ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (2)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج3.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير··· 5 - 379
منازل كاروان حجة الوداع بين مكه تا غدير(1)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از وداع با كعبه و آخرين طواف به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند. همچنان كه پيام الهى در مورد نصب امير المؤمنين عليهالسلام و ائمه اثنىعشر و نيز آيات ابتدايى سوره عنكبوت بر آن حضرت نازل مىشد، كاروان از منا وارد مكه شد.
سپس قبل از نماز صبح و قبل از رسيدن به ابطح از كنار كوه «ذى طُوى» از مكه خارج شدند، و از «كُدى» به «مُحَصَّب» - كه همان محل توطئه قريش قبل از هجرت بود - رسيدند.
آنگاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همانجا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همانجا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند. سپس جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند؛ كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مىرسيد. با طلوع فجر روز پانزدهم ذى الحجه در منزل سَرِف، حضرت نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند.(2)
1) . اسرار غدير: ص 36، 65 . واقعه قرآنى غدير: ص 15، 43، 59 - 63 . الكافى: ج 4 ص 521 .
2) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1099. اخبار مكة: ج 2 ص 162. المصنف (ابن ابىشيبة) : ج 4 ص 469. نصب الراية (زيلعى) : ج 2 ص 221. معجم ما استُعجم: ج 4 ص 1118. الكافى: ج 4 ص 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457.الفقيه: ج 2 ص 555 .
در ادامه، كاروان حجة الوداع به منزلى به نام «ضَجْنان» در 25 مايلى مكه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و دستور اعلان ولايت را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد، در حالى كه هنوز ضمانت حفظ از شر مردم را نياورده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه به فورى نبودن دستور فرمود: «اى جبرئيل ! سابقه مردم با اسلام نزديك است. ترس آن دارم كه آرامش بر هم ريزد و آنان هم اطاعت نكنند» . جبرئيل بازگشت و روز شانزدهم بار ديگر نازل شد و دستور اعلان ولايت را آورد، ولى همچنان ضمانت حفظ را نياورده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه مىدانست اين دستور فورى نيست و در پى موقعيت مناسبى بود فرمود: «اى جبرئيل، از اصحابم مىترسم كه با من مخالفت كنند» ، و بار ديگر تقاضاى حفظ از سوى خدا را تكرار فرمود.(1)
كاروان حجة الوداع در بازگشت خود به سوى غدير، به منزل «كُراعُ الغُمَيم» رسيد. «كُراع» به معنى پايان مسيل و انتهاى مسير آب است، و «غُمَيم» نام اين منطقهاى بين مكه و مدينه بوده كه غدير خم در آن واقع شده است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مىماند. «خمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خم» در وادى جحفه و به همين نام معروف است.
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشهاى ديگر افتادند.
ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكىهاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عدهاى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142، 143، 177، 299.
كار سادهاى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !(1)
سپس در روز هفدهم ذى الحجه و در راه بازگشت از مكه به سوى مدينه، كاروان حجة الوداع به وادى «قُدَيد» رسيد، كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.
افشاى سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه مكه به غدير = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »
ماجراى اخوّت در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آشوب منافقين اندكى مانده به غدير(2)
پس از اتمام حجة الوداع و در راه بازگشت به مدينه، در شب هجدهم ماه ذى الحجه رسيده بود و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مىپيمود. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج بود. مقصدى كه از مكه تعيين شد و مردم از وعدهگاهشان و برنامهاى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.
قلب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مىتپيد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوقالعادهاى براى تدارك برنامه فردا بود.
همزمان تحركات مُخرِّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مىداد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مىكند.
از سوى ديگر، منافقين آشوب به پا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام را نمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مىپروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مىخواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.
اواخر شب هجدهم كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود آيهاى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانىها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئهاى را آورد.
در آن لحظات حساس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» :
«اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از مردم حفظ مىكند و خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .(1)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انتظارش را مىكشيد و انعكاس آن مىتوانست اينگونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ يعنى اى صاحب رسالت، آنچه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشتهاى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهادهاى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» : از جهت توطئههايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئهگر ضمانت نموده است. «اِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» : هدف اصلى، ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمىپذيرند و بدان ايمان نمىآورند و كفر مىورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله همه آنچه درباره توطئهها از مردم مخفى مىكرد، بىواهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود:
اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمىشود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمىهراسم.(2)
براى توضيح بيشتر به آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ... » در همين بخش مراجعه شود.
كارشكنى علنى منافقين پيش از غدير(1)
در راه بازگشت از سفر حجة الوداع، با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى به منطقه «قديد» در نزديكى غدير كه رسيدند عدهاى از اصحاب اجازه گرفتند كه از كاروان جدا شوند تا زودتر به خانههايشان برسند.
حضرت با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوضتر مىداريد ؟ ! اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مىديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(2)
به بيانى ديگر:
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذاشت منافقين از قافله جدا شوند و توطئهاشان با شكست مواجه شد، فكر ديگرى كردند. ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكىهاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عدهاى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين كار سادهاى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !
اينجا بود كه اين به ظاهر مسلمانان، به مجرد احساس اين موضوع همهمه نموده و جنجال به راه انداختند و به تعبير راوى:
شروع كردند به صحبت با هم و سر و صدا به راه انداختند.
و يا: جنجال و غوغا به پا كردند.
و يا: مانع شنيدن من شدند.
و يا: فرياد زدند و من نشنيدم كه حضرت چه فرمود.
و يا: تكبير گفته و آشوب كردند.
و يا: پى در پى بر مىخاستند و مىنشستند.
آرى، برخورد اينان با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنين بود ! آن هم كسانى كه همه مذاهب اهلسنت مدعى عصمت آنان اند و نشان و مدال اجتهاد در دين و شريعت را به آنها عطا نمودهاند !
ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفتهاند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليهالسلام را به انجام رساند. آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند.
در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيشتر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند. اين گونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 99 و ج 37 ص 204.
آيه «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ . قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(1)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »(2)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع پس از حج بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد آيه 96 و 97 سوره مريم و آيه 12 - 24 سوره هود بود. اما آيات سوره مريم:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدًّا» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مىدهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
روز هفدهم ذى الحجه و پس از اتمام اعمال حج در سفر حجة الوداع، كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه بازگشت و به سوى غدير به وادى «قُدَيد» رسيد كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صفها آماده شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونهاى كه همه بشنوند: اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى
صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ: خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما.
آنگاه براى زمينه سازى جدى براى غدير على عليهالسلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً: خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده.
امير المؤمنين عليهالسلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. امير المؤمنين عليهالسلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: اللّهُمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ: خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما. و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.
پس از دعاى امير المؤمنين عليهالسلام و آمين پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم، آيات 96 و 97 سوره مريم در همين راستا نازل شد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مىدهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
نزول اين آيات شريفه به معناى استجابت دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، خداوند آيهاى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است.
سپس فرمود: الْحَمْدُ للّهِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد. آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمىبينى مگر آنكه در قلب او محبت علىعليه السلام است.
در همين موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از خواسته قلبى خود داد و به امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ:
من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.
اين مراسمِ دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابىطالب عليهالسلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
موقعيت تاريخى اين آيه را از نگاهى ديگر مىتوانيم اينگونه بررسى كنيم:
«قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شدهاند و اكنون روز هفدهم ماه ذى الحجه است.(1)از يك سو كارشكنىهاى منافقين فكر پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خود مشغول داشته؛ و از سوى ديگر اجراى دقيق مهمترين برنامه رسالت حضرت، ايجاد و حفظ شرايط لازم براى اجراى آن را مىطلبد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39، 51 . در اين دو روايت تصريح شده كه نزول امر ولايت در موسم حج بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله شش روز بعد از آن صبر كرد، كه آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى» نازل شد، و بعد از آن حضرت تا غدير صبر كرد.
با ورود به «وادى قُديد» كاروان براى استراحت در آبادى «قديد» توقف كرد و مردم پياده شدند. در اين آخرين منزل قبل از غدير 14 آيه درباره غدير نازل شد كه از دو سوره قرآن است. نزول اين آيات در كنار دو برنامه دقيق براى آماده سازى فكرى مردم قبل از غدير بود كه عكس العملهايى را نيز به همراه داشت.
تفصيل اين برنامهها در چندين روايت وارد شده كه به وقوع آنها در «قديد» تصريح شده است. در بعضى روايات هم به عنوان نسخه بدل «غدير» به جاى «قديد» ذكر شده است، و با توضيح مذكور در آغاز سخن معلوم شد كه در واقع «غدير خم» در «وادى قديد» واقع شده و منافاتى در اين دو تعبير وجود ندارد.
در روايات ديگرى هم عين همين واقعه و نزول آيه و گاهى با تفاصيل بيشتر آمده و به مكان واقعه و نزول آيه اشاره نشده است. جمع بين روايات اقتضا مىكند با تطبيق آنها صورت كامل وقايع را به دست آوريم.
لذا با مطالعه دقيق و جمع بندى كامل روايات، آنچه در اين مرحله از واقعه غدير در «قُدَيد» به وقوع پيوسته تقديم مىشود:
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صفها آماده شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونهاى كه همه بشنوند: اللهمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ : خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما.(1)
آنگاه على عليهالسلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: اللهمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ
1) . تفسير العياشى: ج 2 ص 142. بحار الانوار: ج 35 ص 353 ح 2.
عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً: خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده. امير المؤمنين عليهالسلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. امير المؤمنين عليهالسلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: اللهمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما. و پيامبر صلىاللهعليهوآله آمين گفت.(2)
پس از دعاى امير المؤمنين عليهالسلام و آمين پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم، اين دو آيه از سوره مريم نازل شد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدًّا» : «كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مىدهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند.(3)پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، خداوند آيهاى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است.(4)
سپس فرمود: الْحَمْدُ للّه الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ الَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد.(1)و آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمىبينى مگر آنكه در قلب او محبت على بن ابىطالب است.(2)
امام صادق عليهالسلام درباره آيه دوم مىفرمايد: خداوند اين ولايت و مودت را بر لسان پيامبرش به آسانى جارى كرد آنگاه كه امير المؤمنين عليهالسلام را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت منصوب كرد و مؤمنين را بدان بشارت داد و كافران را با آن انذار فرمود.(3)
در همين موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: انّى سَأَلْتُ رَبّى انْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى انْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ: من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.(4)
اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابىطالب عليهالسلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
براى شكستن اين عظمت دهان بىپروايى لازم بود كه خسَّت و ذلت و حسادت خود را به نمايش بگذارد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: به خدا قسم ! يك پيمانه خرما در مشكى پوسيده نزد ما محبوبتر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مىشد اگر از
پروردگارش درخواست ملائكهاى مىكرد كه او را در برابر دشمنانش كمك كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند ! به خدا قسم، على را به هر كارى دعوت مىكند او هم مىپذيرد ! !(1)
اين حركت تخريب كننده كه با هدف كاستن از اهميت غدير و ولايت انجام مىشد و فرهنگ دنياپرستى را در دل مردم زنده مىكرد و ارزشهاى معنوى را از قلوب مردم ساقط مىنمود، بر قلب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله سنگينى مىكرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.(2)
در حضور مردمى كه تازه از جاهليت رها شده و هنوز تعصبات بىاساس آن در دل هايشان ريشه داشت، اين گونه جسورانه سخن گفتن و رسول الهى را به مسخره گرفتن، همه مسايلى بودند كه چون كوهى بر سر راه غدير خود نمايى مىكردند و ظاهر قضايا اجراى برنامه آن را محال مىنمود.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به جبرئيل فرمود: خدايم مىداند كه من از قريش چه كشيدهام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد ؟(3)
اينجا بود كه آيه 12 - 24 از سوره هود نازل شد. اين آيات از يك سو دلگرمى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترك نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخرهآميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود ! امام صادق عليهالسلام نزول اين آيات را با تفسير برخى فرازهاى آن چنين بيان فرموده است(4)
3 ص 39.
:1) . تفسير العياشى: ج 2 ص 142. بحار الانوار: ج 36 ص 147 ح 119.
2) . تفسير فرات: ص 186 ح 236. شواهدالتنزيل: ج 1 ص 358.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
4) . بحار الانوار: ج 9 ص 104 و ج 36 ص 147 و ج 40 ص 72. تفسير فرات: ص 186 ح 236. تفسيرالعياشى: ج 2 ص 141 ح 11. شواهد التنزيل: ج 1 ص 257، 358. تأويل الآيات: ج 1 ص 158. امالى المفيد: ص 279. البرهان: ج 2 ص 210. امالى الصدوق: 290 ح 1. عوالم العلوم: ج 15 /
«فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللّه عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكِيلٌ» :
«شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينهات را به خاطر آن به تنگ اندازى از اين جهت كه بگويند اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكهاى همراه او بيايد تو فقط ترساننده مردم هستى و خداوند عهدهدار همه چيز است» .
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» :
«يا مىگويند (ولايت على عليهالسلام را) به دروغ به خدا نسبت مىدهد بگو ده سوره مانند آن را اگر چه افترا بسته شده باشد بياوريد و هر كس را غير از خدا مىخواهيد بخوانيد اگر راست مىگوييد» .
«فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :
«اگر اين پيشنهاد را (درباره ولايت على عليهالسلام) از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست پس آيا شما (ولايت را براى على عليهالسلام) تسليم مىشويد و مىپذيريد» .
«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ» :
«هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است (يعنى ابوبكر و عمر) اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مىكنيم و در دنيا ضرر نمىكنند» .
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» :
«آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست و آنچه در دنيا انجام دادهاند نابود مىشود و آنچه انجام مىدهند باطل است» .
«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماما وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ فِى مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ» :
«كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) و شاهدى از جانب او پشت سرش مىآيد (يعنى امير المؤمنين عليهالسلام) و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود (يعنى ولايت على عليهالسلام در كتاب حضرت موسى عليهالسلام بود) آنان بدان ايمان مىآورند هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعده گاه اوست پس درباره (ولايت على عليهالسلام) بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمىآورند» .
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَى الظَّالِمِينَ» :
«چه كسى ظالمتر است از آنكه بر خدا دروغ مىبندد آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مىشوند و شاهدان (يعنى امامان عليهمالسلام) مىگويند اينان كسانىاند كه بر پروردگار خود دروغ بستند آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد» .
«الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ» :
«آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مىكنند و آن را به كجى وا مىدارند و به آخرت كافر هستند» .
«أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ أَوْلِياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ» :
«آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند عذابشان چند برابر مىشود اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمىديدند» .
«أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» :
«آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كردهاند و آنچه افترا مىبستند نيز از يادشان رفته است» .
«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ» :
«چارهاى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود» .
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مىدهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مىآورند اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود» .
«مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1):
«مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست آيا اينها در مثال برابرند آيا متذكر نمىشويد» .
و اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر حركات فتنهانگيز منافقين بود(2)، كه عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آيندهاى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مىداد.
با در نظر گرفتن شأن نزول اين آيات و روشن شدن مرجع ضميرها از فرمايش امام صادق عليهالسلام، تفسير گونهاى بر چهره اين آيات مىتوان نوشت كه عمق آنها را روشن مىسازد.
ناگفته پيداست كه جهت گيرى اين آيات به سوى مخالفين غدير و ولايت و خلافتِ بلافصل و تمام عيار امير المؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و با تفاصيلى كه در اين فرازهاى قرآنى آمده منافقين ضربههاى كوبندهاى از طرف خداوند دريافت كردهاند، و براى طالبين حقيقت همه چيز روشن شده است.
همه اين مطالب را در يك قدمى غدير از لسان خداوند شنيدن ارزشى چند برابر بدان مىدهد كه به عنوان يك سند تاريخى و آينهاى براى سنجش آيندههاى نزديك پس از غدير كارآيى دارد. در اينجا يك بار ديگر ترجمه آيات مزبور به صورت تفسير شده - با توجه به كلام امام صادق عليهالسلام كه در بالا ذكر شد - تقديم مىشود:
شايد تو بخواهى اعلام ولايت را ترك كنى و سينهات از سخن ابوبكر و عمر به تنگ آيد كه گفتند: «كاش به جاى ولايت گنجى بر او نازل مىشد يا ملائكهاى با او همراه مىگشت» . ولى از اين برخوردها نگران مباش چرا كه وظيفه تو انذار و ترساندن مردم از جهنم با ابلاغ پيام الهى است و بقيه امور به خداوند مربوط مىشود.
و يا اينكه به تو مىگويند: «ولايت را از پيش خود درآوردهاى و به خدا نسبت دروغ مىدهى» ! بگو اگر اين مسئله ولايت افتراء است، پس شما هم ده سوره بياوريد و از هر كس مىخواهيد كمك بگيريد ! اگر نتوانستيد معلوم مىشود همان گونه كه ساير فرازهاى قرآن از جانب خداست، مسئله ولايت هم از سوى خدا سرچشمه مىگيرد.
آنان هرگز با چنين پيشنهادى موافقت نمىكنند و اين دليل است كه ولايت با علم الهى نازل شده، و مشكل در اين است كه آيا شما سر تسليم فرود مىآوريد يا نه ؟ ! ابوبكر و عمر و هوادارانشان در پىِ زندگى دنيا و زينت آن بودهاند و بنا نيست خدا مانع كسى از رسيدن به منافع دنيوى شود، و مسلما چنين كسانى از نظر دنيا ضرر نمىكنند، ولى در آخرت جز آتش در انتظارشان نيست و آنچه به نام اسلام انجام دادهاند پوچ و باطل خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با برهان و دليلى از سوى پروردگارش ولايت را آورد و در پى او على بن ابىطالب عليهالسلام شاهد او بود. قبل از او هم كتاب موسى (تورات) شاهد بر ولايت بود، و اهل تورات به ولايت على عليهالسلام ايمان داشتند، اما اهل سقيفه و پيروانشان كه از احزاباند و به ولايت على عليهالسلام كافرند، وعده گاهشان آتش جهنم است. بنا بر اين، درباره ولايت نيازى به بحث و جدال نيست، چرا كه حقى از سوى پروردگار است و اين براى همه روشن است ولى اكثر مردم نمىخواهند آن را بپذيرند.
هيچ كس ظالمتر از ابوبكر و عمر و سردمداران سقيفه نيست كه دروغهايى را به خدا افترا مىبندند، چنانكه با تكذيب آنچه درباره ولايت على عليهالسلام نازل شده دستورات الهى را نفى مىكنند و مطالب جعلى به لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت مىدهند كه «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمىشود» .
اينان گمان نكنند پروندهاى با خدا ندارند، بلكه روزى با ادعاهايشان نزد خدا آورده مىشوند و امامان كه شاهدان خدا بر مردم هستند كذب و افتراى آنان را در پيشگاه الهى ثابت خواهند كرد. خدا سقيفه و پيروانش را - كه ظالمين حق آل محمد عليهمالسلام هستند - لعنت كند.
ابوبكر و عمر و همدستانشان كسانى بودند كه جلوى راه خدا - كه ولايت دوازده امام عليهمالسلام تا آخرين روز دنياست - مانع ايجاد كردند، و با خلافت غاصبانه خود امت اسلام را به كجروى و انحراف كشاندند، و ريشه همه اينها بىاعتقادى به آخرت بود.
با همه آنچه ابوبكر و عمر و ساير دشمنان ولايت قدرتمندانه بر ضد ولايت انجام دادند، ولى چنين نيست كه بتوانند همه را در برابر اقدامات خود عاجز كنند، چرا كه هر چه باشد تحت ولايت الهى و قدرت او هستند، و خدا عذاب آنان را چندين برابر خواهد نمود. اينان طاقت شنيدن حق و ديدن حقايق ولايت را نداشتند، و اين حسادت و كفر كارشان را بدينجا كشانيد.
آنان كه در مقابل ولايت على عليهالسلام قد عَلَم كردند سرمايه وجود خود را از دست دادند و درباره آن ضرر كردند، و در عاقبت كار كه از اين جهان رفتند تمام دروغها و افتراهايى كه نسبت مىدادند از آنان جدا شد و ديگر منفعتى برايشان نداشت، بلكه با مرگشان و آغاز زندگى آخرت از همه زيانكارتر بودند.
شيعيان و پذيرندگان ولايت على عليهالسلام كه به ولايت ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند و در برابر پروردگارشان خاضعانه سر تسليم فرود مىآوردند، اينان اهل بهشتند و در آن دائمى خواهند بود.
با در نظر گرفتن دو گروه دشمنان و پذيرندگان ولايت على عليهالسلام، نسبت و مقايسه اين دو دسته به يكديگر همانند كور در برابر بينا و كر در برابر شنواست. آيا اين دو گروه مساوى هستند ؟ با اين فاصلهاى كه بين دو گروه ذكر شد آيا هنوز بيدار نمىشويد ؟ !
با آنچه خوانديم جا دارد بگوييم: اى غدير عزيز، چه طاق نصرتى كه خداوند براى تو بر پا كرده است ! اين طاق بلند را با آيات زيبا و تابلوهاى بلند قرآنش تزيين كرده، و يد قدرت خويش را براى حفاظت از آن فراز آورده، و جمعيت صد و بيست هزار نفرى حجاج را دعوت نامه رسمى داده، و اين گونه ما را براى حضور در اين دعوت جهانى آماده كرده است.
آيه «الَّذينَ يَجعَلونَ مَعَ اللّهِ إلها آخَرَ فَسَوفَ يَعلَمونَ»(1)= آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
1) . حجر / 96.
آيه «الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(2)= آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(3)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ»(4)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ... »(5)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(6)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ أَوْلِياءَ ... »(1)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ»(2)= آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »
آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ»(3)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(4)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ وَ كُن مِنَ الساجِدينَ»(5)= آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ ... »(6)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع پس از اتمام اعمال حج و در مسير مكه تا غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات بود:
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ . فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» :
«قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد. درباره آنچه انجام مىدهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما. و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
بلال در روز سيزدهم ذىالحجة، در مكه از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان عمومى داد: فردا هيچ كس - جز معلولان - نبايد بماند، و همه بايد حركت كنند تا پس از طى مسافت چهار روزه، بتوانند روز پنجم را در غدير حاضر باشند.(2)
با اين اعلان همه مردم آماده شدند، و پس از يك روز توقف صبح روز چهاردهم قافله عظيم حجاج كه عدهاى از اهل مكه و اهل يمن نيز آنان را همراهى مىكردند به سوى غدير به حركت در آمد. در بين راه نيز وحى الهى همچنان نازل مىشد و غدير را پشتيبانى مىكرد.
حذيفه يمانى كه گزارش لحظه به لحظه از سفر تاريخى حجهالوداع ارائه داده، مرحله بعدى نزول آيات را در روز سوم حركت از مكه به سمت غدير چنين ترسيم مىكند:
فَسارَ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَيْنِ وَ لَيْلَتَيْنِ. فَلَمّا كانَ فِى الْيَوْمِ الثالِثِ اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخِرِ سُورَةِ الْحِجْرِ فَقالَ: اقْرَءْ: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» . قالَ: وَ رَحِلَ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله وَ اغَذَّ السَّيْرَ مُسْرِعا لِيَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ:
پيامبر صلىاللهعليهوآله دو روز و دو شب راه پيمود. روز سوم كه شد جبرئيل آيات آخر سوره حجر را آورد و گفت: بخوان: «قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مىدهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم» . اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنجا حركت كرد و سرعت سير را زيادتر نمود تا على عليهالسلام را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم منصوب نمايد.(1)
نزول اين آيات در موقعيتى كه نيمى از مسير مكه تا غدير طى شده و كاروان به مقصد نزديك مىشود، نشانه اشراف كامل پروردگار بر لحظه لحظه اين برنامه اعتقادى است. سه نكته مهم درباره غدير در اين مقطع بيان شده است:
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ» . خداوند قسم ياد مىكند و با لام تأكيد در اول فعل و نون تأكيد در آخر آن عنايت بيشترى نسبت به آن نشان مىدهد و با آوردن كلمه «أَجْمَعِينَ» اين تأكيد را بيشتر مىنمايد. همه اين تأكيدات درباره اين است كه از عملكرد مردم سؤال خواهد شد.
آنچه مهم است ارتباط اين عملكرد با مسئلهاى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال حركت به سوى آن است و آن چيزى جز ولايت على عليهالسلام نيست. در حديث ديگرى كه از
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 98. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137.
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدند، فرمود: درباره ولايت على بن ابىطالب سؤال مىشود.(1)
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» . در اين آيه چهار نكته ظريف درباره ولايت به چشم مىخورد:
نكته اول: كلمه «اصدع» درباره ولايت به كار رفته در حالى كه در اكثر موارد از كلمه «بلِّغ» و نظاير آن استفاده شده است. «اصدع» به معناى اعلان با صداى بلند و ابلاغى است كه اطمينان از رسيدن خبر به مخاطبين در آن لحاظ شده باشد؛ و حقا مراسم غدير اين گونه ابلاغ شد به طورى كه خبر آن تا دورترين نقاط جهان آن روز و امروز منتشر شد، و تا دوردستهاى زمان و در همه اعصار تاكنون پخش شده است.
نكته دوم: كلمه «تُؤْمَرُ» حاكى از مأموريت الهى ولايت است و صراحتى در نزول امر ولايت از جانب خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
نكته سوم: «مُشْرِكين» در چنين موقعيتى چه كسانى مىتوانند باشند ؟ با توجه به اينكه پس از فتح مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله معارضى از مشركين نداشت، منظور از مشركين يا منافقينى هستند كه با ظاهر اسلام باطن شرك را حفظ كردهاند و يا كسانى هستند كه مايلند در خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله شركتى داشته باشند.
نكته چهارم: كلمه «أَعْرِضْ» حاكى از بىتوجهى و اعتنا نكردن است. يعنى اين امر پروردگار به قدرى مهم است كه در انجام آن به هيچ عكس العملى نبايد اعتنا كرد.
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» . چنانكه در اوائل خطابه غدير آمده، يكى از عمدهترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين
1) . مناقب امير المؤمنين عليهالسلام محمد بن سليمان كوفى : ج 1 ص 156 ح 90. مناقب ابنشهرآشوب: ج 2 ص 4. شواهد التنزيل: ج 1 ص 423 ح 452. بحار الانوار: ج 24 ص 271.
بود كه همان منافقين بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا ... از حيلههاى مسخره كنندگان اسلام (المُستَهزئين بالاسلام) اطلاع دارم.(1)
در اين آيه خداوند صريحا به پيامبرش وعده خنثىسازى توطئههاى آنان و دفع خطر آنان را مىدهد؛ و عملاً هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل و حفظ حضرت از خطر قتل در كوه هَرشى(2)، نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عمل باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
نكته ديگرى كه در متن حديث جلب توجه مىكند عبارت: «اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخَرِ سُورَةِ الْحِجْرِ» است. از اين جمله مىتوان استفاده كرد كه آيات نازل شده در اين مورد همه آيات آخر سوره حجر است و اختصاص به چند آيه ذكر شده ندارد. دنباله آيات از آيه 96 تا 99 در توصيف استهزا كنندگان و آزار آنان نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين است:
«الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ . فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ. وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» :
«كسانى كه خداى ديگرى در كنار خدا قرار مىدهند كه به زودى خواهند دانست. ما خوب مىدانيم كه از آنچه مىگويند سينهات به تنگ مىآيد. پس با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود» .
آيه «لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ»(3)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ»(2)= آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(3)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در شهر مكه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ . إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّه هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» :
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن راز او را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله با خبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود آن زن از حضذت پرسيد چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد. اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است
و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(1):
«اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مىشود» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در غدير وخيم كرده بود، حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان بود كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه مىكردند. اين نفاق اهرم شكنندهاى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مىآورد.
اين ماجرا يكى از تاريك ترين برگهاى زندگى عايشه و حفصه است، كه افشاى سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط آن دو و غضب حضرت بر آنان در راه غدير است. پس از ماجراى صحيفه ملعونه اول و شروع جدى اقدامات منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر، عايشه و حفصه نقش بسيار مهمى را براى غصب خلافت بر عهده گرفتند، چه آنكه با حضور در زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان همسران آن حضرت، جزئيات لحظه به لحظه ماجراها را براى پدران خود ابوبكر و عمر - كه مهرههاى اصلى صحيفه بودند گزارش مىكردند.
پس از اتمام اعمال حجة الوداع و در راه بازگشت از مكه به سوى غدير خم(2)، خداوند رسما دستور ابلاغ ولايت را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد.
در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله با امير المؤمنين عليهالسلام مجلس خصوصى داشتند، و عايشه با اصرار از اين جلسه و محتواى آن و دستور ابلاغ ولايت با خبر شد. سپس آن را براى حفصه فاش كرد و هر دو به پدرانشان گفتند. آنها هم با همكارى ديگر سران منافقين تصميم به ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفتند و همين مقدمهاى براى شهادت حضرت شد، و آياتى هم در اين باره نازل گرديد.
در واقع عايشه و حفصه تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مىدادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشههاى متناسب با موقعيت طرح مىكردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مىنمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مىدانستند، به دستور ابوبكر به عنوان عذر خواهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله را توسط پيكهاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مىفرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه باز گردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
پس از اتمام اعمال حجة الوداع و در راه بازگشت از مكه به سوى غدير خم در روز چهاردهم ذى الحجه، از بين همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله نوبت عايشه بود كه حضرت طبق قاعده نزد او مىماند. اما حضور على عليهالسلام براى تحويل ودايع مانع از اين مسئله شد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 96 - 107.
عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمىگذارد من نزد پيامبر باشم ! او آمد و خطاب به امير المؤمنين عليهالسلام گفت: اى پسر ابىطالب، امروز پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كردهاى ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچ كس نمىترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست هيچ مؤمنى او را دشمن نمىدارد و هيچ كافرى دوست نمىدارد. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مىرود كه على برود. از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است ! پيامبر صلىاللهعليهوآله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مىكنى ؟ شايد براى من هم صلاح باشد ! !
حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم؛ و به زودى از اين مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا الآن آن را به من خبر نمىدهى تا جلوتر عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است شروع نمايم ! !
فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نمودهاى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مىشود را ترك كنى به پروردگارت كافر شدهاى و اجر تو از بين مىرود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشتهاى، و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود.
عايشه قول داد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كردهاند. من به سوى خدا مىروم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند.
آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند: محمد مىخواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم ! اگر خلافت به على بن ابىطالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مىكند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مىكند. پس درباره خود و چنين مسئلهاى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند آيات اول تا سوم سوره تحريم را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مىداد، آنجا كه فرمود:
«وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اَلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حِديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ» :
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن آن (راز پيامبر صلىاللهعليهوآله) را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود وقتى (حضرت) خبر داد آن زن (عايشه) پرسيد چه كسى (افشا كردن مرا) به تو خبر داد (حضرت) فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد» .
سپس خداوند با آيه چهارم سوره تحريم به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و امير المؤمنين عليهالسلام هستند.
آيه چنين است: «اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ» :
«اگر شما دو نفر نزد خدا توبه كنيد اما قلبهايتان از حق منحرف شده است و اگر بر ضد او اقدم نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد حضرت آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سِرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشارهاى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكردهاند و راز حضرت را فاش ننمودهاند.
اينجا بود كه آيه هفتم سوره تحريم در تكذيب آنان نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» : «اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مىشويد» .(1)
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. تفسير فرات: ص 185. مجمع البيان: ج 1 ص 56 . نور الثقلين: ج 5 ص 370 ح 8 . مناقب امير المؤمنين عليهالسلام: ج 2 ص 346. تأويل الآيات: ج 2 ص 697 . الصراط المستقيم: ج 3 ص 168. تفسير القمى: ج 2 ص 376. امالى الطوسى: ص 302. بحار الانوار: ج 22 ص 232، 239 ح 4، ص 243 ح 9، ص 246 ح 17 و ج 27 ص 246 ح 17 و ج 28 ص 95 - 97، ص 106، 107 و ج 30 ص 383 و ج 31 ص 640 ح 157. صحيح البخارى: ج 7 ص 17 و ج 8 ص 449. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. السيرة النبوية ابن كثير : ج 4 ص 449. فتح القدير شوكانى: ج 5 ص 250. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 7 ص 126. تفسير قرطبى: ج 18 ص 187. زاد المسير (ابن جوزى) : ج 8 ص 51 . مسند احمد: ج 1 ص 33 و ج 6 ص 52 .
در اينجا موقعيت تاريخى اين آيات را از بُعدى ديگر به همراه بيان نكاتى در مورد آن بيان مىكنيم:
اعمال حج پايان يافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با كاروان عظيم حجاج به مكه بازگشتهاند.(1)هنوز دستور حركت از مكه به سوى غدير از سوى خداوند نازل نگشته و حضرت يك روز در مكه توقف دارد.
اولين مرحله جدّى از مسئله ولايت در همين روز آغاز مىشود. قبل از اعلام و ابلاغ ولايت على عليهالسلام به مردم، بايد ودايع نبوت و امامت به على عليهالسلام سپرده شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله مجلسى خصوصى با على عليهالسلام تشكيل مىدهد كه احدى در آن راه ندارد و اين مجلس در شبانه روزى است كه از نظر همسردارىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله نوبت عايشه است.
او در برابر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مجلس خصوصى با على عليهالسلام دارد عكس العمل نشان مىدهد و اصرار دارد بداند موضوع از چه قرار است. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از گرفتن پيمانى محكم از او، اين سرّ را براى او باز مىگويد كه مسئله اعلان ولايت در پيش است.
عايشه سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فورا به ابوبكر و عمر خبر مىدهد، و آنان منافقين را جمع مىكنند و براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله نقشه مىكشند، ولى با خنثى شدن توطئه آنان در كوه هَرشى، نقشه مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله را طرح مىكنند و به اجراى آن مىپردازند.
1) . از نظر ترتيب زمانى اگر چه اين آيات مربوط به وقايعى است كه در مكه قبل از حركت به سوى غدير رخ داده، اما از آنجا كه ادامه آن تا ورود به مدينه است، در اينجا قرار داده شد.
با اين مقدمه به استقبال ماجرايى مىرويم كه حذيفه از اين مرحله غدير ترسيم كرده و مىگويد(1):
اعمال حج پايان يافت و پيامبر صلىاللهعليهوآله از مِنا به مكه بازگشت. در اينجا جبرئيل نازل شد و چنين پيام آورد:
اى محمد، خدايت سلام مىرساند و ... ، به تو دستور مىدهد على بن ابىطالب عليهالسلام را براى بعد از خودت در امت منصوب نمايى و خلافت را به او بسپارى، ... و خداوند به تو دستور مىدهد آنچه به تو آموخته به او بياموزى، و آنچه كه تو را بر حفظ آن مأمور كرده و نزد تو به وديعت گذاشته به او تحويل دهى، چرا كه او امين مورد اعتماد است.
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را صدا زد و يك روز و شب كامل با او جلسه خصوصى قرار داد. در اين مجلس علم و حكمتى را كه خدا به آن حضرت داده بود به على عليهالسلام سپرد و آنچه جبرئيل گفته بود به او ابلاغ كرد.
آن روز - از بين همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله - نوبت عايشه بود كه حضرت على القاعده نزد او مىماند، اما حضور على عليهالسلام مانع اين مسئله شد. عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمىگذارد من نزد پيامبر باشم ! او آمد و خطاب به امير المؤمنين عليهالسلام گفت: اى پسر ابىطالب، امروز يكسره پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كردهاى ! !
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137. تفسير فرات: ص 185. مجمع البيان: ج 1 ص 56 . نور الثقلين: ج 5 ص 370 ح 8 . مناقب امير المؤمنين عليهالسلام (كوفى) : ج 2 ص 346. تأويل الآيات: ج 2 ص 697 . الصراط المستقيم: ج 3 ص 168. تفسير قمى: ج 2 ص 376. امالى الشيخ الطوسى: ص 302. بحار الانوار: ج 22 ص 232، 239 ح 4، 243 ح 9، 246 ح 17 و ج 27 ص 246 ح 17 و ج 28 ص 95 - 97، 106، 107 و ج 30 ص 383 و ج 31 ص 640 ح 157. صحيح بخارى: ج 7 ص 17، ج 8 ص 449. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. السيرة النبوية (ابن كثير) : ج 4 ص 449. فتح القدير شوكانى: ج 5 ص 250. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 7 ص 126. تفسير قرطبى: ج 18 ص 187. زادالمسير (ابن جوزى) : ج 8 ص 51 . مسند احمد: ج 1 ص 33 و ج 6 ص 52 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ او فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچ كس نمىترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست، او را دشمن نمىدارد مؤمن و دوست نمىدارد كافر. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مىرود كه على برود. از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه ! چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مىكنى ؟ شايد براى من هم صلاح باشد ! !
حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم، و به زودى از آن مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! چرا الآن آن را به من خبر نمىدهى تا عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است را شروع نمايم ؟ !
فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نمودهاى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مىشود را ترك كنى به پروردگارت كافر شدهاى و اجر تو از بين مىرود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشتهاى و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود.
عايشه ضمانت كرد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و او را جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كردهاند.
من به سوى خدا مىروم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد كه اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند. آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند:
محمد مىخواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم ! اگر خلافت به على بن ابىطالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مىكند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مىكند. پس درباره خود و چنين مسئلهاى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند اين آيات را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مىداد، آنجا كه فرمود:
«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ» :
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن آن را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود آن زن (از پيامبر صلىاللهعليهوآله) پرسيد چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد (حضرت) فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد» .
سپس خداوند با آيه بعدى به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند ولى قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و امير المؤمنين عليهالسلام هستند. آيه چنين است:
«إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّه هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» :
«اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد آن حضرت تصميم بر قتل عايشه و حفصه گرفت. ابتدا آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشارهاى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكردهاند و راز حضرت را فاش ننمودهاند. اينجا بود كه آيه ديگر در تكذيب آنان نازل شد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» :
«اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مىشويد» .
از سوى ديگر، منافقين مشورت خود را ادامه دادند و به اظهار نظر پرداختند، تا آنكه متفق شدند بر آنكه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند - كه نظير آن را در جنگ تبوك هم عملى كردند - ولى خداوند اين شر را از پيامبرش دفع نمود.(1)
بعد از آن به فكرهاى ديگرى از قتل و ترور و خوراندن سم به حضرت افتادند كه به صور مختلف در فكر اجراى آن بودند.
1) . براى داستان مفصل آن مراجعه كنيد به: غدير در قرآن: ج 2 ص 407.
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از سفر غدير به مدينه بازگشت به خانه همسرش امسلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت ! ! آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان ابوبكر و عمر مطرح كردند.
پدرانشان گفتند: ما مىدانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و آن حضرت را در خانه امسلمه يافت در حالى كه على عليهالسلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه آمدهاى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه ! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مىبرم !
حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مىگويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مىكردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند.
هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مىدادند، و وقتى حضرت بىحال مىشد آن را به زور در حلق پيامبر صلىاللهعليهوآله مىريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مىكرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مىريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به زور به من نخورانيد ؟ ! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)
اين بود داستان مفصلِ نقشِ عايشه و حفصه در مقابله با غدير كه از روزهاى غدير آغاز شد و تا مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ادامه يافت. با دقت در فرازهاى اين ماجرا چهار نكته قابل استفاده است:
از آنجا كه حجج الهى امانت داران خدا در زمين و وديعه گاه امانات الهى هستند، و با توجه به اينكه تمام ودايع انبياء نزد حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله جمع شده بود، اينك بايد همه آنها به جانشينان آن حضرت يكى پس از ديگرى سپرده مىشد، كه اين كار قبل از غدير در مكه در آن مجلس خصوصى انجام شد.
نكته اينجاست كه آن ودايع دو قسماند: ودايع معنوى و ودايع مادى. ودايع معنوى همان است كه امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله هزار باب علم را بر من گشود كه از هر كدام هزار باب باز مىشد.(2)اين علوم بسيار فراتر از نياز بشر است و متصل به درياى بيكران علم الهى است، كه بشر با سؤال از اين حجج الهى پاسخ و راه چاره همه مشكلاتش را خواهد يافت.
و اما ودايع مادى از يك سو شامل صحف آدم و شيث و نوح و ادريس و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و قرآن است، و از سوى ديگر شامل كتابى به نام «جامعه» است كه در بر دارنده همه احكام الهى حتى ديه خراش است، و همه اينها ذخاير علم الهى به حساب مىآيند.
همچنين شامل يادگارهاى پيامبران است از قبيل پيراهن آدم و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نيز شامل يادگارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله همچون پرچم و شمشير و زره و سپر و كلاهخود و انگشتر و كفش آن حضرت است.(1)
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله ولايت على عليهالسلام را براى عايشه فرمود پنج نتيجه براى مخالفت او با اين مسئله بر شمرد كه عبارتند از: كفر، سقوط اعمال، بيزارى خدا، زيان، لعنت.
عايشه هم با مخالفت خود با على عليهالسلام در هر فرصت و شرايطى، كفر و لعنت و برائت خدا را نسبت به خود جارى نمود و اعمالش ساقط و خودش از خاسرين شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره به او فرمود: انْ اضَعْتِهِ وَ تَرَكْتِ رِعايَةَ ما الْقِىَ الَيْكِ مِنْهُ كَفَرْتِ بِرَبِّكِ وَ حَبِطَ اجْرُكِ وَ بَرِئَتْ مِنْكِ ذِمَّةُ اللّه وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ وَ كُنْتِ مِنَ الْخاسِرينَ ... ، وَ لَعَنَكِ اللّه وَ الْمَلائِكَةُ وَ النّاسُ اجْمَعينَ(2):
اگر اين راز را فاش كنى و مراعات آنچه از مسئله ولايت به تو گفته شد ترك نمايى به پروردگارت كافر شدهاى و اجر تو سقوط مىكند و ذمّه خدا و رسولش از تو بريئ مىگردد و از زيانكاران خواهى بود، و خدا و ملائكه و همه مردم تو را لعنت خواهند كرد.
كتمان و حفظ اسرار به تناسب اهميت آن لازمتر مىشود، و به همين تناسب افشاى آن خيانت بزرگترى به حساب مىآيد. درباره اهميت سرّى كه عايشه افشا كرد و برخورد خداوند با او جهاتى قابل توجه است:
الف. سرّى كه به عايشه سپرده شد مسئله ابلاغ ولايت بود كه تا رسيدن وقت آن به هيچ وجه نبايد افشا مىشد.
ج. عايشه مستقيما داخل اين سرّ نبود، و به زور خود را وارد آن كرد و با اصرار از پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست كه به او خبر دهد، و اين بر او لازمتر مىكند كه در كتمان آن بكوشد.
د. عايشه نزد آن حضرت قول داد و ضمانت كرد كه به هيچ وجه آن سرّ افشا نشود و حضرت هم از او التزام گرفت و فرمود: فَلْيَكُنِ الامْرُ مِنْكِ تَحْتَ سُوَيْداءِ قَلْبِكِ الى انْ يَأْذَنَ اللّه بِالْقِيامِ بِهِ: اين مسئله نزد تو در پس پرده قلبت بماند تا خداوند اجازه اقدام به آن را بدهد.
د. عايشه آن راز را به كسانى كه اصل كتمان به خاطر آنان بود (يعنى اصحاب صحيفه) باز گفت، نه اينكه به مردم عادى گفته باشد، و اين خيانت عظيم است.
ه . عايشه نه اينكه اشتباها يا از روى بىتوجهى و اهميت ندادن آن سرّ را فاش كرده باشد، بلكه عمدا و به قصد خيانت عمدى اين سرّ را به رؤساى منافقين يعنى اولى و دومى منتقل كرد و آنان بقيه را با خبر كردند.
و. اين افشاى سرّ توسط عايشه، فقط يك خيانت از نظر كتمان نكردن اسرار نبود، بلكه آثار متعددى از قبيل قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و نقشههاى ديگر بر آن مترتب شد.
با در نظر گرفتن جهات شش گانه مذكور است كه نزول آيات پى در پى براى تقبيح اين خيانت عايشه توجه را جلب مىكند و مىبينيم برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره جدّى است. به نمونههايى از اين مقابله قاطع با عايشه دقت كنيم:
الف. خداوند خيانت عايشه را به صراحت در قرآن آورده با آنكه معمولاً جزئيات مسائل در متن قرآن نمىآيد، آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ ... » .
ب. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله علت افشاى سرّ را از او سؤال كرد، او به دروغ قسم ياد كرد كه چنين نكرده است، ولى باز قرآن صريحا او را تكذيب و تقبيح نمود و مُهر كُفر را بر پيشانىاش زده و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ ... » ، و اين بدان معنى است كه عذر عايشه بيهوده بوده و او به قصد خيانت سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فاش كرده است.
ج. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى توبيخ جدى عايشه به گونهاى كه همه متوجه خيانت او شوند، پس از بازگشت از سفر غدير، پا در خانه عايشه نگذاشت و تا يك ماه اين كار را ادامه داد تا روزى كه او براى عذر خواهى آمد. اين به معناى قهر با خيانتكاران است، آن هم زنى كه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
د. پس از آنكه عايشه به عنوان عذر خواهى آمد، حضرت او را به شدت بر سر خيانتش ملامت كرد. يك بار به او فرمود: قَدْ خالَفْتِ امْرى اشَدَّ خِلافٍ، و بار ديگر فرمود: لَوْ كانَ الامْرُ كَما تَقُولينَ لَما اظْهَرْتِ سِرّا اوْصَيْتُكِ بِكِتْمانِهِ، لَقَدْ هَلَكْتِ وَ اهْلَكْتِ امَّةً مِنَ النّاسِ.
ه . خداوند متعال در آيات بعدىِ همين سوره، خيانت عايشه را به مرحله صراحت مىرساند و او را به دو زن خيانتكارِ معروف - يعنى همسران حضرت نوح و حضرت لوط عليهماالسلام - تشبيه مىكند كه به آن دو پيامبر معظّم خيانت كردند. متن آيه چنين است:
«ضَرَبَ اللّه مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه شَيْئا وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ»(1):
«خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مىزند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايدهاى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد» .
1) . تحريم / 10.
در قسمتى از اين ماجرا آمده است كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: فَاجْتَمَعُوا فِى امْرِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاغْتِيالِ وَ اسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ.(1)
بنا بر اين، جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را پيگيرى نماييم:
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود. امير المؤمنين عليهالسلام در حالى كه اشك مىريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبىاللّه، آيا شما كشته مىشويد ؟ ! فرمود: آرى، من با سمّ شهيد مىشوم و از دنيا مىروم.(2)
روايات متعددى در شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده كه تصريح به مسمويت آن حضرت دارد. از جمله صاحب «المجدى فى الأنساب» ، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابنسعد، ابنكثير از اهلسنت تصريح كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت.(3)
امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آيا مىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مىفرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» : «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد» ؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مىآورد.(1)
عاملان مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليهالسلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مىفرمايد: ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلىاللهعليهوآله را طراحى كردند» .(2)
آنگاه درباره علت اين نقشه مىفرمايد: وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيشبينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريعتر نقشههاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند» .(3)
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شدهاند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: بدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند.(4)
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر صلىاللهعليهوآله در لحظات بىحالى، دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مىريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مىكرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مىداديم ! وقتى حضرت به حال آمد گفت: مگر به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به
اجبار به من نخورانيد ؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مىكرديم ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد !(1)
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »(2)
هنگامى كه نماز صبح دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع به سوى غدير خم خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد و حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و نزول آيه تبليغ را خبر داد.
بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اجراى فرمان الهى عجله نشان داد. همزمان آيه 7 سوره مائده كه در مدينه قبل از سفر حج و نيز در عرفات نازل شده بود تكرار شد:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» :
«به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آنگاه كه گفتيد پذيرفتيم و اطاعت مىكنيم» .
اين پيمان اشاره به «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» بود كه مردم قبل از حركت به سوى مكه در مدينه درباره آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » گفتند، و اكنون نتايج آن را در غدير با مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ مىگرفتند.(3)
آيه «وَ أعبُد رَبَّكَ حَتّى يَأتيكَ اليَقينَ»(4)= آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
آيه «وَ اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا ... »(1)= آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(2)
آيه «وَ لَقَد نَعلَمُ أنَّكَ يَضيقُ صَدرَكَ بِما يَقولونَ»(3)= آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(4)= آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(5)
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »(6)
157، 201 - 209. اسرار غدير: ص 115، 117، 252، 253، 263 - 272، 275، 277، 281، 353 - 363. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 61 ، 63 ، 64 ، 82 ، 83 ، 202، 203 - 205. غدير در قرآن: ج 1 ص 35، 84 - 150 و ج 3 ص 425 - 433، 507 ، 508 . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 444 - 461. بر ساحل غدير: ص 57 - 68 . نگاهى بر زيارت غديريّه (صفاخواه، طالعى) : ص 111 - 150. غدير چشمه زلال ولايت (شيرازى) : ص 24 - 26. نقش غدير در كمال انسانها (محمد اسدى گرمارودى) : 61 - 150. ستيز با آفتاب: 19 - 31. مائده غدير (جعفرپور) : ص 42 -
55 . غدير مظهر وحدت (وزنه) : ص 9 - 23. آيات ولايت (مرتضوى) : ج 2 ص 26 - 29، 79 - 97، 207 - 249. جايگاه غدير (دشتى) : ص 139 - 144. از غدير تا الغدير: ص 53 - 60 ، 91 - 103. شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم (نقوى - جعفرى) : ص 141 - 143. ترجمه الغدير (امينى - واحدى) : ص 394 -
شمسايى) : ص 223 - 288. وقائع بيعات الامير عليهالسلام من يوم الدار الى يوم الغدير (حسينى) : ص 59 - 79.
از جمله مشهورترين آيات غدير «آيه تبليغ» است، كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد:
1) . تحريم / 4.
2) . تحريم / 3، 4. غدير در قرآن: ج 1 ص 428 - 440. واقعه قرآنى غدير: ص 47.
3) . حجر / 97.
4) . تحريم / 7.
5) . تحريم / 3، 4. غدير در قرآن: ج 1 ص 428 - 440. واقعه قرآنى غدير: ص 47.
6) . مائده / 67 . ژرفاى غدير: ص 42، 71، 93. غدير كجاست ؟ : ص 12 - 25. واقعه قرآنى غدير: ص 67 ، 82 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 51 ، 140، 137 - 146، 147 - 155. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 33، 34. چهارده قرن با غدير: ص 50 ، 67 ، 71، 77، 153 -
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» :
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
مانند آيه «يا أيُّها الرَسول بَلِّغ ما أُنزِل إلَيكَ مِن رَبِّك» درباره هيچ يك از دستورات الهى نازل نشده، بلكه در آن موارد خود امر مثل نماز و روزه و امثال آن نازل مىشد و حضرت آن را به مردم ابلاغ مىفرمود، ولى در اين باره فرمان ابلاغ خاص صادر شد.
به دنبال آن «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» خصوصيت عظيم مسئله را مىرساند كه درباره هيچ يك از اوامر الهى چنين خطابى از طرف خداوند نيامده، و اين حاكى از اهميت ويژه اين دستور بين همه دستورات الهى است كه نرساندن آن مساوى با نرساندن رسالت پروردگار است.
و در آخر «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» كه خداوند درباره اين يك حكم با اين صراحت، ضمانت حفظ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از انواع دشمنان نموده، حتى در اصل رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده حفظ آن حضرت را در مقابل خطرات احتمالى از مشركين و منافقين نداده و چنين سابقهاى درباره حضرت وجود ندارد. اين مسئله حكايت از اهميت ولايت نزد خداوند دارد كه چنين پشتيبانى فوق العادهاى نسبت به آن فرموده است.
آيه تبليغ از دو بُعد قابل بررسى است:
در بازگشت از حجة الوداع و حركت كاروان به سوى مدينه، جغرافياى اسلام براى يافتن نقطهاى حساس بر روى كره خاكى در حركت است. چهار روز راه در پيش است و از «سَيْرَف» و «مَرّ الظهران» و «عسفان» عبور مىكنند تا به «قُدَيْد» مىرسند كه تا غدير فاصله كمى دارد. در آنجا پيشواز غدير آغاز مىشود.
با پايان استراحت كاروان در «قُديد» ، بارها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند. اكنون شب هجدهم ماه ذى الحجه است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مىپيمايد.
غدير خم نيز با بركه آبش و چشمهسار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج است. مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعده گاهشان و برنامهاى كه در انتظارشان است، به خوبى خبر دارند.
قلب رسول صلىاللهعليهوآله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مىتپد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العادهاى براى تدارك برنامه فرداست. از «قُديد» تا «غدير خم» جبرئيل سه بار نازل مىشود و اين دستور را نازل مىكند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .
همزمان تحركات مخرّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مىدهد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عموى خود و خاندانش را بر ما مسلط مىكند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام را بنمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت دارد و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن است، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه دارند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر دارند و صدها توطئه در سر مىپرورانند.
در چنين شرايطى، پروردگار جهان مىخواهد با يد قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند. حتى نسلهاى آينده بايد از اين حقيقت آگاه شوند كه در آن شرايط هولناك اراده حق تعالى بر اعلام ولايت در مراسم سه روزه غدير تعلق
گرفته بود، و در سايه آن عنايت الهى بود كه جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى بدون مشكل تا غدير آمدند و حتى عدهاى از اهل يمن و اهل مكه همراه قافله خود را به غدير رسانيدند.
مجلسى با آن عظمت و خطابهاى در يك ساعت - كه در تاريخ شش هزار ساله انبيا عليهمالسلام بىسابقه بود - با كمال آرامش برگزار شد؛ و پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون هيچ تقيهاى و بدون آنكه فرازهايى از سخنش را حذف كند، در سكوت مطلقِ يكصد و بيست هزار انسان، سخنرانى خود را به طور كامل ايراد كرد، و حتى در بين خطابهاش على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و او را معرفى نمود. بعد از آن در طول سه روز كه انتظار هر حادثهاى مىرفت، برنامه مفصل بيعت بدون هيچ بىنظمى برگزار شد.
آيا اين برنامه مفصل، در جوى چنان خطرناك، جز با اراده خداوند - كه قلبها و فكرها و روح و جسم همه مردم در يد قدرت اوست - امكان پذير بود ؟ آيا جز معجزه نام ديگرى بر «غدير» مىتوان گذاشت ؟ !
اواخر شب هجدهم و صبح آن روز كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود، آيهاى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در برداشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد.
اين آيه همه نگرانىها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئهاى را داد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» :
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 143، 177. بحار الانوار: ج 28 ص 98.
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انتظارش را مىكشيد؛ و انعكاس آن مىتوانست اين گونه باشد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» : اى صاحب رسالت، آنچه از سوى پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشتهاى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهادهاى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : از جهت توطئههايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئهگر ضمانت نموده است.
«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : هدف اصلى ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است، و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمىپذيرند و بدان ايمان نمىآورند و كفر مىورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره توطئهها از مردم مخفى مىكرد بىواهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند؛ چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عواقب الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمىشود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمىهراسم.(1)
اجتماع عظيم انسانى غدير براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضحتر بود ! ! !
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 122. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» محقق مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
در واقع تهديد در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» از نوع كلامى است كه به در مىگويند تا ديوار بشنود ! منظور از اين تهديد آن مردمى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف قبول نكردن آنان را داشت؛ چرا كه حضرت از ابلاغ ولايت ابايى نداشت، و در تمام عمر خود با اسلوبهاى مختلف به ابلاغ آن همت گماشته بود.
اينگونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به همراه ساير مؤمنين با قلبى مطمئن دست به كار اجراى فرمان پروردگار درباره غدير شدند. ساعتى بعد كاروان كنار بركه غدير توقف كرد و مردم پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند، و هنگام ظهر براى اجراى فرمان الهى در برابر منبر غدير زانو زدند.
با توجه به موقعيت خاص اين آيه در واقعه غدير، در پنج مرحله به تحقيق آن مىپردازيم:
آيه بلّغ مهمترين آيه غدير.
زمان و مكان نزول آيه بلّغ.
كيفيت نزول آيه بلّغ.
تفسير گونهاى بر آيه بلّغ.
تحليلى بر محتواى آيه بلّغ.
قرار داشتن اين آيه در صدر آيات غدير نسبت به ساير آيات مربوط به آن، به خاطر اين است كه به عنوان دستور مستقيم الهى براى برنامه غدير شناخته شده است، و مىتوان گفت: در هيچ مورد ديگرى آيهاى نداريم كه دستور صريح و روشنى درباره برنامه خاصى آمده باشد.
اختصاص آن به غدير هم نزد شيعه و غير شيعه از مسلمات است، و بين مفسرين و محدثين اهلسنت مشهور است، اگر چه بعضى از آنان در صدد انحراف شأن نزول آيه بودهاند.
ابتدا نام عدهاى از بزرگان علماى اهلسنت، كه نزول آيه بلّغ را در غدير ذكر كردهاند مىآوريم(1):
ابن ابىحاتم عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .
احمد بن عبدالرحمن شيرازى (به بحار الانوار: ج 37 ص 155 مراجعه شود) .
احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه. (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .
احمد بن محمد ثعلبى (الكشف و البيان - مخطوط) .
5 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 86 ) .
6 . ابوالحسن على بن احمد واحدى (اسباب النزول: ص 115) .
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حسكانى (شواهد التنزيل: ج 1 ص 187) .
ابنعساكر على بن حسن دمشقى (ترجمة امير المؤمنين عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 86) .
فخرالدين محمد بن عمر رازى (تفسير الرازى: ج 12 ص 49) .
محمد بن طلحة نصيبى شافعى (مطالب السؤول فى مناقب آلالرسول عليهمالسلام: ص 44) .
1) . نفحات الازهار: ج 8 ص 195 - 257.
عبدالرزاق بن رزقاللّه رسعنى (مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، مخطوط) .
حسن بن محمد نيشابورى. (تفسير النيسابورى: ج 6 ص 129 - 130) .
على بن شهابالدين همدانى (مودة القربى: ينابيع المودة: ص 249) .
على بن محمد،ابنصباغ مالكى (الفصول المهمة فى معرفة الأئمة عليهمالسلام: ص 42) .
محمود بن احمد عينى (عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18) .
عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (الدر المنثور: ج 2 ص 298) .
محمد محبوب عالم (تفسير شاهى) .
حاج عبدالوهاب بن محمد (به نفحات الازهار: ج 8 ص 247 مراجعه شود) .
جمالالدين عطاءاللّه بن فضلاللّه شيرازى (الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليهالسلام - مخطوط) .
شهابالدين احمد (توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل - مخطوط) .
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى (مفتاح النجا - مخطوط) .
كسانى كه اسناد اين كتابها و روايات مربوط به آيه بلّغ به آنها منتهى مىشود عبارتند از: ابنعباس، ابوهريره، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه، حذيفة بن اسَيد، زيد بن ارقَم، رياح بن حارث، عامر بن ليلى بن ضمرة، عبداللّه بن ابىاوفى، عبداللّه بن مسعود، عطية، مجاهد.(1)
البته روايات شيعه درباره آيه بلّغ به قدرى زياد است كه نيازى به ذكر ندارد، و نزول آن درباره غدير نزد شيعه از مسلمات است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 404. همچنين در اين باره به اين كتابها از منابع اهلسنت نيز مىتوان مراجعه كرد: ارجح المطالب: ص 67 ، 68 ، 203، 566 . اسباب النزول: ص 135. امالى شجرى: ص 145. تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 . فتح القدير: ج 3 ص 57 . المنار: ج 6 ص 463. تنزيل الآيات: ص 54 . التهذيب فى التفسير: ج 3 ص 106. توضيح الدلائل: ص 158. فتح البيان: ج 3 ص 89 .
نكته ديگر اينكه روايات مربوط به آيه در تبيين محتواى آن - كه شامل مسائل مهمى در مسئله ولايت است - نقش به سزايى دارد، و منحصر به فرد بودن آن را بين آيات غدير روشن مىسازد.
شكى نيست كه آيه تبليغ قبل از غدير نازل شده، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير از نزول اين آيه خبر داد، و بخش دوم خطبه خود را به بيان جوانب مختلف آن اختصاص داد.
براى به دست آوردن زمان و مكان دقيق نزول آيه بايد روايات آن را مورد مطالعه قرار دهيم كه برخى صريح و برخى ديگر اشاره اجمالى به اين مطلب دارد:
اول. زمان و مكان دقيق آيه
ابتدا دو روايت را ذكر مىكنيم كه تعيين دقيق زمان و مكان نزول آيه را در بر دارد:
قالَ حُذَيْفَةُ: فَلَمّا كانَتِ اللَّيْلَةُ الرّابِعَةُ (بَعْدَ الْخُرُوجِ مِنْ مَكَّةَ) هَبَطَ جَبْرَئيلُ فى آخِرِ اللَّيْلِ فَقَرَأَ عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :
حذيفه مىگويد: وقتى شب چهارم از روز خروج از مكه (روز چهاردهم) شد، جبرئيل آخر شب نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله خواند.(1)
قالَ الْباقِرُ عليهالسلام: فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ قَبْلَ الْجُحْفَةِ بِثَلاثَةِ امْيالٍ، اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمْسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ ! انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 98. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به غدير خم رسيد - كه در سه مايلى جحفه قرار دارد - جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نزد او آمد و گفت: اى محمد ! خداوند عزوجل به تو سلام مىرساند و به تو مىگويد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » .(1)
دوم. زمان و مكان اجمالى آيه
سه روايت ديگر هم اجمالاً فقط بين راه يا روز هجدهم در غدير را ذكر كرده بدون آنكه زمان يا مكان دقيق آن را تعيين كند:
قالَ الصّادِقُ عليهالسلام: خَرَجَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله الى مَكَّةَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّه ! انَّ اللّه تَعالى يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع به مكه آمد. وقتى از آنجا بازگشت جبرئيل در راه نزد او آمد و گفت: يا رسول اللّه ! خداى تعالى سلامت مىرساند. و سپس اين آيه را خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(2)
عَنْ ابْنِ عَبّاسٍ: حَتّى كانَ الْيَوْمَ الثّامِنَ عَشَرَ، فَانْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » :
ابنعباس مىگويد: تا آنكه روز هجدهم شد، و خداوند تبارك و تعالى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(3)
عَنْ زَيْدِ بْنِ ارْقَمَ: لَمّا نَزَلْنا بِالْجُحْفَةِ راجِعينَ وَ ضَرَبْنا اخْبِيَتَنا نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِهذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :
زيد بن ارقم مىگويد: وقتى در جُحفه پياده شديم و خيمهها را بر پا كرديم، جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(1)
بايد توجه داشت كه منظور از «جُحْفه» ، منطقه جحفه است كه غدير خُم در آن قرار گرفته است؛ چرا كه تصريح به بر پا كردن خيمهها مىكند، و شكى نيست كه در جحفه توقفى نبوده و خيمهاى بر پا نشده است، و فقط در غدير خم براى برنامه سه روزه خيمهها را بر پا كردهاند.
حال سؤال اين است كه از مجموع اين روايات و اقوال درباره زمان نزول آيه كدام را بپذيريم ؟
بايد توجه داشت كه فاصله زمانى بين دو قول از آخر شب تا پنج ساعت بعد از طلوع آفتاب است. اين مقدار زمان حدودا شش ساعت مىشود، و اين زمان قابل توجهى نيست. فاصله مكانى آن هم از مكانى قبل از غدير، با در نظر گرفتن مسير پنج شش ساعته با پاى شتر تا خود غدير است، كه البته اين فاصله هم چندان زياد به نظر نمىرسد.
سوم. جمعبندى در زمان و مكان آيه
با در نظر گرفتن اين مطلب، در حل اختلاف درباره زمان و مكان نزول آيه دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول: راويانى كه غدير را محل نزول آيه ذكر كردهاند، اين فاصله زمانى و مكانى را مقدار مهمى به حساب نياوردهاند و اجمالاً نزول آن را در غدير حساب
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 - 52 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
كردهاند، و يا حتى ورود به منطقه غدير را در نظر گرفتهاند اگر چه بعد از چند ساعت به بركه و درختان رسيده باشند.
احتمال دوم: هنگامى كه آنان از آيه با خبر شدهاند در غدير و پنج ساعت بعد بوده، و چنين گمان كردهاند كه آيه در آن زمان و مكان نازل شده، در حالى كه خبر نداشتهاند كه اصل نزول آن چند ساعت قبل در بين راه بوده است.
در اين ميان - با استفاده از چند قرينه - مىتوان نزول آيه را در پنج ساعت بعد از طلوع آفتابِ روز هجدهم، در كنار بركه و درختان غدير ترجيح داد:
قرينه اول
طبق روايات متعدد، رسيدن قافله كنار بركه غدير قبل از ظهر بوده، كه در فاصله باقيمانده تا ظهر مردم خيمههاى خود را بر پا كردند و همزمان منبر غدير نيز براى سخنرانى آماده شد.
اين زمانِ ورود با پنج ساعت پس از طلوع آفتاب كه حدود ساعت ده صبح مىشود و در نزول آيه ذكر شده تطابق دارد. با در نظر گرفتن اين مطلب و اضافه بر اينكه محل غدير از مكه تعيين شده بود و همه مىدانستند كه بايد در آنجا براى برنامهاى مهم توقف كنند، مىتوان گفت: به محض رسيدن كنار بركه، خداوند بر رسولش وحى فرستاد كه اكنون همه شرايط براى اعلان ولايت آماده است و همه در وعدهگاه غدير حضور يافتهاند، پس هر چه زودتر «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» .
قرينه دوم
امير المؤمنين عليهالسلام در زمان خلافت ظاهرى خود براى اولين بار پس از 25 سال روز غدير را جشن گرفت. در اين مراسم آن حضرت دقيقا پنج ساعت از روز گذشته بر فراز منبر قرار گرفت و خطابه مفصلى ايراد فرمود.(1)اين ساعت ظاهرا براى تطبيق دقيق با زمانى است كه آيه بلّغ در آن نازل شده است.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115. مصباح كفعمى: ص 695 . الاقبال: ص 461.
قرينه سوم
اينكه در روايت امام صادق عليهالسلام كلمه «فِى الطَّريقِ» (يعنى: در راه) درباره نزول آيه آمده، منافاتى با نزول آيه در غدير ندارد، چرا كه مىفرمايد: فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ ... ؛ يعنى در بازگشت از مكه به مدينه در بين راه جبرئيل اين آيه را آورد، و اين كلمه «بين راه» بر خود «غدير» هم تطبيق كامل دارد، چرا كه بين راه مكه تا مدينه است.
قرينه چهارم
روايت امام باقر عليهالسلام بر روايت حذيفه و ابن عباس و زيد بن ارقم ترجيح دارد، چرا كه اولاً از مقام عصمت صادر شده، و ثانيا روايات سه نفر مذكور حالت كلى گويى از نظر زمان و مكان دارد و اجمالاً روز هجدهم يا منطقه جحفه يا اواخر شب را ذكر كردهاند.
ولى امام عليهالسلام با دقت و ظرافت كامل پنج ساعت از روز گذشته را تعيين مىفرمايد، در حالى كه چنين دقت زمانى در ذكر قضاياى تاريخى در آن عصر موسوم نبوده، و حضرت به خاطر عنايت فوقالعاده اين گونه زمان دقيق آن را بيان نموده است.
هيچ آيهاى با اين مقدمات مفصل كه در آيه تبليغ به وقوع پيوسته نازل نشده است، به طورى كه جا دارد از آن با عنوان «تاريخچه نزول آيه تبليغ» ياد كنيم. با جمع بندى احاديث مربوط به نزول آيه، سير تسلسلى كيفيت نازل شدن آن تقديم مىشود:
دستور اعلان ولايت على عليهالسلام از مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى امير المؤمنين عليهالسلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مىداد، پيامبر صلىاللهعليهوآله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در
شرايطى سخت احساس كرد(1)و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود:
اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد خود درآوردهام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟(2)
اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(3)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» : «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است» .
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شدهاند. مىترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ
فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى» .
در اين مرحله دوم يك فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مىشوند، ولايت على عليهالسلام را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مىترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفتهاند(1)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(2)از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(3)اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.(4)
آنگاه على عليهالسلام را فرا خواند و نزول آيه را به او چنين خبر داد: خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ يعنى درباره ولايت تو يا على. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى اگر آنچه درباره ولايت تو دستور داده شدهام انجام ندهم عمل من باطل مىشود، و هر كس به غير ولايت تو خدا را ملاقات كند اعمالش باطل مىشود. اين وعدهاى است كه خداوند براى من وفا خواهد كرد. من جز فرموده پروردگارم - تبارك و تعالى - نمىگويم. آنچه مىگويم از جانب خداى عزوجل است كه درباره تو نازل كرده است.(1)
مرحله نهايى اعلام عمومى نزول اين آيه بر فراز منبر غدير انجام گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز خطابه غدير، ارتباط مستقيم فرمان الهى در اين آيه را با خطابه بلندى كه براى اعلان ولايت آغاز كرده بود با تمام جزئيات چنين بيان فرمود(2):
آنچه پروردگارم به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند ... ، زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است. خداوند به من چنين وحى كرده است:
«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، فى حَقِّ عَلِىٍّ عليهالسلام؛ يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
آنگاه بيان فرمود كه من درباره هيچ يك از دستورات خدا كوتاهى نكردهام، و نزول اين آيه با محتواى خاصش سببى دارد كه براى شما بيان مىكنم. سپس درباره علت اين خطاب عتابآميزِ خداوند فرمود كه در نزول اين آيه جبرئيل سه بار بر من نازل شد،
و وجود منافقين و كارشكنان باعث شد تا از جبرئيل بخواهم كه از خدا بخواهد تا مرا از انجام چنين مأموريتى معاف بدارد، ولى خداوند نپذيرفت. اكنون هم از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم.
سپس بار ديگر آيه را تلاوت فرمود: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، فى حَقِّ عَلِىٍّ عليهالسلام. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و اين گونه بود كه آيه «بَلِّغْ» طى شرايط پر مخاطرهاى نازل شد و به مردم اعلام گرديد.
متن آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » داراى چهار قسمت است كه در عين ارتباط به يكديگر، هر كدام بار سنگينى از زواياى غدير را با خود حمل مىكند، و در روايات مربوط به آيه هم جداگانه و به تفصيل مورد تبيين قرار گرفته است.
از آنجا كه درك عميقى از هر فراز در روشنتر شدن فراز بعدى اثر دارد، لذا چهار فصل آيه را جداگانه مورد موشكافى قرار مىدهيم، و تفسيرى كه در احاديث اهل بيت عليهمالسلام آمده مىآوريم.
چهار فراز آيه عبارتند از:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» .
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .
فراز اول: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»
در اين فراز دو قسمت بايد تبيين شود: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» و «بَلِّغْ» . اگر چه جمله اول مؤخّر است، ولى چون فهم معناى دقيق آن در جمله دوم مؤثر است مقدم شده است:
قسمت اول: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»
«ما» موصوله در اينجا نقطه ابهام است و بايد معلوم شود آنچه در اين مقطع از طرف خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده چيست.
احاديث بسيارى از شيعه و غير شيعه در حد تواتر وارد شده كه منظور از «ما أُنْزِلَ» در اين آيه ولايت امير المؤمنين عليهالسلام است، و اين مطلب در قالب عبارات كوتاه و بلند بيان شده است. در يك كلمه، مقصود «ولايت» است و در بلندترين عبارت منظور تمام خطبه بلند غدير است.
آنچه به عنوان تفسير عبارت «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روايات آمده مطالب زير است، كه بعضى مجمل و برخى ديگر واضحتر است، كما اينكه بعضى كوتاهتر و برخى مفصلتر است:
ما انْزِلَ فى عَلِىٍّ: آنچه درباره على نازل شده است.(1)
ما اُنْزِلَ فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: آنچه در حق على نازل شده؛ يعنى خلافت براى على بن ابىطالب.(2)
انْ تَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ: على را به عنوان نشانهاى براى مردم منصوب نمايى.(3)
وِلايَةُ عَلِىٍّ عليهالسلام: ولايت على عليهالسلام.(4)
ما انْزِلَ الَيْكَ فى عَلِىٍّ لَيْلَةَ الْمِعْراجِ: آنچه در شب معراج درباره على بر تو نازل شد.(5)
انْ تَعْهَدَ عَهْدَكَ وَ تُقيمَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ يَهْتَدُونَ بِهِ: عهد خود را بسپارى و على را به عنوان علامتى براى مردم منصوب نمايى كه به وسيله او هدايت شوند.(1)
انْ اقِمْ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ وَ جَدِّدْ عَلَيْهِمْ ميثاقى لَهُمُ الَّذى واثَقْتُهُمْ عَلَيْهِ: على را به عنوان نشانهاى بر پادار و از مردم بيعت بگير و عهد و ميثاق مرا كه قبلاً با آنان بستهام تجديد كن.(2)
انْ انْصِبَ لَكُمْ امامَكُمْ وَ الْقائِمَ فيكُمْ بَعْدى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى، وَ الَّذى فَرَضَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتِهِ فَقَرَنَهُ بِطاعَتِهِ وَ طاعَتى وَ امَرَكُمْ بِوِلايَتِهِ: امام شما و آن كه بعد از من در ميان شما امور را بدست مىگيرد و وصى و جانشينم را منصوب نمايم، همان كسى كه خداى عزوجل در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده، و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من قرار داده و شما را به ولايت او امر كرده است.(3)
إنْ أقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ: إنَّ عَلِىَّ بْنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فى أُمَّتى وَ الإمامَ مِنْ بَعْدى، الَّذى كانَ مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ.
در اين مجلس بپا خيزم و به هر سياه و سفيدى بفهمانم كه على بن ابى طالب برادرم و وصيم و جانشينم در امت من و امام بعد از من است. همان كسى كه منزلت او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسول است.(4)
تمام خطبه غدير كه بعد از اين امر و به عنوان امتثال آن ادا شده تفسير «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» است.(5)
قسمت دوم: «بَلِّغ»
اكنون كه منظور از آنچه بايد ابلاغ گردد معلوم شد، سؤال اين است كه آيا «ولايت على عليهالسلام» قبلاً ابلاغ نشده بود ؟ آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله از هر فرصتى براى مطرح كردن خلافت و امامت و ولايت دوازده امام بعد از خود استفاده نمىكرد ؟ اگر چنين است پس اين تبليغ چه فرقى با تبليغهاى قبلىِ ولايت دارد ؟
پاسخ اين است كه فرق اين ابلاغ با آنچه در قبل بوده رسميت آن از يك سو و مفصل بودن آن از سوى ديگر است. در حج هم مسئله همينطور بود. پيامبر صلىاللهعليهوآلهبارها مسئله حج را مطرح كرده بود و در قرآن هم نازل شده بود و به برخى اعمال آن هم اشاره شده بود، و حتى حضرت مىتوانست يك دور اعمال حج را براى مردم بيان كند بدون آنكه آنها را انجام دهد. ولى رسميت دادن به آن از يك سو و عملاً تمام جزئيات آن را براى مردم توضيح دادن از سوى ديگر، انگيزه چنين مراسمى براى حج بود.
طبيعى است كه در برخى اعمال كه هر روز يا هر چند گاه يكبار انجام مىشود و برنامه آن در چند كلمه خلاصه مىشود، نيازى به چنين مراسم مفصل نيست.
در مسائل اعتقادى هم آنچه مختصرتر است و آثار آيندهساز آن كمتر، نياز به مراسم رسمى و مفصل ندارد؛ ولى آنچه مانند «جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله» حساس است و جوانب پيچيدهاى دارد، بايد در يك مراسم رسمى و تحت اعلان عمومى و با بسط همه جزئيات بيان گردد.
آنچه قبلاً درباره «ولايت على عليهالسلام» در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط آن حضرت گفته شده بود، چه بسا در مواردى از سر تقيه بوده و حضرت صلاح ديدهاند كه جوانبى از آن بيان نشود. در مواردى مخاطب درك كاملى نداشته و مجملاً گفته شده است.
اما در خطبه غدير با ضمانت عصمت پروردگار، تمام پردههاى تقيه كنار رفته، و مخاطبانى به تعداد كل بشريت در نظر گرفته شدهاند، و در مجلسى عظيم و بىسابقه كه از قبل پيش بينى شده بود، در اتمام حجتى همه جانبه، مسئله «ولايت امامان عليهمالسلام» در كاملترين شكل خود مطرح شده است.
فراز دوم: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»
در اين فراز نيز دو قسمت از آيه بايد تبيين شود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ» ، «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .
قسمت اول: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ»
اين جمله شرطيه در اوامر الهى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين و آخرين بار است، و در هيچ مورد ديگرى خداوند پس از دستورى به پيامبرش چنين خطابى نفرموده است. يعنى درباره آن حضرت انجام ندادن فرامين الهى قابل تصور نيست تا براى پيشگيرى از آن خداوند شرطى به ميان آورد.(1)
بنا بر اين، با قرائت اين آيه هر خوانندهاى فورا متوجه مىشود كه در مورد اعلان ولايت زمينه خاصى بوده و جوّ خاصى حاكم شده كه به انجام رساندن چنين امرى با مشكل رو به رو شده است.
اين مشكل به صراحت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مطرح شده، و براى آنكه همه جوانب مطلب كاملاً شفاف باشد آن حضرت صريحا فرموده است:
وَ انّى راجَعْتُ رَبّى خَشْيَةَ طَعْنِ اهْلِ النِّفاقِ وَ تَكْذيبِهِمْ: من درباره انجام اين امر به پروردگارم مراجعه و تقاضاى انجام نشدن آن را نمودم از ترس طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان.(2)
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ: من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از تبليغ اين مطلب به شما معاف بدارد.(3)
طبعا اين سؤال مطرح مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از چه كسانى و از چه جهتى ترس داشت، كه با وجود آنها نتواند امر الهى را آنگونه كه بايد به ثمر رساند و ابلاغ نمايد ؟
باز هم براى آنكه اين احساس پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيقا مطرح شود، در سخنان آن حضرت در اين مورد كلماتى از قبيل «اخْشى» ، «اتَخَوَّفُ» ، «حَذَرا» و «مَخافَةَ» به چشم مىخورد، كه صراحتا ترس از چيزى يا كسى را دليل بر اين توقف ذكر مىفرمايد.
در روايات مربوط به آيه بلّغ، هم افرادى كه حضرت از شر آنان در امان نبوده مطرح شده؛ و هم جهتى كه از آن خوف داشته و هم عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس چنين شرايطى بيان گرديده است، كه ذيلاً نمونههاى آن را در چهار بخش ذكر مىكنيم:
ترس از چه كسانى، ترس از چه جهاتى، ريشههاى نامساعد بودن شرايط، عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس شر مردم.
الف. ترس از چه كسانى ؟
در روايات مربوط به آيه، گاهى افراد مورد نظر با همان صفت كه از آنان ترسيده مىشود ذكر شدهاند مثل «أهلُ النِفاق وَ الشِقاقِ»(1)و «أهلُ الإفكِ»(2)و گاهى گروه خاصى از مردم بدون ذكر خصوصيت آنان آمده مثل «قُرَيش»(3)و «أصحابى»(4)و «قَومى»(5)و گاهى همه مردم به طور عموم به عنوان كلمه «ناس»(6)ذكر شده است.
در مواردى هم دو مورد با هم ذكر شده مثلاً فرموده است: اخافُ قُرَيشا وَ النّاسَ.(7)
شكى نيست كه منظور از همه مردم اكثريت آنان است، و افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد پشتيبانان ولايت بودهاند و هيچ خوفى از جانب آنان متوجه مسئله غدير نبوده است.
