ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج4.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش ششم: ماجراهاى سه روزه غدير··· 5 - 559
قسمت اول: ماجراهاى پيش از خطبه غدير··· 9 - 39
قسمت دوم: ماجراهاى حين خطبه غدير··· 41
قسمت سوم: ماجراهاى پس از خطبه غدير··· 43 - 559
اول: موارد كلى··· 45 - 80
دوم: عمامه گذارى··· 81 - 92
سوم: تبريك و تهنيت··· 93 - 101
چهارم: بيعت··· 103 - 174
پنجم: سند مكتوب غدير··· 175 - 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت··· 187 - 201
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير··· 203 - 319
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير··· 321 - 347
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى··· 349 - 559
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
عطيه عوفى مىگويد: به زيد بن ارقم گفتم: داماد من از قول تو درباره على بن ابىطالب ماجراى غدير را نقل كرده و من دوست دارم از خودت بشنوم. زيد گفت: هنگام ظهر بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون آمد و سپس در حالى كه بازوى على بن ابىطالب را
1) . چهارده قرن با غدير: ص 66 ، 97، 98. اسرار غدير: ص 105، 260 - 262، 275، 296.
گرفته بود گفت: اى مردم، آيا قبول داريد من نسبت به مردم صاحب اختيارتر از خود آنانم ؟ گفتند: آرى. فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.(1)
برادر زيد بن ارقم مىگويد: روزى با زيد نشسته بوديم كه اسب سوارى نزديك آمد كه حال سفر از او هويدا بود. سلام كرد و پرسيد: زيد بن ارقم در ميان شماست ؟ زيد گفت: من هستم، چه مىخواهى ؟ آن مرد گفت: نمىدانى از كجا آمدهام ؟ گفت: نه. گفت: از فسطاط مصر آمدهام تا حديثى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله بياد دارى از تو سؤال كنم. زيد گفت: كدام حديث ؟ مرد گفت: حديث غدير خم درباره ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام.
زيد تفصيلى از ماجراى غدير را بيان كرد و از جمله گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر در غدير فرمود: اى مردم چه كسى صاحب اختيارتر بر شما از خودتان است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش. و اين را سه بار تكرار فرمود.
سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. و اين را نيز سه مرتبه فرمود.
سپس فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: اقرار هم كرديد ؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش.(2)
همچنين در شرايط خفقان بنىاميه كه غدير مىرفت تا به صفحات تاريخ سپرده شود و از آن واقعه عظيم فقط گاهگاهى جمله مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ سينه به سينه مىگشت، با پيدا شدن شرايط اجتماعى خاص در انقراض بنىاميه، امام باقر عليهالسلامنيز براى اولين بار شرح مفصلى از ماجراى غدير را با متن خطبه آن بيان فرمود.(3)
منظره غدير(1)
در روز دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع، ساعتى بيش تا ظهر نمانده بود كه بركه زيباى غدير با درختان كهنسالش از دور نمايان شد. بركهاى كه معروف بود و همه مردم آن را مىشناختند و مسافران بسيارى براى استراحت در سفرهاى خود كنار آن آمده بودند. آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
البته طبق بعضى روايات خروج حضرت از مدينه روز شنبه 25 ذى قعده و ورود حضرت به مكه سهشنبه پنجم ذى الحجه بوده است. بنا بر اين، روز 18 ذى الحجه مطابق با روز دوشنبه مىشود. ولى طبق تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى (تحقيق: حكيم قريشى) روز هجدهم ذىحجه سال دهم هجرى مطابق دوشنبه 15 مارس سال 632 ميلادى است.
1) . اسرار غدير: ص 48. واقعه قرآنى غدير: ص 71. سخنرانى استثنائى غدير: ص 36 - 41.
اكنون مراحل اجرايى پيش بينىها براى آن سخنرانى استثنائى فرا رسيده بود. پياده كردن صد و بيست هزار نفر و حفظ نظم و جلوگيرى از هر گونه اختلال عمدى يا ناخواسته، چنان با دقت و كنترل انجام گرفت كه حتى يك نفر از آن جمعيت عظيم از آن مستثنى نماند. توقف كاروان در غدير طى مراحل زير تحقق يافت.
پنج درخت كهنسال از نوع سَمُر (كُنار) كه در شنزارها مىرويد و مانند درخت چنار بالا مىرود و سايه مىاندازد. آن پنج درخت در يك رديف جلوى بركه كنار يكديگر قرار داشتند و سايبانى گسترده در آن وادى ايجاد كرده بودند.
زمين باز جلوى درختان كه در واقع مسير سيل بود و عبور آب، آن را مسطح كرده بود و اكنون خشك بود و براى استراحت مردم مكان مناسبى را آماده كرده بود. در غدير خم آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
كاروان در انتظار دستورى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. حضرت مسير خود را از سمت راست جاده به سمت غدير تغيير داد و به عنوان نقطه آغاز مراسم غدير فرمود: أيُّهَا الناسُ، أجيبُوا داعِىَ اللّهِ، اَنَا رَسُولُ اللّهِ: اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.(1)
كاروان نيز به دنبال پيامبر صلىاللهعليهوآله مسير حركت را به سمت راست جاده تغيير دادند و به سمت درختان و بركه غدير پيش آمدند. در مرحله بعد، پيامبر صلىاللهعليهوآله افكار مردم را متوجه هدف اصلى نمود و عزم جزم خود را براى ابلاغ عظيمترين پيام الهى با صداى بلند به همه نشان داد. آن حضرت با نزديك شدن به غدير فرمود: اَنيخُوا راحِلَتى، فَوَاللّه ما اَبْرَحُ هذَا الْمَكانَ حَتى اُبَْلِّغَ رِسالَةَ رَبّى: اينجا شتر مرا بخوابانيد، كه از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگار را ابلاغ نمايم.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله همزمان با اين اعلان، فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكنده شدن كاروان باشند. از يك سو فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفتهاند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند. اين كلام بدان جهت بود كه آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند.
آن حضرت همزمان با اين اعلام گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد ! مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكىهاى جُحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد.
اينگونه بود كه دومين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى گرديد.(1)
از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسالى كه در آنجا بود نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده سازى شود.
پس از اين دستورات همه مركبها متوقف شدند و كاروانها كنار بركه غدير در گستره بيابان پياده شدند، و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند. عدهاى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند، و عدهاى ديگر خيمه برپا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - و حتى خود حضرت - گوشهاى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشهاى از آن را زير پاى خود قرار داده بودند، و عدهاى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند !(2)
حضور پنج تن عليهمالسلام در غدير(1)
پس از رسيدن كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله به غدير و آماده سازى منبر و سايبان و اعلان رسمى، غدير براى اولين بار شاهد اجتماع عظيم بشرى بود تا خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله سخنرانى تاريخى و آخرين و بلندترين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كند. افتخار اين مجلس حضور پنج وجود معصوم يعنى پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام بود، و حضرت محسن عليهالسلام نيز در آن روزها انتظار تولد خويش را داشت.
زمينه سازى براى خطبه غدير(2)
سير آماده سازى مردم توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىتوان به طور سلسله وار اينگونه بيان كرد:
پس از رسيدن به غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله چند اقدام مهم انجام داد تا خطبه غدير در بهترين شرايط ارائه شود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقابله با هر توطئهاى در آن لحظات حساس، از هر گونه پراكندگى كاروان جلوگيرى كند. براى اين هدف دست به سه اقدام به موقع زد:
يكى آنكه فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب انسجام كاروان و پراكنده نشدن آن باشند. ديگر آنكه فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفتهاند بازگردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند.
اينگونه بود كه آهسته آهسته همه آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى در محل از پيش تعيين شده كنار بركه جمع شدند، بدون اينكه كوچكترين اخلالى در نظم عمومى كاروان پيش آيد.
سومين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عدهاى از فتنهگران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كردهاند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره باز گرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكىهاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى گرديد.(1)
پيشبينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشمها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مىشد، ولى همه از كنار آن عبور مىكردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمىداد.
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركبها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروههاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
عدهاى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند و عدهاى ديگر خيمه بر پا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 99 و ج 37 ص 204.
روح همكارى مردم و نظارت دقيق مأموران پيامبر صلىاللهعليهوآله باعث شد كه پياده شدن و استقرار آن جمع عظيم انسانها بدون كوچكترين مشكلى به انجام رسد، و زمينه مناسبى براى مراحل بعدى مراسم باشد.
مسئله گرما در آن هنگام از سال و در آن ساعت از روز - در نزديكى ظهر - مشكلى بود كه هيچ چارهاى نداشت جز آنكه هر كس شخصا به فكر خود باشد. البته گرماى شديد براى مردم آن مناطق پديده تازهاى نبود و بارها در فصل گرما آن را تجربه كرده بودند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - حتى خود حضرت - گوشهاى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشهاى از آن را زير پاى خود قرار دادند، و عدهاى از شدت گرما عبا را به پايشان پيچيدند !(1)
اكنون صد و بيست هزار حاجى بازگشته از حرم الهى، در كنار بركه آسمانى غدير از حركت چند روزه باز ايستاده بودند. آنان مىدانستند كه تا ساعتى ديگر مراسم آغاز خواهد شد و بايد وضو بگيرند و خود را براى شركت در نماز جماعت و سپس در مراسم آماده كنند. همه در جنب و جوش، براى يك برنامه استثنائى !
آخرين اقدام عملى قبل از مراسم غدير، آراستن مجلس خطابه و آماده سازى جايگاه سخنرانى بود، كه تا آن روز مجلسى در اين وسعت سابقه نداشت. اين مرحله نيز در گونهاى با شكوه و بىنظير آماده شد، كه مردم هرگز تا آن روز نمونهاش را نديده بودند.
نيمى از آنچه بايد انجام مىگرفت مربوط به جايگاه سخنرانى و نيم ديگر مربوط به موقعيت نشستن مردم در برابر منبر بود.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 301.
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشستهاند بدون كوچكترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونهاى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطرهها بر جاى گذارد.
براى آماده سازى جايگاه، پيامبر صلىاللهعليهوآله چهار نفر از خواص اصحاب خود را انتخاب كرد. آن حضرت مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا محل پنج درخت كهنسال را براى اجراى مراسم آماده كنند.
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونهاى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 149، 168، 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 106، 301.
در نتيجه جمعيت پس از نماز جماعت بدون آنكه از جاى خود حركت كنند در مقابل منبر بودند و سخنران پشت به قبله و رو به مردم قرار مىگرفت.
همچنين مىبايست موقعيت منبر نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار مىگرفت تا پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد و همه آن حضرت را ببينند.
گروه چهار نفرى كار خود را آغاز كردند. آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگهاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند.
سپس شاخههاى اضافى پايين آمده آن درختان خودرو را - كه تا نزديكى زمين آمده بود قطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخهها پارچهاى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را - كه قابل بريدن نبود - با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند؛ ابتدا با روى هم چيدن سنگهاى بزرگ و كوچك، منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. آنگاه از رواندازهاى شتران و ساير مركبها كه عبارت بود از تشكها و قاليچهها كمك گرفتند، و آنها را روى سنگها قرار دادند تا سختى سنگها را با نرمى رواندازها جبران كرده باشند. در مرحله بعد پارچهاى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر پهن كردند.
اين كاملترين گونه از تدارك يك مجلس عظيم براى يك خطابه استثنائى بود، كه از نظر جايگاه خطيب و مخاطَبين و ايجاد بالاترين كيفيت ممكن براى مجلس سخنرانى، در گونهاى بىنظير آماده شد.
نقطه شروع مراسم پر شور غدير نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى حضرت نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فرا خواند.
به دنبال اين اعلام، مردم همه وضو گرفته رو به قبله صفهاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بىنظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
برخورد تند پيامبر صلىاللهعليهوآله با منافقين پيش از مراسم غدير(1)
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و كاروان همراه حضرت به غدير رسيده و حضرت فرمان استقرار در آنجا را داد، فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكنده شدن كاروان باشند. از يك سو فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفتهاند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند. اين بدان جهت بود كه آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند.
آن حضرت همزمان با اين اعلام گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد ! مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكىهاى جُحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 71. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34.
اينگونه بود كه دومين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى گرديد.(1)
كارشكنى علنى منافقين در غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بىكار ننشستند و كارشكنىهاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله شايعه پيش از خطبه غدير بود:
هنگامى كه بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند، منافقين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود. همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم مىخواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با انسجام بيشترى از حالت نماز به سمت منبر جمع شوند تا سخنرانى خود را آغاز كند، با اين منظره مواجه شد كه عدهاى از اطراف منبر متفرق مىشوند ! اگر چه بسيارى از مؤمنين جلوى منبر جمع شده بودند، ولى اين منظره بسيار بىادبانه بود كه عدهاى برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى به آنان مىنگريست و راست و چپ منبر را نگاه مىكرد و منتظر بود كه شايد از اين حركت زشت خود دست بردارند.(4)ولى وقتى جدى بودن توطئه را
احساس كرد به اميرالمؤمنين عليهالسلام دستور داد تا از تفرق مردم جلوگيرى كند و همه را در مقابل منبر جمع كند. با ديدن اين برخورد شديدِ پيامبر صلىاللهعليهوآله همه بازگشتند و در مقابل منبر نشستند. حضرت قبل از سخنرانى خطاب به مردم فرمود:
اى مردم من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونهاى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوضتر است ! ! اما بدانيد كه خداوند مقام على بن ابىطالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همانگونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيزى را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمىدهد.
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتار مردم در برابر اول شخص عالم و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى مردم در پيشگاه آن حضرت بلند شد.
آنان براى جبران عمل قبيح خود بهانه آوردند كه: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مىبريم ! پيامبر صلىاللهعليهوآله هم عذر آنان را پذيرفت، و با اين بزرگمنشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد و سخنرانى آغاز شد.(1)
سپس منافقين معاذ بن جبل را - كه يكى از اصحاب صحيفه بود - با حيله و تزوير نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستادند و پيشنهاد كردند كه در ولايت على عليهالسلام ديگرى را هم شريك كند تا مردم سخنش را بپذيرند ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ عكس العملى در برابر اين حركت منافقين را صلاح ندانست و بىپاسخ گذاشت و در انتظار پايان كارِ آماده سازان جايگاه ماند كه تا ظهر طول كشيد.(2)
اغتشاش منافقين در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود ! ! از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالىهايى بود كه در حجة الوداع و غدير به پا مىكردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به صراحت بيان فرموده است: قضيه محمد صلىاللهعليهوآله براى عرب ناخوشايند بود، و آنها به آنچه خداوند از فضلش به او عطا كرده بود حسادت مىورزيدند و اين امر در طول حيات آن حضرت ادامه داشت. تا آنجا كه به همسرش تهمت زدند و مركبش را رماندند ... . و اگر نبود كه قريش نام مبارك آن حضرت را وسيلهاى براى دستيابى به قدرت و پلّكان عزت و حكومت خويش يافته بود، حتى يك روز هم بعد از وفات آن بزرگوار خدا را بندگى نمى كردند.
به اين ترتيب پس از ماجرايى كه بين آنان و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در منى و عرفات رخ داد و بعد از پافشارى و اصرار آن حضرت بر تعيين امامت براى اهلبيت عليهمالسلام و به خصوص براى اميرالمؤمنين عليهالسلام، طبيعى است كه بغض و كينه در چهرههاى آنان نمايان گشته و در رفتار و كردار و تمام اقدامات و عموم موضع گيرىهاى ايشان هويدا گردد. به گونهاى كه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچون بيگانگان و به دور از هر گونه ادب و نزاكت ظاهرى رفتار كنند !
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با چنين حالتى با اينان مواجه بود، حتى در لحظات غدير خم. اين موضوع در روايات هم اشاره شده است:
جابر بن عبداللّه روايت كرده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرود آمد، اما مردم از اطرافش دور شدند و حال اينكه على عليهالسلام همراهش بود. اين عمل مردم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله سخت آمد. حضرت به على عليهالسلام فرمان داد تا آنان را جمع كرد. هنگامى كه همگان جمع
1) . ستيز با آفتاب: 65 - 76.
شدند، در حالى كه بر بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام تكيه زده بود ايستاد و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد. سپس فرمود: اى مردم من سرپيچى و دور شدن شما را از خودم خوشايند نمىدانم، چون اينگونه به ذهنم خطور مىكند كه هيچ درختى در نظر شما از درختى كه با من همراه و مهربان است مبغوضتر نيست.(1)
ابن حبّان با سندى كه بر طبق شرايط بخارى صحيح است - و عده ديگرى نيز با سندهايى كه بعضى از آنها صحيح است - روايت نموده است: در مسير بازگشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مكه، وقتى آن حضرت به غدير رسيدند، برخى از صحابه براى رفتن از حضرت اجازه مىخواستند. ايشان نيز به آنها اجازه مىدادند و مىفرمود: چه شده درختى كه با رسول خدا مهربان و باملاطفت است از ديگران در نزد شما مبغوضتر است ؟ !
راوى گويد: همه آنان مىگريستند، و ابوبكر گفت: بعد از اين هر كس از تو اجازه رفتن بخواهد از نظر من نادان است.(2)
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از خطبه غدير(3)
اهانتهاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير هنگام ظهر به پا خاست و دستور داد تا خيمهاى نصب كردند و به على عليهالسلام دستور داد تا داخل آن شود، اولين كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان
1) . المناقب ابنمغازلى : ص 25. العمدة (ابنبطريق) : ص 107. الغدير: ج 1 ص 22.
2) . الاحسان فى تقريب صحيح ابنحبان: ج 1 ص 444. مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 16. مسند طيالسى: ص 182. مجمع الزوائد: ج 10 ص 408.
3) . غدير در قرآن: ج 1 ص 221 - 223، 227. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 25، 50 . اسرار غدير: ص 263 - 272.
دستور بيعت داد ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند مگر بعد از آنكه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا اين بيعت به امر خداست ؟
حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علاست، و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است، و هر كس از على اطاعت نكند كافر است، چرا كه سخن على سخن من، و امر او امر من است. هر كس با سخن على و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو برخاستند و نزد على عليهالسلام رفتند و به عنوان «اميرالمؤمنين» با او بيعت كردند. عمر هنگام بيعت گفت: خوشا به حالت يا على، صاحب اختيار من و هر مرد و زن مؤمنى شدى. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و بيعت كردند و سخنى نگفتند.(1)
تدابير امنيتى در غدير ضد منافقين(2)
هر اندازه مراسمى گستردهتر و داراى اهداف الايى باشد نياز به تدابير امنيتى بيشترى دارد. اين نياز آنگاه بيشتر احساس مىگردد كه شركت كنندگان در مراسم از قشرهاى مختلف مردم با درجاتى متفاوت از نظر ايمان و فرهنگ و ملّيت باشند.
اوج اين نياز زمانى است كه مجرى برنامه يقين داشته باشد عدهاى توطئهگر در ميان شركت كنندگان حضور دارند؛ و اكثر آنان افرادى بىپروا و بىحيا با دلهايى پر از كينه، هيچ فرصتى را براى بر هم زدن مراسم از دست نخواهند داد.
در مراسم غدير گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در فكر نقشههايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. اين گروه با توطئهها
و دسيسههاى گوناگون، عدهاى از مردم ضعيف الايمان را با خود همراه مىكردند. اينان از هيچ اقدامى بر ضد برنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله كوتاهى نمىكردند، و از كارشكنى گرفته تا طرح نقشههاى پيچيده در مقابله با برنامههاى غدير همفكرى مىكردند و بدون اتلاف وقت وارد عمل مىشدند.
نمونه بارز آن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه براى راه بازگشت از غدير تا مدينه در كوه «هَرشى» طراحى كردند، اما با اطلاع و اقدام به موقع پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى شد.
پس از آن هم نقشه قتل على عليهالسلام را طراحى كردند كه با اقدام سريع پيامبر صلىاللهعليهوآله در سايه خبر خداوند خنثى شد. از جهتى ديگر تمام نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از همين گروه بود و در متن خطابه نيز به حضور آنان و توطئههايشان تصريح كرد، و به خاطر همانان بود كه از خداوند تقاضاى حفظ نمود.
در مورد تدابير امنيتى در غدير مىتوان به نكاتى اشاره كرد:
با قاطعيت بايد گفت - چنان كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است - : اگر ضمانت حفظ از طرف خداوند و نزول آيه: «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)نبود، هرگز امكان برگزارى چنان مراسم مفصلى كه هر سوى آن نياز به كنترلى داشت و در جاى جاى آن توطئه گرانى حضور داشتند، امكان پذير نبود.
نزول بيش از چهل آيه از قرآن درباره اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، دليل بر عنايت خاص خداوند به اين برنامه اسلام است. از سوى ديگر نزول بيش از هشتاد آيه در افشاگرى عليه اقدامات منافقين در ايام غدير، از يك سو حاكى از ضمانتِ حفظ و حراست خداوند متعال نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اجراى مراسم غدير است؛ و از سوى ديگر نشانگر تلاش بىوقفه دشمنان ولايت اهلبيت عليهمالسلام در ايام آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
1) . مائده / 67 .
براى مقابله با چنين مسئله پيچيدهاى كه عدهاى به نام مسلمان در بين اجتماع مسلمين مشغول توطئه باشند و در ظاهر نتوان با آنان مقابله جدى كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله شيوههاى مختلفى را به كار گرفت. همه روشها متمركز بر اين اصل امنيتى بود كه به اصل برنامه غدير لطمه نخورد و كمترين آشوبى بر پا نشود.
بنا بر اين، سياست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مقابله جدى با آنان نبود و جز در مراحلى كه منافقين هتاكى را به نهايت مىرساندند، حضرت با آنان مدارا مىكرد و با اشاره و كنايه و ترساندنِ آنان از افشاى اسرارشان، سعى در فرو نشاندن فتنهها مىفرمود.
مجموع اقدامات امنيتى پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه در واقع انعكاس «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» بود - از زاويه نظارت مستقيم خداوند بر اجراى مراسم قابل توجه است، در حدى كه بيش از ده بار تحركات و تصميمات منافقين توسط جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد.
آن حضرت طبق اِخبار الهى آنان را احضار كرد و مشت آنان را باز نمود و به يك معنى آنان را فلج كرد. در اثر اين خبرهاى غيبى، اين هراس بر دل آنان افتاده بود كه تصميم به هر اقدامى بگيرند خدا فورا به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر خواهد داد. جالب اينكه آنان با اينكه در دل به خدا و رسول ايمان نداشتند، اما مطمئن بودند كه اخبار صحيح و دقيق اقدامات آنان به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسد !
يكى از سياستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در امنيت غدير ايجاد جوى بود كه منافقين در بين خود به اين نتيجه برسند كه فعلاً ايجاد آشوب به ضرر آنان است و نبايد با آبروى خود بازى كنند و وجهه خود را خراب كنند.
آنان در اوج كينهتوزى فقط به نجوا در بين خود اكتفا مىكردند و از اقدامات عملى پرهيز داشتند. دسيسههاى خود را هم با سؤالاتى در قالبهاى دلسوزانه يا آوردن بهانههاى بيجا مطرح مىكردند. البته گاهى آتش كينه زبانه مىكشيد، ولى با سياستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آب سردى بر آن ريخته مىشد و خنثى مىگرديد.
يكى ديگر از سياستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در امنيت غدير، قرار دادن افراد قابل اعتمادى در بين مردم بود، تا حركات منافقين را زير نظر داشته و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش كنند، كه از بين آنان نام مقداد و ابوذر و حذيفه و بريده اسلمى به صراحت در تاريخ آمده است.
سياست ديگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در امنيت غدير تهديد منافقين به افشاگرى بود كه به راحتى آنان را بر سر جايشان مىنشاند، چرا كه اكثر مردم از اقدامات آنان بىاطلاع بودند.
اين روش پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى به طور جدى به كار گرفته شد، و حضرت دو بار در خطابه صريحا اعلام كرد كه اگر بخواهم نام فتنهگران را ذكر كنم و آنان را معرفى نمايم مىتوانم، ولى با بزرگوارى رفتار مىكنم و از چنين كارى صرف نظر مىنمايم.
چند بار هم حضرت با كنايه وارد عمل شد و كلمه «اصحاب صحيفه» را بر زبان جارى كرد و لرزه بر اندام منافقين انداخت، در حالى كه به تصريح روايات اكثر مردم منظور حضرت را از «صحيفه» نفهميدند. چند بار هم افشاگرى به صراحت صورت گرفت و پرده از اقدامات خطرناك آنان برداشته شد.
روش ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با منافقين سياست مدارا بود. آن حضرت در برابر سؤالات ناهنجار و بهانهها و پيشنهادات فتنه جويانه آنان - بدون آنكه برخورد تندى داشته باشد - در كمال خونسردى پاسخ لازم را مىداد و هرگز به جهت فتنهگرى آنان اشاره نمىكرد.
با اين برخوردِ آرام، هم مردم پاسخ لازم را درباره مطالب مطرح شده مىشنيدند، كه اين خواسته منافقين نبود؛ و هم حيلههاى منافقين كه در راستاى تخريب اذهان و ايجاد فتنه بود، به نتيجه نمىرسيد.
چند مورد از تحركات منافقين به عنوان نمونه ذكر مىشود:
در نزديكى غدير عدهاى به عنوان عجله براى خداحافظى آمدند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط با اظهار تعجب آنان را شرمنده كرد. در اثناى خطابه سخنانى بين منافقين رد و بدل شد، كه حضرت با بىاعتنايى سخنان خود را ادامه داد.
همچنين حركات و گفتارهاى مسخرهآميزى از آنان ديده شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط به اين اكتفا كرد كه آنان را احضار نمايد و مورد سؤال قرار دهد. جالبتر اين بود كه وقتى انكار كردند حضرت اصرار نفرمود، و همين اندازه ترس آنان را اقرارى حساب كرد كه از افشاى اسرار خود نگرانند.
منافقين پس از بيعت نيز تلاشهاى مذبوحانهاى را در شكلهاى گوناگون آغاز كردند. اولين شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم بود. دومين روش اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميدهاند منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از مراسم مفصل غدير چيست !
سومين شيوه شبهه اندازى در نسبتِ غدير به خدا بود. چهارمين روش مسئله تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى بود. پنجمين مسئله مطرح كردن شركت ديگران با على عليهالسلام در خلافت بود.
با آنكه مراسم عظيم غدير پاسخ همه اين شبهات و پيشنهادات را مىداد، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله با خونسردى كامل به سخنان آنان گوش مىداد، و پاسخ مناسب را - بدون آنكه از خود ناراحتى يا عصبانيت نشان دهد - به آنان مىفرمود.
با اين سياستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در سايه حفظ پروردگار بود كه سخنرانى غدير در امنيت كامل برگزار شد، و هر گونه شبههافكنى در مفاهيم و اهداف آن خنثى شد و كاملترين نتايج از آن گرفته شد.
عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير(1)
در آن روز از ايام سال كه مقارن با روز غدير بوده است وقايع بسيار مهمى در عالم خلقت رخ داده، همان طور كه انبياء عليهمالسلام نيز برنامههاى مهم خود را در اين روز انجام دادهاند.
اين به خاطر ارزشى است كه صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن داده است، و حاكى از آن است كه واقعهاى مهمتر از آن در تاريخ عالم نبوده، كه سعى شده ساير وقايع با آن مقارن گردد و از مباركى اين روز طلب بركت و يُمن شود.
از جمله عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير است.
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چارهاى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمانها مشهورتر و معروفتر و شناخته شدهتر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مىدانند و درك مىكنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد. آنها طوفان نوح عليهالسلام و آتش ابراهيم عليهالسلام و عصاى موسى عليهالسلام و بعثت خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله را ديدهاند؛ اما از تحولى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافتهاند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همانطور كه در روز غدير «ولايت» بر انسانها عرضه شد، در عالم خلقت بر ساير مخلوقات نيز عرضه شد. امام رضا عليهالسلام در حديثى به همين حقيقت اشاره مىفرمايد(2):
عرضه ولايت بر اهل آسمانها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيتالمعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
عرضه ولايت بر بقعههاى زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله.
قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليهالسلام.
عرضه ولايت بر كوهها، و قبول سه كوه پيش از سايرين: عقيق، فيروزه، ياقوت. و به همين جهت بر ساير جواهرات فضيلت دارند.
قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوهها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمىرويد.
عرضه ولايت بر آبها، آنكه قبول كرد گوارا و آنكه قبول نكرد تلخ و شور شد.
عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مىخواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن شد.
نماز جماعت در صحراى غدير(1)
در روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى، در بازگشت از حجة الوداع و پس از رسيدن به سرزمين غدير و آماده سازى منبر غدير، مقارن ظهر انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد.
1) . اسرار غدير: ص 49. واقعه قرآنى غدير: ص 74. سخنرانى استثنائى غدير: ص 42.
در واقع نقطه شروع مراسم پر شور غدير، نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فراهم شده فرا خواند.
به دنبال اين اعلام عمومى بود كه مردم همه وضو گرفتند و رو به قبله صفهاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بىنظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
بعد از آن مردم ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد. قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليهالسلام يك پله پائين تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شانه آن حضرت بود.
يادآور مىشود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا عليهمالسلام تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.(1)
3 ص 44، 97، 301، 302. اثبات الهداة: ج 2 ص 267 ح 387، ص 391. احقاق الحق: ج 21 ص 53 ، 57 .
يرنامه ريزى خاصى بود كه به صورت بسيار دقيق و غير عادى به خصوص در حد عادات و فرهنگ آن عصر اجرا شد. اين جهات در چند جنبه قابل دقت است:
مجلس عظيمى به وسعت يكصد و بيست هزار نفر در آن زمان سابقه نداشت. شايد بتوان ادعا كرد در مجلسى بدون وسايل تقويت كننده صدا و ديد، چنان اجتماعى در مقابل يك منبر - كه همه گوينده را ببينند و صداى او را بشنوند - تا كنون نيز سابقه ندارد، و در آن زمان مردم براى اولين بار با چنين منظرهاى مواجه شده بودند. البته فرد يا افرادى، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى مردم تكرار مىكردند كه افراد دورتر بشنوند و متوجه خطابه باشند.(1)
منبرى بلند از سنگ و جهاز شتر زير درختان و سايبان قراردادن پارچهها بر فراز درختان بلند براى درست انجام شدن مراسم خطبه، كار تازهاى بود. حتى چند نفر مأمور شدند تا شاخههاى مزاحمى كه قابل بريدن نبود با دستان خود نگه دارند تا به منبر اصابت نكند و مراسم با نظم كامل انجام شود.
ايستادن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر بلند، در حالى كه سابقه ذهنى مردم نشستن حضرت بر منبر و يا ايستادن بدون منبر بود، حالت استثنايى به نظر مىرسيد. ايستادن اميرالمؤمنين عليهالسلام از اول خطبه بر فراز منبر در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله - به طورى كه دو نفر در حال قيام در محل سخنرانى ديده شوند - يكى از جذابترين و توجه برانگيزترين قسمتهاى برنامه بود كه تا امروز نظير نداشته است.
طول سخنرانى كه حدود يك ساعت به طور متوالى در آن مكان گرم ادامه داشته و مردم گوش مىدادهاند نيز در بين سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىسابقه است.
1) . تاريخ يعقوبى: ج 2 ص 110. المعجم الكبير: ج 5 ص 67 .
بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام در بين سخنرانى، يك كار خارج از محدوده سخنرانى است، و در هيچ يك از سخنرانىهاى حضرت و حتى در عُرف سخنرانان جهان ديده نشده است. اين كار به عنوان يك اقدام بسيار فوق العاده و بياد ماندنى درباره حساسترين فراز خطبه انجام گرفت.
بيعت و اقرار لسانى گرفتن از مردم به اين صورت كه حضرت از مردم بخواهد تا در بين سخنرانى، اقرار خود را به طور مفصل بر زبان جارى كنند و محتواى سخنان حضرت را با صداى بلند تكرار كنند، نيز اقدامى استثنايى بين همه سخنرانىهاى عالم و ابداعى در اين فن به شمار مىآيد.
منبر غدير و آماده سازى فضاى خطبه غدير(1)
سير آماده سازى مردم توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىتوان به طور سلسله وار اينگونه بيان كرد:
پس از رسيدن به غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله چند اقدام مهم انجام داد تا خطبه غدير در بهترين شرايط ارائه شود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقابله با هر توطئهاى در آن لحظات حساس، از هر گونه پراكندگى كاروان جلوگيرى كند. براى اين هدف دست به سه اقدام به موقع زد:
يكى آنكه فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب انسجام كاروان و پراكنده نشدن آن باشند. ديگر آنكه فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفتهاند بازگردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 36 - 42. اسرار غدير: ص 48، 49. واقعه قرآنى غدير: ص 73. ژرفاى غدير: ص 190. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 81 ، 82 .
اينگونه بود كه آهسته آهسته همه آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى در محل از پيش تعيين شده كنار بركه جمع شدند، بدون اينكه كوچكترين اخلالى در نظم عمومى كاروان پيش آيد.
سومين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عدهاى از فتنهگران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كردهاند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را بازگردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكىهاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى گرديد.(1)
پيش بينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشمها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مىشد، ولى همه از كنار آن عبور مىكردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمىداد.
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركبها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروههاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 99 و ج 37 ص 204.
عدهاى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند و عدهاى ديگر خيمه بر پا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
روح همكارى مردم و نظارت دقيق مأموران پيامبر صلىاللهعليهوآله باعث شد كه پياده شدن و استقرار آن جمع عظيم انسانها بدون كوچكترين مشكلى به انجام رسد، و زمينه مناسبى براى مراحل بعدى مراسم باشد.
مسئله گرما در آن هنگام از سال و در آن ساعت از روز - در نزديكى ظهر - مشكلى بود كه هيچ چارهاى نداشت جز آنكه هر كس شخصا به فكر خود باشد. البته گرماى شديد براى مردم آن مناطق پديده تازهاى نبود و بارها در فصل گرما آن را تجربه كرده بودند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - حتى خود حضرت - گوشهاى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشهاى از آن را زير پاى خود قرار دادند، و عدهاى از شدت گرما عبا را به پايشان پيچيدند !(1)
اكنون صد و بيست هزار حاجى بازگشته از حرم الهى، در كنار بركه آسمانى غدير از حركت چند روزه باز ايستاده بودند. آنان مىدانستند كه تا ساعتى ديگر مراسم آغاز خواهد شد و بايد وضو بگيرند و خود را براى شركت در نماز جماعت و سپس در مراسم آماده كنند. همه در جنب و جوش، براى يك برنامه استثنائى !
آخرين اقدام عملى قبل از غدير، آراستن مجلس خطابه و آماده سازى جايگاه سخنرانى بود، كه تا آن روز مجلسى در اين وسعت سابقه نداشت. اين مرحله نيز در گونهاى با شكوه و بىنظير آماده شد، كه مردم هرگز تا آن روز نمونهاش را نديده بودند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 301.
نيمى از آنچه بايد انجام مىگرفت مربوط به جايگاه سخنرانى و نيم ديگر مربوط به موقعيت نشستن مردم در برابر منبر بود.
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشستهاند بدون كوچكترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونهاى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطرهها بر جاى گذارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا به محل پنج درخت كهنسال - كه در يك رديف جلوى بركه غدير بودند - بروند و آنجا را براى اجراى مراسم آماده كنند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 149، 168، 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 106، 301.
آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگهاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخههاى پايين آمده درختان را - كه تا نزديكى زمين آمده بود - قطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخهها پارچهاى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگهاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و شبه منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. سپس از رواندازهاى شتران و ساير مركبها كمك گرفتند و بناى آن را تكميل كردند.
در مرحله بعد پارچهاى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر انداختند. آنان منبر را طورى برپا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى مُشرِف بر مردم باشد تا همه آن حضرت را ببينند. چنان كه در گزارش ماجراى غدير آمده است:
احدى از حاضرين غدير خم نبود مگر آنكه آن حضرت را به چشم خود مىديد و صداى آن حضرت را به گوش خود مىشنيد.
از سوى ديگر شخصى به نام ربيعة بن اُمية بن خلف - كه صداى بلندى داشتمأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را كه قابل بريدن نبود با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.(2)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 149، 168، 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 106، 301.
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 23 ص 362 و ج 36 ص 152 و ج 37 ص 119، 140، 152، 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 299 - 301. احقاق الحق: ج 21 ص 46.
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونهاى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند. در نتيجه جمعيت پس از نماز جماعت بدون آنكه از جاى خود حركت كنند در مقابل منبر بودند و سخنران پشت به قبله و رو به مردم قرار مىگرفت. همچنين مىبايست موقعيت منبر نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار مىگرفت تا پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد و همه آن حضرت را ببينند.
گروه چهار نفرى كار خود را آغاز كردند. آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگهاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند. سپس شاخههاى اضافى پايين آمده آن درختان خودرو را - كه تا نزديكى زمين آمده بودقطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخهها پارچهاى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را - كه قابل بريدن نبود - با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگهاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند.
آنگاه از رواندازهاى شتران و ساير مركبها كه عبارت بود از تشكها و قاليچهها كمك گرفتند، و آنها راروى سنگها قرار دادند تا سختى سنگها را با نرمى رواندازها جبران كرده باشند. در مرحله بعد پارچهاى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر پهن كردند.
اين كاملترين گونه از تدارك يك مجلس عظيم براى يك خطابه استثنائى بود، كه از نظر جايگاه خطيب و مخاطَبين و ايجاد بالاترين كيفيت ممكن براى مجلس سخنرانى، در گونهاى بىنظير آماده شد.
خفقان سقيفه و بنىاميه اين آرزو را بر دل دوستان غدير گذاشت كه جزئيات مفصل ماجرا را از لبان مبارك امام معصوم بشنوند. با انقراض بنىاميه و قبل از تسلط بنىعباس، فرصت مناسبى بود تا امام پنجم غدير براى اولين بار جزئياتى از محل خطابه و كيفيت آماده سازى آن را بازگو كند و متن كامل خطبه را در اختيار دوست داران غدير قرار دهد.
اين يعنى به ما بفهماند كه واقعهاى در سه روز با خطابهاى به طول بيش از يك ساعت، چه نعمت عظيمى در تاريخ اعتقادى ماست كه تا قيامت موظف به نشر و ابلاغ آن به نسلهاى بعد هستيم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مورد منبر غدير فرمود:
در غدير شبيه منبرى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته شد و آن حضرت بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد. در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. پس اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر دشمنى با خداست.(1)
همچنين امام باقر عليهالسلام در شرح مفصلى از ماجراى غدير ساخت منبر غدير را اينگونه شرح داد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از جاده اصلى به سمت مسجد غدير آمد كه در آنجا درختانى بود. حضرت دستور داد زير آن درختان پاكسازى شود و سنگهايى را شبيه منبر روى هم بچينند تا در حال خطابه مشرف بر مردم باشد.
1) . الكافى روضه : ص 27. اثبات الهداة: ج 2 ص 18 ح 72.
آنگاه مردم از هر سو در برابر منبر جمع شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن سنگها ايستاد و خطابه را چنين آغاز كرد: الحَمدُ للّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ ... .(1)
مقارن ظهر، انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد. پس از بيرون آمدن مردم از خيمهها و آمادگى صفها براى نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خود بيرون آمدند و نماز را به جماعت خواندند.
بعد از آن همه مردم ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد.
قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليهالسلام يك پله پائينتر از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر فراز منبرِ غدير و در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شانه آن حضرت بود.
سپس حضرت نگاهى به راست و چپ جمعيت نمودند و منتظر شدند تا مردم كاملاً جمع شوند. زنان نيز در قسمتى از مجلس نشستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىديدند.
پس از آماده شدن مردم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سخنرانىِ تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.
با در نظر گرفتن اين شكل خاص از منبر و سخنرانى، كه دو نفر بر فراز منبر در حالت قيام ديده مىشوند و بيش از صد و بيست هزار نفر اين منظره بديع را مىنگرند، به استقبالِ سخنانِ حضرت خواهيم رفت.
1) . احتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201 ح 86 .
يادآور مىشود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى و تمام حواشى و مسائل و موارد مرتبط به خطبه؛ از قبيل اسناد و منابع خطبه، ماجراهاى حين خطبه، آيات آمده در خطبه غدير، آيات نازل شده حين ايراد خطبه غدير مثل آيه اكمال و ... ، همه در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، آمده است.
پس از اتمام خطبه غدير، كاروان حجة الوداع سه روز در صحراى غدير ماندند. در اين سه روز، اتفاقات متعدد و مهمى رخ داد، كه در اين بخش هر كدام جداگانه آورده مىشود:
اول: موارد كلى
دوم: عمامه گذارى
سوم: تبريك و تهنيت
چهارم: بيعت
پنجم: سند مكتوب غدير
ششم: غديريه حسّان بن ثابت
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير
نهم: حارث فهرى و سنگ آسمانى
در هر قسمت از نه عنوان بالا، طبق روال دائرة المعارف، آيات مربوط به آن در آخر آن قسمت و به ترتيب حروف الفبا (حرف اول آيه) آمده است.
پيش بينىهاى بعد از خطبه غدير(1)
پس از اتمام خطبه غدير، يك تدارك همه جانبه براى بعد از خطبه به صورت برنامه سه روزه، بىنظيرترين طراحى براى پس برنامههاى يك سخنرانى را به نمايش گذاشت؛ به گونهاى كه مخاطب خود را تا بيش از هفتاد ساعت از پايان آن با خود همراه كرد.
جالبتر از آنگونههاى مختلف تبليغى اين برنامهها بود كه هر يك از مخاطبين را با زاويه جديدى از اهداف غدير آشنا مىكرد؛ و در واقع هر يك از آنها مكمل خطابه غدير بود.
اين بدان معنا بود كه خطيبِ اعظمِ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » نه تنها راضى نمىشود مخاطبين حاضر و غايبش با كوچكترين ابهامى از برابر منبر او برخيزند، بلكه مىخواهد درك كامل و تفاهم تمام عيارى از اهداف بلند مدت خود ارائه دهد؛ تا هم راه سوء استفاده را مسدود نمايد و هم راه تشكيك را ببندد.
از سوى ديگر ارائه كاملترين شكل ممكن از يك سخنرانى بود كه مخاطبين را اشباع تمام عيار مىنمود، و آنان را با جزئيات و ظرائفِ اهدافى كه از اين خطابه در نظر بود آشنا مىكرد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 73.
اگر همه آن مفاهيم در خطبه گنجانده مىشد مخاطبين را خسته مىكرد و شايد از حوصله آنان خارج بود. اما وقتى تعدادى از مفاهيم در قالبهاى غير خطابه ارائه مىگرديد، در كنار خطبه صورت كاملى به خود مىگرفت.
از زاويهاى ديگر، اهداف و مفاهيمى وجود دارد كه تفهيم آن به صورت عملى زيباتر و دلنشينتر است، تا آنكه به صورت گفتار مطرح شود. در غدير مفاهيمى براى بعد از خطابه در نظر گرفته شد كه مطرح كردن آنها به صورت غير گفتارى آسانتر و روح نوازتر و در قلوب جايگزينتر مىشد و پذيرش و هضم آن نيز آسانتر بود.
برنامههاى بعد از خطابه در چهار صورت طراحى شد: جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه، تكميل مفاهيم آن، نشان دادن امضاى الهى بر كل خطبه، و باقى گذاشتن اسنادى ماندگار از آن خطابه تاريخى. اين ابعاد چهارگانه مجموعهاى بود كه به صورت ضميمه خطابه غدير تأثير عجيبى در ماندگارى و حفظ آن در خاطرهها داشت و باعث انتشار عجيب خبر غدير در كوتاهترين زمان ممكن شد، كه در پايان همين بخش به تفصيل آن خواهيم پرداخت.
اقرار به نبوت و ولايت پس از خطبه غدير(1)
يكى از اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در انتهاى خطبه غدير اين بود كه چون بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه، از طرفى غير ممكن بود و از سوى ديگر امكان داشت افراد به بهانههاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت، لذا حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت كم و با اين سيل جمعيت، امكان بيعت براى همه وجود ندارد، پس همگى اين سخنى را كه من مىگويم تكرار كنيد و بگوييد:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 63 ، 76، 81 . اسرار غدير: ص 53 ، 62 - 65 ، 120. ژرفاى غدير: ص 194. غدير از زبان مولى: ص 25. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 36. واقعه قرآنى غدير: ص 115.
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مىكنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
پيداست كه حضرت، عين كلامى را كه مىبايست مردم تكرار كنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص كردند تا هر كس به شكل خاصى براى خود اقرار نكند، بلكه همه به مطلب واحدى كه حضرت از آنان مىخواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت نمايند.
وقتى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت همه مردم سخن او را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.(1)
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است !
آخرين اقدام استثنائى و غير عادى از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تقولون ؟ ! چه مىگوييد ؟
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىديد و هم مىشنيد كه مردم چه مىگويند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219.
بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مىشد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مىگوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مىتوانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
معناى اين اقدام - چنانكه خود حضرت تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دلها و اسرار قلبها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونهاش را پيدا نمىكنيد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
اقدام ديگر اين بود:
پس از اتمام خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليهالسلام، انتظار آميخته با سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر و على عليهماالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مىدارند.
تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مىگفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود. جمعيت در حالى كه دستها را به نشانه بيعت بالا برده بودند و به طرف حضرت اشاره مىكردند، فرياد مىزدند: آرى پذيرفتيم، و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مىكنيم.
همچنين در طول سه روز كه مراسم بيعت و تبريك و تهنيت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند. سؤالاتى كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود.
حضرت نيز محتواى خطبه را به صورت خلاصهتر و با عبارات ديگرى بيان مىفرمودند و در بعضى موارد مطالب ديگرى به عنوان توضيح به آن مىافزودند، و گاهى به صورت سؤال و جواب مطرح مىكردند. البته برخى از اين مطالب احتمالاً قبل از آغاز خطبه مفصل بوده است و براى آمادگى مردم فرمودهاند.
پس از چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشارههاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه فرمود:
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
اى مردم، همه پيامبرانِ قبل از من، دورانى از عمر را سپرى كردهاند و سپس خداوند آنان را فرا خوانده و آنان اجابت كردهاند. من نيز نزديك است كه فرا خوانده شوم و اجابت كنم. خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه «اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»(1)، و گويى مرا نيز فرا خوانده و اجابت كردهام. اى مردم، هر پيامبرى دوران توقفش در ميان قوم خود نصف پيامبر قبلى است. حضرت عيسى بن مريم چهل سال در ميان قوم خود بود و من پس از بيست سال آماده رفتن هستم، و نزديك است از شما مفارقت كنم.
بدانيد كه من و شما مورد سؤال قرار خواهيم گرفت. من مسؤولم درباره آنچه به عنوان رسالت براى شما آوردهام و درباره كتاب خدا و حجت او كه به يادگار در ميان شما گذاردهام، و شما نيز (درباره آنها) مسؤوليد. آيا من ابلاغ كردهام ؟ شما به پروردگارتان چه خواهيد گفت ؟
1) . زمر / 30.
صداها از هر سو بلند شد: ما شهادت مىدهيم كه تو بنده خدا و پيامبر او هستى. رسالت او را ابلاغ كردى و در راه او جهاد نمودى. امر او را رساندى و دلسوز بودى و آنچه بر عهدهات بود ادا نمودى. خداوند به تو از سوى ما جزا دهد به بهترين صورتى كه به پيامبرى از امتش جزا داده است.
حضرت فرمود: خدايا شاهد باش. اى بندگان خدا، نسب مرا بگوييد. گفتند: تو محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف هستى. فرمود: خداوند تعالى مرا كه به معراج برد وحى خود را به گوش من چنين رسانيد: اى محمد، من محمود هستم و تو محمدى ! نام تو را از نام خود مشتق ساختهام. هر كس به تو نيكى كند به او نيكى مىكنم و هر كس از تو قطع كند من او را قطع مىكنم. نزد بندگانم برو و به آنان كرامت من نسبت به خود را خبر ده. من هيچ پيامبرى را نفرستادهام مگر آنكه براى او وزيرى قرار دادهام. تو پيامبر من هستى و على وزير توست !
بدانيد من شما را شاهد مىگيرم كه من شهادت مىدهم خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم. آيا به اين مطلب اقرار داريد و به آن شهادت مىدهيد ؟ گفتند: آرى، براى تو به اين مطلب شهادت مىدهيم. فرمود: بدانيد مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، و او اين است. و اشاره به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند.
اى مسلمانان، حاضرانتان به غائبان برسانند: كسانى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كردهاند، به ولايت على سفارش و وصيت مىكنم. بدانيد كه ولايت على ولايت من، و ولايت من ولايت پروردگار من است. اين پيمانى است كه پروردگارم با من بسته و به من دستور داده آن را به شما ابلاغ نمايم. سپس سه مرتبه فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: يا رسول اللّه، شنيديم.
اى مردم، به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: شهادت مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست. فرمود: بعد از آن به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: به اينكه محمد بنده و پيامبر خداست. فرمود: صاحب اختيار شما كيست ؟ گفتند: خدا و پيامبر صاحب اختيار ما هستند. فرمود: هر كس كه خدا و پيامبر صاحب اختيار او هستند اين شخص (على عليهالسلام) صاحب اختيار اوست.
آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: اين شخص (على بن ابىطالب عليهالسلام) صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم.
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه.
حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
سلمان پرسيد: ولايت على عليهالسلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس كه من بر او بيش از خودش اختيار داشتهام على نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد.
ديگرى پرسيد: منظور از ولايت على چيست ؟ فرمود: هر كس كه من پيامبر او بودهام على امير اوست.
آيا قبول داريد كه خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به اين مطالب شهادت مىدهيم. فرمود: خدايا، بر آنچه مىگويند شاهد باش !
بدانيد كه شما از خود من شنيدهايد و مرا ديدهايد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جاى خود را در جهنم آماده كند. بدانيد كه من كنار حوض كوثر منتظر شما هستم و روز قيامت در مقابل امتهاى ديگر به كثرت شما افتخار مىكنم. بياييد و نزد امم ديگر مرا رو سياه نكنيد ! !
بدانيد كه من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مىشويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بُصرى تا صنعاء است.(1)در آن قدحهايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است.
بدانيد كه فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مىآييد از شما سؤال خواهم كرد كه درباره آنچه امروز شما را شاهد گرفتم و نسبت به ثقلين پس از من چه كرديد ؟
ببينيد براى روزى كه مرا ملاقات مىكنيد در غيبت من با آنان چگونه رفتار مىكنيد.
پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين كدامند ؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداوند عزوجل است، كه واسطهاى متصل از خدا و از من در دست شماست. يك سوى آن به دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است تا روزى كه قيامت به پا شود. ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابىطالب و عترت اوست، و اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من بيايند.
از آنان سؤال كنيد و از غير آنان نپرسيد كه گمراه مىشويد. من براى اين دو از خداوند لطيف خبير درخواستهايى كردهام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو، ياور من و خوار كننده آن دو، خوار كننده من است. وليِّ آن دو وليِّ من و دشمن آنان دشمن من است. هيچ امتى قبل از شما هلاك نشده مگر زمانى كه دينش را طبق هوا و هوس خود قرار داده و بر ضد پيامبرش همدست شده و قيام كنندگان به عدالتشان را كشته است.
بدانيد كه من عدهاى را از آتش نجات خواهم داد ولى عدهاى را از دست من مىگيرند. من خواهم گفت: خدايا اصحابم ؟ ! به من گفته مىشود: تو نمىدانى اينان پس از تو چه كردند ! !(2)
بايد دقت داشت كه سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مىپرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبههاى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
در فرصتى همچون وقت نماز كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان مردم حضور داشت، سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مانند كدام ولايت است ؟
كيفيت مطرح شدن اين سؤال نشان مىداد كه تعمّدى در طرح آن وجود دارد و درخواست نشان دادن شبيه براى اين ولايت براى تعيين دقيق حدود آن و جلوگيرى از هر تفسير ناروايى بر سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه است.
و لذا حضرت در پاسخ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. اين جمله كوتاه بدان معنا بود كه به جاى هر گونه تفسيرى كافى است اعتقادى كه نسبت به من داريد نسبت به على عليهالسلام داشته باشيد. لذا به دنبال اين جمله فرمود: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
در اين لحظه خداوند عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(2)
همان گونه كه هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود، ولايت و سرپرستى نيز چنين است. اگر نماز و روزه
و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند.
تفسير ولايت نيز در غدير صورت گرفت؛ هم صاحب آن معرفى و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
به عنوان تكميل كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله، جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير نيز بشنويم. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است.
امضاى الهى براى ولايت(1)
به عنوان حساسترين فراز نبوت و پيام آورى پيامبر صلىاللهعليهوآله، يك يرنامه ريزى چند جانبه پس از خطبه غدير مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.
چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خداوند هدايت مىشد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسلهاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد:
سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطابه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 85 - 88 .
اولين برنامه سپاس خداوند از مبلغ اعظم ولايت و غدير بود. به راستى چه زيباست كه يك سخنرانى آن قدر حساب شده باشد كه خداى غدير از مبلِّغ آن تشكر كند. در هيچ يك از پيام رسانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه ندارد كه خداوند سپاسنامهاى براى پيامبرش فرستاده باشد؛ اگر چه در واقع خداوند هميشه سپاسگزار پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله بوده كه بار سنگين ختم رسالت را بر دوش كشيده است.
از آنجا كه دستور ابلاغ غدير در گونهاى خاص و سنگين با خطاب «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و با تأكيد «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، و با خوف و رجاء «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)نازل شده بود، تشكرنامه پرمعنايى از سوى پروردگار غدير براى مبلغ اعظم آن فرستاده شد، و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض در برابر فرمان الهى تقدير شد.
جبرئيل نازل شد و آيه سوم سوره قلم را آورد: «وَ اِنَّ لَكَ لأََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بىمنت خواهد بود» ، و اين به معناى عظمت كارى بود كه جز پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را ياراى بر دوش كشيدن آن نبود، و در دلسوزانهترين شكل به اجرا در آمده بود.
در نگاهى ديگر، اين سپاس اعلام رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بود، و امضاى برنامهاى بود كه مجرى فرامين الهى در غدير به اجرا درآورد.(2)
و اما برنامه دوم پيام خاص الهى پس از خطابه غدير بود. اكنون نوبت آن بود كه مُهر قبولى پروردگار درباره غدير، جلوه خود را در ارتباط مردم با خداوند نشان دهد، بدين معنى كه اگر خداى غدير خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را امضا كرده، روزى هم براى بازخواست اين تأييد الهى وجود خواهد داشت.
اين پيام يكى از پيش بينىهاى جالب غدير بود كه هدف از برنامه عظيم غدير را به مردم فهمانيد و مردم را با مجرد شنيدن خطابه رها نكرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطابه، پيام خاص الهى را - كه جبرئيل آورده بود - به مردم ابلاغ كرد و چنين فرمود: اى مردم، خدا به من سلام رسانده مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم ... » ، و بعد از اين حكمى به شما نازل نمىكنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار حكم را بدون ولايت قبول نمىنمايم.
پيش بينى چنين بود كه اين پيام در متن خطبه نباشد و به طور جداگانه و به عنوان تفسير «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... » پس از ختم كلام در خطابه ارائه گردد، تا به طور جداگانه در خاطرهها بماند.(1)
برنامه سوم و چهارم، ظهور جبرئيل در غدير و ماجراى سنگ آسمانى بر دشمن غدير حارث فهرى بود.
به تعبير ديگر: با آنكه اصل بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز هر روز و هر ساعت و هر لحظه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اساس «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»(2)بود، و ايمان به نبوت حضرت به معناى پذيرفتن كلام الهى از صداى نبوى بود، اما در موارد حساس بايد تأكيد مىشد كه اين امر از طرف خداست.
در غدير به عنوان حساسترين فراز نبوت و پيامآورى پيامبر صلىاللهعليهوآله، يك يرنامه ريزى چند جانبه مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.
يك بُعد اين برنامه مربوط به پيامبر صلىاللهعليهوآله و مُهر تأييد بر انجام وظيفه آسمانى آن حضرت بود، و بُعد ديگر آن مربوط به مردم بود كه با چشم خود تأييد الهى را ببينند. در نگاهى ديگر يك جلوه از اين تأييد با نزول جبرئيل و اعلان پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام شد، و جلوه ديگر آن با وقوع دو معجزه در حضور مردم تحقق يافت.
چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خداوند هدايت مىشد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسلهاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد: سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطابه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.
اسناد ماندگار غدير(1)
مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مىشود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مىشود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مىماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شدهاى از آن براى نسلهاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از مواضع اعجاب برانگيز سخنرانى غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيشبينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه نداشت:
يكى سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.(2)
دوم شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
سوم اعلان روز غدير به عنوان يك عيد دائمى براى مسلمانان بود.
چهارم علامت گذارى محل سخنرانى به عنوان مسجد غدير براى هميشه بود.
توضيح تكتك اين موارد در ادامه اين قسمت آمده است.
پرسش و پاسخ از ولايت پس از خطبه غدير = آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليهالسلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(1)
حضور و ظهور جبرئيل پس از خطبه غدير(2)
از جمله معجزاتى كه پس از خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد، اين بود كه جبرئيل براى مردم ظاهر شد، و بار ديگر حجت را بر همگان و به خصوص عمر بن خطاب تمام كرد.
اين بود كه همگان مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده و مىگويد:
بخدا قسم، روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
در اينجا عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !
البته اين ماجرا به اين شكل نيز نقل شده است:
پس از اينكه عمر بن خطاب در غدير و در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراضاتى داشت، همين كه از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله با عجله بيرون آمد، به اسب سوارى برخورد كه كنار
جمعيت ايستاده بود و عمامهاى زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. آن اسب سوار خطاب به عمر گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود ! براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
عمر از او پرسيد: تو كيستى ؟ ولى آن مرد سكوت كرد. عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اين ماجرا را خبر داد.
حضرت فرمود: آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايتى را براى شما مطرح كرد كه اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.(1)
پايان سفر حجة الوداع(2)
پس از اتمام مراسم سه روزه غدير، كاروان غدير پنج روز راه در پيش داشت. آنان به سمت مدينه به را افتادند و پس از منازل «هَرشى» به «اَبْواء» و «سَقْيا» و «عَرْج» و «اَثايَه» و «مُتَعَشّى» و «مُنصَرَف» و «رَوْحاء» و «عِرْقُ الظَّبيَة» ، به «مسجد شَجَره» رسيدند.
پس از توقفى كوتاه در «شَجَره» ، روز بيست و پنجم ذى الحجه سال دهم دقيقا يك ماه پس از خروج از مدينه به اين شهر بازگشتند، در حالى كه بسيارى از ساكنين قبائل در مسير راه از كاروان جدا شده به شهر و ديار خود رفته بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با همان هفتاد هزار نفرى كه از مدينه خارج شده بود وارد اين شهر شد، در حالى كه رسالت عظيم خود را در آرام ترين و قاطعانه ترين شكل انجام داده بود.
تزيين آسمان چهارم به بيت المعمور در روز غدير(1)
در آن روز از ايام سال كه مقارن با روز غدير بوده است وقايع بسيار مهمى در عالم خلقت و در تكوين جهان رخ داده، همان طور كه انبياء عليهمالسلام نيز برنامههاى مهم خود را در اين روز انجام دادهاند.
اين به خاطر ارزشى است كه صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن داده است، و حاكى از آن است كه واقعهاى مهمتر از آن در تاريخ عالم نبوده است، كه سعى شده ساير وقايع با آن مقارن گردد و از مباركى اين روز طلب بركت و يُمن شود. از جمله عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير است.
همانطور كه در روز غدير «ولايت» بر انسانها عرضه شد، در عالم خلقت بر ساير مخلوقات نيز عرضه شد. امام رضا عليهالسلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مىفرمايد.(2)
از جمله آنها قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(3)= آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ... »(4)= آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»(1)
يكى از آياتى كه در ماجراى غدير و پس از اعلان ولايت در غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيه بود:
«وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» :
«و براى تو اجر بىمنّتى است» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام خطبه غدير، تجلى نبوت و ولايت آرامش روح نوازى را بر غدير خم حاكم كرده بود و رسالتى كه به عنوان اعلان ولايت بر دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داده شد طى مراحلى به انجام رساند.
اما هنوز مراسم غدير پايان نيافته بود و همه چشم انتظار برنامههاى بعدى بودند. آخرين پلههاى منبر غدير زير قدمهاى محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام سبك شدند، در حالى كه جان بر كفان ولايت چشم بر لبان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده اجراى فرامين حضرتش بودند.
يكى از مراحل جالب اين تبليغ هنگامى بود كه تشكر الهى از انجام چنين وظيفه خطير اعلام شد، كه به معناى تحقق اهداف از پيش تعيين شده غدير بود. در روايت مربوط به اين فراز غدير چنين آمده است:
هنگامى كه دستور اعلان ولايت على عليهالسلام نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن حضرت را معرفى كرد و ولايت او را اعلام نمود و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. در آن لحظات خداى محمد صلىاللهعليهوآله سپاسى بلند براى آن مبلِّغ اعظم غدير فرستاد و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض او در برابر فرمانش تشكر كرد.
1) . قلم / 3. غدير در قرآن: ج 1 ص 207، 208. واقعه قرآنى غدير: ص 116، 117.
جبرئيل نازل شد و آيه 3 سوره قلم را به عنوان رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ» براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد، آنجا كه مىفرمايد: «وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بىمنت خواهد بود»(1)و منظور خدا آن بود كه اين اجر به خاطر تبليغى است كه درباره على عليهالسلام به انجام رساندى.
از موقعيت نزول اين آيه سه نكته قابل استفاده است:
خداوند در هيچ جاى قرآن براى پيامبرش اجر و مزدى اعلام نفرموده، و فقط در يك جمله از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «إِنْ أَجْرِىَ إِلاَّ عَلَى اللّه وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ»(2): «اجر من بر خداوند است و او بر هر چيزى شاهد است» .
اما در اين آيه خداوند بدون آنكه پرده از اين اجر و مزد بردارد مىفرمايد: «براى تو اجر بىمنّتى است» . اين دليل عظمت مسئله اعلان ولايت است كه تنها در اين مورد خدا نام اجر و مزد را به ميان مىآورد، و در جملهاى آكنده از تأكيد با استفاده از «انَّ» و «لام تأكيد» آن را بيان مىدارد.
اين اجر و پاداش عنوان «مُزد» ندارد، بلكه به عنوان تشكر الهى از انجام كارى پر مخاطره و سنگين است. كلمه «غير ممنون» به عنوان صفت «اجر» دلالت بر اين مطلب دارد، و حاكى از آن است كه خداوند بىهيچ منّتى، و بدون آنكه اين پاداش را با عمل انجام شده مقايسه كند و در ميزان و ترازو قرار دهد، به عنوان سپاس و سند افتخار آن را تقديم پيامبرش مىنمايد.
در حديثى كه شأن نزول اين آيه را بيان مىدارد تصريح شده كه اين پاداش بىمنّت
كه تقديمى پروردگار به خاتم پيامبران است، دقيقا پس از اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير صورت گرفته است. اين نشان دهنده قله سر به فلك كشيده غدير است كه در اوج عظمتش نشان تقدير به پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله اعطا مىگردد.
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(1)
پيش از سفر حجة الوداع و واقعه غدير، سه آيه از قرآن در مدينه نازل شد:
«اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ» :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد» .
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... » :
«صاحب اختيار شما خداست و رسولش و كسانى كه ايمان آورده نماز را به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
«اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْيَتَّخُذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً ... » :
«آيا گمان كردهايد كه به حال خود رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا جهاد كنندگان از شما را بايد بشناسد كه جز خدا و رسول و مؤمنين را صاحب اسرار خود قرار نمىدهند» .
با نزول اين آيات مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه و عناوين اصلى آنها يعنى «اولو الامر» و «مؤتى الزكاة فى الركوع» و «المؤمنين» درباره گروه خاصى از مؤمنين است يا شامل همه آنان مىشود ؟
1) . مائده / 55 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 ، 84 ، 147 - 155. ژرفاى غدير: ص 195. غدير از زبان مولى: ص 26. غدير در قرآن: ج 1 ص 30 - 34، 38 - 40 و ج 2 ص 51 ، 52 . واقعه قرآنى غدير: ص 12، 115. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 35. چهارده قرن با غدير: ص 51 . اسرار غدير: 263 - 272، 281. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 28، 29، 59 ، 60 ، 196، 197. غدير در آئينه كتاب: ص 31. زيارت غديريه: ص 4 - 9. غدير در گذر زمان مهدىپور : ص 62 - 65 ، 75 - 119.
در پاسخ خداوند به پيامبرش دستور داد واليان امر مردم را به آنان بشناساند، و ولايت را براى آنان تفسير و بيان كند همان گونه كه نماز و زكات را برايشان بيان كرده است؛ و از همين جا بود كه برنامه غدير تدارك ديده شد تا در آن مراسم عظيم مفهوم و شئون ولايت در شكوهمندترين شكل خود براى مردم بيان شود.
اين آيه در خطبه غدير نيز مورد استشهاد قرار گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، و سپس آن را به على عليهالسلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است. حضرت چنين فرمود:
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابىطالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيهاى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند» .
در مراحل آغازين خطبه، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور ابلاغ ولايت على عليهالسلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مىفرمايد، يادآور مىشود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است. سپس آيه خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر مردم مىخواند.
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است.
براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مىبرد و مىفرمايد: على بود كه در حال ركوع زكات داد. و بر همه روشن مىفرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
جالب اينكه پس از خطبه غدير نيز، مردم به ياد آوردند كه در مدينه درباره همين سه آيه سؤال كردند و امروز روز پاسخ آن است. اين بود كه درباره همين سه آيه بار ديگر سؤال كردند.
با اين مقدمات كه مردم را براى مسئله ولايت به كنجكاوى وادار كرده بود، جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و با اشاره به آيه اكمال دين - كه بعدا به عنوان آيه 67 سوره مائده نازل شد - چنين پيام آورد: يا محمد، خداوند - جل اسمه - به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
من پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را از دنيا نبردم مگر بعد از كمال دينم و مؤكد نمودن حجتم. اكنون دو مسئله از واجبات باقى مانده كه بايد آن را به قومت ابلاغ نمايى: يكى حج و ديگرى ولايت و خلافت بعد از خودت، چرا كه من زمينم را از حجتم خالى نگذاشتهام و تا ابد خالى نمىگذارم.(1)
در ادامه و پس از پايان خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليهالسلام و مراسم تبريك و تهنيت، چند سؤال كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين ئر مورد اولوالامر از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيده شد و حضرت با صراحت پاسخ داد، بر روشنگرى غدير افزود.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 233. كتاب سليم: ص 198. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 25. بحار الانوار: ج 37 ص 201، 202.
ماجرا چنين بود كه پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
پرسش و پاسخ پس از خطبه غدير را مىتوان از جهاتى مورد تحليل و بررسى قرار داد. پس از پايان خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليهالسلام و تبريك و تهنيت، چند سؤال كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود. گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين در حالى بود كه يرنامه ريزى حساب شده غدير مراحل خود را بُرنده و پيشتاز طى كرده بود، و با پايان سخنرانى همه رشتههاى منافقين از هم مىگسست. همانان كه در بين خود مىگفتند: اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مىكنيم. پس از بيعت غدير گِرد هم جمع شده بودند و مىگفتند: بَطَلَ كَيْدُنا: حيلههاى ما باطل شد و نقشههاى ما بر باد رفت.
اكنون يكى از برنامههاى تكميلى خطابه غدير اعلان رسمى يأس و نااميدى منافقين از سوى خدا و رسول بود. آيه سوم سوره مائده در چنين موقعيتى نازل شد و عظمت تأثيرگذارى خطبه غدير را به همه نشان داد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» : «امروز كافران از تخريب دين شما نا اميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد» ، و اين اعلان پشتوانه قلوب مؤمنان شد كه با ايمان بر ولايت على عليهالسلام از هيچ دشمنى - چه كفار ظاهرى و چه كفار باطنى - نهراسند.(1)
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق يرنامه ريزى شده است. يكى نشان دادن حساسترين و مهمترين پيام خطبه با تكرار مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 163. بحار الانوار: ج 37 ص 134.
مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.
در كنار تكرار حديث غدير توسط منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضاى غدير، برنامه پاسخگويى به سؤالات بود.
بايد در نظر داشت سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مىپرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبههاى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
در فرصتى همچون وقت نماز كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان مردم حضور داشت، سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مانند كدام ولايت است ؟
كيفيت مطرح شدن اين سؤال نشان مىداد كه تعمدى در طرح آن وجود دارد و درخواست نشان دادن شبيه براى اين ولايت براى تعيين دقيق حدود آن و جلوگيرى از هر تفسير ناروايى بر سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه است.
حضرت در پاسخ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. اين جمله كوتاه بدان معنا بود كه به جاى هر گونه تفسيرى كافى است اعتقادى كه نسبت به من داريد نسبت به على عليهالسلام داشته باشيد. لذا به دنبال اين جمله فرمود: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
سؤال بعدى را يكى ديگر از اصحاب مطرح كرد كه مىخواست مفهوم دقيق و ريشهدار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» چه بود ؟
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از زيباترين جلوههاى كلام بود كه در كوتاهترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليهالسلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. اكنون هر كس كه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابىطالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.
در غدير ابوبكر و عمر و منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مىداد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(1)و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْيَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3)را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابىطالب عليهالسلام است.
پس از سؤال سلمان و شخصى ديگر، ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاَمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه» و «وَليجَة» را كه هنگام حركت از مدينه نيز سؤال شده بود مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبههاى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليهالسلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد:
على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّهُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّهُ تَعالى: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده؛ و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
با معرفى دوازده امام عليهمالسلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133، 231، 234. منابع سؤال هنگام حركت از مدينه: عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 233. كتاب سليم: ص 198. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 25.
پس از نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » ، هنوز مردم مدينه در پىِ معنى و مفهوم اين آيه بودند كه خداوند سه آيه ديگر از قرآن نازل كرد، كه در هر سه مسئله ولايت به ميان آمده بود و بار ديگر اهميت موضوعِ ولايت انگيزهاى براى سؤال مردم شد:
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... » ، و آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا ... » و آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
اين سه آيه از دو جهت قابل بررسى است:
در يك آيه عنوان «أُولِى الْأَمْرِ» به معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه ديگر «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به همان معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند ؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اولِى الامْر» خواهد بود ؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود ؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود ؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينهاى مناسب مىطلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج بهطور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابىطالب عليهالسلام را به امامت منصوب فرمايد.
بنا بر اين، واقعه غدير پاسخ به سؤالى بزرگ درباره ولايت است كه از نزول سه آيه قرآن قبل از آن مراسم عظيم نشأت گرفته است. به عبارت ديگر نقطه آغاز غدير نزول آياتى بود كه مسئله ولايت رابه مردم گوشزد كرد و آمادگى لازم را براى پذيرش آنچه در غدير گفته شد ايجاد كرد.
داستان اين تسلسل تاريخى را از لسان صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشنويم كه در اتمام حجتهاى خود در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور حاضرين غدير در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده و بر نازل شدن اين آيات در آغاز سفر غدير تصريح نموده است:
وقتى آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه ... » : «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود اطاعت كنيد» نازل شد، و آنگاه كه آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » : «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» نازل شد، و هنگامى كه آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا ... » : «گمان كردهايد كه رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان شما را ببيند كسانى كه جز خدا و پيامبرش و مؤمنين را محل اعتماد خود قرار نمىدهند» ، اين سه آيه كه نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه ! آيا مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه مىشود ؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد واليانِ امر مردم را به آنان معرفى كند، و ولايت را برايشان تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و حجّشان را تفسير كرده است و مرا در غدير خم منصوب نمايد. (در غدير) پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
اى مردم ! خداوند مرا براى رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خدا مرا تهديد كرده كه يا آن رسالت را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد ! سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا براى جمع شدن مردم ندا كنند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله خطبهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و حضرت فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشتهام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » را نازل كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله با تكبير چنين فرمود: اللّه اكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليهالسلام بعد از من است.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، اين آيات مخصوص على عليهالسلام است ؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است.
گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من.
سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن هم از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
مراسم عظيم غدير به دستور خداوند براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤالها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مىآيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 233. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250. كتاب سليم: ص 198.
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مىتوانند در هر زمانى انتخاب شوند ؟
پاسخ: ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست ؟
پاسخ: ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهمالسلام قرار دارد. بنا بر اين، ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليهالسلام است ؟
پاسخ: على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهمالسلام.
سؤال 4 : محدوده اين ولايت چقدر است ؟
پاسخ: عينا مانند ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هيچ فرقى ندارد، و به معناى صاحب اختيارى بر همه مردم در همه ابعاد حتى امور شخصى آنان است.
سؤال 5 : اهميت ولايت چقدر است ؟
پاسخ: با اين ولايت دين كامل شده و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان ختم نبوت به انجام رسيده است.
بنا بر اين، مردم هنگام نزول اين آيات درباره ولايت سؤالاتى داشتند و به امر خداوند وعده آنها غدير قرار داده شد، و واقعا جوابهاى كاملى براى سؤالات خود يافتند.
از جمله آياتى كه در رابطه با ولايت و غدير نازل شد اين دو آيه بود:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَى عَذابٍ شَدِيدٍ»(1):
«بگو من شما را به يك چيز موعظه مىكنم تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد او نيست مگر ترسانندهاى براى شما در برابر عذاب شديد» .
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2):
«صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
اين دو آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مىكردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مىكردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مىكشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مىسپاريم:
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمانهاى مختلف فرستاد، همان گونه كه خداوند آسمانها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مىخواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق كند مىتوانست، ولى آرامش و مدارا را نمونهاى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئلهاى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اله الاَّ اللّه» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مىشود.
منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند ؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو شما را به يك چيز موعظه مىكنم» ، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليهالسلام) ، كه اگر نام او در قرآن برده مىشد (دشمنان) آن را حذف مىكردند ... . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 379. بحار الانوار: ج 90 ص 122.
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مىكند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىكند.
با توجه به اينكه در اين حديث اميرالمؤمنين عليهالسلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مىكند، و از جمله درباره «إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشارهاى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مىكند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است.
بنا بر اين، از مجموع اين حديث مىتوان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله با نزول دو آيه قرآن است.
در ادامه تاريخ، در چند مورد به آيه «إنَّما وَليُّكُم اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ ... » و استشهاد به آن در غدير اشاره شده است:
غدير در واقع تفسير قرآن بود و منبر غدير بيانى براى آيات الهى درباره ولايت. خداوند در كتابش به اطاعت اولو الامر دستور داده و ما بايد بدانيم منظور از اولوالامر كيانند، و با «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... » صاحب اختيار ما را معرفى كرده و ما بايد شئون اين ولايت را بدانيم.
روزى كه خنكاى ولايت در آن وزيد و جانها طراوت ولايت را احساس كرد غدير بود كه پروندهاش كاملاً باز شد. صاحب غدير در حالى كه مردم را قسم مىداد در اين باره فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا أيُّها الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ ... » و آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به مردم بفهاند اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيارِ من، و من صاحب اختيارِ مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. أَلا فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
و اما تفصيل ماجرا:
جنگ صفين يكى از حساس ترين مقاطعى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرصت را براى تبليغ غدير در آن مغتنم شمرد. آن سوى ميدان جنگ معاويه با پرچم ضد غدير و اين سو على عليهالسلام با عَلَم ولايتِ الهى. شرايط حساسى براى يك خطابه غديرى پيش آمده كه بايد غير منتظره آن را ايراد كرد، در حالى كه مهاجرين و انصار و نيز فرستادگان معاويه حضور داشته باشند، تا خبرها را براى آن سوى ميدان ببرند.
پس از ردّ و بدل شدن نامه بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و معاويه در جنگ صفين، حضرت در ميان لشكرش بر فراز منبر رفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مىكنم.
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(2): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول
و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1): «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و نيز مىفرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2): «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمىگزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينهام به تنگ آمده است و چنين گمان بردهام كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنانِ اميرالمؤمنين عليهالسلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار
حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر ديگر از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند بازگو كردند.(1)
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهنها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
اهل اهواز نامهاى به امام هادى عليهالسلام نوشتند و سؤالاتى را مطرح كردند. حضرت در پاسخ آنان نامهاى نوشتند و جواب سؤالاتشان را دادند و از جمله فرمودند:
ما اين آيه را در قرآن مىيابيم كه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا ... » ، روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
بعد مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را از بين اصحابش جدا كرد و اين عبارت را بكار برد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ. از اين ارتباط مىفهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مىدهد.(2)
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده تصدّق اميرالمؤمنين على عليهالسلام در حال نماز است: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ» :
فَمَا آمَنَ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فِيكَ عَلَى نَبِيِّهِ إِلاّ قَلِيلٌ، وَ لا زَادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسِيرٍ. وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللّهُ تَعَالَى فِيكَ مِنْ قَبْلُ وَ هُمْ كَارِهُونَ: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ
فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ»(1):
پس به آنچه خدا درباره تو بر پيامبرش نازل كرد ايمان نياورد جز عدهاى اندك، و اكثرشان را نيفزود جز زيانكارى. پيش از آن نيز خدا در حق تو اين آيه را ناز كرد در حالى كه آنان دوست نداشتند: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر كه از شما از دينش برگردد خدا به زودى قومى را بياورد كه آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند بر مؤمنان نرمند و بر كافران سخت در راه خدا جهاد كنند از سرزنش سرزنش كنندگان نمى ترسند اين است فضل خدا به هر كه بخواهد عنايت مىكند خدا گسترانده و داناست. جز اين نيست كه شما ولىّ خدا و رسول او و همه آنانى هستند كه ايمان آورند و آنانى كه نماز را بر پا مىدارند و زكات مىدهند در حالى كه ركوع كنندهاند. و هر كه با خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند دوستى كند پس حزب خدا حزب پيروز است» .
ضمن اينكه نزول آيه ولايت و خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام الولاية، در
روز 24 ذى الحجه الحرام است.
1) . مائده / 54 - 56 .
ماجراى عمامه گذارى در غدير(1)
عرب هر گاه مىخواستند رياست بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اين افتخارِ بزرگى در عرب بود كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى ببندد كه به معناى اعتماد بر او بود.(2)
اولين برنامه از مراسم غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. چنين كارى براى حاضرين غدير دو مفهوم مهم داشت: يكى اعلام رياست و ولايت على عليهالسلام بر مردم و ديگرى نشانه اعتماد كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر او در همه امور.
عمامه تاج افتخارى بود كه توسط بزرگِ قوم بر سر جانشين او قرار داده مىشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامهاى داشت كه نام آن را «سَحاب» به معناى «ابر رحمت» گذاشته بود. در آن مراسم حضرت با دست مبارك خود آن عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست و دو سر آن را از پشت و جلو بر دوش آن حضرت قرار داد. سپس به عنوان اشاره به ارزش معنوى عمامه فرمود: «عمامه ملائكه اينگونه است» ، و براى اشاره به مفهوم اجتماعى عمامه فرمود: «عمامه تاج عرب است» .
آنگاه با اشاره به آيه 124 سوره آل عمران: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ . اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ» ، و آيه 25 سوره توبه: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ... وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها» ، فرمود: خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند تأييد و كمك نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابىطالب عليهالسلام را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.
خود اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در اين باره چنين مىفرمايند:
پيامبر در روز غدير خم عمامهاى بر سرم بستند و يك طرف آن را بر دوشم آويختند و فرمودند: خداوند در روز بدر و حنين، مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى به سر داشتند يارى نمود.(1)
نقل عمامه گذارى در غدير توسط اهلسنت(2)
مرحوم ميرحامد حسين در پاسخ به يكى از شبهات دهلوى، اشارهاى به قرائن موجود در غدير براى معناى «مولى» دارد، كه از جمله آنها بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام است. چكيده كلام صاحب عبقات چنين است:
در اينجا تنها به يك در مورد از اين قرائن اشاره مىكنيم و آن عمامه گذاشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر على عليهالسلام در روز غدير است. جماعتى از پيشوايان بزرگ اهلسنت اين حديث را روايت كردهاند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير با دست خود بر سر على عليهالسلام عمامه گذاشت. كسانى مانند:
سليمان بن داوود بن جارود طيالسى، ابوداوود
عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى
احمد بن منيع بَغَوى
احمد بن حسين بن على بيهقى
5 . احمد بن عبداللّه طبرى، محبّالدين
6 . ابراهيم بن محمّد حموينى
8 . على بن محمد، ابنصبّاغ
عبدالرحمن بن ابىبكر سُيوطى، جلالالدين
عطاءاللّه بن فضلاللّه، جمالالدين محدّث شيرازى
على بن حسامالدين، علاءالدين متّقى
محمود بن على شيخانى قادرى
احمد بن محمد قشاشى
على متّقى گويد: از على عليهالسلام نقل شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير عمامهاى بر سر من نهاد و دنباله آن را بر پشت سر من قرار داد - در نقل ديگرى آمده است: دو طرف آن را بر شانههايم افكند - و سپس فرمود: خدا در روز بدر و روز حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامههايى بر سر داشتند. همچنين فرموده است: هر آينه عمامه جداكننده ميان كفر و ايمان است. در نقل ديگرى آمده است: جداكننده مسلمانان و مشركان است ... . به نقل از: ابنابىشَيبه و طيالسى و ابنمنيع و بيهقى.(1)
محب الدين طبرى نيز ماجراى عمامه گذارى در غدير را نقل كرده است.(2)
شهابالدين احمد از امام صادق از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهمالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر او افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
حموينى نيز ماجراى عمامه در غدير را در سه روايت نقل كرده است(2):
از قاضى جلالالدين ابوالمناقب محمود بن مسعود بن اسعد بن عِراقى طاووس قزوينى با اسنادش از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى عزوجل در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين چنين عمامه بر سر نهاده بودند، و عمامه بر سر نهادن جداكننده مسلمانان از مشركان است. حضرتش اين سخن را وقتى فرمود كه در روز غدير بر سر على عليهالسلام عمامه نهاد و دو طرف آن را بر روى شانههاى او افكند.
از جعفر بن محمد، از اجدادش روايت شده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را -
كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
از على بن ابىطالب عليهالسلام روايت شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم بر سر من عمامهاى نهاد و يك طرفش را بر شانهام افكند و فرمود: خدا در روز بدر مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.
همچنين محمد بن يوسف زرندى دومين حديث كه حموينى نقل كرده را از امام صادق از اجدادش عليهمالسلام روايت كرده، و اين را نيز آورده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اينكه بر سر على عليهالسلام عمامه نهاد، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
نورالدين ابنصبّاغ روايت كند: على بن ابىطالب عليهالسلام فرمود: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم بر سر من عمامهاى نهاد و انتهايش را بر شانهام افكند و فرمود: خداوند در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى يارى رساند كه چنين عِمامه بر سر نهاده بودند.(2)
محدث شيرازى گويد: جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش عليهمالسلام حديث غدير را روايت كرده كه در آن، اين بخش افزونتر از ديگر نقلهاست: پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامهاش را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. پس حضرتش فرمود: فرشتگان در روز بدر اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ... .(3)
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى مىنويسد: در «الفصول المهمّة» از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم عِمامهاى بر سر من گذاشت و انتهايش را بر شانهام نهاد و فرمود: خداى تعالى در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.(4)
احمد قشاشى گويد: به سند پيشين كه به حافظ جلالالدين سيوطى مىرسد، براى ما روايت شده كه وى در «الجامع الكبير» از ابنابىشَيبه و طيالسى و ابنمنيع و بيهقى نقل كرده است كه على عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر من عمامه نهاد ... .(1)
و اما شيخ احمد قشاشى، از مشايخ بزرگ پدر دهلوى در اجازه است. محبّى در «خلاصة الأثر فى اعيان القرن الحادىعشر» شرح حال قشاشى را نوشته و او را مفصل ستوده است.(2)
آثار عمامه گذارى در غدير(3)
آنچه در سخنرانى غدير مطرح شد در دو جهت نمود پيدا كرد: يكى اعلام ولايت دوازده امام عليهمالسلام و ديگرى التزام مردم به اين ركن اسلام. جلوه عملى اين دو مفهوم طى دو برنامه و يك اقدام به موقع به نمايش گذاشته شد.
بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر امام معرفى شده در غدير و مراسم سه روزه بيعت از يك سو و پاسخ به فريادهاى شعف مردم از سوى ديگر، سه جلوه عملى تثبيت مفاهيم غدير بود. اعلان امامت با بستن عمامه به شكل عملى جلوه داده مىشد، و بيعت التزام عملى به محتواى غدير بود، و پاسخ به احساسات مردم يك كار دو جانبه بود كه هم پذيرش مردم و هم اعلان ولايت را به نمايش مىگذاشت.
مردم هرگز سابقه بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر كسى را نداشتند، چه رسد به آنكه چنين عملى در برابر ديدگان مردم و بر فراز منبر باشد. اين در حالى بود كه چنين عملى بين عرب سابقه داشت و مفهوم آن اعلان رياست شخصى بر قومى و نيز اعتماد بزرگ قومى به كسى بود كه عمامه بر سر او بسته مىشد. جالب تر از همه عمامه معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نام «سحاب» و به معناى «ابر رحمت» بود، كه براى اين مراسم پيش بينى شده بود.
اكنون سخنرانى پايان يافته، اما پيامبر و على عليهماالسلام همچنان بر فراز منبر قرار دارند و سكوت همچنان بر مجلس صد و بيست هزار نفرى حاكم است، تا اگر خطيب از منبر پايين آيد مردم هم بپاخيزند.
اما همه ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه «سحاب» را به دست گرفت و در برابر ديدگان مردم آن را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست، و دو سر آن را از پشت سر و جلوى رو بر دوش آن حضرت قرار داد و در آن حال فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند تأييد فرمود و يارى كرد.
آنگاه فرمود: «عمامه تاج عرب است» ، و اين بدان معنى بود كه تاج افتخار مقام ولايت و امامت را بر سر جانشين خود على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داده است.
اين اقدام عملى به معناى اعلان حاكميت و امامت على عليهالسلام بر امت اسلام از يك سو، و نيز به معناى اعتماد تام پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خليفه بعد از خود بود، كه جز با اين صورتِ عملى به تصوير كشيده نمىشد.(1)
تحليل مراسم عمامه گذارى در غدير(2)
يكى از مراسم خاص غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام و با دست خود پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. برنامه بستن عمامه در حالى كه حضرت بر فراز منبر در برابر ديدگان جمعيت بودند، هرگز سابقه نداشت.
مهمتر اينكه انجام چنين كارى در حضور مردم آنگاه ارزش دارد كه معنايى همراه داشته باشد و مردم از ديدن آن نتيجهاى بگيرند. اين عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد به رسومات عُرفى آن عصر كه دو مفهوم بلند از انجام چنين كارى نتيجهگيرى مىشد:
الف. اعلام رياست و ولايت شخصى بر قومى بود؛ كه طى مراسمى با بستن عمامهاى جديد بر سر او اين مهم را اعلان مىكردند.
ب. اگر اين عمامه را شخص بزرگى به دست خود بر سر او مىبست نشان اعتماد او بر آن شخص بود.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين اقدام، هم امامت و حاكميت على بن ابىطالب عليهالسلام را اعلام كرد، و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(2)
آيه «إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ»(3)= آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ ... »(4)= آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها ... »(5)= آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(6)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 123 - 125 سوره آل عمران و آيه 25 و 26 سوره توبه است:
«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ»(1):
«خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مىكند» .
«و لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»(2):
«خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد، اما برايتان فايدهاى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمىديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
عَنْ عَلِىٍّ عليهالسلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: إنَّ اللّه ايَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ:
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم عمامهاى بر سر من بست و آخر آن را روى شانهام انداخت و فرمود: خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى تأييد و كمك نمود كه چنين عمامهاى بر سر داشتند.(1)
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت.
عرب هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مىبست نشانه اعتمادش بر او بود.(2)
در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامههايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(3)
اين موقعيت تاريخى را از منظرى ديگر نيز ميتوان بررسى كرد:
اولين برنامه از مراسم غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. چنين كارى براى حاضرين غدير دو مفهوم مهم داشت: يكى اعلام رياست و ولايت على عليهالسلام بر مردم و ديگرى نشانه اعتماد كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر او در همه امور. به عبارت ديگر تاج افتخارى بود كه توسط بزرگِ قوم بر سر جانشين او قرار داده مىشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامهاى داشت كه نام آن را «سَحاب» به معناى «ابر رحمت» گذاشته بود. در آن مراسم حضرت با دست مبارك خود آن عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست و دو سر آن را از پشت و جلو بر دوش آن حضرت قرار داد. سپس به عنوان اشاره به ارزش معنوى عمامه فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. و براى اشاره به مفهوم اجتماعى عمامه فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه با اشاره به آيه 124 سوره آل عمران: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ» ، و آيه 25 سوره توبه: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ... وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها» ؛ و فرمود: خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند تأييد و كمك نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابىطالب عليهالسلام را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(1)
بدين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به چهار آيه در دو سوره قرآن اشاره كردند كه در آنها داستان كمك ملائكه به حضرت در دو جنگ بدر و حنين آمده است. در سوره آل عمران داستان جنگ بدر است كه عدد كفار سه برابر مسلمانان بود و خداوند مىفرمايد: در آن جنگ خداوند شما را يارى نمود.
