليل بسيار بالا بوده است؛ هم در زمان حيات او، كه به تصريح ذهبى «اتباع كثير»(3)يعنى داراى پيروان فراوان بوده است، و هم هنگام مرگ، كه بازارها به خاطر مرگ او بسته شد و زنان و مردان براى نمازگزاردن بر وى از منازلشان خارج شدند.
همچنين زاهد بودنش، آنچنان كه ابنجوزى در «الموضوعات» نوشته است: كانَ غُلامُ خَليلٍ يَتَزَهَّدُ وَ يُهجِنُ شَهواتَ الدُنيا وَ يَتَقَوَّتُ الباقِلا تَصَوُّفا. سپس در ادامه توضيح داده است: وَ غُلِّقَت أسواقُ بَغدادٍ يَومَ مَوتِهِ. فَحَسُنَ لَهُ السُلطانُ هذَا الفِعلِ. نَسألُ اللّهُ السَلامَةَ.(4)ابوحاتم نيز از وى دفاعى جانانه كرده و گفته است: او مردى صالح است و من او را از جاعلان حديث نمىدانم.(5)
همگى با اين نكته كه وى معروف به كذب و وضع حديث بوده باشد سازگارى ندارد. شايد به همين خاطر است كه مجلسى اول او را به صراحت از رجال مورد وثوق اهلتسنن خوانده است.(6)
1) . كتاب الضعفاء ابنالغضائرى : ص 130.
2) . الفهرست نجاشى : ص 96.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282: ... كان له جلالة عجيبة، و صولة مهيبة، و امر بالمعروف، و اتباع كثير ... .
4) . الموضوعات ابنجوزى : ج 1 ص 40.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282: قال ابنابىحاتم: سئل ابى عنه، فقال: رجل صالح، لم يكن عندى ممن يفتعل الحديث.
6) . روضة المتقين محمدتقى مجلسى : ج 13 ص 247: و روى احمد بن محمد الطبرى - من ثقاتهم المشهور بالخليلى - فى كتاب المناقب؛ قال: ... .
علامه امينى هم در «الغدير» پس از ذكر موارد جرح او به شدت اظهار تعجب مىكند و مىنويسد: و العجب العجاب ان رجلاً هذه سيرته و هذه ترجمته غلقت بموته اسواق مدينة السلام، و حمل نعشه الى البصرة و دفن هناك، و بنيت عل قبره قبة، كما فى «تاريخ بغداد» و «المنتظم» لابنالجوزى(1):
و شگفتىِ شگفتىها آن است كه چنين مردى با چنين سيره و شرح حالى [چگونه مىتواند مشهور به كذب باشد در حالى كه] آنچنان كه در «تاريخ بغداد» و «المنتظم» ابنجوزى آمده است. بازارهاى «مدينة السلام» به هنگام مرگ او بسته شد، و جنازهاش به بصره حمل و در همان جا دفن گرديد، و قبّهاى بر قبر او بنا شد.
در حل اين معارضات، به نظر مىرسد كه نجاشى جرح و ضعف متوجه به او را از انديشمندان اهلتسنن اخذ كرده باشد. دانشمندان رجالى اهلتسنن هم به دليل روايات فراوان او در مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، يا به خاطر آنكه او به جهت تلطيف قلوب حديث جعل مىكرده او را كذّاب و وضّاع الحديث خواندهاند. چه اينكه بايد توجه نمود برخى از انديشمندان جهت توجه بخشيدن مردم و ترغيب ايشان براى عمل به محسنات و ترك محرمات، اقدام به جعل حديث مىكردند، و اين كار را اجتهادا حرام نمىدانستند.
به نظر مىرسد با توجه به تصريح ذهبى در «المغنى فى الضعفاء» احمد بن محمد معروف به غلام خليل دقيقا چنين حالى داشته است. همين امر سبب شده است كه بزرگان رجالى همعصر او و انديشمندان پس از وى او را متهم به كذب و وضع حديث در همه شئون بدانند.
شايد قول صحيح اين باشد كه احمد بن محمد طبرى معروف به خليلى، يا اساسا جاعل حديث نبوده است و ديدگاه ابوحاتم در مورد او اصحّ است، و يا فقط در باب عمل به محسنات و ترك سيئات اقدام به جعل حديث مىكرده است. آن هم بدين
1) . الغدير: ج 5 ص 217.
خاطر كه ديدگاه اجتهادى او چنين كارى را حرام و در نتيجه خلاف عدالت نمىدانسته است.
دو. بررسى سند خطبه طولانى غدير در «اليقين»
همان طور كه گفته شد، سند «اليقين» مانند سند «الاحتجاج» از طريق علقمة بن محمد از امام باقر عليهالسلام نقل شده است. سيد بن طاووس - مؤلف «اليقين» - سند خطبه طولانى غدير را بدين شرح ذكر كرده است:
حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ الطَبرىُّ(1)، قالَ: أخبَرَنى مُحَمَّدُ بنُ أبىبَكرِ بنِ عَبدُالرَحمنِ، قالَ: حَدَّثَنى الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ أبومُحَمَّدِ الدينَوَرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنِ عُمَيرَةٍ، عَن عَقَبَةٍ، عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ، عَن أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، قالَ ... .
سه. چند نكته راجع به سند «اليقين»
نكته اول: محمد بن موسى الهمدانى و علقمه بن محمد الحضرمى كه در سند «الاحتجاج» حضور داشتند، در اين سند نيز حاضر اند. در نتيجه، سند اين روايت نيز با همان وضعيت روبرو است.
نكته دوم: در انتهاى سند كتاب «اليقين» آمده است: سَيفُ بنُ عُمَيرَةٍ، عَن عَقَبَةٍ، عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ. در حالى كه اين قسمت از سند در «الاحتجاج» بدين شكل آمده است:
حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةٍ، جَميعا عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ. ظاهرا در اين قسمت از سند «اليقين» تصحيف يا اشتباه در نسخه بردارى رخ داده باشد.
1) . ذكر نام احمد بن محمد طبرى در نزولىترين طبقه سلسله سند اين روايت نشان مىدهد كه كتاب وى توسط شاگردانش گردآورى و ضبط شده است.
به نظر مىرسد هم ضبط «الاحتجاج» و هم ضبط «اليقين» در اين قسمت از سند خالى از اشكال نيست. شايد اين قسمت از سند به شكل «سَيفُ بنُ عُمَيرَةٍ وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةِ بنِ قَيسِ بنِ سَمعانٍ، جَميعا عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ»" بوده باشد، زيرا به نظر مىرسد «قيس بن سمعان» به عنوان پدربزرگ صالح بن عقبه، از حيث طبقه يا مقدم بر امام باقر عليهالسلام است، و يا حداكثر همطبقه با ايشان است، و شگفتآور است كه او به واسطه علقمه از امام باقر عليهالسلام نقل حديث كند.
همچنين هرگز مشاهده نشده است كه سيف بن عميره مستقيما و بدون واسطه از قيس بن سمعان نقل حديث كرده باشد. احتمال ديگرى كه براى اين قسمت از سند وجود دارد كه بدين شكل است: «سيف بن عميرة و صالح بن عقبة، جميعا عن عقبة بن قيس بن سمعان، عن علقمة بن محمد الحضرمى.
پس از از آنچه گفته شد، اين نتيجه به دست مىآيد:
نتيجه اول: خطبه طولانى غدير در يكى از منابع متقدم اهلتسنن ثبت و ضبط شده است. ولى هم اينك آن منبع موجود نيست، و آن «المناقب» اثر احمد بن محمد طبرى است.
با شواهدى كه ارائه شد، اين خطبه غدير در زمان متقدمين شيعه، شهرت داشته است.
نتيجه دوم: سند دو روايت از سه روايت موجود از خطبه طولانى غدير، مرجوح ادعا شده است. اما اين امر لزوما آسيبى به مقبوليت يا اعتبار آن دو روايت نمىزند.
توجه شود كه ضعف ياد شده در برخى از اسناد خطبه طولانى غدير به هيچ وجه دليلى بر عدم اعتبار اين خطبه شريفه نيست. بلكه صرفا بدين معنى است كه خطبه طولانى غدير از طريق راويانى به دست ما رسيده كه توانايى آنها بر ضبط يا وثاقتشان براى ما ثابت نشده است.
نتيجه سوم: روايت مندرج در كتاب «التحصين» روايتى مورد وثوق و معتبر است. چه اينكه تعمد بر كذب در نقل اين روايت در هيچ يك از طبقات سند آن محتمل نيست.
نتيجه چهارم: ادعاى استفاضه براى اين خطبه شريف سخن عجيبى است كه از سوى برخى ارائه شده است. از آنجايى كه در برخى از طبقات خطبه طولانى غدير تنها دو راوى وجود دارد، بنا بر اين، به هيچ وجه نمىتوان آن را «مُستفيضه» بر شمرد.
چنانچه سند خطبه متوسط را به اسناد خطبه طولانى داخل كنيم، آنگاه مشتركات اين دو متن به حدّ نازل استفاضه مىرسد.
اضافه بر آنچه در عنوان قبل گذشت - كه بحثى سلسله وار در مورد اسناد خطبه غدير بود - در اينجا نكاتى در مورد اسناد خطبه غدير بيان مىشود، كه شايد در بعضى موارد با مطالب بالا مشترك باشد، ولى به بيانى ديگر يا خلاصهتر است.
نقل متن كامل خطبه غدير(1)
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشتسازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
1) . اسرار غدير: ص 105 - 110، 284. چهارده قرن با غدير: ص 83 ، 120، 122، 140 - 143. خطابه غدير در آينه اسناد انصارى : ص 61 - 62 . پيامها و هدايتها در خطبه غدير (رضوانى) : ص 9 - 21.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
براى همين، واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مىباشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مىشود:
طريق اول به روايت امام باقر عليهالسلام است كه با اسناد معتبر در كتاب «اليقين» تأليف سيد ابنطاووس(1)نقل شده است.
طريق دوم به روايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در كتاب «التحصين» تأليف سيد ابنطاووس(2)روايت شده است.
طريق سوم به روايت حذيفة بن يمان است كه با اسنادِ متصل در كتاب «الاقبال» تأليف سيد ابنطاووس(3)به نقل از كتاب «النشر و الطىّ» است.
و اما تفصيل مطلب:
در اولين مراحل از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن و پس از زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث، ائمه عليهمالسلام از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و غدير را براى مردم بيان مىكردند. تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
ولى در همين جو خفقان و در كنار ديگر معصومين عليهمالسلام كه يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مىفرمودند(1)، مىبينيم كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرمودهاند.
خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مىباشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مىشود.
در تاريخچه كتابهاى اسلامى، اولين بار در نقل خطبه غدير به صورت مستقل، به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ ادبيات و علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى (م 175 ق) تأليف كرده بر مىخوريم، كه تحت عنوان «جزءٌ فيه خطبة النبى صلىاللهعليهوآله يوم الغدير»(2)معرفى شده، و بعد از آن كتابهاى بسيارى در اين زمينه تأليف شده است.
متن مفصل و كامل خطبه غدير در نه كتاب از منابع اصيل اسلامى با اسناد متصل نقل شده، كه هم اكنون چاپ شده و در دسترس است. اين كتابها عبارتند از: «روضة
الواعظين» ، «الاحتجاج» ، «اليقين» ، «نزهة الكرام» ، «الاقبال» ، «العدد القوية» ، «التحصين» ، «الصراط المستقيم» ، «نهج الايمان» .
رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مىشود:
يكى به روايت امام باقر عليهالسلام است كه با اسناد معتبر در چهار كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ ابن فتّال نيشابورى،(1)«الاحتجاج» تأليف شيخ طبرسى(2)، «اليقين» تأليف سيد ابنطاووس(3)و «نزهة الكرام» تأليف شيخ محمد بن حسين رازى(4)نقل شده است.
طريق ديگر به روايت حذيفة بن يمان است كه با اسنادِ متصل در كتاب «الاقبال» تأليف سيد ابنطاووس(5)به نقل از كتاب «النشر و الطىّ» نقل شده است.
طريق سوم به روايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در چهار كتاب «العُدَد القويّة» تأليف شيخ على بن يوسف حلى(6)، «التحصين» تأليف سيد ابنطاووس(7)، و «الصراط المستقيم» تأليف شيخ على بن يونس بياضى(8)، و «نهج
1) . روضهالواعظين: ج 1 ص 89 .
2) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201.
3) . اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
4) . نزهة الكرام و بستان العوام: ج 1 ص 186.
5) . الاقبال: ص 454، 456. بحار الانوار: ج 37 ص 127، 131.
6) . العدد القويّة: ص 169.
7) . التحصين: ص 578 ب 29 از قسم دوم.
8) . الصراط المستقيم: ج 1 ص 301.
الايمان» تأليف شيخ على بن حسين بن جبر(1)، هر دو به نقل از كتاب «الولاية» تأليف مورخ طبرى روايت شده است.
شيخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة»(2)و علامه مجلسى در «بحار الأنوار»(3)و سيد بحرانى در كتاب «كشف المهم»(4)و ساير علماى متأخر، خطبه مفصل غدير را از مدارك اصلى و معتبر نقل كردهاند.
بدين ترتيب، متن كامل خطبه غدير به دست اين بزرگان شيعه حفظ شده تا به دست ما رسيده است، كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.
يكى از اين سه طريق كه در بالا اشاره شد روايت امام باقر عليهالسلام است، كه با اسناد معتبر در چهار كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ ابن فتّال نيشابورى،(5)«الاحتجاج» تأليف شيخ طبرسى(6)، «اليقين» تأليف سيد ابنطاووس(7)و «نزهة الكرام» تأليف شيخ محمد بن حسين رازى(8)نقل شده است.
از نظر سندى، دو سند از اسناد خطبه غدير كه به امام باقر عليهالسلام منتهى مىشود در كتاب «الاحتجاج» طبرسى و «اليقين» سيد ابنطاووس آمده است. عين اسناد از اين قرار است:
ذيلاً عين اسناد مربوط به روايت خطبه غدير به عنوان پشتوانه آن تقديم مىگردد:
1) . نهج الايمان: ص 92.
2) . اثبات الهداة: ج 2 ص 114 و ج 3 ص 558 .
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 217.
4) . كشف المهم: ص 190.
5) . روضهالواعظين: ج 1 ص 89 .
6) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201.
7) . اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
8) . نزهة الكرام و بستان العوام: ج 1 ص 186.
يك. سند طبرسى در كتاب «الاحتجاج» :
قالَ الشَيخُ أحمَدُ بنِ عَلىِّ بنِ أبىمَنصورِ الطَبَرسىُّ فى كِتابِ «الإحتِجاجِ» : حَدَّثَنى السَيِّدُ العالِمُ العابِدُ أبوجَعفَرٍ مَهدىُّ بنُ أبِىالحَرثِ الحُسَينىُّ المَرعَشىُّ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: أخبَرَنا الشَيخُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ الشَيخُ أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الطوسىِّ رَضِىَ اللّهُ عَنهُ، قالَ: أخبَرَنَا الشَيخُ السَعيدُ الوالِدُ أبوجَعفَرٍ قُدَّسَ اللّهُ روحَهُ، قالَ: أخبَرَنى جَماعَةٌ عَن أبىمُحَمَّدٍ هارونُ بنُ موسَى التَلعَكبرىُّ، قالَ: أخبَرَنى أبوعَلىٍّ مُحَمَّدُ بنُ هَمامٍ، قالَ: أخبَرَنا عَلىُّ السورىُّ، قالَ: أخبَرَنا أبومُحَمَّدٍ العَلَوىُّ مِن وُلدِ الأفطَسِ - وَ كانَ مِن عِبادِ اللّهِ الصالِحينَ - قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةُ، جَميعا عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ، عَن أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ (الباقِرِ) عليهالسلام.
دو. سند ابن طاووس در كتاب «اليقين»:
قالَ السَيِّدُ ابنُطاووسٍ فى كِتابِ «اليَقينِ» : قالَ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدٍ الطَبرىُّ المَعروفُ بِالخَليلىِّ فى كِتابِهِ: أخبَرَنى مُحَمَّدُ بنُ أبىبَكرِ بنِ عَبدِالرَحمنِ، قالَ: حَدَّثَنى الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ أبومُحَمَّدٍ الدينَوَرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ، عَن عَقَبَةِ، عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ، عَن أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ (الباقِرِ) عليهالسلام.
حذيفة بن يمان يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در غدير حاضر بود. او مشروحترين گزارش را درباره واقعه غدير نقل كرده كه شامل جزئىترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئههاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مىشود.
حذيفه در طول عمر خود نيز چند بار به ماجراى غدير احتجاج كرده، و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ و به نسلهاى بعد برساند.(1)
و اما روايت حذيفه:
قالَ السَيِّدُ ابنُطاووسٍ فى كِتابِ «الإقبالِ» : قالَ مُؤلِّفُ كِتابِ «النَشرِ وَ الطَىِّ» : عَنِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ المُهَلَّبِ: أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبىمَريَمَ، عَن قَيسُ بنِ حَيّانِ (حَنّانِ) ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، عَن حُذَيفَةِ بنِ اليَمانِ.
زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخههاى درختان را بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله نگه داشته بود، تا هنگام سخنرانى به حضرت اصابت نكند. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر از همه شاهد ماجرا بود.
او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسلهاى آينده بازگو نمود.(2)
و اما روايت زيد بن ارقم:
قالَ السَيِّدُ ابنُطاووسٍ فى كِتابِ «التَحصينِ» : قالَ الحَسَنُ بنُ أحمَدِ الجاوانىُّ فى كِتابِهِ «نورِ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» : عَن أبِىالمُفَضَّلِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّهِ الشَيبانىِّ، قالَ: أخبَرَنا أبوجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنِ جَريرِ الطَبرىُّ وَ هارونُ بنُ عيسَى بنِ سِكّينِ البَلَدىُّ، قالا: حَدَّثَنا حَميدُ بنُ الرَبيعِ الخَزّازُ، قالَ: حَدَّثَنا يَزيدُ بنُ هارونِ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ مُبَشَّرٍ، قالَ: حَدَّثَنا الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ.
اينك به بررسى رجال خطبه غدير به سند طبرسى در «الاحتجاج» مىپردازيم:
مهدى بن حسن بن ابىحرب حسينى مرعشى، محقق وحيد او را از اجلاى طايفه و از مشايخ اجازه از جمله طبرسى برشمرده، و او را موصوف به عالم عابد عادل موثق كرده است.(1)
شيخ ابوعلى حسن بن محمد بن حسن طوسى، عالم، فاضل، فقيه، محدث، جليل و ثقه است كه داراى كتاب «الامالى» و شرح «النهاية» مىباشد. او نزد پدرش تصانيف او را قرائت نموده و اكثر اجازات از شيخ طوسى به او باز مىگردد.(2)
ابوجعفر محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ الطائفه، از بزرگان اسلام و امت حضرت رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىباشد، كه در غالب علوم عصرش تأليف و تصنيف داشته و كتابهاى او از كتب مرجع مىباشد. و لذا تا سالها بعد از او به جهت قوتش در فقه كسى جرأت بر فتوى دادن نداشته، و شاگردان او از علماى شيعه به حدود 300 نفر مىرسيده است.(3)
ابومحمد هارون بن موسى شيبانى، فردى ثقه، جليلالقدر، و عظيم المنزله و بىنظير، از افراد آبرودار از اصحاب اماميه و مورد اعتماد بوده و هيچ گونه طعنى درباره او نرسيده است. او در سال 385 وفات يافته است.(4)
5 . ابوعلى محمد بن ابىبكر بن سهيل كاتب اسكافى، شيخ اصحاب ما و پيشتاز آنان است. وى داراى منزلتى عظيم و احاديث بسيارى مىباشد، و در سال 336 وفات يافت.(5)
6 . على سورى، در مورد او سخنى به ميان نيامده است.
8 . محمد بن موسى بن عيسى ابوجعفر همدانى سمّان. گر چه قمّيون او را تضعيف كردند، ولى او كتابى در ردّ غلات دارد.(2)
ابوعبداللّه محمد بن خالد طيالسى تميمى، ساكن كوفه، صاحب كتاب «نوادر» و متوفى مىباشد.(3)از او على بن حسن بن فضّال و سعد بن عبداللّه نقل حديث كردهاند، و لذا ابوعلى حائرى از تعليقه وحيد بهبهانى نقل كرده كه روايت بزرگان اصحاب از او دليل بر اعتماد است، و مؤيد آن اينكه حميد از او اصول بسيارى نقل كرده است.(4)
سيف بن عميره نخعى، كوفى، ثقه، از راويان از امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام، داراى كتابى است كه جماعتى از اصحاب ما آن را روايت كردهاند.(5)
صالح بن عقبه بن قيس بن سمعان بن ابىربيحه، كه گفته شده او از امام صادق عليهالسلام نقل روايت كرده است.(6)
ابوعلى حائرى از جدش محمدتقى مجلسى نقل كرده: ظاهر آنكه غلوّى را كه ابنغضائرى به او نسبت داده به جهت اخبارى است كه دلالت بر جلالت قدر ائمه عليهمالسلام دارد همانگونه كه مشاهده كرديم. و حال آنكه در آنها هيچ گونه غلوى مشاهده
نمىشود. و از كلام مصنف يعنى شيخ صدوق ظاهر مىگردد كه كتاب او مورد اعتماد اصحاب بوده است. و لذا اخبار آن را مشايخ ذكر كرده و بر طبق آنها عمل كردهاند.(1)
از كلام مجلسى استفاده مىشود كه تضعيف صالح بن عقبه از سوى برخى رجاليين به تضعيف ابنغضائرى بر مىگردد. در حالى كه غير از جهتى كه مجلسى در ردّ آن ذكر كرد، در انتساب كتاب «الضعفاء» نيز به اين ابنغضائرى اختلاف است و بسيارى از متخصصان كتابشناس انتساب آن را به او ردّ كرده يا مورد ترديد قرار دادهاند.
آقا بزرگ طهرانى در كتاب «الذريعة» مىگويد: همانا نسبت كتاب «الضعفاء» به ابنغضائرى مشهور ... ، اجحاف بزرگى در حق او است. او اجلّ از آن است كه متعرض هتك حرمت اسطوانههاى دين شود؛ به حدّى كه جرح به او احدى از علماى مشهور به تقوى و عفاف وصلاح در امان نماند.
پس ظاهر آن است كه مؤلف اين كتاب از معاندان بزرگان شيعه بوده است. و لذا اين كتاب را تأليف نموده، و در آن برخى از مقالات ابنغضائرى را به جهت ره گم كردن وارد كرده، تا از او قبول شود تمام آنچه اراده اثبات آن نموده از وقايع و قبائح.(2)
مرحوم خوبى نيز مىفرمايد: اما كتاب منسوب به ابنغضائرى، پس آن ثابت نمىباشد. و علامه متعرض آن در اجازاتش و ذكر طرقش به كتابها نشده، بلكه وجود اين كتاب در زمان نجاشى و شيخ نيز مشكوك بوده است. زيرا نجاشى متعرض آن نشده، با اينكه او - قدس سره - در صدد بيان كتابهايى بوده كه اماميه آنها را تصنيف كردهاند.
حتى اينكه او ذكر مىكند كتابهايى را كه نديده بلكه از ديگرى شنيده يا آن را در كتابش ديده است. حال چگونه كتاب استادش حسين بن عبدللّه يا فرزندش احمد را
ذكر نكند ؟ در حالى كه او - قدس سره - متعرض شرح حال حسين بن عبداللّه شده، ولى در آن كتاب رجال را ذكر نكرده است. همانگونه كه از احمد بن حسين در چند مورد حكايت كرده، ولى براى او كتاب رجال ذكر نكرده است.(1)
وانگهى از كلمات رجال شيعه استفاده مىشود كه او تخصصى در جرح و تعديل نداشته است.
علامه ميرداماد در مورد او چنين گفته است: همانا احمد بن حسين بن غضائرى صاحب كتاب رجال ... ، او در اكثر موارد سرعت در تضعيف با كمترين سبب داشته است.(2)
علامه محمدتقى مجلسى مىگويد: و تو دانايى به اينكه ابنغضائرى شناختى به بزرگان اصحاب ما و به جرح آنان نداشته است.(3)
علامه محمدباقر مجلسى مىگويد: اعتماد بر اين كتاب - يعنى كتاب ابنغضائرى - موجب ردّ بيشتر كتابهاى مشهور مىشود.(4)
علامه وحيد بهبهانى مىگويد: كمتر كسى است كه جرح او سالم مانده يا فرد ثقهاى از قدح او نجات يابد. او بزرگان ثقه و اجلاء راويانى را تضعيف كرده كه با آنها تناسب نداشته است، و اين اشاره به عدم تحقق او در حال رجال دارد آنگونه كه حق آن است. يا اينكه بيشتر مواردى را كه اعتقاد دارد جرح است در حقيقت جرح به حساب نمىآيد ... . خلاصه اينكه شكى نيست ملاحظه حالش باعث سستى اعتماد به گفتهاش مىشود.(5)
شيخ مرتضى انصارى مىگويد: ضعيف ابنغضائرى كه خدشه وارد كردن او مشهور است (كه ارزشى ندارد) .(1)
قيس بن سمعان، در مورد او سخنى به ميان نيامده است.
علقمة بن محمد حضرمى، برادر عبداللّه بن محمد حضرمى است.(2)
نكتهاى باقى مىماند و آن عدم تأثير جهالت راوى به طور مطلق در تضعيف روايت است. توضيح اينكه:
ميرداماد درباره راوى مجهول مىگويد: مجهول بر دو قسم است: يكى مجهول اصطلاحى است؛ يعنى آن راوى كه بزرگان رجال بر او حكم به جهالت كرده باشند، همچون اسماعيل بن قتبيه از اصحاب امام رضا عليهالسلام و بشير مستنير جعفى از اصحاب امام باقر عليهالسلام. و ديگرى مجهول لغوى است؛ يعنى آن راوى كه حالش معلوم نباشد، زيرا در كتابهاى رجال ذكرى از او نشده و امرش معلوم و شناخته شده نيست، و اينكه از چه كسى نقل حديث مىكند معلوم نمىباشد.
قسم اول جهالت: از آن جهت كه تصريح به جهالت راوى شده حكم به ضعف روايت او مىشود و امر آن معلق بر اجتهاد و روشن شدن حال راوى آن روايت نيست. به خلاف مورد دوم، زيرا از آن جهت كه راوى مجهول است نمىتوان حكم به ضعف يا صحت يا عنوان مقابل اين دو را بر آن نمود، تا به حال او يقين پيدا كنيم و از راه اجتهاد موقعيتش روشن گردد ... .
خلاصه اينكه: جهالت راوى به معناى عدم شناخت حال او، به جهت عدم دسترسى به ذكر او يا مدح يا ذمش در كتابهاى رجالى مجوز حكم به ضعف سند يا طعن در آن نيست. همانگونه كه مجوز تصحيح يا تحسين يا توثيق او نمىباشد.
آرى، جهالت و اهمالى از اسباب طعن راوى است كه به معناى حكم رجاليان بر جهالت يا اهمال راوى باشد. لذا هر گاه چيزى از الفاظ جرح درباره يك راوى پيدا شد، وظيفه ما تفحص و تفتيش است. در اين صورت طعن در سند جايز نمىباشد.
ولى مجهول و مهمل غير اصطلاحى در نزد رجاليان يعنى مجهول نزد عرف عمومى مردم؛ به معناى مسكوت گزاردن نام و ياد او به طور كلى، يا مسكوت گزاردن مدح يا ذمّ او. در اين صورت بررسى و تفحص وظيفه مجتهد است؛ كه هر جا ممكن است و جاى بحث از حال او است؛ از طبقات و اسانيد و مشيخهها و اجازات و احاديث و سيرهها و تواريخ و كتابهاى انساب و هر جا كه ممكن است ذكر حال او شده باشد. و اگر بعد از آن به چيزى از احوال دسترسى پيدا كرد كه اعتماد بر آن صحيح است به آن حكم نمايد، و گرنه بايد در امر او توقف كرده و آن را مسكوت گذارد.
از غرائب عصر ما اين است: افرادى كه برخى از قوانين و اصول را در مدت اندكى فرا گرفته و مشغول تحصيل بوده، بدون آنكه شرايط سلوك علم و دقت در آن را داشته باشند، از حد و حدود تجاوز كرده و در دين جرأت پيدا كردهاند، چون چند ورق را جستجو كرده و آن را استنساخ نمودهاند ! در حالى كه مهارت در راه علم و طريق شناخت آن را ندارند و مقصود از آن را دسترسى پيدا نكردهاند.
لذا به خود اجازه مىدهند تا در سندها طعن وارد كرده و بر احاديث حكم به ضعف نمايند ! و لذا كتابهاى آنان را مشاهده مىكنى كه در مقابل هر سندى از روايات، در حاشيه آن نوشتهاند: ضعف است، ضعيف است ! در حالى كه اكثر آنها مطابق با واقع نيست.
و به آنچه كه به تو فهمانديم پى به كلام شيخ ما شهيد سعيد در كتاب «الذكرى» خواهى برد، كه درباره كمترين نفراتى كه نماز جمعه به آنها منعقد مىشود فرمود: اظهر در فتوى اين است كه پنج نفر است؛ كه يكى از آنها امام مىباشد، و اين مطلبى است كه زراره آن را از امام باقر عليهالسلام نقل كرده، و نيز منصور در سند صحيح از امام صادق عليهالسلام روايت نموده است.
ولى محمد بن مسلم از حضرت نقل كرده است: نفرات نماز جمعه بايد هفت نفر باشد. آنگاه از علامه نقل كرده كه در «المختلف» فرمود: در طريق روايت محمد بن مسلم حكم مسكين است، كه وضعيت او الآن نزد من معلوم نيست، و لذا حكم به صحت سند آن نمىكنيم و آن را معارض روايات ديگر مىدانيم.
آنگاه شهيد بر او اعتراض كرده است: حكم را كشّى در رجالش ذكر كرده و متعرض مذمت او نشده است، و اين روايت جدا بين اصحاب مشهور است و مجرد مجهول بودن راوى نزد برخى از مردم موجب طعن او نمىشود ... .(1)
با مراجعه به متن خطبه، پى مىبريم كه مضامين آن به طور تفصيل در روايت ديگر آمده است. لذا اين روايت مىتواند متن خطبه غدير را مورد تأييد قرار داده و آن را به لحاظ سند تقويت نمايد، زيرا گاهى روايات به لحاظ متن تقويت مىشوند.
گر چه تفصيل خطبه غدير بنا بر نقل طبرسى در «الاحتجاج» به طور متواتر نقل نشده، ولى اصل مضمون و محتواى آن كه اشاره به موضوع ولايت حضرت على عليهالسلام و نزول برخى از آيات درباره آن و حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه به طرف مكه براى انجام حج و ابلاغ ولايت و جانشينى حضرت على عليهالسلام در آن موضوعى متواتر است؛ كه در مصادر فريقين به آن تصريح شده، و بسيارى از اسناد آنان نزد فريقين صحيح است.
اين خطبه را ابنفتّال نيشابورى نيز مرسلاً از امام باقر عليهالسلام با اختلافات جزئى آورده، ولى در مقدمه كتابش مىنويسد: و ما در صورت خواست خداوند براى هر مجلس از آن با كلام خداى متعال و سپس آثار پيامبر و امامان عليهمالسلام شروع مىكنيم. ولى با حذف سندها، زيرا در صورتى كه خبر شايع و پخش شده باشد ذكر سند بىفايده است.(2)
سيد رضىالدين على بن طاووس حلى، (م 664 ق) نيز اين خطبه را با اختلاف جزئى با سندى از كتاب «نورالهدى و المنجى من الردى» از حسن بن ابىطاهر احمد بن محمد بن حسين جاوابى با سندى نقل كرده كه در بين رجال آن افرادى از مخالفان است. ولى سيد بن طاووس در باب اول از كتاب «التحصين» مىنويسد:
اين مطلب را در كتاب «نورالهدى و المنجى من الردى» تأليف حسن بن ابىطاهر احمد بن محمد بن حسين جاوابى يافتم، كه بر آن خط شيخ سعيد حافظ محمد بن محمد معروف به ابنكمال بن هارون است، و آن دو بر تحقق روايات موجود در آن كتاب انفاق كرده و معانى آنها را تصديق نمودهاند.(1)
مستند سازى خطبه غدير(2)
خطبه مفصل غدير از دو صحابى معروف يعنى حذيفه بن يمان و زيد بن ارقم نقل شده، كه هر دو از حاضرين غدير و اصحاب نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند. امام باقر عليهالسلام به عنوان مقام امامت و عصمت همان خطبه مفصل را نقل كردهاند، كه از طريق اجدادشان نيز اسناد متصل به خطبه داشتهاند:
امام باقر عليهالسلام به نقل از پدرشان امام سجاد عليهالسلام نقل مىكنند، و آن حضرت هم از پدرشان امام حسين عليهالسلام و عمويشان امام حسن عليهالسلام - كه هر دو حاضر در غدير بودهاند - نقل فرمودهاند. گذشته از كتبى كه ودايع امامت بوده، و در آنها خطبه غدير مستقيما از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده است.
با اين همه سوابق محكم كه خطابه بلند غدير دارد، يك اقدام علمى راه هر گونه شك و شبهه را به طور كامل مىبندد، كه اين بخش كتاب اختصاص به آن دارد. استناد
هر يك از فقرات خطابه به طور جداگانه و مستندسازى آنها نشان خواهد داد، كه گذشته از مستند بودن متن كامل خطبه غدير، هر يك از فرازهاى آن نيز در منابع شيعه و سنى وجود دارد و هيچ يك از مطالب آن قابل انكار نيست.
براى اين منظور از كتاب «نور الأمير فى تثبيت خطبة الغدير» تأليف دانشمند محترم آقاى امير تقدّمى معصومى استفاده شد، و بخشى از منابع هر يك از فرازهاى خطبه ذكر گرديد. براى تفصيل بيشتر و دستيابى به منابع ديگر به آن كتاب مراجعه شود.
براى تسهيل و تطبيق منابع با متن خطبه، فرازهاى خطبه شماره گذارى شده، تا در اين بخش طبق همان شمارهها، مستندات ذكر شود:
فتح القدير 60 / 2 ذيل آيه 67 سوره مائده. الدرّ المنثور 298 / 2 ذيل همان آيه. تاريخ مدينة دمشق 42 / 237 (86 / 2 ح 589) . شواهد التنزيل 250 / 1 ح 244، و ص 251 ح 245، و ص 252 ح 247. عمدة القارى 206 / 18، كتاب تفسير قرآن، شماره 134. التفسير الكبير 49 / 12 ذيل همان آيه. غرائب القرآن (تفسير النيسابورى) 616 / 2 ذيل همان آيه. مفتاح النجاء: ورقه 34، باب سوم، فصل يازده. الفصول المهمة 42 فصل اول. الكشف و البيان (تفسير الثعلبى) : ورقه 78، ذيل همان آيه. توضيح الدلائل: ورقه 157، قسم دوم، باب دوم. مودة القربى: مودة پنجم. السبعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام: ح 56 . ينابيع الموده 297، باب 56 ، ح 812 ، و ص 283، باب 56 ، ح 699 . المناقب الثلاثة 21 باب اول.
تاريخ مدينة دمشق 51 / 42 (117 / 1 ح 141) و ص 57 (131 / 1 ح 156) . مشكاة المصابيح 1720 / 3 ح 6084 ، كتاب مناقب: باب مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، ح 7. مرقاة المفاتيح 465 / 10 ح 6093 . الصواعق المحرقة 122، باب نهم، فصل دوم، ح 7. الجامع الصحيح (سنن الترمذى) 636 / 5 ، كتاب مناقب: باب 21، ح 3720. فرائد
السمطين 116 / 1، باب 20، ح 81 . زين الفتى 174 / 2 ح 410، فصل پنجم. كنز العمال 598 / 11 ح 32879، و ص 602 ح 32907. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 37 ح 57 ، و 38 ح 59 . تاريخ الخلفاء 170. جمع الفوائد 511 / 3 ح 8682 . البداية و النهاية 348 / 7 حوادث سال 40. كفاية الطالب 194 باب 46. تيسير الوصول 180 / 3 ح 2. جامع المسانيد و السنن 34 / 19. اسنى المطالب، وصابى 14، باب سوم، ح 11، و ص 15، باب سوم، ح 12 و 15 و 16. الفردوس بمأثور الخطاب 123 / 4 ح 6380 . الجامع الصغير 176 / 2 ح 5589 . فيض القدير 355 / 4. سمط النجوم العوالى 30 / 3 ح 15، و ص 35 ح 34. اسد الغابه 91 / 4 شماره 3783 (ترجمة على بن ابىطالب عليهالسلام. النوافح العطرة 206 ح 1125. محاضرات الادباء 463 / 4، حد بيستم. كنوز الحقائق 386 / 1 ح 4765. موضح اوهام الجمع و التفريق 88 / 2 (خيثمة بن سليمان) . شواهد التنزيل 479 / 1 ح 511 . ذخائر العقبى 63 . توضيح الدلائل: ورقه 205 - 206، قسم دوم، باب 13. تهذيب الكمال 484 / 20 شماره 4089. منابع ديگرى در شمارههاى 38 و 45 هم ذكر خواهد شد.
كفاية الطالب 260 - 261 باب 62 . جواهر المطالب 107 / 1 باب 19. تاريخ مدينة دمشق 392 / 42 ( 5 / 3 ح 1030 - 1031 - 1032) . سمط النجوم العوالى 41 / 3 ح 52 . الفردوس بمأثور الخطاب 336 / 3 ح 5009 . كنوز الحقائق 110 / 2 ح 6394 . فرائد السمطين 268 / 1 باب 52 ح 210، و ص 271 باب 52 ح 211. المناقب (خوارزمى) 85 ح 74 فصل 7، و ص 112 ح 122 فصل 9، و ص 147 ح 171 فصل 14. الرياض النضرة 234 / 2 باب 4، فصل 6 . توضيح الدلائل: ورقه 200 قسم دوم، باب دهم. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 101 ح 144، و ص 310 ح 353. كنز العمال 604 / 11 ح 32923، و ص 610 ح 32952. منابع ديگرى در شمارههاى 39 و 46 خواهد آمد.
تاريخ مدينة دمشق 48 / 42 (101 / 1 - 102 ح 138) . تاريخ الطبرى 320 / 2 (1172 / 1) . تهذيب الآثار 63 / 4 ح 127 (مسند على بن ابىطالب عليهالسلام) . كنز العمال
114 / 13 ح 36371، و ص 133 ح 36419. شواهد التنزيل 486 / 1 ح 514 ، و 280 / 2 ح 914. فرائد السمطين 54 / 1 باب 5 ح 19، و 243 / 2 باب 47 ح 517 . اسنى المطالب، وصابى 13 باب سوم، ح 2. معارج العلى 17 معراج اول. توضيح الدلائل: ورقه 203 قسم دوم باب 11. محاضرات الادباء 464 / 4 حد بيستم. منابع ديگرى در شماره 48 ذكر خواهد شد.
المناقب (خوارزمى) 61 ح 31 فصل 5 ، و ص 319 ح 322 فصل 19. فرائد السمطين 315 / 1 باب 58 ح 250. منابع ديگرى در شمارههاى 29 و 50 ذكر خواهد شد.
از احاديث متواتر، و داراى طرق و منابع بسيارى است. يكى از علماى اهلسنت مىگويد: اين حديث را از 5000 طريق روايت مىكنم.
المعجم الاوسط 130 / 7 ح 6228 . الدرّ المنثور 293 / 2 ذيل آيه 55 سوره مائده. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 311 - 312 ح 354 - 356. فتح القدير 53 / 2 ذيل همان آيه. جواهر المطالب 219 / 1 باب 35. تذكرة الخواص 24. حجج القرآن 63 باب 8 . انساب الاشراف (ترجمة على بن ابىطالب عليهالسلام) 59 ح 155. التفسير الكبير 26 / 12 ذيل همان آيه. نور الابصار 86 . الفصول المهمة 124 فصل اول. مختصر المحاسن المجتمعة 165 باب 4. غرائب القرآن (تفسير النيسابورى) 605 / 2 - 606 ذيل همان آيه. خوارزمى 264 - 266 ح 246 و 248 فصل 17. كفاية الطالب 250 باب 62 . روح المعانى 167 / 6 ذيل همان آيه. تاريخ مدينة دمشق 357 / 42 (409 / 2 ح 915 و 916) . الجامع لاحكام القرآن (تفسير القرطبى) 221 / 6 ذيل همان آيه. بحر العلوم (تفسير السمرقندى) 445 / 1 ذيل همان آيه. جامع الاصول 478 / 9 ح 6503 . الرياض النضرة 302 / 2 باب 4. المتفق المفترق 258 / 1 ح 106 شماره 79. فرائد السمطين
194 / 1 باب 39 ح 153. شواهد التنزيل 209 /
1 - 239 ح 216 - 240. اسباب النزول 133 ذيل همان آيه. كنز العمال 165 / 13 ح 36501. ذخائر العقبى 102. مجمع البحرين 233 / 3 ح 3304. مجمع الزوائد 17 / 7 سوره مائده. اسنى المطالب، وصابى 82 باب 13 ح 9.
فرائد السمطين 315 / 1 باب 58 ح 250. شواهد التنزيل 256 / 1 - 257 ح 249 - 250، و ص 356 ح 368. فتح القدير 60 / 2 ذيل آيه 67 سوره مائده. فتح البيان 19 / 4 ذيل همان آيه.
9 - «يا أيُّهَا الرَسولِ بَلِّغ ... »(1)
روايات آن در شماره 1 گذشت.
فرائد السمطين 315 / 1 باب 58 ح 250. مناقب الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام 140 / 1 ح 78. ينابيع المودة 23 باب 3 ح 10، و ص 145 باب 41 ح 3.
اين مطلب به معناى امر الهى به و لايت است و مؤيدات فراوانى دارد.
فرائد السمطين 54 / 1 باب 5 ح 19، و 35 / 2 باب 7 ح 371. سمط النجوم العوالى 63 / 3 ح 134. كنز العمال 603 / 11 ح 32910 و ص 622 ح 33030. الجامع الصغير 177 / 2 ح 5592 . فيض القدير 356 / 4. السراج المنير 458 / 2. الفردوس بمأثور الخطاب 64 / 3 ح 4179. المستدرك على الصحيحين 129 / 3 و 135. تاريخ مدينة دمشق 281 / 42 (211 / 2 ح 713) و ص 306 - 307 (268 / 2 ح 794 و 795) . نزل الابرار 67 باب اول. سمط النجوم العوالى 57 / 3 ح 112. المناقب، خوارزمى 70 ح 45
1) . مائده / 67 .
فصل 6 . فضائل الصحابة 680 / 2 ح 1162. الرياض النضرة 285 / 2 باب 4 فصل 9. موضح اوهام الجمع و التفريق 273 / 2 (على بن الحزور) . مختصر اتحاف السادة المهرة 189 / 9 ح 7472. جامع الاحاديث 183 / 9 ح 27910. كفاية الطالب 66 باب 2. جواهر المطالب 166 / 1 باب 10. مجمع الزوائد 134 / 9 - 135. مفتاح النجاء: ورقه 51 باب 3 فصل 18. توضيح الدلائل: ورقه 189 قسم دوم باب 8 . الرياض النضرة 285 / 2 باب 4 فصل 9. وسيلة المآل 257 فصل 4. معارج العلى 77 معراج 6 .
الجامع الصحيح (سنن الترمذى) 632 / 5 ح 3712. كتاب المعجم الكبير 357 / 2 ح 2505. تاريخ مدينة دمشق 197 / 42 (412 / 1 ح 485) و ص 236 (84 / 2 ح 587 ) . كنز العمال 138 / 13 ح 36437. البداية و النهاية 362 / 7 حوادث سال 40. كنز العمال 104 / 13 ح 36340، و ص 142 ح 36444. خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 85 ح 76، و ص 93 ح 87 و ص 97 ح 92. السنة، لابن ابى عاصم 550 باب 195 ح 1187 و ص 630 ، باب 233، ح 1555. فضائل الصحابة 649 / 2 ح 1104. الصواعق المحرقة 124، باب 9، فصل 2، ح 25. المستدرك على الصحيحين 11 / 3. محاضرات الادباء 463 / 4 حدّ بيستم. الفردوس بمأثور الخطاب 61 / 3 ح 4171. مشكاة المصابيح 1720 / 3 ح 6081 كتاب مناقب. مرقاة المفاتيح 461 / 10 ح 6090 . مسند ابىيعلى 293 / 1 ح 355. مسند ابىداوود الطيالسى: جزء سوم 111 ح 829 . الآحاد و المثانى 278 / 4 ح 2298 شماره 995. تاريخ الاسلام (عهد الخفاء) 630 - 631 . الإحسان بتقريب صحيح ابنحبّان 373 / 15 ح 6929 . حلية الاولياء 294 / 6 شماره 385. جامع الاصول 470 / 9 ح 6480 . كفاية الطالب 115 باب 19. موارد الظمآن 986 / 2 ح 2203. شرح مذاهب اهل السنه، ابن شاهين 89 ح 83 . المصنف، ابن ابىشيبه: 375 / 6 ح 32112 كتاب فضائل. الرياض النضرة 225 / 2 باب 4، فصل 6 . كنوز الحقائق 154 / 1 ح 1904.
فرائد السمطين 82 / 1 - 83 ، باب 15، ح 63 ، و ص 315، باب 58 ، ح 250. الجامع
لاحكام القرآن (تفسير القرطبى) 278 / 18 ذيل آيه اول سوره معارج. تفسير ابىسعود 29 / 9 ذيل همان آيه. الكشف و البيان (تفسير الثعلبى) ورقه 234 ذيل همان آيه. روح المعانى 55 / 29 ذيل همان آيه. تذكرة الخواص 36 باب دوم. مختصر المحاسن المجتمعة 168 باب 4. شواهد التنزيل 381 / 2 - 385 ح 1030 - 1034. الفصول المهمة 42 فصل اول. فيض القدير 218 / 6 ذيل ح 9000. جواهر العقدين قسم دوم 98 - 99 فصل 4. وسيلة المال 233 - 234 باب 4. معارج العلى 26 - 29 معراج دوم. الصراط السوى ورقه 159. توضيح الدلائل ورقه 314 - 315 قسم دوم، باب 2.
در اين قسمت سه مطلب وجود دارد: اول امامت در ذريه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، دوم ذريه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از فرزندان اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله، سوم ادامه امامت ائمه از ذريه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله تا روز قيامت. در اينجا قسمت اول تأييد مىشود، و قسمت دوم در شماره 65 و قسمت سوم در شماره 41 بيان خواهد شد.
الفصول المهمة 292 فصل 12. مروج الذهب 42 / 1 باب سوم. مقتل الحسين عليهالسلام 146 / 1، فصل 6 ، ح 23. فرائد السمطين 319 / 2، باب 61 ، ح 571 . ينابيع المودة 513512 باب 71، ح 44، و ص 515 ح 59 .
المناقب، خوارزمى 135 ح 152 فصل 14. مقتل الحسين عليهالسلام 80 / 1 فصل 4 ح 33.
فرائد السمطين 268 / 1 باب 52 ح 210. تاريخ مدينة دمشق 386 / 42 (486 / 2 ح 1013) . الجامع الصحيح (سنن الترمذى) 637 / 5 ح 3722، كتاب مناقب. كفاية الطالب 199 باب 48. توضيح الدلائل ورقه 239 قسم دوم باب 24. المعيار و الموازنة 300. شواهد التنزيل 43 / 1، 33 - 35 و ص 48 ح 41، و ص 400 ح 422، و ص 405 ح 427. زين الفتى 64 / 2 ح 334، فصل 5 ، و ص 93.
المعجم الصغير 88 / 2 (محمد بن مسلم) . مجمع البحرين 387 / 3 ح 3718. مجمع الزوائد 121 / 9. تاريخ اصبهان 200 / 2 شماره 1454. المناقب، خوارزمى 295 ح 287 فصل 19، و ص 328 ح 340 فصل 19. موضح اوهام الجمع و التفريق 191 / 1، وهم 63 . معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 282 / 1 ح 931، و 1587 / 3 ح 4002. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 105 ح 147. كفاية الطالب 190 باب 45. تاريخ مدينة دمشق 302 / 42 (257 / 2 ح 780، ص 258 ح 781 - 782) ، و ص 370 (440 / 2 ح 956) . الرياض النضرة 234 / 2 باب 4، فصل 6 . زين الفتى 394 / 2 ح 517 ، فصل 6 .
حلية الاولياء 66 / 1 شماره 4. الفردوس بمأثور الخطاب 163 / 4 ح 6504 . سمط النجوم العوالى 65 / 3 ح 142. مطالب السئول 17 باب اول فصل 5 . توضيح الدلائل ورقه 129، قسم دوم، باب اول، و ورقه 225، قسم دوم، باب 17. كنز العمال 619 / 11 ح 33009 - 33010. الفصول المهمة 123 فصل اول. محاضرات الادباء 464 / 6 حد بيستم. تاريخ بغداد 123 / 13 شماره 7106.
شواهد التنزيل 357 / 2 ح 1003. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 50 ، ح 73. ينابيع المودة 79، باب 14، ح 21. كنز العمال 114 / 13 ح 36372. تاريخ مدينة دمشق 385 / 42 (458 / 2 ح 1012) . سير اعلام النبلاء 24 / 8 - 25 شماره 4. توضيح الدلائل ورقه 213210، قسم دوم باب 15. زين الفتى 500 / 1 ح 304، فصل 5 . فرائد السمطين 340 / 1، باب 63 ، ح 263. المناقب، خوارزمى 91، ح 85 ، فصل 7.
از مهمترين احاديث و رواياتى كه دلالت بر علم بى پايان اميرالمؤمنين عليهالسلام دارد حديث «انا مدينة العلم و على عليهالسلام بابها» است، كه در صحت و تواتر از روايات بسيار معروف است.
ينابيع المودة 87 باب 14 ح 66 - 68 .
الصواعق المحرقة 151 باب 11، فصل اول، آيه پنجم. جواهر العقدين قسم دوم 96، چهارم. شواهد التنزيل 169 / 1 ح 178 - 180. مفتاح النجاء ورقه 6 ، باب اول، فصل اول. وسيلة المآل 123 باب اول. الصراط السوى ورقه 36. معارج العلى 149 معراج 9. رشفة الصادى 59 ، باب اول، آيه ششم.
المعجم الكبير 269 / 6 ح 6184 . مجمع الزوائد 102 / 9. كنز العمال 616 / 11 ح 32990. تاريخ مدينة دمشق 36 / 42 (73 / 1 ح 97) ، و ص 41 - 42 (87 / 1 ح 119، و ص 88 ح 121) . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 29 ح 6 . فرائد السمطين 248 / 1، باب 48، ح 192. تاريخ الطبرى 310 / 2 (1160 / 1) . توضيح الدلائل ورقه 170 قسم دوم، باب 3. ذخائر العقبى 58 . شرح نهج البلاغة 30 / 1، و 224 / 13 خطبه 238. اسد الغابة 91 / 4 شماره 3783 (على بن ابىطالب عليهالسلام. الاصابة 564 / 4 شماره 5692 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . مفتاح النجاء ورقه 19 - 20 باب دوم، فصل 2 و 4. البداية و النهاية 347 / 7 حوادث سال 40. معرفة علوم الحديث 22 نوع هفتم. اسنى المطالب، وصابى 11، باب 2، ح 3. الصراط السورى ورقه 96. كفاية الطالب 187، باب 44.
به شماره 27 مراجعه شود.
مسند ابىيعلى 1 / 348 ح 447. المقصد العلى 3 / 176 ح 1315. معارج العلى 10، مقدمه. المناقب خوارزمى 53، ح 17، فصل 4، و ص 54، ح 18. تاريخ مدنة دش 43 / 39 (1 / 74 ح 99، و ص 80 ، ح 112 و 113، و ص 82 ح 114). المستدرك على الصحيحين 3 / 112. الرياض النضرة 2 / 209 باب 4، فصل 4، و ص 217، باب 4، فصل 6 . شواهد التنزيل 2 / 185 ح 819 . نزهة المجالس 2 / 120. سمط النجوم العوالى 3 / 31 ح 21. فرائد السمطين 1 / 242، باب 47، ح 187. اسنى المطالب، وصابى 9، باب
2، ح 26. اسد الغابة 4 / 94 شماره 3783 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 14 ح 17. الفردوس بمأثور الخطاب 3 / 433 ح 5331 .
خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 19 ح 1، و ص 22 ح 2، و ص 26 ح 4. فضائل الصحابة، نسائى 13 ح 34. السنن الكبرى 44 / 5 ح 8137 . مسند ابىداود الطيالسى جزء سوم 93 ح 678 . تاريخ اصبهان 117 / 2 شماره 1257. تاريخ مدينة دمشق 38 / 42 (78 / 1 ح 110) . تاريخ الطبرى 310 / 2 (1160 / 1) . مسند احمد 227 / 1 ح 1195 (141 / 1) . فضائل الصحابة، احمد بن حنبل 590 / 2 ح 999، و ص 610 ح 1040. المناقب، خوارزمى 56 ، ح 22، فصل 4. الجامع الصحيح (سنن الترمذى) 642 / 5 ح 3734، كتاب مناقب. جامع المسانيد و السنن 9 / 19. الطبقات الكبرى 15 / 3 شماره 3. المصنف، ابن ابىشيبه 370 / 6 - 371 ح 32075 - 32076. كتاب فضائل. سنن ابنماجه 44 / 1، باب 11، ح 120. السنة، لابن ابىعاصم 584 ، باب 201، ح 1324. جمع الفوائد 515 / 3 ح 8706 . تهذيب التهذيب 203 / 4 شماره 5561 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . اسنى المطالب، وصابى 7، باب 2، ح 11. السيرة النبوية، ابنهشام، 262 / 1. الاوائل ابوهلال العسكرى 91، باب 4. تهذيب الكمال 482 / 20 شماره 4089 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . جامع الاصول 468 / 9 ح 6473 . البداية و النهاية 347 / 7، حوادث سال 40. سمط النجوم العوالى 552 / 2.
خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 31 ح 7. مسند احمد 160 / 1 ح 778 (99 / 1) فضائل الصحابة 681 / 2 ح 1164. المعجم الاوسط 444 / 2 ح 1767. تاريخ مدينة دمشق 30 / 42 (61 / 1 ح 87) . المنتظم 117 / 2 (561) . وسيلة المآل 213 باب 4. توضيح الدلائل ورقه 172، قسم دوم، باب 3. منابع ديگرى نيز در شماره 24 ذكر شده است.
اسد الغابة 103 / 4 شماره 3783 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . الفصول المهمة 48، باب
اول. احياء علوم الدين، غزالى: 273 / 3 (بيان ايثار و فضل آن) . تذكرة الخواص 41، باب 2. جواهر المطالب 217 / 1، باب 34. كفاية الطالب 239، باب 62 . تاريخ الخميس 325 / 1. غرائب القرآن (تفسير النيسابورى) 577 / 1 ذيل آيه 207 سوره بقره. مختصر المحاسن الجمتمعة 168 - 169، باب 4. زين الفتى 423 / 2 ح 533 ، فصل 6 . فرائد السمطين 330 / 1، باب 60 ، ح 256. المناقب، خوارزمى: 127 ح 141 فصل 12. شواهد التنزيل 123 / 1 ح 133، و ص 130 - 131 ح 141 - 142. المستدرك على الصحيحين 4 / 3. تاريخ مدينة دمشق 67 / 42 (153 / 1 ح 187) . مسند احمد 573 / 1 ح 3241 (348 / 1) . معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 87 / 1 ح 343. مجمع الزوائد 27 / 7 (سوره انفال) . معالم التنزيل (تفسر البغوى) 244 / 2، آيه 30 سوره انفال. بحر العلوم (تفسير السمرقندى) 15 / 2 ذيل همان آيه.
شرح نهج البلاغة 288 / 2 - 289 خطبه 37. معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 2885 / 5 ح 6779 . شواهد التنزيل 452 / 2 ح 1119، و همچنين ح 1116، 1117 و 1118. فرائد السمطين 315 / 1، باب 58 ، ح 250. منابع ديگرى نيز در شماره 33 هم ذكر خواهد شد.
حلية الاولياء 66 / 1 شماره 4. المناقب، خوارزمى 311 ح 311، فصل 19. فرائد السمطين 144 / 1، باب 26، ح 108، و ص 315، باب 58 ، ح 250. كفاية الطالب 215، باب 57 . تاريخ مدينة دمشق 330 / 42 (339 / 2 ح 849) . تاريخ بغداد 99 / 14 شماره 7441 (لاهز بن عبداللّه) . مطالب السؤول 17، باب اول، فصل 5 . شرح نهج البلاغة 168 / 9 خطبه 154. التفسير الكبير (تفسير الفخر الرازى) 207 / 1 (مسائل فقهيه مستنبطه از سوره فاتحه، مسئله نهم) . در شماره 5 گذشت، و در شماره 50 هم ذكر خواهد شد.
فرائد السمطين 54 / 1، باب 5 ح 19. شواهد التنزيل 268 / 1، ح 262. المناقب، خوارزمى 318، ح 320، فصل 19. توضيح الدلائل ورقه 126، قسم دوم، باب اول.
تاريخ مدينة دمشق 308 / 42 - 309 (273 / 2 - 274 ح 800 - 803 ) . سمط النجوم العوالى 47 / 3 ح 70. الرياض النضرة 254 / 2، باب 4. مفتاج النجاء ورقه 39، باب 3، فصل 12، قسم اول، توضيح الدلائل، ورقه 257، قسم دوم، باب 35. اسنى المطالب، وصابى 84 ، باب 14، ح 14. معارج العلى 108، معراج هشتم.
المناقب، خوارزمى 329 ح 347، فصل 19. توضيح الدلائل: ورقه 194، قسم دوم، باب 8 . زين الفتى 372 / 2 ح 505 ، فصل 6 . تاريخ مدينة دمشق 374 / 42 (449 / 2 ح 972) . الفردوس بمأثور الخطاب 62 / 3 ح 4175. كفاية الطالب 246 باب 62 . فرائد السمطين 335 / 2، باب 61 ، ح 589 . كنوز الحقائق 386 / 1، ح 4772.
شواهد التنزيل 357 / 2 ح 1003. مودة القربى: مودة هفتم. ينابيع المودة 302، باب 56 ، ح 853 . فضائل الصحابة 604 / 2 ح 1033، و ص 646 ح 1097. الرياض النضرة 276 / 2 باب 4، فصل 7. البحر الزخّار (مسند البزّار) 55 / 5 ح 1616. و از مهمترين روايات اين باب حديث «على عليهالسلام خير البشر فمن ابى فقد كفر» و نظائر آن است، كه در صحت و تواتر مشهور است. براى منابع بيشتر به شماره 28 مراجعه شود.
المعجم الاوسط 240 / 7 ح 6464 . كنز العمال 609 / 11 ح 32947. مفتاح النجاء ورقه 49، باب 3، فصل 16. معارج العلى 80 ، معراج ششم. جامع الاحاديث 155 / 5 ح 14026. كنوز الحقائق 371 / 1 ح 4598. اسد الغابة 164 / 2 شماره 1589 (رافع مولى عائشة) . مودة القربى : مودة 6 . ينابيع المودة 301، باب 56 ، ح 846 . المناقب،
خوارزمى 67 ، ح 40، فصل 6 ، و ص 302، ح 297، فصل 19. سمط النجوم العوالى 67 / 3 ح 152. كفاية الطالب 423 باب 8 پس از باب 100.
ينابيع المودة 594 ، باب 95، ح 2 - 1. توضيح الدلائل ورقه 132، قسم دوم، باب اول. معارج العلى 21، معراج اول. فرائد السمطين 253 / 2، باب 48، ح 523 .
شواهد التنزيل 39 / 1 ح 29 و ص 40 ح 30، و ص 42 ح 31، و ص 48 ح 42 و ص 49 ح 43. حلية الاولياء 65 / 1 شماره 4. فرائد السمطين 355 / 1، باب 66 ، ح 281. المناقب، خوارزمى 90، ح 81 - 82 ، و ص 94، ح 92 فصل 7. سمط النجوم العوالى 48 / 3 ح 73. الطبقات الكبرى 257 / 2. جامع المسانيد و السنن 16 / 19. تهذيب الكمال 487 / 20 شماره 4089 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . تهذيب التهذيب 203 / 4 شماره 5561 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . الرياض النضرة 262 / 2، باب 4، فصل 6 . تاريخ الخلفاء 185. تارخى الاسلام (عهد الخفاء) 637 . تاريخ مدينة دمشق 398 / 42 - 400 (26 / 3 -
32 ح 1047 - 1053) . الصراط السوى ورقه 215. اسنى المطالب، وصابى 46، باب 9، ح 5 . توضيح الدلائل ورقه 211، قسم دوم، باب 15. نظم درر السمطين 125، قسم دوم از سمط اول. الاستيعاب 1107 / 3 شماره 1855 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . مطالب السؤول 26، باب اول، فصل 6 . مفتاح النجاء ورقه 44، باب سوم، فصل 14.
حديث «من كنت مولاه فهذا على مولاه» از احاديث متواتر و قطعى است كه كتب و رسائل زيادى درباره آن تأليف شده است. در اين باره به مقدمه كتاب «نور الامير» مراجعه شود.
فضائل الصحابة 665 / 2 ح 1134. تاريخ مدينة دمشق 62 / 42 (137 / 1 ح 171) . الفردوس بمأثور الخطاب 257 / 2 ح 3195. كنز العمال 138 / 13 ح 36435. المناقب،
خوارزمى 152، ح 179، فصل 14. الاستيعاب 1098 / 3 شماره 1855 (على بن ابىطالب عليهالسلام) . الرياض النضرة 220 / 2 باب 4، فصل 6 . جواهر المطالب 69 / 1، باب 10. المصنف، ابن ابىشبيه 369 / 6 ح 32070. كتاب فضائل المحاسن و المساوى 35 (مساوى تلك الحروب) . مختصر اتحاف السادة المهرة 188 / 9 ح 7468. نهاية الارب 4 / 20. بعضىاز روايات اخوت در شماره 2 گذشت. منابع ديگرى در شماره 45 خواهد آمد.
المعجم الكبير 221 / 6 ح 6063 . اسنى المطالب، وصابى 89 ، باب 14، ح 4. الرياض النضرة 234 / 2، باب 4، فصل 6 . سمط النجوم العوالى 41 / 3، ح 53 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 261، ح 309. بخشى از روايات وصايت در شماره 3 گذشت و قسمت ديگرى در شماره 46 خواهد آمد.
فرائد السمطين 81 / 1 باب 15، ح 62 . كفاية الطالب 75، باب 5 . المناقب، خوارزمى 312، ح 312، فصل 19. معرفة علوم الحديث 96، نوع 24. تاريخ مدينة دمشق 241 / 42 (97 / 2، ح 602 ) . شواهد التنزيل 223 / 2 ح 855 . براى منابع بيشتر به شمارههاى 7 و 14 مراجعه شود.
حديث ثقلين از مهمترين روايات صحيح و معتبر است كه كتب مستقلى درباره آن تأليف شده است.
فرائد السمطين 66 / 2، باب 15 ح 390، و ص 253 باب 48، ح 523 . مقتل الحسين عليهالسلام 99 / 1 فصل 5 ح 21. ينابيع المودة 24، باب 3، ح 15، 156، باب 44، ح 17.
موضح اوهام الجمع و التفريق 191 / 1، و هم 63 . زين الفتى 414 / 2، ح 530 ، فصل 6 . تاريخ مدينة دمشق 632 / 42 - 328 (333 / 2 - 336 ح 843 - 845 ) . تاريخ بغداد 112 / 11 - 113 شماره 5805 (عبدالجبار بن احمد السمسار) . المناقب، خوارزمى 322، ح 329، فصل 19، و ص 359، ح 372، فصل 22. كفاية الطالب 184، باب 42. الفردوس بمأثور الخطاب 354 / 3 ح 5066 .
اين شماره هم همانند شماره 37 همان حديث غدير است با مقدمه «أ لَستِ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» كه در كثرت طرق و روايات بسيار معروف و مشهور است، و مصادر و منابع فراوانى دارد.
المناقب، خوارزمى 144، ح 168، فصل 14. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، 91، ح 134. كنز العمال 624 / 11، ح 33043. حلية الاولياء 256 / 7، شماره 389. تاريخ مدينة دمشق 59 / 42 (134 / 1، ح 162) . المعجم الاوسط 234 / 6 ح 5494 . موضح اوهام الجمع و التفريق 441 / 1 (ابوبكر احمد بن سلمان) . فضائل الصحابة 598 / 2، ح 1019، و ص 668 ، ح 1140. زين الفتى 388 / 2، ح 511 ، فصل 6 . ذخائر العقبى 92. المطالب العالية 58 / 4 ح 3954. تذكرة الخواص 30، باب 2. مختصر اتحاف السادة المهرة 188 / 9 ح 7469. فرائد السمطين 227 / 1، باب 44، ح 177. براى منابع بيشتر به شمارههاى 2 و 38 مراجعه شود.
زين الفتى 171 / 2 ح 408، فصل 5 . شواهد التنزيل 98 / 1، ح 115، و 280 / 2، ح 915. تاريخ مدينة دمشق 50 / 42 (104 / 1 ح 140) . توضح الدلائل ورقه 259 - 260 قسم دوم، باب 37. در شمارههاى 3 و 39 منابع ديگرى ذكر شد.
فرائد السمطين 150 / 1 باب 29، ح 113. المعجم الكبير 14 / 12، ح 12341. مجمع الزوائد 111 / 9. المناقب، خوارزمى 142، ح 163، فصل 14. كنز العمال 603 / 11، ح 32911، و 177 / 13، ح 36525. حلية الاولياء 67 / 1 شماره 4. كفاية الطالب 110، باب 17، و ص 168، باب 37، و ص 236، باب 62 . الجامع الصغير 177 / 2 ح 5593 . فيض القدير 356 / 4. تاريخ مدينة دمشق 385 / 42 (482 / 2 ح 1010) . اسنى المطالب، وصابى 47، باب 9، ح 10. البداية و النهاية 373 / 7 حوادث سال 40. در شمارههاى 17 و 19 در باب علم اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز منابع ديگرى ذكر شد.
جواهر المطالب 180 / 1، باب 12. كفاية الطالب 205، باب 51 . شرح نهج البلاغة 210 / 13 - 211 خطبه 238. كنز العمال 603 / 11 ح 32912. سمط النجوم العوالى 63 / 3 ح 131. جامع الاحاديث 198 / 6 ، ح 14319. المعجم الاوسط 455 / 5 ح 4877. الجامع الصغير 177 / 2 ح 5594 . فيض القدير 356 / 4. منابع بيشتر در شماره 4 و 41 ذكر شد.
اوصافى است كه اميرالمومنين على عليهالسلام در حد كمال واجد آنها بودند، و احدى در آن شك ندارد.
منابعى در شمارههاى 4 و 5 و 29 و 48 بيان شد. همچنين مراجعه شود به: فرائد السمطين 54 / 1، باب 5 ، ح 19، ينابيع المودة 594 ، باب 95، ح 4.
تاريخ مدينة دمشق 468 / 42 (200 / 3 ح 1206) . كنز العمال 113 / 13 ح 36367. زين الفتى 345 / 1 ح 238، فصل 5 . موضح اوهام الجمع و التفريق 387 / 1 (ابراهيم بن هراسه) . البحر الزخار (مسند البزّار) 215 / 2 ح 604 . البداية و النهاية 317 / 3
حوادث سال 37. المستدرك على الصحيحين 139 / 3. كفاية الطالب 173 باب 38. المحاسن و المساوى 31 - 32 (مساوى تلك الحروب) . فرائد السمطين 281 / 1، باب 53 ، ح 220. المناقب، خوارزمى 190، ح 224 - 225، فصل 16. مطالب السؤول 24، باب اول، فصل 6 . توضيح الدلائل، ورقه 215، قسم دوم، باب 16.
اين فقره هم جزئى از حديث غدير است كه منابع آن در شمارههاى 37 و 44 بيان شد. براى منابع بيشتر به شمارههاى 12، 21، 30، 34 مراجعه شود.
تاريخ مدينة دمشق 233 / 42 - 234 (75 / 2 - 78 ح 577 - 580 ) ، و ص 237 (86 / 2 ح 588 ) . الدرّ المنثور 259 / 2 ذيل آيه 3 سوره مائده. فرائد المسمطين 74 / 1 باب 12 ح 40 و ص 77، باب 13، ح 44، و ص 314، باب 58 ، ح 250. المناقب، خوارزمى 135، ح 152، فصل 14. شواهد التنزيل 201 / 1 - 202 ح 211 - 212. مقتل الحسين عليهالسلام 81 فصل 4 ح 35. توضيح الدلائل ورقه 195 قسم دوم، باب 9. زين الفتى 265 / 2 ح 474 فصل 5 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 19، ح 24. تاريخ بغداد 290 / 8 شماره 4329 (حبشون بن موسى الخلال) . توضيح الدلائل ورقه 155 قسم دوم، باب 2.
حلية الاولياء 86 / 1 شماره 4. تاريخ مدينة دمشق 240 / 42 (95 / 2، ح 599 ) . كنز العمال 103 / 12، ح 34198. فرائد السمطين 55 - 53 / 1، باب 5 ، ح 18 - 19. اسنى المطالب، وصابى 64 ، باب 10، ح 15. توضيح الدلائل ورقه 189، قسم دوم، باب 14. شرح نهج البلاغة 170 / 9، خبر 12، خطبه 154. معارج العلى 36، معراج 2. مفتاح النجاء ورقه 47، باب 3، فصل 16.
تاريخ مدينة دمشق 360 / 42 (419 / 2 ح 926) . كفاية الطالب 234، باب 62 . زين الفتى 131 / 1 ح 35، فصل 5 . فرائد السمطين 236 / 1، باب 46، ح 183 - 184. كنز
العمال 624 / 11 ح 33041 - 33042. المناقب، خوارزمى 320 ح 326، فصل 19. المعجم الكبير 200 / 22 ح 526 . مجمع الزوائد 121 / 9. تهذيب الكمال 260 / 33 شماره 7327. حلية الاولياء 27 / 3 شماره 202. شواهد التنزيل 295 / 1 - 297 ح 302، 303. جواهر المطالب 92 / 1 باب 14. ذخائر العقبى 69 . الرياض النضرة 227 / 2، باب 4، فصل 6 . سمط النجوم العوالى 39 / 3 ح 45. مناقب على بى ابىطالب عليهالسلام 201، ح 239. توضيح الدلائل ورقه 207، قسم دوم، باب 14. تاريخ بغداد 173 / 11 شماره 5877 (عيسى بن محمد ابوموسى) .
خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 75، ح 62 . المعجم الكبير 107 / 1 ح 176. المستدرك على الصحيحين 126 / 3. تاريخ مدينة دمشق 55 / 42 - 56 (129 / 1 ح 153) . فضائل الصحابة 652 / 2 ح 1110. مجمع الزوائد 134 / 9. جواهر المطالب 268 / 1 باب 42.
جواهر المطالب 59 / 1، باب 10. تاريخ مدينة دمشق 411 / 42 (70 / 3 ح 1100) ، و ص 437 (125 / 3 ح 1147) . توضح الدلائل ورقه 248، قسم دوم، باب 28. تذكرة الخواص 25، باب 2. جواهر العقدين قسم دوم 150، ششم. الصواعق المحرقة 156، باب 11، فصل اول، ذيل آيه نهم. مسند احمد 426 / 7 ح 26025 (300 / 6 ) . المستدرك على الصحيحين 138 / 3. المصنف ابن ابىشيبه 368 / 6 ح 32057، كتاب فضائل. المعجم الكبير 375 / 23 ح 887 . فضائل الصحابة 686 / 2 ح 1171. كنز العمال 146 / 13، ح 36459.
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 238 ح 285.
تاريخ مدينة دمشق 226 / 42 - 227 (64 / 2 - 65 ح 562 - 563 ) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 25 ح 37. المعجم الكبير 319 / 1 ح 946. مجمع الزوائد 131 / 9. كنز
العمال 621 / 11 ح 33019، و 107 / 13 ح 36349. سمط النجوم العوالى 64 / 3 ح 139. كنوز الحقائق 91 / 1 ح 1051.
شواهد التنزيل 30 / 1 ح 13، و ص 57 - 59 ح 57 - 60 ، و ص 64 ، ح 70، و ص 68 ، ح 77 و ص 80 ، ح 81 . توضيح الدلائل ورقه 152 قسم دوم، باب 2. كفاية الطالب 139 - 140 باب 31. فضائل الصحابة 654 / 2 ح 1114. الشريعة، آجرى 197 / 3 ح 1548. المعجم الكبير 264 / 11 ح 11687. الصواعق المحرقة 127، باب 9، فصل 3. تاريخ مدينة دمشق 363 / 42 (430 / 2 ح 939) . مجمع الزوائد 112 / 9. حلية الاولياء 64 / 1 شماره 4. المناقب، خوارزمى 267 ح 249 فصل 17. كنز العمال 604 / 11 ح 32920، و 108 / 13 ح 36353. معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 85 / 1 ح 334.
نزول سوره «هل اتى» در شأن اهلبيت عليهمالسلام از مسلّمات تاريخ و حديث است، و عده زيادى آن را نقل كردهاند. علامه امينى آن را از 34 نفر از علماى اهلسنت نقل فرموده است. مراجعه شود به: الغدير 107 / 3 - 112.
مضمون اين قسمت و قسمت بعدى اجتماعى است، به شماره 55 هم مراجعه شود.
در شماره 12 گذشت كه اميرالمؤمنين عليهالسلام «امام المتقين» است. شرح نهج البلاغة 210 / 13 خطبه 238. المناقب، خوارزمى 319 ح 323 فصل 19. توضيح الدلائل ورقه 129 قسم دوم، باب اول. براى منابع بيشتر به شماره 82 مراجعه شود.
فرائد السمطين 137 / 1، باب 23، ح 101، 314 - 317 باب 58 ح 250. زين الفتى
390 / 2 ح 513 فصل 6 ، و ص 392 ح 516 . كفاية الطالب 255، باب 62 . المناقب، خوارزمى 312، ح 313، فصل 19. مقتل الحسين عليهالسلام 147 / 1، فصل 6 ، ح 24. ينابيع المودة 291، باب 56 ، ح 758، 594 باب 95، ح 4. توضيح الدلائل ورقه 225 - 226، قسم دوم، باب 17، ورقه 256، باب 35.
المعجم الكبير 44 / 3 ح 2630. كنز العمال 600 / 11 ح 32892. المناقب، خوارزمى 327 ح 339، فصل 19. الصواعق المحرقة 124، فصل 2، ح 27. كفاية الطالب 379. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 49، ح 72. الجامع الصغير 262 / 1 ح 1717. فيض القدير 223 / 2. التحاف بحبّ الاشراف 31، باب اول. تاريخ مدينة دمشق 259 / 42 (159 / 2 ح 646) . سمط النجوم العوالى 35 / 3 ح 35. الرياض النضرة 222 / 2، باب 4، فصل 6 . اسنى المطالب، وصابى 16، باب 4، ح 3. رشفة الصادى 82 ، باب 3. ذخائر العقبى، 67 . فرائد السمطين 224 / 1 باب 58 ، ج 352.
كنز العمال 626 / 11 ح 33050. المعجم الكبير 81 / 3 ح 2726. الصواعق المحرقة 174 باب 11 فصل اول مقصد سوم. مجمع الزوائد 172 / 9. مفتاح النجاء: ورقه 10 باب اول، فصل 2. كفاية الطالب 117 باب 20. احياء الميت 244 ح 15. معارج العلى 79 معراج 6 .
كنز العمال 145 / 13 ح 36458. الفصول المهمة 125 فصل اول. المناقب، خوارزمى 78، ح 62 ، فصل 6 . مجمع الزوائد 132 / 9. نزهه المجالس 121 / 2 (باب مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام) . زين الفتى 197 / 2 ح 428، و ص 214 ح 440، فصل 5 . فرائد السمطين 134 / 1 باب 22 ح 97 و 40 / 2 باب 8 ح 373. الرياض النضرة 249 / 2 باب 4 فصل 6 . مقتل الحسين عليهالسلام 163 / 1 فصل 6 ح 69 . جواهر العقدين قسم دوم 242، دهم. الصواعق المحرقة 173 باب 11، فصل اول، مقصد دوم. ذخائر العقبى 18. سمط النجوم العوالى 44 / 3 ح 62 . جواهر المطالب 174 / 1، باب 23.
مضمون اين شماره از واضحترين حقايق است. مراجعه شود به: فرائد السمطين 35 / 2 باب 7 ح 371.
شواهد التنزيل 480 / 2 - 483 ح 1154 - 1158. مفتاج النجاء ورقه 32، باب 3، فصل 11. توضيح الدلائل ورقه 170، قسم دوم، باب سوم.
روايات زيادى در اين باره وجود دارد، كه عدهاى از صحابه منافق بوده و وارد بهشت نمىشوند. مراجعه شود به: صحيح مسلم 2143 / 4 ح 9 (2779) ، كتاب صفات المنافقين و احكامهم.
مروج الذهب 43 / 1 باب سوم. فرائد السمطين 40 / 1، باب اول، ح 4. الفردوس بمأثور الخطاب 191 / 2 ح 2592، و 283 / 3 ح 4851. شرح نهج البلاغة 171 / 9، خطبه 154، خبر 14. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 88 - 89 ح 130 -
شواهد التنزيل 76 / 1 ح 89 ، و ص 119 ح 129. فرائد السمطين 317 / 1، باب 58 ، ح 250، و 312 / 2 باب 61 ، ح 562 . ينابيع المودة 71، باب 12، ح 28.
فضائل الصحابة 652 / 2 ح 1110. خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 75 ح 62 . المعجم
الكبير 107 / 1 ح 176. المستدرك على الصحيحين 126 / 3. تاريخ مدينة دمشق 5655 / 42 (129 / 1 ح 153) . نهج البلاغة 274 خطبه 150. شرح نهج البلاغة 132 /
المعجم الاوسط 150 / 6 ح 5307 . درباره صحيفه ملعونه مراجعه شود به: كتاب سليم بن قيس هلالى 650 / 2 ح 11. جواهر العقدين قسم دوم 102، فصل 4.
فرائد السمطين 317 / 1، باب 58 ، ح 250. ينابيع المودة 22، باب سم، ح 9.
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 114 ح 155. الصول المهمة 40 فصل اول. المناقب الثلاثة 18 - 19 باب اول.
الجامع الصغير 481 / 1 ح 7799. كنز العمال 183 / 1 ح 929. كنوز الحقائق 135 / 2 ح 6742 . الفردوس بمأثور الخطاب 84 / 4 ح 6260 .
شواهد التنزيل 43 / 1 ح 34 - 35. براى منابع بيشتر به شمارههاى 17 و 19 مراجعه شود.
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 245 ح 292. الشريعة، آجرى 254 / 3 ح 1637. المناقب خوارزمى 316 ح 316 فصل 19. فرائد السمطين 78 / 1 باب 14 ح 45. توضيح الدلائل ورقه 190 قسم دوم، باب 8 .
شواهد التنزيل 269 / 1 ح 267، و ص 583 - 584 ح 625 - 626 و 74 / 1 ح 86 ، و ص 85 ح 105. الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلىاللهعليهوآله 17 / 1 باب اول فصل اول.
معانى روشن و آشكار، و منابع متعددى دارد.
تاريخ مدينة دمشق 359 / 42 (417 / 2 ح 923) . الفصول المهمة 123 فصل اول. كفاية الطالب 232 باب 62 . جامع الاحاديث، سيوطى 281 / 3 ح 8644 . معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 88 / 1 ح 344. المستدرك على الحصيحين 129 / 3. شواهد التنزيل 381 / 1 - 395 ح 398 - 416.
المناقب، خوارزمى 148 ح 172 فصل 14. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 276 ح 322. كنوز الحقائق 173 / 1 ح 2155. براى منابع بيشتر به شمارههاى 3، 39، 46، 64 مراجعه شود.
فرائد السمطين 134 / 2 باب 31 ح 431. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 281 ح 326. براى منابع بيشتر به شماره 65 مراجعه شود، و در شماره 91 خواهد آمد.
احاديث و روايات درباره امام زمان عليهالسلام در كتب اهلسنت بيش از حد تواتر است، و علماى آنان تأليفات مستقلى در اين زمينه دارند. به كتاب «نورالامير» شماره 85 مراجعه شود.
فرائد السمطين 268 / 1 باب 52 ح 210. كفاية الطالب 73 باب 4، و ص 211 باب 54 . الفردوس بمأثور الخطاب 65 / 3 ح 4181. كنز العمال 614 / 11 ح 32981. شواهد التنزيل 39 / 1 ح 28. براى منابع بيشتر به شماره بعد مراجعه شود.
المستدرك على الصحيحين 122 / 3. الفردوس بمأثور الخطاب 332 / 5 ح
8347 . كنز العمال 615 / 11 ح 32983. تاريخ مدينة دمشق 387 / 42 (488 / 2 ح 1016 - 1018) . حلية الاولياء 63 / 1 شماره 4. فرائد السمطين 45 / 1 باب 27 ح 109.
ينابيع المودة 59 ، باب 7 ح 5 . براى منابع بيشتر به شماره 42 مراجعه شود.
السنن الكبرى، نسائى 45 / 5 ح 8147 . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام 78 ح 66 . مسند احمد 170 / 5 - 171 (165 / 4) ح 17051، 17056 - 17058. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام 222 ح 267، و ص 223 ح 268. الجامع الصغير 177 / 2 ح 5595 . تاريخ الاسلام (عهد الخفاء) 630 . جامع الاحاديث، سيوطى 199 / 6 ح 14322. الآحاد و المثانى 183 / 3 ح 1514. سنن الترمذى 635 / 5 ح 3716 كتاب المناقب. صحيح البخارى 22 / 5 (باب مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام) .
ينابيع المودة 26 باب سوم ح 21. اين فراز با شمارههاى گذشته اتحاد موضوعى دارد.
فرائد السمطين 312 / 2 باب 61 ح 562 . ينابيع المودة 536 باب 78 ح 2، و ص 584 باب 94، ح 3. اين فراز هم با شمارههاى گذشته اتحاد موضوعى دارد.
فرائد السمطين 133 / 2 باب 31 ح 430، و ص 313 باب 61 ح 563 . مودة القربى مودت هفتم. ينابيع المودة 303 باب 56 ح 868 .
الصواعق المحرقة 146 باب 11 فصل اول آيه هشتم. جواهر العقدين قسم دوم 48 فصل دوم. ينابيع المودة 138 باب 39 ح 1، ص 512 باب 71 ح 43.
كنز العمال 98 /
12 ح 34168. نزل الابرار 86 باب دوم. براى منابع بيشتر به شمارههاى 15، 64 ، 65 ، 72، 84 ، 90 و 91 مراجعه شود.
ما هم در محضر خداوند متعال با قلب و لسان به آن اقرار مىكنيم.
در فرازهاى قبلى هم ذكر شده است. به مسند شمس الاخبار 107 / 1 باب 8 نيز مراجعه شود.
تاريخ مدينة دمشق 303 / 42 (260 / 2 ح 784) . هممچنين مراجعه شود به كتاب «اليقين» سيد بن طاووس، كه بيش از 200 حديث از طرق اهلسنت و شيعه در اختصاصى بودن لقب «اميرالمؤمنين» به حضرت على عليهالسلام ذكر كرده است.
شواهد التنزيل 52 / 1 - 55 ح 50 - 55 . الصواعق المحرقة 127 باب 9 فصل 3. تاريخ الخلفاء 171 - 172. تاريخ مدينة دمشق 363 / 42 - 364 (430 / 2 - 431 ح 941940) . كفاية الطالب 231 باب 62 . الصراط السوى ورقه 212. مفتاح النجاء ورقه 32 باب 3 فصل 11.
تاريخ مدينة دمشق 332 / 42 - 333 (346 / 2 ح 853 و ص 348 ح 856 - 858) . الفردوس بمأثور الخطاب 61 / 3 ح 4172. كنوز الحقائق 339 / 1 ح 4255، و ص 388 ح 4795. توضيح الدلائل ورقه 255 قسم دوم باب 34.
اليقين ص 360 - 361 باب 127.
انعكاس خطبه غدير در دعاى ندبه(1)
يكى از راههاى مستند سازى در هر مورد، اشاراتى است در موارد ديگر به آن مورد مدّ نظر شده است؛ مثلاً در ادعيه و زيارات. در مورد خطبه غدير نيز، اضافه بر مستند سازى كه در بالا گذشت، يكى از دعاهايى كه در آن به غدير اشاره شده دعاى «ندبه» است(2):
فَلَمَّا انْقَضَتْ أَيَّامُهُ أَقامَ وَلِيَّهُ عَلِىَّ بْنَ أَبىطالِبٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِما وَ آلِهِما هادِيا إِذْ كانَ هُوَ الْمُنْذِرُ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ، فَقالَ وَ الْمَلَأُ أَمامَهُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. أَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ:
آنگاه كه دوران رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله سرآمد ولىّ خود على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان هدايتگر مردم منصوب نمود، چرا كه او ترساننده مردم بود و هر قومى هدايتگرى مىخواهد. لذا در حالى كه مردم در برابر او بودند فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
در اينجا انعكاس خطبه غدير در دعاى ندبه را دنبال خواهيم كرد، و به يكى از اصلىترين موضوعات مشترك در اين دو مأخذ و برقرارى ارتباط منطقى بين آنها پرداخته مىشود. حتى مىتوان باب جديدى را در اين زمينه گشود؛ بدين معنى كه نه تنها در دعاى ندبه، بلكه در تمام دعاها و زيارت نامههاى مرتبط با حضرت ولىعصر عليهالسلام، حتما نشانههايى از غدير و پيامدهاى آن را مىتوان مشاهده كرد.
اما در اين مورد خاص، دعاى ندبه را امام صادق عليهالسلام به شيعيان تعليم داده تا در زمان غيبت بخوانند. به ويژه در چهار عيد بزرگ؛ يعنى جمعه، غدير، فطر و قربان. اما از
آنجا كه «ندبه» به معناى عزادارى، سوگوارى، زارى و نوحهسرايى است، اين سؤال مطرح مىشود كه: چرا بر مزيّت خواندن آن در چهار عيد ياد شده تأكيد شده است ؟
در يك پاسخ كوتاه به اين سؤال، مىتوان به روايتى از امام باقر عليهالسلام استناد كرد كه فرمودهاند:
هيچ عيدى براى مسلمانان وجود ندارد - نه عيد فطرى و نه عيد قربانى - جز اينكه غم و اندوه آلمحمد عليهمالسلام در آن تجديد مىشود، چرا كه مىبينند حق آنها در دست ديگران است.(1)
بنا بر اين، وقتى ما در روز جمعه يا اعياد ديگر اين دعا را مىخوانيم، يعنى اينكه خود را به گونهاى در غم و اندوه حقوق از دسته رفته آلمحمد عليهمالسلام شريك دانسته، و با ناله و شيون به درگاه خداوند خواهان ظهور هر چه زودتر آن منتقم حقيقى هستيم، كه بيايد و اعاده حق نمايد.
ولى درباره ماهيت اين حق، جا دارد كه از خود بپرسيم:
اين حق در اصل چه بوده و از چه زمانى به تاراج رفته است ؟
اين حق كجا و چگونه و طىّ چه مراحلى به شخص يا گروهى تفويض شده است ؟
آيا آنگونه كه امام باقر عليهالسلام فرمودهاند، اين حق هنوز در دست ديگران است ؟
آيا در دعاى تعليم داده شده از سوى امام صادق عليهالسلام به شيعيانش، اشارهاى به اين موضوع شده است ؟
براى پاسخ به سؤال اول و دوم، كافى است خاطره غدير و تفويض حق جانشينى حضرت على عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را از سوى خداوند به ياد آورده، و سپس به مرور ماجراى سقيفه و پيامدهايش در طول تاريخ تا به امروز بپردازيم.
1) . علل الشرائع: ج 2 ص 389.
براى پاسخ به سؤال سوم و چهارم - كه موضوع اصلى سخن ما در اينجا است - ترجيح مىدهيم ابتدا دو آيه از قرآن را همراه تأويل آنها از امام معصوم عليهمالسلام يادآور شويم:
الف. «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ وَ البَحرِ بِما كَسَبَت أيدِى الناسِ»(1): «فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم كردند آشكار شد» . در تأويل آن آمده: به خدا سوگند تأويل آن باز مىگردد به زمانى كه انصار گفتند: از ما اميرى باشد و از شما اميرى !(2)
ب. «وِ الليلِ إذا يَغشى . وَ النَهارِ إذا تَجَلّى»(3): «سوگند به شب آن زمان كه سياهيش جهانى را بپوشاند و سوگند به روز آن زمان كه نورش جهانى را روشن سازد» . امام باقر عليهالسلام در تأويل آن به محمد بن مسلم مىفرمايد: شب در اين آيه همان دومى است كه پرده سياهش را در دولتى كه برايش فراهم شده بود بر فراز ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام كشيد، و آن حضرت تا قيام قائم عليهالسلام صبر مىكند تا مهلت او پايان پذيرد. و روز همان قائم ما اهلبيت است، كه هر گاه بپا خيزد، بر دولت باطل چيره مىشود.(4)
اين آيه به خوبى نشان مىدهد كه آنچه از حق اميرالمؤمنين عليهالسلام به تاراج رفته، تا قيام قائم عليهالسلام هرگز اعاده نخواهد شد. همچنين فسادى كه در روز سقيفه بر خشكى و دريا گسترده شد روز به روز بر ابعادش افزوده شده، تا اينكه سرتاسر زمين را فرا گيرد، و تنها با ظهور حضرت ولىعصر عليهالسلام است كه بساط اين فساد برچيده خواهد شد.
بنا بر اين، اگر از هم اكنون به اين نتيجه قطعى برسيم چه بسا به خطا نرفته باشيم كه: غدير نقطه پايان رسالت بود و آغاز فصل تازهاى از دين، كه در پرده شب پنهان شد و ناتمام ماند تا ايام ظهور، و ظهور نقطه پايان دولت شب است و ادامه آن فصلِ ناتمام كه با نور محض آشكار مىگردد.
با اين همه، لازم است در تأييد و توجيه اين نتيجه قطعى، به نمونههايى از هر دو مأخذ - يعنى خطبه غدير و دعاى ندبه - اشاره كنيم:
اى مردم ! اين آخرين بارى است كه من در چنين اجتماع انبوهى مىايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و فرمانبردار امر پروردگارتان باشيد و بدانيد كه خداى عزّ و جلّ صاحب اختيار و معبود شماست. سپس پيامبرش كه اكنون شما را مورد خطاب قرار داده ولىّ شماست. بعد از من على عليهالسلام صاحب اختيار و امام شما به امر پروردگارتان است. آنگاه امامت در نسل من از فرزندان او (على عليهالسلام) خواهد بود، تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات كنيد.
اى مردم ! من همان صراط مستقيم خداوندم كه شما را به پيروى از آن دستور داده، و پس از من على عليهالسلام صراط مستقيم است، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتگر هستند. همان كسانى كه به سوى حق هدايت نموده و بر اساس حق به عدالت رفتار مىكنند.
آن زمان كه روزگار پيامبر صلىاللهعليهوآله به آخر رسيد، او ولىّ خود على عليهالسلام را براى هدايت مردمان معرفى كرد، زيرا خودش بيم دهنده بود و هر قومى را هدايتگرى بايد. سپس در حالى كه انبوه مردم در برابرش بودند فرمود: هر كس كه من مولاى اويم على عليهالسلام هم مولاى او است. خداوندا دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار. يارى دهندهاش را يارى كن و كسى را كه دست از يارىاش مىكشد درمانده ساز.
و فرمود: هر كس كه من پيامبرش هستم على امير او است. و فرمود: من و على عليهالسلام از يك درختيم و ديگر مردمان از درختان گوناگون هستند. همچنين او را در جايگاه هارون نسبت به موسى عليهماالسلام قرار داد. بدين سان او (على عليهالسلام) پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله راهنماى
هدايت از گمراهى بود، و نورى در تاريكى جهل و رشته محكم ارتباط با خداوند و راه راست او بود. در خويشاوندىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيشينهاش در دين جلوتر از او كسى نبود، و در مناقب كسى به گَرد منقبتى از او نمىرسيد.
اما گويى رسولخدا صلىاللهعليهوآله اين واقعيت را مىدانست كه امتش پس از او حق على عليهالسلام را رعايت نمىكنند و بناى ناسازگارى با او را مىنهند. چه اينكه مىدانيم على بن ابىطالب عليهالسلام در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و همراه ايشان براى تنزيل قرآن جنگيدم. تا آنجا كه خون دلاوران عرب را ريخت، و پهلوانان آنها را كشت، و با گرگ صفتانشان جنگيد. از اين رو دلهاى آنان پُر از كينههاى جنگ بدر و خيبر و حنين و جنگهاى ديگر گرديد.
بنا بر اين، مسلّم است كه آنان به دنبال فرصتى مىگشتند تا انتقام خود را از فرزند ابوطالب بگيرند، و مرهمى بر زخمهاى كهنه خويش بگذارند. چه فرصتى بهتر از روزگارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته باشد !
اى مردم ! به شما هشدار مىدهم كه من رسولخدا صلىاللهعليهوآله هستم و پيش از من نيز پيامبرانى بودهاند. اكنون اگر بميرم يا كشته شوم آيا شما از دين خدا بر مىگرديد ؟ پس هر كس كه به جاهليت برگردد به خداوند ضررى نمىرساند، و خداوند به زودى به شكرگزاران پاداش مىدهد. نيز آگاه باشيد آن كس كه به صبر و شكر توصيف شده على و سپس فرزندان من از نسل او عليهمالسلام هستند.
اى مردم ! به زودى پس از من پيشوايانى خواهند بود كه به سوى آتش دعوت مىكنند و روز قيامت يارى نمىشوند. پس بدانيد كه خداوند و من از آنان بيزاريم. آنان و يارانشان و همفكران و پيروانشان در پايينترين طبقه آتش هستند، و چه بسيار بد است مأواى متكبران.
بنا بر اين، آنان نيز دشمنىاش را به دل گرفتند و بناى ناسازگارى با او را گذاشتند، و او به ناچار پيمانشكنان و ستيزهجويان و از دين بيرون شدگان را از پاى درآورد. و آن زمان كه از اين جهان رخت بر بست و او را شقىترين فردِ آخرالزمان - به پيروى از شقىترين پيشينيان (قابيل) - به شهادت رساند، دستور رسولخدا صلىاللهعليهوآله درباره هدايتگرانِ پس از او نيز همچنان ناديده گرفته شد. تا آنجا كه جز گروه اندكِ وفادار به رعايت حق اهلبيت عليهمالسلام، همه امت بر دشمنى آنها پافشارى كردند، و براى براندازى نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله و تبعيد فرزندانشان متّحد شدند. و بدين ترتيب گروهى كشته، گروهى اسير و گروهى تبعيد و آواره گشتند.
اما تقدير الهى براى آنان (خاندان پيامبر عليهمالسلام) بدان سان رقم خورد كه اميدِ پاداش مىرفت، زيرا زمين از آنِ خداست و آن را به هر يك از بندگانش كه بخواهد به ارث مىدهد، و عاقبت همه خيرها از آنِ متقين است.
پس اين است آن حقى كه به تاراج رفت. حقّى كه از سوى خداوند به پيامبرش وحى شد، و ابلاغ آن را در غدير خم شرط پايان رسالتش قرار داد.
با وجود اين، تاراج اين حق تنها با انتقام از على عليهالسلام تمام نشد، و به تأييد دعاى ندبه درباره هدايتگرانِ پس از او نيز همچنان ادامه يافت. اما سؤال مهم اين است كه آنگونه كه امام باقر عليهالسلام فرمودند، آيا هنوز هم اين حق در دست ديگران است ؟ آيا در خطبه غدير به اين حقيقت اشاره شده، و در دعاى ندبه هم نشانههايى از آن آمده است ؟
اى مردم ! به خدا و رسولش و نورى كه همراه او نازل شده ايمان بياوريد، پيش از آنكه صورتهايى را محو و نابود كنيم و آن صورتها را به پشت برگردانيم.(1)
1) . نساء / 47.
و آنگاه در نسل او تا مهدى قائم عليهالسلام كه حق خدا و حق ما را مىگيرد. يقينا كه خداوند عزّ و جلّ ما را حجت قرار داده است بر تمام سهلانگاران، دشمنان، مخالفان، خيانت پيشگان، گنهكاران و ستمگران از همه جهانيان.
حال امام صادق عليهالسلام به ما آموخته است كه چگونه براى يادآورى آن حق از دست رفته - كه هنوز هم در دست ديگران است - مرثيه بخوانيم:
كجاست آن مهيّا شدهاى كه رشته ستمگران را پاره مىكند ؟ كجاست آن خُرد كننده و كوبنده جاه و جلال تجاوزگران ؟ كجاست آن ويرانكننده بناهاى شرك و نفاق ؟ كجاست آن نابود كننده فاسقان و شورشگران و گردنفرازان ؟ كجاست آن درو كننده شاخههاى گمراهان و ستيزهجويان ؟ كجاست آن كه زَنگار كجفكرىها و هواپرستىها را بزدايد ؟ كجاست آنكه رشتههاى دروغ و تهمت را پاره كند ؟ كجاست آنكه تجاوزگران و سركشان را نابود سازد ؟ كجاست آنكه دشمنان و گمراهان و بىدينان را ريشه بركَند ؟
با اين همه، گويى در ميان اين حقوق از دست رفته و هنوز هم در دستِ ديگران گرفتار شده، عَلَم مصائب و غم يك حقِ ناحق گشته بيش از همه در اهتزاز است. عَلَم مصائب و غم كربلا ! كربلايى كه فرصت آن را اهل شُبهه ايجاد كردند. همان مردم پيمانشكنِ خيانتكارِ ناسازگار، با دلهايى پليد از شرك و آكنده از آلودگى كفر.
آنگونه كه حرمتها را دريدند، و بر بستر شهادت رسولخدا صلىاللهعليهوآله بانگ بىوفايى زدند، و در شكستن پيمان خود شتافتند و عهدهاى محكمى را كه بر جانشينى على عليهالسلام بسته بودند ناديده گرفتند ... . بدين سان براى اهل شبهه فرصتى فراهم كردند تا آنان بتوانند اهلبيت برگزيده حق را در كربلا به شهادت برسانند و حريمش را بشكنند و يارانش را از دَم تيغ بگذرانند.(1)
1) . مفاتيح الجنان: زيارت جامعه ائمة المؤمنين.
ما در دعاى ندبه مىخوانيم: أينَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِكَربَلاء ؟ كجاست خونخواهِ آن كشته دشت كربلا ؟ آرى ! دقيقا از همين كربلا است كه مرثيه غدير آغاز دوبارهاى يافته و تا قيام قائم عليهالسلام ادامه مىيابد. پس اگر سوگوارى بايد كرد اينگونه بايد:
فَعَلَى الأطائِبِ مِن أهلِبَيتِ مُحَمَّدٍ وَ عَلىٍّ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِما وَ آلِهِما فَليَبكِ الباكونَ، وَ إيّاهُم فَليَندُبِ النادِبونَ، وَ لِمِثلِهِم فَلتُذرَفِ الدُموعُ، وَ ليَصرُخُ الصارُخونَ، وَ يَضِجَّ الضاجُّونَ، وَ يَعِجَّ العاجُّونَ:
تنها بر پاكانِ برگزيده اهلبيت محمد و على - كه درود خدا بر آن دو و خاندانشان - گريه كنندگان بايد بگريند، و تنها براى آنهاست كه سوگواران بايد سوگوارى كنند، و براى همچون ايشان اشكها بايد ريزان شود و نالهها از دل برآيد و فريادها به آسمان رسد و بانگ واويلا سر داده شود.