1) . كتاب سليم: ص 199 - 200. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
3) . اليقين: ص 373. تفسير فرات: ص 195.
4) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
5) . الاقبال: ص 453 - 459. بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 .
6) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40، 142 ح 211. تفسير العياشى: ج 1 ص 331. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
7) . اليقين: ص 373.
ولى اين مهم است كه بدانيم همان اكثريت مردم - از جهت ترسى كه بر آنان بوده به چند گروه تقسيم مىشدند و همه از يك جهت مشكل نداشتند؛ كه توضيح اين مطلب در قسمت بعدى ذكر خواهد شد.
اما ذكر «قريش» و «اصحاب» ناظر به حضور گروه خاصِ توطئهگر در بين آنان است كه اين مطلب بعد از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خوبى آشكار شد و همه ديدند كه سردمداران سقيفه همه از قريش بيرون آمدند، و همانان كه نام «اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله» را بر پيشانى داشتند با سوء استفاده از همين عنوان كار خود را پيش بردند و اهداف شوم سقيفه را عملى ساختند.
ب. ترس از چه جهاتى ؟
براى اعلام ولايت در غدير، با در نظر گرفتن اقشار مختلف مردم، پيامبر صلىاللهعليهوآله از جهات مختلفى مىترسيد كه اين جهات به صراحت در روايات مفسِّر آيه بلّغ آمده است. اين جهات در دو قسمت قابل بررسى است: اتفاقاتى كه ممكن بود با اعلان ولايت روى دهد، و ريشههايى كه باعث چنين وقايعى مىشدند.
اما اتفاقاتى كه ممكن بود روى دهد - على رغم اينكه ابتداءً جان حضرت در خطر احساس مىشد - ولى تكيه كلام حضرت بر جهاتى بود كه به حفظ دين مردم باز مىگشت، اگر چه جان حضرت هم در خطر بود.
آنچه به عنوان احساس خطر در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده، هشت جهت است كه به ترتيبِ شدت آنها ذكر مىشود:
جهت اول: نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت
اين كمترين و سادهترين برخورد كسانى بود كه ولايت على عليهالسلام را قبول نمىكردند.
يعنى با آنكه مىدانستند اين ولايت از طرف خداست، ولى به عنوان سرپيچى رسما و علنا زير بار فرمان خدا نرفتنِ خود را اعلام مىكردند.
اين مسئله در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه آمده است: انْ لا يُطيعُوا(1): اطاعت نكنند، انْ يُخالِفُونى(2): با من مخالفت كنند، انْ لا يَقْبَلُوا قَوْلى(3): سخن مرا نپذيرند.
جهت دوم: تكذيب
به اين معنى كه به آن حضرت در مطالبى كه مىفرمايد نسبت كذب دهند و بگويند: اينها را از جانب خود مىگويى و در نسبت آن به خدا دروغ مىگويى. اين پله دوم از عكس العملهايى بود كه انتظار مىرفت گروهى از مخالفين ولايت در غدير با اين روش رو در روى حضرت بايستند.
اين جهت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارات مَخافَةَ تَكْذيبِ أهلِ الإفكِ(4): از ترس تكذيب اهل افترا، وَ خَشْيَةَ تَكْذيبِ اهْلِ النِّفاقِ(5): براى حذر از تكذيب اهل نفاق، و أن يُكَذِّبُونى(6): از ترس آنكه مرا تكذيب كنند، آمده است.
جهت سوم: اتهام
به اين معنى كه بگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح كردن مسئله ولايت را بهانهاى قرار داده تا خاندانش را بر ما مسلط كند و حكومت را از دست ديگران خارج سازد. اين نوع برخورد - كه بوى جاهليت مىدهد - با سرعت بيشترى در اذهان عموم مردم جاى مىگيرد و پذيرفته مىشود.
اين مسئله در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه آمده: أن يَتَّهِمُونى(7): از ترس آنكه مرا متهم كنند. أنْ يَقُولُوا جاءَ بِابْنِ عَمِّهِ(8): اينكه بگويند پسرعموى خود را بر سر كار آورده.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
2) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 203. احتجاج: ج 1 ص 70. روضة الواعظين: ص 90.
4) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
5) . كتاب سليم: ص 199 - 200.
6) . امالى الصدوق: ص 290. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40، 177.
7) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39، 196.
8) . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
جهت چهارم: استهزاء و مسخره كردن
اين روش يكى از راههاى ديرينه منافقين در برخورد با مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، تا آنجا كه گاهى پشت سر حضرت با چشم و زبان خود اشارههاى مسخرهآميز مىكردند، و يا براى حضرت لقبى نامناسب شايع مىكردند مثل كلمه «اُذُن» به معناى گوش كه ذكر خواهد شد.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلام خود اين مسئله را با اين جمله ياد مىكند: لِعِلْمى بِحِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ(2): به خاطر علمى كه درباره حيلههاى مسخره كنندگان اسلام دارم.
جهت پنجم: تفرقه
به اين معنى كه با مطرح شدن ولايت امير المؤمنين عليهالسلام، هر يك از مردم -
با كششها و انحرافات درونى - در اين باره برخوردى داشته باشند و به تفرقه بيفتند و در صدد اعمال نظر خود باشند.
اين حقيقت نيز مسئلهاى قابل پيشبينى بود، كه در روايت با چنين تعبيرى آمده است:
فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ وَ اهْلِ الْنِّفاقِ وَ الشِّقاقِ انْ يَتَفَرَّقُوا(3): پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود و اهل نفاق و شقاوت ترس آن داشت كه مبادا متفرق شوند.
جهت ششم: اضطراب و طغيان
منظور از آن يك درجه بالاتر از تفرقه فكرى است، و نوبتِ بر هم ريختن نظم و بعد از آن طغيان و بلوا و آشوب به راه انداختن عدهاى مىشود. اين احتمال نيز درباره جامعه مسلمين وجود داشت و زمينه آن فراهم بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين نكته را به صراحت مطرح كرد: فَأَخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(1): مىترسم نظم را بر هم ريزند. و يا در روايت آمده است: فَتَخَوَّفَ انْ يَطْغَوْا فى ذلِكَ عَلَيْهِ(2): پيامبر صلىاللهعليهوآله ترس آن داشت كه در اين باره بر عليه او طغيان كنند.
جهت هفتم: بازگشت به جاهليت
اين مسئله از مهمترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مىكرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمىگذشت و هنوز پايههاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
اين جهت را پيامبر صلىاللهعليهوآله به چند تعبير ياد كردند:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(3): قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيدهام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شدهاند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ(4): مردم تازه مسلمان شدهاند.
و يا در روايت آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَرْجِعُوا الى جاهِلِيَّةٍ(5): پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند.
جهت هشتم: خطر جانى براى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام
اين خطر كه در بازگشت از تبوك سابقه داشت، و منافقين نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را در
راه بازگشت از جنگ تبوك و قتل امير المؤمنين عليهالسلام را هنگام استقبال از پيامبر صلىاللهعليهوآله در همان جنگ كشيده بودند و اجرا هم كردند؛ ولى خداوند آن دو بزرگوار را حفظ كرد.(1)
در اين موقعيت هم به طور جدى در چنين فكرى بودند و از هنگامى كه متوجه جدى بودن مراسم غدير شدند سعى داشتند قبل از اعلان ولايت در غدير آن حضرت را به قتل برسانند(2)، و وقتى موقعيتى نيافتند باز هم دست برنداشتند تا در گردنه هَرشى در بازگشت از غدير نقشه خود را عملى كردند؛ ولى خداوند به پيامبرش خبر داد و او را از شر آنان نجات داد.(3)
اين خطر نيز به صراحت در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است كه فرمود: اىْ رَبِّ، انّى اخافُ قُرَيْشا وَ النّاسَ عَلى نَفْسى وَ عَلِىٍّ(4): پروردگارا، من از قريش و مردم بر جان خود و على مىترسم.
ج. ريشههاى نامساعد بودن شرايط
اكنون با مرورى بر روايات مربوط به آيه بلّغ، آنچه به عنوان ريشه و علت اين جو فكرى نامساعد در جامعه مسلمين مىتوانست باشد، ذكر مىكنيم:
دورويى و نفاق در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلاترين درجه در جامعه مسلمين وجود داشت، چرا كه بسيارى از آنان كه مسلمان مىشدند در قلوبشان ايمان وجود نداشت و فقط به زبان اقرار مىكردند. اسلام آوردن بسيارى از مردم يا به طمع اوج گيرى اين دين الهى در آينده بود كه روز به روز آثار آن را مىديدند، و يا از ترس شمشير و قتل بود، و يا براى رسوا نشدن همرنگ جماعت مىشدند.(5)
اكنون انبوهى از منافقين در ميان جمعيت حاضر در غدير وجود داشتند، كه احتمال مىرفت با كوچكترين تغيير شرايط بتوانند اوضاع را در دست بگيرند و بلوايى بپا كنند، زيرا همينان قبلاً نيز در برابر اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله دست به كارشكنىهاى بسيارى زده بودند.
اين خطر جدى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين تعابير آمده است: خَشْيَةَ طَعْنِ اهْلِ النِّفاقِ(1): از ترس اهل نفاق، لِعِلْمى بِكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ(2): به خاطر آگاهى من از زياد بودن تعداد منافقين.
در احاديث مربوط به آيه نيز مىفرمايد: خَشِىَ مِنْ اهْلِ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ(3): از اهل نفاق و شقاوت ترسيد، و يا مىفرمايد: امَرَهُ بِتَرْكِ الْحَفْلِ بِاهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ: خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كه با اهل كجروى و دورويى همنشينى نكند(4)، و يا در حديثى آمده: فَضاقَ النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله بِذلِكَ ذَرْعا لِمَعْرِفَتِهِ بِفَسادِ قُلُوبِهِمْ(5): با در نظر آوردن اين مطلب دنيا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله تنگ آمد، چرا كه از فساد قلوب آنان اطلاع داشت.
كينهتوزى نسبت به على عليهالسلام از ريشههاى اساسى در مخالفت با مسئله ولايت بود. اين دشمنى در افراد ولدالزنا و ولد حيض و بسيارى از منافقين ذاتى بود(6)، و عده بسيارى هم بودند كه در جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله پدران و برادران و ساير فاميلشان به دست امير المؤمنين عليهالسلام به قتل رسيده بودند و يا به دست آن حضرت ضربتى خورده يا اسير شده و يا مورد مجازاتى قرار گرفته بودند.
اكنون همه اين افراد مىبايست در برابر منبر غدير زانو مىزدند و مىشنيدند كه صاحب اختيارشان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله همين على بن ابىطالب عليهالسلام است، و پيداست كه تحمل چنين مقامى درباره آن حضرت براى چنين كسانى بسيار سنگين بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين ريشه اساسى را به طور جدى در نظر داشت و متن حديث درباره آن چنين مىگويد: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَتَفَرَّقُوا لِما عَرَفَ مِنْ عَداوَتِهِمْ وَ لِما تَنْطَوى عَلَيْهِ انْفُسُهُمْ لِعَلِىٍّ عليهالسلام مِنَ الْعَداوَةِ وَ الْبَغْضاءِ(1): پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود ترسيد كه متفرق شوند، به خاطر عداوتى كه از آنان سراغ داشت، و به خاطر دشمنى و كينهاى كه نسبت به على عليهالسلام داشتند.
اين يك امر طبيعى است كه هر كس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.
در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگشت. عدهاى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مىكردند و هنوز ريشههاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطرههاى جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آمادهاى براى تحريك آنان بود.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177.
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد، و حضرت چنين تعبير فرمود: انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(1): سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيدهام تا آنكه در برابر من تسليم شدهاند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مىكند و مىفرمايد: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بالاسْلامِ فَاخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(2): سابقه مردم با اسلام نزديك است، مىترسم به اضطراب بيفتند.
در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله أنْ يَتَّهِمُوهُ لأنَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ(3): پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند. و يا چنين آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً(4): پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند.
يكى از ريشههاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مىدارند و هيچ ترس و واهمهاى هم به خود راه نمىدهند.
آنچه به معناى تقواى بازدارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانهاى مىتوانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ(1): اى مردم ! از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم.
د. عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با احساس شرّ مردم
اكنون نوبت آن است كه عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله را هنگام احساس چنين شرى از جانب مردم ذكر كنيم. در رواياتى حالت درونى حضرت را مجسم مىكند كه فرمود: انَّهُ قَدْ نَزَلَ عَلَىَّ امْرٌ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعا(2): مسئلهاى بر من نازل شده كه كه به خاطر آن به تنگ آمدهام.
يا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى ارْسَلَنى الَيْكُمْ بِرِسالَةٍ وَ انّى ضِقْتُ بِها ذَرْعا(3): خداوند تبارك و تعالى رساندن پيامى به شما را بر عهده من گذاشته است، و من براى انجام آن خود ا در فشار مىبينم؛ كه منظور از اين عبارت حالت و شرايطى است كه از به تنگ آمدن و در تنگنا قرار گرفتن و راهها را مسدود ديدن به كسى دست مىدهد.
در روايتى ديگر تأثير اين انقلاب درونى را نشان مىدهد و مىگويد: فَبَكى النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ(4): پيامبر صلىاللهعليهوآله گريست به گونهاى كه محاسن مباركش از اشك خيس شد.
در حديثى ديگر انعكاس عملى اين تأثير بيان شده: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ يُحَدِّثَ النّاسَ بِشَىْءٍ(5): پيامبر صلىاللهعليهوآله ترجيح داد كه فعلاً در اين باره براى مردم چيزى نگويد.
قسمت دوم: «فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»
با روشن شدن عللى كه باعث مراجعه پيامبر صلىاللهعليهوآله به درگاه الهى درباره ابلاغ امر ولايت شد، نوبت آن است كه به بررسى پاسخ الهى به اين مراجعه و راهى كه خداوند براى حل اين مشكلات قرار داد، بپردازيم.
در اينجا آنچه در متون روايات در اين باره آمده ذكر مىكنيم، و تحليل و نتيجه گيرى صحيح آن را در پايان بحثهاى مربوط به آيه ذكر مىنماييم:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مشكلات را مطرح كرد و پيرو آن معذور داشتن خود را از ابلاغ اين پيام در چنان شرايطى درخواست نمود، از طرف خداوند تأكيد بر ابلاغ و عدم امكان الغاى آن مطرح شد.
اين پاسخ الهى در بعضى روايات به صورت مجمل ذكر شده و با عبارات: وَعيدٌ مِنْ رَبّى، وَعيدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(1)، تَهْديدٌ وَ وَعيدٌ(2)، تَهْديدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(3)آمده كه منظور آميزهاى از تهديد و وعده ناگوار است.
همين اجمال در روايتى چنين آمده است: أتاهُ جَبْرِئيلُ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ(4): جبرئيل دستور منع و پيشگيرى از عدم ابلاغ را آورد، كه به معناى هشدار نسبت عواقب انجام نشدن چنين ابلاغى و منع شديد از چنين فكر و تصميمى است.
در روايات ديگرى اين تهديد و وعده ناگوار الهى صريحا ذكر شده است. در بعضى از اين موارد فقط نارضايتى خداوند و ناقص ماندن رسالت الهى و بىارزش شدن عمل مطرح شده است. اصل آن در متن آيه است كه مىفرمايد: «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى خداوند رسالتى را بر دوش تو قرار داده و تو از آن شانه خالى كردهاى، و يا به اين معنى كه اگر در ابلاغ ولايت كوتاهى كنى نبوت خود را ناقص گذاشتهاى.
مورد ديگر در متن خطبه غدير است؛ آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى إلاّ أنْ أبَلِّغَ ... : بعد از همه اين مشكلات خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه ابلاغ كنم.
مورد ديگر روايتى است كه آن حضرت خطاب به امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد: لَوْ لَمْ ابَلِّغْ ما أُمِرْتُ بِهِ مِنْ وِلايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلى(1): اگر ابلاغ نكنم آنچه مأمور به آنم از ولايت تو عمل من بىارزش مىشود.
در رواياتى هم اين تهديد الهى در شديدترين نوع آن يعنى عذاب و عقوبت الهى مطرح شده كه مىتواند نتيجه نرساندن رسالت و نارضايتى الهى باشد. در روايتى تعبير: عُقُوبَة اللّه ايّاىَ(2): عقوبت خدا نسبت به من، آمده است.
در موردى ديگر مىفرمايد: فَاوْعَدَنى لاَبَلِّغُها اوْ لَيُعَذِّبُنى(3): خدا مرا تهديد كرده كه يا اين پيام را ابلاغ نمايم و يا مرا عذاب مىنمايد.
در متن خطابه غدير مىفرمايد: حَذَرا مِنْ أنْ لا أفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى أحَدٌ وَ إنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ: از ترس اينكه مبادا انجام ندهم و عقوبت هلاك كنندهاى از سوى خدا بر من فرود آيد كه احدى نتواند آن را از من دفع كند هر چند كه حيله او عظيم باشد و دوستى او خالص باشد.
در حديثى ديگر، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از اين هم شديدتر مطرح مىكند و مىفرمايد: فَهُوَ أهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ أنْ يُعاقِبَنِىَ الْعُقُوبَةَ الْمُوجِعَةَ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): ابلاغ چنين پيامى براى من آسانتر است از اينكه خداوند با عقوبت دردناك در دنيا و آخرت مرا عذاب كند.
فراز سوم: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»
چهار نكته مهم درباره اين قسمت آيه بايد در نظر گرفته شود:
نكته اول: دراين آيه به جاى كلماتى از قبيل «حفظ» ، «وقى» ، «صون» ، از كلمه «عصم» استفاده شده است. اين كلمات با آنكه مترادف هستند ولى از نظر معناى دقيق، هر يك ظرافتهايى دارند كه استفاده از آنها را در مورد خاص خودشان مناسبتر مىنمايد.
فرق «عصم» با ساير الفاظى كه به معناى حفظ كردن است، در جهت «منع» آن است.
حفظ كردن در شرايط مختلفى قابل تصور است: گاهى كسى براى پيشگيرى از خطرِ احتمالى اقدام به حفاظت از خود يا ديگرى مىنمايد، كه در اين صورت «عصم» به كار نمىرود. اين لفظ در جايى استفاده مىشود كه خطر فعلاً هست و وجود عينى آن احساس مىشود، و به عنوان دفاع و مقابله با آن خطر اقدام به حفظ مىشود؛ و در واقع از برخورد خطر با شخص يا شيئ مورد نظر ممانعت مىشود.
بنا بر اين، جمله «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ؛ يعنى اى پيامبر، خداوند متعال تو را از همه خطراتى كه خود را در معرض آن مىبينى و حقيقتا وجود دارد، حفظ خواهد كرد.
نكته دوم: وقتى خداوند ضمانت حفظ كسى را نمايد، اين يد قدرت اوست كه هر احتمال خطرى را از بين مىبرد و اطمينان قلبى صد در صد ايجاد مىكند.
درباره اين ضمانت الهى، امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ(1): خداوند براى پيامبر صلىاللهعليهوآله حفظ او از شر آنان را ضمانت فرمود. و امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ(2): هر تقيهاى را با ضمانت الهى از ميان برداشت.
نكته سوم: اين ضمانت در محدوده اجراى برنامه غدير و اعلان رسمى ولايت امير المؤمنين عليهالسلام است. يعنى نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين بود كه با مشكلات موجود نتواند اين اتمام حجت بزرگ و ابلاغ عظيم را به مرحله عمل برساند، و خداوند با اين ضمانتِ حفظ زمينه را براى اعلان ولايت آماده كرد. بنا بر اين، اگر تا رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا بعد از آن اين نگرانىها دوباره به ميان آمده و گاهى به مرحله عمل هم رسيده است، اين منافاتى با آيه ندارد.
نكته چهارم: ضمانت خداوند درباره مشكل عمومى اين ابلاغ است، و ربطى به قلوب مردم و رفتار آنان ندارد. بنا بر اين، گفتگوها و كارهايى كه مخفيانه بين آنان رد و بدل شده - بدون آنكه بتواند خللى به برنامه غدير وارد كند - از اين ضمانت خارج است.
بايد گفت: اصولاً چنين مسايلى نياز به ضمانت ندارد، زيرا خللى به اين ابلاغ وارد نمىكند.
با توجه به چهار نكته فوق، نوبت آن است كه اين فراز آيه را در سه بخش مورد بررسى قرار دهيم:
آنچه در بيان نگرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شد مورد ضمانت الهى است، كه در آيه به شكل مطلق مطرح شده و حفظ از مردم ذكر گرديده است. حفظ از منافقين، قريش، اصحاب، و به تعبيرى اكثريت مردم كه در آيه با تعبير «ناس» آمده است.
حفظ از مخالفت و تكذيب و اتهام و استهزاء علنىِ مردم، و در كنار آن حفظِ جامعه از تفرقه و اضطراب و طغيان و بازگشت علنى به جاهليت، و در رأس همه حفظِ جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام تا برگزارى كامل مراسم سه روزه غدير؛ مواردى است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مشكلات بر سر راه اين ابلاغ مطرح شده بود، و خداوند حفظ و حراست از همه را ضمانت فرمود.
در يك جمله مىتوان گفت: خداوند از شر هر كسى و از هر خطرى كه به عنوان مانع بر سر راه اين اتمام حجت مطرح بوده، حفظ را ضمانت فرموده در حدى كه بدون هيچ دغدغهاى راه آن هموار باشد.
يكى از نكات قابل توجه اين است كه وقتى عذر پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره ابلاغ اين پيام پذيرفته نشد، آن حضرت درخواست عصمت از خداوند نمود، و اين ضمانت حفظ در واقع پاسخ به خواسته حضرت بود. اين مطلب در سه روايت با جزئياتش منعكس است:
در روايت حذيفه چنين است:
فَقُلْتُ لِصاحِبى جَبْرَئيلَ: يا خَليلى، إنَّ قُرَيْشا قالُوا لى كَذا وَ كَذا ! فَاتَى الْخَبَرُ مِنْ رَبّى فَقالَ: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1): به جبرئيل اين اظهار نگرانى را كردم كه قريش مطالبى به من گفتهاند ! از جانب خدا برايم خبر آمد كه «خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
در حديث ديگرى فقط به سه مرحلهاى بودن نزول آيه اشاره شده است كه بار اول جبرئيل نازل شد و قسمت اول آيه را آورد. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار نگرانى فرمود قسمت دوم آيه هم نازل شد، و اين بار كه حضرت نگرانى خود را اعلام كرد مىگويد:
فَعَرَجَ جَبْرَئيلُ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ وَ كانَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله بِمَوْضِعٍ يُقالُ لَهُ غَديرَ خُمٍّ. فَقالَ لَهُ: يا رَسُولُ اللّه، قالَ اللّه تَعالى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » : جبرئيل بالا رفت و روز سوم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد در حالى كه آن حضرت در غدير خم بود و قسمت سوم آيه (وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) را هم نازل كرد.(2)
در حديث ديگر جزئيات اين درخواستِ حفظ و پاسخ الهى مفصلتر آمده است:
... وَ سَأَلَ جَبْرَئيلُ انْ يَسْأَلَ رَبَّهُ الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ انْتَظَرَ انْ يَأْتِيَهُ جَبْرَئيلُ بِالْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ عَنِ اللّه جَلَّ اسْمُهُ. فَأَخَّرَ ذلِكَ ... . فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ مِنَ اللّه جَلَّ جَلالُهُ بِالَّذى ارادَ؛ حَتّى بَلَغَ كُراعَ الْغُمَيْمِ فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ امَرَهُ بِالَّذى اتاهُ فيهِ مِنْ قِبَلِ اللّه وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ.
فَقالَ: يا جَبْرَئيلُ، انّى اخْشى قَوْمى ... . فَسَأَلَ جَبْرَئيلُ كَما سَأَلَ بِنُزُولِ آيَةِ الْعِصْمَةِ، فَأَخَّرَهُ ذلِكَ فَرَحِلَ. فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ وَ الْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ(1):
پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درخواست كرد كه حفظ از مردم را از خدا بخواهد، و منتظر ماند تا جبرئيل خبر اين حفظ از مردم را از طرف خدا بياورد، ولى اين مسئله تأخير پيدا كرد ... ، تا آنكه بار ديگر جبرئيل نازل شد، ولى از طرف خداوند جل جلاله حفظ درباره آنچه مىخواست را نياورد. تا آنكه به كُراعُ الْغُمَيْم رسيد و در آنجا دوباره جبرئيل آمد و همان دستورى كه از طرف خدا آورده بود دوباره تكرار كرد ولى خبر حفظ را نياورد.
حضرت فرمود: اى جبرئيل، من از قوم خود ترس دارم ... . و بار ديگر از جبرئيل نازل شدن آيه درباره حفظ را طلب كرد و به همين جهت كار ابلاغ را به تأخير انداخت و از آنجا هم حركت كرد. به غدير خم كه رسيد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تأكيد بر ابلاغ پيام و منع از ترك آن به همراه خبر حفظ از مردم نازل شد.
پس از اينكه با ضمانت الهى همه نگرانىها از ميان رفت، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هوشيارى مردم جملات مهمى بر زبان مبارك جارى كرد كه حاكى از تصميم قاطع و جدى بر ابلاغ ولايت بود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177، 178.
از جمله فرمود: لاَمْضِيَنَّ امْرَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ(1): حتما امر خداى عزوجل را به مرحله اجرا خواهم گذاشت.
ونيز فرمود: اؤَدّى ما اوْحى الَىَّ رَبّى(2): آنچه پروردگارم بر من وحى كرده ادا مىكنم.
آن حضرت براى آنكه بفهماند ديگر هيچ ترسى از هيچ چيزى وجود ندارد فرمود: ألا وَ انّى غَيْرَ هائِبٍ لِقَوْمٍ وَ لا مُحابٍ لِقَرابَتى(3): بدانيد كه من از هيچ گروهى ترس ندارم و به خاطر فاميلم خود را به گناه نمىاندازم» .
از سوى ديگر براى آنكه فورى بودن اين دستور را به همه نشان دهد فرمود: أنيخُوا ناقَتى، فَوَاللّه ما أبْرَحُ مِنْ هذَا الْمَكانِ حَتّى أبْلُغَ رِسالَةَ رَبّى(4): شتر مرا بخوابانيد، كه به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.
همچنين براى آنكه اين اعلان را عمومى كند فرمود: أيُّهَا النّاسِ أجيبُوا داعِىَ اللّه، أنَا رَسُولُ اللّه(5): اى مردم دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيامآور خدايم.
در پى اين اعلام دستور داد كسانى را كه براى فرار از اين برنامه عظيم پيشاپيش از غدير خم عبور كرده بودند بازگردانند و همه براى بلندترين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مهمترين رسالت آن حضرت آماده شوند.
در سايه همين ضمانت حفظ الهى بود كه با حضور آن همه منافق و توطئهگر، خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله در كمال آرامش ايراد شد(6)و در بين سخنرانى بدون آنكه نظم مجلس بر هم ريزد، آن حضرت امير المؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد
و معرفى نمود(1)و در اواخر خطبه از مردم بيعت لسانى گرفت و مطالب مفصلى را كلمه كلمه فرمود و مردم تكرار كردند و بدانها اقرار نمودند(2)، بدون آنكه كوچكترين صداى مخالفى از مردم بلند شود و يا كسانى قدرت داشته باشند در اين فرصتها مجلس را بر هم بريزند.
بعد از آن بستن عمامه سحاب(3)و سرودن شعر غدير توسط حسان بن ثابت با حضور مردم در كمال آرامش انجام شد.(4)
از همه مهمتر اينكه در طول سه روز آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى به نوبت آمدند و با پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام جداگانه بيعت كردند(5)و در طول اين سه روز هيچ كس جرئت كوچكترين اخلال در نظم پيدا نكرد؛ در حالى كه منافقين بين آن جمعيت آمادگى هر اغتشاشى را داشتند، و اين خدا بود كه قلب و جسم و روح آنان را تسخير كرد تا اراده خود را تحقق بخشد.
نكته بسيار مهم در مسئله حفظ الهى از شر مردم اين است كه همه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از شر آن مىترسيد و به عنوان سدّى در برابر مسئله اعلان ولايت پيشبينى مىكرد واقعا وجود داشت؛ و خداوند ضمانت كرد آنچه هست را با قدرت مطلقه خويش دفع كند و نگذارد آن مسائل به مرحلهاى برسد كه مانع از اجراى آزادانه و بدون تقيه مراسم سه روزه غدير در كمال آرامش شود.
در اينجا جا دارد تفصيلى از فتنههاى پشت پرده غدير طبق آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مىكرد بيان شود، تا معلوم شود جز معجزه الهى و يد قدرت پروردگار نمىتوانست اجراى برنامه غدير را ضمانت كند، و آن مراسم عظيم و سه روزه در همه ابعاد پيشبينى شدهاش تحقق يابد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 47. كتاب سليم: ص 409 ح 55 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219. اسرار غدير: ص 157 بخش 11.
3) . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102.
4) . بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144.
5) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 205، 309.
نگرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله عبارت بودند از:
نپذيرفتن مردم.
تكذيب آنان.
اتهام به حضرت.
استهزاء نسبت به حضرت.
تفرقه مردم.
اضطراب و طغيان مردم.
بازگشت مردم به جاهليت.
خطر جانى نسبت به خود و على عليهالسلام.
ذيلاً شواهد دال بر وجود همه اين موارد را همزمان با مراسم غدير ذكر مىكنيم تا عمق معناى «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را بهتر درك كنيم:
شاهد اول: نپذيرفتن ولايت
عدهاى از منافقين گفتند: لا نَرْضى انْ يَكُونَ وَزيرَهُ(1): ما راضى نمىشويم كه على وزير او باشد.
عدهاى از منافقين به يكديگر گفتند: انَّ افْئِدَتَنا لا تَقْوى عَلى ذلِكَ أبَدا مَعَ الطّاعَةِ لَهُ(2): هرگز قلوب ما طاقت پذيرش ولايت را ندارد در حالى كه بخواهيم مطيع او هم باشيم.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، دو نفر از قريش سرهاى خود را به يكديگر نزديك كردند و گفتند: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا(3): به خدا قسم در برابر آنچه او گفت ابدا تسليم نخواهيم شد.
عدهاى از منافقين در بين خود گفتند: ما لَكُمْ فِى الْحَياةِ مِنْ حَظٍّ انْ افْضَى الامْرُ الى عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ، وَ انَّ مُحَمَّدا عامِلُكُمْ عَلى ظاهِرِكُمْ وَ انَّ عَلِيّا يُعامِلُكُمْ عَلى ما يَجِدُ لِنَفْسِهِ مِنْكُمْ، فَأحْسِنُوا النَّظَرَ فى ذلِكَ وَ قَدِّمُوا رَأْيَكُمْ فيهِ(1):
اگر خلافت به على بن ابىطالب برسد شما را از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مىكرد ولى على طبق آنچه در نفس خود درباره شما مىيابد با شما برخورد خواهد كرد. پس در اين مسئله نيك بنگريد و نظرات خود را ارائه دهيد.
عدهاى از قريش پس از منبر و خطبه غدير نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: مردم راضى نمىشوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر امامت را از او به ديگرى منتقل كنى بهتر خواهد بود. حضرت فرمود: من در اين باره اختيارى ندارم ! گفتند: اكنون كه از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمىدهى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن. ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين پيشنهد را هم همانند قبلىها نپذيرفت.(2)
شاهد دوم: تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله ولايت الهى
تكذيب به اين معنى كه در نسبت مسئله تبليغ ولايت به امر پروردگار تشكيك كنند، و درصدد جلوه دادن آن به صورت يك امر شخصى باشند. يعنى بگويند:
اينكه مىگويى ولايت را از طرف خدا آوردهاى دروغ مىگويى ! اين مسئله در غدير به طور شاخص از ابوبكر و عمر سر مىزد و به بهانههاى مختلف در صدد القاء چنين شبههاى بودند. به محض آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر غدير قرار گرفت با تمسخر به اطرافيانش گفت: اكنون بر مىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است(3)! !
جلوه ديگر آن هنگام بيعت بود كه همه مردم بدون چون و چرا بيعت كردند و فقط ابوبكر و عمر قبل از بيعت پرسيدند: مِنَ اللّه اوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا اين مسئله ولايت از طرف خداست يا رسولش ؟ يعنى خدا به تو دستور داده يا از طرف خود مىگويى ؟ ! در واقع مىخواستند اين احتمال را ايجاد كنند كه ممكن است تعيين خليفه يك امر شخصى باشد و امرى الهى نباشد.
لذا حضرت فورا آن را رد كرده فرمود: وَ هَل يَكُونُ مِثْلُ هذا عَنْ غَيْرِ امْرِ اللّه ؟ نَعَمْ، امْرٌ مِنَ اللّه وَ مِنْ رسُولِهِ: آيا مثل اين مسئله بدون امر خدا مىشود ؟ ! بلى، امرى از جانب خدا و رسولش است.(1)
بارزترين نمونه كه پاسخ همه تكذيبها با جواب دندان شكن الهى داده شد و به همه فهماند كه ولايت مستقيما از جانب خداست، ماجراى حارث فهرى بود كه گستاخانه تكذيب خود را مطرح كرد و گفت: اين همه دستورات كه از طرف خدا آوردى همه را قبول كرديم؛ اكنون نوبت اين رسيده كه پسر عمويت را بر ما حاكم كنى ؟ آيا اين را از پيش خود مىگويى يا از جانب خداست ؟
حضرت فرمود: خدا به من وحى كرده و واسطه بين من و خدا جبرئيل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمىكنم.
حارث با جسارت تمام به خداى غدير خطاب كرد: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست، سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك بر ما فرست.
خداوند هم فورا پاسخ او را داد تا در نسبت غدير و ولايت به پروردگار جهان شبههاى ايجاد نشود، و سنگريزهاى فرستاد و او را هلاك كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا به عنوان تأكيد اين مطلب به مردم فرمود: شنيديد و ديديد ؟ گفتند: آرى(2)!
شاهد سوم: اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد !
يكى ديگر از تحريكات منافقين براى تخريب غدير، بيدار كردن احساسات جاهلى مردم بود كه بگويند: اين برنامه ظاهر سازى براى مسلط كردن خاندان خود بر مردم تا آخر دنياست. اين گونه مطالب در بين مردمى كه تعصبات بىاساس در بين آنان رواج فراوانى داشت تأثير لازم را مىگذاشت و ضربه بر غدير مىزد. نمونههايى از آن را مرور مىكنيم:
عدهاى با اعلان ولايت گفتند: هذِهِ مِنْهُ عَصَبِيَّةٌ(1): اين از طرف او يك تعصب است !
عمر گفت: لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعِ ابْنِ عَمِّهِ(2): خوب بازوى پسر عمويش را محكم بلند مىكند !
عدهاى از مردم گفتند: انَّ مُحَمَّدا لَيَدْعُونا فى كُلِّ وَقْتٍ الى امْرٍ جَديدٍ، وَ قَدْ بَدَأَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ يُمَلِّكُهُمْ رِقابَنا(3): محمد هر از چند گاهى ما را به مسئله جديدى فرا مىخواند، و اكنون نوبت اهلبيتش شده كه آنان را بر گُرده ما سوار مىكند.
گروهى از منافقين گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ ؟ ! لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ(4): به اين جوان مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مىكند ؟ ! اگر مىتوانست آن را مانند كسرى و قيصر قرار دهد چنان مىكرد.
عدهاى ديگر گفتند: انَّ مُحَمَّدا يُريدُ انْ يَجْعَلَ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ كَسُنَّةِ كَسْرى وَ قَيْصَرَ الى آخِرِ الدَّهْرِ(5): محمد مىخواهد امر خلافت را تا آخر روزگار مانند كسرى و قيصر در اهلبيتش قرار دهد.
شاهد چهارم: استهزاء و به مسخره گرفتن غدير
يكى از حربههاى منافقين در طول بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله بىادبى و جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت و حرمت شكنى بود كه از نمادهاى آن مسخره كردن بود و قرآن هم به اين مطلب تصريح كرده است. در غدير كه غيظ منافقين به اوج خود رسيده بود، اين مسئله چند بار تكرار شد كه نمونههاى آن را مرور مىكنيم:
به محض آماده شدن منبر غدير، عمر گفت: أما وَاللّه لَيَأْتِيَنَّكُمْ بِداهِيَةٍ(1): به خدا قسم، آگاه باشيد كه مسئله عظيم ناراحت كنندهاى براى شما خواهد آورد.
در همان مورد عمر گفت: أما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ(2): نمىبينيد چشمان او را كه مانند چشمان ديوانه است.
يكى ديگر از منافقين گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٍ(3): نمىبينيد چشمان او را كه گويى ديوانه است.
عدهاى از منافقين پس از سخنرانىِ غدير در خيمههاى خود جمع شده و با يكديگر چنين مىگفتند: وَ اللّه انْ كُنّا اصْحابَ كَسْرى وَ قَيصَرَ لَكُنّا فِى الْخَزِّ وَ الْوَشى وَ الدّيباجِ وَ النِّساجاتِ، وَ انّا مَعَهُ فِى الاخْشَنَيْنِ: نَأْكُلُ الْخَشِنَ وَ نَلْبِسُ الْخَشِنَ، حَتّى اذا دَنا مَوْتُهُ وَ فَنِيَتْ ايّامُهُ وَ حَضَرَ اجَلُهُ ارادَ انْ يُوَلِّيَها عَلِيّا مِنْ بَعْدِهِ. اما وَ اللّه لَيَعْلَمَنَّ(4):
به خدا قسم، اگر از اصحاب كسرى و قيصر بوديم اكنون در لباسهاى خز و رنگارنگ و ديبا و بافتهها بوديم، ولى همراه او در دو خشن به سر مىبريم: هم خوراك خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم. اكنون هم كه مرگ او نزديك شده و اجل او رسيده مىخواهد اين سلطه را به على بعد از خود واگذارد. به خدا قسم خواهد دانست ! !
عمر وقتى در روز غدير بيعت كرد، شانهها را بالا انداخت و رو به ابوبكر گفت: لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعَىْ ابْنِ عَمِّهِ(1): عجب بازوى پسر عمويش را محكم بلند كرده است.
معاويه پس از سخنرانى غدير برخاست و متكبرانه حركت كرد و با غضب بيرون آمد، در حالى كه دست راست خود را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و مىگفت: وَ اللّه لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَتَهِ(2): به خدا قسم، محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم و براى على به ولايتش اقرار نمىكنيم !
پيرمردى از منافقين گفت: لَئِنْ كُنّا بَيْنَ اقْوامِنا كَما يَقُولُ هذا لَنَحْنُ اشَرُّ مِنَ الْحَميرِ:
اگر ما در بين خويشاوندان خود آنگونه كه اين مرد مىگويد باشيم از خران هم بدتريم ! ! جوانى از منافقين كه در كنارش بود گفت: لَئِنْ كُنْتَ صادِقا لَنَحْنُ اشَرُّ مِنَ الْحَميرِ(3): اگر راست بگويى ما واقعا از خران هم بدتريم !
سه نفر از منافقين در خيمه خود مخفيانه صحبت مىكردند. يكى گفت: وَ اللّه انَّ مُحَمَّدا لاَحْمَقٌ انْ كانَ يَرى انَّ الامْرَ يَسْتَقيمُ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِهِ: به خدا قسم محمد احمق است اگر خيال مىكند خلافت بر قامت على بعد از او راست خواهد آمد ! ديگرى گفت: اتَجْعَلُهُ احْمَقَ ؟ ! الَمْ تَعْلَمْ انَّهُ مَجْنُونٌ قَدْ كادَ انْ يَصْرَعَ ... : او را احمق حساب مىكنى ؟ ! خبر ندارى كه او ديوانه است، و نزديك بوده به صرع گرفتار شود ؟ ! سومى گفت: دَعُوهُ ! انْ شاءَ انْ يَكُونَ احْمَقَ وَ انْ شاءَ انْ يَكُونَ مَجْنُونا ! وَ اللّه ما يَكُونُ ما قالَ ابَدا(4): او را رها كنيد ! مىخواهد احمق باشد يا ديوانه ! به خدا قسم آنچه او گفت هرگز واقع نخواهد شد.
پس از سخنرانى هنگامى كه مردم از كنار منبر پراكنده شدند چند نفر از قريش جمع شده بودند و بر آنچه به وقوع پيوست تأسف مىخوردند. در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان گذشت. يكى از آنان گفت: لَيْتَ مُحَمَّدا امَّرَ عَلَيْنا هذَا الضَّبَ دونَ عَلِىٍّ(1): اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مىداد.
شاهد پنجم: تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت
تفرقه و اختلاف در مرحله فكرى و عملى امرى بود كه طبيعتا با اعلام ولايت پيش مىآمد، زيرا عدهاى آن را مىپذيرفتند و عدهاى به سكوت برگزار مىكردند و عدهاى مخالفت مىنمودند. در غدير به ضمانت خداوند مرحله عملى آن هرگز اتفاق نيفتاد، ولى مرحله فكرى آن خود را نشان داد:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: يُوَطِّنُونَ انْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ انْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً: خود را براى تمرد بر على در آن هنگام كه اتفاقى برايت بيفتد (يعنى مرگ) آماده مىكنند.(2)
در حديث ديگرى آمده است: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را در روز غدير در آن جايگاه قرار داد مردمِ منحرف سه دسته شدند: عدهاى گفتند: ضَلَّ مُحَمَّدٌ: محمد گمراه شده است ! ! عدهاى ديگر گفتند: غَوى: به آرزوهايش دل خوش كرده است ! و گروه ديگرى گفتند: بِهَواهُ يَقُولُ فى اهْلِبَيْتِهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ: درباره اهلبيتش و پسر عمويش به دلخواه خويش سخن مىگويد.(3)
شاهد ششم: طغيان و توطئه
طغيان و اضطراب در غدير به مرحله عمل نرسيد و اين همان ضمانت الهى بود، ولى نقشههاى طغيان و اقدامات براندازنده و توطئههاى مخرّب به طور جدى جريان داشت.
همين اقدامات بود كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله چنان سريع به مرحله عمل درآمد كه فرصت هرگونه مقابله را سلب كرد و قدرت را در دست گرفت. نمونههايى از آنچه در غدير به عنوان توطئه جريان داشت ذكر مىكنيم:
منافقين گفتند: لَئِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ لَنُخَرِّبُ دينَهُ(1): اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مىكنيم.
در روايتى آمده است: انَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَؤُوا بَيْنَهُمْ انْ كانَتْ لِمُحَمَّدٍ كائِنَةً لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِىٍّ هذَا الامْرَ وَ لا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ(2): عدهاى از تمردكنندگان و زورگويانشان در بين خود هم پيمان شدند كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد خلافت را از على دور كنيم و نگذاريم در اختيار او قرار بگيرد.
پنج نفر از اصحاب صحيفه ملعونه اول پيمان نامهاى امضا كردند، و سپس آن را در كعبه دفن نمودند. در آن صحيفه نوشته شده بود:
إنْ أماتَ اللّه مُحَمَّدا اوْ قُتِلَ لا يَرُدُّ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ: اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت به اهل بيتش باز نگردد. اين پنح نفر عبارت بودند از ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل.(3)
وقتى سالم مولى ابىحذيفه از چهار نفر ديگر سؤال كرد براى چه جمع شدهايد، آنها گفتند: انّا قَدِ اجْتَمَعْنا عَلى انْ نَتَحالَفَ وَ نَتَعاقَدَ عَلى انْ لا نُطيعَ مُحَمَّدا فيما فَرَضَ عَلَيْنا مِنْ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ بَعْدَهُ(4): ما جمع شدهايم تا هم قسم و هم پيمان شويم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابىطالب بعد از خود بر ما واجب كرد.
به محض بازگشت به مدينه همان پنج نفر با عدهاى از منافقين در خانه ابوبكر صحيفه مفصل دوم را تدوين كردند: اجْتَمَعَ الْقَوْمُ جَميعا وَ كَتَبُوا صَحيفَةً بَيْنَهُمْ عَلى ذِكْرِ ما تَعاهَدُوا عَلَيْهِ فى هذَا الامْرِ وَ انَّ الامْرَ الى ابى بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ ابى عُبَيْدَةٍ وَ سالِمٍ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْهُمْ(1): همگى جمع شدند و در بين خود نوشتهاى طبق آنچه قبلاً پيمان بسته بودند نوشتند؛ و مضمون آن اين بود كه خلافت بايد در دست ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم باشد و از اين پنج نفر خارج نباشد.
شاهد هفتم: بازگشت مردم به جاهليت
مسئله ارتداد مردم از اسلام و بازگشت به جاهليت در دو مرحله فرض مىشود:
يكى بازگشت درونى و ديگرى اعلام علنى اين بازگشت. در غدير آنان كه منافق بودند در واقع داخل اسلام نشده بودند تا از آن خارج شوند، و به هر حال خارج از اسلام بودند.
آنچه مورد ترس بود ضعيف الايمانها و سست عقيدهها بودند كه احتمال انحرافشان و بازگشتشان به جاهليت بسيار قوى بود، و ترس ديگر از اين بود كه منافقان رجوع به جاهليت را علنى كنند و عملاً اسم اسلام را محو كنند.
آنچه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد و در غدير خداوند مانع از وقوع آن شد، همين بازگشت از دين بود كه فرمود: انَّ النَّبِىَّ لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا(2): آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت مردم از دين به عقب برگشتند و كافر شدند مگر سه نفر.
ولى تمام صبر و سكوت امير المؤمنين عليهالسلام به سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله باعث شد تا منافقينى كه زمام امور را به دست گرفته بودند علنا بازگشت از اسلام و رجوع به جاهليت را اعلام نكنند. اگر چه عملاً در همين راه قدم بر مىداشتند.
نتيجه اينها بقاى نام اسلام براى آيندگانى بود كه ممكن بود بار ديگر تحت پرچم اسلام حقيقت آن را زنده كنند، همان گونه كه نسلهاى تشيع چنين كردند.
شاهد هشتم: خطر جانى
در كنار همه خطراتى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مىكرد، به خطر افتادن جان مبارك پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام در آن موقعيت - چه قبل از اعلان ولايت و چه بعد از آن - آسانترين راه براى منافقين بود كه هر چه سريعتر اهداف خود را به عمل برسانند، بدون آنكه واهمهاى از مقامى بلند چون پيامبر صلىاللهعليهوآله يا على عليهالسلام داشته باشند.
مهمتر اينكه فقط مسئله به شهادت رسيدن اين دو بزرگوار نبود، بلكه توطئههايى بود كه در پى اين قتلها انجام مىگرفت.
اين بسيار مهم است كه همين اصحاب صحيفه ملعونه با عدهاى ديگر رسما نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را كشيدند. خدايى كه ضامن حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله بود آن حضرت را تا ميان معركه برد و در محاصره آن چهارده نفر قرار داد، و سپس به طور معجزه آسا او را نجات داد.
اين گونه بود كه بر همه معلوم شد غدير خدايى دارد و وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را عملى خواهد كرد. اينك به فرازهايى در اين باره اشاره مىكنيم:
خدا به پيامبرش چنين خبر داد: لكِنَّهُمْ مُواطِئُونَ عَلى هَلاكِكَ وَ هَلاكِهِ(1): آنان درباره هلاك كردن تو و على نقشه ريختهاند.
منافقين در سفر بازگشت از حجة الوداع اين گونه توطئه كردند: دارَ الْكَلامُ بَيْنَهُمْ وَ اعادُوا الْخِطابَ وَ اجالُوا الرَّأْىَ فَاتَّفَقُوا عَلى انْ يَنْفِرُوا بِالنِّبِىِّ ناقَتَهُ عَلى عَقَبَةِ هَرْشى(2): در بين آنها گفتگو واقع شد و در اين باره سخن گفتند و نظريه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز گردنه كوه هَرشى بِرَمانند.
دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله جمع شدند كه عبارت بودند از آزادشدگان قريش و منافقين انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه قلوبشان مايل به ارتداد از اسلام بود، و اينان كه چهارده نفر بودند هم پيمان و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را برمانند.(1)
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله راه صعود بر كوه هَرشى را پيش گرفت جبرئيل نازل شد و اين خبر را براى حضرت آورد: يا مُحَمَّدُ، انَّ فُلانا وَ فُلانا قَعَدُوا لَكَ فِى الْعَقَبَةِ لِيَغْتالُوكَ(2): اى محمد، فلانى و فلانى، در گردنه كوه برايت كمين كردهاند تا تو را ترور كنند. اين گونه بود كه ضامن حفظ رسول او را به سلامت به مدينه رسانيد در حالى كه اين اتمام حجت تاريخى را به صورت تمام عيار به نتيجه رسانده بود.
فراز چهارم: «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»
«كافرين» در اين آيه در واقع دادن نشان «كفر» به كسانى است كه در فرازهاى قبلى آيه به آنان اشاره شده است. با دقت در آيههاى قبل به خوبى معلوم مىشود كه منظور از آنان چه كسانى هستند و چرا كافرند.
از اولِ آيه خداوند دستور ابلاغ ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را مىدهد و بر انجام اين اتمام حجت با وعيدِ «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و ضمانتِ «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» تأكيد مىنمايد.
شكى نيست كه چنين اتمام حجتى با هدف هدايت مردم انجام مىشود، به خصوص آنكه در بين اتمام حجتهاى الهى چنين برنامه مفصلى بىنظير است.
به نظر مىرسد با انجام چنين مراسم پر شكوهى ديگر كسى باقى نماند كه هدايت نشود، ولى آخرين فراز آيه نشان مىدهد عدهاى منافق و كوردل هستند كه حتى با چنين اتمام حجتى قابل هدايت نيستند، و لايق آنان جز نشان «كفر» نيست، چرا كه از كُفّار هم بدترند. قسمت آخر آيه مىگويد: خدا براى هدايت همه مردم راههاى
مختلفى گذاشته، اما قوم كافرين را كه همان دشمنان و مخالفان ولايت على عليهالسلام هستند، هدايت نمىكند.
در اين ميان سردمداران سقيفه، رؤساى اين خطِ كفر هستند كه هنوز زلال غدير از گلوى مردم پايين نرفته، قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمودند. آنان چند ساعتى از پايان مراسم غدير نگذشته براى به قتل رساندن پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشاپيش قافله حركت كردند، و بر فراز كوه هرشى كمين كردند و با رها كردن سنگها به طرف شترِ پيامبر صلىاللهعليهوآله و حمله با شمشير نقشه خود را به اجرا در آوردند ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد.(1)
در روايتى كه در تفسير آيه وارد شده در بيان «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» آمده است: هُمُ الَّذينَ هَمُّوا بِرَسُولِ اللّه(2): اين كافران همان كسانى هستند كه قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمودند. آنان چهارده نفر بودند كه با يك اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله و نورانى شدن شب، حذيفه چهره هايشان را ديد. آنها عبارت بودند از:
ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه.
تا اينجا چهار فرازِ آيه با دقت در جزئيات وقايع مورد بررسى قرار گرفت، و زمينه نزول آيه به خوبى روشن شد. چند نقطه تحليلى درباره محتواى آيه وجود دارد كه بخش نهايى بحثهاى مربوط به آيه را بدانها اختصاص مىدهيم.
اكنون كه تصوير كامل و همه جانبهاى از آيه «بَلِّغْ» ارائه شد، نقطه سؤالى درباره آيه وجود دارد كه نياز به تجزيه و تحليل دارد، و با روشن شدن پاسخ آن نكتههاى حساس و جالبى درباره آيه به دست خواهد آمد.
آن سؤال باز مىگردد به توقف پيامبر صلىاللهعليهوآله در امتثال امر الهى در آيه بلّغ به دليل نگرانىهاى موجود در مورد پذيرش مردم نسبت به مسئله ولايت. دنباله سؤال به اينجا مىرسد كه در اين توقف حضرت ابتدا طلب الغاى اين امر را مىنمايد، ولى با خطاب تهديدآميزِ «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» رو به رو مىشود، و در درجه دوم درخواست ضمانت حفظ از خطرات را مىنمايد كه با خطاب «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» مورد قبول واقع مىشود.
سؤال اصلى دو جانبه است: از يك سو آيا از نظر مبانى اعتقادى ما ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى توقف كند ؟ از سوى ديگر چگونه است كه خداوند در برابر اين توقف عكسالعملى نشان نداده كه اصلاً به چه حقى توقف كردهاى و خود اين توقف و درخواست الغاى امر را تخلفى از مقام نبوت به حساب نياورده است، بلكه با خطاب «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ... » فقط اصرار بر ابلاغ اين امر نموده و اينكه اگر ولايت ابلاغ نشود رسالت ناقص مانده است ؟
اگر اين دو سؤال به موازات يكديگر پاسخ داده شود، جنبه ديگر آن نيز حل خواهد شد كه چگونه خداوند با درخواست ضمانت حفظ موافقت كرد، در حالى كه آن هم مانند پيش شرطى در اجراى فرمان الهى به نظر مىآيد و نبايد در برابر اوامر خداوند قيد و شرطى از سوى بندگان وجود داشته باشد ؟
آنچه در طرح سؤال گفته شد فقط براى درك صحيح و جامع از جوانب آن بود، وگرنه ساحت مقدس و ملكوتى پيامبر صلىاللهعليهوآله فراتر و مُنزَّهتر از آن است كه چنين سؤالاتى درباره حضرتش به ميان آيد.
در آنچه ذيلاً مىآيد پاسخ دقيق و تحليل علمى كامل مسئله ارائه خواهد شد:
با توجه به اهميت سؤال مزبور، كافى است با نگاهى به متن آيه و روايات وارده در تفسير و تبيين آن پاسخى همه جانبه به دست آوريم. نقطه اصلى اين پاسخ آن است كه نگاهمان را به ماجرا تغيير دهيم، و تركيب چند جهت اعتقادى و تاريخى را كه در اين مسئله به هم آميخته يكجا در نظر بگيريم.
به عبارت ديگر:
مجموع آنچه اتفاق افتاده را يك مسئله بدانيم و همه را در ارتباط با يكديگر بسنجيم، نه اينكه بدون در نظر گرفتن چند مسئله واضح كه در متن واقعه است فقط نقطه اشكال را در نظر بگيريم و در جستجوى پاسخ آن باشيم.
حلّ اين اشكال و تحليل اينكه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى درخواستى نموده و فورا اقدام نفرموده را در سه مرحله اجمالى و تفصيلى و نتايج آن، به تبيين جوانب آن مىپردازيم:
يك. پاسخ اجمالى
آنچه در محتواى آيه بلّغ با آن رو به رو هستيم هشت جهت است كه دست به دست هم داده و اين قضيه را به وجود آورده است:
عظيمترين اتمام حجت خدا و رسول در غدير در حال تحقق بوده است.
اراده و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، و اگر خدا بخواهد در هر لحظه مانع از فعل او مىشود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از غدير در معرض خطرهاى بسيارى قرار داشته و هرگز نترسيده، بلكه ديگران به آن حضرت پناه بردهاند.
امكان مخفى كردن آنچه بين خدا و رسولش صورت گرفته وجود داشته، كه شامل مراجعه و درخواست الغاى امر و نيز درخواست حفظ مىشود؛ ولى با اين همه خدا در قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير تعمّد در تصريح به آن و تأكيد بر اطلاع عموم از آن داشتهاند.
5 . خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه يادآور شده كه من هرگز از اجراى اوامر الهى كوتاهى نكردهام، و اين مورد كه توقفى كرده و درخواستى نمودهام علتى دارد.
6 . آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله نگران آن بوده، واقعا وجود داشته و فقط احتمال نبوده است.
8 . درخواست ضمانت حفظ كه دنباله توقف و درخواست اول است، نه تنها از طرف خداوند به عنوان اشكالى مطرح نشده بلكه پذيرفته هم شده است.
با در نظر گرفتن اين هشت جهت، خيلى زود متوجه مىشويم كه نبايد گمان كنيم اشكالى درباره چگونگى ابلاغ غدير كشف كردهايم، بلكه خدا و رسول كاملاً متوجه اين مسئله بودهاند كه هر كس اين داستان را با اين شكل خاص بشنود طبعا چنين سؤال واشكالى به ذهنش خطور خواهد كرد؛ و لذا به تبيين مسئله پرداختهاند و به همان صورت به وقوع آن تأكيد ورزيدهاند.
از همه جالبتر اينكه ممكن بود آنچه در پشت پرده واقع شد؛ از درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله و پاسخ خداوند متعال بين خودشان مخفى مىماند و بازگو نمىشد، و فقط ظاهر قضيه كه ابلاغ و اعلام ولايت است انجام مىشد، ولى مىبينيم تمام جزئيات پشت پرده علنى شده و تعمد داشتهاند كه نه تنها دوستان بلكه دشمنان هم از آن باخبر شوند.
از همه اينها استنباط مىشود كه آنچه به نظر ما به صورت اشكال مطرح است كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى درخواستى كرده و چنان پاسخى در ردّ خواسته او آمده، در واقع يك اشكال نيست؛ بلكه كاشف از اراده الهى است كه خواسته است اين امر ولايت با اين صورت خاص ابلاغ شود، به دليل علل و عوامل خاصى كه در اطراف آن وجود داشته و فوايد بسيارى كه بر چنين طرز تبليغى مترتب است.
اگر در يك جمله بگوييم: بنا بود بزرگترين اتمام حجت الهى و ابلاغ مهمترين امر ذات ربوبى به بندگانش انجام شود. براى آنكه عنوان «اتمام حجت» و «ابلاغ» در كاملترين معناى خود نسبت به مردم آن روز و نسلهاى آينده بشريت تا روز قيامت بر اين برنامه صدق كند، اراده خداوند تعلق گرفت كه اين برنامه در شفافترين شكل
خود و در وسيعترين زمان (سه روز) با مفصلترين مراسم انجام شود؛ ولى انجام چنين برنامهاى در چنان شرايطى و با وجود چنان نگرانىهايى، جز تحت حراست و حفظ مستقيم خداوند امكان پذير نبود.
لازمه اجراى اين گونه برنامه، آن بود كه براى درك صحيح مردم از جوّ و شرايط آن و نيز يقين آنان به انتساب اين ابلاغ به خداوند و رفع هر گونه شك و شبههاى براى آيندههاى بلند مدت مسلمين، و نيز توجه آنان به آيندهاى كه در انتظارشان است، بايد همان پيامبرى كه تا كنون هيچ توقف و درخواست و شرطى در برابر اوامر الهى نداشته، براى اولين بار - به دستور خود خداوند - صورت برنامه را اين گونه تنظيم كند تا اين نتايج گرفته شود.
اين روش دقيق خداوند كه در آيه بلّغ منعكس است، نمونهاى بىنظير در اتمام حجتهاى الهى است كه پنج اثر مهم در پى داشته است:
اثر اول: بر همه ثابت شد كه امر ولايت از طرف خداست.
اثر دوم: در حالى كه همه جو خطرناك را حس مىكردند، يد قدرت الهى را ديدند كه برنامه سه روزه با چه نظم و حفاظتى انجام شد.
اثر سوم: مسئله ولايت در بىنظيرترين شكل تبليغ در تاريخ شش هزار ساله انبياء عليهمالسلام ابلاغ شد، و همه جوانب آن توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه يك ساعتهاش بدون هيچ تقيه و كتمان و واهمهاى تبيين گرديد.
اثر چهارم: مردمِ آن روز نسبت به جو حاكم بر جامعه خود و حضور جدى منافقين به خوبى تفهيم شدند، و بنا بر اين، در تنها گذاشتن صاحب ولايت عذرى نداشتند.
اثر ششم: نسلهاى آينده براى تحليل مسير خلافت غصب شده اطلاعات روشنى پيدا كردند و علل اين غصب و آن مظلوميت را به خوبى تشخيص دادند.
دو. پاسخ تفصيلى
اكنون نوبت آن است كه آنچه به اجمال در پاسخ اشكال مربوط به توقف پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى ذكر شد، به صورت مفصلترى در مورد جهات تاريخى اعتقادى آن با استناد به روايات غدير تبيين شود. آنچه در اين تفصيل مطرح مىشود به همان ترتيبى خواهد بود كه در پاسخ اجمالى مطرح گرديد.
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت
عظيمترين اتمام حجت خدا و رسول ولايت بود كه در غدير انجام شد. با توجه به اينكه مسئله ولايت در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها به مردم يادآورى شده بود و در مقاطع مختلف با عبارات گوناگون، مردم از آن با اطلاع شده بودند، اكنون آنچه انجام مىگرفت ابلاغ و اعلام رسمى و كامل عيار بود كه تا كنون انجام نگرفته بود.
با توجه به اهميت خاص ولايت در بين احكام و فرامين الهى - كه روايات بسيارى پشتوانه آن است و عملى بدون آن قبول نمىشود - اين ابلاغ نيز مهمترين اتمام حجت خدا و رسول خواهد بود.
آنچه عملاً به وقوع پيوست نيز نشان داد كه تا كنون چنين صورتى از تبليغ در اوامر الهى به وقوع نپيوسته؛ كه در بيابان با خطابهاى يك ساعته و مراسم سه روزه بيعت با جزئيات ديگرى كه در كنار آن بود به انجام رسد، چنانكه در حديث مىفرمايد: لَمْ يُنادِ بِشَىْءٍ مِثْلَ ما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ يَوْمَ الْغَديرِ(1): هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است.
پاسخ دوم: پيامبر صلىاللهعليهوآله تابع مطلق اراده خدا
با توجه به اينكه اراده و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، بايد بدانيم كه ما در اينجا با دو نكته اعتقادى رو به رو هستيم: يكى اينكه چهارده معصوم عليهمالسلام انوار پاك و اولين مخلوقات خدا هستند و در قرب به درگاه الهى
1) . الكافى: ج 2 ص 21.
در درجهاى قرار دارند كه اراده آنان مطابق اراده الهى است و هيچ تخلفى از آن نخواهد داشت؛ و در واقع آينه تمام نماى اراده پروردگار است.
درباره آنان كوچكترين فرض و احتمال تخلف از خواست خدا در كوچكترين اعمالشان وجود ندارد تا چه رسد به اوامر مربوط به ابلاغ دستورات الهى كه پشتوانه آن «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»(1)است.
ديگر اينكه - نعوذ باللّه - اگر فرض تخلف از دستور الهى هم باشد تحت قدرت الهى قرار دارند، و خداوند با اراده خويش مىتواند مانع شود يا وادار به عملى كند، به خصوص در چنين اتمام حجت عظيم كه خداوند با قدرت خويش مىتواند آن را به اجرا درآورد.
در كنار اين مطلب، سابقه 63 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله و ابلاغ فرامين الهى در طول 23 سال بعثت نشان داده است كه تاكنون حتى يك مورد سابقه نداشته آن حضرت از دستورات الهى تخلف ورزد يا در انجام آن تعلّلى نمايد.
چگونه مىشود در ولايت على عليهالسلام كه جان پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هزاران بار - در طول بعثت - ولايت او را گوشزد فرموده و اين ولايت عصاره زحمات آن حضرت و همه انبياى گذشته و ضامن بقاى آن است، بخواهد تعلّلى نمايد و از انجام آن سرباز زند.
بنا بر اين، به راحتى مىتوان دريافت كه حضرت هرگز در صدد تعلّل در امر الهى نبوده، و منظور از اين تفاصيل اهداف ديگرى است كه ذكر خواهد شد.
پاسخ سوم: دقت فوقالعاده براى ابلاغ ولايت
پيامبر صلىاللهعليهوآله تا كنون در معرض خطرات بسيارى قرار داشته، و آنچه به عنوان موارد ترس و نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله غدير ذكر شد عبارت بود از مخالفت، تكذيب، اتهام، استهزاء، تفرقه، طغيان و خطر جانى، كه تمام اينها در اول بعثت و در طول 23 ساله رسالت در مقاطع مختلف در گونههاى مختلف براى حضرتش رخ نموده،
1) . نجم / 3، 4.
و آن حضرت در اجراى اوامر الهى از هيچ يك از اين موارد نهراسيده، بلكه به استقبال حوادث رفته و وظيفه الهى خود را انجام داده است.
بنا بر اين، مسلّم است كه مطرح كردن اين نگرانىها به عنوان عذرى در برابر اجراى فرمان الهى، علل ديگرى داشته و اهداف ديگرى را جستجو مىكرده است؛ و آن علت نيست جز اينكه از يك سو اين اتمام حجت بايد بدون خدشه انجام شود و هر گونه خللى ممكن است به آينده آن ضرر بزند، و از سوى ديگر مردم آن روز و نسلهاى آينده متوجه تركيب جامعه مسلمين در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند و توطئهها را پيشبينى كنند، و بعد از وقوع در تحليل آن مشكلى نداشته باشند.
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول صلىاللهعليهوآله
با اينكه امكان مخفى كردن اين درخواستهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره الغاى دستور و يا حفظ از شر مردم، و نيز پاسخهاى خداوند وجود داشته، ولى بدان تصريح شده است !
به عنوان آمادگى ذهنى بايد گفت: در پس پرده غيب ماجراهاى بسيارى اتفاق مىافتد و گفتگوهاى بسيارى بين خدا و پيامبران و ملائكهاش انجام مىشود، ولى اطلاع بر بسيارى از آنها به صلاح بشر نيست، و مواردى از آنها هم در حد طرفيت انسانها نيست.
بنا بر اين، چنان نيست كه انسانها از هر چه در پشت پرده اين جهان اتفاق مىافتد اطلاع داشته باشند، و نه پيامبران آنچه اتفاق افتاده را گفته باشند. فقط حاصل آن را در حدى كه براى بشر لازم است به آنان انتقال دادهاند.
با توجه به اين اصل، درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله براى الغاى امر «بَلِّغ» و پاسخ خداوند و درخواست عصمت و پاسخ خداوند را در نظر مىآوريم. قبل از آنكه در صدد جواب از اصل اشكال درباره مراجعه و تعلّل پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر امر الهى باشيم، مىپرسيم: آيا كافى نبود نتيجه اين گفتگو را كه در نهايت لزوم ابلاغ ولايت است خداوند در قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير براى ما مىگفتند ؟
و اما اينكه چه گفتگوهايى بين خدا و رسولش اتفاق افتاده تا اين نتيجه حاصل شده از مردم مخفى مىماند و به آنان اطلاع داده نمىشد. طبعا مردم اصل خبر را مىفهميدند بدون آنكه از جزئيات آن - كه ربطى به اصل ماجرا ندارد - با خبر شوند، به خصوص آنكه اين قسمت ماجرا سؤال برانگيز هم باشد و شنونده را متوجه مسائلى نمايد.
بايد نتيجه بگيريم كه اين تعمد در ذكر جزئيات گفتگو هم در قرآن و هم در خطابه غدير و هم در ساير احاديث مربوط به مراحل نزول آيه، از مسايلى است كه در اين اتمام حجت مؤثر و دانستن آن براى بشر لازم است، و خدا مىخواسته به صورتى رمز گونه در قرآنش به وضعيت جامعه در هنگام نزول ولايت اشاره كند، و پيامبرش تفاصيل آن جو حاكم را توضيح دهد.
امير المؤمنين عليهالسلام دراين باره مىفرمايد: فَانْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ ارادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ امَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِاهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ وَ كَشَفَ مِنْ خَبايا اهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اهْلِ الارْتِدادِ ما رَمَزَ فيهِ، فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ(1):
خداوند در روز غدير، بر پيامبرش آيهاى نازل كرد كه در آن اراده خود را درباره بندگان خالصش و انتخاب شدگانش روشن كرد، و او را به ابلاغ آن امر كرد و دستور داد كه با منحرفين از حق و اهل نفاق همنشين نشود، و براى او حفظ از شر آنان را ضمانت نمود، و بدين وسيله اسرار اهل شك و شبهه و ضماير اهل ارتداد را با كلام رمزى آشكار ساخت؛ كلامى كه هم مؤمن و هم منافق نكته آن را مىفهمد.
مىبينيم امير المؤمنين عليهالسلام به رمزى بودن آيه قرآن اشاره مىكند، ولى به صورتى كه هر كس به آن مىرسد متوجه غير عادى بودن ماجرا و جوّ خاص حاكم بر آن مىشود.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
يعنى خداوند مىتوانست آيه را چنين نازل كند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» . ولى دو جمله رمزى در وسط آيه گنجانيد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
هر كسى متوجه مىشود اين دو جمله عادى نيست و از خود مىپرسد: مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى است كه با او اين گونه سخن گفته شود، و با لسانى تهديد گونه بر او شرط شود كه اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى ؟
و يا از خود مىپرسد: مگر چه شرايطى حاكم بوده كه خداوند به آن حضرت وعده مىدهد كه تو را حفظ مىكنم ؟ و در پى پاسخ اين سؤالها سعى مىكند تفصيل كامل واقعه را به دست آورد.
و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در همان آغاز منبر غدير(1)، با كمال صراحت تمام علل و اسباب نزول آيهاى با چنين مضمون را بيان مىكند و مىفرمايد:
وَ أُؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ ... : آنچه بر من وحى كرده ادا مىكنم از ترس آنكه اگر ادا نكنم عذابى از جانب او به من رسد ... .
لانَّهُ قَدْ اعْلَمَنى انّى انْ لَمْ ابَلِّغْ ما انْزَلَ الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ: چرا كه خدا به من فهمانده است كه اگر آنچه در حق على نازل كرده نرسانم رسالت او را نرساندهام.
وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ ... : خداوند تبارك و تعالى براى من حفظ از شر مردم را ضمانت كرده است ... .
وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ ... : و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم ... .
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ ... :
1) . اسرار غدير: ص 138 - 140 بخش 2.
و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از تبليغ اين پيام به شما معذور بدارد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين خبر دارم ... .
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى الّا انْ ابَلِّغَ ما انْزَلَ اللّه الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ ... : ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه ابلاغ كنم آنچه در حق على بر من نازل كرده است ... .
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم
خود پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرده هرگز از اوامر الهى كوتاهى نكردهام و اين ابلاغ ولايت يك مورد استثنايى است. در اوايل خطبه مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما انْزَلَ اللّه تَعالى الَىَّ، وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ(1):
اى مردم، من در تبليغ آنچه خدا بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام و سبب نزول اين آيه را برايتان بيان مىكنم.
يعنى من متوجه تمام اشكالاتى كه به ذهن شنوندگان اين آيه و اين ماجرا خطور خواهد كرد هستم، كه چگونه پيامبر صلىاللهعليهوآله در امتثال امر الهى عذر مىآورد و چگونه شرط حفظ و عصمت را پيش مىكشد؛ ولى براى اينكه مشكل از ذهن شما پاك شود علت آن را مىگويم.
همين اندازه كه خود حضرت تصريح به سؤالانگيز بودن مسئله مىفرمايد به اين معنى است كه عمدا اين شيوه سخن مطرح شده و صرفا براى فهماندن زمينه دشوارى است كه ابلاغ ولايت در آن انجام مىشود و نتايج ديگرى كه از اين گونه ابلاغ در نظر گرفته شده است.
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و صرف يك احتمال
1) . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
نبوده است و نمونههاى آن مفصلاً در بيان فراز سوم آيه (وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) بيان شد. نتيجهاى كه مىگيريم اينكه نبايد فكر كنيم اين ترسهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حد ظن و گمان بوده، بلكه حقيقت موجود در جامعه بوده كه با اطلاع از آن انجام چنين ابلاغ مهمى عادتا غير ممكن بوده است.
اينكه مىبينيم اين ابلاغ بين دو گزينه قرار مىگيرد: يا معذور داشتن از ابلاغ و يا ضمانت حفظ، به اين معنى است كه راهى جز اين دو وجود ندارد. اگر طبق روال عادى باشد، هر عاقلى آن شرايط را در نظر بگيرد قضاوت مىكند كه تمام ترسها و نگرانىهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح فرموده دقيق و بجا بوده؛ و با وجود آنها ابلاغ چنين پيامى - در حدى كه حق ابلاغ آن ادا شود - غير ممكن است، و اگر خداوند با قدرت بىانتهاى خويش آن را از روال عادى خارج سازد و دفع همه نگرانىهاى مذكور را ضامن شود در اين صورت نه تنها چنين ابلاغى امكان پذير است، بلكه هزاران درجه سختتر از آن هم با ضمانت خدا ممكن خواهد شد.
وقتى ضمانت الهى باشد، حتى اگر يك ماه يا بيشتر در غدير مىماندند و هر روز پيامبر صلىاللهعليهوآله دو بار بر فراز منبر قرار مىگرفت و هر بار دقايق بيشترى درباره ولايت اهل بيت عليهمالسلام بيان مىكرد، باز هم بدون نگرانى انجام مىشد، چرا كه همه تحت تسلط پروردگارند و با قدرت او احدى ياراى مخالفت ندارد و با ضمانت او همه مقهور ارادهاش خواهند بود.
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله را مؤاخذه نكرده
خداوند اين توقف و اعتذار پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان اشكالى در نبوت او مطرح نكرده است. براى درك اين مطلب بايد مقام با عظمت نبوت را در نظر بگيريم، و آنچه درباره بعضى از انبياء عليهمالسلام مثل حضرت آدم عليهالسلام وارد شده كه با كوچكترين ترك اولى و تعلل و توقف در برابر امر الهى فورا مورد مؤاخذه الهى قرار گرفتهاند.
با اين همه مىبينيم اين توقف و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله كه: خدايا مرا از ابلاغ اين پيام معذور بدار، در حالى است كه امر «بَلِّغْ» خطاب به او صادر شده، ولى باز هم از سوى خداوند به عنوان گناه و تخلف از مقام نبوت تلقى نشده است.
حتى مثلاً به آن حضرت نفرموده: «به مجرد اينكه چنين درخواستى در برابر امر ما كردى، چه از گفتهات باز گردى و چه باز نگردى بايد مؤاخذه شوى و از مقام نبوت نازل شوى» ! بلكه فقط گفته شده: «اگر ابلاغ نكنى مورد عقوبت قرار مىگيرى» . فقط مسئله ابلاغ يك بار ديگر مورد تأكيد قرار گرفته و خود مراجعه در امر الهى به عنوان گناه مطرح نشده است.
اين بدان معنى است كه اين مراجعه به معناى سر تافتن از امر الهى نبوده، بلكه زمينه سازى براى اين ابلاغ و نشان دادن اين زمينه به مردم بوده است.
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده
درخواست ضمانت حفظ هم - مانند مورد قبلى - نه تنها به عنوان اشكالى در نبوت حضرت از طرف خدا مطرح نشده، بلكه مورد قبول هم واقع شده است.
منظور اين است كه نكته ذكر شده درباره درخواست معذور داشتن از ابلاغ در مورد درخواست ضمانت حفظ هم مطرح است؛ بدين معنى كه اگر خداوند دستور ابلاغى را مىدهد نبايد براى او شرط حفظ را مطرح كرد، بلكه به مجرد دستور الهى و لو به قيمت جان شده بايد ابلاغ كرد.
اما خداوند اين شرط حفظ را نه تنها به عنوان گناهى به حساب نياورده، بلكه آن را پذيرفته و اين ضمانت را عملاً به انجام رسانده است. اين هم دليل ديگرى است بر اينكه درخواست حفظ از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان پيش شرط در برابر امر الهى نبوده، ولذا مورد مؤاخذه قرار نگرفته است؛ بلكه تأييدى از جانب خداوند متعال بر كلام رسولش بوده و مقدمهاى بوده تا آن شرايط خاص براى ما بازگو شود و همه از آن باخبر شويم.
سه. نتيجه اين شكل از ابلاغ
با در نظر گرفتن اين هشت جهت در كيفيت آيه بلّغ، به تفصيل پنج اثر و نتيجه مهم اين شكل از ابلاغ مىپردازيم:
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا
وقتى ثابت شد امر ولايت از طرف خداست، بايد دانست كه در مواردى منافقين آن روز و روزگاران بعد سعى داشتند با پذيرفتن اصل واقعه غدير و ابلاغ ولايت، آن را مسئلهاى شخصى جلوه دهند و سپس نتيجه بگيرند كه خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله الهى نيست، و آنچه حضرتش فرموده پيشنهادى از جانب خودش در خلافت بوده(1)، و نتيجه بگيرند كه تغيير آن و تعيين ديگرى به جاى على عليهالسلام اشكالى ندارد !
اگر چه مخالفت با پيشنهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله هم باطل است و كسى حق چنين مخالفتى را ندارد، ولى اين شكل از مراجعه پيامبر صلىاللهعليهوآله و تأكيد دوباره الهى و سپس ضمانت حفظ در چنين امرى، به طور قطعى ثابت كرد كه امر ولايت نه تنها از طرف خداست، بلكه خداوند چنان تأكيد بر ابلاغ اين امرش دارد كه اگر پيامبرش ابلاغ نكند به قيمت نقض رسالتش خواهد بود، و چنان در ابلاغ اين امر پشتيبانى مىكند كه حفظ از هر خطرى را براى ابلاغ آن ضمانت كرده است، و اين محكم كارى را در هيچ يك از اوامر الهى سراغ نداريم. اين گونه راه هر گونه تشكيك در انتساب امر ولايت به خدا بسته شد.
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينهاى كه از توطئههاى منافقين ذكر شد(2)و اينكه شرايط حاكم بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عدهاى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصتهاى شب و روز زمينههاى مساعدى براى فتنهانگيزى بود، بايد گفت:
تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مىشد. در حالى كه مىبينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد، و اين نبود جز معجزهاى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخّر اراده او گشت و هيچ كس قدرت كوچكترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى
بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيهاى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند.
ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن امير المؤمنين عليهالسلام و بيعت لسانى نيز در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز، و شعر حسان و غير اينها كه در دنياى آن روز بىسابقه بود و مشابهى نداشت.
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصلتر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجمترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد.
همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند، و زمينه مجلس به گونهاى شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيهاى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشههايى از مراسم سه روزه شود، آنگونه كه مىبايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و غير آن به انجام رساند و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى و بىنظمى در برنامه پيش نيامد.
اين به خاطر اطمينان پيامبر صلىاللهعليهوآله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آن گونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده ! من ضامنم كه مشكلى و فتنهاى پيش نيايد. امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
امّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ، فَانَّهُ ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ امْرَ اللّه تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ(1):
بعد از قول خداوند عز و جل «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » هر گونه تقيهاى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مىخواستند انجام دادند.
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسلهاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل امير المؤمنين عليهالسلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسلهاى آينده تمام كرده است.
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير
مردم آن روز و نسلهاى آينده با ديدن اين آيه غدير، نسبت به مسائل غصب خلافت بعد از غدير آگاهى لازم را پيدا كردند و مىكنند، براى آنكه هر گاه مسئله مراجعه و توقف و درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين امر الهى و ضمانت حفظ خدا را ببينند، فورا متوجه وجود مسايلى مىشوند كه در مراسم ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليهالسلام وجود داشته است، و اين مهم به حالتى رمز گونه به اشخاص منتقل مىشود، چنانكه امير المؤمنين عليهالسلام دراين باره مىفرمايد:
فَانْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى يَوْمِ الدَّوْحِ ما ... ، كَشَفَ عَنْ خَبايا اهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اهْلِ الارْتِدادِ، ما رَمَزَ فيهِ فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ(2):
خداوند بر پيامبرش در روز غدير نازل كرد آنچه كه از كارهاى پنهانى اهل شك و ريبه و ضماير اهل ارتداد پرده برداشت. اين كار را خدا به صورت رمزى در آيه قرار داد به گونهاى كه مؤمن و منافق آن را درك مىكنند.
