ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 2/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير ( 1)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج2.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
فهرست فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير: ج 2 - 5
بخش اول: پيش درآمد
ج 2 : ص 9 - 43
بخش دوم: ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع
ج 2 : ص 45 - 95
بخش سوم: ماجراهاى از مدينه تا مكه
ج 2 : ص 97 - 121
بخش چهارم: ماجراهاى در مكه و حج
ج 2 : ص 123 - 326
قسمت اول: ماجراهاى مكه··· 125 - 137
قسمت دوم: ماجراهاى عرفات··· 139 - 159
قسمت سوم: ماجراهاى منى··· 161 - 176
قسمت چهارم: بازگشت به مكه و اعمال حج··· 177 - 326
بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير
ج 3 : ص 5 - 379
بخش ششم: ماجراهاى سه روزه غدير
ج 4 : ص 5 - 559
قسمت اول: ماجراهاى پيش از خطبه غدير··· 9 - 39
قسمت دوم: ماجراهاى حين خطبه غدير··· 41
قسمت سوم: ماجراهاى پس از خطبه غدير··· 43 - 559
اول: موارد كلى··· 45 - 80
دوم: عمامه گذارى··· 81 - 92
سوم: تبريك و تهنيت··· 93 - 101
چهارم: بيعت··· 103 - 174
پنجم: سند مكتوب غدير··· 175 - 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت··· 187 - 201
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير··· 203 - 319
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير··· 321 - 347
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى··· 349 - 559
بخش هفتم: ماجراهاى پس از غدير تا مدينه
ج 5 : ص 5 - 51
بخش هشتم: ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله
ج 5 : ص 53 - 171
بخش نهم: ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله
ج 5 : ص 173 - 258
بخش دهم: بلندترين داستان غدير
ج 5 : ص 259 - 336
بخش يازدهم: جغرافياى غدير
ج 5 : ص 337 - 395
بخش دوازدهم: تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير تا ظهور و قيامت
ج 5 : ص 397 - 463
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
در موضوع غدير، ابتدا لازم است يك دور ماجراى غدير از ابتدا تا انتها و با تمام جزئيات و حواشى، به طور كامل و مستند مرور شود؛ كه سرفصلهاى آن از اين قرار است:
اعلان حجة الوداع در مدينه و شروع سفر.
سير كاروان حجة الوداع همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه تا مكه.
رسيدن كاروان حجة الوداع در مكه و اعمال حج در محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله.
حركت از مكه و طى مسير تا غدير.
ماجراهاى سه روزه و مفصل در صحراى غدير.
حركت از غدير و طى مسير تا مدينه.
ماجراهايى كه پس از بازگشت از حجهالوداع و رسيدن به مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد، و واكاوى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و حواشى آن.
و رخدادهايى كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد.
در فصل اول «دائرة المعارف غدير» همين ابحاث به عنوان تاريخ و ماجراى غدير در دوازده بخش و در چهار جلد آمده است.
لازم به ذكر است، آنچه در اين فصل در غير از بخش ماجراهاى سه روزه غدير آورده شده، مثل شروع سفر حجة الوداع و سير كاروان تا مكه و نيز در مكه و اعمال حج و پس از آن تا غدير، و نيز پس از غدير تا مدينه و تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پس از شهادت حضرت، فقط مواردى است كه ارتباط مستقيم با غدير دارد.
بنا بر اين،
مطالبى مثل اعمال حج و رخدادهاى در مسير و در حجة الوداع كه غير مرتبط با غدير است آورده نشده است. تا هم از موضوع دائرة المعارف كه غدير است خارج نشويم، و هم اينكه اگر بنا بر آن باشد هر بخش جلدى مجزا مىطلبد.
ضمنا در آخر اين فصل، دو بخش به عنوان تكميل تاريخ و ماجراى غدير و مرتبط با اين مبحث آورده شده است:
بخش يازدهم كه عبارت است از جغرافياى غدير و مشخص نمودن محدوده آن در زمان حال است.
بخش دوازدهم كه تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير تا ظهور و قيامت بررسى شده، كه به نوعى پرونده باز غدير از زمان وقوع آن تا ظهور حضرت مهدى عليهالسلام و حتى در قيامت بيان شده است.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
ماجراى كامل و داستانى و مستند غدير؛ از پيش از حجة الوداع تا مكه و سپس غدير
و بعد از آن ، تا بازگشت به مدينه و تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پس از آن :
بخش اول: پيش درآمد··· 9 - 43
بخش دوم: ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع··· 45 - 95
بخش سوم: ماجراهاى از مدينه تا مكه··· 97 - 121
بخش چهارم: ماجراهاى در مكه و حج··· 123 - 326
قسمت اول: ماجراهاى مكه··· 125 - 137
قسمت دوم: ماجراهاى عرفات··· 138 - 159
قسمت سوم: ماجراهاى منى··· 161 - 176
قسمت چهارم: بازگشت به مكه و اعمال حج··· 177 - 326
تاريخ نگاران و غدير خم(1)
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهمترين فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايه گذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امتهايى بدان گرويدهاند و دولتهايى به خاطر آن شكل گرفتهاند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
به همين جهت است كه تاريخ نگاران بزرگ در ثبت مبادى و تعاليم اديان سختكوش بوده و تمامى وقايع و شئون مربوط به آنها را از قبيل كيفيت پيدايش و نحوه دعوت و مبارزات و حكومتها و ساير تشكيلاتى كه روزگاران دراز و قرنهاى متمادى بر آنها گذشته است ثبت و ضبط نمودهاند.
«اين سنت خدايى است كه در ميان پيشينيان بود و در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت» .(2)
بديهى است كه در اين موارد چنانچه مورخ نسبت به امرى مسامحه كند و يا در ثبت و ضبط واقعهاى اهمال روا دارد، در تأليفش خللى پديد شود كه جبران پذير نباشد، و تاريخى كه آغاز و مبدأ آن در اثر چنين غفلت و اهمالى مبهم و نامعلوم گردد، چه بسا موجب سرگردانى خواننده به هنگام مطالعه متن اثر تا پايان آن گردد.
واقعه تاريخى غدير خم از مهمترين قضايا و خطيرترين موضوعات تاريخى در جهان اسلام است، زيرا اين واقعه مهم با بسيارى از براهين قاطع مرتبط به آن زيربناى مذهب ميليونها انسان است كه از آثار خاندان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله پيروى مىكنند. از ميان اين جمعيت انبوه مردان بزرگ، دانشمندان، فيلسوفان، نخبگان، فرهيختگان، شاهان، سياستمداران، فرماندهان، اديبان و دانشورانى برجسته برخاستهاند و كتابهايى گرانبها در فنون مختلف از خود بر جاى نهادهاند.
بنا بر اين، اگر مورخ خود از اين گروه باشد، بر او لازم است كه اخبار و مطالب مهم و مربوط به آغاز دعوت نبوى را ثبت و ضبط كند و در دسترس امت اسلامى قرار دهد. اما اگر مورخ از اين گروه نباشد، باز هم ضمن تحقيق در تاريخ جمعيت بزرگى چون اين گروه، ناگزير است كه از چنين واقعه مهمى هر چند به اجمال و اختصار ياد كند، يا چنانچه تحت تأثير عواطف قومى و هيجانات قبيلهاى قرار دارد، ذكر اين قضيه تاريخى را با امورى كه از لحاظ انتقاد در دلالت مورد نظر او است توأم نمايد. زيرا براى تاريخ نگاران هرگز مقدور نيست كه بر سند و مدارك اين قضيه ايرادى وارد كنند و آن را ضعيف بشمارند.
بنا بر اين، با آن جهد و مشقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كيفيت زمانى و مكانى ابلاغ اين امر در روز غدير خم بر خود هموار فرمود، وقوع اين واقعه طورى است كه حتى دو نفر هم در آن اختلاف نتوانند داشت. هر چند بنا به اغراض و شائبههايى كه بر افراد آگاه و پوشيده نيست، در مدلول و مفاد آن اختلاف كردند.
اينك چند تن از مشهورترين مورخان كه واقعه غدير خم را در آثار و كتب تاريخى خود ثبت نمودهاند معرفى مىگردد:
بلاذرى (م 179 ق) در انساب الاشراف.
ابنقتيبه (م 276 ق) در المعارف و الامامة و السياسة.
طبرى (م 310 ق) در كتابى مختص به اين موضوع.
ابنزولاق ليثى مصرى (م 287 ق) در تأليف خود.
5 . خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ بغداد.
6 . ابنعبدالبرّ (م 463 ق) در الاستيعاب.
8 . ابنعساكر (م 571 ق) در تاريخ الشام.
ياقوت حموى (م 626 ق) در معجم الادباء: 18 / 84 .
ابناثير (م 630 ق) در اسد الغايه.
ابن ابىالحديد (م 656 ق) در شرح نهج البلاغه.
ابنخلّكان (م 681 ق) در وفيات الاعيان.
يافعى (م 768 ق) در مرآة الجنان.
ابنالشيخ بلوى (م 604 ق) در الف باء.
ابنكثير شامى (م 774 ق) در البداية و النهاية.
ابنخلدون (م 808 ق) در مقدمه ابنخلدون.
شمسالدين ذهبى (م 748 ق) تذكرة الحفاظ.
نويرى (م حدود 733 ق) در نهاية الارب فى فنون الادب.
ابنحجر عسقلانى (م 852 ق) در الاصابة و تهذيب التهذيب.
ابنصبژاغ مالكى (م 855 ق) در الفصول المهمة.
مقريزى (م 845 ق) در الخطط.
جلالالدين سيوطى (م 911 ق) در تعدادى از كتابهايش.
قرمانى دمشقى (م 1019 ق) در اخبار الدول.
نورالدين حلبى (م 1044 ق) در السيرة الحلبية.
داستان واره مختصر و مستندِ غدير و قبل و بعد آن(1)
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
لازم به ذكر است:
ماجراى مفصلى نقل شده، كه طى آن حذيفه بن يمان در شهر مدائن، غدير و ماجراهاى قبل و بعد آن مفصل را توضيح داده است. گر چه در اين روايت تاريخىِ حذيفه تمام ريزه كارىهاى غدير و قبل و بعد آن به طور كامل و جامع نيامده، ولى طولاترين نقلى است كه در اين زمينه نسبتا جامع و يكجا مطالب را نقل كرده است. و لذا اين روايت حذيفه به طور كامل در اواخر همين فصل «تاريخ و ماجراى غدير» ، در بخش دهم «بلندترين داستان غدير» آورده شده است.
و اما در اينجا، گزارشى متصل و داستان گونه و مختصر و البته مستند، از ابتداى سفر حجة الوداع تا غدير و خطبه غدير و مراسم سه روزه غدير، و نيز اتفاقاتى كه مرتبط با غدير هستند و پس از غدير تا مدينه و در مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پس از آن رخ داد، با استناد به معتبرترين منابع حديثى و تاريخى اهل سنت و شيعه ارائه مىشود.
از آنجا كه جزئيات واقعه غدير خم يك جا و از يك نفر نقل نشده، بلكه هر يك از حاضران گوشههايى از آن مراسم با شكوه را بازگو كردهاند، بنا بر اين لازم است كه در يك تصوير و نماى كلى تمامى ابعاد اين واقعه بزرگ نمايانده شود.
1) . از غدير تا الغدير: ص 214 - 238. غدير در آئينه كتاب: ص 49 - 54 . اسرار غدير: ص 105.
به منظور ارائه اين تصوير كلى و جامع از برنامه ريزىهايى كه پيش از خطبه غدير براى زمينه سازى آن انجام گرفت سخن را آغاز مىكنيم، و در ادامه به سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اقدامات وى بر فراز منبر و مراسمى كه پس از خطبه غدير انجام گرفت مىپردازيم.
با استمداد از احاديث و تاريخ، تصويرى از جريان غدير به شكل گذرا و اجمالى؛ از ابتداى سفر حجة الوداع تا مكه، و پس از آن از مكه تا غدير و مراسم غدير، و از غدير تا مدينه و تا شهات پيامبر صلىاللهعليهوآله در شش مرحله تقديم مىشود:
1 - برنامه ريزى دقيق براى سفر(1)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در طول تاريخ 23 ساله بعثت سفرهاى بسيارى انجام داد، كه گاه براى جنگ يا تبليغ يا گريز از دست دشمنان بود. بدون شك برنامههاى حضرت با دستور خداوند و الهام از وحى الهى بوده است. ولى مراسم غدير از ويژگى برجستهاى برخوردار بوده، و از نقطه آغاز تا پايان لحظه به لحظه به فرمان خدا بود، و در هر موردى دستور لازم از سوى پروردگار نازل مىشد.
اين حاكى از عظمت محتوايى برنامه غدير بود، كه بايد بسيار دقيق و با حراست خداوندى انجام مىشد، تا هر يك از اهداف پيش بينى شده در جاى خود عملى شود.
دورنماى اين برنامه شكوهمند را در چند مرحله مىتوان در نظر گرفت:
آغاز سفر و اعلام رسمى و فرستادن افرادى به اطراف حجاز براى خبر رساندن به مردم.
فرستادن نامه براى امير المؤمنين عليهالسلام به يمن كه براى ايام حج و حجة الوداع خود را به مكه برساند.
راهپيمايى ده روزه و احرام از مسجد شجره.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . تفسير القمى: ص 333. بحار الانوار: ج 37 ص 201.
انجام دادن اعمال حج به ترتيب خاص آن.
آماده سازى مردم در مكه و عرفات و منا درباره مسئله ولايت.
تعيين غدير و حركت فورى پس از حج به سوى آن.
فرمان تبليغ و ضمانت الهى براى حفظ از توطئههاى منافقين.
اجراى دقيق سخنرانى در حالى كه بسيارى از منافقان پاى منبر بودند.
اجراى برنامه سه روزه از بيعت و شعر و امثال آن بدون اغتشاشى كه احتمال آن مىرفت.
حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله از توطئه قتل در كوه «هرشى» .
بازگشت به مدينه با سلامتى كامل.
در موارد بسيارى از سفر حجة الوداع، وحى خاص نازل مىشد و دستور لازم به آن حضرت ابلاغ مىگرديد. بسيارى از توطئهها و نقشههاى منافقان به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد و دفع گرديد. آرى، چنين سفر عظيمى جز با حمايت و عنايت خدا امكان پذير نبود.
دستور الهى براى اين سفر مقارن ايام حج صادر شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله شرايط مختلف را براى حضور همه جانبه مردم مهيا نمود. در اين سفر، دو مقصد اساسى در نظر بود: يكى بيان دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براى مردم به طور كامل و رسمى تبيين نشده بود، و دوم مناسك حج و موضوع جانشينى على عليهالسلام.
يك. از مدينه تا مكه(1)
پس از دستور خداوند، پيامبر صلىاللهعليهوآله مناديانى را به اطراف مدينه و دورترين شهرهاى
1) . اقبال الاعمال: ص 453. اعلام الورى باعلام الهدى: ص 137. بصائر الدرجات: ص 145. الارشاد: ص 31، 89 - 93. السرائر: ص 477. الكافى: ج 3 ص 233. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 167، 297. الغدير: ج 1 ص 9، 10. بحار الانوار: ج 21 ص 360، 383، 384، 390 و ج 28، ص 95.
اسلامى آن عصر فرستاد، تا تصميم حضرت را به اطلاع همه برسانند، و اعلام كنند كه هر كس بخواهد مىتواند همراه حضرت باشد. پس از اعلام عمومى، عده بسيارى از اطراف مدينه به شهر آمدند تا همراه حضرت و مهاجران و انصار به سوى مكه حركت كنند.
با حركت كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان راه مدينه تا مكه، افراد قبايل به جمعيت اضافه مىشدند. با رسيدن اين خبر مهم به مناطق دورتر، مردم اطراف مكه و شهرهاى يمن و غير آن نيز به سوى مكه سرازير شدند تا جزئيات احكام حج را شخصا از پيامبرشان بياموزند و در نخستين سفر رسمى حج شركت كنند. همچنين حضرت اشاره كردند كه امسال سال آخر عمر من است، و اين مىتوانست سبب شركت همه جانبه مردم باشد.
جمعيتى حدود يكصد و بيست هزار نفر در مراسم حج شركت كردند، كه فقط هفتاد هزار نفر آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند و لبيك گويان در فواصل مختلف از مدينه تا مكه راه مىپيمودند.
حضرت روز شنبه 25 ماه ذى القعده غسل كرده، دو لباس احرام برداشت و از مدينه خارج شد. اهل بيت حضرت؛ حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و ساير فرزندانش، و همچنين همسران ايشان سوار بر هودجهاى شتران روانه شدند.
همگى با احرام از «مسجد شَجَره» در منطقه ذوالحَليفه نزديك مدينه، راهى مكه شدند و مردم سواره و پياده همراه آن حضرت به حركت در آمدند.
روز يكشنبه را در منطقه يَلَملَم توقف كردند و نماز مغرب و عشا را همان جا خواندند و حركت كردند. صبح روز بعد به «عِرقُ الظَبية» رسيدند، و سپس در «رَوحاء» توقف كوتاهى كردند. آنگاه نماز عصر را در «مُنصرف» و نماز مغرب و عشا را در «مُتَعَشّى» گزاردند و شام خوردند. براى نماز صبح به «اَثايه» رسيدند، و صبح سه شنبه در «عَرْج» بودند، و چهارشنبه به «سَقياء» وارد شدند.
پنجشنبه به «اَبواء» رسيدند و حضرت قبر مادرش را زيارت كرد. جمعه با عبور از «جُحفه» و «غدير خُمّ» عازم «قُدَيد» شدند، و شنبه را در آنجا ماندند. يكشنبه به «عَسفان» آمدند و دوشنبه به «مَرُّ الظَهران» رسيدند و شب را آنجا بيتوته كردند. همان شب به سوى «سَرِف» حركت كردند، كه يك منزل بيشتر به مكه باقى نمانده بود.
امير المؤمنين عليهالسلام براى دعوت به اسلام و جمع آورى خمس و زكات و جزيه با لشكرى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران، و سپس به يمن رفته بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام حركت از مدينه نامهاى براى امير المؤمنين عليهالسلام فرستاد، و دستور داد حضرت نيز براى سفر حج حركت كند. آن حضرت نيز پس از پايان دادن به كارهايش در نجران و يمن، با لشكر همراه دوازده هزار نفر از اهل يمن، پس از احرام در ميقات عازم مكه شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف مدينه، امير المؤمنين عليهالسلام هم از طرف يمن به مكه نزديك شدند.
آنگاه حضرت جانشينى در ميان سپاه گمارد، و خود به ملاقات پيامبر صلىاللهعليهوآله شتافت و در نزديكى مكه خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد و گزارش سفر خود را داد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار مسرور شد و دستور داد هر چه زودتر لشكر همراهش را به مكه بياورد. امير المؤمنين عليهالسلام به محل سپاه بازگشت، و همراه آنان و با ورود قافله پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شد.
روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات، و سپس به مشعر و منى رفت. پس از آن، اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام داد، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمود.
دو. نخستين سخنرانى در منى(1)
پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در دو موقعيت حساس براى مردم سخنرانى كرد، كه در واقع مقدمه چينى و زمينه سازى براى ايراد خطبه غدير بود. نخستين خطابه حضرت در منى بود.
1) . الخصال: ص 84 . تفسير القمى: ص 159. السيرة النبوية: ج 4 ص 275. بحار الانوار: ج 21 ص 380 و ج 37 ص 113.
در اين خطبه، ابتدا به امنيت اجتماعى مسلمانان از نظر جان و مال و آبرو اشاره كرد، و جوّ جامعه را براى تأمين امنيت كامل آماده ساخت. سپس مردم را از رويكرد به اختلاف و شمشير كشيدن به روى يكديگر پرهيز داد و فرمود: اگر من نباشم، على بن ابىطالب عليهالسلام در مقابل تبهكاران خواهد ايستاد.
سپس حديث ثقلين بر لسان مبارك حضرت جارى شد و فرمود: من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم. اگر به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و خاندانم. همچنين اشارهاى كرد به اينكه نحو برخى از همين اصحاب من روز قيامت به جهنم مىروند.
جالب توجه است كه امير المؤمنين عليهالسلام سخنان حضرت را براى مردم تكرار مىكرد تا دور دستان نيز بشنوند.
سه. دومين سخنرانى در مسجد خيف(1)
روز سوم توقف در منى، حضرت فرمان داد تا مردم در مسجد خيف گرد هم آيند. در آنجا خطابهاى ايراد فرمود، و ضمن آن صريحا از مردم خواست كه گفتههاى او را به خاطر بسپارند و به غائبان برسانند.
در اين خطبه، تساوى همه مسلمانان را در برابر قوانين الهى اعلام كرد. سپس بار ديگر متعرض مسئله خلافت شد و حديث ثقلين را بر مردم خواند.
چهار. ميراث نبوت در دست مقام وصايت(2)
در مكه، دستور خداوند بر پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين ابلاغ شد: نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبياء عليهمالسلام را به على بن ابىطالب عليهالسلام بسپار كه او نخستين مؤمن است. من، زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت پس از پيامبرم باشد، رها نخواهم كرد.
يادگارهاى پيامبران عليهمالسلام مانند صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهمالسلام، تورات، انجيل، عصاى موسى عليهالسلام، انگشترى سليمان عليهالسلام و ساير ميراثهاى ارجمندى كه فقط در دست حجج الهى است و تا آن روز خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله حافظ آن بود، در آنجا به فرمان الهى به امير المؤمنين عليهالسلام سپرده شد.
پنج. لقب امير المؤمنين(1)
بحار الانوار: ج 37 ص 111، 120. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.
جبرئيل در مكه لقب «امير المؤمنين» را از سوى خدا ويژه على بن ابىطالب عليهالسلام قرار دارد، اگر چه اين لقب قبلاً نيز براى آن حضرت تعيين شده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا بزرگان اصحاب نزد على عليهالسلام بروند و بر او سلام كنند و «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند. بدين وسيله، در زمان حيات خود از آنان بر امير بودن على عليهالسلام اقرار گرفت.
ابوبكر و عمر گفتند: آيا اين حق از طرف خدا و رسول او است ؟ حضرت فرمود: آرى. حقى است از سوى خدا و رسول او. خداوند به من چنين دستور داده است.
شش. اعلام حضور همگانى در غدير(2)
انتظار مىرفت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بماند. ولى بلافاصله پس از اتمام حج اين آيه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد: «يا أيَّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(3): «اى پيامبر آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است ابلاغ كن و گرنه رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد» .
نزول اين آيه به معناى رسيدن وقت ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليهالسلام بود. حضرت به بلال دستور داد تا به مردم چنين اعلام كند: كسى جز معلولان نبايد فردا باقى بماند و همه بايد حركت كنند، تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
انتخاب منطقه «غدير خم» از سوب پيامبر صلىاللهعليهوآله و البته به فرمان الهى از چند جهت شايان ملاحظه است:
الف. غدير خم در راه بازگشت از مكه و كمى پيش از محل افتراق كاروانها و تقاطع مسيرهاست.
ب. كاروانهاى حج هماره در راه رفت و برگشت از اين مسير عبور مىكنند، و با رسيدن به وادى غدير و نماز در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين زيربناى اعتقادى خود تجديد خاطره و بيعتى مىكنند و ياد آن را در دلها زنده مىشود.
ج. منطقه غدير كمى پيش از «جحفه» بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن سيلاب و نيز آب چشمهاى بود كه از سمت شمال غربى به آن مىريخت، و چند درخت كهنسال تنومند در آن بود و براى اقامت سه روزه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بود.
براى مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان پس از ده سال دورى از مكه، بدون آنكه مدتى اقامت كند تا مسلمانان به ديدارش آيند و مسائل خود را مطرح كنند، پس از اتمام مراسم حج فورا از مكه خارج شد و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در غدير امر فرمود.
صبح آن روز كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه بيرون رفت، سيل جمعيت - كه بيش از 120 هزار نفر بودند - به همراه حضرت حركت كردند. حتى پنج هزار نفر از مكه و عدهاى؛ حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن - كه مسيرشان به سمت شمال نبود - براى درك مراسم غدير رسول خدا صلىاللهعليهوآله را همراهى كردند.
يك. كاروان در غدير(1)
نزديك ظهر روز دوشنبه(2)كاروان به منطقه غدير خم رسيد، و حضرت مسير حركت خود را به سمت راست جاده و به سوى غدير برگرداند و فرمود: أيُّهَا الناس، أجيبوا داعِىَ اللّهِ؛ أنا رَسولُ اللّهِ: اى مردم ! دعوت كننده خدا را اجابت كنيد؛ كه من پيام آور خدايم.
اين سخن، كنايه از فرا رسيدن هنگام ابلاغ پيام مهمى بود. سپس فرمان دادند تا منادى چنين ندا كند: همه مردم بايستند و پيش روندگان بازگردند و نيامدگان در اينجا توقف كنند.
همچنين دستور داد كه زير درختان كهنسالى كه در آنجا بود كسى نرود و آن مكان خالى بماند. آنگاه همه مركبها ايستادند و همه مردم در منطقه غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى جستند و كم كم آرام گرفتند.
صحرا براى نخستين بار شاهد تجمع بزرگ بشرى بود. شدت گرما بر اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم و حتى خود حضرت گوشهاى از لباس خود را به سرانداخته، و گوشهاى از آن را زير پاى خود نهاده بودند، و عده اى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97. اكمال الدين: ج 2 ص 97. مناقب امير المؤمنين عليهالسلام ابنمغازلى : ص 16 ح 23. مسند احمد: ج 4 ص 372. عمدة عيون صحاح الاخبار (ابنبطريق) : ص 124. الطرائف: ص 145 - 150. اقبال الاعمال: ص 453. بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 173، 203، 204 و ج 98، ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 301. الغدير: ج 1 ص 10، 22. مدينة المعاجز: ص 128. الفصول المهمه (ابنصباغ) : ص 24، 25.
2) . طبق رواياتى كه ذكر شد، خروج حضرت از مدينه روز شنبه 25 ذى القعده، و ورود حضرت به مكه سهشنبه پنجم ذى الحجه بوده است. بنا بر اين، اين روز 18 ذى الحجه مطابق با روز دوشنبه مىشود. طبق تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى تحقيق حكيم قريشى روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى مطابق دوشنبه 15 مارس سال 632 ميلادى است.
دو. جايگاه سخنرانى(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فراخواند و به آنان دستور داد تا به محل درختان كهنسال - كه در يك رديف كنار هم بودند - بروند و آنجا را آماده كنند. آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگهاى ناهموار را جمع و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخههاى پايين آمده درختان را چيدند. آنگاه در فاصله ميان دو درخت، روى شاخهها پارچهاى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد، و آن محل براى برنامه سه روزه حضرت كاملاً مساعد شود.
سپس در زير سايبان، سنگها را روى هم گذاشتند و از رواندازهاى شتران منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند و روى آن پارچهاى گستردند. منبر را در ميان جمعيت قرار دادند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى بر مردم مشرف باشد و صدايش به مردم برسد و همه او را ببينند. ربيعة بن امية بن خلف نيز مأموريت يافت كه سخنان حضرت را براى مردم تكرار كند، تا افراد دور دست نيز مطالب را بهتر بشنوند.
سه. پيامبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر(2)
مقارن ظهر، انتظار مردم به پايان رسيد و منادى حضرت نداى نماز جماعت سرداد. پس از خروج مردم از خيمهها و آمادگى صفها براى نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خود بيرون آمد و نماز را به جماعت خواند. آنگاه بر فراز منبر ايستاد وامير المؤمنين عليهالسلام را نزد خود خواند و در سمت راستش نشاند. پيش از شروع خطبه، امير المؤمنين عليهالسلام يك پله پايينتر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بود و دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شانه وى بود.
1) . تفسير العياشى: ج 2 ص 97. الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 173، 203، 204 و ج 98 ص 298. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 60 ، 75، 79، 80 ، 301.
2) . الارشاد: ص 89 - 93. اعلام الورى بأعلام الهدى: ص 80 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . معانى الاخبار: ص 67 . الفصول المهمة: ص 23. الاصابه: ج 2 ص 257. اسد الغابة: ج 3 ص 92. تفسير فرات: ص 195. اقبال الاعمال: ص 453. بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 44، 97، 301. اثبات الهداه: ج 2 ص 267 ح 387، 391. احقاق الحق: ج 21 ص 53 ، 57 .
سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله نگاهى به راست و چپ جمعيت كرد و در انتظار تجمع كامل مردم بود. زنان نيز در قسمتى از مجلس نشستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىديدند. پس از آماده شدن مردم، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سخنرانى تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را آغاز كرد.
اجتماع 120 هزار نفر براى شنيدن سخنرانى در دنياى امروز هم غير عادى است. در تاريخ نبوت، از شش هزار سال پيش تا آن روز هرگز چنان مجلس شكوهمندى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير(1)كه حدود يك ساعت طول كشيد، در يازده بخش زير ترسيم مى شود:
بخش اول. حمد و ثناى الهى: حضرت در نخستين بخش خطبه غدير، صفات قدرت و رحمت خدا را بيان فرمود. سپس به بندگى و خضوع خود در مقابل پروردگار متعال شهادت داد، و صفات ثبوتى و سلبى بارى تعالى را براى همگان متذكر گرديد.
بخش دوم. فرمان الهى براى مطلبى مهم: در اين بخش، پيامبر صلىاللهعليهوآله عنان سخن را متوجه موضوع اصلى كرده، صريحا فرمود كه فرمان قاطعى از سوى خداوند آمده تا مطلب مهمى را درباره على بن ابىطالب عليهالسلام بيان كنم، و گرنه رسالت خود را نرساندهام و از عقاب خداوند بيم دارم. همچنين تصريح فرمود كه به جهت فتنه منافقان و دشمنان، هر چه از خداوند خواستم كه مرا از ابلاغ اين مهم معذور بدارد مقبول نيفتاد. سپس با اشاره به موضوع دستور خاص خدا، آن را امامت و ولايت امير المؤمنين عليهالسلام معرفى كرد.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . روضة الواعظين: ج 1 ص 89 . اليقين: ص 343 باب 127. العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 باب 29 از قسم دوم. نزهة الكرام و بستان العوام رازى : ج 1 ص 186. بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 207. اثبات الهداة: ج 2 ص 14 و ج 14 و ج 3 ص 558 .
بخش سوم. اعلام رسمى ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام: پيامبر صلىاللهعليهوآله امامت دوازده امام پس از خودش را به طور رسمى و قانونى تا آخرين روز دنيا اعلام فرمود، تا همه طمع يك باره بريده شود.
از نكات مهم، اشاره حضرت به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها، در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تامه امامان از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله را در بيان حلال و حرام و در جميع علوم اعلام فرمود. سپس نتيجهگيرى كرد كه شك كننده در اين مسئله كافر و ملعون و مغضوب خداست.
بخش چهارم. معرفى و بلند كردن امير المؤمنين عليهالسلام: در بخش چهارم خطبه، براى آنكه هر گونه ابهامى از بين برود و دست منافقين از هر جهت بسته باشد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با دستهاى مبارك بازوان امير المؤمنين عليهالسلام را گرفته و آن حضرت را از جا بلند كردند تا حدى كه پاهاى آن حضرت محاذى زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت. در اين حال فرمودند:
مَن كُنت مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ
وَ اخذُل مَن خَذَلَه: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بودهام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
حضرت با بيان «حديث غدير» با صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على» و «اولاد اين على» است، و بدين ترتيب هر گونه شبههاى را از ميان برداشت.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهمالسلام اعلام فرمود و نزول آيه «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا»(1)را درباره روز غدير نويد داد، و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.
1) . مائده / 3.
بخش پنجم. تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت: در اين بخش حضرت صريحا فرمود: هر كس از امامت امامان سرباز زند، اعمال نيكش نابود مىشود و هميشه در جهنم خواهد بود. بعد از آن پارهاى از فضائل امير المؤمنين عليهالسلام را ذكر فرمود، و با اشاره به مسئله حسد، متذكر شد كه از علل گمراهى و سرپيچى و مخالفت مردم با ائمه عليهمالسلام حسدورزى آنان است. و نيز يادآور شد كه دشمنى با امير المؤمنين عليهالسلام دليل شقاوت است.
بخش ششم. اشاره به كارشكنىهاى منافقان: اين مرحله از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله جنبه غضب الهى را نمودار ساخت. حضرت آيات لعن و عذاب را از قرآن تلاوت كرده، فرمود:
مصداق اين آيات، برخى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشمپوشى از آنان هستم. ولى بدانيد كه خداوند ما را بر معاندان و مخالفان و خائنان و مقصران حجت قرار داده است، و چشمپوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست.
سپس سه نكته مهم ديگر را افزودند:
مبادا بعد از من به عقب برگرديد !
مبادا مسلمان بودن خود را بر خدا منت بگذاريد كه خدا در كمين شماست !
بدانيد كه پس از من امامان گمراهى ظهور مىكنند، و مردم را به سوى جهنم مىكشانند. من از آنان بيزارم و همه آنان در جهنم خواهند بود !
همچنين اشاره گويايى به اصحاب سقيفه فرمود، و تصريح كرد كه پس از من مقام امامت را غصب كرده و آن را به صورت پادشاهى در مىآورند. سپس غاصبان را لعنت كرد.
در پايان اين بخش متذكر شد كه خداوند متعال شما را رها نكرده است، و همان گونه كه امتهاى گذشته به سبب تكذيبشان معذب شدند، شما هم گرفتار عذاب خواهيد شد.
بخش هفتم. پيروان اهل بيت عليهمالسلام و دشمنان ايشان: آنگاه حضرت محور كلام را بر آثار دوستى و دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام قرار داد. نخست با اشاره به سوره حمد - كه مسلمانان هر روز آن را در نماز خويش مىخوانند - فرمود: اين سوره و اصحاب «صراه مستقيم» - كه تكيهگاه اين سوره است - درباره اهل بيت عليهمالسلام و شيعيان آنان است.
سپس چندين آيه قرآنى را درباره مؤمنان و صفات و جايگاه بهشتى آنان تلاوت فرمود، و همه را بر شيعيان و پيروان آلمحمد عليهمالسلام تطبيق كرد. همچنين چند آيه از قرآن را درباره منافقان و جهنميان و اخوان شياطين و ملعونان تلاوت فرمود، و آنها را دشمنان آلمحمد عليهمالسلام خواند.
بخش هشتم. اشاره به حضرت مهدى عليهالسلام: حضرت مطالبى اساسى درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن حسن المهدى ارواحنا فداه فرمود، و به اوصاف و ويژگىهاى ايشان به اختصار اشاره كرد؛ بدين قرار:
آخرين امامان كه حجتى پس از او نيست.
بر همه اديان و مذاهب پيروز مىشود.
بر همه قبايل شرك و كفر و رهبران آنان چيره مىگردد.
انتقام گيرنده همه خونهاى ناحق ريخته اولياى خداست.
بيان كننده دقيق درجات افراد در علم و فضيلت و در جهل و جهالت است.
وارث جميع علوم است.
همه پيشينيان درباره او بشارت دادهاند.
هيچ كس بر او غالب نمىگردد و هيچ كس عليه او يارى نمىشود.
بخش نهم. فراخوانى به بيعت: آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره فرمود كه من پس از اتمام خطبه، شما را به بيعت كردن با خود و على بن ابىطالب عليهالسلام دعوت مىكنم. ضمانت اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كردهام و على عليهالسلام هم با من. پس بيعتى را كه از شما مىگيرم از سوى خداوند و بيعت با او است.
بخش دهم. حلال و حرام، واجبات و محرمات: حضرت در اين بخش از سخنان خود، نخست مطالبى درباره حج و عمره، فضائل و آثار دنيوى و اخروى آن دو مطرح فرمود. سپس اشاره مختصرى به نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر كرد. ولى مقصد اصلى حضرت بيان چند مطلب اساسى زير بود:
اگر درباره حلال و حرام جهل يا ابهامى داشتيد يا فراموش كرديد، على بن ابىطالب و امامان پس از او عليهمالسلام براى شما بيان مى كنند.
شمار حلالها و حرامها بيش از آن است كه من همه را يك جا بيان كنم. پس اين بيعتى كه از شما درباره امامان عليهمالسلام مىگيرم، در حقيقت نوعى بيان حلال و حرام تا روز قيامت است كه از زبان امامان عليهمالسلام بيان خواهد شد.
هر حلال يا حرامى كه بيان كردم، هرگز از آنها بر نمىگردم و آنها تغيير ناپذير است.
بالاترين و شاخصترين امر به معروف، رساندن پيام غدير درباره امامان عليهمالسلام است؛ مردم را به اطاعت آنان امر كنيد، و از مخالفت ايشان بر حذر باشيد.
پنجم. راهنماى امر به معروف و نهى از منكر بايد امام معصوم باشد.
در پايان، حضرت تقوى، روز قيامت، حسابرسى و ميزان ثواب و عقاب الهى را يادآورى فرمود.
بخش يازدهم. بيعت گرفتن رسمى: در آخرين مرحله خطبه، موضوع بيعتگيرى مطرح شد. حضرت با توجه به آن جمعيت انبوه و شرايط غير عادى زمان و مكان، تصريح كرد كه شايد بيعت كردن با همگان با كف دست و اين همه مردم ممكن نشود، و طبق فرمان خداوند بايد پيش از بيعت كردن با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم.
سپس متنى را خواند كه همه بايد به آن اعتراف كنند؛ و خلاصه آن اقرار به اطاعت دوازده امام عليهمالسلام و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و نيز رساندن اين پيام به آيندگان بود،
و بيعت با دست هم به شمار مىرفت. زيرا حضرت فرمود: بگوييد با جان و زبان و دستمان بيعت مىكنيم؛ يعنى اگر بيعت كردن با دست امكان ندارد، به اين صورت بيعت مىكنيم.
آنگاه به فضائل بىكران امير المؤمنين عليهالسلام اشاره كرد و فرمود: فضائل او پيش از آن است كه يك جا همه را بيان كنم. پس هر كس با شناخت و معرفت فضيلتى را درباره او خبر داد او را راستگو بدانيد و از او بپذيريد.
سرانجام، بار ديگر به بيعت و گفتن «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» و ولايت حضرتش تأكيد فرمود، و با دعا براى مؤمنان و نفرين بر كافران و منكران، خطبه را به پايان رساند.
چهار. على عليهالسلام بر فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
يكى از اقدامات بسيار بديع پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله آن بود كه پس از مقدمهچينى و ذكر مقام خلافت و ولايت امير المؤمنين عليهالسلام، براى پيشگيرى از هر گونه شك و شبهه، نخست مطلب را با زبان و سپس به صورت عملى براى مردم بيان كرد. بدين ترتيب كه فرمود:
باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمىكند، مگر اين كسى كه من دست او را مىگيرم و او را بلند مىكنم.
پس از آن، حضرت گفته خود را عملى كرد و به امير المؤمنين عليهالسلام - كه بر فراز منبر يك پله پايينتر از حضرت ايستاده بود - فرمود: نزديكتر بيا ! حضرت امتثال كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله دو بازوى او را گرفت.
1) . الامالى صدوق : ص 213. الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 47. كتاب سليم بن قيس: ص 409 ح 55 . خصائص امير المؤمنين عليهالسلام (نسائى) : ص 93. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109. فرائد السمطين: ج 1 ص 65 . البداية النهاية: ج 5 ص 209. ينابيع الموده: ص 32.
در اين هنگام على عليهالسلام دست خود را باز كرد تا دستهاى هر دو به سوى آسمان قرار گرفت. سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را بلند كردند؛ به گونهاى كه پاهاى او محاذى زانوهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت. در اين حال فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولا و صاحب اختيار اويم، اين على عليهالسلام مولا و صاحب اختيار او است.
پنج. بيعت قلبها و زبانها(1)
بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانههاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت.
از اين رو حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند:
اى مردم ! چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت، بيعت كردن براى همه ممكن نيست. پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد: ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب عليهالسلام و امامانى از فرزندانش به ما رساندى بر سر مىنهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . در اين باره براى ايشان از قلبها و جانها و زبانها و دستانمان عهد و پيمان گرفته شد. هر كس كه با دستش نتوانست با زبانش بدان اقرار كرده است.
مردم يكايك سخنان حضرت را تكرار كردند، و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد. پيداست كه حضرت متن كلامى را كه بايد مردم تكرار كنند به آنان القا فرمود، تا هر كس به شكل خاصى اقرار نكند، بلكه همه به مطلبى كه حضرت از آنان مىخواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت كنند.
1) . اليقين: ص 343 ب 127. روضة الواعظين: ج 1 ص 89 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 ب 29، از قسم دوم. بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219.
يك. تبريك مقام نبوت و ولايت(1)
پس از پايان خطبه، مردم به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام روى آوردند، صداى مردم بلند شد: آرى، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مىكنيم.
سپس براى بيعت كردن بر هم سبقت مىگرفتند و با ايشان دست بيعت مىدادند، و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام تهنيت مىگفتند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم مىفرمود:
الحَمدُ للّهِ الَذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ. ابراز احساسات و فريادهاى شادى مردم - كه از هر سو بر مىخاست - شكوه و ابهت بىمانندى به آن اجتماع بزرگ مىبخشيد.
نكته در خور توجيهى كه در هيچ يك از پيروزى هاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگها و ساير مناسبتها و حتى فتح مكه مشاهده نمىشود، اين سخنان حضرت در روز غدير است:
به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد؛ زيرا خداوند مرا به نبوت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.
از سوى ديگر، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور داد ميان مردم بگردد و خلاصه غدير را چنين تكرار كند:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. أللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
بدين سان تابلويى از غدير در ذهنها نقش بست.
1) . الارشاد: ص 89 - 93. الامالى مفيد : ص 57 . اعلام الورى بأعلام الهدى: ص 80 . بحار الانوار: ج 21 ص 387.
دو. بيعت مردان(1)
براى آنكه رسميت موضوع محكمتر شود و آن جمعيت انبوه بتوانند مراسم بيعت را منظم و برنامه ريزى شده انجام دهند، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از فرود از منبر دستور داد تا دو خيمه بر پا شود: يكى را مخصوص خود قرار داد و در آن جلوس فرمود، و به امير المؤمنين عليهالسلام دستور داد تا در خيمه ديگر بنشيند، و امر كرد تا مردم جمع شوند.
پس از آن، مردم دسته دسته در خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند و با آن حضرت بيعت كرده، به وى تبريك مىگفتند. سپس در خيمه مخصوص امير المؤمنين عليهالسلام حاضر مىشدند و به عنوان امام و خليفه پس از پيامبرشان با آن حضرت بيعت و با وصف «امير المؤمنين» بر آن حضرت سلام مىكردند، و اين مقام والا را به حضرت تهنيت مىگفتند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت، و در همه اين مدت حضرت در منطقه غدير ماند. اين برنامه چنان حساب شده بود كه همه مردم در آن شركت كردند.
دو قطعه جالب از تاريخ اين بيعت شنيدنى است:
الف. نخستين كسانى كه در غدير با امير المؤمنين عليهالسلام بيعت كردند، زودتر از همه آن را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله رو در روى امير المؤمنين عليهالسلام ايستادند. جالبتر اينكه عمر پس از بيعت اين كلمات را بر زبان مىراند: افتخار برايت باد ! گوارايت باد اى پسر ابىطالب ! خوشا به حالت اى ابالحسن ! اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى !
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 28 ص 90 و ج 37 ص 108، 127، 166. الغدير: ج 1 ص 58 ، 271. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 134، 136، 194، 195، 203، 205. المناقب: ص 97. الامالى صدوق : ص 12. الطرائف: ص 147. تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. الرياض النضرة: ج 2 ص 170. ذخائر العقبى: ص 68 . غاية المرام: ج 1 ص 351. فضائل الخمسة عليهمالسلام: ج 1 ص 386. تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 75. فرائد السمطين: ج 1 ص 77. مناقب امير المؤمنين عليهالسلام (ابنمغازلى) : ص 18. البداية و النهاية: ج 5 ص 213. ينابيع المودة: ص 249. احقاق الحق: ج 6 ص 354، 361.
ب. پس از امر پيامبر صلىاللهعليهوآله، همه مردم بدون چون و چرا با امير المؤمنين عليهالسلام بيعت مىكردند. ولى همان گروه - با آنكه تظاهر به پيش قدمى مىكردند - پيش از بيعت كردن معترضانه گفتند: آيا اين فرمان از سوى خداوند است يا رسولش ؟ (يعنى از جانب خودت مىگويى) حضرت فرمود: از طرف خدا و رسول او است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مىشود ؟ و همچنين فرمود: آرى، حق است از طرف خدا و رسولش كه على عليهالسلام امير المؤمنين است.
سه. بيعت زنان(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا زنان هم با آن حضرت بيعت و با وصف «امير المؤمنين» به او سلام كنند و به وى تبريك بگويند، و به همسران خويش تأكيد كرد. بدين منظور دستور داد ظرفى آب آوردند، و پردهاى بر روى آن زدند؛ به گونهاى كه امير المؤمنين عليهالسلام در يك نيمه و زنان در آن سوى پرده دستانشان را در ميان ظرف آب نهادند، و بدين سان با حضرت بيعت كردند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا عليهاالسلام و همچنين همه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله و امّ هانى خواهر امير المؤمنين عليهالسلام و فاطمه دختر حضرت حمزه و اسماء بنت عميس در آن مراسم پرشكوه حضور داشتند.
