ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 8/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج8.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش اول: حديث غدير، ادامه قسمت سوم: دلالت حديث غدير:
دوم: شبهات حديث غدير··· 5 - 168
سوم: نكاتى در مورد «أولى» ، «وَلىّ» ، «مَولى» و «ولايت»··· 169 - 395
قسمت چهارم: نكاتى در مورد حديث غدير··· 397 - 515
در جلد قبل، تحقيقى مفصل و جامع در مورد دلالت حديث غدير، از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامد حسين، بخش حديث غدير آورده شد. در كتاب عبقات، در قالب پاسخ به شبهات دهلوى و فخر رازى و ديگران، بحث در مورد دلالت حديث غدير و لفظ مولى و استفاده امامت و ولايت و اولوالامر و ... را از تمام جهات تمام كرده است. و لذا مطالبى كه در جلد قبل گذشت سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث استدلالى و علمى در آن حفظ شده بود.
در ادامه بحث دلالت حديث غدير و در اين جلد، شبهات پراكندهاى كه در مورد حديث غدير و كلمه مولى و ... مطرح شده بيان و پاسخ داده مىشود.
سپس به نكاتى در مورد «اولى» ، «ولى» ، «مولى» و «ولايت» اشاره خواهيم داشت.
شبهه منافقين در معناى «مولى»(1)
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، دومين شيوه وسوسه منافقين راهى بود كه عدهاى از منافقينِ انصار آن را در پيش گرفتند و سايههاى آن تا امروز ادامه يافته است، و آن اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميدهاند منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از مراسم مفصل غدير چيست!
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 138. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34.
بعد از آنكه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله برآمدند. آنان عدهاى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» چيست ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است.(1)
شبهه عدم استشهاد اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در غصب خلافت(2)
در حاشيه استدلال و استشهاد به ماجرا و حديث غدير است، ممكن است اين سؤال براى برخى پيش آيد كه در روز سقيفه كه جريان به خلافت رسيدن خليفه اول ابوبكر بن ابىقحافه پيش آمد، چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير استشهاد نكرد ؟
اين پرسشى است كه شيخ سليم بشرى مصرى در نامه 101 از مرحوم شرفالدين داشته و در كتاب «المراجعات» آمده، و خوب است اين پرسش و پاسخ آن را از زبان دو عالم بزرگ سنى و شيعه بشنويم. اين دو عالم، يكى شيخ سليم بشرى مالكى مصرى شبر خيتى (ت 1248 - م 1335 ه ق) از عالمان بزرگ مصر در سده اخير است، كه دو بار به رياست الازهر رسيد.(3)ديگرى علامه سيد عبدالحسين شرفالدين موسوى عاملى لبنانى (ت 1290 - م 1377 ق) است.
شيخ سليم بشرى با اشاره به پذيرفتن حقايقى كه شرفالدين در نامههاى پيشين بر او عرضه داشته است چنين مىگويد:
حقيقت محض آشكارا شد، خدا را شكر. تنها يك چيز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشنى ندارم. آن را با تو در ميان مىگذارم تا پرده از آن برگيرى
و علتش را بازگويى. چرا امام عليهالسلام در روز سقيفه ابوبكر و بيعت كنندگان با او را به نصوصى (احاديث صريحى) كه درباره خلافت او بود و شما شيعه همواره تكيهتان بر اين نصوص است استدلال نكرد ؟ آيا شما شيعه از خود على عليهالسلام بهتر از اين امور خبر داريد ؟
مرحوم سيد عبدالحسين شرفالدين در نامه 102 به او چنين پاسخ داده است:
همه مردم مىدانند كه امام و ديگر دوستانش از بنىهاشم و غير بنىهاشم در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند، بلكه آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مىگذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سرگرم مصيبت بزرگ بودند كه شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. حضرتش به وظيفه واجب و فورى يعنى كفن و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول بودند و جز به اين حادثه به چيزى نمىانديشيدند.
از سوى ديگر، تا آنان مشغول تجهيز پيامبر صلىاللهعليهوآله و اداى مراسم نماز و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، مردم سقيفه كار خود را كردند و مسئله بيعت با ابوبكر را سامان دادند. فقط هم همين نبود، بلكه از باب رعايت احتياط و دورانديشى در برابر هر نظر يا حركت مخالف كه باعث در هم ريختن تشكيلات آنان مىشد، به اتفاق ايستادگى مىكردند.
هم اميرالمؤمنين عليهالسلام و هم حضرت زهرا عليهاالسلام و هم بعضى از اصحاب و نيز ائمه معصومين عليهمالسلام، بارها و بارها به حديث غدير استناد و استشهاد كرده و حجت را تمام كردند، كه در محل خود به طور مفصل توضيح داده شده است. حتى براى احقاق حق خود شبها به در خانه مهاجر و انصار رفتند.
پس از آنكه جريان سقيفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند و شد آنچه شد، از سويى زيركى كردند و از ديگر سو قلدرى و خشونت نشان دادند. و چنان شد
كه نه على عليهالسلام و نه غير على عليهالسلام، هيچ كس نمىتوانست به حديث استدلال كند. كسى گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت.
آيا در زمان ما چند نفر مىتوانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند در افتند؛ به طورى كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند ؟ و آيا اگر كسى قصد چنين كارى داشته باشد آزادش مىگذارند ؟ هيهات هيهات. و اكنون تو گذشته را با زمان حاضر بسنج، كه مردم همان مردم اند و زمانه همان زمانه است.
از اينها گذشته، على عليهالسلام در آن روز براى اقدام عملى نتيجهاى نمىديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب. در آن شرايط كه اسلام دوران نخستين خويش را مىگذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود، حضرت ترجيح مىداد اقدام جدى نكند تا شرّ و آشوبى بر پا نگردد. على عليهالسلام به خوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا إلهَ إلاّ اللّه» را تهديد مىكرد.
در واقع على عليهالسلام در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى به آنگونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على عليهالسلام سنگينى مىكرد:
يكى خلافت اسلام، با آن همه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن رسيده بود، و اين همه متوجه على عليهالسلام بود و در گوش او فرياد مىكشيد و با شكوهاى دلگداز و جگرخراش او را به شور و حركت فرا مىخواند. دوم آشوبها و طغيانهايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيرهالعرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان و ريشه كن شدن اسلام و ميدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دورويى كه به نص قرآن اهل نفاق و دورويى بودند و كافرتر و نفاق پيشهتر از هر كس ديگر بودند، و در فهم و هضم حدود احكام خدا از هر كس ديگر دورتر بودند.(1)اينان با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله قوت يافته بودند.
1) . توبه / 97.
آرى مسلمانان در آن روز و پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله ماننده گلهاى سيل زده در شبى زمستانى بودند، كه ميان گرگهاى خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذّاب و طليحة بن خويلد و سباح بنت حارث گرفتار شده بودند. رجّالههايى كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمين پا فشارى مىكردند.
علاوه بر اين، دو امپراطورى روم و ايران در آن روزگار در كمين اسلام بودند. اضافه بر همه اينها دهها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كينهتوزى با محمد صلىاللهعليهوآله و خاندان محمد عليهمالسلام و اصحاب راستين محمد صلىاللهعليهوآله بودند، و براى گرفتن انتقام خود از اسلام - كه همه اعتبارات اشرافى و امكانات مختلف استثمار را نابود كرده بود - به هر وسيلهاى دست مىزدند. اينان با تمام وجود مىخواستند اسلام را براندازند و ريشهاش را بكنند.
اينان در اين راه با نشاط و شتاب گام بر مىداشتند. چون مىديدند با مرگ رهبر اسلام، براى كارشكنى و تخريب فرصت خوبى پيش آمده است. از اين رو مىكوشيدند تا اين فرصت را مهار كنند و از بىسرپرست شدن مسلمانان پيش از استقرار يك نظام داخلى بهره گيرند.
آرى، در چنين شرايطى على بن ابىطالب عليهالسلام بر سر دو راهى بزرگ رسيد. طبيعى بود كه مانند على بن ابىطالب عليهالسلام حق خلافت خود را فداى اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد.
نهايت براى اينكه نظريه خلافتِ حَقّه اسلام را - كه خلافت شرعى او بود - حفظ كند و در برابر كسانى كه حق اسلامى خلافت را از او سلب كردند(1)موضعگيرى لازم را كرده باشد - البته آن هم باز به صورتى كه شقّ عصاى مسلمين نشود و فتنه بر نخيزد و فرصت به دست دشمن داده نشود - در خانه نشست و بيعت نكرد. تا اينكه او را به
1) . در حقيقت اين حق، حق تنها فرد او نبود، بلكه حق اسلام و مسلمين بود، حق قرآن و قبله بود، حق همه احكام و حدود خدا و شهرها و مردمان در طول تاريخ بود. چون با حكومت او بود كه همه شهرها و مردمان به حقيقت سعادت مىرسيدند.
زور - اما بىخونريزى - از خانه به مسجد آوردند. چرا ؟ چون اگر على عليهالسلام خود به پاى خود براى بيعت رفته بود، حجتى براى خلافت او نمىماند، و براى شيعه و هر طالب حقى برهان حق آشكار نمىگشت.
در واقع على عليهالسلام با اين روش خود دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد، و هم نگذاشت صورت شرعى خلافتِ حق اسلام به فراموشى سپرده شود. چرا كه در آن روز و آن شرايط، حفظ اسلام و خنثى كردن فعاليتهاى دشمنان اسلام متوقف بود بر عدم درگيرى او با سران امت. پس حضرت هم چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت.
همه اينها براى حفظ امت و حراست شريعت و نگهداشت دين و چشم پوشى از مناصب خويش براى خدا بود. همه براى اداى امرى بود كه شرعا و عقلاً بر او واجب بود؛ يعنى عمل به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه) ، در مرحلهاى كه دو تكليف تعارض كنند.
اين است كه شرايط و محيط آن روز، نه به على عليهالسلام اجازه مىداد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را - كه جامعهاى نو مسلمانان بود - زير ضربههاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه خرد و متزلزل و متشنج سازد.(1)
شبهه حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام در يمن(2)
فخر رازى مىگويد: على عليهالسلام در آن وقت همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از يمن و همراهىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقلهاى تواريخ معتبر و آثار
مشهور امرى مسلّم است. نمونههايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابنماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابنحجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مىكند و مىگويد كه على عليهالسلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقلهاى معتبر ثابت مىكند كه على عليهالسلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج گزارد.(2)
و اما تفصيل مطلب:
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
همچنين فخر رازى مىگويد: على عليهالسلام در آن وقت همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از يمن و همراهىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقلهاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونههايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابنماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(3)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابنحجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مىكند و مىگويد كه على عليهالسلام در يمن بوده
1) . صحيح بخارى: ج 2 ص 172. صحيح مسلم: ج 4 ص 40. سنن ابنماجه: ج 2 ص 1024. سنن ابىداوود: ج 2 ص 158. سنن تِرمِذى: ج 2 ص 216. سنن نَسايى: ج 5 ص 157. المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 574 . شرح المواقف: ج 8 ص 360.
2) . الصواعق المحرقة: ص 25.
3) . صحيح بخارى: ج 2 ص 172. صحيح مسلم: ج 4 ص 40. سنن ابنماجه: ج 2 ص 1024. سنن ابىداوود: ج 2 ص 158. سنن تِرمِذى: ج 2 ص 216. سنن نَسايى: ج 5 ص 157. المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 574 . شرح المواقف: ج 8 ص 360.
و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقلهاى معتبر ثابت مىكند كه على عليهالسلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج گزارد.(1)
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى سفر حجة الوداع، اميرالمؤمنين عليهالسلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مىپرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از حركت از مدينه، نامهاى براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
با نزديك شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه از طرف مدينه، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم از طرف يمن به اين شهر نزديك شدند. حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر صلىاللهعليهوآله شتافتند و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيدند و گزارش سفر را دادند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
1) . الصواعق المحرقة: ص 25.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به محل لشكر بازگشتند و همراه آنان - همزمان با قافله پيامبر صلىاللهعليهوآله روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
و اما پاسخ به اين شبهه:
ظاهرا اولين كسى كه اين شبهه را مطرح كرده و در اين باره ترديد كرده، قاضى عبدالرحمن بن احمد لايجى (م 756 ق)(1)در كتاب «المواقف» است. او مىگويد: على عليهالسلام در روز غدير با پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود، زيرا در يمن حضور داشت.(2)
1) . شافعى مذهب و گفته شده حنبلى بوده است.
2) . المواقف: ص 405. وى افزوده كه اين حديث حضور اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير صحيح نيست و ادعاى ضرورت زورگويى است. بسيارى از محدثان آن را روايت كرده و صحيح دانستهاند، از جمله: ابوعيسى ترمذى (م 279 ق) در مشكل الأثار: ج 2 ص 308 مىگويد: اسناد اين حديث صحيح است و در هيچ يك از رواياتش اشكال و خدشهاى نيست. ابنعبدالبرّ (م 364 ق) در الاستيعاب: ج 2 ص 273 مىگويد: تمام اينها آثارى ثابت و روشن است. ابنكثير (م 748 ق) در البداية و النهاية: ج 5 ص 201 حديث را ذكر مىكند، آنگاه مىگويد: شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديثى صحيح است. ابنحجر (م 974 ق) در الصواعق المحرقة مىگويد كه حديثى صحيح است كه شكى در آن نيست. جماعتى مانند ترمذى و نسائى و احمد آن را روايت كردهاند. بنا بر اين، راههاى آن بسيار است، و آن را شانزده تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآلهروايت كردهاند. در روايتى از احمد آمده است: سى صحابى آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده و به نفع على عليهالسلام بدان گواهى دادهاند، و بسيارى از اساتيد آن صحيح يا حسن است، و به كسى كه در صحت آن اشكال كند اعتنا نمىشود. نيز به كسى كه آن را با اين بهانه كه على عليهالسلام در يمن بوده نپذيرد، چون بازگشت حضرت از يمن ثابت شده است. مرقاة المفاتيح (قارى) : ج 1 ص 476. ابنكثير دمشقى مىگويد: شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديث متواتر است. يقين دارم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را فرموده است. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 209. براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: شرح المقاصد (تفتازانى، م 793 ق) : ص 56 . قاضى نعمان (م 363 ق) در مورد انگيزهاى كه طبرى «كتاب الولاية» را تأليف كرده گفته است: كتابش را كه ذكر كرديم. كتابى لطيف و ساده است. آن را نگاشت، زيرا كسى از او پرسيد كه از فردى شنيده است: على عليهالسلام در حجة الوداع همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نبود كه در غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعلام ولايت على صلىاللهعليهوآله برخيزد. اين اشكال بدين هدف مطرح شده تا حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله «من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه» رد شود. طبرى از نادانى گوينده اين سخن بسيار تعجب كرده، و به روايت ثابتى احتجاج كرده كه مىگويد: على عليهالسلام از يمن بازگشت و خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد. شرح الاخبار: ج 1 ص 130. فضائل على بن ابىطالب عليهالسلامو كتاب الولاية طبرى - جعفريان ج 1.
ردّ سخن قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بىدليل مىگوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيرههاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مىگويد كه اميرمؤمنان عليهالسلام به دستور رسول اعظم صلىاللهعليهوآله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مىگويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلىاللهعليهوآله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مىگويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مىكند و از دومى ياد نمىكند و خود را به فراموشى مىزند ؟ ! واقعا انسان نمىداند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، ابتدا روايتى را مىآوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مىكند:
ابنسعد (م 231 ق) مىگويد: گفته مىشود سرّيه على بن ابىطالب عليهالسلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله روى داد. گفتهاند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنىها فرود آمدى
و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند. حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليهالسلام بريدة بن خصيب اسلمى(1)را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنىها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند. امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليهالسلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنىها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليهالسلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليهالسلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليهالسلام قرعه انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(2)
1) . بريدة بن خصيب بن عبداللّه بن حارث بن اعرج بن سعد اسلمى. گفته شده: سال هجرت اسلام آورده است، هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال هجرت بر او گذشت. وى در غزوه خيبر و فتح مكه حضور داشت و پرچمدار بود. ابنسعد و ابوعبيده گفتهاند: سال 63 وفات كرد. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 469، 470. در تاريخ خليفه: ص 156 آمده كه در ايام يزيد بن معاويه درگذشت.
2) . الطبقات الكبرى: ج 3 ص 169. يعمرى آن را از «الطبقات الكبرى» در السيرة النبوية: ج 2 ص 258 روايت كرده است. در تاريخ طبرى آمده است: از براء بن عازب نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را به سوى اهالى يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. من هم جزء ياران او بودم. او در آنجا شانزده ماه اقامت كرد كه اهل يمن هيچ پاسخ مثبتى ندادند. بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را فرستاد و فرمان داد كه خالد و همراهانش را بازگرداند. اما اگر كسى از افرادى كه همراه خالد بودند خواست با امام بماند، اجازه داشته باشد. براء گويد: از شمار كسانى بودم كه همراه امام مانديم. وقتى به ابتداى يمن رسيديم، به قوم خبر رسيد كه گرد آمدند. فجر هنگام امام با ما نماز گزارد. وقتى فارغ شد، ما را در يك صف كرد. سپس پيش روى ما ايستاد، پس خدا را ستود و ثنا گفت. آنگاه نوشته رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بر آنان خواند. پس همه هَمدانيان در يك روز اسلام آوردند و آن را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نوشت، چون نوشتهاش را خواند، به سجده افتاد و آنگاه نشست و فرمود: سلام بر هَمدان. آنگاه پى در پى يمنيان اسلام آوردند.
از ابناثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على عليهالسلام به نجران فرستاده شد(1)تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(2)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليهالسلام را به يمن ياد كرده مىگويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليهالسلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهمهاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مىدادند و سپس به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفتند، كه ايراد نمىگرفت. اين كار را از على عليهالسلام خواستند.
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىبرم تا حضرت دستور دهد. اينك رسول خدا صلىاللهعليهوآله در موسم حج است. او را ديدار مىكنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مىدهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(3)رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از
1) . يعنى در سال دهم هجرت.
2) . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 301.
3) . ياقوت حموى در معجم البلدان: ج 4 ص 235 گفته است: قريهاى در طائف است. در كتاب «المغازى» آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله قطبة بن عامر بن حديده را به «تباله» فرستاد تا به «خثعم» در سال نهم حمله برد. پس از محلى كه بدان «فتق» گفته مىشد گذر كرد.
لباسهاى يمنى بود. همچنين بارهاى بسته و چهارپايانى كه غنيمت گرفته بود؛ چهارپايانى كه صدقه اموال يمنىها بود.(1)
جزرى شافعى در «اسنى المطالب» گفته است: سبب اين خطبه در روز غدير مطلبى است كه ابناسحاق ذكر كرده است: كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام و خالد بن وليد را به يمن به عنوان امير فرستاد. امام بازگشت و در مكه هنگام حج آخرين پيامبر صلىاللهعليهوآله با حضرت ديدار كرد، و در مورد امام قيل و قال زيادى شده بود. برخى از همراهان امام بر ضد ايشان سخن مىگفتند، چرا كه بازگشت و جانشين امام غنائم را به سپاهان بخشيد. امام شتابان به سوى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رفت. چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حج فارغ شد، به غدير خم فرود آمد و اين خطبه را خواند، تا ارزش على عليهالسلام را به مردم برساند و گفته ديگران را در مورد او ردّ كند.(2)
هر كس در اين نصوص و مطالب به دور از تعصب و جانبدارى بينديشد، آشكارا در مىيابد كه امام اميرمؤمنان على عليهالسلام بعد از آنكه كار مهمى را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدان فرمان داده بود انجام داد، از يمن پيروزمندانه بازگشت و در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست.
از امورى كه دلالت مىكند اميرالمؤمنين عليهالسلام در رويداد غدير حاضر بوده و در يمن
1) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1080، 1081. لسان العرب (ابنمنظور) : ج 9 ص 343، در تفسير و توضيح معكومه (كه در روايت آمده) مىگويد: عكم المتاع يعكمه عكما: آن را با پارچه محكم كرد؛ و آن بدين معنى است كه مثلاً چادرشب را مىگستراند و در آن كالا را قرار مىدهد و پارچه را مىبندد، كه در اين صورت بدان «عكم» مىگويند. عكام طنابى است كه پارچه را با آن مىبندند.
2) . اسنى المطالب: ص 51 . در حاشيه كتاب آمده است: اگر تمام كتاب مغازى و سيرهاش بر همين منوال و شيوه بحث غير منطقى باشد، بايد فاتحه تاريخ و سيره را خواند. اين خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر الهى و براى اجراى فرمانى مهم بود؛ يعنى تعيين خلافت الهى و قرار دادن خلافت براى اميرمؤمنان عليهالسلام، كه در پى آن دين كامل و نعمت تمام مىشود، و اين حق است. چگونه معقول است كه گفته شود پيامبر صلىاللهعليهوآله هزاران حاجى را در گرماى بسيار شديد جمع كند كه تنها قدر و منزلت على عليهالسلام را به آگاهى ديگران برساند ؟ !
نبوده، روايات متواترى است كه صراحت دارند پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است.
در اينجا به پارهاى از اين نصوص - كه از مصادر معتبر نزد مسلمانان نقل شده - توجه فرماييد:
امام حنابله، احمد بن حنبل (م 240 ق) در كتاب خويش «فضائل الصحابة» نقل كرده است: عبداللّه براى ما روايت كرد و گفت: پدرم براى من از ابننمير از عبدالملك از عطيه عوفى روايت كرد: نزد زيد بن ارقم آمدم و به او گفتم: يكى از بستگانم از تو حديثى درباره على عليهالسلام در روز غدير نقل كرده است. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم.
گفت: اى عراقيان، شما قابل اعتماد نيستيد ! به او گفتم: از جانب من هراسى نداشته باش. گفت: باشد. ما در جحفه بوديم(1)كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام ظهر بر ما وارد شد، در حالى كه بازوى على عليهالسلام را گرفته بود. پس فرمود: اى مردم، آيا نمىدانيد به مؤمنان از خودشان شايستهترم ؟ گفتند: آرى ! فرمود: پس هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم.(2)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد.
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در منطقهاى فرود آمديم كه به آن خُمّ مىگفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پارچهاى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود: آيا نمىدانيد يا گواهى نمىدهيد كه من شايستهتر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليهالسلام مولاى او است.خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(1)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مىكند:
على عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيد: آيا نمىدانيد از هر مؤمنى شايستهتر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليهالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مىگويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدم.(2)
پس در اينجا زيد بن ارقم، عامر بن واثله صحابى را - كه هنوز در ذهنش شكى بود - مخاطب ساخت و او را از ترديد در حديث بيرون آورد. ولى وقتى از او در مورد اين اضافه «خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد» مىپرسند، مىگويد: چنان كه شنيدم خبر مىدهم ! ؟
گويى زيد عبارت را نشنيده و خواسته در ذيل روايت تشكيك كند و آن را پنهان سازد، اما صدر و ابتداى روايت را تأييد مىكند ! شايد ترديد او سبب شده كه بعضى از محدثان و راويان و اهل حديث و رجال و مانند ابنتيميه(1)و ابنابىداوود و ابنابىحاتم در عبارت ترديد كنند.
در كتاب «المصنّف» ابنابىشيبه آمده است: شريك براى ما از ابويزيد، و وى از پدرش نقل كرد: ابوهريره وارد مسجد شد. نزد او آمديم. در مقابل او جوانى برخاست و گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد ؟ گفت: آرى. جوان گفت: اما من از تو بيزارم. گواهى مىدهم كه دشمنى كردهاى با كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دوستى نمودهاى با كسى كه على عليهالسلام را دشمن مىدارد. مردم او را با سنگريزه زدند.(2)
همچنين احمد به سند خويش از براء بن عازب نقل كرده است: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع حركت كرديم تا به غدير رسيديم. در اين هنگام ندا داده شد كه براى نماز جمع شويد، و زير درختى را براى پيامبر جارو و تميز كردند.(3)
حضرت دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: اين (على عليهالسلام) مولاى كسى است كه من مولا
و سرپرست اويم. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد. پس از آن عمر به على عليهالسلام برخورد و گفت: اى فرزند ابىطالب، مباركت باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن گرديدى.(1)
احمد بن سند خويش از ابوليلى كندى(2)نقل مىكند: از زيد بن ارقم شنيدم: منتظر تشيع جنازهاى بوديم كه كسى از اباعامر پرسيد: آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه روز غدير خم به على عليهالسلام بگويد: هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است ؟ گفت:بله. ابوليلى گفت: به زيد بن ارقم گفتم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود ؟ گفت: بله، آن را چهار مرتبه فرمود.(3)
در «تاريخ مدينة دمشق» آمده است: ابوعبداللّه خلاّل و اممجتبى دختر ناصر به نقل از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ازرق بن على، از حسان، از
1) . فضائل الصحابة: ص 233 ح 1044. انساب الاشراف: ج 2 ص 858 . مقتل الحسين عليهالسلام خوارزمى : ص 81.
2) . مزّى گفته است: ابوليلى كندى، همپيمان كوفى قبيله كنده. گفته مىشود: اسمش سلمة بن معاويه است. احمد بن سعد بن ابىمريم از يحيى بن معين نقل كرده است: ثقه و مشهور است. تهذيب الكمال: ج 34 ص 239.
3) . فضائل الصحابة: ص 235 ح 1050. در المعجم الاوسط طبرانى : ج 4 ص 357، به سندش از حسن بن زيد، از پدرش زيد بن حسن، از جدش: از عمار ين ياسر شنيدم: در حالى كه على بن ابىطالب عليهالسلام در حال ركوع نماز مستحبى بود، گدايى نزديك او ايستاد. پس حضرت انگشترش را درآورد و به او داد. او به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ماجرا را گفت. پس بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه نازل شد: «به راستى كه تنها سرپرست و ولىّ شما خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» . پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را فراخواند و فرمود : هر كس من مولاى اويم پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد. شايد كسى شناخت كافى از موضوع ندارد، و گمان كند حديث «من كنت مولاه...» تنها به موضوع صدقه اميرالمؤمنين على عليهالسلام - كه انگشترش را به فقير داد - باز مىگردد. اما مىگوييم: مانعى ندارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را دو بار فرموده باشد؛ يكبار هنگام صدقه دادن انگشتر، و يك بار ديگر روز غدير.
محمد بن سلمه، از پدرش، از ابوعبداللّه شامى گفته است: وقتى نزد زيد بن ارقم نشسته بوديم و او در مجلس بنىارقم نشسته بود، مردى از قبيله «مراد» بر استرى وارد شد و گفت: ميان شما زيد كسيت ؟ قوم گفتند: اين شخص زيد است. گفت: تو را به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم مىدهم، آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود:هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(1)
ميمون راوى مىگويد: يكى براى من از زيد نقل كرد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا دوست بدار هر كس على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.
اممجتبى علوى به ما خبر داد: بر ابراهيم بن منصور خوانده شد: ابوبكر بن مقرى نقل كرد: هدبة بن خالد، از حمّاد - يعنى ابنسلمه - از على بن (زيد) ، از عدى بن ثابت، از براء نقل كرد: با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. وقتى به غدير خم رسيديم، زير دو درخت را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جارو كردند، و در ميان مردم ندا داده شد براى نماز جمع شوند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخواند و دست او را گرفت و او را از جانب راست خويش بلند كرد و فرمود: آيا از هر مؤمنى شايستهتر و اولى از خود وى نيستم ؟ گفتند: آرى. و در يكى از دو حديث آمده: آيا همسرانم امّ المؤمنين نيستند ؟ - . پس اين (يعنى حضرت على عليهالسلام) دوستدار كسى است كه من دوستارش هستم و مولاى شخصى است كه من مولايش هستم. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس او را دشمن بدارد دشمنش باش.(2)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 45. المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى : ج 3 ص 126.
2) . مسند ابىيعلى: ج 1 ص 257. مجمع الزوائد: ج 9 ص 105. سيوطى در تاريخ الخلفاء: ص 169 مىنويسد: حديث را اينان نقل كردهاند: احمد از على و ابوايّوب انصارى، زيد بن ارقم، عمرو ذىمر، ابويعلى از ابوهريره، طبرانى از ابنعمر، مالك بن حويرث، حبشى بن جناده، جرير، سعد بن ابىوقّاص، ابوسعيد خُدرى، انس، بزاز از ابنعباس، عماره و بريده. در اكثر روايات اين عبارت اضافه هست: خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش. احمد از ابىطفيل آورده است: سال 35 هجرى امام على عليهالسلام مردمان را در ميدان كوفه گرد آورد. سپس به آنان فرمود: هر مسلمانى را كه شنيد رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز غدير خم آن حديث را فرمود، به خدا سوگند مىدهم برخيزد. سى نفر برخاستند و شهادت دادند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مولايش هستم، على عليهالسلام مولايش هست. خدايا، هر كس دوستش دارد دوستش بدار، و هر كس دشمنش باشد دشمنش باش !
ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابىعثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابىصخره نقل مىكنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابىكثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابنابىنقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه مكه بوديم كه بدان سو مىرفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسول خدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمانهاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش. دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا،گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و برخيزاند.
ابننقور مىافزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 169. العقد الثمين فى تاريخ البلد الامين مكى، م 832 قه : ج 5 ص 271. بهجة النفوس و الاسرار فى تاريخ دار هجرة النبى المختار صلىاللهعليهوآله (مرجانى، م 770 ق) : ج 2 ص 1009.
ابنعساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مىكند:
من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليهالسلام ناسزا مىگفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينهاش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(1)
ابوهريره مىگويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مىشود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت.(2)
ابنكثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .(3)
جرير بن عبداللّه بجلى(4): رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با دست بر بازوى على عليهالسلام زد و او رابرخيزاند، كه بازويش كشيده شد. پس دستانش را گرفت و فرمود: ... .(5)
ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در غدير منصوب فرمود ... .(1)
عبداللّه: ديدم پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت ... .(2)اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله دست امام اميرمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليهالسلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينهها در حق امام اميرمؤمنان عليهالسلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست ؟ !
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليهالسلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلىاللهعليهوآله: همان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم، و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، على بن ابىطالب عليهالسلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(3)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179. انساب الاشراف: ج 2 ص 356 آورده است: اسحاق از عبداللّه بن جعفر، از سعد بن اسحاق، از اسحاق بن ابىحبيب، از ابوهريره آورده است: در غدير به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهنگريستم كه ايستاده سخنرانى مىكرد و على عليهالسلام كنارش بود. دستش را گرفت و برخيزاند و فرمود: هر كس مولايش هستم اين مولايش است.
3) . در روايت «نضحت» دارد؛ يعنى خانه را خوشبو كرد. النهاية: ج 5 ص 70.
شبهه بيعت و رضايت اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است كه: حضرت على عليهالسلام با ابوبكر با ميل و رغبت بيعت كرد و از خلافت او راضى بود و او را افضل مىدانست، كه اگر بر خلافت و امامت خود دليل و كلام صريح از پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت بيعت نمىكرد. پس حديث غدير دلالتى بر آنچه شيعه مىگويد؛ يعنى امامت و خلافت و اولى به تصرف ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
ادله صحيحه از كتب صحاح اهلسنت و ديگر شواهد تاريخى دلالت دارد كه حضرت امام على عليهالسلام با اختيار بيعت نكردند، بلكه اجبار بوده و حتى مدت زمان تأخير در بيعت طولانى بوده است:
به قول خود اهلسنت به مدت شش ماه تأخير انداختند؛ يعنى تا زمانى كه حضرت زهرا عليهاالسلام زنده بودند، امام على عليهالسلام از بيعت امتناع ورزيدند. چنانكه در صحيح بخارى آمده است:
... فَأبى أبوبَكرٍ أن يَدفَعَ إلى فاطِمَةَ عليهاالسلام مِنها شَيئا. فَوَجَدَت فاطِمَةُ عليهاالسلام عَلى أبوبَكرٍ فى ذلِكَ فَهَجَرَ، فَلم تُكَلِّمهُ حَتّى تُوُفِّيَت. وَ عاشَت بَعدَ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله سِتَّةَ أشهُرٍ. فَلمّا تُوُفِّيَت، دَفَنَها عَلىٌّ لَيلاً وَ لَم يُؤذَن بِها أبابَكرٍ، وَ صلّى عَلَيها. وَ كانَ لِعَلىٍّ عليهالسلام مِنَ الناسِ وَجهٌ فى حَياةِ فاطِمَةَ عليهاالسلام. فَلَمّا تُوُفِّيَت، إستَنكَرَ على وُجوهِ الناسِ. فَالتَمَسَ مُصالَحَةَ أبىبَكرٍ وَ مُبايَعَتِهِ، وَ لَم يَكُن يُبايِعُ تِلكَ الأشهُرِ ... (2):
بعد از اينكه فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر مطالبه ارث و فدك نموده و او امتناع كرد كه به فاطمه عليهاالسلام چيزى از آن را پس دهد، فاطمه عليهاالسلام بر ابوبكر خشم و غضب نمود و با او قهر
كرد، و ديگر با او صحبتى نكرد تا وفات نمود، و تا بعد از مرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدت شش ماه زنده بود.
و على عليهالسلام فاطمه عليهاالسلام را شبانه دفن كرد، و خبر شهادت فاطمه عليهاالسلام را به ابوبكر اطلاع نداد، و على عليهالسلام بر او نماز خواند. تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود مردم به على عليهالسلام توجه مىكردند، اما بعد از شهادت فاطمه عليهاالسلام مردم به او بىتوجهى مىكردند. على عليهالسلام در صدد مصالحه و بيعت با ابوبكر شد، در حالى كه حضرت در مدت آن شش ماه بيعت نكرده بود.
اگر نصّ بر امامت نبود و يا حديث غدير دلالت نداشت، پس چرا امام على عليهالسلام شش ماه بيعت نكرد ؟ آيا - العياذ باللّه - امام على عليهالسلام از روى هواى نفس بيعت نكردند ؟ اين با مقام والاى آن امام منافات دارد، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حق او فرمود: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام(1)، و يا: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام(2)به اين معنى كه على عليهالسلام همواره با حق است و از حق جدا نمىشود، و على عليهالسلام همواره با قرآن است و هيچ گاه از قرآن جدا نمىشود.
در اين مدت شش ماه كه همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده بودند به جز اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام و بنىهاشم و عدهاى از خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام از مهاجرين و انصار(3)، آيا على عليهالسلام بر حق بوده يا بر باطل ؟ آيا با قرآن بوده يا جدا از قرآن؟
اگر گفته شود به علت رضايت فاطمه عليهاالسلام و به خاطر آن حضرت بيعت نكردند، مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله نفرموده: خداوند غضب مىكند به غضب فاطمه عليهاالسلام، و راضى مىشود به رضايت فاطمه عليهاالسلام(4)؟ و روايات بسيارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است. هر كس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است.(5)
1) . مجمع الزوائد: ج 7 ص 235، فيما كان فى الجمل و صفين و غيرهما.
2) . مستدرك الصحيحين: ج 3 ص 124، كتاب معرفة الصحابة.
3) . اسد الغابه: ج 3 ص 223، ترجمة ابوبكر. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 231.
4) . مستدرك الصحيحين: ج 3 ص 154. كنز العمال: ج 13 ص 374.
5) . صحيح بخارى: ج 5 ص 36، باب مناقب فاطمة عليهاالسلام.
شبهه روايت مجعول از قول اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است كه: از زبان امام على عليهالسلام روايتى نقل شده كه فرموده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امامت من چيزى تصريح نكرده و سفارش خاصى ننموده است. بنا بر اين، ديگران بودند كه امامت حضرت على و فرزندان او عليهمالسلام را مطرح كردند.
و اما پاسخ اين شبهه:
پس از ملاحظه نمودن اخبار و روايات صحيحه از كتب صحاح و غيره و ادله و شواهد تاريخى - كه مجموعا اطمينان آور است - روشن مىشود كه:
حضرت امام على عليهالسلام در ابتداى امر با خليفه اول بيعت نكرد تا اينكه مجبور به بيعت شد.(2)بهترين دليل اينكه به مدت شش ماه بيعت را به تأخير انداختند.
با زمامداران و نيز كسانى كه در جامعه نقش داشتند مكرر احتجاج كردند.
بيانات و فرمايشات آن حضرت مثل خطبه سوم از كتاب نهج البلاغه به نام خطبه شقشقيه و روايات ديگر، همگى دلالت دارد بر اعتراض آن حضرت و نارضايتى ايشان از جريانات آن زمان. آرى، پس از ملاحظه اين همه ادله و شواهد و قرائن، معلوم نيست به چه علت و از چه رو مطالبى در اين زمينه از زبان آن حضرت نقل كردهاند، كه همه آن بر خلاف گفتار و كردار آن حضرت است !؟
بدون شك معلوم است كه اين روايت از زبان آن امام صادر نشده، و جهت امر ديگرى از زبان آن حضرت وضع كردهاند. البته روايات موضوعه و ساختگى در كتب
حديث كم نيست. چنانكه كسى كتاب «اللئالى المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة» تأليف سيوطى را مطالعه كند، خواهد دانست كه روايات جعلى فراوان است.
حتى بعضى از مورخين و مؤلفين از اين مرض و گرفتارى مصون نماندهاند و رسم امانتدارى و صداقت را فراموش كرده و گاهى جملاتى را حذف مىكنند و به جاى آن كلمه «كذا و كذا» و يا «فلان و فلان» اضافه و وضع كرده و تحريف مىكنند ! و احيانا از كنار وقايع چنان بىتفاوت گذشتهاند كه گويا اصلاً چيزى نبوده، و بالعكس باطل را چنان جلوه مىدهند كه هر كس نگاه كند تصور نمايد غير از اين حق ديگرى وجود ندارد و از مسلمات است !
شبهه سكوت اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است:
امام على عليهالسلام كسى است كه از همه افراد شجاعتر و صاحب ذوالفقار و فاتح جنگها بود، و تمام گردن كشان مشركين و كفار را از دم تيغ خود گذراند و در جنگ خبير قدرت نمايى كرد. كسى كه چنين قدرتى دارد چه مانعى داشت اگر نص بر امامت او بود از حق خود دفاع كند ؟ بلكه لازم بود با شمشير حق خود را بستاند. چنانچه در جنگ با معاويه با آن همه لشكر شام بر عليه آنها قيام كرد. شيخين كه از معاويه ضعيفتر بودند و قبيله آن دو ناتوانتر، چرا قيام نكرد ؟ پس معلوم مىشود سكوت حضرت على عليهالسلام از ترس نبود، بلكه نص بر امامت او وجود نداشت و حديث غدير دستور به محبت و دوستى بوده است.
و اما پاسخ اين شبهه:
بعد از شهادت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله، از چند جهت دشمنان اسلام در كمين بودند تا فرصتى مناسب به دست آيد و ضربه خود را بر پيكر نوپاى اسلام و مسلمين وارد كنند و انتقام خود را بگيرند:
1) . نگرشى بر غدير خم انتصارى : ص 45 - 49.
پادشاه نگونبخت ايران، كه يمن از چنگ او خارج شد و اسلام خطر جدى بر تاج و تخت او بود.
پادشاه روم، كه هم مرز كشور اسلام شد و چندين بار بين آنان جنگ در گرفت و زيد همانجا شهيد شد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در يك غزوه به نام تبوك شخصا شركت نمودند و آخرين بار پيامبر صلىاللهعليهوآله به اسامة بن زيد دستور دادند كه به جنگ آنان برود.
عدهاى از قبائل و افراد عرب مرتد شدند. و احتمال خطر بزرگى بر عليه مسلمانان و سرزمين آنان بود.
چند نفر ادّعاى نبوت كردند. مانند مسيلمه و سجاح و اسود عنسى، و گروهى از اعراب يمن و يمامه اطراف آنان را گرفته و قدرتى پيدا كرده بودند. حتى عدهاى از تازه مسلمانان هم دور آنان جمع شدند، مانند اشعث بن فيس كندى و شبث بن ربعى.
وجود منافقين داخلى كه در تاريخ آمده كه در منزل سويلم اجتماع مىكردند(1)و عليه اسلام توطئه مىكردند. تا جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد بروند و خانه آنان را به آتش بكشند. ولى متأسفانه آنها فرار كردند و در آتش نسوختند.
حتى در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در بازگشت از جنگ تبوك، 12 نفر از منافقين - كه هنوز نام آنها در تاريخ مخفى مانده ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اسماء آنان با خبر بوده و به حذيفة بن يمان فرمود - اينها قصد ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند(2)، اما خداوند آنها را رسوا كرد.
همچنين در زمان عمر بن خطاب هنگامى كه شخصى فوت مىكرد، اگر حذيفه بر جنازه او حاضر مىشد، خليفه براى تشييع و نماز حاضر نمىشد(1)، مبادا كه از آن منافقين باشد. زيرا حذيفه نام آن 12 نفر را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بود و او را عالم به اسماء المنافقين گويند؛ يعنى آگاه به نام منافقين است.(2)
پس از بيعت مردم با ابوبكر، ابوسفيان نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و صدا زد: أينَ المُستَضعَفانِ، وَ إن شِئتَ لأملَئزنَّ المَدينَةَ خَيلاً وَ رِجالاً(3): چرا قيام نمىكنى ؟ اگر بخواهى مدينه را پر از مردان سواره و پياده مىكنم (كه لشكر و ياور تو باشند) .
اميرالمؤمنين عليهالسلام دانستند كه او مىخواهد توسط ايشان - كه سردار اسلام و فاتح خيبر است - بر پيكر اسلام ضربهاى بزند، لذا بر او نهيبى زد و فرمود: تو از چه زمانى براى اسلام دلسوز شدهاى ؟ و او را طرد كرد.(4)
سكوت حضرت در مسئله خلافت همانند سكوت پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه گاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مصلحتى و يا رفع فتنه سكوت مىكردند.
مانند جريان طلب نمودن كتف و دوات چند روز قبل از رحلت ايشان؛ وقتى كه بعضى از حاضران گفتند: إنَّ الرَجلَ يَهجُرُ(5)، يا به نقلى: قَد غَلِبَ عَلَيهِ الوَجَعُ(6): اين مرد (مقصود رسول خدا صلىاللهعليهوآله) هذيان مىگويد، و يا درد بر او غالب شده و بيهوده حرف مىزند ! !
1) . احياء العلوم غزالى : ج 1 ص 69 ب 6 ، فى آفات العلم. الاستيعاب: ج 1 ص 277، ترجمة حذيفة.
2) . تفسير القرطبى: ج 1 ص 207، ذيل آيه «يحلفون باللّه ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و همّوا بما لم ينالوا و ما نقموا ... » توبه / 74. تفسير الكشاف: ج 2 ص 290.
3) . تاريخ الطبرى: ج 3 ص 209، باب حديث السقيفة.
4) . تاريخ الطبرى: باب حديث السقيفة.
5) . صحيح مسلم: ج 3 ص 1259، كتاب الوصية، باب ترك الوصية. صحيح بخارى: ج 4 ص 85 ، كتاب الجهاد، باب جوائز الوفد، البته كلمه «هجر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله» آورده است.
6) . صحيح مسلم: ج 3 ص 1259، كتاب الوصية، باب ترك الوصية.
حضرت دستور داد همه خانه را خالى كنند، و اين آخرين ملاقات مردم با پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و از نوشتن صرف نظر كرد و ساكت شد. على عليهالسلام نيز مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله ساكت شدند.
چه بهتر كه علت سكوت را از زبان اميرالمؤمنين عليهالسلام بشنويم:
قالَ أبوالطُفَيلِ: كُنتُ عَلَى البابِ يَومَ الشَورى، فارتَفَعَتِ الأصواتُ بَينَهُم. فَسَمِعتُ عَليّا عليهالسلام يَقولُ: بايَعَ الناسُ أبابَكرٍ، وَ أنا وَ اللّهِ أولى بِالأمرِ وَ أحَقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا؛ يَضرِبُ بَعضُهُم رِقابَ بَعضٍ بِالسَيفِ. ثُمَّ بايَعَ أبوبَكرٍ لِعُمَرَ، وَ أنا وَ اللّهِ أحقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ، مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا. ثُمَّ أنتُم تُريدونَ أن تُبايِعوا، وَ أنا وَ اللّهِ أحقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ، مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا. ثُمَّ أنتُم تُريدونَ أن تُبايِعوا لِعُثمانَ، إذا وَ اللّهِ لا أسمَع وَ لا أُطيع(1):
ابوالطفيل گويد: در روز شورى من بر درب آن خانه (محل شوراى شش نفره) بودم، ك سر و صدا از درون بلند شد و با هم صحبت مىكردند. شنيدم امام على عليهالسلام مىفرمود: زمانى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند، من بخدا قسم از او سزاوارتر بودم و حق با من بود. اما در عين حال اطاعت كردم كه مبادا مردم كافر شوند و گردن هم را با شمشير بزنند. سپس ابوبكر براى عمر بيعت گرفت، در حالى كه به خدا قسم من سزاوارتر بودم. ولى باز هم اطاعت كردم كه مبادا مردم كافر شوند. و امروز شما مىخواهيد با عثمان بيعت كنيد، من رضايت نمىدهم و اطاعت نمىكنم.
آيا در اين شرايط سخت كه اسلام از همه جوانب در خطر بود، حق با على عليهالسلام نبود كه سكوت كند، تا اسلام از ضربه كفار و منافقين و مشركين و مجوس در امان بماند، و زحمتهاى 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله و خون جگر خوردنها و آوارگىها و شهادت حمزه سيدالشهدا و جعفر طيار عليهماالسلام و خون هزاران شهيد از بين نرود ؟
1) . المناقب خوارزمى : ص 224. ترجمة الامام على عليهالسلام (ابنعساكر) : ج 3 ص 118.
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام صبر كردند و از حق خود گذشتند و از يك فريضه (امامت) جهت حفظ اسلام ساكت شدند.، چرا كه اگر اصل اسلام بماند، امامت هم در كنار آن زنده است. به اين دليل است كه امروز بيش از دويست ميليون شيعه و قائلين به امامت بلافصل آن حضرت روى كره زمين منتشر هستند.
اين بود خلاصه پاسخ به اين سؤال كه چرا امام على عليهالسلام قيام نكردند و دست به شمشير نبردند.
شبهه سياقِ آيه اكمال در حديث غدير(1)
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است كه: آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(2)در سياق و جوار جملات تحريم اكل ميته و خون است. پس ربطى به واقعه غدير ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
هر چند اين آيه در جوار و در سياق جملات حرمت اكل ميته و در وسط آن آيه قرار گرفته است، و ليكن با جملات قبلى و بعدى هيچ گونه ارتباطى ندارد. نه تنها ربطى ندارد، بلكه با اينكه در وسط جمله است، اما اگر فرضا اين آيه را حذف كنيم در مطلب خلل و نارسايى مشاهده نمىشود، بلكه مطلب مهم وصل مىگردد. به آيه قبلى و بعدى توجه كنيد كه چكونه متصل مىشوند:
« ... إلاّ ما ذَكَّيتُم وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُصُبِ وَ أن تَستَقسِموا بِالأزلامِ ذلِكَ فِسقٌ (جمله اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... كه در اينجاست را حذف كنيد، و سپس ادامه آيه: ) فَمَن اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لأثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ» .
ديديم كه آيه اكمال در بين اين آيه، حكم جمله معترضه را داشته و فقط در وسط اين جملات قرار گرفته است. پس معلوم مىشود اين آيه هر چند در سياق آيه قبلى است، اما آيه مستقلى است.
و اما اينكه چرا اين آيه در اينجا قرار گرفته است تا مسئله سياقِ آيات امر را مشتبه كند، چند جواب دارد:
طبق نقل روايات وارده، خود پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادهاند كه هر آيه را در جاى خاصى بگذارند.(1)
آيات را به ترتيب تاريخ نزول قرار ندادهاند كه موجب تعجب شود. گاهى مىبينيد كه آيات مدنى را در سوره مكى و آيات مكى را در سوره مدنى قرار دادهاند.(2)
براى حفظ قرآن از تحريف، طبق وعده الهى كه فرموده: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(3)، لازمهاش اين است كه موجبات تحريف را هم فراهم نباشد. جمع نمودن آيات ولايت و امامت در يك سوره موجب مىشود كسانى كه نسبت به اهلبيت عليهمالسلام و امامت آنان حساسيت دارند، در قرآن دستبرد بزنند. چنانچه در تاريخ ثابت كردند براى مقابله با اهلبيت عليهمالسلام حدّ و مرزى قائل نيستند ! مثل جنگ احد و كيفيت قتل
1) . الاتقان سيوطى : ج 1 ص 80 ، باب النوع الثامنعشر فى جمعه و ترتيبه.
2) . براى نمونه چند آيه را ذكر مىكنيم: الف. سوره انعام مكى است، ولى سه آيه مدنى است؛ از آيه «تَعالَوا أُتلُ ... » . ب. سوره شعراء مكى است، به جز پنج آيه آخرش كه مدنى است؛ از آيه: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُم الغاوونَ ... » . ج. سوره لقمان مكى است، به جز سه آيه كه مدنى است: «وَ لَو أنَّما فِى الأرضِ مِن شَجَرَةٍ أقلامٌ ... » . د. همچنين بالعكس؛ در سورههاى مدنى آيات مكى گنجانده شده است. براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به: الاتقان سيوطى : ج 7 ص 12، باب النوع الاول، معرفة المكى و المدنى.
3) . حجر / 9.
حضرت حمزه عليهالسلام، و جنايتهاى واقع شده در صحراى كربلا و شهادت امام حسين عليهالسلام. تا جايى كه بدن مطهر جگرگوشه پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير سم اسبان لگد مال كردند، و صدها جنايت ديگر.
كسانى كه چنين جناياتى را مرتكب شدند، آيا از اينكه يك ورق قرآن را پاره كنند و بعد منكر آن شوند دريغ مىكنند ؟ لذا خداوند متعال جهت حفظ اين آيات و تحقق وعده خود در اين باره، آيات مربوط به ولايت و امامت و يا فضائل اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام را در لابلاى ديگر آيات قرار داده، كه از تحريف و حذف و يا تغيير و يا انكار آن محفوظ بماند.
و باز ملاحظه كنيد شبيه اين آيه را در سوره احزاب، آياتى را كه درباره زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و عمدتا درباره توبيخ و تهديد و ارشاد آنان است. ناگهان در وسط آيه، يك جمله معترضه آمده كه نه ربط به ماقبل و نه به مابعد آيه دارد. ضمن اينكه آيات قبل و بعد آيه تطهير همگى با ضمائر مؤنث است، و آيه تطهير فقط با ضمير مذكر آمده است. اگر آيه تطهير از وسط آيه برداشته شود، اصلاً خللى در معنى و جمله آن به وجود نمىآورد. به آيات قبل و بعد آيه تطهير توجه فرماييد:
«وَ قَرنَ فى بُيوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجاهِليَّةِ الأولى . وَ أقِمنَ الصَلاةَ وَ آتينَ الزَكاةَ وَ أطعنَ اللّهَ وَ رَسولَهُ (جمله إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ ... كه در اينجاست را حذف كنيد، و سپس ادامه قرآن: ) وَ اذكُرنَ ما يُتلى فى بُيوتِكُنَّ مِن آياتِ اللّهِ وَ الحِكمَةِ إنَّ اللّهَ كانَ لَطيفا خَبيرا» .(1)
مىبينيم كه بر فرض حذف آيه تطهير، جمله قبلى و بعدى از يك سنخ و موضوع، و ضمائر آن نيز مشابه است. معلوم مىشود به جهت حفظ قرآن و آيات آن از دستبرد دشمنان، خداوند اين آيههاى حساسيت برانگيز را در لا به لاى آيات ديگر محفوظ كرده تا به چشم نخورد و كسى آن را تحريف نكند.
1) . احزاب / 33، 34.
البته بحث در آيه تطهير و اينكه آيه تطهير جزء آيات زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست مفصل است و دلائل مختلفى دارد، كه علماى عظام در محل مناسب آن ذكر كردهاند. حتى در صحيح مسلم روايتى در اين باره آمده است.(1)اينكه آيات كريمه قبل همه با ضمائر مؤنث و آيات بعد هم با ضمائر تأنيث است، و تنها آيه تطهير با ضمير مذكر وارد شده است.
حتى علماى اهلسنت در روايات خود فقط همين يك آيه را گفته و تصريح كردهاند كه درباره اهلبيت پيامبر عليهمالسلام نازل شده است.(2)يا اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدت شش ماه، هر روز وقت خروج براى نماز صبح درب خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آيه تطهير را مىخواند؛ نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
در مورد آيه اكمال نيز، مفسرين نقل كردهاند كه در روز غدير خم نازل شده است. همه اينها دليل بر اين است كه آيه مذكور در روز غدير خم نازل شده است.
شبهه عمل نكردن صحابه به حديث غدير(3)
اهلسنت براى تشكيك در حديث غدير سعى كردهاند در معناى «مولى» تشكيك كنند، و شبهاتى مطرح كردهاند. يكى از آنها عمل و فهم صحابه است. اين شبهه در مورد «عدم عمل صحابه به حديث غدير» چند پاسخ دارد:
آخرين دست آويز مخالفان ولايت علوى اين شبهه بىاساس است كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1873، 1874، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل على عليهالسلام.
2) . سنن الترمذى: ج 5 ص 351، باب التفسير و ج 5 ص 63، باب المناقب. صحيح مسلم: ج 4 ص 1883، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل اهلبيت النبى عليهمالسلام. مسند احمد: ج 3 ص 259. مستدرك الصحيحين: ج 3 ص 158، كتاب معرفة الصحابة، باب مناقب فاطمة عليهاالسلام.
3) . مدرسه سبز غدير حيدرىفر : ص 64 - 90. غدير خم و پاسخ به شبهات از كتب اهلسنت (انتصارى) :ج 2 ص 9 - 16. غديرشناسى و پاسخ به شبهات (رضوانى) : ص 209 - 222. بر ساحل غدير: ص 99 - 142، 160 - 173.
در حضور يارانش براى خودش جانشينى برگزيده بود، همگى از آن با خبر مىشدند و آن شخص را مىشناختند، و پس از رحلتش او را به مسند خلافت نشاندند، ولى چنين حادثهاى رخ نداد و مسلمانان ابوبكر را خليفه خواندند !
اگر حضرت خليفهاى انتخاب كرده باشد و اصحابش فرد ديگرى را به جاى او نشانده باشند، بايد يارانش همگى به گناه و سرپيچى متهم شوند، و اين امر هرگز شدنى نيست ! هرگز اصحاب خطا نكردند و همگى عادل بودند !
براى آگاهى اين سطحى نگران، آياتى از قرآن حكيم و رويدادهاى مسلّم تاريخى را بر مىشماريم؛ كه سرپيچى ياران از فرمانهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و طغيانگرى آنان نيز وجود منافقان و دو چهرگان و بيماردلان را ثابت مىكند:
از جمله موارد اشاره قرآن به خوددارى از حضور در جبهه جنگ با كافران به سبب دلدادگى دنيا كه هر دو از گناهان بزرگ است:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا ما لَكِم إذا قيلَ لَكُمُ انفِروا فى سَبيلِ اللّهِ اثّاقَلتُم إلَى الأرضِ أرضيتُم بِالحَيوةِ الدُنيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الحَيوةِ الدُنيا فِى الآخِرَةِ إلاّ قَليلٌ» .(1)
و آيه «وَ لَو كانَ عَرَضا قَريبا وَ سَفَرا قاصِدا لاتَّبَعوكَ وَ لكِن بَعُدَت عَلَيهِمُ الشُقَةُ وَ سَيحلِفونَ بِاللّهِ لَوِ استَطَعنا لَخَرَجنا مَعَكُم يُهلِكونَ أنفُسَهُم وَ اللّهُ يَعلَمُ أنَّهُم لَكذُبونَ» .(2)
و آيه «فَرِحَ المُخَلَّفونَ بِمَقعَدِهِم خَلفَ رَسولِ اللّهِ وَ كَرِهوا أن يَجهَدوا بِأموالِهِم وَ أنفُسِهِم فى سَبيلِ اللّهِ وَ قالوا لا تَنفِروا فِى الحَرِّ قُل نارُ جَهَنَّمُ أشَدُّ حَرّا لَو كانوا يَفقَهونَ» .(3)
و آيه «وَ عَلَى الثَلاثَةِ الَذينَ خُلِّفوا حَتّى إذا ضاقَت عَلَيهِمُ الأرضُ بِما رَحُبِت وَ ضاقَت عَلَيهِم أنفُسُهُم وَ ظَنُّوا أن لا مَلجَأ مِنَ اللّهِ إلاّ إلَيهِ ثُمَّ تابَ عَلَيهِم لِيَتوبوا إنَّ اللّهَ هُوَ التَوّابُ الرَحيمِ» .(1)
گاه خداى بزرگ آنان را مكذّبان خود و رسولش و كافر ناميده است: «وَ جاءَ المُعَذِّرونَ مِنَ الأعرابِ لِيُؤذَنَ لَهُم وَ قَعَدَ الَذينَ كَذَبوا اللّهَ وَ رَسولَهُ سَيُصيبُ الَذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابٌ أليمٌ» .(2)
به راستى چه كسانى فرمان ولايى نبوى را در همراه شدن با سپاه اسامه براى جنگ با روميان ناديده گرفتند، و با وجود لعن متخلّفان از سوى آن حضرت در مدينه ماندند ؟ شايد همان پيش گفتگانى باشند كه خدا آنان را دروغگو و كافر فرموده است !
براى آشنايى با پرونده سياه اين گمراهان كه در برابر اراده نبوى به ستيز برخاستند و به ميل خود رفتار كردند: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُم الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(3)، مىتوان منابع عامى را مرور كرد.(4)
اگر آنان به بهانه نگرانى از حال پيامبر صلىاللهعليهوآله و شدت دلسوزى به او به جبهه نرفتند، پس چرا وقت جان دادن و پر كشيدن روح آن حضرت به ملكوت اعلا خانه او را رها
1) . توبه / 118.
2) . توبه / 90.
3) . احزاب / 36.
4) . جوامع روايى: صحيح بخارى: ج 6 ص 12، باب مرض النبى صلىاللهعليهوآله. كنز العمّال: ج 10 ص 570 - 578 ح 30264 - 30267. شرح نهج البلاغه: ج 1 ص 159، 160 و ج 6 ص 52 . المصنّف ابن ابى شيبه : ج 6 ص 395 ح 32295. كتابهاى تاريخى: تاريخ طبرى: ج 2 ص 224، 225. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 5 به بعد. تاريخ يعقوبى: ج 2 ص 93 به بعد. المغازى (واقدى) : ج 2 ص 1117، 11120. السيرة الحلبية: ج 3 ص 207. المنتظم فى التاريخ: ج 4 ص 16. اسد الغابة: ج 1 ص 66 . انساب الاشراف: ج 2 ص 114، 115. الملل و النحل: ج 1 ص 23.
كردند و به سقيفه بنىساعده رفتند تا در گردهمايى انصار با موضوع «چاره انديشى براى رهبر پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله» شركت كردند ؟ !
از ديگر موارد اشاره قرآن به فتنه افكنى و تبليغات منفى عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياران راستين آنحضرت است:
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّهِ وَ هُم كرُهونَ» .(1)
و آيه «وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابُ مُنافِقونَ وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُردونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ» .(2)
و آيه كريمه «الَذينَ اتَخَذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّهَ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاّ الحُسنى وَ اللّهُ يَشهَدُ أنَّهُم لَكذُبونَ» .(3)
و آيه «هُمُ الَذينَ يَقولونَ لا تُنفِقوا عَلى مَن عِندِ رَسولِ اللّهِ حتّى يَنفَضُّوا وَ للّهِ خَزائِنُ السَماواتِ وَ الأرضِ وَ لكِنَّ المُنافِقينَ لا يَفقَهونَ» .(4)
در آشنايى با اين رفتارهاى نابخردانه افراد به ظاهر مسلمان كه خود بين اصحاب هم بودند، افزون بر منابع تفسيرى، مىتوان از آثار تاريخى نيز مدد جست.(5)
بىشك فرار از ميدان نبرد از گناهان بزرگ است و پرونده شمار فراوانى از اصحاب در جنگ احد و خيبر و حنين، بسيار سياه است كه برخى در جنگ احد سه روز از مدينه دور شدند:
«وَ لَقَد صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعدَهُ إذ تُحِسُّونَهُم بِإذنِهِ حَتّى إذا فَشِلتُم وَ تَنازَعتُم فِى الأمرِ وَ عَصَيتُم مِن بَعدِ ما أراكُم ما تُحبُّونَ مِنكُم مَن يُريدُ الدُنيا وَ مِنكُم مَن يُريدُ الآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُم عَنهُم لِيَبتَليَكُم وَ لَقَد عَفا عَنكُم وَ اللّهُ ذو فَضلٍ عَلَى المُؤمِنينَ . إذ تُصعِدونَ وَ لا تَلوونَ عَلى أحَدٍ وَ الرسولُ يَدعوكُم فى أخريكُم فَأثابَكُم غَمّا بِغَمٍّ لِكَيلا تَحزَنوا عَلى ما فاتَكُم وَ لا ما أصابَكُم وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعمَلونَ» .(1)
و آيه «لَقَد نَصَرَكُم اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَومَ حُنَينٍ إذ أعجَبَتكُم كَثرَتُكُم فَلَم تُغنِ عَنكُم شَيئا وَ ضاقَت عَلَيكُمُ الأرضَ بِما رَحُبَت ثُمَّ وَلَّيتُم مُدبِرينَ» .(2)
عبدالحميد بن ابىالحديد معتزلى، نام خليفه دوم و سوم ... را در ميان فراريان مىشمارد.(3)
ديگران نيز با آوردن «فلان و فلان» از كنار اين رخداد زشت به سادگى گذشتهاند.(4)
فخر رازى نيز در تفسير آيه 155 سوره مباركه آلعمران در مسئله يكم به فرار آن دو و غيبت سه روزه عثمان بن عفان از مدينه اعتراف كرده، و در مسئله پنجم در آيه 159 همين سوره، سرگردانى و درماندگى خودش را از درك حقيقت آشكار مىسازد و مىنويسد: به روايت ابنعباس، پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى خدا فرمان مشورت با مردم را
دريافت كرد كه ابوبكر و عمر از آنهاست. ولى اينجا اشكالى هست، چون همين افرادى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مأموريت مشورت با آنان را دارد، همان فراريانى هستند كه در جاى ديگرى به رسولش امر كرده از آنان درگذرد و برايشان آمرزش بطلبد.
سپس مىافزايد: فَهَب أنَّ عُمَرَ كانَ مِنَ المُنهَزِمينَ، فَدَخَلَ تَحتَ الآيَةِ. إلاّ أنَّ أبابَكرٍ ما كانَ مِنهُم، فَكَيفَ يَدخُلُ تَحتَ هذِهِ الآيَةِ ؟ وَ اللّهُ أعلَمُ !(1)
گفتنى است كه سيوطى درباره اين حديث ابنعباس مىنويسد: حاكم آن را روايت و به صحتش حكم كرده است، همچنين بيهقى در سنن خود و احمد در مسندش.(2)
آرى، فخر رازى ميان دو راه درمانده است: او را از فراريان بنامد، يا با كنار زدن خبر صحيح فضيلت هم مشورتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى او ثابت كند ! هر چند دست و پا زدن فخر براى اسناد پايدارى به خليفه اول نيز سودى ندارد، چون به گزارش عايشه او نيز از گريزندگان احد بود. زيرا هر گاه از نبرد احد سخن به ميان مىآمد، ابوبكر مىگريست و مىگفت: آن روز من نخستين فرارى بودم، و طلحه را ديدم كه پايدارى مىكرد. به خودم گفتم كه تو هم طلحه باش، ولى ... !(3)
داستان گفتگوى انس بن نضر (عموى انس بن مالك) با عمر در حال فرار و برخى ديگر از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتابهاى تاريخى آمده است !(4)ماجرايى كه عمر و بعضىها دنبال اماننامه از ابوسفيان مىگشتند، و به ياد عبداللّه بن اُبىّ (سردسته منافقان مدينه) افتاده بودند تا او واسطه اين كار شود ! انس بن نضر آنان را از اين منكر نهى كرد و خود به سپاه دشمن زد تا به شهادت رسيد.
1) . مفاتيح الغيب: ج 9 ص 50 - 67 .
2) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 359.
3) . شرح نهج البلاغه: ج 15 ص 33. كنز العمال: ج 10 ص 424، 426. الطبقات الكبرى: ج 2 ص 196. المستدرك: ج 3 ص 266. سوگمندانه بايد گفت كه برخى محدثان به نام بعضى نامداران كه مىرسند، با كنايه و آوردن كلمه «فلان» رد مىشوند !
4) . تاريخ طبرى: ج 2 ص 66 - 68 . الكامل فى التاريخ: ج 1 ص 553 . المغازى: ج 1 ص 280.
راستى چه كسانى از فرياد مبارزه خواهى عبدوَد ترسيدند و لرزيدند و سر به پايين افكندند، و با وجود وعده بهشت براى هماورد او از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى به ميدان نبرد پا نگذاشت ؟ تا على عليهالسلام به جنگ او رفت و مسلمانان را از شرّ او ايمن ساخت.(1)
ابنعساكر از بريده و طبرانى از ابنعباس و حاكم از جابر بن عبداللّه انصارى روايت كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمر بن خطاب را در جنگ خيبر به فرماندهى سپاه اسلام گماشت، ولى او ناتوانانه بازگشت.(2)بخارى و مسلم نيز به گريختن وى در نبرد حنين اعتراف كرده اند.(3)
از ديگر موارد كه در قرآن آمده، اعتراض به تقسيم غنائم در عزوه طائف و سرزنش پيامبر صلىاللهعليهوآله است:
«وَ مِنهُم مَن يَلمِزُكِ فُى الصَدَقاتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضوا وَ إن لَم يُعطوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَ» .(4)
مورد ديگر در آيات نافرمانى و آزار پيامبر صلىاللهعليهوآله است، در حالى كه به شدت از آن دو نهى شده، و نيز نافرمانان و آزار دهندگان، گمراه و گرفتار عذاب دردناك و ملعون خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و فرشتگان شمرده شدهاند:
«وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدودَهُ يُدخِلهُ نارا خالِدا فيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهينٌ» .(5)
1) . المغازى: ج 1 ص 470، 471. اين حقيقت چونان آفتاب در نيمروز روشن است كه آوردن نام منابع ديگر نيازى نيست.
2) . المستدرك: ج 3 ص 37، 38. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 327، 328. مجمع الزوائد: ج 9 ص 124.
3) . صحيح بخارى: ج 3 ص 156 ح 4322، كتاب المغازى. صحيح مسلم: ج 12 ص 301، 303 ح 1751،كتاب الجهاد.
4) . توبه / 58.
5) . نساء / 4.
و آيه «وَ مِنهُم الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةً لِلَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ» .(1)
و آيه «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهَ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا» .(2)
و آيه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَدخلوا بُيوتَ النَبىِّ إلاّ أن يُؤذَنَ لَكُم إلى طَعامٍ غَيرَ ناظرينَ إناهُ وَ لكِن إذا دُعيتُم فَادخُلوا فَإذا طَعِمتُم فَانتَشِروا وَ لا مُستَئنِسينَ لِحَديثٍ إنَّ ذلِكُم كانَ يُؤذِى النَبىَّ فَيَستَحيى مِنكُم وَ اللّهُ لا يَستَحيى مِنَ الحَقِّ وَ إذا سَألتُموهُنَّ مَتاعا فَاسئَلوهُنَّ مِن وراءِ حِجابٍ ذلِكُم أطهَرُ لِقُلوبِكُم وَ قُلوبِهِنَّ وَ ما كانَ لَكُم أن تُؤذوا رَسولَ اللّهِ وَ لا أن تَنكِحوا أزواجَهُ مِن بَعدِهِ أبَدا إنَّ ذلِكُم كانَ عِندَ اللّهِ عَظيما» .(3)
و آيه «إنَّ الَذينَ يُؤذونَ اللّهَ وَ رَسولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ أعَّدَ لَهمُ عَذابا مُهينا» .(4)
و آيه «وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَإنَّ لَهُ نارُ جَهَنَّمُ خالِدينَ فيها أبَدا» .(5)
در آشكار سازى گردن كشىِ برخى اصحاب و نپذيرفتن حكم حرمت خمر و حج تمتع و خشمگين كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله، خواندن حديث عايشه از آن حضرت براى هر خِرد ورزى بس است.(6)
1) . توبه / 61 .
2) . احزاب / 36.
3) . احزاب / 53 .
4) . احزاب / 57 .
5) . جنّ / 23.
6) . الجامع لاحكام القرآن: ج 2 ص 393. صحيح بخارى: ج 1 ص 474 ح 1534. صحيح مسلم: ج 8 ص 405ح 130، ص 412، 417 ح 141، 143، 144. المعجم الكبير: ج 7 ص 107، 109، 119، 128، 130، 131، 136 ح 6513 ، 6515 ، 6594 ، 6597 ، 6604 . حجة الوداع ابنحزم : ص 159، 160، 163، 335، 403، 409 ح 70، 73، 80 ، 360، 459، 470، 472. مسند احمد: ج 4 ص 286. مسند ابوعوانه: ج 2 ص 242 ح 3363 - 3364. مسند الطيالسى: ص 216 ح 1540. صحيح ابنخزيمه: ج 4 ص 165 ح 2606. مجمع الزوائد: ج 3 ص 233.
همچنين ايستادگى خليفه دوم در برابر فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله در رخداد قرارداد حديبيه و اظهار ترس از رفتن به مكه براى گفتگو با سران كفر (به نمايندگى از حضرت) و پيش نهادن عثمان نيز، اقرارش به شك در ديانت و نبوت حضرت پس از امضاى پيمان حديبيه را چه كسى مىتواند انكار كند ؟ !
اين سه حديث را مورخان و محدثان ثبت كردهاند:
إنّى أخافُ قُرَيشا عَلى نَفسى، وَ لَيسَ بِمَكَّةَ مِن بَنى عَدىِّ بنِ كَعبٍ أحدٌ يَمنَعُنى. وَ اللّهِ ما شَكَكتُ مُنذُ أسلَمتُ إلاّ يَومَئِذٍ.
يا عُمر ! تَرانى رَضيتُ وَ تَأبى ؟(1)
دانشمندان در جاى ديگر نيز از شك كردن او درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله پرده برداشته و اين خطاب عتاب آميز نبوى را درباره وى گزارش دادهاند: أ فى شَكٍّ أنت يَابنَ الخَطّابِ ؟ !
بر اين اساس، آيا او مىتواند مصداق اين آيه باشد: «إنَّمَا المُؤمِنونَ الَذينَ آمَنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَم يَرتابوا وَ جاهَدوا بِأموالِهِم وَ أنفُسِهِم فى سَبيلِ اللّهِ أولئِكَ هُمُ الصادِقونَ» ؟(2)
1) . صحيح بخارى: ج 2 ص 328 ح 2731، 2732 و ص 294 ح 4844. صحيح مسلم: ج 12 ص 382 ح 1785. مسند احمد: ج 4 ص 328. المصنف ابنابىشيبه : ج 7 ص 384 - 389 ح 36836 - 36844. المصنف (عبدالرزاق) : ج 5 ص 330 ح 9720. السيرة النبوية (ابنهشام) : ج 3 ص 329، 331. السيرة الحلبية: ج 3 ص 16 - 19. الجامعة لاحكام القرآن: ج 16 ص 277. الدرّ المنثور: ج 7 ص 527 ، ذيل آيات 24، 25 سوره فتح. سبل الهدى و الرشاد: ج 5 ص 46 - 53 . البداية و النهاية: ج 4 ص 191 - 200. تاريخ ابىالفداء: ج 1 ص 199، الكنى (ابوبشر رازى دولابى، م 310 ق) : ج 2 ص 69 .
2) . حجرات / 15. الجامع الصحيح بخارى : ج 2 ص 197 ح 2468 و ج 3 ص 385 ح 5191 . صحيحمسلم: ج 2 ص 898 ح 34. سنن ترمذى: ج 5 ص 345 ح 3318. سنن بيهقى: ج 7 ص 37. الدرّ المنثور: ج 6 ص 242. تفسير ابنكثير: ج 4 ص 414، ذيل آيه 4 از سوره تحريم. البحر الزخّار: ج 1 ص 318 ح 206. تحفة الاشراف: ج 8 ص 46 ح 10507. كنزالعمال: ج 2 ص 525 ح 4663. جامع الاصول: ج 2 ص 400 ح 856 .
از موارد ديگر كه خدا در قرآن اشاره كرده اتهام آلودگى به همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماريه قبطيه امّ ابراهيم است، كه خداى سبحان به شدت از او دفاع كرد و پاكى او را براى همگان و به ويژه توطئه گران حسود روشن ساخت:
«إنَّ الَذينَ جاءوا بِالإفكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم لِكُلِّ امرِءٍ مِنهُم مَا اكتَسَبَ مِنَ الإثمِ وَ الَذى تَولّى كِبَرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ» .(1)
البته اهل حديث از عامه، توطئه «اِفك» - به معناى: وارونه، دروغ و تهمت - را درباره عايشه، و آيات آغازين سوره مباركه نور را نشان فضيلت او پنداشتهاند ! !(2)ولى در حقيقت ماجرا چيز ديگرى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از راه وحى بدان آگاه شد، و طراح توطئه و تهمت زدن به ماريه (ديگر همسر حسود حضرت كه نازا و عقيم بود) و همدستانش رسوا گشتند، و پاكى دامن امّابراهيم نيز ثابت شد.(3)
مورد ديگر كه در قرآن آمده افشاى اسرار خانوادگى پيامبر صلىاللهعليهوآله و همدستى و همداستانى عليه او است:
«وَ إذ أسَرَّ النَبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأت بِهِ وَ أظهَرَهُ اللّهُ عَلَيهِ عَرَفَ بَعضَهُ وَ أعرَضَ عَن بَعضٍ فَلَمّا نَبَّأها بِهِ قالَت مَن أنبَأكَ هذا قالَ نَبَّأنِى العَليمُ الخَبيرُ . إن تَتوبا إلَى اللّهِ فَقَد صَغَت قُلوبُكُما وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّهَ هُوَ مَولاهُ وَ جِبرئيلُ وَ صالِحُ
المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةَ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ» .(1)اين رفتار نابخردانه آن دو، تهديد تند خداوند را در پى داشت: «عَسى رَبُّهُ إن طَلَقَكُنَّ أن يُبَدِّلَهُ أزواجا خَيرا مِنكُنَّ مُسلِماتٍ مِؤمَناتٍ قانِتاتٍ تائَباتٍ عابَداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أبكارا» .(2)
از ديگر موارد قرآنى سوگند و شهادت دروغ بعضى از صحابه است:
«وِ سِيحلِفونَ بِاللّهِ لَوِ استَطَعنا لَخَرَجنا مَعَكُم يُهلِكونَ أنفُسَهُم وَ اللّهُ يَعلَمُ إنَّهُم لَكاذِبونَ» .(3)
ماجراى ديگر مخالفت با فرمان آوردن كتاب و قلم براى نوشتن وصيتنامه رسمى، و نسبت هذيان گويى به پيامبر صلىاللهعليهوآله، و بر پا كردن آشوب و فتنه در خانه حضرت است ! ! آيا اين جملات از چه كسى يا كسانى است: «إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر» يا «قَد غَلِبَ عَلَيهِ الوَجَعُ» يا «هَجَرَ رَسولُ اللّهِ» يا «ما لَهُ أ هَجَرَ» ؟ !
گويا اين گوينده يا گويندگان در آن زمان، حضرت را به رسالت الهى قبول نداشتند ! شايد آيات آغازين سوره مباركه نجم را از ياد برده بودند كه او هيچ سخنى بر زبان نمىآورد، مگر آن كه وحيانى است: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌيوحى» .(4)
آيا براى رسيدن به هوسهاى خويش آيات بيانگر وجوب اطاعت از رسول صلىاللهعليهوآله را زير پا نهادند، يا از اساس آنها را باور نداشتند: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ لا تُبطِلوا أعمالَكُم»(5)؟ در اين زمينه 17 آيه در قرآن حكيم با فرمان «أطيعوا»
و دو مورد: سوره انفال آيه 24 و شورى آيه 47، با دستور «إستَجيبوا» و يك مورد در سوره حشر با «فَخُذوهُ» آمده است !
آيا آنكه شعار «حَسبُنا كِتابُ اللّهِ» سر داد، آيات پيش گفته را نخوانده بود، يا به قرآن ديگرى معتقد بود كه اجتهاد در برابر نصّ نبى را روا مىشمرد ؟
آرى، اگر آن اجتهاد يا درستتر بگويم آن خودرأيى گستاخانه نبود، ابنتيميه و ابنحجر به خود اجازه نمىدادند كه در تطهير باغيان و ياغيان بر رسول صلىاللهعليهوآله و خليفه بر حق او كاغذ سياه كنند، و شورشيان بر خليفه زمينى و آسمانى و قاتلان صحابى راستين و فرزند دو شهيد راه اسلام جناب عمار را مجتهدانى خطا رفته بخوانند ! كه بر اين فتنهگرى و جنايت و خونريزى هيچ مؤاخذهاى نمىشوند، بلكه يك پاداش نيز دريافت مى كنند ! !(1)
كوس رسوايى نسبت دهندگان هذيان به ساحت قدس نبوى به گوش نووى و ابنحجر عسقلانى و ابناثير و ابن ابىالحديد نيز رسيد و آنان در صدد آبرودارى برآمدند. به توجيه نامه نووى دقت كنيد: وَ أمّا كَلامُ عُمَرَ، فَقَد إتَّفَقَ العُلَماءُ المُتَكَلِّمونَ فى شَرحِ الحَديثِ عَلى أنَّهُ مِن دَلائِلِ فِقهِ عُمرَ وَ فَضائِلِهِ وَ دَقيقِ نَظَرِهِ، لأنَّهُ خَشِىَ أن يَكتُبَ صلىاللهعليهوآله أمورا رُبَّما عَجَزوا عَنها وَ استَحَقّوا العُقوبَةَ عَلَيها، لأنَّها مَنصوصَةٌ لا مَجالَ لِلإجتِهادِ فيها، فَقالَ عُمَرُ: حَسبُنا كِتابُ اللّهِ.(2)
بسيار شگفت انگيز و دردآور است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى پيشگيرى از فتنه و گم گشتگى امت و يارانش مىخواهد سندى مكتوب به يادگار بگذارد، و با آنكه به
1) . منهاج السنه: ج 3 ص 134 - 136. تطهير الجنان: ص 32. الصواعق المحرقه: ص 154 - 161. وى در توجيه روايت نبوى در بزرگداشت شيعيان على بن ابىطالب عليهالسلام كه در تفسير آيه هفتم سوره بينه فرمود، اهلسنت را شيعيان و خوارج را دشمنان او مىخواند !
2) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 1 ص 278. عسقلانى نيز مشابه اين را در شرح صحيح مسلم آورده است: ج 11 ص 99 ح 114.
استناد وحى سخن مىگويد، گويا فقاهتش به آن اندازه نيست كه بفهمد شايد اين نص نبوى مايه اختلاف گردد، ولى دقت نظر و فقاهت عمر از آن حضرت بيشتر است !
آفرين بر نووى و بر اين خداشناسى و پيامبرشناسى اش ! آيا مردم دينشان را از اين ايادى شيطان بايد ياد بگيرند ؟ ! آيا ايستادگى در برابر فرمان پيامآور الهى فضيلت است ؟ !
اين سخن نووى بر آمده از توجيه ابناثير و قارى است. على بن سلطان محمد قارى نخست اين سخن ابناثير را مىآورد كه همزه در «أ هَجَرَ» براى استفهام است نه بيانگر باب افعال ! و اگر اخبارى باشد، فحش و هذيان است و به عمر چنين گمانى نمىرود !
سپس از قول خطابى اينگونه نقل مىكند: نمى شود سخن عمر را چنين معنى كنيم كه او خيال نسبت غلطگويى يا گمان آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت، ولى چون حال ناخوشايند حضرت را در آستانه رحلتش تماشا كرد، از آن ترسيد كه مانند بيمارانى كه درد و رنج بر ايشان چيره شده، سخنانى ناخواسته بر زبان بياورد و سوژهاى براى منافقان قرار گيرد ! پيش از اين هم گاه چنين بود كه ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از نظرش بر مىگرداندند، قبل از آنكه تصميم جدّى بگيرد، مانند داستان قرار داد حديبيّه ... .(1)
آرى، حديثسازان براى آبرودارى خليفهاشان به اين توجيهات بىاساس دست زدند و آبروى خود و خليفه را به حراج گذاشتند، و براى درست نمايى توجيه خود جمله: استفهموه: از او بپرسيد، را به سخن نبوى افزودند ! و مرد آسمانى را - كه نه تنها چشم منافق بين، بلكه گوش منافقشناس نيز دارد: «وَ لَو نَشاءُ لأرَيناكَهُم فَلَعَرَفتَهُم بِسيماهُم وَ لَتَعرِفَنَّهُم فى لَحنِ القَولِ وَ اللّهُ يَعلَمُ أعمالَكُم»(2)- به گفتن سخنانى متهم كردند كه مبادا سوژه منافقان عليه مسلمانان راستين باشد !
به گزارش خطيب بغدادى و ابن ابىالحديد معتزلى، خود عمر بن خطاب نيز در پاسخ ابنعباس از داستان پنجشنبه سياه چنين گفت: وَ لَقد أرادَ أن يُصَرِّحَ بِإسمِهِ، فَمَنَعتُ عَلَيهِ قُريشَ أبدا ! وَ لَو وَلّيها لانقَضَت عَلَيهِ العَرَبُ مِن أقطارِها ! فَعَلِمَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إنّى عَلِمتُ ما فى نَفسِهِ فأمسَكَ وَ أبَى اللّهُ إلاّ إمضاءَ ما حَتَمَ !(1)
در جاى ديگرى ابن ابىالحديد در دفاع از خليفه مجتهد خود ! اعتراف او را چنين مى نويسد: إنَّ رَسولَ اللّهِ أرادَ أن يَذكُرَهُ للأمر فى مَرَضِهِ. فَصَدَدتُهُ عَنهُ خَوفا مِنَ الفِتنَةِ وَ انتِشارِ أمر الإسلامِ.(2)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى آينده امت اسلام نگران بود و با تدبيرى خاص مىخواست در لحظههاى پايانى عمرش نام جانشين خودش را در سندى مكتوب به يادگار بگذارد، تا «لا تَضِلُّوا بَعدهُ أبَدا» و «لا يَختَلِفُ بَعدى إثنان» پيش نيايد. ولى اهلسنت مىگويند: عمر از آن حضرت به امتش دلسوزتر، و از پيدايش فتنه در صورت امارت على بن ابىطالب عليهالسلام نگران بود !
آرى او در دل كينه علوى و غدير داشت و امامت او را بر نمىتابيد و پديدارى آشوب را بهانهاى براى هوسمدارى و خودكامگىاش قرار داد ! «إنِ الحُكمُ إلاّ للّهِ يَقُصُّ الحَقَّ وَ هُوَ خَيرُ الفاصِلينَ» .(3)
رويداد پنجشنبه سياه و ماجراى كتف يا همان دوات و قلم در منابع عامه بسياز آمده است.(4)
آثار تاريخى: تاريخ طبرى: ج 2 ص 228. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 7. الطبقات: ج 1 ص 517 . السيرة الحلبية: ج 3 ص 344. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 458. سبل الهدى و الرشاد: ج 12 ص 247. انساب الاشراف: ج 2 ص 236. تذكرة الخواص: ص 62 . حلية الاولياء: ج 5 ص 25. البداية و النهاية: ج 5 ص 247. جوامع السيرة النبوية ابنحزم : ص 209. الوفاء باحوال المصطفى9 (ابنجوزى) : ص 794. المراجعات: ش 86 . مرآة الاسلام (طه حسين) : ص 124.
1) . شرح نهجالبلاغه: ج 12 ص 20، 21.
2) . شرح نهجالبلاغه: ج 12 ص 78، 79.
3) . انعام / 6 .
4) . جوامع روايى: صحيح بخارى: ج 1 ص 57 ح 114 و ج 2 ص 373 ح 3053 و ص 410 ح 3168 و ج 3 ص 181 ح 4431، 4432 و ج 4 ص 29 ح 5669 و ص 375 ح 7366. صحيح مسلم: ج 3 ص 1018 ح 22. مسند احمد: ج 1 ص 324، 355. مسند ابىيعلى: ج 3 ص 393 ح 1869 - 1871 و ج 4 ص 298 ح 2409. سنن نسائى: ج 3 ص 433 ح 5852 ، 5854 و ح 4 ص 360 ح 7516. سنن بيهقى: ج 2 ص 207. سنن ابىداود: ج 3 ص 165 ح 3029. جامع المسانيد و السنن: ج 30 ص 264 ح 516 و ص 281 ح 550 . المعجم الكبير: ج 11 ص 30 ح 10961، 10962 و ص 352 ح 12261 و ج 12 ص 55 ح 12507. المعجم الاوسط: ج 6 ص 162 ح 5334 . مجمع الزوائد: ج 4 ص 214 و ج 9 ص 33. شرح نهج البلاغه: ج 6 ص 51 . مشكاة المصابيح: ج 3 ص 322 ح 5966 . مرقاة المفاتيح: ج 5 ص 498.
آيا حديث «حوض» را عموم محدثان عامه در بابى ويژه به اين نام نياوردهاند ؟ كه حضرت فرمود:
يَرِدُ عَلىَّ يَومَ القيامَةِ رَهطٌ مِن أصحابى، فَيُجلَونَ عَنُ الحَوضِ ! فأقولُ: يا رَبِّ أصحابى ! فَيَقولُ: إنِّكِ لا عِلمَ لَكَ بِما أحدَثوا بَعدَكَ؛ إنَّهُم إرتَدُّوا عَلى أدبارِهِمُ القَهقَرى !(1)
إنّى فَرَّطُكُم وَ أنا شَهيدٌ عَلَيكُم ! إنّى وَ اللّهِ لأنظُرُ إلى حَوضى الآنَ وَ إنّى قَد أُعطيتُ خَزائِنَ مَفاتيحِ الأرضِ، وَ إنّى وَ اللّهِ ما أخافُ بَعدى أن تُشرِكوا، وَ لكِن أخافُ أن تَنافَسوا فيها !(2)
وَ إنَّ أُناسا مِن أصحابى يُؤخَذُ بِهِم ذاتَ الشِمالِ ! فأقولُ: أصحابى أصحابى ؟ فيُقالُ: إنَّهُم لَم يَزالوا مُرتَدّينَ عَلى أعقابِهِم مُنذُ فارَقتُهُم !(3)
گفتنى است كه داستان حوض و آينده اختلاف آميز اصحاب در روايات گوناگونى با اندك اختلافى در منابع پيش گفته آمده، كه همگى مؤيد آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از رويداد زشت و خطرناك ارتداد گروهى از ياران خويش و اختلاف آنان در خلافت آن حضرت بود !
همچنين «حديث 73 فرقه» كه راويان آن را نقل كردهاند:
سَتَفتَرِقُ أُمَّتى عَلى ثَلاثٍ وَ سَبعينَ فِرقَةٍ. الناجيَةُ مِنهُم واحِدَةٌ، وَ الباقونَ هَلكى. يا: كُلُّهُم فِى النارِ إلاّ واحِدَةٌ. يا: واحِدَةٌ فِى الجَنَّةِ وَ ثِنتانُ وَ سَبعونَ فِى النارِ.(1)
شمارى از اصحاب اين روايات را گزارش دادهاند، مانند امام على عليهالسلام و انس بن مالك و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و سعد بن ابىوقاص و عمرو بن عوف مزنى و عوف بن مالك اشجعى و عويمر بن مالك و معاويه بن ابىسفيان !
از سوى ديگر صحت اسناد و وثاقت روايتگران آنها نيز به امضاى بزرگان عامه رسيده است.(2)
اكنون با توجه به احاديث بالا و آگاهى پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله از آينده خطرناك امت و اختلاف آنان در امر خلافت و امامت، بر مرد خرد ورز (نه مسلمان معتقد به عصمت و دريافت وحى به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله) مىسزد كه آن مرد بزرگ و راهبر فرزانهاى كه
1) . سنن ابنماجه: ج 2 ص 1321 ح 3991 به بعد، باب افتراق الامم. سنن ابىداود: ج 4 ص 197 ح 4566 به بعد باب شرح السنة . سنن ترمذى: ج 4 ص 291 ح 2649، 2650. كنز العمال: ج 1 ص 209، 211، 376، 381 ح 1052، 1061، 1637، 1659 و ج 11 ص 114، 115، 304 ح 30834، 30838، 31583. الملل و النحل: ج 1 ص 21، تاريخ بغداد: ج 13 ص 32، 36. الجامع لاحكام القرآن: ج 4 ص 159. مشكاة المصابيح (خطيب تبريزى) : ج 1 ص 96 ح 171، 172. البحر الزخّار: ج 4 ص 37 ح 1199. مسند ابويعلى: ج 7 ص 36 ح 3942. بحار الانوار: ج 28 ص 3 - 6 ح 1 - 8 .
2) . فيض القدير مناوى : ج 2 ص 21. المستدرك (حاكم) : ج 4 ص 430، كتاب الفتن و الملاحم. الاعتصام (شاطبى) : ج 2 ص 189. سلسلة الاحاديث الصحيحة (البانى) : ج 1 ص 359.
مردمان نادان و بتپرست را به سوى خداپرستى فرا خوانده، و پس از سپرى كردن دوران 13 ساله مظلوميت و مهجوريت بعثت با تلاشهاى توان فرسا حكومت دينى بر پا ساخته و نو مسلمانانى تربيت كرده، حال كه هنگامه شهادت او است هيچ تدبيرى براى فتنه سوزى و اختلاف زدايى نداشته باشد ؟ ! !
پيامبرى كه در ترك چند ساعته يا چند روزه، مدينه را بدون جانشين رها نمىكرد و كسى را جاى خود مىگماشت. به عنوان مثال:
در حركت به سوى غزوه «بواط» سعد بن معاذ، و در غزوه «ذى العشيره» ابوسلمه مخزومى، و در غزوه «بدر كبرى» ابنمكتوم، و در غزوه «بنىقينقاع» و «سويق» ابولبابه انصارى، و در غزوه «قرقرة الكدر» و «فرّان» و «احد» و «حمراء الاسد» ابنمكتوم، و در غزوه «ذىامر» و «ذات الرقاع» عثمان بن عفان، و در غزوه «بنىنضير» ابنمكتوم، و در غزوه «بدر سوم» عبداللّه بن رواحه، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق» ابنمكتوم، و در غزوه «بنىمصطلق» زيد بن حارثه و در غزوه «بنىلحيان» و «ذىقِرَد» ابنمكتوم، و در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» سباع بن عرفطه، و در غزوه «تبوك» امام على عليهالسلام را جانشين خود در مدينه برگزيد !
آيا با اين همه سيره پيوسته او در غيبتهاى كوتاه مدت، مىتوان گفت كه براى نبود دراز مدتش پس از پرواز به ملكوت اعلا كسى را جانشين خود نخواند ؟ ! آيا - معاذ اللّه - ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه از او داناتر و آگاهتر بودند كه براى پس از خود خليفهاى گماشتند ؟ ! آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اندازه جناب عايشه هوش سياسى نداشت كه پس از ترور عمر به وى پيام فرستاد: مبادا امت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مانند گلّهاى بدون چوپان رها كنى و بىشناساندن جايگزين از دنيا بروى ؟ !(1)
راستى آن همه كارشكنان و منافقان و بيماردلان و كوتهنگران و سادهانديشان كه در مدينه مىزيستند و مايه مزاحمت براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان و هم مانع پيشرفت اسلام
1) . الامامة و السياسة: ج 1 ص 32.
بودند، براى پس از رحلت حضرت خطرى شمرده نمىشدند ؟ آيا نبايد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهدر جهت ايمنسازى امت از شرارت آنان راه چارهاى مىانديشيد ؟
شايد پيروان خلفاى كودتاگر بگويند كه همه آنان پس از شهادت جانسوز نبوى يكباره از لجاجت و دو چهرهگى دست شستند، و چونان سلمان و اباذر از مؤمنان ممتاز گشتند ! ولى سوگمندانه بايد بگوييم كه واقعيت تلخ و انكار ناپذير جز اين است !
آنان با همديگر همدست، همداستان، همفكر و هماهنگ شدند و ياران راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله را از صحنه اصلى اسلام بيرون راندند، و با مكرهاى فراوان خليفه نامبرده نبوى را خانه نشين ساختند !
اكنون جاى اين پرسش است: عدد 73 (هفتاد و چند) براى مبالغه و بيان كثرت تفرقه ميان مسلمانان باشد يا بيانگر حقيقت، آن تنها گروه نجات يافته كدام است ؟ آيا پيروان مذاهب خودساخته مالك و احمد و ابوحنيفه و شافعىاند ؟ آيا چهار را مىشود يك خواند ؟
آرى، آنان كه امامت دوازده جانشين منصوص نبوى را بپذيرند، در صورت به جا آوردن وظايف بندگى مىتوانند برابر بيرونى آن گروه راه يافته و نجات يافته باشند !
آيا بخارى و مسلم و احمد بن حنبل و ابناثير، سرپيچى اصحاب از دستور بيرون آمدن از احرام را در داستان مصالحه حديبيّه از امّ المؤمنين جناب امسلمه نقل نكردهاند ؟ كه به پيشنهاد وى حضرت شخصا به قربانى كردن شتر و تراشيدن سرش پرداخت: فَلَمّا رَأوا ذلِكَ قاموا فَنَحروا وَ جَعَلَ بَعضُهُم يَحلِقُ بَعضا. حَتّى كادَ بَعضُهُم يَقتُلُ بَعضا غَمّا !(1)
1) . صحيح بخارى: ج 1 ص 282، 283 ح 2731، 2732. صحيح مسلم: ج 12 ص 382. المسند: ج 4 ص 330. البداية و النهاية: ج 4 ص 200. الكامل فى التاريخ: ج 1 ص 586 .
آيا جريان روز جمعه و دنيا زدگى اصحاب و نكوهش آنان در قرآن نيامده است: «وَ إذا رَأوا تِجارَةً أو لَهوا إنفَضُّوا إلَيها وَ تَرَكوكَ قائِما قُل ما عِندَ اللّهِ خَيرٌ مِنَ اللَهوِ وَ مِنَ التِجارَةِ وَ اللّهُ خَيرُ الرازِقينَ»(1)؟
افزون بر ديگر محدثان و مفسران، بيهقى مىنويسد: اين رويداد زشت سه بار رخ داد، زيرا در برخى روايات شمار ياران راستين حضرت كه در مسجد ماندند و به تماشاى جمعهبازار نرفتند 7 يا 8 يا 12 آمده است.(2)
آيا توده محدثان و مورخان، نافرمانى اصحاب از فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در حجة الوداع از جابر بن عبداللّه و عايشه گزارش ندادهاند ؟ كه وى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: من أغضَبَكَ أغضَبُهُ اللّهُ ! سپس حضرت در پاسخ عايشه فرمود: ما لى لا أغضِب، وَ أنا آمُرُ فَلا أتَّبِع: چرا خشمگين نشوم كه فرمان مىدهم ولى اطاعت نمىشوم.(3)
گفتنى است كه ابنقيّم و ابنحزم چهارده نفر از اصحاب را نام بردهاند كه خبر فرمان عمره تمتع را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند:
عايشه و حفصه و على بن ابىطالب عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام و اسماء دختر ابوبكر و جابر بن عبداللّه و براء بن عازب و ابوسعيد خدرى و عبداللّه بن عمر و انس بن مالك و ابوموسى اشعرى و عبداللّه بن عباس و سبرة بن معبد جهنى و سراقة بن مالك مدلجى.(4)
با اين همه، زمامدار دوم مسلمانان از انجام دادن حج تمتع پيشگيرى و مخالفانش را به شكنجه تهديد كرد ! چون او - به گفته قرطبى - هنگام صدور دستور نبوى نيز آن را بر نتافت و سخن زشتى بر زبان راند !(1)
اين بود گزارشى كوتاه از عملكرد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله، كه در حقيقت از دشمنان آن حضرت بودند. راستى اگر در ميان مسلمانان و ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله خيانت پيشگانى نبودند، آيا نهى از خيانتگرى به خدا و رسول او لغو و بىاثر، پوچ و بيهوده نمىنمود:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَخونوا اللّهَ وَ الرَسولَ وَ تَخونوا أمانَتَكُم وَ أنتُم تَعلَمونَ»(2)؟
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است ! ابن ابىالحديد در گزارش گفتگوى مشروح عبداللّه بن عباس با عمر بن خطاب و پرسش وى از عمر درباره وصيت نانوشته پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين آورده است: «وَ لَقَد أرادَ أن يُصَرِّحَ بِإسمِهِ. فَمَنَعتُ مِن ذلِكَ: رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواست تا نام جانشين خودش را در سندى مكتوب آشكار و جاويدان سازد، كه من نگذاشتم !(3)
راه اول: آلوسى بغدادى وقتى از همه جا درمانده شد و توانايى انكار دلالت روايت متواتر غدير بر امامت و خلافت امام على عليهالسلام را از دست داد و ناگزير آن را پذيرفت، به اين دست آويز سست شيطان پناهنده شد كه ما سنت گرايان امامت او را مىپذيريم. اما در نوبت چهارم و حديث غدير نيز بيانگر همين مطلب است و علت تصريح به نام او، آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از شورشها و جنگهاى سه گانه در دوران خلافت او بود: لأنَّ أهلَ السُنَةِ قائِلونَ بِذلِكَ حينَ إمامَتِهِ.(4)
در پاسخ اين مفسر متعصب، چند نكته تأمل برانگيز را پيش مىنهيم:
اصولاً بر رهبرى فرزانه و امامى حكيم چون پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله برازنده است كه براى پس از رحلت خويش جانشينى برنگزيند و امت پرمشكل را به حال خود رها سازد ؟ ! با آنكه از آينده مسلمانان به خوبى آگاه است.
آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله از كشته شدن عمر و شورش مردم مدينه و كشتن عثمان با خبر نبود كه از آن دو نيز نام ببرد ؟
آيا اسم آوردن از خليفه چهارم بدون نام بردن از سه جانشين پيشين كارى خردمندانه و عاقلانه است ؟ آرى، فقط بايد گفت: الغَريقُ يَتَشَبَّثِ بِكُلِّ حَشيشٍ !
راه دوم: در سخنان ابن ابىالحديد آمده است كه خواست خدا نبود كه على بن ابىطالب عليهالسلام نخستين خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، هر چند رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر آن پاى فشرد ! و هنگام تعارض ميان مراد خدا و رسول حق تقدم با خداى والا است !(1)
سوگمندانه بايد بگوييم كه ستمگران يغماپيشه براى توجيه جنايات و غارتگرىهاى خودشان موضوع جبر تاريخ را پيش كشيدند، و متأسفانه برخى دانشمندان دينى هم آگاهانه و خواسته يا ناآگاهانه و ناخواسته در اين دام افتادند !
استدلال ياد شده شايسته مسلمانى متعارف نيست ! كجا مانده به اديبى چون ابن ابىالحديد ! راستى اگر امامت و خلافت على عليهالسلام خواست خداى منّان نبود، فرستادن آيه ولايت و اهداى انگشتر نيز آيه ابلاغ رسالت و اكمال دين و اتمام نعمت در سوره مائده در روزهاى پايانى دوران زيست پيامبر صلىاللهعليهوآله لغو و بيهوده نمىنمود ؟
آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه همه افعال و اقوال او برخواسته از وحى آسمانى است، ارادهاى جز اراده خداى سبحان داشت ؟ آيا ابن ابىالحديد اين آيه را نخوانده بود: «مَن يُطِعِ الرَسولَ فَقَد أطاعَ اللّهَ وَ مَن تَولّى فَما أرسَلناكَ عَلَيهِم حَفيظا»(2)؟
آيا خداوند عز و جل مدعيان محبت خود را به پيروى از رسولش صلىاللهعليهوآله فرانخوانده بود: «قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّهُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم وَ اللّهُ غَفورٌ رَحيمٌ»(1)؟
با اين همه، آيا ابن ابىالحديد چنين مىپندارد كه ميان اراده خدا و رسولش تعارض افتاد، و خدا پيروز شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله شكست خورد ؟ !
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است:
اگر حديث غدير به معناى نص صريح به امامت و خلافت باشد، آن هم در حضور جمع زيادى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله، چگونه مىشود كه بزرگان صحابه كرام آن را ناديده گرفته و به آن عمل ننموده و يا بر خلاف اين دستور عمل كرده باشند ؟ !
جواب: غير از ادله متعدد بر فهم مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديث غدير و استدلال به آن كه فقط امامت و رهبرى جامعه اسلامى است و امر ديگرى مراد نيست، در اينجا نيز به نحو اشاره به اين ايراد پاسخ مىدهيم:
اميرالمؤمنين عليهالسلام در قسمتى از خطبه شقشقيه مىفرمايد:
فَرَأيتُ أنَّ الصَبرَ عَلى هاتا أحجى. فَصَبرتُ وَ فِى العَينِ قَذى وَ فِى الحَلقِ شَجا. أرى تُراثى نَهبا(2): صبر كردم در حالى كه در چشم خار و در گلو استخوانى گير كرده بود. مىبينم ارثم (حقم) را به تاراج مىبرند.
مگر غير از خلافت حق ديگرى هم از امام على عليهالسلام ضايع شده بود كه اين چنين شكايت دارد و آن را ارث و حق خود مىخواند(1)؟ ! پس حضرت از ضايع شدن حق مسلم خود يعنى خلافت و امامت شكايت دارد نه مسئله ديگرى.
تاريخ گواه بر اين امر است كه اگر ملاحظه كنيد خواهيد دانست كه از اين قبيل شواهد در تاريخ فراوان است. مثلا در جريان فتنه قتل عثمان - كه همه بزرگان صحابه در مدينه حاضر بودند - عدهاى او را محاصره نموده و عاقبت او را كشتند. آيا از ديدگاهتان خليفه شما بر حق بوده است و كليه صحابه بر باطل ؟ و يا بالعكس ؟ !
نمىدانم تك تك افراد خواننده چه خواهند گفت، اما هر چه بگويند به ما جواب مثبت خواهند داد؛ زيرا اگر بگويند خليفه سوم بر حق بوده و به او ظلم شده است، پس معلوم مىشود كه نسبت به امام على عليهالسلام هم ظلم واقع شده، و يا حداقل ممكن است با وجود آن همه صحابه و يا آن همه سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ظلم شده باشد و هيچ گونه استبعادى در كار نيست.
پس چگونه است كه به اصطلاح خودشان با وجود صحابه كرام درباره عثمان تصريح دارند كه ظلم شده و استبعاد نمىكنند، اما ظلم به امام على عليهالسلام را غير ممكن مىدانند ؟ ! كسانى كه تصور مىكنند با وجود عموم صحابه ممكن نيست چنين ظلمى به امام على عليهالسلام و يا اهلبيت عليهمالسلام واقع شود، اينجاست كه بايد در تصورات خود تجديد نظر نمايند، زيرا واقعيت و حقايق تاريخى را نمىتوان منكر شد و يا ناديده گرفت.