اينجاست كه اين آيه اتمام حجتى بر مردم آن روز و آينده شد كه سقيفه را يارى كرده و مىكنند و غدير را رها نموده و مىنمايند، كما اينكه راهگشاى فكرى دقيقى شد تا در تحليل مسائل غصب خلافت ريشهها را نشان دهد.
ما از خداى بزرگ و پيامبر گرامى تشكر مىكنيم كه با نازل كردن اين آيه و اين شكل خاص از اتمام حجت، ميلياردها انسان را از بىخبرى نجات دادند، و تا آخر روزگار براى احدى عذرى باقى نگذاشتند؛ چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد: بعد از روز غدير خم خداوند هيچ عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هيجده اقدام فوقالعاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همه سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ابلاغ دستورات پروردگار بود، اما در هيچ كدام خداوند دستور خاصى براى ابلاغ نداده بود. وقتى حكمى مانند نماز و امثال آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل مىشد به معناى آن بود كه آن را به مردم برساند، و نياز نبود كه امر خاصى هم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شود كه امر نماز را به مردم ابلاغ كن.
اما در مسئله ولايت، گذشته از اصل مسئله كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده بود، براى ابلاغ آن امر خاص ديگرى نازل شد و آن آيه 67 سوره مائده بود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ
1) . بحار الانوار: ج 43 ص 161.
اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر برسان آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با توجه به همين امر خاص، مراسم غدير را ترتيب داد تا ابلاغ اين حكم به شكل خاصى انجام پذيرد. اقدام بديعى كه در سخنرانى غدير انجام گرفت آن بود كه در همان آغاز سخن - پس از حمد و ثنا - پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به صراحت اعلام كرد كه اين سخنرانى به خاطر نزول آن دستور است، آنجا كه فرمود: اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ:
من اكنون در حال اداى وظيفه نسبت به مطلبى هستم كه خدا بر من وحى فرموده است.
آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده است: «اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و تصريح كرد كه موضوع اين ابلاغ ولايت على عليهالسلام است.
به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه، مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مىكند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواستهاى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنهگران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمىشود.
و لذا با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچكترين بىنظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند متوجه مطلب اصلى نمود.
آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامهاى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود. سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
اكنون كليد سخن به حركت درآمد و قفل آن براى مراحل بعدى كلام گشوده شد. ابتدا حضرت به مردم گوشزد كرد كه من سابقه كوتاهى و قصور در ابلاغ اوامر الهى نداشتهام و نزول چنين آيهاى درباره ابلاغ ولايت سبب خاصى دارد. آنگاه در بيان علت نزول چنين آيه شديد اللحنى فرمود: جبرئيل سه مرتبه از طرف خداوند بر من دستور ابلاغ ولايت على را آورد.
در اينجا قبل از بيان علت نزول آيه، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وِلَيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليهالسلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است.
آنگاه به علت نزول آيه پرداخته و فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم.
سپس اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ» بيان كرد.
سپس آزار و اذيتهاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبتهاى مسخرهآميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن امير المؤمنين عليهالسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.
در چند فراز ديگر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود، براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ و اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت اعلام فرمود كه درباره برنامهاى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.
سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
سپس با اشاره به منافقين و شيطنتهايشان، از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على عليهالسلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.
لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّهُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى عَلِىٍّ؛ يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ. «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ... .
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّهُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّهُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ، «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى حَقِّ عَلِىٍّ، «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مىكنم، و شهادت مىدهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مىنمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او.
زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده» درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابىطالب. «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» ... .
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمىشود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ... : «اى پيامبر برسان» آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى، و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
يكى از مواردى كه در آن به آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... »(1)اشاره شده غديريه حسّان بن ثابت است؛ آنجا كه گفته است:
1) . مائده / 67 .
اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ النَبِيَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِيا
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأَنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِيا
وَ بَلِّغْهُمُ ما اَنْزَلَ اللّهُ رَبُّهُمْ *** وَ اِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ اِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ اِنْ كُنْتَ تَخْشَى الاَعادِيا
تا آخر قصيده.
براى توضيح بيشتر در مورد غديريه حسّان بن ثابت، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» ، قسمت دوم «شعرِ غدير به زبانهاى مختلف» .
ابان از سليم نقل مىكند: در حالى كه ما همراه امير المؤمنين عليهالسلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
به خدا قسم من مىدانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1)هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ادعا كردهاى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
1) . اشاره به فتح مكه است كه در آن روز همه مشركين از جمله معاويه و پدر و پسرش از آزاد شدگان پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند.
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبهاى نمىخوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مىگويى: «به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام» . اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.
وقتى امير المؤمنين عليهالسلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همانطور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزوجل است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزَل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوىتر و حق مرا واجبتر مىنمايد.
ابودرداء و ابوهريره رفتند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را رساندند.(1)
يكى از شاخصهاى زندگى حضرات معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف تبليغى است. از جمله تبليغ غدير با آيه تبليغ است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
1) . كتاب سليم: حديث 25.
لب فرو بستن از حقايق قرآنىِ غدير، يكى از ضربههاى شكنندهاى است كه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام توانستهاند با سكوتهاى بىجاى خود بر پيكره فرهنگى جامعه اسلامى وارد كنند و با بىخبر گذاشتن جامعه از حقايق ولايت راه را براى سقيفه هموار كنند.
يكى از دشمنان مرموز و موذى و منافق خاندان نبوت حسن بصرى است. حسن بصرى از محدثان سقيفه است كه با نفاق خود گفتههايش را مقبول همه قرار مىداد و دورويى او براى همه معلوم بود. او كه عمرى طولانى نمود و از زمان امير المؤمنين عليهالسلام تا امام باقر عليهالسلام زنده بود، ادعاى تقدس نيز داشت.
يكى از موارد، نفاق او در تفسير آيات قرآن بود، كه در اين جهت نيز شهرتى به دست آورده بود. او آيات مربوط به اهل بيت عليهمالسلام را بيان نمىكرد و درباره آنها به ابهام مىگذراند. اين كار او ضربه سنگينى به رواج فرهنگ اهل بيت عليهمالسلام در ميان مردم مىزد.
در چنين شرايط حساسى كه حسن بصرى خود را در اجتماع به عنوان يك مرجع علمى معرفى كرده بود، در مجلس امام باقر عليهالسلام آيات غدير مطرح شد و سكوتى كه حسن بصرى درباره آنها به خرج مىدهد. مردى به نام اعشى عرض كرد: حسن بصرى آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1)را مىخواند و مىگويد درباره مردى نازل شده و نام او را نمىگويد !
امام باقر عليهالسلام با شنيدن اين خبر حضرت موقعيت را مغتنم شمرده و از همين فرصت تبليغ غدير را نشانه رفت و فرمود:
او را چه شده است ! خدا نمازش را قبول نكند. اگر مىخواست خبر مىداد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مىكند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
1) . مائده / 67 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم قيام كرد و دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
قرآن سند دائمى و ترازوى سنجش فكر و اعتقاد يك مسلمان است. هر اعتقادى كه بر آيهاى از قرآن استوار باشد استحكام كتاب اللّه را به خود مىگيرد و از گزند شبهه پراكنان در امان مىماند.
امام صادق عليهالسلام در اين باره فرمود: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوهها از جا كنده مىشوند قبل از اينكه او تكانى بخورد.
راوى پرسيد: در قرآن كدام آيه است ؟ حضرت نمونههايى را ذكر كردند تا آنكه درباره مستند قرآنىِ غدير چنين فرمود: از جمله قول خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(2)
از همين جاست قول پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به على عليهالسلام فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ... .(3)
امام صادق عليهالسلام بين دستور و اجراى غدير دو مرحله را طبق آيات قرآن بيان مىفرمايد، كه نشان از دقيق بودن مسئله غدير در مقدر الهى دارد. مرحله اول دستور اصلى نصب امام است كه در سوره انشراح آمده و حضرت در تفسير آن را چنين فرمود:
خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب»(1): «وقتى فراغت يافتى منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، تفسيرش اين است: آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن و وصيَّت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن.
مرحله دوم دستور اجراى آن بود كه در نزديكى غدير خم نازل شد و واقعه غدير بر اساس آن شكل گرفت. امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مىگشت آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(2)نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)
با جنايات سقيفه، امامان غدير كِى مىتوانستند روز غدير را به زيارت صاحب غدير اختصاص دهند، تا چه رسد به اينكه زيارتنامه غديرى به مردم بياموزند ؟ در جايى كه خفقان بنىعباس به اوج خود رسيده و متوكلها دشمنى خود را با صاحب غدير علنى كردهاند؛ و اينك دهمين امام غدير را به صورت تبعيد از مدينه به سامرا آوردهاند.
موقعيت بسيار حساسى بود كه امام على النقى عليهالسلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد، در روز عيد غدير بتواند به كوفه بيايد. سپس در نجف امير المؤمنين عليهالسلام را زيارت كند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است بخواند و ماجراى غدير را ضمن آن به ما بياموزد و خطاب به جدش امير المؤمنين عليهالسلام بفرمايد:
من شهادت مىدهم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داد.
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى.
من شهادت مىدهم كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد.
سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند؛ و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .
خدايا لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.(1)
يكى از جلوههاى قرآنى غدير، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود.
در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2):
«اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در دعايى كه بعد از نماز روز عيد غدير مىخوانيم چنين مىگوييم:
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادِى لِلاْءِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا، رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ، رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ.
رَبَّنا انَّنا سَمِعْنَا النِّداءَ، وَ صَدَّقْنَا الْمُنادى رَسُولَكَ صلىاللهعليهوآله اذْ نادى نِداءً عَنْكَ بِالَّذى امَرْتَهُ انْ يُبَلِّغَ عَنْكَ ما انْزَلْتَ الَيْهِ مِنْ مُوالاةِ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ، وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ، وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ النّاسِ.
فَنادى مُبَلِّغا وَحْيَكَ وَ رِسالاتِكَ: «الا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ، وَ مَنْ كُنْتُ نَبِيَّهُ فَعَلِىٌّ اميرُهُ» .
رَبَّنا قَدْ اجَبْنا داعِيَكَ النَّذيرَ الْمُنْذِرَ مُحَمَّدا عَبْدَكَ الَّذى انْعَمْتَ عَلَيْهِ وَ جَعَلْتَهُ مَثَلاً لِبَنىاسْرائيلَ.
رَبَّنا آمَنّا وَ اتَّبَعْنا مَوْلانا وَ وَلِيَّنا وَ هاديَنا وَ داعِيَنا وَ داعِىَ الانامِ، وَ صِراطَكَ السَّوِىَّ الْمُسْتَقيمَ وَ مَحَجَّتَكَ الْبَيْضاءَ، وَ سَبيلَكَ الدّاعِىَ الَيْكَ عَلى بَصيرَةٍ هُوَ وَ مَنِ اتَّبَعَهُ، وَ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ بِوِلايَتِهِ وَ بِامْرِ رَبِّهِمْ وَ بِاتِّخاذِ الْوَلائِجِ مِنْ دُونِهِ(1):
پروردگارا، ما شنيديم كه منادى براى ايمان ندا مىكند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد، و ما هم ايمان آورديم. پروردگارا، گناهان ما را ببخش و بدىهايمان را از ما بزداى و ما را با نيكان بميران.
پروردگارا، آنچه توسط فرستادگانت به ما وعده دادهاى به ما عنايت كن و روز قيامت ما را خوار مكن، كه تو وعدهات را خلاف نمىكنى.
پروردگارا، ما ندا را شنيديم و ندا كننده را كه پيامبرت بود تصديق كرديم، آنگاه كه از سوى تو ندا كرد به آنچه دستور داده بودى و بر او نازل كرده بودى كه از طرف تو درباره ولايت صاحب اختيار مؤمنان ابلاغ كند. و او را بر حذر داشتى و ترساندى كه اگر ابلاغ نكند بر او غضب خواهى كرد، و اگر رسالتهاى تو را ابلاغ كند او را از شر مردم حفظ خواهى كرد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 216، 217. الاقبال: ص 475.
آنجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به قصد ابلاغ وحى و رسالت تو چنين ندا كرد: بدانيد كه هر كس من مولى و صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست، و هر كس من ولىّ اويم على ولىّ اوست، و هر كس من پيامبر او بودهام على امير اوست.
پروردگارا، ما دعوت كننده تو را اجابت كرديم، همان ترساننده منذر، يعنى محمد صلىاللهعليهوآله بنده تو كه بر او انعام فرمودى و او را نمونهاى براى بنىاسرائيل قرار دادى.
پروردگارا، ما ايمان آورديم و از صاحب اختيار و ولىّ و هدايت كننده و دعوت كننده ما و مردم پيروى نموديم، همان راه درست و مستقيم تو، و جايگاه حجتِ واضح تو، و راه تو كه او و پيروانش با بصيرت به سوى تو دعوت مىكنند، و خدا منزه است از آنچه در ولايت على عليهالسلام شرك مىورزند و درباره امر پروردگارشان كسى را شريك مىكنند، و كسانى را جز او محبوب دل خود قرار مىدهند.
در اين فراز از دعاى روز غدير شش آيه گنجانده شده است. يكى از آنها آيه تبليغ است كه به صورت نقل به معنى و با اشاره به ابعاد مختلف آن بيان شده است. جمله «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» به صورت: بِالَّذى امَرْتَهُ انْ يُبَلِّغَ عَنْكَ ما انْزَلْتَ الَيْهِ ... آمده، و جمله «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» به صورت: وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ ذكر شده، و عبارت «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» با جمله: وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ الناسِ تعبير شده است.
بُعد ديگرى از درج آيه تبليغ در زيارت غدير، بيان منظور از «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» است كه در اين دعا آن را: مُوالاةِ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ ذكر كرده است، و معناى آن پذيرش ولايت صاحب اختيار مؤمنان است.
اما نكته تازهاى كه در اين دعا درباره آيه تبليغ ديده مىشود نگاهى به پشت پرده «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» است. گويا خداوند دو راه در برابر پيامبرش قرار داده است: يا ابلاغ و يا عدم ابلاغ، و براى هر كدام نتيجهاى قرار داده است، چنانكه در اين
دعا آمده است: وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ، وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ النّاسِ؛ يعنى عدم ابلاغ نارضايتى و سخط خداوند را در پى خواهد داشت، و ابلاغ ضمانت حفظ الهى را در بر دارد.
همين مطلب عينا در خطبه غدير منعكس است، آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: وَ اؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بىمِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى احَدٌ(1): من ادا مىكنم آنچه به من وحى كرده از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را از من دفع نمايد.
يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و امير المؤمنين عليهالسلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 67 از سوره مائده يا همان آيه تبليغ است. اين آيه مشهور غدير را امام هادى عليهالسلام با تفصيلى گويا بيان نموده است، كه ما به نقل مضمون آن به اختصار بسنده مىكنيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام دعاهايى مىفرمود. خداى تعالى اين دعاها را مستجاب فرمود و بيان داشت كه به ولايت او پس از حضرتت رضايت دارم.(2)پس به حضرتش امر فرمود به جهت اعلاء شأن امير المؤمنين عليهالسلام و باطل كردن سخنان بيهوده و قطع عذرها، اين نعمت را اظهار كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست از فتنه منافقان - كه دشمن على عليهالسلام بودند - بر حذر باشد. در اين هنگام آيه غدير نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را امان داد.
در اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زحمت آن مسير طولانى را به خود پذيرفت، و در گرماى ظهر به پا خاست و خطبه خواند. پس آنگاه كسانى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آورند كم بودند و شمار زيادى از مردم جز در مسير زيانكارى پيش نرفتند.
تا اينجا كلام امام هادى عليهالسلام بود كه مضمون آن به اختصار نقل شد. جاى اين سؤال باقى است كه چرا مردم با وجود آن بيعت تاريخى، اين همه به ولايت پشت كردند ؟
بازگويى اين پرسش و پاسخ نيز مفيد است: محمود بن لبيد گويد:
پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حضرت فاطمه عليهاالسلام بر سر قبور شهدا مىرفت و بر سر قبر حمزه سيدالشهداء مىگريست. روزى در آن محل به خدمت حضرتش رسيدم ... ، و پرسيدم: اى بانوى من، از شما مسئلهاى مىپرسم كه در سينهام موج مىزند.
فرمود: بپرس. گفتم: آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله قبل از وفاتش بر امامت على عليهالسلام تصريح فرمود ؟ فرمود: شگفتا ! آيا روز غدير خم را فراموش كرديد ؟ و پس از بيانات ديگر فرمود: به خدا قسم اگر حق را نزد اهلش وا مىگذاردند و عترت پيامبرشان را پيروى مىكردند، هيچ گاه دو نفر درباره خداى تعالى اختلاف نمىكردند، و (حق را) آيندگان از گذشتگان به ارث مىبردند، تا آنگاه كه قائم ما - نهمين از نسل حسين عليهالسلام - قيام كند.
اما آن را كه خدا مؤخّر قرار دهد مقدّم داشتند، و آن را كه خدا مقدّم داشته پشت سر گذاردند ... .(1)
اين پرسش و پاسخ زمانى انجام مىگيرد كه از اين واقعه تاريخى و شكوهمند، با آن همه مقدمه و مؤخّره بياد ماندنى، هنوز يك سال نگذشته است. آيا بانوى بانوان حق ندارد از اينگونه سؤالها اظهار شگفتى كند ؟ ! جملات بعدى دخت پيامبر عليهاالسلام نيز تفسير آيهاى است كه قبل از آيه غدير بيان شده است:
و اگر آنان تورات و انجيل و آنچه را كه از جانب پروردگارشان به آنان فرستاده شده را به پا مىداشتند، همانا از بالاى سر و از زير پاهاى خود (بركات الهى را) مىخوردند ... .(2)
آيا اين آيه تعريض و كنايتى به امت اسلام نيست ؟ مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها نفرموده بود كه تمام حركات امتهاى گذشته به دست اين امت تكرار خواهد شد ؟ رفتار بنىاسرائيل با تورات و هارون، و رفتار نصارى با انجيل و حواريون چگونه بود ؟(1)
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، به قرائت زيارت غديريه و ذكر آيه تبليغ در آن مىپردازيم:
زيارت امير المؤمنين عليهالسلام در روز غدير كه امام هادى عليهالسلام فرمودند(2)، دوره كامل عقائد شيعه درباره ولايت امير المؤمنين عليهالسلام و فضايل و سوابق و محنتهاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت امير المؤمنين عليهالسلام در روز غدير آمده آيه تبليغ است:
إِنَّ اللّهَ تَعالى اسْتَجابَ لِنَبِيِّهِ صلى اللّه عليه و آله فيكَ دَعْوَتَهُ، ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهارِ ما أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَإِعْلانا لِبُرْهانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَباطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعاذِيرِ. فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفاسِقينَ وَاتَّقى فيكَ الْمُنافِقينَ أَوْحى إِلَيْهِ رَبُّ الْعالَمينَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
فَوَضَعَ عَلى نَفْسِهِ أَوْزارَ الْمَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمْضاءِ الْهَجيرِ فَخَطَبَ وَأَسْمَعَ وَ نادى فَأَبْلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقالَ: هَلْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ فَقالُوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. فَما آمَنَ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فيكَ عَلى نَبِيِّهِ إِلاَّ قَليلٌ وَلا زادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسيرٍ:
خداوند تعالى دعاى پيامبرش صلى اللّه عليه و آله را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلندمرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بىجا را ريشه كن كرده باشد. آنگاه كه از فتنه فاسقان احساس خطر كرد و از منافقان درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله سختى سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپا خاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنها پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند:
آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش. سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو (امير المؤمنين عليهالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند. ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيانكارى براى خود زياد نكردند.
از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت امير المؤمنين عليهالسلام و معناى مولى نزول آيه تبليغ در رويداد غدير است:
«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرساندهاى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .
و اما تفصيل مطلب:
نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند، مانند:
عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابىحاتِم
احمد بن عبدالرحمن شيرازى
احمد بن موسى بن مَردَوَيه
احمد بن محمد ثعلبى
5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم
6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى
على بن حسن دمشقى، ابنعساكر
محمد بن عمر رازى، فخرالدين
محمد بن طلحه نصيبى شافعى
عبدالرزّاق بن رزقاللّه رَسعَنى
حسن بن محمد نيشابورى
على بن شِهابالدين همدانى
على بن محمد، ابنصبّاغ مالكى
محمود بن احمد عَينى
عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى
محمد محبوب عالم
حاج عبدالوهاب بن محمد
جمالالدين عطاءاللّه شيرازى
شِهابالدين احمد
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى
و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهلسنت:
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابنابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)ذهبى و جمالالدين اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه و جلالالدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابنعدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابنحيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كردهاند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است.
همچنين سيوطى در دو كتاب خود «اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابنابىحاتِم در تفسيرش به آوردن صحيحترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.
ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابنصلاح در «الطبقات» و ابنسُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.
همچنين سيفاللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليهالسلام مىگويد: ابنابىحاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابنابىحاتِم كه از سفيان ثَورى معلومالحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت
است. آيا جايز است كه روايت ابنابىحاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل امير المؤمنين عليهالسلام در برابر اهلسنت حجّت نباشد ؟ !
ابنشهرآشوب(1)در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ فى عَلىٍّ عليهالسلام» به اِسناد خود از ابنعباس روايت كرده است.(2)ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقهاش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كردهاند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستودهاند.
سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليهالسلام را از ابنمَردَوَيه از ابنمسعود نقل كرده است.(4)
1) . براى شرح حال ابنشهرآشوب رجوع شود به: الوافى بالوَفَيات: ج 4 ص 164 در اين كتاب، به راستگويى او تصريح شده است . البلغة فى تراجم ائمة النحو و اللغة: ص 240. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة فى تراجم اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 181.
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 155، به نقل از: مناقب ابنشهرآشوب.
3) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1065، 1066. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 407. مرآة الجنان: حوادث سال 407. طبقات الحفّاظ: ص 415.
4) . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298. مفتاح النجا مخطوط .
ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابنقيم جوزيّه و تاجالدين سُبكى و سمعانى و ابنكثير و كاتب چَلَبى و شمسالدين محمد ابنجَزَرى و دهلوى(1): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستودهاند.
وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده است.
ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزهبن حسين مؤدِّب اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كردهاند. وى كتابهاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.
ابنمردويه ملقّب به حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفتهاند.(2)
ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليهالسلام و نيز از براء با
1) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 410. طبقات الحفّاظ: ص 412. شرح المواهب اللَدنيّه: ج 1 ص 68 . زاد المعاد فى هدى خير العباد: ج 3 ص 56 . طبقات الشافعية سُبكى : ج 1 ص 317. الانساب: «الاصبهانى» . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 353. كشف الظنون: ج 1 ص 439. الحصن الحصين من كلام سيدالمرسلين (با شرح قارى) : ص 20 و 25. اصول الحديث (دهلوى) .
2) . جمع الوسائل فى شرح الشمائل: ص 7. تراجم الحفّاظ مخطوط .
نقل ماجراى غدير و همچنين از ابنعباس نقل كرده است.(1)شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهلسنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت امير المؤمنين عليهالسلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.
5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)
ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابنخَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(2): او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.
6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)
ابنطلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليهالسلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كردهاند.(3)اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمع آورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(4)
ابناثير و ذهبى و ابنوردى و يافعى و ابنجَزَرى و ابنقاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولىاللّه دهلوى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در تفسير و ادبيات.
او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است. عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است.
ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كردهاند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.
سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابنعباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهلسنت است. پيشتر بخشهايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.
8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم
حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(2)
1) . الكامل فى التاريخ: حوادث سال 468. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 468. تتمّة المختصر: حوادث سال 468. مرآة الجنان: حوادث سال 468. طبقات القرّاء: ج 1 ص 523 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 264. تاريخ الخميس: ج 2 ص 359. كشف الظنون: ج 1 ص 76. ازالة الخفاء. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 339.
2) . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 223. شواهد التنزيل: ج 1 ص 187.
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابنابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)ياقوت حَمَوى و ابنخَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه(2): او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند و از پيشوايان حديث مىدانند.
وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.
حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابنعساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابننجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن محمد و حافظ عبدالقاهر رهاوى او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص كتاب او «تاربخ مدينة دمشق» .
فخر رازى در تفسير خود در بيان اقوال درباره سبب نزول آيه تبليغ، نزول اين آيه در ماجراى غدير خم را نيز از امام باقر عليهالسلام و ابنعباس و براء بن عازب نقل كرده است.(3)البته براى ما مهم نيست كه او در مورد اين قول چه گفته، زيرا او هميشه در پى دشمنى است، و كلام امام باقر عليهالسلام در اينجا كافى است.
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. همچنين رجوع شود به: تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 ، در شرح حال امير المؤمنين عليهالسلام.
2) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328 - 1333. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 571 . مرآة الجنان: حوادث سال 571 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 216. طبقات الشافعية (ابنقاضى شُهبه) : ج 1 ص 345.
3) . تفسير رازى 12 / 49.
اگر بگويند كه متعصّبان اهلسنت به عصمت ائمه عليهمالسلام باور ندارند، بلكه بعضىشان مانند ابنجوزى در «الموضوعات» و سيوطى در «اللآلى المصنوعة» و ابنعرّاق در «تنزيه الشريعة» آنان را - نعوذ باللّه - جرح كردهاند، خواهيم گفت: پس آنان درباره صحابهاى كه به عدالت ايشان قائلاند، مانند ابنعباس و براء بن عازب و ابوسعيد خُدرى - كه او نيز بنا بر آنچه در تفسير نيشابورى آمده به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم قائل است - و عبداللّه بن مسعود - كه سخنش در ادامه خواهد آمد - چه مىگويند ؟
ضمن اينكه خود رازى اعتراف كرده كه قول به نزول آيه تبليغ در فضل امير المؤمنين عليهالسلام و در غدير قول ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام است، هر چند اين قول را نپسندد و از سر تعصّب و عناد به آن اعتماد نكند !
ابنخَلِّكان و ابنوردى و يافعى و حافظ محمد (مشهور به خواجه پارسا) و ابنقاضى شُهبه(1): او را بسيار توثيق كردهاند، به خصوص در علم عقايد و فقه و تفسير و نيز كتاب تفسير او را. وى شاگرد پدرش ضياءالدين عمر - كه از شاگردان بَغَوى بود - و نيز كمال سمنانى و مجد جيلى و مصاحب محمد بن يحيى بوده است. سراجالدين يوسف بن ابوبكر بن محمد سكّاكى خوارزمى نيز او را ستوده اند. گاهى سيصد دانشجو در مورد تفسير و فقه و كلام و اصول و طبّ و ... از او مىپرسيدند.
قرشى نصيبى در «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از امام ابوالحسن واحدى در كتابش «اسباب النزول» از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(2)دانشمندان نامدار اهلتسنن محمد بن طلحه را بسيار ستودهاند، كه در ادامه خواهد آمد. كه از جمله توثيق و تعريف يافعى است، كه به كتاب «دائرة الحروف» او نيز اشاره كرده است.(3)
محمد بن معتمدخان بدخشانى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهمالسلام» نوشته كه رسعنى نزول آيه تبليغ در غدير را به سند خود از ابنعباس نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنجَزَرى و سيوطى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در تفسير و حديث و ادبيات. در دمشق از كِندى و در بغداد از ابنمنينا و عدهاى ديگر حديث شنيد، و پسر عادلش شمسالدين و دِمْياطى در معجمش و ابوالمعالى ابركوهى و افراد متعدد ديگرى از او روايت كردهاند.
تفسير وى به نام «مطالع أنوار التنزيل و مفاتيح اسرار التأويل» يا «رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز» است، و كتاب «مقتل حسين شهيد عليهالسلام» از آثار او است. محمد مالكى داوودى در «طبقات المفسّرين» او و تفسيرش را ستوده است.
نيشابورى در تفسير خود نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را در تفسيرش «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» از ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام نقل كرده است.(3)
البته او در مورد نزول آيه تبليغ بعد از بيان نزول آن در غدير نُه وجه ديگر هم ذكر كرده است. ولى نيشابورى از ميان اقوال، اولين سبب نزول آيه تبليغ را واقعه غدير بيان كرده و قول به نزول آن در فضيلت امير المؤمنين عليهالسلام را صحيح دانسته است. وى اين قول را پيش از ساير اقوال آورده و آن را به چند صحابى و امام باقر عليهالسلام نسبت داده است، و اقوال ديگر را با «قيل» يعنى «گفته شده» نقل كرده است.
همان گونه كه رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» در موضوعى، سخنى را از نَسَفى نقل كرده و از ميان دو قول موجود در آن موضوع قول نخست را به نَسَفى نسبت داده، چون نَسَفى آن قول را نخست آورده است.
نيشابورى در ابتداى تفسيرش و خطبه كتاب تأكيد كرده كه پس از فحص فراوان و مراجعه به همه تفاسير و اقوال، صحيحترينها را در تفسيرش گرد آورده است. كاتب چَلَبى و مولوى حسامالدين سهارنپورى(1): تفسير نيشابورى به نام «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» را معرفى و توثيق و تعريف كردهاند.
همچنين اهلسنت و از جمله دهلوى در «تحفه اثنىعشريه» و مولوى حيدر على فيضآبادى در «منتهى الكلام» به سخنان نيشابورى اعتماد كامل داشته و در برابر شيعه و براى ردّ استدلالهاى آنان به گفتارهاى او استناد كردهاند.
همدانى در «مودّة القربى» از براء بن عازب روايت كرده كه آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت امير المؤمنين عليهالسلام نازل شده است.(2)سيد على همدانى نزد اهلسنت از عالمان ربانى و عارفان گزيده و نامى است. گذشته از اينكه خود همدانى در خطبه كتاب خود «مودّة القربى» در مورد اعتبار مطالب آن سخن گفته است.
ابنصبّاغ مالكى در كتابش «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از كتاب «اسباب النزول» امام ابوالحسن واحدى از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(3)ابنصبّاغ از فقيهان نامدار مالكى و از دانشمندان معروف و ثقه اهلسنت است كه اقوال وى را نقل كرده و به رواياتش اعتماد مىكنند، كه از جمله نورالدين سَمهودى در كتابش «جواهر العقدين» است.
همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است. عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آلبيت النبى و عترته الطاهرة عليهمالسلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابنصبّاغ نقل كرده است.
بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در واقعه روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است. همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابنجوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز غدير خم در فضل على عليهالسلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليهالسلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)
شمسالدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.
وى پسر قاضى شهابالدين است و گاهى ابنعَينى گفته مىشود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كردهاند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلالالدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستودهاند.
از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية.
1) . عمدة القارى شرح صحيح بخارى 18 / 206، كتاب التفسير.
2) . الذيل الطاهر (مخطوط، از اين كتاب نسخهاى - كه دستخط مؤلف در آن هست - در كتابخانه مرحوم ميرحامدحسين نگهدارى مىشود) . حسن المحاضرة: ج 1 ص 473. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 275. كتاب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط) . شرح المواهب اللدنيّة: ج 1 ص 58 . مدينة العلوم. كشف الظنون، ج 1 ص 548 .
مولوى حيدرعلى فيضآبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت امير المؤمنين عليهالسلام را از ابنابىحاتم و ابنمردويه و ابنعساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(1)و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:
وجه اول: سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مىدانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.
وجه دوم: سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتابهاى معتبر استخراج شده است.
وجه سوم: كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامعترين آنهاست.
وجه چهارم: سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مىدهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مىدهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.
وجه پنجم: بزرگان حديث و كلام اهلسنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كردهاند. از جمله: سيفاللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ
1) . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298.
المنثور» را در شمار كتابهاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهلسنت است.
همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهلسنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از امير المؤمنين و ائمه اهل بيت عليهمالسلام است.
وجه ششم: اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنىعشريه» دانشمندان و محدثان اهلسنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مىداند.(1)
بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل امير المؤمنين عليهالسلام كه محدثان اهلسنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در كتابهاى معتبرشان نقل كردهاند از اعتبار فرو مىافتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت امير المؤمنين عليهالسلام است.
محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام نقل كرده و سپس مىگويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.
دهلوى در كتاب تحفه اثنىعشريه به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهل بيت عليهمالسلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(2)همچنين شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى در بيان اينكه تفاسير اهلسنت آكنده از روايات امام على بن موسى الرضا عليهالسلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مىگردد كه «تفسير شاهى» نزد اهلتسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.
حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از براء بن عازب روايت كرده، و مىگويد كه اين خبر را ابونعيم و ثعالبى در روايت كردهاند. حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهلسنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستودهاند.(1)
جمالالدين محدّث در «الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليهالسلام» خبر نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابنعباس روايت كرده است.(2)جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.
شهابالدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليهالسلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(3)
ضمنا شهابالدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليهالسلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيحترين را آورده است. همچنين شهابالدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيحترينهاست.
بدخشانى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليهالسلام را از ابنمَردَوَيه از ابنمسعود و ابوسعيد خدرى و نيز از رَسعَنى به سندش از ابنعباس نقل كرده است.(1)
محمد رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حيدر على فيضآبادى(2): وى را ستودهاند و از علما مىدانند.
پس از ثبوت نزول آيه تبليغ در غدير به اقرار بزرگان اهلسنت، نوبت مىرسد به دلالت آن بر ولايت و امامت و قرينه بودن براى معناى اولى بالتصرف براى مولى در حديث غدير. با اين توضيح كه:
نزول آيه مباركه تبليغ در واقعه روز غدير خم نشان مىدهد كه اين آيه بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شد تا بر لزوم رساندن امر جانشينى امير المؤمنين عليهالسلام تأكيد كند، و مراد از حديث غدير و سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين روز را روشن گرداند.
دليل اين ادعا هم اين است كه خداوند مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «و اگر انجام ندهى رسالت خداى را نرساندهاى» . اين لحن و تصريح در آيه نشان مىدهد كه آنچه خداى تعالى به تبليغش فرمان داده بود شأن بزرگى داشته است؛ به گونهاى كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آن پيام را به قوم نمىرساند رسالت اسلامى را نگذارده بود و همه زحمات و كارهايش همچون گرد و غبار پراكنده مىگشت ! آن پيام جز حكم امامت كه اصلى عظيم از اصول دين است و صلاح مسلمانان در دنيا و آخرت بدان وابسته است نخواهد بود.
چنانچه علامه مجلسى در «بحار الانوار» به اين مضمون مىگويد:
اخبار پيشين كه به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم دلالت مىكنند كه مراد از مَولى در حديث غدير أولى و جانشين و امام باشد، به چند وجه:
تهديد به اينكه اگر اين پيام را نرسانى گويا هيچ يك از پيامهاى خدا را نرساندهاى.
تضمين حفاظت پيامبر صلىاللهعليهوآله، كه نشان مىدهد آيه درباره ابلاغ حكمى است كه در ابلاغ آن اصلاح دين و دنياى همه مردم نهفته است و به وسيله آن حلال و حرام تا روز قيامت براى مردم روشن گردد.
و نيز پذيرش آن بر عدهاى دشوار است.
همچنين كينههاى مردم نسبت به امير المؤمنين عليهالسلام اين گمان را تقويت مىكند كه منافقان فتنه به پا كنند. و لذا خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمانت داد كه او را از شرّ آنان حفظ خواهد كرد.
5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفتهاند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد. با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليهالسلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ كرده است بر جاى مىماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مىيابد.(1)
افزون بر اين، وقتى اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مىدانست كه مردم او را تكذيب مىكنند.
اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است، چرا كه اگر امرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 249.
تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت امير المؤمنين عليهالسلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمىآمد و از تكذيب مردم بيمناك نمىشد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:
ابنمردويه در كتاب «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:
هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديكاند (و تازه مسلماناند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.
همچنين در كتاب فوق از ابنعباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلىاللهعليهوآله فرمان داد كه على عليهالسلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليهالسلام بگويد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديكاند. سپس گذشت و حجّ گزارد. آنگاه كه از مكه باز مىگشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بازوى على عليهالسلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .
چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمالالدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.
همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مىدانستم كه مردم مرا تكذيب مىكنند سينهام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مىكند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .
عبد بن حميد و ابنجرير و ابنابىحاتِم و ابوالشيخ نيز از مجاهد نقل كردهاند: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به خدا عرض كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ پس نازل شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر چنين نكنى رسالت او را نرساندهاى» .(1)
آنچه ابنمردويه و ديگران روايت كردهاند، اين دو حديث را تفسير مىكند؛ چرا كه در علم اصول الحديث بيان شده و پيشتر گذشت كه حافظ ابنحجر نيز در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» تصريح كرده كه بعضى از احاديث بعضى ديگر را تفسير مىكند.
اگر گفته شود: پيامبر صلىاللهعليهوآله از تكذيب كافران و مشركان بيمناك بود نه صحابه. خواهيم گفت: آن حضرت مأمور شد كه اين پيام را به مسلمانان برساند، و آنان كه در روز غدير حاضر بودند همگى مسلمان و صحابى وى بودند. كافران كه در روز غدير نبودند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله از تكذيب آنان بيمناك گردد !
اگر گفته شود: در ميان صحابه منافقانى بودند. خواهيم گفت: اين همان است كه ما مىگوييم. بلكه بيشتر آنان چنين بودند؛ چرا كه اگر منافقان كمتر از مؤمنان و مخلصان به پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، حضرتش بيمناك نمىشد و رساندن آن پيام بر وى گران نمىآمد و عرض نمىكرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ افزون بر اين، الفاظ حديثى كه محدث شيرازى و ابنمردويه روايت كردهاند، صريحاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از صحابه مسلمانش كه آنان را نزديك به روزگار جاهليت خوانده بود بيم داشت. اگر كسانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ايشان بيمناك بود كافران بودند، دربارهشان چنين نمىفرمود و اينگونه وصفشان نمىكرد.
حاصل آنكه نزول آيه مباركه تبليغ در روز غدير خم و رخدادهاى اين روز دليل قطعى است بر امامت و جانشينى بلافصل امير المؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله،
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
و اينكه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به رساندن آن مأمور گشت تنها واجب گرداندن مودّت امير المؤمنين عليهالسلام نبود. امرى كه حضرتش آن را پيش از روز غدير بارها و بارها؛ چه با تصريح به نام على عليهالسلام چه در ضمن ايجاب مودّت اهل بيت عليهمالسلام بى ترس و هراس انجام داده بود، آن هم در روزگارى كه صحابه به كفر و جاهليت نزديكتر بودند.
اگر گفته شود: پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از روز غدير از امر جانشينى سخن گفته و امير المؤمنين عليهالسلام را براى آن منصب تعيين كرده بود، پس مراد از پيام در آيه تبليغ چيزى غير از جانشينى است. خواهيم گفت: هدف اين است كه اثبات شود امرى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مأمور به رساندن آن شد در غايت عظمت و اهميت بود، و امر ديگرى جز امر امامت و جانشينى به گونهاى نيست كه حضرتش در تبليغ آن از تكذيب صحابه بيم داشته باشد.
از سوى ديگر، تبليغ اين امر بزرگ پيش از واقعه غدير با تبليغ آن و تأكيد بر آن در حجة الوداع و در روز غدير منافاتى ندارد. اضافه بر اين، در اين رخداد امور جديدى ابلاغ و واقع گشت كه پيشتر واقع نگشته بود؛ مانند: جانشين ساختن على عليهالسلام و تنصيص بر آن، اخذ بيعت بر جانشينى على عليهالسلام در نزديكى وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله در همايشى بزرگ كه در دوران حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله بىمانند است.
دكتر تيجانى درباره سخنان اهلسنت پيرامون آيات مربوط به غدير نقدى دارد كه در اينجا مىآوريم:
برخى از اهلسنت درباره شأن نزول آيه تبليغ چه گفتهاند و پاسخ آنها چيست: خداوند در سوره مائده آيه 67 مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را نكنى رسالتش را تبليغ نكردهاى و خدا تو را از شر مردم محفوظ خواهد داشت» .
برخى مفسرين از اهلسنت و جماعت مىگويند: اين آيه در آغاز دعوت نازل شده است، و درست آن هنگام كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نگهبانانى را براى حفظ جان خويش انتخاب كرده بود، زمانى كه اين آيه نازل شده به نگهبانان فرمود: برويد كه به شما حاجتى نيست، زيرا خداوند خود حافظ جان منخواهد بود.
ابنجريد و ابنمردويه از عبداللّه بن سقيق نقل كردهاند كه گفت: برخى از اصحاب همواره با حضرت رسول صلىاللهعليهوآله - براى نگهبانى - راه مىرفتند. وقتى اين آيه نازل شده به آنان فرمود: مردم ! به كارهايتان برسيد كه خداوند مرا از شر مردم در امان خواهد داشت.
ابنحبّان و ابنمردويه از ابوهريره نقل كردهاند كه گفت:
هر گاه با پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسافرتى مىرفتيم، بهترين و بزرگترين درخت را براى استراحت آن حضرت قرار مىداديم. روزى در يكى از سفرها، حضرت زير درختى نشسته بود و شمشير خود را بر آن آويزان كرده بود، كه يك نفر آمد و آن شمشير را گرفت و رو كرد به پيامبر و گفت: اى محمد ! چه كسى مىتواند تو را از من نجات دهد ؟ حضرت فرمود: خداوند مرا نجات مىدهد، شمشير را سرجايش بگذار. پس او شمشير را گذاشت. آن گاه نازل شد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همچنين ترمذى و حاكم و ابونعيم از عايشه نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله را محافظانى بود، ولى پس از نزول اين آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» به آنها گفت:
اى مردم ! برويد كه خداوند مرا حفظ مىكند.
طبرانى و ابونعيم در «دلائل» و ابنمردويه و ابنعساكر از ابنعباس نقل كردهاند كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله را پاسدارانى محافظت مىكردند و روزانه عمويش ابوطالب يكى از بنىهاشم را براى نگهبانيش مىفرستاد. پس به او فرمود: اى عمو ! خداوند مرا حفظ مىكند، ديگر لازم نيست كسى را براى من بفرستى.
ما اگر با دقت به اين روايتها و تأويلها بنگريم، مىبينيم هرگز با مفهوم آيه و حتى با سياق آن نيز انطباق ندارند. زيرا همه اين روايات نشان مىدهند كه آيه قبل از دعوت نازل شده، و حتى برخى تصريح كردهاند كه در سالهاى زندگى ابوطالب و قبل از هجرت به سالهاى زيادى بوده است. خصوصا روايت ابوهريره، همان گونه كه ملاحظه كرديد.
پس تحريف و دروغ در اين روايت كاملاً مشهود است، زيرا ابوهريره نه اسلام را مىشناخت و نه پيامبر صلىاللهعليهوآله را، مگر در سال هفتم از هجرت كه خودش هم به آن گواهى مىدهد. همچنين عايشه در آن وقت اصلاً دنيا نيامده بود، و يا عمرش از يك يا دو سال تجاوز نمىكرد، زيرا همه مىدانند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از هجرت با عايشه ازدواج كرده و در آن حال عمرش يازده سال بيشتر نبوده است.
پس چگونه اين مطلب صحت دارد، با اينكه تمام مفسرين سنى و شيعه اجماع دارند كه سوره مائده در مدينه نازل شده و مدنى است، و آخرين سورهاى است كه نازل شده است ؟ !
احمد در مسندش و ابوعبيده در فضائلش و نحاس ناسخش و نسائى و ابنمنذر و حاكم و ابنمردويه و بيهقى در كتابهاى سننشان از جبير بن نفير نقل كردهاند كه گفت:
به حج مشرف شده بود، و بر عايشه وارد شدم. عايشه به من گفت: اى جبير ! سوره مائده را مىخوانى ؟ گفتم: آرى، گفت: اين آخرين سورهاى است كه نازل شده است. پس هر چه از حلال در آن يافتيد آن را حلال بدانيد، و هر چه از حرام يافتيد تحريم كنيد.
همچنين احمد و ترمذى نقل كردهاند و حاكم نيشابورى آن را صحيح دانسته است. ابنمردويه و بيهقى نيز در سننش از عبداللّه بن عمرو نقل كردهاند كه گفت: آخرين سورهاى كه نازل شده سوره مائده است.
همچنين ابوعبيد از محمد بن كعب قرطبى نقل مىكند كه گفت: سوره مائده در حجة الوداع بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، در حالى كه حضرت در ميان راه مكه و مدينه بر شتر خود سوار بود. پس دوش آن ترك برداشت و حضرت از شتر پائين آمد.
و نيز ابنجريد از ربيع بن انس نقل كرده كه گفت: سوره مائده بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد، در حالى كه حضرت در حجة الوداع ميان راه بود و مىخواست بر شترش سوار شود، كه شترش در اثر سنگينى بار فرو خوابيد.
و ابوعبيده از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس نقل كرده كه گفتند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: سوره مائده آخرين سورهاى از قرآن است كه نازل شده است. پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد.
بنا بر اين، انسان عاقل و با انصاف پس از اين چگونه مىتواند ادعاى آنان را بپذيرد كه معتقدند اين آيه در آغاز بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است ؟ !
به علاوه، شيعيان نيز بر همين باورند كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده از قرآن است. خصوصا اين آيه كه آن را آيه بلاغ مىنامند: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ ... » ، و معتقدند كه اين آيه در روز 18 ذى الحجه و پس از تمام شدن اعمال حجة الوداع در غدير خم و قبل از اينكه پيامبر امام على عليهالسلام را به عنوان خليفه خود معرفى كند نازل شده است.
درست پس از گذشتن پنج ساعت از روز پنجشنبه بود كه جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل و گفت: يا محمد ! خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
از آن گذشته، سخن خداوند متعال كه مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «و اگر اين كار را نكنى رسالتش را ابلاغ نكردهاى» ، دلالت روشنى دارد بر اينكه رسالت در حال پايان پذيرفتن است، و تنها يك مطلب باقى مانده، كه دين تكميل نمىشود جز با آن.
همچنين از آيه چنين بر مىآيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نگران اين بود كه نكند مردم دعوتش را براى آن امر مهم و حياتى نپذيرند. با اين حال خداى سبحان به او مهلت نداد كه مسئله را به آينده واگذار كند، زيرا اجل حضرت نزديك شده بود و فرصتى از آن مناسبتر و مكانى عظيمتر از آن مكان نبود؛ چرا كه بيش از صدهزار نفر از ياران همراه حضرت، آخرين حج را به جاى آورده بودند، و بيش از يك هفته نيز از مراسم حج نگذشته بود و همچنان دلها تازه به شعائر الهى زنده شده بود.
اضافه بر اين، در اين ميان همه شنيده بودند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خبر از رحلت خود داده و به آنان قرموده است: شايد پس از اين سال ديدارى با شما نداشته باشم، و به زودى پيغام پروردگارم خواهد رسيد و مرا به سوى خود دعوت نموده و اجابت خواهم كرد.
اين آخرين ديدار آنها با پيامبر عزيزشان صلىاللهعليهوآله بود، كه پس از اين مراسم به سوى ديار خويش مىرفتند، و ديگر با چنان جمعيتى براى هميشه از ديدار پيامبر صلىاللهعليهوآله محروم مىشدند، زيرا غدير خم جايى است كه راهها همه از آنجا منشعب مىشود و ممكن نيست كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله اين فرصت را - به هر نحو كه شده - از دست بدهد. چگونه مىتواند اين فرصت را از دست دهد، و حال آنكه وحى به صورت تهديد بر آن حضرت نازل شده و تمام رسالتش را به آن پيغام مهم مقيد كرده بود ؟
وانگهى، خداى سبحان ضامن نگهدارى او از شر مردم است. پس ديگر چه جايى براى هراس از تكذيب آنان مىماند ؟ مگر قبل از او، پيامبران خدا عليهمالسلام از سوى امتهايشان تكذيب نشدند ؟
با اين حال هيچ چيز مانع از تبليغ مأموريتشان نمىشد و بر پيامبر چيزى جز ابلاغ رسالت نيست، هر چند خداوند خود قبلاً خبر داده كه بيشتر مردم از حق گريزانند و اكثرشان تكذيب كنندهاند. با اين حال، خداوند بدون اينكه حجت را بر آنها تكميل كند آنها را رها نكرد، تا اينكه راه بهانه را بر آنها ببندد، و همانا خداوند عزوجل عزيز و حكيم است.
به هر حال پيامبر صلىاللهعليهوآله الگوئى است از ديگر برادران پيامبرش كه قبل از او آمدند و امتهايشان تكذيبشان كردند. خداوند مىفرمايد:
«وَ إن يُكَذِّبوكَ فَقَد كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمودَ . وَ قَومَ إبراهيمَ وَ قَومُ لوطٍ . وَ أصحابُ مَديَنَ وَ كُذِّبَ موسى فَأملَيتُ لِلكافِرينَ ثُمَّ أخَذتُهُم فَكَيفَ كانَ نَكير»(1):
« (اى پيامبر) اگر تو را تكذيب مىكنند همانا قبل از اين نيز امتهاى نوح و عاد و ثمود. و قوم ابراهيم و لوط . و قوم شعب (اصحاب مدين) نيز پيامبران را تكذيب كردند و موسى نيز تكذيب شد و من (خداوند) كافران را مهلت دادم سپس آنها را به عقوبتشان گرفتم و چقدر اين مؤاخذه سخت است» .
ما اگر تعصب جاهلانه را كنار بگذاريم، در مىيابيم كه همين توضيح براى ما كافى است، و با سياق آيه و حوادثى كه قبل و بعد از آن رخ داده است مطابقت دارد.
بسيارى از علماى اهلسنت، شأن نزول اين آيه را جانشينى حضرت على عليهالسلام و نصب آن حضرت از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم دانستهاند، و در اين زمينه با علماى شيعه همفكر شدهاند، كه علامه امينى در كتاب «الغدير» مفصل نقل كرده است. چنانچه واقعه و خطبه و حديث غدير را نيز نقل كردهاند.
يكى از آيات مشهور در ماجراى غدير آيه تبليغ است: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «اى پيامبر آنچه را پروردگارت بر تو نازل نموده ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت او را به انجام نرساندهاى و خداوند تو را از مردم مصون خواهد داشت خداوند آنان را كه كفر ورزيدند هدايت نخواهد كرد» .
اين آيه از ابعاد خاصى قابل بررسى است:
1) . حج / 42 - 44.
اين آيه شريفه در حجة الوداع فرود آمد، تا ضرورت رساندن فرمان صادره در مورد امامت و ولايت على عليهالسلام را مورد تأكيد قرار دهد. اين قضيه را منابع بسيارى با روايات موثق ذكر نمودهاند، كه البته ما در صدد نقل آنها نيستيم.
اما در اين ميان عدهاى عقيده دارند كه اين آيه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله را -
البته در صورتى كه آنچه را از جانب پروردگار به او نازل شده نرساند - به عذاب و عقاب تهديد نموده است. در بعضى روايات نيز آمده كه آن حضرت در خطبهاى كه در روز غدير براى مردم بيان فرمود، اين مطلب را اظهار فرموده است، كه برخى از اين روايات را در ادامه ملاحظه خواهيد كرد.
در پاسخ بايد گفت كه اين تهديد در حقيقت متوجه طيفى از مردم بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان بيم داشت. چنانكه خود آن حضرت نيز به اين نكته اشاره فرموده است. چرا كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هرگز از ابلاغ فرمان الهى امتناع نمىكرد، بلكه گروهى از كار او ممانعت مى كردند و ظاهر سخن خداوند - اگر بپذيريم كه بار تهديد و خطاب به شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد -
از اين باب است كه: به در بگويند تا ديوار بشنود. و اين همان موضوعى است كه ما - البته تا آنجا كه مقدور باشد - در صدد بررسى و توضيح آنيم.
هر فردى كه به كتابهاى حديثى و تاريخى مراجعه كند، آنها را از روايات و نصوص محكم و صحيح بر امامت امير المؤمنين عليهالسلام مملو مىيابد، و با اندكى بررسى به اين نكته پى خواهد برد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه تأكيد و تثبيت اين امر و ريشهكن كردن عذرها و بهانههاى مختلف در هر زمان و مكان و در هر اوضاع و احوال و در قرون و اعصار پس از خود، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نكرده است. حضرتش در مسير تحقق اين هدف از تمامى شيوهها و انواع اقدامات؛ با رفتار و با گفتار، به صراحت و با اشاره، اثباتا و نفيا، با ترغيب و تهديد، و با راههاى مختلف و متعدد - كه به سبب تنوعش تقريبا غير قابل شمارش مىباشد - بهره جسته است.
در نهايت گل سر سبد و تاج همه اين تلاشهاى طاقت فرسا و بىوقفه، مراسمى در آخرين حج پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه در آن امير المؤمنين على عليهالسلام را به طور رسمى در حضور اقشار مختلف مردم به امامت منصوب كرد. سپس از دهها هزار مسلمان - كه براى آخرين بار پيامبرشان را نظاره مىكردند - بيعت رسمى گرفته شد. اين ماجرا در منطقهاى به وقوع پيوست كه غدير خم ناميده مىشد، و به همين خاطر اين حادثه به نام مكانش شهرت يافت، و اكنون مشهورتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد.
اكنون اشارهاى خواهيم داشت به ماجرايى است كه اندكى قبل از حادثه غدير به وقوع پيوست، زيرا اطلاع از اين ماجرا ما را با گوشههايى از مضمون ژرف اين كلام خداوند متعال: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» آشنا مىكند. اما پيش از آن لازم است به چند نكته حائز اهميت در اين زمينه اشارهاى داشته باشيم.
طبيعت زمان اينگونه است كه هر چه به سوى آينده پيش مىرود و از گذشته دور مى گردد، از اهميت وقايع بزرگى كه از آنها گذر نموده و آنها نيز او را سپرى كرده مىكاهد، و اندك اندك در افول آنها سهيم شده، تا آنگاه كه به شبحى در دور دست بدل گردند. سپس داستان را به پايان رسانده و آنها را از صفحه ياد و خاطره نيز محو كند، چنانكه گويا هيچ حادثهاى رخ نداده است !
حتى بزرگترين وقايع نيز براى آنكه در مسير تاريخ به اين نقطه برسند، فقط به چند دهه مملو از تغييرات و حوادث غير مترقبه نياز دارند، و اگر بتوانند در ميان آن كشمكشها برخى از آثار خود را به گونهاى و تا حدى زنده نگه دارند و در معرض توجه و اهتمام قرار دهند، باز هم نقش قابل تأملى در حيات انسان و خط مشى او نخواهند داشت، و در نهايت به صورت تاريخى حماسى باقى خواهند ماند، كه تنها مىتواند موجب غرور و افتخار دستهاى از مردم گردد؛ آن هم كسانى كه در آن شبه ارزشى مىبينند، و يا آنان كه به گمانشان آن تاريخ اعتبار و شخصيتى برايشان به ارمغان آورده است.
اما ماجراى غدير همچنان مىدرخشد. به رغم گذشت دوران و اعصار بر آن، و با پشت سر نهادن 1400 سال آكنده از تحولات و تغييرات شگرف و مشحون از جنگها و فجايع و حوادث، و با وجود تلاشهاى مستمر براى سركوبى و از پا انداختن آن با سنگ اندازىها و بهانههاى نامعقول و نيز برپايى جنگهاى سرد و نبردهاى خونين با هدف خارج نمودن آن از مسير استوار و مواضع پايدارش و به رغم آنچه پيروانش در اين راه به جان خود خريدند؛ همچون خوارى و ذلت و غربت و آوارگى و رنج و آنچه بر سر ايشان فرو ريخته از بلا و مصيبت و ... .
قضيه غدير همچنان به سبب نقش آن در داستان بزرگ انسان و ايمان او، حساسترين و مهمترين مسئله باقى مانده و خواهد ماند. زيرا اين واقعه بيشترين ارتباط و پيوند را با عقيده انسان داشته و عميقترين تأثيرات را در زندگى و شالوده شخصيت او و بر روابطش با همه افراد و اشياء نهاده است.
لذا ماجراى غدير بيشترين تعلق و ارتباط را با آينده بشر و اهداف وى در دنيا و آخرت پيدا كرده است. اين موضوع رمز طراوت، شادابى و حساسيت داستان غدير در طى قرون و اعصار متمادى بوده و همچنان نيز خواهد بود.
حال كه مسئله اينگونه است، ديگر مجالى نمىماند تا بعضى مطرح كنند كه: فرقى نمىكند غدير حق است يا نه ! اينكه در اين قضيه حق از آن امير المؤمنين على عليهالسلام باشد كه غصب شده و آن گرامى از مقامش دور گشته يا از آن ديگرى ! زيرا قرنها سپرى شده و اين ماجرا به روايتى تاريخى بدل گشته كه بعضى آن را نقل مىكنند و برخى ديگر آن را به دست فراموشى سپردهاند، مانند تمام حوادث تاريخ، و تأمل بر آن و توجه زياد به آن فايده و ثمرى در پى نخواهد داشت.
اگر نگوييم كه مسائلى در اين بين مطرح است كه به سبب افروختن آتش كينهها موجب تفرقه و جدايى مىگردد.
بايد بدانيم كه واقعيت چنين نيست، زيرا قضيه غدير پيوسته مسئلهاى اساسى و عمده براى تمامى مسلمانان و حتى براى غير آنان بوده و خواهد بود. غدير كليد درى است كه براى حل مشكلات زيربنايى اسلام بايد از آن وارد شد، و بدون آن همه بايد براى مصائب بىشمار مهيا باشند، و سستى و عقب ماندگى و بلكه فروپاشى بنيان رفيع اسلام را بپذيرند، چه بخواهند و يا نخواهند !
نكته حائز اهميت ديگر اين است كه ماجراى غدير تنها مسئله خلافت و حكمرانى نيست كه اين فرد حاكم باشد يا آن، آن هم براى چند سال محدود و پس از اندك زمانى نيز خاتمه يافته باشد. البته آنان كه بر مسند حكومت تكيه زدند و آن را در دست گرفتند هدفى جز اين نداشتند. با اين حال شواهد و قرائن بسيارى در دست ماست كه با وجود آنها نمىتوان به برداشتهاى سادهلوحانه از مسائل وقعى نهاد.
بىگمان قضيه غدير به اينجا ختم نمىشود. بلكه مسائلى بسيار باارزشتر و مهمتر را در بر دارد. از اين رو مىبينم حاكمان اموى سعى و تلاش فراوان مىكردند تا براى هر فردى از ايشان كه بر مسند حكومت مىنشست «امامت و خلافت الهى» را تثبيت كرده و به او اختصاص دهند. اين تلاشها با بيان معيارها و انجام اقدامات مختلفى صورت مىگرفت، كه در ظاهر توجيهاتى با رنگ اعتقادى داشت و در حقيقت به بند كشيدن عقيده و انديشه مخالفان و رهايى يافتن از گزند بزرگان آنها بود.
تا آنجا كه مفاهيمى ساختگى در انديشه مردم نفوذ كرده و به واقعياتى بدل گشت كه هيچ راه گريز و پناهى از آنها نبود، و اندك اندك احزاب شكل گرفته و فرقهها به وجود آمدند. حتى على رغم اينكه عموم مذاهب و فِرق اسلامى غير شيعى عقايدى فراتر از آنچه شيعه در مورد امامانش ابراز مىنمود براى خلفاى خود قائل بوده و در عمل به آن پاى بند بودند، اما باز هم بر آن سرپوش نهاده و به آن اعتراف نمى كردند ! حتى عقايد شيعيان در مورد امامانشان را - كه گاه از آن پندارها سادهتر و در مرتبهاى پايينتر نيز بود - انكار مىكردند.
اين سخنى به جاست كه بگوييم: مسئله غدير و امامت و نحوه موضع گيرى در قبال آن است - كه خط مشى انسان را در طول حياتش معين مىكند - و بر مبناى همان انتخاب و پذيرش، سرنوشت و آيندهاش ترسيم شده و استوانههاى حياتش بدان پايهريزى مىگردد.
از ثمره همان نيز به سعادت يا شقاوت خواهد رسيد و در جاده هدايت يا در بيراهه جاهليت قدم خواهد گذارد، آنچنان كه حديث شريف نبوى نيز به اين نكته اشاره دارد: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية: هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.
از اين رو بر پايه اعتقاد به غدير و امامت است كه معنى و مفهوم حقيقى «اسوه» در عرصه عمل عينيت مىيابد. همان معنى و مفهومى كه رشد و تكامل شخصيت انسان از ابتداى طفوليت - دانسته يا ندانسته - بر پايه آن استوار مىباشد، و بر اساس همان دريافت نيز زندگى خويش را انتخاب نموده و راهى را كه به آن منتهى مىگردد بر مىگزيند.
همچنان كه اين انتخاب تأثير به سزايى نيز در شالوده نفسانى و تربيتى هر فرد و در دستيابى وى به سجاياى انسانى و صيانت از آنها به همراه دارد.
به تعبير ديگر:
غدير همان است كه حق را از باطل، نيكى را از بدى و موجبات خسران را از بهرهورى جدا مىكند، و انسان با پايبندى به اصول آن با اين شخصيت (امام معصوم عليهالسلام) مرتبط شده، با او همراهى نموده تكامل مىيابد و با ديگرى چنين نمىكند.
همچنين غدير و امامت به انسان معيارها و سرفصلهايى را ارائه مىدهد كه بايد به آن ملتزم گرديده و از آنها آغاز كند، و همانها را نيز به كار گيرد و موضع گيرىهاى خويش را بر مبناى آنها انجام دهد.
علاوه بر اين، غدير و نتيجه آن - يعنى امامت - در زندگى خصوصى و در فرهنگ و آداب و رسوم و حتى در كيفيت انديشيدن انسان نقشى اساسى ايفا مىكند، زيرا درمىيابد كه علوم دين و تفسير قرآن مبين و جزييات عقايد و ظرائف معارف را بايد از امام اخذ نمود.
اينكه مىبينيم بعضى براى فراگيرى معالم دين خود در پى فردى خاص مىروند و به ديگرى مراجعه نمىكنند و او را اسوه و رهبر خويش قرار مىدهند، به دليل همين نحوه موضعگيرى است.
از اين رو قضيه غدير و نصب امام براى مردم و معرفى وى، ممكن نيست كه فقط انتصاب يك خليفه و حاكم يا امثال اينها باشد، بلكه بسيار مهمتر و فراتر از اين امور است.
و به عبارت ديگر:
غدير يك حادثه گذرا نيست كه شرايط و اوضاعى خاص آن را به وجود آورده باشد، و پس از اندك زمانى با پايان يافتن آن شرايط و اوضاع مضمحل شده و خيلى زود در زمره وقايع كوچك و بزرگى كه تاريخ ميزبانشان بوده در آمده و هيچ تفاوتى با آنها نداشته باشد، و جز به مقدارى كه موجب فخر و مباهات گروهى گردد و يا تلخى و ناگوارى در عرصه عواطف و احساسات جمعى بر جاى گذارد هيچ اثر و ثمرى براى زندگى بشر به بار نياورده باشد. بلكه مسئله امامت در متن حقايق انسان و در سرنوشت و آينده بشر و در دنيا و آخرت او جايگاهى ويژه داشته، و در تمام زواياى حيات و زندگى او تأثيرى ژرف مىگذارد.
بر اين اساس، در قبال مسئله امامت موضعى صريح و روشن لازم است، تا هر انسانى از وضعيت خويش آگاه گرديده و به مرگ جاهليت از دنيا نرود. چنانكه اندكى قبل روايت مربوط به آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرديم.
البته اين نكته نيز لازم به ذكر است كه در حديث فوق، نجات از هلاكت با عبارتى عام و فراگير به معرفت امام مشروط شده، و اين بدان معنى است كه اين حكم تمام انسانها را شامل مىشود، گر چه به اسلام نيز گردن ننهاده باشند. زيرا حضرت فرمودهاند: هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، و نفرمودهاند: اگر فرد مسلمان بميرد و امام زمانش را نشناسد.
بدين ترتيب، پرواضح است كه تجاهل در مسئله امامت و عدم موضعگيرى صريح در انتخاب رهبر و اسوه، به معناى انكار و طرد آن از گستره زندگى است، و ثمره آن مرگ بر جاهليت و بر جاى ماندن آثارى مهلك و مخرب بر مجموعه زندگى و حيات انسان و فرجام او در دنيا و آخرت است.
همچنين از جمله شواهدى كه اين موضوع را تأكيد و تثبيت مىنمايد، كلام خداوند متعال در آيه تبليغ است كه در ابتدا به آن اشاره نموديم. خداوند با نزول اين آيه در غدير، نرساندن مسئله امامت را با نرساندن اصل رسالت خويش برابر و مساوى قرار داده است.
اين سخن به اين معنى است كه در موضوع امامت جاى هيچ گونه تسامح و مصلحت انديشى و طرد نيست، زيرا كنار نهادن امامت، به معنى كنار نهادن و تعطيلى تمام دين، و خوددارى از پذيرفتن آن به عنوان موضوع محورى و تعيين كننده در حيات انسان و در تمام جهت گيرىهاى او است.
پس از آنكه دانستيم قضيه امامت مسئله يك شخص نيست، بلكه بحث رساندن يا نرساندن رسالت الهى در ميان است، تا آنجا كه خداوند متعال در مقام ترغيب به تصميمگيرى آشكار در امر امامت و خلافت به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اگر چنان نكنى رسالت خدا را به انجام نرساندهاى» ، با دانستن اين امر بايد گفت: ايجاد مانع در راه ابلاغ رسالت و امامت معنايى جز محروم نمودن همگان از هدايت الهى و عنايت ربانى نداشته است، و البته هيچ جنايتى نيز عظيمتر و فاجعه آميزتر از اين عمل نيست.
براى تكميل اين واقعيت تلخ، به ناچار بايد به اوضاع و احوال دوران رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نگاهى بيفكنيم. البته تنها به وقايع و حوادثى كه با موضوع مورد بحث ما ارتباط دارند؛ جرياناتى كه منافقين در لحظه لحظه حجة الوداع و در غدير و قبل و بعد آن دنبال كردند. در واقع هدف اصلى شناخت بهتر كسانى است كه سعى داشتهاند در ابلاغ امر امامت مانع رسول خدا صلىاللهعليهوآله شوند.
در اينجا نكاتى از فرازهاى آيه تبليغ را بيان مىكنيم:
اين آيه با خطاب «يا أيُّهَا الرَسول» آغاز شده است. اين تعبير در دو جاى قرآن ديده مىشود: يكى در اينجا و ديگرى در آيه 41 همين سوره. گويا در كنار شناساندن منافقين و ترس و واهمه از دشمن، مىخواهد به آيندگان و تمام مسلمين اهميت و عظمت مطلب فهميده شود.
در آيه شريفه تبليغ تعبير «رسول» آمده و «نبى» و الفاظ ديگر هم معنى نفرموده است، چون تبليغ با رسالت مناسبت دارد. مخصوصا اگر اين تبليغ هم بسيار با اهميت باشد.
در اين آيه از خود آن مطلبى كه بايد تبليغ شود اسم نبرده است، تا هم به عظمت آن اشاره كرده باشد، و هم به آن چيزى اشاره كند كه لقب رسالت «يا أيُّهَا الرَسولُ» به آن اشاره دارد؛ يعنى بفهماند كه اين مطلب امرى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن هيچ گونه اختيارى ندارد.
بنا بر اين، در آيه شريفه دو دليل و برهان بر اختيار نداشتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تبليغ كردن و يا تأخير در تبليغ بيان شده است: يكى تعبير از آن جناب به رسول، و ديگرى هم نگفتن اصل مطلب.
آيه كريمه علاوه بر اينكه اين دو برهان را بيان مى فرمايد، دو توجيه محكم براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله است:
اول: جرئت پيدا كردن آن حضرت بر اظهار دستور الهى و علنى كردن آن براى عموم مردم، و اينكه تا ايشان زنده است بايد به زبان مبارك خودش به مردم ابلاغ شود، و كسى در رساندن اين وظيفه الهى جاى خود آنجناب را نمىگيرد.
دوم: تصديق و تأييد فراست و زيركى پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است؛ يعنى مىفهماند كه خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله به درستى احساس خطر كرده و تصميم صحيح گرفته است.
در آيه شريفه تبليغ نيز معناى «بلّغ» اين است كه پيام خداوند متعال را به عده زيادى برسان، و چون در واقعه غدير خم عده زيادى از مسلمانان بودند، همان يك بار گفتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نتيجهاش همان تكثير بود؛ يعنى رساندن پيام الهى به افراد متعدد و فراوان.(2)
1) . شرح شافيه رضى : ج 1 ص 92.
2) . بين باب افعال و تفعيل فرقى ظريف وجود دارد. براى مثال بين اكثار و تكثير، اطراب و تطريب، اكرام و تكريم. مثلاً خداوند متعال مىفرمايد: «يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا» ، اى انت تكثر جدالنا، هود32 . و در آيه ديگر مىفرمايد: «واذكرو إذ كنتم قليلاً فكثركم» ، (اعراف / 86) ، اى جعل عددكم كثيرا، كه در اولى كثرت نسبت به فاعل بوده و در دومى نسبت به مفعول؛ يعنى احداث و ايجاد كثرت در مفعول. و عنوان إطراب (بر وزن اكرام) احداث طرب است در معنى و فاعل؛ يعنى اشعار و الحانش شعر طربى و لحن طربى است، هر چند اين شعر و لحن براى مستمع ايجاد طرب نكند. و در عنوان تطريب (بر وزن تفعيل) ايجاد طرب است در مستمعين، هر چند شعر و لحن طربى نباشد و براى فاعل ايجاد طرب نكند. و اكرام و تكريم، كه تكريم احداث و ايجاد كرامت است از فاعل نسبت به مفعول. غنا موسيقى: ج 3 ص 1858، 1866.
5 . در آيات شريفه قرآن هميشه مشتقّات گوناگون «ابلاغ» و «تبليغ» همراه واژه رسالت الهى و مانند آن به كار رفته است. مثلاً «أُبَلِّغُكُم رِسالاتَ رَبّى»(1)، «فَقَد أبلَغتُكُم ما أُرسِلتُ بِهِ»(2)، «الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّهِ وَ يَخشَونَهُ» .(3)
6 . آوردن فعل «اُنزل» به صيغه مجهول مىرساند كه موضوع بدون اسناد به فاعل داراى اهميت است.
همچنين آيه تبليغ در حجة الوداع و در آخرين ماههاى زندگانى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است، و اگر فعل بر مضارع و آينده حمل شود معناى آيه به اين صورت مىشود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مى كنيم در ماههاى باقى مانده از نبوتت ابلاغ نكنى، هرگز رسالت خود را به پايان نرساندهاى. معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده، و از هيچ عالم شيعى و سنى نقل نشده است.(4)
8 . جمله «مِن رَبِّكَ» تصريح مىكند كه اين امر از جانب خداوند متعال است، و افراد نادان خيال نكنند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از پيش خود مىگويد.(5)
مطلبى كه خداوند در اين زمينه نازل كرده، بسيار بيشتر از ساير خبرهايى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل كرده اهميت دارد، به طورى كه مى فرمايد: «اگر اين مطلب را ابلاغ نكردى رسالت ما را به مردم نرساندهاى» . در اين آيه، پيامى است كه از نظر اهميت با همه پيامهاى دوران نبوت و رسالت برابر است، چنانكه اگر اين پيام به مردم نرسد، گويا همه پيامها محو مىشود.
رساندن اين مطلب بر پيامبر صلىاللهعليهوآله دشوار بوده است، زيرا بيم آن بود كه مردم آن را قبول نكنند و آزارى به وى برسانند. خداوند آن حضرت را تهديد كرد و با تعبير «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از ترك تبليغ آن بر حذر داشته است. استعمال چنين جملهاى در موردى است كه كار بر شخص دشوار و سنگين باشد.(1)
اين جمله كه به صورت جمله شرطيه به كار رفته، نوعى تهديد است؛ به اين معنى كه اگر امر پروردگار به مردم ابلاغ نشود و به آنها نرسد و حق آن رعايت نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.(2)
محتواى پيام بايد مسئلهاى اساسى و هم وزن رسالت باشد، و گرنه مسائل جزئى و فردى اين همه تهديد لازم ندارد.
پيام آيه مربوط به توحيد، نبوت، معاد و همچنين نماز، روزه، حج، زكات، خمس و... نيست، چون اينها در طول دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان شده بود و همگان به آنها عمل مىكردند. اما بنا بر روايات اهل بيت عليهمالسلام آنچه كنار گذاشته شد ولايت بود.
امام باقر عليهالسلام فرمود: بُنِىَ الإسلامُ عَلى خَمسٍ: عَلَى الصَلاةِ وَ الزَكاةِ وَ الصَومِ وَ الحَجِّ وَ الوِلايَةِ، وَ لَم يُنادَ بِشَىءٍ كَما نودِىَ بِالوِلايَةِ. فَأخَذَ الناسُ بِأربَعٍ وَ تَركوا هذِهِ؛ يَعنِى الوِلايِةِ(3):
اسلام بر پنج پايه بنا شده است: بر نماز و زكات و روزه و حج و ولايت، و به چيزى مانند ولايت فراخوانده نشد. (اما) مردم آن چهار مورد (اول) را گرفتند و اين (ولايت) را رها كردند.
در روايت ديگر امام باقر عليهالسلام فرمود: بناى اسلام روى پنج چيز است: نماز و زكات و حج و روزه و ولايت. زراره گويد: به حضرت عرض كردم: كدام يك از اينها برتر است ؟ فرمود: ولايت برتر است، زيرا ولايت كليد آنهاست و شخص والى (ولىّ) راهنماى آنهاست.(1)اشاره به اينكه امامان معصوم عليهمالسلام راهنماى نماز و زكات و حج و روزه هستند، و اين اعمال بدون راهنمايى آنها درست نيست.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از پيشامدهاى بعد از ابلاغ وحى و از خطر نابود شدن دين بيم داشت. از اين رو خداوند آن حضرت را دلدارى مىدهد؛ كه ما تو را از شرّ مردم نگاه مىداريم. عيّاشى به سند خود از ابنعباس و جابر بن عبداللّه انصارى روايت كرده است كه گفتند: خدا پيامبرش صلىاللهعليهوآله را مأمور ساخت تا على عليهالسلام را به جانشينى خود منصوب كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيم داشت كه مبادا مردم بگويند: از پيش خود عطايى به پسر عموى خود داد، و به وى طعنه بزنند. خدا هم اين آيه را فرستاد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم ولايت على عليهالسلام را به مردم اعلام كرد.(2)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطرهايى را در تبليغ اين حكم پيشبينى مىكرد. ولى اين خطر، خطر جانى نبود، زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ترسى از جان دادن در راه رضاى خدا نداشت. سيره و روش عملى آن حضرت و حضور شجاعانه ايشان در غزوههاى
1) . الكافى: ج 2 ص 18 ح 5 ، باب دعائم الاسلام.
2) . تفسير العياشى: ج 1 ص 331. همين روايت را سيد ابوالمحمد از حاكم حسكانى در شواهد التنزيل به اسناد خودش از ابن ابىعمير هم روايت كرده است. شواهد التنزيل: ج 2 ص 381. محمد بن ابىعمير از اصحاب امام رضا و امام محمد تقى عليهماالسلام بود. در ميان اصحاب امامان هيچ كدام مانند ابن ابىعمير از خلفاى ستمكار رنج نديد. ساليانى دراز به جرم شيعه بودن و به علت اينكه حاضر نمىشد در حكومت عباسيان قضاوت كند زندانى بود. فروغ هدايت: ص 303، 304.
مختلف(1)، چنين ترسى را تكذيب مىكند. همچنين خداوند سبحان در آيات قرآن بر دور بودن پيامبران عليهمالسلام از اينگونه ترسها شهادت مىدهد و مىفرمايد:
«ما كانَ عَلَى النَبىِّ مِن حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللّهُ لَهُ سَنَّةَ اللّهِ فِى الَذينَ خَلَوا مِن قَبلٍ وَ كانَ أمرُ اللّهِ قَدَرا مَقدورا . الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّهِ وَ يَخشَونَهُ وَ لا يَخشَونَ أحَدا إلاّ اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ حَسيبا»(2):
«هيچ گونه منعى (سختى و گناهى) نيست در آنچه خدا بر پيامبر واجب كرده است اين سنت خداست كه پيش از اين در ميان گذشتگان (معمول) بوده و فرمان خدا به اندازه و حساب شده است. همان كسانى كه پيامهاى خدا را ابلاغ مىكنند و از او مىترسند و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است» .
1) . تعداد غزوات (جنگهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خود رهبرى سپاه را بر عهده داشته) را 26 يا 27 غزوه نوشتهاند. علت اختلاف اين است كه گروهى غزوه خيبر را با غزوه وادى القرى - كه به دنبال هم رخ داد - دو غزوه، و برخى آنها را يك غزوه شمردهاند. مروج الذهب: ج 2 ص 287، 288.
2) . احزاب / 38، 39.
3) . مجمع البيان: ج 10 ص 530 . تفسير فرات: ص 505 . تفسير برهان: ج 5 ص 484. مرآة العقول: ج 5 ص 39.
4) . روح المعانى: ج 15 ص 62 . الكشف و البيان: ج 10 ص 35. شواهد التنزيل: ج 2 ص 381.
آن مطلب چيزى جز خلافت و امامت نبود، زيرا تبليغ ساير احكام موجب ترس و هراس پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم نبود. چنانكه اين تأكيد هم جز با مقام عالى ولايت مناسبت ندارد، و عدم تبليغ آن احكام به منزله ترك تمام احكام نيست. اين اهتمام فقط با ولايت و خلافت تناسب دارد، زيرا با تعيين خليفه از جانب خداوند، دين از خطر تباهى و زياده و نقصان محفوظ خواهد ماند.(1)
حسين بن احمد بيهقى به سند خود روايت كرده است: مردى به امام رضا عليهالسلام عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، از عروة بن زبير نقل كردهاند كه گفته است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حال تقيّه از دنيا رحلت كرد ؟ فرمود: بعد از نزول اين آيه كه خداوند ضامن حفظ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله هر نوع تقيه را از خود دور كرد و امر خدا را ابلاغ فرمود.(2)
با مراجعه به قرآن آشكار مىشود هر زمان كه شخصى به عنوان رهبر و صاحب اختيار معرفى شده است، عدهاى در مقابل آن اعتراض كردهاند.
براى مثال در داستان طالوت، هنگامى كه پيامبرشان اشموئيل، طالوت را رهبر و فرمانده آنها از طرف پروردگار معرفى كرد: «وَ قالَ لَهُم نَبيُّهُم إنَّ اللّهَ قَد بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكا» ؛ عدهاى به صورت اعتراض گفتند: «قالوا أنّى يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا وَ نَحنُ أحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ وَ لَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ» : «چگونه او بر ما حكومت كند با اينكه ما از او شايسته تريم و به او ثروت زيادى داده نشده است» . پيامبرشان علت
انتخاب او را اينگونه بيان مىكند: «قالَ إنَّ اللّهَ اصطفاهُ عَلَيكُم وَ زادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ وَ الجِسمِ»(1): «خدا او را بر شما برگزيده و بر گستره دانش و (نيروى) بدن او افزوده است» .
بنا بر اين، رسول خدا صلىاللهعليهوآله با علم به اين مطلب كه عدهاى از مردم پس از معرفى امير المؤمنين عليهالسلام براى رهبرى و صاحب اختيار بودن او عليه ايشان اعتراض كنند، از فتنه و شرّ اين افراد بيمناك بود. كه آيه خطاب به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «و خدا تو را از (شرّ) مردم حفظ مىكند» .