چهار. عمامه سحاب(2)
اين افتخار بزرگى در ميان عربها بود كه اگر شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى ببندد به معناى اعلام رياست و اعتماد بر او بود.(3)پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مراسم عمامه
1) . الارشاد مفيد : ص 89 - 93. اعلام الورى بأعلام الهدى: ص 80 . بحار الانوار: ج 21 ص 388. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 309.
2) . الرياض النضرة: ج 2 ص 289. تاريخ الخميس: ج 2 ص 190. فرائد السمطين: ج 1 ص 75، 76. كنز العمال: ج 8 ص 60 . الفصول المهمة: ص 27. السمط المجيد قشاشى : ص 90. نظم درر السمطين: ج 1 ص 112. الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 3 ص 584 . قاضى شوشترى: ج 2 ص 219 ح 102.
3) . تاج العروس: ج 8 ص 410.
خود را كه «سحاب» نام داشت، به عنوان نشان افتخار بر سر امير المؤمنين عليهالسلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت آويخت.
امير المؤمنين عليهالسلام در اين باره چنين مىفرمايد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير عمامهاى بر سرم بست و يك طرف آن را بر دوشم آويخت و فرمود: خداوند در روز بدر و حنين با ملائكهاى كه چنين عمامهاى به سر داشتند مرا يارى فرمود.
پنج. شاعر غدير(1)
بخش ديگرى از مراسم پر شور غدير، درخواست حسّان بن ثابت بود. او به حضرت عرض كرد: يا رسول اللّه ! اجازه مىفرماييد شعرى را بخوانم، كه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام - به مناسبت اين حماسه بزرگ - سرودهام ؟ حضرت فرمود: بخوان به نام خداوند و به بركت او.
حسان بر جاى بلندى قرار گرفت و مردم براى شنيدن سخنانش ازدحام كردند و گردن كشيدند. او گفت: اى بزرگان قريش ! سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوش كنيد. سپس اشعارى را خواند كه همان جا سروده بود، و سندى تاريخى در غدير به نام خود ثبت كرد. پس از اشعار حسان، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حسان ! مادامى كه با زبانت از ما دفاع مىكنى از سوى روحالقدس مؤيد خواهى بود.
شش. امضاى الهى با معجزه غدير و سنگ آسمانى(2)
واقعه عجيبى كه معجزه آسا امضاى خداى متعال را بر همايش غدير ثبت كرد و بر
1) . كشف الغمة: ج 1 ص 318. كفاية الطالب: ص 64 . تذكرة الخواص: ص 33. فرائد السمطين: ج 1 ص 72. المناقب خوارزمى : ص 80 . الطرائف: ص 146. غاية المرام: ج 1 ص 375. بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144، 201. اثبات الهداة: ج 3 ص 584 . احقاق الحق: ج 6 ص 257.
2) . تفسير فرات: ص 189، 190. الطرائف: ص 152. تأويل الآيات: ج 2 ص 722. اقبال الاعمال: ص 453، 459. مناقب آل ابىطالب ابن شهرآشوب : ج 1 ص 527 - 540 . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
همگان تابت شد كه غدير امرى الهى است، داستان حارِث فِهرى بود. در آخرين ساعات از روز سوم در صحراى غدير، حارث با دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت:
اى محمد ! سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خودت را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ اينكه درباره على بن ابىطالب گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ... ، از جانب پروردگارت بود يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند:
خداوند به من وحى كرد، واسطه ميان من و خدا جبرئيل است و من رساننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمىكنم.
حارث - به نص قرآن - گفت: «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندَكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ»(1): «خدايا اگر اين مطالب حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه بر مغزش فرود آمد و او را هلاك كرد.
آنگاه آيه «سَألَ سائلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(2)نازل شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه، بر همگان آشكار شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى است. از سوى ديگر، تكليف همه منافقان آن روز و طول تاريخ كه هم چون حارث فهرى فكر مىكنند روشن مىشد.
هفت. برنامههاى جانبى مراسم غدير(1)
در طول سه روزى كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند.
حضرت نيز محتواى خطبه را كوتاهتر و با عبارت ديگرى بيان مىفرمود، و گاه مطالب ديگرى در توضيح آن مىافزود. در اين زمينه به نمونههايى از خطبه اشاره مىشود:
خبر از وفات خود: اى مردم ! همه پيامبران عليهمالسلام پيش از من، پس از سپرى كردن دورانى از عمر خود، نداى خداوند را اجابت كردهاند. خداوند لطيف خيبر به من خبر داده كه «إنَّكَ مَيِّتٌ وَ إنَّهُم مَيِّتونَ» .(2)گويا مرا نيز فرا خوانده است و من اجابت كردهام. اى مردم ! دوران توقف هر پيامبرى در ميان قوم خودش نصف پيامبر پيشين است. حضرت عيسى بن مريم عليهالسلام چهل سال در ميان قوم خود بود، و من پس از بيست سال آماده رفتن هستم و به زودى از شما جدا مىشوم.
اقرار بر ابلاغ رسالت: بدانيد كه از من و شما سؤال خواهد شد. من و شما درباره كتاب خدا و حجت او - كه به يادگار در ميان شما گذاردهام - مسئوليم. آيا من ابلاغ كردهام ؟ شما به پروردگارتان چه خواهيد گفت ؟
1) . الخصال: ص 65 . تفسير فرات: ص 195. الامالى صدوق : ص 290. الفصول المهمة: ص 23. الامالى (طوسى) : ج 1 ص 231. بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله: ص 136، 150. عمدة عيون صحاح الاخبار (ابنبطريق) : ص 104. كتاب سليم بن قيس: ص 195، 198، 296، 355، 409. الطرائف: ص 143. مناقب اميرالؤمنين عليهالسلام(ابنمغازلى) : ص 16، 23. اكمال الدين: ص 234. ارجح المطالب: ص 339. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 43، 44، 46، 49، 54 ، 75، 97، 196، 199، 239، 261. بحار الانوار: ج 37 ص 184. احقاق الحق: ج 6 ص 258. غاية المرام: ج 1 ص 389. اثبات الهداة: ج 3 ص 468. البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 11.
2) . زمر / 30.
صداى مردم از هر سو بلند شد: ما شهادت مىدهيم كه تو بنده خدا و پيامبر او هستى. پيامهاى او را رساندى و در راه او جهاد كردى. دلسوز بودى و مأموريت خود را به پايان بردى. خداوند از سوى ما به تو جزاى خير دهد؛ به بهترين صورتى كه به پيامبرى از امتش جزا داده است. سپس حضرت فرمود: خدايا شاهد باش !
بيان ولايت امير المؤمنين عليهالسلام به تعبيرهاى ديگر:
اى بندگان خدا ! نسب مرا بگوييد. گفتند: تو محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف هستى. فرمود: خداوند متعال در معراج به من چنين وحى كرد: اى محمد ! من محمود هستم و تو محمدى؛ نام تو را از نام خود مشتق ساختهام. هر كس به تو نيكى كند به او نيكى مىكنم، و هر كس از تو جدا شود من از او جدا شوم. نزد بندگانم برو و كرامتم را نسبت به تو به آنان خبر ده. من هيچ پيامبرى را نفرستادهام، مگر آنكه براى او وزيرى قرار دادهام. تو پيامبر من هستى و على عليهالسلام وزير تو است.
بدانيد شما را شاهد مىگيرم كه من گواهى مىدهم خداوند صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم. آيا به اين مطلب اقرار داريد و به آن شهادت مىدهيد ؟ گفتند: آرى، شهادت مىدهيم. فرمود: إعلَموا، مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، وَ هُوَ هذا. و به امير المؤمنين عليهالسلام اشاره نمود.
اى مسلمانان ! حاضران به غايبان برسانند: كسانى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كردهاند، به ولايت على عليهالسلام سفارش مىكنم. بدانيد كه ولايت على عليهالسلام ولايت من، و ولايت من ولايت پروردگار من است. اين پيمانى است كه پروردگارم با من بسته و مأمورم كه آن را به شما ابلاغ كنم. سپس سه مرتبه فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: يا رسول اللّه ! شنيديم.
اى مردم ! به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: شهادت مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست. فرمود: سپس به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: محمد بنده و پيامبر خداست. فرمود: صاحب اختيار شما كيست ؟ گفتند: خدا و پيامبر صاحب اختيار ما هستند. فرمود: هر كس خدا و پيامبر صاحب اختيار اوست، على صاحب اختيار اوست.
آيا من بر هر مؤمنى از خودش اولى نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: على عليهالسلام صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم. آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه ! فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه ! حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده، سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد هر كس من صاحب اختيار او بودهام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر است، اين على عليهالسلام صاحب اختيار او است و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
سلمان پرسيد: ولايت على عليهالسلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او چون ولايت من است. هر كس من بر او بيش از خودش اختيار داشتهام، على عليهالسلام نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد.
ديگرى پرسيد: مراد از ولايت على عليهالسلام چيست ؟ فرمود: هر آن كس من پيامبر او بودهام، على عليهالسلام امير او است.
سؤال از ولايت در روز قيامت: آيا قبول داريد خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به اين مطالب شهادت مىدهيم. فرمود: خدايا، بر آنچه مىگويند شاهد باش !
بدانيد شما از خود من شنيدهايد و مرا ديدهايد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد، جاى خود را در جهنم آماده كند.
بدانيد من كنار حوض كوثر منتظر شما هستم، و روز قيامت در مقابل امتهاى ديگر به كثرت شما افتخار مىكنم. نزد امتم ديگر مرا روسياه نكنيد !
بدانيد من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مىشويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بصرى تا صنعاست.(1)در آن قدحهايى از نقره به شمار ستارگان آسمان است.
1) . «بصرى» شهرى در شام، و «صنعاء» شهرى در يمن است، و در اينجا كنايه از بزرگى حوض كوثر است.
بدانيد فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مىآييد، از شما سؤال خواهم كرد درباره آنچه امروز شما را شاهد گرفتم، و ثقلين. ببينيد براى روزى كه مرا ملاقات مىكنيد، در غيبت من با آنان چگونه رفتار مىكنيد.
پرسيدند: يا رسول اللّه ! ثقلين كدام اند ؟ فرمود:
ثقل اكبر كتاب خداوند بزرگ است، كه واسطه متصل خدا و من با شماست. يك سوى آن (يعنى قرآن) در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است، تا روزى كه قيامت بر پا شود. ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابىطالب و عترت او عليهمالسلام است، و اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر حوض كوثر نزد من بيايند. از آنان سؤال كنيد و از غير ايشان نپرسيد كه گمراه مىشويد.
من براى اين دو از خداوند لطيف خبير در خواستهايى كردهام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو ياور من و خواركننده آن دو خوار كننده من است. ولى آن دو ولى من، و دشمن آن دو دشمن من است. هيچ امتى پيش از شما هلاك نشده، مگر زمانى كه دينشان را طبق هوا و هوس خود قرار داده و عليه پيامبرشان قيام كرده و قيام كنندگان به عدالت را كشتهاند.
بدانيد من عدهاى را از آتش نجات خواهم داد، ولى گروهى را از دست من مىگيرند. من خواهم گفت: خدايا اصحابم ! به من گفته مىشود: تو نمىدانى پس از تو چه كردند !
با اتمام مراسم سه روزه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور حركت داد و كاروان حجة الوداع به سوى مدينه حركت كرد. پس از طى چند منزل و در حالى كه كاروان به عقبه (گردنه) هَرشى نزديك مىشد، جبرئيل نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را از نقشه ترور حضرت توسط منافقين در عقبه هرشى خبر داد.
ماجرا از اين قرار بود كه چند تن از منافقين به سرگردگى ابوبكر و عمر، وقتى ديدند امر خلافت و امامت در غدير مستحكم و مسجّل شد، تصميم گرفتند فبل از رسيدن به مدينه كار پيامبر صلىاللهعليهوآله را تمام كنند، تا به محض رسيدن به مدينه بهتر بتوانند مقاصد شوم خود را اجرا كننند.
به همين منظور، از كاروان حجة الوداع پيشى گرفتند و در عقبه هرشى كمين كردند، تا با رها كردن سنگهاى بزرگ شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را رَم دهند و حضرت را در سراشيبى گردنه به قتل برسانند.
ولى اين نقشه شوم با خبر دادن جبرئيل و پيشگيرى حضرت نقش بر آب شد و حضرت به راه خود ادامه دادند تا به مدينه رسيدند.
همچنين در فاصله از غدير تا مدينه، آياتى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد.
به محض رسيدن به مدينه، منافقين بى كار ننشستند و به طور جدى كارشكنىهاى خود را ادامه دادند. از مهمترين اقدامات آنان ماجراى صحيفه ملعونه دوم، ماجراى تخلّف از لشكر اُسامه، ماجراى كِتف و ماجراى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود:
به محض بازگشت از سفر حجة الوداع و رسيدن به مدينه، بيش از سى نفر از منافقين در منزل ابوبكر جمع شدند، و پيرو صحيفه اول - كه پنج نفرى در مكه نوشته بودند - صحيفه دوم را نوشتند كه مفصلتر از صحيفه اول بود، و همگى آن را امضا كردند. نكته اصلى اين صحيفه همان نكته صحيفه اول بود؛ و آن اينكه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزهاى آخر عمرِ خود بسيار نگرانِ وضع مدينه و توسعه فعاليتهاى هر چه بيشترِ منافقين؛ چه از نظر افراد و چه از نظر عمل بود. بنا بر اين،
لشكرى را به سركردگى جوانى به نام اسامة بن زيد به بيرون مدينه و به قصد جنگى فرستاد، و اكثر منافقين را در اين لشكر جاى داد، تا حتى الامكان مدينه خالى از منافقين باشد.
به خصوص پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحاب صحيفه و عقبه و به خصوص ابوبكر و عمر را نام برد، و به نقل شيعه و عامه با تأكيد فرمود: لعن اللّه من تَخَلَّفَ عَن جَيشِ اُسامَة: خدا لعنت كند كسى را كه (همراه اسامه نرود) و از لشكر اسامه تخلف كند. لشكر اسامه حركت كرد و تا دو منزل از مدينه به نام «جُرف» دور شد.
از سوى ديگر، عايشه و حفصه - كه دو جاسوس ابوبكر و عمر در منزل پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند - به پدران خود خبر دادند كه حال پيامبر صلىاللهعليهوآله مساعد نيست و بايد هر چه زودتر يازگردند. ابوبكر و عمر هم از همان جا مخفيانه و شبانه به مدينه بازگشتند !
صبح آن روز، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله از شدت ضعف نمىتوانست براى نماز جماعت به مسجد بيايد و محراب هنوز خالى بود، ابوبكر به محراب رفت، و در جواب اعتراض مردم به دروغ گفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خود چنين دستور داده است ! پشت سرِ او هم منافقين صف بستند و نماز جماعت را شروع كردند.
بلال مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله چون چنين ديد، دويد و حضرت را خبر نكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در عين ضعف شديد آمد و ابوبكر را كنار زد و خود به نماز ايستاد. سپس در همان پايين منبر نشست و حديث مشهور ثقلين را فرمود، كه پيشتر در غدير نيز بيان فرموده بود.
ساعات آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله، عدهاى از جمله عمر و اتباعش بر بالين حضرت بودند. ناگهان حضرت چشم گشود و فرمود: قلم و دوات و كِتْفى(1)بياوريد، تا بنويسم آنچه را كه اگر بدان اخذ كنيد هيچ گاه گمراه نشويد.
1) . كِتف: استخوانِ بزرگ كتفِ چهارپايان بوده، كه در قديم مطالب مهم و به جاى ماندنى را بر روى آن مىنوشتند.
عمر كه در مجلس بود، دانست كه آن حضرت چه مىخواهد بنويسد. لذا براى اينكه مانع از اين نوشته شود، در حضور همه و در حال حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و با كمال وقاحت گفت: دَعَوه، إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر، حَسبُنا كِتابُ اللّهِ: واگذاريدش ! اين مرد هذيان مىگويد ! ! كتاب خداوند براى ما بس است !
در حديث آمده است: عايشه و حفصه به دستور پدرانشان ابوبكر و عمر، پيامبر صلىاللهعليهوآله را در مريضى كه داشت مسموم كردند و حضرت را به شهادت رساندند.
امام صادق صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: آيا مىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ خود از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مىفرمايد: «أ فَإن ماتَ أو قُتِل إنقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم»(1): «اگر (پيامبر صلىاللهعليهوآله) از دنيا برود يا كشته شود شما به حالِ گذشته خود باز مىگرديد» . پس (بدانيد) پيامبر صلىاللهعليهوآله مسموم شد. آن دو زن (عايشه و حفصه) حضرت را قبل از وفات سمّ دادند. راوى مىگويد: گفتيم: اين دو زن و پدرانشان (ابوبكر و عمر) بدترين خلق خدا هستند.
البته اين مطلب با در نظر گرفتن سوء قصد مكرر دشمنان و منافقين به خصوص ابوبكر و عمر نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله در موارد متعدد و به شكلهاى مختلف بسيار عادى است.
به محض اينكه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد، منافقين و دشمنان اسلام برنامههاى شوم خود را شروغ كردند، كه به چند مورد از مهمترين آنها اشاره مىشود:
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر به سقيفه بنىساعده ريختند، و با ارعاب و تهديد و چوب و چماق و البته با برنامه ريزىهاى قبلى، خلافت را غصب كرده و به ناحق ابوبكر را خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كردند.
1) . آل عمران / 144.
ماجراى غصب خلافت توسط ابوبكر و عمر و در ادامه عثمان، و نيز ماجراى سقيفه از ابتدا تا انتهاى آن و تعيين و منبر رفتن ابوبكر مهمترين جنايت در تاريخ بشريت است. جنايتى كه لازم به توضيح نيست و از آفتاب روشنتر است، و بدون شك در اين مختصر مجال بازگويى و شرح اين مصيبت عظمى و واكاوى تمام جوانب و اثرات مخرّب آن تا قيامت نيست.
بحث غصب خلافت در كنار بحث غدير و فدك جزو عقايد شيعه بوده، و جلدها كتاب لازم است تا عُمق اين جنايتِ عظيم تاريخ روشن گردد.
يكى از بزرگترين جنايات پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است كه عمر به دستور ابوبكر عدهاى را برداشت و به درب خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام هجوم برده و خانه وحى را به آتش كشيدند. اين حقيقت به قدرى غير قابل انكار است كه به نقل متواتر شيعه و عامه خود ابوبكر در لحظه مرگ گفت: كاش سه كار را انجام نمىدادم؛ ... اى كاش نسبت به خانه فاطمه پردهدرى نمىكردم ... !
اوج نفاق ابوبكر آنجاست كه پس از هجوم به بيت ولايت، وقتى امير المؤمنين عليهالسلام را سر و پاى برهنه و ريسمان در گردن به مسجد بردند، ابوبكر تا چشمش به حضرت افتاد فرياد بر آورد كه او را رها كنيد ! آرى اينگونه است اوج نفاق و نهايت دورويى و تزوير و شدت خباثت و كفر.
حادثه غمانگيز و پرفتنه غصب فدك به اصلِ مسئله ولايت و خلافت و غدير باز مىگردد، و دامنه آن بسيار وسيع است. غصب فدك از بزرگترين جناياتى بود كه دشمنانِ دين و منافقين انجام دادند.
همين اهميت است كه حضرت زهرا و امير المؤمنين عليهماالسلام مقصد شوم آنان را بر ملا كردند و آبرويشان نزد همگان رفت. خطابه پرمحتواى فاطمى و احتجاجهاى مكرر و قاطعِ علوى و ساير ائمه عليهمالسلام خود بهترين دليل بر اين مدعى است.
اين بود داستان وارهاى فهرستوار و مختصر و اشاره به موارد شاخص و مهم از ماجراى غدير و اتفاقات قبل و بعد و مرتبط با آن، كه ذيلاً به تك تك اين ماجراها به ترتيب زمانى و تفصيل جريانات و حواشى آن مىپردازيم. ضمنا در آخر هر بخش، آيات نازل شده در آن مقطع زمانى همراه با توضيحات آورده مىشود.
لازم به ذكر است: براى تاريخ و ماجراى غدير تحليلهايى هم بيان شده است. اين تحليلها در فصل سوم «اعتقادات غدير» : بخش دوم «تحليل واقعه غدير» در سه قسمت آمده است: قسمت اول: تحليلهاى كلى غدير، قسمت دوم: تحليلهاى خط غدير، قسمت سوم: تحليلهاى خط ضد غدير.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از هجرت، يك بار در صلح حديبيه - طبق قرارداد - فقط چند ساعت به مكه آمد و بازگشت؛ و بار ديگر در فتح مكه كه به عنوان جنگ آمد و پس از برچيدن بساط بتپرستى به طائف رفت، و در بازگشت عمره انجام داد و به مدينه بازگشت.
اكنون پس از ده سال از هجرت - در حالى كه مكه يك شهر اسلامى شده بود - در كمال قدرت وارد اين شهر مىشد. جلوه اين عظمت در آن زمان به قدرى بود كه به محض اعلام سفر حضرت، بيش از يكصد و بيست هزار نفر همراه حضرت حركت كردند كه در آن زمان بسيار غير عادى بود.(2)
اينكه سفر مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه براى اهدافى مهم و مقدمه بودن براى غدير با ايام حج كه از زمان حضرت ابراهيم عليهالسلام سابقه داشت و همه ساله مردم از اطراف و اكناف بدين منظور به مكه مىآمدند تقارن پيدا كرد بسيار جالب توجه بود.
به خصوص آنكه آداب و احكام اسلامى حج براى اولين بار توسط حضرت بازگو مىشد، و اين يك پديده قابل توجه در برنامهاى بود كه سابقه هزاران ساله داشت. در پايان چنين شرايطى مراسم غدير انجام شد كه از نظر زمانى از تقدسى خاص و سابقهاى طولانى برخوردار بود.
با توجه به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز اين سفر نزديكى رحلت خويش را گوشزد مىنمود، همه متوجه اين خبر دهشت آور براى جامعه اسلامى نوپاى خود شده بودند، و طبعا واهمه دسيسهها و اجراى توطئههاى داخلى و خارجى در دلها اوج مىگرفت. در چنين شرايطِ روحىِ مردم، حضرت جانشين خود را معرفى كرد كه از نظر زمانى موقعيت بسيار مناسبى ايجاد شده بود.
در مراسم غدير كه پس از حج به وقوع پيوست، اهل ملل مختلف از سياه و سفيد، ثروتمند و نيازمند، شجاع و ناتوان، بىسواد و باسواد، مهاجر و انصار، شهرى و روستايى، مرد و زن و بچه، همه شركت داشتند؛ كه اين تركيب خاص قابل تجزيه و تحليل است.
وقوع ماجراى غدير پس از حج، حاكى از اين است كه ابتدا در سايه مراسم حج و لباس احرام و اعمال يكسان براى همه، يك برابرى مطلق در برابر احكام الهى ايجاد شد، و آمادگى براى اعلام ولايت و قبول آن شمول همگانى پيدا كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه خود اين نكته را خاطر نشان كرده فرمودند:
وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ إِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ عَلَى التَّابِعينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِيِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الْأَبْيَضِ وَ الْأَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ:
بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجم و عرب، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتاپرستى حكم او اجرا شونده است.
پيشگيرى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كارشكنى منافقين(1)
از جمله مواردى كه رابطه مستقيم با غدير دارد موضوع «منافقين» است، چرا كه غدير بزرگترين سدّ راه آنان و اهداف پليدشان بوده است. لذا حضور آنان در جاى جاى غدير و قبل و بعد آن مكرر مشاهده مىشود.
به همين جهت، يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها و سالهاى اول پس از رحلت آن حضرت، اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد اقدامات منافقين بود.
آنچه مىتوانست همه نقشههاى منافقين و دشمنان را يكجا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حقيقت خود حفظ كند، و نيز براى جلوگيرى از انحرافات و مقابله با منافقين كه بى شرمانه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز توطئه مىكردند، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم بود تا اقدامات آنان خنثى شود.
آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مىفرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مىكرد. تا آنجا كه روزى امير المؤمنين عليهالسلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقهاى بياورند.
1) . اسرار غدير: ص 24. ژرفاى غدير: ص 49.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مىنمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم ؟
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مىكنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهىنداريد ؟ گفتند: بلى ، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مىكند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مىبريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
عزل خالد از مأموريت يمن(2)
پيش از سفر حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله لشكرى هزار نفرى از اهل مدينه همراه خالد به يمن فرستاد. سپس او را عزل كرده و امير المؤمنين عليهالسلام را فرستاد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله نامهاى براى امير المؤمنين عليهالسلام نوشت و حضرت را براى اعمال حج به مكه فراخواند. امير المؤمنين عليهالسلام همراه با لشكر دوازده هزار نفرى خود از يمن براى حج به مكه آمدند.
اضافه بر آن لشكر هزار نفرى بود كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند و در مكه و براى اعمال حج به پيامبر صلىاللهعليهوآله ملحق شدند.(1)
دعوت همگانى براى حج و غدير(2)
با در نظر گرفتن شيوههاى اطلاع رسانى در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله، بايد اقدامى بديع صورت مىگرفت، تا خبر مهمترين سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خطبه غدير در گستردهترين و سريعترين شكل ممكن منتشر شود و هيچ كس را ياراى كتمان آن نباشد.
پيشرفتهترين شيوه همان بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به كار گرفت كه تا امروز حيرت همه رسانهها را برانگيخته است. اين اقدامات طى چند مرحله دست به دست هم داد و جلوههايى از عظمت تبليغ را نشان داد، كه فقط در آيه «يا أيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما أُنْزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» قابل ترسيم است، و جمله «و اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» مىتواند آن را به تصوير كشد.
پس از دستور الهى براى سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله مناديانى را در مدينه و اطراف آن فرستادند تا تصميم حضرت براى اين سفر را به اطلاع همه برسانند و اعلان كنند كه هر كس بخواهد مىتواند همراه حضرت باشد.
پس از اين اعلان عمومى، عده بسيارى از اطراف مدينه به شهر آمدند تا همراه حضرت و مهاجرين و انصار به سوى مكه حركت كنند. با حركت كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين راه مدينه تا مكه افراد قبايل به جمعيت اضافه مىشدند.
در مرحله بعد، حضرت افرادى را به اطراف مدينه فرستاد، و به مكه و طائف و يمن درباره آمادگى مراسم حج نامه نوشت، تا مردمى كه اولين بار مىخواستند اعمال حج ابراهيمى را بياموزند پيامبر صلىاللهعليهوآله را همراهى كنند.
با رسيدن اين خبر مهم به مناطق دورتر، مردم اطراف مكه و شهرهاى يمن و غير آن؛ از قبايل و اقوام گرفته تا گروههاى مختلف، و از شهرها و روستاهاى مختلف؛ از فدك تا يمن و از نجد و عمان تا سودان و حبشه، همگى براى مراسم حج بار سفر بستند، و زحمت اين سفر نسبتا طولانى را بر خود استوار ساختند. اين خيل عظيم از مسلمانان به سوى مكه سرازير شدند، تا جزئيات احكام حج را شخصا از پيامبرشان بياموزند، و در اين اولين سفر رسمىِ حضرت به عنوان حج شركت داشته باشند.(1)
در نتيجه، جمعيت عظيمى كه گرد آوردن آنان در آن زمان تقريبا محال بود، و اگر عظمت پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو و اولين بار بودن حج مطرح نبود، اجتماع آنان امكان نداشت. جمعيتى حدود يكصد و بيست هزار نفر و طبق نقل بعضى روايات تا صد و هشتاد هزار نفر در مراسم حجة الوداع شركت كردند كه فقط هفتاد هزار نفر آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند، به طورى كه لبّيكگويان از مدينه تا مكه متصل بودند.
اكنون يكصد و بيست هزار مخاطب كه از مكانهاى متفاوت با افكار گوناگون آماده شركت در مراسم غدير بودند، با يك فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى غدير خم حركت مىكردند؛ و اين زيباترين شيوهاى بود كه توانست آن جمع عظيم انسانها را در برابر منبر غدير جمع نمايد.(2)
به خصوص كه حضرت اشاراتى فرموده بودند كه امسال سال آخر عمر من است. اين مىتوانست باعث شركت همه جانبه مردم باشد.
آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1)= آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(2)
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ و ...» - كه معروف به آيه ولايت و خاتم بخشى امير المؤمنين عليهالسلام است - در ايام الولاية و در روز 24 ذيحجة الحرام نازل شده است. اين آيه در چند مورد مرتبط با غدير است:
پيش از سفر حجة الوداع و واقعه غدير سه آيه در مدينه نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْءٍ فَرَدُّوهُ اِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا و پيامبر و صاحب اختيار خود را اطاعت كنيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول ارائه كنيد اگر به خدا و روز قيامت ايمان آوردهايد ... » .
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3):
1) . نساء / 59 .
2) . مائده / 55 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 ، 147 - 155. ژرفاى غدير: ص 195. غدير از زبان مولى: ص 26. غدير در قرآن: ج 1 ص 30 - 34، 38 - 40 و ج 2 ص 51 ، 52 و ج 3 ص 381، 382. واقعه قرآنى غدير: ص 12، 67 ، 115. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 14، 35. چهارده قرن با غدير: ص 51 . اسرار غدير: 263 - 272، 275، 281. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 28، 29، 59 ، 60 - 62 ، 196، 197. غدير در آئينه كتاب: ص 31. زيارت غديريه: ص 4 - 9. غدير در گذر زمان مهدىپور : ص 62 - 65 ، 75 - 119.
3) . مائده / 55 .
«صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
«اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْيَتَّخُذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً ... »(1):
«آيا گمان كردهايد كه رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان از شما را ببيند كه جز خدا و رسول و مؤمنين محل اعتمادى براى خود برنگزيدهاند ... » .
با نزول اين آيات مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه و عناوين اصلى آنها يعنى «اولو الامر» و «مؤتى الزكاة فى الركوع» و «المؤمنين» درباره گروه خاصى از مؤمنين است يا شامل همه آنان مىشود ؟
در پاسخ خداوند به پيامبرش دستور داد واليان امر مردم را به آنان بشناساند، و ولايت را براى آنان تفسير و بيان كند همان گونه كه نماز و زكات را برايشان بيان كرده است؛ و از همين جا بود كه برنامه غدير تدارك ديده شد تا در آن مراسم عظيم مفهوم و شئون ولايت در شكوهمندترين شكل خود براى مردم بيان شود.
پس از نزول آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » در مدينه، اين آيه در خطبه غدير نيز مورد استشهاد قرار گرفت:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليهالسلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليهالسلام
1) . توبه / 16.
تفسير كرده فرمود: «على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است» :
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابىطالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيهاى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند» .
در مراحل آغازين خطبه، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور ابلاغ ولايت على عليهالسلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مىفرمايد، يادآور مىشود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است. سپس آيه خاتم بخشى امير المؤمنين عليهالسلام را بر مردم مىخواند.
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مىبرد و مىفرمايد: على بود كه در حال ركوع زكات داد. و بر همه روشن مىفرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
پس از خطبه غدير، مردم به ياد آوردند كه در مدينه درباره همين سه آيه سؤال كردند و امروز روز پاسخ آن است. اين بود كه درباره همين سه آيه بار ديگر سؤال كردند.
با اين مقدمات كه مردم را براى مسئله ولايت به كنجكاوى وادار كرده بود، جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و با اشاره به آيه اكمال دين - كه بعدا به عنوان آيه 67 سوره مائده نازل شد - چنين پيام آورد: يا محمد، خداوند - جل اسمه - به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
من پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را از دنيا نبردم مگر بعد از كمال دينم و مؤكد نمودن حجتم. اكنون دو مسئله از واجبات باقى مانده كه بايد آن را به قومت ابلاغ نمايى: يكى حج و ديگرى ولايت و خلافت بعد از خودت، چرا كه من زمينم را از حجتم خالى نگذاشتهام و تا ابد خالى نمىگذارم.(1)
بحار الانوار: ج 37 ص 201، 202.
مىبينيم كه در يك آيه عنوان «أُولِى الْأَمْرِ» به معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه ديگر «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به همان معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
و لذا باز هم مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند ؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اولِى الامْر» خواهد بود ؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود ؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود ؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينهاى مناسب مىطلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج بهطور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابىطالب عليهالسلام را به امامت منصوب فرمايد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 233. كتاب سليم: ص 198. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 25.
بنا بر اين واقعه غدير پاسخ به سؤالى بزرگ درباره ولايت است كه از نزول سه آيه قرآن قبل از آن مراسم عظيم نشأت گرفته است. به عبارت ديگر نقطه آغاز غدير نزول آياتى بود كه مسئله ولايت رابه مردم گوشزد كرد و آمادگى لازم را براى پذيرش آنچه در غدير گفته شد ايجاد كرد.
داستان اين تسلسل تاريخى را امير المؤمنين عليهالسلام در اتمام حجتهاى خود در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور حاضرين غدير در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده، و بر نازل شدن اين آيات در آغاز سفر غدير تصريح نموده است:
وقتى آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه ... » : «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود اطاعت كنيد» نازل شد، و آنگاه كه آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » : «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» نازل شد، و هنگامى كه آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا ... » : «گمان كردهايد كه رها مىشويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان شما را ببيند كسانى كه جز خدا و پيامبرش و مؤمنين را محل اعتماد خود قرار نمىدهند» ، اين سه آيه كه نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه ! آيا مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه مىشود ؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد واليانِ امر مردم را به آنان معرفى كند، و ولايت را برايشان تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و حجّشان را تفسير كرده است و مرا در غدير خم منصوب نمايد.
(در غدير) پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
اى مردم ! خداوند مرا براى رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خدا مرا تهديد كرده كه يا آن رسالت را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد ! سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا براى جمع شدن مردم ندا كنند.
آنگاه خطبهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم ؟ گفتند: بله يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و حضرت فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشتهام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » را نازل كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله با تكبير چنين فرمود: اللّه اكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليهالسلام بعد از من است.
پس از سؤال سلمان و شخصى ديگر، ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاَمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه» و «وَليجَة» را كه هنگام حركت از مدينه نيز سؤال شده بود مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است ؟
حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من. سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن هم از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
در واقع منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مىداد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(2)و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ
وَ هُمْ راكِعُونَ»(1)و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2)را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليهالسلام است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبههاى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليهالسلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد:
على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهمالسلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
براى اين منظور آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّهُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّهُ تَعالى: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده؛ و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
مراسم عظيم غدير به دستور خدا براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤالها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مىآيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مىتوانند در هر زمانى انتخاب شوند ؟
پاسخ: ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست ؟
پاسخ: ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهمالسلام قرار دارد. بنا بر اين ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليهالسلام است ؟
پاسخ: على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهمالسلام.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133، 231، 234. منابع سؤال هنگام حركت از مدينه: عوالم العلوم: ج 15 / 3ص 233. كتاب سليم: ص 198. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 25.
سؤال 4 : محدوده اين ولايت چقدر است ؟
پاسخ: عينا مانند ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هيچ فرقى ندارد، و به معناى صاحب اختيارى بر همه مردم در همه ابعاد حتى امور شخصى آنان است.
سؤال 5 : اهميت ولايت چقدر است ؟
پاسخ: با اين ولايت دين كامل شده و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان ختم نبوت به انجام رسيده است.
بنا بر اين، هنگام نزول اين آيات درباره ولايت، مردم سؤالاتى داشتند و به امر خداوند وعده آنها غدير قرار داده شد، و واقعا جوابهاى كاملى براى سؤالات خود يافتند.
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير با آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَسولَ وَ اولِى الأمرِ مِنكُم ... » است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
غدير در واقع تفسير قرآن بود و منبر غدير بيانى براى آيات الهى درباره ولايت. خداوند در كتابش به اطاعت اولو الامر دستور داده و ما بايد بدانيم منظور از اولوالامر كيانند، و با «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهَ ... » صاحب اختيار ما را معرفى كرده و ما بايد شئون اين ولايت را بدانيم.
جنگ صفين يكى از حساسترين مقاطعى بود كه امير المؤمنين عليهالسلام فرصت را براى تبليغ غدير در آن مغتنم شمرد. آن سوى ميدان جنگ معاويه با پرچم ضد غدير و اين سو على عليهالسلام با عَلَم ولايتِ الهى. روزى كه خنكاى ولايت در آن وزيد و جانها طراوت ولايت را احساس كرد غدير بود كه پروندهاش كاملاً باز شد.
شرايط حساسى براى يك خطابه غديرى پيش آمده كه بايد غير منتظره آن را ايراد كرد، در حالى كه مهاجرين و انصار و نيز فرستادگان معاويه حضور داشته باشند، تا خبرها را براى آن سوى ميدان ببرند.
در اين جنگ پس از چند نامه و پيام كه بين امير المؤمنين عليهالسلام و معاويه رد و بدل شد، آن حضرت در ميان لشكر خود در جمع مهاجرين و انصار و با حضور فرستادگان معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و مناقب خود را برشمرد، و در هر كدام مردم را قسم داد و آنان اقرار كردند. از جمله غدير را مطرح كرد و فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مىكنم.
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2): «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و مىفرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3): «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمىگزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينهام به تنگ آمده است و چنين گمان بردهام كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند، و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنانِ امير المؤمنين عليهالسلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر ديگر از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند بازگو كردند.(1)
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهنها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
اين آيه در موردى ديگر در كلام امير المؤمنين عليهالسلام نيز آمده است:
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا امير المؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان خبر ده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
1) . كتاب سليم: ص 296 حديث 25.
حضرت پايههاى ايمان را بيان كرد و سپس فرمود: كمترين چيزى كه شخص با آن گمراه مىشود آن است كه حجت خدا در زمين و شاهد او بر خلقش را كه امر به اطاعت او نموده و ولايتش را واجب كرده، نشناسد.
آن مرد عرض كرد: يا امير المؤمنين، آنان را برايم نام ببر. فرمود: كسانى كه خداوند ايشان را با خود و پيامبرش قرين نموده و فرموده است: «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «از خدا و پيامبر و اولى الامرتان پيروى كنيد» ... .(2)
يك دليل قرآنى در پاسخ به يك سؤال قرآنى درباره غدير، گفتگويى بود كه طى آن امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.
ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟
حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم وصيت مىكنم ... . اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد، آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! !
... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت، على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب كرده بود.(3)
سؤال ديگر اين است كه: چرا خدا در قرآن نام اهل بيت عليهمالسلام را به صراحت نياورده است ؟
پاسخ اين است: براى آنكه عترت قرآن را تفسير كند و ثقلين در كنار يكديگر معنى دهد، همان دوازده امامى كه در غدير معرفى شدند. اين سؤال را ابوبصير از امام باقر عليهالسلام پرسيد و حضرت فرمود:
خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است؛ (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم»(1)كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده است:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم وصيت مىكنم ... .(2)
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير آمده، كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود.
در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين دو آيه است: «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» .(3)اين دو آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در دعاى بعد از نماز روز غدير چنين مىگوييم: رَبَّنا انَّكَ امَرْتَنا بِطاعَةِ وُلاةِ امْرِكَ وَ امَرْتَنا انْ نَكُونَ مَعَ الصّادِقينَ فَقُلْتَ: «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» وَ قُلْتَ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» . رَبَّنا سَمِعْنا وَ اطَعْنا(1):
پروردگارا، تو به ما دستور اطاعت از واليان امرت دادهاى و نيز دستور دادهاى كه با صادقين باشيم و فرمودهاى: «اطاعت كنيد از خدا و رسول و از اولى الامرتان» و نيز فرمودهاى: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد تقواى خدا پيشه كنيد و با صادقين باشيد» .
پروردگارا، ما شنيديم و اطاعت كرديم.
در اين فراز دو بار از اين دو آيه ياد شده است: يك بار با اشاره در اول آن است كه با كلمه «امَرْتَنا» آمده است، يعنى خدايا تو ما را به اين دو مسئله امر كردهاى. بار دوم عين دو آيه آورده شده است.
مطرح كردن اين دو آيه درباره غدير بدين معناست كه خدايا ما با پذيرش غدير در واقع توانستهايم به دو مسئله اساسى در قرآن عمل كنيم. به عبارت ديگر غدير آمد كه بگويد: اولى الامر كيست و صادقين كيانند، و وظيفه مردم در برابر ايشان چيست ؟
از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آيه «اولُو الامْرِ» پرسيدند. حضرت فرمود: جانشينان تا هنگامى كه بر سر حوض كوثر نزد من آيند. همه آنان هدايت كننده و هدايت شدهاند. خوار كردن خوار كنندگان به آنان ضرر نمىرساند. آنان با قرآنند و قرآن با آنان است ... .(2)
در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين نفر از اين جانشينان را كه على بن ابىطالب عليهالسلام است، از فراز آن منبر به همه نشان داد و آن چنان كه ممكن بود معرفى كرد و يازده امام بعد از او را نيز براى همه روشن ساخت و معرفى كرد كه «صادقين» اينانند.
نتيجه گيرى از اين همه آن است كه هر كس امامت غدير را نپذيرد و امام ديگرى براى خود انتخاب كند، نه از اولوالامر قرآنى اطاعت كرده كه قرين خدا و رسول هستند، و نه با صادقين بوده است. در نتيجه از كسانى اطاعت كرده كه غير دستور خدا يا ضد دستور خدا را دادهاند و در نگاه ديگر با كاذبين بوده يا با كسانى كه صدق آنان تأييد نشده است.
يكى از مطالبى كه در زيارت غديريه به آن اشاره شده تصدّق امير المؤمنين عليهالسلام در حال نماز و آيه ولايت است:
فَمَا آمَنَ بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فِيكَ عَلَى نَبِيِّهِ إِلاّ قَلِيلٌ، وَ لا زَادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسِيرٍ. وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللّهُ تَعَالَى فِيكَ مِنْ قَبْلُ وَ هُمْ كَارِهُونَ: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ» (1):
پس به آنچه خدا درباره تو بر پيامبرش نازل كرد ايمان نياورد جز عدهاى اندك، و اكثرشان را نيفزود جز زيانكارى. پيش از آن نيز خدا در حق تو اين آيه را نازل كرد در حالى كه آنان دوست نداشتند:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر كه از شما از دينش برگردد خدا به زودى قومى را بياورد كه آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند بر مؤمنان نرمند و بر كافران سخت در راه خدا جهاد كنند از سرزنش سرزنش كنندگان نمى ترسند اين است فضل خدا به هر كه بخواهد عنايت مىكند خدا گسترانده و داناست. جز اين نيست كه شما ولىّ خدا و رسول او و همه آنانى هستند كه ايمان آورند و آنانى كه نماز
1) . مائده / 54 - 56 .
را بر پا مىدارند و زكات مىدهند در حالى كه ركوع كنندهاند. و هر كه با خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند دوستى كند پس حزب خدا حزب پيروز است» .
6 - آيه ولايت در پاسخ امام هادى عليهالسلام به نامه اهالى اهواز(1)
معرفى قرآنى غدير وجوب پيروى از آن را در پى دارد، چرا كه مُهر تأييد كتاب الهى به معناى اجرايى شدن آن دستور قرآنى است. امام هادى عليهالسلام اين ارتباط قرآنىِ غدير را بيان فرموده است.
در روزگار امام هادى عليهالسلام كه دستگاه خلافت با تبعيد و تحت نظر قرار دادن امامان عليهمالسلام سعى در قطع ارتباط گفتارى و شنيدارى مردم با ايشان داشت، نامه نگارى رواج يافت و اين نوع تبليغ از شهرهاى دوردست نيز با آسايش بيشتر و به دور از چشم جاسوسان انجام مىشد.
نامهاى از ايران براى امام هادى عليهالسلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد و اين وجه تمايز على بن ابىطالب عليهالسلام را تا غدير پيش برد، كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليهالسلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كاملترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليهالسلام نامهاى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامهاى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
صحيحترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مىيابيم كه
1) . بحار الانوار: ج 2 ص 226 ح 3.
مىفرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(1)، و روايات متفق است كه اين آيه درباره امير المؤمنين عليهالسلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مىفهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مىدهد.
لذا امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مىشود و جز اهل عناد و فساد نمىتوانند از آن سرپيچى كنند.(2)
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ... »(3)= آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْوَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ ... »(4)
اولين آيهاى كه در مدينه و به عنوان پيش درآمد سفر حجة الوداع و غدير نازل شد اين آيه بود:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان هستند و خويشاوندان از مؤمنين و مهاجرين برخى بر بعض ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به اولياء آنان كار خيرى انجام داده باشند كه اين در كتاب پنهان است» .
اين آيه از پنج جهت قابل بررسى است:
ماه ذى القعده سال دهم هجرى، مدينه غافل از مراسم عظيمى بود كه در آيندهاى نزديك در مكه و غدير به وقوع مىپيوست. هنوز سفر حج از سوى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله اعلام نشده بود كه آمادهسازى فكرى مردم براى پذيرش و درك مفاهيم بلند ولايت و امامت با نام قرآن آغاز شد.
اين شروع با نزول آيه بسيار مهمى از قرآن درباره مقام با عظمت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه بعد از آن محور غدير قرار گرفت. آيه ششم سوره احزاب «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ ... » : «پيامبر بر مردم از خودشان صاحب اختيارتراست ... » در آن روزها در مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، كه صاحب اختيارى آن حضرت را بيان مىكرد و مقدمهاى بود براى كلمه «مولى» در «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه در غدير اعلام شد.