1) . اميرالمؤمنين عليهالسلام حق خلافت خود را تراث ارث مىداند. چنانكه در قرآن كريم كتاب، زمين، بهشت و علم را ارث خوانده است. نه ارث به معناى اموال اعتبارى، بلكه به معناى ولايت و حق تعيين شده شرعى. آيات ذيل را ملاحظه كنيد: «و ورث سليمان داوود و قال يا ايها الناس علّمنا منطق الطير» نمل / 16. «فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب» اعراف / 169. «و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون» انبياء / 105. «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفيناهم من عبادنا ... » فاطر / 32. «و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنىاسرائيل الكتاب» غافر / 53 . در اين آيات مباركه علم و كتاب را ارث خوانده است.
چنانچه اگر برعكس فرض اول جواب دهند؛ يعنى بگويند كه خليفه عثمان بر حق نبوده، باز هم معلوم مىشود كه امام على عليهالسلام مظلوم بوده است، زيرا با وجود امام على عليهالسلام خلافت به عثمان رسيده و او به عنوان خليفه مسلمين چنين وضعى را به بارآورده كه منجر به فتنه و فساد شده است.
اگر در جريان جنگهايى كه از سوى عدهاى از سرشناسان صحابه عليه امام على عليهالسلام در دوران خلافت ايشان بر پا شده بود دقت كنيد جواب را به خوبى خواهيد يافت، زيرا با وجود اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبَكُم(1): من در جنگ هستم با كسى كه با شما در جنگ باشد.
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبتُم(2): من در جنگ هستم با كسى كه شما با او در جنگ باشيد.
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبَهُم(3): من در جنگ هستم با كسى كه با آنان در جنگ باشد.
با وجود بيان صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: هر كس با على و اهلبيت عليهمالسلام جنگ كند و يا على و اهلبيت عليهمالسلام با او جنگ كنند، با پيامبر جنگ كرده است. و عبارات فراوان ديگرى كه به همين مضمون آمده است.
مىبينم كه يك عده - به نام بزرگان صحابه - با كمال بىتوجهى به فرمايشات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، رسما و علنا با اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد جنگ شدند، تا جايى كه امام حسن و امام
1) . مسند احمد: ج 2 ص 442. تاريخ بغداد: ج 7 ص 137. ترجمه وليد بن سليمان المجاربى. المصنف ابن ابىشيبه : ج 7 ص 512 . فضائل الحسن و الحسين عليهماالسلام: حديث 7. المعجم الكبير (طبرانى) : ج 3 ص 40 ح 2621، بقية اخبار الحسن عليهالسلام. كنز العمال: ج 13 ص 640 ح 37618.
2) . سنن ترمذى: ج 5 ص 699 ب 61 فضل فاطمه عليهاالسلام ح 3870. سنن ابنماجه: ج 1 ص 52 ح 145 باب فضل الحسن و الحسين عليهماالسلام. اسد الغابه: ج 5 ص 523 ، ترجمة فاطمة الزهراء عليهاالسلام. المعجم الكبير طبرانى : ج 3 ص 40 ح 2620، بقية اخبار الحسن عليهالسلام. ينابيع الموده: ص 194 ب 56 .
3) . الاصابه: ج 4 ص 278، ترجمة فاطمة الزهراء عليهاالسلام. الرياض النضرة: ج 3 ص 154 الفصل السادس، بانه صلىاللهعليهوآله حرب لمن حاربهم؛ جواهر العقدين، ج2، ص 194، ذكر الاول تفضيلهم بما انزل اللّه.
حسين عليهماالسلام نيز در آن جنگها مورد حمله قرار گرفتند؛ چون روزى عبداللّه بن عمرو در ميان جمعى گفته بود: حسين محبوبترين انسان در آسمانهاست، اما بعد از جنگ صفين حتى يك كلمه هم با من سخن نگفته است.
براى عذرخواهى با وساطت ابوسعيد خدرى به محضر امام حسين عليهالسلام رسيدند. آن حضرت به عبداللّه بن عمرو بن عاص فرمود: اگر راست مىگويى پس چرا در جنگ صفين با من و پدرم جنگيدى ؟ او چنين عذرى آورد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روزى به من فرمود: از پدر خود اطاعت كن. و من به دستور پدرم در صفين شركت كردم. اما نه شمشيرى زدم و نه نيزهاى.(1)
بنا بر اين، اگر توجه كنيد مىبينيد كه امام حسين عليهالسلام حتى سياهى لشكر را هم جنگ عليه خود مىداند. پس معلوم شد كه آن جنگها جنگ با كل اهلبيت عليهمالسلام بوده است. آيا كسى كه با اهلبيت عليهمالسلام جنگ كند، طبق اين حديث با پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد جنگ نشده است ؟ ! آيا سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره اهلبيت عليهمالسلام فراموش كردند و يا خود را به فراموشى زدند ؟
از آن بدتر اينكه هنوز كسى از اهلسنت به طور جدى و صريح و همگانى ظالمان بر اهلبيت عليهمالسلام را محكوم نكرده، بلكه به هر شكل ممكن از آنان دفاع مىكنند ! عمل آنان را توجيه كرده و مىگويند كه آنان مجتهد بودند و كسى حق اعتراض بر آنها را ندارد !
هزاران انسان كشته و هزاران خانه عزادار شدند، و فتنهاى كه آنها به پا كردند هنوز دود آن چشم مسلمين را آزار مىدهد، با اين حال همه آنها را ناديده گرفته و مىگويند: مجتهد بودند ! !
1) . اسد الغابه: ص 351، ترجمة عبداللّه بن عمرو بن العاص. مجمع الزوائد: ج 9 ص 176، باب ما جاء فى الحسن عليهالسلام. چنين حكاياتى را به امام حسن عليهالسلامنسبت مىدهد، شايد هر دو بزرگوار به او چنين اعتراضى نمودند.
آيا در اين مورد نيز مخالفت نص و دستور صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله نشده است كه فرمود: مَن سَبَّ أهلَبَيتى فَإنَّما يَرتَدُّ عَنِ اللّهِ وَ الإسلامِ، وَ مَن آذانى فى عِترَتى فَعَلَيهِ لَعنَةُ اللّهِ، وَ مَن آذانى فى عِترَتى فَقَد آذَى اللّهَ. إنَّ اللّهَ حَرَّمَ الجَنَّةَ عَلى مَن ظَلَمَ أهلَبَيتى، أو قاتَلَهُم، أو أعانَ عَلَيهِم، أو سَبَّهُم(1):
هر كس به اهلبيت من دشنام گويد از خدا و اسلام رو برگردانده، و هر كس مرا درباره اهلبيتم آزار دهد بر او لعنت خدا باد، و هر كس مرا درباره اهلبيتم آزار دهد خدا را آزار داده است. خداوند بهشت را حرام كرده بر ظالمان اهلبيتم، و كسانى را كه با آنها جنگ كردند، يا به هر شكلى به مخالفين آنان كمك كردند، يا به آنها ناسزا گفتند.
ابنحجر مىگويد: در اين جريان حق با على عليهالسلام بود، هر چند در زمان گذشته بين اهلسنت اختلاف نظر وجود داشت، اما اكنون الحمدللّه متفقا مىگويند: حق با على عليهالسلام بود.(2)
اگر واقعه غدير را ناديده بگيريم، واقعه دلخراش عاشورا را نمىتوان منكر شد. مقام و منزلت امام حسين عليهالسلام را همه مىدانستند، و در كربلا بعضى از صحابه در لشكر امام حسين عليهالسلام حاضر بودند، مانند انس بن حرث كاهلى كه صحابى جليل القدر و شهيد در كربلا است. وى نقل مىكند:
سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: إنَّ ابنى هذا - يَعنى الحُسَينُ - يُقتَلُ بَأرضِ كَربلاء. فَمَن شَهِدَ ذلِكز فَليَنصُرهُ. قالَ: فَخَرَجَ أنَسُ بنُ الحَرثِ إلى كَربَلاء، فَقُتِلَ مَعَ الحُسَينِ عليهالسلام(3):
انس مىگويد: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: اين فرزندم حسين عليهالسلام در سرزمين كربلا كشته مىشود. هر كس آن زمان را درك كرد او را يارى كند. لذا انس بن حرث به كربلا آمد و در ركاب امام حسين عليهالسلام جنگ كرد تا شهيد شد.
اگر كسى در حق او بگويد: سعادتمند ترين صحابى است مبالغه نكرده، زيرا در خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على و امام حسن عليهماالسلام و در محضر امام حسين عليهالسلام زندگى خود را ختم به شهادت نموده است.
مگر سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را كسى ديگر نشنيده بود ؟
پس كجا بودند ؟
همه حاضرين در كربلا يا صحابى بودند و يا تابعى. چگونه شد كه فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت و انصار او را با آن وضع فجيع و با لب تشنه شهيد نمودند، و بر بدن عزيز زهرا عليهاالسلام اسب تاختند، و خيمه آنان را آتش زدند، و لشكر يزيد براى اظهار شادمانى خود و شكرانه قتل امام حسين عليهالسلام چهار مسجد در كوفه بنا كردند ؟ !
ابناثير ابياتى را نقل مىكند. از جمله:
وَ يُكَبِّرونَ بِأن قُتِلتَ وَ إنَّما *** قَتَلوا بِكَ التَكبيرَ وَ التَهليلاً(1)
تكبير مىگويند كه كشته شدى، اما با كشتنت تكبير را نيز كشتند.
دختران رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به سان اسراى ترك و ديلم از كربلا به كوفه و در مجلس ابن زياد ملعون و تا شام ريسمان به گردن و با بازوان بسته به مجلس يزيد بن معاويه لعين حاضر ساختند !
يزيدِ مغرور و از خدا بىخبر هم در حال مستى و غرور و اظهار شادى و تحقير اهلبيت عليهمالسلام شعر ابنزبعرى را زمزمه مىكند:
1) . البداية و النهاية: ج 6 ص 233، الاخبار بمقتل الحسين عليهالسلام.
لَيتَ أشياخى بِبَدرٍ شَهِدوا ***جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأسَل
قَد قَتَلنا القَرنَ مِن ساداتِهِم ***وَ عَدَلنا قَتلَ بَدرٍ فَاعتَدَل(1)
فأهلّوا و استهلّوا فرحا *** ثم قالوا لى هنيئا لا تشل
اى كاش بزرگان طايفه من كه در بدر كشته شدند حاضر بودند و مىديدند كه با ضربت شمشير ما صداى ناله آنان بلند است.
كشتيم بزرگان آنها را، و با كشتههاى بدر مساوى كرديم.
و سپس يزيد اضافه كرده و مىگويد:
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا ***خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل
لَستُ مِن خِندِفٍ إن لَم أنتَقِم ***مِن بَنىأحمَدَ ما كانَ فَعَل(2)
فما ملك جاء و لا وحى نزل.
بنىهاشم (رسول خدا صلىاللهعليهوآله) حكومت را بازيچه خود قرار دادند، و الا نه خبرى آمد و نه وحى بر كسى (پيامبر صلىاللهعليهوآله) نازل شد.
من از تبار خندف نيستم اگر از فرزندان احمد (پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله) انتقام كارهاى او را نگيرم !
و يا در حالى كه به سرهاى بريده بر نيزه نظاره مىكند، از بيابان وارد دمشق شده جنين مىگويد:
لَمّا بَدَت تِلكَ الحُمولُ وَ أشرَقَت ***تِلكَ الشُموسُ عَلى رُبى جَيرون
نَعَبَ الغُرابِ فَقُلتُ صِح أو لا تَصِح ***فَلَقَد قَضَيتُ مِنَ الغَريمِ دُيونى(3)
1) . تذكرة الخواص: ص 261، ذكر حمل الرأس الى يزيد. الاتحاف بحب الاشراف: ص 56 . البداية و النهاية: ج 8 ص 192، حوادث سنه 61 ، يك بيت ديگر را به اين مضمون ذكر كرده:
2) . تذكرة الخواص: ص 261، ذكر حمل الرأس الى يزيد. در الاتحاف بحب الاشراف: ص 57 ، مىگويد:
3) . تذكرة الخواص: ص 261، ذكر حمل الرأس الى يزيد.
هنگامى كه محملهاى اسرا نمايان شد و آن آفتابها از تپههاى جيرون(1)سر زد و تابيدن گرفت، كلاغى به صدا در آمد. گفتم اى كلاغ صدا كنى يا نكنى من طلب خود را از بدهكارم (پيامبر صلىاللهعليهوآله) پس گرفتم.
آيا اينان امام حسين عليهالسلام را نمىشناختند ؟
آيا صحابه دركربلا و كوفه در مجلس ابنزياد و در شام در مجلس يزيد و نيز در مدينه حاضر نبودند ؟ !
آنها مگر اين كفريات را نشنيدند ؟ !
پس چه كردند ؟
مگر آنها با چشم خود نديده بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با فرزندنش چگونه رفتارى داشت و چه سفارشاتى نموده بود ؟ !
آيا قول و فعل پيامبر صلىاللهعليهوآله سنت نيست، و آيا نبايد از آن متابعت كرد ؟
پس چگونه است كه اين همه ظلم و ستم به ذريه رسول خدا صلىاللهعليهوآله روا داشتند و كسى هم اعتراض نكرد و مانع نشد ؟ !
با اين توضيحات، آيا جريان غدير خم كه يك بار رخ داده بود مشهورتر بود، يا محبتهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله به امام حسين عليهالسلام ؟ ديديد با امام حسين عليهالسلام چه كردند، كه هنوز آن جنايت به عنوان لكه ننگى بر پيشانى تاريخ ظاهر است، و براى هميشه نيز خواهد ماند.
با اين همه تخلفات، آنچنانى از دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله و ظلم بر اهلبيت عليهمالسلام كه ذكر شد، ديگر اين اشكال و استبعاد كه چگونه ممكن است با وجود صحابه بر امام على عليهالسلام ظلم شده باشد محلى ندارد.
1) . «جيرون» نام قديمى دمشق است. جيرون را دمشق ناميدند به جهت دمشق بن نمرود. كنز المدفون: سيوطى : ص 41.
شبهه اِعراض صحابه در مورد حديث غدير را از اين منظر نيز مىتوان پاسخ داد:
بعد از بحثهاى طولانى كه با برخى از اهلتسنن درباره شيعه و حقانيت و ولايت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشود، و بعد از آنكه ادله امامت و خلافت آن حضرت از جمله حديث غدير ملاحظه مىگردد و پى به صحت سند و قوت دلالت آن برده مىشود، آخرين سؤال يا اشكالى كه از طرف اهلسنت مطرح مىشود اين است:
چه شد كه با وجود اين هجم از آيات و روايات در شأن و امامت امام على عليهالسلام، صحابه به آنها بىاعتنايى كرده و توجهى به آن نكردند ؟ چرا على بن ابىطالب عليهالسلام را رها كرده و به سراغ ديگران رفتند و آنها را به خلافت برگزيدند ؟ آيا اعراض مردم و به خصوص صحابه سبب سست شدن روايات نمىشود ؟
شيخ سليم البشرى بعد از بحث طولانى با مرحوم سيد شرفالدين عاملى و تصديق احاديث ولايت و امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام مىگويد: من چه بگويم ؟ ! از طرفى به اين ادله نگاه مىكنم آنها را از حيث سند و دلالت تمام مىيابم. ولى از طرف ديگر مىبينيم كه اكثر صحابه از على عليهالسلام اعراض نمودند، و اين بدان معنى است كه به اين روايات عمل نكردهاند. من با اين سياهى لشكر چه كنم ؟(1)
لذا جا دارد به اين سؤال پرداخته و موضوع را به طور واضح بيان كنيم تا حق روشن شود. علت اين مخالفت و ترك حقيقت از سوى صحابه را در چند عامل مىتوانيم دنبال كنيم:
هر كس كه مطالعهاى در رابطه با حيات صحابه در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و بعد از آن داشته باشد پى مىبرد كه دو خط فكرى در ميان آنها حاكم بوده است:
1) . المراجعات: ص 347.
خط فكرى اول
خط فكرى اول اجتهاد در مقابل نص بود. اين خط فكرى معتقد است كه لازم نيست به تمام آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن خبر و دستور داده ايمان آورده و تعبدا آن را قبول كنيم، بلكه مىتوان در نصوص دينى مطابق با مصالحى كه درك مىكنيم اجتهاد كرده و در آن تصرف نماييم. اين خط فكرى از مبانى اساسى مدرسه خلفا بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله مصائب فراوانى را از اين نوع خط فكرى تحمل نمود.
خط فكرى دوم
در مقابل اين اتّجاه و خط فكرى، خط فكرى ديگرى است كه معتقد است بايد در مقابل مجموعه دستورات دينى و شريعت تسليم بوده و تعبد كامل داشت. اين خط فكرى همان طريق و ممشاى اهلبيت عليهمالسلام و به تعبير ديگر مدرسه اهلبيت عليهمالسلام است. در مورد اين عامل لازم است به چند جهت اشاره شود:
جهت اول: طريق اجتهاد
از آنجا كه اجتهاد در مقابل نصوص به جهت رعايت مصالح ! امرى موافق با ميل و طبيعت انسان است، لذا گروهى از صحابه از همان زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله دست به اين كار زده و عملاً با حضرت به مقابله پرداختند، كه عمر بن خطاب يكى از سردمداران اين خط فكرى است:
او كسى بود كه در صلح حديبيه شديدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله برخورد كرد.(1)
همچنين او در اذان تصرف كرده و «حَىِّ عَلى خَيرِ العَمَل»(2)را از آن ساقط نمود و به جاى آن «الصَلاةُ خَيرٌ مِنَ النَومِ»(3)را در اذان صبح اضافه كرد !
او از متعة النساء منع كرده(4)و حج تمتع را نيز تعطيل نمود.(5)
همچنين در برخى از امور امثال تجهيز لشكر اسامه(1)و احضار قلم و دوات براى پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت نوشتن وصيتش مخالفت عملى نمود.(2)
اينها همه دلالت بر وجود يك نوع خط فكرى خاص در بين برخى از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله داشته است، كه به جهت آن برداشت و خط فكرى اينگونه با پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل مىكردند.
آنها پيامبر صلىاللهعليهوآله را در غير وحى قرآنى يك فرد عادى بيش نمىدانستند ! عمر بن خطاب در توجيه مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله در نوشتن وصيتنامه خود مىگويد: من مىدانستم كه پيامبر چه چيزى قصد داشت بنويسد؛ او اراده نموده بود تا به اسم على تصريح كند، ولى من به جهت مهربانى و احتياط بر اسلام از آن جلوگيرى كردم.(3)
جهت دوم: عذر مدرسه خلفا در مخالفت با امام على عليهالسلام
با مراجعه به تاريخ و كلمات رؤساى مدرسه خلفا، پى مىبريم كه در عملكرد خود براى گرفتن حق خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به بهانههايى تمسك جستند كه نه تنها عذرى شرعى و عقلانى براى عمل آنها نيست، بلكه خود دلالت بر بطلان افكار آنها مىباشد. اينك به برخى از اين توجيهات اشاره مىكنيم:
توجيه اول: كراهت قريش
گاهى در توجيه عمل ناشايست خود به جملهاى تمسك مىكردند، كه امروز نيز عدهاى اين شعار را بر زبان خود جارى ساخته و آن را دنبال مىكنند. آنان مىگفتند: قريش كراهت دارد كه نبوت و خلافت در يك خاندان قرار گيرد. اگر نبوت در خاندان بنىهاشم بوده، امامت و خلافت نبى صلىاللهعليهوآله بايد در خاندانى ديگر قرار گيرد.(4)و از آنجا كه بايد توسعه سياسى در حكومت اسلامى باشد، لذا به خاطر جلب نظر قريش، خلافت و امامت را از على عليهالسلام - كه بنىهاشم استسلب مىكنيم.
بهترين پاسخ در رد اين استدلال را ابنعباس در آن زمان داده است. او در جواب آنها گفت:
اگر قريش خلافت را براى خود انتخاب كرد به جهت آنكه خواست و اراده خدا بود اشكالى ندارد، ولى حق، خلاف اين امر است؛ خداوند متعال گروهى را متّصف به كراهيت كرده و فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّهُم كَرِهوا ما أنزَلَ اللّهُ فَأحبَطَ أعمالَهُم»(1): «اين به خاطر آن است كه از آنچه خداوند نازل كرده كراهت داشتند از اين رو خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد» . خواست خداوند چنين بوده كه على و اهلبيتش عليهمالسلام را بر ديگران برترى دهد، زيرا قلوب آنان از قلب رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. آنان كسانىاند كه خداوند رجس و پليدى را از وجودشان دور كرده و قلبشان را پاك گردانيده است.(2)
در حكومتى كه به اسم و دين بر پا شده، معنى ندارد كه به خاطر جلب توجه عدهاى بىدين و بىتفاوت و دشمن اسلام و مسلمين به آنها امتياز داده، و حتى پستهاى كليدى را در اختيار آنان قرار داد، يا حاكم عادل اسلامى كه از جانب خداوند متعال براى رهبرى جامعه معين شده را عزل كرده و اشخاص ناقابلى را بر اين سمت گماشت.
آيا اين قريش كه بر آنها دل مىسوزاند، همان كسانى نبودند كه در مدت عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله چه در مكه و چه در مدينه، به اسلام و مسلمين و شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ضربههاى هولناكى زدند، و در آخر نيز به جهت ترس و خوف از مسلمين اسلام اختيار كردند ؟
آيا به خاطر جلب توجه آنان بايد دست از حق و حقيقت شسته و صاحب حق را خانهنشين كرد و كسانى را به جاى او بر حكومت اسلامى نشاند كه از اسلام و دين چندان اطلاعى ندارند ؟
توجيه دوم: عرب تحمل على عليهالسلام را ندارد
گاهى در توجيه غصب خلافت امام على عليهالسلام اينگونه عذر مىآوردند: از آنجا كه على عليهالسلام مظهر عدل و عدالت است، عرب تاب و توان عدالت او را ندارد. لذا صلاح نيست كه او خليفه مردم باشد.(1)
و اما پاسخ اين مطلب:
اولاً: اين اجتهاد در مقابل نص است. كسانى كه بر فرض چنين نيتى داشتند، آيا مشاهده اين همه سفارشات رسول خدا صلىاللهعليهوآله و وصاياى او با تأكيدات فراوان در شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام را نكردند ؟ آيا آنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را معصوم و خيرخواه و مصلحتانديش امت نمىدانند ؟ آيا به خاطر عدم تحمل حق مىتوان از حق گذشت و به باطل روى آورد ؟ باطلى كه جز گمراهى چيز ديگرى در آن نيست. خداوند متعال مىفرمايد: «فَما ذا بَعدَ الحَقِّ إلاّ الضَلالِ»(2): «پس بعد از حق چه چيزى جز گمراهى وجود دارد» ؟
اگر امر چنين است، چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله به جهت تأليف قلوب مشركين از مواضع اصولى خود هيچ قدمى عقبنشينى نكرد ؟ حتى حاضر شد تمام مشكلات و گرفتارىها از قبيل هجرت از موطن اصلى خود و جنگ را بپذريد، ولى قدمى از مواضع خود عقب نشينى نكند.
ثانيا: آيا عرب نسبت به اشخاص ديگر غير از على عليهالسلام استقامت و رضايت داشتند كه با على عليهالسلام نداشتند ؟ مگر نه اين بود كه سعد بن عباده، رئيس قومى بزرگ با ابوبكر مخالفت كرد ؟(3)مگر نه اين است كه گروهى به طور كلى از دين رسول خدا صلىاللهعليهوآله خارج شده و مرتد گشتند ؟ مگر نه اين است كه برخى قسم ياد كردند كه ما تا ابد با ابافصيل بيعت نمىكنيم ؟(4)مگر نبود كه انصار در سقيفه بر ابوبكر اعتراض كردند و غضب
قريش را به اين جهت برانگيختند، تا كار به جايى رسيد كه بين آنان درگيرى شد و به يكديگر فحش و ناسزا گفتند ؟(1)
هرگز انصار قصدشان اين نبود كه على عليهالسلام را از خلافت عزل كنند، زيرا اكثر آنان مى گفتند: ما با كسى غير از على عليهالسلام بيعت نمىكنيم.(2)هرگز قبائل عرب قصد تمرد بر امام على عليهالسلام را در صورت به خلافت رسيدن نداشتند. آنان در بين خود كسى را غير از على عليهالسلام اولى به مقام خلافت بعد از رسول صلىاللهعليهوآله نمىدانستند.
آلوسى در توجيه اين قصه كه چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابوبكر را از تبليغ سوره برائت كنار زد و على بن ابىطالب عليهالسلام را بر اين كار انتخاب كرد و فرمود: نبايد سوره را كسى غير از من يا كسى كه از سنخ خود من است ابلاغ كند، مىگويد: زيرا عادت عرب بر اين بود كه كسى متولى عهد ميثاق الهى و نقض آن نشود، مگر خود پيامبر صلىاللهعليهوآله يا كسى كه از نزديكان او باشد، تا حجت برمردم تمام گردد.(3)
از كلام آلوسى به خوبى استفاده مىشود كه مردم نماينده و شخص منتخب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىپذيرفتند، ولى چه كنيم كه عدهاى با شيطنت و زيركى خاص عقول مردم را تخدير كرده و به انحراف كشيدند.
حق آن است كه كسى كه عرب يا قريش بر او استقامت نداشت و زير بار او نمىرفت على عليهالسلام نبود، بلكه همان چند نفر از مهاجرين بودند كه ماهيتشان بر همه معلوم بود. و لذا براى پيش بردن آمال شوم و مطامع خود از هر راهى حتى تهديد و زور استفاده مىكردند.
ابىابنالحديد مىگويد: اگر تازيانه عمر نبود، خلافت ابوبكر پا بر جا نمىشد.(4)
آنان به جاى اينكه مردم را به حق و حقيقت و ولايت به حق اميرالمؤمنين عليهالسلام دعوت كنند، مردم را از او دور كرده و عقول آنان را تخدير و آنان را فريب داده و خلافت را به نام خود تمام كردند ! آنان - خصوصا عمر - به همان اندازه كه براى تثبيت خلافت ابىبكر فعاليت كردند، اگر نيمى از آن را براى تثبيت خلافت على عليهالسلام به كار مىگرفتند، هرگز كار به اينجا نمىكشيد.
مگر ابوسفيان، طلحه و زبير در آن زمان از سردمداران وطرفداران على عليهالسلام نبودند ؟ مگر ابوسفيان - رئيس قريش - پيشنهاد بيعت با على عليهالسلام را بعد از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله نداد. مگر گروهى از مهاجرين و انصار در خانه آن حضرت به جهت مخالفت با ابىبكر تحصّن نكردند، تا آنكه آنها را با زور و تهديد براى بيعت بردند ؟ مگر زبير شمشير نكشيد و نگفت كه اين شمشير را غلاف نمىكنم تا با على عليهالسلام بيعت شود ؟(1)
اينها كه حق را به بهانههاى مختلف از على عليهالسلام گرفتند، تنها به فكر حكومت و مطامع شخصى خود بودند و هيچ گاه به فكر ديگران و اسلام نبودند، ولى با اين بهانهها عقول مردم را تخدير نمودند.
خضرى مىگويد: شكى نيست كه اگر خليفه از آل بيت نبوت عليهمالسلام مىبود، به طور حتم مردم بيشتر به آن ميل پيدا كرده و با رغبت تمام با او بيعت مىكردند. همانگونه كه با رغبت و ميل با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كرده و به او گرويدند، زيرا جنبههاى دينى اثر محكمى در ميان مردم دارد. به همين جهت است كه در اوائل قرن دوم، عدهاى به عنوان اهلبيت پيامبر عليهمالسلام مردم را به خود دعوت كرده و به پيروزى رسيدند ... .(2)
توجيه سوم: كمىِ سنّ
عمر بن خطاب در جواب اعتراض ابنعباس كه چرا حق اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفتيد، مىگويد: من گمان نمىكنم كه علت منع على از خلافت غير از اين باشد كه
قوم، او را كوچك به حساب مىآوردند. ابنعباس در جواب عذر عمر بن خطاب مىگويد: خداوند از آن جهت كه او را اختيار كرد على عليهالسلام را كوچك نشمرد !(1)
مگر مقام و فضيلت به سن است ؟ مگر نه اين است كه اسامة بن زيد جوانى نوزده يا بيست ساله بيش نبود ؟ چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله اين قدر اصرار بر امارت او بر لشكر خود داشت ؟ حتى با اصرار فراوان از جانب عمر و ابوبكر و ديگران كه او كم سن است و در ميان ما بزرگان و پيرمردان ورزيده جنگ وجود دارد، چرا او را بر اين امر انتخاب كرديد ؟ حضرت به سخنان آنان گوش نداد و فرمود: اگر در امارت او ترديد مىكنيد، قبلاً در امارت پدرش نيز ترديد داشتيد. از اين عملكرد پيامبر صلىاللهعليهوآله استفاده مىشود كه مقام و منصب به لياقت است نه به سنّ.
توجيه چهارم: خدا نخواست
برخى نيز در توجيه عملكرد غلط خود به جبر متوسل مىشوند و مىگويند: اگر چنين شد، جهتش اين بود كه خدا نخواست تا على عليهالسلام به خلافت برسد، گر چه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر اين امر اصرار مىورزيد. و هنگام تعارض بين مراد خداوند و مراد رسول او صلىاللهعليهوآله، حق تقدم با خداست.(2)
و اما پاسخ اين شبهه:
اولاً: اين توجيه در حقيقت باز كردن باب جبرگرايى است ! اگر اين مسئله به جريان افتد به همه امور، حتى گناهان بشر نيز تعميم داده مىشود ! و در نتيجه، تمام مبانى عقلى و نقلى بر هم خواهد ريخت. خداوند هر فعلى را با اختيار از بشر درخواست كرده نه به جبر.
ثانيا: مگر درخواست ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام اختصاص به رسول خدا صلىاللهعليهوآله دارد تا با خواست خداوند متعال تعارض داشته باشد ؟ مگر خداوند متعال در آيات متعدد همچون آيه ولايت، سخن از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به ميان نياورده است ؟
ثالثا: مگر ممكن است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله اراده چيزى كند كه خلاف اراده و مراد خدا باشد ؟ مگر قرآن نمىفرمايد: «قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَبِعونى يُحبِبكُم اللّهُ»(1): «بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد» . در جاى ديگر مىفرمايد: «مَن يُطِعِ الرَسولَ فَقَد أطاعَ اللّهَ»(2): «كسى كه از پيامبر اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است» .
نتيجه كلام اينكه در توجيه اول از اعراض صحابه از اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتيم كه دو اتجاه و روش فكرى در ميان صحابه حاكم بوده است؛ برخى خود را صاحب نظر در مقابل شريعت دانسته و در مقابل آن مصلحت انديشى كرده و اجتهاد مىنمودند. اينان در مورد ادله خلافت و امامت على عليهالسلام نيز چنين كردند و در صدد توجيه آن به انواع حيلهها برآمدند.
اين امر باعث شد تا امر براى گروهى ديگر از صحابه مشتبه شود، زيرا آنان صاحبان اين خط فكرى را از صحابه مىپنداشتند. كسانى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حشر و نشر داشتند، باور نمىكردند كه اينها شيطنت كرده و پا بر روى حق و حقيقت بگذارند.
گروهى ديگر به تعبير على عليهالسلام «هِمَج رُعاع» بوده و با هر بادى ميل پيدا مىكردند. خصوصا آنكه داهيه و مصيبت وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله اثر سنگينى بر آنان گذاشته بود كه قدرت فكر كردن در امور را از آنان گرفته بود. و لذا رؤساى مدرسه خلفا، اين وقت را بهترين موقعيت براى اجراى نقشههاى خود پنداشتند و سريع به سقيفه رفتند و مسئله خلافت را به نفع خود به پايان رساندند.
امام على عليهالسلام كسى بود كه پدران و اجداد كافر و فاسق عدهاى از همين افراد تازه مسلمان را در جنگها به قتل رسانده بود. و لذا كينه عجيبى در دل از اين جهت نسبت به آن حضرت داشتند.
على بن حسن بن فضال از پدرش نقل مىكند كه: از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا عليهالسلام درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال كردم: چه شد كه مردم از او اعراض كرده و به ديگرى ميل پيدا كردند، در حالى كه فضيلت و سابقه او در اسلام و منزلت او را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىدانستند ؟
حضرت فرمود: جهتش اين است كه امام على عليهالسلام پدران و اجداد و برادران و عموها و خالهها و نزديكان آنان را كه دشمن خدا و رسول او صلىاللهعليهوآله بودند تا حدّ زيادى به قتل رسانيد. لذا به اين جهت كينه حضرت را در دل گرفتند و نمىخواستند كه او متولى امورشان شود. ولى از غير على عليهالسلام در دل كينهاى نداشتند آنگونه كه از على عليهالسلام داشتند، زيرا كسى به مانند على عليهالسلام در جهاد بر ضدّ مشركان شركت نكرده بود. به همين جهت بود كه از او اعراض كرده و به سراغ ديگرى رفتند.(1)
همچنين عبداللّه بن عمر بن على عليهالسلام عرض كرد: چگونه قريش تو را دوست بدارد در حالى كه تو در روز بدر و احد هفتاد نفر از بزرگان آنان را به قتل رساندى.(2)
از امام زين العابدين عليهالسلام و نيز ابنعباس سؤال شد: چرا قريش نسبت به على عليهالسلام بغض داشت ؟ امام عليهالسلام فرمود: زيرا دسته اول آنان را به جهنم واصل كرده، و دسته آخر را نيز خوار و ذليل كرد.(3)
ابوحفص مىگويد: حريز بن عثمان شديدا بر على عليهالسلام حمله مىكرد و بر بالاى منابر او را دشنام مىداد و هميشه مىگفت: من او را به جهت اينكه پدرانم را به قتل رسانيد دوست ندارم.(4)
1) . علل الشرايع: ج 1 ص 146 ح 3. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 81 ح 15.
2) . المناقب: ج 3 ص 220.
3) . بحار الانوار: ج 29 ص 482. تاريخ دمشق: ج 42 ص 291، معرفة الصحابة ابىنعيم، مخطوط : ص 22. شرح ابن ابىالحديد: ج 2 ص 23.
4) . مختصر تاريخ دمشق: ج 6 ص 276. تهذيب الكمال: ج 5 ص 59 . تهذيب التهذيب: ج 2 ص 210. المجروحين ابنحبّان : ج 1 ص 268. الأنساب (سمعانى) : ج 3 ص 50 .
لذا در تاريخ مشاهده مىكنيم كه يزيد بن معاويه بعد از به شهادت رساندن حسين بن على بن ابى طالب عليهالسلام خطاب به سر مبارك كرده و اشعار ابنزبعرى را مىخواند، كه در آن اشاره به مقابله به مثل از كشتههاى بدر است:
لَيتَ أشياخى بِبَدرٍ شَهِدوا ***جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأسَل
لأهَلُّوا وَ استَحَلُّوا فَرَحا ***ثُمَّ قالوا يا يَزيدُ لا تَشَل
قَد قَتَلنَا القَومَ مِن ساداتِهِم ***وَ عَدلناهُ بِبَدرٍ فَاعتَدَل
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا ***خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل
لَستُ مِن خِنذِفٍ إن لَم أنتَقِم ***مِن بَنىأحمَدَ ما كانَ فَعَل(1)
امام على عليهالسلام كسى بود كه بدون جهات الهى و تقوايى كسى را بر ديگرى مقدم نمىداشت. او كسى بود كه همه را يك ديد نگاه مىكرد، و از اين جهت خلافتش خوشايند عدهاى نبود. آنان مىخواستند كسى به خلافت منصوب شود كه بين آنان تبعيض قرار داده و بهره بيشترى از بيتالمال مسلمين به آنان برساند.
ابن ابىالحديد مىنويسد: مهمترين سبب در اعراض عرب از اميرالمؤمنين عليهالسلام مسئله مالى بود، زيرا على عليهالسلام شخصى نبود كه كسى را بىجهت بر ديگرى برترى دهد و عرب را بر عجم تفضيل بخشد، همانگونه كه پادشاهان چنين مىكردند. او كسى بود كه هرگز اجازه نمىداد تا شخصى به جهات خاص به او متمايل گردد ... .(2)
او نيز از هارون بن سعد نقل مىكند كه عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب به على عليهالسلام عرض كرد: اى اميرالمؤمنين ! از تو مىخواهم كه دستور دهى به من كمكى شود. به خدا سوگند كه هيچ نفقهاى ندارم جز اينكه مركب خود را بفروشم تا با آن امور معاش خود را بگذرانم.
حضرت فرمود: نه به خدا سوگند، من چيزى را براى تو نمىيابم، جز آن كه تو عموميت را امر كنى تا سرقت كرده و از آن به تو چيزى بدهد.(1)
همو مىگويد: از جمله منحرفين از على عليهالسلام انس بن مالك است. كسى كه مناقب آن حضرت را كتمان كرده و به خاطر ميل به دنيا كمك به دشمنان آن حضرت نمود ... .(2)
تاريخ گواهى مىدهد كه قريش زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله عداوت و دشمنى خاصى با بنىهاشم داشت. حتى هنگامى كه آن حضرت زنده بود از هيچ آزار و اذيتى فروگذار نكردند، زيرا بعد از ظهور اسلام و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دين جديد، مشاهده كردند كه با خسارت عظيمى از ناحيه او و دينش مواجه شدهاند.
خصوصا آنكه هدف اصلى اين دين بر قلع و قمع بتپرستى و اعتقادات آنان بر پا شده است. آنان مشاهده مىكردند كه روز به روز محمد صلىاللهعليهوآله در قلوب مردم نفوذ كرده و مردم به او و دين و آئينش جذب مىشوند، و در مقابل آنها جبههاى عظيم تشكيل دادهاند. لذا كينه آن حضرت را به دل گرفته، در صدد جبههگيرى با او بر آمده و شديدا به مقابله پرداختند.
عباس بن عبدالمطلب روزى در حالى كه غضبناك بود بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شد. حضرت به او فرمود: چه چيز تو را به غضب در آورده است ؟ عرض كرد:
اى رسول خدا ! ما چه كردهايم با قريش كه هر گاه به خودشان مىرسند با روى باز همديگر را در آغوش مىگيرند، ولى هر گاه با ما ملاقات مىكنند طور ديگرى معامله مىكنند ؟
راوى مىگويد: در اين هنگام بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حدّى غضبناك شد كه صورتش قرمز گشت. آنگاه حضرت فرمود: قسم به كسى كه جانم به دست او است در قلب كسى ايمان داخل نمىشود تا اينكه شما را به خاطر خدا و رسولش دوست بدارد ... .(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آنجا كه براى پيشبرد اهداف الهى خود مجبور بود تا با آنان مقابله كند، لذا در اين راستا از على عليهالسلام كمكهاى فراوان گرفت. برخى از آنان كه اقوام و افراد عشيره خود را در جنگها از دست داده بودند، كينه و خشم خود را بعد از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر على بن ابىطالب عليهالسلام ريخته و از او قصاص نمودند، و نگذاشتند تا به حقى كه خداوند براى او معين كرده بود برسد.
عمر بن خطاب در مناظرهاى كه با ابنعباس دارد در آخر آن مىگويد: به خدا سوگند همانا على - پسر عمويت - از همه به خلافت سزاوارتر است، ولى قريش تحمل او را ندارد.(2)
انس بن مالك مىگويد: با رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على بن ابىطالب عليهالسلام بوديم. گذرمان به باغى افتاد. على عليهالسلام عرض كرد: اى رسول خدا ! آيا نمىبينى اين باغ چقدر زيباست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: باغ تو در بهشت از اين بهتر است. انس مىگويد: ما بر هفت باغ گذر كرديم، و اين سؤال و جواب در آنها تكرار شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايستاد و ما نيز توقف نموديم. آنگاه سر خود را بر دوش على عليهالسلام گذاشت و شروع به گريه نمود. على عليهالسلام عرض كرد: اى رسول خدا ! چه چيز تو را به گريه در آورد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كينهها در سينههاى قومى است كه آنها را بر تو آشكار نمىسازند تا من از دنيا بروم ... .(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديثى خطاب به على عليهالسلام كرده و فرمود: همانا زود است كه بعد از من امت بر تو حيله كنند.(4)
و نيز خطاب به على عليهالسلام فرمود: آگاه باش، همانا زود است كه بعد از من مشكلاتى خواهى ديد. على عليهالسلام عرض كرد: آيا در سلامت دينى هستم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، در سلامت دينى خواهى بود.(1)
عثمان روزى خطاب به على عليهالسلام كرده و گفت: چه كنم اگر قريش تو را دوست ندارد، زيرا تو كسى هستى كه از آنان در جنگ بدر هفتاد نفر را به قتل رساندى.(2)
امام على عليهالسلام به خداوند عرضه مىدارد: با خدايا ! به تو از قريش شكايت مىكنم. آنان انواعى از شرّ و خدعه در سر داشتند، كه بعد از رسولت پيامبر صلىاللهعليهوآله دور مرا گرفتند و نيت شوم خود را بر من جارى ساختند. بار خدايا ! حسن و حسين را حفظ گردان، و تا زندهام آنها را از گزند قريش مصون دار، و هنگامى كه جانم را گرفتى تو بر آنان مراقب باش، و تو بر هر چيز شاهدى.(3)
شخصى به امام على عليهالسلام عرض كرد: خبر بده مرا، اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرزند پسرى داشت كه به حدّ بلوغ و رشد رسيده بود، آيا عرب امر خلافت را به او واگذار مىكرد ؟ حضرت فرمود: هرگز، بلكه اگر آن تدبيرى كه من انجام دادم انجام نمىگرفت، عرب او را مىكشت. عرب نسبت به كار محمد صلىاللهعليهوآله كراهت داشت و از آنچه خداوند به فضلش به او داده بود حسد مىورزيد ... .(4)
يكى از شبهاتى كه به خيال اهلسنت از مهمترين شبهات در حديث غدير و معنى و مفهوم كلمه مولى است اين است كه: چگونه ممكن است صد هزار نفر از مسلمانان - كه در ميان آنها بسيارى از نخبگان اصحاب وجود داشتند - واقعه غدير خم را فراموش كنند و از امام على عليهالسلام اعراض كنند ؟ !
و اما پاسخ اين شبهه:
بسيارى از آنان كه در غدير حضور داشتند اهل مدينه نبودند، بلكه حداكثر سه الى چهار هزار نفر آنان در مدينه سكونت داشتند. در اين ميان بسيارى از آنان نيز بردگان و يا مستضعفينى بودند كه از مناطق مختلف بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده بودند و در مدينه قبيله و خويشاوندانى نداشتند، مانند اهل صفّه.
پس تنها نيمى از آنان باقى مىماند كه بيش از دو هزار نفر نمىباشند، كه اينها هم معمولاً گوش به حرف رؤساى قبائل داده و در مقابل نظام عشايرى خاضع بودند، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به اين مطلب اشاره داشتند. لذا هر گاه گروهى بر حضرت وارد مىشدند، سرور و زعيمشان را بر آنان حق سرپرستى مىداد. از اين رو، در اسلام به آنان «اهل حلّ و عقد» مىگويند.
اگر به ماجراى سقيفه - كه فورا پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزار شد - بنگريم، مىبينيم افرادى كه ابوبكر را براى خلافت برگزيدند حداكثر به صد نفر بيشتر نمىرسند. زيرا از انصار - كه اهل مدينه بودند - كسى جز رهبران و بزرگانشان حضور نداشتند. همچنين از مهاجرين - كه اهل مكه بودند و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله هجرت كرده بودند - جز سه يا چهار نفر به عنوان «قريش» حضور نداشتند.
براى اثبات اين مدعى كافى است ما وسعت و گشايش سقيفه را در نظر بگيريم، تا معلوم شود كه وقتى ادعا مىكنيم صد نفر در آن حضور داشتند، تا اندازهاى مبالغه و گزاف نگفتهايم. چرا كه سقيفه بنىساعده مانند سالنهاى بزرگ كنفرانسها و كنگرههاى زمان معاصر نبوده است.
وانگهى اغلب آن صد هزار نه تنها حاضر نبودند، كه حتى از جريان سقيفه مطلع هم نشدند مگر پس از مدتى طولانى كه از برگزاريش گذشته بود، چرا كه در آن زمان نه پست هوايى وجود داشت، و نه تلفنهاى بىسيم و نه ماهوارهها.
پس از اتفاق نظر آن شخصيتها بر تعيين ابوبكر و عليرغم مخالفت بزرگ انصار سعد بن عباده و فرزندش قيس، اغلب افراد موجود در سقيفه عقد بيعت را محكم بسته و بر آن اتفاق كردند.
هر چند در همان وقت بيشتر مسلمانان از سقيفه دور بودند، و برخى مشغول تجهيز و تكفين حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بودند، يا اينكه بهت زده خبر شعادت را دريافته بودند. از طرفى عمر بن خطاب نيز مردم را مورد تهديد و ارعاب قرار داده بود تا خبر شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله را بازگو نكنند.(1)
از اين كه بگذريم، بسيارى از اصحاب به دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سپاه اسامه بوده و در آن لحظه در پايگاه «جرف» اقامت داشتند و شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله را دريافت نكرده و در سقيفه نيز حضور نيافتند.
پس آيا باز هم عاقلانه است اگر افراد يك قبيله يا عشيره از سرپرست خود پيروى كنند در آنچه او تصويب كرده است. به ويژه كه در آنچه او صحه گذارده شرافتى بزرگ و فضيلتى همگانى است، كه هر قبيله يا عشيره تلاش در به دست آوردن آن دارد.
كسى چه مىداند، شايد شرافت رياست بر تمام مسلمانان روزى هم نصيب آن قبيله گردد، زيرا اكنون ديگر حاكم واقعى و شرعى از منصبش رانده شده و مطلب به شورى گذاشته شده است. پس هر بار يكى را از ميان خودشان انتخاب و بر مردم تحميل مىكنند. پس چرا از اين امر خوششان نيايد و چگونه آن را تأييد نكنند ؟
اگر اهل حلّ و عقد از مردم مدينه مطلبى را تثبيت كردند، ديگر جايى براى دوردستان كه از گوشه و كنار جزيره مىآيند نمى ماند تا بخواهند به مخالفت برخيزند. ضمن اينكه آنها نمىدانند در غيابشان چه گذشته است، زيرا وسائل حمل و نقل و ارتباطات در آن دوران خيلى ابتدايى و عقب افتاده بود.
1) . صحيح بخارى: ج 4 ص 195.
از سوى ديگر، آن مردم چنين تصورى از اهل مدينه داشتند كه اينان با پيامبر صلىاللهعليهوآله مىزيستهاند، پس قطعا دستيابى به احكام نوين - كه در هر ساعت و در هر روز با وحى پديد مىآمد - دارند.
از آن گذشته، براى رئيس يك قبيله كه از پايتخت دور است، فرقى ندارد كه چه كسى بر مسند خلافت باشد. پس براى او ابوبكر يا على عليهالسلام يا هر شخص ديگرى يكى است، و آنچه براى او مهم است، اين است كه خود رياست عشيرهاش را عهدهدار باشد و كسى در اين امر با او مخالفت نكند.
چه بسا برخى از آنها مىخواست كه از حقيقت قضيه آگاه شود، ولى دستگاه حاكم او را يا با تشويق و يا با تهديد ساكت مىكرد. نمونهاش جناب مالك بن نويره كه از پرداخت زكات به ابوبكر خوددارى كرد، و آنگونه مظلومانه و ناجوانمردانه او را شهيد كردند.
به هر حال كسى كه دنبال آن حوادث است و مسئله نبرد با مانعين زكات را بررسى مىكند، به بسيارى از تناقضات بر مىخورد، و به آنچه تاريخ نگاران براى حفظ آبروى اصحاب و به ويژه دستاندركاران نگاشتهاند، هرگز قانع نمىشود.
ناگهانى بودن مسئله، نقش مهمى را بازى كرد و مردم را در برابر عمل انجام شده قرار داد. زيرا كنفرانس سقيفه، بىخبر از افرادى كه مشغول تجهيز و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند برگزار شد. كسانى مانند امام على عليهالسلام، ابنعباس و ساير بنىهاشم، مقداد، سلمان، ابوذر، عمار، زبير و بسيارى ديگر از اصحاب.
در آن هنگام كه اهل سقيفه ابوبكر را به مسجد بردند و مردم را به بيعت طلبيدند و مردم گروه گروه - خواسته يا ناخواسته - براى بيعت با او به مسجد مىآمدند، على عليهالسلام و يارانش هنوز از آن واجب مقدسى كه اخلاق والايشان بر آنان فرض كرده بود دست بر نداشته، و روا نبود كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله را بى غسل و كفن رها كنند و به سوى سقيفه بشتابند و در امر خلافت نزاع كنند !
همين كه از آن واجب مقدس فارغ شدند، مطلب تمام شده بود و ابوبكر بر كرسى صدارت تكيه داده بود، و هر كس از بيعت سرباز مىزد جزو فتنهانگيزانى به شمار مىرفت كه مىبايست مسلمانان با او به نبرد برخيزند، و حتى اگر لازم شد او را به قتل برسانند ! !
از اين رو مىبينيم عمر، سعد بن عباده را تهديد به قتل كرده و فرياد برآورده بود: او را بكشيد كه اهل فتنه است ! چون او از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بود. همچنين از آن پس، عمر تمام مخالفانى را كه در منزل على عليهالسلام گرد آمده بودند تهديد به سوزاندن خانه و هر كس در خانه است نمود !
اگر ما به راستى نظر عمر بن خطاب را در مسئله بيعت متوجه شويم، بسيارى از آن معماها كه سرگردان مانده براى ما حل مىشود. زيرا عمر بر اين عقيده است كه براى صحت بيعت كافى است يك نفر مسلمان آن را تأييد كند. آنوقت بر بقيه مسلمين واجب مىشود از او پيروى كنند، و هر كس مخالفت و تمرّد كند از اسلام خارج شده و بايد او را كشت !
حضرت على عليهالسلام در مورد همه مسائل با آنها احتجاج كرد، ولى هيچ فايدهاى نداشت. آيا ممكن است كه حضرت على عليهالسلام براى بيعت گرفتن از مردم التماس و گدائى كند ؟ همان مردمى كه از او روى برگرداندند و قلبشان به ديگرى علاقمند شد، يا از روى حسد؛ كه چرا خداوند اين همه فضيلت به او داده، و يا از روى كينه و دشمنى، زيرا على عليهالسلام در گذشته قهرمانانشان را كشته و بزرگانشان را درهم كوبيده و بينىهايشان را به خاك ماليده و آنان را به خضوع واداشته بود، و خودخواهى و تكبرشان را با شمشير شجاعتش پايمال كرده بود، تا اسلام آوردند و تسليم شدند.
آن حضرت در هر حال سربلند و والا مقام بود، و همواره از پسرعمويش دفاع مىكرد، و در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كنندهاى نمىهراسيد، و هيچ يك از امور مادى دنيا تصميم او را بر هم نمىزد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم كاملاً اين مسائل را مىدانست و در هر مناسبتى كه پيش مىآمد فضيلتهاى برادر و عموزادهاش را مىفرمود تا او را كاملاً معرفى كند؛ مىفرمود:
حُبُّ عَلىٍّ ايمانٌ وَ بُغضُهُ نِفاقٌ(1): دوستى على عليهالسلام ايمان و دشمنىاش نفاق است.
عَلىٌّ عليهالسلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليهالسلام(2): على عليهالسلام از من است و من از على عليهالسلام هستم.
عَلىٌّ عليهالسلام وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ بَعدى(3): على عليهالسلام ولى هر مؤمنى پس از من است.
عَلىٌّ عليهالسلام سَيِّدُ المُسلِمينَ وَ إمامُ المُتَّقينَ وَ قائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلينَ(4): على عليهالسلام سرور مسلمانان و پيشواى تقواپيشگان و رهبر نورانىصورتان است.
ولى دريغا كه باز هم جز حسد و كينه نتيجهاى نداشت. براى همين بود كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله پيش از شهادتش او را خواست و او را در آغوش گرفت و گريست و به او فرمود: اى على ! من مىدانم كه در سينه اين قوم نسبت به تو دشمنىهايى هست، كه پس از من آنها را ظاهر مىسازند. پس اگر با تو بيعت كردند بپذير، و گرنه شكيبا باش تا مرا در حال مظلوميت ملاقات كنى.
پس اگر اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از اينكه براى ابوبكر بيعت گرفته شد صبر و تحمل كرد، طبق وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به او برده است، و بىگمان در اين كار حكمتهاى بسيار ديگر نيز نهفته است.
اضافه بر آنچه گذشت، انسان مسلمان هر گاه قرآن را بخواند و در آياتش بينديشد، از داستانهاى قرآنى نتيجه مىگيرد كه در امتهاى گذشته نيز همين بلاها و مصيبتها و بلكه بيشتر از آن پيش آمده است.
كيست كه نداند قابيل از روى ظلم و ستم برادرش هابيل را به قتل مىرساند ؟
همچنين حضرت نوح عليهالسلام پس از قريب هزار سال جهاد پيگير، جز گروه اندكى از قومش كسى به او نگرويد، و حتى همسر و فرزندش نيز جزو كافران بودند.
يا حضرت لوط عليهالسلام كه در جوارش جز يك خانه از مؤمنين وجود نداشت.
در طول تاريخ، چقدر فرعونها در زمين ظلم و ستم روا داشته و مردم را برده و بنده خود قرار دادند، و جز يك مؤمن كه ايمان خود را كتمان مىكرد ميان آنها نبود.
يا برادران يوسف و فرزندان يعقوب كه براى كشتن برادر كوچكشان حضرت يوسف عليهالسلام با هم نقشه كشيده و توطئه كردند، بى آنكه يوسف عليهالسلام گناهى مرتكب شده باشد. تنها گناهش همين بود كه پدر او را بيش از ديگر فرزندانش دوست مىداشت.
يا بنى اسرائيل كه خداوند به خاطر حضرت موسى عليهالسلام آنان را نجات داد و دريا را برايشان شكافت و دشمنانشان - فرعون و سپاهيانش - را غرق كرد، بى آنكه مشقت جنگيدن و ستيز داشته باشند. ولى تا از دريا بيرون آمدند، هنوز پاهايشان خشك نشده بود كه سرى به بتها زده و به موسى عليهالسلام گفتند: اى موسى ! براى ما نيز خدائى قرار بده، همچنان كه آنها خدايانى دارند. حضرت موسى عليهالسلام در پاسخ فرمود: به راستى شما گروهى جاهل و نادان هستيد.
يا هنگامى كه موسى عليهالسلام به ميقات پروردگارش روانه شده بود و برادرش هارون را بر آنان گماشت، عليه او توطئه كرده و مىخواستند او را به قتل برسانند. آنان به خدا كافر شده و گوساله را پرستيدند. پس از اينكه پيامبران الهى عليهمالسلام را به قتل رساندند،
خداى تعالى فرمود:
«أ فَكُلَّما جاءكُم رَسولٌ بِما لا تَهوى أنُفُسكُم إستَكبَرتُم فَفَريقا كَذَّبتُم وَ فَريقا تَقتُلونَ»(1): «چگونه است كه هر گاه پيامبرى به سوى شما آمد و بر خلاف هواى نفس
1) . بقره / 87 .
شما دستورى داد تكبر ورزيديد پس گروهى از پيامبران را تكذيب كرده و گروه ديگر را به قتل رسانديد» .
همچنين حضرت يحيى عليهالسلام فرزند زكريا عليهالسلام كه پيامبر خدا و مردى پارسا و از شايستگان و صالحان بود. چه سان كشته شد ؟ و سرش را به يكى از تبهكاران بنىاسرائيل هديه دادند !
يا يهود و نصارى كه عليه حضرت عيسى عليهالسلام توطئه كردند و مىخواساستند حضرتش را به قتل رسانده يا بر دار بياويزند.
و در آخر، اين هم امت خاتم الانبياء حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است كه ارتشى سىهزار نفرى آماده كرده تا امام حسين عليهالسلام را به قتل برساند ! در حالى كه او بيش از هفتاد نفر از يارانش را همراه ندارد. همه را و حتى فرزند خردسالش را به قتل رساندند !
پس ديگر چه جاى شگفتى مىماند ؟
چرا از سخن پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله تعجب كنيم كه به اصحابش فرمود: هان ! شما سنتهاى گذشتگانتان را وجب به وجب و گام به گام دنبال مىكنيد؛ حتى اگر آنان در سوراخ سوسمارى رفته باشند، شما هم مىرويد. عرض كردند: آيا مقصودتان (از امتهاى گذشته) يهود و نصارى هستند ؟ فرمود: پس چه كسانى ؟ !(1)
چه تعجبى دارد ؟ در حالى كه ما در صحيح بخارى و صحيح مسلم سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىبينيم كه فرمود: اصحاب مرا در روز رستاخيز به سوى چپ مىبرند. مىپرسم: آنان را به كجا مى بريد ؟ گفته مىشود: به خدا قسم به سوى جهنم. آنگاه مىگويم: خدايا ! اينان اصحاب من اند ! گفته مىشود: تو نمىدانى كه پس از تو چه بدعتها در دين نهادند. من مىگويم: دور باد از رحمت خدا كسى كه پس از من تبديل در دين خدا كند. و مىبينم كه تنها به اندازه چند شتر سرخود كسى از آنان نجات نمىيابد.(2)
آرى ! آيا باز هم جاى تعجب است اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بفرمايد: امت من هفتاد و سه فرقه مىشوند، كه تنها يك فرقه در بهشت و بقيه در دوزخ هستند.(1)
اين همان كلام پروردگار عز و جل و خداى آگاه به رازهاى نهان است كه فرمود:
«وَ ما أكثَرُ الناسِ وَ لَو حَرَصتَ بِمُؤمِنينَ»(2): «و بيشتر مردم مؤمنين نيستند هر چند تو (اى پيامبر) تلاش در ترغيب آنان كنى».
«بَل جاءَ بِالحَقِّ وَ أكثُرُهُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(3): « (پيامبر صلىاللهعليهوآله) به حق آنان را دعوت كرد ولى بسيارى از آنان از حق گريزان و روى گردانند» .
«لَقَد جِئناكُم بِالحَقِّ وَ لكِن أكثَرُكُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(4): «ما براى شما حق را آورديم ولى بسيارى از شما مردم نسبت به حق تنفر داريد» .
«ألا إنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِن أكثُرُهُم لا يَعلَمونَ»(5): «همانا وعده خدا حق است ولى بيشتر آنان نمىدانند» .
«يَرضونَكُم بِأفواهِهِم وَ تَأبى قُلوبُهُم وَ أكثَرُهُم فاسِقونَ»(6): «با زبان شما را راضى نگه مىدارند ولى در قلبهايشان با شما مخالف و دشمن هستند و بيشتر آنان فاسق و تبهكار اند» .
«إنَّ اللّهَ لَذو فَضلٍ عَلَى الناسِ وَ لكِنَّ أكثَرُهُم لا يُشرِكونَ»(7): «همانا خداوند بدون شك بر مردم حق و فضل دارد ولى بسيارى از آنان شكرگزار نيستند» .
«يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرونَها وَ أكثَرُهُمُ الكافِرونَ»(1): «نعمت خدا را مىشناسند و با اين حال آن را ناديده مىگيرند و بيشترشان كافر اند» .(2)
شبهه به كار نرفتن لفظ «خليفة» در غدير(3)
يكى از شبهاتى كه مخالفين مطرح مىكنند اين است كه: چرا در حديث غدير، خلافت و جانشينى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به لفظ «خليفة» عنوان نشده است، تا ايراداتى كه در دلالت ولىّ و مولى بر ولايت، زعامت و زمامدارى امور شده است مطرح نشود.
و اما پاسخ به اين شبهه:
وقتى اغراض نفسانى، سياسى و دنيوى در بين باشد، با هر شكل و هر لفظى اين مطلب يا هر مطلب ديگرى ادا و بيان شود، صاحبان اغراض ايراد مىگيرند. اگر در موقف عظيم غدير، به جاى ولىّ و مولى، هر كلمه ديگرى همانند همين لفظ «خليفه» گفته مىشد، مثل ولىّ و مولى به آن ايراد مىگرفتند. مثلاً در اطلاق متعلق آن حرفى مىزدند، يا مثلاً «أنتَ الخَليفَةُ بَعدى» را به بعد از سه نفر معنى مىكردند.
بالاخره اگر هر تأكيد و تصريحى مىشد، اصل مسئله نظام و حكومت را خارج از محدوده رسالت مىشمردند و آن را يك رأى شخصى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى مىكردند و اجتهاد خود را حاكم بر آن قرار مىدادند.
اهل نظر و تحقيق با اينكه مىبينند وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دوات و قلم و كاغذ مىخواهد تا آن وصيتى را كه كلامش در نهايت صراحت بود و هيچ گونه توجيه و تأويل بر نمىداشت و ردّ آن ممكن نمىنمود، با آنگونه القاى شبهه روبرو گرديد كه
«غَلِبَ عَلَيهِ الوَجَعُ» يا «إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر»(1)گفتند، و با اين بيان در كمال وقاحت بدان حضرت اعلام كردند كه اگر هم بنويسى و وصيت نمايى ما با شبهه هذيانگويى آن را رد مىكنيم. پس اگر بعد از اين شبهه هم وصيت خود را مىنوشت، آن را معتبر نمىشمردند.
از اين رو، ديگر نبايد انتظار داشت كه اهل هواهاى نفسانى و جاه طلبان مغرض با الفاظ و كلمات بازى نكنند و ظاهر و صريح آنها را مورد شبهه و ايراد قرار ندهند.
چنانچه كسى گمان كند كه اگر به اين لفظ يا لفظ ديگرى مىفرمود، مورد شبهه اهل هوى نمىشد اشتباه است. حتى مثلاً آيات قرآن مجيد كه در كمال صراحت بر توحيد - كه اساس دعوت قرآن كريم است - تأكيد دارد، اشخاصى آنها را به معناى شركآميز و موافق با آراء باطله خود معنى مىكنند.
ميزان و حاكم در استفاده از كلام اشخاص در دين ما، قرآن و حديث و عقل مستقيم و انصاف است، كه شخص بايد حقايق را بر اساس آن از نصوص موجود استخراج نمايد.
در روايات صحيحه متعدد از على عليهالسلام تعبير به «خليفة» شده است. از نخستين موارد آن اوائل بعثت، هنگام نزول آيه كريمه «أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(2)است.
در حديث متواتر ثقلين - كه بر وجوب ارجاع امت به عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهى، منحصر به آن اعلام شده - در بعضى الفاظ آن صريحا حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمود: إنّى تارِكٌ فيكُم خَليفَتَين.(3)
1) . اشاره به روايت «لمّا احتضر النبى صلىاللهعليهوآله و فى بيته رجال فيهم عمر بن الخطاب فقال النبى صلىاللهعليهوآله: هلمّوا اكتب لكم لن تضلّوا بعده ابدا. فقال عمر بن الخطاب: إن النبى صلىاللهعليهوآله قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن حسبكم كتاب ربكم. و قال عمر: ان الرجل ليهجر. صحيح مسلم: ج 3 كتاب الوصية ح 1257 - 1259. صحيح بخارى: ج 5 ص 127، و ديگر مصادر شيعه و اهلسنت.
2) . شعراء / 214.
3) . امان الامة من الضلال و الاختلاف: ص 128.
با اين همه، شخصى كه در تاريخ، حديث، جوامع، سنن و صحاح اهلسنت تخصص دارد، در مىيابد از موضوعاتى كه به طور شايسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصى كه كمتر از آنها كسب علم دين شده است، اهلبيت عليهمالسلام هستند.
حتى كسانى چون بخارى در صحيح خود، روايات بسيارى از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقيده ذكر كرده است، و از ائمه اهلبيت عليهمالسلام و به خصوص شخصيتى مانند حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام حتى يك روايت نيز نقل ننموده است !
غرض اينكه وقتى اغراض، سياستها و آراء مبدعانه جلوى چشم بصيرت و بينش انسان را گرفته باشد، انكار حق از او عجيب و بعيد نيست.
اگر چه اين چند جمله مشهور از اين خطبه متواتر، ثابت و مورد اتفاق بين فريقين است، اما از كل جريان اين اعلام، ابلاغ و برنامه تاريخى آن استفاده مىشود كه خطبه بيشتر از اينها بوده و در اين چند جمله خلاصه نشده است. چنانچه در كتب حديث شيعه - كه مفصل اين خطبه روايت شده - هم كلمه خلافت و هم تنصيص بر امامت ائمه عليهمالسلام به ويژه حضرت صاحبالزمان عليهالسلام وجود دارد.
بنا بر اين، جملات مشهور دليل بر اين نيست كه كل خطبه اين چند جمله بوده است، و علت اينكه روى اين جملات بحث و بررسى و استدلال شده، اتفاق شيعه و سنى بر روايت آنهاست.
وجه ديگر، تكيه بر نقل خصوص اين جملههاى كثير المعنى و عنايتى است كه بزرگان خلفا عن سلف به آنها داشتهاند. بيان ولايت و اولويت با نفس و اموال براى اميرالمؤمنين عليهالسلام است، كه بر حسب خطبه غدير - كه به خطبه و حديث ولايت معروف و مشهور شده - اين ولايت حتى در زمان شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت است، و به غيبت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از مكان يا زمان توقف ندارد.
بديهى است وسعت دايره اين ولايت دقيقا همان ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ماسواست و هيچ فرقى ندارد.
اثبات اين ولايت در دايره و محدوده ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام از تعبير به خلافت و جانشينى در افاده ولايت بر امور رساتر و گوياتر است، زيرا اگر مفهوم خلافت و جانشينى در امامت، الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعيه و بيان احكام حلال و حرام و رسيدگى و سرپرستى و حكومت بر انام باشد، لفظ ولايت در دلالت بر اين جهت خلافت - كه همان حكومت و مديريت جامعه باشد - افصح و اصرح است.
بنا بر اين، چون نظر افرادى كه براى غصب خلافت و حكومت حزبسازى كرده و با هم تبانى كرده بودند به اين علت بود، و با ساير مفاهيم خلافت معارضه مستقيم نداشتند، در «خطبه غدير» و نيز «حديث غدير» اين بعد از امامت و خلافت در اين جملات مورد عنايت قرار گرفت. شبهههاى نامقبولى هم كه در مفهوم مولى شده، همه در زمانهاى بعد و بر خلاف تمام قرائن حاليّه و مقاليّه ابداع شده است.
به هر حال، اين جملات مشهور از خطبه غدير در اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و اتمام حجت بر همگان كافى و وافى است، و ثابت مىكند كه اجتماع آن گروه در سقيفه بنىساعده با وجود «مَن ثَبَتَ لَهُ الوِلايَةُ عَلَى الأنفُسِ وَ الأموالِ بِنَصٍّ مِنَ اللّهِ تَعالى وَ رَسولُهُ صلىاللهعليهوآله» ، يك معارضه آشكار با خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و انحراف ظاهر از حق بود.
شبهه عدم نقل عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » در ادامه حديث غدير(1)
يكى از شبهاتى كه در مورد حديث غدير مطرح شده اين است كه: عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» در ادامه حديث غدير نيامده، و آن را علما يا برخى مردمان و يا دروغگويانى در كوفه به حديث افزودهاند و جعلى است !
1) . پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير طبسى - امينىپور : ص 34 - 151.
در «الكامل فى ضعفاء الرجال» ابنعدى (م 365 ق) آمده است: شيخ گفته كه دروغگويشان از «شريك» راوى اين عبارت زيادى را افزودند: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
در تاريخ دمشق ابنعساكر (م 571 ق) از داوود اودى، از پدرش، از ابوهريره نقل كرده كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم، اين على عليهالسلام مولاى او است.
1) . الكامل فى ضعفاء الرجال: ج 3 ص 80 : به خدا نمىدانم انتساب به «شريك» چقدر درست است ! چرا ابنعدى در كتاب «الكامل» نام دروغگويان را كه در حديث «شريك» عبارتى افزودند نياورده است. شريك بن عبداللّه كوفى م 178 ق به تعبير حافظ ذهبى در كتاب سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 200: از فقهاى بزرگ بود. الميزان: ج 2 ص 270 درباره وى نوشته است: حافظ صادق و يكى از بزرگان است. ذهبى از ابوداوود رهاوى نقل مىكند كه شنيد شريك گفت: على عليهالسلام برترين بشر است. هر كس از پيروى و فرمان وى سرباز زند كافر گشته است. محمد بن عثمان بن ابىشيبه از على بن حكم آورده است: مىگويند تو شكّاكى ! پاسخ داد: اى احمق ! چگونه شكّاكم در حالى كه دوست مىداشتم همراه على عليهالسلامبودم و دستم را با شمشيرم از خون مخالفان رنگين مىكردم. به ابنعدى بايد گفت: نقل عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » مختص شريك نيست، بلكه ابوهريره نقل كرده است. در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 175 آمده است: ابوعبداللّه خلال، از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ابوبكر بن ابىشيبه، از شريك، از ابىيزيد اودى، از پدرش نقل كرده است: ابوهريره وارد مسجد شد. مردم پيرامونش گرد آمدند. جوانى سويش رفت و گفت: تو را به خدا سوگند، آيا شنيدى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: هر كس من مولايش هستم، اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس وى را دوست بدارد، و دشمن كسى باش كه دشمنش باشد. ابوهريره گفت: گواهى مىدهم شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مولايش هستم ... . پژوهشگر و محقق مىيابد راوى اين عبارت زيادى ابوبكر بن ابىشيبه از شريك است. آيا مىتوانيم بگوييم ابنابىشيبه كه از شريك نقل مىكند جزو دروغگويان است ؟ ! در حالى كه بخارى و مسلم و ابوداوود و نسايى و ابنماجه از ابوبكر بن ابىشيبه نقل احاديث مىكنند. ذهبى در سير اعلام النبلا: ج 11 ص 122 درباره وى مىنويسد: امام علم، سرور حفاظ و صاحب كتب بزرگ. وى از جمله اقران احمد بن حنبل، اسحاق بن راهويه و على بن مدينى است. بزرگترين استادش شريك بن عبداللّه قاضى است. عجلى دربارهاش مىنويسد: ابوبكر مورد اعتماد ثقه و حافظ حديث است. مرجانى مىگويد: از يحيى بن معين درباره نقل ابوبكر بن ابىشيبه از شريك پرسيدم، گفت: به نظر ما ابوبكر راستگو است. در اينجا بايد بايد بين سخن صريح بزرگان در مورد صداقت ابوبكر بن ابىشيبه و آنچه ابنعدى مىگويد قضاوت كنيم؛ كه آيا به راستى دروغگويان عبارت را به نام شريك بن عبداللّه افزودهاند ؟ !
گفت: دروغگويان در كوفه افزودند: دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن دارد.(1)
در اينجا به پاسخ اين شبهه مىپردازيم، تا مقدار صحت كلام منكران را بدانيم. كسانى كه مىدانيم براى چه مىخواهند ذيل روايات را تكذيب و انكار كنند. تنها هدف اين كار توجيه كارهاى بعضى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ كه بر روى امام على عليهالسلام در جمل و يا در صفين شمشير كشيدند. امامى كه جنگ با او جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله است:
از تمامى مطالبى كه خواهيم گفت، براى پژوهندگان روشن خواهد شد كه قسمت دوم حديث غدير گفته كسى يا عبارت مردم يا عالمان و دروغگويان نيست. بلكه فرمايش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است كه نزديك به چهارصد شخص - برحسب پژوهش ما - از بزرگان محدث و راوى و دارندگان سنن و صحاح و كتب معتبر نزد مسلمانان روايت كردهاند.
ابتدا نمونههايى از حديث شريف كه در بر دارنده عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است اشاره مىكنيم:
زيد بن ارقم مىگويد: وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بر مىگشت، به غدير خم آمده و زير درختان بزرگ(2)نشست، و آنجا را جارو كردند.(3)حضرت فرمود: گويا به سراى آخرت دعوت شده و بايد لبيك گويم. ميانتان دو چيز گرانبها به جا گذاشتم كه يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا و عترتم (اهلبيتم عليهمالسلام) . دقت كنيد در نبودم
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 176. مسند ابىيعلى: ج 5 ص 46. مجمع الزوائد: ج 9 ص 106. و در مرقاة المفاتيح: ج 10 ص 476 آمده است: آنگاه بعضى از ايشان گفته است: اضافه «خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد» جعلى و مردود است. اما بسيارى از اينها را ذهبى صحيح دانسته است.
2) . در حديث «دوحه» است؛ يعنى درخت بزرگ و گستردهتر از درختان ديگر. لسان العرب: ج 4 ص 437.
3) . در حديث «فقممن» است؛ يعنى جارو كردن. لسان العرب: ج 11 ص 308.
چگونه با آنها برخورد مىكنيد. آن دو از هم جدا نمىشوند تا كنار حوض كوثر نزدم آيند.
سپس افزود: خدا مولاى من و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس وليش هستم اين على عليهالسلام ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه دشمنش بدارد. به يزيد گفتم: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير درختان بود، به چشم ديد و به گوش شنيد.(1)
زيد بن يثيع مىگويد: على عليهالسلام در ميدان كوفه مردم را سوگند داد: هر كس روز غدير از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيد، برخيزد. از سمتى كه سعيد بود شش تن برخاستند. از سمت زيد نيز شش نفر برخاستند و گواهى دادند كه شنيدند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير خم رو به على عليهالسلام كرد و از مردم پرسيد: آيا خدا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: بلى. فرمود: خدايا، هر كس كه من مولايش هستم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با وى دشمنى كند.(2)
ابنعساكر، از ابوالقاسم زاهر بن طاهر، از ابوسعيد جنزرودى، از سيد ابوالحسن محمد بن على، از احمد بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش جعفر صادق، از پدرش على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابىطالب عليهمالسلام كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولايش هستم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، دوست
1) . السنن الكبرى نسائى : ج 5 ص 130 ح 8464 . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 118. خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام نسائى : ص 85 ش 76. انساب الاشراف (بلاذرى) : ج 2 ص 357.المناقب (خوارزمى) : ص 155، ذيل حديث شريف به عنوان دليل و شاهد زنده است بر اينكه امام در رخداد غدير در حجة الوداع حاضر بود.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 160 ح 9369. تقريب التهذيب: ج 1 ص 277 مىنويسد: زيد بن يثبغ هَمدانى كوفى ثقه و مخضرم هم در دوران جاهليت بوده و هم در اسلام و جزو طبقه دوم راويان است.
بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با وى دشمن باشد. يارى كن هر كس ياريش دهد، و هر كس وى را تنها بگذارد يارى مده !(1)
ابوعبداللّه شامى مىگويد: كنار زيد بن ارقم نشسته بودم كه در مجلس بنىارقم بود. مردى از قبيله مراد سوار بر استر نزدش آمد و پرسيد: ميان قوم، زيد حضور دارد ؟ مردم گفتند: آرى، اين زيد است. پرسيد: به خدايى سوگندت مىدهم كه معبودى جز او نيست، آيا شنيدى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: هر كس مولايش هستم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس وى را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(2)
زيد بن ارقم مىگويد: روز غدير خم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله برايمان سخنرانى كرد و فرمود: هر كس مولايش هستم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار با كسى كه با وى دشمن باشد.(3)
ميمون ابىعبداللّه مىگويد: شنيدم زيد بن ارقم گفت: همراه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در وادى كه به آن «خمّ» مىگفتند فرود آمديم. دستور نماز به ما داد. در گرماى سخت نماز گزارديم. برايمان سخنرانى كرد. با كشيدن پارچهاى روى درختى كه از تابش خورشيد زرد گشته بود براى ايشان سايبان درست شد. پس فرمود: آيا نمىدانيد و گواهى نمىدهيد من نسبت به هر مؤمن از خود وى سزاوارترم ؟ گفتند: آرى چنين است. فرمود: پس هر كس من مولايش هستم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، دشمن كسى باش كه با او دشمنى كند، و دوست بدار هر كس وى را دوست بدارد.(4)
براء بن عازب مىگويد: همراه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيرون آمديم تا در غدير خم فرود آمديم. منادى فرستاده شد تا ندا سر دهد. وقتى جمع شديم فرمود: آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ عرض كرديم: آرى اى رسول خدا. فرمود: آيا از پدرانتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ گفتيم: آرى اى رسول اللّه. فرمود: آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم، نيستم، نيستم ... ؟ عرض كرديم: بلى اى رسول خدا. فرمود: هر كه مولايش منم پس از من مولايش على عليهالسلام است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و با هر كس دشمنش باشد دشمن باش.(1)
نسانى، از ابوداوود، از عمران بن ابان، از شرى، از ابواسحاق، از زيد بن يثبغ نقل مىكند: شنيدم على بن ابىطالب عليهالسلام بر منبر كوفه فرمود: به خدا سوگندتان مىدهم هر كسى - مقصودش اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - شنيد روز غدير خم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولايش هستم على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس وى را دوست دارد، و دشمن كسى باش كه دشمنش باشد، برخيزد. شش نفر از جانب ديگر منبر برخاستند و گواهى دادند كه شنيدند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن فرمايش را فرمود.(2)
اين چند مورد نمونههايى اندك از رواياتى بود كه در آنها اين عبارت آمده است: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... : خدايا، دوست بدار هر كس على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمن كسى باش كه با وى دشمن است.(3)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 167 ح 9395.
2) . خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 91 ح 85 .
3) . براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 167 ح 9396، 9397 و ص 168 ح 9398 و ص 169 ح 9400 و ص 171 ح 9409، 9410 و ص 174 ح 9414، 9415، 9416، 9417 و ص 175 ح 9418، 9419، 9420، 9421 و ص 178 ح 9428، 9429 و ص 179 ح 9430. نيز مراجعه شود به: مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 22 ح 961 و ص 141 ح 1310 و ج 14 ص 185 ح 18391 و ص 430 ح 19175 و ص 436 ح 19198. مصنف ابنابىشيبه: ج 7 ص 499 ح 28 و ج 7 ص 503 ح 55 . مشكاة المصابيح: ج 7 ص 7330، باب مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام. زوائد السنن على الصحيحين شامى : ج 6 ص 234 ح 7452.
حافظ ابنعساكر از عبداللّه، از احمد بن عمر وكيعى، از زيد بن حباب، از وليد بن عقبه نزار قيس، از سماك بن عبيد بن وليد عبسى نقل مىكند: خدمت عبدالرحمن بن ابىليلى رسيدم، برايم نقل كرد كه شاهد بوده على عليهالسلام در ميدان كوفه فرمود:
كسانى كه شنيدند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، براى خدا برخيزند و گواهى دهند. فقط كسانى برخيزند كه در غدير بودند و ديدند. دوازده مرد برخاستند و گفتند: ديديم و شنيديم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن ... .
اما سه تن برنخاستند، به رغم اينكه در غدير بودند. كه حضرت على عليهالسلام نفرينشان كرد و نفرينش كارساز شد.(1)
ابنعساكر به سند متصل از عبدالرحمن بن ابىليلى نقل كرده است: اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام در ميدان كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود: كسانى كه شنيدند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير دستم را گرفت و فرمود: أ لَستُ أولى بِكُم يا مَعشَرَ المُسلِمينَ مِن أنفُسِكُم ؟ سپس فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، برخيزند و شهادت دهند. ده نفر و اندى مرد برخاستند و گواهى دادند. اما برخى كتمان كردند، كه پيش از اينكه از دنيا بروند كور شدند و پيسى گرفتند !(2)
ابنعساكر، از ابوالقاسم زاهد بن طاهر، از ابوسعد خزاودى، از سيد ابوالحسن محمد بن على، از احمد بن على بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از جعفر صادق، از پدرش، از على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابىطالب عليهمالسلام، كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
ابوعبداللّه خلال و اممجتبى بنت ناصر، از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى ازرق بن على، از احسان، از محمد بن سلم، از پدرش، از عبداللّه شامى نقل كرده است: نزد زيد بن ارقم بوديم كه در مجلس بنىارقم نشسته بود. مردى از قبيله مراد سوار بر استر آمد و گفت: زيد ميان شماست ؟ گفتند: آرى، اين زيد است. گفت: به خدايى كه معبودى جز او نيست، سوگندت مىدهم آيا شنيدى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ زيد گفت: آرى، شنيدم.(2)
ابنعساكر به سند متصل از عطيه كوفى نقل مىكند: نزد زيد بن ارقم آمده و گفتم: «ختن» سخن به نقل از تو درباره على عليهالسلام مربوط به روز غدير خم مىگويد. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم. گفت: درباره شما اهالى عراق حرفهايى گويند ! به او گفتم: از من واهمه نداشته باش. گفت: در جحفه بودم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام ظهر سوى ما آمد، در حالى كه بازوى على عليهالسلام را گرفته بود و فرمود: أيُّهَا الناس، أ لَستُم تَعلَمونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ ... فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. پرسيدم: آيا فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ گفت: چنانكه شنيدم برايت نقل كردم.(3)
البته در اين روايت مىبينيم كه زيد بن ارقم درباره ذيل حديث با شفافيت و روشنى پاسخ پرسشگر را نداده، بلكه به او مىگويد: چنانكه شنيدم برايت نقل كردم ! جالب است كه ابنعساكر روايتى را كه پس از اين روايت از زيد بن ارقم گزارش مىكند، بدون عبارت «چنانكه شنيدم برايت نقل كردم» است.
روايت از حكم عتيبه و سلمة بن كهيل چنين است: حبيب كه در بنىبدى كفاش بود - از وى به نيكى ياد كرد - برايمان نقل كرد: شنيدم زيد بن ارقم گفت: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.
در مورد ادامه حديث غدير، عبارات مختلفى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در كتب وارد شده، كه مضمون همه تقريبا يكى است. در اينجا به آنها اشاره مىكنيم:
ابنعساكر، از زيد بن يثيع نقل كرده كه على عليهالسلام در ميدان كوفه فرمود: هر مرد مسلمانى كه شنيد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير خم آن فرمايش را كرد، برخيزد و گواهى دهد. سيزده مرد برخاستند؛ شش تن از يك سو و هفت تن از سوى ديگر. هارون گفته است: دوازده مرد برخاستند و گواهى دادند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ.(1)
ابنعساكر، از ابىالطفيل، از حضرت على عليهالسلام نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ عادِ مَن عاداهُ، وَ والِ مَن والاهُ.(2)
ابنعساكر، از زيد بن ارقم نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: مَن كُنتُ
مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
ابنعساكر، از براء بن عازب نقل مىكند: همراه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. زير درخت براى نشستن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جارو زده، مردم را فراخواندند نماز جماعت بخوانند. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخوانده و دستش را گرفت و سمت راستش برخيزاند و فرمود: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ ... أ لَستُ أولى بِكُلِّ مُؤمِنٍٍ مِن نَفسِهِ ؟ و در يكى از احاديث آمده است: أ لَيسَ أزواجى أُمَهاتَكُم ؟ ... هذا وَلىٌّ وَ أنا مَولاهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
ابنعساكر، از حبشى بن جناده نقل مىكند: شنيدم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير به على عليهالسلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ.(3)
ابنعساكر از جرير بن عبداللّه بجلى نقل مىكند: در حجة الوداع همراه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بوديم. به جايى رسيديم كه بدان غدير گفته مىشد. براى نماز جماعت ندا سر دادند. مهاجرين و انصار گرد آمدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ميان ما ايستاد و فرمود: اى مردم ! به چه شهادت مىدهيد، گفتند: گواهى مىدهيم كه معبودى جز خدا نيست. فرمود: سپس چه ؟ گفتند: محمد عبد و رسول خداست. فرمود: ولىّ شما كيست ؟ عرض كردند: خدا و رسول مولاى ما هستند.
سپس دست بر بازوى على عليهالسلام زد و او را برخيزاند. دست و بازويش را گرفت و فرمود: هر كس خدا و رسول مولاى او هستند، اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس دوستش دارد، و دشمن بدار هر كس دشمن است. خدايا، هر كس از مردمان او را دوست دارد دوستدار وى باش، اما هر كس دشمنش بدارد دشمنش باش. خدايا، پس از دو بنده شايسته (پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام) احدى را به عنوان نگهبان زمين جز تو نمىيابم. پس در اين باره به خوبى و نيكى حكم بفرما !(1)
در آخر عبارتى كه احمد بن حنبل در كتابش «فضائل الصحابة» آورده را يادآور مىشويم: وقتى هنگام درگذشت ابنعباس شد عرض كرد: خدايا، به ولايت و دوستى على بن ابىطالب عليهالسلام به سويت تقرب مىجويم.(2)
از جمله مستنداتى كه صحت دنباله روايات را ثابت كرده و سخن منكران را باطل مىكند، سخن ابنحجر هيتمى مكّى (م 974 ق) است:
حديث غدير را جماعتى آوردهاند؛ مانند ترمذى و نسائى و احمد، و اسنادش بسيار است. از اين رو شانزده صحابى آن را نقل كردهاند. در روايت احمد نيز هست. چنانكه گفتيم و باز مىگوييم: بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن است.
به ايراد كسانى كه در صحت آن ترديد كردهاند اعتنايى نمىشود. همچنين كسانى كه آن را نپذيرفتهاند، به اين بهانه كه على عليهالسلام در يمن بود. چون ثابت شده از آن ديار بازگشته و حج را همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جا آورد.
برخى كه گفتهاند: عبارت زيادى «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ» : خدايا، هر كس على عليهالسلام را دوست دارد دوستش بدار، جعلى و مردود است (بايد بدانند) از راههايى نقل شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است. گر چه ايرادگيران به صحت عبارت
گروهى از بزرگان و عدول حديث هستند، كه در اين باره به نظر آنان مراجعه مىشود. مانند ابوداوود سجستانى و ابوحاتم رازى ... .(1)
در اين باره ابنبطريق در «العمدة» مىنويسد:
طبق سند پيشين به نقل از عبداللّه بن احمد بن حنبل، از حجاج بن شاعر، از شبابه، از نعيم بن حكيم، از ابومريم و مردى، از همنشينان على عليهالسلام، از على عليهالسلام:
پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير خم فرمود: هر كس مولايش منم على عليهالسلام مولايش است. سپس مردم افزودند: خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس دشمنش باشد دشمنش باش.(2)
هر كس به كتابهاى عالمان مراجعه كند، مىبيند كه بسيارى ار آنها عبارت زيادى را به نقل از صحابه در روز عيد غدير آوردهاند كه به نام برخى از آنها اشاره مىكنيم(3)، تا پژوهشگرِ بىطرف بداند عبارت زيادى توسط مردم افزوده نشده است.
عالمان نيز - چنانكه برخى بىدليل گفتهاند - آن را اضافه نكردهاند، بلكه ضمن حديث شريفى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير خم فرمود.
افرادى همچون زيد بن ارقم، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه انصارى، حبشى بن جناده، سمرة بن جندب، ابوهريره، انس بن مالك، ابنعمر، جرير بن عبداللّه، بجلى، عمر بن خطاب، ابوطفيل، ابوسعيد خدرى، عمرو عاص، حبة بن جوين عرنى، عمرو بن مازن، عمار ياسر و عميرة بن سعد.(4)
اما باز برخى به صحت عبارت زيادى رضايت نمىدهند؛ مانند ابنتيميه كه مىگويد: دروغ است.(1)اما اين مرد حال و وضعش نزد بزرگان حديث معلوم است؛ همگى مىدانند چقدر نسبت به اهلبيت عليهمالسلام بغض و كينه دارد !
درباره ابنابىداوود، ذهبى در شرح حال ابنجرير طبرى معروف مىنويسد: وقتى به ابنجرير خبر رسيد كه ابنابىداوود بر حديث غدير خم اشكال گرفته، كتاب «الفضائل» را نوشت و درباره صحت حديث غدير سخن راند؛ اينگونه كه ابنجرير يك مجلد را به سندهاى حديث اختصاص داد، كه ديدم و شگفت زده شدم كه چقدر بسيار سند دارد
جاى تأسف بسيار است كه ابنابىداوود به حديث «طير مَشوى» - يعنى پرنده كباب شده كه مشهور و متواتر است - نيز ايراد گرفته است(2)! ابواحمد بن عدى مىگويد: از على بن عبداللّه داهرى شنيدم كه از ابنابىداوود از حديث پرنده پرسيد، وى گفت: اگر حديث پرنده صحيح باشد، نبوّت پيامبر صلىاللهعليهوآله باطل است، زيرا حاكى از خيانت خدمتكار و دربان پيامبر صلىاللهعليهوآله (اَنس) است. اما دربان پيامبر صلىاللهعليهوآله خيانتكار نيست.
ذهبى در ردّ اين مطلب مىنويسد: اين عبارت پَست و كلامى شوم است، بلكه نبوت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله حق و قطعى است، چه حديث پرنده صحيح باشد چه نباشد.
1) . در حاشيه كتاب خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام نسائى : ص 92 آمده است: حديث «من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه» حديثى صحيح است. پس گفته ابنتيميه كه حديث دروغ است، مخالف قواعد حديثى است. محمد خليل هراس در حاشيه بر توحيد ابنخزيمه: ص 32 از ابنتيميه پيروى كرده و قاطعانه مىنويسد: حديث نادرست بوده و نزديك است جعل شيعه باشد ! پژوهشگران با انصاف ! به موضعگيرى اين بىمقداران درباره حديث غدير بنگريد ! از همين جا معلوم مىشود چقدر كينه و دشمنى با اميرالمؤمنين دارند ! سؤالى كه مطرح مىشود اين است: اگر رخداد غدير درباره غير اميرمؤمنان عليهالسلام بود، اين برخورد منفيانه را داشتند ؟ !
2) . در اين باره مراجعه شود به كتاب «اثبات الوصية فى صحيح السنة النبوية» . جريان از اين قرار است: براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرندهاى كباب شده آوردند. حضرت دعا كرد: خدايا، كسى را كه بيش از همه دوشت دارى برسان، تا با من اين غذا را بخورد. حضرت على عليهالسلام آمد و همسفره شد و ... .
چه ربطى به خدمتكار دارد ؟ انس پيش از آنكه محتلم گردد خدمتگزار پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و قبل از جريان قلم در خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بوده است. ممكن است قصه پرنده در آن زمان اتفاق افتاده باشد.
گيريم كه محتلم بوده، معصوم از خيانت كه نيست. بلكه گناهى پنهانى را با تأويل و توجيه انجام داده است. چنانكه برخى گفتهاند: على عليهالسلام را حبس و نگه داشت تا وارد نشود. چه نتيجه مىخواهيم بگيريم ؟ در حالى كه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مستجاب شده و پاسخ مثبت گرفته است.
حديث طير علىرغم ضعفش، سندهاى بسيار داشته كه در مجلدى آنها را به تنهايى آورده است. گر چه ثابت نشده، اما باز معتقد به بطلانش نيستيم. ابنابىداوود در عبارت و گفتهاش اشتباه كرده است.(1)
جواب ديگر اينكه: وقتى ابنعدى ادعا دارد اين اضافى «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » توسط دروغگويان به حديث غدير اضافه شده است، پس چرا اسامى دروغگويان كوفى را نقل و گزارش نكرده است ؟ اگر واقعا كسانى آن را اضافه نمودهاند، او بايد حداقل نام يكى از آنها را ذكر كند. و الا مىشود ادعاى پوچ و بىاساس.
در همين باره بايد اشاره كرد كه نقل عبارت زيادى مختص «شريك» راوى نيست، بلكه ابوهريره صحابى نيز از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است. ابنعساكر در تاريخش آورده است:
ابوعبداللّه خلال، از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى از ابوبكر بن ابىشيبه، از شريك، از ابوزيد اودى، از پدرش كه گفت: ابوهريره وارد مسجد شد و مردم پيرامونش گرد آمدند. جوانى نزدش رفت و گفت: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا شنيدى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهِمَّ والِ مَن
1) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 232، ابنابىداوود در آغاز ناصبى بود. سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 230.
والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ ابوهريره گفت: گواهى مىدهم شنيدم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاه فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
نقطه شايان توجه در اين روايت اين است كه: اولاً راوى كه زياده را نقل كرده ابوهريره است. ثانيا در زنجيره راويان كه زياده را آوردهاند ابوبكر ابىشيبه و شريك هستند. آيا كسى مىتواند بگويد ابوبكر بن ابىشيبه از دروغگويان است ؟ ! همان كسى كه ذهبى در كتابش درباره وى مىنويسد: امام عَلَم، سرور حافظان و دارنده كتب بزرگ !(2)
ذهبى از عجلى نقل مىكند: ابوبكر بن ابىشيبه ثقه (مورد اعتماد در حديث) و حافظ روايت است. جرجانى مىگويد: از يحيى بن معين پرسيدم: آنچه ابوبكر بن ابىشيبه از شريك شنيده معتبر است ؟ گفت: ابوبكر در نظر ما راستگو است.
با وجود چنين تصريحاتى، آيا مجالى مىماند بگوييم: عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را دروغگويان در كوفه به شريك نسبت دادهاند ؟ !
در اينجا براى اينكه ثابت كنيم عبارت زيادى ضمن حديث شريف بوده نه اينكه مردمان و عالمان افزوده باشند، بد نيست به نام كسانى اشاره مىكنيم كه عبارت زيادى را از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتبشان روايت كردهاند؛ حال يا با واسطه يا بىواسطه. سپس به گزارش شرح حال برخى راويان مىپردازيم.
محدثان و شخصيتهايى كه نامشان برده مىشود، از قول رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند كه فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. اسامى راويان از كتابهايى استخراج شده كه بر حسب ترتيب زمانى نام مىبريم:
فضائل الصحابه، احمد بن حنبل (م 240 ق) .
مسند احمد.
سنن ابنماجه قزوينى (م 275 ق) .
انساب الاشراف، بلاذرى (م 279 ق) .
5 . سنن ترمذى، محمد بن عيسى بن سوره ترمذى (م 297 ق) .
6 . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام، نسائى (م 303 ق) .
8 . المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
المعجم الاوسط، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
المعجم الصغير، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
المستدرك على الصحيحين، حاكم نسشابورى (م 405 ق) .
الكشف و البيان، ثعلبى (م 427 ق) .
السنن الكبرى، بيهقى (م 458 ق) .
مناقب ابنمغازلى شافعى (م 483 ق) .
شواهد التنزيل، حاكم حسكانى (م سده 5 ق) .
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، ابنمردويه (م 498 ق) .
المناقب، خوارزمى (م 568 ق) .
مقتل الحسين عليهالسلام، خوارزمى (م 568 ق) .
تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر (م 571 ق) .
فرائد السمطين، جوينى شافعى (م 730 ق) .
اسنى المطالب، جزرى شافعى (م 883 ق) .
زوائد تاريخ بغداد على الكتب السنة، خلدون الاحدب.
همچنين صدها تن ديگر از محدثان و راويان و عالمان كه دنباله حديث غدير را از قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آوردهاند: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
همچنين لازم به ذكر است: راويانى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را آوردهاند، جايگاه بالا و درجه والايى نزد عالمان جرح و تعديل و رجال شناسان اهلسنت دارند. حافظ ذهبى از اينان با القابى ياد مىكند كه براى كسانى ديگر كمتر به كار مىبرد. اينك بعضى از آن القاب:
در اينجا نام افرادى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را روايت كردهاند مىآوريم:
ابراهيم بن ابىطالب
ابراهيم بن الحجّاج الشامى
ابراهيم بن الحسين الهمدانى
ابراهيم بن عبداللّه بن محمد
5 . ابراهيم بن عبداللّه الكجّى، ابومسلم
6 . ابراهيم بن عبدالصمد الهاشمى، ابواسحاق
8 . ابراهيم بن المنذر الخرامى
ابراهيم بن منصور
ابراهيم بن مهاجر بن مسمار
ابنابىالسرّى
ابنابىشيبه
ابنفُضَيل
ابنهبيرة
ابواسحاق بن زيد الخطّابى
ابواسحاق السبيعى
ابواسرائيل الملائى
ابوبكر بن مالك
ابوبكر بن مردويه
ابوبكر بن محمد بن عبداللّه بن محمد
ابوبكر الخطيب
ابوبكر القطيعى
ابوبكر المقرّى
ابوبكر بن نفيل
ابوالحسن احمد بن محمد بن القاسم بن موسى بن القاسم بن الصلت
ابوالحسن الدارقطنى
ابوالحسن العبدى
ابوالحسن الفقيه
ابوالحسين بن عبدالرحمن الازدى
ابوالحسين بن النرسى
ابوالحسين بن النقور
ابوداود الطهوى
ابوسعد الاديب
ابوسعيد المطرز
ابوسعيد الاديب
ابوسعيد الخير رودى
ابوسعيد بن عبدالرحمن
ابوسليمان المؤذّن
ابوسهل بن سعدويه
ابوصالح عبدالصمد بن عبدالرحمن
ابوطاهر احمد بن محمود
ابوالعباس بن عقده
ابوالعباس بن قتيبه
ابوعبداللّه الخلاّل
ابوعبداللّه الشامى
ابوعبداللّه الفرادى
ابوعبدالرحمن الشيبانى
ابوعبد الرحيم الكندى
ابوعبيده
50 . ابوعثمان البحيرى
51 . ابوعروبه
52 . ابوعلى بن السبط
53 . ابوعلى بن عمر بن محمد بن الحسن
54 . ابوعلى بن المذهب
55 . ابوعلى التميمى
56 . ابوعلى الحدّاد
57 . ابوعمر بن مهدى
58 . ابوعمر الفارسى
59 . ابوعمرو بن حمدان
60 . ابوعمرو الفقيه
61 . ابوعون الزيادى
62 . ابوغالب بن البنّاء
63 . ابوالغنائم بن المأمون
64 . ابوالفرج سعيد بن ابىالرجاء
65 . ابوالفضل بن ابىعبيداللّه الفقيه
66 . ابوالقاسم البغوى
67 . ابوالقاسم بن البسرى
68 . ابوالقاسم بن الحصين
69 . ابوالقاسم بن السمرقندى
ابوالقاسم بن محمد الدلاّل
ابوالقاسم الشيبانى
ابوالقاسم عبدالصمد بن محمد بن عبداللّه
ابوالقاسم الواسطى
ابومالك الجنبى
ابومحمد احمد بن على بن الحسن بن ابىعثمان
ابومحمد الجوهرى
ابومسعود الاصبهانى
ابوالمظفر بن القشيرى
ابومنصور بن شيرويه الحافظ الديلمى
80 . ابومنصور القزاز
81 . ابوموسى اذنا
82 . ابونعيم الحافظ
83 . ابوالوفاء
84 . ابوهارون العبدى
85 . ابويعلى الموصلى
86 . احمد بن ابراهيم بن عبداللّه بن كيسان الثقفى المدينى
87 . احمد بن ابراهيم بن محمد
88 . احمد بن ابىخثيمه
89 . احمد بن اسحاق بن ابراهيم بن نبيط بن شريط
احمد بن جعفر
احمد بن حازم بن ابىغرزه
احمد بن الحسين بن عبدالملك
احمد بن الحسين البيهقى، ابوبكر
احمد بن حنبل
احمد بن سعد بن ابراهيم بن سعد، ابوابراهيم الزهرى
احمد بن سليمان المؤدب
احمد بن سهل الفقيه، ابونصر
احمد بن شعيب النسائى
احمد بن عبداللّه البزاز، ابوجعفر
احمد بن عبداللّه بن احمد
احمد بن عبداللّه النحاس، ابوبكر
احمد بن عبيد
احمد بن على بن الحسن بن ابىعثمان، ابومحمد
احمد بن على بن مهدى
احمد بن عمرو
احمد بن عمر الوكيعى
احمد بن الفضل الباطرقانى ابوبكر
احمد بن الفضل المعرى
احمد بن القاسم بن الريان
احمد بن كامل ابوبكر
احمد بن محمد ابوطاهر
احمد بن محمد بن احمد الضبعى البغدادى
احمد بن محمد بن سعيد آبوالعباس
احمد بن محمد بن طاوان
احمد بن محمد بن القاسم بن موسى بن القاسم بن الصلت ابوالحسن
احمد بن محمد بن المتيم
احمد بن محمد الضبُّعى ابوجعفر
احمدبن محمود ابوطاهر
احمد بن يحيى
إدريس بن يزيد الأودى
الأزرق بن على
اسحاق بن ابى حبيب
اسحاق بن الفرج الشيخ ابوعلى
اسحاق بن عبداللّه بن محمد بن على بن حسين
اسحاق بن منصور
اسرائيل
اسماعيل بن ابان الورّاق
اسماعيل بن ابى عبداللّه بن حماد العسقلانى ابوالفضل
اسماعيل بن احمد بن ابراهيم الجرجانى ابوسعد
اسماعيل بن صُبَيح
اسماعيل بن عمرو البجلى
اسيد ابوالحسن محمد بن على
133.الأعمش
بدر بن عبداللّه الشيحى التاجر ابوالنجم
بشر بن حرب
بكر بن سوادة
تمّام بن محمد
جابر بن الحر
الإمام جعفر الصادق عليهالسلام
جناب بن نسطاس
جوير
الحاكم ابوعبداللّه الحافظ
حبان
حبشى بن جنادة
حبيب بن ابى ثابت
الحجّاج بن منهال
حرب بن شريح
حسان
الحسن ابوالعباس
الحسن بن احمد بن الحسن الحدّاد المقرى
الحسن بن جعفر بن مدرار
الحسن بن زيد
الحسن بن سفيان ابوالعباس
الحسن بن صالح بن زريق العطار
الحسن بن على الأشعرى اللولوى
الحسن بن على بن بزيع
الحسن بن على بن سهل العاقولى
الحسن بن على بن عفان
الحسن بن عليل العترى
الحسن بن محمد بن بشر البجلى الكوفى الخزاز ابوالقاسم
الحسين بن اسحاق التسترى
الحسين بن عبد الملك ابوعبداللّه
حسين بن عمرو العنقرى
الحسين بن محمد بن عثمان النصيبى ابوعبداللّه
الحسين بن هارون الضبى القاضى
حفص بن عبيداللّه بن عمر
حفص بن عمر العمرى
الحكم بن عتيبة
حمّاد بن سلمة
حمدان بن المختار
حمزة بن العباس السيد ابومحمد
الحميدى
حنبل بن عبداللّه بن سعادة المكى الرصافى
خالد بن يزيد العمرى
خثيمة بن عبدالرحمن
خلف بن سالم
داود بن يزيد الأودى
رزق اللّه بن عبدالوهاب
زاذان ابى عمر
زاهر بن طاهر ابوالقاسم
الزبير بن عبيداللّه الثورى ابويعلى
زيد بن الحباب
زيد بن الحسن الأنماطى
زيد بن الحسن الكندى ابواليمن
زيد بن يثبع
زينب ابنة احمد بن عبدالرحيم المقدسة ام محمد
سعد بن اسحاق
سعيد بن ابى الرجاء ابوالفرج
سعيد بن دينار
سعيد بن ذى حدّان
سعيد بن وهب
سفيان الثورى
سلمة بن الفضل
سلمة بن كُهَيل
سليمان الأعمش
سليمان بن احمد بن ايوب الطبرانى
سليمان بن قرم الضبى
سماك بن عبيد بن الوليد العبسى
شريك بن عبداللّه
شهر بن حوشب
شهر بن زنجلة الرازى ابوعمر
شهردار بن شيرويه الديلمى ابومنصور
صالح بن محمد الحافظ
الضحّاك
ضمرة بن ربيعة الهاشمى
طاهر بن مدرار
طلحة بن مصرف
طلحة بن يحيى
عاصم بن الحسن ابوالحسن
العباس بن ابراهيم بن منصور القراطيسى
العباس بن احمد البرقى
عبدالأعلى بن عامر الثعلبى
عبداللّه بن ابى اسحاق البغوى
عبداللّه بن احمد بن محمد بن حنبل ابوعبداللّه
عبداللّه بن حيدر القزوينى مجد الدين ابوالقاسم
عبداللّه بن زياد المقرى
عبداللّه بن سعيد ابو سعيد الأشج
عبداللّه بن سليمان
عبداللّه بن شوذب
عبداللّه بن صالح
عبداللّه بن عدى الجرجانى ابواحمد
عبداللّه بن على ابوالقاسم
عبداللّه بن عيسى
عبداللّه بن لهيعة
عبداللّه بن محمد القاضى
عبداللّه بن محمد النفيلى
عبداللّه بن نمير
عبداللّه بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بن جميل ابواحمد
عبدالرحمن بن محمد بن ابراهيم بن مردة المدينى
عبدالرحمن بن محمد المدينى
عبدالرزاق
عبدالصمد بن محمد الأنصارى جمال الدين ابوالقاسم
عبدالعزيز بن احمد
عبدالغنى ابو محمد بن الحافظ ابى العلاء
عبدالكريم بن محمد
عبدالملك بن مسلم الملاّئى
عبدالنور بن عبداللّه
عبدوس بن عبداللّه الهمدانى، ابوالفتح
عبيداللّه بن عمر القواريرى
عثمان بن محمد بن احمد بن سعيد الخلاّل، ابوعمرو
عدى بن ثابت
عطية العوفى
عفان بن مسلم
عكرمة بن ابراهيم الازدى
العلاء بن سالم العطار
على بن ابراهيم بن عيسى المقرى الباقلانى، ابوالحسن
على بن احمد بن عبدان
على بن احمد العاصمى، ابوالحسن
على بن ثابت
على بن الحسن العبدى
على بن الحسين عليهالسلام
على بن الحسين بن عبيد بن كعب
على بن حكيم
على بن زيد بن جدعان
على بن سعيد الرقى
على بن سعيد الرازى
على بن شيخالاسلام الفضل بن محمد الفاريدى، ابومحاسن
على بن عمر بن عبداللّه بن شوذب، ابوالحسن
على بن عمر بن محمد بن الحسن، ابوالحسن
على بن عمر بن محمد الحربى
على بن محمد بن احمد، ابوالحسن
على بن محمد بن بندار القزوينى، ابوالحسن
على بن محمد الطنافسى
على بن المنذر
على بن موسى الرضا عليهالسلام
على بن يحيى بن جعفر بن عبدكويه
عمادالدين عبدالحافظ بن بدران بن شبل بن طرخان المقدسى
عمران بن ابان الواسطى
عمر بن الحسن المراغى، ابوحفص
عمر بن شبيب
عمر بن الفضل بن احمد، ابوالوفاء
عمرو بن ذىمر
عمرو بن عبداللّه
عميرة بن سعد
عيسى بن طلحة
غياث بن ابراهيم
فاطمه بنت محمد، امالبهاء
فخرالدين المرتضى بن محمود الحسينى الاشترى
الفضل بن محمد صدرالدين الفاريدى، ابوعلى
الفضل بن محمد بن عبد الوهاب، ابوالقاسم
فضيل بن مرزوق
فطر بن خليفه
القاضى الحسين بن هارون الضبى
قبيصة بن ذويب
القواريرى
قيس بن حفص
قيس بن الربيع
الكلبى
مالك بن احمد بن ابراهيم البانياسى، ابوعبداللّه
مالك بن اسماعيل، ابوغسّان
محاسن بن عمر بن رضوان الحرّانى
الامام محمد الباقر عليهالسلام
محمد بن ابىبكر الكاووسى القزوينى علاءالدين، ابوحامد
محمد بن ابىالقاسم بن ابىالفضل بن عبدالكريم الرافعى
محمد بن احمد بن عبدالرحمن المعدّل
محمد بن احمد بن عثمان، ابوطالب
محمد بن احمد بن على
محمد بن احمد بن قدامة المقدسى، ابوعمر
محمد بن احمد بن قيس النساوى
محمد بن اسماعيل الراشدى
محمد بن الحسين بن عبداللّه البرجى الاصفهانى، ابوالفضل
محمد بن الحسين بن المزرفى، ابوبكر
محمد بن الحسين الزعفرانى
محمد بن الحسين السبيعى
محمد بن الحسين العطّار، ابوالفتح
محمد بن حموية بن محمد الجوينى، ابوعبداللّه
محمد بن حميد
محمد بن خلف النميرى
محمد بن الدلال، ابوالقاسم
محمد بن زنجويه
محمد بن سعد
محمد بن شجاع، ابوبكر
محمد بن الفضل الفراوى، ابوعبداللّه
محمد بن الطفيل النخعى
محمد بن عبداللّه بن سليمان الهلالى خيّاط السنة، ابوبكر
محمد بن عبداللّه بن نصر الزغوانى، ابوبكر
محمد بن عبد الباقى، ابوبكر
محمد بن عبد الرحمن الذراع
محمد بن عبد الصمد بن ابىالفضل الحرستانى القاضى
محمد بن عبيده القاضى
محمد بن عثمان بن ابىشيبه
محمد بن عثمان النصيبى
محمد بن على بن دحيم، ابوجعفر
محمد بن على بن عمر بن المهدى
محمد بن على بن المهتدى، ابوالحسن
محمد بن على السيد، ابوالحسن
محمد بن على الصائغ
محمد بن عمر البزاز
محمد بن عمر بن بكر البغدادى
محمد بن عمر التميمى الحافظ
محمد بن عون
محمد بن الفضيل
محمد بن المثنى
محمد بن محمود بن ابراهيم الحمامى الشيخ تقىالدين
محمد بن مسلمه
محمد بن المظفّر بن موسى البغدادى
محمد بن المنكر
محمد بن منيع بن عبدالرحمن بن جوشى البغدادى، ابوجعفر
محمد بن نوح الجند يسابورى
محمد بن يوسف
محمد و احمد ابنا عبداللّه بن ابىدجانه
مخول بن ابراهيم
مسعر بن كدام
مسلم الملاّئى
مطرف بن سمرة بن جندب
معاوية بن ميسرة بن شريح
معروف بن خربوذ المكى
معمر
المغيره
المفضل بن الجعفرى، ابوطالب
منصور بن ابىالاسود
منصور بن الحسين بن على، ابوالفتح
موسى بن جعفر عليهالسلام
موسى بن عيسى بن عبداللّه السرّاج
الموفّق بن احمد بن محمد المكّى
مهاجر بن مسمار
ميمون ابىعبداللّه
نصر بن عبدالرحمن الوشّاء، ابوسليمان
نصر بن مزاحم
الوليد بن عقبة بن نزار القيسى
هارون بن سعد
هبهاللّه بن ابوالقاسم بن غالب السامرى كمالالدين، ابوغالب
هبهاللّه بن سهل، ابومحمد
هبهاللّه بن محمد بن عبدالواحد بن الحصين، ابوالقاسم
هدبة بن خالد
هناد بن السرّى
يحيى بن حماد
يحيى بن سليمان الجعفى
يحيى بن عبدالحميد الحمّانى
يحيى بن عبدالوهّاب، ابوزكريا
يحيى بن عمر الاخبارى، ابوعمر
يحيى بن محمد العنبرى، ابوزكريا
يحيى بن يعلى
يزيد بن ابىزياد
يعقوب بن احمد السرّى، ابوالقاسم
يعقوب بن اسحاق، ابوعوانه
يعقوب بن جعفر بن ابىكثير المدنى الهاشمى
يعقوب بن يوسف بن زياد
يوسف بن محمد بن سابق
يوسف بن يعقوب الشيبانى، ابوالفتح
يونس بن ارقم
در اينجا به بررسى توثيقات و شخصيت رجالىِ كسانى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را نقل كردهاند مىپردازيم، كه همگى از محدثان بزرگ هستند. همچنين گذرا شرح حال برخى را مىآوريم:
ابراهيم بن ابىطالب (م 295 ق) : ذهبى و حاكم او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. ابويحيى خفّاف و امام الائمه ابنخزيمه و بيشتر بزرگان از وى حديث نقل كردهاند.(1)
ابراهيم بن حسنى همدانى (ت پيش از 200 ق - م 277 ق) : ذهبى و حاكم و صالح بن احمد او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(2)
ابراهيم بن منذر (م 236 ق) : ذهبى و صالح جزره او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. از اينان حديث شنيده است: سفيان بن عينيه، وليد بن مسلم، عبداللّه بن وهب، معن بن عيسى، محمد بن فليح، ابىضمره انس بن عياض، ابنابىفديك و ... .