گر چه افرادى امثال فخر رازى سعى كردهاند كه «الناس» در آيه را به قرينه پايان آيه به كفار بر گردانند كه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ، ولى اين معنى خلاف ظاهر كلمه «الناس» است، زيرا «ناس» هم شامل كافر مىشود و هم مؤمن، و دليلى بر منحصر كردن آن در كفار وجود ندارد. بنا بر اين، بايد «الكافرين» در آيه را به مرتبهاى از كفر معنى كرد كه شامل منافقان زمان حضرت رسول صلىاللهعليهوآله شود كه از آنها ترس داشت.(2)
وجود اين آيه در بين آيات مربوط به يهود ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه مردمان منافقى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنها خوف و ترس داشت، به منزله يهود و از جنس آنان در كفر و ضلالت و گمراهى هستند.(3)
مراد از «ناس» در آيه شريفه يهود نيست، چرا كه اگر مقصود يهود بود، مناسب بود اين سوره در اوايل هجرت نازل شود(4)آن زمان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در شهر غربت
و در بين تعداد كمى از مسلمانان مدينه زندگى مىكرد و از چهار طرفش يهوديان او را محاصره كرده بودند. آن هم يهوديانى كه به تعبير قرآن شديدترين دشمنى را با مؤمنان داشتند(1)، و با قدرت هر چه بيشتر به مبارزه عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاستند و صحنههاى خونينى نظير جنگ خيبر و مانند آن را به راه انداختند.
همچنين روشن مىشود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين فتنه را به خوبى دريافته بود و از آن بيم داشت. از اين رو در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام بود كه بتواند مطلب را به عموم مسلمانان ابلاغ كند و آنها هم آن را بپذيرند.
بايد دانست كه احتمال فتنهگرى از ناحيه مشركين و بتپرستان عرب و ساير كفار نمىرفت، بلكه نگرانى حضرت از سوى مسلمانان بود. زيرا دگرگون ساختن اوضاع و خنثى كردن زحمات رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى از ناحيه كفار قابل تصور است كه دعوت اسلامى منتشر نشده باشد. اما پس از انتشار اسلام در جهان، اگر انقلابى فرض شود، جز به دست مسلمانان تصور نمىشود.
جامعه آن روز مسلمانان از عدهاى مردان صالح و مسلمانان حقيقى، و عده قابل توجهى از منافقين بود كه به ظاهر فقط مسلمان بودند، و عدهاى ديگر هم از مردمان بيماردل و سادهلوح تشكيل شده بود كه هر حرفى را از هر كسى باور مىكردند.
در قرآن كريم نيز به اين دو گروه - منافقين(2)و مردمان بيماردل(3)- اشاره صريح شده است.
بنا بر اين، ممكن بود كه انتصاب امير المؤمنين عليهالسلام براى جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دو گروه را - كه در آيه به (ناس) تعبير شدهاند - به اين توهم گرفتار كند كه - العياذ باللّه - رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين حكم را از پيش خود و به نفع خود تشريع كرده است و از تشريع اين حكم نفعى نصيب آن حضرت مىشود.
در آيهاى ديگر مىفرمايد: «وَ مَن لَم يَحكُم بِما أنزَلَ اللّهُ فَأولئِكَ هُمُ الكافِرونَ»(1): «و كسانى كه به موجب آنچه خدا فرو فرستاده حكم و داورى نكنند آنان خود كافر هستند» .
همچنين در آيهاى ديگر به صراحت مى فرمايد: «وَ الَذينَ كَفَروا فَتَعسا لَهُم وَ أضَلَّ أعمالَهُم . ذلِكَ بِأنَّهُم كَرِهوا ما أنزَلَ اللّهُ فَأحبَطَ أعمالَهُم»(2): «و كسانى كه كفر ورزيدند سقوط و هلاكت بر آنها باد و (خدا) كردارهايشان را تباه كرد. اين (هلاكت و سقوط) به اين سبب است كه آنچه را خدا نازل كرده است نپسنديدند و (خدا نيز) اعمال و كردارهايشان را تباه و نابود ساخت» .
روايات بسيارى از طريق عامه و خاصه نقل شده كه تصريح كردهاند: كسانى كه ولايت امير المؤمنين عليهالسلام را نپذيرند وارد بهشت نخواهند شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، هر گاه بندهاى خداى عزوجل را بندگى كند همانند آنچه نوح عليهالسلام در ميان قومش بود، و چنانچه براى چنين بندهاى همانند كوه احد طلا بوده باشد و آن را در راه خدا
انفاق كند، و اگر عمرش به قدرى طولانى شود تا هزار مرتبه با پاى پياده حج كند و سپس ميان صفا و مروه مظلومانه شهيد شود، ولى ولايت تو را نداشته باشد، - يا على - بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد و داخل بهشت نخواهد شد.(1)
در مورد آيه تبليغ شبهاتى مطرح شده، كه به چند مورد اساسى اشاره كرده و پاسخ مىدهيم:
پيرو افكار ابنتيميه در قرن دوازدهم، محمد بن عبدالوهاب ابتدا حديثى را كه شهيد ابنفتال نيشابورى نقل كرده يادآور شده، و سپس به نقد آن پرداخته است:
خداوند جبرئيل را در حجة الوداع نازل كرد، و او عرض كرد: اى محمد، خداوند سلام مىرساند و مىگويد: على عليهالسلام را براى امامت و خلافت معرفى كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اصحاب نسبت به على عليهالسلام بغض دارند و من مىترسم.
پس جبرئيل رفت براى مرتبه دوم نازل شد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همان جواب را به او دادند. جبرئيل براى مرتبه سوم آمد، با يك دستور شديد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحابش را جمع كرد و فرمود: على خليفه من است. مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
محمد عبدالوهاب پس از نقل اين حديث از شيعه مىگويد:
اى مؤمن، نگاه كن به حديث اين دروغ گويان و ركيك بودن الفاظ آن، كه دليل بر بطلان سخن آنهاست. هر كسى اعتقاد به صحت اين حديث داشته باشد هلاك است، چون در آن معصوم به عدم امتثال امر خداوند متهم شده است. اين نقص است، و نقص انبيا عليهمالسلام كفر است. اين حديث با مدح خداوند نسبت به پيامبر و اصحابش مخالف است: «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَذينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ... » .(1)اعتقاد به آنچه مخالف قرآن است موجب كافر شدن انسان مىشود ... .
وى در ادامه مىگويد: نسبت دادن خوف به پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير خم درست نيست، چون اصحاب او همه مسلمان بودند.(2)
و اما پاسخ اين شبهه:
چگونه تمام مسلمانان مطيع اوامر او بودند، و حال آنكه در «عقبه» عدهاى تصميم به قتل خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله گرفتند ؟(3)
1) . فتح / 29.
2) . به همين مضمون ابنتيميه هم مىنويسد: در حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسى خوف نداشت، چون مسلمانان دستورات او را عمل مىكردند، و كافر هم در بينشان نبود و منافقين هم مخفى بودند. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله از ناحيه مردم هيچ خوفى نداشت. منهاج السنه: ج 7 ص 316.
3) . بسيارى از منابع شيعه و عامه به اين جريان هولناك اشاره كردهاند: از شيعه: اعلام الورى: ص 123. بحار الانوار: ج 21 ص 247. الصوارم المهرقه: ص 7. از عامه: الدرّ المنثور: ج 4 ص 243. سنن بيهقى: ج 9 ص 33. مسند احمد: ج 5 ص 453 ش 23843. مجمع الزوائد: ج 1 ص 110. مسلم نيشابورى هم مىنويسد: شخصى از حذيفه كه شاهد ماجرا بود مىپرسيد: آيا جزو آن نفرات بوده است يا نه ؟ حذيفه در پاسخ او گفت: اگر تو جزء آنها باشى تعداد آنها مىشود پانزده نفر، كه دوازده نفر آنها دشمن خدا و رسول خداوند صلىاللهعليهوآله هستند. و سه نفر هم عذر آوردند كه ما صداى پيامبر صلىاللهعليهوآله را نشنيديم. البته مسلم اسم اين شخص را نياورده است. صحيح مسلم: ج 4 ص 2144 ش 2779.
ابنعبدالوهاب حديث را تقطيع كرده است ! قبل از پاسخ تفصيلى، لازم است اصل حديث را ذكر كنيم، و البته پيش از آن اين تذكر مهم است كه صاحب «روضة الواعظين» روايات را به صورت مرسل (بدون سند) ذكر مىكند، و هر چند بزرگان و علما او را قبول دارند. البته همين حديث در كتاب «الاحتجاج» مرحوم طبرسى ذكر شده(1)، كه مرحوم طبرسى اين حديث را به صورت مسند (با ذكر سند) ذكر كرده است.
و اما اصل حديث: فتّال نيشابورى در كتاب «روضة الواعظين» از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند: پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه حج به جا آورد. پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند مىفرمايد ما در مورد هيچ رسولى جانش را نگرفتيم مگر بعد از اكمال دينش، و تو دو فريضه به عهده دارى: فريضه حج و فريضه ولايت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حج خارج شد، و اعلان عمومى كرد، در حالى كه جمعيت شركت كنندگان به هفتاد هزار يا بيشتر مىرسيد. مثل اصحاب موسى عليهالسلام كه براى بيعت با هارون عليهالسلام آماده شده بودند.
وقتى به موقف رسيدند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد: بايد على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كنى، كه اطاعتش اطاعت تو است. هر كس او را شناخت مؤمن، و هر كس نشناخت كافر است. پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد كه اهل نفاق و شقاق متفرق شوند و به جاهليت بازگردند. چون دشمنى آنها با على عليهالسلام را مىدانست، و از جبرئيل عصمت از مردم (ايمن بودن) را طلب كرد.
حضرت منتظر ماند تا جبرئيل امان از شرّ منافقان بياورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به مسجد خيف رسيد، جبرئيل دو مرتبه نازل شد و امر خداوند را تكرار كرد، ولى باز امان نياورد.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 56 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در جواب جبرئيل فرمود: من مىترسم اصحاب على بن ابىطالب عليهالسلام را قبول نكنند. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت كردند، تا به غدير خم رسيدند. پنج ساعت از روز گذشته بود كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ - فى عَلىٍّ عليهالسلام - وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ... .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند و خطبه غدير را ايراد فرمود.(1)
در اينجا لازم است ابتدا اصل خوف انبياء عليهمالسلام و سپس خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله را در پرتو قرآن و روايات و تاريخ بررسى كنيم:
يك. خوف انبيا عليهمالسلام در قرآن خوف يك موهبت الهى است: «وَ أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبَّهُ وَ نَهَى النَفسَ عَنِ الهَوى فَإنَّ الجَنَّةَ هِىَ المَأوى» .(2)
خوف حضرت زكريا عليهالسلام: «وَ إنّى خِفتُ المَوالِىَ مِن وَرائى» .(3)
خوف حضرت شعيب عليهالسلام: «وَ إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ مُحيطٍ» .(4)
خوف حضرت نوح عليهالسلام: «إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(5)
خوف حضرت لوط عليهالسلام: «وَ قالوا لا تَخَف وَ لا تَحزَن إنّا مُنَجّوكَ وَ أهلَكَ إلاَّ امرَأتَك» .(6)
خوف حضرت ابراهيم عليهالسلام: «فَأوجَسَ مِنهُم خيفَةً قالوا لا تَخَف وَ بَشِّروهُ بِغُلامٍ عَليمٍ» .(1)
قبل از بيان ادامه پاسخ، لازم است جايگاه رسول مكرم اسلام حضرت محمد صلىاللهعليهوآله در نزد شيعه بيان شود. براى روسن شدن اين نكته كلام شيخ صدوق كافى است:
اعتقاد ما در شأن پيامبران و رسولان و حجتهاى خدا عليهمالسلام آن است كه ايشان افضل از ملائكه هستند، و اينكه چون حق تعالى به ملائكه فرمود: «همانا من قرار خواهم داد خليفهاى در زمين ملائكه عرض كردند آيا قرار مىدهى در زمين كسى را كه در آن فساد مىكند و خونها را مىريزد و ما تسبيح به حمد تو مىنماييم و تقديس براى تو مىكنيم» .(2)
خلاصه كلام: ملائكه تمناى منزلت آدم عليهالسلام در زمين داشتند، و معلوم است كه تمنّا ننمودهاند مگر منزلتى را كه فوق منزلت آنهاست. از جمله دليلهايى كه اثبات تفضيل آدم عليهالسلام بر ملائكه مىكند امر كردن حق تعالى است ايشان را به سجود براى آدم عليهالسلام. معلوم است كه امر نفرموده به سجود مگر براى كسى كه افضل از آنها باشد، و سجود ملائكه بندگى بود براى حق تعالى و احترام بود براى آدم عليهالسلام جهت آنچه در صلب او سپرده شده بود؛ از پيامبر ما صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: من افضلم از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و از كل ملائكه مقربين، و من بهترين خلقم و آقاى اولاد آدم هستم.(3)
دو. خوف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(4)
«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(1)
«فَإنّى أخافُ عَلَيكمُ عَذابَ يَومٍ كَبيرٍ» .(2)
خوف پيامبر عليهالسلام در مورد قرآن: سَمِعتُ عَقَبَةَ بنَ عامِرٍ يَقولُ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله قالَ: إنّى أخافُ عَلى أُمَّتى إثنَتَين: القَرآنَ وَ اللَبَنَ. أمَّا اللَبَن فَيَبتَغونَ الريفَ وَ يَتبَعونَ الشَهَواتِ وَ يَترُكونَ الصَلواتَ. وَ أمَّا القُرآن فَيَتَعَلَّمُهُ المُنافِقونَ فَيُجادِلونَ بِهِ المُؤمِنينَ(3):
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بر امتم از دو چيز مىترسم قرآن و ... ، و اما قرآن، پس منافقان آن را ياد گيرند و با مؤمنين مجادله كنند.
راوى مىگويد: شنيدم پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از غير دجال بر امتم بيشتر از خود دجال خوف دارم. از حضرت سؤال شد: غير دجال چه كسى است ؟ در پاسخ فرمود: امام گمراه.(4)
سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتىَ الشِركَ وَ الشَهوَةَ الخَفيَّةَ. قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ! أتُشرِكُ أُمَّتُكَ مِن بَعدِكَ ؟ قالَ: نَعَم؛ أما إنَّهُم لا يَعبُدونَ شَمسا وَ لا قَمَرا وَ لا حَجَرا وَ لا وَثَنا، وَ لكِن يُرائوونَ بِأعمالِهِم، وَ الشَهوَةُ الخَفيَّةُ أن يُصبِحَ أحَدُهُم صائِما فتَعَرَّضَ لَهُ شَهوَةً مِن شَهَواتِهِ، يَترُكُ صَومَهُ(5):
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: بر امتم از شرك و شهوت پنهان مىترسم. سؤال شد: مگر امت شما بعد از شما مشرك مىشوند ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بله ... ، و فردى از امتم صبح روزه است، پس شهوتى پيش مىآيد كه به خاطر آن روزهاش را ترك مىكند.
5 . خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله از عمل قوم لوط
وَ إنَّ أشَدَّ ما أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى مِن بَعدى عَمَلَ قَومِ لوطٍ. فَلتَرتَقِب أُمَّتىَ العَذابَ. إذا تَكافَأ النِساءُ بِالنِساءِ وَ الرَجالُ بِالرِجالِ(1):
بعد از خودم از عمل قوم لوط بر امتم مىترسم؛ كه مردها به مردان و زنها به زنان اكتفا مىكنند.
6 . خوف از رغبت امت بر مال دنيا
إنَّ مِمّا أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى أن يُكثِرَ فيهِم المالُ، حَتّى يَتَنافَسوا فيهِ فَيَقتَتِلوا عَلَيهِ(2):
بر امتم مىترسم كه مال در بينشان زياد شود و به آن رغبت پيدا كنند. در نتيجه به خاطر مال دنيا با يكديگر قتال و جنگ كنند، و عدهاى نيز كشته شوند.
موضوع خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره معرفى امير المؤمنين عليهالسلام در غدير خم، در منابع شيعه و عامه با تعبيرات مختلف وجود دارد. در اينجا به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
عباراتى همچون: فَتَخَوَّفَ رَسولُ اللّهُ(3)، فَخافَ النَبىُّ(4)، فَخَشِىَ(5)، وَ امتَنَعَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنَ القيامِ.(6)
1) . مسند الشاميين: ج 1 ص 104.
2) . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 316. الفوائد ابنمنده : ج 1 ص 365.
3) . تفسير عياشى: ص 331. البرهان: ج 2 ص 498. شواهد التنزيل: ص 255. و آلوسى كه تفكر وهابيت را هم قبول دارد همين عبارت را در تفسير خود بيان كرده است. روح المعانى: ج 6 ص 193.
4) . تفسير فرات كوفى: ص 130.
5) . الاحتجاج: ج 1 ص 69 . اليقين: ص 345.
6) . بحار الانوار: ج 37 ص 140.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: إنَّهُ لَمّا أمَرَ بِإبلاغِ أمرِ الإمامَةِ، قالَ: إنَّ قَومى قَريبوا عَهدٍ بَالجاهِليَّةِ، وَ فيهِم تَنافُسٌ وَ فَخرٌ، وَ ما مِنهُم رَجُلٌ إلاّ وَ قَد وَتَرَهُ وَليُّهُم، وَ إنّى أخافُ. فَأنزَلَ اللّهُ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... »(1):
وقتى مأمور به ابلاغ خلافت على بن ابىطالب عليهالسلام در غدير خم شدم ترسيدم، تا خداوند آيه ابلاغ را نازل كرد.
امير المؤمنين عليهالسلام در زمان خلافت عثمان فرمود:
شَهِدَ ابنُ أرقمٍ وَ البَراءُ بنُ عازِبٍ وَ أبوذَرٍ وَ المِقدادُ أنَّ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله قالَ -
وَ هُوَ قائِمٌ عَلَى المَنبَرِ وَ عَلىٌّ عليهالسلام إلى جَنبِهِ - : أيُّهَا الناسُ، إنَّ اللّهَ - عَزَّ وَ جَلَّ - أمَرَنى أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم وَ القائِمَ فيكُم بَعدى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى، وَ الَذى فَرَضَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى المُؤمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتَهُ. فَقَرَّبَ بِطاعَتِهِ طاعَتى وَ أمَرَكُم بِوِلايَتِهِ. وَ إنّى راجَعتُ رَبّى خَشيَةَ طَعنِ أهلِ النِفاقِ وَ تَكذيبِهِم. فأوعَدَنى لأُبَلِّغَها أو لِيُعَذِّبَنى(2):
امير المؤمنين عليهالسلام در استشهاد به حديث غدير فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خداوند مرا امر كرد تا براى شما امامى قرار دهم، و وصى و خليفه بعد از خودم را معرفى كنم. من از طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان ترس داشتم. ولى خداوند به من امر كرد ابلاغ امر او كنم.
ابنعباس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه حضرت فرمود: إنَّ اللّهَ أرسَلَنى إلَيكُم بِرِسالَةٍ، و إنّى ضِقتُ بِها ذَرعا، وَ عَرَفتُ أنَّ مِنَ الناسِ مَن يُكَذِّبُنى، حَتّى أنزَلَ اللّهُ(3): پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ترسيدم كه جماعت مسلمانان مرا متهم به دروغگويى كنند ... .
جابر بن عبداللّه مىگويد: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله نَزَلَ بِخُمٍّ، فَتَنَحَّى الناسُ عَنهُ وَ نَزَلَ مَعَهُ عَلىَّ بنَ أبىطالبٍ عليهالسلام. فَشَقَّ عَلَى النَبىِّ صلىاللهعليهوآله تَأخُّرُ الناسِ، فَأمَرَ عَليّا عليهالسلام فَجَمَعَهُم. فَلمّا اجتَمَعوا، قامَ فيهِم مُتَوَسِّدا يَدَ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ عليهالسلام. فَحَمَدَ اللّهُ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناسُ، إنَّهُ قَد كَرِهتُ تَخَلُّفَكُم عَنّى، حَتّى خُيِّلَ إلَىَّ أنَّهُ لَيسَ شَجَرَةٌ أبغَضَ إلَيكُم مِن شَجَرَةٍ تَليَنى(1):
جابر بن عبداللّه مىگويد: هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به (غدير) خم رسيدند، مردم از پيامبر صلىاللهعليهوآله دور شدند و على بن ابىطالب عليهالسلام همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. به خاطر دورى مردم پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شد. پس به على بن ابىطالب عليهالسلام امر فرمود تا مردم را جمع كند. وقتى مردم جمع شدند فرمود: من دوست ندارم شما به من پشت كنيد، و بعد از آن ... .
دهلوى مىنويسد: الخَوفُ، خَوفُ سَيِّدُنا مُحَمَّدٌ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله.(2)
نتيجه اينكه:
طبق شواهدى كه به آن اشاره شد، خوف و ترسيدن براى انبياء الهى عليهمالسلام و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امرى قابل قبول است. اشتباه اين شيخ وهابى و پيروانش در اين است كه شجاعت و تهوّر را يكى مىدانند ! و تصور كردهاند خوف بد است. و لذا نتيجه گرفتهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف ندارد.
سه. علت خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله
حال كه اصل خوف ثابت شد، لازم است بدانيم علت خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله چه بوده است. همچنين اينكه خوف مربوط به چه زمانى است ؟ چند امر محتمل است كه آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم:
چنين خوفى قطعا درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد، چون جريان غدير خم در سال آخر عمر مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است، بر فرض محال اگر چنين ترسى براى آن حضرت وجود داشت، مربوط به ابتداى اعلام رسالت بود.
در حالى كه خداوند در قرآن بر طهارت دامن انبياء عليهمالسلام از اينگونه ترسها شهادت مىدهد: «الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّهِ وَ يَخشَونَهُ وَ لا يَخشَونَ أحَدا إلاّ اللّهَ وَ كَفى بِاللّهِ حَسيبا»(1): «كسانى كه تبليغ رسالت خداوند را مىكنند و تنها از خدا مىترسند و از احدى غير از خداوند هراسى ندارند» .
همچنين مىفرمايد: «فَلا تَخافوهُم وَ خافونِ إن كُنتُم مُؤمِنينَ» .(2)
بايد دانست خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير از ناحيه مشركين و بت پرستان عرب و كفار نبود، چون كفار از اول بعثت تا آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله هر كار كه توانستند انجام دادند:
گاهى مجنون خطاب كردند: «مَعَلَّمٌ مَجنونٌ» .(3)
گاهى مىگفتند: كسى به او تعليم مىدهد: «إنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» .(4)
گاه شاعرش ناميدند: «شاعِرٌ نَتَربَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ» .(5)
و گاه ساحرش خواندند: «ساحِرٌ أو مَجنونٌ» .(6)
تا جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ پيامبرى مثل من اذيت نشد.(7)
قطعا اين آيه ربطى به اول بعثت ندارد، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در سالهاى اول مأمور به امورى خطرناكتر بوده است. مثلاً اعراب بتپرست را دعوت به يكتاپرستى كند.
ولى در آيات اول بعثت تهديدى نيست، مثلاً در سوره علق آمده است: «إقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ» .(1)يا در آيه ديگر آمده است: «فَاستَقيموا إلَيهِ وَ استَغفِروهُ وَ وَيلٌ لِلمُشرِكينَ» .(2)
طبق شواهدى كه ذكر مىشود، عدهاى از مسلمانان و به ويژه قبيله قريش به خاطر بغض و كينهاى كه از على بن ابىطالب عليهالسلام داشتند، همواره منتظر بودند تا انتقام خود را از آن حضرت بگيرند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم از اين مسئله آگاه بود، و همين امر موجب خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله را فراهم كرده بود.
اما شواهد اين حقيقت:
شاهد اول: پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح به جدايى صحابه از امير المؤمنين عليهالسلام داشتند: عمل نكردن به دستور امير المؤمنين عليهالسلام:
قالَ: قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مَن يُؤمِرُ بَعدَكَ ؟ قالَ: إن تُؤمِروا أبابَكرٍ، تَجِدوهُ أمينا زاهِدا فِى الدُنيا راغِبا فِى الآخِرَةِ. وَ إن تُؤمِروا عُمَرَ، تَجِدوهُ قَويّا أمينا، لا يَخافُ فِى اللّهِ لَومَةَ لآئِمٍ. وَ إن تُؤمِروا عَليّا - وَ لا أراكُم فاعِلينَ - ، تَجِدوهُ هاديا مَهديا؛ يَأخُذُ بِكُم الطَريقَ المُستَقيمَ(3):
از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال شد: بعد از شما چه كسى به ما امر كند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر ابوبكر را امير قرار دهيد، مردم او را امين و زاهد در دنيا خواهيد يافت. اگر عمر را امير قرار دهيد، مردم او را قوى و امين خواهيد يافت. اگر على عليهالسلام را امير قرار دهيد - گر چه نمىبينم كه چنين كنيد - او را هدايت كننده و هدايت شده خواهيد يافت؛ كه شما را به راه راست خواهد كشاند.
شاهد دوم: عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله به على بن ابىطالب عليهالسلام: قالَ: إنَّ مِمّا عَهِدَ إلَىَّ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله أنَّ الأُمَّةَ سَتَغدِرُ بى بَعدَهُ. هذا حَديثٌ صَحيحُ الأسنادِ وَ لَم يُخرِجاهُ(1):
حاكم نيشابورى حديثى از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داد كه بعد از من امتم تو را رها مىكنند ... . و حاكم هم اين حديث را صحيح مىداند.
شاهد سوم: آشكار شدن حقد و كينهها بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به على عليهالسلام: عَن عَلىٍّ عليهالسلام ... . قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ! ما يُبكيكَ ؟ قالَ: ضَغائِنُ فى صُدورِ أقوامٍ لا يُبدونَها لَكَ إلاّ مِن بَعدى. قالَ: فى سَلامَةٍ مِن دينِكَ(2):
على بن ابىطالب عليهالسلام به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از باغى مىگذشتند. امير المؤمنين عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد: چقدر اين باغ زيباست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: باغ تو در بهشت زيباتر است. سپس گريه كردند.
على بن ابىطالب عليهالسلام از علت گريه پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كرد. حضرت در پاسخ فرمود: به خاطر كينه امتم نسبت به تو. امير المؤمنين عليهالسلام سؤال كرد: آيا من (با وجود دشمنىهاى فراوان) سلامت در دين دارم ؟ حضرت فرمود: آرى.
در ادامه حديث، هيثمى مىنويسد:
اين حديث را ابويعلى و بزّار نقل كردهاند، و در اسناد آن فضل بن عميره وجود دارد كه ابنحبّان آن را توثيق كرده، و غير ابن حبّان «فضل» را ضعيف مىدانند. ولى باقى رجال سند اين روايت همه ثقه هستند.
حاكم نيشابورى نيز اسناد اين روايت را آورده و آن را صحيح مىداند(1). ولى ابتداى حديث را ذكر نكرده و فقط آخر حديث را آورده است. خدا عالم است كه اين تصرّف، آيا از ناحيه خود حاكم است يا از ناسخ و يا از ناشر !
شاهد چهارم: قريش سبب هلاكت مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند: عَن أبىهُرَيرَة، قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يُهلِكُ الناسَ هذَا الحَىُّ مِن قُرَيشٍ. قالوا: فَما تَأمُرُنا ؟ قالَ: لَو أنَّ الناسَ اعتَزَلوهُم. وَ عَن عَمرو بنِ يَحيى بنِ سَعيدِ الأمورى، عَن جَدِّه، قالَ: كُنتُ مَعَ مَروانٍ وَ أبىهُرَيرَة، فَسَمِعتُ أباهُرَيَرة يَقولُ: سَمِعتُ الصادِقُ المُصَدَّقُ يَقولُ: هلاكُ أُمَّتى عَلى يَدَى غِلمَةٍ مِن قُرَيشٍ. فَقالَ مَروانُ: غِلمَة ؟ قالَ: أبوهُرَيرَة: إن شِئتُ أن أُسَمّيهِم؛ بَنىفُلانٍ وَ بَنىفُلانٍ(2):
ابوهريره مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هلاكت امت من توسط عدهاى از قريش كه داراى غلمه (شهوت شديد) هستند انجام مىشود. ابوهريره در پاسخ مروان گفت: اگر بخواهيد نامشان را هم بگويم.
حاكم نيشابورى در مورد اين حديث مىگويد: اين حديث صحيح است، و براى آن شواهدى از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و صحابه وجود دارد.(3)
شاهد پنجم: على بن ابىطالب عليهالسلام فرمود: اللّهُمَّ إنّى أستَعديكَ عَلى قُرَيشٍ وَ مَن أعانَهُم، فَإنَّهُم قَطَعوا رَحِمى، وَ صَغَّروا عَظيمَ مَنزِلَتى، وَ أجمَعوا عَلى مُنازَعَتى أمرا هُوَ لى. ثُمَّ قالوا: ألا إنَّ فىَّ الحَقُّ أن تَأخُذَهُ، وَ فىَّ الحَقُّ أن تَترُكَهُ(1):
بار خدايا، من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاستهاند از تو كمك مىجويم (و شكايت را پيش تو مىآورم) . آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند، و در غصب حق و مبارزه با من هماهنگ شدند ... .
شاهد ششم: رفتار قريش با امير المؤمنين عليهالسلام: قريش على بن ابىطالب عليهالسلام را دوست نداشتند: سُئِلَ الإمامُ زَينُالعابِدينَ عليهالسلام وَ ابنُعَبّاسٍ أيضا: لِمَ أبغَضَت قُرَيشٌ عَليّا عليهالسلام ؟ قالَ: لأنَّهُ أورَدَ أوَّلَهُم النارَ، وَ قَلَّدَ آخِرَهُم العارَ(2):
از امام زينالعابدين عليهالسلام سؤال شد: چرا قريش كينه اميرالمومنين عليهالسلام را دارند ؟ فرمود: چون على بن ابىطالب عليهالسلام نياكانشان را به جهنم فرستاده و ننگ را نصيب نسلهاى بعدى شان كرد.
شاهد هفتم: بعد از بيعت مردم با حضرت على عليهالسلام، قريش با حضرت مخالفت مىكردند: قامَ أبوالهَيثمِ وَ عَمّارُ وَ أبوأيّوبِ وَ سَهلُ بنُ حُنَيفِ وَ جَماعَةٌ مَعَهُم، فَدَخَلوا عَلى عَلىٍّ عليهالسلام فَقالوا: يا أميرَ المُؤمِنينَ، أُنظُر فى أمرِكَ وَ عاتِب قَومَكَ هذَا الحَىَّ مِن قُرَيشٍ، فَإنَّهُم قَد نَقَضوا عَهدَكَ وَ أخلَفوا وَعدَكَ وَ دَعونا فى السِرِّ إلى رَفضِكَ.(3)
شاهد هشتم: ابن ابىالحديد معتزلى مىنويسد: إنَّ قُرَيشا إجتَمَعَت عَلى حَربِهِ مُنذُ بويِعَ، بُغضا لَهُ وَ حَسَدا وَ حِقدا عَلَيهِ. فَأصفَقوا كُلُّهُم يَدا واحِدَةً عَلى شِقاقِهِ وَ حَربِهِ، كَما
كانَت فى إبتداءِ الإسلامِ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، لَم تَخرِم حالُهُ مِن حالِهِ أبَدا(1): قريش همه متحد شدند تا با على عليهالسلام مبارزه كنند ... .
شاهد نهم: عمر بن خطاب به ابنعباس گفت: إنَّ عَليّا لأحَقُّ الناسِ بِها، وَ لكِن قُرَيشا لا تَحتَمِلُهُ(2): على عليهالسلام سزاوارترين مردم به خلافت است، ولى قريش او را نمىپذيرد.
پس مشخص شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف داشتند، و علت خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مشخص شد.
اگر كسى اشكال كند كه چرا خداوند مسئله امامت با اين عظمت را صراحتا در قرآن بيان نفرموده است ؟ مثلاً چرا آيه اكمال را پشت سر آيه تبليغ نياورده است ؟ و اگر ابلاغ اين مطلب با كل رسالت بيست و سه ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله برابرى مىكند، چرا خداوند به اين مسئله تصريح نفرموده است ؟ مثلاً چرا نفرموده: بَلِّغ وِلايَةَ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ؟ اگر اين مطلب به طور واضح بيان مىشد، ديگر اين همه بحث و اختلاف پديد نمىآمد.
سه پاسخ از اين سؤال مىتوان گفت:
بر اساس قرآن كريم فلسفه و راز عبوديت، امتحان دادن و آزمايش شدن است. خداوند مىفرمايد: «أ حَسِبَ الناسُ أن يُترَكوا أن يَقولوا آمَنّا وَ هُم لا يُفتَنون»(3): «آيا گمان مىبرند كه اگر گفتند ايمان آورديم رها مىشومند و آنها را در بوته امتحان و آزمايش قرار نمى دهيم» .
مىبينيم كه اين يك انديشه كلى الهى است. حتى وقتى كه مىخواهند ابراهيم خليل الرحمن عليهالسلام را به درجات بالاترى در تكامل انسانى نائل كنند، او را امتحان مىكنند. قرآن مىفرمايد: «وَ إذ ابتَلى إبراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ أماما» .(1)يعنى او را نيز مبتلا و آزمايش كردند.
خداوند در جاى ديگرى مىفرمايد: «وَ لَنَبلُوَنَّكُم بِشَىءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الأموالِ وَ الأنفُسِ وَ الثَمَراتِ وَ بَشِّرِ الصابِرينَ الَذينَ إذا أصابَتهُم مُصيبَةٌ قالوا إنّا للّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعونَ» .(2)
در «وَ لَنَبلُوَنَّكُم» ضمير «كُم» خطاب به انسانهاست و به همراه لام تأكيد و نون تأكيد ثقيله آمده است، كه اگر بخواهيم به فارسى برگردانيم بايد به جاى لام و نون تأكيد بگوييم: «حتما» ، «قطعا» ، «مسلّما» ، يا «بدون هيچ قيد و شرط» شما را به مال و جان و به كاهشهاى در ثمرات و در آمدها و ... امتحان مىكنيم.
حتى در زيارت حضرت زهرا عليهاالسلام مىخوانيم: السَلامُ عَلَيكَ يا مُمتَحَنَةٌ إمتَحَنَكِ اللّهُ الَذى خَلَقَكِ قَبلَ أن يَخلُقَكِ وَ كُنتِ لَمَّا امتَحَنَكِ بِهِ صابِرَةً(3): سلام بر تو اى كسى كه خدا، قبل از آنكه شما را به اين عالم بياورد، در ظرف عالم ديگر امتحانتان كرد و شما را ثابت قدم ديد.
همان طور كه وقتى كه مىخواهند طلا را از ناخالصى در بياورند، آن را داخل كوره مىگذارند و حرارت مىدهند تا در اين ذوب شدنها ناخالصى جدا گردد.
حتى گاهى عمدا در قرآن آياتى قرار داده شده تا ما را دچار ترديد كنند ! تا معلوم شود آيا راست مىگوييم يا نه. به اين مثال دقت كنيد:
معلم ورقههاى امتحانى را به شاگردها مىدهد و در كلاس را مىبندد و مىرود. اما دوربين مخفىاى در كلاس گذاشته است. شاگرد سالم مىگويد معلم باشد يا نباشد، از من معلوماتم را مىخواهند. من هم هر چه آموختهام روى ورقه مىنويسم، و اگر بلد نباشم مىگويم ما بيشتر از اين به ياد نداشتيم.
اما شاگردى كه مىخواهد شيطنت كند، نگاهى به اين طرف و آن طرف مىكند و مخفيانه تقلّب مىكند. اما معلم دو روز بعد صدايش مىزند و مىگويد اين چه كارى بود كردى ؟ و فيلم را جلويش مىگذارد. آيا صحيح است كه شاگرد اعتراض كند كه شما خودتان زمينه را براى ما مساعد كرديد؛ اگر از كلاس بيرون نمىرفتيد ما تحريك نمىشديم ! در حالى كه اصلاً معلم اين كار را براى امتحان شاگردانش انجام داده است.
خدا نيز مسائلى قرار داده است تا خودمان را نشان دهيم. شواهد قرآنى در اين زمينه فراوان است كه به يكى دو مورد آنها اشاره مىكنيم:
در سوره آلعمران مىفرمايد: «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتابِ وَ أُخَرَ مُتَشابِهاتٍ»(1): «او است كه براى شما آيات محكم قرار داده است و آياتى هم هست كه متشابهات است» .
چرا خداوند متشابهات را قرار داده است ؟ مگر بسيارى از افراد به خاطر بد فهميدن آيات متشابه به گمراهى كشيده نشده و دچار اضطرابات فكرى نگشتند ؟ قرآن در ادامه مىفرمايد: «فَأمَّا الَذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ» ؛ مىفرمايد اين آيات را قرار داديم تا آنهايى كه در دلشان غرض و مرض وجود دارد، به سراغ آن آيات بروند !
امير المؤمنين على عليهالسلام در «نهج البلاغه» اين مطلب را خيلى زيبا بيان مىكنند، و با مثالى فرق منتقد و عيبجو را بيان مىكنند. مىفرمايند يك زمان شما پزشك هستيد. تمام بدن بيمار را مىگرديد كه ببينيد كجا عيبى دارد تا روى آن دست بگذاريد
1) . آل عمران / 7.
و بگوييد: اين عيب را مداوا كن. اين كار عيبجويى نيست، بلكه مىخواهيد مشكل را پيدا كنيد تا از ميان ببريد. اما يك زمان يافتن عيب با هدفى ديگر است. مثلاً برخى به شما حسادت مىكنند و مىخواهند به نحوى شما را در جامعه بىارزش كنند. بنا بر اين، مىگردند تا نقطه ضعفى پيدا كنند و روى آن انگشت بگذارند، و در قالب امر به معروف و نهى از منكر يا دلسوزى براى جامعه آن را علم مىكنند. اما معلوم است كه غرض و مرضى دارند.
خدا مىفرمايد من در قرآن محكم و متشابه قرار دادم تا انسانها را امتحان كنم كه وقتى به اين متشابهات مىرسند چه مىكنند، و به اين وسيله خودشان را نشان دهند.
همچنين خداوند در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ لَو شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً»(1): «اگر خدا مىخواست همه شما را امت واحد قرار مىداد» . اما در ادامه مىفرمايد: «وَ لكِن لِيَبلُوَكُم فى ما آتاكُم فَاستَبِقوا الخَيراتَ» ؛ يعنى به اين دليل خداوند شما را چنين قرار نداد كه مىخواهد شما را نسبت به آنچه كه به شما داده است امتحان كند. پس در خوبىها و امور خير سبقت بگيريد.
فخر رازى در تفسير خود درباره سبب نزول آيه تبليغ، ده قول را بيان مىكند، و در قول دهم مىنويسد:
العاشِر: نَزَلَت الآيَةُ فى فَضلِ عَلىِ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. وَ لَمّا نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ، أخَذَ بِيَدِه وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. فَلَقِيَهُ عُمرُ- رَضىَ اللّهُ عَنهُ - فَقالَ: هَنياءا لَكَ يَابنَ أبىطالبٍ، أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مِؤمِنَةٍ وَ هُوَ قَولُ إبنِعَبّاسٍ وَ البَراءِ بنِ عازِبٍ وَ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ:
آيه در فضل على عليهالسلام نازل شد. و هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست او را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى اويم على هم مولاى او است. خدايا دوستان او را
1) . مائده / 48.
دوست و دشمنان او را دشمن باش. عمر او را ملاقات كرد و گفت: گوارايت باد اى پسر ابىطالب، كه مولايمان و مولاى هر مؤمن و مؤمنه گرديدى. و اين مطلب قول ابنعباس و براء بن عازب و محمد بن على مىباشد.
پس از بيان شأن نزولهاى مختلف مىنويسد:
وَ اعلَم أنَّ هذِهِ الرِواياتَ - وَ إن كَثُرَت - إلاّ أنَّ الأولى حَملُهُ عَلى أنَّهُ تَعالى أمِنَهُ مِن مَكرِ اليَهودِ وَ النَصارى، وَ أمَرَهُ بِإظهارِ التَبليغِ مِن غَيرِ مُبالاةٍ مِنهُ بِهِم. وَ ذلِكَ لأنَّ ما قَبلِ هذِهِ الآيَةِ بِكَثيرٍ وَ ما بَعدَها بِكَثيرٍ لَمّا كانَ كَلاما مَعَ اليَهودِ وَ النَصارى، إمتَنَعَ إلقاءَ هذِهِ الآيَةِ الواحِدَةَ فِى البَينِ عَلى وَجهٍ تَكونُ أجنَبيَّةً عَمّا قَبلَها وَ ما بَعدَها:
يعنى من نمىتوانم آن مطلب را قبول كنم، زيرا آيات قبل در مورد يهود و نصارى است. بنا بر اين، براى آنكه اين آيه با آنها اجنبى نباشد، بايد اين آيه را نيز راجع به يهود و نصارى در نظر گرفت. يعنى خدا به پيامبر مىفرمايد: «از يهود و نصارى نترس و ابلاغ كن» . و در انتهاى آيه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . بنا بر اين، معلوم مىشود كسانى كه اين مطالب را قبول نمىكنند كافر هستند. و آيه مىفرمايد كه اين مردم چون كافر هستند هدايت نمىشوند.
بر اين تفسير چندين اشكال وارد است: اگر به خاطر وجود عبارت: «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» اين آيه مختص به كفار است، شما در مورد اين آيه چه مىگويد: «إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدىً لِلعالَمينَ» .(1)
اين آيه در مورد عظمت مكه است، و در آيه بعد مىفرمايد: «فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا وَ للّهِ عَلَى الناسِ حِجُّ البَيتِ مَنِ استَطاعَ إلَيهِ سَبيلاً وَ مَن كَفَرَ فَإنَّ اللّهَ غَنىٌّ عَنِ العالَمينَ» . در اين آيه «فَمَن كَفَرَ» به چه معنايى است ؟ به هر كتاب لغتى كه مراجعه كنيد، حتى در «المنجد» - كه آن را مسيحىها نوشتهاند - «كفر» به معناى
1) . بحار الانوار: ج 52 ص 113 ب 21 (التمحيص و النهى عن التوقيت و حصول البداء فى ذلك) ح 28.
«پوشش» مىباشد و «كافر» يعنى «پوشاننده» .(1)در قرآن كريم به كشاورز كافر گفته شده است، زيرا دانه را زير خاك مخفى مىكند.
در لغت عرب، هر كسى چيزى را مخفى كند كافر ناميده مىشود. بنا بر اين، به كسى كه حقى را مخفى مىكند نيز كافر مىگويند. در اين آيات مىفرمايد كسى كه مىخواهد حج را ناديده بگيرد و حقيقت آن را مخفى كند، نسبت به حج كفر مىورزد.
پس در آيه تبليغ نيز هر كس كه حقيقت مطلبى را كه از طرف خدا نازل شده است كتمان كرد كافر است. يعنى كسانى هستند كه حق را كتمان كردهاند كه خداوند در حقشان مىفرمايد:
«إنَّ الَذينَ يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّاهُ لِلناسِ فِى الكِتابِ أولئِكَ يَلعَنُهُم اللّهُ وَ يَلعَنُهُم اللاعِنونَ»(2): «كسانى كه آنچه از طرف خدا نازل شده است را مخفى مىكند و حق را مىپوشانند خداوند و لعنت كنندگان بر آنها لعنت مىكنند» .
بنا بر اين، «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ؛ يعنى اگر كسى بخواهد حقيقت را مخفى كند خدا هدايتش نمىكند.
يك زمان كسى نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مخفى مىكند و يك زمان ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را انكار مىكند. وقتى غدير خم مهمترين حادثه است، مخفى كردن آن نيز مهمترين كفر است.
احاديث زيادى از پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود دارد كه فرمودهاند امتحان امت ايشان از على عليهالسلام شروع مىشود. در اينجا شاهدى را نقل مىكنيم كه در بسيارى از كتب تاريخى ذكر شده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كسالت شديد بودند. ناگهان چشم گشوده و فرمودند: به حبيب من بگوييد بيايد. عايشه فورا به سراغ پدرش رفت. وقتى ابوبكر وارد شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله چشم هايشان را بستند. سپس حفصه به دنبال پدرش رفت، پيامبر صلىاللهعليهوآله دوباره چشم هايشان را بستند. امسلمه گفت: چرا پيامبر را اذيت مىكنيد ؟ شما نمىدانيد حبيب پيامبر چه كسى است ؟
سپس دوان دوان به خانه على عليهالسلام آمد و امير المؤمنين عليهالسلام آمد. امسلمه مىگويد: تا پيامبر صلىاللهعليهوآله چشم باز كرد فرمود: عايشه، حفصه، امسلمه، از اتاق بيرون برويد. سپس با على عليهالسلام آرام آرام صحبت كردند. گاهى صداى گريه على عليهالسلام بلند مىشد.
عايشه گاهى دريچه را باز مىكرد و گوش مىايستاد تا ببيند پيامبر صلىاللهعليهوآله در لحظات آخر عمر خود با على عليهالسلام محرمانه چه مىگويد تا گزارش دهد ! امسلمه مىگويد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله عايشه و حفصه را صدا زده و فرمود: امتحان امت من بعد از مرگ من شروع مىشود، اما امتحان شما دو نفر از همين لحظه شروع شده است.
بنا بر اين، يكى از دلايل عدم تصريح قرآن به ولايت حضرت على عليهالسلام آن است كه خداوند مىخواهد انسان را امتحان كند.
پاسخ دوم در مورد اينكه چرا قرآن صراحتا مسئله جانشينى و وصايت حضرت على عليهالسلام را مطرح نكرده اين است:
اگر خداوند صراحتا در قرآن نام على بن ابىطالب عليهالسلام را مىبرد، يك على بن ابىطالب نامى مىتراشيدند و مىگفتند منظور آيه قرآن اين فرد است ! اگر هم بگويند:
ما در غدير ديديم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پسرعموى خود را نشان داد ! مىگفتند: نخير، چشمتان ضعيف بوده ! و يا ما شاهد داريم كه حرفتان غلط است ! و يا ... . مگر مشابه اين كارها را نكردند ؟ يعنى تصريح نمودن قرآن، با وجود توجيهات مختلف و احاديث جعلى كه در كنار آن قرار مىدادند، باز هم نمىتوانست مشكل را براى هميشه حل كند.
دليل سوم اين است كه اگر مسئله ولايت صراحتا در قرآن مطرح مىشد، در قرآن دست درازى مىكردند و قرآن با چند شكل در جامعه پيدا مىشد. همان كارى كه با كتب آسمانى امتهاى گذشته كردند. يك راز حفظ قرآن كه فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1)اين است كه قرآن به نحوى مطرح شود كه خائنين نفعى براى دست بردن در قرآن نداشته باشند. اگر به غير از اين بود، مگر دشمنان نمىتوانستند اينگونه شيطنت كنند ؟
اصلاً به همين دليل اين مطالب را در وسط چنين آيهاى قرار دادهاند. يكى از صنايع ادبى در زبان عربى «التفات» است. در فن ويرايش گاهى مطلبى را در داخل پرانتز قرار مىدهند. يعنى مثلاً در حالى كه مطلبى را بيان مىكنيد، يك دفعه مىگوييد: ببخشيد يك لحظه آن مطلب را در نظر داشته باشيد تا مطلبى در حاشيه بيان كنم، و دوباره به مطلب اصلى خود بر مىگرديد. گاهى اصطلاحا به آن جمله معترضه مىگوييم. مشابه آن را در زبان عربى «التفات» گويند، و اگر در تفاسير عربى مىگويند: «هذه التفات» به اين معنى مىباشد.
در آيه تبليغ نيز خداوند مطالب ديگرى بيان مىكند و ناگهان به اين مسئله اشاره مىكند، و دوباره به مطلب قبلى باز مىگردد. راز اين مطلب اين است كه خدا مىخواهد قرآن سالم بماند و در آن دست برده نشود و تحريف نگردد. اگر صراحتا در آنجايى كه مىفرمايد: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ، بلافاصله بياورد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينُكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامِ دينا» در قرآن دست خواهند برد.
در واقع اين جلوگيرى خداوند از تحريف است، كه در كنار «اليَوم» ها. چون كلمه «اليَوم» هم در آن دارد و با مسائل ئيگر مخلوط شده شده است، تا دشمن حساس نشود و اين آيه از مرز خطرناك تحريف عبور كند. تا بعدها كه قرآن موجود گسترش يافت امير المؤمنين عليهالسلام توضيح دهد.
1) . حجر / 9.
جالب اين است كه مفسرين اهلسنت خود معترف اند كه همه آيه يك جا نازل نشده است. بلكه يك دستور حرمت در اين سال نازل شده، و يك حرمت در سال ديگر، و سپس مجموعه اين حرمتها را در اين آيه آورده است. و لذا دشمنان ديگر كارى نمىتوانند كارى از پيش ببرند، و ائمه عليهمالسلام مىتوانند به تبيين و توضيح آنها بپردازند. اين راز حفظ قرآن است.
به همين دليل ما مىگوييم حتى خود پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادهاند كه اين آيه را به اين ترتيب قرار دهيد. در شيعه و سنى بالاتفاق روايت شده است كه مردم نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: يا رسول اللّه ! معاذ نماز جماعت كه مىخواند، نماز را طول مىدهد و ما را خسته مىكند؛ بعد از حمد سورههاى طولانى مىخواند. بگوييد سورههاى كوتاه بخواند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به معاذ فرمودند: چرا سورههاى طولانى اول قرآن را مىخوانى ؟ سورههاى كوتاه آخر قرآن را بخوان. پس معلوم است اين نحو از دستهبندى در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مطرح بوده است.
اولين آياتى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است: «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ»(1)مىباشد كه جزء سورههاى آخر قرآن است. اگر بنا بود قرآن به ترتيب نزول نوشته شود، چرا اين سوره را در اواخر قرآن قرار دادهاند ؟ و يا به اعتراف همه مفسرين شيعه و سنى آخرين سورهاى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است سوره مائده مىباشد، اما در ترتيبى كه قرار گرفته سوره پنجم قرآن است. بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله مخصوصا در زمان خودشان - كه هنوز نزول قرآن ادامه داشته است - ترتيب سورهها و آيات را به اين كيفيت قرار دادهاند تا اذهان مردم آماده شود.
مشابه آيه سوره مائده، خداوند همين كار را در سوره احزاب و در مورد آيه تطهير انجام داده است؛ كه در بين آياتى كه راجع به همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ناگهان مىفرمايد: «إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُم الرِجسَ أهلَالبَيتَ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيرا»(2)
و دوباره به آيات زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مىگردد، تا اين آيه در ميان اين آيات عبور كند. اين نشان مىدهد كه خداوند براى حفظ كتاب خود از روشهاى خاصى استفاده مىكند.
ممكن است كسى بگويد: مگر خدا قدرت نداشت مثلاً هر كسى كه مىخواهد قرآن را تحريف كند سنگى از آسمان بر سرش بخورد ؟ در پاسخ مىگوييم: مگر خدا قدرت نداشت آنهايى كه به پيشانى پيامبر صلىاللهعليهوآله سنگ مىزدند را تبديل به سنگ كند ؟ چرا خداوند چنين كارى نكرد ؟ مگر خدا قدرت نداشت آنهايى كه نهصد و پنجاه سال نوح پيامبر عليهالسلام را اذيت كردند، در همان روز نخست نابود كند ؟ اما خداوند در امور خود روال طبيعى قرار داده است؛ أبَى اللّهُ أن يَجرِىَ الأشياءَ إلاّ بِأسبابِها.(1)
آيه تبليغ و استدلال به آن و نيز شبهاتى كه اين باره مطرح كردهاند را با رويكردى ديگر نيز مىتوان بيان كرد، و آن تقرير استدلال شيعه به آيه تبليغ و ردّ شبهات است:
ابتدا استدلال شيعه به آيه تبليغ، و نيز اقوال در مورد نزول آن را مورد بررسى قرار مىدهبم:
علامه حلّى در مورد استدلال شيعه به آيه تبليغ مىنويسد:
جمهور نقل كردهاند: اين آيه در روز غدير در بيان فضيلت على عليهالسلام نازل شده است.
پس از نزول آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: اى مردم ! آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم ؟ همه گفتند: چرا اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است. خدايا با دوستان او دوست باش و با دشمنانش دشمن باش. ياورانش را يار باش، و تحقير
1) . اصول كافى: ج 1 ص 183 ح 7، باب معرفة الامام و الردّ اليه.
كنندگان او را تحقير كن. آن طور كه او عمل مىكند حق را با او بدار. با توجه به اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نخست كلمه «مولى» را درباره خود و سپس درباره على عليهالسلام به كار برده است، مقصود از مولى بايد شايستهتر به تصرف باشد، زيرا كاربرد بقيه معانى مولى در اينجا درست نيست.(1)
ص 75.
در كلام علامه استدلال به اين آيه بر سه مقدمه زير استوار است:
نزول آيه در غدير خم.
كاربرد كلمه مولى از طرف رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبه غديريه عدم صلاحيت اراده بقيه معانى مولى در اينجا، به جز معناى «شايستهتر به تصرف» .
آنچه در اينجا مهم است نزول آيه تبليغ در غدير خم است. درباره نزول اين آيه در ميان مفسران و محدثان اختلاف نظر وجود دارد، كه گاه به ده قول مىرسد. دليل اين همه اختلاف نظر اين است كه با توجه به ذهنيت اهلسنت نسبت به صحابه و عملكرد آنان، تلاش بسيارى انجام مىگيرد تا عملكرد صحابه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مورد نقد و ابطال قرار نگيرد.
اگر مشخص شود كه اين آيه در غدير نازل شده است، انحراف عملكرد بعضى از صحابه از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله ثابت مىشود. بر اين اساس، آراء سست و بدون دليل ارائه كردهاند تا ثابت نشود كه اين آيه در غدير نازل شده است.
قبل از بررسى آراء ياد شده، يادآورى نكتههاى زير ضرورى است:
آيه مورد بحث در سوره مائده قرار دارد، و در اينكه سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است ترديدى نيست. ولى درباره زمان آغاز نزول
1) . نهج الحق و كشف الصدق: ص 172. منهاج الكرامة فى معرفة الامامة: ص 117. المقنع فى الامامة:
آيات اين سوره، عدهاى بر اين باورند كه نزول آيات اين سوره در چهار سال پايانى زندگانى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز ادامه داشت. زيرا در همين سوره آيه اكمال قرار دارد كه در حجة الوداع به سال دهم هجرى و هشتاد روز قبل از شهادت آن حضرت نازل گرديد.(1)
سياق آيه در انديشه مفسران اهلسنت اهميت فراوانى دارد، و در آيات ولايت به استناد سياق شبهاتى وارد كردهاند. اين آيه از نظر سياق ميان آياتى وارد شده كه درباره اهل كتاب است.
از مسائلى كه به مشخص كردن شأن نزول آيه كمك مىكند، تبيين مراد از واژه ناس در آيه است، كه بايد به كمك بقيه قرائن آن را روشن ساخت.
در آيه مورد بحث، خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين وعده مىدهد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . حال بايد مشخص كرد كه مقصود از عصمت چيست. براى اين كار راهى جز استفاده از قرائن نيست.
در فهم آيه مورد نظر مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» نقش مهمى دارد، زيرا تبليغ نكردن آن برابر با تبليغ نكردن رسالت دانسته شده است. بنا بر اين، بايد مراد از «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چيزى باشد كه با رسالت و هدف آن برابرى كند.
در اينجا چند نكته را درباره شخصيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيان مىكنيم، كه مىتواند به فهم شأن نزول آيه كمك كند:
1) . در آمدى بر تحقيق و اهداف و مقاصد سورههاى قرآن: ص 109.
اول: استقامت رسول خدا صلىاللهعليهوآله
استقامت انسانها در كارها به اعتقاد آنان به اهدافشان بستگى دارد. هر چه اعتقاد به هدف و درستى آن بيشتر باشد، استقامت در راه رسيدن به آن بيشتر است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در نبوت و ضرورت تبليغ رسالت خود نه تنها هيچ شك و ترديدى به خود راه نمىداد، بلكه از نظر روحى و استقامت در راه آن به اندازهاى قوى بود كه اگر همه جهان را هم به او مىدادند كه از تبليغ دين دست بدارد آن حضرت نمىپذيرفت.
چنانكه آن حضرت بعد از دستور خدا به تبليغ عمومى و مقاومت قريش و ارائه پيشنهادهاى آنچنانى به ابوطالب فرمود: يا عَمّاهُ، وَ اللّهِ لَو وَضَعوا الشَمسَ فى يَمينى وَ القَمَرَ فى يَسارى عَلى أن أترُكَ هذَا الأمرَ، حَتّى يُظهِرُهُ اللّهُ أو أهلَكَ فيهِ ما تَرَكتُهُ(1): اى عمو، به خدا قسم اگر (قريش) خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند و در برابر آن از من بخواهند دست از اين كار بردارم، دعوت به توحيد را رها نخواهم كرد. تا اينكه خدا اين دين را گسترش دهد و يا اينكه من در اين راه كشته شوم.
دوم: شجاعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله
گر چه انبياء عليهمالسلام هر يك از فضائل اخلاقى را به طور كامل دارا هستند و شجاعت نيز يكى از فضائل اخلاقى است، ولى در وصف شجاعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله همين بس كه امير المؤمنين عليهالسلام - كه خود الگوى شجاعت است و در تاريخ به خوبى در اين ميدان درخشيده است - از شجاعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين ياد مىكند:
كُنّا إذَا احمَرَّ البَأسُ، إتَّقينا بِرَسولِاللّهِ صلىاللهعليهوآله. فَلَم يَكُن أحَدٌ مِنّا أقرَبَ إلى العَدُوِّ مِنهُ(2): هنگامى كه شعله آتش جنگ بر افروخته مىشد، ما به رسول خدا صلىاللهعليهوآله پناه مىبرديم
و خود را به وسيله او حفظ مىكرديم. در جنگ هيچ يك از ما به اندازه او به دشمن نزديك نبود.
سوم: عصمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله
مسلمانان با همه اختلافات فرقهاى و فكرى، فى الجمله در مسئله عصمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله اتفاق نظر دارند و همه او را معصوم مىدانند. معناى معصوم بودن اين است كه هيچ نوع كارى كه مورد رضايت خداوند نباشد از او سر نمىزند.
با توجه به نكات ياد شده، به بررسى آراء دانشمندان اهلسنت در شأن نزول آيه تبليغ و محل و زمان آن مىپردازيم:
اين آيه در اوائل بعثت نازل شد، و سبب نزول آن اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از قريش مىترسيد و در تبليغ وحى كندى و تعلّل مىكرد كه اين آيه نازل شد.(1)
نقد اين نظريه
اولاً: اين نظر با رأى مشهور و مسلّم كه سوره مائده در آخرين سالهاى زندگى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده سازگار نيست.
ثانيا: نظر ياد شده با آنچه درباره استقامت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرديم نيز سازگار نيست، زيرا اگر او از قريش مىترسيد اصلاً اقدام به دعوت نمىكرد. در حالى كه پيشتر جواب دندانشكن آن حضرت به پيشنهاد قريش مبنى بر توقف دعوت را نقل كرديم.
ثالثا: نظر ياد شده با شجاعت آن حضرت هم سازگار نيست، كه پيشتر از امام على عليهالسلام درباره شجاعت آن حضرت نقل كرديم.
1) . تفسير فخر رازى: ج 11 ص 49، الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. تفسير طبرى: ج 6 ص 198. اسباب النزول واحدى : ج 1 ص 139.
رابعا: ديدگاه مذكور با انتخاب خداوند هم سازگار نيست، زيرا در اين صورت كسى را به پيامبرى برگزيده است كه از تبليغ رسالتش مىترسد.
خامسا: گذشته از همه اين ايرادها، اگر اين ديدگاه را بپذيريم آيه معناى درستى نخواهد داشت، زيرا گويى خداوند در ابتداى بعثت به پيامبرش فرموده است كه اگر آنچه به تو وحى كرديم تبليغ نكنى مثل اين است كه رسالتت را تبليغ نكردهاى ! در حالى كه حضرتش هنوز در آغاز راه است و هنوز كار چندانى انجام نداده تا عدم تبليغ آن با عدم تبليغ رسالت برابرى كند.
پس از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ابوطالب - يا عباس - فرمود كه نيازى به حفاظت ندارد و محافظان را رد كرد، اين آيه نازل شد.(1)
نقد اين نظريه
اولاً: كليه اشكالهاى ياد شده در ديدگاه اول نيز در اينجا وارد است.
ثانيا: روايات اهلسنت كه در ديدگاه سوم مطرح است و به استناد آنها نظر سوم را مطرح كردهاند كه لغو حراست و حفاظت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مدينه انجام گرفته است نه در مكه.
ثالثا: هدف از طرح اين روايات، به ويژه اين دو روايت اين است كه در يكى تلاش بر اين است كه نقش حضرت ابوطالب در مكه در حمايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كمرنگ جلوه دهند ! در حالى كه ابن ابى الحديد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره حضرت ابوطالب چنين نقل مىكند:
هنگامى كه ابوطالب درگذشت، على عليهالسلام نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و او را از وفات ابوطالب آگاه كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار رنجور و غمگين شد، و به على عليهالسلام فرمود: برو
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
غسلش بده. وقتى جنازهاش را برداشتيد مرا خبر كن. على عليهالسلام چنين كرد. وقتى جنازه روى دوش مردان در حال حركت بود، رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيد و با ديدن جنازه فرمود:
اى عمو ! صله رحم را به جاى آوردى و پاداش خيرى دريافتى. در حالى كه كوچك بودم مرا تربيت و سرپرستى كردى، و در بزرگىام مرا پناه دادى و يارى كردى ! سپس در پى جنازه رفت، تا اينكه بالاى قبر ايستاده و فرمود: به خدا قسم براى تو طلب آمرزش مىكنم و دربارهات شفاعت مىكنم؛ شفاعتى كه جن و انس را به تعجب وا دارد.(1)
در روايت ديگر نيز تلاش براى جعل فضيلت براى عباس در مكه است. با اينكه همه مىدانند تا ابوطالب زنده بود عباس هيچ نقشى در حمايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نداشت. پس اين روايت در عصر بنىعباس جعل شده است.
قول ديگر اين است كه بدون اينكه تاريخى براى نزول آيه تبليغ ذكر كنند، تنها آيه را به لغو حراست ارتباط دادهاند.(2)
نقد اين نظريه
اولاً: اينكه آيه را به لغو حراست - چه در مكه و چه در مدينه - نسبت دهيم، با بخش اول آيه سازگار نيست؛ آنجا كه مىفرمايد: آنچه به تو وحى كردهايم تبليغ كن و الاّ رسالت خدا را تبليغ نكردهاى.
ثانيا: ارتباط آيه با لغو حراست - چه در مكه و چه در مدينه - با مسائل قطعى تاريخ نيز سازگار نيست، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله با قبائل پيمان مىبست تا همان گونه كه از زن و فرزند خود دفاع مىكنند از او هم دفاع كنند. مشهورترين آنها پيمانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با خزرجيان بست، كه به «بيعة الحرب» مشهور شد.
ثالثا: از مسلّمات تاريخ اسلام اين است كه حراست و حفاظت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله - چه در مكه و چه در مدينه - تا پايان عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله ادامه داشته است و روايات فراوانى از اين مسئله حكايت مىكنند. در بعضى از روايات اين مسئله مورد تأكيد قرار گرفته است كه حتى هنگام نماز از آن حضرت حراست مىكردند.(1)
برخى از روايات نيز از تقاضاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصحاب براى حراست و حفاظت حكايت مىكند.(2)
بعضى از روايات هم حكايت از ادامه حراست تا پايان عمر آن حضرت دارد: إنَّ النَبىَّ صلىاللهعليهوآله كانَ يَحرُسُهُ أصحابُهُ.(3)زيرا وقتى «كانَ» بر سر فعل مضارع در آيد افاده استمرار دارد.
همچنين برخى از روايات حكايت از محافظت از او در فتح مكه دارد.(4)
و بعضى از روايات حكايت از آن دارد كه حضرت تا از وجود محافظان اطمينان پيدا نمىكرد نمىخوابيد. عايشه مىگويد:
يك شب رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خواب نمىرفت. پس فرمود: اى كاش يكى از اصحاب شايستهام امشب از من حفاظت مىكرد ! عايشه گفت: در اين حال صداى سلاحى را شنيدم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: كيست ؟ سعد بن ابىوقاص گفت: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله، من براى حفاظت شما آمدهام. عايشه گفت: نزد شما آمدام تا از شما محافظت كنم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله خوابيد، به گونهاى كه من صداى خواب او را شنيدم.(5)
رابعا: به راستى جاى تعجب دارد كه عدهاى براى اينكه نزول آيه در غدير را انكار كنند، اسامى محافظان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در جنگها، سفرها، مدينه و ... نقل مىكنند،
و در عين حال مىگويند در مكه يا در مدينه بعد از اينكه آيه نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله حراست را لغو كرد !
خامسا: حتى در روز نيز از آن حضرت حفاظت مىشد. شاهد آن «اسطوانة الحرس» است، كه اكنون نيز يكى از ستونهاى مقدس مسجد النبى صلىاللهعليهوآله است. وجه نامگذارى آن اين است كه امير المؤمنين عليهالسلام در كنار آن مىنشست و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله محافظت مىكرد.(1)
مىگويند: در اين جنگ شخصى اقدام به ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله كرده بود، و پس از آن اين آيه نازل شد.(2)
نقد اين نظريه
اولاً: جنگ ذات الرقاع در سال چهارم هجرى اتفاق افتاده است(3)، در حالى كه پيشتر نقل كرديم كه سوره مائده - به عنوان آخرين سوره - در سالهاى پايانى عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.
ثانيا: منابع اصلى تاريخى كه جنگ ذات الرقاع را طرح كردهاند، هيچ يك نزول اين آيه را در اين جنگ ذكر نكردهاند. بلكه تنها وجوب صلاة خوف را مطرح كردهاند.
ثالثا: در صورت پذيرش اين نظر، آيه از نظر محتوا نيز هيچ تناسبى با اين جنگ ندارد ! چه ارتباطى وجود دارد بين تبليغ آنچه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده و تهديد او به اينكه اگر اين كار را نكند رسالت الهى را تبليغ نكرده است و بين حفاظت خداوند از او و طرح ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله ؟
رابعا: عجيبتر اينكه راوى نزول اين آيه در ذات الرقاع ابوهريره است ! در حالى كه ابوهريره در سال هفتم به مدينه آمده و مسلمان شده است(1)، و جنگ ذات الرقاع در سال چهارم رخ داده، و سوره مائده نيز در سالهاى پايانى عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.
اگر چه فخر رازى اقوال ياد شده در نزول اين آيه را تا ده قول نقل مىكند.(2)ولى بعضى از آنها به اندازهاى سست و بىاساس است كه ارزش نقل كردن را ندارد، تا چه رسد به نقد كردن. آنچه ياد شد مهمترين اقوال مخالف نزول آيه در غدير بود كه بىاساس بودن آنها بر اساس مدارك تاريخى روشن است.
آنچه باقى مىماند و قول شيعه و اكثر اهلسنت است نزول آيه در غدير خم است. شيعه كه در نزول اين آيه در غدير خم وحدت نظر دارند، و در بين اهلسنت نيز بسيارى بر اين باورند كه اين آيه در غدير خم نازل شده است.(3)
و اما شبهاتى كه در مورد آيه تبليغ مطرح شده است:
يكى از شبهاتى كه بر استدلال به اين آيه وارد كردهاند، شبهه سياق آيات است.
1) . تهذيب التهذيب: ج 6 ص 481. الاصابه فى تمييز الصحابه: ج 7 ص 203.
2) . تفسير فخر رازى: ج 11 ص 49.
3) . غرائب القرآن و رغائب الفرقان: ج 6 ص 129. تفسير المنار: ج 6 ص 463. تفسير ابن ابىحاتم: ج 4 ص 1172. تفسير فخر رازى: ج 11 ص 49. ينابيع الموده: ص 120 تاريخ دمشق: ج 42 ص 237. اسباب النزول واحدى : ص 115. الدر المنثور: ج 3 ص 117. المعيار و الموازنه: ص 210. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: ج 1 ص 86 . فرائد السمطين: ج 1 ص 158. عمدة القارى: ج 18 ص 206. الفصول المهمه: ص 42. فتح القدير: ج 2 ص 60 . تنبيه الغافلين عن فضائل الطالبين: ص 60 . تسهيل الوصول الى معرفة اسباب النزول: ص 134. فتح البيان فى مقاصد القرآن: ج 4 ص 19. تفسير روح المعانى: ج 6 ص 193. مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام: ص 80 .
شيهه را چنين مطرح مىكنند: وصيت به جانشينى مناسبتى با بحث با اهل كتاب ندارد، و اين مسئله از مواردى است كه بلاغت قرآن آن را نمىپسندد.(1)
پاسخ اين شبهه
رشيد رضا چنين تصور كرده است كه ترتيب موجود آيات همان ترتيب نزول است، و چون در ترتيب موجود آيات قبل و بعد درباره اهل كتاب است بايد اين آيه هم درباره اهل كتاب باشد. در پاسخ به اين شبهه بايد گفت:
يك. گر چه مسلمانان ترتيب آيات را توفيقى مىدانند؛ به اين معنى كه پس از آنكه آيات متفرق نازل مىشد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داده است كه اين آيه در كجا و آن آيه در كجا قرار گيرد. اين مسئله نسبت به ترتيبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشخص كرده درست و پذيرفته است، ولى آيا ترتيب قرآن موجود همان ترتيب رسول خدا صلىاللهعليهوآله است ؟
منابع اهلسنت در اين بحث خلاف اين مسئله را بيان مىكنند. مثلاً ابنشهاب مىگويد: خارجة بن زيد به من خبر داد كه از پدرش زيد بن ثابت شنيده است كه هنگام تنظيم مصحف آيهاى از سوره احزاب را نيافتيم، با اينكه من شنيده بودم و رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را قرائت مىكرد. تحقيق كرديم، آن را نزد خزيمة بن ثابت انصارى يافتيم. آن آيه اين بود: «مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللّهَ عَلَيهِ» .(2)پس از يافتن آن را در قرآن در سورهاش نهاديم.(3)
همان طور كه ملاحظه مىكنيد، زيد بن ثابت كه نقش اول را در جمع قرآن در منابع اهلسنت داشته است، اعتراف مىكند كه اين آيه را در سورهاش قرار داديم. ولى آيا در جايى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عصر خودش مشخص كرده بود ؟ يا هر جايى كه آنان مناسب ديدهاند ؟
دو. مسلمانان - چه شيعه و چه اهلسنت - وحدت نظر دارند كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، سيوطى كه نزول آيات را به انواع مختلف تقسيم كرده مىنويسد: نوع سيزدهم از آيات، آياتى است كه جداگانه نازل شدهاند و بيشتر آيات چنين است.(1)
گذشته از آن كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، گاه در يك آيه هم نمىتوان گفت كل آيه مربوط به يك مطلب است: در بين امت اختلافى نيست كه گاهى آيهاى از قرآن اولش درباره چيزى است و آخرش درباره چيزى، و وسطش درباره چيزى غير از اول آن است.(2)
چنانچه دانشمندان اهلسنت درباره آيه تطهير همين شبهه سياق را مطرح كردهاند، و در آنجا هم همين جواب است كه گاهى جملهاى معترضه وسط آيهاى آورده شده است. نمونههاى ديگر هم در قرآن دارد.
سه. از بهترين راههاى شناخت براى اينكه آيهاى با آيات ديگر نازل شده يا نه اين است كه اگر آيه مورد بحث را از مجموعه آيات ياد شده برداريم، ارتباط معنوى آيات به هم مىخورد يا نه. در مورد آيه تبليغ نيز همين شيوه قابل اعمال است. بدين سان كه اگر آيه تبليغ را از ميان برداريم، نه تنها خللى به ارتباط معنوى آيات قبل و بعد آن وارد نمىشود، بلكه كاملاً هماهنگ خواهند بود. با مراجعه به قرآن و قرائت آيات قبل و بعد، بدون در نظر گرفتن اين آيه مىتوان اين روش را تجربه كرد.
چهار. در آيات قبل و بعد، مخاطبان را با عنوان اهل كتاب، يهود و نصارى ... ياد مىكند. حال تغيير از اين عناوين به عنوان «يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حكايت از آن دارد كه مخاطب در اين آيه با آيات قبل و بعد متفاوت است. اين خود حاكى از اين مسئله است كه اين آيه با آن آيات نازل نشده است.
از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كردهاند اين است كه اگر آيه مورد بحث درباره امامت امام على عليهالسلام باشد، لازم مىآيد بين آيات قبل و آيات بعد فاصله ايجاد شود. فخر رازى در مفام بيان اين شبهه مىگويد:
چون در آيات بسيار بعد از اين آيه سخن با يهود و نصارى است، ممتنع است كه اين يك آيه در بين اين آيات آورده شده باشد، به گونهاى كه با آيات قبل و بعد بيگانه باشد.(1)
پاسخ اين شبهه
يك. فخر رازى نيز بر اين عقيده است كه همه اين آيات با هم نازل شدهاند ! از اين رو اين آيه با آيات قبل و بعد نمىتواند ارتباط نداشته باشد. به عبارت ديگر، كلام فخر
رازى همان شبهه سياق است كه پيشتر مورد نقد و بررسى قرار گرفت و تكرار نمىكنيم.
دو. يكى از نكاتى كه مىتواند نزول آيه را مشخص كند كه چه زمانى و درباره چه كسانى نازل شده است، مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» است. تعجب از فخر رازى است كه در تعيين «ما أُنزِلَ إلَيكَ» ده قول نقل مىكند !(2)دو قول آن مربوط به يهود و بقيه درباره نزول آيه در غدير و مسائل ديگر است. با اين حال چگونه اظهار مىدارد كه اين آيه با آيات قبل و بعد خود ارتباط دارد و نمىتواند اجنبى باشد ؟ با اين كه بر اساس
هشت قول ديگر آيه غير مرتبط است.
يكى از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كردهاند، اين است كه آيه از نظر محتوايى با مسئله امامت تناسب ندارد. رشيد رضا مىگويد:
از سياق آيه و ما قبل و ما بعد آن كه بگذريم، آيه به تنهايى نيز نمىپذيرد كه مقصود از تبليغ رهبرى على عليهالسلام باشد، زيرا جمله «إن لَم تَفعَل» شرطيه است كه بعد از جمله امرى «بَلِّغ» واقع شده است، و در پايان جمله نگهدارى، و جمله پايانى آيه كه تعليل مىكند خداوند كافران را هدايت نمىكند. هيچ يك از اين امور تناسبى با تبليغ كردن رهبرى على عليهالسلام براى مردم ندارد. آيه را با چشم بصيرت مطالعه كن نه با چشم تقليد.(1)
پس اين شبهه سه مرحله دارد:
جمله شرطيه «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او را انجام ندادهاى» چگونه با تبليغ خلافت على عليهالسلام سازگارى دارد ؟
جمله «خداوند تو را از مردم نگه مىدارد» چگونه با خلافت على عليهالسلام سازگارى دارد ؟
عبارت «خداوند كافران را هدايت نمىكند» چگونه با امامت على عليهالسلام سازگارى دارد ؟
پاسخ اين شبهه
الف. پاسخ بخش اول شبهه
رشيد رضا تصور درستى از جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ندارد و تصور مىكند جانشينى واقعى رسول خدا صلىاللهعليهوآله همان بوده كه بعد از شهادت آن حضرت اتفاق افتاده است، و يا در حد رئيس يك قبيله يا رئيسجمهورى يك كشور است، تا با عدم تبليغ رسالت الهى برابرى نكند.
در حالى كه امامت و خلافت و جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ادامه نبوت است و همان وظايف رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر عهده جانشين او است كه مهمترين آنها هدايت همه جانبه بشر به سوى خداست، كه چنين كارى جز با برخوردارى از عصمت و علم الهى امكان
1) . تفسير المنار: ج 6 ص 467.
پذير نيست؛ علمى كه تمام ابعاد احكام الهى اعم از دنيوى، اخروى، اجتماعى، سياسى، قضايى، فردى، اجتماعى، و ... را در برگيرد. به اعتراف دوست و دشمن بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين دانشى در اختيار امام على عليهالسلام بوده است.
در كنار اين علم گسترده و عصمت امام على عليهالسلام بايد به اعترافات خلفاى سهگانه در عدم آگاهى از احكام الهى و اسلامى اشاره كرد. تا حدى كه خليفه اول از اجراى حد الهى نسبت به خالد بن وليد در جريان كشتن مالك بن نويره و همبستر شدن با همسر او سرباز زد !
همچنين او مىگفت: بيعتتان را پس بگيريد، كه شيطانى همراه من است !
يا عدم آگاهى او از احكام ابتدايى كه بسيار روشن است، مثل ندانستن ميراث جده. براى پى بردن به ميزان آگاهى خليفه اول مىتوان به كتب تفسير، حديث و ... از خود اهلسنت مراجعه كرد، و دريافت كه بسيارى از صحابه در خلافت بر او برترى دارند.
اين عدم آگاهى در مورد خليفه دوم بسيار بيشتر است؛ از قبيل تحريم ازدواج موقت، با اينكه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله وجود داشت ! تجسس او در خانههاى مردم ! دستور به سنگسار زن حامله و زن ديوانه ! و موارد فراوان ديگر. به طورى كه او بارها و بارها مىگفت: «لَولا عَلىٌّ لَهَلَكَ عُمر» و ... .
از طرفى بايد در نظر داشت كه خليفه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بايد هدايت همه جانبه جامعه بشرى را عهدهدار شود. در اين صورت روشن است كه خداوند مىفرمايد: جانشين بعد از خودت را مشخص كن، كه اگر اين كار را انجام ندهى رسالت الهى را انجام ندادهاى.
ب. پاسخ بخش دوم شبهه
اگر مقصود از واژه «ناس» در آيه مشخص شود، هم جايگاه و ارتباط آن با ولايت على عليهالسلام و حفاظت او از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در برابر آنان مشخص مىشود، و هم جمله پايانى آيه. در اين زمينه چند احتمال زير مطرح شده است:
احتمال اول: مقصود از «ناس» مسلمانان باشند. اين احتمال نمىتواند درست باشد، چون مسلمانانى كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله از روى اخلاص و عشق به خداوند ايمان آوردهاند و همه چيز خود را در راه گسترش اسلام در طبق اخلاص گذاشته و سالها براى گسترش اسلام زحمت كشيدهاند، خطرى براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ندارند.
احتمال دوم: مقصود از «ناس» اهل كتاب باشند. اين احتمال نيز نمىتواند درست باشد. چون: اولاً وقتى قرآن اهل كتاب را مخاطب قرار مىدهد با عنوان يهود، نصارى، اهل الكتاب، الذين اوتوا الكتاب و الذين كفروا خطاب مىكند، نه با كلمه «ناس» . ثانيا در زمان نزول آيه در مدينه و مكه و به خصوص در مراسم حجة الوداع، اهل كتابى وجود نداشت تا خطرى براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشند.
احتمال سوم: مقصود از «ناس» روم و ايران باشند. اين احتمال نيز نمىتواند درست باشد. چون: اولاً هنوز اسلام در خارج از عربستان گسترش نيافته بود تا عدهاى مخالف پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند. ثانيا اينان هم در مراسم حضور نداشتند تا خطرى براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشند.