كلمه «اَولى به نَفْس» كه تركيب پر معنايى بود در اذهان همه سؤال ايجاد كرد و انگيزهاى براى فهم دقيقتر آن شد. اولين جرقههاى فكرى براى مراسم غدير از مدينه آغاز شد، و ناخودآگاه مردم را به سوى چنين برنامهاى سوق داد. اين آيه قبل از سفر غدير و به عنوان مقدمهاى بر آن نازل شد و در خطابه غدير شأن نزول آن به طور كامل بيان شد. در مدينه كه اين آيه نازل شد، سؤال مردم اين بود كه: اين ولايت به چه معنى و در چه محدودهاى است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين صاحب اختيارى مقام نبوت نسبت به مردم را به اطاعت مطلق از او در آنچه خوش داريد يا نداريد معنى كردند. با اين ذهنيّت سفر حج آغاز شد تا روز
غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه قبل از غدير را تصريح كرده چنين است:
عطيه سعدى مىگويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ» : «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است ... » .
پرسيدند: يا رسول اللّه ! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد ؟ فرمود: شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد. ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مىكنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! خدايت سلام رسانده مىگويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ أَولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» ، و با رسيدن به مكه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مىشد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مىگرديد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با يادآورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونهاى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296، 297. الاقبال: ص 453، 459.
اين بخش حساس تاريخ را عبد اللّه بن جعفر - كه خود حاضر در غدير بوده - خطاب به معاويه چنين توصيف مىكند:
من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابىسلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابىوقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(1)
در آن لحظه حضرت فرمود: «الَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» : «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم» ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد - و با دست مبارك بر شانه على عليهالسلام زد - و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
سپس فرمود: اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست.
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.(2)
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مىتوان بيان كرد:
مىبينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كردهاند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: على را دوست بداريد ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مىكند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اين گونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت امير المؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه فرمان او همان فرمان خداست و در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُهاجِرينَ إلاّ أن تَفعَلُوا إلى أوليائِكُم مَعرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الكِتابِ مَسطُورا» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
فيما انشَدَ اميرُ المُؤمِنينَ عليهالسلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه امير المؤمنين عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مىدهم هر كس را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر
برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه مىفرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كردهاند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مىشود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مىشود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبتهاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرمودهاند.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم ؟
تحليل اعتقادى اول
عصاره غدير مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ است كه از ميان دهها كلمه كه مىتوانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 245، 251. الغدير: ج 1 ص 178. امالى الطوسى: ص 113. اسد الغابة: ج 4 ص 28. ارجح المطالب: ص 580 . مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و مورد بحث قرار نگيرد و راه دور دست مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمهاى كه درباره امير المؤمنين عليهالسلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مىفرمايد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ؛ يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليهالسلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضحترين شكل از تبيين معناى مولى است.
تحليل اعتقادى دوم
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن امير المؤمنين عليهالسلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهمالسلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مىكند.
حديث اول
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
حديث دوم
قالَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296.
رَسُولَ اللّه. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّه، وِلاءٌ كَما ذا ؟ فَقالَ: وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
امير المؤمنين عليهالسلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مىداد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش.
سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. هر كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است.(1)
در اين حديث عبارات دقيقتر است و در فهماندن ولايت على عليهالسلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت خدا آغاز مىفرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليهالسلام را مطرح مىنمايد.
اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمىگذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليهالسلام اعلام مىفرمايد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. كتاب سليم: ص 199. فرائد السمطين: ج 1 ص 312.
جالبتر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليهالسلام مطرح مىفرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مىفرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مىبينيم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: منظور از مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ چيست ؟ حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليهالسلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليهالسلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَاللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(2)
ابوايوب انصارى با عدهاى از انصار در ميدان كوفه نزد امير المؤمنين عليهالسلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا امير المؤمنين ... . ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله
شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مىفرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه.
فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بودهام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مىشود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالبتر و الهام بخشتر است و اين صورت را تداعى مىكند: اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
حديث پنجم
أنْشَدَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.
امير المؤمنين عليهالسلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم آيا مىدانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - . ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست تو را گرفته بود - در اين حال فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن. و اين را سه مرتبه فرمود.(1)
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مىكند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » طبق اين نقل سه بار تكرار شده است.
از تكرار مىتوان تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر حساسترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليهالسلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
حديث ششم
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ:
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 238. احقاق الحق: ج 6 ص 329. اسد الغابة: ج 5 ص 250.
صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند؛ حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت امير المؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِ الْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه، درباره امير المؤمنين عليهالسلام گفت: على عليهالسلام همان كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(2)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره امير المؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پرده بردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» .
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .(1)
اين دو آيه و زيارت مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از زيارت غديريه امير المؤمنين عليهالسلام خطاب به حضرت چنين مىخوانيم:
اشْهَدُ انَّكَ اخُو رَسُولِ اللّهِ صلَّى اللّه عليه و آله ... ، و انَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَ اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَ جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: الَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى فَقالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ كَفى بِكَ شَهيدا و حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّهُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الاقْرارِ وَ ناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ(2):
سلام بر تواى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين. سلام بر تواى دين محكم خداوند و راه مستقيم او. شهادت مىدهم كه تو برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا درآورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت چنين مقامى داده بود.
سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مىكنى. خداوند منكرِ ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
در اين قسمت از زيارت غدير دو آيه از قرآن به صورت اشاره مطرح شده است:
يكى آيه تبليغ است كه به صورت خبر از انجام آن مطرح شده است. يعنى خدا فرموده: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» و در اينجا مىفرمايد: انَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ. آيه دوم كه درباره اولى به نفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله است به عنوان اعلام عين آن درباره امير المؤمنين عليهالسلام مطرح شده و مىگويد: جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ، و در واقع با جمله دوم به آيه اشاره مىكند كه خدا در قرآن درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» .
از ولايت محمد صلىاللهعليهوآله تا ولايت على عليهالسلام
آنچه از اين فراز غدير استفاده مىكنيم نقطه اوج آن است كه مىتوان به عنوان «رمز غدير» و «حساسترين نقطه غدير» نيز از آن ياد كرد. آن نقطه ارتباط بين ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله با ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است. بدين معنى كه ولايت و امامت پيامبر صلىاللهعليهوآله به نص قرآن امرى مسلم است و در معناى آن - كه صاحب اختيارى مطلق است - كوچكترين شكى راه ندارد.
غدير با آن مراسم عظيمش و با آن آيات پى در پى كه نازل مىشد، آمد تا بگويد همان ولايت و همان مقام و همان منصب و همان عظمت براى على عليهالسلام عينا اعلام مىشود، و همان گونه كه پذيرفتن اين ولايت درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله يك واجب اعتقادى است، پذيرفتن آن درباره على عليهالسلام نيز واجب است.
مسير ارتباط ولايت محمدى و علوى
آنچه در اين فراز دعا به صورت بسيار زيبايى ترسيم شده نشان دادن ارتباط دو آيه طبق مراسمى است كه در غدير به اجرا درآمد. بدين معنى كه اعلام «اولى به نفس بودن» امير المؤمنين عليهالسلام همانند پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك برنامه رسمى انجام شد. شكل اين برنامه مسيرى را طى كرد كه تا امروز وظيفه عظيمى را بر عهده ما گذاشته است، و آن مسير چنين است:
خداوند با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پيامبر صلىاللهعليهوآله را صاحب اختيار مطلق مردم قرار داد. در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله با آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » زمينه اعلام صاحب اختيارى على عليهالسلام را به همان معنى كه در آيه قبل براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده بود آماده كرد، و با وعده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور اعلام آن را داد.
مراحل اجراى اعلام ولايت
اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين دستور چگونه اجرا شد. اين فراز دعا مىگويد:
ما شهادت مىدهيم كه آنچه خدا نازل كرده بود و قرار بود پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كند آن حضرت ابلاغ فرمود. با اين اعلام پنج نتيجه پايهگذارى شد:
يك: فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ؛ امر الهى ابلاغ گرديد و حجت تمام شد.
دو: اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ ؛ وجوب اطاعت و پذيرفتن صاحب اختيارى على عليهالسلام رسميت يافت.
سه: عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ ؛ براى تو از مردم بيعت و عهد و پيمان گرفته شد.
چهار: جَعَلَكَ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ ؛ رسما اعلام شد كه على عليهالسلام مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله است در صاحب اختيارى مطلق مردم به همان معنى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شده است.
پنج: ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ ... ؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا و مردم را بر ابلاغ خود شاهد گرفت، تا هم خود و هم مردم روز قيامت در برابر خدا پاسخگو باشند.
بنا بر اين ما در زيارت غديريه اقرار مىكنيم كه آنچه به دستور آيه «بَلِّغْ» قرار بود تبليغ شود شده، و درباره ولايت امير المؤمنين عليهالسلام هيچ عذرى از هيچ كسى پذيرفته نيست و هيچ جاى ابهامى در آن باقى نمانده است.
درباره اين آيه شريفه و ارتباط آن با حديث غدير توضيحى كوتاه لازم است؛ و آن اينكه دشمنان براى ردّ و انكار احاديث فضائل اهل بيت پيامبر عليهمالسلام تدابيرى انديشيدند و به شيوههاى مختلف در كتمان آن احاديث كوشيدند كه برخى از رئوس كلى آنها با ذكر نمونههاى تاريخى در كتاب «معالم المدرستين»(1)بيان شده است. از جمله:
حذف قسمتى از حديث و تبديل آن به كلمهاى مبهم.
حذف تمام حديث، يا اشاره به حذف.
حذف حديث يا قول صحابه، بدون اشاره به حذف.
تضعيف روايت.
سوزاندن كتابخانهها
نهى از كتابت سنّت نبوى.
تحريف اخبار.
جعل و وضع احاديث ديگر، در برابر احاديث صحيح و معتبر.
تأويل معناى حديث.
1) . معالم المدرستين عسكرى : ج 1 ص 243 - 267.
در مورد حديث غدير، تواتر خبر چنان بود كه هيچ راهى براى انكار نبود.(1)
16 از صد و ده صحابى، و در تعليقه صحيفة الامام الرضا عليهالسلام (چاپ مدرسه الامام المهدى عليهالسلام: ص 172 -
225، از صد و شصت و هفت صحابى. چنين تواترى در مورد كمتر حديثى ديده مىشود، چرا كه اين راويان از بلاد مختلف و قبايل گوناگون هستند، و به هيچ وجه احتمال توطئه آنها بر جعل حديث نمىرود. علاوه بر قرائن تاريخى ديگر كه در كتب مفصل مربوط مورد بحث قرار گرفته است.
تنها راهى كه براى انكار باقى مانده بود، تأويل معناى حديث بود، كه اين تأويل هم با استفاده از معانى مختلف كلمه «مولى» انجام شد. براى لفظ «مولى» در كتب لغت، تا بيست و شش معنى ثبت شده كه به دليل قرائن عديده، هيچ كدام جز «سرپرست و اولى به مؤمنين از نفس آنها» در اين حديث نمىتواند مورد قبول باشد.(2)اين تحريف معنوى، از همان زمان صدر اسلام آغاز شد. به شهادت احاديثى كه موجود است، از امام سجاد، امام باقر و امام حسن عسكرى عليهمالسلام اين سؤال مطرح شد.
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »(3)
يكى از آياتى كه در مدينه و پيش از سفر حجة الوداع بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد آيه ميثاق بود:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما
1) . سند حديث غدير در كتابهاى متعددى به طور مفصل بيان شده و در فصل دوم اين دائرة المعارف حديث غدير و خطبه غدير آمده است. از جمله كتاب عبقات الانوار مير حامدحسين (بخش حديث غدير) ، و كتاب الغدير علامه امينى: ج 1 ص 14 -
2) . اين بحث را در منابع مختلف مىتواند دنبال كرد. از جمله: الغدير: ج 1 ص 340 - 400. عبقات الانوار: مجلد حديث غدير. معنى حديث الغدير سيد مرتضى خسروشاهى، چاپ 1398، قم . رسالة فى معنى المولى (شيخ مفيد) كه در ضمن مجموعه «عدة رسائل» او چاپ شده است. فيض القدير (محدث قمى) خلاصه مجلد غدير از عبقات الانوار. غاية المرام: باب 16 و 17. كفاية الخصام: ج 6 و 7. كشف المهم (محدث بحرانى) .
3) . مائده / 7، 8 . غدير در قرآن: ج 1 ص 35 و ج 3 ص 389 - 391. واقعه قرآنى غدير: ص 11، 26، 69 .
گرفت آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت نموديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خدا به آنچه در سينههاست آگاه است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
پس از نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » در مسير پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى غدير و با اين اقرار كه مردم در برابر مقام اولى به نفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله نمودند، آيهاى ديگر به عنوان سند و شاهدى از اين اعتراف نازل شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» : «نعمت خدا بر شما و پيمان او را به ياد آوريد كه با شما ميثاق بست آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به باطن قلبها آگاه است» .(1)
توضيح اينكه:
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر اين ولايت اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» اعلان كردند. متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را به ياد داشته باشيد، چرا كه زمينههاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » را در مدينه به عنوان مقدمهاى بر سفر غدير ذكر مىكند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مىنمايد:
گفتند: يا رسول اللّه ! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوارتريد ؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296، 297. الاقبال: ص 453، 459.
نداريد. ما هم گفتيم: «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» . اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم» .(1)
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: فَاَنْزَلَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » ثُمَّ اَنْزَلَ: «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ ... »(2)كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلّم است.
نزول اين آيه در چنين موقعيتى، با هدفِ خاطرنشان ساختن پيمانهاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليهالسلام درباره همين آيه شريفه مىفرمايد: ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد ... ، كه نصب امير المؤمنين عليهالسلام به عنوان امام همه خلق است.(3)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مىفرمايد: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اطَعْنا، ولى سپس پيمان خداوند را شكستند.(4)
اينك با مرورى بر پيمان بستنهاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مىيابيم كه ميثاق واحدى در جلوههاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مىكند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مىتواند باشد:
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» گفتند.
بار دوم در اواخر خطابه غدير بود؛ كه حضرت از مردم اقرار لسانى گرفت و صراحتا كلمه عهد و پيمان را به ميان آورد و بدين صورت پيمان دوم به انجام رسيد، آنجا كه فرمود:
فَقُولُوا بِأجْمَعِكُمْ: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ ... ، لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ ... . فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا مِنْ قُلُوبِنا وَ أنُفِسنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا ... ، لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً:
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم ... ، از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم ... . پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان ... ، هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
بار سوم با پايان يافتنِ خطبه، مردم به طرف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو آمدند و صداى مردم بلند شد: نَعَمْ، نَعَمْ ! سَمِعْنا وَ أطَعْنا امْرَ اللّه وَ امْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ أيْدينا : آرى، آرى ! شنيديم و اطاعت مىكنيم امر خدا و رسولش را با قلبها و جانها و زبانها و دستانمان.(1)
بار چهارم بيعت رسمى بود كه هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با امير المؤمنين عليهالسلام رسما دست بيعت دادند و اين ميثاق الهى را به محكمترين شكل ممكن نشان دادند.
مىبينيم هيچ پيمانى چنين مراحل بهم پيوسته و محكمى نداشته، و هيچ پيمان مستحكمى اين گونه زير پا گذاشته نشده است. پس جا دارد خداوند آن را به رخ مردم بكشد و يادآور شود كه: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» ، و از مردم بخواهد كه در اين باره از خدا بترسند كه خدا از نيت قلبها آگاه است: «وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» .
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 217 ح 133.
در عرفات در سفر حجة الوداع نيز، جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: اجل تو نزديك شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آنچه چارهاى و فرارى از آن نيست (يعنى مرگ) خواهم برد. اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما؛ و آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابىطالب است.
او را به عنوان علامت براى مردم به پا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان ياد آورى كن آنچه از آنان تعهد گرفتهام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كردهام، و عهدى كه با آنان داشتهام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابىطالب.
آنگاه خداوند با اشاره به آيه 3 سوره مائده «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ» - كه هنوز نازل نشده بود - ارتباط كمال دين را با ولايت على عليهالسلام بيان كرد ... .(1)
در ادامه نيز، هنگامى كه نماز صبح دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع به سوى غدير خم خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد و حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و نزول آيه تبليغ را خبر داد.
بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اجراى فرمان الهى عجله نشان داد. همزمان آيه 7 سوره مائده كه در مدينه قبل از سفر حج نازل شده بود تكرار
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 151، 202، 203. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 ، 52 ، 176، 177، 297. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آنگاه كه گفتيد پذيرفتيم و اطاعت مىكنيم» .
اين پيمان اشاره به «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» بود كه مردم قبل از حركت به سوى مكه در مدينه درباره آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » گفتند، و اكنون نتايج آن را در غدير با «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» مىگرفتند.(1)
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ، إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ للّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
«بياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما گرفته آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و تقوى را به كار بنديد كه خداوند از راز سينهها آگاه است. اى كسانى كه ايمان آوردهايد به خاطر خدا استوار و بر عدالت شاهد باشيد و كينه توزى با قومى باعث نشود كه بىعدالتى نماييد عدل پيشه كنيد كه آن به تقوى نزديكتر است و تقوا پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
1) . تفسير برهان: ج 1 ص 488 ح 2. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 115.
«وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ»(1):
«و چنين بوديم كه روز قيامت را تكذيب مىكرديم» .
اين دو آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
امام صادق عليهالسلام درباره ملاقات دو مؤمن با ولايت در غدير، دستور دادهاند كه وقتى به يكديگر مىرسند چنين بگويند:
الْحَمْدُ للّهِ الَّذى اكْرَمَنا بِهذَا الْيَوْمِ وَ جَعَلَنا مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ جَعَلَنا مِنَ الْمُوفينَ بِعَهْدِهِ الَّذى عَهِدَهُ الَيْنا وَ ميثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِنْ وِلايَةِ وُلاةِ امْرِهِ وَ الْقُوّامِ بِقِسْطِهِ وَ لَمْ يَجْعَلْنا مِنَ الْجاحِدينَ وَ الْمُكَذِّبينَ بِيَوْمِ الّدينِ:
سپاس خدايى را كه ما را به اين روز اكرام فرموده و ما را از مؤمنين و وفا كنندگان به پيمانش - كه با ما عهد بسته و ميثاقى كه با ما پيمان بسته - قرار داده، كه آن پيمان صاحب اختيارى واليان امرش و قائمين به عدلش است، و خدا را شكر كه ما را از منكرين و تكذيب كنندگان به روز قيامت قرار نداده است.(2)
در اين فراز از دعا دو آيه قرآن تضمين شده است. يكى آيه ميثاق كه فعل آن به خاطر سياق دعا از ضمير خطاب به متكلم برگردانده شده و به جاى «واثَقَكُمْ» كلمه «واثَقَنا» آمده است. ديگرى آيه سوره مدثر است كه جمله «كُنَّا نُكَذِّبُ» به صورت اسم فاعل و كلمه «الْمُكَذِّبينَ» آورده شده است.
از اين دعايى كه براى ملاقات برادران مؤمن در روز غدير آموختهاند، دو نكته مهم فرا مىگيريم كه در واقع تفسير دو آيه قرآن است:
نكته اول: واليان امر خدا
پيمانى كه خدا با ما به نام ولايت بسته بايد تفسير شود. در اين دعا با نسبت دادن «وُلاة امر» و نيز «قائمين به عدل» به خدا با ضمير «ه» به ما مىفهماند كه اگر ما ولايت را پذيرفتهايم به خاطر آن است كه واليان امر از طرف خداوند تعيين شدهاند، و آنكه بتواند عدالت واقعى را بر قرار كند كسى است كه از طرف خدا براى اين كار منصوب شود.
درباره اين آيه دو حديث وارد شده كه عمق مطلب را روشنتر مىنمايد:
يك. اطاعت اگر چه خوشمان نيايد
حذيفة بن يمان مىگويد: وقتى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» نازل شد، پرسيدند: يا رسول اللّه، اين ولايتى كه شما از خود ما بر ما صاحب اختيارتريد، كدام است ؟ فرمود: گوش به فرمان بودن و اطاعت در آنچه خوشتان بيايد يا شما را خوش نيايد.
گفتيم: گوش به فرمانيم و اطاعت مىكنيم. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .(1)
دو. اطاعت ياد نعمت است
درباره آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ ... » فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مردم پيمان ولايت را گرفت گفتند: شنيديم و اطاعت مىكنيم، ولى بعد پيمان خود را شكستند.(2)
نتيجه اين است كه ما با خداوند متعال پيمان بستهايم كه فقط منصوب شدگان از طرف او را به صاحب اختيارى خود بپذيريم، و در اين باره از آنچه در توان داريم دريغ نكنيم.
نكته دوم: انكار به معناى تكذيب
آيا انكار ولايت ارتباطى با انكار روز قيامت دارد ؟ در اين دعا پس از آنكه از خداوند مىخواهيم ما را در ولايت ثابت قدم فرمايد متقابلاً مىگوييم: ما را از منكرين قرار مده؛ و با اشاره به آيه قرآن انكار ولايت را تكذيب روز قيامت به حساب مىآوريم.
اين بدان معنى است كه اگر كسى اين دستور و پيمان الهى را زير پا مىگذارد گويا قبول ندارد كه روزى در پيشگاه الهى بايد پاسخگوى سؤال درباره آن باشد، وگرنه چه پاسخى در برابر سؤال روز قيامت خواهد داشت.
در مورد آيه ميثاق كتابى ارزشمند و جامع تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. لازم است در اينجا اين كتاب گرانسنگ معرفى شود:
«آيه ميثاق غدير» ، غلامرضا صادقىفرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 998 ص. در اين كتاب طى نوزده فصل، مفصل در مورد آيه ميثاق: «وَ اذكُروا نِعمَةَ اللّهِ عَلَيكُم وَ ميثاقَهُ الَذى واثَقَكُم بِهِ ... » و از جهات مختلف در مورد اين آيه شريفه سخن گفته است. فهرست اين عناوين كتاب از اين قرار است:
فصل 1: پيشگفتارى بر تحليل آيه ميثاق غدير. فصل 2: مرورى بر آيه ميثاق غدير. فصل 3: كلمهها و تركيبهاى آيه ميثاق غدير. فصل 4: نعمت و ميثاق خدا در زمان و مكانى ويژه و راه ذكر آن. فصل 5 : فرمان به ذكر تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مىداند. فصل 6 : عهد، مبايعه، ميثاق، اقرار و اداى شهادت. فصل 7: «سمعنا و اطعنا» تعهدى قطعى براى هميشه. فصل 8 : مواثقه با ميثاق خدا. فصل 9: توضيح «ذكر» . فصل 10: اقرارى همگانى در يك واقعه. فصل 11: سمع و طاعت مطلق. فصل 12: تحليلى از آيه ميثاق غدير. فصل 13: تلاشى براى شناخت نعمت و ميثاق و اقرار و شهادت آيه ميثاق غدير. فصل 14: واقعه غدير خم. فصل 15: مذاكره ذكر نعمت و ميثاق خدا در غدير خم بخشى از «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» . فصل 16: اقرار
و ذكر نعمت و ميثاق خدا در غدير خم همه در سوره مباركه حمد. فصل 17: ميثاقى براى بعثت دوازده نقيب پيامبر صلىاللهعليهوآله. فصل 18: «اشهد ان عليا امير المؤمنين و ولى اللّه» سومين شهادت اذان. فصل 19: تعهد خداوند در برابر ميثاق خودش، ميثاق غدير خم.
آيه «وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ ... »(1)
يكى از رخدادهاى مهم پيش از غدير، نزول آيات حج و در پى آن سفر حجة الوداع است. از جمله اين آيه است:
«وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ» :
«بين مردم براى حج اعلان عمومى كن كه پياده و بر هر مركب لاغرى و از هر گردنه دور دستى نزد تو مىآيند» .
با نزول اين آيات برنامه حج و اعلام ولايت همزمان و با پشتيبانى آيات قرآن آغاز شد. با اين دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره حج اعلان عمومى داد. از يك سو مناديانى را در مدينه و اطراف آن فرستاد تا تصميم حضرت براى اين سفر را به اطلاع همه برسانند، و اعلان كنند كه هر كس بخواهد مىتواند همراه حضرت باشد.
از سوى ديگر، به مناطق دوردست از قلمرو اسلام و كسانى كه امكان نامه فرستادن به آنان بود نامه نوشته شد كه: پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد حج دارد، و براى هر كس امكان دارد خود را براى حضور در اين سفر آماده كند.
با اين روش، خبر اين سفر تا اقصى نقاط قلمرو اسلام در آن روز رسيد. از اطراف دور و نزديك مدينه، مردم بسيارى براى همراهى حضرت در اين سفر وارد مدينه شدند، تا اعمال حج را از نزديك ببينند و از خود حضرت بياموزند.(2)
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... »(1)= آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ للّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ ... »(2)= آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ . إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّهَ ... »
شروع حجة الوداع(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله روز شنبه بيست و پنجم ماه ذى القعده سفر حجة الوداع را شروع نمودند. حضرت غسل كرده و دو لباس احرام همراه برداشتند و همراه كاروان هفتاد هزار نفرى حجاج از مدينه خارج شدند.(2)
در سفر حجة الوداع دو مقصد اساسى در نظر بود، و آن عبارت بود از بيان دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براى مردم به طور كامل و رسمى تبيين نشده بود؛ يكى حج، و ديگرى مسئله خلافت و ولايت و جانشينى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله.
در اين كاروان عظيم مردانى به تنهايى عازم سفر بودند. زنانى نيز تنها براى حج مىرفتند. گروهى با همسران خود آمده بودند. عدهاى با پسران و دختران بزرگسال خود همراه بودند و گروهى كودكان خود را نيز آورده بودند.
در اين سفر، اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و ساير فرزندان آن حضرت بودند - همگى سوار بر هودجهاى شتران همراه حضرت بودند.
كليه همسران حضرت هم براى سفر حج آمده بودند. همسران حضرت كه عبارت بودند از: امسلمه، ريحانه، صفيه، زينب بنت جَحَش، ميمونه بنت حارث، سُوده بنت زَمعَه، امّ حبيبه بنت ابى سفيان، عايشه، حفصه. همسران حضرت در اعمال حج و پس از آن و در غدير و مراسم آن و بازگشت به مدينه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
كاروان حجة الوداع با احرام از «مسجد شجره» - كه در نزديكى مدينه است - راهى مكه شدند، و مردم سواره و پياده همراه آن حضرت به حركت در آمدند و پس از طى منازل به مكه رسيدند، و همچنين در اعمال حج و پس از آن و در غدير و مراسم آن و بازگشت به مدينه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
اين كاروان به يادماندنى، به راه افتاد، تا پس از رسيدن به غدير و آماده سازى منبر و سايبان و اعلان رسمى، غدير براى اولين بار شاهد اجتماع عظيم بشرى بود. تا خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله سخنرانى تاريخى و آخرين و بلندترين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كند. افتخار اين مجلس حضور پنج وجود معصوم يعنى پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام بود، و حضرت محسن عليهالسلام نيز در آن روزها انتظار تولد خويش را داشت.
منازل كاروان حجة الوداع از مدينه تا مكه(1)
سير كاروان حجة الوداع از مدينه تا مكه، به طور اجمال از اين قرار است(2):
حضرت در مسجد شجره - كه در «ذو الحليفة» در نزديكى مدينه است - احرام بستند. آنگاه كاروان عظيم حجاج لبّيك گويان به سوى مكه حركت كردند.
در بين راه مدينه تا مكه، افراد قبايل و كسانى كه از دو سوى جاده راهى به منطقه خود داشتند به جمعيت اضافه شدند. هر چه كاروان به مكه نزديكتر مىشد، تعداد
جمعيت بيشتر مىشد؛ به گونهاى كه لبيك گويان از مكه تا مدينه متصل بودندو بسيارى از آنان پياده بودند.
از آنجا كه دستجمعى حركت كرده بودند و وقت نيز تا ايام حج كم بود، لذا سرعت قافله زياد بود و اكثر اوقات را در حال حركت بودند و فقط براى نماز و استراحت پياده مىشدند. نماز ظهر و عصر را در يك وقت و نيز مغرب و عشا را در يك وقت به جماعت مىخواندند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از احرام در مسجد شجره وارد بيابان «بَيْداء» شدند و پس از عبور از بَيْداء، صبح روز يكشنبه در منزل «مَلَل» بودند و نماز صبح را در آنجا خواندند، و پس از آن به راه افتاده و تا شب به حركت ادامه دادند. پس از روز يكشنبه از منزل «مَلَل» حركت كردند و تا شب به «شَرف السَيّالة» رسيدند، و در آنجا نماز مغرب و عشا را خواندند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبح روز دومِ سفر خود به سومين منزل به نام «عِرْق الظَبْيَة» رسيدند و نماز صبح را در آنجا خواندند. منزل چهارم حضرت در روز اول سفر حجة الوداع «رَوْحاء» بود كه حضرت توقف مختصرى كردند. سپس از روحاء حركت كردند تا به «رُوَيثَه» رسيدند.
منزل ششم «مُنصرَف» بود، كه «غَزاله» نيز ناميده مىشد، و حضرت نماز عصر را در آنجا خواندند.
منزل هشتم «مُتَعَشّى» بود كه نماز مغرب و عشا در را خواندند و شام را همانجا صرف كردند، و براى نماز صبح روز سهشنبه به «اَثايَه» رسيدند. منزل دهم «عَرْج» بود، كه روز سه شنبه به آنجا رسيدند، و پس از آن به منطقه «لُحَى الجَمَل» رسيدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز چهارشنبه به منزل دوازدهم به نام «سَقْياء» ، و در روز پنجشنبه به منزل سيزدهم به نام «اَبْواء» رسيدند، و در آنجا قبر مادر خود حضرت آمنه را زيارت كردند، و پس از ابواء به منزل چهاردهم به نام «تَلَعاتُ الْيَمَن» آمدند.
حضرت روز جمعه با عبور از منزل شانزدهم كه همان «جُحْفه» و «غدير خُم» بود، عازم منزل هفدهم به نام «قُدَيد» شده و شنبه آنجا بودند. «قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شدند.
در قُديد پيادهها سختى راه را مطرح كردند و از آن حضرت مركبهايى براى سوار شدن خواستند. حضرت ضمن اعلام نداشتن سوارى دستور داد براى آسانى سير كمرهاى خود را ببندند و با حركت سريعتر طى طريق را بر خود آسانتر نمايند.
كاروان حجة الوداع روز يكشنبه به منزل نوزدهم به نام «عُسفان» رسيدند، و پس از آن و در روز دوشنبه چهارم ذى الحجه به منزل بيستم به نام «مَرُّ الظَهران» رسيدند و تا شب آنجا ماندند.
در روز دوشنبه چهارم ذى الحجه و پس از توقف در منزل «مَرُّ الظَهران» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى منزل بيست و يكم به نام «سَرِف» حركت كرده و به آنجا رسيد. بالاخره كاروان حجة الوداع، پس از ده روز طىّ مسافت، در روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
جمعيت كاروان حجة الوداع(1)
هنگامى كه مراسم حجة الوداع در شُرف آغاز بود، تركيب جمعيتى كه براى مراسم حج آماده مىشدند قابل توجه بود. كاروانى كه از مدينه به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حجة الوداع حركت كرد هفتاد هزار نفر بودند.
كاروان همراه امير المؤمنين عليهالسلام كه از يمن براى حج آمدند دوازده هزار نفر بودند، گذشته از لشكر هزار نفرى كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 19.
بين راه مدينه تا مكه - از راست و چپ جاده - جمعيت انبوهى از شهرها و روستاها و چادرنشينان به كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوستند.
اهالى مكه و اطراف آن از سمت طائف و نجد و جده، و كسانى كه از آن سوى درياى سرخ در آفريقا با خبر شده و از حبشه و سودان و غير آن براى حج آمده بودند، جمعيتهاى ديگرى بودند كه به سيل عظيم حجاج افزوده شدند.
طوايفى بزرگ و گروههايى عظيم به طور دستجمعى و يكجا در حجة الوداع شركت كرده بودند. از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند.(1)
در مكه احدى از قريش نماند مگر آنكه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع حاضر شد.(2)
در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد.(3)
در روايتى به صراحت ياد شده كه عدهاى از اهل نجد آمده بودند.(4)
در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» ياد شدهاند كه در حجة الوداع شركت كردند.(5)
افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند.(6)
روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز
نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مىدادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند.(1)
شبهه حضور امير المؤمنين عليهالسلام در ايام غدير در يمن(2)
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا امير المؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى سفر حجة الوداع، امير المؤمنين عليهالسلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مىپرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از حركت از مدينه، نامهاى براى امير المؤمنين عليهالسلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا امير المؤمنين عليهالسلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
با نزديك شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه از طرف مدينه، امير المؤمنين عليهالسلام هم از طرف يمن به اين شهر نزديك شدند. حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر صلىاللهعليهوآله شتافتند و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيدند و گزارش سفر را دادند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
امير المؤمنين عليهالسلام به محل لشكر بازگشتند و همراه آنان - همزمان با قافله پيامبر صلىاللهعليهوآله روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
شبهه قاضى لايجى
ظاهرا اولين كسى كه اين شبهه را مطرح كرده و در اين باره ترديد كرده، قاضى عبدالرحمن بن احمد لايجى (م 756 ق)(1)در كتاب «المواقف» است. او مىگويد: على عليهالسلام در روز غدير با پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود، زيرا در يمن حضور داشت.(2)
1) . شافعى مذهب و گفته شده حنبلى بوده است.
2) . المواقف: ص 405. وى افزوده كه اين حديث حضور اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير صحيح نيست و ادعاى ضرورت زورگويى است. بسيارى از محدثان آن را روايت كرده و صحيح دانستهاند، از جمله: ابوعيسى ترمذى (م 279 ق) در مشكل الأثار: ج 2 ص 308 مىگويد: اسناد اين حديث صحيح است و در هيچ يك از رواياتش اشكال و خدشهاى نيست. ابنعبدالبرّ (م 364 ق) در الاستيعاب: ج 2 ص 273 مىگويد: تمام اينها آثارى ثابت و روشن است. ابنكثير (م 748 ق) در البداية و النهاية: ج 5 ص 201 حديث را ذكر مىكند، آنگاه مىگويد: شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديثى صحيح است. ابنحجر (م 974 ق) در الصواعق المحرقة مىگويد كه حديثى صحيح است كه شكى در آن نيست. جماعتى مانند ترمذى و نسائى و احمد آن را روايت كردهاند. بنا بر اين راههاى آن بسيار است، و آن را شانزده تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآلهروايت كردهاند. در روايتى از احمد آمده است: سى صحابى آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده و به نفع على عليهالسلام بدان گواهى دادهاند، و بسيارى از اساتيد آن صحيح يا حسن است، و به كسى كه در صحت آن اشكال كند اعتنا نمىشود. نيز به كسى كه آن را با اين بهانه كه على عليهالسلام در يمن بوده نپذيرد، چون بازگشت حضرت از يمن ثابت شده است. مرقاة المفاتيح قارى : ج 1 ص 476. ابنكثير دمشقى مىگويد: شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديث متواتر است. يقين دارم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را فرموده است. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 209. براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: شرح المقاصد (تفتازانى، م 793 ق) : ص 56 . قاضى نعمان (م 363 ق) در مورد انگيزهاى كه طبرى «كتاب الولاية» را تأليف كرده گفته است: كتابش را كه ذكر كرديم. كتابى لطيف و ساده است. آن را نگاشت، زيرا كسى از او پرسيد كه از فردى شنيده است: على عليهالسلام در حجة الوداع همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نبود كه در غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعلام ولايت على صلىاللهعليهوآله برخيزد. اين اشكال بدين هدف مطرح شده تا حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله «من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه» رد شود. طبرى از نادانى گوينده اين سخن بسيار تعجب كرده، و به روايت ثابتى احتجاج كرده كه مىگويد: على عليهالسلام از يمن بازگشت و خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد. شرح الاخبار: ج 1 ص 130. فضائل على بن ابىطالب عليهالسلامو كتاب الولاية (طبرى - جعفريان) ج 1.
و اما پاسخ به شبهه قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بىدليل مىگوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيرههاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مىگويد كه اميرمؤمنان عليهالسلام به دستور رسول اعظم صلىاللهعليهوآله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مىگويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلىاللهعليهوآله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مىگويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مىكند و از دومى ياد نمىكند و خود را به فراموشى مىزند ؟ ! واقعا انسان نمىداند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، رواياتى را مىآوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مىكند:
ابنسعد (م 231 ق) مىگويد: گفته مىشود سرّيه على بن ابىطالب عليهالسلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله روى داد. گفتهاند:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنىها فرود آمدى و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند.
حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليهالسلام بريدة بن خصيب اسلمى(1)را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنىها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند.
امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليهالسلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنىها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليهالسلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليهالسلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليهالسلام قرعه
1) . بريدة بن خصيب بن عبداللّه بن حارث بن اعرج بن سعد اسلمى. گفته شده: سال هجرت اسلام آورده است، هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال هجرت بر او گذشت. وى در غزوه خيبر و فتح مكه حضور داشت و پرچمدار بود. ابنسعد و ابوعبيده گفتهاند: سال 63 وفات كرد. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 469، 470. در تاريخ خليفه: ص 156 آمده كه در ايام يزيد بن معاويه درگذشت.
انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(1)
از ابناثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على بن ابىطالب عليهالسلام به نجران فرستاده شد(2)، تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(3)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليهالسلام را به يمن ياد كرده مىگويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليهالسلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهمهاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مىدادند و سپس به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفتند، كه ايراد نمىگرفت. اين كار را از على عليهالسلام خواستند.
1) . الطبقات الكبرى: ج 3 ص 169. يعمرى آن را از «الطبقات الكبرى» در السيرة النبوية: ج 2 ص 258 روايت كرده است. در تاريخ طبرى آمده است: از براء بن عازب نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را به سوى اهالى يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. من هم جزء ياران او بودم. او در آنجا شانزده ماه اقامت كرد كه اهل يمن هيچ پاسخ مثبتى ندادند. بنا بر اين پيامبر صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را فرستاد و فرمان داد كه خالد و همراهانش را بازگرداند. اما اگر كسى از افرادى كه همراه خالد بودند خواست با امام بماند، اجازه داشته باشد. براء گويد: از شمار كسانى بودم كه همراه امام مانديم. وقتى به ابتداى يمن رسيديم، به قوم خبر رسيد كه گرد آمدند. فجر هنگام امام با ما نماز گزارد. وقتى فارغ شد، ما را در يك صف كرد. سپس پيش روى ما ايستاد، پس خدا را ستود و ثنا گفت. آنگاه نوشته رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بر آنان خواند. پس همه هَمدانيان در يك روز اسلام آوردند و آن را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نوشت، چون نوشتهاش را خواند، به سجده افتاد و آنگاه نشست و فرمود: سلام بر هَمدان. آنگاه پى در پى يمنيان اسلام آوردند.
2) . يعنى در سال دهم هجرت.
3) . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 301.
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىبرم تا حضرت دستور دهد. اينك رسول خدا صلىاللهعليهوآله در موسم حج است. او را ديدار مىكنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مىدهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(1)رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از لباسهاى يمنى بود. همچنين بارهاى بسته و چهارپايانى كه غنيمت گرفته بود؛ چهارپايانى كه صدقه اموال يمنىها بود.(2)
جزرى شافعى در «اسنى المطالب» گفته است: سبب اين خطبه در روز غدير مطلبى است كه ابناسحاق ذكر كرده است: كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام و خالد بن وليد را به يمن به عنوان امير فرستاد. امام بازگشت و در مكه هنگام حج آخرين پيامبر صلىاللهعليهوآله با حضرت ديدار كرد، و در مورد امام قيل و قال زيادى شده بود. برخى از همراهان امام بر ضد ايشان سخن مىگفتند، چرا كه بازگشت و جانشين امام غنائم را به سپاهان بخشيد. امام شتابان به سوى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رفت. چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حج فارغ شد، به غدير خم فرود آمد و اين خطبه را خواند، تا ارزش على عليهالسلام را به مردم برساند و گفته ديگران را در مورد او ردّ كند.(3)
1) . ياقوت حموى در معجم البلدان: ج 4 ص 235 گفته است: قريهاى در طائف است. در كتاب «المغازى» آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله قطبة بن عامر بن حديده را به «تباله» فرستاد تا به «خثعم» در سال نهم حمله برد. پس از محلى كه بدان «فتق» گفته مىشد گذر كرد.
2) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1080، 1081. لسان العرب (ابنمنظور) : ج 9 ص 343، در تفسير و توضيح معكومه (كه در روايت آمده) مىگويد: عكم المتاع يعكمه عكما: آن را با پارچه محكم كرد؛ و آن بدين معنى است كه مثلاً چادرشب را مىگستراند و در آن كالا را قرار مىدهد و پارچه را مىبندد، كه در اين صورت بدان «عكم» مىگويند. عكام طنابى است كه پارچه را با آن مىبندند.
3) . اسنى المطالب: ص 51 . در حاشيه كتاب آمده است: اگر تمام كتاب مغازى و سيرهاش بر همين منوال و شيوه بحث غير منطقى باشد، بايد فاتحه تاريخ و سيره را خواند. اين خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر الهى و براى اجراى فرمانى مهم بود؛ يعنى تعيين خلافت الهى و قرار دادن خلافت براى اميرمؤمنان عليهالسلام، كه در پى آن دين كامل و نعمت تمام مىشود، و اين حق است. چگونه معقول است كه گفته شود پيامبر صلىاللهعليهوآله هزاران حاجى را در گرماى بسيار شديد جمع كند كه تنها قدر و منزلت على عليهالسلام را به آگاهى ديگران برساند ؟ !
هر كس در اين نصوص و مطالب به دور از تعصب و جانبدارى بينديشد، آشكارا در مىيابد كه امام اميرمؤمنان على عليهالسلام بعد از آنكه كار مهمى را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدان فرمان داده بود انجام داد، از يمن پيروزمندانه بازگشت و در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست.
از امورى كه دلالت مىكند امير المؤمنين عليهالسلام در رويداد غدير حاضر بوده و در يمن نبوده، روايات متواترى است كه صراحت دارند پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است.
در اينجا به پارهاى از اين نصوص - كه از مصادر معتبر نزد مسلمانان نقل شده - توجه فرماييد:
يك. امام حنابله، احمد بن حنبل (م 240 ق) در كتاب خويش «فضائل الصحابة» نقل كرده است: عبداللّه براى ما روايت كرد و گفت: پدرم براى من از ابننمير از عبدالملك از عطيه عوفى روايت كرد: نزد زيد بن ارقم آمدم و به او گفتم: يكى از بستگانم از تو حديثى درباره على عليهالسلام در روز غدير نقل كرده است. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم.
گفت: اى عراقيان، شما قابل اعتماد نيستيد ! به او گفتم: از جانب من هراسى نداشته باش. گفت: باشد. ما در جحفه بوديم(1)كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام ظهر بر ما وارد شد، در حالى كه بازوى على عليهالسلام را گرفته بود. پس فرمود: اى مردم، آيا نمىدانيد به مؤمنان از خودشان شايستهترم ؟ گفتند: آرى ! فرمود: پس هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام
1) . «جحفه» قريهاى بزرگ و داراى منبر نماز جمعه بر سر راه مدينه به مكه با فاصله چهار منزل بود، كه ميقات مصريان و شاميان است. بين جحفه و غدير دو ميل فاصله است. سكرى گفته است: جحفه در سه منزلى مكه بر سر راه مدينه است. معجم البلدان: ج 2 ص 111.
مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم.(1)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد.
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در منطقهاى فرود آمديم كه به آن خُمّ مىگفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پارچهاى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود:
آيا نمىدانيد يا گواهى نمىدهيد كه من شايستهتر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(2)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مىكند:
على عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيد: آيا نمىدانيد از هر مؤمنى شايستهتر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليهالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مىگويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدم.(1)
پس در اينجا زيد بن ارقم، عامر بن واثله صحابى را - كه هنوز در ذهنش شكى بود - مخاطب ساخت و او را از ترديد در حديث بيرون آورد. ولى وقتى از او در مورد اين اضافه «خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد» مىپرسند، مىگويد: چنان كه شنيدم خبر مىدهم ! ؟
گويى زيد عبارت را نشنيده و خواسته در ذيل روايت تشكيك كند و آن را پنهان سازد، اما صدر و ابتداى روايت را تأييد مىكند ! شايد ترديد او سبب شده كه بعضى از محدثان و راويان و اهل حديث و رجال و مانند ابنتيميه(2)و ابنابىداوود و ابنابىحاتم در عبارت ترديد كنند.
در كتاب «المصنّف» ابنابىشيبه آمده است: شريك براى ما از ابويزيد، و وى از پدرش نقل كرد: ابوهريره وارد مسجد شد. نزد او آمديم. در مقابل او جوانى برخاست و گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد ؟ گفت: آرى. جوان گفت: اما من از تو بيزارم. گواهى مىدهم كه دشمنى كردهاى با كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دوستى نمودهاى با كسى كه على عليهالسلام را دشمن مىدارد. مردم او را با سنگريزه زدند.(3)
دو. همچنين احمد به سند خويش از براء بن عازب نقل كرده است: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع حركت كرديم تا به غدير رسيديم. در اين هنگام ندا داده شد كه براى نماز جمع شويد، و زير درختى را براى پيامبر جارو و تميز كردند.(1)
حضرت دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: اين (على عليهالسلام) مولاى كسى است كه من مولا و سرپرست اويم. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد. پس از آن عمر به على عليهالسلام برخورد و گفت: اى فرزند ابىطالب، مباركت باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن گرديدى.(2)
ص 81 .