1) . عوالم العلوم: 15 / 3 ص 199 - 201. الغدير: ج 1 ص 291. تاج العروس: ج 8 ص 410.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن جنگ به مردم فرمود: آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست ؟ ... اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد.
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمينهاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگر چه مسلمانان آنها را نمىديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب مىپرسيدند: در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند ؟ آن اسبهاى دو رنگ و سواران سفيدپوش بودند كه افراد ما را كشتند ! !(1)
از خصوصيات اين ملائكه عمامهاى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به دو فراز قرآنى يادآور مىشود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليهالسلام بسته مىشود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ ... »(2)= آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(3)
تبريك و تهنيت در روز غدير(1)
مسئله اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت و در غدير مكرر در كلام معصومين عليهمالسلام آمده است. از جمله در تبريك و تهنيت در روز غدير و در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
تبريكِ غدير از همان سال حجة الوداع و در همان بيابان غدير پس از اتمام خطبه پيامبر عليهالسلام چنين آغاز شد:
پس از اتمام خطبه غدير، لحظات به كام پيامبر صلىاللهعليهوآله شيرينتر از عسل بود، چرا كه خطاب «يا اَيَّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» را با عزمى راسخ به انجام رسانده بود و على بن ابىطالب عليهالسلام را آن چنان كه بايد معرفى كرده بود، گامهاى بلند محمد و على عليهماالسلام فرود از منبر غدير را آغاز كرد و هر دو بزرگوار از پلههاى منبر غدير پايين آمدند.
همزمان مردم نيز مشتاقانه از جا برخاستند و از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند، تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مىدارند. سيل جمعيت، در حالى كه دستها را به نشانه بيعت بالا برده بودند اشاره مىكردند
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 97، 98. واقعه قرآنى غدير: ص 114. اسرار غدير: ص 55 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 76.
و مىگفتند: آرى پذيرفتيم و به امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مىكنيم. تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مىگفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود.
در آن لحظات احساس برانگيز پيامبر صلىاللهعليهوآله از همان فراز منبر با بسيارى از دستهايى كه به سويش بلند شده بود بيعت كرد و به احساسات آنان پاسخ داد. صداى تبريك و تهنيت از جمعيت بلند بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ تبريك آنان مىفرمود: الْحَمْدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ : سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داد. حضرت با اين كار به مردم گوشزد نمود كه در برابر دو شخصيت اول عالم وجود قرار دارند كه خداوند فضيلت مطلق را به آنان داده است.
فريادهاى شعفى كه از جمعيت برمىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى را به اجتماع بزرگ غدير مىبخشيد. در كنار اين صداها، فريادهاى تبريك نيز شنيده مىشد، كه چنين مقام والايى به على بن ابىطالب عليهالسلام تبريك مىگفتند و تعيين چنين جانشينى را به پيامبر صلىاللهعليهوآله تهنيت عرض مىكردند.
نكته قابل توجهى كه در هيچ يك از پيروزىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله - چه در جنگها و چه ساير مناسبتها و حتى فتح مكه - سراغ نداريم، اين است كه حضرت براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگترين مناسبتى كه در عمر مباركش بايد به او تبريك گفت، مىفرمود: به من تبريك بگوييد. به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهلبيتم را به امامت اختصاص داده است. اين كلام حضرت نشانه فتح بزرگ و در هم شكستن كامل سنگرهاى كفر و نفاق بود.
اين هر دو به معناى درك صحيح و دريافت عميق مخاطبين از سخنرانى غدير بود. عكسالعمل پيامبر صلىاللهعليهوآله به چنين ابراز احساساتى در سه مرحله حساب شده انجام گرفت. ابتدا با تكان دادن دست مبارك به احساسات آنان پاسخ داد و اينگونه با آنان بيعت كرد كه تا آن روز اين حركت دو سويه از مخاطِب و مخاطَب در سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله ديده نشده بود.
همچنين ابراز احساسات مردم با پاسخهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آرامتر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين عليهالسلام به پلههاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله كمال دين را به مردم يادآور شده فرمود:
اللّهُ اَكبَرُ عَلى اِكمالِ الدّينِ وَ اِتمامِ النِّعمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ لِعَلِىِّ بنِ اَبىطالِبٍ: اللّه اكبر به خاطر كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابىطالب.
سپس سه بار آيه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابىطالب بعد از من فرستاده است.
از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور دادند تا بين مردم گردش كند و اين خلاصه غدير را تكرار كند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، تا به عنوان تابلويى از غدير در ذهنها نقش ببندد.(1)
تبريك گفتن عمر در روز غدير(2)
از اولين كسانى كه پس از خطبه غدير آمد و به اميرالمؤمنين عليهالسلام تبريك گفت، عمر بن خطاب بود. اين ماجراى تبريك گفتن به قدرى مشهور است كه يكى از ادله و قرائن معناى أولى براى مَولى است. دارقطنى - چنانكه در «الصواعق» آمده - و عاصمى در «زين الفتى» گفتهاند كه ابوبكر نيز در شادباش گفتن به على عليهالسلام با عمر همراه بوده است.
خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهلسنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كردهاند؛ از جمله:
عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى
احمد بن محمد بن حنبل شيبانى
عبداللّه بن احمد بن حنبل
حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس
5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد
6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق
8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى
يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى
احمد بن عبداللّه طبرى، محبّالدين
ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى
محمد بن عبداللّه ولىالدين خطيب
محمد بن يوسف زرندى، جمالالدين
اسماعيل بن عمر دمشقى، ابنكثير
على بن شِهابالدين همدانى
احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
على بن محمد، ابنصبّاغ، نورالدين
حسين بن معينالدين يزدى ميبدى
عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيلالدين واعظ
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى
محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى
محمد بن معتمدخان بدخشانى
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير
بىگمان، اين شادباش دلالت مىكند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليهالسلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونهاى كه عمر در روز غدير به امام عليهالسلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.
اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليهالسلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به معانى يادشده بزرگترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليهالسلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگتر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.
گفتهاند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على عليهالسلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليهالسلام تبريك گفتند.
در پاسخ مىگوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلىاللهعليهوآله يكسان است، عصمت و افضليت على عليهالسلام بر ديگر صحابه را اثبات مىكند، زيرا شكى نيست
كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام است اثبات مىگردد.
اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به على عليهالسلام شادباش گفتهاند. اين مطلب بر كسانى كه كتابهاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خواندهاند آشكار است.
مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليهالسلام خيمهاى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مىآمدند و به آن مناسبت به او تبريك مىگفتند. سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليهالسلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليهالسلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَأبىطالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)
از اين امور روشن مىشود كه در روز غدير براى امامت على عليهالسلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليهالسلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.
از آنجا كه مطلب پيشين از كتابهاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتابها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنىعشريه» كافى است.
وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتابهاى
1) . معارج النبوة: ج 2 ص 318.
معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتابها استناد و اعتماد كرده است.
اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسامالدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مىشود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.
سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتابهاى معتبرى هستند. همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.
رسميت تبريك و تهنيت در غدير(1)
رسميت دادن ابدى به غدير با اعلان «عيد بودن» آن بلكه اعلام «اعظم الاعياد» بودن آن(2)، و نيز نامگذارى آن به «يوم الولاية»(3)و اجراى عملى اين عيد در زمان اميرالمؤمنين و امام رضا عليهماالسلام(4)، و تبريك و تهنيت گفتن به مناسبت اين عيد بزرگ، همه اينها به معناى جايگاه ويژه غدير در تقويم رسمى اسلام و بزرگداشت عمومى آن است.
به عنوان نتيجه اين رسميت، تأثير آن در جاودان سازى فرهنگ ابلاغ پيام غدير به نسلهاى بعد و دعوت ابدى به ولايت امامان غدير جاى انكار نيست. در كنار اين
رسميت، تبريك و تهنيت در غدير نيز رسميتى خاص داشته و در كلام و سيره معصومين عليهمالسلام از جايگاهى خاص برخوردار است كه ذيلاً به آن اشاره مىشود:
1 - تبريك رسمى در غدير خم(1)
اولين رسميتِ عرض تبريك و تهنيت به مناسبت غدير را، از يك سو شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و از سوى ديگر مخاطبانِ غدير از همان كنار بركه پايهگذارى كردند. آن حضرت رسما دستور تبريك گفتن را داد كه چنين دستورى در تمام عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در هيچ اتفاق مسرور كنندهاى رخ نداده و براى اولين و آخرين بار به مناسبت غدير از سوى حضرت دستور داده شده است. همان گونه كه پس از خطابه، مردم نيز با دركِ عظمت واقعه بىاختيار و قبل از دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله صدايشان به تبريك بلند شد.
پس از خطبه، مردم از هر سو به سمت منبر مىآمدند و خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىرساندند، و با ايشان به عنوان بيعت دست مىدادند، و هم به پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم به اميرالمؤمنين عليهالسلام تبريك و تهنيت مىگفتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىفرمود:
الحَمدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه اهل عالم فضيلت داد.
در اين حال مردم مىگفتند: آرى، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مىكنيم. بعد به سوى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ازدحام كردند و از يكديگر سبقت مىگرفتند و با ايشان دست مىدادند.
اين ابراز احساسات و فريادهاى شعفى كه از جمعيت بر مىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى به آن اجتماع بزرگ مىبخشيد. در اين حال حضرت فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوّت و اهلبيتم را به امامت اختصاص داده است.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. امالى شيخ مفيد: ص 57 .
جالب است كه نه فقط دستور تبريك در روز غدير به ما داده شده بلكه كيفيت آن را هم به ما ياد دادهاند، تا ابعاد اعتقادى اين روز بزرگ را در تهنيت گويى آن به كار بريم.
در اين باره امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: هر گاه در اين روز برادر مؤمن خود را ملاقات كردى بگو:
الحَمدُ للّهِ الَّذى اَكرَمَنا بِهذَا اليَومِ وَ جَعَلَنا مِنَ المُؤمِنينَ، وَ جَعَلَنا مِنَ المُوفينَ بِعَهدِهِ الَّذى عَهِدَهُ اِلَينا وَ ميثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِن وِلايَةِ وُلاةِ اَمرِهِ وَ القُوّامِ بِقِسطِهِ وَ لَم يَجعَلنا مِنَ الجاحِدينَ وَ المُكَذِّبينَ بِيَومِ الدّينِ:
شكر خدايى را كه ما را به اين روز گرامى داشته و ما را از مؤمنان و از وفاداران قرار داده به پيمانى كه با ما بسته و عهدى كه درباره واليان امرمان و برپا دارندگان عدالت از ما گرفته، و ما را از منكران و تكذيب كنندگان روز قيامت قرار نداده است.(1)
تبريك غدير بايد به معناى سپاسگزارى از نعمت عظيم ولايت باشد، كه امام هشتم عليهالسلام اين كيفيت تبريك غدير را به ما آموخته مىفرمايد:
در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هر گاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد: الحَمدُ للّهِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمنينَ عليهالسلام: سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام قرارداده است.(2)
يكى از محكمترين ميثاقها در هر قوم و ملتى و در هر عصر و زمانى مسئله بيعت گرفتن همگانى از مردم براى شخص جانشين است. اين مهم در مسئله غدير نيز جلوه خاصى داشت.
امر الهى بر بيعت(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
در خطبه غدير، همه مردم هنوز از هضم يك مرحله از فرازهاى غير عادى خطبه غدير عبور نمىكردند كه با مطلب تازهترى رو به رو مىشدند. گاهى به نظر مىرسد كه شايد بسيارى از مخاطبين غدير فقط مىشنيدند و به خاطر مىسپردند، و تجزيه و تحليل مطالب را به فرصتى ديگر موكول مىكردند !
در نظر بگيريد كه پيامبرى مىخواست در آخرين ماههاى عمر خود همه قوانين باقى مانده اسلام را يك جا به مسلمين بياموزد، در حالى كه تا آن روز براى تعليم يك
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 61 ، 223 - 231.
دهم آن هم فرصت نيافته بود. چگونه چنين كارى ممكن بود ؟ اوج بلاغت و سخنورى آنجا خود را نشان داد كه اين هدف مىخواست در خطبهاى يك ساعته انجام شود.
عجيبتر آن بود كه كارى به اين عظمت و اهميت فقط با يك جمله كوتاه در بليغترين نوع خود فيصله يافت و همه حلالها و حرامها تا روز قيامت تبيين گرديد. اين يك اقدام بىنظير در خطابه غدير بود كه تا امروز هر شنوندهاى را به حيرت واداشته است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره با اشاره به كثرت حلال و حرام، و عدم امكان بيان همه آنها به صورت يكجا، اعلام كرد كه وقتى از شما براى دوازده امام بعد از خود - كه امامتشان تا روز قيامت است - بيعت بگيرم، در واقع همه احكام الهى را براى شما گفتهام، و شما را در هر عصر و زمانى به مبلغينى سپردهام، كه همانند من هستند و هر چه بگويند سخن من است. بنا بر اين، در هيچ زمانى احدى نخواهد ماند كه از قوانين دينش بىخبر بماند.
حضرت در فرازى از بخش دهم خطبه غدير و پس از بيان حج و نماز و زكات، اشاره داشت كه براى ولايت دوازده امام عليهمالسلام از شما بيعت مىگيرم، آن هم به امر الهى:
اَلا اِنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَهُما وَ اُعَرِّفَهُما؛ فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ اَنْهى عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَاُمِرْتُ اَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّى وَ مِنْهُ اِمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِىُّ اِلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّهَ الَّذى يُقَدِّرُ وَ يَقْضى:
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلالها دستور دهم و از همه حرامها نهى كنم. پس مأمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و جانشينان بعد از او آوردهام كه آنان از
نسل من و اويند، و آن موضوع امامتى است كه فقط در آنها بپا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اعلان مراسم بيعت غدير(1)
پس از پايان خطبه غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور حركت نداد و فرمود كه بايد در غدير بمانند، ولى هنوز مردم حاضر در غدير نمىدانستند براى چه بايد سه روز در غدير بمانند ! اگر منظور ابلاغ ولايت على عليهالسلام بود و در سخنرانى يك ساعته همه جوانب آن به خوبى تعيين مىشد، جا داشت با پايان خطابه حركت كنند تا پس از سفر يك ماهه حج زودتر به شهر و ديار خود برسند.
در لحظاتى كه سخنرانِ غدير مطالب مربوط به ولايت را كاملاً تبيين كرده بود، اعلاميه خود را درباره توقف سه روزه با اعلان بيعت عمومى صادر كرد. به قدرى براى مردم عجيب و جالب بود آنگاه كه دانستند بايد تمام جمعيت صد و بيست هزار نفرى به صورت فرد فرد ابتدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت كنند.
چه مراسم زيبايى كه تا آن روز به اين صورت نه ديده و نه شنيده بودند. احساس مردم آن بود كه آن روز هر چه مىشنوند از گونهاى متفاوت همراه با برنامههاى بىسابقه است.
در بخش نهم آن مردم با مسئله جديدى رو به رو شدند، و آن مطرح شدن بيعت و پيشبينى آن براى بعد از خطابه بود. در اين فراز پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوتاهترين جملات عمق بيعت غدير را با استناد به قرآن معنى كرد.
ابتدا نوع بيعت را تعيين كردند كه اول با من به عنوان بيعت با على عليهالسلام و اقرار به مقامش دست خواهيد داد و سپس با خود او بيعت خواهيد كرد.
1) . اسرار غدير: ص 50 ، 53 ، 98، 226. سخنرانى استثنائى غدير: ص 61 ، 62 - 63 ، 233 - 242. واقعه قرآنى غدير: ص 104، 106، 108.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين مرحله از خطبه غدير، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم. سپس مطلبى را كه مىبايست همه مردم به آن اقرار مىكردند تعيين كردند كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مىشد زيرا حضرت فرمودند: بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم.
كلمات نهايى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
گر چه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير 10 جمله هم در مورد بيعت بيان داشتند. از جمله فرمودند:
من بعد از خطبهام شما را دعوت مىكنم كه با من به عنوان بيعت با على و اقرار به مقام او دست دهيد، و بعد از من با خود او دست دهيد. بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على هم با من بيعت كرده است، و من براى او به نيابت از خداوند بيعت مىگيرم. پس هر كس بيعت خود را بشكند بر ضرر خود كار كرده است.
من مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست دهم بر قبول آنچه از جانب خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و ائمه بعد از او آوردهام - كه آنان از من و از على هستند - و مهدى قائم از آنهاست.
(اى مردم) عده شما بيش از آن است كه با يك كف دست و در يك وقت معين همگى با من بيعت كنيد. خداوند عز و جل به من امر كرده كه از زبان شما اقرار بگيرم بر آنچه از مقام و رياست براى على و امامان بعد از او منعقد نمودم.
با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
آنچه من گفتم شما هم بگوئيد ... ، و بگوئيد: شنيديم و اطاعت مىكنيم.
كسانى كه در بيعت با على ... ، سبقت بگيرند رستگارانند.
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
به همان اندازه كه بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام از فراز منبر غدير، مهمترين اقدام عملى در خطابه غدير به شمار مىآيد، بيعت گرفتن يكجا از صد و بيست هزار نفر نيز از شگرفترين اقداماتى بود كه مردم تا آن روز نظيرش را نديده بودند و احتمال هم نمىدادند كه چگونه به انجام خواهد رسيد.
ناگهان شنيدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: چون من يك دست دارم و از فراز اين منبر نمىتوانم با صد و بيست هزار دست بيعت كنم، راه ديگر آن است كه من مطالبى را با نيت بيعت به شما بگويم و شما عين آن جملات را با من تكرار كنيد.
مضمون آن جملات بيعت بر سر اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام با قلب و جان و زبان و دست بود، و پيمان بر سر پايدارى و تغيير ندادن تا روز قيامت بسته مىشد. نكته جالب اين بيعت لسانى ميثاق بستن بر سر ابلاغ پيام غدير به همه نسلها در طول زمانها و همه مردم در گستره مكانها بود.
در يك لحظه همه گوشها متوجه جمله جمله سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله شد، تا بتوانند آن را دقيقا تكرار كنند. صداى صد و بيست هزار نفر كه يكصدا پس از شنيدن جملات از پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تكرار مىكردند، هيبت عجيبى بر سرزمين غدير حاكم كرده بود.
تصور كنيد كه يك جمله تكرار نمىشد، بلكه متن بلندى بود كه به خاطر ياد گرفتن مردم بايد در فرازهاى كوتاه به مردم گفته مىشد. چه منظره بديعى بود كه در كمال نظم چهل قطعه پشت سر هم به مردم گفته شد و آنان تكرار كردند، و صداى درهم آميخته مردم تا اوج آسمانها رسيد.
به راستى كه اين بيعت از بيعت با دست فراتر بود، و كدام سياستى بالاتر از اينكه قبل از بيعت با دستها محتواى اين بيعت روشن شود. اين روشنگرى هم براى مخاطبين غدير و هم براى همه نسلهايى كه در حد خود به گونهاى در اين بيعت شركت داشتند، شفافيت اسلام و گونههاى تبليغى آن را به همه نشان داد، و تا قيامت مايه افتخار مكتب اسلام شد.(1)
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
آن حضرت براى اين كار سه جهت را با هم به اجرا درآورد: از يك سو با مطرح كردن كثرت جمعيت حاضر، اعلام كرد كه خدا دستور داده قبل از بيعت با دست از زبانهاى شما اقرار بگيرم. از سوى ديگر موضوع بيعت را امامت دوازده امام عليهمالسلام قرار داد، و در مرحله سوم جملاتى را به عنوان بيعت مطرح كرد و از مردم خواست آنها را تكرار كنند.
آنگاه براى آنكه مردم در گونههاى متفاوت بيعت نكرده باشند، از آنان خواست عين جملاتى را كه حضرت مىگويد به عنوان بيعت لسانى تكرار كنند.
آن عبارات از يك سو شامل شنيدن و اطاعت و رضايت و تسليم درباره امر ولايت بود. از سوى ديگر بيعت زبانى حاكى از بيعت با قلب و جان و دست قرار داده شد. در نگاهى ديگر شامل پايدارى بر سر اين بيعت بود كه به دور از هرگونه تبديل و شك و انكار و پيمان شكنى استمرار مىيافت. در جهتى ديگر براى كسانى كه احتمالاً بيعت با دست برايشان ميسر نمىشد اين اقرار بيعت با دست حساب مىشد. در
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 62 .
آخرين نگاه تعهد بر ابلاغ پيام غدير به نسلهاى حاضر و آينده بود، و در نهايت آن حضرت خدا را شاهد بر اين وعده خود قرار داد.
در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد:
بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند:
«فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد.
در واقع آخرين اقدام استثنائى و غير عادى از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تَقولونَ ؟ ! چه مىگوييد ؟
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىديد و هم مىشنيد كه مردم چه مىگويند. بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مىشد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مىگوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مىتوانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
معناى اين اقدام - چنانكه خود حضرت تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دلها و اسرار قلبها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونهاش را پيدا نمىكنيد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
تفصيل آنچه گفته شد را مىتوان اينگونه بيان كرد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در يازدهمين بخش از خطبه غدير - در حالى كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود - وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مخاطبين در اين بخش شنيدند اقدام بىسابقهاى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت را به صورت جدىترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت:
آن حضرت براى اين كار سه جهت را با هم به اجرا درآورد: از يك سو با مطرح كردن كثرت جمعيت حاضر، اعلام كرد كه خدا دستور داده قبل از بيعت با دست از زبانهاى شما اقرار بگيرم. از سوى ديگر موضوع بيعت را امامت دوازده امام عليهمالسلام قرار داد، و در مرحله سوم جملاتى را به عنوان بيعت مطرح كرد و از مردم خواست آنها را تكرار كنند.
اين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله در انتهاى خطبه غدير بود. چون بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افراد به بهانههاى
مختلف از بيعت شانه خالى كرده و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت.
آنگاه براى آنكه مردم در گونههاى متفاوت بيعت نكرده باشند، از آنان خواست عين جملاتى را كه حضرت مىگويد به عنوان بيعت لسانى تكرار كنند.
آن عبارات از يك سو شامل شنيدن و اطاعت و رضايت و تسليم درباره امر ولايت بود. از سوى ديگر بيعت زبانى حاكى از بيعت با قلب و جان و دست قرار داده شد. در نگاهى ديگر شامل پايدارى بر سر اين بيعت بود كه به دور از هرگونه تبديل و شك و انكار و پيمان شكنى استمرار مىيافت.
در جهتى ديگر براى كسانى كه احتمالاً بيعت با دست برايشان ميسر نمىشد اين اقرار بيعت با دست حساب مىشد. در آخرين نگاه تعهد بر ابلاغ پيام غدير به نسلهاى حاضر و آينده بود، و در نهايت آن حضرت خدا را شاهد بر اين وعده خود قرار داد.
در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
با در نظر گرفتن آنچه بيان شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواخر سخنانشان فرمودند: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت كم و با اين سيل جمعيت، امكان بيعت براى همه وجود ندارد، پس همگى اين سخنى را كه من مىگويم تكرار كنيد و بگوييد:
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مىكنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
پيداست كه حضرت، عين كلامى را كه مىبايست مردم تكرار كنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص كردند تا هر كس به شكل خاصى براى خود اقرار نكند، بلكه همه به مطلب واحدى كه حضرت از آنان مىخواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت نمايند.
وقتى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت همه مردم سخن او را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.(1)
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟ اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد.
آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219.
سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده فرمود: بگوييد: شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست.
آنگاه قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت، و در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ» را شاهد آورده و فرمود:
وَ قُولُوا: الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ.
و بگوييد: اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ ... : سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمدهاند.
خطبه به پايان خود نزديك مىشد و مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند.
مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضايل على عليهالسلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس
قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليهالسلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب: «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كرد. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه:
«الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
در مقابل به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمىرسد، و در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم اشاره كرد: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» ، و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا» .
آخرين جمله سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى ايمان آورندگان به محتواى غدير و نفرين بر منكران و كافران به اين امر الهى بود، كه فرمود:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. همچنين فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده، و از جمله در مورد امامت امامان عليهمالسلام از صد و بيست هزار نفر بيعت زبانى و اقرار گرفت.
متن سخنان حضرت در اين آخرين بخش خطبه غدير چنين بود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمْرِ اِمامِنا عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا. عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ.
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّهِ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّهُ بَعْدَهُما.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» .
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِاَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ اَنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا.
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مىآيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم.
بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و روز قيامت با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك و انكار نمىنماييم و ترديد به دل راه نمىدهيم و از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد و گرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم، و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مىكند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است» .
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. «و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد» .
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست. و بگوييد: اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ ... : حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمدهاند.
اى مردم، فضايل على بن ابىطالب نزد خداوند كه در قرآن آن را نازل كرده بيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم. پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمىرسانند.
خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
بيعت عملى در غدير(1)
برنامه دوم پس از اتمام خطبه غدير بيعت همگانى بود كه بايد آن را اصلىترين قسمت مراسم بعد از خطابه دانست. در اين مراسم صد و بيست هزار نفر يكى يكى شركت مىكردند و سه روز به طول مىانجاميد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از قبل تدارك بيعت را ديده بود، دستور داد كنار منبر زير درختان دو خيمه جداگانه در مقابل يكديگر برپا شود. برنامه چنين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك خيمه و اميرالمؤمنين عليهالسلام در خيمه ديگر جلوس فرمايند. آنگاه حاضرين در صفى مرتب، گروه گروه وارد دو خيمه شوند.
ابتدا وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله شده به عنوان قبول و اقرار به آنچه در خطابه غدير درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند. سپس به خيمه
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 118، 120، 121. اسرار غدير: ص 56 ، 57 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اينكه بيعت كنند، و ديگر اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند، و سوم اينكه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريك بگويند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت، و اين مدت را حضرت در غدير اقامت داشتند. اين برنامه چنان حساب شده بود كه همه مردم در آن شركت كردند.
بسيار بجاست به قطعه جالبى از تاريخ اين بيعت اشاره كنيم: اولين كسانى كه پس مقداد و سلمان و ابوذر و حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى در غدير با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند همانهايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليهالسلام ايستادند.
جالبتر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان مىراند: افتخار برايت باد، گوارايت باد اى پسر ابىطالب، خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدهاى !
نكته ديگرى كه بار ديگر چهره دورويان را روشن ساخت اين بود كه پس از امر پيامبر صلىاللهعليهوآله همه مردم بدون چون و چرا با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت كردند، ولى ابوبكر و عمر - با آنكه پيش از همه خود را براى بيعت به ميان انداخته بودند - قبل از بيعت به صورت اعتراض پرسيدند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف رسولش (يعنى: از جانب خود مىگويى) ؟ حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است.
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مىشود» ؟ و نيز فرمود: آرى حق است از طرف خدا و رسولش كه علىاميرالمؤمنين است.
در كنار بيعت مردان، فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند
و پردهاى در وسط آن از يك سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مىكرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمىشد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك سوى پرده مىنشست و دست مبارك را داخل آب مىگذاشت، و زنان در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مىكردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» مىگفتند و به حضرتش تبريك مىگفتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشتند به خصوص آنكه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا عليهاالسلام، امهانى خواهر اميرالمؤمنين عليهالسلام، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس، همه از بانوانى بودند كه در اين بيعت غدير حاضر شدند. بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه به نامشان تصريح نشده، ولى دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد زيادى از بانوان در بيعت غدير است.
با بر پا شدن خيمهها منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد در اين بيعت حضور داشته باشند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
از آنجا كه بيعت سرشناسان مردم چه از مؤمنين و چه از منافقين لازمتر بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى بر بيعت آنان نموده، قبل از ديگران بر حضور آنان تأكيد كرد.
همزمان با آماده سازى مراسم بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله اطلاع يافتند كه چند نفر از بزرگان منافقين براى فرار از بيعت از غدير خارج شده به سمت جُحفه حركت كردهاند. حضرت فورا افرادى را سراغ آنان فرستاد و آنان را بازگرداند و با شدت و خشم آنان را مورد مؤاخذه قرار داد.(1)
1) . مجموع مراسم بيعت از آدرسهاى زير استخراج شده است: بحار الانوار: ج 6 ص 53 و ج 21 ص 387، 388 و ج 28 ص 90، 95، 98 و ج 29 ص 37 - 35 و ج 30 ص 315 و ج 33 ص 163 و ج 36 ص 126، 169، 248 و ج 37 ص 120، 127، 161، 166، 194، 311. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 97، 134، 136، 154، 165، 194، 195، 203، 205، 277، 309. اليقين: ص 285. التحصين: ص 537 . كتاب سليم: ح 14. تفسير القمى: ص 364. الغدير: ج 1 ص 58 ، 271، 274.
بيعت ابوبكر و عمر و منافقين در غدير(1)
پس اتمام خطبه غدير و دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله براى بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، و بعد از بيعت مقداد و سلمان و ابوذر و حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى، از اولين افرادى كه بايد براى بيعت حضور مىيافتند ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى بر بيعت آنان داشت.
از بين آنان پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: اى پسر ابىقحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى و اميرالمؤمنين بودن بعد از من بيعت كنيد.
آنها سؤال كردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسولش است يا از طرف رسولش ؟ ! !
حضرت فرمود: آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ بلى، امرى از طرف خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرِّ المُحَجَّلين است. در روز قيامت خدا او را بر پل صراط مىنشاند تا دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم نمايد.
در اين باره ابوذر نيز مىگويد: گوساله و سامرى اين امت را ديدم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كردند و گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: مطلب حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند مرا به اين موضوع امر كرده است !
و در نقلى ديگر حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علاست، و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است، و هر كس از على اطاعت نكند كافر است، چرا كه سخن على سخن من، و امر او امر من است. هر كس با سخن على و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 120، 121. چهارده قرن با غدير: ص 44. اسرار غدير: 263 - 272. ژرفاى غدير: ص 150. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 9، 50 .
آنگاه همه آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند. آن حضرت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و آنان گفتند: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم. حضرت پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى شاهد باشند ! !
حضرت فرمود: بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيدهاند برسانند. آنان گفتند: قبول كرديم، يا رسول اللّه.
سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و با آن حضرت دست بيعت دادند و با جمله «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» به آن حضرت سلام دادند و تبريك گفتند. سپس براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئههايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف اميرالمؤمنين عليهالسلام مىزد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبىطالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: گوارايت باد اى پسر ابىطالب، خوشا به حالت اى پسر ابىطالب، اكنون مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى شدى ! با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(1)
اينگونه بود كه سردمداران نفاق و اصحاب صحيفه با اين تأكيدات و پيمانهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان گرفت از خيمه بيعت بيرون آمدند.
در مورد بيعت ابوبكر در غدير، در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام براى بيعت با ابوبكر، او تا چشمش به على عليهالسلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مىنمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله با من بيعت نكردى ؟(2)
همچنين ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مىكردند و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليهالسلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند. روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوچه بنىالنجار برخورد كرد و فرصت را غنيمت شمرده گفت: يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مىسپارم ! !
حضرت فرمود: اى ابوبكر، آيا احدى را مطمئنتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ دارى ؟
آن حضرت در چهار مورد براى من از تو و عمر و عثمان و عدهاى از همراهيانت بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غائبين برسانند و آنانكه شنيدند به نشنيدهها برسانند. شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و به من بخاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از بيعت در غدير(2)
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. منافقين پس از بيعت در غدير، چندين بار با صراحت به پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله اهانت كردند.
از سوى ديگر، در فرصتهاى مناسبى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد، لازم مىدانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عدهاى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه غدير شنيده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داده بودند.(1)
به عنوان مثال، حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفتههاى جسارت آميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالبتر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفتهاند.
و اما موارد اهانت منافقين پس از بيعت در غدير:
در روز نوزدهم ذى الحجه سال دهم هجرى و پس از خطبه غدير مراسم سه روزه بيعت همگانى همچنان ادامه داشت، و هر گروه از مردم كه بيعت مىكردند به خيمههاى خود باز مىگشتند. منافقين نيز در خيمههاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير كه خط نفاق را خرد مىكرد و پيش مىرفت، اظهار تأسف و نگرانى مىكردند و اسرار دل خود را براى يكديگر بازگو مىكردند.
كم كم شب فرا رسيد و ادامه برنامه بيعت به فردا موكول شد و پس از نماز مغرب و عشا مردم به خيمههاى خود بازگشتند تا استراحت كنند. آن شب خيمه زيد بن ارقم و حذيفه يمانى كنار خيمه منافقين قرار داشت.
آنان سخنِ سه نفر از منافقين را از خيمه مجاور شنيدند كه مىگفتند: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مىكند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد ! !
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 635 و 37 ص 119، 154. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 134، 140.
ديگرى گفت: او را احمق حساب مىكنى ؟ ! آيا نمىدانى كه او ديوانه است ؟ !
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مىگويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برده به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده است و وحى خدا نازل مىشود چنين كارى مىكنيد ؟ ! به خدا قسم صبح گفتار شما را به آن حضرت خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! ! حذيفه گفت: اين مورد از حق امانتدارى همسايه نيست و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از آن حضرت كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مىخواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفتهايم و تو به ما نسبت دروغ مىدهى ! تو خيال مىكنى پيامبر سخن تو را مىپذيرد و گفته ما را تكذيب مىكند در حالى كه ما سه نفريم ! ! حذيفه گفت: اما براى من مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مىخواهيد بگوييد !
صبح روز بيستم پس از نماز و قبل از شروع مراسم بيعت، حذيفه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد در حالى كه على عليهالسلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفتهايد ؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفتهايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل بار ديگر آيه 74 سوره توبه را براى تكذيب آنان آورد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مىخواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينهام مىتپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
با طلوع آفتاب روز بيستم مراسم بيعت ادامه يافت و آخرين گروههاى مردم براى بيعت با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهاالسلام به خيمههاى آن دو بزرگوار مىآمدند.
در نقطهاى ديگر از غدير خم مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مىكرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مىگويد:
اصحاب كسرى و قيصر در لباسهاى خَز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مىكنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مىكنيم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... » ! !
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا دهند: «الصلاة جامعة» ، و اين بدان معنى بود كه همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم كه بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم ! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم !
در اينجا بار ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند ... » .(2)
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مىنمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعلهور مىكرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مىديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانهاى مىزدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مىپرداختند.
در حالى كه عدهاى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مىخوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مىداد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مىديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مىخوانيم» .(1)
ابوذر مىگويد: گوساله و سامرى اين امت را ديدم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كردند و گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: مطلب حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند مرا به اين موضوع امر كرده است !
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 163. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 163. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 242.
وقتى به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كرديم، ابوبكر و عمر رو به يارانشان معاذ و سالم و ابوعبيده كردند و هنگامى كه پس از سلام بر على عليهالسلام از خانه او خارج مىشدند به آنان گفتند: اين مرد را چه شده است كه دائما مقام پسر عمويش را بالا مىبرد ! و يكى از آن دو گفت: كار پسر عمويش خوب خواهد شد ! و همگى گفتند: مادامى كه على زنده است نزد او براى ما خيرى نخواهد بود ! !
سليم مىگويد: گفتم: اى ابوذر، اين سلام كردن بعد از حجة الوداع بود يا قبل از آن ؟ گفت: سلام كردن اول قبل از حجة الوداع و سلام دوم بعد از حجة الوداع بود.(1)
5 - خشم ابوبكر و عمر از بيعت در غدير(2)
اهانتهاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
پس از بيعت ابوبكر و عمر در غدير، نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند. آن دو گويى از زندانى آزاد شده باشند، همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است:
ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مىگفتند: وَاللّه لا يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمىشود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكردهام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مىكند و تو را تكذيب مىنمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مىشد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مىگفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيهاى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچكترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالبتر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم دست از اقدامات خود بر نمىداشتند، حتى در پشت خيمهاى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مىشود !
مورد ديگر ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى است، كه در ادامه و در عنوان خود در اين بخش و همين مجلد آمده است.
1) . توبه / 74. التحصين ابن طاووس : ص 537 .
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... » ، مراجعه شود به همين فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، هفتم «منافقين پس از خطبه غدير» ، كه در همين مجلد آمده است.
مراسم همزمان با بيعت در غدير(1)
براى آنكه عصاره خطبه يك ساعته غدير براى همه معلوم شده و نقطه تمركز اين خطابه جهانى تا ابد روشن باشد، مسئله اعلان عمومى آن در نظر گرفته شد. از آثار اين برنامه آن بود كه عدهاى مريض القلب نتوانند فرازهاى ديگرى از خطبه را با اهميتتر از فراز اصلى آن نشان دهند و مسير فكرى خطبه را به انحراف بكشانند.
در حالى كه مردم به نوبت براى بيعت مىآمدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور داد تا در جاى جاى غدير گردش كند و پيام اصلى غدير را با صداى بلند بين مردم تكرار كند كه متن آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين تعيين شد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
سيل جمعيتى كه در هر سوى بيابان غدير در انتظار نوبت بيعت بودند، ناگهان با منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند كه با صداى بلند عصاره غدير را در گوش مردم تكرار مىكرد و بار ديگر توجه آنان را به نقطه حساس غدير جلب مىنمود.
نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ضايع شده است. در نگاهى ديگر اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته است، و درك كامل اين عبارات جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكان پذير نخواهد بود.(2)
خداوند شاهد بيعت غدير(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند.
پيرو آن چندين بار از مردم خواستند حاضرين به غائبين اطلاع دهند، كه اين را هم در هيچ يك از احكام الهى نفرمودند.
همچنين هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوئيد: خدا را بر اين مطلب شاهد مىگيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مىكند و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مىگيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
آمرزش پس از بيعت در غدير(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد.
آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده و فرمود:
بگوييد شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» : اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
لقب «اميرالمؤمنين» در بيعت غدير(1)
در مراسم بيعت همگانى در غدير، همه حاضرين و حتى بانوان ابتدا وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله شده به عنوان قبول و اقرار به آنچه در خطابه غدير درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند. سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اينكه بيعت كنند، و ديگر اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند، و سوم اينكه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريك بگويند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام، در ماجرايى كه بر طلحه اتمام حجت فرمود، نام عمر و سلام به حضرت به عنوان «اميرالمؤمنين» و اينكه حجت بر او تمام شده را آوردند:
ابان از سليم نقل مىكند در گفتگويى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با منافقين و دشمنان در زمان عثمان داشت، از جمله حضرت فرمود: اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مىتوانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 118. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 21.
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.(1)
سلام ابوبكر و عمر به لقب «اميرالمؤمنين»(2)
ماجراى سلام كردن ابوبكر و عمر به على بن ابىطالب عليهالسلام با لقب «اميرالمؤمنين» در موارد متعددى بيان شده است. از جمله:
ابان مىگويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابىبكر و عمر بن ابىسلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنىهاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از بيان اهانت ابوبكر و عمر در غدير فرمود: ... از همه اينها مهمتر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله هشتاد نفر - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع كرد و اين دو نفر هم در بين آنان بودند، و آن عده به عنوان «اميرالمؤمنين» بر من سلام كردند.
سپس فرمود: من شما را شاهد مىگيرم كه على برادر من و وزيرم و وارث من و خليفهام در امتم و وصىِّ من در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. به او گوش فرا دهيد و او را اطاعت كنيد.
در ميان آن عده، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبيده و سالم و معاذ بن جبل و عدهاى از انصار بودند. سپس فرمود: من خدا را بر شما شاهد مىگيرم.
سپس على عليهالسلام رو به مردم كرد و فرمود: سبحان اللّه از ابتلا به اين دو نفر و فتنه ايشان يعنى گوساله و سامريشان، كه در قلوب اين امت جا گرفته است !(1)
پس از غصب خلافت، عمران بن حصين به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على به عنوان اميرالمؤمنين، سلام دادى ! آيا آن روز را به ياد مىآورى يا فراموش كردهاى ؟ ابوبكر گفت: يادم هست !(2)
بريده اسلمى به عنوان اعتراض به ابوبكر در غصب خلافت گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابىطالب «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كردهاى ؟
ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ ! عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمىشود !
بريده در پاسخ اين آيه را خواند: «بر مردم حسد مىبرند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است. ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» . سپس گفت: پس خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است.
عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضبآلود داشت ! !(3)
ابان مىگويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليهالسلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مىكنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: اگر براى او باشد ... ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بىشمار از پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم نقل كردهاند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مىكرد و يقينا مىدانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
حضور ملائكه پس از بيعت در غدير(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در روايات به آن اشاره شده، دو مورد حضور بلكه ظهور ملائكه در غدير است:
پس از مراسم بيعت در غدير، مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مىگفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
در اينجا عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى، درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابىطالب عليهالسلام مىنمايند.
پس از آنكه جبرئيل به شكل اسب سوارى نورانى و معطر بعد از اتمام مراسم بيعت در غدير ظاهر شد، ملائكه از آسمان ديده شدند كه بر مردم مشرف شده و ندا مىكنند: هذا وَلِىُّ اللّهِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّهِ فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود، پس از آن بر حذر باشيد.
همچنين عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقهاى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهلبيتش عليهمالسلام را براى مردم بيان مىفرمود. در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136.
زبان منافقين به حساب مىآمد. از جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله نمونههايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم ؟ آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مىكنند: هذا وَلِىُّ اللّهِ. فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّهِ، فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست. پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. از آن بر حذر باشيد.(1)
بيعت در غدير بيعت با خدا(2)
همان طور كه تمام احكام و مسائلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مىكند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است، و هم اشاره داشتند كه با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد. در اين باره جملات زير را فرمودند:
اين بيعت از جانب خداوند و به امر اوست.
آنان كه اين بيعت را انجام مىدهند در واقع با خدا بيعت مىكنند.
من با خدا بيعت كردهام و على هم با من بيعت كرده است.
با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مىفرمايد.
به بيان ديگر:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد.
اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است. يكى آيه 10 سوره فتح است:
«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما»(1):
«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
1) . فتح / 10.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش نهم خطبه غدير نقطه تمايز اين بيعت را خاطر نشان كرد و فرمود: من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خدا براى او از شما بيعت مىگيرم. آنگاه حضرت به آيه 10 سوره فتح استناد كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ اَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِىٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدى. اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.
اَلا وَ اِنّى قَدْ بايَعْتُ اللّهَ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى، وَ اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» :
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مىفهماند. بدانيد كه من پس از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم. (خداوند مىفرمايد: )(1)«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
... مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ ... ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه، «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ
1) . داخل پرانتز به خاطر برگشت كلام از مخاطب به غايب، و تغيير مخاطب از مردم به پيامبر صلىاللهعليهوآله اضافه شده است.
وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
اى مردم چه مىگوييد ؟ خداوند هر صدايى و پنهانىهاى هر كسى را مىداند ... ، و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مىنمايد. (در اين بيعت) «دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است» .
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مىنمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد.
«هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير بيعت در غدير را بيعت با خداوند معرفى نمود و به عنوان كسى كه گفتنىها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مىپرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مىدانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مىگوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفىهاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونهاى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
و از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عدهاى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مىشود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مىكند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مىفرمايد: من با خدا بيعت كردهام. سپس مىفرمايد: على با من بيعت كرده است. پس از آن نتيجه مىگيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مىگيرم، و سپس آيه را مىخواند كه: كسانى كه با تو بيعت مىكنند با خدا بيعت مىنمايند.
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مىفرمايد: اى مردم، چه مىگوييد ؟ كه خداوند اصوات را مىشنود و از دلها خبر دارد. سپس آغاز آيه را با عبارتى ديگر بازگو مىنمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» . سپس مىفرمايد: هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مىكند، و بعد از آن فقره آخر آيه را مىخواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ ... » .
الف. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود: پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مىكنند و پيمان مىبندند و لذا حضرت مىفرمايد: بايِعُوا اللّه ... .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اين خواستهاى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مىكنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مىكنند.
ب. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در ذيل آيه حاكى از دو جهت مىتواند باشد:
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مىآيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهمالسلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهمالسلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مىگويد محمد و على عليهماالسلام هم مىگويند، و آنچه على عليهالسلام مىگويد يازده امام عليهمالسلام از نسل او هم همان را مىگويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مىكند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهمالسلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام در اعتقاد بوده است.
ج. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مىپذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهمالسلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليهالسلام به جزئيات اين مطلب اشاره مىكند:
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعتها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مىگرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مىآمد حضرت از بالا دست خود را پايين مىآوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مىگرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه بيعت مىفرمود.(1)
به عنوان تتمه كلام:
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز بيعت با خدا» است:
غدير روزى بود كه مردم با خدا دست بيعت دادند و عهد و پيمان بستند كه بر سر قول خود وفادار بمانند، و از خدا شرم كنند كه رو در روى او پيمانشكنى كنند. اين حقيقت بزرگ در آيهاى صريح در آغوش قرآن قرار گرفت كه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما»(2)، و اينگونه بيعت غدير گِره ابدى دست مردم با دست خداوند عز و جل و دست محمد و على عليهماالسلام شد.
مفهوم مولى در بيعت غدير(1)
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين مفهوم بلند بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
در واقع يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - مسئله بيعت است كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شد، و همه اينها به عنوان قبول امارت و ولايت مىتواند باشد نه معناى ديگر.
در واقع بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشتهاند معلوم مىكند مخاطبين از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
بيعت، يكى از دو ركن غدير(2)
آنچه در مورد واقعه بىنظير غدير خم بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد اينكه مبادا با سطحى نگرى گفته يا نوشته شود. چرا كه دشمنان ما اصرار شديد در پنهان نگاه داشتن حقائق مىكنند و با هزار و يك بهانه و عذرتراشى و شيوههاى گوناگون سعى در مطرح نشدن واقعيتهاى مسلّم تاريخى دارند. پس بايد گويندگان ما با
ژرفانديشى در حماسه غدير سخن گويند، و نويسندگان ما در حاشيه غدير قلم بزنند و در عمق حقائق به شناگرى بپردازند.
هر چند اينكه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، بايد ابلاغ ولايت روز غدير بيان شود، ولى مهمتر اين است كه ژرفاى نورانى غدير شكافته شود و ضرورت ژرفانديشى در حماسه غدير بيان شود.
همانگونه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از همان آغاز بعثت، ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را ابلاغ كرد، و پس از آن بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت على و يازده نفر از فرزندان پاكش عليهمالسلام را به گوش مردم رساند.
همانگونه كه نام على و امامان پس از آن بزرگ عليهمالسلام در كتابهاى تورات و انجيل آمده است.
همانگونه كه در آستانه نبرد خيبر و احد و تبوك، دهها حديث و روايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سراسر بلاد اسلامى پخش شد؛ كه على عليهالسلام را به عنوان «ولىّ» و «وصى» پس از خود معرفى فرمود.
و نيز حديث منزلت: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، كه پيش از غدير مطرح شده بود.
اگر پيش از غدير رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در دهها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» پيش از غدير خم نيز تحقق يافته بود. پس بايد ديد:
در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟
چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلىاللهعليهوآله سامان داد ؟
اوج خشم و كينه توزى منافقين و سران احزاب براى چه بود ؟
چه گذشت كه ديگر تحمل خود را از دست دادند و قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را كردند ؟
اگر تنها ابلاغ ولايت بود كه آن همه ماجراهاى تلخ را دامن نمىزدند، زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلىاللهعليهوآله چشم دوخته بودند.
آيا در غدر چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نا اميد شدند و همه آرزوهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند ؟ تا جايى كه شمشير كشيدند و در تاريكى شب راه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله بستند، و تنها خدا نخواست تا توطئه شوم آنها شكل گيرد. درست است كه ظاهر آيه «بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَيكَ» ابلاغ ولايت را مىرساند، اما بايد ديد «ما اُنزِل» چيست.
در يك جمله: سزاست كه بايد ژرفنگرى شايستهاى در مورد حماسه غدير باشد، چرا كه روز غدير روز تحقق ولايت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهمالسلام است، كه با ابلاغ ظاهرى آغاز شد، و با بيعت پيامبر صلىاللهعليهوآله رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرائى يافت.
با ثبت اين حقيقت در تاريخ، و نيز سرودن اشعار غدير - كه در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آغاز شد - و شهادت هزاران شاهد صادق از مهاجر و انصار، منافقانِ منتظرِ فرصت را تاب تحمل نماند. تا جايى كه هجوم آوردند، و البته تا هميشه تاريخ رسوا شدند و چهره زشتشان پديدار گشت.
اتمام حجت با بيعت غدير(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانهات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير
1) . چهارده قرن با غدير: ص 33، 61 . اسرار غدير: 263 - 272.
خم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(1)
اشتهار غدير به خاطر مراسم سه روزه بيعت(2)
مراسم غدير كه نه يك ساعت و نه نيمروز و نه يك روز، بلكه سه روز به طول انجاميده و اين طولانى شدن هيچ دليلى جز بيعت 120000 نفرى نداشته، آن را به صورت يكى از مشهورترين وقايع تاريخ در آورده است.
با در نظر گرفتن اينكه بدون بيعت هم مىشد به اين مراسم خاتمه داد، ولى اين تأكيد بر بيعت هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با اميرالمؤمنين عليهالسلام و توقف در بيابان در آن شرايط گرم و طاقت فرسا براى هر شنوندهاى تعجب برانگيز و به ياد ماندنى است و از نگاهى ديگر اشتهار واقعه غدير را رقم مىزند.
اگر بقيه وقايعى را كه در اين سه روز اتفاق افتاده به ماجراى بيعت اضافه كنيم اين معروفيت چند برابر مىشود.
برنامه تبريك مردم كه حتى عمر بن خطاب «بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى» گفت(3)و بستن عمامه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام(4)و شعر حَسّان بن ثابت(5)و ظهور جبرئيل در غدير(6)و نوشتن سند مكتوب غدير به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله(7)و ماجراى سنگ آسمانى بر
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 111 ح 465.
2) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 178، 179.
3) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. امالى شيخ مفيد: ص 57 .
4) . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102.
5) . بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144، 201. كفاية الطالب: ص 64 . كتاب سليم: ص 828 .
6) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136.
7) . بحار الانوار: ج 35 ص 282. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 151.
دشمن غدير(1)
مفهوم بيعت و جوانب آن(3)
يكى از دلائل امامت و ولايت على عليهالسلام بيعتى است كه با آن حضرت در غدير خم صورت گرفت. در مورد بيعت در غدير خم از چند دريچه مىتوان سخن گفت:
در ميان عرب رسم اين بود كه هر گاه خريد و فروشى صورت مىدادند، پس از آنكه صيغه مربوطه خوانده مىشد و معامله صورت مىگرفت، با يكديگر دست مىدادند يا دست بر دست يكديگر مىزدند كه نشانه قطعى شدن معامله بود. اين عمل را مصافقه و بيعت و آن معامله را بيع مىگفتند.
سپس معناى آن را تعميم دادند و در هر قرار دادى كه با يكديگر مىبستند دست بيعت مىدادند، زيرا با اين كار گويا بيعت كننده طاعت خود را، و بيعت شونده نصرت و يارى خود را مىفروشد و به طرف مقابل واگذار مىنمايد. به اين وسيله هر يك از بيعت كنندگان خود را در مقابل ديگرى متعهد و مسئول مىدانست و حق شكستن آن پيمان را نداشت، و پيمانشكنى بىدليل يكى از خيانتهاى بزرگ شمرده مىشد.
1) . بحار الانوار: ج 8 ص 6 ح 10 و ج 15 ص 6 ح 6 و ج 35 ص 320 - 323 ح 22 و ج 37 ص 162، 166، 173، 176 و ج 42 ص 40 - 42 ح 14 و ج 94 ص 13 ح 22. تفسير القمى: ص 695 . الفضائل شاذان : ص 84 . تفسير فرات: ص 190 505 ح 663 . مناقب ابن شهرآشوب: ص 3 ح 40. اربعين منتجبالدين: ص 83 . العمدة (ابن بطريق) : ص 101. الاقبال: ص 453 -
2) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 134، 136، 194، 195، 203، 205، 309. بحار الانوار ج 21 ص 387، 388 و ج 28 ص 90 و ج 37 ص 166، 127. الغدير: ج 1 ص 58 ، 271، 274.
3) . نقش غدير در امامت حضرت امير عليهالسلام استادولى : ص 47 - 61 . اسرار غدير: ص 225.
بيعت به خاطر اهدافى صورت مىگرفت، و در اسلام در عهد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيعتهاى گوناگونى صورت گرفته است:
الف. براى پذيرش اسلام و تعهد عملى به آن: مانند بيعت اول در عقبه، كه پيش از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوازده تن از مسلمانان مدينه در موسم حج به مكه آمدند و در عقبه منى با آن حضرت بيعت كردند كه شرك نورزند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند و ... .
ب. براى حمايت و نصرت: مانند بيعت دوم در عقبه، كه در يكى ديگر از مراسم حج هفتاد و سه مرد و دو زن از مسلمانان مدينه در همان عقبه خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و با حضرتش بيعت كردند كه از او حمايت كنند همانگونه كه از خانواده خود حمايت مىكنند.
ج. براى امرى خاص مثل جنگ و صلح: مانند بيعت رضوان يا بيعت شجره، كه در سال ششم هجرى پيامبر صلىاللهعليهوآله با گروهى از مسلمانان عازم عمره شدند و مشركان مكه در محلى به نام حدَيبيه راه را بر آنان بسته و مانع حركت و ورود ايشان به مكه شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا از همراهان خود بيعت گرفت كه تا دم مرگ پايدارى كنند و از ميدان نگريزند و ... . سرانجام كار به مصالحه كشيد كه به صلح حديبيه مشهور است.
چنان نيست كه هر بيعتى صورت گرفت درست و قابل عمل و غير قابل نقض باشد، بلكه بيعت داراى اركان و شرايطى است كه بايد مراعات گردد. براى بيعت سه ركن و شرط ذكر كردهاند:
اول: بيعت كننده بايد بالغ، عاقل و مختار باشد.
دوم: بيعت شونده بايد كسى باشد كه توان عمل به مواد بيعت را دارا بوده و با اختيار پذيراى بيعت باشد.
سوم: بيعت بايد درباره امرى مشروع صورت گيرد.
در تاريخ اسلام بيعتهايى اعم از حق و ناحق، فراوان به چشم مىخورد:
بيعت در سقيفه درباره خلافت خليفه اول واجد شرايط لازم نبود، زيرا به بيعت كنندگان مهلت تأمل و انديشه داده نشد و نوعى اجبار در ميان بود و نارضايتى بسيارى از اصحاب را به دنبال داشت.(1)حتى عمر گفت: كانَت بَيعَةُ أبىبَكرٍ فَلتَةً، وَقَى اللّهُ شَرَّها. فَمَن عادَ لِمِثلِها فَاقتُلُوهُ(2): بيعت با ابوبكر با شتاب انجام گرفت، و خداوند شر آن را بازداشت. پس هر كه دوباره چنين عمل كند او را بكشيد.
بيعتى كه معاويه براى فرزند پليدش يزيد از مردم گرفت نيز بيعت ناحق بود، زيرا هيچ يك از شرايط را نداشت. آرى، هرگز نمىتوان با طاغوت دست بيعت داد. همچنين نمىتوان با كسى براى ريختن خون شخص بىگناهى بيعت كرد، و اگر هم چنين بيعتى صورت گيرد لازم الاجرا نخواهد بود.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: عَلَى المَرءِ المُسلِمِ السَمعُ وَ الطاعَةُ فيما أحَبَّ وَ كَرِهَ، إلاّ أن يُؤمَرَ بِمَعصيَةٍ، فَلا سَمعَ وَ لا طاعَةَ(3): بر مرد مسلمان است كه فرمان حاكم اسلامى را بشنود و به كار بندد، مگر آنكه به نافرمانى خدا مأمور شود، كه در اين صورت شنيدن و فرمان بردن جايز نيست.
و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: لا طاعَةَ لِمَخلوقٍ فى مَعصيَةِ الخالِقِ(4): نبايد از مخلوق در كارى كه نافرمانى خالق است اطاعت كرد.
بيعت پيمانى است كه بيعت كننده با بيعت شونده مىبندد، و وفاى به آن از اهم
واجبات است. در اسلام كمتر حكمى است كه به اندازه وفاى به عهد و پيمان نسبت به آن تأكيد شده باشد: «وَ أوفوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئولاً»(1): «به عهد و پيمان وفا كنيد زيرا از وفاى به عهد سؤال خواهد شد» . و در وصف نيكوكاران فرموده: «الموفونَ بِعَهدِهِم إذا عاهَدوا»(2): «و آنان كه چون پيمان بندند وفا كنند» . و از عهد شكنى به سختى نكوهش نموده و آن را از اوصاف فاسقان برشمرده است: «الَذينَ يَنقُضونَ عَهدَ اللّهِ مِن بَعدِ ميثاقِهِ» .(3)
امام كاظم عليهالسلام فرمود: ثَلاثٌ موبِقاتٌ: نَكثُ الصَفقَةِ، وَ تَركُ السُنَّةِ، وَ فِراقُ الجَماعَةِ(4): سه چيز موجب هلاكت است: بيعت شكنى، ترك سنّت، و جدايى از جماعت.
حضرت رضا عليهالسلام فرمود: لا يَعدِم المَرءُ دائِرةَ السوءِ مَعَ نَكثِ الصَفقَةِ(5): شخص بيعت شكن از عواقب وخيم آن در امان نيست.
و امام صادق عليهالسلام فرمود: مَن نَكَثَ صَفقَةَ الإمامِ جاءَ إلَى اللّهِ أجذَمَ(6): هر كس بيعت امام را بشكند روز قيامت دست بريده نزد خدا خواهد آمد.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: لا دينَ لِمَن لا عَهدَ لَهُ(7): كسى كه به عهد و پيمانش وفادار نيست دين ندارد.
بىشك محترم شمردن عهد و پيمان در تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى هر ملتى اثر مستقيم دارد و هر ملتى كه اين سرمايه بزرگ را از دست بدهد آسيبهاى فراوانى را متحمل خواهد شد.
لزوم پايبندى به عهد و پيمان به حدى است كه در پيمانهايى كه با دشمن بسته مىشود نيز تا زمانى كه خيانتى از آنها آشكار نشده باشد بايد به آن وفادار بود. قرآن كريم مىفرمايد: «فَمَا استَقاموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم»(1): «تا آنان با شما بر سر عهد و پيمانند شما هم بر سر پيمان باقى باشيد» . و نيز مىفرمايد: «وَ إمّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خيانَةً فَانبِذ إلَيهِم عَلى سَواءٍ»(2): «و اگر از خيانت قومى در شكستن عهد و پيمان بيمناك بودى تو نيز برابر كار آنان اعلام عدم تعهد كن» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مىنويسد:
وَ إن عَقَدتَ بَينَكَ وَ بَينَ عَدُوِّكَ عُقدَةً أو ألبَستَهُ مِنكَ ذِمَّةً، فَحُط عَهدَكَ بِالوَفاءِ وَ ارعَ ذِمَّتَكَ بِالأمانَةِ وَ اجعَل نَفسَكَ جُنَّةً دونَ ما أُعطيتَ. فإنَّهُ لَيسَ مِن فَرائِضِ اللّهِ شَىءٌ الناسُ أشَدُّ عَلَيهِ إجتِماعا - مَعَ تَفَرُّقِ أهوائِهِم وَ تَشَتُّتِ آرائِهِم - مِن تَعظيمِ الوَفاءِ بِالعُهودِ(3):
اگر ميان خود و دشمنت پيمانى منعقد نمودى يا او را امان دادى، نسبت به عهد و پيمان خود وفادار باش و امان خود را محترم بشمار و خود را در برابر آن سپر ساز، زيرا در ميان واجبات الهى هيچ امرى نزد مردم - با اختلافاتى كه در عقايد و آراء خود دارند - مانند وفاى به عهد مورد اتفاق و احترام نيست.
پس از روشن شدن معناى بيعت و اهميت آن، به ويژه در مسائل اجتماعى و سياسى، لازم به ذكر است كه بيعت گاهى خود عامل ايجاب شرعى يك امر است، يعنى بيعت سبب مىشود كه امرى واجب گردد، مانند بيعت نصرت و حمايت در محدوده قوانين شرع، كه پيش از بيعت وجوب نداشته است.
و گاه بيعت در امرى صورت مىگيرد كه وجوب آن بر بيعت سبقت دارد و نقش بيعت فقط اعلام و اظهار اطاعت و تقويت و حمايت است، در حالى كه اگر بيعت هم صورت نمىگرفت آن اطاعت واجب بود. مانند بيعتى كه مردم با پيامبر صلىاللهعليهوآله يا جانشين به حق او مىكنند. به تعبير ديگر گاه بيعت مشروعيت مىآورد، و گاه مشروعيت موجود را فعليت مىبخشد.
مسئله وكالت و ولايت از همين قبيل است. كسى كه به شخصى در كارى وكالت مىدهد، قبل از دادن وكالت، وكيل حق تصرف در كار او را ندارد. ولى قرار دادى كه ميان موكل و وكيل منعقد مىگردد به شخص وكيل مشروعيت مىبخشد كه در كار موكل دخالت كند.
اما در مورد ولايت چنين نيست. مثلاً پدر بر فرزند دختر باكره خود ولايت دارد و ازدواج او بايد با اذن پدر صورت گيرد، خواه دختر اين ولايت را بپذيرد و خواه نه.
در واقع تا پدر امضا نكند آن ازدواج جايز نمىگردد، و چنان نيست كه با نپذيرفتن دختر ولايت پدر سلب شود. آرى، اِعمال ولايت يعنى فعليت يافتن آن، با پذيرفتن دختر صورت مىگيرد و مشروط به پذيرفتن او است.
با اين تحليل روشن مىشود كه همه سخنانى كه در نهجالبلاغه و غير آن از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه در صحت حكومت خود استناد و استشهاد به بيعت مردم فرموده از اين قبيل است، زيرا آن حضرت پيش از رسيدن به حكومت، حق ولايت و حكومت را طبق احقّيت و اولويت، وصايت، وراثت و لياقت و فضيلت، حق مسلم خويش مىدانست.(1)و خلفاى پيشين را غاصب حق خويش مىشمرد و در سخنان بسيارى از آنان گلايه كرده است.(2)
اما چون مردم به دلايلى كه جاى ذكرش نيست همراهى نكردند و دست بيعت به ديگران سپردند و آن حضرت ياران كافى نداشت تا حق خويش را بستاند كناره گيرى اختيار نمود، و پس از كشته شدن عثمان و بيعت عمومى مردم با ايشان و فراهم شدن قدرت، ولايت شرعى خويش را فعليت بخشيد و در فعليت آن به بيعت عمومى استناد مىكرد.
در واقع منظور حضرتش اين بود كه اقبال عمومى مردم سبب شد ولايت شرعى من تحقق خارجى بپذيرد و عملاً زمام حكومت را به دست گيرم، نه آنكه مردم به ولايت من مشروعيت بخشيدند. و اگر صرف بيعت مردم مشروعيت بخش بود، بيعت مردم با يزيد حكومت وى را مشروع و قانونى مىساخت و آنگاه - نعوذ باللّه - امام حسين عليهالسلام مقصر شناخته مىشد !
آرى، به خاطر همين ثبوت ولايت شرعى است كه مىبينيم آن حضرت در برخى از سخنان خود اظهار مىدارد كه اگر يارانى مىيافتم حق خود را مىگرفتم، بنا بر اين، سكوت آن حضرت از سر بىياورى بود نه مشروع دانستن حكومتهاى پيشين، چنانكه آن حضرت فرموده است:
فَنَظرتُ فإذا لَيسَ لى مُعينٌ إلاّ أهلَبَيتى. فَضَننتُ بِهِم عَنِ المَوتِ، وَ أغضَيتُ على القَدى، وَ شَرِبتُ عَلَى الشَجا، وَ صَبَرتُ عَلى أخذِ الكَظمِ وَ عَلى أمرٍ مِن طَعمِ العَلقَم(1):
پس نگاه كردم ديدم جز خاندان خود (و چند يار انگشت شمار) ياورى ندارم، پس حيفم آمد كه آنان را به كام مرگ بفرستم. بنا بر اين، خار در چشم و استخوان در گلو را تحمل كردم، و با آنكه غصه گلويم را مىفشرد و ميوهاى تلخ را فرو مىبردم صبر ورزيدم.
مهمترين مسئله در اين بخش اين است كه آيا بيعت را بىدليل و به دلخواه خود
1) . نهج البلاغه: خطبه 26. بحار الانوار: ج 29 ص 417 به بعد.
مىتوان شكست ؟ آيا در اسلام جايز است كه يك روز با حاكم اسلامى بيعت كرد و روز ديگر به بهانههاى واهى و غير شرعى نقض آن را خواستار شد ؟ آيا اگر نسلى با حاكم اسلامى بيعت كرد و نسل بعد با وجود نسل قبل كه بر عهد و بيعت خود پايدار است، بدون دليل شرعى، عدم ادامه بيعت با آن حاكم را خواستار شود، بايد دست از بيعت شست و صحنه را ترك كرد و به خواسته نسل جديد تن داد ؟ !
اينها پرسشهايى است كه در همه زمانهاى قبل طرح شده و مستلزم پاسخگويى است. از مراجعه به روايات و تواريخ اسلامى و ماجراهاى صدر اسلام و گفتگوهايى كه صورت گرفته به دست مىآيد كه نقض بيعت به آسانى جايز نيست، بلكه بايد يكى از اصول بيعت شكسته باشد تا نقض بيعت جايز گردد.
مثلاً حاكم اسلامى شرايط لازم را از دست بدهد، يا معلوم گردد كه بيعت بر سر امرى ناروا صورت پذيرفته است، يا پس از بيعت كار خلاف شرعى از بيعت كننده خواسته شود. در اين مواقع تخلف جايز است و نقض بيعت روا مىگردد. و گرنه هر بيعتشكنى ممكن است بهانه تراشى كند و به دلايل واهى و غير منطقى نقض بيعت كند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ، وَ لَكُلِّ ناكِثٍ شُبهَةٌ(1): هر گمراهى سببى دارد، و هر عهد شكن را شبههاى و عذر و بهانهاى در دست است. به همين دليل، على عليهالسلام پس از عهدشكنى طلحه و زبير، توسط ابنعباس براى زبير پيام مىفرستد: عَرفتَنى بِالحِجازِ وَ أنكَرتَنى بِالعَراقِ ! فَما عَدا مِمّا بَدا(2): در حجازم شناختى و در عراقم انكار كردى ! پس چه رخ داد كه تو را از بيعت خود منصرف ساخت ؟
مىبينيم كه امام عليهالسلام از زبير براى پيمان شكنى او دليل مىطلبد و علت مىجويد. پس معلوم مىشود كه نقض بيعت دلبخواهى نيست و نبايد از روى هوا و هوس
صورت گيرد. و هنگامى كه زبير براى پيمان شكنى خود دليل مىآورد كه من از اول بيعت واقعى نكردم بلكه به ظاهر دست بيعت دادم و در دل مخالف بودم، فرمود: او چنين مىپندارد كه تنها دست بيعت داده و با دل بيعت نكرده ! بنا بر اين، به بيعت خود اقرار دارد و نسبت به يك امر باطنى مدعى است. پس بايد بر اثبات مدعايش دليل مقبول بياورد، و الا به همان بيعتى كه از آن دست برداشته است باز گردد.(1)
همه اين بحثها و پافشارىها براى آن است كه گاه عهد شكنى دليل موجّه و منطقى ندارد، بلكه علل و عوامل گوناگونى موجب آن مىگردد كه در اين بخش به پارهاى از آنها اشاره مىشود:
على عليهالسلام درباره پيمان شكنان جمل كه به بهانه انتقام خون عثمان شورش كردند، در حالى كه خود شريك در اين كار بودند و دست پيش گرفتند كه پس نيفتند، مىفرمايد: وَ اللّهِ ما أنكَروا عَلَىَّ مُنكِرا، وَ لا جَعَلوا بَينى وَ بَينَهُم نَصفا. وَ إنَّهُم لَيَطلُبونَ حَقّا هُم تَرَكوهُ، وَ دَمَا هُم سَفَكوهُ(2): به خدا سوگند، اينان كار ناشايستهاى در من سراغ ندارند و ميان من و خود انصاف ندادند. و آنان حقى را مىطلبند كه خود ترك كردهاند، و از خونى (خون عثمان) دم مىزنند كه خود بر زمين ريختهاند.
و نيز درباره همان افراد مىفرمايد: إنَّ هؤلاءِ قَد تَمالَؤوا عَلى سَخَطِه إمارَتى ... . وَ إنَّما طَلَبوا هذِهِ الدُنيا حَسَدا لِمَن أفاءَهَا اللّهُ عَلَيهِ(3): اينان بر ناخشنودى از حكومت من اتفاق كردهاند ... . تنها انگيزه اينان در طلب اين دنيا رشكى است كه بر كسى كه خداوند حكومت را به او باز گردانده، مىبرند.
آن حضرت درباره فريبكارى معاويه و دستيارانش با مردم شام، در نامهاى به معاويه مىنويسد: وَ ألَبَّ عالِمُكُم جاهِلُكُم، وَ قائِمُكُم قاعِدُكُم(1): و داناى شما نادانتان را و ايستاده شما نشستهتان را بر ضد من شورانيد.
آن حضرت در نامهاى به سهل بن حنيف انصارى - فرماندار مدينه - درباره كسانى كه بيعت شكستند و به سوى معاويه گريختند، مىنويسد: از فرار آنان نگران مباش و اندوه مخور. در گمراهى آنان همين بس كه از هدايت و حق گريختند و به كوردلى و نادانى شتافتند ... . آنان از عدالت به سوى منافع ناحق گريختند.(2)
عوامل ديگرى هم هست چون: دنيا طلبى، قبيله گرايى، ترس، طمع، و ... ، كه از شرح آنها خوددارى مىكنيم.
با توجه به اينكه نقض بيعت و عهد شكنى ممكن است ناحق و غير منطقى باشد. اگر زمانى فرا رسد كه اكثر بيعت كنندگان بدون دليل شرعى و معقول دست از بيعت كشيدند و عهد شكستند، اما گروه اندكى از آنان بر سر عهد و وفا ماندند و شرايط به گونهاى بود كه اين عده اندك توان مقابله با آن اكثريت را داشتند بايد مقاومت كنند و به يارى حاكم اسلامى بشتابند، و اكثريت عهدشكن را وادار به تسليم و التزام به عهد خود كنند.
و اگر چنين نباشد، جامعه اسلامى دچار هرج و مرج شده، هر روز ممكن است عدهاى شيّاد افراد بسيارى را به دنبال خودكشند و هر روز بيعتى صورت گيرد و فرداى آن شكسته گردد.
على عليهالسلام درباره برخورد با پيمان شكنان و متجاوزان مىفرمايد: ألا وَ قَد أمَرَنى اللّهُ بِقِتالِ أهلِ البَغىِ وَ النَكثِ وَ الفَسادِ فِى الأرضِ(1): هان، بدانيد كه خداوند مرا به پيكار با ستمگران و پيمان شكنان و تبهكاران در زمين فرمان داده است.
و درباره برخورد با پيمان شكنان جمل فرمود: فَإن أبَوا أعطَيتُهُم حَدَّ السَيفِ وَ كَفى بِه شافيا مِنَ الباطِلِ وَ ناصِرا لِلحَقِّ(2): پس اگر سر تافتند و زير بار نرفتند ذمّ شمشير حواله آنان كنم، و همين درمان باطل و ياور حق است و بس.
و هنگامى كه پيمان شكنان جمل وارد بصره شدند و به بسيج كردن مردم پرداختند، عثمان بن حنيف انصارى - كه از جانب آن حضرت فرماندار آنجا بود - نامهاى براى حضرتش فرستاد و او را از احوال آنان با خبر ساخت. امام عليهالسلام در پاسخ نوشت:
اگر به سايه طاعت بازگشتند، اين همان چيزى است كه ما دوست داريم، و اگر شرايط دست به دست هم داد و آنان را به دشمنى و سرپيچى كشاند، بىدرنگ به يارى فرمانبرانت بر آن نافرمانان حمله كن و آنان را تار و مار ساز.(3)
در خطبه 10 و 173 و نامه 29 و نيز موارد ديگر در «نهج البلاغه» از اينگونه برخوردها و تهديدها هست كه به ذكر آنها نمى پردازيم.
«بيعت غدير» در متن خطبه مطرح شده و در واقع التزام به محتواى آن است. «بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلى آن و وعدههايى كه به عنوان وفادارى داده مىشود مشخص شود. همچنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهد آن و كيفيت و شكل آن بايد تعيين گردد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه يك يك آنها در عنوانهاى قبلى در بالا آورده شده است.
نكاتى در مورد بيعت غدير(1)
پيامبر عظيمالشأن صلىاللهعليهوآله براى اينكه هر يك از حجاج حاضر در غدير - كه بالغ بر 120000 نفر بودند - بتوانند به محضر مولاى متقيان عليهالسلام برسد و دست بيعت بدهد و نگويد كه من دور بودم و نشنيدم، سه روز در سرزمين غدير ماندند و فرصت دادند كه هر كس بيايد و دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را در دست بگيرد و با عنوان «اميرالمؤمنين» حضرتش را مخاطب قرار بدهد.
اين مطلب در آخر خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت آمده است. هنگامى كه خطبه به پايان رسيد، همه فرياد برآوردند: شنيديم و با دل و جان فرمان خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را اطاعت كرديم. آنگاه همه گرداگرد پيامبر صلىاللهعليهوآله گرد آمدند و دست داده و بيعت نمودند. از نخستين كسانى كه دست بيعت دادند ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه، و سپس ديگر مهاجران و انصار بودند. روز بيستم كه تمام شد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نماز مغرب و عشا را يك جا خواندند و بيعت را سه روز ادامه دادند.
هر گروهى كه بيعت مىكرد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمود: الحَمدُ للّهِ الَذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه عالميان برترى داد.(2)
بيعت در عهد جاهلى رايج بود؛ طرفين در مورد خاصى قرار داد مىبستند و بر آن اساس بيعت مىكردند. با توجه به تعهدى كه بيعت كننده انجام مىداد و بر عهده مىگرفت و بر آن ملتزم مىشد، در اسلام نفى نشد و در موارد زيادى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مردم بيعت گرفت.
1) . غدير در گذر زمان مهدىپور : ص 62 - 65 ، 75 - 119. اسرار غدير: ص 225.
2) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . روضة الواعظين ابنفتّال : ج 1 ص 235. اليقين: ص 361. الصراط المستقيم: ج 1 ص 304. تفسير صافى: ج 3 ص 312. بحار الانوار: ج 37 ص 217. عوالم العلوم: ج 15 قسم 3 ص 194. الغدير: ج 1 ص 270. يوم الانسانيّه: ص 130.
و گرنه از نظر شيعيان بيعت حالت تعيين كننده ندارد، زيرا از نظر شيعيان همانگونه كه بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى خداوند تعيين شود و مردم هيچ حق گزينشى در اين رابطه ندارند، امام نيز بايد از سوى خداوند تعيين و معرفى شود و مردم حق گزينش ندارند. چنانكه در آيات فراوان به آن تصريح شده است. از جمله:
«وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه را كه بخواهد مىآفريند و بر مىگزيند آنها حق گزينش ندارند» .
«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرَهُم»(2): «براى هيج مرد يا زن مؤمنى اين حق نيست كه چون خدا و پيامبرش اگر چيزى را براى آنها معين كرد آنها حق گزينش داشته باشند» .
از نظر شيعيان، مشروعيت حاكم اسلامى فقط از نصّ صريح خدا نشأت مىگيرد. ولى از نظر عامه با بيعت و تفويض از سوى مردم نيز حكومت مشروعيت پيدا مىكند.
ماوَردى: اگر اهل حلّ و عقد با كسى بيعت كنند، بر همگان واجب مىشود كه از او اطاعت كنند.(3)
قاضى عبدالجبار: اگر شمارى از اهل حلّ و عقد هم با كسى بيعت كنند، اطاعت او بر همگان واجب مى شود.(4)
قاضى ايجى: با بيعت يك نفر و دو نفر نيز لزوم اطاعت حاصل مىشود.(5)
قرطبى: با بيعت يك نفر اجماعا لزوم اطاعت ثابت مىشود.(6)
يك. بيعت عشيره، كه به هنگام نزول آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبين» براى وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام گرفته شد.(1)
دو. بيعت عقبه، كه در سال 12 بعثت از 12 تن اهالى يثرب بيعت گرفت، كه از احكام اسلام پيروى كنند.(2)
سه. بيعت عقبه دوم، در سال 13 بعثت، از 72 نفر از اهل يثرب كه از آن حضرت حمايت كنند.(3)
چهار. بيعت براى جنگ در آستانه جنگ بدر.(4)
پنج. بيعت رضوان در سال هشتم هجرت با 1500 نفر از مهاجران و انصار در حديبيه، كه در قرآن كريم بيان شده است.(5)
شش. بيعت فتح، پس از فتح مكه بر فراز كوه صفا.(6)
هفت. بيعت زنان، كه آن نيز در قرآن آمده است.(7)
هشت. بيعت غدير، كه 120000 نفر با آن حضرت دست داده و براى خلافت و وصايت آن حضرت بيعت كردند.(8)
نه. بيعت زنان، طشتى نهادند و اميرالمؤمنين عليهالسلام دستش را در آب برده و پردهاى ميان طشت زدند. بانوان از زير پوشش دست در آب فرو مىبردند و اعلام بيعت مىكردند. همانگونه كه در فتح مكه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند و در قرآن آمده است.(1)
ده. بيعت خصوصى در مورد برخى از اشخاص، همانند حضرت خديجه در شب ارتحالش؛ كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از او براى ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت گرفت.(2)
از ديدگاه شيعيان بيعت تعيين كننده نيست، ولى اگر كسى بيعت كرد بايد آن را نقض نكند. و لذا يكى از علل غيبت حضرت بقية اللّه عليهالسلام در احاديث اين است كه بيعت ستمگران بر گردن آن حضرت نباشد.(3)
و به همين دليل در جاى جاى نهج البلاغه بيعت شكنى نكوهش شده است.(4)
تحليل بيعت در غدير(5)
بيعت همگانى با پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير در دو مرحله لسانى و عملى با كليه بيعتهايى كه حضرت از مردم گرفته بود فرق داشت.
ابتدا در خطبه از مردم اقرار گرفتند و در اين اقرار به كلمه «آرى» و «بلى» اكتفا نكردند، بلكه اقرارنامهاى را قرائت كردند و از مردم خواستند آن را تكرار كنند و در آن اقرارنامه ظريفترين زواياى غدير را در كوتاهترين عبارات گنجانيدند.
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن وتصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.(6)
به همين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد.
لذا پس از خطبه دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهمالسلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابىطالب عليهالسلام بيعت نمايند. اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
در غدير چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت، و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند:
تفسير بيعت با دست بود. بيعت با دست احتياج به تفسير دارد، و بايد قبلاً معلوم شود بر سر چه بيعت مىكنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّر بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
جايگزين بيعت با دست است. ممكن بود عدهاى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: ما بيعت نكرديم. لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هر كس توانست با دست بيعت مىكند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است» .
اتحاد موضوع بيعت است. اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمىشد ممكن بود هر يك از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار بَرَد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرتها و زياده و نقيصههايى با ديگران داشت اقرار كرده بود.
جلوگيرى از عبارات شبههناك بود. اگر متن تعيين نمىشد ممكن بود عدهاى فتنهگر، عبارات خاصِ شبههناكى را آماده كنند و بدين گونه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
اين بود كه با كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عدهاى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مىبايست اين بيعت لسانى انجام مىشد.
پس از روشن شدن هدف از بيعت، مىپردازيم به اين نكته كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با دست و بيعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:
اول كيفيت بيعت لسانى است. در اواخر خطبه با درخواستهاى مكرر از مردم تكرار سخن خود را طلب كردند كه عبارات آن چنين است: همگى اين جملات را بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم ... ، كه همان متن مفصل را حضرت برايشان تعيين فرمودند:
اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مىگوييد ؟ «خداوند اَصوات را مىشنود و از پنهانهاى قلبها خبر دارد» . كنايه از اينكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطنها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است.
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمىيافتيم.
دوم كيفيت بيعت با دست است. در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد. دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهمالسلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابىطالب عليهالسلام بيعت نمايند، و اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
واكاوى بيعت غدير(1)
«بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى، و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلى آن و وعدههايى كه به عنوان وفادارى داده مىشود مشخص شود. همچنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهد آن و كيفيت و شكل آن بايد تعيين گردد.
بيعت غدير در متن خطبه غدير مطرح شده و در واقع التزام به محتواى آن است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه ذيلاً به شرح آن مىپردازيم:
عنوان اصلىِ بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده امام از فرزندان، او تا آخرينِ آنها كه حضرت بقيهاللّه مهدى موعود عليهالسلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلىِ بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابىطالب عليهالسلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهمالسلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد. امامانى كه قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليهالسلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
1) . اسرار غدير: ص 226 - 229.
پيمانهايى كه مردم در غدير پيرامون موضوع ولايت بر سر آنها بيعت كردند از اين قرار است:
يك. شنيديم، پس كسى نخواهد گفت: من نشنيدم و متوجه نشدم.
دو. در مقام عمل اطاعت مىكنيم و سر تسليم فرود مىآوريم.
سه. در قلب و ضميرمان به اين مطلب راضى هستيم.
چهار. زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر اين عقيده خواهد بود.
پنج. در اين مطالب تغيير و تبديل نمىدهيم.
شش. در اين مطالب شك به دل راه نمىدهيم.
هفت. اين مطالب را در آينده انكار نمىكنيم و از قول خود برنمىگرديم، و پيمان و عهد خود را نمىشكنيم و به وعده خود وفا مىكنيم.
هشت. از قول تو، به نزديكان و دوردستان از فرزندان و فاميل خود مىرسانيم.
همانطور كه تمام احكام و مسايلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مىكند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است. در اين باره جملات زير را فرمودند:
يك. اين بيعت از جانب خداوند و به امر او است.
دو. آنان كه اين بيعت را انجام مىدهند در واقع با خدا بيعت مىكنند.
سه. من با خدا بيعت كردهام و على هم با من بيعت كرده است.
چهار. با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
پنج. آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
شش. هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مىفرمايد.
هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند: بگوييد: خدا را بر اين مطلب شاهد مىگيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مىكند بر ما شاهد است، و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مىگيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام بايد خلافت را هم مىپذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عُمّال سقيفه قرار مىگرفت. يعنى وقتى مىگفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مىشد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جمعيتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلته و غافلگيرانه بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد، و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود. ولى بيعت اميرالمؤمنين عليهالسلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شد.
گذشته از اينكه منصوب كردن آن حضرت نيز بود و اين بيعت به عنوان اقرار گرفتن و انتصاب حضرت بود. نتيجه اين است كه اگر كسى بيعت سقيفه را پذيرفت حجت بر او تمام شده باشد كه قبلاً بر بيعت غدير گردن نهاده است.
زمينه بيعت غدير(1)
پس از اتمام خطبه غدير، بىسابقهترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مىكرد - مراسم بيعت بود. اگر چه در سالهاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعتهاى پيشين فرق داشت:
كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعتهاى قبلى نبود، و كسى باور نمىكرد پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمىآمد.
كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مىشد و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مىگرفت. در واقع دويست و چهل هزار بيعت انجام شد.
در عين ناباورى مردم، تصميم قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داد كه برنامه بيعت انجام شدنى است، و التزام مردم به آنچه در عظيمترين سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام مطرح شده الزامى است، اگر چه لازمهاش آن باشد كه آن جمعيت انبوه با آن امكانات كم سه روز در غدير بمانند.
از آنجا كه همه پيش بينىها قبلاً در نظر گرفته شده بود، به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله فورا در زير درختان و در كنار بركه دو خيمه برپا شد. برنامه اين بود كه در يكى از خيمهها
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 77.
پيامبر صلىاللهعليهوآله و در ديگرى على عليهالسلام جلوس فرمايند. آنگاه مردم يكى يكى ابتدا وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله شوند و با آن حضرت دست بيعت دهند، و سپس از آنجا برخاسته وارد خيمه على عليهالسلام شوند.
با توجه به اينكه بيعت در واقع با مقام امامت بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد اصلى را بر همان قرار دادند و مردم را موظف كردند كه با ورود به خيمه على عليهالسلام سه كار انجام دهند: يكى اينكه دست بيعت دهند، و دوم اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند تا در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين عنوان به حضرتش سلام كرده باشند، و سوم اينكه اين مقام عظمى را به آن حضرت تبريك بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان در نظر گرفتند تا آنان نيز در خيمههاى بيعت حضور يابند. براى اين منظور دستور دادند تشت بزرگى پر از آب آماده كنند و از وسط آن پردهاى بزنند كه دو سوى آن از طرفين ديده نشود. آنگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك سوى پرده مىنشستند و دستان مبارك را داخل آب مىگذاشتند. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مىكردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مىگفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مىگفتند.
با آنكه نشستن آن دو بزرگوار در كنار يكديگر در يك خيمه نيز ممكن بود و بيعت سريعتر انجام مىگرفت، دو خيمه جداگانه تفهيم دو هدف متفاوت از اين بيعت بود: يكى پيمان بستن با پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به آنچه در خطبه غدير مطرح شد ملتزم باشند؛ و ديگرى ميثاق با على عليهالسلام به عنوان مقام امامت تا در روزهايى كه امامت به حضور و كمك مردم نياز دارد آماده باشند.
با آماده شدن دو خيمه بيعت، از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله دو اقدام عمومى و خصوصى شد:
از يك سو منادى حضرت نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد براى بيعت حاضر شوند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
از سوى ديگر، سه گروه را به طور خاص براى بيعت نام برد و مورد تأكيد قرار داد:
يكى بزرگان مؤمنين از اصحابش مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه.
ديگرى سردمداران نفاق را كه در زمره اصحاب بودند.
و سوم همسران خود را كه نسبت به عايشه و حفصه تأكيد خاص داشت.
ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و زبير و مغيره از اولين كسانى بودند كه به امر حضرت در بيعت غدير شركت كردند. جالب بود كه از بين جمعيت صد و بيست هزار نفرى فقط آنان سؤال كردند: آيا اين بيعت از طرف خداست ؟
حضرت با تعجب فرمود: آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ در مورد اين چند نفر جالب بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بيعت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و فرمود: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ آنان گفتند: آرى، شاهد باشند !
اگر بيعت غدير را همسنگ خطابه آن بدانيم گزاف نگفتهايم، چرا كه مردم پس از ورود به غدير در نزديكى ظهر روز هجدهم ذى الحجه پس از دو ساعت خطابه غدير را شنيدند و ساعتى از ظهر گذشته خطابه پايان يافته بود، و سه روز توقف در غدير فقط به خاطر بيعت بود؛ كه صد و بيست هزار نفر، يكى يكى براى بيعت مىآمدند و ابتدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت مىكردند. اين يك اعلان جهانى بود، كه تا ابد بدانند همه آن جمعيت عظيم بيعت كردند، و ببينند كه چگونه به بيعت خود وفا نمودند !(1)
1) . بحار الانوار: ج 6 ص 53 و ج 21 ص 387، 388 و ج 28 ص 90، 95، 98 و ج 29، ص 35 - 37 و ج 30 ص 315 و ج 33 ص 163 و ج 36 ص 126، 169، 248 و ج 37 ص 120، 127، 161، 166، 192، 311. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 97، 134، 136، 154، 165، 194، 195، 203، 205، 277، 309. اليقين: ص 285. التحصين: ص 537 . كتاب سليم: ج 14. تفسير القمى: ص 364.
لعن بر بيعت شكنان غدير(1)
در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام براى بيعت با ابوبكر، سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.(2)
بيعت با غدير در تبليغ غدير(3)
عظمت غدير اقتضا مىكند به بلنداى آن يرنامه ريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونههاى كم ابهّت تبليغ مىتوان جلوهگر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مىدهد كه آن را در جذاب ترين و ارزشمند ترين گونههاى رسانهاى جلوهگر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير پيمان با غدير در تبليغ غدير است:
اگر در سخنرانى غدير مسئله بيعت مطرح شد تا از مردم عهد و پيمان گرفته شود، امروز هم نبايد مخاطبين غدير را با مجرد اطلاع رسانى به حال خود رها سازيم؛ بلكه پس از تفهيم معانى بلند غدير آنان را وارد جرگه اعتقاد نماييم، و از آنان عهد و پيمان وفادارى بگيريم. يعنى هم از پذيرش آنان نسبت به پيام غدير مطمئن شويم، و هم از تعهد آنان در برابر غدير - چه در عمل به مقتضاى آن و چه در ابلاغ آن به ديگراناطمينان حاصل كنيم.
تقيه راويان در نقل بيعت غدير(1)
در خطبه غدير، دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مىشود، جمله مزبور در بعضى نسخهها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرائط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است ! !
بيعت در زيارت غديريه(2)
زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير كه امام هادى عليهالسلام فرمودند(3)، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و فضايل و سوابق و محنتهاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت غديريه آمده بيعت است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنينَ ... . أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِاللّه صلى اللّه عليه و آله ... ، وَأَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما أَنْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَأَوْجَبَ عَلى أُمَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَوِلايَتِكَ وَعَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَجَعَلَكَ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. ثُمَّ أَشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: أَلَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَكَفى بِكَ شَهيدا وَ حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّهُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الإِقْرارِ وَناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ:
سلام بر تو اى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين ... . شهادت مىدهم كه تو برادر پيامبر صلى اللّه عليه و آله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا در آورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت را چنين
مقامى داده بود. سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مىكنى. خداوند منكر ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
از مواضع اعجاب برانگيز خطبه غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد، كه در سراسر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه نداشت:
يكى از آنها سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.