بنا بر اين، مقصود از «ناس» بايد جمعيتى صاحب نفوذ و قدرت باشند كه از مخالفان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اسلام هستند، و نيز از مسلمانان حاضر در مراسم و غير قابل شناخت ظاهرى باشند. بديهى است كه اين جمعيت غير از جريان نفاق و منافقان كسى نمىتواند باشد. منافقانى كه در رأسشان سران سقيفه و اطرافيانشان هستند.
بحث در مورد ابوبكر و عمر و نفاق و كارشكنىهاى متعددشان بسيار است و در كتب ديگر مفصل بيان شده است. در اينجا در مورد عدهاى سخن مىگوييم كه بسا آنان نيز در اينجا منظور آيه باشند، و آنان سران قريش هستند.
براى مشخص كردن اينان و خطرى كه براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله داشتند و خطرى كه از ولايت و امامت على عليهالسلام متوجه آنان مىشد و ترسى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از عملكرد آنان داشت، بايد عملكرد قريش را در برابر دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله مورد بررسى قرار داد، تا
بتوان خطر آنان را به تصوير كشيد. ولى بايد توجه داشت كه چنين كارى مستلزم بازخوانى يك دوره تاريخ اسلام است، كه اين كار در اينجا ممكن نيست و تنها به سرفصلهاى آن اشاره مى كنيم:
موضعگيرى قريش در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله
بعد از آنكه خداوند به رسول خود صلىاللهعليهوآله دستور داد دعوت به اسلام را علنى كند و او نيز دعوت آشكار را آغاز كرد، سرسختترين دشمنان او قريش بودند كه در برابر دعوت او دست به اقداماتى به شرح زير زدند:
اقدام اول: مذاكره براى جلوگيرى از تبليغ دين خدا: سران قريش آن قدر تكبر داشتند كه شأن خود را برتر از آن مىدانستند كه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مذاكره كنند. از اين رو در اين دوران با حضرت ابوطالب چندين دور مذاكره كردند، كه او مانع تبليغ پيامبر صلىاللهعليهوآله شود.
به اين متن توجه كنيد:
همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله قومش را به اسلام دعوت كرد، جمعى از سران قريش مانند عتبه و شيبه پسران ربيعة بن شمس و ابوسفيان پسر حرب و ابوبخترى و اسود و ابوجهل و وليد بن مغيره و نبيه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند: پسر برادر تو به خدايان ما ناسزا مىگويد و دين ما را سرزنش مىكند و افكار ما را سفيهانه مىپندارند و پدران ما را گمراه مىداند. يا مانع او شو، و يا دست از حمايت او بردارد تا خود بدانيم كه با او چه كنيم.(1)
در اين مذاكره، ابوطالب با سخنانى دلگرم كننده آنان را قانع كرد و آنان برگشتند. ولى چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله حاضر نبود دست از دعوت به حق خود بر دارد، دوباره خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند:
1) . سيره ابنهشام: ج 1 ص 265.
اى ابوطالب، سنّى از تو گذشته و در بين ما جايگاه و منزلتى دارى. از تو خواستيم جلو پسر برادرت را بگيرى، ولى جلو او را نگرفتى. به خدا قسم ما نمىتوانيم اين وضع را تحمل كنيم كه پدران ما دشنام داده شوند و افكار و انديشه ما سفيهانه دانسته شود و خدايان ما تحقير شوند. بنا بر اين، جلو او را بگير، و يا اينكه ما با تو و او درگير مىشويم؛ به گونهاى كه يكى از ما از ميان برود.(1)
اقدام دوم: مذاكره با تهديد براى جلوگيرى از تبليغ دين: اين دور از مذاكره چون همراه با تهديد جدى بود، ابوطالب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را خواست و سخنان قريش را به اطلاع آن حضرت رساند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ قريش به حضرت ابوطالب فرمود: عمو ! به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند و از من بخواهند كه دست از اين كار بردارم، اين كار را نخواهم كرد. مگر اينكه يا خداوند اين دين را گسترش دهد، و يا اينكه من در اين راه كشته شوم.
پس از اين كلمات، اشكهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جارى شد و گريه كرد و از جا برخاست. همين كه دور شد، حضرت ابوطالب او را خواند و عرض كرد: پسر برادرم بيا ! وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد، ابوطالب به او عرض كرد: پسر برادرم، برو و هر چه دلت مىخواهد تبليغ كن. به خدا قسم در برابر هيچ چيزى تو را تسليم نخواهم كرد !(2)
وقتى قريش از مذاكره با جناب ابوطالب براى وادار كردن رسول خدا صلىاللهعليهوآله به توقف تبليغ دين خدا راه به جايى نبردند، در صدد بر آمدند تا جلو تبليغ دين را بگيرند. براى رسيدن به اين هدف، از روشهاى زير استفاده كردند:
راه اول: برخورد مستقيم براى جلوگيرى از تبليغ دين
يك. مذاكره براى كشتن رسول خدا صلىاللهعليهوآله: قريش مىدانست كه راه رهايى از اين مشكل از بين بردن رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. ولى از طرفى حمايت جدى ابوطالب و به تبع
آن حمايت بنىهاشم - كه خود از قبائل زيرمجموعه قريش و مورد احترام مردم مكه بودند - از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مانع كشتن آن حضرت مىشد.
از اين رو خدمت ابوطالب آمدند و به او پيشنهاد كردند كه ما جوانى از جوانان قريش را به تو مىدهيم و تو نيز محمد صلىاللهعليهوآله را به ما بده تا او را بكشيم ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
وقتى قريش فهميدند كه ابوطالب حاضر نيست دست از حمايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست بردارد، نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند:
عِمارة بن وليد قوىترين و زيباترين جوان قريش است. او را به عنوان فرزند به تو مىدهيم كه از فكر و توان جسمى او استفاده كنى، و در برابر آن پسر برادرت را - كه مخالف دين ماست و بين ما تفرقه ايجاد كرده است و انديشه ما را سفيهانه مىپندارد - تسليم ما كن تا او را بكشيم. اين يك معامله است؛ مردى در برابر مردى !
ابوطالب فرمود: به خدا قسم اين كار هرگز شدنى نيست.(1)
دو. جلوگيرى از ايمان آوردن افراد: مشكل اساسى قريش اسلام بود، و اگر با رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز درگير شدند به خاطر اين بود كه او اسلام را تبليغ مىكرد.
پس از شكست طرحهاى ياد شده، به اين طرح رو آوردند كه از ايمان آوردن افراد جلوگيرى كنند، و در اين راه بسيار تلاش كردند تا از اسلام آوردن طفيل بن عمرو(2)، اعشى بن قيس شاعر معروف(3)، عدّاس(4)، و از ايمان آوردن قبائل در مناسك حج(5)، جلوگيرى نمايند.
سه. شكنجه ياران: قريش همزمان با تلاش براى جلوگيرى از ايمان آوردن افراد، به شكنجه ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله رو آورد. اين كار با دو انگيزه انجام مىگرفت: ايمان آورندگان باز گردند، و ديگران نيز تمايل به ايمان آوردن نداشته باشند.
شكنجه مؤمنان توسط قريش به قدرى روشن است كه جاى هيچ شبههاى براى كسى باقى نمىگذارد. به اين متن توجه كنيد: قريش با هم توافق كردند تا كسانى را كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايمان آوردهاند شكنجه كنند. بر اين اساس هر قبيلهاى مسلمانان آن قبيله را شكنجه مىكردند.(1)
از ديگر شواهد اين جريان است:
كتك خوردن عبداللّه بن مسعود و مجروح شدن او تنها به خاطر خواندن قرآن.(2)
شكنجه بلال با آن وضع فجيع، تنها به جرم گفتن لا اله الا اللّه.(3)
شكنجه ياسر و سميه و عمار با آن وضع رقتبار براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار دردناك
بود.
از اين رو وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كنار آنان مىگذشت و اين شكنجهها را مىديد، مىفرمود: صبرا آلياسر، موعدكم الجنة(4): آلياسر صبر كنيد، وعدگاه شما بهشت است.
آنچه ياد شده، درباره ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، ولى اذيت و آزار قريش نسبت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين بحث خارج است.
چهار. تعقيب مومنان: قريش نه تنها مسلمانان را مورد اذيت و آزار و شكنجه قرار مىداد تا از دين خود دست بردارند، بلكه پس از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مسلمانان
براى مهاجرت به حبشه نيز آرام ننشستند و هيأتى را به حبشه فرستادند تا آنان را به مكه باز گردانند:
همين كه قريش ديدند ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حبشه استقرار يافته و امنيت يافتهاند، با يكديگر مشورت كردند و تصميم گرفتند تا دو نفر قريشى توانا را به حبشه بفرستند و از نجاشى بخواهند تا مسلمانان را بازگرداند، تا آنان را به خاطر دينشان شكنجه كنند و از محل آرامش و استقرارشان بيرون كنند.(1)
پنج. تلاش براى نرسيدن صداى قرآن به گوش ديگران: قريش كه از به ثمر رسيدن راههاى ياد شده مأيوس شده بود و از طرفى نمىتوانست گسترش دين خدا را ببينند، تلاش كردند تا مردم با رسول خدا صلىاللهعليهوآله روبرو نشوند. پس هنگامى كه آن حضرت مشغول خواندن قرآن بود، با سر و صدا كردن مانع مىشدند كه مردم صداى آن حضرت را بشنوند، كه اين تلاش نيز در قرآن منعكس شده است.(2)
راه دوم: طرح سازش
خداوند اراده كرده بود تا نور اسلام در بين مردم گسترش يابد، و در مقابل قريش تلاش مىكردند تا اين نور را خاموش كنند. پس از آنكه راههاى قبل به نتيجه نرسيد، طرح سازش با رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در قالب پيشنهادهاى زير ارائه كردند:
يك. پيشنهاد اعطاى امتيازات: قريش در طرح سازش با رسول خدا صلىاللهعليهوآله چندين مرحله را اجرا كرده است. يكى از آنها دادن امتيازات به رسول خدا صلىاللهعليهوآله در برابر سكوت آن حضرت است. به اين پيشنهادها توجه كنيد:
عتبه، شيبه، ابوسفيان، نضر، ابوالبخترى، اسود، زمعه، وليد، ابوجهل، عبداللّه بن ابىاميه، عاص بن وائل، نبيه، منبه، اميه بن خلف و ... گرد آمدند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله مذاكره كردند و به او گفتند:
اگر مقصودت از آوردن اين سخن (قرآن) گردآورى ثروت است، از اموال خود آنقدر برايت جمع مىكنيم كه ثروتمندترين ما باشى. و اگر مقصودت به دست آوردن موقعيت اجتماعى است، ما تو را به سرورى مىپذيريم. و اگر مقصودت به دست آوردن قدرت و حكومت است، ما حاضريم حاكميت تو را بپذيريم. و اگر جن بر تو غلبه كرده است و ديوانه شدهاى - كه شايد چنين باشد - ، حاضريم در راه درمان تو اموال خود را هزينه كنيم تا بهبود يابى، يا ما مأيوس شويم.(1)
دو. مشاركت در دين: قريش پس از مأيوس شدن از دادن امتيازات مادى، حاضر شدند دين مشترك را در مكه اعلام كنند؛ بدين گونه كه زمانى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان و قريش آئين عبادى اسلام را به جا آورند، و در مقابل زمانى هم رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مسلمانان در برابر بتهاى قريش سجده كنند ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
گفتند: اى محمد ! بيا با هم آنچه تو عبادت مىكنى عبادت كنيم و تو هم آنچه را ما عبادت مىكنيم عبادت كن، و ما و شما دين مشترك داشته باشيم. اگر آنچه تو عبادت مىكنى بهتر بود ما بهره خود را بردهايم، و اگر آنچه ما عبادت مىكنيم بهتر بود تو بهرهات را بردهاى.(2)
در مقابل اين پيشنهاد، خداوند سوره كافرون را نازل كرد و به اين بازى خاتمه داد. قريش يك بار ديگر در آستانه ارتحال ابوطالب پيشنهاد سازش را در حضور ابوطالب مطرح كرد، كه با پيشنهاد توحيد به شكست انجاميد.(3)
راه سوم: تحريم اقتصادى و اجتماعى
قريش كه نتوانسته بود رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از تبليغ دين منصرف كند و روز به روز بر گسترش اسلام و جمعيت مسلمانان افزوده مىشد، تصميم گرفتند هر گونه روابط اجتماعى با مسلمانان را تحريم كنند:
وقتى قريش ديد كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله روز به روز گسترش مىيابند، در جلسهاى تصميم گرفتند تا قرار دادى عليه بنىهاشم و بنىعبدالمطلب بنويسند؛ كه نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند، و نه به آنان چيزى بفروشند و نه از آنان چيزى بخرند. اين توافق را نوشته با هم پيمان بستند تا آن را رعايت كنند، و براى اطمينان كار قرار داد را در داخل كعبه آويزان كردند. نويسنده قرار داد منصور بن عكرمه بود.(1)
راه چهارم: هجوم نظامى
پس از مقاومت سرسختانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و يارانش در برابر شكنجه و آزار قريشيان و كمك خداوند و تابيدن نور ايمان در دل يثربيان و هجرت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مسلمانان به مدينه و تشكيل حكومت دينى در اين شهر و بستن پيمان با قبائل اطراف مدينه، نه تنها قريش رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مسلمانان را رها نكرد، بلكه در همين دوران دهها عمليات نظامى بزرگ و كوچك را عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله سازماندهى كرد، كه داستان اين بخش از تلاش قريش در حد چندين جلد كتاب است.
راه پنجم: پيمان صلح يا شكست سياسى
قريش از غارت اموال مسلمانان در مكه(2)راه به جايى نبرد و نتوانست از هجرت آن حضرت جلوگيرى كند(3)و با هجومهاى نظامى پى در پى نيز نتوانست حكومت دينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را سرنگون كند. به خصوص بعد از هجوم نظامى احزاب؛ كه همه امكانات و همپيمانان خود و مخالفان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اسلام را بسيج كرد و همكارى يهود و ستون پنجم و تلاش منافقان مدينه هم سودى نبخشيد. سرانجام ناچار شد تا قدرت سياسى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به رسميت بشناسد، و در پايان سال ششم(4)در منطقه حديبيه با آن حضرت پيمان صلح منعقد كند. با اين تفاوت كه در اين دوران اقتدار ابوسفيان به پايان رسيده بود. يا به تعبيرى تاريخ مصرف او تمام شده بود و مىبايد
شخص سهيل بن عمرو جايگزين ابوسفيان مىشد.(1)وى تا پايان عمر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رهبرى جبهه مخالف آن حضرت را در قريش رهبرى كرد.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه مخالفت قريش به خصوص سهيل بن عمرو در همين دوران به حدى است كه از نوشتن «بسم اللّه الرحمن الرحيم» در اول قرار داد صلح جلوگيرى كردند.(2)حتى وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيشنهاد كرد بنويسند اين پيمان صلحى است بين محمد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سهيل بن عمرو، سهيل گفت: اگر قبول داشتم كه تو رسول خدا هستى كه با تو نمىجنگيديم. بلكه اسم خودت و پدرت را بنويس.(3)
راه ششم: ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله
درگيرى اصلى قريش با توحيد بود، و اگر با رسول خدا صلىاللهعليهوآله درگير شد بدين سبب بود كه او نداى توحيد سر مىداد. از اين رو به موازات تلاش براى جلوگيرى از گسترش دين، نابودى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نيز در دستور كار خود قرار دادند. تا جايى كه چندين بار طرح ترور حضرتش را اجرا كردند، كه به چند نمونه اشاره مىكنيم:
طرحى كه در مكه و توسط ابوجهل اجرا شد، كه به شكست انجاميد.(4)
طرحى كه در آستانه هجرت به رهبرى ابوجهل و توسط جمعى از قريش اجرا شد، كه قبل از اجرا جبرئيل به آن حضرت خبر داد، و آن حضرت هم على عليهالسلام را در بستر خود خواباند و خود نجات يافت.(5)
ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه، كه توسط صفوان بن اميه طراحى و شكست خورد.(6)
بعد از فتح مكه و در جنگ حنين نيز توسط شيبة بن عثمان طرح ترور اجرا شد، كه با شكست مواجه شد.(1)
در سال نهم هجرى و در مدينه عامر بن طفيل نيز قصد ترور آن حضرت را داشت كه شكست خورد.(2)
در جنگ تبوك سال نهم هجرى نيز جمعى از منافقان اقدام به ترور او كردند، كه با خبر دادن جبرئيل و تدبير رسول خدا صلىاللهعليهوآله با شكست مواجه شد.(3)
راه هفتم: گرايش به نفاق
قريش كه از همه توانايىهاى خود براى نابودى اسلام و مسلمانان استفاده كرده و راه به جايى نبرده بود، با فتح مكه آخرين سنگر خود در برابر مسلمانان را از دست داد و به ناچار در برابر اقتدار مسلمانان تسليم شد. از طرفى هم اعتقادى به توحيد و رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نداشت. از اين جهت به نفاق رو آوردند و منافقانه مسلمان شدند. پس از آن هر كجا كه شرايط فراهم شد، با اظهار كفر، مستقيم و غير مستقيم عليه اسلام و مسلمانان اقدام كردند.
حضرت امير المؤمنين عليهالسلام كه خود از حاضران در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و از كسانى است كه با تمام توان با قريش درگير بوده است، درباره اسلام آن روز قريش چنين مىفرمايد: فَوَالَذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرِأ النَسمَةَ ما أسلَموا، وَ لكِنِ استَسلَموا وَ أسرُّوا الكُفرَ. فَلمّا وَجَدوا أعوانا عَلَيهِ أظهَروهُ(4): قسم به آنكه دانه را شكافت و انسان را آفريد، آنان هرگز مسلمان نشده بودند بلكه تسليم شده بودند و كفر خود را پنهان كردند، و همين كه يارانى يافتند كفرشان را اظهار نمودند.
حضرت در نامهاى ديگر به معاويه مى فرمايد: وَ ما أسلَمَ مُسلِمُكُم إلاّ كُرها(1): هيچ مسلمانى از شما مسلمان نشد مگر از روى ناچارى.
براى اثبات نفاق سران قريش بنا نداريم به سخنان بنىهاشم و منابع شيعه استناد كنيم. در اينجا قرائن اين نفاق را از سخنان سران قريش و عملكرد آنان پس از فتح مكه ارائه مىكنيم:
قرينه اول: اظهار كفر بعد از اسلام: گر چه سران قريش در فتح مكه به ظاهر مسلمان شدند و همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ حنين شركت كردند، ولى در اولين فرصتى كه احساس كردند سپاه اسلام شكست خورده است، كفر درونى خود را آشكار كردند:
ابوسفيان در حالى كه ازلام در تيردان او بود با خوشحالى گفت: لا تَنتَهى هَزيمَتُهُم دونَ البَحرِ(2): فرار آنان تا كنار دريا ادامه مىيابد.
كلدة بن حنبل گفت: ألا بَطَلَ السِحرُ اليَومَ(3): همانا امروز سحر باطل شد (مقصودش نبوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود) .
صفوان بن اميه مىگويد: ما زالَ رَسولُ اللّهِ يُعطينى مِن غَنائِمِ حُنَينٍ وَ هُوَ أبغَضُ الخَلقِ إلَىَّ(4): با اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنان از غنائم حنين به من مىدهد (رسول خدا صلىاللهعليهوآله يكصد شتر به او داده بود) در همان حال منفورترين انسان نزد من بود.
قرينه دوم: طرح ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله: همين كه مسلمانان در حنين پا به فرار گذاشتند و سران قريش فرصت يافتند، شيبة بن عثمان بن ابىطلحه براى ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديك آمد، ولى امداد غيبى مانع اين كار او شد.(5)
قرينه سوم: غارت رداى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: قريشِ مسلمان ! در بازگشت از حنين كه احساس كردند شايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله غنائم جنگى را به مدينه ببرد، در بين راه مرتب به او مىگفتند: غنائم را تقسيم كن. و چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعتنايى نكرد، به او حمله كرده و رداى آن حضرت را ربودند(1)!
قرينه چهارم: تصميم به ارتداد از اسلام: با انتشار خبر شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مكه، قريشيان تصميم گرفتند از اسلام برگردند. به اين جريان توجه كنيد:
هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وفات كرد، بيشتر مردم مكه تصميم گرفتند از اسلام برگردند، به گونهاى كه عتاب بن اسيد (والى مكه از طرف رسول خدا صلىاللهعليهوآله) از آنان ترسيد و مخفى شد. تا اينكه سهيل بن عمرو به صحنه آمد و سخنرانى كرد و گزارش وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله را داد و گفت: مرگ رسول خدا صلىاللهعليهوآله موجب قدرت اسلام خواهد شد. هر كس از ما جدا شود گردن او را خواهيم زد. به دنبال آن مردم از تصميم خود برگشتند و عتاب بن اسيد از مخفيگاه خود بيرون آمد.(2)
سهيل بن عمرو همان كسى است كه حاضر نشد اسم خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ابتداى قطعنامه صلح حديبيه آورده شود. در اين دوران رهبرى قريش در اختيار او بود. او سالها در انتظار شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه قدرت متمركز او را به اسم اين كه محمد صلىاللهعليهوآله از قريش است تصاحب كند. در سقيفه نيز با همين انديشه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از قريش است قدرت را تصاحب كردند.
بايد توجه داشت كه تلاش سهيل بن عمرو وقتى انجام گرفت كه براى او گزارش آوردند كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله قدرت در اختيار قريش قرار گرفته است نه در اختيار بنىهاشم. چيزى كه تعجب انسان را بر مىانگيزد اين است كه محتواى سخنرانى سهيل بن عمرو در مكه عين محتواى سخنرانى ابوبكر بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله
مقابل خانه آن حضرت است. با اينكه آن روز وسائل ارتباط جمعى به اين شكل وجود نداشت !
راه هشتم: استقلال سياسى
با اينكه مكه به دست رسول خدا صلىاللهعليهوآله فتح شد و آن حضرت براى مكه حاكم تعيين كرد و قريش مسلمان شده بايد تسليم رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نماينده او باشند، ولى قريش اعتقادى به اسلام نداشت و تنها تسليم شده بودند. از اين رو تلاش مىكردند تا خود را همپيمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نشان دهند و استقلال سياسى خود را حفظ كنند. به گونهاى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنان را به سركوبى نظامى تهديد كرد. به اين جريان توجه كنيد:
بعد از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد، جمعى از قريش نزدش آمدند و گفتند: اى محمد ! ما همپيمان و قوم تو هستيم و جمعى از بردگان ما به تو ملحق شدهاند كه انگيزهاى در اسلام ندارند، بلكه از كار كردن فرار كردهاند. آنان را به ما برگردان.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ابوبكر مشورت كرد. او گفت: راست مىگويند. به عمر فرمود: تو چه مىگويى ؟ او نيز نظر ابوبكر را تأييد كرد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جمعيت قريش ! خداوند مردى كه قلبش را با ايمان آزموده است و قريشى را بر شما برخواهد انگيخت كه گردن شما را به خاطر دين بزند. ابوبكر گفت: آن شخص منم از رسول خدا ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: نه. عمر گفت: آن شخص منم اى رسول خدا ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: نه. بلكه آن شخص كسى است كه در مسجد مشغول دوختن نعلين است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله نعلينش را به على عليهالسلام داده بود تا بدوزد.(1)
در اين روايت از كلماتى كه قريش به كار بردهاند همانند: محمد، قومك، حليف و ... ، مىتوان نتيجه گرفت كه آنان به اسلام اعتقادى نداشتند و به نفاق اظهار اسلام مىكردند. آنچه مايه تعجب است همفكرى خليفه اول و دوم با هيأت قريش است !
1) . كنز العمال: ج 13 ص 174.
راه نهم: تقسيم قدرت
با توجه به عملكرد قريش - به خصوص بعد از فتح مكه، و به ويژه با توجه به طرح استقلال سياسى سهيل بن عمرو به نمايندگى از قريش در برابر حكومت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و جواب منفى آن حضرت، طبيعى به نظر مىرسد كه قريش خواهان مشاركت در قدرت و سهيم شدن در رهبرى آن باشد. اين سهمخواهى قريش در منابع شيعه بيان شده است. به اين روايت توجه كنيد:
بعد از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ابتدا به امامت امير المؤمنين عليهالسلام تصريح كرد، جمعى از قريش نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند و به آن حضرت عرض كردند: مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در اختيار تو و امامت در اختيار پسرعموى تو باشد. اگر شخص ديگرى را براى اين كار در نظر بگيريد بهتر است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود: من اين كار را با انتخاب خودم انجام ندادهام تا تغيير آن در اختيار من باشد. بلكه خداوند آن را بر من واجب كرده و به من دستور داده است.
به حضرتش عرض كردند: اگر اين كار را به خاطر ترس از خدا انجام نمىدهى، لااقل يك نفر از قريش را در خلافت با او شريك كن تا مردم به خاطر او آرام گيرند و كسى با تو مخالفت نكند.
در اينجا اين آيه نازل شد: «به تو و پيشينيان قبل از تو نيز وحى كرديم كه اگر شريك ورزى عملت باطل مىشود و خود از زيانكاران خواهى بود» .(1)
با توجه به نكات ياد شده، اگر يك بار ديگر عملكرد قريش در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خصوص بعد از فتح مكه را مورد بررسى قرار دهيم، روشن مىشود كه بخشى از «ناس» در آيه تبليغ كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از عكس العمل آنان واهمه داشت همين سران قريش بودند.
1) . زمر / 65 . تنزيه الانبياء: ص 120.
شايد به همين دليل بود كه رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله تشكيل مراسم رسمى معارفه را با دور شدن از منطقه مكه تا غدير به تأخير انداخت، تا سران قريش از بقيه مسلمانان جدا شوند.
ج. پاسخ بخش سوم شبهه
و اما بخش سوم از شبهه رشيد رضا: با توجه به نكات ياد شده و در پاسخ سؤال دوم، بازگشت عدهاى از مسلمانان از اسلام به كفر قطعى به نظر مىرسيد. چنانكه سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبههاى حجة الوداع همين بود، چرا كه در تمام اين موارد با تأكيد فراوان هشدار مىدادند: لا ترجعوا بعدى كفارا، يضرب بعضكم رقاب بعض. و نيز كلمات ديگر حضرت.
همچنين حوادث بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ارتداد قبائل و پيدايش جنگهاى ردّه نيز حكايت از اين داشت كه بسيارى از مسلمانان در آن فاصله زمانى كه اسلام را از روى انديشه نپذيرفته، در واقع تصوير درستى از مسئله جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نداشتند.
بدين سان ترس رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ارتداد مردم به كفر طبيعى به نظر مىرسيد. چنانكه خود آن حضرت نيز اين مسئله را در خطبههاى غديريه و غير آن در حجة الوداع اعلام كرده بود.
با اين وصف، تعليل پايان آيه اشاره به اين دارد كه عدهاى نمىخواهند هدايت شوند و بپذيرند، و به خاطر اين عده نمىتوان مسئله جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را - كه بايد تا پايان عمر جهان ادامه يابد - اعلام نكرد.
بنا بر اين، خداوند به آن حضرت اعلام مىكند كه وظيفه تو ابلاغ است، گر چه عدهاى كافر شوند و از پذيرش هدايت سرباز زنند. همان طور كه نسبت به نعمان بن حارث و ماجراى سنگ آسمانى در همان زمان و نسبت به عدهاى بعد از آن زمان اتفاق افتاد.
بنا بر اين، با توجه به مطالبى كه در پاسخ اين سه سؤال بيان شد، روشن مىشود كه هيچ نوع تعارض محتوايى و يا استبعاد محتوايى در آيه وجود ندارد.
در مورد شأن نزول آيه تبليغ وجوه مختلفى گفتهاند، كه فخر رازى تا حدود نه وجه ذكر كرده است. طبرى نيز اين باره وجهى از ابنعباس ذكر كرده كه مىگويد:
اگر آيهاى از آياتى را كه پروردگارت بر تو فرو فرستاده است كتمان كنى، رسالت مرا تبليغ نكردهاى. اين وجه با نزول آيه تبليغ در داستان غدير منافاتى ندارد، خواه لفظ «آيه» را در قول ابنعباس نكره محض بگيريم، و خواه نكره تخصيص داده شده است.
چنانچه آن را نكره تخصيص داده شده بگيريم، مراد همان معنايى است كه ما به وسيله احاديث و رواياتى كه نقل شد، در مقام اثبات آن هستيم. و اگر آن را نكره مطلق و محض بگيريم، در اين صورت جمله «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» تأكيدى است بر انجام و اجراى چيزى كه امر به تبليغ آن شده است. التبه به لفظ مطلق كه هر مصداقى را شامل مىشود، و داستان غدير خم يكى از آن مصداقهاست.
از قتاده روايت شده كه گفت: خداوند متعالى پيامبر صلىاللهعليهوآله را كافى خواهد بود و او را از كيد مردمان نگاه خواهد داشت و با اين نويد او را امر به ابلاغ فرمود. اين قول هم با آنچه ما مىگوييم منافاتى ندارد، زيرا جز اين منظور نيست كه خداى متعال حفظ و صيانت پيامبرش صلىاللهعليهوآله را در تبليغ امرى كه به موجب آن از اختلاف و عدم تمكين امتش بيمناك بود تضمين فرموده است، و منعى ندارد كه آن امر همان نص غدير باشد، و با تصريحاتى كه در اين احاديث مشهود است همين معنى آشكار مىشود.
از سعيد بن جبير و عبداللّه بن شقيق و محمد بن كعب قرظى و عايشه روايت شده كه گفتند: پيش از نزول آيه « ... وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » عدهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله حراست مىنمودند. ولى پس از نزول اين آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله سر خود را از حجره خود
بيرون كرد و به محافظان فرمود: برگرديد و برويد، ديگر نيازى به نگهبانى و حراست شما نيست، زيرا خداوند مرا حفظ فرمود.(1)
در اين قول نيز جز اينكه پس از نزول وعده نگهدارى خداوند، پيامبر صلىاللهعليهوآله نگهبانان خود را متفرق ساخت چيز ديگرى وجود ندارد كه متعرض امرى شده باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدان جهت از آسيب مردم در اين داستان بيم داشت. پس منعى ندارد كه اين امر همان مسئله غدير باشد، چنانكه روايات مذكور در اين كتاب و غير آن همين امر را تأييد مىكند.
طبرى در سبب نزول آيه نيز به نقل از قرظى آورده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هر وقت به منزلى فرود مىآمد، اصحاب آن حضرت درخت سايهدارى را انتخاب مىكردند كه حضرتش به هنگام خواب نيمروز در زير آن درخت بياسايد.
روزى هنگام آسايش پيامبر صلىاللهعليهوآله، عربى صحرانشين آمد و شمشير خود را كشيد و گفت: چه كسى تو را از حمله من مانع خواهد شد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا. ناگهان دست آن عرب لرزيد و شمشير از دست او افتاد. راوى گويد: عرب مزبور در آن حال با وضعى غير عادى آنقدر سر خود را به درخت كوبيد تا مغز او متلاشى شد، و خداى متعال نازل فرمود: « ... وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .
اين روايت تناقض دارد با آنچه كه قبلاً ذكر شد كه نگهبانان آنجناب را در بر مىگرفتند تا هنگامى كه اين آيه نازل شد، زيرا بسيار دور از تصور است كه با وجود نگهبانان گرداگرد جايگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله و آويخته بودن آن شمشير در نزد حضرتشى، آن عرب صحرانشين به هنگام استراحت آن حضرت بتواند به سوى او راه يابد.
علاوه بر اين، قبول چنين واقعهاى مستلزم اين است كه آيه تبليغ به طور پراكنده و متفرق نازل شده باشد، زيرا اين روايت تصريح دارد كه آنچه بعد از داستان آن عرب صحرانشين نازل شد فقط جمله «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» بود.
1) . لفظ روايت از عايشه است.
بديهى است كه بين اين داستان با صدر آيه سنخيت و مناسبتى وجود ندارد، و با چنين كيفيتى پذيرش اين قول در سبب نزول آيه مزبور - كه قرظى به تنهايى آن را روايت كرده - دشوار و مشكل است.
البته بعيد و محال نيست كه داستان آمدن عرب صحرايى از جمله اتفاقاتى باشد كه پيرامون نص غدير و نزول آيه به وجود آمده باشد و راويان سادهلوح بدون توجه و دقت در جهات لازم پنداشته باشند كه اين آيه به خاطر موضوع اعرابى - كه يك موضوع فرعى و اتفاقى بوده - نازل شده است.
در حالى كه سبب بزرگتر و مهمترى براى نزول آيه وجود داشته و آن امر ولايت كبرى بوده است. و گرنه اين حادثه به فرض وقوع، حادثه مهمى نبوده كه به خاطر آن آيهاى نازل شود، و چه بسيار نظاير اين امر اتفاق افتاده كه مورد اهميت و توجه قرار نگرفته است. منتهى چنين اتفاقى به فرض وقوع و صحت، چون مقارن با نص ولايت على عليهالسلام اتفاق افتاده، اشخاص بسيط و سادهلوح را به چنين وهم و پندارى افكنده است.
طبرى از ابنجريح روايت كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از قريش انديشناك بود. وقتى آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، آن حضرت دراز كشيد و دو يا سه بار فرمود:
هر كس مىخواهد مرا خوار گرداند بيايد. البته چه مانعى دارد كه آن امرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خاطر آن از قريش انديشناك بود همان نص خلافت باشد ؟ چنانكه احاديث و روايات مذكور به تفصيل بدان تصريح دارد. بنا بر اين، اين روايت هم با آنچه ما مىگوييم ضديت و منافاتى نخواهد داشت.
طبرى به چهار سند از عايشه روايت كرده كه گفت: هر كس گمان كند كه محمد صلىاللهعليهوآله امرى از كتاب خدا را كتمان نموده، هر آينه مرتكب بهتان و افتراى بزرگى به خداى متعال گشته است. در حالى كه خداى متعال مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
عايشه با گفتار اين مطلب در صدد بيان سبب نزول نبوده، بلكه به فرموده اين آيه كريمه حضرتش هيچ آيهاى از كتاب خدا را فرو گذار ننموده مگر آنكه آن را ابلاغ و بيان كرده است.
اين مطلبى است كه به هيچ وجه در خور شك و ترديد نيست و ما نيز قائل به آن هستيم، چه قبل از نزول آيه مزبور و چه بعد از آن.
اما آنچه را كه رازى در تفسيرش از وجود ده گانه(1)گردآورده و نص غدير را دهمين آنها قرار داده ! و داستان عرب صحرايى مذكور در تفسير طبرى را هشتمين آنها و نيز ترس از قريش را با افزايش يهود و نصارى بر آن را نهمين آنها عنوان كرده است، بىترديد همگى مبتنى و متكى بر رواياتى است مرسل، كه سندهاى طريق آن مقطوع و گوينده آن غير معلوم است.
به همين جهت، در تفسير نيشابورى تمام آن اقوال به لفظ مجهول «قيل» - يعنى گفته شد - بيان گرديده است. ولى نيشابورى روايتى كه شامل نص ولايت است را وجه اول از وجوه ده گانه قرار داده، و آن را به ابنعباس و براء بن عازب و ابوسعيد خدرى و محمد بن على عليهالسلام نسبت داده است.(2)
1) . وجوه دهگانهاى كه فخر رازى در اسباب نزول آيه تبليغ در تفسير خود آورده، به طور خلاصه از اين قرار است: 1. اين آيه در داستان رجم و قصاص بر مبناى آن چه در قصه يهود ذكر شد، نازل گرديد. 2. در نكوهش و استهزاى يهود به دين اسلام نازل شده است. 3. چون آيه ى تخبير احزاب / 82 نازل شد، پيغمبر مدلول آن را براى همسران خود بيان نكرد از ترس اين كه مبادا دنيا را اختيار كنند؛ در نتيجه، اين آيه نازل شد. 4. در امر زيد و زينب نازل شد. 5 . در مورد جهاد نازل شد، زيرا گاه رسول خدا از تحريض منافقين به جهاد خوددارى مى نمود. 6 . چون پيغمبر از نكوهش خدايان ثنوى ها كه قائل به دو خدا بودند، ساكت شد، اين آيه نازل شد. 7. هنگامى كه پيامبر در حجه الوداع بعد از بيان شرايع و مناسك به مردم فرمود: آيا ابلاغ كردم ؟ گفتند: بلى، آن گاه عرض كرد: بار خدايا گواه باش، اين آيه نازل شد. 8 . درباره عربى صحرايى نازل شد كه مى خواست پيغمبر را كه در زير درختىآرميده بود، به قتل رساند. 9. پيغمبر از قريش و يهود و نصارا انديشناك بود كه خداى متعال به وسيله ى اين آيه هيبت آنان ار از قلب او زائل فرمود. 10. در داستان غدير نازل شده است.
2) . مفاتيح الغيب: ج 3 ص 635 .
طبرى كه خود مقدمتر و داناتر به اين شئون بوده، وجوه مذكور را به حساب نياورده است. وى هر چند حديث ولايت را نيز ذكر نكرده، ولى كتاب جداگانهاى در آن تأليف نموده، و هر چند حديث ولايت را به هفتاد و اندى طريق آورده است. در آنجا طبرى نزول آيه تبليغ را هنگام اعلام ولايت على عليهالسلام به اسنادش از زيد بن ارقم روايت كرده است.
فخر رازى نيز وجوه مذكور را معتبر نشمرده، جز آنچه را كه در وجه نهم بر روايت طبرى افزوده است. او گفته كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از يهود و نصارى انديشناك و هراسان بود.
بنا بر مراتب ياد شده، وجوه نام برده صلاحيت آن را ندارد كه مورد اعتماد قرار گيرد، و در خور آن نيست كه با احاديث معتبر پيشين برابرى كند. رواياتى كه دانشمندان بزرگ مانند طبرى، ابن ابىحاتم، ابنمردويه، ابنعساكر، ابونعيم، ابواسحاق ثلعبى، واحدى، سجستانى، حسكانى، نطنزى، رسعنى و غير آنان با سندهاى متصل آنها را روايت كردهاند.
آيا نسبت به حديثى كه اين پيشوايان معتبر مىدانند جز تصديق به حقيقت آنچه شيعه مىگويد گمان ديگرى مىتوان برد ؟
علاوه بر آنچه گفته شد، اصولاً در بعضى وجوهى كه رازى در سبب نزول آيه تبليغ ذكر كرده، دلايل ساختگى آشكار و نمايان است؛ چرا كه سياق آيه با وجوهى كه به عنوان سبب نزول ذكر كرده مناسبتى ندارد. بنا بر اين، بعيد نيست كه وجوه نه گانه مذكور يكى از اين موارد باشد:
يا تفسير به رأى باشد، و يا استحساناتى فرضى باشد كه فاقد دليل است، و يا مقصود ايجاد موانع زيادى در برابر حديث ولايت بوده، تا قوت آن حقيقت با القاى اينگونه اوهام در هم شكسته شود و جانب تصديق به اين امر خطير ضعيف گردد. در حالى كه خداى تعالى جز اين نمىخواهد كه نور خود را تمام و جلوهگر فرمايد.
رازى بعد از بر شمردن وجوه ده گانه مىگويد: بدان كه اين روايات اگر چه بسيار است، ولى بهتر اين است كه مدلول آيه بر اين حمل شود كه خداى تعالى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از مكر يهود و نصارى ايمن ساخت و او را امر فرمود كه بدون بيم و هراس از آنان تبليغ خود را ظاهر سازد.
رجحان اين نظر از اين جهت است كه بحث و سخن بسيارى قبل از اين آيه و بعد از آن با يهود و نصارى جريان دارد. لذا ديگر روا نيست كه اين يك آيه در بين مطالب قبل و بعد آن مربوط به موضوع ديگرى باشد، به طورى كه با مطالب قبل و بعد بيگانه و بىارتباط گردد !
پس ترجيح رازى نسبت به اين وجه صرف استنباطى است كه او با استفاده از سياق آيات كرده، بدون اينكه مستندى از روايتى داشته باشد. ما پس از دانستن اين اصل كه ترتيب ذكر آيات نوعا غير از ترتيب نزول آنهاست، ديگر در مقابل نقل صحيح مراعات سياق آيات براى ما مهم نخواهد بود. با ملاحظه ترتيب نزول سورههايى كه با ترتيب آنها در قرآن مخالفت دارد، اطمينان به اين امر حاصل خواهد شد. چنانكه سورههايى كه در مدينه نازل شده و بالعكس مؤيد اين موضوع است.
سيوطى مىگويد:
اجماع و نصوص پياپى بر اين امر استوار است كه ترتيب آيات قرآن توقيفى است و شبههاى در اين امر نيست. اما اجماع بر اين امر را عدهاى از علماى تفسير نقل كردهاند. از جمله زركشى در «البُرهان» و ابوجعفر بن زبير در «المُناسبات» . عبارت ابنزبير چنين است:
ترتيب آيات قرآن در سورههاى آنها به توقيف و امر و اعلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله واقع گشته، بدون اينكه در اين موضوع خلافى بين مسلمانان باشد. سپس نصوصى را ذكر كرده، مبنى بر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنچه را كه از قرآن بر او نازل مىشد به همين ترتيبى كه هم اكنون در مصحفهاى ما ثبت شده به اصحاب خود تعليم مىفرمود. وقوف
آن حضرت بدين نحو نيز تنها از طريق جبرئيل بوده است. چنانكه هنگام نزول هر آيه بيان مىداشت كه جاى نوشتن اين آيه در پى فلان آيه در فلان سوره است.(1)
علاوه بر آنچه ذكر شد، اصولاً انديشه و ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله از يهود و نصارى به مقتضاى اوضاع و احوال مىبايستى در اوايل بعثت حضرتش باشد، و يا دست كم اندكى بعد از هجرت، نه در اواخر دوران آن حضرت كه دولتهاى عالم در اثر نيرو گرفتن اسلام و برترى مسلمانان تهديد مىشدند و ملل مختلف جهان از او و پيشرفت امرش ترسناك بودند.
در آن هنگام حضرتش خيبر را فتح كرده بود و بنى قريضه و بنى نضير را - كه مهمترين طوايف يهود بودند - پراكنده و مستأصل ساخته بود و گردنكشان در مقابل او خواه ناخواه تسليم و خاضع شده بودند. در اين اوان بود كه حجة الوداع انجام شد و چنان كه بيان كرديم اين آيه نازل شد.
قرطبى در تفسيرش اجماع مفسران را اعلام و تصريح مىنمايد به اينكه سوره مائده - كه آيه تبليغ در آن است - در مدينه نازل شده است. سپس از نقاش نقل مىكند كه در سال حديبيه - سال ششم هجرى - نازل شده است. به دنبال آن اين جمله را از ابنعربى مىآورد كه اين حديث ساختگى است و براى هيچ مسلمانى اعتقاد به آن روا نيست. قرطبى در ادامه سخن مىگويد:
از همين سوره بخشى در حجة الوداع نازل شده، و بخش ديگر در سال فتح مكه كه اين آيه است: « ... وَ لا يَجرِمَنَّكُم شَنآنُ قَومٍ ... » .(2)و آنچه بعد از هجرت نازل شده مدنى است؛ اعمّ از اينكه در خود مدينه نازل شده باشد، يا در يكى از سفرها. تنها آياتى مكى ناميده مىشود كه قبل از هجرت نازل شده باشد.(3)
خازن در تفسيرش گفته است: سوره مائده در مدينه نازل شده، مگر آيه شريفه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» كه در عرفه در حجة الوداع نازل شده است. قرطبى و خازن با دقت در سند از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند كه در حجة الوداع فرمود: سوره مائده از حيث زمان نزول آخرين قسمت قرآن است.(1)
سيوطى از محمد بن كعب، از طريق ابوعبيد روايت كرده كه سوره مائده در حجة الوداع بين مكه و مدينه نازل شده است.(2)
ابن ضريس نيز از محمد بن عبداللّه بن ابى جعفر رازى، از عمرو بن هارون، از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش، از ابنعباس روايت كرده كه گفت: نخستين آيه نازل شده قرآن «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ»(3)است، و بعد از آن آيه «يا أيُّهَا المُزَّمِّل»(4)، و به همين ترتيب سورههاى فتح و مائده و برائت را يكى پس از ديگرى بر مىشمرد، و سوره برائت را آخرين سوره قلمداد مىكند، كه مائده قبل از آن نازل شده است.(5)
ابن كثير در تفسيرش از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه آخرين سوره نازل شده سوره مائده و سوره فتح يا سوره نصر است. و از طريق احمد و حاكم و نسائى از عايشه نقل كرده كه مائده آخرين سورهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(6)
با در نظر گرفتن آنچه ذكر شد، مىتوان ارزش آنچه را كه قرطبى در تفسيرش روايت كرده دريافت.(7)
سيوطى نيز از طريق ابنمردويه و طبرانى از ابنعباس نقل كرده كه ابوطالب همه روزه مردانى از بنىهاشم را مىفرستاد تا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نگهبانى و حراست نمايند. تا اينكه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل گرديد.
پس از نزول اين آيه ابوطالب خواست كسانى را براى حراست پيامبر صلىاللهعليهوآله بفرستد. ولى حضرت به عموى خود فرمود: همانا خداوند مرا از شرّ جن و انس حفظ و حراست فرمود.
اين روايت مستلزم آن است كه آيه مزبور در مكه نازل شده باشد. اين خبر علاوه بر جهاتى كه بيان گرديد، ضعيفتر از آن است كه بتواند با احاديث گذشته و اجماع سابق و نصوص مفسران برابرى كند.(1)
سخن پايانى
قرطبى در تفسيرش درباره آيه كريمه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »
مىگويد: اين تأديبى است براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و دانشمندان امت او، مبنى بر اينكه چيزى از امر شريعت الهى را كتمان نكنند. در حالى كه خداى متعال مىدانست پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى از وحى الهى را كتمان نمىكند.
همچنين در صحيح مسلم از عايشه روايت شده كه گفت: هر كس براى تو حكايت كرد كه محمد صلىاللهعليهوآله چيزى از وحى را كتمان فرموده قطعا دروغ گفته است. در حالى كه خداى تعالى مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
قرطبى مىگويد: خدا رافضيان را روسياه كند، چون آنها مىگويند آن حضرت چيزى از وحى الهى كه مورد نياز مردم بود كتمان كرد.(2)ابنحجر عسقلانى هم بر اين افترا افزوده و مىگويد: شيعه مىگويند آن حضرت چيزى را بر سبيل تقيه كتمان كرد.(3)
اى كاش قرطبى و عسقلانى مستند و مأخذى براى اين افترائى كه به شيعه بستهاند ارائه مىدادند، تا روشن شود كه آن از كدام دانشمند نقل شده يا در چه كتابى آمده و يا كدام فرقهاى بر چنين عقيدهاى بوده است.
اين دو نفر نه تنها چيزى از اين قبيل نيافتهاند، بلكه پنداشتهاند كه در هر حال هر چه را به هر گروهى نسبت دهند مورد تصديق قرار مىگيرد ! يا پنداشتهاند شيعه تأليفاتى كه شامل معتقداتشان باشد ندارد تا در مواردى كه نسبتى به آنها داده مىشود سنجش و تطبيق نسبتها با آن باشد ! و يا چنين پنداشتهاند كه نسلهاى بعدى مردانى را نمىپروراند كه با گروه مفترى برابرى كنند و به حساب سخنانشان برسند.
ناگزير اينگونه اوهام آنها را واداشته كه حسن اشتهار شيعه را با چنين افتراها و نسبتهاى ناروا و بىاساس آلوده و دگرگون سازند. همانطور كه ساير نويسندگان معاند و مفترى را بر انگيختهاند، كه هر گونه ناسزا و ناروايى را عليه شيعه به كار گيرند و عواطف و احساسات مردم بىخبر و ناوارد را عليه آنان تحريك كنند، و موجبات جدايى اقوام و امم را از آنان فراهم سازند.
پس آنچه اينان گفته و نوشتهاند حقيقت ندارد. شيعه هرگز چنين جرأتى نداشته و ندارد كه ساحت مقدس صاحب رسالت صلىاللهعليهوآله را مورد چنين نسبتى قرار دهد، و كتمان آنچه را كه تبليغش بر آنجناب واجب بوده را درباره حضرتش روا دارند. مگر آنكه تبليغ مخصوص ظرف معينى از زمان و مكان بوده كه وحى الهى اجازه آشكار ساختن آن را قبل از موعد معين نداده باشد.
اگر اين دو مفسر در سخنان ديگر مفسران دقت مىكردند و وجوه دهگانهاى كه رازى بيان كرده را ملاحظه مىكردند، از افتراى به شيعه خوددارى مىورزيدند و به احوال گويندگان سخنان افتراآميز و تهمت انگيز درباره شيعه واقف مىشدند. چنانچه بنابر اقوال و وجوه پيش گفته، بعضى از آنها مىگويند: آيه تبليغ درباره جهاد نازل شده، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در پارهاى مواقع از تحريص منافقان به جهاد خوددارى و امساك مىنمود. ديگرى مىگويد: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از نكوهش خدايان ثنوىها
سكوت اختيار فرمود اين آيه نازل شد. سومى گويد: هنگامى كه آن حضرت آيه تخيير را از همسران خود كتمان فرمود اين آيه نازل شد.
بنا بر آنچه گفته شد، نزول آيه تبليغ بر مبناى اين وجوه و اقوال بيانگر آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از انجام مأموريت خود خوددارى كرده است ! بىگمان چنين نسبتهايى هرگز روا نيست و از ساحت عظمت و قداست پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به دور است.
مفسّران و متكلمان شيعه، آيه تبليغ را درباره ابلاغ ولايت و امامت و خلافت امام على عليهالسلام مىدانند و در اين قول متّفق اند.
در اينجا اين آيه شريفه را از ابعادى خاص مورد بحث و تحليل قرار مىدهيم:
قبل از ورود در بحث، مناسب است به نكاتى چند درباره آيه تبليغ اشاره شود:
ظهور جمله «ما اُنزِلَ اِلَيكَ» در ماضى و گذشته حقيقى است، نه مضارع و آينده، به دو دليل:
دليل اول: صيغه ماضى براى معناى گذشته وضع شده، و در صورتى كه قرينهاى در آن براى حمل بر مضارع نباشد حمل بر همان معناى موضوع له حقيقى كه ماضى است مىشود.
دليل دوم: آيه تبليغ در آخرين ماههاى نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آينده كنيم معناى آيه اين مىشود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مىكنيم در ماههاى باقيمانده از نبوتت ابلاغ نكنى، رسالتت را به پايان نرساندهاى !
معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده و از هيچ عالم شيعى و سنّى نيز نرسيده است. و لذا نبايد فعل را حمل بر مضارع كنيم كه خلاف اجماع است.
در اين صورت، آيه بر اين دلالت مىكند كه خداوند بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله مطالبى را نازل كرده كه ابلاغش بر او سنگين و دشوار بوده است. و از طرفى نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به تبليغ آن است. حضرت در فكر دشوارى چگونگى تبليغ آن است كه آيه فوق نازل مىشود، تا به حضرتش گوشزد كند كه هيچ فكر و ناراحتى به خود راه ندهد؛ كه مردم در مقابل ابلاغ آن چه موضعى خواهند داشت.
جمله شرطيه در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» در مقام تهديد آمده، و حقيقت آن بيان اهميت حكم است؛ به اين معنى كه اگر اين حكم به مردم نرسد و حق آن مراعات نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.
نتيجه اينكه جمله شرطيه در صدد بيان اهميت شرط در ترتّب جزاى مهمتر است؛ يعنى اگر خداوند متعال پيامبرش صلىاللهعليهوآله را تهديد مىكند كه اگر ابلاغ ولايت حضرت على عليهالسلام را ننمايى رسالتت را ابلاغ نكردهاى، در صدد آن است كه به او بفهماند آنقدر اين ابلاغ مهم است كه اگر صورت نپذيرد خطر مهمى بر آن مترتب مىشود؛ كه عدم ابلاغ اصل رسالت است.
و لذا نمىتوان اين نوع جمله شرطيه را همانند جملات شرطيه ديگر دانست كه در مكالمات رايج است، زيرا غالب جملات شرطيه در مواردى به كار برده مىشود كه انسان به تحقق جزاء جاهل است چون از تحقق شرط آگاهى ندارد. ولى اين احتمال در حق پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى نمىشود.(1)
از آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شجاع بوده و در راه پيشبرد اهداف اسلام از هيچ فداكارى اى دريغ نمىكرده است، لذا خوفى كه از آيه استفاده مىشود - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغ آن داشته - مربوط به خودش نبوده، بلكه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.
1) . الميزان: ج 6 ص 49.
گر چه افرادى امثال فخر رازى درصدد اند كه «الناس» در آيه را به كفار برگردانند، به قرينه ذيل آيه كه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ، ولى اين معنى خلاف ظاهر كلمه «الناس» است، زيرا «ناس» اعمّ از كافر و مؤمن است، و وجهى براى حصر آن در كفار نيست. و لذا بايد «كافران» در آيه را به مرتبهاى از كفر معنى كرد كه شامل منافقان زمان حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله - كه از آنها خوف داشته - نيز بشود.
مطابق بيانات گذشته، مقصود از مصونيّت الهى كه به پيامبرش صلىاللهعليهوآله وعده داده شده، نوع عصمتى است كه با خوف رسول خدا صلىاللهعليهوآله تناسب داشته است، كه همان عصمت از طعن در نبوت و اتهام حضرت صلىاللهعليهوآله به امورى است كه با مقام نبوت او سازگارى ندارد.
اينك به برخى از رواياتى كه درباره نزول آيه تبليغ در شأن امير المؤمنين عليهالسلام از طرق فريقين وارد شده اشاره مىكنيم:
ابونعيم، از ابوبكر خلاد، از محمد بن عثمان بن ابىشيبه، از ابراهيم بن محمد بن ميمون، از على بن عابس، از ابىحجّاف و اعمش، از عطيه، از ابىسعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ در شأن على بن ابىطالب عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده است.(1)
بررسى سند اين روايت:
ابوبكر بن خلاد: همان احمد بن يوسف بغدادى است كه خطيب بغدادى سماع او را صحيح دانسته، و ابونعيم بن ابىفراس او را ثقه معرفى كرده است، و ذهبى نيز او را شيخ صدوق خوانده است.(2)
محمد بن عثمان بن ابىشيبه: كسى است كه ذهبى او را از ظرفيتهاى علم بر شمرده، و صالح جزره او را ثقه معرفى كرده است، و ابنعدى مىگويد: من از او حديث منكرى نشنيدم كه آن را ذكر كنم.(1)
ابراهيم بن محمد بن ميمون: ابنحيّان او را در جمله ثقات آورده است.(2)كسى او را در كتب ضعفاء ذكر نكرده است، و اگر عيبى از او گرفته مىشود به جهت آن است كه او فضائل اهل بيت عليهمالسلام خصوصا امير المؤمنين عليهالسلام را نقل مىكند.
على بن عابس: او از رجال صحيح ترمذى است. اگر عيبى بر او وارد مىشود همانند شاگردش به جهت نقل فضائل اهل بيت عليهمالسلام است. ولى مطابق نصّ ابنعدى حديثش نوشته مىشود.(3)
ابوالحجّاف: او داوود بن ابىعوف نام دارد. وى از رجال ابىداوود و نسائى و ابنماجه به حساب آمده، كه احمد بن حنبل و يحيى بن معين او را توثيق كردهاند، و ابوحاتم نيز او را صالح الحديث مىداند. گر چه ابنعدى به جهت اينكه غالب احاديث او درباره اهل بيت عليهمالسلام است او را تضعيف كرده است.(4)
اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار مىآيد.(5)
نتيجه اينكه: اين حديث مطابق رأى اهلسنت معتبر است.
ابنعساكر از ابوبكر وجيه بن طاهر، از ابو حامد ازهرى، از ابومحمد مخلّدى حلوانى، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابىالجحاف، از
عطيه، از ابىسعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم در شأن على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.(1)
بررسى سند اين روايت:
وجيه بن طاهر: ابنجوزى او را شيخ صالح و صدوق، و ذهبى او را شيخ عالم و عدل معرفى كرده است.(2)
ابوحامد ازهرى: كه همان احمد بن حسن نيشابورى است، به تصريح ذهبى عدل و صدوق است.(3)
ابومحمد مخلّدى: حاكم او را صحيح السماع و متقن در روايت معرفى كرده، و ذهبى نيز او را شيخ صدوق و عدل و شيخ عدالت دانسته است.(4)
ابوبكر محمد بن ابراهيم حلوانى: خطيب بغدادى او را ثقه مىداند، و حاكم نيشابورى او را از ثقات اَثبات دانسته، و ذهبى او را حافظد ثبت معرفى كرده است، و ابنجوزى نيز او را ثقه مىداند.(5)
حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابىداوود و نسائى و ابنماجه است كه احمد بن حنبل در حق او گفته است: از او به جز خير به من نرسيده، و ذهبى او را از اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته، و ابنحجر نيز او را صدوق معرفى كرده است.(6)بقيه رجال سند حديث قبلاً بررسى شد.
1) . ترجمة الامام على بن ابىطالب عليهالسلام فى تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 .
2) . المنتظم: ج 18 ص 54 . سير اعلام النبلاء: ج 20 ص 109.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 254.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 539 ، 540 .
5) . تاريخ بغداد: ج 1 ص 398. سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 60 ، 61 . المنتظم: ج 12 ص 279.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 393. تقريب التهذيب: ج 1 ص 165.
واحدى ابوسعيد محمد بن على صفّار، از حسن بن احمد مخلدى از محمد بن حمدون، از محمد ابراهيم خلوتى (حلوانى) ، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابىجحّاف، از عطيّه، از ابىسعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ در روز غدير خم در حق على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.
بررسى سند اين روايت:
محمود زعبى در كتاب خود «البيّنات فى الردّ على المراجعات» ، تنها اشكالى كه به سند اين حديث داشته وجود عطيّه در سند آن است. او مىگويد: عطيه كسى است كه امام احمد او را ضعيف الحديث دانسته، و ابوحاتم نيز او را تضعيف كرده، و ابنعدى او را از شيعيان كوفه به حساب آورده است.
ولى اين تضعيف به طور قطع ناصواب است، زيرا:
اولاً: عطيه عوفى از تابعين است كه مورد مدح رسول خدا صلىاللهعليهوآله واقع شدهاند.
ثانيا: او از رجال بخارى در كتاب «الأدب المفرد» و صحيح ابىداوود و ترمذى و ابنماجه و احمد به حساب مىآيد، كه علما و بزرگان اهلسنت شديدا آنها را مدح كردهاند.
آرى، امثال جوزجانى او را تضعيف كردهاند كه معروف به ناصبى بودن و انحراف از على بن ابىطالب عليهالسلام هستند، و سبب تضعيف او نيز به جهت آن است كه امام على عليهالسلام را بر همه ترجيح مىداد ! و هنگامى كه به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام على عليهالسلام گويد، امتناع كرد و در نتيجه 400 ضربه شلاق خورد و ريشش را نيز تراشيدند. آيا هر كسى حرف حق را بگويد بايد تضعيف شود ؟ !
حبرى از حسن بن حسين، از حبان، از كلبى، از ابوصالح، از ابنعباس در تفسير آيه تبليغ نقل كرده كه آيه در شأن على عليهالسلام نازل شده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله امر شد تا آنچه
درباره او است ابلاغ كند. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.(1)
سند اين روايت نزد اهلسنت معتبر است.
كلينى از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: فأمَرَ اللّهُ مُحَمَّدا صلىاللهعليهوآله أن يُفَسِّرَ لَهُم الوِلايَةَ كَما فَسَّرَ لَهُم الصَلاةَ وَ الزَكاةَ وَ الصَومَ وَ الحَجَّ. فَلَمّا أتاهُ ذلِكَ مِنَ اللّهِ، ضاقَ بِذلِكَ صَدرُ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ تَخَوَّفَ أن يَرتَدّوا عَن دينِهِم وَ أن يُكَذِّبوهُ. فَضاقَ صَدرُهُ وَ راجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ. فَأوحَى اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَيهِ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . فَصَدَعَ بِأمرِ اللّهِ تَعالى ذِكرَهُ، فَقامَ بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام يَومَ غَديرِ خُمٍّ؛ فَنادى الصَلاةُ جامِعَةً، وَ أمَرَ الناسَ أن يُبَلِّغَ الشاهِدَ الغائِبَ(2):
خدا به محمد صلىاللهعليهوآله امر فرمود تا ولايت را براى آنان توضيح دهد، چنانكه نماز و زكات و روزه و حج را توضيح داد. و چون امر به ولايت از جانب خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، حضرتش دلتنگ شد و ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. از اين جهت دلتنگ شد و به پروردگارش مراجعه كرد. خداى عزوجل به او وحى فرستاد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر اين كار را نكنى رسالت او را نرسانيدهاى خدا تو را از شرّ مردم نگاه مىدارد» . او هم امر خداى تعالى را اعلان كرد و به امر ولايت على عليهالسلام در روز غدير خم قيام نمود؛ مردم را براى نماز جماعت بانگ زد، و فرمان داد كه حاضرين به غائبين برسانند.
و نيز به سندش از امام صادق عليهالسلام در حديثى طولانى نقل كرده كه فرمود: فَلَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، نَزَلَ عَلَيهِ جَبرَئيلُ فَقالَ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ
مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . فنادى الناسَ فَاجتَمَعوا، وَ أمَرَ بِسَمُراتٍ فَقُمَّ شَوكَهُنَّ. ثُمَّ قالَ صلىاللهعليهوآله: يا أيُّهَا الناسُ، مَن وَليُّكُم وَ أولى بِكُم مِن أنفُسَكُم ؟ فَقالوا: اللّهُ وَ رَسولُهُ. فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، ثَلاثَ مَرّاتٍ(1):
و چون پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت، جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر... همانا خداوند كافران را هدايت نمىكند » .
پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را صدا زد تا گرد آمدند، و دستور داد تا خارهاى بوتههاى خار را تراشيدند (تا بتوان روى آن نشست و ايستاد) . سپس آن حضرت فرمود: اى مردم ! ولىّ شما و سزاوارتر از خودتان به شما كيست ؟ گفتند: خدا و رسولش. سپس فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، خدايا ! دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن دار. و سه مرتبه اين جمله را تكرار فرمود.
دانشمندان اهلسنت به نقل از صحابه، روايات متعددى را نقل كردهاند كه صريح در نزول آيه تبليغ در شأن امام على عليهالسلام است. از قبيل:
زيد بن ارقم.(2)
ابوسعيد خدرى.(3)
عبداللّه بن عساكر.(4)
1) . الكافى: ج 1 ص 295، باب الاشارة و النص على امير المؤمنين عليهالسلام.
2) . الغدير: ج 1 ص 424.
3) . تفسير القرآن العظيم: ج 4 ص 173 ح 9، 66 . الدرّ المنثور: ج 3 ص 117. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 ح 588 .
4) . الامالى: ص 162 ح 133. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 240 ح 349. الكشف و البيان: ج 4 ص 92. شواهد التنزيل: ج 1 ص 239 ح 240.
عبداللّه بن مسعود.(1)
جابر بن عبد اللّه انصارى.(2)
ابوهريره.(3)
عبداللّه بن ابىاوفى اسلمى.(4)
براء بن عازب انصارى.(5)
از تابعين نيز عدوهاى نزول آيه را درباره امام على عليهالسلام و روز غدير مىدانند:
امام باقر عليهالسلام.(6)
امام جعفر صادق عليهالسلام.(7)
عطية بن سعد عوفى.(8)
زيد بن على.(9)
ابوحمزه ثمالى.(10)
جماعت بسيارى از علماء عامه نيز اين حديث را در كتب خود نقل كردهاند. از قبيل:
1) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 239 ح 346. الدرّ المنثور: ج 3 ص 117. فتح القدير: ج 2 ص 60 . روح المعانى: ج 4 ص 282.
2) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 255 ح 249.
3) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 249 ح 249. فرائد السمطين: ج 1 ص 158 ح 120.
4) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 252 ح 247.
5) . مفاتيح الغيب: ج 12 ص 50 . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
6) . الكشف و البيان: ج 4 ص 92. ينابيع الموده: ج 1 ص 119 ب 39. شواهد التنزيل: ج 1 ص 254 ح 248. مفاتيح الغيب: ج 12 ص 50 . عمدة القارى: ج 18 ص 206.
7) . تفسير الحبرى: ص 285 ح 41.
8) . النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 86 ح 16.
9) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 240 ح 348.
10) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 240 ح 347.
ابوجعفر طبرى.(1)
ابوحاتم رازى.(2)
حافظ ابوعبداللّه محاملى.(3)
حافظ ابنمردويه.(4)
ابواسحاق ثعلبى.(5)
ابونعيم اصفهانى.(6)
واحدى نيشابورى.(7)
حاكم حسكانى.(8)
ابوسعيد سجستانى.(9)
ابوالقاسم ابنعساكر شافعى.(10)
فخر رازى.(11)
ابوسالم نصيبى شافعى.(12)
شيخالاسلام حمّوئى.(13)
1) . الولاية فى طريق حديث الغدير.
2) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. فتح القدير: ج 2 ص 57 .
3) . كنز العمال: ج 11 ص 603 ح 3291.
4) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
5) . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
6) . ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 86 .
7) . اسباب النزول: ص 135.
8) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 255 ح 249.
9) . كتاب الولاية، به نقل از: الطرائف: ج 1 ص 121.
10) . تاريخ مدينة دمشق: ج 12 ص 237.
11) . التفسير الكبير: ج 12 ص 49.
12) . مطالب السؤول: ص 16.
13) . فرائد السمطين: ج 1 ص 158 ح 120.
سيد على همدانى.(1)
ابنصباغ مالكى.(2)
قاضى عينى.(3)
نظامالدين نيشابورى.(4)
كمالالدين ميبدى.(5)
جلالالدين سيوطى.(6)
ميرزا محمد بدخشانى.(7)
شهابالدين آلوسى.(8)
قاضى شوكانى.(9)
قندوزى حنفى.(10)
شيخ محمده عبده.(11)
شيعه معتقد است آيه تبليغ مربوط به ولايت امام على عليهالسلام بوده و مصداق «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ولايت امير المؤمنين عليهالسلام است، زيرا:
1) . مودة القربى: مودت پنجم.
2) . الفصول المهمه: ص 42.
3) . عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18 ص 206.
4) . غرائب القرآن و رغائب الفرقان: ج 6 ص 194.
5) . شرح ديوان امير المؤمنين عليهالسلام: ص 406.
6) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 116.
7) . مفتاح النجاه: ص 34 - 36 ب 3 ف 11.
8) . روح المعانى: ج 6 ص 192.
9) . فتح القدير: ج 2 ص 60 .
10) . ينابيع الموده: ج 1 ص 119 ب 39.
11) . المنار: ج 6 ص 463.
اولاً: خداوند متعال در اين مورد اهتمام بسيار كرده است، به حدّى كه اگر اين موضوع ابلاغ نشود گويا رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ نشده است. و اين امرى جز مسئله امامت و زعامت و جانشينى امير المؤمنين عليهالسلام نيست؛ كه عهدهدار وظايف و شؤونات نبى صلىاللهعليهوآله به جز وحى است.
ثانيا: از آيه فوق استفاده مىشود كه ابلاغ اين امر براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دشوار بوده است، زيرا خوف آن را داشته كه مردم از فرمان او سرپيچى كرده و با ايجاد اختلاف و تشتّت، زحمات 23 ساله او را بر باد دهند. اين مطلب - با مراجعه به تاريخ - جز ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليهالسلام چيز ديگرى نبوده است.
در يك بررسى اجمالى در آيات قرآن، خواهيم ديد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ميثاق بر نبوت داشته(1)و از ناحيه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است.(2)
از اين رو در تبليغ دين خدا و رساندن پيامها هيچ كوتاهى نكرده و در برابر درخواست غيرمعقول و بهانهجويىها هرگز سر تسليم فرود نياورده است.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغ پيامها حتى در مواردى كه به نوعى تحمّل آن براى ديگران سنگين بود، چيزى را به دليل ترس از خود و يا امر ديگر فروگذار نكرده است. مانند داستان زينب همسر زيد(4)، استحياى از مؤمنان(5)، ابلاغ همين آيه مورد بحث، و ... .
بنا بر اين، دليل دلنگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بايد در جاى ديگر جستجو كرد، نه ترس از قتل؛ و آن پيامدهاى وخيم تكذيب منافقان و عكس العمل منفى برخى از ياران حضرت در برابر اين پيام بوده، كه منجر به حبطد عمل آنان و شدت نفاق و كفر منافقان مىشد.
از سوى ديگر، با تكذيب و كفر آنان، ادامه رسالت و حتى اصل رسالت ناكام مىماند و موجب هدم دين مىشد.
ثالثا: روايات صحيح السند نيز از طريق شيعه و سنّى، شأن نزول آيه اكمال را درباره حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام مىدانند.
نتيجه اينكه مقصود از «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» امر ولايت حضرت على عليهالسلام است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به ابلاغ آن بوده است.
برخى از علما و بزرگان اهلسنت در صدد توجيه ديگرى براى اين آيه كريمه برآمدهاند، تا ربطى به مسئله غدير و امامت نداشته و از مؤيّدات ولايت امير المؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام به حساب نيايد.
برخى از اهلسنت گفتهاند كه نزول آيه تبليغ در مورد محافظت پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه بوده است. آنها بر اساس برخى از روايات مىگويند: پيش از نزول آيه شريفه تبليغ نيز از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله محافظت مىشد، ولى پس از نزول اين آيه و تضمين خداوند بر حفظ جان ايشان، عذر نگهبانان را خواستند و فرمودند: برويد، خداوند من را حفظ خواهد كرد.
پاسخ به اين شبهه:
اولاً: اين روايات بر فرض احراز صدور، در صدد بيان مورد نزول آيه نيست و با آن منافاتى ندارد، بلكه در آنها تنها استناد پيامبر صلىاللهعليهوآله را به بخشى از اين آيه نشان مىدهد، و چون در متن برخى از روايات تصريح شده اين ترخيص از ناحيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مدينه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدير خم تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
ثانيا: اساسا مفسّران اهلسنت اين روايات را غريب دانسته و بر اين قول متفق اند كه چون آيه مذكور مدنى و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابوطالب در مكه پيوندى ندارد.
در اينجا تحقيقى نسبتا جامع در مورد ابعاد مختلف آيه تبليغ ارائه مىگردد:
ابتدا جايگاه آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » در قرآن را مورد بررسى قرار مىدهيم:
الف. سياق آيه تبليغ(1):
«وَ قالَت اليَهودُ يَدُ اللّهِ مَغلولَةٌ غُلَّت أيديهِم وَ لُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا وَ ألقَينا بَينَهُم العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ كُلَّما أوقَدوا نارا لِلحَربِ أطفَأها اللّهُ وَ يَسعَونَ فى الأرضِ فَسادا وَ اللّهُ لا يُحِبُّ المُفسِدينَ» :
«يهود گفتند دست خدا بسته است به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد بر خلق انفاق مىكند و همانا قرآنى كه بر تو نازل گشت بر كفر و طغيان بسيارى از اهل كتاب بيافزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمنى را در ميان آنان بر افروختيم هر گاه براى جنگ با مسلمانان آتشى بر افروزد خدا آن آتشى را خاموش سازد و آنها تا مىتوانند بر روى زمين به فساد كارى مىكوشند و خدا هرگز فسادگران را دوست نمى دارد» .
«وَ لَو أنَّ أهلَ الكِتابِ آمَنوا وَ اتَقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّئاتِهِم وَ لأدخَلناهُم جَنّاتِ النَعيمِ . وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أُمَّةً مُقتَصِدَةً وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :
«و چنانچه اهل كتاب ايمان آورند و تقوى پيشه كنند البته گناهانشان را محو و پوشيده مىداريم و قطعا آنها را در بهشت پرنعمت داخل مىگردانيم . و چنانچه آنها
1) . مائده / 64 - 70.
به دستور قرآن و انجيل خودشان و قرآنى كه بر تو نازل شد قيام مىكردند البته به هر گونه نعمت از بالا و زير برخوردار مىشدند لكن برخى از آنان مردمى معتدل و ميانهرو بسيارى از آنها بسيار بدكردارند» .
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :
«اى پيامبر آنچه از خدا بر تو نازل شده برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداى وظيفه نكردهاى و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت بيم مكن و دل قوى دار كه خدا گروه كافران را به هيچ راه موفقيتى راهنمايى نخواهد كرد» .
در ادامه و در چند آيه بعد هم آمده است:
«اى پيامبر با اهل كتاب بگو كه اى يهود و نصارى شما ارزشى نداريد تا آنكه به دستور تورات و انجيل و قرآنى كه از جانب خدا به سوى شما فرستاده شده قيام كنيد و همانا قرآنى كه به شما مسلمين نازل شده بر كفر و سركشى بسيارى از آنان خواهد افزود در اين صورت تو اى پيامبر نبايد بر حال گروه كافران تأسف خورى . البته هر كس از گرويدگان به اسلام و فرقه يهودان صائبيان (ستاره پرستان) و نصارى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكار شود هرگز او را ترس و اندوهى بر آنچه از او فوت شود نخواهد بود . ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبرانى بر آنها فرستاديم هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها سخن گفت گروهى را تكذيب كردند و گروهى را به قتل رسانيدند» .(1)
اگر قائل باشيم كه اسلوب و روش و چينش قرآنى حجت است، در تفسير آيه تبليغ دو مطلب را بايد حتما در نظر داشته باشيم:
1) . مائده / 68 - 70.
نخست آنكه آيه تبليغ در سوره مائده واقع شده، و سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد. دوم آنكه آيه درست در ميانه آياتى واقع شده كه از اهل كتاب سخن مىگويند.
در نتيجه آيه به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: رسالت خويش را تبليغ كن و از اهل كتاب هراسى نداشته باش، كه ما ضامن حفاظت تو از گزند آنها هستيم و آنها هرگز نخواهند توانست به تو ضرر و زيانى وارد كنند.
ولى هيچ كس از علماى مسلمان - نه علماى شيعه و نه علماى اهلسنت - اين تفسير را قبول ندارند، چرا كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از نزول اين آيه، تنها دو ماه در قيد حيات بود، و در مدت اين دو ماه نيز هيچ چيزى اضافهتر از دعوتهاى قبلى براى يهود و نصارى تبليغ نكرد. پس خطر آنها هنگام نزول آيه تبليغ به كلى از ميان رفته و آنها كاملاً خاضع و تسليم حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله شده بودند.
بر همين اساس است كه باب گفتگو و بحث درباره جايگاه آيه در قرآن باز مىشود؛ كه آيا جاى اصلى آيه تبليغ همين جايى است كه الآن قرار دارد ؟ به عبارت ديگر: آيا جاى اصلى و واقعى آيه تبليغ بين آيات مربوط به اهل كتاب است، يا آنكه آيه به اجتهاد و نظر شخصى يكى از صحابه در چنين جايى قرار داده شده است ؟
ما شيعيان هيچ گاه به وقوع تحريف در كتاب خدا قائل نيستيم، و از اين نظر به خدا پناه مىبريم. ولى در تاريخ و روايات وارد شده كه بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله صحابه كوشش زيادى كردند، و نظرشان اين بود تا بعضى از آيات را در بعضى از سورهها جاى دهند ! ظاهرا قرار دادن آيه تبليغ در ميان آيات مربوط به اهل كتاب نيز، يا براساس اجتهاد آنان صورت گرفته و يا تصادفى بوده است.
براى آنكه از مسير انصاف علمى خارج نشويم، بهتر آن است كه ديدگاه علما و مفسران اهلسنت درباره آيه تبليغ و شأن نزول و دلالت آن را از نظر بگذرانيم، و آنگاه درباره آن قضاوت كنيم.
مفسران و فقهاى اهلسنت درباره شأن نزول و تفسير آيه تبليغ با هم اختلاف دارند و در اين باره نظريات متعددى عنوان كردهاند، كه هفت نظر از ميان آنها مهمتر به نظر مىرسد. از ميان اين هفت نظر، يكى موافق تفسير اهل بيت عليهمالسلام بوده و شش نظر ديگر مخالف اند. در اينجا آن شش نظريه مخالف تفسير اهل بيت عليهمالسلام را مىآوريم
و پاسخ مىگوييم:
آيه تبليغ در آغازين روزهاى بعثت - كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آشكار كردن رسالت خود مىترسيد و تبليغ اسلام را به كندى پيش مىبرد - نازل شده است، كه در حقيقت خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را به جهت ترسى كه از كفار داشت و نيز كندى ابلاغ رسالت تهديد كرده، و از سوى ديگر به او اطمينان داده است كه ما تو را از گزند دشمنان حفظ مىكنيم. با اين تهديد و با اين تأمينى كه از جانب خدا رسيده، پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته و دين خدا را به مردم رسانده است. مطابق اين نظريه، آيه تبليغ 23 سال پيش از سوره مائده نازل شده است.
شافعى در نقل اين نظر عبارت «قيل: گفته مىشود» را به كار برده است؛ يعنى اينكه خود او هم به اين نظر اطمينانى نداشته است. متن عبارت شافعى چنين است:
گفته مىشود: نخستين آيهاى كه خداوند بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل فرمود آيه اول سوره علق (آيه «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ» : «بخوان به نام آنكه آفريد» ) مىباشد. پس از آن نيز آيهاى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد كه هيچ دستورى مبنى بر دعوت مشركين در آن نبود. پس از آن نيز به همين صورت گذشت. گفته مىشود: جبرئيل از جانب خداوند به نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به ايشان عرض كرد كه به مردم بگويد وحى بر او نازل مىشود و نيز آنان را به ايمان فرا بخواند.
اين كار بر پيامبر صلىاللهعليهوآله بزرگ و گران آمد و از آن ترسيد؛ كه باور نكنند و بگويند دروغ مىگويد و از در جنگ با او در آيند. اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه:
«اى رسول ما آنچه بر تو نازل كردهايم به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را نكردى رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى البته خداوند تو را از (تكذيب و جنگ) مردم محفوظ و مصون مىدارد» .(1)
سپس مىگويد كه خداوند متعال تو را در حال ابلاغ رسالت از مرگ - اگر تصميم بر كشتن تو داشته باشند - حفظ خواهد كرد. چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسالتش را آشكار كرد، جماعتى به استهزا و تمسخر ايشان پرداختند. باز هم خداوند آيه نازل كرد: «فَاصدَع بِما تُؤمَرُ وَ أعرِض عَنِ المُشرِكينَ . إنّا كَفَيناكَ المُستَهزِئينَ»(2): «در مأموريت خويش پافشارى كن و از مشركان روى بگردان . ما مسخرهكنندگان را از تو باز مىگردانيم» .(3)
اين نظريه به چند دليل مردود است:
دليل اول: آيه امر به تبليغ در سوره مائده قرار دارد، و همه مىدانيم كه آخرين سوره قرآن كريم كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد همين سوره مائده است. در حالى كه قائلين به اين نظر مىگويند اين آيه از نخستين آيات نازل شده بر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد.
دليل دوم: خود شافعى اين نظر را ضعيف دانسته است، زيرا او اين نظر را با عبارت «گفته مىشود» نقل كرده و اين نظر را به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت نداده است. بلكه اصلاً مشخص نكرده كه از كجا گرفته است و يا منشأ نظريه كجاست !
دليل سوم: امكان ندارد چنين تهمت زشتى را نسبت به پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله بپذيريم؛ كه به جهت ترس از جان خود و يا ترس از تكذيب و مسخره شدن در ابلاغ رسالت الهى آنقدر سستى و تأخير كند كه خداوند او را تهديد به عذاب كند ! و يا خداوند امنيتش را تأمين كند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت نمايد و دين خدا را ابلاغ كند ! چنين تصورى حتى
مناسب شخصيت يك مسلمان عادى نيست، تا چه رسد به پيامبرى معصوم، كه از نظر شجاعت و ايمان از همه مردم برتر است.