اينان از وى حديث نقل كردهاند: بخارى، ابنماجه، ترمذى و نسائى (با واسطه) ، ابوحاتم، بقى بن مخلد، ابوبكر بن ابىالدنيا، ثعلب، احمد بن ابراهيم بسرى، محمد بن ابراهيم بوشنجى، ابوجعفر محمد بن احمد ترمذى، محمد بن عبداللّه حضرمى، مسعدة بن سعد عطار، حسن بن سفيان و ... .(3)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 547 . حديث غدير به نقل از وى در المستدرك على الصحيحين: ج 13 ص 186 آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 186، 188. البداية و النهاية: ج 11 ص 71. طبقات القرّاء ابنجوزى : ج 1 ص 11.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 689 ش 255. جرح و تعديل: ج 2 ص 139. تاريخ بغداد: ج 6 ص 181. تقريب التهذيب: ج 1 ص 43.
5 . ابوسلم بن عبدالرحمن (م 94 ق) : ذهبى و ابنسعد و ابوزرعه و شعبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(2)
6 . احمد بن ابىخثيمه (م 279 ق) : ذهبى و خطيب و دارقطنى و ابنقانع او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(3)
8 . احمد بن حسين بيهقى (ت 384 - م 408 ق) : ذهبى و عبدالعزيز بن اسماعيل او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 73 ش 33. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 164، به نقل از راوى آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 4 ص 287 ش 108. الطبقات الكبرى: ج 5 ص 156 . اسامى اين شخصيتها در اسناد كتاب «تاريخ مدينة دمشق» ابنعساكر دمشقى است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 492. تاريخ بغداد: ج 4 ص 162. طبقات الحنابلة: ج 1 ص 44. تذكرة الحفاظ: ج 2 ص 596 . الوافى الباقيات: ج 6 ص 376.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 210 ش 143.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 167 ش 86 .
6) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 177 ش 78.
7) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 117 ش 57 .
احمد بن شعيب نسائى (ت 215 - م 303 ق) : ذهبى و ابوالحسن دارقطنى و ابوسعيد بن يونس در تاريخش احمد بن شعيب نسائى را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(1)
احمد بن عبداللّه بغدادى (ت 237 - م 325 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد و فرا گرفت: ابوحفص فلاّس، زيد بن اخرم، احمد بن بديل و ... ، و اينان از وى حديث نقل كردهاند: دارقطنى، ابنشاهين، عمر بن ابراهيم كتانى و ... .(2)
احمد بن على موصلى (ت 220 - م 307 ق) : ذهبى و سلمى و دارقطنى و حافظ عبدالغنى ازدى و ابوعبداللّه حاكم او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(3)
احمد بن عمر وكيعى (ت 233 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است.(4)
احمد بن فضل باطرقانى (ت 372 - م 460 ق) : ذهبى و يحيى بن منده او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(5)
احمد بن كامل بغدادى (ت 360 - م 335 ق) : ذهبى و ابوالحسن بن زرقويه و خطيب او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. اينان از وى حديث نقل
1) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 125 ش 67 . حديث غدير به نقل از وى در كتاب الخصائص: ص 34 آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 70 ش 37. تاريخ بغداد: ج 12 ص 48. شذرات الذهب: ج 2 ص 306.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 174 ش 100. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 168، به نقل از راوى آمده است.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 36 ش 16. حديث غدير در فرائد المسطين: ص 78، و تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 157، به نقل از راوى آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 182 ش 98. معرفة القرّاء: ج 1 ص 342.
كردهاند: دارقطنى، حاكم، اينرزقويه، ابوعلاء محمد بن حسن وراق، يحيى بن ابراهيم مزكى، ابوالحسن حمامى، ابوعلى بن شاذان و ... .(1)
احمد بن محمد تبعى (م 267 ق) : ذهبى و ابنابىحاتم او را توثيق كرده و بسيار تعريف كردهاند. وى از اين اشخاص حديث كرده: قاسم بن حكم عرنى اصرم بن حوشب، حسن بن موسى اشيب و ... ، و اينان از وى روايت نقل كردهاند: مطين، امام بن خزيمه، يحيى بن صاعد، ابنابىحاتم، حسين محاملى، محمد بن مخلد و ... .(2)
احمد بن محمد جروانى (ت 475 - م 576 ق) : ذهبى و حافظ منذرى و حافظ ابنمفضل و ابوسعد سمعانى و حافظ ابننقطه او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(3)
احمد بن محمود بن احمد ثقفى (ت 360 - م 455 ق) : ذهبى و يحيى بن منده او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. از اينان روايت نقل كرده است: ابوالشيخ، ابوبكر بن مقرى، ابواحد بن جميل، ابومسلم عبدالرحمن بن شهدل، احمد بن على خلقانى، حافظ ابوعبداللّه بن منده و ... .(4)
احمد بن منصور رمادى (م 265 ق) : ذهبى و ابراهيم بن اورومه و دارقطنى و ابنابىحاكم و ابنمخلد او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(5)
احمد بن موسى اصفهانى (م 410 ق) : ذهبى و ابنغزى و ابنعماد حنبلى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 544 ش 323. تاريخ بغداد: ج 4 ص 358.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 612 ش 237. تاريخ بغداد: ج 5 ص 12. الجرح و التعديل: ج 2 ص 72.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 21 ص 26.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 122 ش 62 . حديث غدير در كتاب «تاريخ مدينة دمشق» به نقل از راوى آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 389 ش 170. تاريخ بغداد: ج 5 ص 151.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 17 ص 308 ش 188. ديوان الاسلام: ج 4 ص 271. شذرات الذهب: ج 3 ص 190. حديث غدير در چندين جا از كتاب «مناقب على بن ابىطالب و ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» است.
ادريس بن يزيد اودى (م 280 ق) : مزّى و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و نسائى و ابنحجر او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(1)
اسحاق بن منصور (ت پس از 70 - م 251 ق) : ذهبى و حاكم ابوعبداللّه و مسلم و نسائى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(2)
اسماعيل بن ابان وراق (م 216 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابودار و عباس دورى و يحيى بن معين و بخارى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(3)
اسماعيل بن احمد جرجانى (ت 233 - م 396 ق) : ذهبى و قاضى ابوطيب و حمزه سهمى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(4)
اسماعيل بن عمرو بجلى (ت حدود 227 - م 130 ق) : محمد بن يحيى بن منده و ابراهيم بن اورمه او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
بدر بن عبداللّه شيحى (م 532 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد و فرا گرفت: عبدالمحسن از ابىجعفر بن مسلمه، ابوبكر خطيب، ابىالغنائم بن مأمون و ... ، و از وى اينان حديث فرا گرفتهاند: سمعانى، ابنعساكر، ابوموسى مدينى، ابنجوزى و محمد بن هبهاللّه وكيل.(6)
1) . تهذيب الكمال: ج 2 ص 299 ش 293. حديث عدير در المعجم الاوسط طبرانى : ج 1 ص 312 و تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 162، 175 آمده است. تقريب التهذيب: ج 1 ص 50 ش 336. تهذيب الكمال: ج 2 ص 301 ش 294.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 258 ش 98. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 162، به نقل از راوى آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 347 ش 85 . تهذيب الكمال: ج 3 ص 5 ش 411. ابواحمد بن عدى گفته است: اشاره به پندار كوفيان - يعنى تشيع - است. اما صدق، مقصود در روايت است. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 15 ص 158 آمده است.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 17 ص 87 ش 53 . تاريخ جرجان: ص 106.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 435 ش 136. اخبار اصبهان ابونعيم : ج 1 ص 208، كه به جاى «ضعَفوه» ضيَعوه آورده است.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 20 ص 48 ش 23. حديث غدير به نقل از وى در تاريخ مدينة دمشق:ج 45 ص 171.
بكر بن سواده (م 128 ق) : ذهبى و نسائى و بخارى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(1)
حبيب بن ابىثابت (م 122 ق) : ذهبى و احمد عجلى و ابوبكر بن عياش و ابىيحيى قتّات او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(2)
حبيب بن يسار (م 110 ق) : مزّى و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و ابوزرعه و ابنحجر او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. وى از اينان نقل كرده است: زاذان كندى، زيد بن ارقم، سويد بن غفله، ابىرمله عبداللّه بن ابىامامه، عبداللّه بن ابىاوفى و عبداللّه بن عباس، و اينان از وى نقل كردهاند: زبرقان بن عبداللّه سراج، زكريا بن يحيى كندى حميرى، ابوجارود زياد بن منذر، عماره احمر و يوسف بن صهيب.(3)
حسن بن احمد حدّاد اصبهانى (ت 419 - م 515 ق) : ذهبى و سمعانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(4)
حسين بن اسحاق (م 290 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است. وى از اينان حديث شنيد: هشام بن عمار، سعيد بن منصور، يحيى حمّانى، شيبان بن فرّوخ، عبداللّه بن ذكوان، دحيم، على بن بحر قطّان و راويانى در اين طبقه، و اينان از وى حديث نقل كردهاند: فرزندش (على) ، سهل بن عبداللّه تسترى صغير، ابوجعفر عقيلى، ابومحمد بن زبر، سليمان طبرانى و ديگران.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 250 ش 113. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 171.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 288 ش 137. حديث غدير در السنن الكبرى بيهقى : ج 7 ص 503 . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 161. تاريخ الثقات: ص 105 ش 244. تهذيب الكمال: ج 5 ص 358 ش 1079.
3) . تهذيب الكمال: ج 5 ص 405 ش 1102. تقريب التهذيب: ج 1 ص 151 ش 135. حديث غدير به نقل از او در مناقب ابنمردويه: ص 122 آمده است.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 19 ص 303 ش 193. حديث غدير به نقل از وى در فرائد السمطين: ص 78، 82 آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 57 ش 28.
حسين بن عبدالملك اصبهانى (ت 443 - م 532 ق) : ذهبى و سمعانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(1)
حسين بن محمد جزرى حرانى (ت پس از 318 - م 120 ق) : ذهبى و ابنعدى ابواحمد حاكم در كتاب «الكنى» و ابوالقاسم بن عساكر او را توثيق كرده و بسيار از اوتعريف كردهاند.(2)
حسين بن هارون ضبّى (م 398 ق) : ذهبى و برقانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(3)
حكم بن عتيبه (ت 46 - م 115 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و سفيان بن عيينه و احمد بن عبداللّه عجلى و ابواسرائيل ملائى و مجاهد بن رومى و احمد بن زهير او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(4)
حمّاد بن سلمه (م 167 ق) : ذهبى و ابنمعين او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(5)
حمزة بن عباس حسينى (م 517 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(6)
حنبل بن عبداللّه (ت 510 - م 604 ق) : ذهبى و ابنانماطى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(7)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 19 ص 96 ش 69 .
2) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 510 ش 285.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 17 ص 96 ش 96.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 208 ش 83 .
5) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 444 ش 168. تهذيب الكمال: ج 7 ص 253. حديث غدير در السنن الكبرى بيهقى : ج 7 ص 503 آمده است.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 19 ص 458 ش 266. حديث غدير در اسد الغابة: ج 3 ص 307 آمده است.
7) . سير اعلام النبلاء: ج 21 ص 431 ش 226.
خالد بن يزيد عمرى (م 229 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. وى از ابنابىذنب و ثورى نقل حديث كرده، و على بن حرب و محمد بن عوف طائى و گروهى از وى روايت نقل نمودهاند.(1)
خلف بن سالم (ت بعد 226 - م 160 ق) : ذهبى و ابوبكر مروذى و يحيى بن معين و يعقوب بن شيبه او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند.(2)
داود بن يزيد اودى (م 51 ق) : مزّى و ابواحمد بن عدى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كردهاند. وى جزو اسناد كتاب «تاريخ مدينة دمشق» است.(3)
رياح بن حارث نخعى: مزّى و ابوحاتم و ابنحجر او را توثيق كردهاند. رياح بن حارث نخعى از اينان نقل حديث كرده: اسود بن يزيد، حسن بن على عليهالسلام، سعيد بن زيد بن عمرو بن نقيل، عبداللّه بن مسعود، على بن ابىطالب عليهالسلام و عمار ياسر، و از وى اينان نقل روايت كردهاند: پسرش جرير بن رياح نخعى، حرمله بن قيس و ... .(4)
زاهر بن طاهر (ت 446 - م 533 ق) : ذهبى و ابوسعد سمعانى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج9 ص 413 ش 138. حديث غدير در المعجم الاوسط طبرانى : ج 4 ص 357 آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 149 ش 56 . حديث غدير در المناقب خوارزمى : ص 154، به نقل از وى آمده است. ذهبى از او، از وهب بن جرير، از جويريه، از يحيى بن سعيد، از عمويش آورده است: جنگى كه عمار در آن شهيد شد، مردى بين صف انبوه رقيبان ظاهر شد. سوار بر اسبى بزرگ و تنومند بود كه با صدايى دردناك سه بار ندا سر داد: اى بندگان خدا ! به سوى بهشت برويد. بهشت زير سايه شمشيرهاست. مردمان را برانگيخت. وى عمار ياسر بود. طولى نكشيد شهيد شد.
3) . تهذيب الكمال: ج 8 ص 467 ش 1791. تقريب التهذيب: ج 1 ص 50 ش 336. تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 175.
4) . تهذيب الكمال: ج 9 ص 265 ش 194. تقريب التهذيب: ج 1 ص 254. حديث غدير به نقل از وى در مناقب ابنمردويه: ص 122 آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 20 ص 9 ش 5 . حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 16، به نقل از وى آمده است.
زيد بن حباب (ت 130 - م 203 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
زيد بن حسن كندى بغدادى (ت 520 - م 613 ق) : ذهبى و شيخ موفق او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
زيد بن يثيع (ابناثيع همدانى كوفى) : مزّى و ابنحجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
زينب بنت احمد مقدسيه (م 740 ق) : در كتاب «شذرات الذهب» وى را جزو زنان محدث سده هفتم هجرى در دمشق نام برده است.(4)
سعيد بن وهب (م 86 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابنسعد او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. از اينان حديث نقل كرده است: امام على عليهالسلام، ابنمسعود، معاذ بن جبل و جناب اسلم در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله.(5)
50 . سلمة بن كهيل (ت 40 - م 120 ق) : ذهبى و يعقوب بن شيبه و احمد بن حنبل و صفدى و سنانى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 393 ش 126. حديث غدير در المناقب خوارزمى : ص 155، به نقل از او آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 23 ص 34 ش 28. حديث غدير در اسنى المطالب: ص 48، به نقل از وى آمده است.
3) . تهذيب الكمال: ج 1 ص 115 ش 2132. تقريب التهذيب: ج 1 ص 277 ش 212. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 159، 160، به نقل از او آمده است.
4) . شذرات الذهب: ج 6 ص 56 .
5) . سير اعلام النبلاء: ج 4 ص 180 ش 70. الطبقات الكبرى: ج 6 ص 170. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق ج 45 ص 162، 165، به نقل از وى آمده است.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 299 ش 142. تاريخ الثقات: ص 197. تاريخ اسماء الثقات ابنشاهين : ص 150 ش 454. الجرح و التعديل: ج 4 ص 171 ش 742. الوافى بالوفيات: ج 15 ص 322 ش 454. تهذيب الكمال: ج 11 ص 316.
51 . سليمان بن احمد طبرانى (ت 260 - م 360 ق) : ذهبى و سليمان بن ابراهيم حافظ و ابواحمد عسّال قاضى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
52 . سليمان بن اشعث (ت 202 - م 275 ق) : ذهبى و احمد بن محمد بن ياسين و حافظ موسى بن هارون و ابوعبداللّه بن منده او را توثيق و از او تعريف كردهاند.(2)
53 . سلمان بن قرم: مزّى و عبداللّه بن حنبل و محمد بن عوف طائى و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
54 . سليمان بن مهران (م 147 ق) : ذهبى و يحيى بن قطّان و احمد بن عبداللّه عجلى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
55 . جمالالدين انصارى دمشقى (ت 520 - م 614 ق) : ذهبى و ابننقطه و سبط بن جوزى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
56 . شريك بن عبداللّه (ت 95 - م 178 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابنمبارك گفته او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(6)
57 . شهر بن حوشب (م 100 ق) : ذهبى و ابنابىنهيك و حرب كرمانى و احمد بن حنبل و ترمذى و محمد (بخارى) و احمد عجلى و عباس و يحيى بن معين او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(7)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 119.
2) . سير اعلام النبلاء:ج 13 ص 203. حديث غديربه نقل از او درخصائص اميرالمؤمنين على عليهالسلام آمده است.
3) . تهذيب الكمال: ج 12 ص 51 ش 2555. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 172، به نقل از وى آمده است. مىبينيم كه گناه نابخشودنى در جرح و تعديل راوى نزد اهلسنت آن است كه از مكتب اهلبيت عليهمالسلام پيروى كند !
4) . سير اعلام النبلاء:ج6ص226.حديث غديربهنقل ازاو درالسنن الكبرىبيهقى :ج7ص503 آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 22 ص 80 ش 58 . النجوم الزاهرة: ج 6 ص 220. شذرات الذهب: ج 5 ص 60 .
6) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 200 ش 37.
7) . سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 372 ش 151. حديث غدير در المناقب خوارزمى : ص 154، 156، و شواهد التنزيل: ج 1 ص 200 آمده است.
58 . صالح بن محمد بغدادى (ت 205 - م 293 ق) : ذهبى و دارقطنى و حافظ ابوسعد ادريسى و خطيب و على بن محمد مروزى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
59 . ضمرة بن ربيعه (م 202 ق) : ذهبى و عبداللّه بن احمد بن حنبل و پدرش احمد بن حنبل و ابنمعين و نسائى و ابوحاتم و آدم بن ابىاياس و ابنسعد و ابوسعيد بن يونس او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
60 . طلحه بن مصرف (م 112 ق) : ذهبى و عبدالملك بن ابجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. اينان از وى حديث نقل كردهاند: پسرش (محمد بن طلحه) منصور، اعمش، مالك بن مغول، شعبه و شمار بسيار ديگر.(3)
61 . عبداللّه بن شوذب (م 156 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابوعمر بن نهاس و كثير بن وليد و ابوعامر عقدى و ثورى و يحيى بن معين و ضمره او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
62 . عبداللّه بن سعيد كندى (م 257 ق) : ذهبى و ابوحاتم رازى و محمد بن احمد بن بلال او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 123 ش 12. حديث غدير در المناقب خوارزمى : ص 154، به نقل از وى آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 325 ش 107. در زنجيره سند خوارزمى در المناقب: ص 156، حديث غدير آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 191 ش 70. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 159، به نقل از او آمده است.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 92 ش 39. شواهد التنزيل: ج 1 ص 200. المناقب خوارزمى : ص 156. مىبينيم كه چگونه درباره اشخاص مبالغه كرده و مقام راوى را بيش از آنچه هست بالا مىبرند !
5) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 182، 184 ش 64 . الجرح و التعديل: ج 5 ص 73. حديث غدير در اسنى المطالب: ص 47، به نقل از وى آمده است.
63 . عبداللّه بن عدى جرجانى (ت 277 - م 365 ق) : ذهبى و ابويعلى خليلى و ابووليد باجى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
64 . عبداللّه بن لهيعه (ت 96 - م 174 ق) : شمسالدين ذهبى و روح بن صلاح گفته و احمد بن حنبل و ابوداود و احمد بن حنبل و جعفر فريانى او را توثيق كرده و ستودهاند.(2)
65 . عبداللّه بن محمد نفيلى حرّانى (م 234 ق) : ذهبى و ابوحاتم و ابنمعين و دارقطنى و ابنحبّان و مكحول و جعفر بن ابان و احمد بن حنبل و ابنحجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
66 . عبداللّه بن نمير (ت 115 - م 199 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابنحجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
67 . عبداللّه بن هبيره (ت 41 - م 126 ق) : مزّى و عبداللّه بن احمد حنبل و پدرش احمد بن حنبل و ابوداوود و ابنحبّان و ابنحجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
68 . عبدالرزاق بن همام (ت 126 - م 211 ق) : ذهبى و احمد عجلى و ابن ابىعقب و ابوميمون و ابوزرعه و محمود بن سميع و احمد بن صالح و احمد بن حنبل
1) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 154 ش 111. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 178، به نقل از او آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 11 ش 4. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 171 آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 634 ش 221. الجرح و التعديل: ج 5 ص 159. تهذيب الكمال: ج 9 ص 16 و ج 16 ص 91. تقريب التهذيب: ج 1 ص 448 ش 609 .
4) . سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 244 ش 70. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 165. تقريب التهذيب: ج 1 ص 457 ش 697 . ذهبى در الكاشف: ج 2 ص 133 مىگويد: حجت است.
5) . تهذيب الكمال: ج 16 ص 242 ش 3628. الجامع فى العلل و معرفة الرجال: ج 2 ص 30 ش 239. الكاشف: ج 2 ص 134. تقريب التهذيب: ج 1 ص 458 ش 708. الثقات: ج 5 ص 54 . الجرح و التعديل: ج 5 ص 194 ش 900. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 172.
و ابوجعفر عقيلى و احمد بن بكير حضرمى و محمد بن اسحاق بن يزيد بصرى و مخلد شعيرى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
69 . عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى (م قرن 5 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است.(2)
عبيداللّه بن عمر قواريرى (ت 152 - م 235 ق) : ذهبى و يحيى و صالح جزره حافظ و نسائى و ابنسعد و ابوحاتم و ابنانبارى و ثعلب توثيقش كرده و ستودهاند.(3)
عدى بن ثابت (م 116 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و عجلى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
عطية بن سعد عوفى (م 111 ق) : ذهبى و عباس دورى و يحيى بن معين گفته او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
عفان بن مسلم (ت 134 - م 220 ق) : ذهبى و احمد بن عبداللّه عجلى و احمد بن ابىعوف و حسن بن على حلوانى و يحيى بن معين و زعفرانى و يعقوب بن شيبه او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 563 ش 220. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق:ج 45 ص 167، به نقل از وى آمده است.
2) . تذكرة الحفاظ: ج 4 ص 390 ش 1032. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 268 ش 136. حديث غدير در شواهد التنزيل: ج 1 ص 201 ش 211 به نقل از وى آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 442 ش 102.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 52 ص 188 ش 68 . عدى بن ثابت حديث غدير را در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 164، 167 به نقل از وى آورده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 325 ش 159. حديث غدير در فضائل الصحابة: ص 222 ح 994 به نقل از وى آمده است. تهذيب الكمال: ج 20 ص 147. رجال الشيعة فى الصحاح الستة: ص 272.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 242 ش 65 . تاريخ بغداد: ج 12 ص 276. حديث غدير در السنن الكبرى بيهقى : ج 7 ص 503 ، به نقل از وى آمده است.
على بن ابراهيم بغدادى باقلانى (م 448 ق) : ذهبى و خطيب او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. وى از اينان حديث شنيده است: ابوبكر بن مالك قطيعى، حسينك بن على تميمى و محمد بن اسماعيل ورّاق.(1)
على بن حسن شافعى ابنعساكر (م 571 ق) : ذهبى و قاسم و ابوالحسن على بن ابراهيم انصارى حنبلى وابوالحسن سعدالخير و سمعانى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
على بن زيد تيمى بصرى (م 129 ق) : ذهبى و خالد بن خداش و حماد بن زيد و سعيد جريرى و يعقوب بن شيبه و ابنعدى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
على بن حكيم اودى (م 231 ق) : مزّى و ابراهيم بن عبداللّه بن جنيد و يحيى بن معين و ابوعبيد اَجرى و ابوداود و ابوحاتم و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
على بن عمر بغدادى دارقطنى (ت 306 - م 385 ق) : ذهبى و ابوعبداللّه حاكم در كتاب «مزكى الاخبار» و قاضى ابوطيب طبرى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 17 ص 662 ش 454. تاريخ بغداد: ج 11 ص 342.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 20 ص 554 ش 354. تذكرة الحفاظ: ج 4 ص 1330. حديث غدير در تاريخش با سندهاى بسيار فراوان آمده است. تا جايى كه احدى در كثرت سند و راويان بر وى پيشى نگرفته است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 206 ش 82 . الكاشف: ج 2 ص 278 ش 3963. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 160، 167. تهذيب الكمال: ج 20 ص 443 ش 4070. تهذيب الكمال: ج 20 ص 443 ش 4070. الكامل: ج 5 ص 1845.
4) . تهذيب الكمال: ج 20 ص 416 ش 4058. الكاشف: ج 2 ص 277. الجرح و التعديل: ج 6 ص 183ش 1002. تقريب التهذيب: ج 2 ص 36 ش 329.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 449 ش 332.
80 . على بن منذور اودى (م 256 ق) : مزّى و عبدالرحمن بن ابىحاتم و نسائى و محمد بن عبداللّه حضرمى و ابننمير اودى را توثيق كرده و از وى تعريف كردهاند.(2)
81 . على بن مبشّر واسطى (م 324 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. اينان از وى حديث نقل كردهاند: ابوبكر ين مقرى ابواحمد حاكم، دارقطنى، زاهر بن احمد و گروه بسيار ديگر.(3)
82 . على بن محمد طنافسى (م 233 ق) : ذهبى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
83 . عمرو بن عبداللّه همدانى كوفى (م 127 ق) : ذهبى و احمد حنبل و يحيى بن معين و على بن مدينى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
84 . فضيل بن مرزوق (م پيش از 170 ق) : ذهبى و محدث ابوعبدالرحمن عنزى و سفيان بن عيينه و يحيى بن معين و هيثم بن جميل او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 17 ص 160 ش 409 و ص 609 ش 409 و ص 611 ش 409. تاريخ بغداد: ج 12 ص 43.
2) . تهذيب: ج 21 ص 145 ش 4140 و ص 146. الجرح و التعديل: چ 6 ص 106 ش 1128. الثقات ابنحبّان : ج 8 ص 474.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 25 ش 13. شذرات الذهب: ج 2 ص 305.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 459 ش 114. تهذيب: ج 21 ص 120 ش 4128. تذكرة الحفاظ: ج 2 ص 445. حديث غدير در سنن ابنماجه: ج 1 ص 43 ش 116 آمده است.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 392 ش 180.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 342 ش 124. الكاشف: ج 2 ص 372. حديث غدير در فرائد السمطين: ص 78 به نقل از وى آمده است.
85 . قطر بن خليفه (م 153 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابنسعد و عبداللّه بن احمد و پدرش احمد او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
86 . قبيصة بن ذويب (ت سال فتح مكه به دنيا آمد - م 88 ق) : ذهبى و محمد بن سعد و مكحول و ابنشهاب او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
87 . قيس بن ربيع (ت حدود 167 - م 90 ق) : ذهبى و شعبه و ابنعدى و يعقوب بن شيبه و قراد او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
88 . مالك بن اسماعيل (م 219 ق) : ذهبى و محمد بن على بن داوود بغدادى و ابنمعين و ابوحاتم و يعقوب بن شيبه و محمد بن عبداللّه بن نمير و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
89 . محمد بن ابىسرّى (م 238 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابنحبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 30 ش 14. تاريخ خليفه: ص 280. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق ج 45 ص 159 آمده است. عباد بن يعقوب در كتاب «المناقب» مىگويد: ابوعبدالرحمن اصباغى و ديگران از جعفر احمر نقل كردند: خدمت فطر بن خليفه رسيدم در حالى كه بيهوش بود. وقتى به هوش آمد گفت: عبداللّه ! چقدر خوشحال مىشدم به جاى هر مويى در بدنم زبانى بود، كه به سبب دوستى اهلبيت عليهمالسلامخدا را شكر مىگفت. بدين سبب برخى از اهلسنت وى را از درجه اعتبار و احتجاج به وى ساقط كرده و به سوء مذهب متهم نمودهاند. ذهبى از ابوبكر بن عياش آورده است: روايت از فطر را به سبب سوء مذهبش وانهادم. احمد بن حنبل گفته است: ثقه اما حبشى شيعه زيدى و افراطى است ! مىبينيم كه چگونه احمد بن حنبل القاب ناشايست مىدهد ! برخلاف فرموده خدا: «و لا تنابزوا بالالقاب» حجرات / 11.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 4 ص 282 ش 103. الكاشف: ج 2 ص 382 ش 4096. در سال 86 درگذشت.حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 171، 172 آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 41 ش 7 و ص 42، 44. الكامل: ج 2 ص 270. حديث غدير در فرائد السمطين: ص 84 . شواهد التنزيل: ج 1 ص 201 آمده است.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 430 ش 132 و ص 431. الجرح و التعديل: ج 8 ص 206.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 161 ش 64 . ميزان الاعتدال: ج 4 ص 24 ش 8115 . حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 157 آمده است.
محمد بن ابىنصر لفتوانى (ت 467 - م 553 ق) : ذهبى و ابوموسى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. اينان از وى حديث نقل كردهاند: ابوموسى مدينى، ابنعساكر، ابوسعد سمعانى و پسرش عبيداللّه بن محمد و ... .(1)
محمد بن حاكم نيشابورى (ت 321 - م 405 ق) : ذهبى و ابوحازم عمر بن احمد عبدويى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
محمد بن زنجويه (م 302 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد: ابامصعب زهرى، عبدالعزيز بن يحيى، ابنراهويه، عمرو بن زراره، ابامروان عثمانى، اباكريب، يحيى بن اكثم و از راويان در طبقه اينان، و اينان از وى روايت نقل كردهاند: على بن حمشاذ، ابوالفضل محمد بن ابراهيم، عبداللّه بن سعد، ابوعمرو بن حمدان و استادان و شيوخ.(3)
محمد بن عثمان بن ابىشيبه (م 297 ق) : ذهبى و صالح جزره و ابنعدى و ابوالحسن بن منادى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
محمد بن على بن دحيم شيبانى (م پس از 351 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است.(5)
محمد بن على بن زيد مكى صائغ (م 291 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. وى از اينان حديث شنيد: قعنبى، خالد بن يزيد عمرى، حفص بن عمر حوضى، سعد بن منصور، محمد بن معاويه، يحيى بن معين، محمد بن جدى، ابراهيم بن منذر، يعقوب بن حميد بن كاسب و ... ، و اينان از محمد بن على صائغ
حديث نقل كردهاند: دعلج بن احمد، ابومحمد فاكهى، سليمان طبرانى و بسيارى از پژوهندگان.(1)
محمد بن عمر بن بكر بغدادى (ت 346 - م 432 ق) : ذهبى و خطيب او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. از اينان شنيد: ابوبكر بن خلاد نصيبى ابوبحر، بربهارى، احمد بن جعفر خُتلّى، ابواسحاق مزكى و ... ، و گروه بزرگى برايش حديث خواندهاند، از جمله: عبدالسيد بن عتاب، ابوخطاب بن جرّاح، ابوبركات محمد بن عبداللّه وكيل و ثابت بن بُندار بقال.(2)
محمد بن عمر بن محمد جعابى (ت 284 - م 355 ق) : ذهبى و ابوعلى نيشابورى و ابوعلى تنوخى و ازهرى محمد بن عمر جعابى را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
محمد بن فضل مصرى (ت 341 - م 431 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد: ابوفوارس احمد بن محمد سندى صابونى، عباس بن محمد بن نصر رافقى، احمد بن حسن بن اسحاق بن عتبه رازى، احمد بن محمد بن ابىموت مكى، ابوبكر احمد بن ابراهيم بن عطيه حدّاد، احمد بن محمود شمعى، عبداللّه بن جعفر بن ورد، محمد بن عمر بن مسرور خطّاب و ... ، و اينان از وى حديث نقل كردهاند: ابوجعفر احمد بن محمد كاكو، شيخ وجيه شحامى، ابوالقاسم سعد بن على زنجانى، ابوبكر بيهقى، ابوالقاسم قشيرى، ابوالقاسم بن ابىعلاء مصيصى، رئيس ابوعبداللّه ثقفى، قاضى ابوالحسن خلعى و ... .(4)
محمد بن فضيل (م 194 ق) : ذهبى و ابنسعد و يعقوب و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
محمد بن مثنّى (م 252 ق) : ذهبى و محمد بن يحيى ذهلى و صالح جزره و ابوحاتم و خطيب او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
محمد بن مظفر بغدادى (ت 286 - م 379 ق) : ذهبى و خطيب و برقانى و سلمى و دارقطنى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
محمد بن محمود همدانى: ذهبى و ابننجار او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
محمد بن منكدر (م 130 ق) : ابنحجر و عبداللّه بن زبير حميد و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و ابوحاتم و ابنحبان او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
محمد بن يزيد قزوينى (ت 209 - م 275 ق) : ذهبى و ابويعلى خليل بن عبداللّه خليلى قزوينى او را توثيق كرده و از وى تعريف كردهاند.(6)
مسعر بن كدام (م 155 ق) : ذهبى و يحيى بن سعيد و شعبة بن حجاج و يعلى
1) . سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 173 ش 52 . الطبقات الكبرى: ج 6 ص 389. المعرفة و التاريخ: ج 3 ص 112. الجرح و التعديل: ج 8 ص 57 ش 263. از فضيل حديث شنيدم يا حديث نقل كرد. گفت: ديشب تا صبح پسرم را مىزدم كه بر عثمان رحمت فرستد، نپذيرفت ! سير اعلام النبلاء: ج 9 ص 174. رجال الشيعة فى صحاح السنة: ص 370. حديث غدير در المستدرك: ج 3 ص 126 آمده است.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 1253 ش 42. تاريخ بغداد: ج 3 ص 258.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 418 ش 306. تاريخ بغداد: ج 3 ص 262. شذرات الذهب: ج 3 ص 96.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 22 ص 161 ش 109.
5) . تهذيب: ج 26 ص 503 ش 5632 . الثقات: ج 5 ص 350. تقريب التهذيب: ج 2 ص 210 ش 736. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 172 آمده است.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 277 ش 133. تهذيب: ج 27 ص 38 ش 5709 . حديث غدير در السنن: ج 1 ص 43 ش 116 آمده است.
بن عبيد و يحيى بن سعيد قطان و ابوزرعه رازى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(1)
مسلم بن كيسان ملاّئى: مزّى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. ترمذى و ابنماجه از وى نقل حديث كردهاند.(2)
مطر ورّاق (م 129 ق) : ذهبى و خليل بن عمر بن ابراهيم و عمويش عيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
معمر بن راشد (ت 96 - م 153 ق) : ذهبى و ابنحبّان و سمعانى و ابنجريح او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. على بن حجر سعدى از او روايت كرده است.(4)
مهاجر بن مسمار قرشى زهرى (م 105 ق) : مزّى و ابنحبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. وى از اينان حديث نقل كرده است: عامر بن سعد بن ابىوقاص و خواهرش عايشه بنت سعد بن ابىوقاص، و اينان از او نقل حديث كردهاند: حاتم بن اسماعيل، خالد بن الياس، محمد بن عبدالرحمن بن ابىذئب، موسى بن يعقوب زمعى و يعقوب بن جعفر بن ابىكثير.(5)
وضاع بن عبداللّه يشكرى (ت نود و اندى - م 176 ق) : ذهبى و عفان و احمد حنبل گفته و عفان بن مسلم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 163 ش 55 . حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 159 آمده است.
2) . تهذيب: ج 37 ص 530 ش 5539 . حديث غدير در المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 126 آمده است.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 452 ش 202. حديث غدير در المناقب خوارزمى : ص 156 و شواهد التنزيل: ج 1 ص 200 به نقل از وى آمده است.
4) . دول الاسلام: حوادث سال 153. سير اعلام النبلاء: ج 7 ص 5 ش 1. الثقات: ج 7 ص 484. نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الانوار: ج 7 ص 24. حديث غدير در تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 350 آمده است.
5) . تهذيب: ج 28 ص 583 ش 62 / 8 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 278. الثقات ابنحبّان .
6) . الثقات: ج 7 ص 486. حديث غدير در تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 167، 169.
هدبة بن خالد بصرى (ت پس از 140 - م 235 ق) : ذهبى و على بن جنيد و يحيى بن معين و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. اينان از وى حديث نقل كردهاند: بخارى، مسلم، ابوداوود، ابوزرعه، ابوحاتم و ... .(1)
هنّاد بن سرى (ت 152 - م 243 ق) : ذهبى و ابوحامد احمد بن سهل اسفراينى و احمد حنبل و ابوحاتم و نسايى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(2)
يحيى بن ابىعمرو عبدالوهاب عبدى (ت 434 - م 511 ق) : ذهبى و سمعانى و اسماعيل حافظ و محمد بن ابىنصر لفتوانى حافظ او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
يحيى بن حماد (ت 215 ق) : ذهبى و ابنسعد او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. اينان از وى نقل حديث كردهاند: بخارى، اسحاق بن راهويه، بندار، محمد بن مثنّى، حميد بن زنجويه، اسحاق كوسج، ابواسحاق جوزجانى، احمد بن اسحاق سرمارى، بكار بن قتيبه، حسن بن مدرك طحّان، عبداللّه بن عبدالرحمن دارمى، محمد بن مسلم بن واره، يعقوب فسوى، كديمى، عبداللّه بن حجاج بن منهال، پسرش حماد بن يحيى بن حماد، ابومسلم كجى و شمار فراوان ديگر.(4)
يحيى بن سليمان جعفى (ت 238 ق) : مزّى و ابنحبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(5)
يحيى بن عبدالحميد حمانى (ت 150 - م 228 ق) : ذهبى و بخارى و مطين و محمد بن عبداللّه بن نمير و عثمان بن سعيد و احمد بن زهير و ابنمعين و احمد بن
1) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 97 ش 30.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 465 ش 118.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 19 ص 395 ش 235.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 139 ش 20 ؛ تهذيب التهذيب: ج 4 ص 151 و ج 11 ص 199. الطبقات الكبرى: ج 7 ص 306. حديث غدير در السنن الكبرى بيهقى : ج 7 ص 503 آمده است.
5) . تهذيب الكمال: ج 31 ص 369 ش 6842 . الثقات ابنحبّان .
ابىيحيى و عبداللّه بن دورقى و محمد بن ابىهارون و ابوحاتم رازى او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. عثمان بن سعيد از يحيى بن عبدالحميد حمانى نقل حديث كرده است.(1)
يحيى بن محمد بن عبداللّه عنبرى (م 344 ق) : ذهبى و حاكم و ابوعلى حافظ او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. از اينان حديث شنيد: ابوعبداللّه محمد بن ابراهيم بوشنجى، محمد بن عمرو قشمرد، حسين بن محمد قبانى، ابراهيم بن ابىطالب، ابنخزيمه و شمار فراوان ديگر، و اينان از وى نقل كردهاند: ابوبكر بن عبدش، ابوعلى حافظ، ابوالحسن حجاجى، حاكم، ابنمنده و ... .(2)
يزيد بن ابىزياد (م 137 ق) : ذهبى و جرير و يزيد بن ابىزياد او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(3)
يعقوب بن اسحاق نيشابورى (ت 130 - م 316 ق) : ذهبى و ابوعبداللّه حاكم او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند.(4)
پيش از اينكه به نمونههايى از احاديثى اشاره كنيم كه در بر دارنده عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » است، بايد اين شبهه را بيان كنيم كه برخى مىگويند: خود امام على عليهالسلام اين عبارت زيادى را نفى كرده است. حافظ ابنعساكر در كتابش «تاريخ مدينة دمشق» آورده است: ابوالقاسم هبهاللّه بن محمد، از ابوعلى واعظ، از ابوبكر بن مالك، از عبداللّه بن احمد، از پدرش، از حجاج بن شاعر، از شبابه، از نعيم بن حكيم، از ابومريم
1) . سير اعلام النبلاء: ج 10 ص 526 ش 170 و ص 536 . التاريخ الكبير: ج 8 ص 291. تاريخ بغداد: ج 12 ص 170. الجرح و التعديل: ج 6 ص 178 و ج 9 ص 170. تاريخ بغداد: ج 14 ص 169.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 533 ش 311. الطبقات الشافعية: ج 3 ص 485. شذرات الذهب: ج 2 ص 369.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 6 ص 129 ش 41.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 417 ش 231.
و مردى از همنشينان حضرت على عليهالسلام، از حضرت على عليهالسلام نقل كرده كه فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.
و اما پاسخ اين شبهه:
اولاً: اين روايت مخالف روايات بسيار ديگرى است كه از زبان اميرالمؤمنين عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح به عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ» دارد. به عنوان مثال حافظ ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» به سند متصل به على بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از جعفر صادق، از پدرش، از على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابىطالب عليهمالسلام كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
ثانيا: در سند روايت نخست ابوبكر بن مالك و حجاج بن شاعر هستند، كه مجهول مىباشند و سخن از رجال شناسان كه دلالت بر وثاقت اينان كند وارد نشده است.
نيز در سند اين روايت ابومريم است. چنانكه مزّى در «تهذيب الكمال» گفته وى نخستين كسى است كه در بصره قضاوت كرد. او را بر آن سامان ابوموسى اشعرى گماشت.(2)
همچنين در سند آن نعيم بن حكيم است. چنانكه ذهبى در «ميزان الاعتدلال» گفته، وى احاديث ناصحيح دارد.(3)همچنين ابنسعد درباره او گفته است: در شأن حديث نيست. نسائى نيز گفته است: قوى نيست و سال 148 ق درگذشت.
نيز در سند از مردى همنشين على عليهالسلام نام برده شده كه نمى دانيم كيست !
در نتيجه، به اين دلائل روايت از درجه اعتبار ساقط است.
سؤالى در اينجا كه به ذهن مىرسد: چرا برخى محدثان مىكوشند عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن ... » را به مردم يا دروغگويان نسبت داده و آن را جعل جاعلان قلمداد كنند ؟ !
ظاهرا دليلى جز توجيهِ كارِ كسانى كه با على عليهالسلام در جمل و صفين و نهروان جنگيدند ندارد ! اگر ثابت كرديم اين عبارت درست بوده و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرموده است: عاد من عاداه: خدايا دشمن بدار كسى را كه با على عليهالسلام دشمنى كند، بدان معنى است كه هر كسى با على عليهالسلام جنگيده، پس با وى دشمنى كرده است. ترديدى نيست جنگ بر ضد امام جنگ عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، زيرا فرمود: حربك حربى: اى على، جنگ با تو جنگ با من است. صحابهاى كه به روى امام اميرمؤمنان عليهالسلام شمشير كشيدند و با ايشان دشمنى كرده و به جنگ با امام برخاسته و به او ستم نمودهاند.
شخصيتهاى اهلسنت به اين حقيقت تاريخ تصريح كردهاند. ذهبى گفته است: شك نداريم على عليهالسلام برتر از كسانى است كه با آنان جنگيد و وى بر حق است. خدا از وى راضى باشد !
در حاشيه «سير اعلام النبلاء» و در ذيل فرمايش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به عمار ياسر: تَقتُلُكَ الفِئَةُ الباغيَةُ: تو را گروهى سركش مىكشند، آمده است: اين حديث از جمله دلائل نبوت، و نيز فضيلتى آشكار براى على عليهالسلام و عمار است. همچنين ردّ نواصب كه پندارند على عليهالسلام در جنگهايش بر حق نبود !(1)
مناوى در «فيض القدير» به نقل از كتاب «الامامة» عبدالقاهر جرجانى گفته است: فقهاى حجاز و عراق و هر دو فريق حديث و رأى، از جمله مالك و شافعى و ابوحنيفه و اوزاعى و اغلب اعظم متكلمان و مسلمانان اتفاق نظر دارند كه: على عليهالسلام در جنگ با اهل صفين بر حق بود، چنانكه در جنگ با اهل جمل بر حق بود. و كسانى كه بر ضدش جنگيدند باغى هستند و در حق امام ستم كردند.(2)
و لذا مىبينيم برخى كسانى كه در رخداد غدير حاضر بودند و به چشم ديدند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حق اميرالمؤمنين عليهالسلام چه فرمود از گواهى دادن خودارى كردند ! در ماجرايى كه پس از گذشت مدتى از رخداد غدير، بعضى از آنان پيرامون اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميدان كوفه گرد آمده بودند. امام عليهالسلام آنان را سوگند داد تا در مورد ماجرا و حديث غدير شهادت دهند. برخى به صراحت فرمايش روز غدير را گواهى دادند. اما بعضى ديگر از شهادت دادن سرباز زدند ! كه خداوند هم در همين دنيا مكافاتشان كرد.
از جمله زيد بن ارقم است كه مىگويد: از جمله كسانى بودم كه فرمايش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را شنيدم اما كتمان كردم. به مكافات آن خدا بينايىام را گرفت. وى پشيمان بود كه چرا گواهى نداده است. چنانكه اين مطلب در كتاب مناقب ابنمردويه، و مناقب ابنمغازلى آمده است.(1)
شبهه در مورد جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ»(2)
اضافه بر شبههاى كه در مورد «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » مطرح شده و در عنوان قبل پاسخ داده شد، در مورد جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» كه در ادامه حديث غدير و نيز در خطبه غدير آمده نيز به طور مجزّى شبهاتى مطرح كردهاند، كه با دقت در معناى اين عبارت و توضيح آن سست بودن اين شبهات واضح مىگردد:
ابنتيميه در مورد اين فراز از خطبه غدير كه مىفرمايد: و انصر من نصره و اخذل من خذله، مىنويسد(3): آنچه معلوم است اينكه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مستجاب است، در حالى كه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله اجابت نشد و دشمنان على عليهالسلام بر او پيروز شدند و دوستانش شكست خوردند. پس اصل دعا بايد دروغ باشد.
و اما پاسخ اين شبهه:
ظاهرا ابنتيميه به نحوه اجابت توجهى نداشته است ! خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «إنّا لَنَنصُرُ رُسُلَنا وَ الَذينَ آمَنوا فِى الحَياةِ الدُنيا وَ يَومَ يَقومُ الأشهادِ»(1): «به يقين ما فرستادگان خود را و كسانى كه ايمان آوردند در زندگى دنيا و روزى كه گواهان (براى شهادت) به پا مىايستند يارى مى كنيم» . با توجه به اين آيه كه خداوند وعده نصرت داده، چگونه كفار پيامبران عليهمالسلام و مؤمنين را كشتند و آزارشان دادند و يا بر آنان پيروز شدند ؟
حضرت ابراهيم عليهالسلام - كه از پيامبران بزرگ الهى است - در نهايت مغلوب نمرود گرديد و از وطنش طرد شد ! چگونه نتوانست به كمك خداوند نمرود را سرنگون سازد ؟
اصحاب اخدود و پيامبرشان كه براى ايمانشان به خدا در درون گودالهاى پر از آتش افكنده شدند و همگى سوختند(2)، چگونه مورد يارى خداوند واقع شدند ؟ پس يارى كردن خداوند در پيروزى مادى و غالب شدن محدود نيست.
ابنتيميه يا بايد بگويد نحوه نصرت الهى و تحقق خواست خداوند هميشه پيروزى و برترى يافتن در ميدان نبرد و از بين بردن دشمنان خداوند نيست بلكه صورت يا صور ديگرى دارد، و يا دست از اشكال خود بردارد.
دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنگاه كه به اجابت برسد تبديل به وعده الهى مىشود و مىبايست به نحوه نصرت الهى توجه كرد. چه بسا يارى خداوند به صورت نيرويى
آشكار شود كه انسان مؤمن را در برابر مشكلات مقاوم گرداند. با توجه به خطبه غدير، دشمنان اميرالمؤمنين على عليهالسلام دشمنان خداوند هستند. دشمن حضرت على عليهالسلام بودن و در نهايت دشمن خدا بودن، مىتواند باعث دور شدن از رحمت الهى و لطف الهى در دنيا و آخرت باشد، كه اين بزرگترين مجازات است.(1)
برخى از بزرگان عامه معتقدند كسانى كه حتى با اميرالمؤمنين عليهالسلام جنگيدند، اگر كشته شوند به بهشت مىروند كه اين خوارى و ذلت نيست(2)، و اگر بر آن حضرت پيروز شدند كه خود مغاير با دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و چون دعاى آنجناب مستجاب است پس بايد گفت: ايشان چنين دعايى نفرمودند و حديث جعلى است.
و اما پاسخ اين شبهه:
از نظر عامه (اهلسنت) حضرت على عليهالسلام خليفه چهارم است و بايد همان طور كه مالك بن نويره(3)را به سبب مخالفت با ابوبكر به عنوان خليفه اول مرتدّ اعلام كردند
1) . جزوه بررسى آيه شريفه اكمال: ص 30.
2) . در حديث صحيح از مسلم بن حجاج نقل شده كسانى كه در بيعت شجره حضور داشتند، هيچ يك داخل آتش نمىشوند.
3) . مالك بن نويره فردى شجاع، شاعر و رئيس بخشى از قبيله بنىتميم، و صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله و عامل و كارگزار آن حضرت بود. مالك زكاتهايى را كه جمع كرده بود، پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه فرستاد و به صاحبان آنها بازگرداند سقيفه: ص 65 ، به نقل از: الاصابه: ج 3 ص 336 . خالد بن وليد مدعى بود كه مالك بن نويره با سخنى كه گفته و به گوش او رسيده مرتد شده است. مالك چنين ادعايى را رد كرد و گفت: من مردى مسلمانم و از مقررات آن نه چيزى را تغيير داده و نه تبديل كردهام. ابوقتاده و عبداللّه بن عمر نيز به نفع او گواهى دادند و سخن او را تصديق كردند. ولى خالد زير بار نرفت و مالك را پيش كشيد و فرمان داد تا ضرار گردنش را بزند. سپس خالد، زن او (امتميم بنت منهال) را همان شب به تصرف خود در آورد (دو مكتب در اسلام: ج 2) . در كتاب الاصابه از زبير بن بكار و او از ابنشهاب (زهرى) نقل مىكند كه مالك بن نويره زلفهاى انبوهى بر سرش بود. چون كشته شد، خالد دستور داد تا سر مالك را پايه ديگ غذا كنند و چنين كردند، و پيش از آنكه آتش از مو بگذرد و به پوست برسد، غذاى ديگ پخته شد (عبداللّه بن سبا: ج 1 ص 202، 203، به نقل از: پژوهشهايى در نيم قرن نخستين خلافت (على لبّاف) : ص 171 - 173) .
و خونش را مباح دانستند و مرتكب ساير اعمال شدند، افرادى مثل معاويه (در جنگ صفين) و طلحه و زبير و عايشه (در جنگ جمل) را كه عليه خليفه وقت (اميرالمؤمنين عليهالسلام) قيام كرده و علم مخالفت برافراشته بودند را نيز مرتدّ بدانند. در اين صورت ديگر لشكريان معاويه مؤمن نبوده بلكه مرتدّ هستند. آنگاه چگونه اين مرتدان به دوزخ نمىروند و به قول مدعى به بهشت مىروند ؟ !
چگونه مىتوان پذيرفت كه هر كس در بيعت شجره(1)بوده، هر چند گناهى در آينده انجام دهد به جهنم نمىرود ؟ ! آيا تجرّى (جرأت پيدا كردن) به گناه از اين بهتر هم مىشود ؟ زيرا آن فرد مطمئن است در مقابل هر گناهى كه انجام دهد خداوند او را مجازات نمىكند، چون در بيعت شجره حضور داشته است ! آيا اين خلاف عدالت خدا نيست ؟ آيا چنين اعتقادى سبب آزادى عمل و ضايع شدن تكاليف نمىشود ؟
همان جوابهايى كه در ردّ سخن ابنتيميه در نكته قبل بيان شد.(2)
دو كتابِ مستقل و ايرادِ شبهاتِ غدير(3)
در مورد غدير شبهات متعددى از سوى دشمنان وارد شده، كه همه آنها در محل
1) . فتح / 18. «بيعت شجره» يا «بيعت رضوان» : مسلمانان بايستى بر اصل پايدارى و مقاومت و جهاد با رسول خدا صلىاللهعليهوآله زير درختى كه در آن منطقه بود بيعت مىكردند. درختى كه تا سالها حاجيان در كنار آن نماز مى خواندند الطبقات الكبرى: ج 2 ص 99 . زمانى كه خليفه دوم اين مسئله را شنيد، دستور داد تا آن درخت را قطع كنند (الطبقات الكبرى: ج 2 ص 100، به نقل از: تاريخ سياسى اسلام: ج 1 ص 586) .
2) . جزوه بررسى آيه شريفه اكمال: ص 31.
3) . غدير در آئينه كتاب. اسرار غدير: ص 107، 121. چهارده قرن با غدير: ص 121، ص 135، 136. حقيقت غدير خراسانى : ص 9 - 53 .
خود آمده است. چه شبهاتى كه در مورد سند حديث گفتهاند، و يا شبهاتى كه در مورد دلالت آن گفته شده، و يا شبهاتى كه در ديگر جوانب غدير مطرح كردهاند.
فخر رازى و دهلوى در كتاب خود «تحفه اثنىعشريه» و نيز ديگر مخالفان مكتب غدير و شيعه اين شبهات را مطرح كردهاند، كه جواب آنها به طور مفصل در كتب علما مطرح شده است. عمده اين شبهات در مورد كلمه «مولى» و معناى آن بوده و نيز در جهات ديگر هم شبههافكنى داشتهاند.
هر چند شبهاتى كه دشمنان و معاندينِ غدير مطرح كردهاند سست و بىاساس بوده و چندان نيازى به پاسخگويى نيست، ولى از باب اتمام حجت و نيز استحكام هر چه بيشتر غدير و امامت و ولايت، معصومين عليهمالسلام و به تبعشان اصحاب و علماى شيعه تا كنون زحمات زيادى كشيده و از هر نظر مطلب را تمام كرده، و در كتب حديثى و اعتقادى و تاريخى مفصل پاسخ شبهات را دادهاند.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كردهاند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت و در هر جنبهاى به طور جداگانه كتابى نوشته شد.
در اين ميان چندين كتاب با همين موضوع و به طور مفصل و مستقل تأليف شده است. در اين كتابها شبهات غدير و آنچه به نوعى با غدير مرتبط است مطرح شده و به تفصيل پاسخ داده شده است. در بعضى كتابها هم به طور ضمنى ولى مفصل و دقيق شبهات غدير را مطرح و پاسخ داده شده است.
دانشمندان بزرگى از شيعه همواره در طول تاريخ با تبيين مبانى اصيل شيعى، پاسخ شبهه افكنان را داده و القاهاى ترديد آميزشان را خنثى كردهاند. برخى از علمايى
كه از حريم عقايد شيعه دفاع منطقى كردهاند، عبارت اند از: سيد مرتضى، علامه حلى، قاضى نوراللّه شوشترى، علامه ميرحامدحسين هندى و علامه امينى، در كتب معروف
خود: الشافى، الالفين، كشف الحق و نهج الصدق، احقاق الحق، عبقات الانوار و الغدير.
اما در اين ميان، دشمنانى كه خود را عاجز و درمانده مىديدند دست به جنايت مىزدند ! همانند كتاب «احقاق الحق» ، كه نويسنده آن قاضى نوراللّه تستسرى را به شهادت رساندند.(1)
در اين ميان، اخيرا دو كتاب مستقل و التبه ناچيز از سوى معاندين و دشمنان تشيع چاپ شده، كه در آنها چند شبهه بىاساس در مورد غدير مطرح شده است. ذيلاً اين دو كتاب همراه با طرح اجمالى شبهات آنها و پاسخ آنها معرفى مىشود:
كتاب اول: «ماجراى غدير خم و رابطه آن با ولايت» ، چاپ عربستان. اين كتاب بين حجاج ايرانى بخش شده، و در آن سعى شده غدير را حادثههاى كوچك و بىاهميت و منهاى مفهوم ولايت و امامت جلوه دهد. اين كتاب به قدرى بىمحتوا و پوچ است كه نيازى به طرح پاسخ ندارد.(2)
كتاب دوم: «راهى ديگر براى كشف حقيقت» ، نوشته محمدباقر سجودى، رقعى، 71 صفحه.
در اينجا پاسخ شبهات كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» نوشته محمدباقر سجودى ارائه مىشود. نويسندهاى كه در كتابش شبهاتى را درباره جريان غدير و ولايت حضرت على عليهالسلام مطرح مىكند تا اعتقادات شيعه را خدشهدار كند.
نويسنده كتاب در آغاز كلام مىگويد: توهين در استدلال و بحث مناسب نيست و كسى را به هدف نزديك نمىكند. چرا كه در مسائل اختلافى يا سخن و استدلال مورد پذيرش و قبول است و خواننده آن را مىپذيرد، يا قانع كننده نبوده كه در آن صورت تحميل آن به خواننده شايسته نيست.
اما سجودى بر خلاف ادعاى مذكور، كتاب را در فضايى بسيار توهين آميز نوشته است. استناد بعضى تعابير به شيعيان، نظير حشرات، پيروان باطل، شيطان سرايان بىشرم و حيا، افراد جاهل، و نادان و ...(1)، براى رد عقايد آنان راه به جايى ندارد. به يقين جوينده حق به دنبال استدلال قوى است، نه ناسزا.
چنين شيوهاى تنها بىمنطقى نويسنده را مىرساند، زيرا اگر براى اثبات مدعاى خود استدلالى مىداشت به ناسزاگويى رو نمىآورد. روشن است كه خوانندگان چنين كتابى، پوچى مطالب نويسنده را به خوبى درك مىكنند، و به جاى تأثير پذيرى از آن، به اهميت مسئله ولايت و امامت حضرت على عليهالسلام و ضرورت آشنايى بيشتر با واقعه غدير پى مىبرند.
اما در اينجا توهينى در كار نيست و فقط به سؤالات پاسخهاى منطقى داده مىشود. شايسته است در قضاوتهاى علمى پيش از بررسى اصل موضوع، به نكاتى توجه شود كه برخى از آنها را بيان كنيم:
نكته اول: داشتن انصاف در بحث. عبارت «يك طرفه به قاضى رفتن» را بسيار شنيدهايم. اين عبارت جايى به كار مىرود كه فردى در غياب ديگرى سعى مىكند رأى قاضى را به نفع خود جلب كند. مسلم است كه اين كار در نگاه هيچ كس پسنديده نيست.
اما متأسفانه نويسنده كتاب يك طرفه به قاضى رفته است ! شايان ذكر است ما با بيان شبهه و پاسخ آن، نتيجه را به خواننده واگذار كردهايم، تا بر اساس وجدان و عقل به آنچه حق است برسد.
نكته دوم: نبايد هر ادعايى را بىسند و مدرك پذيرفت، و اصول ارائه دليل بايد به درستى رعايت شود تا آن دليل در محكمه پذيرفته شود.
1) . راهى ديگر براى كشف حقيقت سجودى : ص 3، 26، 31.
نكته سوم: صرف ادعاى وكيل از داشتن سابقه درخشان موكل ملاك پذيرش دليل نيست، و بايد اين سابقه پاك براى خود قاضى ثابت شود. به ويژه وقتى كه طرف مقابل براى اثبات سوء سابقه، مدارك صحيح و موثقى داشته باشد.
نكته چهارم: متهم هرگز به حقيقت اشاره نمىكند و حتى مىكوشد تا توجه قاضى را از آن باز دارد.
ابتدا و قبل از طرح شبهات و پاسخ آنها مواردى را يادآور مىشويم:
از شيوههاى رايج ميان بازپرسان براى كشف حقايق اين است كه ضمن توجه به اظهارات متهم، به آن چه سعى مىكند از آن بگذرد و آن را نگويد نيز دقت مىكنند. براى نمونه، در بررسى خانه مظنون تنها به محل مورد نظر او نمىروند، بلكه محلهايى را نيز كه مظنون به آن اشاره نمىكند به خوبى بررسى مىكنند.
بنا بر اين، سؤال اين است كه چرا با وجود اين همه رواياتى كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره ولايت اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام و فضائل بىكران ايشان نقل شده است، باز هم بعضى افراد تمامى اين فضائل را ناديده مىگيرند ؟ نه تنها درباره جانشين حقيقى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اختلاف مىكنند، بلكه مدعى مىشوند كه حق خلفا پايمان شده است !
آيا هميشه مدعى صاحب حق است ؟ ما معتقديم كه هميشه مدعى صاحب حق نيست ! بسيار اتفاق مىافتد كه فردى به ديگرى ظلمى مىكند، و براى كتمان حقيقت خودش شاكى مىشود.
براى مثال در داستان حضرت يوسف عليهالسلام، هر چند زليخا با نيرنگ ايشان را به كار خلاف دعوت مىكند، اما حضرت يوسف عليهالسلام قبول نمىكند و هنگام فرار پيراهنش نيز پاره مىشود. همان لحظه عزيز مصر با همراهانش از راه مىرسند و زليخا و حضرت
يوسف عليهالسلام را با هم مىبينند. اما زليخا پيشدستى مىكند و مىگويد: «كيفر كسى كه بخواهد نسبت به خانواده تو خيانت كند جز زندان يا عذاب دردناك چيست» .(1)
در اينجا زليخا با اطلاع از ظلم خود مدعى حق مىشود، و به ظاهر نيز همه چيز به نفع زليخاست. اما از آنجا كه خداوند داد مظلوم را از ظالم مىگيرد، اين بار نيز شاهدى از زنان مصر حقيقت را افشا مىكند، همانگونه كه خداوند در قرآن چنين مىفرمايد:
«و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهنش از پيش رو پاره شده آن زن راست مىگويد و او از دروغگويان است. و اگر پيراهنش از پشت پاره شده آن زن دروغ مىگويد و او از راستگويان است. هنگامى كه (عزيز مصر) ديد پيراهن از پشت پاره شده گفت اين از مكر و حيله شما زنان است كه مكر و حيله شما زنان عظيم است» .(2)
در مورد جريان غدير و امامت حضرت على عليهالسلام ما معتقديم كه برخى - از جمله نويسنده كتاب مذكور - بر خلاف حقايق مسلّم تاريخى و حديثى سخن گفته و مدعى مطالبى شدهاند كه عقل سليم و وجدان بيدار آنها را نمىپذيرد. در واقع مىتوان گفت كه اين سخنان را فقط براى پوشيده ماندن حقايق بيان كردهاند. از اين رو در آغاز بحث براى يافتن حقيقت، جريان غدير را هم از ديدگاه شيعيان و هم از ديدگاه نويسنده كتاب بيان مىكنيم:
در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» خلاصه واقعه غدير را چنين آورده است:
سال دهم هجرى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى انجام دادن و تعليم حج اسلامى عازم بيتاللّه الحرام بود، نامههايى به رؤساى قبائل عرب و بلاد مسلمانان از جمله اميرالمؤمنين على عليهالسلام كه در يمن مشغول جمع زكات بود ارسال فرمود. على عليهالسلام اموال
را به برخى از همراهان خود سپرد و با سرعت روانه مكه شد، و در روز هفتم يا هشتم ذىالحجه خود را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله رساند.
پس از انجام دادن مناسك حج، به سوى مأموريت خود - كه حمل اموال بيتالمال بود - بازگشت. حضرت امير عليهالسلام در بازگشت مشاهده كرد آن افراد در برخى اموال - كه جزء بيتالمال بود - تصرف كردهاند. لذا با آنها تندى و عتاب فرمود، كه بر آنان گران آمد و پس از ملحق شدن به ساير مسلمانان، شروع به بدگويى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و سائرين كردند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه اين وضعيت را مشاهده كرد، براى اينكه على عليهالسلام به بدى شناخته نشود، بر خود لازم ديد قبل از آنكه مسلمانان متفرق شوند و پيش از آنكه امواج اين واقعه به مكه و مدينه برسد و مردم تحت تأثير قرار گيرند، از شخصيت بارز و ممتاز على عليهالسلام دفاع كند. و لذا حضرت را با فضائل عالى به مسلمانان معرفى كرد، و قضيه را در همان جا فيصله داد. لذا در اجتماع غدير خم به معرفى آنجناب و وجوب دوستى او بر جميع مسلمانان پرداخت.
بنابر آنچه گذشت، نويسنده كتاب معتقد است كه خطبه غدير واكنش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به شكايت همراهان حضرت على عليهالسلام در سفر يمن از ايشان بوده است، و مقصود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از خطبه غدير و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» اين بود كه اعلام كند: هر كس دوست من است، با على نيز دوستى كند.
شيعيان مىگويند در سال دهم هجرت از طرف خداوند به پيامب اكرم صلىاللهعليهوآله دستور داده شد تا دو مسئله مهم از دين اسلام را به طور مفصل و رسمى به مردم ابلاغ كند: يكى حج، و ديگرى ولايت و خلافت دوازده امام عليهمالسلام.
اعلام عمومى براى سفر حج داده شد و جمعيتى بيش از 120000 نفر از هر سو عازم مكه شدند. با رسيدن ايام حج، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عرفات، مشعر و منى رفت و اعمال حج را يكى پس از ديگرى با تمام واجبات و مستحباتش به مردم آموخت.
در عرفات دستور الهى نازل شد و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله علم و ودايع انبياء عليهمالسلام را به حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام تحويل داد و به آن حضرت منتقل كرد. بلافاصله پس از اتمام حج، منادى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بلال از طرف آن حضرت اعلام كرد: فردا كسى نبايد باقى بماند و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در غدير خم حاضر شوند.
صبح آن روز اين جميعت به غدير خم رسيدند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دستور توقف در اين منطقه را صادر كرد. سپس با آماده شدن مردم، آن حضرت سخنرانى تاريخ و آخرين خطابه رسمى خود را - كه حدود يك ساعت طول كشيد - آغاز كرد. اين خطابه گرانقدر را مىتوان به يازده بخش تقسيم كرد(1):
نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در بخش اول به حمد و ثناى الهى مىپردازد. در بخش دوم با اشاره به آيه تبليغ مىفرمايد: اگر فرمان مهم الهى درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را به شما ابلاغ نكنم رسالتم را انجام ندادهام. در بخش سوم به امامت ائمه دوازدهگانه عليهمالسلام اشاره مىكند. در بخش چهارم اين جمله معروف را مىفرمايد: من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه: هر كس من سرپرست (صاحب اختيار) اويم، اين على عليهالسلام هم سرپرست او است. همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله كمال دين و تمام نعمت را به ولايت ائمه اطهار عليهمالسلام مىداند.
در بخش پنجم رويگردانان از ولايت ائمه اطهار عليهمالسلام را جهنمى معرفى، و برخى از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بيان مىكند. در بخش ششم، به عدهاى از اصحابشان اشاره مىكند كه خلافت را پس از ايشان غصب و مردم را به جهنم مىكشانند. نبى اكرم صلىاللهعليهوآله تأكيد فرمود كه چون خداوند به افشا نكردن نام آنها دستور داده، من نيز مأمور به معرفى آنان نيستم. ولى اين امر مانع از عذاب آخرت آنان نيست.
در بخش هفتم ثمره ولايت و محبت اهلبيت عليهمالسلام را بهشت و روىتافتن از آن را جهنم معرفى مىكند. در بخش هشتم اوصاف و شئون امام زمان عليهالسلام را بيان مىكند. در بخش نهم مردم را به بيعت با خويش و اميرالمؤمنين عليهالسلام دعوت مىكند.
1) . اسرار غدير محمدباقر انصارى : ص 50 - 52 .
در بخش دهم بيعت با ائمه اطهار عليهمالسلام را مقدمهاى براى فهم تمام حلالها و حرامها تا روز قيامت مىداند، زيرا تمام حلالها و حرامها به صورت تفصيلى در زمان ايشان مطرح نشده بود.
در ضمن بالاترين امر به معروف و نهى از منكر را امر به اطاعت از ائمه اطهار عليهمالسلام و نهى از مخالفت با ايشان معرفى مىكند. در بخش يازدهم، از مردم بيعت زبانى مىگيرد و دوباره بر اطاعت از ائمه اطهار عليهمالسلام تأكيد مىكند.
گفتنى است در بخشى از اين خطابه گرانقدر، نبى اكرم صلىاللهعليهوآله به حاضران چنين فرمود: اى مردم، چه كسى سزاوارتر از شما به شماست ؟ گفتند: خداوند و پيامبر او. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از گرفتن اين اقرار از مردم و يادآورى چنين منصبى درباره حضرت على عليهالسلام فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هر كس كه من مولاى اويم على عليهالسلام هم مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى مىكند.
سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: همانا خداوند مرا به رسالت مبعوث كرد. اين مطلب براى من سنگين بود و نمىتوانستم مردم مرا با ابلاغ اين امر تكذيب خواهند كرد. خداوند مرا بيم داد كه بايد اين مطلب را ابلاغ كنى، يا اينكه عذاب خواهى شد.
سپس اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضران خواستند تا اين پيام مهم را به غايبان، نسل در نسل و تا روز قيامت برسانند.
1) . مائده / 67.
همچنين امر كردند تا همه با ايشان بيعت كنند و اين مقام و منصب بزرگ را به اميرالمؤمنين عليهالسلام تبريك گويند.(1)
بنا بر اين، شيعه ماجراى غدير و خطابه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بيان امر مهم جانشينى و واگذارى امامت و خلافت به مولاى متقيان على عليهالسلام مىداند. گفتنى است كه شيعيان انحصار خطابه غدير به چند عبارت كوتاه را نمىپذيرند، و استناد به موارد منقول اهلتسنن را فقط براى احتجاج با آنان بيان مىكنند.
شيعيان با ارجاع به كتابهايى نظير «الغدير» - كه از شيعه و اهلتسنن نقل كرده است - از جامعيت خطابه غدير و اعتبار سند آن دفاع مىكنند.
همان طور كه ديديم، هر دو طرف ادعا ماجراى غدير را بيان كردهاند. با اين تفاوت كه شيعه آن را در ارتباط با موضوع جانشينى و ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىداند و براى ادعاى خود ادلهاى را مطرح مىكند.
ولى نويسنده كتاب آن را در ارتباط با واقعه يمن و موضوع شكايت از اميرالمؤمنين عليهالسلام مىداند. البته در خور ذكر است كه نويسنده كتاب هيچ سندى را براى گفتههايش بيان نكرده است، و مىدانيم كه در قضاوت، ادعاى بىسند پذيرفته نمىشود.
با اين همه، وى از اعتقاد شيعه انتقاد مىكند و آن را به چند دليل باطل مىداند. اينك به بررسى آنها مىپردازيم، تا ببينيم كدام ادعا با منطق و عقل سازگارتر است.
قبل از بررسى ادله نويسنده كتاب، نكته مهم ديگر اين است كه گويا نويسنده هيچ اطلاعى از مدارك اهلتسنن ندارد ! زيرا 110 نفر از صحابه و 89 نفر از تابعان - كه حديث غدير را نقل كردهاند - در كتب دانشمندان اهلتسنن به چشم مىخورد.
1) . الغدير: ج 1 ص 282. بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 111. مدارك اصلى خطابه غدير: روضة الواعظين: ج 1 ص 89 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . اليقين: ص 343. نزهة الكرام: ج 1 ص 186. الاقبال: ص 454 - 456. خطابه غدير در آينه اسناد محمدباقر انصارى .
در قرن سوم 92 دانشمند، در قرن هفتم 21، در قرن هشتم هيجده و ... ، و در قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را - البته نه به صورت كامل - نقل كردهاند، و هيچ كدام ادعاى نويسنده را بيان نكردهاند.(1)
گروهى تنها به نقل حديث اكتفا نكرده، بلكه درباره اسناد و مفاد آن به طور مستقل كتابهايى نوشتهاند. «طبرى» - از مورخان بزرگ اهلتسنن - كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته، و اين حديث شريف را از 75 طريق از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرده است.(2)همچنين احمد بن حنبل - از محدثان بزرگ اهلتسنن - به چهل سند(3)، ابنحجر عسقلانى به 25 سند و نسائى به 250 سند حديث غدير را نقل كردهاند.
شبهات مطرح شده در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» بعضا تكرارى است كه به آنها اشاره نمىكنيم. مثل شبهه شكايت لشكر يمن. و اما شبهاتى كه در اين كتاب آمده و كمتر به آن اشاره شده چند مورد است:
نويسنده كتاب، دليل دوم در ردّ اعتقاد شيعيان به غدير چنين بيان مىكند: درباره چنين امر مهمى چرا بايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جمله دو پهلو يا سه پهلو استفاده كند و توضيح بيشترى ندهد ؟ ! بايد واضح مىفرمود كه على عليهالسلام خليفه من است و شرح مفصلى مىداد.
1) . الغدير: ج 1 ص 14، 159.
2) . الغدير: ج 1 ص 152.
3) . مسند احمد: ج 4 ص 281: عن عدى بن ثابت، عن براء بن عازب، قال: كنّا مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فى سفر، فنزلنا بغدير خم. فنودى فينا: الصلاة جامعة. و كسح لرسولاللّه صلىاللهعليهوآله تحت شجرتين، فصلى الظهر و اخذ بيد على رضى اللّه تعالى عنه فقال: الستم تعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم ؟ قالوا: بلى. قال: الستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه ؟ قالوا: بلى. قال: فأخذ بيد على فقال: من كنت مولاه فعلى مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. قال: فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: هنيئا يابن ابىطالب. اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة.
و اما پاسخ اين شبهه:
در ابتداى سخن، نويسنده معتقد شده كه واقعه غدير مربوط به يمن است، و پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها مىخواست ديدگاه منفى بعضى از مردم را درباره حضرت على عليهالسلام برگرداند. اين ادعاى نويسنده نشان مىدهد كه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ وجه دو پهلو يا سه پهلو نيست.
حال اگر در ادامه مىگويد جملات پيامبر صلىاللهعليهوآله دو پهلو يا سه پهلو است، ديگر نمىتواند ادعا كند كه واقعه غدير مربوط به يمن است. به بيان ديگر: دو پهلو يا سه پهلو بودن كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ادعاى اول او را باطل مىكند.
سواى اين نكته، خطبه غدير كاملاً واضح است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى بيان حق اميرمؤمنان عليهالسلام هرگز از جملات چند پهلو استفاده نكرده است. ما معتقديم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خطبه مفصلى خوانده است، در حالى كه بيشتر اهلتسنن عبارات خطابه را بسيار مختصر آوردهاند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير نه تنها على عليهالسلام را به طور رسمى و با لفظ «خليفه» و «وصى» پس از خود معرفى كرد، بلكه براى آنكه جاى ترديد باقى نماند، بر بالاى جهاز شتران دست حضرت على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى اويم، اين على مولاى او است. سپس فرمود:
اى مردم ! همانا من نبى هستم و على عليهالسلام وصى پس از من است. صراط مستقيم خداوند منم كه شما را به پيروى از آن امر فرموده، و پس از من على عليهالسلام است كه به درستى و راستى راهنماى آن است و به آن حكم و دعوت مىكند. فرمان او را بشنويد و گردن نهيد و پيروىاش كنيد، و از آنچه شما را باز مىدارد خوددارى كنيد تا راه را بيابيد. به سوى هدف او حركت كنيد و راههاى گوناگون شما را از راه باز ندارد. على عليهالسلام برادر و وصى و نگهبان دانش من است. على عليهالسلام ياور دين خدا و دفاع كننده از رسول او است.
در آن روز، رسول خدا صلىاللهعليهوآله نكات بسيارى درباره ولايت على عليهالسلام بيان فرمود. به گونهاى كه همه منظور ايشان را دانستند، و در نهايت نيز با اميرالمؤمنين على عليهالسلام بيعت كردند و به ايشان تبريك گفتند. متن خطابه نشان مىدهد كه اين جملات به طور كامل مقام جانشينى امام را تفهيم مىكند، و همه مسلمانان نيز بدون هيچ گونه پرسشى با حضرت بيعت كردند. بنا بر اين:
اولاً: اگر واقعه غدير - بنا بر ادعاى شبهه كننده - به طور روشن در ارتباط با يمن بود، صرف اين ادعا چند پهلو بودن خطبه غدير را باطل مىكند. گويا شبهه كننده توجه نداشته است كه دليل دومش نقض دليل نخست او است.
ثانيا: خطابه غدير مطابق نقل شيعه، كلامى واضح است و به هيچ وجه چند پهلو نيست. همان طور كه در بالا به آن اشاره كرديم.
ثالثا: ما در ادامه توضيح مىدهيم كه واقعه غدير حتى مطابق آنچه اهلتسنن به اجمال نقل كردهاند، نه تنها كلامى چند پهلو نيست، بلكه قرائن روشن نشان مىدهد كه در خصوص ولايت حضرت على عليهالسلام است. البته بايد گفت فراوانى نكاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقعيتهاى مختلف - غير از غدير - درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده و اهلتسنن نيز نقل كردهاند، قرينه است كه اين عبارات خطابه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
حال سؤال مهم اينجاست كه چرا اهلتسنن نيز بايد غدير را به جانشينى حضرت على عليهالسلام ارتباط دهند ؟
بسيارى از اهلتسنن خطبه غديريه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به صورت خيلى مختصر و در قالب حديث آوردهاند. اما در خور توجه است كه آنان تقريبا تمامى قطعات خطبه شيعى غدير را در كتابهاى خود به صورت جداگانه آوردهاند، براى مثال، ما معتقديم كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير چنين فرمايشهايى داشتهاند:
على بن ابىطالب عليهالسلام برادر، وصى و جانشين من ميان امت و امام پس از من است.
هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كه پيرو و تصديق كنندهاش باشد در مهر و رحمت است
آگاه باشيد كه جز اين برادرم (على عليهالسلام) كسى نبايد اميرالمؤمنين خوانده شود. هشدار كه پس از من سرپرستى مؤمنان براى كسى جز او روا نباشد.
اهلتسنن نيز اين سخنان را به طور جداگانه آوردهاند، كه در اينجا تنها به چند نمونه از آنها بسنده مىكنيم:
از براء بن عازب نقل شده است كه گفت: ما با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سفر بوديم. به غدير خم كه رسيديم، براى نماز ندا داده شد. زير درختان را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جارو كردند. حضرت نماز ظهر را خواند و دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا نمىدانيد من بر مؤمنان از خودشان سزاوارترم ؟ مردم گفتند: آرى. فرمود: آيا نمىدانيد كه من از هر مؤمن بر خودش سزاوارترم ؟ مردم گفتند: آرى. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود:
هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام هم مولاى او است. خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش. براء بن عازب گويد: بعد از اين عمر جلو آمد و به على عليهالسلام گفت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب ! تو مولاى هر زن و مرد مؤمن شدهاى !(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: براى هر نبى وصى و وارثى است. همانا على عليهالسلام وصى و وارث من است.(2)
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: اى فاطمه ! همانا كرامت (خاص) خداوند عزّ و جلّ به تو اين است كه تو را به اولين اسلام آورندگان و داناترين
1) . مسند احمد: ج 4 ص 281. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109. المعجم الكبير: ج 5 ص 166. شواهد التنزيل: ج 1 ص 203 و ج 2 ص 381، 382، 385، 391، 392. تفسير ابنكثير: ج 2 ص 15. التاريخ الكبير: ج 4 ص 193. تاريخ بغداد: ج 8 ص 284. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 114 - 117، و ... .
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 392 و ج 3 ص 5 . مختصر تاريخ دمشق: ج 18 ص 20. الرياض النضرة: ج 2 ص 234. اسنى المطالب: ص 89 . المناقب خوارزمى : ص 85 .
و بردبارترين تزويج كرد. همانا خداى بلندمرتبه به اهل زمين نظرى فرمود و مرا از ميان ايشان انتخاب كرد، و به نبوت و رسالت مبعوث كرد. سپس نظرى فرمود و از ميان ايشان همسر تو را برگزيد، و به من وحى فرمود كه تو را به همسرى او در آورم و او را به عنوان وصى برگزينم.(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همانا اين (على عليهالسلام) برادر من، وصى من و جانشين من در ميان شماست. پس (فرمان) او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.(2)
در روايتى ديگر آمده است: امسلمه خطاب به عايشه گفت: شنيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام جانشين من ميان شما در زمان حيات و مرگ من است. پس هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است. اى عايشه ! آيا تو (به اين سخن) گواهى مىدهى ؟ عايشه گفت: به خدا قسم بله.(3)
در روز خيبر نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت على عليهالسلام فرمود: پس از من تو امام و ولى هر زن و مرد مؤمن هستى.(4)در حديثى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام باب حطّه است.
هر كس از آن وارد شود مؤمن، و هر كس از آن خارج شود كافر است.(5)
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس بعد از من از على عليهالسلام جدا شود، روز قيامت هرگز مرا نخواهد ديد و من نيز او را نخواهم ديد. و هر كس با على عليهالسلام مخالفت كند، خدا بهشت را بر او حرام مىكند و جايگاه او را آتش قرار مىدهد. و هر كس على عليهالسلام را رها كند، خداوند روزى كه اعمال بر او عرضه مىشود خوارش مىكند. هر كس على عليهالسلام را يارى كند، آن روز كه خدا را ملاقات كند خداوند يارى اش كند ... .(6)
1) . كنزل العمال: ج 11 ص 604 . منتخب كنز العمال: ج 4 ص 641 .
2) . كنز العمال: ج 13 ص 114، 133. مناقب الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام: ج 1 ص 376. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 48 و ج 1 ص 101، 102. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 310، 311.
3) . الفتوح: ج 2 ص 455.
4) . المناقب خوارزمى : ص 61 .
5) . كنز العمال: ج 11 ص 603 . فيض القدير: ج 4 ص 356. جامع الاحاديث: ج 6 ص 198.
6) . فرائد المسطين: ج 1 ص 54 .
ابوذر روايت مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس مرا عصيان كند خدا را عصيان كرده است. و هر كس على عليهالسلام را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس على عليهالسلام را عصيان كند مرا عصيان كرده است.(1)
گفتنى است برخى منابع اهلتسنن تصريح مىكنند كه خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله لقب «اميرالمؤمنين» را بر ايشان نهاده است.(2)
بنا بر اين، حتى اگر اهلتسنن از آن همه خطبه طولانى غدير تنها به بخشى از آن اشاره كرده باشند، احاديث فراوان آنان درباره اميرمؤمنان عليهالسلام نشان مىدهد كه معناى ولايت در حديث غدير به معناى خلافت و جانشينى است، نه صرف دوستى.
نويسنده كتاب دليل چهارم را در رد اعتقاد شيعيان به غدير چنين بيان مىكند:
اگر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىخواست در حج چنين چيز مهمى را اعلام كند، مناسبترين مكان عرفه بود. در غدير اهل مكه حضور نداشتند و خيلى از افراد قبايل عرب نيز نبودند
و اما پاسخ اين شبهه:
طبق اسناد روايى و تاريخى، پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفه نيز براى چندمين بار به مسئله جانشينى حضرت على عليهالسلام تأكيد كرد. در عرفات دستور الهى نازل شد كه علم و ودايع انبياء عليهمالسلام را به حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام منتقل و ايشان را خليفه و جانشين خود معرفى كند.(3)
1) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 121. مناقب الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام: ج 2 ص 609 . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 306، 307 و ج 2 ص 268. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 376.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 326 - 328 و ج 2 ص 333 - 336. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 382. المناقب خوارزمى : ص 322.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 113 و ج 21 ص 380.
در منا نيز - كه بسيارى از افراد قبايل عرب حضور داشتند - پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابه خود را - كه در واقع نوعى زمينهسازى براى خطبه غدير بود - بيان كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه ابتدا به امنيت اجتماعى مسلمانان از نظر جان، مال و آبروى مردم اشاره كرد.
سپس خونهاى به ناحق ريخته شده و اموال به ناحق گرفته شده در جاهليت را به طور رسمى عفو كرد، تا كينهتوزىها از ميان برداشته شده و امنيت جامعه تأمين شود. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را از اختلاف بعد از ايشان و كشيدن شمشير به روى يكديگر بر حذر داشت، و فرمود كه اگر من نباشم على عليهالسلام مقابل نافرمانان خواهد ايستاد.
سپس نبى اكرم صلىاللهعليهوآله حديث ثقلين را چنين فرمود: من دو چيز گرانبها ميان شما باقى مىگذارم، كه اگر به اين دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى اهلبيتم عليهمالسلام.
با توجه به اهميت مسئله وصايت و جانشينى حضرت على عليهالسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور شد تا در مراسم ويژهاى مستقل از حج آن را اعلام كند. از اين رو بعد از اتمام حج، دستور داد تا اهل مكه نيز در غدير خم حاضر شوند، كه به شهادت اسناد تاريخى پنج هزار نفر از اهل مكه نيز در غدير حضور داشتند.(1)
بنا بر اين، اعلام جانشينى حضرت على عليهالسلام تنها منحصر در غدير نبود، بلكه در عرفه و منى نيز - كه همه حاضر بودند - اين امر به مردم ابلاغ شد. همچنين اهل مكه موظف شدند در غدير حضور يابند.
شبهه سوم. ناسازگارى اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از واقعه غدير با موضوع جانشينى نويسنده كتاب درباره دليل ششم در ردّ اعتقاد شيعيان به غدير مىگويد:
بعد از غدير تا لحظه وفات نيز رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، اعمالى كه دال بر خلافت على عليهالسلام داشته باشد از خود نشان ندادند. كليدهاى فرماندهى را به دست او ندادند و رُقبا را دور نكردند.
1) . تفسير العياشى: ج 1 ص 332. بحار الانوار: ج 37 ص 113 - 115. غاية المرام: ج 3 ص 326.
پيش از پرداختن به پاسخ اصلى، طرح چند سوال ضرورى است:
آيا نويسنده در آن تاريخ حضور داشته است ؟
آيا تمامى آنچه در طول تاريخ روى داده نگاشته شده است ؟
آيا هر حديثى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفارش اهلبيت عليهمالسلام فرموده است، از جمله احاديث ثقلين، سفينه، قلم و دوات و دهها موارد نانوشته، بيان شده است ؟
با وجود كتمان بسيارى از حقايق در طول تاريخ، علماى شيعه بلكه برخى از علماى اهلتسنن نيز مطالب فوق را در كتابهايشان مطرح كردهاند.
و اما پاسخ اين شبهه:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اقدامات بسيارى را براى دور كردن رُقبا و اثبات جانشينى حضرت على عليهالسلام انجام داد، كه به بيان دو نمونه از آنها بسنده مىكنيم:
ايشان با دستور به تجهيز لشكر اسامه در آخرين روزهاى عمر شريفشان(1)و تأكيد فراوان به شركت رقبا، قصد دور كردن آنان را داشت.(2)اما آنان كه اجتهاد خويش را مقدم بر فرمان خدا و رسول صلىاللهعليهوآله او مىدانستند، مانند هميشه نافرمانى كردند.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در لحظات آخر عمر شريفش، براى اينكه آخرين بار امر جانشينى حضرت على عليهالسلام را تثبيت كند و آخرين اقدام را براى دور كردن رقبا انجام دهد، دستور داد كه اطرافيان كاغذ و قلم بياورند كه اين مطلب را بنويسد. اما عمر بن
خطاب - كه به اعتراف خودش(1)اين مطلب را مىدانست - مانع از خواست رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اقدام ايشان شد.(2)
پس اعتقاد شيعيان درباره غدير مردود نيست، زيرا روشن شد كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اقدامات ديگرى نيز براى تثبيت امر جانشينى حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و دور كردن رقبا انجام داده بود.
1) . ترجمه فارسى تاريخ طبرى: ج 4 ص 1320. و همچنين ابن ابىالحديد در شرح نهج البلاغه: ج 12 ص 21 مىنويسد: عمر بن خطاب در توجيه مخالفت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در نوشتن وصيتنامه مىگويد: من مىدانستم كه پيامبر خدا چه چيزى را قصد داشت بنويسد. او اراده نموده بود تا به اسم على تصريح كند. ولى من به جهت مهربانى و احتياط بر اسلام از آن امتناع نمودم.
2) . صحيح بخارى: ج 4 ص 1612 و ج 5 ص 2146 و ج 6 ص 2680.
احتجاج و اتمام حجت با حديث غدير و «مولى» و «صاحب اختيار»(1)
رمز غدير صاحب اختيار بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است كه با تابلوى «ولايت»
شناخته مىشود. سقيفه براى شكستن اين رمز و پايين آوردن اين تابلو تلاشهاى فراوانى كرد، ولى از همه شكنندهتر اين بود كه از صاحب اختيار همه مردم سلب اختيار كنند و از او التزام بگيرند كه حق ندارى از اوامر سقيفه سرپيچى كنى.
بر حال امتى اشك بايد ريخت كه طناب بر گردن ولايتمدار غدير بيندازند و با شمشيرهاى آخته او را وادار به بيعت با سقيفه كنند. اشك خون بايد ريخت بر روزى كه اسلام به اين مصيبت دچار شد و ننگ ابدىِ آن بر چهره تاريخ ماند.
و بر على عليهالسلام بايد گريست كه فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او صاحب اختيارم على نسبت به او صاحب اختيار است» . من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان هستم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند ؟ !(2)
و لذا در طول تاريخ معصومين عليهمالسلام و پس از آن، مكرر به واژه «مولى» و «صاحب اختيار» در حديث غدير و غير آن احتجاج و اتمام حجت شده است. تا جايى كه يكى
از نكات مهم حديث غدير و كلمه مولى و مرادفات آن، احتجاجات، مناشدات و اتمامحجتهاى فراوان از معصومين عليهمالسلام، و پيرو آن حضرات ساير افراد از اهلبيت و نيز اصحاب و علما و بزرگان تشيع در طول تاريخ با حديث غدير، و اشاره به معناى اولى براى مولى است.
تمام اين احتجاجات به حديث غدير و كلمه مولى و صاحب اختيار و... ، در فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
معنى و محدوده ولايت و مشتقات آن در آيات قرآن(1)
در حاشيه حديث غدير، لازم است ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله را - كه در اين حديث شريف و عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ» آمده - مورد واكاوى قرار دهيم، تا معنى و محدوده ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز مشخص شود:
ما ايمان داريم كه ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جانب خداوند سبحان تعيين و قرار داده شده است، ولى ولايت خداوند ذاتى بوده و قابل جعل و تعيين نيست. و باور داريم كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بنده خداست، و بر حضرتش واجب است كه به ولايت اللّه گردن نهد. همچنين ولايت آن حضرت در محدودههايى است كه خداوند متعال براى حضرتش ترسيم مىفرمايد.
اما با اين همه بايسته است كه ايمان داشته باشيم كه ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به ما بسيار گسترده و پرشمار و مطلق است؛ يعنى با قيدهايى كه در حوزه وجود ماست نمىتوانيم ولايت آن حضرت را مقيد نماييم.
البته اين تقييد صرفا بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و اللّه متعال است. حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مورد اعتماد خداست، و محاسبه از آن حضرت صرفا بر عهده خداوند متعال است و براى
1) . الغدير و الولاية سيد عبدالامير : ص 34 - 43، 146 - 164.
ما امكان ندارد و جايز نيست كه حتى تصور كنيم كه مىتوانيم حضرتش را مورد محاسبه قرار دهيم؛ مثلاً بگوييم اين امر متعلق به شماست و فلان امر به شما تعلق ندارد !
ولايت آن حضرت در درجهاى بسيار عالى قرار دارد، به حدى كه ايشان را «أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» قرار مىدهد؛ يعنى ايشان در مورد مؤمنين از خود آنها اولىتر و صاحب اختيارتر هستند.
ادراك اين حقايق از برخى جهات و در دو سطح امكانپذير مىباشد: سطح ادراك ملاك، و سطح نصوص و تصريحاتى كه در خصوص ولايت و شؤون آن صادر شده است.
ادراك ملاك ولايت از دو جهت عمده محقق مىگردد: جهت اول: ايمان به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله. جهت دوم: شناخت قرآن كريم و شناخت سنت، كه بر ايمان به آن استوار است. ملاك ايمان به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از سنخ ادله عقلى و وجدانى است، و هر چه ايمان قوىتر باشد پذيرش ولايت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله قوىتر و گستردهتر و با شموليت بيشتر مىگردد.
قدرت ايمان هم جوانبى دارد، كه از جمله آن است مرتبه تصديق و مرتبه شناخت به آن حضرت، و قدرت درك معانى و ابعاد مأموريت خطير آن حضرت. ايمان به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بر ايمان به خداوند سبحان استوار است. پس هر كس شناختش نسبت به خدا افزون گردد، شناختش نسبت به برگزيده خدا و حجت خدا در زمين افزون مىگردد.
صحابه از نظر قوت ايمان در جميع جوانب آن با يكديگر فرق داشتند. حتى برخى از آنها دچار شك مىشدند كه آيا حق با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و آن حضرت گزينه برتر و سزاوارتر را برگزيده يا نه ! حتى گاهى برخى از ايشان در صداقت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و عدم مخالفت حضرت با پروردگار دچار شك و ترديد مىشدند ! ! بعضى از آنها پا را
از اين فراتر گذاشتند و در شك و ترديد نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار فراتر از اين حدود كه ذكر شد عمل نمودند !
اما اهلبيت حضرت عليهمالسلام كاملاً ذوب در آن حضرت بودند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله و سنتش را تقديس مىكردند، و با قوت به آن تمسك مىكردند، و در جهت ميل و رغبت آن حضرت و خواست قلبى او حركت مىكردند، و منتظر اشاره حضرت بودند، و كاملاً مطابق اراده و ميل حضرتش عمل مىكردند.
حضرت فاطمه و اميرالمؤمنين و نيز امام حسن و امام حسين عليهمالسلام علىرغم سن اندكشان، كاملاً همانى بودند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىخواست. هيچگاه امام سخنى از سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را تكرار نكرد، بلكه بدون هيچ بحث و جدل و تنها در همان بار اول سخن آن حضرت را درك مىكرد، و اوامر ايشان را در مىيافت و اجرا مىكرد.
حتى گاهى كه صورت پيامبر صلىاللهعليهوآله به سمتى بود و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىخواست سؤالى از ايشان بپرسد، صورت خود را بر نمىگرداند و در حالى كه به همان سمت متوجه بود پرسش خود را مطرح مىكرد. اينان در سختىها و تنگناها و هنگامه نبرد همراه و شريك رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند، و به همراه حضرتش مشقتها و سختىهاى زندگى را تحمل مىكرند.
همچنين برخى از صحابه در خصوص ذوب شدن در اطاعت و ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كه مبتنى بر ايمان ايشان به حضرت بوده مثالهاى درخشان و خيرهكنندهاى در تاريخ اسلام بر جاى گذاشتهاند. افرادى همچون مقداد و سعد بن معاذ در حادثه بزرگ جنگ بدر.
ايمان به عصمت پيامبر صلىاللهعليهوآله جزئى از ايمان به آن حضرت و درجهاى از درجات آن مىباشد. قرآن كريم با اسلوب و سياق خود بسيارى از جوانب ملاك ولايت را در ذهن و شعور آدمى پىريزى مىكند. ولى بهتر اين است كه ادراك از قرآن هوشيارانه باشد، و اين مهم با قرائت متدبرانه و هوشيارانه قرآن به آسانى امكانپذير است.
برترين روش براى درك ملاكهاى ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين است كه قرآن كريم پنج مرتبه خوانده شود، و در هر مرتبه مبنى و نقطه نظرى خاص مورد نظر باشد:
مبنى اين باشد كه قوانين ولايت اللّه تعالى در نظر گرفته شود و با حالت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله تطبيق گردد، و ولايت او نسبت به حضرت اللّه در نظر گرفته شود. چرا كه ايشان مَثَل اعلاى اين امر هستند. از اين طريق ملاك ولايت گسترده و عالى در دو حوزه تكوين و تشريع روشن مىگردد.