دوم شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
سوم اعلان روز غدير به عنوان يك عيد دائمى براى مسلمانان بود.
چهارم علامت گذارى محل سخنرانى به عنوان مسجد غدير براى هميشه بود.
در مورد ماجراى سند مكتوب غدير بايد گفت:
دست نوشتهاى كه به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور آن حضرت و اجتماع بزرگان صحابه در غدير به ثبت رسيد، به همه فهماند كه مسئله غدير ركن همه احكام الهى است، چرا كه فقط در اين مورد چنين اقدامى صورت گرفت و سابقه چنين اقدامى در هيچ يك از احكام الهى به چشم نمىخورد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 57 ، 93. غدير در قرآن: ج 1 ص 200 - 205. واقعه قرآنى غدير: ص 148. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 32، 33، 42، 43.
از سوى ديگر، پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان تأثيراتى بين عدهاى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مىگفتند: محمد گمراه شده است ! عدهاى ديگر مىگفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مىگفتند: درباره اهلبيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مىگويد.
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعهها پايان دهد و شبههها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. برنامه چنين بود كه پس از سخنرانى غدير، در فرصت مناسبى از ايام سه روزه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اجراى اين دستور سه مرحله طى شد:
ابتدا به بلال دستور دادند تا ندا دهد كه مردم جمع شوند. پس از اجتماع مردم حضرت گروههاى مختلف مردم را نام برد و قريش و مهاجر و انصار و نيز غير عربها را مخاطب قرار داد و خطاب به هر گروه غدير را روز شرف آنان اعلام كرد:
وقتى مهاجرين و انصار جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش ! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب ! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان ! امروز شرف از آن شماست، صفهاى خود را مرتب كنيد.
حضرت با اين كلمات همه گروهها را فراخواند. با اين كلماتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله، همه گروهها در برابر آن حضرت در صفهاى منظم ايستادند و منتظر سخنان حضرت شدند و حضرت همه را مخاطب قرار داد. سپس دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد كاتب آنچه حضرت مىگويد و مردم اقرار مىكنند به صورت مكتوب در آورد و آن را ثبت كند. نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد.
در مرحله دوم دستور داد صفها را مرتب كنند و در برابر حضرت به حالت سان ديدن منظم بايستند و منتظر سخنان حضرت باشند.
آنگاه دستور داد دوات و كاغذى آوردند، و سپس به كاتب امر كرد كه آنچه حضرت مىفرمايد و مردم اقرار مىكنند به صورت مكتوب در آورد و در آن ورقه ثبت نمايد.
منظره بديعى بود كه صفهاى منظم مردم و چشمان دوخته شده آنان به لبان پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستان نويسندهاى كه مىنوشت، در انتظار ادامه برنامه بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرد جملاتى را خواهد گفت و از آنان اقرار خواهد گرفت و سپس آن جملات و اقرارها مكتوب خواهد شد.
سخنان حضرت در برابر مردم چنين آغاز شد: بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ. لا إلهَ إلاّ اللّهِ، مُحَمّدٌ رَسولُ اللّهِ. سپس پرسيد: آيا به اين مطلب شهادت مىدهيد ؟ گفتند: آرى. در اينجا نويسنده آن را ثبت كرد.
سپس فرمود: آيا مىدانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. اين مطلب هم ثبت شد.
بعد از آن فرمود: آيا مىدانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. اين فراز هم ثبت شد.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله كارى را كه بر فراز منبر غدير انجام داده بود تكرار كرد و بازوى على عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و در آن حال فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. اين فراز هم در آن ورقه ثبت گرديد.
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد، تا سندى مكتوب از غدير براى آيندهها و آيندگان تاريخ باشد. همزمان آيات 1 تا 4 سوره نجم نازل شد تا از يك سو تأييد ديگرى بر وَحيانى بودن غدير باشد و از سوى ديگر مشتى محكم بر دهان ياوه گويانى باشد كه نسبت گمراهى و اغوا و هواى نفس به مبلغ اعظم غدير مىدادند. آيات چنين بود:
«وَ النَّجْمِ اِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» (1): «قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد. صاحب شما (پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و اِغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود» .(2)
بدين صورت پيامبر صلىاللهعليهوآله در سند ابدى غدير ولايت على عليهالسلام را متصل به ولايت خود، و ولايت خود را متصل به ولايت خدا اعلام كرد و همه بدان اقرار كردند؛ و اين اقرارنامه به عنوان يادگارى ماندگار از غدير به پرونده اسلام افزوده شد، تا در آيندههاى بلند مدت تا قيامت بدانند در غدير سخن از چه بوده و سخنرانى يك ساعته اول شخص عالم بر چه محورى ايراد شده است.
تحليل سند مكتوب غدير(3)
مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مىشود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مىشود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مىماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شدهاى از آن براى نسلهاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از منظرى ديگر، تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه «ما كُتِبَ قَرَّ وَ ما حُفِظَ فَرَّ» ، و منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مىگردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مىشود.
اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانههايى پابرجا هستند كه جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مىشود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى
مجموعهاى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطرهها مىماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مىشود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد همه موظف مىشوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند. اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند، تا سندى باشد براى همه كسانى كه مىخواهند به فرازهاى آن استناد نمايند.
اين همان نكته بىسابقهاى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن حضرت مىشنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامدهاند. آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند.
در اينجا چند تحليل اعتقادى در مورد سند مكتوب غدير بيان مىشود:
در اين ماجرا شش نكته مهم جلب توجه مىكند كه به آنها مىپردازيم:
اين ماجرا به احتمال قوى در ايام سه روزه اقامت در غدير به وقوع پيوسته، كما اينكه آن حضرت در موقعيتهاى مختلفى از سه روزه غدير مردم را جمع مىكرد و محتواى ولايت را به گونههاى مختلف تكرار مىفرمود. همه اين اقدامات به نوعى تثبيت موقعيت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اذهان و قلوب مردم بود، تا راه فراموش كارى بسته شود.
انتخاب روش كتابت و تنظيم سندى كه براى روزهاى آينده و نسلهاى آينده ارزش خاصى دارد در برابر فراموشكاران نقش ويژهاى ايفا مىكند. دقيقا مانند مسئله كتف كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ساعات آخر عمر درخواست آن را كردند تا سندى محكم به دست مؤمنين بدهند؛ ولى عمر مانع شد و به هر قيمتى بود نگذاشت براى آن حضرت كتف و دوات بياورند، و حتى حاضر به توهين به ساحت مقدس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شد !(1)
آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست اينكه حضرت گزارش گونهاى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد. همين اندازه كه به امر حضرت و در حضورش گزارشى تهيه شود و اقرارهاى مردم در آن ثبت شود از امضاى همه آنان مهمتر خواهد بود.
در اين مراسم حضرت تعمد داشته كه هيچ گروهى را مورد توجه خاص قرار ندهد، بلكه از يك سو قريش را مورد خطاب قرار مىدهد، سپس همه عرب را و بعد همه موالى را كه منظور غير عرب هستند.
اين بدان معناست كه غدير متعلق به همه است و مخاطب آن همه مسلمانانند، و عمل كننده به آن هم بايد همه عرب و عجم از هر قبيله و گروهى، و به هر رنگى از سياه و سفيد و زرد و سرخ باشند؛ چنانكه در متن خطابه غدير مىفرمايد:
إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ الَىَّ ... ، أنْ اقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاعْلِمَ كُلَّ ابْيَضَ وَ اسْوَدَ: انَّ عَلِىَّ بْنَ ابىطالِبٍ اخى وَ وَصِيّى.
آياتى كه در پايان اين ماجرا نازل شده امضاى ديگرى از خداوند است كه پاسخ
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 466، 467، 513 ، 529 - 586 . الغدير: ج 5 ص 340.
فتنهگران را مىدهد. آنان كه موذى گرانه مىپرسيدند: مِنَ اللّه اوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا غدير و ولايت و بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش است ؟ پاسخ خدا چنين است:
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى» ؛ يعنى اين همان پيامبر است كه كلمه كلمهاش هدايت مردم بوده و تغيير نكرده و - نعوذ باللّه - گمراهى در او پديد نيامده است.
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» ؛ او كه از روى هوا و هوس سخنى نمىگويد، و تمام سخنان او حساب شده و مورد امضاى خداست.
«إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» ؛ آنچه او مىگويد وحى خداست و از طرف خدا به او الهام گرديده است.
پس از اعلام ولايت - به جز عدهاى كه كاملاً در برابر امر ولايت سر تسليم فرود آوردند - بقيه مردم استنكاف و نپذيرفتن ولايت را در دل خود با يكى از سه جهت عنوان كردند: عدهاى مىگفتند كه به تشخيص ما پيامبر صلىاللهعليهوآله از راه حق منحرف شده است ! ! عدهاى ديگر برنامه غدير را سخنان جالبى براى اغواى مردم تلقى كردند ! عدهاى ديگر هم به صراحت گفتند: او خواسته دل خود را مىگويد.
اگر چه اين سه ديدگاه قابل جمع در يك عنوان است ولى با ديده دقت كه بنگريم حاكى از فساد اعتقادى آنان در گونههاى متفاوت است. يعنى عدهاى كار حضرت را اشتباه تلقى مىكردند و عدهاى ديگر آن را حيله و تزوير به شمار مىآوردند و عدهاى حمل بر نفس پرستى و پيروى از خواهش دل مىكردند.
خداوند همه اين برخوردهاى كفرآميز را كه برخاسته از ضعف ايمان يا عدم اعتقاد بود با اين آيات پاسخ داد، و بار ديگر مقام عظيم پيامبر صلىاللهعليهوآله را به همه كوردلانى كه بر سر مسئله ولايت چنين جسارتى به آن حضرت روا داشتند، خاطر نشان ساخت. امام صادق عليهالسلام اين مرحله غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را معرفى كرد، مردم سه دسته شدند: عدهاى گفتند: محمد گمراه شده است. عدهاى ديگر گفتند: اغوا شده است. گروه ديگرى گفتند: درباره اهلبيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مىگويد.
اينجا بود كه خداوند سبحان چنين نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «قسم به ستاره هنگامى كه فرودآمد. صاحب شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) گمراه نشده و اغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود» .(1)
در حديث ديگرى اين مرحله از غدير با تفسير آيات مزبور چنين ترسيم شده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: يا على، قسم به آنكه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده، وصايت و خلافت و امامت بعد از من براى تو واجب گرديد. منافقين گفتند: محمد در محبت پسر عمويش گمراه شده و منحرف گرديده و درباره شأن او از روى هواى نفس سخن مىگويد.
خداوند تبارك و تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى» ، خداوند عزوجل مىگويد: «قسم به خالق ستاره هنگامى كه پايين آمد» . «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعنى محمد صلىاللهعليهوآله در محبت على بن ابىطالب عليهالسلام گمراه نشده، «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» يعنى درباره مقام على عليهالسلام از روى اغوا و هواى نفس سخن نمىگويد. «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «آنچه مىگويد وحيى است كه بر او نازل مىشود» .(2)
آنچه به عنوان تفسير از اين آيه در ارتباط با غدير بايد استفاده كرد ارتباط مستقيم مراسم اعلام ولايت در غدير با منبع وحى است. خداوند متعال در غدير به گونههاى
مختلف در صدد اثبات اين ارتباط براى مردم بود تا بدانند هر گونه مخالفتى با ولايت در واقع مخالفت با خداوند است و هر گونه بهانهاى در اين رابطه ناپذيرفته است.
يك بار با سنگ آسمانى بر سر حارث فهرى اين مطلب بر همگان ثابت شد، و بار ديگر با ظهور جبرئيل براى مردم اين مهم به اثبات رسيد. چند مورد هم آيات قرآن نازل شد كه اين مورد يكى از آنهاست. در اينجا خداوند از دو سو نفى و اثبات وَحْيانى بودن غدير را مطرح مىنمايد كه به توضيح آن مىپردازيم:
خداوند براى اثبات اين مطلب كه غدير هيچ رنگ و بويى از هواهاى نفسانى در خود ندارد، مسئله را به صورت ريشهاى مطرح مىنمايد؛ و آن اينكه پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله در هيچ موردى از روى هواى نفس سخن نمىگويد تا نوبت به غدير برسد.
آن حضرت حتى در گفتههاى مربوط به زندگى شخصى خويش هم پيرو هواى نفس نيست و هيچ امرى و نهيى و سخنى كه برخاسته از هواى نفس باشد بر لسان مبارك آن حضرت جارى نمىشود؛ و اين معناى مقام عصمت است كه «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» .
وقتى اين ريشه اعتقادى را پذيرفته باشيم، چگونه ممكن است در مسئله غدير با آن برنامه عظيم و مفصل و با آن خطابهاى كه حضرتش بيش از 100 مورد به آيات قرآن كريم استناد فرموده، بتوان خدشه وارد كرد كه از روى هواى نفس سخن فرموده باشد ؟ !
جلوه اثباتى در ارزش غدير - پس از نفى هواى نفس درباره آن - نزول دستور مستقيم آن از طرف خداست.
اين مسئله در آيه شريفه با استفاده از تركيب مفيد انحصار آمده است؛ كه ابتدا حرف نفى (اِنْ) به كار رفته و سپس با كلمه استثناء (الاّ) اين انحصار به اثبات رسيده
است. آنجا كه مىفرمايد: «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «نيست آن مگر وحيى كه نازل مىشود» .
با اين تركيب خاص، خداوند قاطعيت فوق العادهاى درباره غدير نشان داده و در صدد بيان اين مطلب است كه «غدير» و «ولايت» و تركيب اين دو، يعنى «اعلام ولايت در غدير» همه به دستور خاص الهى در «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » بوده و پشتيبان آن خداست، چرا كه او آن را فرستاده است.
نقل و ثبت سند مكتوبِ غدير(1)
در زمانهايى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود، و در زمانهايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى نبود، امامان غدير على رغم شرايط دشوار تقيه اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان مىفرمودند و آنان در نوشتههاى خود به صورت حديث ثبت مىكردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگسازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلالها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسلهاى فرهنگ ساز غدير منتقل شده، تا آموزههاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشتهها و مجموعههاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است.
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهمالسلام ور در كنار اولين اثر مكتوب يعنى «كتاب سليم بن قيس الهلالى» ، دومين اثر از دوران معصومين عليهمالسلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليهالسلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نقل كردهاند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 147، 148.
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوق العاده و بى نظير بوده، و ثمره شيرين آن تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
آيه «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى»(1)= آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى»(2)= آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »(3)= ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله
آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(4)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، و گرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(5)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه، به عنوان: «ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله» ، در صفحات قبل مراجعه شود.
غديريه حَسّان، اولين غديريه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
كلام منظوم در همه ملتها به عنوان سندى ماندگار تلقى مىشود، چرا كه نظم و قالب خاص كلام حفظ آن را در خاطرهها آسانتر مىسازد، و از نگاه ادبى براى يك مراسم مهم افتخار است كه دستمايهاى از شعر را به همراه داشته باشد.
به خصوص مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مىشود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مىشود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مىماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شدهاى از آن براى نسلهاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از مواضع اعجاب برانگيز سخنرانى غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه نداشت. يكى از آنها شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
آنچه در غدير اين بُعد ادبى را فوق العاده نشان داد و تعجب همه را در چنان شرايطى برانگيخت دو جهت بود:
1) . اسرار غدير ص 58 ، 59 ، 318. چهارده قرن با غدير: ص 171. سخنرانى استثنائى غدير: ص 93، 94. ژرفاى غدير: ص 78. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 49. واقعه قرآنى غدير: ص 129. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 130، 131.
سابقه مخالفت پيامبر صلىاللهعليهوآله با شعر بر همگان روشن بود، به گونهاى كه اگر هم در موردى برخورد مثبتى از حضرت ديده مىشد اجازه قرائت شعرهاى مثبت قديمى بود، نه آنكه حضرت به كسى اجازه سرودن شعر بدهد. در حالى كه در غدير حسان بن ثابت براى شعرش رسما از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه گرفت و آن حضرت اجازه داد.
با در نظر گرفتن بازارِ شعر در حجاز و احتراز خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن، براى مردم عجيب بود كه در حضور آن حضرت شعرى خوانده شود؛ چه رسد به اينكه سروده شود، و چه رسد به اينكه آن شعر درباره دين باشد، و چه رسد به اينكه مورد تأييد حضرت قرار گيرد و روحالقدس مؤيد آن باشد ! !
براى شاعر نيز يك اقدام عادى به حساب نمىآمد كه ذوق شكفتهاش را درباره چنين موضوعى به كار گيرد و بتواند آن را در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواند. به همين دليل بدون اجازه هرگز چنين جرأتى به خود نداد و از اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار تعجب كرد؛ و ذوق زده بر فراز بلندى قرار گرفت و شعرش را خواند تا رسميت و مجاز بودن اين گام ادبىِ غدير را به همه نشان دهد. همه اينها پايهگذارى فرهنگى براى شعر غدير در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه با مراحل حساب شده پيش مىرفت.
اين اجازه از سوى حضرت آن قدر عجيب بود كه حسان هنگام قرائت شعرش براى مردم - به عنوان اطمينان خاطر - گفت: اى مردم، سخن مرا به گواهى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوش كنيد؛ و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز فرمود: بخوان به بركت خداوند. جالبتر آن بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خواندن شعرها توسط حسان تصريح كرد كه در اين اشعار روحالقدس مؤيد تو بوده و در واقع خداوند تو را يارى كرده است.
حضور شاعر زبردست عرب در چنان مراسمى، به گونهاى كه شعر غدير را بدون سابقه ذهنى در همانجا سرود و براى مردم خواند. اين در حالى است كه معمولاً شعر مربوط به مراسمى را قبلاً پيش بينى مىكنند، به خصوص آنكه متن شعر منعكس
كننده عين مراسمى باشد كه اجرا شده است. سرودن چنين شعرى جز به دست شاعرى فوق العاده امكان نداشت، به خصوص آنكه با مضامينى بلند و دقيق از نظر ادبى سروده مىشد.
با توجه به اين جهات بازتاب مسئله شعر در غدير به قدرى عجيب بود كه حسان راضى نشد شعر خود را به طور خصوصى بخواند، بلكه به اطلاع مردم رساندند كه حسان قصد دارد شعرى را با اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره غدير بخواند.
به بيانى ديگر:
يكى از ابعاد فرهنگى غدير حضور شعر و ادبيات در عرصه غدير است. در اصطلاح ادبيات به اشعارى كه شعرا در مورد ماجرا يا خطبه غدير و يا هر دو مىسرايند «غديريه» گفته مىشود. اولين كسى كه غديريه سرود حسّان بن ثابت در روز نوزدهم ذى الحجه و در صحراى غدير و مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
پس از اتمام خطبه غدير و مراسم ابتدايى بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام، شب نوزدهم ماه ذى الحجه سال دهم هجرت در حالى سپرى شد كه كاروان غدير به شدت خسته بودند و روز پر ماجرايى را پشت سر گذاشته بودند، گذشته از آنكه مسير مكه تا غدير آنان را از پا انداخته بود. با استراحت شبانه نشاط تازهاى در كالبد مردم جاى گرفت، و روز نوزدهم را با نيرويى تازه از خواب برخاستند تا مراسم بيعت ادامه يابد.
پس از نماز صبح بار ديگر مردم كنار دو خيمه صف كشيدند و گروه گروه وارد مىشدند. ابتدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله دست بيعت مىدادند و سپس در خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام حاضر مىشدند و دست بيعت داده «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مىگفتند و با تبريك و تهنيت بيرون مىآمدند.
در آن ساعات برگ ديگرى بر پرونده غدير افزوده شد. حَسّان بن ثابت شاعر زبردست عرب كه در غدير حضور داشت از شعرايى بود كه بالبداهة مىسرود و سنجيده مىگفت. مراسم حيرت انگيز غدير اين شاعر ماهر را به وجد آورده بود تا آنجا كه شعرى زيبا در ده بيت سرود كه ترسيم كننده واقعه غدير بود.
حسان پس از سرودن اين شعر خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد تا براى خواندن آن اجازه بگيرد. لذا عرض كرد: يا رسول اللّه، اجازه مىفرماييد شعرى را كه درباره على بن ابىطالب به مناسبت اين واقعه عظيم سرودهام، بخوانم. حضرت فرمود: بخوان به نام خداوند و بركت او.
اكنون كه اجازه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شد بايد مردم باخبر مىشدند. با كوچكترين اطلاعى مردم از هر سو جمع شدند، به طورى كه براى شنيدن اشعارش ازدحام كردند و گردن مىكشيدند. حسان براى رسيدن صدايش بر مكان بلندى قرار گرفت و اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به همه اعلام كرد و گفت: سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوش كنيد.
مردم از هر سو جمع شدند و ازدحام كردند و گردن كشيدند. حسان نيز بر جاى بلندى قرار گرفت تا همه صدايش را بشنوند. مردم كه سراپا گوش بودند شعرى را كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله تأييد شده باشد در دل تحسين كردند.
مردم كه سراپا گوش شده بودند شعرى را كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله تأييد شده باشد در دل تحسين كردند. سپس حسان ده بيت اشعارش را كه همانجا سروده بود و آيه 67 سوره مائده را در آن يادآور شده بود، با صداى بلند براى مردم خواند:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(1)*** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
1) . در بعضى نقلها اين مصرع اينگونه آمده است: بِأَنّى مَولاكُم نَعَم وَ وَليَّكُم.
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلىاللهعليهوآله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بىآنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.
پس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليهالسلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليهالسلام دشمنى كنند.
واقعا جاى ابياتى از شعر در آن مراسم عظيم خالى بود كه نشاطى دو چندان به جمعيت بخشيد و به عنوان يك سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند و بسيارى از مردم آن را حفظ كردند.
پس از شعر حسان، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مىكنى از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود. اين كلام حضرت در واقع مهر تأييد الهى بود كه از سوى پيامبرش بر شعر حسان زده شد.(1)
البته شعر حسّان بن ثابت به شكل ديگرى نيز نقل شده كه تقريبا شبيه شعر بالا است، و آن اين است:
اَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِىَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِيا
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِيا
وَ بَلِّغْهُمُ ما أَنْزَلَ اللّه رَبُّهُمْ *** وَ إِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ إِنْ كُنْتَ تَخْشَى الْأَعادِيا
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144، 201. كفاية الطالب: ص 64 . متن عربى اشعار از كتاب سليم بن قيس: ص 828 حديث 39 به نقل از ابوسعيد خدرى نقل شده، كه با كمى تفاوت در كتب ديگر هم آمده است.
فَقامَ بِهِ إِذْ ذاكَ رافِعُ كَفِّهِ *** بِيُمْنى يَدَيْهِ مُعْلِنُ الصَّوْتِ عالِيا
فَقالَ لَهُمْ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ مِنْكُمُ *** وَ كانَ لِقَوْلى حافِظا لَيْسَ ناسِيا
فَمَوْلاهُ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَ اِنَّنى *** بِهِ لَكُمْ دُونَ الْبَرِيَّةِ راضِيا
فَيا رَبِّ مَنْ والى عَلِيّا فَوالِهِ *** وَ كُنْ لِلَّذى عادى عَلِيّا مُعادِيا
وَ يا رَبِّ فَانْصُرْ ناصِريهِ لِنَصْرِهِمْ *** إِمامَ الْهُدى كَالْبَدْرِ يَجْلُو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخْذُلْ خاذِليهِ وَ كُنْ لَهُمْ *** إِذا وَقَفُوا يَوْمَ الْحِسابِ مُكافِيا
آيا نمىدانيد كه محمد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله كنار درختان غدير خم به حالت ندا ايستاد.
و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود.
و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و از ظالمان بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگارشان را نرساندهاى.
در اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را بلند كرد و با صداى بلند
فرمود: هر كس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مىسپارد و فراموش نمىكند.
مولاى او بعد از من على است، و من فقط به او - نه به ديگرى - به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم.
پروردگارا هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار.
پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما به خاطر نصرتشان امام هدايت كنندهاى را كه در تاريكىها مانند ماه شب چهارده روشنى مىبخشد.
پروردگارا، خوار كنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مىايستند خود جزا بده.
غديريه حَسّان و تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله و معناى مولى(1)
از نكات مهم غديريّه حسّان بن ثابت، تأييد شعر او توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله است. به همين خاطر، يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى و خلافت، شعر حسّان بن ثابت در غدير است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنرانىاش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2)*** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلىاللهعليهوآله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بىآنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليهالسلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليهالسلام دشمنى كنند.
روايت شده كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روحالقدس خواهى بود.
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
و اما تفصيل مطلب:
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامهها فقط معناى كلمه را مىگويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغتشناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندىمحكم باشد.
در اينجا نقل غديريه حسان در منابع اهلسنت، و نيز وجوه استدلال به غديريه او براى معناى مولى را بررسى مىكنيم:
قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند؛ البته در بعضى نقلها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهلسنت كه شعر حسّان را نقل كردهاند:
احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر
احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
محمد بن على نطنزى، ابوالفتح
5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمسالدين
6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه
8 . عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، جلالالدين
و اما بيان هر يك از اين موارد:
در «كشف الغُمَّة» از ابنمردويه از ابنعباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابنعباس مىافزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليهالسلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نيز اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
مكّى خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» ماجراى شعر سرودن حسّان را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)سمعانى و صفدى و ابننجّار(2): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.
سبط ابنجوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سرودهاند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(3)
ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع حموينى (ت 644 - م 722 ق) در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده، و سپس مىگويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(4)حموينى از پيشوايان نامدار اهلسنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در حديث و رجال.
گنجى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان بن ثابت در غدير را آورده است.
جلالالدين سيوطى رسالهاى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رسالهاى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميدهام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاجالدين ابنمكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.
سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهلسنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميدهاند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است. همچنين ابنمكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهلتسنن است: صفدى و ابنجَزَرى و سيوطى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام صريح است، زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.
قطعا آنچه حسّان در شعرش آورده معناى حديث غدير و سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن روز بزرگ و در آن اجتماع بىنظير مسلمانان است، نه آنچه متعصبان متأخّر گفتهاند تا حديث را از دلالت بر امامت بلافصل على عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله منصرف كنند. در اينجا وجوه مختلف استدلال به شعر حسّان را بيان مىكنيم:
1) . الوافى بالوفيات: ج 7 ص 74. طبقات القرّاء: ج 1 ص 70. حسن المحاضرة: ج 1 ص 470. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 326.
سراينده اين شعر يعنى حسّان بن ثابت از صحابه شناخته شده و در موارد متعدد از كتب اهلسنت موصوف به مناقب شكوهمند است:
مورد اول
در «الاستيعاب» در شرح حال وى آمده است: براى ما از طرق بسيار از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حسّان فرمود: آنان (مشركان) را هجو كن و روح القدس همراه تو است. همچنين حضرتش براى حسّان دعا كرد: خدايا، او را براى دفاعش از مسلمانان به روحالقدس تأييد فرما. همچنين فرمود: شعر حسّان در نكوهش مشركان از تيرافكندن بر آنان شديدتر است.
عمر بن خطاب در مسجد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر حسّان بن ثابت گذر كرد و ديد كه او شعر مىخواند. گفت: شعر مىخوانى ؟ يا گفت: همچون شعرى در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله ؟ حسّان بن ثابت به او گفت: من در اين مسجد در حضور كسى كه از تو بهتر است (پيامبر صلىاللهعليهوآله) ، شعر خواندهام. پس عمر خاموش گشت.
ابندُرَيد از ابوحاتم، از ابوعبيده نقل مىكند: حسّان به سه چيز بر ديگر شاعران برترى دارد: در جاهليت شاعر انصار بود، و در روزگار نبوت شاعر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و در دوران اسلام شاعر تمام يمن بود. عرب در اينكه بهترين شاعران مردم شهرنشين اهل يثرب و سپس قبيله عبدالقيس و سپس ثقيفاند همداستان هستند، و در اينكه بهترين شاعر شهرنشينان حسّان است اتفاق نظر دارند. حسّان بن ثابت در جاهليت شاعر انصار بود، و در دوران اسلام شاعر مردم يمن بود. او شاعر شهرنشينان است.
زبير بن بَكّار گويد: ابراهيم بن منذر، از هشام بن سليمان، از ابنجريج، از محمد بن سائب بن بركه، از مادرش نقل كرده است: همراه با عايشه در طواف بوديم و امّحكيم بنت خالد بن عاص و امّحكيم بنت عبداللّه بن ابىربيعه نيز همراه عايشه بودند. از حسّان بن ثابت سخن به ميان آورديم و امّحكيم بنت خالد و امّحكيم بنت عبداللّه به ناسزاگويى به او پرداختند. عايشه گفت: آيا پسر فريعه (مادر حسّان) را ناسزا
مىگوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانىاش از پيامبر صلىاللهعليهوآله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):
هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّهِ فى ذاكَ الجَزاءُ
فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ
محمد صلىاللهعليهوآله را هجو كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خدا پاداش دارد.
بىگمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلىاللهعليهوآله در برابر شماست.
پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)
مورد دوم
ابناثير در شرح حال حسّان مىنويسد: او را شاعر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگفتند. عايشه پيامبر صلىاللهعليهوآله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... . رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در مسجد، منبرى براى حسّان مىنهاد و او بر آن منبر مىايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مىگفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روحالقدس تأييد مىكند.(3)
مورد سوم
ابنحجر عسقلانى مىگويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است.
ابوداوود از لؤىّ، از ابنابىزِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد، منبرى براى حسّان مىنهاد و او بر آن منبر مىايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مىكرد. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روحالقدس با او خواهد بود.
حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضىشان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنىنوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(1): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت گريهكنان نزديك رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّهَ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند را خواند» ، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(2): «و پس از آنكه ستم ديدهاند داد مىستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(3)
حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلىاللهعليهوآله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگترين شاهد و راستترين برهان بر حجيت اين شعر است.
در احاديثى كه اهلسنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم
روايت كردهاند، آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلىاللهعليهوآله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روحالقدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.
حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه گروههاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلىاللهعليهوآله و دستههاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفادهاش از حديث غدير اعتراض نكرد. بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مىشود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويلگران را از اعتبار مىاندازد.
شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سهگانه حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مىكرد. اين نشان مىدهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.
توطئههاى منافقين در غدير(1)
منافقين از مدتها پيش از غدير، صفوف خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و برنامههاى آن حضرت مستحكم مىكردند و نقشههاى كوتاه مدتى را در مقاطع حساس به اجرا در مىآوردند.
در حجة الوداع كه متوجه نزديكى رحلت حضرت و نيز تصميم او براى تعيين رسمى جانشين خود شدند، دست به اقدامات اساسى زدند و خود را براى روزهاى بعد از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كردند، و اينجا بود كه خط كفر و نفاق و عصيان دست به دست هم داده بودند.
جاسوسانى هم به طور دائم اخبار را درباره جزئيات تصميمهاى حضرت به آنها مىرساندند.
در همين باره امام كاظم عليهالسلام توطئههاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند. قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه
1) . چهارده قرن با غدير: ص 74. اسرار غدير: ص 75، 279. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34.
كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيلهگرند و شما را مسخره مىكنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مىشود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در بهشت مىبينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مىزنند و به آنان مىگويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل ماندهايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را بسوى بهشت مىكشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مىرسانند و با عمودها و تازيانههاى خود بر آنان مىزنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مىرسند مىبينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مىشوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مىخندند و آنان را مسخره مىكنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليَومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(1)
كارشكنى علنى منافقين پس از خطبه غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بىكار ننشستند و كارشكنىهاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله استهزاء بعد از خطبه غدير بود:
منافقين با منظرهاى روبرو بودند كه عقلها را متحير مىكرد: جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهتانگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمىتواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و باصداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مىپندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مىآورد كه آن حسد درونى را نشان مىدهد.
از همه مهمتر اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مىكشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب صحيفه» هستند ! در اين قست از خطبه تصريح شده كه فقط عده خاصى متوجه منظور حضرت از «صحيفه» شدند، و اكثر مردم از ذكر چنين كلمهاى متعجب ماندند.(1)
كار از كار گذشته بود و بايد به فكر توطئههايى براى بعد از سخنرانى مىافتادند، اما عداوت با پيامبر و على عليهماالسلام كار خود را كرد.
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند. نمونههايى از گفتههايشان بعد از خطبه چنين است:
نقشههاى ما بر آب شد.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم !
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 211.
اكنون على را براى ما تعيين مىكند، ولى خواهد دانست (كه چه نقشههايى كشيدهايم) !(1)
شايعه پراكنى و سنگاندازى و تخريب افكار مردم مسئلهاى بود كه همه منافقين دست به دست هم داده بودند و در حد امكان به آن دامن مىزدند.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول خطابه بود و در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را با دو دست بلند كرد و به مردم معرفى نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آتش نفاق و عداوت و حسد و كينه با على عليهالسلام شعلهور شد و به اوج خود رسيد. با اينكه بايد همه هنگام سخنرانى سكوت مىكردند، منافقين بىاختيار لب به سخن گشودند و هر يك تيرى از كمان زبان رها كردند. نمونههايى از گفتههاى آنان هنگام خطبه چنين است(2):
او به پسر عمويش مغرور شده است !
او به اين جوان مغرور شده است !
كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مىنمايد !
ما راضى نيستيم، و اين يك تعصب است !
هرگز در مقابل سخن او تسليم نخواهيم شد !
اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مىگويد !
اگر مىتوانست مثل كسرى و قيصر عمل مىكرد !
چشمانش را مىبينيد كه چگونه مثل چشم ديوانگان در گردش است ؟ هم اكنون برمىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است.(3)
دائما كار پسر عمويش را بالا مىبرد، اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.(1)
همچنين عدهاى از منافقين گفتند: اكنون كه عمرش پايان يافته و روزگارش به سر رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به على بدهد. به خدا قسم خواهد دانست.(2)
عدهاى ديگر از قريش كه كنار هم نشسته بودند گستاخى را بالاتر بردند و از روى اطمينانى كه به نقشههاى خود داشتند يكى گفت: اگر محمد خيال مىكند كار براى على بعد از او درست خواهد شد احمق است.(3)
عدهاى ديگر گفتند: محمد در محبت على گمراه شده، و درباره او جز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد.(4)
حتى عدهاى صريحا به اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفتند و در پى آن علنا مىگفتند: محمد گول پسر عمويش را خورده است.(5)
دقت در سخنان منافقين در اين مرحله چند جهت گيرى را نشان مىدهد:
نپذيرفتن و انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به صراحت بر زبان آوردند، و در اين باره نفى گفتار حضرت از يك سو و نفى ولايت على عليهالسلام را از سوى ديگر مطرح كردند. اينكه بگويند: «آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد از جانب خدا نيست، و خدا به او چنين دستورى نداده، و آنچه مىگويد از پيش خود مىگويد» ، بايد از آنان سؤال مىشد: كدام خدا ؟ !
همان خدايى كه منافقين در دل به آن كافرند ؟ ! آيا اصلاً شما خدايى را قبول داريد كه
مىگوييد: «سخنان محمد از جانب خدا نيست» ؟ ! و گذشته از اين اگر ثابت شود كه از طرف خداست آيا واقعا خواهيد پذيرفت، يا اين يك بهانه است ؟ !
تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد.
اينكه بگويند: «ما راضى نيستيم، و هرگز در مقابل اوامر او تسليم نمىشويم» ، نتيجه نفاق است كه عمرى در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند و به نام مسلمان خود را جا بزنند و در روزى كه به وجود آنان و كمكشان نياز است بگويند: ما اين قسمت اسلام را نمىخواهيم و قلبمان به آن راضى نيست !
جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود:
اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند !
اگر قرار به سهميه بندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكردهايد و به اسلام ضربه نزدهايد كه امروز سهم خود را مىخواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلقاء و آزاد شدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميهگذارى هم باشد اسلام مديون على بن ابىطالب عليهالسلام است و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد. روزهايى كه همه فرار مىكردند و از اقدام هراس داشتند و روزهايى كه كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليهالسلام بود كه مشكل اسلام را حل كرد.
اى منافقين پر مدعا ! شرم نمىكنيد كه مثل شمايى مىخواهد شريك على عليهالسلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است ؟ !
معلوم شد كه نقشههاى منافقين طبقهبندى شده و مرحلهاى پيشبينى شده است، زيرا وقتى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كاملترين و هدفمندترين شكل خود پايان يافت، به صراحت گفتند: نقشههاى ما بر آب شد. يعنى مرحلهاى از نقشههاى طبقهبندى شده ما از دست رفت و اجراى آن غير ممكن شد و وقت آن گذشت و كارى كه نبايد مىشد تحقق يافت.
پيداست كه در مرحله اول تصميم داشتند به هر صورت شده از مراسم منصوب كردن و معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام جلوگيرى كنند، چرا كه اگر اين مرحله تحقق نمىيافت بسيارى از شبهه اندازىها و ابهام گرايىها به آسانى قابل شيوع بود و مقطع خاص قابل استنادى وجود نداشت.
منافقين براى اينكه اين مرحله به انجام نرسد وقتى كاروان به غدير نزديك شد بر سرعت خود افزودند و از آنجا عبور كردند تا شايد پيامبر صلىاللهعليهوآله بگويد: اكنون كه عدهاى عبور كردهاند فعلاً از اين مراسم صرف نظر مىكنيم ! ! ولى با تعجب ديدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو رفتگان را به اجبار بازگرداند و همه را متوقف كرد و برنامه خود را اجرا نمود. بعد از آن هم از جمع شدن مردم در برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلوگيرى مىكردند تا مگر اين خطابه تحقق نيابد تا آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شد، و مردم درباره تأخير خود از حضرت عذرخواهى كردند.
منافقين به ادامه نقشههاى خود تصريح كردند، كه ما اگر چه در اين مرحله شكست خورديم و پيامبر صلىاللهعليهوآله كار خود را به انجام رسانيد، اما خواهد دانست كه نقشههاى ما دنباله دارد. اگر در اين مرحله موفق نشديم مراحل بسيارى پيش رو داريم كه نقشههاى آن را از قبل آماده كردهايم و به موقع آنها را به مرحله اجرا خواهيم گذاشت، چنانكه در صفحات آتى اين مراحل ذكر خواهد شد.
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مىآمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابىطالب عليهالسلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مىدانستند و حتى به عقل هم نمىدانستند، يك تعصب به حساب مىآمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مىكنى ؟ !(1)
با تصريح به دستمايههاى شكنندهاى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مىگرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است. گاهى به صراحت مىگفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مىگرفتند و با اذعان به مقام با عظمت على عليهالسلام عنوان مىكردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به فضايل او مغرور شده و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مىكند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد ! گاهى عنوان محكمكارى به اين عملِ حضرت مىدادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونهاى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مىكنند و هيچ كارى به لياقتها و فضيلتها ندارند.
1) . بحار الانوار: 18 ص 156، 198.
البته از روح نفاق بيش از اين انتظار نمىرفت، ولى اين طرز تفكر - اگر امروز هم در كسانى باشد - به معناى مسخره كردن مقام عظيم نبوت و شك در پيامبرى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است، و ما پيامبرى را معتقديم كه امين پروردگار و داراى مقام عصمت است.
شبهه منافقين در معناى «مولى»(1)
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، دومين شيوه وسوسه منافقين راهى بود كه عدهاى از منافقينِ انصار آن را در پيش گرفتند و سايههاى آن تا امروز ادامه يافته است، و آن اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميدهاند منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از مراسم مفصل غدير چيست !
بعد از آنكه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله برآمدند. آنان عدهاى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» چيست ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: على عليهالسلام بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است.(2)
شبهه منافقين در نسبت غدير به امر الهى = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
پيشنهاد جايگزينىِ فردى به جاى على عليهالسلام = آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ... »
پيشنهاد مشاركت در خلافت = آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
سؤال ابوبكر و عمر در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان عثمان اتمامحجتى در مسجد داشتند. از جمله در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده به خود فرمودند:
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مسجد و مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.(2)
وسوسه مردم پس از غدير توسط عمر = آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »
اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير(3)
پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان
تأثيراتى بين عدهاى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مىگفتند: محمد گمراه شده است ! عدهاى ديگر مىگفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مىگفتند: درباره اهلبيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مىگويد.
عكسالعمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعهها پايان دهد و شبههها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار دستور داد تا بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند.
وقتى مهاجرين و انصار و ساير گروههاى مردم جمع شدند، حضرت سند نوشته شدهاى به اقرار همه به ثبت رساند كه من جمله بار ديگر حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» را تكرار فرمود.
همچنين پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقهاى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مىفرمود. در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مىآمد.
در اين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اِنَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا اَنْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ اُمِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ
فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ اَلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ:
در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليهالسلام وجود دارد. اگر نبود كه گروههايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مىگفتم كه از كنار هر دسته از مردم مىگذشتى خاك پاى تو را بر مىداشتند و بدان تبرك مىجستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: ببينيد چگونه او را مثل عيسى بن مريم قرار داد ! چطور چنين چيزى ممكن است ؟ ! ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم ! در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مىپرستيديم بهتر از اين است !
در پى اين حركات منافقين آيات 57 تا 61 سوره زخرف نازل شد: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ . وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ . اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ . وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ» :
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مىشود قوم تو از آن رويگردان مىشوند. و مىگويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمىكنند چرا كه اينان گروهى مخاصمهگر هستند. او نيست جز بندهاى كه بر او تفضّل كردهايم و او را مثالى براى بنىاسرائيل قرار دادهايم. اگر مىخواستيم از شما ملائكهاى را قرار مىداديم كه در زمين جانشين مىشدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نكنيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
يكى از منافقين گفت: محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مىداند سخنش را مىپذيرند مىخواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد !
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد، به اينان بگو: كجاى اين فضايل قابل انكار بود ؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آيا پادشاهان زمين را نمىبينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارىِ يكى از كارگزارانش را مىپسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مىسپارد اطاعت درست از او مىبيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ اوست بر مىگزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مىكند. محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است؛ و بعد از خود على را وصى و جانشين خود در اهلبيتش و قضا كننده قرضهايش، و برآورنده وعدههايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آنچه براى على بن ابىطالب عليهالسلام در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانهاى آورد كه مناسب اين ولايت باشد !
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمونههايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار روبه رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم، آنگاه كه رسولاللّه او را به ولايت منصوب نمود؟ درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مىكنند: هذا وَلِىُّ اللّهِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّهِ. فَاحْذَرُوهُ: اين ولىّ خداست، پس پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. از آن بر حذر باشيد.
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابىطالب راهى را مىرفت كه در برابر او كوههايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوهها پيشاپيش او به حركت درآمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود بازگشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانههايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجت را بر آنها تمام كنى.
همچنين كلمات ديگرى از اين قبيل گفتند:
نقشههاى ما نقش بر آب شد !
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم ... !
اكنون على را براى ما تعيين مىكند، ولى به خدا قسم خواهد دانست (كه چه نقشههايى كشيدهايم) !(1)
برخورد منافقين با اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير(2)
يكى از برنامههاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار
ملاقات مىكردند به آنان مىگفتند: ا به محمد ايمان آوردهايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آوردهايم و مانند شما اوامر او را اجرا مىكنيم.
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناستر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مىشدند از آنان احساس انزجار مىكردند و مىگفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند؛ كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مىگفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشههاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مىگفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مىگيرم و شر آنان را از شما دفع مىكنم ! وقتى به آنان نزديك شدند ابوبكر گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مىرسانند، و اين سلمان افضل آنان است؛ و منظور او تو بوده است.
و مرحبا به تو كه دربارهات گفته: سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ: سلمان از ما اهلبيت است. و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: تو هم از مايى. و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهلبيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پارهاى از تن توست. اما ملائكه آسمانها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد ! خوشا به حالت !
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر دربارهات گفت: زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گويندهاى كه راستگوتر از ابوذر باشد. از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است ؟ او گفت: زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اولياء و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مىدهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمىداند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود.
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا به تو اى عمار ! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مىدهى - به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مىكنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مىكنند، بدان دست نيافتهاند.
همچنين به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه بخشنده اموالاند به آن نرسيدهاند اگر چه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو ! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مىشوى و روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مىشوى.
خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونهاى كه براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او حاصل شود. اينگونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مىنمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مىپذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مىگذشتند. آنگاه ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد ؟ و چگونه شر آنان را از خودم و از شما دفع كردم ؟
آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى ! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد ! سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند؛ همانان كه در تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله شريكش آنان بودند؛ كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: اِنّا مَعَكُمْ: ما با شماييم؛ طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مىشويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مىشنويد و آنچه از ما مىبينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مىگوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفتهايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد، «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مىكند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مىكند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ»(1): «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مىگذارد» ، و به آنان مهلت مىدهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مىكند و به توبه دعوتشان مىنمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعدههاى نيك مىدهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمىدارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمىكنند.
آن روز منافقينى كه همراه پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات به بيرون مدينه رفته بودند، به شهر بازگشتند در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره آنان نازل شده بود.(2)
آيه «الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»(1)= آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ . الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»
آيه «اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»(2)= آيه «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاويلِ»
آيه «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(4)= اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير
آيه «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(5)= آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(6)= آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »(7)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد منافقين و به خصوص ابوبكر و عمر بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات است:
«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ. وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ. وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» :
«آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفتههايى به ما افترا زده بود. ما دست راست او را مىگرفتيم. و سپس رگ گردن او را قطع مىكرديم. و هيچ كس نمىتوانست مانع ما باشد. و آن يادآورى براى مؤمنين است. ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند. و آن حسرتى براى كافران است. و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، سومين روش در شبهه اندازى نسبتِ ساختگى بودن مراسم غدير از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نسبت غير حقيقى آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند. مطرح كنندگان اصلى اين جسارت ابوبكر و عمر بودند كه قبلاً نيز هنگام بيعت چنين سخنانى را بر زبان آوردند.
كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مىدهد؛ كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مىشود، و سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند.
آنچه ابوبكر و عمر در اين باره شايع كردند و با كلماتشان به تخريب اذهان مردم پرداختند عبارت بود از:
لا وَ اللّهِ ما اَمَرَهُ اللّهُ بِهذا، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رَبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّهُ بِهذا فى عَلِىٍّ ! وَ اللّهِ ما هذا مِنْ تِلْقاءِ اللّهِ وَ لكِنَّهُ اَرادِ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ:
نه به خدا قسم، خدا او را به اين مطلب امر نكرده است؛ و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مىدهد ! محمد بر پروردگارش دروغ مىبندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است ! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
اين توطئه و شبهه فورا از سوى خداوند تعالى در نطفه خفه شد و ده آيه از سوره حاقّه در تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله و وَحْيانى بودن غدير نازل شد و بنيانى محكم براى غدير را تا ابديت در متن قرآن پايه گذارى كرد.
آيات 43 تا 52 سوره حاقه كه مىفرمايد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاويلِ . لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ . ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ . فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ . وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ . اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ. وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ . وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ . فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ» :
«آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفتههايى به ما افترا زده بود. ما دست راست او را مىگرفتيم. و سپس رگ گردن او را قطع مىكرديم. و هيچ كس نمىتوانست مانع ما باشد. و آن يادآورى براى مؤمنين است. ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند. و آن حسرتى براى كافران است. و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .
پاسخى كه اين آيات به شايعه نسبت نداشتن غدير به خداوند مىداد اينگونه بود كه مىفرمايد: ولايت على نازل شده از پروردگار عالم است. اگر محمد بعضى از گفتهها را به ناحق به ما نسبت دهد. ما دست راست او را مىگيرم. و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم. و هيچ كس از شما نمىتواند مانع چنين كارى شود. ولايت على يادآورى براى متقين در عالم است. و ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى
نسبت به ولايت على وجود دارد كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقينِ حقيقى است. پس اى محمد با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو. و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.(1)
توضيح و تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
يكى از شايعههايى كه پس از اعلان ولايت در غدير مىرفت تا ذهن مردم را تخريب كند مسئله «ساختگى بودن» اين مراسم از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نسبت دادن آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند، و اگر در اذهان مردم جاى مىگرفت راه ديگرى براى مقابله با برنامه عظيم غدير باز مىشد و به اساس بعثت نيز سرايت مىكرد.
مطرح كنندگان اين جسارت ابوبكر و عمر بودند، كه بعد از مسدود شدن راههاى ديگرى كه در آيات ديگر ذكر شده، از اين راه وارد شدند. كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مىدهد» ، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مىشود.
سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. درباره نزول اين آيات در اين موقعيت خاص غدير شش حديث وارد شده كه ذيلاً متن آنها را مىآوريم تا مطالب فوق از مضامين آن ملاحظه شود:
امام صادق عليهالسلام با تصريح به مسئله ولايت در غدير درباره اين آيات مىفرمايد:
منظور ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه در روز غدير نازل شد.(2)
امام جعفر بن محمد الصادق عليهالسلام با تصريح بر موقعيت «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، عمر گفت: نه به خدا قسم ! خدا او را به اين مطلب امر نكرده، و اين مطلب نيست مگر چيزى كه به خدا مىبندد ! خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» : «اگر بعضى از گفتارها به دروغ به ما نسبت داده شود» كه منظور چنين نسبتى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله است. تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» : «و آن حسرت براى كافران است. و آن حق اليقين است» ، كه منظور على عليهالسلام است.(1)
در روايت ديگرى فقط جمله «انَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» از سوى عمر در غدير ذكر شده، كه امام صادق عليهالسلام با كنايه از عمر مىفرمايد: مردى در غدير گفت: اين چيزى است كه به خدا افترا مىبندد ! خداوند تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... » .(2)
در روايتى امام صادق عليهالسلام جزئيات بيشترى از گفتگوى ابوبكر و عمر در اين باره را ذكر نموده و فرازهايى از آيات را هم تفسير فرموده است:
هنگامى كه ولايت على عليهالسلام نازل شد دو نفر از مردم (يعنى ابوبكر و عمر) گفتند: به خدا قسم اين مطلب از سوى خدا نيست، و مقصد او شرافت دادن به پسر عمويش است.
خداوند تعالى چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ . لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ . ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ . فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» : «اگر گفتههايى به ما افترا زده شود. ما دست راست او را مىگيريم. و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم. و هيچ كس نمىتواند مانع ما باشد» .
«وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» : «و آن يادآورى براى مؤمنين است» كه منظور على عليهالسلام است. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» : «ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند» ، كه منظور ابوبكر و عمر هستند كه آن سخنان را گفتند.
«وَ إنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» : «و آن حسرتى براى كافران است» ، كه منظور على عليهالسلام است. «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» : «و آن يقين حقيقى است» ، كه منظور از آن ولايت على عليهالسلام است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» : «پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .(1)
در روايتى از امام صادق عليهالسلام فرازهاى ديگرى از آيات تفسير شده است:
در روز غدير خم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن سخنان را درباره على عليهالسلام فرمود، يكى از آن دو (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: به خدا قسم ! خدا به او اين دستور را نداده است، و اين نيست مگر چيزى كه به خدا افترا مىبندد.
خداوند تعالى اين چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ. وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» كه منظور على بن ابىطالب عليهالسلام است، «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» ، منظور تكذيب كنندگان ولايت اوست، «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» .(2)
امام موسى بن جعفر عليهالسلام گوشهاى ديگر از گفتههاى آنان را ذكر نموده و در كنار آن فرازهاى ديگرى از اين آيات را تفسير فرموده است:
... منافقين گفتند: محمد بر پروردگارش دروغ مىبندد و خداوند درباره على چنين دستورى به او نداده است» . خداوند در اين باره آياتى از قرآن نازل كرد: «تَنْزِيلٌ
مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» ، يعنى ولايت على عليهالسلام نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» ، يعنى اگر محمد صلىاللهعليهوآله بعضى گفتهها را به ناحق به ما نسبت دهد، «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ» : «دست راست او را مىگيريم. و رگ او را قطع مىكنيم» .
سپس خداوند جمله بعدى را عطف نموده مىفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» ، يعنى ولايت على عليهالسلام يادآورى براى متقين است كه منظور همه عالَم است. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ . وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ، يعنى على عليهالسلام حسرت بر كافران است. «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» ، يعنى ولايت على عليهالسلام يقين حقيقى است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» ؛ يعنى اى محمد ! پروردگار عظيمت را كه اين فضيلت را به تو عنايت فرموده شكر گزار باش.(1)
در مورد اين آيات سه تحليل اعتقادى مىتوان بيان نمود:
قبل از آنكه به تحليل اين آيات بپردازيم يك جمعبندى از احاديث پنجگانه مذكور لازم است. در اين جمعبندى سه جهت را توضيح مىدهيم:
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 337 و ج 36 ص 101 ح 45. الكافى: ج 1 ص 432، 435. تأويل الآيات: ج 2 ص 720 ح 47. مناقب ابن شهرآشوب: ج 1 ص 575 - 581 .
جهت اول: گوينده سخن ناروا
گوينده سخن ناروا كه گفت: «انَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» عمر است؛ زيرا در روايت اول كلمه «عَدْوى» ذكر شده كه منظور نسبت عمر به قبيله بنىعدى بن كعب است. در روايت دوم از روى تقيه كلمه «رجلاً» به كار رفته كه با توجه به روايت اول منظور از اين «مرد» معلوم مىشود.
در روايت سوم نيز به همين جهت «رَجُلانِ مِنَ الناسِ» ذكر شده كه به قرينه تثنيه بودن منظور از آن ابوبكر و عمر است، به خصوص آنكه در روايت چهارم اين صراحت بيشتر شده و جمله «قالَ أحَدُ الرَّجُلَيْنِ لِصاحِبِهِ» به كار گرفته شده است. به هر حال گوينده عمر بوده و شنونده ابوبكر كه به طور سرّى با يكديگر اين سخن را مطرح كردهاند.
جهت دوم: تكيهگاه سخن منافقين
سخنى كه عمر به ابوبكر گفته چند جمله در يك موضوع است كه نقطه حساس آن «انَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» است. هر يك از روايات پنجگانه گوشهاى از گفتههاى آنان را نقل كرده كه جمعبندى آن را مىتوان به اين صورت در نظر گرفت:
لا وَ اللّه ! ما امَرَهُ اللّه بِهذا، وَ ما هُوَ الاّ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ ! انَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رِبِّهِ وَ ما امَرَهُ اللّه بِهذا فى عَلِىٍّ ! وَ اللّه ما هذا مِن تِلْقاءِ اللّه وَ لكِنَّهُ ارادَ انْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ:
نه به خدا قسم ! خدا او را به اين مطلب امر نكرده است، و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مىدهد ! محمد بر پروردگارش دروغ مىبندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است ! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
جهت سوم: جمعبندى تفسير آيات
تفسير و بيان فرازهاى آيات در روايات پنجگانه در يك جمعبندى از آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» تا «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» چنين مىشود:
انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ» مُحَمَّدٌ عَلَيْنا «بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» فى وِلايَةِ عَلِىٍ «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» هذَا الْعَذابِ. وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» فِى الْعالَمينَ. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» بِوِلايَةِ عَلِىٍّ، وَ هُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ. «وَ انَّ عَلِيّا لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ؛ وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ» يا مُحَمَّدُ ! «بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» ؛ وَ اشْكُرْ رَبَّكَ الْعَظيمِ الَّذى اعْطاكَ هذَا الْفَضْلِ:
ولايت على «نازل شده از پروردگار عالَم است. و اگر به ناحق به ما نسبت دهد» محمد بعضى از گفتهها درباره ولايت على را، «ما دست راست او را مىگيريم. و سپس رگ گردن او را قطع مىكنيم. و هيچ كس از شما نمىتواند مانع چنين كارى باشد» . ولايت على «يادآورى براى متقين در عالم است. و ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى» نسبت به ولايت على وجود دارد» ؛ كه ابوبكر و عمر هستند. على «حسرت بر كافران است» و ولايت او «يقين حقيقى است» . پس اى محمد ! «با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» ؛ يعنى او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
با در نظر گرفتن جمع بندىهايى كه ذكر شد و شأن نزول آيات و نيز دقت در متن آنها، به تحليل جامعى در سه قسمت مىپردازيم:
ارتباط اين آيات با آيات قبل
تشابه اين آيات با آيه تبليغ
ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين
اول. ارتباط اين آيات با آيات قبل
ضماير و سياق جملات ما را متوجه اتصال اين آيات از آيه 39 تا آخر سوره حاقّه مىنمايد، و نتيجه آن است كه همه اين آيات درباره غدير و ولايت است و نقطه اصلى آنها «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » است. آيات از آيه 39 چنين است: «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ. وَ ما
لا تُبْصِرُونَ. إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤمِنونَ. وَ ما هُوَ بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرونَ» : «قسم به آنچه مىبينيد و آنچه نمىبينيد. كه آن سخنِ فرستاده با كرامتى است. و سخنِ شاعر نيست. شما بسيار كم ايمان مىآوريد. و نه سخنِ كاهن است شما بسيار كم متذكر مىشويد» ؛ يعنى ولايت را جبرئيل امين از سوى پروردگار آورده و سخن بىارزش و شاعرانه نيست، چرا متوجه نمىشويد ؟ !
با توجه به اين اتصالِ آيات، بار ديگر اين مطلب مورد تأكيد قرار گرفته است كه اعلان ولايت در غدير يك مسئله وَحْيانى و يك امر الهى است؛ و اگر كسى آن را گفتهاى بىحساب و از روى هوس تلقى كند خود را به غفلت و بىتوجهى زده است.
دوم. تشابه اين آيات با آيه تبليغ
خداوند درباره غدير تأكيد فوق العادهاى نشان داده، و براى ابراز آن مسئله را متوجه امين وحى خود پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله نموده است. اين مسلم است كه ساحت مقدس آن حضرت از هر گونه قصور و كوتاهى در اجراى اوامر الهى منزه است، ولى خداوند براى نشان دادن عظمت مسئله سخن را به صورت فرض محال متوجه پيامبر صلىاللهعليهوآلهنموده است، كه اگر نسبت ناحقى به ما دهد چنين عذابى در انتظار اوست.
يك موردِ آن هم در آيه تبليغ بود كه قبلاً ذكر شد.(1)در آن آيه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اگر پيام ولايت را در غدير ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرساندهاى» . آيا ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله امر الهى را ابلاغ نكند ؟ هرگز ! مطرح كردن اين فرض محال براى نشان دادن اهميت مسئله است.
مورد ديگرى كه خداوند اهميت فوق العاده غدير را با طرح فرض محالى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان فرموده همين آيات آخر سوره حاقه است. با توجه به اينكه منافقين جمله «انَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» را مطرح كردند، خداوند هم عين آن مطلب را در آيه منعكس نموده است.
1) . غدير در فرآن: به ج 1 ص 101 - 115.
با توجه به معناى «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» كه «ساختن مطلبى و نسبت آن به كسى» است، خداوند شديدترين الفاظ را درباره حبيبش و با عظمتترين مخلوقش به ميان مىآورد كه در هيچ جاى ديگرى از قرآن چنين جزاى شديدى مطرح نشده است.
البته باز هم مدار مسئله بر فرض محال است، ولى هدف نشان دادن اهميت مسئله در ضمن پاسخ به منافقين است. خلاصه آيات اين است كه: حتى اگر محمد صلىاللهعليهوآله مطلبى را نزد خود بسازد و سپس آن را به ما نسبت دهد ما رگ حيات او را قطع مىكنيم و هيچ كس قدرت مانع شدن از چنين كارى را ندارد.
بنا بر اين، تشابه اين آيات با آيه تبليغ در خطاب شديد اللحن درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر نشان دادن اهميت خاص غدير و ولايت در پيشگاه الهى است.
سوم. ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين
منافقين براى تخريب غدير مطلبى را به ميان آوردند كه محور آن «انَّما هُوَ شَىْءٌ يَتَقَوَّلُهُ» بود، و منظورشان اين بود كه ولايت على كه در غدير مطرح شده ساخته و پرداخته ذهن پيامبر صلىاللهعليهوآله است و براى ارزش دادن به آن، به دروغ آن را به خدا نسبت مىدهد ! !
از آنجا كه بايد برخورد همه جانبهاى با اين ياوهسرايى منافقين صورت مىگرفت، لذا خداوند 14 آيه در پاسخ آنان فرستاد كه هر فراز اين آيات ناظر به جنبهاى از سخن منافقين بود و محكم كارى لازم را در دفع شبهات و احتمالاتى از اين دست مىنمود.
ذيلاً با ذكر آيات به اين جهات اشاره مىكنيم:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» ، خداوند مُهر تأييد مىزند كه ولايت نسبت دروغ به خدا نيست، بلكه رسول كريم خدا يعنى جبرئيل اين كلام را آورده است.
«وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ» ، بار ديگر خداوند بافته و پرداخته ذهن بودنِ ولايت را نفى مىكند و اينكه گوينده آن رسول و فرستاده خداست، و اينگونه نيست كه كسى از خيال خود آن را بافته باشد.
«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» ، خداوند مُهر تأييد قطعى بر ولايت مىزند كه از سوى رب العالمين نازل شده است، و هرگز نسبت دروغ به خدا نيست.
«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... عَنْهُ حاجِزِينَ» ، در اين آيات مستقيما گوينده «يَتَقَوَّلَهُ» را نشانه مىرود و همان كلمهاى كه او به كار برده عينا در آيه مىآورد و آن را با حرف شرط «لَوْ» كه در شرطهاى نشدنى به كار مىرود ذكر كرده و براى ردّ ادعاى او يك مسئله عملى را مطرح مىفرمايد، و آن اينكه اگر چنين كارى به وقوع بپيوندد و حتى يك مورد پيامبر من سخنى را كه از جانب من نيست به من نسبت دهد ما اجازه حيات به او نمىدهيم.
پس اينكه مىبينيد پيامبر صلىاللهعليهوآله صحيح و سالم بر فراز منبر غدير ولايت را اعلام مىكند دليلِ آن است كه آن را از سوى من ابلاغ مىكند و نسبت دروغى در كار نيست.
5 . «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» ، اين آيه مىتواند ناظر به سخنى باشد كه ضميمه نسبت «تَقَوُّل» كردند و گفتند: لكِنَّهُ ارادَ انْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ: او مىخواهد پسر عمويش را شرافت دهد. اين سخن نشانگر انگيزه نسبت «تَقَوُّل» است، و اين تشكيك آنان در اعلان ولايت به خاطر ضدّيتى است كه با على بن ابىطالب عليهالسلام دارند. لذا از هيچ نسبت ناروايى دريغ نمىكنند و تقوا را زير پا مىگذارند. خدا مىفرمايد كه اين ولايت يادآورى براى متقين است.
6 . «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» ، اين خطابى به گويندگان آن سخن ناروا و نسبت «تقوُّل» به پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه ما خوب مىدانيم كه شما تكذيب كنندگانِ آن حضرت هستيد، و اين مطالب به عنوان پاسخ شما گفته مىشود. يعنى هدف شما از ايجاد چنين شبهههايى كه مىگوييد: «محمد از پيش خود ولايت على را ساخته و به خدا نسبت مىدهد» ، تكذيب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و اين بر ما پوشيده نيست.
و نيز نگاه حسرت آميزى كه به مقام بلند على عليهالسلام داريد، بدانيد كه اين روز و اين ولايت در دنيا و آخرت براى كافرانِ به آن حسرت خواهد بود، و آرزوى آن را به گور يا به جهنم خواهند برد.
آيات آخر سوره حاقّه - در عين اينكه پاسخ به منافقينى است كه در صدد تكذيب و شبهه اندازى براى غدير بودند - نكات تازهاى در زمينه معارف غدير و ولايت به ما مىآموزد، كه ذيلاً آنها را در پنج عنوان ذكر مىكنيم:
نكته اول: غدير رسالت ربانى
همان گونه كه در آيه تبليغ مىخوانيم: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، كه يك سوى آن «رسول» است، و سوى ديگرش نزول غدير از سوى رَبّ» است.
در آيه 41 سوره حاقّه هم از يك سو مىفرمايد: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» ؛ ولايت در غدير قول رسول كريم است، و از سوى ديگر در آيه 43 بر نزول آن از سوى رَبّ تأكيد مىكند و مىفرمايد: «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» .
نكته دوم: تحفّظ بر مقام عظيم رسول
از آيه 44 تا 46 سوره حاقه كه از جمله «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » آغاز مىشود سه نكته مهم استفاده مىشود:
«تَقَوَّلَ» معناى ادبى ظريفى را در خود دارد كه بيان آن هم منظور منافقين را روشن مىكند و هم دقيق بودن دستگاه وحى الهى را مىفهماند. اين فعل هميشه با حرف «عَلى» همراه است كه مفعول اول را جَر مىدهد و سپس مفعول دوم ذكر مىشود و گفته مىشود: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ» . طبيعى است كه چون از ماده «قول» : «گفتن» گرفته شده اين معنى در آن ملحوظ است.
در لغت معناى اين تركيب چنين است: تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ: ابْتَدَعَهُ كِذْبا. معناى دقيق اين عبارت در فارسى با در نظر گرفتن دو كلمه آن روشن مىشود: «ابْتَدَعَ» يعنى ساختن و پرداختن و اختراع سخنى از پيش خود، و «كِذْبا» يعنى همين سخن از پيش خود ساخته را به دروغ به كسى نسبت دادن.
در نگاهى ديگر، يكى از معانى باب تَفَعُّل، تكلُّف و تلاش فاعل بر حصول فعل است، مثلاً تَشَجَّعَ، يعنى تلاش كرد كه شجاعت را در خود حاصل كند. با توجه به اين معنى در باب تفعُّل، كلمه «تَقَوَّلَ» بدين معنى خواهد بود كه تلاش كرد قولى را كه واقعا قول و كلام كسى نبود قول او قرار دهد.
با در نظر گرفتن اين معناى لغوى براى «تَقَوُّل» ، منظور منافقين اين بوده كه: محمد دلش مىخواهد على بعد از او خليفه باشد، و براى اين هدف تلاش مىكند اين گفتههاى خود درباره ولايت على را به خدا نسبت دهد و سخن خدا قلمداد كند.
خداوند هم در ردّ تفكر آنان فرموده كه چنين چيزى درباره محمد صلىاللهعليهوآله امكان ندارد كه بخواهد با تلاش اين مطالب را به خدا نسبت دهد، بلكه واقعا سخن خداست.
خداوند در ردّ فكر و سخن منافقين مطلب را به صورت ريشهاى مطرح كرده و شأنيّت پيامبر الهى را به ميان آورده است. بدين صورت كه از اختصاص مسئله به غدير عبور كرده و مطلبى اساسى را به ميان آورده كه مبناى رسالت بر آن است. آن مبنى اين است كه اگر پيامبر خدا در هر مسئلهاى بخواهد ساخته و پرداخته خود را به نام خدا مارك بزند و تحويل مردم دهد، چنين كسى ديگر پيامآور خدا نيست بلكه سخنگوى خود است.
با اين حال اگر چنين كسى بخواهد خود را پيامآور خدا قلمداد كند، براى آنكه اتمام حجت الهى بر خلق خدشهدار نشود خداوند فورا او را از روى زمين برمىدارد و جانش را مىگيرد. در اين باره فرقى نمىكند كه چنين احتمالى درباره نماز باشد يا
زكات يا ولايت ! مهم آن است كه پيام الهى بايد لاك و مهر شده توسط رسول به دست مردم برسد و در آن هيچ دخل و تصرفى نشده باشد.
تركيب خاص جمله كه خداوند در اين آيات آورده بسيار دقيق است، كه هم حرمت مقام شامخ پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله را حفظ نموده و هم نتيجه لازم را براى پاسخ منافقين گرفته است.
استفاده از حرف شرط «لو» به عنوان تقديس رسول است چرا كه فرق بين «انْ» و «لَوْ» در آن است كه «ان» در شرط معمولى آورده مىشود كه جزا نتيجه آن است، ولى «لَوْ» بر امتناع جزا به خاطر امتناع شرط در ماضى است مثلاً مىگوييم: لَوْ جاءَ لاَكْرَمْتُهُ:
اگر مىآمد او را اكرام مىنمودم، و مفهومش محقق نشدن اين شرط است كه در نتيجه جزا هم محقق نمىشود، يعنى چون نيامد من هم او را اكرام نكردم و در واقع زمينه اكرام محقق نشد.
اكنون خدا حرف «لَوْ» را با فعل ماضى «تَقَوَّلَ» آورده و معنايش امتناع چنين مطلبى است. يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلبى را از خود مىپرداخت و به دروغ به ما نسبت مىداد رگ حيات او را قطع مىكرديم، ولى او هرگز چنين كارى نمىكند و ما هم هرگز چنان جزايى به او نمىدهيم.
مىبينيم كه فرق استفاده از كلمه «لو» و به كار نبردن كلمه «إن» در اخبار از امتناع وقوع چنين مسئلهاى و حفظ احترام مقام عصمت رسولاللّه صلىاللهعليهوآله است.
از سوى ديگر پاسخ منافقين هم داده شده كه اين نسبت «تَقَوُّل» كه شما به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدهيد درباره آن حضرت ممتنع است و شما شبهه بىجايى را القا مىنماييد. دليل روشن آن همين است كه هيچ آثار غضبى از خدا مشاهده نمىشود و رگ حيات پيامآور خدا قطع نشده است. پس سخن شما منافقين ياوهگويى و تعرض به مقام عصمت كبرى است، و قداست او محفوظ است.
نكته سوم: ارتباط ولايت و تقوى
در آيه 48 ولايت را - و طبق روايتى شخص على عليهالسلام را - تذكر و يادآورى براى متقين مىداند و مىفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» . ارتباط ولايت با تقوى تحت عنوان تذكر جالب توجه است، و يادآور روايات بسيارى است كه ائمه عليهمالسلام شيعيان را سفارش به تقوى و پرهيزكارى فرمودهاند. گويا مراعات نكردن تقوى زنگارى از گناه بر صفحه بلورين دل مىكشد كه ديگر انعكاس هيچ نورى در آن ممكن نيست.
همان گونه كه اگر تقوى مراعات شود و صيقل صفحه دل مطلوب باشد انعكاس قوىترين نور كه ولايت است آثار و نتايج بسيارى به همراه خواهد داشت.(1)
نكته چهارم: اطلاع از تكذيب كنندگان ولايت
خداوند در آيه 49 اعلام مىنمايد كه ما از وجود تكذيب كنندگان ولايت باخبريم. يعنى نه از تكذيب آنان ترسى داريم و نه تكذيب آنان باعث تعطيل برنامه اعلان ولايت مىشود.
تكميل معناى اين آيه با آخر آيه تبليغ است كه مىفرمايد: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .(2)وقتى خدا مىفرمايد: «تو را حفظ مىكنيم» يعنى خبر از وجود توطئهگران داريم، همان گونه كه در آيه 49 سوره حاقه فرموده: «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» : «ما مىدانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى هستند» . و آنجا كه مىفرمايد: «خدا قوم كافرين را هدايت نمىكند» ، يعنى ما مىدانيم كه با اعلام ولايت در غدير عدهاى تكذيب خواهند كرد و آنان كافرانى هستند كه هدايت نخواهند شد.
نكته پنجم: حسرت كافران براى ولايت
خداوند در آيه 50 ولايت را حسرت كافران اعلام كرده و فرموده: «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ للكافرين» . اين حسرت در دنيا به خاطر دست نيافتن به آن و در آخرت به خاطر ديدن
نِعَم بهشتى براى پذيرندگان ولايت است، در حالى كه كافرين و مكذبين ولايت در جهنم خواهند بود. در دنيا اگر چه جاى آنان را غصب كردند، ولى هرگز به مقام الهى آنان و درياى علومشان و سيطره قدرتشان بر عوالم امكان دست نيافتند، و اين حسرتى بود كه داغ آن بر دلشان ماند.
حسرت آخرت نيز همان بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ جَنْبُ اللّه الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه» : اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و از قول كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه در جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
آيه «ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(1)= آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى»(2)= آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «عَلَى الأرائك يَنْظُرون»(4)= آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ ... »
آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ . عَلَى الأرائك يَنْظُرون»(1)
خداوند منظره حسرت ابوبكر و عمر را در قيامت تدارك ديده كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام كاظم عليهالسلام در حديثى توطئههاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند.
قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيلهگرند و شما را مسخره مىكنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مىشود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در بهشت مىبينند. مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مىزنند و به آنان مىگويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل ماندهايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مىكشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مىرسانند و با عمودها و تازيانههاى خود بر آنان مىزنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مىرسند مىبينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مىشوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مىخندند و آنان را مسخره مىكنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(2)
امام سجاد عليهالسلام نيز اين منظره دلانگيز را با اشاره به آيات 34 تا 36 سوره مطفّفين چنين توصيف فرموده است:
در روز قيامت دو تخت از بهشت بيرون آورده مُشرف بر جهنم قرار داده مىشود. سپس على عليهالسلام مىآيد و بر روى آن مىنشيند. آنگاه كه مىنشيند خندهاى مىنمايد و از خنده او جهنم زير و رو مىشود و طبقه پايين آن بالا مىآيد ! سپس ابوبكر و عمر را از جهنم بيرون مىآورند و در مقابل آن حضرت نگاه مىدارند. آن دو مىگويند: يا اميرالمؤمنين ! اى وصى رسول اللّه ! آيا به ما رحم نمىكنى ؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمىنمايى ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام (از روى استهزا) به آنان مىخندد و (بدون پاسخ به آنان) برمىخيزد و وارد بهشت مىشود، و آن دو تخت را بر مىدارند و به جاى خود باز مىگردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل:
«فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ . عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ . هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ» : «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مىخندند. در حالى كه از روى تختها تماشا مىكنند. آيا پاداشى كه به كافران مىدهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است» ؟ !(1)
آيه «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ»(2)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد سران منافقين بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»(2):
«درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى» .
«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» :
«نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» .
معاويه را از سابقههاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابىطالب عليهالسلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او پس از خطبه غدير و مراسم بيعت همگانى به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله، وقتى معاويه و مغيرة بن شعبه و ابوموسى اشعرى از خيمه بيعت فاصله گرفتند شعلههاى كينه زبانه كشيد. معاويه با حال غضب، به ابوموسى اشعرى تكيه كرد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمىكنيم.
اين دشمن على عليهالسلام فورا با نزول آيات 16 و 31 - 35 سوره قيامت روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود به ثبت رسانيد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد:
«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى ... » (1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد ... » .
اين گستاخى به حدى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى با ملاحظه شرايط تصميم گرفت بر فراز منبر آيد و وى را به مردم معرفى كند و برائت خود را از او اعلام نمايد. باز هم آيهاى نازل شد كه حضرت فعلاً از اين كار چشم پوشى كند.(2)
توضيح ماجرا اينگونه است كه با حضور صد و بيست هزار مخاطب در برابر منبر غدير، بزرگترين ابلاغ الهى به انجام رسيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله با بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز دستان خويش، نداى جهانى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » را به گوش جهانيان رسانيد.
لحظاتى از اين مرحله خطابه غدير نگذشته بود كه ابوبكر و عمر و معاويه از شدت غيظ به جنب و جوش افتادند و سخنانى در انكار ولايت و تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر زبانشان جارى شد؛ اما در اثناء خطابه قدرت عكس العملى بيش از اين نداشتند.
اين بود كه بعد از منبر و پس از بيعت، اين انكار درونى خود را در كنار آن دو خيمه بر پا شده در غدير بيرون ريختند و با برخوردى خاص آن را اظهار كردند، به گونهاى كه افراد غير جمع خودشان هم آن منظره را ديدند و اين جسارت علنى در حضور عموم مردم انجام گرفت.
معاويه با تكيه بر ابوموسى اشعرى و مغيره به راه افتاد و صدايش را بلند كرد كه هرگز سخن او نمىپذيريم و به ولايت على اقرار نمىكنيم.
اين حركت به قدرى كفرآميز و بىادبانه بود كه فورا چند آيه قرآن درباره آن نازل شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم بر مقابله جدى با آن گرفت. ولى بار ديگر آيهاى نازل شد، و طبق مهلتى كه خدا به همه ظالمان داده اين بار نيز قرار شد اقدامى صورت نگيرد.
اين ماجرا در روايات متعددى وارد شده(1)، كه ابتدا صورت جمعبندى شده آن را تقديم مىكنيم و سپس به توضيح برخى جزئيات آن مىپردازيم:
روز غدير خم و هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را منصوب نمود و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، ابوبكر به عمر گفت: از اين كه مقام او را بالا ببرد، هيچ كوتاهى نمىكند. عمر گفت: هر چه مىتواند بازوى پسر عمويش را بالا مىبرد. ابوبكر به او گفت: به خدا قسم اين عظمت واقعى است ! عمر با غضب و اخم پاسخ داد: نه به خدا قسم، هرگز سخن او را گوش نمىدهم و از او اطاعت نمىكنم.
پس از خطبه مراسم بيعت انجام شد. از خيمه بيعت كه بيرون آمدند، معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى عبداللّه بن قيس اشعرى و دست چپ را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود به راه افتاد، و اين گفته را در آن حال تكرار مىكرد: هرگز محمد را بر گفتهاش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد.
خبر اين كار معاويه فورا به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، به خصوص آنكه ابوذر و حذيفه نيز شاهد آن بودند. همزمان آياتى نيز در اين باره نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» : «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت» .
به دنبال آن دو آيه ديگر نازل شد كه تهديد و وعده عذاب به او مىداد: «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» : «عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» !
1) . كتاب سليم: ص 240. تفسير فرات: ص 517 . المسترشد: ص 586 ح 257. شواهد التنزيل: ج 2 ص 390 ح 104. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 239. تفسير القمى: ج 2 ص 397. تأويل الآيات: ج 2 ص 74. تفسير البرهان: ج 4 ص 406. الصراط المستقيم: ج 1 ص 314. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 97، 277. بحار الانوار: ج 30 ص 315 و ج 33 ص 163 ح 428 و ج 37 ص 161، 194.
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره معاويه سه تصميم در نظر گرفت: يكى اينكه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اينكه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اينكه دستور قتل او را صادر نمايد.
اما همزمان با اين تصميم بار ديگر وحى الهى به خاطر مهلتى كه به او داده شده نازل شد: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» : «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى» ، حكايت از آنكه هنوز از مهلت او مانده است. اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت كرد و در معرفى او چيزى نفرمود.
اين ماجرا شامل نُه نكته اعتقادى تاريخى است:
راويان اين حديث كسانى هستند كه در متن واقعه حاضر بودهاند و آنچه اتفاق افتاده با چشم خود ديدهاند. اولين ناقل آن خود اميرالمؤمنين عليهالسلام است. بعد از آن حضرت، ابوذر و حذيفه هستند كه از نزديكترين ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآيند.
از سوى ديگر، امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام نيز اين ماجرا را نقل كردهاند.
ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مىبينيم كه به قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله كمين كردهاند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مىشود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند.
اگر در ماجراى حَكَمين در جنگ صفين، ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام اقدام مىكند از همين جاست.
اگر در مجلس معاويه اين مغيره است كه به امام حسن عليهالسلام جسارت مىكند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مىبرد و مىگويد: «لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ ... » : «تصديق نمىكنيم و اقرار نمىنماييم» ، گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مىكند !
آنچه معاويه از روى استكبار و تبختر بر زبان آورده در دو جهت خلاصه مىشود:
يكى قبول نكردن و اقرار نكردن به ولايت على عليهالسلام و ديگرى صادق ندانستن پيامبر صلىاللهعليهوآله و تكذيب آن حضرت.
اين دو جهت را نبايد يك موضوع به حساب آورد، بلكه معناى اين دو كلام در كنار يكديگر بدين معناست كه اولاً پيامبر صلىاللهعليهوآله را دروغگو مىدانم و ثانيا اگر هم پيامبر صلىاللهعليهوآله راست بگويد من زير بار چنين سخنى نمىروم و فرمان او را زير پا مىگذارم.
هر كدام از اين دو گفته را بگيريم كفر محض است و اگر هر دو را جمع كنيم كفرى آميخته با كفر ديگر خواهد بود، چرا كه همچون ابليس در برابر فرمان الهى قد عَلَم كرده و با اقرار به اينكه اصل مطلب فرمان الهى است متكبرانه اعلام مىكند كه زير بار آن نخواهم رفت.
شباهتى بين سخن معاويه در اينجا و سخن حارث فهرى در پايان مراسم غدير وجود دارد كه نتايجى را در بر دارد. حارث فهرى با اقرار به اينكه ولايت على عليهالسلام از طرف خداست آن را بر نمىتابيد و درخواست عذاب مىكرد و مىگفت: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا ... » . معاويه نيز در پله دوم گفتهاش مىگويد: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً.
فرق بين حارث و معاويه در اينجاست كه او درخواست عذاب كرد، ولى معاويه زرنگتر از آن بود كه با درخواست عذاب خود را به دست نابودى بسپارد. اما وقتى بازگشت دو سخن به يك طرز تفكر باشد بدان معناست كه معاويه هم مستحق عذاب آسمانى و سنگى است كه بر فرق سر او فرود آيد و او را هلاك نمايد. جالب آن است كه خداوند هر دو مورد را در آيات قرآن منعكس فرموده است.
تطبيق دقيق كلمات آيه با متن ماجرا بسيار جالب توجه است. عكسالعمل معاويه به اعلان ولايت در غدير سه بُعد داشت كه با ظرافت در آيه منعكس است:
اولاً گفت: لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا فى مَقالَتِهِ، كه خداوند هم مىفرمايد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى» . ثانيا گفت: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً، كه خداوند هم مىفرمايد: «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى» . ثالثا با تكبر و به عنوان اهانت پشت كرد و به راه افتاد، كه خداوند هم مىفرمايد: «ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» .
در مورد سوم بسيار جالب است كه حالت «گام برداشتن با تكبر» كه در احاديث آمده و از نظر ادبى «تَمَطّى» كلمه دقيقى براى اداى اين معناست، در قرآن هم به همان صورت و براى رساندن نِخوت معاويه آمده است، و گرنه كلمه «تَوَلَّى» به معناى «پشت كرد» براى رساندن اصل مطلب كافى بود.
بر ما لازم است به تصميمى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با اين حركت معاويه گرفت دقت كنيم و از آن درس اعتقاد بگيريم. در بعضى روايات آمده كه «ارادَ انْ يَصْعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت تصميم گرفت بر فراز منبر آيد، ولى در بعضى روايات وارد شده كه «فَصَعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت بر فراز منبر رفت و خواست معاويه را معرفى كند، و معناى روايت اين مىشود كه حضرت عملاً اقدام خود را آغاز كرد.
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست بر فراز منبر انجام دهد يكى نشان دادن شخص معاويه به مردم بود كه از خطر وجود او در آينده اسلام آگاه باشند كه در حديث آمده «ارادَ انْ
يُسَمِّيَهُ لِلنّاسِ» ، يعنى خواست او را براى مردم نام ببرد. ديگرى اظهار برائت و بيزارى از او بود كه اعلان آن بر فراز منبر بسيار مهم بود.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسى برائت و بيزارى اعلام كند اين بالاتر از استحقاق عذاب و بالاتر از كفر است. اين اعلام دشمنى معاويه با خدا و برافراشتن پرچم ضديت با فرامين الهى است. اين به معناى مارك ابدى عداوت معاويه با خدا و رسول و اهلبيت عليهمالسلام است.
با توجه به اينكه مجرد كفر استحقاق قتل را در پى ندارد مىبينيم حركت كفرآميز معاويه در حدى بوده كه مىگويد: فَهَمَّ بِهِ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ يَرُدَّهُ فَيَقْتُلَهُ: پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد كرد او را از راهى كه مىرفت بازگرداند و به قتل برساند. و اين حكايت از ارتداد معاويه دارد، و كلمه «تَوَلَّى» در آيه هم مىتواند اشارهاى به همين جهت باشد.
همچنان كه حكايت از شنائت و قباحت عمل او دارد، كه همچون حارث فهرى استحقاق قتل دارد چه با سنگ آسمانى و چه با شمشير زمينى. راستى اگر معاويه هم مانند حارث فهرى در غدير به قتل مىرسيد، اسلام و مسلمين از چه فتنههايى در امان بودند و صاحب غدير آنگونه مظلوم نمىشد كه بر فراز منبرها به او ناسزا گويند ... ! !
چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير معاويه را به قتل نرساند، و با بقاى او اين همه فتنه پديد آمد ؟
اين سؤالى است كه درباره همه ظالمين جارى است. خداوند از آغاز روزگار مىتوانست به معجزهاى همه ظالمين را نابود كند، بلكه مىتوانست آنان را خلق نكند.
از آنجا كه دنيا فضايى است كه هر كس باطن خود را نشان دهد و قابليتهايش را بروز دهد، لذا به ظالمين هم مهلت داده شده است.
اينجاست كه در متن حديث مىبينيم: وَ كانَ لَهُ وَقْتٌ لَمْ يَبْلُغْهُ: معاويه هنوز مهلتى داشت كه وقت آن به پايان نرسيده بود. و در آيهاى كه بعد از تصميم پيامبر صلىاللهعليهوآله به معرفى و قتل او نازل شد، مىخوانيم: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» : «درباره او زبانت را به امرى حركت مده كه درباره او عجله كرده باشى» ؛ يعنى هنوز مهلت او باقى مانده، اگر چه مستحق آنچه اراده كردهاى باشد.
مىتوان ادعا كرد اعلام استحقاق عذاب با عبارتى كه در اين سوره درباره معاويه نازل شده در همه قرآن كريم بىنظير است و براى هيچ ظالمى چنين تعبيرى را نمىبينيم.
از يك سو خداوند نامى از نوع عذاب نمىبرد و فقط مىگويد: «أَوْلى لَكَ» : «سزاوار توست» . از سوى ديگر اين كلمه را چهار بار پشت سر هم تكرار مىنمايد كه نشانه غضب الهى و شدت عذابى است كه بر معاويه بايد نازل شود.
از نظر ادبى، اينگونه برخورد با مخاطب ابعادى از تهديد و انزجار را نيز در بر دارد، چنانكه در حديث اين جهت را به صراحت فرموده: «تَهَدُّدا مِنَ اللّه تَعالى وَ انْتِهارا» ، «وَعيدا مِنَ اللّه لَهُ وَ انْتِهارا» . گويا خداوند به معاويه مىفرمايد: عذاب همه عالم بر تو باد، همه گونه عذابى بر تو باد، هميشه در عذاب باشى، از هيچ عذابى نجات پيدا نكنى !
مناسب است نمونهاى از عذاب معاويه را - كه در متن قرآن بدان تصريح شده - از كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخِ نامه معاويه در صفين بياوريم، كه خطاب به او فرمود:
وَ انْتَ صاحِبُ السِّلْسِلَةِ الَّذى يَقُولُ: «يا لَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ. وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ ... »(1). وَ اللّه لَقَدْ سَمِعْتُ ذلِكَ مِنْ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُهُ فيكَ:
1) . حاقّه / 25، 26.
و تو - اى معاويه - صاحب زنجيرها هستى كه خواهد گفت: «اى كاش نامه عمل مرا به من نمىدادند. و از حساب خود خبر نداشتم ... » . به خدا قسم اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه درباره تو مىفرمود.(1)
از همين جاست كه معاويه به «صاحِبُ السِّلْسِلَةِ» معروف شده(2)، و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره به آيات 25 - 33 سوره حاقّه است كه مىفرمايد:
«وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ. وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ. يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ. ما أَغْنى عَنِّى مالِيَهْ. هَلَكَ عَنِّى سُلْطانِيَهْ. خُذُوهُ فَغُلُّوهُ. ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُكُوهُ. إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّه الْعَظِيمِ» :
«و اما آنكه نامه عملش به دست چپ او داده شود خواهد گفت اى كاش نامه عملم را به من نداده بودند. و از حساب خود خبر نداشتم. اى كاش مرگ مرا از آن نجات مىداد. اموال من مرا سودى نبخشيد. و آن قدرت من هم از دستم رفت. (خطاب مىرسد: ) او را بگيريد و در بند كشيد. و سپس در جهنم اندازيد. و بعد از آن در زنجيرهايى كه طول آن هفتاد ذرع است ببنديد. او كسى است كه به خداى عظيم ايمان نياورده بود».
امام صادق عليهالسلام پرده ديگرى از اين عاقبت معاويه را چنين بيان فرموده است:
همراه پدرم در راه مكه بوديم تا به «وادى ضَجْنان» رسيديم. ناگاه مردى در برابر ما ظاهر شد كه بر گردن او زنجيرى بود و دنباله آن را با خود مىكشيد. وقتى در برابر ما قرار گرفت به پدرم گفت: يَابن رسول اللّه، به من آب بده ! ناگهان مرد ديگرى از پشت سر او آمد و زنجير او را كشيد و گفت: يابن رسول اللّه، به او آب مده كه خدا او را
سيراب مگرداند. در اينجا پدرم رو به من كرد و فرمود: او را شناختى ؟ اين معاويه بود كه خدا او را لعنت كند.(1)
در مورد آيات فوق، در كتاب سليم بن قيس نيز چنين آمده است:
ابان مىگويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابىبكر و عمر بن ابىسلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنىهاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: تعجب است از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است.