اين نظريه از سوى ديگر تعارض دارد با آياتى كه بيانگر حرص و اشتياق بيش از حد پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ رسالت الهى و هدايت مردم است.
رواياتى كه با عبارت «يُقال» گفته مىشود و از طريق شافعى نقل شدهاند، عبارتند از:
ابوالشيخ از حسن روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هنگامى كه خداوند مرا به رسالت برانگيخت، بسيار دلتنگ شدم و دانستم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد. در اين حال خداوند مرا تهديد كرد كه يا بايد رسالتش را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد، و اين آيه را نازل كرد: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل مىشود به مردم ابلاغ كن» .(1)
ابنجرير طبرى به نقل از ابنجريح روايتى نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از قريش مىترسيد. خداوند آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد. چون اين آيه نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دو يا سه مرتبه فرمود: هر كس توانست به آزارم بپردازد.
عبد بن حميد و ابنجرير و ابنحاتم و ابوالشيخ حديثى را از مجاهد نقل كردهاند كه گفت: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا تو خود مىدانى كه من تنها هستم. اگر همه مردم جمع شوند، يك تنه با آنان چه كنم ؟ در اين حال ادامه آيه نازل شد كه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر آنچه گفته شد انجام ندهى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكردهاى.(2)
حاكم نيشابورى در كتاب «الوسيط» به نقل از انبارى مىنويسد: روزگارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه بود، برخى از آيات قرآن را با صداى بلند تلاوت مىكرد و برخى
آيات را نيز آهسته مىخواند، و اين بدان جهت بود كه جان خود و يارانش را از شر مشركان نگاه دارد.(1)
براى رد اين روايات، همين قدر كافى است بدانيم:
اولاً آيه امر به تبليغ بخشى از سوره مائده است كه در ايام نزديك به شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آن حضرت نازل شده است.
ثانيا رواياتى كه سيوطى، طبرى و واحدى نيشابورى نقل كردند، همه آنها از جمله رواياتى به شمار مىروند كه به دليل ضعف متن و سند كسى به آنها استناد نمىكند.
بلكه اين روايات صرف يافتههاى حسن بصرى از رسالت، برداشت به خصوصى داشت. البته آن تعبير و برداشت را هم در روز غدير از خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گرفته بود.
ولى تا آخر جرأت نكرد حقيقت برداشتش را براى ديگران باز گويد.
رواياتى كه شافعى با تعبير «يقال: گفته مىشود» نقل كرده، از طرفى حكايت از عدم اعتماد خود شافعى به آنها مىكرد، و از طرف ديگر همين روايات ضعيف به تدريج مبناى نظر علما و مفسران قرار گرفت.
مفسران با آنكه مىدانستند آيه امر به تبليغ در اواخر زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و با آنكه مىدانستند مفسرانى از فقهاى تابعين در عصر بنىاميه آيه را به حوادث اوايل بعثت مربوط كردهاند، يا رواياتى كه مورد استناد قرار گرفته ضعيف مىباشند، با اين حال آيه را به همين صورت تفسير مىكنند، و در روز روشن نزول آيه را 23 سال عقبتر مىبرند !
شگفتى آنجا افزون مىشود كه مفسران بزرگى در عامه چون زمخشرى و فخر رازى نيز به چنين تحريفى دامن مىزنند ! البته دليل آنها براى اين به ظاهر اشتباه آن است كه نمىخواهند آيه را به جريان بيعت غدير تفسير كنند. از اين رو، به ناچار يكى از دو راه را در پيش مىگيرند:
1) . الوسيط: ج 2 ص 208.
يكى اينكه آيه را به جريانات آغاز بعثت ربط مىدهند و مىگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله از ترس جان خويش و تكذيب مردم ترسيد و در ابلاغ رسالت سستى به خرج داد و خداوند او را تهديد كرد كه بايد رسالت پروردگارت را انجام دهى، و از سويى ديگر خاطرت آسوده باشد كه تو را از آزار مردم حفظ خواهيم كرد.
راه دوم آن است كه مىگويند: مقصود آيه از محفوظ بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم آن است كه تا پيش از نزول اين آيه كسانى همواره همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و حفاظت از جان آن حضرت را بر عهده داشتند. وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله از همراهى محافظان با خود ممانعت كرد. بنا بر اين، آيه را به اين صورت تفسير مىكنند كه: اى پيامبر، از اين پس نياز به همراهى محافظ نخواهى داشت.
البته در اين باره رواياتى هم وارد شده است كه اصل جريان محافظ داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله را تأييد مىكند، ولى نه از تاريخ قرآن و نه از متن آيه، نمىتوان چنين برداشتى كرد؛ كه عين همين آيه درباره رفع محافظ از پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده باشد.
زمخشرى مىگويد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ» يعنى آمادگى خداوند براى حفاظت و نگهبانى؛ به معناى اينكه خدا حفاظت تو از دشمنانت را تضمين مىكند. اگر بگويند: چگونه خدا حفاظت جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را تضمين كرد در حالى كه در روز احد صورتش مجروح و شكسته شد ؟ پاسخ آن است كه خدا او را از كشته شدن حفظ مىكند.
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من نگران شدم، به گونهاى كه نمىخواستم مسئوليت آن را بپذيرم. پس خداوند به وحى كرد كه اگر رسالتم را ابلاغ نكنى عذابت خواهم كرد، و در ضمن سلامت جان مرا تضمين كرد. بنا بر اين، نيرو گرفتم.(1)
فخر رازى در تفسير آيه تبليغ به نقل از حسن روايتى نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من از اين مطلب بسيار نگران
1) . تفسير الكشاف: ج 1 ص 659 .
و دلتنگ شدم. دانستم كه مردم و يهود و نصارى مرا تكذيب خواهند كرد، و قريش نيز با ايجاد وحشت مانع كارم خواهد شد. اما چون خداوند اين آيه را نازل فرمود تمام ترس من از بين رفت.
درباره وعده «خدا تو را از مردم در امان نگاه مىدارد» سؤال است كه چگونه چنين وعدهاى داده مىشود، ولى پيشانى و داندنهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىشكند ؟
به اين مطلب دو پاسخ داده شده است:
يكى اينكه منظور از حفاظت، حفظ كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله از كشته شدن باشد. دوم آنكه آيه امر به تبليغ پس از جنگ احد نازل شده باشد.
چنانكه ملاحظه مىشود، فخر رازى امانت روايى را در نقل اين حديث رعايت نكرده است؛ چرا كه يهود و نصارى را در روايت حسن بصرى در كنار ديگر مردان گذاشته تا آيه چنان معنى دهد كه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از يهود و نصارى حفاظت مىكند. در نتيجه نقش خطراتى را كه از ناحيه قريش پيامبر صلىاللهعليهوآله را تهديد مىكرد ناديده مىگيرد !
ما از فخر رازى به خاطر محبتى كه به قريش و جد خويش ابوبكر بن ابىقحافه دارد انتقاد و سرزنش نمىكنيم، اما از او انتظار داريم حداقل امانت علمى را رعايت كند ! اگر به تمام منابعى كه اين حديث را از حسن بصرى نقل كردهاند نگاه كنيم، در هيچ يك از آنها ذكرى از يهود و نصارى نمىبينيم. چنانكه در ادامه هم خواهيم ديد كه حسن بصرى روايتش را از حديث غدير گرفته است.
بدتر از فخر رازى ابنكثير است، كه روايت حسن بصرى را با پراكندگى و افزايش بيشترى نقل كرده است. او در كتاب «البداية و النهاية» مىنويسد:
ابنابىحاتم در تفسير خود از پدرش، از حسن بن عيسى بن ميسره حارثى، از عبداللّه بن عبدالقدّوس، از اعمش، از منهال بن عمر، از عبداللّه بن حارث نقل مىكند
كه على عليهالسلام فرمود: وقتى آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1): «و خويشان نزديكت را انذار كن» نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به من فرمود: برايم يك ران گوسفند، يك صاع طعام (نان) و يك ظرف شير فراهم كن و بنىهاشم را برايم دعوت كن. من هم آنان را دعوت كردم. تعدادشان از چهل نفر - يك نفر بيشتر يا كمتر - بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز سخن كرد و فرمود: كدام يك از شما دِينم را بر عهده مىگيرد و جانشين من در خاندانم مىشود ؟ همه ساكت شدند، حتى عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله هم از ترس اينكه مبادا بدهىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بيش از سرمايهاش باشد، سكوت اختيار كرد. من (على عليهالسلام) نيز به خاطر رعايت سنّ عباس ساكت ماندم. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآلهمطلبش را تكرار فرمود. باز هم عباس سكوت كرد. من چون وضعيت را چنين ديدم گفتم: من يا رسول اللّه. فرمود: تو ... .
ابنكثير مىگويد: مقصود رسول خدا صلىاللهعليهوآله از عبارت «چه كسى دينم را ادا مىكند و جانشينم در اهلبيتم مىشود» آن بود كه اگر اجلم فرا رسيد و مُردم، چه كسى اين كارها را برايم انجام مىدهد ؟ ! گويا رسول خدا صلىاللهعليهوآله زمانى كه به ابلاغ رسالت الهى اقدام كرد، از اين مىترسيد كه مشركان عرب او را بكشند.
از اين رو از بنىهاشم پيمان گرفت كه چه كسى پس از من امور و مصالح خانوادهام را بر عهده مىگيرد و ديونم را مىپردازد. البته پيش از آنكه نيازى به كسى پيدا شود، خداوند امنيتش را تأمين كرد و اين آيه را نازل فرمود: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكردهاى (و از دشمنان هم نگران نباش) خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .
مقصود آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله همواره - چه در شب و چه روز و پنهانى و آشكارا - مردم را به سوى خدا دعوت مىكرد و هيچ چيزى هم او را از مسيرش بر
1) . شعراء / 214.
نمىگرداند. در موقعيتها و موسمهاى مختلف، در انجمنها و محافل مردم شركت مىكرد و به ابلاغ رسالت مىپرداخت.(1)
ملاحظه مىشود كه ابنكثير در اينجا مطلب را سر در گم كرده و تعصب بيشترى هم به خرج داده است. او بريدهاى از حديث مربوط به آيه «أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبين» را نقل كرده، و دنباله حديث - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر خدا از ميان همان خويشان نزديك خود جانشينى انتخاب كرد - را حذف كرده است، و به جاى آن حديث تحريف شدهاى را گذاشته است !
حتى همان حديث تحريف شده را هم تفسير كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن مىترسيد كه قريشيان او را بكشند. از اين رو، از بنىهاشم خواست كه يك نفر جانشين او در امور خانوادهاش باشد و دينهايش را بپردازد. كه على عليهالسلام آن را تقبّل كرد.
با اين تفسير، ديگر نيازى هم به نزول آيه نمىباشد. البته ابنكثير چنين وانمود كرده كه نمىدانسته پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مرحله فقط مأمور به دعوت خويشان نزديك خود بود و مأمور به دعوت قريش و ديگر مردم نبود. بنا بر اين، آنچه ابنكثير در روايت فوق در صدد اثبات آن بوده - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ترس كشته شدن و اذيت قريش كسى را براى امور شخصى خود تعيين مىكرد - بىمورد است.
از آن گذشته، ابنكثير تنها كسى است كه آيه عصمت (محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در آيه 67 مائده) را به آيه اقربين (خويشان نزديك) نسبت داده است. چنين كارى پيش از اين سابقه نداشته، و خود او نيز يادآور نشده كه چنين ارتباطى را از كدام مأخذ گرفته و نقل مىكند !
از مطالب ابنكثير چنين بر مىآيد كه گويا مهمترين مطلب نزد او اين بود كه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در «حديث دار» و تصريح آن حضرت به اينكه پس از ايشان على عليهالسلام برادر،
1) . البداية و النهاية: ج 3 ص 53 . همچنين ابنكثير همين مطلب را با همين عبارات در كتاب ديگر خود به نام السيرة النبوية: ج 1 ص 460 نوشته است.
وزير و جانشين ايشان مىباشد را تحريف كند، و آيه امر به تبليغ را از سوره مائده و جريان روز غدير جدا كند.
البته اين نمونه كوچكى از رفتار ابنكثير مىباشد. اينك اصل حديثى را كه ابنكثير به طور ناقص نوشته ولى علامه امينى اصل آن را از تاريخ طبرى نقل كرده از نظر مىگذرانيم:
من خير دنيا و آخرت را برايتان آوردهام. خداوند به من دستور داده تا شما را به سوى او فرا بخوانم. حال كدام يك از شما در اين كار مرا يارى خواهد كرد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد ؟
امير المؤمنين على عليهالسلام مىگويد: همه آن حاضران از قبول آن خوددارى كردند. من كه از همه آنها به لحاظ سنى كوچكتر بودم و هنوز چركهاى سفيدى گوشه چشمم بود و شكمى بزرگتر از همه آنها داشتم ولى ساقهاى پاهايم از همه نازكتر بود - كنايه از خردسالى - گفتم: اى پيامبر خدا، من تو را در اين كار يار و ياور خواهم بود.
در اين حال رسول خدا صلىاللهعليهوآله گردنم را گرفت و فرمود: اين، برادر من، وصى من و جانشين من در ميان شما مىباشد. پس سخنانش را بشنويد و از او فرمان بريد.
آن جماعت در حالى كه مىخنديدند برخاستند و از روى تمسخر و كنايه به ابوطالب مىگفتند: محمد به تو امر كرده از پسرت حرف شنوى داشته باشى و از او فرمان ببرى.(1)
علامه امينى هم چنين مىگويد: داستان فوق را ابوجعفر اسكافى - متكلم معتزلى بغدادى (م 240 ق) - در كتاب «نقض العثمانية» با همين عبارات نقل كرده و گفته است:
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب: ج 1 ص 207، به نقل از: تاريخ طبرى: ج 2 ص 217.
اين مطلب از طريق خبر صحيحى روايت شده است. آنگاه علامه امينى از كسانى كه حديث را به خاطر خشنودى قريشيان تحريف كرده و در نقل آن دست بردهاند گلايه مىكند.
از جمله از طبرى گلايهمند است كه هم در تاريخ و هم در تفسير خود حديث را همچنان كه آورديم نقل كرده است. ولى آنجا كه مربوط به ولايت على عليهالسلام مىشود، سخن را ناتمام و مبهم گذاشته است !
چنانكه طبرى چنين نقل كرده است: ان هذا اخى و كذا و كذا: اين برادر من و چنين و چنان است.
از قضا ابنكثير در «البداية و النهاية»(1)و نيز در تفسير خود(2)به پيروى از تاريخ طبرى، وقتى به عبارت پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام رسيده، همانند طبرى نوشته است: ان هذا اخى و كذا و كذا.(3)
آيه تبليغ پيش از هجرت و در مكه نازل شده است. اما اينكه دقيقا چه زمانى نازل شده مشخص نيست، يا مشخص نمىكنند. اما با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله از حفاظت عموى خويش ابوطالب و يا عباس بىنياز شد.
1) . البداية و النهاية: ج 3 ص 40.
2) . تفسير ابنكثير: ج 3 ص 351.
3) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب: ج 2 ص 279. وى همچنين با تتّبعى كه انجام داده، منابع ديگرى هم كه اين جريان را مطابق نقل طبرى ثبت كردهاند نام برده است: انباء نجباء الابناء فقيه برهانالدين : ص 46 - 48. الكامل فى التاريخ (ابناثير، احياء التراث العربى، بيروت) : ج 2 ص 24. تاريخ ابىالفداء دمشقى (دار المعرفة، بيروت) : ج 1 ص 116. شرح الشفاء قاضى عياض (شهابالدين خفاجى) : ج 3 ص 37، كه آخر حديث را قطع كرده، ولى گفته است: بيهقى و ديگران اين حديث را به سند صحيح نقل كردهاند. تفسير خازن علاءالدين بغدادى: ص 390. جمع الجوامع (سيوطى) : ج 6 ص 392، به نقل از طبرى، و در ص 397، به نقل از حافظان ششگانه معروف: ابناسحاق، ابنجرير، ابنابىحاتم، ابنمردويه، ابىنعيم و بيهقى. شرح نهجالبلاغه (ابنابىالحديد) : ج 3 ص 254.
اين نظريه در منابع اهلسنت به خوبى شناخته شده و مشهور است. درباره آن دو دسته روايت وجود دارد:
دستهاى كه صريحا يا به اشاره تاريخ نزول آيه را معين مىكند و مىگويد آيه در مكه نازل شده است. دسته دوم رواياتى است كه نه به تاريخ نزول آيه و نه به ارتباط آن با حفاظت ابوطالب و عباس از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله ارتباط دارد. بلكه مطابق اين دسته از روايات، پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا با نزول اين آيه، همراه داشتن محافظ را لغو كرد. ما نيز همين روش را پسنديديم، براى اينكه اصل اين روايت را ترمذى از عايشه نقل كرده، و بيهقى و ديگران چنين برداشت كردهاند كه روايت ناظر به مسائل جارى در مكه است. اينك هر دو نوع روايات را مىآوريم:
نوع اول: رواياتى كه نزول آيه را در مكه مىدانند، و آن روايتى است كه سيوطى در «الدرّ المنثور» نقل كرده است:
ابنمردويه و ضياء در كتاب «المختارة» از ابنعباس نقل كردهاند كه: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيدند: در ميان آياتى كه از آسمان نازل شده كدام يك بر شما سختتر و سنگينتر آمده است ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ مىفرمايند: ايام حج در منى بودم. مشركان عرب و گروههاى مختلف مردم نيز گرد آمده بودند.
در اين حال جبرئيل بر من نازل شد و گفت: «اى رسول آنچه را كه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن اگر چنين نكنى بدان كه رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى» . پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: پس از نزول آيه، در عقبه از جا برخاستم و ندا كردم: اى مردم ! چه كسى در ابلاغ رسالت پروردگارم مرا يارى مىكند تا به بهشت خدا راه يابد ؟ اى مردم، بگوييد: لا اله الا اللّه، و بگوييد: من رسول خدا به سوى شما هستم، تا نجات يابيد و وارد بهشت شويد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: همين كه اين عبارات از زبانم جارى شد، همه مرد و زن و كودكان حاضر در صحنه با گِل و سنگ به جانم افتادند. به صورتم آب دهان
مىريختند و مىگفتند: اين مرد دروغگوى صابئى(1)است. به دلم چنين رسيد كه اگر من پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله هستم الآن وقت آن است كه اينان را نفرين كنم، همان گونه كه نوح عليهالسلام قومش را نفرين كرد و آنها هلاك شدند.
راوى مىگويد: اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا، امتم را هدايت كن و راه حق را به آنان بنماى، كه آنان خود نادان اند. مرا يارى كن تا وقتى آنان را به سوى تو مىخوانم پاسخم را بدهند. در اين حال، عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله سر رسيد و او را از دست آن مردم نجات داد و مردم را از او دور كرد.
اعمش مىگويد: بنىعباس همواره به اين اقدام پدر خود افتخار مىكنند.
ابنمردويه از جابر بن عبداللّه روايت مىكند كه گفت: هر گاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از خانه بيرون مىرفت، ابوطالب كسى را همراه او مىفرستاد تا از پشت سرش راه برود و از جانش محافظت كند. تا آنكه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «خدا تو را از مردم در امان نگه مىدارد» نازل شد. باز هم ابوطالب مىخواست محافظى با پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه كند، كه آن حضرت فرمود: عموجان، خداوند مرا از گزند دشمنان مصون داشته است. ديگر نياز نيست كسى همراه من بفرستى.
1) . صابئيه: قومى كه حد وسط بين يهود و نصارى مىباشند. آنان خدا را مىپرستند، و به زعم خود به دين حضرت نوح عليهالسلام زندگى مىكنند. آنها تا زمان خلفاى عباسى در بغداد و حرّان به مليت خود باقى بودند. خود مدعىاند كه به دين بىء بن شيث بن آدم عليهالسلام مىباشند. صاحب قاموس گويد: صابئين بر اين عقيدهاند كه بر دين نوح عليهالسلام باقى ماندهاند و قبله آنها وزشگاه باد شمال است. در «الكشاف» زمخشرى آمده كه آنان از كيش يهود و نصارى برگشتند و به پرستش ملائكه روى آوردند. صابئين نامى كه به دو فرقه كاملاً مشخص اطلاق مىشود: 1. ماندائىها يا صبّه: فرقه هودى و مسيحى بينالنهرين مسيحيان پيروان يحيى محمد . 2. صابئين حرّان: فرقهاى مشرك كه مدتها در دوره اسلام هم وجود داشتند. صابئين كه در قرآن ذكر آنها آمده، فرقه واسطه بين يهوديان و مسيحياناند و از اهل كتاب به شمار مىروند. اينان به طور مسلّم همان ماندائىها مىباشند. اين كلمه بايد مشتق از ريشه «ص، ب، ع» باشد كه عبرى است، يعنى فرو رفتن در آب؛ كه «ع» آن ساقط شده و به معنى «معمدون» است، يعنى كسانى كه تعميد را با تغسيل در آب اجرا مىكنند. صابئين مشرك از اين امر ابدا اطلاع ندارند. شايد اين اسم را از جهت احتياط به خود دادهاند تا از اغماضى كه قرآن درباره آن دسته از صابئين روا داشته بهرهمند شوند. معارف و معاريف (مصطفى دشتى، نشر آرايه، تهران، سال 1379) : ج 6 ذيل عنوان صابئين، به نقل از: دايرة المعارف اسلامى: ج 4.
طبرانى، ابوالشيخ، ابونعيم در كتاب «الدلائل» ، ابنمردويه و ابنعساكر از عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكنند كه گفت:
از پيامبر صلىاللهعليهوآله حفاظت مىشد؛ بدين گونه كه ابوطالب - عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله - هر روز عدهاى از مردان بنىهاشم را با پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه مىكرد تا جانش را حفاظت كنند. وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: عموجان، خداوند مرا حفاظت كرده است. ديگر نياز نيست كسى همراه من روانه سازى.(1)صاحب «مجمع الزوائد» مىنويسد: عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله از جمله كسانى بود كه حفاظت جان ايشان را بر عهده داشت. چون آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله محافظان و نگاهبانانش را كنار گذاشت.(2)اين حديث را طبرانى در كتاب «المعجم الصغير» و «المعجم الاوسط» خود نقل كرده، ولى در سلسله آن عطيه عوفى قرار داد، كه راوى ضعيفى است.
ابنعباس مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله همواره محافظ و نگاهبان داشت، و ابوطالب هم هر روز عدهاى از مردان بنىهاشم را مأمور حفاظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىكرد. تا آنكه اين آيه نازل شد: «اى رسول آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى در واقع رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى و البته خدا تو را از مردم حفظ خواهد كرد» . وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله عزم بيرون رفتن نمود، ابوطالب خواست محافظانش را با او بفرستد كه خود حضرت فرمود: عموجان ! خداوند مرا از شر جن و انس نگاه داشته است.
صاحب «مجمع الزوائد» مىگويد: اين روايت را طبرانى هم نقل كرده است. در سلسله سند آن نضر بن عبدالرحمن وجود دارد كه ضعيف مىباشد.(3)
نوع دوم: روايتى است كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله محافظت از خود را لغو كرد. روايتى كه ترمذى به نقل از عايشه مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره داراى محافظان و نگهبانانى بود، تا آنكه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد و به محافظان فرمود: اى مردم ! بر گرديد، زيرا خداوند حفاظت مرا تأمين كرده است. ترمذى پس از نقل اين روايت مىگويد: روايت عجيبى است.
بعضى از روايان همين حديث را از جريرى و او از عبداللّه بن شقيق روايت مىكنند: پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره محافظت مىشد و ... . اينها نامى از عايشه نبردهاند.(1)
حاكم نيز روايت را در «المستدرك» به نقل از عايشه روايت كرده و گفته است: اگر چه شيخين (يعنى بخارى و مسلم) اين حديث را نقل نكردهاند، ولى سند حديث صحيح مىباشد.(2)
ظاهرا حديث عايشه هم مىخواهد بگويد آيه در مكه نازل شده، و معنى اين عبارت: «سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد» يعنى سرش را از درون خيمه بيرون آورد و به محافظانش گفت برگرديد.
بيهقى در سنن خود همين روايت را آورده و در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، در دنباله حديث از قول شافعى مىنويسد: شافعى مىگويد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى اگر بخواهند تو را بكشند، خدا تو را از شرّ آنان مصون خواهد داشت. تا آنكه آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به آنان ابلاغ كنى. اينجا بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابلاغ دعوت الهى را آغاز كرد. اما جماعتى او را مسخره كردند. پس خداوند اين آيه را نازل فرمود كه در مأموريت خويش پايدارى كن. از مشركان روى گردان، ما مسخره كنندگان را از تو بر مىگردانيم.(3)
همچنين در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، صاحب تفسير مراغى روايت قبلى سيوطى را - كه ابنمردويه از ابنعباس نقل كرده و ما در روايات نوع اول به آن اشاره كرديم - و نيز روايت طبرانى را آورده و گفته است: ترمذى و ابوالشيخ روايت كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از نزول اين آيه در مكه محافظت مىشد.(1)
كسان ديگرى هم همين سخنان و مطالب را بيان كردهاند. اگر چه از روايتى كه ترمذى از عايشه نقل كرده چيزى به دست نمىآيد كه منظور عايشه در مكه باشد، ولى اين احتمال هم وجود دارد كه كلمه مكه در چاپهاى جديد سنن ترمذى از قلم افتاده باشد.
سيوطى درباره حديث عايشه مىگويد: عده زيادى چون عبد بن حميد، ترمذى، ابنجرير، ابنمنذر، ابنابىحاتم، ابوالشيخ، حاكم، ابونعيم، و بيهقى در «الدلائل» و ابنمردويه اين روايت را از عايشه نقل كردهاند. سيوطى چندين روايت با همان مضمون نقل مىكند كه هيچ كدام از عايشه نيست. به علاوه از بعضى از آنها چنين برداشت مىشود كه آيه در مدينه نازل شده است.(2)
البته ما اينگونه احاديث را در نظريه سوم بررسى خواهيم كرد. سيوطى در همان كتاب و در صفحات ديگر مىگويد: طبرانى و ابنمردويه از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت: عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز از جمله افراد حفاظت كننده پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. وقتى آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خود نگهبانان را رها كرد.
ابونعيم در «الدلائل» از ابوذر روايت مىكند: هر وقت رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىخوابيد، ما به جهت ترسى كه از حملههاى ناگهانى و خطرات پنهانى احساس مىكرديم، دور ايشان را مىگرفتيم. تا آنكه آيه عصمت - يعنى «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نازل شد.(3)
بسيارى از مفسران و مؤلفان سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين نظر را پذيرفتهاند، كه آيه در مكه نازل شده است. افرادى مانند زمخشرى در تفسير «الكشّاف»(1)، به گونهاى سخن گفته كه گويا اين نظر را كاملاً پذيرفته است. همچنين فخر رازى در «التفسير الكبير» .(2)اين دو مفسر گفتهاند: در برخى منابع ديدهايم كه آيه عصمت در مكه نازل شده است، و از همين رو حديث عايشه را به اول بعثت حمل كردهاند، چنانكه نظر حسن بصرى و امثال او را نيز به آغاز بعثت برگرداندهاند.(3)
از جمله كسانى كه نظريه مكى بودن آيه عصمت را پذيرفته، على بن برهان حلبى است، كه در كتاب «السيرة الحلبية» با غنيمت شمردن فرصت و ارتباط دادن آيه با مسئله محافظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد بر آمده تا فضيلتى براى ابوبكر بن ابىقحافه (خليفه اول) به اثبات برساند. از اين رو گفته است:
محافظان پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از نزول آيه عصمت ( «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ) عبارت بودند از سعد بن معاذ، كه شب پيش از جنگ بدر از آن حضرت محافظت مىكرد. اما در روز بدر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خيمه يا هودج خود خوابيده بود. تنها ابوبكر بود كه با شمشير افراشته از آن حضرت محافظت مىكرد.(4)
هر چند حلبى خواسته نزول آيه را در مكه بداند، اما با مطلبى كه از او نقل شد در واقع او نظر خودش را نقض كرده و دليلى خلاف مقصود خود ارائه كرده است. زيرا اگر لغو محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از هجرت بوده، ديگر نيازى نبود كه ابوبكر و ديگران در روز جنگ بدر از پيامبر صلىاللهعليهوآله محافظت كنند.
1) . الكشّاف: ج 1 ص 659 .
2) . التفسير الكبير: ج 6 ص 50 .
3) . افراد ديگرى كه اين نظر را قبول كردهاند عبارتاند از: الروض الانف سهيلى : ج 2 ص 290. ارشاد السارى (قسطلانى) : ج 5 ص 86 . شرح سنن ترمذى (ابنعربى) : ج 6 ص 172. عمدة القارى عينى : ج 7 ص 95. التسهيل (ابنجزّى) : ج 2 ص 209. حياة الحيوان (دميرى) : ج 1 ص 79، و ... .
4) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 327.
ديگر آنكه ظاهرا مسلمانان در جنگ بدر خيمه و هودجى بر پا نكرده بودند. حاكم نيشابورى در «المستدرك» روايتى نقل كرده، و گفته است: چون مسلم اين را صحيح دانسته آن را نقل مىكنم. در آن روايت يادآور مىشود كه در جنگ بدر، يك سوم مسلمانان از پيامبر صلىاللهعليهوآله مراقبت مىكردند. اين هم امرى معقول و منطقى است، زيرا مسلمانان در تپههاى بلند و دور دست واقع شده بودند. و از اين جهت كاملاً در منطقه ديد دشمن قرار داشتند.
حاكم مىگويد: از عبادة بن صامت روايت شده كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره انفال پرسيدم، فرمود: در جنگ بدر درباره ما نازل شده است. آنگاه كه در جنگ بدر مسلمانان سه دسته شده بودند: دستهاى مشغول جنگ با دشمن بود. دسته دوم غنيمتها را جمع آورى مىكردند و اسيران را مىگرفتند، و دسته سوم در خيمه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراقبت مىكردند. چون غنائم جمع شد، بر سر تقسيم آن اختلاف پيدا شد. خود رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمد و به تساوى ميان همه تقسيم كرد.(1)
اين نظريه - يعنى نظريه دوم اهلسنت درباره نزول آيه عصمت - به چند دليل مردود است:
دليل اول: به همان دلائلى كه نظريه اول آنان رد شد؛ يعنى: اولاً سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است، در حالى كه مطابق اين نظريه بايد آن را از سورههاى مكى بدانيم. ثانيا شافعى - كه از علماى اهلسنت و از رؤساى مذاهب اربعه است - اين نظريه را ضعيف مىداند.
دليل دوم: رواياتِ نظريه سوم - كه در ادامه مىآوريم - تصريح دارند به اينكه لغو برنامه محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه صورت گرفته است نه در مكه.
دليل سوم: بيشترين روايات اين نظريه روايت هودج عايشه و نگاهبانى عباس است، و ديگر روايات همگى داراى ضعف سند مىباشند، و بعضى ديگر از اين
1) . المستدرك حاكم نيشابورى : ج 2 ص 326.
روايات هم به نيت ناديده گرفتن نقش ابوطالب در يارى پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته شده است ! چنانكه از اين احاديث به خوبى روشن مىشود، در صدد آن است كه بگويد پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه از محافظت ابوطالب بىنياز بود.
با اندكى دقت در روايت اول نيز ديده مىشود كه مىخواهد اين فضيلت را براى عباس ثابت كند، كه او در مكه به جاى ابوطالب محافظ پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و او همان كسى است كه خداوند توسط او پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از مردم مصون نگاه داشت.
در حالى كه نقش عباس پيش از هجرت يك نقش عادى همانند ساير افراد بنى هاشم بود، كه با او متحد شدند و دوران محاصره در شعب را با پيامبر صلىاللهعليهوآله تحمل كردند. ولى بعدا معلوم نشد همه افرادى كه در محاصره شعب بودند اسلام آوردند يا خير. از آن عده غير از على عليهالسلام و حمزه كسى ديگر با پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه هجرت نكرد. البته معروف است كه عباس در جنگ بدر اسير شد، و هنگام آزادى اسرا اسلام آورد.
علاوه بر اينها، هيثمى و ديگران آن روايت را ضعيف مىدانند. چنانكه ضعف و سستى از متن آن هم به خوبى نمايان است. همچنين دلايلى داريم كه حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان ادامه داشته و هيچ گاه لغو نگرديد. دلايلى هم داريم كه روايت هودج عايشه را نيز نفى مىكند. همچنين به نظر البانى اشاره مىشود كه صحت انتساب اين روايت به عايشه را مورد ترديد قرار مىدهد.
آيه تبليغ در مدينه نازل شده است.
البته قائلان اين نظريه فقط بر مدنى بودن آيه تأكيد دارند. اما در مورد اينكه چه زمانى در مدينه نازل شده حرفى نمىزنند. سيوطى روايات متعددى نقل كرده، و آنها را به لغو محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله ربط داده است. اما از اين روايات چيزى درباره اينكه آيه در مكه نازل شده يا در مدينه وجود ندارد. اما از سياق متن و راويان برخى از آنها فهميده مىشود كه نزول آيه در مدينه بوده است.
چنانكه در «الدرّ المنثور» مىگويد: طبرانى و ابنمردويه از عصمت بن مالك خطمى روايت كردهاند كه گفت: ما شبها از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراقبت مىكرديم، تا آنكه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله برنامه نگهبانى و حفاظت را لغو كرد.
ابنجرير و ابوالشيخ از سعيد بن جبير روايت كردهاند كه گفت: وقتى آيه «يا أيِّهَا الرَسول ... وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: ديگر از من حفاظت و مراقبت نكنيد، خداوند مرا مصون داشته است.
ابنجرير و ابنمردويه از عبداللّه بن شقيق روايت كردهاند كه عدهاى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره همراه و مراقب ايشان بودند، تا زمانى كه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله ميان دوستانش حاضر شد و فرمود: به جايگاه جمعى خود ملحق شويد (به خانههايتان باز گرديد) كه خداوند ما را از مردم مصون و محفوظ داشته است.
عبد بن حميد، ابنجرير و ابوالشيخ از محمد بن كعب قرظى روايت مىكنند كه ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره از ايشان محافظت و نگهبانى مىكردند، تا آنكه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با خبر شد كه خداوند امنيت او را تأمين كرده، محافظان و نگهبانان را كنار گذاشت.
عبد بن حميد و ابنمردويه از ربيع بن انس روايت كردهاند كه گفت: ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ايشان محافظت مىكردند، تا آنكه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » نازل شد.(1)
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298، 299. اين روايات همچنين در منابع زير نقل شده است: تاريخ المدينة المنورة عمر بن شبه نميرى : ج 1 ص 301، به نقل از عبداللّه بن شقيق و محمد بن كعب قرظى. تفسير الطبرى (دار المعرفة، بيروت) : ج 6 ص 199، به نقل از عبداللّه بن شقيق. الطبقات (ابنسعد تفتازانى، چاپ ليدن) : ج 1 ص 113. دلائل النبوة (بيهقى، دار الكتب العلميه، بيروت) : ج 2 ص 180.
بطلان اين نظريه و نظريههاى ديگرى كه نزول آيه تبليغ را به مسئله حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله مربوط دانستهاند، از آنجا معلوم مىشود كه همه سيرهنويسان اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از قبائل عرب درخواست حمايت مىكرد و از آنان خواست كه جلو افرادى كه قصد كشتنش را دارند بگيرند، تا خود بتواند رسالت پروردگارش را تبليغ كند.
از همين رو انصار در عقبه با او بيعت كردند، كه از او و اهلبيتش همانند جان خود و خاندان خود حمايت كنند.
حال اگر آيه تبليغ در مكه نازل شده بود، ديگر نيازى نبود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از عربها در خواست حمايت كند، و يا از آنان پيمان بگيرد كه از او حمايت كنند.
در ادامه همين بحث، رواياتى را كه نشان مىدهد پيامبر صلىاللهعليهوآله از انصار درخواست حمايت و محافظت كرده، و بيعتى كه آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله نمودند خواهيم آورد.
گذشته از اين مطالب، منابع حديثى، تاريخى و تفسيرى سرشار از رواياتى است كه درباره حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله، هم در مكه و هم در مدينه، به ويژه در جنگها و تا آخر عمر ايشان وارد شده است.
بنا بر اين، شايسته است همه رواياتى كه بيانگر لغو برنامه حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از هجرت مىباشد مردود و محكوم شمرده شوند. به دليل اينكه اين روايات ادعا مىكنند حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور كلى و در همه حال - يعنى جنگ و صلح و سفر و حضرت - لغو گرديد.
در حالى كه در روايت حاكم ديديم كه يك سوم مسلمانان در جنگ بدر فقط از پيامبر صلىاللهعليهوآله حفاظت و مراقبت مىكردند.
همچنين احمد بن حنبل روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سالى كه جنگ تبوك در جريان بود، شبى از جاى خويش برخاست و در گوشهاى به نماز مشغول شد. در اين حال، مردانى از اصحاب دور ايشان را گرفتند و از ايشان نگاهبانى كردند.
تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز خويش را تمام كرد و به سوى ايشان بازگشت و به آنان فرمود: ... .(1)
در فصلهايى كه محدثان و سيرهنويسان درباره حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله، جريانات مربوط به محافظان و نامها و داستان هاى آنان گشودهاند، مطالب فراوانى وجود دارد كه تداوم همراهى محافظ و نگهبان با پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى ثابت و لغو آن را رد مىكند.
شگفت انگيز آن است كه ديده مىشود يكى از راويان و علما تمام جريانات مربوط به آيه تبليغ را منحصرا به مسئله حفاظت پيامبر صلىاللهعليهوآله مربوط دانسته، و آنگاه يك بار مىگويد حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه تبليغ در مكه (پيش از هجرت) لغو شد، و بار ديگر مىگويد: حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه و بعد از هجرت لغو گرديده است ! گويا اين شخص قسم خورده است كه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را از روز غدير دور و جدا كند !
مؤلف «عيون الاثر» مىگويد: روز جنگ بدر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خيمهاش استراحت مىكرد، سعد بن معاذ نگهبان خيمه بود. روز جنگ اُحد محمد بن مسلمه و در جنگ خندق زبير بن عوام از ايشان حفاظت مىكردند. در جنگ خيبر و بعضى از قسمتهاى راه خيبر و همچنين شبى كه در بنىبصفيه جنگ بر پا بود، ابوايوب انصارى محافظ پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه دربارهاش فرمود: پروردگارا، ابوايوب را حفظ كن، چنانكه بيدار ماند و از من حفاظت كرد. در وادىالقرى بلال و سعد بن ابىوقاص و ذكوان بن عبدقيس محافظ حضرت بودند، و سر دسته محافظان عباد بن بشر بود. اما همين كه آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله محافظان را كنار گذاشت.(2)
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 222. همچنين اين روايت در: كنز العمال:، ج 12 ص 430، به نقل از مسند عبداللّه بن عمرو بن عاص وارد شده است. و نيز در: مجمع الزوائد: ج 10 ص 367 هم به نقل از «كنز العمال» نوشته است: احمد بن حنبل آن را نقل كرده و راويانش همگى ثقه هستند.
2) . عيون الاثر ابنسيد الناس، م 734 ق : ج 2 ص 402.
در روايت احمد ديده شد كه راوى كوشش زيادى كرده تا جريان محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك را توجيه كند، و در نهايت نيز اصل حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله را چنين تفسير كرده كه اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلىاللهعليهوآله به پايان برسد؛ يعنى در غير صورت نماز در شب، از پيامبر صلىاللهعليهوآله حفاظت نمىشد.
احمد بن حنبل در جايى ديگر جريان حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك را اينگونه بيان كرده است: در حديث عمرو بن شعيب آمده است: عدهاى از صحابه جمع شدند و نگهبانى دادند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله نمازش را خواند ... . اما مراد از اين واقعه چه بود خدا مىداند. هر چند اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام شد ! اما محافظت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در برابر مشركان ادامه داشت، تا آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. البته اين آيه پيش از جنگ تبوك نازل شد، و خدا داناتر است.(1)
تفسيرى كه اين راوى - يعنى عمرو بن شعيب - از حديث ارائه كرده مغاير متن حديث درباره جريان حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در هر حال، همين كه راوى مىپذيرد كه آيه در مدينه نازل شده، نظريه اول - كه آيه در مكه نازل شده - را رد مىكند.
در نتيجه، از سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله دليلى وجود ندارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله برنامه حفاظت از خويش را لغو كرده باشد. بلكه دليل وجود دارد كه محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان تا آخر عمر ايشان ادامه داشته، و بنىهاشم تا زمان هجرت و پس از هجرت نيز هم بنىهاشم و هم ديگر ياران در مدينه از ايشان حفاظت به عمل مىآوردند.
همين كوشش كه در جهت تفسير آيه براى لغو برنامه حفاظت صورت مىگيرد، دليل بر صحت تفسير اهل بيت عليهمالسلام از آيه است كه فرمودند: مقصود آيه از جلوگيرى از وقوع در ارتداد - يعنى بازگشت به جاهليت - است، و هم به همين دليل است كه مخالفان اهل بيت عليهمالسلام بر تفسير آيه به عصمتِ حسى پافشارى مىكنند، و در تناقض با واقعيت گرفتار مىشوند.
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 119.
آيه تبليغ در سال دوم هجرى و پس از جنگ احد در مدينه نازل شده است.
سيوطى مىگويد: ابنابىشيبه و ابنجرير از عطية بن سعد روايت كردهاند كه مىگفت: عبادة بن صامت - كه از بنىحارث بن خزرج است - نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: من دوستان يا بردگانى از يهوديان دارم، در حالى كه من در پيشگاه خدا و رسولش از دوستى با يهود برائت مىجويم و تنها ولايت خدا و رسولش را برگزيدهام.
عبداللّه بن ابىّ كه حاضر بود گفت: من مردى هستم كه از انسانهاى دورو و هر جايى مىترسم، اما از دوستى با بردگانم بيزار نيستم.
آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رو به عبداللّه بن ابىّ فرمود: اى اباحباب ! اگر كسى را ديدى كه با ولايت و دوستى يهود بر بندگى خدا نيز بود عقيدهات درست است !
راوى گويد: در اين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به خداوند نهاد، و خدا نيز اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا اليَهودَ وَ النَصارى أولياءَ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ ... وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى كسانى كه ايمان آوردهايد يهود و نصارى را به دوستى برنگزينيد آنان خود دوستان همديگرند ... و خدا تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .(1)
اين نظريه نيز قابل قبول نيست، و تمام آنچه درباره مسئله حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله گفته شد در اينجا هم صدق مىكند. به علاوه سيوطى روايتى را از كلام عطية بن سعد نقل كرد، ولى آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله اسناد نداد، و آياتى هم كه در اين روايت بود آيات يكم تا ششم سوره مائده مىباشد، كه تا كنون احدى نگفته اين آيات درباره داستان دوستى ابنسلول - همان كسى كه پيش از نزول سوره مائده مرد - با يهود نازل شده و تنها عطية بن سعد چنين ادعايى كرده است.
1) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 291.
آيه تبليغ زمانى نازل شد كه شخصى مىكوشيد ناگهانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به قتل برساند.
روايات متناقض زيادى درباره اين جريان نقل شده است. از برخى از اين روايات بر مىآيد كه حادثه ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله در غزوه بنىانمار - كه به غزوه ذات الرُقاع معروف شده - روى داده است. بدين صورت كه شخصى به قصد غافلگير كردن و كشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد آن حضرت مىآيد و از ايشان مىخواهد شمشيرش را به او بدهد تا ببيند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم شمشير را به او مىدهد. بعضى گفتهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله شمشيرش را در جايى آويزان كرده و از آن غافل شده بود، يا آنكه گفته شده پيامبر صلىاللهعليهوآله سر چاهى نشسته بوده و پاهايشان را به درون چاه آويزان كرده بوده كه آن شخص سر مىرسد.
سيوطى به نقل از ابنابىحاتم، از جابر بن عبداللّه روايت مىكند كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله جنگ بنىانمار را تمام كرد، همانند نخل بلندى سرافرازانه به سوى ذات الرقاع شتافت و در آنجا فرود آمد. سپس در حالى كه سر چاهى نشسته و پاهايش به داخل چاه آويخته بود، غورث بن حرث صدا زد: الآن محمد را خواهم كشت. ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: چگونه او را مىكشى ؟ گفت: به او مىگويم شمشيرت را به من بده. وقتى شمشيرش را بدهد با همان او را خواهم كشت.
آنگاه پيش پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا محمد، شمشيرت را بده تا ببينم چگونه است. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم شمشيرش را به او داد. اما دستان مرد به رعشه افتاد. آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند بين تو و تصميمت مانعى ايجاد كرد (كنايه از آنكه خدا نخواست تو مرا بكشى) . در اين هنگام آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد.
ابنجرير طبرى از محمد بن كعب قرظى روايت مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در محلى فرود آمد. اصحابش درخت سايه دارى برايش پيدا كردند تا آن حضرت زير سايه آن بياسايد. در اين حال عربى بيابانى در يك آن خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله رساند و شمشير آن حضرت را ربود و گفت: حالا چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا.
در اين حال دستان مرد به رعشه و لرزه افتاد و شمشير از دستش افتاد. راوى گويد: آنقدر اين مرد سرش را به درخت كوبيد كه خون از دماغش جارى شد. در همين حال خداوند آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد.
همچنين ابنحبّان و ابنمردويه از ابوهريره روايت كردهاند كه گفت: هر گاه در سفرى كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم و در منزلى فرود مىآمديم، بزرگترين درختى كه شاخ و برگ و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداديم تا زيرش بنشيند و استراحت كند. در يكى از روزها پيامبر صلىاللهعليهوآله زير درختى فرود آمد و شمشيرش را به درخت آويزان كرد.
به ناگاه شخصى آمد و شمشير را برداشت و گفت: اى محمد ! چه كسى الآن تو را از من نجات خواهد داد و چه كسى مىتواند اكنون مانع من شود ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند نخواهد گذاشت تو مرا بكشى. شمشيرت را به زمين بگذار. آن مرد هم شمشير را گذاشت، و در آن حال اين آيه نازل شد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
بعضى از راويان و مورخان معتقدند كه كسى قصد ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشت، ولى پيش از انجام هر كارى مسلمانان او را شناختند و مانعش شدند. چنانكه سيوطى مىنويسد: مردى را به نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آوردند و گفتند: يا رسول اللّه ! اين مرد مىخواست شما را بكشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به او فرمود: براى چه از تصميمت منصرف شدى ؟ اگر چنين قصدى داشتى، بدان كه خداوند تو را بر من مسلط نمىكرد.(1)
به دو دليل اين نظريه باطل و آيه درباره غورث بن حرث و امثال او نازل نشده است:
دليل اول: در سيره ابنهشام آمده است: غزوه ذات الرقاع يا بنىانمار در سال چهارم هجرى واقع شده(2)، و اين تاريخ چندين سال جلوتر از نزول سوره مائده
مىباشد. چنانكه بعضى از روايات مربوط به غزوه ذات الرقاع يا اصلاً تاريخ ندارد، و يا رواياتى هستند كه از نظر عقلى قابل پذيرش نيستند.
دليل دوم: منابع مهمى كه داستان غورث و غزوه ذاتالرقاع را نوشتهاند، هيچ كدام به نزول آيه عصمت - يعنى «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - اشارهاى نكردهاند. بلكه به عكس؛ بيشتر اين منابع تشريع نماز خوف و حفاظت و نگهبانى جدىتر از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را حتى در نماز يادآور شدهاند. همين مقدار درباره رد نظريهاى كه مىگويد آيه عصمت در جنگ ذاتالرقاع نازل شده كفايت مىكند.
در اين باره ابنهشام - مورخ و سيرهنويس معروف - گفته است: آيهاى كه درباره جريان غورث نازل شده اين آيه است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اذكُروا نِعمَةَ اللّهِ عَلَيكُم إذ هَمَّ قَومٌ أن يَبسُطوا إلَيكُم أيديَهُم فَكَفَّ أيديَهُم عَنكُم»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد به ياد بياوريد نعمت خدا را كه جماعتى خواست بر شما مسلط شود و خداوند دست آنان را از شما دور كرد و باز گردانيد» .(2)
البته اين احتمال هم درست نيست، زيرا همين آيهاى را هم كه ابنهشام به جريان غورث ربط مىدهد، از آيات سوره مائده مىباشد. اما بخارى و ديگران درباره غزوه ذاتالرقاع و جريان غورث رواياتى را نقل كردهاند كه دليل بر تشريع نماز خوف و محكمتر كردن حلقه محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد.
بخارى در صحيح مىگويد: از جابر بن عبداللّه روايت شده كه خبر داد: در ناحيه نجد همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ شركت داشتم. قفلى همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بست. ناگهان قافله به درهاى پرخاشاك برخورد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله زير درختچه يا خاربنى فرود آمد و شمشير خود را به درخت آويزان كرد.
جابر گويد: سپس خواب مختصرى بر ما غلبه كرد. ناگهان ديديم پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را صدا مىزند. وقتى به حضور ايشان رسيديم، ديديم مردى بيابانى در كنارش نشسته
است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من در خواب بودم كه اين مرد شمشيرم را از نيام برداشت. وقتى بيدار شدم، شمشير را برّان و برهنه در دستان او ديدم، و به من مىگفت: اينك چه كسى تو را از من نجات مىدهد ؟ گفتم: خدا. با اين جمله اين مرد نشست. پيامبر صلىاللهعليهوآله آن مرد را رها كرد و پيگير محاكمه او نشد.
ابوسلمه از جابر روايت مىكند كه مىگفت: در جنگ ذاتالرقاع همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم، تا اينكه به درخت بزرگ و پر شاخ و برگى رسيديم. از آنجا كه درخت سايه خوبى داشت براى پيامبر صلىاللهعليهوآله گذاشتيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله زير سايه درخت در حال استراحت بود، كه مرد مشركى رسيد و شمشير پيامبر صلىاللهعليهوآله را - كه به درخت آويزان بود - برداشت و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: آيا از من مىترسى ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: نه. مرد مشرك گفت: چه كسى مىتواند تو را از دست من نجات دهد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا. جابر مىگويد: با ديدن اين وضع، اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به تهديد آن مرد پرداختند و نماز خوف بر پا شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله دو ركعت نماز را با عدهاى خواند. سپس اين عده به عقب برگشتند و دو ركعت ديگر را با جماعت ديگرى خواند.
مسدّد از ابوعوانه نقل مىكند كه ابوبشر گفته است: نام آن مرد مشرك كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله حملهور شده غورث بن حرث بود.(1)
اما كلينى جريان غورث را به شكل ديگرى روايت كرده است: ابان از ابوبصير و او از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: در جنگ ذاتالرقاع پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در كنار درهاى زير درختى فرود آمد. در اين حال سيلى جارى شد و ميان ايشان و يارانش فاصله انداخت. همچنان كه مسلمانان كنار دره منتظر بودند تا سيل قطع شود، مرد مشركى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديد كه تنهاست. به دوستان خود گفت: من اينك محمد را مىكشم.
1) . صحيح بخارى: ج 5 ص 53 . همچنين نظير اين روايت را حاكم در المستدرك: ج 2 ص 29 نقل كرده، و درباره آن گفته است: پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن حادثه با محافظت و مراقبت بيشترى نماز خواند. درباره خود حديث هم گفته است: مسلم و بخارى آن را صحيح دانستهاند، اگر چه خود نقل نكردهاند. احمد بن حنبل نيز داستان غورث را در مسند: ج 3 ص 364، 390 آورده، و گفته كه نماز خوف خوانده شد. اما درباره نزول آيه چيزى نگفته است. همچنين رجوع شود به: مسند احمد: ج 4 ص 59 . مجمع الزوائد: ج 9 ص 8 ؛ كه در مجمع تفصيلات زيادى نيز بر حديث وارد شده، ولى اشارهاى به نزول آيه ندارد.
سپس به طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و شمشيرش را به سويش كشيد و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى من و خداى تو. در اين حال جبرئيل آن مرد را از اسبش به زمين انداخت، به گونهاى كه از پشت به زمين افتاد. در اين حال رسول خدا صلىاللهعليهوآله بلند شد و شمشيرش را به دست گرفت و بر سينه آن مرد نشست و فرمود: اى غورث ! حال تو بگو چه كسى تو را از من نجات خواهد داد ؟ غورث گفت: بخشندگى و كرامت تو يا محمد ! سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله او را رها كرد. مرد در حالى كه از جايش بلند مىشد چنين گفت: به خدا سوگند تو از من بهتر و كريمتر هستى.(1)
در هر صورت، هر اندازه هم كه به اين منابع مراجعه شود، هيچ اثرى از نزول آيه در غزوه ذاتالرقاع يا جريان غورث ديده نمىشود. بلكه ملاحظه مىشود پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن حادثه با مراقبت و نگهبانى شديدترى نماز گذارده است. آيا صاحبان و قائلان اين نظريه مىخواهند بگويند: با لغو حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطمينان و آرامش ايشان از بين رفته، و لذا امر به تشديد آن نموده است ؟
از جمله گفتگوهايى كه درباره قصه غورث و آيه تبليغ در ميان علماى اهلسنت صورت گرفته، سخنان رد و بدل شده ميان ابنحجر و قرطبى است. قرطبى مىگويد: همين كه در قصه غورث مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تنهاست به معناى آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن زمان محافظ و نگهبان نداشت، و آيه تبليغ و عصمت هم قبل از آن نازل شده است !
ابنحجر در پاسخ او گفته است: چنين نيست، بلكه آيه در همان روز نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز حفاظت از خود را لغو كرد. اما پيش از نزول آيه، هر گاه كه از ايمان يا امنيت پيامبر صلىاللهعليهوآله كاسته مىشد با خود نگهبان همراه مىكرد، و گاهى كه قوى مىشد نگهبان به همراه نداشت.(2)در جريان مربوط به غورث هم به جهت قوت ايمانش محافظ به همراه نداشت.
ابنحجر در كتاب «فتح البارى» بابى باز كرده به نام «بابُ تَفَرُّقِ الناسِ عَنِ الإمامِ عِندَ القائِلةُ وَ الإستِظلال بِالشَجَرِ» ، يعنى باب پراكنده شدن مردم از امام (پيامبر صلىاللهعليهوآله) هنگام خواب قيلوله نيمروزى و سايهگزينى زير درختان. در آن باب روايت جابر - يعنى روايت دوم جابر كه در همين نظريه پنجم آورديم - را به دو صورت نقل كرده است.
قرطبى درباره آن روايت گفته است: اين جريان مىرساند در آن زمان كسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله محافظت نمىكرد. بر خلاف اوائل بعثت كه همواره كسانى حفاظت از جان ايشان را بر عهده داشتند. اين هم به دليل آن بود كه پس از نزول آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» جريان حفاظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله لغو شده بود.
ابنحجر مىگويد: بايد در پاسخ قرطبى بگويم كه اصولاً اين حادثه سبب نزول آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» شد. چنانكه ابنابىشيبه از طريق محمد بن عمرو بن ابىسلمه از ابوهريره نقل مىكند:
هر گاه در منزلى فرود مىآمديم، هر درختى كه بزرگتر بود و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص مىداديم. يك بار كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زير درختى نشسته بود، مردى از راه رسيد و شمشير آن حضرت را برداشت و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى مرا از كشتن تو باز مىدارد. فرمود: خداوند. پس از اين جريان بود كه خداوند آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل فرمود. اين حديث از نظر سند «حسن» مىباشد.
اگر پيش از نزول آيه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله محافظ داشت، اين احتمال وجود دارد كه گفته شود:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره همراه داشتن محافظ مخيّر بود؛ يعنى مىتوانست همراه خود محافظ داشته باشد، و مىتوانست بدون محافظ باشد. اما يکمرتبه به دليل نيروى يقين خود محافظ به همراه نداشت. چون آن واقعه رخ داد و اين آيه هم نازل شد، همراهى محافظ را به كلى لغو كرد.(1)
1) . فتح البارى فى شرح البخارى ابنحجر : ج 8 ص 1408، 2752.
اگر قرطبى درباره اين داستان دچار اشتباه شده جاى بسى تأسف است. اما شگفتانگيزتر از او ابنحجر است كه متوجه نشده آيه عصمت در سوره مائده آمده كه در سال دهم هجرى نازل شده است. در حالى كه غزوه ذاتالرقاع در سال چهارم در گرفته است.
از سوى ديگر، ابوهريره در سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. بنا بر اين، ابوهريره چگونه مىتوانسته در غزوه ذاتالرقاع حضور داشته باشد ؟ ! پس معلوم مىشود اين روايت كاملاً دچار اشكال است.
همچنين ابنحجر از اين مطلب غافل شده كه پس از آن حادثه، حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله جدىتر و شديدتر و در همان غزوه ذاتالرقاع براى حفاظت پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز خوف خوانده شد.
و نيز ابنحجر غافل از اين است كه بخارى نماز خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كتابش نوشته و او هم مشغول شرح كتاب بخارى است !
اين همه غفلت و اشتباه دليلى ندارد مگر آن كه گفته شود ذهن ابنحجر افسون شده، تا آيه عصمت را فقط به جريان حفاظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله مربوط سازد، تا از اين طريق بتواند آن را از جريان غدير دور كند !
در پايانِ اين نظريه، يادآورى اين نكته لازم است كه روايات بسيارى درباره حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در غزوه تبوك وارد شده است. در حالى كه غزوه تبوك شش سال پس از غزوه ذاتالرقاع واقع شده است.
همچنين در فتح مكه - كه چهار سال بعد از اين حادثه واقع شد - پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت مورد محافظت قرار مىگرفت. بنا بر اين، قطعا آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» در ارتباط با حفاظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود.
بخارى در صحيح به نقل از هشام و هشام از پدرش گويد: چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سال فتح مكه به راه افتاد، خبر حركتش به قريش رسيد. ابوسفيان بن حرب، حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء همواره درباره رسول خدا صلىاللهعليهوآله گزارش جمع مىكردند.
آنان نيز حركت كرده و از مكه بيرون آمدند تا به گذرگاه ظهران رسيدند، و بيابانى داغ همانند صحراى عرفات را در مقابل خود ديدند.
ابوسفيان گفت: اينجا گويا صحراى داغ عرفه است. بديل بن ورقاء گفت: اينجا صحراى بنىعمر است. ابوسفيان در پاسخ گفت: عمرو بسيار كوچكتر از آن است كه چنين بيابانى داشته باشد. آنان همچنان سخن مىگفتند كه عدهاى از محافظان و نگهبانان پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را ديدند. همگى را شناختند و آنها را دستگير كرده و به نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بردند ... .(1)
بر همه اين شواهد موجود بايد افزود: ستونى از محافظان را كه همواره در مسجد شريف نبوى حضور داشتند و ستون حفاظتى آن حضرت در سال وفود - يعنى سال نهم هجرى كه هيأتهاى قريشيان آمد و رفت مىكردند - را نيز بايد در نظر گرفت، كه لحظهاى از حفاظت از جان پيامبر صلىاللهعليهوآله غافل نمىشدند.(2)
ششمين نظريهاى كه اهلسنت درباره سبب نزول آيه امر به تبليغ بيان داشتهاند، آن است كه: اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله نه تاريخ نزول آيه را مشخص كردهاند و نه آن را به مسئله حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله ربط دادهاند. بلكه گفتهاند آيه عام است، و چنان وجوب تبليغ رسالت را به پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد مىكند كه اگر آن حضرت رسالت خود را تبليغ نكند گويا اصلاً به وظيفهاش - كه ابلاغ رسالت باشد - عمل نكرده است.
سيوطى در «الدرّ المنثور» مىگويد: عبد بن حميد، ابنجرير، ابنمنذر، ابنابىحاتم و ابوالشيخ از قتاده نقل كردهاند كه درباره اين آيه مىگفت: خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله خبر داد كه (خطر) مردم را از او باز خواهد داشت و او را از آنان در امان نگه مىدارد، و آنگاه به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور به ابلاغ رسالت داد. همچنين شنيديم كه به
پيامبر صلىاللهعليهوآله گفته شد: خوب است پنهان شوى. اما حضرت فرمود: به خدا سوگند تا زمانى كه من يار و همنشين اين مردم باشم خداوند پشتم را براى آنان خالى نخواهد كرد.(1)
اين نظريه هم به گونهاى شبيه همان نظريه اول است، و تمام اشكالهايى كه بر آن وارد كرديم در اينجا نيز صدق مىكند. همچنين روايات اين نظر مستند نيستند و بر معنى آيه منطبق نمىباشند. حتى اگر قضيه شرطيه موجود در آيه را هم درست كنيم، باز تنها به تأكيد ابلاغ رسالت محدود نمىشود. درباره اين نظر باز هم سخن خواهيم گفت.
در بررسى مطالب مربوط به آيه تبليغ گفتيم: بزرگان اهلسنت هفت نظر درباره شأن نزول آن دادهاند، كه شش نظر مخالف نظر اهل بيت عليهمالسلام و يك نظر با اهل بيت عليهمالسلام موافق مىباشد. پس از بررسى و نقد شش نظر مخالف، اينك به نظريه موافقان اهل بيت عليهمالسلام مىپردازيم:
سيوطى مىگويد: ابنابىحاتم، ابنمردويه و ابنعساكر به نقل از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» روز غدير خم و درباره امير المؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد.
ابن مردويه نيز روايتى از ابنمسعود استخراج كرده كه گفت: در زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله زنده بود ما آيه را اينگونه مىخوانديم: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ (إنَّ عَليّا عليهالسلام مَولَى المُؤمِنينَ) وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى رسول ما آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن (كه على عليهالسلام مولاى مؤمنان است) اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى و خداوند تو را از (فتنهها و دسيسههاى) مردم نگاه مىدارد» .(2)
از جابر بن عبداللّه و عبداللّه بن عباسذ - دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله - نقل شده است كه گفتهاند: خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد على صلىاللهعليهوآله را براى مردم نصب كند و ولايتش را به آنان خبر دهد. اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله ترسيد كه به او بگويند پسرعمويش را مورد لطف قرار داده و براى اين كار به آن حضرت طعنه بزنند. خداوند وحى فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . با نزول اين آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت على عليهالسلام را اعلام كرد.(1)
سيوطى در «الدرّ المنثور» به اسناد حافظ ابنمردويه و ابنعساكر از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب و مردم را به ولايت او دعوت مىكرد، جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «امروز دينتان را برايتان كامل كردم» .(2)
خطيب بغدادى، حافظ حسكانى، ابنعساكر، ابنكثير، خوارزمى و ابنمغازلى، هر يك به سند خود از ابوهريره روايت كردهاند كه گفت:
هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، ثواب روزه شش ماه برايش نوشته مىشود. زيرا آن روز، روز غدير خم مىباشد كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و گفت: آيا من ولى مؤمنين نيستم ؟ مردم گفتند: آرى، چنين است يا رسول اللّه !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم، على عليهالسلام هم مولاى او است. سپس عمر بن خطاب گفت: به به مبارك بادت اى پسر ابوطالب. مولاى من و مولاى همه مسلمانان شدى. در اين هنگام خداوند اين آيه شريفه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دَينَكُم ... » .(3)
هر كس اطلاعات بيشترى خواسته باشد به كتابهايى كه علماى مسلمان در طول قرنها درباره اين حديث نوشتهاند مراجعه كند. مانند رساله حافظ ابنعقده، «حديث غدير» تأليف طبرى مورخ و مفسر مشهور، «حديث غدير» تأليف حافظ دارقطنى، ذهبى، عبيداللّه حسكانى، مسعود سجستانى و ... . همچنين كتاب «الغدير» و نيز بخش حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» ، كه در اين دو كتاب حق مطلب زا به طور كامل ادا كردهاند.
همچنين ثعالبى در تفسير خود روايتى از امام جعفر صادق عليهالسلام روايت مىكند كه آن حضرت فرمود: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره فضيلت على عليهالسلام است. زمانى كه اين آيه نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم، على عليهالسلام هم مولاى او است.
ثعالبى در حديث ديگر با سند خود از كلبى، از ابوصالح، از ابنعباس درباره اين آيه روايت مىكند كه گفت: آيه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد تا ولايت على عليهالسلام را ابلاغ كند. آن حضرت نيز دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او مىباشم، على عليهالسلام هم مولاى او است. خدايا دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش.(1)
علامه امينى در «الغدير» مىنويسد: اين آيه در هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى (سال حجة الوداع) نازل شد، زمانى كه پيامبر بزرگوار صلىاللهعليهوآله به غدير خم رسيد.
هنوز پنج ساعتى از روز گذشته بود كه جبرئيل اين آيه را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد و گفت:
اى محمد خداوند بر تو سلام مى كند و به تو مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليهالسلام «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اى رسول ما آنچه از سوى خدا» درباره على عليهالسلام «بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى» .
1) . الميزان: ج 6 ص 54 .
اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشاپيش جمعيت حركت مىكرد، و جمعيتى حدود يكصد هزار نفر يا بيشتر، در حال بازگشت از مكه نزديكى جحفه رسيده بودند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد آنان را كه از پيش رفتهاند بر گردانند و آنان را كه از پى مىآيند در همان مكان نگه دارند. آنگاه جبرئيل گفت كه على عليهالسلام را به عنوان امام مردم معرفى كند، و آنچه از سوى خداوند درباره او نازل شده به مردم برساند. همچنين به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد كه خداوند عزيز و جليل او را از مردم مصون خواهد داشت.
اين روايت نزد شيعيان از مسلمات به شمار مىرود. اما در مقام بحث و مذاكره درباره ولايت على عليهالسلام و شأن نزول آيه با اهلسنت، از احاديث و منابع خودشان دليل مىآوريم.(1)
سپس شيخ عبدالحسين امينى در همين رابطه، سى نفر از علماى اهلسنت را نام مىبرد كه در آثار خود روايت كردهاند: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره ولايت على عليهالسلام نازل شده است. در اينجا به جهت رعايت اختصار نام تعدادى از مهمترين اين افراد را يادآور مىشويم:
حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) ، به سند روايى خود در كتاب «الولاية» - كه درباره طرق حديث غدير نوشته - از زيد بن ارقم روايت مىكند كه گفت: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشت، به هنگام نيمروز و گرماى سوزان به غدير خم رسيد. دستور داد جهاز شتران را روى هم چيدند. آنگاه منادى مردم را براى نماز جماعت ندا داد. همه ما جمع شديم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطبه رسايى ايراد كرد. آنگاه فرمود: خداوند اين آيه را بر من نازل فرموده است: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
حافظ ابنابىحاتم ابومحمد حنظلى رازى (م 327 ق) .
حافظ ابوعبداللّه محاملى (م 330 ق) روايت را در كتاب امالى خود از ابنعباس نقل كرده است.
1) . الغدير: ج 1 ص 214.
5 . حافظ ابنمردويه (ت 323 م 416 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى، و با سند ديگرى از ابنمسعود.
6 . ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير «الكشف و البيان» .
8 . ابوالحسن واحدى نيشابورى (م 468 ق) در كتاب «اسباب النزول» .(1)
حافظ ابوسعيد سجستانى (م 477 ق) در كتاب «الولاية» به چند طريق از ابنعباس نقل كرده است.
حافظ حاكم حسكانى ابوالقاسم در كتاب «شواهد التنزيل لقواعد التفصيل و التأويل» به سند خود از كلبى از ابوصالح از ابنعباس و جابر.
حافظ ابوالقاسم ابنعساكر شافعى (م 571 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى.
ابوالفتح نطنزى در كتاب «الخصائص العلوية» به اسناد خود از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام روايت كرده است.
ابوعبداللّه فخرالدين رازى شافعى (م 606 ق) در «التفسير الكبير» .(2)
ابوسالم نصيبى شافعى (م 652 ق) در كتاب «مطالب السؤول» .(3)
حافظ عزالدين رسعنى موصلى حنبلى (ت 589 ق) .
شيخالاسلام ابواسحاق حموينى (م 722 ق) در كتاب «فرائد السمطين» از سه استاد خود: برهانالدين بن عمر حسنى مدنى، مجدالدين عبداللّه بن محمود موصلى و بدرالدين محمد بن محمد بن اسعد بخارى، به اسناد خود از ابوهريره نقل كردهاند.
سيد على همدانى (م 786 ق) در كتاب «مودة القربى» از براء بن عازب نقل كرده است.
بدرالدين بن عينى حنفى (ت 762 م 855 ق) در كتاب «عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى» به نقل از حافظ واحدى.(1)
جاى بسى شگفتى است كه نظريه موافق اهل بيت عليهمالسلام درباره سبب نزول آيه تبليغ، تا كنون در منابع اهلسنت زنده مانده است. زيرا اين نظريه پايههايى را كه قريشيان با كوشش فراوان بنياد نهادهاند تا مسلمانان را در مسئله امامت و خلافت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله قانع كنند، فرو مىريزد.
و نيز وجود حديث غدير و حديثهاى مربوط به آيه تبليغ و امثال آن ناصبيان را به خشم مىآورد. آنان آرزو داشتند اى كاش هيچ يك از آن احاديث در صحاح و منابع ديگر وجود نمىداشت. آنان به جاى آنكه در پرتو قرآن و نقاط مشترك سنت درباره حديث غدير مباحثه علمى كنند، انواع تهمتها و ناسزاها را نثار شيعيان و علماى شيعه مىكنند، كه بر اين احاديث دست يافته و از مصادرشان استخراج كردهاند.
شيخ محمد ناصرالدين البانى درباره محفوظ داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله از آزار مردم چنين مىگويد: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله حفاظت و نگهبانى مىشد، تا اين آيه نازل شد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . رسول خدا صلىاللهعليهوآله سر خويش را از روزنه بيرون آورد و به محافظان خود فرمود: اى مردم، بر گرديد كه خداوند مرا حفظ خواهد كرد.(2)
ترمذى و ابنجرير طبرى و حاكم نيشابورى اين حديث را از طريق حارث بن عبيد، از سعيد جريرى، از عبداللّه بن شقيق، از عايشه روايت كردهاند.
ترمذى درباره اين حديث گفته است: حديث غريبى است، زيرا با سند ديگرى نيز نقل شده است. اتفاقا از طريق جريرى از عبداللّه بن شقيق نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تا زمان نزول آيه امر به تبليغ محافظت مىشد. اما در اين طريق روايى هيچ نامى از عايشه نبردهاند.
آنگاه البانى تصريح مىكند كه طريق دوم - كه عايشه در سند آن قرار ندارد - درستتر است. براى آنكه حارث بن عبيد - كه در طريق اول وجود داشت - همان ابوقدامه ايادى است كه متهم به ضعف در حفظ حديث بوده است.
چنانكه حافظ با اشاره به او مىگويد: حارث بن عبيد دروغگو نيست، ولى در ضبط و نقل حديث خطا مىكند. بعضى از كسانى كه ترمذى از آنها نام برده نظر او را درباره حديث فوق نپذيرفتهاند. از جمله اسماعيل بن عليه، كه هم ثقه است و هم حافظ. چنانچه ابنجرير طبرى همين روايت را با دو سند از اسماعيل به صورت مرسل نقل كرده است.
البته بايد گفت: حديث اسماعيل در عين مرسله بودن صحيح است. اما نظر حاكم در حديثى كه به عايشه اسناد داده شد، مبنى بر اينكه سند حديث صحيح مىباشد درست نيست، زيرا راوى آن ضعف حافظه دارد و در نقل خطا مىكند.
اگر چه بعضى از بزرگان مانند ذهبى به حديث او عمل كرده باشند. آرى، اصل حديث حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله تا زمان نزول آيه امر به تبليغ و آيه عصمت صحيح است، و شاهد صحت آن هم حديثى است كه ابوهريره نقل كرده است:
هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منزلى فرود مىآمد، اصحاب نگاه مىكردند هر درختى كه بزرگتر و پر سايهتر بود به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدادند تا زير آن استراحت كند، بعد از آن اصحاب هم زير سايه همان درخت فرود مىآمدند. يك وقت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زير درختى
نشسته و شمشيرش را به آن آويزان كرده و به خواب رفته بود، مرد باديهنشينى آمد و شمشير را از درخت برداشت و به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك شد.
او را بيدار كرد و گفت: اى محمد ! در اين شب تاريك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا. آنگاه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همين روايت را افرادى مانند ابنحبّان در موارد متعدد در كتاب «الصحيح»(1)و ابنكثير به نقل از ابنمردويه در «السيرة النبوية»(2)به دو طريق از حماد بن سلمه روايت كردهاند:
يكى محمد بن عمرو، از ابو سلمه، از حماد، كه اين سند «حسن» مىباشد. دوم ابنكثير شاهد ديگرى از حديث جابر آورده كه ابنابىحاتم آن را روايت كرده است: حديث مصون ماندن پيامبر صلىاللهعليهوآله از آزار مردم، علاوه بر روايت ابوهريره، دو شاهد و مؤيد ديگر نيز دارد، كه از سعيد بن جبير و محمد بن كعب قرظى به صورت مرسل نقل شدهاند.
بر خلاف احاديثى كه درباره حفاظت جان پيامبر صلىاللهعليهوآله و آيه امر به تبليغ نقل شد، شيعيان عقيده دارند آيه مذكور در روز غدير و درباره على عليهالسلام نازل شده است. براى اثبات ادعاى خود به رواياتى متوسل مىشوند كه بيشتر آن روايات يا مرسل هستند يا مبهم و معيوب. از جمله به روايتى از ابوسعيد خدرى تمسك جستهاند كه انتساب روايت به ابوسعيد درست نيست.
چنانكه من (البانى) هم آن را در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» در دريف احاديث ضعيف به شماره 4922 ثبت كردهام. همچنين احاديث ديگرى كه
عبدالحسين شرفالدين در كتاب «المراجعات» ص 38 بدون هيچ تحقيقى در سند آنها نقل كرده، از نظر من همه آن روايات ضعيف و غير قابل اعتبار مىباشند.
البته عادت او (سيد شرفالدين) همين است. چنانكه در جمع آورى احاديث كتابش نيز بدون تحقيق احاديث ضعيف و قوى را در هم آميخته است، زيرا هدف او فقط جمع آورى و ارائه هر چيزى است كه به گونهاى حقانيت مذهبش را ثابت مىكند. اين عمل بر اساس قاعده «هدف وسيله را توجيه مىكند» انجام گرفته، كه شيعيان بدان معتقد هستند. از اين نويسنده و رواياتى كه نقل مىكند بايد پرهيز كرد.
البته او تنها با تمسك به روايات ضعيف نيست كه در اثبات ادعاى خود مىكوشد، بلكه چيزهايى را به قرّاء نيز نسبت مىدهد، اگر نگويم به آنان نسبت دروغ مىدهد. او در همان كتاب «المراجعات» درباره روايت ابوسعيد سخن نابجا و باطلى گفته است. او مىگويد: اين روايت - يعنى روايتى كه از ابوسعيد نقل مىكند - را عده ديگرى از اهلسنت مانند واحدى نيز نقل كردهاند.
دروغ بودن سخن او از آنجا دانسته مىشود كه حتى افراد مبتدى و تازه كار در علم رجال و حديث مىدانند واحدى از اصحاب (راويان) هيچ يك از سنن مذاهب چهارگانه (سنن دارمى، ترمذى، نسائى و سنن بيهقى) نيست.
او فقط مفسرى است كه با اسنادى كه در دست دارد روايات صحيح و غير صحيح را روايت مىكند، و همين روايت ابوسعيد - كه مورد استناد سيد شرفالدين قرار گرفته - از جمله احاديثى است كه كسى آن را صحيح نمىداند. اما او اين حديث را از سندها و طرق ضعيف و متروكى كه واحدى در كتابش آورده نقل كرده است. چنانكه ما نيز در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» آن را در احاديث ضعيف قرار داديم.
اين عادت هميشگى شيعيان است كه دروغ بستن به اهلسنت را عملاً در كتابها و سخنرانىهاى خود جايز و حلال مىدانند. اين در حالى است كه خودشان «تقيه» را حلال و بلكه واجب مىدانند ... .
براى همين است كه شيخالاسلام ابنتيميه - كه بيشترين شناخت را از آنها دارد - گفته است: شيعيان دروغگوترين فرقهها و خودخواه ترين اشخاص هستند.
من خود دروغ آنها را در برخى از تأليفاتشان، از جمله تأليفات همين سيد عبدالحسين شرفالدين به طور جدى لمس كردهام. شاهد اين ادعا همان دروغى است كه از او نقل كردم. علاوه بر آن، خوانندگانش را نيز به توهم كشانده كه اين حديث نزد اهلسنت از مسلّمات است. در حالى كه علت آن را مسكوت گذاشته و از پيش خود ادعا كرده كه طرق روايتى حديثى نيز زياد مىباشد.(1)
اين بود سخنان البانى.
و اما در پاسخ سخنان البانى به او مىگوييم:
تهمت و بدگويى و صدور حكم درباره ديگران و دستهبندى گروههاى مسلمان را - از جهت اينكه كدام راستگوتر و كدام دروغگوتر هستند - كنار بگذار، زيرا هم در شيعيان و هم اهلسنت انواع انسانها وجود دارند. البته حكم ناصبى به كلى جداست.
اى البانى، و اى كسى كه ادعاى فقه و حديث دارى ! فراموش نكن كه ابنتيميه كه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام انصاف به خرج نداده، قطعا نمىتواند با شيعيانش منصفانه بر خورد كند. تو (البانى) خود از على عليهالسلام دفاع كردهاى و آنگاه كه ابنتيميه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» را انكار كرد. اين حركت او را ظلم دانستى و محكوم كردى، و خود گفتى حديث غدير حديثى است صحيح، و در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» چندين صفحه درباره آن نوشتهاى.
متن نوشته البانى در اثبات صحت حديث غدير بدين قرار است:
حال كه نظر ابنتيميه را دانستى، بدان كه انگيزه اصلى من از سخن گفتن درباره حديث غدير و بيان صحت آن اين است كه ديدم شيخالاسلام ابنتيميه قسمت اول
1) . سلسلة الاحاديث الصحيحة: ج 5 ص 644 .
حديث را ضعيف شمرده، و قسمت دوم آن را نيز به كلى دروغ دانسته است. به نظر من اين نظر مبالغهاى بيش نيست، مبالغهاى كه نتيجه شتاب او در تضعيف احاديث است، زيرا او پيش از آنكه همه طرق روايتىِ يك حديث را جمع و به دقت بررسى كند، درباره صحت و ضعف آن نظر مىدهد.
اما آنچه شيعيان درباره اين حديث و احاديث مانند آن مىگويند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: او خليفه پس از من مىباشد، به هيچ عنوان درست نيست. بلكه اين سخن از نوع همان باطل گويىهاى بسيارى است كه واقعيت تاريخى خلاف آن را شهادت مىدهد. براى آنكه اگر فرضا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنين سخنى فرموده بود، حتما به دستور ايشان عمل مىشد، زيرا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله عين وحى الهى است، و خداوند متعال خلاف وعده خود عمل نمىكند.(1)
البته مشاهده مىكنيم كه خود البانى هم در پايان سخن شتاب گرفته، و خبر تشريعى را به جاى خبر غيبى قرار داده است ! در حالى كه ميان اين دو تفاوت بسيارى است. چرا كه اگر بتوان خبر تشريعى را به جاى خبر غيبى نشاند، اولين نتيجهاش آن است كه حديثى كه خود البانى صحيح شمرده و محكم نموده، نقض شود !