قرآن قرائت شود، بر اين اساس كه به آنچه اللّه تعالى براى نبوت جعل كرده و قرار داده است از حيث اعتبار و موقعيت در دين و نقش آن در عملى نمودن ولايت اللّه در زمين و هدايت بشر در مأموريت مهم خلافت و منزلت آن نزد خداى تعالى مد نظر باشد، كه از اين نظر گاه ملاك ولايت گسترده و عالى براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به وضوح عيان مىگردد.
قرآن قرائت شود، بر اساس نظر به موقعيت و اعتبارى كه پروردگار متعال براى رسولان خود عليهمالسلام در دين خود قائل شده، و اعتبارى كه براى آنها در گسترش سرورى ولايت اللّه در زمين قائل شده، و منزلتى كه ايشان در نزد اللّه سبحانه و تعالى دارند. چرا كه رسولان عليهمالسلام عصاره انبيا عليهمالسلام هستند، و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله خاتم و سرور همه آنان است.
قرآن قرائت شود، بر اساس نظر به آنچه خداى متعال از حيث موقعيت در دين و حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله در حيات و محقق ساختن سرورى اللّه در زمين به آن حضرت عطا كرده است. چرا كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله حجت خدا و رسول همه رسولان عليهمالسلام است.
آنگاه كه خدا از همه انبيا عليهمالسلام پيمان گرفت، كه چون پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد همگى آنها بايد وى را تصديق كنند و يارى دهند، چنانكه در آيه شريفه آمده است.(1)
سپس مىيابد كه قرآن همهاش خطاب به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است. در خلال و در ضمن اين خطاب است كه قرآن بشريت و امت اسلامى را مخاطب قرار مىدهد. اين معنى در ترتيب و نظم قرآن بر اساس نزول و بر مبناى نظم آيات در مصحف عينيّت يافته است، به گونهاى كه در ميان آيات يا در ميان فصول قرآن مكررا قرآن شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله را مخاطب قرار مىدهد؛ با الفاظى همچون: «قُل» ، «إنَّكَ» ، «لَكَ» ، «لَعَلَّكَ» ، «عَلَيكَ» ، «رَبُّكَ» ، «أُنظُر» ، «أرَأيتَ» ، «تَرى» ، «يَسألونَكَ» ، «يَستَفتونَكَ» ، «يا أيُّهَا الرَسولُ» ، «يا أيُّهَا النَبىُّ» و ... .
برخى سورهها با مخاطب قرار دادن پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز مىشود، و در بسيارى از سورهها پس از ايمان به خدا محور اصلى سوره شخص رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است و ذكر آن حضرت دائما تكرار مىشود؛ يا با استعمال لفظ نبوت و رسالت، و يا با ضمير و يا اشاره.
قرآن پيوسته ايمان به خدا را همنشين و قرين ايمان به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىسازد. اينگونه است كه پژوهشگر درمىيابد كه اين دين دينِ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و مسير مسيرِ او است، و همه جوانب اين مسير مقدس منتسب به او است. جنگ جنگِ او است و صلح صلحِ او است، و يارى يارىِ او و ... .
اين مفهوم قرآنى كاشف از ملاكى قوى و گسترده براى ولايتى فراگير است.
1) . «و اذ اخذ اللّه ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدِّق لما معكم لتؤمننَّ به و لتنصرنَّه قال ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين» : و ياد كن هنگامى را كه خداوند از پيامبران پيمان گرفت كه هر گاه به شما كتاب و حكمتى دادم سپس شما را فرستادهاى آمد كه آنچه را با شماست تصديق كرد البته به او ايمان بياوريد و حتما ياريش كنيد آنگاه فرمود آيا اقرار كرديد و در اين باره پيمانم را پذيرفتيد گفتند آرى اقرار كرديم فرمود پس گواه باشيد و من با شما از گواهانم. آلعمران / 81 .
نكته اينكه قرآن كريم همواره پشتيبان انبيا عليهمالسلام و در طرف رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و در بحرانها و دشوارىها و مخالفتهايى كه با انبيا عليهمالسلام شده همواره سرزنش و توبيخ را متوجه امتها و اصحاب انبيا عليهمالسلام و يا كافران و مخالفان ايشان مىسازد، و هرگز اجازه نمىدهد كه چنين توهم شود كه پيامبرى خطايى كرده و يكى از اصحاب و امتش خطاى وى را تصحيح ساخته است !
و هر جايى كه اختلافى ميان انبيا عليهمالسلام و ديگران رخ داده قرآن صحت و صواب و حق را همواره به انبيا عليهمالسلام مىدهد، و خطا و باطل را به مخالفان آنها نسبت مىدهد. قرآن براى اثبات اين حقيقت بسيار مصرّ است و جايى براى توهم باطل باقى نمىگذارد.
بايد قرآن به قصد پژوهش در نصوص ولايت و شؤون آن خوانده شود، كه اين خود شامل آيات بسيارى مىگردد، و به دو دسته تقسيم مىشود:
دسته اول: آياتى كه از ولايت انبيا و رسولان عليهمالسلام پيشين سخن مىگويد. همچنين آياتى كه از ولايت جانشينان انبياء عليهمالسلام و امامانى كه از جانب ايشان منصوب شدهاند سخن مىگويد.
و نيز آياتى كه در آن خداوند افرادى را تعيين كرده است؛ همچون تعيين طالوت به عنوان فرمانده و سپهسالار بنىاسرائيل، آنگاه كه آنان اين امر را از پيامبرشان خواستار شدند.
پس آنچه كه اين آيات در مورد ولايت طالوت بيان مىكند براى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز ثابت است، و آنچه كه اين آيات براى ابراهيم خليل و موسى و عيسى و داود و ساير انبياء عليهمالسلام اثبات مىكند براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز ثابت مىشود.
دسته دوم: آياتى كه بالخصوص و منحصرا از ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سخن مىگويد.
با ملاحظه اين ايات مىتوان از بسيارى شؤون ولايت حضرت با تعبيراتى واضح سخن گفت، كه ما در ادامه به ذكر آن مىپردازيم:
پس قطعا پيامبر صلىاللهعليهوآله همه قرآن را تبليغ كرده و به بندگان خدا رسانده است، و هيچ چيز از چشم حضرت پوشيده نمانده است. قطعا قرآن در زمان حيات حضرتش كامل شده و چيزى از آن ناگفته نمانده است.
پس اين قرآن كامل است، همان طور كه خداوند متعال اراده كرده است. اين بدان معنى است كه شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مانع از كامل شدن قرآن نشد؛ يعنى قبل از شهادت حضرت قرآن كامل شده بود، و هر كس قرآن را نقل نمايد و تبليغ كند قطعا يا مستقيما از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند، و يا با واسطه از ايشان نقل مىكند.
اين امر مهم - يعنى تبليغ قرآن با ولايت - در تعليم و تفسير قرآن و تأويل آن ملازمه دارد، و اين ولايت همچنين بسيار مهم است. لذا تفسير و تأويلى كه با آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله تفسير و تبليغ كرده معارض باشد قابل قبول و پذيرش نيست، و جايز نيست آنچه كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دريافت مىشود مورد تخطئه قرار گيرد.
اما فرق ميان ولايت آن حضرت در تبليغ نص و لفظ قرآن با ولايت حضرتش در تفسير اين است كه ولايت تبليغ منحصر به او است، و امكان ندارد و درست نيست كه از غير آن حضرت صادر شود. اما ولايت تفسير كمى پايينتر از اين مرتبه قرار دارد، و اين ولايت به معناى حاكم بودن است.
اين يعنى آنچه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در خصوص تفسير مىداند حاكم بر دريافتهاى ذهنى و استفادههاى عقلى است كه بر اذهان ديگران متبادر مىشود، چرا كه صرفا رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و وارثان علم ايشان از تفسير كامل و واقعى مطلع هستند.
ولايت تصديق همه معانى و درجات تصديق را شامل مىشود، حتى معناى به هدف رسيدن و صحت را؛ يعنى بايد تصديق كرد كه حضرت در رسالتش به هدف مطلوب رسيده و تمام كارهاى آن حضرت درست بوده است، و هر كس ايمانش كامل گردد تصديقش كامل مىشود.
با تدبر در قران روشن مىشود كه صديقان در اين راه الهى و ربانى سه نفر هستند؛ مؤمن آل فرعون و آنكه به تعبير قرآن از نقاط دور دست شهر با شتاب مىآمد: «وَ جاءَ رَجُلٌ مِن أقصَى المَدينَةِ يَسعى قالَ يا مَوسى إنَّ المَلأَ يَأتَمِرونَ بِكَ لِيَقتُلُوكَ فَاخرُج إنّى لَكَ مِنَ الناصِحينَ»(1): «و از دورافتادهترين (نقطه) شهر مردى دوان دوان آمد (و) گفت اى موسى سران قوم درباره تو مشورت مىكنند تا تو را بكشند پس (از شهر) خارج شو من جدا از خيرخواهان توام».
بدون شك افضل ايشان على بن ابىطالب عليهالسلام بوده و آن حضرت صديق اكبر است. صدّيقات در اين مسير الهى نيز چهار نفر هستند: مريم و آسيه و خديجه و فاطمه زهرا عليهاالسلام، كه البته آن حضرت سرور زنان عالم است.
1) . قصص / 20.
5 . ولايت بر دعوت به اسلام؛ يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله مكلف است كه ديگران را به رسالت خويش فراخواند، نه اينكه صرفا واسطهاى براى رساندن آن به مردم باشد. پس براى هيچ كس جايز نيست كه در اين مأموريت به حضرت اعتراض كند، و يا در كار آن حضرت اشكالتراشى كرده و آن را دشوار سازد. و نيز كسى حق ندارد در اين مأموريت بدون حضور حضرتش تكروى كند. از جمله اين ولايت مىتوان به ولايت در جهاد ابتدايى اشاره كرد.
6 . ولايت در تشريع و فانون گذارى در مورد همه عرصههاى زندگى؛ چه گفته شود اين امر به نوعى از سوى اللّه تعالى به آن حضرت تفويض شده يا نه. چرا كه مسئله حدود ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله امرى است بين آن حضرت و پروردگارش.
پس هيچ يك از مردم صلاحيت ندارند كه بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اعتراض كنند، يا در مقابل تشريع آن حضرت مقاومت كنند، و يا ادعا كنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از صلاحيتها و حد اختيارات خويش تجاوز كرده است. و نيز كسى حق ندارد در اين مأموريت تكروى كند و براى مردم قانون وضع كند، مگر با اجازه و منهج خود اسلام.
8 . ولايت در اجراى احكام اسلام و امر به معروف و نهى از منكر. پس رفتارهاى خوسرانه بدون اذن ايشان در اين مأموريت درست نيست.
ولايت در دفاع و امور مربوط به جنگ و صلح و آتش بس و پيمان، هر چند بدون دعوت و جهاد باشد. پس جنگ اسلامى و الهى جنگ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و صلح صحيح فقط صلحِ حضرت است، و ذمّه و پيمان مشروع فقط ذمّه و پيمان پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
ولايت در قضاوت، هم در قانونگذارى و هم در اجراى آن.
ولايت در اطاعت مطلق. لذا نافرمانى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله جايز نيست، و عدم اجراى فرمان آن حضرت - به هر دليلى كه باشد - روا نيست.
ولايت پيروى و گرايش؛ لذا هويت اسلامى به هيچ كس اجازه نمىدهد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيروى سر باز زند. چرا كه او فرستاده خداست، و آنچه از جانب پروردگارش به حضرت وحى مىشود و خدا مىخواهد پيروى مىكند و بقيه - همه و بدون استثنا - پيرو آن حضرت هستند، و نيز از طريق تبعيت از ايشان مىتوانند پيرو دين خداوند متعال گردند.
ولايت محبت و دوستى و تقديس و تنزيه و احترام و اكرام و برتر داشتن، و از آن جمله است ولايت محبت نزديكان و خويشاوندان ايشان، و حبّ و بغض داشتن بر اساس حبّ و بغض آن حضرت.
ولايت يارى و نصرت؛ يارى ايشان در همه حال و در همه عرصهها واجب است، و اين امر هيچ استثنايى ندارد؛ نه در گستره فكر و احساس و نه در گستره عمل و رفتار و جبههگيرى. پس يارى كردن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و سنت وى و عواطف وى همچون يارى رساندن به وى در جنگ و درگيرى و ساير انواع جهاد است، و اين يارى شامل همه اوقات مىشود. پس در هر لحظه و در هر برهه از زمان كه ميان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و سايريرن تباين و اختلافى رخ دهد، يارى رساندن به آن حضرت واجب است، و خلاف آن جايز نيست.
ولايت تزكيه و تعليم و اختيار تام در طرق و اساليب و شيوههاى آن. در ضمن اين ولايت است قدرت حكومت و اختيار تعيين طريق تربيت و آمادهسازى روحى و روانى و تعليم و آمادهسازى فرهنگى و علمى.
ولايت بر نفوس و امور شخصى همه افراد، زيرا آن حضرت نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است؛ يعنى ولايت حضرت بر هر شخصى در مسائل شخصى و خصوصىاش از ولايت همان شخص بر خودش بالاتر و بيشتر است.
اين درجه از ولايت بالاترين درجه ولايت است، و اگر اين ولايت موجود باشد بقيه انواع ولايت نيز به طريق اولى وجود خواهند داشت. مثلاً اگر اين ولايت موجود باشد، دلالت مىكند بر وجود ولايت در اداره امور همه مؤمنين. اين يعنى فرمانروايى و رهبرى ايشان بر مؤمنان.
به همبن دليل، برخى از كسانى كه مايلند جبههگيرى برخى صحابه را توجيه كنند و بعيد مىپندارند كه صحابه عمدا با نص و تصريح رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مخالفت كرده باشند، اين معنى را از حديث غدير نفى مىكنند؛ و آن عبارت «هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام مولاى او است» مىباشد. در حالى كه آن حضرت در مقدمه اين سخن و پيش از اين عبارت فرموده است: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ » .
به همبن دليل واقعه غدير جايگاهى رفيع در انديشه اسلامى يافته است. خصوصا در مباحثه ميان اهلبيت عليهمالسلام و شيعيان و بين آن دسته از مسلمانان كه برايشان دشوار است اعتراف كنند كه صحابه با فرمان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مخالفت كردهاند.
پس اينكه:
غدير چيست ؟
روز غدير چه روزى است ؟
حديث غدير كدام است ؟
معناى آن چيست ؟
جايگاه مسلمانان نسبت به ولايت چيست و كجاست ؟
ائمه عليهمالسلام چگونه مأموريت و وظيفه خود را در خصوص مسئله غدير انجام دادهاند، با اينكه از طرف حكومتهاى زمان خود از اين كار منع مىشدند و تحت ظلم و ستم حكومتهاى زمان خود بودند ؟
و ...
اينها مسائلى است كه هر شيعه بلكه هر مسلمان وظيفه دارد پاسخ آنها را بيابد.
بايد بدانيم كه ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در همه موارد آن، پس از شهادت آن حضرت نيز تا روز قيامت برقرار است، و درست نيست كه حتى يكى از آنها نفى گردد. اينكه براى هيچ كسى جايز نيست كه حتى بر يكى از شاخههاى آن تصدّى نمايد، مگر با موافقت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله يا به فرمان ايشان.
و اينكه ولايت تبليغ و نزول قرآن از جانب اللّه تعالى ممكن نيست به كسى به ارث برسد و به ولىّ بعدى منتقل شود، چرا كه قرآن در زمان حيات ايشان كامل شد و آن حضرت آن را كاملاً ابلاغ فرمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله لفظ قرآن را به امت خويش آموخت، و به برخى از صحابه آن را نوشتند. ولى به طور خاص به اميرالمؤمنين عليهالسلام آموختند، و قرآن فقط نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام گردآورى و فصلبندى شده، و با حاشيهها و اشارات آن حضرت تكميل شده بود.
اما ساير صحابه قرآن را در زمان نزولش جمع آورى مىكردند، و چه بسا تدوين قسمتى از آن را از دست داده باشند. مگر آنكه با هم به مذاكره و مباحثه در مورد آن پرداخته باشند. اما اميرالمؤمنين عليهالسلام قرآن را با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مقابله مىكرد، آن هم به دستور خود ايشان.
پيامر اكرم صلىاللهعليهوآله هر سال يك بار به فرمان خدا قرآن را مقابله مىكرد، و چون جبرئيل در سال آخر حيات شريفشان دو بار قرآن را بر ايشان عرضه كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دانست كه اين نشانهاى است بر اينكه عمر شريفش به پايان رسيده است.
غير از آنچه گفته شد، بقيه انواع ولايت كه ذكر كرديم و گستردگى و درجات آن را بيان كرديم، مىتواند در ولىّ پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گيرد. البته پس از آنكه وى سزاوار اين ولايت باشد، چرا كه داشتن اين ولايتها موقوف بر نبوت نيست، و همين كه آن ولىّ پاك و معصوم باشد و دائما از جانب خدا علم به وى عطا شود و نيز با ملائك همراز باشد و در همه زمينهها از جمله جنگ و قتال شجاع باشد كافى است. البته امامت شرايط ديگرى نيز دارد، كه علما در كتب عقائد ذكر كردهاند، و در احاديث اهلبيت عليهمالسلام وارد شده، و در خصائص و فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده، كه ولىّ بايد همه آنها را نيز واجد باشد.
اينكه كسى به پيامبر صلىاللهعليهوآله بگويد: «اى محمد، عدالت پيشه كن» ، اين گفتار وى برآمده از فهم و درك وى از معناى لغوى و استعمالى الفاظ ولايت در قرآن نيست. همان طور كه موضعگيرىهاى مثال زدنى و اعجابانگيز امثال سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و سعد بن معاذ، و بالاتر از همه آنها سيره و روش اميرالمؤمنين عليهالسلام در خصوص ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ذوب شدن آنها در ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به سبب اختلاف آنها با آن دسته قبلى - يعنى كسانى كه ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را نپذيرفتهاند - در فهمشان از معناى لغوى ولايت نيست. فرق اساسى دو دسته فقط در ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله و تصديق ايشان است، كه جز با جبههگيرى و التزام عملى و تحمل مسؤوليت و فداكارى محقق نمىگردد.
جالب اينجاست كه همه اعراب در فهم معناى كلماتى چون ولاء، ولايت، تولى، مولى، والى، ولى و اولى به هم نزديك هستند و فهم نزديكى از اين الفاظ دارند. اما مسلمانان با وجود نزديكى فهمشان از معناى لغوى و معانى واژههاى مذكور، از حيث جبههگيرى در ميزان تصديق و پذيرش و التزام عملى نسبت به ولايت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با هم متفاوت هستند !
مثلاً از نظر ميزان تصديق جبههگيرىهاى متفاوتى را ملاحظه مىكنيد كه با هم كاملاً مغاير هستند. برخى حضرت را متهم مىساختند، و برخى تكذيب مىكردند، و برخى مؤمن به حضرت بودند و در حد يقين ايشان را تصديق مىنمودند.
همچنين ميان درجات ايمان هم تفاوت هست. برخى تصديق آميخته به شك داشتند، يا حتى ايمان برخىها آميخته با شك بوده است، و الى آخر.
قبول و پذيرش ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز در ميان مسلمانها داراى درجات مختلفى است. از درجه تسليم و پذيرش تام و كامل تا درجه رد كردن و عدم پذيرش، و در ميان اين دو درجه نيز درجاتى هست؛ همچون پذيرش با دشوارى و كراهت.
همچنين است در مورد التزام عملى؛ پايبندى و التزام عملى و دفاع از ولايت نيز داراى درجات است، و اين طور نيست كه هر كس كه مؤمن به ولايت بوده و آن را قبول كرده و ملتزم به آن بوده، به درجه مطلوب از آن دفاع كرده باشد و در راه سرافرازى آن همه گونه فداكارى نمايد، و متحمل انواع و اثسام اذيت و دشوارى گردد.
پس با همه اين دلائل، سزاوار است كه بحث صرفا به حدود و جوانب معناى لغوى ولايت منحصر نگردد، و اين امر به عنوان مبناى مشكل و مسئله تلقى نگردد.
اما به دليل آنكه در خصوص معنى و مقصود از واژه ولايت بحث و جدلهايى صورت گرفته و نسلهاى مختلف به پيگيرى اين موضوع پرداختهاند، مفيد بلكه لازم و ضرورى است كه در اين خصوص مباحثى را مطرح كنيم:
در اينجا مىكوشيم كه افزون بر جريان عادى بحث، تصويرى كلى از معنى و منشأ و ابعاد ولايت در اسلام ارائه دهيم؛ به اين صورت كه ابتدا به بحث از معناى لغوى آن پرداخته، و سپس به مبدأ پيدايش آن در اسلام مىپردازيم، و در آخر از ابعاد و انواع ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اهلبيت آن حضرت عليهمالسلام سخن خواهيم گفت:
در «لسان العرب» ذيل ماده «ولى» آمده است: «ولى» از اسماء خداوند تعالى است، و ولى همان ناصر و يارى كننده است. و گفته شده است كه يعنى متولى امور عالم و خلايق و سرپرست ايشان.
از جمله نامهاى خداوند عزّ و جلّ نيز والى است، و آن يعنى مالك همه اشياء و تصرّف كننده در آنها. گويا ولايت اِشعار دارد به داشتن تدبير و قدرت و عمل، و هر كس اين صفات در او جمع نگردد اطلاق اسم والى بر وى صحيح نيست.
و ولىّ زن كسى است كه عقد نكاح زن بر عهده او است، و بدون وى زن به تنهايى نمىتواند در عقد نكاح تصرف نمايد. ولىّ يتيم يعنى سرپرست او كه امور وى را سرپرستى و كفايت مىكند. مولى يعنى ولى و دوست كه با تو همپيمان است و دوستى مىكند، و مولى به معناى گروه و حزب نيز هست.
نيز مولى يعنى همپيمان و آن كسى كه به تو مىپيوندد و از تو پشتيبانى مىكند، و با قبول تو قبول مىكند و با امتناع تو امتناع مىكند. چون او به منزله عموزاده تو مىباشد، بر تو واجب است كه وى را يارى كنى، و اگر بميرد و وارثى نداشته باشد از او ارث مىبرى. مولاى معتّق (برده آزادشده) به تو منتسب مىگردد، و از اين رو به معتقها (بردههاى آزادشده) مَوالى گفته شده است.
مولى يعنى عموزاده و عمو و برادر و فرزند، و نيز به همه كسان و خويشان مولى گفته مىشود. مولى يعنى آزاد كننده، و او كسى است كه ولىّ نعمت است، و با آزاد كردن بنده خود به وى نعمت (آزادى) عطا كرده است.
مولى يعنى ناصر، و از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است: مَن تَوَلاّنى فَليَتَوَلَّ عَليّا عليهالسلام. معناى حديث اين است كه هر كس مرا يارى كرده بايد على عليهالسلام را يارى نمايد. و نيز فرمايش آن حضرت: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ؛ يعنى دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و يارى كن هر كس او را يارى مىكند.
ولاء يعنى ملك و مولا يعنى مالك و بنده.
مولى يعنى دوست و ياور و تابع و پيرو و محب و دوستدار.
و موالات بر ضد معادات و ضد عدو است، و بر همين سياق گفته مىشود «تَوَلاّهُ» يعنى با وى دوستى كرد و وى را يارى نمود.
ولىّ و مولى در كلام عرب يكسان است، و مولى در لسان دين اسلام همان ولىّ است. چنانكه در فرمايش خداوند متعال آمده است:
«ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «چرا كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آوردهاند ولى كافران را سرپرست (و يارى) نيست» ؛ يعنى آنها (كافران) وليّى ندارند.
و از همين باب است فرمايش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كه مىفرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مولاه؛ يعنى هر كس كه من ولىّ او هستم على عليهالسلام هم ولى او است.
هر كس هر چيز را عبادت كند آن چيز ولىّ او خواهد بود، و هر كس سرپرست امور كسى باشد ولىّ وى خواهد بود. «اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا»(2)يعنى اللّه ولى آنهاست در هدايت نمودن ايشان. و نيز گفته شده است كه اللّه تعالى متولى امور نيك و ثواب آنهاست. و در همين سياق لفظ مولى آمده است: وَ هُوَ يَتَمَولى عَلَينا؛ يعنى خود را شبيه موالى مىسازد.
همچنين مولى يعنى همسايه، همپيمان و شريك و خواهرزاده. گاهى هم گفته مىشود: أولَيتُ فُلانا خَيرا وَ أولَيتُهُ شَرّا؛ يعنى به او خير يا شر رساندم، و أولَيتُه مَعروفا يعنى در حق او نيكى كردم، و هر كس را بدون آنكه جزا و مكافات دهى ابتدائا چيزى عطا كنى، نه در عوض كار نيك وى، در اينجا عرب مىگويد: اوليته.
و هر كس سرپرستى فردى را بر عهده گيرد ولى او به حساب مىآيد. فرّاء در مورد فرمايش خداوند متعال كه مىفرمايد: «فَهَل عَسَيتُم إن تَوَلَّيتُم أن تُفسِدوا فِى الأرضِ وَ تُقَطِّعوا أرحامَكُم»(3): «پس آيا اميد بستيد كه چون (از خدا) برگشتيد (يا سرپرست مردم شديد) در (روى) زمين فساد كنيد و خويشاوندىهاى خود را از هم بگسليد» ،
مىگويد: فرمايش حضرت حق يعنى آيا متولى امور مردم شدهايد ؟ و نيز خوانده شده «إن تُوُلَّيتُم» يعنى ولى شما بنىهاشم هستند.
و فرمايش رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه مىفرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ، همچون فرمايش حق تعالى است كه مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «چرا كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آوردهاند ولى كافران را سرپرستى نيست» .
و گفته عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه گفت: تو مولاى همه مؤمنان شدى يعنى ولى همه مؤمنان شدى.
و در حديث مطرف باهلى آمده است: تُسقيهِ الأوليَة، و اوليه جمع ولى به معناى باران است.
وَ وَلَّيتُ الأرضَ وَليّا؛ يعنى زمين باران خورد، و از آن رو به آن ولى گويند كه در پى نخستين باران بهارى مىآيد و نزديك به آن است و پس از آن مىآيد. همچنين ولى يعنى بارانى كه پس از بارانى مىآيد. لذا مىگويند: أمطَرَنى وَليَّهُ مِنكَ؛ يعنى از تو خيرى پس از خير به من رسيد.
در موارد ديگر استعمال واژه ولى مىگويند:
أولانى مَعروفا؛ يعنى كار نيكى در مورد من به جاى آورد.
جَلَستُ مِمّا يَلى زَيدا؛ يعنى در جايى نشستم كه به نزديك و چسبيده است. پس ولى يعنى قرب و نزديكى.
كُلُّ ما يَليكَ، يعنى هر چه به تو نزديك است.
دارُ وَليِّهِ، يعنى منزل نزديك.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 11.
و گفته مىشود: تَباعَدنا بَعدَ وُلىٍ؛ يعنى دور شديم پس از نزديكى.
در حديث آمده است: إلحَقوا المالَ بِالفَرضِ. فَما أبقَتِ السَهام فَلأولى رَجلٌ ذَكَرٌ؛ يعنى نزديكتر از حيث نسب در ميراث.
و گفته مىشود: فلانٌ أولى بِهذَا الأمرِ مِن فُلانٍ؛ يعنى وى سزاوارتر است به آن.
تَوالَى الشَىءُ؛ يعنى از پى آن درآمد، و موالاة يعنى پيروى.
إفعَل هذِهِ الأشياءَ عَلَى الوِلاءِ؛ يعنى از روى پيروى و متابعت.
تَوالى عَلَيهِ شَهرانِ؛ يعنى دو ماه بر وى گذشت.
إستَولى عَلى الأُمورِ؛ يعنى به حد غايت بر امور تسلط يافت.
فرمايش خداوند متعال «أولى لَكَ فَأولى»(1)معنايش تهديد و وعده عذاب است؛ يعنى شر و بدى به تو بسيار نزديك است و نزديك است كه هلاك شوى.
همچنين فرمايش حق تعالى «فأولى لَهُم»(2)يعنى سرپرست ناخوشايند ايشان، و آن اسمى است از لفظ دنوّت؛ يعنى نزديك شدن.
نُواليهِ؛ يعنى وى را از مادرش جدا مىكنيم.
أُلوا مَواشِىَ نِعَمِكُم عَن جُلَّتِها؛ يعنى كوچك آن را از بزرگش جدا سازيد.
قَد والَيناها فَتَوالَت؛ يعنى متمايز شد.
همچنين كلمه مولى در احاديث بسيارى وارد شده است، و آن اسمى است كه بر جماعتى بسيار اطلاق مىشود. از جمله: رَبّ، مالِك، سَيِّد، مُنعِم، مُعتِق (آزاد كننده) ، عَقيد (بزرگوار) ، صِهر (داماد) ، عَبد، مُعتَق (آزاد شده) ، مُنعَمٌ عَلَيه (كسى كه به وى
نعمت داده شده) . اكثر اين الفاظ در احاديث آمده، و هر كدام به لفظ ديگرى كه مقتضاى آن حديث بوده اضافه شده است.
نيز گفته شده است: ولايت يعنى فرمانروايى. وَلايت مصدر است، و وِلايت - با كسره واو - يعنى سلطنت؛ يعنى ولايتى كه معناى امارت و فرمانروايى دارد مكسور است، تا ميان دو معنى تمايز ايجاد شود؛ گاه مكسور كردن ولايت جايز است، از بابى كه برخى مردم متولى امور برخى ديگر شدهاند. اين از جنس حرفه و پيشه است، و هر چه از جنس حرفه و پيشه باشد مكسور است. همچون القِصارَة يعنى رختشويى) و الخياطة يعنى خياطى.
مىگويند: هُم عَلى وِلايَةٍ؛ يعنى در يارى كردن متحد هستند.
ابوالحسن گويد: ولايت را مكسور دانستن لهجهاى از لهجات عرب است. در صورتى كه اينطور نيست و آيه مباركه: « ... وَ الَذينَ آمَنوا وَ لَم يُهاجِروا ما لَكِم مِنَ وِلايَتِهِم مِن شَىءٍ حَتّى يُهاجِروا ... »(1): «و كسانى كه ايمان آوردهاند ولى مهاجرت نكردهاند هيچ گونه خويشاوندى (دِينى) با شما ندارند مگر آنكه (در راه خدا) هجرت كنند ... » . ولايت اين آيه هم به فتح و هم به كسر خوانده شده، و معناى نصرت و يارى كردن را مىرساند.
در اينجا چكيده مباحث لغوى از كتاب «لسان العرب» به پايان مىرسد.
مشاهده مىشود كه حديث غدير حتى در كتب لغت هم متواتر بوده، و استشهاد به آن بسيار است. تا جايى كه ابنمنظور در «لسان العرب» از بسيارى منابع لغوى آن را نقل و روايت مىكند. آنچه از «لسان العرب» نقل كرديم براى ترسيم تصويرى كامل از معناى لغوى «ولايت» و ساير الفاظ وابسته به آن كافى است.
همچنين معانايى كه مفسران براى اين واژه ذكر كردهاند از اين چارچوب خارج نيست. اين براى هر كس كه اقوال ايشان را مورد بررسى قرار دهد روشن و آشكار
1) . انفال / 72.
است. چنانكه در بيان مفسر كبير طبرسى در تفسير «مجمع البيان» آمده است. وى در تفسير آيه «أ لَم تَعلَم أنَّ اللّهَ لَهُ مُلكُ السَماواتِ وَ الأرضِ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(1): «مگر ندانستى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ خداست و شما جز خدا سرور و ياورى نداريد».
فخر رازى و مفسران ديگر نيز همين گونه بيان كردهاند.
از همه مباحث گذشته بر مىآيد كه معانى ذكر شده براى كلمه ولايت به يك اصل واحد باز مىگردد، و آن وجود رابطه و مناسبت بين آن معانى و معناى كلمه «ولىّ» به معناى قرب و نزديكى است. لذا همه آن معانى متضمن و در بر دارنده معناى قرب و نزديكى هستند، و يا از جهتى با معناى قرب پيوند دارند:
يا از نظر زمان و يا از نظر مكان
يا هويت و ماهيت
يا از حيث اصل و منشأ
يا از حيث نسب و خون
يا از حيث وجود رابطهاى اجتماعى همچون بردگى و آزاد كردن برده
يا از حيث نزديكى در صفات مادى يا صفات معنوى.
واضح است كه قرب و نزديكى از همه حيث و از هر اعتبار و از همه جهات كل معناى واژه قرب را نمىرساند و در بر نمىگيرد، چرا كه قرب معنايى عام و گسترده دارد كه همه معانى و لحاظها را در بر مىگيرد. پس هر معناى آن در ذيل آن معناى گسترده قرب قرار مىگيرد.
همچنين است معناهايى كه براى لفظ ولايت و وابستههاى لفظى آن مثل ولى و مولى ذكر مىشود. بدين ترتيب كه هر معنايى از معانى ذكر شده تمام آنچه كه واژه
1) . بقره / 107.
ولايت مىرساند و معنى مىدهد را شامل نمىشود، چراكه اساسا هر معنايى از جنبه و جهتى خاص از ميان جنبههاى مختلف با اين لفظ مرتبط است و معانى ديگر را نمىرساند. لذا واژه نصرت و يارى همه معانى قرب و كل معناى كلمه ولايت را نمىرساند. از سوى ديگر، لفظ ناصر يا نصير نيز تمام معناى ولى يا مولى را نمىرساند.
واقعيت اين است كه اساسا كلمه ولايت در اصل وضع آن كه همان معناى قرب است، همه معانى ذكر شده را يك جا مىرساند و منعكس مىكند، و هر كدام از آن معانى قسمت و گوشهاى از معناى عام و گسترده كلمه ولايت را مىرساند. همچنين است واژه ولى و مولى.
مقصود اين است كه ولايت معنايى عام و گسترده و در بر گيرنده دارد، كه همه معانى ذكر شده ذيل آن قرار مىگيرد. البته آن معانى خود از حيث قوت و ضعف و گستردگى و عدم گستردگى با هم متفاوت هستند:
برخى از آن معانى به شدت قوى هستند، تا حدى كه قدرت مالكيت و سيادت و سرورى خالق متعال را مىرسانند، و برخى از آنها نسبت به معانى گفته شده بسيار ضعيف اند، همچون ولايتِ شراكت.
برخى از آن معانى بسيار گستردهاند، همچون ولايتِ خالق. برخى از آنها بسيار كم دامنه هستند، همچون ولايتِ اداره يك بازى ميان دو نفر، يا فيصله دادن به خصومت ميان دو نفر در مسئلهاى جزئى؛ مشخصا معناى ولايت در اين مثالها بسيار كمدامنه و ضعيف است.
حتى برخى معانى كه براى ولايت بر مىشمرند، در حقيقت از معانى اين لفظ نيست و فقط با آن مرتبط است. همچنين برخى از معانى نتيجه و برآمده از معنى و مفهوم ولايت هستند؛ همچون معناى نصرت و يارى، كه نتيجه برقرارى نوعى از ولايت است.
برخى معانى نيز از حيث سببيت با ولايت مرتبط هستند، و يا نتيجه آن به حساب مىآيند. همچون حب و دوست داشتن كه از نوعى قُرب محسوب مىشود. مثل قرب و نزديكىِ نسبى و خويشاوندى، و يا نزديكىِ فكرى و عقيدتى. گاهى نيز در پى عشق و ذوق مىآيد و قرب و نزديكى را مىآفرينند، و يا قرب حقيقى پس از آن حاصل مىشود.
برخى از معانى هم از مصاديق ولايت هستند، مثل «پسرعمو» . اين مصداق نيز نمايانگر همه قرب نسبى و خويشاوندى نيست، بلكه صرفا يكى از مصاديق آن است. حتى مىتوان گفت كه همه معانىاى كه ذكر شد - از منظرى ديگر - مصاديق معناى عام و گسترده ولايت هستند.
الفاظ خانواده «ولايت» به مناسبتهاى متعدد در كتاب و سنت به كار رفته است، و مىتوان گفت كه اين استعمالها به دو قسمت تقسيم مىگردد:
استعمال الفاظ در معناهاى لغوى آن، يا همان طور كه عرب بدون توجه به معناى اسلامى آن، آن را به كار مىبرد. چنانكه در آيات ذيل مشاهده مىشود:
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَينِ أحَدَهُما أبكَمٌ لا يَقدِر عَلى شَىءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ أينَما يُوجِّههُ لا يَأتِ بِخَيرٍ هَل يَستَوى هُوَ وَ مَن يَأمُرُ بِالعَدلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُستَقيمٍ»(1): «و خدا مَثَلى (ديگر) مىزند دو مرد هستند كه يكى از آنها لال است و هيچ كارى از او بر نمىآيد و او سربار خداوندگارش مىباشد هر جا كه او را مىفرستد خيرى به همراه نمىآورد آيا او با كسى كه به عدالت فرمان مىدهد و خود بر راه راست است يكسان است» .
1) . نحل / 76.
«قالوا تَقاسَموا بِاللّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أهلَهُ ثُمَّ لَنَقولُنَّ لِوَليِّهِ ما شَهِدنا مَهلَكَ أهلِهِ وَ إنّا لَصادِقونَ»(1): «گفتند با يكديگر سوگند بخوريد كه حتما به (صالح) و كسانش شبيخون مىزنيم سپس به ولىّ او خواهيم گفت ما در محل قتل كسانش حاضر نبوديم و ما قطعا راست مىگوييم» .
«أولى لَكَ فَأولى . ثُمَّ أولى لَكَ فَأولى»(2): « (با اين اعمال عذاب الهى) براى تو شايستهتر است شايستهتر. سپس عذاب الهى براى تو شايستهتر است شايستهتر» .
استعمال الفاظ با توجه به كاربرد اسلامى. اين استعمال براى الفاظ ولايت و هم خانوادههاى آن در كتاب و سنت غلبه دارد، چون اسلام رسالتى فكرى و دعوتى متمدنانه و نقطه آغازى كامل از نظر اعتقاد و نظام زندگى است.
جايگاه اسلام در مبادى و افكار اين است كه در امورى كه بدان توجه دارد نظراتى ويژه ارائه نمايد. هر گاه كه اسلام مىخواهد در مورد معناهايى كه راجع به آنها نظرى خاص دارد صحبت كند، گاه نظر خود را به معناى اصلى اضافه مىكند، و گاه نظرات آن آنقدر گسترده و پردامنه است كه معناى اصلى را تحتالشعاع قرار مىدهد، و گاه نيز ضعيفتر از معناى اصلى است. لذا ميزان توجه و عنايت در استعمال از حيث قوت و ضعف مختلف است.
گاهى استعمال در حوزه اعتقادات و مفاهيم است. لذا عنايت و توجه از لحاظ فكرى متوجه آن مىشود، و گاه در حوزه قانون گذارى و تشريع است. وقتى اين عنايت و توجه آنچنان قوى باشد كه معناى اصلى كلمه را تحتالشعاع قرار دهد، هر لفظى مختصات آن مبدأ يا قانون يا تفكر را به خود مىگيرد.
مثال آن هم اصطلاحات يا اسمهاى مسائل تشريعى است، كه به آن حقيقت شرعيه گفته مىشود؛ و آن الفاظى است كه براى تعبير از برخى معانى مشخص همچون صلاة و صوم و حج به كار مىرود. به حدى كه چون شارع از آنها ياد كند ذهن فورا به سوى آن معانى مىرود و برايش همان معانى متبادر مىشود. گويا اصلاً اين لفظ حقيقتا در اين معنى به كار رفته است نه مجازا، و گويا اصلاً از اساس و ابتدا براى اين معانى وضع شده است.
برخى عنايات هم آميخته با بوى خاصى است كه با مبداء پيوند دارد و تصوير معنى جز با چشيدن طعم آن بوى خاص كامل نمىگردد، و تنها كسى آن را مىچشد كه شيرينى ايمان به آن مبدأ را چشيده باشد، كه مؤانست و همزيستى با قرآن كريم نقش مهمى در اين خصوص دارد.
برخى از آن الفاظ داراى بوى خاص و تعلق به مبدأ از اين قبيلاند: توحيد، نبوت، امامت، ولايت و دين. به كار بستن و استعمالهاى كتاب و سنت بر ذهنيت عمومى مسلمين اثر گذاشته است، كه عالمان علم لغت از آن جملهاند. در نتيجه در آثارشان و در اجتهادهاى لغوى ايشان اين اثر مشهود است. علاوه بر اينكه لغوىها اين استعمالات را بخشى از پژوهش خود قرار دادهاند، و به مثابه شاهدى بر استنتاجهاى خود آوردهاند.
اما پژوهشهاى آنها براى كسى كه مىخواهد همه ابعاد و مقاصد اسلام از استعمال الفاظ را دريابد كافى نيست، چرا كه پژوهشهاى آنها اساسا براى رسيدن به اين هدف صورت نگرفته است، و چه بسا برخى از ايشان اصلاً صلاحيت چنين مأموريت و امر مهمى را نداشتهاند.
لذا ضرورت دارد كه الفاظ «ولايت، ولى، مولى و اولى» با انديشهاى كه همگام با مبادى اسلامى و اين پشتوانه فكرى باشد مورد بررسى قرار گيرد. با اين لحاظ و از اين منظر كه اسلام رسالتى فكرى و متمدنانه است. اسلام نوعى تشريع و قانونگذارى است، نه اينكه صرفا سخنگويى اديب با زبان عربى فصيح باشد.
پژوهش در مورد برخى الفاظ - از اين منظر - در واقع پژوهش در مبادى و مفاهيمى است كه داراى ابعاد مختلف و فلسفه خاص هستند، و ريشهها و شاخهها و ثمرات و بذرهايى دارند. قدرت عمل و فعل و تأثير و قابليت تأثير و تأثّر در زندگى را دارا مىباشند.
مثلاً وقتى اين گفتار پروردگار متعال را مىخوانيم كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَذينَ اتَّبعوهُ وَ هذَا النَبىِّ وَ الَذينَ آمَنوا وَ اللّهُ وَلىُّ المُؤمِنينَ»(1): «در حقيقت نزديكترين مردم به ابراهيم همان كسانى هستند كه او را پيروى كردهاند و (نيز) اين پيامبر و كسانى كه (به آئين او) ايمان آوردهاند و خدا سرور مؤمنان است» .
در اين آيه مىخواهيم بفهميم كه مقصود از عبارت «أولَى الناسِ» چيست. بايد متوجه باشيم كه اسلام در اين آيه به عنوان دينى الهى و بر مبناى مقياسهاى دينى سخن مىگويد، نه اينكه صرفا سخنگويى عادى باشد كه به زبان عربى تكلم مىكند و اين عبارت را به كار مىبرد.
سزاوار است كه پارهاى از معانى و تصورات اسلامى مرور شود و مورد دقت قرار گيرد، و با دقت در آنها نگريسته شود، تا معنى و مراد حقيقى قرآن مكشوف گردد.
پس سزاوار است كه با نظر دقيق و عبرتگير به اين حقيقت بنگريم كه اسلام دين اللّه تعالى است كه براى بشريتى كه آنها را خليفه خود در زمين قرار داده، پسنديده است تا آنها بتوانند وظيفه خلافت را آنچنان كه سزاوار است انجام دهند.
خداوند سبحان نبوت را راه اصلى براى رساندن دين به بشريت قرار داده، و براى انبيا عليهمالسلام نقش اصلى در حركت دين و متدين شدن مردم قرار داده است. از ميان انبيا عليهمالسلام براى رسولان الهى نقش و مسؤوليتى بزرگتر در اين دو عرصه قرار داده است؛ يعنى در عرصه دين و متدين گرديدن مردم. پس هيچ تديّن و دين آوردنى جز از طريق اتباع و پيروى از رسولان الهى قابل قبول نيست.
1) . آلعمران / 68 .
در مرحله بعد، شايسته است كه حقيقت وحدتِ دين و وحدتِ حركت و مسير آن در ذهن تداعى شود، هر چند بعضى اوقات و در بعضى مناطق و حالات اين وحدت منقطع گرديده است. اين حقيقت از زمانى كه خداوند حضرت آدم عليهالسلام را آفريد شروع شده و تا بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ادامه داشته است.
همچنين اين مفهوم كه پيامبران عليهمالسلام همه با هم برادر و يك امت هستند، و پيروان ايشان نيز يك امت هستند. و اينكه ابراهيم عليهالسلام جايگاهى ويژه و نقشى مهم داشته، و سنت و ملت وى ارج و ارزش و جايگاهى عظيم و اثرى فراوان در حركت دين و در عرصه حيات داشته و دارد.
بلكه سزاوار است كه پيش از همه اينها، اساس ولايت در دين اسلام و اينكه ولايت براى خداوند تبارك و تعالى به منزله مبناى همه چيز است در ذهن تداعى شود، و در پرتو همه آنچه گفته شد به ابعاد قرآن كريم از تعبير «أولَى الناسِ بِإبراهيمَ»(1)نگريسته شود.
ضمنا اهميت اين احتياج و استدلالى كه بيان شد در برابر اهل كتاب بيشتر كاربرد دارد.(2)
مشخص است كه بدون اين پيش زمينه ذهنى مقصود از اين اولويت درك نمىشود، هر چند معناى لغوى آن كاملاً قابل فهم است.
1) . آلعمران / 68 .
2) . البته عرب جاهلى به كلى از انديشه دينى دور نبوده است، چرا كه زبان عربى در فضايى متأثر از دين و ملت حنيف ابراهيمى به وجود آمده و رشد و گسترش يافته بود. اما چون اهل كتاب انس و همزيستى بيشترى با تفكر دينى داشتند، براى فهم مفاهيم دينى پذيرش و درك افزونترى يافته بودند. اما به مرور تأثير انديشه دينى در ميان عرب ضعيف گرديد، و انديشه و دركشان از آن منجمد و نامفهوم شد و درك اهل كتاب نيز آشفته و دست خورده گرديد. به دليل تحريف و انحراف از حق و سنگدلى و دورى از حق و اكراه داشتن نسبت به آن. لذا پذيرش و فهم مفاهيم و مقاصد اسلامى در نزد مؤمنان قوىتر شد، و در مرحله بعد از آنها اهل كتاب قرار داشتند كه از مشركان پذيراتر بودند.
در مورد آيه شريفه «إنَّهُم لَن يُغنوا عَنكَ مِنَ اللّهِ شَيئا وَ إنَّ الظالِمينَ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ وَ اللّهُ وَلىُّ المُتَّقينِ»(1): «آنان هرگز در برابر خدا از تو حمايت نمىكنند (و به هيچ وجه به كار تو نمىآيند) و ستمگران بعضىشان دوستان بعضى (ديگر) هستند و خدا يار پرهيزگاران است» .
نيز سزاوار است كه در پرتو پيش زمينههاى ذهنى اين آيه فهم گردد، و اينكه برخى مفاهيم اسلامى همچون مباحث توحيدى و صفات اللّه سبحانه و تعالى و مسائل مربوط به تقوى و ابعاد آن و قوانين الهى و معادلات تكوينى كه خداوند متعال براى تدين قرار داده را در نظر آوريم، و سپس به فهم آيه مذكور مبادرت ورزيم.
در مورد آيات مشابه نيز همين كار را بايد انجام دهيم. آياتى نظير گفتار خداوند كه مىفرمايد: «هُنالِكَ تَبلو كُلُّ نَفسٍ ما أسلَفَت وَ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم ما كانوا يَفتَرونَ»(2): «آنجاست كه هر كسى آنچه را از پيش فرستاده است مىآزمايد و به سوى خدا مولاى حقيقى خود بازگردانده مىشوند و آنچه به دروغ مىساختهاند از دستشان به در مىرود» .
پس سزاوار نيست كه براى فهم اين آيه شريفه صرفا به معناى لغوى آن توجه كنيم و آن پس زمينه فكرى و اعتقادى را در نظر نگيريم. لذا جايز نيست تصور كنيم كه ولايت از خداى متعال گرفته شده، و يا برخى آفريدگانش مستقل از وى ولايت دارند.
اين ولايت در روز قيامت به حضرت حق جل و علا باز مىگردد، چرا كه اين برداشت با حقيقت تناقض دارد. حقيقت اين است كه اللّه سبحانه و تعالى هم خالق است و هم مالك حقيقى همه اشياء. خداوند بر همه چيز ولايت فعليه و قطعى دارد، و هيچ يك از مخلوقات نمىتوانند حتى براى لحظهاى از حيطه سلطنت و ولايت وى خارج گردند.
ولى حضرت حق سبحانه و تعالى براى انسان فرصت و مجالى محدود قرار داده است، تا با اراده خود در عالم تصرف نمايد، و براى وى مدتى محدود قرار داده تا از اين فرصتى كه خداوند متعال براى وى قرار داده بهره ببرد. البته اين تصرفات وى نيز تحت مشيت و اراده حق تعالى قرار دارد.
خداوند متعال براى انسان قابليت تأثير و تأثّر در مقابل عمل شيطان و كيد و مكر وى به مقدار محدود قرار داده است. همچنين براى شيطان سلطه و ولايت و تصرفى محدود بر بعضى از مردم قرار داده است.
اين حالت و اين مهلت و فرصت بهرهگيرى از اختيار محدود در روز قيامت از انسان و شيطان گرفته مىشود. در روز حساب حقيقت براى انسان آشكار مىگردد، و وى در مىيابد كه در يك حالت استثنايى قرار داشته، و اينك به وضع طبيعى يا همان ولايت اللّه سبحانه و تعالى بازمىگردد .
همچنين است آياتى كه از غير خدا را به عنوان ولىّ گرفتن و قبول كردن سخن مىگويد، و نيز آياتى كه از قوانين و معادلات طبيعى سخن مىگويد؛ قوانينى كه خداوند متعال براى ولايت قرار داده است همچون:
«مِن وَرائِهِم جَهَنَّمُ وَ لا يُغنى عَنهُم ما كَسَبوا شَيئا وَ لا مَا اتَّخذوا مِن دونِ اللّهِ أولياءَ وَ لَهُم عَذابٌ عَظيمٌ»(1): «پيش روى آنها دوزخ (و آتش جهنم) است نه آنچه را اندوخته و نه آن دوستانى را كه غير از خدا اختيار كردهاند به كارشان مىآيد و عذابى بزرگ خواهند داشت» .
«الَذينَ آمَنوا يُقاتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ الَذينَ كَفَروا يُقاتِلونَ فى سَبيلِ الطاغوتِ فَقاتِلوا أولياءَ الشَيطانِ إنَّ كَيدَ الشَيطانِ كانَ ضَعيفا»(2): «كسانى كه ايمان آوردهاند در راه
خدا كارزار مىكنند و كسانى كه كافر شدهاند در راه طاغوت مىجنگند پس با ياران شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان (در نهايت) ضعيف است» .
«وَ لا تَأكُلوا مِمّا لَم يُذكَرِ اسمُ اللّهِ عَلَيهِ وَ إنَّهُ لَفِسقٌ وَ إنَّ الشَياطينَ لَيوحونَ إلى أوليائِهِم لِيُجادِلوكُم وَ إن أطَعتُموهُم إنَّكُم لَمُشرِكونَ»(1): «و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در حقيقت شيطانها به دوستان خود وسوسه مىكنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد» .
«كُتِبَ عَلَيهِ أنَّهُ مَن تَولاّهُ فَإنَّهُ يُضِلُّهِ وَ يَهديهِ إلى عَذابِ السَعيرِ»(2): «بر (شيطان) مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد قطعا او وى را گمراه مىسازد و به عذاب آتشش مىكشاند» .
«إنَّما سُلطانَهُ عَلَى الَذينَ يَتَوَلَّونَهُ وَ الَذينَ هُم بِهِ مُشرِكونَ»(3): «تسلّط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى برمىگيرند و بر كسانى كه آنها به او (خدا) شرك مىورزند» .
«اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ إلَى النورِ وَ الَذينَ كَفَروا أولياؤُهُمُ الطاغوتُ يُخرِجونَهُم مِنَ النورِ إلى الظُلُماتِ أولئِكَ أصحابُ النارِ هُم فيها خالِدونَ»(4): «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آوردهاند آنان را از تاريكىها (و ضلالتها) به سوى روشنايى مىبرد و كسانى كه كفر ورزيدهاند سرورانشان طاغوت هستند كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكىها مىبرند آنان اهل آتشند كه خود در آن جاودان اند» .
پس از اين شواهد قرآنى، سزاوار است مجموعه استعمالات قرآنى در مورد واژه ولايت نگريسته شود، و معنايى كلى كه اسلام از اين لفظ يا اصطلاح به دست مىدهد ساخته شود. سپس از آن تصوير در هر مورد و موضوعى متناسب با همان مورد و موضوع بهرهگيرى شود، نه اينكه به موارد كاربرد اين واژه به صورت مجزّا و جدا از آن صورت كلى و ساير استعمالات بنگريم !
براى رسيدن به اين هدف آيات پيش رو را بررسى مىكنيم؛ ابتدا در هر كدام تدبر مىكنيم، و سپس به مجموع آنها نظر مىكنيم:
«تَاللّهِ لَقَد أرسَلنا إلى أُمَمٍ مِن قَبلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَيطانُ أعمالَهُم فَهُوَ وَليُّهُم اليَومَ وَ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(1): «سوگند به خدا كه به سوى امتهاى پيش از تو (رسولانى) فرستاديم (اما) شيطان اعمالشان را برايشان آراست و امروز (هم) سرپرستشان او است و برايشان عذابى دردناك است» .
واقعيت اين است كه در روز قيامت شيطان ديگر قادر بر انجام كارى يا تأثير نهادن بر چيزى نيست، و وى در آن روز نه كافران را دوست مىدارد و نه مىتواند به آنها كمك كند. پس به ناگزير آيه بايد معانى ديگرى داشته باشد كه متضمن معناى عام «ولىّ» باشد.
با توجه به اين نكته كه: اللّه سبحانه و تعالى در روز قيامت شيطان و كافران را در يك صنف قرار مىدهد، و به آن ميزان كه مستحق آن هستند آنها را عقوبت مىكند، و كافران را خوار مىسازد و ديگر همچون زندگى دنيا - كه آنها را اداره مىكرد - از ايشان سرپرستى نمىكند، و آنها را به آنچه در دوران اختيار بدان راضى گشتهاند و در دوران بهرهگيرى از ولايت از آن بهره گرفتهاند وا مىگذارد، كه آن نيز براى ايشان نفعى ندارد.
1) . نحل / 63 .
«يا أبَتِ إنّى أخافُ أن يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَحمنِ فَتَكونَ لِلشَيطانِ وَليّا»(1): «پدر جان من مىترسم از جانب (خداى) رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى» .
اين آيه از قانونى الهى در عرصه ولايت سخن مىگويد و از گوشهاى از آن پرده برمىدارد؛ و آن اينكه معصيت و نافرمانى خداوند متعال موجب خشم و عذاب وى مىگردد.
نتيجه آن اين است كه نوعى از ولايت ميان شيطان و فردى كه مورد غضب خدا قرار گرفته برقرار مىشود. اين ولايت در دنيا واضح و روشن است، و در آخرت نيز - چنانكه در آيه گذشته ذكر كرديم - به نوعى به معناى مشاكله و همجنسى باز مىگردد.
«أولئِكَ لَم يَكونوا مُعجِزينَ فِى الأرضِ وَ ما كانَ لَهُم مِن دونِ اللّهِ مِن أولياءَ يُضاعِفُ لَهُمُ العَذابَ ما كانوا يَستَطيعونَ السَمعَ وَ ما كانوا يُبصِرونَ»(2): «آنان در زمين درماندهگان نيستند و جز خدا دوستانى براى آنان نيست عذاب براى آنان دو چندان مىشود آنان توان شنيدن (حق را) نداشتند و (حق را) نمىديدند» .
پس معصيت كاران و كافران نمىتوانند - نعوذ باللّه - در اين دنيا خداوند متعال را به عجز در آورند. بلكه آنها در قبضه قدرت الهى هستند و مشيّت الهى محيط بر ايشان است، و هر چند قدرى امكان تصرف با اراده خود به ايشان داده شده تا بتوانند از آن بهره ببرند، اما در سراى آخرت ايشان در قبضه سلطنت حق هستند و اين امكان تصرف از ايشان گرفته مىشود. اولياء آنها در دنيا نيز نمىتوانند ايشان را از امر الهى منع كنند و باز دارند. در آخرت هيچ اوليائى ندارند، مگر اوليايى از جنس خود؛ اوليائى ناتوان و مسلوب القدره همچون خود.
«وَ ما أنتُم بِمُعجِزينَ فِى الأرضِ وِ لا فِى السِماءِ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(1): «و شما نه در زمين و نه در آسمان درمانده كننده (او) نيستيد و جز خدا براى شما يار و ياورى نيست».
«وَ لا تَركَنوا إلَى الَذينَ ظَلَموا فَتَمَسَّكُمُ النارُ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّهِ مِن أولياءَ ثُمَّ لا تُنصَرون»(2): «و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل نشويد كه آتش به شما مىرسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام يارى نخواهيد شد» .
«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللّهُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(3):
«به خدا سوگند مىخورند كه (سخن ناروا) نگفتهاند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيب جويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
حال كه اين مطلب واضح گرديد، مىتوانيم نگاهى كلى به كاربردها و استعمالات قرآنى الفاظ و واژگان ولايت، آن هم با اين پيشينه و در موارد و مناسبات مختلف بيندازيم. تا ببينيم اسلام چه معناى گستردهاى به واژه ولايت داده است. و نيز ببينيم حدود معناى اين واژه از حيث گستردگى و ضيق و قوت و ضعف كجاست. ببينيم
اسلام چه عنايتى به اين واژه داشته، و چه رنگى بر آن زده، و چه پوششى بر اندام آن پوشانده است.
در اينجا بهتر است برخى آيات را برشمريم تا در ذهن خواننده به عنوان شواهد بحث حاضر باشد، و سعى مىكنيم آيات را بر اساس اولويت در تصنيف اين بحث مرتب كنيم، و همچنين نتايج و ملاحظات را بر همين اساس مرتب مىسازيم:
«وَ ما أنتُم بِمُعجِزينَ فِى الأرضِ وَ لا فِى السَماءِ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(1): «و شما نه در زمين و نه در آسمان درمانده كننده نيستيد و جز خدا براى شما يار و ياورى نيست» .
«وَ لا تَركَنوا إلَى الَذينَ ظَلَموا فَتَمَسَّكُمُ النارُ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّهِ مِن أولياءَ ثُمَّ لا تُنصَرون»(2): «و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش به شما مىرسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام يارى نخواهيد شد» .
«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللّهُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(3):
«به خدا سوگند مىخورند كه (سخن ناروا) نگفتهاند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيبجويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گرداندند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
«مِن وَرائِهِم جَهَنَّمُ وَ لا يُغنى عَنهُم ما كَسَبوا شَيئا وَ لا مَا اتَخَذوا مِن دونِ اللّهِ أولياءَ وَ لَهُم عَذابٌ عَظيمٌ»(1): «پيش روى آنها دوزخ است و نه آنچه را اندوخته و نه آن دوستانى را كه غير از خدا اختيار كردهاند به كارشان مىآيد و عذابى بزرگ خواهند داشت» .
«وَ الَذينَ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ اللّهُ حَفيظٌ عَلَيهِم وَ ما أنتَ عَلَيهِم بِوَكيلٍ»(2): «و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفتهاند خدا برايشان نگهبان است و تو بر آنان گمارده نيستى» .
«وَ لأُضِلَّنَّهُم وَ لأُمَنّيَنَّهُم وَ لآمُرَنَّهُم فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الأنعامِ وَ لآمُرَنَّهُم فَليُغَيِّرُنَّ خَلقَ اللّهِ وَ مَن يَتَّخِذِ الشَيطانَ وَليّا مِن دونِ اللّهِ فَقَد خَسِرَ خُسرانا مُبينا»(3): «و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم كرد و وادارشان مىكنم تا گوشهاى دامها را شكاف دهند و وادارشان مىكنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند و هر كس به جاى خدا شيطان را دوست گيرد قطعا دستخوش زيان آشكارى شده است» .
«ألا للّهِ الدينُ الخالِصُ وَ الَذينَ اتَخذوا مِن دونِهِ أولياءَ ما نَعبُدُهُم إلاّ لِيُقَرِّبونا إلَى اللّهِ زُلفى إنَّ اللّهَ يَحكُمُ بَينَهُم فى ما هُم فيهِ يَختَلِفونَ إنَّ اللّهَ لا يَهدى مَن هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ»(4): «آگاه باشيد آئين پاك از آنِ خداست و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفتهاند (به اين بهانه كه) ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند نمىپرستيم البته خدا ميان آنان درباره آنچه كه بر سر آن اختلاف دارند داورى خواهد كرد در حقيقت خدا آن كسى را كه دروغ پرداز ناسپاس است هدايت نمىكند» .
«اتَّبَعوا ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لا تَتَّبِعوا مِن دونِهِ أولياءَ قَليلاً ما تَذَكَّرونَ»(1): «آنچه را از جانب پروردگارتان به سوى شما فرستاده شده است پيروى كنيد و جز او از معبودان (ديگر) پيروى نكنيد چه اندك پند مىگيريد» .
«وَ إذ قُلنا لِلمَلائِكَةِ اسجُدوا لآدَمَ فَسَجَدوا إلاّ إبليسَ كانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَن أمرِ رَبِّهِ أ فَتَتَّخِذونَهُ وَ ذُرّيَّتَهُ أولياءَ مِن دونى وَ هُم لَكُم عَدوٌّ بِئسَ لِلظالِمينَ بَدَلاً»(2): «و هنگامى كه به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد پس (همه فرشتگان) جز ابليس سجده كردند كه از جن بود و از فرمان پروردگارش سرپيچيد آيا او و نسلش را به جاى من دوستان خود مىگيريد و حال آنكه آنها دشمن شما هستند و چه بد جانشينانى براى ستمگران اند» .
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا عَدوّى وَ عَدُوَّكُم أولياءَ تُلقونَ إلَيهِم بِالمَوَدَّةِ وَ قَد كَفَروا بِما جاءَكُم مِنَ الحَقِّ يُخرِجونَ الرَسولَ وَ إيّاكُم أن تُؤمِنوا بِاللّهِ رَبِّكُم إن كُنتُم خَرَجتُم جِهادا فى سَبيلى وَ ابتِغاءَ مَرضاتى تُسِرُّونَ إلَيهِم بِالمَوَدَّةِ وَ أنا أعلَمُ بِما أخفَيتُم وَ ما أعلَنتُم وَ مَن يَفعَلهُ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ»(3):
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد (به طورى) كه با آنها اظهار دوستى كنيد و حال آنكه قطعا به آن حقيقت كه براى شما آمده كافر اند (و) پيامبر (خدا) و شما را (از مكه) بيرون مىكنند كه (چرا) به خدا پروردگارتان ايمان آوردهايد اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمدهايد (شما) پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مىكنيد در حالى كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم و هر كس از شما چنين كند قطعا از راه درست منحرف گرديده است» .
«وَ اللّهُ أعلَمُ بِأعدائِكُم وَ كَفى بِاللّهِ وَليّا وَ كَفى بِاللّهِ نَصيرا»(1): «و خدا به دشمنان شما داناتر است كافى است كه خدا سرپرست باشد و كافى است كه خدا ياور شما باشد» .
«إنَّ وَلىَّ اللّهُ الَذى نَزَّلَ الكِتابَ وَ هُوَ يَتَولَّى الصالِحينَ»(2): «بىترديد سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همو دوستدار شايستگان است» .
«وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَموا أنَّ اللّهَ مَولاكُم نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرِ»(3): «و اگر روى برتافتند پس بدانيد كه خدا سرور شماست چه نيكو سرور و چه نيكو ياورى است» .
«إذ هَمَّت طائِفَتانِ مِنكُم أن تَفشَلا وَ اللّهُ وَليُّهما وَ عَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلَ المُؤمِنونَ»(4): «آن هنگام كه دو گروه از شما بر آن شدند كه سستى ورزند با آنكه خدا ياورشان بود و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند» .
«وَ جاهَدوا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجتَباكُم وَ ما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدينِ مِن حَرَجٍ مِلَّةَ أبيكُم إبراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبلُ وَ فى هذا لِيَكونَ الرَسولُ شَهيدا عَلَيكُم وَ تَكونوا شُهَداءَ عَلَى الناسِ فَأقيموا الصَلوةَ وَ آتوا الزَكوةَ وَ اعتَصِموا بِاللّهِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرِ»(5):
«و در راه خدا چنان كه حق جهاد (در راه) او است جهاد كنيد او است كه شما را برگزيده و در دين بر شما سختى قرار نداده است آئين پدرتان ابراهيم نيز چنين بوده است او بود كه قبلاً شما را مسلمان ناميد و در اين (قرآن نيز همين مطلب آمده است) تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشيد پس نماز را بر پا داريد و زكات بدهيد و به پناه خدا رويد او مولاى شماست چه نيكو مولى و چه نيكو ياورى است» .
«قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّهُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم وَ اللّهُ غَفورٌ رَحيمٌ»(1): «بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است» .
«وَ مَن يُشاقِقِ الرَسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى وَ يَتَّبِعَ غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَولّى وَ نُصلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَت مَصيرا»(2): «و هر كس پس از آنكه راه هدايت براى او آشكار شد با پيامبر مخالفت كند، و غير راه مؤمنان در پيش گيرد وى را به آنچه روى خود را بدان سو كرده واگذاريم و به دوزخش كشانيم و چه بازگشتگاه بدى است» .
«فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرِ»(3): «پس امروز نه از شما و نه از كسانى كه كافر شدهاند عوضى پذيرفته نمىشود جايگاهتان آتش است آن سزاوار شماست و چه بد سرانجامى است» .
«وَ ما لَهُم إلاّ يُعَذِّبهُمُ اللّهُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ وَ ما كانوا أولياءَهُ إن أولياؤه إلاّ المُتَّقونَ وَ لكِنَّ أكثَرَهُم لا يَعلَمونَ»(4): «چرا خدا عذابشان نكند با اينكه آنان (مردم را) از مسجدالحرام باز مىدارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان نمىدانند» .
«لا يَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكافِرينَ أولياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ وَ مَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللّهِ فى شَىءٍ إلاّ أن تَتَّقوا مِنهُم تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفسَهُ وَ إلَى اللّهِ المَصيرُ»(5): «مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرند و هر كس چنين كند در هيچ چيز از خدا (بهرهاى برايش) نيست مگر اينكه از آنان به نوعى تقيّه كند و خداوند شما را از خود مىترساند و بازگشت به سوى خداست» .
«إنَّ الَذينَ آمَنوا وَ هاجَروا وَ جاهَدوا بِأموالِهِم وَ أنفُسِهِم فى سَبيلِ اللّهِ وَ الَذينَ آوَوا وَ نَصَروا أولئِكَ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ وَ الَذينَ آمَنوا وَ لَم يُهاجِروا ما لَكُم مِن وِلايَتِهِم مِن شَىءٍ حَتّى يُهاجِروا وَ إنِ استَنصَروكُم فِى الدينِ فَعَلَيكُمُ النَصرُ إلاّ عَلى قَومٍ بَينَكُم وَ بَينَهُم ميثاقٌ وَ اللّهُ بِما تَعمَلونَ بَصيرٌ»(1):
«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كردهاند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نمودهاند و كسانى كه پناه داده و يارى كردهاند آنان ياران يكديگر اند و كسانى كه ايمان آوردهاند ولى مهاجرت نكردهاند هيچ گونه خويشاوندى با شما ندارند مگر آنكه هجرت كنند و اگر در دين از شما يارى جويند يارى آنان بر شماست مگر بر عليه گروهى باشد كه ميان شما و آنان پيمانى است و خدا به آنچه انجام مىدهيد بيناست» .
«وَ الَذينَ آمَنوا مِن بَعدٍ وَ هاجَروا وَ جاهَدوا مَعَكُم فَأُولئِكَ مِنكُم وَ أولوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ إنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىءٍ عَليمٌ»(2): «و كسانى كه بعدا ايمان آورده و هجرت نموده و همراه شما جهاد كردهاند اينان از زمره شمايند و خويشاوندان نسبت به يكديگر در كتاب خدا سزاوارتر اند آرى خدا به هر چيزى داناست» .
«النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أولوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُهاجِرينَ إلاّ أن تَفعَلوا إلى أوليائِكُم مَعروفا كانَ ذلِكَ فِى الكِتابِ مَسطورا»(3):
«پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ايشان اند و خويشاوندان (طبق) كتاب خدا بعضى (نسبت) به بعضى اولويت دارند و بر مؤمنان
و مهاجران (مقدّم هستند) مگر آنكه بخواهيد به دوستان خود احسانى كنيد و اين در كتاب (خدا) نگاشته شده است» .
«إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(1): «ولىّ شما تنها خدا و پيامبر او است و كسانى كه ايمان آوردهاند همان كسانى كه نماز بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» .
با نظر به اين آيات و ساير آيات ولايت، هم به صورت آيه به آيه و بررسى و پژوهش موردى آنها، و سپس با نگاه كلى به همه آنها آن هم با پيشينه ذهنى و ذهنيتى كه بيان كرديم، و با استعانت و كمك جستن از احاديث شريف، پژوهشى كامل در مورد اين قضيه از قضاياى قرآن كريم براى ما شكل مىگيرد. اگر اين مراحل طى شود مسئله مهم و عظيمى رخ داده است.
در اينجا به ذكر آنچه در اين مقام سزاوار است بيان شود بسنده مىكنيم، و برخى نتايج و نكات مهم كه در فهم مراد حديث شريف غدير سهمى بسزا دارد بيان مىكنيم:
نكته اول
قرآن كريم معناى بسيار گستردهاى به واژه ولايت مىدهد، و قابليت متنوع شدن از حيث استعمال در معانى گسترده و معانى محدود بر اساس نياز به آن عطا مىكند:
گاه اين واژه در معنايى بسيار وسيع به كار مىرود؛ به طورى كه از ولايت در آن واحد مصاديق بسيارى قصد مىگردد.
گاه در معنايى محدود يا مصداقى معين به كار مىرود.
گاه حتى از اين همه فراتر مىرود، و لفظ ولايت در بالاترين درجات آن به كار گرفته مىشود. همچون درجه مالكيت مطلق در تصرف تكوينى و مالكيت تشريعى به امر خداوند متعال.
1) . مائده / 55 .
گاه نيز در معنايى پايينتر از اين، با درجاتى مختلف و بر حسب نياز. چنانكه سابقا بدان اشاره كرديم.
نكته دوم
ولايت از معناهايى كه در برخى آيات به ازاء آن ذكر مىشود اعم است، همچون نصرت و پيروى و حبّ. اين مسئلهاى واضح و بديهى است كه از قرائت سه آيه اول كاملاً پيداست و برمىآيد.
پس تفسير ولايت در نظائر اين آيات به يكى از معانى - مثلاً نصرت و يارى - به اين معنى كه اينها با هم مترادف باشند نظرى دقيق نيست، چرا كه برخى از اين معانى محقق مىگردند، اما نمىتوان اسم ولايت بر روى آنها نهاد. همچون حبّ، چرا كه اين حبّ گاهى براى انسان دست مىدهد، آن هم در مقابل انسانى ديگر يا چيزى ديگر.
اما چنين اطلاق نمىگردد كه فردى كه حبّ دارد نسبت به محبوب خود ولايت دارد يا متولى آن است. بلكه در چنين حالتى گفته مىشود كه آن شخص بدان شىء يا شخص محبت دارد و عاشق آن است، و اين غير از صداقت است. معمولاً به حبّ صداقت ولايت اطلاق مىشود، ولى به عشق ولايت اطلاق نمىشود.
و فرق حبّ در امور غير عاقل همچون جمادات و حيوانات و افكار و عادات نيز با توضيح گفته شده آشكار و واضح است.
پس كسى كه پرنده يا منظرهاى طبيعى يا عادت و رفتارى را دوست دارد، به اين محبت وى ولايت گفته نمىشود. اين امر دلالت مىكند بر اين نكته كه ولايت با حبّ فرق دارد. اين فرق هم مسئلهاى وجدانى است و با وجدان ادراك مىشود.
و حبّ در برخى عرصهها تابع و مصداق مىباشد، و احاديث ولايت اين حقيقت را به صورت كامل روشن مىسازد. فلذا در بيشتر موارد ولايت ذكر مىشود و يكى از معانى همچون حب يا اتباع يا اطاعت و نصرت از آن منشعب مىگردد. اين واقعيت نشان مىدهد كه معنى ولايت وسيعتر از آن معانى است و همه آنها را در بر مىگيرد، نه
به اين معنى كه مساوى با هر يك از آنها باشد. اين يعنى وجود مغايرت ميان معناى ولايت و آن معانى كه ذكر شد.
نكته سوم
معناى ولايت در استعمال حتى شامل معناى ولايت ادّعايى و دروغين نيز مىشود. لذا به كسى كه به غير اللّه ايمان آورده يا براى حضرت حق شريك قائل شده مىتوان گفت كه وى ولايت آنها را پذيرفته و آنها را ولىّ خود ساخته است. با اينكه اين ولايت جعلى و باطل است و جز در مخيّله كافر و منافق و مخالف حقيقت و واقيعت ندارد. بنا بر اين، ولايت قابل اتصاف به صحت و فساد و حق و باطل است.
نكته چهارم
ولايت از نظر حكم اسلام در مورد آن به احكام پنج گانه تقسيم مىگردد؛ برخى ولايتها واجب، برخى حرام، و برخى نه حراماند و نه واجب.
نكته پنجم
ولايت هم در عرصههاى تكوينى و هم در عرصههاى تشريعى به كار مىرود؛ يعنى به تصرف تكوينى گفته مىشود ولايت، و نيز به تصرف تشريعى - كه نياز به تشريع دارد - نيز ولايت گفته مىشود. همچون ولايت فرمانروايى كه نياز به تشريع دارد و تصرف در آنچه در زمين وجود دارد، كه آن هم محتاج تشريع است. پس ولايت از اين نظر تقسيم مىشود به ولايت تكوينى و ولايت تشريعى.
نكته ششم
ولايت همچنين از حيث منشأ به ذاتى و مجعول تقسيم مىشود. ولايت ذاتى همانا ولايت اللّه سبحانه و تعالى در دو عرصه تكوين و تشريع با هم است، و ولايت الهى قابل جعل نيست؛ به اين معنى كه قابل لغو شدن و يا كم و زياد شدن نيست. همانا او آفريدگار خلق است، و اراده وى در ميان آنها جارى است، و او مالك خلق است، و مخالفت با وى جايز نيست.
اما ولايت غير خدا مجعول بوده و از طرف اللّه سبحانه و تعالى جعل شده است. پس او قادر است كه براى برخى از مخلوقاتش قابليت فعل و تأثير تكوينى با درجات مختلف قرار دهد، و همچنين مىتواند اين قابليت را از آنان سلب كند. حاكميت از آن او است. پس گاه براى برخى بندگان خود ولايتى تشريعى بر برخى ديگر قرار مىدهد، يا اين ولايت را سلب مىكند. يا مىافزايد و يا مىكاهد.
موضوع حديث غدير همان ولايت تشريعى است. هر چند از برخى جهات با ولايت تكوينى كه اللّه تعالى براى اولياء صالح خود قرار مىدهد مرتبط است.
نكته هفتم
ولايت غير حرام در اسلام به دو قسمت اصلى تقسيم مىشود:
اول: ولايت نسبى يا موضوعى، كه از واقعيت منتج مىشود و يا از ناحيه برخى افراد به واسطه اراده آنها جعل يا اخذ مىشود. اسلام براى اين نوع ولايت احكام مناسب آن را در ابواب فقه بيان كرده است.
دوم: ولايتى است كه ابتدائا از ناحيه دين جعل مىشود و نشأت مىگيرد. همچون ولايت اولىالامر و ولايت ميان مسلمانان، كه مىشود آن را ولايت اسلامى يا ولايت دينى نام نهاد. موضوع حديث غدير از اين دسته دوم است.
نكته هشتم
ولايت دينى يا اسلامى مبدئى مقدس است كه مراحلى دارد، و برخى از اين مراحل بر برخى ديگر مترتب است. همه آن بر ولايت ذاتيه حق سبحانه و تعالى - كه به ولايت تكوينيه و ذاتى حق باز مىگردد - مترتب است.
نكته نهم
خداوند متعال در قرآن كريم ولايت را متضادّ عداوت و نقيض آن به كار برده است.
نكته دهم
ولايت اسلامى و دينى جز با برائت از همه آنچه بدان اخلال وارد مىسازد و با آن مخالف و متناقض است كامل نمىگردد؛ برائت از انواع ولايتها. چرا كه هر كس كسى جز اللّه را ولىّ خود بداند ولايت اللّه را نقض كرده و از آن برائت جسته است. هر كس خدا را ولىّ خود قرار داده، سزاوار است كه از ولايت دشمن وى و ولايت هر كس كه ولايتش با ولايت اللّه مخالف است بيزارى و برائت بجويد.
همچنين هر كس ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را پذيرفته است، سزاوار است كه از دشمن آن حضرت بيزارى بجويد. همين گونه است ولايت اهلبيت عليهمالسلام؛ ولايت ايشان نيز جز با برائت و بيزارى جستن از دشمنانشان كامل نمىگردد. سيره اهلبيت عليهمالسلام نيز اين بوده كه اين دو را در كنار يكديگر قرار مىدادند، و آن دو را مبدئى واحد به حساب مىآوردند؛ آن مبدأ ولايت و برائت بوده است.
نكته يازدهم
قرآن كريم دو واژه «ولىّ» و «مولى» را بيشتر از واژه «اولى» به كار برده است، و روشن است كه قرآن براى دو واژه ولى و مولى معنايى بسيار نزديك به هم قائل شده است، اگر نگوييم عينا مطابق هم هستند.
ضمنا معناى اين دو واژه در قرآن بسيار گستردهتر از معناى واژه «اولى» مىباشد. واژه اولى متضمن معناى تفاضل و برترى ميان دو ولايت است، كه يكى بر ديگرى فضيلت و برترى دارد و مقدم بر آن است. چرا كه اولى يعنى نزديكتر و سزاوارتر.
همچنين بديهى است كه اين دو ولايت - آنكه قوىتر و افضل است و آنكه ضعيفتر و پايينتر است - مىتوانند در آنِ واحد با هم جمع گردند. هر چند يكى بر ديگرى تقدّم دارد. همچون ولايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر مؤمنان، و ولايت هر يك از مؤمنان بر نفس خويشتن. پس اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ايشان اولى از خودشان است با اينكه هر يك از ايشان نسبت به خود اولى از غير خود است قابل جمع مىباشد.
همچنين مىتوانيم بگوييم كه اولويت و اولى بودن درجهاى از ولايت است. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله ولىّ مؤمنين است، چه مجموعا و چه انفرادا. حضرتش بر فرد فرد مؤمنان از خود آنها سزاوارتر هستند.
نكته دوازدهم
مبدأ ولايت اسلامى بر حسب معانىاى كه علماى علم لغت و برخى از مفسران گفتهاند قابل تجزيه به اجزاى مختلف نيست؛ به اين ترتيب كه مثلاً ولايت در جايى از قرآن كريم فقط به معناى نصرت و يارى باشد، و در جاى ديگر به معناى حب و دوست داشتن باشد، و در جاى ديگر به معناى اتباع و پيروى باشد، و در جاى چهارم به معناى آرزو و درخواست فرمانروايى باشد كه اطاعت و فرمانبرى ملازم معناى آن است.
بلكه واقع امر چنين است كه واژه ولايت به مثابه يك كلّ است كه همه اين امور را در بر مىگيرد. هر چند استعمال آن در برخى موارد از ساير موارد پررنگتر و واضحتر است. اما گويا مبدأ ولايت منبع و اساس و مبناى همه اين معانى و حالات و احكام است؛ يعنى اينكه ولايت بين مسلمانان مبدئى ثابت دارد.
پس واجب است كه آنها يكديگر را يارى كنند و به يكديگر محبت بورزند، و برخى از آنها برخى ديگر را امر به معروف كنند، و بر برخى نيز واجب است كه امر به معروف برخى ديگر را از آن رو كه اولياى ايشان هستند بپذيرند. اينگونه نيست كه مؤمنان بايسته است كه به هم محبت داشته باشند، چون بينشان ولايت محبت جارى است، و واجب است كه يكديگر را يارى كنند چون ولايت نصرت ميانشان وجود دارد، آن هم همچون ولايتى مستقل و مجزا از ولايت محبت !
مبدأ ولايت در اسلام مقدس بوده و خشك و تحميلى نيست. اين طور نيست كه مسلمانان از ترس عقوبت به آن گردن نهند، بلكه اين ولايت در وجدان و ضمير مسلمان وجود دارد، و حركت و تقدس و احترام ويژهاى را دارا مىباشد، كه عاطفه و قداست بويى خاص به اين ولايت مىدهد، كه چنين بويى از عاطفه صرف برنمىآيد.
مثلاً محبت انسان نسبت به پدر و مادرش و فرزندانش و همسرش با محبت وى نسبت به دين و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام فرق دارد. آنچه اين دو دسته محبت را از هم متمايز مىسازد قداست است، كه در محبت دين و پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرات معصومين عليهمالسلام وجود دارد.
نكته سيزدهم
ولايت دو طرف و جهت دارد، و نيز احكامى در مورد هر دو طرف آن با هم وجود دارد. اللّه سبحانه و تعالى ولىّ مؤمن است، و مؤمن ولى اللّه است. مؤمن مخلصانه ولايت اللّه را مىپذيرد، و اللّه سبحانه و تعالى مؤمن را با ولايتى خاص و افزون بر ولايت خود بر كائنات و همه مردم - چه مسلمان و چه كافر - مورد عنايت قرار مىدهد.
همچنين ولايت ميان مسلمانان و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز دو سو دارد. از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ايشان ولايت به معناى سرپرستى دارد، و از سوى ديگر آنها نيز در مقابل آن حضرت حقوقى بر گردن حضرتش دارند؛ يعنى ولايتى ديگر وجود دارد كه متعلق به مؤمنان است، و حقى است متعلق به آنها كه بر گردن پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام مىباشد.
اما ولايت ميان خود مسلمانان، واضح است كه طرفين نسبت به هم حقوق و تكاليفى به صورت كلى دارند، و برترى بر مبناى مبدأ عام تفاضل در اسلام، مبتنى بر تقوى و علم و ساير موارد مطرح شده در شرع مقدس است؛ همچون رَحِم و خويشاوند و ميزان عمر و ... .
انتصاب و انتخاب بهترين مولى(1)
اسلام به عنوان آخرين دين و ناسخِ تمام اديان، حامل والاترين معارف الهى است كه به زمان و مكان محدود نمىشود. اين معارف بايد براى هميشه و در تمام دنيا به عنوان سازنده فكر و روح مردم و دستورالعمل و قانوننامه بشريت تلقى گردد.
1) . ژرفاى غدير: ص 53 . اسرار غدير: ص 21، 201.
اين رسالت عظيم بر عهده خاتم پيامبران حضرت محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله قرار داده شد. آن حضرت معارف و احكام اسلام را تدريجا براى مردم بيان مىفرمودند، و قبل از هر اقدام زمينه آن را فراهم مىكردند. هر چه پيشرفت و قدرت اسلام بيشتر مىشد پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مطالب سنگينترى بر مردم عرضه مىكردند، و اين روش تا آخرين لحظات عمر شريفشان ادامه داشت.(1)
از سوى ديگر، يافتن فردى مناسب براى يك مقام تا وقتى در اختيار بشر باشد احتمال خطا در آن راه دارد. وقتى مسئله به عظمت جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كوچكترين اشتباه بزرگترين ضررها را به دنبال خواهد داشت.
در اين مرحله خدا بر مسلمانان منت گذاشت و اين انتخاب را خود بر عهده گرفت. بر همه واضح است كه انتخاب خداوند نه تنها احتمال اشتباه ندارد، بلكه قطعا بهترين انتخابى خواهد بود كه فوق آن تصور نمىشود.
چقدر بايد مسلمانان بلكه همه انسانها از پروردگار خود تشكر كنند كه اين چنين درهاى رحمت بيكران خويش را به سوى مردم گشوده است، و انوار قدسيه چهارده معصوم پاك عليهمالسلام را از آن عالم نورانى به صورت بشر در اين دنيا آورده و به عنوان نمايندگان خود معرفى كرده است و با اين نعمت بزرگ منّتى عظيم بر همه بشر گذارده است.
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد خودمان مولى و صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران خطا اشتباه جبران ناپذير شويم.
همچنين خدا را سپاس كه در انتخاب خود هم انسانهاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرده، بلكه كسانى را منصوب فرموده كه بهترينهاى تمام عالماند، چنانكه خود حضرت در متن خطبه مىفرمايد: پيامبرتان بهترين پيامبران، و وصىّ شما بهترين جانشين، و فرزندان او بهترين جانشيناناند.
1) . بحار الانوار: ج 18 و 19 و 20.
با يك نگاه - حتى گذرا - به ماجراى غدير، مىبينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا كه آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... »(2)پيش از سفر حجة الوداع و در مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، درباره اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كردهاند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد» ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مىكند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است؛ يعنى با وجود آنان براى مردم اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است؛ يعنى اگر
آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند، هيچ كس ديگرى و حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود، نبايد حق دخالت و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
دعاى روز غدير و واژه «مولى»(1)
يكى از مضامينى كه در دعاهاى روز غدير آمده(2)مفهوم كلمه «مولى» است:
اللَّهُمَّ صَدَّقْنا وَ أَجَبْنا داعِىَ اللّهِ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فى مُوالاةِ مَوْلانا وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ أَميْرِالْمُؤمِنينَ عَلِىِّ بْنِ أَبىطالِبٍ:
خدايا ما تصديق كرديم و اجابت نموديم دعوت كننده تو را و پيرو پيامبر صلىاللهعليهوآله شديم درباره ولايت مولايمان و مولاى مؤمنان اميرالمؤمنين على بن ابىطالب.
زيارت غديريه و واژه «مولى»(3)
زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير از امام هادى عليهالسلام(4)، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و فضايل و سوابق و محنتهاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير آمده مولى است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنينَ. السَّلامُ عَلَيْكَ يا دينَ اللّه الْقَويمَ وَ صِراطَهُ الْمُسْتَقيمَ. أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله ... ، وَأَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّه ما أَنْزَلَهُ فيكَ. فَصَدَعَ
1) . اسرار غدير: ص 254 - 256، 362، 363. چهارده قرن با غدير: ص 235، 236.
2) . اين مضامين از دعاهايى كه در كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس: ص 460 به بعد مذكور است انتخاب شده است. در عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 215 - 220 نيز ذكر شده است.
3) . اسرار غدير: ص 252، 253، 353 - 363. چهارده قرن با غدير: ص 201 - 209.
4) . بحار الانوار: ج 97 ص 360.
بِأَمْرِهِ وَأَوْجَبَ عَلى أُمَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَوِلايَتِكَ وَعَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَجَعَلَكَ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه كَذلِكَ. ثُمَّ أَشْهَدَ اللّه تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: أَلَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ وَكَفى بِكَ شَهيدا وَ حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّه جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الإِقْرارِ وَناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ:
سلام بر تو اى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين. سلام بر تو اى دين محكم خداوند و راه مستقيم او. شهادت مىدهم كه تو برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا در آورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همان طور كه خداوند به آن حضرت چنين مقامى داده بود. سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مىكنى. خداوند منكر ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
شرائط مولى(1)
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهمالسلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است فقط بايد از جانب حق تعالى باشد، زيرا اوست كه
1) . اسرار غدير: ص 199.
به وجود آورنده مخلوقات است و بهترينها را او خلق كرده و فقط اوست كه مىتواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند، و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهمالسلام ايشان را به مردم معرفى كرده است.
پروردگارِ مهربان در نظامِ خلقت به اين هم اكتفا نكرده است، بلكه صاحبان اختيار مردم را كسانى قرار داده كه از نور خلق شدهاند و آنان را در قالب انسان قرار داده است. معصومين عليهمالسلام كسانىاند كه قبل از خلقتِ عالم خلق شدهاند و همه جهان به بركت وجود آنان خلق شده است.
خداوند مردم را به چنين وجودهاى نورانى سپرده و خواسته است كه مردم او را از اين طريق عبادت كنند و هدايت را از ايشان بگيرند، و لذا از هر طريق ديگرى باشد در پيشگاه خداوند مردود است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در بيان واقعه غدير مىفرمايد: ... وَ كانَتْ عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّهِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّهِ ... . فَكانَتْ وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى: ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مىشود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مىشود ... . لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارك و تعالى خوانده شد.(1)
همچنين امام عسكرى عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(2)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود
و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(1)
جلوههاى واژه «مولى» در خطبه غدير(2)
از جمله معارفى كه در خطبه غدير به آن اشاره شده اينكه پس از خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام مولى و صاحب اختيار مردم است، و اختيار او بر مردم از خودشان بيشتر است.
يك مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطابه، جلوههاى بسيار جالبى از واضح بودن معناى كلمه «مولى» را نشان خواهد داد:
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت
شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولا است.
بنا بر اين، بسيار خندهآور خواهد بود كه در چنان جمع مهم و عظيم و در آن شرايط حساس درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند، بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد،
به طورى كه هر عاقلى و هر فردى در عالم قضاوت كند كه اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضحتر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)محقق مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله كه فصيحترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهمترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحتاللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است ! !
1) . مائده / 67 .
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بعدى عمر بن الخطاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
همچنين جا دارد سؤال شود: حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ !
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟» به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت
شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
صاحب اختيار در خطبه غدير(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن تبليغ اشاره داشت كه اميرالمؤمنين عليهالسلام صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
در اواسط بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان توازن مقام نبوت و امامت نيز كه خطبه به اوج خود نزديك مىشد، نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن
ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است. بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان داد.
حضرت قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ:
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست» ، و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير پس از اشاره به حج، نماز و زكات را دو بار مطرح كرد؛ يك بار با اشاره به آيه 43 سوره بقره: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ» ، و بار ديگر با اشاره به آيه 41 سوره حج: «الَّذينَ اِنْ مَكَّناهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» .
پيرو آن نكته اصلى را به ميان آورد كه اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند.
آنگاه ادامه اين مسير را نشان داده فرمود: او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ. اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ:
اى مردم، نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، او كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل مناند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد براى شما بيان مىكنند.
در آخر بد نيست اشاره شود كه ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان خبر ده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
حضرت پس از بيان پايههاى ايمان و اشاره به امامت و ولايت در غدير فرمود:
... كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد، و به آنان خبر داد كه او نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان است، و سپس به آنان دستور داد تا حاضران غايبان را آگاه نمايند.
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آن شما هستيد ؟ فرمود: من اول و افضل آنها هستم. سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. سپس پسرم حسين بعد از او نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. و سپس جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند تا بر سر حوض كوثر يكى پس از ديگرى خدمت او وارد شوند ... .(1)
معناى مولى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند.
اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت؛ هم صاحب آن معرفى و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما بر ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(3)
همچنين پس از خطبه غدير و مراسم عمامهگذارى اميرالمؤمنين عليهالسلام و تبريك و تهنيت و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند. سؤالاتى كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود.
پس از چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشارههاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه فرمود:
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش !
سپس فرمود: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير بشنويم. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس كه من بر او بيش از خودش اختيار داشتهام على نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد. در اين لحظه خداوند عزّ و جلّ اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(2)
ديگرى پرسيد: منظور از ولايت على چيست ؟ فرمود: هر كس كه من پيامبر او بودهام على امير اوست.(1)
سؤال بعدى را يكى ديگر از اصحاب مطرح كرد كه مىخواست مفهوم دقيق و ريشهدار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» چه بود ؟
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از زيباترين جلوههاى كلام بود كه در كوتاهترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليهالسلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. هر كس من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابىطالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.
سؤال ديگرى از سوى منافقين مطرح شد كه نشان مىداد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه را مطرح كردند:
«اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(2)و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3)و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْيَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً» .(4)
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليهالسلام است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبههاى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليهالسلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود فرمود: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهمالسلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ ائمه عليهمالسلام، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود را اعلام كند. براى اين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است، و هر كس از تو سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133، 234.
بايد دقت داشت كه سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مىپرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبههاى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
كيفيت مطرح شدن اين سؤال نشان مىداد كه تعمّدى در طرح آن وجود دارد و درخواست نشان دادن شبيه براى اين ولايت براى تعيين دقيق حدود آن و جلوگيرى از هر تفسير ناروايى بر سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه است.
و لذا حضرت در پاسخ فرمود: «ولايتى همچون ولايت من» . اين جمله كوتاه بدان معنا بود كه به جاى هر گونه تفسيرى كافى است اعتقادى كه نسبت به من داريد نسبت به على عليهالسلام داشته باشيد.
لذا به دنبال اين جمله فرمود: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
و لذا در غدير يكى از اصحاب سؤالى مطرح كرد كه مىخواست مفهوم دقيق و ريشهدار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» چه بود ؟
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از كلامى كه در روز غدير درباره على عليهالسلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... چيست ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز پرسيدند، و آن حضرت در پاسخ فرمودند:
خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس من صاحب اختيار
او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
اين پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از زيباترين جلوههاى كلام بود، كه در كوتاهترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليهالسلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست.
اهل لغت و معناى مولى(2)
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كردهاند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كردهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند !
در مقابل آنان مرحوم بحرانى در كتاب «عوالم العلوم» فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانستهاند آورده است.(3)
با نگاهى ديگر:
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهمترين فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايهگذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امتهايى بدان گرويدهاند و دولتهايى به خاطر آن شكل گرفتهاند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
علماى علم لغت نيز هر گاه كه به لغاتى از قبيل «مولى» ، «خم» ، «غدير» و «ولىّ» برخورد كنند، ناچار به حديث غدير خم اشاره مىكنند. مانند:ابندريد، محمد بن حسن (م 321 ق) در «الجمهرة»(1)، ابناثير در «النهاية» ، حموى در «معجم البلدان» در بيان «خم» ، زبيدى حنفى در «تاجالعروس» و نبهانى در «المجموعه النبهانية» . واژه «مولى» و ائمه اثنىعشر عليهمالسلام(2)
جا دارد هر شيعه بلكه هر مسلمان واقعا در صدد باشد كه لُبّ مطلب در مراسم عظيم غدير را به دست آورد و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كند، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشد و از لغزشها و انحرافات مصون بماند.
نقطه مركزى كمال دين «صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى خود را نشان مىدهد و اعتقاد يك مسلمان را مىسازد.
اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهمالسلام» و «بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» ، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
بنا بر اين، كسانى كه على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقصاند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى دادهاند، چرا كه على عليهالسلام بلافاصله بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب اختيار مردم است.
1) . نامبرده گويد: غدير خم معروف است، و اين همان مكانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آنچه به پاخاست و خطبهاى مبنى بر فضيلت اميرالمؤمنين على ابن ابىطالب عليهالسلام ايراد فرمود. در جلد چاپى جمهره چنين مذكور است، و ابنشهرآشوب و جز او از روى نسخههاى خطىِ آن - كه از زمانهاى قديم در دست بوده - چنين حكايت نمودهاند: اين همان جايگاهى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا به ولايت على عليهالسلام تصريح نموده است. به هر حال، در نسخههاى چاپى رعايت امانت نشده و مطلب مورد تحريف قرار گرفته است. الجمهرة فى اللغة: ج 1 ص 71.
2) . غدير در قرآن: ج 1 ص 193، 194.
اگر على عليهالسلام دقيقا شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمىتوانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط على عليهالسلام را و يا تا امام چهارم عليهالسلام و يا تا امام ششم عليهالسلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليهالسلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقصاند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهمالسلام به عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شدهاند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهمالسلام را به عنوان انسانهايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمىدانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان طبعا مردم ايشان را مىشناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا(1)
پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» ، ولى تاريخ به خوبى نشان مىدهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت
1) . ژرفاى غدير: ص 172.
خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بين ولايت خدا و ولايت امام(1)
صاحب اختيارى خدا مُسلَّم است. صاحب اختيارى رسول بر گرفته از ولايت اللّه بر مردم است. صاحب اختيارى امام ادامه ولايت نبى است. در واقع براى اثبات ولايت الهى براى امام صاحب اختيارى پيامبر صلىاللهعليهوآله محوريت دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله با ظرافتِ تمام ارتباط اين مراحل سه گانه ولايت را تشريح نموده مىفرمايد:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
شرائط صاحب اختيار(3)
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند، و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است، تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهمالسلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است فقط بايد از جانب حق تعالى باشد، زيرا اوست كه به وجود آورنده مخلوقات است و بهترينها را او خلق كرده، و فقط اوست كه مىتواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند؛ و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهمالسلام ايشان را به مردم معرفى كرده است.
پروردگارِ مهربان در نظامِ خلقت به اين هم اكتفا نكرده است، بلكه صاحبان اختيار مردم را كسانى قرار داده كه از نور خلق شدهاند و آنان را در قالب انسان قرار داده است. معصومين عليهمالسلام كسانىاند كه قبل از خلقتِ عالم خلق شدهاند و همه جهان به بركت وجود آنان خلق شده است. اين نورانيت در خطابه غدير به صراحت ذكر شده است:
النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبىطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ:
نور از جانب خداوند عز و جل در من، و سپس در على و بعد در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
خداوند مردم را به چنين وجودهاى نورانى سپرده و خواسته است كه مردم او را از اين طريق عبادت كنند و هدايت را از ايشان بگيرند، و لذا عبادت خداوند از هر طريق ديگرى باشد در پيشگاه خداوند مردود است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در بيان واقعه غدير مىفرمايد: ... وَ كانَتْ عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّهِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّهِ ... . فَكانَتْ وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى:
ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مىشود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مىشود ... . لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارك و تعالى خوانده شد.(1)
همچنين امام عسكرى عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(2)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(3)
صاحب اختيار در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر(4)
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خندهآور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟
و يا بالاتر از آن مانند صاحب غدير از ابوبكر بپرسد: تو را به خدا قسم مىدهم (اى ابوبكر) ، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير هستم يا تو ؟ !(5)
صاحب اختيار در كلام امام باقر عليهالسلام(1)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «اولُو الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّهِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهلبيت عليهمالسلام نيامده، امام باقر عليهالسلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست.
روزى امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(2)درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم سفارش مىكنم.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.(3)
غدير روز معرفى اولو الامر و صاحب اختيار(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز معرفى اولو الامر» و «روز معرفى اولى به نفس» است:
غدير روز تبيين پر عمقترين واژه رسالت انبياء عليهمالسلام بود و بايد معناى «اولو الامر» در چهارچوبى واضح و بىنقاب روشن مىشد. ولايت على عليهالسلام در سايه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ولايت امامان با استناد به «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)چنان تبيين گرديد، كه ولايت و صاحب اختيارى مطلق اهلبيت عليهمالسلام تا ابد از متن قرآن درخشيد و به ابديت قرآن پيوست.
همچنين غدير روزى بود كه ولايت از متن قرآن ترجمه شد و لغت نامهها از تبيين آن عاجز ماندند. آن روز كلمه فشرده «مَوْلى» با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(4)تفسير شد، كه هم صاحب اختيارى مطلق را رساند و هم قِرانِ نبوت و ولايت را ثابت كرد.
و لذا يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: غدير يعنى خليفه الهى صاحب اختيار است(5)و اين بدان معناست كه در غدير صاحب اختيارى خليفه بيان شده و اگر آن را سلب كنيم چيزى از مفهوم خلافت و امامت نمىماند.
معناى دقيق جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ»(1)
پس از دقت و تبيين كلماتِ حديث غدير، صورت تركيبى آن با در نظر گرفتن پايههاى اعتقادى شيعه، چنين ترجمه مىشود:
هر مسلمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان صاحب اختيار خود قبول دارد، و در مورد فرمايشات و اوامر و افعال او اجازه هيچگونه شك و شبهه و اعتراض به خود نمىدهد، بايد نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام نيز همين اعتقاد را داشته باشد و سخنان و افعال او و آنچه از او مىبيند و مىشنود را حق بداند.
از آنجا كه هيچ گونه جاى اعتراض و تشكيك درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد، لذا هر كس به هر عنوان با على عليهالسلام مخالفت كند و يا رو در روى او بايستد بر باطل است و اعتقاد او مساوى با كفر است.
مفهوم صاحب اختيار(2)
موقعيتهاى مهم در تبليغ غدير از بنيانگذارِ آن حضرت خاتم الانبياء عليهمالسلام مىبينيم، كه همه آنها در فاصله دو ماه و اندى از 18 ذى الحجه سال دهم تا 28 صفر سال يازدهم هجرى رخ داده است.
كارساز بودن هر يك از اين موقعيتها در آيندههاى غدير مشهود است و خبر از «اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم» از يك سو و «اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(3)از سوى ديگر مىدهد. از جمله مورد زير است:
وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهند كه مراسم سه روزه غدير را در يك عبارت خلاصه كند، در مىيابيم كه بسيارى از مردم آن روز هم در معناى «صاحب اختيارى» دقت
لازم را نكرده بودند. حضرت معناى «مولى» را از صاحب اختيارى خدا بر خود آغاز مىكند و سپس صاحب اختيارى خود را بر اساس ولاية اللّه مطرح مىفرمايد و آنگاه صاحب اختيارى على عليهالسلام را نتيجه مىگيرد.(1)
همچنين در غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟
فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او مثل ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
پس در غدير براى اميرالمؤمنين عليهالسلام فقط خلافت و جانشينىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع مايحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خدا به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمىخوريم:
جهت اول
حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
جهت دوم
هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه تعابيرى نظير هدايت به حق و از بين بردن باطل و دعوت به سوى خداوند و بشارت دهنده ذكر شده است.
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 126 ح 535 .
جهت سوم
پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمهاش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب با تعابير در بر دارنده علم رسول و بيان كننده بعد از او و جانشين و خليفه او بر تفسير قرآن خاطر نشان شده است.
جهت چهارم
جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام است، با اشاره به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين ذكر شده است.
امامت با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده، داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار متعال است و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به امامت و ولايت او از جانب خداى بارى تعالى و منصوب شدن او به امر الهى تصريح شده است.
حضرت مهدى عليهالسلام صاحب اختيار خدا در زمين(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هشتم خطبه غدير به اين جهت اشاره كردند كه حضرت مهدى عليهالسلام يارى دهنده دين الهى و شكننده جلوههاى شرك و بالا برنده آيات خداست:
اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. اَلا وَ اِنَّهُ وَلِىُّ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَ اَمينُهُ فى سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ:
بدانيد او كسى است كه غلبه كننده بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود. او ولى خدا در زمين است و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكار او است.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 213 - 218.
شركت شيطان در عدم قبول ولايت(1)
يكى از آياتى كه در خطبه غدير به صورت ضمنى آمده و در مورد امتحان همه جانبه خداست، آيه 179 سوره آل عمران است:
«ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» :
«خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مىكند پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه غدير مىفرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
آنچه در اينجا و در حاشيه مسئله طيب و خبيث و طهارت مولد و خبث ولادت لازم به ذكر است شركت شيطان در مسئله نطفه است. شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مىگردد از عوامل قطعى در خباثت است و در عدم پذيرش ولايت اهلبيت عليهمالسلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(2)، و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مىشود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنىتر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهر شد و گفت: من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كردهام !(1)و در مقابل گفت: به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشدهام !(2)
و روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابىطالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بودهام.