سه. احمد بن سند خويش از ابوليلى كندى(3)نقل مىكند: از زيد بن ارقم شنيدم: منتظر تشيع جنازهاى بوديم كه كسى از اباعامر پرسيد: آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه روز غدير خم به على عليهالسلام بگويد: هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است ؟ گفت: بله. ابوليلى گفت: به زيد بن ارقم گفتم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود ؟ گفت: بله، آن را چهار مرتبه فرمود.(4)
1) . در روايت واژه «الكسح» آمده است؛ يعنى جارو كردن. كسح البيت و البئر؛ يعنى آن را جارو و پاك كرد. لسان العرب: ج 12 ص 80 .
2) . فضائل الصحابة: ص 233 ح 1044. انساب الاشراف: ج 2 ص 858 . مقتل الحسين عليهالسلام خوارزمى :
3) . مزّى گفته است: ابوليلى كندى، همپيمان كوفى قبيله كنده. گفته مىشود: اسمش سلمة بن معاويه است. احمد بن سعد بن ابىمريم از يحيى بن معين نقل كرده است: ثقه و مشهور است. تهذيب الكمال: ج 34 ص 239.
4) . فضائل الصحابة: ص 235 ح 1050. در المعجم الاوسط طبرانى : ج 4 ص 357، به سندش از حسن بن زيد، از پدرش زيد بن حسن، از جدش: از عمار ين ياسر شنيدم: در حالى كه على بن ابىطالب عليهالسلام در حال ركوع نماز مستحبى بود، گدايى نزديك او ايستاد. پس حضرت انگشترش را درآورد و به او داد. او به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ماجرا را گفت. پس بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه نازل شد: «به راستى كه تنها سرپرست و ولىّ شما خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» . پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را فراخواند و فرمود: هر كس من مولاى اويم پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد. شايد كسى شناخت كافى از موضوع ندارد، و گمان كند حديث «من كنت مولاه...» تنها به موضوع صدقه امير المؤمنين على عليهالسلام - كه انگشترش را به فقير داد - باز مىگردد. اما مىگوييم: مانعى ندارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را دو بار فرموده باشد؛ يكبار هنگام صدقه دادن انگشتر، و يك بار ديگر روز غدير.
چهار. در «تاريخ مدينة دمشق» آمده است: ابوعبداللّه خلاّل و اممجتبى دختر ناصر به نقل از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ازرق بن على، از حسان، از محمد بن سلمه، از پدرش، از ابوعبداللّه شامى گفته است:
وقتى نزد زيد بن ارقم نشسته بوديم و او در مجلس بنىارقم نشسته بود، مردى از قبيله «مراد» بر استرى وارد شد و گفت: ميان شما زيد كسيت ؟ قوم گفتند: اين شخص زيد است. گفت: تو را به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم مىدهم، آيا از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(1)
پنج. ميمون راوى مىگويد: يكى براى من از زيد نقل كرد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا دوست بدار هر كس على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.
شش. اممجتبى علوى به ما خبر داد: بر ابراهيم بن منصور خوانده شد: ابوبكر بن مقرى نقل كرد: هدبة بن خالد، از حمّاد - يعنى ابنسلمه - از على بن (زيد) ، از عدى بن ثابت، از براء نقل كرد:
با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. وقتى به غدير خم رسيديم، زير دو درخت را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جارو كردند، و در ميان مردم ندا داده شد براى نماز جمع شوند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخواند و دست او را گرفت و او را از جانب راست خويش بلند كرد و فرمود: آيا از هر مؤمنى شايستهتر و اولى از خود وى نيستم ؟ گفتند: آرى.
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 45. المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى : ج 3 ص 126.
و در يكى از دو حديث آمده: آيا همسرانم امالمؤمنين نيستند ؟ - . پس اين (يعنى حضرت على عليهالسلام) دوستدار كسى است كه من دوستارش هستم و مولاى شخصى است كه من مولايش هستم. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس او را دشمن بدارد دشمنش باش.(1)
هفت. ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابىعثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابىصخره نقل مىكنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابىكثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابنابىنقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه مكه بوديم كه بدان سو مىرفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسول خدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمانهاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش.
دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا، گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و برخيزاند.
1) . مسند ابىيعلى: ج 1 ص 257. مجمع الزوائد: ج 9 ص 105. سيوطى در تاريخ الخلفاء: ص 169 مىنويسد: حديث را اينان نقل كردهاند: احمد از على و ابوايّوب انصارى، زيد بن ارقم، عمرو ذىمر، ابويعلى از ابوهريره، طبرانى از ابنعمر، مالك بن حويرث، حبشى بن جناده، جرير، سعد بن ابىوقّاص، ابوسعيد خُدرى، انس، بزاز از ابنعباس، عماره و بريده. در اكثر روايات اين عبارت اضافه هست: خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش. احمد از ابىطفيل آورده است: سال 35 هجرى امام على عليهالسلام مردمان را در ميدان كوفه گرد آورد. سپس به آنان فرمود: هر مسلمانى را كه شنيد رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز غدير خم آن حديث را فرمود، به خدا سوگند مىدهم برخيزد. سى نفر برخاستند و شهادت دادند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مولايش هستم، على عليهالسلام مولايش هست. خدايا، هر كس دوستش دارد دوستش بدار، و هر كس دشمنش باشد دشمنش باش !
ابننقور مىافزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
هشت. ابنعساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مىكند: من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليهالسلام ناسزا مىگفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينهاش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(2)
نه. ابوهريره مىگويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مىشود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت.(3)
ابنكثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى» .(4)
ده. جرير بن عبداللّه بجلى(5): رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با دست بر بازوى على عليهالسلام زد و او را برخيزاند، كه بازويش كشيده شد. پس دستانش را گرفت و فرمود: ... .(6)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 169. العقد الثمين فى تاريخ البلد الامين مكى، م 832 قه : ج 5 ص 271. بهجة النفوس و الاسرار فى تاريخ دار هجرة النبى المختار صلىاللهعليهوآله (مرجانى، م 770 ق) : ج 2 ص 1009.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 173.
3) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 176.
4) . البداية و النهاية: ج 5 ص 203.
5) . سال 54 درگذشت. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 536 .
6) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179.
يازده. ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در غدير منصوب فرمود ... .(1)
دوازده. عبداللّه: ديدم پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت ... .(2)
اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر صلىاللهعليهوآله دست امام اميرمؤمنين على عليهالسلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليهالسلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينهها در حق امام اميرمؤمنان عليهالسلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست ؟ !
3 - قربانى امير المؤمنين عليهالسلام همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليهالسلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلىاللهعليهوآله: همان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم، و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، حضرت على عليهالسلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(3)بدين سبب از كنار خانه گذر كردم (چون حاجى نبايد در حال احرام خوشبو كننده استفاده كند) . فاطمه عليهاالسلام پرسيد: چه دارى ؟
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به اصحابش دستور داد و مُحلّ شدند (از احرام در آمدند) . پاسخ دادم: با همان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد، قربانى مىكنم. پس خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدم
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179. انساب الاشراف: ج 2 ص 356 آورده است: اسحاق از عبداللّه بن جعفر، از سعد بن اسحاق، از اسحاق بن ابىحبيب، از ابوهريره آورده است: در غدير به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهنگريستم كه ايستاده سخنرانى مىكرد و على عليهالسلام كنارش بود. دستش را گرفت و برخيزاند و فرمود: هر كس مولايش هستم اين مولايش است.
3) . در روايت «نضحت» دارد؛ يعنى خانه را خوشبو كرد. النهاية: ج 5 ص 70.
و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به من فرمود: چه كردى ؟ عرض كردم: با قربانى شما حج را به پايان رساندم. پس قربانى آورده و روى آنها علامت گذاردم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به يارانش فرمود: اگر سال آينده به حج آيم (چنان كه امسال ميسر گشت) ، همان كارى را مىكنم كه اصحاب كردند. اما قربانى كرده و روى آنها علامت گذاردهام. به من فرمود: 67 - يا 66 - شتر قربانى كن. براى خود 33 - يا 34 -
تا را نگهدار. از هر قربانى برايم مقدارى نگهدار.(1)
طبرانى به سند خويش به نقل از مروان اصغر، از انس ابن مالك مىگويد: وقتى على بن ابىطالب عليهالسلام از يمن آمد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: با چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: با قربانى (شما اى) پيامبر. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر همراهم قربانى نبود، مُحِلّ مىشدم(2)
چنانچه مىبينيم اين احاديث نيز دلالت دارد كه در حجة الوداع امام حضور داشت و همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد. پس در غدير نيز بود.
ابنسيدالناس در «السيرة النبوية» وقتى به چگونگى قربانى كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مى كند، مىنويسد:
على عليهالسلام جزو اهل صفّه بود. سپس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به قربانگاه در منى رو كرد و 33 شتر قربانى نمود. بعد به على عليهالسلام دستور داد هر چقدر باقى مانده بود قربانى كرد. از جمله قربانىهايى كه على عليهالسلام از يمن آورد. همچنين آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه آورده بود؛ كه تمامى صد شتر مىشدند.
1) . مسند رويانى: ص 131 ح 306. سنن ابىداوود: المناسك باب 24. «بُدُن» جمع «بُدنة» كه به شتر و ماده شتر و گاو قربانى مىگويند. به شتر نر بيشتر شبيه است. بدنه مىگويند چون بزرگ و تنومند است. النهاية: ج 2 ص 108.
2) . المعجم الاوسط: ج 4 ص 332 ش 47 / 6 . صحيح بخارى: ج 3 ص 486 ح 1558 كتاب الحج. صحيح مسلم: ج 2 ص 914 ح 213.
حلبى شافعى مىنويسد: از ابنعباس نقل است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع صد قربانى همراه آورد. سى تا از آنها را قربانى كرد، سپس به على عليهالسلام دستور داد هر چه باقى مانده بود قربانى نمود. به او فرمود: گوشت و پوست و جهازشان را بين مردم تقسيم كند. وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به محلى بين مكه و مدينه رسيد و سپس به غدير خم (نزديك رابغ) رسيد، صحابه را گرد آورد و براى آنها سخنرانى كرد و در آن فضل على عليهالسلام را بيان فرمود.
همچنين از بدگويى برخى كسانى كه همراه على عليهالسلام در يمن بودند بيزارى جست، چرا كه از على عليهالسلام به سبب كار عادلانهاى كه در حقشان كرد ايراد گرفتند؛ برخى گمان مىكردند ستم و بخل بوده است. در حالى كه در اين باره حق با على عليهالسلام بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم ! همانا بشرى مانند شمايم. نزديك است فرستاده پروردگارم (فرشته مرگ) به سراغم آيد و دعوت خدا را لبيك گويم. در نقل طبرانى آمده است كه فرمود: اى مردم ! خداى مهربان و آگاه مرا خبر كرده كه پيامبر بعدى نصف عمر پيامبر پيشين را خواهد داشت. گمان مىكنم نزديك است (براى مرگ) خوانده شوم، و بايد اجابت كنم. من مسئولم و شما مسئول. چه مىگوييد ؟
گفتند: گواهى مىدهيم فرمان خدا را به ما رساندى و تلاش كردى و خيرخواه ما بودى. خدا به شما پاداش خير بدهد.
فرمود: شهادت مىدهيد معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستادهاش است، و بهشت و جهنم حق است، و حشر بعد از مرگ حق است و قيامت بىشك مىآيد و خدا هر كس را در قبر است بر مى انگيزاند ؟ گفتند: بلى، شهادت مىدهيم. فرمود: خدايا، گواه باش ... .
سپس به تمسّك و چنگ زدن به كتاب خدا تشويق فرمود، و سفارش اهلبيتش عليهمالسلام را كرد، و افزود: ميانتان دو چيز گرانبها به جاى مىگذارم؛ كتاب خدا و عترت (اهلبيتم) . هرگز از هم جدا نمىشوند تا كنار حوض كوثر نزد من آيند.
به طور مكرر سه بار در حق على عليهالسلام فرمود: آيا از خودتان به شما اَولى و سزاوارتر نيستم ؟ مردم با تصديق و پذيرش پاسخ مىدادند. دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس مولايش منم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه وى را دشمن بدارد. هر كس به وى محبت داشته باشد به او محبت داشته باش. اما هر كس از وى كينه به دل داشته باشد بر او خشم گير. هر كس وى را يارى دهد يارىاش ده، و هر كس كمكش كند كمكش كن. اما هر كس وى را تنها گذارد و يارى ندهد ياريش مده. هر جا گردد، حق را همراهش گردان.
اين محكم ترين دليلى است كه شيعه اماميه و رافضه بدان تمسك مىكنند؛ كه على عليهالسلام از هر كس ديگرى به امامت شايستهتر است، و مىگويند: اين نص صريحى بر خلافت او است، كه سى صحابى آن را شنيده و بر آن گواهى دادندهاند. گفتند: بنا بر اين، براى على عليهالسلام بر ايشان همانند ولايتى است كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. به دليل فرمايش حضرت رسول صلىاللهعليهوآله: آيا شايستهتر به شما نيستم ؟
اين حديث صحيحى است كه با سندهاى صحيح و حسن نقل شده است، و به كسانى مثل ابوداوود و ابوحاتم رازى(1)كه در صحت حديث اشكال كردهاند اعتنايى نمىشود. عدهاى كه گفتهاند: عبارت «خدايا، دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد ... » جعلى و مردود است، جوابشان اين است كه اين عبارت از راههايى روايت شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است.
وارد شده كه على عليهالسلام خطبهاى خواند، و در آن حمد و ثناى الهى را به جا آورد. سپس فرمود: هر كس كه روز غدير حاضر بود را به خدا سوگند مىدهم برخيزد. كسى برنخاست بگويد. با واسطه خبردار شدم يا شنيدم: بلكه كسانى برخاستند كه با دو
1) . ابنحزم در المفاضلة: ص 264 مىگويد: اما عبارت «هر كس من مولاى اويم، پس على عليهالسلام مولاى او است» اصلاً از ثقات نقل نشده است. اما آن را محقق كتاب معجم الصحابة ج 4 ص 1522 خليل ابراهيم قوتلاى رد كرده و گفته است: اين سخن گزافى است كه از ابن حزم صادر شده است ! خدا از او درگذرد. بنا بر اين، حديث را راويان ثقه به طريقهاى متعدد نقل كردهاند.
گوش خود شنيده و به دل سپرده بودند. هفده تن از اصحاب و در روايتى سى صحابى و در «المعجم الكبير» شانزده و در روايتى آمده: دوازده تن از اصحاب برخاستند. حضرت فرمود: آنچه را شنيديد بيان كنيد. آنان حديث را ذكر كردند، و بخشى از آن عبارت بود از «هر كس من مولاى اويم پس على عليهالسلام مولاى او است» . و در روايتى «اين مولاى او است» .(1)
از زيد بن ارقم نقل شده است: من از كسانى بودم كه اين ماجرا را كتمان كردم. به همين خاطر خدا بينايىام را گرفت، و على عليهالسلام كسانى را كه كتمان كرده بودند نفرين كرد.(2)
از ابنكثير نقل شده كه در حديث جابر آمده است: على عليهالسلام از يمن با شترى (جهت قربانى) نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. در سياق عبارت ابناسحاق آمده است كه حضرت على عليهالسلام را در قربانىاش شريك قرار داد، و خدا آگاهتر است. غير ابنكثير ذكر كردهاند كه حضرت و امام على عليهالسلام در روز كشتار صد شتر قربانى كردند. بنا بر اين قربانى را همراهش از منطقه ذىحليفه آورده است. بعضى از آن شتران را بعد از اين ماجرا و در حالى كه محرم بود خريد.(3)
باز ابنكثير گفته است: در اين ايام على بن ابىطالب عليهالسلام از يمن با گروهى از مسلمانان و اموالى كه همراه او بود وارد شدند.(4)
1) . اين عبارت به روشنى دلالت مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير حاضر بود، و گر نه معنى ندارد كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: اين على عليهالسلام مولاى او است.
2) . السيرة الحلبية: ج 36 ص 377، 384.
3) . البداية و النهاية: ج 5 ص 112. ياقوت حموى در معجم البلدان: ج 2 ص 295 مىگويد: حليفة به تصغير و فاء. ذوالحليفة: روستايى كه با مدينه شش يا هفت ميل فاصله دارد و ميقات اهل مدينه است.
4) . البداية و النهاية: ج 5 ص 161. شيخ مفيد در الارشاد: ج 1 ص 171 گفته است: پيامبر صلىاللهعليهوآله پنج روز به پايان ذىالقعده بيرون آمد و به اميرمؤمنان عليهالسلام نوشت كه از يمن به سمت حج بيايد. هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از راه مدينه به مكه نزديك شد، اميرمؤمنين عليهالسلام از راه يمن به نزديكى مكه رسيد، و براى ديدار با پيامبر صلىاللهعليهوآلهزودتر از لشكر آمد. كسى را از ميان لشكريان به عنوان امير لشكر قرار داد، و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد كه به نزديكى مكه رسيده بود. پس سلام كرد و شرح ماجرا را داد، و اينكه چه غنائمى به دست آورده و زودتر از لشگر به ديدار حضرتش آمده است. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از اين ماجرا خوشحال شد و از ديدارش شادمان گشت، و به آن حضرت فرمود: اى على، چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: اى رسول خدا ! برايم ننوشتى قربانىات چيست و آگاهم نكردى. بنا بر اين نيتم را به نيت شما پيوند دادم و گفتم: خدايا مانند قربانى پيامبرت قربانى مىكنم، و با خود 34 شتر آوردم. حضرت فرمود: اللّه اكبر ! من 66 شتر آوردم، و تو شريكم در حج و مناسك و قربانى من هستى. پس بر احرامت بمان ... .
اين نصوص و شواهد تاريخى دلالتى روشن بر بازگشت امام امير المؤمنين على عليهالسلام از يمن دارد، و اينكه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ملحق شد. با اين مطالب، سخن قاضى در كتاب «المواقف» از درجه اعتبار ساقط مىشود، چون قائل شده كه حضرت على عليهالسلام هنگام واقعه غدير در يمن بود.
فخر رازى مىگويد: على عليهالسلام در آن وقت همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت امير المؤمنين عليهالسلام از يمن و همراهىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقلهاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونههايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابنماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
ج 2 ص 158. سنن تِرمِذى: ج 2 ص 216. سنن نَسايى: ج 5 ص 157. المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 574 . شرح المواقف: ج 8 ص 360.
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابنحجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مىكند و مىگويد كه على عليهالسلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقلهاى معتبر ثابت مىكند كه على عليهالسلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج گزارد.(2)
زمينه حجة الوداع(1)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد، و از يك سو در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند، و از سوىديگر شامل افراد شهوت پرست و دنيا طلبى كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند، بوده است.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عدهاى ربوده بود، و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، اينها همگى جوّ حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مىكند.(2)
ورود كاروان حجة الوداع به مكه(1)
در ساعات پايانى روز دوشنبه چهارم ذى الحجه كاروان عظيم حجاج همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از سمت بالاى مكه از «عَقَبه مَدَنيّين» وارد مكه شدند. همزمان كاروان يمن نيز از سمت جنوب وارد مكه شدند و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و در محل از پيش تعيين شده «أبطَح» - كه منطقه هموار شهر مكه بود - اسكان يافتند، و آماده اعمال حج شدند.
پس از جا به جايى اثاثيه و خواباندن شتران و برپايى خيمهها، پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون وقفه كاروان عظيم حجاج را براى زيارت خانه خدا و انجام مناسك به طرف مسجد الحرام حركت داد و اعمال حج را انجام داد. حضرت در آنجا رسما تشريع حج تمتع را اعلام فرمود كه با عمره قرار دادن اعمال قبلى، تا پنج روز ديگر مردم براى اعمال حج آماده شوند.(2)
از سوى ديگر، هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سفر حجة الوداع رفتند، امير المؤمنين عليهالسلام با لشكرى از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران و سپس به يمن رفته بودند، كه هدف آن جمع آورى خمس و زكات و جزيه و نيز دعوت به اسلام بود، و در مكه براى مراسم حج به پيامبر صلىاللهعليهوآله ملحق شد.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
در اين باره به طور مفصل در صفحات گذشته در بخش قبلى سخن گفته شد.
آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ . وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(1)
در مسئله خلافت و امامت، آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت. شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت از مكه را يك روز زودتر از آغاز اعمال حج اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد تا با توقفى كوتاه در مِنا خيمهها را بر پا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده كنند تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر محل اسكان حاجيان براى توقف سه روزه در آنجا مهيا باشد.
چهار روز از ورود به مكه مىگذشت و روز هشتم ذى الحجه فرا رسيده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آوردهاند در همه مراحل مناسك حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آنها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند.(2)
همچنين به كسانى كه از احرام اول به عنوان عمره بيرون آمده بودند، دستور داد تا از خود مكه به نيت حج احرام ببندند.
مقارن شروع حج، با دو آيه از سوى خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شد كه با پايان اين آخرين واجب الهى، برنامه اعلان ولايت و منصوب نمودن على عليهالسلام آغاز مىشود. اين دستور با آيه 8 - 7 سوره انشراح نازل شد: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» .
البته درباره قرائت كلمه «فانصَِب» در اين آيه با كسره يا فتحه در قرائتها اختلاف است و بحث مفصلى در كتب تفسير وجود دارد. آنچه در روايات اهل بيت عليهمالسلام رسيده معناى فوق را تأكيد مىكند. در اين باره به تفاسير مراجعه شود.(1)
و چنين تفسير شد كه «هرگاه از بيان همه واجبات - كه آخرين آنها حج است فراغت يافتى على عليهالسلام را منصوب كن و براى حركت به سوى پروردگارت آماده باش» .(2)
توضيح اينكه:
در حالى كه سفر حجة الوداع در پيش بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله از پايان عمر خود خبر مىداد و نشانههاى ختمِ نبوّتِ حضرت خاتم ظاهر شده بود، در يك آيه كوتاه دستورالعمل ادامه اين سفر داده شد كه پس از فراغت از حج - كه ابلاغ همه احكام الهى كامل مىشود - نوبت اعلان آخرين دستور يعنى ولايت و منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام به خلافت است:
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» .
اثبات نزول اين آيه درباره غدير باز مىگردد به تفسير «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» در روايات اهل بيت عليهمالسلام؛ كه در چهار مرحله تبيين مىشود:
اولين سخنى كه قبل از شأن نزول اين آيه مطرح است قرائت كلمه «فَانْصَبْ» است كه آيا بايد با كسره صاد خوانده شود يا فتحه آن. در اينجا با يادآورى اينكه اختلاف قرائت در حد حركات و اعراب قرآن مسئلهاى مورد قبول است، يادآور مىشود كه در روايات ما تصريح به قرائت كسره شده است.
اين تصريح گاهى با نام بردن «كسره» است و گاهى از تركيب عبارت پيداست، زيرا اگر با فتحه خوانده شود به معناى «تلاش كردن» است و فعل لازم بوده نيازى به مفعول ندارد، ولى اگر با كسره خوانده شود به معناى «منصوب كردن» است و فعل متعدى بوده بدون مفعول معنى نمىدهد و حتى گاهى به دو مفعول نياز دارد؛ مثلاً «فَانْصِبْ عَلِيّا» يعنى على را منصوب كن، و «فَانْصِبْ عَلِيّا اماما» يعنى على را به امامت منصوب كن.
در همه مواردى كه در روايات ائمه عليهمالسلام اين آيه تفسير شده، حتى اگر تصريحى به كسره نباشد معنى كردن آن به صورت فعل متعدى با ذكر يك يا دو مفعول، به معناى قرائت با كسره و صحيح شمردن آن است.
اقتضاى حكم و موضوع و روند مطلب در سوره نيز با قرائت كسره بيشتر تناسب دارد، زيرا «فَانْصَبْ» با فتحه يعنى: «تلاش كن، و خود را به زحمت بينداز» ، و معناى عبارت چنين مىشود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى تلاش كن و خود را به زحمت انداز» ، كه چندان معناى عميقى را نمىرساند. ولى «فَانْصِبْ» با كسره يعنى «منصوب كن» ، و معناى عبارت چنين مىشود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى منصوب كن» ، كه دقيقا متوجه مسئله خلافت مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مرحله پايانى نبوت بدان اقدام مىفرمايد.
با اين مقدمه درباره قرائت آيه، دو روايت كه به قرائت كسره تصريح دارند مىآوريم و سپس از عكس العمل خاص اهل سنت به اهميت موضوع پى مىبريم:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، عَنْ ابيهِ عليهالسلام، انَّهُ قالَ فى قَوْلِهِ تَعالى: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَانْصِب بِكَسْرِ الصّادِ. اذا فَرَغْتَ مِنْ اقامَةِ الْفَرائِضِ فَانْصِبْ عَلِيّا عليهالسلام، فَفَعَلَ صلىاللهعليهوآله.(1)
از امام صادق عليهالسلام از پدرشان امام باقر عليهالسلام نقل شده كه درباره كلام خداوند تعالى «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» فرمود: كلمه فَانْصِبْ با كسره صاد است، و معنايش چنين است كه هر گاه از اقامه اعمال واجب فراغت يافتى على را منصوب نما، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دستور را عملى ساخت.
در اين روايت به كلمه «بِكَسْرِ الصّادِ» تصريح فرموده، و در عبارت بعدى هم كلمه «فَانْصِبْ عَلِيّا» را به كار برده، كه اگر با فتحه بخوانيم نياز به مفعول ندارد و معنى غلط مىشود.
در روايت ديگرى با كلمه «قَرَأَ» تصريح به قرائت حضرت با كسره نموده و سپس با عبارت «فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيا اماما» مطلب را واضحتر نموده و نشان داده كه منظور قرائت با كسره است كه نياز به مفعول دارد. متن روايت چنين است:
انَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهالسلام قَرَأَ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَاذا فَرَغْتَ مِنْ اكْمالِ الشَّريعَةِ فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيّا اماما.(2)
حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام چنين قرائت كرد: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، و چنين معنى كرد كه: هرگاه از تكميل شريعت فراغت يافتى على را به عنوان امام آنان منصوب نما.
با توجه به قرائت ائمه عليهمالسلام با كسره در كلمه «فَانْصِبْ» ، برخورد شديد برخى از اهل سنت و تأكيد بر خارج ساختن آيه از موضوع «ولايت» جلب توجه مىكند و ريشه مسئله را بازگو مىنمايد:
قالَ الزَّمَخْشَرى: وَ مِنَ الْبِدَعِ ما رُوِىَ عَنْ بَعْضِ الرّافِضَةِ انَّهُ قَرَأَ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ، اىْ انْصِبْ عَلِيّا لِلاِمامَةِ.
زمخشرى مىگويد: از بدعتها مطلبى است كه از بعضى رافضيان نقل شده كه كلمه «فَانْصَبْ» در آيه را با كسره صاد خوانده، يعنى على را به امامت منصوب كن.(1)
قالَ ابْنُالْعَرَبِىِّ: مِنَ الْمُبْتَدِعَةِ مَنْ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ وَ الْهَمْزِ مِنْ اوَّلِهِ. قالُوا: مَعْناهُ: انْصِبِ الامامَ الَّذى تَسْتَخْلِفُهُ، وَ هذا باطِلٌ فِى الْقَراءَةِ باطِلٌ فِى الْمَعْنى، لاَنَّ النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله لَمْ يَسْتَخْلِفْ احَدا.
ابنعربى مىگويد: عدهاى از بدعت گزاران اين آيه را به صورت «فَانْصِبْ» با كسره صاد و همزه اوّلش خواندهاند و گفتهاند معنايش چنين مىشود: امامى را كه جانشين توست منصوب كن. و اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچكس را به عنوان خليفه و جانشين خود منصوب نكرده است !(2)
بدعت شمردن قرائت آيه با كسره به ضميمه كلمه «روافض» گوياى همه چيز است، چرا كه اختلاف قرائت آن هم در حدّ حركات هرگز بدعت شمرده نشده و در روايت اهل سنت نيز موارد بسيارى دارد. چگونه است كه وقتى نوبت به شيعيان رسيده مارك بدعت به خود گرفته است ؟ !
پاسخ اين سؤال ما را محىالدين عربى در آخر كلام خود - كه در عبارت فوق ذكر شد - داده است كه مىگويد: اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ كس را خليفه خود منصوب نكرده است ! !
پس بدعت بودنِ تغيير يك حركت در كلمه «فَانْصَبْ» به خاطر آن است كه به نظر محىالدين خلافت انتصابى نيست بلكه مردم بايد انتخاب كنند !
و ما مىگوييم: چون خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط بايد با منصوب كردن آن حضرت باشد، بنا بر اين قرائت اصلى با كسر بوده است؛ و بدعت گزاران براى فرار از حقيقتِ خلافت و ايجاد بدعتِ خلافت انتخابى، آن را با فتحه خواندهاند ! !
رواياتى كه در تفسير و شأن نزول اين آيه وارد شده در مواردى دقيقا موقعيت زمانى آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معين مىكند، و گاهى با آوردن مسئله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» به دنبال بيان آيه به تحقق آن در غدير اشاره مىكند. سه روايت زير گوياى اين جهت است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ: قَوْلُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، كانَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله حاجّا، فَنَزَلَتْ: «فَإِذا فَرَغْتَ» مِنْ حجِّكَ «فَانْصَبْ» عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
امام صادق عليهالسلام فرمود: قول خداوند: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حج بود كه چنين نازل شد: وقتى از حج خود «فراغت يافتى» على را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم «منصوب كن» .(1)
در اين حديث به نزول آيه در سفر حج كه مقدمه غدير بود تصريح شده است. در حديث ديگر حجة الوداع ذكر شده كه صراحت بيشترى دارد:
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَاذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ «وَ الى رَبِّكَ فَارْغَبْ» .
درباره معناى آيه «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» فرمود: وقتى از حجة الوداع فراغت يافتى امير المؤمنين را منصوب كن «و به سوى پروردگارت رغبت نما» .(2)
در حديث سوم با ذكر مراسم غدير اين موقعيت زمانى را بيان كرده است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اين آيه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... . و شكى نيست كه حضرت اين كلام را در غدير فرموده است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليهالسلام: قالَ عَزَّ ذِكْرُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» ، يَقُولُ: فَاذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ فَاعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلانِيَةً. فَقال صلىاللهعليهوآله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ -
ثَلاثَ مَرّاتٍ - .
امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند فرمود: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن. و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، مىفرمايد: وقتى فراغت يافتى علامت خود را منصوب كن و جانشين خود را اعلان نما و فضيلت او را علنا بيان كن. اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.(1)
سوره انشراح حاكى از گشايش اساسى در رسالت پيامبر معظمم اسلام صلىاللهعليهوآله است و خداوند خبر از انشراح سينه و آسودگى قلب آن حضرت مىدهد. در اين سوره از مسئوليت عظيمى ياد شده كه با انجام آن سنگينى از دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشته شده و دوران عسر و سختى پشت سر گذاشته مىشود و دوران يُسر و آسايش به استقبال مىآيد.
كليد همه اين گشايشها على بن ابىطالب عليهالسلام است، كه آرامش نهايى و مطلق با منصوب كردن او به مقام امامت حاصل مىشود. اين تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهايى آن با غدير در كلام امام باقر و امام صادق عليهالسلام چنين ترسيم شده است:
1) . بحار الانوار: ج 38 ص 142 ح 105. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 150 ح 226. الكافى: ج 1 ص 294.
كلام خداوند «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» ، يعنى آيا به تو نفهمانيديم جانشينت كيست ؟ آيا او را يار تو و خوار كننده دشمن تو قرار نداديم ؟ همان دشمنى كه كمر تو را مىشكست. آيا از نسل على عليهالسلام فرزندان انبياء عليهمالسلام را قرار نداده كه هدايت يافتهاند ؟
«وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ» ، تا آنجا كه هر جا نام من (خدا) برده شود تو هم (اى پيامبر) همراه من نام برده مىشوى ؟ هرگاه از دنياى خود فارغ شدى على را براى ولايت منصوب كن تا به وسيله او از اختلاف هدايت يابند.(1)
در حديث فوق فرازهاى سوره انشراح، انسجام مقام نبوت و ولايت را در مسير 23 ساله رسالت نشان داده است. در حديثى ديگر به جزئيات بيشترى از اين ارتباط پرداخته شده است:
«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» : «آيا سينه تو را فراخ قرار نداديم» ، فرمود: به وسيله على عليهالسلام كه او را جانشين تو قرار داديم. آنگاه كه مكه را فتح كرد و قريش به اسلام داخل شدند، خداوند سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله و باطن او را گشايش عنايت فرمود.
«وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ» : «مشكل تو را از دوشت برداشتيم» ، فرمود: به وسيله على، جنگى را كه كمرت را مىشكست يعنى بار آن بر كمرت سنگينى مىكرد از دوشت برداشتيم.
«وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ» : «و ياد تو را بلند آوازه قرار داديم» ، فرمود: هر گاه نام من (خدا) برده شود نام تو هم ذكر مىشود، و اين همان كلام مردم است كه مىگويند: «اشْهَدُ انْ لا الهَ الاَّ اللّه، وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّه» .
سپس مىفرمايد: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا» : «با هر سختى آسانى هست» ، فرمود: مادامى كه در سختى بودى آسانى برايت آمد.
1) . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 226.
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، فرمود: آنگاه كه از حجة الوداع فراغت يافتى امير المؤمنين را منصوب كن. «وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» : «و به سوى پروردگارت رغبت كن» .(1)
نقطهاى كه ارتباط دقيق اين آيه را با غدير روشن مىكند، فهميدن متعلق دو كلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» است؛ آيا منظور فراغت از چه كارى و منصوب كردن چه كسى به چه منصبى است ؟ احاديث در تفسير آيه به غدير، بر اين دو نكته تأكيد دارند.
درباره متعلق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم مىخورد كه منظور از همه آنها يك مطلب است، ولى هر يك از بُعد خاصى به مسئله مىنگرد:
الف. إذا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ(2)... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ(3)... .
در اين روايت دو بُعد زمانى مورد تأكيد قرار گرفته و نشان دهنده آن است كه منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام در غدير پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
ب. إذا فَرَغْتَ مِنْ دُنْياكَ(4)... .
در اين مورد اشاره به نصب مقام ولايت در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
ج. إذا فَرَغْتَ مِنْ نَبُّوَتِكَ(5)... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ اقامَةِ الْفَرائِضَ(6)... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ اكْمالِ الشَّريعَةِ(7)... .
در اين سه مورد آخرين رسالت بودن ابلاغ حكم ولايت مورد توجه است، و اين نكته با سه تعبير متفاوت مطرح شده است: نبوت، يعنى پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده حضرت بود. اقامه فرائض، يعنى ولايت آخرين واجبى است كه پس از همه آنها اعلام شد.
اكمال شريعت، يعنى چيزى از آنچه دين خداست باقى نماند و فقط ولايت باقى و پا بر جا بماند، كه بايد به عنوان روح حاكم بر آنها و قبول آنها پس از پايان اعلان آنها مطرح شود.
درباره متعلق «فَانْصَبْ» بايد توجه داشت كه فعل «نَصَبَ» به معناى منصوب كردن دو مفعول مىخواهد كه يكى منصوب شونده و ديگرى منصبى است كه بدان منصوب مىگردد:
مفعول اول در شش حديث با ذكر نام امير المؤمنين عليهالسلام به صورت «عَلِيّا» آمده، و در يك مورد «امير المؤمنين» آمده، و در مورد ديگرى هم «عَلَمَكَ» ذكر شده است. مفعول دوم هم در يك مورد «وَصِيّا» آمده، و در يك مورد «اماما» ذكر شده، و در دو مورد «عَلَما» مطرح شده و در دو حديث ديگر با حرف جر با كلمه «لِلْوِلايَة» آمده است، كه مجموع عبارات از اين قرار است:
فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ.(1)
فَانْصِبْ عَلِيّا.(2)
فَانْصِبْ عَلِيّا اماما.(3)
فَانْصِبْ عَلِيّا لِلْوِلايَةِ.(4)
فَانْصِبْ عَلِيّا وَصِيّا.(1)
فَانْصِبْ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.(2)
فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ.(3)
هر يك از اين كلمات نيز يادآور بُعدى مهم و عميق از ولايت مطلقه امير المؤمنين عليهالسلام است. امامت به معناى پيشوايى و رهبرى مردم، وصايت از بُعد جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله، عَلَم بودن به معناى انحصار و تنها نشانِ هدايت بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است.
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير با آيه «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب. وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب» به عنوان آخرين دستور قرآنى غدير است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
امام صادق عليهالسلام بين دستور و اجراى غدير دو مرحله را طبق آيات قرآن بيان مىفرمايد، كه نشان از دقيق بودن مسئله غدير در مقدّر الهى دارد. مرحله اول دستور اصلى نصب امام است كه در سوره انشراح آمده است، و امام عليهالسلام تفسير آن چنين بيان فرمود:
خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب. وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب»(4): «وقتى فراغت يافتى منصوب كن. و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، تفسيرش اين است: آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن، و وصيَّت را معرفى نما، و فضيلت او علنا بيان كن.
مرحله دوم دستور اجراى آن بود كه در نزديكى غدير خم نازل شد و واقعه غدير بر اساس آن شكل گرفت. امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مىگشت آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1)نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
آيه «وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(3)= آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ . وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»
خطبههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع و پيش از غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حجة الوداع و پيش از غدير چند خطبه خواندند، كه ذيلاً به آنها اشاره مىشود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى اصحاب صحيفه ملعونه اول به اصحاب خاص خود در سفر حجة الوداع، روز چهاردهم ذى الحجه را به پايان رساند. در همين گير و دار مردم در حال آمادهسازى مقدمات سفر براى حركت فردا صبح بودند كه بلال از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در باقيمانده روز چهاردهم ذى الحجه كنار كعبه آمد. در آنجا محاذى درب خانه كعبه ايستاد و دست بر حلقه در گرفت و خطابه مفصلى درباره امت
1) . در كنار كعبه: واقعه قرآنى غدير: ص 56 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 118. در مسجد خيف: اسرار غدير: ص 39. واقعه قرآنى غدير: ص 29، 33. سخنرانى استثنائى غدير: ص 16. در مناسك حج: واقعه قرآنى غدير: ص 18. در منى: اسرار غدير: ص 38، 125. غدير در قرآن: ج 1 ص 259.
خويش ايراد فرمود، كه ضمن آن نگرانىهاى خود را از آينده آنان ابراز داشت و مردم را از انحرافات بر حذر داشت.
روز چهاردهم ذى الحجه به پايان رسيد، و شب را همه با آمادگى استراحت كردند تا سحرگاهان قبل از اذان صبح حركت كنند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از غدير و در سفر حجة الوداع، در دو موقعيت حساس براى مردم خطابه ايراد كردند كه در واقع زمينهسازى براى خطبه غدير بود و در آن اشاره به حديث ثقلين داشتند.
اين دومين خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بود، كه پس از نزول سوره نصر و شنيدن خبر رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حجة الوداع و پيش از غدير، در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را در مسجد خيف در مِنا جمع كند و براى آينده خلافت پيش بينىهاى اساسى بنمايد.
اين بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را كنار مسجد خيف در منا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد. حضرت پس از نماز ظهر و عصر در مسجد خيف - كه يادگار حضرت ابراهيم عليهالسلام است - در منى ايراد شد. حضرت فرمان دادند تا مردم در مسجد خيف اجتماع كنند، و در آنجا خطابهاى ايراد فرمودند، كه ضمن آن صريحا از مردم خواستند گفتههاى او را به خاطر بسپارند و به غائبان برسانند.
در اين سخنرانى پس از حمد و ثناى الهى، به چند مسئله اجتماعى اشاره نمود، و با ذكر آيات 36 و 37 سوره توبه اشاره به ابطال برخى مسائل جاهلى مانند رباى جاهليت و خونريزى هاى آن زمان فرمود.(2)
امالى طوسى: ص 503 . مجمع البيان: ج 9 ص 72. تفسير فرات: ص 280.
همچنين حضرت به اخلاص عمل و دلسوزى براى امام مسلمين و تفرقه نينداختن سفارش فرمودند، و تساوى همه مسلمانان در برابر حقوق و قوانين الهى را اعلام كردند. بعد از آن متعرض مسئله خلافت شدند و حديث ثقلين بر لسان حضرت جارى شد، و بار ديگر زمينه را براى غدير آماده كردند.
با توجه به امامت ابدى دوازده امام عليهمالسلام كه برنامه خلافت اسلام بود و مردم بايد دلسوزانه و از عمق جان از آنان حمايت مىنمودند و با حضور آنان از هر اختلافى پرهيز مىكردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر جمعيت عظيم حاجيان بر منبر مسجد خيف چنين خطبه خواند:
خدا آباد كند زندگى كسى را كه به گفتار من گوش فرا دهد و آن را در قلب خود جاى دهد و حفظ نمايد و به كسانى كه نشنيدهاند برساند. اى مردم، حاضران به غايبان برسانند. چه بسيار كسانى كه عِلم را منتقل مىكنند ولى خود معناى آن را نمىدانند، و چه بسيار كسانى كه علم را به كسانى كه از خودشان عالمترند منتقل مىكنند. اى مردم، من دو چيز گرانبها بين شما مىگذارم.
پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين چيست ؟
فرمود: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. خداى لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو انگشتم - و حضرت دو انگشت سبابه را كنار هم قرار داد - و نمىگويم: مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را كنار يكديگر قرار داد - يعنى يكى بر ديگرى مقدم نيست و فضيلت ندارد.
آگاه باشيد كه هر كس به آن دو متمسك شود نجات يافته و هر كس با آن دو مخالفت كند هلاك شده است.
آگاه باشيد ! به زودى مردانى از شما بر سر حوض كوثر نزد من وارد مىشوند ولى آنان را از من دور مىكنند. من مىگويم: پروردگارا اصحابم ! به من گفته مىشود:
يا محمد، اينان بعد از تو بدعت گذاشتند و سنت تو را تغيير دادند. من هم گويم: دور باشند، دور !
در بيان جهتى ديگر از ثقلين، پيامبر صلىاللهعليهوآله، قرآن و اهل بيت را هر يك جداگانه مورد تأكيد قرار داده فرمود:
اى مردم، من در بين شما دو چيز باقى گذاردهام كه هرگز گمراه نشويد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. حلال آن (قرآن) را حلال بدانيد و حرام آن را حرام بدانيد و به محكمات آن عمل كنيد و به متشابهات آن ايمان داشته باشيد و بگوييد: به آنچه خدا در قرآن نازل كرده ايمان آورديم.
اهل بيت و عترت مرا دوست بداريد و هر كس كه آنان را دوست بدارد دوست بداريد و آنان را يارى كنيد در برابر كسانى كه با آنان دشمنى مىكنند.
قرآن و عترت همچنان در بين شما خواهند بود تا روز قيامت بر سر حوض بر من وارد شوند ... . خدايا، هر كس با على دشمنى كند در زمين براى او جايگاهى قرار مده و در آسمان براى او جاى صعودى مگذار و او را در پايينترين درجه آتش قرار ده.
در اين مقطع، منافقين كاملاً احساس خطر كردند و قضيه را جدى گرفتند و پيمان نامه نوشتند و همقسم شدند و برنامههاى خود را آغاز كردند.(1)
پس از توقف در مكه در سفر حجة الوداع و انجام اعمال حج در مكه حضرت متوجه آموزش مناسك حج به مردم بود. اين بود كه بعد از ظهر روز هفتم ذى الحجه
1) . الكافى: ج 2 ص 403. امالى المفيد: ص 186. بحار الانوار: ج 2 ص 148 و ج 27 ص 68 و ج 37 ص 114 و ج 47 ص 365. امالى الصدوق: ص 431. الخصال: ص 149. جمهرة خطب العرب: ج 1 ص 151. سِفر السعادة: ص 181. تفسير القمى: ج 2 ص 447. سنن ابن ماجة: ج 1 ص 84 و ج 2 ص 1015. صحيح الترمذى: ج 5 ص 662 . صحيح ابن خزيمة: ج 4 ص 250. مسند الشاميين: ج 1 ص 291. الاحتجاج: ج 1 ص 406.
پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از غدير و در سفر حجة الوداع، در دو موقعيت حساس براى مردم خطابه ايراد كردند كه در واقع زمينهسازى براى خطبه غدير بود. اولين خطابه آن حضرت در منى بود. در اين خطبه در مورد آينده جامعه مسلمين و جايگاه امير المؤمنين عليهالسلام مطالبى فرمودند.
سپس حديث ثقلين بر لسان مبارك حضرت جارى شد و فرمودند: من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم كه اگر به اين دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترتم يعنى اهلبيتم. اشارهاى هم داشتند به اينكه عدهاى از همين اصحاب من روز قيامت به جهنم برده مىشوند.
نكته جالب توجه اينكه در اين خطابه، امير المؤمنين عليهالسلام سخنان حضرت را براى مردم تكرار مىكردند تا آنان كه دورتر بودند بشنوند.(2)
در روايتى زمان دقيقِ صحيفه ملعونه اول مقارن خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منى بيان شده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع خطبهاى در مِنا ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى مردم ! سخن مرا بشنويد و خوب بفهميد، چرا كه ممكن است بعد از امسال ديگر شما را نبينم.
عدهاى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله جمع شدند و گفتند: محمد مىخواهد امامت را در اهلبيتش قرار دهد !
اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشتهاى نوشتند كه اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
در آخر بد نيست اشاره شود كه در بعضى روايات كه قطعهاى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده، مطالبى به چشم مىخورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. درباره اين موارد احتمال دارد كه چون حضرت در مكه و عرفات و مِنى چند بار خطبههايى ايراد فرمودهاند؛ لذا همه آنها به عنوان سخنان حضرت در حجة الوداع در نظر راويان بوده و احيانا قطعهاى از آنها به عنوان گوشهاى از خطبه غدير نقل شده است.
وقوف در عرفات در حجة الوداع(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حجة الوداع حركت از مكه را يك روز زودتر از آغاز اعمال حج اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد تا با توقفى كوتاه در مِنا خيمهها را برپا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده كنند تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر محل اسكان حاجيان براى توقف سه روزه در آنجا مهيا باشد.
چهار روز از ورود كاروان حجهالوداع به مكه مىگذشت و روز هشتم ذى الحجه فرا رسيده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آوردهاند در همه مراحل مناسك حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آنها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند.(3)
همچنين به كسانى كه از احرام اول به عنوان عمره بيرون آمده بودند، دستور داد تا از خود مكه به نيت حج احرام ببندند.(1)
روز هشتم ذىحجة الحرام، همه حجاج از مكه احرام حج را بستند و لبيك گويان آماده حركت و اعمال حج شدند. اكنون كاروان صد و بيست هزار نفرى حجاج از مرد و زن و كودك و جوان و پير آماده حركت مىشدند، و تا نزديك ظهر همه آماده حركت شدند.
اندكى قبل از ظهر، سيل عظيم مردم از مكه به سمت مِنا حركت كردند و ساعتى بعد به آنجا رسيدند. هنگام ظهر كه به منا رسيدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر و عصر را به جماعت با مردم خواندند. آنگاه مردم مشغول برپايى خيمهها و جابجايى اثاثيه خود شدند و اين جابجايى تا غروب به طول انجاميد.
هنگام غروب نماز مغرب و عشا را به جماعت با مردم خواندند؛ و شب را در منا ماندند تا صبح به سوى «عرفات» حركت كنند.
با طلوع فجر روز نهم ذى الحجه نماز صبح را به جماعت خواندند و منتظر شدند تا آفتاب طلوع كند. آنگاه به سوى عرفات حركت كردند تا قبل از ظهر در آنجا حاضر باشند. قبل از ظهر روز نهم همه حجاج در بيابان عرفات حضور داشتند و «وقوف» در آنجا به عنوان اولين عمل حج آغاز شد.(2)
مفاهيم پايهاى انديشه اسلامى در خطبههاى حجة الوداع(3)
خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در عرفات سال حجة الوداع، بشارت درباره دوازده امام پس از خود و توصيههاى آنان را در برداشت. حال پرسش اينجاست كه در پنج خطبه
ديگر در روز ترويه(1)در مكه، روز عيد قربان در منى، ميانه ايام تشريق(2)، روز كوچ در مسجد خيف و در غدير خم چه فرموده است ؟
در منابع روايى و روايات متعدد اين خطبهها به مضامين مختلف ديده مىشود، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله همه امور مهمى را كه امت اسلام پس از ايشان نياز داشتند مطرح كرده است.
سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبهها پنج محور يا اصل را شامل مىشود:
اصل ملاحظه روابط اجتماعى از بُعد انسانى بين بشر و لغو تبعيض نژادى.
اصل خوشرفتارى با زنان و پرهيز از ظلم به آنان.
اصل لغو نشانهها، افتخارات و قوانين جاهلى مخالف اسلام.
اصل برادرى و برابرى ميان مؤمنين.
اصل احترام به مالكيت خصوصى و تحريم تجاوز به اموال ديگران (حرمت اموال مردم) .
اصل احترام به جان و زندگى مسلمانان، و تحريم قتل نفس (حرمت ريختن خون مردم) .
اصل احترام به آبرو و كرامت مسلمانان و تحريم ريختن آبروى افراد.
اصل هر كس جمله «لا اله الا اللّه» بگويد، مال و جانش در امان است.
اصل امنيت جان و مال هر كس كه به وحدانيت خدا اقرار كند.
اصل شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امت راستين در آخرت و وارد آمدن امت بر او در حوض كوثر.
اصل ضرورت دقت و پرهيز از رفتارهاى كوچكى كه آدمى را به انحراف مىكشاند.
اصل پرهيز از نسبت دروغ بر پيامبر صلىاللهعليهوآله و تحقيق در روايات او.
اصل امانتدارى و اداى امانت.
قوانين ارث.
قوانين ديات و قصاص.
قانونگذارىهاى مناسك حج: خذوا عنّى مناسككم: دستورات عباديتان را از من بگيرد.
اصل بشارت به دوازده امام از اهل بيت خود.
اصل تأكيد بر دو چيز گرانبها: قرآن و عترت.
اصل اعلام حضرت على عليهالسلام به عنوان حاكم پس از خود و اولين امام از دوازده امام.
اصل اداى واجبات و اطاعت از خلفاى بر حق.
اصل هميشگى بودن پيمان قريش و كنانه بر حفاظت از بنىهاشم.
اصل پرهيز دادن قريش از طغيان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اصل پرهيز دادن صحابه از ارتداد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نهى از جنگ بر سر حكومت.
اصل لعن و نفرين بر كسانى كه پدرى غير از پدر حقيقى و يا مولايى جز مولايى حقيقى خود برگزينند.
مجالى نيست تا درباره همه اصول ياد شده به تفصيل سخن گفته شود. لذا به همين اندازه بسنده مىكنيم. البته سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اصول و قوانين ياد شده محدود به
همين چند فقره خطبه حجة الوداع نيست. بلكه آن حضرت به جز خطبههاى مذكور، در هر يك از اين موارد سخنان متعددى نيز دارد.
ولى همه بياناتى كه در شش خطبه حجة الوداع ايراد شده، معناى واحدى را تشكيل مىدهند؛ به گونهاى كه هيچ كدام را نمىتوان از ديگرى جدا كرد. از آنجا كه همه سخنان آن حضرت از منشأ وحى صادر مىشوند، هر سخنى از ايشان سخن ديگرش را تكميل و تفسير مىكند، و در هر موضوعى نوعى يگانگى اعتقادى و سيستم و قانونگذارى پيشرفته در بستر اسلام اصيل و فراگير شكل مىدهد.
عرفات و بيان فضائل امير المؤمنين عليهالسلام(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ايام حج از هر فرصتى براى زمينهسازى غدير استفاده مىكرد. در عرفات كه سيل جمعيت اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، حضرت به على عليهالسلام اشاره كرد و فرمود: يا على به من نزديك شو. على عليهالسلام به آن حضرت نزديك شد. فرمود: كف دستت را در كف دست من بگذار. آنگاه كف دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود:
يا على، من و تو از يك درخت خلق شدهايم. من ريشه آنم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخههاى آن هستند. هر كس به شاخهاى از شاخههاى آن بياويزد خداوند با رحمتش او را وارد بهشت مىكند.
يا على، اگر امت من روزه بگيرند تا همچون كمان قد خميده شوند و نماز بخوانند تا همچون تير لاغر شوند، ولى تو را مبغوض بدارند خداوند آنان را با صورت در آتش مىاندازد.
سعادتمند كامل عيار و سزاوار سعادت كسى است كه بعد از من تو را اطاعت كند و صاحب اختيارى تو را بپذيرد، و شقى كامل عيار و سزاوار شقاوت كسى است كه بعد از من عصيان تو نمايد و در مقابل تو عَلَم دشمنى برافرازد.(2)
عرفات و اعلان امامت(1)
در مسئله خلافت و امامت آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
در بين مراسم حجة الوداع و در عرفات، جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: اجل تو نزديك شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آنچه چارهاى و فرارى از آن نيست (يعنى مرگ) خواهم برد.
اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما؛ و آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابىطالب عليهالسلام است.
او را به عنوان علامت براى مردم به پا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان ياد آورى كن آنچه از آنان تعهد گرفتهام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كردهام، و عهدى كه با آنان داشتهام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابىطالب.
1) . اسرار غدير: ص 40. واقعه قرآنى غدير: ص 11، 26، 69 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 19. غدير درقرآن: ج 1 ص 35 و ج 3 ص 389 - 391.
آنگاه با اشاره به آيه 3 سوره مائده «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ» - كه هنوز نازل نشده بود ارتباط كمال دين را با ولايت على عليهالسلام بيان كرده در ادامه خطاب آمده بود:
من پيامبرى از پيامبرانم را از دنيا نمىبرم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين است كمال توحيد و دين من و اتمام نعمتم بر خلقم كه با پيروى از وليم و اطاعت او تحقق مىيابد.
و اين بدان جهت است كه من زمينم را بدون صاحب اختيار و سرپرست رها نمىكنم، تا حجت من بر خلقم باشد. پس آن روز است كه دينم را كامل مىنمايم و نعمتم را به درجه تمام مىرسانم و اسلام را به عنوان دين شما راضى مىشوم با ولايت على وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، بندهام و وصى پيامبرم و خليفه بعد از او و حجت تمام عيارم بر خلقم، كه اطاعت او به اطاعت پيامبرم محمد مقرون است و اطاعت او با اطاعت محمد به اطاعت من مقرون است. هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است.
او را بين خود و خلقم علامتى قرار دادم كه هر كس او را بشناسد مؤمن است، و هر كس او را انكار نمايد كافر است، و هر كس در بيعت او ديگرى را شريك كند مشرك است، و هر كس مرا با ولايت او ملاقات كند وارد بهشت مىشود، و هر كس با عداوت او مرا ملاقات كند داخل آتش مىشود» .
سپس خطاب الهى بار ديگر به آيه 7 سوره مائده اشاره فرموده بود كه «ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» را خاطر نشان مىكرد و در ادامه دستور پروردگار آمده بود:
پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از مردم در اين باره بيعت بگير و عهد و پيمانى را كه با آنان محكم كردهام تجديد كن، چرا كه من تو را قبض روح نموده نزد خود خواهم برد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين پيام الهى و با توجه به فورى نبودن آن، بار ديگر منافقين و اخلال گران را به ياد آورد و ترس آن را داشت كه مبادا مردم متفرق شوند يا به
جاهليت باز گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مىدانست و از بغض آنان نسبت به على عليه السلام خبر داشت.
اين بود كه آن حضرت خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد در آوردهام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟ !
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل خواست تا از خدا حفظ او از شر مردم را درخواست كند، و همچنان منتظر ماند تا جبرئيل در اين باره خبرى از سوى خداوند بياورد.
و اما يادگارهاى انبياء عليهمالسلام، صُحُف آدم و نوح و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليهالسلام و انگشتر سليمان عليهالسلام و ساير ميراثهاى ارجمندى است كه فقط در دست حجج الهى است. تا آن روز خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله حافظ اين ميراث هاى الهى بود و اينك به دستور الهى به امير المؤمنين عليهالسلام منتقل شد.
اين ودايع الهى از امير المؤمنين عليهالسلام به امامان بعد منتقل شده تاكنون كه در دست مبارك آخرين حجت پروردگار حضرت بقية اللّه الاعظم عليهالسلام است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله، امير المؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند و يك شبانه روز برنامه سپردن ودايع الهى طول كشيد.(1)
مغفرت الهى در عرفات(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، آمرزش خداوند با وقوف در عرفات را مطرح كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ اِلاّ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ اِلى وَقْتِهِ ذلِكَ، فَإِذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ:
اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، مِنا) وقوف نمىكند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مىآمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مىگيرد.
اغتشاش منافقين در عرفات(1)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود ! ! از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالىهايى بود كه در حجة الوداع و قبل از غدير به پا مىكردند. مثلاً جنجالى كه در عرفات به آن دامن زدند:
در روايات صحيح آمده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع و در صحراى عرفات و به عنوان مقدمهچينى براى غدير براى مردم خطبهاى خواند. هنگامى كه مىخواست از مسئله امامت سخنى به ميان آورد و حديث ثقلين را يادآورى كند و تعداد امامان دوازدهگانه را بيان كند، با جنجال و اخلال جمعى از حاضران روبرو گرديد، به حدى كه ممكن نشد سخنش را به مردم برساند.
در اين قضيه عدهاى تصريح كرده كه نتوانستهاند سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را بشنوند؛ انس بن مالك، عبدالملك بن عمير، عمر بن خطاب، ابىجحيفه و جابر بن سمره(2)، همگى از اين عدهاند.
از اين ميان، روايت جابر بن سمره از همه روشنتر است، و به نظر مىرسد وى اين موضوع را چندين بار بيان كرده است، زيرا به چند طريق از او روايت شده است.
در اينجا برخى از آنها را، به ويژه مواردى كه در كتب صحاح و كتب معتبر ديگر آمده برگزيديم و تقديم مىداريم:
يك. در مسند احمد بن حنبل در دو روايت از جابر بن سمره نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات برايمان خطبه مىخواند ... .
ابوربيع نيز چنين نقل كرده است: و شنيدم كه ايشان مىفرمود: اين امر پيوسته با عزت و پيروز خواهد بود تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . در اين موقع گروهى جنجال به راه انداخته و با هم صحبت آغاز كردند و من سخن حضرت را بعد از كلمه «همگى» نفهميدم. پس به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريشاند.
در روايت نعمانى اينگونه آمده: مردم شروع نمودند به صحبت كردن و من ادامه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... ، تا آخر روايت.(1)
دو. همچنين از شعبى از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين دين با عزت و پايدار خواهد ماند و بر دشمنانش پيروز خواهد شد تا دوازده خليفه كه ... . جابر در ادامه گفته است: در اين موقع مردم شروع نمودند به برخاستن و نشستن ... .
شيخ طوسى در ادامه اين روايت نقل نموده است: و آن حضرت سخنى گفت كه من نفهميدم. پس به پدرم يا برادرم گفتم: ... .(2)
در روايتى ديگر از جابر بن سمره، وى تصريح كرده كه اين ماجرا در حجة الوداع اتفاق افتاده است.(3)
سه. همچنين از جابر بن سمره نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عرفات برايمان خطبهاى خواند و در ضمن آن فرمود: اين امر با عزت و با اقتدار خواهد بود
و بر دشمنانش چيره خواهد گشت، تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . جابر گويد: بعد از اين جمله را نفهميدم كه چه فرمود. به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريش اند.(1)
در روايت ابىداوود و جمعى ديگر - گر چه گفته نشده كه اين ماجرا در عرفات بوده - اين عبارت را اضافه دارد: و امت بر عليه همگى ايشان همدست خواهند شد. پس از آن سخنى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه آن را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... .(2)
در نقل ديگرى اين عبارت است: و همگى بر هدايت و دين حق عمل مىكنند.(3)
در پارهاى از روايات نيز عبارت اينگونه آمده است: در اين موقع صداى حضرت نامفهوم شد. من از پدرم پرسيدم: جملهاى كه نامفهوم شد چه بود ؟ پاسخ داد: همگى از بنى هاشم اند.(4)
چهار. در روايتى ديگر اشاره نمود كه اين ماجرا در حجة الوداع رخ داده و گفته است: سپس كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى من نامفهوم شد. پس از پدرم كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديكتر بود پرسيدم كه آن عبارت چه بود ؟ پاسخ داد: آن حضرت فرمود: همگى از قريش اند.(5)
پنج. در روايتى ديگر از جابر، وى بعد از اين سخن كه امامان دوازده نفر اند گفته است: پس از اين پيامبر صلىاللهعليهوآله كلامى فرمود كه چون مردم جنجال به راه انداخته بودند نفهميدم. از اين جهت از پدرم پرسيدم كه او چه فرمود ؟ او گفت ... .(6)
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 93، 96.
2) . سنن ابىداوود: ج 4 ص 106. مسند ابىعوانه: ج 4 ص 400. تاريخ الخلفاء: ص 10. فتح البارى: ج 13 ص 118. الصواعق المحرقة: ص 18. ارشاد السارى: ج 1 ص 273. ينابيع المودة: ص 444. الغيبة طوسى : ص 88 . الغيبة (نعمانى) : ص 121.
3) . الخصال: ج 2 ص 474. بحار الانوار: ج 36 ص 240.
4) . ينابيع المودة: ص 445.
5) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 90.
6) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 93.
شش. و اما روايت مسلم از جابر بن سمره چنين است: جابر گفته است: همراه پدرم به نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رفتم. شنيدم كه فرمود: اين دين پيوسته عزيز و با اقتدار خواهد ماند تا دوازده جانشين ... . در اين موقع سخنى فرمود كه مردم مانع شدند آن را بشنوم. به پدرم گفتم كه او چه فرمود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.
در روايت احمد بن حنبل و جمعى ديگر آمده كه به پدرم يا پسرم گفتم: عبارتى را كه مردم مانع شدند من بشنوم چه بود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.(1)
هفت. از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم كه فرمود: اين امر را دوازده نفر به عهده خواهند گرفت كه ... . در اين وقت گروهى شيون زدند و من نشنيدم كه چه فرمود. به پدرم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر بود گفتم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ او پاسخ داد: همگى آنها از قريش اند و همگى مانند خود اويند.(2)
هشت. اما عبارتى كه ابىداوود نقل كرده چنين است: مردم تكبير گفته، هياهو به راه انداختند و حضرت سخنى گفت كه واضح نبود ... .(3)
عبارت ابىعوانه نيز اينگونه است: در اين موقع مردم هياهو راه انداختند و پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنى گفت كه براى من واضح نبود.(4)
در هر صورت، حديث دوازده جانشين پس از آن حضرت و آنچه را كه ايشان در اين باب فرمودند سخنى است كه جابر و سايرين - كه آنجا حضور داشته - نشنيدهاند، و چنانچه ملاحظه نموديد وى گفته است كه آن سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميده يا صداى ايشان ضعيف شده و واضح نبوده يا نظير اين عبارات كه در منابع و مآخذ بسيارى آمده است.(5)
1) . صحيح مسلم: ج 6 ص 4. احقاق الحق بخش ملحقات : ج 13 ص 1. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 98. بحار الانوار: ج 36 ص 235. الخصال: ج 2 ص 470. العمدة: ص 421.
2) . اكمال الدين: ج 1 ص 272. بحار الانوار: ج 36 ص 239.
3) . سنن ابىداوود: ج 4 ص 106. فتح الوالى: ج 13 ص 11. ارشاد السارى: ج 10 ص 273.
4) . سنن ابىعوانه: ج 4 ص 394.
5) . برخى از اين منابع عبارت اند از: صحيح بخارى: ج 4 ص 159. صحيح مسلم: ج 6 ص 3. مسند احمد: ج 5 ص 90 - 108. مسند ابىعوانه: ج 4 ص 394. حلية الاولياء: ج 4 ص 333. اعلام الورى: ص 382. العمدة: ص 416 - 423. اكمال الدين: ج 1 ص 272. الخصال: ج 2 ص 469. الغيبة نعمانى : ص 119 - 125. بحار الانوار: ج 36 ص 231، تا آخر فصل. احقاق الحق (بخش ملحقات) : ج 13 ص 1 - 50 .
دو نكته قابل توجه:
لازم است دو نكته را در اين احاديث مورد توجه قرار دهيم:
نكته اول: مكان حادثه
چنانكه ملاحظه كرديد اين روايات در مورد مكانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا خطابه ايراد فرمود با هم اختلاف دارند. در برخى از آنها آمده كه اين ماجرا در حجة الوداع به وقوع پيوسته، و پارهاى ديگر نقل كردهاند كه در عرفات بوده است. در يك روايت نيز راوى بين عرفات و منى مردد مانده، و در بعضى نيز عبارت در مسجد آمده، و برخى هم سكوت نموده و محلى را نام نبرده اند.
با اين وجود همه آنها از وقوع هرج و مرج و جنجالى سخن گفتهاند كه باعث شده راوى نتواند ادامه كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بشنود. البته بعضى روايات نيز اشاره نمودهاند كه راوى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميده است و از جنجال سخنى به ميان نياوردهاند.
بدين ترتيب آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در چند جا اين موضوع را بيان فرموده و هر بار نيز با اغتشاش و جنجال روبرو شده است ؟ و آيا منظور از مسجد، مسجد منى است يا عرفه ؟ اگر فرض كنيم كه گفتن منى اشتباهى از جانب راوى نبوده است. و يا اين ماجرا در يك جا به وقوع پيوسته و امر بر راويان و مورخان مشتبه شده، يا دستى در ميان است كه سعى دارد اينگونه مسائل را به بازى گرفته و با ايجاد اختلاف در نقل آنها بر حقيقتى سرپوش نهاده و موضوعى مهم و حساس را - كه همان جانشينى و امامت بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است - در معرض طوفان شبهات قرار دهد.
البته اين احتمال كه ماجرا در چند جا رخ داده و هر بار نيز گروهى مخالفت و دشمنى خويش را با پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار نمودهاند، بر ديگر موارد ترجيح دارد، زيرا راويان و خصوصيات و حالات نقل شده متعدد و متفاوت است.
نكته دوم: عبارت «همگى از قريش»
در برخى از اين روايات آمده كه حضرت فرمودهاند: «همگى آنها از قريش اند» . اين عبارت در معرض شك و ترديد است، زيرا مطالبى كه اندكى قبل از حقيقت موضوع ظالمانه قريش و اهداف و ترفندهاى آنان براى متزلزل ساختن پايههاى سيطره امامت بيان نموديم، ما را بر اين عقيده مصمم مىكند كه آنچه جابر بن سمره و انس و عمر بن خطاب و عبدالملك و ابوجحيفه به خاطر بر پا شدن هياهو از جانب گروهى مغرض نشنيدهاند، اين جمله است: «همگى از بنىهاشم هستند» .
چنانكه در بعضى منابع نيز اينگونه آمده است، و البته قندوزى حنفى نيز در كتابش بر اين اساس كه «آنها جانشينى و خلافت بنىهاشم را خوش نداشتند» در نهايت به همين عبارت رسيده است.(1)
احتمال ديگر آن است كه حضرت هر دو جمله را فرموده باشند، به اين صورت كه: «همگى از قريش اند و همگى از بنىهاشم» ، كه در نتيجه جمله اول مقدمهاى براى عبارت دوم بوده است، و همين موجب شده تا قريش و هوادارانشان بر آشوبند و سر و صدا و هياهو به راه اندازند و برخيزند و بنشينند و ... ! ! چرا كه آنان از اين كلام - كه «همگى از قريشند» - بغض و نفرتى نداشتند، بلكه موجب شادمانى و خوشحالى آنها نيز شده است، زيرا اين امر همان بود كه براى رسيدن به آن همواره با تمام توان خود از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبوده، و براى دست يابى به آن نقشهها و دسيسه مىچيدند و به خاطرش دشمنىها كرده و عهد و پيمانها مىبستند. بدين ترتيب اگر مسئله فقط همين بود، شورش و جنجال براى چه ؟ و هياهو و سر و صدا براى چه ؟
ترديدى نيست كه رجال با تقوى و نيكان صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله مطيع او بوده و بر هر چه او حكم مىنمود سر تسليم فرود مىآوردند، اما ديگران كه نسبت به اين عده اكثريت را تشكيل مىدادند، هواپرستان و جاه طلبانى بودند كه اسلام نياورده، بلكه چون
1) . ينابيع المودة: ص 446. منتخب الاثر: ص 14، 15.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آنان چيره گشته بود فقط تسليم وى شده بودند و تظاهر به ورع و دين واطاعت از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را وسيلهاى براى دستيابى به آرزوها و تحقق اهدافشان قرار داده بودند. اينان كه ظاهرشان خلاف باطنشان بود، بايد روزى اين تزويرها و نيرنگهاشان به شكلى بر ملا مىشد.
ملاحظه نموديم اينان كه به باقى مانده آب وضوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و آب دهان آن حضرت تبرك جسته، ادعا مىكردند كه با تكريم آن بزرگوار و بالا نبردن صداى خود بر صداى ايشان و رعايت ادب و احترام در مقابل آن حضرت و پيشى نگرفتن بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و مانند اين امور، بر فرمانبردارى و اطاعت از پروردگار حريص هستند، چگونه بودهاند ؟
و ديديم كه اينان احساس كردند نبى اكرم صلىاللهعليهوآله قصد دارد از ائمه پس از خود سخن به ميان آورده و خصوصياتشان را بيان كند و آنها را به صورت دقيق و واضح معين نمايد. يعنى همان موضوعى كه مىترسيدند ضمن آن امامت آن كس كه او را خوش نداشتند. مىديدند حضرت مىخواهد خلافت فردى را اعلام كند كه بسيارى از بزرگانشان را در نبردهايى مشهور و در دفاع از دين خدا بر خاك افكنده بود، و اين شخص كسى جز على امير المؤمنين عليهالسلام نبود.
شبهه: عرفات بهترين مكان براى معرفى جانشين(1)
يكى از شبهاتى كه در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» در مورد غدير مطرح شده اين است:
اگر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىخواست در حج چنين چيز مهمى را اعلام كند، مناسبترين مكان عرفات بود. در غدير اهل مكه حضور نداشتند و خيلى از افراد قبايل عرب نيز نبودند.
1) . حقيقت غدير خراسانى : ص 47، 48.
طبق اسناد روايى و تاريخى، پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفه نيز براى چندمين بار به مسئله جانشينى حضرت على عليهالسلام تأكيد كرد. در عرفات دستور الهى نازل شد كه علم و ودايع انبياء عليهمالسلام را به حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام منتقل و ايشان را خليفه و جانشين خود معرفى كند.(1)
در منا نيز - كه بسيارى از افراد قبايل عرب حضور داشتند - پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابه خود را - كه نوعى زمينهسازى براى خطبه غدير بود - بيان كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه ابتدا به امنيت اجتماعى مسلمانان از نظر جان، مال و آبروى مردم اشاره كرد. سپس خونهاى به ناحق ريخته شده و اموال به ناحق گرفته شده در جاهليت را رسما عفو كرد، تا كينه توزىها از ميان برداشته شود و امنيت جامعه تأمين شود. سپس مردم را از اختلاف بعد از خود و كشيدن شمشير به روى يكديگر بر حذر داشت، و فرمود كه اگر من نباشم على بن ابىطالب عليهالسلام مقابل نافرمانان خواهد ايستاد.
سپس نبى اكرم صلىاللهعليهوآله حديث ثقلين را چنين فرمود: من دو چيز گرانبها ميان شما باقى مىگذارم، كه اگر به اين دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى اهل بيتم عليهمالسلام.
با توجه به اهميت مسئله وصايت و جانشينى حضرت على عليهالسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور شد تا در مراسم ويژهاى مستقل از حج آن را اعلام كند. از اين رو بعد از اتمام حج، دستور داد تا اهل مكه نيز در غدير خم حاضر شوند، كه به شهادت اسناد تاريخى پنج هزار نفر از اهل مكه نيز در غدير حضور داشتند.(2)
بنا بر اين، اعلام جانشينى حضرت على عليهالسلام تنها منحصر در غدير نبود، بلكه در عرفه و منى نيز - كه همه حاضر بودند - اين امر به مردم ابلاغ شد. همچنين اهل مكه موظف شدند در غدير حضور يابند.
حضور شيطان در منى(1)
يكى از مسائلى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره و در موارد متعدد و مختلف بدان اشاره و تأكيد داشتند مسئله محبت امير المؤمنين عليهالسلام بود.
از جمله صبح روز دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع بود. با طلوع فجر نماز صبح خوانده شد. پس از آن مردم همچنان منتظر بودند تا نزديكى ظهر شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله رمى جمرات سه گانه را آغاز كرد و به ترتيب با همراهى مردم سه جمره را رمى كردند.
زمينه سازى براى غدير چنان حساب شده و منظم پيش مىرفت كه ابعاد گسترده آن هر لحظه جهت گيرى تازهاى را نشان مىداد. اكنون نوبت آن بود كه با جلوهاى بىسابقه مردم منظرهاى را كه احتمال نمىدادند به چشم خود ببينند.
آن روز مردم در مِنا كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند كه چشمشان به مردى افتاد كه به ركوع و سجود مىرفت و تضرع مىنمود. كسانى كه در آنجا حاضر بودند گفتند:
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 31.
يا رسول اللّه ! چه نماز زيبايى مىخواند ! فرمود: اين همان شيطان است كه پدر شما را از بهشت بيرون كرد.
در اينجا على عليهالسلام با بىاعتنايى به سوى او رفت و او را محكم تكان داد به گونهاى كه استخوانهايش در هم فرو رفت. سپس فرمود: انشاء اللّه تو را خواهم كشت.
شيطان پاسخ داد: تا هنگام وقت معلوم از طرف پروردگار بر قتل من قادر نخواهى بود. چرا قصد قتل مرا كردهاى ؟ به خدا قسم احدى تو را مبغوض نمىدارد مگر آنكه نطفه من قبل از نطفه پدرش در رحم مادر او قرار مىگيرد. من در اموال و اولاد دشمنان تو شريك هستم. آنگاه با اشاره به آيه 64 سوره اسراء گفت: اين همان كلام خداوند عز و جل در كتاب محكمش است كه مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَمْوالِ وَ الاَوْلادِ» : «در اموال و اولاد آنان شريك باش» . پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه مردم مىشنيدند فرمود:
يا على، راست مىگويد. كسى از قريش تو را مبغوض نمىدارد مگر زنا زاده، و كسى از انصار تو را مبغوض نمىدارد مگر يهودى، و كسى از عرب تو را مبغوض نمىدارد مگر زنا زاده، و كسى از بقيه مردم تو را مبغوض نمىدارد مگر اهل شقاوت.
سپس لحظاتى سر مبارك را پايين انداخت، و بعد سر خود را بلند كرده فرمود: اى انصار، فرزندان خود را بر محبت على عرضه كنيد. اگر پاسخ مثبت دادند فرزند شما هستند، و اگر نپذيرفتند فرزند شما نيستند.(1)
مراسم پايانى در منى(2)
با نزديكى غروب روز دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، طبق آيه 203 سوره بقره: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَينِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى» :
«هر كس در روز عجله كند گناهى بر او نيست و هر كس تأخير نمايد نيز اشكالى بر او نيست از كسانى كه تقوا پيشه كنند» ، كسانى كه مايل بودند مىتوانستند توقف در منا را پايان دهند و به مكه بازگردند، و هر كس مايل بود شب سيزدهم را هم مىماند و فردا پس از رمى جمرات سه گانه راهى مكه مىشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ماندن در شب سيزدهم ذىالحجه را انتخاب كردند، و با غروب روز دوازدهم نماز مغرب و عشا خوانده شد. آن شب مشغول جمع آورى اثاثيه شدند تا مقدمات حركت به سوى مكه را آماده كنند، و پس از آن به استراحت پرداختند. صبح روز سيزدهم نماز صبح خوانده شد، و قبل از ظهر سه جمره را رمى كردند.
اكنون كاروان عظيم حجاج كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز سيزدهم را مانده بودند، آماده حركت مىشدند. تا مردم آماده شوند و اثاثيه و شتران را آماده كنند روز بالا آمد و همه منتظر حركت حضرت ماندند.(1)
پيام پيامبر صلىاللهعليهوآله و سؤال ابوذر(2)
در آخرين لحظات خروج از منا در سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله سوار بر مركب شده با استفاده از آن موقعيت، بار ديگر مردم را متوجه محبت خاندان رسالت نمود و چنين فرمود: وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه مسلمان باشد.
ابوذر پرسيد: يا رسول اللّه اسلام چيست ؟ فرمود: اسلام عريان است و لباس آن تقواست. زينت آن حياء است و ضابطه آن پرهيزكارى است و جمال آن دين است و ثمره آن عمل صالح است؛ و براى هر چيزى اساسى است و اساس اسلام محبت ما اهل بيت است.(3)
نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى(1)
در روز آخر ايام حج يعنى دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسجد خيف در مِنا آمد كه يادگار جدش حضرت ابراهيم عليهالسلام بود. در آنجا بار ديگر دستور ابلاغ ولايت بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، ولى هنوز حفظ از شر دشمنان نيامده بود. با توجه به فورى نبودن اين دستور، بار ديگر حضرت اعلام آن را براى فرصتى مناسب در نظر گرفت.(2)
در چنين موقعيتى كه مراسم حج به ساعات پايانى خود نزديك مىشد، بار ديگر وحى الهى تجلى كرد و آخرين سوره كاملى - كه در يك نزول جبرئيل فرود آمد - بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و آن سوره نصر بود:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحِ. وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللّهِ اَفْواجا. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّابا» :
«به نام خداى بخشنده مهربان. وقتى يارى خدا و پيروزى آمد. و مردم را ديدى كه گروه گروه در دين خدا داخل مىشوند. با حمد پروردگارت تسبيح كن و از او طلب مغفرت نما كه او توبه پذير است» .
به محض نزول اين سوره، پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور رسمى نزديكى مرگ خويش را خبر داد و فرمود: نَفْسم به من خبر مىدهد كه در اين سال قبض روح خواهم شد؛ يعنى اين سالى كه در پيش است.(3)
اولين مسئلهاى كه پس از نزول سوره نصر و شنيدن خبر رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به ذهن همه خطور كرد جانشينى حضرت بود، كه صريح ترين زمينه فكرى براى غدير بود.
اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ سلمان فارسى رفتند و از او - كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر بود خواستند تا از حضرت بپرسد: امور ما را به كه مىسپارى و محل رجوع ما چه كسى خواهد بود و محبوبترين افراد نزد تو كيست ؟
در پاسخ اين سؤال، حضرت تعلّلى نموده و تا سه بار آن را به تأخير انداخت و گويا مردم را نسبت به مسئله حساستر و نسبت به پاسخ آن تشنهتر مىنمود. سپس فرمود: برادرم و وزيرم و جانشينم در اهلبيتم و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مىگذارم، كه دَيْن مرا ادا مىكند و به وعدههاى من وفا مىنمايد، على بن ابىطالب است.(1)
دومين پيامد نزول سوره نصر آن بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله امير المؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و با اشاره به سزاوارى على عليهالسلام به مقام خلافت به او فرمود:
يا على، آنچه بدان وعده داده شده بودم آمد. فتح آمد و مردم گروه گروه در دين خدا داخل شدند. هيچكس از تو سزاوارتر به قرار گرفتن در مقام من نيست، به خاطر پيشتر بودن تو در اسلام و نزديكى تو با من و دامادى تو نسبت به من و اينكه سيده زنان جهان نزد توست، و قبل از آن حمايتهايى كه پدرت ابوطالب درباره من داشت و گرفتارىهايى كه هنگام نزول قرآن به خاطرش متحمل شد ... .(2)
سومين عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله به نزول سوره نصر آن بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را كنار مسجد خيف در منا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد. در اين سخنرانى پس از حمد و ثناى الهى، به چند مسئله اجتماعى اشاره نمود و با ذكر آيات 36 و 37 سوره توبه اشاره به ابطال برخى مسائل جاهلى مانند رباى جاهليت و خونريزىهاى آن زمان فرمود.
آنگاه آيه 10 سوره حجرات را قرائت كرده فرمود: اى مردم، «اِنِّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» : «مؤمنين با يكديگر برادرند» . براى هيچ مؤمنى اموال برادر مؤمنش جز با رضايت قلبى او حلال نيست. آيا ابلاغ كردم ؟ خدايا شاهد باش.
سپس فرمود: من مأمورم بجنگم تا مردم «لا إله إلاّ اللّه» بگويند. هر گاه آن را گفتند خون و اموالشان از طرف من در امان است مگر آنكه حق كسى باشد، و حساب آنان با خداست. اى مردم، آيا ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش. سپس آينده پر خطر اعتقادى مردم را گوشزد كرده على را در چنان شرايطى نايب مناب خود اعلام كرد و فرمود:اى مردم، سخن مرا حفظ كنيد تا بعد از من از آن نفع ببريد؛ و در آن فكر كنيد تا بعد از من زندگى گوارا داشته باشيد.
اى مردم، سخن مرا بشنويد و درباره آن فكر كنيد؛ كه شايد بعد از اين سال شما را ملاقات نكنم. اى مردم، سخن مرا به خاطر بسپاريد تا بعد از من از آن استفاده كنيد و آن را بفهميد تا در زندگى بعد از من خوشبخت باشيد.
آگاه باشيد ! مبادا بعد از من از دين خود باز گرديد و كافر شويد و بر سر دنيا به روى يكديگر شمشير بكشيد. اگر شما چنين كنيد - كه خواهيد كرد - مرا در لشكرى همراه جبرئيل و ميكائيل خواهيد يافت كه رو در روى شما با شمشير مىايستم و يا على بن ابىطالب به جاى من با شما مىجنگد.(1)
امالى طوسى: ص 503 . مجمع البيان: ج 9 ص 72. تفسير فرات: ص 280.
مبادا بار ديگر به كفر باز گرديد و گردن يكديگر را بزنيد. من در ميان شما چيزى را يادگار گذاشتهام كه اگر به ان آن متمسك شويد گمراه نمىگرديد: كتاب خدا و عترتم اهلبيتم. آيا ابلاغ كردم ؟ خدايا شاهد باش.
اى مردم، خداى شما يكى، و پدرتان يكى است. همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك است.
1) . بحار الانوار: ج 9 ص 150 و ج 32 ص 290، 291، 294، 317، 363 و ج 36 ص 23 و ج 37 ص 114.
آنگاه آيه 13 سوره حجرات را خواند و فرمود: خداى عز و جل مىفرمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ»(1): «اى مردم ما شما را از مذكر و مؤنث خلق كرديم و شما را گروهها و قبايلى قرار داديم تا بين يكديگر بدانيد كه محترم ترين شما با تقوا ترين شماست» .
اى مردم، خداى شما يكى است و پدرتان يكى است. آگاه باشيد كه هيچ عربى بر هيچ عجمى فضيلت ندارد و هيچ عجمى بر عربى فضيلت ندارد. هيچ سرخ پوستى بر سياه پوستى فضيلت ندارد و هيچ سياه پوستى بر سرخ پوستى فضيلت ندارد مگر با تقوا. آيا ابلاغ كردم ؟ » .
مردم صدا زدند: آرى. فرمود: «پس حاضر به غايب برساند» . آنگاه حضرت امر به دورى از دنيا نموده با سلام و رحمت الهى كلام خود را به پايان برد.(2)
آيه «اِنِّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»(3)= نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
آيه «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»(4)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(5)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(1)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »(2)
بعد از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد خيف واقع در منى در سفر حجة الوداع، هفت آيه قرآن يكى پس از ديگرى نازل شد كه هر يك پشتوانه يكى از ثقلين بود. ابتدا آيات 41 و 42 سوره زخرف على عليهالسلام را معرفى مىكرد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ. اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» : «اگر تو را از اين جهان ببريم باز از آنان انتقام خواهيم گرفت. يا به تو نشان مىدهيم آنچه آنان را وعده كردهايم كه ما بر آنان اقتدار و تسلط داريم» .(3)
سپس اين آيات طبق خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله تفسير شد كه «فَاِنّا مُنْتَقِمُونَ بِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ» ، يعنى «اگر تو را از اين جهان ببريم به وسيله على بن ابىطالب عليهالسلام انتقام مىگيريم» .
آنگاه آيات 93 و 94 سوره مؤمنون نازل شد: «قُلْ رِبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما تُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ» : «بگو پروردگارا اگر آنچه آنان وعده داده مىشوند به من نشان دادى. مرا در بين قوم ظالمين قرار مده» ، و اين آيه اشاره به روزگار سياه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه فتنههاى تاريك آن بسيارى را گمراه كرد.
در پى آن آيه 43 سوره زخرف در معرفى على عليهالسلام نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» : «تمسك نما به آنچه بر تو وحى شده كه تو بر راه راست هستى» ، و تفسير شد كه «آنچه وحى شده» درباره على عليهالسلام است.
1) . زخرف / 43.
2) . زخرف / 41 - 44. غدير در قرآن: ج 1 ص 50 - 53 . واقعه قرآنى غدير: ص 30، 149.
3) . بحار الانوار: ج 32 ص 193 ح 141، ص 291 ح 244 و ج 36 ص 23 و ج 37 ص 183. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 69 ، 169 - 171. الطرائف: ص 142 ح 217. شواهد التنزيل: ج 1 ص 526 . تأويل الآيات: ص 352. سنن الترمذى: ج 2 ص 90.
سپس براى معرفى على عليهالسلام به عنوان تنها راه نجات، به آيه 61 سوره زخرف اشاره شد كه: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» : «و او نشانه و علمى براى قيامت است» و تفسير شد كه منظور از اين آيه على بن ابىطالب عليهالسلام است.
آنگاه آيه 44 سوره زخرف به عنوان مسئوليت مردم درباره ولايت على عليهالسلام نازل شد:
«وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ» : «و آن ذكرى براى تو و قومت است و به زودى سؤال خواهيد شد» ، و تفسير شد كه سؤال درباره ولايت على عليهالسلام است.(1)
ج 15 / 3 ص 69 ، ص 169 - 171. الطرائف: ص 142 ح 217. شواهد التنزيل: ج 1 ص 526 . تأويل الآيات: ص 352. سنن الترمذى: ج 2 ص 90.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه سوار بر ناقه بود و دست مباركش بر شانه على عليهالسلام قرار داشت، به عنوان اتمام حجت بر مردم فرمود: اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ؟ اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ؟ هذا ابْنُ عَمّى وَ اَبُو وُلْدى. اللَّهُمَّ كُبَّ مَنْ عاداهُ فِى النّارِ: شما را به خدا، آيا من ابلاغ كردم ؟ شما را به خدا، آيا ابلاغ كردم ؟ اين پسر عمويم و پدر فرزندانم است. خدايا، هر كس كه با او دشمنى كند با صورت در آتش افكن.
غروب روز يازدهم نماز مغرب و عشا با هم خوانده شد و پس از آن مردم به استراحت پرداختند.(2)
در سفر حجة الوداع، قافله غدير تا مِنا آمده بود و بايد آماده تمام عيار براى اعلان ولايت مىشد. پيش از حركت، نزول شش آيه پى در پى پس از يك سخنرانى كوتاه درباره مقام على بن ابىطالب عليهالسلام، بيدار باشِ جدى از سوى خداوند بود تا مردم شكوه غدير را در بالاترين قله فكر خود ترسيم كنند و در انتظارش لحظه شمارى كنند:
«فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ . أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ . فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ . وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» :
«اگر تو را از دنيا ببريم از آنان انتقام خواهيم گرفت . يا به تو نشان مىدهيم آنچه به آنان وعده داديم و ما بر آنان تسلط داريم . به آنچه به تو وحى شده تمسك نما كه تو بر راه راست هستى . آن يادآورى براى تو و قومت است و به زودى مورد سؤال قرار خواهيد گرفت» .
«وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»(1): «آن علمى براى ساعتِ معهود است پس درباره آن شك نكنيد و از من پيروى كنيد كه اين راه راست است» .
«قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(2): «بگو پروردگارا اگر به من نشان دادى آنچه وعده داده شدهاند مرا در قوم ظالمين قرار مده» .
در واقع با نزول اين آيات و ابلاغ آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر مِنا مردم را از ارتداد و اختلاف بر حذر مىدارد و به آنان هشدار مىدهد كه اگر چنين كنيد به جنگ شما خواهم آمد، و اگر من نباشم على به جنگتان مىآيد.
اين اعلان خطر، تلويحا جانشينى على عليهالسلام را يادآورى مىكند و خبر از آيندهاى مىدهد كه در آن على عليهالسلام عين محمد صلىاللهعليهوآله خواهد بود. جابر بن عبداللّه انصارى اين مقطع مقدماتى غدير را چنين بيان مىكند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در مِنا - در حجة الوداع - در حالى كه من از همه به آن حضرت نزديكتر بودم فرمود: ألا لا ألْفِيَنَّكُمْ تَرْجِعُونَ بَعْدى كُفّارا يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعْضٍ، وَ ايْمُ اللّه لَئِنْ فَعَلْتُمُوها لَتَعْرِفُنّى فِى الْكَتيبَةِ الَّتى تُضارِبُكُمْ:
آگاه باشيد، مبادا شما را بعد از خود چنين بيابم كه از دين بازگشته كافر شدهايد و گردن يكديگر را مىزنيد. بخدا قسم اگر چنين كنيد مرا در آن لشكرى خواهيد يافت كه به جنگ شما آمده است.
سپس حضرت نگاهى به پشت سر خود كرد و سه مرتبه فرمود: و يا اينكه على به جنگتان مىآيد، و ما چنين پنداشتيم كه جبرئيل از پشت سر حضرت اين مطلب را به او گفت.
بعد از اين قضيه خداوند چنين نازل كرد: «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: «و اگر تو را از اين جهان ببريم باز از آنان انتقام خواهيم گرفت» به وسيله على بن ابىطالب، «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» : «يا به تو نشان مىدهيم آنچه به آنان وعده كرديم كه ما بر آنان اقتدار و تسلط داريم» .
سپس اين آيه نازل شد: «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» : «بگو: پروردگارا، اگر آنچه آنان وعده داده مىشوند به من نشان دادى مرا در بين قوم ظالمين قرار مده» .
در پى آن چنين نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ - فى امْرِ عَلِىٍّ - إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» : «تمسك نما به آنچه - درباره على - بر تو وحى شد، كه تو بر راه راست هستى» ؛ و اين آيه نازل شد كه على نشانه روز قيامت است، و نيز نازل شد: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» عن على بن ابىطالب: «و او يادآورى براى تو و قومت است و بزودى - درباره على - مورد سؤال قرار خواهيد گرفت» .(1)
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه نزول هر يك از اين آيات در مراحل مقدماتى غدير، پيامآور مسائلى از عمق آن است كه ذيلاً به نتايج آن اشاره مىكنيم:
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 193 ح 141، ص 291 ح 244 و ج 36 ص 23 و ج 37 ص 183. الطرائف: ص 142 ح 217. شواهد التنزيل: ج 1 ص 526 . تأويل الآيات: ج 2 ص 561 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 69 ح 46.