كجاست حسن عليهالسلام ؟ كجاست حسين عليهالسلام ؟ كجا هستند فرزندان حسين عليهمالسلام ؟ آن شايستگان و راستگويانِ يكى پس از ديگرى ؟ كجاست راهى پس از راهى ؟ كجاست برگزيدهاى پس از برگزيدهاى ؟ كجا هستند خورشيدهاى تابان ؟ كجا هستند ماههاى فروزان ؟ كجا هستند ستارگانِ درخشان ؟ كجا هستند نشانههاى دين و پايههاى دانش ؟ كجاست آن بقيهاللهى كه از عترت هدايتگر هرگز جدا نيست ؟ كجاست آن مهيّا شدهاى كه رشته ستمگران را پاره مىكند ؟ كجاست آن ساماندهِ كژىها و ناراستىها كه انتظارش را مىكشند ؟ كجاست آن دور كننده ستم كه به اميدش دل بستهاند ؟
اى مردم ! در قرآن بينديشيد و آياتش را بفهميد و به آيات محكمش بنگريد و آيات متشابهش را وانهيد. سوگند به خدا هرگز زَواجرِ قرآن (باطن آيات) را براى شما آشكار نمىكند و تفسيرش را روشن نمىسازد، مگر اين كسى كه من دست او را
گرفته به سوى خود بالا مىبرم و بازويش را گرفته و به شما اعلام مىدارم: هر كس كه من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار او است.
اى مردم ! اين على برادر و جانشين و نگه دارنده علم من است. او وصى من در ميان امتم بر تفسير كتاب خدا و دعوت به آن مىباشد، و عمل كننده به آنچه خدا را راضى مىكند.
سليم بن قيس هلالى در كتاب خود روايتى را از سلمان فارسى چنين آورده است:
در شبِ همان روز (روز سقيفه) ، على عليهالسلام همراه حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام به درِ خانه مهاجرين و انصار رفته، حق از دست رفتهاش را به آنان يادآورى فرمود و آنها را به يارى خويش فراخواند.
از اين ميان، تنها چهل و چهار نفر آمادگى خود را براى يارى آن حضرت اعلام كردند. حضرت به آنان فرمود: صبح فردا در حالى كه سرها را تراشيده و شمشيرهايشان را حمايل كردهاند نزد ايشان بيايند. اما صبح فردا به جز چهار نفر كه ساعاتى بعد به هفت نفر رسيدند كسى بر سر قولِ خود حاضر نشد. اين دعوت سه شب تكرار شد، ولى هر صبح نتيجه همان بود كه بود.(1)
بنا بر اين، وقتى على عليهالسلام هيچ يار و ياورى به جز سه يا چهار يا هفت نفر نيافت، دست از مبارزه آشكار با غاصبان خلافت برداشت و فقط به جمع و تدوين قرآن پرداخت. اينگونه كه سلمان براى سُليم روايت مىكند:
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام عكسالعمل يارانش را چنين ديد، از خانه بيرون نيامد و عبا بر دوش نيفكند مگر براى نماز. تا اينكه قرآن را آنگونه كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده بود جمع كرد، همراه تأويل و تفسيرش و مشخص نمودن آيات ناسخ و منسوخ، خاص و عام، محكم و متشابه و ... .
1) . اسرار آل محمد عليهمالسلام: ص 221، 222.
و آن زمان كه كار به اتمام رسيد، آن حضرت قرآنِ تدوين شدهاش را برداشته به مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت، در حالى كه ابوبكر و عمر در مسجد بودند و مردم در اطرافشان. اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شد و نظرِ جمع را به خود معطوف داشته و با صدايى كه همه بشنوند فرمود:
بدانيد كه من پس از غسل و كفن و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله به كارى روى نياوردم مگر به جمع و تدوين قرآن. اما در اين قرآن تمام آياتى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده آمده، و آيهاى نيست مگر آنكه تنزيلش را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله خواندهام و آن حضرت تأويل و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخش را به من آموخته است.
بنا بر اين، شما در فرداى قيامت نمىتوانيد ادعا كنيد كه ما از اين موضوع آگاه نبوديم.(1)همچنين به درگاه خداوند عذرى نداريد كه بگوييد من شما را به يارى خود فرا نخواندم، و حق را به شما يادآورى نكردم، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت ننمودم.
اينجا بود كه عمر برخاست و گفت: ما خود قرآنى داريم كه از قرآن تو بىنيازيمان مىكند. و على عليهالسلام با قرآنى كه تدوين و تنظيم كرده بود به خانه بازگشت.(2)
اكنون به نظر شما آنچه كه امام صادق عليهالسلام در دعاى ندبه به ما آموخته، مبيّن چه حقيقتى است ؟
أينَ المُؤَمَّلُ لإحياءِ الكِتابِ وَ حُدودِهِ ؟ أينَ مُحيى مَعالِمِ الدينِ وَ أهلِهِ ؟ كجاست آن آرزو شدهاى كه اِحيا كند كتاب خدا و حدود آن را ؟ كجاست آن زندهكننده نشانههاى دين و اهل دين ؟
اى مردم ! با دينِ كامل و تفقّه (دانايى در دين) خانه خدا را زيارت كنيد. اى مردم ! نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد، همانگونه كه خداى عزّ و جلّ به شما فرموده است. اما اگر زمانى طولانى بر شما گذشت و كوتاهى نموده و فراموش كرديد، على عليهالسلام صاحب اختيار و سرپرست شماست، كه معارف دين را برايتان تبيين كند.
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را يك به يك برشمرده و بشناسانم، يا در اين مدت كوتاه به تمام حلالها دستور داده و از همه حرامها بازتان دارم. بنا بر اين، مأمورم كه از شما بيعت گرفته و با شما دست بدهم بر پذيرشِ آنچه از سوى خداى عزّ و جلّ درباره اميرالمؤمنين و اوصياى بعد از او عليهمالسلام آوردهام. همان امامانى كه از من و از نسل او (على) عليهمالسلام هستند و تا روز قيامت كه خداوند در آن به حق حكم مىكند، به حق قيام مىكنند و مهدى عليهالسلام از آنان است.
در اين فرازها از خطبه غدير به تصريح آمده كه انجام سنتها و فرائض و عمل به حرام و حلال منوط به اِحراز دين كامل؛ يعنى پذيرش ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است. ولى به نظر مىرسد كه اين موارد هم به دست فراموشى سپرده شده و به مرور زمان رنگ باخته است، چرا كه امام صادق عليهالسلام در دعاى ندبه از اين حقيقت نيز چنين پرده برداشته است:
أينَ المُدَّخَرُ لِتَجديدِ الفَرائِضِ وَ السُنَنِ ؟ أينَ المُتَخَيَّرُ لإعادَةِ المِلَّةِ وَ الشَريعَةِ ؟ كجاست آنكه براى تازه كردنِ فرائض و سنتها ذخيره شده است ؟ كجاست آن برگزيدهاى كه كيش و آئين محمدى را از نو بنا كند ؟
و سرانجام اگر از آن دسته افرادى هستيم كه به خواندن دعاى عهد در هر صبح مبادرت داشته يا هر از چند گاهى آن را مىخوانيم، سعى كنيم كه به فرموده
رسولخدا صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير از روى تفقّه باشد، نه صرفا از روى عادت يا ثواب ! و تنها در اين صورت است كه به مفهوم واقعى عباراتى چنين پى خواهيم برد:
وَ اعمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَكَ وَ أحىِ بِهِ عِبادَكَ. فَإنَّكَ قُلتَ وَ قَولُكَ الحَقُّ: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ وَ البَحرِ بِما كَسَبَت أيدِى الناسِ»(1). وَ اجعَلهُ اللّهُمَّ ... ، مُجَدِّدا لِما عُطِّلَ مِن أحكامِ كِتابِكَ وَ مُشَيِّدا لِما وَرَدَ مِن أعلامِ دينِكَ وَ سُنَنِ نَبيِّكَ(2):
پس اى فريادرسِ دادخواهان ! به فرياد اين بنده گرفتارِ كوچكترينت عنايت كن و بزرگ آقايش را به او بنما، اى توانمندِ مطلق ! و بدين سان سوزِ دل و اندوه سينهاش را مرهمى بگذار و آتش درونش را فرو نشان، اى كسى كه بر عرش قرار گرفته و بازگشت و سرانجام كار به سوى او است.(3)
نقل خطبه غدير در شيعه و اهلسنت(4)
ممكن است در مورد خطبه غدير سؤالى به ذهن خطور كند، و آن اينكه:
چرا كتب پيش از «الاحتجاج» و «روضة الواعظين» - كه براى قرن پنجم هجرى هستند - متن كامل و مفصل خطبه غدير را نقل نكردهاند ؟ مخصوصا افرادى مانند كلينى و صدوق و شيخ مفيد و ... .
و اما پاسخ اين سؤال:
نقل نكردن عدهاى حديثى را دليل ضعف آن نيست، چرا كه ملاك صحت، اتصال سلسله سند حديث تا معصوم عليهالسلام مىباشد، و اين مسئله در خطبه غدير حاصل است.
به خصوص كه روايت خديفه و زيد بن ارقم در اكثر متن، با حديث حضرت باقر عليهالسلام تطابق دارد.
در مواردى دانشمندان پيشين به برخى از احاديث دست نيافتهاند، ولى متأخران در اثر جستجو و البته امكانات بيشتر، آنها را پيدا كردهاند.
مقدارى از احاديث به خاطر تقيه و شرايط سخت شيعه، توسط گروهى از محدثان نقل نشده و آنان در شرايط سخت و در ميان خلفاى جور به تثبيت اصل مطلب پرداختهاند. دانشمندانى چون كلينى، مفيد و ... ، كه در بغداد و در ميان مخالفان زندگى مىكردند و نقل احاديث مفصل و صريح مشكل ايجاد مىكرده است.
دانشمندان شيعه چه بسا بسيار كتابها تأليف كردهاند كه به مرور زمان دستخوش فقدان و ... شده است. از آن جمله ثقهالاسلام كلينى (م 329 ق) كتابى درباره غدير داشته است، كه شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب «الذريعه» آن را نام برده است.
اصل متن خطبه غدير به صورت مفصل در كتب شيعه و جملات مختلف آن در مدارك سنى آمده است:
روضة الواعظين: ابنفتّال نيشابورى (م قرن پنجم ق) . الاحتجاج: شيخ طبرسى (م قرن پنجم ق) . اليقين: سيد بنطاووس (م قرن هفتم ق) . نزهة الكرام: محمد بن حسين رازى (م قرن هفتم ق) . الاقبال: سيد بن طاووس (م قرن هفتم ق) . الصراط المستقيم: على بن يونس بياضى (م قرن نهم ق) . نهج الايمان: على بن حسين بن حبر (م قرن هفتم ق) .
در كتب فوق، روايت از طريق و سلسله سند آمده كه به حضرت امام باقر عليهالسلام و حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم منتهى مىشود. تفصيل بيشتر را در كتاب «خطابه غدير در آينه اسناد» مىبينيم.(1)
اصل واقعه غدير در نوشتههاى اختصاصى و غير اختصاصى آمده، كه در كتاب «الغدير» بيان شده(2)، و تفصيل بيشتر را در كتاب «خطابه غدير در آينه اسناد» مىبينيم.(3)
اما در مورد متن مفصل خطبه غدير، سنّيان گر چه اين متن را نقل نكردهاند، ولى مفردات و جملات آن را در كتب خود آوردهاند. كتاب شريف «نور الأمير» خطبه را به صد بخش تقسيم كرده و مدارك هر بخشى را از كتب اهلسنت به تفصيل آورده است.
نقل خطبه غدير در اهلسنت و وجوه دلالت آن(4)
يكى از قرائن و ادله دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، خطبه روز غدير به نقل اهلسنت و در كتاب «توضيح الدلائل» اثر شهابالدين احمد است:
سيد شهابالدين احمد خطبه روز غدير خم را چنين روايت كرده است:
ستايش و سپاس خداى را به سبب نعمتهايش به من و احسانش درباره عترت و خاندانم. در برابر پيشامدهاى بد دنيا و مهلكههاى آخرت از او يارى مىخواهم. شهادت مىدهم كه معبودى جز خداى يكتاىِ يگانه بىهمتا كه در امور مهم آهنگ وى كنند نيست. نه همسرى گرفته است و نه فرزندى و نه شريكى و نه تكيهگاهى. شهادت
1) . خطابه غدير در آينه اسناد: ص 85 ، 86 ، به نقل از: الذريعة: ج 7 ص 173 ش 900.
2) . براى فهرست آنها مراجعه شود به: الغدير: ج 1، و براى راويان حديث غدير به ترتيب حروف الفبا: الغدير: ج 1 ص 14 - 151، و براى اطلاع از مؤلفان: الغدير: ج 1 ص 152 - 158.
3) . خطابه غدير در آئينه اسناد: 85 ، 86 ، به نقل از: الذريعه: ج 7 ص 173 ش 900.
4) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 614 - 619 .
مىدهم كه من بندهاى از بندگان او هستم كه مرا براى گزاردن پيامش به همه آفريدگانش فرستاد، تا هر كس به گمراهى هلاك مىشود به حجّتى روشن هلاك شود، و هر كس به هدايت زنده مىماند به حجّتى روشن زنده بماند. و اينكه او مرا بر همه جهانيان؛ از پيشينيان و پسينيان برگزيد، و كليدهاى گنجينههايش را به من بخشيد و با فرائضش بر رسالت من تأكيد كرد، و سرّش را به من سپرد، و مرا يارى رساند، و من براى او بينا گشتم. پس من آغاز كننده و به پايان رسانندهام. و هيچ نيرويى جز از جانب خدا نيست.
اى مردم، چنانكه سزاوار پروا كردن از خداست از او پروا كنيد، و جز مسلمان نميريد، و بدانيد كه خدا بر هر چيزى احاطه دارد. و اينكه پس از من مردمانى بر من دروغ خواهند بست و سخنشان پذيرفته خواهد گشت ! پناه بر خدا كه درباره خدا جز سخن حق بر زبان آورم، يا اينكه در امر او جز به راستى سخن بگويم. من تنها شما را به چيزى فرمان مىدهم كه خدا بدان فرمان داده، و شما را فقط به سوى خدا فرا مىخوانم. و آنان كه ستم كردهاند، بهزودى خواهند دانست كه به كدام عاقبتى باز خواهند گشت.
پس از اين، عُبادة بن صامت پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و گفت: اين دروغبستنها چه زمانى خواهد بود و اين دروغگوها چه كسانىاند ؟ آنان را به ما بشناسان تا از ايشان دورى كنيم. رسولخدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرمود: گروههايى كه از نخستين روزشان براى مقابله با ما آماده شدند، و به زودى - آنگاه كه جان به گلو رسد - بر شما چيره گردند.
عباده گفت: اى رسولخدا، چون اين حادثه رخ دهد به چه كسى پناه بريم ؟ حضرتش فرمود: بر شما باد كه سخن پيشگامان خاندان و مؤمنان به پيامبرى مرا بپذيريد و از آنان فرمان بريد، زيرا ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند. آنان اهل حق و معدن راستىاند. در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و درهم كوبند، و به دنبال نادان نروند.
اى مردم، خدا مرا و اهلبيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است. ما نخستين آفريدگان خداييم. چون ما را آفريد، به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت و هر طينتى را به ما زنده گرداند.
سپس افزود: اينان برگزيدگان امت من و حاملان علم من و گنجينهداران سرّ من و سرور مردم زميناند. به حق فرا مىخوانند و به راستى خبر مىدهند. شك نمىكنند و به ترديد نمىافتند و به پشت سر باز نمىگردند و پيمان نمىشكنند. اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانىاند كه به راه راست مىروند.
هدايت يافته كسى است كه با طاعت و ولايت آنان نزد من آيد و گمراه كسى است كه از آنان منحرف شود و با دشمنى آنان به نزد من آيد. دوست داشتن آنان ايمان و دشمنىشان نفاق است. آنان امامان هادى و ريسمانهاى استوار احكاماند.
كارهاى نيك به سبب آنان به سرانجام مىرسد، و آنان وصيت خدا به پيشينيان و پسينياناند. آنان ارحامى هستند كه خدا براى پيوستن به آنها از شما پيمان گرفته و فرموده است: «از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مىكنيد و از بريدن از ارحام پروا كنيد چرا كه خدا همواره مراقب شماست» .(1)
سپس شما را به دوستى آنان برانگيخت و فرمود: «بگو براى پيامآورىِ خود مزدى از شما نمىخواهم مگر دوستى خويشاوندانم را» .(2)آناناند كه خدا پليدى را از ايشان دور كرده و از ناپاكى پاكشان ساخته است.(3)همانان كه چون سخن گويند راست گويند، و چون از ايشان پرسش شود به پاسخ دانايند، و چون امانتى نزدشان نهاده شود امانتدار اند.
ده ويژگى در آنان گرد آمده كه جز در عترت و خاندان من گرد نيامده است: بردبارى و دانش و پيامبرى و شرف و بخشندگى و دليرى و راستى و پاكى و پاكدامنى
و حكمت. از اين رو، آنان كلمه تقوى و وسيله هُدى و حجت عظمى و ريسمان استوار اند. ايشان بر پايه سخن خداوندتان اولياى شمايند، و آنچه شما را به آن فرمان مىدهم از قول خداوند شماست.
آگاه باشيد ! هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى رسان، و هر كس او را وا نهد رهايش كن. خدا درباره على سه چيز را به من وحى كرده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگانِ باتقوى و پيشواى سفيدپيشانيان است. هر آينه، آنچه را مأمور رساندنش بودم از سوى خدا به شما رساندم، و آنان را در ميان شما به خدا مىسپارم و از خدا براى خود و شما آمرزش مىخواهم.
اين متن خطبه بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه هم فرموده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و هم فرموده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگان باتقوى و پيشواى سپيدپيشانيان است. معلوم است كه تنها يكى از اين صفات كافى است تا براى اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن استدلال شود.
افزون بر آنچه گفته شد، اين خطبه از چند وجه به امامت اهلبيت عليهمالسلام دلالت مىكند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به امتش دستور داد تا نسبت به اهلبيت عليهمالسلام مطيع و فرمانبردار باشند.
بىترديد اين مستلزم امامت و خلافت است، زيرا معقول نيست آنكه به اطاعت مأمور است، امام و مطاعِ مأموم باشد. همچنين، اين امر مقتضى افضليت مطاع است و افضليت مستلزم امامت است. اين امر دليل عصمت نيز هست و عصمت امامت را در پى دارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اهلبيتش را به پيشگامان در ايمان وصف كرده است. اين وصف مستلزم افضليت و افضليت مستلزم امامت است.
معناى سخن «ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند» اين است كه اهلبيت عليهمالسلام كسانىاند كه صحابه را به معروف امر و از منكر نهى مىكنند.
از اين رو، اگر يكى از صحابه به جاى ايشان در منصب جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله جاى گيرد، امر معكوس (و خلاف سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله) خواهد گشت.
جملاتى از اين خطبه به روشنى به افضليت دلالت مىكند؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند و با حق، اهل باطل را ريشه كن كنند و فرو كوبند و به دنبال نادان نروند» .
«خدا مرا و اهلبيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است» .
«ما نخستين آفريدگان خداييم» .
«به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت» .
«اينان برگزيدگان امت من هستند» .
«اينان حاملان علم من و خزانهداران سرّ من ... هستند» .
«وصف اهلبيت عليهمالسلام به «سروران مردم زمين» .
جمله «اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانىاند كه به راه راست مىروند» نصّ صريح بر امامت اهلبيت عليهمالسلام است.
جمله «هدايت يافته كسى است كه با طاعت آنان نزد من آيد» صريح است كه طاعت اهلبيت عليهمالسلام واجب است. بنا بر اين، آناناند كه مطاعِ صحابهاند، نه بر عكس.
سخن «آنان امامان راهيافتهاند» نصّ صريح در امامت ايشان است.
سخن «ده خصلت در آنان گرد آمده ... » دليل افضليت مطلق است.
اضافه بر اينها، جملات ديگرى از اين خطبه به امامت اميرالمؤمنين و اهلبيت عليهمالسلام و نكوهش مخالفان و دشمنان ايشان دلالت مىكند، مثل: «و آنان كه ستم كردهاند به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبت باز خواهند گشت» .(1)
و اما سيد شِهابالدين صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» كه خطبه مذكور را نقل كرده ، بىگمان از دانشمندان بزرگ اهلسنت است.
از اين رو، مىبينيم كه مولوى شاه سلامهاللّه در كتاب خود «معركة الآراء» از انكار رواياتى كه شهابالدين نقل كرده عاجز بوده، و كتاب او را دليل روايت فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از سوى اهلسنت به حساب مىآورد. بنا به گفته خود سيد شهابالدين، وى نوه قطبالدين ايجى است.
در مورد كتاب «توضيح الدلائل» نيز، رأى شيخ شيخِ سلامهاللّه بن بركهاللّه صديقى بدايونى كانپورى (م 1271 ق) براى احتجاج و استشهاد ما به آنچه در كتاب «توضيح الدلائل» آمده كافى است. زيرا شاه سلامهاللّه بدايونى از دانشمندان مشهور در هند و از شاگردان مولوى عبدالعزيز دهلوى صاحب «تحفه اثنىعشريه» است. به گفته صاحب
1) . شعراء / 227.
«نزهة الخواطر» وى با شيعيان مناظره داشته و بزرگانشان را مغلوب كرده است. همچنين شيخ محسن بن يحيى ترهتى در «اليانع الجنىّ» بسيار وى را ستوده است.(1)
بنا بر اين، كسى كه به دنبال ردّ شيعه است و با آنان گفتگو و مناظره مىكند و چنان كه گفتهاند بزرگان شيعه را مغلوب مىكند، هرگز كتاب مؤلف شيعى يا مايل به تشيع را به اهلسنت نسبت نمىدهد و با اخبار و روايات آن موافقت نمىكند.
سؤالاتى درباره اسناد خطبه غدير(2)
درباره اسناد و منابع و كيفيت نقل متن خطابه غدير سؤالاتى مطرح مىشود كه به عنوان رفع ابهامات علمى است. به تبيين اين پرسشها مىپردازيم تا جهات سندى خطابه از هر جهت كامل ارائه شده باشد:
آيا ائمه عليهمالسلام به متن مفصل خطبه استناد كردهاند ؟
استناد ائمه عليهمالسلام به خطابه غدير دو گونه است:
گونه اول: روايت كامل خطبه و استناد به آن به عنوان بزرگترين منشور ابدى اسلام. اين صورت در روايت امام باقر عليهالسلام مشهود است؛ كه حضرت اضافه بر نقل كامل خطبه، داستان مفصل غدير را هم ضميمه كردهاند، كه به دو سند از دو كتاب «الاحتجاج» و «اليقين» نقل شده است.
گونه دوم: استناد به فرازهاى خطبه است. پيداست اين صورت اكثرا به جملههاى شاخص و اصلى خطبه باز مىگردد كه براى اثبات ولايت شاهد آورده مىشود. اين استنادها بسيار زياد و از همه امامان وارد شده است، و با توجه به روايت امام باقر عليهالسلام مىتوان اذغان داشت كه با توجه به خطبه مفصل، به موارد لازم آن استناد فرمودهاند.
آيا منابع قبل از قرن پنجم مثل كلينى و صدوق و شيخ مفيد متن مفصل خطبه را نقل كردهاند ؟
با در نظر گرفتن شرايط علما و مؤلفين و نيز اشتغالات و تخصصهاى آنان و همچنين تاريخچه كتب خطى در طول چهارده قرن، با يك جمع بندى پاسخ اين سؤال در چهار مرحله روشن خواهد شد:
مرحله اول: شيخ كلينى (م 328 ق) كتابى درباره غدير داشته كه امروزه مفقود است(1)، و ما نمىتوانيم با قاطعيت بگوييم كلينى خطبه را نقل نكرده است.
مرحله دوم: روايات بسيارى داريم كه مؤلفين قرون اوليه به خاطر شرايط تقيه در اجتماع از نقل آن پرهيز داشتند، تا بتوانند اصل مطلب را اثبات كنند. درباره كلينى و صدوق و مفيد كه در بغداد و در بين مخالفين به نقل معارف اهلبيت عليهمالسلاممىپرداختند وجود چنين شرايطى مسلّم است. به همين جهت هر يك كتابى درباره غدير دارند و نيز مطالب مفصلى درباره آن در تأليفاتشان به ما رسيده است. اگر چه خطبه مفصل غدير نرسيده باشد.
مرحله سوم: روايات بسيارى داريم كه متقدمين به آنها دست نيافتهاند و متأخرين آنها را يافتهاند. اين به خاطر كمبود ارتباطات و قلّت نسخههاى يك كتاب در زمانهاى گذشته بوده، كه در اثر فحص و جستجو و احيانا به طور اتفاقى به نسخهاى از يك كتاب و يا نقل حديثى دست مىيافتند.
مرحله چهارم: گذشته از آنچه ذكر شد، ضابطه در قبول احاديث نقل آن در سال يا قرن خاصى نيست، بلكه وثاقت اسناد و اتصال آن تا زمان نقل اصل حديث تنها قانون حاكم در پذيرفتن احاديث است. اين قانونِ لا يتغيّر درباره همه احاديث تاريخى
1) . الذريعه: ج 7 ص 173 ش 900.
و فقهى و اخلاقى و غيره جارى است، و در هيچ يك از اين موارد مسئله نقل در قرن خاصى يا توسط علماى خاصى به عنوان رد يا قبول حديثى پذيرفته نشده است. بنا بر اين - بر فرض كه خطبه غدير در قرن اول هم نقل نشده باشد - وقتى در قرون بعدى با اسناد معتبر نقل شده باشد، براى صحت و اعتبار آن كافى است.
روايات منابع اهلتسنن در چه حدى با متن مفصل خطبه توافق دارد ؟
توافق اطمينان آورى در اين باره به چشم مىخورد، كه مىتوان آن را از چند ديدگاه مورد توجه قرار داد:
ديدگاه اول: در روايات اهلتسنن خطبه غدير از چند سطر تا چند صفحه نقل شده است، كه عبارات آنها با خطبه مفصل تطابق كامل دارد. اين بدان معنى است كه آنان به علل مختلف در صدد نقل قمستى از خطبه بودهاند، در حالى كه همه آن را در اختيار داشتهاند. از جمله اين علل مىتواند اين موارد باشد:
اختصار خطبه بلند براى هدف مورد نظر.
حذف يا به حداقل رساندن آنچه با مذهب آنان توافق ندارد.
ترس خود آنان از مردم و حاكمان نسبت به نقل كامل حديث.
ديدگاه دوم: اسناد كتاب «اليقين» و «التحصين» و «الاقبال» تماما از اهلسنت است و سيد بن طاووس دقيقا به همين جهت آن را نقل كرده است. حتى كتابهايى كه سيد از آنها نقل كرده از مؤلفين معروف و مورد اعتماد اهلتسنن هستند، كه عبارتند از: احمد بن محمد طبرى معروف به خليلى، حسن بن احمد جاوانى در كتاب «نور الهدى و المنجى من الردى» ، كتاب «النشر و الطىّ» كه روايات حذيفه و زيد بن ارقم از اين طرق است.
ديدگاه سوم: در اسناد خطبه مفصل غدير افرادى وجود دارند كه از نظر اهلتسنن مورد اعتماد هستند، و از اين ديدگاه نيز بايد نقل اهلتسنن نسبت به خطبه غدير را در نظر داشت.
ديدگاه چهارم: آنچه به عنوان مستندسازى خطبه غدير در كتاب «نور الأمير فى تثبيت خطبة الغدير» انجام شده، دقيقا اين هدف را دنبال مىكند؛ كه اگر هم خطبه مفصل غدير در منابع اهلتسنن نقل نشده باشد، با تفكيك مطالب آن و نشان دادن استناد هر يك به روايات آنان ثابت مىشود كه آنچه در اين خطبه آمده از نظر پذيرفتن اصل مطلب جاى شبههاى ندارد، اگر چه به صورت خطبه هم نباشد.
آنچه به عنوان متن كامل خطابه آمده با كداميك از مدارك نُه گانهاش تطابق بيشترى دارد ؟
در اين مورد به كار بردن كلمه «تطابق» مناسب نيست، زيرا هدف از مقابله به دست آوردن كاملترين صورت از يك متن است، كه در مقابله نُسَخ مسئلهاى رايج است. يعنى با كنار هم قرار دادن چند نسخه و ملاحظه اختلافات آنها، قسمتهاى افتاده از يك متن به جاى خود باز مىگردد و تفاوت متنها در كلمات مشخص مىشود.
پس مقابله حقيقى آن است كه هيچ نسخهاى اصل قرار داده نشود، بلكه جمعبندى و تلفيقى از همه نسخههاى موجود به صورت كاملترين و جامعترين متن عرضه شود. به همين جهت نمىتوان گفت: متن كامل به كدام يك از مدارك نهگانهاش نزديكتر است.
از سوى ديگر، اگر يك نسخه اصلى قرار داده شود ما فقط به يك روايت اكتفا كردهايم و فقط اختلافات را در پاورقىها آوردهايم، و اين هرگز به معناى دستيابى به نسخه اكمل نيست.
آيا مفصلتر از خطبه معروف يافت نشده است ؟
آنچه تلاش علمى تا امروز نتيجه داده و با جستجوى بسيار به دست آمده، در متن مقابله شده منعكس است، تا كنون هر نسخهاى يافت شده مقابله كاملى با آن صورت گرفته است. بنا بر اين، آنچه تا كنون عرضه شده كاملترين نسخه تلقى مىشود، كه مفصلتر از آن وجود ندارد.
آيا اجازه حديثى براى چنين مقابلههايى كه درباره خطبه انجام شده لازم است ؟
اولاً: در روزگارى كه منابع ما به چاپ رسيدهاند و يا حتى اگر به صورت خطى باشند توسط كارشناسان و متخصصين شناسايى شده و در كتابخانههاى ويژهاى نگهدارى مىشوند، اجازه حديثى لزوم گذشته را ندارد.
ثانيا: وقتى محقق اختلاف نسخ را در پاورقى نشان داده باشد و ظاهر و باطن كار او براى كارشناسان روشن باشد، قضاوت درباره يك كار علمى نياز به اجازه ندارد.
آيا كلماتى از قبيل «مصافقتى» از عربى خالص دور به نظر نمىآيد ؟
در اين باره دو نكته لازم به ذكر است:
نكته اول: ضابطه قبول يا رد حديث هرگز فصاحت يا عربيت خالص نيست و هيچ كس چنين ادعايى نكرده است. ما تابع اسناد معتبر هستيم كه حديثى را براى ما نقل مىكند.
معناى سند موثّق آن است كه بر ما لازم است آن حديث و نقل را بپذيريم و طبق مفاد آن عمل كنيم، چه با قواعد فصاحت تطابق داشته باشد و چه نداشته باشد. اين بدان جهت است كه معصومين عليهمالسلام با در نظر گرفتن مخاطب يا مخاطبين سطح گفتار را تغيير مىدادند، اگر چه قادر به فصاحت اكمل بودند.
نكته دوم: تشخيص عربى خالص كار بسيار پيچيدهاى است كه حتى بسيارى از اهل تخصص از آن عاجز اند، و اين مسئله در هر زبانى جارى است. دورانهايى كه هر زبانى گذرانده و تغييرات خواسته يا ناخواستهاى كه در آن ايجاد شده، مسائلى است كه تشخيص خالص بودن هر زبانى را بسيار مشكل مىسازد. پس ما نمىتوانيم ادعاهاى مطرح شده در اين زمينه را بپذيريم.
خطبه غدير و تقيه و تقطيع(1)
همانطور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعههاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشههايى از آن را نقل كردهاند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كردهاند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
از اولين كتابهايى كه ماجراى غدير را ثبت كردهاند «كتابُ عَلىٍّ عليهالسلام» ، نوشته اميرالمؤمنين عليهالسلام از املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اين كتاب از ودايع امامت است كه جز معصومين عليهمالسلام كسى به آن راه ندارد.
1) . اسرار غدير: ص 111. چهارده قرن با غدير: ص 125.
شخصى به نام «معروف» خدمت امام باقر عليهالسلام رسيد و داستان غدير را به نقل از ابىالطفيل براى حضرت نقل كرد. حضرت آن را تأييد كرد و فرمود: «اين مطلب را در كتاب على عليهالسلام ديدهايم و نزد ما صحيح است» .(1)
اولين كتاب در ثبت خطبه غدير(2)
چهار كتاب را بايد به عنوان اولين كتابهايى نام برد كه غدير را ثبت كردهاند. اما اولين كتابى كه در مورد خطبه غدير تأليف شده، كتابى به نام «خطبة النبى صلىاللهعليهوآله يوم الغدير» ، از عالم بزرگ ادبيات عرب و علم نحو خليل بن احمد فراهيدى (م 175 ق) است.
در اين كتاب خطبه مفصل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم را در آن آورده است. گر چه اين كتاب امروزه مفقود است، ولى نام و خصوصيات آن در كتب بزرگان ثبت شده است.(3)
نسخههاى خطبه غدير و ارزش و ضرورت مقابله آنها(4)
از مهمترين روشهاى تحقيقى، مقابله متون با يكديگر و مشخص شدن تفاوتها و زيادتى و نقصان است. بر همين اساس، يكى از گرايشهاى تحقيقى در مورد غدير و از انواع راهكارها و تحقيقاتى كه محققان از طريق آنها در آستان غدير خدمت نمودهاند و يا جا دارد كه خدمت نمايند احياء نُسَخ خطى است.
تحقيقات علمى كه درباره غدير در دو جهت جلوه بيشترى دارد: مقابله و تنظيم و ويرايش نسخ خطى مربوط به غدير، بحثهاى سندى و رجالى درباره متون مرتبط با غدير.
در مورد مقابله نسخههاى خطبه غدير دو نكته قابل توجه است:
ارزش متن مقابله شده خطبه غدير را جهات زير روشن مىكند:
احاديثِ منقول از پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام و اصحاب آنان، مسير چهارده قرن را پيموده تا به دست ما رسيده است. گذرگاهها و تنگناهاى سختى از قبيل تقيه، مساعد نبودن شرائط فرهنگى و اقتصادى شيعه، نبودن چاپ و عدم امكان رعايت اصول فنى در نسخه بردارى، اشتباهات كتابتى ناسخين و عوامل ديگرى از اين قبيل باعث اختلاف نسخهها در يك روايت معين شده است.
لذا مقابله و تطبيق نسخههاى يك كتاب، و يا مقابله متن يك حديث كه در چند كتاب مختلف روايت شده، بسيارى از مشكلاتِ مربوط به متون را حل مىكند، و هر نسخه ابهام و مشكلى را كه در نسخه ديگر وجود داشته بر طرف مىسازد و بدين ترتيب متن منقح و كامل به دست مىآيد.
در مورد «خطبه غدير» سه جهت مهم، لزوم مقابله را مؤكدتر مىنمايد:
اهميتِ خود خطبه به عنوان يك حديث سرنوشتساز و لزوم توجه خاص امت به اين منشور دائمى، كه وظيفه به دست آوردن متن منقح آن را سنگينتر مىكند.
طولانى بودن متن، كه طبعا در متون طولانى موارد مبهم و مشكل در الفاظ و معانى بيشتر است و از طريق مقابله حل مىشود.
سماعى بودن حديث، يعنى حديث به صورت املاء نبوده است كه راوى بتواند آن را با حوصله بنويسد، بلكه در هنگام سخنرانىِ حضرت آن را به خاطر سپرده و بعد نقل كرده است، و طبعا موارد زياده و نقيصه در چنين مواردى بيشتر مىشود، و از طريق مقابله است كه كلمهها و جملههاى افتاده به جاى خود باز مىگردد.
يكى از اقشار فرهنگى در زمان قديم ناسخين بودند؛ كسانى كه به علت نبودن چاپ، كتابها و نسخهها را مىنوشتند و يا به تعبير فنى استنساخ مىكردند. پس از مقابله، ارزش نسخهها و روايتها نسبت به يكديگر معلوم مىشود و درجه علمى هر يك را به راحتى مىتوان تشخيص داد.
مقابله خطبه غدير در نسخههاى مختلف نتايج زير را نشان داده است:
هر سه روايت توافق كلى دارند. روايت امام باقر عليهالسلام و روايت حذيفه و روايت زيد بن ارقم در متن خطبه به طور كلى توافق دارند، بجز موارد مربوط به اختلاف كلمات و عبارات كه در هر حديثى يك امر عادى است.
اين تطابق از نظر علمى با توجه به طولانى بودن حديث بسيار مهم است، به خصوص با در نظر گرفتن اين نكته كه امام باقر عليهالسلام از طريق علم الهى و غيبى خطبه را نقل فرمودهاند و شخصا در غدير حاضر نبودهاند در حالى كه حذيفه و زيد بن ارقم از شاهدان و حاضران واقعه غدير بودهاند. اضافه بر آنكه حذيفه و زيد بن ارقم از راويان مورد اعتماد عامه نيز هستند.
هر سه روايت مؤيد و مكمل يكديگرند، به اين معنى كه در مقابله نسخهها كلمه يا جملهاى در نسخهاى از روايت امام باقر عليهالسلام وجود دارد و در نسخه ديگر وجود ندارد، و همان كلمه يا جمله در روايات زيد بن ارقم و حذيفه نيز در روايتى وجود دارد و در روايتى وجود ندارد. اين حاكى از قصور يا اشتباه راويان و ناسخين است و نشان مىدهد كه اصل هر سه روايت در حد بالايى بر يكديگر منطبق بوده است.
در دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مىشود، جمله مزبور در بعضى نسخهها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از
شرائط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است.
در روايتِ كتاب «الاقبال» سيد ابنطاووس، و نيز كتاب «الصراط المستقيم» بياضى نوعى تلخيص مشهود است، كه يا مؤلف در مقام اختصار بوده و يا راوى اصل آن را مختصر نموده است. به هر حال، مقدار موجود از متن در اين دو كتاب نيز مقابله شده و موارد اختلاف نسخه در آنها با ذكر نام اين دو كتاب در پاورقىها ذكر خواهد شد.
روايت كتاب «روضة الواعظين» در بسيارى از موارد با كتاب «التحصين» مشابهت دارد، و در موارد خاصى با ساير نُسَخ فرق دارد.
روايت كتاب «نهج الايمان» در بسيارى از موارد با كتاب «العُدَد القويّة» مشابهت دارد و در مواردى مشكلات عبارات را حل كرده است.
روايت كتاب «التحصين» دو صفحه از آخر حديث ناقص است كه در پاورقىِ متن كامل به محل آن اشاره شده است.
روايت كتاب «اليقين» در مواردى زياده دارد، و در مواردى نيز جمله بندىِ آن با روايتهاى ديگر فرق دارد.
1) . غدير در آئينه كتاب. چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.
آن كتبى را به رشته تحرير در آوردهاند. البته كتابهاى بسيارى چاپ شده كه خطبه غدير را با ترجمه فارسى يا زبانهاى ديگر آوردهاند، و گاهى با مقدمهاى كوتاه و يا همراه با شعر و تصوير و در شكلها و اندازههاى مختلف است.
همچنين خطبه غدير بارها و بارها به صورت شعر سروده شده و گاهى در قالب غديريه ارائه شده، و اين اشعار در كتابى مستقل به چاپ رسيده است. كتابهايى هم تنظيم شده كه جمع آورى اين غديريهها است. اين كتابها در صفحات بعدى و در عنوان «غديريهها، سندى مجزّى براى خطبه غدير» به عنوان كتابشناسى شعر غدير معرفى شده؛ كه 39 كتاب است.
و اما مورد اصلى كه در مورد خطبه غدير زمينه تحقيق و تأليف قرار گرفته، تحقيق در متنشناسى و مقابله، ويرايش، ترجمه، شرح، تفسير خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و نيز كتب مربوط به غدير، شاهد آوردن براى فرازهاى خطبه از آيات و روايات، بررسى مدارك و منابع و نسخههاى خطبه، جمع آورى عبارات مختلف جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » است.
جا دارد در اينجا و در مبحث اسناد منابع و خطبه غدير، كتابهاى برگزيده و علمى كه مستقلاً درباره خطبه غدير و شرح و جوانب مختلف آن تأليف شده معرفى گردد:
1 - خطبه غدير چيست، محمدباقر انصارى، فارسى، چاپى، شراره صبح، قم، اول، 1403 ش، رقعى، 88 ص. در اين كتاب طى 4 بخش مواردى در مورد خطبه غدير آمده است: 1. موقعيت خطبه غدير 2. چينش خطبه غدير 3. قرائن خطبه غدير 4. اهداف خطبه غدير.
2 - خطابه غدير جمله به جمله، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، منير، تهران، اول، 1396 ش، رقعى، 328 ص. در اين كتاب خطبه غدير در 11 بخش آمده، و طى آن
جمله به جمله خطبه در قالب 260 جمله آورده شده، و توضيحى مختصر براى آن بيان شده است.
3 - شرح خطابه غدير خم، 5 ج، محمدرضا شريفى، فارسى، چاپى، نور الحيات، اصفهان، غديرستان، اصفهان، 1404 ش، 1446 ق، وزيرى: ج 1: 549 ص، ج 2: 481 ص، ج 3: 498 ص، ج 4: 485 ص، ج 5 : 485 ص. اين كتاب شرحى مفصل بر خطبه غدير است، كه مهمترين پشتوانه غدير است. اين اثر صرفا جنبه الفاظ و ادبى خطبه نيست و بيشتر به مفاهيم پرداخته، و هدف تحقيق است كه انجام نشده است. در اين كتاب براى هر فراز يك موضوع اصلى انتخاب شده و پيرامون آن صحبت شده است، و اگر در ادامه خطبه موردى درباره آن موضوع بوده در كنار يكديگر قرار داده شده، و نيز شواهدى هم از آيات و روايات آورده شده است. اين اثر پس از تكميل حدودا 5 جلد و هر جلد حدود 500 صفحه خواهد شد. اجمالى از كتابشناسى اين كتاب از اين قرار است:
جلد اول اين كتاب مقدمه چينى براى خطبه است، كه اين مباحث در آن آمده است: ويژگىهاى خطبه غدير، اهميت خطبه غدير، لزوم پرداختن به خطبه غدير، تبليغ مهندسى شده خطبه غدير، جايگاه خطبه غدير به عنوان پشتوانه تبليغى غدير، مستند سازى براى خطبه غدير از آيات و روايات، سند خطبه، خطبه غدير در كتب مخالفين. از جلد دوم شرح خطبه شروع شده است. در اين جلد فراز اول خطبه آمده؛ كه حمد و ثنا و توحيد و صفات خدا است. همه موضوعات توحيدى كه در خطبه غدير اشاره شده و ارتباط آنها با ولايت و امامت - و نه بحث مستقل توحيد - به طور مفصل توضيح داده شده است. در جلد سوم و چهارم و پنجم فراز دوم خطبه غدير آمده كه آيه ابلاغ است، و مباحث درباره اين آيه مطرح شده است، و سپس فراز سوم تا يازدهم خطبه غدير به ترتيب آمده است.
4 - شرح خطبة الغديرية، على بن محمد نراقى (جلالالدين، كاشانى) ، عربى، خطى.
5 . شرح الخطبة الغديرية، سيد محمدتقى بن باقر نقوى (خراسانى، قائنى) ، عربى، خطى.
6 - شرح خطبه غدير، سيد محمد امين، فارسى، چاپى، طيب، تهران، اول، 1404 ش، 1446 ق، وزيرى.
7 - شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم، سيد محمدتقى نقوى، فارسى، چاپى، مقدمه و ويرايش و تنظيم و پاورقى: مهدى جعفرى، منير، جليل، تهران، اول، 1374 ش، 1415 ق، 1995 م، وزيرى، 512 ص. اين كتاب شامل شرح خطبه غدير در هفتاد و چهار قطعه، و در هر قطعه همراه با توضيحات و مطالب مربوط، و در پايان خاتمهاى شامل توضيح پىآمدهاى غدير و وقايع بعد از آن است. مطالب مهم كتاب از اين قرار است:
پيشگفتار: واقعه غدير خم، اسناد حديث غدير، روات حديث غدير از صحابه و علما و دانشمندان. توحيد و مباحث مربوط به آن، واقعه غدير خم، خصائص على عليهالسلام، شامل شش خصيصه، فضيلت على عليهالسلام بر ديگران، درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله، درباره قرآن، حديث ثقلين.
جنگهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام: جنگ جمل در هفت بخش، جنگ صفين در يازده بخش، جنگ نهروان در سه بخش، مناقب و امتيازات مخصوص به اميرالمؤمنين عليهالسلام امل نُه امتياز از حضرت بقيهاللّه عليهالسلام شامل سه حديث، پيرامون امام و امامت، خصائص امامزمان عليهالسلام شامل بيست خصيصه، نماز و روزه، امربهمعروف و نهىازمنكر، پنجاه آيه در حق على عليهالسلام.
خاتمه: حارث بن نعمان و نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع»(1)، اجمالى از وقايع پس از غدير: داستان عقبه، در خانه امسلمه، صحيفه ملعونه، رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، سقيفه بنىساعده، سكوت على عليهالسلام، اعراض مردم از على عليهالسلام.
1) . معارج / 1.
8 - شرحى بر خطبه غدير، احمد حبيبيان، فارسى، چاپى، بركت كوثر، همدان، اول، 1394 ش، رقعى، 218 ص. اين كتاب شرحى بر خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير است. نگارنده براى بررسى خود آن را به دو بخش تقسيم كرده است:
يك بخش مربوط مىشود به حمد و ثناى الهى از زبان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه به عالىترين شكل و اسلوب صورت گرفته است. در بخش دوم با عبارت «معاشرالناس» شروع شده، و تا پايان خطبه حدودا 56 بار تكرار شده است، و مضامين همگى مربوط به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام و ترغيب امت بر اطاعت و پيروى از حضرت على عليهالسلام است.
9 - شرحى بر سروش آفتاب، 6 ج، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، منير، تهران، اول، 1398 ش، رقعى، ج 1: 190 ص، ج 2: 192 ص، ج 3: 174 ص، ج 4: 182 ص، ج 5 : 168 ص، ج 6 : 182 ص. سر فصل عناوين اين كتاب از اين قرار است:
ج 1: مقدمه، گفتار اول: معرفى خطابه غدير، گفتار دوم: حمد و ثناى الهى، گفتار سوم: توحيد تنزيهى، گفتار چهارم: علم و قدرت خداوند، گفتار پنجم: شناخت فطرى، گفتار ششم: نفى تشبيه و تعطيل، گفتار هفتم: عظمت خداوند، گفتار هشتم: عزيز و غفار، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 2: گفتار نهم: انجام رسالت، گفتار دهم: ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار يازدهم:
ابلاغ الهى، گفتار دوازدهم: مسير ولايت، گفتار سيزدهم: برترى اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار چهاردهم: همجوار اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار پانزدهم: دو يادگار گرانبهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گفتار شانزدهم: امير مؤمنان، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 3: گفتار هفدهم: القابى براى اميرالمؤمنين على عليهالسلام، گفتار هجدهم: جانشين
رسالت خداوند، گفتار نوزدهم: اكمال دين و اتمام نعمت، گفتار بيستم: امامت على عليهالسلام و فرزندان ايشان، گفتار بيست و يكم: برترين اوصيا، گفتار بيست و دوم: راضى به حق و آراسته به صبر، گفتار بيست و سوم: جانشين بر حق، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 4: گفتار بيست و چهارم: حبّ و بغض نسبت به على عليهالسلام، گفتار بيست و پنجم:
توحيد، حق خداوند متعال، گفتار بيست و ششم: ائمه نور و ائمه نار، گفتار بيست و هفتم: فرمان بردارى از على عليهالسلام، گفتار بيست و هشتم: صراط مستقيم، گفتار بيست و نهم: دوستان و دشمنان ائمه عليهمالسلام، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 5 : گفتار سىام: آخرين امام عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، گفتار سى و يكم: آخرين حجت الهى، گفتار سى و دوم: حافظ دين، گفتار سى و سوم: دين، برنامه الهى، گفتار سى و چهارم: فرمان پايدار، گفتار سى و پنجم: سنجش اعمال، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 6 : گفتار سى و ششم: فرزندان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گفتار سى و هفتم: پيمان پايدار، گفتار سى و هشتم: شرط بندگى خداوند، گفتار سى و نهم: فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار چهلم: راه رستگارى، پرسشهايى از متن كتاب.
1 - آخرين خورشيد، مهدى وحيدى صدر، فارسى، چاپى، محمد و آلمحمد عليهمالسلام، نداى غدير، اول، 1393 ش، خشتى، 12 ص. در اين كتاب در هر صفحه جملهاى از خطبه غدير با مضمون امامزمان عليهالسلام آورده شده، و ذيل آن اشعار كودكانه در مورد آن جمله همراه با تصاوير و رنگآميزى آمده است.
2 - اعتقادات در خطبه غدير، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، بياضى، 277 ص. در اين كتاب موضوع از خطبه غدير را بررسى كرده و شرح مختصرى داده است: توحيد، نبوت، عدل، معاد، قرآن و عترت، امامت.
3 - امام مهدى عليهالسلام و منتظران از زبان خطابه غدير، اميرمحمد داودىپور، محمدتقى اختيارى، تورج شجاعى، فارسى، چاپى، امام رئوف عليهالسلام، تهران، اول، 1395 ش، بياضى، 16 ص، سايت كتابخانه ملى ايران. سايت خانه كتاب.
4 - بايستهها در مقام بيان خطبه غدير، على انصارى بويراحمدى، فارسى، چاپى، وزيرى، 206 ص. در اين كتاب طى 23 بخش جوانب مختلف غدير و امامت را مورد بررسى قرار داده است.
5 - پيام ماندگار غدير، يونس حبيبى افروزى، فارسى، چاپى، بوستان كتاب، قم، 1394 ش، رقعى، 176 ص. اين كتاب گذرى موضوعى بر خطبه غدير طى شش فصل است: 1. واقعه غدير 2. جايگاه امامت در خطبه غدير 3. جايگاه امام على عليهالسلام در خطبه غدير 4. مهدويت در خطبه غدير 5 . فنون خطابه در خطبه غدير 6 . متن كامل خطبه غدير.
6 - پيام نگار، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، نگار، تهران، اول، 1383 ش، و چاپهاى متعدد ديگر: 1384 تا 1388 ش، قطعهاى مختلف: وزيرى، نيمرحلى، رحلى، رحلى بزرگ، بياضى، پالتويى، جيبى و ... ، همچنين صفحات اين چاپها متغاير است: 44 ص، 95 ص، 50 ص، و بيشتر. اين كتاب احياى خطبه غدير به انواع و اقسام مختلف و كيفيت بالا است. محتواى اين كتاب در چاپهاى مختلف با كمى تفاوت است. آنچه در همه چاپها آمده متن خطبه غدير همراه با ترجمه شيوا، با مقدمهاى مختصر در مورد امامت و واقعه غدير و خطبه آن و راهكارهاى تبليغى خطبه غدير است. در بعضى از چاپها ابتدا زيارت اميناللّه، و در بعضى ترجمه انگليسى آورده شده، و در برخى مختصرتر است. آنچه در اين كتاب مهم است، چاپهاى متعدد و متنوع با كيفيت بسيار بالا از هر نظر است. نوع چاپ كتاب، جنس ورق، چاپ با بهترين كيفيت و رنگآميزى و طراحى، تصاوير هنرى، گرافيكى و نقاشى، معطر بودن كتاب، جلدهاى بسيار زيبا و متين و ... .به عنوان مثال، در چاپ رحلى و رحلى بزرگ، جلد كتاب چرم خالص با كيفيتى بسيار بالا است.
7 - پيامها و هدايتها در خطبه غدير، علىاصغر رضوانى، فارسى، چاپى، صبح اميد ياران، قم، اول، 1392 ش، وزيرى، 480 ص. در اين كتاب پس از بررسى كوتاه سند و اعتبار خطبه غدير مقدمه و متن خطبه را به شكل قطعههاى كوتاه و با ترجمه
فارسى آورده، و در هر مورد نكات متعدد و ارزشمندى را از آن قطعه استخراج كرده، كه گاهى بيش از چهل نكته است. اين كتاب در نوع خود كارى بديع و ارزشمند و بسيار قابل استفاده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: سند خطبه، سند خطبه غدير به نقل از احتجاج طبرسى، بررسى سند خطبه غدير به روايت احتجاج، عدم تأثير جهالت راوى به طور مطلق در تضعيف روايت، تأييد مضمون خطبه با احاديث ديگر، تواتر مضمون خطبه غدير، شهرت خطبه غدير، خطبه غدير به نقل كتاب «نور الهدى» ، مقدمه خطبه، متن خطبه.
8 - پيمان آسمانى (طرح نوين از متن و ترجمه خطبه غدير) ، محمدحسين رحيميان، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، چاپ اول، سال 1386 ش، رقعى، 128 ص. در اين كتاب پس از مقدمهچينى در مورد غدير، واقعه و خطبه غدير به صورت قطعه قطعه، همراه با مقدمهاى بسيار كوتاه و ترجمه آن در 102 قسمت آمده است. در پايان، خاتمه بحث و جمعبندى بيان شده است. اين كتاب در واقع طرحى نو در ايراد خطبه غدير و بيان آن است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
سرآغاز، پايان رسالت، واقعه غدير از زبان امام باقر عليهالسلام، خداشناسى، مهر بىپايان، قدرت بىكران، خداى حكيم، گواهى به خداى توانا، گواهى با همه وجود، پروردگار آمرزنده، سپاس و ايمان، اقرار به بندگى، ابلاغ پيام، عدم كوتاهى، على عليهالسلام ولى خدا، درخواست از جبرئيل، تهديد به افشا، پيشواى واجب الاطاعه، آخرين جايگاه، على عليهالسلام امام مبين، هدايتگر به حق، نخستين مؤمن، برترى خدايى، امام از جانب الهى، مژده پيامبران عليهمالسلام.
كرامت الهى، برترين مردم، هشدار الهى، على عليهالسلام جنب اللّه، انديشه در قرآن، بيانگر حقيقى قرآن، همگامى قرآن و عترت، او تنها اميرمؤمنان است، على عليهالسلام در دستان نبوت، جانشين حقيقى، راز و نياز با آفريدگار، نيايش ديگر، گواهى بر ابلاغ، اكمال دين، ياور پيامبر صلىاللهعليهوآله، ياور دين خدا، فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله، حسد نورزيد، مؤمن مخلص كيست، زيانكار واقعى، فرمان خدا ابلاغ شد، تقوا و پرهيزكارى، ايمان و باور حقيقى.
بهشتيان، ورود بدون بازرسى، دشمنان على عليهالسلام و عترت من، دوزخيان، تكذيبگران و گمراهان، پاداش بزرگ، تفاوت ره از كجاست تا به كجا، بيم دهنده و هدايتگر، نبوت و وصايت، پايان بخش پيشوايان، روشنگر مردم، فراخوانى به بيعت رسمى، پيمان با خدا، شعائر الهى، زيارت خانه خدا، آمرزش گناهان، پاداش نيكوكاران، توبه از گناه، نور مطلق، هشدار مهم، شكيبا و سپاسگزار، منّت و غضب، پيشوايان آتش.
توطئه صحيفه، امامت وراثتى، ابلاغ پيام و رسالت نسلها، غصب خلافت، آزادى در عمل، هلاكت ستمكاران، پيشينيان گمراه، ايمنى و رستگارى، صراط مستقيم الهى، دوستان خدا، دشمنان على عليهالسلام و برادران شياطين، دوستان على عليهالسلام و عترت من، ايمن شدگان و رهايافتگان.
روشنگر احكام، حلال و حرامهاى الهى، اتمام حجّت، گفتار قطعى، حفظ گفتار، بازگويى فرمان، بالاترين امر به معروف، قرآن معرّف امامان، بيم از روز رستاخيز، در دادگاه عدل، اقرار زبانى، تلفيق اقرار و بيعت رسمى، بيعت با خدا، بيعت به عنوان اميرمؤمنان، سلام به عنوان اميرمؤمنان، سپاس و رستگارى، نگاهى ديگر به فضايل بىكران على عليهالسلام، رستگارى بزرگ، پيشىگيرندگان در بيعت، خشنودى خدا، دعاى پايانى، پايان مراسم باشكوه، سخن پايانى و رهپويان غدير.
9 - پيمان غدير بيعت با مهدى عليهالسلام، سيد محمد بنىهاشمى، فارسى، چاپى، چاپ اول: منير، تهران، سال 1383 ش، رقعى، 63 ص. چاپ دوم: همان، سال 1384 ش، چاپ سوم: همان، سال 1386 ش، رقعى، 160 ص. عناوين اين كتاب چنين است:
فصل 1: پيام غدير در كتاب و سنّت: عهد الهى در قرآن، سابقه عدم وفا به عهد خداوند، جزئيات عهد الهى در مورد امامت، ضرورت وفا به عهد امامت در همه زمانها، آخرين و مهمترين اعلان عهد امامت، لزوم آشنايى با پيام غدير و عمل به آن، حجّيّت پيام غدير براى همه انسانها تا روز قيامت، محتواى اصلى پيام: اعلام ولايت همه ائمه عليهمالسلام تا قيامت، بيعت خواستن پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم در روز غدير، لزوم پيمان
بستن همه مخاطبان غدير بر محتواى آن، تجلّى محتواى دقيق پيام غدير در متن پيمان.
فصل 2: اهميّت التزام به پيمان غدير: معانى و شؤون مولى و عبد، عبوديّت و سرورى، مراتب عبوديّت در برابر مولى، نتيجه سرپيچى از فرمان خداوند در غدير، عملكر مسلمانان در برابر پيمان غدير، لببيك گفتن به دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله در عيد غدير، دعا بر تعجيل فرج در روز غدير.
فصل 3: وفا به پيمان بندگى: دعاى روز غدير سرلوحه اعمال شيعيان، چهار تقاضاى امام صادق عليهالسلام در دعاى عيد غدير، آرزوى خدمت به حضرت ولىعصر عليهالسلام از زبان امام صادق عليهالسلام، سبب لزوم خدمت به امام عصر عليهالسلام، تفاوت بين نصرت و خدمت، مباشرت در خدمت به امام زمان عليهالسلام، اظهار فروتنى در خدمت به حضرت مهدى عليهالسلام، مراتب خدمتگزارى به مولا.
اظهار عبوديت سيد بن طاووس در پيشگاه امام عصر عليهالسلام، عبدالمهدى شدن فرزند سيد بن طاووس، آقايى مولا در حق بنده خود، اظهار بندگى نسبت به امام عصر عليهالسلام در كلام صدرالاسلام همدانى، ضرورت معاهده بنده با مولاى غايب خود، نقض پيمان بندگى با ارتكاب گناه، چگونگى محاسبه و تطهير نفس از گناهان، مناقشه خداوند نسبت به گناهان، عدم مناقشه در مورد گناهان به سبب تجديد عهد با ائمه عليهمالسلام، طلب مغفرت از مولا براى پاكى از گناهان، توبه از گناه در هنگام عرض اعمال، خشوع بنده در برابر مولا، اولويّت مولا نسبت به بنده در همه امور.
فصل 4: چگونگى خدمت مقبول به مولا: مصاديق خدمتگزارى به امام غايب عليهالسلام، گستره خدمت به حضرت ولىعصر عليهالسلام، اهميت صداقت و اداى امانت در خدمت به امام عصر عليهالسلام، تعهّدآور بودن انتساب به ائمه عليهمالسلام، شكر نعمت انتساب به ائمه عليهمالسلام، راههاى مختلف دعوت به امام زمان عليهالسلام، فضيلت رسيدگى علمى به ايتام آلمحمد عليهمالسلام، ارزش دستگيرى علمى از ايتام امام عصر عليهالسلام در زمان غيبت، همدل شدن شيعيان بر وفاى به عهد امامت.
محفوظ ماندن خدمت خالصانه و صحيح، تلاش براى تداوم توفيق در خدمتگزارى، جديّت و اخلاص: دو عامل اساسى براى تداوم خدمتگزارى، تعريف اخلاص و اهميّت آن، ضرورت حسن فعلى و فاعلى براى اصابه عمل، شرط سوم اصابه عمل: خشيت از خداوند، مراقبت از عمل تا هنگام مرگ، سه شرط لازم براى خدمتگزارى صحيح، يادى از شب عاشوراى امام حسين عليهالسلام، ذكرى از مصائب كودك شرخوار اباعبداللّه عليهالسلام، زيارت اباعبداللّه بن الحسين عليهالسلام. فهرست منابع.
10 - تجلى مهدويت در غدير، رضاعلى عزيزى، فارسى، چاپى، ستاد مردمى مهدويت خراسان رضوى، مشهد، 1389 ش، جيبى، 17 ص. در اين كتاب فرازهايى از خطبه غدير كه با امامزمان عليهالسلام مرتبط است، همراه با ترجمه و بيان پيامها به طور مختصر آمده است.
11 - تفسير آيات در خطابه غدير، حسين ضرّابى مقدم، فارسى، چاپى، استوار، مشهد، دوم، 1388 ش، رقعى، 80 ص، چاپ ديگر: واژگان خرد، مشهد، اول، 1387 ش، رقعى، 75 ص. در اين كتاب پس از مقدمه، آياتى كه در خطبه غدير آمده همراه با فرازهاى خطبه كه مربوط به آن است به عنوان تفسير آيه آمده و كلاً 45 آيه است. در آخر پاسخ به چند سؤال آورده شده است.
12 - تكنولوژى تبليغ در خطابه غدير، سيد حسينى حسينى، فارسى، چاپى، منير، تهران، چاپ اول، سال 1396 ش، رقعى، 264 ص. در اين كتاب طى دوازده گفتار، مفصل در مورد شيوههاى تبليغى كه در ماجرا و خطبه غدير به كار گرفته شده، و نيز انواع راهكارها و شيوههاى مؤثر در اين زمينه صحبت كرده، و مطلب را از هر جهت تمام كرده است. فهرست اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه
گفتار اول: جايگاه تبليغ در اسلام، پيام غدير، سخنان معصومين عليهمالسلام در طول فرمان خداست، اختيار و ابتكار معصومين عليهمالسلام، شأن رسولخدا صلىاللهعليهوآله.
گفتار دوم: خصوصيات مبلّغ، تكنولوژى تبليغ، توجه به خدا و مبدأ خلقت، نشاط و اعتقاد به كار، قاطعيت همراه با ايمان به محتوا در تبليغ.
گفتار سوم: تكنيكهاى تبليغ، اتكاى به خداوند، اتصال به منبع و مركز بىانتها و مقبول، بهرهگيرى از ادبيات و تأثير آن بر مخاطب، ايجاد انگيزه، بلاغ مبين، اهميت جايگاه سخنران، به وجود آوردن محيط مناسب براى تبليغ.
گفتار چهارم: مخاطبشناسى، اهميت مخاطبشناسى در تبليغ، توجه به موقعيت مخاطبان، ايجاد رابطه عاطفى با مخاطبان، تحريك احساسات مخاطبان، ارتباط همه جانبه با مخاطب.
گفتار پنجم: فروتنى و تواضع، فروتنى و تواضع نسبت به مخاطبان، خيرخواهى، آثار خيرخواهى مبلغ، خيرخواهى در تبليغ كالاهاى تجارى، خيرخواهى در تبليغ سيستمهاى علمى، ضمير خيرخواهى مبلغ.
گفتار ششم: سعه صدر در تبليغ، ارائه ملاك جهت شناخت و معرفى مخالفان، صبر در برابر انديشههاى مخالف در تبليغ، رحمت، مظهر ديانت اسلام.
گفتار هفتم: نحوه بيان مبلغ، بيان مفهوم در قالبهاى متنوع براى همه سطوح فكرى، سادهگويى در تبليغ، دستهبندى موضوعات، سؤالى كردن برخى مفاهيم، پرسش از مخاطبين، براعت استهلال، يكنواخت نبودن نحوهى القاء تبليغ، با ايمان و توكل به خدا، وظيفه تبليغ را انجام دهيم و منتظر نتيجه نباشيم، نتيجه تبليغ و وظيفه ما، عدم پذيرش مخاطب.
گفتار هشتم: برجسته كردن نكتهها و بعضى قسمتها، موضوعها و احكام، حساس نمودن مخاطبان روى نكات خاص، نقش واژههاى هشدارى در تبليغ.
گفتار نهم: تكيه بر مسائل فطرى، پيوند زدن محتواى تبليغ به مسائل فطرى، انذار و تبشير در تبليغ.
گفتار دهم: پشتوانه قوى در بيان مفاهيم، پيوند دادن محتواى تبليغ به بىنهايت، شروع كردن تبليغ همراه پيوند با بىنهايت، ناظر دانستن خدا در تبليغ دين، نقش معنويات در تبليغ، انفاق، موجب رشد سريع تبليغ.
گفتار يازدهم: جامعيت در تبليغ، جامع معرفى كردن محتواى تبليغ، ارائه محتوا و موضوع به صورت زنده، تناسب شعارها با شعور، قالبها با قلب، بدنه با محتوا، انجام كارهايى براى نشان دادن اهميت تبليغ، آيندهنگرى در تبليغ، خوب و خلاصه معرفى كردن محتوا، بروشور و خلاصه مطلب.
گفتار دوازدهم: جهانى ديدن محتوا و عمل كردن در محدوده منطقه، ديد وسيع، بىنهايت ديدن و محدود عمل كردن، جاودانه كردن طرح، اصل تضمين و تضمين محتواى تبليغ، تعهد و پيمان بستن و قول همكارى گرفتن از مخاطبان.
13 - حماسه غدير، مهدى شفيعى (پرديسى) ، فارسى، چاپى، شهابالدين، تهران، چاپ اول، سال 1386 ش، پالتويى، 130 ص. در اين كتاب، ماجراى غدير همراه با خطبه غدير در قالب شعر فارسى و با عنوان گذارىهاى متعدد آورده شده است.
14 - خطابه غدير، فاطمه مشايخ، فارسى، چاپى، اسلام، تهران، اول، 1386 ش، بياضى، 176 ص. در اين كتاب فرازهاى خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى در صفحات سمت راست، و منظومه همان قسمت در صفحه سمت چپ آمده است.
15 - خطابه غدير در آينه اسناد، محمدباقر انصارى، فارسى، چاپى، چاپ اول تا دهم: دليل ما، قم، 1385 - 1398 ش، رقعى، 108 ص. در اين كتاب واقعه غدير، متن كامل خطبه غدير، ترجمه خطبه غدير، اسناد و منابع خطبه غدير و مدارك حديث غدير آمده است. تحقيق جديد در اين كتاب، جمع آورى قطعات خطبه غدير است، كه به طور پراكنده در كتب مختلف از عامه و شيعه آمده، و همراه با آدرسهاى فراوان است.
16 - خطبه غدير نگاه فورى، محمدباقر انصارى، فارسى، چاپى، غديرستان كوثر النبى صلىاللهعليهوآله، اصفهان، عطر عترت، قم، اول، 1395 ش، رقعى، 220 ص. در اين كتاب طى 4 بخش نكات ارزشمند و كاربردى در مورد خطبه غدير بيان شده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: 1. زمينه خطبه غدير، 2. ساختار خطبه غدير 3. قرائن خطبه غدير 4. نتايج خطبه غدير.
17 - درآمدى بر خطبه غدير، سيد عباس طباطبائىفر، فارسى، چاپى، ميراث فرهيختگان، تهران، 1402 ش، رقعى، 96 ص. در اين كتاب طى 3 بخش مواردى در مورد خطبه غدير آمده است: 1. گزارشى جامع از خطبه غدير 2. برخورد نويسندگان مذاهب با غدير 3. مناظره.
18 - درسنامه خطبه غدير، اكبر روستايى، حبيب عباسى، فارسى، چاپى، رقعى، 232 ص. در اين كتاب، جوانب مختلفى از غدير را مورد بررسى قرار داده، و در ضمن به مباحثى مربوط به آن اشاره نموده است. عناوين اصلى اين كتاب از اين قرار است:
درس اول: تواتر حديث غدير. درس دوم: آيه بلاغ. درس سوم: حديث منزلت. درس چهارم: امامت دوازده امام عليهمالسلام. درس پنجم: حديث يوم الدار. درس ششم: ليلة المبيت. درس هفتم: حديث اخوت. درس هشتم: آيه اكمال. درس نهم: غصب و ارتداد. درس دهم: صفات شيعه. درس يازدهم: امام زمان عليهالسلام. درس دوازدهم:
پيامدهاى انكار غدير
19 - سخنرانى استثنائى غدير، محمدباقر انصارى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، اول، 1387 ش، وزيرى، 256 ص. در اين كتاب ابعاد مختلف خطبه غدير همانند تداركات پيش از خطبه و پيشبينىهاى متن و بعد از خطابه، همراه با متن خطبه غدير و ترجمه آن آمده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: 1. برنامهريزى جامع براى سخنرانى استثنائى: تداركات قبل از سخنرانى، پيشبينىهاى متن خطابه، پيشبينىهاى بعد از خطابه، اكنون ... ما و ... و غدير 2. گامهاى سخن در خطابه غدير
20 - غدير و مهدويت، محمدرضا شريفى، فارسى، خطى. اين كتاب شرح موضوعى فراز مهدويت از خطبه غدير است، با اين تكميل كه در غدير بايد به مفصل به مهدويت پرداخته شود، و اينكه اگر مهدويت را در غدير نبينيم غدير ابتر خواهد ماند، و اگر در مهدويت غدير را لحاظ نكنيم بحث مهدوى بىريشه خواهد بود.
21 - فرازى از خطبه شريف غدير درباره حضرت ولىعصر عليهالسلام، غلامرضا حاتمى، فارسى، چاپى، چاپ اول و دوم: الماس شرق، مشهد، 1388 و 1389 ش، جيبى، 32 ص. در اين كتاب فرازى از خطبه غدير كه مرتبط با امامزمان عليهالسلام هست همراه با ترجمه فارسى آمده و در ادامه و به عنوان تأييد و مستندسازى آن فراز روايات و دعا و داستان آورده شده است.
22 - فرهنگ فراگير غدير، محمدرضا رفيعى، فارسى، چاپى، چاپ اول تا سوم: منير، تهران، 1388 - 1393 ش، وزيرى، 255 ص. در اين كتاب سعى شده فرهنگ اسلام حقيقى و اصيل - كه همان تشيع باشد - از خطبه و ماجراى غدير استخراج شود و همراه با شواهد و روايات ديگر عرضه گردد. در اين كتاب طى 12 بخش جوانب مختلفى از غدير را به عنوان پيامهاى جاودان غدير مورد بحث و بررسى قرار داده، و در آخر خطبه غدير و سپس ترجمه فارسى آن را آورده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
پيشگفتار، 1. غدير تجليگاه توحيد ناب 2. غدير آئينه تمام نماى على عليهالسلام شناسى 3. غدير نماد امامت و ولايت آلاللّه عليهمالسلام 4. غدير باور جدايى ناپذيرى قرآن و عترت 5 . غدير رمز و راز خاتميت 6 . غدير، ضامن دوام و كمال اسلام 7. غديرفرهنگى غنى و سرشار و پايدار 8. غدير زنده و هميشه جارى 9. غدير بيعت و ميثاق ماندگار 10. غدير محور وحدت پايدار و الفت استوار محمدى 11. غدير بزرگترين و مهمترين «معروف» 12. غدير بنيان حماسه موعود جهانى، اسناد و مدارك خطبه غدير: خطابه غدير در كتب عامه. خطابه جاودانه غدير، ترجمه كامل خطابه غدير.
23 - كعبه در پيام آفتاب، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، چاپ اول تا سوم: منير، تهران، 1391 - 1395 ش، بياضى، 246 ص. در اين كتاب طى 12 بخش فرازهايى از خطبه غدير كه مربوط به امامزمان عليهالسلام است، همراه با توضيحات و مستند سازى آمده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
مرواريد 1: موعود خاندان نور، مرواريد 2: روشنگر آئين رستگارى، مرواريد 3: كانون بخش انديشهها، مرواريد 4: ياور آئين حنيف: نور الهى چيست ؟ مرواريد 5 : ژرفترين دريا: حقيقت عظمت خداوند، علم غيب، علم و قدرت ائمه عليهمالسلام، مرواريد 6 : نيكوى برگزيده، مرواريد 7: وارث نور علم امام مبين، مرواريد 8 : تحكيم بخش آيات بارى، مرواريد 9: باليدهترين رهنما، مرواريد 10: اختياردار جهان و جهانيان، مرواريد 11: بشارت نور، مرواريد 12: امانتدار آشكار و نهان.
24 - كلام هادى، سيد محمود هاشمى، آشيانه برتر، اصفهان، 1394 ش، فارسى، چاپى، رقعى، 262 ص. اين كتاب نگاه آمارى به خطبه غدير، همراه با متن خطبه و ترجمه منثور و موزون آن بوده، و در نوع خود كارى بديع و زيباست.
25 - مرواريد فضائل در صدف غدير، حبيب عباسى، فارسى، چاپى، رقعى، 120 ص. در اين كتاب فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام كه در خطبه غدير آمده همراه با سنديابى آنها در كتب عامه آورده شده است.
26 - معرفى و متن و ترجمه منظوم خطبه غدير، محمدرفيع باذل مشهدى، به كوشش: اميرحسين رضايى، نيلوفر فرحزادى، فارسى، چاپى، كلام سليس، تهران، دوم، 1402 ش، رقعى، 241 ص. در اين كتاب فرازهاى خطبه غدير همراه با منظومه آن و توضيحات آمده است.
27 - منظومه خطبه غدير، مصطفى جعفرى (فائق)، فارسى، چاپى، شانى، كرج، اول، 1401 ش، رقعى، 221 ص. در اين كتاب فرازهاى خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى در صفحات سمت راست، و منظومه همان قسمت در سمت چپ آمده است.
28 - موعود غدير، اصغر صادقى، فارسى، چاپى، چاپ چهارم تا هشتم: آفاق، تهران، 1381 - 1390 ش، رقعى، 88 ص. در اين كتاب 5 بخش آمده است: 1. جايگاه ارزشى حديث غدير 2. خطبه غدير در يك نگاه 3. همپاى نور 4. سيماى حضرت مهدى عليهالسلام به روايت غدير 5 . تا كِى انتظار. در طى اين بخشها گذرى كوتاه بر خطبه غدير و مسئله ولايت و سپس معرفى امامزمان عليهالسلام در خطبه غدير و شواهد ديگر، و در پايان درد دلى از زمان غيبت آمده است.
29 - مهدويت در خطبه غدير، سميه حسين جواد، فارسى، خطى، 194 ص. در اين كتاب آنچه در خطبه غدير درباره امامزمان عليهالسلام آمده را شرح و توضيح داده است. اين كتاب پاياننامه مدرسه علميه عقيله بنىهاشم عليهاالسلام به سال 1386 ش است.
30 - ناگفتههايى از اسناد خطبه غدير، محمدعلى موحدى، فارسى، چاپى، معارف، قم، 1393 ش، رقعى، 200 ص. اين كتاب جامعترين تحقيق در موضوع اسناد خطبه غدير و حاوى تحقيقات رجالى دقيق و مفصل در اسناد خطبه غدير بوده و از اين هر حيث مطلب را تمام كرده و كتابى بىنظير است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: مقدمه 1: پيشينه تحقيق و وجه تمايز اين اثر، مقدمه 2: گونههاى مختلف ضبط سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير، مقدمه 3: اصل خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير. فصل 1:
خطبه كوتاه غدير، فصل 2: خطبه طولانى غدير، فصل 3: خطبه متوسط غدير. نتايج محصّل از بحث.
31 - نگاه آمارى به خطبه غدير، سيد محمود هاشمى، فارسى، چاپى، رقعى، 262 ص. در اين كتاب كارهاى آمارى در زمينههاى مختلف در مورد خطبه غدير آمده است.
32 - نور الامير فى تثبيت خطبة الغدير، امير تقدمى معصومى ، عربى، چاپى، مولود كعبه، قم، اول، 1379 ش، 1421 ق، وزيرى، 590 ص. در اين كتاب ابتدا مقدمه در 10 قسمت آمده، كه طى آن حجة الوداع و خطبه غدير و مطالبى در مورد حديث غدير آمده است. سپس مقدمهچينى خطبه غدير آمده، و بعد خطبه غدير آورده شده
است. بعد از آن، خطبه غدير به صد قسمت تقسيم شده و هر قسمتى جداگانه و به طور مفصل توضيح داده شده، و براى هر قسمت شواهد و احاديث به عنوان تأييد از كتب عامه آورده شده، كه بسيار مفصل و مستدل و همراه با آدرسهاى مفصل و نسبتا جامع است. در پايان چند حديث به مناسبت آورده شده است. اين كتاب كارى جديد و در نوع خود بسيار جالب و قابل استفاده است.
سه كتاب ديگر از مؤلف در غدير است كه با جمع و تحقيق اين مؤلف تدوين شده است و دو كتاب به نام «طرق حديث الغدير» يكى به روايت ابنعساكر و ديگرى به روايت سه تن از بزرگان عامه است و كتاب سوم به نام «حديث الولاية» است.
غديريهها، سندى مجزّى براى خطبه غدير(1)
در طول چهارده قرن، مسئله غدير و به خصوص خطبه غدير در قالب اشعار عربى، فارسى، اردو، تركى و غير آن به نظم كشيده شده است.
گذشته از شعراى عرب، شاعران پارسىگوى و اردو زبان و ترك زبان نيز سهم بسزايى در نظم خطبه غدير و نيز محتواى غدير و حفظ و نشر آن در غالب شعر داشتهاند.
لازم به تذكر است كه عدهاى از شعرا داستان غدير را به صورت مفصل يا مختصر در قالب شعر آودهاند كه اول آنان حسان است. برخى ديگر فقط مقطع حساس آن را كه «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است به شعر كشيده و پرورش دادهاند. گروهى نيز با قالب ريزى ادبى غدير، مبانى اعتقادى آن را بيان كردهاند و تا آنجا كه توانستهاند شكوفايى روحى آن را در زندگى معنوى يك شيعه جلوهگر ساختهاند تا با خواندن آنها حلاوت و خنكاى ولايت در سراسر وجود انسان نمودار شود.
1) . غدير در آئينه كتاب. اسرار غدير: ص 129. چهارده قرن با غدير: ص 147، 153 - 157، 166 - 168. فرهنگ غدير محدّثى : ص 336 - 341. شعراء الغدير (مركز الغدير) : 3 ج. غديريههاى فارسى از قرن چهارم تا چهاردهم (محمد صحتى سردرودى) .
تمام غديريهها، به خصوص آنها كه خطبه غدير را هم به شعر آوردهاند، خود نوعى نقل خطبه غدير است. حجم غديريهها در شعر عربى، فارسى، و ... به قدرى زياد است كه تا كنون چندين كتاب مستقل و مفصل در مورد جمع آورى غديريهها و شرح حال شاعران غديرى تأليف شده كه در ادامه معرفى خواهد شد.
براى تفصيل مطلب در مورد اشعار در مورد غدير و نام شاعران و... ، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .
در ادامه چند نكته در اين باره بيان مىشود:
آنچه در روش دائرة المعارف نگارى متداول است و درست هم همين است، اشعار در موضوع مورد تأليف آورده نمىشود. چرا كه شعر جايگاه علمى ندارد، و هم اينكه آن اشعار در واقع به نظم درآمده همان مطالبى است كه در جاى جاى آن دائرهالمعارف آمده و به نوعى تكرار است.
از سوى ديگر، غديريه و اشعار در مورد غدير با موضوعات ديگر متفاوت است. چرا كه هر غديريه خود نوعى نقل غدير است. به خصوص اگر سراينده از سدههاى اوليه باشد، كه ارزش آن بسيار خواهد بود.
حال براى اينكه اين دو مهم رعايت شود، اسامى غديريه سرايان مشهور به حسب قرنها آورده مىشود، تا هم سير فنى و تأليفى دائرة المعارف حفظ شود، و هم نام راويان غدير در قالب شعر آورده شود. غديرجويان مىتوانند براى توضيح بيشتر به كتب جمع آورى اشعار غديرى مراجعه كنند. اين كتابها - كه مستقلاً در موضوع جمع آورى اشعار غدير تأليف شده - در ادامه معرفى مىگردد.
در كتابهاى مجموعه شعر غدير، هم نامهاى بيشترى از شعراى غدير آمده كه البته اكثرا معاصر هستند، و هم توضيحات در مورد هر يك از شعراى غدير و شعرشان بيان شده است.
قرن اول
اميرالمؤمنين عليهالسلام على بن ابىطالب، ت 23 قبل از هجرت، م 40 ق.
حَسّان بن ثابت بن منذر انصارى خزرجى، ت 70 قبل از هجرت حدودا، م 40 يا 50 يا 54 ق.
قيس بن سعد بن عباده انصارى خزرجى، ت 15 قبل از هجرت، م 60 ق.
عمرو بن عاص بن وائل (ابوعبداللّه قرشى) ، ت 50 قبل از هجرت، م 43 ق.
5 . محمد بن عبداللّه حميرى ، م اوائل غيبت صغرى.
قرن دوم
6 . كميت بن زيد اسدى، ت 60 ق، م 126 ق.
8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.
قرن سوم
ابوتمام طائى (حبيب بن اوس شامى) ، ت 172 يا 188 يا 190 يا 192 ق، م 228 يا 229 يا 231 يا 232 ق.
دعبل بن على بن رزين خزاعى، ت 148 ق، م 246 ق.
ابواسماعيل علوى (محمد بن على بن عبداللّه) ، ت و م قرن 3 ق.
وامق ارمينى (بقراط بن اشرط نصرانى) و شاعران ديگر، ت و م قرن 3 ق.
ابن رومى (ابوالحسن على بن عباس بن جريج بغدادى) ، م 221 ق.
حِمّانى افوه (ابوالحسين على بن محمد بن جعفر كوفى) ، ت و م قرن 3 ق.
قرن چهارم
ابنطباطبا علوى (ابوالحسن محمد بن احمد بن محمد اصفهانى) ، م 322 ق.
ابوالاسود كاتب (ابنالاسود احمد بن علويه اصفهانى) ، ت 212 ق، م سيصد و بيست و اندى ق.
محمد بن احمد بن عبداللّه مُفجَّع (ابوعبداللّه بصرى كاتب نحوى) ، م 327 ق.
صنوبرى (احمد بن محمد بن حسن ضبّى) ، ت و م قرن 4 ق.
قاضى تنوخى (ابوالقاسم على بن محمد بن ابىفهم) ، ت 278 ق، م قرن 4 ق.
ابوالقاسم زاهى (على بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادى) ، ت 318 ق، م 352 ق.
ابوفراس حمدانى (حارث بن ابىالمعالى سعيد بن حمدان تغلبى) ، ت 320 يا 321 ق، م 357 ق.
كشاجم (ابوالفتح محمود بن حسين بن سندى رملى) ، م 330 يا 350 يا 360 ق.
ناشىء صغير (ابوالحسين على بن عبداللّه بن وصيف بغدادى) ، ت 271 ق، م 365 ق.
بشنوى كردى (ابوعبداللّه حسين بن داود) ، ت و م قرن 4 ق.
صاحب بن عبّاد (اسماعيل بن ابىالحسن عبّاد بن عباس بن عبّاد) ، ت 326 ق، م 385 ق.
جوهرى جرجانى (ابوالحسن على بن احمد) ، ت و م قرن 4 ق.
ابنحجّاج بغدادى (ابوعبداللّه حسين بن احمد بن محمد كاتب محتسب نيلى) ، م 391 ق.
ابوالعباس ضبّى (احمد بن ابراهيم كافى اوحد) ، م 398 ق.
ابوالرقعمق انطاكى (ابوحامد احمد بن محمد) ، م 399 ق.
ابوالعلاء سَرَوى (محمد بن ابرهيم) ، ت و م قرن 4 ق.
طلحة بن عبيداللّه عونى (ابومحمد غسّانى) ، ت و م قرن 4 ق.
ابنحمّاد عبدى (ابوالحسن على بن حمّاد بن عبيداللّه عدوى بصرى) ، ت و م قرن 4 ق.
ابوالفرج رازى (محمد بن هندو) ، ت و م قرن 4 ق.
جعفر بن حسين و شاعران ديگر، ت و م قرن 4 ق.
قرن پنجم
ابونجيب طاهر جزرى (شدّاد بن ابراهيم بن حسن) ، ت و م قرن 5 ق.
شريف رضى (ابوالحسن محمد بن طاهر) ، ت 395 ق، م 406 ق.
عبدالمحسن بن محمد بن احمد صورى (ابومحمد) ، ت 339 ق حدودا، م 419 ق.
مِهيار بم مَرزويه ديلمى (ابوالحسن) ، ت 334 ق حدودا، م 428 ق.
شريف مرتضى (ابوالقاسم على بن حسين بن موسى) ، ت 355 ق، م 436 ق.
ابوعلى بصير (حسن بن مظفر نيشابورى) ، ت و م قرن 5 ق.
ابوالعلاء معرّى (احمد بن عبداللّه بن سليمان) ، ت 363 ق، م 449 ق.
المؤيد فى الدين (هبهاللّه بن موسى بن داود شيرازى) ، ت 390 ق حدودا، م 470 ق.
ابنجبر مصرى و شاعران ديگر، ت 420 ق، م 487 ق.
قرن ششم
على بن احمد فنجكردى (ابوالحسن نيشابورى) ، ت 433 ق، م 513 ق.
ابنمنير طرابلسى (ابوالحسين احمد بن منير بن مفلح) ، ت 473 ق، م 548 ق.
قاضى ابنقادوس (جلالالدين ابوالفتح محمود بن قاضى اسماعيل بن حميد مصرى دمياطى) ، ت و م قرن 6 ق.
ملك صالح (ابوالغارات طلائع بن رزّيك بن صالح ارمنى) ، ت 495 ق، م 556 ق.
ابنعودى نيلى (ابوالمعالى سالم بن على بن سلمان تغلبى) ، ت ت 478 ق، م 558 ق حدودا.
50 . قاضى جليس (ابوالمعالى عبدالعزيز بن حسين بن حبّاب اغلبى سعدى تميمى صَقلى) ، م 561 ق.
51 . ابنمكى نيلى (سعيد بن احمد بن مكى مؤدِّب) ، م 565 ق.
52 . خطيب خوارزمى (ابوالمؤيد موفق بن احمد بن ابىسعيد) ، ت 484 ق، م 568 ق.
53 . فقيه عماره يمنى (نجمالدين ابومحمد عُمارة بن ابىالحسن على بن زيدان بن احمد حكمى) ، ت و م قرن 6 ق.
54 . سيد محمد بن على بن فخرالدين اقساسى، م 575 ق.
55 . قطبالدين راوندى (ابوالحسين سعد بن هبهاللّه بن حسن) ، م 573 ق.
56 . سبط بن تعاويذى (ابوالفتح محمد بن عبيداللّه بغدادى) ، ت 519 ق، م 583 ق.
قرن هفتم
57 . ابوالحسن المنصور باللّه (عبداللّه بن حمزة بن سليمان) ، ت 561 ق، م 614 ق.
58 . مجدالدين بن جميل (ابوعبداللّه محمد بن منصور بن جميل فزارى) ، م 616 ق.
59 . شوّاء كوفى حلبى (ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل بن على) ، ت 562 ق، م 635 ق.
60 . كمالالدين شافعى (ابوسالم محمد بن طلحة بن محمد قرشى عدوى نصيبى) ، ت 582 ق، 652 ق.
61 . ابومحمد المنصور باللّه (حسن بن احمد بن يحيى يمنى) ، ت 596 ق، م 670 ق.
62 . ابوالحسين جزّار (جمالالدين يحيى بن عبدالعظيم بن يحيى بن محمد) ، ت 601 ق، م 672 يا 679 ق.
63 . قاضى نظامالدين (محمد بن قاضىالقضاة اسحاق بن مظهر اصفهانى) ، م 678 ق.
64 . شمسالدين محفوظ بن وشاح بن محمد ابومحمد حلّى اسدى، م 667 ق.
65 . بهاءالدين اربلى (ابوالحسن على بن فخرالدين عيسى بن ابىالفتح) ، م 692 يا 693 ق.
قرن هشتم
66 . ابومحمد بن داود حلّى (تقىالدين حسن بن على بن داود) ، ت 647 ق، بعد از 741 ق.
67 . جمالالدين خلعى (ابوالحسن على بن عبدالعزيز بن ابىمحمد موصلى حلّى) ، م 750 ق حدودا.
68 . سريجى اوالى (سيد عبدالعزيز بن محمد بن حسن حسينى) ، م 750 ق حدودا.
69 . صفىالدين حلّى (عبدالعزيز سرايا بن على طائى سنبسى) ، ت 677 ق، م 749 يا 750 يا 752 ق.
شيبانى شافعى (تقىالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن ابىبكر ربعى شيبانى اَسوانى اسكندرانى) ، ت 703 ق، م 777 ق.
شمسالدين ابن جابر اعمى مالكى (ابوعبداللّه محمد بن احمد بن على هوارى اندلسى نحوى) ، ت 698 ق، م 780 ق.
قرن نهم
ابنعرندس حلى (صالح بن عبدالوهاب) ، م 740 ق حدودا.
ابنداغر حلى (مغامس بن داغر) ، ت و م قرن 9 ق.
حافظ بُرسى حلى (رضىالدين رجب بن محمد بن رجب) ، م 813 ق حدودا.
سيد ضياءالدين هادى (سيد جمال بن ابراهيم بن على يمنى صنعانى زيدى) ، ت 758 ق، م قرن 9 ق.
حسن آل عبدالكريم مخزومى، ت و م قرن 9 ق.
قرن دهم
تقىالدين كفعمى (ابراهيم بن زينالدين على بن بدرالدين حسن حارثى) ، م 905 ق.
شيخ عزالدين عاملى (حسين بن عبدالصمد بن شمسالدين محمد حارثى همدانى جبعى، پدر شيخ بهائى) ، ت 918 ق، م 984 ق.
قرن يازدهم
80 . ابنابىشافين بحرانى (داود بن محمد بن ابىطالب بحرانى) ، م 1001 ق.
81 . زينالدين حميدى (عبدالرحمن بن احمد بن على) ، م 1005 ق.
82 . بهاءالدين عاملى (محمد بن حسين بن عبدالصمد جبعى شيخ بهائى) ، ت 953 ق، م 1031 ق.
83 . حرفوشى عاملى (محمد بن على بن احمد حريرى شامى) ، م 1059 ق.
84 . ابنابىالحسن عاملى (سيد نورالدين على بن نورالدين على بن حسين موسوى جبعى) ، م 1068 ق.
85 . حسين بن شهابالدين بن حسين كركى شامى (محقّق كركى) ، م 1076 ق.
86 . قاضى شرفالدين (حسن بن قاضى جمالالدين على بن جابر هبلى خولانى يمنى صنعانى) ، م 1079 ق.
87 . سيد ابوعلى انسى يمنى (احمد بن محمد حسنى) ، م 1079 ق.
88 . سيد شهاب بن احمد موسوى (ابومعتوق حويزى) ، ت 1025 ق، م 1087 ق.
89 . سيد علىخان بن خلف مشعشعى (حويزى) ، م 1088 ق.
سيد ضياءالدين يمنى (جعفر بن مطهر بن محمد حسين جرموزى حسنى) ، م 1096 ق.
محمدطاهر بن محمدحسين قمى (شيرازى نجفى) ، م 1098 ق.
قاضى جمالالدين مكى (محمد بن حسن بن دراز) ، م بعد از 1012 ق.
ابومحمد بن شيخ صنعان، ت و م قرن 11 ق.
قرن دوازدهم
محمد بن حسن بن على حرّ عاملى، ت 1033 ق، م 1104 ق.
احمد بن حاجى بلادى، م اوائل قرن 12 ق.
سيد شمسالأدب يمنى (احمد بن احمد بن محمد حسنى انسى) ، م 1119 ق.
سيد علىخان مدنى (صدرالدين سيد علىخان مدنى شيرازى) ، ت 1052 ق، م 1120 ق.
عبدالرضا بن احمد بن خليفه كاظمى (ابوالحسن مقرى) ، م 1120 ق حدودا.
علمالهدى (محمد بن محمدمحسن بن مرتضى كاشانى) ، ت 1039 ق، م 1115 ق.
على بن احمد عاملى (فقيه عادلى غروى) ، م قرن 12 ق.
مسيحا فسوى محمدمسيح بن اسماعيل فدشكويى، م 1127 ق.
ابنبشاره غروى (ابوالرضا محمد بن على بن بشاره) ، م 1138 ق.
ابراهيم بلادى (ابورياض ابراهيم بن على بن حسن بحرانى) ، م قرن 12 ق.
ابومحمد شويكى (عبداللّه بن محمد بن حسين خطى) ، م قرن 12 ق.
سيد حسين بن اميررشيد بن قاسم رضوى (هندى نجفى) ، م 1156 ق.
سيد بدرالدين يمنى (محمد بن حسن بن المنصورباللّه صنعانى) ، ت 1062 ق، م قرن 12 ق.
قرن چهارم
كسايى مروزى (ابو الحسن مجدالدين) ، ت 341 ق.
دقيقى طوسى (ابومنصور محمد بن احمد) ، م 341 ق.
قرن پنجم
منوچهرى دامغانى، م 432 ق.
خواجه عبداللّه انصارى، ت 396 ق، م 481 ق.
5 . ناصر خسرو قباديانى، ت 394 ق، م 481 ق.
قرن ششم
6 . ابوالمفاخر رازى، م 511 ق.
8 . ابوالمعالى رازى (دهخدا) ، م 541 ق.
اديب صابر ترمذى (شهابالدين) ، م 546 ق.
قوامى رازى (بدرالدين شرفالشعراء) ، م 550 ق.
سوزنى سمرقندى (شمسالدين محمد) ، م 569 ق.
فريدالدين عطار نيشابورى، ت 513 ق، م 586 ق.
قرن هفتم
بابا افضلالدين كاشانى، ت 582 ق، م 664 ق.
جلالالدين محمد مولوى، م 670 ق.
مصلحالدين سعدى شيرازى، ت 605 ق، م 690 ق.
قرن هشتم
ابنيمين فريومدى (امير فخرالدين محمود) ، ت 685 ق، م 769 ق.
مولانا كاشى (محمد حسن افضل المتكلمين) ، م قرن 8 ق.
نصرت محمد علوى رازى، م قرن 8 ق.
حمزه كوچك ورامينى، م قرن 8 ق.
قرن نهم
واعظ قاينى (مير سيد على) ، م بعد از 803 ق.
مولانا لطفاللّه نيشابورى، م 816 ق.
شاه نعمتاللّه ولى (سيد نورالدين كرمانى) ، ت 731 ق، م 834 ق.
ابنحسام خوسفى (محمد بن حسامالدين) ، ت 783 ق، م 857 ق.
آذرى طوسى (فخرالدين حمزه) ، ت 784 ق، م 866 ق.
قرن دهم
ملا حسين واعظ كاشفى (سبزوارى) ، م 910 ق.
مولانا نظام استرآبادى، م 921 ق.
بابا فغانى شيرازى، م 925 ق.
اهلى شيرازى (محمد) ، ت 858 ق، م 942 ق.
خواند مير خواجه غياثالدين، ت 880 ق، م 942 ق.
مولانا نثارى تونى، م 968 ق.
وحشى بافقى (كمالالدين محمد) ، م 991 ق.
سائل كاشانى، م قرن 10 ق.
قرن يازدهم
نظيرى نيشابورى (محمدحسين) ، م 1023 ق.
علىنقى كمرهاى، ت 953 ق، م 1029 ق.
حكيم شفايى اصفهانى (شرفالدين حسن) ، ت 966 ق، م 1037 ق.
فياض لاهيجى، م 1072 ق.
ناظم هروى (ملا فرخحسين) ، ت 1011 ق، م 1081 ق.
ميرسند كاشانى، م 1083 ق حدودا.
صائب تبريزى (محمدعلى) ، ت 1016 ق، م 1086 ق.
محمدطاهر قمى، م 1098 ق.
قرن دوازدهم
نجيب كاشانى (نورالدين محمد) ، م 1106 ق.
تأثير تبريزى (محسن) ، ت 1060 ق، م 1129 ق.
دردمند اودگيرى (فقيه صاحب) ، م قبل از 1136 ق.
لامع درميانى (محمدرفيع) ، ت 1076 ق.
ميرجليل (سيد عبدالجليل حسينى واسطى بلگرامى) ، ت 1071 ق، م 1138 ق.
الماسى اصفهانى (ميرزا محمدتقى شمسآبادى) ، م 1159 ق.
محسن تتوى (محمد محسن) ، ت 1121 ق، م 1163 ق.
طبيب اصفهانى (ميرزا عبدالباقى) ، ت 1127 ق، م 1171 ق.
حزين لاهيجى (محمدعلى) ، ت 1103 ق، م 1181 ق.
50 . عاشق اصفهانى (محمد) ، ت 1111 ق، م 1181 ق.
51 . فقير دهلوى (مير شمسالدين) ، ت 1115 ق، م 1183 ق.
52 . آذر بيگدلى (لطفعلى بيك) ، ت 1134 ق، م 1195 ق.
53 . هاتف اصفهانى (سيد احمد) ، م 1198 ق.
54 . آزاد بلگرامى (ميرغلام على واسطى) ، ت 1116 ق، م 1200 ق.
55 . قادر گرامى پنجابى (شيخ غلام) ، م 1200 ق حدودا.
قرن سيزدهم
56 . قانع تتوى (مير على شير) ، م 1203 ق.
57 . مظفر عليشاه كرمانى (ميرزا محمدتقى) ، م 1215 ق.
58 . طراز يزدى (عبدالوهاب) ، م 1261 ق.
59 . وصال شيرازى، ت 1197 ق، م 1262 ق.
60 . وامق يزدى (سيد محمدعلى) ، ت 1200 ق، م 1262 ق.
61 . رشحة اصفهانى (محمدباقر) ، ت 1203 ق، م 1266 ق.
62 . قاآنى شيرازى (ميرزا حبيب) ، ت 1222 ق، م 1270 ق.
63 . داورى شيرازى (محمد) ، ت 1238 ق، م 1283 ق.
64 . سروش اصفهانى (شمسالشعراء ميرزا محمدعلى) ، ت 1228 ق، م 1285 ق.
65 . غالب دهلوى (اسداللّه) ، ت 1212 ق، م 1285 ق.
66 . هماى شيرازى (ميرزا محمدعلى) ، ت 1212 ق، م 1290 ق.
67 . افسر كرمانى (ميرزا مهدى قليخان) ، ت 1259 ق، م 1300 ق.
قرن چهاردهم
68 . جيحون يزدى (محمد تاجالشعراء) ، م 1301 ق.
69 . نقيب شيرازى (ميرزا احمد) ، ت 1238 ق، م 1302 ق.
جودى خراسانى (عبدالجواد) ، م 1302 ق.
شمسالادباء ميرزا سيد محمد اصفهانى، ت 1252 ق، م 1302 ق.
روشن اردستانى (ميرزا صادق) ، م 1305 ق.
عنقاى اصفهانى (محمدحسين) ، م 1308 ق.
خرد كرمانى (محمدعلىخان) ، زنده در سال 1308 ق.
صباى كاشانى (محمودخان ملكالشعراء) ، ت 1228 ق، م 1311 ق.
ميرزا حبيب اصفهانى، م 1311 ق.
پروين همدانى (محمد ملا پروين) ، زنده در 1312 ق.
صفى عليشاه (ميرزا حسن اصفهانى) ، ت 1251 ق، م 1316 ق.
قدرت قمى (سيد على رضوى) ، ت 1274 ق، م 1316 ق.
80 . محيط قمى (ميرزا محمد) ، م 1317 ق.
81 . مشتاقى نائينى (ميرزا علىخان) ، ت 1246 ق، م 1318 ق.
82 . آسوده شيرازى (محمدمهدى) ، م 1320 ق.
83 . حكيم ساوجى (ميرزا علىرضا) ، م 1322 ق.
84 . عمان سامانى (ميرزا نوراللّه) ، ت 1264 ق، م 1322 ق.
85 . صبورى كاشانى (محمدكاظم) ، ت 1259 ق، م 1322 ق.
86 . شكيب اصفهانى (محمدرضا) ، زنده در 1323 ق.
87 . شباب شوشترى (ملا عباس) ، ت 1250 ق، م 1324 ق.
88 . داور شيرازى (شيخ مفيد) ، ت 1251 ق، م 1325 ق.