كتاب خدا را خواندهاى كه مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .(3)
از مسائل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجهاش خبث ولادت مىشود. در اين باره دو حديث در دو جهت مىآوريم:
امام باقر عليهالسلام درباره زنا مىفرمايد: وقتى مردى زنا مىكند شيطان هم شركت مىكند و هر دو با هم عمل را انجام مىدهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مىآيد و شركت شيطان مىشود.(4)
امام صادق عليهالسلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مىدارد و مىفرمايد: هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مىشود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مىشود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مىكند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مىشود در حالى كه نطفه يكى است.
از امام صادق عليهالسلام پرسيده شد: اين از كجا معلوم مىشود ؟ فرمود: از حبّ و بغض ما.(1)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مىكند و ثمره شوم آن را گوشزد مىنمايد، كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىفرمايد: ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زنها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوقمان حلال قرار داديم تا ولادتشان طيب باشد. يعنى اموال اهلبيت عليهمالسلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان قرار داده شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و ولادت آنان را از اين جهت هم ناپاك ساخته است.(2)
كتاب «رسالة فى معنى المولى»(3)
همان طور كه در زمينه سند حديث غدير بحثهاى مفصلى در كُتب شده است، در مورد متنِ و مفهوم حديث غدير هم تأليفاتِ ارزندهاى وجود دارد. يكى از اين كتابها «رسالة فى معنى المولى» تأليف شيخ مفيد است:
رسالة فى معنى المولى، محمد بن محمد مفيد (ابنالمعلم، عكبرى، بغدادى، م 413 ق) ، تحقيق: محمدمهدى نجف، عربى، چاپى. اين كتاب مناظره شيخ مفيد با متكلم معتزلى «بهشميّة» است كه با سه اشكال بر دلالت لفظ «مولى» بر امامت و اينكه اين معنى حقيقت در آن لفظ نيست امامت را انكار نموده بود.
شيخ مفيد با جواب دادن از اشكالات و ثابت نمودن اينكه آن معنى در آن لفظ حقيقت است، امامت را اثبات نموده است. مشخصات چاپى، توضيحات به جز بعضى موارد در كتاب «أقسام المولى فى اللسان» در همين كتابنامه آمده است.
هراس دشمنان از كلمه «مولى»(1)
بايد توجه داشت پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه و حديث غدير نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود.
آنان با تشكيك در معناى مولى مىخواهند محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن را زير سؤال ببرند، و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خداوند متعال و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند.
مفهوم «مولى» در بيعت غدير(2)
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين مفهوم بلند بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
در واقع يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - مسئله بيعت است كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شد، و همه اينها به عنوان قبول امارت و ولايت مىتواند باشد نه معناى ديگر.
در واقع بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشتهاند معلوم مىكند مخاطبين از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
به بيان ديگر:
اگر از مردمى كه مطالبى را مىشنوند بپرسند: آيا شنيديد ؟ و آنان بگويند: آرى شنيديم ! اين سندى محكم و اتمام حجتى قوى بر آنان است. اگر به دنبال آن گفته شود: بر يكديگر شاهد باشيد و به ديگران هم برسانيد. اين تمام حجت دو چندان تلقى مىشود، و اگر آنان بگويند: پذيرفتيم كه شاهد يكديگر باشيم و به ديگران هم برسانيم، باز هم تأكيد مضاعفى بر مطلب خواهد بود.
همه اينها اقرار است، و آنگاه كه جماعتى از تحقق خواستهاى به وجد آيند و در آن باره تبريك بگويند اين نشانى، آثار هر گونه انكارى را محو مىكند و خبر از جاى گرفتن اين خبر خوش در اعماق قلبها مىدهد.
در غدير همه اين مراحل طى شد در حدى كه هر كس اين فراز تاريخ را مطالعه كنند قضاوت خواهد كرد كه هر چيزى در تاريخ فراموش شود غدير فراموش نخواهد شد، نه از ذهن شنوندگان منبر غدير و نه از حافظه تاريخ و نسلهاى بعد.
اما در روز سقيفه نه اينكه فراموش كردند بلكه خود را به فراموشى زدند، و نه اينكه يك نفر بلكه جز عده انگشت شمارى هيچكس به ياد نياورد، و نه به فاصله زيادى كه در كمتر از 80 روز فراموشى به آنان دست داده بود.
صاحب غدير با دلى پر خون اين حقيقت را گوشزد مىكند:
آيا احدى را مطمئنتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ داريد ؟ آن حضرت در چهار مورد براى من بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتيد: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنانكه شنيدند به كسانى كه نشنيدهاند برسانند؛ و شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و به من به خاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش نهم خطبه غدير بيعت در غدير را به منزله اقرار بيان داشت و فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ اَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِىٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدى. اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى:
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مىفهماند. بدانيد كه من بعد از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم.
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 57 . بحار الانوار: ج 29 ص 35 - 37.
اعتراض عمر و كلام او دليل بر ولايت(1)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ ! به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
اضافه بر اين، يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - كلام عمر بن الخطاب است كه در همان غدير جمله «أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» را به كار برد كه مىتوان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمىشود. به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كل» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
جانشينىِ عمر و معناى «مولى»(3)
يكى از حجتهاى شيعه بر عامه در مورد معناى «مولى» اين است كه چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «وَلىّ» را به كار مىبردند ؟ و حجت ديگر اينكه هيچ كس در آن زمان نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد !
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكُم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! !
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
بيان معناى «مولى» در زمان عثمان(1)
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در زمان حكومت عثمان، على عليهالسلام را در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله با جماعتى ديدم كه گفتگو مىكردند و فقه و علم را مذاكره مىكردند.
مردم رو به على عليهالسلام كردند و گفتند: چرا سخنى نمىگويى ؟ حضرت فضايل خود را بيان كرد، تا آنجا كه فرمود: آيا اقرار مىكنيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا فراخواند و ولايت مرا اعلام كرد و فرمود: حاضران به غايبان برسانند ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ادامه احتجاج خود فضائل ديگرى را ذكر كرد، و بار ديگر درباره غدير فرمود:
شما را قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه وقتى اين آيات نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ و اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(2): «اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و اولى الامرتان اطاعت كنيد» ، و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3): «صاحب اختيار شما خدا و پيامبرش و كسانىاند كه ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» ، و آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(4): «گمان مىكنيد رها مىشويد در حالى كه هنوز
خداوند نمىداند آنان كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنين محل اعتمادى براى خود بر نگزيدند» ؛ وقتى اين آيات نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه،آيا اين آيات درباره بعضى از مؤمنين است يا نسبت به همه آنان عموميت دارد ؟
خداوند عزّ و جلّ به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را به آنان بشناساند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حجشان براى آنان تفسير كند. لذا مرا در غديرخم براى مردم منصوب نمود، و سپس خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، خداوند مرا به رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمده كه مبادا مردم مرا تكذيب كنند، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد اين پيام را برسانم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
سپس دستور داد ندا كنند تا مردم جمع شوند، و بعد خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداى عزّ و جلّ صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و من از خود آنان به ايشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: برخيز، اى على. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، هر كس او را دوست مىدارد دوست بدار و هر كس او را دشمن مىدارد دشمن بدار.
در همان غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟ فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
خداوند تعالى هم اين آيه را نازل كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِسْلامَ دينا» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.
1) . مائده / 3.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.
در اينجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مىفرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مىكند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابىطالب عليهالسلام قرار دادند - و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابىطالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد، كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا شده و نه حق از ايشان جدا مىشود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.
طلحة بن عبيداللّه - كه زيرك قريش خوانده مىشد - گفت: چه كنيم با ادعاى ابوبكر و عمر و اصحابش كه او را تصديق كردند و شهادت بر گفتار او دادند در آن روزى كه تو را به اجبار مىآوردند و در گردنت طنابى بود ! به تو گفتند: «بيعت كن» ، و تو در مقابل آنان با فضايل و سوابق خود استدلال كردى، و همه تو را تصديق كردند. ولى بعد از آن ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است كه گفته: «خداوند نخواسته است نبوت و خلافت براى ما اهل بيت جمع شود«. عمر و ابوعبيده جراح و سالم و معاذ بن جبل هم او را تصديق كردند ؟ !
سپس طلحه رو به حضرت كرد و گفت: همه آنچه گفتى و ادعا كردى حق است، و آنچه از سابقه و فضيلت كه با آنها استدلال كردى ما هم اقرار مىكنيم و قبول داريم ولى درباره خلافت، اين پنج نفر به آنچه شنيدى شهادت دادند !
در اينجا على عليهالسلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مىكرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.(1)
1) . در بحار الانوار: ج 8 قديم ص 22 و 27 روايت كرده كه وقتى عمر مُرد و جنازه او را در كفن پيچيدند، اميرالمؤمنين عليهالسلام نگاهى به جنازهاش كرد و فرمود: «هيچكس را بيشتر دوست ندارم كه با صحيفه و نوشتهاش خدا را ملاقات كنم مانند اين به كفن پيچيده» ، كه اكثر مردم منظور حضرت از صحيفه را نفهميدند. در عبارات فوق اميرالمؤمنين عليهالسلام منظور از صحيفه را بيان فرموده است.
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مىشنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشتهاى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوبتر از نوشته اين پنج نفر نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: «اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم» !
حضرت فرمود: اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مىتوانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند. اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت؛ - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مىدهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟
عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(1)بنىهاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت» !
1) . در اينجا اشاره به اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
سپس حضرت فرمود: اى پسر عمر، در آنجا تو چه گفتى ؟ پسر عمر گفت: من به او گفتم: اى پدر، چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ حضرت فرمود: عمر چه جوابى به تو داد ؟ پسر عمر گفت: مطلبى گفت كه آن را كتمان مىكنم ! فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه او به تو گفته و تو به او گفتهاى به من خبر داده است ؟ پسر عمر پرسيد: چه موقع خبر داده است ؟ ! فرمود: در زمان حياتش به من خبر داد، و سپس در آن شبى كه پدرت از دنيا رفت در خواب به من خبر داد، و هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله را در خواب ببيند گويا در بيدارى ديده است.
پسر عمر گفت: چه چيزى به تو خبر داده است ؟ فرمود: اى پسر عمر، تو را به خدا قسم مىدهم كه اگر برايت نقل كردم گفتارم را تصديق كنى ؟ پسر عمر گفت: اگر هم خواستم ساكت مىمانم ! حضرت فرمود: وقتى به او گفتى: چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ گفت: مانع من صحيفه و نوشتهاى است كه در بين خود نوشتهايم و معاهدهاى كه در كعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پيمان شدهايم !
پسر عمر در اينجا ساكت ماند و گفت: تو را به حق پيامبر قسم مىدهم كه دست از سر من بردارى !
سليم مىگويد: پسر عمر را در آن مجلس مىديدم كه گريه راه گلويش را بسته بود و از چشمانش اشك جارى بود.
طلحه گفت: اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم؛ ولى براى ما بيان كن كه چگونه احدى صلاحيت ندارد مطلبى را از پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ نمايد، در حالى كه آن حضرت به ما و به ساير مردم فرمود: «لِيَبْلُغَ الشّاهِدُ مِنْكُمْ الْغائِبَ» يعنى حاضران شما به غايبان اطلاع دهند ؟ و در بيابان عَرَفه در حجة الوداع فرمود:
خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود و آن را در قلب خود جاى دهد و سپس از قول من برساند. چه بسا كسى كه علمى را حمل مىكند ولى خود نمىفهمد، و چه بسا كسى كه علمى را براى فهميدهتر از خود حمل مىكند. سه چيز است كه قلب فرد
مسلمان در آنها خيانت نمىكند: خالص كردن عمل براى خداوند، شنوا بودن و اطاعت و خير خواهى براى واليان امر، و همراهى با اجتماع مسلمانان، چرا كه دعوت واليان امر همه مسلمانان را در بر مىگيرد.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيش از يك مورد بپا خاست و فرمود: حاضران به غايبان برسانند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره فرموده در روز غدير خم و در روز عرفه در حجة الوداع و در روز رحلتش بوده است ! پيامبر صلىاللهعليهوآله به عموم مردم دستور داده كه هر كس از مردم را ديدند واجب بودن اطاعت از امامان آل محمد عليهمالسلام و واجب بودن حقشان را برسانند، و اين وظيفه ابلاغ را در هيچ مطلب غير از اين موضوع نفرموده است. در واقع پيامبر صلىاللهعليهوآله به عموم مردم دستور داده كه به مردم برسانند حجت و دليل كسانى را كه همه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدان مبعوث شده را از قول او كسى جز ايشان نمىرساند.
طلحه گفت: مشكل مرا آسان نمودى. نمىدانستم پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين مطلب چه قصد كرده است تا اينكه آن را برايم بيان نمودى. اى اباالحسن، خدا به تو از همه امت جزاى خير دهد.(1)
معناى «مولى» در لسان دشمنان(2)
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كردهاند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كردهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند !
طبيعى است كه در مقابل آنان علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به آنان جواب لازم را دادهاند و به طور ناخواسته همه جوانب سخن بر سر همين يك كلمه مرتكز شده است.
به عنوان مثال در كتاب «عوالم العلوم» بحث مفصلى درباره معناى مولى آورده، و در بخشى ديگر تعدادى از كتب تفسير عامه را ذكر كرده كه كلمه «مولى» را به معناى «اولى» دانستهاند.(1)
پيش از آن هم فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانستهاند آورده است(2)، كه ذيلاً نام آنان ذكر مىشود:
محمد بن سائب كلبى (م 146 ق) ، سعيد بن اوس انصارى لغوى (م 215 ق) ، معمر بن مثنى نحوى (م 209 ق) ، ابوالحسن اخفش نحوى (م 215 ق) ، احمد بن يحيى ثعلب (م 291 ق) ، ابوالعباس مبرّد نحوى (م 286 ق) ، ابو اسحاق زجاج لغوى نحوى (م 311 ق) ، ابوبكر بن انبارى (م 328 ق) ، سجستانى عزيزى (م 330 ق) ، ابوالحسن رمانى (م 384 ق) ، ابونصر فارابى (م 393 ق) ، ابواسحاق ثعلبى (م 427 ق) ، ابوالحسن واحدى (م 468 ق) ، ابوالحجاج شمنترى (م 476 ق) ، قاضى زوزنى (م 486 ق) ، ابوزكريا شيبانى (م 502 ق) ، حسين فرّاء بغوى (م 510 ق) ، جاراللّه زمخشرى (م 538 ق) ، ابنجوزى بغدادى (م 597 ق) ، نظامالدين قمى (م 728 ق) ، سبط بن جوزى (م 654 ق) ، قاضى بيضاوى (م 685 ق) ، ابنسمين حلبى (م 756 ق) ، تاجالدين خجندى نحوى (م 700 ق) ، عبداللّه نسفى (م 710 ق) ، ابنصباغ مالكى (م 755 ق) ، واعظ كاشفى (م 910 ق) ، ابوالسعود مفسّر (م 982 ق) ، شهابالدين خفاجى (م 1069 ق) ، ابنحجر عسقلانى، فخر رازى، ابنكثير دمشقى، ابنادريس شافعى، جلالالدين سيوطى، بدرالدين عينى.
اقرار همگانى بر ولايت(1)
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2)در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر آن اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» اعلان كردند.
متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را به ياد داشته باشيد، چرا كه زمينههاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » را در مدينه به عنوان مقدمهاى بر سفر غدير ذكر مىكند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مىنمايد:
گفتند: يا رسول اللّه ! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوارتريد ؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش نداريد. ما هم گفتيم: سَمِعْنا وَ اطَعْنا. اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»(3): «بياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم» .(4)
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(5)در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: فَاَنْزَلَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » ثُمَّ اَنْزَلَ: «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ ... »(6)كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلم است.
نزول اين آيه كريمه در چنين موقعيت و جايگاهى، با هدفِ خاطر نشان ساختن پيمانهاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليهالسلام درباره همين آيه مىفرمايد: ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد ... ، كه نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام همه خلق است.(1)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مىفرمايد: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اطَعْنا، ولى سپس پيمان خدا را شكستند.(2)
اينك با مرورى بر پيمان بستنهاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مىيابيم كه ميثاق واحدى در جلوههاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مىكند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مىتواند باشد:
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» گفتند.
بار دوم در اواخر خطابه غدير بود كه حضرت از مردم اقرار لسانى گرفت و صراحتا كلمه عهد و پيمان را به ميان آورد و بدين صورت پيمان دوم به انجام رسيد، آنجا كه فرمود: فَقُولُوا بِأجْمَعِكُمْ: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ ... ، لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ ... . فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا مِنْ قُلُوبِنا وَ أنُفِسنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا ... ، لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً:
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم ... ، از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم ... . پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان ... ، هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
بار سوم با پايان يافتنِ خطبه، مردم به طرف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو آمدند و صداى مردم بلند شد: نَعَمْ، نَعَمْ ! سَمِعْنا وَ أطَعْنا امْرَ اللّه وَ امْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا : آرى، آرى ! شنيديم و اطاعت مىكنيم امر خدا و رسولش را با قلبها و جانها و زبانها و دستانمان.(1)
بار چهارم بيعت رسمى بود كه هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با اميرالمؤمنين عليهالسلام رسما دست بيعت دادند و اين ميثاق الهى را به محكمترين شكل ممكن نشان دادند.
مىبينيم هيچ پيمانى چنين مراحل بهم پيوسته و محكمى نداشته، و هيچ پيمان مستحكمى اينگونه زير پا گذاشته نشده است. پس جا دارد خداوند آن را به رخ مردم بكشد و يادآور شود كه: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» ، و از مردم بخواهد كه در اين باره از خدا بترسند كه خدا از نيت قلبها آگاه است: «وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» .(2)
حاضرين در غدير و اقرار به ولايت(3)
در آخرين مرحله خطبه غدير، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم. سپس مطلبى را كه مىبايست همه مردم به آن اقرار مىكردند تعيين كردند كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مىشد زيرا حضرت فرمودند: بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم.
كلمات نهايى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
توضيح اينكه:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و از جمله در مورد امامت امامان عليهمالسلام از صد و بيست هزار نفر بيعت زبانى و اقرار گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟ اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: «مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... » : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» :
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمْرِ اِمامِنا عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا. عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ.
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّهِ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ بَعْدَهُما.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ وَ «كَفى بِاللّهِ شَهيدا»(1)وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(2)، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ»(3):
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مىآيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم.
بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و روز قيامت با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك و انكار نمىنماييم و ترديد به دل راه نمىدهيم و از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفسهايمان دگرگونى نبيند. ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم، و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. و «خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند» ، و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مىكند. «دست خداوند بر روى دست آنان (بيعت كنندگان) است» .
اقرار مسلمانان به ولىّ امر بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
آنچه مىتوانست همه نقشههاى منافقين را يكجا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حقيقت خود حفظ كند، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مىفرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مىكرد، تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقهاى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: «اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مىنمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم» ؟
1) . اسرار غدير: ص 24.
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مىكنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مىكند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مىبريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
دشمنان اهلبيت عليهمالسلام و اقرار به ولايت در جهنم(2)
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير با اشاره به آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ، فرمود كه منظور از اين آيات دشمنان اهلبيت عليهمالسلام هستند كه در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مىكنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَصْحابِ السَّعيرِ»:
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانىاند كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » : «هر گاه گروهى را در جهنم مىاندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مىپرسند آيا ترسانندهاى براى شما نيامد. مىگويند بلى براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خداوند هيچ چيز نازل نكرده است و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مىگويند اگر مىشنيديم يا فكر مىكرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند پس دور باشند اصحاب آتش» .
اقرار همگان درباره صاحب اختيارى در غدير(1)
آخرين اقدام استثنائى و غير عادى در غدير و از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تَقولونَ ؟ ! چه مىگوييد ؟
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىديد و هم مىشنيد كه مردم چه مىگويند.
بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مىشد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مىگوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مىتوانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 53 ، 63 .
معناى اين اقدام - چنانكه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دلها و اسرار قلبها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونهاش را پيدا نكرده و نخواهيد كرد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هيجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات در حساسترين لحظات سخنرانى غدير اين بود:
اعلام ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله. اما حضرت دو مقدمه براى اين هدف در نظر داشت تا كسى را ياراى انكار آن نباشد:
يكى آنكه صاحب اختيارى خود را با استناد به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(1)اعلام نمايد، و ديگر اينكه ولايت على عليهالسلام را مساوى و جايگزين ولايت خود قرار مىدهد، و اين به معناى دليل محكم ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از قرآن است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اين هدف از يك شيوه غير منتظره استفاده كرد، و آن اقرار گرفتن از مردم درباره صاحب اختيارى خود بود. اين اقرار در واقع اعتراف به ركنى بود كه ولايت على عليهالسلام مترتب بر آن مىشد.
يك لحظه قبل از معرفى على عليهالسلام فرمود: اَيُّهَا النّاسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ: اى مردم، چه كسى از خودتان بر شما صاحب اختيارتر است ؟ اين سؤال تداعى كننده فورى آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» بود، و اين پاسخ را در ذهن مردم زنده مىكرد كه: پيامبر بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.
1) . احزاب / 6 .
نتيجه فوق العاده اين سؤال، پاسخ يك پارچه مردم بود كه صدا زدند: اللّهُ وَ رَسُولُهُ. با اين پاسخ در واقع به ولايت خدا و رسول نسبت به خود اقرار نمودند، و جوابِ بلافاصله مخاطبين حكايت از مسلَّم بودن مسئله داشت، و اينگونه يك امر استثنائى ديگر در اثناى خطابه غدير انجام پذيرفت.
گفتگوهايى در معناى «مولى» و «ولايت»(1)
دلالت حديث غدير و معناى كلمه «مولى» بر امامت و وصايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، در جلد قبل و طى بحثى سلسه وار از كتاب «عبقات الانوار» به طور مفصل و علمى و تحقيقى و به وجوه مختلف ثابت، و تمام شبهات پيرامون آن پاسخ داده شد.
در اينجا و به عنوان تكميل آن بحث، طى چند عنوان مطالبى ارزنده در همين باره از چند كتاب آورده مىشود:
اگر هر چيز در خور شك و ترديد باشد؛ اينكه لفظ مولى خواه بر حسب وضع لغوى صريح در معناى مقصود ما باشد، و خواه به واسطه مشترك بودن آن بين معانى
1) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 18، 36. واقعه قرآنى غدير: ص 95، 106، 115، 138، 174. چهارده قرن با غدير: ص 32، 66 ، 68 ، 73، 80 ، 95، 125، 127، 131 - 135. اسرار غدير: ص 62 - 65 ، 111، 113، 116 - 121، 198، 275، 279، 282، 293، 295. غدير از زبان مولى: ص 25. غدير در قرآن: ج 2 ص 147، 148، 157.تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 47، 126، 127، 169، 170. ژرفاى غدير: ص 91، 94، 99، 194. سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 . فريادهاى بلند غدير در بيان امامت و حاكميت حضرت على عليهالسلام علامه : ص 95 - 128. ترجمه الغدير (امينى - واحدى) : ص 565 - 580 ، 629 - 649 ، 643 - 659 . تاريخچه غدير خم: ص 6 - 11. پژوهشى در زمينه امامت حضرت على عليهالسلام در نگاه حديث غدير (روحانى) : ص 43 - 47. چكيده عبقات الانوار (حديث غدير) : ص 305 - 307. معناى مولى: ص 42 - 52 . غدير خم و پاسخ به شبهات از كتب اهلسنت (انتصارى) : ج 2 ص 17 - 24. آينه غدير در روايت شيعه و اهلسنت (صاعد اصفهانىمهرپرور) : ص 332 - 343. نمى از يم غدير (تبريزى) : 44 - 47.
بسيار و متعدد مفاد آن مجمل باشد، و خواه بدون قرائن تعيين كننده معناى امامت كه منظور ماست باشد، و خواه چنين قرائنى را در برداشته باشد، در هر صورت اين لفظ در اين مقام جز به معنى «اولى به تصرف» به معناى ديگر دلالت نخواهد داشت. زيرا آنان كه در اجتماع عظيم روز غدير اين لفظ را شنيده و درك كردهاند و يا بعد از آن اين خبر مهم را از حاضرين شنيدهاند - كه به سخنشان در لغت استدلال مىشود و نظرشان حجيت دارد - همگى همين معنى را از اين لفظ فهميدهاند، بدون اينكه منع و انكارى در كار باشد.
پس از آنان نيز درك و فهم همين معنى پيوسته در ميان شعرا و رجال ادب تا عصر حاضر جريان داشته است. همين وحدتِ تشخيص، برهانى قاطع در معناى مقصود است.
در طليعه اين افراد اميرالمؤمنين عليهالسلام است؛ آنجا كه حضرتش در پاسخ نامه معاويه ابياتى سروده و مرقوم داشتند، كه از جمله در آن ابيات فرمودند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
همچنين حسّان بن ثابت كه در غدير خم شخصا حضور داشت و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله رخصت خواست كه قضيه حديث غدير و امر ولايت را به نظم در آورد، كه در محل خود مفصل آورده شده است.
گروهى از نوابغ و دانشمندان به نام نيز «مولى» در حديث غدير را فقط به معناى «اولى» گفتهاند. كسانى كه به رموز علم و عربيت كاملاً آشنا بودهاند، و با التزام به موارد لغت و آگاهى از وضع الفاظ و تقيد به موازين صحيح در تركيب كلام و شعر اين ادعا را داشتهاند. كسانى همانند:
دعبل خزاعى، حمانى كوفى، امير ابوفراس، علمالهدى سيد مرتضى، شريف رضى، حسين بن حجاج، ابنرومى، كشاجم، صنوبرى، مفجع، صاحب بن عباد، ناشى صغير، تنوخى، زاهى، ابوالعلاء سروى، جوهرى، ابنعلويه، ابنحمّاد، ابنطباطبا،
ابوالفرج، مهيار، صولى نيلى، فنجكردى، و افراد بسيار ديگر از بزرگان ادب و استادان لغت، كه آثارشان با گذشت روزگاران پيوسته نقل و ثبت شده است. اين برداشت از حديث غدير و كلمه مولى در طول تاريخ نيز بوده، و تا زمان ما ادامه يافته است.
واضح است كه براى هيچ سخندان و اهل فن ممكن نيست به خطاى همه آنها در تشخيص حكم كند ! چرا كه تمام آنان خود سرچشمه لغات و مرجع اصلى امت در ادب مىباشند.
در اين زمينه افرادى نيز بودهاند كه از لفظ مولى و ولىّ اين معنى را فهميدهاند. كسانى كه اگر چه با شعر به آن اشاره نكردهاند، ولى در سخنان صريح خود آن را آشكار ساختهاند، و يا از مضمون كلامشان اين معنى آشكار است. از جمله آنان ابوبكر و عمر هستند؛ هنگامى كه به منظور تهنيت و بيعت نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند، گفتند:
اى پسر ابوطالب، اكنون تو مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى. آيا ابوبكر و عمر كدام يك از معانى متعددى كه براى مولى مىگويند را فهميدهاند، تا بيايند و به خاطرآن به حضرت تهنيت گويند، و تصريح نمايند كه در آن روز موسوم و موصوف به اولويت گرديده است ؟
آيا آن معانى عبارت از يارى و محبت است ؟ در اين دو معنى كه على عليهالسلام از بدو تولد و با برادر و پسرعم برگزيده خود نشو و نما كرده و پيوسته متصف به آنها بوده است. همچنين در مورد معانى ديگرى كه براى مولى گفتهاند، نمىتوان آنها را در اين مقام لحاظ كرد. هيچكدام نبوده، جز همان معنايى كه همه حاضران آن را فهميدهاند؛ يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام به آن دو نفر و به جميع مسلمانان از خودشان سزاوارتر است. چنانچه حاضرن در غدير نيز بر همين اساس با حضرتش بيعت كردند و تهنيت گفتند.
اين معنى به قدرى واضح است كه حتى حارث بن نعمان فهرى - يا جابر بن نعمان فهرى - نيز همين برداشت را داشت، و به خاطر عناد و انكار خود فورا به كيفر رسيد و سنگ آسمانى بر او فرود آمد. در آن روزى كه نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى
محمد، ما را به شهادتين و به نماز و زكات و حج امر كردى، و به اين اوامر اكتفا ننمودى تا بازوى پسر عمت را گرفتى و دستش را بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ، فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
آيا آن معنايى كه بر اين كافر حسود و معاند گران آمد و ترديد كرد در اينكه آن از طرف خداوند است يا به مقتضاى محبت و علاقه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ممكن است ناصر و محبّ يا شبيه آنها از ديگر معانى مولى باشد ؟ !
قطعا معناى اين كلمه همان ولايت مطلقهاى است كه ستمكاران قريش درباره خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدان ايمان نياوردند، مگر بعد از آنكه به وسيله آيات بينات و معجزات مقهور گشتند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله با نيروى برهان و نبردهاى سخت آنها را زبون ساخت تا نصرت الهى و پيروزى حق بر باطل تحقق يافت و مردم دسته دسته و فوج فوج به اسلام گرويدند.
البته پذيرش اين معنى درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به مراتب بر آنها گرانتر آمد. منتهى آنچه را كه معاندان در دل داشتند حارث بن نعمان آن را آشكارا بيان كرد، و خداوند هم او را مورد عقوبت خود قرا داد.
همچنين از كسانى كه معناى ولايت را از مولى فهميدهاند، آن گروهى هستند كه بر اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميدان وسيع كوفه وارد شدند، در حالى كه عرض مىكردند: اى مولاى ما، سلام بر تو باد. امام عليهالسلام براى واقف ساختن ساير شنوندگان و حاضران بر اين معناى درست از آنها توضيح خواست و فرمود: من چگونه مولاى شما هستم در حالى كه شما گروهى از عرب هستيد ؟ آنان در جواب آن حضرت عرض كردند: ما از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيديم كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ.
پر واضح است آن مولويّتى كه در نظر عرب - كه هرگز در برابر كسى خاضع نمىشود - مورد اهميت و داراى عظمت است، تنها محبت يا نصرت و يا ساير معانى
1) . الغدير: ج 1 ص 239 - 247.
عرفى مولى نيست. بلكه اين مولويت همان سرورى و رياست كبرايى است كه تحمل آن براى آنان سخت و دشوار بوده است، مگر اينكه موجبى براى خضوع و گردن نهادن آنها در قبال آن معنى دست دهد. معناى مزبور همان است كه در حضور آن جمعيت اميرالمؤمنين عليهالسلام به طور استفهام توضيح خواست، و آنها نيز در جواب عرض كردند كه از نص صريح رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را فهميده و درك كردهاند.
اين مفهوم به قدرى يقينى و واضح است كه درك و فهم اين معنى حتى بر زنان پردهنشين آن زمان نيز پوشيده نبوده است. چنانكه در «ربيع الابرار» زمخشرى آمده كه بانو دارميه حجونيه وقتى معاويه از سبب دوستى او نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام و كينه او نسبت به خودش پرسيد، به امورى استدلال كرد كه يكى از آنها اين است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سمت ولايت را براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مشخص فرمود، و كينه خود نسبت به معاويه را به اين علت بيان كرد كه معاويه با كسى جنگ كرده كه در امر خلافت از او سزاوارتر بوده و آن مقامى كه در خور آن نبوده را طلب كرده است. معاويه با شنيدن اين سخن لب فرو بست و انكار نكرد.(1)
بالاتر از همه اين امور و دلائل، مناشده شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام و احتجاج و استدلال آن حضرت در روز رحبه است، كه اسناد و طرق صحيح آن به تفصيل بيان شده است.(2)
جريان احتجاج آن حضرت هنگامى صورت گرفت كه در امر خلافت مورد معارضه و منازعه قرار گرفته، و دريافته بود كه مردم در اثر القائات مغرضانه و تبليغات سوء اميرالمؤمنين عليهالسلام را نسبت به گفتارى كه در باب تفضيل و اولويت خود از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل فرموده بود متهم ساخته، و در مقدم داشتن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر ديگران ترديد كرده بودند. مناشدات و استدلالهاى آن حضرت كه مفصل بيان شده است.(3)
برهانالدين حلبى مىگويد: پس از آنكه امر خلافت به على عليهالسلام بازگشت، آن حضرت به منظور رد و ابطال دعاوى كسانى كه با وى در امر خلافت معارضه و منازعه نموده بودند به حديث غدير احتجاج و استدلال فرمود.(1)
با اين حالات و كيفيات، آيا معناى ديگرى براى مولى جز آنچه ما مىگوييم و جز معنايى كه خود آن حضرت درك كرده معقول و متصور است ؟ در جايى كه جمعى از صحابه براى اميرالمؤمنين عليهالسلام شهادت و گواهى دادند، و افرادى براى پنهان كردن فضيلت آن حضرت به كتمان شهادت پرداختند و به بلايى دردناك مبتلا و مفتضح شدند، و كسانى هم با حضرتش مخالفت نمودند تا دهانشان به واسطه آن شهادت بسته شد.
تمام اينها دليل است كه اختلاف در امر خلافت بود كه از حديث غدير فهميده مىشد، و الا در معناى حب و نصرت چه گواهى براى آنجناب بود ؟ اين دو معنى كه ساير مسلمانان را هم شامل مىشد و اختصاص به آنجناب نداشت، مگر بنا بر تعريفى كه ذكر خواهيم كرد؛ و آن همان معنى منطقى و مطلوب اولويت است.
آنان كه بر موارد استدلال و احتجاج بين افراد امت و اجتماعات آنان و نيز بر احتجاجاتى كه در خلال كتب بسيار - كه از قديم تا عصر حاضر تأليف شده - واقف اند، به خوبى مىدانند كه عربى دانان از حديث غدير خم جز همان معنى اولويت كه در اثبات امامت مطلقه بدان استدلال مىشود معنى ديگرى نفهميدهاند. يعنى همان معناى سزاوارتر بودن از هر فرد نسبت به جان و مال او در امر دين و دنيايش، و همان اولويتى كه براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و جانشينان منصوص پس از او مسلم و ثابت است.
اضافه بر آنچه گفته شد، با دقت در كلماتِ حديث غدير، صورت تركيبى آن با توضيح چنين مىشود:
1) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 303.
هر مسلمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان صاحب اختيار خود قبول دارد، و در مورد فرمايشات و اوامر و افعال او اجازه هيچ گونه شك و شبهه و اعتراض به خود نمىدهد، بايد نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام نيز همين اعتقاد را داشته باشد و سخنان و افعال او و آنچه از او مىبيند و مىشنود را حق بداند، و از آنجا كه هيچ گونه جاى اعتراض و تشكيك درباره او وجود ندارد، لذا هر كس به هر عنوان با او مخالفت كند و يا رو در روى او بايستد باطل و مساوى با كفر است.
و لذا در غدير سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مثل كدام ولايت است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس كه من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
مفهوم حديث غدير را از چند بُعد مىتوان بررسى كرد:
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، دومين شيوه وسوسه منافقين راهى بود كه عدهاى از منافقينِ انصار آن را در پيش گرفتند و سايههاى آن تا امروز ادامه يافته است، و آن اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميدهاند منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از مراسم مفصل غدير چيست !
بعد از آنكه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله برآمدند. آنان عدهاى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» چيست ؟
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. كتاب سليم: حديث 25.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: على عليهالسلام بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است.(1)
در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود. بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مىآمدند و درباره آن سؤالاتى مىپرسيدند.
گروهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
عمران بن حصين واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: شما از من پرسيديد كه صاحب اختيارتان پس از من كيست، و من به شما خبر دادم. سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را در غدير خم گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
چهار نفر وارد كوفه شدند و در ميدان بزرگ كوفه شترهاى خود را خواباندند و خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيدند و عرض كردند: السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ وَ رَحمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ. حضرت فرمود: عليكم السلام، از كجا آمدهايد ؟ عرض كردند: موالى شما از فلان سرزمين هستيم. حضرت فرمود: شما از كجا موالى من هستيد ؟ عرض كردند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيديم كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
همچنين، هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند. اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت كه هم صاحب آن معرفى شد و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام بشنويم كه فرمود:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است. و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(3)
الف. يك نفر از امام زين العابدين عليهالسلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ فرمود: به آنان خبر داد كه على بن ابىطالب عليهالسلام امام بعد از اوست.(1)
ب. نزد زيد بن على بن الحسين عليهالسلام كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شد كه فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. زيد گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به عنوان علامتى منصوب فرمود كه حزب خداوند هنگام اختلاف شناخته شوند.(2)
ابان بن تغلب از امام باقر عليهالسلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود: آيا مثل اين مطلب هم جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(3)
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله از اينكه در روز غدير فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ چه بود ؟ فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از پيامبر صلىاللهعليهوآله نمودند و آن حضرت فرمود: خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(4)
حسن بن ظريف مىگويد: به امام عسكرى عليهالسلام نامهاى نوشتم و سؤال كردم: معناى قول پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ ؟ امام عسكرى عليهالسلام فرمود: مقصود حضرت آن بود كه او را عَلَم و علامتى قرار دهد كه هنگام اختلاف حزب خداوند با آن شناخته شوند.(1)
ولى، ولايت، ولاء، مولا و اولى و مانند آن، همه از ماده ولى با خحروف اصلىِ و، ل، ى، اشتقاق يافتهاند. اين ماده در قرآن كريم فروان به كار رفته است: 124 مورد به صورت اسم و 112 مورد در هيئت فعل.
معناى اصلى اين كلمه چنان كه راغب در «مفردات القرآن» و ابنفارس در «مقاييس اللغة» گفتهاند قرب و نزديكى دو شىء به يكديگر است؛ به گونهاى كه فاصلهاى در كار نباشد.
استعمال كلمه مولى در مواردى مانند دوستى، يارى و تصدّى امر و تسلط به همين مناسبت است؛ يعنى در همه اين موارد نوعى نزديكى و اتصال و مباشرت لحاظ شده، و براى تعيين معناى خاص براى هر مورد بايد به قرائنى كه در كلام آمده توجه شود.
صاحب «مجمع البيان» مىفرمايد: ولىّ از «وَلْىْ» است، به معناى نزديكى بدون فاصله، و ولىّ كسى است كه به تدبير امور ديگرى احق و سزاوارتر از خود او است. به رئيس قوم هم «والى» مىگويند چون نزديك و مباشر در تدبير و امر و نهى امور است. همچنين به آقا «مولى» مىگويند چون مباشر در كارهاى بنده است.(2)
در مورد معناى ولايت نيز راغب در «مفردات القرآن» مىنويسد: ولايت به معناى نصرت است، و نيز ولايت به معناى تصدّى و صاحب اختيارى يك كار است. برخى
گفتهاند كه وِلايت و وَلايت هر دو به يك معنى است، و حقيقت آن همان تصدّى و صاحب اختيارى است. ولىّ و مولا نيز به همان معنى است: منتهى گاهى مفهوم اسم فاعلى دارند و گاهى معناى اسم مفعولى.
صاحب تفسير الميزان مى گويد: «ولايت» يك نوع خاصى از نزديكى چيزى به چيز ديگر است؛ به طورى كه همين ولايت باعث شود كه موانع و پردهها از بين آن دو چيز برداشته شود. البته نه همه موانع، بلكه موانع آن هدفى كه غرض از ولايت رسيدن به آن هدف است.
حال اگر آن هدف تقوى يا پيروزى باشد، ولىّ در چنين هدفى همان ناصر و ياور است كه هيچ مانعى او را از نصرت شخصى كه به وى نزديك شده و نسبت به او ولايت دارد باز ندارد. پس در قُرب و نزديكى از جهت نصرت، «ولىّ» همان شخص ناصر است؛ يعنى ولاء به معناى نصرت است.
و اگر هدف، از جهت التيام و آشتى و معاشرت و محبت و خلاصه جوش خوردن دلها به يكديگر باشد، در اين صورت كلمه «ولى» معناى محبوب مىدهد. محبوبى كه آدمى نمىتواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته او جلوگيرى نمايد، و قهرا در برابر خواسته او مطيع مىشود. پس در قرب و نزديكى از جهت معاشرت و محبت، «ولىّ» همان شخص محبوب است؛ يعنى ولاء به معناى محبت است.
و اگر هدف از جهت خويشاوندى باشد، كلمه «ولىّ» به معناى كسى خواهد بود كه از طرف مقابل خود ارث مىبرد و چيزى نمىتواند مانع از ارث بردن او شود. پس در قرب و نزديكى از جهت خويشاوندى، «ولىّ» همان شخص وارث است؛ يعنى ولاء به معناى نسب است.
و اگر هدف از جهت اطاعت دستور باشد، «ولىّ» به معناى كسى خواهد بود كه به طرف مقابل خود امر و نهى مىكند. پس در قرب و نزديكى از جهت طاعت، «ولىّ» همان شخص حاكم است؛ يعنى ولاء به معناى تصرّف است.
صاحب كتاب «ولاية الاولياء» نيز در بيان معناى ولايت و انواع آن مىگويد:
ولايت به معناى محبت و نصرت است، و گاهى هم در دولت و حكومت استعمال مىشود.
همچنين ولايت به معناى امارت و نقابت يعنى توليت و سلطنت است. شخص ولى بر انواع تصرفات در امورى كه ولايت پذيرند توليت و سلطنت دارد.
ولايت به هر دو معنى مورد اعتقاد ما شيعيان نسبت به اهلبيت عليهمالسلام است.
اما ولايت به معناى اول - كه محبت و نصرت است - از ضروريات دين ماست، و كسى كه آن را انكار كند از زمره مسلمينى كه ملتزم به وجوب محبت و مودت اهلبيت عليهمالسلام هستند، خارج است. به گونهاى كه حب و وُدّ اهلبيت عليهمالسلام براى آنها در وجوب اعتقاد و تديّن به آن مثل توحيد و عدل است.
و اما ولايت به معناى توليت و سلطنت:
ولايتى است كه به جعل جاعل نيست(1)و آن بر دو قسم است:
الف. ولايت رب بر مربوب و خالق بر مخلوق: اين ولايت محدود به هيچ حدى نيست. مثل ذات اللّه جل جلاله كه داراى ولايت كليه كامله مطلقه تامهاى است كه فوق آن چيزى تصور نمىشود.(2)اللّه تبارك و تعالى با احاطه و مشيت فعليه خود تصرف در امر خلق - يعنى ماسوايش - دارد. او رب العالمين است، پس وجود هر شىء و قوام آن بر گرفته شده از حىّ قيوم است، و خداى متعال مالك و سلطان بر همه مخلوقات خويش بوده، و همه آن مخلوقات مملوك و تحت سلطنت اويند.
لذا منشأ ملكيت و ملاك ولايت حقيقيه الهيه همان تقوّم وجودى ما سوى اللّه به اللّه تبارك و تعالى است. زيرا اللّه تبارك و تعالى غناء محض و محض غناست. پس امر و خلق و حكم و ولايت از آن خداست.
ب. ولايت مردم بر جان و مالشان: ولايتى است كه طبعا نزد عرف و عقلا حاصل مىشود بدون اينكه در مقام تأسيس و تشريع، بلكه در مقام تأكيد و تصويب جعلى متوجه آن باشد. مثل ولايت انسان بر جان و مالش. البته آن اموالى(1)كه تحت سلطنت و استيلاء او است.
دلايل ولايت مردم بر جان و مالشان:
قرآن:
«النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2): پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.(3)وجه استدلال اين است كه آيه شريفه مُشعر به اولويت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت به جان و مال مردم است. پس در ابتدا مردم نسبت به جان و مال خود بايد ولايت داشته باشند تا اولويت معنى دهد.
سنت:
يك. قول پيامبر صلىاللهعليهوآله در روايت ابنعطيه كه مىفرمايد: أنا أولى بِكُلِّ مُؤمِنٍ مِن نَفسِهِ: من به هر مؤمنى سزاوارتر از خودش به اويم. وجه دلالت اين است كه ولايت اولويت بدون ولايت قبلى مردم ميسر نيست. يعنى مردم بايد نسبت به جان و مال خودشان ولايت داشته باشند تا اين ولايت در مورد نبى اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت به مردم در درجه اول باشد، كه از آن تحت عنوان ولايت اولويت ياد مى شود.
دو. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: الناسُ مُسَلَّطونَ عَلى أموالِهِم: مردم بر مال خودشان تسلط دارند. اين حديث تصريح در ولايت مردم بر اموالشان دارد. بنا بر اين، وقتى بر اموالشان ولايت داشته باشند، به طريق اولى بر جان خود نيز ولايت دارند.
فرق بين اين دو قسم از ولايت در اين است كه: ولايت رب بر مربوب مطلق است، در حالى كه ولايت مردم بر جان و مالشان محدود به آن حدى(1)است كه اللّه تبارك و تعالى به آن حد امر يا نهى مىكند، زيرا خداوند متعال «هُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ»(2)است و او است كه بر بندگان خود قاهر و مسلط است.
ولايت مردم بر جان و مالشان محدود به حدى است كه خداوند براى آنان اين حد را قرار مىدهد و كسى حق تجاوز از آن را ندارد، همان طور كه شرط در تصرف آن بلوغ و عقل و عدم حجر به يكى از اسباب شش گانه است: صِغَر، جنون، رقّ(3)، مرض، فلس(4)، سفه.
اين قسم از ولايت به سببى از اسباب براى انسان از جانب كسى كه ولايت ذاتيه دارد جعل مىشود. اين ولايت نيز داراى دو قسم است:
الف. ولايت پدر و جد بر طفل كه به جعل شارع مقدس ثابت است، و از همين قسم است ولايت مولا بر عبد و زوج بر زوجه.
1) . اولاً: انسانها در اموال ديگران و يا حقوق الهيهاى كه در اموال خودشان هست ولايت ندارند، هر چند ممكن است در اموال ديگران وكالت داشته باشند. ثانيا: جانهايشان آنجا كه بايد براى دفاع يا جهاد بروند و جانشان را فدا كنند ولايت بر جانشان ندارند كه بگويند جانمان را در اين راه نمىدهيم ! اما اگر غير جهاد، از امور شخصى ديگران كه خداى متعال تكليف خاصى براى انسان در مورد آن قرار نداده است اتفاق افتاد، مىتواند جانش را حفظ كند. مثلاً دو نفر نزاع دارند. يكى از اين دو نفر از فرد سومى بخواهد در اين نزاع در حد جان به نفع او وارد شود، فرد سوم مىتواند براى حفظ جان خود وارد نزاع نشود، زيرا بر جانش ولايت دارد.
2) . انعام / 18.
3) . رِقّ: غلام يا كنيز بودن.
4) . فلس: بىچيز.
ب. ولايت مستقلى كه براى نبى و ائمه عليهمالسلام بعد از او جعل مىشود. اين ولايت وراء امر رسالت آنان است، بلكه از نظر رتبه بالاتر از رسالت و نيز تمام ولايتهاى ديگر است و حتى قابل مقايسه با آنان نيست.
اين ولايت چون از جانب اللّه تبارك و تعالى براى آنان قرار داده شده و ناشى از همان ولايت الهى است، هر چند عرضى است اما حاكم بر آن ولايت ذاتيهاى است كه مردم بر جان و مال و ساير متعلقات خود دارند. بلكه بالاتر از آن ولايت عرضيهاى است كه مردم به سبب ابوّت، رقيّت، زوجيت و مانند آن دارند.
اين ولايتى كه براى حضرات معصومين عليهمالسلام قرار داده شده داراى انواعى است، كه شرح آن چنين است:
نوع اول: ولايت اولويت
ولايت اولويت نبى صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام بر مردم عبارت است از استقلال ايشان به تصرف در جميع امورى كه متعلق به مردم است و مجاز به تصرف در آنها هستند. مثل امور نظامى يا سياسى، بلكه عادى و شخصى شان؛ به گونهاى كه طاعت آنان بر مردم واجب باشد.
بلكه جايز نيست مردم در پارهاى از امورشان بدون اذن اولياء دخالت كنند، مثل مصالحى كه مطلوب شرع است.
براى ثبوت اين نوع از ولايت براى چهارده معصوم عليهمالسلام به ادله اربعه استدلال شده است:
قرآن:
آيه اول: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر (اولى به تصرف) است» .
1) . احزاب / 6 .
وجه دلالت: مفهوم آيه شريفه دلالت دارد بر جعل و اعطاء ولايت براى نبى مكرم اسلام حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و به تبع آن براى حضرات معصومين عليهمالسلام بر تمام مؤمنين. اين ولايت در امورى است كه مؤمنين شرعا حق تصرف و سلطنت دارند، و اين غير از آن امورى است كه مؤمنين مجاز به تصرف و ارتكاب ان نيستند، مثل تضييع اموال و ريختن خونشان يا نقل اموال بر وجه غير صحيح، چون اين امور خارج از مفهوم آيه شريفه است.
بنا بر اين، ولايت و اولويت نبى اكرم و ائمه هدى عليهمالسلام منحصر بر امورى است كه تصرف و تسلط مؤمنين در آن امور محدود به حدود الهى است. علاوه بر اين، مقام عصمت آن حضرات را از هر خطا و لغزشى مضون و محفوظ داشته است. همچنين نسبت به هر چيزى كه ضرر به حال امت داشته باشد و يا باعث فساد عامه مردم باشد حفظ مىنمايد.
آيه دوم: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونُ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم»(1): «هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد» .
آيه سوم: «فَليَحذَرِ الَذينَ يُخالِفونَ عَن أمرِهِ أن تُصيبَهُم فِتنَةٌ أو يُصيبَهُم عَذابٌ أليمٌ»(2): «پس آنان كه فرمان او را مخالفت مىكنند بايد بترسند از اينكه فتنهاى دامنشان را بگيرد يا عذابى دردناك به آنها برسد» .
آيه چهارم: « ... وَ ما آتاكُمُ الرَسولُ فَخذوهُ وَ ما نَهاكُم عَنهُ فَانتَهوا وَ اتَّقوا اللّهَ إنَّ اللّهَ شَديدُ العِقابِ»(3): «آنچه را رسول براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است» .
آيه پنجم: «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1): «اى كسانى كه ايمان آورديد اطاعت كنيد خدا و رسول و اولىالامر را (يعنى ائمه معصومين عليهمالسلام) » .
آيه ششم: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(2): «سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آوردهاند همانان كه نماز را به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» .
وجه دلالت آيه بر اولويت حضرات معصومين عليهمالسلام ظاهر است. در كتاب وسائل از محمد بن يعقوب به اسناد خودش از احمد بن عيسى از امام صادق عليهالسلام روايت شده، درباره قول خداوند متعال كه فرمود: «إنَّما وَليُّكُم ... » حضرت فرمود:
خداى متعال و رسول او صلىاللهعليهوآله و كسانى كه ايمان آوردهاند يعنى حضرت على عليهالسلام و اولاد معصومين ايشان عليهمالسلام از خود شما به شما اولى و احق در جان و مال شما تا روز قيامت هستند، و خداوند تبارك و تعالى به اين بيان آنان را توصيف مىكند: «الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ» .
نتيجه:
از مجموع آيات مباركه چنين به دست مىآيد كه اراده پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ديگران اولويت دارد و در آيه «النَبىُّ أولى ... » به اين اولويت تصريح شده و در آيه «ما كانَ لِمُؤمِنٍ ... » وقتى به عدم اختيار مردم تصريح كند يعنى اراده پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد. كما اينكه در تفسير آيه شريفه چنين وارد شده است:
زينب بنت جحش - دختر عمه پيامبر صلىاللهعليهوآله - در امر ازدواجش با نبى اكرم صلىاللهعليهوآله مشورت كرد و حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله او را امر به ازدواج با زيد بن ارقم نمود. زينب و خواهرش هر دو از اين امر كراهت داشتند و گفتند: او يك غلام است، در حالى كه ما چنين و چنان هستيم.
لذا اين آيه در نفى اختيار آن دختر در قبال امر رسول صلىاللهعليهوآله - طبق ولايتى كه خداى متعال براى رسول صلىاللهعليهوآله قرار داده بود - نازل شد. زينب نمىخواست با زيد ازدواج كند، اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: ازدواج كن ! و اين ولايت از سوى خداى متعال آمده بود. اين امر رسول صلىاللهعليهوآله همان معناى ولايت و حكومت بر غير است.
و در آيه مباركه «ما آتاكُم ... » امر به گرفتن امر پيامبر صلىاللهعليهوآله و نهى از مخالفت با نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله خود مشعر بر اولويت اراده پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز هست، و در آيه مباركه «أطيعوا اللّهَ وَ ... » نفس اطاعت به طور كلى اين اولويت را نيز شامل مىشود.
سنت:
روايات زيادى دلالت بر ولايت حضرات معصومين عليهمالسلام دارد:
يك. از جمله آن دسته اخبارى است كه دلالت بر وجوب اطاعت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرات ائمه هدى عليهمالسلام و دلالت بر حرمت معصيت و نا فرمانى ايشان مىكند. به عنوان نمونه:
حمّاد بن عثمان، عن بشير العطار، قال: سمعت اباعبداللّه عليهالسلام يقول: نَحنُ قَومٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَنا، وَ أنتُم تَأتَمُّونَ بِمَن لا يُعذَر الناسُ بِجَهالَتِهِ(1): ما خانواده كسانى هستيم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده، و شما پيروى مىكنيد از كسى كه مردم به نادانى او معذور نيستند !
پس اگر اهلسنت در قيامت بگويند ما اهلبيت پيامبر عليهمالسلام را نمىشناختيم تا از آنها پيروى كنيم، اگر مستضعف نباشند خدا معذورشان ندارد، زيرا امامت ايشان براهين روشن دارد.
عن أبِى الصَباحِ، قالَ: أشهَدُ أنّى سَمِعتُ أبا عَبدِاللّهِ يَقولُ: أشهَدُ أنَّ عَليّا عليهالسلام إمامٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَهُ، وَ أنَّ الحَسَنَ عليهالسلام إمامٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَهُ، وَ أنَّ الحُسَينَ عليهالسلام إمامٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَهُ،
1) . الكافى: ج 1 ص 263.
وَ أنَّ عَلىَّ بنَ الحُسينِ عليهالسلام إمامٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَهُ، وَ أنَّ مُحَمَّدَ بنَ عَلىٍّ عليهالسلام إمامٌ فَرَضَ اللّهُ طاعَتَهُ(1):
گواهى مىدهم كه على عليهالسلام امامى است كه خدا طاعتش را واجب ساخته، و حسن عليهالسلام امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته، و حسين عليهالسلام امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته، و على بن حسين امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته است، و محمد بن على عليهالسلام امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته است.
و روايات ديگرى كه در كتاب الحجة از كتاب شريف «الكافى» در اين باب وارد شده است.
دو. كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم كه فرمود: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ قالوا: بَلى. قال: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ(2): آيا من بر مؤمنان از خود آنها سزاوارتر نيستيم ؟ گفتند: بله. فرمود: پس هر كس را من مولايم، على عليهالسلام مولاى اواست. در اين روايت تصريح بر اولويت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله شده است.
اجماع:
در اينكه نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه هدى عليهمالسلام واليان و حاكمان امر و خلفاء خداى متعال بر مردم در روى زمين مىباشند و بر همه مخلوقات ولايت مطلقه دارند بين علماى شيعه هيچ اختلافى نيست.
عقل:
عقل در هر امرى مستقلاً حكم به وجوب طاعت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام مىكند، زيرا آن بزرگواران ولىّ نعمت هستند، و به يُمن وجود آنان مخلوقات روزى داده مىشوند و از بركتشان آسمانها و زمين ثابت و پايدار است. به همين دليل طاعتشان مطلقا واجب و مخالفتشان در هر امرى مطلقا حرام است. اين وجوب طاعت و حرمت
مخالفت به پاس شكرگذارى اين نعمت بزرگ است، زيرا نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و معصومين عليهمالسلام در مقام تكوين علت ايجاد و مبدء سلسله موجودات هستند. كما اينكه در مقام تشريع واسطه تبليغ احكام و مصالح و مضارّ مردم هستند.
نوع دوم: ولايت تشريعى
ولايت تشريعيه به معناى سرپرستى و توليت و تبيين امور مهم و مخفى دين است. براى اثبات اين نوع ولايت مىتوان به رواياتى كه دلالت بر تفويض امر دين به معصومين عليهمالسلام دارند و در كتب روايى هم چون «الكافى» بيان شده است استدلال كرد.
مثل روايت شريفى كه مرحوم كلينى به اسناد خودش از ابواسحاق نحوى نقل مىكند كه گفت: بر ابىعبداللّه عليهالسلام داخل شدم و شنيدم كه مىفرمود: به درستى كه اللّه تعالى نبى خود صلىاللهعليهوآله را بر اساس محبت خودش تربيت كرد، و سپس فرمود: «إنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ»(1): « (اى پيامبر) حقا كه داراى اخلاقى عظيم هستى» . سپس امر را بر او تفويض نمود. پس خداوند متعال فرمود: «ما آتاكُمُ الرَسولُ فَخذوهُ وَ ما نَهاكُم عَنهُ فَانتَهوا»(2): «هر دستورى كه رسول به شما داد بگيريد و از هر آنچه نهىتان كرد آن را ترك كنيد» . و خداوند متعال فرمود: «وَ مَن يُطِعِ الرَسولَ فَقَد أطاعَ اللّهَ»(3): «و كسى كه رسول را اطاعت كند همانا خدا را اطاعت نموده است» .
سپس حضرت صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امر را به حضرت على عليهالسلام تفويض كردند و حضرت عليهالسلام را امين بر اين امر دانستند. سپس شما پذيرفتيد و ديگران انكار كردند ... . ما بين شما و بين اللّه عزّ و جلّ واسطهايم. خداوند متعال خلاف امر ما براى احدى چيزى قرار نداده است.
پس مخفى نيست مراد از تفويض امر دين به معصومين عليهمالسلام اين نيست كه خداوند متعال ايشان را حاكم نمود كه غير از وحيانى و الهى بودن به آراء خود عمل كنند،
و آنچه را كه مىخواهند حلال نمايند و آنچه را مىخواهند حرام نمايند. تفويض امر به اين معنى ضرورتا باطل و خارج از شريعت است. همان طور كه فرمود: «قُل ما كُنتُ بِدعا مِنَ الرُسُلِ وَ ما أدرى ما يَفعَلُ بى وَ لا بِكُم إن أتَّبِع إلاّ ما يوحى إلَىَّ ... »(1): بگو من پيامبر نوظهورى نيستم و نمىدانم با من و شما چه خواهد شد من تنها از آنچه بر من وحى مىشود پيروى مىكنم.
و خداوند متعال فرمود: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(2): «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد بلكه آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» .
بلكه مراد از «تفويض» امر دين به معصومين عليهمالسلام اين است كه خدا خود نبى صلىاللهعليهوآله را تربيت كرد و به كمال رساند؛ به طورى كه نبى اكرم صلىاللهعليهوآله اختيار نمىكردند الا آنچه موافق حق تبارك و تعالى است و مخالف مشيت خداى تعالى چيزى را اختيار نمىكردند.
پس خداى متعال امر را به نبى اكرم صلىاللهعليهوآله تفويض كرد تا بعضى امور را تعيين كند؛ مثل زياد كردن بعض ركعات و تعيين نمازهاى نافله و زياد كردن روزه و سهم الارث جد و مقدار ديه عين و نفس و مانند آنها. اين تفويض از جانب خداوند تبارك و تعالى اظهارى براى شرف و كرامت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله بود.
تفويض امر به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از آن مواردى است كه فساد در آن راه ندارد؛ نه از نظر عقل و نه از نظر نقل. بلكه اخبار مزبوره و غيره دلالت بر تفويض امر به اين مقدار مىكند. حتى اين تفويض اختصاص به نبى اكرم صلىاللهعليهوآله ندارد، بلكه در عترت نبى اكرم عليهمالسلام كه عبارتند از ائمه عليهمالسلام نيز اين تفويض جريان دارد.
نوع سوم: ولايت تكوينى
ولايت تكوينى عبارت است از مسخّر بودن ممكنات و جميع آفرينش تحت اراده
و مشيت حضرات معصومين عليهمالسلام، به طورى كه در اختيار و طاعت آنان باشند و امرشان در آنها به حول و قوه الهى نافذ باشد. كما اينكه در زيارت حضرت حجة بن الحسن ارواحنا فداه آمده است: ما مِنّا شَىءٌ إلاّ وَ أنتُم لَهُ السَبَبُ: هيچ چيزى از ما نيست مگر اينكه شما سبب آن هستيد.(1)
اين تصرف و ولايت در عالم آفرينش به دليل اين است كه ذوات مقدسه حضرات معصومين عليهمالسلام اسماء و صفات الهى هستند، و افعال خداوند تعالى و اقوال آنها قول او است.
اين مرتبه از ولايت اختصاص به حضراتشان دارد و از مقتضيات ذوات نوريه و نفوس قدسيه آنان است، و لذا قابل اعطاء به غير نيست.
دليل بر اين قسم از ولايت معجزاتى است كه از ناحيه مقدسه حضرات معصومين عليهمالسلام صادر شده. چنانچه در كتب روائى به نحو متواتر ذكر شده است. دليل اين مطلب اين است كه آنان ذوات مقدسه خداوند تبارك و تعالى را آن طور كه حق طاعت او است اطاعت كردند. لذا خداوند تبارك و تعالى همه چيز را مطيع آنان قرار داده است. علاوه بر آن استجابت دعاى آنان است به جهت قرب منزلتى است كه نزد خداوند تبارك و تعالى دارند. حتى دعاى ديگران نيز به واسطه ايشان مستجاب است، چون ايشان وسيله رحمت و واسطه نعمت حق و صاحب اسم اعظم الهى هستند.
در كتاب كافى به سند خودش از جابر از امام باقر عليهالسلام وارد شده كه فرمود: اسم اعظم الهى 73 حرف است. در نزد آصف يكى از آن 73 حرف بود، كه تكلم به آن كرد و زمين در هم پيچيده شد و تخت بلقيس را در كمتر از يك چشم بر هم زدن جابجا كرد و سپس زمين به همان صورت اولش بازگشت. در حالى كه نزد ما 72 حرف از اسم اعظم الهى هست، و يك حرف را خداوند تبارك و تعالى براى خود برگزيد كه در علم غيب نزد او مخزون است. و لا حول و لا قوه الا باللّه العلى العظيم.
1) . علامه مجلسى اين زيارت را در «تحفة الزائر» و نيز در مزار «بحار» نقل كرده است.
شكى نيست نزد ايشان علم كتاب است، كه عاصف بن برخيا وزير سليمان بن داود عليهالسلام بخشى از آن بود كه توانست تخت بلقيس را در كمتر از چشم بر هم زدنى نزد سليمان عليهالسلام حاضر كند. كما اينكه خداوند تبارك و تعالى در حق او فرمود: «قالَ الَذى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتابِ أنا آتيكَ بِهِ قَبلَ أن يَرتَدَّ إلَيكَ طَرفُكَ» .(1)و در حديث وارد شده است كه امام صادق عليهالسلام بعد از قرائت اين آيه شريفه دست مباركشان را گشوده روى سينه قرار دادند و فرمودند: به خدا قسم نزد ما همه علم كتاب است.
در كتاب «الكافى» به اسنادش از عجلى روايت كرده است كه گفت: به حضرت باقر عليهالسلام عرض كردم: «قُل كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَينى وَ بَينَكُم وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتابِ»(2)، حضرت فرمود: مراد آيه فقط ما و حضرت على عليهالسلام - كه اول و افضل و برتر از ما بعد از نبى است - مىباشد.
دليل ديگر بر ولايت تكوينى، تأثير نفوس عاليه حضرات معصومين عليهمالسلام است. چنانچه نقل شده كه امام عليهالسلام امر كردند به خروج تب از بدن تبدار و بازگشت آن به آن جايى كه بود. خداوند متعال هم مىفرمايد: «وَ كُلُّ شَىءٍ أحصَيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ»(3): «و ما هر چيزى را در امام مبين بر شمردهايم» .
جعل اين مرتبه از ولايت تكوينى براى معصومين عليهمالسلام با همان جعل وجودات نورى و شريف آنها محقق شده است. كما اينكه مرتبه ولايت ختميه نبوت بلكه اصل نبوت نيز به همين جعل صورت گرفته است؛ يعنى خداوند متعال سيد المرسلين صلىاللهعليهوآله را خاتم نبوت به «جعل مركب» تكوينا و تشريعا قرار نداد، بلكه آن خاتميت را به «جعل بسيط» يعنى جعل وجود شريف حضرت صلىاللهعليهوآله در ايشان قرار داد. چرا كه لازمه اين مرتبه از وجود بلكه نفس حقيقت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين است كه فاتح آنچه پيش رو دارد و خاتم آنچه در پشت او است باشد.
به عبارت ديگر:
وجود حضرات اولاً و آخرا است، در حالى كه آنان برگزيده عباد الهى هستند، و نيز وارثان آن كتابى هستند كه در آن هر چيزى بيان شده است.
در «الكافى» به اسنادش از ابوالحسن اول عليهالسلام روايت مىكند كه عرض كردم: فدايت شوم ! مرا خبر دهيد كه آيا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از همه پيامبران ارث مىبرند ؟ حضرت فرمود: بله. عرض كردم: از آدم عليهالسلام تا برسد به خودشان ؟ فرمود: خداى متعال نبىاى را مبعوث نكرد الا اينكه محمد صلىاللهعليهوآله از او اعلم بود. عرض كردم: آيا عيسى بن مريم عليهالسلام مردگان را به اذن خداى متعال زنده مىكرد ؟ !
حضرت فرمود: راست گفتى، و سليمان بن داود عليهالسلام زبان پرندگان را مىفهميد، در حالى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بر همه اين منازل قادر هستند. سپس فرمود: به درستى كه سليمان بن داود عليهالسلام وقتى هدهد را نديد و در امر او شك كرد فرمود: «چرا هدهد را نمىبينم مگر او غائب است» ، و بر او غضب كرد و فرمود: «وى را عذاب كنم عذابى سخت و يا سرش را مىبرم مگر آنكه عذر روشن بياورد» .(1)
غضب سليمان عليهالسلام فقط به اين دليل بود كه هدهد هادى و راهنماى حضرت بر آب بود، و اين در حالى بود كه خداوند متعال به هدهد چيزى داده بود كه به سليمان عليهالسلام عطا نفرموده بود، و هر آينه جن و انس و باد و مورچه و شياطين تحت فرمان سليمان عليهالسلام بودند. با اين حال آبى را كه زير آسمان بود نمىتوانست تشخيص دهد، ولى هدهد آن را مىشناخت. به درستى كه خداوند متعال در كتابش مىفرمايد: «وَ لَو أنَّ قُرآنا سُيِّرَت بِهِ الجِبالُ أو قُطِّعَت بِهِ الأرضُ أو كُلِّمَ بِهِ المَوتى»(2): «و اگر به وسيله قرآن كوهها به حركت در آيند يا زمينها قطعه قطعه شوند يا به وسيله آن با مردگان سخن گفته شود باز هم ايمان نخواهند آورد» .
در حالى كه ما معصومين عليهمالسلام وارث قرآنى هستيم كه در آن چيزى ياد شده است كه به وسيله آن كوهها سير داده مىشوند و راه بين شهرها پيموده مىشود و مردگان با آن زنده مىشوند، و ما آب را زير آسمان مىشناسيم، و به درستى كه در كتاب خداوند عزّ و جلّ آياتى است كه اراده نشده از آنها امرى مگر اينكه ما به آن امر اذن داريم.
علاوه بر آنچه كه در كتابهاى انبياء گذشته عليهمالسلام نوشته شده و خداوند متعال آنها را در امّ الكتاب براى ما قرار داده است.
به درستى كه خداوند متعال در اين باره مىفرمايد: «وَ ما مِن غائِبَةٍ فِى السَماءِ وَ الأرضُ إلاّ فى كِتابٍ مُبينٍ» : هيچ پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر اينكه در كتاب مبين است.(1)پس فرمود: «ثُمَّ أورَثنَا الكِتابَ الَذينَ اصطَفَينا مِن عِبادِنا»(2): «سپس اين كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان بر گزيده خود به ميراث داديم» . ما كسانى هستيم كه خداوند متعال انتخابمان كرد، و به ما كتابى ارث داد كه در آن بيان هر چيزى است؛ يعنى هر چيزى در آن بيان شده است.
در نتيجه، آنچه حضرت موسى و عيسى و غير آنان از انبيا عليهمالسلام قادر بر تصرف تكوينى بر آنها بودند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و درب علم ايشان يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اولاد معصومين حضرت عليهمالسلام زياده بر آن قدرت بر تصرف دارند، چون آنان اعلم از جميع انبياء عليهمالسلام هستند. و آنچه كه آصف بن برخياء وزير سليمان عليهالسلام به خاطر يك حرف از اسماء اعظم الهى قدرت تصرف بر آن را داشت، پيامبر ما صلىاللهعليهوآله و ائمه از آل او عليهمالسلام بر مازاد آن قادر اند به خاطر حروفى كه نزد ايشان است، و آن حروف 72 حرف از اسم اعظم خداوند تبارك و تعالى است. چنانكه گذشت.
البته مخفى نماند كه ولايت تكوينيه، ولايت الهى است كه خداوند تبارك و تعالى به ايشان عطا كرده است، و تنها به اذن خداوند عزّ و جلّ و به خاطر مصلحت مقتضيه
به كار گرفته مىشود. همانطور كه موسى بن جعفر عليهالسلام از زندان به خاطر عهد و جعل و خلافت و وصايت فرزندشان به مدينه رفتند.
همچنين بحثى نيست در اينكه نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه هدى عليهمالسلام واسطه فيض و وسيله افاضه بر كائنات هستند، چون به واسطه ايشان جميع مخلوقات روزى داده مىشوند، و به يُمن و بركتشان آسمان و زمين پايدار است. در زيارت جامعه كبيره آمده است: بِكُم فَتَحَ اللّهُ وَ بِكُم يَختِمُ وَ بِكُم يُنَزِّلُ الغَيثَ وَ بِكُم يُمسِكُ السَماءَ أن تَقَعَ عَلَى الأرضُ إلاّ بِإذنِهِ، وَ بِكُم يُنَفِّسُ الهَمَّ وَ يَكشِفُ الضُرَّ: خدا به شما آغاز كرد و به شما پايان دهد و به وسيله شما باران را فرو فرستد و به وسيله شما آسمان را نگه دارد، كه به جز اذن او بر زمين فرو نيفتد، و به وسيله شما اندوه را زائل كند و سختى را بگشايد.
و اما بيان فرق ولايت تشريعى و تكوينى و اولويت چنين است:
ولايت تشريعى، حكم محض است.
ولايت اولويت بعد از ولايت تشريعى است و با مصداق روبرو است.
ولايت تكوينى تصرف در خود شىء از نظر وجود خارجى است.
مثلاً ازدواج از جانب نبى اكرم صلىاللهعليهوآله تشريع مىشود. اين «ولايت تشريعى» است. سپس زينب بنت جحش براى ازدواج با زيد بن ارقم مىخواهد مصداقى از اين حكم شود. زينب اراده مىكند بگويد: نه او را نمىخواهم و نبى اكرم صلىاللهعليهوآله اراده مىكنند كه او را بايد بخواهى. در اين دو اراده، اراده رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اولويت دارد، كه آن «ولايت اولويت» است. حال اگر زيد بن ارقم نابينا باشد و حضرت صلىاللهعليهوآله در چشم او تصرف كنند و بينا شود اين «ولايت تكوينى» است.
بحث قرائن حديث غدير و معناى اولى به نفس و صاحب اختيار مولى براى در جلد قبل و ضمن مبحث دلالت حديث غدير مفصل گذشت. در اينجا از منظرى
ديگر، سيزده قرينه مهم در كنار حديث غدير و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » بيان مىشود، كه مبيّن معناى آن است و هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است. البته حتى اگر هيچ كدام از اين قرائن هم نبودند معنى واضح بود:
در آغاز، پيامبر صلىاللهعليهوآله «اولى به نفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » كه در نهايت مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.
متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامهاى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامههايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى است؛ از قوىترين ادله بر معناى مهم مولى است.
اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مىروم، قرينه خوبى است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از رحلت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام
1) . مائده / 67 .
الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى نفرمودند.
تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمىپذيرند.
آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1)نيز مانند آيه فوق درباره هيچيك از احكام الهى نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.
مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مىتواند باشد نه معناى ديگر.
بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشتهاند معلوم مىكند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامهها فقط معناى كلمه را مىگويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده
1) . مائده / 3.
حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغتشناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندىمحكم باشد.
داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
عمر در همان غدير جمله «أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» را به كار برد كه مىتوان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمىشود. به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كل» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على بن ابىطالب عليهالسلام، كه هم معناى امارت را براى مولى مىرساند و هم اقرار عملى به آن است. در واقع يكى از مفاهيمى كه در كلمه «صاحب اختيار» - كه در خطبه غدير آمده - نهفته است مفهوم حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة است. اين مفهوم در اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروضالطاعة، نافذ الامر.
اضافه بر اين، با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير هجده آيه قرآن است، كه از جمله اين آيات كريمه، آيه 19 و 85 سوره آل عمران است، كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در دو فراز از خطبه غدير به آن اشاره فرمود.
در كنار اين دو آيه، آيات 20 و 51 و 52 و 64 و 57 و 83 و 84 سوره آل عمران نيز در همين راستاست.
آنچه در اينجا قابل ذكر است و از آيات فوق استفاده مىشود اينكه مسئله ولايت و لقب «اميرالمؤمنين» جزو فطرت بشر است. امام صادق عليهالسلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1)مىفرمايد: آن فطرتى كه خداوند مردم را بر آن خلق فرموده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(2)
در خصوص اين كه مراد از لفظ «مولى» در لغت همان «اولى» است، يا اينكه اولى يكى از معانى مولى است بايد گفت: براى به دست آوردن برهان اين امر كافى است به سخنان مفسران و محدثان در تفسير آيه كريمه «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرِ»(3)توجه شود. بعضى از مفسران منحصرا كلمه مولى را در تفسير اين آيه به اولى تفسير كرده، و بعضى اولى را يكى از معانى مولى دانستهاند.
از كسانى كه «مولى» را به معناى اولى تفسير كردهاند، مىتوان اين افراد را نام برد:
فراء، يحيى بن زياد كوفى نحوى (م 207 ق) ، كه فخر رازى در تفسيرش از او حكايت نموده است.(3)
ابوعبيده، معمر بن مثنى بصرى (م 210 ق) ، كه فخر رازى در تفسيرش از او نقل كرده(4)، و استشهاد او را به بيت لبيد ذكر نموده است كه گفت:
فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسِبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفَها وَ أمامَها(5)
شيخ مفيد نيز اين معنى را از ابوعبيده در رساله خود - كه در معناى مولى تأليف كرده - آورده و شريف مرتضى آن را در «الشافى» به نقل از كتاب «غريب القرآن» خود بيان داشته و استشهاد او را به بيت لبيد نيز قيد كرده است، و شريف جرجانى با نقل اين قول از او در رد بر صاحب متن استدلال نموده است.(6)
5 . اخفش اوسط، ابوالحسن سعيد بن مسعده نحوى (م 215 ق) . اين معنى را فخر رازى در «نهاية العقول» از او آورده است. استشهاد او به بيت لبيد را هم نقل كرده است.
6 . ابوزيد، سعد بن اوس لغوى بصرى (م 215 ق) ، كه صاحب كتاب «الجواهر العبقرية» معنى مزبور را از او نقل كرده است.
1) . محمد بن سائب، مفسّر نسّابه م 146 ق .
2) . مفاتيح الغيب: ج 8 ص 93.
3) . مفاتيح الغيب: ج 8 ص 93.
4) . مفاتيح الغيب: ج 8 ص 93.
5) . شرح المعلّقات السبع زورزنى : ص 106. اين بيت در وصف گاو وحشى است كه از صداى آدميان هراسناك شد، به حدى كه ندانست صدا از جلو او بوده يا از عقب، و كدام يك از جلو و عقب سزاوارتر به ترس و بيم است.
6) . شرح المواقف: ج 3 ص 271.
8 . ابنقتيبه (م 276 ق) اين معنى را عنوان كرده و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(2)
ابوالعباس ثعلب، احمد بن يحيى نحوى شيبانى (م 291 ق) . قاضى زوزنى حسين بن احمد (م 486 ق) در «شرح المعلقات السبع» ذيل بيت لبيد مىگويد: ثعلب گفته است: مولى در اين بيت به معناى اولى است. مانند آيه «مأواكم النار هى مولاكم ... »(3): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزوارتر به شماست.
ابوجعفر طبرى (م 310 ق) معنى مزبور را در تفسير خود ذكر كرده است.(4)
ابوبكر انبارى، محمد بن قاسم لغوى نحوى (م 328 ق) معنى مزبور را در تفسيرش «مشكل القرآن» خود ذكر كرده، و شريف مرتضى در «الشافى» از او نقل نموده و استشهاد او به بيت لبيد را آورده است. ابنبطريق نيز به نقل آن از او پرداخته است.(5)
ابوالحسن رمانى، على بن عيسى مشهور به وراق نحوى (م 382 يا 384 ق) . فخر رازى در «نهاية العقول» معنى مزبور را از او نقل كرده است.
ابوالحسن واحدى (م 468 ق) در «الوسيط» آورده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(6): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزاوارتر به شماست، به جهت گناهانى است كه مرتكب شدهاند؛ يعنى آتش است كه بر شما ولايت مىكند، زيرا امر شما در اختيار آن مىباشد و آتش اولى و سزاوارتر از هر چيزى به شماست.
ابوالفرج، ابنجوزى (م 597 ق) معنى مزبور را در تفسير «زاد المسير» خود از ابوعبيده نقل كرده و آن را پسنديده است.
ابوسالم محمد بن طلحه شافعى (م 652 ق) همين معنى را عنوان كرده است.(1)
شمسالدين سبط بن جوزى حنفى (م 654 ق) نيز آن را ذكر كرده است.(2)
محمد بن ابىبكر رازى، صاحب «مختار الصحاح» در كتاب «غريب القرآن» - كه به سال 668 ق از آن فراغت يافته - مىگويد: مولى آن كسى است كه اولى و سزاوارتر به چيزى است. چنانكه خداى تعالى مىفرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزاوارتر به شماست. مولى در لغت بر هشت وجه است، و يكى از آنها به معناى اولى است.
تفتازانى (م 791 ق) معنى مزبور را به نقل از ابوعبيده ذكر كرده است.(4)
ابنصبّاغ مالكى (م 855 ق) اولى بالشىء را از معانى كلمه مولى كه در قرآن استعمال شده به شمار آورده است.
20 - جلالالدين محمد بن احمد محلى شافعى (م 854 ق) اين معنى را در تفسير الجلالين بيان كرده است.
علاءالدين قوشچى (م 879 ق) همين معنى را در «شرح التجريد» ذكر كرده است.
شهابالدين احمد بن محمد خفاجى (م 1069 ق) در حاشيه تفسير بيضاوى با استشهاد به بيت لبيد معنى مزبور را آورده است.
سيد امير محمد صنعانى در «الروضة الندية» به نقل از فقيه حميد محلى معنى مزبور را ذكر كرده است.
سيد عثمان حنفى مكى (م 1268 ق) نيز آن را ذكر كرده است.
شيخ حسن عدوى حمزاوى مالكى (م 1303 ق) مىگويد: «هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى بنا بر كفر و ترديدتان در دين، آتش دوزخ از هر جايگاهى اولى و سزاوارتر به شماست.(2)
سيد محمد مؤمن شبلنجى همين معنى را ذكر كرده است.(3)و اما از كسانى كه اولى را يكى از معانى مولى دانستهاند، مىتوان به ذكر نام اين اشخاص پرداخت:
ابواسحاق، احمد ثعبلى (م 427 ق) در «الكشف و البيان» مىگويد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)، يعنى آتش يار و مونس شما و اولى و احق است به اينكه مسكن شما باشد. وى سپس به بيت لبيد مذكور استشهاد كرده است.
ابوالحجاج، يوسف بن سليمان شنتميرى (م 476 ق) اين معنى را در گفتار لبيد ذكر نموده، و به آيه كريمه مزبور استشهاد كرده است.(5)
فراء، حسين بن مسعود بغوى (م 510 ق) در «معالم التنزيل» همين معنى را در گفتار لبيد ذكر نموده، و به آيه كريمه مزبور استشهاد كرده است.
زمخشرى (م 538 ق) آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده، و سپس مىگويد: جايز نيست كه مراد از مولى در آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)، «ناصِرُكُم» باشد.(2)
ابوالبقاء محبالدين عكبرى بغدادى (م 616 ق) در تفسيرش آن را ذكر كرده است.(3)
قاضى ناصرالدين بيضاوى (م 692 ق) ، در تفسيرش آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(4)
حافظالدين نسفى (م 710 ق) در تفسير خود آن را بيان كرده است.(5)
علاءالدين على بن محمد خازن بغدادى (م 741 ق) در تفسيرش آن را ذكر كرده است.(6)
ابنسمين، احمد بن يوسف حلبى (م 856 ق) در تفسير خود «المصون فى علم الكتاب المكنون» مىگويد: در آيه «هى مولاكم»(7)جايز است كه مولى مصدر باشد؛ يعنى آتش ولايت شماست يا داراى ولايت بر شماست. و نيز جايز است اسم مكان باشد؛ يعنى آتش ولايت مكان ولايت شماست. همچنين جايز است به معناى «أولى بِكُم» باشد؛ يعنى سزاوارتر به شما، مانند اينكه بگويى: وى مولاى او است؛ يعنى سزاوارتر به او است.
نظامالدين نيشابورى، در تفسير خود آن را ذكر كرده است.(1)
شربينى شافعى (م 977 ق) آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(2)
ابوالسعود، محمد بن محمد حنفى قسطنطينى (م 972 ق) اين معنى را ذكر نموده، و سپس بقيه معانى مولى را بيان كرده است.(3)
شيخ سليمان جمل در حاشيهاى كه بر تفسير الجلالين نوشته و آن را «الفتوحات الالهية» ناميده و در سال 1198 از آن فراغت يافته اين معنى ذكر كرده است.
مولا جاراللّه اللّهآبادى در حاشيه تفسير بيضاوى مىگويد: مولى مشتق از اولى است، به حذف زايد.
محبالدين افندى در كتاب خود «تنزيل الآيات على الشواهد من الابيات» (چاپ 1281 ق) در شرح بيت لبيد معنان مزبور را عنوان كرده است.
اگر اين عده - كه همه پيشوايان ادب عربى و اساتيد لغت هستند - اين معنى را از معانى لغوى لفظ مولى نمىدانستند، براى آنها روا نبود كه آن را به اولى تفسير كنند.
اما سخن بيضاوى بعد از ذكر معناى «اولى» كه مىگويد: حقيقت معناى آن «محراكم» مىباشد، يعنى جايگاهى كه درباره آن سزاوار است كه گفته شود: هُوَ أولى بِكُم؛ يعنى آن لايقتر به شماست، مانند اينكه گفته شود: هُوَ مئنَةُ الكَرَم، به جاى إنَّهُ الكَريمُ؛ يعنى به راستى او كريم است. يا أولى بِكُم به معنى «مَكانُكُم عَمّا قَريب» مىباشد، كه از ولى به معناى قرب است يا به معنى ناصركم است؛ يعنى يار شما، طبق قول شاعر كه گفته است: تَحيَّةً بَينَهُم ضَربٌ وَجيعٌ؛ يعنى سلام و تحيت ميان ايشان
عبارت از ضربت دردناك است. يا معناى مَولاكُم در واقع «مُتَوَلّيكُم» باشد؛ يعنى آتش عهدهدار شماست، چنانكه موجبات آن را در دنيا عهدهدار بودهايد.
مقصود بيضاوى از اين شرح بيان معنى حقيقى لغوىِ آن - كه در آغاز بدان تصريح كرده - نيست، بلكه مقصودش بيان حاصل معنى است مقدم داشتن اين معنى كه آتش سزاوارتر به شماست مىباشد. استشهاد او به بيت لبيد - كه جز معنى اولى در آن احتمال داده نشده - نيز مشعر بر اين است كه معنى اصلى و حقيقى كلمه مولى همان اولى است.
و سخن اخير او كه گفته: جايگاهى كه درباره آن سزاوار است كه گفته شود ... (1)، و نكته سنجى او در تقريب بقيه معانى به نحوى كه هر يك از عبارات مناسب با يكى از آن معانى است، به استثناى معنى اولى كه از لحاظ تقريب معنى از وجهه لغوى نيست، بلكه معنى لغوى را با مقدم داشتن آن و استشهاد به بيت لبيد تثبيت كرده، و در اينجا مراد تقريب معنى از وجهه قصد و اراده است، و آنچه در تفسير نسفى مذكور است قريب به اين است.
خازن مىگويد: مولى در آيه مورد استشهاد به معناى «ولىّ» است، و گفته شده كه به معناى اولى است؛ يعنى آتش سزاوارتر به شماست، به خاطر گناهانى كه مرتكب شدهايد. پس معنى چنين مىشود: آتش است كه متولى امر شما مىشود، زيرا آتش امر شما را در اختيار گرفته و شما خود را به سبب كفر و نفاق تسليم آن كردهايد. پس آتش از هر چيزى سزاوارتر به شماست.
همچنين گفته شده كه معناى جمله «هِىَ مَولاكُم»(2)اين است كه مولى و ناصرى براى شما نخواهد بود، زيرا كسى كه آتش مولاى او باشد مولاى ديگر ندارد.
اما تفسير آن به «ولىّ» ، اين هم منافاتى با نظر ما ندارد، زيرا ثابت و محقق شده كه ولىّ با مولى در معانى متعددى يكسان است. يكى از آن معانى «اولى بالامر» است.
بنا بر اين، هر دو قول تنها در تعبير مغايرت دارند و در حقيقت مباينتى ندارند، و همان طور كه قبلاً گفتيم، آنچه بعد از اين امر بيان شده تقريبى براى اراده معنى است.
و قول سوم عبارت است از ذكر لازمه معنى، خواه «ولى» باشد و خواه «اولى» . بنا بر اين، بين آن نيز با آنچه از تفسير لفظ بيان شد منافاتى وجود نخواهد داشت. در اينجا آيات ديگرى نيز هست كه مولى در آنها به معناى اولى بالامر استعمال شده، كه آيه» «أنتَ مَولانا»(1)از جمله آنهاست. ثلعبى در «الكشف والبيان» مىگويد: يعنى ناصر و حافظ و ولىّ ما و سزاوارتر به ما.
اما درباره آيه «بَلِ اللّهُ مَولاكُم»(2)، احمد بن حسن زاهد درواجكى در «تفسير زاهدى» مىگويد: خداوند سزاوارتر به اين است كه اطاعت شود.
ابوحيان در تفسير آيه كريمه «ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّهِ فَليَتَوكَّلِ المُؤمِنينَ»(3)مىگويد: كلبى گفته است: «هُوَ مَولانا» يعنى او در مرگ و زندگى از خود ما به ما سزاوارتر است.
و نيز گفته شده: او مالك و سرور ماست، و از اين رو هر طور بخواهد تصرف مىكند.(4)
سجستانى عزيزى گفته است: «هُوَ مَولانا» يعنى او ولىّ ماست، و مولى بر هشت وجه است: معتِق و آزاد كننده، معتَق آزاد شده، ولىّ، سزاوارتر به چيزى، پسرعمو، داماد، همسايه و هم پيمان.(5)
در كنار قرائنِ معناى اولى براى كلمه «مولى» ، بايد به تفسيرى توجه كرد كه
رسول خدا صلىاللهعليهوآله شخصا در معناى لفظ مبارك خود فرموده، و سپس به آنچه اميرالمؤمنين عليهالسلام مطابق تفسير پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اين باره بيان داشته است.
على بن حميد قرشى به نقل از «سِلوة العارفين» تأليف الموفق باللّه حسين بن اسماعيل جرجانى پدر المرشد باللّه، به اسنادش از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه چون از آن حضرت در معناى حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» سؤال شد فرمود:
خدا مولاى من است و به من از خودم سزاوارتر است، و با وجود او مرا اختيارى نيست. من هم مولاى مؤمنان هستم و به آنها از خودشان سزاوارترم، و با وجود من براى آنان اختيارى نيست. پس هر كس من مولاى او هستم و به او از خودش سزاوارترم على عليهالسلام مولاى او است و به او از خودش سزاوارتر است، و با وجود او مؤمنين را اختيارى نيست.(1)
در حديث احتجاج عبداللّه بن جعفر بر معاويه آمده است كه به او گفت: اى معاويه، همانا من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله - كه بر منبر بود و من روبروى او بودم و عمر بن ابىسلمه، اسامه بن زيد، سعد بن ابىوقاص، سلمان فارسى، ابوذر، مقداد و زبير بن عوام نيز حضور داشتند - شنيدم كه مىفرمود:
آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ همگى گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: آيا زنان من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ؛ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ. سپس با دست خود به شانه على عليهالسلام زد و فرمود:
بار خدايا، دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار. اى مردم، من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم، آنان را با وجود او امرى نيست.
تا آنجا كه عبداللّه بن جعفر گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله ما برترين و سزاوارترين مردم و بهترين آنها را در روز غدير خم و در ديگر مواقع براى امتش به ولايت منصوب فرمود، و به وسيله او بر آنان حجت آورد و به اطاعت او امرشان فرمود، و به آنان خبر داد كه
1) . شمس الاخبار: ص 38.
على عليهالسلام نسبت به آنجناب به منزله هارون عليهالسلام است نسبت به موسى عليهالسلام، و او ولى هر مؤمن بعد از آن حضرت است، و اينكه هر كس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ولىّ او است على عليهالسلام نيز ولىّ او است، و هر كس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او از خودش سزاوارتر است على عليهالسلام نيز به او سزاوارتر است، و على عليهالسلام جانشين و وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(1)
در روايتى كه شيخالاسلام حموينى در داستان احتجاج اميرالمؤمنين در ايام خلافت عثمان آورده، ذكر شد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطبهاى ايراد كرده و فرمود:
اى مردم، آيا مىدانيد كه خداى عزّ و جلّ مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم و به آنان از خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: يا على، برخيز. على عليهالسلام مىفرمايد: من برخاستم و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادَ مَن عاداهُ.
پس از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله، سلمان به پا خاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، على چگونه ولايتى بر ما دارد ؟ فرمود: ولايتى مانند ولاى من. هر كس كه من به او از خودش سزاوارترم، على عليهالسلام نيز به او از خودش سزاوارتر است.(2)
در داستان مناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز صفين سخن آنجناب مذكور شد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم و به آنان از خودشان سزاوارترم. هر كس من مولاى اويم پس از من على عليهالسلام مولاى او است. خداوندا، دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار، و ياران او را يارى كن و خوار كنندگانش را خوار گردان. سلمان فارسى بهپا خاست و نزد حضرت آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، چگونه ولايتى ؟ فرمود: چون ولايت من؛ هر كس من به او از خودش سزاوارترم، على عليهالسلام به او از خودش سزاوارتر است.(3)
حافظ عاصمى در «زين الفتى» گويد: روايت شده از على بن ابىطالب عليهالسلام درباره كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله: «من كنت مولاء فعلى عليهالسلام مولاء» سؤال شد ؟ فرمود: آن زمان كه بهپا خاستم، مرا منصب پيشوايى داد. مراد آنجناب از جمله «زمانى كه من برخاستم» ، قيام او در تجمّع روز غدير است، پس از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به او امر فرمود برخيزد تا دست او را بلند كند و معرفى نمايد و به پيشوايى بر امت نصب فرمايد.
امام حافظ واحدى بعد از حديث غدير گويد: اين ولايتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى على عليهالسلام برقرار فرمود، در روز قيامت مورد پرسش قرار خواهد گرفت. چنانكه در تفسير قول خداى تعالى «وَ قِفوهُم أنَّهُم مَسئولونَ»(1)روايت شده است: يعنى از ولايت على عليهالسلام، و معنى چنين مىشود: همانا از آنان سؤال مىشود كه آيا بر طبق سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله حق موالات او را ادا كردند يا امر ولايت را ضايع و مهمل گذاردند، تا در مقام مطالبه به كيفر اعمال خود برسند ؟
شيخ الاسلام حموينى و جمالالدين زرندى در «نظم دررالسمطين» و ابنحجر و حضرمى اين حديث را با بررسى در سند روايت و ذكر كردهاند.(2)
حموينى از طريق حاكم ابوعبداللّه ابنالبيع و او از محمد بن مظفر، از عبداللّه بن محمد بن غزوان، از على بن جابر، از حافظ محمد بن خالد بن عبداللّه، از محمد بن فضيل، از محمد بن سوقه، از ابراهيم، از سود، از عبداللّه بن مسعود روايت كرده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: فرشتهاى نزد من آمد و گفت: اى محمد، از پيامبران پيش از خود سؤال كن كه بر چه امرى مبعوث شدند ؟ آنها گفتند: بر ولايت تو و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام.
همچنين حموينى گفته: از على عليهالسلام روايت شده كه فرمود: موالات اصلى از اصول دين قرار داده شده است. وى نيز از طريق حاكم ابنالبيع از محمد بن على، از احمد بن حازم، از عاصم بن يوسف يربوعى، از سفيان بن ابراهيم حرنوى، از پدرش، از
ابوصادق روايت كرده كه گفت: على عليهالسلام فرمود: اصول اسلام سه چيز است كه هيچ يك از آنها بدون ديگرى سود ندهد: نماز، زكات و موالات. همچنين بنا به روايتى عمر بن خطاب از كسى كه اميرالمؤمنين مولاى او نباشد نفى ايمان نمود.(1)
آلوسى درباره قول خداى تعالى «وَ قِفو هُم أنَّهُم مَسئولونَ»(2)، بعد از ذكر اقوالى كه در تفسير آن رسيده مىگويد: بهترين اين اقوال سؤال از عقائد و اعمال است، و سرآمد آنها لا اله الا اللّه است، و بزرگترين آنها ولايت على عليهالسلام مىباشد.(3)
از طريق بيهقى از حافظ حاكم نيشابورى به اسنادش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: هنگامى كه خداى متعال پيشينيان و پسينيان را در روز قيامت جمع فرمايد و صراط بر جسر جهنم نصب شود. احدى از آن عبور نمىكند مگر اينكه به سبب ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام برائتنامه ايمنى از آتش در دست داشته باشد. اين روايت را محبالدين طبرى با بررسى در طريق آن آورده است.(4)
مجال آن نيست كه بسيارى از مصادرى را كه بر آنها آگهى و وقوف يافتهايم و در آنها رواياتى در تفسير قول خداى تعالى: «وَ قِفوهُم أنَّهُم مَسئولونَ»(5)و حديث: سل من ارسلنا قبلك من رسلنا، آمده و همچنين آنچه را كه حفّاظ حديث از رسول خدا عليهالسلام در مورد حديث برائت و جواز عبور از صراط روايت كردهاند ذكر كنيم.
بنا بر آنچه گذشت، گمان نمىرود وجدان آزاد حكم كند به اينكه تمام اين دلايل و قرائن با معنايى بيگانه با مدلول خلافت و اولويت بر مردم از خود آنها سازگارى داشته باشد، و با اين حال آن معنى را اصلى از اصول دين قلمداد كند و ايمان را بدون آن منتفى شمارد و عمل هر كس را تنها به آن درست داند !
اين اولويت كه از اصول دين به شمار آمده و مولويّتى كه ايمان با نبودن آن منتفى است، به طورى كه در كلام عمر آمده(1)، در كلام ديگرش به ابنعباس نيز به آن تصريح شده است، و راغب هم آن را از ابنعباس نقل كرده كه گفت:
شبى با عمر به راهى مىرفتم و عمر بر قاطرى سوار بود و من بر اسبى سوار بودم. در اين موقع عمر آيهاى را قرائت كرد كه در آن از على بن ابىطالب عليهالسلام ياد شده بود.
سپس گفت: سوگند به خدا اى اولاد عبدالمطلب، همانا على در ميان شما به امر خلافت سزاوارتر از من و ابوبكر بود.
ابنعباس گويد: من با خود گفتم: خدا مرا نبخشد اگر دست از او بدارم. پس به او گفتم: اى اميرالمؤمنين، آيا تو چنين مىگويى ؟ در حالى كه تو و رفيقت خيز برداشتيد و امر خلافت را در برابر مردم از ما سلب كرديد ! عمر گفت: دور شويد (يا از اين سخن خوددارى كنيد) اى اولاد عبدالمطلب، دور شويد، شما ياران عمر بن خطاب هستيد.
ابنعباس گويد: پس از اين سخن او، من با درنگى عقب ماندم و او جلو افتاد. چون تعلل مرا احساس كرد به من گفت: بشتاب كه از راه وانمانى. سپس گفت: سخن خود را بر من تكرار كن. گفتم: مطلبى را يادآور شدى و من تو را پاسخ گفتم، و اگر تو سكوت مىكردى ما نيز ساكت مىمانديم.
عمر گفت: به خدا قسم ما آنچه كرديم از روى عداوت نبود، و لكن او را كوچك شمرديم و ترسيديم كه عرب به سبب كشتارهايش در جنگها به خلافت او تن ندهند و با او همداستان و متحد نشوند.
ابنعباس گويد: خواستم بگويم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را به ميدانهاى جنگ اعزام مىكرد و او بزرگان و رؤساى عرب را درهم مىشكست و زبون مىساخت و آن مأموريتها على عليهالسلام را كوچك نمىشمرد. اما تو و رفيقت ابوبكر او را كوچك
1) . الغدير: ج 1 ص 382.
مىشماريد. عمر در ادامه سخن گفت: شد آنچه شد. حال چگونه مىبينى ؟ به خدا قسم ما در هيچ امرى بدون على تصميم نمىگيريم و هيچ كارى را بدون اذن او انجام نمىدهيم.(1)
ابن ابى الحديد درباره اين داستان چنين گويد: عمر گفت: اى ابنعباس، سوگند به خدا همانا اين رفيق تو - يعنى على عليهالسلام - بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سزاوارترين مردم به امر خلافت است، جز اينكه ما درباره خلافت او از دو چيز ترسيديم. ابنعباس گويد: گفتم: يا اميرالمؤمنين، آن دو چيز كدام است ؟ گفت: ترس و انديشه ما از جوانى او و علاقه و محبت او نسبت به اولاد عبدالمطلب بود.(2)
جمله اخير به روايتى ديگر چنين است: بىميلى ما نسبت به او به جهت جوانى او و محبت او نسبت به اولاد عبدالمطلب بود.(3)
گواهى به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به معناى مورد نظر ما، يعنى اولويت مطلق. همان نور و حكمتى است كه در دلهاى دوستان حضرتش به وديعت نهاده شده است و پاكدلان بدان روى مىآورند، و براى تعيين حامل بار سنگينى آن رسولان برانگيخته مىشوند. چنانكه طبق روايت بيهقى، ضمن گفتگويى طولانى كه بين ابنعباس و مردى از اهالى حمص از توابع شام جريان يافته، چنين مذكور است:
مرد شامى به ابنعباس گفت: همانا طايفه و قبيله من خرج سفر براى من گرد آوردند و من فرستاده ايشانم كه به عنوان امين خود مرا نزد تو فرستادهاند. پس تو را نمىسزد كه مرا بدون بر آوردن حاجتم برگردانى، زيرا قبيله من در امر على و به خاطر محبت او در معرض هلاكت هستند. بيا و آنها را از اين تنگنا و مشكل برهان تا خداوند در كار تو گشايش پديد آرد.
ابنعباس به او گفت: اى برادر شامى، همانا على عليهالسلام در اين امت از حيث فضيلت و عملش همانند آن عبد صالح است كه موسى عليهالسلام با او ملاقات كرد. سپس حديث امسلمه را كه متضمن فضائل بسيارى براى على عليهالسلام است ذكر كرد.
آن مرد شامى به ابنعباس گفت: سينه مرا از نور و حكمت پر كردى و مرا از تنگدلى و مشقت رهاندى. خداى ترا گشايش دهد. گواهى مىدهم كه على عليهالسلام مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى است.(1)
حقيقت معناى «مولى» به بهترين مظاهرش آشكار و نمايان است، به طورى كه خصم را ديگر راهى جز تسليم و گردن نهادن در مقابل آن حقيقت باقى نمىماند. مگر كسى كه راه عناد و لجاج پويد و مسلك و روش او انحراف از راه راست باشد.
كاوش در كشف حقيقت ما را به سخنانى تابناك از گروهى دانشمند واقف و آگاه مىكند كه حس حقيقت جويى آنها را به معناى واقعى ولايت رهبرى مىكند. در نتيجه حقايقى را كه در اين باره به دست آوردهاند بيان كردند، بدون اينكه به آهنگهاى ناهنجار و ماجراجويىها توجه كنند.
بسيارى از دانشمندان بزرگ اهلسنت به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام تصريح كرده، و آشكارا بر مطلوب شيعه تنصيص كردهاند ! بىگمان، سخنى از سخنان اينان براى دفع شبهههاى مشكّكان و تأويلات منكران كافى است.
اينك اصل كلمات آنان:
وى در تاريخ مصر چنين مىگويد: در هجدهم ذى الحجه سال 362 كه روز غدير بوده است، گروهى از اهالى مصر و مغرب و به اتفاق آنها ديگران براى دعا گرد آمدند،
1) . المحاسن و المساوى: ج 1 ص 30.
چرا كه آن روز روز عيد بود و رسول خدا صلىاللهعليهوآله در چنان روز اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را به خلافت برگزيد.(1)
اين كلام مشعر بر اين است كه ابنزولاق - كه عربى توانا در لغت و ادب است - از حديث غدير جز همان معنايى كه مورد نظر ماست معناى ديگرى نيافته، و آن روز را جز روز بيعت يا اميرالمؤمنين عليهالسلام و نصب او به خلافت ندانسته است.
واحدى بعد از ذكر حديث غدير مىگويد: اين ولايت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را استوار و برقرار داشت، روز قيامت مورد بررسى و سؤال خواهد بود.(2)
او در كتاب «سرّ العالمين»(3)گويد: علما در ترتيب خلافت و چگونگى تحقق و حصول آن براى كسى كه امر خلافت به او ارجاع شده اختلاف كردهاند. نظر بعضى از آنان اين است كه خلافت به نص است، و دليلشان در اين مسئله اين است كه اين آيه در مورد ابوبكر است؛ كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسلمانان را دعوت به طاعت نمود و آنها او را اجابت كردند:
«قُل لِلمُخَلَّفينَ مِنَ الأعرابِ سَتُدعَونَ إلى قَومٍ أولى بَأسٍ شَديدٍ تُقاتِلونَهُم أو يُسلِمونَ . فَإن تُطيعوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أجرا حَسَنا وَ إن تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيتُم مِن قَبلُ يُعَذِّبكُم عَذابا أليما» (4): «به اعراب باديه نشين كه از جنگ تخلف ورزيدهاند بگو به زودى با جنگ با مردى جنگى و دلير فرا خوانده مىشويد با آنان كارزار كنيد تا اسلام آرند. اگر
1) . مقريزى اين مطلب را از او حكايت كرده است. الخطط المقريزيه: ج 2 ص 222.
2) . الغدير: ج 1 ص 387، 388.