چهار هدف از آيات نازل شده در مِنا قابل استفاده است:
جانشينى و نيابت مطلق على عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله، به خصوص در مقابله با فتنههاى منافقين و دشمنان اسلام، كه در انتظار رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و خالى شدن عرصه براى فتنههايشان لحظه شمارى مىكردند. اين مهم با نزول آيه اول و تفسير آن اعلام شد:
«فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ. در طول عمر سى ساله امير المؤمنين عليهالسلام بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - حتى دوران 25 ساله خانهنشينى حضرت حضور پيامبرگونه على عليهالسلام بود كه در برابر بسيارى از فتنهها ايستاد و از پيشروى بسيارى ديگر مانع شد، و اين مقابله در جنگهاى جمل و صفين و نهروان به اعلا درجه ظهور رسيد.
نشان دادن نمونههايى از عذاب الهى بر دشمنان در غدير، كه نمونه بارز آن ماجراى حارث فِهرى در انكار مقام ولايت و فرود سنگ آسمانى بر سر او بود كه خداوند قدرت خود را در غدير در حضور پيامبرش نشان داد.
اين مطلب با نزول دو آيه بعدى پيش بينى شد: «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» ، و نيز آيه «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» .
ولايت على عليهالسلام وحى الهى و صراط مستقيم است، و بايد اين راه راست در غدير معرفى شود، اگر چه خطر دشمنان آشكارا احساس مىشود. اين وعده در آيه چهارم در مِنا نازل شد و با تفسيرى كه حضرت درباره آن فرمود، مورد تأكيد قرار گرفت؛ به خصوص بعد از سه آيه قبل كه درباره دشمنان آمده بود. آيه چهارم چنين است:
«فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ - فى امْرِ عَلِىٍّ - إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» .
ولايت على عليهالسلام براى مسلمانان آمده و درباره آن مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. آيه پنجم بيدار باش مسلمين بود كه قوم پيامبرند، انجا كه فرمود: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» عَن عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ.
آيه ديگرى كه در اين مقطع غدير نازل شده، آيه 61 از سوره زخرف است: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» . با توجه به متن حديث و دقت در اينكه جابر از نزول آيات خبر مىدهد و تفسير آن را هم در ضمن آن بيان مىكند، درمىيابيم كه وقتى به اين قسمت از كلام مىرسد به گونهاى سخن مىگويد كه از آن نزول آيه فهميده مىشود. جابر مىگويد:
... ثُمَّ نَزَلَتْ: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ» فى امْرِ عَلِىٍّ «إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» . وَ انَّ عَلِيّا «لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» عَنْ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ.
معناى عبارت فوق چنين مىشود: سپس اين آيه نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى ... » ، و اينكه على علم و نشانه روز قيامت است، و اين آيه كه «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ ... » .
بنا بر اين مورد دوم از اين سه آيه را - اگر چه به صورت تفسير شده بيان كرده - ولى عطف با واو به اين معنى است كه اين آيه هم نازل شده است.
بايد توجه داشت كه از اين آيه فقط جمله اول آن (وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ) در مِنا نازل شده است. تناسب آن هم عبارت «صراط مستقيم» است كه در آخر اين آيه وجود دارد و عينا در آخر آيه قبل نيز هست: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ - فى امْرِ عَلِىٍّ - إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» .
از سوى ديگر، آيه بعد از اين عبارت هم درباره قيامت است و هم تشابه سياق دارد: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» .
حتى در نسخه ديگرى از همين روايتِ جابر عبارت به صورت متصل به آيه چنين است: وَ انَّ عَلِيّا عليهالسلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْأَلُونَ عَنْ مَحَبَّةِ عَلِىٍّ عليهالسلام : على عليهالسلام علمى براى ساعت معهود است براى تو و قومت، و به زودى درباره محبت على عليهالسلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.(1)
با آوردن صورت تفسير شده آيه: وَ انَّ عَلِيّا عليهالسلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، از يك سو ضمير در آيه «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» را تفسير نموده و از سوى ديگر زمينه براى آيه بعد را كه مربوط به سؤال درباره على عليهالسلام در قيامت است آماده ساخته، و از جهتى ديگر «صراط مستقيم» را در آيه قبل معنى كرده است.
قابل توجه است كه جمله «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» از عبارات خاص قرآنى است كه در هيچ مورد ديگرى به چشم نمىخورد، و روايات متعددى نيز در تفسير آن به امير المؤمنين عليهالسلام وارد شده است.
در حديثى مىفرمايد: خداوند اهميت امير المؤمنين عليهالسلام و عظمت مقام او نزد خود را ذكر كرده آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ ... » : «و على علم و نشانه قيامت است» ، «فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» : «پس درباره قيامت شك نكنيد و پيرو من باشيد كه اين راه مستقيم است» ؛ يعنى امير المؤمنين عليهالسلام.(2)
از امام صادق عليهالسلام درباره كلام خداوند: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» سؤال كردند، فرمود: از اين آيه امير المؤمنين عليهالسلام قصد شده است. و بعد شاهد آوردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا عَلِىُّ، انْتَ عَلَمُ هذِهِ الامَّةِ.(3)
با توجه به اين احاديث، كلمه «علم» در آيه اگر با كسره عين و سكون لام (يعنى عِلْم) خوانده شود به اين معنى مىشود كه على عليهالسلام عِلمى براى قيامت است، و چه بسا چنين معنى شود كه وجود آن حضرت باعث علم و يقين و اطمينان به روز قيامت است.
ولى اگر كلمه «علم» را با فتحه عين و لام (عَلَم) بخوانيم به معناى نشانه و علامت روز قيامت مىشود. اگرچه هر دو معنى به هم نزديك است ولى به عنوان دقت در جهات ادبى هر دو صورت ذكر شد.
با يك جمعبندى خلاصه تفسير آيه با توجه به مرجع ضمير اول در «إِنَّهُ لَعِلْمٌ ... » چنين مىشود: «على بن ابىطالب نشانه روز قيامت است، پس با چنين علامتى درباره قيامت شك و شبهه به دل راه ندهيد، و امر مرا پيروى كنيد كه اين - يعنى على عليهالسلام - راه راست است» .
اما اينكه چگونه على عليهالسلام نشانه قيامت است جلوهها و مظاهر گوناگونى دارد كه هر يك از آنها فصلى از اعتقاد ماست، ولى به طور اشاره مىگوييم كه زندگى على عليهالسلام و تقواى او و سفارشات او به تقوى يادآور قيامت بود.
على عليهالسلام و يارانش تابلوى بلند معتقدين به حساب الهى بودند؛ همان گونه كه دشمنانش مظهر بىاعتقادى به روز جزا بودند. محبت و ولايت على عليهالسلام كليد بهشت، و بغض او كليد جهنم است. در روز قيامت حساب مردم جهان به دست على عليهالسلام است و پل صراط در اختيار اوست.(1)
همچنين بعد از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد خيف واقع در منى در سفر حجة الوداع، هفت آيه قرآن يكى پس از ديگرى نازل شد كه هر يك پشتوانه يكى از ثقلين بود. آيه هفتم، آيه 44 سوره زخرف به عنوان مسئوليت مردم درباره ولايت على عليهالسلام نازل شد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ» : «و آن ذكرى براى تو و قومت است و به
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 297، 375 و ج 2 ص 71، 344، 360.
زودى سؤال خواهيد شد» ، و تفسير شد كه درباره على عليهالسلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.(1)
ج 15 / 3 ص 69 ، 169 - 171. الطرائف: ص 142 ح 217. شواهد التنزيل: ج 1 ص 526 . تأويل الآيات: ص 352. سنن الترمذى: ج 2 ص 90.
آيه «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ»(2)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ»(3)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»(4)= آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
اعمال حج و حواشى آن در حجة الوداع(1)
در اينجا به مناسبت، اشارهاى به مراسم حج در حجة الوداع داريم:
در ساعات پايانى روز دوشنبه چهارم ذى الحجه كاروان عظيم حجاج همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از سمت بالاى مكه از «عقبة المَدَنيّين» وارد مكه شدند. همزمان كاروان يمن نيز از سمت جنوب وارد مكه شدند و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و در محل از پيش تعيين شده «ابطح» - كه منطقه هموار شهر مكه بود - اسكان يافتند، و آماده اعمال حج شدند.
پس از جا به جايى اثاثيه و خواباندن شتران و برپايى خيمهها، پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون وقفه كاروان عظيم حجاج را براى زيارت خانه خدا و انجام مناسك به طرف مسجد الحرام حركت داد.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 17، 18، 28، 39، 56 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 118.
حضرت با ورود به مسجد الحرام مستقيما كنار حجر الاسود آمد و آن را بوسيد. آنگاه طواف را آغاز كرد و هفت بار گِرد كعبه طواف كرد در حالى كه مردم همراه حضرت طواف مىكردند. بعد از طواف در پشت مقام ابراهيم عليهالسلام به نماز طواف ايستاد.
سپس به سمت صفا و مروه آمد و سعى را انجام داد. در آنجا تشريع حج تمتع را اعلام فرمود كه با عمره قرار دادن اعمال قبلى، تا پنج روز ديگر مردم براى اعمال حج آماده شوند.(1)
در ادامه، پس از آنكه «وقوف» چند ساعته در عرفات سپرى شد، با غروب آفتاب روز عرفه كاروان حجاج آماده حركت به سوى «مشعر الحرام» شدند. آنان شب به مشعر رسيدند و تا صبح منتظر ماندند، و از اذان صبح تا طلوع آفتاب در آنجا وقوف نمودند.
صبح روز دهم (عيد قربان) از مشعر عازم مِنا شدند تا بقيه اعمال حج را به جا آورند. در روز اول ابتدا جمره عقبه را رَمى كردند و سپس مراسم قربانى انجام شد، و آنگاه با تراشيدن موى سر از احرام بيرون آمدند.
بعد از آن راهى مكه شدند تا طواف و سعى و طواف نساء را انجام دهند. بعد از آن در همان روز دهم به مِنا بازگشتند.
روز اول پس از بازگشت از مكه به منا - كه روز پر تلاشى را پشت سر گذاشته بودند - پس از نماز مغرب و عشا به استراحت پرداختند و خوابيدند.
پس از به جا آوردن اعمال حج در سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى كعبه پوششى از پارچههاى پشمين مشكى يمنى تهيه كرد و بر سراسر ديوارهاى كعبه پوشانيد.(2)
در سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى اصحاب صحيفه ملعونه اول به اصحاب خاص خود، روز چهاردهم ذى الحجه را به پايان رساند. در همين گير و دار مردم در حال آمادهسازى مقدمات سفر براى حركت فردا صبح بودند كه بلال از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در باقيمانده روز چهاردهم ذى الحجه كنار كعبه آمد. در آنجا محاذى درب خانه كعبه ايستاد و دست بر حلقه در گرفت و خطابه مفصلى درباره امت خويش ايراد فرمود كه ضمن آن نگرانىهاى خود را از آينده آنان ابراز داشت و مردم را از انحرافات بر حذر داشت.
روز چهاردهم ذى الحجه به پايان رسيد، و شب را همه با آمادگى استراحت كردند تا سحرگاهان قبل از اذان صبح حركت كنند.(1)
با نزديكى غروب روز دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، طبق آيه 203 سوره بقره: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَينِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى» : «هر كس در روز عجله كند گناهى بر او نيست و هر كس تأخير نمايد نيز اشكالى بر او نيست از كسانى كه تقوا پيشه كنند» ، كسانى كه مايل بودند مىتوانستند توقف در منا را پايان دهند و به مكه بازگردند، و هر كس مايل بود شب سيزدهم را هم مىماند و فردا پس از رمى جمرات سه گانه راهى مكه مىشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ماندن شب سيزدهم را انتخاب كردند و با غروب روز دوازدهم ذىالحجه نماز مغرب و عشا خوانده شد. آن شب مشغول جمع آورى اثاثيه شدند تا مقدمات حركت به سوى مكه را آماده كنند، و پس از آن به استراحت پرداختند. صبح روز سيزدهم نماز صبح خوانده شد، و قبل از ظهر سه جمره را رمى كردند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 274.
اكنون كاروان عظيم حجاج كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله روز سيزدهم را مانده بودند، آماده حركت مىشدند. تا مردم آماده شوند و اثاثيه و شتران را آماده كنند روز بالا آمد و همه منتظر حركت حضرت ماندند.(1)
قبل از ظهر روز سيزدهم ذى الحجه پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با كاروان حجاج از منا به طرف مكه حركت كرد تا به بالاى وادى «ابطح» - كه همان منطقه مسطح مكه است - رسيد.(2)
اعلان ولايت در مكه(3)
در سفر حجة الوداع و همزمان با اعمال حج مىبايست آمادگى مردم براى برنامه بعدى يعنى اعلان ولايت در غدير حفظ مىشد. اكنون كه بخشى از مناسك انجام يافته بود و مردم در حال انتظار به سر مىبردند، در همان روزِ ورود به مكه از طرف خداوند اين خطاب بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد:
من محمودم و تو محمدى، نام تو را از نام خود مشتق ساختهام. هر كس با تو متصل و مرتبط باشد من نيز با او ارتباط دارم، و هر كس با تو قطع رابطه نمايد من نيز با او قطع مىنمايم. اكنون احترام خود نزد مرا براى مردم بازگو كن و به آنان خبر ده كه من پيامبرى مبعوث نكردهام مگر آنكه براى او وزيرى قرار دادهام. تو نيز فرستاده من هستى و على وزير توست.
اين اولين دستور الهى درباره ولايت بعد از ورود به مكه بود كه البته يك دستور فورى نبود. از آنجا كه مردم به جاهليت و طرز تفكر جاهلى قريب العهد بودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان اين خبر را در آن موقعيت مناسب نمىديد تا مبادا او را متهم كنند كه
خويشان خود را بر مردم حاكم مىكند ! لذا با توجه به اينكه امر الهى در اين باره فورى نبود، اعلام آن را براى شرايط مناسبى در نظر گرفت.(1)
لقب «امير المؤمنين» در مكه(2)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع، يك روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه توقف داشت (يعنى روز چهاردهم ماه ذى الحجه) روز پرماجرايى بود. در كنار اعلام حركت براى صبح روز بعد و سپردن ودايع امامت به على عليهالسلام، دستور خاصى درباره سلام كردن اصحاب به على عليهالسلام به عنوان «امير المؤمنين» نازل شد:
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا»(3): «گويى تو مىخواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند» .
در روايات تأكيد شده كه نزول اين آيه قبل از آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بوده، و آيه «بَلِّغْ» چند روز بعد نازل شده است. اينجا بود كه آيه «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ ... » نازل شد.
در روز چهاردهم ذى الحجه، جبرئيل در مكه نازل شد و لقب «امير المؤمنين» را به عنوان اختصاص به على بن ابىطالب عليهالسلام آورد، اگر چه اين لقب قبلاً نيز براى آن حضرت تعيين شده بود. خود جبرئيل نيز به آن حضرت با همين لقب سلام كرد و عرض كرد: «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَ المُؤمِنين» .
على عليهالسلام كه متوجه سلام جبرئيل با اين لقب بود درباره آن پرسيد. حضرت پاسخ داد: اين جبرئيل است كه از سوى خداوند تحقق آنچه به من وعده داده را آورده است.
اكنون دستور الهى آمد كه بايد بزرگان اصحاب نزد على بن ابىطالب عليهالسلام حضور يابند و به عنوان «امير المؤمنين» بر آن حضرت سلام كنند و «السلام عليك يا امير المؤمنين» بگويند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام در غدير ترس آن داشت كه او را تكذيب كنند و سخن او را نپذيرند، درباره سلام كردن آنان به عنوان «امير المؤمنين» ترس بيشترى داشت، و اين اطمينان الهى بود كه اجراى اين دستور را با نزول آيه 6 سوره كهف در چنين موقعيتى مؤكد نمود:
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْيُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا»(1): «گويى تو مىخواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند» .
اين بدان معنى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وظيفه الهى خود را به انجام مىرساند اگر چه مردم سرپيچى كنند.
پيرو آن پيامبر صلىاللهعليهوآله به بزرگان اصحاب دستور داد تا نزد على عليهالسلام بروند و خطاب به آن حضرت «السلام عليك يا امير المؤمنين» بگويند، تا بدين وسيله در زمان حيات خود از آنان اقرار بر امير بودن على عليهالسلام بگيرد.
سرشناسان اصحاب خدمت على عليهالسلام آمدند و با عنوان «امير المؤمنين» به آن حضرت سلام كردند؛ و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتند. در بين آنها فقط ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضبناك شده فرمود: آرى، حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده است.(2)
ماجراى صحيفه ملعونه اول(1)
صحيفه ملعونه اول، اولين اساسنامه بر عليه غدير و پايه همه مخالفتهاى عملى با غدير است. اين صحيفه در حجة الوداع و پيش از غدير توسط دشمنان اصلى غدير نوشته شد. در اينجا ماجراى صحيفه ملعونه اول با جزئيات آن بيان مىگردد:
روز چهاردهم ذى الحجه و پس از پايان مراسم حجة الوداع با ماجراهاى پيچيدهاى همراه بود. اصحاب صحيفه كه پيمان نامه خود را در كعبه امضا كرده بودند، بلافاصله وارد عمل شدند.
اولين كسانى كه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مىتوانستند داشته باشند بنى اميه بودند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابىوقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفتهايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند. آنان همين مقدار را از بنى اميه پذيرفتند و با آنان نيز هم پيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشههاى شوم گستردهتر نمودند.
اينجا بود كه خداوند به پيامبرش پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 79 و 80 سوره زخرف را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ
1) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 10، 31. واقعه قرآنى غدير: ص 37، 47، 51 ، 54 ، 66 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34.
وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» : «آيا مسئلهاى را محكم مىكنند پس ما هم محكم مىنماييم. يا گمان مىكنند ما سِرّ و نجوايشان را نمىشنويم بلى حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» .
به دنبال آن آيات 24 و 25 سوره محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنى اميه مىداد: «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ» :
«كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مىگردند بعد از آنكه راه هدايت برايشان روشن شده شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است. اين بدان جهت است كه آنان گفتند به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را خوش نداشتند ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مىكنيم ولى خدا پنهان كارى آنان را مىداند» .(1)
ماجراى صحيفه ملعونه اول را از منظرى ديگر و بيانى متفاوت، در دو مرحله مىتوان بيان كرد:
پس از اتمام مراسم حجة الوداع در روز دوازدهم ذىالحجه، منافقين مخفيانه در تكاپو و گفتگو و توطئه بودند ! چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظه به لحظه شرايط را براى اجراى برنامه غدير آماده مىكرد.(2)
و لذا گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت حضرت در فكر نقشههايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. آنان در بين خود مىگفتند:
ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مىشنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهلبيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله هم پيمان شويم.
قبل از همه و به عنوان بنيانگذار ضديت با ولايت اهل بيت عليهمالسلام، ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يكديگر هم پيمان شدند كه نگذارند خلافت در اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مستقر شود.
اين پيمان به قدرى جدى بود كه از همان آغاز به محكم كارى آن پرداختند. براى آنكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بىخبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند.
اكنون گروه سه نفرى بايد در اجتماع مسلمين رسوخ مىكردند و زمينه اجتماعى را براى اهداف خود آماده مىكردند. با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مىشدند لذا در جستجوى راهى براى تسلط بر اين دو گروه بودند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حلّ كردند؛ اينگونه كه با آزاد شدگان فتح مكه و نيز منافقين از مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند. آنان در ايام حج مجالس سرّى تشكيل دادند و با آنان مشورت كردند و براى مراحل آينده برنامهريزى كردند.
نيم ديگر مسئله انصار بود كه با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد و او قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابىحُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(1)
اين چند نفر رئيس منافقين تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامهاى براى برنامههاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجمتر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند.
1) . كتاب سليم: ص 154. تفسير القمى: ص 159. الاقبال: ص 453. بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 28 ص 85 ، 97، 101، 102، 274 و ج 37 ص 113، 114، 135، 201 و ج 30 ص 128. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 164. تفسير برهان: ج 4 ص 83 . مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 93.
خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد:
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند» .
ديگرى آيه 39 همين سوره كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزاى شما از يكديگر در روز قيامت فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير، توطئههاى اساسى دشمنان ولايت نيز پىريزى مىشد و مرحله به مرحله پيش مىرفت.(1)
پس از پايان مراسم حجة الوداع، ابوبكر و عمر و سه همپيمانشان با اطلاع از آنچه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگذشت و پايه ريزىهايى كه براى مراسم غدير انجام مىگرفت، در پى تصميمات شوم خود يك قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند، تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى يكديگر را تنها نگذارند.
اين سردمداران نفاق در همان روز چهاردهم ذى الحجه در حجة الوداع و در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آنجا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند.
ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند: نَتَظاهَرُ عَلى عَلِىٍّ فَلا يَنالُ الْخِلافَةَ ما حَيينا: با هم بر ضد على اقدام مىكنيم به گونهاى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد.
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 319 و ج 31 ص 610 و ج 36 ص 153.
سپس عمر متنى را كه بايد امضا مىكردند املا كرد و ابوعبيده جراح براى آنان نوشت: «اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ اَهْلِ بَيْتِهِ» : «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او مانع مىشويم» .
اين پيمان نامه داخل كعبه نوشته شد و به امضاى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه رسيد و مهرهاى خود را بر آخر آن نقش كردند. آنگاه ابوعبيده به عنوان امانتدار گروه برگزيده شد تا با حضور او متخلف را مجازات كنند، و پيمان نامه را نيز تحويل او دادند.
ابوعبيده آن نوشته را در حضور چهار نفر ديگر در كعبه زير خاك پنهان كرد. آنگاه برخاسته از كعبه بيرون آمدند و از آن لحظه عمل به محتواى آن را رسما آغاز كردند.
در آن لحظه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مىديد و از كار آنان اطلاع داشت. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت پنهان است، آن حضرت نگاهى به ابوعبيده كرده - به عنوان اشاره به امانتدارى او براى چهار نفرِ بقيه - فرمود: اين امانتدار امت است ! ! !(1)
اصحاب صحيفه ملعونه اول و جاهليت(2)
يكى از جملاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر اصحاب صحيفه فرمود اين جمله است: ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ.
اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كردهاند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفهاى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(3)
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 319 و ج 28 ص 85 ، 101، 102، 105، 116، 123، 125، 274 و ج 30 ص 125، 127، 128 و ج 31 ص 610 و ج 36 ص 153. الكافى: ج 1 ص 420. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 92، 93.
2) . ژرفاى غدير: ص 171. غدير در قرآن: ج 2 ص 422، 423.
3) . بحار الانوار: ج 28 ص 106. غدير در قرآن: ج 1 ص 129 و ج 2 ص 123.
قريش در جاهليت وقتى راههاى مختلف مبارزه با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامهاى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنىهاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنىهاشم را چهار سال در شعب ابىطالب محاصره كردند.(1)
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مىگردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهتها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را روشن مىكند.
و لذا يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از تعصبات جاهلى بود، تا از عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود.
براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچ كس نمىتواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
1) . بحار الانوار: ج 18 ص 120 ح 33 و ج 19 ص 2.
در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت:
اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيان گذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفاده هاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم استفاده از تعصبات جاهلى جامعه آن روز مسلمين و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى بود.
مقابله با غدير با جعل حديث در صحيفه ملعونه اول(1)
ص 210.
منافقين و دشمنان غدير در موارد متعدد با حربه «جعل حديث» به جنگ غدير و ولايت و امامت رفتهاند. رابطه جعل حديث و غدير را در چند مرحله مىتوان بيان كرد. از جمله در سفر حجة الوداع است.
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول و اِخبار خداوند از آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيه بود:
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»(2): «و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند» .
اين آيه اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مىگويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهمالسلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مىخواهيد به آنچه ما ساخته و بافتهايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانههايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليهالسلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خداوند مىفرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مىكنند و نزد خود گمان مىكنند كه فكر درست نزد آنان است» .
اِخبار پيامبر صلىاللهعليهوآله از صحيفه ملعونه اول(1)
پس از ماجراى صحيفه ملعونه اول در سفر حجة الوداع در مكه و پيش از غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه اين توطئهها آگاه بود، ولى در آن موقعيت حساس هر گونه عكس العملى منجر به فتنهاى مىشد كه به برنامه غدير لطمه مىزد؛ و اجراى آن را مختل و آثارش را خنثى مىكرد.
بايد توجه داشت كه خداوند اگر چه حجت خود را بر مردم تمام مىكند، ولى در طول تاريخ هميشه به گمراه كنندگان هم مهلت داده تا مردم را به وسيله آنان امتحان كند و عيار ايمان آنان را به خودشان نشان دهد. بعد از اتمام حجت بلند الهى، وقتى گمراهى روى مىكند و قدرتى نشان مىدهد بر همه معلوم مىشود كه چگونه حق را رها مىكنند و فرمان الهى را زير پا مىگذارند.
با در نظر گرفتن آنچه بيان شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله در چهار مورد نسبت به صحيفه ملعونه اول افشاگرى نمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه توطئهها منافقين آگاه بود. ولى در موقعيت حساس كاروان غدير و پس از اتمام حجة الوداع، هر گونه عكس العملى را لطمه به برنامه غدير مىديد كه به اجراى آن و آثارش لطمه مىزد، اما لازم مىديد عدهاى از اصحاب را از آن مطلع نمايد.
1) . اسرار غدير: ص 50 ، 216. واقعه قرآنى غدير: ص 56 ، 96. سخنرانى استثنائى غدير: ص 31، 56 ، 118، 179 - 186. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 43، 45، 47. ژرفاى غدير: ص 138.
آن حضرت در اولين مرحله امير المؤمنين عليهالسلام و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير را فرا خواند و چنين فرمود: ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم و معاذ با هم معاهده كردهاند و پيمان بر غصب خلافت بستهاند و بين خود صحيفهاى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا از دنيا رفتم اين خلافت را از تو - يا على - مانع شوند.
امير المؤمنين عليهالسلام عرض كرد: پدرم فدايت يا رسول اللّه ! اگر اينان به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند دستور مىدهى چه عكس العملى نشان دهم ؟ فرمود: اگر يارانى در برابرشان يافتى با آنان جهاد و مقابله نما، و اگر يارى نيافتى بيعت اجبارى را بپذير و خون خود را حفظ كن.(1)
بنا بر اين، سلمان و ابوذر و مقداد و زبير اولين كسانى بودند كه از اين نقشه عظيم بر ضد ولايت آگاهى يافتند، و به عنوان شاهدانى براى امير المؤمنين عليهالسلام بر صفحه تاريخ ماندند.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين از اصحابش در فكر انجام هر چه باشكوهتر مراسم سه روزه غدير بودند، منافقين نقشههاى مخرب خود را تدارك مىديدند.
اين گونه بود كه روز چهاردهم ذى الحجه هم از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم از سوى دشمنان ماجراهاى بسيارى را در خود جاى داد. در همين گير و دار مردم در حال آمادهسازى مقدمات سفر براى حركت فردا صبح بودند كه بلال از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در باقيمانده روز چهاردهم ذى الحجه كنار كعبه آمد. در آنجا محاذى درب خانه كعبه ايستاد و دست بر حلقه در گرفت و خطابه مفصلى درباره امت خويش ايراد فرمود كه ضمن آن نگرانىهاى خود را از آينده آنان ابراز داشت و مردم را از انحرافات بر حذر داشت.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 274.
روز چهاردهم ذى الحجه به پايان رسيد، و شب را همه با آمادگى استراحت كردند تا سحرگاهان قبل از اذان صبح حركت كنند.(1)
عجيبترين مسئلهاى كه در اثناء خطبه غدير اتفاق افتاد ذكر صريح «اصحاب صحيفه» توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم خود اصحاب صحيفه را به شدت تكان داد و هم اكثريت مردم منظور حضرت از اين عبارت را متوجه نشدند و در انديشه ماندند كه مقصود حضرت چه بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله پس از ذكر امامان ضلالت فرمود: آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفهاند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند.
آنگاه براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مىگذارم. اين بدان معنى بود كه اميد ديگران را قطع نمايد.
توضيح اينكه:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير هيجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانىهاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانىهاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
مردمى كه در برابر منبر غدير نشسته بودند خبر از معاهده پنج نفرى اصحاب صحيفه ملعونه، يعنى اولى و دومى و ابوعبيده جراح و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه نداشتند، جز چند نفر از اصحاب خاص مانند سلمان و ابوذر و مقداد. سياست پيچيدهاى لازم بود كه هم تصريح به عنوان اين بزرگترين پيمان نامه ضد اسلام شده باشد، و هم براى مردمى كه از آن اطلاعى نداشتند قابل مطرح كردن باشد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 274.
اين بود كه حضرت مدار سخن را از معرفى امامان ضلالت آغاز كرد و آنان را با همه پيروان و هوادارانشان در پايينترين درجه جهنم دانست، و ناگهان كلمه «اصحاب صحيفه» را به كار برد و به صراحت فرمود: «آگاه باشيد كه اين امامان ضلالت اصحاب صحيفهاند» .
اين عنوان ناآشنا براى مخاطبين شوكى بر مغز آنان وارد كرد در حالى كه - به جز چند نفر معين - هيچ كس منظور حضرت را از اصحاب صحيفه متوجه نشد، با اينكه همه مطمئن بودند پيامبر صلىاللهعليهوآله از نام بردن چنين گروهى هدف و منظورى را دنبال مىكند و بىجهت اين كلمه را بر زبان نياورده است. مقصود حضرت نيز همين مقدار از تلنگر فكرى بود، تا در آيندهها اسرار بيشترى درباره آنان افشا شود و اخبار مفصلترى به دست مردم برسد.
عجيبترين مسئلهاى كه در اثناء خطبه غدير اتفاق افتاد ذكر صريح «اصحاب صحيفه» توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم خود اصحاب صحيفه را به شدت تكان داد و هم اكثريت مردم منظور حضرت از اين عبارت را متوجه نشدند و در انديشه ماندند كه مقصود حضرت چه بود.
مرحله ششم از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله جنبه غضب الهى را نمودار كرد. حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند:
منظور از اين آيات عدهاى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشمپوشى از آنان هستم، ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين و مخالفين و خائنين و مقصرين حجت قرار داده، و چشمپوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست.
سپس به امامانِ گمراهى كه مردم را به جهنم مىكشانند اشاره كرده فرمودند: من از همه آنان بيزارم.
اشاره رمزى هم به «اصحاب صحيفه ملعونه» داشتند و تصريح كردند كه بعد از من مقام امامت را غصب مىكنند و سپس غاصبين را لعنت كردند.
در واقع پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير و در حاشيه شناخت ائمه ضلال خبر دادند كه امامتِ امامان بر حق را گروهى غصب مىكنند و به عنوان رياست طلبى و پادشاهى بر اَريكه آن مىنشينند، و سپس غاصبانه و ظالمانه و ناحق بودن آنان را براى مردم روشن كردند.
در نهايت براى آنكه سر رشتهاى از اين امامانِ ضلالت در دست مردم باشد با كنايه فرمودند: «آنان اصحاب صحيفهاند» ، چرا كه بنيان و پايه تمام امامتهاى ضلالت و گمراهى «صحيفه ملعونه» اى است كه در كعبه امضا شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير و پس از ذكر امامان ضلالت بلافاصله فرمود: آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفهاند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند.
اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ اَحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ ! ! قالَ: فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ اِلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ اَمْرَ الصَّحيفَةِ:
بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند ! راوى مىگويد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد، و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
پس از ترور نافرجام پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در عقبه هرشى و پس از غدير، صبح روز بعد كه نماز جماعت برپا شد، همين چهارده نفر در صفهاى اول جماعت ديده شدند ! ! وحضرت سخنانى فرمود كه اشاره به آنان بود. از جمله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شدهاند، كه اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد، هرگز نگذارند خلافت به اهلبيتش برسد ! ! ؟
افشاگرى امير المؤمنين عليهالسلام درباره اصحاب صحيفه ملعونه اول(1)
امير المؤمنين عليهالسلام در دو مقطع زمانى حساس در مورد صحيفه ملعونه اول و امضا كنندگان آن افشاگرى نمود:
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، امير المؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مىبردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته، ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّهَ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند !
مىبينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند - به ميان آوردند.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! ! مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
1) . ژرفاى غدير: ص 180 - 182. واقعه قرآنى غدير: ص 210. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 20 - 22.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهمالسلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بىاختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. امير المؤمنين عليهالسلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفهاى نوشتهاند و پيمان بستهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اكنون مُشت اصحاب صحيفه و سقيفه به گونهاى باز شده بود و چنان پرده از توطئههاى آنان كنار رفته بود كه جاى هيچ گونه انكارى نبود. اگر غدير عظيمترين اتمام حجت بر خلق جهان بود، پرده برداشتن از نقشههاى دشمنان غدير كمتر از آن
نبود. آن روز با آنكه هر چه بايد گفته مىشد در واضحترين شكل خود بيان گرديد، ولى باز هم به اجبار از صاحب غدير براى دشمن غدير بيعت گرفتند.(1)
از جمله مطالبى كه امير المؤمنين عليهالسلام در مجلس احتجاج و مناشده خود در زمان عثمان و در مسجد بيان نمود، افشاگرى در مورد صحيفه ملعونه بود. هنگامى كه طلحه شبههافكنى نمود على عليهالسلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مىكرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.(2)
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مىشنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشتهاى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوبتر از نوشته اين پنج نفر نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم !
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت؛ - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مىدهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟ عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(3)بنىهاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت» !
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 125، 126، 274، 275.
2) . در بحار الانوار: ج 8 قديم ص 22 و 27 روايت كرده كه وقتى عمر مُرد و جنازه او را در كفن پيچيدند، امير المؤمنين عليهالسلام نگاهى به جنازهاش كرد و فرمود: هيچ كس را بيشتر دوست ندارم كه با صحيفه و نوشتهاش خدا را ملاقات كنم مانند اين به كفن پيچيده است. اكثر مردم منظور حضرت از صحيفه را نفهميدند. در عبارات فوق امير المؤمنين عليهالسلام منظور از صحيفه را بيان فرموده است.
3) . در اينجا اشاره به اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
سپس حضرت فرمود: اى پسر عمر، در آنجا تو چه گفتى ؟ پسر عمر گفت: من به او گفتم: اى پدر، چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ حضرت فرمود: عمر چه جوابى به تو داد ؟ پسر عمر گفت: مطلبى گفت كه آن را كتمان مىكنم ! فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه او به تو گفته و تو به او گفتهاى به من خبر داده است ؟ پسر عمر پرسيد: چه موقع خبر داده است ؟ ! فرمود: در زمان حياتش به من خبر داد، و سپس در آن شبى كه پدرت از دنيا رفت در خواب به من خبر داد، و هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله را در خواب ببيند گويا در بيدارى ديده است.
پسر عمر گفت: چه چيزى به تو خبر داده است ؟ فرمود: اى پسر عمر، تو را به خدا قسم مىدهم كه اگر برايت نقل كردم گفتارم را تصديق كنى ؟ پسر عمر گفت: اگر هم خواستم ساكت مىمانم ! حضرت فرمود: وقتى به او گفتى: چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ گفت: مانع من صحيفه و نوشتهاى است كه در بين خود نوشتهايم و معاهدهاى كه در كعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پيمان شدهايم !
پسر عمر در اينجا ساكت ماند و گفت: تو را به حق پيامبر قسم مىدهم كه دست از سر من بردارى !
سليم مىگويد: پسر عمر را در آن مجلس مىديدم كه گريه راه گلويش را بسته بود و از چشمانش اشك جارى بود.
اصحاب صحيفه ملعونه اول كانديداهاى غصب خلافت(1)
اصلىترين و مهمترين مرحله از مراحل اجراى صحيفه ملعونه اول غصب خلافت است.(2)چنانچه در ماجراى صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه نوشته شد - نيز، در يك جمعبندى در مورد افكار عمومى مردم و آمادگى شرايط
براى اجراى نقشههاى سقيفه به نتايجى رسيدند كه آنها را در صحيفه خود منعكس كردند.
سپس به عنوان بنيانگذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضاكنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان زنده هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.(1)
اقرار اصحاب صحيفه(2)
اصحاب صحيفه ملعونه اول در موارد متعددى خود به صحيفهاى كه نوشتند اقرار كردهاند:
ابان مىگويد: از سليم بن قيس شنيدم كه مىگفت: از عبدالرحمن بن غنم ازدى ثمالى - پدر زن معاذ بن جبل كه دخترش همسر او بود - و فقيهترين اهل شام و پر تلاش ترين ايشان بود، شنيدم كه گفت:
معاذ بن جبل به مرض طاعون از دنيا رفت.(3)روزى كه مُرد نزد او حاضر بودم در حالى كه مردم به طاعون مشغول بودند. وقتى به حال احتضار افتاد در خانه كسى جز من نزد او نبود و اين در زمان حكومت عمر بن خطاب بود. از او شنيدم كه مىگفت: واى بر من ! واى بر من ! واى بر من ! واى بر من !
با خود گفتم: گرفتاران به مرض طاعون هذيان مىگويند و چنين حرف مىزنند و سخنان عجيب مىگويند ! لذا به او گفتم: خدا تو را رحمت كند، هذيان مىگويى ؟ گفت: نه !
گفتم: پس چرا صداى واى بر من بلند كردهاى ؟ گفت: به خاطر قبول ولايت دشمن خدا بر عليه ولى خدا ! گفتم: چه كسى ؟ گفت: قبول ولايت دشمن خدا عتيق (ابوبكر) و عمر بر ضد خليفه و وصى پيامبر على بن ابىطالب.
گفتم: هذيان مىگويى ؟ ! گفت: اى ابنغنم، به خدا قسم، هذيان نمىگويم. اين پيامبر و على بن ابىطالب هستند كه مىگويند: اى معاذ بن جبل، بشارت باد به آتش ! تو و اصحابت را كه گفتيد: اگر پيامبر از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از على منع مىكنيم كه هرگز به آن نرسد. تو و عتيق و عمر و ابوعبيده و سالم.
گفتم: اى معاذ، اين چه زمانى بود ؟ گفت: در حجة الوداع، كه گفتيم: بر ضد على يكديگر را كمك مىكنيم كه تا مازندهايم به خلافت دست نيابد. وقتى پيامبر از دنيا رفت به آنان گفتم: من از جهت قوم خود انصار شما را كفايت مىكنم، شما هم از جهت قريش مرا كفايت كنيد.
سپس در زمان پيامبر، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير(1)را به آنچه معاهده كرده بوديم دعوت كردم، و آن دو بر سر اين با من بيعت كردند.
گفتم: اى معاذ، گويا هذيان مىگويى ؟ گفت: صورتم را بر زمين بگذار. و همچنان صداى واى و ويل بلند كرده بود تا از دنيا رفت.(2)
سليم پس از نقل لحظات جان كندن معاذ از قول ابنغنم مىگويد: ابنغنم به من گفت: به خدا قسم اين حديث را قبل از تو هرگز براى كسى جز دو نفر نگفتهام، چرا كه از آنچه از معاذ شنيدم وحشت كردم.
1) . بشير بن سعيد رئيس «خزرج» و اسيد بن حضير رئيس «اوس» بود، و اوس و خزرج دو طايفه اصلى انصار بودند كه بقيه قبايل از شعب اين دو به شمار مىآمدند. وقتى اصحاب صحيفه از سعد بن عباده كه رئيس كل انصار بود مأيوس شدند با اين دو نفر معاهده بستند كه هر كدام بر نيمى از انصار حاكم بودند.
2) . كتاب سليم: حديث 37.
ابنغنم گفت: بعد به حج رفتم و با كسى كه در مرگ ابوعبيده جراح و سالم مولى ابىحذيفه(1)حضور داشته ملاقات كردم و گفتم: مگر سالم در روز جنگ يمامه كشته نشد ؟ گفت: بلى، ولى او را از ميدان جنگ حمل كرديم در حالى كه هنوز رمقى برايش مانده بود.
ابنغنم گفت: هر كدام از آن دو(2)مثل آن را عينا براى من نقل كردند، نه زياد كردند و نه كم، كه ابوعبيده و سالم هم هنگام مرگ مانند معاذ سخن گفتهاند.
ابان مىگويد: سليم گفت: اين سخنان ابنغنم را به طور كامل براى محمد بن ابىبكر نقل كردم. او گفت: سرّ مرا كتمان كن، من هم شهادت مىدهم كه پدرم هنگام مرگش مثل آنان سخن گفت. عايشه در آنجا گفت: پدرم هذيان مىگويد !
محمد بن ابىبكر گفت: نزد اميرالمومنين عليهالسلام آمدم و آنچه از پدرم شنيده بودم و آنچه پسر عمر از پدرش نقل كرد براى حضرت گفتم.
امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: اين مطلب را از قول پدر او و پدر تو و از ابوعبيده و سالم و معاذ، كسى به من خبر داده است كه از تو و از پسر عمر راستگوتر است !(3)
سليم مىگويد: امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت: - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مىدهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟
عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع بنىهاشم (على بن ابىطالب عليهالسلام) بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت !
سپس حضرت فرمود: اى پسر عمر، در آنجا تو چه گفتى ؟ پسر عمر گفت: من به او گفتم: اى پدر، چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ حضرت فرمود: عمر چه جوابى به تو داد ؟ پسر عمر گفت: مطلبى گفت كه آن را كتمان مىكنم !
فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه او به تو گفته و تو به او گفتهاى به من خبر داده است ؟ پسر عمر پرسيد: چه موقع خبر داده است ؟ ! فرمود: در زمان حياتش به من خبر داد، و سپس در آن شبى كه پدرت از دنيا رفت در خواب به من خبر داد، و هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله را در خواب ببيند گويا در بيدارى ديده است.
پسر عمر گفت: چه چيزى به تو خبر داده است ؟ فرمود: اى پسر عمر، تو را به خدا قسم مىدهم كه اگر برايت نقل كردم گفتارم را تصديق كنى ؟ پسر عمر گفت: اگر هم خواستم ساكت مىمانم !
حضرت فرمود: وقتى به او گفتى: چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ گفت: مانع من صحيفه و نوشتهاى است كه در بين خود نوشتهايم و معاهدهاى كه در كعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پيمان شدهايم !
پسر عمر در اينجا ساكت ماند و گفت: تو را به حق پيامبر قسم مىدهم كه دست از سر من بردارى !
سليم مىگويد: پسر عمر را در آن مجلس مىديدم كه گريه راه گلويش را بسته بود و از چشمانش اشك جارى بود.
همچنين محمد بن ابىبكر گفت: در زمان حكومت عثمان با عبداللّه بن عمر ملاقات كردم، و آنچه پدرم هنگام مرگ گفته بود براى او نقل كردم و از او عهد و پيمان گرفتم كه سرّ مرا كتمان كند.
پسر عمر به من گفت: تو هم سرّ مرا كتمان كن. به خدا قسم پدر من هم مثل سخن پدر تو را بدون كم و زياد گفت ! سپس عبداللّه بن عمر سخن خود را ترميم كرد و ترسيد به على بن ابىطالب عليهالسلام خبر دهم چرا كه محبت من نسبت به آن حضرت و ارتباط شديدم را مىدانست. لذا گفت: پدرم هذيان مىگفت.(1)
تحليل ماجراى صحيفه ملعونه اول(2)
قسمت تكان دهنده تاريخ غدير اين است كه همزمان با اين واقعه عظيم، منافقانِ مشرك و كافر، مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را رسما آغاز كردند. آنان نقشهاى پياده كردند كه نه فقط خودشان به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از صراط مستقيمِ دوازده جانشين بر حق پيامبرشان منحرف كردند، و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند و عظيمترين توطئه بر ضد خدا را رقم زدند !
منافقين مدتها پيش از غدير، صفوف خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و برنامههاى آن حضرت مستحكم مىكردند، و نقشههاى كوتاه مدتى را در مقاطع حساس به اجرا در مىآوردند.
در حجة الوداع كه متوجه نزديكى رحلت حضرت و نيز تصميم او براى تعيين رسمى جانشين خود شدند، دست به اقدامات اساسى زدند و خود را براى روزهاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كردند. اينجا بود كه خط كفر و نفاق و عصيان دست به دست هم داده بودند، و برنامهريزى دقيقى را براى غصب خلافت پيشبينى مىكردند.
مراحلى كه براى چنين توطئه عظيمى طى شد بسيار مفصل و حساب شده است، و نياز به ترسيم دقيق ماجرا و سپس موشكافى كامل آن دارد. در اين قسمت ابتدا سوابق توطئهگران صحيفه را بيان مىكنيم. آنگاه نقطه آغاز توطئه را با ترسيم همپيمانى اولين دشمنان غدير پى مىگيريم.
نقشهاى كه آنان براى تحميل فكر خود بر مهاجر و انصار آماده كردند نقطه ديگرى است كه نياز به دقت دارد. تكميل پنج نفر براى صحيفه و امضاى اولين معاهده بر ضد غدير، و چند مرحلهاى بودن نقشه صحيفه خواندنىترين فرازهاى اين نقشه شوم است، كه دريچه ذهن را به سوى مسايلى تازه باز مىكند.
اطلاع پيامبر صلىاللهعليهوآله و خواص اصحاب آن حضرت از صحيفه در هنگام امضاى آن، نكتهاى است كه در اتمام حجتهاى آينده غدير بر ضد صحيفه و سقيفه خود را نشان خواهد داد.