سليم مىگويد: سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام رو به عباس و اطرافيانش كرد و مواردى از كارهاى آن دو نفر را ذكر كرد، و از جمله فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا براى ولايت منصوب كرد، او و رفيقش (ابوبكر) با هم گفتگو كردند. او گفت: در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمىكند. و ديگرى گفت: در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمىكند.
همچنين در حالى كه من منصوب شده بودم به رفيقش (ابوبكر) گفت: اين واقعا كرامت و بزرگى است. رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين سخن او را گوش نمىدهم و از او اطاعت نمىكنم.
سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند. خداوند هم به عنوان وعيد و منع او دربارهاش چنين نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»(2): «نه تصديق كرد و نه نماز
خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» !(1)
آيه «فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ»(2)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »(4)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم و خطبه غدير را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط
ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 4 و 5 سوره ناس است: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مىبرم) از شرّ وسوسه كننده منقبض شونده از ذكر خدا. كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» ؛ يَوْمَ الْغَديرِ لَمّا اقامَ اميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله لِلنّاسِ، وَ كانَ (عُمَرُ) اذا خَلا قالَ لِلنّاسِ: ما يَأْلُو انْ يُذِلَّ قُرَيْشَ لابْنِ ابىطالِبٍ وَ وُلْدِهِ(1):
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... » درباره روز غدير است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى مردم نصب فرمود. در آنجا عمر در خلوت به مردم مىگفت: از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمىكند.
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مىديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروههاى كوچك و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاشهاى مذبوحانهاى را از راه شبههافكنى در قلوب مردم آغاز كردند. عدهاى و در رأس آنان عمر شروع به شايعه پراكنى در بين مردم نمودند و از راههاى مختلف القاء شبهه مىكردند.
1) . مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 356.
آنان براى تخريب اذهان مردم و نيز آخرين احتمالاتى كه در خيال خود آنها را مؤثر در بر هم زدن غدير مىدانستند، چند راه را در پيش گرفتند و در زمان باقى مانده از مراسم غدير به مطرح كردن آنها پرداختند.
اولين شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم بود كه قابل اجرا در جاى جاى بيابان غدير در ميان تجمعات مردم بود. در رأس اين توطئه عمر بن الخطاب بود كه هر گاه گروهى از مردم را به دور از چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحاب باوفايش مىيافت، براى سست سازى اعتقاد آنان مىگفت: از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمىكند !(1)
آيات 4 و 5 سوره ناس درباره اوست كه مىفرمايد: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ» : «بگو به خدا پناه مىبرم از شر وسوسه اندازى كه از ياد خدا باز گرفته شده. و در سينههاى مردم وسوسه مىكند» .
گروهى از منافقين با كلماتى سست كننده اعتقاد گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مىكند، و اكنون درباره اهلبيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. عدهاى ديگر گفتند: تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند ؟ !(2)
در برابر اين گروه، پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 46 سوره سبأ را خواند: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را به يك چيز (ولايت) موعظه مىكنم» ، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است. و سپس دنباله آيه را خواند: «اَنْ تَقُومُوا للّهِ مَثْنى وَ فُرادى» : «تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى به پا خيزيد» .
امام صادق عليهالسلام اين فراز ماجراى غدير را ضمن تفسير آيهاى چنين بيان مىفرمايد: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى مردم منصوب فرمود،
دومى شروع به وسوسهاندازى كرد. او وقتى در خلوت عدهاى از مردم را پيدا مىكرد به آنان مىگفت: از اينكه قريش را در برابر پسر ابىطالب و فرزندانش خوار كند هيچ كوتاهى نمىكند. و اين است معناى «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مىبرم) از شر وسوسه انداز خنّاس (منقبض شونده از ذكر خدا) . كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند» .
در اين بيان امام صادق عليهالسلام به دو جهت از اوصاف دومى اشاره مىنمايد. يكى «وَسْواس» و ديگرى «خَنّاس» . به تشكيك انداختن مردم و شايعهپراكنى و شبهه اندازى ابزارى بود كه دومى ودار و دستهاش در طول زندگى منافقانه شان براى انحراف مردم به كار گرفتند. اين بدان جهت است كه تصريح به كفر هميشه باعث رفتن آبروى منافق است، اما ايجاد تردّد در دلها اسلحهاى قوى و مؤثر در برابر مردم ضعيف الايمان است.
صفت «خَنّاس» كه درباره شيطان هم به كار رفته، به معناى كسى است كه وقتى ياد خدا را مىشنود گرفته مىشود و تحملش تمام مىگردد. اين صفتى است كه امام صادق عليهالسلام درباره دومى فرموده و آيه قرآن را به او تفسير كرده است. اشمئزاز او از نام على عليهالسلام و غدير و دين و اتمام نعمت در هيچ كس يافت نمىشود ! ! انقباض روحى و تنفر ذاتىِ او از اينكه غدير بينى هر چه ضد خداست بر خاك مىماليد، قابل توصيف نيست.
بهترين شاهد اين مدعا كلماتى است كه او و يارانش در غدير بر زبان جارى كردند(1):
هرگز در مقابل او تسليم نخواهيم شد.
چشمان او را بنگريد كه همچون مجانين مىچرخد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 139، 154، 160، 161، 163، 172، 173.
چقدر قريش را ذليل مىكند.
خواهد دانست كه چه نقشههايى كشيدهايم.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
حديث امام باقر عليهالسلام در تفسير سوره فلق نيز بهترين شاهد مدعاست. آن حضرت درباره «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ. مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ» ، فرمود: خداوند مخلوقى بدتر از كسانى كه با اوليائش و اميرالمؤمنين و فرزندانش دشمنى كنند، خلق نكرده است. سپس درباره «وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» فرمود: منظور دومى است كه نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام در فضيلتى كه خدا به او داده حسد كرد.(1)
آيه «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما»(2)= آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ... »(3)
از جمله آياتى كه در غدير و پس از خطبه در مورد منافقين و طرح جايگزينى شخص ديگرى براى خلافت به جاى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» :
«و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين
حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مىترسم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام، چهارمين روشى كه منافقين براى شبهه اندازى در پيش گرفتند و به عنوان شگردى تازه آن را به ميان آوردند مسئله تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى بود. آنان ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند و گفتند:
«اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مىداد و به جاى او ديگرى را جايگزين مىكرد. قلبهاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهيم كه او را براى ما به ديگرى تبديل كند. اى كاش على را امام قرار نمىداد و ما را امام قرار مىداد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تغيير مىداد و ما را به جاى او قرار مىداد» .
آنگاه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و با گستاخى تمام اين درخواست را نزد آن حضرت مطرح كردند و سخنگوى آنان معاذ بن جبل يكى از امضا كنندگان صحيفه بود. جالبتر اينكه ابوبكر و عمر را به عنوان كسى كه جايگزين على عليهالسلام شود نام بردند ! ! و اينگونه پرده از منشأ توطئهها برداشته شد.
آنان گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد. اگر آن را به غير او منتقل نماييد بهتر خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام ندادهام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور داده و آن را بر من واجب كرده است.
خداوند نيز بىدرنگ پاسخ آنان را با آيه 15 سوره يونس داد و آن را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نازل كرد:
«وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» :
«هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر عصيان پروردگارم را نمايم از عذاب روزى عظيم مىترسم» .
بدين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان اعلان كرد كه من حق چنين تغييرى را ندارم، چرا كه از پيش خود انجام ندادهام بلكه كاملاً پيرو وحى هستم، و در كوچكترين سرپيچى در اعلان ولايت على عليهالسلام از عذاب الهى ترس دارم.(1)
و اما تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
دشمنان داخلى اسلام يعنى منافقين كه انجام دقيق برنامه غدير و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام از فراز منبرِ آن، تمام نقشهها و افكارشان را در هم ريخته بود و آيه يأس بر يكديگر مىخواندند و «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ» از چهرهها و رفتار آنان ديده مىشد، اكنون راههاى تازهاى را جستجو مىكردند كه شايد گريزى از كار انجام شده پيدا كنند.
اولين شگردى كه به ميان آوردند مسئله تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى بود. در مطرح كردن اين فكر شيطانى سه مرحله طى شد:
منافقين ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند.
سپس رسما به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و مطلب را مطرح كردند.
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 210 و ج 36 ص 148 و ج 37 ص 160، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 297. تفسير فرات: ص 177. الصراط المستقيم: ج 1 ص 314.
آنگاه به عنوان كسى كه به خيال آنان جايگزين على عليهالسلام مىشود صريحا نام ابوبكر و عمر را به ميان آوردند !
نزول آيه 15 سوره يونس بعد از نقل سخنشان پاسخ قاطعى به آنان بود كه دليل آن را نيز همراه داشت. متونى كه جزئيات و مراحل اين توطئه منافقين را ترسيم مىكند چهار حديث است كه ذيلاً مىآوريم:
امام باقر عليهالسلام درباره مرحله اول توطئه كه در مجلس خصوصى خواهان امام ديگرى به جاى على عليهالسلام شدند، چنين بيان مىفرمايد:
اينكه خدا مىفرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «قرآنى غير از اين بياور يا اين را تبديل كن» ، اين سخن دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه پشت سر حضرت سخن مىگفتند و گمان مىكردند خداوند سخن آنان را نمىشنود.
آنان مىگفتند: اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مىداد و به جاى او ديگرى را جايگزين مىكرد ! خداوند عزوجل در رد سخن آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم از پيش خود او را تبديل به ديگرى نمايم» ؛ يعنى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را. «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَ ... » : «جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم» ؛ يعنى آنچه درباره على عليهالسلام بر من وحى شده است.(1)
در حديث ديگرى همين منظره تمايل به غاصبين خلافت پيدا مىكند و در واقع اين توطئه از سوى آنان براى مطرح كردن خودشان است: كلام خداوند تعالى: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند گفتند قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل به غير آن كن» .
1) . تفسير فرات: ص 177 ح 227.
اين سخن دشمنان خدا پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، در حالى كه گمان مىكردند آن حضرت سخنشان را نمىشنود كه گفتند: اى كاش على را امام قرار نمىداد و ما را امام قرار مىداد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تبديل مىكرد و ما را به جاى او قرار مىداد. خداوند عزوجل در رد آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ» .(1)
امام باقر عليهالسلام در حديث ديگرى، مرحله جدىتر اين توطئه را كه تصريح به نام ابوبكر و عمر است با قرائت فرازهايى از آيه چنين بيان فرمود: كلام خداوند تعالى: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ» : «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم» . منظور از اين كلام خداوند آن است كه گفتند: اگر به جاى على عليهالسلام ابوبكر و عمر را قرار دهد تابع او مىشويم ! !(2)
حذيفه يمانى كه خود حاضر در غدير بوده، مرحله نهايى اين توطئه را - كه اظهار صريح آن در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله است - در داستان بلند غدير چنين ترسيم نموده است:
منافقين به يكديگر نگاه كردند و گفتند: قلبهاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر بخواهيم كه او را براى ما تبديل كند ! آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و اين درخواست خود را به او خبر دادند. خداوند متعال آيهاى از قرآن كريم نازل كرد: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى
أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» : «بگو من حق ندارم از پيش خود آن را تغيير دهم. من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مىترسم» .(1)
در اين چهار روايت تصريح به جواب بودن آيه به سخن منافقين در غدير و نزول آن در آن موقعيت را به صراحت ديديم. در يك حديث از امام كاظم عليهالسلام شأن نزول اين آيه در غدير پس از سخن معاويه ذكر شده است.
اين حديث منافاتى با احاديث قبلى ندارد، زيرا اين گفتگوها بين منافقين بوده كه يكى از آنان معاويه بوده است و در همين حديث سخن مطرح شده به جمع آنان نسبت داده شده است.
متن حديث در بيان واقعه غدير چنين است: معاويه پسر هند برخاست و با تكبر به راه افتاد و با حال غضب از مجلس غدير خارج شد در حالى كه مىگفت: به خدا قسم محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم !
خداوند اين آيه را نازل كرد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را نداشتند گفتند قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل كن» ؛ منظورشان اين بود كه امامانى غير از على براى ما قرار ده. همه اينها از روى حسد نسبت به على عليهالسلام بود كه پاكترين بود. اين اظهار حسد بود، و آنچه در سينههايشان نهفته بود بزرگتر از اين بود.(2)
آنچه از نزول اين آيات در شأن غدير استفاده مىشود پنج نكته زيباست كه جا دارد در تابلوهاى ولايت معرفى شود:
ولايتى كه در غدير مطرح شد از آيات بينات الهى است، چرا كه خداوند مىفرمايد: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ ... » : «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت شود ... » .
اين بدان معنى است كه اعلان ولايت در غدير هم از آيات و حجتهاى الهى بر مردم است كه خداوند بدين وسيله تا ابد بر انسانها اتمام حجت فرمود؛ و هم برنامه غدير به قدرى دقيق و حساب شده بود كه مطلب براى همه بيِّن و روشن شد و ابهامى براى كسى باقى نماند و عذرى براى كسى باقى نگذارد، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد: بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
كسانى كه قلبشان تحمل ولايت على عليهالسلام را نداشت و خواهان جايگزينى ديگرى به جاى او بودند، از سوى خداوند صريحا منكرين روز قيامت معرفى شدهاند، و اين معنى درباره آنها با تعبيرى عميق كه حاكى از بىاعتقادى آنان است ذكر شده كه مىفرمايد:
«الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند» ؛ يعنى چنين انتظارى در دلشان وجود ندارد. اين بدان معنى است كه پيشنهاد تبديل در امر امامت به معناى ناآشنايى با مبانى اسلام و بىاعتقادى به صدور فرامين آن از منبع وحى است.
دارنده چنين اعتقادى در واقع با خدا كارى ندارد و از قيامت نمىترسد، بلكه فقط به فكر تأمين خواستههاى دنيوى خويش است به هر صورت كه ممكن شود، و اين چيزى است كه در سقيفه و همه خلفاى غاصب از ابوبكر و عمر گرفته تا بنىاميه و بنىالعباس مشهود است.
1) . بحار الانوار: ج 43 ص 161. دلائل الامامة: ص 122.
با تصريح روايات بر نزول آيه در مورد اعلان ولايت در غدير، آن كلمهاى كه در اين آيه منطبق بر اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشود كلمه «قرآن» است، چرا كه از قول دشمنان على عليهالسلام مىفرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا» : «قرآنى غير از اين بياور» . امام صادق عليهالسلام نيز در تفسير آيه مىفرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» ، منظور اميرالمؤمنين عليهالسلام است.(1)
اين معناى قرآن ناطق بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام و عِدلِ قرآن بودن آن حضرت است كه در حديث ثقلين بيان شده است آنجا كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو - و حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار يكديگر قرار دادند - نه مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را نشان دادند - .(2)
سه جمله پشت سر هم در اين آيه، ارتباط غدير با وحى را از جوانب مختلف محكم مىنمايد، و هر يك از آنها دليل جداگانهاى بر آسمانى بودن غدير است. اين سه فراز عبادتند از:
فراز اول: برنامه ربّانى پيامبر صلىاللهعليهوآله
«قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل نمايم» .
اين جمله ناظر به برنامه ربّانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در رسالت خويش است كه در همه موارد معارف و احكام اسلام - بدون استثناء - از پيش خود سخن نمىگويد، و او امين پروردگار است كه هرگز در آنچه ابلاغش به او واگذار شده تغييرى نمىدهد.
بنا بر اين، با قاطعيت به همه اهل جهان اعلام شده كه غدير يك امر الهى است كه هيچ كس قادر به تغيير و تبديل آن از پيش خود نيست، و انجام هر تغييرى در آن از سوى هر كس كه باشد مخالفت مستقيم با فرمان خداست.
اين تابلوى جهنم است كه براى هميشه بر پيشانى اهل سقيفه و اتباع آنان نقش بسته كه هيچ عذر و بهانه و مصلحت انديشى از سوى آنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه بازگشت آن به «تَبديل مِنْ تِلْقاءِ نَفْس» است كه حتى شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را از آن برئ مىداند.
فراز دوم: وَحْيانى بودن غدير
«إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ» : «من تابع نيستم مگر آنچه بر من وحى مىشود» . اين جمله صراحت در وحيانى بودن غدير دارد و ناظر به ارتباط دائمى منبع وحى با پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
گذشته از عبارت «يُوحى إِلَىَّ» كه تصريح به حضور وحى در غدير است، كلمه «أَتَّبِعُ» اين معنى را محكمتر مىكند كه اصلاً براى پيامبر خدا راه ديگرى وجود ندارد.
يعنى اگر پيرو وحى نباشد پس پيرو انسانها باشد يا از هواى نفس خويش سخن بگويد ؟
گويا حضرت با قاطعيت مىفرمايد: من تابع وحى هستم و بس ! من هيچ منبعى جز وحى براى رسالتم ندارم. من از غير آنچه خدا به وسيله وحى بر من نازل مىكند مطلب ديگرى براى ابلاغ به مردم ندارم ! يعنى غدير از وحى گرفته شده و به هيچ منبع ديگرى ارتباط ندارد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغش راهى جز اين نپيموده است.
اين فراز آيه تداعى كننده اول آيه تبليغ است كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و معنايش اين است كه آنچه درباره غدير تبليغ مىكنى از جانب خداوند نازل شده است.
فراز سوم: حُجَج منتخب خدا
«إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» : «من اگر از امر پروردگارم سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى مىترسم» .
اين جمله ناظر به اين است كه حجج الهى بندگان منتخب خدا هستند كه هرگز تخطى از امر الهى در رسالتشان معنى ندارد. خوفى كه آنان از خدا دارند از همه بندگان بالاتر است، و لذاست كه در آنان سرپيچى از امر الهى راه ندارد.
درباره غدير معناى اين جمله چنين مىشود كه وقتى ولايت على عليهالسلام از طرف خداست و من حق تغيير آن را ندارم، يك راه مىماند و آن اينكه عصيان پروردگار نمايم و آن را تبديل نمايم، در حالى كه من از عذاب الهى وحشت دارم و خدا ترسىِ من اين اجازه را نمىدهد.
اين فراز آيه تداعى كننده فراز دوم آيه تبليغ است كه فرمود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اگر ولايت را ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرساندهاى» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در شرح آن فرمود: آنچه خدا به من وحى كرده ادا مىنمايم از خوف اينكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند.(1)
مُفضَّل از امام صادق عليهالسلام يك جمعبندى در تفسير اين آيه نقل كرده كه همه اين جوانب را در بر مىگيرد. او از آن حضرت درباره «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» سؤال كرد، و حضرت فرمود: آنان گفتند: على را تبديل كن؛ و معنايش اين بود كه او را تبديل كن و يا خليفهاى غير از او براى ما قرار ده. خداوند سبحان در جواب گفته آنان به پيامبرش فرمود: «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تغيير دهم، من - در ولايت او بر شما - جز آنچه بر من وحى شده تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر از پروردگارم - در بيان ولايت - سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى ترس دارم» .(2)
با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليهالسلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل به دست مىآيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مىپردازيم:
اول: توطئهاى با عنوان تقاضاى تبديل
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنا بر اين، اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
دوم: پيشنهادِ مخالفتِ خدا با درخواست تبديل
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى) » و «پيروى از وحى (إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى) » و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى) » را مطرح مىفرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بودهاند كه اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد.
گويا در پيشنهادشان به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين گفتهاند: اى فرستاده خدا، اگر چه ما از خطبه تو فهميديم كه ولايت على از طرف خداست و تأكيد بر آن فرموده در حدى كه كوتاهى در آن نرساندن رسالت الهى و مستوجب عذاب است، و پس از چنين تأكيدى هم روشن است كه خداوند راه تغيير و تبديل در اين باره را بسته است، ولى بيا و از پيش خود دست به چنين اقدامى بزن و صاحب مقام ولايت را تغيير ده و به وحى كارى نداشته باش و از اينكه عصيان پروردگار پيش مىآيد نگران مباش !
اگر اينگونه هم نگفته باشند مطرح كردن چنين پيشنهادى بعد از آن خطابه غَرّا جز اين معنى ندارد. لذاست كه حضرت در پاسخ آنان مىفرمايد: من از پيش خود چنين كارى را نمىتوانم انجام دهم، و من تابع خدايم و هرگز از امر خدا سرپيچى نمىكنم.
سوم: پيشنهاد تبديل مساوى با كفر
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بىاعتقاد به قيامت معرفى شدهاند، آنجا كه مىفرمايد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» . يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد هرگز جرئت چنين پيشنهادى را به خود نمىدهد و بخوبى مىفهمد كه خدا حجت را تمام كرده، و اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
نتيجه گيرى از نكات سه گانه
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مىآيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند، و براى آنان نبوت خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مىخواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1)
با اين اعتقاد مسئلهاى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانهاى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تحكيم سخنان خود مىدانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسلهاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنىاميه و بنىعباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 222.
آن كس كه مقام ولايت را منصوب كرده خداى حكيم است كه هر كارى را از روى حكمت انجام مىدهد و معرفى على عليهالسلام در غدير براى مقام امامت و خلافت اقتضاى حكمت الهى است كه تغيير در آن معنى ندارد.
اعتراض كنندگان چه كسانى بودند ؟
دانستن اين نكته كه اعتراض كنندگان در غدير در واقع بت پرستان سابق بودند و اسلام را مسخره مىكردند، تحليل بسيارى از آنچه در حاشيه غدير از سوى دشمنان به وقوع پيوست را آسان مىكند، و پيرو آن پايه اقدامات مخرّب اهل سقيفه را در طول حكومت خود روشن مىنمايد.
پرده از اين همه اسرار در روزى برداشته شد كه نامه عمر بن خطاب به معاويه از صندوق سقيفه بيرون آمد و فرازهاى اول آن نشان داد كه آنچه بر دست غاصبين انجام مىشده از كدامين فكرها و قلبها فرمان مىگرفته است. او در آغاز نامهاش چنين مىنويسد:
به هُبَل قسم و به بتهاى كوچك و بزرگ و به لات و عُزّى قسم، كه عمر از آغازى كه آنها را عبادت كرده، انكارشان ننموده است و هرگز خدايى براى كعبه عبادت نكرده و هيچ سخنى از محمد را تصديق نكرده، و سر تسليم در برابر او نشان نداده مگر براى آنكه بر او حيله كند و ضربه ناگهانى بر او بزند.
او براى ما سحر عظيمى را آورد كه سحر او از سحر بنىاسرائيل بالاتر بود. او گذشته از سحر آنان چيزهاى تازهاى آورد كه اگر آنان حاضر بودند اقرار مىكردند كه او سيد ساحران است ! !
اى پسر ابوسفيان، بر روش قوم خود باش و از دين خود پيروى كن و بر آنچه گذشتگانت به آن معتقد بودهاند وفادار باش كه انكار كردند اين كعبهاى را كه مىگويند براى آن خدايى هست كه دستور داده به آنجا بيايند و طواف كنند و آن را قبله آنان قرار
داده است ... .
مگر از پرستش بتها و لات و عُزّى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود ؟ ! نَه ! قسم به لات و عزّى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم (يعنى بتپرستى) نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند ! !
با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزّى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
آيه «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ»(2)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ»(4)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ»(5)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1)= اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير
آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »(2)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ . وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّه بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ . وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ . وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» :
«به پيمان خدا وفادار باشيد آنگاه كه پيمان مىبنديد و قسمهاى خود را بعد از مؤكد كردنِ آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفتهايد خدا مىداند شما چه مىكنيد. مانند كسى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مىكرد كه قسمهايتان را براى فريب يكديگر به كار بريد تا گروهى بر گروه ديگر برترى يابد خدا شما را بدين وسيله امتحان مىكند و براى آن كه در روز قيامت برايتان روشن كند آنچه در آن اختلاف مىكنيد. اگر خدا بخواهد شما را امت واحد قرار مىدهد ولى گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مىكند و حتما مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. درباره آنچه انجام مىداديد قسمهاى خود را براى فريب بين خود بكار نبريد كه در نتيجه قدمى پس از ثابت بودن بلغزد و سختى را بچشيد به خاطر آنچه در برابر راه خدا مانع ايجاد كرديد و براى شما عذاب دردناكى است» .
خطابه بلند غدير پايان يافته و مراسم بيعت آغاز گشته است. دو خيمه در كنار هم بر پا شده و مردم براى بيعت صف بستهاند. صفى كه يكصد و بيست هزار نفر طى سه روز به نوبت وارد آن خواهند شد و با حضور در خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا با آن حضرت پيمان خواهند بست و سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىآيند و با اقرار به صاحب اختيارى او بر خود، با او دست بيعت داده «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» خواهند گفت.
در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله مقداد را براى بيعت به حضور پذيرفت و بعد از بيعت به او فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. مقداد به خيمه اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله آمد و همان گونه بر حضرتش سلام داد و با او بيعت كرد.
سپس سلمان آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله به او هم فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. او هم اين كار را انجام داد. سپس به ابوذر فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. او هم بدون هيچ گفتگويى اين كار را انجام داد. سپس به حذيفه و ابنمسعود و عمار و بُرَيده اسلمى همين دستور را داد و آنان برخاستند و بدون هيچ گفتگويى امر آن حضرت را امتثال نمودند.(1)
نوبت به ابوبكر و عمر رسيد كه براى بيعت وارد خيمه شده بودند. از ميان آن جمعيت انبوه، فقط اين دو نفر معترضانه گفتند: مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ : آيا اين بيعت از طرف خدا و رسولش است ؟
حضرت در پاسخ آنان فرمود: نَعَمْ، حَقّا مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ انَّهُ اميرُالْمُؤْمِنينَ وَ امامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ. يَقْعُدُهُ اللّه يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى الصِّراطِ فَيُدْخِلُ اوْلِياءَهُ الْجَنَّةَ وَ يُدْخِلُ اعْدائَهُ النّارَ:
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 148، 126 و ج 37 ص 311 ح 43. اليقين: ص 285. التحصين ابن طاووس : ص 537 .
آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان نشانهدار است. روز قيامت خدا او را بر سر پل صراط مىنشاند و او دوستانش را داخل بهشت مىنمايد و دشمنانش را به آتش جهنم مىفرستد.(1)
وقتى ابوبكر و عمر در غدير بيعت كردند و از خيمه بيرون آمدند، با يكديگر چنين مىگفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا : درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد ! !
در آنجا خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»(2): «و هر گاه با خدا پيمان بستيد به آن وفا كنيد و عهد و قسمهاى خود را بعد از مؤكّد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفتهايد خدا مىداند شما چه مىكنيد» ، و نيز با آيه 74 سوره توبه نفاق و قسم دروغشان را فاش كرد.
منظور از اين شاهد و ضامن گرفتن خداوند همان سؤالى بود كه پرسيدند: مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ ؟ و پاسخى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله داد و از سوى خدا بودن آن را مؤكد فرمود.
اينجا بود كه خدا مَثَلى براى آنان زد و فرمود: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ»(3): «مانند كسى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مىكرد كه قسمها را براى فريب يكديگر به كار بريد» .(4)
درباره نزول اين آيه چهار نكته بايد مورد توجه باشد:
تصريح به نزول آيه در غدير، كه سند آن حديث امام صادق عليهالسلام است آنجا كه مىفرمايد: لَمّا نَزَلَتِ الْوِلايَةِ وَ كانَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ: سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... . فَأَنْزَلَ اللّه ... : هنگامى كه دستور ولايت نازل شد و از جمله اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم اين بود كه: بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... . آنجا بود كه خدا اين آيه را نازل كرد ... .(1)
تصريح به نزول آيه درباره ابوبكر و عمر، كه در روايت تصريح شده تنها كسانى كه لب به اعتراض گشودند اين دو نفر بودند، و با اين سخنرانى مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله گويى واضحات را دوباره مىپرسيدند كه اين دستور از طرف خداست يا از خود مىگويى ؟
چنين سخنى را رو در روى مقام رسالت گفتن مانند سخن كفرآميز ديگر عمر كنار بستر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه وقتى حضرت دوات و قلم خواست تا نام امامان را بنويسد او گفت: «انَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ» و به مقام شامخ خاتم نبوت نسبت هذيان داد !(2)
لذا در روايتى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ آنان فرمود: آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مىشود ؟ اشاره به اينكه اين سؤال استهزاء آميز است و براى تخريب اذهان به ميان آورده شده است؛ و به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله فورا جواب قاطعانه آنان را داد تا شبههاى به ميان نيايد.
نكته سوم: پيمان شكنان كيانند ؟
خداوند با نزول اين آيه در موقعيتى كه ابوبكر و عمر صريحا گفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا، به ما مىفهماند كه اينان پيمان شكنند و براى آينده نقشههايى در سر دارند؛ و از سوى ديگر با اين پيمان شكنى و قسمهاى دروغى كه بر نشكستن پيمان خود ياد مىكنند مانند كسىاند كه رشتههاى خود را پنبه مىكند.
در بعضى روايات مربوط به اين آيات، فقط دو آيه اول ذكر شده، و در برخى ديگر تا آخر آيه 94 آمده است. همچنين در بعضى از روايات نام غدير نيامده، ولى در برخى همين ماجرا درباره غدير آمده است. آنچه ذكر شد جمعبندى همه روايات است.
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1)= اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2)= آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ... »(3)= آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ ... »(4)= آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »(5)
از جمله آياتى كه پس از خطبه غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ. بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ» :
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام و با شكست چندين توطئه، منافقين باز هم آرام ننشستند و در جستجوى راه ديگرى براى باز پس گرفتن اعلام ولايت على عليهالسلام در غدير بودند.
پنجمين مسئلهاى كه منافقين در كورسوى ذهنشان بدان دست يافتند مسئله شركت ديگران با على عليهالسلام در خلافت بود كه قبل از خطابه غدير نيز اين درخواست را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح كرده بودند.
اجراى اين توطئه را به صورت حساب شدهترى آغاز كردند. ابتدا گروهى از منافقينِ قريش به عنوان درخواست مشاركت قريش اين پيشنهاد را به صورت دلسوزى مطرح كردند و گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت نمىتوانى ديگرى را جايگزين على عليهالسلام نمايى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند.
پيرو آن معاذ بن جبل - كه يكى از پنج نفر امضاء كنندگان صحيفه بود - با گروه ديگرى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و اين بار معاذ نام كسى را كه به عنوان قريش پيشنهاد جانشينىاش را داشتند به ميان آورده گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، آنچه صلاح آنان است به انجام مىرسد ! پس آنان را در ولايت على شريك نما تا براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و سخن تو را بپذيرند.
بعد از اين مرحله عدهاى از منافقين قريش به همراه خود عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و اين بار عمر به عنوان سخنگوى آنان گفت: يا رسول اللّه، ما پرستش بتها را رها كرديم و پيرو تو شديم ! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم ! !
اين توطئه با همه فرضهاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجىها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليهالسلام مسخرهاى بيش نمىتوانست باشد.
با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئهگرى داده مىشد، در اينجا هم فورا آيات 65 و 66 سوره زمر نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
«وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ . بَلِ اللّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ» : «به تو و به آنان كه قبل از تو بودند وحى شده كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكرگزاران باش» .
عمر كه اين آيه را همچون پتكى بر سر خود احساس كرده بود همراهان خود را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رها كرد و با عجله بيرون آمد.
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركت ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن جاى مىگرفت تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 362، 380 و ج 36 ص 152 و ج 37 ص 120، 160، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 67 ، 85 ، 136، 149.
موقعيت تاريخى اين آيات را مىتوان از بُعد ديگرى نيز بررسى كرد:
منافقين به خوبى متوجه بودند كه تا حد امكان بايد كارشكنىها و تخريب خود را در ايام توقف سه روزه در غدير انجام دهند تا نتايج فورى و قطعى از آن بگيرند، چرا كه مسئله هنوز در آغاز راه بود و تغيير و يا محو آن از خاطرهها آسانتر بود. از اين عجله منافقين در اقداماتشان در روايات مربوط به اين آيه تعبير به «فِى ابْتِداءِ الامْرِ» شده است.(1)
اين بود كه با شكست در نقشههايى كه براى انجام نشدن مراسم غدير مىكشيدند، پس از اتمام مراسم هنوز نااميد نبودند و به فكر باز گرداندن عمل انجام شده افتاده بودند.
حيله اول در اين راه مطرح كردن مسئله تغيير و تبديل على عليهالسلام به ديگرى بود كه با پاسخ قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله با شكست روبرو شد.(2)اكنون حيله ديگرى به كار بستند و مسئله شركت ديگران با على عليهالسلام در خلافت را مطرح كردند، و با نزول آيه «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» پاسخ قطعى دريافت كردند و بار ديگر شكست خوردند.
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
در رواياتى كه درباره اين آيه وارد شده، به نازل شدن آن دقيقا پس از مطرح كردن شركت ديگران در ولايت تصريح شده و فرمودهاند: فَأَنْزَلَ اللّه تَعالى، و يا فرمودهاند: فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلَى النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله.(3)
همچنين به صراحت ذكر شده كه پيشنهاد شركت در خلافت پس از شكست در پيشنهاد تبديل و تغيير على عليهالسلام بوده است. عبارتى كه اين مطلب را بيان مىكند چنين
است: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را براى امامت منصوب نمود عدهاى از قريش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به غير او منتقل نمايى بهتر خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام ندادهام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور آن را داده و آن را بر من واجب كرده است.
به آن حضرت گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمىدهى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند، و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» .(1)
مىبينيم كه منافقين به صورت مُزَوِّرانهاى پيشنهادات خود را از پيش طبقهبندى كرده بودند، كه با هر شكستى متوسل به مورد بعدى شوند؛ اگر حضرت پذيرفت كه خليفه را تغيير دهد تير به هدف خورده است، و اگر نپذيرفت همين كه شريكى براى خلافت او از طرف شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شود و يا لا اقل اجازه شركت ديگرى داده شود، راه براى تضعيف او باز مىشود.
در چنين موارد نيرنگ آميزى، جستجوى اينكه چه كسى يا كسانى اين پيشنهاد را دادهاند مىتواند پرده از اسرارى بردارد. آنچه از مجموع روايات به دست مىآيد اين است كه مطرح كننده اين پيشنهاد بيش از يك نفر بوده، بلكه به صورت گروهى نزد حضرت آمده و چنين مطلبى را گفتهاند و حتى چند مرتبه تكرار شده است !
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 67 . تنزيه الانبياء: ص 120. بحار الانوار: ج 37 ص 160. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 238.
يك بار معاذ بن جبل كه از اعضاى اصلى صحيفه ملعونه است، اين پيشنهاد را به ميان آورده است. جالب است كه در مسئله تبديل و تغيير على عليهالسلام هم او حضور دارد(1)، و از آن جالبتر اين است كه عبارت «إنْدَسَّ الَيْهِ» در متن روايت آمده كه به معناى برخورد مُزَوِّرانه با پيامبر صلىاللهعليهوآله است. يعنى پيدا بود كه مطرح كردن اين پيشنهاد نوعى حيلهگرى نسبت به اصل خلافت است و او را به عنوان نماينده گروهى توطئهگر فرستادهاند.(2)
از روايتى استفاده مىشود كه معاذ اين پيشنهاد را دو بار مطرح كرده است: يكى قبل از اعلام ولايت بر منبر غدير و بار ديگر بعد از آن، و گويا به شدت پيگير توطئه خويش بوده است.(3)بار ديگر عمر با گروهى از قريش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآيد و همين پيشنهاد را مطرح مىكنند.
گويا احتمال مىدهند كه اگر پيشنهاد كننده بيشتر شد احتمال قبولى آن از سوى حضرت بيشتر مىشود. عمر مىگويد: قريش نزد من جمع شدند و نزد پيامبر آمديم و پيشنهاد خود را مطرح كرديم.(4)
بار سوم عدهاى از قريش جمع شدند و نزد حضرت آمدند و همان پيشنهاد را به گونهاى ديگر مطرح كردند.(5)گويا با دو بار جوابِ قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز نااميد نشده بودند !
اكنون نوبت آن است كه بدانيم پيشنهاد شركت ديگران با على عليهالسلام را چگونه مطرح كردند، زيرا عمق توطئه را دقيقا از اين نقطه مىتوان به دست آورد و منطور آنان را به
خوبى مىتوان فهميد. نكته جالب توجه اينجاست كه در سه بارى كه در اين باره به پيامبر صلىاللهعليهوآله مراجعه كردهاند مسئله را با تعابير متفاوت مطرح كردهاند.
هنگامى كه گروهى از قريش آمدهاند، از راه مصلحت سنجى وارد شدهاند و گفتهاند:
يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اكنون كه از ترس پروردگارت حاضر به تغيير على بن ابىطالب و جايگزينى ديگرى به جاى او نيستى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك گردان كه مردم با ديدن او از اين احساس بيرون آيند.(1)
در اينجا فقط به اينكه شخص تعيين شده از قريش باشد تأكيد كردهاند و اينكه از نظر فكرى به گونهاى باشد كه در كنار على عليهالسلام تعادلى در پسند مردم ايجاد شود، نه اينكه مانند خود او باشد ! ! پيداست كه هدف راهيابى خط ضد على و يا لااقل بىتفاوتى نسبت به ولايت او در مسئله خلافت است.
آنگاه كه معاذ بن جبل مىآيد شخصى را كه با وجود او در پسند مردم تعادل ايجاد مىشود به صراحت نشان مىدهد، كه در واقع برگرفته از امضاى صحيفه ملعونه است و هدف پياده كردن آن اهداف شوم است.
معاذ چنين گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، با اين عمل آنچه صلاح آنان است به انجام مىرسد.(2)
در روايت ديگرى معاذ گفت: ابوبكر و عمر را در ولايت على شريك نما تا مردم براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و تو را تصديق نمايند.(3)
در اينجا معاذ با نام بردن ابوبكر و عمر از يك سو اهداف صحيفه را روشن كرد، و از سوى ديگرى تأمين نظر منافقين و دشمنان على عليهالسلام را با حضور اين دو مهره شناخته شده در مقام خلافت به ميان آورد. يعنى آنان كه آمادگى آتش زدن درِ خانه على عليهالسلام را داشتند و شبها كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام بر در خانه آنان مىرفتند پاسخ رد مىدادند، در واقع امثال ابوبكر و عمر را مىخواستند. منظور معاذ هم اين بود كه اگر على بايد خليفه باشد براى تأمين نظر آن عده بايد ابوبكر و عمر را ضميمه كرد !
اكنون نوبت آن بود كه شخص نامزد شده براى خلافت از طرف معاذ، شخصا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آيد تا از نزديك شاهد برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد. اما او تنها نمىآيد، بلكه گروهى از قريش را - كه همان منافقين هستند - با خود جمع مىكند و همراه آنان نزد حضرت مىآيند.
همچنين گونهاى منّتآميز از سخن را آماده مىكند و براى آنكه خود را مطرح كند مىگويد: يا رسول اللّه ! ما پرستش بتها را رها كرديم و پيرو تو شديم ! ! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم.(1)
اين توطئه با همه فرضهاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجىها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليهالسلام مسخرهاى بيش نبود.
با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئهگرى داده مىشد، در اينجا هم فورا دو آيه نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 149.
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ. بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(1):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر (با خدا) شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركتِ ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن مطرح مىشد تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.
دنباله داستان را بايد از زبان عمر بن خطاب بشنويم. او اين آيه را همچون پُتكى سهمگين بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. عمر بن خطاب مىگويد:
با شنيدن اين آيه سينهام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد ! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمىزند !
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(2)
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مىتوان بيان نمود:
در تفسير آيه نازل شده درباره شركت در خلافت سه حديث وارد شده، كه به خوبى جوانب آن را روشن كرده است. در روايتى امام باقر عليهالسلام در بيان آيه مىفرمايد: اگر بر ولايت على عليهالسلام شريكى قائل شوى عمل تو نابود مىشود.(1)
در روايت ديگرى مىفرمايد: اگر با ولايت على به ولايت احدى امر نمايى عملت نابود مىشود و از زيانكاران خواهى بود.(2)
در روايتى هر دو آيه را مورد تبيين قرار داده فرمود: اگر غير على را در ولايت شريك نمايى عملت نابود مىشود. بلكه خدا را با اطاعت آنگونه كه فرمان داده عبادت كن و از اينكه تو را با برادر و پسر عمويت يارى نمودهام شكر گزار باش.(3)
نكته جالبى كه در تفسير آيه به چشم مىخورد اين است كه كلمه «أَشْرَكْتَ» در اين آيه در ظاهر به معناى «شِرك به خدا» است در حالى كه حضرت آن را به «شريك قرار دادن در خلافت» معنى كرده است.
پاسخ اين سؤال در ذيل همين آيه از امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام وارد شده است. امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند پيامبرى را مبعوث نمىكند كه درباره او خوف اين باشد كه براى خدا شريك قائل شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم نزد خدا محترمتر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر براى من شريك قائل شوى ... » . در حالى كه آن حضرت دينى بر مبناى ابطال شرك و كنار گذاشتن بتها آورده، و هرگز با عبادت خداوند ديگرى را نپرستيده است. منظور از شرك در اين آيه شركت چند نفر در ولايت است.(4)
همچنين امام كاظم عليهالسلام فرمود: خداوند پيامبرى را به سوى مردم جهان نمىفرستد كه صاحب شفاعت درباره گناهكاران باشد در حالى كه درباره او ترس اين باشد كه به پروردگارش شرك قائل شود ! پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد خداوند بسيار مورد اطمينانتر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر شرك قائل شوى عمل تو از بين مىرود» ، و اوست كه ابطال شرك و كنار زدن بتها را آورده است، و هرگز در كنار پرستش خدا ديگرى را نپرستيده است. منظور از اين آيه آن است كه در ولايت مردان ديگرى را شريك قرار ندهى.(1)
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه هنگام پيشنهاد شركت در خلافت مىتوان استفاده كرد در دو نقطه متمركز است: شريك قائل شدن در ولايت، حبط عمل و خسارت.
اول. شريك قائل شدن در ولايت
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كردهاند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى ... .(2)
اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى ... .(3)
اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى ... .(4)
جمعبندى اين سه عبارت اين معنى را مىرساند كه خليفه بلافصل پيامبر صلىاللهعليهوآله يك نفر بيشتر نمىتواند باشد و او على بن ابىطالب عليهالسلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام، و بنا بر اين، فرقى نمىكند كه آن را على عليهالسلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مىرسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است.
اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليهالسلام را خليفه اول بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشتهاند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
بنا بر اين، منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليهالسلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد.
اينجاست كه مىبينيم عدهاى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مىپوشانند، و با دستكارى عنوان امامت و خلافت و تعميم معناى آن، شرك در خلافت را عملاً مرتكب مىشوند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه خطاب «لَئِنْ أَشْرَكْتَ ... » اگر چه با پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ولى همان گونه كه در حديث ذكر شد(1)آن حضرت نزد خدا بالاتر از آن است كه مورد چنين خطابى قرار گيرد. بلكه منظور كسانى هستند كه بعد از اين نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزول آيه صريح قرآن باز مىخواهند به گونهاى اختصاص على بن ابىطالب عليهالسلام به خلافت بلا فصل پيامبر صلىاللهعليهوآله را خدشهدار كنند، و پيداست كه منظورشان نجات ابوبكر و عمر از مُهر غاصبيتى است كه بر پيشانى آنان نشسته است.
اينان اهداف پيشنهاد كنندگان شركت در خلافت را كه در غدير مطرح كردند دنبال مىنمايند كه مىخواستند و لو به اندازه شركت در خلافت عنوان قانونى به كار غاصبين بدهند.
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 370.
اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مىكنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليهالسلام بزدايند. مىبينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مىتوان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ احَد درباره خلافت اطاعت مىكند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمىداند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليهالسلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مىداند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا معتقد است. در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است.
جالبتر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليهالسلام قرار دهد و حتى على عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد ! !
دوم. حبط عمل و خسارت
خداوند درباره غدير شديدترين تهديدها را مطرح فرموده كه حاكى از اهميت آن است، همان گونه كه در اصل ابلاغ آن مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، درباره شريك قرار دادن در خلافت هم مىفرمايد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» ؛ يعنى سزاى بر هم زدن امر خدا درباره خلافت و لو به اندازه شريك قرار دادن، حبط عمل و خسارت است.
حبط به معناى فساد و ابطال و بىارزش شدن و از بين رفتن است. اگر كسى به هر گونهاى از تصور در خلافت اميرالمؤمنين و يازده امام عليهمالسلام كه خلافتشان در غدير اعلام شده، ديگرى را شريك بداند و به عبارت ديگر خلافت كسى را در كنار خلافت آنان
مشروع و بر حق بداند، اين اعتقاد مانند شرك به خداوند موجب نابودى اعمال او و فاسد شدن آنهاست، و چنين كسى زندگى و حيات و عمر خود را باخته و بايد عنوان زيانكار به او داده شود.
يكى از نقشههاى منافقين ضد غدير پيشنهاد شركت در خلافت پس از اتمام خطبه غدير بود، كه خداوند هم اين آيه را نازل كرد:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ . بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(1):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است معجزهاى بود كه پس از خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير پيش آمد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، و آن حضور جبرئيل در غدير و ظهور بر همگان در پاسخ به پيشنهاد شركت در خلافت است. داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است.
پس از اينكه عمر بن خطاب در غدير و در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراضاتى داشت، همين كه از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله با عجله بيرون آمد، به سوارى برخورد. عمر مى مىگويد:
با شنيدن اين آيه سينهام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. اى رد ! چقدر كار پسر عمويش را
1) . زمر / 65 ، 66 .
مؤكد نمود ! محمد براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
از او پرسيدم: تو كيستى ؟ ولى آن مرد سكوت كرد. من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.(1)
و اما تحليل حضور جبرئيل پس از خطبه غدير:
يكى از برنامههاى الهى پس از خطبه غدير حضور جبرئيل در غدير و ظهور در برابر ديدگان همه بود. بايد در نظر داشته باشيم در هيچ يك از فرامين الهى و يا مقاطع حساس تاريخ اسلام، جبرئيل در برابر مردم ظاهر نشده بود.
اما خداى غدير اين پيش بينى را براى اولين بار در سخنرانى به يادماندنى غدير گنجانده بود؛ تا با ظهور آن واسطه وحى به صورت انسان، و معرفى او توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله كه او جبرئيل بوده، الهى بودن غدير و وَحيانى بودن آن و امضاى پروردگار نسبت به آن براى همه روشن شود.
به عبارت ديگر، همان جبرئيلى كه دستور «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده، درباره آن با مردم گفتگو مىكند.
در حالى كه مردم گروه گروه در خيمههاى بيعت حاضر مىشدند، مردم اسب سوارى را ديدند كه در كنار جمعيت ايستاده بود و عمامهاى بر سر داشت كه عطر مشك از آن ساطع بود. آن سوار گفت:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136، ص 149 ح 224. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 239.
به خدا قسم هرگز روزى مانند امروز نديدم. چقدر كار پسرعمويش را محكم نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
چهره آن سوار و سخن او كه خبر از بىسابقه بودن برنامه غدير داشت و بوى مشكى كه از او ساطع بود، مردم را متوجه كرد كه هم شخص او و هم سخنانش عادى به نظر نمىآيد.
جالب آن بود كه عُمَر در آن صحنه حاضر بود و از آن مرد پرسيد: تو كيستى ؟ ولى آن سوار مُهر سكوت بر لب زد و پاسخى نداد، و اين مسئله جمعيت را به تعجب بيشترى واداشت كه اين ناشناس چه كسى مىتواند باشد.
اين بود كه عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و ماجرا را خبر داد و همه مىخواستند بدانند آن سوار چه كسى بوده است. حضرت در اين فرصت پيش آمده، هم آن سوار را معرفى كرد و هم خبر از پيمان شكنانى كه جبرئيل اشاره كرده بود داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به عمر فرمود: آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايتى را براى شما مطرح كرد كه اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد، من در روز قيامت خصم شما خواهم بود. تو - اى عمر - مواظب باش كه شكننده اين پيمان نباشى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.
اين امضاى الهى كه به صورت يك معجزه رخ داد، نه تنها دشمنان غدير بلكه شك كنندگان درباره آن را نيز هدف قرار داد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا خود را در برابر اخلال گران بر ضد غدير به عنوان خصم قرار داد.
بُعد ديگر اين امضاى الهى بيزارى خداوند و همه دست اندر كاران دستگاه الهى - از رسول گرفته تا ملائكه و مؤمنين - نسبت به مخالفين و معاندينِ پايههايى بود كه در خطابه غدير پايه گذارى شد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136.
آيه «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى»(1)= آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ »(2)= اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ»(3)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما لا تُبْصِرُونَ»(4)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤمِنونَ»(5)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرونَ»(6)= آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»(7)= آيه «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ ... »
آيه «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير در ارتباط با منافقين بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيه بود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه عَذابا أَلِيما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(2):
«به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و هدفى را قصد كردهاند كه بدان دست نيافتهاند و از چيزى ناراحت نشدند مگر براى اينكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر روى گردانند خداوند آنان را به عذاب دردناك در دنيا و آخرت معذب مىنمايد و در آخرت هم سرپرست و ياورى نخواهند داشت» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
در طول سفر يك ماهه غدير، منافقين با يقين به نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و تصميم حضرت درباره اعلان رسمى ولايت، با شدت تمام و به صورت همه جانبهاى دست به كار توطئهها و نقشههاى گوناگون براى مقابله با اقدامات آن حضرت بودند.
آنان سعى در كتمان برنامههاى خود داشتند، ولى از يك سو خداوند از غيب پيامبرش را آگاه مىساخت و از سوى ديگر اصحاب باوفاى آن حضرت همچون سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار با مجالس مخفى آنان برخورد مىكردند و به حضرتش گزارش مىدادند.
تنها حربهاى كه منافقين در برابر اين افشاگرىها داشتند قسم دروغ بود، به اين صورت كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را احضار مىكرد و گفتار يا كردار يا نقشه آنان را بر ملا مىساخت قسم ياد مىكردند كه چنين سخنى را نگفته و چنان كارى را انجام ندادهاند.
قسم دروغِ كسانى كه در باطن كافرند فقط با پرده بردارى خداى كاشف الاسرار و علاّم الغيوب مىشكند، و باطن كثيف قسم يادكنندگان را نشان مىدهد؛ كه هم بر ضد خدا توطئه كرده، و هم به خدا قسم دروغ ياد مىكنند. اين افشاگرى خداوند با اين آيه صورت گرفت و رسوا شدند: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بر زبان آوردهاند ... » .
قبل از ذكر تفصيل مواردى كه به اين آيه مربوط مىشود يادآورى سه نكته ضرورى به نظر مىرسد:
نكته اول: آيه در هفت مورد
در غدير هفت مورد اتفاق افتاد كه اسرار و نقشهها و گفتههاى جسورانه منافقين فاش شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را احضار كرد و با افشاى توطئه آنان را بازخواست نمود. اين هفت مورد عبارتند از:
گفتارهاى ناهنجار منافقين در مقابل منبر غدير هنگامى بود كه با معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، آتش غيظ و كينه منافقين به قدرى جوش گرفت كه طاقت نياوردند تا سخنرانى حضرت به پايان برسد، و در همان لحظه در گوش يكديگر و يا به گونهاى كه اطرافيانشان مىشنيدند و حتى گاهى با صداى بلند مخالفت خود را ابراز كردند و در مواردى مسخره هم كردند؛ و اين حركات آنان پس از سخنرانى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش شد.
پس از اتمام خطابه كه همه به خيمههاى خود بازگشتند، گروهى از آنان مخفيانه گرد هم آمده بودند و مطالبى را بر ضد ولايت على عليهالسلام نجوا مىكردند. بعضى از اصحاب با وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از بيرون خيمه سخنان آنان را شنيدند و آنان را فراخوانده بازخواست كردند و گفتند كه اين اقدام مخفيانه شما را به حضرت خبر خواهيم داد.
آنان التماس كردند كه كتمان نمايند، و وقتى ديدند نمىپذيرند به صراحت گفتند: ما هم به دروغ قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفتهايم ! ! !
هنگام بيعت در غدير نيز حركات و گفتارهاى ناهنجارى از منافقين سر زد كه خدا به پيامبرش خبر داد و حضرت آنان را مؤاخذه فرمود، ولى آنان قسم ياد كردند كه آن كارها را انجام ندادهاند.
در ماجراى سوسمار كه بعد از بيعت، منافقين در جمع خود به عنوان استهزاء مطرح كردند، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را مؤاخذه نمود، آنان با قسم دروغ انكار كردند.
5 . در مكه پس از امضاى صحيفه
مسئله صحيفه ملعونه كه قبل از خروج از مكه در كعبه بر ضد ولايت امضا شد، اساسىترين موردى بود كه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله به افشاگرى آن پرداختند و باز هم منافقين با حربه قسم به مقابله آمدند.
6 . پس از خنثى شدن توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله
توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه «هَرْشى» بزرگترين توطئهاى بود كه تا مرحله اجرا پيش رفت، ولى خداوند آن را خنثى كرد. حتى در اين مورد كه مانند روز روشن معلوم شد چه كسانى بر فراز كوه نقشه را اجرا كردند، باز هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم دروغ ياد كردند و انكار نمودند.
آخرين مورد توطئه قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه آن هم به صورت قرار دادى امضا شد. وقتى خبر آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد و آنان را احضار فرمود، بار ديگر قسم ياد كردند كه هرگز چنين قصدى نداشتهاند.
نكته دوم: اين آيه چند بار نازل شده ؟
در همه موارد هفتگانه فوق، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » را در برابر قسم دروغ منافقين قرار داد و از جانب خدا اعلام كرد كه دروغ مىگوييد. اكنون سؤال اين است كه:
آيا در همه اين موارد آيه مزبور نازل شده، كه به معناى تكرار نزول يك آيه باشد ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى به عنوان مصداق ديگرى از موارد آيه حضرت دوباره آن را قرائت فرموده است ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى از طرف خدا دستور آمده كه همان آيه را در برابر آنان قرار دهد ؟
و يا اينكه مجموعه جسارتها و توطئههاى گفتارى عملى آنان مكرر اتفاق افتاده و آنان قسم دروغ ياد كردهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن آنان را رد كرده و در نهايت يك آيه جامع درباره همه آنها نازل شده است ؟
در يك نگاه، همه اين احتمالات قابل جمع است. ولى با توجه به محتواى جامع آيه احتمال اخير صحيحتر به نظر مىرسد، چرا كه در آيه به همه توطئهها و گفتههاى آنان اشاره شده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا» ؛ قسمهاى دروغشان، «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» ؛ سخنان كفر آميزشان، «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» ؛ توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام. البته اين منافات ندارد كه در هر توطئهاى به اقتضاى آن، همان قسمت از آيه كه مربوط به آن است شاهد آورده شود و به عنوان نزول آيه ذكر گردد.
نكته سوم: نتيجه نزول آيه
نتيجهاى كه اين افشاگرىها داشت آن بود كه مردم آن روز و نسلهاى آينده اسلام از پشت پرده غدير با خبر شدند كه منافقين چه افكارى را در سر مىپرورانند و چگونه بىپروا در غدير نقشه مىكشند و مسخره مىكنند و سخن ناروا بر زبان مىرانند.
جالب است كه در اكثر اين گفتهها و نقشهها ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و معاويه و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و ديگر سردمداران و كارگزاران و ياران نزديك سقيفه به چشم مىخورند، و با ديدن آنان به راحتى مىتوان فهميد كه چرا بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله هم اينان در رأس غصب خلافت ديده مىشوند.
با توجه به مقدمهاى كه ذكر شد به تفصيل مطالب مربوط به آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ... » در غدير مىپردازيم. در اين راستا جزئيات ماجراى نزول آيه را كه هفت مورد است مىآوريم.
موردِ اولِ نزولِ آيه: در مقابل منبر غدير
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابه غدير را آغاز كرده بود و كم كم مطلب را به سخن اصلى نزديك مىكرد، منافقينِ بسيارى در برابر آن منبر در بين آن جمعيت انبوه وجود داشتند، ولى سردمداران آنها با فكر قبلى دقيقا جايى مقابل منبر و نزديك به آن را انتخاب كرده بودند و تنگاتنگ يكديگر نشسته بودند. قبل و بعد از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، سه حركت منفى از آنان سر زد كه در هر سه مورد نقش اصلى را ابوبكر يا عمر بر عهده داشتند:
حديث اول
امام صادق عليهالسلام نسبت «جنون» دادن منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبل از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » چنين بيان مىفرمايد:
لَمّا اقامَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله اميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ كانَ بِحِذائِهِ سَبْعَةُ نَفَرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ، مِنْهُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَبْدُالرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَعْدِ بْنِ ابى وَقّاصٍ وَ ابُوعُبَيْدَةِ وَ سالِمُ مَوْلى ابى حُذَيْفَةِ وَ الْمُغَيْرَةُ بْنُ شُعْبَةِ.
قالَ عُمَرُ: اما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ - يَعْنِى النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله - السّاعَةَ يَقُومُ وَ يَقُولُ: قالَ لى رَبّى ! ! فَلَمّا قامَ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَرَسُولُهُ. قالَ: اللهمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: الا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ. فَانْزَلَ جَبْرَئيلُ وَ اعْلَمَ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله بِمَقالَةِ الْقَوْمِ. فَدَعاهُمْ فَسَأَلَهُمْ فَانْكَرُوا وَ حَلَفُوا ! ! فَانْزَلَ اللّه: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » :
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم اميرالمؤمنين عليهالسلام را منصوب مىفرمود در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه و مغيرة بن شعبة.
عمر گفت: دو چشم او را نمىبينيد كه گويا چشمان ديوانه است - و منظورش پيامبر صلىاللهعليهوآله بود -
اكنون بر مىخيزد و مىگويد: پروردگارم چنين گفته است ! !
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بپاخاست فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا، شاهد باش. سپس فرمود: آگاه باشيد، هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او بودهام على مولى و صاحب اختيار اوست. و پس از منبر بر على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كردند.
خداوند جبرئيل را نازل كرد و گفتار عمر با آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد. حضرت آنان را فرا خواند و در اين باره از آنان سؤال كرد. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد كردند ! ! خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند ... » .(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 134. بحار الانوار: ج 31 ص 635 و ج 37 ص 119. تفسير القمى: ج 1 ص 175.
حديث دوم
امام صادق عليهالسلام در حديث ديگرى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مىفرمايد:
لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله عَلِيّا عليهالسلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، ضَمَّ رَجُلانِ مِنْ قُرَيْشٍ رُؤُوسَهُما وَ قالا: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا.
فَأُخْبِرَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله، فَسَأَلَهُمْ عَمّا قالا، فَكَذَّبا وَ حَلَفا بِاللّه ما قالا شَيْئا. فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلى رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » :
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ دو نفر از قريش (ابوبكر و عمر) سرهاى خود را به هم نزديك كردند و گفتند: به خدا قسم، هرگز در برابر آنچه مىگويد تسليم نخواهيم شد.
اين سخن به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد. حضرت از آنان در اين باره پرسيد، ولى آنان تكذيب كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفتهاند. در اينجا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه مسلّما سخن كفر را بر زبان آوردهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند ... » .(1)
همين ماجرا در روايتى ديگر بدين گونه است كه ابوبكر و عمر سرهاى خود را از روى غضب و انكار تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. يك نفر سخن آنان را شنيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را آگاه ساخت. حضرت آنان را احضار كرد ولى آنان سخن خود را انكار كردند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند، ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را بر زبان آوردهاند - تا آنجا كه مىفرمايد: - اگر توبه كنند براى خودشان بهتر است، و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى معذب
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 140 ح 206. بحار الانوار: ج 37 ص 154. تفسير العياشى: ج 2 ص 100.
مىنمايد. سپس امام صادق عليهالسلام با توجه به جمله آخر آيه درباره توبه فرمود: به خدا قسم اعراض كردند و توبه ننمودند.(1)
حديث سوم
امام باقر عليهالسلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ.
ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مىبرد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد ! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مىكنيم ! !
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مىتوانى انجام ده ! !
بُرَيده نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر ! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد ؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند ! پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! !
1) . الصراط المستقيم: ج 1 ص 314.
جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمىشد - و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » - تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساختهاند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مىنمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(1)
نكتهاى كه در اين موارد جلب توجه مىكند كلام امام صادق عليهالسلام است كه در سه مورد قسم ياد نمودند كه ابوبكر و عمر پس از اين گفتار خيانتكارانه، در مقابل دو راهى كه خدا در آيه پيش روى آنان قرار داد كه يا توبه كنند كه به نفع آنان است و يا رويگردان و منتظر عذاب الهى باشند، راه دوم را انتخاب كردند: «تَوَلَّيا» ، و راه اول را انتخاب نكردند: «وَ ما تابا» !
موردِ دومِ نزولِ آيه: در پى گفتگوى مخفيانه در خيمهها
بعد از آنكه خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت، از آنجا كه براى توقف سه روزه در صحراى غدير هر گروهى براى خود خيمهاى زده بودند، همه به خيمههاى خود بازگشتند تا به تدريج براى بيعت باز آيند.
منافقين وقتى در خيمه گرد هم جمع شدند به خيال اينكه صداى آنان را كسى نمىشنود اسرار دل خود را با يكديگر در ميان مىگذاشتند. در يك مورد مقداد از كنار
1) . الاصول الستة عشر كتاب سلام بن ابىعمرة : ص 118.
خيمه آنان عبور مىكرد كه سخنانشان را شنيد، و در موردى ديگر حذيفه كه خيمهاش در همسايگى تنى چند از آنان بود متوجه گفتارشان شد، و هر دو شنيدههاى خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش دادند. متن دو روايت را در اين باره مىخوانيم:
حديث اول
امام صادق عليهالسلام ماجراى اول را كه مربوط به مقداد است چنين بيان مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنانش را در غدير خم فرمود و مردم به خيمهها و سايبانها رفتند، مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مىكرد كه آنان چنين مىگفتند:
به خدا قسم، اصحاب كسرى و قيصر در لباسهاى خز و نقشدار و حرير و بافته زندگى مىكنند در حالى كه ما همراه او در دو خشن زندگى مىكنيم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... ! !(1)
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به آن حضرت خبر داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ندا داد: «الصلاة جامعة» ؛ كه يعنى همه جمع شوند.
منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم و بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم !
آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! چنين نيست. قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم ! قسم به آنكه تو را از همه بشر برگزيده است !
1) . يعنى خواهد دانست كه چهها خواهيم كرد ! !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا
كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » ؛ به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد سوء كردهاند - به تواى محمد در شب عقبه هرشى(1)- و از چه چيزى ناراحت بودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مسستغنى كنند.
عدهاى از اينان كسانى بودند كه كلّه حيوانات را مىفروختند و عدهاى ديگر پاچه حيوانات را مىفروختند و عدهاى ديگر ساربان شتر بودند(2)، كه خداوند به بركت رسولش آنان را مستغنى ساخت، ولى آنان لبه تيز اقداماتشان و شمشيرهايشان را بر ضد آن حضرت به كار گرفتند.(3)
حديث دوم
زيد بن ارقم كه در غدير حاضر بوده ماجراى دوم را كه مربوط به حذيفه است چنين نقل مىكند:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، بعد از آن بر سر اثاثيه خود بازگشتيم در حالى كه حذيفة بن يمان نيز همراه من بود. در كنار خيمه من خيمه سه نفر از قريش بود. ما شنيديم كه يكى از آن سه نفر چنين مىگويد: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مىكند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد ! !
ديگرى گفت: او را احمق حساب مىكنى ؟ ! آيا نمىدانى كه او ديوانه است، و نزديك بود نزد همسر ابن ابىكبشه از جنون بيهوش شود ! !
1) . اين تفسير آيه است. مراجعه شود به: غدير در قرآن: ج 1 ص 108، 131، 217، 230، 235، 476 و ج 2 ص 101، 406 و ج 3 ص 77.
2) . اين قسمت تفسير امام صادق عليهالسلام بر جمله «اغْناهُمُ اللّه مِنْ فَضْلِهِ» است، و منظور آن است كه به اين شغلهاى كم درآمد و سطح پايين اشتغال داشتند، ولى با ظهور اسلام از آنها بيرون آمده مستغنى شدند.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 154. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 139 ح 205. تفسير العياشى: ج 2 ص 99 ح 90.
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مىگويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برد و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده است و وحى خدا نازل مىشود چنين كارى را مىكنيد ؟ ! به خدا قسم، صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! !
حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است، و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از او كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مىخواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفتهايم و تو نسبت دروغ به ما مىدهى ! تو خيال مىكنى پيامبر سخن تو را مىپذيرد و گفته ما را تكذيب مىكند در حالى كه ما سه نفريم ! !
حذيفه گفت: اما من برايم مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مىخواهيد بگوييد !
سپس حذيفه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد در حالى كه على عليهالسلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفتهايد ؟ گفتند: به خدا قسم، ما چيزى نگفتهايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل با اين آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مىخواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينهام مىتپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
آنچه در اين دو مورد جلب توجه مىكند وحشت شديد آنان از رسيدن اخبار به پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه وقتى چارهاى نمىبينند با قسم دروغ هم كه شده حاضر نمىشوند نزد حضرت كار خود را قبول كنند.
اين يكى از مظاهر «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2)است كه خداوند چنين رعب و وحشتى بر دل منافقين مستولى كرده كه جرأت علنى كردن و با جسارت عمل كردن را ندارند، و گرنه هيچ مانعى از نظر اعتقادى در دل آنان وجود نداشت و پيرو آن ممكن بود متحد شوند و اقدامات مخربى انجام دهند.
موردِ سومِ نزولِ آيه: در پى سخن ناروا بعد از بيعت
همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليهالسلام مىرفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» مىگفتند با آن حضرت دست مىدادند و بيعت مىكردند.
ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابىطالِبٍ، اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است: ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مىگفتند: وَاللّه لا
يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمىشود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكردهام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مىكند و تو را تكذيب مىنمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مىشد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مىگفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيهاى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچكترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالبتر اينكه حضرت به خود
1) . التحصين ابن طاووس : ص 537 .
آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم دست از اقدامات خود بر نمىداشتند، حتى در پشت خيمهاى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مىشود !
موردِ چهارمِ نزولِ آيه: به دنبال ماجراى سوسمار
منافقين در خلوت خود اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مىنمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعلهور مىكرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مىديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانهاى مىزدند و در دنياى كفرآميز خود به استهزاء مىپرداختند.
نمونهاى از كارهاى حماقتآميز آنان ماجراى سوسمار است، كه ابوذر آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله اطلاع داد: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير فراغت يافت و مردم از مجلس سخنرانى متفرق شدند، عدهاى از قريش جمع شده بودند و از اين اتفاق تأسف مىخوردند. در اين ميان سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار رابه جاى على امير ما قرار مىداد !
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را احضار نمود و گفته آنان را بر خودشان عرضه كرد ! آنان انكار كردند و بر اين انكار قسم ياد كردند. خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر.(1)بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام آنان سوسمار است. مواظب باشيد كه شما نباشيد، چرا كه خداى تعالى مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(2): «روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا مىخوانيم» .(3)
قابل دقت است كه در اين ماجرا پاى ابوذر در ميان است، و او كسى است كه شهادت صدق پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر پيشانى دارد. استشهاد به آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» نيز معناى عظيمى را در بر دارد، و آن اينكه اعراض كنندگان از امامِ حق نه تنها خيالشان راحت نيست، بلكه چه بخواهند و چه نخواهند در روز قيامت با امامى كه براى خود بر گزيدهاند محشور خواهند شد.
موردِ پنجمِ نزولِ آيه: درباره صحيفه ملعونه
مىتوان ادعا كرد بزرگترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونهاى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذارند خلافت به امامان برسد.(1)
وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(2)
در روايت ديگرى كه در تفسير همين آيه وارد شده است، امام عليهالسلام مىفرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنىهاشم برسد.
بنا بر اين، همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مىفرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» : «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند» .(3)
در حديث ديگرى دامنه اين قسمهاى دروغ را تا قيامت مىكشاند كه در آنجا هم وقتى نقشههاى مخفيانه آنان نزد همه خلايق افشا مىشود انكار مىكنند و قسم ياد مىكنند. متن حديث چنين است:
روز قيامت كه مىشود و خداوند غاصبين حق آلمحمد عليهمالسلام را جمع مىكند و اعمالشان را بر آنان عرضه مىنمايد، قسم ياد مىكنند كه هيچ يك از اين كارها را انجام ندادهاند، همان گونه كه در دنيا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد كردند.
و اين زمانى بود كه قسم ياد كرده بودند ولايت به بنىهاشم نرسد، و نيز قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كوه هرشى كرده بودند.
وقتى خداوند پيامبرش را مطلع ساخت و آن حضرت به آنان خبر داد براى آن حضرت قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشتهاند. اينجا بود كه خداوند بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنان سخنى نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند و قصد كردهاند چيزى را كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است» .(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه در مورد بعدى مفصلاً ذكر خواهد شد.
موردِ ششمِ نزول آيه: در ماجراى عقبه هرشى
دومين اقدام هتّاكانه منافقين كه هم تراز صحيفه ملعونه به شمار مىآيد مسئله قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله است، آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوشها از نداى غدير پر است و در حالى كه قافلهاى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است !
1) . بحار الانوار: ج 7 ص 209 ح 102 و ج 31 ص 635 . تفسير القمى: ج 2 ص 358.
اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينهاى است كه از اجراى منظم و بىدغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله واهمه داشتند كه نقشههاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد.
به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1)را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهرههايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.(2)
در اينجا شأن نزول آيه را از لسان حذيفه مىشنويم و يادآور مىشويم كه اين روايت در كتاب اقبال سيد ابنطاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده است كه روايت اقبال كاملتر است. نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عدهاى از منافقين كه عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مىگيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم.
شب موعود كه رسيد چهارده نفر در كوه هرشى به كمين حضرت نشستند تا او را به قتل برسانند. آنجا كوه هرشى بين جحفه و ابواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه
هرشى و هفت نفر سمت چپ آن نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو سر بالايى كوه را در پيش گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مىرفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد ! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشستهاند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من ؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه ! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى ؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن ! سپس به آنان نزديك شد(1)و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد.
وقتى نداى پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شدهاند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانيم» ، و سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفتهاند و چنين قصدى نداشتهاند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزدهاند.
1) . در اينجا حذيفه ماجراى حمله اين 14 نفر و رها كردن ظرفهاى پر از سنگ به زير پاى شتر حضرت را ذكر نكرده، زيرا منظور و محل شاهد از شأن نزول آيه نبوده است. روايات ديگرى از حذيفه وارد شده كه همه جزئيات ماجرا را ذكر كرده است. مراجعه شود به كتاب: غدير در قرآن: ج 2 ص 407.
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند» ؛ كه همان قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله است... ، تا آخر آيه.(1)
مىبينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضاكنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مىكند روايات اهلسنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را با حضور حذيفه چنين نقل مىكند:
درباره اين قول خداى متعال كه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » ، ضحّاك چنين مىگويد:
آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند.
تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عدهاى پيشتر رفتند و عدهاى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مىاندازيم و به سوى بيابان پرتاب مىكنيم ! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را از پشت سر راهنمايى مىكرد.
در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مىبرد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مىنمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 165، 304. بحار الانوار: ج 31 ص 632 ح 137 و ج 37 ص 115. الاقبال: ص 453 - 459. تفسير القمى: ص 159.
كه صورتهاى خود را پوشانده بودند ! به آنان گفت: دور شويد ! دور شويد اى دشمنان خدا ! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مىخواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامهاى داشتيد ؟
آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند و درباره آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان مىپرسد قصدى نداشتهاند. اين همان كلام پروردگار است كه مىفرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(2)
در اين روايت مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشههايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با تابش نورى چهرههايشان و شترهاى بر جاى مانده آنان را به حذيفه و عمار نشان داده، ولى باز هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم دروغ ياد مىكنند و منكر مىشوند.
موردِ هفتمِ نزولِ آيه: در نقشه قتل على عليهالسلام
آخرين موردى كه نقشههاى مخفيانه دشمنان غدير بر ملا شد و آيه درباره آن نازل شد، توطئه آنان براى قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، كه پس از ناكام ماندن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اين توطئه شدند تا مگر با از ميان برداشتن خليفه تعيين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله زمينه اجراى نقشههاى خود درباره محتواى صحيفه ملعونه را آماده كنند. ابنعباس اين توطئه را چنين ترسيم كرده است:
بزرگان قريش بين خود نوشتهاى نوشتند و در آن بر قتل على عليهالسلام همپيمان شدند، و اين پيمان نامه را به ابوعبيده جراح - كه امين آنان به حساب مىآمد - سپردند.
از طرف خداوند آيه نازل شد و اين خبر را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد. حضرت آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او هم آن را تحويل داد ! حضرت فرمود: أ كَفَرْتُمْ بَعْدَ اسْلامِكُمْ: آيا بعد از اسلامتان كافر شدهايد ؟ !
آنان به خدا قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشتهاند. خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » .(1)
در اين مورد با آنكه ابوعبيده پيماننامه را تحويل پيامبر صلىاللهعليهوآله داده باز هم منكر مىشوند و قسم ياد مىكنند، و اين از همه ماجراهاى قبل شنيدنىتر است !
اكنون كه هفت مورد نزول آيه ذكر شد، تفسير گونهاى كه از مجموعه اين احاديث مىتوان نتيجه گرفت، با ذكر فرازهاى آيه بيان مىكنيم:
فراز اول: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا»
طبق احاديثى كه ذكر شد فاعل «يَحْلِفُونَ» در چند حديث ابوبكر و عمر بودند و در چند حديث نام قسم خورندگان ذكر نشده و احتمالاً در ميان آنان هم ابوبكر و عمر بودهاند. بنا بر اين، اولين جرم آنان قسم دروغ خوردن و جرم دوم آنان كشف قسم دروغ از وجود توطئه است.
فراز دوم: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»
اقدام بر ضد اسلام را خداوند به صراحت به ابوبكر و عمر و بقيه منافقين در غدير نسبت مىدهد. از اين نسبت دو مطلب به دست مىآيد: يكى اينكه اقدام بر ضد غدير و ولايت اقدام بر ضد اسلام است، و دوم اينكه ابوبكر و عمر بر ضد اسلام و در راه اعتلاى كفر اقدام كردهاند، و آنچه بر ضد ولايت على عليهالسلام گفتهاند كفر محض بوده است.
1) . الصراط المستقيم: ج 1 ص 296.
در روايتى هم «كَلِمَةَ الْكُفْرِ» صريحا به صحيفه ملعونه معنى شده است. يعنى اين صحيفه اساس كفر و ارتدادى بود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقق يافت و مردم به صورت قهقرى به سمت جاهليت پيش رفتند.
فراز سوم: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»
منافقين دو تصميم عملى داشتند كه در يكى تا مرحله اجرا پيش رفتند ولى خدا نقشه آنان را خنثى كرد و آن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و در ديگرى قبل از اجراى نقشه به دام افتادند و آن نقشه قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود.
اين دو مورد آنان را به عنوان اولين قاتلين پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مىكند، چرا كه آنان - اگرچه با مقابله خداوند رو به رو شدند - ولى به هر حال تصميم خود را گرفته و وارد مرحله عمل شده بودند، و اين در درجه اول كفر آنان ثابت مىكند و در درجه دوم جرم و جنايتشان را ! !
فراز چهارم: «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ... »
خداى مهربان با آن همه نفاقى كه آنان داشتند باز هم دو راه در برابر آنان قرار داد: توبه يا عذاب.
آيا ابوبكر و عمر و بقيه توطئهگران پشت پرده غدير توبه كردند ؟
تاريخ نشان مىدهد كه نه تنها از آن اقدامات خود توبه نكردند بلكه آنها را پيگيرى كردند و بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله امور را به دست گرفتند و هزاران برابر آنچه در غدير توطئه مىكردند در سقيفه و روزهاى بعد از آن بر ضد ولايت اهلبيت عليهمالسلام نقشه كشيدند و با قدرت تمام آنها را به اجرا در آوردند، و مخالفت كنندگان را نابود كردند.
و لذا مىبينيم امام صادق عليهالسلام در چندين حديثِ مربوط به اين آيه قسم ياد مىكند و مىفرمايد: وَ اللّه ! تَوَلَّيا وَ ما تابا : به خدا قسم آنان پشت كردند و توبه ننمودند !(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 154. الصراط المستقيم: ج 1 ص 314. الاصول الستهعشر: ص 118. تفسير العياشى: ج 2 ص 100.
آنچه گفته شد را به بيان ديگر و در چند مرحله نيز مىتوان بيان كرد:
يكى از اقدامات منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهلبيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيمترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
آخرين عكسالعمل پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت و بىپروايى هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفتهاند ! ! ولى در ردّ آنان نهمين آيه هم نازل شد كه آيه 74 سوره توبه بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه را بر آنان تلاوت فرمود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و هدفى را قصد كردهاند كه بدان دست نيافتهاند ... » .(1)
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
1) . بحار الانوار: ج 7 ص 209 و ج 22 ص 96 ح 49 و ج 28 ص 122 و ج 31 ص 633 ، 635 .
فرمايد، چه آنكه تمام گفتههايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عدهاى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفتههاى جسارتآميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالبتر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفتهاند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثبات جرم آنان و ردّ قسم دروغشان آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند ... » ، و اينگونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.(2)
در روز نوزدهم ذى الحجه سال دهم هجرى و پس از خطبه غدير مراسم سه روزه بيعت همگانى همچنان ادامه داشت، و هر گروه از مردم كه بيعت مىكردند به خيمههاى خود باز مىگشتند.
منافقين نيز در خيمههاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير كه خط نفاق را خرد مىكرد و پيش مىرفت، اظهار تأسف و نگرانى مىكردند و اسرار دل خود را براى يكديگر بازگو مىكردند. آنها كلمات كفرآميزى در اين باره به يكديگر گفتند كه حذيفه از خيمه مجاور شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگو كرد. در اين باره و براى بار ديگر جبرئيل اين آيه را نازل كرد.(3)
با طلوع آفتاب روز بيستم مراسم بيعت ادامه يافت و آخرين گروههاى مردم براى بيعت با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهاالسلام به خيمههاى آن دو بزرگوار مىآمدند.
در نقطهاى ديگر از غدير خم مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مىكرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مىگويد: اصحاب كسرى و قيصر در لباسهاى خَز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مىكنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مىكنيم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... ! !
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا دهند: «الصلاة جامعة» ، و اين بدان معنى بود كه همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم كه بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم ! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم !
در اينجا بار ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند ... » .(1)
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مىنمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعلهور مىكرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مىديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانهاى مىزدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مىپرداختند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 151، 154، 160، 161، 162. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 139.
در حالى كه عدهاى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مىخوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مىداد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مىديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مىخوانيم» .(1)
پس از ماجراى ترور نافرجام پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در بازگشت از غدير در عقبه هرشى، هنگامى كه حضرت به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند تا همه آمدند و نماز جماعت بر پا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود: چه شده است كه عدهاى در كعبه هم قسم شدهاند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانند ؟ !
از ميان آن جمعيت همين چهارده نفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم خوردند كه در اين باره چيزى نگفته و چنين قصدى نكرده و نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد سوئى نداشتهاند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 163. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 163. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 242.
خداوند آيه نازل كرد كه: «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعد إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا» : «اينان قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفتهاند و قصد سوئى كردهاند كه بدان دست نيافتهاند ... » .(1)
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى آرام ننشستند. آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول صلىاللهعليهوآله، درباره نقشه قتل على عليهالسلام به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مىشد.
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامهاى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلىاللهعليهوآله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد» ؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آل عمران و آيه 66 - 65 سوره توبه بود.
با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيماننامه ديده مىشد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشتهاند. اينجا
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 116.
بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند و قصد كارى را كردهاند كه به آن دست نيافتند ... » .
و اينگونه بود كه نازل كننده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)نشان داد كه منافقين كوچكتر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.(2)
آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(3)
پس از غدير منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مىنمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعلهور مىكرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مىديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانهاى مىزدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مىپرداختند.
در حالى كه عدهاى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مىخوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مىداد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مىديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر. و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مىخوانيم» .(1)
جالب است كه آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» در دعاى بعد از نماز روز غدير نيز آمده است:
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به غدير پرداخته شده است.
در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» :
«روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان صدا مىزنيم» .
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما»(2):
«و ما را براى متقين امام و پيشوا قرار ده» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از دعاى بعد از نماز روز عيد غدير چنين آمده است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ اجْعَلْ لَنا مِنَ الْمُتَّقينَ اماما الى يَوْمِ الّدينِ، يَوْمَ يُدْعى كُلَّ اناسٍ بِامامِهِمْ(1): پروردگارا، از تو مىخواهم نعمتت را بر ما كامل كنى ... ، و براى ما از متقين امامى تا روز قيامت قرار دهى، همان روزى كه هر گروه از مردم با امامشان صدا زده مىشوند.
در اين فراز دو آيه مزبور به صورت تضمين در كلام گنجانده شده است. آيه اول با تغيير «نَدْعُوا» به «يُدْعى» ، و آيه دوم به صورت نتيجهگيرى با افزودن «مِن» آمده است و فرموده: «مِنَ الْمُتَّقينَ» . يعنى آنچه در قرآن است كلام امامان به خداست كه ما را براى متقين امام قرار ده، و در اين دعا با اشاره به همان آيه مىگوييم: خدايا، براى ما از متقين امامى قرار ده، كه رواياتى نيز در اين باره وارد شده است.(2)
از اين فرازِ دعاى غدير سه نكته درباره اين آيات به دست مىآيد:
امام غدير موضع اعتماد و مظهر تقواست. در واقع ما كه از خدا امامى از متقين مىخواهيم، براى آن است كه راهبر ما به سوى خداست و اگر مانند پيشوايان سقيفه فاسقى بعد از فاسقى باشد چگونه مىتوان در راه خدا پيرو آنان شد ؟ ! امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه مىفرمايد: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما» يعنى امامان هدايت كننده هدايت شده، كه مردم توسط ما هدايت مىشوند، و اين مخصوص آل محمد عليهمالسلام است.(3)
رشته اين امامت متقين بايد تا دامنه قيامت ادامه يابد، چرا كه خداوند فرموده: «هر گروهى از مردم را با امامشان صدا مىزنيم» . بنا بر اين، همه نسلها بايد از متقين امامى داشته باشند تا در روز قيامت پاسخگوى نداى الهى باشند.
آثار اصلى غدير در روز قيامت ظاهر مىشود. در آن روز كه غديريان را با امامانشان فرا مىخوانند، امام آنان با ديگران قابل مقايسه نخواهند بود، و آن روز است كه از انتخاب الهى خرسند و سرفراز خواهند شد. در حديث آمده است:
روز قيامت كه مىشود خداوند عز و جل امامان هدايت و چراغهاى تاريكى و عَلَمهاى تقوى، يعنى اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را صدا مىزند.
سپس به آنان گفته مىشود: شما و شيعيانتان از صراط عبور كنيد و بدون حساب وارد بهشت شويد. پس از آن امامان فسق فرا خوانده مىشوند ... .(1)
1) . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 263.
اندوه شيطان در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه: ابليس و رؤساى اصحاب او هنگام منصوب شدن من در روز غدير حاضر بودند. در آن روز، اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند، و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند. ابليس با ناراحتى و اندوه از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ادامه كلامش فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد: آن هنگام كه مردم بعد از وفات من بيعت تو را بشكنند، ابليس اصحابش را جمع مىكند و آنان در مقابل او به سجده در مىآيند و مىگويند:اىآقاى ما، اى بزرگِ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى !
ابليس مىگويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ ! هرگز ! شما گمان مىكنيد من بر اينان سلطه و راهى ندارم ؟ ! چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعتِ على بن ابىطالب كنار گذاردند ؟(2)
تلاش شيطان براى اغواى شيعيان(1)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنانش را در غدير فرمود و على عليهالسلام را براى مردم نصب كرد، ابليس فريادى كشيد كه بزرگانِ گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين چه فريادى بود ؟ ! ابليس گفت: واى بر شما ! امروز مانند روز عيسى است ! به خدا قسم، مردم را در اين باره گمراه خواهم كرد ... .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين فريادِ دوم چه بود ؟ ! ابليس گفت: خداوند درباره گفته من آيهاى نازل كرد: «وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان به صدق رسانيد» .
سپس ابليس به سوى آسمان متوجه شد وگفت: خداوندا، به عزّت و جلالت قسم، گروههاى هدايت يافته را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه متوجه رفتار ابليس بود - اين آيه را از جانب خداوند تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگانِ واقعىِ من تسلط و راهى نيست» .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش بسوى او باز گشتند و پرسيدند: اين فرياد سوم چه بود ؟ ابليس گفت: بخدا قسم، از اصحاب على (كه نمىتوانم بر آنهاتسلط داشته باشم) ! ولى خداوندا، قسم به عزت و جلالت، گناهان را براى آنان (يعنى شيعيان على) زيبا جلوه خواهم داد تا با ارتكاب آن ايشان را به درگاه تو مبغوض نمايم.(2)
منبر شيطان در غدير(3)
امام باقر عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را
گرفت، ابليس در بين گروهش فريادى كشيد و همه شياطينى كه در خشكى و دريا بودند نزد او گرد آمدند و گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، چه نگرانى برايت پيش آمده است ؟ ما فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم !
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خدا انجام نخواهد گرفت. شياطين گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، تو بودى گمراه كننده آدم ! !
هنگامى كه منافقين در بين خود گفتند: پيامبر از روى هواى نفس سخن مىگويد، و يكى از آن دو نفر (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: نمىبينى چگونه چشمانش در سرش مانند مجانين مىگردد. هنگامى كه اين سخنان را گفتند ابليس از خوشحالى فريادى كشيد و دوستانش را جمع كرد و گفت: شما مىدانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام ! ؟ گفتند: آرى. ابليس گفت: آدم عهد و پيمان را شكست ولى به خداوند كافر نشد؛ اينان عهد و پيمان را شكستند و به پيامبر كافر شدند ! !
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و مردم غير على عليهالسلام را براى خلافت به پا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمىشود(1). (2)
تهديدات الهى در برابر منافقين(3)
يكى از جوانب مهم غدير، تأييدات و تهديدات خداوند در غدير به شكلها مختلف است. از جمله مهمترين آنها اقدامات خداوند در برابر منافقين است:
1) . جمله آخر اين حديث در متن عربى چنين است: «لا يُطاعُ اللّهُ حَتّى يَقُومَ الإمامُ» . اين جمله احتمال دو معنى دارد: الف. تا امام بر حقى امور را به دست نگيرد خدا اطاعت نمىشود. ب. تا امامزمان عجل اللّه فرجه قيام نكند خدا بطور كامل اطاعت نمىشود.
2) . روضه كافى: ص 344 ح 542 .
3) . ستيز با آفتاب: 79 - 86 .
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهلسنت به وضوح مىبينيم اينكه قريش و همفكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنىهاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ترفندهاى گوناگون به كار مىبستند، و در برابر پيروى و دنبالهروى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مىكردند.
آنها مىديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر موضع و موقعيتى از او نام مىبرد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مىكند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير.
از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت انبوهى كه از همه نقاط و سرزمينها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيحتر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىديدند كه تنها اشارهاى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذرهاى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلختر و ناگوارتر و زشتتر و پرمخاطرهتر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
1) . كفاية الاثر: ص 52 .
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مىگردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مىكشاند. پس چارهاى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود.
حتى اگر بار ديگر به جنگهايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايههاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطهور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصتها و آرزوهايشان براى دستيابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مىانجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليهالسلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(1): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَ ليَحمِلُنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ ليُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ»(2): «و آنها علاوه بر بار سنگين گناهان خود بار گناهان هر كس كه گمراه كردهاند نيز به دوش مىگيرند و روز قيامت از آنچه دروغ مىبستند سخت مؤاخذه مىشوند» .
گاه اين سوال به ذهن بعضى خطور مىكند كه: چگونه مىتوان پذيرفت كه دهها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزوجل نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است: آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتهاند تا حدى اغراق آميز به نظر مىرسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلىاللهعليهوآله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر دهها هزار نفر بودهاند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمينها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلىاللهعليهوآله نايل مىشدند. البته برخى از آنان پيش از اين و بعضى نيز بعد از آن مراسم حضرت را در فرصتهايى كوتاه زيارت كرده،
و گروهى نيز پس از ماجراى غدير پراكنده شده و به نزد قبيله و سرزمين خود رفتند و ديگر حضرتش را زيارت نكردند.
علاوه بر اين شايد بتوان گفت - بلكه قطعا اين چنين بوده - كه بيشتر آن جماعت پس از فتح مكه يعنى در سال نهم هجرى اسلام آورده بودند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى، آن هم در حد پارهاى امور ظاهرى و اندك، مطلب ديگرى نمىشناختند. اما آنان كه بعد از واقعه غدير خم همراه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ماندند، تنها عده اندكى بودند كه در مدينه سكونت داشتند؛ شايد دو هزار نفر يا كمى بيشتر يا كمتر از اين.
تعدادى از اين جمع نيز خادمان و كنيزان و وابستگان غيرمسلمان بوده و گروهى را نيز منافقين و كسانى كه به نفاق و دورويى خو كرده بودند تشكيل مىدادند، و خداوند از وجود آنها در جمع مسلمانان خبر داده بود. اينان هم در مدينه و هم در اطراف آن ساكن بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به صورتى واضح مشخص نكرده، خداوند بايد آنها را معرفى مىفرمود.