3) . در نسبت كتاب به غزالى شكى نيست، و ذهبى در ميزان الاعتدال در شرح حال حسن صباح اسماعيلى به آن تصريح كرده و قصه او را از آن نقل مىكند. سبط بن جوزى هم در تذكرة الخواص: 36 به آن تصريح كرده و قسمتى از سخن نامبرده را آورده است.
4) . فتح / 16.
فرمان بريد خدايتان پاداشى نيكو خواهد داد و اگر روى بگردانيد چنان چه پيش از اين گردانيدهايد شما را به عذابى دردناك كيفر مىدهد» .
به بازماندگان باديهنشين كه از همراهى تو سر باز زدند بگو بهزودى به جنگ با قومى سخت زورمند و جنگاور خوانده شويد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند. اگر فرمان بريد خدا به شما پاداشى نيكو دهد، و اگر روى بر گردانيد - چنانكه پيش از اين روى بر گردانديد - شما را به عذابى دردناك عذاب خواهد كرد. اينان مىگويند: اين آيه نصّ بر خلافت ابوبكر است، زيرا ابوبكر پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله باديهنشينان را به فرمانبردارى فرا خواند و آنان اجابتش كردند.
همچنين بعضى از مفسران نيز در تفسير آيه شريفه: «وَ إذ أسَرَّ النَبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا ... »(1): «و آن هنگام كه پيامبر به يكى از همسرانش سرّى سخنى گفت» ، درباره لفظ «حديث» در آيه آوردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حميرا، همانا پدر تو بعد از من خليفه است. و زنى نيز به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: هنگامى كه تو را از دست داديم به چه كسى رجوع كنيم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره به ابوبكر كرد.
و نيز از امورى كه به منزله نص خلافت ابوبكر دانستهاند اين است كه او در حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله امام جماعت در نماز شد، و امامت جماعت تكيهگاه دين است.
اين بود اجمالى از آنچه كه قائلان به نصوص بدان استناد كردهاند. سپس به تأويل روى آورده و گفتهاند: اگر على عليهالسلام نخستين خليفه مىبود به ديگران مهلت نمىداد و نابودشان مىكرد و آنان به پيروزىها و منقبتها دست نمىيافتند. از سوى ديگر، خليفه چهارم بودن براى على عليهالسلام نقص نيست، چنانچه بر نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به سبب اينكه آخرين پيامبر است عيبى گرفته نمىشود.
آنهايى كه از اين طريقه نيز عدول كردهاند، چنين پنداشتهاند كه اين امر و آنچه بدان تعلق دارد فاسد است و تأويل مزبور هم بىاساس است و از گمان و حدس صادر شده
1) . تحريم / 3: «آنگاه كه پيامبر با يكى از زنان خود سخنى به راز گفت ... » .
و در خلافت و احكام، ميراث صورت گرفته است. مانند داود و زكريا و سليمان و يحيى عليهمالسلام. اين دسته مىگويند: براى زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله يك هشتم خلافت بوده و به اين عقيده استناد كردهاند. اين نظر باطل است، زيرا اگر خلاف ميراث بود هر آينه عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله سزاوارتر بود.
ولى حجّت چهرهاش را آشكار ساخته و جمهور دانشمندان بر متن حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطبه او در روز غدير اتفاق نظر داشته، و اجماع كردهاند كه حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و اينكه پس از آن عمر گفت: آفرين، آفرين اى ابوالحسن ! بىترديد اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى. اين جملات نشانه قبول و رضايت و تأييد است.
البته پس از اينها (و اين نضوض) ، به سبب شيفتگى به رياست و برداشتن ستون خلافت و يكى شدن پرچمهاى بزرگ، هواى نفس بر آنان چيره گشت و تعداد زياد پرچمها و سواران زياد و فتح شهرها به نخستين مخالفت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله برخاستند، «و آن را پشت سر افكندند و در برابر آن بهايى اندك ستاندند و چه بد است آنچه ستاندند»(1). (2)
سبط بن جوزى نيز همين سخن غزّالى را با تلخيص در كتابش آورده است.(3)
در مورد كتاب «سرّ العالمين» و نسبت آن به غزّالى، از سخن سبط بن جوزى مشخص شد كه قطعا اين كتاب اثر غزّالى است. همچنين حافظ ذهبى در مورد حسن صبّاح و قلعه اَلَموت مطلبى را از كتاب «سرّ العالمين» نقل كرده و مؤلفش را غزالى معرفى كرده است.(4)
در مورد خود غزالى نيز دانشمندان اهلسنت او را تعظيم و ستايش نمودهاند: يافعى و سيوطى و زُرقانى(1): وى را توثيق كرده و نيز او و تأليفات رابسيار ستودهاند. اِسنَوى نيز در كتابش «المهمّات» وى را ستوده است.
يوسف بن قِزُغْلى بن عبداللّه بغدادى معروف به سبط بن جوزى در كتابش «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» مىنويسد:
دانشمندان سيره اتفاق نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع، در هجدهم ذىحجّه رخ داده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم
صحابهاش را - كه صد و بيست هزار تن بودند - گرد آورد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليهالسلام) با سخنى صريح و بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود.(2)
سبط بن جوزى سپس ماجراى حارث فهرى را از ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش نقل كرده، كه در تفسير خود به اسنادش آورده كه چون پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را فرمود، در اقطار منتشر شد و در بلاد و شهرها شايع گشت. نامبرده سپس آنچه را كه درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٌ»(3)هست را بيان كرده و مىگويد: علماى عربيّت درباره حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» گفتهاند كه لفظ مولى به معانى متعددى آمده است.(4)
وى در ادامه، در مورد معناى حديث غدير از قول دانشمندان زبان عربى چند وجه را براى واژه «مَولى» آورده است:
يك. مالك: مالكِ بردگى، در آيه «ضَرَبَ اللّهُ مَثلاً عَبدا مَملُوكا لا يَقدِرُ عَلى شَىءٍ ... وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(1): «خدا مثلى زده است برده مملوكى كه بر هيچ كارى توانا نيست ... و او سربار مولايش است» . مولى در اين آيه به معناى مالك است.
دو. مُعتِق: آزادكننده برده.
سه. مُعتَق: آزادشده.
چهار. ناصر: ياور، مانند آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى
لَهُم»(2): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند يعنى ياورى ندارند» .
پنج. پسرعمو: در شعر شاعران آمده است:
مَهلاً بَنىعَمِّنا مَهلاً مَوالينَا ***لا تَنبُشُوا بَينَنا ما كانَ مَدفُونا
آرام گيريد اى پسرعموهاى ما؛ اى موالى ما. آنچه را ميان ما مدفون شده از خاك بيرون نكشيد.
ديگرى سروده است:
هُمُ المَوالى حَنِقُوا عَلَينا ***وَ إنّا مِن لِقائِهِم لَزُورُ
آنان موالىاند و بر ما سخت گرفتند و ما از ديدارشان رويگردانيم.
صاحب «صحاح» از ابوعُبَيده نقل كرده كه مراد سراينده اين بيت از «موالى» پسرعموهاست، مانند آيه: «ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً»(3): «سپس شما را كه كودكى شدهايد بيرون مىآوريم» .
شش. همپيمان: شاعر گفته است:
مَوالىَ حِلفٍ لا مَوالىَ قَرابَةٍ ***وَ لكِن قَطينا يَسألُونَ الأتاويا
موالى از حيث عهد و پيماناند نه از حيث خويشاوندى، ولى خادماناند كه خراج مىخواهند.
مراد شاعر اين است كه آنان همپيماناناند، نه پسرعموها.
سروده فرزدق:
وَ لَو كانَ عَبدُاللّهِ مَولىً هَجَوتُهُ ***وَ لكِنَّ عَبدَاللّهِ مَولى مَوالِيا
اگر عبداللّه همپيمان بود او را ريشخند مىكردم، ولى او سرور همپيمانهاست. زيرا عبداللّه بن ابىاسحاق سرور حَضرَميان بود و آنان همپيمانهاى بنىعبدشمس بن عبدمناف بودند، و عرب همپيمان را مولى مىگويد. «موالى» را منصوب كرده، زيرا به سبب ضرورت آن را به اصلش باز گردانده است. «مَولى» را تنوين نداده، زيرا آن را همانند غير معتلّى غير منصرف گردانده است.
هفت. متولّى در «ضَمان جَريره»(1)و به دست آوردن ميراث: اين رسمى در جاهليت بوده كه با آيه مواريث(2)نسخ شد.
هشت. همسايه: همسايه به سبب حقوقى كه از همسايگى برخوردار مىشود، «مَولى» ناميده شده است.
نُه. سيّدِ مُطاع: و اين مولاى مطلق است. جوهرى در «الصحاح» گويد: هر كس عهدهدار امر ديگرى شود ولىّ او است.
ده. أولى: خداى تعالى مىفرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُمْ فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1): «امروز از شما و از كافران عوضى كه خود را با آن برهانند پذيرفته نمىشود جايگاه شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى به شما سزاوارتر است.
و اما مراد از حديث غدير فرمانبردارى ويژه است. از اين رو، معناى دهم مراد است؛ يعنى: هر كس من از او به او سزاوارترم، على عليهالسلام از او به او سزاوارتر است. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است. وى حديث غدير را به اِسنادش چنين روايت كرده است:
پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ او هستم و از او به او سزاوارترم، على ولىّ او است. بنا بر اين، دانسته مىشود كه همه معانى به معناى دهم باز مىگردند.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز حديث، يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ نيز بر اين معنى دلالت مىكند. اين نصّ صريح در اثبات امامت على عليهالسلام و (وجوب) گردن نهادن به فرمانبرى از او است.
حديث نبوى: «و حقّ را پيوسته همراه على عليهالسلام گردان» نيز چنين است، چرا كه معناى اين حديث آن است كه هر گاه ميان على عليهالسلام و يكى از صحابه اختلافى رخ دهد، حق با على عليهالسلام است. امّت در اين اجماع دارند. آيا نديدى كه عالمان احكام سركشان را از رخدادهاى جمل و صفين استنباط كردهاند ؟
بارى، شاعران درباره روز غدير بسيار شعر سرودهاند. سپس سبط بن جوزى ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت و تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز اشعارش، و نيز اشعار قيس بن سعد بن عُباده انصارى در صفّين در مورد غدير - كه هر دو پيشتر گذشت - را آورده است. همچنين اشعار كُمَيت را آورده است:
1) . حديد / 15.
نَفى عَن عَينِكَ الأرَقُ الهُجُوعا ***وَ هَمّا يَمتَرى عَنهُ الدُمُوعا
لَدَى الرَحمنِ يُشفَعُ بِالمَثانى ***فَكانَ لَنا أبُوحَسَنٍ شَفيعا
وَ يَومَ الدَوحِ دَوحِ غَديرِ خُمٍّ ***أبانَ لَنا الوَلايَةَ لَو أُطيعا
وَ لَكِنَّ الرِجالَ تَبايَعُوها ***فَلَم أرَ مِثلَها خَطَرا مَبيعا
شببيدارى خواب را از دو چشمت برد و اندوهى اشكآور را (از دلت) زدود. نزد خداى رحمان به وسيله سوره حمد شفاعت مىشود، ولى شفيع ما ابوالحسن على عليهالسلام است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزى كه در كنار درختان انبوه غدير خم فرود آمد، ولايت را براى ما آشكار ساخت. اى كاش كه او را فرمان مىبردند. ولى مردان آن را فروختند. من نديدهام كه امر مهمّى مانند آن فروخته شود.
اين ابيات داستان شگفتى دارد كه شيخ ما عمر بن صافى موصلى آن را براى ما بازگفت. او گفت: يكى از آنان اين ابيات را خواند و انديشمندانه به خواب رفت. على عليهالسلام را در خواب ديد كه به او مىگويد: ابيات كُمَيت را براى من تكرار كن. او ابيات را خواند تا به «خَطَرا مَبيعا» رسيد. در اينجا، على عليهالسلام بيت ديگرى سرود و به شعر كُمَيت افزود:
فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومِ يَوما ***وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
من روزى را مانند آن روز (غدير) نديدم، و نديدم كه حقّى مانند آن حق ضايع گردد.
و آن مرد هراسان از خواب بيدار شد.
سيد حِميَرى گويد:
يا بايِعَ الدينِ بِدُنياهُ ***لَيسَ بِهذا أمَرَ اللّهُ
مِن أينَ أبغَضتَ عَليا الرِضا ***وَ أحمَدُ قَد كانَ يَرضاهُ
مَنِ الَذى أحمَدُ مِن بَينِهِم ***يَومَ غَديرِ الخُمِّ ناداهُ
أقامَهُ مِن بَينِ أصحابِهِ ***وَ هُم حَواليهِ فَسَمّاهُ
هذا عَلى بنُ أبىطالِبٍ ***مَولىً لِمَن قَد كُنتُ مَولاهُ
فَوالِ مَن والاهُ يا ذَا العُلا ***وَ عادِ مَن قَد كانَ عاداهُ
اى آنكه دين را به دنيايت فروختى، خدا به اين كار فرمان نداده است. از چه روى به على عليهالسلام برگزيده كينه مىورزى ؟ حال آنكه احمد صلىاللهعليهوآله از او خشنود مىبود. آن كيست كه احمد صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم از ميان مسلمانان ندايش داد و او را از بين اصحابش - كه گرداگرد او بودند - بر پاى داشت و نامش را بر زبان آورد و فرمود: اين على بن ابىطالب است. او مولاى كسى است كه من مولاى او هستم. اى خداى بلندمرتبه، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
بديعالزمان ابوالفضل احمد بن حسين همدانى سروده است:
يا دارَ مُنتَجَعِ الرِسالَةِ ***بَيتَ مُختَلَفِ المَلائِكِ
يَا ابنَ الفَواطِمِ وَ العَواتِكِ ***وَ التَرائِكِ وَ الأرائِكِ
أنَا حَائِكٌ إن لَم أكُن ***مَولى وِلائِكَ وَ ابنَ حائِكِ
اى سراى جستجوى آمال رسالت و اى خانه آمد و شد فرشتگان، اى پسر فاطمهها و عاتكهها(1)و بوستانهاى بكر و سريرهاى بهشتى، اگر من اهل ولاى تو نباشم دروغگو پسر دروغگو هستم.(2)
همچنين حافظ ابوالفرج، يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى نيز در كتاب خود به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است. وى اين حديث را به اسناد خود از استادانش روايت نموده و درباره آن گفته است: پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كسى كه من ولىّ او هستم و به او از خودش سزاوارترم، على عليهالسلام نيز ولىّ او است.
پس روشن شد كه تمام معانى «مولى» به معناى دهم آن سعنى «اولى» باز مىگردد، و سخن آنجناب نيز دلالت به همين معنى دارد كه فرمود: آيا نه اين است كه من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم ؟ و اين نص صريحى است در اثبات امامت على عليهالسلام و پذيرش طاعت او. همچنين حضرتش درباره على عليهالسلام فرمود: پروردگارا او را محور و مدار حق قرار ده.
اينها گفتار سبط بن جوزى است. او حق مطلب را ادا كرده و آن را با اشعار كُميت و قيس بن سعد و حِميَرى ثابت كرده است. به خصوص اشعار كُمَيت كه بزرگان اهلسنت نيز او را ستودهاند. عبدالرحيم بن عبدالرحمن عباسى در «معاهد التنصيص» شرح حال كُميت را نوشته، و از عدهاى مدح و كرامات براى او نقل كرده است. از جمله: ابنقُتَيبه محمد بن انس سلامى اسدى، محمد نوفلى، ابراهيم بن سعد اسدى، نصر بن مزاحم منقرى و محمد بن سهل.(1)
و اما در مورد كتاب «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» ، ابنحجر در «الصواعق المحرقة» و سَمهودى در «جواهر العِقدَين» از آن نقل كردهاند. در مورد خود سبط بن جوزى نيز، دانشمندان اهلسنت او را ستوده و به او اعتماد كرده و از او نقل كرده و او را توثيق نمودهاند: ابنخَلِّكان و يافعى و ازنيقى و ذهبى و محمود بن سليمان كفوى و ابنوردى و ابوالمؤيّد خوارزمى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند.
وى نوه حافظ ابوالفرج ابنجوزى حنبلى است. از تأليفات او است: تاريخ بزرگى در چهل مجلّد به نام «مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان» ، تفسيرى در بيست و نه مجلّد، «شرح الجامع الكبير» ، مجلّدى در مناقب ابوحنيفه، «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . ابنخَلِّكان وى را ستوده است. او استاد حافظ شرفالدين است.
همچنين همه دانشمندان اهلسنت به روايات سبط بن جوزى اعتماد كرده، و حتى عدهاى از متعصّبانِ آنان در برابر اماميه به اقوال او احتجاج كردهاند؛ كسانى مانند: خواجه كابلى در «الصواقع» ، دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» ، قاضى در «السيف المسلول» آنجا كه براى پاسخ به آنچه مايه طعن بر عمر بن خطّاب شده - يعنى دفع حدّ از مغيرة بن شعبه - در كنار روايات مورّخان و پيشوايانى مانند بخارى و طبرى و ابنكثير و ابنجوزى به روايت او استناد كردهاند. محمد رشيدالدين دهلوى در «إيضاح لطافة المقال» نيز تصريح كرده كه سبط بن جوزى از پيشوايان ديرين و معتمَد نزد اهلسنت است.
ابنطلحه شافعى در مورد برادرى اميرالمؤمنين عليهالسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اينكه حضرت او را در جايگاهى مانند جايگاه خود قرار داد، حديث اخوّت حضرت و نيز حديث غدير را از تِرمِذى نقل كرده است. سپس در مورد مكان حديث غدير مىگويد:
زمان آن هنگام بازگشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع در روز هجدهم ماه ذى الحجه و مكان آن ميان مكه و مدينه در جايى به نام خمّ، در كنار بركهاى بوده است.
از اين رو، آن روز «غدير خمّ» ناميده شده، و على عليهالسلام از آن در شعرش - كه پيشتر گذشت - ياد كرده است. اين روز به عيد و موسم تبديل شد، چرا كه زمانى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن على عليهالسلام را به اين منزلت والا اختصاص داد و تنها او و نه ديگر مردم را به آن شرافت بخشيد.
همچنين ابنطلحه شافعى ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبه كوفه را از زاذان، و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از كتاب «أسباب النزول» اثر ابوالحسن على واحدى با سندش به ابوسعيد خُدرى نقل كرده، و سپس مىگويد:
سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، مشتمل بر لفظ «مَن: هر كس» است كه براى افاده عموم وضع شده است. از اين رو اقتضا مىكند كه هر
انسانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مولايش بوده على عليهالسلام مولاى او باشد. سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در بردارنده واژه «مَولى» نيز هست. اين واژه در معانى متعددى به كار مىرود كه در آيات قرآن كريم نيز به كار رفته است:
گاه به معناى «أولى» است: خداى تعالى درباره منافقان مىفرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.
گاه به معناى ناصر است: خداى تعالى مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(2): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» ؛ يعنى خدا ياور مولاى مؤمنان است و كافران ياورى ندارند.
گاه به معناى وارث است: خداى تعالى مىفرمايد: «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالِىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(3): «و براى هر آنچه پدر و مادر بر جاى نهادهاند موالى قرار دادهايم» ؛ يعنى وارثان.
گاه به معناى خويشاوندان پدرى است: خداى تعالى مىفرمايد: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(4): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى خويشاوندان پدرىام.
گاه به معناى دوست و يار نزديك است: خداى تعالى مىفرمايد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(5): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ؛ يعنى يار نزديكى براى يار نزديكى و دوستى براى دوستى و خويشاوندى براى خويشاوندى. گاه به معناى آقاى آزاد كننده برده است، و اين روشن است.
اكنون كه «مَولى» در اين معانى وارد شده، در حديث غدير بر كدام يك حمل مىشود ؟ اگر «مَولى» بر «أولى» - چنانكه نظر گروهى چنين است - يا دوست و يار نزديك حمل شود، معناى حديث اين است: هر كس من نسبت به او اولى هستم يا ناصر يا وارث يا خويشاوند پدرى يا يار نزديك يا دوست نزديك او هستم، بىگمان على عليهالسلام نيز نسبت به او چنين است.
اين صريح است در اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها على عليهالسلام و نه ديگران را به اين منقبت والا اختصاص داده و جايگاه او را نسبت به ديگران مانند جايگاه خود نسبت به ديگرانى كه تحت كلمه «مَن: هر كس» - كه مفيد عموم است - در مىآيند، قرار داده است.
بايد دانست كه اين حديث از اسرار سخن خداى متعال در آيه مباهله، يعنى: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ أبناءَنا وَ أبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ أنفُسَنا وَ أنفُسَكُم»(1)است. بنا بر آنچه گذشت، مراد از «أنفُسَنا» شخص على عليهالسلام است.
بنا بر اين، چون خدا - جلّ وعلا - نفس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و نفس على عليهالسلام را قرين يكديگر نهاد و آن دو را با ضميرى كه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اضافه شده جمع بست، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين حديث براى على عليهالسلام جايگاهى را اثبات كرد كه خود نسبت به همه مؤمنان داشت.
از اين رو، على عليهالسلام نسبت به مؤمنان اولى و يار و آقاى آنان است. هر معنايى كه لفظ «مَولى» آن را برتابد و اثباتش براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ممكن باشد، حضرتش آن را براى على عليهالسلام اثبات كرد.
اين مرتبتى والا و منزلتى بلند و درجهاى عالى و جايگاهى رفيع است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را تنها به على عليهالسلام و نه به ديگران اختصاص داده است. از همين رو است كه اين روز، روز عيد و موسم شادى اولياى او است.(2)
در تقرير و شرح و بيان اين مطلب بايد گفت: بدان كه خداى تعالى به نور خودش تو را به اسرار تنزيل واقف سازد و به لطفش نيروى بينش به تو عطا نمايد و تو را به شاهراه سعادت رهبرى فرمايد، كه چون يكى از معانى لفظ «مولى» ناصر است.
بنا بر اين، معنى جمله «من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه» چنين مىشود: هر كس كه من ناصر او هستم، على عليهالسلام ناصر او است. در اين صورت، پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به ناصر وصف فرموده، نسبت به هر كس كه خودش ناصر او است، زيرا اين معنى را به لفظ عموم ذكر كرده است، و جز اين نيست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله صفت ناصريت را در حق على عليهالسلام براى اين اثبات كرده كه خداى عزّ و جلّ اين صفت را به على عليهالسلام اختصاص داده است.
ابواسحاق ثعلبى به سند خود در تفسيرش روايتى را از اسماء بنت عميس آورده كه گفت: چون آيه « ... وَ إن تَظاهَرا عَلَيهُ فَإنَّ اللّهَ هُوَ مَولاهُ وَ جَبرَئيلَ وَ صالِحَ المُؤمِنينَ ... »(1)نازل شد، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: صالح المؤمنين، على بن ابىطالب عليهالسلام است. پس چون خداى تعالى در آيهاى كه بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل فرمود، خبر داد كه ناصر او خداست و جبرئيل و على عليهالسلام. از آنجا كه وصف ناصريت از جانب خدا براى على عليهالسلام ثابت است، پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به پيروى از قرآن كريم وصف ناصريت را براى على عليهالسلام ثابت فرمود.(2)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به آنچه كه از لوازم اين سمت و وصف است، آشكارا توصيف فرمود. به طورى كه حافظ ابونعيم به سند خود روايت كرده و گويد: على عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله داخل شد و آنجناب فرمود: مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزكاران.
پس سيادت بر مسلمانان و پيشوايى پرهيزكاران چون از صفات شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است و خداى متعال از على عليهالسلام به موجب كلمه «انفسنا» در آيه مباهله از على عليهالسلام به نفس
پيامبر صلىاللهعليهوآله تعبير كرده، او را به چيزى توصيف فرموده كه از صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اين مطلب را درياب و فهم كن.(1)
با توجه به آنچه ذكر كرديم، پيوسته رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنجناب را به صفات مخصوص خود متصف فرموده است. حتى حافظ ابونعيم اين روايت را به سند خود از انس بن مالك آورده كه گفت: من خود شنيدم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ابوبرزه فرمود:
اى ابوبرزه، همانا خداوند درباره على بن ابىطالب عليهالسلام به من فرموده كه او پرچم هدايت و گلدسته نورانى ايمان و پيشواى اولياى من و نور همه پيروان من است. اى ابوبرزه، على عليهالسلام پيشواى پرهيزكاران است. دوستدار او دوستدار من است و دشمن او دشمن من است. او را به اين امر بشارت ده.
پس از آنكه اين مستند براى تو واضح و آشكار شد، سرّ و حكمت اختصاص على عليهالسلام از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به بسيارى از صفات كه براى غير او نيست هويدا مىگردد و «سبقت گيران بايد كه در آن بر يكديگر سبقت گيرند»(2). (3)
و اما ابنطلحه از فقيهان بزرگ و محقّقان پرآوازه است. يافعى و اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه(4): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در فقه و عقايد و حديث.
در «العِبَر فى خبر من غَبَر» نيز از او ياد كرده است. سيد عزّالدين و عبدالغفار بن ابراهيم علوى عكّى عُدثانى وى را ستودهاند. وى مؤلف كتاب «العقد الفريد» است.
1) . حلية الاولياء: ج 1 ص 66 .
2) . مطففين / 21.
3) . حلية الاولياء: ج 1 ص 67 . ما اين كلام را با وجود ايرادهايش نقل كرديم، هر چند كه درباره آن بحث و نظر داريم.
4) . مرآة الجنان: حوادث سال 562 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 503 . طبقات الشافعية (ابنقاضى شُهبَه) : ج 2 ص 121. عجالة الراكب و بُلغَة الطالب (مخطوط) .
محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى حديثى نقل كرده كه در آن رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرموده است: «اگر مىخواستم كسى را به جانشينى برگزينم، هيچ كس شايستهتر از تو نبود» . سپس نوشته است: اين حديث دالّ بر اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را به جانشينى نگمارد، ولى حديث غدير دالّ بر به ولايت گماردن؛ يعنى جانشين برگزيدن است. حديث غدير ناسخ حديث پيشين است، زيرا در روزگار پايانى عمر حضرتش صادر شده است.(1)
چنانچه ذهبى در «العبر» ذكر كرده، فرغانى به شرح قصيده تائيه ابنفارض حموى (م 576 ق) پرداخته، كه اول آن اين بيت است:
سَقَتنى حَميَّا الحُبِّ راحَةَ مُقلَتى ***وَ كَأسى مُحيّا مِن عَنِ الحُسنِ جَلَّت(2)
آنگاه در شرح اين بيت:
وَ أوضَحَ بِالتَأويلِ ما كانَ مُشكِلاً ***عَلَىَّ بِعِلمٍ نالَهُ بِالوَصيَّةِ(3)
على عليهالسلام با دانشى كه به سبب وصيت به دست آورده بود، آنچه را مشكل بود با تأويل روشن كرد.
فرغانى مىگويد: اين بيت مبتداست، و خبر آن محذوف و در تقدير آن چنين است: بيان على عليهالسلام و توضيح او در تأويل مشكلات كتاب و سنت به واسطه علمى است كه به آن دست يافت، از آن جهت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» وصى و قائم مقام شخص خود قرار داد. اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز
1) . كفاية الطالب فى مناقب اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 166، 167.
2) . شاعر چشم خود را به كف ساقى تشبيه كرده گويد: چشم من مرا از باده محبت سيراب كرد و پياله من چهره كسى است كه فراتر از زيبايى است.
3) . على عليهالسلام با تأويل آنچه را كه مشكل بود آشكار ساخت، آن هم با دانشى كه طبق وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن دست يافته بود.
غدير خم است، بنا بر آنچه خود آن حضرت در پارهاى از ابيات خود به آن اشاره داشته، كه در دو بيت از آن مىگويد:
وَ أوصانى النَبىُّ عَلَى اختيارى ***لأُمَّتِهِ رِضىً مِنهُ بِحُكمى
وَ أوجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيكُم ***رَسُولُاللّهِ يَومَ غَديرِ خُمّ
پيامبر صلىاللهعليهوآله با برگزيدن من براى امّتش مرا وصىّ خود گرداند، و اين از سر رضايت او به حكم من بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
غدير خم آبى است در يك منزلى مدينه كه اكنون به آن «راه پيادگان به مكه» گويند. اين بيان همراه با تأويل على عليهالسلام به سبب علمى كه به وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله حاصل گشته، از جمله فضائل بىشمارى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را به آن مخصوص گردانيد و آنجناب آنها را به ارث برد.
فرغانى مىگويد: اما سهم و بهره على بن ابىطالب عليهالسلام از علم و كشف مشكلات كلام وحى و كتاب آسمانى قرآن - كه معجزه خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله است - به واضحترين بيان چنان است كه به نشان افتخار «انا مدينة العلم و على عليهالسلام بابها» و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» از جانب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نائل آمد. همراه با فضائل بىشمار ديگر كه حضرتش درباره وى بيان فرمود.(1)
عبدالرحمن جامى و محمود بن سليمان كفوى و چلپى(2): وى را توثيق كرده و ستودهاند. وى شاگرد صدرالدين قونَوى است.
بياضى مكى در «العروة الوثقى» مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله به على - كه درود خدا و فرشتگان گرام بر او باد - فرمود: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، وَ لكِن لا نَبىَّ
بَعدى. و در غدير خم بعد از مراسم حجة الوداع در جمع مهاجر و انصار، در حالى كه شانه او را گرفته بود فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
اين حديثى است كه علماى حديث عموما بر صحت آن اتفاق نظر دارند، و به آن على عليهالسلام سرور اولياء گرديد. همو كه يار هميشگى محمد صلىاللهعليهوآله بود، و به اين سرّ سرور صديقان و يار غار پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر اشاره كرده است؛ هنگامى كه ابوعبيده جراح را براى طلب حضور على عليهالسلام فرستاد و گفت: اى ابوعبيده، تو را كه امين اين امتى به سوى كسى مىفرستم كه در مرتبه همطراز كسى است كه ديروز او را از دست داديم. سزاوار است كه با او به حسن ادب سخن بگويى.
وى در «الكاشف» در شرح حديث غدير مىگويد: مراد از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همانا من به اهل ايمان از خودشان سزاوارترم، همان است كه قصد آن حضرت (مدلول) قول خداى تعالى است كه فرمود: «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» .(1)اين جمله از آيه اطلاق دارد و مشخص نمىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اهل ايمان از خودشان به چه چيز سزاوارتر است ؟
از اين رو، خدا آن را به جمله «و همسران پيامبر مادران مؤمنان هستند» كامل ساخته، تا اعلام فرموده باشد كه آن حضرت به منزله پدر است. قرائت ابنمسعود نيز اين معنى را تاييد مىكند كه: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و هو اب لهم» .
مجاهد گفته كه هر پيامبرى پدر امتش مىباشد، و به همين جهت مؤمنان برادران يكديگر شدند. پس در قول پيامبر صلىاللهعليهوآله: من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه، تشبيه صورت گرفته است؛ به اين معنى كه على عليهالسلام چون پيامبر صلىاللهعليهوآله به منزله پدر امت است، و بر امت احترام و بزرگداشت او و نيكى به او واجب است.
1) . احزاب / 6 .
در مقابل، بر او است كه نسبت به امت شفقت و مهربانى نمايد، و چونان پدر كه بر اولاد مهر مىورزد با آنها رئوف باشد. به همين جهت عمر آن حضرت را با اين عبارت تهنيت گفت: اى پسر ابوطالب، اكنون تو مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى.
دولت آبادى(1)در «هداية السعداء» مىگويد: ابوالقاسم در كتاب «التشريح» گفته است: هر كس بگويد على عليهالسلام از عثمان با فضيلتتر است، ايرادى بر او وارد نيست، زيرا ابوحنيفه و ابنمبارك گفتهاند: هر كس بگويد على عليهالسلام برترين جهانيان يا فاضلترين مردمان و يا بزرگترين بزرگان است، بر او خرده نتوان گرفت، چرا كه مراد برترى نسبت به مردم عصر و زمان خلافت او است. چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم على عليهالسلاممولاى او است؛ يعنى در زمان خلافتش. و مانند اين كلام در قرآن و احاديث و اقوال علما فراوان است.
همچنين وى در «هداية السعداء» مىگويد: در «حاصل التمهيد فى خلافة ابىبكر» و «دستور الحقائق» آمده است: چون پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه مراجعت فرمود در غدير خم فرود آمد، و به امر وى از جهاز شتران منبرى ساختند.
سپس بر فراز آن رفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. و خداى عزّ و جلّ فرمود: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ» .(2)اهلسنت گفتهاند: مراد از حديثِ «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» يعنى در وقت خلافت و امامت او.(3)
1) . شرح حال وى در «سبحة المرجان بذكر مآثر هندوستان» و «أخبار الأخيار» آمده است.
2) . مائده / 55 : «ولىّ شما تنها خداست و پيامبرش و مؤمنانى كه نماز مىخوانند و در حال ركوع انفاق مىكنند» .
3) . قصد ما از ذكر اين قول و اقوال بعد از آن صرفا موافقت اين علما در مفاد ولايت است. اما درباره زمانولايت و افضليت، ما با اين مرد هم عقيده نيستيم و در مطالب گذشته بررسى و بحث كامل كردهايم و در مطالب بعد هم بيان صريح ما در اين موضوع خواهد آمد.
او در «التمهيد فى بيان التوحيد» مىگويد: رافضيان گويند: امامت براى على بن ابىطالب عليهالسلام منصوص است، به دليل اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را وصى خود و خليفه بعد از خود قرار داد؛ آنجا كه فرمود: آيا خشنود نيستى كه نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى عليهماالسلام باشى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست ؟ پس همانطور كه هارون عليهالسلام خليفه موسى عليهالسلام بود، همچنين على عليهالسلام جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.
دليل دوم اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را ولىّ مردم قرار داد؛ پس از آنكه از مكه مراجعت فرمود و در غدير خم فرود آمد و به امر او از جهاز شتران منبرى ساختند و بر آن بالا رفت و فرمود: آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: آرى.
پس فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
همچنين خداى جل جلاله مىفرمايد: «إنَّما وَليُّكُم اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ» .(1)اين آيه - كه در شأن على عليهالسلام نازل شده - دلالت دارد بر اينكه او بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سزاوارترين مردم بوده است.
سپس در جواب آنچه ذكر شد مىگويد: اما درباره اينكه رافضيان گفتند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را ولىّ قرار داد، مىگويم: مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله در وقت او است؛ يعنى بعد از عثمان و در زمان معاويه. ما نيز همين را مىگوييم. و همچنين در جواب قول خداى تعالى: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا ... » مىگوييم كه على عليهالسلام به همين دليل در روزگار خود ولىّ و امير بوده، و آن بعد از عثمان است. اما قبل از آن وقت چنين سمتى را نداشته است.
1) . مائده / 55 .
ابن باكثير در «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل» بعد از ذكر حديث غدير به طرق متعدد مىگويد: دارقطنى در «الفضائل» از معقل بن يسار - با بررسى سند - روايت كرده كه گفت:
شنيدم ابوبكر مىگفت: على بن ابىطالب عليهالسلام عترت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است؛ يعنى كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر تمسك به آنان و پذيرش رهبرىشان تأكيد فرموده است. پس آنان ستارگان راهنمايى هستند كه هر كس از ايشان پيروى كرد هدايت يافت. ابوبكر على عليهالسلام را به اين مزيّت مخصوص داشته، زيرا او در اين مقام امام است و در شهر علم و عرفان است. پس او امام ائمه و عالم امت است. گويى ابوبكر اين نظر و گفتار را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اخذ كرده، كه آن حضرت در روز غدير خم از بين آنها او را به ولايت - كه سابقا ذكر شد - اختصاص داد.
اين حديث درست است و شكى و ريبى كه منافى با آن باشد وجود ندارد، و از جمع كثيرى از صحابه روايت شده، و شيوع و شهرت به سزا يافته است. در اين باب تجمّع حجة الوداع كفايت مىكند.
يمنى در «الروضة الندية فى شرح التحفه العلوية» بعد از ذكر حديث غدير به طرق متعدد مىگويد: فقيه حميد در معانى آن سخن گفته و در آن اطاله كلام داده است. ما بعضى از سخنان او را نقل مىكنيم؛ وى مىگويد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله دست او را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. هر وقت «مولى» بدون قرينه اطلاق شود، از آن معنى «مالك متصرف» فهميده مىشود. و هنگامى هم كه در اصل براى معانى متعددى استعمال مىشده، يكى از آن معانى مالك در تصرف است. به همين علت است كه وقتى گفته شود: اين مولاى قوم است، از آن اين معنى به ذهن متبادر مىشود كه او مالك متصرف در امور آنهاست.
سپس ياور، پسرعمو، آزاد كننده و آزاد شده را از معانى مولى برشمرده و مىگويد: يكى ديگر از معانى آن «اولى» است. چنانكه خداى تعالى فرمايد: «مَأواكُمُ النارَ هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى آتش به شما و براى عذابتان سزاوارتر است.
بعد از همه اين مطالب، اگر از لفظ مولى در حديث غدير معناى مالك در تصرف به ذهن متبادر نشود، ناچار به طور مساوى منسوب به تمام معانى خواهد بود و آن را به همه معانى حمل خواهيم كرد. مگر آن معانى كه در حق على عليهالسلام امكان ندارد؛ از قبيل آزاد كننده و آزاد شده.
در نتيجه، مىتوان معنى مالك در تصرف و نيز «اولى» به معناى مالك در تصرف بر امت را مىتوان داخل در آن معانى دانست. و هنگامى كه على عليهالسلام به فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله به مؤمنان از خودشان سزاوارتر باشد، امام خواهد بود. چنانكه حديث نبوى «مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» نيز بر اين معنى دلالت دارد.
پس «ولىّ» بر حسب تبادر به ذهن مالك در تصرف است، اگر چه در غير آن استعمال شود. بنا بر اين، معنى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: سلطان ولىّ كسى است كه ولىّ براى او نيست. مراد حق تصرف در عقد نكاح است. به همين معنى امام است كه در اين امر ولايت دارد، هنگامى كه خويشاوندى موجود نباشد، و اين معنى بر سبيل حقيقت است. پس على القاعده زمانى كه دليلى بر تخصيص به معناى خاص نباشد، بايد كلمه حمل به تمام آنها بشود.
عجيلى در «ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل فى فضائل الآل عليهمالسلام» بعد از ذكر حديث غدير و داستان حارث بن نعمان فهرى مىگويد: اين از محكمترين دلائل است بر اينكه على عليهالسلام به امامت و خلافت و صداقت و نصرت و پيروى نمودن سزاوارتر از ديگران است، به اعتبار احوال و اوقات و خصوص و عموم. اين سخن نه
1) . حديد / 15.
با آنچه گذشت منافات دارد و نه با آنچه به خواست خدا خواهد آمد؛ داير به اينكه يكى از همراهان آن حضرت كه در يمن با او بود درباره او سخن ناروايى گفت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مراجعت از حج خطبهاى مشعر به ولايت او ايراد فرمود، تا مردم را به منزلت و قدر او آگاه سازد و به ردّ سخن كسى چون بريده درباره او بپردازد. چرا كه نامبرده نسبت به آن حضرت كينه و عداوت داشت و در مسافرت يمن از او درشتىاى ديد و پس از مراجعت آن را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله حكايت كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شنيدن اين سخن چهرهاش دگرگون شد و فرمود: اى بريده، آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ هر كس كه من مولاى اويم على عليهالسلام مولاى او است. اى بريده، على عليهالسلام را نكوهش مكن، زيرا على عليهالسلام از من است و من از او اويم، و او بعد از من ولىّ شماست.(1)
اين مورد را براى اين آورديم كه برخى گر چه غدير را چون آفتاب تابان روشن و درخشان يافته يا با ما در پذيرش آن هم آهنگ هستند(2)و در مفاد آن حقيقت را بر زبان آوردهاند(3)، اما از لازمه حق چشمپوشى كردهاند ! و اما حقيقت اين است كه پس از آنكه جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ثابت و مبرهن گشت، لازمه جداناپذير آن بلافصل بودن است.
به عنوان مثال اگر پادشاهى يكى از نزديكان مورد علاقه خود را به ولايت عهد خود منصوب كند، و يا شخصى هنگام مردنش كسى را وصى خود قرار دهد، و حتى گواهانى بر اين امر بگيرند، آيا آن گواهان يا ديگران ممكن است احتمال دهند كه ولايت عهد كسى كه از طرف پادشاه تعيين شده يا وصايت وصى كه از طرف شخص وصيت كننده معين گرديده بعد از گذشتن مدتى طولانى پس از مردن آن پادشاه يا آن شخص وصيت كننده تحقق خواهد يافت ؟ ! يا مثلاً جانشينى او بعد از قيام كسان
ديگر به تصدّى آن مقام يا آن وصايت است ؟ آن هم كسانى كه در حين برقرارى امر ولايت عهد و يا بيان وصيت نامى از آنها برده نشده است !
آيا معقول است كه با تصرح و تعيين جانشين از طرف پادشاه يا وصى از طرف موصى، مردم ديگرى را براى تصدّى مقام سلطنت بعد از آن پادشاه و يا براى اجراى مقاصد وصيت كننده انتخاب كنند ؟ تا مجبور شود براى به دست گرفتن زمام امور قيام كند ؟ همانند موردى كه شخصى بدون وصيت مرده و يا پادشاهى بدون تعيين جانشين از دنيا رفته باشد ! قطعا كسى چنين اعتقادى ندارد و چنين كارى نمىكند، مگر آنكه از حق آشكار و صريح منحرف شود و از رأى خردمندان سرباز زند.
در مورد امر خلافت نيز مىگوييم: در ميان آنان كه مىگويند ولايت ثابت براى مولاى ما به نص و تصريح روز غدير مربوط به زمان خلافت ظاهرى آن حضرت بعد از عثمان است، كسى نيست بگويد: آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنها را كه بر پسرعمويش على عليهالسلام سبقت گرفتند نمى شناخت و مقام و حدود صلاحيت آنها را نمىدانست ؟ پس چرا هنگامى كه وفات خود را نزديك ديد جانشينى و خلافت را به على عليهالسلام اختصاص داد، و حاضران را امر فرمود كه با او بيعت كنند و آن را به غايبان ابلاغ نمايند(1)؟ اگر براى آن اشخاص نصيبى از امر خلافت مىديد، چرا از بيان آن در موقع حاجت خوددارى كرد ؟
و حال آنكه اين موضوع مهمترين فرائض دين و اساسىترين اصول آئين بود، و مىدانست كه بر حسب اوضاع و احوال، رأى و نظر مردم در چنين امر مهمى با يكديگر برخورد خواهد كرد. چنانكه برخورد كرد و پيشبينى مىفرمود كه گاه جدال و اختلافات لفظى به زد و خورد منتهى مىشود، و مشاجرات به نبرد و كشتار مىانجامد. با اين حال، پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله با چه مجوز و بهانه امت خود را در مورد بزرگترين نشانه دين بلاتكليف رها فرمود ؟
1) . در تعدادى از احاديث اين سه جمله را مىيابيد: 1. نزديك بودن اجابت دعوت حق. 2. امر به بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام 3. امر به ابلاغ به غايبين.
حقيقت اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين كار را نكرد و براى خلافت و وصايت بعد از خود جز على عليهالسلام از كسى نام نبرد. ولى اهلسنت از سر تعصب به مواليانشان دست به كار شده و عليه صاحب خلافت به پا خاستند ! و به بهانههاى مختلف غصب خلافت را توجيه، و احاديث صريح و نصّ مسلّم را به زمان خلافت صورى معنى كردند.
حكيم ابوالمجد سنايى در مدح اميرالمؤمنين عليهالسلام سروده است:
نايب مصطفى به روز غدير ***كرده بر شرع خود مر او را مير(1)
اين شعر صريح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را نايب خود و امير شرعش گرداند.
حكيم سنايى از عالمان و عارفان بزرگ اهلسنت است و عبدالرحمن بن احمد جامى در «نفحات الأنس» وى را ستوده، و از كتاب او «حديقة الحقيقة» ياد كرده و از آن به نيكى سخن گفته است.
عطّار همدانى درباره واقعه غدير خم و معناى حديث غدير سروده است:
چون خدا گفته است در خمّ غدير ***با رسول اللّه ز آيات منير
ايّها الناس اين بود الهام او ***ز آنكه از حق آمده پيغام او
گفت رو كن با خلايق اين ندا ***نيست اين دم خود رسولم بر شما
هر چه حق گفته است من خود آن كنم ***بر تو من اسرار حق آسان كنم
چون كه جبريل آمد و بر من بگفت ***من بگويم با شما راز نهفت
اين چنين گفته است قهّار جهان ***حقّ و قيّوم (و) خداى غيبدان
مرتضى والى در اين مُلك من است ***هر كه اين سرّ را نداند او زن است(2)
معناى اين اشعار آن است كه حديث غدير به امر خداوند از رسول خدا صلىاللهعليهوآله صادر شده، و معناى اين حديث آن است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام تنها والى مملكت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
عطّار همدانى نزد دانشمندان اهلسنت از مشايخ بزرگ و موصوف به علم و معرفت است. شيخ عبدالرحمن جامى شرح حال او را نوشته و وى را ستايش نموده است.(1)همچنين نصراللّه كابلى و دهلوى در باب يازدهم كتابش «تحفه اثناعشريه» و شيخ بهاءالدين عاملى در كشكولش به شعر عطّار در مورد ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام استناد كردهاند.(2)
تقىالدين احمد بن على بن عبدالقادر بن محمد مَقريزى مىنويسد: ابنزولاق (م 387 ق) گويد: در روز هجدهم ماه ذىحجه سال 362 - يعنى روز غدير - عدهاى از مصريان و مغربيان و تابعانشان براى دعا جمع مىشوند، چرا كه اين روز روزِ عيد است، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين روز به اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام وصيت كرد و او را به جانشينى برگزيد. اين كار ايشان، مُعِزّ(3)را به شگفتى مىآورد. اين نخستين كارى بود كه او در مصر انجام داد.(4)
جلالالدين سُيوطى(5): وى را توثيق كرده و ستوده است. از جمله تأليفات او است: «درر العقود الفريدة فى تراجم الاعيان المفيدة» ، «المواعظ و الاعتبار بذكر الخُطط و الآثار» ، «عِقد جواهر الاسفاط من اخبار مدينة فُسطاط» ، «ايقاظ الحنفاء باخبار الفاطميّين الخلفاء» ، «السلوك بمعرفة دول الملوك» و «التاريخ الكبير» .
همچنين ابنزولاق (م 387 ق) - كه مَقريزى سخنش را نقل كرده - از مورّخان نامدار و معتمَد است. ابنخَلِّكان و سُيوطى و ابنوردى و كاتب چَلَبى(1): وى را ستودهاند. نام او ابومحمد حسن بن ابراهيم بن حسين بن حسين بن حسن بن على بن خالد بن راشد بن عبداللّه بن سليمان بن زولاق است. از جمله تأليفات وى كتابى در احوال مصر و نيز «أخبار قضاة مصر» است.
نصّ سخن شِهابالدين احمد صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پيشتر نقل شد كه او اين احتمال را كه «مَولى» در حديث غدير از ميان معانى متعدد، به معناى «سيد» باشد بر ديگر احتمالات ترجيح داده، و اين را از بعضى از اهل علم نقل كرده است. وى همچنين افزوده بود كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز حديث، يعنى: «آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ مؤيّد اين قول است. او در ادامه، كلام شيخ جلالالدين خجندى را آورده و سپس حديثى از كتاب «مرج البحرين» نقل كرده، و از همه اينها دلالت حديث غدير به امامت و اولويت در اطاعت و پيروى را نتيجه گرفته بود.
امير يمانى پس از بيان چندين طريق از طُرق حديث غدير مىنويسد: فقيه حميد درباره معانى اين حديث سخن را به درازا كشانده است. اينك بخشهايى از سخنان وى را نقل مىكنيم:
از جمله پيامهاى حديث غدير برترى خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و وجوب رعايت حق آنان است، زيرا حضرتش آنان را يكى از دو گرانبهايى قرار داده كه درباره شان سؤال خواهد شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنين، خبر داده كه از خداى داناى آگاه براى عترتش چيزهايى خواسته و خدا آنها را به او عطا كرده؛ يعنى دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آنان
1) . وَفَيات الأعيان: ج 1 ص 370. حسن المحاضرة: ج 1 ص 553 . تتمّة المختصر: حوادث سنة 387. كشف الظنون.
را اجابت كرده است. حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرموده كه ياور قرآن و عترت ياور من است، و هر كس اين دو را وا نهد مرا وانهاده، و دوست اين دو دوست من و دشمنشان دشمن من است.
مقتضاى اين سخن آن است كه خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله گوينده سخن راست و به پادارنده حق هستند، زيرا حضرتش ياور قرآن و عترت را ياور خود و رها كننده اين دو را رهاكننده خود خوانده است. از سوى ديگر، نزد مسلمانان يارى رسول خدا صلىاللهعليهوآله واجب و وا نهادنش حرام است. پس عترت گرامى او نيز چنين است.
اين ايجاب مىكند كه عترت بر گمراهى همداستان نشوند و در دين به خطا نروند، چرا كه اگر از ايشان گمراهى و خطا سر زند و اين جواز همه آنان را در بر گيرد، يارى ايشان حرام و وانهادنشان واجب است. اما هرگز چنين نخواهد بود، زيرا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره عترت فراگير است و همه احوال ايشان را در بر مىگيرد و دلالتى به تخصيص ندارد.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى نمايان كردن بيشترِ موضوع، اين مطلب را نيز به سخنش افزود كه دوست قرآن و عترت دوست من و دشمن آن دو دشمن من است. اين اقتضا مىكند كه عترت همواره بر راه درست و همراه قرآن باشند و مخالف آن حكم نكنند.
اين سخن نبوى، به روشنترين شكل دلالت مىكند كه اجماع عترت حجت و رجوع به آن واجب است، چرا كه حضرتش آنان را در كنار قرآن قرار داده است. همچنين، بهترين ملاك براى جوينده ملاكِ هلاكت معاويه و يزيد و ديگر پيروان و دنبالهروان آنان از ناصبيان كه در دشمنى با خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و نسل على عليهالسلام كوشش فراوان كردند، در اين سخن نهفته است.
از ديگر نكات حديث غدير اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين مولاى او است. از واژه «مَولى» هر گاه به شكل مطلق و بدون قرينه به كار رود، مالكِ تصرّف فهميده مىشود.
«مَولى» در اصل، در چند معنى استعمال مىشود:
يكى از آنها مالكِ تصرّف است. از اين رو، وقتى گفته شود: «اين مولاى قوم است» ، ابتداءا ذهن به سوى اين معنى مىروند كه او مالك و متصرّف در امور قوم است.
معناى ديگر «ناصر» است. خداى تعالى مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُمْ»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .
معناى ديگر «پسرعمو» است. خداى تعالى فرموده است: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(2): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى پس از خودم از پسرعموهايم بيمناكم.
معناى ديگر آزاد كننده و آزاد شده است. معناى ديگر «أولى» است. خداى تعالى مىفرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(3): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما و به عذاب شما سزاوارتر است.
از اين رو، اگر نگوييم اولين معنايى كه از لفظ «مَولى» به اذهان متبادر مىشود مالكِ تصرّف است، حداقل اين واژه يكسان به همه اين معانى منسوب خواهد بود و ما آن را بر همه آنها حمل خواهيم كرد، مگر آن معنايى كه در حق على عليهالسلام روا نباشد؛ مانند آزادكرده و آزادشده.
بنا بر اين، مالكِ تصرّف در اين معانى داخل است و آنچه سزاوارتر و مفيد است ملك تصرّف در امت است، و هر گاه على عليهالسلام از مؤمنان به خودشان أولى باشد امام خواهد بود. تفصيل اين مطلب در جاى خود آمده است.
ديگر آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. معنايى كه از ولىّ به ذهن متبادر مىشود مالكِ تصرّف است، هر چند در معانى ديگر نيز به كار رود. و لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده است: پادشاه ولىّ كسى است كه وليّى ندارد. مراد حضرتش ملك تصرّف در عقد نكاح است؛ يعنى اگر زن خويشاوند پدرى نداشته باشد، امام در نكاح بر او ولايت دارد.
اگر بپذيريم كه «ولىّ» جداگانه معانى ديگرى نيز دارد، بايد بر همه آنها حمل شود.
اين بنا بر آن است كه هر لفظى به شكل حقيقى دو معنى دارد. از اين رو واجب است كه هر گاه دليلى دالّ بر تخصيص نباشد، لفظ بر همه آن معانى حمل شود.
نكته ديگر دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه فرمود: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كن. اين به برترى على عليهالسلام و دورى او از كبائر شهادت مىدهد، زيرا نبى اكرم صلىاللهعليهوآله از خدا خواسته تا با هر كس با على عليهالسلام دوستى كند دوستى، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كند. اگر روا باشد كه على عليهالسلام مرتكب كبيره شود دشمنى با او واجب مىگردد، و هر گاه دشمنى با او واجب باشد خدا هرگز با كسى كه با وى دشمنى كند دشمنى نخواهد كرد. چنانكه با كسى كه با مرتكبان كبائر دشمنى كند دشمنى نمىكند، زيرا در حقيقت چنين كسى از اولياى خدا خواهد بود.
بنا بر اين، اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور مطلق و بدون تخصيص خواسته كه خدا دشمن على عليهالسلام را دشمن بدارد، به وجود حالتى خاصّ دلالت مىكند كه هيچ گناه كبيرهاى با آن حالت آميخته و به آن نزديك نمىشود.
از اينجا روشن مىشود كه معاويه حقيقتا با خدا دشمنى كرد، زيرا بىترديد او با على عليهالسلام دشمنى كرد. و لذا اگر كورى و ناپاكى بيرون و درون و انحراف از عترت پاك و امام نيكان نبود، چگونه روا مىشد كه بر دشمن خدا رحمت فرستند و او را دوست خود گيرند ؟ !
بارى، اگر تنها حديث غدير در مناقب على عليهالسلام روايت شده بود، براى بالاتر بودن درجه و والايى منزلت او بسنده مىبود و به برترىاش بر ديگر صحابه حكم مىشد (پايان سخن فقيه حميد) .
مولوى محمد اسماعيل بن عبد الغنى بن ولى اللّه دهلوى، برادر زاده عبدالعزيز دهلوى است، كه شمار بسيارى از مردم هند از او پيروى مىكنند. وى در رسالهاى كه در بيان حقيقت امامت نوشته است، سخن صريحى دارد كه به قول اماميه دلالت مىكند. وى در بيان امورى كه امام در آنها قائم مقام پيامبر صلىاللهعليهوآله است مىنويسد:
از آن جمله است ثبوت رياست؛ يعنى چنانكه پيامبران را نسبت به امت نوعى از رياست ثابت است كه به ملاحظه همان رياست ايشان را امت اين رسول مىگويند و اين رسول را رسول اين امت، و در بسيارى از امور دنيويه هم تصرّف رسول در ايشان جارى است. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1)
در مقدّمات اخرويّه هم ولايت او ثابت است، چنانكه خداوند فرمود: «فَكَيفَ إذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدا»(2): «پس چگونه خواهد بود آنگاه كه از هر امّتى گواهى بياوريم و تو را گواه بر اينان آوريم» .
همانند اين رياست نسبت به كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى ايشان برانگيخته شده براى شخص امام نيز در دنيا و آخرت ثابت است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مىدانيم. فرمود: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: خدايا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و خداى تعالى فرمود: «يَومَ نَدعُو كُلَّ أُناسٍ
بِإمامِهِم»(1): « (ياد كن) روزى را كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا خوانيم» . و همچنين: «وَ قِفُوهُم إنَّهُم مَسؤولُونَ»(2): و آنان را نگاه داريد كه پرسش شوند. و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنان را از ولايت على عليهالسلام خواهند پرسيد.(3)
و اما شرح حال شيخ اسماعيل بن عبدالغنى بن ولىاللّه دهلوى به طور مفصل در كتاب «إتحاف نبلاء المتّقين بإحياء مآثر فقهاء المحدّثين» اثر مولوى صدّيق حسن قنوّجى و كتاب «نزهة الخواطر» آمده، و او را ستودهاند.(4)
تشكيك و شبهه اندازى افكار مردم بىغرض را هم مشوّش مىنمايد؛ به گونهاى كه در معنى و مفهوم حقيقتى چون غدير احساس تحير مىكنند. اين از ترفندهاى دشمن براى فتح سنگرهاى اعتقادى ماست و بارها اين نتيجه را در برداشته كه نزديكترين دوستان غدير سؤالاتى درباره آن مطرح كردهاند كه پاسخ آن بسيار واضح بوده است.
يكى از اصحاب امام باقر عليهالسلام از آن حضرت پرسيد: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ ؟ حضرت با تعجب از چنين سؤالى فرمود: آيا مثل اين مطلب جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(5)
يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير جوانب بسيارى از خلافت و امامت را به آنان آموخت، اما حداقل چيزى كه هر مخاطبى از غدير فهميد تعيين كسى بود كه بايد جاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بنشيند. اين را حتى منافقين فهميدند و به همين دليل عكسالعمل منفى
از خود بروز دادند و اظهار نارضايتى كردند !
گاهى سؤالات درباره غدير بسيار دقيق بوده و پاسخ آن نيز در شرايط تقيه نشان از اهميت موضوع و لزوم پاسخ دارد. به عنوان نمونه نامه حسن بن ظريف به امام حسن عسكرى عليهالسلام كه طى آن از حضرت سؤال كرد: معناى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ؟
هم سؤال از حساسترين فرازهاى غدير است، و هم جواب كوتاهِ آن پرچم و عَلَم غدير را در امواجِ اختلافاتِ فِرَق اسلامى به ما نشان مىدهد. امام عسكرى عليهالسلام در پاسخ نامه چنين مرقوم فرمود:
مقصود حضرت آن بود كه او را عَلَم و علامتى قرار دهد كه هنگام اختلاف حزب خداوند با آن شناخته شوند.(1)
با اين نمونههاى نوشتارى در تبليغ غدير مىتوان اهميت و چگونگى استفاده از ابزارهاى پيشرفته امروزى را درباره رساندن پيام پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روز بزرگ تشخيص داد و در راه آن حركت كرد.
زيباتر آن است كه وضوح مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله از كلمه «مولى» در غدير را از كلام صاحبان غدير، ائمه معصومين عليهمالسلام به ياد بسپاريم. در اينجا به طور سلسله وار چند روايت درباره معناى مولى مىآوريم:
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما بر ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(2)
سلمان در غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: ولايت على همانند كدام ولايت است ؟ حضرت فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هركس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
از امام زينالعابدين عليهالسلام پرسيدند: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، فرمود: به مردم خبر داد كه على عليهالسلام امام بعد از اوست.(2)
آن قدر محوريت پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير پر تأثير بود كه اگر حضرت در آن مراسم سه روزه هيچ سخنى هم نمىفرمود، مسير ماجرا و اعمالى كه با حضور آن حضرت انجام شد هيچ معنايى جز تعيين خليفه نداشت.
ابان بن تغلب از امام باقر عليهالسلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » سؤال كرد. حضرت فرمود: اى ابوسعيد، چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد ! ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به مردم فهمانيد كه على عليهالسلام به جاى آن حضرت خواهد بود.(3)
از امام عسكرى عليهالسلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » سؤال شد، فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرق و اختلاف مردم، حزب خداوند شناخته شود.(4)
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از كلامى كه در روز غدير درباره على عليهالسلام
فرموده: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » چيست ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز پرسيدند، و آن حضرت در پاسخ فرمودند:
خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام و ولايت و امامت است، و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحثهاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مد نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نمودهاند و قراين همراه آن را حذف كردهاند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه خود فرمودهاند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند، و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كار گرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها، نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و اين لفظ از نظر محتوى فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133 ح 190.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عِرض و دين مردم بودن، و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف خداست بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير معناى وسيع «اولى به نفس» را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آن برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه از آن نتايج زير گرفته مىشود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه عليهمالسلام دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
از همه مهمتر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است، كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مىكشد كه غير از ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفته باشند.
در اينجا گذرى كوتاه بر معانى واژه «مولى» خواهيم داشت:
يكى از برجستهترين شواهد بر مسئله امامت كلمه «مولى» در متن حديث غدير است. قبل از بررسى و تحقيق درباره آن لازم است تمام معانى مولى را از نظر لغت ياد آور شويم:
رَبّ: خدا
عَمّ: عمو
ابنِ عَمّ: پسرعمو
ابن: پسر
5 . ابنِ الأُخت: پسر خواهر
6 . المُعتِق: آزاد كننده
8 . المالِك: صاحب ملك
العَبد: بنده
التابِع: پيرو
المُنعِم عليه: انعام شده بر او
الشَريك: انباز
الحَليف: ملازم
الصاحِب: رفيق
الجار: همسايه
النَزيل: ميهمان
الصِهر: داماد
القَريب: قوم و خويش
المُنعِم: نعمت دهنده
العَقيد: هم پيمان
المُحِبّ: دوست
الناصِر: ياور
الأولى بِالشَىء: سزاوارتر
السَيِّد: بزرگ
المُتَصَرِّفُ فِى الأمر: تصرف كننده در كار
المُتَوَلّى فِى الأمر: حاكم در امور
آيا كدام يك از اين معانى مقصود بوده است ؟
هجده معناى اول به طور مسلّم مقصود حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نبوده است، زيرا عقل سالم باور نمىكند كه عقل كلّ حضرت خاتم النبيين صلىاللهعليهوآله مردم را در آن آفتاب سوزان و طاقت فرسا نگه دارد و آن همه تأكيد كند؛ آنها كه رفتهاند بازگردند و صبر كنند تا سايرين بيايند، و آن وقت بفرمايد: هر كسى كه من همسايه او هستم، على عليهالسلام هم همسايه او است، و يا هر كس كه من ميهمان يا قوم و خويش او هستم، على عليهالسلام همچنين است، و يا ... .
يك مثال روشن: اگر روزى دولتى در راديو و جرايد اعلام كند كه در فلان روز همه مردم از بزرگ و كوچك، روستايى و شهرى، ادارى و بازارى، بايد در فلان ميدان شهر اجتماع كنند، تمام ادارات و كارخانهها و مؤسسهها و فروشگاهها تعطيل، و هيچ كس معذور نيست كه از اين اجتماع و ميتينگ بزرگ تخلف كند.
سپس در روز موعود كه همه حاضر شدند، در پشت بلندگوها و فرستندهها بگويند: اى مردم، علت اينكه ما شما را اينجا جمع كردهايم اين است كه فلان وزير مرد صالح و خدمتگزارى است، پس همه شما او را دوست بداريد و به وى محبت كنيد ! ! جاى ترديد نيست كه اين عمل كارى سفيهانه و مورد تمسخر و استهزاء عقلا است.
پس دانستيم از معانى كه براى مولى شمرديم، معناى 1 تا 18 هيچ كدام مناسب حديث شريف غدير نيستند، و با روش درست گويى و دانش سخنگويى ناسازگار است. تنها 8 معناى بعدى - يعنى از معناى 19 تا 26 - را مىتوان گفت منظور حديث است، كه در زير بدانها اشاره مىشود:
المُنعِم: نعمت دهنده، بخشنده
العَقيد: كسى كه پيمان مىبندد
المُحِبّ: دوستدار و ياور
الناصِر: يارى كننده
الاولى بِالتَصَرُّف: آن كس كه در كارها سزاوارتر است، صاحب اختيار
السَيِّد: رئيس، آقا
المُتَصَرِّفُ فِى الأمر: سرپرست، سر رشتهدار امور
المُتَوَلّى فِى الأمر: مدير و مسئول كارها
و اما تطبيق اين معانى بر حديث غدير:
يعنى همانگونه كه پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله به مردم نعمت بخشيد و از دين و رهبرى او تكامل و تمدن انسانى پديد آمد و نابسامانىها رخت بر بست، على عليهالسلام هم چنين است و همان راه و برنامه را دنبال مىكند و خلق را به هدف عالى رسالت مىرساند.
بنا بر اين، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ» مىخواست بفرمايد: شما كه از نعمت رسالت برخوردار شدهايد و بر فرمان من گردن نهادهايد، على عليهالسلام هم پس از من رهبر جهان اسلام است و مقام - امامت - دنباله پيامبرى است.
پس معناى «من كنت مولاه» چنين مىشود: آن كس كه من با او پيمان بستهام، على عليهالسلام هم با او پيمان بسته است. بديهى است منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمانهاى شخصى او
نبوده است. از نظر تاريخ زندگى حضرت هم روشن است كه: قطعا اين طور نيست كه مثلاً اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسى خانه خريده يا معاملهايى كرده، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم با او معامله كرده باشد ! بر فرض كه چنين هم باشد، آن اجتماع و آن همه محكم كارى لازم نبود.
بلكه اگر هم اين معنى را فرض كنيم، اشاره به اين است كه هر عاقلى مىداند پيمانهايى كه مربوط به جامعه اسلامى و رهبرى و ترقى امت مسلمان است به امام على عليهالسلام واگذار شده، كه طبعا از امامت و خلافت جدا نيست. پيامبر گرانقدر اسلام صلىاللهعليهوآله براى پيشبرد اهداف اسلام و حفظ مسلمانان، با قبيلههايى پيمان بسته بود.
در اين حديث و بنا بر آنچه گفته شد، معنى كلام حضرت كه مىفرمايد: على عليهالسلام هم با آنها هم پيمان است. روشن است اختيار صلح و جنگ در جامعه با رهبر و سرپرست و امام آنهاست.
دوست و يارى كننده. معناى حديث اين مىشود: هر كس من دوست و يارى كننده او هستم، على عليهالسلام هم يار و دوست او است. آيا منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين حديث بر انگيختن دوستى مردم نسبت به على صلىاللهعليهوآله بوده، چون او يكى از مؤمنان است ؟ و يا توجه دادن اميرمؤمنان به دوستى مسلمانان بوده است ؟
فرض اول كه معنى ندارد؛ كه سولخدا صلىاللهعليهوآله مردم را در آفتاب سوزان حجاز گرد آورد و بفرمايد: مردم على عليهالسلام را دوست بداريد، زيرا برنامه هر مسلمان دوست داشتن برادران مسلمان است.(1)اين مطلب تازهايى نبود كه دين به آن كامل گردد ! بلكه پيش از آن در قرآن خاطر نشان شده بود، و مسلمانان صبح و شام اين آيات مقدس را تلاوت مىكردند.(2)
همچنين فرض دوم هم نمىتواند منظور رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشد، زيرا اين سفارش و دستور تنها به اميرالمؤمنين عليهالسلام است و نيازى به گردآورى مردم زير آفتاب سوزان غدير نداشت. بلكه مناسب اين بود در يك جلسه دو نفرى مطرح شود.
پس اگر مولى را به معناى دوست و يارى كننده بگيريم بايد حديث غدير را اين چنين معنى كنيم: همانطور كه من مردم را دوست دارم و يارى مىكنم چون رهبر و سرپرست آنانم و دنيا و آخرتشان در گرو برنامههاى من است، على عليهالسلام هم ايشان را دوست مىدارد و يارى و سرپرستى مىكند. و اين همان معناى امامت است.
يعنى امامت و رياست همه جانبه و صاحب اختيار بودن.
از نظر لغت به معناى بزرگ جمعيت و كسى كه بر آنها حكومت و تسلط دارد مىباشد. چنانچه در قرآن لقب حضرت عيسى عليهالسلام سيد است. بنا بر اين، معناى مولى، رهبر و رئيس است. به ويژه آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از بيان ولايت و رهبرى خود، ولايت را به على عليهالسلام نسبت مىدهد كه همان امامت است.(1)
سرپرست و سررشتهدار كارها: اين نيز يكى از معانى مولى و صريح در بيان منصب امامت است.
سرپرست و مسئول كارها.(2)به طور مسلّم اين هم يكى از معانى مولى است. معناى حديث چنين مىشود: مردم ! على عليهالسلام بعد از من عهدهدار امور شماست، همان طور كه من دارا هستم و حكومت خدايى دارم.
در حديث غدير واژه كليدى «ولىّ» و «مولى» به طور مكرر استعمال شده است، و لذا در پاسخ به اين سؤال كه دلالت حديث غدير چيست، ناچار هستيم درباره معنى و مفهوم اين واژه بررسىهايى داشته باشيم.
ابنمنظور (م 711 ق) در لسان العرب بيش از 30 معنى براى «ولىّ» گفته است.(1)
برخى گفتهاند كه در ميان همه آن معانى، معنى حقيقى «ولىّ» دوست و ياور است، و باقى معانى اين لفظ معنى مجازى آن هستند.
بعضى از دانشمندان شيعه و برخى از علماى منصف و معتدل اهلسنت عقيده دارند كه معنى حقيقى اين لفظ «ولايت، سرپرستى و رهبرى» است، و ساير معانى آن مجازى مىباشند.
برخى از لغت شناسان و اهل ادب گفتهاند كه هر دو معنى معانى حقيقى براى واژه «مولى» هستند، و بقيه معانى مجازى بوده و به نحوى از انحاء به يكى از اين دو معنى بر مىگردند.(2)
نظر اكثر دانشمندان شيعه و كسانى كه با مباحث نظرى «وضع الفاظ» و معانى براى آنها آشنا هستند اين است كه: در اينجا بحث درباره اينكه كدام يك از معانى مذكور حقيقى و كدام مجازى است هيچ بهره عملى ندارد.
در هر حال، آنچه مسلم است اينكه دو معناى «دوست و ياور» و «امام و رهبر» از معانى رايج براى «ولىّ و مولى» مىباشد. براى فهم اينكه در حديث غدير كدام يك از اين دو معنى مورد نظر است، بايد به دقت در حديث مذكور نگاه كنيم و ببينيم كه با توجه به قرائن داخلى و خارجى كدام يك از دو معنى مذكور مورد نظر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده است.
با دقت بيشتر مىبينيم كه دو واژه «ولىّ» و «مولى» در اين حديث شريف در ضمن چند جمله آمده است كه عبارتند از:
عَلىٌّ وَليُّكُم بَعدَ اللّهِ وَ رَسولِهِ ... .(1)
إنَّ اللّهَ مَولاكُم. ثُمَّ مِن دونِهِ رَسولِهِ وَليُّكُم. ثُمَّ مِن بَعدى عَلىٌّ عليهالسلام وَليُّكُم وَ إمامُكُم بأمرِ اللّهِ ... .(2)
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا مُفتَرَضا طاعَتُهُ ... .(3)
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُ إمامٌ مِن عِندِ اللّهِ، وَ لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحدٍ أنكَرَ وِلايَتَهُ ... .(4)
5 . أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ ... فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
معناى ولىّ در جمله اول و دوم: على عليهالسلام وليكم بعد اللّه و رسوله، همان ولايتى كه به خداوند و رسول او صلىاللهعليهوآله تعلق دارد براى على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داده شده است.
در اينجا ترديدى وجود ندارد كه معنى «ولىّ» عبارت از «الويت بر تصرف و رهبرى» است، كه خداوند متعال آن را براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار داده است؛ آنجا كه در قرآن كريم فرمايد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(5)بديهى است كه ولايت در
1) . على عليهالسلام ولى شما بعد از خدا و رسول مىباشد.
2) . خداوند مولاى شماست، و پس از وى رسول او، و پس از من على عليهالسلام به امر و فرمان الهى ولىّ و امام شما خواهد بود.
3) . اى مردم ! همانا خداوند على عليهالسلام را به ولايت شما منصوب نموده، و اطاعت از او را برايتان واجب نموده است.
4) . اى مردم ! على عليهالسلام امام و رهبر شما از جانب خداوند است، و او هرگز توبه كسى را كه ولايت او را منكر شود پذيرا نمىشود.
5) . احزاب / 6 . اين آيه به اجماع جميع مفسرين و علماى شيعه و اهلسنت ولايت عامه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مسلمين را به اثبات مىرساند.
اينجا به معناى «الويت و رهبرى» است. و لذا در جمله مورد بحث نيز بايد به همين معنى باشد.
و مثل همين تحليل در جمله دوم نيز صادق است. خصوصا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين جمله، بلافاصله بعد از كلمه «وَليُّكُم» آن را با لفظ «إمامُكُم» تعريف مىنمايد، و بدين وسيله امامت على عليهالسلام را به امت اسلام ابلاغ مىكند.
و اما معناى ولىّ در جمله سوم: إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا مُفتَرَضا طاعَتُهُ؛ هر كس كه به معانى كلام واقف باشد، ترديد نخواهد داشت كه با توجه به لفظ «إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ» و «مُفتَرَضا طاعَتُهُ» ، اين ولايت بايد به معنى امامت و الويت در تصرف باشد.
و معنى ولايت در جمله چهارم نيز به معنى امامت و رهبرى است. چرا كه اگر به معنى ياور و دوست بود دليلى نداشت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله منكر اين نوع از ولايت را كافر معرفى كند. پس بايد ولايت را به معنى امامت و رهبرى بگيريم تا با سياق كلام منطبق باشد.
معناى مولى در جمله پنجم: من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه، نيز با توجه به معناى ولى و ولايت در چهار جمله قبلى جاى ترديد باقى نمىماند كه مقصود رسول خدا صلىاللهعليهوآله از كلمه مولى به معنى اولويت و امامت است. زيرا:
هدف رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جمع آوردن مردم در اين مكان - همانطور كه از سياق كلام مباركش در طى خطبه غدير بر مىآيد و ظاهر عبارات آن نشان مىدهد - ابلاغ دستور خداوند دالّ بر جانشينى و امامت على عليهالسلام بوده است.
در جمله پنجم، رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابتدا از مردم مىپرسند: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ به تعبير ديگر مىپرسند: آيا آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» را قبول داريد يا نه ؟ هنگامى كه مسلمانان بر اولويت و ولايت مطلقه او اعتراف مىكنند، به
كمك حرف حرف عطف «فاء» معنى جمله بعد را به مفهوم جمله قبل بر مىگرداند و مىفرمايد: فَمَن كُنتُ مَولاهُ: پس هر كس كه من مولاى اويم؛ يعنى هر كس من بر او اولويت در تصرف و ولايت دارم. اين نوع ولايت شامل حال تمام مسلمانان مىگردد، و در آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» اثبات مىشود. به دنبال آن فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ: اين على عليهالسلام مولاى او است، به همان معنايى كه من مولاى او هستم مىباشد.
پس طبق قواعد ادبى و با توجه به وجود «فاء» در «فمن» و «فهذا» و با عنايت به مفهوم جمله «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» ، معلوم مىشود كه معنى مولى در اين جمله همان «أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» است.
از بررسىهاى به عمل آمده معلوم گرديد ولايتى كه در اين حديث از آن سخن رفته همان ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه به حكم كتاب خداوند كريم براى پيامبر صلىاللهعليهوآله اثبات شده، و او نيز - كه هرگز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد و جز آنچه را كه بر او وحى شده است ابلاغ نمىنمايد - در غدير آن ولايت را براى على عليهالسلام اثبات مىكند.
پس دلالت اين حديث بر امامت و خلافت بلافصل على عليهالسلام براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در بالاترين درجه ظهور و روشنى است.
قرائن و شواهد بسيارى براى حديث غدير وجود دارد، كه همه نشان مىدهد معناى مولويّت و اولويّت حضرت على عليهالسلام و امامتش امرى آشكار و مستند بوده و در مواردى بسيار به آن استشهاد مىشده است.
در جلد قبل و در بحث سلسه وار در مورد دلالت حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» ، 29 قرينه براى دلالت حديث غدير و لفظ مولى براى اولى به تصرف و امامت و خلافت بيان شد. در اينجا چند قرينه به طور خلاصه بيان مىشود، كه بعضا با آن قرائنِ بيان شده مشترك هستند:
رسول گرامى صلىاللهعليهوآله چون مىدانست كه پس از وى عدهاى سر راه خلافت على عليهالسلام سنگ اندازى خواهند كرد، و از روش اصلاحى او پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله جلوگيرى خواهند نمود.
پس آن صحنه پرشكوه و اجتماع عظيم را در غدير فراهم آورد، تا جايگاه وصى خود و اهميت وصايت را براى همگان بازگويد، و نيز كسى مجال و بهانهاى براى مخالفت و مقابله نداشته باشد، بلكه همه مطيع و گوش به فرمان و خاضع باشند. با خطبهاى كه ايراد فرمود، هيچ عذر و بهانهاى براى مردم باقى نماند.
پس آنچه مسلّم است اينكه كلمه «مولى» در حديث غدير به معناى «اولى» است، چرا كه در حديث قرائنى است - حال يا متصل يا منفصل - كه اراده هر معناى ديگر را نفى مىكند:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش از اين تعبير فرمود: الست اولى بكم من انفسكم: آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم ؟ يا عبارات ديگرى كه همين مضمون را مىرساند. پس از اين مقدمه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه. اين نشان مىدهد كه مقصود از مولى همان اولويتى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در طليعه حديث بر آن تأكيد فرمود و از آنان اعتراف گرفت.
متن فوق در حديث غدير را عده بىشمارى از دانشمندان و راويانِ شيعه و سنى نقل كردهاند. از اهلسنت كسانى همچون: احمد بن حنبل، ابنماجه، نسائى، شيبانى، طبرى، طبرانى، ذهبى و ... (1)حديث را نقل كرده و آن را صحيح و ثابت دانستهاند، و مفهوم آن را اثبات همان اولويت و ولايتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امت داشته براى حضرت على عليهالسلام دانستهاند.(2)
حضرت در ادامه سخن فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)اين فراز مؤيد معنايى است كه ما مىگوييم، زيرا حضرت پس از نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به مقام والاى ولايت و وصايت و رياست كلى بر همه امت، مىدانست كه تماميّت اين منصب به فراهم بودن سپاه و ياران و اطاعتِ واليان و كارگزاران است.
از سوى ديگر نيز مىدانست كه در ميان مردم كسانى نسبت به على عليهالسلام حسد يا كينه دارند، و برخى منافقين دشمنى او را در سينه مىپرورند و پس از آن حضرت طمعكاران و حسودان و رياستطلبان مسئله آفرينى خواهند كرد. على عليهالسلام هم كه حاضر نيست خواستههاى نارواى آنان را برآورد، ناچار مخالفت خواهند داشت.
از اين رو براى يارى كنندگانش دعا كرد و خواركنندگانش را نفرين نمود، تا مردم بدانند كه موالات با او دوستى خدا را در پىدارد، و دشمنى با اودشمنى با خداست. پس اين با دوستى مردم عادى با يكديگر فرق دارد.
بعلاوه، اين دعاى كلى و عمومى پيامبر صلىاللهعليهوآله دليل عصمت على عليهالسلام است، چون لزوم تبعيّت و پيروى و نصرت او را بر همه كس و در همه جا و هميشه بيان كرده است. اين در صورتى درست است كه آن حضرت در همه زمانها و حالات عصمت داشته باشد و جز حق نگويد و جز راه حق نپويد. و گرنه، اگر از آن حضرت خطا و گناهى سربزند، بايد با او مخالفت كنند. پس چون پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ استثنائى نكرده است، معلوم مىشود كه على عليهالسلام هميشه عصمت دارد، و چنين كسى بايد پيشواى مردم باشد.
در اين دعا، مردم به طاعت و تسليم در برابر او فراخوانده شده و از سرپيچى و مخالفت در برابر فرمانش نهى شدهاند. اين جز با اولويت داشتن آن حضرت نسبت به آنان از خودشان سازگار نسيت.
1) . الصواعق المحرقه: ص 73. الغدير: ج 1 ص 300.
حضرت از مردم پرسيد: اى مردم به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: به اينكه جز خدا معبودى نيست. فرمود: ديگر به چه ؟ گفتند: و اينكه محمد بنده و فرستاده او است. پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ گفتند: مولاى ما خدا و پيامبر است. آنگاه حضرت بازوى على عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: هر كس كه مولايش خدا و رسول است، پس اين شخص مولاى او است.
اين نقل را بسيارى نقل كردهاند. از جمله: جرير، زيد بن ارقم، عامر بن ابىليلى، حذيفة بن اُسيد. اينكه «ولايت» در سياقِ شهادت به يگانگى خدا و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است، بيانگر اين است كه امامت و اولويت آن حضرت بر مردم مراد است، و اثبات همان ولايت مطلقهاى است كه براى خداى سبحان و پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتقاد داريم.
در نقلها آمده است كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله پس از حديث غدير فرمود: اللّه اكبر بر كمال يافتن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى پروردگار از رسالتم و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام.(1)آيا چه چيزى جز امامت - كه عامل كمال دين و تماميت نعمت و تحكيم پايههاى دين در سايه رهبرى على عليهالسلام است - موجب خشنودى خداوند است ؟
پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله قبل از بيان مسأله ولايت، خبر داد كه وفات من نزديك است. شايد به زودى فراخوانده شوم و دعوت خدا را لبيك بگويم و از شما جدا شوم.(2)اين خبر دادنها مىرساند كه از تبليغ رسالتش چيز مهمى باقى مانده بود كه مىترسيد اجلش فرا رسد و او هنوز آن را ابلاغ نكرده باشد. پس از اين نكته - كه اهميت آن مسئله را مىرساند - ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و عترت پاك را بيان فرمود: آيا احتمال مىرود كه آن مسؤوليت مهم - كه بر ابلاغ ولايت منطبق بود - چيزى جز امامت باشد ؟
حضرت رسول صلىاللهعليهوآله، پس از ابلاغ ولايت على عليهالسلام فرمود: به من تبريك بگوييد. خداوند مرا به نبوت و اهلبيتم را به امامت مخصوص گرداند.(1)در اين عبارت تصريح به امامت شده است. به علاوه خود تبريكگويى و بيعت و دست دادن و جشن گرفتن و تداوم اين شادمانى به مدت سه روز، جز با مفهوم خلافت و اولويت سازگار نيست. حتى ابوبكر و عمر هم على عليهالسلام را ديدار كرده و تبريك ولايت گفتند.
اينكه حضرت فرمود: حاضران به غايبان خبر دهند(2)، اگر مقصود از مولى بودن على عليهالسلام تنها لزوم نصرت و محبت نسبت به آن حضرت باشد، اين يك دستور قرآنى است و همه مىدانستند كه ميان مسلمانان بايد پيوند دوستى و يارى باشد و نيازى به آن تأكيد اكيد در آن مراسم حسّاس و پرشكوه نبود. آنچه كه ديگر فرصتى براى ابلاغش نبود و غائبان از صحنه غدير هم نمىدانستند، مسئله مهم ولايت و خلافت بود. چنانچه همه حاضران در غدير نيز همين را فهميدند. پياميرخدا صلىاللهعليهوآله نيز براى بيان آن منصب والا و مهم، جز تعبير «مولى» به كار نبرد كه مرادف با «اولى» است.
در برخى نقلها آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اعلام ولايت و تكبير گفتن به خاطر تماميّت دين و رضاى الهى فرمود: او ولى شما پس از من است. او پس از من ولى هر مؤمن است. هر كه دوست دارد حياتش حيات من و مماتش ممات من باشد و در بهشت خدا جاى يابد، پس از من با على عليهالسلام موالات كند و به امامان پس از من عليهمالسلام اقتدا كند، چرا كه آنان عترت من و آفريده شده از سرشت من هستند. و يا تعبيراتى از اين قبيل.(3)
اينها ثابت مىكند كه هان موقعيت و مكانتِ ثابت براى پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام هم وجود دارد، البته با حفظ سلسله مراتب. چه منظور از جمله «پس از من» بعد بودن از نظر زمان باشد، يا از جهت رتبه و درجه.
حضرت رسول صلىاللهعليهوآله پس از ابلاغ پيام ولايت فرمود: خداوندا، ... بر اينان گواه باش كه من ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم. اين استشهاد مىرساند كه آنچه را آن روز به مردم رسانده مطلب جديد و مهمى بوده كه پيش از آن ابلاغ نكرده بود. در معانى ديگر مولى - مثل نصرت و يارى و دوستى - نيازى به شاهد گرفتن نيست. پس مقصود امامت بوده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از بيان حديث غدير فرمود: خداوند رسالتى بر دوشم نهاده كه سينهام تنگى مىكند و فكر مىكنم مردم نپذيرند، و خداوند تهديد كرده كه اگر ابلاغ نكنم عذابم مىكند ... .
عبارتهايى شبيه اين نيز نقل شده، كه همه مىرساند رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ابلاغ آن پيام واهمه و بيم داشته كه مبادا نپذيرند و منافقان تكذيب كنند. اگر ابلاغِ چيزى بود كه در مورد همه بود، مثل نصرت و محبت كه ترس نداشت ! پس مقصود ابلاغ ولايت بود كه ويژه اميرالمؤمنين عليهالسلام بود و مسلمانان ديگر مشمول آن نمىشدند.
در سندهاى متعدد و نقلهاى مختلفى از حديث غدير تعبير «نصب» آمده است.(1)در نقلى عمر بن خطاب چنين گفته است: پيامبر على را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت نصب كرد. از على عليهالسلام هم روايت است كه: خداوند پيامبرش را فرمان داد كه مرا بر مردم نصب كند. در روايات ديگرى كه از امام حسن مجتبى عليهالسلام از عبداللّه بن جعفر و قيس بن سعد و ابنعباس و جابر و ابوسعيد خدرى نقل شده است، تعبير نصب ديده مىشود.
1) . الغدير: ج 1 ص 57 ، 165، 199، 219، 213.
اين لفظ خبر از ايجاد مرتبهاى براى امام على عليهالسلام در روز غدير مىدهد كه قبلاً نبوده است. غير از محبت و نصرت كه براى همگان واضح و روشن بود. در مورد حكومتها و فرمانروايىها هم معمولاً «نصب» به كار مىرود. نصب هميشه بر منصبى است كه بالاتر از افراد معمولى است. نصب على عليهالسلام در روز غدير اثبات ولايت مطلقه آن حضرت بر همه امت است.
در برخى نقلها آمده است كه بعضىها از سؤال درباره غدير خم و حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله مىترسيدند ! يا از نقل آن در منطقه شام هراس داشتند. سعيد بن مسيّب به سعد بن ابىوقّاص مىگويد: مىخواهم از تو چيزى بپرسم ولى بيم دارم. مىگويد هر چه مىخواهى بپرس، من عموى تو هستم ... .(1)
اين موارد نشان مىدهد كه حديث غدير در ميان مردم معنايى داشته كه گاهى از بيم گزند دشمنان حضرت امير عليهالسلام از روايت آن پرهيز داشتند، به ويژه در عراق و شام ! اگر معناى مولى، دوست و ياور بود كه جاى هراس نبود ! آنچه موجب هراس مىشد اين بود كه مولى به معناى خلافت و اولويت به زمامدارى باشد.
حضرت على عليهالسلام برخى را كه هنگام نياز به شهادت دادنشان به حديث غدير آن را كتمان كردند نفرين نمود. آنان هم گرفتار كورى و بَرَص يا آفتهاى ديگر شدند. كسانى كه در غدير خم حضور داشتند.(2)
آيا باور كردنى است كه آنان صرفا به اين خاطر كه معناى نصرت و محبت را كتمان كنند مورد نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گيرند و انتقام الهى آنان را فرا گيرد ؟ ! اگر چنين بود بايد بسيارى از مسلمانان كه با هم نزاع و كينه دارند نابود شوند.
پس گرفتارى آنان به نفرين على عليهالسلام از آن جهت بود كه يك مسئله مهم و خبر برزگى را كه مخصوص حضرت بود كتمان كردند. آن هم موضوع ولايت آن حضرت بود كه در غدير خم براى حضرتش اعلام شد.
پيش از همه قرائن ياد شده كه معناى مولى را مشخص مىسازد، تفسير خود حضرت رسول صلىاللهعليهوآله از كلمه مولى و پس از او تفسير اميرالمؤمنين عليهالسلام است. روايت شده وقتى از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله مقصود از فرمودهاش «من كنت مولاه فعلى مولاه» را پرسيدند فرمود:
خدا مولاى من است و بر من از خودم سزاوارتر است. آنجا كه فرمان او باشد مرا فرمانى نيست. من نيز مولاى مؤمنان و شايستهتر بر آنان از خودشانم. هر گاه امر من باشد، آنان را امر و اختيارى نيست. هر كس را كه من با او چنين باشم، على عليهالسلام مولاى او و سزاوارتر از او به خودش است، و با امر او براى آن شخص امر و اختيارى نيست.(1)
همچنين موارد بسيار ديگر در اين باره در كتب شيعه و اهلسنت آمده است.
يكى از مشهورترين اشكالات اهلسنت بر حديث غدير اين است كه مىگويند:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير كسى را به عنوان جانشين و خليفه خود تعيين نكرد، بلكه آن حضرت فقط دستور به محبت امام على عليهالسلام داده است. پس اينكه مىگويند پيامبر صلىاللهعليهوآله امامت حضرت على عليهالسلام را در روز غدير خم ابلاغ نموده، ساخته و پرداخته شيعه است !
جواب: پاسخ اين شبهه به طرق مختلف داده شده است. در اينجا به طور مختصر مىگوييم:
1) . مسند شمس الاخبار قرشى : ج 1 ص 102.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قبلاً در چندين مرحله با بيانات مختلف و با صراحت تمام دستور به محبت امام على عليهالسلام داده بود و ديگر نيازى به تكرار نبود. براى نمونه به چند حديث اشاره مىكنيم:
قالَ صلىاللهعليهوآله: إنَّ اللّهَ أمَرَنى بِحُبِّ أربَعَةٍ وَ أخبَرَنى إنَّهُ يُحِبُّهُم. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ، مَن هُم ؟ قالَ: عَلىٌّ عليهالسلام مِنهُم - يَقولُ ذلِكَ ثَلاثا - وَ أبوذَرٍ وَ سَلمانَ وَ المِقدادَ(1): خداوند درباره دوستى به چهار نفر به من دستور داد، و على عليهالسلام از آن چهار نفر است - سه بار اين جمله را تكرار نمودند - و ابوذر و سلمان و مقداد.
قالَ صلىاللهعليهوآله: هذا عَلىٌّ عليهالسلام، فَأحِبّوهُ بِحُبّى وَ أكرِموهُ بِكَرامَتى. فَإنَّ جَبرَئيلَ أمَرَنى بِالَذى قُلتُ لَكُم عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(2): اين على عليهالسلام است، پس او را به دوستى من دوست داشته و گرامى بداريد، و آنچه را كه به شما گفتم جبرئيل از طرف خدا به من دستور داده است.
قالَ صلىاللهعليهوآله: مَن أحَبَّ عَليّا فَقَد أحَبَّنى، وَ مَن أبغَضَ عَليّا فَقَد أبغَضَنى(3): هر كس على عليهالسلامرا دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند با من دشمنى كرده است.
1) . سنن ابنماجه: ج 1 ص 53 ح 149، باب فضل سلمان و ابىذر. سنن ترمذى: ج 5 ص 636 ب 21 كتاب المناقب، مناقب على عليهالسلام، ح 3718. فيض القدير: ج 2 ص 214. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 351. و به همين مضمون در: الاستيعاب: ج 2 ص 59 ، ترجمة سلمان. الاصابه: ج 3 ص 455، ترجمة مقداد. الرياض النضره: ج 3 ص 188، ذكر محبة اللّه و رسوله له. مجمع الزوائد: ج 9 ص 155، باب جامع فى مناقبه. فضائل الصحابه احمد بن حنبل : ج 2 ص 689 ح 1176.
2) . حلية الاولياء: ج 1 ص 63 ش 4، ترجمة الامام على عليهالسلام.
3) . كنز العمال: ج 1 ص 601 ح 32901.
عَن أنَسٍ: قالَ صلىاللهعليهوآله: عُنوانُ صَحيفَةِ المُؤمِنِ حُبُّ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ(1): سرلوحه نامه عمل مؤمن دوستى على بن ابىطالب عليهالسلام است.
قالَ صلىاللهعليهوآله: هذا جَبرَئيلُ يُخبِرُنى أنَّ السَعيدَ حَقَّ السَعيدِ مَن أحَبَّ عَليّا عليهالسلام فى حياتِهِ وَ بَعدَ مَوتِهِ، وَ إنَّ الشَقىَّ كُلَّ الشَقىِّ مَن أبغَضَ عَليّا فى حياتِهِ وَ بَعدَ مَوتِهِ(2): اين جبرئيل است كه به من خبر داده كه خوشبخت واقعى كسى است كه در حال حيات على عليهالسلام و پس از مرگ على عليهالسلام او را دوست بدارد، و شقى كسى است كه با على عليهالسلام در حال حيات و پس از مرگ او دشمنى كند.
قالَ صلىاللهعليهوآله لأمِسَلَمةِ: إسمَعى وَ اشهَدى لَو أنَّ عَبدا عَبَدَ اللّهَ ألفَ عامٍ مِن بَعدِ ألفِ عامٍ بَينَ الرُكنِ وَ المَقامِ، ثُمَّ لَقَى اللّهَ مُبغِضا لِعَلىٍّ عليهالسلام، لأكَبَّهُ اللّهُ يَومَ القيامَةِ عَلى مِنخَرَيهِ فى نارِ جَهَنَّمٍ(3): گوش كن و شهادت بده، اگر بندهاى هزار سال بعد از هزار سال ديگر بين ركن و مقام (و در كنار كعبه) خداوند را عبادت كند و در حالى كه دشمنى على عليهالسلام در قلب او است بميرد، روز قيامت خداوند او را به رو در آتش جهنم مىافكند.
1) . الصواعق المحرقه: ص 125، ب 9 فصل 2 ح 32. مناقب ابنمغازلى: ص 243، قوله صلىاللهعليهوآله: عنوان صحيفة المؤمن. كنز العمال: ج 11 ص 601 ح 32900. الجامع الصغير: ج 2 ص 182 ح 5633 .
2) . المعجم الكبير طبرانى : ج 22 ص 415، ترجمة فاطمه عليهاالسلام. مجمع الزوائد: ج 9 ص 132، باب منه جامع فيمن يحبه و من يبغضه. البته در شرف النبى صلىاللهعليهوآله (خرگوشى) ص 272 ب 27، فضيلة اهلبيت عليهمالسلام، آمده است: ... ان السعيد حق السعيد من احب عليا فى حياتى و بعد وفاتى: خوشبخت واقعى كسى است كه على عليهالسلام را در زندگى من و بعد از مرگم دوست بدارد. مناقب الأسد الغالب: ص 29، باب السعيد من احب عليا عليهالسلام. اسنى المطالب حزرى : ص 67 . الرياض النضرة: ج 3 ص 164، فصل 9 ذكر الحثّ على محبته. و در مرقاه المصابيح: ج 10 ص 457 ح 6088 آمده: فى حياته و بعد موته.
3) . المناقب خوارزمى : ص 44.
بعد از اين احاديث، آيا مىتوان گفت كه واقعه غدير خم تنها درباره محبت و دوستى بوده است و بس ؟ !
پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها در مراحل مختلفى دستور محبت به حضرت على عليهالسلام را داده بودند، بلكه دوست نداشتن امام على عليهالسلام را علامت نفاق دانستهاند، كه روايات فراوانى هم در اين زمينه آمده است. چنانكه قرطبى مىگويد:
ما رَوى عَن جَماعَةٌ مِنَ الصَحابَةِ أنَّهُم قالوا: ما كُنّا نَعرِفُ المُنافِقينَ عَلى عَهدِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إلاّ بِبُغضِهِم لِعَلىٍّ عليهالسلام(1): گروهى از صحابه نقل كردهاند كه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله معيار شناخت منافق، دشمنى با على عليهالسلام بود.
اما در منطق دشمنان اهلبيت عليهمالسلام؛ يعنى حاكمان ظلم و جور، علامت نفاق غير از علامت اعلام شده از سوى نبى مكرم صلىاللهعليهوآله اسلام است ! چنانكه حجاج بن يوسف اعلام نمود: هر كس از تشييع جنازه ابوالغاديه قاتل عمار بن ياسر گريزان باشد او منافق است !(2)
حتى نه تنها پيامبر صلىاللهعليهوآله در مراحل مختلفى دستور خداوند درباره محبت به امام على عليهالسلام را ابلاغ فرمودند و دوستى آن حضرت را علامت ايمان و دشمنى با او را علامت نفاق دانستند، بلكه از بسيارى احاديث نقل شده در كتب اهلتسنن چنين به دست مىآيد كه دوستى با امام على عليهالسلام مساوى با حلالزادگى، و دشمنى با آن حضرت علامت حرامزادگى است. اين امتياز مخصوص به محبت امام على و اهلبيت او عليهمالسلام است، و فريقين شيعه و سنى به آن اذعان دارند. به اين حديث توجه كنيد:
عَن أبىبَكرِ الصِديقِ، قالَ: رَأيتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله خَيَّمَ خَيمَةً وَ هُوَ مُتَّكئٌ عَلى قَوسٍ عَرَبيَّةٍ، وَ فِى الخَيمَةِ عَلىٌّ وَ فاطِمَةُ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ. فَقالَ: مَعاشِرَ المُسلِمينَ، أنا سِلمٌ
لِمَن سالَمَ أهلَ الخَيمَةِ، وَ حَربٌ لِمَن حارَبَهُم، وَ وَلىٌّ لِمَن والاهُم. لا يُحِبُّهُم إلاّ سَعيدُ الجَدِّ طَيِّبُ المَولِدِ، وَ لا يُبغِضُهُم إلاّ شَقىُّ الجَدِّ رَدئ الوِلادَةِ(1):
ابوبكر مىگويد: ديدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در كنار خيمهاى كه در آن على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام بودند بر كمان عربى تكيه زده و مىگويد: اى گروه مسلمين، من در سازشم با كسى كه با اهل اين خيمه در صلح و صفا باشد، و جنگ دارم با كسى كه اينها جنگ دارد، و دوست دوستداران آنانم، دوست ندارد اينها را مگر خوشبخت سعادتمند و نطفه پاك، و دشمنى ندارد با اينان مگر كسى كه شقى و بدبخت و پست ميلاد و ناپاك باشد.
در روايت عبادة بن صامت و ديگران نيز با صراحت آمده كه حلال زادگى فرزندانشان را به دوستى با على محك مىزدند.(2)
بنا به نقل روايت انس بن مالك نيز، محك و آزمايش حلال زادگى به دوستى امام على عليهالسلام بوده، و اين آزمايش بعد از جريان جنگ خيبر امرى بديهى و علنى بوده است.(3)زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين روش دستور صريحى فرموده بودند: يا أيُّهَا الناس، إمتَحِنوا أولادَكُم بِحُبِّهِ، فَإنَّ عَليّا لا يَدعو إلى ضَلالَةٍ وَ لا يَبَعُدُ عَنِ الهُدى(4): اى مردم، فرزندانتان را به دوستى على عليهالسلام آزمايش نماييد. چون على عليهالسلام به گمراهى نمىخواند، و از طريق هدايت دور نمىگرداند.
1) . الرياض النضرة: ج 3 ص 154 الفصل السادس، ذكر اختصاصه و زوجته و بنيه بانه صلىاللهعليهوآله حرب لمن حاربهم. المناقب خوارزمى : ص 211، فى فضائل له شتّى. جواهر المطالب: ج 1 ص 174 ب 23. فرائد السمطين: ج 2 ص 40 ب 8 ح 373.
2) . ترجمة الامام على عليهالسلام ابنعساكر : ج 2 ص 224 ح 735. اسنى المطالب: ص 8 . مناقب الأسد الغالب: ص 19، ما قاله عبادة فى على عليهالسلام.
3) . ترجمة الامام على عليهالسلام ابنعساكر : ج 2 ص 224 ح 735. اسنى المطالب: ص 8 . مناقب الأسد الغالب: ص 19، ما قاله عبادة فى على عليهالسلام.
4) . ترجمة الامام على عليهالسلام ابنعساكر : ج 2 ص 25 ح 728. مختصر المحاسن المجتمعة فى فضائل الخلفاء الاربعة: ص 164 ب 4، مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، باب الترغيب فى حب على عليهالسلام. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 288، ترجمة الامام على عليهالسلام. الغدير: ج 4 ص 322، تعدادى از روايات را ذكر نموده است.
لذا صحابه - بعد از واقعه خبير - كودك خردسال خود را بر دوش نشانده و در مسير امام على عليهالسلام مىايستاد. به سوى امام اشاره مىكرده و به فرزند خود مىگفت كه اين آقا را دوست دارى ؟ اگر فرزند مىگفت: آرى، او را مىبوسيد، و چنانچه مىگفت: نه، او را به زمين مىگذاشت و مىگفت: برو به مادر خود ملحق شو. كسى كه على عليهالسلام را دوست نداشته باشد ما را با او كارى نيست، و مادرش را هم طلاق مىداد.(1)
و نيز در روايتى چنين نقل شده كه ابليس لعين گفته است: هيچ كس با على دشمنى نمىكند مگر اينكه در انعقاد نطفه او با پدرش شريك شدم.(2)
شعرى منتسب به امام محمد باقر عليهالسلام است كه چنين مىفرمايد:
فَمَن سَرَّنا نالَ مِنَّا السُرورِ ***وَ مَن ساءَنا ساءَ ميلادُهُ(3)
هر كس ما را شاد نمود از ما شادى خواهد ديد، و هر كس به ما بدى كرد از بدى نطفهاش بود.
و قولى ديگر كه گفته شده:
لَو لَم تَكُن فى حُبِّ آلِمُحَمَّدٍ عليهمالسلام***ثَكَلَتكَ أُمُّكَ غَيرَ طَيِّبِ المَولِد(4)
اگر در حال دوستى با آلمحمد عليهمالسلام نباشى، مادرت به عزايت بنشيند كه پاك زاده نيستى.
1) . ترجمة الامام على عليهالسلام ابنعساكر : ج 2 ص 225 ح 738. مختصر المحاسن المجتمعة فى فضائل الخلفاء الاربعة: ص 164 ب 4، مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، باب الترغيب فى حب على عليهالسلام. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 288، ترجمة الامام على عليهالسلام.
2) . كفاية الطالب: ص 70 ب 3، فى محبة على عليهالسلام. تاريخ بغداد: ج 3 ص 289، ترجمة محمد بن مزيد بن ابىالازهر ش 1376. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 289، ترجمة على بن ابىطالب عليهالسلام.
3) . اخبار الدول: ص 111، ترجمة الامام الباقر عليهالسلام. رشفة الصادى: ص 192، باب اشعار فى مدح اهلبيت عليهمالسلام. جواهر العقدين: ص 343، القسم الثانى، ذكر الحادىعشر، التحذير من بغضهم و عداوتهم. ينابيع المودة: ص 23 ب 3.
4) . جواهر العقدين: ج 2 ص 348، ذكر الحادىعشر، التحذير من بغضهم و عداوتهم.
و روايتى از امام جعفر بن محمد صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودهاند: لا يُحِبُّنا أهلُبَيتِ المُذَعذَع. قالوا: وَ ما المُذَعذَع ؟ قالَ: وَلدُ زِنا(1): مذعذع ما اهلبيت را دوست ندارد. گفتند: مذعذع كيست ؟ فرمود: زنازاده.