نقش عايشه و حفصه در برنامههاى ضد غدير، از اولين مراحل آن تا روزهايى كه رسما در برابر غدير قد علم كردند، نيز از مراحل شنيدنى اين توطئه عظيم است؛ و روند توطئه را از درون خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان خواهد داد.
آنان كه به عنوان اولين توطئهگران بر ضد غدير قدم پيش نهادند، نياز به بازبينى دقيق از نظر سوابقشان دارند؛ تا معلوم شود چرا جز اينان افراد ديگرى به چنين فكرى نيفتادند و اقدام به چنين ضديت صريحى با برگزيدگان خدا ننمودند.
از عالم ذر و طينت انسانها كه بگذريم، سابقه اين افراد از آغاز مسلمان شدنشان شروع مىشود. حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا له الفداء درباره آنان مىفرمايد: مسلمان شدن ابوبكر و عمر از روى طمع و براى رسيدن به خواستههايشان بوده است.(1)
در زمانى كه از مسلمان شدن اين دو نفر مىگذشت، سابقههاى فراوانى از آنان در تضعيف اسلام و تخريب روحيه مسلمين و فرصتطلبى و فرار از سختىها در پروندهشان ثبت شد، كه همه نشانههايى از بىريشه بودن اسلام آنان داشت. امير المؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 52 ص 86 .
روز جنگ و مبارزه كه مىشد فرار را بر قرار ترجيح مىدادند. نه تيرى رها مىكردند و نه شمشيرى مىزدند و نه نيزهاى به كار مىگرفتند ... . اما روز آسايش و تقسيم غنيمت كه مىشد به سخن مىآمدند و خود را جلو مىانداختند.(1)
در مواردى مانند جنگ اُحد فرار را بر قرار ترجيح دادند و پيامبر صلىاللهعليهوآله را تنها گذاشتند؛ در حالى كه على عليهالسلام مانند پروانه گِرد حضرت شمشير مىزد و كافران را از او دور مىكرد. در جنگ خيبر كه طمع گرفتن پرچم را داشتند، وقتى به دشمن نزديك شدند فرار كرده اصحاب خود را نيز به فرار دعوت نمودند.
در حالى كه على بن ابىطالب عليهالسلام پيش رفت و قلعه خيبر را فتح كرد و مرحب خيبرى را به قتل رساند. در مواردى مانند جنگ خندق بود كه با شنيدن صداى عمرو بن عبدود، تن آنان علنا مىلرزيد و از ترس خود را پنهان مىكردند، در حالى كه على عليهالسلام يك تنه به ميدان رفت و كار عمرو بن عبدود را تمام كرد.
چه بسيار مواردى كه به عنوان فرصت طلبى، پيشنهاد به قتل رساندن افرادى را به دست خود مىكردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد كشتن آنان را نداشت. امير المؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: َفلا يزَال قَد استَأذن رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى ضَربِ عُنُقِ الرَجُلِ الَذى لَيسَ يُريدُ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله قَتلَهُ، فَأبى عَلَيهِ(2): عمر هميشه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره گردن زدن كسى كه حضرت قصد قتل او را نداشت اجازه مىگرفت، و آن حضرت اجازه نمىداد.
به هر حال اين مسلمان شدن از روى طمع ادامه يافت تا روزى كه اين طمع با دشمنىِ على عليهالسلام آميخته شد، و حسد نيز جرقهاى بر آن زد و تمام نماى عداوت با على عليهالسلام در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را نشان داد و طمع آميخته با دشمنى به ميدان آمد، و اولين توطئه رسمى بر ضد امير المؤمنين عليهالسلام شكل گرفت.
1) . كتاب سليم: 245.
2) . كتاب سليم: ص 246. درباره مواردى كه عمر از پيامبر صلىاللهعليهوآله براى قتل كسانى كه حضرت اراده قتلشان را نداشت، اجازه مىخواست به اين آدرسها مراجعه شود: بحار الانوار: ج 19 ص 241، 271، 277، 281 و ج 21 ص 94، 103، 121، 158، 173. دلائل النبوة: ج 3 ص 140. صحيح البخارى: ج 5 ص 9 و ج 8 ص 52 ، 54 . الكشّاف: ج 4 ص 511 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 58 .
اولين توطئهاى كه به صورت رسمى بر ضد ولايت و صاحب اختيارى اهل بيت عليهمالسلام صورت گرفت و آغازى براى همه فتنههاى اسلام تا امروز شد، انعقاد صحيفه ملعونه اول است.
نطفه توطئه آنگاه منعقد شد كه از آغاز سفر حجة الوداع و قبل خروج از مدينه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر رحلت خود را داد. با شنيدن اين خبر آرزوى رسيدن به طمعها شكل جدى گرفت، و ابوبكر و عمر كه روزگار بلندى با يكديگر عقد اخوت داشتند به اين نتيجه رسيدند كه تا فرصت از دست نرفته بايد بر اساس اين آميختههاى روح و جان خود برنامهريزى اساسى كنند.
ريشه اين برنامهها بايد بر اساس عداوت شديدى باشد كه با على عليهالسلام دارند، و نيز طمعهايى كه براى بازگرداندن امت از راه طى شده در نظر گرفتهاند. همچنين براى دست يافتن به رياستى كه در سايه آن مردم را تا ابد مخالف و دشمن على عليهالسلام بار بياورند.
همبستگى آنان هنگامى صورت جدىتر به خود گرفت كه فهميدند پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم دارد در همين سفر خليفه و جانشين خود را رسما به مردم معرفى كند(1)، اگر چه در طول عمر خود بارها اين كار را كرده بود. از اين جا بود كه نقشههاى آنان به يك برنامه دو سويه تبديل شد: از يك سو منع از تحقق خلافت على عليهالسلام و ديگرى پيشبينى براى دست يافتن خودشان به خلافت.
بدون شك دست يافتن به چنين اهداف شومى نياز به برنامه ريزى همه جانبه داشت، كه به اين صورت پيش بينى شد:
اولاً: افرادى را براى اجراى نقشه عظيم بايد شناسايى و با خود همپيمان مىكردند.
ثانيا: بايد ترفندهايى براى جلب مردم به سوى اهداف خود در نظر مىگرفتند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 113 ح 6 .
ثالثا: نقشههايى براى گروههاى خطرناك آماده مىكردند.
رابعا: در برابر حجتهاى على بن ابىطالب عليهالسلام براى خلافت پيشبينى مىكردند.
خامسا: از معرفى امير المؤمنين عليهالسلام در حجة الوداع مانع شده يا كارشكنى مىكردند.
بدين گونه روند مسئله خلافت به صورت دو برنامه متقابل آغاز شد: يك سوى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام بودند كه دقيقترين برنامه تاريخ بشريت را به مرحله اجرا مىگذاشتند؛ و از سوى ديگر ابوبكر و عمر بودند كه شومترين توطئه ضد بشر را تدارك مىيدند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله همانگونه كه از مدينه اعلام كرده بود مردم را به سفرى مىبرد كه طى آن حج و ولايت را برايشان بيان و تفسير نمايد.(2)آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى نيز در پى همين دعوت حضرت به حج آمدند. در عرفات و منى و مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابههايى ايراد كرد و مردم را براى اعلان ولايت و امامت و خلافت على عليهالسلام به طور جدى آماده كرد.
در اين مرحله ابوبكر و عمر پيشنهاد مربوط به خلافت را بين خود مطرح كردند، و براى به انجام رساندن آن تصميم جدى گرفتند و با يكديگر پيمان بستند. آنان عنوان برنامه خود را چنين قرار دادند كه: پس از رحلت محمد نگذاريم خلافت او در اهلبيتش مستقر شود.
براى اينكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بىخبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند؛ چرا كه همفكرى او را با خود مىدانستند و هر دو به وى اعتماد داشتند.
پس از آنكه تصميم خود را با ابوعبيده در ميان گذاشتند او پذيرفت كه شاهد بين آنان باشد و خود نيز از هيچ تلاشى در اين زمينه دريغ نكند، و بدين گونه اين پيمان بين سه نفر تحقق يافت.(1)
با اين نقطه شروع، ابوبكر و عمر به فكر از دست ندادن فرصتها افتادند، چرا كه فكر شوم آنان بسيار عريض و طويل بود و وقت براى رسيدن به آن بسيار كوتاه مىنمود. لذا با تمام وجود در فكر جوانب مسئله بودند. اولين مسئلهاى كه بايد بدان مىپرداختند چگونگى تسلط بر مردم و تحميل فكر خود بر آنان بود، و بايد در اين باره مسئله را جدى مىگرفتند و به نتيجه قطعى مىرسيدند، زيرا هر قدر هم در برنامه خود قوى بودند اگر مردم آنان را همراهى نمىكردند شكست مىخوردند.
با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مىشدند و افراد تازه وارد هم به يكى از اين دو گروه ملحق مىشدند، طبعا براى قبضه كردن امور كافى بود كليدى براى تسلط بر اين دو گروه پيدا كنند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند، به اين صورت كه با آزادشدگان فتح مكه و نيز منافقانِ مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند، و بارها با كمك آنان به كارشكنى در امور پيامبر صلىاللهعليهوآله پرداخته بودند. لذا عملاً آنان تحت فرمان و در اختيار ابوبكر و عمر بودند. آنان كسانى بودند كه قبل از درخواستى در اين باره آماده تمام عيار براى ضديت با پيامبر و على عليهماالسلام به هر صورتى بودند.
البته ابوبكر و عمر به اين سابقه ارتباط اكتفا نكردند، بلكه در همان حجة الوداع مجالس سرى تشكيل دادند و آنان را از تصميم خود آگاه ساختند. آنگاه از آنان نظرخواهى كردند و به مشورت پرداختند، و بسيارى از مراحل آينده را با كمك آنان پىريزى و آماده سازى نمودند.(2)
نيمِ ديگر مسئله، انصار بودند كه از نظر ابوبكر و عمر حل اين مسئله نياز به حيلههاى خاصى داشت، زيرا در اين باره با دو مشكل اساسى روبرو بودند:
اولاً: مهاجرين در مدينه مهمان بودند و در واقع انصار آنان را پناه داده بودند. لذا آنان در شهر خود ادعايى داشتند و اگر بنا بود خلافت به على عليهالسلام نرسد انصار اجازه نمىدادند مهاجرين آن را تصاحب كنند !
ثانيا: قدرت و امكانات نيز عملاً در دست انصار بود و خارج ساختن آن از دست آنان كار آسانى نبود، و اگر آنان تصميمى جدى مىگرفتند مهاجرين عملاً مغلوب مىشدند.
نقشه شومى كه توانست آنان را از اين مشكل بيرون آورد وارد كردن معاذ بن جبل در پيمان خود بود، چرا كه او از يك سو ظاهرى مقدس و عالمانه داشت و از سوى ديگر ارتباط نزديكى با رؤساى دو تيره انصار داشت.
انصار به دو طايفه بزرگ «اوس» و «خزرج» تقسيم مىشدند و رئيس واحدى به نام «سعد بن عباده» داشتند. در درجه دوم هر يك از اين دو طايفه براى خود رئيسى داشتند كه يكى «بشير بن سعد» رئيس خزرج و ديگرى «اسيد بن حضير» رئيس اوس بود و همه رؤساى قبايل تحت فرمان اينان بودند.
اصحاب صحيفه به خوبى مىدانستند سعد بن عباده كسى نيست كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود، و تحت فرمان آنان نيز قرار نخواهد گرفت. اگر از توطئه آنان نيز اطلاع پيدا كند كارشكنى خواهد كرد و اسرارشان را فاش مىكند. معاذ بن جبل را براى همين برگزيدند كه او با اطمينان خاطر مىتوانست بشير و اسيد را براى ورود به پيمان آنان متقاعد كند. او هم با قاطعيت به ابوبكر و عمر گفت: من از جهت قوم خود انصار خيالتان را راحت مىكنم، شما هم از جهت قريش به من اطمينان دهيد.
معاذ سراغ اين دو نفر رفت و مسئله را به طور جدى با آنان در ميان گذاشت. اگر ابوبكر و عمر مستقيما سراغ بشير و اسيد مىرفتند معلوم نبود بتوانند آنان را براى
چنين اقدامى راضى كنند، ولى اين چهره به ظاهر مقدس و عالمانه معاذ بود كه اثر خود را گذاشت و آنان پذيرفتند كه هر يك تمام رؤساى قبايل تحت فرمان خود را در جريان امر قرار دهند تا در موقعيت لازم تحت يك فرمان عمل كنند. بدين گونه بود كه مسئله انصار هم حل شد و از اين جهت هم خيالشان آسوده شد.(1)
در يكى از مراحلى كه اين چهار نفر در حال مذاكره سرّى بودند، سالم مولى ابىحذيفه متوجه سخنان آنان شد و از كارشان بويى برد. لذا قسم ياد كرد كه اگر موضوع را با او در ميان نگذارند افشاگرى خواهد كرد !
از آنجا كه سالم نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام بغض شديدى داشت و اين گروه سابقه او را به خوبى مىدانستند، لذا ابوبكر به او گفت: اى سالم، آيا عهد و پيمان مىبندى كه وقتى موضوع اين اجتماعمان را به تو بگوييم و تو را از آن باخبر كنيم، اگر خواستى با ما همراه شوى و تو را به عنوان يكى از گروه خود به حساب بياوريم و اگر نخواستى، اين سر را كتمان كنى و افشا ننمايى ؟ سالم پذيرفت و بر سر اين قول عهد و پيمان بست.
آنان به سالم گفتند: ما جمع شدهايم تا هم قسم شويم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از اطاعت على بن ابىطالب بعد از خود بر ما واجب كرد.
سالم با شنيدن اين مطلب قسم ياد كرد كه من اولين كسى خواهم بود كه در اين مسئله با شما همپيمان مىشوم و سپس سخنى گفت كه باطن همه اين گروه را نشان مىداد. او گفت:
به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر اهلبيتى كه نزد من از بنىهاشم مبغوضتر باشد؛ و در بنىهاشم از على بن ابىطالب كسى نزد من مبغوضتر نيست.(2)
اكنون نوبت آن بود كه اين عهد و پيمان را بين خود رسميت دهند تا در عمل به آن ملتزم باشند، و در مراحل بعدىِ آن يكديگر را تنها نگذارند. براى اين منظور در فرصتى كه در داخل كعبه كسى نبود، خود را به آنجا رساندند و پيمان نامهاى را نوشتند كه يك سطر بيشتر نبود و پنج نفر زير آن را امضا كردند.
آنان روى سنگ سرخ ميان دو ستون داخل كعبه نشستند و پيمان خود را تجديد كردند و گفتند: نَتَظاهَرُ على عَلىٍّ، فَلا يَنال الخِلافَةَ ما حَيينا : يكديگر را بر ضد على كمك مىكنيم، و تا ما زنده هستيم (يعنى تا آخرين نفس) به خلافت دست نمىيابد.(1)
سپس متن پيمان نامه را عمر چنين املا كرد و ابوعبيده براى آنان نوشت: إِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ أَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ أهْلِ بَيْتِهِ: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او مانع مىشويم.(2)
اين پيمان نامه در داخل كعبه نوشته شد و به امضاى اين پنج نفر رسيد و مُهرهاى خود را بر آخر آن زدند(3)، و ابوعبيده به عنوان امين اين گروه برگزيده شد تا با حضور او متخلف را مجازات كنند. ابوعبيده جرّاح اين نوشته را با حضور ديگران در كعبه زير خاك پنهان كرد، و از آن لحظه براى عمل به محتواى آن حركت كردند.(4)
در آن لحظه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مىديد. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت مخفى است نگاهى به ابوعبيده كردند و فرمودند: اين امين امت است ! !(5)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 85 ح 1 و ج 30 ص 128.
2) . الكافى: ج 1 ص 420. متن پيمان نامه در مجموع به مضمونى كه ذكر شد باز مىگردد، اگر چه در نقلهاى مختلف با عبارات متفاوت آمده است. در اين باره به آدرسهاى زير مراجعه شود: بحار الانوار: ج 28 ص 85 ، 101 102، 116، 123، 125، 274 و ج 30 ص 125، 127.
3) . بحار الانوار: ج 24 ص 319 و ج 31 ص 610 و ج 36 ص 153.
4) . بحار الانوار: ج 28 ص 105.
5) . مثالب النواصب نسخه خطى : ص 92.
اولين كسانى كه از نظر فكرى به ابوبكر و عمر در غصب خلافت نزديكتر تشخيص داده شدند بنى اميه بودند. آنان امويان را - كه در رأسشان ابوسفيان و معاويه و عثمان قرار داشتند - به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسايل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام بود. دليل خود درباره خمس را هم چنين مطرح كردند كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه خلافت استفاده خواهند كرد !(1)
از مضمون صحيفه پيداست كه اهداف آنان چند مرحلهاى بوده، تا اگر در مرحلهاى شكست خوردند وارد مرحله بعدى شوند:
مرحله اول: منع خلافت از اهل بيت عليهمالسلام كه در رأس آنان على بن ابىطالب عليهالسلام است، اگر چه حتى خودشان به خلافت نرسند.
مرحله دوم: پس از منع خلافت از على عليهالسلام تلاش كنند كه خود به خلافت دست يابند.
مرحله سوم: پس از منع خلافت از على عليهالسلام و رسيدن خودشان به خلافت، على عليهالسلام را هم وادار به بيعت با خود نمايند.
طبق اين برنامه، هدف اصلى كه برخاسته از شدت عداوتشان با امير المؤمنين عليهالسلام بود و در صدر برنامههاى آنان قرار داشت، همانا نبودن على عليهالسلام در صحنه خلافت بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه اين توطئهها آگاه بود، ولى در آن موقعيت حساس هر گونه عكسالعملى منجر به فتنهاى مىشد كه به برنامه غدير لطمه مىزد؛ و اجراى آن را مختل و آثارش را خنثى مىكرد.
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 357 و ج 30 ص 162 و ج 36 ص 157 ح 136.
بايد توجه داشت كه خداوند اگر چه حجت خود را بر مردم تمام مىكند، ولى در طول تاريخ هميشه به گمراه كنندگان هم مهلت داده تا مردم را به وسيله آنان امتحان كند و عيار ايمان آنان را به خودشان نشان دهد. بعد از اتمام حجت بلند الهى، وقتى گمراهى روى مىكند و قدرتى نشان مىدهد بر همه معلوم مىشود كه چگونه حق را رها مىكنند و فرمان الهى را زير پا مىگذارند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اولين مرحله، امير المؤمنين عليهالسلام و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير را فرا خواند، و اين پنج نفر را نام برد و فرمود: ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم و معاذ متعهد شدهاند و پيمان بر غصب خلافت بستهاند، و بين خود صحيفهاى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا از دنيا رفتم اين خلافت را از تو - اى على - مانع شوند.
امير المؤمنين عليهالسلام عرض كرد: پدرم فدايت يا رسول اللّه، اگر اينان به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند دستور مىدهى چه عكسالعملى نشان دهم ؟ فرمود: اگر يارانى در برابرشان يافتى با آنان جهاد و مقابله نما، و اگر يارى نيافتى بيعت اجبارى آنان را بپذير و خون خود را حفظ كن.(1)
پس سلمان و ابوذر و مقداد و زبير اولين كسانى بودند كه از اين نقشه عظيم بر ضد ولايت مطلع شدند، و به عنوان شاهد براى امير المؤمنين عليهالسلام بر صفحه تاريخ ماندند.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين از اصحابش در فكر انجام هر چه باشكوهتر مراسم سه روزه غدير بودند، منافقين نقشههاى مخرب خود را تدارك مىديدند.
عايشه و حفصه در چنين موقعيتى نقش بسيار مهمى را براى غصب خلافت بر عهده گرفتند، چه آنكه با حضور در زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان همسران آن حضرت، جزئيات لحظه به لحظه ماجراها را براى پدران خود ابوبكر و عمر - كه مهره هاى اصلى صحيفه بودند - گزارش مىكردند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 274.
بعد از ايام حج كه برنامههاى اعلان ولايت و خلافت آغاز شد، آنان تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مىدادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشههاى متناسب با موقعيت طرح مىكردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مىنمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مىدانستند به دستور ابوبكر به عنوان عذر خواهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله را توسط پيكهاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مىفرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه بازگردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
تقيه راويان در مورد اصحاب صحيفه(2)
در خطبه غدير، دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مىشود، جمله مزبور در بعضى نسخهها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرائط خاص تقيه در راويان خطبه غدير است.
نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است.
شهيد صحيفه ملعونه اول(1)
غصب خلافت در سقيفه بنىساعده دست بردار نبود و در قيافههاى ظاهر فريب و شكنندهاى آمد، كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. تا آنجا كه شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلايى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مىآمد.
معاويه، اين باقيمانده سقيفه در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد، و خونشان را با لشكر سقيفه سركشيد تا براى كربلا قوىتر شوند و شدند.
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اينسان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مىرفت تا خوابهاى رؤساى سقيفه تعبير شود. امام صادق عليهالسلام ارتباط مذبح كربلا به بازوى سياه سقيفه را چنين بيان مىفرمايد:
اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام: آنگاه كه صحيفه ملعونه امضا شد امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد !(2)
اين بار غدير با همه وجود و به همراه تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين عليهالسلام» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فدا شدن و اسير شدن و اشك ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بىخبران شام به مصاف سقيفه رفت.
آرى، غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمههاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا ... !
كارشكنىهاى اصحاب صحيفه مقارن با مراسم غدير(1)
كاروان عظيم حجاج از مكه به سوى غدير حركت كرد، و در همان مسير حركت توطئههاى شكننده آغاز شد.
از اجازه بىموقع براى جدايى از كاروان گرفته، تا عبور بىاجازه از غدير كه با هدف بر هم زدن مراسم انجام شد، طرح سؤالهاى بىجا درباره توقف در غدير، پراكنده شدن از برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله، مسخره كردن در بين خطبه با تشكيك در نسبت سخنان آن حضرت به خدا، اظهار نارضايتى از اقدامات حضرت، مطرح كردن تعصبات قومى و مسخره كردن مقام نبوت، همه سلسله به هم پيوستهاى از توطئههاى منافقين بود.
استهزاء بعد از خطبه در قالب انكار سخنان حضرت، ياد كردن از خلافت به عنوان غنيمت، طرح سؤالاتى درباره الهى بودن غدير، درخواستهايى از قبيل معرفىِ ديگرى به جاى على عليهالسلام و يا شركت با على عليهالسلام در خلافت، همه اينها كارشكنى هايى بود كه منافقين از مطرح كردن هيچكدام فروگذار نكردند.
ذيلاً مرورى تحليلى به همه اين موارد خواهيم داشت:
با اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مكه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى به منطقه «قديد» در نزديكى غدير كه رسيدند عدهاى از اصحاب اجازه گرفتند كه از كاروان حجة الوداع جدا شوند تا زودتر به خانههايشان برسند.
حضرت با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوضتر مىداريد ؟ !
1) . ژرفاى غدير: ص 140 - 153.
اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مىديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(1)
اكنون كه اين توطئه با شكست مواجه شد، فكر ديگرى كردند و آن اينكه با نزديك شدن به غدير بر سرعت خود بيافزايند و از آنجا بگذرند. ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و خود را به نزديكىهاى «جحفه» رسانيدند.
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم در پى خود بكشانند، و وقتى عدهاى از آن جمعيت عظيم از محل تعيين شده عبور كرد ديگر بازگرداندن شتران با آن بار سنگين كار سادهاى نخواهد بود، و عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز ترجيح خواهد داد كه در پى قافله راه را ادامه دهد !
ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفتهاند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليهالسلام را به انجام رساند. آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند. در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيشتر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند.(2)اين گونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادند تا زير درختان را از سنگها و خار و خاشاك تميز كنند، تا در آنجا منبرى بر پا شود. منافقين از اين مرحله تصميم گرفتند با سنگ اندازى و شايعه پراكنى و مسخره كردن و اعتراض و سست كردن مردم نسبت به مراسم، آنچه مىتوانند ضربه بزنند تا بلكه از ارزش آن بكاهند.
در مرحله اول يكى از منافقين جلو آمد و به گونهاى كه مردم هم بشنوند گفت: او كه تا ساعتى ديگر از اينجا مىرود. چه خبرى باعث شده كه مىخواهد اينجا را تميز كند ؟ ! گمان مىكنم خبر خطرناك و مصيبتبارى با خود داشته باشد ! ! اين تخريب ذهنها با عبارات ناهنجار مىتوانست خبر ولايت را به عنوان بار گرانى كه مردم به زور متحمل آن مىشوند نشان دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(1)
اكنون بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند. منافقين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود.
همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم مىخواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 152.
انسجام بيشترى از حالت نماز به سمت منبر جمع شوند تا سخنرانى خود را آغاز كند، با اين منظره مواجه شد كه عدهاى از اطراف منبر متفرق مىشوند ! اگر چه بسيارى از مؤمنين جلوى منبر جمع شده بودند، ولى اين منظره بسيار بىادبانه بود كه عدهاى برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى به آنان مىنگريست و راست و چپ منبر را نگاه مىكرد و منتظر بود كه شايد از اين حركت زشت خود دست بردارند.(1)ولى وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد به امير المؤمنين عليهالسلام دستور داد تا از تفرق مردم جلوگيرى كند و همه را در مقابل منبر جمع كند. با ديدن اين برخورد شديدِ پيامبر صلىاللهعليهوآله همه بازگشتند و در مقابل منبر نشستند. حضرت قبل از سخنرانى خطاب به مردم فرمود:
اى مردم من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونهاى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوضتر است ! ! اما بدانيد كه خداوند مقام على بن ابىطالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همانگونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيزى را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمىدهد.
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتار مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى مردم در پيشگاه آن حضرت بلند شد. آنان براى جبران عمل قبيح خود بهانه آوردند كه: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ! ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مىبريم !
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم عذر آنان را پذيرفت، و با اين بزرگمنشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد و عملاً سخنرانى آغاز شد.(2)
5 - مسخره كردن در بين خطبه(1)
اكنون منافقين با منظرهاى روبرو بودند كه عقلها را متحير مىكرد: جمعيت يك صد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهتانگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمىتواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و با صداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مىپندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مىآورد كه آن حسد درونى را نشان مىدهد.
از همه مهمتر اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مىكشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب صحيفه» هستند ! در اين قست از خطبه تصريح شده كه فقط عده خاصى متوجه منظور حضرت از «صحيفه» شدند، و اكثر مردم از ذكر چنين كلمهاى متعجب ماندند.(2)
كار از كار گذشته بود و بايد به فكر توطئههايى براى بعد از سخنرانى مىافتادند، اما عداوت با پيامبر و على عليهماالسلام كار خود را كرد.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول خطابه بود و در لحظاتى كه امير المؤمنين عليهالسلام را با دو دست بلند كرد و به مردم معرفى نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آتش نفاق و عداوت و حسد و كينه با على عليهالسلام شعلهور شد و به اوج خود رسيد. با اينكه بايد همه هنگام سخنرانى سكوت مىكردند، منافقين بىاختيار لب به سخن گشودند و هر
يك تيرى از كمان زبان رها كردند. نمونههايى از گفتههاى آنان هنگام خطبه چنين است(1):
او به پسرعمويش مغرور شده است !
او به اين جوان مغرور شده است !
كار پسرعمويش را عجب محكم و مؤكد مىنمايد !
ما راضى نيستيم، و اين يك تعصب است !
هرگز در مقابل سخن او تسليم نخواهيم شد !
اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مىگويد !
اگر مىتوانست مثل كسرى و قيصر عمل مىكرد !
چشمانش را مىبينيد كه چگونه مثل چشم ديوانگان در گردش است ؟ هم اكنون برمىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است.(2)
دائما كار پسر عمويش را بالا مىبرد، اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.(3)
اين تيرها و نيشهاى گزنده چهار جهت را هدف گيرى مىنمود:
اينكه بگويند: آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد از جانب خدا نيست، و خدا به او چنين دستورى نداده، و آنچه مىگويد از پيش خود مىگويد. بايد از آنان سؤال مىشد: كدام خدا ؟ ! همان خدايى كه منافقين در دل به آن كافرند ؟ ! آيا اصلاً شما خدايى را قبول داريد كه مىگوييد: سخنان محمد از جانب خدا نيست ؟ ! و گذشته از اين اگر ثابت شود كه از طرف خداست آيا واقعا خواهيد پذيرفت، يا اين يك بهانه است ؟ !
اينكه بگويند: ما راضى نيستيم، و هرگز در مقابل اوامر او تسليم نمىشويم، نتيجه نفاق است كه عمرى در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند و به نام مسلمان خود را جا بزنند و در روزى كه به وجود آنان و كمكشان نياز است بگويند: ما اين قسمت اسلام را نمىخواهيم و قلبمان به آن راضى نيست !
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مىآمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابىطالب عليهالسلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مىدانستند و حتى به عقل هم نمىدانستند، يك تعصب به حساب مىآمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مىكنى ؟ !(1)
با تصريح به دستمايههاى شكنندهاى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مىگرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است. گاهى به صراحت مىگفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مىگرفتند و با اذعان به مقام با عظمت على عليهالسلام عنوان مىكردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به فضايل او مغرور شده و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مىكند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد ! گاهى عنوان محكمكارى به اين عملِ حضرت مىدادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
1) . بحار الانوار: 18 ص 156، 198.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونهاى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مىكنند و هيچ كارى به لياقتها و فضيلتها ندارند.
البته از روح نفاق بيش از اين انتظار نمىرفت، ولى اين طرز تفكر - اگر امروز هم در كسانى باشد - به معناى مسخره كردن مقام عظيم نبوت و شك در پيامبرى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است! ما پيامبرى را معتقديم كه امين پروردگار و داراى مقام عصمت است.
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند. نمونههايى از گفتههايشان بعد از خطبه چنين است:
نقشههاى ما بر آب شد.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم !
اكنون على را براى ما تعيين مىكند، ولى خواهد دانست (كه چهنقشههايى كشيدهايم) !(1)
بحار الانوار: ج 37 ص 154، 160، 161، 162.
شايعه پراكنى و سنگ اندازى و تخريب افكار مردم مسئلهاى بود كه همه منافقين دست به دست هم داده بودند و در حد امكان به آن دامن مىزدند.
عدهاى از منافقين گفتند: اكنون كه عمرش پايان يافته و روزگارش به سر رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به على بدهد. به خدا قسم خواهد دانست.(2)عدهاى
ديگر از قريش كه كنار هم نشسته بودند گستاخى را بالاتر بردند و از روى اطمينانى كه به نقشههاى خود داشتند يكى گفت: اگر محمد خيال مىكند كار براى على بعد از او درست خواهد شد احمق است.(1)عدهاى ديگر گفتند: محمد در محبت على گمراه شده، و درباره او جز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد.(2)حتى عدهاى صريحا به امير المؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفتند و در پى آن علنا مىگفتند: محمد گول پسر عمويش را خورده است.(3)
دقت در سخنان منافقين در اين مرحله چهار جهت گيرى را نشان مىدهد:
نپذيرفتن و انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به صراحت بر زبان آوردند، و در اين باره نفى گفتار حضرت از يك سو و نفى ولايت على عليهالسلام را از سوى ديگر مطرح كردند.
تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد. جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود:
اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند !
اگر قرار به سهميهبندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكردهايد و به اسلام ضربه نزدهايد كه امروز سهم خود را مىخواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلقاء و آزاد شدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميهگذارى هم باشد، اسلام مديون على بن ابىطالب عليهالسلام است، و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد. روزهايى كه همه فرار مىكردند و همه از اقدام هراس داشتند و كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليهالسلام بود كه مشكل اسلام را حلّ كرد.
اى منافقين پر مدعا ! شرم نمىكنيد كه مثل شمايى مىخواهد شريك على عليهالسلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است ؟ !
معلوم شد كه نقشههاى منافقين طبقهبندى شده و مرحلهاى بوده است، زيرا وقتى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كاملترين و هدفمندترين شكل خود پايان يافت، به صراحت گفتند: نقشههاى ما بر آب شد. يعنى مرحلهاى از نقشههاى طبقهبندى شده ما از دست رفت و اجراى آن غير ممكن شد و وقت آن گذشت و كارى كه نبايد مىشد محقق شد.
پيداست كه در مرحله اول تصميم داشتند به هر صورت شده از مراسم منصوب كردن و معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام جلوگيرى كنند، چرا كه اگر اين مرحله تحقق نمىيافت بسيارى از شبههاندازىها و ابهامگرايىها به آسانى قابل شيوع بود و مقطع خاص قابل استنادى وجود نداشت.
منافقين براى اينكه اين مرحله به انجام نرسد وقتى كاروان به غدير نزديك شد بر سرعت خود افزودند و از آنجا عبور كردند تا شايد پيامبر صلىاللهعليهوآله بگويد: اكنون كه عدهاى عبور كردهاند فعلاً از اين مراسم صرفنظر مىكنيم ! !
ولى با تعجب ديدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو رفتگان را به اجبار بازگرداند و همه را متوقف كرد و برنامه خود را اجرا نمود.
بعد از آن هم از جمع شدن مردم در برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلوگيرى مىكردند تا مگر اين خطابه تحقق نيابد تا آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شد، و مردم درباره تأخير خود از حضرت عذر خواهى كردند.
منافقين به ادامه نقشههاى خود تصريح كردند، كه ما اگر چه در اين مرحله شكست خورديم و پيامبر صلىاللهعليهوآله كار خود را به انجام رسانيد، اما خواهد دانست كه نقشههاى ما دنباله دارد. اگر در اين مرحله موفق نشديم مراحل بسيارى پيش رو داريم كه نقشههاى آن را از قبل آماده كردهايم و به موقع آنها را به مرحله اجرا خواهيم گذاشت، چنانكه در صفحات آتى اين مراحل ذكر خواهد شد.
معاويه را از سابقههاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابىطالب عليهالسلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او با حال غضب، ابوموسى اشعرى را تكيهگاه خود قرار داد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمىكنيم.
اين دشمن على عليهالسلام فورا با نزول آيه قرآن روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود ثبت كرد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى ... » (1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد ... » .
اين گستاخى به حدى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى با ملاحظه شرايط تصميم گرفت بر فراز منبر آيد و وى را معرفى كند و برائت خود را از او اعلام نمايد. باز هم آيهاى نازل شد كه حضرت فعلاً از اين كار چشمپوشى كند.(2)
تمام اين مراحل در حد شايعهپراكنى بود، اما كمكم به فكر برخوردهايى افتادند كه شايد رسما مسئله خلافت تعيين شده را بازگرداندند. واقعا مطرح كردن سؤالى كه بتواند در برابر سخنرانى مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار بگيرد برخاسته از شيطنت آنان است.
يكى از راهها اين بود كه اصل نسبت غدير با خدا را زير سؤال بردند و در اين راه عمر پيشقدم شد و گفت: به خدا قسم خدا به او چنين دستورى نداده و آنچه درباره على گفت از پيش خود ساخته است !(1)سپس ابوبكر و عمر با هم گفتند: آنچه گفت از جانب خدا نيست، ولى مىخواست پسر عمويش را شرافت دهد.(2)حتى تا آنجا پيش رفتند كه عدهاى گفتند: محمد كذاب است و به خدايش دروغ مىبندد.(3)
مطرح كردن چنين سخنانى در غدير، آن هم لحظاتى پس از آن سخنرانى عظيم و خطبه طولانى، نشانه وسعت توطئه و زمينههاى نفاقى است كه چنين در عمق جامعه رسوخ پيدا كرده بود، به گونهاى كه صراحتا مىگفتند: اگر محمد بميرد دين او را خراب مىكنيم ! !(4)
هنگام بيعت هم كه رسيد تنها كسانى كه از ميان آن جمعيت انبوه بدون اعتراض بيعت نكردند ابوبكر و عمر بودند كه گفتند: آيا اين بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش ؟ ! كه اشاره به همان ساختگى بودن برنامه غدير بود. حضرت فورا اين حركت را پاسخى قاطع داد و فرمود: بلى امرى است كه هم از طرف خدا و هم از طرف رسولش است.
با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(5)در ظاهر براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئههايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف امير المؤمنين عليهالسلام مىزد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى، أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ: گوارايت باد اى على، اكنون صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدى !(6)
راه ديگرى كه منافقين و در رأس آنان پنج نفر اصحاب صحيفه انديشيدند كه شايد با پذيرش آن از سوى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله غدير خنثى شود، مطرح كردن نسخ ولايت على عليهالسلام و انتخاب ديگرى به جاى او بود. ابتدا شايع كردند كه اى كاش غير از على را خليفه قرار مىداد، يا اكنون كه كار تمام شده ديگرى را به جاى او قرار دهد ! !(1)
كم كم سخن را عوض كردند و گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مىداد ! !(2)
در مرحله بعد گريز به اهداف خود را شروع كردند و گفتند: اگر به جاى على، ابوبكر و عمر را قرار دهد از آنها پيروى مىكنيم ! !(3)
بعد از آن بار ديگر در سخن جدىترى گفتند: قلوب ما طاقت ولايت على را ندارد كه هم از محمد اطاعت كرده باشيم و هم از على اطاعت كنيم. بايد درخواست كنيم كه او را براى ما با ديگرى عوض كند ! !
سپس پا به مرحله عمل گذاشتند و رسما نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و با گنجاندن دسيسه اصلى خواسته خود را مطرح كردند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به ديگرى منتقل كنى بهتر است .
ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن آنان را رد كرد و فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام ندادهام كه اختيار داشته باشم. خدا به من امر كرده و آن را بر من واجب نموده است. سپس آيهاى در پاسخ آنان نازل شد.(4)
يكى از ترفندهاى منافقين پس از خطبه غدير اين بود كه از ترفند تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى كه نااميد شدند، به خيال خود يك درجه تخفيف دادند و مسئله شركت با على عليهالسلام در خلافت را پيش كشيدند. اين پيشنهادات بعد از آن مراسم عظيم به خوبى خبر از توطئههاى پشت پرده مىداد.
ابتدا معاذ بن جبل را - كه يكى از افراد صحيفه ملعونه بود - با آن چهره مقدسنما مأمور كردند كه به عنوان خيرخواهى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آيد و اين پيشنهاد را مطرح كند، و براى شركت در امر خلافت ابوبكر و عمر را نام ببرد ! ! او نزد حضرت چنين گفت:
يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى كه مردم آرام گيرند، با اين كار امر آنان به اصلاح مىرسد ! !(1)
واى به حال مردمى كه با ديدن اين مناظر هيچ بويى از توطئه نبرند و از خود نپرسند كه چگونه براى جايگزينى يا شركت با على عليهالسلام در خلافت از ميان اين همه صحابه، ابوبكر و عمر پيشنهاد مىشوند ؟ آيا چه خصوصيتى و چه ارتباطى بين معاذ و اين دو نفر وجود دارد ؟ !
به دنبال آن عمر با عدهاى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و طلب كارانه گفتند: يا رسول اللّه، ما عبادت بتها را رها كرديم و پيرو تو شديم. پس ما را هم در ولايت على شريك كن تا شركاى او باشيم ! !
اينجا بود كه در پاسخ آنان آيه نازل شد كه اگر كسى را شريك نمايى عمل تو بىارزش مىشود !(2)
نتايج صحيفه ملعونه اول بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
اصحاب صحيفه طبق پيمانى كه با هم بسته بودند توانستند با كمك يكديگر مشكلات سقيفه را از سر راه بردارند و خليفه غاصبى را بر جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بنشانند.
ولى همبستگى پنج نفرى آنان در روزهاى غصب خلافت باعث شد تا امير المؤمنين عليهالسلام بتواند پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله پرده از اسرار صحيفه ملعونه بردارد و حجت را بر مردم آن روز و نسلهاى آينده اسلام براى چندمين بار تمام كند.
مسير آثار صحيفه در روزهاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين قرار است:
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند، كه به محض شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى سقيفه را فيصله دادند !
سعد بن عباده و حبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند. در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اسيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
مردم بىخبر از پشت پرده به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه
1) . ژرفاى غدير: ص 180 - 182. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 10.
اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مىكردند و به او براى خلافت تبريك مىگفتند ! ! !
در پى آنان، همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلىاللهعليهوآله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند، به جاى يك دست با دو دستِ ابوبكر بيعت مىكردند ! با فرمان بشير بن سعيد و اسيد بن حضير همه قبائل انصار نيز آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اين گونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، امير المؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: إنَّ اللّهَ لا يَجمَعُ لَنا النُبُوَّةَ وَ الخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند !
1) . كتاب سليم: ص 144.
مىبينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند به ميان آوردند.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! !
مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام آماده فرود بود و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن همپيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهمالسلام باز پس گيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بىاختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. امير المؤمنين عليهالسلام فورا فرمود: اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مىدهم كه آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفهاى نوشتهاند و پيمان بستهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب
خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاوت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.(1)
اين گونه بوده كه خداوند هيچكس را در برابر غدير معذور نخواهد دانست، و همه دانستند و مىدانند كه آنچه برنامه بلند مدت غدير را بر هم زد يك نقشه شوم مستمر و پيشبينى شده بود، و در كنار همه اين نقشهها خداوند لحظه به لحظه حقايق را براى مردم روشن ساخت و كسى را در بىخبرى و جهالت رها نكرد.
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مىگفت:
على عليهالسلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مىكشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود: به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليهالسلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 125، 126، 274، 295.
مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مىنمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليهالسلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن ! على عليهالسلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم ! حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديد كه آن مطالب را مىفرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مىفرمود ؟
منظور حضرت سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاه بود. و نيز كلام آن حضرت در جنگ تبوك: اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى.
سپس على عليهالسلام از آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.(1)
ابوبكر ترسيد مردم على عليهالسلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيش دستى كرد و خطاب به حضرت گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيدهايم و فهميدهايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.
على عليهالسلام فرمود: آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت: خليفه پيامبر راست مىگويد. من هم از پيامبر شنيدم همانطور كه ابوبكر گفت. ابوعبيده و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند: راست مىگويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم.
1) . كتاب سليم: حديث 4.
على عليهالسلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونهاى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد.
و در نقلى امير المؤمنين عليهالسلام خندهاى كرد و فرمود: اللّه اكبر ! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه با هم در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستيد.
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن هم پيمان شدهاند و بر كارى كه كردهاند قسمها خوردهاند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه به تو مىفرمود: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شدهاند، و در بين خود قراردادى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مىدهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مىنمودند در راه خدا با شما جهاد مىكردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.
ابطح در بازگشت از سفر حجة الوداع(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبح روز چهاردهم ذىالحجه و با اتمام مراسم حجة الوداع مكه را ترك
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 118. واقعه قرآنى غدير: ص 45.
كرده و پس از نماز صبح وارد سرزمين «ابطح» شد، و همان گونه كه قبل از اعمال حج اعلام كرده بود، پس از بازگشت از منا نيز به خانههاى مكه نرفت و در همان خيمههاى ابطح ساكن شد تا روزى كه از مكه خارج شد.
روز چهاردهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع روز پرماجرايى بود، چرا كه اعلام شده بود در مكه يك روز بيشتر توقف نخواهند كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به بلال دستور داد تا بين مردم اعلان كند: فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد به سوى غدير خم حركت كنند.
با اين اعلام مردم متعجب از اينكه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين اولين و آخرين سفر خود به حَرم الهى، مدتى در آنجا توقف نكردهاند كه مردم سؤالات خود را بپرسند و از محضر آن حضرت استفاده كنند، خود را براى فردا آماده مىكردند.(1)
ضمنا استثناى معلولان به معناى وجوب و لزوم آمدن تا غدير بر هر مرد و زنى از هر قوم و قبيلهاى بود جز معلولان كه عملاً قادر به آمدن نبودند.
كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع(2)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع، هنگام سحر كاروانها آماده حركت بودند. هنگام سحر كاروانها آماده حركت بودند. برنامه اين بود كه براى طواف وداع از «ابطح» در بالاى مكه داخل شهر شوند و تا مسجد الحرام بيايند و از آنجا از پايين مكه خارج شوند.(3)ساعتى به اذان صبح مانده در تاريكى شب پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور حركت داد. آن حضرت تا كنار بيت اللّه آمد و وارد مسجد الحرام شد و پس از طواف وداع نماز طواف را به جا آورد.
1) . مسند حُمَيدى: ج 1 ص 251. المغازى واقدى : ج 2 ص 1099. المصنف (ابن ابىشيبة) : ج 4 ص 469. الكافى: ج 4 ص 246، 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457. الفقيه: ج 2 ص 555 . صحيح مسلم: ج 2 ص 729. اخبار مكة (ازرقى) : ج 2 ص 161، 162، 198. سنن البيهقى: ج 7 ص 349.
2) . واقعه قرآنى غدير: ص 59 .
3) . معجم ما استُعجم: ج 4 ص 1118.
آنگاه با خانه خدا وداع نمود و از مسجد الحرام بيرون آمد و نگاهى به كعبه كرد و اشك از ديدگانش جارى شد. در آنجا براى دلجويى از پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 13 سوره محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتى اَخْرَجَتْكَ اَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ» : «و چه بسيار آبادى كه از آبادى تو - كه تو را از آن بيرون كردند - قوىتر بود و ما آنها را هلاك كرديم و هيچ كمكى نيافتند» .(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از وداع با كعبه و آخرين طواف به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند، و قبل از نماز صبح از كنار كوه «ذى طُوى» از مكه خارج شدند و از «كُدى» به «مُحَصَّب» بازگشتند و جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مىرسيد. در آنجا با طلوع فجر روز پانزدهم ذى الحجه نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند.(2)
كاروان عظيم حجاج اكنون با پايان مراسم حج به استقبال مراسم غدير مىرفتند. روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه حركت كرد، سيل جمعيت بيش از صد و بيست هزار نفر تخمين زده مىشدند.