علاوه بر اينها، گروه ديگرى از مردم مدينه نيز در اين جمع بودند كه ميزان لازم از درك و شعور دينى و احكام و معارف و سياستهاى آن را نداشته و تنها به زندگى روزمره و تجارب و خوشگذرانى خود مشغول بودند، و هر گاه سود و منفعت يا سرگرمى مىيافتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها نموده و به سراغ آن مىرفتند.
همچنين جمع بسيارى از آنان در معرض تهديد پيامبر صلىاللهعليهوآله، مبنى بر آتش زدن خانههايشان قرار داشتند، زيرا نماز جماعتى را كه آن حضرت شخصا اقامه مىفرمود تحريم كرده بودند، و از اين ميان دستهاى نيز براى خود مسجدى ساخته و در آنجا جمع شده و جماعت مسلمانان را ترك كرده بودند ! اين مسجد - همانطور كه مشهور و معروف است - مسجد ضرار نام گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تخريب نمود.
نتيجه سخن اينكه در عرصه منازعات و فعاليتهاى سياسى، غير از جاهطلبان و متنفذّين قريش - كه از قدرت و مكنت در تمام منطقه برخوردار بودند - و گروه
اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرحريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مىبخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف سادهلوحان و سادهانديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلبهايشان محكم نشده، عِرق قبيلهاى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت. آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مىجستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينههايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموختههاى جاهلى زندگى مىكنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مىكردند.
در نتيجه در مدينهاى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پارهاى از آن آشنا شديم زندگى مىكردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
به اين ترتيب از آنچه تا كنون تقديم شد، روشن و واضح است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با طوفانى از ستيزهجويى براى ناكام گذاردن برنامههاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود.
بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند عزوجل سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چاره اى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار متعال حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهدشكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ أنَّ اللّهَ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ»(2): «و خداوند هرگز مكر خيانتكاران را به مقصود نمىرساند» .
آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(3)= آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»
آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد ابليس و دار و دستهاش بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات است:
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» :
«ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(2):
«تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست مگر گروهى از گمراهان كه پيرو تو باشند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مىبردند و خوب مىفهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنىآدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مىكردند. از سوى ديگر عكسالعمل گروههاى مردم را زير نظر داشتند. در واقع آنان آينده بلند مدتى را مىديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيشبينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناكترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مىرسيد همه راههاى انحراف تا ابد بر انسانها بسته
مىشد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مىفهميد.
همين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ... ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند. همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و ابليس گفتگوهايى با آنان داشت.
اينجا بود كه آيه 20 سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» : «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود ؟ ! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم خداوند سخن مرا در آيهاى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ ... » . بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمؤمنين عليهالسلام گروهى از آنان گفتند: از روى هواى نفس سخن مىگويد. و نيز عمر به ابوبكر گفت: آيا چشمانش را نمىبينى كه در سرش مانند ديوانگان مىچرخد.
ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دستهاش را جمع كرد و به آنان گفت: مىدانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام ؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
ابليس كه از نقل سخن خود در آيهاى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا آيه 42 سوره حجر نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را خطاب به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » : «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست ... » .
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود ؟ ! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على ! آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اين گونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم.
ابليس كه همچنان در منظر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت، و رفتار او زير نگاههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، براى آنكه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به طعنه گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مىكنند ! و اين اشارهاى بود به آنچه بسيارى از آن جمعيت در دل داشتند و از اظهار آن خوددارى مىكردند.(1)
به بيانى ديگر:
روز هجدهم ذى الحجه اولين روز از مراسم غدير است. پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار گرفته تا مهمترين پيام الهى را به بشريت ابلاغ فرمايد. ابليس كه دشمن ديرينه بشريت است از مراسم بىخبر نيست، بلكه پيش از همه در غدير حاضر شده تا ببيند كار به كجا مىانجامد، و براى بعد از آن چه انديشهاى كند.
او از طرفى به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيق شده و نتايج آن را ارزيابى مىكند، و از سوى ديگر گروههاى مردم را زير نظر دارد و در حال بررسى عكس العملهاى آنان است.
1) . كتاب سليم: ص 145. الكافى: ج 8 ص 345. تفسير القمى: ج 2 ص 201. تأويل الآيات: ج 2 ص 473، 474 ح 5 ، 6 . تفسير العياشى: ج 2 ص 301 ح 111. الاقبال: ج 2 ص 249. شرح الاخبار: ج 2 ص 236. مدينة المعاجز: ج 2 ص 243. بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40 و ج 31 ص 637 ح 147 و ج 37 ص 119، 135، 164، 168 و ج 63 ص 256. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 125، 135، 141، 303.
آرى، آيندهاى بلند مدت در پيش است كه اگر همه از آن غافل باشند شيطان نمىتواند بىتفاوت باشد، چرا كه غدير براى زيباترين گونه هدايت انسان طرح ريزى شده، و شيطان هرگز چنين چيزى را بر نمىتابد.
در واقع، ابليس و دار و دستهاش - اين دشمنان سختكوش انسان - غدير را هولناكترين مقطع براى خود به حساب آوردند. آنان واهمه داشتند كه پس از غدير، راه گمراهىِ انسانها بسته شود. به همين جهت در آن روز، بسيار محزون بودند و فريادشان بلند بود.
ولى شياطين انسى به فرياد ابليس و گروهش رسيدند و در همان غدير وعدههايى به او دادند و نقشههايى كشيدند و توطئههايى نمودند كه آن حزن و اندوه و فريادهاى شيطان يكباره تبديل به خوشحالى و سرور گرديد.
هنگامى كه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اجراى دقيق آن نقشهها را در سقيفه ديدند سر از پا نمىشناختند، و ابليس (بزرگِ شياطين) در آن روز تاجگذارى كرد و دستور شادى و سرور رسمى به گروهش داد.
از سوى ديگر افشاى عكس العملها و اقدامات شياطين ابليسى و شياطين انسى، از مهمترين بخشهاى موضوع غدير به شمار مىآيد، زيرا در سايه آن به آسانى مىتوان دريافت كه آنچه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به وقوع پيوست و آن طور كه مردم زحماتِ يك عمر آن حضرت و آن خطابه عظيم در غدير را ناديده گرفته و به فراموشى سپردند، هرگز بدون پايهريزى و برنامههاى قبلى انجام نگرفته بود و شياطين و منافقين آخرين تلاشهاى خود را در اين زمينه انجام داده بودند.
در غدير، هم ابليس و گروهش عزا گرفته بودند، و هم منافقين در هالهاى از يأس و نا اميدى به سر مىبردند، و توطئههاى خود را نقش بر آب مىديدند.
به همين خاطر هم شيطان و شياطينش در فكر راهى تازه براى گمراهى امت و به جهنم كشاندن مسلمين بودند، و هم كافرانِ به ظاهر مسلمان چارهاى براى بازگشت و عقب گرد به دوران جاهليت واحياى دوباره كفر و شرك و الحاد جستجو مىكردند.
آنچه در اين قسمت از تاريخ تكان دهنده است اينكه در غدير، شياطين دل به منافقين بسته بودند و چشم به دست آنان و نقشههايشان داشتند و خود را از هر جهت مستأصل مىديدند. اين منافقانِ مشرك و كافر بودند كه روى شيطان و شيطانيان را سفيد كردند، و به فرزندان خَلَف خود كه دستِ كمى از آنها نداشتند درسِ مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را دادند، و چنان نقشهاى پياده كردند كه نه فقط خود به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از راه و صراط مستقيم دوازده جانشين بر حقِّ پيامبرشان منحرف كردند و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند.
به همين خاطر، پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مىبردند و خوب مىفهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنىآدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مىكردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروههاى مردم را زير نظر داشتند؛ در واقع آينده بلند مدتى را مىديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيشبينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناكترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مىرسيد همه راههاى انحراف تا ابد بر انسانها بسته مىشد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مىفهميد.
در چنين گير و دارى بين ابليس و لشكريانش - در پشت پرده غدير - وقايعى به وقوع مىپيوندد كه داستان بلند آن را با جمعبندى چند روايت مىخوانيم(1):
1) . كتاب سليم: ص 145. الكافى: ج 8 ص 345. تفسير القمى: ج 2 ص 201. تأويل الآيات: ج 2 ص 473،474 ح 5 ، 6 . تفسير العياشى: ج 2 ص 301 ح 111. الاقبال: ج 2 ص 249. شرح الاخبار: ج 2 ص 236. مدينة المعاجز: ج 2 ص 243. بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40 و ج 31 ص 637 ح 147 و ج 37 ص 119، 135، 164، 168 و ج 63 ص 256. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 125، 141، 303.
روز غدير، همين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، ابليس - كه در آنجا حاضر بود - فريادى كشيد و همه لشكريانش را فرا خواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما واى مولاى ما ! اين چه فريادى بود ؟ مگر چه چيزى تو را به وحشت انداخته ؟ ! ما تا كنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد !
گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى ! ولى گويا از اين پس اين امت يك امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد.
ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روز عيسى است ! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد !
آنگاه ابليس به صورت پيرمردى زيباروى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مىكنند.
با اينكه ابليس پاسخ اصحابش را داد، ولى شياطين با ديدن غدير و آن اتمام حجت عظيم خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: مگر شما را چه شده است ؟
گفتند: اين چه اتفاقى بود كه رخ داد ؟ ! ما گمان مىكرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند، ولى مىبينيم كه امر وصايت را براى شخصى بعد از خود
قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اينگونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند. ولى اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مىگيرد. امروز اين مرد پيمانى را بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند !
ابليس در پاسخ آنان گفت: هرگز چنين نيست ! خيالتان راحت باشد ! اصحاب او به آنچه از آنان پيمان گرفت وفا نمىكنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعدههايى دادهاند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند، و مىدانم كه هرگز در وعدهاى كه به من دادهاند تخلّف نمىكنند.
با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» : «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود ؟ !
او گفت: واى بر شما، به خدا قسم، خداوند سخن مرا در آيهاى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ... » . بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمومنين عليهالسلام گروهى از آنان گفتند: از روى هواى نفس سخن مىگويد.
عمر به ابوبكر گفت: چشمانش را نمىبينى كه در سرش مثل ديوانگان مىچرخد.
ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگردار و دستهاش را جمع كرد و به آنان گفت: مىدانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام ؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را
شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
ابليس كه از نقل سخن خود در آيهاى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را با اشاره به ابليس تلاوت فرمود: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » : «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست ... » .
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود ؟ ! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على !
آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اينگونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم.
ابليس كه همچنان در منظر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت، و رفتار او زير نگاههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، براى آنكه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به طعنه گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مىكنند ! و اين اشارهاى بود به آنچه بسيارى از آن جمعيت در دل داشتند و از اظهار آن خوددارى مىكردند.(1)
1) . كتاب سليم: ص 145. الكافى: ج 8 ص 345. تفسير القمى: ج 2 ص 201. تأويل الآيات: ج 2 ص 473، 474 ح 5 ، 6 . تفسير العياشى: ج 2 ص 301 ح 111. الاقبال: ج 2 ص 249. شرح الاخبار: ج 2 ص 236. مدينة المعاجز: ج 2 ص 243. بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40 و ج 31 ص 637 ح 147 و ج 37 ص 119، 135، 164، 168 و ج 63 ص 256. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 125، 135، 141، 303.
با قاطعيت مىتوان گفت: كشف جزئيات ارتباط غاصبين خلافت با شيطان، نقطه حساسى از عقايد ماست كه در ريشهيابى بسيارى از مسايل به ما كمك خواهد كرد.
اكنون با مرور بر ماجرايى كه از حضور ابليس در غدير ذكر شد به تبيين چهار نكته از آن مىپردازيم:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده(1)اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ: ما تا كنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم.(2)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سختترين روز بوده و بزرگترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است.
همان گونه كه بزرگترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كوردل نباشد و پردههاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمىخواهد و روشن خواهد بود.
اكنون با مرورى بر آنچه در اين باره ابليس به شياطين گفته و آنچه آنان به او گفتهاند مىتوان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً انْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه ابَدا: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمىشود.
قَدْ اعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ امامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ: اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لا يَحِلُّها انْسىٌّ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند.
هذا امْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما ارادَ انْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ: اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مىشود.
شيطان براى گمراهى انسانها در جستجوى بهانه است، و از بيراهههاى عجيبى خود را بر سر راه فرزند آدم مىرساند تا او را از راه مستقيم به سوى جهنم بكشاند. در گفتگويى كه روز غدير بين ابليس و شياطين ديگر رخ داده معلوم مىشود سه مقطع بسيار مهم و استثنايى براى شيطان در ضلالت خلق وجود داشته است: يكى ماجراى حضرت آدم عليهالسلام در بهشت، و ديگرى بدون پدر به دنيا آمدن حضرت عيسى عليهالسلام، و سومى سقيفه. در اين باره چند عبارت در داستان ابليس در غدير مىبينيم:
شياطين به ابليس گفتند: يا سَيِّدَنا، انْتَ كُنْتَ لاِدَمَ: تو براى آدم بودهاى !
ابليس به شياطين گفت: اما عَلِمْتُمْ انّى كُنْتُ لاِدَمَ مِنْ قَبْلُ: مگر نمىدانيد كه من قبلاً براى آدم بودهام.
و نيز گفت: وَيْلَكُمْ، يَوْمُكُمْ كَيَوْمِ عيسى، وَ اللّه لاَضِلَّنَّ فيهِ الْخَلْقَ: واى بر شما، امروزتان مانند روز عيسى است. به خدا قسم مردم را درباره او گمراه خواهم كرد.
و در روز سقيفه كه شيطان به عنوان بيعت با ابوبكر دست داد، گفت: يَوْمٌ كَيَوْمِ آدَمَ: روزى است مانند روز آدم !
و همان روز شياطين به او گفتند: انْتَ الَّذى اخْرَجْتَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ: تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون آوردى !
آن روز كه توانست حضرت آدم عليهالسلام را از بهشت بيرون كند، در واقع نسل بشريت را از بهشت اخراج كرد، و آنان را اسير حيلههاى خود در دنيا نمود.
روزى كه ولادت حضرت عيسى عليهالسلام بدون همسرى براى مريم اتفاق افتاد، اين معجزه الهى را بهانه غلو قرار داد و آن حضرت را به عنوان الوهيت مطرح كرد و نسلهايى از بشر را با همين باور غلط مبتلا به شرك نمود و راهى جهنم كرد.
در روز غدير هم قسم ياد كرد كه در اين باره مردم را گمراه خواهم كرد، و سقيفه تحقق اين قسم ابليس بود كه تا آخر روزگار اكثريتى از انسانها را با انكار ولايت على عليهالسلام راهى جهنم كرد.
در واقع اين سه روز در تاريخِ اضلالِ ابليس، پيمودن راه هزار ساله در يك شب بود كه اينگونه در خاطره آنان ثبت شده و از آن ياد مىكنند.
به عبارت ديگر: هزاران زحمت و تلاش شياطين در هزاران مكان و زمان و درباره هزاران انسان، با يك برنامه بنيادين و ريشهاى به انجام رسيد، و با «اسَّسَ اساسَ ذلِكَ» مرحله «بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ» به آسانى پيش رفت، و در طول تاريخ بدون زحمتِ شيطان «جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ» اتفاق افتاد. يعنى ابتدا پايه ضلالت را بنيان گذاشت، و سپس بر روى آن بناى گمراهى را بالا برد، و سپس بدون نگرانى مسير ظلم و جور هموار شد.
جالب است كه خود شيطان، روز سقيفه را قابل مقايسه با روز آدم عليهالسلام نمىداند و در اين باره مىگويد: آدَمُ نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ، وَ هؤُلاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ: آدم پيمان را شكست، اما به خداوند كافر نشد، ولى اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
او كه در صدد ضلالت خلق است و درجات گمراهى را خوب مىداند، پيمان شكنان سقيفه را كافر مىداند، و نقض ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را مساوى با مخالفت صريح با شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و انكار نبوت آن حضرت مىداند.
دو آيه درباره حضور شيطان در غدير و تصميمهاى او مطرح شده كه با توجه به موقعيت نزول آن ضابطههاى لازم را براى گريز از سقيفه و بقا بر عهد غدير به ما نشان مىدهد: يكى آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ... » و ديگرى آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » .
آيه اول
آيه اول سه فراز دارد كه هر كدام بُعدى از مسئله را روشن مىكند:
فراز اول
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان صادق نمود» .
اين جمله يك اصطلاح ادبى و كنايى است كه امام باقر عليهالسلام در بيان آن فرموده است:
تأويل اين آيه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد، به اين صورت كه وقتى منافقين در غدير گفتند: پيامبر از هواى نفس سخن مىگويد، شيطان به آنان اميدوار شد و اطمينان پيدا كرد كه براى شكستن پيمان غدير منافقينى هستند كه پيگير اين اقدام ضد خدا و رسول باشند. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت آنان گمان و اميد ابليس را به مرحله عمل رساندند و صدق گمان او را ثابت كردند (آنگاه كه سقيفه را بر پا كردند و صاحب غدير را از مقام خود كنار زدند) .(1)
فراز دوم
«فَاتَّبَعُوهُ» ؛ آنان پيرو شيطان شدند.
اين يك تابلوى بلند بر پيشانى سقيفه است؛ كه سقيفه مساوى است با پيروىِ شيطان، و طبق صريح اين آيه هيچ راه فرارى براى آنان از اين علامت منحوس نيست.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40. تأويل الآيات: ج 2 ص 474. الكافى: ج 8 ص 345.
شيطان هم موجود سابقهدارى است كه نجاست او با آب درياهاى عالم پاك نمىشود. بايد هم چنين باشد چرا كه راه سقيفه بر ضد راه الهى غدير است، و طبعا شيطان هميشه در برابر صراط مستقيم و راه خدا قرار دارد.
فراز سوم
«إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» : «مگر گروهى از مؤمنان» .
از همان روز غدير خداوند به صراحت اعلام كرده مؤمنين در اقليتاند، و اكثريت مردم در راه ولايت و صاحب غدير نخواهند بود. حتى خود ابليس در روز غدير با مشاهده آن بيعت يكصد و بيست هزار نفرى، به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: ما اقَلَّ مَنْ يُبايِعُكَ عَلى ما تَقُولُ فِى ابْنِعَمِّكَ: چقدر كم هستند كسانى كه طبق گفته هايت درباره پسرعمويت با تو بيعت مىكنند !
امام باقر عليهالسلام در بيان «فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در اين آيه مىفرمايد: يَعْنى شيعَةُ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام(1): منظور شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام هستند؛ كه پيرو شيطان نيستند و نگذاشتند گمان شيطان تحقق يابد و به مرحله عمل برسد.
آيه دوم
آيه دوم «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» را پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى تلاوت فرمود كه شيطان با شنيدن «إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در آيه اول، به فكر بقيه افتاد. او با خود تصميم گرفت كه اگر چه اكثريت خلق با سقيفه به گمراهى كشيده مىشوند، ولى بايد به هر قيمتى شده اقليت مؤمن را هم به مخالفت خداوند وادار كرد.
اينجا بود كه به عزت و جلال خداوند قسم ياد كرد كه «لاَلْحِقَنَّ الْفَريقَ بِالْجَميعِ» : «اين گروه مؤمنين را هم به اكثريت ملحق مىكنم» .
در پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه را تلاوت فرمود كه «تو را بر بندگان من راهى نيست مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
1) . بحار الانوار: ج 60 ص 185 و ج 37 ص 168 ح 45.
اين آيه دو فراز دارد كه هر كدام از آنها بُعدى از مسئله را روشن مىنمايد:
فراز اول
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگان من راهى نيست» .
منظور آن است كه در مسئله ولايت، شيطان نمىتواند آن فرقه مؤمن را منحرف سازد، و آنان محكمتر از آن هستند كه با حيله شيطان دست از ولايت بردارند.
امام صادق عليهالسلام در بيان اين مطلب مىفرمايد: قسم به خدايى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به حق مبعوث كرد، شياطين بزرگ و كوچك بر سر مؤمنين بيش از زنبوران بر گوشت هستند. از سوى ديگر مؤمن محكمتر از كوه است چرا كه از كوه با تبر مىتوان قطعهاى جدا كرد، ولى از دين مؤمن چيزى نمىتوان جدا كرد.(1)
فراز دوم
«إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» : «مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
اين قسمت آيه دقيقا مربوط به شيعيان اهلبيت عليهمالسلام است كه با پذيرفتن ولايت فرياد شيطان را بلند كردهاند. وقتى شياطين از ابليس مىپرسند: چرا چنين فرياد مىزنى ؟ در پاسخ مىگويد: وَ اللّه مِنْ اصْحابِ عَلِىٍّ ! سپس آنچه باعث پيروى از شيطان در شيعيان مىشود توسط خود ابليس بيان شده كه گناهان را در چشم آنان زيبا جلوه مىدهد تا با ارتكاب آن نزد خداوند مورد غضب قرار گيرند، آنجا كه مىگويد: لاَزَّيِنَنَّ لَهُمُ الْمَعاصِىَ حَتّى ابَغِّضَهُمْ الَيْكَ.
شيطان در برابر غدير با تمام توان و قدرت ايستاد چرا كه آن برنامه را خنثى كننده تلاشهاى خود براى گمراهى مردم مىدانست. اما بدون شك فريادهايى كه در آن روز مىكشيد به خاطر احساس عجزى بود كه در برابر غدير داشت.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 164 ح 41 و ج 63 ص 256 ح 125.
اينجاست كه بايد بدانيم آنان كه از غدير سقيفه را پىريزى كردند نه تنها ياران راهگشاى ابليس بودند، بلكه شيطان به آنان آفرين گفت كه راهى را كه از آن عاجز بود توسط آنان گشوده شد و توانست دريچه اميدى به روى شيطان باز كند.
در اين باره سه جمله از ابليس نقل شده كه در غدير به شياطين گفت:
انَّ اصْحابَهُ لا يَفُونَ بِما عَقَدَ عَلَيْهِمْ: اصحاب او به آنچه بر آنان پيمان بسته وفا نمىكنند.
انَّ اصْحابَهُ قَدْ وَعَدُونى انْ لا يَقِرُّوا لَهُ بِشَىْءٍ مِمّا قالَ: اصحاب او به من وعده دادهاند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند.
انَّ الَّذينَ حَوْلَهُ قَدْ وَعَدُونى فيهِ عِدَةً وَ لَنْ يَخْلُفُونى فيها: آنان كه اطراف او هستند به من درباره او وعدهاى دادهاند كه هرگز در آن برخلاف وعده عمل نمىكنند.
اينجاست كه وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى بردند، سلمان خطاب به عمر گفت: شهادت مىدهم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدم: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ. وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ»(1): «در آن روز هيچكس مانند او عذاب نمىشود. و هيچ كس مانند او به بند كشيده نمىشود» ؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه منظور از اين آيه تو هستى.(2)
و نيز امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه فرمود: ذاكَ الثّانى، لا يُعَذِّبُ اللّه يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَهُ احَدا: منظور از اين كسى كه عذابش از همه بالاتر است عمر است، كه خداوند در روز قيامت احدى را مانند او عذاب نمىكند.(3)
بلكه به صريح روايات عذاب او از عذاب ابليس هم بالاتر است، چنانكه امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: روز قيامت ابليس را در هفتاد غُل و زنجير و دومى را
در صد و بيست غل و زنجير مىآورند. ابليس نگاهى به او مىكند و مىگويد: اين كيست كه خداوند عذاب او را بيش از من قرار داده در حالى كه من تمام مردم را گمراه كردهام ؟ ! به او گفته مىشود: اين دومى است. ابليس مىپرسد: براى چه مستحق چنين عذابى شده است ؟ به او گفته مىشود: به خاطر ظلم او به على.
او به دومى مىگويد: واى بر تو ! آيا خبر نداشتى كه خداوند به من دستور سجده بر آدم داد ولى من سرپيچى كردم. آنگاه از او خواستم براى من سلطه بر محمد و اهلبيت او و شيعيانش قرار دهد، ولى خداوند اجازه نداد و گفت: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» . با اين همه خواسته نفس خود را عملى كردى و اكنون در پيشگاه خلايق از تو پرسيده مىشود: اين چه برنامهاى بود كه از تو و پيروانت در مخالفت على عليهالسلام صورت گرفت ؟
دومى در پاسخ ابليس مىگويد: تو به من چنين دستورى دادى. ابليس مىگويد: چرا از پروردگارت سرپيچى كردى و از من اطاعت نمودى ؟ عمر در پاسخ آيه قرآن را به ياد مىآورد كه خداوند از قول ابليس آورده: «إِنَّ اللّه وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ» : «خدا به شما وعده حق داد ولى من به شما وعده دادم و خلاف وعده نمودم و مرا بر شما قدرتى نيست» !
اكنون جا دارد سراغى از ابليس و شياطين بگيريم كه با آن همه وحشت و ناراحتى در غدير، با ديدن سقيفه چه حالى پيدا كردند؛ تا راه طى شده غدير را با راه طى شده سقيفه از ذرهبين اعتقاد مورد بازبينى قرار داده باشيم. در اين باره سه جلوه از پشت پرده عالَم توسط معصومين عليهمالسلام براى ما بيان شده است:
جلوه اول
امام باقر عليهالسلام اولين مرحله را به محض قرار دادن غير اميرالمؤمنين عليهالسلام در جاى آن حضرت چنين بيان مىفرمايد: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و مردم غير على عليهالسلام را به عنوان خليفه قرار دادند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و با زينت تمام بر
فراز منبرى نشست. آنگاه همه لشكريانش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه ديگر خدا اطاعت نخواهد شد تا امام بر حقى امور را در دست گيرد.(1)
جلوه دوم
سلمان دومين مرحله را بعد از بيعت مردم با ابوبكر چنين نقل مىكند: آنگاه كه على عليهالسلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را غسل مىداد من از مسجد آمدم و خبرها را به آنحضرت دادم كه مردم دو دستى با ابوبكر بيعت مىكنند ! حضرت پرسيد: آيا فهميدى اولين كسى كه با ابوبكر بر فراز منبر بيعت كرد چه كسى بود ؟
عرض كردم: پيرمرد سالخوردهاى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده و بر پيشانى او آثار سجده بود. او قبل از همه از منبر بالا رفت و گريه كنان در برابر ابوبكر تعظيمى كرد و گفت: خدا را شكر كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم ! دستت را باز كن تا بيعت كنم. ابوبكر هم دستش را باز كرد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و گفت: روزى است مانند روز آدم ! سپس از منبر پايين آمد و از مسجد بيرون رفت.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام از من پرسيد: آيا فهميدى او كه بود ؟ عرض كردم: نه ! ولى گفتار او مرا خوش نيامد چرا كه گويى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره گرفته بود !
حضرت فرمود: او ابليس بود، خدا او را لعنت كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه ابليس و بزرگان اصحابش حاضر بودند آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا در غدير خم به دستور خدا منصوب كرد، تا آنجا كه خبر داد بعد از آن حضرت ابليس دوباره حاضر مىشود و به عنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت مىكند.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در دنباله خبرش فرمود: ابليس پس از بيعت ابوبكر از مسجد خارج مىشود و شياطين را جمع مىكند. آنان در برابر او به سجده مىافتند و مىگويند: اى آقاى ما واى بزرگ ما ! تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى ! او هم مىگويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز ! شما گمان كرديد كه مرا بر اينان راهى
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 257. الكافى: ج 8 ص 345. تأويل الآيات: ج 2 ص 474.
نيست ؟ چگونه ديديد مرا هنگامى كه با آنان كارى كردم كه اطاعت على را كه خدا و رسول به آنان امر كرده بود رها كردند ؟ !(1)
جلوه سوم
سومين مرحله را حضرت زينب عليهاالسلام در لحظات آخر اميرالمؤمنين عليهالسلام از آن حضرت شنيده كه آن واقعه كربلاست. اميرالمؤمنين عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراهاى سقيفه و بعد از آن تا ماجراى عاشورا را براى دخترش نقل كرد. تا آنجا كه فرمود: دخترم تو و دختران خاندانت با خوارى به حالت اسيرى در اين شهر كوفه خواهيد بود.
آنگاه از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نقل فرمود: ابليس در آن روز (روز عاشورا) از خوشحالى به پرواز در مىآيد، و همراه همه شياطين تمام زمين را سير مىكند و در آن حال مىگويد:
اى گروه شياطين، به آنچه از فرزندان آدم مىخواستيم رسيديم و در هلاك كردن آنان به نهايت درجه دست يافتيم و بدنامى را براى آنان به يادگار گذاشتيم، مگر آنان كه به اين گروه (يعنى اهلبيت عليهمالسلام) متمسك شوند. از اين پس كار خود را به شك انداختن مردم درباره آنان و وادار كردنشان بر دشمنى آنان و عمل بر ضد آنان و دوستانشان قرار دهيد، تا گمراهى و كفر مردم مستحكم و پا برجا شود، تا آنجا كه هيچكس از آنان نجات پيدا نكند.(2)
ماجراى سنگ آسمانى(1)
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجتهاى خداوند با ارسال پيامبران عليهمالسلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسلهاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان حارث فهرى بود.
پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقهاى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 25، 153 - 157. واقعه قرآنى غدير: ص 148، 149، 153. اسرار غدير: ص 60 ، 82 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34. غدير در قرآن: ج 1 ص 387 - 413.
در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضائل و مناقب اميرالمؤمنين و اهلبيتش عليهمالسلام را براى مردم بيان مىفرمود.
در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مىآمد.
اين شد كه پس از اهانتهايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام داشتند، حارث فهرى در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و او از طرف بقيه برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكردهام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابىطالب دستور مىدهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مىآيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مىكنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مىشوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مىگويى ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كردهام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابىطالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانهاى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مىگويد دروغ است عذابى بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به
معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزهاى رخ مىداد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّهُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عذابى نازل نمىشد، و در صورتى درخواست حارث عملى مىشد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مىكنم كه قلبم توبه را نمىپذيرد، ولى از حضور تو مىروم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار شد.
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش از فاصلهاى او را مىديدند. خداوند پرندهاى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مىكوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقهاى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مىكنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مىدانند ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام از طرف خداست صريحا مىگويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليهالسلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى الْمِعارِجِ» : «درخواست كرد درخواست كنندهاى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنانكه خداوند
عز و جل مىفرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
سپس آيه 205 سوره شعراء در توبيخ گستاخى حارث و امثال او نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مىكنند» ؟
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بىجان حارث را نظارهگر بودند كه بر اثر انكار غدير به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند.
سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شدهاند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .
آنگاه به آيه 71 سوره زخرف «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود.
بعد از آن به آيه 24 سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» اشاره كرده فرمود: ملائكه به آنان مىگويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .
در آخرين ساعات روز سوم، حارث فهرى به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابىطالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است شعلهاى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » (1)، يعنى «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند ... » . پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
1) . معارج / 1 - 3.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(1)
و اما تفصيل مطلب:
از جمله آياتى كه در غدير و پس از اتمام مراسم غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ذِى الْمَعارِجِ»(2):
«درخواست كرد درخواست كنندهاى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند صاحب عروجها بود» .
«وَ لَمّا ضُرِبَ ابن مَريَمَ مَثلاً اذا قومُكَ مِنهُ يَصُدُّونَ. وَ قالوا أ آلِهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصمونَ. إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنى إسرائيل. وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلائكَة فى الأرضِ يَخلفونَ. وَ إنَّه لَعِلم لِلساعَةِ فَلا تَمتَرن بِها وَ اتبِعون هذا صِراطٌ مُستَقيم»(3):
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مىشود قوم تو از آن رويگردان مىشوند. و مىگويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمىكنند چرا كه اينان گروهى مخاصمهگر هستند. او نيست جز بندهاى كه بر او تفضّل كردهايم و او را مثالى براى بنىاسرائيل قرار دادهايم. اگر مىخواستيم از شما ملائكهاى را قرار مىداديم كه در زمين جانشين مىشدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
«وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ. وَ ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1):
«آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند» .
«وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»(2):
«اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحيّر بمانند» .
«لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ. فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ. فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ. أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»(3):
«به آن ايمان نمىآورند تا عذاب دردناك را ببينند. ناگهان به سراغ آنان مىآيد و آنان متوجه نمىشوند. مىگويند آيا ما مهلت داده شده بوديم. آيا به عذاب ما عجله مىكنند» .
«وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ. مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ.
يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ»(4):
«ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد. در پى او جهنم است و از آب چركين به او نوشانده مىشود. آن را جرعه جرعه مىآشامد و گواراى او نخواهد بود و مرگ از هر سو سراغ او مىآيد ولى او نمىميرد و پشت سر او عذاب سختى است» .
روز سوم غدير است و ساعات پايانى برنامه سه روزه نزديك مىشود. غيظ منافقين به اعلا درجه رسيده و آماده انفجار است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى مىفرمايد و همين جرقهاى بر دل منافقين است كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
اما يكى از آنان با صراحت تمام و با جرأتى كه تا آن روز ديده نشده در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد و نسبت دروغ به آن حضرت مىدهد و چنان بر گفته خود پافشارى مىكند كه براى خود درخواست عذاب مىكند، و عذاب الهى فورا نازل مىشود و امضاى الهى بر غدير براى همه ثابت مىشود.
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد:
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى الْمِعارِجِ» :
«درخواست كرد درخواست كنندهاى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
در اين ماجرا آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مىشود و آخرين صفحه غدير در متن قرآن نقش مىبندد.
مفصل ماجرا با جمع بندى چند نقل تاريخى چنين است(1):
1) . الكافى: ج 1 ص 422 ح 47 و ج 8 روضه ص 57 ح 18. تفسير القمى: ص 695 . الفضائل (شاذان) :ص 84 . تفسير فرات: ص 190، 505 ح 663 . مناقب ابن شهرآشوب: ص 3 ح 40. اربعين منتجبالدين: ص 83 . العمدة (ابن بطريق) : ص 101. الاقبال: ص 453 - 459. حلية الابرار: ج 2 ص 125. مدينة المعاجز: ج 2 ص 267 - 276. بحار الانوار: ج 8 ص 6 ح 10 و ج 15 ص 6 ح 6 و ج 35 ص 320 - 323 ح 22 و ج 37 ص 136، 162، 166، 167، 173، 176 و ج 42 ص 40 - 42 ح 14 و ج 94 ص 13 ح 22. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ح 22، 57 ، ص 68 ح 45، ص 129، 130 ح 185، ص 144، 306. تفسير ثعالبى: ج 3 ص 239. تفسير القرطبى: ج 8 ص 315، 316 و ج 10 ص 225. زاد المسير (ابن جوزى) : ج 4 ص 10. الغدير: ج 1 ص 193.
نزديك غروب روز بيستم ذى الحجه سال دهم هجرت و آخرين لحظات برنامه سه روزه غدير بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود.
در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهلبيتش را براى مردم بيان مىفرمايد. در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند. در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقهاى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
حارث فهرى از ميان آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مىآمد. در اين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
انَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا انْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ امِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ الاّ اخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ:
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد. اگر نبود كه گروههايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مىگفتم كه از كنار هر دسته از مردم مىگذشتى خاك پاى تو را بر مىداشتند و بدان تبرك مىجستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: ببينيد چگونه او را مِثل عيسى بن مريم قرار داد ! چطور چنين چيزى ممكن است ؟ !
ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم !
در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مىپرستيديم بهتر از اين است !
در پى اين حركات منافقين، آيات سوره زخرف نازل شد:
«وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِى إِسْرائِيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» :
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مىشود قوم تو از آن رويگردان مىشوند. و مىگويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمىكنند چرا كه اينان گروهى مخاصمهگر هستند. او نيست جز بندهاى كه بر او تفضّل كردهايم و او را مثالى براى بنىاسرائيل قرار دادهايم. اگر مىخواستيم از شما ملائكهاى را قرار مىداديم كه در زمين جانشين مىشدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
يكى از منافقين گفت: محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مىداند سخنش را مىپذيرند مىخواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد !
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد ! به اينان بگو: كجاى اين فضائل قابل انكار بود ؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را به تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آيا پادشاهان زمين را نمىبينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارى يكى از كارگزارانش را مىپسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مىسپارد اطاعت درست از او مىبيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ است برمىگزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مىكند.
محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است و نيز على بعد از او كه او را وصى و جانشين خود در اهلبيتش و ادا كننده قرض هايش، و برآورنده وعدههايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آنچه براى على بن ابىطالب در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانهاى بياورد كه مناسب اين ولايت باشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمونههايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسولاللّه او را به ولايت منصوب نمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مىكنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود، پس از آن بر حذر باشيد ؟
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابىطالب راهى را مىرفت كه در برابر او كوههايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوهها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود باز گشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانههايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجتت را بر اينان تمام كنى ... .
اينجا بود كه حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى ؟ !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكردهام، بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد ! ما را دعوت كردى كه «لا الهَ الا اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ ... ، آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
حارث گفت: تو ما را به حبّ على بن ابىطالب دستور مىدهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مىآيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مىكنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مىشوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مىگويى ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كردهام. خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذّاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟
حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبد اللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث ! از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابىطالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا ! اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در
اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانهاى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مىگويد دروغ است عذابت را بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با اين آيه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد:
«وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» : «آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
به دنبال اين آيه وحى چنين آمد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحيّر بمانند» .
آنگاه آيه ديگرى نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عذابى نازل نمىشد و در صورتى درخواست حارث عملى مىشد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث ! يا توبه كن و يا از پيش ما برو !
حارث گفت: اى محمد ! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند !
حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مىكنم كه قلبم توبه را نمىپذيرد، ولى از حضور تو مىروم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
اكنون دو عذاب الهى با هم نازل شد در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش از فاصلهاى او را مىديدند. خداوند پرندهاى را از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود. او آن ريگ را بر سر حارث رها كرد و از سر او وارد شد و از دُبُر او خارج گرديد. حارث بر زمين افتاد در حالى كه پاهايش را بر زمين مىكوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقهاى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظه جبرئيل نازل شد و اين آيات را آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ذِى الْمَعارِجِ» : «درخواست كنندهاى عذاب واقع را درخواست كرد. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند صاحب عروجها بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد، چنانكه خداوند عزوجل مىفرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
آنگاه اين آيه نازل شد: «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مىكنند» ؟ !
سپس حضرت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود:
خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه
كشيدهاند. ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند. آنان با رضايت بزرگِ خدا تأييد شدهاند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر ربّ العالمين ساكن شوند، كه در آنجا آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مىگويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» : «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است» .
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه، آيه 71 سوره زخرف را قرائت فرمود: «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود .
اين بود ماجراى مفصل حارث فهرى و سنگ آسمانى كه در آخرين ساعات مراسم سه روزه غدير اتفاق افتاد و مُهر تأييد الهى را بر سطر نهايى آن زد.
لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسمهاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نامها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.(1)
مباهله در غدير(2)
در ماجراى حارث بن نعمان فهرى در غدير و اعتراض و جسارتهاى او و سنگ آسمانى، از جمله نكات جالب توجه وقوع مباهله به شديدترين شكل ممكن است.
داستان حارث فهرى و اعتراض او پس از خطبه و بيعت در غدير و نزول عذاب الهى بر او، در واقع نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان
داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريحترين نمونههاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلالها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مىداند و در زبان انكار مىكند و آن را كتمان مىنمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مىكنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مىخواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مىكند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء موارد متعددى به چشم مىخورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان بودهاند از نزول عذاب ترسيدهاند و مباهله خود را پس گرفته و حق را پذيرفتهاند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشتهاند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2)است. در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهلهاى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهلهها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مىرسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمىگذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مىداند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مىدانند، مسئله را به او واگذار مىكنند.
اما در ماجراى حارث مسئله به گونهاى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمىتوان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: اگر محمد راست نمىگويد عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمىگويم عذابى بر من فرست، گفت: اگر اين سخن حق است عذابى بر من فرست ! ! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مىتوانست بگويد: اگر محمد راست مىگويد عذابى بر من فرست، و يا مىتوانست بگويد: اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست. ولى مىگويد: اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست.
اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مىگويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تا كنون با پيامبر بود، ولى اكنون روى دشمنىام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمىپذيرم !
جاى تعجب ندارد ؟ ! كدام عاقلى اينگونه مباهله مىكند ؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند ؟
آرى، چنين مباهلهاى در ميان مباهلههاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان
از هر دين و فرقهاى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است.
براى همين است كه خدا دربارهاش آيه نازل كرد و او را «جَبَّارٍ عَنِيدٍ» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» .(1)
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در اهل يمن مىدانست به طعنه به او گفت: شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مىكرد !
مرد يمنى بلافاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ»(2)، و نگفتيد: اللهمَّ انْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا الَيْهِ: خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما ! !(3)
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله دومين مباهله انجام شد. البته با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مىگويد و از طرف خدا مىگويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» .(4)
اعتراض حارث دليل بر ولايت(1)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟» به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
در واقع داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(3)
ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى را از دو بُعد مىتوان تحليل نمود:
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ فرموده عدهاى نپذيرفتهاند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندانشكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطرهها بماند.
بت پرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مىكردند و مخالف آن را حق مىدانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلىاللهعليهوآله مباهله كنند ادعا مىكردند كه آنچه حضرت مىفرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد. در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(1)
در اينجا دو نكته قابل تأمل است:
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند، عكس اين سخن را بر زبان آورد و در واقع آنچه بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگفت او براى خود گفت. حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد درباره ولايت على مىگويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن ! مىبينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدابودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» .(2)
اكنون قاضى اين مباهله خداوند بود كه بايد تكليف مردم را روشن مىكرد، چه آنكه بسيارى از منافقين و صاحبان ايمان ضعيف از مردمِ حاضر در غدير نيز سخنى همچون حارث در دلشان بود، ولى جرأت ابراز آن را نداشتند !
اگر خداوند پاسخ حارث را نمىداد آنان نيز همراه حارث مىشدند و به اين باور نزديك مىشدند كه غدير ساخته خود پيامبر صلىاللهعليهوآله است و به خداوند ارتباطى ندارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم خواست راه توبه را به همه مردم نشان دهد كه بازگشت به صراط مستقيم هيچ وقت دير نيست و آشتى با خدا و اهلبيت عليهمالسلام هميشه ممكن است. همچنين خواست اين نكته را خاطر نشان كند كه بايد از دشمنان غدير فاصله گرفت و از آنان دورى جست. از اين رو به حارث فرمود: يا از اين گفتهات توبه كن يا از ما فاصله بگير و از پيش ما برو.
حارث باطن ظلمانى خود را بار ديگر نشان داد و مطلبى را بر زبان آورد كه حرف دل منافقين حاضر در غدير بود. او گفت: قلبم براى توبه مرا همراهى نمىكند؛ ولى از نزد تو مىروم !
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند، به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود و خداوند قدرت خود را با سنگ ريزههاى آسمانى نشان داده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار شد.
پرندهاى در آسمان ظاهر شد كه سنگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث فرود آورد. آن سنگ طول قامت او را درنورديد و او را نقش زمين ساخت و پيش چشمان مردم دست و پا زد و جان داد.(1)
اگر در ماجراى نصاراى نجران كار به مباهله نرسيد تا يد قدرت خداوند متعال را در پشتيبانى از پيامبرش صلىاللهعليهوآله ببينند، اينك دشمن غدير مباهله را رسمى كرد و خداوند
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 320.
نيز با پاسخ به او، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبههاى بيمه كرد و در واقع خداوند ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
تحليلى درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها گذاشتند.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جملهاش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشنتر از آن نمىتوان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوهگر است:
يك. او كه مىگويد: «خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست» يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مىنمايد !
دو. به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مىباشد.
سه. پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مىكند او در مقابل صداقت پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيك نمىكند، بلكه به صراحت مىگويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى وجود داشت ! لذا مىبينم خداوند متعال صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مىفرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» : «براى كافرين دفع كنندهاى از عذاب خداوندى وجود ندارد. از سوى خداوند ... » .
مهمتر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بر همه معلوم شود.(1)
چه كسى فكر مىكرد پايان بخش مراسم سه روزه غدير معجزهاى آشكار براى شكست دشمن غدير باشد. در هيچ يك از اوامر الهى - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ فرموده خداوند اقدام معجزه آسايى براى مقابله كنندگان با آن برنامه در دنيا نداشته است؛ چنانچه در هيچ يك از فرامين الهى دشمن از خداوند درخواست عذاب نكرده است.
اين در حالى است كه در تاريخ انبياء اين مسئله سابقه داشته و بارها مردمِ گمراه به پيامبرانشان گفتهاند: «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ» : «اگر راست مىگويى آنچه ما را از آن مىترسانى بياور» .(2)
فقط در غدير بود كه حارث فهرى به نمايندگى از منافقين صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در واقع يك مباهله تمام عيار در برابر صد و بيست هزار نفر مطرح شد كه جز پاسخ فورى خداوند راه ديگرى براى حل قاطع مسئله نبود.
در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ دندان شكن الهى عجيب بود، و توانست امضاى الهى را در قاطعترين شكل آن به همه جهانيان نشان دهد. پيشبينى و برنامه ريزى اين مرحله از مراسم غدير فراتر از آن بود كه به عنوان يك پاسخ كوتاه به يك معترض بيجا مطرح شود.
در واقع اعتراض حارث فهرى به نيابت از همه كسانى بود كه از آن روز تا قيامت تصميم مخالفت و دشمنى با غدير داشتند، همان گونه كه پاسخ خداوند قاطعيت
حضرت جلالش را در حمايت از غدير به همه فهماند؛ و به همين جهت خبر آن از دو سو در متن قرآن جاى گرفت.
ماجراى حارث فهرى در شرايطى اتفاق افتاد كه آن همه مقدمه چينى براى غدير در طول مراسم حج و بعد از آن انجام گرفته بود، و آن سخنرانى مفصل و فراگير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله ايراد شده بود، و آن مراسم سه روزه بيعت و برنامههاى كنار آن صورت گرفته بود.
در چنان شرايطى كه مقارن با ساعات پايانى توقف در غدير بود، براى هيچ كس به هيچ وجهى شبهه و شكى باقى نمانده بود كه مراسم غدير به امر مستقيم الهى اجرا شده و تأكيد خاصى از طرف پروردگار درباره آن وجود داشته است؛ تا آنجا كه دربارهاش «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» فرموده است.
در واقع اين منافقين بودند كه به حكم «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ» ، وقتى هر تلاش مذبوحانهاى را به اجرا گذاشتند و با شكست رو به رو شدند، در آن لحظات آخر با درماندگى تمام آخرين تير خود را نشانهگيرى كردند.
يك گروه دوازده نفرى به سركردگى حارث فهرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و او به نمايندگىِ آنان از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا اينكه درباره على بن ابىطالب گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار بود يا از پيش خود گفتى ؟ !
اينجا بود كه بايد امضاى الهى با نشان دادن گستره آن به همه مردم تبيين مىشد تا اين شبهه براى ابد محو گردد. حضرت به دقت مسير طى شده پيام رسانى غدير را توضيح داده فرمود:
خداوند به من وحى كرده، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم، و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
در اين پاسخ كوتاه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم وَحيانى بودن غدير و هم اجازه خاص پروردگار را درباره آن اعلان كرد.
اينجا بود كه حارث فهرى باطن نفاق را تا ابديت در معرض ديدگان بشريت گذاشت، كه طاقت شنيدن حق را ندارد و به هر قيمتى حاضر به پايمال كردن آن است ! حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
اكنون عذاب از طرف دشمن درخواست شده بود، اما كسى انتظار پذيرفته شدن آن را از سوى خدا و رسول نداشت. به عبارت ديگر تا كنون دشمنان بسيارى در معرض چنين عذابى بودند، ولى در اتمام حجت الهى فقط ابلاغ كافى است و نيازى به نزول عذاب نيست. اما در مورد غدير بلافاصله پاسخ الهى رسيد تا مباهله مطرح شده بىنتيجه نماند.
عصر روز بيستم ذى حجة الحرام ماجراى اصحاب فيل تكرار شد و خدا با سنگهاى آسمانى از دشمن غدير استقبال كرد. همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خدا سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از سرش وارد شد و تمام وجودش را در نورديد، و در حضور صد و بيست هزار نفر او را نقش زمين ساخت و همانجا هلاك شد.
خدايى كه رخدادهاى غير منتظره غدير را هم پيش بينى كرده بود، در كنار آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» اين بُعد اعظم غدير را در متن قرآن جاودانه ساخت، تا نسلهاى آينده در كنار آن دو آيه، اين دو آيه را هم ببينند و حكايت آن را بشنوند.
آيه اول سخن حارث را نقل مىكرد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»(1): «و آنگاه كه گفتند: «خدايا اگر اين (غدير) حقى از طرف توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
1) . انفال / 33.
آيه دوم نيز پاسخ خداوند را در بر داشت: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كنندهاى عذاب واقع شونده را درخواست كرد. كه هيچ قدرتى نمىتواند آن را از كافرين دور كند» ؛ و اينگونه نشان كفر بر پيشانى دشمنان غدير زده شد.
اكنون وقت آن بود كه از اعتراض دشمن غدير بالاترين استفاده به نفع خطابه غدير صورت گيرد، و فراتر از اجازه و امضاى الهى به صورت معجزه الهى در تأييد سخنرانى غدير مورد اقرار همگان قرار گيرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به جنازه بىجان حارث خطاب به مردم فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى ! فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى ! اين پاسخ «آرى» از سوى جمعيت بدان معنى بود كه هم ديديم و هم شنيديم، چه ديدنى و چه شنيدنى كه اگر كور و كر هم بوديم آن را با تمام وجود احساس نموديم، و اگر هر گونه شكى در ارتباط غدير با خداوند داشتيم، اكنون خدا را در صحنه غدير حاضر مىبينيم.
در آن لحظات حال منافقين بسيار تماشايى بود كه يأس و نااميدى آنان به اوج خود رسيده بود، و با صحنهاى رو به رو بودند كه هرگز انتظارش را نداشتند، و اگر چنين تأييدى را از سوى خداوند پيش بينى مىكردند هرگز به حارث اجازه مطرح كردن سؤالش را نمىدادند.(2)
تحليل اعتقادىِ آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(3)
ماجراى حارث فهرى با توجه به مقدمات و مؤخّرات آن - كه در اين داستان
مفصل ذكر شد - مطالب بسيار مهمى درباره غدير براى ما به ارمغان مىآورد كه اهميت آنها از خطبه غدير كمتر نيست، چرا كه نزول پى در پى آيات قرآن و برخورد جدى خداوند را با دشمنان ولايت به گونهاى نشان داده كه در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بى نظير است، اضافه بر آنكه پشت سر آن مراسم عظيم و به عنوان بخش پايانى آن جلوهگر شده است. در اينجا به تفصيلِ اين برداشتهاى يازده گانه مىپردازيم:
ماجراى حارث فهرى كه كمتر از يك ساعت طول كشيده انعكاس قرآنى عجيبى يافته است. تعداد آيات نازل شده در اين ماجرا از يك سو، و ظرافت آنها در نشان دادن جزئيات واقعه از سوى ديگر، نشانه اهميت شديد آخرين فراز غدير است.
ماجرا از ذكر يكى از عظيمترين فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز مىشود كه تشبيه به حضرت عيسى عليهالسلام است، و فورا انعكاس قرآنى در آيه «وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً ... » مىيابد.
آنگاه حارث درخواست عذاب مىكند و فورا آيه «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ ... » عين سخن او را نقل مىكند.
سپس عجله او در طلب عذاب و تعجب از چنين درخواستى در آيه «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ ... » منعكس مىشود.
در مرحله بعد شرط اجابت درخواست حارث و نزول عذاب در آيه «ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ... » مطرح مىشود.
با نزول عذاب بر حارث آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » به عنوان اعلام اصابت عقاب الهى بر اين منكر غدير نازل مىشود.
در تأكيد اينكه نزول عذاب به درخواست خودش بوده آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا ... » نازل مىگردد.
تعجب از اين همه عجله حارث براى عذاب در آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» انعكاس مىيابد.
با توجه به اين روند قرآنى در ماجراى حارث فهرى است كه مىتوان اذعان داشت كمتر حادثهاى از وقايع اسلام است كه با اين ظرافت در قرآن منعكس گرديده باشد و سعى در حفظ همه جوانب آن شده باشد.
حارث فهرى در حالى لب به اعتراض گشود كه اتمام حجت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در كاملترين و بديعترين نوع خود انجام گرفته بود، و در چنين زمينهاى حارث سؤال خود را آنگونه مطرح كرد كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است. به همين جهت ابعادى از تعجب درباره عكس العمل حارث به ميان مىآيد.
اما يك نگاه واقع بينانه درمىيابد كه آنچه حارث گفت قبل از او توسط ابوبكر و عمر هنگام بيعت در غدير به همين صراحت مطرح شده بود، با اين تفاوت كه آنان با زرنگى خاصشان درخواست عذاب را مطرح نكردند !
مگر همين دو نفر نبودند كه هم قبل از بيعت و هم بعد از آن گفتند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف خودت ؟ ! حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مىشود ؟ !(1)
مىبينيم حارث نيز همان مسئله را مطرح كرده كه سابقه آن در غدير وجود داشته و احيانا به تحريك همانان بوده، و شايد سخن دل همه كسانى بوده كه با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه چيز را كَأَن لَم يَكُن تلقّى كردند !
با اينكه مسئله مطرح شده در غدير «ولايت» بود، ولى مراحلى كه حارث در طرح سؤال خود مطرح كرده نشانه ريشهدار بودن اين شك در اعماق اعتقاد اوست. حارث
1) . كتاب سليم: ص 356.
مانند كسى كه طلبكار است و منّتى هم بر سر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگذارد مسئله را از توحيد شروع مىكند و مىگويد: ما را به لا اله الاّ اللّه دعوت كردى، و ما هم پذيرفتيم. وقتى نوبت به نبوت مىرسد به صراحت مىگويد: پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد. و پس از سالها كه از اين پذيرفتن گذشته، مىپرسد: آيا نبوت تو از طرف خودت بوده يا خدا ؟
آنگاه قبل از ولايت، احكام الهى را زير سؤال مىبرد و سپس با جسارت مىگويد: به همه اينها اكتفا نكردى ! گويا پيامبر صلىاللهعليهوآله بارى بر دوش مردم گذارده و از مردم كار كشيده و منافع آن را به خود اختصاص داده كه با حضرت چنين سخن مىگويد ! و جالب است كه پس از سالها عمل به اين احكام تازه مىپرسد: اين احكامى كه بر ما واجب يا حرام كردى واقعا از طرف خدا بود ؟ !
با اين همه تشكيك در اصل توحيد و نبوت و احكام، در مرحله نهايى تشكيك را بر سر ولايت على عليهالسلام مىبرد و آن را به عنوان «به حكومت گماشتن پسرعمويت» مطرح مىكند و به صورت انكار مىپرسد: آيا واقعا اين از طرف خداست ؟ كه معنايش اين است كه براى من روشن است كه از طرف خدا نيست !
همه اينها نشان مىدهد كه شك كننده درباره ولايت نمىتواند تفكيكى بين اين مسئله با ساير دستورات الهى حتى نبوت قائل شود؛ زيرا همه بر يك محور مىگردند كه آيا همه اينها از طرف خداست يا نه ؟ اگر هست همه از طرف خداست، و اگر نيست نمىتوان بين نبوت و ولايت و دستورات الهى فرق قائل شد.
از سوى ديگر سؤال «مِنْكَ امْ مِنَ اللّه» غليظترين تعبير كفرآميز در برابر پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله است. يعنى 23 سال كه مردم را از بتپرستى به خدا پرستى و قبول نبوت و ولايت و ساير فرامين الهى رساندهاى، همه اينها پوچ بوده و خواسته دل خود را مطرح كردهاى، يا خدا چنين دستور داده ! ! در واقع سخنى را كه روز اول بايد مىپرسيدند در روز آخر به عنوان پشت پا به 23 سال مطرح مىكنند !
از بهترين قرائن بر چنين تمسخرى نسبت به خدا و رسول و دستورات الهى آن است كه بعد از اين همه سؤال و شنيدن پاسخهاى قاطع، مانند كسى كه كارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بىحساب مىداند، از آن حضرت درخواست مىكند كه براى ديگران هم سهمى از اين قدرت قرار بده.
اين بدان معنى است كه همه را بازيچه دست تو مىدانم كه قابل همه گونه تغيير و تبديل است و آن را به هر كس بخواهى مىتوانى واگذار كنى، و با استفاده از اين اختيار پسر عموى خود را بر ما مسلط كردهاى ! اين دقيقا همان چيزى است كه اهل سقيفه بدان تصريح كردند تا روزى كه يزيد تابلوى آن را بر فراز قصر خويش برافراشت و گفت:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ *** فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريحترين نمونههاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلالها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مىداند و در زبان انكار مىكند و آن را كتمان مىنمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مىكنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مىخواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مىكند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء عليهمالسلام موارد متعددى به چشم مىخورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان عليهمالسلام بودهاند از نزول عذاب ترسيده و مباهله را پس گرفته و حق را پذيرفتهاند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشتهاند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2)است.
در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهلهاى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهلهها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مىرسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمىگذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مىداند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مىدانند، مسئله را به او واگذار مىكنند.
اما در ماجراى حارث مسئله به گونهاى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمىتوان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: اگر محمد راست نمىگويد، عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمىگويم عذابى بر من فرست، گفت: اگر اين سخن حق است عذابى بر من فرست ! ! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مىتوانست بگويد: اگر محمد راست مىگويد عذابى بر من فرست، و يا مىتوانست بگويد: اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست؛ ولى مىگويد: اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست.
اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مىگويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تا كنون با پيامبر بود، ولى اكنون روى دشمنىام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمىپذيرم !
جاى تعجب ندارد ؟ ! كدام عاقلى اينگونه مباهله مىكند ؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند ؟
آرى، چنين مباهلهاى در ميان مباهلههاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان از هر دين و فرقهاى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است.
براى همين است كه خدا دربارهاش آيه نازل كرد و او را «جَبَّارٍ عَنِيدٍ» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» .
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در اهل يمن مىدانست به طعنه به او گفت: شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مىكرد !
مرد يمنى بلا فاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» ، و نگفتيد: اللهمَّ انْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا الَيْهِ: خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما ! !(1)
1) . الصراط المستقيم: ج 3 ص 49.
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله دومين مباهله انجام شد، با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مىگويد و از طرف خدا مىگويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» .
با آنكه مباهله قيد و شرطى ندارد و خداوند براى اتمام حجت عذاب نازل مىكند، ولى در ماجراى حارث فهرى نكته خاصى جلب توجه مىكند؛ خداوند حضور رَحْمَةٌ لِلْعالَمين را مانع از عذاب اعلام مىكند و گويا به حارث مىفرمايد: اگر واقعا درخواست عذاب دارد و از سخن خود باز نگشته، بايد از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون رود.
اين شرط را نيز در متن قرآنش ثبت فرموده كه مىفرمايد: «ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» . بنا بر اين، دو راه پيش روى حارث بود: توبه يا خروج از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله.
در اين باره در حديثى اشاره به پشت پرده ماجرا آمده؛ آنجا كه مىفرمايد:
اينكه خدا مىفرمايد: «وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» حتى اگر در ظاهر توبه و بازگشت خود را اعلام مىكردند - اگرچه قبلاً چنين نبودند - پذيرفته مىشد، چرا كه از حكمت خداوند در دنيا آن است كه دستور به قبول ظاهر و ترك جستجو درباره باطن اشخاص مىدهد، چرا كه دنيا جاى مهلت و انتظار است و آخرت محل جزاست كه بعد از آن جايى نيست.
اينكه خداوند مىفرمايد: «ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ ... » : «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه در ميان آنان استغفار كننده باشد براى آن است كه در بين آنان كسانى بودند كه خدا مىدانست به زودى ايمان مىآورند يا از نسلشان فرزندان پاكى به دنيا مىآيند كه
به فضل خدا مؤمن مىشوند و لذا به جرم كفر پدرانشان آنان را نابود نفرمود و اگر چنين نبود آنان را هلاك مىنمود» .(1)
به همين جهت بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله صريحا به حارث فرمود: امّا تُبْتَ وَ امّا رَحِلْتَ: يا توبه كن يا از نزد ما بيرون برو؛ يعنى يا به قسمت دوم آيه عمل كن كه «يَسْتَغْفِرُونَ» است و يا به قسمت اول آيه عمل نكن كه «وَ أَنْتَ فِيهِمْ» است و از جايى كه من حضور دارم خارج شو تا عذابى كه درخواست مىكنى بر تو نازل شود.
جالب اين است كه گويا حارث براى نزول عذاب عجله داشته چرا كه به صراحت مىگويد: قَلْبى ما يُتابِعُنى عَلَى التَّوْبَةِ وَ لكِنْ ارْحَلُ عَنْكَ: قلبم براى توبه رضايت نمىدهد، ولى از نزد تو مىروم !
عذابى كه بر حارث نازل شد با درخواست او مطابق بود. طبق آيه، او درخواست سنگ آسمانى يا عذاب دردناك نمود. در روايات وارد شده كه او سنگ آسمانى يا صاعقه سوزاننده درخواست كرد، كه مورد دوم را خداوند به كنايه فرموده است.
آنچه جالب توجه است مشابهت كامل عذاب او با عذاب اصحاب فيل است. خداوند درباره اصحاب فيل مىفرمايد: «وَ أرسل عَلَيْهِمْ طَيْرا أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(2). در مورد حارث هم پرندهاى از آسمان ظاهر شد كه ريگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث رها كرد. نشانه گيرى چنان دقيق بود كه آن ريگ از وسط سر حارث وارد شد و طول بدن او را در نورديد و از دُبُر او خارج شد و او را نقش زمين ساخت.
تكرار ماجراى اصحاب فيل و سابقهاى كه در اذهان از ماجراى ابرهه بود، عظمت غدير را نشان داد. اين بدان معنا مىتوانست باشد كه پروردگارِ كعبه براى هميشه
نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مىكند و توطئههاى آنان را خنثى مىنمايد، هر چند كه در عظيمترين جلوه ظاهرى جلوه كنند و با فيل براى تخريب خانه خدا آيند.
همان گونه كه پروردگار غدير براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مىكند و توطئههاى آنان را خنثى مىنمايد، اگر چه در جلوههاى وحشتناكى چون سقيفه و كربلا ظاهر شوند.
آرى اينگونه است كه غدير و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام با گذشت چهارده قرن و با داشتن دشمنان هميشگى و پر قدرت ظاهرى، اكنون از بلندترين قلههاى فكرى جهان خود را نشان مىدهد و پانزدهمين قرن خود را به جشن نشسته است.
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مىفرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» . معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مىشود: حارث كه ولايت على عليهالسلام را نمىپذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليهالسلام قدرت دفع آن را نداشتند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» ؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(1)
امام صادق عليهالسلام هم درباره اين آيه از «مصحف فاطمه عليهاالسلام» نقل مىفرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليهالسلام» است.(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در اين حديث به صورت اشاره آمده، آن است كه در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابىطالب عليهالسلام مىنمايند. عين عبارتى كه در متن داستان گذشت چنين است:
در روز غدير خم -
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را منصوب فرمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مُشْرِف شدهاند و ندا مىكنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود، پس از آن بر حذر باشيد.
اين رؤيت ملائكه در غدير يك بار هم در زمين به وقوع پيوست، آنگاه كه در غدير مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مىگفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
در اينجا عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مىشدند و عقل و تجربه خود را روى هم مىگذاشتند
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136.
نمىتوانستند بالاتر و والاتر از دوازده امام معصوم عليهمالسلام را به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كنند.
اين بدان معناست كه انتخاب خداوند حكيم و مهربان هرگز قابل مقايسه با انتخاب بشر نيست، چرا كه در آنجا اشتباه را راهى نيست و جز او خبر از باطن انتخاب شونده ندارد.
اكنون چه زيباست كه در متن ماجراى حارث، خداوند تعالى مستقيما با مخالفين ولايت على عليهالسلام رو به رو شده و پاسخ آنان را با حكيمانهترين صورت فرموده است. در اين كلام الهى جهت برگزيدن اوصياى پيامبر صلىاللهعليهوآله را اطاعت آنان و امتحان خدا از آنان در تسليم ذكر كرده، و كراماتى كه به همين جهت از خدا به آنان اختصاص يافته است.
يعنى اينان مدال گرفتگان از ساحت مقدس پروردگار بر نهايت درجه عبوديت و بندگى هستند، و هيچ موجود ديگرى نتوانسته خود را به اين درجه برساند. آيا اين يك منت الهى بر مردم نيست كه امور بندگانش را به چنين مخلوقات با عظمتى بسپارد ؟ آيا اگر بر هر كس ديگرى مىسپرد به دور از حكمت الهى نبود ؟ در اين باره در متن حديث چنين مىخوانيم:
ارْتَضى عِبادا مِنْ عِبادِهِ وَ اخْتَصَّهُمْ بِكَراماتٍ لِما عَلِمَ مِنْ حُسْنِ طاعَتِهِمْ وَ انْقِيادِهِمْ لأمْرِهِ، فَفَوَّضَ الَيْهِمْ امُورَ عِبادِهِ وَ جَعَلَ عَلَيْهِمْ سِياسَةَ خَلْقِهِ بِالتَّدْبيرِ الْحَكيمِ الَّذى وَفَّقَهُمْ لَهُ(1):
خداوند بندگانى را برگزيده و به خاطر اطاعت نيكو و انقياد آنان در برابر اوامرش آنان را به كراماتى اختصاص داده است. آنگاه امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 40 ح 14.
آغاز ماجراى حارث فهرى از ذكر فضيلتى عظيم براى اميرالمؤمنين عليهالسلام، يعنى شباهت آن حضرت به عيسى بن مريم عليهالسلام بود. با توجه به محتواى بسيار عميق آن و مطرح شدن چنين فضيلتى در غدير، به موشكافى آن در چند مرحله مىپردازيم:
آنچه در اين قسمت از غدير به عنوان فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين بخش از ماجرا مطرح شده، در واقع فقط بيان عظمت است و نام فضيلت خاصى در آن به چشم نمىخورد؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: اگر ترس از مبالغه مردم نبود آن فضيلت را مىگفتم، و چون ترس دارم از ذكر آن خوددارى مىكنم !
اما همين ابهام دليل بر فضيلتى عظيم است كه مردم تحمل شنيدن آن را ندارند، اگر چه آن منقبت به طور خاص براى ما روشن نباشد. در عظمت آن همين بس كه اگر گفته مىشد مردم خاك پاى على عليهالسلام را براى تبرك بر مىداشتند.
نمونه اين فضيلت را در متن خطبه غدير مىبينيم؛ كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون آنكه فضيلت خاصى را بيان كند، فقط به بىانتها بودن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام اشاره مىكند:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عِنْدَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ انْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - اكْثَرُ مِنْ انْ احْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ:
اى مردم، فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام نزد خداوند - كه در قرآن آنها را نازل كرده - بيش از آن است كه بتوانم آنها را در يك مجلس بشمارم.
شباهت اميرالمؤمنين عليهالسلام به حضرت عيسى عليهالسلام كه در اين حديث مطرح شده درباره خود اين دو وجود مبارك نيست، بلكه از نظر مردمى است كه درباره ايشان غلوّ مىكنند، چنانكه مىفرمايد: لَوْ لا انْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ امَّتى فيكَ ما قالُوا فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ ... .
نكته اين است كه ترس از غلو را حضرت درباره همه مردم نمىفرمايد، بلكه آن را به «طوائفى از امت» نسبت مىدهد. اين بدان معنى است كه اگر عدهاى فتنهگر نبودند و مردم را با بهانههاى واهى به سوى غلو نمىكشاندند، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام را هم مىفرمود، و نتيجه آن مىشد كه مردم در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و بعد از شهادت آن حضرت در حيات اميرالمؤمنين عليهالسلام خاك پايش را براى تبرك بر مىداشتند.
در متن كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده: ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. بايد بدانيم مسيحيان درباره عيسى عليهالسلام چه گفتهاند تا اين وجه شباهت روشن شود. در اين باره پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام چنين فرمود:
انَّ فيكَ مَثَلاً مِنْ عيسى: ... احَبَّهُ النَّصارى حَتّى انْزَلُوهُ الْمَنْزِلَ الَّذى لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ. وَ فى رَوايَةٍ : حَتّى جَعَلُوهُ الها :
در تو شباهتى به عيسى هست: ... مسيحيان او را دوست داشتند تا آنجا كه او را در مقامى كه در آن حد نبود قرار دادند. و در روايتى: او را خدا قرار دادند.(1)
بنا بر اين، وجه شباهت در اين است كه عدهاى با شنيدن بعضى فضائل عظيم نسبت الوهيت به اميرالمؤمنين عليهالسلام ندهند، چنانكه درباره حضرت عيسى عليهالسلام چنين مسئلهاى اتفاق افتاد و عدهاى او را پسر خدا و حتى خود خدا دانستند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد: مَثَلى فى هذِهِ الامَّةِ مَثَلُ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ؛ احَبَّهُ قَوْمٌ فَغالُوا فى حُبِّهِ فَهَلَكُوا ... : مَثَل من در اين امت مانند عيسى بن مريم است، كه عدهاى به او محبت ورزيدند ولى در محبت خود غلوّ كردند و هلاك شدند ... .(2)
در اين فراز از واقعه غدير «خاك پاى على عليهالسلام» به چند عنوان و از چند جهت مطرح شده است:
يك. لا تَمُرُّ بِمَلَأ مِنَ النّاسِ
اين عبارت بدان معناست كه «از كنار هر گروهى از مردم عبور مىكردى خاك پاى تو را براى تبرك بر مىداشتند» . اولاً نشان مىدهد آن فضيلت به قدرى مهم است كه همه مردم اينگونه مىشوند نه گروه خاصى. ثانيا لازم نيست مردم به در خانه تو هجوم آورند، بلكه از هر جا عبور كنى مردم بىاختيار چنين خواهند كرد !
دو. مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ
مطرح كردن «تُراب اقدام» بالاترين گونه احترام عرفى است كه وقتى مردم به قداست كسى معتقد شوند حاضرند پستترين چيز منسوب به او را به عنوان با ارزشترين چيز بردارند و حفظ كنند و بدان تبرك جويند. لذا خاك پاى او كه در واقع زير پاى او قرار گرفته مورد احترام قرار مىگيرد. در اين حديث هم مىبينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأكيد بر جمله «زير پاى تو» بر اين عظمت تأكيد مىفرمايد.
سه. يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ
مطرح شدن «بركت» بدان معناست كه مردم با شنيدن آن فضيلت، خاك پاى على عليهالسلام را به عنوان تبرك بر مىداشتند و آن را مايه بركت زندگى خويش مىدانستند. در بعضى احاديث حتى كلمه «يُقَبِّلُونَهُ» آمده است(1)، يعنى «خاك پاى تو را مىبوسيدند» .
در احاديث ديگرى «يَسْتَشْفُونَ بِهِ» ذكر شده(2)كه به معناى «شفا گرفتن از خاك پاى على عليهالسلام» است. حتى در بعضى احاديث با آب مخلوط كردن خاك پاى على عليهالسلام براى خوردن آن مطرح شده كه مىفرمايد: لَوْ حَدَّثْتُ بِما انْزِلَ فى عَلِىٍّ ما وَطَئَ عَلى مَوْضِعٍ فِى الارْضِ الاّ اخِذَ تُرابُهُ الَى الْماءِ:
اگر نقل كنم آنچه درباره على نازل شده، قدم بر جايى از زمين نمىگذارد مگر آنكه خاكش را به سوى آب مىبرند(1)! ! (كنايه از اينكه با آب مخلوط مىكنند و مىخورند) .
جالبتر از همه احاديثى است كه برداشتن خاك پاى على عليهالسلام را به عنوان تبركِ نسلهاى بعدى مطرح كرده است. در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
لَوْ لا انْ لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً يَطْلُبُ بِهَا الْبَرَكَةَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً:
اگر نبود كه مىترسيدم احدى باقى نماند مگر آنكه از خاك پاى تو مُشتى بردارد تا براى نسل بعد از خود بركت قرار دهد، درباره تو سخنى مىگفتم كه هيچ كس نماند مگر آنكه از جاى پاى تو مشتى از خاك بردارد.(2)
چهار. از خاك پا تا خاك قبرش
جا دارد اشاره كنيم كه مردم آن زمان - با آن همه فضايل كه درباره على عليهالسلام شنيده بودند - ولى گويا هنوز معرفتى به مقام آن حضرت نداشتند؛ و گذشته از كينه توزان، بسيارى از دوستان هم آنگونه كه بايد به عظمت علوى نمىنگريستند.
خدا را شكر كه ما در عصرى زندگى مىكنيم كه در سايه احاديث ائمه عليهمالسلام و رشدى كه فكرها و قلبها به بركت آنها پيدا كردهاند، شيعيان چنان عظمتى به مقام عصمت كبرى قائل اند كه اگر امروز على بن ابىطالب عليهالسلام يا يكى از ائمه تا امام زمان عليهمالسلام در ميان مردم حضور مىيافت همه خاك پايش را براى تبرك بر مىداشتند، بدون آنكه آن مطلبى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود شنيده باشند.
بلكه اگر امروز قنبر يا فضه زنده مىشدند مردم خاك پاى آنان را به عنوان غلام و كنيز اميرالمؤمنين عليهالسلام سرمه چشمان خود مىنمودند.
نمونه بارز آن تبرك به غبار حرمهاى شريفه است، بلكه در زيارات به صراحت مىگوييم: وَ اجْعَلْ ارْواحَنا تَحِنُّ الى مَوْطِئِ اقْدامِهِمْ: خدايا ارواح ما را چنان قرار ده كه متمايل به جاى پاى آنان باشد. از همه بالاتر تربت حسينى است كه در طول قرنها خاكى را كه نه جاى پاى حسين عليهالسلام است بلكه همين كه در جوار حرم اوست و عطر عاشورايى دارد شيعيان آن را تا اقصى نقاط جهان براى تبرك مىبرند.
آنچه در اين حديث آمده در طول تاريخ درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح بوده است، كه عدهاى درباره حضرت افراط و غلو مىكردند و نسبت خدايى به آن حضرت مىدادند و عدهاى ديگر تفريط مىكردند و به آن حضرت ناسزا مىگفتند. در دو فراز از اين حديث، به هر دو گروه پاسخ داده شده است:
اول. پاسخ به اشكال تراشى در ادامه آيه «وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ ... » خداوند تعجب عدهاى را اينگونه پاسخ مىدهد: «إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ ... وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ» .
منظور از اين آيه آن است كه وقتى خدا بخواهد به بندهاى تفضّل كند به بالاترين مقامات او را مىرساند، و اين تعجبى ندارد تا آنجا حتى اگر خدا بخواهد از همين مردم عدهاى را ملائكه قرار دهد.
دوم. پاسخ به منكران
در همين ماجرا، وقتى عدهاى از منافقين گفتند: «درباره على زياده روى كرد» ، خداوند مستقيما پاسخ آنان را داد كه در ذكر اصل ماجرا گذشت. خلاصه آن پاسخ اين است كه فرمود:
كجاى اين فضائل جاى انكار دارد ؟ اينان بندگان امتحان شدهاى هستند كه لياقت خود را در مقام انقياد نشان دادهاند و خدا هم آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده است؛ مانند همه پادشاهان دنيا كه وقتى خدمتگزارىِ يكى از
كارگزاران خود را بپسندند و اطاعت او را در حد كمال ببينند، امور مهم لشكر و كشور خود را به او مىسپارند چرا كه به آنها اعتماد مىكنند.
پس از ابلاغ ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آيه «سأل سائل ... .» اتفاق افتاد، كه در عنوان خود مفصل آمده است. بسيارى از مفسران و تاريخ نگاران نيز اين داستان را بيان كردهاند، كه در عنوان «حديث غدير» آمده است.
اما اشكالى كه در اينجا مطرح شده از سوى صاحب تفسير «المنار» است، كه پس از نقل اين جريان مىگويد: سوره معارج مكى است، ولى شأن نزول آيات مربوط به واقعه سالهاى پس از هجرت است. اين دو با هم همخوانى ندارد.
در تفسير «الميزان» در جواب او مىگويد:
روايات در شأن نزول اين آيات دو دستهاند: رواياتى كه شأن نزول را در مكه مىدانند، و رواياتى كه شأن نزول را در واقعه غدير مىدانند. هر دو دسته روايت آحاد يا همان خبر واحد است و شما بدون هيچ ترجيحى دسته اول را انتخاب كرديد !
بر فرض اينكه مجموعه سوره مكى باشد، همانگونه كه مضمون بيشتر آيات آن اينگونه است، اما معلوم نيست كه همه آيات مكى باشد، بلكه اين آيات مدنى اند. در اين مورد مصداقهاى ديگرى نيز در قرآن هست، مثل آيه 67 سوره مائده كه ايشان و همفكرانش اصرار دارند كه مربوط به اول بعثت است. در حالى كه عموم مفسران اتفاق دارند كه سوره مائده سورهاى مدنى است.
عبرتهاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى(1)
از هلاكت حارث فهرى و ماجراى سنگ آسمانى در غدير - كه در چند قدمى پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد - دو درس عبرت آموز مىتوان گرفت:
1) . تجلى ولايت در غدير بطحائى : ص 120 - 123.
كسى كه دشمن ولايت و امامت است سزاوار زنده ماندن و بهرهمندى از نعمتهاى خدا نيست.
هلاكت حارث در چند قدمى پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور آن حضرت به اين معنى است كه منكر ولايت، و لو نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله هم باشد يا بالاى سر يا پايين پاى او دفن شود، اگر از مكتب و باورهاى او فاصله زيادى دارد، نزديكىِ مكانى و هم زبانى فضيلتى براى او شمرده نمىشود و اثرى در دفع عذاب و كيفر از او نخواهد داشت.
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليهالسلام مى فرمايد: «فَمَن تَبِعَنى فَإنَّهُ مِنّى وَ مَن عَصانى فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ»(1): «هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى كند تو بخشنده و مهربانى» .
و درباره قارون مىفرمايد: «إنَّ قارونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم»(2): «قارون از قوم موسى بود اما بر آنان ستم كرد» . و درباره سرنوشت نهايى و عاقبت قارون مىفرمايد: «فَخَسَفنا بِهِ وَ بِدارِهِ الأرضَ»(3): «سپس ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم» .
همچنين فرزند نوح عليهالسلام اگر چه از خاندان پيامبر و از نسل او است، ولى از آن جهت كه از راه خدا و بندگى دور است قرآن دربارهاش مىگويد: «قالَ يا نوحُ إنَّه لَيسَ مِن أهلِكَ إنَّه عَمَلٌ غَيرُ صالَحٍ»(4): « (خداوند به نوح عليهالسلام) فرمود اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالح و فرد ناشايستهاى است» .
از على بن موسى الرضا عليهالسلام روايت شده است: او فرزند واقعى حضرت نوح عليهالسلام بود، ولى چون نافرمانى خدا كرد خدا فرزندى او را نفى كرد. و همين گونه است كسى از ما كه نافرمانى خدا كند؛ او هم از ما خانواده نيست.(1)
از اين روايت فهميده مىشود، آنچه را خداوند از حضرت نفى كرده، نفى رابطه سببى پدر و فرزندى نبوده بلكه نفى ارتباط مكتبى و معرفتى فرزند با پدر بوده است.
از اين رو ملاك رستگارى زبان، نژاد، قبيله و نزديكى مكانى نيست، چرا كه همه اينها در ابولهب بود، ولى خداوند دربارهاش مىفرمايد: «تَبَّت يَدا أبىلَهَبٍ وَ تَبَّ»(2): «بريده باد دو دست ابولهب و نابود شود» . بلكه ملاك سعادت نزديكى به مكتب و باورها و همراهى با دل و زبان و عمل است. همانگونه كه سلمان و ابوذر با اين ويژگى جزو اهلبيت پيامبر عليهمالسلام گرديدند و رستگار شدند.
امام سجاد عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: خداوند بهشت را براى بندگان مطيع آفريده است اگر چه آنان سياهپوست باشند، و دوزخ را براى گناهكاران آفريد اگر چه از دودمان قريش باشند.(3)
و لذا مىبينيم حارث قبل از هلاكت به نماز و روزه و عبادات ديگر اعتراف كرد، ولى چون ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را انكار كرد هلاك شد. اين بدين معنى است كه اگر كسى به خدا باور داشته باشد و عبادات زيادى هم انجام دهد، ولى در برابر خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله از روى دشمنى و تكبر نافرمانى كند و ولايت را نپذيرد، باور به خدا و عبادات او به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. همان گونه كه شيطان نيز با اعتراف به يگانگى خدا و رسالت پيامبران عليهمالسلام و باور به رستاخيز و عبادت چندين هزار سالهاش، به خاطر تكبر در برابر خداوند و نافرمانى از دستور خدا، از رحمت خدا رانده شد و از سعادت ابدى محروم گشت.(4)
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن(1)
از جمله دلائل قطعى بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آياتى از سوره معارج است:
پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، حارث بن نعمان نزد آن حضرت آمد و گفت: از سوى خدا ما را به شهادتين فرمان دادى از تو پذيرفتيم. به نماز و زكات امر كردى قبول كرديم. سپس به اينها راضى نشدى تا اينكه پسرعمويت را بر ما برترى بخشيدى ؟ آيا خدا به تو چنين دستورى داده يا از پيش خود مىگويى ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پاسخ داد: سوگند به اللّه - كه معبودى جز او نيست - اين فرمان از جانب خداست.
حارث روى برگرداند و گفت: خدايا، اگر اين امر حق و از سوى تو است، از آسمان بر ما سنگ بباران.
پس سنگى از آسمان بر او افتاد و وى را كشت. در پى اين رخداد، اين آيات نازل شد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(2): «خواهندهاى عذاب واقع شدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .
در اينجا ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى را از دو جهت بررسى مىكنيم:
گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهلسنت نزول اين آيات از سوره معارج درباره حارث در غدير خم را روايت كردهاند:
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى
سبط بن جوزى، شمسالدين
ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى
محمد بن يوسف زرندى مدنى
5 . شِهابالدين دولتآبادى
6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين
8 . عطاءاللّه بن فضلاللّه محدّث شيرازى
عبدالرئوف مُناوى، شمسالدين
شيخ بن عبداللّه عيدروس
محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى
على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
احمد بن فضل باكثير مكّى
محمد محبوب عالم
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
احمد بن عبد قادر عجيلى
سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى (ثعالبى) نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق) در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهمالسلام نقل كرده
كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر مادهاش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.
سپس نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ داد: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.
حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.
هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهندهاى عذابى را در خواست كرد. كه از آن كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .(1)
1) . الكشف و البيان: ج 10 ص 35.
دانشمندان اهلتسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كردهاند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمالالدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(1)
به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهلسنت نيز تفسير ثعلبى از كتابهاى شناخته شده و مورد اعتماد اهلسنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مىكنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مىنمايند، از جمله: عزّالدين ابناثير(2)و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.
ياقوت حَمَوى و ابنخَلِّكان و ذهبى و ابنوردى و صفدى و يافعى و ابنشحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولىاللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى نيز وى را ستودهاند.
يوسف بن قِزُغْلى تركى بغدادى عونى هبيرى حنفى، شمسالدين، ابوالمظفر، سبط بن جوزى (م 656 ق) در «تذكرة خواصّ الامّة» مىنويسد: عالمان سيره اتفاق
1) . تفسير قرطبى: ج 13 ص 250 و ج 14 ص 180، 181. تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 96. حياة الحيوان: «كلب» . انسان العيون: ج 1 ص 99. تاريخ الخميس: ج 1 ص 3. مفتاح النجا مخطوط . وسيلة المآل (مخطوط) .
2) . اسد الغابة: ج 1 ص 8 .
3) . معجم الادباء: ج 12 ص 262. وفيات الاعيان: ج 1 ص 61 ، 62 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 427. تتمّة المختصر: حوادث سال 427. الوافى بالوفيات: ج 8 ص 33. مرآة الجنان: حوادث سال 427. روض المناظر: حوادث سال 427. طبقات الشافعية: ج 1 ص 207. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 356.
نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع و در هجدهم ذى الحجه رخ داده است. وى صحابهاش را كه صد و بيست هزار تن بودند گرد آورد و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليهالسلام) با سخنى صريح، بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود. ابواسحاق ثعلبى در تفسير به اِسنادش، روايت كرده كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در سرزمينها پيچيد و در آبادىها و شهرها منتشر گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد ... . در ادامه ماجراى حارث را - كه گذشت - آورده است.(1)
ذهبى و ابنوردى(2): سبط بن جوزى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. از تأليفات او است: تاريخ جامع «مرآة الزمان» و «تذكرة الخواصّ من الأمّة» و تفسيرى در بيست و نه مجلد. همچنين وى «جامع كبير» را شرح كرد و مجلدى در مناقب ابوحنيفه گرد آورد.
ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى نيز ماجراى حارث بن نعمان را از ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است. كتاب «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» اثر يمنى وصابى نزد اهلسنت از كتابهاى مشهور است. محمدمحبوب در جاهايى از «تفسير شاهى» از اين كتاب نقل كرده است.(3)
محمد بن يوسف بن حسن بن محمد بن محمود بن حسن زرندى مدنى حنفى، شمسالدين (ت 693 - پس از 750 ق) نيز ماجراى نزول آيه مذكور در شأن حارث بن نعمان فِهرى را از ثعلبى نقل كرده است.(4)ابنحجر عسقلانى و ابنصبّاغ مالكى
و شِهابالدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(1): وى را توثيق كرده و ستودهاند. «درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. حافظ شمسالدين جَزَرى دمشقى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.
شهابالدين بن شمسالدين بن عمر زاولى دولتآبادى، ملكالعلماء (م 849 ق) نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(2)شِهابالدين دولتآبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت است. غلامعلى آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولىاللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستودهاند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.
على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق) نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(4)سخاوى و عبدالقادر عيدروس و عبدالغفار بن ابراهيم عَكّى عُدثانى و محمد بن يوسف شامى و عبدالحق دهلوى و محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى و محمود بن على شيخانى قادرى و ابراهيم كردى و احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى و محمد بن محمدخان بدخشى و تاجالدين دهّان مكّى و احمد بن عبدالقادر
1) . الدرر الكامنة: ج 4 ص 295. الفصول المهمّة: ص 21. توضيح الدلائل مخطوط . كشف الظنون: ج 1 ص 747 (به اسم درر السمطين) و ج 1 ص 250. جواهر العقدين (مخطوط) .
2) . هداية السعداء: جلوه دوم از هدايت هشتم.
3) . سبحة المرجان فى آثار هندوستان: ص 39. اخبار الاخيار: ص 173. كشف الظنون چلپى . المقدمة السنيّة فى الانتصار للفرقة السنيّة (دهلوى) .
4) . جواهر العقدين مخطوط .
عجيلى و رشيدالدين خان دهلوى(1): وى را توثيق كرده و ستودهاند.
او شاگرد سعد بن ديرى بوده، و بامى و جوهرى به او اجازه تدريس داده، و شِهاب سارمساجى به او هم اجازه تدريس و هم اجازه فتوا دادهاند. وى از خواصّ مَحَلّى و مُناوى بوده، و اين دو و زكريا به او اجازه فتوا دادند. حافظ ابنفَهد و حافظ شمسالدين سخاوى نيز وى را توثيق كردهاند. وى فتاوايش را در دو مجلد جمع كرده و «جواهر العِقدين فى فضل الشرفين» و «تاريخ مدينة» از آثار او است.
ابنصبّاغ نورالدين على بن محمد مالكى نيز در «الفصول المهمّة» خبر نزول آيات نخستين سوره معارج را از تفسير ثعلبى روايت كرده و ثعلبى را به وصف «امام» ستوده است.(2)ابنصبّاغ از دانشمندان پرآوازه و از مشايخ بزرگ و معتمَد مذهب مالكى است. شمارى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت فراوان از كتاب «الفصول المهمة» اثر ابنصبّاغ نقل كردهاند، از جمله: حلبى در سيرهاش، صَفّورى در «نزهة المجالس» ، شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» ، عجيلى در «ذخيرة المآل» و سَمهودى در «جواهر العقدين» . عجيلى و محمد بن عبداللّه مطيرى مدنى شافعى وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
سيد جمالالدين عطاءاللّه بن فضلاللّه محدّث شيرازى نيز در «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج و ماجراى حارث را نقل كرده،
1) . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 5 ص 245. النور السافر عن احوال القرن العاشر: حوادث سال 911. عجالة الراكب و بلغة الطالب مخطوط . سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد: مقدمه كتاب. جذب القلوب: مقدمه كتاب. الإشاعة لأشراط الساعة: مقدمه كتاب. الصراط السوىّ فى مناقب آل النبى عليهمالسلام(مخطوط) . بُلغَة المسير إلى توحيد اللّه العلىّ الكبير. وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام (مخطوط) . مفتاح النجا (مخطوط) . كفاية المتطلّع فى مرويّات شيخ حسن العجيمى (مخطوط) . ذخيرة المآل (مخطوط) . ايضاح لطافة المقال.
2) . الفصول المهمة: ص 42.
كه همان نقل ثعلبى است.(1)سيد جمالالدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهلسنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كردهاند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولىاللّه دهلوى او را توثيق كردهاند.