خلاصه اينكه از مجموع احاديث شريف نبوى چنين به دست مىآيد كه دوستى امام على عليهالسلام برابر است با ايمان و حلال زادگى، و دشمنى امام على عليهالسلام برابر است با نفاق و حرام زادگى.(2)
از آنچه گذشت معلوم شد كه امر به محبت امام على عليهالسلام امر جديدى نبوده و تازگى نداشت، بلكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مدتها قبل و در مراحل مختلفى مردم را به دوستى امام على عليهالسلام سفارش كرده و از دشمنى با امام على عليهالسلام بر حذر داشته بودند و مردم هم شنيده بودند. ديگر چه لزومى داشت اين همه جمعيت را در آن شرايط خاص جمع كنند و خطبه مفصلى بخوانند، و همان مطلبى را كه صدها بار گفته بودند بيان كنند ؟ ! اگر براى توجيه و ارشاد عمومى بود، آن حضرت چند روز قبل در عرفه خطبه مفصلى ايراد فرموده و آنجا تأكيد مىفرمودند.
بنا بر اين، كسانى كه پيام غدير خم را دانسته و يا ندانسته به محبت امام على عليهالسلام تأويل مىكنند سخت در اشتباه هستند.
مگر در حديث «طَير مَشوى» پيامبر صلىاللهعليهوآله از خدا نخواسته بود كه محبوبترين خلق را برساند و امام على از راه رسيد ؟(3)
مگر روايت نشده كه محبوبترين خلق نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام بود ؟(4)
1) . لسان العرب: ج 5 ص 44، ماده «ذعع» . النهاية: ج 2 ص 161، ماده «ذعع» .
2) . پس علت دشمنى و جنگ و دشنام و لعنِ عدهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام واضح است.
3) . الرياض النضره: ج 3 ص 114، ذكر اختصاصه باحبية اللّه له. سنن ترمذى: ج 5 ص 637 ، كتاب المناقب، باب مناقب على عليهالسلام.
4) . سنن ترمذى: ج 5 ص 701، كتاب المناقب، باب مناقب فاطمه عليهاالسلام.
و يا طبق نقل احمد بن حنبل، ابوبكر اجازه ملاقات پيامبر صلىاللهعليهوآله را گرفت. از بيرون خانه شنيد صداى عايشه بلند است و مىگويد: وَ اللّهِ لَقَد عَرَفتُ أنَّ عَليّا أحبُّ إلَيكَ مِن أبى وَ مِنّى. ثَلاثا(1): به خدا قسم دانستم كه على نزد تو از من و پدرم محبوبتر مىباشد.
و يا بنا به حديث ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به عايشه فرمود: يا عائِشَة، إنَّ هذا (عَليّا عليهالسلام) أحَبُّ الرِجالِ إلَىَّ وَ أكرَمُهُم عَلىَّ ... (2): اى عايشه، اين (على عليهالسلام) محبوبترين مردان نزد من است ... .
آيا «أحَبُّ الخَلقِ إلَى اللّهِ وَ إلى رَسولِهِ»(3)را مؤمنين تا آن زمان دوست نداشتند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مجبور به تبليغ مجدد شود.
پس معلوم مىشود اين تجمع براى سفارش به دوستى امام على عليهالسلام نبوده، بلكه براى امرى مهم و بس خطير و حساس بوده است، و آن تعيين مولى و رهبر براى مسلمين است.
يك مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطابه، براى فهميدن معناى كلمه «مولى» كافى است و جلوههاى زير از معناى اين كلمه را نشان خواهد داد:
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشنكردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند.
با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولى است.
بنا بر اين، بسيار خندهآور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند، بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى بگويد: اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضحتر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» محقق مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بعدى عمر بن الخطاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! !
پيداست مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
جا دارد سؤال شود: حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است، و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده است ؟ اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ ! حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب توست ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند؛ وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
شبهه اصلى آنهايى كه خلافت بلافصل على عليهالسلام را نمىپذيرند در كلمه «مولى» است. لذا بسيار به جاست كه براى فهم معنى «مولاه» به قرآن و لغت رجوع كنيم و مواردى كه اين كلمه به كار رفته را بررسى كنيم:
واژه «مولى» در موارد متعددى در قرآن به كار رفته، كه همه به معناى اولى است:
«إنَّما وَليُّكُم اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ . وَ مَن يَتَولَّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا فَإنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ» .(1)
«اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ إلَى النورِ وَ الَذينَ كَفَروا أولياؤُهُمُ الطاغوتُ يُخرِجونَهُم مِنَ النورِ إلَى الظُلُماتِ أولئِكَ أصحابُ النارِ هُم فيها خالِدونَ» .(2)
«وَ اختارَ موسى قَومَهُ سَبعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا فَلَمّا أخَذَتهُمُ الرَجفَةُ قالَ رَبِّ لَو شِئتَ أهلَكتَهُم مِن قَبلُ وَ إيّاىَ أتُهلِكُنا بِما فَعَلَ السُفَهاءُ مِنّا إن هِىَ إلاّ فِتنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَن تَشاءُ وَ تَهدى مَن تَشاءُ أنتَ وَليُّنا فَاغفِر لَنا وَ ارحَمنا وَ أنتَ خَيرُ الغافِرينَ» .(3)
«وَ الَذينَ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ اللّهُ حَفيظٌ عَلَيهِم وَ ما أنتَ عَلَيهِم بِوَكيلٍ . وَ كَذلِكَ أوحَينا إليكَ قُرآنا عَرَبيّا لِتُنذِرَ أمَالقُرى وَ مَن حَولَها وَ تُنذِرَ يَومَ الجَمعِ لا رَيبَ فيهِ فَريقٌ فِى الجَنَّةِ وَ فَريقٌ فِى السَعيرِ . وَ لَو شاءَ اللّهُ لَجَعَلَهُم أمَّةً واحِدَةً وَ لكِن يُدخِلُ مَن يَشاءُ فى رَحمَتِهِ وَ الظالِمونَ ما لَهُم مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ . أمِ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ فَاللّهُ هُوَ الوَلىُّ وَ هُوَ يُحىِ المَوتى وَ هُوَ على كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ» .(4)
«يَدعوا مِن دونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنفَعُهُ ذلِكَ هُوَ الضَلالُ البَعيدُ . يَدعو لِمَن ضَرُّهُ أقرَبُ مِن نَفعِهِ لَبِئسَ المَولى وَ لَبِئسَ العَشيرُ» .(1)
«وَ جاهَدوا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجتَباكُم وَ ما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدينِ مِن حَرَجٍ مِلَّةَ أبيكُم إبراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبلُ وَ فى هذا لِيَكونَ الرَسولُ شَهيدا عَلَيكُم وَ تَكونوا شُهَداءَ عَلَى الناسِ فَأقيموا الصَلاةَ وَ آتوا الزَكاةَ وَ اعتَصَموا بِاللّهِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ» .(2)
«لا يُكَلُّفُ اللّهُ نَفسا إلاّ وُسعَها لَها ما كَسَبَت وَ عَلَيها مَا اكتَسَبَت رَبَّنا لا تُؤاخِذنا إن نَسينا أو أخطَأنا رَبَّنا وَ لا تَحمِل عَلَينا إصرا كَما حَمَلتَهُ عَلَى الَذينَ مِن قَبلِنا رَبَّنا وَ لا تَحمِلنا ما لا طاقَهَ لَنا بِهِ وَ اعفُ عَنّا وَ اغفِر لَنا وَ ارحَمنا أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» .(3)
«قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّهُ مَولاكُم وَ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ» .(4)
«وَ هُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ وَ يُرسِلُ عَلَيكُم حَفَظَةً حتّى إذا جاءَ أحدُكُمُ المَوتَ تَوَفَّتهُ رُسُلُنا وَ هُم لا يُفرِطونَ . ثُمَّ رُدّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقُّ ألا لَهُ الحُكمُ وَ هُوَ أسرَعُ الحاسِبينَ» .(5)
«النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(6)
اين بود معنى ولى و مولى در آياتى از كلاماللّه كه در آن اين لغت و مشتقات آن را شامل بود. دقت و تأمل در معنى اين كلمه با رعايت قبل و بعد آن از آيات ميسر مىشود. جملههاى قبل و بعد مواردى چون:
مَولاكُم، فَنِعمَ المَولى، مَولانا، مَولاكُم، مَولاهُم، أولى بِالمُؤمِنينَ، وَليُّكُمُ اللّهُ، يَتَوَلَّ اللّهَ، وَلىُّ الَذينَ آمَنوا، أوليائَهُمُ الطاغوتُ، أنت وَليُّنا، مِن دونِهِ أولياءَ، هُمُ الوَلىُّ، لَبِئسَ المَولى.
اين موارد همه گوياى اين است كه معنى اين لغت و مواردى كه آن به كار گرفته شده است بسيار فراتر از دوستى است، و يقينا صاحب اختيارى كامل را به نحوى بارز مىرساند. به عنوان نمونه ترجمه آيههاى 61 و 62 سوره انعام را از نظر مىگذرانيم:
او تسلط كامل بر بندگان خود دارد و مراقبانى بر شما مىفرستد تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مىگيرند و آنها (در نگاهدارى حساب بندگان) كوتاهى نمىكنند. سپس (تمام بندگان) به سوى خدا كه مولاى حقيقى آنهاست باز مىگردند بدانيد داورى مخصوص او است و او سريعترين حسابگران است» .
آنچه مهم است اينكه ابتدا براى فهم معنى لغت «مولاه» به فرهنگنامه عربى «لسان العرب» - كه از معتبرترين فرهنگهاى عربى است - رجوع مىكنيم، كه مىگويد:
«وَلىّ» فى أسماءِ اللّهِ تَعالى: الوَلىُّ هُوَ الناصِرُ، وَ قيلَ: المُتَوَلّى لأُمورِ العالَمِ وَ الخَلائِقِ، القائِمُ بِها. وَ مِن أسمائِهِ عَزَّ وَ جَلَّ الوالىُ، وَ هُوَ مالِكُ الأشياءِ جَميعِها المُنصَرفُ فيها. قالَ إبنُ الأثيرِ: وَ كانَ الوِلايَةُ تُشعِرُ بِالتَدبيرِ وَ القُدرَةِ وَ الفِعلِ، وَ ما لَم يَجتَمِعُ ذلِكَ فيها لَم يَنطَلِق عَلَيهِ إسمُ الوالىُ. ابنُ سَيِّدةِ: الوَلىُّ، الشَىءُ وَ وَلّى عَلَيهِ وِلايَةً وَ وِلايةً.(1)
1) . لسان العرب: ج 15 ص 406.
همچنين «لسان العرب» مىگويد: وَ هُوَ إسمٌ يَقَعُ عَلى جَماعَةٍ كَثيرَةٍ، فَهُو الرَبُّ، وَ المالِكُ، وَ السَيِّدُ، وَ المُنعِمُ، وَ المُعتِقُ، وَ الناصِرُ، وَ المُحِبُّ، وَ التابِعُ، وَ الجارُ، وَ ابنُ العَمِّ، وَ الحَليفُ، وَ العَقيدُ، وَ الصِهرُ، وَ العَبدُ، وَ المُنعِمُ عَلَيهِ، قالَ: وَ أكثَرُها قَد جاءَت فِى الحَديثِ، فَيُضافُ كُلُّ واحِدٍ إلى ما يَقتَضيهِ الحَديثُ الوارِدُ فيهِ. وَ كُلُّ مَن وَلّى أمرا وَ قامَ بِهِ فَهُوَ مَولاهُ وَ وَليُّهُ. قالَ: وَ قَد تَختَلِفُ مَصادِرُ هذِهِ الأسماءُ؛ فَالوَلايَةُ بِالفَتحِ فِى النَسَبِ وَ النُصرَةِ وَ العَتيقِ، وَ الوِلايَةُ بِالكَسرِ فِى الإمارَةِ. قالَ إبنُ الأثيرِ: وَ قَولُهُ صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، يُحمَلُ على أكثَرِ الأسماءِ المَذكورَةِ.(1)
وى در جاى ديگر مىگويد: وَ رَوَى ابنُ سلامٍ، عَن يونُسَ، قالَ: المَولى لَهُ مَواضِعُ فى كلامِ العَرَبِ. مِنهَا المَولى فِى الدينِ وَ هُوَ الوَلىُّ، وَ ذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم» ؛ أى لا وَلىَّ لَهُم. وَ مِنهُ قَولُ سَيِّدِنا رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ؛ أى مَن كُنتُ وَليُّهُ. وَ قَولُهُ صلىاللهعليهوآله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ؛ أحِبَّ مَن أحَبَّه وَ انصُر مَن نَصَرَهُ.(2)
همچنين مىگويد: وَ قالَ الشافعىُّ: يَعنى بِذلِكَ وِلاءَ الإسلامِ. كَقَولِهِ تَعالى: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ إنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم» . وَ قالَ: وَ قَولُ عُمَرَ لِعَلىٍّ عليهالسلام: أصبَحتَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ، أى وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. وَ قيلَ: سَبَبُ ذلِكَ أنَّ أُسامَةَ قالَ لِعَلىٍّ عليهالسلام: لَستَ مَولاىَ، إنَّما مَولاىَ رَسولُ اللّهِ. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.(3)
ملاحظه كنيد موضوع مهمى چون واقعه غدير خم را با آن همه طول و تفسير حمل كردهاند به اين حديث ضعيف، كه سند آن را نه تنها هيچ يك از راويان اهلسنت ذكر
نكردهاند. بلكه نادر و كالمعدوم است، و تنها مفهوم اين حديث ضعيف - و قيل - را حجت قرار دادهاند.
در لغتنامه «المنجد» نيز مىگويد: الوَلىُّ: المُؤمِنُ وَلىُّ اللّهِ، أى مُطيعٌ لَهِ تَعالى: مؤمن ولىّ خداست؛ يعنى مطيع بى قيد و شرط خداوند تبارك و تعالى است.
آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ ... »(1)
اولين آيهاى كه در مدينه و به عنوان پيشدرآمد سفر حجة الوداع و غدير نازل شد اين آيه بود:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان هستند، و خويشاوندان از مؤمنين و مهاجرين برخى بر بعض ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به اولياء آنان كار خيرى انجام داده باشند كه اين در كتاب پنهان است» .
اين آيه از دو جهت قابل بررسى است:
ماه ذى القعدة سال دهم هجرى، مدينه غافل از مراسم عظيمى بود كه در آيندهاى نزديك در مكه و غدير به وقوع مىپيوست. هنوز سفر حج از سوى خدا و رسول اعلام نشده بود كه آمادهسازى فكرى مردم براى پذيرش و درك مفاهيم بلند ولايت و امامت با نام قرآن آغاز شد.
1) . احزاب / 6 . غدير در قرآن: ج 1 ص 26 - 29 و ج 2 ص 103 - 110 و ج 3 ص 392 - 395. واقعه قرآنى غدير: ص 11. نگاهى بر زيارت غديريّه صفاخواه، طالعى : ص 111 - 150.
اين شروع با نزول آيه بسيار مهمى از قرآن درباره مقام با عظمت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه بعد از آن محور غدير قرار گرفت. آيه ششم سوره احزاب «النَّبِىُّ أوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أنْفُسِهِمْ ... » : «پيامبر بر مردم از خودشان صاحب اختيارتراست ... » در آن روزها در مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، كه صاحب اختيارى آن حضرت را بيان مىكرد و مقدمهاى بود براى كلمه «مولى» در «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه در غدير اعلام شد.
كلمه «اَولى به نَفْس» كه تركيب پر معنايى بود در اذهان همه جرقههايى ايجاد كرد و انگيزهاى براى فهم دقيقتر آن شد. لذا از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: يا رسول اللّه، اين ولايت چيست كه به وسيله آن شما بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد ؟ حضرت فرمود: «پذيرفتن و اطاعت در آنچه دوست بداريد و آنچه بر شما خوش نيايد و دوست نداشته باشيد» . مردم با شنيدن اين محتواى بلند گفتند: پذيرفتيم و اطاعت مىكنيم.(1)
به بيانى ديگر:
اولين جرقههاى فكرى براى مراسم غدير از مدينه آغاز شد، و ناخودآگاه مردم را به سوى چنين برنامهاى سوق داد. اين آيه قبل از سفر غدير و به عنوان مقدمهاى بر آن نازل شد و در خطابه غدير شأن نزول آن به طور كامل بيان شد. در مدينه كه اين آيه نازل شد، سؤال مردم اين بود كه: اين ولايت به چه معنى و در چه محدودهاى است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين صاحب اختيارى مقام نبوت نسبت به مردم را به اطاعت مطلق از او در آنچه خوش داريد يا نداريد معنى كردند. با اين ذهنيّت سفر حج آغاز شد تا روز غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه قبل از غدير را تصريح كرده چنين است:
عطيه سعدى مىگويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296، 297. الاقبال: ص 453، 459.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ» : «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است ... » .
پرسيدند: يا رسول اللّه ! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد ؟ فرمود: «شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد» . ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مىكنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! خدايت سلام رسانده مىگويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ، و با رسيدن به مكه مكرمه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مىشد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مىگرديد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با يادآورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونهاى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود.
اين بخش حساس تاريخ را عبد اللّه بن جعفر - كه خود حاضر در غدير بوده - خطاب به معاويه چنين توصيف مىكند:
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296، 297. الاقبال: ص 453، 459.
من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابىسلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابىوقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(1)
در آن لحظه حضرت فرمود: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد - و با دست مبارك بر شانه على عليهالسلام زد - و فرمود: اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سپس فرمود: اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست.
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.(2)
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مىتوان بيان كرد:
مىبينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كردهاند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد» ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مىكند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را
تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه فرمان او همان فرمان خداست و در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
فيما انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَاللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مىدهم هر كس را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر
برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه مىفرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هركس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كردهاند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مىشود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مىشود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبتهاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرمودهاند.
به عنوان مثال، در غدير سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟ فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم ؟
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 245، 251. الغدير: ج 1 ص 178. امالى الطوسى: ص 113. اسد الغابة: ج 4 ص 28. ارجح المطالب: ص 580 . مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
تحليل اعتقادى اول
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان دهها كلمه كه مىتوانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و بحثى در آن نباشد و عقيده مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمهاى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مىفرمايد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليهالسلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضحترين شكل از تبيين معناى مولى است.
تحليل اعتقادى دوم
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهمالسلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مىكند.
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296.
قالَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا رَسُولَاللّه. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَاللّه، وِلاءٌ كَما ذا ؟ فَقالَ: وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مىداد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هركس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش.
سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. هر كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است.(1)
در اين حديث عبارات دقيقتر است و در فهماندن ولايت على عليهالسلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت خدا آغاز مىفرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليهالسلام را مطرح مىنمايد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. كتاب سليم: ص 199. فرائد السمطين: ج 1 ص 312.
اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمىگذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليهالسلام اعلام مىفرمايد.
جالبتر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليهالسلام مطرح مىفرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مىفرمايد.
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مىبينيم كه امام صادق عليهالسلام فرمود: از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: منظور از مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ چيست ؟ حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليهالسلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليهالسلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَاللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ(2):
ابوايوب انصارى با عدهاى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين ... . ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مىفرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بودهام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مىشود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالبتر و الهام بخشتر است و اين صورت را تداعى مىكند: اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. ثَلاثَ مَرّاتٍ.
اميرالمؤمنين عليهالسلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم آيا مىدانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - . ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست تو را گرفته بود - در اين حال فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن. و اين را سه مرتبه فرمود.(1)
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مىكند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » طبق اين نقل سه بار تكرار شده است.
از تكرار مىتوان تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر حساسترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليهالسلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ:
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 238. احقاق الحق: ج 6 ص 329. اسد الغابة: ج 5 ص 250.
صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند؛ حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
قيس بن سعد در احتجاج بر معاويه، درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: على عليهالسلام همانى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس من بر او از خودش صاحب اختيارترم، على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(2)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پرده بردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» :
«پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است» .
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1):
«اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر انجام ندهى
رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىنمايد» .
اين آيه و زيارت مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خطاب به آن حضرت چنين مىخوانيم:
1) . مائده / 67 .
اشْهَدُ انَّكَ اخُو رَسُولِ اللّهِ صلَّى اللّه عليه و آله ... ، و انَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَ اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَ جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: الَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى فَقالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ كَفى بِكَ شَهيدا و حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّهُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الاقْرارِ وَ ناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ(1):
سلام بر تواى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين. سلام بر تواى دين محكم خداوند و راه مستقيم او. شهادت مىدهم كه تو برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا درآورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت چنين مقامى داده بود.
سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مىكنى. خداوند منكرِ ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
در اين قسمت از زيارت غدير دو آيه از قرآن به صورت اشاره مطرح شده است:
يكى آيه تبليغ است كه به صورت خبر از انجام آن مطرح شده است. يعنى خدا فرموده: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(2)و در اينجا مىفرمايد: انَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ. آيه دوم كه درباره اولى به نفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله است به عنوان اعلام عين آن
درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح شده و مىگويد: جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ، و در واقع با جمله دوم به آيه اشاره مىكند كه خدا در قرآن درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» .
آنچه از اين فراز غدير استفاده مىكنيم نقطه اوج آن است كه مىتوان به عنوان «رمز غدير» و «حساسترين نقطه غدير» نيز از آن ياد كرد. آن نقطه ارتباط بين ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله با ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است. بدين معنى كه ولايت و امامت پيامبر صلىاللهعليهوآله به نص قرآن امرى مسلم است و در معناى آن - كه صاحب اختيارى مطلق است - كوچكترين شكى راه ندارد.
غدير با آن مراسم عظيمش و با آن آيات پى در پى كه نازل مىشد، آمد تا بگويد همان ولايت و همان مقام و همان منصب و همان عظمت براى على عليهالسلام عينا اعلام مىشود، و همان گونه كه پذيرفتن اين ولايت درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله يك واجب اعتقادى است، پذيرفتن آن درباره على عليهالسلام نيز واجب است.
آنچه در اين فراز دعا به صورت بسيار زيبايى ترسيم شده نشان دادن ارتباط دو آيه طبق مراسمى است كه در غدير به اجرا درآمد. بدين معنى كه اعلام «اولى به نفس بودن» اميرالمؤمنين عليهالسلام همانند پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك برنامه رسمى انجام شد. شكل اين برنامه مسيرى را طى كرد كه تا امروز وظيفه عظيمى را بر عهده ما گذاشته است، و آن مسير چنين است:
خداوند با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پيامبر صلىاللهعليهوآله را صاحب اختيار مطلق مردم قرار داد. در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله با آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » زمينه اعلام صاحب اختيارى على عليهالسلام را به همان معنى كه در آيه قبل براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده بود آماده كرد، و با وعده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور اعلام آن را داد.
اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين دستور چگونه اجرا شد. اين فراز دعا مىگويد:
ما شهادت مىدهيم كه آنچه خدا نازل كرده بود و قرار بود پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كند آن حضرت ابلاغ فرمود. با اين اعلام پنج نتيجه پايهگذارى شد:
يك: فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ: امر الهى ابلاغ گرديد و حجت تمام شد.
دو: اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ: وجوب اطاعت و پذيرفتن صاحب اختيارى على عليهالسلام رسميت يافت.
سه: عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ: براى تو از مردم بيعت و عهد و پيمان گرفته شد.
چهار: جَعَلَكَ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ: رسما اعلام شد كه على عليهالسلام مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله است در صاحب اختيارى مطلق مردم به همان معنى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شده است.
پنج: ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ ... : پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا و مردم را بر ابلاغ خود شاهد گرفت، تا هم خود و هم مردم روز قيامت در برابر خدا پاسخگو باشند.
بنا بر اين، ما در زيارت غديريه اقرار مىكنيم كه آنچه به دستور آيه «بَلِّغْ» قرار بود تبليغ شود شده، و درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام هيچ عذرى از هيچ كسى پذيرفته نيست و هيچ جاى ابهامى در آن باقى نمانده است.
به بيانى ديگر:
كلام امام هادى عليهالسلام كه در زيارت غديريه مىفرمايد: جَعَلَكَ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. و در موضعى ديگر به حديث غدير اشاره مىفرمايد كه: ثُمَّ قالَ: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ فَقالوا: بَلى. فَأخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ ... .
درباره اين آيه شريفه و ارتباط آن با حديث غدير توضيحى كوتاه لازم است؛ و آن اينكه دشمنان براى ردّ و انكار احاديث فضائل اهلبيت پيامبر اكرم عليهمالسلام تدابيرى انديشيدند و به شيوههاى مختلف در كتمان آن احاديث كوشيدند كه برخى از رئوس كلى آنها با ذكر نمونههاى تاريخى در كتاب «معالم المدرستين»(1)بيان شده است. از جمله:
حذف قسمتى از حديث و تبديل آن به كلمهاى مبهم.
حذف تمام حديث، يا اشاره به حذف.
حذف حديث يا قول صحابه، بدون اشاره به حذف.
تضعيف روايت.
سوزاندن كتابخانهها
نهى از كتابت سنّت نبوى.
تحريف اخبار.
جعل و وضع احاديث ديگر، در برابر احاديث صحيح و معتبر.
تأويل معناى حديث.
در مورد حديث غدير، تواتر خبر چنان بود كه هيچ راهى براى انكار نبود.(2)تنها راهى كه براى انكار باقى مانده بود، تأويل معناى حديث بود، كه اين تأويل هم با استفاده از معانى مختلف كلمه «مولى» انجام شد. براى لفظ «مولى» در كتب لغت، تا بيست و شش معنى ثبت شده كه به دليل قرائن عديده، هيچ كدام جز «سرپرست
1) . معالم المدرستين عسكرى : ج 1 ص 243 - 267.
2) . حديث غدير در كتاب الغدير علامه امينى: ج 1 ص 14 - 16، از صد و ده صحابى، و در تعليقه صحيفة الامام الرضا عليهالسلام (چاپ مدرسه الامام المهدى عليهالسلام: ص 172 - 225، از صد و شصت و هفت صحابى روايت شده است. چنين تواترى در مورد كمتر حديثى ديده مىشود، چرا كه اين راويان از بلاد مختلف و قبايل گوناگون هستند، و به هيچ وجه احتمال توطئه آنها بر جعل حديث نمىرود. علاوه بر قرائن تاريخى ديگر كه در كتب مفصل مربوط مورد بحث قرار گرفته است.
و اولى به مؤمنين از نفس آنها» در اين حديث نمىتواند مورد قبول باشد.(1)اين تحريف معنوى، از همان زمان صدر اسلام آغاز شد. به شهادت احاديثى كه موجود است، از امام سجاد، امام باقر و امام حسن عسكرى عليهمالسلام اين سؤال مطرح شد.
1) . اين بحث را در منابع مختلف مىتواند دنبال كرد. از جمله: الغدير: ج 1 ص 340 - 400. عبقات الانوار: مجلد حديث غدير. معنى حديث الغدير سيد مرتضى خسروشاهى، چاپ 1398، قم . رسالة فى معنى المولى (شيخ مفيد) كه در ضمن مجموعه «عدة رسائل» او چاپ شده است. فيض القدير (محدث قمى) خلاصه مجلد غدير از عبقات الانوار. غاية المرام: باب 16 و 17. كفاية الخصام: ج 6 و 7. كشف المهم (محدث بحرانى) .
پس از بحث در مورد اسناد و منابع، و سپس دلالت حديث غدير، و نيز مطالبى در مورد مولى و اولى و... ، به عنوان تتمه مباحث حديث غدير، نكاتى كلى در مورد حديث غدير بيان مىشود:
بيان حديث غدير پيش از غدير(1)
آنچه مىتوانست همه نقشههاى منافقين را يك جا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حقيقت خود حفظ كند، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بود. آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مىفرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مىكرد.
1) . اسرار غدير: ص 24.
تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقهاى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: «اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مىنمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم» ؟
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: «آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مىكنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد» ؟ گفتند: بلى ، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مىكند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مىبريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
1) . فيضالقدير: ص 394.
مقدمات حديث غدير(1)
پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله با آن عظمت فكر و گستره انديشه و علم خدادادى و بهرهمندى از وحى، يك حكومت اصيل اسلامى را در عربستان - كه تا آن روز از حكومت مركزى بىبهره بود - تأسيس نمود، تا در مسند حاكميت بتواند به تعاليم عاليه اسلام جامه عمل بپوشاند، و نمونهاى از مدينه فاضلهاى را كه ترسيم نموده بود را در معرض نمايش بگذارد. بلكه اساسا اسلامى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست عرضه كند بدون ايجاد حكومت قابل عرضه نبود.
براى مقابله با اين حكومت، بيش از هشتاد جنگ بزرگ و كوچك بر پيامبر صلىاللهعليهوآله تحميل شد، كه با جانفشانى مؤمنين و خونهاى مقدس شهداى بدر و احد و ... ، حكومت نوبنياد اسلام از اين جنگها سرافراز بيرون آمد، و در سال هشتم با فتح مكه، سيطره اين حكومت بر عربستان كامل گشت.
بسيارى از قبايل با مشاهده اين پيروزىها ايمان آوردند، و حتى مهمترين دشمنان اسلام و در رأس آنها حزب ابوسفيان، به ظاهر مسلمان شدند و دست از مقاومت علنى و آشكار برداشتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه اين حكومت را تأسيس نموده و براى حفظ و گسترش آن زحمات و سختىهاى فراوانى را متحمل گشته و عزيزترين و گرانقدرترين ياران خود را فدا كرده است، از مشكلات موجود بر سر راه استمرار اين حكومت نيز دقيقا اطلاع دارد:
منافقين را كه ده سال در درون حكومت اسلامى كارشكنى كردند و به انحاء مختلف در صدد تضعيف و حتى براندازى حكومت بر آمدند مىبيند.
طُلَقاء و حزب ابوسفيان را مشاهده مىكند كه با ديدن ابهت و اقتدار مسلمين به ناچار مسلمان شدهاند، اما شبها خواب رياستهاى از دست رفته را مىبينند، و روزها را در انديشه آن ايام به سر آوردند.
1) . روايت دريا محمديان : ص 10 - 18.
همچنين قبائلى كه تازه اسلام آورد بودند را كه هنوز با فرهنگ و روح اسلام انسى پيدا نكردهاند مىبيند.
و به دهها مشكل ديگر كه بر سر بقا و استمرار اين حكومت قرار گرفته توجه دارد، و با اين حال شهادت خود را نيز نزديك مىبيند.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله طرحى براى رهبرى اين حكومت بعد از شهادت خود نريزد و فردى را براى جانشينى خود معرفى ننمايد، و يا روشى را براى تعيين رهبر بعد از خود پيشبينى و طراحى نكند و اين مقوله بسيار روشن و ضرورى را مسكوت بگذارد، اين عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه قابل ارزيابى است و با چه ادلهاى قابل توجيه است ؟ !
آيا مىتوان باور كرد پيامبرى كه عقل كل است و حتى اگر كسى مقام نبوت او را هم نپذيرد بناچار شخصيت فوق العاده و برجسته حضرت را نمىتواند منكر گردد، با آن همه هوش و درايت از چنين مسئله با اهميتى غافل باشد، و يا تعمدا نسبت به آن تغافل نمايد ؟ !
چگونه مىتوان قبول كرد پيامبر ريزترين احكام عبادات و سادهترين آداب معاشرت و حتى مستحبات و مكروهات خوردن و آشاميدن را بيان كرده باشد، اما از بيان مهمترين مسئلهاى كه استمرار حكومت اسلامى به آن بستگى دارد و محور حكومت و قطب آن محسوب مىشود خوددارى نمايد و يا آن را مسكوت بگذارد ؟ !
واقعا مىتوان پذيرفت پيامبرى با آن عظمت، دينى با آن جامعيت براى هميشه بشريت به ارمغان آورد و براى جامه عمل پوشيدن به دين خود حكومتى با آن اقتدار و ابهت ايجاد نمايد، كه در مدت كوتاهى بر دو قطب بزرگ قدرت آن روز غالب آيد و بزرگترين تمدن را در دنيا پايهريزى كند، اما اين پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جانشينى خود و همچنين براى اداره اين حكومت نوپا لب به سخن نگشايد و مسئله به اين بزرگى را در هالهاى از ابهام و سكوت قرار دهد، تا مؤمنين بعد از او هر چه خواستند در اين باره بگويند و هر چه خواستند بكنند ؟ !
آيا به راستى پيامبر صلىاللهعليهوآله معتقد بود مردم و مؤمنين به حدى از رشد و شعور رسيدهاند كه نيازى به تعيين جانشين از طرف وى نيست، و بلافاصله بعد از شهارت وى، مردم خود فرد صالح و شايستهاى را انتخاب مىكنند و زمام امور را به دست او خواهند سپرد ؟ و حتى نيازى به يك سيستم - حداقل در حدى كه عمر ايجاد كرد - براى انتخاب و معرفى خليفه وجود ندارد، و شعور سياسى به قدرى بالا است كه مؤمنين خود همه اين وظايف را به نحو احسن عهده دار خواهند بود ؟
جدا اگر مسلمانان به اين درجه از رشد و شعور رسيده بودند، پس در زمان ابوبكر و با گذشت فقط چند سال، چه حوادثى اتفاق افتاد و چه مشكلاتى پيش آمد كه يكباره اين شعور فوق العاده را از دست دادند ؟ تا جايى كه:
ابوبكر ناچار شد خود رأسا فردى را به عنوان جانشين تعيين كند ! يا عمر شش تن را به عنوان شوراى تعيين خليفه انتخاب كند تا آنها اين وظيفه خطير را بر عهده گيرند !
و با گذشت 30 سال از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - آرى فقط 30 سال - حزب ابوسفيان - كه 21 سال رو در رو با پيامبر صلىاللهعليهوآله جنگيده بود - بر اريكه حكومت اسلامى تكيه زند، و با تأسيس سلسله بنىاميه حكومت اسلامى را تبديل به سلطنت و ارثى براى يزيدها و مروانها قرار دهد !
و سپس بنىعباس نيز همان راه را بروند كه بنىاميه بانى آن بودند !
آيا اهانتى بالاتر از اين مىتوان به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله روا داشت كه حضرتش بىتوجه به سرنوشت امت بود و برايش اهميتى نداشت كه حكومت اسلامى بعد از وى به چه سرنوشتى دچار مىگردد ؟
و يا اينكه - العياذ باللّه - از اين مسئله مهم و حياتى غافل بود، اما خليفه اول و دوم كاملاً متوجه سرنوشت و آينده بودند، و چنان دلسوز امت بودند كه حاضر نشدند مسلمانان بعد از آنها با مشكل رهبرى مواجه گردند و قبل از وفات خود مشكل بعد از خود را حل نمودند ؟ ! !
آماده سازى مردم براى حديث غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همچنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد قسمت اصلى سخن - يعنى معرفى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - شده بود و مقام با عظمت على عليهالسلام و جانشينان او را بيان مىكرد، بدون مقدمه مردم شنيدند كه حضرت خبر از كار فوق العادهاى مىدهد كه مىخواهد بر فراز منبر انجام دهد. در واقع براى آنكه مخاطبين از ديدن آن منظره يكّه نخورند پيامبر صلىاللهعليهوآله اذهان را آماده ديدن آن مىنمود.
براى اين منظور حضرت با مطرح كردن تفسير قرآن فرمود: قرآن را تفسير و تبيين نخواهد كرد جز اين كسى كه دست او را مىگيرم و او را به سمت خود بالا مىبرم، و بازوانش را بلند مىكنم و با دو دست آنها را بالا مىبرم، و به شما اعلام مىكنم كه: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
با اين اعلان مردم متوجه شدند كه لحظاتى ديگر كارى فوق العاده بر فراز منبر انجام خواهد گرفت و همچنان چشم انتظار چگونگى اجراى آن بودند.
اقدام ديگر در حساسترين لحظات خطبه غدير - كه اعلام ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - انجام گرفت، اما حضرت دو مقدمه براى اين هدف در نظر داشت تا كسى را ياراى انكار آن نباشد:
يكى اينكه صاحب اختيارى خود را با استناد به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(2)اعلام نمايد. ديگر اينكه ولايت على عليهالسلام را مساوى و جايگزين ولايت خود
قرار مىدهد؛ و اين به معناى آوردن دليل محكم ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام از متن قرآن است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اين هدف از يك شيوه غير منتظره استفاده كرد، و آن اقرار گرفتن از مردم درباره صاحب اختيارى خود بود. اين اقرار در واقع اعتراف به ركنى بود كه ولايت على عليهالسلام مترتب بر آن مىشد.
يك لحظه قبل از معرفى على عليهالسلام فرمود: اَيُّهَا النّاسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ: اى مردم، چه كسى از خودتان بر شما صاحب اختيارتر است ؟ اين سؤال تداعى كننده فورى آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» بود، و اين پاسخ را در ذهن مردم زنده مىكرد كه «پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است» .
نتيجه فوق العاده اين سؤال، پاسخ يك پارچه مردم بود كه صدا زدند: اللّهُ وَ رَسُولُهُء. با اين پاسخ در واقع به ولايت خدا و رسول نسبت به خود اقرار نمودند، و جوابِ بلافاصله مخاطبين حكايت از مسلَّم بودن مسئله داشت، و اينگونه يك امر استثنائى ديگر در اثناى خطابه غدير انجام پذيرفت.
اقدام ديگر بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام روى دست بود كه در ادامه و عناوين بعدى به آن اشاره خواهد شد.
منظره حديث غدير(1)
منظره حديث غدير و يا به عبارتى موقعيتى كه حديث غدير در آن بيان شد به روايتهاى مختلف بيان شده، و نيز با نگرشهاى گوناگون مىتوان آن را مورد بررسى قرار داد:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 54 . چهارده قرن با غدير: ص 85 ، 91. اسرار غدير: ص 284، 289. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 55 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هيجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است !
عجيبترين و جذابترين عمل فوق العاده در خطابه غدير - كه مشابه آن را در هيچ يك از سخنرانىهاى جهان نمىتوان يافت - در لحظات اوج سخنرانى انجام گرفت؛ كه تا امروز هر شنوندهاى را به حيرت واداشته است.
جالب است كه همه راويان خطابه بلند غدير به اين قسمت حساس كه مىرسند با جزئيات كامل كيفيت بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در برابر ديدگان مردم را بيان مىكنند و راه هر گونه توجيه و شك و ترديد را درباره كيفيت اين معرفى مسدود مىنمايند.
با توجه به اينكه از آغاز سخنرانى يك دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شانه اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داشت و آن حضرت جلوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و احتراما متمايل به راست ايستاده بود، به آن لحظه حساس كه رسيد حضرت دست از شانه على عليهالسلام برداشت و بازوان على عليهالسلام را با دستان مبارك گرفت.
در آن حال على عليهالسلام - كه متمايل ايستاده بود - در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به مردم قرار گرفت و دستان مبارك را باز كرد، و در يك لحظه پيامبر صلىاللهعليهوآله با هر دو دست على عليهالسلام را از جا بلند كرد و به طرف بالا برد، به گونهاى كه دستانش به صورت باز به طرف آسمان قرار گرفت.
با در نظر گرفتن آنكه على عليهالسلام يك پله پايين تر از پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت، اين طرز بلند كردن او به معناى خم شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله و بلند كردن على عليهالسلام از پله پايين بود كه اين خود نياز به قدرتى فوق العاده داشت.
اكنون چشمان مبهوت مردم منظرهاى شگرف را مىنگريست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را بالا مىبُرد، تا آنجا كه كفِ پاى اميرالمؤمنين عليهالسلام موازى با زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار
گرفت. يعنى دقيقا تا بالاترين حدى كه حضرت مىتوانست دستها را به طرف آسمان بالا ببرد و على عليهالسلام را به مردم نشان دهد.
نفسها در سينه حبس شده بود و همه اين منظره بديع را مىنگريستند، اما احتمال نمىدادند در چنان حالتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بتواند سخنى بگويد. با اين همه صداى پر قدرت پيامبر صلىاللهعليهوآله گوش جانها را پر كرد، و تابلوى جهانى غدير را همان لحظه بر زبان جارى فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با پايان اين جمله، على عليهالسلام را بر پله منبر فرود آورد، و دوباره على عليهالسلام متمايل به صورت پيامبر صلىاللهعليهوآله يك پله پايينتر از حضرت در برابر مردم قرار گرفت.
با اين عمل فوق العاده و استثنائى و پيامى كه در چنين موقعيتى ابلاغ شد، غدير با ابديت گره خورد، و چنان در خاطرهها حك شد كه حتى كسانى كه خبر آن را مىشنوند هرگز نتوانند آن را فراموش كنند ! اكنون «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(1)در زيباترين گونه خود براى مخاطبين در همه جهان - در طول زمانها و عرض مكانهابه انجام رسيده بود، كه چنين هدفى جز با اين شيوه غير عادى تحقق نمىيافت.
همچنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد قسمت اصلى سخن - يعنى معرفى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - شده بود و مقام با عظمت على عليهالسلام و جانشينان او را بيان مىكرد، بدون مقدمه مردم شنيدند كه حضرت خبر از كار فوق العادهاى مىدهد كه مىخواهد بر فراز منبر انجام دهد. در واقع براى آنكه مخاطبين از ديدن آن منظره يكّه نخورند پيامبر صلىاللهعليهوآله اذهان را آماده ديدن آن مىنمود.
براى اين منظور حضرت با مطرح كردن تفسير قرآن فرمود: قرآن را تفسير و تبيين نخواهد كرد جز اين كسى كه دست او را مىگيرم و او را به سمت خود بالا مىبرم،
1) . مائده / 67 .
و بازوانش را بلند مىكنم و با دو دست آنها را بالا مىبرم، و به شما اعلام مىكنم كه: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
با اين اعلان مردم متوجه شدند كه لحظاتى ديگر كارى فوق العاده بر فراز منبر انجام خواهد گرفت و همچنان چشم انتظار چگونگى اجراى آن بودند.
در موردى حذيفه داستان غدير را چنين نقل مىكند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.
سپس فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر هستم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
سليم بن قيس مىگويد: سعد بن ابىوقاص گفت: على خصلتهايى داشته كه براى احدى از مردم نبوده است. آنگاه فضايل حضرت را شمرد تا آنجا كه گفت: اى برادر بنى هلال(2)، بالاتر از همه روز غدير خم است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد، و من به او نگاه مىكردم، و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى.
فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمن است دشمن بدار. حاضران به غايبان اطلاع دهند.(3)
عدهاى در خانه جابر بن عبداللّه انصارى نشسته بودند و امام زين العابدين عليهالسلام نيز حضور داشتند. در اين هنگام مردى عراقى وارد شد و به جابر گفت: تو را به خدا قسم مىدهم آنچه ديده و شنيدهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم نقل كنى.
جابر گفت: در منطقه جحفه در غدير خم بوديم و در آنجا مردم بسيارى از قبايل مختلف بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه بيرون آمد و سه بار با دستش اشاره كرد و دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
محور خطبه غدير: حديث غدير، و پيامهاى آن(2)
يكى از معارف مهم غدير، محوريت حديث غدير در خطبه غدير است، و همين نكته باعث شده تا حديث غدير در تاريخ اسلام و احاديث اسلامى اينگونه بدرخشد. محوريت حديث غدير براى خطبه غدير را از زواياى مختلف، به چند بيان مىتوان تشريح كرد:
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مىشود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحثهاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نمودهاند و قرائن همراه آن را حذف كردهاند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه خود فرمودهاند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كار گرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
در طول تاريخ مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه از آن نتايج زير گرفته مىشود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها و در هر شرايطى.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه عليهمالسلام دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
از همه مهمتر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مىكشد كه غير از ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفته باشند.
چكيده و آئينه تمام نماى غدير جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، كه در يك مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوان اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مىكردند بيان شده است.
اگر اين جمله را خوب بشكافيم در خواهيم يافت كه جملهاى كوتاه ولى پر معنى است و مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است كه اگر كسى آنها را قبول نداشته باشد نمىتواند اين جمله را بپذيرد. پايهها و ريشههايى كه در متن همين خطبه به آنها تصريح شده و با استناد به آنها به شرح و بيان جمله مذكور مىپردازيم.
در واقع براى آنكه عصاره خطبه يك ساعته غدير براى همه معلوم شده و نقطه تمركز اين خطابه جهانى تا ابد روشن باشد، مسئله اعلان عمومى آن در نظر گرفته شد. از آثار اين برنامه آن بود كه عدهاى مريض القلب نتوانند فرازهاى ديگرى از خطبه را با اهميتتر از فراز اصلى آن نشان دهند و مسير فكرى خطبه را به انحراف بكشانند.
به همين خاطر، پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامه ريزى شده است. يكى نشان دادن حساسترين و مهم ترين پيام خطبه با تكرار «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئهگران بود.
در حالى كه مردم به نوبت براى بيعت مىآمدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور داد تا در جاى جاى غدير گردش كند و پيام اصلى غدير را با صداى بلند بين مردم تكرار كند كه متن آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين تعيين شد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
سيل جمعيتى كه در هر سوى بيابان غدير در انتظار نوبت بيعت بودند، ناگهان با منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند كه با صداى بلند عصاره غدير را در گوش مردم تكرار مىكرد و بار ديگر توجه آنان را به نقطه حساس غدير جلب مىنمود.
نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله ضايع شده است.
پس اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته و درك كامل اين عبارات جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكانپذير نخواهد بود.(1)
استثنائى بودن خطابه غدير اقتضا داشت كه محورهاى سخن بسيار حساب شده
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 40 ص 41. امالى الشيخ المفيد: ص 57 .
و طبق اهداف از پيش تعيين شده تنظيم شود، و ابدى بودن آن و نسلهاى آيندهاى كه مخاطب آن خواهند بود، در نظر گرفته شود.
با مرورى دقيق بر سراسر خطبه نگاهى به مقاصد كلى از خطبه غدير خواهيم داشت و محور اصلى سخن را دنبال خواهيم كرد. آمارى از موضوعات و كلمات در خطبه غدير، و سپس نگاهى به پايههاى اعتقادى غدير درباره «ولايت» و نيز مبانى عقيدتى - عملىِ غدير در مسائل مرتبط با ولايت خواهيم داشت.
هنگامى كه دستور سفر «حجة الوداع» از طرف خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده بجز حج و ولايت. اعمال حج هم در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه براى غدير باقى ماند يك موضوع بود: «ولايت» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير يك مقصد اساسى داشتند كه عصاره و چكيده آن را مىتوان در اين جمله بيان كرد: «اعلام ولايت و امامتِ دوازده امام بعد از خود تا آخرين روزِ دنيا» .
با دقتِ كامل در طول خطبه، اين نكته كاملاً مشهود است كه حضرت، محور سخن را ولايت امامان و بيان شئون آن قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب جنبىِ ديگرى به چشم ميخورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.
با يك نظر دقيق مىتوان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از سه موضوع خارج نشده است: مواردى از خطبه صريحا درباره ولايت و امامت است، و مواردى از آن به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است، و مواردى در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامههاى اجتماعى آنان، و نيز درباره دشمنان ايشان و رؤساى ضلالت و انحراف است.
همچنين دقت در مسير خطبه، نقاط حساس آن را در فراز و نشيب سخن نشان مىدهد كه در موارد زير متبلور است: صاحب اختيارى چهارده معصوم عليهمالسلام بر مردم،
خاتميتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله، تام بودن صاحب اختيارى معصومين عليهمالسلام بر مردم، فضيلت بىانتها براى على عليهالسلام، انحصار دوازده امام عليهمالسلام، حضرت مهدى عليهالسلام، محبت اهلبيت عليهمالسلام و بغض دشمنان ايشان، شناخت رؤساى ضلالت، پاسخگويى اهلبيت عليهمالسلام به نيازهاى علمى بشر.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثناء خطبه غدير، دو اقدام عملى بر فراز منبر انجام دادند كه تا آن روز سابقه نداشت و بسيار جالب توجه بود:
حضرت پس از مقدمه چينى و ذكر مقام خلافت و ولايتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام، براى آنكه تا آخر روزگار راه هر گونه شك و شبهه بسته باشد و هر تلاشى در اين راه خنثى شود، ابتدا مطلب را بطور لسانى اشاره كردند، و سپس به صورت عملى براى مردم بيان كردند. بدين ترتيب كه ابتدا فرمودند: «باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمىكند مگر اين كسى كه من دست او را مىگيرم و او را بلند مىكنم» .
سپس آن حضرت گفته خود را عملى كردند، و به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه بر فراز منبر كنار حضرت ايستاده بودند، فرمودند: «نزديكتر بيا» . آن حضرت نزديكتر آمدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله دو بازوى او را گرفتند. در اين هنگام اميرالمؤمنين عليهالسلام دست خود را به سمت صورت حضرت باز كردند تا آنكه دستهاى هر دو به سوى آسمان قرار گرفت.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را - كه يك پله پايينتر قرار داشت - از جا بلند كردند تا حدى كه پاهاى آن حضرت محاذى زانوهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و مردم سفيدى زير بغل ايشان را ديدند، كه تا آن روز ديده نشده بود. در اين حال فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ: هر كس من مولى وصاحب اختيار اويم اين على مولى وصاحب اختيار اوست .(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 47. كتاب سليم: ص 888 ح 55 .
پس از پايان بخش سوم خطبه غدير، سكوت مطلق بر جمعيت حاضر در غدير حكمفرما بود و دلها پله پله با كلام رسول مدارج كمال را مىپيمود و با كوه استوار نبوت تا اوج ولايت پيش مىرفت. اين در حالى بود كه طبق اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى قبلىِ خطابه، همه چشم بر دست و بازوى پيامبر و على عليهماالسلام داشتند كه هنگام بالا رفتنشان كى فرا مىرسد:
اكنون غدير به قله خود رسيده و صد و بيست هزار نفر چشم بر لبان گل وجود دوخته بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن حساسترين لحظات دستان يداللهى خود را به بازوان رشيد على عليهالسلام نزديك كرد و او نيز دستان خود را بالا نگاه داشت. در يك لحظه او را تا آنجا بلند كرد كه كف پاى على عليهالسلام به زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد.
همان طور كه على عليهالسلام را بر سر دست نگه داشته بود، در بديعترين شكل اعلام جانشينى خود را به انجام رساند. سؤالى كوتاه و جملهاى پر از معنى ! ! پرسيد: گفتيد چه كسى بر شما اولى به نفس است ؟ مردم فورا پاسخ دادند: خدا و رسولش. فرمود:
اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: آگاه باشيد كه هر كس من صاحب اختيار و اولى به نفس او بودهام اين على صاحب اختيار و اولى به نفس اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند، و خوار كن هر كس على را خوار كند.
با نشان دادن على عليهالسلام و اشاره «هذا» به سوى او دقيقترين معرفى خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت گرفت؛ و به دنبال آن پرچم دوستى و يارى او بر فراز غدير برافراشته شد.
حضرت با پايان اين سخن على عليهالسلام را از فراز دست بر منبر فرود آورد، و با ظرافتى لايق شأن نبوت نگذاشت در خطابهاش وقفه ايجاد شود و سخنان خود را ادامه داد و به تبيين ابعاد «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » پرداخت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز بعدى، سخن از تفسير قرآن به ميان آورد، و با توجه دادن به اهميت آن على عليهالسلام را به عنوان جانشين خود در تفسير و تبيين قرآن معرفى كرد، و مردم را متوجه اين نكته نمود كه على عليهالسلام علم آن را دارد و اوست كه مىتواند به قرآن دعوت كند.
سپس اشارهاى به آينده كفرستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد كه جنگ او با آن گروهها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 5 سوره ق: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد، اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه «خدايا به امر تو مىگويم» و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ؛ و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
در آن لحظات بسيار حساس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله توانسته بود بار سنگين «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(1)را با موفقيت به مقصود برساند و ولايت دوازده امام عليهمالسلام را تا آخر دنيا از فراز منبر غدير اعلام فرمايد، جبرئيل بر قلب مقدس آن حضرت نازل
1) . مائده / 67 .
شد و در حالى كه حضرت خطابه را ادامه مىداد آيه 3 سوره مائده را به عنوان سند افتخار ابدى غدير آورد.
نزول وحى در اثناى سخنرانى و اعلام آن در همان لحظه از كارهاى بىسابقه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير بود، آن هم آيهاى كه در تأييد پيام ابلاغ شده در همين سخنرانى بود.
هنوز چند جمله از مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ و معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام نگذشته بود، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از نزول وحى در همان لحظه داد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا، تو هنگام تبيين امامت على و منصوب نمودن او در چنين روزى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اعلام نزول اين آيه هنگام اعلان ولايت، گذشته از آنكه مسئلهاى اعجاب برانگيز بود، خبر از كمال دين الهى با همين سخنرانى مىداد و اهميت اين خطابه را به همه گوشزد مىكرد. اين عظمت آنگاه به اوج خود رسيد كه نتيجه يك سخنرانى كامل شدن نعمتهاى الهى و رضايت خداوند اعلام شد.
بلافاصله پس از نزول آيه اكمال، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه خطبه فرمود: خدايا، تو هنگام بيان اين مطلب و منصوب نمودنت على عليهالسلام را در اين روز، اين آيه را درباره ولايت على نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» .
آنگاه براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليهالسلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» :
1) . مائده / 3.
«دين نزد خدا فقط اسلام است» ، و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته، آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهمالسلام هستند. اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
اين فراز خطبه بعد از سؤال پيامبر صلىاللهعليهوآله و پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد، چنين ادامه يافت:
اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِىٌّ اَخى وَ وَصِيّى وَ واعى عِلْمى، وَ خَليفَتى فى اُمَّتى عَلى مَنْ آمَنَ بى وَ عَلى تَفْسيرِ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدّاعى اِلَيْهِ وَ الْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَ الْمُحارِبُ لاَعْدائِهِ وَ الْمُوالى عَلى طاعَتِهِ وَ النّاهى عَنْ مَعْصِيَتِهِ.
اِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ الاِمامُ الْهادى مِنَ اللّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِاَمْرِ اللّهِ. يَقُولُ اللّهُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» .(1)بِاَمْرِكَ يا رَبِّ اَقُولُ: اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ اْنصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ اَنْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.
1) . ق / 29.
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(1)، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ»(2)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .(3)
اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آوردهاند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مىكند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
خداوند مىفرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن در پيشگاه من تغيير نمىپذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مىگويم: «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد» .
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خداوند اسلام است» ، و فرمودى: «وَ مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود» . پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
بيان حديث غدير پس از خطبه غدير(1)
پس از پايان خطبه غدير و بيان حديث غدير بين آن، چندين بار حديث غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد:
پس از اتمام خطبه غدير و مراسمى خاص، برنامههاى بعد از خطابه آغاز شد. اولين دستورى كه براى مردم بىسابقه بود، فرا خواندن يك نفر با صداى بلند بود كه حضرت دستور داد بين صد و بيست هزار نفر در اين سو و آن سوى بيابان غدير گردش كند و اين عصاره غدير را در گوش مردم تكرار كند تا به عنوان تابلوى بلند ولايت در ذهنها نقش بندد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن
1) . اسرار غدير: ص 55 ، 62 - 65 . واقعه قرآنى غدير: ص 118، 148، 153. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 42، 43. سخنرانى استثنائى غدير: ص 93. غدير در قرآن: ج 1 ص 200، 202.
بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.(1)
همچنين پس از خطبه غدير و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند.
پس از چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشارههاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه فرمود:
بدانيد من شما را شاهد مىگيرم كه من شهادت مىدهم خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم. آيا به اين مطلب اقرار داريد و به آن شهادت مىدهيد ؟ گفتند: آرى، براى تو به اين مطلب شهادت مىدهيم.
فرمود: بدانيد مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، و او اين است. و اشاره به على عليهالسلام نمود.
اى مسلمانان، حاضرانتان به غائبان برسانند: كسانى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كردهاند، به ولايت على سفارش و وصيت مىكنم. بدانيد كه ولايت على ولايت من، و ولايت من ولايت پروردگار من است. اين پيمانى است كه پروردگارم با من بسته و به من دستور داده آن را به شما ابلاغ نمايم. سپس سه مرتبه فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: يا رسول اللّه، شنيديم.(2)
يكى از مواردى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث غدير را بيان فرمود پس از خطبه غدير و در ماجراى سند مكتوب غدير بود. اين اقدام حضرت از مواضع اعجاب برانگيز
سخنرانى غدير بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيشبينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه نداشت. يكى از آنها سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.
پس از سخنرانى غدير و در فرصتى مناسب، پيامبر صلىاللهعليهوآله مهاجرين و انصار را جمع كرده و سند مكتوبى براى غدير آماده كردند و در آن براى توحيد ونبوت از همگان اقرار گرفته و حديث غدير را بيان كردند.
از جمله نكات اين سند مكتوب اينكه آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست حضرت گزارش گونهاى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد.
و اما تفصيل ماجرا:
همچنين پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان تأثيراتى بين عدهاى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مىگفتند: محمد گمراه شده است ! عدهاى ديگر مىگفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مىگفتند: درباره اهلبيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مىگويد.
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعهها پايان دهد و شبههها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار دستور داد تا بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند.
وقتى مهاجرين و انصار و ساير گروههاى مردم جمع شدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى قريش، امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب، امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان، امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد.
با اين كلماتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله، همه گروهها در برابر آن حضرت در صفهاى منظم ايستادند و منتظر سخنان حضرت شدند. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دوات و كاغذى طلب كرد و به يك نفر دستور داد آنچه را مىگويد و مردم اقرار مىكنند به صورت مكتوب در آورد و ثبت كند.
همين اندازه كه به امر حضرت و در حضورش گزارشى تهيه شود و اقرارهاى مردم در آن ثبت شود از امضاى همه آنان مهمتر خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين سند مكتوبى كه براى غدير آماده كردند، دستور دادند بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند. حضرت ابتدا مطالبى فرمود و پس از اقرار همگانى بر توحيد و نبوت فرمود: آيا مىدانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. اين فراز هم ثبت شد.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله كارى را كه بر فراز منبر غدير انجام داده بود تكرار كرد و بازوى على عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و در آن حال فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. اين فراز هم در آن ورقه ثبت گرديد.(1)
بدين صورت پيامبر صلىاللهعليهوآله در سند ابدى غدير ولايت على عليهالسلام را متصل به ولايت خود، و ولايت خود را متصل به ولايت خدا اعلام كرد و همه بدان اقرار كردند؛ و اين اقرارنامه به عنوان يادگارى ماندگار از غدير به پرونده اسلام افزوده شد، تا در آيندههاى بلند مدت تا قيامت بدانند در غدير سخن از چه بوده و سخنرانى يك ساعته اول شخص عالم بر چه محورى ايراد شده است.
وقتى مهاجرين و انصار جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش ! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب ! امروز شرف از آن
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 282. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 151.
شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان ! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد.
حضرت با اين كلمات همه گروهها را فرا خواند و همه را مخاطب قرار داد. سپس دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد كاتب آنچه حضرت مىگويد و مردم اقرار مىكنند به صورت مكتوب در آورد و آن را ثبت كند. نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد:
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. لا الهَ الاَّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه. سپس پرسيد: آيا به اين مطالب شهادت مىدهيد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مىدانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: آرى، به خدا قسم. فرمود: آيا مىدانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم ؟ گفتند: آرى، به خدا قسم.
در اينجا حضرت آنچه بر فراز منبر غدير انجام داده بود تكرار كرد. بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و آن را بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بازوى حضرت ظاهر شد و در آن حال فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد؛ تا سندى مكتوب از غدير براى آيندهها و آيندگان باشد. اين يك نمونه از تبليغ نوشتارى غدير است، و ثبت و حفظ اسناد غدير در طول تاريخ ادامه همين آموزش پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتواند باشد.(1)
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد، تا سندى مكتوب از غدير براى آيندگان تاريخ باشد. همزمان آيات 1 تا 4 سوره نجم نازل شد تا از يك سو تأييد ديگرى بر وَحْيانى بودن غدير باشد و از سوى ديگر مشتى محكم بر دهان ياوه گويانى باشد كه نسبت گمراهى و اغوا و هواى نفس به مبلغ اعظم غدير مىدادند.
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 282. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 151.
آيات چنين بود: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» : «قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد. صاحب شما (پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و اِغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود» .
بارى ديگر، پس از اهانتهايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى» ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكردهام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد ! !
سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
پس از اين سؤال و جواب، حارث اهانتهاى ديگرى نمود و ماجراى سنگ آسمانى اتفاق افتاد و آياتى در مورد آن نازل گرديد.
شيطان پس از بيان حديث غدير(1)
با برنامه ريزى جامع براى سخنرانى استثنائى غدير و گامهاى سخن در اين خطابه جهانى، اين پيشبينىها و آن تداركات با كيفيت و محتوايى كه خطابه غدير داشت و برنامههايى كه پس از سخنرانى انجام شد، در بهترين فرض ممكن به ثمر رسيد؛ به گونهاى كه نتايج آن براى قرنها باقى ماند و نسلهاى آينده بشريت آن را به همان عظمت تلقى كردند و نتيجه گرفتند.
جا دارد اين ثمره بزرگ غدير و روشن بودن آينده بشر تا قيامت به واسطه غدير را از دشمن درجه يك آن بشنويم:
شياطين و در رأس آنان ابليس، در ايام غدير خوب مىفهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنىآدم تا آخرين روز دنيا پيشبينى شده است.
همين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند و به آنان گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد !
شياطين هم گفتند: امر وصايت را براى افراد معينى بعد از خود قرار داد. اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مىگيرد. در واقع امروز اين مرد پيمانى بست كه هيچ كس تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند !(2)
اتمام حجت با حديث غدير(1)
پرونده علمى و غنى غدير تا كنون دوران بىوقفه هزار و چهارصد سالهاى را پشت سر گذاشته، كه طى آن امر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است.
واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارستهاى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتابها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيدهاند.
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مىيافت، اختلاف و تفرقهاى نبود تا نياز به احتجاجها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
نفرين خداوند بر آنان كه زلال غدير را گلآلود نمودند و نسلهايى را از نوش گواراى آن محروم ساختند، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر امامان دلسوز امت، كه براى نجات غرقشدگان در فتنه سقيفه به حفظ و احياى غدير در شرايط مختلف پرداختند.
مخاطب اين اقدامات عبارت بودند از:
تازه آشنايانى كه مىبايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مىيافتند.
وجدانهاى خفتهاى كه نياز به تجديد عهد و يادآورىو بيدارى داشتند.
دلهاى مردهاى كه بايد راه هدايت برايشان باز مىشد، تا آبى به زمين خشكيده آنان برسد.
نسلهاى آيندهاى كه شايد صدها سال ديگر قدم به اين جهان مىگذاشتند و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مىشد.
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 103 - 110. ژرفاى غدير: ص 189، 190، 192.
تاريخچه اين دفاع مقدس از حريم غدير، دلير مردان علم را در خود جاى داده كه در هر زمانى به اقتضاى آن و در هر مكانى طبق شرايط آن، از فكر و روح سرشار از معنويتشان گرفته تا جان و آبرويشان در طبق اخلاص مىگذاشتند، و با اسلحه استدلالهاى قاطع ولايت كه پشتيبانش پروردگار است، دشمنان زبون و رنگ به رنگ ولايت را در صحنه بحثهاى علمى شكست داده و نام تشيع و غدير را در گستره جهان بلندآواز و سرافراز ساختهاند.
نمونههاى بارز اين اتمام حجتها و احتجاجات و استدلالها و يادآورىهاى غدير توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است.
تا روزى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در قيد حيات بودند به عنوان كسى كه در غدير بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفته و اينك شخصا در برابر ديدگان مردم است، معرّف عينى غدير بودند و حضور آن حضرت بمعناى حضور غدير بود.
پس از شهادت آن حضرت، ائمه عليهمالسلام از يك سو صاحبان غدير بودند كه در غدير براى ايشان نيز بيعت گرفته شده بود، و از سوى ديگر به عنوان مدافعان و حافظان غدير در برابر دشمنان آن بودند. تبيين و استدلال و احتجاجات ائمه عليهمالسلام، سنگر غدير را براى آيندهاى كه تا امروز چهارده قرن از آن گذشته در برابر سقيفه محكم مىساخت و دوستان غدير را از اسرار عميق آن آگاه مىنمود.
آنچه توسط ائمه عليهمالسلام درباره غدير مطرح شده سر نخ و سرآغاز بحثهاى علمى است كه در قرون بعد مورد گفتگو و مناظره قرار گرفته است. با توجه به مخاطبان گوناگون از دوست و دشمن كه در برابر ائمه عليهمالسلام قرار داشتهاند، به فراخور حال همه آنان در كلام ائمه عليهمالسلام مطالبى درباره غدير به چشم مىخورد.
نكته قابل توجه اينكه موضوعاتى كه ائمه عليهمالسلام نسبت به آنها حساسيت نشان دادهاند براى ما نيز بايد قابل توجه و حساسيت باشد. غدير به عنوان مسئلهاى در فرمايشات ائمه عليهمالسلام مطرح است كه حساسيت امامان معصوم عليهمالسلام نسبت به آن شاخص است و به ما مىفهماند كه بايد درباره آن حساسيت فوق العاده داشته باشيم.
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
علماى شيعه در دوران غيبت امامزمان عجل اللّه فرجه پرچم دفاع از غدير را به دوش كشيدهاند و در پاى آن مقاومت نمودهاند. تا آنجا كه در مواردى حتى خود دشمن اقرار به غدير نموده و از انكار آن عاجز مانده است.
امروز دامنه اين احتجاجات از كتابها و جلسات بالاتر رفته و در كنفرانسها و به صورت برنامههاى راديويى و تلويزيونى و حتى در اينترنت مطرح شده است.
در اينجا نمونههايى از اين احتجاجات و اتمام حجتها كه بخشى از موارد بسيار است به طور فهرستوار تقديم مىشود:
اتمام حجت خداوند با غدير: 5 مورد.
اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير: 32 مورد.
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت امام حسن عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام حسين عليهالسلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام زينالعابدين عليهالسلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام باقر عليهالسلام با غدير: 6 مورد.
اتمام حجت امام صادق عليهالسلام با غدير: 12 مورد.
اتمام حجت امام كاظم عليهالسلام با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت امام رضا عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام على النقى عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام عسكرى با غدير: 2 مورد.
يكى از جلوههاى زيباى دفاع از غدير، اقدامات دوستان آن است. شيفتگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه چون پروانه گرد آن وجود مقدس طواف مىكردند، بالاترين افتخار خود را دفاع از پايه اصيل غدير مىدانستند و ساير اركان اعتقادى خود را بر آن استوار مىديدند.
لطافت خاصى از گفتههاى حساب شده و ريشه دار اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره غدير ديده مىشود و موقعيتهاى حساسى در آنها به چشم مىخورد كه راهگشاى موارد بسيارى از بحثهاى علمى در آيندههاى غدير بوده است.
اتمام حجت ابوايوب انصارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوذر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت ابوالهيثم بن تيهان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اُبَىّ بن كعب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اسامة بن زيد با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اصبغ بن نباته با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امسلمه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت براء بن عازب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت برد همدانى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت بلال حبشى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت حذيفه بن اسيد غفارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت خوله حنفيه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت دارميه حجونيه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت شريك با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن عباس با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت عمار ياسر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمرو بن ميمون اودى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت محمد بن عبداللّه حميرى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهل نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عدهاى از انصار با غدير: 1 مورد.
اينها نمونههايى از احتجاجات و مناظرات درباره غدير بود. در طول تاريخ هزاران مورد ديگر بوده كه درباره غدير بين شيعه و مخالفانش بحث و مناظره در گرفته و مطالب بسيارى درباره سند و متن آن به عنوان اتمام حجت و محكوميت خصم بيان شده كه جا دارد در كتابى مستقل تدوين و تقديم گردد.
براى توضيح بيشتر و بيان و تفصيل ماجراى تك تك موارد بالا، مراجعه شود به فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» .
در اينجا و به عنوان نمونه دو مورد را يادآور مىشويم؛ و آن حديث غدير در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است:
غدير مظهر كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله شد كه فرمود: لَولا أنتَ يا عَلىّ لَم يُعرَفِ المُؤمِنونَ بَعدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنان بعد از من شناخته نمىشدند. امتحان بزرگ الهى بود تا مردم باطن خود را بروز دهند، و با قرار گرفتن در معرض انتخاب غدير و سقيفه امتحان شوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين بزرگترين آزمايش الهى را چنين توصيف فرموده است:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد.
در غدير شبيه منبرى براى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ساخته شد و آن حضرت بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد. در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. پس اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر دشمنى با خداست.(1)
در موردى ديگر اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
اما مؤمن، پيامبرِ ما در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. آيا مؤمنين - بجز كسانى كه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد - اين مطلب را پذيرفتند ؟ پس آگاه باشيد ! بشارت باد شما را ! بشارتتان باد كه خداوند شما را اختصاص داده به آنچه همه ملائكه و پيامبران و مؤمنين را اختصاص نداده، و آن پذيرفتن امرِ ولايت ماست.(2)
حديث غدير در ادعيه(1)
يكى از ميراثهاى ارزشمند در موضوع غدير، جملاتى است كه در ادعيه اشاره به آن دارد:
آمَنَّا بِوَصِيِّهِ الَّذى نَصَبَهُ يَوْمَ الْغَديرِ وَ أَشارَ بِقَوْلِهِ «هذا عَلِىٌّ» إِلَيْهِ:
ما ايمان مىآوريم به جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله كه او را در روز غدير منصوب كرد و با كلمه «اين على» به او اشاره كرد.
فَلَمَّا انْقَضَتْ أَيَّامُهُ أَقامَ وَلِيَّهُ عَلِىَّ بْنَ أَبىطالِبٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِما وَ آلِهِما هادِيا إِذْ كانَ هُوَ الْمُنْذِرُ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ، فَقالَ وَ الْمَلَأُ أَمامَهُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللهم والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ:
آنگاه كه دوران رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله سرآمد ولىّ خود على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان هدايتگر مردم منصوب نمود، چرا كه او ترساننده مردم بود و هر قومى هدايتگرى مىخواهد. لذا در حالى كه مردم در برابر او بودند فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هركس او را خوار كند.
حديث غدير در زيارت غديريه(2)
زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير كه امام هادى عليهالسلام فرمودند(3)، دوره كامل عقايد
شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و فضايل و سوابق و محنتهاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير آمده حديث غدير است:
إِنَّ اللّهَ تَعالى اسْتَجابَ لِنَبِيِّهِ صلى اللّه عليه و آله فيكَ دَعْوَتَهُ، ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهارِ ما أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَإِعْلانا لِبُرْهانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَباطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعاذِيرِ. فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفاسِقينَ وَاتَّقى فيكَ الْمُنافِقينَ أَوْحى إِلَيْهِ رَبُّ الْعالَمينَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . فَوَضَعَ عَلى نَفْسِهِ أَوْزارَ الْمَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمْضاءِ الْهَجيرِ فَخَطَبَ وَأَسْمَعَ وَ نادى فَأَبْلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقالَ: هَلْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ فَقالُوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. فَما آمَنَ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فيكَ عَلى نَبِيِّهِ إِلاَّ قَليلٌ وَلا زادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسيرٍ:
خداوند تعالى دعاى پيامبرش صلى اللّه عليه و آله را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلندمرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بىجا را ريشه كن كرده باشد. آنگاه كه از فتنه فاسقان احساس خطر كرد و از منافقان درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله سختى سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپا خاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنها پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند:
آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش. سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو (اميرالمؤمنين عليهالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست.
خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند. ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيانكارى براى خود زياد نكردند.
در طول تاريخ شعرا حديث غدير را به زبانهاى مختلف به نظم درآوردهاند. تا جايى كه نظم عربى و فارسى حديث غدير در چندين كتاب جمع آورى شده است. از جمله كتاب شريف «الغدير» علامه امينى است؛ كه طى يازده جلد به صورت جامعى غديريههاى عربى را جمعآورى كرده است. همچنين كتاب «شعراء الغدير» مؤسسه الغدير بيروت؛ كه در دو جلد تدوين و چاپ شده است. اشعارى نيز در زبان اردو و تركى سروده شده، كه حديث غدير را به نظم كشيدهاند.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .
شهرت حديث غدير(1)
با همه اقداماتى كه سقيفه به كار گرفت و توانست بسيارى از احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را به فراموشى بسپارد، ولى درباره حديث غدير نتوانست مانع انتشار اين حقيقت پر ابهت شود، به گونهاى كه تا امروز اشتهار واقعه غدير يكى از جهات مسلّم غدير است؛ و در مقام دفاع و اتمام حجت درباره آن به اين جهت اشتهار بسيار و مكرر اشاره شده است.
در واقع برنامه ريزى خدا و رسول براى نشر پيام ولايت از غدير، به قدرى حساب شده بوده كه انتشار خبر آن قابل كنترل كسى نباشد. اولين حضور 120 هزار نفرى در
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 69 - 79.
اسلام در برابر يك خطيب و تنوع برنامههاى سه روزه غدير، يك تبليغ استثنائى در تاريخ انبيا عليهمالسلام را رقم زد كه هيچ سقيفهاى را قدرت ممانعت از نشر آن نبود ! !
نتيجه اين اشتهار آن بود كه در دورانهاى مختلف بعد از غدير، هرگاه لازم بود از خصم درباره آن اقرارى گرفته شود، جاى انكارى وجود نداشت ! بلكه مخالفين و به خصوص نسلهاى بعدىِ آنان خود اقرار به شهرت حديث غدير مىنمودند.
نتايج شهرت خبر غدير(1)
اشتهار و معروفيت ماجراى غدير فوائد بسيارى را در بُعد تبليغى غدير براى آيندههاى آن بر جاى گذاشت، كه به جهاتى از آن اشاره مىكنيم.
در موارد بسيارى وقتى شهادت به نفع غدير از فرد يا گروهى درخواست مىشد، فورا بدون ترس از حاكمين و از كسانى كه در مقابل غديريان قرار داشتند پاسخ مثبت داده و شهادت مىدادند.
دقيقا از همين جاست كه تغافل مردم نسبت به غدير در هر زمانى به خصوص در ماجراى سقيفه براى همه واضح بوده، و هميشه تعبير اين بوده كه «چرا خود را به فراموشى زدهايد» ؟ در حالى كه چنين برخوردى را درباره كمتر موضوعى در اسلام مىبينيم. يعنى درباره به فراموشى سپردن ماجراى سه روزه صد و بيست هزار نفرى در غدير، هيچ عذرى نزد هيچ قوم و ملتى نمىتواند پذيرفته باشد ! !
در اينجا فهرستى از هشت مورد تبليغ غدير با تكيه بر اشتهار آن كه در جلوههاى مختلفى خود را نشان داده است مىآوريم:
انتشار فورى و فراگيرِ خبر غدير
ماجراى مشهور و معروف غدير
هزاران شاهد در غدير
تغافل اكثريت مردم از غدير
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 122 ح 505 .
5 . اقرار غاصبين درباره غدير در شوراى عمر
6 . اقرار جمعيت به غدير در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله
8 . اقرار صحابه به غدير پس از 50 سال
حديث غدير از برخى جهات ممتاز است. از جمله اينكه در اكثر شاخههاى علوم اسلامى به آن توجه شده است:
در علم لغت: لغت شناسان عرب هنگام بيان معناى واژگانى چون «مولى» و «ولى» و «غدير» و «خم» از واقعه غدير ياد كردهاند.
در علم تاريخ: مورخان اسلامى آنجا كه از حوادث سال دهم هجرى گزارش دادهاند، به ماجراى غدير خم پرداخته و از حديث يا خطبه غدير سخن گفتهاند.
در شعر و ادب: شاعران بلندآوازه، از نخستين لحظهاى كه حديث غدير از پيامبر صلىاللهعليهوآله صادر شد تا زمان حاضر، به زبانهاى گوناگون درباره غدير، اشعار و متنهاى ادبى بسيارى انشاء نمودهاند. علامه امينى نام بيش از يكصد نفر شعراى بنام را كه طول تاريخ اسلام درباره غدير سروده دارند در كتاب «الغدير» آورده است. براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .
در علم حديث: يكى از حديثهايى كه از دير زمان مورد عنايت راويان و حديث نويسان بوده حديث غدير است.
در علم تفسير: مفسران اسلامى - از شيعه و سنى - در تفسير آياتى كه مربوط به واقعه غدير است، به ويژه آيات 3 و 67 مائده درباره غدير سخن گفتهاند.
در علم كلام و عقائد: اهل كلام و عقائد، آنجا كه در مورد ادله خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام بحث و جدل مىكنند، حديث غدير را به صورت دقيق و موشكافانه ارزيابى كردهاند.(1)
تبليغ غدير با حديث غدير(2)
در موضوع غدير كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» به طور خاص موضوع بحث و تحقيق قرار گرفته است؛ اينكه اين حديث به عبارات مختلف و در موارد متعدد بيان شده و عمده آن غدير است. بحث در حديث غدير در چند قسمت است:
يك. جمع آورى اسناد و طرق حديث غدير از صحابه و تابعين كه از صحابه نقل نمودهاند و ... .
دو. بحث در دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام.
سه. جمع آورى عبارات مختلف حديث غدير.
چهار. جمع آورى ناقلين حديث غدير در كتابهايشان از شيعه و غيرشيعه.
حديث غدير از برخى جهات ممتاز است. از جمله اينكه اين حديث شريف ويژگىهاى منحصر به فردى دارد. از جمله:
احاديث ديگر در حضور نمايندگان همه طوايف مسلمانان نبود، ولى اين حديث در جايى صادر شد كه از هر طايفه گروهى به حج آمده بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به گوش همه رساند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين حديث را هنگام جدا شدن قافلهها از هم در غدير خم - كه چهار راه جدايى بود - بيان كرد. ضمن اينكه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه يا منى به ولايت و خلافت تأكيد مىفرمود، مطلب ولايت در ذهن با ديگر مطالب آميخته مىشد.
آخرين سخن و توصيه بهتر در ياد شنونده مىماند و مردم عادت دارند از هر كس آخرين وصيت و سخن او را بهتر فراگيرند. اگر كسى در طول عمر خود سخن يا وصيتى داشته باشد ولى در آخر عمر چيزى نگويد، مردم به آن سخنان پيشين زياد اعتناء نمىكنند. اما هنگام مرگ يا نزديك آن، اگر سفارشى كند - مانند ساخت مسجد - همه آن را جدّى مىگيرند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آخرين سفر و پس از آنكه از نزديكى وفات خويش خبر داد، على بن ابىطالب عليهالسلام را به جانشينى نصب نمود، و همه را به پيروى از او فرا خواند. اين است كه واقعه غدير در همه نقاط كشور اسلامى پيچيد و ماندگار شد.
5 . دلالت حديث غدير بر ولايت و امامت على بن ابىطالب عليهالسلام در امور دنيوى و دينى صريح و خالى از هرگونه ابهام است. اين حديث معنايش در پيش خواص و توده مردم چنان واضح است، كه نمىتوان بهانه تراشى كرده و معناى آن را تأويل كرد. بر خلاف برخى از احايث ديگر، كه فهم امامت و خلافت از آن نياز به دقت و موشكافى دارد.
6 . سند و پشتوانه حديث غدير به قدرى محكم است كه هيچ خاص و عامى در صدور آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله شك نمىكند، چرا كه صدها شخصيت علمى از فرقههاى مختلف واقعه و حديث غدير را منعكس كردهاند.(1)
1) . جهت اطلاع بيشتر مراجعه شود به: شرح تجريد الاعتقاد شعرانى : ص 516 .
علت جاودانگى حديث غدير(1)
يكى از معجزات غدير اين است كه: اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه واقعه غدير در هميشه زمان به صورت يك تاريخ زنده بماند. از اين جهت، كمتر رخدادى در جهان توانسته است چون رويداد و حديث غدير مورد توجه محدثان، مفسران، متكلمان، فيلسوفان، مورخان، سيرهنويسان، نويسندگان و شاعران قرار گيرد.
مهمترين علت جاودانگى و زنده بودن حديث غدير، نزول دو آيه از آيات قرآن است كه آن را در آغوش گرفته، و چون آفتاب فضاى غدير را روشنى بخشيده است. در واقع قرآن ضامن بقاى هميشگى آن است. تا روزى كه هر دوشان در بهشت و كنار حوض كوثر بر پيامبرشان وارد شوند.
حديث غدير و انتصاب خدا، فضيلت انحصارى اميرالمؤمنين عليهالسلام(2)
قلب به درد آمده صاحب غدير حرفها براى گفتن دارد. او نفرين مىكند مردمى را كه با دريايى از فضيلت از او فاصله گرفتند. او متعجبانه فضايلى را بر مىشمارد كه احدى با او در آنها شريك نيست و نمىتواند مانند او باشد. غدير يكى از اين موارد است كه او بر فراز دستان ختم رسل براى بشريت معرفى شد و صاحب اختيار همه مردم گرديد. در اين باره مىفرمايد:
من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنها با من شريك نيستند ... . و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(3)
روشهاى حذف حديث غدير(1)
مخالفان ولايت روشهاى متعددى براى حذف حديث غدير از جامعه و فرهنگ اسلامى به كار بردند، كه به چند نمونه اشاره مىكنيم:
بخشنامه براى سوزاندن احاديث موجود.
بخشنامه براى منع نوشتن حديث.
بخشنامه براى تنبيه كسانى كه حديث نقل مىكنند.
به دست گرفتن تمام كانالهاى تبليغ و ارشاد.
5 . مسكوت گذاشتن حادثه غدير.
6 . رواج جعل حديث.
حق پوشى اهلسنت در مسئله ولايت و حديث غدير(2)
يكى از عجائب روزگار حذف حديث غدير توسط بعضى از بزرگان اهلسنت است. اگر طبق نظر اهلسنت، علت صدور اين حديث فقط رفع كدورت از على عليهالسلام بر همان مسئله اختلافى بين على عليهالسلام و سايرين در تقسيم غنائم يا زكات بوده باشد، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد روشن كردن حكم الهى را مقدم مىدانست بر دوست داشتن على عليهالسلام ! اگر ولايت على (به هر معنايى) خود از احكام الهى نبود، پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتوانست راحت و بدون نام بردن از شخصى خاص، مسئله اختلافى را روشن فرمايد؛ و بگويد: هر كس زكات را فلان گونه تقسيم نموده، همو حكم الهى را درست انجام داده است، چه على عليهالسلام باشد و چه غير على عليهالسلام !
آن اصحابى كه بر سر آن موضوع كينه على عليهالسلام را به دل گرفتند نيز فورا مىفهميدند منظور آنها هستند ! اما پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها روشن كردن حكم الهى را فراموش نكرده، بلكه در مورد على عليهالسلام عبارتى جامع فرموده كه هنوز هم ادامهدار است، و اهلسنت را در سكوتى عجيب فرو برده است ! به حدى كه بسيارى از محدثين و مورخين بزرگ اهلسنت حتى چنين واقعهاى را نقل نكردهاند ! اكنون صحيح بخارى حتى يادى از اين حديث - كه بايد در سربرگ كتابش باشد - نمىكند ! آيا نديده، يا نتوانسته هضم كند ؟ آيا هر چه هضم و دركش سخت بود بايد حذف كرد ؟
چنانچه حديث ديگرى با زبانى ديگر در «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابنعساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: اوصى من آمن بى و صدّقنى بولاية على بن ابىطالب عليهالسلام. فمن تولاه فقد تولانى، و من تولانى فقد تولى اللّه: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليهالسلام سفارش مىكنم. پس هر كس ولايت على عليهالسلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
در اينجا از اهلسنت مىپرسيم: اين سفارش با اين همه صراحت و تكرار، چگونه عملى نشد ؟ ! پاسخ معقول كه تاريخ نيز تأكيد مىكند آن است كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حالتى مثل كودتا در سقيفه بنىساعده رخ داد و مردم غافلگير شدند ! فقط هر كس منتظر شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود تا كينههايش را عملى كند حاضر بود در اين فتنه شركت كند ! اين از حاضرين، تا چه رسد به غايبين ! با اين حال باز هم گروه فراوانى به خانه على عليهالسلام هجوم آوردند. آيا روشن نيست براى چه به خانه على عليهالسلام حمله كردند ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىدانست آنهايى كه قدرت را گرفتهاند آمادهاند كه به هر قيمتى ادامه دهند، و جمع كردن بساط اسلام آرزوى آنان است و به دنبال بهانهاند براى همين اتفاق ! پس تمام زحمات رسول اللّه با يك اقدام ناسنجيده هيچ مىشود ! آيا على عليهالسلام بايد آن بهانه را به دستشان مىداد ؟ اگر على عليهالسلام على عليهالسلام بود و از سوى خدا بود، پس خوب مىدانست چه كند كه امروز اين همه سفارش به هفتادها زبان باقى بماند. زيرا دين نيز فقط ابلاغ همين است نه گرفتن تخت حكومت.
و اما نسلهاى بعد و تازه مسلمانانى كه در دور دست بودند. آنها را از آن پس با همان قدرتى كه در دست گرفتند و ممنوعيت نقل احاديث و اخبار كردند و تبليغ اخبار ديگرى در فضل خودشان، به راحتى خام نمودند. در اين بين، وظيفه تك تك مسلمانان بود كه در دين خود تحقيق كنند تا به مكتب حق برسند. چنانچه انگشت شمار چنين كردند، و در زمان ما هم چنين مىكنند.
سؤال بزرگ اهلسنت معناى پيچيده «مولى» نيست، زيرا اين كلمه در آن عبارت، حتى بدون آن همه سفارشات ديگر هم آن قدر روشن است كه حقيقتا دلها را مىلرزاند، گر چه به روى خود نياورند ! اما سؤال اهلسنت اين است كه با حيرانى از خود مىپرسند: چطور شد و چرا آن همه اصحاب به توصيه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عمل نكردند ؟ در طول تاريخ هم چنين بوده است. مثلاً هضم اين خيانت بزرگ از سوى برادران يوسف عليهالسلام بسيار سختتر از هضم معناى «مولى» است !
جالب اينجاست كه اهلسنت فقط همان بانيان كودتانى سقيفه را اصحاب مىدانند، نه عمار و سلمان و ابوذر و مقداد و ساير اصحابى كه تا پاى جان با اصحاب سقيفه نبودند ! مثل بلال كه ديگر رفت و اذان هم نگفت. آنان هر فضيلتى كه براى اصحاب ذكر شده را براى همان بانيان سقيفه تصور مىكنند.
پس با اعتمادشان به همان اصحاب مىخواهند ولايت على عليهالسلام را معنى كنند، طورى كه همه چيز جور در آيد. نه اينكه با اعتماد به پيامبر صلىاللهعليهوآله و سنجيده بودن سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهند اصحاب خوب و بد را بشناسند ! يعنى محور را همان اصحاب قرار دادهاند نه پيامبر ! هميشه اينگونه است كه طاغوت دينى ساخته مىشود.
برادران يوسف عليهالسلام نزديك به چهل سال حتى به اهل و عيال خود نگفتند چه خيانتى در حق برادرمان يوسف عليهالسلام كردند. پس بنىاسرائيل يعنى زنها و بچهها و نوههاى برادران يوسف عليهالسلام هرگز اين فكر خائن بودن را نمىكردند. ولى يعقوب عليهالسلام را محكوم به ديوانگى مىكردند، و احيانا خدا را محكوم به عدم حفظ پسر پيامبر از خورده شدن توسط گرگها ! ولى هرگز پدران خود را محكوم به خيانت نمىكردند ! حتى نشانهها
و استدلالهاى موجود؛ يعنى قهر بودن يعقوب عليهالسلام با اين فرزندان، يا اينكه چطور گرگ يوسف عليهالسلام را خورده كه لباسهاى او را پاره نكرده و ... را نمىديدند !
اكنون اهلسنت هم همانند عيال و نسل برادران يوسف عليهالسلام شدهاند؛ اين همه نشانه روشن را نمىپذيرند، زيرا خيانت اصحاب از آنها كتمان شده، و بلكه راه اين فكر را چنان بستهاند كه هر كس به ذهنش خطور كرد هم سريع متهم مىكنند كه رافضى شده و توهين به صحابه كرده است ! و به دنبال آن حكم به تكفير و قتل و ... ! در واقع هر كس را محكوم به هر چيزى مىكنند، الا همان متهمان حقيقى ! زمين و زمان را زير سؤال مىبرند، ولى صحابه را خير ! صحابهاى كه حتى به يكديگر رحم نكرده و با هم جنگيدند !
آرى، مشكل اصلى اين است، نه درك معناى مولى با اين همه سفارش !
اصلاً سختى دين دقيقا در همين است؛ كه ما طاغوت را از دل خود بيرون كنيم، نه سختىهاى نماز و روزه بسيار. تمام فرقههاى گمراه ايمان به خدا و نماز و روزه دارند، اما در دل نيز طاغوتهايى دارند كه آن طاغوتها سرچشمه دلشان را تسخير كردهاند ! يعنى حتى تعريف و توصيف خدا و يا نوع و روش نماز و روزه را آنها برايشان معين مىكنند، نه حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله. حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله بهانه است، و گرنه صد حديث معتبر از خودشان بياوريم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا زمان شهادت خود صيغه را منع نكرد، باز آنها به طاغوت خود مىنگرند كه او چه كرد و چگونه به نام پيامبر صلىاللهعليهوآله بتهمت بست ؟ اين است شرك و طاغوتپرستى !
جالبتر اينجاست كه اينان ولايت تامّه على عليهالسلام را شرك مىخوانند ! ! هر چند اين رفتار وارونه نيز از وارون شدگان طبيعى است.
1) . پيام نگار حسينى آرام : ص 16 - 50 .
اگر داستان غدير اين اندازه در ميان شيعه و سنى مشهور است، پس به چه دليل اهلتسنن ولايت و امامت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را نمىپذيرند ؟
و اما پاسخ اين سؤال:
ما نيز از حق جويان اهلتسنن اين پرسش را داريم؛ كه با وجود اين همه براهين بر امامت اميرالمؤمنين على عليهالسلام، چگونه است كه آنان در برابر اين حق تسليم نمىشوند ؟ چرا با خود حديث نفس نمىكنند كه راه حق را طى كرده و بر فرمان خداوند گردن گذارند ؟
اين چنين پرسشى در مراحل پيش از امامت نيز جارى است؛ كه به چه علت غير مسلمانان با وجود اين همه دلايل حقانيت اسلام آن را نپذيرفتهاند ؟ همچنين چطور است كه منكران خدا با وجود روشنترين براهين بروجود آفريدگار جهان هستى او را منكر شدهاند ؟
پاسخ اينگونه پرسشها اين است كه بشر مىتواند دچار خودخواهى و تعصب و كوردلى شده، از ديدن حقايق سرباز زند، و به تقليد از گذشتگان پرداخته در راه هواى نفس گام بردارد.
البته پذيرفتن حق هم چندان ساده نيست و التزام و مقيد بودن به لوازم حق در عمل بسى دشوارتر مىنمايد. مخصوصا اگر لازمه پذيرش حق دست برداشتن از تعلقات بسيارى مىباشد.
به خاطر شهرت خطابه غدير، به ويژه جمله «من كنت مولاه ... » آنان كه نتوانستهاند اصل حديث را انكار كنند، در صدد تأويل و برگرداندن الفاظ از معانى خود برآمده، مقصود و معنى را دگرگون كردهاند ! مثلاً كلمه «مولى» را - كه در اين
خطابه به دليل قرائن قطعى(1)به معناى سرپرست و اولى به تصرف است - به دوست و محب و ... معنى كردهاند.
آيا حديث و خطبه غدير گفتارى كوتاه بوده يا يك سخنرانى مفصل ؟
و اما پاسخ اين سؤال:
آنچه اهلتسنن در كتب خود به تواتر آوردهاند دو مورد است: يكى اصل حديث غدير كه كوتاه و مختصر نقل شده، و طولانىترين آن در الغدير آمده است.(2)و ديگر اينكه در بيشتر احاديث و نقلهاى اهلسنت مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايراد سخنرانى كردهاند، و با آن شرايط بايستى به تفصيل سخن گفته باشند:
زيد ابن ارقم مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ايراد خطابه كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... .(3)
حذيفة بن اسيد گويد: همانا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم در زير درختانى ايراد خطبه كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(4)
عمر بن ذىمر و زيد بن ارقم گويند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير ايراد خطبه كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(5)
1) . يكى از آنها جمله «الست اولى بكم من انفسكم» است.
2) . الغدير: ج 1 ص 10، 11.
3) . تاريخ دمشق: ج 42 ص 217 ح 8707 . تاريخ الاسلام عهد الخلفاء : ص 632 . تاريخ دمشق: ج 2 ص 41 ح 541 .
4) . كنز العمال: ج 1 ص 188 ح 958. البداية و النهاية: ج 7 ص 362، حوادث سال 40.
5) . المعجم الكبير: ج 5 ص 192 ح 5059 ، به نقل از: نور الامير: ص 16، 17.
مىبينيم در اين سه نقل و صدها نقل ديگر، جمله «خَطَبَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله» و «خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله» و امثال آن را آوردهاند، كه به معناى نوعى سخنرانى است؛ سخنرانى كه در ابتدا با حمد و ثناى الهى آغاز مىشود و جنبه تفصيلى دارد، و با حديث كوتاه، آن هم در آن شرايط و با آن مقدمات ويژه و استثنايى سازگارى ندارد.
عواقب انكار حديث غدير(1)
اكثر مسلمانان بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از نصّ و حديث غدير اِعراض نموده و آن را انكار كرده و يا به فراموشى سپردند، در حالى كه قرآن مردم را به متابعت از آن دعوت كرده بود. در نتيجه گرفتار مشكلات و مصيبتهاى فراوانى شدند. چنانچه در اين آيات مىبينيم:
خداوند متعال مىفرمايد: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا استَجيبوا للّهِ وَ لِلرَسولِ إذا دَعاكُم لِما يُحييكُم»(2): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه شما را حيات مىبخشد» .
و نيز مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(3): «هيچ مرد وزن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بداند اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكار گرفتار شده است» .
و نيز مىفرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(4): «خداى تو هر چه مىخواهد مىآفريند و هر چه بخواهد برمىگزيند آنان اختيارى ندارند» .
جالب اينجاست كه خود اهلسنت به عواقب انكار نصّ اعتراف كردهاند. طبيعى به نظر مىرسد كه انكار نصّ شرعى و الهى بر امام معصوم و واگذارى آن بر امت داراى عواقب و خطراتى خواهد بود كه از روشنفكران اهلسنت نيز پوشيده نمانده است. اينك به نقل برخى از عبارات آنها مىپردازيم:
وى مىگويد: نحوه فكر اهلسنت در مسئله سياست و اصول حكم و يا به تعبيرى جامعتر نظام بيعت، بسيارى از چالشها را ايجاد نمود. سه خليفه اول هر كدام به طريقى بر خلاف طريق ديگرى حكم كردند. حال چگونه ممكن است كه رأى اسلام را از عملكرد گوناگون آن استنباط كرده، و جمهور مسلمين بر آن اتفاق داشته باشند ؟(1)
همچنين مىگويد: هنگامى كه معاويه به فكر افتاد تا خلافت را از بعد خودش براى فرزندش يزيد به ارث گذارد، در نظام اسلامى بدعت گذارده و در آن تقليد جديدى ايجاد نمود. كه با آن، سنت سلف را تغيير داد و خلافت را شبيه پادشاهان فارس و بيزنطىها نمود، و خلافت را - آنگونه كه جاحظ گفت - به پادشاهى قيصر و كسرى تبديل نمود.(2)
او نيز مىگويد: هر چه كه به اسم اسلام از تسلط و زور در عصر خلفاى جائر اتفاق افتاد، دين خدا از آن متبرّى است، و گناه آن تا روز قيامت به گردن كسانى است كه چنين حكومتى داشتند.(3)
او در عين حال كه از طرفداران عثمان است، به روش معاويه در حكومت دارى اعتراض كرده و مىگويد: ... معاويه در حكومت، طريقه استبداد را پيش گرفت و بر
بقيه اعضاى شورى و بر جماعت مسلمين از انصار و مهاجرين، در سالى كه آن را «سال جماعت» ناميدند، استبداد به خرج داد. سالى كه سال جماعت نبود، بلكه سال تفرقه و قهر و جبر و غلبه بود. سالى كه در آن امامت به پادشاهى كسروى منتقل شد، و خلافت منصبى قيصرى گشت ... .(1)
او مىگويد: جهميّه و مشبّهه در تأخير على عليهالسلام غلوّ كرده و حقش را ضايع كردند، و در گفتار خود لجاجت به خرج دادند. گر چه تصريح به ظلم خود نكردند، و خون او را بدون حق و از روى تعدّى بر زمين ريختند ... ، و او را به جهت جهلشان از امامت امامان خارج كرده و در جمله امامان فتنهگر قرار دادند، و بر خلافت او به جهت اختلاف مردم اسم خلاف نگذاشتند، و در عوض يزيد بن معاويه را به جهت اجماع مردم بر او مستوجب خلافت دانستند ... .(2)
او مىنويسد: خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله راست گفتهاند كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله خلفائى خواهند آمد كه به هدايت و دين حق قضاوت نمىكنند و سنتهاى هدايت را تبديل مىنمايند ... .(3)
او مىگويد: يزيد فرزند معاويه در اسلام آثار قبيحى را از خود به جا گذارد؛ اهل مدينه و بزرگان قوم و بقيه صحابه را در روز حرّه در آخر دولتش به قتل رساند. حسين عليهالسلام و اهلبيتش را در اول دولتش به قتل رساند. ابنزبير را در مسجدالحرام محاصره كرد و حرمت كعبه و اسلام را بر پا نداشت ... .(4)
او نيز در «المحلّى» مىگويد: پادشاهان بنىاميه تكبير را در نماز اسقاط كردند و خطبه نماز عيد فطر و قربان را مقدم داشتند، تا آنكه اين مطلب بر روى زمين پخش شد. لذا صحيح اين است كه بگوييم عمل هيچ كس به جز رسول خدا صلىاللهعليهوآله حجّت نيست.(1)
او در تفسير آيه شريفه: «وَ ما جَعلنَا الرُؤيَا الَتى أرَيناكَ إلاّ فِتنَةً لِلناسِ وَ الشَجَرَةَ المَلعونَةَ فِى القرآنِ وَ نُخَوِّفُهُم فَما يَزيدُهُم إلاّ طُغيانا كَبيرا»(2): «و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم فقط براى آزمايش مردم بود همچنين درخت نفرين شده را كه در قرآن ذكر كردهايم ما آنها را بيم داده (و انذار) مىكنيم اما جز طغيان عظيم چيزى بر آنها نمىافزايد» .
آلوسى رواياتى از ابنجرير از سهل بن سعد و از ابن ابىحاتم و ابنمردويه و بيهقى در «الدلائل» و ابنعساكر از سعيد بن مسيّب، و روايت ابنابىحاتم از يعلى بن مرّه و از ابنعمر، درباره خواب پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه بنىاميه از منبر او همانند بوزينه بالا مىرفتند. اين خواب بر آن حضرت دشوار آمد و خداوند اين آيه را نازل كرد ... .(3)
او در كتاب «مرآة الاسلام» مىگويد: ... خداوند مكه را در قرآن حرمت داده، و نيز مدينه پيامبر صلىاللهعليهوآله را محترم شمرده است. ولى بنىاميه مدينه و مكه را مباح كردند. از يزيد بن معاويه شروع شد؛ كه او سه بار مدينه را مباح كرده و غارت نمود. عبدالملك بن مروان نيز به حجاج بن يوسف اجازه داد تا مكه را مباح گرداند، و چه جناياتى كه در
آنجا انجام داد. همه اينها براى اين بود كه بلاد مقدس براى فرزندان ابىسفيان و بنىمروان خاضع گردد. ابنزياد به امر يزيد بن معاويه كشتن حسين عليهالسلام و فرزندان و برادرانش و به اسارت گرفتن دختران رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مباح كرد ... . مال مسلمانان مِلك خلفا شد، و آنگونه كه دوست داشتند انفاق مىنمودند، نه آنگونه كه خدا دوست داشت ... .(1)
او نيز مىگويد: طغيان و سركشى اصلى از اصول حكم بين شرق و غرب عالم شد. زياد و فرزندانش در روى زمين فساد مىكردند تا حكومت را براى بنىاميه قرار دهند، و بنىاميه براى آنان اين فساد را مباح كرده بود. حجاج بعد از زياد و فرزندش وارد عراق شد و عراق را پر از شرّ و منكر نمود.(2)
او نيز در كتاب «الفتنة الكبرى» مىگويد: على عليهالسلام نزديكترين مردم به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. او تربيت شده پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشين او بر وديعهاش بود. او به حكم عقد اخوّتى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بسته بود برادر او بود. او داماد پيامبر صلىاللهعليهوآله و پدر ذريه رسول صلىاللهعليهوآله بود. او صاحب پرچم پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشين او در بين اهلبيتش بود.
به نصّ حديث نبوى منزلتش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله همانند منزلت هارون نزد موسى عليهالسلام است. اگر تمام مسلمانان چنين مىگفتند و به حكم اين مطلب على عليهالسلام را انتخاب مىنمودند، هرگز از حق دور نمىشده و منحرف نمىشدند ... .
و همه چيز نشانگر كانديداتورى على عليهالسلام بر خلافت بود ... . خويشاوندى او با پيامبر صلىاللهعليهوآله، سابقه او در اسلام، جايگاه او در بين مسلمين، بلاهاى حَسَنى كه در راه خدا كشيده و سيره او كه هرگز در آن انحراف و اعواج نبوده است. شدّتش در دين و فقاهت و فهمش نسبت به كتاب و سنت و استقامت رأيش، همگى زمينهساز امامت و خلافت او بود ... .
بنىهاشم از امر خلافت به طور عمد دور شدند و قريش بودند كه آنان را چنين كردند، زيرا از آن مىترسيدند كه براى بنىهاشم جماعتى جمع شود، و نمىخواستند كه خلافت به دست قبيلهاى ديگر غير از قبيله خودشان قرار گيرد.(1)
او نيز مىگويد: هر چه مردم درباره معاويه بگويند، ولى او فرزند ابوسفيان رهبر مشركان در جنگ احد و خندق است. او فرزند هند است كه باعث قتل حمزه بود؛ كه شكم او را دريده و جگر او را بيرون آورد. امرى كه نزديك بود پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن جان تهى كند ... .(2)
او مىگويد: حكومت بنىاميه تنها اصول خلافت و تعليمات آن را تغيير نداد، بلكه حكومت آنان منجرّ به واژگون شدن اساس مبدأ اسلام شد.(3)
وى در جايى ديگر مىگويد: با به دست گرفتن خلافت توسط معاويه در شام حكومت بتپرستى سابق بازگشته و جاى دمكراسى اسلامى را گرفت ... .(4)
و در جايى ديگر مىگويد: و اين چنين بتپرستى مكه بازگشته و سر از شام درآورد.(5)
او نيز مىگويد: بنىاميه به جز عمر بن عبدالعزيز اهل بتپرستى بوده و به مراعات نكردن شرع و اركان دين مباهات مىكردند. همان دينى كه اعتراف به داشتن آن مىكردند ... . آنان كرسى خلافت را با جرائم دو چندان خود ملوّث نمودند و در درياهاى خون غوطهور ساختند ... .(6)
او در كتاب «ضحى الاسلام» مىگويد: ... نظر اهلسنت به خلافت متعادلتر و قوىتر و نزديكتر به عقل است ! گر چه بايد آنان را مؤاخذه شديد نمود، بر اينكه نظريه خود را به طور محكم و قوى پياده نكردند. آنان امامان خود را به طور صريح انتقاد نكردند، و هنگامى كه ظلم نمودند در مقابلشان نايستادند، و هنگامى كه ستم كردند آنان را در راه مستقيم قرار ندادند، و احكامى را كه بتواند جلوى ظلم خليفه را بر امت بگيرد وضع نكردند. بلكه در مقابل آنها تسليمى داشتند كه ناخوشايند بود. و لذا آنان بزرگترين جنايت را بر امت وارد ساختند.(1)
او نيز در كتاب «يوم الاسلام» مىگويد: رسول اسلام صلىاللهعليهوآله در آن مرضى كه با آن از دنيا رحلت نمود اراده كرد كه متولّى امر مسلمين بعد از خود را تعيين كند. آنجا كه بنا بر نقل صحيحين فرمود: بياوريد تا نامهاى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد ... .