مانند اين سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ؛ اگر قرار باشد سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى باشد، اين سخن نيز وحى است. بنا بر اين، سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله واجب است على عليهالسلام ولىّ و سيد همه مسلمانان باشد، و مسلمانان همچنان كه در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله خاضع و تسليم بودند در برابر او نيز تسليم و مطيع باشند.
ولى همه مىدانيم كه چنين چيزى تحقق نيافت، بلكه در روز دوم و سوم شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به خانه وحى هجوم بردند. حتى تهديد كردند كه اگر از خانه بيرون نيايد و تسليم بيعت با خلافت ابوبكر نشود، خانه را با تمام اهلش مىسوزاند ! ! آنگاه بود كه على عليهالسلام را مجبور به بيعت كردند، كه داستانش در منابع تاريخى اسلام معروف است.
1) . سلسلة الاحاديث الصحيحة: ج 5 ص 330 - 344 ح 1750.
بنا بر اين، اين سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه: على عليهالسلام خليفه پس از من است، مانند آن است كه مىفرمايد: هر كسى من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است. اگر جمله اول خبر از آينده مىدهد، جمله دوم نيز خبر از تحقق آن در آينده مىدهد. پس چگونه است كه عكس سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقق يافت ؟ چرا كه مىبينيم در عمل، به جاى آنكه هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله سيد و مولايش بود على صلىاللهعليهوآله هم مولاى او باشد، رعيت آمدند و مولاى خود را بر بيعت با خود مجبور نمودند !
آقاى البانى كه طبق مبنى و گفته خود نمىتواند جواب اين اشكال را بدهد. ولى ما در مقام جواب مىگويم:
اولاً: خبر در هر دو حديث خبر تشريعى و بيان تكليف مسلمانان و واجبات آنان است، نه خبر از امور غيبى. تا وقوع غير اين خبر درست نباشد.
ثانيا: آيا خود شما هنگامى كه حديث مربوط به شأن نزول آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را تضعيف مىكردى، همه طرق روايتى آن را جمع كردى و در آن دقت نظر كافى كردى ؟ كه گفتى: اينها احاديثى مرسل و مشكل هستند ! آيا طرق ثعلبى، ابونعيم، واحدى، ابوسعيد سجستانى، حسكانى و نيز سندهاى آنها را ديدى ؟ كه آنگاه دريافته باشى همه آنها ضعيف و مرسل و معيوب هستند.
آيا نگاه كردى كه ببينى در ميان راويان حديث كسى هست كه تو او را قبول ندارى ؟ با تو نيز به همان اشتباهى گرفتار شدى كه پيش از اين ابنتيميه گرفتار شده بود و تو از او انتقاد مىكردى ؟ !
جا دارد البانى و هم عقيدههاى او تفسيرى را كه ما بر آيه تبليغ نوشتهايم ملاحظه كنند، و با دقت طرق روايتى و اسنادى را كه ارائه كردهايم بررسى كنند. آنگاه با هر معيارى كه خود مىخواهند آن را مورد سنجش قرار دهند، به شرط آنكه تناقض گويى نكنند؛ يعنى آنچه را پيش از اين در كتابهايشان نوشتهاند نقض نكنند.
در اين بررسى جديد راوى يا روايتى را كه پيش از اين قبول داشتند و يا در جاى ديگرى روايتش را قبول كردهاند، صرفا به جهت اينكه فضيلتى از على عليهالسلام را بيان مىكند تضعيف نكنند !
در اينجا اسانيد يكى از منابع اهلسنت را كه به چندين طريق تأكيد كرده كه آيه تبليغ درباره حضرت على عليهالسلام نازل شده را همراه با بررسى سند و دلالت آن مىآوريم:
عبيداللّه بن عبداللّه بن احمد عامرى قرشى معروف به حافظ ابوالقاسم حاكم حسكانى (م قرن 5 ق) - شاگرد حاكم نيشابورى مؤلف كتاب «مستدرك» - در كتاب «شواهد التنزيل» هفت روايت نقل كرده كه آيه امر به تبليغ و آيه عصمت درباره على عليهالسلام نازل شده است. آن روايات عبارت اند از:
ابوعبداللّه دينورى با قرائت حديثى به ما خبر داد و گفت: حديث گفت براى ما احمد بن محمد بن اسحاق (ابراهيم) سنّى و گفت: خبر داد مرا عبدالرحمن بن حمدان و گفت: حديث گفت براى ما محمد بن عثمان عبسى و گفت: حديث گفت براى ما ابراهيم بن محمد بن ميمون و گفت: حديث گفت براى ما على بن عابس بن اعمش از ابىالجحاف (داوود بن ابىعوف) ، از عطيه، از ابوسعيد خدرى كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.
حاكم ابوعبداللّه حافظ جملهاى براى ما نقل كرد و گفت: خبر داد ما را على بن عبدالرحمن بن عيسى دهقان در كوفه و گفت: حسين بن حكم حبرى براى ما حديث گفت؛ و او هم حديث را از حسن بن حسين عرنى روايت مىكرد كه گفته است: حديث گفت براى ما حبان بن على عنزى، از كلبى، از ابوصالح، از ابنعباس كه: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره على عليهالسلام نازل شده است. به اين صورت كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده شد كه درباره ولايت على عليهالسلام تبليغ كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. خدايا هر كس على عليهالسلام را دوست دارد دوستش بدار، و هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند دشمنش باش.
همين روايت را جماعتى از مفسران به نقل از حبرى روايت كردهاند، و سبيعى هم در تفسير خود به نقل از حبرى روايت را نقل كرده است. و من (حاكم حسكانى) هم گويا از سبيعى شنيدهام. اما جماعت ديگرى روايت را از كلبى نقل كردهاند. همه طرق روايىِ اين حديث را من (حسكانى) در كتاب خودم «دعاء الهداة الى اداء حق الموالاة» - كه در ده جلد نوشتهام - بررسى نمودهام.
ابوبكر سكرى به ما خبر داد و گفت: ابوعمرو مقرى به ما خبر داد و گفت: حسن بن سفيان به ما خبر داد و گفت: احمد بن ازهر براى من حديثى نقل كرد و گفت: عبدالرحمن بن عمرو بن جبله براى ما نقل حديث كرد و گفت: عمر بن نعيم بن عمر بن قيس ماصر براى ما نقل حديث كرد و گفت: از جد خودم شنيد كه مىگفت: عبداللّه بن اوفى حديثى براى ما نقل كرد و گفت: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز غدير خم اين آيه را تلاوت فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .
سپس دستهاى خود را بالا برد، به گونهاى كه سفيدى زير بغلهايش ديده مىشد. آنگاه فرمود: بدانيد هر كس كه من مولايش هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. پروردگارا دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش. سپس فرمود: خدايا، تو خود (بر اين ابلاغ رسالت من) گواه باش.
نسخهاى از اصل روايتى كه شنيده بودم براى عمرو بن محمد بن احمد عدل قرائت مىكردم. او به من خبر داد و گفت: زاهر بن احمد ما را خبر داد و گفت: ابوبكر بن محمد بن يحيى صولى به ما خبر داد و گفت: مغيرة بن محمد براى ما حديثى نقل كرد و گفت: على بن محمد بن سليمان نوفلى گفته است: پدرم برايم گفت: از زياد بن منذر شنيدم كه مى گفت: نزد ابوجعفر محمد بن على (امام باقر عليهالسلام) بودم و او براى مردم سخن مىگفت؛ كه عثمان اعشى - كه از اهل بصره بود و از حسن بصرى روايت مىكرد - از جاى خود برخاست و به ابوجعفر گفت: اى پسر رسول خدا، خداوند مرا فدايت كند، حسن بصرى به ما خبر داده اين آيه (امر به تبليغ) در شأن مردى وارد شده، ولى به ما نمىگويد آن مرد كيست.
ابوجعفر گفت: اگر حسن بصرى بخواهد مىگويد كه در شأن چه كسى نازل شده، ولى او مىترسد. (سبب نزول آيه آن است كه) جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرود آمد و به ايشان گفت: خداوند به تو امر مىكند كه به مردم نماز بياموزى و آنان را به نماز فرا بخوانى. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز آنان را به نماز دعوت كرد. دوباره جبرئيل فرود آمد و گفت: خدايت به تو امر مىكند كه امت خويش را به دادن زكات دعوت كنى. پيامبر صلىاللهعليهوآله وجوب پرداخت زكات را به آنان اعلام كرد.
بار ديگر جبرئيل نازل شد و گفت: خدايت دستور مىدهد كه وجوب روزه را به امتت ابلاغ كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله وجوب روزه را براى مردم باز گفت. بار ديگر جبرئيل آمد و گفت: خدايت امر مىكند امت خويش را به وجوب حج آگاه سازى. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مردم را به حج و اعمال و مناسك آن دعوت فرمود.
مرتبه آخر جبرئيل آمد و گفت: پروردگارت امر مىكند همچنان كه امت خويش را به نماز و زكات و روزه و حج دعوت كردى، ولىّ آنان را نيز به آنان بشناسان. تا در انجام اين واجبات، حجت بر آنان تمام شده باشد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: پروردگارا، امت من هنوز با فرهنگ و انديشههاى جاهلى فاصلهاى نگرفتهاند و تازه به اسلام گرويدهاند، و هنوز رقابت و همچشمى در ميانشان وجود دارد.
اگر اينك چنين كارى بكنيم همه آنها به واسطه معرفى ولىّ از اسلام جدا مىشوند، و من از اين بابت بسيار مىترسم. خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى اگر ولىّ آنان را به آنان معرفى نكنى رسالت پروردگارت را كامل نكردهاى. «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
وقتى خداوند مصونيت رسولش صلىاللهعليهوآله را تضمين كرد و همچنين او را از عدم تكميل رسالتش بيم داد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: اى مردم، هر كس من مولايش هستم، على عليهالسلام نيز مولاى او است. خدايا، هر كس على عليهالسلام را دوست داشته باشد دوستش بدار، و هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس
على عليهالسلام را يارى كند او را يارى كن. هر كس او را رها و خوار سازد تو خوار و رهايش ساز، و دوست بدار هر كس او را دوست مىدارد، و خشمگين باش با هر كس كه با على عليهالسلام دشمنى مىكند.
زياد گويد: در اين لحظه عثمان گفت: در تمام سفر تا بازگشت به شهرم هيچ چيزى بهتر از اين حديث نديدم.
على بن موسى بن اسحاق به نقل از محمد بن مسعود بن محمد حديثى برايم نقل كرد و گفت: سهل بن بحر - كه براى ما نقل حديث مىكرد - گفت: فضل بن شاذان از محمد بن ابىعمير، از عمر بن اذينه، از كلبى، از ابوصالح، از ابنعباس و جابر بن عبداللّه براى ما نقل حديث كرد؛ كه اين دو بزرگوار گفتهاند: خداوند به محمد صلىاللهعليهوآله دستور داد تا على عليهالسلام را به ولايت پس از خويش منصوب و به مردم نيز اعلام كند.
اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله ترسيد كه مبادا مردم بگويند او پسرعمويش را انتخاب كرده، و يا در اين باره او را شماتت كنند و طعنه بزنند، كه خداوند بر او وحى فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت على عليهالسلام را در روز غدير اعلام كرد.
محمد بن قاسم بن احمد در تفسير خود گفته است: ابوجعفر محمد بن على فقيه براى ما حديث نقل مىكرد و گفت: پدرم برايم نقل حديث كرد و گفت: سعد بن عبداللّه حديثى براى ما نقل كرد و گفت: احمد بن عبداللّه برقى، از پدرش، از خلف بن عمار اسدى، از ابوالحسن عبدى، از اعمش، از عباية بن ربعى، از عبداللّه بن عباس، از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت مىكند، كه آن حضرت درباره معراج فرمود:
من هر پيامبرى كه برانگيختم برايش وزيرى قرار دادم، و تو هم فرستاده خدايى و على عليهالسلام هم وزير تو است. ابنعباس گويد: از آنجا كه مردم تازه اسلام آورده بودند و با جاهليت فاصله چندانى نگرفته بودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار كوشيد تا مقدارى از ماجراى سفر معراج خود را براى آنان بازگو كند.
بدين ترتيب شش روز گذشت و پيامبر صلىاللهعليهوآله نتوانست چيزى برايشان بگويد. آيه نازل شد: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعضَ ما يوحى إلَيكَ»(1): «مبادا بعضى (از آياتى) را كه به تو وحى شده ابلاغ نكنى» . پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم همچنان تحمل كرد تا روز هجدهم، كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . با نزول اين آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به بلال دستور داد در ميان مردم ندا دهد تا فردا همگى در غدير خم گرد آيند.
وقتى فردا شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مردم در غدير گرد آمدند. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا براى ابلاغ رسالتى به شما مأمور كرد. ولى من نگران شدم و ترسيدم به من اتهام بزنيد و مرا دروغگو بپندارند. از اين رو مأموريتم را ابلاغ نكردم تا آنكه پروردگارم مرا مورد عتاب قرار داد و تهديد به عذاب كرد.
آنگاه دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت، و چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغلهاى هر دو ديده مىشد. سپس فرمود: اى مردم ! خداوند مولاى من و من مولاى شما مىباشم، و هر كس كه من مولاى او هستم على عليهالسلام نيز مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى را كه با على عليهالسلام دوست باشد، و هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليهالسلام را يارى كند تو يارىاش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو او را خوار گردان. پس از اعلام ولايت على عليهالسلام آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد.(2)
در تفسير عياشى از ابوصالح، از ابنعباس و جابر بن عبداللّه نقل مىكند كه گفتهاند: خداوند متعال به پيامبرش صلىاللهعليهوآله فرمان داد تا على عليهالسلام را به رهبرى مردم برگزيند و ولايت او را به آنان ابلاغ كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد كه مردم به او طعنه بزنند و بگويند: هواى پسرعمويش را نگه مىدارد. بنا بر اين، ابلاغ فرمان خدا را به تأخير انداخت. خداوند
هم اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(1)
محمد بن يحيى، از احمد بن محمد و محمد بن حسين، همگى از محمد بن اسماعيل بن بزيع، از منصور بن يونس، از ابىالجارود روايت مىكنند كه گفت: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: خداوند پنج چيز بر بندگانش واجب كرد. اما بندگانش به چهار مورد آن عمل كردند و يكى را وا نهادهاند. گفتم: فدايت شوم آيا آن پنج چيز را به من مىفرماييد ؟
فرمود: اول از آن پنج چيز نماز است. مردم نمىدانستند چگونه بايد نماز بخوانند. جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! زمان نماز را برايشان بگو. دوم چيزى كه خداوند واجب كرد زكات بود؛ جبرئيل گفت: اى محمد، همان گونه كه خبر چگونگى نماز را به آنان دادى، چگونگى پرداخت زكات را نيز برايشان بازگو كن.
سومين بار وجوب روزه نازل شد. پيش از نزول وجوب روزه، هر گاه روز عاشورا مىشد پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را به دهكدهها و آبادىهاى اطراف مىفرستاد و اعلام روزه مىكرد، و آنان نيز روزه مىگرفتند. تا آنكه خداوند روزه ماه رمضان را واجب گردانيد، و آن در ميانه ماههاى شعبان و شوال قرار دارد.
چهارمين واجب حج بود؛ جبرئيل خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: همچنان كه آنان را به نماز و زكات و روزه آشنا و مفيد ساختى، وجوب انجام مناسك حج را نيز به مردم اعلام كن.
پنجمين بار ولايت نازل شد و كمال دين در ولايت على عليهالسلام تحقق مىيافت. وقتى ولايت نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: امت من تازه از جاهليت برگشتهاند، و اگر بگويم ولايت از آنِ پسرعموى من است، هر كس چيزى خواهد گفت. البته اين را بدون آنكه چيزى بر زبان برانم در دل خود گفتم. ولى آيه نازل شد كه: «يا أيُّهَا الرَسولُ
1) . تفسير العياشى: ج 1 ص 331.
بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .
با نزول آيه - كه در واقع صدور دستور جديدى بود - رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: اى مردم ! هر گاه خداوند يكى از پيامبران پيشين را به سوى خود فرا مىخواند، آن پيامبر نداى خداوند را اجابت مىكرد، اگر چه عمرى طولانى كرده باشد. زود است كه من هم از سوى پروردگار خود فرا خوانده شوم و نداى حق را اجابت كنم. هم من و هم شما از اعمال خود سؤال مىشويم. حال شما چه مىگوييد ؟
گفتند: شهادت مىدهيم كه تو رسالت پروردگارت را ابلاغ كردى. امت را نصيحت كردى، و آنچه بر عهدهات بود ادا نمودى. خداوند در اين رسالت، پاداش بهترين پيامبران و فرستادهشدگان را به تو عنايت فرمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: پروردگارا شاهد باش. آنگاه فرمود: اى مسلمانان ! اين شخص (اشاره به على عليهالسلام) پس از من ولىّ شما خواهد بود. اين مطلب را حاضران به غايبان هم برسانند.
علامه مجلسى در «بحار الانوار» مىگويد: از جمله دعاهاى روز غدير دعايى است كه محمد بن على طرازى در كتاب خود آورده است. آن دعا را ما به سند خود - كه به عبداللّه بن جعفر حميرى مىرسيد - روايت كردهايم. حميرى گفته است: هارون بن مسلم، از ابوالحسن ليثى، از ابوعبداللّه جعفر بن محمد (امام صادق عليهالسلام) . براى ما روايت كرد كه آن حضرت به عدهاى از شيعيان و دوستدارانش - كه به حضورش رسيده بودند - فرمود: آيا مىدانيد روزى كه خداوند اسلام را قدرت و قوت بخشيد، نشانههاى دين را آشكار ساخت و براى همه ما و شيعيان و دوستانمان عيد قرار داد چه روزى است ؟
آنان گفتند: خدا و رسولش و فرزند رسولش داناتر اند. اى مولاى ما، آيا آن روز روز فطر است ؟ فرمود: نه. گفتند: آيا روز عيد قربان است ؟ فرمود: نه. عيد فطر و
قربان روزهاى بزرگ و شريفى هستند، اما روز روشنايى و استحكام دين از آن دو روز گرامىتر است. آن روز هجدهم ذى الحجه مىباشد؛ يعنى زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشت و به غدير خم رسيد. خداوند عزوجل به جبرئيل فرمان داد تا هنگام اقامه نماز بر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرود آيد، و به او بگويد كه براى اعلام ولايت اميرالمومنين عليهالسلام قيام كند و او را پيشوا و خليفه مردم پس از خود نصب كند.
جبرئيل هم به حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى حبيب من محمد ! خداوند بر تو سلام مىكند و مىگويد: امروز براى اعلام ولايت على عليهالسلام اقدام كن، تا مردم پس از تو به او مراجعه كنند، و على عليهالسلام بر آنان همانند تو هادى و راهنما باشد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به جبرئيل فرمود: دوست من جبرئيل ! مىترسم اگر اصحاب من على عليهالسلام را پيش روى خويش ببيند، عقائدشان تغيير كند و آنچه در دل دارند بيرون بريزند.
سپس جبرئيل از حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله عروج كرد. اما هنوز ساعتى نگذشته بود كه باز فرود آمد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
با نزول اين آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حالى كه ترس و نگرانى سراسر وجودش را گرفته بود و از شدت گرما پاهايش مىسوختند، دستور داد مكان تجمع را تميز كنند و خارهايى كه زير چادر و درختان بود در يك جا جمع كنند. آنگاه منادى را براى اقامه نماز جماعت به سوى مردم فرستاد. با صداى مؤذن مسلمانان جمع شدند. از جمله كسانى كه در آن جمع حضور داشتند ابوبكر و عمر و عثمان و ديگر مهاجران و انصار بودند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى ايراد خطابه برخاست و درباره جايگاه ولايت سخن گفت و همه مردم را به پيروى از ولايت ملزم نمود. آنگاه به آنان گفت: اين دستورى از جانب خداوند است.(1)
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 300، به نقل از: شرح الاخبار قاضى مغربى : ج 1 ص 101.
قاضى نعمان مغربى در كتاب «دعائم الاسلام» مىگويد: از ابوجعفر محمد بن على عليهالسلام روايتى به ما رسيده كه مردى به آن حضرت گفت: اى پسر رسول خدا، حسن بصرى به نقل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله حديثى براى ما نقل كرد؛ كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: خداوند به من مأموريتى داد كه درباره ابلاغ آن دچار نگرانى شدم و ترسيدم مردم مرا تكذيب كنند. ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن را ابلاغ نكنم عذابم خواهد كرد.
امام باقر عليهالسلام به آن مرد فرمود: آيا حسن بصرى به شما گفت كه منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن رسالت و مأموريت چه بود ؟ مرد گفت: نه. امام فرمود: به خدا سوگند او مىداند آن رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله چه بود، ولى عمدا آن را پنهان مىكند. مرد گفت: اى پسر رسول خدا ! فدايت شوم، آن رسالت چيست ؟
امام عليهالسلام فرمود: خداوند در كتابش قرآن به مؤمنان فرمان داد نماز بخوانند. آنان ندانستند نماز چيست و چگونه خوانده مىشود. خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد براى مردم بگويد كه چگونه نماز بخوانند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز تمام واجبات نماز را همراه شرح كامل برايشان بيان كرد.
پس از آن خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد تا وجوب پرداخت زكات را به آنان بگويد. باز هم آنان ندانستند زكات چيست. در نتيجه پيامبر صلىاللهعليهوآله برايشان توضيح داد كه زكات به سهمى گفته مىشود كه از طلا و نقره، شتر، گاو، گوسفند، و زراعت گرفته مىشود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ حكمى از احكام زكات را ناگفته نگذاشت.
بعد از زكات، خداوند روزه را بر مؤمنان واجب كرد. آنان نمىدانستند روزه چيست و چگونه بايد روزه بگيرند. باز هم رسول خدا صلىاللهعليهوآله برايشان توضيح داد، و همچنين برايشان گفت كه در حال روزه از چه چيزهايى بايد پرهيز كنند.
سپس خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله فرمان وجوب حج را نازل كرد، و به ايشان دستور داد چگونگى انجام مناسك حج را براى مؤمنان بيان كند. به گونهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در همان سال، تمام اعمال حج را برايشان بيان كرد.
پس از وجوب نماز و روزه و زكات و حج، خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را مأمور به ابلاغ ولايت كرد و فرمود: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ»(1): «ولىّ شما تنها خدا و رسولش و آن مؤمنانى هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع به فقيران زكات مىدهند» .
از اينجا بود كه خداوند ولايت واليان امر را واجب كرد. اما مؤمنان نمىدانستند ولايت امر چيست. خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد معناى ولايت را برايشان توضيح دهد.
وقتى اين فرمان خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، نگرانى و ترس وجودش را فرا گرفت؛ از آن ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. لذا سينهاش تنگ شد و امر را به خداوند واگذار كرد. خدا نيز وحى كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغ امر خدا پايدار و مصمم شد، و در روز غدير خم اقدام به اعلام ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام كرد؛ در يك اجتماع بزرگ، على عليهالسلام را به عنوان امام و خليفه پس از خود معرفى كرد، و دستور داد حاضران به غائبان هم برسانند.
در آن زمان، واجبات يكى پس از ديگرى نازل مىشد؛ يعنى نخست يك واجب نازل مىشد، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تبيين مىكرد و مردم هم آن را مىپذيرفتند و مىآموختند. سپس واجب ديگرى نازل مىشد. اما ولايت آخرين واجبى بود كه نازل شد، و پس از نزول ولايت خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را نازل كرد.
ابوجعفر امام باقر عليهالسلام فرمود: مفهوم آيه اكمال دين آن است كه خداوند مىفرمايد: پس از ولايت ديگر هيچ واجبى را بر شما نازل نخواهم كرد، زيرا واجبات شما را كامل كردهام.
1) . مائده / 55 .
همچنين روايتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ما رسيده كه آن حضرت فرمود: به همه آنان كه به خدا ايمان آورده و رسالت مرا قبول كردهاند سفارش مىكنم كه ولايت على عليهالسلام را بپذيرند، زيرا ولايت على عليهالسلام ولايت من است، و ولايت على صلىاللهعليهوآله امرى است كه خداوند مرا به ابلاغ آن مأمور كرد، و عهدى است كه بر عهده من گذاشت و به من فرمان داد تا ولايتش را به شما ابلاغ كنم.(1)
قاضى نعمان مغربى در كتاب ديگرش «شرح الاخبار» روايتى نقل مىكند كه تقريبا شبيه همين روايت «دعائم الاسلام» است. او نوشته است: پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به ابلاغ ولايت شد، به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل ! امت من به تازگى از جاهليت به اسلام پيوستهاند. مىترسم دوباره به همان عقائد پيشين خود باز گردند. اين نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله سبب شد خداوند اين آيه را نازل كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليهالسلام «فَإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
وقتى اين فرمان الهى رسيد، پيامبر صلىاللهعليهوآله چارهاى نديد جز آنكه مردم را در غدير خم گرد هم آورد، و فرمود: اى مردم، خداوند مرا مأمور كرده تا موضوعى را به شما ابلاغ كنم. اما من به دليل نگرانى كه داشتم به شما چيزى نگفتم، ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن مأموريت را انجام ندهم و آن موضوع را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آيا شما مىدانيد كه خداوند مولاى من و من مولا و ولىّ مسلمانان هستم و از جانشان به آنان نزديكترم ؟ گفتند: آرى چنين است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و او را از جا بلند كرد، و با دست خود دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام هم مولاى او است. هر كس من ولىّ او مىباشم اين على عليهالسلام نيز ولىّ او است. بار خدايا، هر كس او را دوست مىدارد دوستش بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليهالسلام را يارى كند تو يارىاش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو خوار و رهايش كن، و هر جا و هر گونه كه او باشد حق را همان جا قرار ده.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 300، به نقل از دعائم الاسلام قاضى نعمان مغربى : ج 1 ص 14.
آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: بنا بر اين، ولايت على عليهالسلام بر همه مسلمانان از مرد و زن واجب مىباشد.
اين روايت در تفسير عياشى نيز با همين عبارات وارد شده است: راوى گويد: در ابطح (مكه) نزد ابوجعفر محمد بن على (امام باقر عليهالسلام) بودم، در حالى كه آن حضرت براى مردم سخن مىگفت. مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى به نقل از حسن بصرى همين عبارات اين روايت را نقل كرد ... .
بخارى درباره آيه تبليغ در صحيح خود دو باب باز كرده است؛ اولى در جلد 5 صفحه 88 ، كه در آن حديثى از عايشه درباره تبليغ و عدم كتمان روايت كرده است. دومين باب هم در جلد 8 صفحه 9 مىباشد، كه در آن از زهرى درباره تبليغ نقل كرده است. همچنين دو روايت ديگر كه در برگيرنده معنى آيه تبليغ مىباشند در جلد 6 صفحه 50 و جلد 8 صفحه 210 وارد كرده است. در صحيح مسلم جلد 1 صفحه 110 نيز درباره تبليغ رسالت روايتى از عايشه نقل شده است.
با آنكه بخارى و مسلم چنين رواياتى درباره تبليغ نقل كردهاند، اما نه خود اين دو محدث و نه ديگر صاحبان صحاج (نويسندگان جوامع روايى اهلسنت) درباره تفسير آيه تبليغ روايتى نقل نكردهاند ! به جز روايت ترمذى درباره حفاظت از جان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، كه آن هم گفته: اين حديث غريب مى باشد.
به نظر مىرسد كه اگر روايتى در صحاح نقل نشده باشاد دليل بر ضعف روايت نيست، بلكه چه بسيار روايات صحيحى كه در هيچ يك از صحاح نقل نشده، و چه بسيار احاديثى كه در صحاح روايت شده ولى علماى علم رجال درباره جرح و تعديل آنها علل بسيارى ذكر كرده و آن را ضعيف شمردهاند. اما مىخواهيم بگوييم صاحبان صحاح، بسيار مايلند كه به هر طريق شده مذهب اهل بيت عليهمالسلام را رد كنند !
اين در حالى است كه آنان به خوبى مىدانند كه اين آيه از جمله آياتى است كه اهل بيت عليهمالسلام و شيعيانشان با تمسك به آن بر مذهب خود استدلال مىكنند. اگر اصحاب صحاح رواياتى قوى در ردّ آن مىيافتند، آن قدر آن را روايت و تكرار مىكردند تا آنكه روايات شيعه بدون معارض باقى نماند.
از همين جا در مىيابيم علت آنكه صاحبان صحاح روايات شيعيان و يا روايات مربوط به آيه تبليغ را رها كرده و نقل نمىكنند، هرگز به دليل ضعف سند اينگونه روايات نيست. بلكه حتى متن آنها را نيز ضعيف نيافتند، و اشكال مختلف آن را معارض نديدند، و بر هيچ يك از روايات اشكالى وارد نبود. از اين رو ناچار شدند روايات شيعه و روايات موافق شيعه را - كه از سوى برخى اهلسنت نقل شده - رد نكنند.
رواياتى كه اهلسنت درباره تاريخ نزول آيه نقل كردهاند مدت 23 سال را در بر مىگيرد. مدت زمانى كه برابر با كل مدت رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشد. ولى با كمال تعجب، هيچ يك از روايات آنان مربوط به حجة الوداع - كه سوره مائده در آن نازل شده - نمىباشد.
همين امر خود شك آدمى را بر مىانگيزاند كه غرض از آن همه گستردگى زمانى روايات و اينكه فقط همان مدت كوتاه استثناء شده، فرار از يك دوره تاريخى است كه سوره در آن نازل شده است.
در منابع ما شيعيان، به طور جزم و يقين فقط يك سبب نزول و يك تاريخ نزول براى آيه تعيين شده است. اما در منابع اهلسنت اسباب نزول آيه متعدد، تاريخ نزول متناقض و علمايشان نيز درباره شأن نزول و تاريخ نزول آيه در شك و حيرت اند، و حتى در ميان رواياتى كه نقل كردهاند رواياتى هم به چشم مىخورد كه موافق نظريه اهل بيت عليهمالسلام است. اگر چه خلفاى قريش چنين رواياتى را قبول ندارند.
هر گاه با آيهاى از كتاب خدا مواجه شويم كه همه مسلمانان درباره تاريخ و سبب نزول آن اتفاق نظر داشته باشند كه اهل بيت عليهمالسلام نيز در اين اتفاق نظر شركت داشته باشند، و از سوى ديگر عدهاى اسباب و تاريخ نزول مختلف و متعارضى بيان كنند، آن نظرى كه اتفاق نظر و اجماع روى آن صورت گرفته قوىتر و سزاوارتر به پيروى است.
مسائلى در آيه تبليغ مطرح است كه براى شناخت دقيق اسباب نزول آيه به ناگزير بايد آنها را مشخص و معين كرد:
معنى درست آيه شريفه تنها در صورتى به دست مىآيد كه كلمه «أُنزِلَ» را به ماضى (گذشته) حقيقى برگردانيم. چرا كه آيه مىگويد: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» : آنچه بر تو نازل شده است برسان. اما آيه نگفته: بَلِّغ ما سَوفَ يُنزَلُ إلَيكَ: چيزى كه بر تو نازل مىشود برسان. مفهوم اين جمله آن است كه:
اولاً: فعل «أُنزِلَ» در ماضى حقيقى ظهور دارد، و هيچ قرينهاى هم نيست كه بتوان آن را براى آينده به كار برد. بلكه با توجه به اينكه اين كلمه بسيار زياد هم در قرآن به كار رفته، در هيچ موردى ديده نشده به معنى نزول آيه در آينده باشد.
ثانيا: آيه امر به تبليغ در ماههاى پايانى نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده است. حال اگر فعل «اُنزل» را در آينده به كار ببريم، معناى آيه مىشود: اگر چيزى را كه در آينده و در ماههاى باقى مانده پيامبرىات بر تو نازل مىكنيم به مردم ابلاغ نكنى، هرگز رسالت پروردگارت را ابلاغ نكردهاى. اين معنايى است كه نه هيچ روايتى بر اساس آن وارد شده، و نه هيچ يك از علماى شيعه و اهلسنت به آن قائل شدهاند.
حال كه معلوم شد لفظ «أُنزِلَ إلَيكَ» را بايد در معناى ماضى حقيقى به كار ببريم، همچنين دانسته مىشود كه خداوند امر بسيار مهمى را بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل و او را
مأمور به ابلاغ آن كرده بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در اين انديشه بود كه پذيرش چنين امرى براى مردم سنگين خواهد بود. از اين رو در اين انديشه بود كه چگونه چنين امر مهمى را به آنان ابلاغ كند، كه آيه شريفه نازل شد تا به ايشان بگويد: اى پيامبر، در اجراى فرمان خدا درنگ مكن، و درباره موضع مردم - كه ايمان مىآورند يا كافر مىشوند - نگران نباش. ما اين اطمينان را به تو مىدهيم كه آنان هرگز كافر نخواهند شد، و ما تو را از آزار آنان حفظ خواهيم كرد. اين تفسير اهل بيت عليهمالسلام از آيه و تفسيرى است كه سنيّانِ موافق اهل بيت عليهمالسلام ارائه دادهاند.
در مسئله اول گفتيم كه معنى ندارد بگويى: فلانى ! نامههايى كه در آينده به تو مىدهم برايم به مقصد برسان، و اگر اين كار را نكنى نامههايم را نرساندهاى. زيرا روشن است كه اگر او اين كار را نكند نامههايت را نمىرساند. مثل اينكه شاعرى مىگويد: بعد از كوشش بسيار بگو آب همان آب است !
البته در يك صورت مىتوانيم به كسى بگوييم: نامهام را برسان، كه از نامهاى مشخص و نوشته شده يا نامه مشخصى كه نوشته مىشود سخن به ميان آيد. مثلاً بگويى: اين نامه واقعا مهم و ضرورى است. اگر آن را نرسانى انگار هيچ يك از نامههاى مرا نرساندهاى.
صاحب تفسير «الميزان» مىگويد: هر گونه كه آيه را نگاه كنيم مىبينيم كلام يك كلام تهديد آميز است. در حقيقت اين تهديد براى بيان اهميت حكم صادره است، زيرا اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را به مردم نرساند و يا حق اين امر مهم ادا نشود، مانند آن است كه حق هيچ يك از اجزاى دين ادا نشده است.
پس جمله «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ» جمله شرطيهاى است كه تركيب و سياقش براى بيان اهميت و تأثيرِ بود و نبود شرط است، و اينكه بود و نبود جزا هم متفرّع بر بود و نبود شرط است. در حقيقت، اين جمله شرطيه - كه صورتا شرطيه است - در واقع شرطيه نيست، زيرا جمله شرطيه در محاورات مردم معمولاً وقتى به كار مىرود
كه تحقق جزا مجهول باشد به جهت جهل به تحقق شرط. و چون در جمله شرطيه مورد بحث - يعنى «إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ» - نمىتوان به خداى تعالى نسبت جهل داد، از اين رو اگر مىبينيم جمله به صورت شرطيه بيان شده، مىدانيم كه در حقيقت شرطيه نيست.
علاوه بر آنكه ساحت مقدس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله منزه است از اينكه خداى تعالى - و لو به صورت شرطيه و اگر - نسبت مخالفت و نافرمانى و ترك تبليغ به او بدهد.(1)
در اينجا ناگزير به بيان اين مطلب هستيم كه نگرانى و ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر انجام درست مأموريتش بود، نه آنكه نگران جان خويش از قتل و اذيت باشد. زيرا نيروى عصمت و تقوا و شجاعتى كه آن حضرت داشت مانع از نگرانىهاى شخصى حضرتش مىشد.
به علاوه خداوند متعال در آغاز بعثت به ايشان يادآور شده بود كه مسئوليت سنگينى بر عهده خواهد داشت، و طبعا عواقب و تبعات بزرگى نيز به دنبال دارد. از اين رو رسول خدا صلىاللهعليهوآله خود را براى رويارويى با همه اين مسائل آماده كرده بود. بنا بر اين، معنى ندارد كه گفته شود پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلبى يا مأموريتى را از آغاز بعثت دريافت كرده، و تا اواسط يا اواخر نبوت خود از اعلام و ابلاغ آن كندى يا امتناع كرده است ! تا حدى كه خداوند او را تهديد كند، و از طرفى هم مطمئن ساخته و آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را ابلاغ كرده باشد.
از آنچه گفتيم روشن شد كه ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصل رسالت در عصر نزول آيه و نگرانى از ارتداد امت و قبول نكردن امامت خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ايشان بود.
فخر رازى در تفسير آيه شريفه، وقتى به كلمه «الناس» مىرسد مىگويد: بدان كه
1) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 6 ص 49.
مراد از مردم در اينجا كفار هستند. به دليل آنكه در ادامه آيه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «خداوند قوم كافران را هدايت نمىكند» ؛ يعنى آنان به نيتها و اهداف خود - كه تكذيب و آزار رسول خدا صلىاللهعليهوآله است - نمىرسند.(1)
ما در پاسخ فخر رازى مىگوييم: نمىتوان اين نظر را قبول كرد، زيرا متن آيه عصمت (محفوظ داشتن) از مردم را بيان مىكند، و «مردم» هم يك لفظ عام است كه هم كفار و هم مسلمانان را شامل مىشود. پس معنى ندارد كه فقط درباره كفار به كار برده شود.
فخر رازى گمان مىكند آنان كه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از ايشان مصون داشته كسانى هستند كه خداوند آنان را هدايت نمىكند. با اين گمان، آيه را چنين معنى مىكند: اى پيامبر خداوند تو را از آزار كفار حفظ خواهد كرد، و هرگز كافران را هدايت نمىكند. ولى اين يك برداشت و تصوير اشتباه است، زيرا به صورتهاى گوناگونى مىتوان عدم هدايت كفار را به آيه ربط داد. مانند:
يك. خداوند تو را از آزار مردم حفظ مىكند، و هر كس را كه قصد اذيت تو را داشت به جهت آنكه كافر است هدايت نخواهد كرد.
دو. اى پيامبر ! تو ابلاغ كن، خداوند تو را از مردم محفوظ مىدارد، و هر كس از آنچه تو ابلاغ كنى روى بگرداند كافر است، و خدا هم او را هدايت نخواهد كرد. چنانكه بخارى نيز آيه را شبيه همين معنى تفسير كرده و مىگويد: ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: همه امت من وارد بهشت مىشوند، به جز كسانى كه ابا كردند و روى گرداندند ! گفتند: يا رسول اللّه، چه كسى روى مىگرداند ؟ فرمود: هر كس از من اطاعت كند داخل بهشت مىشود، و هر كس از من نافرمانى كند قطعا روى گردان شده است.(2)
بنا بر اين، استعمال كلمه ناس (مردم) مطابق اطلاق و شمولش براى همه مردم، با منبع اذيت و خطرى كه متوجه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود مناسبتر مىباشد. زيرا منبع خطر تنها به كفار محدود نمىشد، بلكه منافقان امت نيز خود منشأ خطراتى بودند. بلكه شايد بتوان گفت - با توجه به نشانههايى كه از منافقان مىشناسيم - در هنگام نزول آيه تنها منبع خطر عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله همان منافقان بودهاند. ولى فخر رازى مىخواهد مذمت و سرزنش آيه را از منافقان دور كند، و همچنين فرمان الهى آيه را از تبليغ ولايت اميرالمومنين عليهالسلام جدا سازد.
از آنچه تا كنون گفتهايم اين مسئله روشن شده است كه عصمت الهى مورد اشاره آيه، قطعا بايد با خوفى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم دارد متناسب باشد. بر اين اساس، منظور از محفوظ داشتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن است كه او را از طعنه و تهمت به اينكه نبوتش واقعيت ندارد، او در پى هواخواهى و حمايت و تعيين جانشين از خاندان خود است، محفوظ مىدارد.
چنانكه از ايرادهاى معروف قريشيان اين بود كه محمد صلىاللهعليهوآله مىخواهد نبوت و خلافت، هر دو را براى بنىهاشم حفظ كند و ديگر قبايل قريش را از مشاركت در حكومت محروم كند. چنان بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض و انتقاد مىكردند كه گويا پيامبر صلىاللهعليهوآله مالك نبوت و امامت بود، و از جيب خود مقام امامت مىبخشيد. اين است معناى متناسب با خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله و اينكه او با خود مىانديشيد كه اگر ولايت على عليهالسلام را ابلاغ كند چه حوادثى رخ خواهد داد !
آن نويد مصونيتى كه در آيه داده شد، نويد حفظ نبوت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نزد قريش بود، نه نويد حفاظت از كشته شدن و مجروح شدن و آزار ديدن، كه مخالفان اهل بيت عليهمالسلام در صدد القاى آن مىباشند. همچنين از اين جهت بود كه پس از نزول آيه، در نحوه نگهبانى و حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به قبل هيچگونه تغييرى داده نشد و خطرات و آزارها اگر چه زياد شد ولى تغيير نكرد.
كمترين چيزى كه از معناى عصمت در آيه به دست مىآيد اين است كه خداوند مىخواست نبوت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را در ميان امتش حفظ كند.
اگر چه اجراى فرمانهاى او براى آنان سخت و سنگين بود و تصميم بر مخالفت ايشان گرفته بودند. در هر صورت، غرض بقاى نبوت و اتمام حجت از سوى پروردگار بود.
اينكه خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از طعنهها و اتهامات مخالفان محفوظ داشت و همچنين بقاى نبوت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را تضمين كرد، غير از عصمت الهى اصيل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كردار و گفتار و اعمال او است.(1)
خداوند همچنان كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده داده بود كه او را از آزار اتهامات مردم حفظ خواهد كرد، همچنان نيز به وعدهاش به پيامبر صلىاللهعليهوآله وفا كرد. چنانكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خلافت حضرت على عليهالسلام و عترت خود را اعلام كرد، و دستور داد خيمهاى براى حضرت على عليهالسلام نصب شود و مؤمنان او را به ولايت الهى - كه بر آنان پيدا كرده - تبريك گويند.
همه اين امور انجام شد، و هيچ كس در نبوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله خدشهاى وارد نكرد.
اما همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چشم از جهان فرو بست، هر چه مىخواستند كردند، و نه تنها على عليهالسلام و عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله را محروم كردند، بلكه خانه آنان را نيز به آتش كشيدند، و آنان را مجبور كردند تا با يار قريشىشان بيعت كنند.
دو مسئله درباره آيه شريفه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» مطرح است، كه در اينجا به طور خلاصه به آنها اشاره مىشود:
1) . اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله شخص معصوم از خطا، اشتباه و گناه است، غير از آن عصمتى است كه در اين آيه بحث مىشود. در اين آيه بحث مىشود كه خداوند او را از اتهام پيامبر صلىاللهعليهوآله نبودن و طايفهاى كردن نبوت و امامت حفظ خواهد كرد.
همه مسلمانان شهادت مىدهند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تمام مأموريتهاى پروردگارش را ابلاغ كرد. به نصيحت امت پرداخت، و مشكلاتى بيش از همه پيامبران پيشين تحمل كرد.
ولى در منابع اهلسنت تهمتى به شيعيان زدهاند؛ مبنى بر اينكه شيعيان قائل هستند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله برخى از مسائل دين را پنهان نگه داشت و به امت ابلاغ نكرد. استدلالشان هم آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» است. نمونههايى از كسانى كه اين تهمت را به شيعيان نسبت دادهاند عبارتند از:
قرطبى - كه مفسر معروفى است - مىگويد: هر كس بگويد محمد صلىاللهعليهوآله چيزى از وحى را كتمان كرده، به تحقيق بر خدا دروغ بسته است. زيرا خداوند مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . خداوند روى رافضىها (شيعيان) را زشت گرداند كه گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله بخشى از وحيى كه به ايشان نازل شده را براى مردم بيان نكرد، در حالى كه مردم به آن نيازمند بودند.(1)
قسطلانى در كتاب «ارشاد السارى» چنين مىنويسد: «راغب به نقل از طيبى گويد: اگر گفته شود خداوند چگونه به پيامبرش صلىاللهعليهوآله گفت كه اگر چنين كارى نكنى اصلاً رسالت پروردگارت را ابلاغ نكردهاى. اين عبارت بدان معنى است كه اگر ابلاغ نكنى ابلاغ نكردهاى.(2)
در پاسخ گفته مىشود: معنايش آن است كه اگر تمام آنچه را كه به سوى تو نازل شده ابلاغ نكنى، در حكم كسى هستى كه گويا اصلاً هيچ چيزى از احكام و مأموريتهاى خدا را ابلاغ نكردهاى، بر خلاف شيعيان كه گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله از روى تقيه برخى مسائل را پنهان كرد و بيان نكرد.(3)
ظاهرا داستان اين تهمت و آن بيت شعرى كه در آن است، مجموعا حديث عايشه باشد كه گفت: هر كس گمان كند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چيزى از كتاب خدا را كتمان كرده، دروغ بسيار بزرگى بر خدا بسته است.
اين روايت را بسيار نقل كردهاند، و مقصودشان نيز محكوم كردن على عليهالسلام و تكذيب و تخريب شخصيت ايشان بود. زيرا على عليهالسلام همواره مىفرمود: من وارث علم پيامبر صلىاللهعليهوآله هستم، و به جز قرآن حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله و تمام مواريث او نزد من است.
همچنين مىفرمود: جامع علومى كه مردم به آن نيازمندند، حتى ارش جراحت (حكم ديه و غرامت صدمات و زخمها) نزد من است.
و نيز آن حضرت مىفرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله از تمام حوادثى كه پس از او واقع مىشود، حتى هجوم به خانه من و آتش زدن آن و مجبور كردن من به بيعت را به من خبر داد، و براى هر يك از اين حوادث دستورات به خصوصى به من داده است.
ما شيعيان همه اين مطالب را قبول داريم. هم منابع ما، و هم منابع اهلسنت سرشار است از مطالبى درباره جايگاه و شخصيت حضرت على عليهالسلام و نزديكى و جايگاه ويژه آن حضرت نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و شهادتهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حق حضرت على عليهالسلام داده است. موارد متعددى كه كه هر انسان آزاده و منصفى يقين مىكند به اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جانب خدا مأموريت داشت تا با ويژگى خاصى حضرت على عليهالسلام را تربيت كند و علمش را نزد او به وديعت بگذارد. البته به موازات اين عنايات ويژه پيامبر صلىاللهعليهوآله، خداوند نيز صفات و شايستگىهايى را به حضرت على عليهالسلام الهام كرده بود.
ما شيعيان همچنين معتقديم حضرت على عليهالسلام طاهر و مطهّر (پاك و پاكيزه) است، و هر چه مى گويد - و لو آنكه به نفع شخص خود و خانوادهاش شهادت دهد - راست مىگويد، و راستگويى او نيز تصديق شده است.
سيوطى عالم بزرگ اهلسنت در كتاب «الدرّ المنثور» مىگويد: ابنجرير، ابنابىحاتم، ابنمردويه، ابنعساكر و ابننجارى از بريده روايت كردهاند كه گفت:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حضرت على عليهالسلام فرمود: خداوند به من فرمان داده تا به تو نزديك شوم نه دور، و به تو بياموزم و تو نيز حفظ كنى، و حق تو است كه آموزههايم را حفظ كنى. در اين حال اين آيه نازل شد: «وَ تَعيَها أُذُنٌ واعيَةٌ» : «و تنها گوش شنواى هوشمندان اين (پند و تذكر) را توان شنيدن دارد» .(1)
سيوطى پس از نقل اين روايت، روايت ديگرى از ابونعيم در كتاب «حلية الاولياء» نقل مىكند كه مضمون آن چنين است: پس اى على تو گوشهاى شنوايى براى علم من مىباشى.
آنجا كه حذيفة بن يمان كه خود از پيروان حضرت على عليهالسلام به شمار مىرود رازدار پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، قطعا حضرت على عليهالسلام خود صاحب همه اسرار و علم پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهد بود. همه راويان و علماى شيعه و اهلسنت روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حضرت على عليهالسلام پيمان گرفت تا پس از او براى تفسير و تأويل قرآن بجنگد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آن حضرت خبر داد كه در اين راه با ناكثين، مارقين و قاسطين خواهد جنگيد.(2)
ظاهرا توصيههاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره حضرت على عليهالسلام در زمان حيات آن حضرت نيز معروف بود. از جمله وصيتى است كه مظلوميت حضرت على عليهالسلام را بيان و حجت را بر مردم تمام مىكند؛ كه حضرت على عليهالسلام به خاطر خلافت با آنان نخواهد جنگيد. اگر مخالفان حضرت اين مسائل را نمىدانستند، هرگز جرأت نمىكردند با بيست يا پنجاه مرد مسلح در آن حضرت به او حمله كنند. با زور وارد
1) . الدرّ المنثنور: ج 6 ص 260. آيه مورد استشهاد حديث آيه 12 سوره الحاقه مىباشد.
2) . ناكثين: كسانى كه در مدينه با حضرت على عليهالسلام بيعت كردند، و در بصره عهد خود را شكستند و به جنگ با وى برخاستند. مانند اهل جمل و اصحاب جمل كه از جمله آنان طلحه و زبير مىباشند. قاسطين: لقب آن دسته از اهل صفين كه در صف معاويه بودند، بدان جهت كه از راه حق عدول و به ديگر سو منحرف گرديدند. مردم شام و معاويه از اين دستهاند. مارقين: بيرون شدگان از دين و سنت. اين لقب درباره خوارج شهرت يافته است. كسانى كه جنگ نهروان را به راه انداختند. معارف و معاريف مصطفى دشتى : ذيل واژهها.
خانهاش شوند و آنگاه او را به بند بكشند و با حمايل شمشير حضرتش را به سوى بيعت بكشانند ! !
اين همه در حالى بود كه امير المؤمنين عليهالسلام معجزه و اسطوره شجاعت و قدرت بود. بيشتر آنهايى كه به خانه حضرت حمله كردند، به ترس و فرار از چندين جنگ معروف بودند. اگر حضرت على عليهالسلام شمشير خود (ذوالفقار) را مىكشيد، نه تنها آن عده مهاجم، كه هيچ كس جرأت رويارويى اش را نداشت. اما آنان مطمئن بودند كه حتى اگر حضرت فاطمه عليهاالسلام را كتك بزنند و طفل در رحمش را سقط كنند، حضرت على عليهالسلام به خاطر اطاعت از وصاياى پيامبر صلىاللهعليهوآله از غيرت و شجاعت خود استفاده نمىكند و هرگز دست به شمشير نخواهد برد.
در نتيجه خلافت قريشى، سخن حضرت على عليهالسلام را به اينكه مواريث و علم پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد او است نشنيده گرفتند، و حتى اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى از علم يا وقف و يا مال براى خاندانش به ارث گذاشته باشد نفى كردند. به همين جهت بود كه ابوبكر فدك را مصادره كرد. منطقهاى كه پس از نزول آيه «وَ آتِ ذَا القُربى حَقَّهُ» : «حق خويشان نزديك خويش را بده» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آن را به دخترش فاطمه عليهاالسلام بخشيد.
سلطه قريشى به اين حد نيز اكتفا نكرد، بلكه آن قدر سخنان حضرت على عليهالسلام را ناديده گرفتند. تا جايى كه كوشيدند تا از آيه امر به تبليغ - يعنى «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نيز سوء استفاده كند ! از اين رو گفتند: هر كس بگويد پيامبر صلىاللهعليهوآله امور و احكامى را به تنهايى به او ابلاغ كرده و به امت ابلاغ نكرده است، پيامبر صلىاللهعليهوآله را متهم كرده به اينكه در تبليغ دين به امت كوتاهى كرده است، و اين اتهام به نوعى تكفير رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىباشد !
سخنى كه از عايشه نقل كرديم نيز سخن سلطه قريشى در ردّ گفتار حضرت على عليهالسلام است. بخارى در صحيح خود بابى دارد به نام «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ
1) . اسراء / 26.
مِن رَبِّكَ» . در آن باب از عايشه روايت كرده كه گفت: هر كس براى تو گفت كه محمد صلىاللهعليهوآله چيزى از آنچه بر او نازل شده را پنهان كرده و به مردم ابلاغ نكرده، به يقين دروغ گفته است. زيرا خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله فرمود: «اى رسول (ما) آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن» .(1)
اينگونه موضع گيرىِ سلطه قريشى دو نوع مغالطه ايجاد مىكند:
يكى توسعه معنى مأموريت پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ يعنى توسعه معنى ابلاغ رسالت.
دوم توسعه معنى كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور است تا رسالت را به آنان ابلاغ كند، يا همان توسعه معنى مخاطبان. اين دو مغالطه همچنين مقولهاى مانند حضرت على عليهالسلام و تشيع را نيز تحريف مىكند.
در توضيح دو مغالطه نام برده بايد گفت: آنگونه نيست كه هر چيزى را كه خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله گفته او مأمور باشد تا همه را براى مردم بازگو كند، زيرا علوم پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه خداوند به او وحى كرده و آنچه به او الهام كرده و آنچه را پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر معراج ديده، چندين برابر گستردهتر و بيشتر از چيزهايى است كه آن حضرت براى عموم مردم بيان فرموده است.
ولى اصلاً امكان ندارد خداوند واجب كند بر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه همه آنها را به مردم ابلاغ كند، زيرا حتى اگر هم مردم مؤمن شده باشند، باز هم طاقت شنيدن خيلى از مسائل را ندارند.
از سوى ديگر، چنان نيست كه هر چيزى كه خدا به پيامبرش صلىاللهعليهوآله فرمان داده به مردم ابلاغ كند؛ يعنى آنكه آن را بدون استثناء به همه مردم ابلاغ كند، زيرا برخى مسائل كلى و عمومى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه مردم ابلاغ كرده است. ولى امورى هم وجود دارد كه ويژه عده به خصوصى از مردم - چه مؤمن و چه كافر - است. پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را نيز به
1) . صحيح بخارى: ج 5 ص 188 و ج 6 ص 50 و ج 8 ص 210. صحيح مسلم: ج 1 ص 10. سنن ترمذى: ج 4 ص 328 و ... .
اهلشان رسانده است. مانند آيه «قُل لَهُم فى أنفُسِهِم قَولاً بَليغا»(1): «آنان را نصيحت كن و به گفتار دلنشين و مؤثر با آنان سخن بگو» .
نه حضرت على عليهالسلام و نه شيعيان، هيچ كدام نگفتهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بخشى -
و لو اندك - از دريافتهاى وحيانى و الهى را به مردم ابلاغ نكرده است. بلكه اين را گفتهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با هر جماعتى و هر گروهى به اندازه عقل و تحمل و قدرت قبولشان با آنان سخن گفته است. بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله به نسبت ديگران چيزهاى بيشترى به حضرت على عليهالسلام فرموده، و همچنان كه خداوند به او فرمان داده علومش را به حضرت على صلىاللهعليهوآله منتقل كرده است.
در اين نگرش، چنانكه قرطبى و قسطلانى پنداشتهاند تهمت عدم تبليغ مشاهده نمىشود. بلكه تبليغ اضافى درباره حضرت على و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام نيز ديده مىشود. در اين ديدگاه حضرت على عليهالسلام و شيعيانش قائل اند به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله امور بسيارى درباره اهل بيت خود و ديگران ابلاغ كرده است. بنا بر اين، تبليغ پيامبر صلىاللهعليهوآله از نظر شيعيان بسيار بيشتر و گستردهتر از آن چيزى است كه قريشيان مىگويند.
ولى قريشيان همچنان نسبت به حضرت على عليهالسلام ستم روا داشته و او را متهم مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله برخى از مسائل نازل شده از خدا را بيان نكرده است. اين در حالى است كه خودشان غافل از آن هستند كه عمر تصريح كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تفسير و شرح عدهاى از آيات مانند آيات ربا و كلاله را براى مردم بيان نكرد !
در نتيجه فرمان خداوند براى ابلاغ رسالت و اجراى آن منافى اين نيست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله علومى را فقط اختصاصا به امير المؤمنين عليهالسلام بياموزد، زيرا اين امر از جمله رسالتهايى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به انجام آن مىباشد. چنانكه اين عمل منافى با تقيه هم نيست. تقيهاى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله گاهى در رابطه با قريش و ديگران به كار
1) . نساء / 63 .
مىبست، زيرا او براى دستيابى به اهداف اسلام مأمور به رفتارى بر اساس حكمت تقيه و مدارا با مردم بود.
كلينى در «الكافى» از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا به مدارا با مردم فرمان داد، همچنان كه پيش از آن مرا به انجام واجبات مأمور كرده بود.(1)
در «مجمع الزوائد» از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: بنياد خرد ورزى پس از ايمان به خدا، دوستى با مردم است.
از بريده روايت شده كه گفت: نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوديم كه مردى از قريش رو به آن حضرت آمد و خود را به ايشان نزديك كرد. همين كه آن مرد بلند شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى بريده، اين شخص را مىشناسى ؟ سه مرتبه گفتم: آرى. او از نظر حسب و نسب در ميان قريش مرد متوسطى است، ولى از همه قريشيان ثروتمندتر است. سپس گفتم: يا رسول اللّه، من شناخت خودم را درباره او به شما گفتم، در حالى كه شما داناتر هستيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين مرد از جمله كسانى است كه روز قيامت نزد خداوند ارزشى نخواهد داشت.(2)
در «صحيح بخارى» چندين باب درباره مدارا با مردم آمده است. از جمله در بابى به همين نام به نقل از ابودرداء مىگويد: ما در رويارويى با بعضى از مردم به روى آنها تبسم مىكنيم و به آنان روى خوش نشان مىدهيم، در حالى كه دلهاى ما آنان را لعنت مىكند ... .
از عروة بن زبير روايت شده كه مردى براى درك حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه خواست. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به او اجازه دهيد، كه بد فرزندى از اين طايفه يا بد برادرى از عشيره است. چون آن مرد داخل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با او به نرمى سخن گفت. من به
پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردم: يا رسول اللّه ! نخست آنگونه فرمودى، ولى در حضور آن مرد گفتارت را نرم كردى ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى اى عايشه. همانا بدترين مردم در پيشگاه خدا كسانى هستند كه مردم آنان را به خاطر ناسزاگويى و فحاشى از خود رانده و ترك كرده باشند.(1)
انبارى گويد: روزگارى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مكه بود، بعضى از آيات قرآن را با صداى بلند تلاوت مىكرد، و بعضى آيات را نيز آهسته مىخواند تا از سوى مشركان براى خودش يا اصحابش مشكلى پيش نيايد.(2)
عدهاى از علماى شيعه و اهلسنت با تمسك به آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(3)استدلال كردهاند: رواياتى كه مىگويد شخصى يهودى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را جادو كرده دروغ است.
اين روايات مىگويد: شخصى يهودى شانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مقدارى از موى سر آن حضرت را برداشت و جادويى را به آن مو و شانه پيچاند و در چاهى دفن كرد. عدهاى گمان كردهاند كه آن جادو چنان بر پيامبر صلىاللهعليهوآله تأثير گذاشته، كه گاهى در عين اين كه كارى را انجام نداده بود خيال مىكرد آن را انجام داده است !
اين عده مىگويند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مدتى به همين صورت جادو زده بود، تا آنكه كسى يا فرشتهاى و يا جبرئيل آن جادوگر را به حضرت معرفى كرد، و چاهى كه آن شانه و مو و جادو را در آن انداخته بودند به ايشان نشان داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى چاه رفت، ولى شانه را از آن بيرون نياورد. زيرا ديگر ايشان از آن حالت جادو زدگى شفا يافته بود، و همچنين نخواست فتنه به پا شود، از اين رو دستور داد تا چاه را پر كردند، و چنان پوشاندند كه اثرى از آن نماند.
تهمت جادو زدگى پيامبر صلىاللهعليهوآله پنج مرتبه در «صحيح بخارى» به نقل از عايشه روايت شده است. يكى از موارد آن چنين است:
از عايشه نقل شده كه گفت: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جادو شد. ليث گفته است كه هشام نامهاى به من نوشته و گفته است: حديث مسحور شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله را از پدرم شنيده و حفظ كردم و او هم از عايشه شنيده كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله چنان جادو شده بود كه گاهى با آنكه كارى را انجام نداده بود، گمان مىكرد كه انجام داده است.
حتى يك روز پس از دعاى بسيار فرمود: آيا فهميدى خدا مرا به چيزى راهنمايى كرده كه شفاى من در آن است ؟ دو نفر نزد من آمدند، يكى از آنها بالاى سرم و ديگرى نزديك پاهايم نشست و به ديگرى مىگفت: بيمارى اين مرد چيست ؟ دومى گفت: حالا ديگر خوب شده است. اولى گفت: چه كسى او را درمان كرد ؟ او گفت: لبيد بن اعصم. باز هم اولى گفت: شفاى او در چه بود ؟ گفت: در شانه و ريشههاى الياف و شكوفههاى خشك. اولى گفت: اينها كجا هستند ؟ گفت: در چاه ذروان.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى چاه ذروان راه افتاد، و پس از ساعتى برگشت و به عايشه فرمود: درختان خرماى آنجا مانند سرهاى شياطين بودند. عايشه گويد: عرض كردم: يا رسول اللّه، آيا آنها را بيرون آوردى ؟ فرمود: نه، من كه ديگر خداوند شفايم داده، اما چون ترسيدم اين مسئله در ميان مردم فتنهاى بر پا كند، چاه را پر كردم.(1)
علماى شيعه همگى اين تهمت را رد كردهاند، و عده اندكى از علماى اهلسنت نيز به خود جرأت دادهاند كه اين حديث را رد كنند. همه كسانى كه اين حديث و اين تهمت را رد كردهاند به آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» تمسك جستهاند.
اينك نظر آن عده از علماى شيعه و اهلسنت كه جادوزدگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را رد مىكنند بررسى مى كنيم:
1) . صحيح بخارى: ج 4 ص 68 - 91 و ج 7 ص 28، 29 ح 164. صحيح مسلم: ج 7 ص 14، و منابع ديگرى كه همه از كتابهاى معتبر مىباشند.
شيخ طوسى در رد اين تهمت نوشته است: آنچه برخى از راويان روايت كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله جادو شده و گفتهاند: پيامبر صلىاللهعليهوآله كارى را كه انجام نداده بود بلكه خيال مىكرد انجام داده است. درباره اين روايات بايد گفت كه اينها اخبار آحادى(1)هستند كه كسى به آنها توجهى ندارد. حاشا كه در رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقصى وجود داشته باشد ! چرا كه اگر چنين باشد در پذيرش سخنان ايشان تنفر و انزجار ايجاد مىشود، زيرا او حجت خدا بر خلق و برگزيده او از ميان بندگان است، و خداوند بر اساس شناختى كه از آن حضرت داشت او را برگزيد. پس چگونه مىتوان جادوزدگى را براى چنين شخصى جايز شمرد ؟
اين در حالى است كه خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از هر گونه ترشرويى و تندخويى و هر گونه اخلاق پست و ننگآور بر حذر داشته است. اينگونه رفتارها را فقط كسانى براى پيامبران عليهمالسلام جايز مىشمارند كه ارزش آنها را ندانند و به شناختى حقيقى از آنها دست نيافته باشند، زيرا خداوند در قرآن فرمود: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همچنين خداوند هر كس را كه نسبت جادوزدگى به پيامبر صلىاللهعليهوآله بدهد تكذيب كرده است: «وَ قالَ الظالِمونَ إن تَتَّبِعونَ إلاّ رَجُلاً مَسحورا»(2): «ظالمان به مؤمنان گفتند شما از مرد جادوزدهاى پيروى مىكنيد» .(3)
ابن ادريس حلّى مىگويد: شيعيان بالاتفاق قائل هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سحر نشده است، براى آنكه خداوند در قرآن وعده فرموده كه او را از آزار مردم نگاه دارد. شاهد اين مدعا آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» است. بعضى از مخالفان ما كه قائل شدهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله جادو شد، نظرى بر خلاف قرآن كريم دادهاند.(4)
نظر علامه مجلسى در «بحار الانوار» چنين است: همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه سوره فلق درباره جادوى لبيد بن اعصم يهودى نازل شده، كه پيامد آن نيز سه شبانه روز مريضى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. از جمله رواياتى كه در اين باره نقل شده روايتى است كه مىگويد: يكى از كنيزان، عايشه را جادو كرد. همچنين ابنعمر چنان جادو شد كه دستش از كار افتاد. اگر گفته شود جادو كردن و جادوزدگى افراد درست مىباشد، پس بايد جادوگران همه پيامبران عليهمالسلام و نيكوكاران صالح را با جادوى خود ضرر مىرساندند، و براى خود پادشاهى بزرگى فراهم مىساختند.
چگونه اين مطلب را كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جادو شده است درست بدانيم، در حالى كه خداوند فرموده است: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ، و «لا يُفلِحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(1): «جادوگر از هر راهى كه وارد شود پيروز نمىشوند» ؟ اين سخن كافران است كه بر حضرت محمد صلىاللهعليهوآله عيب مىگرفتند و مىگفتند: او جادو زده است. و ما يقين داريم كه سخن آنان دروغ بوده است.(2)
اما از جمله علماى اهلسنت كه تهمت جادوزدگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را رد كرده، محىالدين نووى است، كه پس از نقل تعدادى از احاديث تأثير جادو بر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد:
شهاب الدين قسطلانى هم پس از نقل روايات، به تأويل و تفسير آنها پرداخته و گفته است: از ابوبكر اصمّ روايت شده كه گفت: حديث جادوزدگى پيامبر صلىاللهعليهوآله در نزد ما مردود و متروك است. براى آنكه اگر آن را قبول كنيم، لازم مىشود سخن كفار را نيز بپذيريم كه گفتهاند: محمد جادوزده مىباشد. در حالى كه اين سخن كفار خلاف نص صريح قرآن است است، و قرآن آنهايى را كه اين نسبت را به پيامبر صلىاللهعليهوآله دادهاند تكذيب كرده است.(3)
امام فخر رازى در تفسير خود مىفرمايد: همه مسلمانان گفتهاند كه لبيد بن اعصمِ يهودى پيامبر صلىاللهعليهوآله را با ايجاد يازده گره جادو كرد. البته پيروان معتزله به كلى آن را ردّ و انكار كردهاند. حقيقت آن است كه چگونه مىتوان قائل به صحت چنين چيزى شد، در حالى كه خداوند متعال فرموده است: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؟ عدهاى از اصحاب تفسير و حديث گفتهاند: صحت قصه جادو شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله در نزد همه اهل نقل (راويان حديث) پذيرفته شده است.(1)
چنانكه مشاهده مىشود، تنها تعداد اندكى از علماى اهلسنت مسئله جادو شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله را رد مىكنند. در حالى بيشتر آنان احاديث جادو شدن پيامبرشان صلىاللهعليهوآله را قبول دارند ! مشكل اصلى آنان اين است كه حرف عايشه و بخارى را - هر چه كه باشد - مىپذيرند، و به خود و يا هر كس ديگرى اجازه نمىدهند كه چنين احاديثى را نقد و بررسى كنند ! همين روش، آنان را در زمينه مسائلى مانند توحيد، نبوت، شفاعت و ... به مشكلات بسيارى گرفتار كرده است.
آنان علاوه بر اعتقاد به احاديث سحر نبى صلىاللهعليهوآله، حديث آغاز وحى، حديث ورقة بن نوفل و افسانه غرانيق را نيز قبول دارند، كه سلمان رشدى مرتدّ با تحريف و مبنى قرار دادن آن كتاب آيات شيطانى را نوشت.
علماى اهلسنت هر چند حديث جادو شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله را پذيرفتند، ولى چنان كه ديديم درباره آن در حيرت به سر مىبرند. هيچ يك از آنان جرأت نكرده بگويد چنين مطلبى دروغ است، يا دروغى است كه به عايشه نسبت داده شده، يا از خيالات زنانه برخاسته شده است.
اگر به درستى قصد ردّ اين تهمت را داشته باشيم بايد بگوييم: اصلاً تهمت تحتتأثير جادو قرار گرفتن با اصل نبوت منافات دارد، بلكه اين تهمت از سوى كفار مطرح شده، و خدا با تصريح قرآنى پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از چنين تهمتى مبرّا دانسته است.
1) . التفسير الكبير: ج 16 ص 187.
اين كه عدهاى با تمسك به آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» جريان جادو شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله را رد كردهاند، به نظر مىرسد پاسخ ضعيفى دادهاند. زيرا اين آيه در اواخر عمر شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده، در حالى كه جريان جادوى خيالى بسيار پيشتر از زمان نزول آيه عصمت واقع شده است.
بنا بر تفسيرى كه ما از آيه تبليغ ارائه داديم، درستترين برداشت و قدر متيقن از عصمت در آيه آن است كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت حضرت على عليهالسلام را براى پس از خود به مردم ابلاغ كرد، خداوند نيز او را از خطر ارتداد قريش و مسلمانان در زمان حضور ايشان حفظ كرد. تا زمانى كه دليلى بر شمول آيه به موارد ديگر به دست نيايد، براى تفسير آيه به همين قدر متيقن بسنده مىشود.
البته مفسران و شارحان اهلسنت در اين باره سخنان بسيارى گفته و احتمالات بسيارى دادهاند، كه همه آنها به دليل تفسير نادرستشان از آيه و تصور اينكه مقصود از مصون و محفوظ داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله، يعنى خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از كشتن، سمّ دادن، صدمه زدن و آزار رساندن محفوظ نگاه مىدارد سرچشمه گرفته است.
بر همين اساس گمان كردهاند آيه تبليغ منافات دارد با روايتى كه گفته فوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سبب خوردن لقمهاى از گوشت مسموم گوسفندى است كه زنى يهودى به آن حضرت داد. اما همين كه حضرت يك لقمه خورد، جبرئيل آمد و او را از مسموم بودن گوشت با خبر ساخت، و پيامبر صلىاللهعليهوآله ديگر از آن گوشت چيزى نخورد. اما سمّ همان يك لقمه پس از يك سال تأثير خود را گذاشت و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سبب همان يك لقمه به شهادت رسيد.
قاضى عياض در حاشيه كتاب شفا مىنويسد:
اگر گفته شود: چگونه بايد جمع كرد بين آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» و بين حديثى كه علت شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله را سمّ زن يهودى مىداند، كه مقتضاى اين حديث آن است كه خداوند پيامبرش صلىاللهعليهوآله را از خطرات و آزارهاى مردم حفظ نكرد ؟ در پاسخ
مىگوييم: آيه عصمت در سال عزوه تبوك نازل شده، ولى جريان سمّ در جنگ خيبر پيش آمده كه از نظر زمانى جلوتر از جنگ تبوك بوده است.(1)
از جمله موضوعاتى كه باز هم اهلسنت در آن متحير ماندهاند آن است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار آرزوى شهادت در راه خدا را داشت. اين در حالى بود كه آيه به محفوظ ماندن پيامبر صلىاللهعليهوآله از كشته شدن و هر نوع آسيبى خبر مىداد. آيا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله جايز است چيزى را آرزو كند كه خود مىداند محقق نمىشود ؟ ابنحجر در «فتح البارى» از ابوهريره روايت مىكند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: به خدايى كه جانم در دست او است، دوست دارم در راه خدا كشته شوم.(2)
عدهاى از شارحان و مفسران اشكال كردهاند و گفتهاند: با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانست به شهادت نمىرسد، چرا چنين آرزويى كرده است ؟ ابنتين در پاسخ به اين اشكالات گفته است: شايد آرزوى شهادت پيش از نزول آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» واقع شده باشد، زيرا آيه عصمت در اوائل هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه نازل شده، اما حديث آرزوى شهادت را ابوهريره از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است. اين در حالى است كه ابوهريره در اوائل سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. با اين حساب ابوهريره حديث را نه در مدينه بلكه در مكه و پيش از هجرت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيده است، و آن زمان هم هنوز آيه عصمت نازل نشده بود.
آنچه از جواب ابن تين بر مىآيد آن است كه آرزو و درخواست فضل و خير مستلزم وقوع حتمى آن نيست، بلكه صرف يك درخواست است. چنانكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: دوست داشتم اى كاش موسى عليهالسلام صبر مىكرد و به مدائن نمىرفت، يا
1) . الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلىاللهعليهوآله قاضى عياض، دار الارقم بن ابىالارقم، بيروت : ج 1 ص 317. مقصود آن است كه تا زمان جنگ تبوك هنوز خداوند حفاظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله را تضمين نكرده بود. و لذا هر كس مىتوانست در صورت آمادگى شرايط، حمله و توطئه خود نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله را عملى مىكرد. ولى پس از نزول آيه ديگر چنين نمىشود، بلكه خداوند حفاظت پيامبرش صلىاللهعليهوآله را تأمين مىكند.
2) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ابنحجر عسقلانى : ج 8 ص 2644.
موجب نمىشد بنىاسرائيل و فرعون نابود شوند. از حديث آرزوى شهادت نيز مىتوان چنين برداشت كرد كه گويا پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست به فضيلت جهاد و انگيزش بيشتر مسلمانان به جهاد تأكيد ورزد.
ابنتين هم گفته است: اين پاسخ به حقيقت نزديكتر است. استاد ما ابنمُلقَّن حكايت كرده است كه بعضى از مردم گمان كردهاند كه كلمه «وَ لَوَدَدتُ» : دوست داشتم و اى كاش، جزء حديث نيست، بلكه بخشى از كلام ابوهريره مىباشد. آنگاه استاد مىگويد: چنين چيزى بعيد است.(1)
در پاسخ به همه اين مطالب مىگوييم: اگر ثابت شود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست بر جهاد و انگيزش مسلمانان تأكيد و تشويق بيشترى بكند. در اينجا آرزوى شهادت يك آرزوى حقيقى است، زيرا آيه متضمن آن است كه مردم در زمان حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مرتد نشوند و از دين باز نگردند، و هيچ ربطى به اين ندارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در برابر كشته شدن، مجروح شدن و آزار و اذيت محفوظ بدارد.
از موارد كليدى در واقعه حجة الوداع و بالطبع غدير، بررسى اوضاع سياسى و اجتماعى در حجة الوداع است. اينكه هنگامى كه حضرت جبرئيل امين به همراه آيه تبليغِ ولايت امير المؤمنين عليهالسلام نازل شد، وضعيت سياسى در اين برهه از زمان چگونه بود ؟ خصوصا در همان ايامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعوت كنندگان خود را به سوى مردم گسيل داشته بود، تا آنان را به آمدن به حجة الوداع فرا بخوانند ؟
مىبينيم كه نشانهاى مهم و اصلى وجود دارد كه از اين وضعيت و حقيقت عريان و بىغبار پرده برمىدارد، و آن اينكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درخواست مىكند تا خداوند متعال براى ايشان نوعى عصمت از جانب مردم قرار دهد و شرّ آنها را كفايت
1) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ابنحجر عسقلانى : ج 8 ص 2644. مانند اين روايت در: عمدة القارى: ج 7 جزء 14 ص 95.
كند. آن حضرت به اين امر اميد بسته بود، و چه بسا كه اين بازدارندگى از جانب حق به وى داده نمىشد. در اين صورت هم ايشان چارهاى جز تبليغ ولايت نداشت.
ولى مسئله اين است كه:
چرا از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خداوند تبارك و تعالى چنين عصمت و بازدارندگىاى را طلب كرد ؟
مگر مردم مسلمان نبودند ؟
مگر آنان پيامبر صلىاللهعليهوآله آن مردم نبود ؟
آيا اينان امت وى نبودند ؟
آيا آن حضرت ايشان را به حضور در حجة الوداع فرا نخوانده بود ؟
مگر اينها اين دعوت را لبيك نگفته بودند ؟
پس اين ترس از مردم چه معنى دارد ؟
و چرا حضرت از خدا مىخواست كه وى را از شرّ مردم مصون سازد ؟
تا جايى كه گويى اين درخواست حضرت نزديك بود به آرزويى دشوار و دور از دسترس تبديل شود ! چرا كه آن حضرت سه بار اين تقاضا را از حضرت حق نمود، و تقريبا ده روز انتظار كشيد و منتظر فرمان حق بود.
پيش از آنكه به اين پرسشها پاسخ دهيم، ناچاريم كمى به عقب برگرديم تا: اولاً وضعيت اين مسلمانان و جهت گيرىشان را در قبال رسالت و رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بررسى كنيم. در مرحله دوم بنگريم كه وضعيت و جايگاه آن حضرت نسبت به امير المؤمنين عليهالسلام - كه جبرئيل امين براى نصب ايشان به عنوان ولىّ مسلمانان و ابلاغ اين امر به آنها نازل شده بود - چگونه بوده است ؟
اما پيش از هر چيز بهتر است با هم آيات نازل شده در اين واقعه را با هم بخوانيم: آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده، خصوصا آيه وسط - آيه 67 - يعنى آيه بلاغ و تبليغ. لازم است تعمق و تأمل كنيم كه اين آيات چه اسرارى در دل خود دارد:
«وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أمَّةٌ مُقتَصدِةٌ وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :
«و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند از ميان آنان گروهى ميانهرو هستند و بسيارى از ايشان بد رفتار مىكنند» .
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :
«اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى و خدا تو را از مردم نگاه مىدارد خدا گروه كافران را هدايت نمىكند» .
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ» :
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود پس بر گروه كافران اندوه مخور» .
لازم است به نكاتى كه در آيات سه گانه فوق آمده توجه كنيم، تا نسبت به آن شناخت و معرفت بيشتر پيدا كنيم:
لازم است به تكرار جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» ، «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» براى مسلمانان، يهود و مسيحيان توجه كنيم.
آنچه در اين عبارات قابل توجه است اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» مأمور شده، بدون آنكه نامى از قرآن در كنار اين فرمان بيايد. چنانكه در آيه قبل و بعد چنين است. ولى اين تبليغ به انتها و سرانجام رسالت گره زده شده، و جلوگيرى از شرّ مردم و كفايت شرّ ايشان به همراه آن نازل شده است.
نكته اين است كه تبليغ قرآن در نهايت مشرف بر همه مباحث است. اما پيش از اين براى تبليغ آن كفايت شرّ مردم خواسته نشده بود. اين مىرساند كه آنچه به زودى در ميان مردم تبليغ مىگردد آنان را بر مىانگيزد، و سركشى و طغيان و كفر ايشان را مىافزايد، و آنان و يهود در يك مرتبه قرار دارند.
اين امر با وضوح بسيار بيان مىكند كه اين تبليغ همانا امرى است سياسى، كه به حفظ رسالت و عمل به احكام آن پس از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مرتبط است؛ و آن امر خلافت و جانشينى است. چنانكه قرآن در آيات 66 و 68 به اين حقيقت اشاره دارد، كه بايد امرى ديگر به غير از تورات و انجيل به همراه آن دو اقامه و برپا شود؛ و آن چيزى است كه از جانب پروردگارشان بر ايشان نازل شده، و آن همانى است كه در آيه 67 مورد نظر بوده و بدان عنايت شده است؛ يعنى امر ولايت على بن ابىطالب و اولاد طاهرينش عليهمالسلام.
در آيه 68 آمده است: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم» تا پايان آيه. با دقت در اين قسمت آيه درمىيابيم كه در آن سرّى هست؛ سرّى كه ميان امت اسلام و يهود و نصارى مشترك است.