89 . لعلى تبريزى (ميرزا على شمسالحكماء) ، ت 1261 ق، م 1325 ق.
فروغى اصفهانى (ميرزا محمدحسين ذكاءالملك) ، ت 1255 ق، م 1325 ق.
ميرزا حبيب خراسانى، ت 1266 ق، م 1327 ق.
شوكت شيرازى (فضلاللّه) ، م 1329 ق.
طرب اصفهانى (ابوالقاسم محمدنصير) ، ت 1274 ق، م 1330 ق.
حضورى سلماسى (ميرزا حسينخان) ، ت 1263 ق، م 1330 ق.
عنقاى طالقانى (جلالالدين ابوالفضل) ، ت 1266 ق، م 1333 ق.
اختر طوسى (ميرزا غلامحسين) ، ت 1268 ق، م 1334 ق.
سيد محمد جدّاى قمى، م 1336 ق.
شيخالرئيس قاجار (ميرزا ابوالحسن حيرت) ، ت 1264 ق، م 1336 ق.
اديبالممالك فراهانى (سيد محمدصادق متخلص به اميرى) ، ت 1277 ق، م 1336 ق.
اديب خلوت (ميرزا على آشوب آشتيانى) ، ت 1285 ق، م 1337 ق.
حكيم هيدجى (محمد بن معصومعلى) ، ت 1270 ق، م 1339 ق.
فرصت شيرازى (سيد ميرزا محمدنصير حسينى) ، ت 1271 ق، م 1339 ق.
منزوى تهرانى (شيخ على) ، ت 1290 ق، م بعد از 1341 ق.
ربانى گرگانى (حاج ميرزا محمدحسين) ، ت 1271 ق، م بعد از 1341 ق.
حكمت تهرانى (علىنقى مشيرالكُتّاب) ، ت 1293 ق، م 1344 ق.
ايرج ميرزا، ت 1291 ق، م 1344 ق.
دروديان تفرشى (شيخ محمدرضا) ، ت 1284 ق، م 1344 ق.
غمگين اصفهانى (محمدكاظم) ، ت 1280 ق، م 1345 ق.
اديب پيشاورى (سيد احمد) ، ت 1260 ق، م 1349 ق.
خوشدل تهرانى (علىاكبر صلحخواه) ، ت 1293 ق، م 1349 ق.
پروانه (سلطان محمود ميرزا) ، ت 1280 ق، م 1349 ق.
يحيى مدرس اصفهانى، ت 1254 ق، م 1349 ق.
مايل تهرانى (ميرزا حبيباللّه) ، ت 1288 ق، م 1350 ق.
رفعت سمنانى (محمدصادق) ، م 1350 ق.
دانش تبريزى (صدرالافاضل) ، ت 1268 ق، م 1350 ق.
فقير شيرازى (ميرزا على معينالشريعه) ، ت 1296 ق، م 1351 ق.
نادرى مشهدى (محمدحسين ميرزا اميرالشعراء) ، ت 1299 ق، م 1356 ق.
غروى اصفهانى (محمدحسين كمپانى) ، ت 1296 ق، م 1361 ق.
عبرت نائينى (محمدعلى مصاحبى) ، ت 1283 ق، م 1362 ق.
ملكالشعراء بهار (محمدتقى) ، ت 1304 ق، م 1370 ق.
بنائى يزدى (علىاصغر) ، ت 1301 ق، م 1370 ق.
صغير اصفهانى (محمدحسين) ، ت 1312 ق، م 1390 ق.
حائرى مازندرانى (محمدصالح) ، ت 1298 ق، م 1391 ق.
الهى قمشهاى (مهدى محىالدين) ، ت 1319 ق، م 1393 ق.
امينى تبريزى (سليمان) ، ت 1341 ق، م 1394 ق.
نجومى خراسانى (اسماعيل نجوميان) ، ت 1302 ق، م 1397 ق.
حشمت شيرازى (عبدالرحيم) ، م قرن 14 ق.
فارس بروجردى، م قرن 14 ق.
قرن پانزدهم (معاصر)
سيد محمدحسن ميرجهانى (حيران) ، ت 1319 ق، م 1412 ق.(1)
عبدالعلى فائز تبريزى، زنده در سال 1300 ش.
گلزار اصفهانى (متخلص به رجاء) ، ت 1263 ش، م 1325 ش.
نصرت خراسانى (ميرزا عبدالحسينخان منشىباشى) ، ت 1251 ش، م 1334 ش.
مفتون همدانى (ميرآقا كبريائى) ، ت 1268 ش، م 1334 ش.
1) . تا اينجا سالها به تاريخ قمرى بود، و از اينجا به بعد به تاريخ شمسى است.
اورنگ مازندرانى (عبدالحسين) ، ت 1282 ش، م 1337 ش.
سيد صادق سرمد، ت 1286 ش، م 1339 ش.
مهدين صور اسرافيل (علىاكبر) ، ت 1280 ش، م 1340 ش.
مُكرَم اصفهانى (محمدعلى حبيبآبادى) ، ت 1283 ش، م 1344 ش.
منشى كاشانى (حسينعلى) ، ت 1271 ش، م 1349 ش.
عارف بجنوردى (سيد مرتضى رضوىنژاد) ، ت 1284 ش، م 1353 ش.
محمدرضا حكيمى خراسانى، ت 1314 ش، م 1354 ش.
صابر همدانى (اسداللّه صنيعيان) ، ت 1282 ش، م 1355 ش.
احمد ناظرزاده كرمانى، ت 1296 ش، م 1355 ش.
سنا (جلالالدين همايى) ، ت 1278 ش، م 1359 ش.
محمدحسين آيتى بيرجندى (ضياءالدين) ، ت 1310 ش، م 1350 ش.
طوطى همدانى (ابوالحسن) ، ت 1283 ش.
محمد على نجاتى تهرانى، ت 1285 ش.
احمد سهيلى خوانسارى، ت 1291 ش.
نواى اصفهانى (جعفر نوابخش) ، ت 1293 ش.
اسحاق شهنازى (سرهنگ) ، ت 1297 ش.
سيد كريم اميرى فيروزكوهى، ت 1288 ش، م 1364 ش.
ناصح تهرانى (محمدعلى) ، ت 1278 ش، م 1365 ش.
نعمتاللّه ذكايى بيضايى، ت 1283 ش، م 1365 ش.
قاسم رساء، ت 1288 ش، م 1365 ش.
سيد محمدحسين شهريار تبريزى، ت 1283 ش، م 1367 ش.
ابوالقاسم حالت، ت 1292 ش، م 1371 ش.
مهدى سهيلى، ت 1303 ش.
سروى (قاسم سروىها) ، ت 1304 ش.
حميد سبزوارى (حسين ممتحنى) ، ت 1304 ش.
مشفق كاشانى (عباس كىمنش) ، ت 1304 ش.
جواد نوربخش كرمانى، ت 1305 ش.
كيفر (حسين مظلوم) ، ت 1306 ش.
شاهرخى بَمى (محمود جذبه) ، ت 1306 ش.
علىاكبر پيروى، ت 1309 ش.
مهدى اخوان ثالث (م. اميد) ، ت 1307 ش، م 1369 ش.
مرتضى اشترى اصفهانى، ت 1312 ش.
عابد تبريزى (محمد عابدى خيابانى) ، ت 1314 ش.
آزرم (نعمت ميرزازاده، م. آزرم) ، ت 1315 ش.
سيد على موسوى گرمارودى، ت 1320 ش.
طه حجازى (ح. آرزو) ، ت 1330 ش.
احمد عزيزى، ت 1334 ش.
محمد آلاندوزلى، ت 1343 ش.
اسماعيل نورى علاء، ت قرن 14 ش.
محمدرضا شريفىنيا، ت قرن 14 ش.
فرخنده ساوجى، ت قرن 14 ش.
صديقه وسمقى، ت 1340 ش.
شارخ تندرو صالح، ت قرن 14 ش.
يوسفعلى ميرشكاك، ت قرن 14 ش.
محمدعلى مجاهدى (پروانه) ، ت قرن 14 ش.
محمدى تبريزى (جلال) ، ت قرن 14 ش.
امير برزگر خراسانى، ت قرن 14 ش.
با توجه جهانى به مكتب اهلبيت عليهمالسلام و عنايت خاص ائمه عليهمالسلام، در سده اخير گرايش خاصى به تأليف كتبِ مربوط به آلمحمد عليهمالسلام مشهود است و شاهد كتابهاى پرمحتوا و تحقيقى چه از نظر تاريخى و حديثى و چه از نظر ادبى و شعرى هستيم كه غدير نيز يكى از همين زمينههاست.
از زمان حسّان بن ثابت - كه در روز غدير خم به اذن پيامبر برخاست و واقعه غدير را سرود - تا زمان حاضر، اشعار فراوان درباره آن حادثه و امامت على عليهالسلام سروده شده و شاعران عرب و فارسى درباره آن اداى حق كردهاند.
و لذا يكى از شاخههاى موضوعى غدير، اشعار غدير و يا همان «غديريهها» است؛ كه در طول تاريخ، شعراى شيعه و يا مذاهب ديگر، مكرر واقعه و خطبه غدير را به زبانهاى عربى و فارسى و اردو به نظم در آوردهاند، كه بعضى از آنها به صورت كتاب به چاپ رسيده است. كتابهاى بسيار به نام «غديريه» و يا نام ديگر نوشته شده كه در آن فقط غديريه مؤلف آمده، و نيز مقالههاى متعددى در مجلات در مورد غديريهها نوشته شده است.
و اما چند نمونه از كتابهاى غديريه:
ترجمه (منظوم) خطبه غدير خم، اثر ميرزا عباس جبروتى قمى.
خطبة الغدير، اثر مرحوم صغير اصفهانى، كه با همكارى مرحوم عمادزاده انجام گرفته است.
خطبه غديريه، اثر ميرزا رفيع، كه در سال 1313 قمرى در هند چاپ شده است.
پيام نگار منظوم، اثر غلامرضا سازگار، منير، تهران، اول، 1386 ش، بياضى، 59 ص. در اين كتاب كل خطبه غدير در قالب شعر فارسى آورده شده است.
5 . غدير خم، اثر مرتضى سرافراز، كه در سال 1348 شمسى منتشر شده است.
اين چند عنوان كتاب به عنوان نمونه ذكر شد، و براى اطلاع بيشتر به كتاب «غدير در آئينه كتاب» رجوع شود.
از سوى ديگر، با در نظر گرفتن حجم بالاى غديرىها، مؤلفينى اقدام به جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير كردهاند و اين اسناد ادبى غدير را به صورت مجموعههاى تنظيم يافته ارائه نموده و كتابهاى مستقلى براى معرفى و جمع آورى غديريهها تأليف شده است.
در اينجا و به عنوان مستند سازى خطبه غدير در كنار حديث غدير و ماجراى غدير، كتابهايى كه مستقلاً در موضوع جمع آورى اشعار غدير تأليف شده، همراه با كتابشناسى مختصر معرفى مىگردد:
1 - از ميقات تا ميثاق (با كاروان غدير) ، حسين خليلىراد، فارسى، چاپى، مؤمنين، قم، چاپ اول، سال 1378 ش، رقعى، 64 ص. اين كتاب اشعارى از سرودههاى مؤلف است كه پس از مقدمه پانزده شعر آمده و در ابتدا چند شعر در غدير است.
2 - الاصالة (مجله) ، جمعى از شاعران، عربى، چاپى، وزيرى، 80 ص. در اين كتاب غديريههاى شعراى نجف جمع آورى شده است.
3 - افق روشن، جمعى از معلمان، فارسى، چاپى، نبأ، تهران، چاپ اول، 1382 ش، رقعى، 112 ص. اين كتاب گزيدهاى از نوشتههاى معلمان در جوانب مختلف غدير و شامل هفده مقاله است. عناوين اين مقالات چنين است: غدير در قرآن و احاديث، خطبه غدير و مطالبى در مورد آن، گزارشى از غدير، آداب و سنن غديرى، غدير در كلام عامه، غدير در اسلام و اديان پيشين، غدير و شعر و نثر معاصر و عيد غدير.
اين كتاب دستاورد فراخوان غدير از سوى انتشارات نبأ به شكل بروشور در سال 1381 ش است كه در ميان جمعى از معلمان اعلام شده و كتاب حاضر گزيدهاى از مقالات معلمان غديرى است. اين كتاب به انگليسى ترجمه شده و با نام « اِسيْزْ آنْ غَدير» چاپ شده است.
4 - الامام على عليهالسلام و قصة عيد الغدير، جمعى از محققين، عربى، چاپى، دار المرتضى، بيروت (لبنان) ، چاپ اول، سال 1425 ق، 2005 م، رقعى، 259 ص. در اين كتاب، طى سه بخش مباحثى در جوانب مختلف غدير آمده است: بخش اول: مباحثى در مورد ابعاد شخصيتى و اجتماعى صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام و خلافت آن حضرت. بخش دوم: مطالبى در مورد روز غدير، واقعه غدير، حديث غدير در كتب عامه، محل و مسجد غدير از نظر جغرافيايى و تاريخى و اعمال روز غدير. بخش سوم: غدير در ادبيات عربى كه شامل 9 شعر عربى در مورد غدير است.
مطالب اين كتاب مقالاتى از محققين عرب در مورد غدير و اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه از كتاب «دائرهالمعارف الإسلامية الشيعية» از سيد حسن امين استخراج شده است. اين محققين عبارتند از: عباس محمود عقّاد، عبداللّه علايلى، جورج جُرداق، جُبران خليل جبران، سيد حسن امين، عبدالهادى فضلى.
5 - بيعت با خورشيد، گروهى از محققين، فارسى، چاپى، انجمن ادبى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى خراسان، مشهد، چاپ اول، 1376 ش، وزيرى، 136 ص. در اين كتاب پس از مقدمه اشعارى در غدير و گاهى در مدح اميرالمؤمنين عليهالسلام از سى و هشت شاعر آمده است. اسامى هر كدام از شاعران همراه با عنوان شعرشان از اين قرار است:
احمد كمالپور (اكمال) : بر خلق و عطاى خلق در بندم. مرتضى امير اسفنديه: لباب ز آتش، خوشه خشم. الهام امين: بلنداى عدالت. منوچهر اسفنديارى (شيوا) : آيت كبرى. على باقرزاده (بقا) : آفتاب روشن. امير برزگر خراسانى: عيد غدير است و روز شادى عالم، از شكاف سنگ كعبه گل دميد. سيد علىاكبر بهشتى: مظهر رحمت.
محمدرضا جلالىفر (نويد) : دست قدرت. يحيى حدادى ابيانه: فيض ولايت، مولى على عليهالسلام. سيد محمد خسرونژاد (خسرو) : غدير خم، جانشين پيغمبر صلىاللهعليهوآله، نقش رهبرى، ساقى كوثر، درس رستگارى، ذوالفقار. محمدرضا خطيبى (نويد) : تحقق غدير. منيژه درتوميان: غربت مولا. محمدحسن ذاكرالحسنى (ذاكر) : درج گهر. قاسم رفيعا: دريا در غدير.
محمدعلى سالارى: پيام غدير. كريم سينيچى (سالك) : ساقى نامه. قاسم سروىها (سروى) : نبوت و ولايت، سرير ولايت. عليرضا سپاهى لائين: غوغا در غدير. عفت شريعتى كرمانى: ستاره صبح. اكبر شعبانى: شهسوار خطه خيبر. شعار ابوذرى (ناصر) : چهارده قرن پس از حادثه پيمان بستن. محمدعلى صفرى (زرافشان) : جام ولايت.
ذبيحاللّه صاحبكار: توتياى ديده، بخشى از يك مثنوى. حسن عبدى (شفيق) : آيين ولايت. محمدجواد غفورزاده (شفق) : بيعت با خورشيد، بركه خورشيد، ناد علىا مظهرالعجائب. غلامرضا غلامپور: كعبه دلها. سيد رضا مؤيد: شكوه غدير خم، غديريه، تاريخ ولايت، سلام بر عيد غدير، روز غدير و روز امامت، سرچشمه بقاء جلوه قرآن، حقيقت توحيد، على همنشين كوثر.
سيد رضا محمدى: مولا جان. مصطفى محدثى خراسانى: آيههاى شكوه، راز خلقت. سيد مصطفى موسوى گرمارودى: گل هميشه بهار. طاهره موسوى گرمارودى: بركه سرشار هدايت. محمد نيكاستوارى: دستان مشكل گشا. على نيكفرجام: آينهدار حق.
سيد هاشم وفايى: خورشيد ولايت، مولود كعبه. وحيد خراسانى: محرم اسرار، يادواره. قاسم رسا: شهر علم، صحنه تاريخى عيد غدير، عيد غدير و نوروز، سه رباعى به مناسبت غدير، يداللّه فوق ايديهم. قاسم استادى (ثابت) : خوشترين ايام. غلامرضا قدسى: به مناسبت ميلاد حضرت مولا على عليهالسلام، آشناى على عليهالسلام.
6 - تذكره شعراى غدير، 6 ج، محمدهادى بن عبدالحسين امينى، فارسى، خطى، هر جلد: 500 ص. در اين كتاب شعراى غدير طبق حروف ابجد و طبق القاب آنها همراه با شعرشان در مورد غدير آورده شده است.
در هر مورد پس از آوردن شعر شرح حال شاعر و نيز نمونههايى ديگر از شعر او و اگر احتياج باشد توضيحى در بعضى موارد از شعر آن شاعر در پاورقى آمده است.
7 - حديث مهر در بلور شعر، على ثاقب بخشايشى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، چاپ اول، سال 1388 ش، رقعى، 120 ص. در اين كتاب، پس از مقدمهاى ادبى، چند شعر درباره غدير آورده، و سپس خطبه غدير به صورت قطعه قطعه، همراه با ترجمه فارسى و ترجمه منظوم همان قطعه آمده است. در پايان نيز چند شعر در مورد غدير آمده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
پرونده بلند شعر غدير، غدير در زبانهاى شاعرانه متفاوت، جلوههاى شعرى در ادبيات غدير، ترجمههاى شعرى خطابه غدير، دفتر شعرى حاضر، عريضه ارادت به صاحب غدير، هر چه داريم از غدير است از غدير، حضرت طاها صلىاللهعليهوآله با صد و بيست هزار حاجى، پركشيدن تا غدير، نزول اجلال در خم غدير.
صحنه زيباى منبر در غدير: 1. حمد و ثناى الهى 2. فرمان الهى براى مطلبى مهم 3. اعلان رسمى ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام 4. معرفى و بلندكردن اميرالمؤمنين عليهالسلام 5 . تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت 6 . اشاره به كارشكنىهاى منافقين 7. پيروان اهلبيت عليهمالسلام و دشمنان ايشان 8 . حضرت مهدى عليهالسلام 9. مطرح كردن بيعت 10. حلال و حرام واجبات و محرمات 11. بيعت گرفتن رسمى، و آنگاه بيعت ولايت مداران مرد، و بيعت زنان ولايتپذير، و شعرى به بلنداى غدير، و تاج افتخار علوى، و جبرئيل ظاهر شد ! و سنگ بر دشمن غدير باريد ! سلام بر حق خالص غدير، سلام بر امام روسفيدان غدير.
8 - حماسه غدير، مهدى شفيعى (پرديسى) ، فارسى، چاپى، شهابالدين، تهران، چاپ اول، سال 1386 ش، پالتويى، 130 ص. در اين كتاب، ماجراى غدير همراه با خطبه آن در قالب شعر فارسى و با عنوان گذارىهاى متعدد آورده شده است.
9 - خطابه غدير در آيينه شعر، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، منير، تهران، چاپ اول، سال 1378 ش، وزيرى، 224 ص. در اين كتاب، پس از مقدمه، متن عربى خطبه غدير و سپس ترجمه فارسى در قالب نثر ادبى آمده است. پس از آن، چهار غديريه مفصل از صغير اصفهانى، على تنها، غلامرضا سازگار، حسين حسنى؛ هر
كدام در يازده بخش آمده كه ماجرا و خطبه غدير را در قالب شعر فارسى سرودهاند. در آخر هم دو بيتىهاى ده بزرگى، مخمسهاى راشىزاده، و غديريهاى تركى از حسين حسنى آورده شده است.
10 - دانشنامه شعر غدير، 5 ج، محمد صحتى سردرودى، فارسى، خطى، چاپ يك جلدى: وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران، چاپ اول، سال 1379 ش، وزيرى، 636 ص. خطىِ كامل شده 5 جلدى: وزيرى، هر جلد حدودا 600 ص. در اين كتاب به ترتيب تاريخ، غديريهها و شعرهاى سروده شده در غدير از شاعران فارسىزبان، از قرن چهارم تا عصر حاضر گردآورى شده است.
در هر غديريه و شعر، پس از نام شاعر، غديريه و شعر او آورده شده است. سپس توضيحاتى در مورد آن شعر از قبيل شواهد قرآنى و روايى كه در شعر آمده و توضيحات ديگر آمده است. در آخر هر مورد احوالات و آثار و افكار شاعر نيز آورده شده است. در پايان، كتابنامه غديريههاى فارسى و نمايه آمده است.
اين كتاب در سال 1377 ش به صورت مقالهاى در مجله «علوم حديث، ش 7» - كه ويژه حديث غدير است - با نام: «غديريههاى فارسى از قرن چهارم تا چهاردهم» و در چاپ اول و يك جلدى آن «غدير در شعر فارسى از كسائى مروزى تا شهريار تبريزى» آمده است. اين كتاب اكنون تكميل شده و در 5 جلد در راه چاپ است.
11 - در ساحل غدير، احمد احمدى بيرجندى، فارسى، چاپى، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، چاپ اول، سال 1377 ش، وزيرى، 184 ص. در اين كتاب اسامى چهل و هشت تن از شاعران همراه با شعرهايشان در غدير آمده است. اين شعرها اكثرا در مورد غدير و يا درباره وصايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام و مسلئه ولايت است. اسامى شاعران چنين است:
كسائى مروزى، سنائى غزنوى، شاه نعمتاللّه ولى، لامع درميانى، فياض لاهيجى، فيض كاشانى، حزين لاهيجى، سروش لاهيجى، محمدعلى يزدى (وامق) ، حكيم
قاآنى شيرازى، ابوالحسن ميرزا (شيخالرئيس) ، فرهنگ شيرازى، سيد محمدحسن ميرجهانى (حيران) ، عبدالجواد جودى خراسانى، محمدحسين اصفهانى كمپانى، مفتون همدانى، جيحون يزدى، عمان سامانى.
محمدكاظم صبورى، حبيب خراسانى، حائرى مازندرانى، ملكالشعراء بهار، آيتى بيرجندى، نجومى خراسانى، صادق سرمد، حسينعلى منشى كاشانى، ابوالقاسم حالت، محمدحسين شهريار، خوشدل تهرانى، مكرم اصفهانى، الهى قمشهاى، قاسم رسا، طائى شميرانى، محمود شاهرخى، محمدعلى مردانى، ابوتراب هدائى، ذبيح اللّه صاحبكار، محمدجواد غفورزاده (شفق) .
قاسم سروىها، سيد محمد خسرونژاد (خسرو) ، عبدالحسن فرزين، سيد مصطفى موسوى گرمارودى، امير برزگر خراسانى، غلامرضا غلامپور، طاهره موسوى گرمارودى، قاسم استادى (ثابت) ، حبيباللّه چايچيان (حسان) ، نصراللّه مردانى. در پايان واژهنامه و آيات و احاديث و برخى از عبارات عربى كه در احاديث آمده توضيح داده شده است.
12 - ديوان الغدير، باقر محسنى (خرمشهرى) ، عربى، چاپى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1379 ش، 1421 ق، وزيرى، 272 ص. در اين كتاب نام شعراى غدير را كه شعر عربى سرودهاند همراه با شعرشان به ترتيب قرن و تا قرن نهم آورده است. توضيح اين غديريهها چنين است:
قرن اول: پنج غديريه. قرن دوم: سه غديريه. قرن سوم: شش غديريه. قرن چهارم: بيست غديريه. قرن پنجم: نه غديريه. قرن ششم: دوازده غديريه. قرن هفتم: نه غديريه. قرن هشتم: هفت غديريه. قرن نهم: سه غديريه. در پاورقىهاى اين كتاب لغات مشكل توضيح داده شدهاند.
13 - ديوان غديريات الراشد، محمدجواد راشد، تهيه و تنظيم: احمد كعبى، مؤسسه مسلم بن عقيل عليهالسلام، عربى، چاپى، نجف، چاپ اول، سال 1427 ق، 2007 م،
وزيرى، 112 ص. در اين كتاب، ابتدا تقريظهاى متعددى از افراد مختلف در قالب شعر و سرود آورده شده است.
سپس مقدمهاى در مورد مؤلف، و پس از آن دو فصل آمده است: فصل اول: اشعار مؤلف است كه غدير و مضامين خطبه غدير را در قالب شعر عربى در 13 فصل آورده است. در فصل دوم 18 شعر از شعراى عرب در وفات مؤلف كتاب كه در شب شعر شاعران نجف ايراد شده آمده است. عناوين ادبى غديريه مؤلف از اين قرار است:
آهَةٌ غَديريَّةٌ، خِلافَةُ اللّهِ، مُؤتَمَرُ التَبليغِ، الشِعرُ يَقِفُ عَلَى البابِ، حِكمَةُ التَبليغِ، رِسالَةٌ مَعَ الأيّامِ، بِالعَمَلِ لا الكَلامِ، لا تُعَلِّموهُم ... فَهُمُ الأعَلَمُ، الإمامَةُ ... سَفينَةُ النَجاةِ، العَقلُ دَليلٌ عَلَى الإمامَةِ، الإمامُ قُوَّةُ الإسلامِ، الطُغاةُ لا يُنقِذونَ البَشَرَ، دَولَةُ الغَديرِ.
14 - رشك ملك سلامى بر آستان غدير، مؤلف: ؟ ، فارسى، چاپى، طور، سال 1408 ق، خشتى، 36 ص. در اين كتاب ابتدا مقدمهاى كوتاه درباره شعر و شعراى غدير آورده و سپس اشارهاى به سراينده و ديوان او نموده است. سپس ترجيعبندى در بيست و دو بند از مرحوم ميرزا حبيباللّه خراسانى در مدح اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده كه در پايان اشارهاى به امامزمان عليهالسلام دارد. چنانچه از ابتداى اين ترجيعبند معلوم مىگردد اين شعر به مناسبت غدير سروده شده، ولو اينكه همه آن درباره غدير نيست.
15 - ژرفاى غدير، محمد وافى، فارسى، چاپى، وزيرى، 176 ص. در اين كتاب 110 شعر غدير به زبان فارسى آمده است.
16 - شعراء الغدير، 3 ج، مركز الغدير للدراسات الاسلامية، بيروت، عربى، چاپى، ناشر: همان، چاپ اول، ج 1: سال 1419 ق، 1999 م، ج 2: سال 1421 ق، 2001 م، وزيرى، ج 1: 350 ص، ج 2: 442 ص، ج 3: 556 ص.
در اين كتاب، پس از مقدمهاى كوتاه در مورد واقعه غدير، شاعران غديريه سراى عربى به ترتيب قرنها در دوازده بخش؛ از قرن اول تا دوازدهم هجرى همراه با غديريهها و توضيحات آورده است.
در مورد هر شاعر، ابتدا زندگىنامه، ادبيات، اساتيد و ديگر جوانب مربوط به آن شاعر را به طور مختصر آورده، و سپس غديريه او را همراه با شرحى كوتاه آورده است. اين كتاب جامعترين كتاب در مورد غديريههاى عربى است كه به رشته تحرير درآمده است. توضيح مجلدات اين كتاب چنين است:
ج 1: شعراى قرن اول: 1. اميرالمؤمنين عليهالسلام 2. حسان بن ثابت انصارى 3. قيس بن سعد انصارى 4. عمرو بن عاص 5 . محمد بن عبداللّه حميرى.
شعراى قرن دوم: 6 . كميت بن زيد اسدى 7. سيد اسماعيل بن محمد حميرى 8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى 9. يحيى بن بلال عبدى كوفى 10. ابوتمام حبيب بن اوس طائى 11. دعبل خزاعى 12. ابواسماعيل علوى 13. بقراط بن اشرط وامق نصرانى و شاعران ديگر 14. ابن رومى 15. حمانى افوه.
ج 2: شعراى قرن چهارم: 16. ابنطباطبا علوى اصفهانى 17. احمد علويه اصفهانى 18. محمد بن احمد بن مفجّع 19. احمد بن محمد حنّبى (صنوبرى) 20. قاضى تنوخى 21. ابوالقاسم زاهى 22. ابوفراس حمدانى 23. ابوالفتح كشاجم 24. ناشىء صغير 25. بشنوى كردى 26. صاحب بن عبّاد 27. جوهرى جرجانى 28. ابنحجّاج بغدادى. 29. ابوالعباس ضبّى 30. ابوالرقعمق انطاكى 31. ابوالعلاء سَرَوى 32. ابومحمد طلحة عونى 33. ابنحمّاد عبدى 34. ابوالفرج رازى 35. جعفر بن حسين و شاعران ديگر.
شعراى قرن پنجم: 36. ابونجيب طاهر 37. شريف رضى 38. عبدالمحسن صورى 39. مهيار ديلمى 40. شريف مرتضى 41. ابوعلى بصير 42. ابوعلاء معرّى 43. المؤيد فى الدين 44. ابنجبر مصرى و شعراى ديگر.
ج 3: شعراى قرن ششم: 45. على بن احمد فنجكردى 46. ابنمنير طرابلسى 47. قاضى ابنقادوس 48. ملك صالح 49. ابنعودى نيلى 50 . قاضى جليس 51 . ابنمكى نيلى 52 . خطيب خوارزمى 53 . فقيه عماره يمنى 54 . سيد محمد اقساسى 55 . قطبالدين راوندى 56 . سبط بن تعاويذى.
شعراى قرن هفتم: 57 . ابوالحسن المنصور باللّه 58 . مجدالدين بن جميل 59 . شوّاء كوفى حلّى 60 . كمالالدين شافعى 61 . ابومحمد المنصور باللّه 62 . ابوالحسين جزّار 63 . قاضى نظامالدين 64 . شمسالدين محفوظ 65 . بهاءالدين اربلى.
شعراى قرن هشتم: 66 . ابومحمد بن داود حلّى 67 . جمالالدين خلعى 68 . سريجى اوالى 69 . صفىالدين حلى 70. شيبانى شافعى 71. شمسالدين مالكى 72. علاءالدين حلى.
شعراى غدير در قرن نهم: 73. ابنعرندس حلى 74. ابنداغر حلى 75. حافظ بُرسى حلى 76. ضياءالدين هادى 77. حسن آل عبدالكريم مخزومى.
شعراى غدير در قرن دهم: 78. شيخ كفعمى 79. شيخ عزالدين عاملى.
شعراى غدير در قرن يازدهم: 80 . ابنابى شاهين بحرانى 81 . زينالدين حميدى82 . بهاءالدين عاملى 83 . حرفوشى عاملى 84 . ابن ابى الحسن عاملى 85 . شيخ حسين كركى 86 . قاضى شرفالدين 87 . سيد ابوعلى انسى يمنى 88 . سيد شهاب ابومعتوق موسوى 89 . سيد علىخان مشعشعى 90. سيد ضياءالدين يمنى 91. محمدطاهر قمى 92. قاضى جمالالدين مكى 93. ابومحمد بن شيخ صنعان.
شعراى غدير در قرن دوازدهم: 94. شيخ محمد بن حسن حرّ عاملى 95. شيخ احمد بلادى 96. شمس الأديب يمنى 95. سيد علىخان مدنى 96. شيخ عبدالرضا كاظمى 97. علمالهدى محمد 98. شيخ على عاملى 99. مسيحا فسوى 100. ابنبشاره غروى 101. شيخ ابراهيم بلادى 102. شيخ ابومحمد شويكى 103. سيد حسين رضوى 104. سيد بدرالدين يمنى.
17 - شعراء الغدير فى التاريخ عن موسوعة الغدير، 2 ج، سعيد ابومعاش، عربى، خطى.
18 - شعراى غدير، علىاصغر رضوانى، فارسى، خطى.
19 - شعر غدير 2 ج، بنياد بينالمللى غدير، زمزم هدايت، قم، فارسى، چاپى، چاپ اول، جلد 1: سال 1393 ش، وزيرى، 133 ص، و جلد دوم: سال 1395 ش، رقعى، 176 ص. در جلد اول اين كتاب اشعار برگزيده جشنواره ملى سال 1393 ش، و در جلد دوم اشعار برگزيده پنجمين جشنواره ملى سال 1395 ش آمده است.
20 - على عليهالسلام در خطابه غدير و دعاى كميل، ولىاللّه فتحى (فاتح) ، فارسى، چاپى، نگار، تهران، چاپ اول، سال 1389 ش، وزيرى، 78 ص. در اين كتاب، خطبه غدير در قالب شعر فارسى سروده مؤلف آمده است. در آخر، دعاى كميل نيز به شعر فارسى آمده است. اين كتاب با كيفيتى بالا و زيبا به چاپ رسيده است.
21 - علىگويان از غدير مىگويند، گردآورى: ستاد غدير استان تهران، فارسى، چاپى، انتشارات مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤمنين عليهالسلام، قم، چاپ اول، سال 1382 ش، وزيرى، ص 301. در اين كتاب، برگزيده اشعارى آمده است كه در فراخوان سال 1379 و 1381 به مناسبت غدير از سوى ستاد غدير استان تهران اعلام و جمع آورى شده و مجموعا 108 شعر است. سرايندگان اين اشعار از اين قرار اند:
بيژن ارژن 2. سيما محمودى 3. حسين هدايتى 4. حميده رضايى 5 . فاطمه كاوه6 . حضرتى 7. عبداللّه واثق عباسى 8 . فاطمه وكيلى 9. بهروز ونداديان 10. عليرضا حكمتى 11. عباس احمدى 12. ذبيح اللّه ذبيحى 13. فاطمه ناظرى 14. محمد پروانه 15. محمود شريفى 16. ماندانا هوشيار 17. معصومه سعيدى 18. على ونداديان 19. سيد محمود علوىنيا 20. زهره پريشانى.
سيد محمدعلى رضازاده22. كبرى پيرشالكوهى. 23. محمود خاناحمدى 24. نغمه مستشار نظامى 25. محسن آرياپاد 26. بابانور «عليقلى نورى شكرى» 27. نرگس كرخى 28. مطهره شريعتى كوهبنانى 29. فاطمه رنجبر 30. زينب حسام 31. مرتضى آخرتى 32. ناصر شعار ابوذرى 33. فخيمى مرآت ابهرى 34. غلامرضا كافى 35. مژگان دستورى 36. زهرا ابراهيمى خبير 37. محمد عراقى 38. ماريا گيلزاد كهن 39. جعفر حيدرى. 40. نگار جمشيدنژاد.
61 . غلامرضا پروينىنژاد 62 . عبدالرزاق توفيقزاده 63 . فهيمه رحمانپور 64 . زهرا صفايى 65 . امير اكبرزداده 66 . زهرا حسينزاده 67 . سيد وحيد سمنانى 68 . جميله اشتياقى 69 . حسن صادقىپناه 70. سيد على موسوى علىآبادى 71. مهرآسا پروينىنژاد 72. عباس حسينپور 73. محبوبه بزمآرا 74. محمود حاجىكلاته 75. مصطفى پوركريمى 76. محمد شيدا 77. اسلام انصارىفر 78. عصمت اسلامى 79. علىاكبر نظرى 80 . غلامرضا مرادى 81 . سمانه ايراننژاد 82 . عبدالرضا بارگير 83 . رضا نيكوكار 84 . فائره رسكتى.
22 - غدير در آئينه شعر، على رضا مهرپرور، حسين تركان، غديرستان، فارسى، چاپى، رقعى، 80 ص. در اين كتاب طى پنج بخش اشعارى از شعراى معاصر در غدير را جمع آورى كرده است: 1. اشعار غدير، در قالبهاى مختلف (غزل، مثنوى، قصيده، مخمس، مسدس، بحر طويل و ... ) 2. دوبيتىهاى غدير 3. رباعيات غدير 4. قطعات غدير 5 . سرودهاى غدير.
23 - غدير در شعر فارسى، سيد مصطفى گرمارودى (موسوى، طالقانى) ، فارسى، چاپى، الهادى، قم، چاپ اول، سال 1415 ق، 1374 ش، وزيرى، 196 ص. اين كتاب ابتدا شامل مقدمهاى در پنج نكته است كه عبارتند از:
عظمت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ظلم ظالمان در باب خلافت و غدير، غربت غدير، توضيحى درباره تأليف و شعر غدير، 22 شعر فارسى از شعرايى معروف. شعرها اكثرا قصيده يا مخمس و يا مثنوى هستند و در چند مورد نيز شعرنو آورده شده است.
در ابتداى هر شعر مختصرى از حالات شاعر و سرگذشت او با قلمى مخصوص آورده شده و پس از شعر توضيحاتى ادبى و لغوى و نيز از نظر معانى شعر داده شده است. شعرا به ترتيب عبارتند از:
مكرم اصفهانى، حكيم قاآنى، سيد محمدحسن ميرجهانى، احمد عزيزى، ميرزا يحيى مدرّس، ميرزا محمدعلى وامق، محمدحسين اصفهانى (مفتقر) ، صادق سرمد، ميرزا حبيب خراسانى، محمدحسين شهريار، حسينعلى منشى كاشانى، حكيم كسائى، حبيباللّه چايچيان (حسان) ، جيحون يزدى، اسماعيل نورىعلاء، خوشدل تهرانى، اشرفالدين گيلانى، يوسفعلى ميرشكّاك، صبورى كاشانى، سيد مصطفى موسوى (گرمارودى) ، سيد محمدحسين شهريار، سيد على موسوى گرمارودى.
24 - غدير روز كمال دين، علىاصغر بن محمد مروّج (مروّجالشريعه، خراسانى، كرمانى) ، زير نظر: جعفر سبحانى، فارسى، چاپى، اميد، قم، چاپ اول، سال 1369 ش، وزيرى، 164 ص. اين كتاب در پنج بخش آمده است:
25 - الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، 11 ج، عبدالحسين بن احمد امينى (تبريزى، نجفى) ، م 1390 ق، عربى، چاپى، چاپ اول: الزهراء عليهاالسلام، نجف: سال 13711364 ق، 1945 - 1952 م. چاپ يازدهم: الأعلمى، بيروت، سال 1414 ق. وزيرى، ج 1: 417 ص، ج 2:394 ص، ج 3:420 ص، ج 4:424 ص، ج 5 : 464 ص، ج 6 : 406 ص، ج 7: 416 ص، ج 8 : 396 ص، ج 9: 402 ص، ج 10: 387 ص، ج 11: 399 ص.
چاپ تحقيق شده: چاپ اول: سال 1414 ق، 1994 م. وزيرى، ج 1: 477 ص، ج 2: 463 ص، ج 3: 496 ص، ج 4: 472 ص، ج 5 : 556 ص، ج 6 : 471 ص، ج 7: 464 ص، ج 8 : 456 ص، ج 9: 455 ص، ج 10: 454 ص، ج 11: 462 ص.
چاپ ديگر: تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم. چاپ اول: مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامى، قم، سال، 1416 ق، 1375 ش. چاپ پنجم: همان، سال، 1430 ق، 2009 م. وزيرى، ج 1: 543 ص، ج 2: 713 ص، ج 3: 551 ص، ج 4: 576 ص، ج 5 : 568 ص، ج 6 : 712 ص، ج 7: 564 ص، ج 8 : 557 ص، ج 9: 540 ص، ج 10: 543 ص، ج 11: 530 ص، ج 12: 531 ص، ج 13: 568 ص، ج 14: 517 ص.
كتاب «الغدير» بىنياز از توضيح و تعريف است، چرا كه نتيجه زحمات و مطالعات هجده ساعته مؤلف در شبانهروز و نيز مسافرتهاى او به چند كشور جهان است. كتابى است كه بزرگان و علما و نيز اكثر مراجع تقليد زمان مؤلف و حتى از مسيحيان تقريظ و تقدير و تشكر براى آن نوشتهاند.
در اين كتاب ابتدا جوانب واقعه غدير از قبيل حديث آن از نظر سند و دلالت، و نيز آيات در غدير و يا احاديث مربوط به غدير، همه مورد بررسى قرار گرفته است. سپس شعر و شعرا در غدير شروع شده و غديريههاى عربى را از قرن اول تا چهاردهم همراه با معرفى سرايندگان آورده است.
البته در بسيارى از موارد با كوچكترين مناسبت، مؤلف وارد موضوعات ديگر نيز گشته و در حد كامل به شكل فنى و علمى بحث نموده است. به نظر مىرسد مؤلف، غدير را نمودارى از كل جوانب تشيع فرض نموده و در حاشيه آن اشكالات و ايرادات بر عامه را به خصوص در جلدهاى آخر «الغدير» آورده است.
26 - الغدير فى مصادر الفريقين، على يعقوب سويف القطيفى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصهاى از زندگانى اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده است. فصل
دوم: باب 1: گزارش حجة الوداع. باب 2: در اين باب كتابهايى كه حديث و ماجراى غدير را نقل كردهاند، از كتب شيعه و سنى و به ترتيب قرنها آمده است؛ از قرن اول تا قرن پانزدهم. فصل سوم: چهل و سه غديريه عربى به ترتيب زمانى آمده است.
27 - غديريات، عبدالحسين بن احمد امينى (تبريزى، نجفى) ، تهيه و تنظيم: نعمان نصرى، عربى، چاپى، جيبى، 175 ص. در اين كتاب غديريههايى را كه در كتاب «الغدير» آمده جمع آورى نموده و طبق ترتيب همان كتاب آورده و تنها غديريهها آمده است، و بقيه مطالب از شرح حال شاعران و مباحث ديگر حذف گرديده است و ترتيب غديريهها طبق كتاب «الغدير» است. در اين كتاب از شاعران قرن اول تا هشتم را آورده و جمعا چهل شاعر و هر كدام يك غديريه و همراه با پاورقىهاى تحقيقى آمده است. اين كتاب شماره اول از سرى «من فيض الغدير» و شماره دوم و پنجم آن با نام «مفاد حديث الغدير» و «عيدالغدير فى الاسلام و التتويج و القربات يوم الغدير» است.
28 - الغديريات فى الشعر العربى، حربى نعيم محمد شبلى، عربى، چاپى، وزيرى، 326 ص. در اين كتاب طى چهار فصل غديريهها را از نظر فنى و ادبى مورد تحقيق قرار داده و مفصل بحث و تحقيق كرده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: الفَصلُ الأوَّلُ: البَناءُ الفَنّىُّ. الفَصلُ الثانىُ: لُغَةُ الشِعرِ. الفَصلُ الثالِثُ: الصورَةُ الفَنّيَّةُ. الفَصلُ الرابِعُ: الايقاعُ الشِعرىُّ.
29 - غديريه در ادب پارسى از قرن چهارم تا قرن معاصر، دفتر مطالعات و بررسىهاى اسلامى، فارسى، چاپى، سازمان تبليغات، تهران، چاپ اول، سال 1379 ش، وزيرى، 272 ص. در اين كتاب نود و سه غديريه فارسى از نود و سه شاعر پارسىگوى از قرن چهارم هجرى تا حال آورده شده است.
30 - كمى غدير بياور (گزيده اشعار جشنواره آينه در غدير) ، عبدالرضا شهبازى، فارسى، چاپى، انتشارات شاپور خواست، خرمآباد، چاپ اول، سال 1378 ش، رقعى، 113 ص. در اين كتاب، گزيده سرودههايى كه در سه جشنواره غدير كه
توسط مركز آفرينشهاى ادبى حوزه هنرى لرستان و در سالهاى 1384 و 1385 و 1386 برگزار شده، قرائت شده آمده است.
اين اشعار چهل سروده در مورد غدير هستند. در آخر طرحى جالب توجه اجرا شده و آن اينكه شش سروده به زبان محلى لرى در مورد غدير آورده شده است.
اسامى سرايندههاى غديرى در اين كتاب از اين قرار است: عباس آتشى، بيژن ارژن، شاهرخ اورامى، سميه اميدىراد، همتعلى اكرادى، محسن بياتيان، محمديوسف بغدادى، نبى تترى، احمد حجتى، حشمتاللّه خالقى، رضا حسنوند، منصور دولتى، مرتضى ذاكر، عبدالرضا رادفر، اكبر رضايى، الهام زارعىزاده، على سليمانى، ليلا ساعدى، مسعود سپهوندى، سيد على اشرف شريعتمدارى، حسين شكربيگى، عبدالرضا شهبازى، ميلاد شهبازى، فرانك صيدىمراد، فريدون علوىنسب، محمدتقى عزيزيان، سيد جبار عزيزى، نصراللّه عسگرى، بهادر غلامى، اسد فرهمند، علىرضا كرمى، طاهره كاويانى، عزيز كلهر، سحر گودرزى، احمدرضا گوهرى، سيده فاطمه موسوى، الهام منصورپور، محمدجواد محبت، خداداد نورايى. بومى سرودهها (اشعار لرى) : عزيز بيرانوند، خاطره جلدانى، عابد ميرزاييان چگنى، شكوفه محمدى، حجتاللّه مهدوى، عزيز نادرى.
31 - گلبانگ غدير، محمدمهدى بهداروند، فارسى، چاپى، پيام آزادى، تهران، چاپ اول، سال 1375 ش، وزيرى، 148 ص، چاپ ديگر: حر، سال 1381 ش، وزيرى، 216 ص. در اين كتاب پنجاه و سه شعر در مورد غدير و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام از شاعران مختلف آورده است. اسامى شاعران از اين قرار است:
سروش اصفهانى. عاشق اصفهانى. صفى اصفهانى، مدرس اصفهانى، كمپانىاصفهانى، صغير اصفهانى، نواى اصفهانى، شكيب اصفهانى، شفايى اصفهانى، حكيم اصفهانى، شفائى اصفهانى، حسن اردبيلى گمنام، حالى اردبيلى، سيد عباس افجه، ناظرزاده اصفهانى، ملكالشعراء بهار، مولوى بلخى، عارف بجنوردى، نعمتاللّه زكائى بيضائى، شهريار تبريزى، علىاكبر پيروى، محمد تندرى، ؟ ،
محمدمحسن هندى، حائرى سمنانى، حائرى مازندرانى، صبورى خراسانى، حبيب خراسانى، حبيب چايچيان، حكيم ساوجى، سيد صادق سرمد، عمان سامانى، فرخنده ساوجى، رفعت سمنانى، سوزنى سمرقندى، قاآنى شيرازى، هماى شيرازى، شباب شوشترى، شهنازى، سنايى غزنوى، فردوسى طوسى، ابنيمين فريومدى، اديبالممالك فراهانى، محيط قمى، ناصر خسرو قباديانى، شيخالرئيس قاجار، نور قزوينى، طاهرى قمى، فياض لاهيجى، محمدعلى مردانى، عطار نيشابورى، نظيرى نيشابورى، طوطى همدانى، صابر همدانى. در اين كتاب قبل از هر شعر ابتدا شرح حالى مختصر در مورد شاعر آمده است. اين كتاب در چاپ انتشارات حر با نام «خلوتى با غدير» به چاپ رسيده است.
32 - مجالس الشعراء فى غدير امام البلغاء، عبدالحسين بن احمد امينى (تبريزى، نجفى) ، تهيه و تنظيم: محسن عقيل، عربى، چاپى، دار المحجة البيضاء، دار الرسول الأعظم، رقعى، 620 ص. در اين كتاب، ابتدا مطالبى درباره شعر و شاعران در كتاب و سنت و سيره اهلبيت عليهمالسلام آمده، و سپس 108 تن از شاعران غديرىِ عرب را همراه با شعرشان به ترتيب قرنها آورده و اقتباسى از «الغدير» است.
33 - مجموعه اشعار مولا على عليهالسلام، مؤلف: ؟ ، فارسى، چاپى، اميد، قم، چاپ اول، سال 1379 ش، وزيرى، 164 ص. در اين كتاب اين عناوين آمده است: داستان غدير، عيد غدير، حديث تهنيت، خطبه حضرت امير عليهالسلام در روز غدير همراه با ترجمه به صورت نيمصفحه در پايين، زيارت حضرت امير عليهالسلام در روز غدير، همگام با مركب شاعران بر كرانه غدير. سپس 57 شعر فارسى از شعراى مختلف در مورد غدير آورده كه شامل 1400 بيت از 40 شاعر فارسى است.
34 - مهر آب خم، گزينش و تصحيح: سيد على رضوى، فارسى، چاپى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1410 ق، 1369 ش، وزيرى، 46 ص. اين كتاب چهارده سروده از چهارده شاعر فارسى زبان است. در اين كتاب ابتدا مقدمهاى در دو بخش آمده است: 1 - خلاصهاى از غدير با سبكى زيبا و انشايى در سه بخش: شامل
خلاصهاى از غدير و اسامى و جوانب آن 2. توضيحى مختصر درباره كتاب و شعرهاى انتخاب شده. سپس چهارده شعر از چهارده شاعر به ترتيب زير آمده است:
35 - نسيم غدير (غديريههايى از شاعران معاصر) ، عليرضا ميرزامحمد، فارسى، چاپى، مركز آموزش و پژوهش دفتر بررسىهاى اسلامى، تهران، چاپ اول، سال 1378 ش، وزيرى، 216 ص. در اين كتاب پس از مقدمه و ديباچه، شصت و سه غديريه فارسى از شصت و سه شاعر معاصر آورده شده است.
كتابى ديگر پس از اين كتاب در سال 1379 ش توسط دفتر مطالعات و بررسىهاى اسلامى و توسط همين ناشر به چاپ رسيده كه شامل نود و سه غديريه از شاعران فارسىگوى از قرن چهارم تا قرن معاصر است.
36 - واقعة غدير خم، شاكر عبدالحسين كسرائى، فارسى، چاپى، دار المحجة البيضاء، بيروت (لبنان) ، اول، سال 1431 ق، 2010 م، وزيرى، 249 ص. در اين كتاب اين ابحاث آمده است:
باب اول: غدير خم در تاريخ: فصل اول: غدير خم در لغت و اصطلاح: شامل بحث از كلمه غدير در لغت و اصطلاح، واقعه غدير، خطبه غدير، مصادر حديث غدير خم، آراء بزرگان عامه. فصل دوم: عيد غدير در تاريخ كه عيد غدير را در طول تاريخ و كشورها مورد بحث قرار داده است. باب دوم: غدير در شعر و ادب: فصل اول: شعر غدير در صدر اسلام. فصل دوم: شعر غدير در عصر اموى. فصل سوم: شعر غدير در عصر عباسى. در اين كتاب عناوين و مباحثى كه گفته شد به طور نسبتا مفصل و با مدارك مطرح شده و نكات قابل استفادهاى است.
37 - ولايت نامه (غديريه) ، مهرعلى فدوى (خويى) ، تحقيق و تنظيم: على صدرائى (خويى) ، فارسى، چاپى، انصاريان، قم، چاپ اول، سال 1376 ش، رقعى، 63 ص. اين كتاب شامل سه بخش است:
بخش اول: شرح حال ملا مهرعلى خويى: 1. زادگاه 2. ديار و ولايت: علامه حاج ميرزا حبيباللّه خويى، شهيد آيتاللّه ابراهيم خويى 3. ملا مهرعلى خويى 4. توانايى در شعر. بخش دوم: قصيده غديريه: 1. كراميت در مورد اين قصيده 2. تعداد ابيات 3. قصيده غديريه و ترجمه منظوم آن. بخش سوم: تخميسهاى قصيده غديريه: 1. تخميس ملا على خويى 2. تخميس ملا على واله تبريزى 3. تخميس محمدعلى انصارى قمى 4. تخميس مهندس نقوى مشهور به حامد تبريزى 5 . تضمين مولوى قندهارى، و در پايان منابع و مآخذ.
38 - هشتمين كنگره سراسرى ادبيات، اداره فرهنگ و ارشاد قم، فارسى، چاپى، نيمرحلى، 34 ص. اين كتاب گزارشى است از هشتمين كنگره سراسرى ادبيات غدير كه در دى ماه سال 1386 ش در تالار بعثت شهر قم برگزار شده است. در اين مجموعه چهار فصل آمده است: فصل اول: گزارش. فصل دوم: گزارش تصويرى. فصل سوم: بازتاب مطبوعات و سايتهاى خبرى. فصل چهارم: ضمائم. طى اين مجموعه، بيشتر تصاوير از آنچه گفته شد همراه با توضيحى مختصر آمده است. ضمنا فراخوانى اعلام شده كه همگان آثار خود را به اين كنگره بفرستند، و براى آثار برتر جوايز نفيسى هم در نظر گرفته شده است.
39 - يك جرعه از غدير، شوراى شعر شهرستان قم، فارسى، چاپى، ناشر: همان، چاپ اول، 1374 ش، رقعى، 24 ص. در اين كتاب پانزده شعر و غديريه از شعراى مختلف در مورد غدير آمده كه بعضى از آن اشعار غديريهاى كامل هستند. اسامى شاعران به ترتيب كتاب از اين قرار است:
اين كتاب مجموعه شعر ش 1 از نشريه شوراى شعر شهرستان قم است كه در بهار سال 1374 به چاپ رسيده، و اكثرا از شعراى ساكن قم جمع آورى شده است. نام ديگر اين كتاب «مجموعه شعر 1 (يك جرعه از غدير)» است.
در آخر، جلوه ديگر ادبى انتخاب نامهاى زيبا و پرمحتوايى است كه به تنهايى يك دنيا معناى اعتقادى به همراه دارد و وقايع غدير را تداعى مىكند و روح شنونده را به حقيقت غدير نزديك مىنمايد.
براى توضيح بيشتر در مورد غديريهها و ادبيات غدير، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .
متن كامل و مقابله شده خطبه غدير(1)
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
از سوى ديگر، پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
1) . اسرار غدير: ص 105، 127. چهارده قرن با غدير: ص 125، 136.
ولى در همين جو خفقان و در كنار ديگر معصومين عليهمالسلام كه يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مىفرمودند(1)، مىبينيم كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرمودهاند.
ضمنا همان طور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعههاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشههايى از آن را نقل كردهاند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كردهاند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
با در نظر گرفتن اين مقدمات، متن عربىِ «خطبه غدير» بارها به صورت مستقل به چاپ رسيده است كه همه آنها طبق روايت كتاب «الاحتجاج» بوده است. دو نمونه معروف آن، كتاب «الخطبة المباركة النبوية فى يوم الغدير» به تنظيم علامه سيد حسن حسينى لواسانى، و كتاب «خطبة النبى الأكرم صلىاللهعليهوآله يوم الغدير» به تنظيم مرحوم استاد عمادزاده اصفهانى است.
در مورد «خطبه غدير» سه جهت مهم، لزوم مقابله نسخههاى آن را مؤكدتر مىنمايد: اهميتِ خود خطبه، طولانى بودن متن، سماعى بودن حديث.
لذا آخرين اقدام اساسى كه درباره متن «خطبه غدير» انجام گرفته، مقابله آن با سه روايت امام باقر عليهالسلام و حذيفة بن اليمان و زيد بن ارقم است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
متن كامل خطبه غدير پس از مقابله و تطبيق آن در مدارك نُهگانهاش، يعنى كتابهاى «روضة الواعظين» و «الاحتجاج» و «اليقين» و «التحصين» و «العُدَد القويّة» و «الاقبال» و «الصراط المستقيم» و «نهج الايمان» و «نزهة الكرام» تنظيم و تلفيق و تنقيح شده است، و در يازده بخش تقديم خواهد شد و در اول هر بخش عنوانى براى آن ذكر مىشود.
براى سهولت در مطالعه و حفظ نمودن خطبه، حركاتِ حروف و اعراب گذارى كلمات نيز انجام گرفته است. مواردى كه از متن خطبه نيست با حروف خاص و بدون حركات آورده شده، كما اينكه موارد مهم متن نيز با حروف سياه ذكر مىگردد. براى صيانت كامل متن خطبه، از آوردن جمله صلىاللهعليهوآله و عليهالسلام در مواردى كه قطعا در كلام حضرت نبوده خوددارى مىشود.
در پاورقىها موارد اختلاف نسخهها و كيفيت آن آمده است. رمزهاى زير را براى اشاره به شش كتابِ اصلىِ مقابله شده آوردهايم: «الف» : الاحتجاج. «ب» : اليقين. «ج» : التحصين. «د» : روضة الواعظين. «ه» : العُددالقويّة. «و» : نهجالايمان.
در چند مورد كه اختلاف نسخه از كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» و «نزهة الكرام» ذكر شده نام اين كتابها آمده و رمزى ندارد.
با توجه به اينكه متن حاضر، حاصل جمع نُه روايت از نُه كتاب است، دقت در پاورقىها و محتويات نسخههاى ديگر از آن جهت حائز اهميت است كه هر نسخه مىتواند سهمى در نماياندن واقع ايفا كند.
در پاورقىها آدرس آيات قرآنى و توضيح كلمات و جملاتِ مشكل آمده است. از آنجا كه متن خطبه عربى است پاورقىها هم به عربى ذكر شده تا بين دو زبان عربى و فارسى خلط واقع نشود.
آنچه ذيلاً آورده مىشود متن كامل و مقابله شده خطبه غدير و سپس ترجمه دقيق فارسى آن همراه با مقدمهاى كوتاه است:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّهِِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ(1)وَ جَلَّ في سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ في أرْكانِهِ، وَ أحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْما وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا(2)لَمْيَزَلْ، مَحْمُودا لايَزالُ] وَ مَجيدا لايَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ أمْرٍ إلَيْهِ يَعُودُ].(3)
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ(4)وَ جَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السَّمواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ أنْشَأَهُ(5)يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ(6)وَ الْعُيُونُ لاتَراهُ.
كَريمٌ حَليمٌ ذُو أناةٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ(7)بِنِعْمَتِهِ. لايَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا(8)مِنْ عَذابِهِ.
1) . «ب» و «د» : علا بتوحيده و دنا بتفريده. «ج» : في توحيده.
2) . «الف» و «ب» و « ه »: مجيدا.
3) . الزيادة من «ج» و «د» و « ه » .
4) . المسموكات أي المرفوعات و هي السموات، و المدحوّات أي المبسوطات و هي الأرضغ.
5) . «ج» و «د» و «ه» و «و» : متطوّل على كلّ من ذرأه.
6) . «ج» و «د» و «ه» و «و» : كلّ نفس.
7) . «د» : على جميع خلقه.
8) . «ج» و « ه » و «و» : يستحقّون.
قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَ لَمْتَخْفَ عَلَيْهِ الْمَكْنُوناتُ وَ لاَ اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الاْءحاطَةُ بِكُلِّ شَىْءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُوَّةُ في كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ، وَ لَيْسَ مِثْلُهُ شَىْءٌ. وَ هُوَ مُنْشِىءُ الشَّىْءِ حينَ لا شَىْءَ(1)دائِمٌ حَيٌّ(2)وَ قائِمٌ بِالْقِسْطِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.
جَلَّ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لايَجِدُ أحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ إلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ.(3)
وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّهُ الَّذي مَلَأَ(4)الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَ الَّذي يَغْشَى الْأبَدَ نُورُهُ(5)، وَ الَّذي يُنْفِذُ أمْرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَ لا مَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَ لايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ.(6)
صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ(7)عَلى غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعُونَةٍ مِنْ أحَدٍ وَ لا تَكَلُّفٍ وَ لاَ احْتِيالٍ.(8)أنْشَأَها(9)فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَ اللّهُ الَّذي لا إلهَ إلاّ هُوَ الْمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ(10)، الْحَسَنُ الصَّنيعَةُ(11)، الْعَدْلُ الَّذي لا يَجُورُ، وَ الْأكْرَمُ الَّذي تَرْجِعُ إلَيْهِ الْأُمُورُ.
1) . «ج» و «د» : و هو منشىء حيّ حين لا حيّ. «و» : و هو منشىء كل شيىء و حي حين لا حي.
2) . «ب» : دائم غني.
3) . «و» : و لا يحدّه أحد كيف هو من سرّ و علانية إلاّ بما دلّ هو عز و جل على نفسه.
4) . «د» : أبلى.
5) . «ج» : يغشى الأمد. «د» : يفنى الأبد.
6) . «الف» و «ب» و «د» : و لا تفاوت في تدبيره. «و» : و لا معاون في تدبيره.
7) . «الف» : ما أبدع.
8) . «ج» : اختبال. و الإختبال بمعنى الفساد.
9) . «ج» : شاءها.
10) . «و» : الصبغة.
11) . «ب» : الحسن المنعة. « ه » : الحسن الصبغة.
وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّهُ الَّذي تَواضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْأمْلاكِ(1)وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ(2)، كُلٌّ يَجْري لِأجَلٍ مُسَمّى. يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.
لَمْيَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ(3)أحَدٌ صَمَدٌ لَمْيَلِدْ وَ لَمْيُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا أحَدٌ. إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ(4)يَشاءُ فَيُمْضي، وَ يُريدُ فَيَقْضي، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصي، وَ يُميتُ وَ يُحْيي، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْني، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكي، [وَ يُدْني وَ يُقْصي(5)] وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطي(6)، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفّارُ.(7)مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ(8)وَ مُجْزِلُ الْعَطاءِ(9)، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ، الَّذي لا يُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْءٌ(10)، وَ لايُضْجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَ لا يُبْرِمُهُ إلْحاحُ الْمُلِحّينَ.(11)الْعاصِمُ
1) . «ب» و «ج» و «و» : مالك الأملاك.
2) . هذه الفقرة في «د» هكذا: ملك الأملاك و مسخّر الشمس و القمر في الأفلاك.
3) . «الف» و «ب» : لميكن معه ضدّ و لا ندّ. «ج» : و لميكن معه ندّ.
4) . «ج» : إلها واحدا ماجدا.
5) . الزيادة من «الف» و «ب» و « ه » . و في «د» : و يدبّر فيقضي.
6) . «ب» : و يمنع و يثري.
7) . «ج» و «و» : لا يولج لِلَيلٍ في نهار و لا مولج لِنهارٍ في ليل إلاّ هو. و في « ه » : لا مولج الليل في نهار و لا مولج النهار فى ليل إلاّ هو.
8) . «الف» : مجيب الدعاء.
9) . «د» : جزيل العطاء.
10) . «ج» و «د» و « ه » و «و» : لا يشكل عليه لغة.
11) . «ج» و « ه » : لا يضجره مستصرخة. «د» : الملحّين عليه.
لِلصّالِحينَ، وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ رَبُّ الْعالَمينَ.(1)الَّذي اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أنْيَشْكُرَهُ وَ يَحْمَدَهُ [ عَلى كُلِّ حالٍ].(2)
أحْمَدُهُ كَثيرا وَ أشْكُرُهُ دائِما(3)عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ أوُمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. أسْمَعُ لِأَمْرِهِ وَ أُطيعُ وَ أُبادِرُ إلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ أسْتَسْلِمُ لِما قَضاهُ(4)، رَغْبَةً في طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لِأَنَّهُ اللّهُ الَّذي لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لايُخافُ جَوْرُهُ.
وَ أُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسي بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ أُؤَدّي ما أوْحى بِهِ إلَيَّ حَذَرا مِنْ أنْ لا أفْعَلَ فَتَحِلَّ بي مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّي أحَدٌ وَ إنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ(5)- لا إلهَ إلاّ هُوَ - لِأنَّهُ قَدْ أعْلَمَني أنّي إنْ لَمْأُبَلِّغْ ما أنْزَلَ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِيٍّ(6)] فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ(7)لي تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ [مِنَ النّاسِ(8)] وَ هُوَ اللّهُ الْكافِى الْكَريمُ.
1) . «د» : الموفّق للمتّقين و مولى العالمين.
2) . الزيادة من «ج» و «د» و « ه » .
3) . «الف» : أحمده على السراء. و فى «ب» هذه الفقرة متصلة بما قبلها هكذا: أن يشكره و يحمده على السراء ... و ص «د» : أحمده و أشكره.
4) . «ج» : أُبادر إلى رضاه. «الف» : أستسلم لقضائه. و هذه الفقرة في «د» هكذا: فاسمعوا و أطيعوا لِأمره و بادِروا إلى مرضاته و سلِّموا لما قضاه. «و» : أُبادر الى ما أرواه و أسلم لما قضاه.
5) . «ب»: و إن عظمت حيلته و صفةُ حيلته. «د»: و إن عظمت منّته.
6) . الزيادة من «ب» .
7) . «و» : تضمّن.
8) . الزيادة من «ب» .
فَأوْحى إلَيَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَفي عَلِيٍّ يَعْني فِى الْخِلافَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ - وَإنْ لَمْتَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ في تَبْليغِ ما أنْزَلَ اللّهُ تَعالى إلَيَّ(2)، وَأنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ إلَيَّ(3)مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوَ السَّلامُ -(4)أنْ أقُومَ
في هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ(5): أنَّ عَلِيَّ بْنَ أبي طالِبٍ أخي وَ وَصِيّي وَ خَليفَتي [عَلى أُمَّتي(6)] وَ الاْءمامُ مِنْ بَعْدي، الَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدي وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ قَدْ أنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ [هِيَ(7)]: «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(8)، وَ عَلِيُّ بْنُ أبيطالِبٍ الَّذي أقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ في كُلِّ حالٍ.(9)
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أنْ يَسْتَعْفِيَ لِيَ [ السَّلامَ(10)] عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ إلَيْكُمْ - أيُّهَا النّاسُلِعِلْمي بِقِلَّهِالْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ إدْغالِ اللاّئِمينَ(11)وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ
1) . المائدة / 67 .
2) . «ج» و «ه» و «و» هكذا: ما قصرت فيما بلّغت و لا قعدت عن تبليغ ما أنزله.
3) . «و» : عليَّ.
4) . «ب» و «ج» و « ه » : عن السلام ربِّ السلام.
5) . زاد في «د» : أحمر.
6) . الزيادة من «ب» .
7) . الزيادة من «و» .
8) . المائدة / 55 .
9) . «ب» : و هو راكع يريد وجه اللّه، يريده اللّه في كل حال.
10) . الزيادة من «ب» و «ج» و «ه» و «و» .
11) . «الف» و «و» : إدغال الآثمين. «ب» : إدّعاء اللائمين. «ج» : إعذال الظالمين. « ه » : إعذال اللائمين. و الإدغال بمعنى ادخال ما يُفسد، و العَذْل بمعنى اللوم.
بِالاْءسْلامِ(1)، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ في كِتابِهِ بِأنَّهُمْ يَقُولُونَ بِألْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ(2)، وَ كَثْرَةِ أذاهُمْ لي غَيْرَ مَرَّةٍ(3)حَتّى سَمَّوْني اُذُنا وَ زَعَمُوا أنّي كَذلِكَ(4)لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّايَ وَ إقْبالي عَلَيْهِ [وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّي(5)] حَتّى أنْزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ في ذلِكَ(6)«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - [عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ أنَّهُ أُذُنٌ(7)] -
خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسوُلَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ» .(8)وَ لَوْ شِئْتُ أنْ أُسَمِّيَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِأَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ وَ أنْ أوُمِئَ إلَيْهِمْ بِأعْيانِهِمْ لَأوْمَأْتُ وَ أنْ أدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ(9)، وَ لكِنّي وَ اللّهِ في أُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.(10)
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّي إلاّ أنْ أُبَلِّغَ ما أنْزَلَ اللّهُ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِيٍّ(11)]، «يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في حَقِّ عَلِيٍّ - وَ إنْ لَمْتَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(12)
1) . «الف» : ختل المستهزئين. « ه » : حيل المستسرين. «و» : حيلة المستسرين. و الختل بمعنى الخدعة.
2) . إشارة إلى الآية 11 من سورة الفتح، و الآية 15 من سورة النور.
3) . «ج» : مرّة بعد أُخرى. «و» : مرة بعد مرة.
4) . «و»: أنّي هو.
5) . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» .
6) . «ب» : أنزل اللّه في كتابه ذلك. «ج» و « ه » و «و» : أنزل عز و جل في ذلك لا إله إلاّ هو.
7) . الزيادة من «الف» و «د» .
8) . التوبة / 61 .
9) . «د» : و أومأت إليهم بأعيانهم و لو شئت أن أدلّ عليهمم لدللت.
10) . «ج» و « ه » و «و» : و لكنّي واللّه بسترهم قد تكرَّمت.
11) . الزيادة من «ب» .
12) . المائدة / 67 .
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ [ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ وَ اعْلَمُوا(1)] أنَّ اللّهَ قَدْنَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ إماما فَرَضَ(2)طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِإحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادي وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِيِّ(3)وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ(4)وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الْأبْيَضِ وَ الْأسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ(5)ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ(6)، نافِذٌ أمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْتَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أطاعَ لَهُ.(7)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أقُومُهُ(8)في هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ أطيعُوا وَ انْقادُوا لِأمْرِ [ اللّهِ(9)] رَبِّكُمْ، فَإنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ إلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ(10)، ثُمَّ مِنْ بَعْدي عَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ إمامُكُمْ بِأمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاْءمامَةُ في ذُرِّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ إلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ.(11)
1) . الزيادة من «ب» و «ج» و «د» و « ه » .
2) . «الف» : مفترضة. «ب» : مفروضا.
3) . «الف» و «ب» و «د» : الأعجمي.
4) . «ب» : الحرّ و العبد.
5) . «ج» و « ه » و «و» : على كل موجود.
6) . «الف» و «ب» و «د» و «و» : جائز قوله.
7) . «ب» : مأجور من تَبِعه و من صدَّقه و أطاعه، فقد غفر اللّه له و لمن سمع و أطاع له.
8) . «و» : أقوم.
9) . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
10) . «الف» و «د» : ثمّ من دونه رسولكم محمّد، وليّكم القائم المخاطِب لكم.
11) . «ج» و « ه » و «و» : ثمّ الإمامة في وُلدي الذين من صلبه إلى يوم القيامة و يوم يلقون اللّه و رسوله. و في «د» : ثمّ الأئمّة الذين في ذرّيتي ... .
لا حَلالَ إلاّ ما أحَلَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ(1)، وَ لا حَرامَ إلاّ ما حَرَّمَهُ اللّهُ [عَلَيْكُمْ(2)] وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ أنَا أفْضَيْتُ بِما عَلَّمَني رَبّي مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ إلَيْهِ.(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، [ فَضِّلُوهُ(4)]، ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ أحْصاهُ اللّهُ فِيَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أحْصَيْتُهُ في إمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا(5)، وَ هُوَ الاْءمامُ الْمُبينُ [ الَّذي ذَكَرَهُ اللّهُ في سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْٔ أحْصَيْناهُ في إمامٍ مُبينٍ» ] .(6)
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لاتَنْفِرُوا مِنْهُ(7)، وَ لاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذي يَهْدي إلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لاتَأْخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ. أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ [ لَمْيَسْبِقْهُ إلَى الاْيمانِ بي أحَدٌ(8)]، وَ الَّذي فَدى رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذي كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَ لا أحَدَ يَعْبُدُ اللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. [أوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّهَ مَعي. أمَرْتُهُ عَنِ اللّهِ أنْ يَنامَ في مَضْجَعي، فَفَعَلَ فادِيا لي بِنَفْسِهِ].(9)
1) . «ج» و «د» : لا حلال إلاّ ما أحلّه اللّه و لا حرام إلاّ ما حرّمه اللّه.
2) . الزيادة من «ج» و « ه » .
3) . «ب» : و أنا عرّفت عليّا. «ج» و «و» : و أنا وصيّت بعلمه إليه. « ه » : و أنا رضيت بعلمه.
4) . الزيادة من «ج» .
5) . «ب» : و كلّ علمٍ علَّمنيه فقد علَّمتُهُ عليّا و المتيقّن من ولده. «ج» و « ه » : و كلّ علم علّمنيه فقد علّمته عليّا و هو المبيّن لكم بعدي.
6) . الزيادة من «ب» . و الآية في سورة يس : الآية 12. و ص «و» من قوله «و كل علم ... » إلى هنا هكذا: و كلُّ علم علَّمته فقد علَّمته عليا، هو المبيّن لكم بعدي.
7) . «ج» و «د» : و لاتفرّوا منه. «و» : و لا تفرقوا منه.
8) . الزيادة من «ب» .
9) . الزيادة من «ب» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ إمامٌ مِنَ اللّهِ(1)، وَ لَنْيَتُوبَ اللّهُ عَلى أحَدٍ أنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْيَغْفِرَ لَهُ(2)، حَتْما عَلَى اللّهِ أنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ أمْرَهُ وَ أنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا أبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ.(3)فَاحْذَرُوا أنْ تُخالِفُوهُ(4)فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.(5)
مَعاشِرَ النّاسِ، بي - وَاللّهِ - بَشَّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ أنَا - [ وَاللّهِ(6)]خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ(7)وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ أهْلِ السَّمواتِ وَ الْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ في ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ(8)كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأوُلى وَ مَنْ شَكَّ في شَىْءٍ مِنْ قَوْلي هذا فَقَدْ شَكَّ في كُلِّ ما أُنْزِلَ إلَيَّ، وَ مَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ.(9)
مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِيَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَيَّ وَ إحْسانا مِنْهُ إلَيَّ وَ لا إلهَ إلاّ هُوَ، ألا لَهُ الْحَمْدُ مِنّي أبَدَ الاْبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.
1) . «ب» : إنّه إمامكم بأمر اللّه.
2) . «ج» و «و» : لن يتوب اللّه على أحد أنكره و لن يغفر اللّه له.
3) . «ب» : حتما على اللّه تبارك اسمه أن يعذِّب من يجحده و يعانده معي عذابا نكرا أبد الآبدين و دهر الداهرين. «و» : أبد الأبد و دهر الدهر.
4) . «د» : أن تخالفوني.
5) . إشارة إلى الآية 24 من سورة البقرة.
6) . الزيادة من « ه » و «و» .
7) . «ج» : معاشر الناس، لي واللّه بُشرى لأكون من النبيين و المرسلين. «د» : أيّها الناس، هي واللّه بُشرى الأولين من النبيين و المرسلين.
8) . «ب» و «ج» : فهو كافر.
9) . هذه الفقرة ص¨ «الف» و «ج» و «د» هكذا: و مَن شكّ في شيىءٍ من قولي هذا فقد شكّ في الكلّ منه، و الشاكّ في ذلك في النار. و في « ه » و «و» : و من شكّ في ءكء من قولي فقد شكّ في الكل منه ... .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَإنَّهُ أفْضَلُ النّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى ما أنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِيَ الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ قَوْلي هذا وَ لَمْيُوافِقْهُ. ألا إنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَني عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْيَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتي وَ غَضَبي»(1)، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ - أنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .(2)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذي ذَكَرَ في كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى [ مُخْبِرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ(3)]: «أنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللّهِ» .(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَ انْظُرُوا إلى مُحْكَماتِهِ وَ لاتَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْيُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ(5)وَ لَنْيُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إلاَّ الَّذي أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إلَيَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ [وَ رافِعُهُ بِيَدي(6)] وَ مُعْلِمُكُمْ: أنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِيٌّ بْنُ أبيطالِبٍ أخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْزَلَها عَلَيَّ.(7)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي [مِنْ صُلْبِهِ(8)] هُمُ الثِّقْلُ الْأصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ
1) . هذه الفقرة في «ب» هكذا : معاشر الناس، إنَّ اللّه قد فضَّل علي بن أبيطالب على الناس كلّهم و هو أفضل الناس بعدي من ذكرٍ أو أنظ، ما أنزل الرزق و بقي واحد من الخلق. ملعون معلون من خالف قولي هذا و لم يوافقه ... . و في «ج» و « ه » و «و» هكذا : ... ملعون ملعون من خالَفَه، مغضوب عليه. قولي عن جبرئيل و قول جبرئيل عن اللّه عز و جل. فلتنظر نفس ما قدّمت لِغدٍ، و اتّقوا اللّه أنْ تخالفوه، إنّ اللّه خبير بما يعملون.
2) . إشارة إلى الآية 18 من سورة الحشر، و الآية 94 من سورة النحل.
3) . الزيادة من «ب» .
4) . الزمر / 56 .
5) . «د» : فواللّه لهو مبيّن لكم نورا واحدا.
6) . الزيادة من «ب» و «ج» .
7) . «و» : أمر من اللّه أنزله عليَّ.
8) . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» . و في «ب» : إنَّ عليّا و الطاهرين من ذرّيتي و ولدي ... .
الثِّقْلُ الْأكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ(1)وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْيَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ. ألا إنَّهُمْ أُمَناءُ اللّهِ في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أرْضِهِ.(2)
ألا وَ قَدْ أدَّيْتُ، ألا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، ألا وَ قَدْ أسْمَعْتُ، ألا وَ قَدْ أوْضَحْتُ(3)، ألا وَ إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلْتُ(4)عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، ألا إنَّهُ لا «أميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أخي هذا(5)، ألا لاتَحِلُّ إمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لِأحَدٍ غَيْرِهِ.
ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إلى عَضُدِ عَلِيٍّ عليهالسلام فَرَفَعَهُ، وَ كانَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام مُنْذُ أوَّلِ ما صَعَدَ رَسوُلُاللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنْبَرَهُ عَلى دَرَجَةٍ دوُنَ مَقامِهِ مُتَيامِنا عَنْ وَجْهِ رَسوُلِاللّهِ صلىاللهعليهوآله كَأنَّهُما في مَقامٍ واحِدٍ. فَرَفَعَهُ رَسوُلُاللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِهِ وَ بَسَطَهُما إلَى السَّماءِ وَ شالَ عَلِيّا عليهالسلام حَتّى صارَتْ رِجْلُهُ مَعَ رُكْبَةِ رَسوُلِاللّهِ صلىاللهعليهوآله.(6)
1) . «و» خل: مبنيّ على صاحبه.
2) . «الف» : حكماؤه في أرضه. «ج» و «و» : أمر من اللّه في خلقه و حكمهه في أرضه. «د» : بأمر اللّه في خلقه و بحكمه في أرضه.
3) . «ج» : ألا وقد نصحت.
4) . «ب» : و إنّي أقول. «د» : و أنا قلته.
5) . «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّه ليس أميرالمؤمنين غير أخي هذا.
6) . «ب» : ... على درجة دون مقامه، فبسط يده نحو وجه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيده كذا حط استكمل بسطهما إلى السماء و شال عليا عليهالسلام حتى صارت رجلاه مع ركبتي رسول اللّه صلىاللهعليهوآله. و هذه الفقرة في كتاب «الاقبال» لابن طاووس هكذا : ثم ضرب بيده على عضده ... فرفعه بيده و قال: أيها الناس، من أولى بكم من أنفسكم ؟ قالوا: اللّه و رسوله. فقال: ألا من كنت مولاه فهذا علي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.
ثُمَّ قالَ: [أيُّهَا النّاسُ، مَنْ أوْلى بِكُمْ مِنْ أنْفُسِكُمْ ؟ قالوُا: أللّهُ وَ رَسوُلُهُ.
فَقالَ:
ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ].(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ أخي وَ وَصِيّي وَ واعي عِلْمي(2)، وَ خَليفَتي في أُمَّتي عَلى مَنْ آمَنَ بي وَ عَلى تَفْسيرِ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدّاعي إلَيْهِ وَ الْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَ الْمُحارِبُ لِأعْدائِهِ وَ الْمُوالي عَلى طاعَتِهِ(3)وَ النّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِاللّهِ وَ أميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اْلإمامُ الْهادي مِنَ اللّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِأمْرِ اللّهِ.
يَقُولُ اللّهُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ» .(4)بِأَمْرِكَ يا رَبِّ أقُولُ(5):
أللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ [وَاْنصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ(6)] وَالْعَنْ مَنْ أنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.(7)
1) . الزيادة من «ج» .
2) . «د» : والراعي بعدي.
3) . «ب» : ... على من آمن بي، ألا إنّ تنزيل القرآن عليَّ و تأويله و تفسيره بعدي عليه و العمل بما يرضى اللّه و محاربة أعدائه و الدال على طاعته. «ج» و «و» : ... و على تفسير كتاب ربي عز و جل و الدعاء إليه و العمل بما يُرضيه و المحاربة لأعدائه و الدال على طاعته.
4) . ق / 29.
5) . «الف» : أقول: ما يبدّل القول لديَّ بأمر ربّي. « ه » : بأمر اللّه أقول: ما يبدّل القول لديَّ.
6) . الزيادة من « ه » .
7) . « ه » و «و» : من جحده.
أللّهُمَّ إنَّكَ أنْزَلْتَ الاْيَةَ في عَلِيٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ إيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ(1):
«الْيَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دينا».(2)
[وَ قُلْتَ: «إنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلإسْلامُ»(3)] (4)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .(5)أللّهُمَّ إنّي أُشْهِدُكَ أنّي قَدْ بَلَّغْتُ.(6)
و في «ب» هكذا : اللهم إنك أنزلت عليَّ أنّ الإمامة لعليّ و إنّك عند بياني ذلك و نصبي إيّاهلما أكملت لعبادك من دينهم ... .
و في «د» : اللهمّ إنّك أنت أنزلت عليَّ أنّ الإمامة لعليّ وليّك عند تبيين ذلك بتفضيلك إيّاه بما أكملت لعبادك ... .
و في « ه » هكذا : اللهم إنّك أنزلت في عليّ وليّك عند تبيغ ذلك و نصبك إيّاه لها : «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا، و من يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين» . اللهم أشهدك أنّي قد بلّغت.
ثمّ إن الظاهر أن في هذا الموضع ينتهي الكلام الذي قاله صلىاللهعليهوآله عند رفعه أميرالمؤمنين عليهالسلام بيده.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّما أكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِإمامَتِهِ.(7)فَمَنْ لَمْيَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ
1) . «و» : لها.
2) . المائدة / 3.
3) . آل عمران / 19.
4) . الزيادة من «ج» .
5) . آل عمران / 85 .
6) . هذه الفقرة أوردناها طبقا لما في «ج» . و في «الف» هكذا: اللهمَّ إنّك أنزلت عليَّ أنّ الإمامة بعدي لعليّ وليّك عند تبياني ذلك و نصبي إيّاهُ بما أكملت لعبادك من دينهم و أتمممت عليهم بنعمتك و رضيت لهم الإسلام دينا، فقلت: «و من يبتغِ غير الإسلام دينا فَلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين» . اللهم إنّي أُشهدك و كفى بك شهيدا أنّي قد بلّغت.
7) . «ب» : معاشر الناس، هذا عليّ، إنّما أكمل اللّه عز و جلّ لكم دينكم بإمامته.
مَقامَهُ مِنْ وُلْدي(1)مِنْ صُلْبِهِ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أعْمالُهُمْ [ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(2)] وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، «لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» .(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ، أنْصَرُكُمْ لي وَ أحَقُّكُمْ بي(4)وَ أقْرَبُكُمْ إلَيَّ وَ أعَزُّكُمْ عَلَيَّ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أنَا عَنْهُ راضِيانِ. وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً [فِى الْقُرْآنِ(5)] إلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا إلاّ بَدَأ بِهِ، وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ إلاّ فيهِ، وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالْجَنَّةِ في «هَلْ أتى عَلَى الاِْنْسانِ» إلاّ لَهُ(6)، وَ لا أنْزَلَها في سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ الْمُجادِلُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ(7)، وَ هُوَ التَّقِيُّ النَّقِيُّ الْهادِى الْمَهْدِيُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِيٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِيٍّ [وَ بَنُوُهُ خَيْرُ الْأَوْصِياءِ].(8)
مَعاشِرَ النّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلُّ نَبِيٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ [أميرِالْمُؤْمِنينَ(9)] عَلِيٍّ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ إبْليسَ أخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أعْمالُكُمْ وَ تَزِلَّ أقْدامُكُمْ، فَإنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إلَى الْأَرْضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ(10)، وَ هُوَ صَفْوَةُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،
1) . «و» : و بمن كان من ولدي.
2) . الزيادة من «ب» ، و هي إشارة إلى الآية 22 من سورة آل عمران.
3) . آل عمران / 88 .
4) . «ج» و «د» و «و» : و أحق الناس بي.
5) . الزيادة من «ب» .
6) . إشارة إلى الآية 12 من سورة الإنسان حيث قال اللّه تعالى: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» .
7) . «ب» : هو قاضي ديني و المجادل عَنّي. «ج» و « ه » و «و» : هو يؤدّي دين اللّه.
8) . الزيادة من «الف» و «ج» ، و ما قبله في «ب» و « ه » هكذا : نبيّه خير الأنبياء و هو خير الأوصياء. و في «ج» و «و» : نبيّه خير نبيّ و وصيّه خير وصيّ.
9) . الزيادة من «ج» و « ه » . و ص «و» : علي بن أبيطالب.
10) . «ب» : بذنبه و خطيئته.
وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أنْتُمْ أنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أعْداءُ اللّهِ.(1)
ألا وَ إنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا إلاّ شَقِيٌّ، وَ لا يُوالي عَلِيّا(2)إلاّ تَقِيٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ في عَلِيٍّ - وَاللّهِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. إنَّ الاْءنْسانَ لَفي خُسْرٍ» [ إلاّ عَلِيٌّ الَّذي آمَنَ وَ رَضِيَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ].(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، قَد اسْتَشْهَدْتُ اللّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتي وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إلاّ الْبَلاغُ الْمُبينُ.(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لاتَمُوتُنَّ إلاّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ» .(5)
مَعاشِرَ النّاسِ، «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى أدْبارِها أوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أصْحابَ السَّبْتِ» .(6)[بِاللّهِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ إلاّ
1) . «ب» : و قد كثر أعداء اللّه. «ج» و « ه » : فكيف أنتم ؟ فإن أبيتم فأنتم أعداء اللّه.
2) . «الف» و «د» و « ه » : و لايتوالى عليّا. «ب» : لا يتولاّه. «و» : واللّه ما يبغض عليا ... .
3) . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» . و الآيات في سورة العصر: الآيات 1 - 3. و جاء هذه الفقرة في كتاب الاقبال لابن طاووس هكذا: و في عليّ نزلت «والعصر» و تفسيرها : و ربِّ عصر القيامة، «إنّ الإنسان لفي خسر» أعداء آل محمد، «إلاّ الذين آمنوا» بولايتهم و «عملوا الصالحات» تمواساة إخوانهم «و تواصَوا بالصبر» في غيبة غائبهم.
4) . «ب» : قد أشهدتُ اللّهَ و بلَّغتكم رسالتي و ما عليَّ إلاّ البلاغ المبين. و في «ج» و « ه » و «و» : قد أشهدني اللّه و أبلغتكم و ما على الرسول ... .
5) . آل عمران / 102.
6) . النساء / 47.
قَوْما مِنْ أصْحابي أعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَ أنْسابِهِمْ، وَ قَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِىءٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِيٍّ في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ].(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِيَّ ثُمَّ في عَلِيِّ بْنِ أبيطالِبٍ(2)، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إلَى الْقائِمِ الْمَهْدِيِّ الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا(3)، لِأَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ(4)وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أنّي رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِيَ الرُّسُلُ، أفَإنْ مِتُّ أوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْيَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ [الصّابِرينَ].(5)ألا وَ إنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَيَّ بِإسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، إنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.(6)
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدي أئِمَّةٌ يَدْعُونَ إلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ وَ أنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
1) . هذه الفقرة من قوله «باللّه» إلى هنا لا توجد إلاّ في «الف» و «ب» .
2) . «ب» : مسبوكٌ.
3) . «د» : و بحقّ كلّ مؤمن.
4) . «ب» : ألا و إن اللّه قد جعلنا حجّة ... و فى «ج» و «و» هكذا : ... و بكلّ حقّ هو لنا بقتل المقصّرين و المعاندين الغادرين ... .
5) . الزيادة من «د» و «و» . وهذه الفقرة إشارة إلى الآية 144 من سورة آل عمران.
6) . أوردنا هذه الفقرة طبقا ل- «ب» ، و ص¨ «الف» : لا تمنّوا على اللّه إسلامكم فيسخط عليكم و يصيبكم بعذابٍ من عنده، إنّه لبالمرصاد. و في «ج» : ... و يبتليكم بسوط عذاب ... و في « ه » و «و» : لاتمنّوا على اللّه فينا ما لا يطيعكم «و» : لا يعطيكم اللّه و يسخط عليكم و يبتليكم بسوط عذاب ... .
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُمْ وَ أنْصارَهُمْ وَ أتْباعَهُمْ وَ أشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.(1)ألا إنَّهُمْ أصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أحَدُكُمْ في صَحيفَتِهِ ! !(2)
قالَ: فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ - إلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ - أمْرَ الصَّحيفَةِ.(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنّي أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً [في عَقِبي إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ(4)]، وَ قَدْبَلَّغْتُ ما أُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ(5)حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أوْ لَمْيَشْهَدْ، وُلِدَ أوْ لَمْيُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
وَ سَيَجْعَلُونَ الإمامَةَ بَعْدي مُلْكا وَ اغْتِصابا، [ألا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ(6)]، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أيُّهَا الثَّقَلانِ [مَنْ يَفْرُغُ(7)] وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.(8)
1) . إشارة إلى الآية 145 من سورة النساء، و الآية 29 من سورة النحل.
2) . هذان الفقرتان في «ب» هكذا: معاشر الناس، إن اللّه و أنا بريئان منهم و من أشياعهم و أنصارهم، و جميعهم في الدرك الأسفل من النار و لبئس مثوى المتكبرين. ألا إنهم أصحاب الصحيفة. معاشر الناس، فلينظر أحدكم في صحيفته.
3) . أشار صلىاللهعليهوآله في كلامه هذا إلى الصحيفة الملعونة الأولى التي تعاقد عليها خمسة من المنافقين في الكعبة في سفرهم هذا و كان ملخصها منع أهل البيت عليهمالسلام من الخلافة بعد صاحب الرسالة. و قد مرّ تفصيلها في الفصل الثالث من هذا الكتاب. و قوله «فذهب على الناس ... » أي لم يفهم أكثرهم مراده صلىاللهعليهوآله من «الصحيفة» و أثارت سؤالاً في أذهانهم.
4) . الزيادة من «الف» و «ب» و «د» .
5) . «ج» و « ه » و «و» : و قد بلَّغت ما قد بلّغت.
6) . الزيادة من «الف» و «ب» و «د» .
7) . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
8) . إشارة إلى الآيات 31 و 35 من سورة الرحمن.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْيَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الاْءمامَ الْمَهْدِيَّ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.(2)
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أكْثَرُ الْأَوَّلينَ، وَ اللّهُ لَقَدْ أهْلَكَ الْأَوَّلينَ(3)، وَ هُوَ مُهْلِكُ الآخِرينَ. قالَ اللّهُ تَعالى: «ألَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» .(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّهَ قَدْ أمَرَني وَ نَهاني، وَ قَدْ أمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ [بِأَمْرِهِ].(5)فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ لَدَيْهِ(6)، فَاسْمَعُوا لِأَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ أطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، [وَ صيرُوا إلى مُرادِهِ(7)] وَ لاتَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.
1) . إشارة إلى الآية 179 من سورة آل عمران.
2) . أوردنا هذه الفقرة طبقا ل- «ج» و « ه » و «و» . و في «الف» و «د» هكذا : معاشر الناس، إنَّه ما من قرية إلاّ و اللّهُ مهلكها بتكذيبها و كذلك يهلك القرى و هي ظالمة كما ذكر اللّه تعالى، و هذا عليّ إمامكم و وليّكم و هو مواعيد اللّه «د» : و هو مواعدٌ ، و اللّه يصدق ما وَعَده. و في «ب» هكذا : ... و كذلك يهلك قريتكم و هو المواعد كما ذكر اللّه في كتابه و هو منّي و من صلبي و اللّه منجز وعده.
3) . «ب» : فأهلكهم اللّه. «ج» و « ه » : و اللّه فقد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم. «و» : و اللّه قد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم.
4) . المرسلات / 16 - 19.
5) . الزيادة من «ب» .
6) . «الف» : فَعَلِمَ الأمر و النهي من ربّه عز و جلّ. «د» : و عليه الأمر و النهي من ربّه عز و جل.
7) . الزيادة من «الف» و «د» .
مَعاشِرَ النّاسِ، أنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذي أمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ(1)، ثُمَّ عَلِيٌّ مِنْ بَعْدي، ثُمَّ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ أئِمَّةُ [ الْهُدى(2)]، يَهْدُونَ إلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.(3)
«[بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ(4)] الْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»(5)، فِيَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ [وَاللّهِ(6)] نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ إيّاهُمْ خَصَّتْ(7)، أوُلئِكَ أوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ(8)، ألا إنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.(9)
ألا إنَّ أعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ إخْوانُ الشَّياطينِ(10)يُوحي بَعْضُهُمْ إلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.
1) . «ب» و «ج» و «و» : أنا الصراط المستقيم الَّذي أمركم اللّه أن تسلكوا الهدى إليه.
2) . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» .
3) . إشارة إلى الآية 181 من سورة الأعراف.
4) . الزيادة من «ب» .
5) . أي قرأ صلىاللهعليهوآله إلى آخر سورة الحمد.
6) . الزيادة من « ه » .
7) . «ب» : فيهم نزلت و فيهم ذُكِرت، لهم شملت، إيّاهم خصّت و عمّت. «ج» و «و» : فيمن ذُكِرت ؟ ذُكرت فيهم. و اللّهِ فيهم نزلت، و لهم و اللّه شملت، و آبائهم «و» : إيّاهم خصَّت و عمّت.
8) . إشارة إلى الآية 62 من سورة يونس.
9) . إشارة إلى الآية 56 من سورة المائدة. و في «ب» : هم المفلحون. فهو إشارة إلى الآية 22 من سورة المجادلة.
10) . «الف» و «د» و «و» : ألا إن أعداء عليّ هم أهل الشقاق العادون إخوان الشياطين.
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ في كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ أوْ أبْنائَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشيرَتَهُمْ أوُلئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ أيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أوُلئِكَ حِزْبُ اللّهِ ألا إنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .(1)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْيَلْبَسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أوُلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» .(2)
[ ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْيَرْتابُوا] .(3)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.(4)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.(5)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.(6)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِيَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.(7)
1) . المجادلة / 22.
2) . الأنعام / 82 .
3) . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
4) . إشارة إلى الآية 73 من سورة الزمر.
5) . إشارة إلى الآية 40 من سورة غافر. و في «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّ أوليائهم الذين قال اللّه عز و جل: «يدخلون اكنة بغير حساب» .
6) . إشارة إلى الآية 10 من سورة النساء.
7) . إشارة إلى الآية 106 من سورة هود. و في «الف» و «د» : و هي تفور و لها زفير.
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاِوُليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» .(1)
ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها ألَمْيَاْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَئ إنْ أنْتُمْ إلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أوْ نَعْقِلُ ما كُنّا في أصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعيرِ» .(2)
ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أجْرٌ كَبيرٌ.(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الْأَجْرِ الْكَبيرِ.(4)
[ مَعاشِرَ النّاسِ(5)]، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا [ كُلُّ(6)] مَنْ مَدَحَهُ اللّهُ وَ أحَبَّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّي [أنَا(7)] النَّذيرُ وَ عَلِيٌّ الْبَشيرُ.
[مَعاشِرَ النّاسِ(8)]، ألا وَ إنّي مُنْذِرٌ وَ عَلِيٌّ هادٍ.(9)
مَعاشِرَ النّاسِ، [ألا(1)] وَ إنّي نَبِيٌّ وَ عَلِيٌّ وَصِيّي.(2)
[مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّي رَسُولٌ وَ عَلِيٌّ الاْءمامُ وَ الْوَصِيُّ مِنْ بَعْدي، وَ الْأئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. ألا وَ إنّي والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ] .(3)
ألا إنَّ خاتَمَ الأئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمُ الْمَهْدِيُّ.(4)ألا إنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ.(5)ألا إنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. ألا إنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. ألا إنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها.(6)
ألا إنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لِأوْلِياءِ اللّهِ. ألا إنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ اللّهِ.
ألا إنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. ألا إنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ(7)وَ كُلَّ ذي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. ألا إنَّهُ خِيَرَةُ اللّهِ وَ مُخْتارُهُ. ألا إنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.
1) . الزيادة من «و» .
2) . «ب» : إنّي النّبي و عليّ الوصيّ. «ج» : إنيّ نبيٌّ و عليٌّ وصيٌّ.
3) . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » . و في «و» و «ج» خل: و الأئمة منه و من ولده. و في « ه » : ألا و إنّي والد الأئمة.
4) . «ب» : ألا إن الإمام المهديّ منّا. « ه » و «و» : و منّا القائم الذي الظاهر على الدين.
5) . «ب» : على الأديان. «و» : على الدين كله.
6) . «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّه قاتل كل قبيلة من أهل الشرك. «و» : و هازمها.
7) . «ب» : ألا إنّه المجتاز من بحر عميق. ألا إنّه المجازي كل ذي فضل بفضله. «ج» و « ه » و «و» : ألا إنّه المصباح من البحر العميق الواسم لكلّ ذي فضل بفضله.
ألا إنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لِأمْرِ آياتِهِ.(1)ألا إنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. ألا إنَّهُ الْمُفَوَّضُ إلَيْهِ.
ألا إنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرُونِ بَيْنَ يَدَيْهِ.(2)ألا إنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَ لا حُجَّةَ بَعْدَهُ(3)وَ لا حَقَّ إلاّ مَعَهُ وَ لا نُورَ إلاّ عِنْدَهُ.
ألا إنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. ألا وَ إنَّهُ وَلِيُّ اللّهِ في أرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَ أمينُهُ في سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنّي قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ أفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِيٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدي.
ألا وَ إنّي عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتي أدْعُوكُمْ إلى مُصافَقَتي عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاْءقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدي.(4)
ألا وَ إنّي قَدْ بايَعْتُ اللّهَ وَ عَلِيٌّ قَدْ بايَعَني، وَ أنَا آخِذُكُمْ(5)بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. «إنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما» .(6)
1) . «الف» و «ب» و «د» : المنبّه بأمر ايمانه. « ه » : و المسند لأمر آبائه. «و» : و المشيّد لأمر آبائه.
2) . «ج» : ألا إنّه قد بَشَّر بِهِ كلّ نبيّ سلف بين يديه.
3) . «ب» : ألا إنّه باقى حجج الحجيج.
4) . «ج» و « ه » و «و» : ... أدعوكم إلى مصافقتي على يدي ببيعته و الإقرار به، ثمّ مصافقته بعد يدي.
5) . «ج» : أمدّكم.
6) . الفتح / 10.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» .(1)مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ، فَما وَرَدَهُ أهْلُ بَيْتٍ إلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِرُوا، وَ لاتَخَلَّفُوا عَنْهُ إلاّ بُتِرُوا وَ افْتَقَرُوا.(2)
مَعاشِرَ النّاسِ، ما وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إلاّ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إلى وَقْتِهِ ذلِكَ، فَإذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَ اللّهُ لايُضيعُ أجْرَ الْمُحْسِنينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ(4)، وَ لا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشاهِدِ إلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إقْلاعٍ.(5)
مَعاشِرَ النّاسِ، أقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ(6)، فَإنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أوْ نَسيتُمْ فَعَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدي
1) . البقرة / 158.
2) . «د» و « ه » : فما ورده أهل بيت إلاّ نَمَوا و انسلوا و لا تخلَّفوا عنه إلاّ تبروا و افترقوا. و في «و» : أُيسروا، مكان أُبشروا.
3) . «ب» و «و» : فإذا قضى حجّه استؤنف به.
4) . «ج» : بكمالٍ في الدين و تَفَقُّهٍ.
5) . «ج» و «و» : بتوبة إقلاعٍ.
6) . «ج» و « ه » : ... و آتوا الزكاة كما أمرتُكم «و» : كما أُمرتم .
أمينَ خَلْقِهِ. إنَّهُ مِنّي وَ أنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتي يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْأَلُونَ عَنْهُ(1)وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.