ولى آنان امر خلافت را براى هر كسى از مسلمانان كه قصد داشته باشند قرار مىدهند. و لذا تا اين زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله قوى و متين بود، ولى چون از دنيا رحلت نمود، معركههاى خانمانسوز شروع شد.(2)
او نيز مىگويد: از مظاهر خلاف، اختلافى بود كه صحابه در مورد متولّى امر خلافت بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيدا كردند. اين خود ضعف لياقت آنها را مىرساند، زيرا قبل از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دفن شود اختلاف نمودند ... .(3)
او نيز در كتاب «فجر الاسلام» مىنويسد: چون بنىاميه خلافت را به دست گرفتند، عصبيّت همانند عصر جاهليت به حال خود بازگشت.(4)
او مىگويد: ... خليفه دمشق گوشهايش در جاهليت اولى از صوت كنيزان و مغنّيان و آلات لهو و لعب پر شده بود. او به طور علنى و مخفيانه مرتكب گناه مىشد ... ، و فحشاء را بين مردم گسترش مىداد ... .(1)
او نيز مىنويسد:
ابوسفيان عقيده كفرآميزش را هنگامى كه عثمان بن عفان به حكومت رسيد ابراز داشت؛ آنجا كه گفت: حكومت بعد از تيم و عدى به شما رسيد. پس به مانند كُره آن را دست به دست كنيد و ميخهاى آن را در بنىاميه قرار دهيد. زيرا خلافت ملك و حكومت است، و من نمىدانم كه بهشت و دوزخى باشد.(2)
و عثمان گر چه او را طرد نمود، ولى چيزى نگذشت كه ريسمانهاى اين خانواده كافر بر جايگاههاى خلافت قرار گرفت، و زمانى كه اين خانواده متولّى امر حكومت شدند، نفسهاى مسموم آنها در بيشتر احيان ظاهر شد.(3)
او نيز مىگويد: من معاويه را از سمّ دادن به حسن عليهالسلام تبرّى نمىكنم، زيرا اين مرد ابدا مسلمان تامّ نبود، بلكه به تمام معناى كلمه جاهلى بود كه استعداد ارتكاب هر گونه گناهى در راه فرزندش يزيد را داشت !
اين مردى كه آزاد شده در فتح مكه بود مُرد، بعد از آنكه برخى از بزرگان صحابه همچون حجر بن عدى و اصحابش را به نحو مرگ صبر به قتل رسانيد. او مُرد بعد از آنكه از مردم براى فرزندش يزيد بيعت گرفت. و لذا امر خلافت به پادشاه جاهلى منتقل شد كه با آن آل معاويه خلافت را يكى پس از ديگرى به ارث بردند.(4)
او در كتاب خود «معاوية فى الميزان» مىنويسد: قيام دولت بنىاميه بعد از عصر خلافت حادثهاى عظيم و پرخطر در تاريخ اسلام و تاريخ عالم بود.(1)
در جاى ديگر مىگويد: طبرى مدركى را از سعيد بن سويد نقل مىكند كه معاويه خطاب به مردم گفت: من با شما نجنگيدم تا روزه داشته و نماز خوانده و حج به جا آورده و زكات دهيد، زيرا من مىدانم كه شما اين اعمال را انجام مىدهيد. ولى من با شما قتال كردم تا امير بر شما گردم.(2)
او مىنويسد: بعد از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله، نظام خلافت به طور جديدى ظهور پيدا كرد ... ، و باب اجتهاد در آن راه پيدا نمود. نحوه خلافت مورد بحث و جدل و اجتهاد بين عموم مسلمين قرار گرفت، و آراء و نظريات متعددى در مورد آن پيدا شد و فرقهها وجماعتهاى سياسى و دينى اطراف خلافت و طريقه اختيار خليفه و خانهاى كه از آن اختيار مىشود پديد آمد. اين اختلاف منجرّ به ظهور شكلها و نمونههاى مختلفى از خلافت شد ... .(3)
اين مشكلات و اختلافات همه از عوارض آثار انكار نصّ بر اهلبيت عليهمالسلام و در رأس آنان على بن ابىطالب عليهالسلام بوده است.
او درباره عصر بنىاميه مىگويد: در اين عصر شما انقلابى گسترده، بلكه ريشهاى در تطبيق خلافت به عنوان نظام حكومتى مشاهده مىكنيد. حكومتى كه از جوهر اولش به عنوان يك عمل دينى دور شده است. در اين عصر بود كه خليفهاى براى خود كاخ مىسازد و سرير انداخته و شرطه بر پا دارد ... . در اين عصر است كه معاويه سنت
جديدى را به كار گرفته است، و براى پياده كردن و تثبيت آن تمام حيلهها را به كار گرفته تا اين نظام بين عموم مسلمانان مورد متابعت قرار گيرد.(1)
او در تفسير «المنار» مىنويسد: چگونه بنىاميه بعد از آن حكومت اسلام را فاسد نمود و قواعد آن را خراب كرد و براى مسلمانان حكومت شخصى ابدى جعل نمود. وِزر آن و وِزر هر كس كه به آن عمل كرده و مىكند تا روز قيامت بر گردن او است.(2)
اين مشكلات، همه از انكار نصّ الهى بر امامت و خلافت خليفه مسلمين صورت گرفت. اگر مسلمانان نصّ بر امامان بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را انكار نمىكردند، هرگز به اين مصيبتها گرفتار نمىشدند. مصيبتهايى كه علماى اهلسنت به آن اعتراف كرده و از آنها گله دارند. مصيبتهايى كه هرگز جامعه شيعى به جهت پيروى از اهلبيت عليهمالسلام به آن مبتلا و گرفتار نشد.
نتيجه گيرى از حديث غدير(3)
يكى از معارف حديث غدير اين است كه به دو جهت مهم در خطبه غدير اشاره شده، كه به عنوان نتيجه گيرى از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » تلقى مىشود:
در قرآن و احاديث تأكيد شده كه صراط مستقيم فقط راه امامان عليهمالسلام است. در اين باره دو جمله جامع در خطبه فرموده است:
«مَنَم صراط مستقيم خداوند كه به شما دستور پيروىِ آن را داده است و بعد از من على، و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايت كننده هستند» .
«سوره حمد درباره امامان عليهمالسلام نازل شده است» ؛ يعنى مسلمانان كه هر روز لااقل ده مرتبه مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» ، در واقع از خدا مىخواهند كه آنان را به راه ائمه عليهمالسلام هدايت كند، و كسانى كه به اين راه هدايت مىشوند «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» هستند، و آنان كه از اين راه منحرف مىشوند «مَغْضُوبٌ عَلَيْهِمْ» و «ضالّين» هستند.
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمتها كامل شد، ولايت ائمه عليهمالسلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگام بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرمودهاند:
«پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابىطالب را براى مردم تبيين كردم اين آيه را نازل كردى كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... »(1): «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» ، و اين آيه را نازل كردى كه «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... »(2): «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
«اى مردم، خداوند دينش را با امامت او (على) كامل كرده است. پس هر كس به او و به امامان بعد از او كه جانشينان او تا روز قيامت هستند اقتدا نكند و آنان را امام خود قرار ندهد اعمالش بىارزش مىشود، و در جهنم دائمى خواهد بود ... » .
چالشهاى كلامى در حديث غدير(1)
جا دارد در اينجا مرورى بر چالشهاى كلامى غدير داشته باشيم:
حماسه غدير محكمترين پايه اعتقادى شيعه در امامت است. اسناد قوى و فوق تواتر آن از يك سو، و دلالت روشن و ريشهدار آن از سوى ديگر، توانسته است آن را در طول چهارده قرن پرچم و علامت بلند و جاودانه شيعه سازد. امامت و جانشينى بلافصل پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام چنان از حديث غدير مىتابد كه بسيارى از اهلسنت نيز بدان اعتراف كردهاند.
جالبتر اينكه مخالفان غدير در برابر دليلهاى روشن آن تلاش هاى مذبوحانهاى از خود نشان داده و به صور ناهمگونى به مقابله با آن پرداختهاند، و گاهى به مطرح كردن مطالبى غير علمى و حتى غير مستند دست يازيدهاند ! تا آنجا كه گاهى مسلّمات رجال و درايه را زير پا گذاشتهاند.
اكنون مرورى خواهيم داشت بر پايههاى علمى استدلال به حديث غدير بر امامت، سپس به شبهات مخالفان و پاسخهاى علماى شيعه اشاره مىكنيم.
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مىشود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام است، ولى بحثهاى علمى در متن حديث غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن متمركز شده است. زيرا قطب اصلى حديث جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» است، و در اشاره اجمالى به حديث غدير همين جمله مد نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثان نيز در هنگام اختصار به همين جمله بسنده و قرائن همراه آن را حذف كردهاند.
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شد كه اكثر راويان مخالف شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند. متكلمان آنان براى دفاع از خود، بدون
1) . از غدير تا الغدير: ص 238 - 261.
لحاظ قرائن و مطالب تاريخى، از همه خطبه فقط كلمه مولى را برگزيدهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند ! طبيعى است در مقابل آنان، علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث كرده و به آنان جواب لازم را دادهاند، و ناخواسته همه جوانب سخن بر محور همين يك كلمه متمركز شده است.
شايان تأمل است كه با توجه به متن خطبه غدير و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سخنرانى خود فرمودهاند، معناى مولى و مراد از «ولايت» براى مخاطبان بسيار روشن بوده است، و هر منصفى كه آن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد، واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد. به كار بردن كلمه مولى براى آن است كه هيچ لفظى چون امامت، خلافت، وصايت، نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه برتر از همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را اعلام نمىكند، بلكه اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و دين مردم بودن را بيان مىفرمايد؛ به ديگر سخن، ولايت مطلقه الهيه را كه به معناى نيابت تامه از سوى پروردگار است. هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از مولى براى اداى اين منظور پيدا نمىشود. اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود، دشمنان غدير خيلى آسانتر آن را مى پذيرفتند، يا در مقام رد آن چنين نمىكوشيدند.
آنان با تشكيك در معناى واژه مولى مىخواهند آن را محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعىاش جدا كنند، و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند ! آنان از معناى وسيع «اولى به نفس» وحشت دارند، و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينگونه به مبارزهاش برخاستهاند.
دلايل روشنى نشان مىدهد كه به ابهام كشاندن معناى «مولى» تلاشى غير علمى و طرحى برخلاف قواعد معمول در به دست آوردن معانى وحى و كلمات صاحب رسالت است. به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نباشد، پس در واقع ابلاغى نشده است و - نعوذ باللّه - آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1)محقق مىشود !
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنى بگويد كه مسلمانان فقط در فهم معناى ظاهرى آن پس از هزار و چهار صد سال بحث، هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند ! بر خلاف فصاحت است، و هيچ پيامبرى پيام خدا را چنين نرسانده است.
سراسر خطبه غدير توضيحى براى معناى «مولى» و مصداق آن است. اكنون كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود از مولى را روشن كرده، همه حاضران در غدير - به ويژه شاعر آن زمان حسّان بن ثابت - معناى صاحب اختيار را از آن فهميده، و بر سر همين بيعت كردهاند. چرا بايد در جستجوى معناى آن كوشيد و به اهل ادب امروز مراجعه كرد ؟
اگر در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام آفرين باشد، هر عاقلى قضاوت مىكند كه اگر آن اجتماع نبود ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بسيار واضحتر بود، و اصلاً نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ نبود.
اگر معناى حديث غدير - كه به اقرار عامه و خاصه متواتر است - به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و ميان چندين احتمال نامتناسب وامانده است ! پس انگيزه بسيارى از دانشمندان و مؤلفان در نقل حديثى مبهم چيست ؟
1) . مائده / 67 .
گويا ابهام در معناى ولايت فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير پيش آمده است ! چگونه است كه وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: ولّيتكم بعدى عمر بن الخطاب، كوچكترين ابهامى براى كسى مطرح نشد و در طول تاريخ نيز هيچ شبههاى مطرح نگرديده است ؟ !
وقتى حارث فهرى و چند نفر ديگر در غدير از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىپرسند كه آيا اين مسئله از جانب خداست يا از سوى خودت، معلوم مىشود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتهاند كه همان صاحب اختيار است، و براى زير سؤال بردن آن چنين جسارتى نسبت به ساحت مقدس آن حضرت كردند.
تحليل حديث غدير(1)
چكيده و آينه تمام نماى غدير و عصاره خطابه مفصل آن، جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه در يك مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوان اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مىكردند بيان شده است.
اگر اين جمله را خوب بشكافيم درخواهيم يافت كه جملهاى كوتاه ولى پر معنى است و مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است، كه اگر كسى آنها را قبول نداشته باشد نمىتواند اين جمله را بپذيرد. اين پايهها و ريشهها در متن خطابه غدير به صراحت آمده، و با استناد به آنها جمله مذكور را تبيين خواهيم كرد:
جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» از پنج كلمه تشكيل شده است:
«مَنْ» ، يعنى «هر كَس» ؛ و اين كلمه شامل تمام مسلمانان - يعنى آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارند - مىشود.
1) . ژرفاى غدير: ص 86 - 89 . اسرار غدير: ص 197.
«كُنْتُ» ، يعنى «من بودهام»؛ استفاده از فعل ماضى به معناى آن است كه اين منصب براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پايه نبوت عامه و خاتميت اوست، و خطاب سخن با كسانى است كه حضرتش را تا كنون به چنين منصبى قبول داشتهاند.
«مَوْلاهُ» ، يعنى «مولى و صاحب اختيار او» . اين كلمه محور اصلى جمله است، و خودِ حضرت در همين خطبه و در مواردى ديگر معناى اين كلمه را بيان فرمودهاند. «مولى» يعنى كسى كه اختيار مردم به دست او است و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارد، و هر دستورى به آنان دهد بايد بدون چون و چرا اجرا كنند؛ و كوتاهى در آن اگر به عنوان اعتراض و شك در حقانيت او باشد مساوى با كفر و انكار نبوت است.
«فَعَلِىٌّ» يعنى «پس على ... » ؛ تعيين على بن ابىطالب عليهالسلام براى منصب و مقامى كه در كلمه بعدى ذكر مىشود، مشت محكمى به دهان فتنهگران و دسيسهكاران است تا فكر تشكيك در شخص امام و يا احتمال تعدد آن را از مخيّله خود بيرون كنند. از طرف ديگر با معرفى اين «على عليهالسلام» ، يازده امام ديگر را هم كه بعد از او داراى مقام و منصب او خواهند بود مشخص مىكند به طورى كه راهِ تحريف و تشكيك بسته مىشود.
«مَوْلاهُ» ، يعنى «مولى و صاحب اختيار اوست» ؛ همان منصبى كه در كلمه سوم اين جمله براى شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله ذكر شد عينا براى على بن ابىطالب و يازده امام عليهمالسلام معين از فرزندان او از جانب خداوند عطا شده است. آنان صاحب اختيار مردماند و هر چه بگويند بايد بدون چون و چرا قبول كرد، و هرگونه اعتراض و شك و ترديد درباره آنان مساوى با كفر است.
پس از تبيين كلماتِ اين جمله، صورت تركيبى آن با در نظر گرفتن آن پايههاى اعتقادى كه ذكر شد، چنين ترجمه مىشود:
هر مسلمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان صاحب اختيار خود قبول دارد، و در مورد فرمايشات و اوامر و افعال او اجازه هيچگونه شك و شبهه و اعتراض به خود نمىدهد، بايد نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام نيز همين اعتقاد را داشته باشد و سخنان و افعال او و آنچه از او مىبيند و مىشنود را حق بداند.
از آنجا كه هيچ گونه جاى اعتراض و تشكيك درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد، لذا هر كس به هر عنوان با على عليهالسلام مخالفت كند و يا رو در روى او بايستد بر باطل است و اعتقاد او مساوى با كفر است.
نام على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص ذكر شده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.
در مواضع مختلف خطبه پس از ذكر نام اميرالمؤمنين عليهالسلام بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده، و نكتهاش اين است كه خداوند به عنوان نايب خود، اين صاحب اختياران را تا روز قيامت - به طور متصل - براى مردم تعيين كرده است، و چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوان شاهراه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد و براى كسى هم عذرى باقى نماند.
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند، و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است، تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهمالسلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است فقط بايد از جانب حق تعالى باشد، زيرا اوست كه به وجود آورنده مخلوقات است و بهترينها را او خلق كرده، و فقط اوست كه مىتواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند؛ و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهمالسلام ايشان را به مردم معرفى كرده است.
پروردگارِ مهربان در نظامِ خلقت به اين هم اكتفا نكرده است، بلكه صاحبان اختيار مردم را كسانى قرار داده كه از نور خلق شدهاند و آنان را در قالب انسان قرار داده است. معصومين عليهمالسلام كسانىاند كه قبل از خلقتِ عالم خلق شدهاند و همه جهان به بركت وجود آنان خلق شده است. اين نورانيت در خطابه غدير به صراحت ذكر شده است:
النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ ثُمَّ في عَلِىِّ بْنِ أَبىطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ:
نور از جانب خداوند عز و جل در من، و سپس در على و بعد در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
خداوند مردم را به چنين وجودهاى نورانى سپرده و خواسته است كه مردم او را از اين طريق عبادت كنند و هدايت را از ايشان بگيرند، و لذا عبادت خداوند از هر طريق ديگرى باشد در پيشگاه خداوند مردود است.
چقدر بايد مسلمانان، بلكه همه انسانها از پروردگار خود تشكر كنند كه اينچنين درهاى رحمت بيكران خويش را به سوى مردم گشوده است، و انوار قدسيه چهارده معصوم عليهمالسلام را از آن عالم نورانى به صورت بشر آورده، و به عنوان نمايندگان خود معرفى كرده است؛ و با اين نعمت بزرگ منتى عظيم بر همه بشر گذارده است.
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد براى خودمان صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران اشتباه شويم. در انتخاب خود هم انسانهاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرد، بلكه كسانى را منصوب فرمود كه بهترينهاى تمام عالماند، چنان كه خود حضرت در متن خطبه مىفرمايد:
پيامبرتان بهترين پيامبران، و وصىّ شما بهترين اوصياء، و فرزندان او بهترين جانشيناناند.
خداوند شاهد حديث غدير(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند.
پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچ يك از احكام الهى نفرمودند.
همچنين هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوئيد: خدا را بر اين مطلب شاهد مىگيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مىكند و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مىگيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
حديث غدير حقيقتى انكارناپذير(2)
در طول تاريخ اسلام و با تمام تشتّت در ميان ملل اسلامى و ترويج بىايمانى
و نشر تفرقه ذهنى در ميان مسلمين، چقدر خلاف واقعها و دروغها را گفتند و نوشتند. سپس برخى ناآگاه و نامتخصص در اسلام و تاريخ و كلام و حديث و تفسير اسلامى، يا آگاه ولى مغرض، اين سخنان را بازگو كردند و در كتابهاى خود نوشتند و در كلاسهاى درس گفتند.
با اين همه، هيچ گاه در طول زندگى انسان حق پوشيده نمانده است و پوشيده نيست. اين است كه با آن همه ستم و حقپوشى و اجحافى كه شده است، باز مىنگريم كه از ميان خود اهلسنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حديث و مفسّر قرآن و متكلم (مجتهد در عقايد) و حتى اديب و لغوى، پايههاى اصلى تشيع را مىشناسند و حديث غدير را روايت مىكنند و در كتب خويش مىنويسند !
محمد بن جرير طبرى، مورخ و مفسر سنى معروف (م 310 ق) با اينكه در كتاب تاريخ بزرگ خود جريان آخرين حج پيامبر صلىاللهعليهوآله (حجة الوداع) را - كه همه جزئيات آن براى مسلمانان اهميت بسيار دارد - ناقص ذكر مىكند؛ يعنى دنباله واقعه را از آخرين روزهايى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مكه است رها مىكند و در مورد شرح بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا مدينه خاموش مىشود ! !(1)تا مبادا كار به ذكر واقعه غدير بكشد.(2)
با اين همه، پس از مدتها به عنوان يك محدث و فقيه و مورخ، نمىتواند واقعهاى دينى را كتمان كند، و كتابى مستقل به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير»
1) . تاريخ طبرى چاپ ليدن : ج 4 ص 1756.
2) . اضافه بر غرضورزى و عنادى كه همواره در علما و مورخين اهلسنت ديده مىشود، اين مورخ سنى بهانه خوبى هم داشته تا غدير را نقل نكند، و آن اينكه: به علت محدوديتها و ملاحظاتى كه از دربار عباسى داشته، واقعه غدير را كه خط بطلان است بر هر خلافتى جز خلافت آلمحمد عليهمالسلام ذكر نكرده است. به ويژه كه سادات حسنى و حسينى و موسوى همواره عليه دستگاه خلافت مىشوريدهاند، و ذكر واقعه غدير در تاريخ رسمى، مىتوانسته براى آنان بهترين تأييد باشد. چون طبرى اين تاريخ را در بحبوحه قدرت عباسى در بغداد تأليف كرده است، و اطلاعاتى از قضاياى عباسيان و مسائل خصوصى آنان به دست مىدهد، كه دانستن آنگونه مسائل براى فقيهى عادى ناميسور است. از اينجا دانسته مىشود كه تأليف اين تاريخ، بدون آگاهى دربار عباسى نبوده است، و چنين آگاهى نمىتواند محدود كننده و دست و پاگير نباشد.
درباره ى اين ماجراى مهم اسلامى و اسناد حديث آن تأليف مىكند. ملك الشعرا بهار، درباره اين تأليف طبرى مىگويد:
بىاندازه از تهمت رفض بيم داشته است. مع ذلك، روزى مىشنود كه مردى از شيوخ اهلسنت بر ضد حديث غدير خم در فضيلت على عليهالسلام سخن مىگويد. محمد بن جرير علىرغم وى مجلس درسى در تأييد و اثبات غدير خم بر پا كرد، و كتابى در فضائل على عليهالسلام آغاز نمود. ولى هنوز آن كتاب تمام نشده، مقتضى ديد كتابى هم در فضائل شيخين بنويسد. و آن را در دست داشت، كه باز ناچار شد تا كتابى هم در فضيلت عباس - جد بنىالعباس - تحرير كند. نتيجه اين شد كه هر سه كتاب ناتمام ماند.(1)
غير از حق پوشى و غرض ورزى كه در طبرى مىبينيم، در حالت خوشبينانه اين مورخ تا مىخواسته يك سخن حق بگويد وتدارك مافات كند، بايد چه چيزهاى ديگر مىگفته و به چه روزها مىنشسته است ؟ !
بارى، طبرى در كتاب نامبرده حديث غدير را از افزون بر 70 تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت مىكند، كه چندين مرتبه بالاتر از حد تواتر - صدور و ثبوت قطعى - است. و حديث را آنچنان به دقت و تفصيل نقل مىكند كه از جمله ديده مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در همان روز - روز 18 ماه ذى الحجه سال 10 هجرى - و همان خطبه، به جز تعيين مؤكد و صريح على بن ابىطالب عليهالسلام براى وصايت و خلافت، به ديگر ائمه طاهرين عليهمالسلام نيز اشاره مىكند، و اطاعت آنان را در روزگار آنان بر همه امت فرض مىشمارد، و حتى نام «مهدى» را نيز بر زبان مىآورد.(2)
همچنين حافظ ابوالفرج بن جوزى حنبلى (م 597 ق) مىگويد: علماى تاريخ و سيره اجماع كردهاند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع اتفاق افتاده است؛ در روز 18 ذى الحجه. در آن روز، از اصحاب و اعراب و ساكنان حومه
مدينه و مكه، 120000 تن جمعيت با پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. اينان كسانى بودند كه با او در حجة الوداع شركت كرده بودند و حديث غدير را از او شنيدند، و شاعران در اين باره اشعار بسيار سرودند.(1)
نيز ضياء الدين مقبلى (م 1108 ق) مىگويد: اگر حديث غدير مسلّم نباشد، هيچ امر مسلّمى در اسلام وجود ندارد.(2)
و همين گونه، در طول سدههاى اسلامى - چنانكه اشاره شد - صدها تن از عالمان اهلسنت واقعه غدير را روايت كردهاند. اگر بخواهيم روايتها و اظهارهاى آنان را بياوريم، بايد چند جلد از كتاب «عبقات الانوار» يا «الغدير» را در اينجا ذكر كنيم. پس مىگذريم و همين اندازه مىگوييم كه در همين سده و همين روز و روزگار نيز، بسيارى از محققان و محدثان و مؤلفان اهلسنت به ذكر روايت غدير و ثبت آن پرداختهاند، از جمله:
احمد زينى دحلان مكى شافعى در كتاب «الفتوحات الاسلامية» ، شيخ يوسف نبهانى بيروتى در «الشرف المؤبد» ، سيد مؤمن شبلنجى مصرى در «نور الابصار» ، شيخ محمد عبده در «تفصسير المنار» ، عبدالحميد آلوسى بغدادى در «نثر اللآلى» ، شيخ محمد حبيباللّه شنقيطى در «كفاية الطالب» ، دكتر احمد فريد رفاعى در «تعليقات معجم الادباء» ، استاد احمد زكى مصرى در «الاغانى» ، استاد احمد نسيم مصرى در «ديوان مهيار ديلمى» ، استاد اعظمى بغدادى در «الغدير: ج 1 ص 150» ، استاد محمد محمود رافعى در «شرح هاشميات» ، استاد محمدشاكر نابلسى در «هاشميات» ، استاد عبدالفتاح عبدالمقصود در «الغدير: ج 6» ، حافظ ناصر السنة حضرمى در «تشنيف الاذان»(3)، دكتر عمر فروخ در «حكيم المعرة» .
اخيرا استاد و محقق معروف جهان سنت، عبداللّه علايلى در سخنرانى خود در راديو لبنان - (به تاريخ 18 ذى الحجه 1380 ق - چنين گفته است: إنَّ عيدَ الغَديرِ جُزءٌ مِنَ الإسلامِ. فَمَن أنكَرَهُ فَقَد أنكَرَ الإسلامِ بِالذاتِ(1): عيد غدير جزئى از اسلام است. هر كس منكر آن شود، منكر خود اسلام شده است.
به عنوان تحليل سخن علايلى مىتوان گفت: چرا علايلى مىگويد: من انكر الغدير فقد انكر الاسلام بالذات: هر كس منكر غدير شود، منكر اصل اسلام شده است ؟ چون غدير جزء رئيسى اسلام است. در هر سازمانى، مقام رهبرى و نيروى اجرايى اصل است، و در هر شعارى چگونگى رهبرى شعار قسمت رئيسى آن. در سازمانى كه اسلام پديد آورد و پيامبرى مؤمن به همه جزئيات احكام خويش آن را پى افكند، مىبايست جاى فرماندهى پس از او و رهبرى شعار اسلامى را كسى بگيرد كه چون خود او باشد؛ در همه چيز: علم، تقوى، ايمان، جهاد، تحمل، اطلاع، سعى، ايثار، بينش و ... . و اين همه را با هم - از ميان تربيت شدگان اسلام - تنها على عليهالسلام داشت. همين بود كه خليفه اول، ابوبكر بن ابىقحافه مىگفت: مرا كنار بگذاريد ! مرا كنار بگذاريد ! من بهترين شما نيستم. يا اين كلام عمر: على از من و ابوبكر براى خلافت سزاوارتر بود.(2)
پس انكار غدير از اين رو انكار اسلام است كه غدير تعيين سرنوشت حياتى اسلام است؛ يعنى اگر اسلام بخواهد بماند و اسلام باشد و به همه جزئيات آن - مانند دوران پيامبر صلىاللهعليهوآله - عمل شود و مسائلى كه تازه پيش مىآيد بر طبق ملاكهاى صرفا اسلامى و قرآنى - نه آراء و ظنون و گمانهاى اشخاص - بر ميزان علم نبوى فيصله داده شود، و سپس آيات قرآن و احكام وحى محمدى جهانگير گردد، بايد جامعه اسلامى كسى را در رأس داشته باشد كه تالى تلو پيامبر صلىاللهعليهوآله است. كسى كه جز پيشبرد اسلام صحيح
و اجراى يكايك برنامههاى آن، با اطلاع وسيع و درست و احتياط كافى در مورد اين برنامهها، به صورتى جدى و حقيقى و صحيح هدفى نداشته باشد.
به تعبير ديگر: بايد كسى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كه سر تا پا نمودارى باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجراى دقيق اسلام، كه نه تنها 20 سال معاويه را بر قسمت عمدهاى از سرزمينهاى اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلكه يك لحظه نيز حكومت چون اويى را در اسلام تحمل نكند، چونان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله. و نه تنها ابوذر غفارى را به خاطره دفاعش از بيتالمال و حقوق عام تبعيد نكند، بلكه به هنگام تبعيد شدن او به مشايعتش برود و دلداريش بدهد.
پس محتواى غدير يعنى اسلام و عمل به اسلام. و نيز بقاى اسلام و تثبيت اسلام در داخل قلمرو اسلامى، و نشر و تبليغ صحيح آن؛ نظرا عملاً و در خارج و تا دورترين نقاط گيتى. به عبارت ديگر: محتواى غدير، يعنى اقامه حدود اسلام و ادامه اجراى امر به معروف و نهى از منكر، كه عزت و بقاى احكام خدا به اين دو امر است و بس، و تبليغ همه احكام قرآن به سراسر جهان. بنا بر اين، آيا انكار چنين محتوايى انكار اسلام نيست ؟(1)
و از اين رو است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: برترين عيد مسلمانان، عيد غدير است. يعنى والاترين پديده اجتماعى و دينى كه در اسلام وجود دارد، و در خور تجديد خاطره است، و عطف توجه غدير است، و محتواى غدير است، و نيز مسئله رهبرى. پيداست كه اين رهبرى، رهبرى است كه رهبرى قرآنى و اسلامى و محمدى است؛ حقيقة نه عنوانا.
و به ديگر سخن: بناى اسلام - چنانكه در حديث نبوى آمده است - بر اين است كه كسرويت و قيصريت جاى نبوت و وصايت را نگيرد، و پايههاى سلطنت اموى
1) . خوشبختانه مىنگريم كه از ميان جهان سنت، از يك فرستنده مشهور در قرن چهاردهم اسلامى همين فرياد را مىزنند كه شيعه در طول چهارده قرن زده است: مَن اَنكَرَ الغَديرَ اَنكَرَ الاِسلامَ بِالذّات.
و عباسى بر روى پيكر مسلمانان آزاده و شب زندهداران مجاهد و پاكدلان حافظ قرآن و مؤمنان راستين بنا نگردد و ... .
از منظرى ديگر:
به جاى حكومت علوى و حسنى و حسينى و ديگر امامان، حكومت فاسق و خونخوار و ضد قرآنى اموى و عباسى و عمّال آنان نباشد. اين است كه بنا بر احاديث فراوان، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به جز ايجاد صحنه غدير به عنوان تعليم مذهبى، جامعههاى اسلامى را به اين اصل مهم توجه داده است.
از اين جمله است روايتى كه بدان اشاره شد؛ يعنى روايت فرات بن ابراهيم كوفى، از محمد بن ظهير، از عبداللّه بن فضل هاشمى، از امام جعفر صادق، از پدران خويش عليهمالسلام، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است. و آن روزى است كه خداى تعالى مرا امر كرد تا برادرم على بن ابىطالب عليهالسلام را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتدا كنند. و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.
و اين است كه مىگوييم بدون امام و پيشوا دين كامل نيست. به گفته شاعر شيعى معروف عرب، شيخ كاظم ازرى بغدادى در قصيده مشهور «هائيه» :
أ نَبىٌّ بِلا وَصىٍّ تَعالَى *** اللّهُ عَمّا يَقولُهُ سُفَهاها
آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله بى وصى و جانشين مىشود ؟ خدا و دين خدا بالاتر از اين سخن ناخردمندانه است.
اين موضوع بديهى است كه انسان را به ياد سؤال و جواب بسيار جالب ابنابىالحديد و نقيب ابوجعفر علوى مىاندازد. ابنابىالحديد هنگام نقل گفتگوى خود با نقيب علوى درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شورى مىگويد:
به نقيب گفتم: دلم راضى نمىشود كه بگويم اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص غدير را زير پا گذاشتند.
نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمىشود كه بگويم پيامبر صلىاللهعليهوآله اهمال كار بود و امت را همين گونه رها كرد و رفت و مسلمانان را بى سرپرست و هر كه هر كه گذاشت. با اينكه او هر گاه از مدينه بيرون مىرفت، براى مدينه اميرى معين مىكرد. و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نمىشد. پس چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ؟ پس از مرگ كه ديگر نمىتواند هيچ حادثهاى را تدارك كند ... .(1)
غدير و نصب(2)
نصب به معناى «برافراشتن يا كوبيدن علامتى در جايى» و نيز به معناى «گماردن كسى بر كارى» است. در واقع، نصّ نوعى معرفى آشكار زبانى است، و نصب معرفى عملى و فعلى.
لفظ نصب نيز مانند نصّ، دلالت بر حكومت و ولايت دارد، چنانكه مىگويند: سلطان زيد را براى فلان منطقه منصوب كرد؛ يعنى او را حاكم و فرماندار آن منطقه قرار داد.
حتى در برخى روايات، لفظ نصب با اضافه به ولايت و امامت به كار رفته است. كه دلالت آن كاملتر خواهد بود، مانند: إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما، و امثال آن.
در روايات روز غدير، تعبير به نصب فراوان ديده مىشود. از عمر نقل شده است كه گفت: نَصَبَ رَسولُ اللّهِ عَليّا عَلَما، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ(3): پيامبر على را به عنوان پرچم و نشانه اى منصوب كرد.
در گواهى چند تن از اصحاب مانند زيد بن ارقم، براء بن عازب، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أمَرَ أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم(1): خداى بزرگ مرا امر كرده كه امام شما را برايتان منصوب كنم.
و در استشهاد اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام عثمان آمده: فَأمَرَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبيَّهُ صلىاللهعليهوآله أن ... يَنصِبَنى لِلناسِ بِغَديرِ خُمٍّ: خداوند پيامبرش را امر كرد كه مرا در غدير خم به جانشينى خود منصوب كند.
همچنين در روايت امام حسين عليهالسلام، عبداللّه بن جعفر، قيس بن سعد، ابنعباس، جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى لفظ نصب آمده است.(2)
«مولى» و امامت(3)
به كار گرفتن كلمه «مولى» در حديث و خطبه غدير براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
اقرار و عدم اقرار به حديث غدير از سوى صحابه(4)
يكى از احتجاجهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه و بين جمعى از
صحابه بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بار خدايا، هر كس اين شهادت را كتمان كند در حالى كه بر صحت آن آگاهى دارد، قبل از اينكه او را از دنيا خارج كنى نشانهاى در او قرار ده تا با آن شناخته شود.
و اما توضيح ماجرا:
شيوهاى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام براى تبليغ حديث غدير در پيش گرفته بودند بسيار كارساز بود، و به خوبى شبهات را بر طرف و فضاى ذهنى افراد را روشن مىكرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجالس متعددى كه جريان غدير خم را مطرح كردند، از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه در روز غدير خم همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور داشتند و از نزديك و بدون واسطه شاهد ماجرا بودند مىخواستند كه جريان آن روز تاريخى را براى مردم تعريف كرده، و آنچه را كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند براى مردم بازگو نمايند.
از آنجا كه اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جايگاه ويژه و موقعيت برترى بين مردم برخوردار بودند، و به دليل همراهى كردن با پيامبر صلىاللهعليهوآله و درك محضر آن بزرگوار، در بين عامه مردم احترام فوق العادهاى داشتند و مورد وثوق آنها بودند.
در نتيجه تأييد و تصديق آنان نسبت به يك امرى كه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاده بود، كاملاً اطمينانآور و آرامبخش بود و مورد پذيرش واقع مىشد.
لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز از موقعيت ويژه اصحاب در بين مردم استفاده مىكرد، و براى جا انداختن و ماندگار نمودن حديث غدير از آنان استشهاد مىكرد. تا آنجا كه آنها را سوگند مىداد كه مشاهدات خود را براى مردم بازگو كنند و شنيدههاى خود را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى آنان نقل نمايند.
جمعى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه بعد از ارتحال ايشان در بيعت خود با اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت قدم و وفادار مانده بودند و از آن حضرت پشتيبانى و حمايت كرده بودند و يا حداقل نقشى در كنار گذاشتن وصاياى پيامبر صلىاللهعليهوآله و معطل ماندن
تأكيدات رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير نداشتند، در برابر تقاضاهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام مبنى بر گواهى دادن به صحت حديث غدير به پا مىخاستند، و با كمال افتخار و سرافرازى جريان غدير را براى مردم تعريف و سخنان حضرت را تأييد مىكردند.
اينان كه بيشتر از انصار بودند، بدون نگرانى از تبعات اين شهادتها و بدون مصلحت انديشى و آيندهنگرى، فقط براى انجام وظيفه و وفادارى بر عهد و پيمان خود، صادقانه با مردم سخن مىگفتند و پردههاى ضخيم شبهات را از چهره تاريخ كنار زده و حقايقى را كه در غدير خم اتفاق افتاده بود براى مردم تشريح مىكردند، و غبار شك و ترديد را از دهان مردم مىزدودند.
در مقابل، جمع ديگرى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تأييد حديث غدير محذوراتى داشتند و با مشكلات و سؤالاتى مواجه مىشدند، كه پاسخ به آنها كار آسانى نبود.
كسانى كه به هر دليلى پس از رحلت رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله نتوانستند به طور شايسته به وصاياى ايشان جامعه عمل بپوشند، و در برابر خواست آن حضرت - كه همان امر الهى بود - تمكين نمايند، و در مقابل نصّ صريح آن حضرت به اجتهاد پرداخته و روشى مغاير با روش پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حكومت و زمامدارى مسلمانان ابداع كردند.
متأسفانه در همين روش جديد و ابداعى خود نيز، هيچ حقى براى عترت رسول خدا و اهلبيت عليهمالسلام ايشان قائل نشدند. بلكه با ترفندهاى متعدد، خاندان رسول خدا عليهمالسلام را وادار به خانهنشينى و عزلت كردند.
كسانى كه به خوبى اميرالمؤمنين عليهالسلام را مىشناختند، و از توانايىها و شايستگىهايش خبر داشتند، و موقعيت خاص ايشان را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىدانستند، و نقش ممتاز و سرنوشتساز حضرت را در ميادين مختلف دفاع از دين مشاهده كرده بودند، و در غدير خم سخنان مهم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در معرفى حضرت على عليهالسلام به جانشينى خود شنيده و در همانجا با ايشان بيعت كرده بودند.
اما پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به گونه ديگرى عمل نموده و زمام امر حكومت نوپاى اسلام را به دست كسان ديگرى سپردند، و براى تثبيت اين حكومت از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكردند؛ تا آنجا كه حضرت على عليهالسلام را نيز وادار به بيعت كردند. بديهى است تأييد حديث غدير از جانب چنين كسانى به معناى پذيرش خطاى بزرگ تاريخى آنان بود، و علامت سؤال بزرگى در مقابل عملكرد آنان قرار مىداد.
بعضى از شهامت و شجاعت لازم براى پذيرش خطاى خود برخوردار بودند، و در انديشه جبران گذشته نيز به دنبال چارهاى مىگشتند. اينان از تقاضاى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى اداى شهادت و تأييد جريان غدير خم استقبال كردند و حقايق را بدون هيچ گونه پردهپوشى با مردم در ميان گذاشتند. اما كسانى هم از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند كه جرأت و جسارت لازم را نداشتند و به انحاء مختلف عذر و بهانه مىآوردند و از پاسخگويى به دعوت حضرت طفره مىرفتند.
انكار حقيقت درخشان غدير خم و يا برخوردارى از اعتراف به آن به بهانههاى واهى، آن هم از طرف كسانى كه همه آبرو و حيثيت و موقعيت اجتماعى خود را مديون رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، صحنه تلخ و دردناكى بود كه در مواجهه با تقاضاى حضرت على عليهالسلام براى تأييد حديث غدير به وقوع پيوست، و جمعى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين آزمون نيز موفقيتى به دست نياوردند.
ناگفته نماند، اين گروه از اصحاب كه شهادت بر حديث غدير را نپذيرفتند، علاوه بر مشكلى كه نسبت به گذشته خود داشتند، در ارتباط با آينده نيز نگرانىها و بلكه مصلحت انديشىهايى داشتند، و در حقيقت كتمان حديث غدير تدبيرى بود كه براى آينده خود مىانديشيدند.
آنها با شمّ سياسى خود احتمال قوى پيروزى معاويه را در آينده مىدادند، ضمنا با شناختى كه از شخصيت معاويه داشتند، شهادت بر حديث غدير را براى خود مشكلساز مىدانستند. و چون براى بهرهمندى از امتيازات دربار معاويه طمعها در دل داشتند، مصلحت را در كتمان حديث غدير ديدند. تا اين اعتراف در پرونده سياسى آنها ثبت نگردد، و مانع از ترقى و پيشرفت آنان در آينده نشود.
در تاريخ شش تن از اصحاب نام برده شدهاند كه حاضر به اداء شهادت نشدند، و با اينكه در غدير خم حضور داشتند آن را كتمان كردند. اما چون تقاضاى صريح حضرت را رد كردند و به حق روشن پشت كردند، مورد نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفتند و دعاى حضرت درباره آنها در همين دنيا به اجابت رسيد و مردم آثار آن را ديدند. به همين دليل اين افراد شهره تاريخ شدند و اكثر مورخين جريان آنها را نقل كردند. شش تن عبارتند از: زيد بن ارقم، انس بن مالك، براء بن عازب، اشعث بن قيس، جرير بن عبداللّه، خالد بن يزيد.
براى توضيح بيشتر و تفصيل ماجرا مراجعه شود به فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» .
اقرار دشمنان به حديث غدير(1)
سرعت و وسعت انتشار خبر غدير به قدرى حيرتانگيز بود كه باعث شد تلاشهاى مذبوحانه دشمن براى مخفى كردن آن ناكام بماند و در حكومت ضد غدير هم ذكر آن علنا شنيده مىشد.
در چنين شرايطى مخالفين غدير نيز مورد سؤال قرار مىگرفتند و درباره غدير از آنان پرسيده مىشد، و آنان چارهاى جز اقرار نداشتند. حتى سران سقيفه كه براى ريشهكن كردن غدير به ميدان آمده بودند نيز به آن اعتراف كردند و اين اقرار به قدرى علنى بود كه دوست و دشمن را به تعجب واداشت.
مواردى در تاريخ به عنوان اقرار دشمنان غدير درباره آن آمده كه حجتى عليه خودشان به حساب مىآيد. البته اينها فقط نمونههايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير است. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان عامه در كتابها و گفتارشان به حديث غدير اعتراف كردهاند و حتى كتابهايى نوشتهاند.
1) . اسرار غدير: ص 263 - 272، 298 - 303. چهارده قرن با غدير: ص 25، 50 - 52 ، 111 - 118. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 9، 13، 27، 28، 33، 35، 38، 56 .
ارزش اين اقرارهاى خصم در بحثهاى علمى غدير بر احدى پوشيده نيست و نزديكترين راه براى اثبات غدير است. اقرارهاى دشمنان اوليه غدير در قرنهاى بعد به صورت كتابهايى كه مخالفين غدير نوشتند و در آنها حديث غدير را با اسناد معتبر نقل كردند جلوه نمود.
اين سير تا آنجا پيشرفت كه عدهاى از مؤلفين مخالف به جمع آورى اسناد و متون مربوط به غدير در ضمن كتابهايشان و يا به صورت كتابهاى مستقل پرداختند و جاى هر گونه شك و اشكال در اين زمينه را تا ابد مسدود نمودند.
اينها فقط نمونههايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير است. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان عامه در كتابها و گفتارشان به حديث غدير اعتراف كردهاند و حتى كتابهايى نوشتهاند.
اين از افتخارات غدير و البته از اتمام حجتهاى خداوندى است كه دشمنان و مخالفين درجه يك غدير نيز به حديث غدير اقرار كرده اند ! در اينجا نمونههايى از اين اقرارها را ياد آور مىشويم:
سلمان كه چشم بصيرتش در پرتو نور ولايت فراتر از ظاهر را مىديد نقل مىكند:
روزى ابليس (به صورت آدمى) عبورش به عدهاى افتاد كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفتند. ابليس به آنان گفت: بدا به حال شما كه به مولاى خود على بن ابىطالب ناسزا مىگوييد ! گفتند: تو از كجا مىدانى كه او مولاى ماست ؟ ابليس گفت: از گفته پيامبرتان كه گفت: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
روزى ابوبكر براى توجيه غصب خلافت نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده، و من
1) . بحار الانوار: ج 39 ص 162 ح 1.
شهادت مىدهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطالب اقرار مىنمايم، و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم ... .(1)
همچنين در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام براى بيعت با ابوبكر، وقتى حضرت از آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد، مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.(2)
ابوبكر ترسيد مردم على عليهالسلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيش دستى كرد و (خطاب به حضرت) گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيدهايم و فهميدهايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهلبيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.(3)
عمر بن خطاب حديث غدير را به اين صورت نقل كرده است: پيامبر على را به عنوان امام منصوب كرد و گفت: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ: خدايا تو بر اينان شاهد هستى ! عمر مىگويد جوان خوش سيمايى را ديدم كه گفت: اى عمر، چه مىبينى ؟ بخدا قسم پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمانى بر شما بست كه جز منافق آن را بر هم نمىزند، و عهدى گرفت كه با آن مخالفت نمى كند مگر كسى كه از دينش مرتد شده باشد. اى عمر، تو بپرهيز از اينكه آن را بر هم زنى يا با آن مخالفت كنى ! !(4)
معاويه نامهاى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليهالسلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را برشمرد و از جمله نوشت: پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(1)
از جمله معجزات غدير ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى بر او با انكار غدير است. در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابىطالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است شعلهاى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در
1) . الغدير: ج 1 ص 202.
روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(2)
انس بن مالك خدمتكار پيامبر صلىاللهعليهوآله و از حاضران غدير است. او در حساسترين موقعيت - كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه از او خواست تا درباره غدير در حضور مردم شهادت دهد - از اين كار سرباز زد و به نفرين حضرت به مرض برص (پيسى) در پيشانيش مبتلا شد كه همه آن را مىديدند و علتش را مىدانستند.
او پس از مبتلا شدن تصميم گرفت هرگز غدير را كتمان نكند. نمونهاى از آن چنين است كه گفت: من در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه دست على عليهالسلام را گرفته بود فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
سعد بن ابىوقاص كه در همه وقايع پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مشاركت جدى داشت و به عنوان يكى از سرلشكران سقيفه شناخته مىشد و خدمات وافرى براى آنان انجام داده است. او پس از عثمان از بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام سرباز زد و عزلت
اختيار كرد. وقتى از او پرسيدند: چرا كنارهگيرى مىكند پس از عذرهاى بيهودهاى كه آورد، رسما به فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام اعتراف كرد و همانند ساير منافقين به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كرد. از جمله سعد بن ابىوقاص چند مورد درباره غدير سخن گفته است:
سعد مىگويد: بالاتر از همه فضايل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مىكردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد. او پرسيد: على بن ابىطالب درباره من چه مىگويد ؟ سپس چهار فضيلت بزرگ از فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد و گفت: اگر بخواهيد پنجمى را هم بگويم. دو نفر عراقى گفتند: مىخواهيم بگوئى. سعد گفت: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
معاويه به سفر حج آمده بود، و در آن سفر سعد به ديدن او آمد. در آنجا درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن به ميان آمد، و از جمله سعد به معاويه گفت: من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىگفت: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(3)
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را در چندين موقعيت چنين توصيف مىكند:
ابوهريره مىگويد: در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابىطالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... . و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... »(1).(2)
در جنگ صفين اصبغ بن نباته نامهاى از جانب اميرالمؤمنين عليهالسلام براى معاويه آورد. در آنجا ابوهريره را ديد و گفت: تو را قسم مىدهم ... ، آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟ گفت: آرى. پرسيد: چه شنيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرمود. گفت: شنيدم كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(3)
پس از صلح امام حسن عليهالسلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مىنشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام مىفرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟ ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مىگيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفتهاى و با دوست او دشمنى كردهاى !(4)
ابان از سليم نقل مىكند: در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
به خدا قسم من مىدانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1)هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ادعا كردهاى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(2): «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مىكند» .
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبهاى نمىخوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مىگويى: «به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم،
و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام» . اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد، ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همانطور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزّ و جلّ است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوىتر و حق مرا واجبتر مىنمايد.
ابودرداء و ابوهريره به راه افتادند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را به او رساندند. سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميان لشكرش بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و پس از حمد و ثناى الهى مطالبى در مورد ولايت و امامت فرمود، و سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و بعد از نماز نيز سخنانى در مورد غدير ايراد كرد و عدهاى از صحابه هم شهادت دادند.
وقتى ابودرداء و ابوهريره همه اين مطالب را و نيز عكسالعمل مردم را براى معاويه گفتند، از شدت ناراحتى رخ در هم كشيد و سر به زير انداخت و گفت: اى ابودرداء و اى ابوهريره، اگر آنچه درباره او نقل مىكنيد حق باشد همه مهاجرين و انصار - جز او و اهلبيت و شيعيانش - هلاك شدهاند.(1)
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در بيمارى ابوذر - كه در زمان حكومت عمر مبتلا
1) . كتاب سليم: حديث 25.
شده بود - نزد او حاضر بودم. عمر به عنوان عيادت نزد او آمد، در حالى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و سلمان و مقداد هم نزد او بودند و ابوذر به آن حضرت وصيت كرده و نوشته بود و شاهد گرفته بود.
وقتى عمر بيرون رفت مردى از فاميل ابوذر - كه از پسرعموهاى او از طايفه بنىغفار بود - گفت: چه مانعى داشت به اميرالمؤمنين عمر وصيت مىكردى ؟ !
ابوذر گفت: من به اميرالمؤمنين حقيقى وصيت كردهام. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بوديم - دستور داد و ما بر على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كرديم، و همين حاكم كه او را «اميرالمؤمنين» ناميدى (يعنى عمر) در بين ما بود.
هيچ يك از عرب و عجم در اين باره اعتراضى به پيامبر صلىاللهعليهوآله نكرد مگر همين شخص و رفيق بىمقدارش كه او را جانشين خود قرار داد. اين دو گفتند: آيا اين حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: به خدا قسم آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده و من به شما دستور دادم.
سليم مىگويد: عرض كردم: اى ابوالحسن، و تو اى سلمان و تو اى مقداد، آيا گفتار ابوذر را تأييد مىكنيد ؟ گفتند: آرى، راست مىگويد. گفتم: چهار نفر عادلاند كه اگر فقط يكى از آنان برايم نقل مىكرد در صدق و راستى او شك نمىكردم، ولى چهار نفر شما براى اطمينان من و بصيرتم محكمتر است.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا نام هشتاد نفر از عرب و غير عرب را ذكر مىكنى ؟ سلمان نام يك يك آنها را ذكر كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوذر و مقداد گفتند: سلمان راست مىگويد. رحمت خدا و مغفرتش بر او و بر آنان باد.
از جمله كسانى كه سلمان نام برد: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، معاذ، سالم، پنج نفر اصحاب شورى(1)، عمار بن ياسر، سعد بن عباده و بقيه اصحاب عقبه و اُبَىّ بن كعب
1) . اصحاب شورى به جز اميرالمؤمنين عليهالسلام عبارتند از: عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص.
و ابوذر و مقداد، و عده ديگرى كه اكثرشان از اهل بدر بودند و اكثر آنها از انصار بودند. در ميان ايشان ابوالهيثم بن تَيِّهان، خالد بن وليد، ابو ايوب، اسيد بن حضير و بشير بن سعيد بودند.
سليم مىگويد: گمان مىكنم با همه اين افراد ملاقات كردم و از فرد فرد آنان در تنهايى و خلوت در اين مورد سؤال كردم. بعضى از آنان سكوت كردند و پاسخى ندادند و حقيقت را كتمان كردند.
بعضى از آنان هم آن را نقل كردند و گفتند: فتنهاى به ما برخورد كه قلب و گوش و چشم ما را گرفت ! و آن هنگامى بود كه ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است كه بعد از آن فرموده: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را گرامى داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و خداوند نمىگذارد نبوت و خلافت براى ما اهلبيت جمع شود !
هنگامى كه على عليهالسلام را براى بيعت آورده بودند به اين مطلب استدلال كرد و چهار نفر كه نزد ما از خوبان بودند و مورد تهمت نبودند او را تصديق كرده و برايش شهادت دادند كه عبارت بودند از: ابوعبيده، سالم، عمر، معاذ. و ما گمان كرديم آنان راست مىگويند.
سليم مىگويد: افرادى كه با آنان ملاقات كردم همچنين گفتند: وقتى على عليهالسلام بيعت نمود به ما خبر داد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مطالبى گفته و خبر داده است كه اين پنج نفر در بين خود مكتوبى نوشتهاند و در آن با يكديگر عهد بستهاند و در كنار كعبه هم پيمان شدهاند كه «اگر محمد از دنيا برود يا كشته شود بر عليه على قيام كنند و خلافت را از او سلب كنند» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار نفر را كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند شاهد گرفت، و آنان هم گواهى دادند، و اين بعد از آن بود كه بيعت لعنت شده و گمراه كننده ابوبكر بر گردن ما قرار گرفته بود. و ما دانستيم كه على عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلب باطلى نقل نمىكند كه نيكان از اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله به آن شهادت دهند ... .
ابان مىگويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفتهاند. سپس حسن بصرى فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهلبيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
و در نقلى، حسن بصرى حديث غدير را اينگونه بيان كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله على را در روز غدير خم براى مردم منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.(2)
مردى نقل مىكند: در شام نزد عمر بن عبدالعزيز آمدم در حالى كه به مردم عطايايى مىداد و من نيز پيش رفتم. به من گفت: از كدام طايفهاى ؟ گفتم: از قريش. گفت: از كدام طايفه قريش ؟ گفتم: از بنىهاشم. پرسيد: از كدام بنىهاشم ؟ گفتم: از مواليان على عليهالسلام هستم ! پرسيد: على كيست ؟ ! من سكوت نمودم. عمر بن عبدالعزيز دست بر سينهاش گذاشت و گفت: من هم بخدا قسم از مواليان على بن ابىطالب هستم. سپس گفت: عدهاى برايم روايت كردهاند كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(3)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفتهام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مىكنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود متغير شد و گفت: چرا به آن اقرار نمىكنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كردهام.
هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمىكنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را فرموده و دربارهاش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(1)
از جمله دشمنان اهلبيت عليهمالسلام كه اقرار به حديث غدير كردهاند مأمون عباسى است:
مأمون نامهاى براى بنىهاشم نوشت و در آن فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را برشمرد، و از جمله نوشت: او بود صاحب ولايت در حديث غدير خم.(2)
مأمون عباسى در خراسان مجلسى تشكيل داد كه در آن چهل نفر از بزرگان علماى اسلام را براى مناظره با خود دعوت كرد. از جمله مطالبى كه در آن مجلس مطرح شد اين بود كه على بن ابىطالب عليهالسلام در خلافت بر ديگران مقدم است. وقتى اهل مجلس از اين مطلب تعجب كردند، از يكى از آنان پرسيد: آيا حديث ولايت (غدير) را روايت مىكنى ؟ آنان اقرار كردند، وآن را نقل كردند.
مأمون گفت: اين حديث، خلافت على بن ابىطالب عليهالسلام را بر ابوبكر و عمر ثابت مىكند و هيچ حقى براى آنان ثابت نمىكند.
يكى از آنان به نام اسحاق گفت: عدهاى مىگويند: اين حديث مربوط به مسئلهاى است كه بين على بن ابىطالب عليهالسلام و زيد بن حارثه پيش آمده است ! ! مأمون گفت: زمان
اين حديث كِى بوده ؟ آيا هنگام بازگشت از حجة الوداع نبوده ؟ گفت: آرى. مأمون گفت: شهادت زيد بن حارثه قبل از غدير بوده است ! ! چطور خود را به چنين اشكالى قانع كردهاى ؟ !(1)
در زمان طبرى مورخ معروف عامه، ابوبكر بن ابىداود درباره حديث غدير خم مطالب نادرستى گفته بود و اين خبر به طبرى رسيد. او در پاسخ به ابن ابىداود كتاب مستقلى درباره غدير نوشت و در آن صحت اسناد آن را ثابت كرد و مدارك لازم را ارائه داد.(2)
احاديث مرتبط با حديث غدير، يا زمينههاى حديث غدير(3)
در كنار ابحاث مختلف در مورد غدير، جا دارد اشارهاى اجمالى شود به احاديثى كه به نوعى مرتبط با غدير هستند. رواياتى كه هر كدام با يك مضمون و مفهوم و البته گاهى با تعابير مختلف، به شكل متواتر و مكرر در كتب شيعه و اهلسنت وارد شده است:
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أيُّهَا الناس، إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى عليهمالسلام. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فيهِما: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم؛ كتاب خدا و اهلبيتم عليهمالسلام. به درستى كه آن دو هيچ گاه از
1) . الغدير: ج 1 ص 210.
2) . تاريخ الاسلام ذهبى : ج 23 ص 283.
3) . فريادهاى بلند غدير در بيان امامت و حاكميت حضرت على عليهالسلام علامه : ص 73 - 92. سفارشى به هفتاد زبان (واعظى) : ص 12 - 25. واقعه قرآنى غدير: ص 153. سخنرانى استثنائى غدير: ص 147 - 155. غدير در آئينه كتاب: ص 32، 33. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 33، 34، 40، 52 ، 56 . چهارده قرن با غدير: ص 50 ، 89 . اسرار غدير: ص 263 - 272، 287. سفارشى به هفتاد زبان (واعظى) : ص 12 - 25.
يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض (حوض كوثر در قيامت) بر من وارد شوند. پس بنگريد چگونه با اين دو برخورد مىكنيد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَثَلُ أهلِبَيتى عليهمالسلام مَثَلُ سَفينَةِ نوحٍ عليهالسلام؛ مَن رَكِبَ فيها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق(1): به درستى كه اهلبيت من عليهمالسلام مانند كشتى نوح هستند؛ هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن اعراض و دورى كند غرق مىشود.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لِعَلىٍّ عليهالسلام فى عَشَرَةِ مَواضِع: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى(2): منزلت و مقام تو (اى على عليهالسلام) نسبت به من مانند مقام و منزلت هارون عليهالسلام نسبت به موسى عليهالسلام است، مگر اينكه پيامبرى پس از من نيست.
ذيلاً نكاتى در مورد رابطه حديث غدير و منزلت يادآور مىشويم:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير حديث منزلت را فرمود؛ اينكه نسبت على عليهالسلام به من همانند هارون به موسى عليهماالسلام است، جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در مجلس معاويه، ابنعباس رو به او كرد و گفت:
پيامبر ما براى امتش افضل مردم و سزاوارترين آنان و بهترين آنان را در غدير خم و در موارد بسيارى منصوب نمود و به وسيله او حجت را بر مردم تمام كرد و به آنان دستور اطاعت او را داد.
و به آنان خبر داد كه او نسبت به خودش به منزله هارون نسبت به موسى است، و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست، و هر كس كه او وليش بوده على وليّش است، و هر كس كه او صاحب اختيارتر از خودش بر او بوده على عليهالسلام نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است، و او خليفهاش در بين مردم و وصىّ اوست، و هر كس از او اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس او را عصيان كند خدا را عصيان كرده و هر كس او را دوست بدارد خدا را دوست داشته و هر كس با او دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است.
ولى مردم او را انكار كردند و او را حق او را نشناختند و ولايت غير او را پذيرفتند.
معاويه گفت: اى ابنعباس، سخن بزرگى از دهانت خارج مىنمايى.(1)
1) . كتاب سليم حديث 42.
اتمام حجت قيس بن سعد حديث منزلت
ابان از سليم و عمر بن ابىسلمه نقل مىكند: معاويه در زمان حكومت خود بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام شهيد شد و او با امام حسن عليهالسلام صلح كرد به عنوان سفر حج وارد مدينه شد.
در آنجا بين معاويه و قيس بن سعد بن عباده گفتگويى در گرفت. قيس - كه بزرگ انصار و پسر بزرگ آنان يعنى سعد بن عباده بود - پاسخ او را داد و فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد.
معاويه غضب كرد و گفت: اى پسر سعد، اين مطالب را از چه كسى گرفتهاى و از چه كسى روايت مىكنى و از چه كسى شنيدهاى ؟ پدرت اينها را به تو خبر داده و از او گرفتهاى ؟
قيس گفت: اين مطالب را از كسى شنيدهام و گرفتهام كه از پدرم بهتر و حق او بر من از پدرم بالاتر است. معاويه پرسيد: آن كيست ؟ قيس گفت: آن اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عالِم اين امت و حاكم آن و صديق و فاروق آن است.
معاويه گفت: «صدّيق» امت ابوبكر و «فاروق» آن عمر است، و آنكه علم كتاب نزد اوست عبداللّه بن سلام است !
قيس گفت: سزاوارتر به اين اسمها و صاحب حقيقى آن كسى است كه خداوند درباره او چنين نازل كرده است: «اَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبَّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»(1): «آيا كسى كه دليلى از طرف پروردگارش دارد و شاهدى پشت سر آن مىآيد ... » .
و كسى است كه خداوند درباره او مىگويد: «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(2): «تو ترساننده هستى و هر قومى هدايت كنندهاى دارد» ، به خدا قسم اين طور نازل شد كه «على هدايت كننده هر قومى است» و شما اين را حذف كرديد؛ و آن كسى است كه
پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد و فرمود: هر كس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. و پيامبر به او در جنگ تبوك فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست.(1)
پس از اهانتهايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى ؟ !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكردهام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم.
بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
1) . كتاب سليم: حديث 26.
حارث (با كمال وقاحت) دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابىطالب دستور مىدهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مىآيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مىكنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مىشوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مىگويى ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كردهام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
پس از اين سؤال و جواب، حارث اهانتهاى ديگرى نمود و ماجراى سنگ آسمانى اتفاق افتاد و آياتى در مورد آن نازل گرديد.
ابان از سليم نقل مىكند: در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
به خدا قسم من مىدانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1)هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
1) . اشاره به فتح مكه است كه در آن روز همه مشركين از جمله معاويه و پدر و پسرش از آزاد شدگان پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند.
ادعا كردهاى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خدا اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده، و به محمد دستور داده كه اين را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1): «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خدا تو را از شرّ مردم حفظ مىكند» .
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خدا مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبهاى نمىخوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مىگويى: «به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام» . اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام او را رساندند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد.
اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد، همان طور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزّ و جلّ است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزَل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوىتر و حق مرا واجبتر مىنمايد.
ابودرداء و ابوهريره راه افتادند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را رساندند.(2)
ابان مىگويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليهالسلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مىكنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: اگر براى او باشد ... ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بىشمار از پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم نقل كردهاند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مىكرد و يقينا مىدانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
يكى از موضوعاتى كه در رابطه با غدير بايد مورد توجه قرار گيرد و در تحقيق و تأليف درباره غدير نبايد از آنها غفلت شود - اگر چه از نظر تحقيقى از موضوعات غدير نيستند - حديث منزلت است.
قالَ رسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليهالسلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(2): من شهر علم هستم و على عليهالسلام درب آن است. پس هر كس طالب علم است بايد از درب آن وارد شود.
اُتِىَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله بِطَيرٍ مَشوىٍّ، فَقالَ: اللّهُمَّ ائتِنى بِأحَبِّ خَلقِكَ إلَيكَ، يَأكُلُ مَعى مِنهُ. فَجاءَ عَلىٌّ عليهالسلام فَأكَلَ مَعَهُ(1): براى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوشت سرخ شده پرندهاى را آوردند. حضرت فرمود: پروردگارا، آن كس را كه از بين آفريدگانت بيشتر دوست دارى بفرست تا با من از اين غذا ميل كند. آنگاه حضرت على عليهالسلام بر آن حضرت وارد شد و با آن حضرت مشغول ميل غذا شدند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَليٌّى عليهالسلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام، وَ الحَقُّ يَدورُ حَيثُ ما دارَ عَلىٌّ عليهالسلام(2): على عليهالسلام با حق و حق با على عليهالسلام است، و حق هر كجا على عليهالسلام رود در پى او است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام، لا يَفتَرقانِ حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(3): على عليهالسلام با قرآن و قرآن با على عليهالسلام است، و اين دو تا آن زمان كه در كنار حوض بر من وارد شوند از يكديگر جدا نمىگردند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الخَيبَرِ لِعَلىٍّ عليهالسلام: لاُعطيَنَّ الرايَةَ غَدا مَن يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسولُهُ. كَرّارا لَيسَ بِفَرّارٍ. فَتُشرِفُ لَها أصحابُ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله، فَأعطاها عَليّا عليهالسلام(4):
فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، يكّهتاز و قهرمان ميدان جنگ است، كه هيچ گاه پشت به دشمن نمىكند. اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله گردنها را كشيدند و آرزو كردند كه آن شخص باشند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله پرچم را به على عليهالسلام داد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لِعَلىٍّ عليهالسلام: إنَّ فيكَ شَبَها مِن عيسَى بنِ مَريَم عليهالسلام. وَ لَولا أن تَقولَ فيكَ طَوائِفٌ مِن أُمَّتى ما قالَتِ النَصارى فى عيسَى بنِ مَريَم عليهالسلام، لَقُلتُ فيكَ قَولاً لا تَمُرُّ بِمَلأٍ مِنَ الناسِ إلاّ أخَذوا التُرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ، يَلتَمِسونَ بِذلِكَ البَرَكَةَ ... (1):
همانا در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليهالسلام هست. اگر خوف اين نبود كه گروهى از پيروان من آنچه را كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم عليهالسلام گفتند (عيسى عليهالسلام پسر خداست) درباره تو بگويند، چيزى درباره تو مىگفتم كه هر گاه به جمعيتى از مسلمانان بگذرى خاك قدمت را به عنوان تبرك بردارند... .
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنَا أُقاتِلُ عَلى تَنزيلِ القُرآنِ، وَ عَلٌّ عليهالسلام يُقاتِلُ عَلى تَأويلِهِ(2): من بر نزول قرآن جهاد مىكنم و على عليهالسلام بر تأويل آن.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: إنَّ عَليّا عليهالسلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليهالسلام، وَ هُوَ وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ مِن بَعدى(3): على عليهالسلام از من است و من از على عليهالسلام هستم، و او بعد از من ولىّ هر مؤمنى است.
با دقت در روايات، حتى روايات اهلسنت، سفارش اكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ولايت آلمحمد عليهمالسلام واضح و آشكار است. رواياتى كه پيشزمينه و يا زمينهساز غدير است. البته شايد از ظاهر هر بيانى ولايتنامه و يا ولايت تكوينى استنباط نشود، بلكه شايد از برخى روايات فقط ولايت به معناى خلافت استنباط شود. اما بايد دانست كه اولاً مقام خود رسول اللّه صلىاللهعليهوآله چيست ؟ آيا از ملائك برتر است يا نيست ؟ پس خليفه حقيقى
او نيز همين مقام را داراست ! ثانيا اگر از يك روايت به تنهايى ولايت تامه استنباط نشد، از مجموع همگى استنباط خواهد شد.
يكى از اين روايات، حديثى است كه در كتابهاى «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابنعساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: أوصى مَن آمَنَ بى وَ صَدَّقَنى بِوِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. فَمَن تَوَلاّهُ فَقَد تَوَلاّنى، وَ مَن تَوَلاّنى فَقَد تَولَّى اللّهَ: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليهالسلام سفارش مىكنم. پس هر كس ولايت على عليهالسلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
سلمان فارسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه حضرت فرمودند: كُنتُ أنَا وَ عَلىٌّ عليهالسلام نورا بَينَ يَدَىِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مُطبِقا، يُسبِّحُ اللّهُ ذلِكَ النورُ وَ يُقَدِّسُهُ قَبلَ أن يَخلُقَ اللّهُ آدَمَ عليهالسلام بِأربَعَهِعَشَرَ ألفَ عامٍ. فَلَمّا خَلَقَ اللّهُ تَعالى آدَمَ عليهالسلام، رَكِبَ ذلِكَ النورُ فى صُلبِهِ. فَلَم نَزَل فى شَىءٍ واحِدٍ حَتّى افتَرقَهُما فى صُلبِ عَبدُالمُطَّلِب؛ فَجُزءٌ أنَا وَ جُزءٌ عَلىٌّ عليهالسلام(1):
من و على عليهالسلام در پيشگاه خداى متعال نورى بوديم كه بر جهان آفرينش پرتو افكنده بوديم. نورى كه چهاردههزار سال پيش از خلقت آدم عليهالسلام خدا را تسبيح و تقديس مىكرد. در آن هنگام كه خدا آدم عليهالسلام را آفريد، اين نور به صلب او منتقل شد. و دائما يكى بود تا اينكه خداى متعال آن را در صلب عبدالمطلب به دو نيم تقسيم كرد؛ نيمى من و نيمى على عليهالسلام.
و در روايت ديگر چنين آمده است: ثُمَّ أخرَجَهُ مِن صُلبِ عَبدِالمُطَّلِب فَقَسَّمَهُ قِسمَينِ؛ قِسما فى صُلبِ عَبدِاللّهِ وَ قِسما فى صُلبِ أبىطالبٍ. فَعَلىٌّ عليهالسلام مِنّى وَ أنَا مِنهُ. لَحمُهُ لَحمى وَ دَمُهُ دَمى. فَمَن أحَبَّهُ فَبِحُبّى أحَبَّهُ، وَ مَن أبغَضَهُ فَبِبُغضى أبغَضَهُ:
1) . كشف اليقين: ص 28، 29 ح 9، 10.
سپس آن را از صلب عبدالمطلب بيرون آورده و به دو نيم تقسيم كرد؛ قسمتى در صلب عبداللّه و قسمتى در صلب ابوطالب قرار گرفت. بنا بر اين، على عليهالسلام از من و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس على عليهالسلام را دوست بدارد به محبت من او را دوست داشته، و هر كس با او دشمنى داشته باشد بدين علت است كه با من دشمن است.
و در روايت ديگر آمده است:
يا عَلى، كَذِبَ مَن زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّنى وَ يُبغِضُكَ، لأنَ اللّهَ تَعالى خَلَقَنى وَ إيّاكَ مِن نورٍ واحِدٍ: اى على، دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد مرا دوست دارد و با تو دشمن است، چرا كه خداى تعالى من و تو را از يك نور خلق كرده است.(1)
عَن بُرَيدَةِ، قالَ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أمَرَهُم أن يُسَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليهالسلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. فَقالَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ: يا رَسولَ اللّهِ، أ مِنَ اللّهِ أم مِن رَسولِهِ ؟ فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: بَل مِنَ اللّهِ وَ رَسولِهِ(2):
بريده نقل كرده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به آنها دستور داد به على عليهالسلام با لقب «اميرالمؤمنين»
سلام كنند (و بگويند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين) . عمر گفت: اى رسول خدا ! آيا اين دستور از جانب خداست يا رسول خدا ؟ حضرت فرمود: بلكه از جانب خدا و رسولش است.
امامت امامان دوازده گانه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارتها و بيانهاى مختلف ابلاغ شده است. رواياتى را كه از رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در اين باره نقل شده است، مىتوان در شش دسته جاى داد:
در يك دسته از اين روايات، عناوينى مانند اهلبيت، عترت، ذريه و ذىالقربى آمده است. هم چنين صفات كلى امامانِ شايسته و تداوم امامت در نسل حضرت زهرا عليهاالسلام به صورتى كلى بيان شده است. شمار اين روايات فراوان است و در كتب صحاح و جوامع اهلسنت نقل شده است؛ در كتابهايى مانند: عبقات الانوار، الغدير، المراجعات و احقاق الحق، اين روايات به طور مبسوط گردآورى شده است.
رواياتى كه در آنها از انتقال امامت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام سخن رفته، كه بخشى از اين روايات در جلد نوزدهم «احقاق الحق» گردآورى شده است.
گروه سوم رواياتى است كه بدون ذكر نام، تعداد امامان را منحصر در دوازده امام دانسته است. در اين زمينه متجاوز از 130 حديث نقل شده است، و نيز 40 حديث به اين مضمون نقل شده است كه خلفاء و امامان پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تعداد نقباى موسى عليهالسلام مىباشد.
در بيش از 91 حديث، ضمن بيان تعداد امامان، نام اولين و آخرين آنها ذكر شده است. و در بيش از 94 حديث تنها نام آخرين آنها آمده است.
در 139 حديث آمده است كه تعداد ائمه دوازده تن است، و تصريح شده است كه نه تن از آنان از فرزندان حسين عليهالسلام مىباشد، و در 107 حديث از نام آخرين آنها ياد مىشود.
در 50 حديث نام يكايك امامان عليهمالسلام به طور كامل ذكر شده است. براى نمونه يكى از اين احاديث را از نظر مى گذرانيم:
جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: هنگامى كه آيه «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1)نازل شد، به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كردم: ما خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله را شناختهايم، اما اولىالامر كه اطاعت آنها بر ما واجب شده چه كسانى هستند ؟
فرمود: آنان جانشينان من و امامان پس از من هستند؛ نخستين آنها على عليهالسلام و سپس به ترتيب حسن بن على عليهالسلام، حسين بن على عليهالسلام، على بن الحسين عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، كه در تورات به «باقر» معروف است و تو زمان او را درك خواهى كرد. هر وقت او را ديدى سلام مرا به او برسان.
و پس از او به ترتيب جعفر بن محمد عليهالسلام، موسى بن جعفر عليهالسلام، على بن موسى عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، على بن محمد عليهالسلام، حسن بن على عليهالسلام، و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكى است. خداوند او را بر همه جهان حاكم مىسازد، و او است كه از نظرها پنهان مىشود و غيبتش طولانى خواهد شد؛ تا آنجا كه تنها كسانى كه ايمانشان استوار و آزموده و عميق است بر عقيده خود به امامت او باقى مىمانند.
همچنين چند نمونه از احاديث ائمه اثنىعشر را از كتب اهلسنت يادآور مىشويم:
بخارى از جابر بن سمره نقل مىكند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود. آنگاه جملهاى فرمود كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همه آنان از قريش هستند.
مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: اسلام تا دوازده خليفه عزيز خواهد بود. و سپس كلمهاى فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم: پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
1) . نساء / 59 .
باز هم مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند كه جابر گفت: با پدرم همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مى رفتيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين دين تا دوازده خليفه عزيز و گرانقدر خواهد بود، و همه آنها از قريش هستند.
همچنين مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود:
اين دين تا بر پا شدن قيامت پايدار خواهد بود، تا آنكه دوازده خليفه بر شما خلافت كند كه همه آنها از قريش هستند.(1)
عَن إبنِعَبّاس قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَلىٌّ عليهالسلام مِنّى كَرَأسى مِن بَدَنى(2): نسبت على عليهالسلام به من مانند نسبت سر من به بدنم مىباشد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يا عَمّار ! إذا رَأيتَ عَليّا عليهالسلام قَد سَلَكَ واديا وَ سَلَكَ الناسُ واديا غَيرَهُ، فَاسلُك مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام وَ دَعِ الناسَ، فَإنَّهُ لَن يَدُلُّكَ على رِدى وَ لَن يُخرِجَكَ مِنَ الهُدى(3): اى عمار ! اگر ديدى على عليهالسلام به راهى مى رفت و مردم به راهى ديگر، مردم را رها كن و با على عليهالسلام باش، چرا كه او تو را به سوى نابودى و شكست نمىكشد و از هدايت بيرون نمىبرد.
عَن جابِرِ بنِ عَبدُاللّهِ الأنصارىِّ: قالَ رسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ إنَّ هذا عَليّا عليهالسلام و شيعَتَهُ لَهُمُ الفائِزونَ يَومَ القيامَةِ(4): به خدايى كه جانم در دست او است همانا على عليهالسلام و شيعيان او در روز قيامت پيروز و رستگارند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: النَظَرُ إلى وَجهِ عَلىٍّ عليهالسلام عِبادَةٌ، وَ ذِكرُهُ عِبادَةٌ(1): نگاه كردن به صورت على عليهالسلام عبادت است، و ياد كردن او عبادت است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: زَيِّنوا مَجالِسَكُم بِذِكرِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام: مجالس خود را با نام و ياد على بن ابىطالب عليهالسلام زينت دهيد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يا عَلى، أنتَ أوَّلُ هذِهِ الأمَّةِ إيمانا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ، وَ أوَّلُهُم هِجرَةً إلَى اللّهِ، وَ آخِرُهُم عَهدا بِرَسولِهِ. لا يُحِبُّكَ - وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ - إلاّ مُؤمِنٌ قَدَ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ بِالإيمانِ، وَ لا يُبغِضُكِ إلاّ مُنافِقٌ أو كافِرٌ(2):
اى على، تو اولين كسى از اين امت هستى كه به خدا و رسولش ايمان آوردى، و اولين كسى هستى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كردى، و آخرين كسى هستى كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله جدا مىشوى. به خدايى كه جانم در دست او است تو را دوست نمىدارد مگر مؤمنى كه خدا قلب او را به ايمان امتحان كرده باشد، و كسى با تو دشمن نيست مگر آن كه منافق يا كافر است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَتُنهَيُنَّ - يا مَعشَرَ قُريشٍ - أو لَيَبعَثَنَّ اللّهُ عَلَيكُم رَجُلاً إمتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ بِالإيمانِ. يَضرِبُ رِقابَكُنَّ عَلَى الدينِ. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ ! أبوبَكرٍ ؟ قالَ: لا. فَقيلَ: فَعُمَرَ ؟ قال: لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَعلِ الَذى فِى الحُجرَةِ(3):
قريش در نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله اجتماع كردند و گفتند: بردگان ما را كه در دين تو وارد شدهاند و اهليت ندارند به ما برگردان ! پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت خشمگين شدند؛ آنچنان كه آثار خشم در چهره مباركشان ظاهر شد. سپس فرمودند: از آنچه خواستيد دست بر داريد اى قريش و گرنه خداوند كسى را به سوى شما گسيل مىدارد كه خداوند قلب
او را با ايمان آزمايش كرده است و گردن شما را در راه دين خواهد زد. گفتند: يا رسول اللّه ! او ابابكر است ؟ فرمود: نه. گفتند: پس عمر است ؟ فرمود: نه. او كسى است كه در حجره نعلين مىدوزد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَم يَجُز عَلَى الصِراطِ إلاّ مَن مَعَهُ جَوازٌ مِن عَلىٍّ عليهالسلام(1): كسى از روى پل صراط نمىگذرد مگر آنكه از على عليهالسلام گواهى عبور داشته باشد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَوِ اجتَمَعَ الناسُ عَلى حُبِّ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام لَما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النارَ(2): اگر همه مردم بر مححب على بن ابىطالب عليهالسلام اتفاق مىكردند خداى عزّ و جلّ هرگز آتش را خلق نمىكرد.
قالَ عَلىٌّ عليهالسلام: أنَا الصِديقُ الأكبَرُ. لا يَقولُها بَعدى إلاّ كاذِبٌ(3): صديق اكبر من هستم. كسى پس از من چنين ادعايى نمىكند مگر دروغگو.
پيرو آنچه گفته شد، بيانى را با عنوان «زمينههاى حديث غدير» مىتوان مطرح كرد:
با دقت در روايات، حتى روايات اهلسنت، سفارش اكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ولايت آلمحمد عليهمالسلام واضح و آشكار است. رواياتى كه پيشزمينه و يا زمينهساز غدير است. البته شايد از ظاهر هر بيانى ولايتنامه و يا ولايت تكوينى استنباط نشود، بلكه شايد از برخى روايات فقط ولايت به معناى خلافت استنباط شود.
اما بايد دانست كه اولاً مقام خود رسول اللّه صلىاللهعليهوآله چيست ؟ آيا از ملائك برتر است يا نيست ؟ پس خليفه حقيقى او نيز همين مقام را داراست ! ثانيا اگر از يك روايت به تنهايى ولايت تامه استنباط نشد، از مجموع همگى استنباط خواهد شد.
به عنوان نمونه به چند روايت اشاره مىكنيم، همراه با توضيح مختصر و به عنوان زمينه غدير و سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله به امت:
اولين سفارش به على عليهالسلام: در اولين ابلاغى كه رسول اسلام صلىاللهعليهوآله به طور خصوصى نزديكان و اقرباى خود را جمع فرمود و رسالت خود را اعلام كرد و به حديث «يوم الدار» مشهور است، بلافاصله از وصى و وزير و خليفه خويش سخن گفت. فرمود كه هر كس اكنون به رسالت من ايمان آورد، هم او وارث و وزير و وصى و جانشين من خواهد بود. هر بار كه حضرت اين را مى فرمود، جز على عليهالسلام - كه كودكى ده ساله بود - كسى ديگر دست خود را بالا نمىبرد !
آيا كودك بودن على عليهالسلام باعث شد كه ايمانش قبول نشود و وصى و وزير و خليفه نگردد ؟
آيا نبودند در ميان انبياء و اولياء و اوصياء عليهمالسلام كسانى كه در كودكى از رسالت آنها سخن رفته است ؟
و آيا كسى جز على عليهالسلام را براى آن وصايت و ولايت و خلافت انتخاب فرمود ؟
تاريخ كه سراغ ندارد.
اما همان تاريخ از انتخابات سقيفه بنىساعده براى ما مىگويد:
آيا انتخاب مردم تكليف دينى مىآورد يا انتخاب خدا و رسولش ؟
آيا برادران يوسف عليهالسلام ممكن نيست يوسف عليهالسلام را به چاه اندازند و كسى ديگر را از ميان خود برگزينند، در حالى كه صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله و بلكه فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز باشند ؟
و نيز: چرا در آن اولين ابلاغ رسالت خويش، در حالى كه هنوز كسى به او ايمان نياورده و هنوز كسى رسالت خودش را باور نكرده، از وصايت و ولايت و وزارت و خلافت سخن بگويد ؟ آيا معنايى جز اين دارد كه روشن كند رسالت من بدون تعيين خلافت من ناتمام است ؟
منابع اين روايت و ماجرا هم كه در شيعه و اهلسنت فراوان است؛ خصائص نسائى و تاريخ طبرى و غيره.
در ضمن هر كدام از اين وقايع به زبانهاى ديگرى تكرار و يادآورى شده، كه اگر همه را بياوريم اين تعداد به صدها مورد مىرسد. مثلاً در همان خصائص نسائى آمده كه فردى از على عليهالسلام پرسيد: چرا تو وارث پس عمويت (پيغمبر) شدى ولى خود عمويت وارث او نشد ؟ على عليهالسلام حديث يوم الدار را يادآورى كرد كه من آنجا وارث و وزير و وصى و خليفه شدم ! يعنى با زبان ديگرى همان سفارش يادآورى شده است.
سفارش با زبان ديگر: در آخرين ابلاغى كه به طور عمومى در بازگشت از آخرين حج در غدير خم ايراد فرمود، صحنهاى تاريخى به وجود آورد كه محو كنندگان نتوانند محو كنند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام مولاى او است !
مىبينيم كه عبارت و الفاظ طورى بيان شده كه ولايت تامه رسول اللّه را نيز مىتوان براى على عليهالسلام دانست.
آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى جبرئيل بود يا نبود ؟ آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى ميكائيل بود يا نبود ؟
آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى عزرائيل بود يا نبود ؟ پس على عليهالسلام هم مولاى تمامى آن فرشتگان است.
آيا وقتى عبارت مذكور معناى تام مىدهد، چه كسى با چه قصد و غرضى مىخواهد معنايش را بسيار محدود كند به دوستى ؟
آيا سفارش در كدام ولايت است ؟
آيا احتياط در كدام است ؟
آيا ولايت تامّه شامل دوستى نمىشود ؟
پس عاقل كدام را مىفهمد كه هيچ چيزى را از دست نداده باشد ؟
سفارش به زبان ديگر: حديث غدير خم فقط «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نبود. بلكه طبق همان منابع اهلسنت قبل از آن فرمود: يا أيُّهَا الناس ! أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: اى مردم آيا من از خودتان بر شما صاحب اختيارتر نيستم ؟
آيا اين زبان ديگرى نيست كه معناى مولى را برساند در چه حد و حدودى است ؟
سفارش به زبان ديگر: در غدير خم اتفاقات فراوانى رخ داده است كه هر كدام به تنهايى تأكيد بر همين سفارش ولايت على عليهالسلام است. مثلاً طبق همان منابع، پس از ابلاغ مذكور همه يكايك با على عليهالسلام بيعت كرده و به او تبريك گفتند. از جمله عمر كه گفت: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلى. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ: مبارك بر تو يا على عليهالسلام كه مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى.
آيا اين عكسالعملها براى همان اعلام دوستى على عليهالسلام بوده است ؟ چرا كه آزمون الهى بر اساس وجدانها و نيتهاى اعماق قلوب است.
سفارش با زبان ديگر: غدير خم يك حديث در عرض يك دقيقه بر چند نفر نبوده است ! بلكه طبق همان منابع اهلسنت، پيامبر صلىاللهعليهوآله همه را در آن صحرا جمع كرده و سه روز در آفتاب سوزان نگهداشت و بيعت گرفت ! گيريم سه روز نه بلكه سه ساعت ! كاروانى صد هزار نفره نه، بلكه هزار نفره نه، بلكه صد نفره را متوقف كند !
حتى امروز متوقف كردن يك اتوبوس چهل نفره براى مسافران - كه به همه چيز دسترسى دارند - بدون دلائل موجه قابل قبول نيست، چه رسد به آن روز كه آذوقهها
مثل امروز در هر ده دقيقه قابل خريدن نبوده است ! اينها همه پيام دارد، يا بىحكمتى كاروان سالار است، يا حكمتى ديگر ؟
آيا يك فرمانده معمولى و بىحكمت و بىرحم اين قدر پيروان خود را اذيت مىكند، براى گفتن يك نكته ؟ آن هم نكتهاى كه از واضحات است ! گيرم على عليهالسلام پسرعمو و دست پرورده و داماد رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نبود و فقط يك صحابى بود !
آيا همه نمىفهميدند كه هر كدام از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را بايد دوست داشت ؟ !
اصلاً صحابى هم نبود ! يك مؤمن عادى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را هم نديده بود. آيا
دوستى مؤمن بر مؤمنين از واضحات نيست و در قرآن نيامده است ؟ !
سفارش به زبان ديگر: همان روايت غدير خم هنوز حرفها دارد. به جرأت مىتوان گفت كه حتى مىتوان هفتاد نكته از همان واقعه و حكايات مربوط به قبل و بعد آن پيدا كرد، كه هر كدام به تنهايى باز ولايت تامّه على عليهالسلام را بگويد.
مثلاً اينكه عبارت «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» يك عبارت خبرى است نه امرى. اين چه پيامى دارد ؟ او امر نمىكند از اين پس اينگونه باشيد كه تا كنون نبودهايد، بلكه خبر مىدهد كه اينگونه اند كسانى مرا مولاى خود كردهاند. گويا به هفتادها زبانى كه قبل از آن واقعه غدير همين سفارش را تكرار فرموده را در نظر دارد، كه اكثريت آنها به لطف و نظر خدا و براى اتمام حجت در كتابهاى اهلسنت باقى مانده، تا راه براى آنها بسته نباشد.
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط خبر مىدهد كه آگاه باشيد هر كس مىپندارد من مولاى اويم، اين در صورتى درست است كه على عليهالسلام هم مولاى او بوده باشد. نه اينكه تا كنون نبوده و از اين به بعد بايد باشد. چه شما مسلمين، چه اديان پيشين و چه ملائك ! بنا بر اين، هر كس على عليهالسلام مانند من مولاى او نباشد در واقع من مولاى او نبودهام و خيالاتى از مولايى من در ذهن داشته است ! تمام اين مفاهيم در اين نوع گزارش نهفته است.
حديث غدير يك عبارت خبرى قاطع و بلاشرط و هميشگى است، نه يك عبارت امرى موقتى و مربوط به اتفاقى خاص ! طورى قاطع و دائمى و همه جانبه بيان شده كه هيچ چيزى را مشروط به آن نكرده است.
حتى اينگونه نيست كه مثلاً بگويد تا زمانى كه على عليهالسلام بر حق باشد چنين است ! بلكه از اين عبارت مىتوان حتى حقانيت هميشگى على عليهالسلام را استنباط كرد ! آيا اينگونه قاطع و بلاشرط كسى را مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى همه قرار دادن، هيچ پيامى در مورد او ندارد ؟ !
ممكن است كسى بگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داشته على عليهالسلام تا زنده است بر حق است ! پس نيازى نبوده تأكيد كند تا زمانى كه بر حق باشد چنين است ! اما باطل هر دفاعى بكند از همان دفاع رسواتر مىشود ! اينجا نيز مى گوييم:
چطور شما امروز فهميديد كه على عليهالسلام تا زنده بود بر حق بود، اما آن صحابه آن روز نفهميدند كه بر عليه على عليهالسلام لشگركشى كردند ؟ ! پس ما هم حق داريم بگوييم امروز از اصحاب آن روز بيشتر مىفهميم !
صرف نظر از اينكه اساسا حق داريم ايمان آنها را زير سؤال ببريم، نه علم آنها ! زيرا بىشك اين علم و آگاهى را داشتند ولى باور نداشتند و نپذيزفته بودند؛ نه على عليهالسلام را، بلكه خود حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را !
تا جايى كه يكى از صحابه به نام حارث فهرى از آن حضرت مىپرسد: آيا اين ولايت على عليهالسلام از جانب خودت بود يا از جانب خدا ؟ و با اينكه حضرت مىفرمايد: از جانب خدا، باز آن صحابى باور نمىكند. تا آن حكايت عذاب و سنگ آسمانى بر سرش فرود مىآيد و از مخرجش خارج مىشود !
شايد بقيه همفكران آن حارث از ترس سنگ آسمانى چيزى نگفتند، و گرنه در دلشان همان بود. پس بايد قبول كرد كه علم و آگاهى ما از آن اصحاب بيشتر بوده است.
سفارش با زبان ديگر: همان روايت غدير خم هنوز حرفها دارد. اگر طبق نظر اهلسنت، علت صدور اين حديث فقط رفع كدورت از على عليهالسلام بر همان مسئله اختلافى بين على عليهالسلام و سايرين در تقسيم غنائم يا زكات بوده باشد، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد روشن كردن حكم الهى را مقدم مىدانست بر دوست داشتن على عليهالسلام ! اگر ولايت على (به هر معنايى) خود از احكام الهى نبود، پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتوانست راحت و بدون نام بردن از شخصى خاص، مسئله اختلافى را روشن فرمايد؛ و بگويد: هر كس زكات را فلان گونه تقسيم نموده، همو حكم الهى را درست انجام داده است، چه على عليهالسلام باشد و چه غير على عليهالسلام !
آن اصحابى كه بر سر آن موضوع كينه على عليهالسلام را به دل گرفتند نيز فورا مىفهميدند منظور آنها هستند ! اما پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها روشن كردن حكم الهى را فراموش نكرده، بلكه در مورد على عليهالسلام عبارتى جامع فرموده كه هنوز هم ادامهدار است، و اهلسنت را در سكوتى عجيب فرو برده است ! به حدى كه بسيارى از محدثين و مورخين بزرگ اهلسنت حتى چنين واقعهاى را نقل نكردهاند ! اكنون صحيح بخارى حتى يادى از اين حديث - كه بايد در سربرگ كتابش باشد - نمىكند !
آيا نديده، يا نتوانسته هضم كند ؟
آيا هر چه هضم و دركش سخت بود بايد حذف كرد ؟
سفارش با زبان ديگر: نكته ديگر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله معمولاً براى نقل احاديث خود مردم را جمع نمىفرمود، بلكه همان كسانى كه در همان لحظه حاضر بودند مىشنيدند. اما شايد تنها حديثى كه براى نقل آن همه را جمع فرموده، آن هم در آفتاب سوزان و آن هم سه روز نگه داشت همين حديث غدير است ! البته حديث «يوم الدار» نيز چنين است كه اقوام و خويشان را جمع فرمود، كه در آنجا نيز ولايت و خلافت على عليهالسلام را بيان مىكرد.
بنا بر اين، بايد در سر برگ همه كتابهاى حديث و تاريخ، اولين حديث همين حديث باشد. زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله براى نقلش مقدمات فراوانى چيد و همه را جمع كرد.
سفارش با زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابنعساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: أوصى مَن آمَنَ بى وَ صَدَّقَنى بِوِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. فَمَن تَوَلاّهُ فَقَد تَوَلاّنى، وَ مَن تَوَلاّنى فَقَد تَوَلَّى اللّهَ: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليهالسلام سفارش مىكنم. پس هر كس ولايت على عليهالسلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
در اين مورد مىپرسيم: اين سفارش با اين همه صراحت و تكرار، چگونه عملى نشد ؟ ! پاسخ معقول كه تاريخ نيز تأكيد مىكند آن است كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حالتى مثل كودتا در سقيفه بنىساعده رخ داد و مردم غافلگير شدند ! فقط هر كس منتظر شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود تا كينههايش را عملى كند حاضر بود در اين فتنه شركت كند ! اين از حاضرين، تا چه رسد به غايبين ! با اين حال باز هم گروه فرراوانى به خانه على عليهالسلام هجوم آوردند. آيا كاملاً روشن نيست براى چه به خانه على عليهالسلام حمله كردند ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىدانست آنهايى كه قدرت را گرفتهاند آمادهاند كه به هر قيمتى ادامه دهند، و جمع كردن بساط اسلام آرزوى آنان است و به دنبال بهانهاند براى همين اتفاق ! پس تمام زحمات رسول اللّه با يك اقدام ناسنجيده هيچ مىشود ! آيا على عليهالسلام بايد آن بهانه را به دستشان مىداد ؟ اگر على عليهالسلام على عليهالسلام بود و از سوى خدا بود، پس خوب مىدانست چه كند كه امروز اين همه سفارش به هفتادها زبان باقى بماند. زيرا دين نيز فقط ابلاغ همين است نه گرفتن تخت حكومت.
و اما نسلهاى بعد و تازه مسلمانانى كه در دور دست بودند. آنها را از آن پس با همان قدرتى كه در دست گرفتند و ممنوعيت نقل احاديث و اخبار كردند و تبليغ اخبار ديگرى در فضل خودشان، به راحتى خام نمودند. در اين بين، وظيفه تك تك
مسلمانان بود كه در دين خود تحقيق كنند تا به مكتب حق برسند. چنانچه انگشت شمار چنين كردند، و در زمان ما هم چنين مىكنند.
سؤال بزرگ اهلسنت معناى پيچيده «مولى» نيست، زيرا اين كلمه در آن عبارت، حتى بدون آن همه سفارشات ديگر هم آن قدر روشن است كه حقيقتا دلها را مىلرزاند، گر چه به روى خود نياورند !
اما سؤال اهلسنت اين است كه با حيرانى از خود مىپرسند: چطور شد و چرا آن همه اصحاب به توصيه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عمل نكردند ؟ در طول تاريخ هم چنين بوده است. مثلاً هضم اين خيانت بزرگ از سوى برادران يوسف عليهالسلام بسيار سختتر از هضم معناى «مولى» است !
جالب اينجاست كه اهلسنت فقط همان بانيان كودتانى سقيفه را اصحاب مىدانند، نه عمار و سلمان و ابوذر و مقداد و ساير اصحابى كه تا پاى جان با اصحاب سقيفه نبودند ! مثل بلال كه ديگر رفت و اذان هم نگفت. آنان هر فضيلتى كه براى اصحاب ذكر شده را براى همان بانيان سقيفه تصور مىكنند.
پس با اعتمادشان به همان اصحاب مىخواهند ولايت على عليهالسلام را معنى كنند، طورى كه همه چيز جور در آيد. نه اينكه با اعتماد به پيامبر صلىاللهعليهوآله و سنجيده بودن سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهند اصحاب خوب و بد را بشناسند ! يعنى محور را همان اصحاب قرار دادهاند نه پيامبر ! هميشه اينگونه است كه طاغوت دينى ساخته مىشود.
برادران يوسف عليهالسلام نزديك به چهل سال حتى به اهل و عيال خود نگفتند چه خيانتى در حق برادرمان يوسف عليهالسلام كردند. پس بنىاسرائيل يعنى زنها و بچهها و نوههاى برادران يوسف عليهالسلام هرگز اين فكر خائن بودن را نمىكردند. ولى يعقوب عليهالسلام را محكوم به ديوانگى مىكردند، و احيانا خدا را محكوم به عدم حفظ پسر پيامبر از خورده شدن توسط گرگها ! ولى هرگز پدران خود را محكوم به خيانت نمىكردند ! حتى نشانهها و استدلالهاى موجود؛ يعنى قهر بودن يعقوب عليهالسلام با اين فرزندان، يا اينكه چطور گرگ يوسف عليهالسلام را خورده كه لباسهاى او را پاره نكرده و ... را نمىديدند !
اكنون اهلسنت هم همانند عيال و نسل برادران يوسف عليهالسلام شدهاند؛ اين همه نشانه روشن را نمىپذيرند، زيرا خيانت اصحاب از آنها كتمان شده، و بلكه راه اين فكر را چنان بستهاند كه هر كس به ذهنش خطور كرد هم سريع متهم مىكنند كه رافضى شده و توهين به صحابه كرده است ! و به دنبال آن حكم به تكفير و قتل و ... ! در واقع هر كس را محكوم به هر چيزى مىكنند، الا متهمان حقيقى ! زمين و زمان را متهم مىكنند، ولى صحابه را خير ! صحابهاى كه حتى به يكديگر رحم نكرده و با هم جنگيدند !
آرى، مشكل اين است، نه درك معناى مولى با اين همه سفارش.
اصلاً سختى دين دقيقا در همين است؛ كه ما طاغوت را از دل خود بيرون كنيم، نه سختىهاى نماز و روزه بسيار. تمام فرقههاى گمراه ايمان به خدا و نماز و روزه دارند، اما در دل نيز طاغوتهايى دارند كه آن طاغوتها سرچشمه دلشان را تسخير كردهاند ! يعنى حتى تعريف و توصيف خدا و يا نوع و روش نماز و روزه را آنها برايشان معين مىكنند، نه حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله. حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله بهانه است، و گرنه صد حديث معتبر از خودشان بياوريم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا زمان شهادت خود صيغه را منع نكرد، باز آنها به طاغوت خود مىنگرند كه او چه كرد و چگونه به نام پيامبر صلىاللهعليهوآله بتهمت بست ؟ اين است شرك و طاغوتپرستى !
جالبتر اينجاست كه اينان ولايت تامّه على عليهالسلام را شرك مىخوانند ! ! هر چند اين رفتار وارونه نيز از وارون شدگان طبيعى است.
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «الصواعق المحرقه» ابنحجر و غيره آمده كه: يا أيُّهَا الناس ! إنَّ الفَضلَ وَ الشَرَفَ وَ المَنزِلَةَ وَ الوِلايَةَ لِرَسولِ اللّهِ وَ ذُرّيَّتِهِ. فَلا تَذهَبَنَّ بِكُمُ الأباطيلُ: اى مردم، فضل و شرف و منزلت و ولايت از آن رسول خدا و اهلبيت عليهمالسلام او است. مبادا اباطيل شما را از اين مسير بيرون برد.
آيا اين حديث مجالى باقى مىگذارد كه به ديگران رجوع كنيم و فضل و شرفى براى آنها قائل باشيم، آن هم بيشتر از اهلبيت عليهمالسلام ؟
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «مجمع الزوائد» و «اسد الغابه» و غيره آمده كه: فَلا تُقَدِّموهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تُقَصِّروا عَنهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تُعَلُّموهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم: يعنى از اهلبيت من عليهمالسلام سبقت نگيريد كه هلاك مىشويد، و با تقصير و كوتاهى كردن از آنها عقب نمانيد كه باز هم هلاك مىشويد. به آنها چيزى نياموزيد كه آنها از شما داناتر اند.
آيا آمدن اين روايات در منابع رقيب مانند آمدن موسى عليهالسلام نيست در كاخ همان كسى كه مىخواست موسى عليهالسلام را بكشد ؟
سفارش با زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى به شكلهاى مختلف آمده است. مثلاً در «شرح المقاصد» تفتازانى آمده است: مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِليَّةً: هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.
آيا معنايش اين نيست كه هر كس بميرد و اين همه سفارشات در مورد على عليهالسلام را عملى نكند به مرگ جاهليت مرده است ؟
آيا به زبان ديگرى نفرموده كه امامت نيز اصل دين است، و بدون شناخت امام گويا در عصر كفر جاهليت زندگى مىكنيد ؟
آيا معنايش اين نيست كه توحيد و معاد و نبوت بدون امامت كافى نيست ؟ حديثى كه به هفتاد طريق يا هفتاد شكل در كتب اهلسنت با منابع متعدد و مختلف آمده است.
سفارش به زبان ديگر: حديثى با زبان ديگر در «نزهة المجالس» و غيره آمده است: مَعرِفَةُ آلِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام بَرائَةٌ مِنَ النارِ: معرفت آل محمد عليهمالسلام سبب رهايى از آتش است.
آيا اين سفارشى به زبانى ديگر نيست كه بدانيم حق اهلبيت عليهمالسلام چيست و گر نه به دوزخ مىرويم ؟
آيا فقط شناخت به نام و نشان اهلبيت عليهمالسلام مدّ نظر بوده است ؟ در اين حد را كه ابولهب و ابوجهل و ابوسفيانها و حتى يهود و نصارى هم داشتند !
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «نزهة المجالس» و غيره آمده است: الوِلايَةُ لآلِ مُحَمّدٍ عليهمالسلام أمانٌ مِنَ العَذابِ: ولايت آلمحمد عليهمالسلام ايمنى از عذاب است. مقايسه كنيد با آن حديث كه «لا اله الا اللّه» را ايمنى از عذاب گفتهاند !
آيا چه معنايى مىدهد ؟ جمع اين دو روايت يعنى: توحيدى كه واسطههاى توحيد را حذف كند توحيد نيست بلكه كفر است، چرا كه شيطان نيز همين كار را كرد.
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در تفسير ثعلبى و تفسير كشاف و غيره آمده است: مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام ماتَ شَهيدا: هر كس بر دوستى آلمحمد عليهمالسلام بميرد شهيد است !
اين حرف كوچكى نيست ! در واقع محبت اهلبيت عليهمالسلام ميانبر به بهشت است.
آيا ممكن است اين افراد بالاترين و والاترين مخلوقات نباشند ؟
و آيا بالاترين مخلوقات بر بقيه سرورى ندارند ؟
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
8
BY :
Mohammad Ansari Zanjani