شمسالدين عبدالرئوف بن تاج العارفين مُناوى (ت 952 - م 1031 ق) در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3)محمدامين بن فضلاللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عدهاى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهمترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.
شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت 993 - م 1041 ق) نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5)محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(6): او را ستودهاند.
وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.
1) . الاربعين مخطوط.
2) . رساله اصول الحديث دهلوى . المرقاة فى شرح المشكاة (ملا على قارى) : مقدمه كتاب. مدارج النبوة (عبدالحق دهلوى) ، الخميس (دياربكرى) إزالة الخفاء (ولىاللّه دهلوى) .
3) . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 281.
4) . خلاصة الاثر: ج 2 ص 412.
5) . العقد النبوى و السرّ المصطفوى مخطوط .
6) . خلاصة الاثر: ج 2 ص 235. الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام مخطوط . تفسير شاهى (محمد محبوب عالم) .
محمود بن محمد شيخانى قادرى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(1)
شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهلسنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كرده است.
نورالدينعلى بن ابراهيم حلبى (ت 975 - م 1044 ق) نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلىاللهعليهوآله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(2)
عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند.
احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى (م 1047 ق) نيز در كتاب «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام» نزول آيات شريفه سوره معارج و ماجراى حارث فهرى را از ثعلبى روايت كرده است.(4)
محمدامين محبّى و رضىالدين محمد بن على بن حيدر(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد
1) . الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام مخطوط .
2) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 337.
3) . التحفة البهيّة فى طبقات الشافعية مخطوط . خلاصة الاثر: ج 3 ص 122.
4) . وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام مخطوط .
5) . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادىعشر: ج 1 ص 271 - 273. تنضيد العقود السنيّة بتمهيد الدولة الحسينية.
النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهلسنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهلسنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستودهاند.
محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى (م 1182 ق) نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مىگويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2)احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.
احمد بن عبدالقادر حفظى شافعى خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى آورده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهلبيت عليهمالسلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيده نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .
1) . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام مخطوط .
2) . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية: ص 84 .
3) . ذخيرة المآل مخطوط . إتحاف النبلاء المتقين بإحياء مآثر الفقهاء و المحدثين (مخطوط) .
4) . المناقب الحيدرية: ص 75 - 77. دانشمندان نامدار اهلسنت كتاب «المناقب الحيدرية» را كاملاً تأييد كرده و بر آن تقريظ نوشتهاند، از جمله: رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حسن على محدّث - كه هر دو شاگرد عبدالعزيز دهلوى مؤلف «تحفه اثناعشريه» بودهاند - و مولوى اوحدالدين بِلگِرامى. اين تقريظ ها در پايان كتاب «المناقب الحيدرية» چاپ شده است.
سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)
تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:
ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليهالسلام دلالت مىكند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كردهاند. و اما توضيح اين دلالت و استدلال:
در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهلسنت را مىآوريم كه نشان مىدهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:
1) . نور الابصار: ص 78.
يك. ابنتيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مىدانند، و نظام فكرى اهلسنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است. از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمىكنم. شافعى و غير او گفتهاند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.
ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليهالسلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفتهاند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستاناند، و از اين رو با يكديگر نزاع كردهاند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مىرود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّمتر خواهد بود.
طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابنعمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفتيم: برترين امت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان. اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند. عبدالرحمن سه روز درنگ كرد و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بىتشويق و بىهراس با عثمان بيعت كنند.
لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايستهتر باشد، و هر كس شايستهتر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ابوبكر و عمر شايستهتر باشد. گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايستهتر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمىدانستند كه او شايستهتر نيست و ديگرى شايستهتر است نادان بودهاند، و اگر مىدانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بودهاند.
پس روشن مىشود كه اگر عثمان شايستهتر نبوده، بيعتكنندگان با او يا نادان بودهاند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا : اولاً آنان عثمان و على عليهالسلام را بهتر از ما مىشناختند، و بهتر از ما مىدانستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مىدانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست. ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمىدانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.
اما اينكه آنان حق را مىدانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشهدار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.
ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايستهتر منع شدهاند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايستهتر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.
ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مىكنند كه اين امت بهترين امتها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امتها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.
ديگر اينكه ما مىدانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. پس اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار خواهد بود و اين امت بهترين امتها نخواهد بود.
هنگامى كه ابنمسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) .
اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايستهتر باشد، ولى على عليهالسلام از او افضل باشد، در جواب گفته مىشود: اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايستهتر است، و اين قول جمهور اهلسنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايستهتر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايستهتر باشد.
اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليهالسلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.
بنا بر اين، نمىتوان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مىكردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمىتواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايستهتر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.
احتمال دوم نيز به اين دليل منتفى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله افضل مردم بود و هر كس به او شبيهتر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. از سوى ديگر، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. پس هر كس جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله شود و در جاى وى بنشيند شبيهترين فرد به او است، و هر كس شبيهترين فرد به پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد افضل خواهد بود. پس هر كس جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله شود از ديگران به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر است، و هر كس به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشود افضل از ديگران است.(1)
دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مىگويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مىگردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)
على بن سلطان هروى قارى گويد: شايستهترين مطلبى كه در مقام تحقيق مىتوان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدت بيمارىاش ابوبكر را براى پيشنمازى مردم در روزها و شبها برگزيد. از همين رو است كه صحابه بزرگ مىگفتند: پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.
در «الخلاصة» آمده است:
اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيشنمازى مقدّم بدارند، بد كردهاند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت
برگزينند. درباره والى نيز چنين است. اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)
سه. شاه ولىاللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.
حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مىدهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مىبود، پذيرش آن بر حارث گران نمىآمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمىگشت.
حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او نسبت به حديث غدير از روشنترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. از اين رو، ابنتيميه در پاسخ به اين حديث چارهاى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مىكند. ما نخست سخن ابنتيميه را مىآوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مىكنيم:
شبهه ابنتيميه
ابنتيميه مىگويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مىكند:
1) . شرح الفقه الاكبر: ص 113، 114.
او نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت، در حالى كه اصحاب گرد حضرتش را گرفته بودند. حارث به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت كه دستور او را به شهادتين و نماز و زكات و روزه و حجّ پذيرفتهاند. اما به اينها راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از جانب تو است يا از جانب خدا ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به او پاسخ مىدهد: اين امرى از سوى خداست.
در پى پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله، حارث بن نعمان روى بر مىگرداند و به سوى مركبش مىرود و مىگويد: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از سوى تو است، سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست. و هنوز به مركبش نرسيده، خدا سنگى بر او افكند كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهندهاى عذاب واقعشدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .
به اين دروغگويان گفته مىشود: مردم اجماع كردهاند كه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم گفت، در زمان بازگشتش از حجة الوداع بود. شيعه اين را پذيرفته و آن روز را عيد قرار داده است. اين رخداد در روز هجدهم ذى الحجه بوده و پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن به مكه باز نگشته، بلكه از حجة الوداع به مدينه برگشته و تمام ذى الحجه و محرم و صفر را زنده بوده و در اول ربيعالاول درگذشته است.
ولى در اين حديث آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنش را در غدير خم گفت و آن سخن در شهرها پيچيد، و سپس حارث در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابطح بود نزد حضرتش رفت.
اما ابطح در مكه است. بنا بر اين، حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمىدانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
ديگر اينكه سوره معارج به اتفاق اهل علم پيش از هجرت و در مكه نازل شده؛ يعنى ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير خم. پس چگونه مىتواند پس از غدير خم نازل شده باشد ؟
ديگر اينكه آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ»(1)و به ياد آور آن هنگام را كه گفتند خدايا اگر اين حق و از سوى تو است - كه در اين حديث از زبان حارث بن نعمان نقل شده - در سوره انفال است كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سالها پيش از غدير خم نازل شده است.
همچنين، مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه و پيش از هجرت نازل شده، و خدا پيامبرش را از سخن آنان آگاه كرده و فرموده است: «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» يعنى سخن آنان را به ياد آور؛ مانند اين آيات: «وَ إذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلائِكَةِ»(2): و به ياد آور آن هنگام را كه خداوندت به فرشتگان فرمود ... ، و «وَ إذ غَدَوتَ مِن أهلِكَ»(3): و به ياد آور آن هنگام را كه بامدادان از نزد خانوادهات بيرون شدى. در آن آيات فرمان داده پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه را گذشته است ذكر كند و به ياد آورد. اين نشان مىدهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفتهاند.
لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مىخواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود. همه اتفاق نظر دارند كه وقتى اهل مكه چنين گفتند سنگى از آسمان بر آنان فرو نيامد.
بنا بر اين، اگر آنچه در اين حديث درباره عذاب شدن حارث آمده آيه مىبود، بايد از جنس آيه اصحاب فيل مىبود. براى نقل چنان آيهاى همتها و انگيزههاى بسيارى وجود دارد، و لااقل گروهى از دانشمندان آن را نقل مىكردند. اما وقتى كه هيچ يك از مصنفان كتابهاى علمى؛ مانند كتابهاى مسند و صحيح و فضائل و تفسير و سيره و مانند اينها آن را روايت نكردهاند و تنها به اين اِسناد ناشناخته روايت شده، معلوم مىشود كه دروغ و باطل است.
5 . ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفتهايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
6 . افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نامهايى است كه طُرُقيّه(2)ذكر مىكنند.(3)
و اما پاسخ به شبهه ابنتيميه
شبهه ابنتيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:
اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مىكند. جلالت
قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت دليل اين ادعاست.
افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهلسنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مىتوان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است. اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مىنويسد:
اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مىكند، كتابش را از بعضى از ويژگىهايى كه آنها را مىشمارم بىبهره نگذارد: استنباط امر مغفولعنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگىهايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كردهام توفيق دهنده است.(1)
دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهلسنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستودهاند. اعمش، ثورى، مسعر، ابنجريج، شعبه، همام، وكيع، ابنمبارك، ابنمهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابنوهب، احمد بن حنبل، ابنمدينى، ابنمَعين، ابنراهَوَيه، حُمَيدى و امامان بىشمار ديگر از او
روايت كردهاند. ثورى از طريق قطّان نيز از ابنعُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مىرسد. ابنوهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستودهاند.
سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مىكند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانستهاند.
بعضى ديگر از علمايى كه اين حديث را در كتابهايشان آوردهاند نيز به اين امر تصريح كردهاند؛ كسانى مانند: سَمهودى در «جواهر العِقدَين» ، سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص» ، زرندى در «نظم درر السمطين» و شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» .
چهارم: سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن دليل پذيرش است: دهلوى در باب چهارم از كتابش «تحفه» نوشته كه سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن، هر چند از طريق مخالفان اعتقادى باشد دليل پذيرش و قبول آن است.
بر اين اساس، نقل اين حديث به دست شمار بسيارى از دانشمندان نامدار اهلسنت و سكوت آنان از طعن در آن، دالّ بر اين است كه ايشان اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفتهاند. به ويژه آنكه اينان حديث يادشده را در كتابهايشان از طرق اهلتسنن نقل كردهاند، نه از طريق مخالفانشان. رشيدالدين دهلوى در اين مطلب با استادش دهلوى (صاحب تحفه) موافقت و به آن تصريح كرده است.
تا اينجا اعتبار حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان در ارتباط با واقعه غدير خم معلوم شد، و ثابت شد كه ادعاى ابنتيميه بر بطلان و كذب اين حديث باطل است. اكنون ديگر شبهات ابنتيميه را به اختصار پاسخ مىدهيم:
پنجم: مراد از ابطح فقط مكه نيست: ابنتيميه گفته كه ماجراى حارث را در ابطح نقل كردهاند و ابطح در مكه است. در حالى كه اجماع بر اين است كه واقعه غدير در غدير خم و بازگشت از پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بوده است. پس حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمىدانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
اين گفتار كسى است كه معناى «ابطح» را ندانسته و گمان كرده كه مراد از آن تنها مكه است و به غير مكه ابطح گفته نمىشود. اما اين گمان باطل است، زيرا مراد از ابطح در اين حديث ابطحِ مكه نيست، چرا كه به تصريح بزرگان اهلسنت ابطح منحصر در ابطحِ مكه نمىباشد. از جمله:
جوهرى، ابوالفتح ناصر بن عبدالسيد مُطَرِّزى، فيروزآبادى، ابناثير، سيوطى، فَتَّنى، شيخ حسن بورينى، شيخ عبدالغنى نابلسى، قاضى ابوعبداللّه محمد بن احمد بن محمد بن مرزوق، سعدالدين تفتازانى، زوزنى(1): ابطح برگرفته از «بَطْح» به معناى «بسط» است، به محل گستردهاى براى جارى شدن آب گويند كه در آن سنگريزههاى خرد باشد. جمع آن «اباطح» است و «بِطاح» بر غير قياس.
همچنين اصمعى همين را گفته، و نيز اديبان در شرح شعرى از ابنفارض و شرح ابياتى از بوصيرى و اشعار ديگر شعرا كه ابطح را آوردهاند همين معنى را گفتهاند.
همچنين «ابطح» در اشعار عرب جاهلى به شكل اسم جنس به كار رفته است. در قصيده عمرو بن كلثوم - كه پنجمين قصيده از قصائد معلّقات سبع است - آمده است:
يُدَهدونَ الرُؤوسَ كَما تُدَهدى *** حزاوِرَة بِأبطَحِها الكرينا
1) . الصحاح: بطح. المُغرب فى ترتيب المعرب: «بطح» . القاموس المحيط / «بطح» . النِهاية: «بطح» . النثير فى مختصر النِهاية لابنالاثير: «بطح» . مجمع البحار: «بطح» . شرح ديوان ابنفارض بورينى : ج 2 ص 22، 41. شرح ديوان ابنفارض. الاستيعاب فى شرح البردة البوصيرية. شرح مختصر تلخيص المفتاح: ص 188.
شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مىگويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مىغلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپها را در «مكان پست» مىغلطانند.
نيز او در شرح بيت زير مىنويسد:
وَ قَد عَلِمَ القَبائلُ مِن مَعدٍ *** إذا قَبَّبَ بِأبطَحِها بَنينا
شاعر مىگويد: قبائل مَعَد دانستهاند كه آنگاه قُبّههاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)
همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابنخَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهلسنت بود - گويد: در خواب على بن ابىطالب عليهالسلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليهالسلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابنصيفى را در اين باره نشنيدهاى ؟ گفتم: نه. فرمود:
آنها را از او بشنو. من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سرودهام. سپس آن اشعار را براى من بخواند:
مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ
وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ
فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ
(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.
1) . شرح معلّقات زوزنى: ص 113، 114.
شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مىگذريم. شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.
بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهابالدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابنخَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1)همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطبالدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آوردهاند.(2)
پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزههاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابنتيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّههاى مدينه منوره نيز اطلاق شود.
پاسخ ديگر به شبهه ابنتيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مىشده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلىاللهعليهوآله» در يادكرد بقعهها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوههاى مدينه مىنويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوههاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مىشود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مىانجامد.(3)از اين سخن دانسته مىشود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مىشده است.
نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابنحاجب در مبحث جمع نيز روشن مىشود. وى مىنويسد: صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مىشود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابنحاجب مىگويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزههاى خرد هست. مثلاً گفته مىشود: «بطحاءِ مكه» .(1)
همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مىنويسد:
تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمَها *** لَنا وَ الجِبالَ الراسياتِ القَوارع
«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)
تمام اينها نشان مىدهد مانعى نيست كه به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.
سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مىگويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّههاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنههاى عقيق از جانب (كوههاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه، به نقيع منتهى مىگردد كه به آن «بطاويح» گفته مىشود. آب اين درهها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مىريزد.(3)
افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن تصريح كرده است:
يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُأبىطالِبِ
أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ
فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ
وليد مرا به كار مهمى تهديد مىكرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مىترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)
ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابنتيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مىتوان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟ اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهلسنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كردهاند.
جلالالدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شدهاند مىگويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كردهاند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شدهاند. در اين باره به كلام ابنحصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيهاى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعهاى بوده است.
نمونهاى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2)و نيز آيه روح(3)و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4)و اينكه سورههاى اسراء و هود مكّىاند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مىدهد كه در مدينه نازل شدهاند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شدهاند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.
همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانستهاند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم.
من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مىكند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شدهاند.
سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلباند.
تنبيه: بعضى منكر اين هستند كه آيهاى از قرآن كريم چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» . در اين كتاب دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايدهاى در آن نيست. اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است.
دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر آنچه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل در هر سال قرآن را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه مىكرد.
پاسخ اين است كه ملازمهاى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل مىشد و آيهاى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مىخواند. پاسخ اين است كه شرط «آيهاى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)
1) . الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 33، 35.
هفتم: عدم نزول آيه مذكور در بدر: ابنتيميه درباره آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » گفته كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سالها پيش از غدير خم نازل شده است. مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل نازل شده است.
اين نشان مىدهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفتهاند. سخن ابنتيميه عجيب است، زيرا در حديث سفيان بن عُيَينه نزول آيه مذكور در واقعه غدير خم سخنى به ميان نيامده است !
هشتم: آيه «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم ... » عذاب را به طور مطلق نفى نمىكند: ابنتيميه در ادامه گفته بود كه دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلىاللهعليهوآله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مىخواهند خدا عذابكننده آنها نخواهد بود» .
پاسخ او اين است كه اين آيه شريفه عذاب كافران را به طور مطلق نفى نمىكند، و به تصريح قرآن و روايات در دوران نبوى كافران گرفتار عذاب شدهاند. خداى تعالى دقيقا پس از همين آيه فرموده است: «وَ ما لَهُم ألاّ يُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ ... . وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ إلاّ مُكاءا وَ تَصدِيَةً فَذُوقُوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرُونَ»(2): «چرا خدا آنان را عذاب نكند حال آنكه آنان مردم را از مسجدالحرام باز مىدارند ... . نماز آنها نزد خانه خدا جز سوت كشيدن و كف زدند نبود پس عذاب را به سبب آنكه كفر مىورزيديد بچشيد» .
بنا بر اين، اگر آيه مورد بحث به نفى عذاب به طور مطلق دلالت مىكرد، بين آن و بين اين آيات متصل به آن تناقض پيش مىآمد.
از همين رو فخر رازى گفته است: بدان كه خداى تعالى در آيه نخست فرمود كه ما دام كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان آنهاست عذابشان نمىكند، و در اين آيه فرمود كه عذابشان مىكند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان آنها خارج شود عذابشان مىكند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كردهاند؛ بعضى گفتهاند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)
نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابنتيميه مىگويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مىبود. براى نقل چنان آيهاى انگيزههاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مىكردند.
پاسخ: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بودهاند مقايسه مىشود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزههاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزههاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.
اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مىگردد ! افزون بر اين، انگيزهها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.
دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابنتيميّه مىگويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفتهايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
1) . تفسير رازى: ج 15 ص 159.
پاسخ: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مىگويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟
يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابنتيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مىبرند.
پاسخ: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابنتيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابنتيميه از صحابه مسلمان بوده است.
ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مىكند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مىرود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمىرود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمىآورند.
ثالثا اگر هم با ابنتيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كتابهايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتابهايشان آوردهاند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشتهاند، تصريح كردهاند كه نتوانستهاند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.
در اين باره ابنحجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتابهاى «أُسد الغابة» از ابناثير
و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.
ابنفتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نامهاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابنفتحون افزوده كه كار ابنعبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.
همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.
حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مىكند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليهالسلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.
نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگهاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1)و به اسباب ديگر عدهاى بسيار كه به شماره در نمىآيند از دنيا رفتند.
1) . عَمَواس يا عِمَواس: محلّهاى در فلسطين، نزديك بيتالمَقدِس. معجم البلدان: ج 4 ص 157.
سبب پنهان كردن نامها اين است كه بيشتر آنان بياباننشين بودند كه البته همه در حجة الوداع حضور داشتند.
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن به بيان ديگر(1)
يكى از آياتى كه درباره قصه غدير خم نازل شده و دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت و خلافت حضرت على عليهالسلام را تأييد مىكند، آيه «سأل سائل» است. خداوند متعال مىفرمايد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شود. اين عذاب مخصوص كافران است و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند» .
اصل قصّه چيست و چگونه ارتباط با واقعه غدير دارد ؟ و چگونه دلالت حديث امامت و ولايت را تأييد مىكند ؟ اينها سؤالهايى است كه بدانها مىپردازيم:
برخى از علماى اهلسنت اين آيه را مربوطد به ماجراى غدير مىدانند، از قبيل:
او مىگويد: از سفيان بن عيينه درباره تفسير قول خداوند عزوجل «سَألَ سائِلٌ» سؤال شد كه در شأن چه كسى نازل شده است ؟ او در جواب گفت: تو از من درباره مسئلهاى سؤال كردى كه كسى قبل از تو از من سؤال نكرده بود. حديث كرد مرا پدرم از جعفر بن محمد، از پدرانش: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سرزمين غدير خم رسيد، مردم را ندا داده و همه را جمع كردند. آنگاه دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است.
اين خبر شايع شد و در همه كشورها و شهرها پيچيد. از آن جمله خبر به حارث بن نعمان فهرى رسيد. او در حالى كه بر شتر خود سوار بود وارد سرزمين ابطح شد و از
1) . نگرشى نو به غدير رضوانى : ص 55 - 61 .
شتر خود پايين آمده، شتر را خواباند و پاى او را بست. آنگاه به خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد در حالى كه در ميان جمعى از اصحاب خود بود. عرض كرد:
اى محمد ! ما را از جانب خداوند امر كردى تا شهادت به وحدانيّت خدا دهيم و اينكه تو رسول خدايى، ما هم قبول كرديم. و امر نمودى تا پنج نوبت نماز بخوانيم، آن را نيز از تو قبول كرديم. و ما را به زكات و روزه ماه رمضان و حج امر كردى آنها را نيز قبول كرديم. به اين راضى نشدى تا آنكه بازوان پسر عمويت را بالا برده و او را بر ما برترى دادى و گفتى: من كنت مولاه فهذا على مولاه ! آيا اين مطلبى بود كه از جانب خود گفتى يا از جانب خداى عزوجل ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، همانا اين مطلب از جانب خداوند بوده است.
در اين هنگام حارث بن نعمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله پشت كرده و به سوى راحله خود حركت كرد، در حالى كه مىگفت: بار خدايا ! اگر آنچه محمد مىگويد حق است، بر من سنگى از آسمان ببار يا عذابى دردناك بر من بفرست. او به شتر خود نرسيده بود كه خداوند بر او سنگى فرستاد كه بر سر او خورده و از پشت او بيرون آمد و با اين طريق به قتل رسيد. در اين هنگام بود كه خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .(1)
شرح حال ابواسحاق ثعلبى
ابنخلّكان مىگويد: ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، مفسّر مشهور كه يكتاى اهل زمان خود در علم تفسير بود. تفسيرى نوشته كه با آن بر ساير مفسران فائق آمده است. عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب «سياق تاريخ نيشابور» او را ياد كرده و بر او درود فرستاده، و نيز او را صحيح النقل و مورد وثوق و اطمينان دانسته است.(2)
صفدى نيز درباره او مىگويد: او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربيّت و موثّق است.(1)
شرح حال سفيان بن عيينه
سفيان از مشاهير مورد وثوق نزد اهلسنت است. نووى درباره او مىگويد:
سفيان بن عيينه ... ، اعمش، ثورى، مسعر، ابنجريح، شعبه، همّام، وكيع، ابنمبارك، ابنمهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابنوهب، احمد بن حنبل، ابنمدينى، ابنمعين، ابنراهويه، حميدى و بسيارى - كه قابل شمارش نيستند - از او روايت نقل كردهاند. ثورى از قطّان، و او از ابنعيينه روايت نقل كرده است. علما اتفاق بر پيشوايى و جلالت و عظمت مرتبه او دارند.(2)
ذهبى گويد: امام ابومحمد سفيان بن عيينه هلالى شيخ حجاز. شافعى گفته: اگر نبود مالك و سفيان، علم حجاز از بين رفته بود ... . او ثابتقدم در حديث بود. بهز بن اسد گفته: همانند ابنعيينه را نديدم ... ، و احمد گفته است: من كسى را داناتر به سنن از او نيافتم. يافعى مىگويد: علما در حق او گفتهاند: او امام، عالم، ثابت و با ورع بوده و اجماع بر صحت حديث او است.(3)
هروى در تفسيرش به نام «غريب القرآن» در ذيل آيه «سأل سائل» مىنويسد: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم آنچه قرار بود ابلاغ كند به مردم رساند و آن مطلب در كشورها و شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى آمد و عرض كرد: اى محمد ! تو ما را از جانب خدا امر كردى كه شهادت به وحدانيت خدا دهيم ... ، تا آخر روايت.
ابنخلكان در شرح حال هروى مىنويسد: او مردى ربّانى و داراى فنون مختلف در علوم اسلامى بود. روايتش حسن و صحيح النقل بود، و كسى را نمىشناسم كه در امر دين او طعنى وارد كرده باشد.(1)
او در باب پانزدهم از كتاب «فرائد السمطين» از شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران، از قاضى جمالالدين عبدالقاسم بن عبدالصمد انصارى، از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، از ابوالحسن على بن احمد واحدى نقل كرده كه گفت: من از شيخ مان استاد ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش قرائت كردم كه از سفيان بن عيينه درباره اين آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع» سؤال شد كه در شأن چه كسى نازل شده است ؟ او اين حديث را (كه قبلا ذكر كرديم) نقل نمود.(2)
حموئى همان ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه صدرالدين ابوالمجامع شافعى (م 722 ق) و از شيوخ ذهبى است. علماى اهلسنت او را امام در علوم حديث و فقه معرفى كردهاند.(3)تأليف كتاب او «فرائد السمطين» در سال 716 ق به پايان رسيده است. بغدادى مىگويد: جوينى از كتابش «فرائد السمطين» در سال 716 فارغ شد.(4)
كتاب او از بهترين كتابهايى است كه اهلسنت در نقل فضائل و مناقب اهلبيت عليهمالسلام به رشته تحرير در آوردهاند.
حاكم حسكانى حنفى اين روايت را با سندهاى بسيار از برخى از امامان اهلبيت عليهمالسلام و تعدادى از صحابه نقل كرده است. اينك ما يك روايت از آنها را نقل
مىكنيم: او از ابوبكر محمد بن محمد بغدادى، از ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى، از عبدالرحمن بن حسن اسدى، از ابراهيم بن حسين كسائى، از فضل بن دكين، از سفيان بن سعيد، از منصور، از ربعى، از حذيفة بن يمان نقل كرده كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه، نعمان بن منذر فهرى ايستاد و ... ، تا آخر ماجرا.(1)
ابوبكر محمد بن محمد بغدادى: حافظد عبدالغافر نيشابورى در شرح حال او مىگويد: او فقيه، فاضل، ديندار ... ، بود.(2)
عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى نيشابورى: خطيب بغدادى در شرح حال او مىگويد: وى اموال بسيارى داشت كه همه آنها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نيك به كار گرفت. از تمام علماى همعصرش بيشتر حديث شنيد ... . او مورد وثوق است ... .(3)
عبدالرحمن بن حسن اسدى: خطيب بغدادى او را در شرح حالش تمجيد كرده است.(4)
گر چه برخى از معاصرينش او را تضعيف كردهاند، ولى بنا بر رأى ذهبى و ابنحجر، تضعيف معاصر قابل توجه نيست.(5)
بررسى سند ابراهيم بن حسين كسائى معروف به ابنديزل: ذهبى درباره او مىگويد: امام حافظ، ثقه، عابد ... . حاكم او را ثقه مأمون معرفى كرده است.(6)
فضل بن دكين: او از رجال صحاح ستّه به شمار مىآيد. ابنحجر مىگويد: او ثقه و ثبت بوده و از بزرگان شيوخ بخارى به حساب مىآيد.(1)
سفيان بن سعيد: او كه معروف به ثورى است، شعبه و سفيان بن عيينه و ابوعاصم نبيل و يحيى بن معين و بسيارى از علما او را اميرالمؤمنين در حديث معرفى كردهاند. سفيان بن عيينه مىگويد: اصحاب حديث سه نفرند: ابنعباس در زمانش، شعبى در زمانش، ثورى در زمانش. عباس دورى مىگويد: مشاهده كردم كه يحيى بن معين هيچ كس را در فقه و حديث و زهد و هر چيز بر سفيان مقدم نمىداشت. او از رجال صحاح ستّه است.(2)
منصور: همان منصور بن معتمر است، كه از رجال صحاح ستّه بوده و ابنحجر در شأن او گفته است: او ثقه و ثبت است و اهل تدليس نبوده است.(3)
ربعى: همان ربعى بن خراش است، كه از رجال صحاح ستّه به حساب مىآيد. ابنحجر او را ثقه و عابد معرفى كرده است.(4)
حذيفة بن يمان: او از اصحاب جليلالقدر است.
اين روايت را برخى از امامان عليهمالسلام و نيز برخى از صحابه نقل كردهاند. از قبيل:
امام امير المؤمنين عليهالسلام.
امام محمد باقر عليهالسلام.
امام جعفر صادق عليهالسلام.
عبداللّه بن عباس.
حذيفة بن يمان.
سعد بن ابىوقاص.
ابوهريره.
مضمون اين حديث را عدهاى از علماى اهلسنت نقل كردهاند. از قبيل:
حافظد ابوعبيد هروى (م 223 ق) .(1)
ابوبكر نقّاش موصلى بغدادى (م 351 ق) .(2)
ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) .(3)
حاكم حسكانى حنفى.(4)
ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) .(5)
سبطد بن جوزى حنفى (م 654 ق) .(6)
شيخالاسلام حموئى.(7)
شيخ محمد زرندى حنفى.(8)
نورالدين ابنصبّاغ مالكى.(9)
سيد نورالدين سمهودى شافعى.(10)
1) . تفسير غريب القرآن: ذيل آيه.
2) . تفسير شفاء الصدور: ذيل آيه.
3) . الكشف و البيان: ذيل آيه.
4) . شواهد التنزيل: ج 2 ص 383.
5) . الجامع لاحكام القرآن: ج 8 ص 278.
6) . تذكرة الخواص: ص 30.
7) . فرائد السمطين: ج 1 ص 82 ح 63 .
8) . نظم درر السمطين: ص 93.
9) . الفصول المهمه: ص 41.
10) . جواهر العقدين: ص 179.
ابوالسعود عمادى.(1)
شمسالدين شربينى شافعى.(2)
سيد جمالالدين شيرازى.(3)
شيخ زينالدين مناوى شافعى.(4)
شيخ برهانالدين على حلبى شافعى.(5)
سيد مؤمن شبلنجى شافعى.(6)
شيخ احمد بن باكثير مكى شافعى.(7)
شيخ عبدالرحمن صفورى.(8)
شمسالدين حنفى شافعى.(9)
ابوعبداللّه زرقانى مالكى.(10)
ابعاد گسترده آيه «سَألَ سائِلٌ ... »(11)
خداوند متعال سوره معارج را با اين آيات آغاز كرده است: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كنندهاى از عذاب كه
1) . ارشاد العقل السليم: ج 9 ص 29.
2) . السراج المنير: ج 4 ص 380.
3) . الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 40.
4) . شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 218.
5) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 274.
6) . نور الابصار: ص 159.
7) . وسيلة المآل: ص 119.
8) . نزهة المجالس: ج 2 ص 209.
9) . شرح الجامع الصغير: ج 2 ص 378.
10) . شرح المواهب اللدنية: ج 7 ص 13.
11) . غدير در آئينه قرآن كورانى - شمسايى : ص 367 - 455.
وقوعش حتمى است (از رسول خدا صلىاللهعليهوآله) سؤال نمود. پس براى كافران آماده شده و هيچ كس نمىتواند آن را از آنان دفع كند. آن عذاب از سوى خداوند مالك آسمان هاست» .
مىتوان از ابعاد ديگرى به آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» پرداخت:
در مقدمه تفسير آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فهرست تعدادى از حوادث مهمى را كه در روزهاى پايانى عمر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله رخ داده است يادآور مىشويم، تا ثابت شود منافقين و قريش در ايجاد بعضى از آنها نقش داشته است. البته نشانههايى وجود دارد كه موجب مىشود آدمى به حضور منافقين و قريش در پشت همه اين حوادث ظنّ قوى پيدا كند. برخى از آن نشانهها از اين قرار است:
سوء قصد (ترور) قريش نسبت به جان پيامبر صلىاللهعليهوآله، كه در اين باره در همين فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير، بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير، عنوان: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » ، توضيحاتى داده شده است.
طرح سوء قصد (ترور) پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى منافقين در عقبه، در راه بازگشت از غزوه تبوك. اين طرح، كوششى پايدار بود كه جمعى حدود بيست نفر از منافقان آن را به اجرا گذاشته بودند. آنها مىدانستند كه سپاه اسلام از راههاى اطراف كوه مىگذرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز شبانه از راه كوه خواهد گذشت.
برنامه آنها اين بود كه بر بالاى راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن مىگذرد كمين كنند، تا زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تنگه مىرسد، هر چه در توان دارند تخته سنگها را به سوى ايشان بغلطانند، يا از بالاى صخره به سوى ايشان سنگ پرتاب كنند و آن حضرت را به قتل برسانند، و پس از آن فرار كرده و خود را در ميان سپاه مسلمانان پنهان كنند. آنگاه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله گريه كنند، و در نهايت خلافت آن حضرت را تصاحب كنند.
خداوند متعال آنان را به حال خود گذاشت تا برنامه خود را اجرا كنند. اما همين كه وقت اجراى برنامه فرا رسيد و به محض اينكه خواستند سنگها را به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غلطانند، جبرئيل از راه رسيد و كوه را سرتاسر روشن نمود. در نتيجه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنان را ديد و هر يك را به اسمش صدا زد، و آنان را به مؤمنان محافظ خود نشان داد.
محافظان رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن شب حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله محافظانش را بر آن جريان شاهد گرفت. منافقان با مشاهده چنين وضعيتى به سرعت از ديگر سوى كوه پايين آمدند و خود را در ميان مسلمانان پنهان كردند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ گاه آنان را معرفى نكرد. اما چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله راز آنها را بر ملا نكرد ؟ اين بدان جهت بود كه همه آنان از قريشيان و از نامداران و بزرگانش بودند. اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله نام آنان را اعلام مىكرد، بايد آنها را بر اين كار ناپسنديده كيفر مىداد، و اگر چنين مىكرد احتمال خطر بازگشت (ارتداد) قريش از اسلام وجود داشت.
همچنين امكان داشت كه اگر قريش از اسلام باز مىگشت، ديگر قبائل عرب نيز به بهانه اينكه محمد همه چيز (قدرت و حكومت) را به بنىهاشم داده و هيچ چيزى به قريش و عرب نداده است، به تدريج از اسلام برگردند.
اگر چنين چيزى واقع مىشد، بازتاب بسيار ناخوشايندى براى اسلام داشت؛ به اين صورت كه مردم يا غيرمسلمان چنين مىپنداشتند كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله پس از آنكه يارانش به او ايمان آوردهاند با آنان اختلاف پيدا كرده و با هم به جنگ و نزاع پرداختهاند. معنى آن اين مىشد كه دوباره به بدر و احد و خندق و فتح مكهاى ديگر نياز بود، كه قطعا نتايج اين دوره براى اسلام بهتر از دوره قبل نمى توانست باشد.
بنا بر اين، مادامى كه اصحاب عقبه - اگر در ظاهر - ادعاى مسلمانان و تصديق نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىكردند و همچنين منكر انجام چنين عملى بودند، سكوت مناسبترين راه حلى بود كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در برابر آنان پيش گرفت.
آنچه قابل ملاحظه است اينكه در روايت مربوط به توطئه عقبه، نام عدهاى از افراد معروف قريش ذكر شده است. ولى راويان قريشى طبعا آن روايات را ضعيف مىشمارند. اما بيشتر محدثان، ابنجميع و راويان ديگرى را كه به نقل از حذيفة بن يمان نام آن عده را آوردهاند موثق مىدانند.
چنانكه همين راويان موثق رواياتى از حذيفه و عمار نقل كردهاند، كه موجب رسوايى آن عده از صحابه مىشد كه از خودپرسيدند: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش در شب عقبه و در آن كوه آنان را ديدهاند يا نه ؟ و از اين رو كوشش فراوانى مىكردند تا از نفاق و شركت در آن دسيسه اعلام بيزارى كنند.
جريانات تاريخى نشان مىدهد مسلمانان مؤمن به هنگام مرگ افراد نگاه مىكردند. اگر حذيفة بن يمان بر جنازهاش حاضر مىشد مىگفتند او از مؤمنان است، و اگر حاضر نمىشد و بر جنازهاش نماز نمىخواند او را منافق مىدانستند. روايت شده كه حذيفة بن يمان بر جنازه هيچ يك از سران قريش نماز نخواند.
داستانى است كه در سوره تحريم قرآن كريم نيز وارد شده است. ماجرا از اين قرار است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رازى را با عايشه در ميان گذاشت، و تأكيد كرد كه آن را به كسى نگويد. شايد خداوند مصلحت و حكمتى مىديد كه چنين دستورى به پيامبرش صلىاللهعليهوآله داده بود. اما عايشه سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله را ناديده گرفت و راز رسول خدا صلىاللهعليهوآله را فاش كرد و در ديدار با يكى ديگر از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله، به خاطر قريش و بر خلاف مصلحت همسرش رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقدام كرد !
خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از دسيسه آنان آگاه كرد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز به آنان فهماند كه به دسيسه آنها پى برده است. به خاطر اين پردهدرى از اسرار رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ديگران، آياتى در تهديد آنان نازل شد؛ و آنان را به همسران نوح و لوط عليهماالسلام تشبيه كرد كه به شوهرانشان خيانت كردند و داخل در آتش شدند !
مسئله عجيب اينجاست كه محدثان و راويان خلافت قريشى مىگويند: اين يك مسئله خانوادگى بود كه به هم چشمىها و حساسيت زنان نسبت به همديگر و بعضى از اشتباهات فنى كوچكى كه زنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند مربوط مىشود ! !
اين راويانِ توجيهگر مىخواهند يك مورخ و پژوهشگر، چشمان خويش را بر حقايقى كه در سوره تحريم آمده ببندد. آياتى كه از خطراتى بزرگ براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اصل رسالت خبر مىدهد. خطرى كه براى مقابله با آن لازم است لشكرى انبوه فراهم آيد.
اهميت موضوع در آيه چنين آمده است: «إن تَتوبا إلَى اللّهِ فَقَد صَغَت قُلوبُكُما وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّهَ هُوَ مَولاهُ وَ جَبرَئيلَ وَ صالِحَ المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةَ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرا»(1): اگر هر دو زن به درگاه خدا توبه كنيد رواست كه البته دلهاى شما (خلاف رضاى پيامبر صلىاللهعليهوآله) ميل كرده است و اگر با هم بر آزار او اتفاق كنيد باز خدا يار و نگهبان او است و جبرئيل امين و مردان صالح با ايمان و فرشتگان حق يار و مددكار او مىباشند» .
اينك بايد پرسيد: آن دو زن به چه چيزى دل داده بودند و براى مصلحت چه كسى به همكارى عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام كردهاند ؟ ! آن قضيه شخصى و خصوصى چه بود كه علاج آن نيازمند فراهمسازى چنين لشكر انبوهى بود ؟ لشكرى كه خداوند فقط در حالات بحرانى استثنايى گرد مىآورد و يارى مىكند !
حتى ابنعباس - كه خود اهلسنت او را به عنوان نمونه عالى و نشانه كامل امت پيامبر صلىاللهعليهوآله توصيف مىكنند - آيه را بدين صورت قرائت مىكرد كه «زاغَت قُلوبُكُما» : دلهايتان برگشت؛ معنى اين قرائت ابنعباس آن است كه دو نفر از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله نيازمند آن هستند كه دوباره به اسلام باز گردند !
1) . تحريم / 4.
حادثه قهر كردن يك ماهه پيامبر صلىاللهعليهوآله با همسران خويش و شايعه طلاق آنان و دور شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان و رفتن به مسجد و رفتن به خانه ماريه قبطيه كه در گوشهاى از شهر مدينه يا خارج از آن بود. اين حادثه را نيز راويان قريشى يك حادثه شخصى قلمداد كردهاند !
قضيهاى شخصى كه هم پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم مسلمانان و هم وحى الهى را به خود مشغول كرده است ! ؟ آنان ادعا مىكنند كه منشأ اين جريان مطالبات خانوادگى و زندگى روزمره زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله از ايشان بود، و تأكيد دارند كه اين قضايا هيچ ربطى به قضاياى حاكم بر فضاى جامعه آن روز، به ويژه دغدغههاى سران قريش نداشته است !
زمينه سازى عملى قريش بر ضد على بن ابىطالب عليهالسلام جهت خدشهدار كردن شخصيت آن حضرت و خشم و سختگيرى پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به آنان در دفاع از حضرت على عليهالسلام و تثبيت شخصيت آن حضرت.
اين موضوع نمونهها و مصاديق فراوانى در جنگها، زمان صلح، سفرها و روزگار عادى پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد. اما اينگونه تحركات در سال آخر زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله افزايش يافت، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز بارها خشمگين شد و براى اثبات فضائل حضرت على عليهالسلام و فسق يا كفر كسى كه او را اذيت مىكند سخنرانى كرد.
در اين باره اگر هيچ نمونهاى وجود نداشت به جز ماجراى بريده اسلمىِ لَنگ، باز هم تحركات و اقدامات قريش بر عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت مىشد. جريان بريده اسلمى را منابع اهلسنت به طرق مختلف و سندهاى صحيح عالى روايت كرده، و خبر از تشكيل شبكهاى سازمان يافته مىدهد كه نامههايى را به اطراف توزيع مىكرد و بر ضد حضرت على عليهالسلام يرنامه ريزى مىنمود.
در پى اين جريان بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به آنان خشم گرفت و تصريح كرد كه پس از من ولى شما على عليهالسلام است. و چنين حكم كرد كه هر كس از على عليهالسلام انتقاد كند و او را دوست نداشته باشد و از او اطاعت نكند منافق است. تنها همين جريان براى اثبات ظلم سران قريش و حسادتشان نسبت به على عليهالسلام كفايت مىكند.
ممانعت از تدوين سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله در زمان حيات آن حضرت. زمانى كه قرآن كريم نازل مىشد، عدهاى از مردم از همان وقت نزول آن را مىنوشتند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز دستور داده بود هر مطلب تازهاى كه از سوى ايشان بيان مىشد، آن را بنويسند و بين منبر و ديوار بگذارند.
ضمنا هميشه ورق و دواتى براى نويسندگان بين ديوار و منبر گذاشته شده بود. على عليهالسلام قرآن و احاديثى را مىنوشت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور نوشتن آن را مىداد، و ديگران هم حديثهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىنوشتند. مانند عدهاى از جوانان قريش كه نوشتن بلد بودند، كه از جمله آنها عبداللّه بن عمرو بن عاص بود.
ثبت احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله سبب شد تا قريش احساس كند كه اين عمل به معنى تدوين سخنان تعظيمآميز پيامبر صلىاللهعليهوآله در حق اهلبيت عليهمالسلام خود و بنىهاشم مىباشد. از جهتى سخنان بسيار زيادى از آن حضرت نيز در مذمت تعداد بسيارى از سران گردنكش قريش و شخصيتهاى آن توسط كاتبان نوشته شده بود.
از اين رو قريش دست به كار شد تا مانع ثبت و تدوين سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله در عصر زندگى خودش باشد. اين عمل در حالى صورت مىگرفت كه بعضى از سران قريش هر هفته روزهاى شنبه در درسهاى يهوديان حاضر مىشدند و احاديثشان را مىنوشتند. در اين باره در كتاب «تدوين القرآن» به تفصيل سخن گفته و توضيح داده شده است.
منابع اهلسنت روايت كردهاند كه عبداللّه بن عمرو بن عاص نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله گلايه كرد كه قريش او را از قريش را از نوشتن احاديثش منع كردهاند، زيرا آن تعداد از احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه در آن نسبت به قريش خشم گرفته شرعا حجت نمىدانند.
ابوداوود در سنن خود نوشته است: عبداللّه بن عمرو مىگويد:
من هر چه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم مىنوشتم و مىخواستم حفظش كنم. اما قريش مرا از اين كار باز داشتند و گفتند: آيا هر چه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىشنوى مىنويسى، در حالى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم بشرى است كه گاه خشمگين و گاهى خشنود مىشود ؟ بنا بر اين، از نوشتن باز ايستادم، و اين قضيه را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز گفتم. آن حضرت با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: بنويس. قسم به آن كسى كه جان من در دست او است چيزى جز حق از اين دهان خارج نمىشود.(1)
سوء قصد به جان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسير بازگشت از حجة الوداع و در عقبه «هَرشى» . پيامبر صلىاللهعليهوآله از طريق وحى به اين دسيسه پى برد؛ دسيسهاى كه بسيار شبيه توطئه سوء قصد در عقبه بازگشت از غزوه بود.
زمينه سازىهاى قريش جهت انتقاد از اعمال پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در تثبيت جايگاه اهلبيت عليهمالسلام خود و خاندان بنىهاشم در ميان امت. اعتراضى كه عدهاى از آنان به صراحت و وقاحت هر چه تمام به عملكرد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابراز نمودند، و در خواست اينكه خلافت را در قريش قرار دهد تا در قبائل و طوايف قريش در گردش باشد، يا آنكه برخى از قبايل قريش را با على بن ابىطالب عليهالسلام در امر حكومت شريك كند.
1) . سنن ابىداوود: ج 2 ص 176. مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 192، 215. مستدرك الحاكم: ج 1 ص 105 و ج 3 ص 528 ، حاكم اين حديث را صحيح مىداند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم همه خواستههاى آنان را رد كرد، زيرا او در برابر خدا مالك هيچ چيز نبود و با خواسته خود به چيزى دست نيافته بود، تا خود بتواند آن را به كسى بدهد يا از كسى دريغ كند. بلكه او تنها بنده و فرستاده خداست، كه بايد دستور خدا را ابلاغ كند !
درباره اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از جانب خود اختيارى ندارد و تنها مأمور اجراى فرمانهاى پروردگار است، در كتاب «تنزيه الانبياء عليهمالسلام» نوشته سيد مرتضى آمده است كه عدهاى از مردم قريش نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند و به ايشان عرض كردند: اى رسول خدا، اين مردم تازه مسلمان شدهاند. از اين رو رضايت نمىدهند در حالى كه تو پيامبر آنها هستى، پسرعمويت على بن ابىطالب هم امام باشد. اگر امامت را در كسى غير از على قرار دهى بهتر خواهد بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود: من اين كار را با نظر خودم انجام ندادم كه در آن حيران بمانم، بلكه خداوند تعالى به من دستور داده و بر من واجب كرده است.
قريشيان گفتند: حال كه به خاطر پرهيز از نافرمانى خدا كس ديگرى را به امامت بر نمىگزينى، مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن تا مردم به او روى آورند. در نتيجه هم مأموريت شما كامل مىشود، و هم مشكل مخالفت مردمى نخواهد داشت.(1)
زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيمار بود، سپاهى به فرماندهى اسامة بن زيد تشكيل داد و همه سران قريش - به جز بنىهاشم - را تحت امر او قرار داد. به نام اسامة بن زيد پرچم بست و به او دستور داد براى جنگ روميان عازم موته در اردن شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست با اعزام اين سپاه، قدرت اسلام را تثبيت كند، و انتقام شهداى موته را بگيرد. همچنين هنگام شهادت خويش، مدينه را از مخالفان على عليهالسلام خالى كند.
به هر حال، اسامه و سپاهش از مدينه خارج شدند. ولى سران قريش با تأخير در پيوستن به سپاه اسامه و كوتاهى در اطاعت از او، برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ناديده گرفتند !
1) . تنزيه الانبياء عليهمالسلام سيد مرتضى : ص 167.
از سوى ديگر اعتراض داشتند كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله اسامه را كه يك جوان كم سن و سال و بىتجربه آفريقايى است، به فرماندهى سپاه اسلام برگزيده است. آنان به اندازهاى در پيوستن به اردوگاه سپاه اسلام اتلاف وقت كردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر منبر رفت و بر تثبيت سپاه اسامه تأكيد كرد، و همچنين به مردم ابلاغ كرد كه به لعنت خدا و رسولش گرفتار آيد كسى كه از سپاه اسامه تخلف كند.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست حضرت على و اهلبيتش عليهمالسلام را رسما به عنوان خليفه خود معرفى كند، قريش اقدام به زمينهسازى فعاليتهايى در مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله نمود، و تصميم جدى به مقابله مستقيم با آن حضرت گرفت.
در همين راستا و بلافاصله، رئيس جديد قريش عمر بن خطاب، اقدام به انجام مأموريت مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله نمود؛ و آن زمانى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در هنگام بيمارى آخر عمر خويش سران انصار و قريش را گرد هم آورد و به آنان فرمود كه تصميم دارد براى امت خود نامهاى بنويسد كه بعد از آن هرگز به سوى هلاكت و نابودى نروند. اما آنان دانستند مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله آن است كه ولايت حضرت على و اهلبيتش عليهمالسلام را به صورت مكتوب تثبيت كند.
اما عمر به صراحت به مقابله با آن حضرت برخاست و گفت: نامه و امان تو از گمراهى را نمىخواهيم. نه سنت تورا مىخواهيم و نه عترتت را. كتاب خدا ما را بس مىباشد. حتى تفسير كتاب خدا نيز حق خودمان است، نه حق تو و اهلبيت تو ! !
قريشيان حاضر در مجلس و نيز آن عده از انصار كه تحت تأثير سخنان عمر قرار گرفته بودند، سخنان عمر را تأييد كردند و در محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآله به صداى بلند گفتند: حرف همان است كه عمر مىگويد !
در نتيجه آنان كه براى آخرين ديدارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و وداع با آن حضرت آمده بودند، دسته دسته شدند و بر بالاى سر آن حضرت به مشاجره و گفتگو پرداختند ! !
عدهاى مىگفتند: براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قلم و كاغذى بياوريد تا نامهاى برايتان بنويسد كه از گمراهىها در امان بمانيد. ولى بيشتر آنان با فرياد مىگفتند: حرف همان است كه عمر گفته است؛ چيزى برايش نبريد و او را رها نكنيد تا چيزى ننويسد.
جبرئيل كه در روزهاى پايانى عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و آمدش را به نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله افزايش داده بود، گويا در همان لحظه مشاجرات اختلافى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور داشت، و پيامبر صلىاللهعليهوآله با او مشورت كرد. جبرئيل هم به ايشان خبر داد كه ديگر حجت تمام شده و پافشارى براى نوشتن نامه يعنى دفع قريش به سوى ارتداد. ديگر سودى ندارد و بهترين راه حل در چنين موقعيتى روى گرداندن از آن جماعت است، زيرا تكميل تبليغ آنان نيز به طرد آنان مىباشد.
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را از پيش خود بيرون كرد و فرمود: برخيزيد كه نزاع و دعوا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله جايز نيست. برخيزيد كه آنچه من بدان اعتقاد دارم بهتر از آن چيزى است كه شما مرا به سوى آن مىخوانيد.
حديث درخواست دوات و كاغذ حديث معروفى است. ابنعباس آن حادثه را «عزاى روز پنجشنبه» ناميده، و بخارى آن را شش مرتبه در كتاب صحيح خود روايت كرده است !
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به تب شديدى مبتلا بود، به گونهاى كه گاهى از شدت تب چند دقيقهاى بيهوش مىشد و سپس به هوش مىآمد. در همان حال، احساس فرمود كه وقتى بيهوش شده بود بعضى از اطرافيانش مىخواستند دوايى را به او بخورانند ! همين كه حال حضرت خوب شد، آنان را از دوا دادن منع كرد و به شدت آنان را از خوراندن هر نوع دوايى در هنگام بيهوشى خود باز داشت.
ولى با اين همه، آنان از فرصت استفاده كرده و همين كه حالت اِغما به پيامبر صلىاللهعليهوآله دست داد، آن دوا را در دهان ايشان مىريختند، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بر مىگرداند. ولى
آنان به زور دوا را به ايشان خوراندند. اما همين كه حال پيامبر صلىاللهعليهوآله مقدارى خوب شد، آنان را بر اين كار توبيخ كرد و دستور داد به جز بنىهاشم هر كس در آن مجلس حاضر بود از آن بخورند. روايت شده كه همه آنها از آن دوا نوشيدند.
اين حادثه در كتب سيره، به حادثه «لَدّ النبى صلىاللهعليهوآله» يعنى دوا خورانى پيامبر صلىاللهعليهوآله معروف شده، كه شايسته است حق اين موضوع با بحث و تحقيق جدى و گسترده ادا شود. زيرا چه بسا كه اين حادثه، كوششى براى كشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله به وسيله سمّ باشد.
فراوانى و گستردگى موضوعات فوق از چنان اهميتى برخوردار است كه حتى مىتوان براى هر كدام يك رساله دكترا نوشت. ولى ما خواستيم با بيان اجمالى هر يك، زمينه تفسير آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را - كه در آغاز سوره معارج آمده - فراهم كنيم.
اينك اگر خواننده گرامى بخواهد قهرمانان حقيقى اين حوادث و دشمنىهاى حساب شده آنها را بشناسد، بايد درباره قريش تحقيق كند. و اگر بخواهد فهم و آگاهى بيشتر و عميقترى نسبت به اين حوادث به دست آورد، بايد علاقه و ارتباط قريش و يهود را مورد كاوش قرار دهد. آدمى از اين حركات شگفت زده مىشود، و پى مىبرد كه چگونه خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را حفظ كرد، تا قريش در زمان حيات آن حضرت دچار ارتداد نشود و كفر خود را به نبوت او اعلام نكند.
اينك فهميده مىشود كه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از آزارها و دسيسههاى امت حفظ نكرد، زيرا تحمل آزارها و دسيسههاى دشمنان راه ثابت پيامبران عليهمالسلام و تكليف آنان به شمار مىرود. بلكه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين حفظ كرد كه امتش در حضورش دوباره به جاهليت برنگشتند و مرتد نشدند.
راويان احاديث و ناقلان حوادث چنين گفتهاند كه پس از حجة الوداع و با حركت قافله نبوت و امامت به سوى مدينه، قلب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آرامش پيدا كرد. ولى هر اندازه
پيامبر صلىاللهعليهوآله احساس اطمينان و آرامش مىكرد، به موازات آن قريش آرامش خود را از دست داده و خشمشان به جوش مىآمد. آرى، قريش تا عذاب دردناك خدا را نبيند آرام نخواهد شد.
چنانكه پيامبرِ صادق و امين صلىاللهعليهوآله - كه فقط از زبان وحى سخن مىگويد - به آنان فرمود: اى جماعت قريش ! شما را چنان مىبينيم كه از اين رفتار و كردار خود باز نمىايستيد.
آيه حفظ و نگهدارى پيامبر صلىاللهعليهوآله - يعنى «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1)- به اين معنى نيست كه خداوند راه رسالت را همانند حرير در پيش پاى پيامبرش صلىاللهعليهوآله هموار كرده، و يا قريش را همانند مركب رهوارى برايش رام كرده باشد، تا به ميل خود آن را براند.
البته در برابر قدرت خداوندى هيچ چيزى محال و ناشدنى نيست، ولى اراده خداوند بر اين قرار گرفته تا هر امرى به اسباب و علل خود به گردش در آيد. و اراده خدا براى امتها بر آن است كه سنتهاى امتهاى گذشته را در آنان جارى سازد، تا از اين طريق امتحانشان كند؛ كه آيا پس از وفات پيغمبرشان او را اطاعت مىكنند يا معصيت ؟
اگر قرار باشد امتى اطاعت يا معصيت پيامبرش را بكند، لازمهاش آن است كه اختيار و قدرت اطاعت و معصيت به او داده شود. اما اختيار ارتداد و بازگشت به آئين كفر و جاهليت، آن هم در پيش چشمان پيامبرش، هرگز ... !
بلكه قدرت عصيان يك امت در مقابل پيامبرش در حد همان تهديدهاى حرفى باقى مىماند. نمونه آن هم سخن عمر در لحظههاى پايانى عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه گفت: نه وصيت تو را مىخواهيم، نه سنت تو را و نه اهلبيتت را. ما را كتاب خدا بس است ! اما در گذشت هر پيامبرى آغاز خط سرخى است در مسير امت. و البته چنين است خواست خداى متعال.
1) . مائده / 67 .
خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را در پيج و خمهاى بسيارى از تهديد خطرات و آزارهاى قريشيان حفظ كرده: در حجة الوداع، در مكه، در عرفات، در هنگام سه سخنرانى در منى و به ويژه در مسجد خيف.
هنوز صبح سپيده بر نيامده و قريش يك نفس نكشيدهاند و هنوز هيچ حرفى از بيعت با حضرت على عليهالسلام در ميان نيامده كه زنگ حركت كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى مدينه به صدا در مىآيد.
ولى خداوند به اين مقدار بسنده نكرده و به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد مسلمانان را در همان راه بازگشتشان در گرماى نميروز متوقف كند؛ يعنى در صحرايى كه جز سايه چند درخت و اندكى آب، نه علفى براى اسبان و شترانشان پيدا مىشود و نه بازارى كه علوفه و طعمهاى بخرند. اين در حالى است كه سه روز پياپى اين كاروان راه پيموده است.
چه امر مهمى در ميان است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى مهلت نداد كاروان به شهر جحفه وارد شود ؟ شهرى كه تا اين منزل، دو منزل، دو ميل يا كمتر فاصله دارد. بلكه نزديكى جحفه به منزلگاه كاروان - يعنى غدير - چنان است كه آنان كه پيشاپيش قافله در حركت بودند حتى به ورودىهاى آن نيز رسيده بودند، كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله قاصدى فرستاد و آنان را به صحراى غدير بازگرداند.
همه اينها بدان جهت بود كه تا وقت نماز ظهر فرا نرسيده، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منبر برود و دست پسرعمو و دامادش على عليهالسلام را بلند كند و به همراهان خود بگويد: پس از من ولىّ شما اين است، و پس از او دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام ، و سپس نه تن از فرزندان حسين عليهمالسلام امام و ولىّ شما مىباشند.
اينجا بود كه آيه حمايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر مردم تجلى كرد، و خداوند دهان قريشيان را از ابراز هر نوع مخالفتى بست. البته در مقابل دهانشان را براى موافقت با تصميم الهى پيامبر صلىاللهعليهوآله باز گذاشت. بر اين اساس بود كه همه آنان يكصدا گفتند: ما در
پيشگاه خدا شهادت مىدهيم كه تو رسالتت را ابلاغ كردى. و شهادت مىدهيم كه تو فرستاده خوبى هستى.
فرمانت را شنيديم و به جان اطاعت خواهيم كرد. آنگاه آنان نيز همراه با ديگران براى عرض تبريك و تهنيت در خيمه على عليهالسلام ازدحام كردند، و هنگامى كه آيه «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد همراه با ديگر مردم تكبير گفتند. آنگاه همگى به شعر حسّان بن ثابت گوش فرا دادند، كه در وصف دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ابلاغ ولايت حضرت على عليهالسلام سروده بود.
تبريكگويى به حضرت على عليهالسلام تا بعد از نماز عصر و حتى پس از نماز مغرب و عشا و تاريكى شب تا برآمدن ماه شب نوزدهم ذى الحجه ادامه داشت، و تبريك گويان يكى پس از ديگرى به حضور على عليهالسلام مىآمدند. آن شب پيامبر صلىاللهعليهوآله در همان مكان بيتوته كرد، و صبح پس از نماز به سوى مدينه حركت كرد. بعضى هم گفتهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دو روز در آنجا ماند.
نكته قابل ذكر آن است كه چگونه خداوند قدرت تخريب مراسم غدير را از قريش گرفت، و اينكه چگونه زبانهايشان را بازگرداند. زبانهايى كه در ابراز اعتراض و انتقاد به پيامبران عليهمالسلام بسيار گستاخ و گزنده بودند ! و باز خداوند آنان را در چه انديشهاى فرو برد تا آن روز براى محمد صلىاللهعليهوآله چنان بگذرد كه هر چه مىخواهد درباره بنىهاشم و حضزت على عليهالسلام انجام دهد.
واقعيت آن است كه همه اينها از كار خدا و قدرت مطلقه او بود. اين اولين روشى است كه خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را در برابر ارتداد قريش حمايت و حفاظت كرد. البته آنچه از ما پنهان مانده همه از الطاف خداوند بوده است.
اما روش دوم حفاظت و مصونيت پيامبر صلىاللهعليهوآله، آن واژه «عذاب آسمانى» بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن تهديد شده بود. قريش مفهوم عذاب آسمانى را به خوبى مىفهميد. چنانكه بنىاسرائيل هم در زمان پيامبران خود عذاب الهى را به خوبى مىشناختند.
در احاديث شيعه و سنى نام تعدادى وارد شده كه در جريان اعلام ولايت حضرت على عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كردند. البته از تعدد روايات و نامها دانسته مىشود، عدهاى از آنها تنها نام يك نفر است، كه چون واقعه از چندين طريق روايت شده، گمان مىشود افراد نيز متعدد مىباشند. ولى درباره تعدادى از اشخاص، هيچ اشتباهى صورت نگرفته است. بلكه روايات متعدد، نشان از تعدد حوادث و افراد دارد. به ويژه درباره عذابهاى آسمانى كه هر يك به شكل جداگانهاى واقع شده است.
نام آن افراد معترض به قرار زير است:
جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى
حارث بن نعمان فهرى
حرث بن نعمان فهرى
عمرو بن عتبه مخزومى
نضر بن حارث فهرى
حارث بن عمرو فهرى
نعمان بن حارث يهودى
نعمان بن منذر فهرى
عمرو بن حارث فهرى
مردى باديه نشين
مردى باديه نشين از اهل نجد، از فرزندان جعفر بن كلاب بن ربيعه.
اگر روايات مربوط به اين افراد صحيح و معتبر باشد، به جز ربيعى و يهودى همه اين افراد نام برده از قبيله قريش هستند، و حتى يك نفر از انصار در ميان آنان نيست.
زيرا اگر چه انصار پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ گونه وفادارى نسبت به اهلبيت عليهمالسلام نكردند، اما در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ اعتراضى از آنان نسبت به امتيازاتى كه خداوند به اهلبيت پيامبرش عليهمالسلام داده بود، شنيده نشد.
خلاصه جريان چنين است كه يك نفر يا بيشتر از اشخاص نام برده به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرد، و آن حضرت را متهم كرد كه معرفى حضرت على عليهالسلام به عنوان ولىّ امت به فرمان خداوند نيست، بلكه به انتخاب و سليقه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت مىگيرد، و هر قدر هم رسول خدا صلىاللهعليهوآله تأكيد كرد كه اين كار را از پيش خود انجام نداده بلكه به امر پروردگار بوده است، آن مرد قانع نشد و در حال خشم و غضب و ناراحتى از محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفت.
همچنان كه مىرفت از خداوند درخواست كرد كه: خدايا، اگر اين امر از سوى تو است پس بارانى از سنگ از آسمان بر من بباران ... . خداوند نيز سنگهاى سختى بر سرش فرو ريخت و نابودش كرد. يا بعضى گفتهاند كه خداوند آتشى از آسمان نازل كرد و او را سوزاند.
اين حادثه نشان مىدهد خداوند متعال در رابطه با قريش از حربه ايجاد ترس نيز استفاده كرده است، تا بتواند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از تكاليف و رنجهاى حركتى ارتدادى كه در پيش رويش قرار گرفته بود محفوظ نگاه دارد. به جهت همين ترس از عذاب الهى بود كه پيشنهاد بعضى از سران قريش مبنى بر مقابله نظامى با پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد قبول واقع نشد، و ضرورتا صبورى پيشه كردند تا عمر پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله به پايان برسد.
حادثه عذابِ معترضان ولايت حضرت على عليهالسلام را تنها منابع شيعى ننوشتهاند، بلكه منابع اهلسنت نيز آن را نقل كردهاند. ابوعبيد هروى - كه از جمله امامان و پيشوايان اهلسنت مىباشد - اين روايت را در كتاب خود «غريب القرآن» نقل كرده است.
ابنشهرآشوب در كتاب «مناقب آلابىطالب» مىنويسد: ابوعبيد هروى، ثعلبى، نقاش، سفيان بن عيينه، فخر رازى، قزوينى، نيشابورى، شيخ طبرسى و شيخ طوسى هر يك در تفسير خود آوردهاند: همانا زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير مأموريت خود را ابلاغ كرد و خبر آن به ديگر سرزمينها رسيد، حارث بن نعمان فهرى - در
روايت ابوعبيد هروى از جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى نام برده شده - نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت:
اى محمد ! ما را به شهادت لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه و به پذيرش نماز، روزه، حج و زكات فرمان دادى، همه را از تو پذيرفتيم و به همه اينها گردن نهاديم. اما تو به اين مقدار راضى نشدى و دست پسرعمويت را براى رهبرى و ولايت بر ما بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس كه مولايش تو هستى على نيز مولاى او است ! حال بگو آيا اين عمل از جانب تو است يا از جانب خداوند ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست، اين اعلام ولايت دستور خداست.
جابر با شنيدن اين پاسخ برگشت و همچنان كه در پى شترش مىگشت مىگفت: خدايا، اگر محمد آنچه را مىگويد راست و حق است، پس سنگى از آسمان بر ما نازل كن يا عذاب دردناكى براى ما بفرست.
او اين سخنان را مىگفت و به سوى شتر خود در حركت بود. هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى از آسمان به سوى او پرتاب كرد، كه بر فرق سرش اصابت نمود و تمام بدنش را متلاشى كرد. آنجا بود كه اين آيه نازل شد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» : «سائلى عذاب واقع خدا را درخواست كرد» .(1)
عدهاى از علماى تشيع مانند صاحب كتاب «عبقات الانوار» ، صاحب «الغدير» ، صاحب «احقاق الحق» ، صاحب «نفحات الأزهار» و همچنين عده از امامان اهلسنت و علماى آنان، نام كسانى را كه اين حديث در كتابهاى آنان آمده بر شمردهاند. راويان و ناقلان اين حديث از سى نفر تجاوز كردهاند، ولى ما در اينجا به جهت پرهيز از زيادهگويى، نام دوازده تن از برجستهترين آنان را مىآوريم:
1) . مناب آل ابىطالب ابن شهرآشوب : ج 2 ص 240.
حافظ ابوعبيد هروى (م 223 ق در مكه) در تفسير «غريب القرآن» .
ابوبكر نقاش موصلى بغدادى (م 351 ق) در تفسير خود.
ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير خود به نام «الكشف و البيان» .
الحاكم ابوالقاسم حسكانى در كتاب «اداء حق الموالاة» .
5 . ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) در تفسير «الجامع لاحكام القرآن» .
6 . شمسالدين ابوالمظفر سبط بن جوزى حنفى (م 654 ق) در كتاب «التذكرة» .
بر شيخ و استاد ما ابواسحاق ثعلبى حديثى را از تفسير خودش خواندم كه: سفيان بن عيينه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ حضرت فرمود: ... و همان حديث ابنشهرآشوب در «المناقب» را تكرار كرد.
8 . ابوسعود عمادى (م 982 ق) در تفسير خود گفته است: بعضى مىگويند: آن كسى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرد و عذاب بر او نازل شد حرث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه فرموده رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام را شنيد كه: هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام هم مولاى او است. گفت: ... .(1)
1) . تفسير ابىالسعود: ج 8 ص 292.
شمسالدين شربينى قاهرهاى شافعى (م 977 ق) در تفسير خود به نام «السراج المنير» گفته است: درباره اين معترض اختلاف نظر است. اما ابنعباس گفته كه او نضر بن حارث فهرى است، و بعضى گفتهاند: او حرث بن نعمان فهرى است.(1)
شيخ برهانالدين على حلبى شافعى (م 1044 ق) در كتاب «السيرة الحلبية» روايت كرده است: چون اين فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است، در شهرها پيچيد و به همه نقاط سرزمينهاى اسلامى رسيد، حرث بن نعمان فهرى خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله رساند و ... ، تا آخر همانگونهاى كه ابنجوزى روايت كرده است.(2)
شمسالدين حنفى شافعى (م 1181 ق) در «شرح الجامع الصغير» سيوطى و در شرح سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله: من كنت مولاه فعلى مولاه، نام او را آورده است.(3)
ابوعبداللّه زرقانى مالكى (م 1122 ق) در كتاب «شرح المواهب اللدنية» نام معترض را ذكر كرده است.(4)
در ادامه كه به بررسى سند اين روايت مىپردازيم، بقيه منابع و راويان آن را نيز نام خواهيم برد.
ملاحظه مىكنيم كه فضاى عمومى آيات اول تا 36 سوره معارج به فضاى سورههاى مدنى و قانونگذارىهاى سورههاى نور و مؤمنون نزديكتر است. اين در حالى است كه فضاى عمومى آيات 36 تا پايان سوره با فضاى سورههاى مكى تناسب دارد؛ كه بيشتر بر مسائل عقيدتى و امور آخرتى تأكيد مىورزد.
از اين رو، با ويژگىهايى كه براى تشخيص سورههاى مكى و مدنى بيان شده، تشخيص مكان نزول اين سوره امكان ندارد، زيرا اين معيارها و ضوابط، دقيق و عملى نيستند.
اما اگر خواسته باشيم به همان معيارهاى و ضوابط پايبند باشيم و به آن عمل كنيم، ناگريز بايد بگوييم بخش دوم سوره از آيه «فَما لِلَذينَ كَفَروا قَبلَكَ مُهطِعين» تا آخر سوره در مكه نازل شده، و سپس بخش اول سوره در مدينه نازل شده است، و آنگاه كه قرآن جمع آورى و مرتب مىشد، آنچه در مدينه نازل شده در اول سوره قرار داده شده است.
اما واقعيت آن است كه اين محاسبه چيزى بيش از يك گمان نيست، و راه درست تعيين مكى يا مدنى بودن سوره نص (روايت صريح از پيامبر صلىاللهعليهوآله يا امام عليهالسلام) است. از قضا نصوصى كه در اين باره از منابع شيعه و اهلسنت وارد شده، همه متعارض اند. ولى مفسران اهلسنت مكى بودن سوره را ترجيح داده و آن را در زمره سورههاى مكى قرار دادهاند. البته بعيد نيست كه بر حسب مصادر شيعيان نيز مكى بودن سوره ترجيح داده شود.
نمونههايى از منابع شيعه كه به مكى بودن سوره تصريح دارند عبارتند از:
روايت قاضى نعمان در كتاب «شرح الاخبار» : از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: بخدا قسم سوره معارج در مكه براى منكران ولايت على عليهالسلام نازل شده است.(1)
گويا مقصود امام عليهالسلام اين بوده كه سوره در مكه نازل شده، ولى تقدير آنچنان بود كه در مدينه و هنگام اعتراض قريشيان به اعلام ولايت على عليهالسلام تأويل شود.
كلينى در «الكافى» به سند خود نقل مىكند: ابوحنيفه از ابوجعفر محمد بن نعمان مؤمنالطاق پرسيد: اى ابوجعفر ! نظر تو درباره متعه چيست؛ آيا گمان مىكنى حلال
1) . شرح الاخبار قاضى نعمان : ج 1 ص 241.
باشد ؟ ابوجعفر گفت: آرى حلال است. ابوحنيفه پرسيد: پس چه چيزى تو را باز مىدارد كه به زنانت دستور دهى متعه ديگران شوند تا برايت در آمد داشته باشند ؟
ابوجعفر گفت: هر فعل حلالى را نمىشود انجام داد. مردم قدر و منزلت و مراتبى دارند و مىكوشند مراتب و منزلت خود را بالا ببرند. اما تو اى ابوحنيفه، بگو نظرت درباره شراب چيست؛ آيا مىپندارى حلال است ؟ ابوحنيفه: آرى حلال است. ابوجعفر: پس چرا نمىگذارى زنانت دكانهاى مِى فروشى باز كنند و برايت كاسبى كنند ؟ ابوحنيفه گفت: تا اينجا يكى تو گفتى و يكى من، ولى تير تو نافذتر بود.
آنگاه گفت: اى ابوجعفر ! آيهاى كه در سوره معارج آمده درباره تحريم متعه است. ولى از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايتى رسيده كه آن آيه را نسخ كرده است. اين تعارض چگونه قابل حل است ؟ ابوجعفر گفت: اى ابوحنيفه ! سوره «سَألَ سائِلٌ» سورهاى است مكى. در حالى كه آيه متعه مدنى است، و روايتى هم تو آوردى روايت نادرى است كه ردّ هم شده است.
ابوحنيفه گفت: آيه ميراث نيز در نسخ متعه سخن مىگويد. آن را چه مىگويى ؟ ابوجعفر گفت: در ازدواج كه ميراث شرط نمىشود. ابوحنيفه گفت: اين مطلب را از كجا مىگويى ؟ ابوجعفر گفت: اگر مرد مسلمانى با زنى از اهل كتاب ازدواج كند و مرد بميرد، چه مى گويى؛ آيا زن از او ارث مىبرد ؟ ابوحنيفه گفت: نه، از او ارث نمىبرد.
ابوجعفر گفت: پس ازدواج بدون ميراث واقع مىشود. آنگاه آنان از هم جدا شدند.(1)
اينكه ابوحنيفه مىگويد: مطابق سوره سَألَ سائِلٌ متعه حرام است، منظورش اين آيه قرآنى است كه «وَ الَذينَ هُم لِفُروجِهِم حافِظونَ إلاّ عَلى أزواجِهِم أو ما مَلَكَت أيمانُهم»(2): و آنان كه اندامهاى شهوانى خود را از شهوترانى نگاه مىدارند مگر به زنان حلال و كنيزان ملكى خويش.
مؤمن الطاق جوابش را اين چنين داده كه سورهاى كه آيه «سَألَ سائِلٌ» در آن است مكى است و آيه «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتوهُنَّ أُجورَهُنَّ»(1): «زمانى كه با متعه (يعنى ازدواج موقت نه دائم) از آنها بهره مىگيريد آن حق معين كه مزد آنهاست را به آنان بدهيد» ، مدنى است. در اين صورت چگونه آياتى كه قبلاً نازل شده آيه بعد از خود را نسخ مىكنند ؟
پاسخ منطقىترى كه مىتوان به ابوحنيفه داد آن است كه متعه (زن صيغه) همانند همسر شرعى است، و همسر شرعى در حكم آيه قرآن قرار داد كه فرمود: «إلاّ عَلى أزواجِهِم» ؛ يعنى نيازى نيست كه انسان از همسر شرعى خود نيز پرهيز كند. چنانكه فتواى عدهاى از علماى اهلسنت اين است كه مرد مىتواند با زنى ازدواج كند، حتى اگر قصدش آن باشد كه فردا او را طلاق دهد.
اگر چنين عملى جايز است، اين عمل عين همان متعهاى است كه شيعيان را به خاطر آن شماتت مىكنند. از اين بالاتر خود ابوحنيفه فتوايى دارد مبنى بر اينكه اگر كسى زنى را به جهت كارهاى خانه مانند جارو زدن و لباس شستن اجير كند، مىتواند حتى بدون خواندن عقد ازدواج دائم يا وقت با او نزديكى كند. به دليل آنكه عقد اجاره شامل زوجيت هم مىشود. اين نظر ابوحنيفه بسيار وسيعتر و بازتر از متعهاى است كه در فقه شيعه مطرح مىباشد ! زيرا در مقاربت و مجامعت عقد ازدواج شرط است و گر نه زنا محسوب مىگردد.
در هر صورت نتيجه مىگيريم: بهتر آن است كه سوره معارج را سورهاى مكى به حساب آوريم. اما مكى دانستن سوره معارج در صحت آن حديث خللى وارد نمىكند كه گفت: منظور از عذاب واقع در آيه، عذابى است كه بر آن كسى نازل مىشود كه هنگام اعلام ولايت حضرت على عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرد. زيرا نزول عذاب هنگام اعتراض در حقيقت تأويل آيه است، و خبرى است از جبرئيل كه اين حادثه همان عذاب واقعى است كه پيش از اين وعده داده شده بود.
1) . نساء / 24.
پيش از اين در روايت «شرح الاخبار» اشاره كرديم و باز هم در اين باره به رواياتى استناد خواهيم كرد كه: آن فرد معترض را صاعقه در گرفت و سوزاند. سپس جبرئيل فرود آمد در حالى كه مىگفت: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» : «سؤال كنندهاى از عذاب واقع پرسيد (كه براى چه كسانى نازل مىشود بگو) . براى كافران و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند» . اين روايت تصريح دارد به اينكه جبرئيل براى اجراى آيه و يا تأويل آن بر پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.
برداشتى كه از احاديث ما مىشود، آنچه بر عبدرى و فهرى نازل شد گوشه كوچكى از عذاب واقع موعود است، كه بيشتر از آن هنگام ظهور امام زمان عليهالسلام و يارى او نازل مىشود.
در كتاب «معجم احاديث الامام المهدى عليهالسلام» (1)تعدادى حديث از امام باقر و امام صادق عليهالسلام درباره تفسير عذاب واقع نقل شده است؛ كه آن دو حضرت «عَذابٍ واقِع» را به حوادث هنگام ظهور امام مهدى عليهالسلام تفسير كردهاند. دو نمونه از احاديثى كه عذاب واقع را به حوادث هنگام ظهور مربوط دانستهاند در اينجا از نظر مىگذرانيم:
على بن ابراهيم قمى مىگويد: از امام محمد باقر عليهالسلام درباره معنى آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد، امام فرمود: آتشى است كه از جانب مغرب بيرون مىآيد و فرشتهاى پشت آن آتش ايستاده، و آن را به طرف قبيله بنىسعد بن همام تا مسجد آنها مىراند. اين آتش همه خانههاى بنىاميه را با ساكنانش مىسوزاند. همچنين همه خانههاى آلمحمد عليهمالسلام را، حتى اگر يك نفر در آن باشد مىسوزاند، و اين شخص حضرت مهدى عليهالسلام است.(2)
در كتاب «الغيبة» نعمانى نقل شده است: محمد بن همام براى ما حديثى نقل كرد و گفت: جعفر بن محمد بن مالك براى ما حديث نقل كرد و گفت: حديث گفت ما را
محمد بن حسين بن ابىالخطاب، از حسن بن على، از صالح بن سهل، از ابوعبداللّه جعفر بن محمد عليهالسلام درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» كه فرمود: معنى اصلى آيه عذابى است كه در «ثويه» واقع مىشود؛ يعنى آتشى كه همچنان مىسوزد تا به كناسه بنى اسد(1)مىرسد. آن آتش حتى از ثقيف نيز مىگذرد، و حتى يك نفر از آلمحمد عليهمالسلام را نيز باقى نمىگذارد و همه را مىسوزاند. همه اينها پيش از ظهور حضرت قائم عليهالسلام خواهد بود.(2)
مكانهايى كه در هر دو روايت از آن نام برده شده از اماكن نزديك كوفه هستند، كه ثابت شده امامزمان عليهالسلام آنجا را پايتخت خود قرار مىدهد.
اين جمله امام صادق عليهالسلام كه «معنى اصلى آيه در آينده معلوم مىشود» دلالت مىكند كه عذاب واقع در آيه يك تهديد هميشگى است؛ كه بخشى از آن بر مشركان و منافقان واقع شده، و بخشى هم بر بقيه كفار و منافقان نازل خواهد شد. اين تفسير با اطلاق تهديد در آيه و سنت خداى متعال مبنى بر پيروزى دين خود و اولياء خودش تناسب بيشترى دارد.
با قطع نظر از احاديث و تفسيرهايى كه نقل و بيان شده، اگر در اصل متن سوره دقت شود، ملاحظه مىشود كه موضوع سوره و محور همه آياتش عذاب آخرتى است نه دنيايى. كما اينكه آيههاى سوره، پرسشكننده از عذاب را مذمت نمىكند، بلكه او را تنها به عنوان يك جوينده مىنگرد كه گناهى نكرده است.
برخى از مفسران پرسش از عذاب در اينجا را به معنى درخواست عذاب گفتهاند. چنانكه قرطبى گفته كه در خواست كننده عذاب، حضرت نوح نبى اللّه صلىاللهعليهوآله بود. نظريه ديگرى هم مىگويد: حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بود كه از خداوند درخواست عذاب كرد.
اينك اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه مفسران شيعه و سنى عذاب مورد نظر آيه را مشمول عذاب دنيايى دانستهاند، در حالى كه سؤال كننده به قصد تحدّى و تكذيب سؤال كرده است ؟
پاسخ اين سؤال آن است كه راز اين تفسير در حرف «باء» در عبارت «بِعَذابٍ» نهفته است، و اينكه «سَألَهُ بِهِ» : از آن پرسيده، يعنى پرسش از چيز درخواست شده و طلب آن از روز انكار و تحدّى است. بنا بر اين، «سَألَ بِهِ» دلالت بر اين دارد كه سائل درباره اين عذاب چيزى شنيده است، زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همواره آنان را هم از عذاب دنيا و هم از عذاب آخرت بيم مىداد.
پس سائل نيز درباره همان عذابهايى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بود سؤال كرد و آن را انكار نمود و وقوع آن را ناشدنى دانست ! خداوند نيز با نزول سوره جواب او را داد، و اگر چه بيشتر بر عذاب آخرت و ويژگىهاى آن توجه شده، ولى عذاب دنيوى دشمنانش را هم منتفى ندانست، زيرا عذاب اخروى اساسىتر و از اهميت بيشترى به لحاظ استمرار آن برخوردار مىباشد، و هم ويژگى جزايى آن واضحتر است.
مانند اين است كه سوره مىخواهد بگويد: اى كسانى كه عذاب بيم داده شده پيامبر صلىاللهعليهوآله را به تمسخر مىگيريد، بدانيد همه عذابهاى دنيوى و اخروى كه شما را از آن بيم مىدهيم واقع خواهد شد، و هيچ كس نمىتواند آن را از كفار دفع كند. پس به خدا ايمان بياوريد تا بر اساس قوانين الهى - كه عذاب را از مؤمنان دفع مىكند - از شما نيز عذاب را دفع كند.
بنا بر اين، آيه «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» ؛ هيچ نيرويى نمىتواند عذاب را از كافران دفع كند، امكان دفع عذاب از كافران را دفع مىكند، و اين عذاب براى كسانى كه مستحق آن هستند ثابت مىباشد.
اين عذاب همچنين براى مؤمنانى كه مستحق آن هستند هم ثابت مىباشد. اما براى مؤمنان يك نيروى دفع كننده وجود دارد كه عبارت است از توبه و استغفار. چنانكه
معنى كلمه «كافران» در آيه به همان معنى لغوى كفر باشد. در اين صورت شامل مسلمانانى كه بعضى از آيات خدا را انكار مىكنند نيز مىشود، زيرا هر گاه شك كرديم كه كلمهاى به معنى لغوى خود استعمال شده يا اصطلاحى، ناگريز بايد معناى لغوى را ترجيح داد. زيرا اصل به آن است كه يك كلمه در معناى لغوى خود استعمال شده، و استعمالش در معناى اصطلاحى محتاج قرينه مىباشد.
مفسران اهلسنت در تفسير سوره به تناقصگويى افتادهاند، زيرا آنان «عَذابٍ واقِعٍ» را به معناى عذاب اخروى و عذاب براى غير مسلمان تفسير كردهاند، و در عين حال «عَذابٍ واقِع» را به عذاب نضر بن حارث عبدرى تفسير كردهاند كه در روز جنگ بدر كشته شد ! اين بدان معنى است كه كشته شدن او را به معناى عذاب دنيوى نيز تفسير كردهاند.
در تفاسير اهلسنت، روشى معمول است كه دائما مىكوشند آيات عذاب قرآن كريم و به ويژه آيات وارده درباره قريش را به عذاب آخرت تفسير كنند، و يا به اهل كتاب نسبت دهند ! در نتيجه، عذابها را از مسلمانان و حتى مسلمانان منافق هم دور مىكنند. اين روش اگر چه از سويى به تبرئه قريش مىانجامد، اما از سوى ديگر موجب مىشود كه آنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را متهم كنند به اينكه از خدا خواسته تا بر قومش عذاب نازل كند، ولى خدا خواستهاش را اجابت نكرده، بلكه خداوند بدينسان او را توبيخ كرده كه «لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَىء» ؛ تو اختيارى درباره تدبير امور خلق ندارى !
از اينجاست كه دولت قريشى به اين امر تكيه زد كه خداوند قريش را برگزيده و اجازه عذاب او را نداده است. آنان اين عقيده را در قالب جعل احاديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله ترويج كرده و در منابع تفسير و حديث وارد كردند. هر چند اين عمل موجب تخطئه و اهانت نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشد، اما هر گاه قريشيان ناچار به اعتراف به وقوع عذاب دنيوى نسبت به يكى از سران و گردنكشان قبيله خود گردند، مىگويند: آن يك مورد استثنايى و مربوط به يك حالت خاصى مثل حالت نضر بن حارث است، كه در جنگ بدر واقع شده و ديگر تكرار هم نمىشود !
از ميان كسانى كه بر نظريه اخروى بودن عذابهاى قرآنى تأكيد مىورزند، مىتوان از فخر رازى و بخارى نام برد:
فخر رازى در تفسير سوره معارج مىگويد: عذابى كه در آغاز سوره از آن ياد مىشود عذاب آخرت است، چرا كه عذاب دنيوى فقط درباره نضر بن حارث نازل شد. عين عبارت فخر رازى چنين است:
اينكه مىگوييم عذاب مذكور در آغاز سوره معارج ناضر به عذاب آخرت مىباشد، براى آن است كه عذابى كه در آخرت براى كافران نازل مىشود هيچ كس نمىتواند از آنان دفع كند. آنچه هم روز بدر بر نضر وارد شد اخروى بود، زيرا او كشته شد. آنگاه مىگويد: اين نظر محكم و ثابت مىباشد.(1)
با اين تفسير معلوم مىشود فخر رازى هم روش ديگر مفسران اهلسنت را پيروى مىكند؛ چرا كه در متن خود سوره هيچ اشارهاى درباره نوع عذاب مذكور نمىكند.
هر چند روش مفسران در بعيد دانستن نزول عذاب دنيوى بر قريش است، اما آنان در عين حال تندروى كمترى نسبت به محدثان رسمى(2)قريشى دارند، زيرا محدثان رسمى قبول ندارند كه عذاب واقع براى فردى از قريش حتى نضر بن حارث و ابوجهل نازل شده باشد !
اين عده از محدثان، براى اثبات نظر خود و وفادارى به قريش، حتى باب تهمت به پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز باز كردهاند؛ به اين صورت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله امتش را نفرين كرد، ولى خداوند نه تنها او را اجابت نكرد كه توبيخش نيز كرد !
و اما بخارى در صحيح خود از انس بن مالك نقل مىكند كه گفت: (آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به ولايت برگزيد و به مردم معرفى كرد) ابوجهل گفت: خدايا اگر
تعيين على به ولايت امت از جانب تو است، پس يا از آسمان بر ما سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما برسان. در اين حال اين آيه نازل شد: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»(1): «تا زمانى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه به درگاه خدا استغفار كنند (آنان را عذاب نخواهد كرد) » .
اگر كسى بخواهد چيزى را بخواند كه راستى و درستى آن را به چشم نمىتوان ديد(2)، كافى است روايات اهلسنت در تفسير آيه «لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَىءٌ»(3): «كارى به دست تو نيست» را مطالعه كند. اين آيه هر نوع الوهيت و شراكت پيامبر صلىاللهعليهوآله با خدا را نفى مىكند. اما اينگونه نيست كه مقام نبوت، اخلاق حسنه، حكمت و اشتياقش به هدايت امت را از او سلب كند !
اما مفسران اهلسنت با صراحت شخصيت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را بسيار ناپسند به تصوير كشيدهاند، و آن حضرت را - نعوذ باللّه - به عنوان يك فرد تنگ نظر و كينه ورز نسبت به قريش قلمداد كردهاند كه قصد ظلم و تجاوز به آنان دارد ! ! و به همين دليل بوده كه وحى الهى در دفاع از اين قبائل مقدس ! و رد دشمنى پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است !
در اينجا مجال تفصيل اين مطلب نيست، ولى يك خواننده سنّى خود را بين دو طيف از علماى خود مىبيند: مفسران قريش مانند مجاهد كه قتل برخى از سران متكبر را به عنوان عذاب براى قريش تفسير مىكند، و محدثان قريش مانند بخارى كه مىگويد قتل نضر و ابوجهل به سبب عذاب الهى نبود، زيرا آنان از قومى هستند كه آسايش را از خود دور ساختند و خداوند نيز عذابش را از قريش برداشت و پيامبرش صلىاللهعليهوآله را به جهت نفرين بر قومش (قريش) توبيخ كرد !
نكتهاى كه در پايان اين بحث مىتوان به آن اشاره كرد آن است كه: يك محقق همچنين مىتواند به نفع آن دسته از مفسرانى استدلال كند كه قائل هستند مقصود از عذاب مورد اشاره در سوره معارج عذاب دنيوى مىباشد، و براى اثباتش به روايتى تمسك كند كه ابنسعد در كتاب «طبقات» خود درباره اختلاف طلحه و زبير و پسرانش بر سر امام جماعت در جنگ جمل نقل كرده است. اصل روايت ابنسعد چنين است:
چون سپاه جمل به بصره رسيد، همه بيتالمال را جمع آورى كردند، و طلحه و زبير آن را مهر كردند. وقت نماز كه رسيد، هر يك از طلحه و زبير مىكوشيد كه پسرش امام جماعت باشد، و كشمكش بر سر تعيين امام جماعت چنان طول كشيد كه وقت نماز داشت به پايان مىرسيد. در نهايت توافق كردند كه يك نماز به امامت عبداللّه پسر زبير و نماز ديگر به امامت محمد پسر طلحه برگزار شود.