ألا إنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَهُما وَ أُعَرِّفَهُما(2)فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ أنْهي عَنِ الْحَرامِ في مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ في عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأَوْصِياءِ(3)مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّي وَ مِنْهُ إمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِيُّ إلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّهَ الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي.(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَ كُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإنّي لَمْأرْجِعْ عَنْ ذلِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ.(5)ألا فَاذْكُرُوا(6)ذلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَواصَوْا بِهِ، وَ لاتُبَدِّلُوهُ وَ لاتُغَيِّرُوهُ.
ألا وَ إنّي أُجَدِّدُ الْقَوْلَ: ألا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.
ألا وَ إنَّ رَأْسَ الْأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أنْ تَنْتَهُوا إلى قَوْلي وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْيَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّي وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ(7)، فَإنَّهُ أمْرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنّي.(8)وَ لا أمْرَ بِمَعْرُوفٍ
1) . «الف» و «ج» و « ه » : ... بعدي، وَ مَنْ خَلَقَهُ اللّهُ منّي و أنا منه، يخبركم بما تسألون عنه. «د» و «و»: وَ مَنْ خَلَّفه اللّه مِنّي و منه.
2) . «ب» و «ج» و « ه » و «و» : أعُدّهما.
3) . «الف» و «د» : الأئمّة. «و» : الأولياء.
4) . «الف» و «ب» : ... هم منّي و منه، أئمّة قائمهم منهم المهدي إلى يوم القيامة الذي يقضي بالحقّ. «د» : أُمّة قائمة فيهم. « ه » : و منه أئمة فيهم قائمة.
5) . «ب» : و لم أُبدِّله.
6) . «ج» : فادرسوا.
7) . هنا آخر الخطبة في كتاب التحصين. نسخة « ج » .
8) . هذه الفقرة في «ب» هكذا: ألا و إن رأس أعألكم الأمر باالمعروف و النهي عن المنكر، فعرّفوا من لم يحضر مقامي و يسمع مقالي هذا، فإنّه بأمر اللّه ربّي و ربّكم.
وَ لا نَهْيَ عَنْ مُنْكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعْصُومٍ.(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أنَّ الْأئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ أنَّهُمْ مِنّي وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ في كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ»(2)، وَ قُلْتُ: لَنْتَضِلُّوا ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى(4)، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ» .(5)
اذْكُرُوا الْمَماتَ [وَ الْمَعادَ(6)] وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها(7)وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ(8)نَصيبٌ.
1) . « ه » : و لا أمر بمعروف و لا نهي عن منكر إلاّ بحضرة إمام. «و» : و لا أمر بعروف و لا نهي عن منكر بحضرة إمام.
2) . الزخرف / 28.
3) . هذه الفقرة في «ب» هكذا : معاشر الناس، إنّي أُخلف فيكم القرآن، و وصيّي عليٌّ و الأئمة من ولده بعدي، قد عرفتُمْ أنّهم منّي، فإن تمسّكتم بهم لن تضلّوا. « ه » و «و» : معاشر الناس، القرآن فيكم و عليّ و الأئمة من بعده، فقد عرّفتكم أنّهم منّي و أنا منهم ... و فى «الف» : إنّه منّى و أنا منه.
4) . «ب» : ألا إنّ خير زادكم التقوى. و بعده في «و» : أُحذرِّكم الساعة.
5) . الحج / 1.
6) . الزيادة من «ب» . و في « ه » و «و» : اذكروا المآب و الحساب و وضع الميزان.
7) . «د» : فمن جاء بالحسنة أفلح.
8) . «ب» : في الجنّة.
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّكُمْ أكْثَرُ مِنْ أنْ تُصافِقُوني بِكَفٍّ وحِدٍ في وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ أمَرَنِيَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ آخُذَ مِنْ ألْسِنَتِكُمُ الاْءقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ(1)، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأئِمَّةِ مِنّي وَ مِنْهُ، عَلى ما أعْلَمْتُكُمْ أنَّ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِهِ.
فَقوُلوُا بِأَجْمَعِكُمْ: «إنّا سامِعوُنَ مُطيعوُنَ راضوُنَ مُنْقادوُنَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ في أمْرِ إمامِنا عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأئِمَّةِ.(2)نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ أيْدينا.(3)عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لانُغَيِّرُ وَ لانُبَدِّلُ، وَ لانَشُكُّ [وَ لانَجْحَدُ(4)] وَ لانَرْتابُ، وَ لانَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لانَنْقُضُ الْميثاقَ.(5)وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّهِ في عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلوُبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا. مَنْ أدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إلاّ فَقَدْ أقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لانَبْتَغي بِذلِكَ بَدَلاً وَ لايَرَى اللّهُ مِنْ أنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذلِكَ عَنْكَ الدّاني وَ الْقاصي مِنْ أوْلادِنا وَ أهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا وَ أنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ» .(6)
... و نطيع اللّه و نطيعك «و» : نعطي اللّه و نعطيك و عليّا أميرالمؤمنين و ولده الأئمة الذين ذكرتهم من ذريتك من صلبه (« ه » و «و» : ذكرتهم أنّهم منك من صلبه متى جاؤوا و ادّعوا) بعد الحسن و الحسين، الذين قد عرَّفتكم مكانهما منّي و محلّهما عندي ومنزلتهما من ربي عزّ و جلّ، فقد أدّيت ذلك إليكم و أنهما سيدا شباب أهل الجنة و أنهما الإمامان بعد أبيهما علي، وأنا أبوهما قبله» .
و قولوا: «أعطينا اللّه بذلك و إياك و عليا و الحسن و الحسين و الأئمة الذين ذكرت عهدا و ميثاقا مأخوذا لأميرالمؤمنين (« ه » و «و» : أطعنا اللّه ... على عهد و ميثاق، فهي مأخوذة من المؤمنين) من قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و مصافقة أيدينا، من أدركها بيده و إلاّ فقد أقرَّ بها بلسانه لا نبتغي بذلك بدلاً و لا نرى من أنفسنا عنه حولاً أبدا («د» و « ه » و «و» : و لا يرى اللّه عز و جل منهما حولاً أبدا) .
نحن نؤدّي ذلك عنك الداني و القاصي من أولادنا و أهالينا (« ه » و «و» : ... عنك إلى كل من رأينا ممن ولدنا أو لم نلده) ، أشهدنا اللّه بذلك و كفى باللّه شهيدا و أنت علينا به شهيد و كل من أطاع اللّه ممن ظهر و استتر و ملائكة اللّه و جنوده و عبيده و اللّه أكبر من كل شهيد» .
و في كتاب «الصراط المستقيم» جاء هذه الفقرات من قوله «قولوا: أعطينا ... » إض هنا هكذا: معاشر الناس، قولوا: أعطيناك على ذلك عهدا من أنفسنا و ميثاقا بألسنتنا و صفقة بأيدينا نؤدّيه إلى من رأينا و ولدنا، لا نبغي بذلك بدلاً و أنت شهيد علينا و كفى باللّه شهيدا.
1) . «الف» و «ب» و « ه » : بما عقَّدت لعليّ بن أبيطالب من إمرة المؤمنين.
2) . «الف» : في أمر عليّ و أمر ولده من صلبه من الأئمة. «ب» : في إمامنا و أئمّتنا من ولده. «د» : في أمر عليّ أميرالمؤمنين و مَن وَلَّدهُ مِنْ صلبه من الأئمة.
3) . تبايعك على ذلك قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و أيدينا.
4) . الزيادة من «ب» .
5) . « ه » : و لا نرجع في عهد و ميثاق.
6) . هنا آخر النص الذي طلب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من الناس تكراره بعده و إقرارهم به. و قد أوردنا النص طبقال- «ب» ، و من قوله «وعظتنا بوعظ اللّه ... » إلى هنا ورد في «الف» و «د» و « ه » و «و» بصورة أُخرى نوردها فيما يلي بعينها مع الإشارة إلى تفاوت النسخ الثلاثة بين القوسين:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ(1)، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(2)، وَ مَنْ بايَعَ فَإنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ» .(3)مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُوني وَ بايِعُوا عَلِيّا(4)أميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأئِمَّةَ [مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ(5)] كَلِمَةً باقِيَةً. يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى(6)، «وَ مَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما» .(7)
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذي قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِيٍّ بِإمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ(1)، وَ قوُلوُا: «سَمِعْنا وَ أطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيْكَ الْمَصيرُ»(2)، وَ قوُلوُا: «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ فَضائِلَ عَلِيِّ بْنِ أبيطالِبٍ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ أنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَها في مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها(4)فَصَدِّقُوهُ.(5)
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الْأئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ(6)فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما. مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ إلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ(7)عَلَيْهِ بِإمْرَهِالْمُؤْمِنينَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ(8)في جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قوُلوُا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإنْ تَكْفُروُا أنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا.(9)
أللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ [بِما أدَّيْتُ وَ أمَرْتَ(10)] وَ اغْضِبْ عَلَى [الْجاحِدينَ(11)] الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ.
1) . «ب» : معاشر الناس، لَقِّنوا ما لَقَّنْتُكُمْ و قُولوا ما قلته و سلِّموا على أميركم.
2) . البقرة / 285.
3) . الأعراف / 43.
4) . الزيادة من «الف» و « ه » .
5) . هذه الفقرة في «ب» هكذا: معاشر الناس، إن فضائل عليٍّ و ما خصّه اللّه به في القرآن أكثر من أن أذكرها في مقام واحد، فمن أنبأكم بها فصدِّقوه.
6) . «ب» : من يُطع اللّه و رسوله و اولى الأمر فقد فاز ... .
7) . «د» : السلام.
8) . « ه » و «و» : اولئك المقرّبون.
9) . « ه » و «و» : فإنَّ اللّه لغنيّ حميد.
10) . الزيادة من «ب» .
11) . الزيادة من «ب» . و في «د» : اعطب، مكان «اغضب» .
ترجمه فارسى خطبه غدير(1)
كليه ترجمههاى خطبه، طبق روايت كتاب «احتجاج» است، ولى ترجمه حاضر پس از مقابله و تنظيم متن عربى از نُه كتابى كه ذكر شد انجام گرفته است و حاوى اضافات و تغييراتى در عبارات است كه از نظر علم حديث و نيز در جنبههاى عقيدتى شامل نكات قابل ملاحظهاى است.
اين ترجمه مطابق متن عربى - كه در بخش ششم مىآوريم - در يازده بخش تنظيم شده و در اول هر بخش عنوانى دارد.
در روش ترجمه سعى شده مفاهيم والايى كه «خطبه غدير» در برگيرنده آن است به طور روشن بيان شود، و در عين حال از ترجمه تحت اللفظى هم فاصله زيادى نگيرد.
البته نظر به اهميت خطبه، فهم دقيق بعضى موارد آن احتياج به تفسير دارد كه در بخش هشتم اين كتاب تا حدى تبيين شده است.
آيات قرآنى موجود در متن خطبه، خود آيه به صورت عربى و سپس ترجمه آن آمده است.
جمله « صلىاللهعليهوآله» و « عليهالسلام» در مواردى كه يقينا در كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير نبوده ذكر نمىشود.
كلمه «مَعاشِرَ الناسِ» و «ألا» كه در خطبه زياد به كار رفته است، چون معادل فارسى جالبى ندارد، اولى را به عنوان «اى مردم» و دومى را به عنوان «بدانيد كه» ترجمه كرديم.
موارد مهم خطبه با حروف سياه آورده شده، و موارد خارج از متن خطبه به صورت مشخص و با حروف مغاير ذكر مىگردد.
1) . اسرار غدير: ص 105، 127. چهارده قرن با غدير: ص 125، 136.
موارد اختلاف نسخهها كه در پاورقىهاى متن عربى آمده، اگر متضمن مطلب مهمى باشد كه از متن استفاده نمىشود، و يا اختلاف عبارت در حدى باشد كه معناى جمله را عوض كند، در اين صورت آن را در پاورقى ترجمه فارسى مىآوريم، ولى اگر در حد اختلاف كلمات باشد و حامل معنايى جديد و مطلبى مهم نباشد از آوردن آن در پاورقى ترجمه خوددارى مىشود.
رمزهاى «الف» و «ب» و ... كه در پاورقىهاى متن عربى به كار رفته در اينجا نيز به كار مىرود، و چند مورد كه از دو كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» آورده شده بدون رمز است.
در مواردى كه عبارت احتياج به توضيح يا ذكر قطعهاى از تاريخ دارد در پاورقى ذكر خواهد شد.
اميد است با توجه به ارزشهايى كه مقابله نسخهها دارد، اهميت آماده سازى متن منقّح خطبه غدير براى خوانندگان محترم روشن شده باشد و با توجه بيشترى به مطالعه آن بپردازند:
بس--م اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودن خود نزديك است.(1)در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد، در حالى كه در جاى خود است(2)
اول: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه آن چيزها در جاى خود هستند و خداوند احتياج به معاينه و ملاحظه آنها ندارد.
دوم: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه خداوند در مكان خود است. البته براى خداوند مكان تصور ندارد، پس منظور اين است كه خداوند چنان احاطه بر موجودات دارد كه براى علمش احتياج به رفت و آمد و كسب علم ندارد.
، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده او و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مىگردد.
به وجود آورنده بالا برده شدهها (آسمانها و افلاك) و پهن كننده گستردهها (زمين) ، يگانه حكمران زمينها و آسمانها، پاك و منزّه و تسبيح شده(3)، پروردگار
1) . كلمات اول خطبه حامل مطالب دقيقى از توحيد است كه احتياج به تفسير دارد. جمله مذكور را شايد بتوان چنين توضيح داد: حمد خدايى را كه در عين يگانگى داراى عالىترين مرتبه است و در عين تنهايى و با حفظ مرتبه بلند به بندگانش نزديك است. در «ب» و «د» عبارت چنين است: حمد خدايى را كه با يگانگى خود بلند مرتبه و با فرد بودن و تنهايى خود نزديك شده است.
2) . منظور از اين جمله يكى از دو جهت مىتواند باشد:
3) . كلمه «قُدُّوس» به معنى پاك و منزّه از هر عيب و نقص، و كلمه «سُبُّوح» به معنى كسى كه مخلوقات او را تسبيح مىكنند، و تسبيح به معنى تنزيه و تمجيد خداوند است.
ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آنچه خلق كرده و لطف كننده بر هر آنچه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست(1)، ولى چشمها او را نمىبينند.
كَرم كننده و بردبار و تحمّل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منّت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمىكند، و به آنچه از عذابش كه مستحق آنند، مبادرت نمىورزد.
باطنها و سريرهها را مىفهمد و ضماير را مىداند و پنهانها بر او مخفى نمىماند و مخفىها بر او مشتبه نمىشود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود.(2)دائم و زنده است، و به قسط و عدل قائم است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.
بالاتر از آن است كه چشمها او را درك كنند ولى او چشمها را درك مىكند، و او لطف كننده و آگاه است. هيچكس نمىتواند با ديدن به صفت او راه يابد، و هيچكس به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمىيابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
گواهى مىدهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كنندهاى اجرا مىكند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمىشود.(3)
آنچه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله(4)خلق كرده است. آنها را ايجاد
كرد پس به وجود آمدند(1)، و خلق كرد پس ظاهر شدند. پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمىكند و كَرم كنندهاى كه كارها به سوى او باز مىگردد.
شهادت مىدهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده است.
پادشاهِ پادشاهان(2)و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مىگرداند كه به سرعت در پى آن مىرود.(3)در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
براى او ضدّى، و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بىنياز است. زاييده نشده و نمىزايد و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مىخواهد پس به انجام مىرساند، و اراده مىكند پس مقدّر مىنمايد، و مىداند پس به شماره مىآورد.
مىميراند و زنده مىكند، فقير مىكند و غنى مىنمايد، مىخنداند و مىگرياند، نزديك مىكند و دور مىنمايد(4)، منع مىكند و عطا مىنمايد.(5)پادشاهى از آنِ او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.
1) . «ج» : خواسته است پس به وجود آمدهاند.
2) . «ب» و «ج» : مالك پادشاهان.
3) . كنايه از اينكه شب و روز مانند دو كُشتى گيرنده هر يك بر ديگرى غالب مىشود و او را بر زمين مىزند و خود بالا مىآيد. درباره روز، عبارتِ «شب را به سرعت دنبال مىكند» فرموده ولى درباره شب نفرموده است. چه بسا كنايه از اينكه چون روز از نور ايجاد مىشود به مجرد كم شدن نور رو به شب مىرود.
4) . «د» : تدبير مىكند و مقدر مىنمايد.
5) . «ب» : منع مىكند و ثروتمند مىنمايد.
شب را در روز و روز را در شب فرو مىبرد.(1)نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَسها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمىشود(2)، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمىكند، و اصرار اصرار كنندگانش او را خسته نمىكند. نگهدارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنين و پروردگار عالميان. خدايى كه از هر آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.
او را سپاس بسيار مىگويم و دائما شكر مىنمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكهاش و كتابهايش و پيامبرانش ايمان مىآورم. دستور او را گوش مىدهم و اطاعت مىنمايم و به آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مىشوم(3)به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمىتوان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم (يعنى ظلم نمىكند) .
اقرار مىكنم براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او، و شهادت مىدهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد - نيست خدايى جز او - زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم
رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى علىٍّ؛ يعنى فى الخلافة لعلىّ بن ابىطالب - وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)، «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده - درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابىطالب - و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام(2)، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم:
جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است(3)- مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» . و خداوند در اين مورد آيهاى از كتابش بر من نازل كرده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(4)، «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند.(5)
1) . مائده / 67 .
2) . «ج» و « ه » : در آنچه رساندهام كوتاهى نكردهام و در ابلاغ آنچه بر من نازل كرده سستى نكردهام.
3) . «سلام» در اين دو مورد به عنوان يكى از نامهاى خداوند ذكر شده است.
4) . مائده / 55 .
5) . «ب» : در حال ركوع به خاطر خداوند زكات داده، خدا هم در هر حال او را اراده مىكند و مىخواهد.
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
و همچنين(1)به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او و قبولش از من، تا آنكه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُن - على الذين يزعمون أنّه اُذن - خَيْر لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ ... »(2): «و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) است بگو گوش است - بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او «اُذُن» است - و براى شما خير است به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مىنمايد» .
و اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن) را نام ببرم مىتوانم، و اگر بخواهم به شخص آنها اشاره كنم مىنمايم، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرّفى كنم مىتوانم، ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.(3)
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حق علىٍّ - وإنْ
1) . يعنى يكى ديگر از علل درخواست معاف شدن از ابلاغ اين مهم اين جهت است.
2) . توبه / آيه 61 . لازم به تذكر است كه فرق بين «يُؤْمِنُ بِاللّهِ» كه همراه «باء» است با «يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمنينَ» كه همراه «لام» است اينكه: اولى به معناى تصديق كردن، و دومى به معناى اظهار تواضع و احترام است. در اينجا مراد اين طور مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كلام خداوند را تصديق مىفرمايد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مىنمايد و سخن آنان را ردّ نمىكند.
3) . «ج» و «ه » : ولى به خدا قسم من با چشم پوشى بر آنان كرامت نمودهام.
لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)، «اى پيامبر برسان آنچه - در حق على - از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجم و عرب، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى(2)حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است.(3)خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
اى مردم، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى بپا مىايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند، پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده(4)، و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان) حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان) بر شما حرام كرده باشند. خداوند عزّ و جلّ حلال و حرام را به من شناسانده است، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام.
اى مردم، على را (بر ديگران) فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام(1)، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست «امام مبين» كه خداوند در سوره ياسين ذكر كرده است: «وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى إمامٍ مُبينٍ»(2): «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
اى مردم، از او (على) به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى بر مگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مىنمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندهاى او را مانع نمىشود.
او (على) اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچكس در ايمانِ به من بر او سبقت نگرفت. اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچكس از مردان همراه او خدا را عبادت نمىكرد. اولين مردم در نماز گزاردن، و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد، او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، واو را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.
اى مردم، او از طرف خداوند امام است(1)، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد(2)و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمانها و زمين هستم. هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.(3)
لازم به تذكر است كه منظور از «كفر جاهليت اول» احتمالاً اشاره به شديدترين درجات كفر جاهلى باشد.
اى مردم، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.
اى مردم، على را فضيلت دهيد(4)كه او افضل مردم بعد از من از هر مرد و زن است تا مادامى كه خداوند رزق و روزى را نازل مىكند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا رد كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است(5)
1) . «ب» : او به امر خداوند امام است.
2) . «د» : بپرهيزيد از اينكه با من مخالفت كنيد.
3) . «الف» و «ج» و «د» : هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آن شك كرده است و شك كننده در آن در آتش است. «ه » : هر كس در چيزى از گفتار من شك كند در همه آن شك كرده است ...
4) . «ب» : اى مردم، خداوند على بن ابىطالب را بر همه مردم فضيلت داده است.
5) . «ج» و « ه » : گفتار من از جبرئيل و قول جبرئيل از خداوند عز و جل است.
و مىگويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد» . هر كس ببيند براى فردا چه فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه گامى بعد از ثابت بودن آن بلغزد. خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
اى مردم، او (على) «جنب اللّه»(1)است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ»(2): «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن(3)آن را براى شما بيان نمىكند(4)و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه من دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دو دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار او است» ، و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است.(5)هر يك از اين دو از ديگرى خبر مىدهد و با آن موافق است. آنها از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امينهاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.(6)
1) . «جنب» يعنى كنار و جهت و ناحيه. شايد مراد در اينجا شدت ارتباط اميرالمؤمنين عليهالسلام با خداست.
2) . زمر / 56 .
3) . «زواجر» به معناى باطنها و ضميرها و نيز به معنى نهىها آمده است، و معناى اول با عبارت تناسب بيشترى دارد.
4) . «د» : به خدا قسم او به عنوان نورى واحد براى شما بيان كننده است.
5) . اشاره به حديث «إني تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه و عترتى» است.
6) . «ج» : اين امرى از جانب خداوند در خلقش و حُكم او در زمين است.
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم(1)، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مىگويم. بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست.(2)بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستش را بر بازوى على عليهالسلام زد و او را بلند كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر آمده بود يك پله پايينتر از حضرت ايستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مايل بود كه گويى هر دو در يك مكان ايستادهاند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على عليهالسلام را از جا بلند كرد تا حدى كه پاى او موازى زانوى پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد.(3)
اين فقره در كتاب اقبال سيد بن طاووس چنين آمده است: ... پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست. خداوندا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
سپس فرمود: اى مردم، چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود:1) . «ج» : بدانيد كه من نصيحت نمودم.
2) . «الف» و «ب» و «د» : بدانيد كه «اميرالمؤمنين» جز اين برادرم نيست.
3) . «ب» : اميرالمؤمنين عليهالسلام دست خود را به طرف صورت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز كرد تا آنكه هر دو دست او به طور كامل به سوى آسمان باز شد. پس على عليهالسلام را بلند كرد به طورى كه دو پاى او مطابق زانوهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت.
ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من(1)، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آوردهاند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مىكند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او(2)و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين(3)به امر خداوند.
خداوند مىفرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ»(4)، «سخن در پيشگاه من تغيير نمىپذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مىگويم(5): «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد» .
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى
1) . «د» : و مدبر امور بعد از من.
2) . «ب» : ... و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آوردهاند. بدانيد كه نازل كردن قرآن بر عهده من است، و تأويل و تفسيرش بعد از من و عمل كردن به آنچه خدا را راضى مىكند و جنگ با دشمنان خدا بر عهده اوست، و او راهنمايى كننده بر اطاعت خداوند است.
3) . ناكثان: طلحه و زبير و عايشه و اهل جمل؛ قاسطان: معاويه و اهل صفين؛ و مارقان: اهل نهروان هستند.
4) . ق / 29.
5) . «الف» : مىگويم: سخن نزد من - به امر پروردگارم - تغيير نمىيابد. «ه » : به امر خداوند مىگويم: سخن نزد من تغيير نمىيابد.
وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خداوند اسلام است» ، و فرمودى: «و مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى اْلآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»(2): «و هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود» . پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.(3)
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته(4)و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب از آنان تخفيف نمىيابد و به آنها مهلت داده نمىشود.
اى مردم، اين على است كه يارى كنندهترين شما نسبت به من و سزاوارترين شما به من و نزديكترين شما به من و عزيزترين شما نزد من است. خداوند عز و جل و من از او راضى هستيم. هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده است مگر درباره او،
1) . مائده / 3.
2) . آل عمران / 85 .
3) . «الف» و «ب» و «د» و «ه » : پروردگارا، تو بر من نازل كردى كه امامت بعد از من براى على است آن هنگام كه اين مطلب را بيان نمودم و او را نصب كردم، به آنچه كامل كردى براى بندگانت دينشان را و تمام نمودى بر آنان نعمت خود را و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند از او قبول نمىشود و او در آخرت از زيانكاران است» . خدايا من تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم، و تو به عنوان شاهد كفايت مىنمايى.
4) . «حبط» بمعنى سقوط، فساد، نابود شدن و هدر رفتن و از بين رفتن است.
و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه ابتدا او مخاطب بوده است، و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره «هَلْ اَتى عَلَى الاْءنْسانِ ... » شهادت به بهشت نداده مگر براى او(1)و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
اى مردم، او يارى دهنده دين خدا و دفاع كننده از رسول خداست(2)، و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده. پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
اى مردم، نسل هر پيامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب اميرالمؤمنين على است.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد. آدم به خاطر يك خطا به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند عز و جل بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد(3)و در بين شما دشمنان خدا هستند.(4)
بدانيد كه با على دشمنى نمىكند مگر شقى و با على دوستى نمىكند مگر با تقوى، و به او ايمان نمىآورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم درباره على نازل شده است سوره «والعصر» : «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. وَالْعَصْرِ. اِنَّ الاْءِنْسانَ لَفى خُسْرٍ» : «قسم به عصر. انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.(5)
1) . اشاره به آيه 12 سوره انسان است كه مىفرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» يعنى: «جزاى ايشان در مقابل صبرى كه نمودند بهشت و حرير است» .
2) . «ب» : او ادا كننده قرض من و دفاع كننده از من است. «ه » : او دَيْن خداوند را ادا مىكند.
3) . يعنى درجه ايمان شما با حضرت آدم عليهالسلام فاصله بسيار دارد.
4) . «ب» : در حالى كه دشمنان خدا زياد شدهاند. «ج» و «ه » : اگر ابا كنيد شما دشمنان خداييد.
5) . عصر / 1، 2. عبارت در كتاب اقبال سيد بن طاووس چنين آمده است: سوره «والعصر» درباره على نازل شده است و تفسيرش چنين است: قسم به زمان قيامت، انسان در زيانكارى است كه منظور دشمنان آل محمد است، مگر كسانى كه به ولايت ايشان ايمان آورند، و با مواسات با برادران دينى عمل صالح انجام دهند و در غيبت غايبشان يكديگر را به صبر سفارش كنند.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم، و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چيزى نيست. اى مردم از خدا بترسيد آن طور كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهى را و آن صورتها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم.(1)به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مىشناسم ولى مأمورم از آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده(2)و سپس در على بن ابىطالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مىگيرد(3)، چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.(4)
1) . اشاره به آيه 47 از سوره نساء. كلمه «طمس» به معناى محو كردنِ نقش و نگار يك تصوير است. در اينجا طبق احاديث كنايه از محو هدايت از قلب و برگرداندن آن به گمراهى است. درباره جمله «پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد» در قسمت دوم از بخش هشتم توضيح داده شده است.
2) . «مسلوك» يعنى داخل شده، و در «ب» مسبوك به معنى قالبريزى شده است.
3) . «د» : و حق هر مؤمنى را مىگيرد.
4) . «ج» : ... مهدى قائم كه مىگيرد حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد با كشتنِ كوتاهى كنندگان و معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان.
اى مردم، شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمىرساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس (گداخته) مبتلا مىكند، پروردگار شما در كمين است.(1)
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند. اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم. اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايينترين درجه آتشاند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه»(2)هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.
راوى مىگويد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مىسپارم، و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
1) . «ه » : درباره ما بر خداوند منت مگذاريد در آنچه خداوند كلام شما را نمىپذيرد و بر شما غضب مىكند و شما را به شلاق عذاب گرفتار مىنمايد.
2) . اشاره حضرت به «صحيفه ملعونه اول» است كه پنج نفر از رؤساى منافقين در حجة الوداع در كعبه آن را امضا كرده بودند و خلاصهاش اين بود كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به اهل بيتش برسد. در اين باره به قسمت دوم از بخش سوم اين كتاب مراجعه شود.
و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور(1)مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است - اى جن و انس(2)- كه مىريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس (گداخته) و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.(3)
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
اى مردم، هيچ سرزمينِ آبادى(4)نيست مگر آنكه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنها را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.(5)
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود(6)و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «ألَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ.
ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ اْلآخَرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ»(7): «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .
1) . كلمه «اغتصاب» به معناى گرفتن با ظلم و اجبار است.
2) . كلمه «الثقلان» به عنوان جن و انس ترجمه شده است.
3) . اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن است.
4) . كلمه «قرية» به معناى روستا و به معناى آبادى آمده است كه در اين مورد دومى مناسبتر است.
5) . «الف» و «د» : اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش آن را هلاك مىكند، و همچنان بوده كه آبادىها را هلاك نموده در حالى كه ظالم بودند چنان كه خداوند تعالى در قرآن ذكر فرموده است. و اين على امام و صاحب اختيار شماست و او وعدهگاه الهى است و خداوند وعدهاش را عملى مىكند.
6) . «ج» و «ه » : به خدا قسم، پيشينيان را به خاطر مخالفت با انبيائشان هلاك نمود.
7) . مرسلات / 16 - 19.
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نمودهام، و علم امر و نهى نزد اوست.(1)پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد و راههاى بيگانه، شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به تابعيت آن امر نموده(2)، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتاند، به حق هدايت مىكنند و به يارى حق به عدالت رفتار مىكنند.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ... » تا آخر سوره حمد را خواندند و سپس فرمودند: اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره ايشان (امامان) نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.(3)ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاى گمراه و برادران شياطيناند كه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.(4)
بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت) كسانىاند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لاتَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ
وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ إخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ، اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ اْلايمانَ ... »(1):
«نمىيابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آناناند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده است و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مىكند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خدا هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت) كسانىاند كه خداوند عز و جل آنان را توصيف كرده و فرموده است: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْيَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اوُلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(2): «كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندهاند آناناند كه برايشان امان است و آنان هدايت يافتگاناند» .
بدانيد كه دوستان ايشان كسانىاند كه ايمان آوردهاند و به شك نيفتادهاند.
بدانيد كه دوستان ايشان كسانىاند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند، و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مىشوند.(3)
1) . مجادله / 22. «ب» و «ج» : منم راه مستقيمى كه خدا به شما دستور داده هدايت را از آن طريق بپيماييد.
2) . انعام / 82 . «ج» : درباره چه كسى نازل شده است ؟ درباره ايشان نازل شده. به خدا قسم درباره آنان نازل شده، به خدا قسم شامل آنان است و به پدران ايشان اختصاص دارد و به طور عام شامل آنان است.
3) . «الف» و «ب» و «د» : بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه خداوند عز و جل درباره آنان فرموده است: «بدون حساب وارد بهشت مىشوند» .
بدانيد كه دشمنان ايشان (اهل بيت) كسانىاند كه به شعلههاى آتش وارد مىشوند.
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه از جهنم در حالى كه مىجوشد، صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه خداوند درباره آنان فرموده است: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها ... »(1): «هر گروهى كه داخل (جهنم) مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند تا آنكه همه آنان در آنجا به يكديگر بپيوندند آخرين آنان با اشاره به اولين آنان مىگويند پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب دو چندان از آتش به آنان نازل كن خدا مىفرمايد براى هر دو گروه عذاب مضاعف است ولى شما نمىدانيد» .
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْيَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ... »(2): «هر گاه گروهى (از ايشان) را در جهنم مىاندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مىپرسند آيا ترسانندهاى براى شما نيامد. مىگويند بلى براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خداوند هيچ چيز نازل نكرده است و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مىگويند اگر مىشنيديم يا فكر مىكرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند پس دور باشند(3)اصحاب آتش» .
بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت) كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مىترسند(4)و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.
اى مردم، چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و بين اجر بزرگ !(1)
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما آن كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.
اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترسانندهام و على بشارت دهنده است.(2)
اى مردم، بدانيد كه من مُنذر و بر حذر دارندهام و على هدايت كننده است.
اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.
اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مىآيند.
بدانيد كه آخرينِ امامان، مهدى قائم از ماست. اوست غالب بر اديان، اوست انتقام گيرنده از ظالمين، اوست فاتح قلعهها و منهدم كننده آنها، اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان.(3)
بدانيد كه اوست گيرنده انتقام هر خونى از اولياءخدا. اوست يارى دهنده دين خدا.
بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق.(4)اوست كه هر صاحب فضيلتى را
1) . «الف» و «د» : چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و بهشت. «ب» : فرق بين شعلههاى آتش و اَجر بزرگ را روشن كرديم.
2) . شايد مراد اين باشد كه من شما را از بدىها بر حذر داشتم و تصفيه كردم و اكنون وقت آن است كه همراه على عليهالسلامراه بهشت را پيش گيريد.
3) . «الف» و «ب» و «د» : اوست قاتل هر قبيلهاى از اهل شرك.
4) . «ب» : اوست عبور كننده از دريايى عميق. منظور از درياى عميق احتمالاتى دارد، از جمله درياى علم الهى، و يا درياى قدرت الهى، و يا منظور مجموعه قدرتهايى است كه خداوند به امام عليهالسلام در جهات مختلف عنايت فرموده است.
به قدر فضلش و هر صاحب جهالتى را به قدر جهلش نشانه مىدهد.(1)اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند. اوست وارث هر علمى و احاطه دارنده به هر فهمى.
بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالا برنده آيات الهى.(2)اوست هدايت يافته محكم بنيان. اوست كه كارها به او سپرده شده است. اوست كه پيشينيان به او بشارت دادهاند.(3)اوست كه به عنوان حجت باقى مىماند و بعد از او حجتى نيست. هيچ حقى نيست مگر همراه او، و هيچ نورى نيست مگر نزد او.
بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود. اوست ولىِّ خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مىفهماند.
بدانيد كه من بعد از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم.
بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم.(4)«اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ
فَوْقَ اَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما»(1): «كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، (خداوند مىفرمايد:)(2)«فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ... »(3): «پس هر كس به خانه خدا به عنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار خيرى را بدون چشم داشتى انجام دهد خداوند سپاسگزار داناست» .
اى مردم، به حج خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمىشوند مگر آنكه مستغنى مىگردند و شاد مىشوند، و هيچ خاندانى آن را ترك نمىكنند مگر آنكه منقطع مىشوند و فقير مىگردند.(4)
اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، منى) وقوف(5)نمىكند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مىآمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مىگيرد.
1) . فتح / 10.
2) . داخل پرانتز به خاطر ربط نداشتن ضمير «بهما» در آن به حج و عمره و رجوع آن به صفا و مروه آورده شده است.
3) . بقره / 158.
4) . شايد منظور از «منقطع شدن» كم شدن نسل باشد چون از كلمه «بتر» استفاده شده است، و در «د» و «ه » چنين است: «هيچ اهل بيتى وارد خانه خدا نمىشوند مگر آنكه رشد و نمو مىنمايند و غصهشان زايل مىشود، و هيچ خاندانى آن را ترك نمىكنند مگر آنكه هلاك و متفرق مىشوند» .
5) . منظور مراسم وقوف در اين سه مكان است كه جزئى از اعمال حج محسوب مىشود.
اى مردم، حاجيان كمك مىشوند و آنچه خرج مىكنند به آنان برمىگردد، و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمىنمايد.
اى مردم، با دين كامل و با تَفَقُّه و فهم به حج خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه بر مگرديد.
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است(1)و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، همو كه خداوند عزّ و جلّ بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم.(2)
او و آنان كه از نسل مناند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد براى شما بيان مىكنند.
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلالها دستور دهم و از همه حرامها نهى كنم. پس مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و جانشينان بعد از او آوردهام كه آنان از نسل من و اويند، (و آن موضوع) امامتى است كه فقط در آنها بپا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اى مردم، هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم، هرگز از آنها برنگشتهام و تغيير ندادهام. اين مطلب را داشته باشيد(3)و آن را حفظ كنيد و به يكديگر سفارش كنيد، و آن را تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.
من سخن خود را تكرار مىكنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد(1)، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است(2)، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمىشود مگر با امام معصوم.(3)
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ»(4): «آن (امامت) را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهلبيت عليهمالسلام) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.(5)
اى مردم، تقوا را، تقوا را. از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عز و جل فرموده: «إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ»(6)، «زلزله قيامت شيئ عظيمى است» .
1) . اين جمله آخرين قسمت از خطبه در كتاب «التحصين» نسخه «ج» است.
2) . «ب» : بدانيد كه بالاترين اعمال شما امر به معروف و نهى از منكر است. پس به كسانى كه در اين مجلس حاضر نبودند و اين سخن مرا نشنيدند بفهمانيد، چرا كه اين دستور به امر خداوند، پروردگار من و شماست.
3) . شايد منظور اين است كه تعيين معروفها و منكرات و نيز شرايط و كيفيت امر به معروف و نهى از منكر را بايد امام معصوم تعيين كند. در نسخه «ه » چنين آمده است: «امر به معروف و نهى از منكرى نيست مگر در حضور امام» .
4) . زخرف / 28.
5) . «ب» : اى مردم، من در ميان شما قرآن را به جاى مىگذارم و جانشين بعد از من على و امامان از فرزندان اويند، و فهميديد كه ايشان از مناند. اگر به ايشان تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.
6) . حج / 1 .
مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را به ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مىشود(1)، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين(2)و امامانى كه بعد از او مىآيند و از نسل من و اويند، چنان كه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد:
«ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند. بر اين مطلب با قلبها و جان و زبان و دستانمان با تو بيعت مىكنيم. بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و (روز قيامت) با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك نمىكنيم و انكار نمىنماييم و ترديد به دل راه نمىدهيم و از اين قول برنمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبها و جان و زبان و ضماير و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم، و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .(1)
« ... و اطاعت مىكنيم خدا را و تو را و على اميرالمؤمنين و فرزندانِ امام او را كه گفتى آنان از فرزندان تو از صلب اويند «ه » : گفتى آنان از تو از صلب اويند هر گاه بيايند و ادعاى امامت كنند بعد از حسن و حسين، آن دو كه منزلت آنان را نسبت به خودم و مقام آنان را نزد خودم و در پيشگاه خداوند عز و جل به شما فهماندم. اين مطالب را درباره آن دو به شما رساندم و اينكه آن دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند و اينكه آن دو بعد از پدرشان على دو امام هستند، و من قبل از على پدر ايشانم» .
و بگوييد: «ما در اين باره با خداوند و با تو و با على و حسن و حسين و امامانى كه ذكر كردى پيمان مىبنديم و ميثاقى از ما براى اميرالمؤمنين گرفته شود («ه » : پس اين عهد و پيمان از مؤمنين گرفته شده باشد) از قلبها و جانها و زبانهاى ما و به صورت دست دادن، براى هر كس ممكن باشد با دستش، و گرنه با زبانش به آن اقرار مىكند. در پى تغيير آن نيستيم و در خود تصميم دگرگونى درباره آن را ابدا نمىبينيم.
ما اين مطلب را از قول تو به دور و نزديك از فرزندان و فاميلمان مىرسانيم («ه » : ... از قول تو مىرسانيم به فرزندانمان كه به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند) ، خدا را بر اين مطلب شاهد مىگيريم و خدا در شاهد بودن كافى است و تو بر ما شاهدى، و نيز هر كس كه خدا را اطاعت مىكند - چه آشكارا و چه پنهانى - و نيز ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مىگيريم، و خدا از هر شاهدى بالاتر است» .
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مىكند. دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است.
1) . تا اينجا عبارتى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم خواسته بود آن را همراه او تكرار كنند و به مضمون آن اقرار نمايند. اين عبارات طبق نسخه «ب» ذكر شد، و در «الف» و «د» و «ه » از جمله «تو ما را به موعظه الهى نصيحت كردى ... » تا اينجا به اين صورت آمده است:
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند غدركنندگان (بيعت شكنان) را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد.
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد) ، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد(1)و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» . و بگوييد: «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمدهاند» .
اى مردم، فضايل على بن ابىطالب نزد خداوند - كه آن را در قرآن نازل كرده - بيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم، پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.(2)
الف: «عَرَفَها» بدون تشديد، يعنى كسى كه فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را مىگويد بايد اهل معرفت باشد و فقط هر چه مىشنود نقل نكند تا بتواند بعضى دسيسههاى دشمنان را يا سقطهايى كه در بعضى عبارات شده متوجه شود و احيانا با ذكر يك فضيلت نتيجه معكوس گرفته نشود.
ب: «عرَّفها» با تشديد، يعنى هر كس از فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام خبر داد و آن را به مردم شناسانيد، او را تصديق كنيد.
عبارت در «ب» چنين است: اى مردم، فضايل على و آنچه خداوند او را در قرآن بدان اختصاص داده بيش از آن است كه در يك مجلس ذكر كنم. پس هر كس شما را از آنها خبر داد او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايتش و سلام به او به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمىرسانند.
خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم، مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
اين بود كاملترين متن مقابله شده خطبه بلند غدير با تمام نسخهها، همراه با ترجمه دقيق آن.
در پايان دو عنوان در مورد ترجمههاى خطبه غدير بيان مىشود:
ترجمههاى خطبه غدير(1)
با توجه به اهميت مسئله غدير در بُعد اعتقادى شيعه و برهان مستحكمى كه در برابر دشمنان و مخالفين شيعه است، جا دارد از جمله اولين كتابهايى كه به زبانهاى مختلف ترجمه مىشود، تأليفاتى در رابطه با غدير و به خصوص خطبه غدير باشد.
به همين خاطر، از گرايشهاى تأليفى در مورد غدير، ترجمه خطبه غدير به زبانهاى ديگر است. بدون شك برگردان خطبه غدير به زبانهاى ديگر، راهى سريع براى توسعه فرهنگى در تبليغ غدير است. ترجمه خطبه غدير به زبانهاى اروپايى و در رأس همه انگليسى، و نيز به زبانهاى آفريقايى و آسياى شرقى از مهمترين اقدامات غديرى است.
1) . اسرار غدير: ص 129، 130. غدير در آئينه كتاب: ص 17، 18، 27 و موارد متعدد ديگر. چهارده قرن با غدير: ص 151 - 166.
محققين و مؤلفينِ آستان غدير تا كنون ترجمههاى بسيارى به شكلهاى مختلف و تحقيقهاى متفاوت براى خطبه غدير و ترجمه آن تنظيم نمودهاند، كه بعضى از اين ترجمهها همراه با توضيحات مفصل و ارزشمند است.
البته پرواضح است كه اشتياق فارسى زبانان و اردو زبانان به ترجمه خطبه غدير، با توجه به يگانگى مذهب از نشاط خاصى برخوردار است.
خطبه غدير به صورت ترجمه فارسى و اردو و تركى و انگليسى و ... ، و نيز به صورت شعر عربى و فارسى و اردو و تركى، به طور مكرر برگردانده شده و بسيارى از آنها به چاپ رسيده است.
ترجمههايى كه غير از زبانهاى فارسى و عربى و اردو است، اكثرا جنبه تبليغى دارند، و يا براى كسانى است كه به آن زبانها مأنوس هستند. همچنين مجتمعهاى آموزشى نابينايان، كتابهايى درباره غدير به خط «بريل» مخصوص نابينايان تهيه كردهاند.
ذيلاً به چند نمونه از ترجمههاى خطبه غدير به زبانهاى مختلف اشاره مىشود. براى موارد بيشتر به كتاب «غدير در آئينه كتاب» مراجعه شود.
خطبه غدير به صورت ترجمه فارسى به طور مكرر برگردانده شده و بسيارى از آنها به چاپ رسيده است. ترجمه خطبه غدير به زبان فارسى اولين بار در قرن ششم هجرى توسط عالم بزرگ شيخ محمد بن حسين رازى در كتاب «نزهة الكرام» انجام گرفته و عينا در كتاب مزبور به چاپ رسيده است.
در حال حاضر كاملترين ترجمه فارسى خطبه غدير، كتاب «خطابه غدير» تأليف محمدباقر انصارى، كه از روى متن مقابله شده بر نُه كتاب در يازده بخش ترجمه شده، و در كتاب «اسرار غدير» تفصيل مقابله آن ثبت شده است.
از ترجمههاى فارسى خطبه به چهار عنوان چاپى اشاره مىشود:
خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم، تأليف مرحوم استاد حسين عمادزاده اصفهانى. اين ترجمه بسيار مكرر و به چند شكل چاپ شده است؛ گاهى با متن عربى و زيرنويس فارسى، و گاهى به صورت ترجمه فارسى جداگانه به چاپ رسيده است. همچنين به صورت كتابى مفصل تحت عنوان «پيامى بزرگ از بزرگِ پيامبران» منتشر شده است.
غديريه، تأليف ملا محمدجعفر بن محمدصالح قارى.
غدير پيوند ناگسستنى رسالت و امامت، تأليف حسن سعيد تهرانى.
خطابه غدير، تأليف محمدباقر انصارى، كه از روى متن مقابله شده بر نُه كتاب در يازده بخش ترجمه شده، و در كتاب «اسرار غدير» تفصيل مقابله آن ثبت شده است.
از ترجمههاى اردوى خطبه به سه عنوان چاپى اشاره مىكنيم:
غدير خم اور خطبه غدير، تأليف سيد ابن الحسن نجفى، كه در كراچى چاپ شده است.
حديث الغدير، تأليف علامه سيد سبط الحسن جايسى، كه در هند چاپ شده است.
حجة الغدير فى شرح حديث الغدير، كه در دهلى چاپ شده است.
1) . داستان غدير: ص 122.
The Last Sermon of Prophet Mohammad (saw) at Ghadire Khum
دِ لَست تو خطباز آو د لست پِرافت، سيد فيضالحسن فيضى، آرمى پريس، راولپندى، سال 1992 م، 85 ص. اين كتاب ترجمه خطبه غدير همراه با متن عربى آن است.(1)عنوان انگليسى كتاب به معناى «آخرين دو خطبه آخرين پيامبر صلىاللهعليهوآله» چنين است:The Last Two Khutbas Of The Last Prophet (PBUH)
وات هپِند اين غدير، محمدباقر انصارى، مترجم: بدر شاهين. اين كتاب ترجمه كتاب «خطابه غدير» است كه از روى عربى آن به نام «معا فى الغدير» به انگليسى ترجمه شده است. عنوان انگليسى كتاب به معناى «در غدير چه واقعهاى رخ داد» چنين است:What happen in Ghadeer
غدير خطبهسى، محمدباقر انصارى، مترجم: عباد مَمىزاده، نشر مولود كعبه، قم، سال 1420 ق، 2000 م، رقعى، 112 ص. ترجمه كتاب «خطابه غدير» به زبان تركى آذرى و با خط كريل است.
5 - تركى استانبولى
گَديرى هوم، اوزتلى الگَدير، علىاصغر مروج خراسانى، مترجم: سيد على حسينى بحرى آكيول، انتشارات بينالمللى الهدى، تهران، مجمع جهانى اهلبيت عليهمالسلام، قم، سال 1378 ش، 1998 م، رقعى، 442 ص. اين كتاب ترجمه كتاب «فى رحاب الغدير» است. عنوان لاتين كتاب به معناى «غدير خم در سايه الغدير» چنين است:
Gadiri Hum Ozetle elGadir
1) . مجله الثقلين آوريل - ژوئن 1988 : ج 5 ش 2 ص 181.
در راستاى تبليغ غدير و براى گسترش بيشتر خطبه غدير و آشنايى مسلمانانى كه اهل غير اين دو زبان هستند، مجمع جهانى اهلبيت عليهمالسلام گامى بجا برداشته و خطبه پرافتخار غدير را به چهارده زبان ترجمه كرده است. اين ترجمهها عبارتند از: فارسى، آلمانى، روسى، اسپانيايى، فرانسوى، ايتاليايى، تركى استانبولى، اردو، بنگالى، تايلندى، تاجيكى، سواحلى، مالايو و كردى.
اين ترجمهها در هر زبان ابتدا شامل مقدمه مجمع و سپس سلسله سند و متن كامل خطبه غدير و در مقابل هر صفحه ترجمه مورد نظر است.
نام تمامى اين ترجمهها به زبان و لغت مورد نظر فعلاً مشخص نيست. به همين جهت نام همه آنها فعلاً «خطبه غدير» است. همچنين متن اين ترجمهها به تمام زبانهايى كه گفته شد به پانصد سايت شيعى در اينترنت منتقل شده است.
ترجمه خطبه غدير در قالب شعر(1)
در طول چهارده قرن، مسئله غدير و به خصوص خطبه غدير در قالب اشعار عربى، فارسى، اردو، تركى و غير آن به نظم كشيده شده است. تمام اين غديريهها به خصوص آنها كه خطبه غدير را به شعر آوردهاند، خود نوعى نقل خطبه غدير است. گذشته از شعراى عرب، شاعران پارسىگوى و اردو زبان و ترك زبان نيز سهم بسزايى در نظم محتواى غدير و حفظ و نشر آن در غالب شعر داشتهاند.
لازم به تذكر است كه عدهاى از شعرا داستان غدير را به صورت مفصل يا مختصر در قالب شعر آودهاند كه اول آنان حسان است. برخى ديگر فقط مقطع حساس آن را كه «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است به شعر كشيده و پرورش دادهاند. گروهى نيز با قالب ريزى ادبى غدير، مبانى اعتقادى آن را بيان كردهاند و تا آنجا كه توانستهاند شكوفايى روحى آن را در زندگى معنوى يك شيعه جلوهگر ساختهاند تا با خواندن آنها حلاوت و خنكاى ولايت در سراسر وجود انسان نمودار شود.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 166.
به خصوص در زبان فارسى، در طول تاريخ خادمان غدير مكرر خطبه غدير را به نظم فارسى در آوردهاند. اين منظومهها يا بهتر بگوييم غديريهها به نوعى ترجمه خطبه محسوب مىشود، كه شرح آن چنين است:
نظم فارسى خطبه غدير در كتابهاى «سرود غدير» تأليف علامه سيد احمد اشكورى، 2 جلد، «شعراى غدير از گذشته تا امروز» تأليف دكتر شيخ محمدهادى امينى، 10 جلد، و «غدير در شعر فارسى از كسائى مَروَزى تا شهريار تبريزى» تأليف محمد صحتى سردرودى جمع آورى شده است.
همچنين خطبه غدير به صورت نظم فارسى توسط عدهاى از شعراى فارسى زبان انجام گرفته كه چهار عنوان چاپى ذكر مىشود:
خطبة الغدير، اثر مرحوم صغير اصفهانى، كه با همكارى مرحوم عمادزاده انجام گرفته است.
خطبه غديريه، اثر ميرزا رفيع، كه در سال 1313 قمرى در هند چاپ شده است.
ترجمه (منظوم) خطبه غدير خم، اثر ميرزا عباس جبروتى قمى.
غدير خم، اثر مرتضى سرافراز، كه در سال 1348 شمسى منتشر شده است.
5 . پيام نگار منظوم، اثر غلامرضا سازگار، منير، تهران، اول، 1386 ش، بياضى، 59 ص. در اين كتاب كل خطبه غدير در قالب شعر فارسى آورده شده است.
در همين رابطه، در همين مجلد و در قسمت «نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير» ، كتابشناسى شعر غدير با عنوان «غديريهها، سندى مجزّى براى خطبه غدير» مفصل بيان شد؛ كه 39 كتاب مستقل است.
همچنين براى توضيح كامل مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» بخش دوم «ادبيات غدير» .
سَبْك شناسى خطبه غدير(1)
در متون عربى گاه درك متن و محتوى به درك زيبايىهاى آن بستگى دارد. اين زيبايىها از مصاديق علم بلاغت به شمار مىرود؛ به اين معنى كه مفاهيم و معانى متن رابطه مستقيم با بلاغت متن مورد نظر دارد. بررسى زيبايىهاى يك متن مىتواند موجب شناخت هر چه بيشتر آن شود، و اين نوع از پژوهشها در حوزه سبك شناسى قرار مىگيرد. بىشك خطبه غدير از بهترين نمونههاى فصاحت و بلاغت عربى است كه از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده است.
از آنجا كه نكته مهم در سبك شناسى توجه به بسامد است، در اينجا به بررسى خطبه غدير از زاويه سبك شناسى پرداخته، و با روش استقصايى بسامدهاى مربوط به ساختارهاى زبانى و ادبى بيان خواهد شد، و از اين راستا اعجاز بيانى خطبه غدير آشكار خواهد شد.
1) . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 105 - 122.
«سبك» در زبان عربى به معنى گداختن و ريختن زر و نقره است، و سبيكه پاره نقره گداخته را گويند. در اصطلاح ادبى به معناى طرز خاصى از نظم و نثر است كه معادل اروپايى آن «استيل» است كه خود از «ستلوس» يونانى مأخوذ است، به معناى آلتى فلزى يا چوبين كه به وسيله آن حروف و كلمات را بر روى الواح مومى نقش مىكردهاند. امروز هم ايرانيان به «قلم» معنايى شبيه به سبك مىدهند و مىگويند: فلان كس خوب قلمى دارد.(1)
به عبارت بهتر، سبك هر كس روشى است كه براى بيان انديشه خود بر مىگزيند، مشروط به اينكه اين روش را خود ابداع كرده باشد، يا خداقل با روش ديگران متفاوت باشد.(2)
پيشينه سبك شناسى را بايد در يونان و روم جستجو كرد. افلاطون سبك را كيفيت و امتيازى تعريف مىكند كه گويندهاى به لحاظ برخوردارى از الگوى مناسب و شايسته كلام از آن بهرهمند است، و گويندهاى ديگر به دليل فقدان اين الگوى مناسب از آن بىبهره است. اما ارسطو سبك را خاصيت ذاتى كلام مىداند و معتقد است هر اثرى داراى سبك است؛ حال اين سبك ممكن است ضعيف، متوسط يا عالى باشد.
سبك خصوصيتى اكتسابى است، اما به درجات مختلف تقسيمبندى مى شود. روميان نيز سبك را به درجات والا، معتدل و عاميانه تقسيم مىكردهاند.(3)
نكته بسيار مهم در سبك شناسى توجه به بسامد است. اصولاً سبك از طريق مقايسه قابل ادراك است. چنانچه رنگها در تقابل يكديگر خود را نشان مىدهند. در مطالعه نرم و انحراف از آن، وجود يك يا چند عنصر سبكى چندان اهميت ندارد، اما
بسامد عناصر سبكى اهميت دارد. مثلاً كاربرد دو حرف اضافه براى يك متمم از ويژگىهاى سبك خراسانى است، اما از مختصات غزل حافظ نيست، هر چند كه در ديوان حافظ به كار رفته باشد، زيرا بسامد آن اندك است.
هر سبكى نسبت به سبك ديگر داراى انحراف است، و اين يعنى سبك. مثلاً ديوان سعدى يك هنجار يا نرم است و غزل صائب در مقايسه با آن خارج از نرم است، اما هر دو سبك دارند. از اينجاست كه برخى در تعريف سبك مىگويند: سبك يعنى عدول از نرم.(1)
ساختار زبانى
در بررسى ساختار زبانى يك اثر، چارهاى جز در نظر گرفتن ويژگىهاى صرفى و نظام واژگانى آن اثر در كنار ويژگىهاى نحوى و دستورى آن نيست.
زبان عربى به اين ويژگى متمايز است كه زبان اشتقاقى است. بنا بر اين، اشتقاق در عربى بسيار نمايان است. چندان كه قواعد و ضوابطى براى آن وضع گرديده است. مشتقات انواعى دارد كه عبارت اند از: اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، صيغه مبالغه و افعلالتفضيل.(2)
شايد در وهله اول چنين به نظر آيد كه استفاده از مشتقات در گفتار هر شاعر، نويسنده يا خطيب امرى عادى باشد. اما بسامد بالاى اين مشتقات بيانگر سبك شخصى هر شاعر، نويسنده يا خطيب مىباشد. از جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير است؛ كه با استفاده زياد و بعضا تكرار آن، سبكى خاص را ايجاد نموده است.
براى نمونه چند مورد حاوى مشتقات ذكر مىشود: اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبه، صيغه مبالغه و افعل التفضيل:
حَميدا لَم يَزَل، مَحمودا لا يَزالُ (و مَجيدا لا يَزولُ، و مُبدِئا و مُعيدا و كُلُّ أمر اليه يَعُودُ) . بارِئُ المَسموكاتِ، و داحِى المَدحُوّاتِ، و جَبّارُ الأرَضينَ و السماواتِ. قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ المَلائكَةِ و الروحِ. مُتَفَضِّلٌ على جَميعِ مَن بَرأهُ، مُتَطَوِّلٌ على جَميع مَن أنشأهُ.
فاعلَمُوا مَعاشِرَ الناسِ (ذالِكَ فيهِ و افهَموهُ، و اعلَمُوا) أنَّ اللّه قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا و اماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلى المُهاجِرينَ و الانصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِاحسانٍ، وَ عَلى البادى و الحاضِرِ، و عَلَى العَجَمىّ و العَرَبى، و الحُرِّ و المَملوكِ و الصغيرِ و الكَبيرِ، و عَلى الابيَضِ و الاسوَدِ، و عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ.
مَعاشِر الناسِ، انَّ عَليا و الطيِّبينَ مِن وُلدى (مِن صُلبِهِ عليهمالسلام) هُمُ الثِقلُ الاصغَرُ، و القُرآنُ الثِقلُ الاكبَرُ. فَكُلُّ واحِدٍ مِنهُما مُنبِئٌ عَن صاحِبِهِ، و مُوافِقٌ لَهُ. لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلى الحَوضَ.(1)
الفاظ متفاوت و بسيار هستند، ولى معنى يكى است.(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير براى مفاهيم مختلف از كلمات مترادف بسيار استفاده كرده است. با توجه به اينكه چنين كاربردى كمتر در گفتار ديگران به كار مىرود و به اين دليل كه داراى بسامد بالايى مىباشد، مىتوان آن را يكى از شاخصههاى سبك خطابى ايشان به شمار آورد. به عنوان نمونه:
الحَمدُ للّهِ الذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ.
و لا نَزَلَت آيَةُ مَدحٍ فى القُرْآنِ الاّ فيهِ.
الا و انَّ عَليا عليهالسلام هُو المَوصُوفُ بِالصبرِ و الشكرِ.
رَبُّ الملائكةِ و الروحِ، مُتَفَضِّلٌ على جَميعِ مَن بَرَأهُ.
فَهُو اللّه الذى لا الاهَ الا هُو المُتقِنُ الصَنعَةَ، الحَسَنُ الصَنيعَةِ.
الاهٌ واحِدٌ و رَبٌّ ماجِدٌ.
و يَحسَبونَهُ هَيِّنا و هُوَ عِندَ اللّه عَظيمٌ. مَعاشِر الناسِ، شَتّانَ ما بَينَ السَعيرِ و الأجرِ الكَبيرِ.
حَميدا لَم يَزَل، مَحمودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزولُ.
چهار. آتش: نار، شُواظ، سعير
الا انَّ اعدائَهُمُ الذينَ يَصلَونَ سَعيرا.
يَبتَليَكُم بِشُواظٍ مِن نارٍ
مَعاشِر الناسِ، السابِقُونَ الى مُبايَعَتِهِ.
هُوَ عَلى بن ابىطالِبٍ عليهالسلام اخى و وَصيّى.
لا نَرجِعُ عَنِ العَهدِ و لا نَنقُضُ الميثاقَ
سَيَجزِى اللّه الشاكِرينَ الصابِرينَ.
شَتّانَ ما بَينَ السَعيرِ، و الاجرِ الكَبيرِ
اُذكُرُوا المَماتَ و المَعادَ و الحِسابَ و المَوازينَ و الُمحاسَبَةَ بَينَ يَدَى رَبِّ العالَمينَ و الثَوابَ و العِقابَ.
مَن جاءَ بِالسَيِّئَةِ فَلَيسَ لَهُ فى الجِنانِ نَصيبٌ.
مَعاشِر الناسِ، انَّهُم و انصارَهُم و اتباعَهُم و اَشياعَهُم فِى الدَركِ الاسفَلِ مِنَ النارِ.
لانَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ قَد جَعَلَنا حُجَّةً عَلى المُقَصِّرينَ و المعُانِدينَ و الُمخالِفينَ و الخائِنينَ و الآثِمينَ و الظالِمينَ و الغاصِبينَ مِن جَميعِ العالَمينَ.
علم نحو زبان و ادبيات عرب را قانونمند مىكند و سعى در تعريف زبان و تمايل زيادى به ساكن بودن و ايستايى دارد، چون زبان دستگاهى زنده است و با جنبههاى مختلف زندگى ارتباط مستقيم دارد. تا زمانى كه جوشندگى زندگى هست زبان زنده است و متناسب با تغييرات زندگى، خود را با آن وفق مىدهد و پيش مىرود، و دورههايى چون جوانى، ميانسالى، پيرى و مرگ را تجربه مىكند. زبان ارگانيسمى زنده و در حال تحول است.(1)
با اين وجود، نويسنده، شاعر يا خطيبى هنرمند است، كه با به كارگيرى زبان تمامى قواعد را به درستى رعايت نمايد و جملههاى زيبايى پديد آورد. اين امر در خطبه غدير به شكل تام انجام پذيرفته، به طورى كه مىتوان گفت: گفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله از سستى تركيبات و ضعف تأليف به دور است، و زبان ايشان زبان استوار، فصيح و داراى زيبايىهايى مىباشد كه در ادامه اشاره خواهد شد.
همانطور كه مىدانيم در زبان عربى سه نوع فعل را شمردهاند: ماضى، مضارع و امر. كاربرد افعال در جايگاه مناسب خود نقش به سزايى در جملات عربى ايفا مىكند، به طورى كه با كاربرد صحيح افعال در يك نگارش عربى شاهد تأثير چشمگير آن خواهيم بود. بسامد بالاى افعال متعدد در خطبه غدير نشان از آگاهى ژرف پيامبر صلىاللهعليهوآله از لغت عرب دارد.
1) . مطلق بهمنى : ص 100.
جملات زيبايى در خطبه غدير به چشم مىخورد كه برخى از اين جملات بدون كاربرد هيچ فعلى ساخته شده، و برخى ديگر فقط با فعل مضارع و در مواردى فقط فعل ماضى به كار گرفته شده است. اين خود نشان از سبك والاى و توانايى ويژه آن حضرت در خطابهگويى مىباشد.
ذيلاً نمونههايى از اين نوآورىها و زيبايىهاى جملات ذكر مىگردد:
اول: جملات بدون فعل
مَعاشِرَ الناسِ، السابِقونَ إلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَسليمِ عَلَيهِ بِإمرَةِ المُؤمِنينَ أولئِكَ هُمُ الفائِزونَ فى جَنّاتِ النَعيمِ.
مَعاشِرَ الناسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ المُجادِلُ عَن رَسولِ اللّهِ، وَ هُوَ التَقىُّ النَقىُّ الهادِى المَهدىُّ. نَبيُّكُم خَيرُ نَبىٍّ، وَ وَصيُّكُم خَيرُ وَصىٍّ، وَ بَنوهُ خَيرُ الأوصياءِ.
مَعاشِرَ الناسِ، إنَّهُ ما من قرية الا و اللّه مهلكها بتكذيبها قبل يوم القيامة، و مملّكها الإمام المهدى و اللّه مصدق وعده.
دوم: جملات با فعل مضارع فراوان
لَم يَكُن لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ. أحَدٌ صَمَدٌ لَم يَلِد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ. إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ. يَشاءُ فَيَمضى، يُريدُ فَيَقضى، وَ يَعلَمُ فَيُحصى، وَ يُميتُ وَ يُحيى، وَ يَفقِرُ وَ يُغنى، وَ يُضحَكُ وَ يُبكى، وَ يُدنى وَ يُقصى، وَ يَمنَعُ وَ يُعطى. لَهُ المُلكُ وَ لَهُ الحَمدُ. بِيَدِهِ الخيَرُ، وَ هُوَ عَلى كُلَّ شَىءٍ قَديرٍ.
يولِجُ اللَيلَ فِى النَهارِ وَ يولِجُ النَهارَ فِى اللَيلِ. لا إلهَ إلاّ هُوَ العَزيزُ الغَفّارُ. مُستَجيبُ الدُعاءِ، وَ مُجزِلُ العَطاءِ، مُحصِى الأنفُسِ، وَ رَبُّ الجَنَّةِ وَ الناسِ. الَذى لا يُشكِلُ عَلَيهِ شَىءٌ، وَ لا يَضجُرُهُ صُراخُ المُستَصرِخينَ، وَ لا يُبرِمُهُ إلحاحُ المُلِحّينَ.
سوم: جملات متشكل از فعل ماضى
ماضٍ حُكمُهُ، جازٍ قَولُهُ، نافِذٍ أمرُهُ، مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ.
تركيب واژهها براى دلالت بيشتر بر معناى مورد نظر، نشان از قدرت زبانى گوينده دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير در اين باره تركيبات زيبايى به كاربرده، كه موجب اداى بيشتر معناى مورد نظر خواهد شد.
برخى از اين تركيبات به كار رفته در جملات عبارتند از:
بارِئُ المَسموكاتِ، وَ داحىُ المَدحُوّاتِ، وَ جَبّارُ الأرَضينَ وَ السَماواتِ.
رَبُّ المَلائِكَةِ و الروحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَن بَرَأهُ.
مُنشِى الشَىءِ حينَ لا شَىءَ، دائِمٌ حَىٌّ وَ قائِم بِالقِسطِ.
مَلِكُ الأملاكِ وَ مُفلِكُ الأفلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَمسَ وَ القَمَرَ.
حَتما عَلَى اللّهِ أن يَفعَلَ ذلِكَ بِمَن خالَفَ أمرَهُ، وَ أن يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكرا أبَدَ الآبادِ وَ دَهرَ الدُهورِ.
إلاّ أنَّهُ فاتِحُ الحُصونِ وَ هادِمُها.
استعمال حروف در هر زبان تابع مقتضيات همان زبان است.(1)
بسامد بالاى استفاده از حروف دلالت بر احاطه فراوان نبى صلىاللهعليهوآله بر معناى حرف مربوط دارد. در اين باره فقط به بسامد تكرار حرف جرّ «عن» اشاره مىشود:
عَنِ السَلامِ: أنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - وَ هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهَدِ.
عَن تَبليغِ ذلِكَ: وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ فِى (السَلامِ) عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم.
عَن وِلايَتِهِ: وَ لا تَستَنكِفوا عَن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ.
1) . فن ترجمه معروف : ص 262.
عَن اللّهِ: أمَرتُهُ عَنِ اللّهِ أن يَنامَ فى مَضجَعى. فَفَعَلَ فاديا لى بِنَفسِهِ.
عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَعاشِرَ الناسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ المُجادِلُ عَن رَسولُ اللّهِ.
عَنهُم: وَ قَد أمَرتُ بِالصُلحِ عَنهُم.
وَ عَنِ المَشاهِدِ، عَنِ الحَرامِ، عَنهُ، عَنِ الباطِلِ، عَن صاحِبهِ، عَن مَعصيَةٍ، عَن سَبيلِهِ، عَن رَبِّهِ، عَن ذلِكَ، عَن مُخالَفَتِهِ، عَن مُنكَرٍ و ... .
مىتوان به بسامدهاى بالاى حروف جرّ «باء، من، فى، على، الى، لام، مع» اشاره كرد، كه اين بسامدهاى بالا نشان دهنده سبك خطابى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشد.
حروفى هستند كه در اول جمله براى توجه، هشدار يا بشارت در مورد انجام يا ترك عمل بعد از آن به كار مىرود.(1)
كاربرد فراوان اين دو حرف در خطبه غدير نشان از اهميت توجه به عمل نصيحت شده دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين حرف را 58 بار در خطبه تكرار نموده است، كه با توجه به بسامد بالاى تكرار اين حرف در نوع خود مىتوان آن را سبك ويژهاى براى ايشان در خطابه به شمار آورد. به نمونههايى از استعمال اين حرف در خطبه اشاره مىگردد:
ألا لَعَنَ اللّهُ الغاصِبينَ المُغتَصِبينَ.
ألا إنَّهُم أصحابُ الصَحيفَةِ، فَليَنظُر أحَدُكُم فى صَحيفتَهِ.
ألا وَ إنَّ عَليّا عليهالسلام هُوَ المَوصوفُ بِالصَبرِ وَ الشُكرِ.
ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ.
ألا وَ قَد بَلَّغتُ، ألا وَ قَد أسمَعتُ، ألا وَ قَد أوضَحتُ.
هر شاعر، نويسنده يا خطيب در گفتار خود صيغههاى جمع را به كار مىگيرد.
1) . النحو الاساسى مختار و ديگران : ص 311.
شايان ذكر است كه برخى، سبك خاصى در كاربرد اين صيغهها ندارند. ولى برخى ديگر، از سبك خاصى برخوردار هستند كه مىتوان آن را به عنوان سبك شخصى وى برشمرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير از جمع مكسّر و جمع صحيح - جمع مذكر سالم، جمع مؤنث سالم - بهره گرفته، ولى بيشترين استفاده را از جمع مكسر داشته است. بر طبق آمار، صيغه مفاعل بيشترين بسامد و صيغه مفاعيل كمترين بسامد را به خود اختصاص داده است.
بلاغت نوعى علم و هنر و شيوهاى نظرى و كاربردى و اسلوب و تكنيكى بلاغى و كلامى رساست.(1)آشنايى با قوانين و احكام علم بلاغت باعث درك ريزهكارىها و اسرار و رموز درونى زبان و ادبيات عرب خواهد شد.(2)كتابهاى مربوط به بلاغت اذعان داشتهاند كه بلاغت به سه بخش علم معانى، بيان و بديع تقسيم مىگردد.
در تعريف علم معانى آمده است: علمى است كه چگونگى كاربرد كلام عربى به مقتضاى حال با آن شناخته مىشود.(3)
خطيب قزوينى در تعريف علم معانى گفته است: علمى است كه احوال لفظ عربى مطابق با مقتضى حال، به وسيله آن شناخته مىشود.(4)
علم بيان علمى است كه ما را قادر مىسازد تا از يك معناى واحد به شيوههاى گوناگون براى دلالت بر آن معنى تعبير كنيم.(5)
علم بديع در اصطلاح، علمى است كه وجود گوناگون ظرافت كلام بعد از مراعات مطابقت با مقتضاى حال و وضوح دلالت بر معنى به وسيله آن شناخته مىشود.(1)
در اينجا مواردى بلاغى زيبايى در رابطه با علم معانى و بديع از خطبه غدير استخراج كرده كه در ادامه ذكر مىشود:
يكى از بحثهاى علم معانى به انشاء طلبى مربوط مىشود. كلام يا خبر است يا انشاء. اما انشا خود نيز دو نوع است: انشاء طلبى و انشاء غير طلبى. در علم بلاغت انشاء طلبى مورد نظر است؛ و آن، اين است كه حصول چيزى كه در هنگام درخواست وجود نداشته باشد خواسته شود.(2)
امر، نداء، نهى و استفهام از موارد مربوط به انشاء طلبى است كه كاربرد مناسب آن سبب زيبايى كلام مىشود. بسامد بالاى اين موارد نشان از سبك ويژه نويسنده، شاعر يا خطيب دارد، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين خصيصه برخوردار مىباشد.
در مورد علم بديع، لفظ «جديد» نيز به كار رفته است. اصل آن درباره طناب استعمال مىشود، از اين جهت كه طناب به خوبى محكم بسته شود. همچنين واژه «مخترع يا مبتكر» در مورد علم بديع به كار مىرود. تفاوت آن دو اين است كه اختراع همان خلق معانى است كه از پيش به دست نيامده بودند، و ابداع آوردن معناى ظريف است.(3)
آرايههاى بديعى دو نوع است: معنوى و لفظى. معنوى عبارت است از آنچه كه وجوب مراعات معنى بدون لفظ را در بر مىگيرد. مثل: طباق، مقابله، مراعاة النظير. اما
لفظى، به وجوه نكوسازى فقط از جهت لفظ بدون در نظر داشتن معنى پردازد. مثل: سجع، جناس، اقتباس.(1)
گاهى آرايههاى بديعى از آن جهت كه در لحن كلام اهميت بسيار دارند، در عناصر لحن سبك مورد توجه قرار مىگيرند. اين عناصر بيشتر شامل: جناس، همصدايى، سجع و تضادّ مىباشند.
در بررسى خطبه غدير پركاربردترين آرايههاى لفظى و معنوى به كار رفته كه در فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله مشخص گرديده است.
اول: سجع
كه از نظر لغوى: كلامى مقفاست. سجع يسجع سجعا، يعنى با كلامى داراى فواصلى همچون فاصلههاى شعر، سخن گفت.(2)
سجع در اصطلاح: توافق و هماهنگى دو فاصله به طور يك شكل در حرف آخر جمله نثر را گويند.(3)
جرجانى درباره سجع نيكو مىگويد: تو سجع را زمانى مقبول و نيكو مىيابى كه معنى را به طور كامل ادا نمايد و تغيير و تحريفى در آن به وجود نياورد، كه در اين صورت شيرينترين سجعى است كه به گوش تو مىرسد.(4)
نمونههايى از سجع در خطبه غدير:
ألحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ وَ عَظُمَ فى أركانِهِ.
مَعاشِرَ الناسِ، ألا وَ إنّى (أنَا) وَ عَلَى البَشيرِ.
قَد فَهِمَ السَرائِرَ، وَ عَلِمَ الضَمائِرَ، وَ لَم تَخفِ عَلَيهِ المَكنوناتِ، وَ لا اشتَبَهَت عَليهِ الخَفيّاتِ.
ألا إنَّهُم أُمَناءُ اللّهِ فى خَلقِهِ وَ حُكّامِهِ فى أرضِهِ. ألا وَ قَد أدَّيتُ، ألا وَ قَد بَلَّغتُ، ألا وَ قَد أسمَعتُ، ألا وَ قَد أوضَحتُ.
اللّهُمَّ اغفِر لِلمُؤمِنينَ (بِما أدَّيتَ وَ أمَرتَ) وَ أغَضَبَ عَلَى (الجاحِدينَ) الكافِرينَ، وَ الحَمدُ للّهِ رَبِّ العالَمينَ.
دوم: اقتباس
اقتباس در اصطلاح تضمين كلامى از قرآن يا روايات مىباشد.(1)
نمونههايى از اقتباس در خطبه غدير:
«يولِجَ اللَيلَ فِى النَهارِ وَ يولِجُ النَهارَ فِى اللَيلِ»(2)، لا إله إلاّ هُوَ العَزيزُ الغَفّارُ. مُستَجيبُ الدُعاءِ، وَ مُجزِلُ العَطاءِ، مُحصِى الأنفاسِ، وَ رَبُّ الجَنَّةِ وَ الناسِ. الَذى لا يُشكِلُ عَلَيهِ شَىءٍ، وَ لا يَضجُرُهُ صُراخُ المُستَصرِخينَ، وَ لا يُبرِمُهُ إلحاحُ المُلِحّينَ.
اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ الآيةَ فى عَلىٍّ عليهالسلام وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتَ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلام دينا» .(3)«وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(4)اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ إنّى قَد بَلَّغتَ.
سوم: تضادّ
طباق (تضادّ) : به جمع شدن دو لفظ متضاد در معنى گفته مىشود.(5)
طباق: همچنين مطابقه، تطبيق، تضاد و تكافؤ نيز ناميده مىشود، و آن جمع شدن ميان دو معناى متضاد يا دو معناى مقابل هم در جمله است.(1)
نمونههاى تضادّ در خطبه غدير:
احمده كثيرا و اشكره دائما على السرّاء و الضرّاء و الشدة و الرخاء، و اومن به و بملائكته و كتبه و رسله.
معاشر الناس، ان عليا والطيبين من ولدى (من صلبه) : هم الثقل الاصغر، و القرآن الثقل الاكبر.
چهارم: جناس
به دو لفظى كه در نطق و گفتار با هم شبيه ولى در معنى با اختلاف داشته باشند جناس گويند.(2)
اين نوع آرايه، به خاطر تشابه حروف يك كلمه با كلمهاى ديگر به شكل جزئى و يا كلى جناس ناميده مىشود، خواه به شكل كلى و يا جزئى.(3)
نمونههايى از جناس در خطبهى غدير:
يُلحِظُ كُلَّ عَينٍ وَ العُيونُ لا تَراهُ.
ألا لَهُ الحَمدُ مِنّى أبَدا الآبِدينَ وَ دَهرَ الداهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.
هُوَ التَقىُّ النَقىُّ الهادِى المَهدىُّ.
پنجم: مراعات نظير
به هماهنگى يا تناسب ميان امورى كه با هم ارتباط و سنخيت دارند مراعات نظير گويند.(4)
نمونههايى از مراعات النظير در خطبه غدير:
عَلىُّ بنُ أبىطالِبِ عليهالسلام الَذى أقامَ الصَلاةِ وَ آتَى الزَكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ، يُريدُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ.
مَعاشِرَ الناسِ، إنَّ الحَجَّ وَ العُمرَةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ.
نُبايِعُكَ على ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتِنا وَ أيدينا.
ششم: عكس
آن است كه بخشى در كلام مقدم شود، سپس بخش مقدم شده در آخر كلام بيايد و بالعكس.(1)
نمونههايى از عكس در خطبه غدير:
يُكَوِّرُ اللَيلَ عَلَى النَهارِ وَ يُكَوِّرُ النَهارَ عَلَى اللَيلِ، يَطلُبُهُ حَثيثا.
ألا وَ أنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
إنَّهُ مِنّى وَ أنَا مِنهُ.
هفتم: تلميح
اشاره به يك قصه مشخص يا شعر مشهور يا ضربالمثل بدون ذكر آن است.(2)
نمونههايى از تلميح در خطبه غدير:
وَ قَد ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالى العِصمَةَ.
مطالعه سبك شناسانه خطبه غدير به خوبى نشان دهنده تمايز آن از ديگر متون ادبى است، زيرا بسامد بالاى استفاده از آرايههاى ادبى در كنار بسامد بالاى حروف و ... ، نشانگر نمونه عالى از بلاغت بر ساختار زبانى است.
بلاغت آنچنان، در روح خطبه غدير عجين گشته كه تمامى الفاظش مراعات نظير را دارد، و مراعات نظير يعنى تناسب الفاظ از هر حيثى. اين مسئله به وجود نمىآيد مگر اينكه گوينده از ذوق سرشار ادبى برخوردار باشد.
وجود انواع جناسها و بسامد بالاى آن نشانه رويكردى لحن درونى خطبه است.
بهرهگيرى بالاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در به كار بردن حروف (ب، من، على، ل، حتى) سبك خاص حضرت را نشان مىدهد.
از شاخصههاى اصلى خطبه غدير، بسامد بالاى استفاده از صيغه جمع مكسر مفاعل است. در نهايت خطبه غدير مىتواند شاخصى براى بررسى گرايشى خاص در سبك متون ادبى، دينى قرار گيرد.
فنون خطابه در خطبه غدير(1)
عظمت غدير اقتضا مىكند به بلنداى آن برنامهريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونههاى كم ابهت تبليغ مىتوان جلوهگر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مىدهد كه آن را در جذابترين و ارزشمندترين گونههاى رسانهاى جلوهگر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با مسئله غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير استفاده از فنون سخن و خطابه براى ابلاغ غدير است:
در غدير فصاحت و بلاغت و شاهكارهاى سخنورى در اعلا درجه آن به كار گرفته شد و ثمره خود را به هنگام خود نشان داد. اكنون بر ماست كه همان راه را در پيش بگيريم و به مُبلِّغ اول غدير اقتدا كنيم، و راهكارهاى زير را عملى سازيم:
1) . پيام ماندگار غدير: ص 115 - 132. سخنرانى استثنائى غدير: ص 107، 116.
الف. مقتضاى حال و مخاطب و موضوع
اگر در غدير بلاغت به معناى مراعات مقتضاى حال و مخاطب و موضوع در نظر گرفته شد، ما نيز در تبليغ غدير بايد در هر موردى موقعيت مخاطب را از نظر ظرفيت و سابقه علمى و شرايط تربيتى در نظر بگيريم، و محدوده موضوع مطرح شده را تعيين كنيم و آينده يك سخن يا نوشته و بُرد آن را در نظر آوريم.
ب. ادبيات زبانها براى رساترين جملات
اگر در غدير فصاحت به معناى به كارگيرى گوياترين جملات رمز «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» شد، ما نيز بايد ادبيات هر زبانى را براى يافتن رساترين جملات مورد مطالعه قرار دهيم، تا غدير را بين هر قوم و ملتى با شيواترين و گيراترين عبارات منتقل نماييم.
ج. زيباترين كلمات و اصطلاحات
اگر در غدير زيبايىهاى بديع كلام به كار گرفته شد، ما نيز مىآموزيم كه براى ابلاغ چنين مهمى بايد از زيباترين كلمات و اصطلاحات و تركيب بندى جملات براى تبليغ غدير در گونههاى گفتارى و نوشتارى بلند و كوتاه استفاده بريم.
به بيانى ديگر:
يكى از مسائل مهم در خطبه غدير، فنون خطابهاى است كه در خطبه غدير لحاظ شده است.
فن خطابه از فنون بسيار مهم به شمار مىآيد، تا جايى كه اثرگذارى خطابه در مخاطب و نقش بستن آن در جان مخاطبان و زيبايى سخن و تسلط بر فضاى سخنرانى، همه و همه به رعايت آن فنون بستگى دارد. رعايت اصول و فنون خطابه، يكى از امورى است كه هر خطيب بايد در سخنورى آن را رعايت كند.
مسلما هر خطيب دوست دارد خطابه او منحصر به فرد، جذاب و دلنشين و هميشه براى شنوندگان تازه باشد. اين امر مىطلبد كه سخنران آن مسائل مهم خطابه
را رعايت كند، و سعى داشته باشد تا در لا به لاى سخنان خود به كار گيرد. همان مسائلى كه خطبا و بزرگان ما بيان كردهاند و آن را «علم بيان و فنّ خطابه» مىنامند. لذا مهمترين و اساسىترين موضوع براى هر خطيب، در مرحله اول آشنايى، و در مرحله دوم به كارگيرى آن فنون است.
در گذشته، خطباى بزرگ سعى مىكردند اين مسائل را رعايت كنند، و لذا كلام آنان از زيبايى خاصى برخوردار بوده است. سرآمد آنها اهلبيت پيامبر عليهمالسلام بودند. تا جايى كه حضرت على عليهالسلام مىفرمايد: وَ إنّا لأُمرَاءِ الكَلامِ، وَ فينا تَنَشَّبَت عُروقُهُ، وَ عَلَينا تَهَدَّلَت غُصونُهُ ... (1): همانا اميران سخن ما هستيم، و درخت سخن در ميان ما ريشه دوانده، و شاخه آن بر سر ما سايه گسترده است.
بر اين اساس، ما معتقديم تمامى اصول و فنون علم بيان و معانى را بايد از چشمه زلال اهلبيت عليهمالسلام فرا گرفت. در رأس همه آنها، وجود نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و امير بيان اميرالمؤمنين على عليهالسلام قرار دارند. سخنان ايشان اوج فصاحت و بلاغت و سرشار از حكمتهاست.
با تأمل در خطبه گرانسنگ پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير خم، در مىيابيم تمام فنون خطابه مثل فصاحت و بلاغت به نحو احسن و اكمل در اين خطبه ماندگار رعايت شده است. لذا خطبه غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله از طراوت و زيبايى و اثرگذارى خاص و ماندگارى ويژهاى برخوردار است. به سبب همين خصوصيات، نياز به دقت و بررسى و تتبع بيشتر دارد. همين امر باعث شده در صدد برآييم تا در حد توان، اين نكات را جمع آورى كنيم، و اشارهاى به فنون تبليغى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير داشته باشيم:
سادگى، واژگان زيبا و شيوايى كلمات در مبحث فصاحت جاى دارد. يك كلام
1) . نهج البلاغه: خطبه 1 ص 233. فرهنگ سخنان امام حسين عليهالسلام: ص 35.پ
فصيح كلامى است كه همه اين شاخصهها را دارا باشد، و در عين سادگى براى مخاطبان يك زيبايى و طراوت ويژهاى داشته باشد. به گونهاى كه وقتى كه مستمع گوش مىدهد احساس خستگى نكرده، بلكه احساس لذت و آرامش كند.
كلام نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به انسان آرامش مىدهد، زيرا داراى يك چنين خصوصيات و نواى زيبا و دلنواز است.
استفاده از كلمات رسا و مأنوس و الفاظى كه براى اذهان شنونده آشنا و قابل هضم باشد؛ به طورى كه بتوانند معناى آن را بفهمند و به مفهوم آن پى ببرند، مىتواند به خطابه زيبايى خاصى ببخشد.
در خطبه ارزشمند غدير، اين گزينهها در كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله به وضوح ديده مىشود، و آن حضرت در صدد بيان اين خطبه به سادهترين شكل است.
هر سخنى بايد با مقتضاى زمان مكان و موقعيت مطابق باشد؛ به طورى كه مخاطب بتواند سخنان گوينده را بر اساس نياز و شرايط اجتماعى، سياسى و فرهنگى خود تطبيق دهد، تا اثر بيشترى داشته باشد.
در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله، با توجه به اينكه اواخر عمر با بركت ايشان بوده، ضرورىترين مسئله موضوع ولايت و جانشينى بعد از آن حضرت بوده كه در خطبه مطرح كرده است. مسئله ولايت و امامت بعد از ايشان چيزى بوده كه همه مردم در آن شرايط به آن نياز داشتند، و لذا در كنار موضوعات ديگر، موضوع امامت على عليهالسلام مطرح شده است.
سخنران بايد طورى سخن بگويد و رفتارش به گونهاى باشد كه شنوندگان از آن برداشت حقارت و پستى و خويشتن را ناچيز و موهن احساس نكنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را در طى سخنان خود مد نظر داشتند. براى مثال، در زمان تكلم همه اقشار و اقوام و ملل را مخاطب قرار مىدهند، تا همه اقشار براى خود جايگاه و شخصيتى خاص را در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله احساس كنند. براى مثال مىفرمايند:
فَاعلَموا - مَعاشِرَ الناسِ - أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليَّا وَ إماما مُفتَرضا طاعَتُهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى الأعجَمىِّ وَ العَرَبىِّ، وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ، وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ... :
بدانيد اى مردم ! (ژرفى آن را فهم كنيد و بدانيد كه) خداوند او را برايتان صاحب اختيار و امام قرار داده است. پيروى او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكى از ايشان پيروى مىكنند و بر صحرانشينان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است.
سخن و كلام بايد در خور فهم مخاطب باشد، و بر اساس فهم و درك مخاطبان سخن گفته شود. و گرنه هر اندازه هم انسان حرفهاى خوب بزند ولى جملات او آنچنان سنگين و مغلق باشد كه كسى متوجه مفهوم و معناى سخن نشود، به يقين آن سخن فايدهاى نخواهد داشت. لذا كلام بايد مطابق فهم و درك مخاطب باشد.
همچنان كه درباره سخن گفتن نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در روايت آمده است: عَن أبىعَبدِاللّهِ عليهالسلام ما كَلَّمَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله العِبادَ بِكُنهِ عَقلِهِ قَطُّ. وَ قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: إنّا مَعاشِرَ الأنبياءِ أُمرنا أن نُكَلِّمَ الناسَ عَلى قَدرِ عُقولِهِم(1): امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: هيچ وقت پيامبر صلىاللهعليهوآله با مردم بر اساس عقل كامل خود سخن نمىفرمود. در ادامه فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ما پيامبران مأموريم بر اساس عقل مردم سخن بگوييم.
1) . الامالى صدوق : ص 418.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سخنان را به گونهاى تنظيم و از الفاظى استفاده مىكند كه براى عموم شركت كنندگان در جلسه قابل فهم و درك باشد. وقتى ايشان مىبينند جمعيت حاضر در حج از همه اقشار و طبقات هستند و سطح على و فرهنگ آنان مختلف است، سعى مىكند سخنانى را بيان كند كه همه فهم باشد و همه آن كلام را بفهمند و به مقصود حضرت پى ببرند.
ترغيب و ايجاد انگيزه براى مخاطب جهت استماع سخنان در جاى خود از اهميت و جايگاه خاصى برخوردار است. تا جايى كه اگر مستمع انگيزهاى براى گوش دادن نداشته باشد، به يقين كلام متكلم اثرى نخواهد داشت.
پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير اين موضوع را به خوبى رعايت كردهاند. براى مثال جمع كردن همه مردم و فرا خواندن افرادى كه جلوتر رفتند و منتظر ماندن آنها براى رسيدن عقب ماندهها و بيان وعدههاى الهى مثل وعده بهشت و نعمتهاى بهشتى و راه به دست آوردن رضايت الهى به وسيله ولايت على عليهالسلام و ... از همين جهت است.
سخنران بايد هم خود بداند كه چه مىخواهد بگويد، و هم مطالب را خوب بتواند تفهيم كند؛ يعنى خودش ماده و صورت سخن را بداند و تسلط كافى بر آن داشته باشد، تا بتواند خوب مسئله را براى مردم و شنوندگان بيان كند.
حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، اولاً از جايگاه ممتاز على عليهالسلام آگاهى كامل داشت و ايشان را به خوبى مىشناخت. شاهد اين مطلب بيانات متعدد از حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است كه قبل از واقعه غدير در موارد متعدد از شخصيت عظيم على عليهالسلام سخن مىگويد و فضائل بىشمار ايشان را بازگو مىكند، كه در تاريخ ثبت شده است. ثانيا: به صورت مناسب توانست جايگاه آن حضرت را براى مردم تبيين كند.
همراه كردن مخاطب در حين سخن، آن كسالت احتمالى و يك نواخت بودن سخن را بر مىدارد. اين كه سخن او به گونهاى باشد كه بتواند مخاطبان را با خود همراه كند و با تأييد مستمع بر فضاى موجود مسلط شود. براى مثال، پيامبر صلىاللهعليهوآله جملاتى را بيان مىكند، و در ضمن مخاطبان را هم به همراهى وا مىدارد. حتى از آنها جواب مىخواهد كه در اين خطبه بيش از پنج بار از كلمه «قولوا» - يعنى «بگوييد» - استفاده شده است.
براى نمونه مى فرمايند:
مَعاشِرَ الناسِ، قولوا الَذى قُلتُ لَكُم وَ سَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليهالسلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. وَ قولوا: سَمِعنا وَ أطَعنا، «غُفرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيكَ المَصيرُ» وَ قولوا : «الحَمدُ للّهِ الَذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدِىَ لَولا أن هَدانَا اللّهِ»(1):
هان مردمان ! آنچه براى شما گفتم بگوييد، و به على عليهالسلام با لقب اميرالمؤمنين سلام كنيد، و بگوييد: شنيديم و فرمان مىبريم. «پروردگارا آمرزشت را مىخواهيم و بازگشت به سوى تو است» . همچنين بگوييد: «تمام سپاس و ستايش خدايى است كه ما را به اين راهنمايى فرمود، و گر نه راه نمىيافتيم» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله با استفاده از فرصت مناسب به دست آمده، علاوه بر مسئله ولايت على عليهالسلام، سعى مىكند مسائل ديگرى را نيز تثبيت كند. مثل ولايت ائمه اثنىعشر عليهمالسلام، مسئله مهدويت و ظهور منجى عالم بشريت و ... . براى مثال مىفرمايد:
مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فىَّ مَسلوكٌ. ثُمَّ فى عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهالسلام، الَذى يَأخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا. لأنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَد جَعَلَنا
1) . اعراف / 43.
حُجَّةً عَلَى المُقَصِّرينَ وَ المُعانِدينَ وَ الخائِنينَ وَ الآثِمينَ وَ الظالِمينَ مِن جَميعِ العالَمينَ .
اگر شنونده به گوينده اعتماد نداشته باشد، به يقين آن خطابه اثرى را كه بايد داشته باشد نخواهد داشت. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله اول جايگاه خود را براى مردم ثابت كرد، و وقتى ديد مردم همراه هستند، آن وقت مسائل اصلى را مطرح كرد. البته نوع رفتار انسان در طول مدت زندگى در بين مردم مىتواند در اين بخش مؤثر باشد، و خطيب قبل از سخن با رفتار خود با مردم سخن مىگويد. به يقين تكلم با رفتار مؤثرتر از تكلم با زبان خواهد بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى اينكه بهتر بتواند مطالب خود را بيان و ابلاغ رسالت كند، ابتدا فضائل و شخصيت واقعى على عليهالسلام و جايگاه ايشان نزد خدا و رسولش را بيان مىكند، تا ديگر براى اثبات ولايت او جاى هيچ شبههاى نباشد، و مردم خود به خود او را برتر از ديگران بدانند. آنجا كه مىفرمايد:
فَأُعلَِمَ كُلَّ أبيَضٍ و أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارونَ مِن موسى، ألا إنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى ... .
يا مىفرمايد: وَ عَلىُّ بنُ أبىطالَبٍ عليهالسلام أقامَ الصَلاةَ وَ آتَى الزَكاةِ وَ هُوَ راكِعٌ. يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ ... : على بن ابىطالِب عليهالسلام كسى است كه اقامه نماز كرد و در حال ركوع در راه خدا انفاق كرد ... .
گاهى بعضى از افراد به علت بىتجربگى يا عواملى ديگر از الفاظى استفاده مىكنند كه به جاى بهرهبردارى از فضاى موجود فضا را متشنج مىكنند، و به جاى اداره جلسه آن را بر هم مىزنند. اما پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از اينگونه الفاظ دورى مىكند. براى
مثال، وقتى سخن از منافقين به ميان مىآيد، موضوع را به طور كلى مطرح و از بيان نام آنها خوددارى مىكند و مىفرمايد:
لَو شِئتُ أن أُسَمِّىَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ وَ أن أومَأ إلَيهِم بِأعيانِهِم لأومَأتُ وَ أن أدُلَّ عَلَيهِم لَدَلَلتُ، وَ لكِنّى وَ اللّهِ فى أُمورِهِم قَد تَكَرَّمتُ ... : اگر مىخواستم نام آنها را ببرم مىبردم، يا اگر مىخواستم به آنها اشارهاى داشته باشم اشاره مىكردم. ولى به خدا سوگند من درباره آنان به كرامت برخورد كردم ... .
بدون ترديد، تشويق و تهديد يا تبشير و تنذير در كلام گوينده مىتواند در اثرگذارى كلام نقش به سزايى داشته باشد، و انسان را وادار به دقت در استماع كلام كند. مثل بيان پاداش و جزاى مناسب براى قبول ولايت على عليهالسلام، يا عذاب دردناك براى دشمنى با على عليهالسلام كه آن را پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير مطرح مىكند. براى مثال مىفرمايد:
ألا لَعَنَ اللّهُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ. يا فرمود: ألا إنَّ أوليائَهُم الَذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ»(1).
يك سخنران موفق هميشه سعى مىكند، مهمترين موضوع روز را با لطافت خاصى با مردم در ميان بگذارد، تا به كار مردم آيد و گرهى از شبهات سياسى، اجتماعى و يا اقتصادى را حل كند. موضوع مهدويت از جمله مسائل مهم و سرنوشت ساز در ميان بشريت است كه حساسيت زيادى دارد، و ممكن است امت با انكار يا شبههافكنى و طرح انحرافات مواجه شود. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله براى روشن شدن مسئله و جلوگيرى از خرافات و انحرافات، موضوع مهدويت را مطرح مىكند، تا اذهان عمومى جامعه از همان زمان آشنا و منتظر مهدى موعود عليهالسلام باشند. حضرت در بخشى از خطبه مىفرمايد:
1) . غافر / 40.
مَعاشِرَ الناسِ، «آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنزِلَ مَعَهُ مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى أدبارِها أو نَلعَنَهُم كَما لَعنّا أصحابَ السَبتِ»(1)... . مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىِّ بن أبىطالِبٍ عليهالسلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ، إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهالسلام الَذى يَأخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا ... :
... آگاه باشيد ! همانا آخرين امام قائم مهدى عليهالسلام از ماست، كه بر تمامى اديان چيره خواهد بود. او است انتقام گيرنده از ستمكاران. او است فاتح دژها و منهدم كننده آنها.
او است چيره بر تمامى قبايل مشركان و راهنماى آنان. او خونخواه تمام اولياى خداست.
يكى از مشكلات اصلى بعضى از سخنرانان، مشخص نبودن موضوع سخن است. لذا هر چه هم زحمت بكشند و شيوا سخن بگويند، باز اثر واقعى خود را نمىگذارند.
نامعلوم بودن موضوع سخن مستمع را دچار سردرگمى مىكند، و ممكن است شنونده در آخر جلسه هم هيچ نتيجهاى را نگيرد. لذا بهتر است گوينده به گونهاى كلام تنظيم كند كه دست كم در اثناى سخن اصل موضوع براى آنها مشخص شود تا بتوانند آن را تحليل كنند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم سعى كرد موضوع اصلى را خيلى روشن و شفاف براى مردم تبيين كند؛ آنجايى كه فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. با اين جمله همه به موضوع سخن پى مىبرند، و در ذهن خود آن را بررسى كرده و راحتتر مىتوانند تصميمگيرى كنند.
اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حين خطابه على عليهالسلام را كنار خود جاى دهد و دست او را بگيرد و بالا ببرد و جانشينى او را اعلان كند، ابتكار عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه فوايد خاصى
1) . نساء / 47.
داشته است. مثل معرفى على عليهالسلام به صورت چهره به چهره، اتمام حجت با مردم، جلب توجه همه افراد و رفع هر گونه شبهات احتمالى و ... .
بيعت مستقيم با على عليهالسلام شيوه ديگرى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله استفاده مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم خواست تا مستقيما با على عليهالسلام دست بيعت بدهند و صرفا به اقرار زبانى كفايت نكنند. اين عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله حجت را بر مردم تمام كرد. لذا فرمود: ألا وَ إنّى عِندَ إنقِضاءِ خُطبَتى أدعوكُم إلى مُصافَقَتى عَلى بَيعَتِهِ وَ الإقرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعدى: اينك شما را مىخوانم كه پس از پايان خطبه با من و با على عليهالسلام دست دهيد، تا با او بيعت كرده به امامت او اقرار كنيد.
در هر خطابهاى انسان بايد با بيان مطالب مناسب و با ايجاد فضايى مناسب شروع مناسبى داشته باشد. با توجه به اهميت مسئله ولايت و شرايط آن عصر بايد گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله به بهترين نحو در آن مسئله ورود پيدا كرد، و با يك مقدمه مناسب توانست مطالب مورد نظر را به مستمع القا كند. ابتدا حضرت با حمد و ثناى الهى و اقرار به بعضى مسائل اعتقادى كلام را آغاز مى كند، و آرام آرام وارد مباحث اصلى يعنى ولايت و امامت ائمه عليهمالسلام و به خصوص حضرت على عليهالسلام مىشود.
يك خطيب بايد سعى كند از منبر براى سخنرانى استفاده كند، و اجازه ندهد كه اين سنت حسنه كم كم فراموش شود. كنار گذاشتن منبر، رها شدن يك سنت حسنه نبوى را در پى دارد. بلكه گاهى اوقات وهن و سبك شدن آن مجلس و سخنان سخنران جلسه را هم در پى خواهد داشت. البته اگر نگوييم كنار گذاشتن منبرها - كه از قداست خاص و ويژه برخوردارند - توطئه دشمنان دين و روحانيت است.
هر وقت نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله يا ائمه اطهار عليهمالسلام مىخواستند براى مردم سخنرانى مهمى داشته باشند، حتما از منبر استفاده مىكردند. حتى موضوع اهميت منبر را در زندگى انبياء گذشته نيز مشاهده مىكنيم و آن بزرگواران هم از منبر استفاده مى كردند.