پيش از بيان آن، باز مىگرديم به بحث از حالت سياسى مسلمانان، تا جهت گيرى سياسى ايشان را بشناسيم، و وقايعى را كه در آن دوره سرنوشتساز از تاريخ اسلام رخ داد دريابيم. بدانيم كه چگونه منافقين و مسلماننماها به صورت جدى و مستقيم در اين وقايع نقش داشتند، و در روز غدير ولايت امير المؤمنين عليهالسلام را رد كرده و كنار گذاشتند.
سياق اين آيات بر اين دلالت دارد كه اگر اهل كتاب تورات و انجيل و جانشينى جانشينان انبيا عليهمالسلام را - كه در كتب آسمانى بدان تصريح شده بود - مىپذيرفتند و بر پا مىداشتند، نعمت و بركت الهى آنها را فرا مىگرفت و بركت و آسايش سرزمينشان را در بر مىگرفت.
اما ايشان ابا كردند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را كنار زدند و نپذيرفتند. سپس قرآن كريم به پيامبر صلىاللهعليهوآله توجه مىنمايد و اهميت تبليغ اين آيات را براى وى تاكيد مىكند، و تصريح مىكند كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد رسالت به مقصود خود نخواهد رسيد. گويا اگر على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان فرمانروا و وصى و رهبر بعد از خود برنگزيند اصلاً قرآن و اسلام را تبليغ نكرده و به مردم نرسانده است !
سپس در آيه 68 قرآن كريم، براى بار ديگر اهل كتاب را مخاطب قرار مىدهد و مىفرمايد كه آنها تا زمانى كه شريعت تورات و انجيل را اقامه نكردهاند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را نپذيرفتهاند، هيچ بهرهاى از دين ندارند.
سپس بلافاصله و در پى اين مطلب مىفرمايد كه اين منافقين وارد خط و طريقت رسالت محمدى نشدهاند، چرا كه حضرت على عليهالسلام را به عنوان ولى و امام نپذيرفتهاند. اين يعنى وارد شدن منافقين در معركه جدال اسلامى؛ آن هم به صورت مستقيم.
در واقع منصوب نمودن على بن ابىطالب عليهالسلام اندرون آنان را هويدا كرد، و برانگيخت به حدى كه سركشى و كفر و دشمنى ايشان را افزود، و چگونه در وقايع پس از آن وارد شدند و با همانديشى و همكارى با دوستان خود هدف و آرمانهاى پليد خود را اجرا كردند. در واقع مكر و نيرنگ و دشمنىشان با رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و رسالت حضرت و نيز با ولىّ و جانشين آن حضرت كاملاً آشكار گشت.
در اينجا جبهه گيرى و جهت گيرى مسلمانان در برابر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و رسالت اسلامى را در قرآن واكاوى مىكنيم:
قرآن خبر مىدهد كه حال و وضعيت امت اسلام از نظر كفر و ايمان نسبت به شريعت همچون امتهاى پيشين است؛ يعنى در ميان مسلمانان نيز منافقان و طمع كاران و فرصت طلبان و چاپلوسان و نوكيسهگان و تازه به دوران رسيدگان و كافران وجود داشتهاند.
قرآن كريم در آيات بسيارى به اين دستههاى گمراه از امت - كه تعدادشان نيز بسيار بوده - اشاره فرموده است؛ خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ إن كادوا لَيَستَفِزُّونَكَ مِنَ الإرضِ لِيُخرِجوكَ مِنها وَ إذا لا يَلبِثونَ خِلافَكَ إلاّ قَليلاً . سُنَّةَ مَن قَد أرسَلنا قَبلَكَ مِن رُسُلِنا وَ لا تَجِد لِسُنَّتِنا تَحويلاً»(1):
«و چيزى نمانده بود كه تو را از اين سرزمين بركنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان (هم) پس از تو جز (زمان) اندكى نمىماندند. سنّتى كه همواره در ميان (امتهاى) فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشتهايم (جارى) بوده است و براى سنت ما تغييرى نخواهى يافت» .
بنا بر اين، يك سنت الهى وجود دارد كه تغيير نمىكند. سنتى در ميان امتهاى پيشين جارى بوده است، و در ميان امت اسلام نيز اين جهتگيرى ايشان نسبت به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بدون كوچكترين اختلافى وجود دارد.
در سوره توبه رسوايىهاى اين منافقان به ظاهر مسلمان را مىبينيم. با دقت در اين سوره انسان به شگفت مىآيد كه خداوند متعال منافقين را كافر خوانده و اعمال آنها را در درگاه خود غير مقبول و مردود برشمرده است. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ ما مَنَعَهُم أن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقاتُهُم إلاّ أنَّهُم كَفَروا بِاللّهِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا يَأتونَ الصَلوةَ إلاّ وَ هُم كُسالى وَ لا يُنفِقونَ إلاّ وَ هُم كارِهون»(2):
«و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاقهاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با كسالت نماز به جا نمىآورند و جز با كراهت انفاق نمىكنند» .
«وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوُ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةٌ لِلَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(1):
«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او زودباور است بگو گوش خوبى براى شماست به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مىكند و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمتى است و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مىرسانند عذابى پردرد خواهند داشت» .
«وَ مِنهُم مَن يَقولُ ائذَن لى وَ لا تَفتِنّى ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ»(2):
«و از آنان كسى است كه مىگويد مرا (در ماندن) اجازه ده و به فتنهام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتادهاند و بىترديد جهنم بر كافران احاطه دارد» .
«قُل هَل تَربَّصونَ بِنا إلاّ إحدَى الحُسنَيَينِ وَ نَحنُ نَتَربَّصُ بِكُم أن يُصيبَكُم اللّهُ بِعَذابٍ مِن عِندَهُ أو بِأيدينا فَتَرَبَّصوا إنّا مَعَكُم مُتَرَبِّصونَ»(3):
«بگو آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مىبريد در حالى كه ما انتظار مىكشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم» .
«إن تُصِبكَ حَسَنةٌ تَسُؤهُم وَ إن تُصِبكَ مُصيبَةٌ يَقولوا قَد أخَذنا أمرَنا مِن قَبلُ وَ يَتَولَّوا وَ هُم فَرِحونَ»(4):
«اگر نيكى به تو رسد آنان را بدحال مىسازد و اگر پيشامد ناگوارى به تو رسد مىگويند ما پيش از اين تصميم خود را گرفتهايم و شادمان روى بر مىتابند» .
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّهِ وَ هُم كارِهونَ»(1):
«در حقيقت پيش از اين (نيز) در صدد فتنهجويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند» .
«إنَّما يَستَأذِنُكَ الَذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ وَ اليَومِ الآخِرِ وَ ارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهِم يَتَردَّدون»(2):
«تنها كسانى از تو اجازه مىخواهند (به جهاد نروند) كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دلهايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند» .
«وَ لَو أرادوا الخُروجَ لأعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِن كَرِهَ اللّهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وَ قيلَ اقعُدوا مَعَ القاعِدينَ»(3):
«و اگر (به راستى) اراده بيرون رفتن داشتند قطعا براى آن ساز و برگى تدارك مىديدند ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت پس ايشان را منصرف گردانيد و (به آنان) گفته شد با ماندگان بمانيد» .
«لَو خَرَجوا فيكُم ما زادوكُم إلاّ خَبالاً وَ لأوضَعوا خِلالَكُم يَبغونَكُم الفِتنَةَ وَ فيكُم سَمّاعونَ لَهُم وَ اللّهُ عَليمٌ بِالظالِمينَ»(4):
«اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى افزودند و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنه جويى مىكردند و در ميان شما جاسوسانى دارند (كه) به نفع آنان (اقدام مىكنند) و خدا به (حال) ستمكاران داناست» .
«وَ يَحلِفونَ بِاللّهِ أنَّهُم لَمِنكُم وَ ما هُم مِنكُم وَ لكِنَّهُم قَومٌ يَفرُقونَ»(1):
«و به خدا سوگند ياد مىكنند كه آنان قطعا از شمايند در حالى كه از شما نيستند ولى آنان گروهى هستند كه مىترسند» .
«وَ مِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَدَقاتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضوا وَ إن لَم يُعطوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَ»(2):
«و برخى از آنان در (تقسيم) صدقات بر تو خرده مىگيرند پس اگر از آن (اموال) به ايشان داده شود خشنود مىگردند و اگر از آن به ايشان داده نشود بناگاه به خشم مىآيند» .
«أ لَم يَعلَموا أنَّهُ مَن يُحادِدِ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَإنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمِ خالِدا فيها ذلِكَ الخِزىُ العَظيمُ»(3):
«آيا ندانستهاند كه هر كس با خدا و پيامبر او در افتد براى او آتش جهنم است كه در آن جاودانه خواهد بود اين همان رسوايى بزرگ است» .
«وَ لَئُن سَألتَهُم لَيَقولُنَّ إنَّما كُنّا نَخوضُ وَ نَلعَبُ قُل أبَى اللّهُ وَ آياتُهُ وَ رَسولُهُ كُنتُم تَستَهزِؤونَ»(4):
«و اگر از ايشان بپرسى مسلما خواهند گفت ما فقط شوخى و بازى مىكرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مىكرديد» .
«المُنافِقونَ وَ المُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَ يَنهَونَ عَنُ المَعروفِ وَ يَقبِضونَ أيديَهُم نَسوا اللّهَ فَنَسيَهُم إنَّ المُنافِقينَ هُمُ الفاسِقونَ»(1):
«مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند به كار ناپسند وا مىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند و دستهاى خود را (از انفاق) فرو مىبندند خدا را فراموش كردند پس (خدا هم) فراموششان كرد در حقيقت اين منافقان هستند كه فاسق اند» .
«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُم اللّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَولَّوا يُعذِّبهُم اللّهُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(2):
«به خدا سوگند مىخورند كه (سخن ناروا) نگفتهاند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيبجويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
«إستَغفِر لَهُم أو لا تَستَغفِر لَهُم إن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةٍ فَلَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُم ذلِكَ بِأنَّهُم كَفَروا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ اللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(3):
«چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى (يكسان است، حتى) اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستادهاش كفر ورزيدند و خدا گروه فاسقان را هدايت نمىكند» .
«وَ لا تُعجِبكَ أموالُهُم وَ أولادُهُم إنَّما يُريدُ اللّهُ أن يُعِذِّبَهُم بِها فِى الدُنيا وَ تَزهَقَ أنفُسُهُم وَ هُم كافِرونَ»(1):
«و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد جز اين نيست كه خدا مىخواهد ايشان را در دنيا به وسيله آن عذاب كند و جانشان در حال كفر بيرون رود» .
«سَيَحلِفونَ بِاللّهِ لَكُم إذَا انقَلَبتُم إلَيهِم لِتُعرِضوا عَنهُم فَأعرِضوا عَنهُم إنَّهُم رِجسٌ وَ مَأواهُم جَهَنَّمُ جَزاءا بِما كانوا يَكسِبونَ»(2):
«وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند مىخورند تا از ايشان صرفنظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به (سزاى) آنچه به دست آوردهاند جايگاهشان دوزخ خواهد بود» .
«الأعرابُ أشَدُّ كُفرا وَ نِفاقا وَ أجدَرُ ألاّ يَعلَموا حُدودَ ما أنزَلَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»(3):
«باديه نشينان عرب در كفر و نفاق (از ديگران) سختتر و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستادهاش نازل كرده ندانند سزاوارترند و خدا داناى حكيم است» .
«وَ مِنَ الأعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَوائِرُ عَلَيهِم دائِرَةُ السوءِ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ»(4):
«و برخى از آن باديه نشينان كسانى هستند كه آنچه را (در راه خدا) هزينه مىكنند خسارتى (براى خود) مىدانند و براى شما پيشامدهاى بد انتظار مىبرند پيشامد بد براى آنان خواهد بود و خدا شنواى داناست» .
«وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ ... وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تُعَلِّمُهُم نَحنُ نُعَلِّمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ»(1):
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافق اند ... و از ساكنان مدينه (نيز عدهاى) بر نفاق خو گرفتهاند تو آنان را نمىشناسى ما آنان را مىشناسيم به زودى آنان را دو بار عذاب مىكنيم سپس به عذابى بزرگ باز گردانيده مىشوند» .
«وَ الَذينَ اتَّخذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّهَ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاّ الحُسنى وَ اللّهُ يَشهَدُ إنَّهُم لَكاذِبونَ»(2):
«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و (نيز) كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مىكنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و خدا گواهى مىدهد كه آنان قطعا دروغگو هستند» .
چنانكه در آيات ذكر شده ملاحظه شد، جمعيتى انبوهى از مسلمانان در ظاهر به لباس اسلام در آمده بودند. اين آيات نشان مىدهد كه جريانى خطرناك و فريبكار و مكار در داخل جامعه اسلامى منتظر و مترصّد فرصت بودند، و متأسفانه اينان اكثريت مطلق را تشكيل مىدادند.
در صدها آيه قرآن به وجود اين جريان خطرناك اشاره شده است. كسانى كه پيوسته در كار تخريب و فتنهانگيزى و ايجاد هرج و مرج و فساد بودند، آن هم در
مقابل فعاليتهاى سازندهاى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در عرصه سياست و اجتماع پيگيرى مىنمود. اين فتنهانگيزى منافقين به قدرى بود كه در هر واقعه و در هر حادثهاى سهم و سخن ايشان و ردّ پاى ايشان را مىتوان يافت.
اين جماعت يك جريان حزبى را تشكيل مىدادند، كه هدف متعددى داشتند: به شكست كشاندن نقشههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و گسترش دادن فتنه، ضربه زدن به مؤمنان، برعكس نمودن واقعيتها، آشفته نمودن فضا، دلسرد كردن رزمندگان، مسخره كردن امر به منكر، گسترش دادن كفر پس از اسلام آوردن ظاهرى، جدايى و تفرقه و نزاع انداختن ميان مؤمنان بود و ... .
مصيبت ديگر اين بود كه بسيارى از اينان در بين مردم شناخته شده نبودند، و حتى ارتباطات پنهانى با اهل كتاب داشتند. اين در واقع به معناى نوعى همكارى سياسى و حزبى منافقانه در داخل جامعه اسلامى بود. حتى در ميان مسلمانان خبرچينهايى داشتند، چنانكه قرآن بدان اشاره فرموده است.
نفوذ اين منافقان تا حدى بود كه مسلمانان ناآگاه آراء و تحليلهاى سياسى اين جماعت را كه در مقابل رأى اسلامى - كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله استوار گرديده بود - مىپذيرفتند، آن هم رأى اسلامى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه هدفش ساختن جامعه اسلامى بود.
آيه تبليغ از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خواست تا ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و نصب وى به عنوان ولىّ و خليفه و جانشين خود را به امت ابلاغ نمايد. امتى كه گروه منافقان و اين جريان خطرناك - كه بدان اشاره كرديم - در ميان آنها وجود داشت. با اين حال چه عكس العمل سياسىاى انتظار مىرفت ؟
در حقيقت، اين جريان منافق مىكوشيد با نقشهاى از پيش تعيين شده - كه سوره مباركه توبه جزئيات آن را افشا نمود - نقشى در مناقشات سياسى ايفا كند، تا اسلام را از محتواى حقيقى آن تهى سازد و آن را از ميان ببرد، و نيز با تحريف داخلى و وارونه نشان دادن امور به اهداف سياسى خود دست يابد.
به دنبال آن بتواند نظر امت را جلب نموده و تأييد ايشان را از آن خود سازد، و پس از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله - كه مورد انتظارشان بود - حكومت را در دست گيرد.
در قضيه مهم و سرنوشتساز حاكميت و خلافت، منازعات و درگيرى روز افزون گرديد و گروه زيادى از امت و در رأس آنها برخى اشخاص شناخته شده اميد داشتند كه از طريق ايجاد منازعات سياسى و تشكيل يك جناح سياسى قدرتمند به قدرت و حكومت دست يابند، و حكومت آينده پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در دست گيرند.
خصوصا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را از نزديك بودن رحلتش با خبر ساخته بود؛ حضرت به آنها فرموده بود كه امامان پس از وى از بنىهاشم هستند. حضرت خلافت را اولاً بهره على بن ابىطالب عليهالسلام، و پس از آن حضرت فرزندان دوازدهگانه او معرفى كرده بود.
با مشاهده و بررسى برخى جهت گيرىهاى سياسى، متوجه مىشويم كه كفّه حزب قريشى در اين ميان سنگينتر از سايرين بوده است. از جمله اين جهت گيرىها مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
اول. عقب نشينىِ يك سوم از سپاه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از غزوه حنين و يارى نرساندن به پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين جنگ.
دوم. گريختن سپاهيان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در جنگ احد به جز حضرت على عليهالسلام و ابودجانه انصارى، و مرتد شدن برخى از آنها و پناه بردن برخى از آنها به يهود و نصارى و مشركان مكه، و ارتباط داشتن با آنها و مكاتبه نمودن با ايشان.
سوم. كوشش براى ترور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در گردنه كوه هنگان در بازگشت از غزوه تبوك، و نيز تكرار اين حادثه هنگام بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير خم در گردنه هرشى و پيش از رسيدن به مدينه منوره.
چهارم. اعتراض نمودن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و نپذيرفتن و ردّ كردن نظرات آن حضرت در بسيارى از مواقع توسط سران جريان معارض، و تلاش ايشان براى شكستن
قداست و هيبت امام امت. از آن جمله است عبارت «هذيان مىگويد» كه سركرده آن جريان يعنى عمر بن خطاب در هنگام بيمارى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بر زبان آورد. همان بيمارى كه حضرت پس از آن دار فانى را وداع گفت.
پنجم. آشكار ساختن اشتياق و آرزويشان براى رسيدن به قدرت، آن هم به صورت علنى؛ به گونهاى كه به گوش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله برسد. به حدى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پس از بازگشت از حجة الوداع از اينكه على عليهالسلام بتواند به خلافت برسد مأيوس و نااميد بود.
ششم. در برخى احاديث كه از امير المؤمنين عليهالسلام نقل شده، آن حضرت اشاره فرموده كه قبيله قريش از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خسته و ملول گرديده، و ايام حكومت آن حضرت بر آنها از نظر ايشان به طول انجاميده بود. اين مطلب را امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمود تا از آنانى اظهار تأسف نمايد كه خلافت را از او غصب نمودند.
لذا جهت گيرى سياسى در مسيرى مخالف با خواست وحى الهى و منصوب نمودن مولاى ما امير المؤمنين عليهالسلام به عنوان ولىّ و خليفه مسلمانان پيش مىرفت، و اين انتصاب يعنى پىريزى سلطه به دست قوم و قبيله پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى بنىهاشم. اين يعنى باختن و خسارت قريش و اعراب اطراف آنها كه با ايشان هم پيمان بودند. يعنى آنها در اين نزاع سياسى تلخ شكست خوردند و آرزوهاى بلند و شيرين آنها در دستيابى به سلطه و خلافت بر باد رفته است.
اين امرى بود كه از ضربت شمشير براى آنها تلختر بود، چرا كه سقوط سياسى براى آنها قابل تحمل نبود. آنها آماده بودند تا حتى هر كار نشدنى و محال را براى از بين بردن موانع انجام دهند، حتى اگر منوط به شمشير كشيدن و جنگ مسلحانه باشد ! خصوصا كه خليفه آينده امير المؤمنين عليهالسلام باشد. كسى كه با همه آنها جنگيده و دشمنى كرده بود، و آنها با ذلت و خوارى و از ترس شمشير وى اسلام آورده بودند. آن حضرت ميان ايشان و آرزوها مانع و حائل شده بود، و قريش هرگز نسبت به هيچ كس به اندازه على بن ابىطالب عليهالسلام كينه و بغض نورزيده بود.
لذا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با ديدن وضعيت سياسىاى اين چنين كه پوشيده از ابرهاى سياه مرگبار بود از اللّه متعال يارى خواست، تا با حفاظت و عصمت خود او را از شر اينان مصون نگه دارد، و تا مقصود ايشان را براى مردم وارونه جلوه ندهند. همچنين درخواست حفظ و نگهدارى نمود، تا بتواند فرمان الهى در خصوص نصب على بن ابىطالب عليهالسلام را در آرامش و بدون تخريب و بدون اعتراض به مردم برساند.
اين همان چيزى بود كه هنگام نزول وحى بر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در خصوص حفظ و نگاهدارى رخ داد، و عملاً ابلاغ اين امر به مردم در غدير خم و انجام مراسم بيعت در كمال امنيت و آرامش انجام شد، و مؤمنان و منافقان همگى به طور يكسان اين بيعت را انجام دادند.
هر چند برخى سركشان قوم و منافقان باز هم كارشكنىهاى خود را كردند. همانهايى كه چشمانشان از وقوع اين حادثه خيره شده بود، و برخى از آنها با تأسف و غضب به برخى ديگر مىنگريستند، و برخىشان كلماتى را با هم رد و بدل مىكردند. كلماتى كه نمىتوانستند در دل آن را پنهان دارند. آن هم به خاطر صدمه شديدى كه از اين واقعه ديده بودهاند. از آن جمله است معاويه كه گفت: به خدا قسم ما محمد را در آنچه اينك گفت تصديق و تأييد نمىكنيم، و به ولايت على اقرار نمىكنيم. افرادى جز معاويه نيز چنين سخنانى بر زبان آوردند، بى آنكه اين سمپاشىها پاسخى يابد و كسى بر آتش آن بدمد.
وقتى به آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده باز مىگرديم، در مىيابيم كه در آيه 66 و 68 از بر پا داشتن تورات و انجيل پس از آنكه نزول آنها از طريق وحى بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام به پايان رسيد سخن مىگويند. سپس اين دو آيه اشاره دارد كه امر ديگرى همراه تورات و انجيل نازل شده است، و اين مطلب به وضوح در اين دو آبه ديده مىشود. اين امر ديگر نزول جداگانهاى دارد.
هر چند كه مبلغ اين آيات كتاب الهى است، اما اهميت بسيار بالايى در بر پا داشتن تورات و انجيل دارد. قرآن كريم در آيه 66 بعد از ذكر تورات و انجيل بدان اشاره كرده
و فرموده است: «وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» . اين يعنى نزول تورات و انجيل و نزول امر ديگرى به همراه آن دو كتاب آسمان.
اما در آيه 67 كه مخصوص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، حضرت را به ابلاغ اين امرى كه پيش از كامل شدن وحى نازل گرديده امر مىكند، و آن را داراى اهميتى بسيار زياد در بر پا داشتن قرآن و تبليغ رسالت مىداند. اگر اين مطلب - كه امر به تبليغ آن شده - پس از كامل شدن نزول قرآن نازل مىشد، نسق و شكل آيه همچون آيه قبل مىبود. در حالى كه قرآن كامل نشده بود، و صرفا بعد از نزول آيه كمال - كه بعد از نزول آيه بلاغ نازل شد - وحى و نزول قرآن كامل گرديد.
همچنين در نيمه دوم آيه 68 سرّى نهفته است؛ آنجا كه آيه از اين امر نازل شده و اهميت بالاى آن در بر پا داشتن و اقامه كتاب اللّه المجيد سخن مىگويد. ولى بسيارى از اهل كتاب آن را نمىپذيرند، و اين امر نازل شده طغيان و سركشى و كفر ايشان را مىافزايد ! خداوند مىفرمايد:
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1):
«بگو اى اهل كتاب تا وقتى كه به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد ... » .
چون به خوبى در ماهيت اين امرى كه بر اين سه پيامبر؛ يعنى حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام و پيامبر ما حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد بيانديشيم، مىبينيم همان امرى كه امتهاى آن انبيا عليهمالسلام از ايشان نپذيرفتند و در مورد آن توطئه كردند و سركشى و كفرشان افزون شد، در امت اسلام هم رخ داده است. اين امر چيزى غير از خلافت
1) . مائده / 68 .
و وصايت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست. سرّ قضيه در همين نكته پنهان است، و اين چيزى است كه وحى الهى در مورد آن با تو همگان مىگويد.
آنچه گفته شد با نگاهى گذرا به آيات امم سابقه در قرآن واضح مىگردد:
يك مورد امت حضرت موسى عليهالسلام است؛ كه خليفه و جانشين آن حضرت يعنى حضرت هارون عليهالسلام را نمىپذيرند و كنار مىزنند. خداوند متعال مىفرمايد: «وَ واعَدنا موسى ثَلاثينَ لَيلَةً وَ أتمَمناها بِعَشرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أربَعينَ لَيلَةً وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح وَ لا تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدينَ»(1): «و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى (هنگام رفتن به كوه طور) به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن» .
اما آيا از جانب قوم حضرت موسى عليهالسلام چه بر سر خليفه وى حضرت هارون عليهالسلام آمد ؟ خداوند متعال مىفرمايد: «وَ اتَّخَذَ قَومُ موسى مِن بَعدِهِ مِن حُليِّهِم عِجلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ أ لَم يَرَوا أنَّهُ لا يُكَلِّمُهُم وَ لا يَهديهِم سَبيلاً إتَّخَذوهُ وَ كانوا ظالِمينَ»(2): «و قوم موسى پس از (عزيمت) او از زيورهاى خود مجسمه گوسالهاى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت آيا نديدند كه آن (گوساله) با ايشان سخن نمىگويد و راهى به آنها نمىنمايد آن را (به پرستش) گرفتند و ستمكار بودند» .
حال عكس العمل حضرت موسى عليهالسلام چيست ؟ خداوند متعال مىفرمايد: «وَ لمّا رَجَعَ موسى إلى قَومِهِ غَضبانَ أسِفا قالَ بِئسَما خَلَّفتُمونى مِن بَعدى أعَجِلتُم أمرَ رَبِّكُم وَ ألقَى الألواحَ وَ أخَذَ بِرَأسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيهِ»(3): «و چون موسى خشمناك و اندوهگين به
سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و (موى) سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد» .
اما حضرت هارون عليهالسلام در مورد اين قوم ستمكار چه خبرى به حضرت موسى عليهالسلام داد ؟ همانهايى كه وى را نپذيرفتند و كنار زدند و بر وى شوريدند و سركشى كردند. خداوند در ادامه آيه مىفرمايد: «قالَ ابنَ أمَّ إنَّ القَومَ استَضعَفونى وَ كادوا يَقتُلونَنى فَلا تُشمِت بِىَ الأعداءَ وَ لا تَجعَلنى مَعَ القَومِ الظالِمينَ»(1): « (حضرت هارون عليهالسلام) گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمنشاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده» .
در مجموع وقتى نزول تورات بر حضرت موسى بن عمران عليهالسلام پايان يافت و كامل شد، قومش با خليفه و جانشين وى چه كردند ؟ جز آنكه از در خدعه و نيرنگ در آمدند و گوسالهاى را به پرستش گرفتند، و آنچه خداوند متعال برايشان روشن ساخته بود رها كردند، و فرامين حضرت موسى عليهالسلام را پشت سر نهادند. خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ لَقَد جاءكُم موسى بِالبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(2): «و قطعا موسى براى شما معجزات آشكارى آورد سپس آن گوساله را در غياب وى (به خدايى) گرفتيد و ستمكار شديد» .
سپس حضرت هارون عليهالسلام وفات يافت و جناب يوشع بن نون عليهالسلام وصى و جانشين حضرت موسى عليهالسلام گرديد. بنىاسرائيل به هفتاد و يك فرقه در مقابل او تقسيم شدند، كه هفتاد فرقه از آنها در آتش اند و تنها يك فرقه نجات مىيابند. آنان همان هايى هستند كه وصى و خليفه حضرت موسى عليهالسلام پيروى كردند.
قرآن كريم به اين نكته اشاره مىكند كه يهود ولايت خلفاى حضرت موسى عليهالسلام را نپذيرفتند و تحت ولايت كافران در آمدند: «تَرى كَثيرا مِنهُم يَتَوَلَّونَ الَذينَ كَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمَت لَهُم أنفُسُهُم أن سَخِطَ اللّهُ عَلَيهِم وَ فِى العَذابِ هُم خالِدونَ»(1): «بسيارى از آنان را مىبينى كه با كسانى كه كفر ورزيدهاند دوستى مىكنند راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه (در نتيجه) خدا برايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مىمانند» .
سپس خداوند متعال در آيه بعد خبر مىدهد كه اگر ايشان به آنچه از جانب پروردگارشان نازل شد ايمان مىآوردند، هرگز ولايت كافران را نمىپذيرفتند. در اين آيه مىبينيم كه بين جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» و جمله ما «إتَّخَذوهُم أولياءَ» ارتباط برقرار مىكند.
در اين نص و سند صريح قرآنى در مىيابيم كه «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» به معناى ولايت است، و ولايت يعنى پذيرفتن سرپرستى و حاكميت واليان امر، كه در موردشان نص صريح آمده و از جانب انبيا عليهمالسلام منصوب شدهاند.
همچنين در ادامه آيات مىبينيم كه مشركان دشمنترين دشمنان كسانى هستند كه ولايت مولاى ما امير المؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتهاند. جالب اين است كه «مُشرِكونَ» لفظى است كه قرآن كريم بر جمع كثيرى از مسلمانان منافق و كسانى كه ولايت على عليهالسلام را نپذيرفتند اطلاق كرده است. سپس در همان آيه گروهى از نصارى و مسيحيان را استثنا كرده و فرموده كه آنها از نظر محبت و دوستى نزديكترى با مؤمنان دارند، نسبت به يهود و مشركان.
امت حضرت عيسى عليهالسلام وصى و خليفه آن حضرت شمعون صفا عليهالسلام را نپذيرفته و ردّ كردند. البته به جز گروهى اندك كه به شمعون عليهالسلام وفادار ماندند، و بدين ترتيب امت
1) . مائده / 80 .
آن حضرت به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند. خداوند متعال با اشاره به سنت اختلاف بعد از انبيا عليهمالسلام و از جمله حضرت عيسى عليهالسلام مىفرمايد:
«تِلكَ الرُسُلُ فَضَّلنا بَعضُهُم عَلى بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعضُهُم دَرجاتٍ وَ آتَينا عيسَى بنَ مَريَمَ البَيِّناتَ وَ أيَّدناهُ بِروحِ القُدُسِ وَ لَو شاءَ اللّهُ مَا اقتَتَلَ الَذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءتهُمُ البَيِّناتُ وَ لكِنِ اختَلَفوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن كَفَرَ وَ لَو شاءَ اللّهُ مَا اقتَتَلوا وَ لكِنَّ اللّهَ يَفعَلُ ما يُريدُ»(1):
«برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم و او را به وسيله روحالقدس تأييد كرديم و اگر خدا مىخواست كسانى كه پس از آنان بودند بعد از آن (همه) دلايل روشن كه برايشان آمد به كشتار يكديگر نمىپرداختند ولى با هم اختلاف كردند پس بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند و اگر خدا مىخواست با يكديگر جنگ نمىكردند ولى خداوند آنچه را مىخواهد انجام مىدهد» .
و نيز مىفرمايد: «فَلَمّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَن أنصارى إلَى اللّهِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ أنصارُ اللّهِ آمَنّا بِاللّهِ وَ اشهَد بِأنّا مُسلِمونَ . رَبَّنا آمَنّا بِما أنزَلتَ وَ اتَّبعنَا الرَسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشاهِدينَ . وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيرُ الماكِرينَ . إذ قالَ اللّهَ يا عيسى إنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ إلَىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَذينَ كَفَروا وَ جاعِلُ الَذينَ اتَّبَعوكَ فَوقَ الَذينَ كَفَروا إلى يَومِ القيامَةِ ثُمَّ إلَىَّ مَرجِعُكُم فَأحكُمُ بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفونَ»(2):
«چون عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت ياران من در راه خدا چه كسان اند حواريون گفتند ما ياران (دين) خداييم به خدا ايمان آوردهايم و گواه باش كه ما تسليم
(او) هستيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى گرويديم و فرستاده (ات) را پيروى كرديم پس ما را در زمره گواهان بنويس. و (دشمنان) مكر ورزيدند و خدا (در پاسخشان) مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكّاران است. (ياد كن) هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مىبرم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيدهاند پاك مىگردانم و تا روز رستاخيز كسانى را كه از تو پيروى كردهاند فوق كسانى كه كافر شدهاند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مىكرديد ميان شما داورى خواهم كرد» .
و اما در مورد امت اسلامى خداوند متعال مىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسلُ أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(1):
«و محمد جز فرستادهاى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمىگرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد» .
اين امت نيز پس از آنكه آيه ابلاغ نازل گرديد و حكم نمود كه حضرت على عليهالسلام امير و خليفه و جانشين رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند، آن هم در فاصلهاى نزديك به دو ماه و نه بيشتر ! آنگاه كه مصيبت شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و پايان يافتن وحى واقع گرديد.
پس امت اسلام از امتهاى گذشته - يعنى يهود و نصارى - درس عبرت نگرفت ! آن هم با وجود هشدارها و بر حذر داشتنهايى كه از سوى خدا در قرآن و نيز در لسان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمده بود.
1) . آلعمران / 144.
وقتى به آيات سه گانه سوره مائده باز مىگرديم، مىبينيم كه آيه ابلاغ - كه بين اين دو آيه مربوط به يهود و نصارى نازل شده - به وجه شباهت ميان اين آيه و آنچه در آيه پيش و پس آن در مورد دو امت بزرگ گذشته نازل شده اشاره مىكند، و آنها را با امت اسلام قرين مىكند. گويا همان عكس العملهايى كه اين دو امت در اين خصوص از خود نشان دادند، ابرهايى از خوف و حزن را در نظر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله برانگيخت. به حدى كه آن حضرت را نگران كرد، كه مبادا آنچه در اين دو امت واقع شده در آينده در امت حضرتش نيز حادث گردد.
چنانچه احاديث شريف بسيارى وارد شده كه بر اين امر دلالت دارد كه امت اسلام در آينده از همان راهى خواهد رفت و در كج راههاى وارد خواهد شد كه يهود و نصارى وارد آن شدند. حال وظيفه ما است كه بدانيم چه كسانى امت اسلامى را به اين بيراهه كشاندند، و دقيقا همچون يهود و نصارى امت اسلامى را در اين كج راهه عميق فرو بردند.
لذا مىبينيم نزول آيه تبليغ با تأخير ابلاغ آن از سوى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و درخواست آن حضرت از خداوند متعال مبنى بر حفاظت و حراست از شرّ مردم همزمان مىگردد. اين درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از نشان دادن اهميت مطلب و چهره منافقان براى آيندگان، از آن رو بود كه حضرت احتمال مىداد كه در جريان نصب امير المؤمنين عليهالسلام به عنوان ولىّ و خليفه، توطئه از جانب منافقان صورت پذيرد.
چنانچه همين طور هم شد؛ از حوادث پس از غدير كاملاً مشخص است آن عصمتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خداوند متعال درخواست كرده بود به وى عطا شد؛ به طورى كه همگان بيعت كردند و همه در آرامش بودند و به مخالفت برنخاستند، يا از روى ميل و يا از سر اكراه و يا از روى ترس.
ولى وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد، اين عصمت به پايان رسيد، و با شهادت حضرتش - اين عصمت الهى كه در آيه تبليغ به آن اشاره شده - نيز رخت بربست، و بازگشت به ضلالت پيشين - كه قرآن كريم از آن سخن مىگويد - واقع شد:
«أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهُ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او بميرد يا كشته شود به گذشته خود باز مىگرديد و هر كس به گذشته خود باز مىگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد» .
در آيه تبليغ با صيغه وعيد و اعلام خطر در خصوص نتايج وخيم كه در آينده دعوت وجود دارد سخن مىگويد، و تصريح مىكند كه همه چيز در معرض طوفان هاى هولناك قرار دارد. به طورى كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد گويا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كلاً رسالت خود را تبليغ نكرده است.
در نگاهى ديگر، اين آيه بر اين نكته دلالت دارد كه ولايت، اين بناى الهى استوار و گرانقدر پايان بخش اديان الهى و عصاره همه آنهاست. و لذا اگر اين امر خطير تبليغ نگردد كل اديان آسمانى فرو ريخته و منهدم مىشود. از اينجاست كه عظمت ولايت آشكار مىگردد، كه وجهى ديگر از نبوت است. اينكه دين و تشريع الهى جز با وجود يكى از اين دو حفظ نمىگردد. وقتى نبوت پنهان گردد ولايت آشكار مىشود و از دين محافظت مىكند و رهبرى را به دست مىگيرد.
لذا آيهاى كه پس از آيه تبليغ مىآيد به اين نكته اشاره مىكند كه اهل كتاب بدون امر ولايت و وصايت هيچ در دست ندارند. خداوند متعال مىفرمايد:
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مُنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(2):
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد» .
در واقع بر پا داشتن تورات و انجيل حقيقى و اصيل نيز نيز منوط به وجود و حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يا جانشين بر حق آن حضرت در امر وصايت و خلافت الهى است. اين است مفاد عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» در خصوص امر ولايت نبى و جانشين آن حضرت.
هر كس دو آيه پيش از آيه تبليغ و آيه پس از آن را بخواند، در مىيابد كه اين آيات از يهود و نصارى سخن مىگويد. بلكه اين سوره - يعنى سوره مائده - تقريبا همهاش به اين قضيه پرداخته، و از سنتهاى الهى در مورد اين امتها خبر داده، و ميثاقها و پيمانهاى الهى كه خداوند از ايشان گرفته و اينكه چگونه آنها اين پيمانها و ميثاقها را نقض كردهاند سخن گفته است. خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ لَقَد أخَذَ اللّهُ ميثاقَ بَنىإسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَىعَشَرَ نَقيبا وَ قالَ اللّهُ إنّى مَعَكُم لَئِن أقَمتُمُ الصَلوةَ وَ آتَيتُمُ الزَكوةَ وَ آمَنتُم بِرُسُلى وَ عَزَّرتُموهُم وَ أقرَضتُم اللّهَ قَرضا حَسَنا لأُكِفِّرَنَّ عَنكُم سَيّئاتِكُم وَ لأُدخِلَنَّكُم جَنّاتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ فَمَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ»(1):
«در حقيقت خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سركرده بر انگيختيم و خدا فرمود من با شما هستم اگر نماز بر پا داريد و زكات بدهيد و به فرستادگانم ايمان بياوريد و ياريشان كنيد و وام نيكويى به خدا بدهيد قطعا گناهانتان را از شما مىزدايم و شما را به باغهايى كه از زير (درختان) آن نهرها روان است در مىآورم پس هر كس از شما بعد از اين كفر ورزد در حقيقت از راه راست گمراه شده است» .
سپس قرآن از نقض اين عهد و ميثاق سخن مىگويد و مىفرمايد: «فَبِما نَقضِهِم ميثاقَهُم لَعنّاهُم وَ جَعَلنا قُلوبَهُم قاسيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ وَ نَسوا حَظّا مِمّا
1) . مائده / 12.
ذُكِّروا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٌ مِنهُم إلاّ قَليلاً مِنهُم فَاعفُ عَنهُم وَ اصفَح إنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُحسِنينَ»(1):
«پس به (سزاى) پيمان شكستنشان لعنتشان كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم (به طورى كه) كلمات را از مواضع خود تحريف مىكنند و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند به فراموشى سپردند و تو همواره بر خيانتى از آنان آگاه مىشوى مگر (شمارى) اندك از ايشان (كه خيانتكار نيستند) پس از آنان درگذر و چشم پوشى كن كه خدا نيكوكاران را دوست مىدارد» .
گويا اين آيات صرفا براى مقدمهچينى جهت آنچه در بيعت غدير و پس از آن رخ خواهد داد نازل شده است. گويا اين آيات انذار و بيمدهى است نسبت به سران مرتدّانى كه به تحريف و نقض بيعت و ميثاقى كه خود در روز بيعت انجام داده بودند و آن را قطعى نموده بودند پرداختند. كسانى كه فراموش كردند در غدير به على عليهالسلام تبريك گفتند، و فراموش كردند به آن حضرت گفتند: تو مولى و سرور من و مولى و سرور همه مؤمنان شدى !
پس امت اسلامى جهره خود را فراموش كرده و خيانت خود را آشكار ساختند، و به جز عدهاى اندك همگى مرتدّ شده و به ضلالت پيشينيان خود باز گشتند. فقط تعداد اندكى - كه تعداد آنها سه يا چهار نفر بيشتر نبود - همه از اسلام حقيقى بازگشتند.
اين جريان دقيقا در امت عيسى عليهالسلام رخ داد. خداوند متعال مىفرمايد: «وَ مِنَ الَذينَ قالوا إنّا نَصارى أخَذنا ميثاقَهُم فَنَسوا حَظّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ فَأغرَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ وَ سَوفَ يُنَبِّؤُهُم اللّهُ بِما كانوا يَصنَعون»(2): «و از كسانى كه گفتند ما نصرانى هستيم از ايشان (نيز) پيمان گرفتيم و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده
بودند فراموش كردند و ما (هم) تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم و به زودى خدا آنان را از آنچه مىكردهاند (و مىساختهاند) خبر مىدهد» .
ساير آيات نيز در خصوص اين دو امت گمراه سنتها و بدعتهايى كه نهادند سخن مىگويد. از ايشان و از تورات و انجيل و تعاليم الهى سخن مىگويد، و به جز برخى مسائل فرعى ديگر كه سوره بدان پرداخته است، در پايان به سخن گفتن از امت مسيح و آنچه بر سر آنها آمد پرداخته، و حسن خاتمه آن چنين است كه خداوند متعال مىفرمايد:
«قالَ اللّهُ هذا يَومٌ يَنفَعُ الصادِقينَ صِدقَهُم لَهُم جَنّاتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ خالِدينَ فيها أبدا رَضِىَ اللّهُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ ذلِكَ الفَوزُ العَظيمُ»(1):
«خدا فرمود اين روزى است كه راستگويان را راستىشان سود بخشد براى آنان باغهايى است كه از زير آن نهرها روان است هميشه در آن جاودان اند خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنود هستند اين است رستگارى بزرگ» .
اين اهل بيت حضرت مصطفى عليهمالسلام هستند كه حضرت اللّه سبحانه و تعالى به ما دستور داده است كه با ايشان باشيم و فرموده است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اتَّقوا اللّهَ وَ كونوا مَعَ الصادِقينَ»(2): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد» .
به تعبير ديگر:
آيه تبليغ سوره مائده را به دو نيم كرده و ماقبل آن و مابعد آن همچون دو بالى است كه توسط آنها در فضاى سنن الهى پرواز مىكند. قضيه عهد و ميثاق و واليان الهى را بيان كرده است، و آنچه بر سر اين دو نبوت پس از آنكه امتهايشان ميثاق ولايت و وصايت را نقض كردند آمد.
مصيبتها و رسوايىها و محنت و رنجهايى كه بر سرشان باريد، و دستورات و تعاليم نازل شده در تورات و انجيل از ميان رفت. تا كار به جايى كشيد كه تورات و انجيل را ضايع كرده و كلام الهى را تحريف نمودند. سپس متون ديگرى را خود تدوين كردند، آن هم مطابق با هواى نفس و ميل راهبان و عالمان يهود و نصارى.
در نتيجه، مهمترين بخش دو رسالت عظيم دو پيامبر بزرگ در تاريخ قديم ضايع شد و از ميان رفت. قرآن كريم هم با تفصيل زياد از اين دو امت سخن گفته، تا عبرتى باشد براى صاحبان خرد.
اگر عصمت و پاسبانى و نگاهبانى خداوند در روز غدير بر پيامبر ما محمد صلىاللهعليهوآله نازل نشده بود، و اگر تأكيد الهى مبنى بر حفظ قرآن وجود نمىداشت، رسالت الهى نيز در مسير طوفانهايى كه بر امتهاى گذشته وزيد قرار مىگرفت. ما نيز متفرق مىشديم، و امروز مجموعهاى از كتابهاب مقدس اما تحريف شده در اختيارمان بود ! ولى خداوند فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1): «بىترديد ما اين قرآن را نازل كردهايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود» .
با تأمل در آيه ابلاغ نكاتى به دست مىآيد كه قابل ذكر است:
نكتهاى در آيه تبليغ است و آن اينكه در آيات قبل و بعد از آيه تبليغ نيز عبارت «ما أُنزِلَ» آمده است: آيه 66 : «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهرم» ، آيه 67 : «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، آيه 68 : «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» .
اين يك امر تصادفى نيست كه در سه آيه پشت سر هم، سه مورد «ما أُنزِلَ» آمده باشد. مورد اول و سوم مربوط به كتاب آسمانى است كه مردم بايد آن را به پا دارند تا از
1) . حجر / 9.
بركات آن در دنيا و آخرت بهرهمند شوند، و مورد دوم مربوط به رهبرى جامعه است كه بايد از سوى خدا تعيين گردد، و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در قالب امام سرپرستى جامعه را بر عهده گيرد.
اعجاز قرآن را ببينيد؛ خدا امامت على بن ابىطالب عليهالسلام را بين دو كتاب آسمانى قرار داده است. در يك آيه مىفرمايد: اگر كتاب خدا را به پا داريد اوضاع اقتصاديتان خوب مىشود. در آيه ديگر مىفرمايد: اگر كتاب آسمانى را به پا نداريد هويت نداريد و هيچ هستيد. در ميان اين دو آيه مىفرمايد: اى پيامبر ! على عليهالسلام را معرفى كن. يعنى كتاب آسمانى و امام معصوم عليهالسلام در كنار هم، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديث ثقلين فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهلبيتى.
قرآن كتاب اعظم و امّ الكتاب مسلمانان، اولين كتابى است كه غدير را با ابديت خود پيوند داده است. غدير نيز، قبل از واقعه و مقارن آن و بعد از اجراى آن در پناه قرآن بوده، و نزول آيات پى در پى آن را پشتيبانى كردهاند. بنا بر اين، قبل از معرفى هر كتابِ ديگرى بايد بگوييم: قرآن حامل غدير است و طى چهارده قرن فرهنگ غدير را با حضور خود بين همه نسلهاى مسلمان به خانههاى آنان برده و در اختيار بزرگ و كوچكشان قرار داده است.
با در نظر گرفتن اين ارتباط عميق، هر كتابى كه در اعتقادات، حديث، تاريخ و تفسير در اسلام نوشته شده، به عنوان يكى از اساسىترين فرازهاى دين «آيات غدير» را مطرح ساخته و به تبيين آن پرداخته است.
اولين كتاب در اسلام كه واقعه غدير را مطرح كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه در موارد متعددى از آن آيه تبليغ و آيه اكمال مطرح شده و ارتباط مستقيم آن با واقعه غدير از لسان پيامبر و امامان عليهمالسلام بيان شده است. پس از آن هم تفاسير و كتابهاى تاريخى و اعتقادى اين حقيقت بزرگ را درباره غدير ثبت كردهاند، به گونهاى كه هر جا سخن از «يا أيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » و «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
دينَكُم ... » به ميان آمده، فورا غدير مطرح شده است، و هر جا سخن از غدير بوده فورا اين آيات تداعى شده است.
اين حقيقت غديرى قرآنى، كم كم شكل جدى ترى به خود گرفته، و با شبهه افكنىهايى كه دشمنان از فشار عظمت آن به ميان آوردهاند، توجه بيشترى را به خود جلب كرده است؛ به گونهاى كه در كتابهاى تاريخى و حديثى به صورت فصلى خاص با عنوان «آيات غدير» يا «غدير در قرآن» مطرح شده است.
از جمله نكاتى كه در مورد آيه تبليغ مىتوان بيان كرد اينكه خداوند امامت را ادامه رسالت و همتاى آن مىداند. از اين رو در حادثه جهانى غدير خم به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر نصب على بن ابىطالب عليهالسلام را به دست خود انجام ندهى و ولايت را تبيين نكنى، اصلاً به رسالت الهى عمل نكردهاى؛ يعنى رسالت منهاى امامت معادل با رسالت منهاى رسالت است، زيرا آنچه اساس رسالت را حفظ مىكند همان امامت است.
بهترين معرّف براى عظمت روز غدير و حادثه جهانى اين روز قرآن و عترت است. چه حادثهاى در روز هجدهم ماه ذى الحجه در سرزمين غدير رخ داد كه اين روز را براى ابد عيد كرد ؟ خداى سبحان در آيه تبليغ به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . گر چه پيامبر صلىاللهعليهوآله داراى مقام نبوت نيز هست، ولى در اين پيام آسمانى رسالت او مطرح است.
در ذيل همين آيه مىفرمايد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «خدا تو را از آسيب مردم حفظ مىكند» . خداى سبحان فرمود خدا تو را از آسيب مردم مصون نگاه مىدارد.
در حقيقت آنچه سر همبندى كردهاند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمىشود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت
مىكند ولى چيزى جز چوبهاى خشك و طنابهاى بىروح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مىشود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلىاللهعليهوآله تحليل و تبيين كرد.
اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مىتواند بگويد: غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارىهاى رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن گرد آمده، و گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است. اين حقيقت و پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ ... »(1): «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى» .
توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضائل، اخلاق، والايىها و خوبىهاست. بلكه غدير عين والايىهاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى وامدار غدير هستند، چرا كه مهمترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است، و منكر غدير با اين ويژگىها، در حقيقت منكر تمام ارزشهاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ امير المؤمنين عليهالسلام است كه مىتواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.
صاحب مدرسه غدير، يعنى امير المؤمنين عليهالسلام در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، چه اينكه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست. از همين رو امام صادق عليهالسلام درباره «حكم بن عتيبه» كه مىخواست از غير طريق على عليهالسلام به مراتب خداشناسى دست يابد، فرمود: ... فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب، أما وَ اللّه لا يُصيبُ العِلمَ إلاّ مِن أهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ(2): برود و شروق
و غرب را در نوردد، آگاه باشيد كه به خدا سوگند (هر كجا كه رود) به علم (واقعى) دست نخواهد يافت مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.
حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش عليهمالسلام دليل روشن و خدشه ناپذير تيره روزى و سيه بختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزشهاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است.
همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هر چه بر ضد و مخالف دين باشد مخالف خدا و رسول و خاندان پاك او است. چرا كه تمام ارزشها و والايىهاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مىگيرد.
در مورد آيه تبليغ بد نيست به نكتهاى اشاره شود، و آن اينكه:
اولين و اصلىترين هدف پيامبران عليهمالسلام رساندن پيام خداوند به مردم است، تا حجت بر آنان تمام شود. خداوند در قرآن اين هدف را چنين بيان مىكند:
«إنّا أوحَينا إلَيكَ كَما أوحَينا إلى نوحٍ وَ النَبيّينَ مِن بَعدِهِ وَ أوحَينا إلى إبراهيمَ وَ إسمعيلَ وَ إسحقَ وَ يَعقوبَ وَ الأسباطَ وَ عيسى وَ أيّوبَ وَ يونُسَ وَ هارونَ وَ سُليمانَ وَ آتَينا داوودَ زَبورا . وَ رُسُلاً قَد قَصَصناهُم عَلَيكَ مِن قَبلُ وَ رُسُلاً لَم نَقصُصهُم عَلَيكَ وَ كَلَّمَ اللّهُ موسى تَكليما . رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ لِئَلاّ يَكونَ لِلناسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعدَ الرُسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزا حَكيما»(1):
«ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران بعد از او نيز وحى كرديم به ابراهيم اسماعيل اسحاق يعقوب اسباط عيسى ايوب يونس هارون و سليمان وحى
1) . نساء / 163 - 165.
نموديم و به داوود هم زبور را عطا كرديم. همچنين بر پيامبرانى كه شرح حال آنان را براى تو گفتيم و آنان كه شرح حالشان را نگفتيم وحى فرستاديم و خدا با موسى به طور آشكار و روشن سخن گفت. رسولان را فرستاد تا بشارت دهنده و انذار كننده باشند تا آنكه پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتى نباشد و خدا هميشه مقتدر و همه كارهاى او مطابق حكمت است» .
پس هدف اصلى پيامبران عليهمالسلام اتمام حجت خداوند بر خلق و وظيفه پيامبر تنها ابلاغ است. خداوند اين وظيفه را چنين بيان مى فرمايد: «ما عَلَى الرَسولِ إلاَّ البَلاغُ وَ اللّهُ يَعلَمُ ما تُبدونَ وَ ما تَكتُمونَ»(1): «بر پيامبر جز تبليغ وظيفهاى نيست و خدا از آشكار و پنهان شما آگاه است» .
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از ابلاغ پيام خداوند وظيفهاى ندارد كه مردم را به اجبار به راه راست ببرد. گذشته از آنكه توانايى چنين كارى را هم ندارد. خداوند اين واقعيت را چنين بيان مىكند: «فَذَكِّر إنَّما أنتَ مُذَكِّر . لَستَ عَلَيهِم بِمُسَيطِر»(2): «تو خلق را متذكر ساز كه وظيفه پيامبرى تو غير از اين نيست. تو مسلط بر آنان نيستى» .
گذشته از اين وظيفه اصلى، پيامبران عليهمالسلام وظيفه ديگرى دارند و آن اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد با توجه به دين خدا طرحى نو در جامعه بشرى در اندازد و امتى را به وجود آورد كه سرنوشت بشر را تغيير دهد. امير المؤمنين عليهالسلام اين وظيفه را چنين بيان مى كند:
فَبَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا صلىاللهعليهوآله بِالحَقِّ، لَيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَةِ الأوثانِ إلى عِبادَتِهِ وَ مِن طاعَةِ الشَيطانِ إلى طاعَتِهِ ... ، بِقُرآنٍ قَد بَيَّنَهُ وَ أحكَمَهُ(3):
خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را با قرآن كه متقن بيان كرده بود برانگيخت تا بندگانش را از عبادت بتها خارج سازد و به عبادت خدا برساند و از اطاعت شيطان خارج كند و به اطاعت خدا در آورد.
امت واحده اسلامى زمانى تحقق پيدا خواهد كرد كه در همه زمينهها و زواياى زندگى انسان احكام خدا حاكم باشد. طبعا ضرورىترين مسئله براى امت اسلامى رهبرى است. تا رسول خدا صلىاللهعليهوآله زنده است، منصب به عهده او است و مسلمانان موظف اند در تمام مسائل داورى و حاكميت او را بپذيرند. به آيه توجه كنيد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى أنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّموا تَسليما»(1): «نه چنين است قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت ايمان نمىآورند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچ گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملاً از دل و جان تسليم فرمان تو باشند» .
پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله رهبرى امت بايد به دست كسانى سپرده شود كه از نظر علم خدادادى و عصمت همانند رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشند، تا كشتى امت اسلامى به ساحل نجات برسد.
ممكن است با توجه به ظاهر آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » اينگونه قضاوت شود كه روز غدير فقط روز «ابلاغ ولايت» است، و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن روز همين مقدار كه ولايت حضرت امير المؤمنين عليهالسلام را به مسلمانان ابلاغ كرد خشنود بود ! ولى اين تفكر كامل نيست، بلكه غدير ابعاد بسيار گستردهترى دارد.
اگر كسى بگويد: واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان، و «ما أُنزِلَ إلَيكَ» يعنى امامت و ولايت حضرت امير المؤمنين عليهالسلام. پس روز غدير تنها روز «ابلاغ ولايت» است.
در مقام پاسخ اين سؤال مىتوان گفت: درست است كه واژه «بلّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان و مردم را آگاهى ده، اما متعلق آن در آيه ذكر نشده كه چه چيزى را
1) . نساء / 65 .
ابلاغ كن ؟ اين مطلب از ظاهر آيه روشن نيست و جمله «ما أُنزِلَ إلَيكَ» عام است. آيا «آنچه بر تو نازل كرديم» چه چيزى است ؟
آيا تنها ابلاغ ولايت است ؟
آيا معرفى امام است ؟
آيا معرفى امامان معصوم عليهمالسلام تا رجعت و قيامت است ؟
آيا تعيين سيستم رهبرى اسلام است ؟
يا موضوع «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تئورى و عملى است ؟
يعنى هم امامان معصوم را معرفى كن و هم براى آنان بيعت بگير ؟ تا پس از «بيعت عمومى» كسى نتواند در امامت شك داشته و باور مسلمانان را دچار تزلزل كند.
در پاسخ اين سؤالات بايد گفت: با توجه به آيه 3 سوره مائده و پيامهاى آن و تداوم هشدارها، اين حقيقت به اثبات مىرسد كه نظريه اول درست نيست؛ اينكه مقصود تنها ابلاغ ولايت باشد. بلكه نظريه دوم را به اثبات مىرساند. چرا كه در ادامه آيه آمده است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او (خدا) را به اتمام نرساندهاى» .
پس متعلق «ما أُنزِلَ» چه چيز بسيار مهمى است كه اگر انجام نشود رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله ناقص است، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز از آن هراس دارد كه نپذيرند. اگر فقط ابلاغ ولايت بود كه ترسى نداشت، چون پيشتر هم بارها اين ابلاغ را انجام داده بود؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها و بارها در محراب و منبر، در مدينه و ديگر شهرها، در آستانه جنگها و پس از پيروزىها ولايت و وصايت امام على عليهالسلام را ابلاغ فرموده بود. نه از كسى ترسيد و نه از فردى اجازه گرفت. مثل حديث منزلت كه در آستانه جنگ تبوك و فتح خيبر فرمود.
آيا در غدير چه اتفاقى مىخواست بيافتد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىهراسيد، تا جايى كه فرشته وحى حضرتش را دلدارى داد و اين آيه را مى خواند: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؛ خداوند تو را از آسيب بدخواهان حفظ مىكند.
نكته مهمتر اينكه: متعلق جمله «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چه مطلب بسيار مهمى است كه پس از تحقق آن اين حقايق در آيه اكمال مطرح شد:
اكمال دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
اتمام نعمت الهى: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
جاودانگى اسلام: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
يأس و نااميدى كافران: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
پس به طور يقين نظريه اول درست نيست و بايد متعلق «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تحقق ولايت امير المؤمنين عليهالسلام همراه با «بيعت عمومى» باشد. اينكه فرمود: «اى رسول (خدا) امروز آنچه را بر تو نازل كرديم به مردم برسان» يعنى ولايت حضرت على عليهالسلام و يازده امام از فرزندان او عليهمالسلام را ابلاغ كن، و سپس از مسلمانانى كه به بركت مراسم حج از سراسر جهان در اين سرزمين گرد آمدهاند و ديگر چنين اجتماعى پديد نخواهد آمد، بيعت و اعتراف بگير. به تعبير ديگر: مسئله امامت را در بينش و باور و با اعتراف عمومى، و در عمل با بيعت عمومى به انجام رسان. چون در غدير پس از انتخاب الهى و ابلاغ رسول خدا صلىاللهعليهوآله، بيعت عمومى مردم نيز تحقق يافت.
به ديگر بيان: تنها ابلاغ ولايت تنشزا نيست و امت را به فروپاشى تهديد نمىكند و شورشهاى مسلحانه را به همراه ندارد و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله را نمىترساند، كه 3 بار از جبرئيل درخواست استعفا كند ! همه اين ترسها و نگرانىها براى تحقق «بيعت عمومى» بود.
موضوع خلافت حضرت على عليهالسلام همچون احكام دين مستند به وحى الهى است، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله موظف است آن را به مردم ابلاغ نمايد. وقتى پاى وحى به ميان آيد، خطا و نسيان و اغراض شخصى و مسائل عاطفى - كه از خويشاوندى نشأت مىگيرد - به كلى منتفى است. اين امر، امر خداست كه به زبان رسول صلىاللهعليهوآله جارى گشته است، كه جمله «فأوحى الىّ» در خطبه دليل بر آن است.
رساننده حكم شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، چرا كه فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ» . و بنا بر آيات سوم و چهارم سوره نجم حضرتش از پيش خود نمىگويد و از طرف خدا مأمور است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در تمام احكام جز رساندن آن وظيفه ديگرى ندارد، چه مردم قبول كنند و چه نكنند. پس اراده شخص رسول صلىاللهعليهوآله در اينگونه از امور دخالتى ندارد، همچنان كه در تعيين رسول صلىاللهعليهوآله چنين است. در يك جمله تعيين رسول صلىاللهعليهوآله و جانشينى او با خداست، و كلمه «بَلِّغ» مثبِت مدعاى ما است.
از اينجا معلوم مىشود كه تعيين جانشين رسول با رسول نيست و رسول در آن نقش استقلالى ندارد. بلكه رسول رساننده و معرفى كننده وحى است. وقتى رسول نتواند جانشين تعيين كند، ديگران به طريق اولى نمىتوانند.
اين نكات از كلمه «بَلِّغ» استفاده مىشود. در يك كلام بايد گفت: كلمه «بَلِّغ» دست مخلوق را - هر كس كه باشد - در اين باب بسته است.
آنكه امامت و جانشينى حضرت على عليهالسلام - كه در آن زمان خاص بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد - از روز اول معين بود. همچنان كه احكام اسلامى از روز اول معين بوده، ولى در زمان خاصى كه خداوند بر اساس حكمت بالغه خود صلاح دانسته به جامعه معرفى شده است. و لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
مَعاشِرَ الناس ! ما قَصُرَت فى تَبليغِ ما أنزَلَهُ اللّهُ تَعالى إلَىَّ، وَ أنا مُبينٌ لَكُم بِسَبَبِ هذِهِ الآيَةِ: اى گروههاى مختلف مردم ! من در تبليغ احكامى كه بر من نازل شده است كوتاهى نكردهام، و تا كنون گفتنىها را (بر حسب وظيفهاى كه داشته و دارم) براى شما گفتهام، و حالا براى شما سبب نزول اين آيه را بيان مىكنم (تا تصور نكنيد من از خود
مىگويم) . چنانچه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: كُنتُ نَبيّا وَ آدَمُ عليهالسلام بَينَ الماءِ وَ الطينِ(1): من پيامبر بودم در حالى كه حضرت آدم عليهالسلام هنوز ميان آب و خاك بود.
پس مرتبه ظهور بعد از مرتبه جعل است. دليل بر اين مدعا «ما أُنزِلَ إلَيكَ» است، چون «أُنزِلَ» دلالت دارد بر اينكه حكم از جانب مقام ربوبى فرود آمده است. پس قطعا حكم قطعى الهى است.
امامت و وصايت مهمترين مسئله در دين است؛ به اين معنى كه تمام دين به آن بسته است. به عبارت ديگر دين بر مدار ولايت و امامت دور مىزند. در حقيقت، دين وجودا و مدعى دائر مدار آن است. پس دين بدون امامت مانند پسته بدون مغز است.
شاهد بر اين معنى آنكه خدا مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ، در صورتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله تمام احكام دين را قبلاً به مردم ابلاغ فرموده است. اما خداوند مىفرمايد: «اگر اين حكم را ابلاغ نكنى پس رسالتت را انجام ندادهاى» . آيا اين كلام الهى دالّ بر اين نيست كه مغز تمام احكام، بلكه اصل و ريشه تمامى آن ولايت و امامت است ؟ پس انصاف كجاست ؟ و چگونه مىتوان از كنار اين مسئله حياتى بىتفاوت گذشت ؟
از جمله شباهتهاى اصحاب حضرت موسى عليهالسلام با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا بالعكس را اينگونه مىتوان بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه تبليغ مىفرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مىكند» . معلوم مىشود نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّ سازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله داعيه رسالت در سر پروراند تا
1) . بحار الانوار: ج 16 ص 402 ح 1، به نقل از مناقب آل ابىطالب.
مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمىبرد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليهالسلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمىترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنىاسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كردهاى.
موسى عليهالسلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهدينِ» .(1)با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مىگردم و پيروز مىشوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مىروم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مىدهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مىكند، ولى گاهى تشر مىزند و مىگويد: «كَلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليهالسلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم. خدا فرمود: با
1) . شعراء / 62 .
عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرِ» .(1)موسى عليهالسلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(2)
موساى كليم عليهالسلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوبها و طنابها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(3)مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مىكند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فَأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(4)
امير المؤمنين عليهالسلام در تحليل ترس حضرت موسى عليهالسلام مىفرمايد: لَم يوجَس موسى عليهالسلام خيفَةً على نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ(5): موساى كليم عليهالسلام بر خود نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليهالسلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طنابها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟ آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مىزد، و موساى كليم عليهالسلام از ضعف فكرى مردم مىترسيد.
هراس رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليهالسلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى كارى مىكنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به
موساى كليم عليهالسلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يُفلِحُ الساحَرُ حَيثُ أتى»(1): «مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساختهاند ببلعد» .
در حقيقت آنچه سر همبندى كردهاند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمىشود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت مىكند ولى چيزى جز چوبهاى خشك و طنابهاى بىروح و سرد نيست. آخر الامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مىشود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلىاللهعليهوآله تحليل و تبيين كرد.
در مورد آيه تبليغ چند كتاب مستقل تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است:
1 - آية البلاغ، عربى، چاپى، الامانة العامة للعتبة الكاظمية المقدسة، رقعى، 56 ص. اين كتاب تحقيقى مختصر درباره آيه تبليغ و بيان نظرات علماى شيعه و بزرگان اهلسنت در مورد آن است.
2 - آيه تبليغ، محمدعلى موحدى، فارسى، چاپى، نيمرحلى، 15 ص. در اين كتاب آيه تبليغ در منابع شيعه و اهلسنت آمده، و سپس مفاد آيه تبليغ بررسى شده است.
1) . طه / 68 ، 69 .
3 - آيه تبليغ، آيه اكمال، غلامرضا صادقىفرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 975 ص. در اين كتاب طى بيست و پنج فصل، مفصل در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين دو آيه شريفه است.
فهرست اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه
فصل اول: مقدمهاى بر تحليل آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- آشنايى اجمالى با ابزارهايى كه براى تحريف آيات به كار گرفته مىشود. 2- استفاده گسترده از ابزار تحريف در آيه تبليغ و آيه اكمال: 1. آيه تبليغ: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه تبليغ، ب. زمان نزول آيه تبليغ، ج. دنيايى از شأن نزول براى آيه تبليغ، د. مخاطبان تبليغ در آيه تبليغ. 2. آيه اكمال: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه اكمال، ب. روز نزول آيه اكمال و روز اكمال دين، ج. دريغ از يك شأن نزول براى آيه اكمال، د. معرفى مصداق به جاى شأن نزول براى آيه اكمال، ه . كشف مقصود خدا از يأس كافران و اكمال دين توسط علماى عامه، و. اكمال دين يا تكميل احكام ؟ ز. ناسازگارى نزول آيه اكمال در عرفه با اكمال دين از نظر احكام، ح. ارتباط اكمال دين با ركنى از اركان دين نه حكمى از احكام آن، ط . در نهايت بايد به غدير خم هم اشاره كرد. 3. نتيجه تمام تلاشها.
فصل دوم: تعيين روز نزول آيه اكمال: 1- روزهاى زندگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه اكمال. 2- روز دوشنبه روز شهادت يا رحلت خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله. 3- تاريخ شهادت يا رحلت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در تقويم علماى عامه. 4- تلاش براى سازگار كردن جمعه بودن عرفه، با دوشنبه بودن روز رحلت. 5 - جمعه نبودن روز عرفه سال دهم هجرى. 6 - ايام غدير خم، روز نزول آيه اكمال. 7- روز اكمال دين مطابق با نوروز ايرانيان.
فصل سوم: مرورى بر آيه تبليغ و آيه اكمال.
فصل چهارم: كلمه و تركيبهاى آيه تبليغ: 1- «يا أيها الرسول» . 2- «بلِّغ» . 3- «ما» . 4- «أنزل إليك» . 5 - «من ربِّك» . 6 - «و ... » . 7- «إن» . 8 - «لم تفعل» . 9- «رسالته» . 10- «اللّه» . 11- «يعصمك» . 12- «الناس» . 13- «لا يهدى» . 14- «القوم» . 15- «الكافرين» .
فصل پنجم: كلمهها و تركيبهاى آيه اكمال: 1- «اليوم» . 2- «يئس» . 3- «الذين كفروا» . 4- «من دينكم» . 5 - «فلا تخشوهم» . 6 - «اخشون» . 7- «أكملت و أتممت» . 8 - «لكم» . 9- «و ... » . 10- «عليكم» . 11- «نعمتى» . 12- «رضيت لكم» . 13- «الإسلام» . 14- «دينا» .
فصل ششم: مرورى بر عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : 1- نگاهى به تركيب «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- شناخت «ما أنزل» از راه شناخت نقش قرآن در هدايت . 3- «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» چيزى است و آيات قرآن چيزى ديگر . 4- شناخت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» از راه قرائن موجود ديگر.
فصل هفتم: تبليغ كدامين رسالت با چه اهميتى ؟ : 1- نگاهى به تركيب «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . 2- جايگاه آيه تبليغ در قرآن، راه ديگرى براى آشنايى با شرط آيه . 3- برابرى تبليغ يك رسالت با تبليغ تمام رسالت . 4- دلالت «وَ إن لَم تَفعَل ... » بر چيز ديگرى غير از عدم تبليغ . 5 - تكليف به انجام دو كار.
فصل هشتم: وعده حفاظت از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله: 1- وعدههاى محافظت از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله . 2- اعلام محافظت از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با يك جمله تأكيدى . 3- محافظت از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با اعطاى عصمت به او . 4- محافظت پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله از شرّ «الناس» . 5 - تلاشى براى آشنايى با نوع سوء قصد . 6 - كافر بودن افرادى كه قصد جان پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله را داشتند . 7- بهره اعلام اين مطلب . 8 - احتمال ترور در ضمن تبليغ.
فصل نهم: بحثى درباره هدايت كافران: 1- سررشته هدايت به دست خداست . 2- هدايت مستقيم برگزيدگان و هدايت غير مستقيم ساير بندگان . 3- هدايت بندگان از راه هدايت به راههاى الهى . 4- اطلاق هدايت به مجموعهاى از اعمال . 5 - هدايت در آيه تبليغ.
فصل دهم: تعبير «دينكم» ارتباطى عظيم ميان آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- نسبت دين، به خدا و به غير خدا . 2- روند تبديل تعبير دين خدا به دين مردم . 3- چگونه بخش كامل كننده دين مخاطبان آيه اكمال دين آنان شد.
فصل يازدهم: تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مىداند: 1- تاريخچه اين بحث از اين كتاب. 2- نعمتى كه در سوره حمد از آن بحث شده است. 3- مرورى بر تعبير صراط مستقيم در قرآن. 4- معرفى «الصراط المستقيم» از راه نعمت. 5 - نگاهى به اين صراط، مرورى بر اين نعمت. 6 - خدا تنها يك نعمت را نعمت مىداند. 7- تلاشى براى شناخت اين يك نعمت. 8 - پيوستى بر اين بحث.
فصل دوازدهم: «اليوم» روزى كه طيبات بر مؤمنان حلال شد: حلال و حرام غير اصطلاحى.
فصل سيزدهم: از «اليوم» به بعد، زنان پاكدامن اهل ايمان فقط براى مؤمنان حلال بودند: 1- مفهومى از صدور اين حكم در «اليوم» . 2- وجود طيّباتى از جنس فرزند. 3- طيب ولادت از «اليوم» به بعد فقط براى مخاطبان اين آيات.
فصل چهاردهم: كافر شدن به ايمان و تباهى اعمال: 1- مرورى بر تعبير «وَ مَن يَكفُر بُالإيمانِ» . 2- راه شناخت اين ايمان. 3- شناخت «الإيمان» از راه بحث حبط و احباط اعمال. 4- شناخت «الإيمان» از راه بحث خسران. 5 - پايان معرفى الإيمان ... .
فصل پانزدهم: تحليلى از آيه تبليغ و شناخت موضوع مورد فرمان تبليغ در آن: 1- اولين گام براى تحليل آيه تبليغ شناخت فرمان «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها جاى جستجو براى موضوع آيه تبليغ. 3- نشانههاى شناخت موضوع:
الف. برابرى عدم تبليغ موضوع آيه تبليغ با عدم تبليغ تمام رسالت، ب. در خطر قرار گرفتن جان پيامبر صلىاللهعليهوآله در ضمن تبليغ و بعد از آن، ج. تلاش جدى كافران براى ممانعت از تبليغ و اثرگذارى تبليغ آن مطلب. 4- نگاهى به نشانهها. 5 - آشنايى با موضوع تبليغ آيه تبليغ از راه بررسى فعاليتهاى كافران.
فصل شانزدهم: تحليلى از آيه اكمال و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه: 1- «يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» . 2- «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» . 3- «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . 4- «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . 5 - «اليَومُ أُحِلَّ لَكُم الطَيِّباتَ» . 6 - «اليَومُ أُحِلَّ لَكُم ... المُحصَناتُ مِنَ المُؤمِناتُ» . 7- «وَ مَن يَكفُر بِالإيمانِ فَقَد حَبِطَ عَمَلُهُ ... » . 8 - آيه اكمال در يك نگاه و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه.
فصل هفدهم: شناخت هر چه بيشتر واقعه «اليوم» از راه آيه ميثاق غدير: 1- تحليلى از آيه ميثاق غدير: 1. خطاب اين آيه به مؤمنان است، 2. خدا به مؤمنان فرمان داده است كه مطالبى را ذكر كنند، 3. مؤمنان بايد دو چيز را ذكر كنند نه يك چيز را، 4. نعمت اعطا شده نعمت ويژهاى است، 5 . ميثاقى كه بايد ذكر شود ميثاق خاصى است، 6 . «اعطاى نعمت» و «مواثقه ميثاق» در يك واقعه صورت گرفته است، 7. ترتيب در نقل «اعطاء» و «مواثقه» حكايت از ترتيب در فعل نيز دارد، 8 . «اعطاء» و «مواثقه» و «اقرار» در يك رويداد همگانى صورت گرفته است، 9. اعطاى نعمت و مواثقه ميثاق، در ارتباط با اوامر و اطاعت از آنهاست، 10. هشدار پايان آيه از باطن ناصاف گروهى از مخاطبان خبر مىدهد. 2- پيشنهادهايى براى شناخت ميثاقِ آيه. 3- عدم سازگارى نظرهاى علماى عامه براى ميثاق با آيه. 4- شناخت واقعهاى كه اين آيه از آن حكايت مىكند.
فصل هيجدهم: معرفى «الايمان» در «اليوم» : مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ: 1- تعيين زمان و مكان وقوع واقعه «اليوم» . 2- وقوع واقعه «اليوم» در غدير خم . 3- معرفى مولى امير المؤمنين عليهالسلام به عنوان مولاى همگان در غدير خم.
فصل نوزدهم: غدير خم: 1- حجة الوداع. 2- واقعه غدير خم. 3- خطبه غدير خم حديث مولى بودن و كتابهاى عامه. 4- اشارهاى به ثبت موقعيت جغرافيايى غدير خم در كتابهاى عامه. 5 - مسجد غدير خم. 6 - برخى از مصادر غير اماميه براى مسجد غدير خم.
فصل بيستم: غدير خم در صحيح مسلم و مانندهايش: 1- گزارش و گزارشگرى. 2- بركهاى به نام خم. 3- گزارشى از خم با نام حديث ثقلين. 4- نكتههاى نانوشتهاى در اين گزارش. 5 - چرا اين چنين.
فصل بيست و يكم: مولى بودن خدا و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام: 1-
مرورى گذرا بر عملكرد علماى عامه در مورد دو واژه «ولى» و «مولى» . 2- مفاهيم ارائه شده توسط علماى عامه براى واژه «مولى» . 3- «مولى» هرگز معادل واژه «ولى» نيست. 4- كاربرد واژه «مولى» براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نيز براى اميرمؤمنان عليهالسلام. 5 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام مولاى حقيقى مؤمنان و كافران. 6 - «اتخاذ ولىّ» و «اتخاذ مولى» . 7- «مولى» به معناى «مولى» و «ولى» به معناى «ولى» است. 8 - چند شأن از شئون «ولى بودن» و «مولى بودن» : الف. اخراج از ظلمات به نور، شأنى از شئون ولى است، ب. حسابرسى قيامت، شأنى از شئون مولاى حقيقى است، ج. تدبير و تقدير تمام امور، شأنى از شئون مولاى حقيقى است.
فصل بيست و دوم: مقابله با غدير خم براى بازگرداندن جاهليت: 1- تبليغ نكردن موضوع آيه تبليغ يعنى بازگشت جاهليت. 2- ارتداد. 3- اثر طبيعى عدم تبليغ. 4- فعاليتهاى كافران براى بازگرداندن جاهليت. 5 - تلاش براى بازگرداندن جاهليت: الف. به فراموشى كشاندن غدير خم، ب. جلوگيرى از انتشار خبر غدير خم، ج. تحريف در خبر غدير خم، د. جلوگيرى عملى از عملى شدن ماجراى غدير خم.
فصل بيست و سوم: نعمت محبوب سازى «الايمان» و زينت آن در دلها: 1- يك قلب در هر وجود. 2- زينت دادن «الايمان» در دلها. 3- گامى براى شناخت
«الايمان» . 4- مراجعه به قلبها، گام اول براى شناخت «الايمان» . 5 - شناخت «الايمان» از راه اوصافى كه در آيه آمده است. 6 - محبوبسازى «الايمان» نعمتى بزرگ از خدا.
فصل بيست و چهارم: چند نكته: 1- نه پيامبر خدا و نه هيچ فرد ديگرى در تعيين «مولى» حق انتخاب ندارد. 2- دينى كه بر تمام زمين حاكم مىشود دين غديرى است. 3- مردن، بدون پذيرش ولايت اميرمؤمنان على عليهالسلام يعنى مردن جاهليت. 4- تبديل نعمتى كه تمام كننده تمام نعمتهاست: 1. اهميت نعمت پايانى، 2. تبديل اين نعمت، 3. شناخت نعمتى كه تبديلش كردند، 4. معرفى تبديل كنندگان نعمت، 5 . تبديل بزرگترين نعمت خدا. 5- رابطه نفاق و حرامزادگى و دشمنى با اميرمؤمنان عليهالسلام: نگاهى به آيات اين بحث: 1. آيه اكمال و آيه ملحق به آيه اكمال، 2. آيه تطهير و آياتى در كنار آن: الف. معرفى رجس هاى ويژه، ب. اذهاب هميشگى رجسهاى ويژه، ج. اعطاى هميشگى طهارت، 3. آيه مودّت و آياتى در كنار آن. 6 - بسيارى از مردم پس از خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله مرتد شدند. 7- «الناس» يكى از عوامل ارتداد، و در ميان اطرافيان پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله.
فصل بيست و پنجم: جايگاهى از اميرمؤمنان عليهالسلام بر اساس آيه تبليغ و اكمال: 1- شناخت اميرمؤمنان عليهالسلام با منطق آيه تبليغ و اكمال. 2- مسئوليت اميرمؤمنان عليهالسلام در زمان پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله. 3- ادامه مسئوليت اميرمؤمنان عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله.
4 - تفسير آية تبليغ الولاية(1)، محمد على بن عناية اللّه تبريزى (شيخ الاسلام، م قرن 11 ق) ، عربى، چاپى، چاپ: قم، 1415 ق. اين كتاب در جلد دوم كتاب «ميراث اسلامى ايران» قم، سال 1415 ق: ص 161، به چاپ رسيده است.
5 - جواب مسألة فى شأن آية التبليغ، اسد اللّه بن محمد على خالصى كاظمى (م 1328 ش) ، تحقيق: سيد ميثم بن مهدى خطيب، عربى، چاپى، العتبة العباسية،
1) . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه دانشگاه تهران: ج 9 ص 819 مجموعه ش 2144.
كربلا. اين كتاب پاسخ به شبهه يكى از علماى اهلسنت درباره آيه تبليغ است. نسخه خطى اين كتاب در مكتبة العلمين (نجف) به شماره 92/4 موجود است، كه دستخط سيد صادق بحرالعلوم به تاريخ 3 ربيعالثانى 1351 ق است.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
3
BY :
Mohammad Ansari Zanjani