ابنزبير خواست نماز اول را بخواند كه محمد بن طلحه او را پس زد و گفت نماز اول را من بايد بخوانم. براى تعيين اينكه چه كسى نماز اول را بخواند قرعه كشى كردند، و قرعه به نام محمد بن طلحه در آمد. او هم وقتى به سوره رسيد، سوره معارج را خواند كه با آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» آغاز مىشود.
محمد بن طلحه از سوره چنين برداشت كرده كه مقصود از عذاب، عذاب دنيوى است، و از اين جهت آن را در نماز خواند تا عبداللّه بن زبير را تهديد كرده باشد. همچنين انتخاب اين سوره در نماز مىرساند كه از نظر صحابه و كسانى كه با نزول قرآن هم عصر بودند، عذاب مورد اشاره سوره در مرحله اول به عذاب دنيوى نظر دارد.
راويان اهلسنت كه حديث فرود سنگ عذاب را نقل كردهاند، هر يك موضع جداگانهاى دارند:
بعضى از آنان مانند ابوعبيد هروى، ثعلبى، حموينى و كسانى كه آن را از قول ديگران نقل كردهاند، حديث را قبول كرده و بر ديگر احاديث ترجيح دادهاند. عدهاى ديگر روايات ديگر را بر آن ترجيح داده، ولى حديث را ضعيف نشناختهاند و كمترين موضعى كه در مقابل آن گرفتهاند اينكه گفتهاند: اين هم يك حديث است كه در منابع وجود دارد، و بسا سندش صحيح باشد. اما احاديث ديگر نسبت به آن ارجح است.
علماى اهلسنت خود را ملزم به احترام به اين حديث مىدانند، و حتى چنين مىبينند كه امكان دارد خودشان هم به آن حديث اطمينان پيدا كرده و به آن عمل كنند، زيرا گاهى علما به صرف نقل و قبول امثال ابوعبيد و سفيان بن عيينه اكتفا مىكنند.
گاهى هم مىبينيم فردى چون ناصرالدين البانى - محدث معاصر اهلسنت كه بسيارى او را مجتهد اول مىدانند - در دو كتاب تصحيح و تضعيف(1)، به تصحيح دو يا سه عالم از قبيل ابنتيميه، ذهبى و ابنقيّم اكتفا مىكند. به علاوه، محدثان اهلسنت طرق ديگرى غيراز طريقه ابنتيميه و ذهبى و ابنقيّم نيز ذكر كردهاند.
شرح زندگى راويان اين حديث، به ويژه ابنتيميه و ذهبى و ابنقيّم را مىتوان در كتابهاى رجال و حديث اهلسنت جستجو كرد. چنانكه برخى از منابع شيعه مانند «عبقات الانوار» و «الغدير» و «نفحات الازهار» نيز به معرفى آنان پرداختهاند.
نمونههايى از تفسيرهاى اهلسنت از آيه «سَألَ سائِلٌ» بدين قرار است:
شوكانى در تفسير «فتح القدير» : سائل در آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نضر بن حارث است كه گفت: خدايا اگر اين (نصب على عليهالسلام به امامت) حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. نضر از جمله كسانى است كه پس از جنگ بدر گردن زده شد. بعضى گفتهاند: مقصود از سائل ابوجهل است، و به گفته بعضى ديگر او حارث بن نعمان فهرى است. ولى نظر اول درستتر است، و ما دليل آن را در ادامه خواهيم آورد.(2)
منظور شوكانى از آوردن دليل در ادامه، رواياتى است كه ثابت مىكند سوره معارج مكى است، و پرسش كننده عذاب هم نضر بن حارث مىباشد نه پسرش جابر بن نضر و نه حارث فهرى. وى در ادامه مىگويد:
فريابى، عبد بن حميد، نسائى، ابنابىحاتم و حاكم اين حديث را روايت كردهاند. به علاوه ابنمردويه آن را صحيح مىداند، و به نقل از ابنعباس گفته است: سؤال كننده نضر بن حارث است، كه گفت: خدايا، اگر اين كار محمد حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما سنگ بباران.(1)
البته شوكانى در اينجا حديثى را كه درباره جابر و حارث روايت شده را نياورده، و اينكه چه كسانى آن را روايت كردهاند، و نيز بيان نكرده كه چرا حديث نضر را بر آن روايات ترجيح داده را بيان نكرده؛ كه آيا ترجبح سندى بوده يا دلالتى !
اگر شوكانى نظر خودش را نيز در شأن نزول آيه بيان مىكرد بسيار خوب بود، ولى او در حالى كه به دو نظر اشاره كرده و فقط روايت يكى از آنها را بيان كرده، از مسير انصاف در تحقيق دور شده است.
اين در حالى است كه شمسالدين شربينى قاهرهاى شافعى (م 977 ق) صاحب تفسير معروف، نسبت به شوكانى منصفانهتر نظر مىدهد. او معتقد است كه آيه به صورت همزمان دو شأن نزول دارد.
صاحب عبقات به نقل از او مىنويسد: درباره سؤال كننده «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» اختلاف است. ابنعباس گفته: سؤال كننده نضر بن حارث مىباشد. بعضى ديگر گفتهاند: منظور حارث بن نعمان است، زيرا او وقتى اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است، سوار شترش شد و آن را در ريگزار كنار مسجد خوابانيد. سپس گفت: اى محمد، به ما دستور دادى تا به وحدانيت خدا و رسالت تو شهادت دهيم از تو قبول كرديم ... ، تا آخر حديث.(2)
اما ابوعبيده هروى (م 223 ق) حديث فرود سنگِ آسمانى را به طور قطع و يقين سبب نزول آيه دانسته است، زيرا اين مطلب براى او به اثبات رسيده بوده است. شايد هم حديثى غير از اين برايش ثابت نشده بود تا ذكرى از آن به ميان آورد. از اين رو، چنانكه در كتاب «نفحات الازهار» روايت شده گفته است:
زمانى پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم مأموريت خدا را ابلاغ فرمود، و خبر آن به شهرهاى مسلمانان رسيد. جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت:
اى محمد ! به ما فرمان دادى به يگانگى خداوند، رسالت تو و وجوب نماز و زكات و روزه و حج شهادت بدهيم، ما هم از تو قبول كرديم و شهادت داديم. آنگاه تو به اين هم راضى نشدى و دست پسرعمويت را به امامت و رهبرى ما بلند كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ؟ اينك بگو آيا اين مسئله دستور خداست يا خواسته خودت مىباشد ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست اين دستور خدا است. جابر از نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله برگشت، و در حالى كه به دنبال شترش مىگشت مىگفت: بار خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حقيقت دارد، بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب سختى براى ما بفرست.
هنوز جابر به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد. سنگ بر وسط سرش فرود آمد، و از شدت نفوذ و سرعت بدنش را متلاشى كرد. در اين حال خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را نازل فرمود.(1)
قرطبى در تفسير «جامع البيان لاحكام القرآن» در اين باره مىنويسد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» يعنى از عذابى كه در حال واقع مىشود. «لِلكافِرينَ» يعنى بر كافران؛ و منظور از كافر نضر بن حارث است كه گفت: خدايا اگر آنچه محمد مىگويد حق و از
1) . نفحات الازهار: ج 7 ص 291.
جناب تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز خواستهاش را پاسخ داد. ابنعباس و مجاهد گفتهاند: او پس از روز بدر همراه عقبة بن ابىمعيط گردن زده شد.
برخى گفتهاند: اين سؤال كننده حارث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه شنيد رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام گفته است: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است، سوار شتر خود شد و آمد شترش را در سنگلاخى بست و ... . و همان روايتى كه ابوعبيد نقل كرده بود را آورده است.
سپس گفته است: بعضى گفتهاند: سؤال كننده ابوجهل مىباشد. ربيع راوى هم گفته است ابوجهل بود. عدهاى گفتهاند: سؤال كننده عدهاى از كافران قريش بودند. بعضى ديگر گفتهاند: سؤال كننده نوح بود كه از خدا براى كافران درخواست عذاب كرد. عدهاى نيز گفتهاند: سؤال كننده خود حضرت محمد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه از خداوند براى كفار عذاب و كفر درخواست كرد، و به محض درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله عذاب واقع شد.
قرطبى تفسير آيات را بيان كرده، تا به آيه «فَاصبِر صَبرا جَميلاً»(1): «به زيبايى شكيبا باش» رسيده، و مىگويد: منظور آيه آن است كه: اى پيامبر، در درخواست عذاب براى كفار شتاب مكن كه عذاب كفار نزديك مىباشد.(2)
با توجه به نمونه تفسيرها، ملاحظه مىشود كه مفسران اهلسنت اگر چه آيه را به عذاب نازل بر نضر بن حارث عبدرى تفسير مىكنند، و اگر چه ترجيح مىدهند كه عذاب مورد اشاره آن را كشته شدن در جنگ بدر بدانند، ولى در همان حال مىگويند عذاب بر كسى واقع شده كه به خاطر ولايت على عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرده است. اما همين كه آنان در تفسيرهاى خود به اين نظر نيز اشاره كردهاند و آن را نظر محترمى
شمردهاند، هر چند در مقام عمل نظر ديگرى را ترجيح دادهاند، ولى نشان از آن دارد كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله يك اعلام رسمى براى ولايت على عليهالسلام داشته، و اعتراضى هم عليه آن صورت نگرفته است.
بنا بر اين، يك مسلمان براى اثبات ولايت حضرت على عليهالسلام به چيزى بيش از اعتراف اكثر مفسران نياز ندارد. چه صاعقهاى بر شخص معترض واقع شده باشد يا نشده باشد، و چه سوره معارج در ارتباط با چنين حادثهاى نازل شده باشد يا نباشد.
بنا بر اين، خداوند حجت را تمام كرده؛ به اينكه مفسران اهلسنت به اصل مطالب اشاره كردهاند. اگر چه شيعيان در پذيرش نظر ديگر با آنان مناقشه كردهاند، زيرا مهمترين اشكالى كه شيعيان در ترجيح نظر اهلسنت وارد كردهاند آن است كه سند روايت مورد استناد آنها به پيامبر صلىاللهعليهوآله نرسيده، در حالى كه تفسير شيعه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىرسد.
اگر آنان بگويند: تفسيرى كه ما ارائه مىدهيم از ابنعباس و مجاهد نقل كردهايم، باز مشكلى از آنان حل نمىشود. به ويژه آنكه راوى ابنعباس و مجاهد، عكرمه است. كسى كه هم نزد شيعيان و هم اهلسنت ضعيف مىباشد.
علاوه بر اشكالى كه از تفسير اهلسنت به لحاظ دلالت و سند گرفتيم، سه ايراد ديگر نيز بر آن وارد است:
تقريبا همه مفسران از اهلسنت اتفاق نظر دارند كه در خواست موجود در آيه درخواستى حقيقى است نه مجازى؛ يعنى نضر بن حارث واقعا درخواست عذاب كرد و گفت: خدايا اگر آنچه محمد صلىاللهعليهوآله مىكند حق است و از جانب تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
خداوند نيز او را در جنگ بدر با كشته شدن عذاب كرد. به علاوه، آيه بارش سنگ از آسمان در سوره انفال است كه با احكام انفال و بعد از جنگ بدر و بعد از قتل نضر
نازل شده است. بنا بر اين، بعيد است كه جواب درخواست نضر در سورهاى مكى و قبل از هجرت نازل شده باشد، ولى اصل درخواستنش در سورهاى مدنى و پس از مرگش نازل شود.
سخن عذاب شدگان كه گفتهاند: «خدايا اگر اين (كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگويد) حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما نازل كن» بيشترين تناسب را با تفسير شيعه دارد. در حالى كه به سختى مىتوان تناسبى با تفسير اهلسنت براى آن پيدا كرد. چرا كه مطابق تفسير آنان، معناى سخن عذاب شدگان آن مىشود كه خدايا اگر اين دين كه محمد صلىاللهعليهوآله آورده از جانب تو آورده بر ما باران سنگ بباران.
ولى مطابق تفسير شيعه معنايش اين است كه خدايا اگر تو مقرر كردهاى كه حكومت پس از محمد صلىاللهعليهوآله از آن خاندانش باشد پس بارانى از سنگ بر ما نازل كن. اين تفسير تناسب بيشترى با آيه دارد، زيرا كسى تقاضاى بارش سنگ از آسمان مىكند كه از سازگارى با وضعيت سياسى جديد نااميد شده باشد و وضع قبلى خود را با وضعيت جديد به چالش مىطلبد.
حتى اگر بپذيريم كه تفسير اهلسنت صحيح است، باز هم مانع تفسير شيعه نمىشود، بنا بر اين، فرض آنان - كه بين دو تفسير شيعه و اهلسنت تعارض مىباشد - بىمورد است. چه تعارضى است بين اينكه عذاب واقع عذابى باشد كه بر نضر بن حارث در جنگ بدر واقع شده است، و سپس بر پسرش جابر بن نضر واقع شده باشد ؟ چنانكه در روايت ابوعبيد اشاره شده، و سپس هم بر كسان ديگرى كه سزاوار عذاب بودند واقع شده است.
در اينجا شايسته است به يك قاعده عمومى مهم در تفسير قرآن اشاره كنيم، و آن اينكه تا جايى كه امكان دارد بايد اطلاقات نص - يعنى متن - را حفظ كرد و از تنگ كردن دايره آن و مقيد كردن آن پرهيز كرد. با اين حساب، آيه مىگويد يكى از آن
منكران و كافران قريشى عذاب را انكار كرد و عذابى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيم داده بود درخواست كرد، و خداوند نيز بدين صورت جوابش را داد كه: همچنان كه خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله كفار را از عذاب بيم دادهاند، آن عذاب بر حسب قوانين خاصى كه خداوند وضع كرده است، قطعا هم در دنيا و هم در آخرت واقع خواهد شد، و عمل به اين تهديد نيز هم در كفار و هم در مؤمنان جارى مىباشد.
بنا بر اين، عذابى كه خداوند در جنگهاى بدر و خندق بر قريش نازل كرد، عذابى كه در فتح مكه و خلع سلاح و تسليم آنان بر آنان نازل شد و عذابى كه آنان از طريق خشكسالى و قحطى تحمل كردند، همه از همان عذاب موعود به شمار مىرود. همچنين عذاب كسانى كه به خاطر اعلام ولايت اهلبيت عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ايشان اعتراض كرده بودند نيز از همان عذاب موعود در آيه مىباشد.
بر اين اساس، دليلى ندارد كه آيه را تنها به حادثه نضر بن حارث، و عذاب بيم داده شده را تنها به كشتن كسى - ولو آنكه از سران گردنكش قريش باشد - محدود و محصور كنيم. همچنين دليلى ندارد آيه را محصور به عصر خاصى از عصرهاى گذشته كنيم تا نسبت به روزگاران آينده به كلى ساكت و بىنظير باشد.
چه بسا ديده مىشود كه مفسران اهلسنت، بدون هيچ دليلى آيات عذاب و رحمت را به لحاظ سبب نزول و مسئله زمان به موضوع و زمان خاصى مربوط مىكنند، و از اين طريق خود را به محدوديتهاى زياد دچار مىكنند، و بىدليل كلام مطلق الهى را محصور و مقيد مىسازند.
هيچ يك از ناصبىها، با آنكه كينه شديدى نسبت به اهلبيت عليهمالسلام دارند حديثى در ردّ حديث نزول سنگ عذاب روايت نكردهاند، و هيچ يك از آنان پيش از ابنتيميه آن را تكذيب نكردهاند. اما ابنتيميه با شدت هر چه تمام به اين حديث حملهور شده و كوشش زيادى براى ردّ آن كرده است.
از ميان متأخران نيز محمد رشيد رضا در تفسير «المنار» به پيروى از ابنتيميه حديث را رد كرده است. آنچه شايان توجه است آنكه رشيد رضا نه تنها درباره آن حديث از ابنتيميه و شاگردش ابنقيّم تأثير پذيرفته، بلكه در بسيارى از انديشهها و روشها از آن دو تقليد كرده است. او اين حديث را در تفسير خود وارد كرده، و براى ردّ حديث از نام استادش محمد عبده نيز استفاده كرده است.
آنگاه مدعى شده كه بين افكار خود و استادش تمايز قائل شده است. هر كس به تفسير «المنار» مراجعه كند، به خوبى درمىيابد كه در دو جلد اول كه در زمان استادش محمد عبده نوشته شده و از يادداشتهاى درسهاى او بهره گرفته، عقلانيت او و اعتقادش به ولايت اهلبيت عليهمالسلام كاملاً پيداست. ولى در جلدهاى بعدى كه رشيد رضا پس از درگذشت محمد عبده نوشته يا تجديد چاپ كرده، افكار خشك و مخالف اهلبيت عليهمالسلام موج مىزند.
صاحب تفسير «المنار» به نقل از ثعلبى مىنويسد: وقتى جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره دوستى و ولايت على عليهالسلام در شهرها پيچيد و به گوش حارث بن نعمان فهرى رسيد، سوار بر شترى به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، و هنوز بر بالاى تخته سنگى بود كه از شتر پياده شد و آن را بست، و به پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در جمع يارانش ايستاده بود گفت: اى محمد ! به ما فرمان دادى تا به يگانگى خدا و رسالت تو شهادت دهيم ما نيز قبول كرديم ... .
سپس اركان اسلام را يكى يكى نام برد و گفت: همه اينها را از تو پذيرفتيم و به اطاعت تو گردن نهاديم. اما تو به اين حد راضى نشدى و دو دست پسرعمويت را كشيدى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ! اينك بگو اين عمل از جانب خودت مىباشد يا از جانب خداست ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين تصميم از سوى خداوند بود. حارث با شنيدن اين سخن برگشت، و در همان حال كه خواست بر شترش سوار شود مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب تو است، پس سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
او هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد. به طورى كه از فرق سرش فرو رفت و از پايين تنش بيرون آمده و هلاكش كرد. خداوند درباره همين واقعه در سوره معارج دو آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» را نازل فرمود.
شواهد و قرائن حكايت از آن دارد كه اين روايت جعلى و غير قابل اعتماد است. علاوه بر آن، سوره معارج نيز در مكه نازل شده، و آيه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأنزِل عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ»(1): «خدايا اگر اين مطلب حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما بباران» ، يادآور سخنى است كه كفار قريش پيش از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر زبان مىراندند. اين يادآورى در سوره انفال آمده، كه سوره انفال پس از جنگ بدر و چندين سال پيش از سوره مائده نازل شده است. بنا بر اين، چگونه ممكن است كه دو آيه از دو سوره كه يكى مكى و ديگرى مدنى است در شأن يك حادثه نازل شده باشند ؟
علاوه بر اين، ظاهر روايت هم نشان مىدهد كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم. ديگر اينكه روايت مىگفت كه داستان حارث در ابطح رخ داده، و ابطح نام مكانى در مكه است. در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير خم به مكه بازنگشته، بلكه در بازگشت از حجة الوداع در غدير خم توقف كرده است.(2)
گويا رشيد رضا از اين حديث به خشم آمده است، كه كوشش بسيارى كرده تا سند آن را تكذيب كند. ولى به دليلى دست نيافته تا عقدهاش را خالى كند ! در نتيجه چون به مطلب ابنتيميه دسترسى پيدا كرده است - كه حديث را تكذيب كرده و محتواى آن را به نقد كشيده - خوشحال شده، و در حالى كه آن را مبناى خود در تكذيب حديث قرار داده، از اظهار آن خوددارى كرده و مطلب را به ابنتيميه نسبت نداده است.
مهمترين چيزى كه ابنتيميه و صاحب «المنار» گفتهاند آن است كه: ابطح كه در روايت به كار رفته نام مكانى در مكه است، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از روز غدير به مكه باز نگشته است. البته آنان يا ندانسته اند يا خود را به ندانستهاند كه ابطح به همين مدينه - يعنى مدينة النبى صلىاللهعليهوآله مشهور - گفته مىشود.
آنان سپس گفتهاند: مطابق روايت مورد بحث، آيه «سَألَ سائِلٌ» در مدينه نازل شده است، در حالى كه سوره معارج در مكه نازل شده است. يعنى چگونه مىشود كه يك سوره در مكه نازل شود، ولى تنها دو آيه اول آن در مدينه نازل شده باشد ؟
آنها در اين مورد نيز خود را به ندانستن زدهاند ! زيرا فضاى سوره تا آيه 36 چنان است كه دلالت بر مدنى بودن آن مىكند، و اين حديث هم دلالت بر مدنى بودن سوره مىكند. وانگهى بر فرض كه سوره معارج در مكه نازل شده باشد، گاهى اتفاق افتاده كه آيهاى دو مرتبه نازل شده است؛ يعنى در مرتبه دوم براى بيان تفسير و معناى آيه نازل مىشود، و حادثه يا واقعهاى كه با آن مصادف مىشود در واقع بيانگر معناى آيه است.
چنانكه مفسران گفتهاند كه آيه «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَر» براى آرامش دل رسول خدا صلىاللهعليهوآله چندين بار و در چندين محل نازل شده است. بنا بر اين، امكان دارد آيه «سَألَ سائِلٌ» هم يك بار در مكه و مرتبه ديگر در مدينه نازل شده باشد.
حال اگر گفته شود: آيه «سَألَ سائِلٌ» دو مرتبه نازل شده، چه مانعى دارد كه معناى آن «عذاب واقع» براى يك عشيره و خانواده تحقق يافته باشد ؟ بدين صورت كه عذاب واقع براى نضر بن حارث زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر او را مىكشت نازل شده، و براى پسرش جابر زمانى تحقق يافته باشد كه خداوند از طريق فرود سنگى از آسمان او را در ابطح يا همان مدينه كشته باشد. در واقع معنايش اين باشد كه هر بار كه معناى اين آيه تحقق پيدا كرده، جبرئيل نازل شده و آيه را تلاوت كرده است !
اينجاست كه يك پژوهشگر حق دارد به ابنتيميه و رشيد رضا بگويد: اگر بپذيريم كه آيه درباره جريان نصب على عليهالسلام به ولايت نازل نشده، و اگر هم شده يك نزول
اضافى بوده، بقيه روايت چه اشكالى داشته كه آن را رد كردهايد ؟ يعنى شما مىتوانستيد بگوييد: اين آيه درباره ولايت حضرت على عليهالسلام نازل نشده، ولى مناسبت اصلى نزول آيه - يعنى درخواست عذاب - را كه قبول داشتيد، آن را ديگر چرا تكذيب مىكنيد ؟ !
اين بود چند اشكال كه صاحب «المنار» به روايت وارد كرده است.
صاحب تفسير «الميزان» نيز يكايك ايرادهاى رشيد رضا را پاسخ داده است:
و تو اى خواننده محترم مىبينى كه وى چگونه در چند جا از كلام خود دچار خودرأيى و تحكّم شده و سخن بيهوده گفته است. يكى آنجا كه گفته است: روايت ساختگى و مجعول است و سوره معارج مكى است. لابد دليل گفتارش مطلبى است كه در روايت از ابنعباس و ابنزبير نقل شده است. چه خوب بود فهميديم، با اينكه دليل ما هم روايت است و دليل او هم روايت است، چه ترجيحى در روايت مورد اعتماد او هست، با آنكه هر دو خبر واحد اند ؟
بر فرض كه سوره معارج مكى باشد كما اينكه مضمون خيلى از آياتش هم اين احتمال را تأييد مىكند، ولى او چه دليلى دارد بر اينكه هيچ يك از آيات آن مدنى نيست ؟ ممكن است دو آيه اولش كه مورد بحث ما هستند مدنى باشند. كما اينكه سوره مائده هم مدنى است و در اواخر عمر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شده است. در عين حال او و هم مسلكانش اصرار دارند كه يكى از آيات آن يعنى آيه مورد بحث مكى و نزولش در اوائل بعثت اتفاق افتاده است.
بنا بر اين، وقتى به اعتراف مفسران اهلسنت جايز باشد سوره مائده مدنى و آيه مورد بحث از آيات آن مكى باشد، چه عيبى دارد كه سوره معارج هم مكى ولى دو آيه اول آن مدنى باشد ؟
اما اينكه گفته است: خداوند گفتار بعضى از كفار قريش قبل از هجرت را حكايت كرده است، اين هم تحكمى ديگر و سخنى بدون دليل است، زيرا بر فرض كه سوره
انفال قبل از مائده نازل شده باشد، اين كجا دليل مىشود بر اينكه در موقف تأليف و جمع آورى قرآن بعضى از آياتى را كه بعد از انفال نازل شده در انفال قرار نداده باشند ؟ كما اينكه آيات ربا و آيه «وَ اتَقوا يَوما تُرجَعونَ فيهِ إلَى اللّهِ»(1): «بترسيد از روزى كه به سوى خدا بازگردانده مىشويد»؛ كه به نظر آنان آخرين آيهاى است كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است، در سوره بقره قرار گرفته است. با اينكه سوره بقره در اوائل هجرت نازل شده، و اين آيات چند سال قبل از آن نازل شدهاند.
اما اينكه گفته است: آيه «وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ ... » حكايت از گفتارى است كه كفار قبل از هجرت مىگفتهاند. اين نيز تحكّم ديگرى است ! صرف نظر از اينكه سياق آيه دليل بر خلاف آن است؛ چرا كه براى آنكه كسى كه عارف به اسلوب كلام باشد هيچ گاه شك نمىكند كه آيه «اللّهُمَّ إن كانَ هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» از آنجا كه مشتمل است بر جمله «إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» كه هم اسم اشاره «هذا» و هم ضمير فصل «هو» و هم كلمه «حق» كه بر سر آن الف و لام در آمده، و هم كلمه «مِن عِندِكَ» در آن به كار رفته است، كلامى نيست كه يك بتپرست آن را بر زبان آورد.
بلكه اين كلام، كلام كسى است كه به مقام ربوبيت ايمان و اذعان داشته، و معتقد است كه امور حقّه از ناحيه آن مقام سرچشمه مىگيرد، و جميع شرايع از آن ناحيه نازل مىشود. چنين كسى است كه اگر احيانا درباره امرى كه ديگرى ادعا مىكند كه آن امر حق است نه غير آن، و ادعا مىكند كه اين امرى است از ناحيه خدا توقف كند و در تشخيص حقانيت و صدق گفتار او سر به گريبان فرو ببرد،و نتواند حق را بفهمد.
ناچار از فرط خستگى و ملالت، از زندگى سير شده و به جان خود نفرين كند. كسى كه اصلاً از اين كوزه آب نمىخورد و سر و كارش همه با بت و بتكده است، او چه باك دارد از اينكه اين حرف حق باشد يا نه. او خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول ندارد چه رسد به يك مسئله جزئى.
1) . بقره / 281.
و اما اينكه گفت: ظاهرا روايت اين است كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم.
اين نيز تحكّم ديگرى است؛ براى اينكه از ايشان سؤال مىشود كدام يك از علماى رجال چنين جزئيتى كردهاند كه عموم اشخاصى را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديدار كرده و به وى ايمان آورده و يا پس از ايمان مرتد شدهاند، به دست آورد و سرگذشت زندگى آنها را ضبط كرده باشد ؟ و اگر شما چنين ضبطى را سراغ داريد، چه مانعى دارد كه روايت ثعلبى هم راجع به يكى از آن مرتدين باشد ؟
و اما اينكه گفته: ابطح نام موضعى است در مكه، و پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از حجة الوداع و داستان غدير به مكه تشريف نبرده است. از اين كلام بر مىآيد كه صاحب «المنار» لفظ ابطح را به معناى اصلى خود كه عبارت است از ريگزار نگرفته، بلكه به معناى مصطلح و مستحدث آنكه نام موضعى است در مكه گرفته است. دليلى هم بر اين مطلب ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن است؛ يكى همين روايت، و نيز روايت ديگرى كه مدينه را هم ابطح خواندهاند. چه بسا از اين شعر هم استفاده شود:
نَجوتُ وَ قَد بَلَّ المُرادىُّ سَيفُهُ *** مِن ابنِ أبى شِيخِ الأباطِحِ طالِب
من نجات يافتم در حالتى كه ابنملجم مرادى لعنة اللّه عليه شمشير خود را به خون سر على عليهالسلام فرزند ابوطالب - كه شيخ و بزرگ ابطحىهاست - آب داد. در اين شعر هم مكه و هم اطراف آن ابطح ناميده شدهاند.(1)
صاحب «مراصد الاطلاع» گفته است: ابطح به فتح الف و سكون با و فتح طاء و حاء بىنقطه، به معناى بستر سيل است كه داراى ريگهاى نرم مىباشد. ابندريد هم گفته است: ابطح و بطحا شن نرمى است كه سيلاب آن را بر روى زمين فرش مىكند.
1) . اين شعر در متن تأليفى مؤلف نبوده و با مراجعه به مأخذ آن وارد كرديم، زيرا بدون آن معناى جمله نارسا مىنمود.
ابوزيد گفته است: ابطح اثرى است كه از سيل باقى مىماند، چه بستر سيل وسيع باشد و چه تنگ. شهر مكه و منى را ابطح مىگويند به ملاحظه اينكه فاصله بستر سيل از هر دو به يك اندازه است. بلكه فاصله آن نسبت به منى كمتر است. و بين آن و منى محلى است به نام محصب، و بين آن و مكه خيف بنىكنانه قرار دارد.
از همه اينها گذشته، عين رواياتى را كه ثعلبى نقل كرده ديگران هم نقل كردهاند، و در نقل آنها كلمه ابطح ديده نمىشود. آن نقل همان است كه در ادامه از «مجمع البيان» و او از جمهور علما و همچنين غير آن خواهد بود.
علاوه بر اين و بعد از همه اينها مىگوييم: روايت از اخبار متواتر و يا خبرى كه قرينه قطعى بر صحتش اقامه شده باشد نيست كه قابل اين همه بحث باشد، بلكه خبر واحد است، و بناى ما هم بر اين نيست كه در غير احكام فرعيه بر اينگونه اخبار اعتماد كنيم.
نه تنها ما، بلكه همه عقلاء بنايشان بر اين است. اگر در همه طوايف بشرى تفحص كنيم خواهيم ديد كه بناى همه آنها بر آن است كه جز در محاورات روزمره خود به اخبار آحاد اعتماد نكنند. اين مقدار هم كه ما بحث كرديم براى اين بود كه در قبال خصم كه روايت را به باد خدشه و اشكال گرفته و مىخواست بدون دليل صحيح روايت را ساختگى و مجعول قلمداد كند، و با علم به اينكه اشكالاتش وارد نيست سكوت نكرده باشيم.(1)
هر چند صاحب «الميزان» با استدلالهاى كاملاً قوى نظريات رشيد رضا را رد كرده، ولى از آنجا كه حديث فرود سنگ را خبر واحد مىداند، باز هم به گونهاى در جهت تضعيف حديث گام برداشته است !
اى كاش او به جاى آنكه با ادعاى خبر واحد بودن حديث آن را تضعيف مىكرد، پس از آن منابع و راويان آن را به خوبى مىشناخت و به بحثهايى كه علامه امينى در
1) . الميزان: ج 6 ص 55 - 57 . مطلب از ترجمه اين تفسير گرفته شده است.
جلد اول «الغدير» و سيد نقوى هندى در جلدهاى هفتم و هشتم «عبقات الانوار» و ساير منابع مراجعه مىكرد، آنگاه درباره آن چنين قضاوتى مىكرد.
در اينجا خلاصهاى از آنچه صاحب «الغدير» درباره اين آيه و روايت آن نوشته مىآوريم، تا هم انطباق حديث با آيه ثابت شود، و هم متواتر بودن روايت:
از جمله آيات نازل شده بعد از نص غدير، آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» از سوره معارج است، كه علاوه بر اعتقاد شيعه به آن، جمعى از زعماى اهلسنت نيز - كه شخصيتشان مورد تصديق است - آن را در كتب تفسير و حديث خود ثبت و ضبط كردهاند.
آنگاه صاحب «الغدير» متن سى تن از نويسندگان و محدثانى كه روايت را به چندين طريق - نه يك طريق - روايت كردهاند آورده، كه در ميان آن سى تن، دو محدث، پيش از روزگار ثعلبى مىزيستهاند.
صاحب «الغدير» آنگاه به وجوه متعددى كه ابنتيميه براى تضعيف و ابطال حديث در كتاب «منهاج السنة»(1)آورده مىپردازد و به يكايك آنها پاسخ مىدهد. ايرادهاى ابنتيميه و خلاصه پاسخهاى صاحب «الغدير» عبارتند از:
همه مردم - از شيعه و اهلسنت - اتفاق نظر دارند كه ماجراى غدير در هنگام بازگشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع رخ داده است. در حالى كه حديث مزبور حكايت از آن دارد كه چون اين خبر در بلاد شايع و منتشر شد، حارث نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد، در حالى كه آن حضرت هنوز در ابطح - يعنى مكه - بود، و طبيعت حال ايجاب مىكند كه در مدينه باشد. بنا بر اين، سازنده اين حديث از تاريخ داستان غدير بىاطلاع و نسبت به آن جاهل بوده است.
1) . منهاج السنة: ج 4 ص 13.
پاسخ:
اولاً: آنچه از روايت حلبى در «السيرة الحلبية» ، سبط بن جوزى در «تذكره» و شيخ محمد صدرالعلم در «معارج العلى» آمده بود اين است كه شخص مزبور - سؤال كننده - در مسجد خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيده، اگر مراد از مسجد، مسجد مدينه باشد. اضافه بر اين، حلبى تصريح كرده كه آن شخص در مدينه خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيده است. پس معلوم مىشود ابنتيميه بدون توجه به اين مطلب شروع به هرزهگويى كرده، و با جزميت هر چه تمام حديث را تكذيب كرده است.
ثانيا: او بدون توجه به حقايق زبانشناسى و لغت، «ابطح» را موضعى در حوالى مكه دانسته است. در صورتى كه اگر به كتابهاى حديث، جغرافيا، فرهنگ لغات و شهرها و ادبيات مراجعه مىكرد، به خوبى به تصريحات اهل فن دست مىيافت و مىدانست كه آنها كلمه ابطح را به هر وادى و سيلگاه كه در آن سنگريزه و شن وجود دارد اطلاق مىكنند. چنانكه بخارى و مسلم در صحيحين از عبداللّه بن عمر روايت كردهاند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در بطحاء ذىالحليفه (يعنى گذرگاه سيل و ريگزار آنجا) شتر خود را خوابانيد و نماز خواند.(1)
همه اهل علم و اهل تفسير اتفاق نظر دارند كه سوره معارج در مكه نازل شده است. پس سوره معارج حدود ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير نازل شده است.
پاسخ:
آنچه از اجماع و اتفاق نام برده حاصل مىشود اين است كه سوره معارج من حيث المجموع مكى است، نه آنكه همه آيات آن هم مكى باشند. بنا بر اين، ممكن است اين آيات استثنائا مدنى باشند. چنانكه اين رويه در بسيارى از سورههاى ديگر نيز جارى است.
1) . صحيح بخارى: ج 1 ص 181. صحيح مسلم: ج 1 ص 382.
پس اين ايراد وارد نخواهد بود، وقتى يقين حاصل شد كه سورهاى مكى است يا مدنى، لازمه آن اين باشد كه آيات اوليه آن و يا آيهاى كه نام سوره از آن گرفته شده نيز مكى يا مدنى باشد. زيرا چنانكه قبلاً نيز اشاره كردهايم، ترتيبى كه در آيات و سورهها ملاحظه مىشود به مقتضاى توقيف است نه ترتيب نزول.
بنا بر اين، امكان دارد نزول اين چند آيه متأخر باشد، و مقدم داشتن آنها بر آياتى كه قبلاً نازل شده به سبب توقيف باشد، هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم. همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم؛ همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب در آيات و سورههاى قرآن آگاهى نداريم. چه بسا اينگونه تقديم و تأخير در آيات و سورهها در نظم كنونى قرآن نظير دارد، مانند:
سوره عنكبوت مكى است، ولى ده آيه اول آن مدنى است. به طورى كه اين امر را طبرى و قرطبى و شربينى روايت كردهاند.(1)
سوره كهف مكى است، ولى هفت آيه اول آن مدنى است. قرطبى و سيوطى به اين حقيقت اذعان كردهاند.(2)
سومين اشكال ابنتيميه اين است كه آيه «وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ» : «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد) حقى از جانب تو است پس از آسمان بر ما باران سنگ نازل كن» ، به اتفاق همه علما پس از جنگ بدر و سالها پيش از واقعه غدير نازل شده است. بنا بر اين، شما چگونه مىگوييد شخصى كه از ولايت على عليهالسلام ناراضى بود پس از واقعه غدير به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده و چنين سخنى گفته است ؟
پاسخ:
گويا اين مرد گمان مىكند نظر راويان احاديثى - كه مؤيد همديگر اند - اين است كه حارث بن نعمان (آن مرد كافر) آنچه بر زبان آورده از آيه كريمهاى است كه سابقا نازل شده و او آن را در قالب دعا در آورده و در آن روز به زبان آورده است ! در صورتى كه خواننده اين اخبار به خوبى درك مىكند كه اين گمان درست نيست. يا اينكه ابنتيميه گمان كرده در آياتى كه سابقا نازل شده مانعى هست كه كسى به آن سخن گويد. مگر در اين روايت چيزى غير از اين ذكر شده كه آن مرد كافر (حارث يا جابر) چنين كلماتى را بر زبان آورده است.
اين مطلب چه ربطى با وقت نزول آيه سوره انفال دارد، بلكه آن آيه هر وقت كه نازل شده باشد - چه بدر يا احد - به جاى خود. اما اين مرد كفر خود را به آن آشكار كرده است، كما اينكه كفار پيش از او كفر خود را به آن آشكار نموده بودند ! مطلب معلوم است، ولى ابنتيميه ميخواهد با تعداد اشكالاتى كه طرح مىكند مطلب حق و ثابتى را به زعم خود باطل كند.
آيه «سَألَ سائِلٌ» به سبب گفتار و درخواست مشركان در مكه نازل شده، ولى به واسطه وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين آنان در آنجا عذاب بر آنها نازل نشده، زيرا خداوند وعده فرموده تا زمانى كه پيامبرش صلىاللهعليهوآله در ميان آنان باشد يا آنان استغفار مىكنند بر آنها عذاب نازل نكند: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ» : «مادام كه تو (پيامبر صلىاللهعليهوآله) در ميان آنان باشى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و مادامى هم كه استغفار كنند خداوند عذابش را بر آنان نازل نمىكند» .
پاسخ:
بين عدم نزول عذاب در مكه بر مشركان با عدم نزول عذاب در اينجا (مورد آيه «سَألَ سائِلٌ» ) بر مرد معاند، ملازمهاى برقرار نيست. براى آنكه كارهاى خداوند از روى حكمت است، و هر كار هم حكمت ويژه خود را دارد. از اين رو، كارهاى خداوند به لحاظ حكمت داراى ابعاد گوناگون مىباشند.
آنگاه علامه امينى نام تعدادى از افراد را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را نفرين كرده و خداوند آنان را دچار عذاب كرده مىآورد، و در پايان مىگويد: اگر وجود رسول خدا صلىاللهعليهوآله به طور كلى مانع از تمام اقسام عذاب بود، اين تهديد درست نبود و احدى از آنها كه نام برديم گرفتار عذاب نمىشد، و حتى احدى در غزوات و جنگهاى آن حضرت به سبب خشم ايشان كشته نمىشد، زيرا تمام اين امور از اقسام عذاب است.
اگر داستان حارث كه درباره اين آيه ادعا شده درست و مطابق واقع باشد مثل آنچه درباره اصحاب فيل نازل شده، هر آينه براى نقل و روايت آن انگيزههاى زيادى پيدا مىشد و مفسران زيادى به آن توجه مىكردند. حال كه به جز چند سند ناشناس، مورخان و ارباب كتابهاى مسند و صحاح و تفسير و سيره و امثال آن به كلى اين داستان را ناديده گرفتهاند. پس معلوم مىشود كه داستان از اساس باطل و دروغ است.
پاسخ:
قياس اين داستان كه يك حادثه فردى بوده با داستان اصحاب فيل نامناسب و نارواست. چرا كه اين حادثه در جامعه آن روز از زمينه مناسب و كيفيتى كه توجه و اعتناى عمومى را به خود جلب كند، برخوردار نبود.
مضافا بر اينكه در عين حال هدف و مقصود گروهى كه شاهد اين امر بودند اقتضا مىكرد كه پرده فراموشى بر آن بكشند. همان طور كه پرده بر اصل موضوع - يعنى امر ولايت در غدير خم - كشيدند. بنا بر اين، انگيزهها در نقل داستان اصحاب فيل غير از انگيزهها و مقاصدى است كه در واقعه فرود سنگ عذاب بر سؤال كننده موجود است، و قياس آن دو به يكديگر زورگويى و ناديده انگاشتن حق و حقيقت است.
اما ادعاى ابنتيميه دائر بر اينكه طبقات نويسندگان و مورخان به اين موضوع را بهايى ندادهاند، اين نيز گزافگويى ديگرى است. چه آنكه ما در آغاز همين بحث سى تن از كسانى كه اين داستان را به طرق متعدد نقل كردهاند نام برديم، كه همه آنان از پيشوايان علم و حاملان تفسير و حافظان حديث و ناقلان تاريخ مىباشند.
اما از لحاظ اسناد به اين دو نفر - نضر بن حارث و حارث بن نعمان - نيز، حافظان و مفسران و محدثان و اهل تحقيق اين اسناد را شناخته و در خور ذكر و اعتماد دانستهاند، و بدون هيچ ترديد و انكارى، آياتى از قرآن كريم و ذكر حكيم را بدين اسناد تفسير نمودهاند. اينان از كسانى نيستند كه با اسنادهاى كم ارج و روايات ضعيف و سست قرآن را تفسير كنند. آرى، سابقه امر چنين است و روش اهل دانش چنين بوده است. ولى ابنتيميه سند را مجهول و ناشناس پنداشته، و در متن آن نيز به مناقشه پرداخته است. زيرا هيچ چيز از اين قبيل با روش ناهموار او تطبيق نمىكند.
از اين حديث چنين فهميده مىشود كه سؤال كننده (حارث) به جهت پذيرفتن اصول پنجگانه اسلام مسلمان بوده، و آنچه از تاريخ اسلام روشن و بديهى است آن است كه احدى از مسلمانان در عهد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عذاب مبتلا نشده است.
پاسخ:
اين حديث همانگونه كه مسلمان بودن حارث را ثابت مىكند، ارتداد يا خروج او از اسلام را نيز در بر مىگيرد. به دليل ردّ فرمايش پيامبر صلىاللهعليهوآله و شك و ترديد او در آنچه آن حضرت از طرف خداى متعال خبر داده بود. بنا بر اين، عذاب در هنگام مسلمان بودن بر او نازل نشده، بلكه بعد از كفر و ارتداد عذاب به او رسيده است. گذشته از اين، كسانى هم بودهاند كه با وصف اسلام و مسلمان بودن، به علت تجرّى و جسارت به ساحت قدس نبوى صلىاللهعليهوآله مشمول عقوبت واقع شدهاند.
علامه امينى در اينجا نام عدهاى از مسلمانان را ذكر كرده كه به سبب نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله دچار عقوبت شدهاند. از جمله آنان كسى است كه مسلم در صحيح خود به نقل از سلمة بن اكوع روايت كرده است: مردى در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله با دست چپ خود غذا مىخورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: با دست راست بخور. مرد گفت: نمىتوانم. در صورتى كه مىتوانست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ازدست چپ ناتوان شوى. در نتيجه هيچگاه نتوانست دست چپ خود را به دهان برساند.
حارث به نعمان در ميان صحابه شناخته شده نيست، زيرا ارباب حديث و تراجم مانند ابنعبدالبر در «الاستيعاب» و ابنمنده و ابونعيم اصفهانى و ابوموسى در تأليفات خود و در ضمن نامهاى صحابه، نامى از او به ميان نياوردهاند. بنا بر اين، از نظر ما وجود چنين كسى مشكوك و مردد مىباشد.
پاسخ:
كتابهايى كه در معرفى و شرح حال و زندگى صحابه تأليف شدهاند، نام همه صحابه را در خود ندارند. بلكه هر يك از نويسندگان و گردآورندگان، به ذكر نام آن عده از صحابه كه در حيطه اطلاع و در حدود بررسى او بوده پرداخته است. سپس مؤلف ديگر آمده و در حد توان خود از زواياى كتب و آثار پيش از خود، نام و نشان افرادى از صحابه را به دست آورده كه سلف او بر آنها وقوف نيافته و بر گفته مؤلف اولى اضافه كرده است.
جامعترين كتابى كه در اين زمينه موجود است، كتاب «الاصابة فى تمييز الصحابة» تأليف ابنحجر عسقلانى است. حتى نامبرده هم در آغاز كتاب خود مىنويسد: با آنكه كوشش بسيارى در اين راه كردهايم، مع ذلك در مقايسه با روايتى كه از ابىذرعه رازى نقل شده، نتوانستهايم به اسامى يك دهم از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست پيدا كنيم.
زيرا او در روايتى گفته است: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دار دنيا وفات كرد، تعداد كسانى كه ايشان را ديده بودند يا از ايشان حديثى شنيده بودند بالغ بر صد هزار نفر مرد و زن بودند، كه همه آنها گفتهاند كه حديثى از آن حضرت شنيده يا ديدهاند.
بنا بر اين، اگر نام شخصى در چنين آثارى ذكر نشده، انكار وجود او از حيطه انصاف خارج است و با اصول و مقررات بحث و استدلال سازش ندارد. وانگهى، ممكن است مؤلفان كتب مشتمل بر شرح حال صحابه، به علت ارتداد و كفرى كه در سرانجام از اين شخص مشهود گشته از ذكر نامش صرف نظر كرده باشند.(1)
1) . الغدير: ج 1 ص 239 - 266.
علاوه بر آنچه پيش از اين ما در بيان اين حديث تقديم خوانندگان محترم كرديم، و علاوه بر آنچه صحاب «الغدير» بيان كرد، سه دليل ديگر در تقويت و تثبيت حديث مورد بحث ارائه مىكنيم:
از جمله دلائل محكمى كه بر صحت اين حديث مىتوان اقامه كرد آنكه: اين حديث نمىتواند در خلأ پيدا شده باشد. همچنين احتمال اينكه راويان خلافت قريشى حديث را جعل كرده باشند احتمال نامعقولى است، زيرا آنان اقدام به جعل حديثى نمىكنند كه مضمون آن نزول ولايت حضرت على عليهالسلام از آسمان را پيش از بيعت ابوبكر در سقيفه ثابت كند، و همچنين ثابت كند كه هر كس نسبت به ولايت حضرت على عليهالسلام اعتراض كند خداوند او را با بارش سنگ از آسمان عقاب خواهد كرد، همچنان كه خداوند كافران اصحاب فيل را عذاب كرد.
از جمله احتمالات ديگرى كه درباره منشأ حديث منتفى است آنكه حديث از منابع حديثى شيعه به منابع اهلسنت رخنه و نفوذ كرده باشد. اگر چنين چيزى صحت داشته باشد، در واقع دروازه خطرناكى به روى آن گشوده خواهد شد، به گونهاى كه اگر آنان قبول كنند كه چنين بابى باز بوده، بنيان همه منابع حديثى آنان و كتابهاى صحاح و سنن و مجامع روايىشان فرو خواهد ريخت.
سپس بنيان خلافت قريشى و سقيفه درهم مىشكند، چون در اين صورت راويان اينگونه احاديث شيعى، همان راويان اصول عقيدتى و بنيانگذاران پايههاى قريش نيز خواهند بود. در اين مرحله آنان مجبور مىشوند تا آنها را توثيق و راويات آنها را قبول كنند، كه از جمله روايتشان همين روايت است، كه با اصول مبانى آنها مغاير مىباشد.
تعداد احاديثى كه در منابع شيعه و اهلسنت بر آنها اتفاق نظر وجود دارد بسيار بيشتر از احاديثى است كه در آن اختلاف نظر وجود دارد، زيرا آنگاه كه ديده مىشود
حديثى را همه مذاهب مسلمان روايت كردهاند، احتمال قوى داده مىشود كه حديث از ناحيه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله صادر شده باشد. اما اگر حديثى را عدهاى از مذاهب نقل كنند و بعضى آن را رد كنند، ميزان اعتماد به صدور از پيامبر كاهش مىيابد.
از سوى ديگر، از جمله دلايلى كه درجه احتمال صحت حديثى را بالا مىبرد آن است كه طرف مقابل راوى حديث از نقل آن ضرر ببينند و در خلاص شدن از آن متحير بماند !
حديثى كه اينك از آن بحث مىكنيم (حديث فرود سنگ عذاب) از قبيل همان احاديثى است كه مسلمانان تابع خلافت قريشى به شدت از آن ضرر مىبينند، و بردگان ناصبى قبيله قريش از آن خشمگين مىشوند. در حالى كه پيروان اهلبيت پيامبر عليهمالسلام به آن استدلال مىكنند و دلهايشان براى آن حديث خاضع و خاشع مىگردد.
اختلاف درباره نام شخصى كه سنگ عذاب براو نازل شده ضررى به صحت حديث نمىرساند، زيرا اين حديث بقيه شرايط صحت را داراست. به ويژه آنكه اسم آن شخص موجب رسوايى قوم و قبيله خود شده است. از اين رو است كه هم قبيلهاى هاى او كوشيدهاند تا جريان او را مخفى و فراموش كنند، تا مسلمانان آنها را سرزنش نكنند.
علاوه بر اينها، پژوهشگر محترم بايد بداند نام شخص اعتراض كننده گاهى جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى، و گاهى حارث بن نعمان فهرى است. البته حافظ ابوعبيده هروى (م 223 ق) نام او را در تفسير خود جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى ثبت كرده، و همه علماى نسب نيز علم ابوعبيده و تخصص او در علم حديث و تقدم عصرى او را محترم مىدانند. از جهت ديگر، جابر بن نضر شخصيت معروفى در ميان قريشيان است، زيرا او پسر رئيس قبيله بنىعبدالدار است كه پرچمدار قريش در جنگ بدر بود.
بنا بر اين، دليلى باقى نمىماند كه ابنتيميه و ديگر ناصبىها بر اساس آن حديث را رد كنند. اين در حالى است كه افراد ديگرى هم كه اسم آنان در روايت حديث آمده است. مانند حارث فهرى و ديگران. رجاليون و نويسندگان تراجم آنها را نيز از صحابه شمردهاند. يا اينكه از نوشتههاى آنان بر مىآيد كه آنان را از جمله كسانى دانستهاند كه اگر خود جزء صحابه نبودند ولى از نزديكان صحابه به شمار مىرفتند.
براى ماجراى سنگ آسمانى در غدير، طرق و اسانيد متعددى آمده است:
طريق اول: حديث عبيد هروى در كتاب «غريب القرآن»
ايم طريق را پيش از اين معرفى كرديم. با معيارهايى كه علماى رجال و حديث اهلسنت جهت جرح و تعديل(1)راويان احاديث دارند، ابوعبيد فردى است كه رواياتش هم داراى اسناد قوى است، و هم از سوى علما پذيرفته شده است.
طريق دوم: حديث ثعلبى به نقل از سفيان بن عيينه
براى اين حديث اسناد زيادى ذكر شده، و بيشتر كسانى كه در «الغدير» نام آنان آمده حديث را با سندهايى كه دارند، يا از خود ثعلبى و يا از كتاب او نقل كردهاند.
قاضى نوراللّه شوشترى تعدادى از راويان حديث را در كتاب «احقاق الحق» نام برده و طريقه روايت آنان را نيز ذكر كرده است. برخى از آنان عبارتند از:
يك. ثعلبى در تفسير خود - كه هنوز به چاپ نرسيده و مخطوط مىباشد - به سند خود از سفيان بن عيينه روايت كرده است كه كسى از او پرسيده: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ او در پاسخ به سؤال كننده گفت: مسئلهاى از من پرسيدى كه پيش از تو هيچ كس درباره آن از من سؤالى نكرده بود.
1) . جرح و تعديل دو اصطلاح حديثى هستند. جرح يعنى راوى را ضعيف و داراى اشكال دانستن، و تعديل يعنى عادل دانستن راوى.
پدرم از جعفر بن محمد برايم نقل حديث كرد كه زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم بود از مردم خواست تا گرد آيند. آنگاه كه مردم اجتماع كردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله به زودى منتشر شد و به همه شهرها رسيد.
از جمله كسانى كه اين سخن به ايشان رسيد حارث(1)بن نعمان فهرى بود، كه به محض شنيدن آن شتر خويش سوار شد و به حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد. شترش را خواباند، پايين آمد و گفت:
اى محمد ! به ما فرمان دادى كه به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت بدهيم، ما هم پذيرفتيم و شهادت داديم. به ما فرمان دادى روزانه پنج مرتبه نماز بخوانيم، قبول كرديم. به ما فرمان دادى زكات پرداخت كنيم، روزه ماه رمضان را بگيريم و حج به جا آوريم، همه اينها را قبول كرديم. باز هم راضى نشدى و بازوان پسرعمويت را بلند كردى و او بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. اينك بگو كه آيا اين امر تصميم خودت مىباشد يا فرمانى از جانب پروردگار است ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به همان كسى كه معبودى جز او نيست، آنچه انجام دادهام فرمان خداوند عزوجل است. با شنيدن اين سخن، حارث برگشت و همچنان كه به سوى شتر خود مىرفت مىگفت: خدايا اگر آنچه محمد مىگويد حق است، پس يا از آسمان بر ما باران سنگ بباران، و يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. هنوز به شتر خود نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد، كه بر فرق سرش اصابت كرد و تا پايين بدن فرو رفت و هلاكش كرد. به مناسبت اين داستان بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را نازل كرد.
1) . در نسخه ديگر به جاى حارث، حرث ثبت شده است. البته بايد توجه داشت كه تفسير ثعلبى در عصر قاضى نوراللّه شوشترى چاپ نشده بود. ولى هم اكنون چاپ شده آن در اختيار علاقمندان قرار دارد.
دو. حموينى در كتاب «فرائد السمطين» گفته است: شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران بن شبلى مقدسى در شهر نابلس، ضمن آنكه اجازه نقل رواياتش را براى من صادر كرد، با اجازه از قاضى جمالالدين عبدالقاسم بن عبدالصمد بن محمد انصارى، با اجازه از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، با اجازه از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى به من خبر داد و گفت: براى استاد خود از ابواسحاق ثعلبى از تفسير او روايتى قرائت كردم به اين مضمون كه: سفيان بن عيينه ... . آنگاه عين حديث ثعلبى را نقل كرده است.
سه. زرندى در كتاب «نظم درر السمطين» اين حديث را عين روايت ثعلبى نقل كرده است.(1)
چهار. ابنصباغ مالكى در كتاب «الفصول المهمة» بدون هيچ واسطهاى اين حديث را از تفسير ثعلبى و عين همان روايتى كه آورديم، نقل كرده است.(2)
پنج. عبدالرحمن صفورى در كتاب «نزهة المجالس» اين حديث را به نقل از تفسير قرطبى، به همان صورتى كه آورديم روايت كرده است.(3)
شش. سيد جمالالدين عطاءاللّه شيرازى هروى در كتاب «الاربعين حديثا» اين حديث را عين آنچه ما از ثعلبى نقل كرديم روايت كرده است. اما پس از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اين جمله را افزوده است: وَ أدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثُ كانَ: هر جا على عليهالسلام باشد حق را نيز همان جا قرار ده.
او همچنين روايت ديگرى در اين باره نقل كرده، كه در ادامه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله اين جملات را افزوده است: اللّهُمَّ أعِنهُ وَ أعِن بِهِ، وَ ارحَمهُ وَ ارحَم بِهِ، وَ انصُرهُ وَ انصُر بِهِ:
خدايا او را يارى كن و به سبب او ديگران را يارى كن، و به او رحم آور و به واسطه او بر ديگران رحم كن، و او را پيروز گردان و به حق او ديگران را نيز پيروز گردان.
هفت. عبداللّه شافعى در كتاب «خطى المناقب» عين همان حديث ثعلبى را آورده است.(1)
هشت. قندوزى در «ينابيع المودة» عين حديث تفسير ثعلبى را آورده است.(2)
نُه. امرتسرى در كتاب «ارجح المطالب» ، ص 568 چاپ لاهور: او اين حديث را از طريق شهابالدين دولتآبادى و سمهودى در «جواهر العقدين» و از كتاب «اربعين» جمالالدين محدث صاحب «روضه الاحباب» روايت كرده است.(3)
از جمله افراد ديگرى كه حديث را از طريق ثعلبى روايت كردهاند مىتوان از نويسندگان و علماى زير نام برد: عبدالرئوف مناوى در «فيض القدير» ، محمد بن محمد قادرى در «الصراط السوى» ، حلبى در «انسان العيون» ، احمد بن فضل بن محمد با كثير در «وسيلة الآمال» ، محمد بن اسماعيل امير در «الروضة الندية» ، حافظ محمد بن يوسف كنجى در كتاب «كفاية الطالب» عين همان حديثى را كه از تفسير ثعلبى نقل كردهايم، آوردهاند.(4)
علاوه بر افراد نام برده كه حديث را طريق ثعلبى از سفيان بن عيينه نقل كردهاند، قاضى حسكانى نيز با سند جداگانهاى روايت را به سفيان بن عيينه مىرساند. در اينجا طريقه ايشان را بررسى مىكنيم:
قاضى در كتاب «شواهد التنزيل» ذيل دو روايت، سند خود را به سفيان بن عيينه رسانده است. آن دو حديث عبارتند از:
ابوعبيد شيرازى و ابوبكر جرجرايى، هر يك جداگانه براى ما روايت كردند كه ابواحمد بصرى براى ما روايت كرده: محمد بن سهل برايم حديثى نقل كرد: زيد بن اسماعيل مولاى انصارى براى ما روايت كرد: محمد بن ايوب واسطى، از سفيان بن عيينه، از جعفر بن محمد، از پدرش از على بن ابىطالب عليهمالسلام براى ما روايت كرد:
در روز غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله على را نصب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. اين سخن كه در شهرها پيچيد، نعمان بن حرث فهرى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: به ما فرمان دادى تا به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت دهيم، و به ما فرمان دادى تا جهاد كنيم، حج بگذاريم، زكات بپردازيم و روزه بگيريم، ما هم قبول كرديم. اما به اين حد هم راضى نشدى تا اينكه اين جوان را بر ما منصوب كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. اينك بگو آيا از پيش خود چنين تصميمى گرفتى يا از جانب خدا دستور داشتى ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: دستورى است از جانب خدا. نعمان گفت: واقعا به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين فرمان از سوى خداست ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست اين دستور خداوند بود. در اين هنگام نعمان از نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشت و با خود مىگفت: (خدايا) اگر چنين چيزى حق است و از سوى تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران، يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز سنگى به سوى او روانه كرد، كه بر سرش فرود آمد و او را هلاك ساخت. و در همين رابطه بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ» را نازل فرمود.
ابوبكر سبيعى براى ما نقل حديث كرد و گفت: احمد بن محمد بن نصر ابوجعفر ضبعى گفته است: اسماعيل بن سنان روايت كرد براى ما و گفت: شريح بن نعمان از سفيان بن عيينه، از جعفر، از پدرش، از على بن الحسين عليهمالسلام روايت كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. اين سخن به همه شهرها رسيد و ... .(1)
1) . شواهد التنزيل: ج 2 ص 382.
طريق سوم: طريق قاضى حسكانى از جابر جعفى
حسكانى در «شواهد التنزيل»(1)و «تفسير العتيق» گفته است: ابراهيم بن محمد كوفى براى ما حديثى نقل كرد و گفت: نصر بن مزاحم براى من روايت كرد، از عمرو بن شمر، از جابر جعفى، از محمد بن على(2)كه گفت: حارث بن عمرو فهرى به حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: تو براى ما اخبار آسمانى آوردى، تو را تصديق كرديم و از تو قبول نموديم ... . در اينجا حسكانى مانند همان روايت پيشين مطلب را ادامه داده، تا جايى كه حارث از نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفت. سپس چنين نقل كرده است:
وقتى حارث به بطحاء رسيد، سنگى از آسمان بر او فرود آمد و سرش را شكافت. سپس در همين رابطه خداوند براى منكران ولايت على عليهالسلام آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرده است.
طريق چهارم: سند قاضى حسكانى از حذيفة بن يمان
قاضى حسكانى به دو طريق سندش را به حذيفه مىرساند:
يك. ابوالحسن فارسى، از ابوالحسن محمد بن اسماعيل حسنى، و او از عبدالرحمن بن حسن اسدى، از ابراهيم براى ما روايت كرد.
دو. ابوبكر محمد بن محمد بغدادى گفته است: روايت كرد ما را ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى، از عبدالرحمن بن حسن اسدى، كه ابراهيم بن حسن كسائى براى ما روايت كرد، از فضل بن دكين، و گفت: روايت كرد ما را سفيان بن سعيد، از منصور، از ربعى، از حذيفة بن يمان كه گفت:
چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ، نعمان بن منذر فهرى برخاست و گفت: آيا اين چيزى است كه از پيش خود مىگويى يا خدايت چنين دستور داده است ؟ فرمود: دستور خداى من است. نعمان گفت: خدايا سنگى از آسمان بر ما نازل كن.
او اين سخن را گفت، و هنوز به شترش نرسيده بود كه سنگى بر او فرود آمد. او را غرقه خون كرد و افتاد و مرد. سپس در همين رابطه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد. عبارات و الفاظ هر دو طريق ذكر شده يكى مىباشد.
طريق پنجم: طريقه قاضى حسكانى از ابوهريره
حسكانى در «شواهد التنزيل» مىگويد: عثمان از فرات بن كوفى به ما خبر داد و گفت: حسين بن محمد بن مصعب بجلى براى ما روايت كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهدى براى ما به نقل از محمد بن ابىمعشر مدنى، از سعيد بن ابوسعيد مقبرى، از ابوهريره براى ما روايت كرد كه گفت:
روز غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوى على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. در اين حال مرد باديه نشين برخاست و به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و گفت:
ما را براى شهادت به يگانگى خداوند و رسالت خويش دعوت كردى از تو قبول كرديم. به ما فرمان اقامه نماز و روزه دادى، نماز خوانديم و روزه گرفتيم. دستور پرداخت زكات دادى اجرا كرديم. اين همه تو را قانع نكرد كه آمدى على را نيز ولى ما قرار دادى ؟ ! حال بگو اين اقدام از سوى خودت بوده يا از خداوند است ؟
فرمود: از جانب خداست، نه خودم. گفت: قسم مىخورى به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين اقدام اجراى فرمان خدا بوده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود:
آرى.
در اين حال مرد عرب برخاست تا شترش را سوار شود، و همچنان با خود مىگفت: پروردگارا، اگر اين فرمان حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
هنوز سخنان او تمام نشده بود كه آتشى نازل شد واو را سوزاند، و پشت سر آن هم خداوند آيات «سَألَ سائِلٌ عذاب واقع . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد.
البته حاكم حسكانى از دو طريق ديگر كه به سعد بن ابىوقاص و ابنعباس مىرسد نيز حديث را روايت كرده، ولى سند آن را نياورده است. دليل عدم ذكر سند اين دو طريق هم شايد آن باشد كه دو طريق در «تفسير فرات كوفى» نيز موجود باشند.
و اما اسناد شيعه براى ماجراى نزول سنگ آسمانى در غدير و نزول آيه «سَألَ سائِلٌ» از اين قرار است:
سند فرات بن ابراهيم كوفى به سفيان بن عيينه
فرات كوفى در تفسير خود مىگويد: محمد به احمد بن ظبيان، حديث معنعنى(1)را برايم از حسين بن محمد خارفى نقل كرد و گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت: اى برادرزاده ! چيزى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى آن را از من نپرسيده بود. من هم روزى از جعفر بن محمد عليهالسلام چنين چيزى پرسيدم. آن حضرت فرمود: پدرم از جدم و جدم از پدرش و او هم از ابنعباس شنيده كه گفت:
چون روز غدير خم شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخاست و خطبه كوتاهى خواند. سپس على بن ابىطالب عليهالسلام را صدا كرد، بازويش را گرفت، سپس دستش را چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغلهايشان ديده مىشد. آنگاه فرمود: آيا رسالت الهى را به شما نرساندهام و آيا شما را نصيحت نكردهام ؟ مردم گفتند: آرى، خدا مىداند چنين كردهاى. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
1) . روايتى كه براى نقل حديث و رسانده شدن سلسله رجال راوى آن به معصوم از لفظ «عن» استفاده شده باشد، مثل «عن فلان، عن فلان» ، معنعن ناميده مىشود. حديثپژوه معاصر، كاظم مدير شانهچى در تعريف حديث معنعن مىنويسد: حديثى است كه در تمام سلسله سند هر يك آن ناقلين تصريح به لفظ «عن فلان» نموده باشد، بدون اينكه راوى لفظ «سمعت» و مانند آن را در روايت بياورد. علم الحديث و دراية الحديث: ج 2 ص 75.
اين سخن در ميان مردم شايع شد و به حارث بن نعمان فهرى رسيد. شترش را آماده كرد و سوار شد تا به ابطح رسيد. شتر را خواباند و بست و به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و سلام كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز جواب سلامش را داد. سپس گفت:
اى محمد ! تو ما را به شهادت بر يگانگى خدا دعوت كردى ما شهادت داديم. سپس از ما خواستى بپذيريم كه تو پيامبر خدايى، تو از دل ما آگاهى كه پذيرفتيم. گفتى: نماز بخوانيد، خوانديم. گفتى: روزه بگيريد، روزه گرفتيم و تشنگى و گرسنگى روزه را تحمل كرديم. حال دست پسرعمويت را بلند كرده و او را رهبر و ولىّ ما قرار دادهاى و گفتهاى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. خدايا هر كس او را دوست مىدارد دوستش بدار. هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس او را يارى كند يارىاش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد خدايا تو خوارش گردان. اى رسول خدا ! آيا فرمان از جانب تو است يا از جانب خداست ؟
راوى گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: از جانب خداست. آنگاه حارث از جاى خويش برخاست و در حالى كه خشمگين بود مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران، تا موجب بلاى اول و نشانه آخرمان باشد. اما اگر محمد دروغ مىگويد، بلاى خويش را بر او نازل كن. آنگاه شترش را بلند كرد و بندش را باز كرد و بر آن سوار شد.
همين كه از ابطح (دره ريگزار) يا مدينه خارج شد، خداوند سنگى را از آسمان به سوى روانه كرد، كه بر فرق سرش اصابت كرد و بدنش را متلاشى كرد و جنازهاش بر زمين افتاد. در همين رابطه بود كه خداوند آيات اول سوره معارج را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» .(1)
سند محمد بن عباس به سفيان بن عيينه
محمد بن عباس گفته است: على بن محمد بن مخلد، از حسن بن قاسم، از عمر بن
1) . تفسير فرات: ص 505 .
احسن، از آدم بن حماد، از حسين بن محمد روايت مىكند كه گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت ... ، و عين عبارت فرات كوفى را ذكر كرد.(1)
سند سيد مرتضى به سفيان بن عيينه
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» به نقل از سيد مرتضى در «عيون المعجزات» نوشته است: ابوعبداللّه محمد بن احمد گفته است: پدرم برايم حديث نقل كرد و گفت: از على بن فروخ سمان شنيدم كه گفت: يحيى بن زكريا منقرى برايم گفت: سفيان بن عيينه گفته است: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم على عليهالسلام را به امامت منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ ... .(2)
مؤلف گويد: براى معناى حديث فرود سنگ، ياد حديثى از مفضل بن عمر جعفى افتادم كه از امام صادق عليهالسلام نقل كرده، و سيد هاشم در كتاب «البرهان فى تفسير القرآن» در تفسير آيه «فَلِلّهِ الحُجَّةُ البالِغَةُ»(3): «حجت بالغه و برهان رسا فقط از آن خداست» ، آن را نقل كرده است. در سوره معارج نيز درباره «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» روايت ديگرى نقل كرده است.
سند منتخبالدين رازى به سفيان بن عيينه
شيخ منتخبالدين رازى كتابى دارد به نام «الاربعون حديثا» . وى در آن كتاب درباره حديث فرود سنگ چندين حكايت نقل كرده است. از جمله آن حكايات اين است:
براى ما روايت كردهاند ابوالعلاء زيد بن على منصور اديب و سيد ابوتراب مرتضى بن داعى بن قاسم حسنى، و گفتهاند: شيخ مفيد عبدالرحمن بن احمد واعظ حافظ به صورت املايى براى ما حديث گفت: و او را از محمد بن زيد بن على طبرى
ابوطالب بن ابىشجاع بريدى در آمل برايم روايت كرد، و من روايت را برايش قرائت كردم. سپس گفت: ابوالحسين زيد بن اسماعيل حسنى به ما خبر داد و گفت: سيد ابوالعباس احمد بن ابراهيم حسنى به ما خبر داده و گفته است: عبدالرحمن بن حسن خاقانى به ما خبر داده و گفته است: عباس بن عيسى به ما خبر داده و گفته است: حسن بن عبدالواحد خزاز، از حسن بن على نخعى، از رومى بن حماد مخارقى به ما خبر داد و گفت:
به سفيان بن عيينه گفتم: براى ما بگو آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ گفت: چيزى از من پرسيدى كه پيش از اين كسى نپرسيده بود. من هم مانند تو جوياى معناى آن بودم. لذا از جعفر بن محمد صادق عليهالسلام درباره اين حديث سؤال كردم، فرمود:
مسئلهاى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى از من نپرسيده بود. پدرم از پدران خود برايم فرمود: چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله حجة الوداع را به جا آورد، در غدير خم فرود آمد. مردم را فرا خواند و آنان هم جمع شدند. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم ! آيا رسالتم را به شما ابلاغ نكردهام ؟ گفتند: آرى ابلاغ كردهاى. فرمود: آيا شما را به خير و نيكى نصيحت نكردهام ؟ گفتند: آرى انجام دادهاى. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوى على عليهالسلام را گرفت و بلند كرد، به گونهاى كه سفيدى زير بغلهايشان ديده شد. سپس فرمود: ايها الناس ! من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
سفيان مىگويد: امام عليهالسلام فرمود: اين مطلب منتشر شد. وقتى حارث بن نعمان فهرى آن را شنيد، سوار بر شتر خود شد و حركت كرد، تا در ابطح فرود آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان ياران خود بود. حارث گفت: اى رسول خدا، به خدايى كه معبودى جز او نيست، تو خود به ما فرمان دادى كه بر وحدانيتش شهادت دهيم، ما هم شهادت داديم. سپس به ما امر كردى تا به نبوت و رسالت تو شهادت دهيم باز هم شهادت داديم. آنگاه فرمان دادى نماز پنجگانه را بخوانيم، ما هم خوانديم. گفتى ماه رمضان روزه بگيريم، ما هم روزه گرفتيم. از ما خواستى زكات اموالمان را بپردازيم، پرداختيم. گفتى حج
بگذاريم، به جا آورديم. آنگاه به اين هم راضى نشدى و پسرعمويت را بر ما منصوب كردى و گفتى: من كنت مولاه فهذا على مولاه ؟ اين امر از جانب تو است يا از جانب خداست ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: از جانب خداست. حارث از جايش بلند شد، در حالى كه غضبناك بود و مىگفت : خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق است، پس هم اينك بلايى بر من نازل كن. آنگاه به سوى ريگزارى كه شترش را بسته بود آمد. طناب شتر را باز كرد و سوار شد. همين كه به وسط ريگزار رسيد، خداوند سنگى را به سوى او روانه كرد كه از فرق سر و بر بالاى دماغش اصابت كرد، و از سرعت بسيار چنان بر بدنش نشست كه تا نيم تنه او فرو رفت و او را كشت. در همين رابطه بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» را نازل كرد.
ابواسحاق ثعلبى - كه امام اصحاب حديث است - در تفسير خود اين حكايت را بدون هيچ گونه اسنادى نقل كرده است.(1)
سند طبرسى به سفيان بن عيينه
در تفسير «الميزان» به نقل از «مجمع البيان» طبرسى آمده است: سيد ابوالمحمد به ما خبر داد و گفت: حاكم ابوالقاسم حسكانى براى ما حديث خواند و گفت: ابوعبداللّه شيرازى به ما خبر داد كه ابوبكر جرجانى گفته است: ابواحمد بصرى به ما خبر داده و گفته است: محمد بن سهل براى ما حديث خوانده و گفته است: زيد بن اسماعيل - كه از بندگان آزاد شده انصار بود - براى ما حديث خوانده و گفته است: محمد بن ايوب واسطى گفته است: سفيان بن عيينه براى ما از جعفر بن محمد صادق عليهالسلام حديث خوانده و گفته است: آن حضرت از قول پدرانش فرمود: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را به ولايت منصوب كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه ... ، تا آخر.(2)
تا كنون طريقه سفيان بن عيينه براى حديث فرود سنگ عذاب را از منابع و راويان اهلسنت و شيعه شناختيم. در اينجا طريقههاى ديگرى غير از طريقه سفيان بن عيينه را در منابع شيعه جستجو مىكنيم:
سند محمد بن يعقوب كلينى
ثقهالاسلام كلينى به دو طريق روايت را نقل مىكند: يكى طريق على بن ابراهيم قمى است، و ديگرى طريقه سهل بن زياد:
على بن ابراهيم قمى، از احمد بن محمد، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از ابوعبداللّه امام صادق عليهالسلام درباره آيههاى نخستين سوره معارج نقل مىكند: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . آنگاه امام عليهالسلام فرمود: به خدا سوگند جبرئيل اين آيه را به همين صورت بر پيامبر نازل كرد.(1)
معنى عبارت «خداوند به همين صورت آيه را نازل كرد» آن است كه جبرئيل آيه را همراه با معنى و تأويلش براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد. اين مطلب مثل عبارتى است كه ابنمسعود درباره آيه تبليغ گفته بود؛ بدين صورت كه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» به اين صورت خوانده مىشد: بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فى عَلىٍّ: آنچه درباره على بر تو نازل شده را ابلاغ كن. و نيز مانند اين است كه ابنعباس آيات خندق را چنين قرائت مىكرد: «وَ كَفَى اللّهُ المُؤمِنينَ القِتالَ (بِعَلىٍّ) »(2): « (با وجود على عليهالسلام) خداوند امر جنگ را از مؤمنان كفايت فرمود» .
خواندن آيات قرآن به اين سبك نوعى قرائت قرآن نيست، زيرا اضافه كردن حتى يك حرف به متن كتاب خدا جايز نيست. بنا بر اين، اينها تفسيرهايى است كه صحابه از آيات قرآنى ارائه كردهاند. يا تفسيرى است كه جبرئيل نازل كرده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسانده، و مؤمنان و صحابه نيز به عنوان شرح آنها را قرائت مىكردند، يا در تفسيرهاى خود به صورت حاشيه مىنوشتند.
عدهاى از راويان شيعه، از سهل بن زياد، از محمد بن سليمان، او هم از پدرش، و پدرش از ابوبصير روايت كردهاند كه گفت: روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نشسته بود كه على عليهالسلام وارد شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمود: تو شباهتهاى بسيارى با عيسى بن مريم عليهالسلام دارى. مىترسم عدهاى از امت من درباره تو همان چيزهايى را بگويند كه نصارى درباره عيسى بن مريم عليهالسلام گفتند (يعنى مىترسم درباره تو نيز مبالغه و غلوّ شود) . و گرنه دربارهات سخنى مىگفتم كه وقتى اين سخن به مردم مىرسيد، خاك قدمهايت را بر مىداشتند و از آن بركت مىجستند.
راوى مىگويد: وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين جمله را فرمود، عربهاى بيابانى و مغيرة بن شعبه و عدهاى از قريش كه در مجلس حاضر بودند غضبناك شدند و گفتند: پيامبر حاضر نشد هيچ مثلى درباره پسرعموى خويش بگويد، مگر آنكه او را به عيسى بن مريم عليهالسلام تشبيه كرد.
در اين حال خداوند اين آيه را نازل فرمود: «وَ لمّا ضُرِبَ ابنُ مَريَمَ مَثَلاً إذا قَومُكَ مِنهُ يَصُدُّونَ . وَ قالوا أ آلِهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصِمونَ . إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنىإسرائيلَ . وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلائِكةً فى الأرضِ يَخلُفونَ»(1):
«و چون بر عيسى فرزند مريم مثلى زده شد قوم تو اى رسول از آن به فرياد آمدند. و (به اعتراض) گفتند آيا خدايان ما بهتر اند يا او (عيسى بن مريم عليهالسلام) و اين سخن را با تو از سر جدال و انكار گفتند كه آنها قومى كينهتوز و اهل جدل هستند. او (عيسى عليهالسلام) فقط بنده ما بود كه به او نعمت داده بوديم و او را براى بنىاسرائيل نمونه قرار داديم.
و اگر ما بخواهيم از ميان شما (يعنى از بنىهاشم) فرشتگانى در زمين جانشين مىگردانيم» .
1) . زخرف / 57 - 60 .
وقتى اين آيات نازل شد، حارث بن عمرو فهرى خشمگين شد و گفت: خدايا، اگر اينكه بنىهاشم همانند پادشاهان روم يكى پس از ديگرى وارث حكومت و خلافت شوند حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن ... ، تا آخر.
در متن اين روايت پريشانى و نابسامانى به چشم مىخورد. مانند آنكه مىگويد: سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به حارث گفت: اى پسر عمرو، يا توبه كن يا از اينجا برو. و حارث هم مىگويد: اى محمد ! براى ديگر قريشيان نيز سهمى از حكومت قرار ده. تو با اين كار كرامت بنىهاشم را بر همه عرب و عجم فراتر بردى ! پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ او فرمود: در اين كار هيچ اختيارى ندارم، بلكه امر آن با خداوند متعال است.
گفتگوها كه به اينجا رسيد، حارث گفت: اى محمد ! دلم براى توبه از عقلم پيروى نمىكند (نمىتوانم توبه كنم) ، ولى از پيش تو مىروم. آنگاه شترش را خواست و سوار شد، و همين كه به ريگزارهاى مدينه رسيد، سنگ بزرگى بر او فرود آمد و فرق سرش را متلاشى كرد. سپس وحى الهى به پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» .(1)
سند فرات بن ابراهيم كوفى
فرات كوفى در تفسير خود از سه طريق سند حديث را اثبات كرده است، كه در هر طريق او يكى از راويان معروف و معتبر قرار گرفتهاند:
اول: حسين بن محمد بن مصعب بجلّى براى ما نقل حديث كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهتدى براى ما حديث نقل كرد و گفت: محمد بن معشر مدنى به نقل از سعيد بن ابىسعيد مقبرى، به نقل از ابوهريره براى ما نقل حديث كرد و گفت:
در روز غدير خم من جهاز مركبها و شتران را روى هم انداختم. پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن بالا رفت، و پس از آنكه حمد و ثناى خداوند را گفت، بازوى على عليهالسلام را كشيد و بالا
1) . الكافى: ج 8 ص 57 ح 18.
برد و سپس فرمود: پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پروردگارا، هر كس على را دوست دارد تو هم او را دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس او را يارى كند يارىاش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو هم خوار و رهايش كن.
در اين هنگام مردى باديهنشين از ميان جمعيت برخاست و گفت: اى رسول خدا، از ما خواستى به يگانگى و وحدانيت خدا شهادت بدهيم، ما هم شهادت داديم. از ما خواستى رسالت تو را تصديق كنيم، ما هم قبول كرديم. به ما دستور دادى نماز بخوانيم، روزه بگيرم، جهاد كنيم و زكات اموالمان را بپردازيم، همه اينها را انجام داديم. ولى تو قانع نشدى و دست اين جوان را بر سر مردم نهادى و گفتى: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ! اينك بگو آيا اين عمل از سوى تو بود يا از جانب خدا ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد خشمگين گفت: بگو سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از جانب خداست نه از جانب تو. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد صحراگرد براى بار سوم سؤالش را تكرار كرد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همان پاسخ را به او داد.
ابنعباس مىگويد: چون سخن به اينجا رسيد، مرد صحرانشين به سرعت به سوى شتر خود روانه شد، و همچنان زمزمه مىكرد كه: خدايا، اگر چنين چيزى حق است و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. هنوز اعرابى سخنان خود را پايان نبرده بود كه آتشى از آسمان بر او نازل شد و او را سوزاند. خداوند نيز پشت سر اين جريان آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» را نازل كرد.
دوم: فرات گفته است: جعفر بن محمد بن بشرويه بن قطان حديث معنعنى را برايم نقل كرد و گفت: روايت شده از اوزاعى، از صعصعة بن صوحان و احنس بن
قيس كه هر دو گفتند: از ابنعباس شنيديم مىگفت: همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودم كه عمرو بن حارث فهرى بر ما داخل شد و گفت: اى احمد ! اينكه به ما دستور اداى نماز و زكات دادهاى از جانب خودت بود يا دستور پروردگارت ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: امر واجب از جانب خداى من مىآيد، ولى اداى رسالت - يعنى ابلاغ آن به مردم - بر عهده من مىباشد، تا بتوانم در پيشگاه مردم پروردگارم بگويم: هر دستورى كه پروردگارم به من داده، همه را ادا كردهام.
عمرو بن حارث گفت: به ما فرمان دوستى على بن ابىطالب دادهاى و گمان كردهاى على براى تو به منزله هارون براى موسى است، و پيروان و شيعيان او در عرصه قيامت سوار بر ماده شتران دست و پا سفيد و داراى پيشانىهاى درخشان، كنار حوض كوثر مىرسند، و امت را نيز از آن سيراب مىكنند، و آنان در عرصه قيامت گروه ويژهاى خواهند بود كه همواره از ديگر اهل بهشت متمايز مىباشند.
اى محمد ! آيا اين دوستى از آسمان (خدا) فرمان داده شده يا تو خود چنين گفتهاى ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان دستور رسيده، و سپس من آن را به مردم رساندم. خداوند حقيقتا ما را همانند نورى در زير عرش خود خلق كرده است.
عمرو بن حارث گفت: اينك فهميدم كه تو جادوگر و دروغگويى بيش نيستى ! اى محمد، آيا تو و على از فرزندان آدم (از جنس آدميزاد و بشر) نيستيد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: آرى هستيم، ولى خداوند دوازده هزار سال پيش از آنكه آدم عليهالسلام را بيافريند، مرا به صورت نورى در عرش خود خلق كرده بود. پس از آنكه خداوند خواست آدم عليهالسلام را بيافريند همان نور را در صلب آدم عليهالسلام قرار داد. آن نور از صلبى به صلبى منتقل شده، تا به صلب عبداللّه بن عبدالمطلب و ابوطالب رسيده و جاى گرفته است. آنگاه خدا من و على عليهالسلام را از چنين نورى خلق كرد. با اين تفاوت كه پس از من ديگر پيامبرى نيست.
ابنعباس مىگويد: در اين حال عمرو بن حارث به همراه دوازده نفر از كفار از جاى خويش جستند و جامههاى خود را مىتكاندند و مىگفتند: خدايا، اگر محمد در گفتار خود راست مىگويد، شعلهاى از آتشت را بر عمرو و يارانش بفرست.
ابنعباس گفته است: عمرو بن حارث و يارانش بالاخره از طريق صاعقهاى آسمانى سوختند، و در اين رابطه خداوند نيز آيات اول سوره معارج را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» . بنا بر اين، سؤال كننده درباره عذاب واقع، عمرو بن حارث و اصحاب او بودند.
سوم: فرات گفته است: ابواحمد يحيى بن عبيد بن قاسم قزوينى در حديثى معنعن براى ما گفت: از سعد بن ابىوقاص روايت شده كه گفت: روز جمعه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را با ما خواند. پس از نماز برگشت و رو به ما نمود. حمد و ثناى الهى را به جا آورد و فرمود:
من در قيامت در حالى بيرون مىآيم كه على بن ابىطالب عليهالسلام پيش روى من مىباشد و پرچم حمد خدا در دست او است. پرچمى كه از دو پاره تشكيل شده است: پارهاى از سندس (ديبا و حرير) و پارهاى ديگر از استبرق (حرير و طلا) .
در اين حال مردى صحرانشين از اهل نجد و خاندان جعفر بن كلاب بن ربيعه با خشم به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: مرا به نزدت فرستادهاند تا از تو سؤالى كنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى برادر اهل باديه بپرس ! گفت: درباره على چه مىگويى، كه اختلاف درباره او بسيار شده است ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله تبسمى كرد و فرمود: اى اعرابى ! چرا اختلاف درباره على عليهالسلام زياد شده است ؟ على عليهالسلام براى من مانند سر بر بدنم و مانند دكمه بر پيراهنم مىباشد.
مرد صحرانشين از جاى خويش برجست و در حالى كه ناراحتى و خشم وجودش را گرفته بود گفت: اى محمد، هر آينه من از على قهرمانترم. آيا على مىتواند پرچم حمد خدا را حمل كند ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرام باش اى اعرابى. در قيامت ويژگىهاى بسيارى به على عليهالسلام داده مىشود؛ مانند زيبايى حضرت يوسف عليهالسلام، زهد يحيى عليهالسلام، صبر ايوب عليهالسلام، قامت آدم عليهالسلام و قوت جبرئيل. لواى حمد آن روز در دست على عليهالسلام است، و همه خلايق زير لواى
على عليهالسلام مىباشند؛ همه امامان(1)و مؤذنان آن پرچم را به خود پيچيده و زير آن قرآن تلاوت مىكنند و اذان مىگويند. همانان كه در قبرهايشان هيچ حركت و تكانى نيست.
اعرابى از جاى خويش بلند شد و همچنان كه غضبناك بود مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام گفت حقيقت دارد، پس سنگى بر من نازل كن. سپس خداوند اين آيات را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارجِ» .(2)
سند محمد بن عباس
محمد بن عباس نيز همانند فرات كوفى سند حديث را به دو طريق ثابت مىكند:
اول: احمد بن قاسم، از احمد بن محمد سيارى، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش روايت مىكرد، و پدرش هم به نقل از ابوبصير از امام جعفر صادق عليهالسلام روايت كرده كه امام عليهالسلام آيه «سَألَ سائِلٌ» را به اين صورت تلاوت كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «سؤال كنندهاى از عذاب واقع پرسيد. بگو آن براى كافرين است (كسانى كه ولايت على عليهالسلام را انكار مىكنند) و هيچ كس نيز نمىتواند آن عذاب را از آنان دفع كند» . در مصحف فاطمه عليهاالسلام نيز به همين صورت روايت شده است.
دوم: روايتى كه در طريق اول ذكر شد از طريق روايت ديگرى تأييد مىشود؛ به اين صورت كه سلسله سند آن اينگونه است: محمد برقى، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . سپس فرمود: جبرئيل نيز به همين صورت آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد.(3)
پيش از اين يادآور شديم كه عبارت «بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام» كه در وسط آيه گنجانده شده تفسير آيه است. اصحاب در حاشيههاى قرآن هايشان به همين صورت مىنوشتند. چنان كه در قرآن جمع آورى شده توسط ابنعباس هم آمده است: وَ كَفَى اللّهُ المُؤمِنينَ القِتالَ بِعَلىٍّ عليهالسلام؛ يعنى وقتى على عليهالسلام در سپاه باشد خداوند جنگ و قتال را از مؤمنان كفايت مىكند.
سند «جامع الاخبار»
علامه بزرگوار محمدباقر مجلسى در «بحار الانوار» به نقل از «جامع الاخبار» مىنويسد:
على بن عبداللّه زيادى، به نقل از جعفر بن محمد دوريستى، از پدرش، از شيخ صدوق، از پدرش، از سعد، از محمد بن حسين بن ابىالخطاب، از پدرش، از محمد بن سنان، از زراه، براى ما روايت كردهاند كه گفت: شنيدم امام صادق عليهالسلام مىفرمود:
پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله حجة الوداع را به پايان برد و از شهر مكه خارج شد - و در روايت ديگرى آمده دوزاده هزار مرد يمنى و پنج هزار مدينهاى در بازگشت از مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مشايعت مىكردند - ، جبرئيل خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد و به آن حضرت عرض كرد: يا رسول اللّه، خدا سلامت مىكند. آنگاه اين آيه را خواند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» : «اى رسول آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن» .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل ! اين مردم تازه اسلام آوردهاند. مىترسم پريشان و پراكنده شوند و اطاعت نكنند، و مىترسم اصحابم با من مخالفت كنند.
جبرئيل از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و سه روز ديگر بر او نازل شد، و اين در حالى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در محلى به نام غدير رسيده بود. جبرئيل نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و عرض كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ
وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى رسول آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى هيچ رسالت او (خداوند) را انجام ندادهاى و خداوند تو را حفظ خواهد كرد» .
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين سخنان جبرئيل را شنيد فرمود: ناقه (شتر) مرا بخوابانيد كه سوگند به خدا تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نكنم از اينجا نخواهم رفت. سپس دستور داد تا از پالانها و جهاز شتران برايش منبرى ساختند. همراه با على عليهالسلام بر بالاى آن منبر قرار گرفت، و همچنان ايستاده خطبه رسايى ايراد فرمود؛ مردم را موعظه مىكرد و بيم مىداد.