در واقعه غدير هم مىبينيم كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اول دستور مىدهد منبرى از جهاز شتران يا سنگها بسازند و سپس سخنرانى مىكند، كه اين اهميت موضوع را مىرساند. لذا در روايتى از امام محمد باقر عليهالسلام داريم كه مىفرمايد:
رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمان داد زير درختان را جارو كنند، و از سنگها شِبه منبرى براى او ساختند تا بر مردم اشراف پيدا كند ... . در اين هنگام رسولخدا صلىاللهعليهوآله بر بالاى سنگ رفتند و شروع به حمد و ثناى الهى كردند و فرمود ... .(1)
امير بيان حضرت على عليهالسلام در خطبه غديريه خود در يكى از روزهاى غدير - كه به همين مناسبت سخنانى بيان داشتند - در اين خصوص فرمودند: فَخَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إلى حَجَّةِ الوِداعِ. ثُمَّ صارَ إلى غَديرِ خُمٍّ، فَأمَرَ فَأُصلِحَ لَهُ شِبهِ المَنبَرِ. ثُمَّ عَلاهُ وَ أخَذَ بِعَضُدى ... (2): پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آخرين حج خود (حجة الوداع) از مدينه خارج شد، و وقتى به منطقه غدير خم رسيد، دستور داد چيزى شبيه منبر براى او بسازند. سپس از آن بالا رفت و بازوى مرا گرفت و ... .
يكى از مسائلى كه در آن عصر، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همواره از شيوع آن مىهراسيد و يكى از عللى كه مانع از اعلان رسمى موضوع مىشد، اين بود كه مردم پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله را تهمت و افترا بزنند كه مسئله ولايت على عليهالسلام نه از طرف خداوند متعال، بلكه از سوى خود پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است. اتفاقا اين مسئله در غدير مطرح هم شد. لذا همواره به مردم گوشزد مىكردند كه از ناحيه خداوند متعال است، و اين مطلب را به آيات متعدد الهى مستند مىكردند و آن را امرى الهى مىدانستند:
فأوحى إلَىَّ: بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ «يا أيُّها الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى على عليهالسلام - يعنى فى الخلافة لعلى بن ابىطالب - «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(3)
سخنران - به خصوص در سخنرانىهاى خاص - بايد سعى كند مشكلات جامعه را به دقت بررسى و در صورت لزوم براى مردم بيان كند، تا شايد بتوانند بخشى از مشكلات را خودشان حل كنند، يا دست كم در جريان بعضى از امور شيطانى مخفى در جامعه قرار گيرند تا در دام آنها نيافتند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اين مسئله توجه خوبى داشته و مىخواستند به مردم هم اين توجه را بدهند:
وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ لى عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم - أيُّها الناس - لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينَ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ اللآئِمينَ وَ حيَلِ المُستَهزِئينَ بِالإسلامِ، الَذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُم يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم، وَ يَحسَبونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِندَ اللّهِ عَظيمٌ. وَ كَثَرَةِ أذاهُم لى غَيرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى أُذُنا ... :
من از جبرئيل درخواست كردم از خداوند اجازه گيرد و مرا از اين مأموريت معاف دارد، زيرا كمىِ پرهيزكاران و فزونى منافقان و دسيسه ملامتگران و مكر مسخره كنندگان اسلام را مىدانم. همانان كه خداوند در كتاب خود در وصفشان فرموده است: به زبان آن را مىگويند كه در دلهايشان نيست و آن را اندك و آسان مىشمارند، حال آنكه نزد خداوند بس بزرگ است. همچنين از آن رو كه منافقان بارها مرا آزار دادهاند، تا آنجا كه مرا اُذُن (سخنشنو و زود باور) ناميدهاند ... .
21 - اداى وظيفه الهى، هدف اصلى خطابه
خطيب بايد به چند نكته توجه داشته باشد: اولاً: اصل خطبه و مطالب بيان شده در آن بر اساس اداى وظيفه و دستور الهى است؛ يعنى سخن مىگويد چون تكليف چنين اقتضا مىكند. ثانيا: بايد ببيند همان تكليف چه نوع حرف زدنى را اقتضا دارد و همان را بيان نمايد. تمام سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير نيز بر همين اصل و اساس بوده است. خود حضرت هم اين مطلب را بيان مىفرمايد:
وَ قَد بَلَّغتُ ما أمَرتُ بِتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ ... . در اين جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: من آنچه مأمور بودم ابلاغ و به وظيفه خود عمل كردم.
در بخشى ديگر مىفرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، ما قَصَّرتُ فى تَبليغِ ما أنزَلَ اللّهُ تَعالى إلىَّ؛ وَ أنا أُبَيِّنُ لَكُم سَبَبَ هذِهِ الآيَةِ: إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - وَ هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهدِ فَأُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى، وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّهِ وَ رَسولِهِ.
در اين بخش هم مىفرمايد: من در رساندن آنچه مأمور به تبليغ آن بودم و خداوند بر من تكليف كرد كوتاهى نكردم. اينگونه بخشها نشان دهنده اين است كه يك سخنران بايد به وظيفه الهى خود عمل و به آنچه بين خود و خداى خود تكليف مىداند عملكند.
يكى از شيوههاى سخنورى اين است كه هميشه مخاطبان را شاداب نگه دارد و اجازه ندهد كه آنها حواسشان از مجلس و گوش دادن سخن پرت بشود. لذا مىتواند در ضمن صحبت با نگاه مستقيم به مخاطبان يا آنها را با جملاتى مثل بزرگواران مجلس، عزيزان حاضر در جلسه، شما عزيزان توجه داريد ... ، مخاطب قرار دهد تا كاملاً متوجه سخنان باشند.
وجود نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم از اين شيوه بهرهبردارى كرده است. لذا وقتى دقت مىكنيم، مىبينيم در مجموع خطبه غدير حدود 53 مرتبه عبارت «معاشر الناس» و حدود 45 مرتبه از كلمه «ألا» تنبيهيه استفاده شده است.
مراحل و سير سخن در خطابه غدير(1)
خطابه مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير به عنوان آخرين و مهمترين خطابه آن حضرت در طول عمر خود و خطاب به همه جهان بشريت مطرح است. به همين جهت فرازهاى آن با در نظر گرفتن حيات انسانها تا آخرين روز دنيا مطرح شده، و به معناى قانون نامه ابدى اسلام براى مسلمانان به يادگار گذاشته شده است.
سير سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيد بسيار دقيق و با در نظر گرفتن مخاطبين آينده آن بود، كه در طول قرنها آن را مطالعه خواهند كرد و تحت تأثير آن قرار خواهند گرفت.
خلاصه گيرى و تقسيم موضوعى و تفكيك بين مطالب خطبه غدير، آمادگى خواننده خطبه را براى مطالعه و بررسى دقيق متن خطبه مضاعف مىنمايد. اين مهم از دو جنبه قابل ملاحظه است:
نكات شاخص در خطبه غدير.
تقسيم موضوعى مطالب خطبه غدير.
در بعضى روايات كه قطعهاى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مىخورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. درباره اين موارد احتمال دارد به عنوان خلاصهاى از فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، مطالبى از متن خطبه با مطالبى مربوط به قبل و بعد خطبه، به صورت مركب و مخلوط نقل شده است.
مراحل به هم پيوسته و دقيق سخن در خطابه غدير با دقت كامل در بخش حاضر مورد بررسى قرار خواهد گرفت. در اين قسمت ظرافتهاى كلام در هر يك از فرازهاى خطبه جداگانه مورد بررسى قرار مىگيرد.
با توجه به آنچه بيان شد، گامهاى سخن در خطبه غدير را مرور مىكنيم:
حضرت در اولين بخش سخن، به حمد و ثناى الهى پرداختند و صفات قدرت
1) . ژرفاى غدير: ص 95 - 98. سخنرانى استثنائى غدير: ص 131 - 135. اسرار غدير: ص 50 ، 86 ، 125.
و رحمت حق تعالى را ذكر فرمودند، و بعد از آن به بندگى خود در مقابل ذات الهىشهادت دادند.
در بخش دوم، سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابىطالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرساندهام و ترس از عذاب او دارم.
در سومين بخش، امامت دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه طمعها يكباره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها و در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه عليهمالسلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.
در بخش چهارم خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهمالسلام اعلام فرمودند و بعد از آن، خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.
در بخش پنجم حضرت صريحا فرمودند: «هر كس از ولايت ائمه عليهمالسلام سر باز زند اعمال نيكش سقوط مىكند و در جهنم خواهد بود» . بعد از آن شمهاى از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را متذكر شدند.
مرحله ششم از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله جنبه غضب الهى را نمودار كرد. حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند: «منظور از اين آيات عدهاى از اصحاب
من هستند كه مأمور به چشم پوشى از آنان هستم، ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين و مخالفين و خائنين و مقصرين حجت قرار داده، و چشم پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به امامانِ گمراهى كه مردم را به جهنم مىكشانند اشاره كرده فرمودند: «من از همه آنان بيزارم» . اشاره رمزى هم به «اصحاب صحيفه ملعونه» داشتند و تصريح كردند كه بعد از من مقام امامت را غصب مىكنند و سپس غاصبين را لعنت كردند.
در بخش هفتم، حضرت تكيه سخن را بر اثراتِ ولايت و محبت اهلبيت عليهمالسلام قرار دادند و فرمودند: «اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد شيعيان اهلبيت عليهمالسلام هستند» .
سپس آياتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنها را به شيعيان و پيروان آل محمد عليهمالسلام تفسير فرمودند. آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت كردند و آنها را به دشمنان آل محمد عليهمالسلام معنى كردند.
در بخش هشتم مطالبى اساسى درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرتش اشاره كردند و آيندهاى پر از عدل و داد به دست امام زمان عجل اللّه فرجه را به جهانيان مژده دادند.
در بخش نهم فرمودند: پس از اتمام خطابه شما را به بيعت با خودم و سپس بيعت با على بن ابىطالب دعوت مىكنم. پشتوانه اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كردهام، و على هم با من بيعت نموده است. پس اين بيعتى كه از شما مىگيرم از طرف خداوند و بيعت با حق تعالى است.
در دهمين بخش، حضرت درباره احكام الهى سخن گفتند و مقصود بيانِ چند پايه مهم عقيدتى بود. از جمله اينكه چون بيان همه حلالها و حرامها توسط من امكان ندارد، با بيعتى كه از شما درباره ائمه عليهمالسلام مىگيرم حلال و حرام را تا روز قيامت بيان
كردهام، زيرا علم و عمل آنان حجت است. ديگر اينكه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره امامان عليهمالسلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است.
در يازدهمين و آخرين مرحله خطابه، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم.
سپس مطلبى را كه مىبايست همه مردم به آن اقرار مىكردند تعيين كردند؛ كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مىشد، زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به همه فرمودند: بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم.
كلمات نهايى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.(1)
شاخصههاى واقعه و خطبه غدير(2)
واقعه و خطبه غدير چندين شاخصه مهم دارد. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
همراهى بيش از يك صد و بيست هزار مسلمان با پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله در حج آخرين (حجة الوداع) و حضور اين جمعيت كثير در وادى غدير.
خطابه يك ساعته نبى معظم اسلام صلىاللهعليهوآله براى جمع مسلمانان و معرفى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان جانشين بلافصل و ولى و صاحب اختيار مؤمنين و مسلمين.
قرار گرفتن عمامه رسولخدا صلىاللهعليهوآله چون تاجى بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام.(1)
بيعت بيش از 120 هزار زن و مرد با ولىّ بر حق خدا و نهايتا سه روز اقامت در غدير و تأكيد پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله بر پيامهايى چون:
سلام نمودن به على عليهالسلام با عنوان «اميرالمؤمنين» .
اعلان ثابت بودن احكام الهى و حرام و حلال خدا تا قيام قيامت.
تبليغ پيام غدير به عنوان بالاترين امر به معروف و نهى از منكر.
رساندن پيام غدير به وسيله نسلهاى قبل به نسلهاى ديگر و بعدى و پدران به فرزندان و ... .
5 . نزول آيه شريفه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »(2)پس از انكار عامدانه ولايت على عليهالسلام توسط حارث فهرى و هلاكت او به درخواست خويش.
6 . نامگذارى روز غدير به عنوان «عيدُ اللّهِ الأكبَر» و «أفضَلُ الأعيادِ» و «يَومَ إبلاءِ السَرائِرِ» .(3)
8 . دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: پروردگارا دوست بدار هر كه او (على عليهالسلام) را دوست مىدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد. ياوران او را يارى كن، و خوار و ذليل فرما هر كس او را خوار نمايد.
1) . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مىشد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مىبست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.
2) . معارج / 1.
3) . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مىشد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مىبست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.
معرفى حضرت امير عليهالسلام به عنوان كسى كه خدا او را منصوب نموده و به او فضيلت داده و امام از طرف خداست و اولين ايمان آورنده به خدا و رسول و اولين عمل كننده به حق و هدايت است.
معرفى على عليهالسلام به عنوان كسى كه در ليلة المبيت جانش را فداى رسولخدا صلىاللهعليهوآله نمود، و مصداق آيه «وَ مِنَ الناسِ مَن يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ»(1)مىباشد.
نزول آيه شريفه « ... اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا ... » .(2)
شاهد گرفتن خدا بر آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله حسب دستور او با آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... » .(3)
بيان جملاتى چون:
ألا وَ قَد أدَّيتُ ...
ألا وَ قَد بَلَّغتُ ...
ألا وَ قَد أسمَعتُ ...
ألا وَ قَد أوضَحتُ ...
ألا وَ إن اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنا قلتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ...
ألا إنَّهُ لَيسَ أميرُالمُؤمِنينَ غَيرَ أخى هذا ...
ألا لا تَحلُّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرُهُ ... (4)
1) . بقره / 207.
2) . نعمت در اين آيه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه طبق آيه «بدّلوا نعمة اللّه كفرا» ؛ مردم اين نعمت را تبديل به كفر كردند و على عليهالسلام را كنار زدند. صفير ولايت: ش 12.
3) . مائده / 67 .
4) . آگاه باشيد حق را ادا نمودم. آگاه باشيد آن را رساندم. آگاه باشيد گوشها شنيدند. آگاه باشيد واضح و روشن نمودم. آگاه باشيد پروردگار بلندمرتبه چنين پيام داده و من از جانب او مىگويم. آگاه باشيد به جز اين برادرم كسى امير مؤمنان نيست و جايز نيست كسى غير از او را اميرالمؤمنين بناميد.
آرى، همه اين فرازها كه پرتوى است از شعاعهاى حياتبخش خورشيد آسمان غدير، هماره بر تارك تاريخ جاودانه خواهد درخشيد، و به يقين فراموش نخواهد شد، و نسيان عمده آنها جز گمراهى و رسوايى بازتابى نخواهد داشت.
تحليل مراحل خطبه غدير(1)
يكى از مهمترين ابعاد غدير تحليل و واكاوى بخش بخش ماجراى غدير است. اين روش به خصوص در مورد خطبه غدير بسيار مهم است و دريچههاى اعتقادى و تاريخى جديدى را براى هر كسى باز مىكند و حقايق شگرفى را معلوم مىسازد.
تحليل مراسم و خطبه غدير را مىتوان اينگونه بيان نمود:
پس از نداى عمومى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اجتماع صد و بيست هزار نفرى مسلمانان و اقامه نماز ظهر به جماعت، همه منتظر برنامه بعدى بودند.
سومين مرحله قرار گرفتن بر فراز منبر بود كه به گونهاى استثنائى انجام شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و به سمت منبر رفت و قدم بر پلههاى آن گذاشت و تا آخرين نقطه بالا رفت و بر فراز آن ايستاد.
مردم كه منتظر نشستن آن حضرت بر فراز منبر بودند، با تعجب از ايستادن آن حضرت بر بلنداى منبر متوجه گونهاى فوق العاده از سخنرانى شدند كه در شرف وقوع بود.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 42، 43.
مرحله چهارم آن بود كه در برابر چشمان متعجب مردم - كه اكنون با دقت خاصى منبر را زير نظر داشتند - پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند تا بالاى منبر بيايد. مردم شاهد بودند كه على عليهالسلام به دنبال پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر بالا رفت و در سمت راست پيامبر صلىاللهعليهوآله يك پله پايينتر ايستاد، در حالى كه احتراما كمى متمايل به سمت آن حضرت بود.
در حالى كه ايستادن دو نفر بر فراز منبر براى مردم سؤال برانگيز شده بود، مرحله پنجم آن برنامه عملى شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله دست مبارك را بر شانه على عليهالسلام گذاشت، تا توجه مردم كاملاً به سوى منبر و منظره بديعى كه ايجاد شده بود جلب شود.(1)
اكنون غدير براى اولين بار شاهد اجتماع عظيم بشرى در برابر منبرى از سنگ بود، در حالى كه دو نفر بر فراز آن در مقابل جمعيت ايستاده بودند. همه در سكوتى ابهت انگيز چشم به لبانى دوخته بودند كه بزرگترين پيام الهى را براى بشريت با فصيحترين لسان آماده بازگويى داشت.
در انتظار آغاز سخن، نفسها در سينهها حبس شده بود تا خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله سخنرانى تاريخى و آخرين و بلندترين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با نام مبارك خداوند تعالى سخنرانى تاريخى خود را آغاز كرد، كه بيش از يك ساعت به طول انجاميد. اين خطابه بلند كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود طى يازده مرحله حساب شده، اهداف و پيامهاى خود را مطرح كرد و به تبيين آنها پرداخت؛ و در همه مراحل انتقال از مطلبى به موضوع ديگر در فصيحترين و دقيقترين گونه خود انجام گرفت.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 44، 97، 301، 302.
بر هر شيعه بلكه مسلمان واجب است كه از فراسوى چهارده قرن، به همان عظمت و ابهت خود را در برابر منبر غدير احساس كند كه حاضرين در برابر آن خطيب معظَّم چشم و گوش خود را به خطابه آسمانى او سپرده بودند. سخنرانى غدير را در گونهاى استثنائى و فوقالعاده بنگرد، و عظمت جلوهگر شده در خطابه غدير را ارج نهد.
همچنين بر خود واجب بداند كه با تحليل مرحله به مرحله كلام ختم نبوت كه «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» است، قلب و فكر و روح خود را با انوار متشعشع از فراز منبر غدير منوَّر سازد.
تحليل فرازهاى خطبه غدير(1)
آنچه عموم مردم از غدير و فرمايشات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانند فقط چند كلمه يا حداكثر چند جمله است در حالى كه در خطبه غدير نكات و دستورالعملهاى بسيار مهم، و نيز رفع شبههها و ابهامات از زبان خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله آمده است. به عنوان نمونه به چند نكته در مورد اين خطبه اشاره مىكنيم:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آغاز خطبه مسائل بسيار مهم اعتقادى را پيرامون ذات و صفات پروردگار بيان مىفرمايند، و توجه همگان را به نكات توحيدى جلب مىفرمايد:
توحيد و يگانگى خداوند، آفرينش مخلوقات پنهان و آشكار، غلبه و احاطه علم و قدرت لا يزال الهى بر تمام آفريدگان، و رحمت الهى و نيز قهر و غلبه و جبّاريت پروردگار، گردش افلاك و زندگى و مرگ موجودات، توجه دادن به ملائكة اللّه و كتابهاى آسمانى و انبياى الهى عليهمالسلام، ردّ شرك و كفر و تنزيه پروردگار از هر پيرايه و دورى از شرك، و بالاخره فراگير بودن حكم الهى و لزوم تبعيت از آن.
1) . اگر على عليهالسلام نبود: ص 110 - 131.
اصرار بر اينكه امر امامت و ولايت امرى الهى بوده نه تصميم رسولخدا صلىاللهعليهوآله. از اين رو انتخاب امامان عليهمالسلام فقط با دستور خداوند صورت پذيرفته و پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر پروردگار آنان را منصوب فرمودهاند. هيچ كس حق انتخاب امام را نداشته و ندارد. تا به صورت فردى يا جمعى خليفهسازى كرده، و يا با سليقه و خواست خود امام انتخاب و تعيين كنند و به تخت بنشانند و از او براى رسيدن به مطامع ظالمانه خود استفاده ابزارى نمايند.
اگر دقت شود، در رواياتى كه از ائمه عليهمالسلام رسيده، «امامان» بر دو دسته تقسيم مىشوند: يك گروه ائمه «كفر» و گروه ديگر امامان و پيشوايان «حق» هستند.(1)ائمه كفر همان امامانِ دستسازِ سياستمداران براى حكومت باطل بر مردم مىباشند. همانگونه كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست منافقان صورت پذيرفت.
در حالى كه امام حق وجودى مقدس و با ويژگىهاى خاص هستند، كه جز خداوند او را نمىتواند انتخاب كند. چرا كه امام داراى خصوصياتى ويژه مىباشد، كه بعضى از آنها از قبل از تولد و بعضى ديگر پس از تولد در او وجود دارد.
مقاماتى از اين دست ويژگىها كه به محض منصوب شدن به امامت، از جانب خداوند به او اعطا مىشود. مواردى همچون «علم لدنّى» . يا ويژگىهاى ديگرى كه فقط خداوند بر آن عالم است، همانند «عصمت» ؛ چرا كه هرگز نمىشود عصمت - يعنى پاكى و طهارت قبل و بعد از امامت - را يك شورى و يا يك نفر تشخيص داده و فردى را به عنوان معصوم معرفى كند ! چون در اين صورت بايد مُعَرِّف عالم به غيب باشد، و علم غيب را جز خداوند و آنان كه او از آگاهى ايشان به غيب راضى است نمىدانند.
1) . در اصول كافى بابى پيرامون ائمه جور و كفر آمده است. كتاب الحجة: باب 85 .
عبدالعزيز بن مسلم، يكى از اصحاب امام على بن موسى الرضا عليهالسلام مىگويد: من در زمانى كه حضرت ثامنالحجج عليهالسلام در مرو بودند به مسجد جامع مَرو رفتم. وقتى وارد شدم، مردم را ديدم كه در گروههاى مختلف دور هم جمع شده و از اينكه امام كيست سخن مىگويند و با يكديگر در اين مسئله اختلاف دارند. چون از مسجد بيرون آمدم خدمت على بن موسى الرضا عليهالسلام رسيدم، و به ايشان از آنچه در مسجد مشاهده كرده بودم خبر دادم. حضرت لبخندى زدند و فرمودند:
اى عبدالعزيز، اين مردم نمىدانند و به اشتباه افتادهاند ! در حالى كه خداوند پيش از شهادت رسولش صلىاللهعليهوآله تكليف را روشن كرد و دين را كامل فرمود. قرآن را با بيان همه نيازمندىهاى مردم؛ از حلال و حرام و حدود و احكام و هر چيز ديگر كه به آن احتياج دارند نازل فرمود، و در روز غدير هم با تعيين امام و روشن كردن امر ولايت و خلافت دين خود را كامل كرد، و تا امروز همه چيز و تمام امور براى مردم به روشنى بيان شده و واضح است، و آنچه را كه بايد از دينشان بدانند فهميدهاند (مگر آنكه نخواسته باشند) . رسولخدا صلىاللهعليهوآله راه حق و صحيح را براى مردم تبيين نموده و به آنان نشان داده، و على عليهالسلام را به عنوان امام برايشان منصوب فرموده است. پس هر كس در اين فكر باشد كه چيزى بيان نشده و دين كامل نگشته، كتاب خدا را ردّ كرده و آن كس كه كتاب خدا را ردّ كند كافر است.
اى عبدالعزيز، اين مردمى كه در امر امامت اختلاف كردهاند و يا از تعيين امام سخن مىگويند، آيا جايگاه و مقام امامت را مىشناسند ؟ و مىدانند مقام امام در امت چه مقامى است، تا بتوانند خود امامى انتخاب و اختيار كنند ؟
مقام و جايگاه امامت والاتر و شأن آن بزرگتر و مكان و مقام آن بالاتر و دستيابى به آن مقام غير ممكن، و رسيدن به عمق عظمت آن دورتر از آن است كه مردم با عقل يا آراء خود بتوانند آن را شناخته و انتخاب نموده و به عنوان امام اختيار كنند ! امامت مقامى است كه پس از اعطاى مقام نبوت و مرتبه خليلى و دوستىِ ابراهيم عليهالسلام به آن
برترى و فضيلت يافت، و خداوند در مورد او و اين مقام والايش فرمود: «انى جاعلك للناس اماما» : من تو را بر مردم امام قرار دادم ... .(1)
پس اينكه ادعا شود «شورى» مىتواند و يا حق انتخاب امام را دارد، ادعائى باطل و فريبنده و ترفندى براى حذف اين حق و حاكم كردنِ جريان باطل مىباشد. امام بايد بر همه چيز آگاه باشد تا بتواند رهبرى خلق را عهدهدار شود. از اين رو نياز به علم الهى دارد كه همان علم لدّنى است، زيرا كسى كه به تمام ابعاد وجود انسان از نظر روحى و جسمى و نيز تمام زوايا و ابعاد دنيايى كه آدمى در آن زندگى مىكند. همين طور ديگر مخلوقاتِ آفريده شده، كه به هر نحو با زندگى مادى و معنوى انسان مربوط اند.
اگر ناآگاه باشد هرگز لياقت امامت و رهبرى را ندارد، چرا كه ناآگاه نمىتواند ديگران را آگاه كند و كور نمىتواند عصاكشِ كور ديگر شود. كسى كه ميخواهد انسان را براى ابديّت هدايت و رهبرى كند، بايد انسان، راه، هدف، ابزار و لوازم حركت را بشناسد تا بتواند «هادى» باشد، و قطعا بايد معصوم باشد تا با خطا و يا براى مقاصد و مطامع شخصى آدميان را به بيراهه نبرد.
اگر فقط همين دو ويژگى «علم» و «عصمت» را براى امام در نظر بگيريم، كافى است كه بگوييم آنچه را كه رسولاكرم صلىاللهعليهوآله از جانب خداوند در غدير انجام دادهاند دقيقا در اين راستا بوده است. زيرا خودشان فرمودند: خداوند مرا به همه علوم آگاه فرمود، و من تمام علوم را به على عليهالسلام آموختم. همچنين اشاره به آيه تطهير فرمود، كه در شأن اهلبيت عليهمالسلام نازل شده و آنان را از هرگونه رجس و پليدى دور دانسته و طاهر و مطهّر معرفى كرده است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، به بطلان و شيطانى بودن آنچه كه بعد از شهادت
1) . الكافى: كتاب الحجة ب 15 ح 1.
رسولخدا صلىاللهعليهوآله رخ داد پىمىبريم؛ در يك شوراى ساختگى در مقابل نصّ صريح رسولخدا صلىاللهعليهوآله اجتهاد كردند و با بهانههاى واهى امام بر حق را كنار زده و بدون داشتن كوچكترين ويژگىهاى ذكر شده بر تخت حاكميت تكيه زدند و نعمت ولايت را تبديل به نقمت كردند.
بعضى در اين ماجرا - آگاهانه يا ناخودآگاه - قدم در كج راهه گذارده و به اصطلاح براى حلّ اختلاف - كه فقط ظاهر قضيّه است و چيزى جز يك ترفند شيطانى نيست - گفتهاند:
اينكه خداوند امامان را انتخاب فرموده و آنان توسط رسولخدا صلىاللهعليهوآله منصوب شدهاند كاملاً درست است و همه بايد بپذيرند، اما كار امام حكومت دارى و سياست نبوده و نيست. بلكه امام براى ارتقاء روح و معنويات مردم آمده تا آنان را هدايت معنوى و اخلاقى كند، و جز اين تكليفى ندارد. امر حكومت و سياست را مردم خود با خِرَد جمعى در شورى مشخص كرده و حاكم يا خليفه را انتخاب مىكنند !
اين تفكر را - با خوشبينانهترين برخورد - بايد يك سادهانديشى تلقّى كرد، زيرا اگر كسى حتى مختصر دقتى داشته باشد، به بىارزش بودن يا سياسى بودن اين فرضيه پى مىبرد !
مگر مىتوان گفت در جامعه باتقواترين، داناترين، شجاعترين، عادلترين، سياستمدارترين و بالاخره كاملترين شخص وجود داشته باشد و كسى را كه هيچ يك از اين كمالات را ندارد بر مقدّرات مردم حاكم كرد ؟ !
كدام عقل اين را مىپذيرد ؟
و كدام عاقل به چنين كسى رأى مثبت مىدهد ؟
مگر در انتخابات مردم به دنبال اعقل و اكمل نيستند ؟
و آن را كه به نظر خود بهترين ميدانند انتخاب نمىكنند ؟
چگونه مىشود در مقابل رأى و انتخاب شورايى تسليم شد كه عالمترين و باتقواترين و عادلترينِ مردم حتى در آن عضويت هم نداشت ؟ اين چه انتخابى است ؟ !
بگذريم از اينكه در مقابل اراده و رأى خداوند رأى مردم باطل است. اگر خداوند چيزى را حلال يا حرام كند يا تحقّق و عدم تحقّق چيزى را اراده فرمايد بندگان او حق تغيير ندارند، چرا كه خالق به مصلحت مخلوق خود آگاهتر است؛ مخلوق اشتباه و خطا دارد چون عالم بر همه امور نيست. اما خالق، چون صاحب علم مطلق است خطا نمىكند. آن را كه مردم انتخاب مىكنند، چون نيازمند است به جلب منافع خود مىانديشد، گر چه به ديگران ظلم شود. اما خالق چون بىنياز است، فقط منافع مخلوق را اراده مىكند. پس بندگان خدا نمىتوانند در عرض اراده خداوند تصميمى بگيرند يا رأى دهند، جز تصميم باطل و رأى ناحق ! همانگونه كه پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد.
پس مقدّرات مردم در تمام ابعاد بايد به دست اعلم و اعدل و اكملِ مردم سپرده شود. مال مردم، ناموس مردم، تعليم و تعلّم مردم، امور نظامى و حقوقى و قضائى مردم و حتى رفاه مردم، همه و همه بايد توسط معصومِ عالِم اداره شود، و الا راه گريزى وجود ندارد، مگر به سوى كجراههها و خطاها و بالطبع ظلمها.
بله، اين قابل پذيرش است كه حاكميت از آن خداوند باشد و توسط منتخب خدا كه رسول صلىاللهعليهوآله يا امام عليهالسلام است تحقق يابد، و مردم تحت لواى چنين حكومتى قراردادهاى اجتماعى را، آن هم به شرط عدم تعارض با قانون خدا و با اجازه حجت خدا، براى خود تصويب و تدوين كنند.
چنانچه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بوده است. مثل شكل يا ارزش پول، قوانين ترافيكى، عمران و شهرسازى، داد و ستدهاى ديپلماتيك، شكل اداره كشور يا شهر و روستا و مديريت آن، برخوردهاى فردى يا اجتماعى، نحوه آموزش در ردههاى مختلف
و ... ، و دهها و صدها بلكه هزاران قرارداد و قانون ديگر براى زندگى كردن. البته همه آنها بايد بر اساس شريعت الهى باشند كه توسط رسولخدا و ائمه عليهمالسلام تبيين گرديده است.
امر امامت و ولايت بعد از خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله مربوط به زمانى خاص نبوده، بلكه تا قيامت ادامه دارد؛ خداوند هيچ مكان و زمانى را خالى از حجت باقى نگذاشته، تا جاى ادعايى براى فرصتطلبان باشد.
بيان صريح و روشن حضرت و هشدارهاى پى در پى در اين مورد كه هيچ كس نمىتواند حلالى را حرام و يا حرامى را حلال كند. تا قيامت حلال محمد حلال است، همانگونه كه تا قيامت حرام او حرام است و قابل تغيير نيست. به همين جهت با هيچ بهانهاى كسى حق ندارد در شريعت دست برده و تغييرى در آن ايجاد كند. و نيز اينكه پس از رسولخدا صلىاللهعليهوآله حضور امامان تضمينى براى حفظ شريعت نبوى و دين الهى است.
و لذا حضرت همگان را متوجه اين نكته ساخت كه كه من به عنوان رسولخدا آنچه را كه بايد براى شما بيان كردم، و پس از من آنچه را كه در آن ترديد كرديد يا فراموش كرديد يا كلام و امر من به شما نرسيده باشد و يا به هر حال به آن آگاه نبوديد، فقط از على و فرزندان او عليهمالسلام سؤال كنيد. آنان آگاه به شريعتِ من هستند، و از نيازهاى شما جز آنان هيچ كس اطلاعى ندارد، و سؤال از ديگران و عمل به گفته ديگران شما را به گمراهى مىكشاند. پس فريب مدّعيان دروغين و بدعتگزاران در دين خدا را نخوريد و گوش به فرمان امامان خود بسپاريد.
از شاخصههاى خطبه غدير اصرار بر پذيرش امامت و ولايت على عليهالسلام و نه هيچ كس ديگر، و پس از او پذيرش امامت و ولايت يازده فرزند او است. همچنين تأكيد
مكرّر حضرت بر اين مهم كه همه آنان فرزندان من از صُلب على عليهالسلام هستند، و اشاره خاص به مقام و جايگاه حسنين عليهماالسلام، و نيز تأكيد ويژه بر مقام و جايگاه حضرت صاحب الامر عليهالسلام. در يك جمله: انحصار امامت و ولايت و خلافت در على عليهالسلام و فرزندان او و لا غير.
به دنبال اين اصل، مغضوب و ملعون دانستن و از دين خداوند خارج شمردنِ آنان كه ولايت و امامت على و فرزندان او عليهمالسلام را نپذيرند و برخورد بسيار قهرآميز حضرت با آنان. تا آنجا كه فرمود:
مَعاشِرَ الناس ! فَضِّلوا عَليّا عليهالسلام، فَإنَّهُ أفضَلُ الناسِ بَعدى مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى. بِنا أنزَلَ اللّهُ الرِزقَ وَ بَقِىَ الخَلقِ. مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلىَّ قَولى هذا و لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرَئيلَ خَبَّرنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقولُ: مَن عادى عَليّا وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى ... :
اى مردم، على عليهالسلام را بر هر كس ترجيح دهيد، كه به راستى او پس از من بر هر مرد و زنى افضل است. خداوند به واسطه ما رزق و روزى براى همگان فرستاده، و بقاى خلقت به وجود ماست. لعنت شده و نفرين شده و مورد غضب و خشم قرار گرفته آن كسى است كه با اين كلام من موافق نباشد و آن را ردّ كند. بدانيد كه جبرائيل از جانب پروردگار براى من خبر آورد كه خداوند فرموده است: هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، نفرين و خشم من بر او باد.(1)
رسولخدا صلىاللهعليهوآله به صراحت در اين خطبه اصل دين و توحيد و رسالت و قرآن و ايمان را با ولايت على عليهالسلام و فرزندانش گره زده، و آنها را از يكديگر قابل انفكاك ندانسته است.
1) . حضرت در جريان فكرى نفاق در زمان خود دقيقا اين ترفند و فريبكارى را مىديدند كه آنان با فضيلت سازى براى خود و ديگران و وارونه جلوه دادن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام براى غصب خلافت چه نقشههايى در سر دارند.
زندگى محمدى را در سايه اسلام خالص و ناب، در پذيرش ولايت ايشان دانسته و دين را فقط با پذيرش ولايت آنان تمام و كامل مىشمارد.(1)
همچنين بهشت را پاداش تسليم شدگان در مقابل امامت و ولايتِ على و فرزندانش عليهمالسلام مىداند، و متقابلاً منكرِ ولايت على عليهالسلام را كافر به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله شمرده و آنان را به جهنم و عذابى سخت از جانب خداوند وعده مىدهد. حتى توبه آنان را قابل پذيرش نمىداند، همانگونه كه در خطبه فرمود:
إنَّهُ إمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحَدٍ أنكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُ: او از جانب خداوند امام شماست، و هرگز خداوند توبه انكار كنندگان ولايت او را نمىپذيرد و آنان را نمىبخشد.
حضرت در اين خطبه بارها و بارها همه را به تسليم در مقابل اين امر الهى دعوت نموده و سرپيچى از آن را جايز نشمرده، و به منافقان در اين امر مهم هشدار داده و نقشههاى آنان را بر ملا نموده است.
آنچه كه از آيات قرآن و روايات به دست مىآيد اين است كه ذات اقدس ربوبى با هيچ خطا و گناهى از بندگان خود همچون اين نافرمانى برخورد نكرده است. لذا حضرت در فرازى از خطبه چنين فرمودند:
1) . الامام الباقر عليهالسلام: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من سرّه ان يحيا حياتى و يموت ميتتى و يدخل الجنة التى وعدنيها ربى و يتمسك بغضيب غرسه ربى بيده، فليتولّ على بن ابىطالب عليهالسلام و اوصيائه من بعده. فانهم لا يدخلونكم فى باب ضلال و لا يخرجونكم فى باب هدى. فلا تعلّموهم، فانه اعلم منكم ... : امام باقر عليهالسلاممىفرمايد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: كسى كه دوست دارد زندگيش زندگى من و مرگش همچون رحلت من باشد چون من زندگى كرده و چون من بميرد و پس از مرگ وارد بهشتى شود كه پروردگارم وعدهاش را به من داده و به درختهايى چنگ زند (و از آن بهرهمند شود) كه به اراده پروردگار كاشته شده، ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و امامانى كه فرزندان او هستند را بپذيرد كه آنان شما را هرگز به گمراهى نكشانند و از وادى هدايت و نور بيرون نبرند. هرگز مپنداريد كه چيزى به آنان بياموزيد، كه علم آنان از شما برتر است و شما بايد از ايشان بياموزيد . از اين روايت فهميده مىشود كه تمام سعادت و نيكبختى در پذيرش ولايت على و فرزندان او عليهمالسلام است و بس.
حَتما عَلَى اللّهِ أن يَفعَلَ ذلِكَ بِمَن خالَفَ أمَرَهُ فيهِ وَ أن يُعَذِّبَهُ عَذابا شَديدا نُكرا أبَدَ الآبادِ وَ دَهرَ الدُهورِ. فَاحذَروا أن تُخالِفوهُ فَتَصلوا نارا وَقودُهَا الناسِ وَ الحِجارَةِ، أُعِدَّت لِلكافِرينَ:
اين اراده حتمى خداوند است كه براى سركشان در مقابل امر پروردگار در مورد ولايت على عليهالسلام عذابى دردناك و سخت و ابدى مقرر فرموده است. پس هشدار باد شما را از مخافت با او، كه رو در روئى با على عليهالسلام شما را در آتشى فرو برد، كه هيزم آن عصيانگران و سنگها باشند. همان آتشى كه براى كافران وعده داده شده است.
زيرا اصل فلسفه آفرينش در اينجا هدف است. اگر ولايت پذيرى در انسانها نباشد، رشد و تعالى هرگز وجود نخواهد داشت. پس اصل خلقت بيهوده و عبث مىشود و با حكمت الهى سازگارى ندارد. حكومت در اين دنيا در بينش الهى تسلط بر قطعهاى از خاك نيست؛ كه عدهاى نشسته قوانينى تصويب كرده و به اجرا درآورند.
اين قوانين بشرى صرفا در رابطه با امور قراردادىِ جامعه قابل تصويب و اجراست، نه در امورى كه به اصل انسانيتِ آدمى بر مىگردد ! قوانينى كه فقط بر اساس عقل جمعى يا فردى برنامهريزى و تنظيم مىگردد، شايد بتواند زندگى حيوانى انسان را تأمين كند، اما از آنجا كه انسان موجودى فراحيوانى است بايد با توجه به انسان بودن او قوانين تنظيم شود؛ يعنى قوانين روحانى و جسمانى. تلفيق اين دو كارى بشرى نيست، بلكه بايد از جايگاهى فراتر از مقام بشر صادر شود، و آن مقام و جايگاه همان مقام آسمانى و قوانين الهى است.
از اين رو است كه شما با كمى دقت در زندگى حيوانات، مىبينيد به گونههاى متفاوت مقررات صرفا مادى اجرا مىشود. به عنوان نمونه، در زندگى زنبور عسل قوانينِ بسيار منظم، پيچيده و سختى مشاهده مىشود؛ قانون كار، قوانين بهداشتى و سلامتى، تسلسم بودن در مقابل ملكه و دستورپذيرى، منظم بودن در انباشت محصول توليدى (عسل) ، و صدها امر ديگر كه شايد هنوز براى بشر مكشوف نباشد. يا در زندگى مورچگان يا موريانهها نيز اينچنين است.
حتى در جنگل هم شما قوانين خاصى بين حيوانات مشاهده مىكنيد كه در بعضى از موارد شايد بسيار قوىتر و محكمتر از قوانين مادى بين انسانها اجرا مىشود، و براى متخلّف مجازاتهاى سنگينى به اجرا در مىآيد. اين قوانين در درياها و حيوانات دريايى هم ديده مىشود. حتى اين قوانين در عالم تكوين نيز، در بين ديگر اشياء هم وجود دارد و آنها نيز از نظم كاملى برخوردار هستند. مثل افلاك و گردش دقيق آنها، يا اتمها و سلولها و ... .
از اى رو بايد زاويه ديد را نسبت به انسان تغيير داد. انسان در مقرّرات اجتماعى پايبند به مصّوبات خود است. البته تا آنجا كه با قوانين الهى در تعارض نباشد، زيرا قانون بشرى وقتى با قانون الهى در تعارض قرار مىگيرد، با نظام حاكم بر آفرينش برخورد مىكند و هرگز در آن رشد معنوى و حتى رشد مادى هم وجود ندارد و دنيا و آخرت را با خسارت همراه مىكند.(1)
پس اگر در قوانين و قراردادهاى بشرى هماهنگى با قوانين الهى - كه همان شريعت است - الزامى است،در قوانين و مقررات روحى و معنوى جاى هيچ گونه شك و ترديدى نسيت كه فقط بايد به قوانين الهى - كه همان اديان و كتابهاى آسمانى هستند - توجه شود، كه اكمل و اتمّ آنها اسلام و قرآن مىباشد.
لذا در امور معنوى انسان بايد مقيد و پايبند به قوانين و مقررات برتر و بالاتر از عالم دنيا باشد. اينجا بايد قانون را كسى بنويسد كه از تمام زواياى خلقت آدمى مطلع باشد؛ آنهم در دو بخش روحانى و جسمانى. چرا كه اين دو، گر چه از يكديگر جدا هستند، اما در وجود انسان با هم گره خورده و مكمّل يكديگر و غير قابل انفكاك اند.
1) . وقتى قوانين بشرى در تضّاد با قوانين الهى كه حاكم بر آفرينش است قرار مىگيرد، در نظم جهان اختلال ايجاد مىكند و عوارض، و ضررهاى اين بىنظمى گريبان ديگر مخلوقات را نيز مىگيرد. اين ظلم به خداوند، به مخلوقات و حتى خود انسان ظلم به نفس است. پس عمل بد - يعنى همان گناه - عملى است كه با قوانين آفرينش معارض مىباشد، و نتيجه آن جز زيان و خسارت نخواهد بود. سوره مباركه عصر به همين مسئله اشاره دارد كه: «إن الانسان لفى خسر الاّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات ... » : انسانها در خسران به سر مىبرند مگر آنانكه ايمان آورده و عمل نيك انجام دهند.
با اينكه اين قوانين قسمتى به روح و قسمتى به جسم تعلّق دارد، اما در وجود انسان چنان با هم ممزوج شدهاند كه تصور جدايىِ آنها از هم براى انسان دشوار مىباشد، به گونهاى كه انسان مىگويد: روح من، بدن من. «روح» بدن را از آن خود مىداند و «بدن» روح را براى خود مىداند و جداى از يكديگر تصور نمىشوند. پس بايد براى رشد و تعالىِ اين موجود پيچيده به نام «انسان» كه مىخواهد خليفهاللّه باشد، قوانينى تنظيم شده باشد كه بتواند او را تا ابديت هدايت كند. از اين رو نشستن در شورى و به جاى خداوند تصميم گرفتن و امام و رهبر الهى برگزيدن، مقام انسان را در حدّ حيوان تنزّل دادن است !
اينجاست كه اهميت امر ولايت و امامتِ الهى مشخص مىشود، كه فقط خداوند مىتواند آدمى را به مقام والاى انسانى كه همان لقاء پروردگار است برساند، و اين مهم نياز به رهبرىِ الهى دارد. بر اين اساس، انبياء و جانشينان آنها عليهمالسلام به عنوان برگزيدگان الهى مطرح مىشوند، و آنقدر مورد عنايت خداوند هستند كه تكذيب كنندگان ايشان را مجازاتى سخت مىكند.
اما متأسفانه جريان نفاق - همانها كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير بارها به آنان اشاره فرمودند - با ترفندهاى مختلف سعى كردند با فريبكارى و تهديد و استفاده از زور و پول به تحريف و توجيه سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بپردازند. تا آنجا كه مانع شدند رسولخدا صلىاللهعليهوآله وصيت مهم خود را در امر جانشينى مكتوب فرمايد، و براى فريب مردم به «حسبنا كتاب اللّه» متمسّك شدند و گفتند: تا قرآن داريم نيازى به امام و پيشواى برگزيده از جانب خدا نداريم، و قرآن پاسخگوى نيازهاى ماست و مشكلات ما را حل خواهد كرد. ساده دلان هم فريب اين ترفند را خوردند.
نتيجه اين شيطنت چيزى جز تفرقه مسلمانان و جنگهاى خونين داخلى و به وجود آمدن فرقههاى گوناگون در جامعه اسلامى نبود.
نه تنها پاسخ سؤالاتِ جوامع اسلامى داده نشد، بلكه هزاران هزار سؤال بى پاسخ ماند، و مشكلات هر روز بيشتر شد، و حركت رو به رشد جامعه بزرگ اسلامى - كه در زمان رسولخدا صلىاللهعليهوآله شكل گرفته بود - باز ايستاد.
كشورگشايى با ورود مسلمانان به سرزمينهاى گوناگون، جاى گسترش فرهنگ اسلامى و نفوذ دين خدا را در قلبها گرفت. در درون مدينة النبى صلىاللهعليهوآله - كه مركز حكومت اسلامى بود - نفوذ جاهليت قبل از اسلام همچون ميكربى كشنده مشاهده مىشد !
بهترين مسلمانان به دست مدعيان اسلام به شهادت رسيدند، حتى آنانكه تمام اسلام، تمام توحيد، تمام دين و كمال بندگى در وجودشان مجسّم بود به دست همين مدّعيان دروغين به شهادت رسيده و يا هريك به نوعى حذف شدند.
اولين قربانى تنها يادگار رسولخدا صلىاللهعليهوآله فاطمه عليهاالسلام بود كه در دفاع از اسلام و آرمانهاى رسولخدا صلىاللهعليهوآله مظلومانه به شهات رسيد. پس از آن حضرت جنايات شروع شد و اصحاب خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله همانند ابوذرها، ميثمها، عمارها، حُجرها و ... ، قربانى همين فريبكارى و حكومتِ غصب و جور شدند. و مهمتر از همه اينكه خليفه برگزيده خدا و منصوبِ رسولخدا صلىاللهعليهوآله در غدير كنار زده شد.
امامت، محور خطبه غدير(1)
هنگامى كه دستور سفر «حجة الوداع» از طرف خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده بجز حج و ولايت. اعمال حج هم در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه براى غدير باقى ماند يك موضوع بود: «ولايت» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير يك مقصد اساسى داشتند كه عصاره و چكيده آن را مىتوان در اين جمله بيان كرد: «اعلام ولايت و امامتِ دوازده امام بعد از خود تا آخرين روزِ دنيا» .
1) . وقايع هفته غدير يونسيان : ص 22 - 32. اسرار غدير: ص 193، 204. سخنرانى استثنائى غدير: ص 65 ، 147 - 155.
با دقتِ كامل در طول خطبه، اين نكته كاملاً مشهود است كه حضرت، محور سخن را ولايت امامان و بيان شئون آن قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب جنبىِ ديگرى به چشم مىخورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.
با يك نظر دقيق مىتوان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از سه موضوع خارج نشده است: مواردى از خطبه صريحا درباره ولايت و امامت است، و مواردى از آن به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است، و مواردى در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامههاى اجتماعى آنان، و نيز درباره دشمنان ايشان و رؤساى ضلالت و انحراف است.
محوريت امامت در خطبه غدير را از چند ديدگاه مىتوان بيان كرد:
خطبه غدير ابعاد گسترده و متعددى دارد، كه هر كدام در جاى خود مورد بحث و دقت نظر قرار گرفته است. شكى نيست كه مهمترين بُعد آن موضوع سرپرستى امور دينى و دنيوى امت اسلامى تا روز قيامت توسط مولا على بن ابىطالب عليهالسلام است. مطلبى كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از طرف قادر متعال مأمور به ابلاغ و تبليغ آن بوده است. اين موضوع آنقدر مهم بوده كه اگر آن بزرگوار كمتر تعللى در آن مىفرمود، نه تنها هيچ بهره و مزدى از زحمات چندين ساله دوره رسالت خود نداشت، بلكه خداوند تعالى از او راضى و خشنود نبود. همانطور كه خود در همين خطبه فرمود:
... وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرضَى اللّهُ مِنّى إلاّ أن أُبَلِّغَ ما أنزَلَ اللّهُ إلى ... : ... كليه اعمال من موجب رضايت خدا از من نمىشود، مگر اينكه آنچه را از طرف او بر من (در خصوص امامت و خلافت و ولايت على عليهالسلام) نازل شده به مردم ابلاغ كنم ... .
به لحاظ اهميت فوق العاده اين مطلب و با رعايت اختصار، مسائلى را كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در ارتباط با اعتقاد به امامت و ولايت مولا على عليهالسلام در اين خطبه شريف بيان فرمودند متذكر مىشويم:
رسولخدا صلىاللهعليهوآله از طرف خداوند مأمور به ابلاغ و اجراست: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(1): «اى رسول (ما) آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شد به مردم برسان» .
بدون انجام اين مأموريت بهرهاى از تلاشهاى خود در امر هدايت خلق ندارد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر چنين نكنى رسالتش را ابلاغ نكردهاى» .
خداوند تعالى با تمام قدرت خود پشتيبان پيامبر گرامى خود صلىاللهعليهوآله مىباشد تا اين فرمان را اجرا كند: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد» .
على عليهالسلام بعد خدا و رسول صلىاللهعليهوآله ولى است: وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّهِ وَ رَسولِهِ: و او بعد از خدا و پيامبرش، ولىّ و سرپرست شماست. آيه ولايت(2)نيز دلالت بر همين واقعيت مىكند.
5 . وجوب اطاعت از على عليهالسلام كه از طرف خدا به سمت سرپرستى امت اسلام منصوب است: إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما مُفتَرَضَةٌ طاعَتُهُ: همانا خداوند على عليهالسلام را به عنوان سرپرست و امامى كه اطاعت از او واجب است بر شما منصوب نموده است.
6 . مخالف مولا على عليهالسلام ملعون و متابع او مورد رحمت خداست: مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ: هر كس با او مخالفت كند ملعون، و هر كس از او پيروى كند مورد رحمت خداست.
8 . تمام علوم در وجود على بن ابىطالب عليهالسلام جمع است و به دانستههاى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله تماما آگاه است: ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى إمامِ مُبينٍ. وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا، وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ: هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند تعالى در وجود من فراهم آورده، و هر دانشى را كه من تعليم داده شدم در پيشواى مبين احصاء نمودم. علمى نيست كه به على عليهالسلام نياموخته باشم، و او امام مبين (يعنى آشكار كننده همه آن علوم) مىباشد.
تنها على عليهالسلام است كه هدايت و عمل به حق مىكند و باطل را درهم مىكوبد: فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ وَ يَزهَقُ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ: او امامى است كه به سوى حق (مردم را) راهبرى نموده و خود به آن عمل مىنمايد، و باطل را درهم كوبيده و از آن نهى مىكند.
محال است توبه كسى كه ولايت او را ندارد پذيرفته شود: لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحدٍ أنكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُ: خداوند تعالى هرگز توبه كسى را كه منكر ولايت او است را نپذيرد و او را نيامرزد.
مخالف على عليهالسلام - كه حكم كفر بر او جارى است - به آتشى دچار خواهد شد كه آتشگيره آن مردم (يعنى خود او) و سنگهاى آتش افزاست: فَاحذَروا أن تُخالِفوا، فَتَصَلوا نارا وَقودَهَا الناسُ وَ الحِجارَةَ، أُعِدَّت لِلكافِرينَ: بترسيد از مخالفت پروردگار كه (اگر با خواسته و فرمان او مخالفت نمائيد) به آتشى دچار خواهيد شد كه مايه سوختش مردم و سنگ آتش افروز است، كه براى كفر پيشگان مهيا شده است.
على عليهالسلام را بايد بر جميع خلايق بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله برترى داد: فَضِّلوا عَليّا عليهالسلام، فَإنَّهُ أفضلُ الناسِ بَعدى مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى: على عليهالسلام را (از خود و ديگران) برتر بدانيد. همانا او بعد از من از هر مرد و زنى شايستهتر است.
تنها على عليهالسلام است كه بيانگر محرمات و مفسر حقايق قرآن است: فَو اللّهِ لَن يُبَيِّنَ لَكُم زَواجِرَهُ وَ لا يوضَحُ لَكُم تَفسيرَه إلاّ الَذى أنا آخِذٌ بِيَدِهِ: به خدا سوگند هرگز كسى براى شما نواهى قرآن را روشن نسازد و تفسير آياتش را آشكار نكند مگر اين آقايى كه من دستش را گرفتهام.
هر كس مولايش پيامبر صلىاللهعليهوآله است بايد على عليهالسلام را به مولايى خود با جان و دل بپذريد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم، اين على عليهالسلام صاحب اختيار و مولاى او است.
على و ائمه بعد او عليهمالسلام ثقل اصغر و قرآن ثقل اكبر است: إنَّ عَليّا وَ الطَيّبينَ مِن وُلدى عليهمالسلام هُمُ الثِقلُ الأصغَرُ، وَ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرُ: على عليهالسلام و پاكان از فرزندانم عليهمالسلام ثقل اصغر، و قرآن ثقل اكبر است.(1)
خدا على عليهالسلام را «اميرالمؤمنين» خوانده، و حرام است كسى جز او اين نام را بر خود بگذارد:
وَ أنَا قُلتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ألا إنَّهُ لَيسَ أميرُالمُؤمِنينَ غَيرَ أخى هذا، وَ لا يَحِلَّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرُهُ: و من از جانب خداى عزّ و جلّ مىگويم: آگاه باشيد غير از اين برادرم (على عليهالسلام) هيچ كس «اميرالمؤمنين» نيست، و زمامدارى و امارت بر مؤمنين بعد از من بر احدى جز او روا نيست.
خداوند دين را به امامت على عليهالسلام كامل كرد: إنَّما أكمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ: همانا خداى عزّ و جلّ دين شما را به امامت او (على عليهالسلام) كامل كرد.
هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر آن كه على عليهالسلام مصداق آن است: وَ لا نَزَلَت آيَةَ مَدحٍ فِى القُرآنِ إلاّ فيهِ: و هيچ آيه مدحى در قرآن نازل شده مگر درباره او است.
1) . يكى از علما مىفرمود: ثقل اكبر بودن قرآن نسبت به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام از حيث استمساك است، چرا كه خود آنها هم براى اثبات حقانيتشان به آيات قرآن متمسك مىشدند.
على عليهالسلام ياور دين خدا و مدافع رسولخدا صلىاللهعليهوآله است: هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ المُجادِلُ عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: او (على عليهالسلام) ياور دين خدا و مدافع حريم رسولخدا صلىاللهعليهوآله است.
ذريه تمام انبيا عليهمالسلام از صلب خودشان است، اما ذريه رسولخدا صلىاللهعليهوآله از صلب على عليهالسلام است: ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ، وَ ذُرّيَّتى مِن صُلبِ عَلىٍّ عليهالسلام: فرزندان هر پيامبرى از صلب خود او است، به جز ذريه من كه از صلب على عليهالسلام است.
ولايت مولا على عليهالسلام معيار ايمان و تقوى، و بغض او علامت شقاوت است: ألا إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا عليهالسلام إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يَتَوالى عَليّا عليهالسلام إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يِؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ: آگاه باشيد، دشمن على عليهالسلام نيست مگر شخص شقى و بدبخت، و به على عليهالسلام مهر نورزد مگر انسان با تقوا، و ايمان به او نمىآورد مگر مؤمن مخلص.
نور هدايت در رسولخدا صلىاللهعليهوآله و سپس در مولا على عليهالسلام و همچنين در نسل او ماند، تا به حضرت مهدى عليهالسلام برسد: النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهمالسلام: آن نور (هدايتى را) كه خداوند تعالى فرو فرستاده در من، و سپس در على عليهالسلام، و سپس در نسل او تا قائم ما حضرت مهدى عليهمالسلام قرار دارد.
لعنت خدا بر غاصبين حقوق او و بر كسانى است كه به حكومت غاصب تن در دهند: ألا لَعَنَ اللّهُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ: آگاه باشيد خداوند تعالى غاصبين (حقوق او) و همه كسانى را كه تن به حكومت غاصب دهند لعنت نموده است.
حقيقت صراط مستقيم خدا بعد از رسول مكرم او صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب و فرزندان گرامى او عليهمالسلام - كه كارشان هدايت به حق است - مىباشند: أنَا صِراطُ اللّهِ المُستَقيمِ الَذى أمَرَكُم بِاتِباعِهِ. ثُمَّ عَلىٌّ عليهالسلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ عليهمالسلام؛ أئِمَّةٌ يَهدونَ إلَى الحَقِّ وَ بِهِ يَعدِلونَ: من صراط مستقيم خدايم كه مأموريد آن را بپيمائيد، و بعد از من على عليهالسلام، و سپس فرزندان من از صلب او عليهمالسلام، همان پيشوايانى كه به حق هدايت مىكنند و (گمراهان را) به سوى حق باز مىگردانند.
دشمنان مولا على عليهالسلام اهل شقاق، نفاق و ستيزهاند. آنان دشمنان حق و برادران شياطين هستند: ألا إنَّ أعداءَ عَلىٍّ عليهالسلام هُم أهلُ الشِقاقِ وَ النِفاقِ وَ الحادُّونَ، وَ هُمُ العادّونَ وَ إخوانُ الشَياطينَ: آگاه باشيد، همانا دشمنان على عليهالسلام همان تفرقه افكنان و منافقان و ستيزه جويان اند، و هم ايشان دشمنان حق و برادران شيطان اند.
على عليهالسلام هدايتگر اين امت، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيم رساننده به مخالفان او است: قالَ اللّهُ تَعالى: «إنَّما أنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ» .(1)ألا وَ إنّى مُنذِرٌ وَ عَلىٌّ عليهالسلام هادٍ: خداوند تعالى مىفرمايد: «همانا تو بيم دهنده هستى و براى هر امتى هادى و راهنما هست» . بدانيد من بيمدهندهام و على عليهالسلام هادى و راهنما (ى اين امت) است.
امر به معروف و نهى از منكر جز به اعتقاد به امامت امام معصوم معنى و مفهوم ندراد: وَ لا أمرٌ بِمَعروفٍ وَ لا نَهىٌ عَنِ مُنكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعصومٍ: (وظيفه خطير) امر به معروف و نهى از منكر جز با (اطاعت) امام معصوم تحقق نمىيابد.
اعتراف به بيعت با على بن ابىطالب عليهالسلام بايد با دل و جان و زبان و دست (يعنى عمل) باشد: فَقولوا: ... نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتُنا وَ أيدينا: پس (همگى يك صدا شده) بگوئيد: ... با دلها و جانها و زبانهايمان با تو بر اين امر مهم بيعت مىكنيم.
رستگارى بزرگ فقط در اطاعت نمودن از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و على و پيشوايان راستين عليهمالسلام مىباشد: مَن يُطِعِ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ عَليّا وَ الأئِمَّةَ الَذينَ ذَكَرتُهُم عليهمالسلام فَقَد فازَ فَوزا عَظيما: كسى كه خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر نمودم عليهمالسلام اطاعت كند، يقينا به رستگارى بزرگى نائل شده است.
اين بود نمونهاى فرازهاى از خطبه غدير در مورد امامت، كه جا دارد موشكافى و شرح و بسط داده شود.
1) . رعد / 7.
محوريت امامت در خطبه غدير را از منظرى ديگر نيز مىتوان بيان كرد:
در غدير براى اميرالمؤمنين عليهالسلام فقط خلافت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده است، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع ما يحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمىخوريم:
جهت اول: حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مىخورد:
اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم در حدّ خدا و رسول، خليفه، وصى، مَفروضُ الطاعة، نافِذُ الأمر.
جهت دوم: هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه به تعبيرهاى زير آمده است:
او هدايت كننده است.
به حق هدايت مىكند و به آن عمل مىنمايد.
باطل را از بين مىبرد و از آن منع مىكند.
به سوى خداوند دعوت مىنمايد.
به آنچه رضاى خداست عمل مىكند.
از معصيت خداوند نهى مىنمايد.
بشارت دهنده است.
جهت سوم: پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمهاش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب به تعابير زير آمده است:
او دربردارنده علم من است، و بعد از من به شما مىفهماند و برايتان بيان مىكند.
جانشين و خليفه من بر تفسير قرآن است.
جهت چهارم: جنگ با دشمنان كه از شئون امام است، به اين دو عبارت آمده است:
او جنگ كننده با دشمنان خداست.
او قاتِل ناكثين و قاسطين و مارقين است.
«امامت» با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به عبارتهاى زير برمىخوريم:
او امام از جانب خداوند است.
ولايت او از جانب خداوند است كه بر من نازل كرده است.
خداوند او را نصب نموده است.
او به امر خداوند با دشمنان مىجنگد.
به عنوان نمونه:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه بلند غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك ... » اشاره داشت كه بر من لازم است تا بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى
هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
حديث غدير، عصاره خطبه غدير(1)
براى آنكه عصاره خطبه يك ساعته غدير براى همه معلوم شده و نقطه تمركز اين خطابه جهانى تا ابد روشن باشد، مسئله اعلان عمومى آن در نظر گرفته شد. از آثار اين برنامه آن بود كه عدهاى مريض القلب نتوانند فرازهاى ديگرى از خطبه را با اهميتتر از فراز اصلى آن نشان دهند و مسير فكرى خطبه را به انحراف بكشانند.
در حالى كه مردم به نوبت براى بيعت مىآمدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور داد تا در جاى جاى غدير گردش كند و پيام اصلى غدير را با صداى بلند بين مردم تكرار كند كه متن آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين تعيين شد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
سيل جمعيتى كه در هر سوى بيابان غدير در انتظار نوبت بيعت بودند، ناگهان با منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند كه با صداى بلند عصاره غدير را در گوش مردم تكرار مىكرد و بار ديگر توجه آنان را به نقطه حساس غدير جلب مىنمود.
1) . اسرار غدير: ص 111،193،197. چهارده قرن با غدير: ص 125. سخنرانى استثنائى غدير: ص 65 ، 80 .
نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله ضايع شده است. به تعبير ديگر، اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته است، و درك كامل آن جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكان پذير نخواهد بود.(1)
به بيان ديگر:
چكيده و آئينه تمام نماى غدير جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، كه در يك مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوان اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مىكردند بيان شده است.
اگر اين جمله را خوب بشكافيم در خواهيم يافت كه جملهاى كوتاه ولى پر معنى است و مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است كه اگر كسى آنها را قبول نداشته باشد نمىتواند اين جمله را بپذيرد. پايهها و ريشههايى كه در متن همين خطبه به آنها تصريح شده و با استناد به آنها به شرح و بيان جمله مذكور مىپردازيم.
و لذا با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مىشود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحثهاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نمودهاند و قرائن همراه آن را حذف كردهاند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه خود فرمودهاند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 40 ص 41. امالى الشيخ المفيد: ص 57 .
را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كارگرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه از آن نتايج زير گرفته مىشود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها و در هر شرايطى.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه عليهمالسلام دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
از همه مهمتر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مىكشد كه غير از ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفته باشند.
در نگاهى ديگر:
استثنائى بودن خطابه غدير اقتضا داشت كه محورهاى سخن بسيار حساب شده و طبق اهداف از پيش تعيين شده تنظيم شود، و ابدى بودن آن و نسلهاى آيندهاى كه مخاطب آن خواهند بود، در نظر گرفته شود.
با مرورى دقيق بر سراسر خطبه نگاهى به مقاصد كلى از خطبه غدير خواهيم داشت و محور اصلى سخن را دنبال خواهيم كرد. آمارى از موضوعات و كلمات در خطبه غدير، و سپس نگاهى به پايههاى اعتقادى غدير درباره «ولايت» و نيز مبانى عقيدتى - عملىِ غدير در مسائل مرتبط با ولايت خواهيم داشت.
هنگامى كه دستور سفر «حجة الوداع» از طرف خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده بجز حج و ولايت. اعمال حج هم در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه براى غدير باقى ماند يك موضوع بود: «ولايت» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير يك مقصد اساسى داشتند كه عصاره و چكيده آن را مىتوان در اين جمله بيان كرد: «اعلام ولايت و امامتِ دوازده امام بعد از خود تا آخرين روزِ دنيا» .
با دقتِ كامل در طول خطبه، اين نكته كاملاً مشهود است كه حضرت، محور سخن را ولايت امامان و بيان شئون آن قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب جنبىِ ديگرى به چشم مىخورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.
با يك نظر دقيق مىتوان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از سه موضوع خارج نشده است:
مواردى از خطبه صريحا درباره ولايت و امامت است.
مواردى از آن به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است.
مواردى در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامههاى اجتماعى آنان، و نيز درباره دشمنان ايشان و رؤساى ضلالت و انحراف است.
همچنين دقت در مسير خطبه، نقاط حساس آن را در فراز و نشيب سخن نشان مىدهد كه در موارد زير متبلور است:
صاحب اختيارى چهارده معصوم عليهمالسلام بر مردم.
خاتميتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله.
تام بودن صاحب اختيارى معصومين عليهمالسلام بر مردم.
فضيلت بىانتها براى على عليهالسلام.
انحصار دوازده امام عليهمالسلام.
حضرت مهدى عليهالسلام.
محبت اهلبيت عليهمالسلام و بغض دشمنان ايشان.
شناخت رؤساى ضلالت.
پاسخگويى اهلبيت عليهمالسلام به نيازهاى علمى بشر.
مبانى خطبه غدير در مسائل مرتبط با ولايت(1)
در مسائلى كه به نوعى با ولايت مرتبط است و در دو بُعد اعتقاد و عمل جلوه مىكند، در خطبه غدير مبانى مستحكمى ارائه شده، كه قابل جمعبندى در عناوين زير است:
جايگاه عظيم قرآن، كه در اين باره چهار موضوع مطرح شده است: منزلت قرآن، مطالعه قرآن، تفسير قرآن، رابطه قرآن با اهلبيت عليهمالسلام.
پاسخگويى امام عليهالسلام به نيازهاى علمى بشر، كه در اين باره از دو جهت مهم ياد شده است: يكى كيفيت و ارزش علم ايشان، و ديگرى نتيجه وسعت علم ايشان.
ضوابط كلى درباره حلال و حرام، كه در اين باره دو ضابطه كلى مطرح شده است. درباره احكامى كه تا آن روز بيان شده بود حضرت اعلام كرد كه هرگز از آنها برنمىگردد و هيچ تغييرى در آنها ايجاد نخواهد شد. درباره احكام باقيمانده مردم را به على و يازده امام عليهمالسلام بعد از او تا روز قيامت ارجاع داد.
كلياتى درباره امر به معروف و تبليغ، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره دو جهت مهم را يادآور شد: يكى اينكه مصدر و مرجع براى شناخت معروفها و منكرها امامان معصوم عليهمالسلام هستند، و ديگر اينكه آموختن و به خاطر سپردن و تغيير ندادن شرط ابلاغ است. وسعتِ دائره تبليغ را نيز تا آنجا اعلام كرد كه هر كس اطلاع پيدا كرد بايد ديگرى را متذكر شود.
در اين باره براى پدران نسبت به فرزندان و فاميل نسبت به يكديگر وظيفه خاصى تعيين كردند. سپس به طور عام اعلام كردند كه حاضران براى غايبان و دور و نزديك بايد در راه تبليغ انجام وظيفه كنند.
5 . نكاتى مهم درباره نماز و زكات و حج، كه در اين باره ضمن تأكيد بر اين اركان مهم دين، هر سؤالى درباره آنها را به امامان بعد از خود ارجاع دادند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 68 . واقعه قرآنى غدير: ص 87 .
6 . با توجه به فصاحت و بلاغت و كارهاى استثنائى در سخنرانى غدير و دقت در محورهاى سخن در اين خطابه عظيم، درمىيابيم كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير با آمادگى و پيش بينى فوق العادهاى براى متن آن ايراد شده، به گونهاى كه بتواند ابديت آن را تضمين نمايد، و در طول قرنهاى پس از غدير همواره از طراوت و جذابيت لازم براى همه نسلها برخوردار باشد.
معناى مولى در خطبه غدير(1)
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كردهاند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كردهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند !
در مقابل آنان علماى نستوه شيعه به طور مفصل اين شيطنت و شبهه افكنى انان را پاسخ دادهاند. بزرگانى همچون شيخ عبداللّه بحرانى در كتاب «عوالم العلوم» ، كه فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانستهاند آورده است.(2)يا مرحوم مير حامد حسين در كتاب «عبقات الانوار» ، كه از هر جهت حق مطلب را ادا كرده است.
براى توضيح بيشتر در مورد دلالت حديث غدير و كلمه «مولى» مراجعه شود به همين فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش اول «حديث غدير» ، قسمت سوم «دلالت حديث غدير» كه در مجلدات قبل گذشت.
حديث ثقلين، فراز حساس خطبه غدير(1)
در كنار بيان حديث غدير و امامت در خطبه غدير، جا دارد به بيان حديث ثقلين در خطبه غدير نيز اشاره شود. حديثى كه همواره يكى از حجتهاى شيعه براى امامت و و لايت بوده است:
يكى از حساسترين فرازهاى خطبه غدير به بيان حديث شريف ثقلين اختصاص دارد. خطبه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير بسيار طولانى است، و در حدود 30 صفحه مىباشد.(2)در كتاب «حديث الولايه» - كه باز آفرينى كتاب «الموالاة» ابنعقده مىباشد - تعداد 142 مورد از طرق حديث غدير از صحابه به نقل ابنعقده بازيابى شده است.(3)
همچنين ابنمغازلى در كتاب مناقب خود پس از نقل خطبه غدير از طرق مختلف مىنويسد: در حدود يك صد تن از صحابه حديث غدير را از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند، كه ده تن (عشره مبشّره) نيز در ميان آنهاست. اين حديثى صحيح و ثابت است كه هيچ ضعفى در آن من سراغ ندارم، و اين از فضائل ويژه على عليهالسلام است كه احدى در اين فضيلت با او شريك نمىباشد.(4)
در طول تاريخ رسالت، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فقط دو سخنرانى داشتند كه بيش از يك صد هزار مستمع داشتند؛ يكى در روز عرفه در عرفات در حجة الوداع (نهم ذيحجة
الحرام) سال 10 ق. ديگرى در سرزمين غدير خم روز عيد غدير (18 ذيحجة الحرام) سال 10 ق. در هر دو مورد خطبه بسيار حساس و با عظمتى ايراد كرده، و در هر دو «حديث ثقلين» را بيان فرمودند.
بد نيست در اينجا يادآور شويم كه صدور حديث ثقلين از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله به دو مورد ياد شده اختصاص ندارد، بلكه حداقل در شش مورد اين حديث از بيان آن حضرت ثبت شده است:
هنگام بازگشت از طائف، در سال هشتم هجرى.
روز عرفه، نهم ذيحجة الحرام سال دهم هجرت در عرفات.
روز دوازدهم ذيحجة الحرام(1)سال دهم در مسجد خيف در منى.
روز عيد غدير در سرزمين غدير خم، هجدهم ذيحجة الحرام سال دهم هجرى.
5 . در آستانه ارتحال در مسجد النبى صلىاللهعليهوآله، در اواخر ماه صفر سال يازدهم هجرى.
6 . در بستر مرگ، روز 28 صفر سال يازدهم، در حجره شريف.(2)
با توجه به تكرار حديث ثقلين، حداقل در شش مورد و ايراد خطابه از سوى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع در روز عرفه و به هنگام بازگشت در سرزمين غدير و در اجتماعى متجاوز از يكصد هزار نفر، اين حديث در تمام طبقات به حدّ تواتر رسيده است. در اينجا اسامى چهل تن از صحابه كه متن روايت آنان در دست مىباشد را يادآور مىشويم:
ابوايوب انصارى
ابوذر غفارى
ابورافع
5 . ابوشريح خزاعى
6 . ابوقدامه انصارى
8 . ابوهريره
ابوالهيثم بن تيّهان
انس بن مالك
براء بن عازب
جابر بن عبداللّه انصارى
جبير بن مطعم
جرير بن عبداللّه
حبشى بن جناده
حذيفة بن اسيد
حذيفة بن ثابت
حذيفة بن يمان
حسن بن على عليهالسلام
خزيمة بن ثابت
زيد بن ارقم
زيد بن اسلم
زيد بن ثابت
سعد بن ابىوقاص
سلمان
سهل بن سعد
ضمره اسلمى
طلحة بن عبداللّه تيمى
عامر بن ليلى
عبدالرحمن بن عوف
عبداللّه بن حنطب
عبداللّه بن عباس
عبداللّه بن عمر
عدى بن حاتم
عقبة بن عامر
على بن ابىطالب عليهالسلام
عمار ياسر
عمر بن خطاب
عمرو بن عاص
مقداد بن اسود
حديث ثقلين گذشته از افراد ياد شده، از سه تن از صحابيّات نيز روايت شده، و آنها عبارتند از:
ابنحجر مىنويسد: اين حديث از بيش از بيست تن از صحابه در موارد مختلف نقل شده است. از جمله: روز عرفه در حجة الوداع، روز غدير خم، به هنگام بازگشت
1) . على عليهالسلام امام البررة (خوئى، خرسان. : ج 1 ص 311.
از حج، پس از بازگشت از طائف و در دوران بيمارى حضرت در حجره شريفه هنگامى كه پر از صحابه بود.
سپس اضافه مىكند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين حديث را در اين موارد و در مواردى ديگر به جهت اهتمام خاص به شأن قرآن كريم و عترت طاهره عليهمالسلام تكرار فرموده است.
آن گاه از طبرانى نقل كرده كه آخرين چيزى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در لحظات آخر حيات خود بر زبان راند سفارش اهلبيت عليهمالسلام خود بود.(1)
كثرت راويان حديث ثقلين موجب شده كه برخى از محدثان، متكلمان و تراجم نگاران به گردآورى اسامى راويان آن پرداخته، و برخى نيز كتاب مستقلى در همين رابطه تأليف كردهاند.
حديث غدير در خطبه غدير(2)
پس از ايراد فرازهاى ابتدايى خطبه غدير طى سه مرحله، سكوت مطلق بر جمعيت حاضر در غدير حكمفرما بود و دلها پله پله با كلام رسول صلىاللهعليهوآله مدارج كمال را مىپيمود و با كوه استوار نبوت تا اوج ولايت پيش مىرفت. اين در حالى بود كه طبق اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى قبلى خطابه، همه چشم بر دست و بازوى پيامبر و على عليهالسلام داشتند كه هنگام بالا رفتنشان كى فرا مىرسد.
اكنون غدير به قلّه خود رسيده و صد و بيست هزار نفر چشم بر لبان گل وجود دوختهاند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن حساسترين لحظات دستان يد اللهى خود را به بازوان رشيد على عليهالسلام نزديك كرد و او نيز دستان خود را بالا نگاه داشت. در يك لحظه او را تا آنجا بلند كرد كه كف پاى على عليهالسلام به زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد.
همانطور كه على عليهالسلام را بر سر دست نگه داشته بود در بديعترين شكل اعلام جانشينى خود را به انجام رساند. سؤالى كوتاه و جملهاى پر از معنى ! ! پرسيد: گفتيد
كه چه كسى بر شما اولى به نفس است ؟ مردم فورا پاسخ دادند: خدا و رسولش. فرمود:
اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
آگاه باشيد، كه هر كس من صاحب اختيار و اولى به نفس او بودهام اين على صاحب اختيار و اولى به نفس اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند، و خوار كن هر كس على را خوار كند.
اكنون با نشان دادن على عليهالسلام و اشاره «هذا» به سوى او دقيقترين معرفى خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت گرفت؛ و به دنبال آن پرچم دوستى و يارى او بر فراز غدير برافراشته شد.
حضرت با پايان اين سخن على عليهالسلام را از فراز دست بر منبر فرود آورد؛ و با ظرافتى لايق شأن نبوت نگذاشت در خطابهاش وقفه ايجاد شود و سخنان خود را ادامه داد و به تبيين ابعاد «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » پرداخت.
سپس اشارهاى به آينده كفر ستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروهها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 5 سوره ق «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد، اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه «خدايا به امر تو مىگويم» و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
حساسيتهاى خطبه غدير در مسئله امامت(1)
اگر كسى با دقت مسير خطبه غدير را دنبال كند مىتواند اهداف و نقاط حساس آن را كه در فراز و نشيب سخن خود را نشان مىدهد تشخيص دهد. اينك با توقف در مواضع حساس خطبه، تحليلى بر اهداف در نظر گرفته شده از آنها خواهيم داشت:
تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهمالسلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است، فقط بايد از جانب حقتعالى باشد، زيرا اوست كه بوجود آورنده مخلوقات است و بهترينها را او خلق كرده و فقط اوست كه مىتواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند، و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهمالسلام ايشان را به مردم چنين معرفى كرده است:
يك. شريكهاى قرآن: ايشان ثقل اصغر در كنار ثقل اكبرند. اين ثقل اصغر درباره ثقل اكبر خبر مىدهد، و با آن موافق است و از آن جدا نمىشود.
دو. هدايت كنندگان: ايشان به حق هدايت مىكنند، و به حق و عدالت رفتار مىنمايند.
سه. امينهاى خدا : ايشان حاكمان خداوند در زمين و امينهاى پروردگار در ميان مردماند.
چهار. عالمان: علم حلال و حرام نزد ايشان است، و هر علمى را دارا هستند. از ايشان درباره هر چه بپرسيد پاسخ مىدهند، و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند.
پنج. حجتهاى خداوند: آنان حجت بر همه جهانيان هستند. مادامى كه به ايشان تمسك جوييد هرگز گمراه نمىشويد. اگر فراموش كرديد يا كوتاهى نموديد امامان
1) . ژرفاى غدير: ص 98 - 109.
براى شما بيان مىكنند. آنان بر هفت گروه از دشمنان خدا حجتاند: مقصّران، معاندان، مخالفان، خائنان، گناهكاران، ظالمان، غاصبان.
از آنجا كه اساسِ غدير بر نبوت و خاتميتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله است و آنچه در غدير براى آينده اسلام و جهان پيشبينى شده مبتنى بر بيان مقامِ شامخ حضرتش است، لذا حضرت در چندين فراز از خطبه منزلت و مقام خود را به مردم گوشزد فرمودند.
در اكثر اين موارد نام ائمه عليهمالسلام را پس از ذكر خود آوردند تا معلوم شود ريشه اين شجره طيبه و سر رشته اين برنامه بلند مدت و زير بناى ولايت و امامت، شخصِ خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله است. مواردى كه درباره شئون مختلف آن حضرت وارد شده چنين است:
يك. پيشگويىها درباره او كه انبياء و مرسلين گذشته به او بشارت دادهاند.
دو. خاتميت او و اينكه آخرين انبياء و مرسلين است و بعد از او پيامبرى نخواهد آمد.
سه. مقام او كه نورانيت و نبى مرسل و ترساننده و بر حذر دارنده بودن اوست، و افضليت او بر پيامبران و صاحب اختيار مردم بودن او و اينكه او صراط مستقيم خداوند است.
چهار. علم او كه هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را به وى آموخته است.
پنج. حجت بودن او كه در اين باره به حجت بودن او بر همه مخلوقات و اينكه هر كس در حجت بودن او و چيزى از سخنانش شك كند كافر است، تصريح شده است.
شش. تبليغ او كه در اين باره كوتاهى نكردن او در اتمام حجت و فهمانيدن مطالب به مردم ذكر شده و سپس آن حضرت خدا را بر رساندن و تبليغ خود شاهد گرفتند.
در غدير براى اميرالمؤمنين عليهالسلام فقط خلافت و جانشينىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى جلوس
در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع مايحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمىخوريم:
يك. حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
دو. هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه تعابيرى نظير هدايت به حق و از بين بردن باطل و دعوت به سوى خداوند و بشارت دهنده ذكر شده است.
سه. پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمهاش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب با تعابير در بر دارنده علم رسول و بيان كننده بعد از او و جانشين و خليفه او بر تفسير قرآن خاطر نشان شده است.
چهار. جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام است، با اشاره به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين ذكر شده است.
امامت با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است، و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به امامت و ولايت او از جانب خداوند و منصوب شدن او به امر الهى تصريح شده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير سخنى در فضيلت على بن ابىطالب عليهالسلام فرمود كه هيچكس نمىتواند بالاتر از آن بگويد. آن فضيلت عبارت است از افضيلتِ او بر همه
مردم تا آخر دنيا - بجز شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله - با فضايلى بىانتها و غيرقابل مقايسه با فضايل ساير مردم، فضايلى كه اعطا كننده آن پروردگار جهان و اعلام كنندهاش شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
در اين باره خطبه غدير متضمن دو جهت مهم است:
اول: اثبات فضيلتِ مطلق و بىنهايت براى اميرالمؤمنين عليهالسلام.
دوم: ذكر بعضى فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام.
فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به آنها اشاره فرمودهاند، جنبههاى اساسى و مهم از مناقب آن حضرت است، كه اتصال كاملِ او به خداوند و رسولش صلىاللهعليهوآله را به مردم مىفهماند. اين جنبهها در چهار عنوان قابل جمع است:
يك. اول بودن و پيشگامى على بن ابىطالب عليهالسلام در دين خدا.
دو. فداكارىهاى او در راه خدا.
سه. رضايت الهى از او.
چهار. ويژگىهاى خاص او.
اين فضايل نشان دهنده آن است كه با وجود شخصى اينچنين متصل و مقرب در پيشگاه خدا و رسولش، هيچكس - با هر درجه و مقامى - سزاوار منصب امامت و ولايت نيست، تا چه رسد به نالايقان و بىفضيلتانى كه خلافت را به غصب كردند و به ناحق بر مسند آن تكيه زدند.
در خطبه غدير، تأكيد عجيبى بر انحصار دوازده امام در اين عدد شده، و اينكه هيچ فردى به هيچ عنوان در شئون آنان شراكتى ندارد. از سوى ديگر اصرار بر قبول همه آنان و عدم تفكيك و جدايى بين ايشان در شؤون امامت گرديده است.
اين بدان جهت است كه همه امامان عليهمالسلام از طرف خدا و رسول با شئون واحد نصب شدهاند، و هرگونه تشكيك و خدشه در اين امر در واقع تشكيك درباره فرمان الهى و پشت پا زدن به كسانى است كه خداوند مقام آنان را امضا نموده است.
از جانب ديگر انحصارِ عدد امامان عليهمالسلام به اين معنى است كه هيچكس ديگرى لايق اين شأن نيست، و كسى كه درباره ايشان تشكيك كند درباره خداوند شك كرده است.
در خطبه غدير براى تعيين امامان به كلمه «هذا على» در چند مورد خطبه، و نيز نام بردن امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برمىخوريم كه نسل امامت را روشن مىنمايد. مسئله معرفى و بلند كردن بازوان اميرالمؤمنين عليهالسلام صراحت را كامل نموده و راه هرگونه تشكيك را بسته است.
در مورد لزوم قبول همه دوازده امام عليهمالسلام در خطبه غدير به اين جمله برمىخوريم:
هر كس درباره يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش خواهد بود.
همچنين در خطبه به وجود نورانى آنان تصريح شده و سپس شئون امامت ايشان ذكر شده است. در اين مورد به پنج جهت اشاره شده است: شريكهاى قرآن، هدايتكنندگان، امينهاى خدا، عالمان، حجتهاى خداوند.
در خطبه غدير، درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى صلوات اللّه عليه و عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و جعلنا من اعوانه و انصاره، توجه خاصى شده است. خبر دادن از مهدى موعود براى آن مردمى كه قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام برايشان سنگين بود، بيانگرِ آيندهنگرى اسلام و برنامه بلند مدت دين الهى براى مسلمين است.
اگر مسلمينِ آن روز على بن ابىطالب عليهالسلام را نپذيرفتند، ولى حقايق در طول زمان براى نسلها روشن شد. و از آنجا كه كارها به دست خداوند متعال است، روزى امر
اهلبيت معصومين عليهمالسلام ظاهر خواهد شد. آن روز، جهان به دست جانشينان واقعى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سپرده مىشود، و انتقامِ آنچه در طول قرنها بر ايشان رفته گرفته خواهد شد.
در خطبه غدير، 25 جمله درباره حضرت مهدى عليهالسلام آمده است كه آنها را تحت شش عنوان مىتوان خلاصه كرد: بشارت به او، خاتميت او، مقام و منزلت او، علم او، قيام او، انتقام او.
اساسِ «هَل الدينُ إلاّ الحُبّ وَ الْبُغض»(1)از مهمترين اركان اعتقادى ماست. ولايت اهلبيت عليهمالسلام كه به معناى صاحب اختيار بودن آنان و اطاعت كامل مردم از ايشان است، لازمهاش محبت داشتن نسبت به آنان و بغض و كينه نسبت به دشمنان ايشان است. در اين باره سه جنبه در خطبه غدير بيان شده است:
حب و بغض اهلبيت عليهمالسلام نزد خداوند مسئله بسيار مهمى است، كه سه نكته در اين باره فرمودهاند:
نكته اول: هر كس على عليهالسلام را دوست بدارد خدا او را دوست مىدارد، و هر كس على عليهالسلام را دشمن بدارد خدا او را دشمن مىدارد. در واقع مسئله حب و بغض ايشان به حب وبغض نسبت به خداوند بازمىگردد.
نكته دوم: دشمن اهلبيت عليهمالسلام مورد ذم و لعن خداوند است، و دوست ايشان مورد مدح خداوند است، و خدا او را دوست دارد.
نكته سوم: خداوند در يك وحى و خطاب خاص فرموده است: «هركس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» .
1) . الكافى: ج 2 ص 125. تفسير فرات: ص 165. المحاسن: ص 262. بحار الانوار: ج 64 ص 52 و ج 65 ص 63 و ج 66 ص 241.
حب اهلبيت عليهمالسلام ضابطه و ترازوى سنجش اعمال است، كه در اين باره فرموده است: «پس هر يك از شما، طبق آنچه در قلبش از حب و بغض نسبت به على مىيابد عمل كند» ، يعنى هر كس قبل از عمل، بايد ببيند چه اندازه محبت يا بغض نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام دارد و طبق آن عمل كند. از اين مطلب سه موضوع استفاده مىشود:
موضوع اول: آنان كه حب اهلبيت عليهمالسلام را دارند قدرِ اين نعمت را بدانند، و به اقتضاى داشتن اين نعمت در اعمال حسنه كوشا باشند.
موضوع دوم: محبّان و شيعيان در راهِ محبت اهلبيت عليهمالسلام بيشتر كار كنند و عيار محبت خويش را بالا ببرند، و در راه ايشان و احياى امرشان فداكارى نمايند.
موضوع سوم: دشمنانِ اهلبيت عليهمالسلام بدانند كه تا ريشه و پايه را كه همان محبت ايشان است درست نكردهاند بيهوده خود را به اعمالى مشغول داشتهاند كه نزد خداوند بدون محبت آنان ارزشى ندارد. پس بهتر است اگر در فكر خودسازى و حركت در راه خدا هستند، اصلاح خود را از اين مرحله شروع كنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديثى مىفرمايد: «اِنَّما يَكْتَفى أحَدكُم بِما يَجِدُ لِعَلىٍّ فى قَلْبِه» : «هر يك از شما فقط به آنچه نسبت به على در قلب خود مىيابد اكتفا مىكند» .(1)
حب اهلبيت عليهمالسلام دُرّ گرانمايهاى است كه به هر كس نمىدهند. اگر كسى آن را پذيرفت نشانه سعادت و تقواى اوست، و اگر كسى نپذيرفت نشانگرِ شقاوت اوست، و سزاوار نيست انسانهاى شقى به اين گوهر ناب دست يابند.
براى آنكه شيعه و محب اهلبيت عليهمالسلام بداند در كدام مكتب او را پذيرفتهاند و مناط و ضابطه ولايت و محبت را حفظ كند، و نيز منزلت و درجه او نزد پروردگار در دنيا و آخرت و روز نتيجهگيرى روشن شود، پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه پايههايى را در خطبه غدير بيان فرمودهاند:
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 324.
پايه اول: مقام و منزلت شيعيان و محبان ائمه عليهمالسلام نزد خداوند:
يك. آنان مورد مدح خداوند بوده و حزباللّهاند و خداوند ايشان را يارى مىكند.
دو. آنان مورد رحمت پروردگارند و آمرزيده مىشوند.
سه. از آنجا كه محبت حاكى از ايمان واقعى است آنان صاحبان ايمان خالص و متقياناند و ايمان در قلبشان نوشته شده است. از خداوند با ايمان به غيب مىترسند و هدايت يافتهاند و از گمراهى در امانند.
پايه دوم: مقام و درجه شيعيان و محبان اهلبيت عليهمالسلام در روز قيامت:
يك. آنان به دست آورنده فوز و رستگارى بزرگند و مستحق اجر كبيرند.
دو. در روز هولناك قيامت بر ايشان ترسى نيست و محزون نمىگردند.
سه. بهشت جزاى نهايى ايشان است. با سلامتى و امن وارد آن مىشوند و بدون حساب در آن روزى داده مىشوند. ملائكه به پيشواز و مشايعت ايشان مىآيند و به آنان سلام مىكنند، و بشارت ابديت در بهشت را به ايشان مىدهند.
پايه سوم: جوانبى را كه شيعيان و محبان اهلبيت عليهمالسلام بايد در سايه ادعاى ولايت ضرورتا مراعات كنند:
يك. در عقيده خود شك و شبههاى راه ندهند.
دو. با دشمنان خدا و رسول و اهلبيت عليهمالسلام رشته دوستى نداشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان و يا فاميلشان باشند.
سه. بر ايمان پاكيزه خود، لباسِ ظلم و اعمال ناشايست نپوشانند.
از آنجا كه اهلبيت عليهمالسلام عصاره خلقتاند، به همان اندازه كه محبت و ولايت آنان نزد پروردگار ارزش و اهميت دارد بغض و عداوت با اين والاترين مخلوقاتِ خداوند نيز نزد او گناهى نابخشودنى است و بى ارزش كننده همه خوبىهاست.
مسلمين در مقابل اهلبيت عليهمالسلام هميشه بر سر دو راهى قرار دارند: يا حب و يا بغض، و راه سومى برايشان وجود ندارد. نداشتن محبت ايشان - در صورت شناخت آنان - جرم است و كسى نمىتواند در اين باره بىتفاوت باشد.
پيداست همان طور كه محبت اهلبيت عليهمالسلام درجات دارد، بغض و عداوت با ايشان هم در دشمنانشان يكسان نيست و شدت و ضعف آن و نوع دشمنىهايشان متفاوت است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، هم محك و معيارهاى دشمنى با اهلبيت عليهمالسلام را - به عنوان اتمام حجت - براى مردم مشخص كردهاند، و هم جزاى دشمنى و مخالفت با ايشان را بيان فرمودهاند:
مورد اول: انواع دشمنى با اهلبيت عليهمالسلام، كه در خطبه اين مطالب ذكر شده است: انكار حق ايشان و قبول نكردن امامت و ولايتشان، شك درباره مقاماتى اعطايى خدا به آنان، رد كلام ايشان و موافق نبودن با آن و مخالفتِ اوامر ايشان، بغض قلبى و عداوت ظاهرى با آنان، خوار كردن ايشان و امتناع از نصرتشان، نداشتن محبت ايشان و حسد بردن به آنان.
مورد دوم: دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در پيشگاه الهى، كه در خطبه با عنوان ملعون و مغضوب و شقى و سفهاء و گمراهان و برادران شياطين و تكذيب كنندگان از آنان ياد شده است.
مورد سوم: جزاى دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در روز قيامت، كه در خطبه اعمال آنان در دنيا و آخرت بىارزش و ساقط شمرده شده، و تصريح شده كه در جهنم صداى شعله كشيدن آتش را مىشنوند و زبانههاى آن را مىبينند و عذاب ايشان تخفيف نمىيابد و در آتش جهنم جاودانه خواهند بود.
از آنجا كه شناخت دشمنان ولايت از راه شناختن رؤساى آنان براى يافتن راه هدايت بسيار مؤثر است، پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را به آيندهاى آرام و بىخطر دلخوش ننموده
است، بلكه خطرات و موانعى را كه بر سر راه مسلمين قرار خواهد گرفت به آنان گوشزد فرموده تا مبادا با صحنههاى مزوِّرانهاى مواجه شوند كه نتوانند حق را از باطل تشخيص دهند و فريبِ گمراهان را بخورند. حضرت سه پيش بينىِ اساسى در اين زمينه انجام دادهاند:
به عموم مردم متذكر شدند كه از خود مطمئن نباشيد و از هواى نفس و فريب شيطان بر حذر باشيد، و بدانيد كه اگر من از دنيا رفتم يا كشته شدم اين احتمال وجود دارد كه نه تنها گمراه شويد بلكه عقبگرد كنيد و به جاهليت برگرديد.
به مسلمانان خبر دادند كه در مقابل امامان بر حقى كه از جانب خدا براى شما معرفى كردم، امامان و رؤسايى خواهند بود كه مردم را به جهنم و آتش دعوت مىكنند. پس مواظب برخورد با چنين رؤساى گمراهى باشيد.
همچنين خبر دادند كه امامتِ امامان بر حق را گروهى غصب مىكنند و به عنوان رياست طلبى و پادشاهى بر اَريكه آن مىنشينند، و سپس غاصبانه و ظالمانه و ناحق بودن آنان را براى مردم روشن كردند.
در نهايت براى آنكه سر رشتهاى از اين امامانِ ضلالت در دست مردم باشد با كنايه فرمودند: «آنان اصحاب صحيفهاند» ، چرا كه بنيان و پايه تمام امامتهاى ضلالت و گمراهى «صحيفه ملعونه» اى است كه در كعبه امضا شد.
درباره امامان ضلالت و غاصبان خلافت و امامت دو مطلب اساسى فرمودند و تكليف آنان را تعيين كردند: يكى اينكه آنان را مورد لعنت قرار دادند و اعلام كردند كه من و پروردگار از ايشان بيزاريم؛ و ديگر اينكه خبر دادند كه نه تنها امامان ضلالت، بلكه ياران و تابعان و مؤيدانِ ايشان در پايينترين درجه جهنم خواهند بود.
بزرگترين احتياجِ جامعه و حل كننده بسيارى از مشكلات، و آنچه كه هيچ جامعهاى نمىتواند از آن بىنياز باشد «علم» است. خداى تعالى براى آينده مسلمين و جامعه اسلامى بالاترين فرض ممكن در كيفيت بر آوردنِ اين نياز را به مردم ارزانى داشته است.
تمامِ علوم را - از هر رشتهاى و در هر موضوعى بلا استثناء، چه علومى كه نتيجهاش به دنياى مردم برمىگردد، و چه علومى كه ثمرهاش به دين و آخرت مربوط مىشود - همه را به پيامبرش آموخته و به او سپرده است.
بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، جميع آن علوم به على بن ابىطالب عليهالسلام منتقل شده، و بعد از اميرالمؤمنين عليهالسلام به امام بعد از او انتقال يافته، و اين درياى بىپايان علم به امامان عليهمالسلام - يكى پس از ديگرى - منتقل گرديده، تاكنون كه نزد قائم آل محمد حضرت صاحب العصر و الزمان سلام اللّه عليه و عجل اللّه فرجه است.
در خطبه غدير، گذشته از علم حلال و حرام و تفسير قرآن كه خصوصا ذكر شده، در چندين مورد تصريح شده كه هر علمى نزد ايشان است:
كيفيت و ارزش علم ايشان، و اينكه علم آنان موهبت الهى است، و هيچ كس ديگرى نمىتواند در چنين علمى راه داشته باشد و هر كس جز ايشان چنين ادعايى كند كذّاب است.
نتيجه وسعت علم ايشان، و اينكه هر چه از ايشان بپرسيد به شما پاسخ مىدهند و آنچه نمىدانيد به شما مىفهمانند؛ به اين معنى كه اگر نپرسيد ايشان ابتداءا به شما مىفهمانند، و نيز اگر در مواردى ابهام پيش آمد و يا اشتباه فهميديد براى شما روشن مىكنند.
از آنجا كه تعداد حلال و حرام و واجبات و محرمات بيش از حد شمارش است، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول 23 سال فقط معدودى از آنها را بيان فرموده است؛ زمينهاى كه بتواند همه احكام را يكجا بيان فرمايد - چه از نظر ظرفيت مردم و چه از نظر شرايط اجتماعى - وجود نداشته، و لذا حضرت درباره آينده احكام الهى دو جهت اساسى را پايهريزى كرد:
جهت اول: دائمى بودن احكام
درباره احكامى كه خود بيان كرده بودند دو نكته فرمودند:
يك. هرگز از آنچه گفتهام برنمىگردم كه حلالى را حرام كنم و يا حرامى را حلال كنم، و طبعا هيچ كس ديگرى هم چنين حقى را ندارد.
دو. هرگز در آنچه گفتهام تحت هيچ شرايطى تغييرى نمىدهم، و طبعا هيچ كس چنين حقى را نخواهد داشت.
جهت دوم: بيان بقيه احكام الهى توسط امامان عليهمالسلام
درباره آنچه از احكام كه باقيمانده و نفرموده بودند، مردم را به على بن ابىطالب و يازده امام عليهمالسلام - كه تا روز قيامت امامت آنان ادامه خواهد داشت - ارجاع دادند كه با اين پايهريزى حجت بر همگان تمام مىشود و هيچ كس را عذرى باقى نمىماند.
در اين باره سه نكته مهم فرمودند:
يك. بيان حلال و حرام احتياج به علم آن دارد، و اين علم از طرف خداوند فقط به پيامبر و ائمه عليهمالسلام سپرده شده است.
دو. سخن پيامبر و ائمه عليهمالسلام به عنوان سخن خداوند تلقى مىشود و عِدل و برابر قرآن است.
سه. هيچ كس درباره احكام الهى جز پيامبر و ائمه عليهمالسلام حق خبر دادن ندارد، و مردم هم جز ايشان راهى به حلال و حرام ندارند. بنا بر اين، پيروى از هر راه ديگرى بدعت و ضلالت و خلاف حكم الهى را به دست آوردن است.
اكمال دين با امامت در خطبه غدير(1)
پس از اتمام بخش چهارم خطبه غدير و بيان حديث غدير و آيه اكمال دين، پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون كوچكترين وقفهاى سخنان خود را ادامه داده و وارد بخش پنجم خطابه شد، و به تبيين بيشتر آيه اكمال پرداخت.
آن حضرت از يك سو كمال دين را با امامت همه دوازده امام عليهمالسلام اعلام فرمود، و از سوى ديگر هر گونه انكار امامت آنان را مساوى با سقوط اعمال و خلود در آتش اعلام كرد.
همچنين راه هر تخفيفى را در عذاب چنين كسانى منتفى دانست، و در اين باره آيه 217 سوره بقره: «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أولئِكَ أصحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ» ، و آيه 88 سوره آل عمران: «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» را در ضمن كلام خود آورد، و منكرين امامت را مستحق چنين عذابى دانست:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» :
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، «چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود» . «عذاب از آنان تخفيف نمىيابد و به آنها مهلت داده نمىشود» .