سپس در پايان سخنانش فرمود: آى مردم ! آيا من از خودتان به شما نزديكتر نيستم ؟ گفتند: آرى، چنين است يا رسول اللّه. پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه اين جمله را تكرار كرد و مردم هم همان جواب را دادند. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جاى خود نشست.
مردى از قبيله بنىمخزوم به نام عمر بن عتبه - و در روايتى ديگر حارث بن نعمان فهرى - خدمت ايشان آمد و گفت: اى محمد ! سه سؤال از شما دارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر چه مىخواهى بپرس. گفت: به من بگو آيا شهادت به وحدانيت و يگانگى خدا و نبوت محمد از جانب تو بود يا دستور خداوند بود ؟ فرمود: از جانب خداوند به من وحى شد؛ پيامرسان جبرئيل است و اعلام كننده منم، و من تنها به دستور پروردگارم را اعلام و ابلاغ كردم.
مرد مخزومى پرسيد: به من بگو خواندن نماز و پرداختن زكات و انجام حج و جهاد از جانب تو بود يا دستور خداوند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين هم مثل شهادت است و پاسخ همان است كه گفتم. مرد گفت: درباره اين مرد (على بن ابىطالب عليهالسلام) و سخنى كه تو دربارهاش گفتهاى كه هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او است، به من
1) . مائده / 67 .
بگو اين سخن از جانب تو است يا فرمان خداوند است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين هم وحى خدا به من است؛ جبرئيل پيام مىرساند و من اعلام مىكنم، و من فقط همان چيزى را اعلام مىكنم كه دستور دارم.
در اين هنگام مرد مخزومى سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است، پس شعله آتشى بر من نازل كن. در روايت ديگرى كه در تفسير آيه وارد شده آمده است: مرد مخزومى مىگفت: پروردگارا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما سنگ بباران. اين را گفت و برگشت. به خدا قسم هنوز چندى دور نشده بود كه ابر سياهى بر سرش سايه انداخت و رعد و برق و صاعقه در گرفت، و صاعقهاى به او اصابت كرد و او را سوزاند. در اين حال جبرئيل فرود آمد و مىگفت: اى محمد، بخوان: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .
در اين حال رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود فرمود: آيا آنچه را واقع شد ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و واى بر حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على عليهالسلام و شيعيانش را مىبينم كه به سرعت در زيباترين مكانهاى بهشت مىگردند. جوانانى سرمه كشيده كه هيچ ترس و اندوهى بر آنان راه ندارد. هر آينه آنان به بهشتى بزرگتر از جانب خداوند تأييد شدهاند، و اين است آن رستگارى بزرگ. تا آنكه در بهشت در جوار رحمت پروردگار ساكن شوند. هر چه دل بخواهد و ديده از آن برد برايشان مهياست، و آنان در آن بهشت برين هميشه ماندگار هستند. فرشتگان به آنان مىگويند: درود بر شما به جهت بردبارى و صبرى كه پيشه كرديد، و چه خانه خوبى در آخرت نصيب شما شده است.(1)
سند بحرانى در «مدينة المعاجز»
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» نوشته است: علامه حلى در كتاب كشكول گفته است: از محمد بن احمد بن عبدالرحمن باوردى ... ، سپس نضر بن حارث فهرى
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 165.
گفت: فردا كه شد نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله اجتماع كنيد تا من هم بيايم و از او درباره وعدهاى كه در آغاز اسلام به ما داده سؤال كنيم، تا ببينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مىگويد. سپس با او به محاجّه و مجادله مىپردازيم.
چون صبح شد، بر اساس قرار پيشين اجتماع كردند. نضر بن حارث نيز آمد، به پيامبر صلىاللهعليهوآله سلام كرد و گفت: اى رسول خدا، اگر تو سرور فرزندان آدم باشى، برادرت سرور و سيد عرب، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، پسرانت حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سيدالشهداء، پسرعمويت (جعفر طيّار) صاحب دو بال باشد كه در بهشت به جا خواهد پرواز كند، عمويت ابوطالب پوست بين چشمانت و همزاد پدرت باشد و شبيه خدمتگزار عمويت باشد، پس براى افراد ديگر قبيلهاى از قريش و عرب چه خواهد ماند ؟ ! اى رسول خدا، در آغاز دعوت به اسلام به ما گفتى: اگر ايمان بياوريم از هر چه تو برخوردار شوى ما هم برخوردار مىشويم و در هر چه تو هزينه و زيان كنى ما هم زيان ببينيم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ساكت ماند و مدتى طولانى در فكر فرو رفت. سپس سرش را بلند كرد و فرمود: بدانيد كه به خدا سوگند من از پيش خود چنين كارى نكردهام، بلكه خداوند اين تصميم را بر آنها گرفته است. پس گناه من چيست ؟ !
نضر بن حارث از پيش پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست، و در حالى كه باز مىگشت مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق است و از جانب تو است؛ يعنى اگر آنچه محمد درباره خود و خانوادهاش مىگويد حق مىباشد، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. خداوند متعال اين آيه را نازل كرد:
«وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ . وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»(1):
1) . انفال / 32، 33.
«و چون گفتند خدايا اگر اين قرآن به راستى بر حق و از جانب تو است پس با اين حال سنگى از آسمان بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. ولى خدا هم تا تو در ميان آنها هستى آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه از نافرمانى خدا پشيمان شوند و به درگاه خدا توبه و استغفار كنند آنها را عذاب نخواهد كرد» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را به دنبال نضر بن حارث فرستاد. چون نضر حاضر شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه را برايش تلاوت كرد. نضر گفت: اى رسول خدا ! من و همه قريش و هم قبيلهاىهايم از اين همه فضائلى كه براى خود و اهلبيت گفتى خوشحال شديم. با نزول اين آيه، خداوند اسرار دل ما را آشكار ساخت. اينك از تو مىخواهم كه به من اجازه دهى تا از مدينه خارج شوم، زيرا ديگر طاقت اقامت در آن را ندارم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز او را موعظه كرد كه: اى نضر ! پروردگارت كريم است. اگر تو نيز صبر و شكيبايى كنى خداوند از مواهبش به تو نيز خواهد بخشيد. پس راضى باش و تسليم شو، كه خداوند از طريق مشكلات و گرفتارىهاى مختلف دلهاى بندگانش را آزمايش مىكند و بر هر كس كه بخواهد آسان مىگيرد. آفرينش و قدرت دست او است، و نعمتهايش بزرگ و احسانش گسترده مىباشد.
باز هم حارث نپذيرفت و از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه خواست تا از شهر مدينه بيرون رود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم به او اجازه داد. او رو به سوى خانهاش گذاشت و شترش را به تندى مىراند، و در حالى كه غضبناك بود مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد گفت حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا ما را به عذاب دردناكى گرفتار كن !
او اين سخنان را مىگفت و همچنان در راه بود. به نزديكى مدينه كه رسيد، پرندهاى را ديد كه سنگى در چنگال داشت. آن را به طرف حارث پرتاب كرد، و سنگ بر فرق او نشست و سپس داخل دماغش شد، از شكمش خارج و از پشت سر به داخل شكمش شد و شكم شتر را نيز سوراخ كرد و بيرون افتاد. شتر رم كرد و بر زمين افتاد و نضر بن حارث نيز بر زمين افتاد و هر دو هلاك شدند.
در اين حال خداوند متعال آيههاى اول سوره معارج نازل كرد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِعَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَينِ وَ آلِمُحَمّدٍ عليهمالسلام ) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كنندهاى از عذاب واقع سؤال كرد. بگو آن عذابى است كه بر كافران و منكران (على و فاطمه و حسن و حسين و آلمحمد عليهمالسلام ) واقع مىشود كه هيچ كس توان دفع آن را ندارد. (و عذابى كه) از جانب خداى صاحب آسمانها (نازل مىشود) » .
سيد هاشم بحرانى آنگاه در حاشيه «مدينة المعاجز» مىنويسد: ما از علامه حلى كتابى به نام كشكول نديدهايم، بلكه شايد كتاب كشكول تأليف محدث بزرگوار علامه سيد حيدر بن على حسينى آملى است كه علماى قرن هشتم هجرى است، و با اين جمله آغاز شده است: اما البداية فليس بخفى من علمك ... : از تو پنهان نمىباشد و از فهم تو پوشيده نيست ... . پايان كتاب نيز اين عبارت را دارد: وَ الحَمدُ للّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ.(1)
سند مناقب ابنشهرآشوب
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به نقل از كتاب «مناقب ابنشهرآشوب» نوشته است: ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، اگر از اين نمىترسيدم كه درباره تو نيز همان چيزى گفته شود كه نصارى درباره عيسى مسيح عليهالسلام گفتند (و غلوّ و مبالغه كنند) ، سخنى درباره تو مىگفتم كه به هيچ مؤمنى نمىرسيد مگر آنكه خاك قدمهايت را بر مىداشتند.
حارث بن عمرو فهرى به دوستان خود گفت: محمد براى پسرعمويش هيچ مثالى جز عيسى بن مريم عليهالسلام پيدا نكرد. به زودى او را به عنوان پيامبر بعدى معرفى خواهد كرد ! به خدا سوگند بتهايى كه ما مىپرستيديم از على بهتر بودند !
1) . مدينة المعاجز: ج 2 ص 267.
در اين وقت آيه نازل شده كه: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابنُ مَريَمَ مَثَلاً إذا قَومُكَ مِنهُ يَصُدّونَ .
وَ قالوا أ آلُهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصُمونَ . إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنىإسرائيلَ . وَ لو نَشاءُ لَجَعلنا مِنكُم مَلائِكَةً فِى الأرضِ يَخلُفونَ. وَ إنَّهُ لَعِلمٌ لِلساعَةِ فَلا تَمتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعونِ هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ» .(1)
در روايت ديگرى چنين آمده كه فقط آيه «إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لَبَنىإسرائيل» نازل شد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث ! از خدا بترس و از آنچه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام گفتى برگرد (و توبه كن) .
حارث گفت: اى محمد ! هر گاه تو رسول خدا باشى، على وصى و خليفه بعد از تو باشد، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سيد و سرور شهيدان باشد، پسرعمويت جعفر در بهشت با فرشتگان پرواز كند و مقام سقايت (آبرسانى و پردهدارى) حجاج از آنِ عمويت عباس باشد، پس براى بقيه قريش - كه از همه خويشان نزديك تو نيز مىباشند - چه مىماند ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: واى بر تو اى حارث ! من فرزندان ابوطالب را چنين مقام و منزلتى ندادهام، بلكه خداوند به آنان داده است. حارث گفت: اگر اينها حق و از جانب خدا باشند، خداوند سنگى از آسمان بر ما نازل كند يا ما را به عذاب دردناكى گرفتار سازد.
در اين حال، خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم» : تا زمانى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله حارث را صدا زد و فرمود: يا از آنچه گفتى توبه كن، يا از نزد ما برو. حارث گفت: دلم مرا به توبه راضى نمىكند، اما از پيش تو مىروم.
سپس سوار شترش شد. همين كه به صحرا رسيد، خداوند پرندهاى را به سوى او فرستاد كه سنگريزهاى به اندازه يك عدس در منقارش داشت. آن پرنده، سنگريزه را
1) . زخرف / 57 - 61 .
به فرق حارث روانه كرد، كه پس از برخورد با سر حارث چنان بر بدن او نشست كه از پايين تنه بدنش خارج و در پايش گير كرد. در اين هنگام بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ ( بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام ) » را نازل كرد.(1)
سند على بن ابراهيم قمى
قمى در تفسيرش گفته است: احمد بن ادريس، از محمد بن عبداللّه، از محمد بن على، از على بن حسان، از عبدالرحمن بن كثير، به نقل از ابوالحسن عليهالسلام(2)براى ما روايت كرد كه امام عليهالسلام درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فرموده است:
مردى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره اوصياء پيامبر عليهمالسلام و درباره جايگاه شب قدر و الهامات آن سؤال كرد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: درباره عذاب واقع و سپس درباره كفر سؤال كردى كه چگونه چنين چيزى امكان دارد. بدان كه هر گاه آن عذاب واقع شد، هيچ كس توان دفع آن را ندارد.(3)
درباره اثبات سند روايت حديث فرود سنگ عذاب و آيه «سَألَ سائِلٌ» منابع و اسانيد ديگرى نيز وجود دارد، كه بررسى همه آنها كار دشوارى است و به طولانى شدن بحث نيز مىانجامد. پژوهشگران مىتوانند به منابع زير مراجعه كنند:
«شرح الاخبار» قاضى نعمان مغربى، «كنز الحقايق» كراچكى، «الفضائل» شاذان بن جبرئيل، «تفسير على بن ابراهيم قمى» ، «المناقب» ابنشهرآشوب مازندرانى، «غاية المرام» بحرانى و ... .
دقت و تأمل در روايات عذاب زودرس الهى براى كسى كه به ولايت حضرت على عليهالسلام اعتراض كرد، دو نتيجه را در پى دارد:
نتيجه اول: آنكه اصل حديث صحيح مىباشد. بنا بر اين، اگر پژوهشگرى ديرباور و كثير الشك باشد و به خود اجازه دهد تا شيعيان را متهم كند كه حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كردهاند، اما نمىتواند براى وجود حديث در منابع اهلسنت چنين نظرى بدهد؛ و بگويد آنان اين حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كردهاند. زيرا چنانكه ديديم، عدهاى از بزرگان و پيشوايان حديث اهلسنت آن را روايت كرده و به آن گردن نهادهاند.
البته گاهى ديده مىشود كه برخى افراد متعصب اعتراض مىكنند و مىگويند: اينكه حديث در منابع اهلسنت وجود دارد، بزرگان اهلسنت آن را از امامان اهلبيت عليهمالسلام نقل كردهاند. از اين رو باز هم حديث اعتبارى نخواهد داشت.
در پاسخ به اينگونه افراد متعصب گفته مىشود:
اولاً: مقام اهلبيت عليهمالسلام نزد اهلسنت از مقام بزرگانشان كمتر نيست. به ويژه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام ، كه عدهاى از بزرگان و امامان مذاهب اهلسنت، چه به واسطه و چه به طور مستقيم از آنان روايت نقل كردهاند. از جمله كسانى كه از آنان روايت نقل كردهاند مىتوان ابوعبيد هروى، سفيان بن عيينه ثورى، زهرى، مالك و احمد و ديگران را نام برد.
اينكه عدهاى از اهلسنت به احاديث شيعيان حساسيت نشان مىدهند، اين حساسيت نسبت به رواياتى است كه شيعيان از امامان اهلبيت عليهمالسلام نقل مىكنند. اما اهلسنت رواياتى را كه علماى خودشان از اهلبيت عليهمالسلام نقل مىكنند پذيرفتهاند، و عدهاى از آنها روايات اهلبيت عليهمالسلام را در كتب روايى خود مانند كتب صحاح و سنن وارد كردهاند.
ثانيا: طريقههاى روايتى حديث - مانند همين حديث فرود سنگ عذاب - تنها به اهلبيت عليهمالسلام ختم نمىشود، بلكه چنانكه ملاحظه شد، امثال حاكم حسكانى همين يك روايت را هم از حذيفة بن يمان و هم از ابوهريره و هم از ديگران نقل كرده است.
نتيجه دوم: آنكه حادثه فرود سنگ عذاب - كه هم در روايت و هم در بعضى از تواريخ وارد شده - امكان ندارد كه تنها يك حادثه باشد، بلكه حوادث متعددى را شامل مىشود. اين تعدد حوادث از آنجا به دست مىآيد كه اسامى به كار رفته در حوادث، نوع عذابهاى نازل شده، زمانها و مكانهايى كه حادثه در آن رخ داده و شرايط و ابهاماتى كه پيرامون حادثه وجود دارد، همه متعدد مىباشند.
چنانكه روايت ابوعبيد و ثعلبى و عدهاى ديگر مكان حادثه را مدينه يا نزديكىهاى مدينه، و عذاب نازل شده را نزول سنگ سخت دانستهاند. در حالى كه ابوهريره و ديگران مىگويند: اعتراض در خود غدير خم و پس از خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله واقع شده، و عذاب واقع هم آتشى بوده كه از آسمان نازل شده است. چنانكه بعضى ديگر مىگويند عذاب واقع، صاعقهاى بود كه آسمان فرود آمد.
نامهاى افراد نيز در روايات حادثه مختلف و متعدد مىباشد. ممكن است كسى بگويد در تعدد اسامى اشتباهى رخ داده است. اما اشتباه اگر چه غيرممكن نيست، ولى فقط در بعضى روايات و بعضى اسامى ممكن است اشتباه شود، ولى در همه اسامى امكان ندارد.
چند مسئله درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» و حادثه فرود سنگ عذاب باقى مانده، كه به طور جدى با آن مرتبط و قابل بررسى است، كه در اينجا بدون شرح و تفصيل يادآورى مىشود:
كسانى كه بعد از واقعه غدير به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اعتراض كردهاند چند نفر بودند ؟ چه هويتى داشتند ؟ و چه نوع عذابى بر آنها نازل شد ؟
تأثيرى كه اعلام ولايت اهلبيت عليهمالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بر عموم مسلمانان و به ويژه بر
قريش گذاشت، و حوادثى كه به دو ماه آخر زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله و آيات نازل شده در آن دو ماه مربوط مىشود. از مهمترين آنها تصميمى بود كه انصار گرفتند و آن را خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز عنوان كردند؛ و آن عبارت از اين بود كه انصار يك سوم اموال خود را براى مخارج شخصى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيتش عليهمالسلام به آن بپردازند. چون اين پيشنهاد را به پيامبر صلىاللهعليهوآله دادند، آيه «قُل لا أسألُكُم عَلَيهِ أجرا إلاّ المَوَدَّةَ فِى القُربى»(1): بگو جز دوستى خاندانم هيچ اجر و مزدى از شما نمىخواهم، نازل شد. پس از نزول اين آيه، حساسيت قريش نسبت به اهلبيت عليهمالسلام بيشتر شد.
از مسائل بسيار مهمى كه شايسته تحقيق و بررسى بيشترى مىباشد آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم گرفت تا همه شخصيتهاى بانفوذ قريش را در سپاهى قرار داده و به موته اعزام كند. از اين رو، اسامة بن زيد را - كه جوان سياهپوستى بود و اصالت آفريقايى داشت و سنش بيش از نوزده سال نبود - به فرماندهى آنان منصوب كرد.
هدف پيامبر صلىاللهعليهوآله از تشكيل اين سپاه و اعزام آن به موته - كه از سرزمينهاى بين شام و روم است - اين بود كه توجه امت را به جبهه خارجى معطوف كند و مدينه را از مخالفان اهلبيتش عليهمالسلام تخليه كند، تا هنگام مرگش به جز على عليهالسلام و انصار كسى در مدينه باقى نماند.
مسائل بسيار مهم ديگرى هم در ماههاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه دوره سرنوشتسازى براى امت اسلامى بوده - به وقوع پيوسته، كه همه آنها شايسته كاويدن و پژوهيدن مىباشند.
دو اقدام نافرجام براى كشتن (ترور) پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از غدير خم انجام شد: يكى در مسير بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع در عقبه (تنگه) هَرشى، و ديگرى جريان
1) . شورى / 23.
شربت خوراندن پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در بيمارى آخر عمر گاهى بيهوش مىشد، عدهاى از قريشيان شربتى را به زور در دهان ايشان مىريختند ! درحالى كه هر گاه حضرت به هوش مىآمد آنان را از اين كار نهى مىكرد.
داستان سومين صحيفه (نامه) ملعونهاى كه در منابع شيعيان آمده است؛ كه مخالفان ولايت حضرت على عليهالسلام در مدينه آن را نوشتند و با هم بر ضد خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان بستند.
از جمله بحثهاى مفيد در رابطه با موضوع، فضيلت روز غدير و استحباب روزه و اظهار شكر و شادامانى در روز غدير خم مىباشد، كه در منابع شيعه و اهلسنت بر آن تأكيد شده است.
با اينكه همه مواردى كه در بالا اشاره شد موضوعات مفيدى به شمار مىروند، ولى به جهت پرهيز از طولانى شدن بحثها تنها به موضوع شماره اول اشاره كوتاهى خواهيم كرد، و آن اينكه: هويّت معترضان ولايت حضرت على عليهالسلام در ماجراى سنگ آسمانى چه بود ؟
آنان طايفه قريشى بنىعبدالدار بودند، كه مطابق روايات وارده در منابع اهلسنت و شيعه، آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره رئيس آن طايفه يعنى نضر بن حارث و پسرش جابر بن نضر نازل شده است. ما با معرفى اين طايفه خواستهايم تصور درستى از قبائل قريش و حسادت شديدى كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيتش عليهمالسلامداشتند ارائه دهيم.
جزيرهالعرب از جامعهاى قبيلهاى تشكيل شده بود، و بر بيشتر مناطق آن حكومتهاى قبيلهاى بر پا بود. از اين رو حكومت مركزى در آنجا وجود نداشت،
و بر اين اساس همه جنگها و پيمانها نيز قبيلهاى بود. به گونهاى كه پيمانهاى قبيلهاى امر رايجى به شمار مىرفت. از جمله قبائلى كه در جزيرهالعرب مىزيستند و پيمانهايى را نيز برقرار مىكردند قبيله قريش بود.
از مهمترين پيمانهاى قريش كه منابع تاريخى نيز آن را ثبت كرده اند، «حَلفُ الفُضول» يا پيمان ارزشهاست. شرح شكلگيرى اين پيمان اينگونه بود كه عبدالمطلب جد پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را براى انعقاد آن دعوت كرد، و آن را «حَلفُ المُطَيِّبين» يا پيمان پاكان ناميدند. فلسفه انتخاب اين نام نيز آن بود كه شركت كنندگان در پيمان، با گذاشتن دستهاى خود در كاسه پاكيزه بزرگى كه يكى از دختران عبدالمطلب برايشان ساخته بود، بر اجراى مفاد پيمان هم قسم شدند.
يكى از مهمترين مواد اين پيمان آن بود كه: كعبه شريف را در برابر هر گونه بدى و پليدى حمايت كنند، و از وقوع هر گونه ظلم و ستمى در كعبه ممانعت به عمل آورند، و مظلوم را تا رسيدن به حقش يارى رسانند.
اين همان پيمانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز در آن شركت كرد، و در آن زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله حدود بيست ساله بود. حتى بعضى از احاديث نشان مىدهد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بعثت نيز آن پيمان را امضا و تأييد كرده است. چنانكه احمد بن حنبل در مسند خود از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه فرمود:
در روزگار جوانى همراه با عموها و عموزادگانم در پيمان مطيّبين شركت كردم. هيچ دوست ندارم كه مالك شتران و مركبهاى سرخ مو باشم، مگر آنكه چنين پيمانهايى برقرار باشد.(1)
در حقيقت پيمان مطيّبين (حلف الفضول) در پاسخ به پيمان ديگرى شكل گرفت، كه از نظر محتوايى كاملاً در مقابل آن بود. آن پيمانى بود كه طايفه بنىعبدالدر برقرار كرده و برخى از قبايل قريش نيز در آن شركت كردند، و پيمانشان به نام «لَعقَةُ الدَّم»
1) . مسند احمد: ج 1 ص 190. حاكم در مستدرك خود اين حديث را صحيح دانسته است.
يعنى جامِ خون شناخته شد. علت اين نام هم آن بود كه گاوى را سر بريدند و در پيمانشان تأكيد كردند هر قبيلهاى كه بخواهد بر مفاد پيمان وفادار بماند، نماينده يا رئيس آن قبيله بايد يك ملاقه از خون آن گاو ذبح شده را بياشامد.
نگارشهاى تاريخى و متون بر جاى مانده درباره علت و زمان اين دو پيمان اختلاف نظر دارند. در برخى منابع آمده است كه اين پيمانها در زمان بناى كعبه شكل گرفته است، زيرا آنان در هنگام بناى كعبه اختلاف پيدا كردند كه كدام قبيله شرافت و شايستگى بيشترى براى نصب حجرالاسود دارد. بعضى ديگر گفتهاند علت شكلگيرى اين پيمانها شكايت يك بازرگان بود كه فردى از قبيله قريش كالايى از آن بازرگان خريده بود و مىخواست پولش را نپردازد.
از ميان دلائل ارائه شده، شايد بهترين دليل آن باشد كه ابنواضح يعقوبى نوشته است؛ او مىگويد: بنىعبدالدر نسبت به عبدالمطلب حسادت مىبردند. از اين رو پيمان «لَعقَةُ الدَّم» را تشكيل دادند، و عبدالمطلب هم در مقابل آنان پيمان مطيبين را تشكيل داد.
در اين باره، يعقوبى در تاريخ خود مىنويسد: هنگامى كه قريش ديد عبدالمطلب به افتخاراتى نائل آمده، خواستند با تشكيل پيمانى به عزت و اقتدارى برسند. اولين كسانى كه پيگير تشكيل پيمان شدند طايفه بنىعبدالدر بود. آنان به نزد طايفه بنى سهم رفتند و از آنان در خواست كردند كه ما را فرزندان عبدمناف نجات دهيد ... . اما از آن طرف هم بنى عبدمناف، بنىاسد، بنىزهره، بنىتيم و بنىحارث بن فهر پيمان مطيبين را تشكيل دادند.
وقتى خبر تشكيل پيمان مطيبين به طايفه بنىسهم رسيد، گاوى را قربانى كردند و گفتند: هر كس دستش را داخل خون اين گاو بگذارد و از آن خون بياشامد از ما است. سپس بنىسهم، بنىعبدالدار، بنىجمح، بنىعدى و بنىمخزوم دستشان را در آن گذاشتند و آن را «لعقه» ناميدند.
از جمله مفاد پيمان مطيبين آن بود كه هيچ گاه همديگر را رها نكرده و هيچ يك ديگرى را به دشمن تسليم نكند. اما اصحاب پيمان لعقه مىگفتند: ما در برابر هر قبيلهاى يك قبيله آماده كردهايم.(1)
يعقوبى در جاى ديگرى از تاريخ خود نوشته است: پيامبر صلىاللهعليهوآله بيش از بيست سال داشت كه در پيمان «حلف الفضول» شركت كرد، و پس از آنكه به پيامبرى مبعوث شد فرمود: در خانه عبداللّه بن جدعان در پيمانى شركت كردم كه مالكيت چهار پايان سرخمو در برابر آن برايم چيزى به حساب نمىآيد. چنانچه امروز نيز به چنين پيمانى فرا خوانده شوم، حتما شركت خواهم كرد.
علت تشكيل پيمان «حلف الفضول» آن بود كه قريشيان چندين پيمان بر اساس تعصب و حميّت قبيلهاى و پيمانهايى كه جنبه بازدارندگى نسبت به تجاوزات و تهديدهاى ديگر قبائل داشت تشكيل دادند. از اين رو، مطيبين كه متشكل از طايفههاى بنى عبدمناف، بنى اسد، بنى زهره، بنى تيم و بنى حارث بودند، پيمان بستند بر اينكه تا زمانى كه كوه حرا و ثبير بر جاى خود هستند و مادامى كه دريا پشم را خيس مىكند، از كعبه حفاظت كنند و آن را به بيگانگان نسپارند.
از اين رو عاتكه دختر عبدالمطلب ظرف بزرگ و تميزى فراهم ساخت، و آنان دست خود را در آن فرو بردند و بر مفاد پيمان همقسم شدند. از اين رو قريشيان به حركت در آمدند و در خانه عبداللّه بن جدعان گرد آمدند، و پيمان بستند كه هيچ غريب و آشنايى مورد ظلم قرار نگيرد و حق مظلوم از ظالم گرفته شود. در اين پيمان هاشم، اسد، زهره، تيم و حارث بن فهر حضور داشتند. سپس قريشيان گفتند: اينها فضائل پيمان ما است. از اين رو پيمان به نام «حلف الفضول» شناخته شد.(2)
ابنهشام نوشته است: بنىاسد بن عبدالعُزّى بن قصى، بنىزهرة بن كِلاب، بنىتيم بن مُرَّة بن كعب و بنى حارث بن فهر بن مالك بن نضر از هم پيمانان بنى عبدمناف
بودند. ولى بنىمَخزوم بن يَقظة بن مره، بنىسَهم بن عمرو بن هَصيص بن كعب، بنىجَمح بن عمرو بن هَصيص بن كعب و بنىعدى بن كعب با بنى عبداللّه همراه و هم پيمان بودند.
از مطالب گفته شده و نصوص بر جاى مانده فهميده مىشود كه بنىعبدالدار به جهت حسادتى كه نسبت به عبدالمطلب داشتند حركت تشكيلاتى پيمانها را پايهريزى كردند، و براى برقرارى پيمانهاى جديدتر بر ضد ابوطالب نيز كوشيدند. اما عبدالمطلب و مطيبين پيش از آنها پيمان مطيبين را شكل دادند، و پس از آن بود كه بنىعبدالدار و طرفدارانشان «لعقة الدم» را تشكيل دادند.
همچنين از اين فعل و انفعالات فهميده مىشود هدف پيمان عبدالمطلب حمايت از كعبه و يارى مظلومان بود. در حالى كه اصحاب پيمان «لَعقَةُ الدَم» در صدد رويارويى و جنگ با مطيبين بودند.
مورخان گفتهاند: بنى عبدالدار از جد خود قصى «دار الندوة» را به ارث برده بود. دار النَدوَة شبيه مركزى براى نشستهاى تصميم گيرى بزرگان و شيوخ قريش بود، كه در آن امور مهم قبائل قريش به بحث گذاشته مىشد، و در آن تصميمهاى مقتضى گرفته مىشد. آنان پيش از آن نيز پرچمدارى جنگها را به ارث برده بودند، و در همه جنگها پرچمدار قريش بودند.
بلاذرى در «فتوح البلدان» گفته است: دار الندوة همواره در دست بنى عبدالدار بن قصى بود، تا آنكه عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى آن را به معاوية بن ابىسفيان فروخت، و معاويه نيز آنجا را به دار الاماره تبديل كرد.(1)
هر يك از بنى عبدالدار كه پرچم قريش را در مقابل رسول خدا صلىاللهعليهوآله برافراشت، به دست على عليهالسلام كشته شد. تعداد پرچمداران كشته شده به دست حضرت على عليهالسلام را بيش
1) . فتوح البلدان: ص 60 .
از ده نفر گفتهاند. روايتى هم وارد شده كه بعضى از آن پرچمداران را حمزة بن عبدالمطلب عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله به قتل رساند.
ابنهشام در توصيف اينكه چگونه ابوسفيان و زنش در جنگ احد، بنى عبدالدار را به جنگ تحريك و تشويق مىكردند چنين مىنويسد: ابوسفيان همچنان كه پرچمداران بنى عبدالدار را به جنگيدن تشويق مىكرد، به آنان مىگفت:
اى بنى عبدالدار، شما بوديد كه پرچم ما را به در جنگ بدر برافراشتيد، اما ديديد كه چگونه شكست خورديم. اينك اما، مردم به دنبال پرچم شما مىآيند، و اگر پرچم ساقط شود مردم نيز ساقط مىشوند. پس شما پرچم ما را همچنان نگه مىداريد، يا آنكه پرچم را به ما مىدهيد و ما خود مىدانيم آن را به چه كسى بسپاريم !
با تحريكهاى ابوسفيان، بنى عبدالدار كوشش بيشترى جهت پرچمدارى مىكردند، و در حالى كه به او وعده پرچمدارى مىدادند، مىگفتند: آيا ما پرچم را به شما بدهيم ؟ ! فردا كه جنگ آغاز شود خواهى ديد كه چه خواهيم كرد ! و اين همان چيزى بود كه ابوسفيان از آنان مىخواست.
اما همين كه نبرد آغاز شد و برخى از جنگآوران دو لشگر به هم نزديك شدند، هند دختر عتبه - كه در ميان زنان بود - بلند شد، و به همراه ديگر زنان دايرههاى زنگى را پشت سر مردان نواختند و به تشويق آنان پرداختند. از جمله شعرهايى كه هند براى تشويق كفار مىخواند اين شعر بود:
وَيها بَنىعَبدَالبِدارِ *** وَيها حُماةَ الأدبار
ضَربا بِكُلِّ بَتّار
به پيش اى فرزندان عبدالدار. به پيش اى حاميان سنتهاى گذشتگان. با شمشيرهاى سهمگين نابود كننده ضربه بزنيد.(1)
1) . سيره ابنهشام: ج 3 ص 587 .
هشام در جاى ديگر از سيره خود مىنويسد:
ابوعبيدة بن حجاج بن علاط سلمى برايم شعرى خواند كه در آن ابوالحسن على بن ابىطالب عليهالسلام را مدح مىكرد، و همچنان به ياد مىآورد كه چگونه على عليهالسلام در جنگ احد طلحة بن ابىطلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار پرچمدار مشركان را كشت:
للّهِ أىَّ مُذَبَّبٍ عَن حُرمَةٍ *** أعنِى ابنَ فاطِمَةَ المُعِمَّ المُخَوِّلاً
سَبَقَت يَداكَ لَهُ بِعاجلٍ طَعنَةَ *** تَرَكَت طَلحَةُ لِلجَبينِ مُجَدَّلاً
وَ شَدَدتَ شِدَّةَ باسِلٍ فَكَشَفتَهُم *** بِالجَرِّ إذ يَهوونُ أخولُ أخوَلاً
خدا نگهدار آن مرد پاسدار همه حرمتها و ناموسها باد. مقصودم پسر فاطمه (بنت اسد) است كه عموها و دايىهاى نيك و نجيبى دارد. دستهاى تو چه ضربه شتابانى بر او زد، كه طلحه را با پيشانىِ خاكآلود بر زمين افكند. هجومى استوار چون هجوم شير آوردى، و آنان را پراكنده ساختى.(1)
پرچمداران قريش در جنگ احد نه نفر از قبيله بنىعبدالدار بودند، كه يكى پس از ديگرى كشته مىشد. البته بعضى از مورخان تعداد آنان را بيشتر ذكر كردهاند. آنان حملات خود را متوجه پيامبر صلىاللهعليهوآله كرده بودند. به ويژه زمانى كه مسلمانان او را تنها رها كردند و خود به بالاى كوه فرار كرده بودند.
اما پيامبر صلىاللهعليهوآله به همراه حضرت على عليهالسلام در برابر حملات قريش ايستادند، و تا بعد از ظهر مقاومت كردند. جنگ و مقاومت آنان به اين صورت بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك جاى ثابت مىايستاد و حضرت على عليهالسلام بر آنان حمله مىكرد.
نخست با آنان رويارو مىشد و پيشتازان آنان را مىزد. سپس داخل سپاه دشمن مىگرديد و به راست و چپ حمله مىبرد و باز مىگشت.
1) . سيره ابنهشام: ج 3 ص 655 .
سپس پرچم شرك به دست يكى ديگر از عبدريون مىافتاد. دوباره به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله هجوم مىآوردند و باز حضرت على عليهالسلام رو در روى آنان قرار مىگرفت، در حالى كه آنان همه سواره و حضرت على عليهالسلام پياده بود.
اين جنگ و گريز همچنان ادامه يافت، تا حضرت على عليهالسلام دهها تن از جنگاوران زبده قريش و نه تن از عبدريون پرچمدار را كشت. وقتى كار به اينجا كشيد، سپاه شرك نااميد شد و عقبنشينى كرد. اما منادى آنان به دروغ ندا در داد: محمد صلىاللهعليهوآله كشته شد. اين در حالى بود كه تنها چند جراحت كوچك بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده بود.
اما حضرت على عليهالسلام پيش از هفتاد زخم بر تن داشت، كه بعضى از آنها زخمهاى عميق و بزرگى بودند. بعضى از راويان و مورخان گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله با آب دهان خويش زخمهاى على عليهالسلام را مسح كرد و آنها خوب شدند.
شگفت آن است كه مورخان از دليران بنىعبدالدار نوشتهاند كه آنان از نخستين كسانى بودند كه فنون دفاعى را به قريش آموزش دادند، تا بتوانند در برابر بنىهاشم از خود دفاع كنند. آنان روشى اختراع كردند، تا با استفاده از آن در جنگ بتوانند بزرگى و عظمت خود را به رخ بنىهاشم بكشند و بر عظمت اخلاقى آنان غلبه كنند.
ابنكثير در اين باره به نقل از ابنهشام مىنويسد: زمانى كه جنگ در احد شدت گرفت، رسول خدا صلىاللهعليهوآله زير پرچم انصار نشست و در پى حضرت على عليهالسلام فرستاد كه پرچم را بردارد و پيشاپيش مسلمانان بجنگد. حضرت على عليهالسلام پرچم را گرفته و به پيش مىتاخت و مىفرمود: اى سپاه قريش ! من ابوالقصم(1)هستم.
تا حضرت اين جمله را بيان كرد، ابوسعد بن ابوطلحه - كه پرچمدار سپاه قريش بود - حضرت را صدا زد و گفت: اى ابوالقصم، آيا خواهان مبارزه و رويارويى (تن به
1) . ابوالقصم به كسى گفته مىشود كه از شدت و كثرت شمشيرش بدنهاى بسيارى پاره و سرهاى زيادى شكافته مىشود.
تن) هستى ؟ حضرت على عليهالسلام فرمود: آرى. سپس آن دو ميان دو لشگر رو در روى هم قرار گرفتند. هنوز دو ضربه رد و بدل كرده بودند كه حضرت ضربهاى به او زد و او را به زمين انداخت. سپس بدون آنكه او را بكشد از جنگ بازگشت.
ياران و دوستان به حضرت گفتند: يا على، چرا ديگر با او نجنگيدى ؟ حضرت فرمود: وقتى نزديكش شدم با عورت باز در پيشم ايستاد، و من هم به حالش رحم آوردم. ولى دانستم كه خدا او را كشت. چنين عملى بعدها در جنگ صفين نيز از حضرت على عليهالسلام ديده شد؛ زمانى كه حضرت حمله كرد تا بُسر بن ارطاة را بكشد. بسر عورتش را آشكار ساخت و حضرت على عليهالسلام نيز از او در گذشت.
چنين حركتى را عمرو بن عاص نيز در جنگ صفين انجام داده بود، كه حارث بن نضر گفته است:
أ فى كُلِّ يَومٍ فارِسٌ غَيرَ مُنتِهٍ *** وَ عَورَتُهُ وَشَطُ العِجاجَةِ باديَةٌ
يَكُفُّ لَها عَنهُ عَلىٌّ عليهالسلام سَنانَهُ *** وَ يَضحَكُ مِنها فِى الخَلاءِ مُعاوَيةٌ
آيا هر روز سواركارى داريد كه دست بر نمىدارد ؟ در حالى كه در ميان گرد و خاك آوردگاه، شرمگاه خود را آشكار مىسازد ! به گونهاى كه على عليهالسلام نيز نيزهاش را از او باز مىدارد، و معاويه از اين كار در خلوت مىخندد ؟(1)
چهارم. نضر بن حارث رئيس طايفه بنى عبدالدار
نضر بن حارث از جمله شياطين قريش بود كه همواره رسول خدا صلىاللهعليهوآله را آزار مىداد و دشمنى خود را با آن حضرت آشكار مىكرد. از آنجا كه مدتى را در «حيره»(2)زندگى كرده بود، تاريخ پادشاهان فارس و داستانهاى مربوط به رستم و اسفنديار را به خوبى فرا گرفته بود.
از اين رو، هر گاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مجلسى مىنشست و ياد خدا مىكرد و امت خود را از بلاهاى الهى كه بر سر امتهاى پيشين آمده بود بر حذر مىداشت، بلافاصله پس از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مىخاست نضر مىآمد و به مردم مىگفت: اى جماعت قريش، به خدا سوگند من سخنانى بهتر از محمد مىگويم. پس به سوى من آييد تا سخنانى بس زيباتر و نيكوتر از محمد با شما بگويم. سپس شروع مىكرد تاريخ پادشاهان فارس و داستانهاى رستم و اسفنديار را برايشان بازگو مىكرد. آنگاه مىگفت: محمد چه سخنى بهتر از من مىگويد ؟
ابنهشام مىگويد: چنان كه شنيدهام، نضر ادعا كرده كه به زودى كتابى همانند كتاب خدا براى شما نازل خواهم كرد.
ابناسحاق نيز گفته است: چنان كه شنيدهام، ابنعباس گفته است: هشت آيه از آيات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است. از جمله آنها اين آيه است: «إذا تُتلى عَلَيهِ آياتُنا قالَ أساطيرُ الأوَّلينَ»(1): «وقتى آيات ما را بر او تلاوت كنند گويد اين سخنان افسانه پيشينيان است» .
همچنين هر يك از آياتى كه به اسطورهها و افسانههاى پيشنيان اشاره كرده، درباره نضر بن حارث نازل شده است.(2)
ابنهشام در جاى ديگر گفته است: نضر بن حارث به مردم مىگفت: تمام آنچه را كه محمد براى شما مىگويد افسانههايى است كه پيشينيان نوشتهاند. چنانكه هم اينك من افسانههاى آنان را مىنويسيم.(3)
سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» در توصيف شخصيت نضر بن حارث مىگويد: ابنجرير به نقل از عطا روايت كرده است كه اين آيهها درباره نضر بن حارث نازل شده است:
«وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ»(1): «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد) حق است و از جانب تو است پس بارانى از سنگ بر ما ببار» .
«وَ قالوا رَبَّنا عَجِّل لَنا قِطَّنا قَبلَ يَومَ الحِسابِ»(2): «گفتند اى خدا حساب نامه اعمال ما را تعجيل كن و پيش از روز حساب انداز» .
«وَ لَقَد جِئتُمونا فُرادى كَما خَلَقناكُم أوَّلَ مَرَّةً»(3): «به تحقيق شما يكايك به سوى ما باز آييد بدان گونه كه اول بار شما را بيافريديم» .
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(4): «پرسش كنندهاى درباره عذاب واقع پرسيد» .
عطا گفته است: درباره نضر در كتاب خدا بيش از ده آيه نازل شده است.(5)
سيوطى در «تفسير الجلالين» درباره نضر مىنويسد: او همان نضر بن حارث است كه براى تجارت و بازرگانى به حيره فارس مىرفت. كتابهاى تاريخى عجمها را خريد، و سپس داستانهاى آنها را براى اهل مكه تعريف مىكرد، و مىگفت: محمد سرگذشت قوم عاد و ثمود را برايتان مىگويد و من تاريخ فارس و روم را. از اين طريق سبب مىشد تا مردم سخنان او را با اشتياق گوش دهند و شنيدن قرآن را رها كنند.(6)
پس ملاحظه مىكنيم كه هم منابع شيعيان و هم منابع اهلسنت بيان كردهاند كه: سؤال كننده در آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» همين جابر بن نضر بن حارث، يا حارث فهرى است.
بسيارى از منابع اهلسنت نيز بر اساس روايت مسند ابنجبير و ابنعباس، ترجيح دادهاند كه سؤال كننده پدر جابر يعنى نضر بن حارث باشد. چنانكه حاكم در مستدرك از سعيد بن جبير روايت كرده است كه سؤال كننده آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نضر بن حارث بن كلده است، كه گفت: خدايا، اگر آنچه از محمد مىشنوم حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما نازل كن.(1)
سيوطى نيز درباره اينكه سؤال كننده نضر بن حارثِ پدر بود نه جابر مىگويد: فريابى، عبد بن حميد، نسائى، ابنابىحاتم و حاكم نيشابورى به عنوان حديث صحيح، و نيز ابنمردويه از ابنعباس روايت كردهاند كه سؤال كننده نضر بن حارث بوده كه به عنوان پدر شناخته شده است.(2)
و اما در مورد پسر، به جز داستان هلاكتش كه به جهت كفر و بغض نسبت به اهلبيت عليهمالسلام با سنگ آسمانى اتفاق افتاده، چيز ديگرى در منابع تاريخى و تراجم رجال ديده نمىشود. شايد آن زمان كه جابر (پسر) به هلاكت رسيد، جوانى بيش نبود و هنوز شخصيت جا افتادهاى در قبيلهاش نداشت تا خيلى مورد توجه قرار گيرد. يا آنكه قريش به دليل پنهان كردن شدت دشمنىهايش با اهلبيت عليهمالسلام نام او را عمدا به فراموشى سپردهاند.
اما از منابع موجود چنين بر مىآيد كه پدر بسيار بدتر از پسر بوده است، زيرا او از بزرگان سران و گردنكشان قريش بود كه در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاد. شايد هم اگر پسرش زنده بود، از نظر كفر و ستم و استكبار از پدر پيشى مىگرفت.
ابناسحاق گفته است: اسلام به تدريج در ميان مردان و زنان قبائل قريش جاى خود را باز مىكرد، و مسلمانان آشكارا اسلام خود را براى ديگران بازگو مىكردند. از
سوى ديگر، قريش نيز هر كس را مىتوانست زندانى مىكرد و تا مىتوانست در فشار و آزار قرار مىداد. اما وقتى با مقاومت مسلمانان روبرو شدند و پايههاى قدرت خود را رو به زوال ديدند، اشراف و بزرگان قبائل جلسهاى تشكيل دادند، كه بعضى از شركت كنندگان آن جلسه عبارت بودند از:
عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابوسفيان بن حرب، نضر بن حارث برادر بنىعبدالدار، ابوالبخترى بن هشام، اسود بن مطلب بن اسد، زمعة بن اسود، وليد بن مغيره، ابوجهل بن هشام، عبداللّه بن ابىاميه، عاص بن وائل، نبيه و منبّه سهمى (دو پسر حجاج سهمى) ، امية بن خلف و ... .
آنان پس از غروب آفتاب نزديكهاى كعبه گرد هم آمدند. يكى از آنان پيشنهاد كرد: كسى را به دنبال محمد بفرستيد تا بيايد، و با او صحبت كنيد و مخالفت خود را با او اعلام كنيد تا از دست او خلاص شويد. سپس كسى را به دنبال پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستادند و گفتند: مردم اجتماع كردهاند تا با تو صحبت كنند. پس بيا تا در جلسه آنان حاضر باشى. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به نزد آنان آمد. گفتند:
اى محمد ! ما تو را به حضور طلبيدهايم و با تو سخنى داريم؛ به خدا سوگند در ميان عرب كسى را نمىشناسيم كه با قبيلهاش چنان رفتار كند كه تو كردهاى. هر آينه تو پدران ما را شماتت كردى، پرچم دين افراشتهاى، خدايگان و بتهاى ما را ناسزا مىگويى، خوابها و رؤياهاى ما را سفاهت و نادانى لقب دادهاى، جماعت ما را پراكنده و خلاصه بين ما و خودت روابط زشتى بر قرار ساختهاى. اگر از سخنانى كه مىگويى به دنبال مال دنيايى، هر يك از ما بخشى از سرمايههايمان را در اختيار تو مىگذاريم تا از همه ما ثروتمندتر باشى. اگر دچار ماليخوليا و جنزدگى شدهاى، ما تو را كمك خواهيم كرد تا درمان شوى !
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود: هيچ يك از آنچه گفتيد درباره من صادق نيست. نه به مال دنيا و اموال شما چشم دوختهام، نه به دنبال شرافت و منزلتى در ميان شما مىباشم، و نه طالب حكومت بر شما هستم. بلكه خداوند مرا به رسالت خويش در
ميان شما برانگيخته است. كتابى بر من نازل كرده، و به من فرمان داده تا به شما بيم و بشارت دهم. من نيز رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شما را نصيحت كردم. حال اگر آنچه را كه به شما ابلاغ كردهام از من بپذيريد و عمل كنيد، بهره دنيا و آخرت خودتان خواهد بود. و اگر سخنانم را نشنيده بگريد، بر امر خدا شكيبايى خواهم كرد تا خداوند بين من و شما حكم كند.(1)
ابنهشام در كتاب سيره خود از عبداللّه بن عباس روايت مىكند: هنگامى كه اشراف قبائل قريش گرد هم آمدند و آماده شدند تا در دار الندوه درباره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به رايزنى و گفتگو بپردازند، صبح زود خود را به محل گفتگوها رساندند. از جمله افرادى كه در مجلس آن روز حضور داشتند، از بنىعبدشمس: عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه و ابوسفيان بن حرب، و از بنى نوفل بن عبد مناف: طعيمة بن عدى، جبير بن مطعم و حارث بن عامر بن نوفل، و از بنى عبدالدار بن قصى: نضر بن حارث بن كلده حاضر شده بودند. روزى كه اشراف آن مجلس را به پا كردند به «يَومُ الزَحمَةِ» معروف شده است.
وقتى مجلس آغاز شد، ابوجهل بن هشام پيشنهادى داد و گفت: به خدا سوگند من درباره محمد نظرى دارم، كه اگر به آن عمل شود از دست او خلاص خواهيم شد. گفتند: اى ابوالحكم، نظرت چيست ؟ گفت: نظر من اين است كه از هر قبيلهاى يك نفر جوان زيباروى و خوشقامت برگزينيم، و به هر يك از آنها يك شمشير برنده بدهيم. تا آنها همگى با هم به محمد حمله ببرند و هر كس ضربهاى بر او وارد كند تا بميرد و ما از دست او راحت شويم. در اين صورت اگر بگويند: چه كسى محمد را كشته است ؟ قاتل اصلى وجود نخواهد داشت و خون بهايش بر عهده همه قبائل مىباشد. بنىعبدمناف بايد با همه قبائل بجنگد، كه توان آن را ندارد. در نتيجه به ديه عاقله راضى مىشود، و ديه او را جميع قبايل هم مىدهند.(2)
نضر بن كلدة بن علقمة بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى در همان مجلس برخاست و گفت:
اى جماعت قريش ! گرفتار بلايى شدهايد كه راه گريز و چارهاى از آن نداريد. محمد جوان تازهرسيدهاى در ميان شما بود، از همه شما خوشروتر و خشنودتر بود. در سخن گفتن از همه شما راستگوتر بود. بزرگترين امانتدار شما بود. تا آنكه به تدريج آثار پيرى در چهره او عيان شد، كارى كرد كه همه شما درمانده و حيران شدهايد.
گفتيد: ساحر و جادوگر است. نه به خدا، او جادوگر نيست، زيرا ما جادوگران و گره اندازىهاى آنان را ديدهايم. گفتيد: محمد كاهن است. نه به خدا، او كاهن نيست، زيرا ما كاهنها و مجالس شوق آنها را ديده و اذكار آنها را شنيدهايم. گفتيد: محمد شاعر است. خير، او شاعر هم نيست، زيرا ما شعر را ديدهايم و انواع شعر از هزج و رجز آن را شنيدهايم.
گفتيد: محمد ديوانه است. نه به خدا، او ديوانه نيست، ما ديوانگان را با همه بيمارىها، وسوسهها و در هم ريختگى عصبىشان ديدهايم. درحالى كه محمد نشانى از هيچ يك از اتهامهاى وارده را ندارد. اى جماعت قريش ! به احوال خود بنگريد. به خدا سوگند مسئله بزرگى پيش روى شما قرار دارد ... .
چون نضر بن حارث اين سخنان تحريكآميز را بيان كرد، جماعت قريش او و عقبة بن ابىمعيط را به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند، و به آنها دستور دادند كه نخست نظر آنان را درباره محمد جويا شويد. آنگاه تمام صفات و ويژگى هايش را برايشان شرح دهيد و سخنانش را براى آنها بگوييد، زيرا آنان از پيروان اولين كتاب آسمانى هستند، و علومى از پيامبران پيشين نزد آنان است كه ما از آن بىخبريم.
نضر و عقبه با اين مأموريت از مكه رو به مدينه نهادند. وقتى وارد مدينه شدند و به حضور احبار (دانشمندان يهود) رسيدند، درباره حضرت محمد صلىاللهعليهوآله از آنان سؤال كردند. تمام ويژگىها و صفات حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را برايشان توضيح دادند، و حتى برخى از سخنانش را براى آنها بازگو كردند. آنگاه به آنان گفتند: از آنجا كه شما پيروان كتاب آسمانى تورات هستيد، نزد شما آمدهايم تا ما را از محمد و اخبار او باخبر سازيد.
احبار يهود به آنها گفتند: سه چيز از محمد بپرسيد. اگر پاسختان را داد بدانيد او پيامبر مرسل مىباشد، ولى اگر از جواب دادن عاجز شد بدانيد مردى است دروغگو و همه حرفهايش خود ساخته است. در نتيجه عقيده خود را از او برگردانيد.
نخست اينكه از او بپرسيد: جوانانى كه در روزگار اول (جوانان كهف) از ميان مردم رفتند، سرگذشت آنها چه شد و تكليف آنان چيست ؟ زيرا آنان سرگذشت عجيبى دارند.
دوم از او بپرسيد از مردى كه دور زمين چرخيد و به مشرق و مغرب زمين سفر كرد چه خبر دارد و سرگذشت و سرانجامش به كجا انجاميد.
سپس از او درباره روح سؤال كنيد؛ از او بخواهيد برايتان توضيح دهد روح چيست ؟ اگر اين سؤالات شما را پاسخ داد از او پيروى كنيد كه واقعا فرستاده خداوند است، ولى اگر پاسخ نداد بدانيد دروغگويى بيش نيست و هر گونه خواستيد با او رفتار كنيد ... .(1)
سران و اشراف قريش توافق كردند قرار دادى بنويسند كه به كلى با بنىهاشم و بنىعبدالمطلب قطع رابطه كنند؛ يعنى نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند.
چيزى به آنان نفروشند و از آنان چيزى نخرند.
1) . سيره ابنهشام: ج 1 ص 195. عيون الاثر ابنسيدالناس : ج 1 ص 142.
متن قرار داد را در ورقهاى نوشتند. براى اجراى مفاد قرار داد از يكديگر تعهد و پيمان شديدى گرفتند، و سپس براى اثبات رازدارى و استوارى شخصيت خود، متن نوشته شده را داخل كعبه آويزان كردند. گفته شده نويسنده قرارداد منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى بوده است. بعضى ديگر گفتهاند: نضر بن حارث نامه را نوشت، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز او را نفرين كرد و تعدادى از انگشتانش فلج شدند.(1)
يعقوبى در تاريخ معروف خود نوشته است: قريشيان تصميم به كشتن رسول خدا صلىاللهعليهوآله گرفتند. از اين رو اشراف خود را جمع كردند. اين خبر به ابوطالب رسيد، او هم اين شعر را سرود:
وَ اللّهِ لَن يَصِلوا إلَيكَ بِجَمعِهِم *** حَتّى أُغَيِّبُ فِى التُرابِ دَفينا
وَ دَعَوتَنى وَ زَعَمتُ أنَّكَ ناصِحٌ *** وَ لَقَد صَدَقتَ وَ كُنتَ ثَمَّ أمينا
وَ عَرَضتَ دينا قَد عَلِمتُ بِأنَّهُ *** مِن خَيرِ أديانِ البَريَّةِ دينا
به خدا قسم كه اگر همه آنان جمع شوند به تو دسترسى پيدا نخواهند كرد، مگر زمانى كه من همانند گنجى به زير خاك پنهان شده باشم (كنايه از اينكه مرده باشم) . زمانى كه مرا به دينت دعوت كردى، دانستم كه نيك پند مىدهى. به تحقيق كه راست گفتى، و فزون بر اين امين هم مىباشى. آئينى را عرضه داشتى كه خود دانستم كه بهترين دين از بين اديان همگان آن است.
چون قريشيان فهميدند قادر به كشتن رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيستند و جناب ابوطالب هم او را تسليم آنان نمىكند، قرارداد ظالمانهاى را در ورقهاى نوشتند؛ مبنى بر اينكه با احدى از بنىهاشم معامله و داد و ستد نكنند. با آنها ازدواج نكنند و از بيعت با آنان خوددارى كنند، تا آنان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را براى كشته شدن تسليم كنند. بر اين پيمان تأكيد فراوانى كردند و هشتاد مهر بر صحيفه زدند. نويسنده صحيفه، منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بود، كه دستش فلج شد.
1) . سيره ابنهشام: ج 1 ص 234.
پس از آنكه قريش از كشتن رسول خدا صلىاللهعليهوآله نااميد شدند، براى مدت شش سال ايشان و اهلبيتش را - كه از فرزندان هاشم و عبدالمطلب بودند - در درهاى به نام «شعب ابىطالب» تبعيد و محاصره كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش به ناچار مدت سه سال در شعب ابوطالب مسكن گزيدند. فشارها و مشكلات آنان چنان بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ابوطالب و خديجه تمام اموال و سرمايههاى خود را خرج كرده بودند، و به گرسنگى و فقر شديدى دچار شده بودند. جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و گفت: به امر خداوند موريانهها تمام نوشتههاى صحيفه آويخته به كعبه را خوردهاند، و تنها اسم مقدس خدا را باقى گذاشتهاند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين خبر را براى ابوطالب بيان فرمود. آنگاه ابوطالب به همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اهلبيتش از شعب خارج شده و آمدند در صحن كعبه نشستند. قريشيان از هر سو به كعبه آمدند و گفتند: اى ابوطالب، اينك وقت آن رسيده كه به سوى قبيلهات برگردى و دست از لجاجت بردارى و برادرزادهات را تسليم نمايى. اما ابوطالب به آنان فرمود: شما صحيفهاى كه نوشتهايد و بر كعبه آويختهايد بياوريد تا شايد راهى پيدا كنيم، تا دوباره صلهرحمها را برقرار و به قطع روابط پايان دهيم. آنان صحيفه را همچنان كه مهر شده بود حاضر كردند.
ابوطالب فرمود: صحيفه شما همين است ؟ انكارش كه نمى كنيد ؟ گفتند: آرى، صحيفه ما همين است. فرمود: آيا شما كه هيچ دستى در آن نبرده و آسيبى به آن نرساندهايد ؟ گفتند: نه. ابوطالب فرمود: محمد از جانب پروردگارش به من خبر داده است كه موريانهها به امر خداوند تمام نوشتههاى صحيفه را خوردهاند، به جز جاهايى كه نام مبارك خداوند بوده است. اگر شما ببينيد چنين خبرى درست است چه مىكنيد ؟ گفتند: از محمد دست بر مىداريم و كارى با او نخواهيم داشت.
ابوطالب هم فرمود: اما اگر محمد دروغ گفته باشد، او را به شما تسليم مىكنم تا او را بكشيد. گفتند: اى ابوطالب، به درستى كه به انصاف نظر دادى. آنگاه صحيفه را باز كردند، و همانطور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده بود، همه مفاد آن را موريانهها خورده بودند، به جز جاهايى كه نام خدا نوشته شده بود.
وقتى قريش با اين صحنه مواجه شدند گفتند: اين عمل جادويى بيش نيست و ما همچنان با جديت و قاطعيت محمد را تكذيب مىكنيم. اما عده زيادى از مردم، همان روز و با ديدن آن معجزه اسلام آوردند، و بنىهاشم و بنىعبدالمطلب نيز از شعب خارج شدند و ديگر به آن باز نگشتند.(1)
شعر ابوطالب (و دعوتنى و علمت انك ناصح) را - كه بيشتر متناسب با يك قصيده مىباشد - از آن جهت در اين بحث آورديم تا شاهد ايمان حضرت ابوطالب باشد، زيرا قريش تهمتهاى بسيارى بر ايشان زدهاند، و در جلد سوم كتاب «العقائد الاسلامية» افتراهاى قريش به ابوطالب را بررسى شده است.
پيشتر به اين نكته اشاره كرديم كه نضر بن حارث يكى از برجستهترين سرشناسان مكه بود، كه در جنگ بدر غذاى لكشريان قريش را تأمين مىكردند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز او را از دشمنان درجه يك مكه پايتخت قريشيان مىشمرد.(2)
پس از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خوردن صحيفه توسط موريانهها را خبر داد، از شعب بيرون آمد و به همراه افرادى از مشركان به اسارت گرفته بودند به شهر مكه بازگشت. در ميان افرادى كه در شعب ابوطالب به اسارت مسلمانان در آمده بودند، عقبة بن ابىمعيط و نضر بن حارث نيز ديده مىشدند.
ابناسحاق گفته است: حتى اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در دره صفرا هم مىبود، باز هم نضر بن حارث را مىكشت، و چنانكه با خبر شدم على بن ابىطالب عليهالسلام او را در جنگ بدر به قتل رساند.
ابناسحاق در ادامه مىگويد: على عليهالسلام همانند بچه آهويى به سرعت بيرون آمد و عقبة بن ابىمعيط را كشت.(3)
ياقوت حموى در «معجم البلدان» مىنويسد: الأثيل، كوچك شده و گردانده شده كلمه الأثل است كه محلى نزديك مدينه مىباشد. در آنجا چشمه آبى بيرون مىآيد كه از آنِ خاندان جعفر بن ابىطالب است. اين چشمه درست بين منطقه بدر و دشت (وادى) صفرا قرار گرفته است. از اين رو به آن «ذو اثيل» مىگويند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام بازگشت از جنگ بدر، كنار همان چشمه نضر بن حارث بن كلده را به قتل رساند. دختر نضر در رساى پدرش، در حالى كه مدح و ثناى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مىگفت، اين اشعار رامى خواند:
يا راكِبا إن الأثيلَ مَظَنّةٌ *** مِن صَبحِ خامِسةٍ وَ أنت مُوَفَّق
بَلِّغ بِه مَيتا بِأنَّ تَحيَّةَ *** مَن إن تَزالَ بِها النَجائِبُ تَخفِق
مِنّى إلَيهِ وَ عَبرَةٌ مَسفوحَةٌ *** جادَت لِمائِحِها وَ أُخرى تَخنَق
فَليَسمَعُنَّ النَضرَ إن نادَيتُهُ *** إن كانَ يَسمَعُ مَيتٌ أو يَنطِق
ظَلَّت سُيوفُ بَنى أبيهِ تَنوشُهُ *** للّهِ أرحامٌ هُناكَ تَشفِق
أ مُحَمَّدٌ يا خيرَ ضَنءٍ نَجيبَةٍ *** فى قَومُها وَ الفَحلُ فَحلٌ مُعرَق
لَو كُنتَ قابِلَ فِديَةٍ فَلَنأتيَ *** --نَّ بِأعزما يَغلو لَدَيكَ وَ يُنفِق
ما كانَ ضَرُّكَ لَو مَنَنتَ وَ رُبَّما *** مَنَّ الفَتى، وَ هُوَ المَغيظُ المُحنِق
وَ النَضرُ أقرَبُ مَن أصبتَ وَسيلةً *** وَ أحَقُّهُم إن كانَ عِتقٌ يُعتَق
اى سوار جنگاور كه در منطقه اثيل مىجنگى ! بدان كه به خيال خام خود تا صبح پنجم پيروز مىشوى. از سوى من درودى به كشته آن سرزمين فرست، تا هر گاه كه شتران تيزرو تيز مىروند. تو كشته وارد اين منطقه مىشوى، و خوشامدگويى تو آن است كه همواره سواران در مقابلت شمشير مىزنند و سر مىجنبانند. از من براى او تنها اشكهاى جارى شدهاى مانده است، كه گاه ريزان است و گاه گلوگير مىشود.
آيا اگر نضر را فراخواند آواى مرا مىشنود ؟ هرگز ! مردهاى كه سخن نمىگويد چگونه چيزى مىشنود ؟ شمشيرهاى خاندان پدرش او را فرو گرفتند. بار خدايا، چه
پيوندهاى خويشاوندى كه در آنجا گسسته شد. اى محمد ! اى نژادهتر نژادگان در ميان قوم خويش و اى دلير ريشهدار ! اگر بدون دريافت تنبها (فديه) از جوانمردى كه سخت خشمگين است رهايش مىساختى چه زبانى داشت ! يا اگر تنبها از او مىپذيرفتى، گرانترين تنبها پرداخته مىشد. نضر نزديكترين خويشاوندى است كه او را به اسيرى گرفتهاى، و اگر بايد بردهاى آزاد شود، او سزاوارترين ايشان بود.
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله شعر اين دختر را شنيد، به حالش ترحم آورد و فرمود: اگر پيش از كشتن نضر شعر دخترش را مىشنيدم او را به دخترش مىبخشيدم.(1)
از اخلاق پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود كه همواره از جنگ و كشتار و خونريزى بيزار بود، و تا ضرورت و لزومى پيش نمىآمد كسى را نمىكشت. كافى است بدانيم تمامى كشتههاى جنگ هاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و تمام كسانى كه در روزگار ايشان بر اثر اجراى حد شرعى كشته شدند، به هفتصد نفر نرسيده است. از اين رو است كه آن حركت و نهضت بزرگ با كمترين زحمتها، نتايج بسيار بزرگى به همراه داشت.
بنا بر اين، بعيد نيست كشتن نضر نيز به امر خداوند بوده باشد، زيرا نضر عنصر اصلى و جرثومه شرّ و فساد بود. همچنين دوست او عقبة بن معيط كه شريك جرم نضر بود. او صاحب ميخانه و فسادخانهاى در مكه بود و به كفر و الحاد شهرت داشت.
حال اگر از نظر سند ثابت شود كه فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره دختر نضر درست بوده است، منافى اين مطلب نيست كه قتل پدرش به دستور خداوند انجام گرفته باشد. زيرا معناى فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است كه اگر پيش از كشتن نضر، شعر دخترش را مىشنيد و به ارزشهاى معنوى او پى مىبرد و رحمخواهى او را مىديد، از خداوند مىخواست كه آن فرعون متكبر را به دخترش ببخشد و مسلمانان را از شرّ او خلاص سازد. چنانكه پيش از آن نيز، خداوند مؤمنان را بر او مسلط ساخته و او را به اسارت گرفته بودند.
1) . معجم البلدان: ج 1 ص 94.
در منابع سيره و تاريخ اسلام ديده مىشود كه پرچمدارى قريش پس از نضر بن حارث بر عهده افراد ديگرى از بنىعبدالدار گذاشته شد. اما اين منابع ذكر نكردهاند كه نضير بن حارث - كه برادر نضر بود - نيز همانند خود نضر جنگاور خوبى باشد. البته اين نكته در منابع اشاره شده كه نضير اگر چه پرچمدار شجاعى نبود، ولى پس از برادرش به رياست قبيله بنىعبدالدار رسيد.
راويان قريش و سيره نويسان درباره او نوشتهاند كه مرد شكيبايى بوده و سياستش بر ملاطفت و گفتگو استوار بود. او را از جمله سران و رؤساى قريش شناختهاند، كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از غنايم جنگ حنين براى به دست آوردن دل آنها و جلوگيرى از اظهار دشمنى (تأليف قلوب) به هر يك از آنان صد شتر هديه داد.
در اين باره، طبرى در تاريخ خود مىنويسد: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى تأليف قلوب قبائل قريش، از غنائم جنگ حنين به هر يك از اين افراد صد شتر هديه داد: ابوسفيان بن حرب، معاوية بن ابىسفيان، حكيم بن حزام، نضير بن حارث بن كلدة بن علقمه، برادر بنىعبدالدار، علاء بن حارثه ثقفى هم پيمان بنىزهره، حارث بن هشام، صفوان بن اميه، سهيل بن عمرو و حويطب بن عبدالعُزّى بن ابىقيس.(1)
يعقوبى نيز اشاره كوتاهى به اين مطلب كرده كه پيشتر بيان كرديم. در آنجا خوانديم كه يعقوبى اعتراف كرده كه نضير بن حارث نيز به همراه ديگر سران قريش در برنامه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله شركت كرده بود، اما در اجراى آن موفق نشدند.
بعضى از سيره نويسان، نضير را با برادرش نضر اشتباه گرفته و گويا آنان نضير و نضر را يكى دانستهاند. از اين رو، عبدالرحمن رازى در كتاب «الجرح و التعديل» - كه درباره عدالت و عدم اعتبار راويان نوشته - مىگويد: از پدرم شنيدم كه نضر بن حارث بن كلده عبدرى از كسانى است كه در فتح مكه مسلمان شده است. بعضى
1) . تاريخ طبرى: ج 2 ص 358. سيره ابنهشام: ج 4 ص 929. سيره ابنكثير: ج 3 ص 682 . تاريخ يعقوبى.
گفتهاند: آن كه در فتح مكه مسلمان شده نضير بوده است نه نضر. از او روايتى نقل نشده است.
آنگاه رازى در حاشيه كتاب مىنويسد: اينكه نضير مسلمان شده فتح مكه مىباشد به حقيقت نزديكتر است، زيرا نضر بن حارث - به اجماع همه علما - در حالت كفر كشته شده، و نضير برادر او مىباشد. اين احتمال كه هر دو يك اسم داشته باشند نيز بعيد است، و آنكه در روايات آمده نضير است. در اين باره به كتاب «الاصابة فى تمييز الصحابة» مراجعه شود.(1)
راويان قريش بر اساس عادتى كه دارند، حارث يا نضير را در رديف شخصيتهاى اسلامى قرار داده و او را از مهاجرين و شهداى يرموك معرفى كردهاند. معلوم مىشود اين راويان، همه قريشيانى را كه در شام بودند و در جريان طاعون عمواس مردند، مانند سهيل بن عمرو و عبدرىها را در رديف شهدا قرار داده و آنان را از شهداى يرموك دانستهاند !(2)
سمعانى در كتاب «الأنساب» خود نوشته است: الرهينى: رَ هِ ى نسبت به رهين است و رهين لقب حارث بن علقمه مىباشد، كه از جمله فرزندان او محمد بن مرتفع بن نضير بن حارث بن علقمه بن كلده بن عبدالمناف بن عبدالدار بن قصى رهينى است. او از عبداللّه بن زبير نقل روايت مىكند، و سفيان بن عيينه از او روايت مىكند.
ولى جد محمد - كه نضير بن حارث است - از مهاجرين بود و از بزرگان و افراد صبور قريش به شمار مىرفت و در جنگ يرموك شهيد شد. نضير، برادر نضر بن
1) . الجرح و التعديل رازى : ج 8 ص 473.
2) . «عمواس» كورهاى است در فلسطين در نزديكى بيتالمقدس، و گويند كه آن در شش ميلى «رمله» در راه بيتالمقدس قرار داشت و طاعون معروف سال 18 هجرى در روزگار خلافت عمر در اين ناحيه پديد آمده بود، و از آنجا به ديگر نواحى شام سرايت كرد. تعداد تلفات اين طاعون را 25 هزار تن نوشتهاند. لغتنامه دهخدا، به نقل از معجم البلدان.
حارث است كه على بن ابىطالب او را در صفرا عليهالسلام(1)به قتل رساند. نضر از دشمنان سرسخت رسول خدا صلىاللهعليهوآله به شمار مىرفت، كه سوره معارج ( «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» ) در شأن او نازل شد. دخترش چند بيت شعر درباره پدر خود گفته است.(2)
در اينكه رابطه نضير با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله چگونه بوده، و اينكه آيا او هم مانند برادرش نضر با رسول خدا صلىاللهعليهوآله دشمنى مىكرد يا نه، منابع ما نوشتهاند: ببين يكى از آنان و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مناقشه عجيبى در مدينه در گرفت. منابع ما نام طرف مناقشه با پيامبر صلىاللهعليهوآله را نضر بن حارث فهرى نوشتهاند.
البته احتمال دارد خواستهاند بنويسند عبدرى و اشتباها كلمه فهرى را نوشته باشند، به حساب اينكه به عبدالدار نسبت دارد. همچنين احتمال دارد همين اشتباه درباره نضير و نضر نيز رخ داده باشد؛ يعنى خواستهاند بنويسند «نضير» به اشتباه نوشتهاند «نضر» . چون اگر اين مناقشه بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و نضر در گرفته باشد، بايد در مدينه و پس از حجة الوداع رخ داده باشد.
پيش از اين نيز از كتاب «مدينة المعاجز» بحرانى نقل كرديم كه نضر بن حارث بن حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، سلام كرد و گفت:
يا رسول اللّه ! تو سرور و سيد فرزندان آدم باشى و برادرت(3)سرور مردمان عرب باشد، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، پسرانت حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سرور شهيدان، پسر عمويت جعفر صاحب دو بال باشد كه در هر كجاى بهشت مىتواند پرواز كند و عمويت ابوطالب پوست بين چشمانت و همزاد پدرت باشد و شبيه خدمتگذار عمويت باشد ! پس براى افراد ديگر امتت از قريش و عرب چه خواهد ماند ؟
اى رسول خدا ! در آغاز اسلام به ما گفتى اگر ايمان بياوريم ما را در تمام سود و زبانهاى خود شريك خواهى ساخت و هر چه تو مالك شوى ما را نيز مالك مىكنى و هر مشكلى و هزينهاى كه ما تحمل مىكنيم تو هم تحمل خواهى كرد ! ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مدتى طولانى سرش را پايين انداخت و در فكر بود. سپس سر برداشت و فرمود: به خدا سوگند، بدان كه من چنين تصميمى نگرفتهام، بلكه خداوند چنين امر فرموده است. حال بگو گناه من چيست ؟ آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را موعظه كرد و فرمود: خداى تو بخشنده و كريم است. تو هم اگر صبر كنى و بر نفست غلبه كنى، تو را از نعمتهايش محروم نخواهد كرد. پس به امر خدا راضى و تسليم باش، كه خداوند از راه گرفتارىها و مشكلات گوناگون بندگانش را آزمايش مىكند، و هر كس را كه اراده كند امورش را آسان مىگرداند ! آفرينش و قدرت دست او است، نعمتهايش بزرگ و احسانش گسترده است. اما حارث اين مواعظ پيامبر صلىاللهعليهوآله را نپذيرفت و ... ، تا آخر.(1)
ابنهشام تصريح كرده است كه نضير را به نام حارث نيز مىشناختند.(2)يعقوبى هم او را حارث بن حارث بن كلده ناميده است.(3)اما اين مسئله مشكوك است، زيرا بعيد است يك نفر به طور همزمان دو اسم داشته باشد، به ويژه آنكه يكى از نامها نام پدرش نيز باشد. براى آنكه طايفههاى خانواده سالار (پدرسالار) در ميان قبائل عرب براى نام پدر احترام قايل مىشدند و نام پدر را روى ديگرى نمىگذاشتند و نام ديگرى هم به آن اضافه نمىكردند، زيرا قائل بودند آن اسم ديگر موجب تضعيف او مىشود.
از اينجا مىتوان احتمال داد كه حارث برادر سوم آنان باشد و همان است كه نامش در برخى روايات وارد شده است. او به جهت اعلام ولايت حضرت على عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرده باشد، و با اين حساب، عذاب واقع - كه در آيه «سَألَ سائِلٌ»
اشاره شده - براى سه نفر از افراد اين خانواده نازل شده باشد؛ كه عبارت اند از: پدر در جنگ بدر، فرزند جابر - كه ابوعبيد به عذاب او تصريح كرد - و فرزند ديگرش كه همين حارث باشد.
بنا بر اين، نام «عشيرة العذاب الواقع» (خانواده عذاب واقع) بر اين خانواده منطبق مىباشد. چنانكه اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود از نضير بن حارث يا حارث بن حارث عبدرى، همان حارثى باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرد. اما عذاب بر او نازل نشد، زيرا درباره آن حارث معترض نوشتهاند كه در شام مرده است.
در هر صورت، چنانكه پيش از اين نيز اشاره كرديم، به احتمال قوى به جز حارثى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كرده - كه در تفسير ثعلبى و تعدادى از منابع شيعه از او به حارث بن نعمان فهرى نام برده شده كه سنگ عذاب نيز بر او نازل شده - شخص ديگرى نيز به نام حارث وجود داشته است. همچنين نام حارث بن عمرو فهرى را به نقل از روايت حاكم حسكانى، روايت الكافى و مناقب ابنشهرآشوب اشاره كرديم.
از جمله دلائلى كه تأييد مىكند حارث بن حارث غير از نضر و نضير است آن است كه در كتاب حسكانى و الكافى و مناقب، از شخصى نام بردهاند كه نام خود و فرزندانش با او تطبيق مىكند، ولى شرحى از زندگى او و سبب مرگش را ارائه نكردهاند.
اما ابنكثير در سيره خود گفته است: نام او عامر بن حارث فهرى است. سلمه هم به نقل از ابناسحاق و ابنعائذ از او اين چنين نام برده است. موسى بن عقبه و زياد نيز از او به نام عمرو بن حارث نام بردهاند، ولى نگفتهاند كه از ابناسحاق روايت مىكنند.(1)
ابنكثير در جاى ديگر از همان سيره گفته است: نام او عمرو بن عامر بن حارث فهرى است. نام او را موسى بن عقبه اين چنين گفته است.(2)بنا بر اين، حارثى كه عذاب
سنگ سجيل بر او نازل شده فهرى است، نه عبدرى. و آن جابر بن نضر عبدرى كه در روايت ابوعبيد وارد شده كس ديگرى است و سنگ عذاب ديگرى بر او نازل شده است.
در منابع حديثى وارد شده كه بدرفتارترين و سختگيرترين قبيلهها نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بنىاميه و بنى مغيره بودند، كه شاخهاى از قبيله ابوجهل مخزومى مىباشند.
اين دو طايفه را در روايت به فاجرترين و ستمكارترين قبائل وصف كردهاند. البته بايد قبيله بنى عبدالدار را نيز بر تعداد آنها افزود تا جمع فاجران تكميل گردد. هر چند كه اگر بنى هاشم و تعداد اندك قريشى را كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه بودند استثنا كنيم، باز هم درباره بقيه نمىتوانيم بگوييم كدام يك بهتر يا كداميك بدتر بودند.
سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» مىگويد: بخارى در تاريخ خود، ابنجرير، ابنمنذر و ابنمردويه درباره آيه «أ لَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمةَ اللّهِ كُفرا»(1): «آيا نديدى آنانى را كه نعمتهاى خدا را به كفر مبدل كردند» ، از عمر بن خطاب روايت كردهاند كه مقصود از تبديل كنندگان نعمت به كفر دو قبيله فاجر قريش يعنى بنى مغيره و بنى اميه مىباشند. بنى مغيره را در جنگ بدر به سزاى اعمالشان رسانديد، ولى بنىاميه هنوز آزاد و رها هستند.(2)
جملهاى كه از عمر بن خطاب نقل شد، شباهت زيادى به يك كلام پيامبرانه دارد. احتمال هم دارد كه اصل سخن از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كه عمر آن را به خود نسبت داده است. در هر دو صورت اين سؤال پيش مىآيد كه چرا هنگامى كه خود عمر خليفه شد، معاويه اموى را به ولايت شام منصوب كرد، و دستش را بازگذاشت و هيچ گاه نيز از او حساب نكشيد ؟ براى پس از خود نيز، تعيين خليفه بعدى را در شورايى قرار داد
كه داماد عثمانِ اموى در آن حق نقض رأى داشت ! او با اين كار حلقه تسليم خلافت را به يكى از فاجرترين افراد قريش تكميل كرد !
آيه «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»(1)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»(2)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِىإِسْرائِيلَ»(3)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ ... »(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه و آيه 23 و 24 سوره رعد و آيه 71 سوره زخرف است:
«أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» :
«آيا اينان هستند كه قسم ياد كرديد خدا رحمتى به آنان نمىرساند داخل بهشت شويد كه ترسى بر شما نيست و محزون نمىشويد» .
«وَعَدَ اللّه الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(1):
«خداوند به مردان و زنان مؤمن وعده كرده بهشتهايى را كه در آن نهرهايى جارى است و در آن هميشگى خواهند بود و مسكنهاى پاكيزهاى كه در بهشتهاى عدن است و رضايتى از سوى پروردگار كه بالاتر است اين است رستگارى عظيم» .
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(2):
«بهشتهاى عدن كه آنان و هر كس از پدران و همسران و فرزندانشان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مىگردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مىشوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است» .
«يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ»(3):
«كاسههايى از طلا و ظرفهايى بر آنان گردانده مىشود كه در آنهاست آنچه دلها بخواهد و چشمها لذت ببرد و شما در آن هميشگى خواهيد بود» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّه انْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » قالَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله لاصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ.
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى انْظُرُ الى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ ايِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّه اكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الانْفُسُ وَ تَلَذُّ الاعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» :
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مىگويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغهاى بهشت با جلالت برده مىشوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيدهاند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مىشوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهمتر و بزرگتر است تأييد مىشوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مىگويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد» .(1)
آخرين ساعات از برنامه سه روزه غدير است. كم كم برنامه بيعت نيز به پايان رسيده است و مردم آماده مىشوند تا خيمهها را جمع كنند و براى حركت به سوى مدينه نيمه باقيمانده راه را پيش گيرند. در چنين موقعيتى دوازده نفر از منافقين به رياست حارث فهرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 167.
اينان با رگهاى ورم كرده از كينه، معترضانه پرسيدند: آيا ولايت على را از سوى خداوند آوردى يا از پيش خود گفتى ؟ ! ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خداوند اين دستور را به شما ابلاغ نمودم.
اين متعصبين جاهلى گفتند: خدايا، اگر محمد راست مىگويد بلاى آسمانى بر ما نازل كن ! ! اين درخواستِ برخاسته از نفاق و كفر و استكبار در برابر ذات الهى فورا پاسخ داده شد و بلاى آسمانى بر سر همه آنان نازل شد و هلاكشان كرد و دوازده جنازه بىجان از غضب الهى، جلوى ديدگان يكصد و بيست هزار نفر روى زمين افتادند، و مردم داغى جهنم را از عمق جانشان احساس كردند.(1)
در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله با استفاده از فرصت پيش آمده، فضيلتِ پذيرندگان ولايت علوى در بهشت را با اقتباس از چهار آيه قرآن در كلامى مختصر بيان فرمود و آيات را به گونهاى با كلام خويش تركيب فرمود كه مظهرى از فصاحت محمدى را جلوهگر ساخت.
آيه سوره اعراف (لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ) 12 بار در قرآن با تفاوتى مختصر آمده است و همه اين موارد در توصيف اهل بهشت است.
آيه سوره توبه «رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ» پس از آنكه نعمتهاى بهشتى را مىشمارد، نعمت بالاترى را به ميان مىآورد كه رضايت پروردگار است.
آيه سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ» تحيّت و تهنيت الهى به اهل بهشت هنگام ورود به آن است.
آيه سوره زخرف «فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ» بيانگر نعمت نامتناهى و متنوع و دلخواه بهشت است كه شامل تمام خواستههاى لذت بخش بشر است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193. غدير در قرآن: ج 1 ص 389.
مىبينيم كه اين چهار آيه جوانب مختلف نعمتهاى بهشتى را بيان كرده و اينك پيامبر صلىاللهعليهوآله همه اين جوانب را درباره پذيرندگان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كنار هم چيده به آنان هديه مىكند.
در تحليل اين موقعيت قرآنى در غدير بايد گفت: منظره ايجاد شده پس از مرگ حارث فهرى با بلاى آسمانى، يادآور بهشت و جهنم براى آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى و همه نسلهاى تاريخ بود، چرا كه عذاب دنيا نمونهاى از عذاب آخرت است آنگاه كه در پاسخ به عصيان در برابر اوامر الهى باشد.
در آنجا مردم جهنمِ دشمنان على عليهالسلام را به چشم خود ديدند چنانكه حضرت فرمود: شنيديد ؟ ديديد ؟ ! اكنون بهترين موقعيت براى گريزى به بهشت بود تا آن سوى قضيه را نيز در نظر خود مجسم كنند.
عظمتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از كيفيت حضور شيعيان على عليهالسلام ترسيم فرموده روح تازه در جانهاى خسته آنان كه از جنايتهاى سقيفه جراحتها بر تن دارند مىدمد. ابتدا مىفرمايد: خوشا به حالشان ! سپس به «يُزَفُّونَ» اشاره مىكند، يعنى با عظمت و جلال آنان را مىبرند. آنگاه «مُتَوَّجُونَ» را مطرح مىفرمايد كه تاجِ كرامت و شرف بر سر دارند.
در دنباله اين توصيف اشارات قرآنى آغاز مىشود: خوف و حزنى ندارند، بالاتر از نعمتهاى بهشت، خداى بزرگ از آنان راضى است چرا كه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، و چه سعادتى از اين بالاتر كه فوز عظيم نصيبشان شده است.
آنگاه مقام بهشتى آنان را فراتر از ساير اهل بهشت در جوار پروردگار و در حظيرة القدس ذكر مىنمايد، جايى كه خداوند متعال والاترين بهشتيان را در آن جاى داده و اختيار مطلق لذات را به آنان سپرده و در واقع بهشت را به آنان ارزانى داشته است.
و اين همه آنگاه مضاعف مىشود كه بدانند پايانى بر آن نيست و خالدون هست. از زيباترين فرازهاى قرآنى سلام خداوند است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اينجا به اولياى على عليهالسلام بشارت داده است. «سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد» . خوشامدگويى ملائكه از طرف خداوند بر نقطه صبر متمركز است.
صبرى بزرگ، در سايه صبر على عليهالسلام ! تحملى به سياهى طنابى كه بر گردن صاحب ولايت انداختند ! بردبارى با محتواىِ «أوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا» ؟(1)دندان روى جگر گذاشتن به سختىِ «صَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجى» .(2)عرقِ شرمسارى با حرارتِ «فَلَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابىطالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنَ فاطِمَةَ ضَرْبا فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ» .(3)
صبرى تلختر از زهر، كه صداى سيلى بر چهره ماه و غلاف شمشير بر پهلو و ميخ در بر سينه و تازيانه بر بازو همراه آن باشد ! كمر خم شده از تحملى كه با گذشت 75 شبِ تاريك از يك روزِ پر قساوت، هنگامِ غسل خونِ تازه از پهلو، خونِ كبود شده بر بازو و كتف، صداى اشك على عليهالسلام را به گوش عالم برساند.
صبرى فراتر از صبر كه بر پاى منبر صاحب غدير به جاى ذكر فضيلت او، لعن بر او شنيدن و اين همه خون جگر را با پارههاى جگر به خواهر سپردن !
صبرى كه صبر از شنيدنش بىتاب است، آنگاه كه غدير را با جوانمردان و اطفال و شيرخوارانش در كربلا پيش چشم كودكان و خواهرانش سر بريدند، و بوسه خواهر را بر حلقوم بريده رساندند، و ديده دخترانش را بر سر بريده حسرتناك گذاشتند.
صبرى بزرگتر از صبر، كه مادر صبر آن را آفريد و از كربلا تا شام با خود برد و با موى سپيد به كربلا باز گردانيد.
صبرى كه امامان غدير عليهمالسلام را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با نالهاى بلند مىفرمايد: لاَنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما. و به عظمت آن بانو قسم ياد مىكند كه:
لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها *** بَعْدَ بَيْتِ الاحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليهالسلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شيعيانِ صابرى كه در هر كجاى جهان در راه صاحب غدير و براى خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانتها مىشنوند و مورد حمله قرار مىگيرند و آنان را به مسخره مىگيرند، اما هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهمالسلام بر نمىدارند.
ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مىكنند تا با قدوم شما تحيّتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» !
آيه «تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(1)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ ... »(2)= آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1)
آيه «سَألَ سائِلٌ ... » يكى از مهمترن و مشهورترين آيات مرتبط با غدير است. اين آيه و ماجراى حارث فهرى و انكار غدير و عذاب الهى بر او با سنگ آسمانى از معجزات غدير و از حجتهاى الهى در مورد ولايت و امامت است. در مورد اين آيه و نيز آيات مرتبط با آن - كه به آيه «سَألَ سائِلٌ...» ارجاع داده شده - و ابحاث مطرح شده، به طور مفصل در عناوين بالا و نيز عناوين بعدى سخن گفته شده است.
آيه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»(2)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او پيامبر صلىاللهعليهوآلهخطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند.
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه و آيه 71 سوره زخرف، آيه 24 سوره رعد را قرائت فرمود: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» ، و سپس فرمود: «ملائكه به آنان مىگويند سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .(3)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در اين قسمت مراجعه شود.
1) . معارج / 1 - 3. غدير در قرآن: ج 1 ص 387 - 413. چهارده قرن با غدير: ص 25، 153 - 157. واقعه قرآنى غدير: ص 149، 153. اسرار غدير: ص 60 .
2) . رعد / 24. چهارده قرن با غدير: ص 25. واقعه قرآنى غدير: ص 153. اسرار غدير: ص 60 .
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
آيه «فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»(1)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ»(2)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ»(3)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند.
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه، آيه 71 سوره زخرف را قرائت فرمود: «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود.(4)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در اين قسمت مراجعه شود.
آيه «لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ»(5)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»(1)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنَ اللّهِ ذِى الْمِعارِجِ»(2)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ»(3)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً ... »(4)
پس از ماجراى غدير، وقتى حارث فهرى مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اعتراض خود را اعلام كرد، حضرت فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابىطالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانهاى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مىگويد دروغ است عذابى بر او نازل كن» .
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزهاى رخ مىداد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود. ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم عليهالسلام را شاهد آورده فرمود:
چنانكه خداوند عز و جل مىفرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .(3)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
2) . ابراهيم عليهالسلام / 15. چهارده قرن با غدير: ص 25. واقعه قرآنى غدير: ص 153. اسرار غدير: ص 60 .
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
آيه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ»(1)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير به امر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و نزول سنگ آسمانى بر او و كلماتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره، حضرت خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: «ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند» . سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شدهاند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .(2)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَعَدَ اللّه الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً ... »(3)= آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ»(2)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ ... »(3)
در ماجراى اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، آيه 12 سوره يونس نازل شد:
«وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(4)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(5)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ ما كانَ اللّهُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ ... »(1)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير، آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّهُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عذابى نازل نمىشد، و در صورتى درخواست حارث عملى مىشد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مىكنم كه قلبم توبه را نمىپذيرد، ولى از حضور تو مىروم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش از فاصلهاى او را مىديدند:
1) . انفال / 34. چهارده قرن با غدير: ص 25. واقعه قرآنى غدير: ص 153. اسرار غدير: ص 60 .
خداوند پرندهاى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مىكوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقهاى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ ... »(2)= آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ ... »(3)= آيه «أَهؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
4
BY :
Mohammad Ansari Zanjani