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
امامت همطراز نبوت در خطبه غدير(1)
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد. ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.
اتصال امامت در خطبه غدير(2)
نام على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص در خطبه غدير ذكر شده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.
در مواضع مختلف خطبه غدير پس از ذكر نام اميرالمؤمنين عليهالسلام بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده، و نكتهاش اين است كه خداوند به عنوان نائب خود، اين صاحب اختياران را تا روز قيامت - به طور متصل - براى مردم تعيين كرده است، و چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوان شاهراه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد و براى كسى هم عذرى باقى نماند.
امامت مهمترين امر به معروف در خطبه غدير(3)
در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نكته مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد:
نكته اول: بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است.
نكته دوم: امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليهالسلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده فرمود: آنجا كه خدا مىفرمايد: امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم. سپس به حديث ثقلين اشاره كردند كه: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.
نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامت در خطبه غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مىگذارم. اين كلام حضرت بدان معنى بود كه اميد ديگران را قطع نمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى اَدَعُها اِمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مىسپارم.
نسل اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامت در خطبه غدير(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. از جمله فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى رَسُولٌ وَ عَلِىٌّ الاِمامُ وَ الْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَ الاَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. اَلا وَ اِنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مىآيند.
همچنين در مورد موضوع اين قسمت (محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير و امامت) ، مطالبى هم در قسمت بعدى (شرح خطبه غدير) آمده است.
خطبه غدير بسيار عميقتر از آن است كه در اين كتاب شرح آن گنجانده شود. خطبه بلند غدير اساسنامه تشيع است، كه جا دارد در كتابها و مجلدات متعدد شرح و بسط داده شود، و فراز به فراز و جمله جمله و حرف حرف آن مورد واكاوى قرار گيرد، و خود دائرة المعارفى مستقل مىطلبد.
و اما در اين دائرة المعارف، آوردن شرح مبسوط خطبه، سير دائرة المعارف غدير را از روال خود و سبك دائرة المعارف نويسى خارج مىسازد. لذا در اين دائرة المعارف، صرفا به معرفى اجمالى خطبه و بخشهاى آن، و نيز معرفى كتب مستقلى كه در موضوع شرح خطبه غدير تأليف شده بسنده مىشود.
براى توضيح بيشتر به عناوين مختلف اين بخش (خطبه غدير) در همين مجلد مراجعه شود. همچنين به «نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير» كه در همين جلد گذشت مراجعه شود ؛ كه كتابشناسى خطبه غدير و نيز كتابشناسى شعر غدير و كتابهاى شرح خطبه غدير معرفى شده است.
در اينجا به عنوان اشاره و با نگاهى آميخته با تدبّر به استقبال جمله به جمله و فراز به فراز، بلكه كلمه به كلمه خطبه غدير مىرويم، تا از عمق جان احساس كنيم كه آن همه پيشبينى و تداركات براى كدامين سخنرانى بلند بوده است.
ذيلاً خطبه غدير در يازده عنوان آمده، و ترتيب آن بر اساس ترتيب فرازهاى يازدهگانه خطبه غدير است، تا ترتيب كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله و رشته سخن تغيير نكند:
حمد و ثناى الهى(1)
اولين بخش از خطابه بلند غدير، حمد و ثناى الهى بود كه طبيعتا آغاز هر سخنرانى با نام پروردگار است. اما قابل توجه بود كه حضرت عظمت خداوند را با عباراتى بسيار بلند بر زبان جارى كرد؛ كه از يك سو محتوايى سنگين داشت و از سوى ديگر از فصاحت و بلاغت بسيار بالايى برخوردار بود:
با عبارت «الْحَمْدُ للّه الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ» علوّ و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار، اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به آيه 13 سوره بروج از «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ» ياد كرد.
در فراز بعدى، خلقت الهى را با جمله «بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ ... » مطرح كرد و خلق و گردانندگى و تسلط خدا بر همه مخلوقات آسمانى و زمينى را در كنار تفضّل و كرم پروردگار يادآور شد، كه رحمت او فراگير است و در عذاب خلايق عجله نمىنمايد.
قسمت بعدىِ حمد و ثنا «قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ ... » بود و اشاراتى به علم
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 137 - 146.
خداوند داشت، كه از باطن و خفاياى امور اطلاع دارد و غلبه مطلق از آنِ اوست؛ و خلق او بدون هيچ سابقه و نمونهاى از خلقت بوده است.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله با ذكر آيه 103 سوره انعام: «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» عدم دسترسى به كُنه ذات الهى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد.
در جملات بعدى اشاره به قداست و نور الهى كرد كه هيچ شريك و همتايى براى او نيست و نيازى به كمك ندارد. سپس بار ديگر خلقت بديع خدا را ياد كرد كه بدون هيچ نمونهاى و نه زحمتى و نه كمكى خلق فرموده، و با يك اراده مخلوقات را در زيباترين صورت به وجود آورده است.
آنگاه تسليم همه مخلوقات را در برابر ذات الهى با عباراتى بلند و زيبا يادآور شد كه در برابر عظمت او همه متواضع، و در برابر عزت او همه ذليل، و در برابر قدرت او همه تسليم، و در برابر هيبت او همه خاضع هستند.
پس از آن با اشاره به آيه 54 سوره اعراف: «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا» ، اشاره به چرخش خاضعانه افلاك نمود.
آن حضرت در جملات بعدى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مىزايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» .
آنگاه افزود كه حيات و مرگ و فقر و غنا، و خنده و گريه، و منع و عطا همه در يدِ قدرت اوست؛ و اين عبارات را با اشاره به آيه اول سوره مُلك به پايان برد كه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ» .
سپس پناه بودن خداوند براى بندگانش را با زيباترين كلمات ذكر كرد، كه از جمله آنها «مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ» ، «لايَضْجُرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ» و «مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ» بود.
آخرين فراز حمد و ثناى اين خطابه، سپاسى بلند بود كه آيه 285 سوره بقره در آن گنجانده شده بود. حضرت در اين فراز جمله «اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما» را با آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ... » آميخت.
سپس آن را مقدمهاى براى سمع و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت در غدير قرار داد و با اشاره نامحسوسى به آيه تبليغ فرمود: «امر او را مىپذيرم و اطاعت مىكنم و به همه آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىنمايم و در برابر آنچه او مقدر كند تسليم هستم، براى رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبتش» .
مرحله آغازين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بود:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّه الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ، وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا لَمْيَزَلْ، مَحْمُودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ اَمْرٍ اِلَيْهِ يَعُودُ.
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ وَ جَبّارُ الاَرَضينَ وَ السَّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ اَنْشَاَهُ.
يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَ الْعُيُونُ لا تَراهُ. كَريمٌ حَليمٌ ذُو اَناةٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَ لا يُبادِرُ اِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ.
قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَ لَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ الْمَكْنُوناتُ وَ لا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الاِحاطَةُ بِكُلِّ شَىْءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُوَّةُ فى كُلِّ شَىْءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ، وَ لَيْسَ مِثْلَهُ شَىْءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّىْءِ حينَ لا شَىْءَ، دائِمٌ حَىٌّ وَ قائِمٌ بِالْقِسْطِ، لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.
جَلَّ عَنْ اَنْ تُدْرِكَهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لا يَلْحَقُ اَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لا يَجِدُ اَحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ، اِلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ.
وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّهُ الَّذى مَلَاَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَ الَّذى يَغْشَى الاَبَدَ نُورُهُ، وَ الَّذى يُنْفِذُ اَمْرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ، وَ لا مَعَهُ شَريكٌ فى تَقْديرِهِ، وَ لا يُعاوَنُ فى تَدْبيرِهِ.
صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعُونَةٍ مِنْ اَحَدٍ وَ لا تَكَلُّفٍ وَ لا احْتِيالٍ.
اَنْشَاَها فَكانَتْ، وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، الْحَسَنُ الصَّنيعَةُ، الْعَدْلُ الَّذى لا يَجُورُ، وَ الاَكْرَمُ الَّذى تَرْجِعُ اِلَيْهِ الْأُمُورُ.
وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّهُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الاَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمّى، يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ، وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ. اِلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ، يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، وَ يُدْنى وَ يُقْصى، وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ، لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَ مُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِى الاَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ؛ الَّذى لا يُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْءٌ، وَ لا يُضْجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ، وَ لا يُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ. الْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ رَبُّ الْعالَمينَ؛ الَّذى اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ اَنْ يَشْكُرَهُ وَ يَحْمَدَهُ عَلى كُلِّ حالٍ.
اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ اُومِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. اَسْمَعُ لاَمْرِهِ وَ اُطيعُ وَ اُبادِرُ اِلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ اَسْتَسْلِمُ لِما قَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَنَّهُ اللّهُ الَّذى لا يُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لا يُخافُ جَوْرُهُ :
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديك است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.
هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مىگردد.
به وجود آورنده بالا برده شدهها (آسمانها و افلاك) و پهن كننده گستردهها (زمين) ، يگانه حكمران زمينها و آسمانها، پاك و منزّه و تسبيح شده، پروردگار ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آنچه خلق كرده، و لطف كننده بر هر آنچه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست ولى چشمها او را نمىبينند.
كَرم كننده و بردبار و تحمّل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منّت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمىكند، و به آنچه از عذابش كه مستحقّ آنند مبادرت نمىورزد.
باطنها و سريرهها را مىفهمد و ضماير را مىداند، و پنهانها بر او مخفى نمىماند و مخفىها بر او مشتبه نمىشود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوّت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود.
دائم و زنده است، و به قسط و عدل قائم است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.
بالاتر از آن است كه چشمها او را درك كنند ولى او چشمها را درك مىكند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمىتواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمىيابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
گواهى مىدهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كنندهاى اجرا مىكند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمىشود.
آنچه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله خلق كرده است. آنها را ايجاد كرد پس به وجود آمدند و خلق كرد پس ظاهر شدند.
پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست. صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمىكند و كَرم كنندهاى كه كارها به سوى او باز مىگردد.
شهادت مىدهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شدهاند.
پادشاهِ پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مىگرداند، كه به سرعت در پى آن مىرود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بىنياز است. زاييده نشده و نمىزايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مىخواهد پس به انجام مىرساند، و اراده مىكند پس مقدّر مىنمايد، و مىداند پس به شماره مىآورد. مىميراند و زنده مىكند، فقير مىكند و غنى مىنمايد، مىخنداند و مىگرياند، نزديك مىكند و دور مىنمايد، منع مىكند و عطا مىنمايد. پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.
شب را در روز و روز را در شب فرو مىبرد. نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَسها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمىشود، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمىكند، و پافشارى اصرار كنندگانش او را خسته نمىنمايد. نگهدارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنان و پروردگار عالميان. خدايى كه از آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.
او را سپاس بسيار مىگويم و دائما شكر مىنمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكهاش و كتابها و پيامبرانش ايمان مىآورم. دستور او را گوش مىدهم و اطاعت مىنمايم و به آنچه او را راضى مىكند مبادرت مىورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مىشوم به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمىتوان از مكر او در امان بود و به عنوان ظلم از او ترسيده نمىشود (يعنى ظلم نمىكند) .
آيه تبليغ و فرمان اعلان ولايت در خطبه غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير هجده اقدام فوقالعاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همه سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ابلاغ دستورات پروردگار بود، اما در هيچ كدام خداوند دستور خاصى براى ابلاغ نداده بود. وقتى حكمى مانند نماز و امثال آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل مىشد به معناى آن بود كه آن را به مردم برساند، و نياز نبود كه امر خاصى هم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شود كه امر نماز را به مردم ابلاغ كن.
اما در مسئله ولايت، گذشته از اصل مسئله كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده بود، براى ابلاغ آن امر خاص ديگرى نازل شد و آن آيه 67 سوره مائده بود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر برسان آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه به همين امر خاص، مراسم غدير را ترتيب داد تا ابلاغ اين حكم به شكل خاصى انجام پذيرد. اقدام بديعى كه در سخنرانى غدير انجام گرفت آن بود كه در همان آغاز سخن - پس از حمد و ثنا - پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت اعلام كرد كه اين سخنرانى به خاطر نزول آن دستور است، آنجا كه فرمود: اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ: من اكنون در حال اداى وظيفه نسبت به مطلبى هستم كه خدا بر من وحى فرموده است.
آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده است، «... اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و فرمود كه اين ابلاغ ولايت على عليهالسلام است.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 51 ، 147 - 155.
به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مىكند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواستهاى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنهگران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمىشود.
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچكترين بىنظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند، متوجه مطلب اصلى نمود.
آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامهاى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.
سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ
رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
اكنون كليد سخن به حركت درآمد و قفل آن براى مراحل بعدى كلام گشوده شد. ابتدا حضرت به مردم گوشزد كرد كه من سابقه كوتاهى و قصور در ابلاغ اوامر الهى نداشتهام و نزول چنين آيهاى درباره ابلاغ ولايت سبب خاصى دارد. آنگاه در بيان علت نزول چنين آيه شديد اللحنى فرمود: «جبرئيل سه مرتبه از طرف خداوند بر من دستور ابلاغ ولايت على را آورده است» .
در اينجا قبل از بيان علت نزول آيه، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليهالسلام تفسير كرده فرمود: «على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است» .
آنگاه به علت نزول آيه پرداخته فرمود: «من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم» . آنگاه اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح: «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور: «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ» بيان كرد.
سپس آزار و اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبتهاى مسخرهآميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود.
آنگاه آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
در پى آن با لحنى جدىتر منافقين حاضر در غدير را به لرزه درآورده فرمود: «اگر بخواهم مىتوانم آنان را نام ببرم و آنان را نشان دهم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كردهام» .
با اين سخن از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد. اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود.
لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولىّ خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
اكنون متن مرحله دوم سخنرانى را دنبال مىكنيم:
وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.
لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّهُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى عَلِىٍّ، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ.
وَ قَدْ اَنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ الَّذى اَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ.
وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ، وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ اِيّاىَ وَ اِقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى اَنْزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ اَنَّهُ اُذُنٌ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
وَ لَوْ شِئْتُ اَنْ اُسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ، وَ اَنْ اُومِئَ اِلَيْهِمْ بِاَعْيانِهِمْ لاَوْمَأْتُ، وَ اَنْ اَدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ، وَ لكِنّى وَ اللّهِ فى اُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّهُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ، «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى حَقِّ عَلِىٍّ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مىكنم، و شهادت مىدهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده (درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابىطالب عليهالسلام) و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم:
جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.
و خداوند در اين مورد آيهاى از كتابش بر من نازل كرده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا ... » : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه
ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» . و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند.
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و فساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست، و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار على با من و توجه من به او و تمايل او و قبولش از من، تا آنكه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ ... » : «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او اُذُن (گوش دهنده به هر حرفى) است بگو گوش دهنده است بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او اُذُن است و براى شما خير است به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مىنمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمت است و كسانى كه پيامبر را اذيت مىكنند عذاب دردناكى در انتظارشان است» .
اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن) را نام ببرم مىتوانم، و اگر بخواهم به شخص آنان اشاره كنم مىنمايم، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرفى كنم مىتوانم، ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر برسان آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
اعلان ولايت دوازده امام عليهمالسلام(1)
در مرحله بعد، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اعلان عمومى شد و با خطاب «اِعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ» بخش سوم سخنان خود را آغاز كرد، و به بيان مطلب اصلى پرداخت و قبل از هر چيزى امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد:
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود: وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ.
سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروهها را يك جا ذكر كرده فرمود: وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... .
در اينجا از وجوب اطاعت على عليهالسلام نتيجهگيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است.
براى آنكه عصاره سخن را در آغاز خطابه به همه گوشزد كرده باشد در فراز بعدى، با خاطر نشان كردن اينكه آخرين خطابه من در چنين شرايطى بوده و غدير يك امر الهى است، مراحل صاحب اختيارى خدا و رسول و على و يازده امام عليهمالسلام را به صورت سلسلهاى متصل ترسيم كرد و فرمود:
خداوند عز و جل صاحب اختيار شماست، و در درجه بعدى پيامبر و بعد از او على است كه به امر خدا اختيار شما را دارد، و سپس امامت در فرزندان او تا قيامت قرار دارد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170.
آنگاه نتيجهگيرى رسمى از اين اتصال حجتهاى الهى نمود، و ابلاغ اوامر و نواهى الهى را فقط به اين طريق اختصاص داده فرمود: هيچ حلال و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسول و دوازده امام براى شما تعيين كنند. و دليل آن را هم ذكر كرد كه خداوند علم آن را فقط به من عنايت كرده و من هم فقط به دوازده امام سپردهام و هيچ كس را در اين باره شريك آنان قرار ندادهام.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز كه سخن از علم امامان به ميان آمد، با اشاره به آيه 12 سوره يس درياى بيكران علم مقام عصمت را ترسيم كرد، كه خدا هر علمى را به آنان داده است و در اين باره عبارتى بسيار بلند فرمود كه از آن بالاتر فرض نمىشود: ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ: هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است. اين كلام حضرت به معناى احاطه مقام ختم نبوت به تمام علوم است كه از منبر غدير به جهانيان اعلام شد.
پيرو آن انتقال علم به جانشينان آن حضرت بيان گرديد، و على بن ابىطالب عليهالسلام امام مُبين شد كه خداوند در سوره يس مىفرمايد: «وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» ، و احاطه مقام امامت به همه دانستنىها را به مردم مىفهماند.
ادامه كلام مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن بود كه با اشاره به آيه 54 سوره مائده: «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» فرمود: على است كه به حق هدايت مىكند، بدان عمل مىنمايد، و باطل را ابطال نموده از آن نهى مىكند؛ و در راه خدا ملامت سرزنش كنندهاى او را مانع نمىشود.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه على بن ابىطالب عليهالسلام را به ميان آورد، و سبقت او در ايمان، فداكارى او در شب هجرت و نماز او در اولين روزهاى اسلام را يادآور شد.
آنگاه با لحنى شديد منكرين ولايت على عليهالسلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست و در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» ، و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود.
آن حضرت در فراز بعدى توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد. ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.
سپس شك در نبوت و امامت را يكسان دانست، و شك در يكى از امامان را نيز مانند شك در همه آنان اعلام كرد، و نتيجه چنين شكى را كفرِ جاهليت و آتش جهنم قرار داد.
جملات بعدى حضرت معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، كه با قيود مختلف اين انحصار را بيان كرده فرمود: فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ، و لعنت و غضب الهى را بر منكر چنين مقامى نثار كرد.
آنگاه با تأكيد بر نزول جبرئيل در اين باره از قول خداوند فرمود: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد. سپس با ادغام دو آيه قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض
سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند. اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليهالسلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .
اكنون خطبه به اوج خود نزديك مىشد و نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است. بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان داد.
ابتدا امر به تدبر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كرد و آيه 82 سوره نساء: «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » ، و آيه 7 سوره آل عمران: «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ، فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميخت و مردم را آماده معرفى «راسخان در علم» نمود.
سپس قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
سپس ثقل اكبر و اصغر را با ظرافتى خاص معرفى كرده قرآن و اهلبيت عليهمالسلام را در كنار يكديگر قرار داد. در اين باره دوازده امام عليهمالسلام را ثقل اصغر معرفى كرد و نسبت ايشان را به قرآن همچون دو خبر دهنده از يكديگر اعلام نمود كه هيچ اختلافى بين آنها نيست، و ادامه اين توافق و تقارن را تا روز قيامت اعلام فرمود. سپس امامان را به عنوان امين پروردگار و حاكمان از طرف خدا در زمين معرفى كرد.
در اينجا تصريح كرد كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على عليهالسلام دارد و براى احدى غير از او مجاز نيست.
اكنون خطابه غدير سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته و فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، و جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود.
اين بود كه حضرت فرمود: اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ: همانا كه من وظيفه خويش را به انجام رساندم. همانا كه من ابلاغ نمودم. همانا كه من شنوانيدم. همانا كه من بيان نمودم. و سپس فرمود: بدانيد كه اين مطالب را خداوند عز و جل فرموده و من از طرف خداوند به شما ابلاغ كردم.
فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مرحله چنين بود:
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ، وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الاَبْيَضِ وَ الاَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ اَمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ اَطاعَ لَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ اَقُومُهُ فى هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ اَطيعُوا وَ انْقادُوا لاَمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ اِلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ اِمامُكُمْ بِاَمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاِمامَةُ فى ذُرِّيَّتى مِنْ وُلْدِهِ اِلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ.
لا حَلالَ اِلاَّ ما اَحَلَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ لا حَرامَ اِلاَّ ما حَرَّمَهُ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ اَنَا اَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَنى رَبّى مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ اِلَيْهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ اَحْصَيْتُهُ فى اِمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الاِمامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سُورَةِ يس : «و كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ، وَ لا تَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لا تَأْخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.
اَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ، لَمْ يَسْبِقْهُ اِلَى الايمانِ بى اَحَدٌ، وَ الَّذى فَدى رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذى كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَ لا اَحَدَ يَعْبُدُ اللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. اَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ اَوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّهَ مَعى. اَمَرْتُهُ عَنِ اللّهِ اَنْ يَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِيا لى بِنَفْسِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّهِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ، فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، بى وَ اللّهِ بَشَّرَ الاَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الاوُلى، وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما اُنْزِلَ اِلَىَّ، وَ مَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الاَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَىَّ وَ اِحْسانا مِنْهُ اِلَىَّ وَ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنّى اَبَدَ الآبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ.
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ قَوْلى هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى» ، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الاَصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ الثِّقْلُ الاَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ.
اَلا اِنَّهُمْ اُمَناءُ اللّهِ فى خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ فى اَرْضِهِ.
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ. اَلا وَ اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ، وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
اَلا اِنَّهُ لا «اَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ اَخى هذا. اَلا لا تَحِلُّ اِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدى لاَحَدٍ غَيْرِهِ:
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
اى مردم، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى به پا مىايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده، و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام.
اى مردم، على را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام، و هيچ
علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست «امام مبين» كه خداوند در سوره يس ذكر كرده است: «وَ كُلَّ شَيْىءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» : «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
اى مردم، از على به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مىنمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندهاى او را مانع نمىشود.
على اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس در ايمانِ به من بر او سبقت نگرفت. اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچ كس از مردان همراه او خدا را عبادت نمىكرد. اولين مردم در نماز گزاردن، و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد، او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمانها و زمينها هستم. هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده
است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.
اى مردم، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منّتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.
اى مردم، على را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مىكند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مىگويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد» . هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد، خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
اى مردم، على «جنب اللّه» است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» : «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه:
«هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست» ، و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است. هر يك از اين دو از ديگرى خبر مىدهد و با آن موافق است. آنها از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امينهاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مىگويم، بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست. بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
سكوت مطلق بر جمعيت حاضر در غدير حكمفرما بود و دلها پله پله با كلام رسول مدارج كمال را مىپيمود و با كوه استوار نبوت تا اوج ولايت پيش مىرفت. اين در حالى بود كه طبق اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى قبلىِ خطابه، همه چشم بر دست و بازوى پيامبر و على عليهماالسلام داشتند كه هنگام بالا رفتنشان كى فرا مىرسد:
اكنون غدير به قله خود رسيده و صد و بيست هزار نفر چشم بر لبان گل وجود دوخته بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن حساسترين لحظات دستان يداللهى خود را به بازوان رشيد على عليهالسلام نزديك كرد و او نيز دستان خود را بالا نگاه داشت. در يك لحظه او را تا آنجا بلند كرد كه كف پاى على عليهالسلام به زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد.
همان طور كه على عليهالسلام را بر سر دست نگه داشته بود، در بديعترين شكل اعلام جانشينى خود را انجام داد. سؤالى كوتاه و جملهاى پر از معنى ! ! پرسيد: گفتيد كه چه كسى بر شما اولى به نفس است ؟ مردم فورا پاسخ دادند: خدا و رسولش. فرمود:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 171 - 178.
اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: آگاه باشيد كه هر كس من صاحب اختيار و اولى به نفس او بودهام اين على صاحب اختيار و اولى به نفس اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند، و خوار كن هر كس على را خوار كند.
اكنون با نشان دادن على عليهالسلام و اشاره «هذا» به سوى او دقيقترين معرفى خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت گرفت؛ و به دنبال آن پرچم دوستى و يارى او بر فراز غدير برافراشته شد.
حضرت با پايان اين سخن على عليهالسلام را از فراز دست بر منبر فرود آورد؛ و با ظرافتى لايق شأن نبوت نگذاشت در خطابهاش وقفه ايجاد شود و سخنان خود را ادامه داد و به تبيين ابعاد «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » پرداخت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز بعدى، سخن از تفسير قرآن به ميان آورد، و با توجه دادن به اهميت آن على عليهالسلام را به عنوان جانشين خود در تفسير و تبيين قرآن معرفى كرد، و مردم را متوجه اين نكته نمود كه على عليهالسلام علم آن را دارد و اوست كه مىتواند به قرآن دعوت كند.
سپس اشارهاى به آينده كفرستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد كه جنگ او با آن گروهها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 5 سوره ق: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند
كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد، اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه «خدايا به امر تو مىگويم» و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
در آن لحظات بسيار حساس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله توانسته بود بار سنگين «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(1)را با موفقيت به مقصود برساند و ولايت دوازده امام عليهمالسلام را تا آخر دنيا از فراز منبر غدير اعلام فرمايد، جبرئيل بر قلب مقدس آن حضرت نازل شد و در حالى كه حضرت خطابه را ادامه مىداد آيه 3 سوره مائده را به عنوان سند افتخار ابدى غدير آورد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
بلافاصله پس از نزول آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه خطبه فرمود: خدايا، تو هنگام بيان اين مطلب و منصوب نمودنت على عليهالسلام را در اين روز، اين آيه را درباره ولايت على نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» .
آنگاه براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليهالسلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ؛ و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
1) . مائده / 67 .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته، آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهمالسلام هستند. اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
اين فراز خطبه بعد از سؤال پيامبر صلىاللهعليهوآله و پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد، چنين ادامه يافت:
اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِىٌّ اَخى وَ وَصِيّى وَ واعى عِلْمى، وَ خَليفَتى فى اُمَّتى عَلى مَنْ آمَنَ بى وَ عَلى تَفْسيرِ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدّاعى اِلَيْهِ وَ الْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَ الْمُحارِبُ لاَعْدائِهِ وَ الْمُوالى عَلى طاعَتِهِ وَ النّاهى عَنْ مَعْصِيَتِهِ.
اِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ الاِمامُ الْهادى مِنَ اللّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِاَمْرِ اللّهِ.
يَقُولُ اللّهُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» . بِاَمْرِكَ يا رَبِّ اَقُولُ: اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَاْنصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَالْعَنْ مَنْ اَنْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» ، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» ، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .
اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آوردهاند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مىكند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
خداوند مىفرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن در پيشگاه من تغيير نمىپذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مىگويم: خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد.
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خداوند اسلام است» ، و فرمودى: «وَ مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود» . پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
تبيين كمال دين با امامت(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون كوچكترين وقفهاى سخنان خود را ادامه داده وارد بخش پنجم خطابه شد و به تبيين بيشتر آيه اكمال پرداخت:
آن حضرت از يك سو كمال دين را با امامت دوازده امام عليهمالسلام اعلام فرمود، و از سوى ديگر هر گونه انكار امامت را مساوى با سقوط اعمال و خلود در آتش اعلام كرد. همچنين راه هر تخفيفى را در عذاب چنين كسانى منتفى دانست و در اين باره آيه 217 سوره بقره: «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أولئِكَ أصحابُ النّارِ...» ، و آيه 88 سوره آل عمران: «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» را در ضمن كلام خود آورد، و منكرين امامت را مستحق چنين عذابى دانست.
در فراز بعدى مدح قرآنى بسيار بلندى درباره مولاى منصوب در غدير بر زبان آورد، كه كتاب آسمانى را يك پارچه به اميرالمؤمنين عليهالسلام مرتبط ساخت و اين مهم را در چهار مرحله بيان فرمود. ابتدا على عليهالسلام را عزيزترين و نزديكترين شخص نزد خود معرفى كرد و سپس به صراحت فرمود: خداى عز و جل و من از او راضى هستيم. و آنگاه همه موارد آيات رضايت در قرآن را درباره على عليهالسلام دانست و فرمود: هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او. و حضرت اينگونه به مردم فهمانيد كه جانشين من كسى است كه رضايت خدا و من از او ضمانت شده است.
در مرحله بعد بيش از 90 مورد خطاب «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» را كه در قرآن آمده مطرح كرد، و على عليهالسلام را سر دسته ايمان آورندگان و امير مؤمنان دانست و فرمود: خدا در قرآن «الَّذينَ آمَنُوا» را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز كرده است.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
در مرحله سوم همه گونه ستايش خدايى از بندگانش را كه در قرآن آمده متعلق به على عليهالسلام دانست و فرمود: هيچ آيه مدحى در قرآن نازل نشده مگر درباره او.
در مرحله چهارم سوره «هَلْ اَتى» را مطرح كرد و نزول اين سوره را درباره على عليهالسلام دانست، و با اشاره به مهمترين فراز اين سوره كه مىفرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» فرمود: خداوند در اين سوره شهادت به بهشت نداده مگر براى او. و حضرت آيات اين سوره را مدحى بلند براى على عليهالسلام دانسته فرمود: خدا با اين سوره جز على را مدح نكرده است. آن حضرت در دنباله سخن نتيجه گرفت كه خداوند بهترينها را براى شما انتخاب كرده است: پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند. و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليهالسلام است.
آنگاه با يادى از حضرت آدم عليهالسلام و ماجراى او با شيطان، مردم را متوجه دو نكته بزرگ نمود. از يك سو حسد شيطان را يادآور شد و هشدار داد كه مبادا درباره على عليهالسلام حسد ورزيد كه اعمالتان نابود شود. از سوى ديگر لغزش حضرت آدم عليهالسلام را با اين عنوان مطرح كرد كه او با يك خطا از بهشت رانده شد در حالى كه صفوة اللّه بود، و متذكر شد كه شما هر لحظه در معرض لغزش و خطا قرار داريد در حالى كه مقام شما از حضرت آدم عليهالسلام بسيار پايينتر است و در ميان شما دشمنان خدا وجود دارند.
سپس تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليهالسلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليهالسلام دانست. در فراز بعد با قرائت سوره عصر قسم ياد كرد كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابىطالب عليهالسلام است.
در اينجا بار ديگر احساسى سرشار از رضايت از دو لب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده شد و آن حضرت با آوردن آيه 54 سوره نور در ضمن كلام خود اطمينان از ابلاغ فرمان الهى را يادآور شد و فرمود: اى مردم، من از خدا خواستم كه شاهد باشد و رسالتم را به شما رساندم، «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ» .
آنگاه آيه 102 سوره آل عمران را به عنوان خطاب قرائت كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ «وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» : اى مردم در برابر خدا حق تقوى را بجا آوريد «و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد» . اين به نوعى نتيجه گيرى از «رَضيتُ لَكُمُ الاسْلامَ دينا»(1)و «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِسْلامُ»(2)و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ»(3)بود، كه اگر خدا جز اسلام را نمىپذيرد منظور از آن اسلامى است كه ولايت دوازده امام عليهمالسلام در آن باشد.
متن سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين بخش چنين بود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» .(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِىٌّ، اَنْصَرُكُمْ لى وَ اَحَقُّكُمْ بى وَ اَقْرَبُكُمْ اِلَىَّ وَ اَعَزُّكُمْ عَلَىَّ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اَنَا عَنْهُ راضِيانِ. وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً فِى الْقُرْآنِ اِلاّ فيهِ، وَ لا خاطَبَ اللّهُ الَّذينَ
آمَنُوا اِلاّ بَدَأَ بِهِ، وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ اِلاّ فيهِ، وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ اَتى عَلَى الاِنْسانِ»(1)اِلاّ لَهُ، وَ لا اَنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّهِ وَ الْمُجادِلُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ، وَ هُوَ التَّقِىُّ النَّقِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِىٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِىٍّ وَ بَنُوهُ خَيْرُ الاَوْصِياءِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلِّ نَبِىٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِىٍّ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اِبْليسَ اَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ اَعْمالُكُمْ وَ تَزِلَّ اَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ اُهْبِطَ إلَى الاَرْضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ، وَ هُوَ صَفْوَةُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ اَنْتُمْ اَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ اَعْداءُ اللّهِ.
اَلا وَ اِنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا اِلاّ شَقِىٌّ، وَ لا يُوالى عَلِيّا اِلاّ تَقِىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ اِلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ وَ اللّهِ نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ» اِلاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغُ الْمُبينُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. «عذاب از آنان تخفيف نمىيابد و به آنها مهلت داده نمىشود» .
1) . انسان / 1.
اى مردم، اين على است كه يارى كنندهترين شما نسبت به من و سزاوارترين شما به من و نزديكترين شما به من و عزيزترين شما نزد من است. خداوند عز و جل و من از او راضى هستيم. هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او، و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه ابتدا او مخاطب بوده است، و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره «هَلْ اَتى عَلَى الاْءِنْسانِ ... » شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
اى مردم، او يارى دهنده دين خدا و دفاع كننده از رسول خداست، و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده. پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيّتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
اى مردم، نسل هر پيامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب اميرالمؤمنين على است.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد. آدم به خاطر يك خطا به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند عز و جل بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد و در بين شما دشمنان خدا هستند.
بدانيد كه با على دشمنى نمىكند مگر شقى و با على دوستى نمىكند مگر با تقوى، و به او ايمان نمىآورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم درباره على نازل شده است سوره و العصر: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاْءِنْسانَ لَفى خُسْرٍ» : «قسم به عصر. انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم، و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چيزى نيست. اى مردم، از خدا بترسيد آنگونه كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.
اشاره به اهداف منافقين(1)
بخش ششم سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله منافقين را نشانه مىرفت، و اشارههاى رمزى به توطئههاى آنان بود كه مىبايست از فراز منبر غدير هشدار آن داده مىشد و مردم را نگران روزهاى آينده اسلام مىنمود. اما صاحب فصيحترين بيان در همه عالم، چنان مقدمهسازى بر اين بخش سخن نمود كه ذلت و سقوط دشمنان را به همه نشان دهد.
آن پيشينه، بيان مقام نورانيت خود و اهلبيتش بود كه فراتر از مقام نبوت و امامت است. خلقت نورانى چهارده معصوم عليهمالسلام قبل از خلقت عالم بايد از فراز منبر غدير در خاطرهها مىماند، تا بدانند چرا خداوند امامت هيچ كس را به جاى آنان نمىپذيرد.
جالبتر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خلقت نورانى را از متن قرآن استخراج كرد و با انضمام دو آيه آن را بيان فرمود. يكى آيه 8 سوره تغابن: «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» : «به خدا و رسول ايمان بياوريد و به نورى كه نازل كرديم» و ديگرى آيه 157 سوره اعراف: «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» : «پيروى كنيد از نورى كه همراه او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) نازل شده است» .
آنگاه به بيان اين نورانيت پرداخته و آن را رشتهاى متصل از خود تا حضرت مهدى عليهالسلام اعلام كرد و در اين باره به صراحت فرمود: نور از طرف خداوند در وجود من نهاده شده، و سپس در على بن ابىطالب، و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
با اين مقدمه، آمادگى لازم براى ذكر منكرين ولايت ايجاد شده بود كه آنان را دشمنان نور معرفى كند، تا نزد همگان به عنوان ظلمتى كه با نورانيت در ستيزند شناخته شوند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
در مرحله اول پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 47 سوره نساء را به دنبال آيه نورانيت و به صورت آميخته با آن قرائت كرد، به گونهاى كه نتيجه گيرى از اين چينشِ آيات، عذاب و لعنت صريح براى دشمنان ولايت بود آنجا كه فرمود: «مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» : «ايمان آوريد قبل از آنكه صورتهايى را هلاك نماييم و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» . اين تشبيه اشاره به مسلمانانى بود كه نام مسلمانى را حفظ مىكنند اما با هزاران حيله فرامين الهى را زير پا مىگذارند.
اين بود كه آن حضرت در دنباله كلام كار را به صراحت كشانده فرمود: به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من كه آنان را با نام و نسبشان مىشناسم، ولى مأمور شدهام كه از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم.
با اين سخن منافقين بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئههاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشههاى سرى آنان آگاه مىگردند. از نظر فن خطابه همين كافى بود كه آنان را در سكوتى بهت انگيز فرو بَرَد و از هر حركت ناهنجارى باز دارد.
در ادامه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله ترازوى علوى را براى سنجش اعمال در برابر مردم قرار داد و فرمود: پس هر كس عمل كند طبق آنچه از حب و بغض نسبت به على در قلب خود مىيابد.
آنگاه با يادى كه از احقاق حق اهلبيت عليهمالسلام توسط حضرت مهدى عليهالسلام كرد، انواع ضايع كنندگان حق آلمحمد عليهمالسلام را به شماره آورد كه عبارت بودند از: كوتاهى كنندگان، معاندين و كينه توزان، مخالفت كنندگان، خيانت كاران، آنان كه رفتار ناروا دارند، ظلم كنندگان، غاصبين، و جالب بود كه عبارت «مِن جَميعِ العالَمين» را پيوست اين گروهها قرار داد؛ تا گستره آن همه زمانها و مكانها را فرا گيرد.
اكنون لازم بود كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوهگر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ» .
حضرت اين آيه را در كلام خود تضمين كرده فرمود: اى مردم، شما را هشدار مىدهم ! من رسول خدا هستم كه قبل از من پيامبرانى بودهاند. آيا اگر بميرم يا كشته شوم عقبگرد خواهيد كرد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىزند و به زودى خداوند شاكران و صابران را پاداش مىدهد.
خطر دوم غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پذيرش دين بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد: يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» . دوم آيه 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» . سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» . چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود: اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت مگذاريد كه در نتيجه عمل شما را
نابود مىكند و بر شما غضب مىنمايد و شما را به شعلههايى از آتش و مس گداخته مبتلا مىنمايد. پروردگار شما در كمين است.
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايينترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» ، و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايينترين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
عجيبترين مسئلهاى كه در اثناء خطبه غدير اتفاق افتاد ذكر صريح «اصحاب صحيفه» توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم خود اصحاب صحيفه را به شدت تكان داد و هم اكثريت مردم منظور حضرت از اين عبارت را متوجه نشدند و در انديشه ماندند كه مقصود حضرت چه بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله پس از ذكر امامان ضلالت فرمود: آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفهاند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند.
آنگاه براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: «من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مىگذارم» و اين بدان معنى بود كه اميد ديگران را قطع نمايد.
از آنجا كه مسائل مطرح شده در اين فرازها بسيار حساس بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله اتمام حجتى كامل عيار درباره آن نمود و حتى به نسلهاى آينده هشدار و بيدار باش در برابر امامان ضلالت داد و فرمود: آنچه مأمور به تبليغش بودم ابلاغ كردم تا حجت باشد بر حاضر و غائب، و بر همه كسانى كه در اين مجلس حاضرند يا حضور ندارند، و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند. سپس حضرت همه نسلها را مكلف به ابلاغ پيامهاى غدير نموده فرمود: پس تا روز قيامت حاضر به غايب و پدر به فرزند برساند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز بعدى مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مىكنند. و سپس غاصبين را لعنت كرد. آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: در آن هنگام است اى جن و انس كه مىريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.
نهيبهاى مقام نبوت لا ينقطع بر سر مردم مىباريد. اين بار پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 179 سوره آل عمران: «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين كرده به عنوان هشدار فرمود: «خداى عزّ و جلّ شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند» .
آيه 58 سوره اسراء هشدار بعدى بود كه به مناسبت آن نام حضرت مهدى عليهالسلام به ميان آمد. خداوند در اين آيه مىفرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر
آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مىكند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مىدهد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
هشدار بعدى فريب نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» ، و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسلهاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مىافتند. آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مىفرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» .
حضرت در اين مرحله از خطبه چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» . بِاللّهِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ. فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الَّذى يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّهِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا، لاَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ. اَلا وَ اِنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.
اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ اَحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ ! !
قالَ : فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ اِلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ اَمْرَ الصَّحيفَةِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى اَدَعُها اِمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما اُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ اَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ اَوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ اَوْ لَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، اَلا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ، وَ اللّهُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ. قالَ اللّهُ تَعالى: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ. فَعِلْمُ الاَمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ:
اى مردم، «ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهى را و آن صورتها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم» . به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مىشناسم، ولى مأمورم بر آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابىطالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم، كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مىگيرد، چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.
اى مردم، شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم، و قبل از من پيامبران بودهاند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمىرساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس گداخته مبتلا مىكند. پروردگار شما در كمين است.
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت كمك نمىشوند.
اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.
اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايينترين درجه آتشاند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.
راوى مىگويد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد، و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مىسپارم، و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام استاى جن و انسكه مىريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «اَلَمْنُهْلِكِ الاَوَّلينَ ... » : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نمودهام، و علم امر و نهى نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد، و راههاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
معرفى دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام(1)
خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله از نيمه گذشته و آن مجلس با شكوه در كمال نظم گوش به سخنان حضرت فرا داده بودند. مىتوان ادعا كرد تا آن لحظه حضرت مطالب اصلى و لازم را به طور كامل مطرح كرد و جوانب آن را روشن فرمود. از اين مرحله به بعد كه وارد هفتمين بخش سخن خود مىشد، در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفتههاى ديگر را آغاز كرد:
اين بخش سخن با اشاره به آيه 153 سوره انعام آغاز شد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راههاى ديگر قرار مىداد و بايد راه راست دقيقا معرفى مىشد. به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليهالسلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليهالسلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: مواظب باشيد كه راههاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 201 - 212.
آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» .
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون هيچ مقدمهاى سوره حمد را به طور كامل قرائت كرد، و مخاطبين بىاختيار متوجه مطلب جديدى شدند. از آنجا كه در فراز قبلى آيه «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ» تفسير شده بود، اكنون «صراط مستقيم» در سوره حمد نشان داده مىشد كه مسلمانان هر روز حد اقل ده بار در نمازهاى واجب از خدا درخواست هدايت به آن را دارند و اين خواسته را با تفصيل تمام از خدا مىخواهند و مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» .
حضرت پس از قرائت سوره حمد قسم ياد كرد كه اين سوره درباره من و امامان بعد از من نازل شده است، و راه راستى كه هر مسلمان در پى آن است جز پيروى از چهارده معصوم عليهمالسلام راه ديگرى نمىتواند باشد.
آنگاه آيه 62 سوره يونس: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد و از امامان به عنوان «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
اكنون كه صراط مستقيم روشن شد سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهلبيت عليهمالسلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
در جمله اول آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان، سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطيناند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.
در جمله دوم مستقيما آيه 22 سوره مجادله را در وصف آنان قرائت كرد كه مىفرمايد: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... » و مفهوم آن چنين بود كه دوستى خدا با دوستى دشمنان خدا جمع نمىشود.
حضرت با اين آيه شرط برائت از دشمنان را براى قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگترى را به اولياى اهلبيت عليهمالسلام عطا فرمود.
در جمله سوم نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله عينا آيه 82 سوره انعام را در وصف اولياى اهلبيت عليهمالسلام آورد و فرمود: بدانيد دوستان اهلبيت عليهمالسلام كسانىاند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندهاند، برايشان امن است و آنان هدايت يافتگاناند» .
در جمله چهارم آيه 15 سوره حجرات: «اِنَّمَا الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا» را ضمن كلام خود آورده فرمود: اولياى اهلبيت كسانىاند كه ايمان آورده و به شك نيفتادهاند.
جمله پنجم وعده بهشت براى دوستان اهلبيت عليهمالسلام بود كه با ادغام آيه 46 سوره حجر: «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ» ، و آيه 73 سوره زمر: «حَتّى اِذا جاؤُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها
قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» فرمود: بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
جمله ششم ورود بىحساب به بهشت را مژده داد و آيه 40 سوره غافر: «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ» مورد استناد قرار گرفت و حضرت فرمود: بدانيد كه اولياى اهلبيت كسانىاند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مىشوند.
از جمله هفتم توصيف دشمنان اهلبيت بود كه به آيه 12 سوره انشقاق: «فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا وَ يَصْلى سَعيرا» اشاره كرده فرمود: بدانيد كه دشمنان امامان كسانىاند كه شعلههاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.
جمله هشتم نيز درباره دشمنان بود كه آيه 7 سوره ملك: «اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ» ، و آيه 12 سوره فرقان: «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا» كنار هم قرار داده شد و حضرت فرمود: بدانيد دشمنان ايشان كسانىاند كه از جهنم در حالى كه مىجوشد صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.
جمله نهم وصف قرآنى دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را ادامه داده با قرائت كامل آيه 38 سوره اعراف: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... » ادامه يافت، كه مفهوم آن لعنت دشمنان اهلبيت عليهمالسلام به يكديگر و مضاعف شدن عذاب آنان بود.
جمله دهم درباره دشمنان نيز با آوردن آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ادامه يافت. منظور از اين آيات آن بود كه دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مىكنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
آخرين جمله درباره دوستان اهلبيت عليهمالسلام بود كه آيه 12 سوره ملك: «اِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ» مورد استناد قرار گرفت و حضرت فرمود: بدانيد كه اولياء و دوستان امامان معصوم كسانى هستند كه از پروردگارشان مىترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است. اى مردم، چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و اجر بزرگ ! !
پس از اين توصيفات درباره دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام حضرت سخن را در يك جمله جامع جمعبندى كرده فرمود: اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
اكنون خطبه به پايان بخش هفتم خود نزديك مىشد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. ابتدا با اشاره به آيه 188 سوره اعراف: «اِنْ اَنَا اِلاّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» فرمود: بدانيد كه من ترسانندهام و على بشارت دهنده است.
سپس با اشاره به آيه 7 سوره رعد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» فرمود: بدانيد من ترساننده از عذابم و على هدايت كننده است. و آنگاه فرمود: بدانيد كه من پيامبرم و على جانشين من است. من رسولم و على امام و جانشين بعد از من است. و سپس به
امامان اشاره كرده فرمود: امامان بعد او از فرزندان اويند. من پدر آنانم و آنان از صلب او به دنيا مىآيند.
در اين قسمت از سخنرانى متن فرمايشات حضرت چنين بود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» . فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّهِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ، اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اِخْوانُ الشَّياطينِ، يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الايمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .(1)
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» .(2)
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا.
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» .(1)
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاَوُليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» .(2)
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَصْحابِ السَّعيرِ» .(3)
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَجْرِ الْكَبيرِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّهُ وَ اَحَبَّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى اَنَا النَّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى نَبِىٌّ وَ علِىٌّ وَصِيّى.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى رَسُولٌ وَ عَلِىٌّ الاِمامُ وَ الْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَ الاَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. اَلا وَ اِنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتاند، به حق هدايت مىكنند و به يارى حق به عدالت رفتار مىكنند.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» .
اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است. ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاء گمراه و برادران شياطيناند كه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ... » : «نمىيابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آناناند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مىكند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى
است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خداوند هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند عزو جل آنان را توصيف كرده و فرموده است: «الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ ... » : «كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندهاند آناناند كه برايشان امان است و آنان هدايت يافتگاناند» .
بدانيد كه دوستان ايشان كسانىاند كه ايمان آوردهاند و به شك نيفتادهاند.
بدانيد كه دوستان ايشان كسانىاند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند، و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مىشوند.
بدانيد كه دشمنان اهلبيت كسانىاند كه به شعلههاى آتش وارد مىشوند.
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه از جهنم در حالى كه مىجوشد صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه خداوند درباره آنان فرموده است: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها ... » : «هر گروهى كه داخل جهنم مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند تا آنكه همه آنان در آنجا به يكديگر بپيوندند آخرين آنان با اشاره به اولين آنان مىگويند پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب دو چندان از آتش به آنان نازل كن خدا مىفرمايد براى هر دو گروه عذاب مضاعف است ولى شما نمىدانيد» .
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » : «هر گاه گروهى را در جهنم مىاندازند
خزانه داران دوزخ از ايشان مىپرسند آيا ترسانندهاى براى شما نيامد. مىگويند بلى براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خداوند هيچ چيز نازل نكرده است و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مىگويند اگر مىشنيديم يا فكر مىكرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند پس دور باشند اصحاب آتش» .
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مىترسند و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.
اى مردم، چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و بين اَجر بزرگ !
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.
اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترسانندهام و على بشارت دهنده است.
اى مردم، بدانيد كه من مُنذر و بر حذر دارندهام و على هدايت كننده است.
اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.
اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مىآيند.
معرفى حضرت مهدى عليهالسلام(1)
مجلس غدير اهميت خود را به همه نشان داده بود و در هر بخش و فراز آن مردم سخنان تازه و مهمى مىشنيدند كه برخى از آنها براى اولين بار به اطلاع آنان مىرسيد. اكثر مخاطبين - به جز منافقين - از حضور در چنين مجلسى خود را سر بلند مىديدند چرا كه در آيندههاى اسلام از آنان به عنوان اولين پيام رسانان بلندترين خطابه
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 213 - 218.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ياد مىشد. چنان گوش فرا داده بودند كه حتى صداى نفسها در سكوت محو مىشد:
در چنين موقعيتى، بخش هشتم خطابه با نام زيباى حضرت قائم آل محمد مهدى موعود عليهالسلام آغاز شد، آن هم براى مردمى كه تا آن روز هيچ توصيف مفصلى درباره آن حضرت نشنيده بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با 18 جمله بلند و ظريف قامت ملكوتى حضرت صاحب الزمان عليهالسلام را در آن مجلس حاضر ساخت، و اينگونه بود كه كليد حل مشكلات عالم در آن روز از دست خاتم نبوت به دست خاتم امامت سپرده شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن موعود امتها چند جهت مهم را خاطر نشان ساخت. از يك سو خاتميت آن حضرت در مقام امامت را و اينكه حجتى بعد از او نيست، در كنار بشارت انبياء گذشته درباره آن حضرت مطرح كرد. از سوى ديگر هدايت او از جانب پروردگار و برگزيده بودن او از بين خلايق را يادآور شد.
سپس سخن از قيام آن قائم آلمحمد عليهمالسلام به ميان آورد و در اين باره ابعاد مختلف اين قيام را ذكر كرد، كه عبارت بود از غلبه او بر تمامى اديان، فتح و پيروزى او بر همه قدرتمندان جهان، انتقام او از همه ظالمين، طلب خونهاى به ناحق ريخته اولياى خدا به دست او، و در يك كلمه او را غالب بر همه خواند به گونهاى كه هيچ كس را قدرت اقدام در برابر او نيست.
در نگاهى ديگر درياى علم آن حضرت را يادآور شد كه برگرفته از علم بىپايان الهى است، و در اين زمينه آن حضرت را ميراثدار و محيط بر هر علمى معرفى كرد
كه هر چه بگويد از پروردگارش خبر مىدهد، و در اين زمينه هر حقى را همراه او و هر نورى را نزد او دانست؛ و از همين نقطه اشاره كرد كه او ارزش علمى آحاد مردم را در حد خودشان مورد توجه قرار خواهد داد.
سپس به اين جهت اشاره كردند كه او يارى دهنده دين الهى و شكننده جلوههاى شرك و بالا برنده آيات خداست.
در يك جهت گيرى جامع آن حضرت را به عنوان كسى كه كارها به او سپرده شده و ولى و صاحب اختيار از طرف خدا در زمين و حكم كننده بين خلق و امين پروردگار معرفى كرد.
خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش هشتم خود را به پايان برد در حالى كه آن حضرت مستقلاً درباره حضرت مهدى عليهالسلام چنين سخن گفته بود:
اَلا اِنَّ خاتَمَ الاَئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمُ الْمَهْدِىُّ. اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. اَلا اِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. اَلا اِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. اَلا اِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها.
اَلا اِنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لاَوْلِياءِ اللّهِ. اَلا اِنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ اللّهِ. اَلا اِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. اَلا اِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذى فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذى جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. اَلا اِنَّهُ خِيَرَةُ اللّهِ وَ مُخْتارُهُ. اَلا اِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.
اَلا اِنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لاَمْرِ آياتِهِ. اَلا اِنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. اَلا اِنَّهُ الْمُفَوَّضُ اِلَيْهِ. اَلا اِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرُونِ بَيْنَ يَدَيْهِ. اَلا اِنَّهُ الْباقى حُجَّةً وَ لا حُجَّةَ بَعْدَهُ وَ لا حَقَّ اِلاّ مَعَهُ وَ لا نُورَ اِلاّ عِنْدَهُ.
اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. اَلا وَ اِنَّهُ وَلِىُّ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَ اَمينُهُ فى سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ:
بدانيد كه آخرينِ امامان، مهدى قائم از ماست. اوست غالب بر اديان، اوست انتقام گيرنده از ظالمين، اوست فاتح قلعهها و منهدم كننده آنها، اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان.
بدانيد كه اوست گيرنده انتقام همه خونهاى اولياء خدا. اوست يارى دهنده دين خدا.
بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق. اوست كه هر صاحب فضيلتى را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتى را به قدر جهلش نشانه مىدهد. اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند. اوست وارث هر علمى و احاطه دارنده به هر فهمى.
بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالا برنده آيات الهى. اوست هدايت يافته محكم بنيان. اوست كه كارها به او سپرده شده است. اوست كه پيشينيان به او بشارت دادهاند، اوست كه به عنوان حجت باقى مىماند و بعد از او حجتى نيست. هيچ حقى نيست مگر همراه او، و هيچ نورى نيست مگر نزد او.
بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود. اوست ولى خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.
زمينه سازى براى بيعت غدير(1)
از آنجا كه خطابه غدير متفاوت از هر سخنرانى ديگرى بود در بخش نهم آن مردم با مسئله جديدى رو به رو شدند، و آن مطرح شدن بيعت و پيش بينى آن براى بعد از خطابه بود:
در اين فراز پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوتاهترين جملات عمق بيعت غدير را با استناد به قرآن معنى كرد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 219 - 222.
ابتدا نوع بيعت را تعيين كرد كه اول با من به عنوان بيعت با على عليهالسلام و اقرار به مقامش دست خواهيد داد و سپس با خود او بيعت خواهيد كرد.
سپس نقطه تمايز اين بيعت را خاطر نشان كرد و فرمود: من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خدا براى او از شما بيعت مىگيرم. آنگاه حضرت به آيه 10 سوره فتح استناد كرده آن را قرائت كرد: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ ... » .(1)
در اين مرحله حضرت چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ اَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِىٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدى. اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.
اَلا وَ اِنّى قَدْ بايَعْتُ اللّهَ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى، وَ اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما»(2):
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مىفهماند.
بدانيد كه من بعد از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم.
بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ ... » : «كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است.
پس هر كس بيعت را بشكند بر ضرر خود اوست، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
حلال و حرام، واجبات و محرمات(1)
قبل از آنكه سخن به آخرين بخش خود برسد، بخش دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آيندههاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از همه مطالبى درباره حج را با استناد به آيه 158 سوره بقره: «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» بيان فرمود و از ترك حج بر حذر داشت.
از سوى ديگر به حجاج وعده استغناء و مغفرت داد، و در پايان از آنان خواست كه حج خانه خدا را با كمال دين كه ولايت است و نيز تفكر در اعمال آن انجام دهند، و نيز آن را جايگاه توبه بدانند.
بعد از حج، نماز و زكات را دو بار مطرح كرد: يك بار با اشاره به آيه 43 سوره بقره: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ» ، و بار ديگر با اشاره به آيه 41 سوره حج: «الَّذينَ اِنْ مَكَّناهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» .
پيرو آن نكته اصلى را به ميان آورد كه اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند. آنگاه
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 223 - 231.
ادامه اين مسير را نشان داده فرمود: او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند.
آنچه حضرت درباره نماز و زكات فرمود آمادگى لازم را براى مطلب اصلى به وجود آورد، كه عبارت بود از آينده نگرى درباره همه حلالها و حرامهاى خداوند، كه بسيارى از آنها گفته نشده بود و براى برخى از آنها هنوز زمينهاى وجود نداشت. اين فراز يكى از مهمترين قسمتهاى خطبه غدير به شمار مىآيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضابطه ابدى درباره حلال و حرام را در اختيار مردم گذاشت و راه هر گونه خود رأيى درباره احكام الهى را مسدود نمود.
در اين باره حضرت دو ضابطه بسيار مهم براى مردم تعيين كرد: يكى مرجع مردم در حلال و حرام تا روز قيامت كه در اين باره ابتدا تصريح كرد كه تعداد حلال و حرام آن قدر زياد است كه نمىتوان در يك مجلس همه را بيان كرد. سپس راه حل آن را تعيين جانشينانى دانست كه به نيابت از پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخگوى مردم باشند، و آنان را از اميرالمؤمنين عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام معرفى كرد.
ضابطه دوم عدم تغيير حلال و حرام تا روز قيامت كه در اين باره حضرت اعلام كرد هيچ حرامى و حلالى را تا كنون تغيير ندادهام و تغييرى هم در آنها به وجود نخواهد آمد. بنا بر اين، از مردم نيز خواستند بر اين عدم تغيير پايدار بمانند.
در فراز بعدى پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد. يكى اينكه بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است. ديگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليهالسلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده فرمود: آنجا كه خدا مىفرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كرد كه: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.
آن حضرت در اواخر بخش دهم خطابه سفارش به تقوى كرد و آيه اول سوره حج را براى ترساندن مردم از روز قيامت قرائت كرد: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ» و هشدار داد كه مرگ و معاد و حساب و ميزان و حساب در پيشگاه خدا و ثواب و عذاب را به خاطر داشته باشيد كه ترازوى دقيق الهى در برابر شماست.
كلام حضرت در اين بخش از سخن چنين بود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» .(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ، فَما وَرَدَهُ اَهْلُ بَيْتٍ اِلاّ اسْتَغْنَوْا وَ اُبْشِرُوا، وَ لا تَخَلَّفُوا عَنْهُ اِلاّ بُتِرُوا وَ افْتَقَرُوا.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ اِلاّ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ اِلى وَقْتِهِ ذلِكَ، فَإِذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَ اللّهُ لا يُضيعُ اَجْرَ الْمُحْسِنينَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ، وَ لاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشاهِدِ اِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ اِقْلاعٍ.
1) . بقره / 158.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ. اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ.
اَلا اِنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَهُما وَ اُعَرِّفَهُما؛ فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ اَنْهى عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَاُمِرْتُ اَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّى وَ مِنْهُ اِمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِىُّ اِلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّهَ الَّذى يُقَدِّرُ وَ يَقْضى.
مَعاشِرَ النّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَ كُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنّى لَمْ اَرْجِعْ عَنْ ذلِكَ وَ لَمْ اُبَدِّلْ. اَلا فَاذْكُرُوا ذلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَواصَوْا بِهِ، وَ لا تُبَدِّلُوهُ وَ لا تُغَيِّرُوهُ.
اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ: اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.
اَلا وَ اِنَّ رَأْسَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ اَنْ تَنْتَهُوا اِلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ اَمْرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَ مِنّى. وَ لا اَمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ اِلاَّ مَعَ اِمامٍ مَعْصُومٍ.
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ»(1)، و قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.
مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ» .
1) . زخرف / 28.
اُذْكُرُوا الْمَماتَ وَ الْمَعادَ وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ اُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ نَصيبٌ:
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ... » : «هر كس به خانه خدا به عنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار خيرى را بدون چشم داشتى انجام دهد خداوند سپاسگزار داناست» .
اى مردم، به حج خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمىشوند مگر آنكه مستغنى مىگردند و شاد مىشوند، و هيچ خاندانى آن را ترك نمىكنند مگر آنكه منقطع مىشوند و فقير مىگردند.
اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، مِنا) وقوف نمىكند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مىآمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مىگيرد.
اى مردم، حاجيان كمك مىشوند و آنچه خرج مىكنند به آنان باز مىگردد، و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمىنمايد.
اى مردم، با دين كامل و با تَفَقُّه و فهم به حج خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه بر مگرديد.
اى مردم، نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، او كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم.
او و آنان كه از نسل مناند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد براى شما بيان مىكنند.
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلالها دستور دهم و از همه حرامها نهى كنم. پس مأمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و جانشينان بعد از او آوردهام كه آنان از نسل من و اويند، و آن موضوع امامتى است كه فقط در آنها بپا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اى مردم، هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم، هرگز از آنها بر نگشتهام و تغيير ندادهام. اين مطلب را به ياد داشته باشيد و آن را حفظ كنيد و به يكديگر سفارش كنيد، و آن را تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.
من سخن خود را تكرار مىكنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمىشود مگر با امام معصوم.
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» : «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.
اى مردم، تقوى را، تقوى را. از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عز و جل فرموده: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْىءٌ عَظيمٌ» : «زلزله قيامت چيز بزرگى است» .
مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را به ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مىشود، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
بيعت گرفتن رسمى(1)
سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شده بود. آنچه مخاطبين در اين بخش شنيدند اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت:
آن حضرت براى اين كار سه جهت را با هم به اجرا درآورد: از يك سو با مطرح كردن كثرت جمعيت حاضر، اعلام كرد كه خدا دستور داده قبل از بيعت با دست از زبانهاى شما اقرار بگيرم. از سوى ديگر موضوع بيعت را امامت دوازده امام عليهمالسلام قرار داد، و در مرحله سوم جملاتى را به عنوان بيعت مطرح كرد و از مردم خواست آنها را تكرار كنند.
آنگاه براى آنكه مردم در گونههاى متفاوت بيعت نكرده باشند، از آنان خواست عين جملاتى را كه حضرت مىگويد به عنوان بيعت لسانى تكرار كنند.
آن عبارات از يك سو شامل شنيدن و اطاعت و رضايت و تسليم درباره امر ولايت بود. از سوى ديگر، بيعت زبانى حاكى از بيعت با قلب و جان و دست قرار داده شد. در نگاهى ديگر شامل پايدارى بر سر اين بيعت بود كه به دور از هرگونه تبديل و شك و انكار و پيمان شكنى استمرار مىيافت. در جهتى ديگر براى كسانى كه احتمالاً بيعت با دست برايشان ميسر نمىشد اين اقرار بيعت با دست حساب مىشد. در
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 233 - 242.
آخرين نگاه تعهد بر ابلاغ پيام غدير به نسلهاى حاضر و آينده بود، و در نهايت آن حضرت خدا را شاهد بر اين وعده خود قرار داد.
در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا
وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده فرمود: بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
آنگاه قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ» را شاهد آورده فرمود: بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خدا هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمدهاند» .
خطبه به پايان خود نزديك مىشد و مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند.
مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضايل على عليهالسلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليهالسلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب: «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كرد. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه: «الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
در مقابل به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمىرسد، و در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» ، و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا» اشاره كرد.
آخرين جمله سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى ايمان آورندگان به محتواى غدير و نفرين بر منكران و كافران به اين امر الهى بود، كه فرمود: اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ. وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ.
متن سخنان حضرت در اين آخرين بخش سخن چنين بود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمْرِ اِمامِنا عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا. عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ.
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّهِ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ بَعْدَهُما.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(1)، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» .(2)
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» .(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِاَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ اَنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا.
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مىآيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم.
بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و روز قيامت با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك و انكار نمىنماييم و ترديد به دل راه نمىدهيم و از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم، و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مىكند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است».
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. «و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد» .
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» . و بگوييد: «اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ ... » : «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمدهاند» .
اى مردم، فضايل على بن ابىطالب نزد خداوند كه در قرآن آن را نازل كرده بيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم. پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت (و امامت) او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمىرسانند.
خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
كتابشناسىِ شرح خطبه غدير(1)
يكى از شاخههاى موضوعى غدير، خطبه غدير است كه محققين و مؤلفين درباره آن كتبى را به رشته تحرير درآوردهاند. البته كتابهاى بسيارى چاپ شده كه خطبه غدير را با ترجمه فارسى يا زبانهاى ديگر آوردهاند، و گاهى با مقدمهاى كوتاه و يا همراه با شعر و تصوير و در شكلها و اندازههاى مختلف است.
همچنين خطبه غدير بارها و بارها به صورت شعر سروده شده و گاهى در قالب غديريه ارائه شده، و اين اين اشعار در كتابى مستقل به چاپ رسيده است. كتابهايى هم تنظيم شده كه جمع آورى اين غديريهها است. اين كتابها در عنوانى جداگانه (كتابشناسى شعر غدير) در همين مجلد معرفى شدهاند.
و اما مورد اصلى كه در مورد خطبه غدير زمينه تحقيق و تأليف قرار گرفته، تحقيق در متنشناسى و مقابله، ويرايش، ترجمه، شرح، تفسير خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و نيز كتب مربوط به غدير، شاهد آوردن براى فرازهاى خطبه از آيات و روايات، بررسى مدارك و منابع و نسخههاى خطبه، جمع آورى عبارات مختلف جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » است.
در اينجا چند كتاب كه مستقلاً با موضوع شرح خطبه غدير تأليف شده معرفى مىگردد:
1 - شرح خطابه غدير خم، 5 ج، محمدرضا شريفى، فارسى، چاپى، نور الحيات، اصفهان، غديرستان، اصفهان، 1404 ش، 1446 ق، وزيرى: ج 1: 549 ص، ج 2: 481
1) . غدير در آئينه كتاب. چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.
ص، ج 3: 498 ص، ج 4: 485 ص، ج 5 : 485 ص. غديرستان، اصفهان، اول، 1404 ش، 1446 ق، وزيرى، 5 ج: 2500 ص (حدودا) . اين كتاب شرحى مفصل بر خطبه غدير است، كه مهمترين پشتوانه غدير است. اين اثر صرفا جنبه الفاظ و ادبى خطبه نيست و بيشتر به مفاهيم پرداخته، و هدف تحقيق است كه انجام نشده است. در اين كتاب براى هر فراز يك موضوع اصلى انتخاب شده و پيرامون آن صحبت شده است، و اگر در ادامه خطبه موردى درباره آن موضوع بوده در كنار يكديگر قرار داده شده، و نيز شواهدى هم از آيات و روايات آورده شده است. اين اثر پس از تكميل حدودا 5 جلد و هر جلد حدود 500 صفحه خواهد شد. اجمالى از كتابشناسى اين كتاب از اين قرار است:
جلد اول اين كتاب مقدمهچينى براى خطبه است، كه اين مباحث در آن آمده است: ويژگىهاى خطبه غدير، اهميت خطبه غدير، لزوم پرداختن به خطبه غدير، تبليغ مهندسى شده خطبه غدير، جايگاه خطبه غدير به عنوان پشتوانه تبليغى غدير، مستندسازى براى خطبه غدير از آيات و روايات، سند خطبه، خطبه غدير در كتب مخالفين. از جلد دوم شرح خطبه شروع شده است. در اين جلد فراز اول خطبه آمده؛ كه حمد و ثنا و توحيد و صفات خدا است. همه موضوعات توحيدى كه در خطبه غدير اشاره شده و ارتباط آنها با ولايت و امامت - و نه بحث مستقل توحيد - به طور مفصل توضيح داده شده است. در جلد سوم و چهارم و پنجم فراز دوم خطبه غدير آمده كه آيه ابلاغ است، و مباحث درباره اين آيه مطرح شده است، و سپس فراز سوم تا يازدهم خطبه غدير به ترتيب آمده است.
2 - شرح خطبة الغديرية، على بن محمد نراقى (جلالالدين، كاشانى) ، عربى، خطى.
3 - شرحالخطبهالغديرية،سيدمحمدتقىبنباقرنقوى(خراسانى،قائنى) ،عربى،خطى.
4 - شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم، سيد محمدتقى نقوى، فارسى، چاپى، مقدمه و ويرايش و تنظيم و پاورقى: مهدى جعفرى، منير، جليل، تهران، اول، 1374 ش، 1415 ق، 1995 م، وزيرى، 512 ص. اين كتاب شامل شرح خطبه غدير در
هفتاد و چهار قطعه، و در هر قطعه همراه با توضيحات و مطالب مربوط، و در پايان خاتمهاى شامل توضيح پىآمدهاى غدير و وقايع بعد از آن است. مطالب مهم كتاب از اين قرار است: واقعه غدير، حديث غدير، فرازهاى خطبه غدير، خصائص و فضائل و زندگانى على عليهالسلام، خصائص امامزمان عليهالسلام، نماز و روزه، امر به معروف و نهى از منكر، نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع» ، داستان عقبه، در خانه امسلمه، صحيفه ملعونه، رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، سقيفه بنىساعده، سكوت على عليهالسلام، اعراض مردم از على عليهالسلام.
5 - شرحى بر خطبه غدير، احمد حبيبيان، فارسى، چاپى، بركت كوثر، همدان، اول، 1394 ش، رقعى، 218 ص. اين كتاب شرحى بر خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير است.
نگارنده براى بررسى خود آن را به دو بخش تقسيم كرده است: يك بخش مربوط مىشود به حمد و ثناى الهى از زبان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه به عالىترين شكل و اسلوب صورت گرفته است. در بخش دوم با عبارت «معاشرالناس» شروع شده، و تا پايان خطبه حدودا 56 بار تكرار شده است، و مضامين همگى مربوط به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام و ترغيب امت بر اطاعت و پيروى از حضرت على عليهالسلام است.
6 - شرحى بر سروش آفتاب، 6 ج، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، منير، تهران، اول، 1398 ش، رقعى، ج 1: 190 ص، ج 2: 192 ص، ج 3: 174 ص، ج 4: 182 ص، ج 5 : 168 ص، ج 6 : 182 ص. سر فصل عناوين اين كتاب از اين قرار است:
ج 1: مقدمه، گفتار اول: معرفى خطابه غدير، گفتار دوم: حمد و ثناى الهى، گفتار سوم: توحيد تنزيهى، گفتار چهارم: علم و قدرت خداوند، گفتار پنجم: شناخت فطرى، گفتار ششم: نفى تشبيه و تعطيل، گفتار هفتم: عظمت خداوند، گفتار هشتم: عزيز و غفار، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 2: گفتار نهم: انجام رسالت، گفتار دهم: ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار يازدهم:
ابلاغ الهى، گفتار دوازدهم: مسير ولايت، گفتار سيزدهم: برترى اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار چهاردهم: همجوار اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار پانزدهم: دو يادگار گرانبهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گفتار شانزدهم: امير مؤمنان، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 3: گفتار هفدهم: القابى براى اميرالمؤمنين على عليهالسلام، گفتار هجدهم: جانشين
رسالت خداوند، گفتار نوزدهم: اكمال دين و اتمام نعمت، گفتار بيستم: امامت على عليهالسلام و فرزندان ايشان، گفتار بيست و يكم: برترين اوصيا، گفتار بيست و دوم: راضى به حق و آراسته به صبر، گفتار بيست و سوم: جانشين بر حق، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 4: گفتار بيست و چهارم: حبّ و بغض نسبت به على عليهالسلام، گفتار بيست و پنجم:
توحيد، حق خداوند متعال، گفتار بيست و ششم: ائمه نور و ائمه نار، گفتار بيست و هفتم: فرمان بردارى از على عليهالسلام، گفتار بيست و هشتم: صراط مستقيم، گفتار بيست و نهم: دوستان و دشمنان ائمه عليهمالسلام، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 5 : گفتار سىام: آخرين امام عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، گفتار سى و يكم: آخرين حجت الهى، گفتار سى و دوم: حافظ دين، گفتار سى و سوم: دين، برنامه الهى، گفتار سى و چهارم: فرمان پايدار، گفتار سى و پنجم: سنجش اعمال، پرسشهايى از متن كتاب.
ج 6 : گفتار سى و ششم: فرزندان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گفتار سى و هفتم: پيمان پايدار، گفتار سى و هشتم: شرط بندگى خداوند، گفتار سى و نهم: فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، گفتار چهلم: راه رستگارى، پرسشهايى از متن كتاب.
نكات شاخص در خطبه غدير(1)
در مورد نكاتى كه در يك نگاه به صورت عمومى در خطبه غدير شاخص است مىتوان به اين چند مورد اشاره كرد:
شاهد گرفتن پيامبر صلىاللهعليهوآله خداوند را بر تبليغ خود در موارد مختلف خطبه.
شاهد گرفتن حضرت مردم را بر تبليغ خود در مواضع مختلف خطبه.
استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطبه.
تأكيد حضرت بر مسئله امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود در چند مورد از خطبه.
تأكيد حضرت بر عدم تغيير حلال و حرام و تبيينِ آن توسط امامان در چند مورد.
تفسير بسيارى از آيات قرآن به اهلبيت عليهمالسلام در مواضعى از خطبه.
اشاره به منافقين و اقداماتِ گذشته و آينده آنان صريحا و تلويحا در چند مورد.
1) . اسرار غدير: ص 87 .
اختصاص نيمى از اول خطبه به اصل مطلب يعنى اعلان رسمى ولايت ائمه عليهمالسلام، و پس از فراغت از مطلب اساسى و موضوع اصلى، توضيحات درباره آن و نيز مطالب ديگرى از قبيل نماز و زكات و حج در نيمه دوم خطبه.
با برنامهريزى جامع براى سخنرانى استثنائى غدير و گامهاى سخن در اين خطابه جهانى، اين پيشبينىها و آن تداركات با كيفيت و محتوايى كه خطابه غدير داشت و برنامههايى كه پس از سخنرانى انجام شد، در بهترين فرض ممكن به ثمر رسيد؛ به گونهاى كه نتايج آن براى قرنها باقى ماند و نسلهاى آينده بشريت آن را به همان عظمت تلقى كردند و نتيجه گرفتند.
جا دارد اين ثمره بزرگ غدير را از دشمن درجه يك آن بشنويم. شياطين و در رأس آنان ابليس، در ايام غدير خوب مىفهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنىآدم تا آخرين روز دنيا پيشبينى شده است. همين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند و به آنان گفت: «اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد» !
شياطين هم گفتند: امر وصايت را براى افراد معينى بعد از خود قرار داد. اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مىگيرد. در واقع امروز اين مرد پيمانى بست كه هيچ كس تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند !(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حدّ جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - را در خطابه رسمى غدير به جهانيان معرفى فرمود.
آن حضرت به اين معرفى اكتفا نكرد كه خطبه غدير براى عدهاى محدود و زمانى معين بيان شده باشد، بلكه تصريح فرمود كه بايد حاضران به غايبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند؛ و چنين بود كه بديعترين گونه اتمام حجت به انجام رسيد.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتند، ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيمى از آنان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند، و اين به بركت سند بزرگ غدير است كه در دست آنهاست.
همچنين اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه در طول پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان و در هر زمانى باقى گذارده، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است. اوج اين عظمت را در جهان امروز شاهد هستيم كه غدير در اوج اقتدار از بلنداى آسمان بر قلوب مردم نور مىافشاند و دروازههاى هدايت را به آنان نشان مىدهد؛ و لحظه به لحظه شاهد گرايش ملتها به سوى مذهب تشيع و مكتب اهلبيت عليهمالسلام هستيم.
با دريافتى كه از عظمت اين سخنرانى استثنائى در تاريخ بشريت به دست مىآوريم، و با موشكافى و تحليل ظرافتهاى آن كه از نظر مراحل به هم پيوسته سخن درمىيابيم، و جلوه بديع فصاحت و بلاغت در خطابه غدير را از عمق جان احساس مىكنيم؛ جا دارد تا ابد به اين كلام نبوى برخاسته از وحى الهى افتخار نماييم.
مقاصد كلى از خطبه غدير(1)
با نگاهى كلى به اهدافى كه مىتوانست انگيزه برنامه ريزى مراسم غدير را نشان دهد، مىتوان مقاصد زير را - به طور عام - براى خطابه غدير تعريف كرد:
يك. نتيجهگيرى از زحمات 23 ساله، با تعيين جانشينِ ادامه دهنده اين راه.
دو. حفظ دائمى اسلام از شر كفار و منافقين، با تعيين جانشينانى كه از عهده اين مهم برآيند.
سه. اقدام رسمى براى تعيين خليفه، كه از نظر قوانين همه ملتها در هميشه تاريخ سنديت دارد.
چهار. بيان يك دور جامع از برنامه 23 ساله و گذشته و حال مسلمين.
پنج. ترسيم خط مشى آينده مسلمين تا آخر دنيا.
شش. اتمام حجت بر مردم، كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران است.
كارهاى استثنائى در خطبه غدير(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و برخى از آنها در شكل خطابههاى معهود در اذهان مردم مسلمان بىسابقه بود.
چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! اين ادعا درباره خطبه غدير بدون هيچ اغراقى مطرح مىشود؛ و ذيلاً به شمارش اين موارد غير عادى خواهيم پرداخت كه هم مخاطبين غدير را به شدت مجذوب خود ساخت، و هم تا امروز هر كس به مطالعه آن پرداخته از چنان اقدامات بديعى مبهوت مانده است.
در اينجا فهرستى از اين اقدامات استثنايى پيامبر صلىاللهعليهوآله ارائه مىشود و هر كدام در محل خود در همين عنوان (خطبه غدير) آورده شده است:
ايستادن دو نفر بر فراز منبر
سخنرانى براى امتثال آيه «بَلِّغْ»
اعلان اينكه از منافقين ترسى ندارم
اعلان اينكه مىخواهم على عليهالسلام را معرفى كنم
اقرار درباره صاحب اختيارى خود
بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام
اعلام نزول آيه اكمال
نهيب ديگر به منافقين
تصريح به اصحاب صحيفه
اعلان ابدى بودن خطابه غدير
دستور ابلاغ غدير تا ابد
خبر از غصب خلافت
نشان دادن صريح صراط مستقيم
مطرح كردن حضرت مهدى عليهالسلام
اعلان مراسم بيعت
بيعت براى حلال و حرام
بيعت لسانى، سؤال اقرار گونه.
منظره خطبه غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوقالعاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
عادت ذهنى عموم مردم از منبر، نشستن بر فراز آن است نه ايستادن، و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در تمام عمر خود هر گاه بر فراز منبر سخن گفته در حال نشسته بوده است، اما در غدير از همان آغاز خطابه اين منظره توجه همه را به خود جلب كرد كه حضرت پس از بالا رفتن از پلههاى منبر، بر فراز آن ننشست و در حال قيام رو به مردم نمود.
در حالى كه اين جلوه جالب ادامه داشت، جهت اعجاب برانگيز ديگرى بر آن افزوده شد. همچنان كه مردم منتظر آغاز سخنرانى بودند متوجه شدند پيامبر صلىاللهعليهوآله به پايين منبر اشاره مىكند و لحظاتى بعد گامهاى بلند على بن ابىطالب عليهالسلام را ديدند كه از پلههاى منبر بالا مىرود.
چشمها به منبر دوخته شده بود به گمان آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام كار خاصى دارد و مىخواهد درباره نظم مجلس به او دستورى دهد، غافل از آنكه او بايد تا آخر سخنرانى در كنار خطيب حضور داشته باشد.
على عليهالسلام پلههاى منبر را بالا رفت تا آنكه يك پله پايينتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر در سمت راست آن حضرت ايستاد. اوج عظمت آنگاه جلوهگر شد كه به احترام ختم نبوت و براى آنكه پشت به حضرتش نباشد، خود را متمايل به طرف صورت مبارك خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله نمود. در آن حال كه دو نور خلقت بر فراز منبر بودند، دست محمدى بر شانه علوى فرود آمد، و صداى خطيب اعظم در فضاى غدير به «بسم اللّه الرحمن الرحيم» طنين انداز شد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 50 . چهارده قرن با غدير: ص 85 ، 98. اسرار غدير: ص 296. ژرفاى غدير: ص 74.
قيام بر منبر در حالى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز كنار حضرت ايستاده بودند، منظرهاى بود كه براى اولين بار مردم دو نفر را در سابقه ذهن خود بر فراز منبر مىديدند. در موقعيت حساس خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و او را نزديك خود آورد و سپس بازوان وى را گرفت و بلند كرد و عملاً معرفى نمود. اين منظره از زيباترين جلوههاى بيادماندنى غدير براى كسانى بود كه آن واقعه را ديدند يا شنيدند.(1)
در همين باره، در موردى حذيفة بن يمان داستان غدير را چنين نقل مىكند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.
سپس فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَه وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
همچنين زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخههاى درختان را بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله نگه داشته بود تا هنگام سخنرانى حضرت به او اصابت نكند. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله از نزديك بلكه نزديكتر از همه شاهد ماجرا بود.
او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسلهاى آينده بازگو نمود.(3)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 44، 47، 97، 301. اثبات الهداة: ج 2 ص 267 ح 387، 391. احقاق الحق: ج 6 ص 270 و ج 21 ص 5753 . كتاب سليم: ص 888 ح 55 .
2) . اسرار غدير: ص 284. بحار الانوار: ج 37 ص 193 - 194.
3) . العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 . الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. بحار الانوار: ج 37 ص 168.
در تلى ديگر براء بن عازب كسى است كه در روز غدير آنقدر به منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك بود كه شاخه درختان را از بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله بلند كرده بود تا به حضرت اصابت نكند و حضرت در كمال آرامش سخنرانى كند.
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميدان كوفه از همين شخص خواست تا درباره غدير شهادت دهد سرباز زد و به نفرين آن حضرت گرفتار شد.
او بعدها از عمل خود پشيمان بوده و داستان غدير را چنين نقل كرده است: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حج بودم كه در غدير خم پياده شديم. دستور نماز جماعت داده شد و بين درختان براى پيامبر صلىاللهعليهوآله جارو زده شد. حضرت نماز ظهر را خواند و دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
موقعيت زمانىِ خطبه غدير(2)
براى هر سخنرانى وقتى معين در نظر مىگيرند تا هم شرايط را تا آن لحظه كاملاً آماده كنند و هم مخاطبين خود را تا ساعت معين شده آماده حضور در مجلس خطابه نمايند. در مورد زمانى كه براى سخنرانى و خطبه غدير در نظر گرفته شد چهار نكته قابل توجه است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله بلندترين و مهمترين سخنرانى عمر خود از نظر زمانى براى هنگامى ذخيره كرد كه خداوند از نزديكى رحلت حضرتش خبر داد. به عبارت ديگر آخرين پيام پيامبر صلىاللهعليهوآله مهمترين رسالت حضرت بود، كه ماههاى آخر عمر ايشان براى تبليغ آن در نظر گرفته شد، تا در يادها بماند و دسيسهها و وسوسههاى فتنه گران نتواند آن را
تحريف نمايد.
زمان اين سخنرانى بعد از مراسم حج و آسوده شدن افكار از آموزش اين عبادت بزرگ در نظر گرفته شد، كه با پايان يك برنامه ذهن مردم از خستگى و دقت در آن تخليه مىشد، و آمادگى كاملى براى شنيدن خطابه غدير وجود داشت. از سوى ديگر جمعيت لازم براى چنين خطابه عظيمى نيز بدون زحمت آماده بودند.
اعلام سه روزه بودن مراسم غدير - كه سخنرانى محور آن بود - عظمتى بدان بخشيد، و در واقع مردم سه روز در بيابان غدير توقف كردند تا خطابه را گوش كنند و در برنامههاى جانبى آن شركت نمايند. ضريب اهميت توقف صد و بيست هزار جمعيت در سه روز با امكانات محدود، و لزوم حضور همه تا آخرين لحظه مراسم خبر از فوق العاده بودن آن مىداد.
براى نظم كاملِ چنان جمعيت عظيمى آغاز سخنرانى بعد از نماز جماعت تعيين شد؛ كه مردم در كمال نظم و آرامش و در حالى كه با خداوند تجديد پيمان كردهاند، آماده شنيدن خطابه پيامبرشان باشند؛ و براى آن جمع انبوه نياز به اعلان و منظم كردن دوباره نباشد.
موقعيت مكانىِ خطبه غدير(1)
سخنرانى تاريخى درباره اعلان ولايت امامان مىتوانست در مدينه انجام شود، همان گونه كه در مكه يا عرفات يا مشعر يا مِنا امكانِ اجرا داشت. جاى دقت دارد كه چرا اين موقعيتهاى مكانى براى خطبه غدير در نظر گرفته نشد و بركهاى در ميان بيابان براى آن تعيين شد. براى وضوح بيشتر مىتوان به چند نكته اشاره كرد:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 24، 25.
عرفات و مشعر و مِنا به خاطر مقارنت با مراسم حج هرگز نمىتوانست مكان مناسبى براى اعلان ولايت باشد؛ چه آنكه هم افكار مردم مشغول اعمال حج بود، و هم اجتماع صد و بيست هزار نفر ممكن نبود چرا كه هر گروهى مشغول اعمالى از حج بودند و همه مردم اعمال را همزمان انجام نمىدادند.
به عنوان مثال در مِنا گروهى در حال قربانى بودند، در حالى كه گروهى ديگر رمى جمرات مىكردند و عدهاى ديگر مشغول تقصير و كوتاه كردن موهاى خود بودند. در مشعر هم فاصله كوتاهى بين طلوع فجر و طلوع آفتاب بود، گذشته از آنكه هواى تاريك براى سخنرانى مناسب نبود. در عرفات نيز هر كس مشغول دعايى بود و مردم در گوشه و كنار بيابان در فكر پايان وقوف و حركت به سوى مشعر بودند.
در مدينه هرگز امكان جمع نمودن چنان جمعيتى وجود نداشت، و اين به بركت حج بود كه صد و بيست هزار نفر در يك موقعيت جمع شده بودند.
مكه نيز دو فرصت قبل و بعد از حج را داشت كه هيچ كدام براى خطابه مناسب نبود. اما قبل از اعمال حج براى آنكه از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد آموزش اعمال حج بود و مردم سؤالات فراوانى در اين باره داشتند. بعد از اعمال حج نيز مردم در حال بازگشت از مِنا بودند و با تقديم و تأخير بسيار وارد مكه مىشدند.
گذشته از آنكه در مكه - حتى مسجدالحرام - مكانى كه مناسب براى اجتماع صد و بيست هزار نفر باشد - به گونهاى كه همه در برابر منبرى جمع شوند - وجود نداشت، و پستى و بلندىهاى مكه اين مشكل را بيشتر مىكرد.
اگر چه امكان ايراد خطابه در حضور همه جمعيت در موارد فوق نيز فراهم بود،
اما تعيين مكانى خاص در وسط بيابان براى جلب توجه مردم به اهميت موضوع بود، كه نشان مىداد تعمد در چنين انتخابى به خاطر ارزش مطالبى است كه بايد به مردم ابلاغ شود.
پس بايد مكان خاصى براى ايراد مهمترين سخنرانى خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله تعيين مىشد. اين مكان از دو جهت بايد مورد دقت قرار مىگرفت: يكى موقعيت جغرافيايى آن و ديگرى شرايط حياتى و امكانات آن.
اقرار مردم پس از خطبه غدير(1)
سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيد در يازده بخش قابل ترسيم است.
در آخرين مرحله خطابه، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم. سپس مطلبى را كه مىبايست همه مردم به آن اقرار مىكردند تعيين كردند كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مىشد زيرا حضرت فرمودند: بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم.
كلمات نهايى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى اقرار كنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
ضمنا، در بعضى روايات كه قطعهاى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مىخورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. عمده اين موارد اقرارهايى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم گرفته و سؤالاتى كه مردم پرسيدهاند و آن حضرت بيان فرموده است.
1) . اسرار غدير: ص 50 ، 125.
مفاهيم پايهاى انديشه اسلامى در خطبههاى حجة الوداع(1)
خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در عرفات سال حجة الوداع، بشارت درباره دوازده امام پس از خود و توصيههاى آنان را در برداشت. حال پرسش اينجاست كه در پنج خطبه ديگر در روز ترويه(2)در مكه، روز عيد قربان در منى، ميانه ايام تشريق(3)، روز كوچ در مسجد خيف و در غدير خم چه فرموده است ؟
در منابع روايى و در روايات متعدد اين خطبهها به مضامين مختلف ديده مىشود، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله همه امور مهمى را كه امت اسلام پس از شخص ايشان نياز داشتند مطرح است.
سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبهها پنج محور يا اصل را شامل مىشود:
اصل ملاحظه روابط اجتماعى از بُعد انسانى بين تمامى بشر و لغو تبعيض نژادى.
اصل خوشرفتارى با زنان و پرهيز از ظلم به آنان.
اصل لغو نشانهها، افتخارات و قوانين جاهلى مخالف اسلام.
اصل برادرى و برابرى ميان مؤمنين.
اصل احترام به مالكيت خصوصى و تحريم تجاوز به اموال ديگران (حرمت اموال مردم) .
اصل احترام به جان و زندگى مسلمانان، و تحريم قتل نفس (حرمت ريختن خون مردم) .
اصل احترام به آبرو و كرامت مسلمانان و تحريم ريختن آبروى افراد.
اصل هر كس جمله «لا اله الا اللّه» بگويد، مال و جانش در امان است.
اصل امنيت جان و مال هر كس كه به وحدانيت خدا اقرار كند.
اصل شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امت راستين در آخرت و وارد آمدن امت بر او در حوض كوثر.
اصل ضرورت دقت و پرهيز از رفتارهاى كوچكى كه آدمى را به انحراف مىكشاند.
اصل پرهيز از نسبت دروغ بر پيامبر صلىاللهعليهوآله و تحقيق در روايات او.
اصل امانتدارى و اداى امانت.
قوانين ارث.
قوانين ديات و قصاص.
قانونگذارىهاى مناسك حج: خذوا عنّى مناسككم: دستورات عباديتان را از من بگيرد.
اصل بشارت به دوازده امام از اهلبيت خود.
اصل تأكيد بر دو چيز گرانبها: قرآن و عترت.
اصل اعلام حضرت على عليهالسلام به عنوان حاكم پس از خود و اولين امام از دوازده امام.
اصل اداى واجبات و اطاعت از خلفاى بر حق.
اصل هميشگى بودن پيمان قريش و كنانه بر حفاظت از بنىهاشم.
اصل پرهيز دادن قريش از طغيان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اصل پرهيز دادن صحابه از ارتداد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نهى از جنگ بر سر حكومت.
اصل لعن و نفرين بر كسانى كه پدرى غير از پدر حقيقى و يا مولايى جز مولايى حقيقى خود برگزينند.
مجالى نيست تا درباره همه اصول ياد شده به تفصيل سخن گفته شود. لذا به همين اندازه بسنده مىكنيم. البته سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اصول و قوانين ياد شده محدود به همين چند فقره خطبه حجة الوداع نيست. بلكه آن حضرت به جز خطبههاى مذكور، در هر يك از اين موارد سخنان متعددى نيز دارد.
ولى همه بياناتى كه در شش خطبه حجة الوداع توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايراد شده، معناى واحدى را تشكيل مىدهند؛ به گونهاى كه هيچ كدام را نمىتوان از ديگرى جدا كرد. از آنجا كه همه سخنان آن حضرت از منشأ وحى صادر مىشوند، هر سخنى از ايشان سخن ديگرش را تكميل و تفسير مىكند، و در هر موضوعى نوعى يگانگى اعتقادى و سيستم و قانونگذارى پيشرفته در بستر اسلام اصيل و فراگير شكل مىدهد.
مخاطبين خطبه غدير(1)
در فرازى از فرازهاى سومين مرحله از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اعلان عمومى شد و با خطاب «إعلَموا مَعاشِرَ الناسِ» وارد بخش سوم سخنان خود شد، و به بيان مطلب اصلى پرداخت و قبل از هر چيزى امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد.
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود: وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 84 .
سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروهها را يك جا ذكر كرده فرمود: وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... . در اينجا از وجوب اطاعت على عليهالسلام نتيجه گيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است.
همچنين در آخرين فراز از مرحله سوم خطبه غدير كه فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود. اين بود كه حضرت فرمود: اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ. اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ. اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ. اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ: الا كه من وظيفه خويش را به انجام رساندم. الا كه من ابلاغ نمودم. الا كه من شنوانيدم. الا كه من بيان نمودم. و سپس فرمود: بدانيد كه اين مطالب را خداوند عز و جل فرموده و من از طرف خداوند به شما ابلاغ كردم.
كيفيت ابلاغ در خطبه غدير(1)
از نكات قابل توجه در خطبه غدير كيفيت اجراى خطبه و شرايط مقارن با آن است. آنچه در آن زمان و تا زمان ما استثنايى بودن مراسم غدير را به ثبت رسانده، برنامهريزى خاصى بود كه به صورت بسيار دقيق و غير عادى به خصوص در حد عادات و فرهنگ آن عصر اجرا شد. اين جهات در چند جنبه قابل دقت است:
مجلس عظيمى به وسعت يكصد و بيست هزار نفر در آن زمان سابقه نداشت. شايد بتوان ادعا كرد در مجلسى بدون وسايل تقويت كننده صدا و ديد، چنان اجتماعى در مقابل يك منبر - كه همه گوينده را ببينند و صداى او را بشنوند - تا كنون نيز سابقه ندارد، و در آن زمان مردم براى اولين بار با چنين منظرهاى مواجه شده بودند. البته فرد يا افرادى، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى مردم تكرار مىكردند كه افراد دورتر بشنوند و متوجه خطابه باشند.(2)
منبرى بلند از سنگ و جهاز شتر زير درختان و سايبان قراردادن پارچهها بر فراز درختان بلند براى درست انجام شدن مراسم خطبه، كار تازهاى بود. حتى چند نفر مأمور شدند تا شاخههاى مزاحمى كه قابل بريدن نبود با دستان خود نگه دارند تا به منبر اصابت نكند و مراسم با نظم كامل انجام شود.
ايستادن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر بلند، در حالى كه سابقه ذهنى مردم نشستن حضرت بر منبر و يا ايستادن بدون منبر بود، حالت استثنايى به نظر مىرسيد. ايستادن اميرالمؤمنين عليهالسلام از اول خطبه بر فراز منبر در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله - به طورى كه دو نفر در حال قيام در محل سخنرانى ديده شوند - يكى از جذابترين و توجه برانگيزترين قسمتهاى برنامه بود كه تا امروز نظير نداشته است.
طول سخنرانى رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله كه حدود يك ساعت به طور متوالى در آن مكان گرم ادامه داشته و مردم گوش مىدادهاند نيز در بين سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىسابقه است.
بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام در بين سخنرانى، يك كار خارج از محدوده سخنرانى است، و در هيچ يك از سخنرانىهاى حضرت و حتى در عُرف سخنرانان جهان ديده نشده است. اين كار به عنوان يك اقدام بسيار فوقالعاده و بياد ماندنى درباره حساسترين فراز خطبه انجام گرفت.
بيعت و اقرار لسانى گرفتن از مردم به اين صورت كه حضرت از مردم بخواهد تا در بين سخنرانى، اقرار خود را به طور مفصل بر زبان جارى كنند و محتواى سخنان حضرت را با صداى بلند تكرار كنند، نيز اقدامى استثنايى بين همه سخنرانىهاى عالم و ابداعى در اين فن به شمار مىآيد.
عظمت خطبه غدير(1)
در روز هجدهم ذى الحجة سال دهم هجرى، در بازگشت از حجة الوداع و پس از رسيدن به سرزمين غدير و آماده سازى منبر غدير، مقارن ظهر انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد. پس از بيرون آمدن مردم از خيمهها و آمادگى براى نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خود بيرون آمد و نماز را به جماعت خواند.
بعد از آن مردم ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد. قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليهالسلام يك پله پائينتر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شانه آن حضرت بود.
سپس حضرت نگاهى به راست و چپ جمعيت نمودند و منتظر شدند تا مردم كاملاً جمع شوند. زنان نيز در قسمتى از مجلس نشستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىديدند. پس از آماده شدن مردم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سخنرانيِ تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.
اين شكل خاص از منبر و سخنرانى، كه دو نفر بر فراز منبر در حالت قيام ديده مىشوند و بيش از صد و بيست هزار نفر اين منظره بديع را مىنگرند، منظرهاى بى سابقه تا آن روز بود.
يادآور مىشود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا عليهمالسلام تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.(2)
خطبه غدير در زيارت غديريه(1)
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده ماجراى غدير خم و خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله است:
إنَّ اللّهَ تَعالى إستَجابَ لِنَبيِّه صلىاللهعليهوآله دَعوَتَه. ثُمَّ أمَرَهُ بِإظهارِ ما أولاكَ لأمَّتِهِ إعلاءا لِشأنِكَ، وَ إعلانا لِبُرهانِكَ، وَ دَحضا لِلأباطيلِ، وَ قَطعا لِلمَعاذيرِ. فَلَمّا أشفَقَ مِن فِتنَةِ الفاسِقينَ وَ اتَّقى فيكَ المُنافِقينَ، أوحى إلَيهِ رَبِّ العالَمينَ: «يا أيُّهَا الرَّسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» :
خداى تعالى دعاى پيامبرش - درود خدا بر او و خاندانش - را در حق تو اجابت كرد. سپس اظهار آنچه تو را سزاوار حكومت بر ملّتش كرده بود به او فرمان داد، براى بالا بردن شأنت، و علنى ساختن برهانت، و دفع باطلها، و بريدن بهانهها.
پس زمانى كه از آشوب اهل فسق بيمناك شد، و درباره تو در برابر منافقان محافظه كارى كرد، پروردگار جهانيان به او وحى كرد: «اى رسول آنچه از پروردگارت به تو نازل شده به مردم برسان اگر انجام ندهى پيام خدا را نرساندهاى خدا تو را از مردم حفظ مىكند» .
خطبهاى براى كل بشريت(2)
خطابه غدير، منشور راهبردى تشيع است. تشيع نه به عنوان يك فرقه و اقليت، بلكه به عنوان شيوع انسانى و همگرايى كلى. خطابه غدير، ريزبرنامه و ريز پردازنده عملكرد آدمى است، در اينجا و آنجا، دنيا و آخرت. خطابه غدير رژيم است؛ يك برنامه سلوك، رژيم فربهى روح و صيقل خوردگى جان، سلوك انسان است به سمت خودش، آدم شدنش، خدايى شدنش.
از واقعه غدير و خطابه غدير بسيار گفتهاند. حجم فراوانى از نگارشها و گزارشهاى مكتوب و غير مكتوب موجود درباره غدير است. غدير، مقولهاى نبود كه اهل خرد و دغدغه از آن بگذرند و حفارىاش نكنند.
از دريچههاى گوناگونى بر غدير و خطابه غدير نگريسته شده است: تاريخ غدير، سند خطبه غدير، راويان حديث غدير، محتواى خطبه غدير و بسيارى ديگر. خدايشان بيامرزد و خير دهد؛ خيرى دريايى. آنانى را كه از غدير گفتند و نوشتند و پخشش كردند و مىكنند. از غدير گفتن، بى اذن و اجازه صاحب غدير ممكن نيست. غديربانى، شريفترين منصب و جايگاه در پناه شريعت است. غديربانان، عزيزترين كسانند كه چشم در چشم نبى صلىاللهعليهوآله به تبليغ على عليهالسلام قيام مىكنند.
گمان مىرود كه كارى هنوز باقى است. بخشى از خطابه غدير دست ناخورده باقى مانده است. منظورم از بخش، قسمت يا پاراگراف نيست، افق و سمت و سو است. بُعد و منظرى از خطابه غدير چندان مورد توجه قرار نگرفته است، با آنكه از مهمترين بخشهاست.
غدير براى آدمى است؛ همه آدمى، همه آدميان. كاربرد و كاركرد غدير براى هر كه انسان است و يا در پى اين است كه انسان باشد. محدود كردن غدير به يك مكتب، مذهب يا زاويه خاص خلاف مبنا و ديدگاه خود غدير است. پيام غدير، حقوق شهروندى است؛ حقوق تمام شهروندانى كه در شهر خدا زندگى مىكنند.
خطابه غدير آدميان را به انسان برتر و انسان بربر تقسيم نكرده است. تقسيم غديرانه تقسيمى اين چنين است: انسان و غير انسان. مخاطب غدير همه انسانهايند، حتى نامسلمانان.
روز غدير روز انسانهاست، روز انسانيت. روز غدير عيد است، عيدى براى تمام آدميان، براى برگشت و بازسازى آدميت. محدود كردن غدير به رنگ و نژاد و زبان و آئين، به كنار كشيدن و ميراندن بركه غدير است. غدير نامش بركه است، اما وسعتش به فراخناى تعدد و تلوّن گونههاى آدمى است.
غدير مدرسه است، با شاگردانى به گستردگى عالم، براى ساختن انسان. انسانى براى اين دنيا، انسانى براى آن دنيا، انسانى براى دو دنيايى، خالد، پركشيده تا جاودانگى.
رسول غدير، در تمام گفتگوى خودش با مردم در روز غدير، سخن از مسلمانان يا مؤمنان نمىراند، سخن از انسان مىگويد. پيامبر صلىاللهعليهوآله با آنكه حجم مشخصى (120 هزار نفر) را در مقابل دارد، اما خطابه غدير را براى تمام تاريخ مىخواند؛ پيش و پس و سپس تاريخ.
پيام غدير خورشيدى است كه تاريخ را در مىنوردد و عبور مىكند؛ عبور نور از زمان و مكان، و جا گذاردن زمان و مكان. پيامبر صلىاللهعليهوآله را منزّه از هوى و هوس مىدانيم و فكر و سخنش را بارش وحى.(1)
3، 4.
پيامبرى كه نمىانديشد و نمىگويد جز از وحى و جز به وحى. پيامبرى اينچنينى، انتخاب واژگانش هم از سليقه و عادت نيست، از وحى است.بر اساس اين مبنى، بايد مِتد «فقه الحديث» را در حديث غدير - كه آن را خطابه غدير مىخوانيم - به كار ببنديم. بايد بدانيم واژگانى كه معصوم عليهالسلام در كلامش استفاده مىكند گزينش شده است. خودش مصطفى است و واژگان را اصطفاء مىكند.
چنين است كه بايد بر واژهها و تركيبهاى استفاده شده در خطابه غدير حساس باشيم و آنها را عادى و خنثى نبينيم. در سر تا سر اين خطبه، رسولخدا صلىاللهعليهوآله با مخاطبان به شكل: «مَعاشِرَ الناسِ» و «أيُّهَا الناس» سخن مىگويد. اين دو تركيب توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله - كه «ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى» است - انتخاب و چيده شده است.
چرا «مَعاشِرَ الناسِ» و نه «مَعاشِرَ المُؤمِنينَ» ؟
چرا «مَعاشِرَ الناسِ» و نه «مَعاشِرَ المُسلِمينَ» ؟
چرا «يا أيُّهَا الناس» و نه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا» ؟
1) . «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى. إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى» . نجم /
چون غدير براى انسانهاست؛ تمام انسانها. پس خطابش هم به انسانهاست؛ تمام انسانها. همه سخنان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير برا اين مبنى و در اين معنى آمده است. به پارهاى از فرازهاى خطبه غدير توجه كنيد و رويكرد بىرنگى و تمام انسانى آن را ببينيد:
اى انسانها، خداوند على عليهالسلام را صاحب اختيار و امام بر شما قرار داده است. پيروى او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكى از ايشان پيروى مىكنند، و بر صحرانشينان و شهروندان، و بر عجم و عرب و آزاد و برده، و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه، و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است.(1)
اى انسانها، ... جبرئيل سه مرتبه بر من از سوى خداوند فرود آمد و فرمانى آورد كه در اين مكان به پا خيزم و به هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادر، وصى و جانشين من و امام پس از من است.(2)
اى انسانها، من مأموريت تبليغ جانشينى خودم را انجام دادم، تا برهانى باشد بر هر شاهد و هر غايب، و بر آنانى كه زاده شدهاند يا نشدهاند.(3)
اى انسانها، ... پس بايسته است كه اين پيام را حاضران به غائبان و پدران (والدين و مربيان) به فرزندان تا برپايى رستاخيز برسانند.(4)
چنانكه مىبينيد، در تمام اين فرازها تأكيد و عنايت بر تمام آدميان در سر تا سر جهان و در طول تاريخ است. سخن غدير در ديروز بود، اما فردا و فردائيان را هم در بر
1) . فَاعلَموا مَعاشِرَ الناسِ أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى العَجَمىِّ وَ العَرَبىِّ وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ... . الاحتجاج: ج 1 ص 31. خطبه غدير، فراز سوم.
2) . مَعاشِرَ الناسِ، ... إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى، أن أقومَ فى هذَا المَشهَدِ فَأُعلِمَ كُلَّ أبَيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى وَ الإمامَ مِن بَعدى. خطبه غدير، فراز دوم.
3) . مَعاشِرَ الناسِ، ... وَ قَد بَلَّغتُ ما أُمِرتُ بِتَبليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أم لَم يولَد ... . خطبه غدير، فراز ششم.
4) . مَعاشِرَ الناسِ ... ، فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ. خطبه غدير، فراز ششم.
مىگيرد و بايد هم بگيرد. حقوق، تكليف و رسالت در پيام غدير گسترده است و مرزى نمىشناسد.
انسان مدارى و فراشهرى و رنگزدايى غدير و خطبه غدير است كه آن را ويژه و بىمانند ساخته است.
به اين مثلث كبرى توجه كنيد:
اميرالمؤمنين عليهالسلام آيت اكبر خداست.(1)
روز غدير اكبرين تبليغ ولايت على عليهالسلام توسط نبى صلىاللهعليهوآله است.
و عيد غدير «عيد اللّه الاكبر» است.(2)
تبليغ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير، به جهت كثرت و تعداد افراد و صراحت و نوع تبليغ بىنظير بود. چون آدميانِ بسيارى از مكانهاى بسيارى در آنجا حاضر بودند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله از انسان سخن گفت، از معلم انسان.
عيد غدير هم اكبر عيدهاست، براى آدمها در عالمها. غدير عيد است براى تمام كسانى كه مىخواهند عيد كنند، عودت كنند، برگردند به خودشان، به آدم بودن و انسان شدنشان.
عيد غدير بازگشت به مدرسه و نشستن در كلاس معلم است؛ معلمى الهى و معصوم، براى آموختن درس معاش، زندگى، درس معاد و زندگى هميشه.
عيد غدير تلنگرى عظيم است بر روح و هويت انسان، براى جلوگيرى از پرسه زدن بشريت در كوچه پس كوچههاى هرزگى، آلودگى و درماندگى.
عيد غدير شنيدن درس است و آموختن رسم؛ درس زندگى، رسم بندگى.
عيد غدير راهبرد و استراتژى است؛ استراتژى براى معاش، و نيز براى معاد.
و مهدى عليهالسلام تحقق حقيقى غدير است، و ظهورش تمدن حقيقى خطابه غدير.
مهدويت تفصيل اجمال غدير است.
مهدويت بازگشايى و بازيابى قوانين و برنامه غدير است.
خطاب عصر ظهور هم به تمامى انسانها، بلكه تمام خلائق است؛ اعم از انسانها.
امام صادق عليهالسلام فرمود: مهدى در تمام خلائق محبوب است.(1)امام مهدى عليهالسلام براعت استهلال و آغازين سرود منظومه ظهورش چنين است: (اى زمينيان) من اندوخته خدايم در زمين.(2)
بر عهده ماست كه غدير و مهدويت را جهانى كنيم؛ يعنى جهانى معرفىاش كنيم براى جهانيان. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: پيام غدير را حاضران به غايبان برسانند، غايب بودن به معنى غيبت در حضور و جسم نيست، غيبت در شعور و فهم است. آنكس كه على عليهالسلام را نمىشناسد و غدير را نمىشناسد، بايد با آن آشنا شود.
پيام غدير، پيامى گلوبال و همه جايى است. نبايد آن را در زمان و مكان و رنگ و نژاد و آيين حبسش كنيم.
يكى از راههاى همگانى كردن پيام غدير، شناساندن على عليهالسلام و سيره و رويكرد او به جهان است به انسان. رفتار حكومتى اميرالمؤمنين عليهالسلام با آدميان ومردمانش، رفتار او با كارگزاران و حاكمنشان، رفتار على عليهالسلام با غيرمسلمانان و حتى دشمنانش مىتواند شناخت ما را از او - كه امام غدير است - بيشتر كند، و نيز آدميان بيشترى را در پهناى آسمانى فرهنگستان غدير به شاگردى و بهرهورى بنشاند.
نيك مىدانيم كه امام غدير عليهالسلام داراى دو بعد و جنبه بود: ملك و ملكوت. اعتقاد به ملكوتى بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام از انديشهها و باورهاى ماست. خلقت نورى او، عظمت و طهارت وجودى او، غيبدانى او و امثال اين. اين و هزار، اما هيچ كدام از اينها براى ما قابل تأسى و اقتدا نيست.
جنبهها و تراوشات ملكى امام است كه عقل و دل آدميان را مىبرد و با خود مىكشاند. رفتار آسمانى على در زمين، روح عرشى او در فرش و برخوردها و مواجهههاى او با مردم - همين مردم عادى - است كه شكوهمندى و كران ناپيدايى شخصيت او را نمايان مىكند.
در درياى وجود على عليهالسلام براى همگان جا هست. با شناخت امير عليهالسلام در همين مقولههاست كه مىيابيم چرا على عليهالسلام بايد امام باشد و نه غير او. و اصولاً چرا امامت و خلافت امرى الهى است و نه بشرى.
جستجو و تلاوت سيره و عملكرد اميرمؤمنان عليهالسلام در كوچه كوچههاى كوفه، گاه در مسجد، گاه در نبرد، گاه در سخن، گاه در بازار، گاه در قضا، گاه در حكومت و گاه با يتيم و گاه با همه و گاه با هيچ كس جز خودش، به يقين برايمان اثبات مىكند كه در غدير، كسى غير او نمىتوانست معرفى و تبليغ شود. رفتار ملكى و فرشى اميرالمؤمنين عليهالسلام، دليل و برهان است بر اينكه وى متصل به ملكوت و عرش است.
جا دارد همگان اين سؤالات را از خود بپرسند:
علت انتخاب على عليهالسلام براى جانشينى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله چه بود ؟
چرا على عليهالسلام و نه غير او ؟
چرا روز غدير عيد است ؟ و چرا عيد اللّه الاكبر است ؟
چرا غدير روز انسانهاست و عيد انسانيت است ؟
پيوند غدير با مهدويت از چه رو است ؟
اين كتاب پيرامون پرسشهاى پيشگفته است. سيره رفتار حضرت بهترين پاسخ است و بهترين برهان. با رفتارشناسى اميرمؤمنان عليهالسلام، اسلام غدير على عليهالسلام - كه همان اسلام محمد صلىاللهعليهوآله و همان اسلام قرآن است - از اسلام سقيفه و ديگر اسلامهايى كه از جانب مشاطگان ابليس بزك شده بود را باز مىشناسيم.
با شناخت على بن ابىطالب عليهالسلام و مواجههاش با انسان، تمام انسان، انسان بىرنگ، انسان بىنژاد، انسان بىزبان و انسانِ انسان، مىيابيم كه چرا روز غدير روز انسانيت است.
به تعبير ديگر:
همان طور كه براى فهم و دريافت بسيارى از مسايل به پيش نياز و پيش فهم محتاجيم، شناخت سيره و رفتار امام غدير، پيشنيازِ فهم و نيل به پيام و آموزههاى غدير و خطبه غدير است؛ رفتار امام عليهالسلام با آدميان، مسلمان و نامسلمان، دوست و دشمن. سيره على عليهالسلام را نبايد فقط قرائت كنيم، بلكه بايد تلاوت كنيم، تدبّر كنيم، بخوانيم و باز بخوانيم و درنگ كنيم.
آنكه فطرت دارد، عقل دارد و سنگ نشده است و در قبلش هنوز روزنهاى براى ورود نسيم هدايت موجود است، بهانه پيدا مىكند براى راه يافتن، بار يافتن و رسيدن. چرا كه براى هدايت معجزه لازم نيست. شترى هم مىتواند بهانه و دليل هدايت باشد. آنكه طبعش سالم است، با نگريستن در شتر به هدايت مىرسد. خداوند طالبان هدايت را به شترپژوهى فراخوانده است: «چرا در شتر نمىنگرند كه آفرينش چگونه است» .(1)
ولى آنكه نمىخواهد هدايت يافته آدم شود و درونش طهارت پيدا كند، شتر كه هيچ، شقّ القمر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هم او را تكان نمىدهد. چشم در چشم نبى صلىاللهعليهوآله مىدوزد، معجزه را مىبيند و ايمان كه نمىآورد، بلكه رسول صلىاللهعليهوآله را هم مجنون مىخواند !
1) . «أفلا يَنظرونَ إلَى الإبِلِ كَيفَ خُلِقَت» . غاشيه / 17.
يك رفتار اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوچهاى فرعى از كوچههاى كوفه، آنكه طالب هدايت است را كفايت مىكند و بسنده است. يك سكوت على عليهالسلام و يك كلام على عليهالسلام، ستاره است در شب تاريخ و بيابان پرظلمت. اما براى آنكه در پى هدايت است و براى آنكه با چراغ گرد شهر مىگرديد و انسان آرزو مىكرد.
سيره امام على عليهالسلام بسان قرآن است كه «لا يَزيدُ الظالِمينَ إلاّ خَسارا»(1): «
(قرآن) براى ستمكاران هيچ ندارد جز زيان و خسران» .
ما مكلف به تبليغ غديريم. سيره على عليهالسلام را تلاوت مىكنيم تا على عليهالسلام را بشناسيم، و تا غدير را بشناسيم و به درستى تبليغش كنيم و به ديگران برسانيمش؛ به همه، به تمام انسانها.
جلوههاى كلمه «مولى» در خطبه غدير(2)
يك مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطبه غدير، جلوههاى بسيار جالبى از واضح بودن معناى كلمه «مولى» را به وضوح نشان خواهد داد:
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى
فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولا است.
بنا بر اين، بسيار خندهآور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضحتر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)محقق مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فصيحترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهمترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى
1) . مائده / 67 .
تحتاللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است ! !
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
همچنين جا دارد سؤال شود: حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ !
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت
شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
تكميل مفاهيم خطبه غدير(2)
پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامهريزى شده است:
اول: نشان دادن حساسترين و مهمترين پيام خطبه با تكرار: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... .
دوم: پاسخ به سؤالات در مسائل مطرح شده در خطبه، به خصوص شبهات منافقين.
سوم: اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.
جلوه عملى مفاهيم خطبه غدير(3)
آنچه در سخنرانى غدير مطرح شد در دو جهت نمود پيدا كرد: يكى اعلام ولايت دوازده امام عليهمالسلام و ديگرى التزام مردم به اين ركن اسلام. جلوه عملى اين دو مفهوم طى دو برنامه و يك اقدام به موقع به نمايش گذاشته شد.
بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر امام معرفى شده در غدير و مراسم سه روزه بيعت از يك سو و پاسخ به فريادهاى شعف مردم از سوى ديگر، سه جلوه عملى
تثبيت مفاهيم غدير بود. اعلان امامت با بستن عمامه به شكل عملى جلوه داده مىشد، و بيعت التزام عملى به محتواى غدير بود، و پاسخ به احساسات مردم يك كار دو جانبه بود كه هم پذيرش مردم و هم اعلان ولايت را به نمايش مىگذاشت.
مردم هرگز سابقه بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر كسى را نداشتند، چه رسد به آنكه چنين عملى در برابر ديدگان مردم و بر فراز منبر باشد. اين در حالى بود كه چنين عملى بين عرب سابقه داشت و مفهوم آن اعلان رياست شخصى بر قومى و نيز اعتماد بزرگ قومى به كسى بود كه عمامه بر سر او بسته مىشد. جالب تر از همه عمامه معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نام «سحاب» و به معناى «ابر رحمت» بود، كه براى اين مراسم پيش بينى شده بود.
اكنون سخنرانى پايان يافته، اما پيامبر و على عليهماالسلام همچنان بر فراز منبر قرار دارند و سكوت همچنان بر مجلس صد و بيست هزار نفرى حاكم است، تا اگر خطيب از منبر پايين آيد مردم هم بپاخيزند.
اما همه ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه «سحاب» را به دست گرفت و در برابر ديدگان مردم آن را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست، و دو سر آن را از پشت سر و جلوى رو بر دوش آن حضرت قرار داد و در آن حال فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند تأييد فرمود و يارى كرد.
آنگاه فرمود: «عمامه تاج عرب است» ، و اين بدان معنى بود كه تاج افتخار مقام ولايت و امامت را بر سر جانشين خود على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داده است.
اين اقدام عملى به معناى اعلان حاكميت و امامت على عليهالسلام بر امت اسلام از يك سو، و نيز به معناى اعتماد تام پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خليفه بعد از خود بود، كه جز با اين صورتِ عملى به تصوير كشيده نمىشد.
در اينجا انتظار و سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با
ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مىدارند.
سپس بىسابقهترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مىكرد - مراسم بيعت همگانى بود. اگر چه در سالهاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعتهاى پيشين فرق داشت:
از يك سو كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعتهاى قبلى نبود، و كسى باور نمىكرد پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمىآمد.
از سوى ديگر كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مىگرفت و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مىگرفت، و در واقع دويست و چهل هزار بيعت به انجام مىرسيد ! !(1)
تحقيق در خطبه غدير(2)
از جمله موضوعاتى كه درباره غدير بايد مورد تحقيق و تأليف قرارگيرد و هنوز جاى آنها خالى است تحقيق در مورد متنشناسى و مقابله، ويرايش، ترجمه، شرح، تفسير خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و نيز كتب مربوط به غدير، شاهد آوردن براى فرازهاى خطبه از آيات و روايات، بررسى مدارك و منابع و نسخههاى خطبه، جمع آورى عبارات مختلف جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » است.
آمار حقايق و معارف در خطبه غدير(1)
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در سرزمين غدير خم
خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از سالهاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليهالسلام به نقل سيد بن طاووس.
در اينجا به آمارى از بيان حقايق و معارف در خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اشاره مىشود:
جالبترين و جذابترين و جامعترين خطبه از خطبههاى غدير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، كه آن را در سرزمين غدير خم و در حضور بيش از 120000 نفر ايراد كرده، و به معارف والاى اسلام به تفصيل اشاره نموده است. شمارى از حقايق والاى طرح شده در خطبه غدير به شرح زير است:
بررسى صفات جلالى و جمالى پروردگار: 110 مورد.
سخن از ولايت مولاى متقيان عليهالسلام: 50 مورد.
گفتگو از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: 20 مورد.
سخن از جايگاه شيعيان: 25 مورد.
5 . گفتگو از حلال و حرام: 20 مورد.
6 . نام نامى و ياد گرامى اميرالمؤمنين عليهالسلام: 40 مورد.
1) . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 71 - 96.
8 . گفتگو از بيعت با امامان عليهمالسلام: 10 مورد.
سخن از قرآن و تفسير آن: 12 مورد.
گفتگو از حضرت ولىعصر عليهالسلام: 20 مورد.
آگاه باشيد كه پايان بخش امامان عليهمالسلام، مهدى قائم عليهالسلام از ماست.
آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مىگردد.
آگاه باشيد كه او از ستمگران انتقام مىگيرد.
آگاه باشيد كه او قلعهها را مىگشايد و از بين مىبرد.
5 . آگاه باشيد كه او بر هر تيرهاى از مشركان پيروز مىشود و آنها را هدايت مىكند.
6 . آگاه باشيد كه او انتقام خون همه اولياى خدا را مىگيرد.
8 . آگاه باشيد كه او جرعهنوش درياى بيكران است.
آگاه باشيد كه او هر صاحب فضيلتى را با فضيلتش نشانه مىگذارد.
آگاه باشيد كه او برگزيده خداست.
آگاه باشيد كه او وارث همه علوم و محيط به همه بينشهاست.
آگاه باشيد كه او از پروردگارش خبر مىدهد و به آيات او هشدار مىدهد.
آگاه باشيد كه او هدايت يافته و استوار است.
آگاه باشيد كه امور همگان به او تفويض شده است.
آگاه باشيد كه همه پيشينيان به ظهور او بشارت دادهاند.
آگاه باشيد كه او تنها حجت باز مانده از حجج الهى است، و پس از او حجتى نيست، و هيچ حقى جز با او و هيچ نورى جز در نزد او نيست.
آگاه باشيد كه هرگز احدى بر او چيره نمىشود.
آگاه باشيد كه او ولىّ خدا در روى زمين، داور خدا در ميان مردمان و امين خدا در آشكار و نهان است.
هان اى مردمان ! نور خدا با من، سپس با على بن ابىطالب عليهالسلام، سپس در تبار او تا قائم مهدى عليهالسلام است. همان قائم كه همه حقوق خدا و حقوق ما را باز مىستاند.
من مأمور هستم كه از شما بيعت بگيرم، در مورد آنچه از خداوند درباره على اميرالمؤمنين و امامان پس از او عليهمالسلام بگيرم، كه مهدى قائم عليهالسلام از آنهاست، تا روز قيامت كه او داورى به حق مىكند.
بيشترين پيام خطبه غدير در مورد اميرالمؤمنين عليهالسلام است، كه پنجاه بار از ولايتش سخن رفته، چهل بار نامش بر زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده، بيست مورد از فضائل بيكرانش سخن به ميان آمده است.
پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله در نخستين پيام غدير مىفرمايد: سه بار جبريل امين بر من نازل شده، و از سوى خداوند جليل فرمان آورده كه من در اين جايگاه بايستم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادر من، وصى من، جانشين من و امام پس از من است. جايگاه او نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود. او پس از خدا و رسولخدا، ولىّ شماست.
دقيقا هفتاد روز پس از ايراد اين خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد، و غاصبان فدك همه فضايل مولا را انكار كردند و حق او را غصب نمودند. پس از 25 سال كه حق به حقدار رسيد، تلاش فراوان براى تضعيف حقوق آن حضرت از هر سو به عمل آمد، و جنگهاى جمل و صفين و نهروان به وقوع پيوست؛ و آن جايگاه رفيع اعلام شده هرگز براى آن حضرت فراهم نشد. در عصر ظهور، مولاى متقيان رجعت مىكند و به مدت 44000 سال بر سراسر جهان فرمانروايى مىكند.(1)
1) . مختصر البصائر: ص 86 ح 92.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهايى از خطبه غدير به جايگاه رفيع حضرت امير عليهالسلام اشاره كرده مىفرمايد: هان اى مردمان ! على عليهالسلام را مقدم بداريد، كه خداوند او را برترى داده است.
در ادامه مىفرمايد: هان اى مردمان ! على عليهالسلام را مقدم بداريد، كه او پس از من از هر مرد و زنى برتر است. خداوند به وسيله ما بر مردمان روزى نازل مىكند، و مردمان به وسيله ما زندهاند. هر كس اين سخن مرا ردّ كند از رحمت خدا به دور است و مورد غضب خداست.
عقيده قطعى ما اين است كه مولاى متقيان از همه انبياى پيشين برتر است. در اين رابطه كتابهاى مستقلى نيز تأليف شده است.(1)ولى غاصبان فدك همه اوصاف آن حضرت را غصب كردند، و پيروان مكتب خلافت ديگران را بر آن حضرت مقدم داشتند، اما جايگاه واقعى آن حضرت در عصر ظهور بر همگان روشن خواهد شد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن فرازى از خطبه غدير اين آيه كريمه را تلاوت فرمودند: مَعاشِرَ الناسِ، «آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ»(2)و «النورِ الذى أُنزِلَ مَعَهُ»(3)«مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنُرَدَّها عَلى أدبارِها»(4): هان اى مردمان، «به خدا و رسولخدا ايمان بياوريد» «و به نورى كه همراه او نازل شده» ، «پيش از آنكه بر چهرهها بزنيم و آنها را به پشت سرشان برگردانيم» .
اين آيات در مورد سپاه سفيانى و خسف سرزمين بيداء است، كه از علائم حتمى است. هنگامى كه سپاه سفيانى به سرزمين بيداء مىرسند، جبريل امين با پاى خود بر
زمين مىكوبد و زمين دهان باز مىكند و همه آنها را در كام خود فرو مىبرد. به جز دو تن گزارشگر: يكى به نام بشير و ديگرى به نام نذير، كه هر دو از قبيله جهينه هستند(1)، كه خداوند صورتشان را به پشت سرشان بر مىگرداند.(2)طبق اين بيان، اين فراز از خطبه مربوط به عصر ظهور و خسف سرزمين بيداء است.
روز عيد غدير پس از بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير و معاذ بن جبل با دو نفر ديگر از اصحاب سقيفه با يكديگر به رايزنى پرداختند و قرار گذاشتند كه پيش از ورود به مدينه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به قتل برسانند.(3)
اين عده در طول اقامت سه روزه در صحراى غدير، نُه تن ديگر را با خود همراز كرده و براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان بستند و صحيفهاى را امضا كردند. اسامى اين 14 نفر كه در تاريخ به «اصحاب صحيفه» شهرت يافتهاند، در «بحار الانوار» آمده است.(4)
اين گروه در مسير خود به مكه بر فراز كوهى به نام «هرشى» كمين كردند، تا به هنگام عبور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شتر آن حضرت را رم دهند. چون به پرتگاه رسيدند، يك لحظه برق زد و چهره توطئهگران مشاهده گرديد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنها را با نامشان فرا خواندند.(5)جالب توجه است كه پيش از وقوع اين حادثه، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير آنها را به عنوان «اصحاب صحيفه» ياد كردند.
در خطبه غدير از نور فراگير رسولخدا صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين عليهالسلام، ساير امامان عليهمالسلام، و سرانجام جان جانان حضرت صاحب الزمان عليهالسلام سخن رفته است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در تفسير آيه: «يَهدِى اللّهُ لِنورِهِ مَن يَشاءُ»(1): «خداوند هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مىكند» ، فرمود: منظور از آن نور مهدى قائم عليهالسلام است.(2)
حضرت امام كاظم عليهالسلام در تفسير آيه: «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ»(3): «خداوند نور خود را به اتمام خواهد رسانيد» ، فرمود: خداوند با ولايت قائم عليهالسلام نور خود را به اتمام مىرساند.(4)
حضرت امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها»(5): «زمين با نور صاحبش منوّر گرديد» ، فرمود: چون قائم ما قيام كند زمين با نور صاحبش منور مىگردد. مردم از نور خورشيد بى نياز مى شوند و تاريكى از بين مى رود.(6)
جالب توجه است كه اين مضمون در كتب عهدين نيز آمده است: ديگر شب نخواهد بود و احتياج به چراغ و نور آفتاب نخواهد بود، زيرا خداوند برايشان روشنايى مىبخشد.(7)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ادامه مىفرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ: هان اى مردمان ! من آن (پيمان) را به عنوان امامت و وراثت در فرزندان خود تا روز رستاخيز وديعه مىنهم.
خداوند منّان در اين رابطه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ»(8): « (خداوند) آن را كلمه پايدار در نسل او قرار داد» ؛ يعنى خداوند امامت را عهدى پايدار در نسل
حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار داد. سُدى مىگويد: منظور از نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام آل محمد عليهمالسلام است.(1)
امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه فوق فرموده است: امامت تا روز قيامت در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار دارد.(2)
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد لزوم تبليغ خطبه غدير خطاب به حاضران فرمود: فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ: حاضران به غايبان خبر دهند و هر پدرى تا روز قيامت به فرزند خود تبليغ نمايد.
بسيار جالب توجه است كه مخاطب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فقط حاضران نبودند و فقط نسل موجود نبود، بلكه اين اطلاع رسانى تا روز قيامت و به طور طبيعى تا عصر ظهور ادامه دارد.
افراد ناآگاه خيال مىكنند مسئله امامت يك موضوع تاريخى است و در زمان ما نيازى به بازگو كردن ندارد ! در حالى كه رسول عالميان صلىاللهعليهوآله به همه جهانيان امر فرموده كه هر نسلى آن را به نسل بعدى ابلاغ نمايد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سه روز تمام حاضران را در سرزمين غدير خم نگه داشت، تا همگان با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت كنند. در ضمن براى ديگر امامان عليهمالسلام نيز بيعت گرفتند. با شكوهترين بيعت جهانِ آفرينش نيز به هنگام ظهور حضرت بقيهاللّه عليهالسلام واقع خواهد
شد.
نخستين كسى كه با آن حضرت بيعت مىكند جبرئيل امين است.(1)آنگاه ياران حضرت بين ركن و مقام با آن حضرت بيعت مىكنند.(2)
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در اين خطبه از اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان «تقى» و «نقى» و «هادى» و «مهدى» ياد كرده است. همه اين صفات از القاب حضرت بقيهاللّه عليهالسلام است. به ويژه لقب «مهدى» كه براى آن حضرت عَلَم بالغلبه شده است.
پايههاى اعتقادى خطبه غدير درباره ولايت(3)
در يك جمعبندى، بنيانهاى اساسى ولايت در خطبه غدير، به گونهاى بنا نهاده شده كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقاد معين باشد. اين پايههاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:
مقام و منزلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام.
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام.
ولايت و امامت ائمه اطهار عليهمالسلام.
5 . ولايت و امامت حضرت مهدى عليهالسلام.
6 . ارتباط ولايت با حبّ و بغض.
8 . دشمنان و مبغضين اهلبيت عليهمالسلام.
خطبه غدير، پيامى جاودانى و همگانى(1)
يكى از روشهاى تحليل و بررسى يك واقعه، نگاه جريانوار به آن واقعه است. يعنى ارتباط آن با گذشته يا ارتباط آن با آينده. اينكه خود نتيجه چه جرياناتى است و در پى آن چه جرياناتى خواهد بود، و اينكه نقاط مختلف در يك روند آيا با هم مرتبط هستند يا نه ؟
در يك منحنى اگر چند نقطه آن در دست باشد، مىتوان با تخمين مناسب منحنى را ترسيم و معادله آن را جست، و بالعكس. در اين صورت ارتباط عمقى بين نقاط از زبان قاعده منحنى - يا همان معادله - بيشتر معلوم مىگردد.
در نگاه شيعيان، روزهاى مهمى خط تاريخ هدايت آسمانى را تشكيل مىدهند؛ از حضور و ظهور پيامبران عليهمالسلام تا ظهور پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله. و اما از بعثت پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله تا انتهاى اين مقطع از تاريخ بشرى، چند نقطه حساس و مهم شمرده مىشود. نظير: بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، غدير، عاشورا، ظهور منجى نهائى و جهانى يعنى حضرت قائم عليهالسلام.
مثلاً اگر در زيارات امام حسين عليهالسلام دقت كنيم، مضمون اين ارتباط را پى مىبريم. در اين زيارات از سويى يادى از نقاط و اشخاص عمده خط هدايت پيش از ايشان مىشود، و از سوى ديگر تاريخ تا عاشورا پايان يافته و نافرجام تلقى نمىشود، بلكه اشاره به آينده خط هدايت آسمانى شده است. تا جايى كه در همين جا، تقاضاى حضور در آن صحنه مىشود: ان يرزقنى طلب ثاركم مع امام منصور من اهلبيت محمد عليهمالسلام: از خدا مىخواهم كه پيگيرى خون شما را همراه با امام معصوم از اهلبيت پيامبر عليهمالسلام نصيبم كند.
نظير اين عبارت در زيارات مختلف مكررا ديده مىشود. در يكى از زيارات امام حسين عليهالسلام - كه منسوب به حضرت صادق عليهالسلام مىباشد - حضرت به خدا عرضه مىدارد: وَ اجعَل لَهُم إماما مَشهورا، توشَكُ فَرَجَهُم وَ توجِبُ تَمَكُنَّهُم وَ نُصرَتَهُم، كَما ضَمِنتَ
1) . موعود غدير حسينى : ص 7 - 32.
لأوليائِكَ فى كِتابِكَ: «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم»(1):
و خدايا قرار ده براى ايشان روزگاران مشهور (آشكار) ى كه فرج آنها نزديك باشد و موجب تمكّن و نصرت ايشان باشد چنانچه در كتابت براى اولياء خود تضمين كردهاى و فرمودهاى: «خداوند به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده كه حتما و حتما ايشان را در زمين جانشين نموده و دين مورد رضايت خود را تمكين نمايد» .
و نيز در استجابت زيارت امام حسين عليهالسلام در زمانهاى ويژه قدسى مثل عيد فطر و عيد قربان و شب قدر و عيد غدير و ... ، اين ارتباط بيشتر درك مىشود.(2)
با اين مقدمه مىگوييم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين سال عمر خود، همه مسلمين را به حج به همراه خودشان فراخواندند تا مناسك حج را با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى فراگيرند. از گوشه و كنار سرزمينهايى كه مسلمين در آنجا حضور داشتند. مسلمانان گرد آمدند و دهها هزار نفر در اين مراسم شركت داشتند. در بعضى روايات تعداد هفتاد هزار نفر - به تعداد افرادى كه حضرت موسى عليهالسلام هنگام غيبت كوتاه خود هارون عليهالسلام را به جانشينى برايشان معرفى نمود - ذكر شده است.(3)
1) . نور / 55 : در مورد مصداق اين آيه، حضرت صادق عليهالسلام به عبداللّه بن سنان مىفرمايد: نزلت فى على بن ابىطالب و الائمه من ولده عليهمالسلام «و ليمكّننّ لهم دينهم ... » ، عنى به ظهور القائم عليهالسلام. تفسير كنز الدقائق: ج 2 ص 339.
2) . با تأمل در چند صفحه گذشته، مىتوان گفت: همانطور كه بعثت و ظهور جهانى و فرا گيرند، غدير و عاشورا نيز فرا گيرند و اختصاص به جمعيت خاصى ندارند. به خطابهاى «معاشر الناس» پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر خطبه غدير توجه شود. چنانچه حضرت قائم عليهالسلام در اعلان عمومى خود خطاب «ايها الناس» را به كار مىبرند.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 202. البته تعداد همراهان تا يكصد و بيست هزار نفر نيز ذكر شده است.
افراد همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه و برخى از شهرهاى ديگر به سمت مكه گسيل شدند. حضرت على عليهالسلام هم كه در آن زمان از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به يمن رفته بود به همراه عدهاى خود را به مكه رساند، و از ميقات يلملم محرم شده و به جمع حجاج پيوستند.
اعمال لازم انجام شده و چنانچه مىدانيم در روز عرفه همه در صحراى عرفات وقوف داشتند.(1)روز نهم ذيحجه عرفه، و روز دهم عيد قربان است، و تا روز 12 و 13 حجاج در منى هستند. اين ايام را ايام تشريق گويند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ايام تشريق و گويا در عرفات و پس از نزول آياتى از قرآن، از جمله ابتداى آيه 67 سوره مائده: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : «اى پيامبر آنچه را كه از طرف پروردگارت به سويت نازل شده تبليغ كن مردم را گرد مىآورند و براى ايشان سخنرانى مىكنند» .
در اين سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به نزديك شدن زمان رحلت خود بعضى از اصول اجتماعى، اقتصادى و حقوقى را براى مردم بيان مىكنند. از جمله نفى ربا، رعايت ماههاى حرام، رعايت حقوق زنان و همسران و رعايت حقوق خون و آبروى مسلمانان و ... ، و در پايان به صراحت اعلام مىدارند: اللّهُمَّ اشهَد إنّى بَلَّغتُ.(2)
در اين سخنرانى حضرت مردم را به تمسك به قرآن توصيه مىكنند، و نسبت به مواردى كه تذكر دادند به همه تكليف مىكنند كه حاضران به غائبان مطالب را برسانند: الا فليبلّغ شاهدكم غائبكم.
در بعضى از گزارشات آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات به طور غير عمومى فرمايشاتى در وصف مقام حضرت على عليهالسلام مىفرمايند و تأكيد بر پيروى از ايشان پس از حيات خود مىكنند.(3)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين لحظات خروج از منى سخنرانى كوتاهى براى مردم مىكنند، و ضمن برشمردن نكاتى در مورد اسلام و دين مىفرمايند: اساس اسلام محبت ما اهلبيت عليهمالسلام است.(1)
در بعضى متون ذكر شده در روز چهاردهم ذيحجه، جبرئيل بدون اينكه ديده شود به حضرت على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام مىكند، و در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله به تعدادى از اصحاب نيز دستور مىدهند كه ايشان نيز به حضرت على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنند. سپس به بلال مىفرمايند: در مردم ندا كن فردا كسى به جز معلولان و ناتوانان باقى نمانند و همه به سمت غدير خم حركت كنند.(2)
و نيز در برخى گزارشات آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز پانزدهم ذيحجه و قبل از ترك مكه، سخنرانى مفصلى در مورد آينده مسلمين و چالشهاى پيش رو ايراد كردند. در اين سخنرانى مواردى را كه مسلمين به آنها مبتلا مىشوند به عنوان علائم و حوادث پيش از قيامت يا قيام نهايى ذكر مىفرمايند. از جمله:
تضييع نماز، پيروى از شهوات، فروختن دين به دنيا، حكومت امراى ظالم، جريان امور به دست خيانتكاران، رواج دروغ، جفا به پدر و مادر، رواج روابط نامشروع، برقرارى نماز جماعت با دلهاى پركينه، رواج طلاق و ربا و غنا، برگزارى مناسك حج و غيره براى ريا و تفاخر و تفريح، به سخن آمدن افراد كوتهفكر و ... .(3)
همانطور كه ملاحظه مىكنيد، با در نظر گرفتن اين گزارشها پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهند مردم را براى يك برنامه دراز مدت و مهم و فراگير آماده كنند. نگاه به آينده و راه حل برون رفت از بحرانهاى آتى تا روز قيام يا قيامت، بلكه توصيهها و الزامها براى اين كه در آينده به اين بحرانها دچار نشوند.
با مطالعه و دقت و تأمل در متن مفصل سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير به اين نتيجه خواهيم رسيد كه موضوع يك امر مقطعى نيست، بلكه مطلبى است همه جانبه و دراز مدت.
به هر حال، پيامبر صلىاللهعليهوآله روز هجده ذىحجه در محل غدير خم دستور توقف و الصلاة جامعة مىدهند، و اينكه پيكهاى سريع رفتگان را باز گردانند و منتظر جاماندگان مىشوند تا همه حاضر باشند.
در اينجا سخنرانى مفصلى ايراد مىفرمايند كه به برخى از محورهاى آن اشاره مىكنيم. اما بهتر است قبل از اشاره به برخى محورهاى سخنرانى، به چند نكته در اين سخنرانى توجه كنيم:
نكتهاى كه قابل تأمل و تقريبا منحصر به فرد اين سخنرانى است، تكرار قابل توجه عبارت «معاشِرَ الناسِ» يعنى اى گروه مردم مىباشد. شايد به سنجه كنونى، اين سخنرانى حدود يك ساعت و كمى بيشتر به طول انجاميد. در اين مدت، حضرت 54 مرتبه در ابتداى هر فراز تأكيد مىكنند «مَعاشِرَ الناسِ» . يعنى به طور ميانگين كمتر از هر 2 دقيقه يك بار توجه مردم را به مطلب جلب مىكنند.
قابل توجه اينكه نفرمودند: أيُّهَا المُؤمِنونَ، أيُّهَا المُسلِمونَ يا ... ، يعنى مخاطب را با عنوان مؤمنين يا مسلمين در نظر نگرفتهاند، بلكه هر كس كه جزء انسانهاست و هر كس كه از «مردم» است مخاطب در نظر گرفته شده، كه گوياى فراگير بودن مطلب براى همه مردم مىباشد. به نظر مىرسد اين تأكيد مكرر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتواند به دلائل زير باشد:
الف. مطلب به همه مردم مربوط مىشود و نه عدهاى خاص، و كسى نبايد خود را فارغ و بىارتباط با موضوع بداند.
ب. خطاب اختصاص به مسلمين حاضر ندارد، بلكه به همه انسانها مربوط است.
ج. چه بسا عواملى براى كم توجه شدن برخى به موضوع و سخنرانى باعث مىشد، كه حضرت با اين خطاب توجهها را مجددا جلب فرمايد. اين مراقبت در برابر پرت شدن حواس مخاطبين فقط مربوط به آن جمع و زمان خاص نبوده و حضرت احتمال اين حواسپرتى را براى زمانهاى بعد هم مىدانند.
د. زمينه تفكر و تأمل هر كس را ايجاد نموده و هر كس را به تنهائى مسئول قرار دهند. يعنى اگر احيانا جوّ جامعه به نحوى ديگر پيش رفت، هر يك به تنهايى در برابر اين سخنان و اين موضوعات مستقلاً مسئول است.
در اين سخنرانى و چند سخنرانى ديگر نزديك به همين موضوع ملاحظه مىشود، اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضرين مىخواهند كه مطالب را به غائبين برسانند؛ فليبلّغ الشاهد الغائب. حضرت اين وظيفه را براى هميشه تاريخ بر دوش همگان مىگذارند كه آنهايى كه اين مطلب را فرا گرفتند بايستى به ديگران برسانند.
در جاى جاى سخنرانى، مردم را با مطلب پيوند مىدهند. به صورت اقرار گرفتن از ايشان و نيز و به ويژه اينكه از همگان بيعت مىگيرند و عبارت جالبى را براى مردم مىگويند تا ايشان تكرار كنند: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتِنا وَ أيدينا: با تو بر قبول اين موضوع بيعت مىكنيم، با قلوبمان، جانهايمان، زبانهايمان و دستانمان.
توجه داريم كه اين آخرين سخنرانى حضرت مىباشد، و خود ايشان لازم مىدانند كه اين امر را تذكر و توجه دهند. لذا مىفرمايند: مَعاشِرَ الناسِ، إنَّه آخَرُ مَقامٍ أقومُهُ فى هذَا المَشهَدِ. فَاسمَعوا وَ أطيعوا وَ انقادوا لأمرِ رَبِّكُم: اى مردم، اين آخرين مقامى است كه در اينجا ايستادهام. پس گوش كنيد و اطاعت كنيد و فرمانبر امر پروردگارتان باشيد.
يعنى گويا عصاره يك عمر ابلاغ رسالت و راهگشائى براى يك تاريخ را در اين جلسه ابلاغ نمودهاند. در يك تشبيه نازل، مثل استادى كه پس از يك ترم دانشجويان را در جلسه آخر براى آمادگى به امتحانى كه در پيش دارند دعوت مىنمايد، آنچه او در آن جلسه مىگويد خلاصه و اصل مطلب است، و توجه ويژه به مطالب آن جلسه ضامن موفقيت دانشجويان است.
خصوصا كه از نظر احساسى، حضرت اشاره به رحلت خود مىكنند. پيغمبرى كه عمرى به گونهاى با مردم زندگى كرده كه همه مديون و مرهون اويند، و اينك مىخواهد از مردم خداحافظىكند؛ نه موقت كه براى هميشه.
در اين سخنرانى و موارد مشابه اين سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا را شاهد و گواه مىگيرد؛ يعنى غير از اينكه از مردم اقرار به ابلاغ مىگيرد، خدا را به شهادت مىطلبد و عرض مى كند: خدايا شاهد باش كه من ابلاغ كردم. آيا همين عبارت حكايت از يك پيشبينى تاريخى ندارد ؟
در حالى كه همه مىدانيم خدا هميشه شاهد اعمال ماست. اما اينكه مىفرمايد: اللّهُمَّ فَاشهَد، چه پيامى دارد ؟
به هرحال اين نكات ضمن توجه دادن به اهميت موضوع، جاودانگى و فراگيرى و همه جانبگى موضوع را مىرساند.
خطبه غدير و فصاحت و بلاغت(1)
خطبه غدير از نظر فصاحت كلام و بلاغت سخن و به كار گرفتن بدايع كلمات بىنظير است. با توجه به اقتضاى سنگينى پيام و محتواى بلند آن، تركيب خاصى از كلام بليغ بر لسان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده كه لايق شأن عظيم ترين پيام رسانى از طرف حى متعال است.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 48، 68 ، 246. زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 47 - 68 .
بلاغت به معناى مراعات مقتضاى حال و مخاطب و موضوع در سخنورى، چنان در خطابه غدير متجلى شده كه از يك سو صد و بيست هزار مخاطب را به اضافه تمامى نسلهاى آينده مسلمين در نظر گرفته؛ و از سوى ديگر در سراسر سخنرانى از موضوع ولايت خارج نشده، و مقتضاى حال را پيش بينى آينده بلند مدت اسلام در نظر گرفته و به همان عظمت سخن گفته است.
بديع به معناى به كار گرفتن زيبايى كلام نيز، از آغاز حمد و ثناى خطبه تا انجام آن چشمگير است، كه با مراعات عظمت پيام در قالب خاص خود جلوهگر شده؛ و در گونهاى كه اهداف سخنران و دريافت مخاطبين ملاحظه شده باشد، در بالاترين گونه آن مورد استفاده قرار گرفته است. كلمات فشرده و پر محتوايى در خطابه به كار رفته كه درك معانى آنها نياز به دقت فراوان دارد، و به عبارت ديگر جملات و كلمات دقيقى است كه نياز به تفسير مفصل دارد.
از همان آغاز خطابه، حمد و ثناى آن با زيباترين كلمات و جملات و تركيبها آغاز شده، و در طول خطبه اين روند با تنوع در گونههاى خطاب ادامه يافته است.
در واقع، با دريافتى كه از عظمت سخنرانى استثنائى غدير در تاريخ بشريت به دست مىآوريم، و با موشكافى و تحليل ظرافتها و دقتهاى آن كه از نظر مراحل به هم پيوسته سخن مىدريابيم، و جلوه بديع فصاحت و بلاغت در خطابه غدير را از عمق جان احساس مىكنيم؛ جا دارد تا ابد به اين كلام نبوى برخاسته از وحى الهى افتخار نماييم.
با توجه به فصاحت و بلاغت و كارهاى استثنائى در سخنرانى غدير و دقت در محورهاى سخن در اين خطابه عظيم، درمىيابيم كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير با آمادگى و پيش بينى فوقالعادهاى براى متن آن ايراد شده، به گونهاى كه بتواند ابديت آن را تضمين نمايد، و در طول قرنهاى پس از غدير همواره از طراوت و جذابيت لازم براى همه نسلها برخوردار باشد.
توضيح اينكه:
صور خيال و اسلوبهاى بلاغى از شگردهاى مخيّلانه ابلاغ معناى مورد نظر متناسب با احوال مخاطب هستند، كه از ديرباز در روند تكاملى خود در طول تاريخ از مبانى بسيارى تأثير فراوانى پذيرفتهاند. از جمله مهمترين آنها، آيات قرآنى و روايات فرقانى است.
خطبه غدير كه از حماسه جاودانه و روشنگرانه اعلام ولايت على مرتضى عليهالسلام و اتمام نعمت معرفى وجود مبارك ولىّ خدا و تكسوار نهج البلاغه از زبان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله - كه افصح العرب در تاريخ فصاحت است - انشاد گرديده است، علاوه بر ابلاغ رسالت و تتميم نعمت و كرامت، آلبومى از اسلوبهاى بلاغى متعددى است كه بايسته تأمل و شايسته تعقل اند.
بر اين مبنى، در اينجا سعى شده علاوه بر استخراج برخى از صور خيال و اسلوبهاى متخيلانه ابلاغ معنى در اين خطبه، معانى باطنى آن اسلوبها را بر مبناى آيات قرآن و روايات حضرات كلمات التامات مورد بررسى قرار داده، و ضمن بازكاوى مضامين اين خطبه در آيات و روايات، ميزان تأثير عبارات قرآن كريم در ايجاد اسلوبهاى بلاغى خطبه مذكور نشان داده شود.
همچنين در حد مجال مقال سعى شده تا انعكاس آن مضامين در آيينه ادبيات فارسى گزارش شود، تا از اين رهگذر ابعاد صور خيال و بلاغت تصوير و جنبههاى بلاغى اين خطبه مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
در اينجا به استخراج و تحليل تصاوير بلاغى و ميزان تأثير قرآن كريم بر صور خيالى خطبه غدير و بررسى سوابق آن در روايات و تفاسير مأثور و در آئينه ادبيات فارسى پرداخته شده است. تا از اين رهگذر مراتب تشبيهات، استعارات و كنايات اين خطبه مشهور بررسى شود؛ كه ابتدا مقدمه و سپس بخشهاى خطبه غدير را بررسى مىكنيم:
رويداد غدير خم و خطبه رسولخدا صلىاللهعليهوآله در آن مكان، حماسه جاودانهاى است كه هيچ رويدادى به شهرت آن نبوده، و تنها خطبهاى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها شنيدن و دانستن آن را بر همگان واجب كرده، بلكه رساندنش به گوش ديگران را نيز بر همه تكليف فرموده، و آن را مهمترين امر به معروف و نهى از منكر بيان داشته است. در اين خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور ابلاغ رسالتى بزرگ و الهى است و آن معرفى على عليهالسلام به عنوان ولىّ امر مسلمين است.
پس از بررسى اسلوبهايى مانند تشبيه و استعاره و كنايه و بعد از استخراج اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير، تحليل و تبيين معانى باطنى آنها را نيز از ديدگاه قرآن و تفاسير و روايات مأثور مورد بررسى قرار داده، و در آن سعى بر استناد مضمون اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير با احاديث و روايات بوده است.
همچنين در موارد ممكن، انعكاس آن معانى را در آئينه ادب فارسى و اشعار شعرا بيان داشتهايم؛ اشعارى كه برگرفته از فرهنگ ناب دينى هستند، و شعرايى كه شعر خود را با مفاهيم اسلامى عجين كرده و كوشيدهاند كه حقايق و معارف الهى را با صبغه هنرى عرضه كنند. اين از مواردى است كه ضرورت اين بحث را آشكار مىكند.
لذا در اينجا در پى پاسخ به پرسشهاى ذيل هستيم:
صور خيال و اسلوبهاى بلاغى چه جلوه و نقشى در خطبه غدير داشته است ؟
الفاظ آيات قرآن كريم چه جلواتى در اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير داشته است ؟
معانى قرآن در خلق تصاوير بلاغى و بيانى خطبه غدير چه نمودها و نقوشى ساخته است ؟
انعكاس شيوههاى بلاغى خطبه غدير در روايات و احاديث بعد از آن به چه ميزان بوده است ؟
5 . تأثير روايات و احاديث در تقويت معنى و اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير تا چه ميزان بوده است ؟
6 . صور خيال و اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير تا چه ميزان در آئينه ادبيات فارسى انعكاس يافتهاند ؟
اكنون تشبيهات، استعارات و كنايات خطبه غدير استخراج شده است. از آنجا كه در كتابهاى گوناگونِ علم بيان، اعم از فارسى و عربى، به تفصيل درباره صور خيال و اسلوبهاى بلاغى و بيانى بحث شده است، و به فهرستى از كتابهاى مفيد در اين زمينه در منابع و مآخذ اكتفا شده است.
مَعاشِرَ الناسِ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ. وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى إمامِ المُتَّقينِ. ما مِن عِلمٍ إلاّ عَلَّمتُهُ عَليّا عليهالسلام، وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ: اى مردم، علم و دانشى در عالم وجود ندارد مگر اينكه خداوند در من قرار داده، و من هم عموم دانشهايى را كه مىدانستيم به رهبر پرهيزكاران على عليهالسلام تفويض نمودم. هيچ علمى در عالم نبوده مگر اينكه به على عليهالسلام آموختم، و او پيشوايى است كه آنها را براى شما بيان مىكند.(1)
ما مِن عِلمٍ إلاّ عَلَّمتُهُ عَليّا عليهالسلام وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ.(2)
در قرآن كريم تركيب امام مبين آمده است، و رسولخدا صلىاللهعليهوآله در اين خطبه حضرت على عليهالسلام را امام مبين معرفى فرمودهاند: «إنّا نَحنُ نُحِى المَوتى وَ نَكتُبُ ما قَدَّموا وَ آثارَهُم وَ كُلَّ شَىءٍ أحصَيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ» .(3)
محمد فضولى در فضيلت امام على عليهالسلام مىگويد:
در اين طريقه احسن به اندك ايامى *** بسان دولت آلعلى گرفت كمال
زهى امام مبين، مقتداى انس و ملك *** كه درگهش همه را هست قبله آمال(1)
إنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ، ألا إنَّ أعداءَ عَلىٍّ عليهالسلام هُم أهلُ الشِقاقِ وَ النِفاقِ وَ الحادُّونَ، وَ هُمُ العادُّونَ وَ إخوانُ الشَياطينِ، الَذينَ يوحى بَعضُهُم إلى بَعضٍ: و هم ايشان (پيامبر و امامان پس از وى) حزب اللّه هستند كه رستگار و پيروز خواهند بود. بدانيد كه دشمنان على عليهالسلام موجد اختلاف و معاند حق هستند و برادران شياطين مىباشند، كه بعضى از آنها اراجيف و خرافات و دغل بازى را به بعض ديگر القاء مىكنند.(2)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دشمنان على عليهالسلام را به شياطين و اخوان شيطان تشبيه مىكنند، كه نصيبى جز زيانكارى ندارند. در آيه 30 سوره اعراف نيز تركيب «اخوان الشياطين» به كار رفته است. با اين تفاوت كه طرف اول تشبيه در آيه مذكور مبذّرين و اسراف كاران هستند، كه مستفاد از اين آيه مىباشد: «ان المبذّرين كانوا اخوان الشياطين» .
همچنين در روايتى پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى كه ازدواج نكرده و از اين حالت شاد باشد را برادر شيطان مىخواند: عَبدالبِرِّ، عَن عِكافِ بنِ وَداعَةِ: إنَّهُ أتَى النَبىَّ صلىاللهعليهوآله فَقالَ لَهُ: زَوِّجهُ يا عِكاف ؟ قالَ: لا. قالَ: وَ لا جارِيَةً ؟ قالَ: لا. قالَ: وَ أنتَ صَحيحٌ موسِرٌ ؟ قالَ: نَعَم وَ الحَمدُ للّهِ. فَقالَ: فَأنتَ إذا مِن إخوانِ الشَياطينِ، إن كُنتَ مِن رُهبانِ النَصارى فَألحِق بِهِم.(3)
در روايت ديگر آمده است: شِرارُكُم عُزّابُكُم، وَ العُزّابُ إخوانُ الشَياطينِ.(4)
مَعاشِرَ الناسِ، إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أتباعَهُم فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ، وَ لَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ. ألا إنَّهُم أصحابُ الصَحيفَةِ: اى مردم، اين رهبران چنينى و ياران و پيروانش در آن طبقه نهايى آتش دوزخ مخلد خواهند بود. چه قدر نكبت است جايگاه خودخواهان (اين زمامداران نابكار آينده اين امت) . بدانيد آنان اصحاب صحيفه اند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله زمامداران و فرمان روايان نابكار به اصحاب صحيفه تشبيه مىكنند، كسانى كه درآتش دوزخ مخلد هستند.
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ؛ وَ هُوَ عَلىُّ بنُ أبىطالَبٍ عليهالسلام، أخى وَ وَصيّى وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنزَلَها عَلَىَّ. مَعاشِرَ الناسِ، إنَّ عَليّا وَ الطَيِّبينَ مِن وُلدى عليهمالسلامهُمُ الثِقلُ الأصغِرِ، وَ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرِ. فَكُلُّ واحِدٍ مُنَبِّئٌ عَن صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهِ. لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. هُم أُمَناءُ اللّهِ فى خَلقِهِ وَ حُكَماؤُهُ فى أرضِهِ:
هر كس من مولاى او هستم اين على عليهالسلام مولاى او است. و اين على پسر ابىطالب عليهالسلام برادر من و وصى من است، و دوستى و صميميت او از طرف خدا بر من نازل شده است. اى مردم، همانا على و پاكان از فرزندان من عليهمالسلام ثقل اصغر هستند، و قرآن ثقل اكبر است. هر يك از اين دو ثقل از ديگرى خبر مىدهد (قرآن اهلبيت عليهمالسلام را معرفى مىكند و عترت قرآن را تفسير مىنمايد. اين دو با هم آميختهاند و از هم جدا نخواهند شد تا در ساحل كوثر بر من وارد شوند. بدانيد اين افراد امناء خداوند در جهان آفرينش هستند، و فرمانداران خدا در كره خاك مىباشند.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه، خود به تشريح مطلب مىپردازد و على و پاكان از اولاد او عليهمالسلام را ثقل اصغر و قرآن را ثقل اكبر معرفى مىكند، كه از لحاظ ادبى در قالب تشبيه شدهاند. طرفين تشبيه هر دو مفيد مىباشند؛ يعنى دو كلمه يا بيشتر چنان با هم تركيب شده كه در حكم يك كلمه باشد. از قبيل مضاف و مضاف اليه، يا صفت و موصوف.(1)
پس هر كجا مشبّه يا مشبّهبه مقيد باشد آن را در حكم تشبيه مفرد بايد شمرد نه در حكم تشبيه مركب. در تشبيه دوم كه قرآن را ثقل اكبر خوانده است، طرف اول تشبيه يعنى مشبه مفرد و مشبه به مقيد مىباشد، و باز هم در حكم مفرد مىباشد.
وَ اتَّقوا اللّهَ إن تُخالِفوهُ فَتَزِلُّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها. إنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَفعَلونَ. مَعاشِرَ الناسِ، إنَّهُ جَنبُ اللّهِ الَذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ فَقالَ تَعالى: «أن تَقولَ نَفسٌ يا حَسرَتى عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنبِ اللّهِ» : بپرهيزيد از مخالفت خدا، چون ممكن است قدم پس از استحكام و ثبوت بلغزد. خدا به آنچه انجام دهيد آگاه است. اى مردم، او جنب اللّه است كه خدا در قرآن (در بيان حال مجرمين در قيامت) مىفرمايد: «انسان مىگويد واى بر آنچه در مورد جنب اللّه كوتاهى كردم» . مراد از اين جنب اللّه على عليهالسلام است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه حضرت على عليهالسلام را جنب اللّه خوانده است. همچنان كه او را امام مبين و صراط مستقيم و ... تشبيه مىكند:
جنب اللّه: على و ولايت على عليهالسلام: اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز خود در قالب تشبيه روايى به بيان اين مطلب مىپردازد: عَن إسماعيلِ بنِ قُتِيبِةِ، عَن أبِىالعَلاءِ الخَفّافِ، عَن أبىجَعفَرٍ عليهالسلام، قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عليهالسلام: أنَا وَجهُ اللّهِ، أنا جَنبُ اللّهِ، وَ أنَا الأوَّلُ وَ الآخِرُ، وَ أنَا الظاهِرُ وَ أنَا الباطِنُ ... .(2)
از امام رضا عليهالسلام در مورد «فى جنَبِ اللّهِ» نقل شده است: قالَ: فى وِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام. وَ قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عليهالسلام: أنَا صِراطُ اللّهِ، أنَا جَنبُ اللّهِ.(1)
جنباللّه: اهلبيت عليهمالسلام: أبىجَعفَرٍ عليهالسلام: نَحنُ جَنبُ اللّهِ، وَ نَحنُ صَفوَتُهُ، وَ نَحنُ حَوزَتُهُ، وَ نَحنُ مُستَودَعُ مَواريثِ الأنبياءِ عليهمالسلام، وَ نَحنُ أُمَناءُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ نَحنُ حُجَجُ اللّهِ ... ، وَ نَحنُ أئِمَّةُ الهُدى، وَ نَحنُ مَصابيحُ الدُجى.(2)
أولئِكَ أولياءُ اللّهِ، «لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنونَ»(3). ألا «إنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ»(4): اينان اولياء خدا هستند كه «در راه خدا ترس و اندوهى بر آنان نيست» ، و هم ايشان «حزب اللّه اند كه رستگار و پيروز خواهند بود» ... .(5)
پيامبر صلىاللهعليهوآله، فرزندان على و امامان عليهمالسلام را به حزب اللّه تشبيه كردهاند كه همواره پيروز و رستگار هستند. در قرآن كريم نيز از ايمان آورندگان به عنوان حزب اللّه ياد شده است. مانند آيه ذيل:
«وَ مَن يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسولَهَ وَ الَذينَ آمَنوا فَإنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ»(6): «و هر كس كه ولى و فرمانفرماى او خدا و رسول و اهل ايمان اند (پيروز است) كه تنها لشكر خدا فاتح و غالب خواهد بود» .
حزب اللّه: على عليهالسلام: قالَ عَلىٌّ عليهالسلام: أنَا وَصىُّ الأولياءِ وَ أنا مِن حِزبِ اللّهِ وَ رَسولِهِ صلىاللهعليهوآله.(7)
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: حِزبُ عَلىٍّ عليهالسلام حِزبُ اللّهِ وَ حِزبُ أعدائِهِ حِزبُ الشَيطانِ.(1)
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يا عَلىّ، شيعَتُكَ شيعَةُ اللّهِ وَ أنصارُكَ أنصارُ اللّهِ وَ أولياؤكَ أولياءُ اللّهِ وَ حِزبُكَ حِزبُ اللّهِ.(2)
حزب اللّه: اهلبيت عليهمالسلام: قالَ الحُسَينُ عليهالسلام: نَحنُ حِزبُ اللّهِ الغالِبونَ وَ عِترَةُ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله الأقرَبونَ.(3)
إنَّ خاتَمَ الأئمَّةِ مِنّا القائِمَ المَهدىَّ عليهالسلام ... . إنَّهُ يُسِمُّ كُلَّ ذى فَضلٍ بِفَضلِهِ، وَ كلَّ ذى جَهلٍ بِجَهلِهِ. ألا إنَّهُ خيَرَةُ اللّهِ: بدانيد كه آخرين امام قائم ما مهدى عليهالسلام است ... . او كسى است كه مقام هر صاحب فضيلتى را تثبيت مىكند، و هر جاهل و نادانى را در مرحله جهل خود مىنشاند. او است كسى كه خدا وى را براى اين مقام اختيار فرموده است ... .(4)
خيرة اللّه: على و اهلبيت عليهمالسلام: در تأييد مطلب فوق، امام محمد باقر عليهالسلام مىفرمايد: نَحنُ خيَرَةُ اللّهِ وَ نَحنُ الطَريقُ الواضِحُ وَ الصِراطُ المُستَقيمُ.(5)
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله در وصف على و فرزندان آن حضرت عليهمالسلام مىفرمايد: عَلىٌّ وَ الأئمَّةُ مِن وُلدِهِ، فَإنَّهُم خيرَةُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ صَفوَتِهِ.(6)
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنتَ يا علىّ وَ وَلَداىَ خيَرَةُ اللّهِ مِن خَلقِهِ.(7)
إنَّ اللّهَ قَد أمَرَنى وَ نَهانى. وَ قَد أمَرتُ عَليّا عليهالسلام وَ نَهَيتُهُ، فَعِلمُ الأمرِ وَ النَهىِ مِن رَبِّه عَزَّ وَ جَلَّ. فَاسمَعوا لأمرِهِ و تُسَلِّموا وَ أطيعوا تَهتَدوا، وَ انتَهوا لِنَهيِهِ تُرشِدوا. وَ صيروا إلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقَ بِكُمُ السُبُلُ عَن سَبيلِهِ.
مَعاشِرَ الناسِ، أنَا صِراطُ اللّهِ المُستَقيمُ الَذى أمَرَكُم بِاتِّباعِهِ. ثُمَّ عَلىٌّ عليهالسلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ عليهمالسلام. أئِمَّةٌ يَهدونَ إلَى الحَقِّ:
اى مردم، خداوند اوامر و نواهى شرعى را ابلاغ فرمود. من هم آنها را به على عليهالسلام آموختم. به فرمان وى گوش فرا دهيد و اطاعت كنيد تا هدايت شويد، و آنچه شما را نهى بفرمايد خوددارى كنيد تا رشد يابيد. به سوى مراد پروردگار و هدف وى توجه كنيد. راههاى ديگر شما را از راه خدا منحرف نكند.
اى مردم، من آن شاهراه مستقيمى هستم كه خدا به شما امر كرده. پس رهرو آن باشيد. و بعد از من آن صراط مستقيم على عليهالسلام، و پس از وى فرزندان من از صلب او عليهمالسلام هستند. همان پيشوايانى كه به سوى حق راهنمايى مىكنند.(1)
در اين خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را به صراط اللّه و سپس على و فرزندان او عليهمالسلام را نيز به صراط مستقيم تشبيه كرده است، و چون وجه شبه نيز در آن ذكر شده، يعنى هدايت و راه يافتن در حوزه تشبيه مفصل قرار مىگيرد؛ يعنى تشبيهى كه وجه شبه در آن ذكر شده باشد.(2)
و اما بررسى تشبهى فوق در روايات و تفاسير مأثور:
صراط مستقيم: قرآن و آلمحمد عليهمالسلام: پيامبر صلىاللهعليهوآله در قالب تشبيه روايى مىفرمايند: القُرآنُ صِراطُ اللّهِ.(3)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «أنَّ هذا صِراطى مُستَقيما»(1)يَعنى القُرآنَ وَ آلَ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام.(2)
صراط مستقيم: على عليهالسلام و ولايت او: قال على عليهالسلام: أنَا صِراطُ اللّهِ المُستَقيمِ وَ عُروَتُهُ الوُثقى.(3)
صراط مستقيم: طريق امامت و ولايت على عليهالسلام: إنَّكَ عَلى وِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام، وَ هُوَ الصِراطُ المُستَقيمِ.(4)
با توجه به خطبه غدير و نيز تأويل و معناى باطنى صراط مستقيم در روايات و تفاسير، اين معنى در آئينه ادبيات فارسى انعكاس يافته است، و شعرا نيز تأويل و معناى حقيقى آن را بيان كردهاند. از جمله:
صراط مستقيم: قرآن، سنت و شرع:
قرآن شفاشناس كه حبلى است بس متين *** سنت نجات دان كه صراطى است مسقيم(5)
در جاى ديگر مىگويد:
قايد و سايق صراط اللّه *** به ز قرآن مدان و به ز اخبار(6)
و در جاى ديگر مىگويد:
از صراط المستقيم شرع پا بيرون منه *** چون گسست از رشته سوزن، زود خود را گم كند(7)
1) . انعام / 153.
2) . بحار الانوار: ج 24 ص 16. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 271.
3) . بحار الانوار: ج 18 ص 70. تفسير نور الثقلين: ج 4 ص 495. مستدرك سفينة البحار: ص 266.
4) . تأويل الآيات الظاهره: ج 1 ص 259. شواهد التنزيل: ج 1 ص 263، 264 و ج 24 ص 22. الكافى: ج 1 ص 417، 433.
5) . ديوان خاقانى: ص 900.
6) . ديوان سنايى: ص 202 ب 2.
7) . ديوان صائب تبريزى: ش 125 ب 8 .
قاآنى نيز در بيت ذيل مراد از صراط مستقيم را حضرت على عليهالسلام بيان كرده و آن را به طريق استعاره به كار برده است:
صراط المستقيم: على عليهالسلام:
چون صراط المستقيمت هست تا كى ز ابلهى *** ديده در فحشاء، دل در بغى و منكر داشتن(1)
و نيز:
هر نفس بوى دل آيد از صراط مستقيم *** تا نگويى عشق ره آورد را كه راه آورد كو(2)
مَعاشِرَ الناسِ، فَاتَّقوا اللّهَ وَ بايِعوا عَليّا أميرَالمُؤمِنينَ وَ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ وَ الأئِمَّةَ عليهمالسلام. كَلِمَةً طيِّبَةً باقيَةً. يُهلِكُ اللّهُ مَن غَدَرَ وَ يَرحَمُ اللّهُ مَن وَفى: مردم از خدا بترسيد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و رهبران بعد از آنها عليهمالسلام بيعت كنيد. (پيشوايان آينده شما) كلمه طيبه باقيه خداوند هستند ... .(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلام فوق، دوازده امام عليهمالسلام را به كلمه طيبه تشبيه كردهاند، كه آيه مرتبط با آن در قرآن كريم عبارت است از: «ألَم تَرَ كَيفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أصلُها ثابِتٌ وَ فَرعُها فِى السَماءِ» .(4)
كلمه طيبه: قرآن: رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: قالَ اللّهُ فى كِتابِهِ مَثَلُ «كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ» يعنى القُرآنُ «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ» .(5)
حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ مُحَمَّدٍ، عَنِ الحُسَينِ بنِ سَعيدٍ ... ، عَن أبىعَبدِاللّهِ عليهالسلام فى قَولِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أصلُها ثابِتٌ وَ فَرعِها فَى السَماءِ» ، قالَ: النَبىُّ صلىاللهعليهوآله وَ الأئِمَّةُ عليهمالسلام هُمُ الأصلُ الثابِتُ، وَ الفَرعُ الوِلايَةُ لِمَن دَخَلَ فيها.(1)
وَ لا أمرَ بِمَعروفٍ وَ لا نَهىَ عَنِ مُنكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعصومٍ. مَعاشِرَ الناسِ، القُرآنُ يُعَرِّفُكُم أنَّ الأئِمَّةَ مِن بَعدِهِ وُلدُهُ، وَ عَرَّفتُكُم أنَّهُ مِنّى وَ أنَا مِنهُ. حَيثُ يَقولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةٍ فى عَقِبِهِ» . وَ قُلتُ: لَن تَضِلُّوا ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به معرفى على و فرزندان وى عليهمالسلام مىپردازد و مىفرمايد:
وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جز با پيشواى معصوم تحقق نمىيابد. اى مردم، قرآن پيشوايان بعد از على عليهالسلام را كه فرزندان اويند به شما معرفى مىكند، و من هم آنان را به شما شناسانيدم؛ كه از نسل من و او مىباشند.
خداوند در مقام معرفى اينان مىفرمايد: «آن را كلمهاى باقى در نسل او قرار داد» ، و من هم در مقام شناساندن ايشان گفتهام: گمراه نمىشويد اگر به آن دو (قرآن و عترت) چنگ بزنيد.(2)
طبق آيه ذيل، پيامبر صلىاللهعليهوآله اولاد اميرالمؤمنين على عليهمالسلام را كلمه باقيه مىخواند، و در اين آيه توحيد و خداشناسى را كلمه باقيه معرفى مىكند:
كلمه باقيه: توحيد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُم يَرجِعونَ»(3): و خداوند اين (خداپرستى و توحيد را) در همه ذريه او (ابراهيم عليهالسلام) تا قيامت كلمه باقى گردانيد (به خصوص در محمد و آل پاكش عليهمالسلام) تا همه فرزندانش به خداى يكتا بازگردند.
كلمه باقيه: امامت: قالَ: الكَلِمَةُ الإمامُ، وَ الدَليلُ عَلى ذلِكَ قَولُهُ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُم يَرجِعونَ» ، يَعنِى الإمامَةَ.(1)
وَ عَنِ الصادِقِ عليهالسلام: الكَلِمَةُ الباقيَةُ فى عَقِبِهِ هِىَ الإمامَةُ إلى يَومِ القيامَةِ.(2)
فَاحذَروا أن تُخالِفوهُ فَتَصِلوا نارا «وَقودُهَا الناسُ وَ الحِجارَةُ أُعِدَّت لِلكافِرينَ» .
در اين عبارت مردمان جنايتكار و پاره سنگهاى گوگرد را به هيزم و آتشگيره جهنم تشبيه مىكنند، و خداوند در قرآن كافران و سنگ پارهها را آتشافروز جهنم معرفى مىكند: «فَاتَّقوا النارَ الَتى وَقودُهَا الناسُ وَ الحِجارَةِ»(3): «از آتشى بترسيد كه هيزم آن (بدنهاى) مردم و سنگهاست» .
«إنَّ الَذينَ كَفَروا لَن تُغنِىَ عَنهُم أموالُهُم وَ لا أولادُهُم مِنَ اللّهِ شَيئا وَ أولئِكَ هُم وَقودُ النارِ»(4): «ثروتها و فرزندان كسانى كه كافر شدند نمىتواند آنان را از (عذاب) خداوند باز دارد (و از كيفر رهايى بخشد) » .
وَ مَن بايَعَ فَإنَّما يُبايِعُ اللّهَ «يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(5): و هر كس بيعت كند با خدا بيعت كرده است و «دست خدا بالاى دستهاست» .
به طور كلى، آيات قرآن كريم به دو دسته تقسيم مىشوند: محكمات و متشابهات. محكمات آيات روشنى هستند كه جاى هيچ گونه انكار و توجيه و سوء استفاده در آن نيست.
اما در متشابهات، به دليل بالا بودن سطح مطلب يا گفتگو درباره عوالمى كه از دسترس ما بيرون است مانند عالم غيب، جهان رستاخيز، صفات خداوند متعال و ... ، فهم معناى نهايى و اسرار و پى بردن به كنه حقيقت آنها به سرمايه خاص علمى نياز دارد؛ كه خداوند مىفرمايد كه فقط خداوند و راسخان در علم اسرار اين آيات را مىدانند و براى مردم تشريح مىكنند، و راسخان در علم عبارتند از: پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم عليهمالسلام.
بحث ديگر، بحث تأويل متشابهات است، و در اينكه متشابهات را بايد تأويل كرد بين اكثر قرآن پژوهان مخصوصا معتزله و شيعه اتفاق نظر است. فقط ظاهرگرايان و بعضى از اشعريان افراطى و حشويه بر آن هستند كه بايد از تأويل پرهيز كرد و آيات متشابه را حمل بر معناى ظاهرى كرد و در چند و چون آن ژرفكاوى نكرد.
چنانكه درباره يك عده از آيات قرآنى كه مربوط به برقرارى خداوند بر عرش است، مالك بن انس گفته است: استواء معلوم است و كيفيت آن مجهول است. ايمان به آن واجب است و سؤال از آن بدعت است.(1)
حال آنكه خود عرش الهى و استواء خداوند بر آن و بودن عرش بر آب ... ، همه از متشابهات قرآن است و متكلمان و مفسران پيرامون آن بحث و تحقيق كردهاند. يا آيات مربوط به اوصاف خداوند و رؤيت الهى.
بنا بر اين، با مراجعه به تعدادى از كتب تفسير و علوم قرآنى، مجموعهاى از اقوال پيرامون محكم و متشابه ديده مىشود، كه پس از جمع آورى عبارت است از:
محكم آيهاى است كه جز يك از معنى را نمىپذيرد، و متشابه آيهاى است كه دو وجه و بالاتر را مىپذيرد.(2)
ابومنصور ماتريدى مىگويد: عقل مىتواند محكم را بيان كند، اما متشابه را بدون نقليات و استناد به آنها نمىتواند بيان كند.(1)
متشابه آيهاى است كه در عين آنكه به مدلول لفظى خود دلالت مىكند، از نظر مقصود و معنى مورد ترديد است.(2)
با توجه به آنچه گفته شد، مىتوان متشابه را در عبارتى كوتاه چنين تعريف كرد:
متشابهات، مجموعهاى از آيات قرآن اند كه داراى چند پهلويى معنايى بوده، و تنها به كمك محكمات و ارجاع به امّ الكتاب و كتاب حكيم و مكنون و محفوظ تأويل آنها دست يافتنى است.
متشابهات، با توجه به اينكه در موضع ريب و شبهه قرار دارند، همتشه دستاويزى براى كژدلان و باطل كيشان و فتنه انگيزان بوده، تا آن را بر معناى ظاهرى حمل كنند، و فرقههاى انحرافى مختلفى نيز چون ظاهريه، مشبهه، مجسمه، و ... ، به وجود آورند.
لذا اوصافى همچون يَدُ اللّهِ، وَجهُ اللّهِ، عَينُ اللّهِ، تُدرِكَ الأبصارِ و ... ، در حوزه آيات متشابه هستند. با توجه به اينكه در خطبه غدير به آيه «يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(3)اشاره شده است، به بررسى روايات پرداخته و تحليل و تبيين معانى باطنى آن را در تفاسير و روايات مأثور مورد بررسى قرار دادهايم:
يد اللّه: على عليهالسلام: تشبيه روايى آن از حضرت على عليهالسلام روايت شده است كه مى فرمايد: أنَا عَينُ اللّهِ وَ أنا يَدُ اللّهِ ... ، وَ أنَا بابُ اللّهِ.(4)
1) . تفسير مواهب عليه كاشفى : ج 1 ص 13.
2) . روض الجنان و روح الجنان رازى : ج 4 ص 174 - 178. اطيب البيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 109. احسن الحديث (قريشى) : ج 2 ص 12. كنز الدقائق و بحر الغرائب: ج 3 ص31. تفسير قمى: ج 1 ص 96. مجمع البيان: ص 408. جوامع الجامع: ج 1 ص 1، 597. تفسير حويزى: ج 1 ص 312. تفسير شريف لاهيچى: ج 1 ص 297. الميزان: ج 3 ص 28، و ... .
3) . فتح / 10.
4) . الكافى: ج 1 ص 144. معانى الاخبار: ص 17، و ... .
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: الحَجَرُ يَمينُ اللّهِ فى أرضِهِ، فَمَن مَسَحَهُ مَسَحَ يَدَ اللّهِ.(1)
اين آيه و تأويل آن، در آئينه ادب فارسى انعكاس يافته است. چنانچه سنايى غزنوى در تأويل و تفسير آن مىگويد:
يد او قدرت است و وجه بقاش *** آمدن حكمتش و نزول عطاش(2)
مثنوى نيز در تأويلى مصداقى و تطبيقى و البته نادرست، دست خضر و پير طريقت را دست حق معرفى مىكند و مىگويد:
صبر كن بر كار خضرى بى نفاق *** تا نگويد خضر رو هذا فراق
گر چه كشتى بشكند تو دم مزن *** گر چه طفلى را كشد تو مو مكن
دست او را حق چو دست خويش خواند *** تا يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم براند(3)
با توجه به آيه «يَدِ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(4)و ابيات ذكر شده و اين مطلب كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفه خداست و بيعت با دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با خداست، مىتوان گفت كه دست خدا اشاره به دست خليفه خدا و ولىّاللّه دارد.
إنَّ خاتَمَ الأئِمَّةِ مِنّا القائِمُ المَهدىُّ عليهالسلام ... . إنَّهُ الناصِرُ لِدينِ اللّهِ. ألا إنَّهُ الغَرافُ فى بَحرٍ عَميقٍ: بدانيد كه آخرين امامان از ما قائم مهدى است ... . او ياور دين خداست. آگاه باشيد او از درياى شگرف دانش مشت مشت علم برداشت مىكند.(5)
از تركيب بحر عميق در استعاره از دانش به كار رفته است. يا به عبارت ديگر: پيامبر صلىاللهعليهوآله علم و دانش را به دريايى ژرف و عميق تشبيه كردهاند.
بحر عميق: قدر: در روايت ذيل، اميرمؤمنان عليهالسلام قدر را به دريايى عميق تشبيه مىكند: قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عليهالسلام لِرَجُلٍ قَد سَألَهُ عَنِ القَدرِ، فَقالَ: بَحرٌ عَميقٌ فَلا تَلِجهُ.(1)
بحر عميق: قرآن: قُرآنٌ بَحرٌ عَميقٌ.(2)
بحر عميق: دنيا: فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أما إنَّهُما - سَيَكونانِ هُما الحَسَنُ وَ الحُسَينُ عليهماالسلام - سَيولَدانِ لأخى هذا، وَ هُما سَيِّدا شَبابِ أهلِ الجَنَّةِ، وَ أبوهُما خَيرٌ مِنهُما.
إعلَموا إنَّ الدُنيا بَحرٌ عَميقٌ، وَ قَد غَرِقَ فيها.(3)
يُكَوِّرُ اللَيلُ عَلَى النَهارِ وَ يُكَوِّرُ النَهارَ عَلَى اللَيلِ. يَطلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ، وَ مُهلِكُ كُلِّ شَيطانٍ مَريدٍ: او است توانايى كه شب را به روز و روز را به شب مىچرخاند، و هر يك را به دنبال ديگرى مىفرستد. او است كه هر ستمگر كينهتوزى را تباه مىكند، و هر شيطان سركشى را هلاك مىسازد.(4)
در كلام فوق نيز كافران و نافرمانان به شيطان تشبيه شدهاند؛ كه شيطان سركش استعاره است. خداوند در آيه ذيل در قالب تمثيل، منافقان را به شيطان تشبيه مىكند:
شيطان: منافقان: «كَمَثلِ الشَيطانِ إذ قالَ لِلإنسانِ اكفُر فَلَمّا كَفَرَ قالَ إنّى بَرىءٌ مِنكَ إنّى أخافُ اللّهَ رَبِّ العالَمينَ»(5):
« (اين منافقان) در مثل مانند شيطان هستند كه انسان را گفت به خدا كافر شو پس از آنكه آدمى به اطاعت او كافر شد آنگاه به او گويد از تو بيزارم كه من از عقاب پروردگار عالميان سخت مىترسم» .
و در آيهاى ديگر نيز منافقان را حزب شيطان مىخواند: «أولئِكَ حِزبُ الشَيطانِ» .(1)
مَعاشِرَ الناسِ، آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنزِلَ مَعَهُ، مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى أدبارِها. مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى مَسلوكٍ ثُمَّ فى عَلىٍّ عليهالسلام. ثُمَ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهمالسلام، الَذى يَأخُذُ بِحَقٍّ:
اى مردم، به خدا و رسولش ايمان بياوريد، و به آن نورى كه با او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) فرود آمده است بگرويد، پيش از آنكه صورتهاى شما رنگ گناه به خود بگيرد و به عقب سر برگردد. اى مردم، نورى را كه خدا فرستاده در وجود من است، و پس از من در على عليهالسلام وجود دارد. پس از او در نسل او خواهد بود، تا آنكه آن به قائم ما مهدى عليهالسلام برسد. آن موجود مقدس كه هرگونه حقى را احقاق مىكند.(2)
نور در استعاره از قرآن كريم به كار رفته است، و در ادامه آن به طريق تشبيه مضمر - يعنى تشبيه پنهان - بدين معنى كه ظاهرا با ساختار تشبيهى مواجه نيستيم. ولى مقصود گوينده تشبيه است، و به هر حال جمله قابل تأويل به جمله تشبيهى است.(3)پيامبر صلىاللهعليهوآله خود و على عليهالسلام را به نور تشبيه كردهاند.
فراز فوق از خطبه غدير مستفاد از اين آيه مىباشد: «فَالَذينَ آمِنوا بِهِ وَ عَزَّروهُ وَ نَصَروهُ وَ اتَّبَعوا النورَ الَذى أُنزِلَ مَعَهُ»(4): «پس آنان كه به او ايمان آوردند و از او
حرمت و عزت نگاه داشتند و يارى او كردند و نورى را كه به او نازل شد پيروى نمودند» . منظور از آن قرآن است كه روشن كننده دلهاى تاريك است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير مىفرمايد: وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ لى عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم. أيُّهَا الناس لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينِ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ الآثِمينَ وَ خَتلِ المُستَهزِءينَ بِالإسلامِ، الَذينَ وَصَفَهُم اللّهُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُم «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(1)وَ يَحسَبونَهُ «هَيِّنا وَ هُوَ عِندَ اللّهِ عَظيمٌ»(2). وَ كَثرَةِ أذاهُم لى فى غَيرِ مَرَّةِ حَتّى سَمّونى أُذُنا:
از جبرئيل خواهش كردم كه از خدا بخواهد كه مرا از اقدام به اين موضوع معاف بدارد، زيرا مىدانستم افراد با ايمان خيلى كم اند و مردمان دورو و منافق بسيار. كاملاً به دغلبازى جنايتكاران علم داشتم، و متوجه بودم كه چگونه به اسلام با ديده استهزاء مىنگرند. همان كسانى كه خداوند آنها را در قرآن توصيف فرموده: «آنها با زبانشان چيزى مىگويند كه در دلهايشان وجود ندارد» . اين را براى خود گناهى مىپندارند كه «ناچيز است و حال آنكه نزد خدا بسيار بزرگ است» و نكبت اين جنايت بسيار بزرگ است. من مى دانستم اينان چقدر به من اذيت خواهند رسانيد، تا حدى كه مرا گوش نامگذارى كردند.(3)
با توجه به محتواى كلام و آنچه كه «نهج الخطابه آمده است، كلمه «اُذُن» در كنايه از آدم خوشباور و سادهلوح به كار رفته است.
اذن اللّه: پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولياء عليهمالسلام: السَلامُ عَلى أبِى الأئِمَّةِ وَ مَعدِنِ النُبُوَّةِ ... . سَلامٌ عَلى أُذُنِ اللّهِ الواعيَةِ فِى الأُمَمِ، وَ يَدِهِ الباسِطَةِ بِالنِعَمِ ... .(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، بعد از اينكه على و فرزندان او عليهمالسلام را ثقل اصغر و قرآن را ثقل اكبر معرفى مىكند، به ملازمت هميشگى آن دو اشاره مىكند و مى فرمايد: لَن يَفَتَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ: اين دو با هم آميختهاند، و از هم جدا نخواهند شد تا در ساحل كوثر بر من وارد شوند.
كوثر: قرآن، و نبوت: فاطمه عليهاالسلام: كوثر را مىتوان كنايه از قرآن و حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت. چنانكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: الكَوثَرُ القَرآنُ وَ النُبُوَّةِ.(2)آيه اول سوره كوثر نيز اين معنى را تأييد مىكند، كه ما به تو كوثر عطا كرديم: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ» .
روايات ديگرى نيز در اين باب وجود دارد. از جمله: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ وَ ذُرّيَّتى مِن صُلبِ إبنَتى فاطِمَةَ الزَهراءِ عليهاالسلام. وَ قالَ لَهُ: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ» ؛ يَعنِى الخَيرَ الكَثيرَ مِن فاطِمَةَ، وَ هُوَ كَثرةُ الذرارىِّ. مِن أجل ذلِكَ سُمِّيَت بِالمُبارَكَةِ.(3)
المُرادُ بِهِ نَهرٌ فِى الجَنَّةِ، وَ قيلَ: المُرادُ القُرآنُ وَ النُبُوَّةُ، وَ قيلَ: المُرادُ بِهِ إبنَتُهُ فاطِمَةُ.(4)
خاقانى نيز در قالب استعاره ادبى به اين مورد اشاره مىكند:
امروز كه تشنه زير خاكى *** فردا به بهشت گشته سيراب
فيض از كرم خدات جويم *** در كوثر مصطفات جويم(5)
مستفاد از اين گفتار اين است كه:
يك. صور خيال و اسلوبهاى بلاغى در خطبه بلند غدير جلوه و نقش ايجادى داشتهاند.
دو. الفاظ آيات قرآن كريم در تكوين مراتب و انواع صور خيال در خطبه غدير جلوه و نقش ايجادى داشتهاند. مانند الفاظ قرآنى كه عينا در خطبه غدير به كار رفته است. از جمله اين موارد است: كَلِمةٌ طَيِّبَةٌ، كَلِمَةٌ باقيَةٌ، إخوانُ الشَيطانِ، يَدُ اللّهِ، نورٌ، كوثَرٌ و ... .
سه. علاوه بر نقش ايجادى، الفاظ آيات قرآنى در نمودهاى تصويرى و بلاغى خطبه غدير تأثير قابل توجهى گذاشتهاند.
چهار. انعكاس اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير در روايات و احاديث بعد از آن بسيار قابل توجه مىباشد. رواياتى همچون: خيَرَةُ اللّهِ، جَنبُ اللّهِ، حِزبُ اللّهِ، وَلىُّ اللّهِ، صِراطٌ مُستَقيمٌ ... .
پنج. تأثير روايات و احاديث در تقويت معنى و اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير بسيار چشمگير است.
شش. ضمن تأثير قرآن در اسلوبهاى بلاغى خطبه غدير، بسيارى از آن اسلوبها در آئينه ادبيات فارسى منعكس شدهاند.
بهرهگيرى از تكنيكها و متدلوژى مناسب در خطبه غدير(1)
در خطبه غدير از شيوه و روش اقناعى - كه اثر بخشترين و ماندگارترين شيوه گفتگو است - بهره گرفته شده است. از جمله رويكردهاى به كار گرفته شده در اين شيوه است:
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
تكوين شخصيت افراد: فرمان الهى حتى بدون حضور مردم نيز عملى بود، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت تكريم و ارجگذارى بر شخصيت مردم و آگاهسازى آنان از امر و فرمان مهم الهى دستور مىدهند همگان جمع شوند، تا شخصا فرمان الهى را بشنوند و اعلام نظر نمايد.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در اجتماع صد و بيست هزار نفرى فرمان مهم الهى را با حضور همگان اعلام مىنمايد. اجتماع چنين جمعيتى در دنياى امروز هم غير عادى است، و در تاريخ نبوت از شش هزار سال پيش تا آن روز هرگز چنين مجلس شكوهمندى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
اعلام رسمى ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام: در اين بخش پيامبر صلىاللهعليهوآله در اجتماع عظيم مردم فرمان قاطع الهى را - كه همان امامت و ولايت على عليهالسلام بود - به طور رسمى اعلام مىنمايد، و مردم رسما در جريان فرمان الهى از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرند.
تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت: در اين بخش پيامبر صلىاللهعليهوآله صريحا فرمود: هر كس از امامت سرباز زند، اعمال نيكش نابود مىشود و هميشه در جهنم خواهد بود. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ذكر پارهاى از فضائل على عليهالسلام مردم را از حسدورزى و آثار آن بر حذر داشت، و متذكر شد كه از علل گمراهى و سرپيچى و مخالفت مردم با ائمه عليهمالسلام حسدورزى آنان است.(1)
صراحت در معرفى على عليهالسلام: پيامبر صلىاللهعليهوآله به منظور زدودن هر گونه شبههاى، بازوان على عليهالسلام را گرفته و او را از جا بلند كرد و با بيان «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» با
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 114 ص 558 .
صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على» و «اولاد اين على» است، و بدين ترتيب هر گونه شبههاى را از ميان برداشت و جاى هيچ گونه ذهنيتى را براى مردم نگذاشت و حجت را بر آنان تمام ساخت.
فراخوانى به بيعت، پيمان گرفتن از مردم: پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اتمام خطبه فرمود: شما را به بيعت كردن با خود و على بن ابىطالب عليهالسلام دعوت مىكنم. ضمانت اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كردهام و على عليهالسلام هم با من. پس بيعتى را كه از شما مىگيرم از سوى خداوند و بيعت با او است.
بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانههاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت. از اين رو، حضرت در اواخر سخنانش فرمود: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت بيعت كردن براى همه ممكن نيست، پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد:
ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب و امامانى از فرزندانش عليهمالسلام به ما رساندى بر سر مىنهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . مردم يكايك سخنان حضرت را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.
تأييد سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با تبريك و تهنيت: مردم پس از پايان سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى آن حضرت و اميرالمؤمنين عليهالسلام روى آوردند و با ايشان دست بيعت دادند، و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام تهنيت گفتند. ابراز احساسات و فريادهاى شادى مردم كه از هر سو بر مىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى به آن اجتماع بزرگ بخشيده بود.
شاهد گرفتن خدا: پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى مختلف خطبه غدير نسبت به انجام رسالت خويش و ابلاغ فرمان الهى، خداوند را بر اين شاهد مىگيرد و مىفرمايد: اللّهُمَّ إنّى أشهدك انى قد بلّغت(1): پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
يا خطاب به مردم مىفرمايد: اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم. لذا از آنجايى كه هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد تا در صورت انكار به او مراجعه شود، پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواه اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند.
بنا بر اين، رويكردهاى به كارگرفته شده در گفتمان غدير را شايد بتوان از اثر بخشترين و ماندگارترين شيوه و رويكردها تلقى نمود، كه تا امروز تداوم يافته، و حتى در اعصار بعد به علت پويايى و بالندگىاش به عنوان محورىترين و مترقىترين نيازهاى فكرى و انديشه بشرى مورد توجه انديشمندان و جوامع بشرى قرار خواهد گرفت.
اهداف مهم غدير در خطبه غدير(2)
مسئله مهمى كه در حادثه بزرگ غدير بايد مورد توجه عميق قرار گيرد، اهداف مهم غدير در سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است. اين اهداف از دو ديدگاه قابل تأمل است:
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله فرمود: إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - وَ هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهدِ فَأُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ
أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّه لا نَبىَّ بَعدى.
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ قَدْ أنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1)، وَ عَلِىُّ بْنُ أبىطالِبٍ الَّذى أقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
همانا جبرئيل (كه درود خدا بر او باد) سه بار بر من نازل شد و سلام خدا را رساند و فرمود كه در اين مكان (غدير خم) توقّف نمايم و به سياه و سفيد شما اعلام كنم كه على بن ابىطالب وصى و جانشين و پيشواى شما بعد از من است. جايگاه او نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد.
او (على عليهالسلام) پس از خدا و پيامبر صاحب اختيار شماست، و خداوند بزرگ آيهاى در قرآن در همين مسئله نازل فرمود كه: «همانا رهبر و سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى كه ايمان آوردند و نماز رابپاى دارند و در حال ركوع زكات بپردازند» . و مىدانيد كه على بن ابىطالب نماز را به پا داشت و در حال ركوع زكات پرداخت و در هر حال خدا مىطلبيد.
آنگاه به علل «سياست صبر و انتظار» اشاره مىكند، كه چرا تا كنون صبر كرده و براى على عليهالسلام بيعت عمومى نگرفته است:
وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ لى عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم. أيُّهَا الناس لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينِ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ الآثِمينَ وَ خَتلِ المُستَهزِءينَ بِالإسلامِ، الَذينَ وَصَفَهُم
1) . مائده / 55 .
اللّهُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُم «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(1)وَ يَحسَبونَهُ «هَيِّنا وَ هُوَ عِندَ اللّهِ عَظيمٌ» .(2)
وَ كَثرَةِ أذاهُم لى غَيرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى أُذُنا وَ زَعَمُوا أَنّى كَذلِكَ لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّاىَ وَ إقبالى عَلَيهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى أنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنهُمُ الَّذينَ يُؤذُونَ النَّبىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُل أُذُنُ عَلَى الَذينَ يَزعَمُونَ أنَّهُ أُذُنٌ خَيرٍ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(3). وَ لَو شِئتُ أن أُسَمِّىَ القائِلينَ بِذلِكَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ، وَ أن أُومِئَ إلَيهِمْ بِأعيانِهِم لأومَأتُ، وَ أن أدُلَّ عَلَيهِم لَدَلَلتُ، وَ لكِنّى وَ اللّهِ فى أمُورِهِم قَد تَكَرَّمتُ:
از جبرئيل درخواست كردم تا مرا از اعلام ولايت على عليهالسلام معاف بدارد، زيرا - اى مردم - مىدانم كه تعداد پرهيزكاران اندك و شمار منافقان فراوان است، و گنهكارانى پرفريب و نيرنگبازانى كه اسلام را مورد استهزاء قرار مىدهند وجود دارند. آنان كه خداوند بزرگ در كتابش نسبت به آنها فرمود: «با زبانهاى خود چيزى را مىگويند كه در دل باور ندارند و گمان مىبرند اين كار سادهاى است در صورتى كه كه اينگونه دورويىها در نزد خدا گناه بزرگى است» .
همانها كه بارها مرا آزار دادند، تا آنجا كه به من تهمت زده و گفتند كه او تسليم و گوش به فرمان ديگران است و از خود ارادهاى ندارد. چون من همواره با على عليهالسلام بودم و او زياد مورد توجه من بود، نتوانستند از روى حسادت تحمل كنند. تا آنكه خداوند بزرگ آيهاى نازل كرد و پاسخ ياوهگويىهاى آنان را داد و فرمود: «برخى از منافقان پيامبر را آزار داده مىگويند او سر تا پا گوش است بگو پيامبر گوش دهنده سخن خوب باشد براى شما نيكو است» .
هم اكنون اگر بخواهيم منافقان را با نام و نشان معرفى كنم يا باانگشت به سوى آنان اشاره نمايم يا مردم را براى شناخت آنان راهنمايى كنم مىتوانم، اما سوگند به خدا من نسبت به آنان كرامت و بزرگوارى پيشه مىسازم.
پس از اعلام نزول پيك وحى و اهداف معنوى آن و افشاگرى نسبت به توطئههاى منافقان و تشنگان قدرت و منتظران فرصت به اعلام ولايت و امامت پرداخت و اصل امامت و رهبرى را يك ضرورت اجتماعى و يك حقيقت غير قابل انكار مىشناساند، كه هيچ قوم و قبيلهاى، هيچ جامعه پيشرفته يا ابتدايى نمىتواند بدون امام رهبر به تكامل واقعى دست يابد، فرمود:
وَ اعلَموا أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى الأعجَمىِّ وَ العَرَبىِّ وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حكمه، جازٍ قوله، نافذ امره.
مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ ... . ثُمَّ مِن بَعدى عَلى وَليُّكُم وَ إمامُكُم بِأمرِ اللّهِ رَبِّكُم. ثُمَّ الإمامَةَ فى ذُرّيَّتى مِن وُلدِهِ إلى يَومِ تُلقونَ اللّهَ وَ رَسولَهُ:
بدانيد اى مردم ! همانا خداوند على عليهالسلام را رهبر و امام شما قرار داد، و فرمانبرى او را بر مهاجرين و انصار، بر پيروان مهاجرين و انصار كه راه نيكى پيمايند، بر اهالى شهرها و روستاها، بر حاضر و غايب و عرب و عجم و آزاد و بنده و كوچك و بزرگ و بر سياه و سفيد واجب كرده است. بر هر خداپرستى حكم او جايز و قول او نافذ و فرمان او واجب است.
كسى كه با او مخالفت كند ملعون، و كسى كه از او پيروى كند به رحمت الهى خواهد رسيد ... . تصديق كننده او مؤمن است. خدا او را و آن كس را كه از او شنوايى
داشته و اطاعت كند مىآمرزد. آنگاه پس از من امام شما على عليهالسلام است؛ امامى كه به امر پروردگار شما تعيين گرديده است. و پس از او امامت در خاندان من از فرزندان على عليهالسلام تا روز قيامت قرار خواهد داشت، روزى كه شما خدا و پيامبرش را ملاقات خواهيد كرد.
پس از اعلام امامت و ولايت از طرف خدا، بايد ويژگى ها ولياقتهاى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را يك يك در آن زمان محدود يادآور شود تا جايگاه ارزشمند انتخاب الهى را بشناسند، و تا بيعت عمومى آگاهانه و با نور هدايت و روشنى علم و آگاهى تحقق پذيرد. تا منافقان نگويند كه نمى شناختيم، يا بهتر از آن در جامعه اسلامى وجود دارد. تا اتمام حجت شود، و ارزشهاى منتخب وحى براى امامت و رهبرى معرفى گردد. از اين رو پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود:
ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى عَلىٍّ إمامِ المُتَّقينَ، وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا. وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ الَذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سورِةِ ياسينَ: «وَ كُلُّ شَىءٍ أحصيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ»(1). مَعاشَرَ الناسِ ! لا تَضِلُّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ، وَ لا تَستَنكِفوا مِن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ، وَ يَزهَقَ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ، وَ لا تَأخذُهُ فِى اللّهِ لَومَةُ لائِمٍ. الأوَّلُ مَن آمَنَ اللّهَ وَ رَسولَهُ لَم يَسبِقهُ إلَى الإيمانِ بى أحدٌ. وَ الَذى فَدى رَسولَ اللّهِ بِنَفسِهِ وَ الَذى كانَ مَعَ رَسولِ اللّهِ، وَ لا أحدٌ يَعبُدُ اللّهَ مَعَ رَسولِهِ مِنَ الرِجالِ غَيرُه ... .
مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى، وَ واعى عِلمى، وَ خَليفَتى فى أُمَّتى. عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الداعىُ إلَيهِ وَ العامِلُ بِما يَرضاهُ وَ المُحارِبُ لأعدائِهِ وَ المُوالىُ عَلى طاعَتِهِ وَ الناهىُ عَن مَعصيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسولِ اللّهِ وَ أميرُالمُؤمِنينَ وَ الإمامُ الهادىُ مِنَ اللّهِ وَ قاتِلُ الناكِثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ بِأمرِ اللّهِ:
1) . يس / 12.
بدانيد كه هيچ علم و دانشى نبود مگر آنكه خداوند آن را به من آموخت، و من آن را به على عليهالسلام آموختم، كه رهبر پرهيزكاران است. و هيچ دانشى نبود جز آنكه آن را به على عليهالسلام سپردم، كه امام آشكارى است كه خدا در سوره ياسين از او ياد كرده است: «و هر چيزى را در امام مبين بيان كردهايم» . اى مسلمانان ! نسبت به على عليهالسلام گمراه نگرديد و از او گريزان نباشيد و از رهبرى او سرباز نزنيد، زيرا او كسى است كه همگان را به حق هدايت مىكند و بر اساس حق عمل مىنمايد. باطل را نابود و از آن پرهيز مىدهد، و در راه خدا از چيزى نمىهراسد.
اى مردم ! على عليهالسلام اول انسانى است كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد. كسى است كه جان خود را فداى جان پيامبر كرد، و همواره با پيامبر خدا بود، و هيچ كس جز او تسليم پيامبر خدا نبود. اى مردم ! اين على عليهالسلام برادر و جانشين من است، كه با دشمنان خدا مىجنگد، با بندگان خدا دوست و از معصيت خدا نهى مىكند. خليفه رسولخدا و امير مؤمنان است. رهبر هدايت كننده و كشنده ناكثين و قاسطين و مارقين به امر الهى است.
پس از اعلام ولايت و يادآورى ارزشهاى امام على عليهالسلام، پيلمبر صلىاللهعليهوآله به نكته مهم ديگرى اشاره مىفرمايد كه در پيام الهى نيز نهفته بود، و آن تكميل دين با ولايت على عليهالسلام است؛ يعنى دين اسلام بدون ولايت امامان معصوم عليهالسلام كامل نخواهد بود، و جامعه اسلامى بدون رهبرى امام معصوم عليهالسلام به رشد و سعادت نخواهد رسيد. زيرا امام معصوم عليهالسلام تفسير كننده صحيح قرآن و حافظ دين و امت اسلامى است، بدون امامت رهآورد رسالت تداوم نخواهد يافت. خداوند هم در پيام غدير فرمود: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): «اگر امروز (ولايت على عليهالسلام و فرزندانش را اعلام) نكنى رسالت خود را به پايان نرساندهاى» . از اين رو در خطبه غدير فرمود:
1) . مائده / 67 .
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّما أكمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ. فَمَن لَم يَأتَمَّ بِهِ وَ بِمَن يَقومُ مَقامَهُ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ إلى يَومِ القيامَةِ وَ العَرضَ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَأولئِكَ الَذينَ حَبِطَت أعمالُهُم فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ فِى النارِ هُم خالُدونَ، «لا يُخَفَّفُ عَنهُمُ العَذابَ وَ لا هُم يَنظُرونَ» :
اى مسلمانان ! همانا خداوند عزيز و بزرگ دين شما را با اعلام ولايت على عليهالسلام كامل گردانيد. حال اگر كسى از امامت على عليهالسلام و ديگر امامان جانشين او كه از فرزندان على عليهالسلام هستند تا روز قيامت، سرباز زند، پس از عرضه اعمال بر خدا از كسانى خواهد بود كه همه اعمال او نابود خواهد شد و جاودانه در آتش قرار خواهد گرفت، كه هرگز از شدت عذاب كاسته نگردد و به آنان مهلت داده نخواهد شد.
چون امر الهى در ولايت عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ، و ويژگىهاى امام به حق براى همگان بازگو شد، حال بايد پرده از چهره واقعى دشمنان اسلام و امامت و منافقان پوشانده شده در پوشش ظاهرى دين و منتظران بىتقوا و فرصت طلبان بىپروا بردارد، تا دوستان ولايت آنان را بشناسند و در موضعگيرىها روش برخورد با آنان را بدانند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره فرمود:
مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلىَّ قَولى هذا وَ لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ: وَ مَن يَقولُ مَن عادى عَليّا وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى. «فَلتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ» .(1)
وَ اتَّقوا اللّهَ أن تُخالِفوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها، إنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما يَعمَلونَ. ألا وَ إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يُوالى عَليّا إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ. وَ فى عَلىٍّ
1) . حشر / 18.
لعنت شده است لعنت شده است، خشم خدا را خريد خشم خدا را خريد كسى كه سخن امروز مرا رد كند و با آن موافقت نكند. آگاه باشيد، همانا جبرئيل از خداوند بزرگ به من خبر داد كه: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، لعنت خدا بر او باد. «پس هر كسى بايد در انتظار اعمالى باشد كه براى فردا پيش فرستاده است» .
بترسيد از اينكه با امر خداوند مخالفت كنيد، كه قدمهايى كه در گذشته با ايمان استوار بود لرزان شود، و همانا خداوند از اعمال شما آگاه است. آگاه باشيد، با على عليهالسلام هيچ كس جز بدبختِ بدانجام دشمنى نمىورزد، و هيچ كس جز پرهيزكاران دوستى على عليهالسلام را به جان نمىخرند، و جز مؤمن مخلص كسى به على عليهالسلام ايمان نمىآورد.
سوگند به خدا، درباره على عليهالسلام سوره عصر نازل شد: «به نام خداوند بخشنده و مهربان . سوگند به روزگار . كه انسان در زيانكارى است . جز آنان كه ايمان آوردند و عمل نيكو انجام دادند و به حق و شكيبايى سفارش كردند» .
سپس به خطر ارتجاع فكرى و بازگشت به جاهليت اشاره مىكند، و هشدار مىدهد كه مبادا قدرتطلبانِ منتظر فرصت، با فريب و نيرنگ امامت را غصب و مردم را به انحراف كشانند:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُ سَيَكونُ مِن بَعدى أئِمَّةً يَدعونَ إلَى النارِ، وَ يَومَ القيامَةِ لا يُنصَرونَ.
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّ اللّهَ تَعالى وَ أنا بَريئانِ مِنهُم. مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أشياعَهُم وَ أتباعَهُم فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ، وَ لَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ. ألا لَعَنَ اللّهُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ:
اى مردم، پس از من حاكمان دروغين قدرت را به دست مىگيرند و مردم را به سوى آتش جهنم مىخوانند، كه در روز قيامت ياورى ندارند. اى مردم ! همانا خداوند بزرگ و من از آنان بيزاريم. اى مردم ! زمامداران غاصب پس از من و پيروانشان و دوستان و يارانشان در پائينترين نقطه سوزان جهنم قرار دارند، و چه بد جايگاهى براى متكبران خواهد بود ! آگاه باشيد ! لعنت خدا بر غصب كنندگان (حق اهلبيت عليهمالسلام) ويارى دهندگانشان.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله براى تحقق امر ولايت على عليهالسلام در آن روزگارانى كه از رسانههاى خبرى امروز و وسايل ارتباط جمعى عصر ما؛ از روزنامهها، مجلات، راديو، تلويزيون، ماهواره و دورنما خبرى نبود، به مسئوليت همگانى مسلمين در تبليغ فرمان الهى اشاره مىكند: وظيفه همه مسلمين ابلاغ حماسه غدير است.
تا در تاريخ ثبت شود، و در شعر شاعران جايگاهى بايسته، و در سينهها حفظ و نقل گردد. تا نتوانند چنين حقيقت آشكارى را انكار كنند. پس فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ. وَ قَد بَلَّغتُ ما أمَرتُ بَتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ، وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ:
اى مردم، من على عليهالسلام را در ميان شما امام مسلمين باقى مىگذارم، كه او و فرزندان او وارث من تا روز قيامت مىباشند. همانا من امر الهى را كه مأمور ابلاغ آن بودهام به شما رساندهام، كه حجت آشكارى بر هر حاضر و غايب است. به آنها كه امروز با ما هستند و آنان كه در اين جمعيت نيستند. آنان كه هم اكنون از مادر متولد شدند يا در آينده متولد خواهند شد. پس بر حاضران در صحنه غدير واجب است كه امر الهى را به ديگران كه حضور ندارند برسانند، و بر پدران واجب است كه حماسه غدير را به فرزندان خود تا روز قيامت بشناسانند.
آنگاه دستها را به سوى پروردگار جهانيان دراز كرده و به نيايش پرداخت كه:
اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ العَن مَن أنكَرَهُ وَ اغضِب عَلى مَن جَحِدَ حَقَّهُ. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ آيَةً فى عَلىٍّ وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(1)اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ - (وَ كَفى بى شَهيدا - إنّى قَد بَلَّغتُ:
پروردگارا، دوستان على عليهالسلام را دوست بدار و دشمنان على عليهالسلام را دشمن دار، و كسى كه ولايت على عليهالسلام را انكار كند لعنت كن، و بر آن كس كه حق على عليهالسلام را غصب نمايد خشم گير. پروردگارا ! تو بر من اين فرمان را نازل كردى كه: امامت پس از من به على عليهالسلام تعلق دارد و آن را براى مردم بيان داشتم، و تو فرمان دادى با گزينش على عليهالسلام به امامت امت اسلامى دين بندگان تو تكميل گردد و نعمت تو برمسمانان به كمال برسد. و تو اسلام كامل را براى مسلمانان انتخاب فرمودى، و در قرآنت يادآورى كردى كه: «هر كس غير از اسلام دينى انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او از زيانكاران است» .
پس از تبليغاتى گسترده و اتمام حجتهاى فراوان و شناساندن انديشههاى والاى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و هشدار از پيمانشكنى غاصبان و افشاى چهره دشمنان، فرمان عمومى بيعت آگاهانه را صادر فرمود:
ألا وَ إنّى عِندَ انقِضاءِ خُطبَتى أدعوكُم إلى مُصافَقَتى عَلى بَيعَتِهِ وَ الإقرارَ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ مِن بَعدى. ألا وَ إنّى قَد بايَعتُ اللّهَ، وَ عَلىٌّ قَد بايَعَنى، وَ أنا آخِذكُمُ بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ
1) . مائده / 3.
اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ الَذينَ يُبايِعونَكَ إنَّما يُبايِعونَ اللّهِ يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّهِ فَسَيُؤتيهِ أجرا عَظيما»(1):
آگاه باشيد ! همانا پس از سخنرانى شما را به بيعت كردن با على عليهالسلام فرا مىخوانم. كه با او بيعت كنيد، و به امامت او اعتراف نماييد و با امامان پس از او بيعت كنيد. آگاه باشيد همانا من با خدا بيعت كردم، و على عليهالسلام با من بيعت كرد، و من از جانب خداى بزرگ شما مردم را براى بيعت كردن با على عليهالسلام فرا مىخوانم. پس هر كس پيمان شكند به زيان خود عمل كرده است.
من از طرف خداوند مأمورم تا از شما براى على عليهالسلام بيعت گيرم. پس به آنچه از طرف خداى بزرگ در امر ولايت على عليهالسلام نازل شد اعتراف كنيد، و او را امير مؤمنان بدانيد، و امامت امامان پس از على عليهالسلام را - كه از خاندان من و از فرزندان على عليهالسلام مىباشند - بپذيريد. آخرين آنها و قائم آنها حضرت مهدى عليهالسلام است، كه تا روز قيامت به حق قضاوت خواهد كرد.
پس از سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتداء خود با على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كرد، و آنگاه مردان تا غروب آفتاب، و زنان تا پاسى از شب، با على عليهالسلام بيعت كردند و حماسه جاودانه غدير را تحقق بخشيدند.
اهداف خطبه غدير را مىتوان از منظرى ديگر نيز در سه عنوان بازگو كرد:
در اينجا فقط راهكارها و سرفصلهاى تحليل غدير را ارائه مىكنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره از اين قرار است:
1) . فتح / 10.
يك. عمق نگاهها نسبت به غدير
برخورد ذهن انسانها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مىنمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:
نگاه اول: فقط تابلوى غدير: من كنت مولاه فعلى مولاه.
نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.
نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئههاى منافقين.
نگاه چهارم: غدير با تاريخچهاى به بلنداى چهارده قرن.
دو. سؤالات نسل امروز درباره غدير
امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواستههاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را بر آورند.
اين خود سؤالى است كه واقعا خواستههاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مىتوان به آنها دست يافت ؟ ذيلاً نمونههايى از اين درخواستها تقديم مىشود:
آيا به موقعيت خاص غدير در اعتقادات توجه شده است ؟
غدير به كداميك از ابعاد زندگى مربوط است ؟
آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟
غدير فقط واقعه شيرين است يا همراه با حوادثى تلخ ؟
5 . اگر غدير نباشد آيا دستورالعملى براى خلافت داريم ؟
6 . چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟
8 . اگر غدير عملى مىشد دنيا چگونه بود ؟
سه. رنج نامه غدير در مقابل سقيفه
با ظهور غاصبانه سقيفه، غدير و اهداف مباركش زير خاكستر شوم صحيفه ملعونه مدفون شد، تا آنجا كه محرومان از غدير تا امروز هنوز احساس نكردهاند چه گنج عظيمى را از دست دادهاند. در اينجا سخن دل غديريان در تحمل اين فاجعه تقديم مىگردد:
هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت، چنانكه سقيفه اين هدف شوم را عملى كرد !
هدف غدير آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مىآمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آنان. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير بيان قرآن به عنوان سرمايه اصلى اسلام بود، نه شكنجه و تبعيد طالبين معرفت آن، چنان كه سقيفه كرد !
5 . هدف غدير قضاوت به حق و برقرارى امنيت و عدالت در اجتماع و بين عموم مردم بود، نه ترويج ظلم و بى عدالتى حتى جايز دانستن آن بر خليفه، چنان كه سقيفه كرد !
وسعت واقعه غدير و گوناگون بودن ابعاد اين ماجرا آمارهاى متنوعى را در اختيار ما مىگذارد، كه در ابعاد اعتقادى و تاريخى تأثير دارد. در اينجا نمونههايى از آمارهاى خطبه غدير را ارائه مى نماييم:
يك. آمارى از مو ضوعات مورد نظر پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطبه غدير و تعداد جملاتى كه درباره هر يك آمده چنين است:
صفا خداوند تعالى: 110 جمله.
مقام پيامبر صلىاللهعليهوآله: 10 جمله.
ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام: 50 جمله.
ولايت ائمه عليهمالسلام: 10 جمله.
5 . فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: 20 جمله.
6 . حكومت حضرت مهدى عليهالسلام: 20 جمله.
8 . بيعت با معصومين عليهمالسلام: 10 جمله.
قرآن و تفسير آن: 12 جمله.
حلال و حرام و واجبات و محرمات: 20 جمله.
دو. آمارى از كلمات و اسماء به كار رفته در خطبه كه شرح آن چنين است:
نام اميرالمؤمنين عليهالسلام چهل بار به عنوان «على» تصريح شده است.
كلمه «ائمه عليهمالسلام» ده بار صريحا آمده است.
نام امامزمان عليهالسلام چهار بار به عنوان «مهدى» ذكر شده است.
سه. آمارى از آيات قرآنى كه به عنوان شاهد و يا براى تفسير در خطبه آمده، چنين است:
آياتى كه در خطبه غدير به عنوان شاهد يا تفسير آمده 100 مورد است، كه اهميت اين سند بزرگ اسلام و پشتوانه قرآنى آن را جلوهگر مىكند.
تفسير 25 آيه قرآن به اهلبيت عليهمالسلام و 15 آيه به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در متن خطبه، ارتباط مستقيم قرآن و غدير را با آلمحمد عليهمالسلام نشان مىدهد.
تفسير سه سوره كامل قرآن كه سورههاى حمد و عصر و انسان، و نيز دوازده آيه به صورت صريح، و بيش از هفتاد آيه به صورت اقتباس و استشهاد، كه در رابطه با
جوانب مختلف غدير در متن خطبه تفسير شده، اضافه بر استناد به بيش از دويست آيه در مناسبتهاى مختلف واقعه غدير، همه اينها شاهد زندهاى بر ارتباط تنگاتنگ غدير با قرآن است.
چهار نتيجه گيرى اصلى از خطابه غدير ارائه مىشود كه راهگشاى به دست آوردن نتايج ديگر فكرى از ماجراى غدير است:
يك. اهداف مراسم غدير با خطابه آن تحقق يافت. و نتايج زير را مىتوان براى آن تعريف كرد:
نتيجه گيرى از زحمات 23 ساله رسالت با تعيين جانشينى كه ادامه دهنده اين راه باشد.
حفظ دائمى اسلام از شر كفار و منافقين، با تعيين جانشينانى كه از عهده اين حراست بر آيند.
اقدام رسمى براى تعيين جانشين، كه از نظر قوانين همه ملتها در هميشه تاريخ سنديت دارد.
بيان يك دور جامع از برنامه 23 ساله و گذشته و حال مسلمين.
5 . ترسيم خط مشى آينده مسلمين تا آخر دنيا.
6 . اتمام حجت بر مردم، كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران عليهمالسلام است.
دو. اعلام ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود تا آخرين روز دنيا محور اصلى سخن در خطبه غدير است. هنگامى كه دستور سفر حجة الوداع از طرف خداوند بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده جز حج و ولايت. اعمال حج در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه باقى ماند موضوع ولايت بود كه در غدير بيان شد.
سه. تبيين مقام نبوت و امامت به همراه معرفى دوستان و دشمنان ولايت، بنيانهاى اساسى ولايت در خطبه غدير است، تا جايگاه هر يك از آنها در اعتقادات معين باشد. اين پايههاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:
مقام و منزلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام.
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام.
ولايت و امامت ائمه اطهار عليهمالسلام.
5 . ولايت و امامت حضرت مهدى عليهالسلام.
6 . ارتباط ولايت با حب و بغض.
8 . دشمنان و مبغضين اهلبيت عليهمالسلام.
ابدى بودن خطبه غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه: ما كُتِبَ قَرَّ، وَ ما حُفِظَ فَرَّ. منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مىگردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مىشود. اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانههايى پابرجا هستند كه
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 57 .
جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مىشود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى مجموعهاى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطرهها مىماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مىشود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد، همه موظف مىشوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند.
اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند تا سندى باشد براى همه كسانى كه مىخواهند به فرازهاى آن در مسائل مختلف استناد نمايند.
اين همان نكته بىسابقهاى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن حضرت مىشنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامدهاند.
آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند.
اشتهار غدير به خاطر خطبه يك ساعته(1)
سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيده از استثنائىترين خطبههاى جهان به شمار مىآيد؛ و همين خطبه باعث اشتهار غدير شده است. در اين خطابه كه با مخاطبانى به وسعت كره زمين تا روز قيامت ايراد شده،
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 178.
مراحل سخن به قدرى حساب شده و دقيق پيش مىرود و به هدف اصلى مىرسد و سپس به تشريح آن مىپردازد، كه تاكنون شرحهايى بر اين خطبه نوشته شده و فصاحت و بلاغت آن سخن گفته شده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه دست بر شانه على عليهالسلام گذاشته بود سخنرانى تاريخى خود را كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود و بيش از يك ساعت به طول انجاميد، آغاز كرد.
دو اقدام عملى پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثناء خطبه، كه بر فراز منبر انجام دادند و تا آن روز سابقه نداشت اشتهار غدير را دو چندان كرد: يكى بر سر دست بلند كردن على عليهالسلام و در آن حال گفتنِ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ» ، و ديگرى بيعت لسانى كه با گفتن اقرار نامه غدير توسط آن حضرت و تكرار آن توسط مردم عملى شد.(1)
امضاى الهى پس از خطبه غدير(2)
به عنوان حساسترين فراز نبوت و پيامآورى پيامبر صلىاللهعليهوآله، يك برنامهريزى چند جانبه پس از خطبه غدير مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.
چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خدا هدايت مىشد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسلهاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد: سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطبه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.
اولين برنامه سپاس خداوند از مبلغ اعظم ولايت و غدير بود. به راستى چه زيباست كه يك سخنرانى آن قدر حساب شده باشد كه خداى غدير از مبلِّغ آن تشكر كند. در هيچ يك از پيام رسانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه ندارد كه خداوند سپاسنامهاى براى
پيامبرش فرستاده باشد؛ اگر چه در واقع خداوند هميشه سپاسگزار پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله بوده كه بار سنگين ختم رسالت را بر دوش كشيده است.
از آنجا كه دستور ابلاغ غدير در گونهاى خاص و سنگين با خطاب «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و با تأكيد «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، و با خوف و رجاء «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)نازل شده بود، تشكرنامه پرمعنايى از سوى پروردگار غدير براى مبلغ اعظم آن فرستاده شد، و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض در برابر فرمان الهى تقدير شد.
جبرئيل نازل شد و آيه سوم سوره قلم را آورد: «وَ اِنَّ لَكَ لأََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»(2): «براى تو اجرى بىمنت خواهد بود» ، و اين به معناى عظمت كارى بود كه جز پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را ياراى بر دوش كشيدن آن نبود، و در دلسوزانهترين شكل به اجرا در آمده بود.
در نگاهى ديگر، اين سپاس اعلام رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بود، و امضاى برنامهاى بود كه مجرى فرامين الهى در غدير به اجرا درآورد.(3)
و اما برنامه دوم پيام خاص الهى پس از خطابه غدير بود. اكنون نوبت آن بود كه مُهر قبولى پروردگار درباره غدير، جلوه خود را در ارتباط مردم با خداوند نشان دهد، بدين معنى كه اگر خداى غدير خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را امضا كرده، روزى هم براى بازخواست اين تأييد الهى وجود خواهد داشت.
اين پيام يكى از پيش بينىهاى جالب غدير بود كه هدف از برنامه عظيم غدير را به مردم فهمانيد و مردم را با مجرد شنيدن خطابه رها نكرد.
پس از خطابه، پيامبر صلىاللهعليهوآله پيام خاص الهى را - كه جبرئيل آورده بود - به مردم ابلاغ كرد و چنين فرمود: اى مردم، خدا به من سلام رسانده مىفرمايد: امروز دين شما را كامل كردم ... و بعد از اين حكمى به شما نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار حكم را بدون ولايت قبول نمىنمايم.
پيشبينى چنين بود كه اين پيام در متن خطبه نباشد و به طور جداگانه و به عنوان تفسير «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... »(1)پس از ختم كلام در خطابه ارائه گردد، تا به طور جداگانه در خاطرهها بماند.(2)
برنامه سوم و چهارم، ظهور جبرئيل در غدير و نيز ماجراى سنگ آسمانى بر دشمن غدير حارث فهرى بود.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» .
خطبه غدير و تبليغ(3)
در متن خطبه غدير، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با دو جمله استثنايى هشدار دادهاند، كه گذشته از ديگر ويژگىهاى اختصاصى اين سخنرانى، بىسابقه است:
يكى جمله: فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ: پس بايسته است اين سخن را حاضران به غايبان و فرزندداران به فرزندان تا برپايى رستاخيز برسانند.
جمله ديگر: ألا وَ إنَّ رَأسَ الأمرِ بِالمَعروفِ أن تَنتَهوا إلى قَولى؛ تُبَلِّغوهُ مَن لَم يَحضَر وَ تَأمُروهُ بِقَبولِهِ عَنّى وَ تَنهوهُ عَن مُخالَفَتِهِ، فَإنَّه أمرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنّى: و بدانيد قله بلند امر به معروف اين است كه به گفته من (درباره امامت) برسيد؛ سخن مرا به
ديگران برسانيد و غايبان را به پذيرش فرمان من توصيه كنيد، و آنان را از ناسازگارى با سخنان من باز داريد. همانا سخن من فرمان خدا و فرمان من است.
با اين تأكيد و اعلام فرمان جهانى براى ابلاغ محتواى خطابه غدير، بر مسلمانان خداپرست و ايمانيان مخلص ضرورى مىنمايد كه در راه تبليغ و فرهنگسازى اين خطابه شريف تلاش پيگير فرمايند. موارد زير را خاضعانه پيشنهاد مىكنيم:
تشويق جوانان به حفظ متن خطبه غدير و اهداى جوايز و به ويژه هزينه سفر كربلا براى زيارت حضرت امام حسين عليهالسلام، و جوايز نفيس براى حفظ بخشهاى آن.
خواندن متن خطابه و ترجمه آن در محافل دينى، و لو مقدارى از آن.
قرائت بخشى از خطابه در مجالس عقد براى رساندن پيام رسول گرامى صلىاللهعليهوآله و ابلاغ آن به نسلهاى آينده.
قرار دادن آن در مهريهها در كنار قرآن به عنوان لبيكگويى به حديث ثقلين رسولخدا صلىاللهعليهوآله.
5 . نشر و اهداى كتب مربوط به خطابه غدير.
6 . تابلو كردن جملات خطابه بر رروى اشياى نفيس.
8 . ارائه خطابه به عنوان متن مورد تحقيق در تز ليسانس وفوقليسانس و دكترا در رشتههاى مربوطه.
سخنرانى توسط خطبا و سخنرانان محترم و اساتيد در محتوى و مطالب اعتقادى آن.
ترجمه خطابه غدير به زبانهاى گوناگون و عرضه آن در سايتهاى مختلف اينترنتى.
تهيه كتب مربوط به خطابه غدير و اهداى آن در مجالس عقد و عروسى و وليمه حج و ... .
معرفى آن به شركتها و مجتمعهاى توليدى و تجارى براى اهدا به عنوان عيدى و ... ، به مشتريان و نمايندگان.
تهيه كتاب براى كودكان و نوجوانان از متن خطابه غدير.
ساختن فيلم و انيميشين و كليپ از جملات خطابه غدير.
مطرح كردن جملات كوتاه آن در مناسبتهاى امامت و ولايت امامان عليهمالسلام.
مأخذ قرار دادن متن خطبه براى تحقيقات در موضوعات توحيد، نبوت، امامت، مهدويت و ... .
معرفى عمومى خطابه غدير توسط جوانان.
تشويق مردم براى نذر ختم خطابه غدير در محافل و نذر مالى براى نشر خطابه براى برآورده شدن حاجات و رفع مشكلات.
ساختن و نشر متن خطابه در لوح فشرده، نوار و ... .
ساختن سرود، شعر و قطعات ادبى از متن خطابه غدير.
تعليم جملات كوتاه به كودكان و تشويق آنان به حفظ يادگيرى.
ساختن تابلوهاى نقاشى، خط و نقاشى خط از متن و مضمون خطابه.
ساختن تئاتر و سرود از متن خطابه غدير.
حضور بانوان در خطبه غدير(1)
يكى از نكات ماجراى غدير همگانى بودن و گستردگى مخاطبان آن است. آن روز كه صد و بيست هزار نفر در برابر منبر غدير گوش به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله سپرده بودند، تركيب خانوادگى جالبى تشكيل دهنده آن مخاطبين بود.
از يك سو عدهاى به صورت خانوادگى در آن مراسم شركت داشتند و افرادى فقط همراه همسر خود و گروهى فقط با پسران يا دختران خود شركت كرده بودند، و مردان و زنانى هم به تنهايى آمده بودند.
1) . اسرار غدير: ص 49. واقعه قرآنى غدير: ص 74. سخنرانى استثنائى غدير: ص 21.
گروهى ديگر اطفال خردسال خود را همراه آورده بودند.
عجيبتر از همه اين موارد بانوان باردارى بودند كه با مساعد نبودن حالشان، براى درك فيض اين سفر همراه كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند، و دو كودك در بين راه يا در مكه به دنيا آمدند.
در كنار اين نكته، يكى از نكات مورد توجه در خطبه غدير، حضور بانوان در جمع مستمعين خطبه است. در روز غدير و پس اقامه نماز جماعت و آماده سازى منبر غدير، مردم ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد.
سپس حضرت نگاهى به راست و چپ جمعيت نمودند و منتظر شدند تا مردم كاملاً جمع شوند. زنان نيز در قسمتى از مجلس نشستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىديدند. پس از آماده شدن مردم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سخنرانىِ تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.(1)
3 ص 44، 97، 301، 302. اثبات الهداة: ج 2 ص 267 ح 387، 391. احقاق الحق: ج 21 ص 53 ، 57 .
اكمال دين پس از خطبه غدير(2)
پس از اتمام خطبه غدير، نوبت آن بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيام خاص خداوند را كه جبرئيل آورده بود، به مردم ابلاغ فرمايد:
اى مردم، خدا به من سلام رسانده مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم ... » ، و بعد از اين حكمى براى شما نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار حكم را بدون ولايت قبول نمىكنم.(3)
لحظات به كام پيامبر صلىاللهعليهوآله شيرينتر از عسل بود، چرا كه خطاب «يا اَيَّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1)را با عزمى راسخ به انجام رسانده بود و على بن ابىطالب عليهالسلام را آن چنان كه بايد معرفى كرده بود، گامهاى بلند محمد و على عليهماالسلام فرود از منبر غدير را آغاز كرد.
همزمان مردم نيز مشتاقانه از جا برخاستند و از هر سو با ازدحام به طرف منبر آمدند؛ و در حالى كه دستها را به نشانه بيعت بالا برده بودند اشاره مىكردند و مىگفتند: آرى پذيرفتيم و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مىكنيم.
در آن لحظات احساس برانگيز پيامبر صلىاللهعليهوآله از همان فراز منبر با بسيارى از دستهايى كه به سويش بلند شده بود بيعت كرد و به احساسات آنان پاسخ داد. صداى تبريك و تهنيت از جمعيت بلند بود، و حضرت در پاسخ تبريك آنان مىفرمود: الْحَمْدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داد.
فريادهاى شعفى كه از جمعيت برمىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى را به اجتماع بزرگ غدير مىبخشيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگترين مناسبتى كه در عمر مباركش به او بايد تبريك گفت، مىفرمود: به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهلبيتم را به امامت اختصاص داده است.
ابراز احساسات مردم با پاسخهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آرامتر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين عليهالسلام به پلههاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله كمال دين را به مردم يادآور شده فرمود: اللّهُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ: اللّه اكبر به خاطر كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابىطالب.
1) . مائده / 67 .
سپس سه بار آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا»(1)را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابىطالب بعد از من فرستاده است.(2)
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به همين فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» ، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .
خطبه غدير و احتجاج(3)
از آنجا كه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، يكى از اهداف و مقاصد مهم خطبه غدير، اتمام حجت بر مردم بود كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير طى جملاتى با همه اتمام حجت كرد. از جمله فرمود:
خداوند عزّ و جلّ ما را بر مقصرين و معاندين و مخالفين و خائنين و گنهكاران و ظالمين و غاصبين از همه عالميان، حجت قرار داده است.
آنچه مأمور به ابلاغش بودم رسانيدم تا بر هر حاضر و غائب، و هر كس كه حضور دارد يا ندارد، و هركس كه به دنيا آمده يا هنوز نيامده حجت باشد.
حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت (واقعه غدير را) برسانند.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيثان را از پاكان جدا كند.
بالاترين امر به معروف آن است كه كلام مرا خوب فرا گيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را امر به قبولِ آن و نهى از مخالفت آن نمائيد.
حضرت آدم به خاطر يك گناه به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شمائيد ؟ ! (يعنى با حضرت آدم بسيار فرق داريد) ، و در ميان شما دشمنان خدا هم هستند.
سخنى بگوئيد كه خدا از شما راضى شود، چرا كه اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند به خداوند ضررى نمىرسانند.
هر يك از شما، هر اندازه نسبت به على حب و بغض در قلبش مىيابد همان طور عمل كند.
همچنين با پايان فراز سوم خطبه غدير، خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته و فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، و جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود.
اين بود كه حضرت فرمود: اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ: اَلا كه من وظيفه خويش را به انجام رساندم. اَلا كه من ابلاغ نمودم. اَلا كه من شنوانيدم. اَلا كه من بيان نمودم. و سپس فرمود: بدانيد كه اين مطالب را خداوند عز و جل فرموده و من از طرف خداوند به شما ابلاغ كردم.
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ. اَلا وَ اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ، وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عزّ و جلّ مىگويم.
آماده سازى مردم براى معرفى ائمه اثنى عشر(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوقالعاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 52 .
روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همچنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد قسمت اصلى سخن - يعنى معرفى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - شده بود و مقام با عظمت على عليهالسلام و جانشينان او را بيان مىكرد، بدون مقدمه مردم شنيدند كه حضرت خبر از كار فوق العادهاى مىدهد كه مىخواهد بر فراز منبر انجام دهد. در واقع براى آنكه مخاطبين از ديدن آن منظره يكّه نخورند پيامبر صلىاللهعليهوآله اذهان را آماده ديدن آن مىنمود.
براى اين منظور حضرت با مطرح كردن تفسير قرآن فرمود: «قرآن را تفسير و تبيين نخواهد كرد جز اين كسى كه دست او را مىگيرم و او را به سمت خود بالا مىبرم، و بازوانش را بلند مىكنم و با دو دست آنها را بالا مىبرم، و به شما اعلام مىكنم كه: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» .
با اين اعلان مردم متوجه شدند كه لحظاتى ديگر كارى فوق العاده بر فراز منبر انجام خواهد گرفت و همچنان چشم انتظار چگونگى اجراى آن بودند.
هيبت پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير در نظر منافقين(1)
در خطبه غدير، كنترل مجلس به طور كامل در اختيار مبلِّغ اعظم غدير بود. در لحظاتى كه سخن از نيمه گذشته بود، به اقتضاى فن خطابه، حضرت با نهيبى ديگر منافقين را از هر گونه خيال باطل مانع شد و بار ديگر آنان را از هيبت محمدى ترساند.
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با قرائت آيه «اصحاب سبت» ، ناگهان سخنى بر زبان آورد كه منافقين بر خود لرزيدند و گمان كردند حضرت در صدد افشاى اسرار آنان است. آن حضرت در تطبيق آيه بر اصحاب خود فرمود: به خدا قسم از اين آيه قصد نشده مگر گروهى از صحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مىشناسم.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 56 .
با اين جمله منافقين فكر كردند كه دنباله سخنان ذكر نام و نسب آن گروه است. اما در جمله بعدى شنيدند كه حضرت فرمود: «ولى من مأمورم نسبت به آنان پردهپوشى كنم» . نتيجه اين شد كه خود را در معرض افشاگرى بزرگ ديدند و بسيارى از افكار شومشان در هم ريخت.
شكست توطئه گران با خطبه غدير(1)
پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامهريزى شده است. يكى نشان دادن حساسترين و مهمترين پيام خطبه با تكرار «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.
به تعبير ديگر، در كنار تكرار حديث غدير توسط منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضاى غدير و برنامه پاسخگويى به سؤالات، اعلان شكست توطئهگران توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
اين در حالى بود كه برنامهريزى حساب شده غدير مراحل خود را بُرنده و پيشتاز طى كرده بود، و با پايان سخنرانى همه رشتههاى منافقين از هم مىگسست. همانان كه در بين خود مىگفتند: اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مىكنيم. پس از بيعت غدير گِرد هم جمع شده بودند و مىگفتند: بَطَلَ كَيْدُنا: حيلههاى ما باطل شد و نقشههاى ما بر باد رفت.
اكنون يكى از برنامههاى تكميلى خطابه غدير اعلان رسمى يأس و نااميدى منافقين از سوى خدا و رسول بود. آيه سوم سوره مائده در چنين موقعيتى نازل شد
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 84 .
و عظمت تأثيرگذارى خطبه غدير را به همه نشان داد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ»(1): «امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد» . اين اعلان پشتوانه قلوب مؤمنان شد كه با ايمان بر ولايت على عليهالسلام از هيچ دشمنى - چه كفار ظاهرى و چه كفار باطنى - نهراسند.(2)
اهانت منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير(3)
منافقين در سر تا سر خطبه غدير به پيامبر صلىاللهعليهوآله اهانت كردند، و حضرت هم در اين مورد افشاگرى نمود. از جمله آنهاست:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست خطبه را شروع كند، توطئه ديگرى از سوى منافقين در شرف وقوع بود كه آخرين فكر آنان براى پيشگيرى از انجام مراسم به حساب مىآمد.
آنان به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار مىگيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده سخنرانى مىشوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند تا عملاً مجلس را بر هم زنند و نگذارند برنامه ادامه يابد !
اين نقشه نيز عملى شد، و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از فراز منبر منتظر اجتماع منسجمتر مردم در برابر منبر بود متوجه عدهاى شد كه از برابر منبر برخاسته در حال متفرق شدن و خروج از بين جمعيت بودند. اگر چه بسيارى از مؤمنين همچنان در برابر منبر نشسته بودند، ولى اين منظره بسيار بىادبانه بود كه عدهاى در آن شرايط حساس و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر است، برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى آنان را زير نظر گرفت و راست و چپ منبر را نگاه كرد و منتظر ماند تا شايد از حركت زشت خود دست بردارند. اما وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد به اميرالمؤمنين عليهالسلام دستور داد تا از منبر پايين رفته از تفرقه مردم جلوگيرى كند و همه را مقابل منبر جمع نموده مجلس را منظم نمايد.
با اين برخورد شديد همه بازگشتند و بار ديگر در مقابل منبر نشستند، و اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر بازگشت. وقتى مجلس آرامش خود را باز يافت و اين توطئه منافقين نيز با شكست مواجه شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از شروع سخنرانى فرمود:
اى مردم، من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونهاى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوضتر است ! ! اما بدانيد خداوند مقام على بن ابىطالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همانگونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيز را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمىدهد.
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتارِ فريب خوردگان از مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و اعتذار آنان در پيشگاه آن حضرت بلند شد، اگر چه منافقين و سردمدارانشان هنوز در فكر نقشههاى ديگرى بودند.
عدهاى از اغفال شدگان براى جبران عمل قبيح خود عذرتراشى كردند و گفتند: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ! ما از نارضايتى رسولخدا به پروردگار پناه مىبريم. پيامبر صلىاللهعليهوآله عذر آنان را پذيرفت تا موقعيت سخنرانى حفظ شود، و با اين بزرگ منشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 133 - 134. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199 - 301.
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و با اشاره به آيه تبليغ و آيه ولايت، به علت نزول آيه پرداخته فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم. آنگاه حضرت اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ» بيان كرد.
سپس آزار و اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبتهاى مسخرهآميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.
آنگاه آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
در پى آن با لحنى جدىتر منافقين حاضر در غدير را به لرزه درآورده فرمود: اگر بخواهم مىتوانم آنان را نام ببرم و آنان را نشان دهم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.
با اين سخن از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار
دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
در حالى كه سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير ادامه داشت و مرحله چهارم خود را پشت سر گذاشته بود، ضمانت «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» قدرت هر سنگ اندازى را از منافقين گرفته بود.
ولى آنان در بين خود از اعلام ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در زيباترين گونه تبليغ به خود مىپيچيدند و در حال انفجار بودند؛ اما قدرتِ كوچكترين عكس العملى را نداشتند و فقط در بين خود سخنانى گفتند و سعى كردند به گونهاى آهسته بگويند كه به گوش كسى نرسد.
جالب است كه درست مقابل منبر هفت نفر از سردمداران آنان كنار يكديگر نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه، مغيرة بن شعبة.
در اين ميان ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. آنگاه در گوش يكديگر نجوى كردند: هرگز تسليم گفتههاى او نخواهيم شد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير معرفى و منصوب مىفرمود، مقابلِ حضرت هفت نفر از منافقين نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيدة بن جراح، سالم مولى ابىحذيفة و مغيرة بن شعبة. از ميان اينها عمر گفت: او را نمىبينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است ؟ ! اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است !(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 134.
ابتدا يكى از آنان زير لب گفت: از سخنى كه حتمى نيست بيزاريم. ما كه راضى نيستيم على وزير او باشد ! اين يك تعصب است ! !
ديگرى گفت: كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مىنمايد ! يكى ديگر گفت: اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مىگويد !
در اينجا ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. آنگاه در گوش يكديگر نجوى كردند: هرگز تسليم گفتههاى او نخواهيم شد.
يكى ديگر از منافقين زمزمه كرد: اين هرگز امر خدا نيست، و او از پيش خود سخن مىگويد. منافقى ديگر آهسته گفت: به اين جوان مغرور شده است. چشمانش را نمىبينيد كه همچون ديوانه مىگردد. او به غرور پسر عمويش مبتلا شده. چقدر مقام او را بالا مىبرد ! اگر مىتوانست او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد انجام مىداد ! !
صداى ديگرى گفت: دائما كار پسر عمويش را بالا مىبرد. اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.
اين نجواها و زمزمهها را چند نفر كه نزديك آنان بودند شنيدند، ولى براى آرامش مجلس و برهم نخوردن نظم عكس العملى نشان ندادند.(1)
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
1) . موارد سخنان نارواى منافقين از آدرسهاى زير استخراج شده است: بحار الانوار: ج 37 ص 111، 119، 139، 154، 160، 172، 173. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 55 ، 127، 134، 140، 196.
فرمايد، چه آنكه تمام گفتههايشان را جبرئيل پيشتر به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عدهاى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفتههاى جسارتآميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند، و جالبتر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفتهاند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثبات جرم آنان و ردّ قسم دروغشان آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند ... » ، و اينگونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.(2)
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن اصحاب صحيفه يعنى ابوبكر و عمر و سالم و ابوعبيده را يادآور شد كه هنگام بالا بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به يكديگر گفته بودند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مىگردد، گويا چشمان ديوانه است، و نزول آيات 51 و 52 سوره قلم را درباره آنان يادآور شد كه مىفرمايد:
«وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ» : «كسانى كه كافر شدهاند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .(3)
سپس نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون را به آن حضرت دادند و گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است، و جلمه قَدْ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ يا لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ را بر زبان آوردند.(1)
حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود برايشان قرائت فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» : «قسم به قلم و آنچه مىنويسند. كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى» ، و سپس ادامه آيات كه مىفرمايد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» : «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز خواهند ديد. كه كدام يك مغرور شدهايد» تا آيه 8 سوره قلم كه مىفرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ» : «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايت يافتگان آگاهتر است» .
اينگونه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به منافقين نشان داد كه به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يك از حركات و سكنات آنان از نظر حضرت مخفى نمىماند.
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير(2)
اهانتهاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين دو مورد است:
امام صادق عليهالسلام در حديثى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مىفرمايد:
لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله عَلِيّا عليهالسلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، ضَمَّ رَجُلانِ مِنْ قُرَيْشٍ رُؤُوسَهُما وَ قالا: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا. فَأُخْبِرَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله، فَسَأَلَهُمْ عَمّا قالا، فَكَذَّبا وَ حَلَفا بِاللّه ما قالا شَيْئا. فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلى رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... »(1):
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ دو نفر از قريش (ابوبكر و عمر) سرهاى خود را به هم نزديك كردند و گفتند: به خدا قسم، هرگز در برابر آنچه مىگويد تسليم نخواهيم شد. اين سخن به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد. حضرت از آنان در اين باره پرسيد، ولى آنان تكذيب كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفتهاند. در اينجا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه مسلّما سخن كفر را بر زبان آوردهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند ... » .(2)
همين ماجرا در روايتى ديگر بدين گونه است كه ابوبكر و عمر سرهاى خود را از روى غضب و انكار تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. يك نفر سخن آنان را شنيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را آگاه ساخت. حضرت آنان را احضار كرد ولى آنان سخن خود را انكار كردند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را بر زبان آوردهاند» - تا آنجا كه مىفرمايد: - «اگر توبه كنند براى خودشان بهتر است و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى معذب مىنمايد» .
سپس امام صادق عليهالسلام با توجه به جمله آخر آيه درباره توبه فرمود: به خدا قسم اعراض كردند و توبه ننمودند.(3)
نكتهاى كه در اين موارد جلب توجه مىكند كلام امام صادق عليهالسلام است كه در سه مورد قسم ياد نمودند كه ابوبكر و عمر پس از اين گفتار خيانتكارانه، در مقابل دو راهى كه خدا در آيه پيش روى آنان قرار داد كه يا توبه كنند كه به نفع آنان است و يا رويگردان و منتظر عذاب الهى باشند، راه دوم را انتخاب كردند: «تَوَلَّيا» ، و راه اول را انتخاب نكردند: «وَ ما تابا» !
امام باقر عليهالسلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ.
ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مىبرد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد ! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مىكنيم ! !
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مىتوانى انجام ده ! !
بُرَيده نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر ! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد ؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند ! پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به
جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! ! جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمىشد - و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... »(1)- تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساختهاند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مىنمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(2)
پيشگويى از ائمه ضلال در خطبه غدير(3)
شكى نيست كه آيندهنگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرف نگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمىرود نشانه سطحىنگرى تلقى مىشود.
از اينجاست كه در غدير، آيندهاى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم بهگونههاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونههاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مىتوان ديد:
صراحت به ظهور امامان و سردمداران ضلالت و انحراف بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و مقابله آنان با امامان معرفى شده در غدير و حتى غلبه آنان، مردم را متوجه خطر جدى مىنمود.
تصريح به نفاق گروههايى از مردم و ضعف ايمان عدهاى ديگر كه به راحتى در اختيار امامان ضلالت قرار مىگيرند، و به عنوان اعوان و ياران گمراهى زمينه را براى غلبه ضد اسلام از درون آماده مىكنند، بيدار باشى ديگر از غدير بود.
اين اعلام خطر در غدير از زيباترين چراغهاى هدايت اسلام بود كه مؤمنين حقيقى را بيدار كرد، تا خود را از جهت اعتقادى و عملى آماده مقابله با گمراهان نمايند، و ناخواسته در گردونه برنامههاى امامان ضلالت قرار نگيرند.
وعدههاى منافقين به شيطان هنگام خطبه غدير(1)
امام باقر عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفت و فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ، ابليس و بزرگان گروهش حاضر بودند.
شياطين به او گفتند: به ما چنين نگفته بودى ! بلكه خبر داده بودى كه هرگاه پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند ! اين طور كه او صحبت كرد برنامه مستحكمى را پيشبينى كرد كه هر كدام از جانشينانش هم از دنيا برود ديگرى به جاى او مىنشيند !
ابليس در پاسخ گفت: برويد، كه اصحاب او به من وعده دادهاند كه به هيچ يك از گفتههاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين وعده خود را نمىشكنند !(2)
شبهات خطبه غدير(1)
در مورد خطبه غدير، دشمنان و معاندين چند شبهه پوچ و بىاساس مطرح كردهاند، كه ذيلاً به تك تك آنها پاسخ داده مىشود:
ابنتيميه در مورد اين فراز از خطبه غدير كه مىفرمايد: وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، مىنويسد: آنچه معلوم است اينكه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مستجاب است، در حالى كه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله اجابت نشد و دشمنان على عليهالسلام بر او پيروز شدند و دوستانش شكست خوردند. پس اصل دعا بايد دروغ باشد.(2)
اولاً: ظاهرا ابنتيميه به نحوه اجابت توجهى نداشته است ! خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «إنّا لَنَنصُرُ رَسُلَنا وَ الَذينَ آمَنوا فِى الحَياةِ الدُنيا وَ يَومَ يَقومُ الأشهادِ»(3): «به يقين ما فرستادگان خود را و كسانى كه ايمان آوردند در زندگى دنيا و روزى كه گواهان (براى شهادت) به پا مىايستند يارى مى كنيم» .
با توجه به اين آيه كه خداوند وعده نصرت داده، چگونه كفار پيامبران عليهمالسلام و مؤمنين را كشتند و آزارشان دادند و يا بر آنان پيروز شدند ؟
حضرت ابراهيم عليهالسلام - كه از پيامبران بزرگ الهى است - در نهايت مغلوب نمرود گرديد و از وطنش طرد شد ! چگونه نتوانست به كمك خداوند نمرود را سرنگون سازد ؟
اصحاب اخدود و پيامبرشان كه براى ايمانشان به خدا در درون گودالهاى پر از آتش افكنده شدند و همگى سوختند(1)، چگونه مورد يارى خداوند واقع شدند ؟ پس يارى كردن خداوند در پيروزى مادى و غالب شدن محدود نيست.
ثانيا: ابنتيميه يا بايد بگويد نحوه نصرت الهى و تحقق خواست خداوند هميشه پيروزى و برترى يافتن در ميدان نبرد و از بين بردن دشمنان خداوند نيست بلكه صورت يا صور ديگرى دارد، و يا دست از اشكال خود بردارد.
ثالثا: دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنگاه كه به اجابت برسد تبديل به وعده الهى مىشود و مىبايست به نحوه نصرت الهى توجه كرد. چه بسا يارى خداوند به صورت نيرويى آشكار شود كه انسان مؤمن را در برابر مشكلات مقاوم گرداند. با توجه به خطبه غدير، دشمنان اميرالمؤمنين على عليهالسلام دشمنان خداوند هستند. دشمن حضرت على عليهالسلام بودن و در نهايت دشمن خدا بودن، مىتواند باعث دور شدن از رحمت الهى و لطف الهى در دنيا و آخرت باشد، كه اين بزرگترين مجازات است.(2)
يكى از شبهاتى كه در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت»(3)در مورد خطبه غدير مطرح شده اين است:
درباره چنين امر مهمى چرا بايد رسولخدا صلىاللهعليهوآله از جمله دو پهلو يا سه پهلو استفاده كند و توضيح بيشترى ندهند ؟ ! بايد واضح مىفرمودند كه على عليهالسلام خليفه من است و شرح مفصلى مىدادند.
قبل از طرح اين شبهه، نويسنده معتقد شده كه واقعه غدير مربوط به يمن است،
و پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها مىخواست ديدگاه منفى بعضى از مردم را درباره حضرت على عليهالسلام برگرداند. اين ادعاى نويسنده نشان مىدهد كه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ وجه دو پهلو يا سه پهلو نيست.
حال اگر در ادامه مىگويد جملات پيامبر صلىاللهعليهوآله دو پهلو يا سه پهلو است، ديگر نمىتواند ادعا كند كه واقعه غدير مربوط به يمن است. در واقع دو پهلو يا سه پهلو بودن كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ادعاى اول او را باطل مىكند.
سواى اين نكته، خطبه غدير كاملاً واضح است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى بيان حق اميرمؤمنان عليهالسلام هرگز از جملات چند پهلو استفاده نكرده است. ما معتقديم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خطبه مفصلى خوانده است، در حالى كه بيشتر اهلتسنن عبارات خطابه را بسيار مختصر آوردهاند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير نه تنها على عليهالسلام را به طور رسمى و با لفظ «خليفة» و «وصىّ» پس از خود معرفى كرد، بلكه براى آنكه جاى ترديد باقى نماند، بر بالاى جهاز شتران دست حضرت على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى اويم، اين على مولاى او است. سپس فرمود:
اى مردم ! همانا من نبى هستم و على عليهالسلام وصى پس از من است. صراط مستقيم خدا منم كه شما را به پيروى از آن امر فرموده، و پس از من على عليهالسلام است كه به درستى و راستى راهنماى آن است و به آن حكم و دعوت مىكند. فرمان او را بشنويد و گردن نهيد و پيروىاش كنيد، و از آنچه شما را باز مىدارد خوددارى كنيد تا راه را بيابيد. به سوى هدف او حركت كنيد و راههاى گوناگون شما را از راه باز ندارد. على عليهالسلام برادر و وصى ونگهبان دانش من است. على عليهالسلام ياور دين خدا و دفاع كننده از رسول او است.
در آن روز، رسولخدا صلىاللهعليهوآله نكات بسيارى درباره ولايت على عليهالسلام بيان فرمود. به گونهاى كه همه منظور ايشان را دانستند، و در نهايت نيز با اميرالمؤمنين على عليهالسلام بيعت كردند و به ايشان تبريك گفتند. متن خطابه نشان مىدهد كه اين جملات به طور كامل مقام جانشينى امام را تفهيم مىكند، و همه مسلمانان نيز بدون هيچ گونه پرسشى با حضرت بيعت كردند.
بنا بر اين:
اولاً: اگر واقعه غدير - بنا بر ادعاى شبهه كننده - به طور روشن در ارتباط با يمن بود، صرف اين ادعا چند پهلو بودن خطبه غدير را باطل مىكند. گويا شبهه كننده توجه نداشته است كه دليل دومش نقض دليل نخست او است.
ثانيا: خطابه غدير مطابق نقل شيعه، كلامى واضح است و به هيچ وجه چند پهلو نيست. همان طور كه در بالا به آن اشاره كرديم.
ثالثا: ما در ادامه توضيح مىدهيم كه واقعه غدير حتى مطابق آنچه اهلتسنن به اجمال نقل كردهاند، نه تنها كلامى چند پهلو نيست، بلكه قرائن روشن نشان مىدهد كه در خصوص ولايت حضرت على عليهالسلام است. البته بايد گفت فراوانى نكاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقعيتهاى مختلف - غير از غدير - درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده و اهلتسنن نيز نقل كردهاند، قرينه است كه اين عبارات خطابه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
حال سؤال مهم اينجاست كه چرا اهلتسنن نيز بايد غدير را به جانشينى حضرت على عليهالسلام ارتباط دهند ؟
بسيارى از اهلتسنن خطبه غديريه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به صورت خيلى مختصر و در قالب حديث آوردهاند. اما در خور توجه است كه آنان تقريبا تمامى قطعات خطبه شيعى غدير را در كتابهاى خود به صورت جداگانه آوردهاند، براى مثال، ما معتقديم كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير چنين فرمايشهايى داشتهاند:
على بن ابىطالب عليهالسلام برادر، وصى و جانشين من ميان امت و امام پس از من است.
هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كه پيرو و تصديق كنندهاش باشد در مهر و رحمت است.
آگاه باشيد كه جز اين برادرم (على عليهالسلام) كسى نبايد اميرالمؤمنين خوانده شود. هشدار كه پس از من سرپرستى مؤمنان براى كسى جز او روا نباشد.
اهلتسنن نيز اين سخنان را به طور جداگانه آوردهاند، كه در اينجا تنها به چند نمونه از آنها بسنده مىكنيم:
از براء بن عازب نقل شده است كه گفت: ما با رسولخدا صلىاللهعليهوآله در سفر بوديم. به غدير خم كه رسيديم، براى نماز ندا داده شد. زير درختان را براى رسولخدا صلىاللهعليهوآله جارو كردند. حضرت نماز ظهر را خواند و دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا نمىدانيد من بر مؤمنان از خودشان سزاوارترم ؟ مردم گفتند: آرى. فرمود: آيا نمىدانيد كه من از هر مؤمن بر خودش سزاوارترم ؟ مردم گفتند: آرى.
پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام هم مولاى او است. خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش. براء بن عازب گويد: بعد از اين عمر جلو آمد و به على عليهالسلام گفت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب ! تو مولاى هر زن و مرد مؤمن شدهاى !(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: براى هر نبى وصى و وارثى است. همانا على عليهالسلام وصى و وارث من است.(2)
در حديثى ديگر، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اى فاطمه ! همانا كرامت (خاص) خداوند عزّ و جلّ به تو اين است كه تو را به اولين اسلام آورندگان و داناترين و بردبارترين تزويج كرد. همانا خداى بلندمرتبه به اهل زمين نظرى فرمود و مرا از ميان ايشان انتخاب كرد، و به نبوت و رسالت مبعوث كرد. سپس نظرى فرمود و از ميان ايشان همسر تو را برگزيد، و به من وحى فرمود كه تو را به همسرى او در آورم و او را به عنوان وصى برگزينم.(3)
1) . مسند احمد: ج 4 ص 281. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109. المعجم الكبير: ج 5 ص 166. شواهد التنزيل: ج 1 ص 203 و ج 2 ص 381، 382، 385، 391، 392. تفسير ابنكثير: ج 2 ص 15. التاريخ الكبير: ج 4 ص 193. تاريخ بغداد: ج 8 ص 284. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 114 - 117، و ... .
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 392 و ج 3 ص 5 . مختصر تاريخ دمشق: ج 18 ص 20. الرياض النضرة: ج 2 ص 234. اسنى المطالب: ص 89 . المناقب خوارزمى : ص 85 .
3) . كنزل العمال: ج 11 ص 604 . منتخب كنز العمال: ج 4 ص 641 .
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همانا اين (على عليهالسلام) برادر من، وصى من و جانشين من در ميان شماست. پس (فرمان) او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.(1)
در روايتى ديگر آمده است: امسلمه خطاب به عايشه گفت: شنيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام جانشين من ميان شما در زمان حيات و مرگ من است. پس هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است. اى عايشه ! آيا تو (به اين سخن) گواهى مىدهى ؟ عايشه گفت: به خدا قسم بله.(2)
در روز خيبر نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت على عليهالسلام فرمود: پس از من تو امام و ولى هر زن و مرد مؤمن هستى.(3)
در حديثى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام باب حطّه است. هر كس از آن وارد شود مؤمن، و هر كس از آن خارج شود كافر است.(4)
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس بعد از من از على عليهالسلام جدا شود، روز قيامت هرگز مرا نخواهد ديد و من نيز او را نخواهم ديد. و هر كس با على عليهالسلام مخالفت كند، خدا بهشت را بر او حرام مىكند و جايگاه او را آتش قرار مىدهد. و هر كس على عليهالسلام را رها كند، خداوند روزى كه اعمال بر او عرضه مىشود خوارش مىكند. هر كس على عليهالسلام را يارى كند، آن روز كه خدا را ملاقات كند خداوند يارى اش كند ... .(5)
ابوذر روايت مىكند كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس مرا عصيان كند خدا را عصيان كرده است. و هر كس على عليهالسلام را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس على عليهالسلام را عصيان كند مرا عصيان كرده است.(6)
1) . كنز العمال: ج 13 ص 114، 133. مناقب الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام: ج 1 ص 376. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 48 و ج 1 ص 101، 102. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 310، 311.
2) . الفتوح: ج 2 ص 455.
3) . المناقب خوارزمى : ص 61 .
4) . كنز العمال: ج 11 ص 603 . فيض القدير: ج 4 ص 356. جامع الاحاديث: ج 6 ص 198.
5) . فرائد المسطين: ج 1 ص 54 .
6) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 121. مناقب الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام: ج 2 ص 609 . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 306، 307 و ج 2 ص 268. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 376.
گفتنى است برخى منابع اهلتسنن تصريح مىكنند كه خود رسولخدا صلىاللهعليهوآله لقب «اميرالمؤمنين» را بر ايشان نهاده است.(1)
بنا بر اين، حتى اگر اهلتسنن از آن همه خطبه طولانى غدير تنها به بخشى از آن اشاره كرده باشند، احاديث فراوان آنان درباره اميرمؤمنان عليهالسلام نشان مىدهد كه معناى ولايت در حديث غدير به معناى خلافت و جانشينى است، نه صرف دوستى.
يكى از شبهات دهلوى در مسئله غدير در مورد سبب ايراد خطبه غدير است؛ دهلوى در مورد ايراد خطبه در غدير چنين گفته است:
و سبب ايراد اين خطبه - چنانچه مورّخان و سيره نويسان آوردهاند - به صراحت دلالت مىكند كه منظور افاده محبت و دوستى حضرت امير عليهالسلام بوده است. زيرا جماعتى از صحابه كه در مأموريت به سرزمين يمن همراه آن جناب بودند، هنگام مراجعت از آن سفر شكايتهاى بىجا از حضرت امير عليهالسلام به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض نمودند؛ كسانى مثل بريده اسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه ديد اين سخنها سر زبان مردم افتاده، با خود انديشيد كه اگر يكى دو نفر را از اين شكايتها منع كند به حساب علاقه بسيار بين حضرتش و اميرالمؤمنين عليهالسلام گذارده مىشود و از اين سخنان دست بر نخواهند داشت. از اين رو، آنچه را مىخواست در سخنرانى همگانى به گوش عموم رساند.
آن حضرت اين نصيحت را با جمله «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» كه بر گرفته از قرآن است آغاز فرمود، تا نشان دهد كه هر چه مىگويد از سر دلسوزى و خيرخواهى مىگويد، و اينكه مسلمانان آن را بر اين حمل نكنند كه حضرتش مىخواهد صرفا از كسى حمايت كند و علاقه شخصى انگيزه او است. محمد بن اسحاق و ديگر سيرهنويسان اين قصه را به تفصيل آوردهاند.
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 326 - 328 و ج 2 ص 333 - 336. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 382. المناقب خوارزمى : ص 322.
پاسخ: اين شبهه از چند جهت پاسخ داده مىشود:
استدلال به روايت ابناسحاق در برابر شيعه درست نيست، زيرا روشن است كه وى از اهلسنت است نه از اماميه. در گذشته بارها از شخص دهلوى و پدرش و ديگران نقل شد كه يكى از قواعد مناظره در علوم و مسائل مورد اختلاف اين است كه هر طرف به روايات طرف ديگر استناد كند، و روايات دانشمندان مذهب خود و كتابهاى آنان را ملاك قرار ندهد.
اهل تسنّن و هممذهبان دهلوى در توثيق و پذيرش روايات محمد بن اسحاق همداستان نيستند. پيشتر گذشت كه جماعتى از سرشناسان سنّى ابناسحاق را تضعيف كرده و او را از عدالت ساقط كردهاند. پس ابناسحاق نزد اهلسنت نيز ضعيف است.
فخر رازى مدّعى است كه محمد بن اسحاق حديث غدير را روايت نكرده است. در گذشته آمد كه رازى در مقام پاسخ به حديث غدير به زعم خود، به اين استناد كرده كه بخارى و مسلم و واقدى و ابناسحاق اين حديث را روايت نكردهاند، و همين دليل نامعتبر بودن آن است.
پس در جايى كه ابناسحاق اصلاً از راويان حديث غدير نيست، نسبت دادن اين قول به او كه سبب صدور حديث غدير شكايت بعضى از اصحاب از على عليهالسلام بوده نارواست.
در سيره ابنهشام - كه خلاصه سيره ابناسحاق است - دو روايت در مورد حجة الوداع و اعمال آن و بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از سفر يمن و شكايت بعضى از
آن حضرت آمده، و در هيچ كدام مطلبى كه دهلوى از او نقل كرده نيامده است ! پس از اين دو نقل، ابناسحاق با اسنادش از ابوسعيد خدرى نقل كرده است:
مردم از على عليهالسلام شكايت كردند. رسولخدا صلىاللهعليهوآله در ميان ما براى سخنرانى برخاست و فرمود: اى مردم، از على شكايت نكنيد، كه او آنجا كه پاى خدا در ميان باشد (يا در راه خدا) سختگير است.(1)اينها روايات ابناسحاق است. آنچه دهلوى به او نسبت داده در هيچ كدام نيامده است !
بنا بر سخن دهلوى، صحابه اوامر و نواهى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر اغراض نفسانى حمل مىكردند، و معتقد نبودند كه آنها حق و مطابق واقع است و دستورهايى است كه بايد از آنها اطاعت كرد !
اهلسنت به وجوب دوست داشتن اميرالمؤمنين عليهالسلام قائلاند. چنانچه احاديث پرشمار و آثار قطعى نبوى بر اين وجوب دلالت مىكند. حتى دهلوى نيز تصريح كرده كه ايمان به وجوب مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام در مرتبه ايمان به وجوب مودّت رسولخدا صلىاللهعليهوآله است. اگر حال صحابه در قبال اين مودّتِ واجب چنين باشد و آنان فرمان نبوى به آن را بر اغراض نفسانى و علايق شخصى حمل كنند، از چه رو اهلسنت مىكوشند براى چنين مردمى فضائل و مناقب دست و پا نمايند ؟ ! و چرا بر اين سخن پافشار مىكنند كه محال است صحابه با اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله و نصوص صادر شده از او مخالفت كنند ؟ !
حقيقت اين است كه اطاعت از اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله واجب است؛ چه اينكه مخاطب آن اوامر يك يا دو تن باشند يا همه مسلمانان، و چه اينكه اوامرش را آشكارا صادر كرده باشد يا پنهانى. و هر كس از امرى از اوامر و نهيى از نواهى او سر باز زند و آن را گردن ننهد كافر شده است؛ هر كس مىخواهد باشد، و حكم صادر از حضرتش هر چه
1) . سيرة ابنهشام: ج 2 ص 603 .
مىخواهد باشد. زيرا حكم سخنان شرعى پيامبر صلىاللهعليهوآله با اختلاف احوال تغيير نمىكند. حال صحابهاى كه حقّا به رسولخدا صلىاللهعليهوآله ايمان داشتند و اعتقاد آنان به احكام و اقوال او چنين است.
اما منافقانى كه اطراف حضرت بودند از احكام و اقوال او اعراض مىكردند، زيرا ايمان قلبى به وى نداشتند و برايشان تفاوت نمىكرد كه اين احكام و اقوال در حضور انبوه مردم صادر شده يا در پنهانى؛ در هر صورت آنها را به طور مطلق بر اغراض نفسانى حمل مىكردند.
بنا بر اين، چگونه دهلوى از اين سخن نتيجه گرفته كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله يك يا دو تن از صحابه را مخاطب مىساخت سخنش بر علايق شخصى حمل مىشد، اما اگر همه قوم را مخاطب مىساخت آن را بر واقع حمل مىكردند ؟ !
دهلوى گفته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها آن يك نفر را كه نزد حضرتش از على عليهالسلام بدگويى كرد را نهى نفرمود، زيرا مىدانست كه نهى آن يك تن كارساز نيست و به محبت شخصى او نسبت به على عليهالسلام حمل مىشود. ولى آنچه در روايات اهلسنت وجود دارد و محدّثان بزرگ ايشان آن را نقل كردهاند اين است كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله شخص بُرَيده را از بدگويى نهى كرد و به او فرمود: از على عليهالسلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم، و او پس از من ولىّ شماست.(1)در روايت ديگرى آمده است: اى بريده، از على عليهالسلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم.(2)
ابنحجر مكّى گويد: چنانكه حافظ شمسالدين جَزَرى از ابناسحاق نقل كرده، سبب آن اين است كه بعضى از همراهان على عليهالسلام در يمن از او بدگويى كردند. لذا هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حج خود را به پايان رساند، براى آنكه مرتبت على عليهالسلام را بشناساند و سخن بدگويانى همچون بريده را رد كند آن خطبه را خواند.
در صحيح بخارى آمده است كه بريده على عليهالسلام را دشمن مىداشت. سبب اين دشمنى بنا بر خبرى - كه ذهبى آن را صحيح دانسته - اين است كه بريده همراه با على عليهالسلام به يمن رفت و از او جفايى ديد. از همين رو، در حضور نبى صلىاللهعليهوآله وى را نكوهيد و شأن او را پايين آورد.
چهره پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از شنيدن سخن بريده دگرگون گشت و سپس فرمود: اى بريده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا، اى فرستاده خدا. حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)
پاسخ هفتم: صدور حديث غدير به امر خدا بوده است
روايات و كلمات محدّثان بزرگ و پيشوايان اهلسنت دلالت مىكند كه سبب صدور حديث غدير شكايت يك نفر از على عليهالسلام نبوده، بلكه به سبب امرى از خداى سبحانه و وحى اكيدى بوده كه جبرئيل آن را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرود آورده است.
افرادى مثل:
ابنابىحاتِم رازى، احمد شيرازى، ابوبكر بن مردويه، ابواسحاق ثعلبى، ابونعيم اصفهانى، ابوالحسن واحدى، مسعود سِجِستانى، قاضى عبداللّه حَسكانى، ابنعساكر دمشقى، فخر رازى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، عبدالرزاق رَسعَنى، نظامالدين نيشابورى، سيد على همدانى، حسين ميبدى، ابنصبّاغ مالكى، بدرالدين عَينى، جلالالدين سيوطى، محمد محبوب عالم، حاج عبدالوهاب، جمالالدين محدث شيرازى، سيد شهاب احمد و ميرزا محمد بن معتمدخان كه به روايات بسيارى از طريق اماميه تأييد شده است.
اينها همه آشكارا دلالت مىكنند كه مراد از اين حديث شريف نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
1) . الصواعق المحرقة: ص 25.
از روايات اهلسنت به دست مىآيد كه قضيّه شكايت بريده از على عليهالسلام نزد نبى صلىاللهعليهوآله و نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از بدگويى از على عليهالسلام، پيش از واقعه غدير و بيان حديث غدير بوده و اينها دو رخداد جداگانهاند. سخن نورالدين على بن ابراهيم حلبى در سيرهاش نيز دالّ بر اين است. وى در پاسخ به استدلال به حديث غدير مىنويسد:
اسم «مَولى» بر بيست معنى اطلاق مىشود، از جمله: سرورى كه سزاوار است دوست داشته شود و از دشمنىاش دورى گردد. مراد از «مَولى» در حديث غدير همين معنى است. سبب صدور اين حديث مؤيّد همين معنى است؛ زيرا يكى از صحابه - يعنى بريده كه همراه با على عليهالسلام به يمن رفته بود - وقتى در حجة الوداع نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، زبان به بدگويى از على عليهالسلام گشود، چرا كه (به گمان خود) از على عليهالسلام جفا ديده بود.
بدگويى بريده از على بن ابىطلب عليهالسلام سبب شد كه چهره نبى صلىاللهعليهوآله دگرگون شود و بفرمايد: اى بريده، از على عليهالسلام بدگويى نكن، زيرا او از من و من از اويم. آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين را فقط به بريده فرمود. سپس وقتى به غدير خم رسيد، علاقمند شد كه اين سخن را به همه صحابه بگويد؛ يعنى چنانكه بر صحابه واجب است كه مرا دوست بدارند، شايسته است كه على عليهالسلام را نيز دوست بدارند.(1)
بنا بر اين، روشن مىشود كه اين ادعا كه سبب صدور حديث غدير شكايت بريده از على عليهالسلام بوده، ادعاى بىدليل و بىاعتبار است.
حتى بر فرض اينكه دو قضيّه مذكور يكى باشند و سبب صدور حديث غدير
1) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 328.
شكايت بريده يا ديگرى از على عليهالسلام باشد، دهلوى از كجا مىتواند ثابت كند كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت، محبت و مودّت بوده است نه امامت و خلافت ؟ سخن دهلوى ادعاى بىدليل است، و پاسخ چنين مدّعايى رد كردن آن است.
دهلوى مدّعى است كه اين حديث شريف در مورد نهى از بدگويى از على عليهالسلامصادر شده و همين دالّ بر اين است كه مراد نبىّ خاتم صلىاللهعليهوآله از ولايت، محبت و مودّت بوده است.
در مقابل، قاضىالقضات عبدالجبار معتزلى سخن صريحى دارد كه ادعاى دهلوى را باطل مىكند. وى معتقد است كه اگر سبب صدور مذكور درست باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر حديث مقتضاى لفظ نيست. وى در پاسخ به حديث غدير نوشته است:
شيخ ما ابوهُذَيل درباره اين خبر مىگفت: اگر صحيح باشد، مراد از آن دوست داشتن دينى است. بعضى از دانشمندان گفتهاند كه خبر مذكور بر اين حمل شده كه عدهاى به سبب بعضى از كارهاى على عليهالسلام از او بدگويى كردند.
سخنان اينان و بدگويىهايشان از على عليهالسلام منتشر شد و به گوش پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. از اين رو، حضرتش سخنى گفت تا دالّ بر ولايت و منزلت على عليهالسلام باشد و بدگويان را خاموش كند تا فتنهاى به پا نشود.
ديگرى در سبب صدور حديث گفته است: ميان اميرالمؤمنين عليهالسلام و اسامة بن زيد بگو مگو شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام به اسامه فرمود: به مولايت چنين مىگويى ؟ اسامه گفت: تو مولاى من نيستى، بلكه رسولخدا مولاى من است.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و خواست تا با اين كلام اسامه را خاموش سازد و روشن كند كه على عليهالسلام مولاى او است و منزلتى هچون شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد. بعضى مانند اين را درباره زيد بن حارثه گفتهاند، و ديگران در ردّ آن گفتهاند كه رخداد غدير پس از مرگ زيد بوده است.
اما آنچه در معناى اين خبر قابل اعتماد است، همان است كه پيشتر گفتيم. زيرا اگر همه اين سبب صدورها درست باشد و اين خبر به سبب آنها صادر شده باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر آن و مقتضاى لفظ آن نيست. از اين رو، بايد به اين جنبه حديث پرداخت و بيان سبب صدور را رها كرد، چرا كه بود و نبودش يكسان است و در استدلال به خبر تغييرى نمىدهد.(1)
و اما قاضى عبدالجبّار (م 415 ق) كسى است كه عامه در مباحثه با اماميه از او پيروى مىكنند و در مباحث امامت و كلام پاسخها و شبهههاى او پيرامون استدلالهاى شيعه را پسنديده و برگزيدهاند، و در كتابهاى تراجم بسيار او را ستودهاند. از جمله: ابوبكر ابنقاضى شُهبه و اِسنَوى و يافعى.(2)
اگر حديث غدير در پاسخ به شكايت بُرَيده صادر شده باشد، باز هم بر امامت دلالت مىكند. چرا كه بريده همراه على عليهالسلام به يمن سفر كرد، و هنگام بازگشت از اين سفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و از على عليهالسلام شكايت كرد كه چرا او از زنان اسير كنيزى براى خود برگزيده است. رسولخدا صلىاللهعليهوآله هم در پاسخ بريده از ولايت على عليهالسلام ياد كرد.
معناى اين چيست ؟ بىگمان معناى اين پاسخ و هدف از آن اثبات اولويّت على عليهالسلام به تصرّف در جميع امور است، و اينكه كسى را نرسد به فردى كه در تصرّف در امور از ديگران اولى است اعتراض كند، يا از او بد گويد، يا در امرى از امور با او كشمكش كند. بلكه بر همگان واجب است كه از او پيروى كنند و مطيعش باشند.
در «كنز العمّال» به نقل از ديلمى آمده كه در يكى از نقلهاى حديث بريده آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى بريده، على عليهالسلام پس از من ولىّ شماست. پس او را دوست بدار كه او كارى را مىكند كه به آن امر شده است. در نتيجه، حديث بريده به روشنى بر ولايت و عصمت على عليهالسلام دلالت مىكند.
اگر به زعم بعضى از دانشمندان اهل تسنّن سبب صدور حديث غدير شكايت بريده به سبب رخداد يادشده باشد، همين رخداد و صدور اين حديث شريف در آن هم به امامت و خلافت على عليهالسلام دلالت مىكند، و مطلوب هم همين است. روايت كردهاند كه بريده پس از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از دشمنى و نكوهش على عليهالسلام نهى كرد مىگفت: پس از سخن پيامبر، هيچ كس به اندازه على عليهالسلام براى من محبوب نيست. اين خبر را احمد بن حنبل در مسندش، حافظ ابنكثير از احمد، شيخ عبدالحق دهلوى در «معارج النبوة» ، سيد شهابالدين احمد، بَرزَنجى و ديگران نقل كردهاند.(1)
شكّى نيست كه چنين سخنى به افضليت دلالت مىكند. لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» تفتازانى، در بحث افضليت ابوبكر مىنويسد: دليل ديگر اين سخن نبوى است: سوگند به خدا كه خورشيد بعد از پيامبران و رسولان بر كسى برتر از ابوبكر طلوع و غروب نكرده است. چنين سخنى براى افضليت است، زيرا غالبا از ميان دو نفر يكى از ديگرى برتر است و مساوى نيستند، و چون افضليت يكى نفى شود افضليت ديگرى ثابت مىگردد.
در نتيجه، هر گاه كه افضليت على عليهالسلام ثابت شود، امامت او نيز ثابت مىشود و خلافت آنان كه خود را پيش انداختند باطل مىگردد.
اهلسنت در بيان سبب صدور حديث غدير، گوناگون و مختلف سخن گفتهاند و وجوهى متضادّ و اسبابى متغاير بيان كردهاند. اين خود هر منصفى را به اين نتيجه مىرساند كه همه آنچه ذكر كردهاند جعلى و ساختگى است و هيچ كدام از آن وجوه هرگز بهرهاى از صحت ندارند:
گاه مىگويند كه شكايت بريده سبب صدور حديث غدير بوده است: ابنحَجَر در «الصواعق» ، و از او: بَرزَنجى و عبدالحق دهلوى و سهارنپورى و امثال اينان.
1) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 345. توضيح الدلائل مخطوط . نواقض الروافض (مخطوط) .
گاه بگو مگو ميان اميرالمؤمنين عليهالسلام و اسامة بن زيد را مطرح كردهاند: دهلوى اين را برگزيده، و شكايت خالد بن وليد و غير او را نيز به آن افزوده است.
گاه از گفتگو ميان حضرتش و زيد بن حارثه به عنوان سبب صدور حديث غدير سخن مىگويند: قاضى عبدالجبار در «المغنى» از بعضى از اهلسنت نقل كرده كه فخر رازى و يوسف اعور واسطى آن را برگزيدهاند.(1)
گويا ابنروزبهان هم متوجه شده كه اين اسباب صدور همگى ساختگىاند، و با فرض درستىشان با مطلوب شيعه از حديث غدير منافاتى ندارند. از اين رو از بيان آنها اعراض كرده و سبب صدور ديگرى آورده كه با همه آنها مغاير است ! وى مىنويسد:
واقعه غدير خم در بازگشت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در سال حجة الوداع بوده، و غدير خم محل جدا شدن قبايل عرب بوده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانست كه روزگار پايانى عمرش را سپرى مىكند و عرب ديگر به اين شكل گرد او جمع نخواهد شد. از اين رو، خواست كه عرب را به حفظ محبت اهلبيت و قبيلهاش سفارش كند.
و شكى نيست كه على عليهالسلام پس از رسولخدا صلىاللهعليهوآله سرور بنىهاشم و بزرگ اهلبيت پيامبر عليهمالسلام بود. از اين رو پيامبر صلىاللهعليهوآله از فضائل وى سخن گفت و او را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانست، تا عرب نيز او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند.(2)
ما در اينجا مىگوييم: هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانسته باشد، آيا كسى را مىرسد كه ديگرى را در اين امور و امور ديگر بر او مقدّم دارد ؟ گفتار ابنروزبهان بر افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر كسانى است كه خود را بر او پيش انداختند دلالت مىكند، و افضليت دليل احقّ بودن به
امامت و خلافت است. جمله «تا عرب او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند» نيز چنين نتيجهاى در پى دارد.
اعتراف دانشمندان بزرگ اهلسنت به دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، به تنهايى براى ابطال شبههاى كه دهلوى به پيروى از ابنحجر ذكر كرده كافى است. كسانى مانند:
ابنزولاق مصرى، ابوحامد غزّالى، حكيم سنايى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، ابوالمظفر شمسالدين سبط بن جوزى، محمد بن يوسف گنجى، سعيدالدين فرغانى، ملكالعلماء شهابالدين دولتآبادى، محمد بن اسماعيل امير يمانى و مولوى محمد اسماعيل دهلوى. نصّ سخنان اين دانشمندان در لا به لاى مباحث كتاب نقل شد.
در اينجا سخن علاءالدوله سمنانى و ابوشكور كشّى را نيز به آنها مىافزاييم. شيخ علاءالدوله ابوالمكارم احمد بن محمد سمنانى (ت 659 - م 736 ق) در كتابش «العروة الوثقى» پس از نقل ماجرا و حديث غدير مىنويسد:
همگان در صحت اين حديث متفقاند. و لذا على عليهالسلام سرور اولياء گشت و قلبش بر قلب محمد صلىاللهعليهوآله واقع شد. سرور صدّيقان و يار غار پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر آنگاه كه ابوعبيدة بن جرّاح را براى فراخواندن على عليهالسلام فرستاد، به اين سرّ اشاره كرد و گفت: اى ابوعبيده، تو امين اين امّتى. من تو را به سوى كسى مىفرستم كه در مرتبت كسى جاى دارد كه ديروز از دستش داديم. شايسته است كه نزد او به ادب سخن گويى.
طبق گفته علاءالدوله سمنانى، مدلول حديث غدير نزد محققان بزرگ اهلسنت اين است كه امام عليهالسلام در مرتبه رسولخدا صلىاللهعليهوآله جاى دارد، و از اين رو بر همه كسانى كه قبل و بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و هستند افضل است. اين امر بنياد شبهات و ساختههاى مخالفان در مقابله با استدلال به حديث غدير را باطل مىكند. شيخ علاءالدوله نيز
خود از دانشمندان بزرگ و عارفان نامدار اهلسنت است، كه شرح حال او را با ستايش و بزرگداشت كامل نوشتهاند. از جمله: حافظ ابنحجر و ابنقاضى شُهبه و محمود بن سليمان كفوى.(1)
و اما ابوشكور محمد بن عبدالسعيد بن محمد كَشّى سالمى حنفى نيز در «التمهيد» ، پس از بيان حديث منزلت و غدير و استدلال شيعه بر اين حديث براى امامت و ولايت، در پاسخ مىنويسد:
اينكه گفتهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را ولىّ گردانيد، در پاسخ مىگوييم: مراد حضرتش ولايت على عليهالسلام به وقتش بوده است؛ يعنى پس از عثمان و در زمان معاويه بود، كه ما نيز چنين قائليم. در پاسخ به اينكه آيه مذكور درباره على عليهالسلام نازل شده مىگوييم: على عليهالسلام به اين دليل در روزگار و وقت آن؛ يعنى پس از عثمان ولىّ و امير بود، اما پيش از آن نه.
پس بنا به گفته ابوشكور، حديث غدير و همچنين آيه ولايت به امامت حضرت امير عليهالسلام دلالت مىكنند، چرا كه مراد از ولايت در اين حديث و اين آيه امامت و اِمارت است. اين سخن صريح ابوشكور كشّى است. اما اينكه او مدلول آيه مباركه و حديث شريف را به قيد «پس از عثمان» مقيد كرده، مدّعايى است كه بطلان آن به وجوه بسيار و براهين استوار روشن شد. از جمله آنها سخن عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه گفت: اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
تأويل ابوشكور مانند تأويل مسيحيان نسبت به نبوت پيامبر ماست كه با اعتراف به آن مىگويند كه حضرتش فقط پيامبر عرب است ! كابلى در «الصواقع» گويد:
جهودان و ترسايان و شمار بسيارى از ترسايانِ قادرى و ترسايان فرنگ، به پيامبرى محمد صلىاللهعليهوآله اعتراف كردهاند، ولى بر اين باورند كه وى تنها به سوى عرب فرستاده شده است. من از قادرى مذهبى درباره حضرتش پرسيدم، گفت: او پيامبر است و نامش در كتابهاى ما آمده است. گفتم: چرا به او ايمان نمىآوريد ؟ گفت:
1) . الدرر الكامنة: ج 1 ص 250. طبقات الشافعية: ج 2 ص 248. كتائب اعلام الأخيار مخطوط .
پيامبر ما بالاى سر ما در آسمان است. حال تأويل اين دسته از اهلسنت نيز عينا مانند تأويل اهل كتاب است !
در آخر، ادلّه پرشمار و براهين استوارى كه به تفصيل در لا به لاى كتاب آورديم و بر دلالت حديث غدير به امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقامه كرديم، به ويژه اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد كه نصّ صريح در دلالت حديث شريف به امامت و خلافت هستند، همگى شبهه مورد بحث و ساير شبهات دهلوى و ديگر متعصّبان و دشمنان حق و پيروانش را باطل مىكند.
فقط يك شبهه ديگر مانده، كه در ادامه آن را خواهيم آورد و به آن پاسخ خواهيم داد.
يكى از شبهاتى كه مخالفين مطرح مىكنند اين است كه: چرا در حديث شريف غدير، خلافت و جانشينى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به لفظ «خليفة» عنوان نشده است، تا ايراداتى كه در دلالت ولىّ و مولى بر ولايت، زعامت و زمامدارى امور شده است مطرح نشود.
و اما پاسخ به اين شبهه:
وقتى اغراض نفسانى، سياسى و دنيوى در بين باشد، با هر شكل و هر لفظى اين مطلب يا هر مطلب ديگرى ادا و بيان شود، صاحبان اغراض ايراد مىگيرند. اگر در موقف عظيم غدير، به جاى ولىّ و مولى، هر كلمه ديگرى همانند همين لفظ «خليفه» گفته مىشد، مثل ولىّ و مولى به آن ايراد مىگرفتند. مثلاً در اطلاق متعلق آن حرفى مىزدند، يا مثلاً «انت الخليفة بعدى» را به بعد از سه نفر معنى مىكردند.
بالاخره اگر هر تأكيد و تصريحى مىشد، اصل مسئله نظام و حكومت را خارج از محدوده رسالت مىشمردند و آن را يك رأى شخصى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى مىكردند و اجتهاد خود را حاكم بر آن قرار مىدادند.
اهل نظر و تحقيق با اينكه مىبينند وقتى رسولخدا صلىاللهعليهوآله دوات و قلم و كاغذ مىخواهد تا آن وصيتى را كه كلامش در نهايت صراحت بود و هيچ گونه توجيه و تأويل بر نمىداشت و ردّ آن ممكن نمىنمود، با آنگونه القاى شبهه روبرو گرديد كه «غَلِبَ عَلَيهِ الوَجَعُ» يا «إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر»(1)گفتند، و با اين بيان در كمال وقاحت بدان حضرت اعلام كردند كه اگر هم بنويسى و وصيت نمايى ما با شبهه هذيان گويى آن را ردّ مىكنيم. پس اگر بعد از اين شبهه هم وصيت خود را مىنوشت، آن را معتبر نمىشمردند.
از اين رو، ديگر نبايد انتظار داشت كه اهل هواهاى نفسانى و جاهطلبان مغرض و دنياپرست با الفاظ و كلمات بازى نكنند و ظاهر و صريح آنها را مورد شبهه و ايراد قرار ندهند.
چنانچه كسى گمان كند كه اگر به اين لفظ يا لفظ ديگرى مىفرمود، مورد شبهه اهل هوى نمىشد اشتباه است. حتى مثلاً آيات قرآن مجيد كه در كمال صراحت بر توحيد - كه اساس دعوت قرآن كريم است - تأكيد دارد، اشخاصى آنها را به معناى شرك آميز و موافق با آراء باطله خود معنى مىكنند.
ميزان و حاكم در استفاده و بهرهبردارى از كلام اشخاص، قرآن و حديث و عقل مستقيم و انصاف است، كه شخص بايد حقايق را بر اساس آن از نصوص موجود استخراج نمايد.
1) . اشاره به روايت «لمّا احتضر النبى صلىاللهعليهوآله و فى بيته رجال فيهم عمر بن الخطاب فقال النبى صلىاللهعليهوآله: هلمّوا اكتب لكم لن تضلّوا بعده ابدا. فقال عمر بن الخطاب: إن النبى صلىاللهعليهوآله قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن حسبكم كتاب ربكم. و قال عمر: ان الرجل ليهجر. صحيح مسلم: ج 3 كتاب الوصية ح 1257 - 1259. صحيح بخارى: ج 5 ص 127، و ديگر مصادر شيعه و اهلسنت.
در روايات صحيحه متعدد از اميرالمؤمنين عليهالسلام تعبير به «خليفه» شده است. از نخستين موارد آن اوائل بعثت، هنگام نزول آيه كريمه «أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1)است.
در حديث متواتر ثقلين - كه بر وجوب ارجاع امت به عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهى، منحصر به آن اعلام شده - در بعضى الفاظ آن صريحا حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمود: إنّى تارِكٌ فيكُم خَليفَتَين.(2)
با اين همه، شخصى كه در تاريخ، حديث، جوامع، سنن و صحاح اهلسنت تخصص دارد، در مىيابد از موضوعاتى كه به طور شايسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصى كه كمتر از آنها كسب علم دين شده است، اهلبيت عليهمالسلام هستند.
حتى كسانى چون بخارى در صحيح خود، روايات بسيارى از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقيده ذكر كرده است، و از ائمه اهلبيت عليهمالسلام و به خصوص شخصيتى مانند حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام حتى يك روايت نيز نقل ننموده است !
غرض اينكه وقتى اغراض، سياستها و آراء مبدعانه جلوى چشم بصيرت و بينش انسان را گرفته باشد، انكار حق از او عجيب و بعيد نيست.
اگر چه اين چند جمله مشهور از اين خطبه متواتر، ثابت و مورد اتفاق بين فريقين است، اما از كل جريان اين اعلام، ابلاغ و برنامه تاريخى آن استفاده مىشود كه خطبه بيشتر از اينها بوده و در اين چند جمله خلاصه نشده است. چنانچه در كتب حديث شيعه - كه مفصل اين خطبه روايت شده - هم كلمه خلافت و هم تنصيص بر امامت ائمه عليهمالسلام به ويژه حضرت صاحبالزمان عليهالسلام وجود دارد.
بنا بر اين، جملات مشهور دليل بر اين نيست كه كل خطبه اين چند جمله بوده است، و علت اينكه روى اين جملات بحث و بررسى و استدلال شده، اتفاق شيعه و سنى بر روايت آنهاست.
وجه ديگر، تكيه بر نقل خصوص اين جملههاى كثير المعنى و عنايتى است كه بزرگان خلفا عن سلف به آنها داشتهاند. بيان ولايت و اولويت با نفس و اموال براى اميرالمؤمنين عليهالسلام است، كه بر حسب خطبه غدير - كه به خطبه و حديث ولايت معروف و مشهور شده - اين ولايت حتى در زمان شخص رسولخدا صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت است، و به غيبت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از مكان يا زمان توقف ندارد.
بديهى است وسعت دايره اين ولايت دقيقا همان ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ماسواست و هيچ فرقى ندارد. اثبات اين ولايت در دايره و محدوده ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام از تعبير به خلافت و جانشينى در افاده ولايت بر امور رساتر و گوياتر است، زيرا اگر مفهوم خلافت و جانشينى در امامت، الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعيه و بيان احكام حلال و حرام و رسيدگى و سرپرستى و حكومت بر انام باشد، لفظ ولايت در دلالت بر اين جهت خلافت - كه همان حكومت و مديريت جامعه باشد - افصح و اصرح است.
بنا بر اين، چون نظر افرادى كه براى غصب خلافت و حكومت حزبسازى كرده و با هم تبانى كرده بودند به اين علت بود، و با ساير مفاهيم خلافت معارضه مستقيم نداشتند، در «خطبه غدير» و نيز «حديث غدير» اين بعد از امامت و خلافت در اين جملات مورد عنايت قرار گرفت. شبهههاى نامقبولى هم كه در مفهوم مولى و ولىّ شده، همه در زمانهاى بعد و بر خلاف تمام قرائن حاليّه و مقاليّه اين موضوع ابداع شده است.
به هر حال، اين جملات مشهور از خطبه غدير در اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و اتمام حجت بر همگان كافى و وافى است، و ثابت مىكند كه اجتماع آن گروه در
سقيفه بنىساعده با وجود «مَن ثَبَتَ لَهُ الوِلايَةَ عَلَى الأنفُسِ وَ الأموالِ بِنَصٍّ مِنَ اللّهِ تَعالى وَ رَسولِهِ صلىاللهعليهوآله» ، يك معارضه آشكار با خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و انحراف ظاهر از حق بود.
ساير كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير(1)
حال كه سخن در مورد خطبه غدير است، جا دارد ساير كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را نيز مرورى داشته باشيم. توضيح اينكه:
در بعضى روايات كه قطعهاى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مىخورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. اين موارد شامل اقرارهايى است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مردم گرفته و سؤالاتى كه مردم پرسيدهاند و آن حضرت بيان فرموده است.
همچنين خبر دادن آن حضرت از نزديكى رحلت خود و نيز يادآورى سوابق خود با مردم و تذكر روز قيامت و پاسخگويى درباره غدير است.
درباره اين موارد چند احتمال وجود دارد:
چون حضرت در مكه و عرفات و مِنى چند بار خطبههايى ايراد فرمودهاند؛ لذا همه آنها به عنوان سخنان حضرت در حجة الوداع در نظر راويان بوده و احيانا قطعهاى از آنها به عنوان گوشهاى از خطبه غدير نقل شده است.
مطالبى كه در متنِ كامل خطبه غدير نيست، احتمالاً قبل از خطبه و يا بعد از آن در اجتماعهاى كوچكتر مردم انجام گرفته است، چه آنكه حضرت سه روز در منطقه غدير توقف داشتند و مسلما در طول آن ايام سخنان بسيارى بر زبان مباركشان جارى شده است.
1) . اسرار غدير: ص 125.
چون اصل خطبه مقصود ناقل بوده، اين فرازها را كه به صورت سؤال و جواب است از متن حساب نكرده و فقط متن سخنرانى را ذكر كرده است.
به عنوان خلاصهاى از فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، مطالبى از متن خطبه با مطالبى مربوط به قبل و بعد خطبه، به صورت مركب و مخلوط نقل شده است.
به هر حال در تنظيم خطبه فقط نسخههايى كه خطبه مفصل غدير را به صورت متن واحد نقل كردهاند با يكديگر مقابله شده است. ساير فرمايشات حضرت در غدير جداگانه دستهبندى شده است.
همچنين پس از خطبه غدير و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند.
حضرت نيز محتواى خطبه را به صورت خلاصهتر و با عبارات ديگرى بيان مىفرمودند و در بعضى موارد مطالب ديگرى به عنوان توضيح به آن مىافزودند، و گاهى به صورت سؤال و جواب مطرح مىكردند. البته برخى از اين مطالب احتمالاً قبل از آغاز خطبه مفصل بوده است و براى آمادگى مردم فرمودهاند.
خطبه غدير و تفسير(1)
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوهگر است. نگاهى دقيق به آيات تفسير شده در خطابه غدير پرده از نكته بسيار مهمى در برنامه قرآنى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مىدارد:
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 11 - 14، 17، 35. اسرار غدير: ص 99. واقعه قرآنى غدير: ص 79.
در طول 23 سال نزول قرآن، حضرتش در فرصتهاى مناسب به تفسير و تبيين آياتى از قرآن مىپرداختند، ولى از آنجا كه تأكيد اصلى بر نزول كامل قرآن و تفهيم اصل آن بر مردم بود و جنگها و مشكلات مسلمانان نيز فرصت پرداختن بيش از آن به حضرت نمىداد، لذا احاديث مفصلى در تفسير از رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نمىبينيم و يا اگر هست به صورت تعيين مصداق و به طور مختصر است.
به نظر مىرسد خطابه غدير فرصتى بسيار مغتنم براى آن حضرت بوده كه در اين سخنرانى يك ساعته به طور جدى به تفسير قرآن بپردازد. آنچه جلب توجه مىكند جهات خاصى از تفسير است كه آن حضرت مد نظر داشته و در اين خطابه بيان فرموده، كه در همه سخنرانىها و گفتارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىسابقه است.
اين جهت باز مىگردد به بيان حضور اهلبيت عليهمالسلام در جميع شئون دنيا و آخرت مردم، در حدى كه بدون آن هر حركتى پوچ و بىنتيجه خواهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: خداوند ولايت ما اهلبيت را قطب قرآن قرار داده كه محكماتش بر گرد آن مىگردد.(1)
مسلمانان در اين بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دو دسته دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقسيم شدهاند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: دو سوم قرآن درباره ما و شيعيان ماست، و هر چه خير است براى ما و شيعيانمان است، و در يك سوم باقيمانده نيز ما با مردم شريك هستيم، و آنچه شر است درباره دشمنان ماست.(2)
نكاتى درباره تفسير در غدير
قبل از ذكر موارد تفسير قرآن در غدير تذكر چند نكته ضرورى به نظر مىرسد:
طبق روايات متعدد براى حفظ قرآن از تحريف، ظاهر بسيارى از آيات صورت كلى دارد و تعيين مصداق آن در متن قرآن نيامده است. تفسير و تبيين آنها به مقام عصمت واگذار شده تا در موقعيتهاى مناسب به آن بپردازند.
اين مطلب همان گونه كه در آيات مربوط به اهلبيت عليهمالسلام صادق است، درباره آيات مربوط به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام نيز صدق مىكند. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: هيچ كس از قريش نيست كه به حد بلوغ رسيده باشد مگر آنكه درباره او يك يا دو آيه نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم مىكشاند.(1)
با تذكر اين نكته متوجه خواهيم شد كه در خطبه غدير و در ساير احاديث چگونه آيات قرآن عظمت اهلبيت عليهمالسلام يا ذلت دشمنانشان را در دنيا و آخرت به تصوير كشيده و پيامهاى اعتقاد سازى براى مسلمانان بر جاى گذاشتهاند.
تفسير قرآن انواع گونه گون به اقتضاءات متفاوت دارد، و در خطابه غدير تقريبا همه انواع تفسير به كار گرفته شده است:
در مواردى به صورت توضيح و معنى كردن است.
در مواردى با تركيب آيه در تاريخچه نزول آن تفسير شده است.
در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است، در حالى كه مواردى براى نخستين بار اين تفسير را به ميان مىآورد.
در مواردى به صورت تعيين مصداق است و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
1) . بحار الانوار: ج 89 ص 87 .
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله است كه خود آوردنده قرآن است. بنا بر اين، اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونهاى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، گونههاى تفسير در غدير در چهار فصل قابل بيان است:
مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مىشود يا از متن خطابه بلند غدير است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مىشود.
آيات غدير دو بخش است:
آيات قرآن در مورد خود غدير، و آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده است. البته در مورد تفسير قرآن در غدير تقسيم بندى ديگرى هم مىتوان بيان كرد:
آياتى كه لفظا و معنىً به يكديگر شباهت دارند، و نيز آياتى كه به يك مضمون در مواضع مختلف قرآن نازل شده، قابل يك عنوان كلى و موضوع معين مىتواند باشد.
در پنج مورد از خطابه غدير تفسير قرآن به اين صورت ديده مىشود كه يك بيان براى همه آن موارد در سراسر قرآن ذكر شده است.
يك سوره به طور كامل. در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سورههاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
به بيان ديگر:
در خطبه غدير آياتى از قرآن به عنوان شاهد و يا براى تفسير آمده است. استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطبه از نكات شاخص آن است. آياتى كه در خطبه غدير به عنوان شاهد يا تفسير آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند بزرگ اسلام را جلوهگر مىكند.
تفسير 25 آيه قرآن به اهلبيت عليهمالسلام و 15 آيه به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در متن خطبه نيز از نكات بسيار مهم آن است.
بيش از 10 آيه از قرآن نيز در ايام واقعه غدير نازل شده كه آيات «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(1)و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دينا»(2)و «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(3)نمونههاى بارز آن است.
گر چه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت اهل بيت عليهمالسلام بود، ولى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير 12 جمله هم در مورد تفسير قرآن بيان داشتند.
از جمله فرمودند:
هيچ آيهاى درباره رضاى خداوند نازل نشده مگر در مورد على بن ابىطالب.
خداوند، مؤمنين را در قرآن مورد خطاب قرار نداده مگر اينكه اول شخص آنان على است.
خداوند، سوره «هل أتى» را نازل نكرده است مگر در مورد على بن ابىطالب، و با آن جز على را مدح نكرده است.
به خدا قسم سوره «والعصر» درباره على بن ابىطالب نازل شده است.
قرآن به شما معرفى مىكند كه امامان بعد از على از فرزندان اويند ... ، آنجا كه مىگويد: «وَ جَعَلها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» .(1)
خداوند فضائل على بن ابىطالب را در قرآن نازل نموده است.
على بن ابىطالب است كه نماز را به پا داشت، و در حال ركوع به قصد خداوند عزوجل زكات (صدقه) داد، و در هر حالى خدا را قصد مىكند. (تفسير آيه «اِنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ... »(2)) .
قول خداوند تعالى: « ... مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها»(3)، قصد نشده از اين آيه مگر قومى از اصحاب من كه آنها را به نام و نَسَبشان مىشناسم ولى مأمورم آنان را نام نبرم.
از جمله آياتى كه در غدير نازل شد، آياتى است كه حين خطبه غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى شد، كه از جمله مهم ترين آنها اين آيات است:
«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ . وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» .(1)
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(2)
اين دو نمونه از آيات نازل شده حين خطبه غدير است. تمام آيات نازل شده حين خطبه غدير، همراه با آياتى كه در خطبه غدير مورد استناد و استشهاد قرار گرفته و يا به آنها اشاره شده در دو جلد بعدى در همين فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» و در همين بخش «خطبه غدير» ، در قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» ، به طور مفصل آمده است.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
9
BY :
Mohammad Ansari Zanjani