دوازده هزار نفر از اهل يمن كه همراه امير المؤمنين عليهالسلام براى حج آمده بودند و مسيرشان به سمت شمال نبود و بايد از جنوب مكه به آنجا باز مىگشتند، براى درك مراسم غدير همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت كردند.
همچنين پنج هزار نفر از اهل مكه بار سفر بستند و با قافله بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله راهى غدير شدند. جالبتر از همه اينكه اهميت مراسم باعث شده بود عدهاى از مشركين و كفار هم براى تماشاى مراسم راهى غدير شوند.(3)
1) . السيرة النبوية ابن كثير : ج 8 ص 486. تفسير القرطبى: ج 16 ص 223. فتح القدير: ج 5 ص 28.
2) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1099. اخبار مكة: ج 2 ص 162. المصنف (ابن ابىشيبة) : ج 4 ص 469. نصب الراية (زيلعى) : ج 2 ص 221. معجم ما استُعجم: ج 4 ص 1118. الكافى: ج 4 ص 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457. الفقيه: ج 2 ص 555 .
3) . بحار الانوار: ج 21 ص 385، 393، 396 و ج 37 ص 111، 158. اثبات الهداة: ج 2 ص 136. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 299. الغدير: ج 1 ص 10 - 12، 268.
اهميت ولايت نزد خداوند(1)
تفكيك مراسم حج از برنامه اعلان ولايت مسئله ديگرى بود كه به آمادگى فكرى مردم كمك كرد. اگر ولايت در بين مناسك حج اعلام مىشد جلب توجه نمىكرد و شايد به عنوان جزئى از حج جلوه خاصى نداشت.
اما اعلان پايان مراسم حج و آغاز برنامه ولايت و جداسازى اين دو برنامه از يكديگر، به همه نشان داد كه بايد در انتظار برنامهاى مستقل با پروندهاى جداگانه باشند و در اعتقادشان پنجره تازهاى به روى اين بُعد فكرى و عملى دينشان باز كنند.
آيات در مورد صحيفه ملعونه اول(2)
پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. در اينجا به طور اشاره اين آيات بيان مىشود، و در ادامه هر كدام به طور جداگانه بيان مىگردد.
از آنجا كه اين صحيفه در كعبه امضا شد، و در واقع الحاد و كفرى در بيت الهى بود آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ» : «هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را عذاب دردناكى مىچشانيم» .(3)
از سوى ديگر براى نشان دادن شركت شيطان در چنين پيمانى، آيه دهم سوره مجادله نازل شد: «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّه وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» : «سخن پنهانى و درگوشى از شيطان است تا كسانى را كه ايمان آوردهاند محزون نمايد ولى هيچ ضررى به آنان نمىزند مگر با اجازه خدا و مؤمنين بايد بر خدا توكل كنند» .
پيرو اين آيه براى آنكه معلوم شود خدا و رسولش از اين توطئه اطلاع دارند و در پرونده آنان براى روز قيامت ثبت شده آيه 7 سوره مجادله نازل شد:
«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليمٌ» :
«آيا نمىبينى كه خداوند آنچه در آسمانها و زمين است مىداند هيچ نجواى سه نفرى نمىشود مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نمىشود مگر آنكه خدا ششمى آنان است و كمتر و بيشتر از اين عدد نجوايى اتفاق نمىافتد مگر آنها هر كجا باشند خدا همراه آنان است سپس روز قيامت آنان را به آنچه انجام دادهاند خبر مىدهد. خداوند به هر چيزى عالم است» .(1)
در بُعد ديگر خداوند اعلام داشت كه در برابر مكر و حيله آنان دستگاه الهى هم برنامه دارد و بايد عاقبت را ديد و نتايج را بر شمرد. آيه 52 - 50 سوره نمل در اين باره نازل شد:
«وَ مَكَرُوا مَكَرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ . فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ . فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» :
1) . بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 28 ص 85 و ج 37 ص 85 .
«آنان حيلهاى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمىفهميدند. بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است و اين نشانهاى بر كسانى است كه مىدانند» ، و اين قسمت از آيه اشاره به آن بود كه خلافت به نسل هيچ كدام از آنان نخواهد رسيد.(1)
آيه ديگرى كه نازل شد براى آگاهى مؤمنين بود كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ كوتاهى نمىكنند. آيه 118 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب چنين نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُوّا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمىكنند آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينههاى آنان مخفى مىكند بالاتر است ... » .(2)
آنگاه آيه ديگرى درباره پشيمانى آنان در قيامت و عذاب ابدى آنان نازل شد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام كرد. آيه 167 سوره بقره كه مىفرمايد:
«وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّءُوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النارِ» : «كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مىجستيم همانگونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مىنماياند و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(3)
آخرين عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفتهاند ! ! ولى در ردّ آنان آيه 74 سوره توبه نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه را بر آنان تلاوت فرمود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و هدفى را قصد كردهاند كه بدان دست نيافتهاند ... » .(1)
توضيح اين آيات ذيلاً و در عناوين بعدى آمده است.
آيه « ... اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(2)
از جمله آياتى كه پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير در مكه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد آيه 1 تا 4 سوره عنكبوت بود:
«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما پيشى مىگيرند (و دست ما به آنان نمىرسد) چه بد حكم مىكنند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از پايان مراسم حج در حجة الوداع، پيش از ظهر روز سيزدهم ذى الحجه پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با كاروان عظيم حجاج از منا به طرف مكه بازگشتند تا به بالاى وادى «ابطح» - كه همان منطقه مسطح مكه است - رسيد.(1)
قرار بر اين بود كه روز چهاردهم قافله به سوى غدير حركت كند. اين سرعت عمل واقعا براى مردم غافلگير كننده بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين اولين سفر حج خود، پس از پايان مراسم هيچ فرصتى نداشته باشد كه لا اقل چند روزى در مكه اقامت كند و مردمِ گرد آمده از نقاط مختلف با حوصله نزد حضرتش آيند و سؤالات خود را مطرح كنند.
چنين عجلهاى حكايت از اهميت فوق العاده مراسمى داشت كه در نيمه راه مكه تا مدينه بايد انجام شود و روز آن از قبل تعيين شده، و براى حضور به موقع در غدير بايد از هم اكنون پيش بينى مىكرد.
اين پيش بينى به محض بازگشت از مِنا به مكه با نزول چهار آيه قرآن آغاز شد. آياتى كه خبر از امتحان الهى مىداد و مَحَك اين امتحان ولايت على عليهالسلام بود، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى : اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.(2)
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد:
نزديكى رحلت آن حضرت.
دستور معرفى و منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام.
ولايت على عليهالسلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان.
خبر از فتنه گران درباره خلافت.
5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليهالسلام.
6 . انتخاب الهى در وصايت على عليهالسلام.
متن حديث را كه گوياى همه اين جوانب است، مىخوانيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل اول سوره عنكبوت را آورد و عرض كرد:
اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما فرار مىكنند (و دست ما به آنان نمىرسد) چه بد حكم مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است ؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستادهام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كردهام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند.
كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مىكند صادقين و راستگويان اند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويان اند.
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديك شده، و او به تو دستور مىدهد براى امتت بعد از خود على بن ابىطالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او بنمايى، كه اوست خليفهاى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مىگيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند؛ كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنهاى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم.
خداوند عزوجل به تو دستور مىدهد كه به او بياموزى همه آنچه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آنچه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد. اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتخاب كردم.(1)
اين وحى الهى به معناى پايان واجب اول يعنى حج، و آغاز واجب دوم يعنى ولايت بود كه از اين لحظه برنامههاى آن آغاز مىشد.
همچنين به آن حضرت از طرف خداوند چنين دستور داده شد:
نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبياء را به على بن ابىطالب عليهالسلام بسپار كه اولين مؤمن است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد.(2)
در ضمن زمينه سازى ديگرى براى امامت دوازده امام معصوم عليهمالسلام نموده فرمود: اين دين همچنان بر مبارزه كنندگانش غالب خواهد بود و هيچ مخالفى و جدا شوندهاى به آن ضرر نمىزند مادامى كه دوازده خليفه بر امتم حكومت كند كه همه آنان از قريش هستند.(3)
در حديث ديگرى به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين دستور داده شد: آنچه نزد تو از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت و آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست، آنها را به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما.(1)
يادگارهاى انبياء عليهمالسلام : صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليهالسلام و انگشتر سليمان عليهالسلام و ساير ميراثهاى ارجمندى است كه فقط بايد در اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز پيامبر صلىاللهعليهوآله حافظ اين ميراثهاى الهى بود، و اينك به دستور الهى به امير المؤمنين عليهالسلام منتقل مىشد. اين ودايع از امير المؤمنين عليهالسلام به امامان بعد منتقل شده، تا كنون كه در دست مبارك حضرت بقية اللّه عجّل اللّه فرجه است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله، امير المؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و جلسه خصوصى بين خود تشكيل دادند، و بقيه روز سيزدهم ذى الحجه و شب آن صرف برنامه سپردن ودايع الهى شد؛ كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء عليهمالسلام و ساير يادگارهاى آنان را به امير المؤمنين عليهالسلام سپرد، و گفتههاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود.(2)
همچنان كه اين پيام و آن آيات نازل مىشد، كاروان از منا وارد مكه شد و قبل از رسيدن به ابطح در «مُحَصَّب» - كه همان محل توطئه قريش قبل از هجرت بود - توقف كرد.(3)
الكافى: ج 4 ص 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457. الفقيه: ج 2 ص 555 .
آنگاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همانجا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همانجا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند.(4)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله اقتضا مىكرد نهيبى كه در اول
سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مىشدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريت حاكم بود و عقدههاى جنگهاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، نيز مىتواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر حضرت علنا دست به اقدامات مخرِّب مىزدند و در صدد خنثىسازى برنامههاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسانتر مطلب خبر داد كه همه امتهاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفتهاند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليهالسلام تحقق يافت كه كاذبين بىپروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
همچنين، آنچه در ذيل اين ماجرا قابل توجه است اينكه: در مسئله خلافت و امامت، آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد.
آيه «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»(1)= آيه «وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»(2)= آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «الم . اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ»(3)= آيه «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »(4)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در مكه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، در مورد نجواى شيطانى اصحاب صحيفه و پيش از آيه «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(5)بود.
براى آنكه معلوم شود خدا و پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از توطئه منافقين اطلاع دارند، و در پرونده تاريك آنان براى روز قيامت ثبت و ضبط شده است، آيه 7 سوره مجادله نازل شد:
«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليمٌ» :
«آيا نمىبينى كه خداوند آنچه در آسمانها و زمين است مىداند هيچ نجواى سه نفرى نمىشود مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نمىشود مگر آنكه خدا ششمى آنان است و كمتر و بيشتر از اين عدد نجوايى اتفاق نمىافتد مگر آنها هر كجا باشند خدا همراه آنان است سپس روز قيامت آنان را به آنچه انجام دادهاند خبر مىدهد خداوند به هر چيزى عالم است» .(1)
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
مراسم حج به پايان رسيده و كاروان به مكه بازگشته است. با توقفى كوتاه مردم راه غدير را در پيش خواهند گرفت و كسى در مكه نمىماند. در اين گير ودار ريشه توطئههاى منافقين و به عبارت دقيقتر انعقاد نطفه آن توسط رؤساى آنان، از يك نجوى و گفتگوى سِرّى آغاز شد.
آنان پس از آنكه بر سر اصل مسئله به توافق رسيدند، براى محكم كارى داخل خانه كعبه رفتند و پيمان نامهاى نوشتند و همگى آن را امضا كردند. سپس امين و شاهد خود را ابوعبيده جرّاح قرار دادند، و در آخر آن عهدنامه را در كعبه زير خاك پنهان ساختند.
محور اصلى اين پيمان ابوبكر و عمر بودند و ابوعبيده هم شاهد آن بود. افراد ديگرى نيز بدان پيوستند كه قبل از همه معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفة بود. عبدالرحمن بن عوف و مغيرة بن شعبه نيز نفرات بعدى بودند تا آنكه با پيوستن عثمان و معاويه و عمرو عاص و ابوهريره و طلحه و سعد بن ابىوقاص و ابوموسى اشعرى عدد آنان به 14 نفر رسيد كه در نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى شركت كردند، و سپس بيست نفر ديگر به آنان اضافه شدند كه در مدينه صحيفه ملعونه دوم را در خانه ابوبكر امضا كردند.
1) . بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 28 ص 85 و ج 37 ص 85 .
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
امام باقر عليهالسلام هسته مركزى صحيفه ملعونه اول را كه شأن نزول آيه «إِنَّمَا النَّجْوى» هستند، با تطبيق بر آيه توصيف فرموده است. راوى از امام درباره آيه دهم سوره مجادله «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» : «سخن سِرّى و در گوشى از شيطان است» سؤال مىكند. حضرت مىفرمايد: منظور عمر است.
سپس درباره آيه هفتم آن سوره سؤال مىكند: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر اينكه او چهارمى آنان است» .
حضرت مىفرمايد: منظور ابوبكر و عمر است و ابوعبيده جراح امين آنان بوده، آنگاه كه جمع شدند و درون كعبه رفتند و بين خود عهدنامهاى نوشتند كه «انْ ماتَ مُحَمَّدٌ انْ لا يَرْجِعَ الامْرُ فيهِمْ ابَدا» : «اگر محمد از دنيا رفت امر خلافت تا ابد به خاندان او باز نگردد» .(1)
امام صادق عليهالسلام نيز درباره شأن نزول آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ... » مىفرمايد:
اين آيه درباره ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابىحذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده است كه آن پيمان نامه را بين خود نوشتند و ميثاق بستند و از يكديگر پيمان گرفتند كه: لَئِنْ مَضى مُحَمَّدٌ لا تَكُونُ الْخِلافَةُ فى بَنىهاشِمٍ وَ لاَ النُّبُوَّةَ ابَدا: اگر محمد از دنيا رفت هرگز نگذاريم هم خلافت و هم نبوت در بنى هاشم باشد. خداوند عزوجل هم اين آيه را درباره آنان نازل كرد.(2)
در روايت ديگرى از ابنعباس نزول اين آيه مربوط به زمانى است كه بزرگان قريش معاهده نامهاى نوشتند و در آن بر قتل على عليهالسلام هم پيمان شدند، و آن نوشته را به
ابوعبيده جراح سپردند. آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ ... » : «هيچ نجواى سه نفرهاى نيست مگر آنكه خداوند چهارمى آنان است» نازل شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او آن را تحويل داد.(1)
در روايت ديگرى از سلمة بن كهيل و سليمان اقطَع آمده است كه آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ... » درباره آن گروهى است كه در بين خود پيمان بستند كه خلافت را به على عليهالسلام ندهند.(2)
آنچه از روايات فوق در تفسير آيه استفاده مىشود دو نكته است:
امضاكنندگان صحيفه ملعونه در حقيقت قرار دادى بر ضد خدا امضا كردند، چرا كه ولايت على عليهالسلام به امر الهى است. اينكه درباره صحيفه نازل شده كه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» ، منظور اين است كه هر كس در هر كجاى عالم كارى سِرّى انجام دهد خداوند از آن خبر دارد و كسى نمىتواند سخنى يا كارى را از خدا مخفى كند. آيا تعجبآور نيست كه اصحاب صحيفه - آن هم در خانه خدا و درون كعبه - در فكر كتمان اقدام ضد خدائى خود از خدا هستند ؟ !
در روايت امام باقر عليهالسلام «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» به عمر تفسير شده است. يعنى در چنين نجوايى كه بر عليه خلافت شد نيازى به ابليس نبود، و خود عمر با شيطنتى كه داشت بالاتر از شيطان عمل مىكرد؛ و از همين تطبيق آيه مهر «شيطانى بودن» بر پيشانى عمر نقش مىبندد.
از همين كلام امام باقر عليهالسلام نتيجه گرفته مىشود كه مؤسس اساس غصب خلافت و نقطه آغاز همه اقدامات ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام عمر بن الخطاب است؛ اين نجوى از ابوبكر و عمر آغاز شد، و سپس افراد ديگر اضافه شدند. طبق فرموده حضرت اين عمر بوده كه ابوبكر را هم تحريك كرده و از يك نفر به دو نفر رسانده است.
آيه «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(1)= آيه « ... أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»(2)
پس از انجام اعمال حج در سفر حجة الوداع، پيامبر صلىاللهعليهوآله از هر فرصتى براى آمادهسازى مردم نسبت به اعلان ولايت استفاده مىكرد. آن حضرت كنار كعبه ايستاده بود و جابر بن عبداللّه انصارى هم كنار حضرت بود. در اين حال على عليهالسلام به طرف حضرت آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: برادرم نزد شما آمد. آنگاه توجهى به كعبه كرد و با دست بر آن زد و فرمود:
قسم به آنكه جانم به دست اوست، اين (على) و شيعيانش روز قيامت رستگارانند. او اولِ شما در ايمان به من است، و وفادارترين شما به عهد خدا و قيام كنندهترين شما به امر خدا و عادلترين شما بين مردم و قسمت كننده به تساوى و بلند مرتبهترين شما نزد خداست.
اينجا بود كه سايه سنگين وحى بر كعبه افتاد و آيه 7 سوره بيّنه نازل شد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» : «كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند بهترين مردم هستند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور اصحاب فورا آيه را تفسير كرد و با اشاره به امير المؤمنين عليهالسلام فرمود: «خير البرية» آمد.(3)
آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(2)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(3)= آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »(4)
آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »(5)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات بود:
«إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ . وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ . وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ . لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ . أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ . أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» :
«مجرمين در عذاب جهنم دائمى خواهند بود . از آنها تخفيف نمىيابد و آنان در آن نااميد از نجات هستند . ما به آنان ظلم نكرديم ولى خود آنان ظالم بودند . ندا مىكنند اى مالك پروردگارت ما را بميراند و نابود كند . مالك مىگويد شما ماندنى
هستيد براى شما حق را آورديم ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد . آيا مسئلهاى را محكم مىكنند پس ما نيز محكمتر مىنماييم . يا گمان مىكنند كه ما سر و نجواى آنان را نمىدانيم بلى فرستادگان ما نزد آنان مىنويسند .
خدا و رسول صحيفه ملعونه را به عنوان نقطه اصلى ظلمت معرفى كردهاند كه همه تاريكىها از آن نشأت گرفته، و از همين جاست كه آيات متعددى درباره آن نازل شده است. خداوند به اهل صحيفه و پيروانشان هشدار شديد مىدهد كه هر حركتى كردهايد از چشم خداوند دور نبوده است؛ و هر اقدامى را براى محكم كارى مقاصد آينده به انجام رساندهايد محكم كارى خدا از شما بالاتر است.
درباره نزول اين آيه در مورد صحيفه ملعونه سه دسته روايت وارد شده است؛ يك دسته فقط مسئله صحيفه را مطرح كرده است. دسته دوم مسئله منع خمس توسط آنان در آينده غصب خلافت را نيز ذكر نموده، و دسته سوم تمام آيات هفتگانه از «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ ... » تا « ... وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را بيان كرده است:
پنج روايت نزول آيات «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... » تا « ... لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را درباره معاهده اول در كعبه ذكر كرده است، كه به ترتيب هر يك بيان بيشترى در اين باره دارد:
روايت اول
امام صادق عليهالسلام فرمود: لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ ... » : همين كه بر صحيفه ملعونه هم پيمان شدند اين آيه نازل شد: «آيا مسئلهاى را محكم مىكنند پس ما هم محكم مىنماييم. يا گمان مىكنند ما سرّ آنان و نجوايشان را نمىشنويم. بلى و حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» !(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 122 و ج 31 ص 634 ح 139. الصراط المستقيم: ج 3 ص 151.
روايت دوم
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: اين آيه درباره نوشتهاى كه ابوبكر و عمر نوشتند، نازل شده است. خداوند پيامبرش را از آنچه بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را بر او نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» : «آيا مسئلهاى را محكم كارى مىكنند ؟ پس ما هم محكم كارى مىكنيم» .(1)
روايت سوم
امام صادق عليهالسلام در روايت ديگرى با اشاره به افراد صحيفه فرمود: ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبه آن نوشته را بين خود نوشتند و هم پيمان شدند و توافق كردند كه: اگر محمد از دنيا رفت هرگز خلافت و نبوت در بنى هاشم نباشد. اين دو آيه هم در آن روز درباره آنان نازل شد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(2)
روايت چهارم
امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: در حجة الوداع چهار نفر داخل كعبه شدند و در بين خود هم قسم شدند و عهد نامهاى نوشتند كه: اگر خداوند محمد را ميراند امر خلافت را به بنىهاشم راه ندهند. خداوند پيامبرش را از اين مطلب آگاه نمود و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ ... » .(3)
روايت پنجم
در روايت ديگر، زمان دقيقترِ صحيفه آمده و جزئيات بيشترى بيان شده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع خطبهاى در مِنا ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى مردم ! سخن مرا بشنويد و خوب بفهميد، چرا كه ممكن است بعد از امسال ديگر شما را نبينم.
عدهاى از اصحاب آن حضرت جمع شدند و گفتند: محمد مىخواهد امامت را در اهلبيتش قرار دهد ! اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشتهاى نوشتند كه: اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
رواياتى كه پيش بينى اصحاب صحيفه درباره منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام را هم در شأن نزول اين آيه فرموده دو روايت است كه در يكى از آنها شركت بنى اميه در اين توطئه نيز مطرح شده است:
روايت اول
امام صادق عليهالسلام با اشاره به همزمانى پيمان آنان با غدير مىفرمايد: دومين موردى كه خداوند از آنان پيمان گرفت در غدير بود كه آنان را شاهد بر خودشان قرار داد. اين در حالى بود كه آنان مىگفتند: اگر محمد از دنيا دفت امر خلافت را به آل محمد باز نگردانيم و خمس را به آنان ندهيم.
خداوند عزوجل پيامبرش را از برنامه آنان آگاه ساخت و اين آيه را نازل كرد:
«أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ ... » .(2)
روايت دوم
در روايت ديگر دعوت رسمى اصحاب صحيفه از بنى اميه مطرح شده و پذيرش آنان نيز صريحا آمده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: ابوبكر و عمر ودار و دسته آنان ...
بنى اميه را به شركت در پيمان خود دعوت كردند كه: خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ما اهل بيت قرار ندهند و چيزى از خمس به ما ندهند.
آنان در بين خود گفتند: اگر خمس را به آنان دهيم آن را براى خود بر مىدارند و به ديگرى نيازى پيدا نمىكنند و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان باشد.
بنى اميه در پاسخ اين پيشنهاد گفتند: «ما در بخشى از اين پيشنهاد سخن شما را مىپذيريم و آن اينكه چيزى از خمس به آنان ندهيم» . در اين قرار ابوعبيده هم با آنان بود و نويسنده آنان بود. خداوند اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
در يك روايت آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... » با چند آيه قبل از آن بيان شده كه مقدمه جالبى براى درك اين آيه است، چرا كه حرف «أَمْ» در آغاز آيه به معناى «يا اينكه» ارتباط آن به آيات قبل را مىرساند، و جا دارد همراه آن آيات به بيان اين آيه پرداخته شود.
امام عليهالسلام از آيه 74 آغاز فرموده، و به قرينه روايات قبل كه شأن نزول دو آيه آخر (أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... ) را درباره صحيفه بيان فرموده است، اين حديث نيز همان هدف را دنبال مىكند. حضرت مىفرمايد: سپس خداوند آنچه براى دشمنان آل محمد عليهمالسلام آماده كرده ذكر مىكند و مىفرمايد: «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ» : «مجرمان در عذاب جهنم دائمى هستند. آن آتش از آنان كاستى ندارد و در آنجا تسليم عذابند» ، يعنى از هر خيرى مأيوسند.
سپس خدا نداى اهل آتش را نقل مىكند و مىفرمايد: «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ» : «صدا مىزنند اى مالك پروردگارت كار ما را تمام كند» ! يعنى بميريم ! مالك در پاسخ مىگويد: «إِنَّكُمْ ماكِثُونَ» : «شما ماندنى هستيد» . بعد خداوند مىفرمايد: «لَقَدْ
1) . الكافى: ج 1 ص 420 ح 43. تفسير القمى: ج 2 ص 308. بحار الانوار: ج 23 ص 357 ح 58 و ج 30 ص 162 ح 22، ص 263 ح 128.
جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ» : «حق را براى شما آورديم» ، يعنى ولايت امير المؤمنين عليهالسلام؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» : «ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد» !
بعد از آن خداوند خبر آنان درباره معاهدهاى كه در كعبه بر آن متفق شدند را ذكر مىكند بر سر اينكه امر خلافت را به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز نگردانند، و درباره آن چنين مىفرمايد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ ... » .(1)
با توجه به رواياتى كه در انطباق آيه به توطئه صحيفه ملعونه ذكر شد، چهار جهت تفسيرى و تحليلى در ارتباط با دشمنان غدير قابل استفاده است:
از آيه 74 تا 80 كه ناظر به اصحاب صحيفه ملعونه است هفت نكته به دست مىآيد:
يك. خداوند آنان را «مُجرِم» مىخواند، و چه جرمى بالاتر از اقدام بر ضد ولايت على عليهالسلام.
دو. اصحاب صحيفه در عذاب جهنم دائمى هستند، و عذاب كشيدن شغل دائمى آنان است.
سه. اصحاب صحيفه مصداق بارز ظلماند، كه با انحراف خط ولايت بر بشريت ظلم كردند.
چهار. خداوند حق را كه ولايت است براى آنان روشن كرد، ولى آنان از ولايت على عليهالسلام بدشان مىآمد؛ و اين به ذات شقى آنان و نطفههاى خبيثشان باز مىگردد.
پنج. خداوند صحيفه ملعونه را كارى بنيادى بر ضد اهل بيت عليهمالسلام مىنامد و عنوان «ابرام» يعنى محكم كارى به آن مىدهد و مىفرمايد «أَبْرَمُوا أَمْرا» .
1) . تفسير القمى: ج 2 ص 289.
شش. در مقابل صحيفه كه يك محكم كارى از بشر بود، خداوند غدير را محكم كارى الهى مىنامد و مىفرمايد: «فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» .
هفت. خداوند هم از سِرّ و نجواى آنان خبر مىدهد و هم ملائكه خداوند اقدامات آنان را ثبت مىكنند. اين به معناى خبر داشتن پيامبر و على و امامان عليهمالسلام از همه نقشههاى آنان است، و روز قيامت كه شاهدان پروردگار پرونده سياه آنان را به خلايق نشان خواهند داد.
در سه آيهاى كه تا كنون درباره صحيفه ذكر شد از عنوان «نجوى» براى صحيفه استفاده شده است. اين سه آيه عبارتند از: «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ ... » ، «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ ... » ، «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ ... » .
كلمه «نجوى» به معناى «سخن سِرّى» است، كه براى تقريب ذهن به «سخن گفتنِ درگوشى» معنى مىشود و منظور مواظبت از شنيدن ديگران است. اكنون سؤال اين است كه آيا هر نجوايى از شيطان است، يا «الف و لام» در كلمه «النجوى» براى عهد است يعنى اشاره به نجواى معيّنى با خصوصيات خاصى است ؟
شكى نيست كه بسيارى از سرّ نگه داشتنها و سرّى سخن گفتنها، نه تنها خوب است كه لازم و واجب است. مثلاً اسرار مسلمين را نبايد به كفار گفت، و يا سخنى كه باعث فتنه بين دو نفر يا عدهاى مىشود بايد سرّى مطرح شود، و حتى اسرار زندگى شخصى را نبايد براى هر كسى و در هر جايى گفت. با در نظر گرفتن اين مطلب، آيا نجواى اهل صحيفه از چه قماشى است كه شيطانى شمرده شده است ؟
نجوى و سخن سرّى اصحاب صحيفه بالاتر از افشاى اسرار مسلمين است، و تنظيم اسرارى بر ضد اسلام است كه از پشت خنجر زدن و از داخل پوساندن و تيشه بر ريشه اسلام زدن است، آن هم نقشهاى اساسى و بلند مدت و همه جانبه بر عليه بزرگترين ركن اسلام يعنى ولايت ائمه عليهمالسلام. مىتوان يقين داشت كه از اول تا آخر دنيا چنين نجواى شكنندهاى صورت نگرفته و چنين آثار دردناكى بر جاى نگذاشته است.
نكته ديگر اين نجوى تكرار آن از يك سو و انكار آن از سوى ديگر است كه قسم دروغ ياد مىكردند كه چنين نگفتهاند. از نجواى صحيفه كه پايه همه نجواها بود گرفته تا سخنان درگوشى آنان در مقابل منبر غدير و سپس سخنان سرّى آنان در خيمهها پس از سخنرانى غدير و سخنان مخفيانه پس از بيعت و آنگاه نجوى بر سر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در عقبه هرشى و نيز قتل امير المؤمنين عليهالسلام قبل از رسيدن به مدينه، همه اين موارد نجواهايى بود كه با اوج گرفتن آن در روزهاى غدير و پس از آن، مىرفت تا فتنهاى عظيم رقم زده شود؛ و كار بدانجا رسيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: سه نفر حق ندارند يك جا جمع شوند و سخن سرّى با هم بگويند !(1)
از نكات قابل توجه در سراسر واقعه غدير، اظهار محتواى پيمان نامه به صورت رمزى و اشاره و با الفاظ مختلف بدون تصريح به اصل آن بود كه توسط منافقين انجام مىگرفت، كه نمونههاى آن قبلاً ذكر شد.
بُرَيده اسلمى مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى از اصحابش فرمود: بر على به عنوان «امير المؤمنين» سلام كنيد. يك نفر از آنان گفت: لا وَ اللّه ! لا تَجْتَمِعُ النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ فى اهْلِ بَيْتٍ ابَدا: نه به خدا قسم ! هرگز نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نمىشود.
خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» .(2)
اگر كسى مسير تاريخ اسلام را از سال دهم تا شصتم مطالعه كند - بدون آنكه نياز به تجزيه و تحليل داشته باشد - سير طبيعى صحيفه و سقيفه را به سوى قتلگاه كربلا خواهد يافت.
اين هدفى بود كه صحيفه براى آن امضا شد و سقيفه براى آن به وجود آمد. شنيدن اين ركن اعتقادى در عبارتى جامع از امام صادق عليهالسلام يقين ديگرى براى قلوب سوخته شيعيان به ارمغان مىآورد. ابوبصير از امام عليهالسلام درباره آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» سؤال كرد. حضرت فرمود: اين دو آيه در آن روز درباره آنان نازل شد.
سپس فرمود: لَعَلَّكَ تَرى انَّهُ كانَ يَوْمٌ يُشْبِهُ يَوْمَ كُتِبَ الْكِتابُ الاّ يَوْمَ قَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السلام ؟ ! وَ هكَذا كانَ فى سابِقِ عِلْمِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ الَّذى اعْلَمَهُ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام وَ خَرَجَ الْمُلْكُ مِنْ بَنى هاشِمٍ؛ فَقَدْ كانَ ذلِكَ كُلُّهُ:
شايد تو هم اين اعتقاد را داشته باشى كه روزى شبيه به روز نوشتن صحيفه ملعونه نباشد جز روزى كه حسين عليهالسلام كشته شد ؟ ! در علم خداوند عزوجل هم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله آموخته همين مطلب آمده بود كه وقتى صحيفه نوشته شد حسين عليهالسلام كشته شد و خلافت از بنىهاشم بيرون رفت، و همه اينها به وقوع پيوست.(1)
از كلام امام صادق عليهالسلام كه مىفرمايد: اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام، استفاده مىشود كه اهل صحيفه انتظار چنين عاقبتى را داشتند و با همين فكر كار خود را آغاز كردند، و عملاً هم نهايت تلاش خود را براى تحقق آن به كار بستند.
از روز اول معاويه به معاهده ابوبكر و عمر پيوست و با آمادهسازى جوّ حكومت زمينه براى بنى اميه آغاز شد و عثمان اساس اموى را بنياد نهاد. معاويه كه قبل از عثمان از طرف عمر پايه كار خود را در شام محكم كرده بود با قتل عثمان جاى پاى خود را محكم كرد و مسلخ كربلا را تدارك ديد. آن قدر اين برنامهريزى حساب شده بود كه با مرگ او بىدرنگ كربلا آغاز شد و به فاصله شش ماه درياى خون در عاشورا موج زد؛ و تنها مظهر ولايت يعنى امام حسين عليهالسلام، مُشت امضا كنندگان صحيفه ملعونه را باز كرد.
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 365 ح 92 و ج 28 ص 123 و ج 31 ص 634 ح 140. الكافى: ج 8 ص 179.
آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ»(1)=آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ»(2)= آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»(3)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع در روز دوازدهم ذىالحجه، منافقين مخفيانه و به طور مداوم در تكاپو و گفتگو و توطئه بودند ! در همين راستا ابوبكر و عمر ابتدا ابوعبيده جرّاح را به عنوان امين خود انتخاب كردند، و با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد.
در ادامه معاذ هم قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابىحُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(4)
آنان تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامهاى براى برنامههاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجمتر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند. خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند، با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 23.
2) . محمد صلىاللهعليهوآله / 26.
3) . زخرف / 19. واقعه قرآنى غدير: ص 37.
4) . كتاب سليم: ص 154. تفسير القمى: ص 159. الاقبال: ص 453. بحار الانوار: ج 17 ص 29، ج 28 ص 85 ، 97، 102 - 101، 274، ج 37 ص 113، 114، 135، 201، ج 30 ص 128، عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 164. تفسير برهان: ج 4 ص 83 . مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 93.
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند» .
ديگرى آيه 39 همين سوره كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر در روز قيامت فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
و اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير توطئههاى اساسى دشمنان ولايت نيز پىريزى مىشد و مرحله به مرحله پيش مىرفت.(1)
براى تفصيل مطلب، به آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»(2)= آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »
آيه «فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ»(3)= آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا»(4)= لقب «امير المؤمنين» در مكه
آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و در مورد صحيفه ملعونه اول نازل شده آيات 22 تا 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله است:
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ . أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ . أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها . إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ . ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ . فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ . ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ» :
«آيا انتظار مىرود كه اگر رويگردان شديد در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد . اينان كسانىاند كه خدا ايشان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است . آيا در قرآن تدبّر نمىكنند يا بر قلب هايشان قفل زده شده است . آنان كه به عقب باز مىگردند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شده است شيطان باطل را برايشان آراسته و آنان را بدان سو سوق داده است . اين بدان جهت است كه اينان به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را كراهت داشتند گفتند ما در بعضى از مسئله پيرو شما مىشويم خداوند پنهان كارى آنان را مىداند . پس چگونه خواهند بود آنگاه كه ملائكه آنان را بميرانند و بر صورت و پشت آنان بزنند . اين بدان جهت است كه آنان پيرو چيزى شدند كه خدا رضايت ندارد و رضوان او را خوش نداشتند خدا هم اعمال آنان را نابود ساخت» .
آغاز ارتداد از دين خدا صحيفه ملعونه بود. ادامه اين خط گمراهى فساد در زمين و قطع رحم آل محمد عليهمالسلام، و ريشه آن كوردلى و ناشنوا بودن نسبت به سخن حق بود كه گويى قفلى بر دريچه قلب آنان زده شده است. پايان اين راه هم لعن ابدى است كه آغاز آن از خداوند بود و همه خلايق با درك فتنه آنان نثارشان خواهند كرد.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 22 - 28. غدير در قرآن: ج 1 ص 267 - 278.
از سوى ديگر پيمان نامهاى كه نامش «صحيفه ملعونه» بود، با در نظر گرفتن نيازهاى آينده بنيانگذاران سقيفه و موانعى كه بر سر راه اهدافشان بود هر روز نقطههاى جديدى را مىطلبيد كه به آن اضافه شود.
در اولين مرحله پس از امضاى اصل آن كه مقابله با خلافت على عليهالسلام بود، مسئله مالى آن از دو سو در نظر گرفته شد. به همين جهت از يك سو منع خمس از اهل بيت عليهمالسلام و ديگرى صرف آن در كارهاى خود را هم به پيماننامه اصلى اضافه كردند. اين پيشنهاد منع خمس را قبل از همه با بنى اميه مطرح كردند كه مورد قبول واقع شد.
اكنون نوبت اثبات نزول اين آيات درباره اصحاب صحيفه است، كه با ذكر روايات آن را پى مىگيريم. در شأن نزول اين آيات - كه از صريحترين فرازهاى قرآنى درباره دشمنان غدير است - چند روايت وارد شده كه هر كدام جهتى از آن را بيان كرده است:
در روايتى كه اهل سنت هم نقل كردهاند آمده است: لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » : آنگاه كه بر صحيفه ملعونه هم پيمان شدند اين آيه نازل شد: «كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مىگردند بعد از آنكه هدايت براى آنان روشن شده شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است» . اين روايت را ابواسحاق در كتابش و احمد بن حنبل در مسندش و حافظ ابونعيم در حلية الابرار و زمخشرى در كتاب فائق نقل كردهاند.(1)
امام صادق عليهالسلام در حديثى نزول همه آيات مذكور (از آيه 22 تا 26) را در مورد پيمان اهل صحيفه ذكر مىكند و مىفرمايد: خداوند در غدير خم آنان را بر خودشان شاهد قرار داد، در حالى كه مىگفتند: اگر محمد از دنيا رفت خلافت را به آل محمد باز نمىگردانيم و خمس را به آنان نمىدهيم.
1) . الصراط المستقيم: ج 3 ص 151. بحار الانوار: ج 28 ص 122.
خداوند اين آيات را نازل كرد: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ ... » تا آيه «سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ» : «آيا اگر پشت كرديد چنين خواهيد بود كه در زمين فساد كنيد و از ارحام خود قطع كنيد. چنين كسانىاند كه خدا آنان را لعنت كرده و آنان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را تدبر نمىكنند يا بر قلب هايشان قفل زده شده است. كسانى كه مرتد شدند و راه بازگشت پيش گرفتند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شد. شيطان كار آنان را نيك جلوه داده و آنان را بدان سو سوق داده است» .(1)
در روايت ديگرى آمده است: آن گروه در كعبه با يكديگر اتفاق كردند كه اگر محمد از دنيا رفت هيچ يك از خاندانش خلافت را به دست نگيرد. در واقع آنان پشتيبان بنى اميه بودند در آنچه انجام دادند.
بنواميه به آنان گفتند: به خدا قسم دستورات شما را اطاعت نمىكنيم مگر آنكه چيزى از خمس به آنان نرسد، چرا كه گمان مىكردند خمس براى آنان است !
خداوند در اينجا آيه نازل كرد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ... » . بنا بر اين، آيه درباره بنىاميه و ابوبكر و عمر و ابوعبيده نازل شده است. بعد از آن آيه بعدى نازل شد: «فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ ... » .(2)
در روايت ديگرى شيطنت عمر مطرح شده كه گرداننده اصلى برنامه صحيفه و سقيفه بود. از يك سو زمينه را آماده مىكرد و از سوى ديگر فكر آنان را به اين جهت سوق مىداد كه بر هم زدن سخن و برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله كار آسانى است.
اين دو نكته در اين حديث به خوبى بيان شده است:
«إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» درباره كسانى نازل شده كه عهد با امير المؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را شكستند. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ» ؛ يعنى شيطان كار را براى آنان سهل و آماده مىكرد، و او عمر بود. «وَ أَمْلى لَهُمْ» يعنى براى آنان جلوه مىداد كه از آنچه محمد مىگويد هيچ كدام عملى نخواهد شد. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ؛ يعنى آنچه خدا درباره امير المؤمنين عليهالسلام نازل كرده خوش نداشتند.
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» ، بنى اميه را به پيمان خود دعوت كردند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ما نگذارند و چيزى از خمس به ما ندهند، و گفتند: اگر خمس را به آنان بدهيم غنيمتى براى آنان خواهد بود.
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» ، يعنى خمس را به بنىهاشم ندهيد. «وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ» خدا اين كارهاى پنهانى آنان را مىداند.(1)
امام باقر عليهالسلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامههاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابىطالب عليهالسلام بود.
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ... » منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... » ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهمالسلام باز نگردد. آنان گروهى از بنى اميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهمالسلام ندهند.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 163. تفسير القمى: ج 2 ص 308.
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفتهايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمىكنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهمالسلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابىحذيفه بودند. آنان در بين خود نوشتهاى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ يك از بنىهاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(1)
در حديث ديگرى از امام صادق عليهالسلام تفاصيل بيشترى درباره شأن نزول اين آيات وارد شده است، آنجا كه مىفرمايد: كلام خداوند «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» ، منظور ابوبكر و عمر و ابوعبيده است كه با ترك ولايت امير المؤمنين عليهالسلام از ايمان مرتد شدند.
1) . مثالب النواصب ابن شهرآشوب نسخه خطى: ص 94. غدير در قرآن: ج 1 ص 230، 231.
قول خداوند: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : به خدا قسم درباره ابوبكر و عمر و پيروانشان نازل شده است. اين كلام خداست كه جبرئيل بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل كرده است: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه - فى علىّ - » : «اين به خاطر آن است كه آنان گفتند به كسانى كه خوش نداشتند آنچه خدا - درباره على عليهالسلام - نازل كرده بود» .
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : «در بعضى از آن امر مطيع شما مىشويم» ، ماجرا از اين قرار بود كه بنى اميه را به پيمان خود درباره خلافت دعوت كردند كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ما خاندان قرار بگيرد، و چيزى از خمس به ما ندهند. آنان به بنى اميه گفتند: اگر خمس را به اهل بيت بدهيم نياز به چيزى پيدا نمىكنند، و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان نباشد !
بنى اميه در پاسخ گفتند: «سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : «ما از شما اطاعت مىكنيم در بخشى از مسئلهاى كه ما را بدان دعوت كرديد» ؛ و آن خمس است كه چيزى از آن به اهل بيت ندهيم.
قول خداوند كه مىفرمايد: «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» : «آنچه خدا فرستاده بود را مكروه داشتند» ، منظور از آنچه خدا نازل كرده بود، ولايت امير المؤمنين عليهالسلام است كه بر خلقش واجب كرده بود. در اين داخل شدن بنى اميه به پيمان نامه اصحاب صحيفه، ابوعبيده نيز همراهشان بود و نويسنده آنان بود.(1)
با توجه به احاديثى كه در شأن نزول اين آيات ذكر شد، تفسير اين فرازهاى قرآنى نيز روشن گرديد كه از اين تفسيرها شش نتيجه اعتقادى مهم گرفته مىشود:
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ» اصحاب
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 263 ح 128. الكافى: ج 1 ص 348 ح 43.
صحيفه با روى گرداندن از ولايت امير المؤمنين عليهالسلام و پشت كردن به غدير، دو پايه اساسى جهنم را در زمين بر قرار كردند: يكى فساد در زمين و ديگرى قطع رحم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و دشمنى با اهل بيت او. اين را آيه ذكر شده به صراحت بيان مىكند كه پس از انطباق آن بر اصحاب صحيفه ارتباط آن روشن مىشود.
بايد گفت: وقتى هدف خدا و رسول از برنامه غدير و منصوب كردن امير المؤمنين عليهالسلام اصلاح زمين و محبت آل محمد عليهمالسلام است، بدون شك راه بازگشت و ارتداد از چنين برنامهاى مساوى با فساد در زمين و دشمنى آل محمد عليهمالسلام خواهد بود.
در روزى كه امير المؤمنين عليهالسلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر آوردند، سلمان به عمر گفت: من شهادت مىدهم كه در بعضى از كتابهاى نازل شده خداوند خواندهام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى.(1)احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(2)
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه» يكى از موارد صريح لعنت خداوند بر بانيان غصب خلافت و دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام همين آيه است كه ارتباط آن با اصحاب صحيفه اين مطلب را روشن مىنمايد.
اگر تمام لعنت شدههاى عالم را در نظر بگيريم ملعونتر از اين گروه كسى نخواهد بود، چرا كه بزرگى جرم و جنايتشان استحقاق لعنت آنان را بيشتر مىكند. امام سجاد عليهالسلام درباره آنان فرمود: عَلَيْهِما لَعْنَةُ اللّه بِلَعَناتِهِ كُلِّها: بر آنان لعنت خدا باد به همه انواع لعن پروردگار.(3)
اگر همه امت اسلام - چه آنان كه گمراه شدند و چه آنان كه هدايت يافتهاند - تا روز قيامت اصحاب صحيفه را نفرين كنند كه چرا مردم را از راهى كه خير دنيا و آخرت در آن بود منحرف كردند، باز هم جاى لعنت دارند.
امير المؤمنين عليهالسلام از عمق قلبى سوخته براى امت اين مطلب را چنين بيان فرموده است: لَوْ انَّ هذِهِ الامَّةِ قامَتْ عَلى ارْجُلِها عَلَى التُّرابِ وَ وَضَعَتِ الرِّمادَ عَلى رُؤُوسِها وَ تَضَرَّعَتْ الَى اللّه وَ دَعَتْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ عَلى مَن اضَلَّهُمْ وَ صَدَّهُمْ عَنْ سَبيلِ اللّه وَ دَعاهُمْ الَى النّارِ وَ عَرَضَهُمْ لِسَخَطِ رَبِّهِمْ وَ اوْجَبَ عَلَيْهِمْ عَذابَهُ بِما اجْرَمُوا الَيْهِمْ لَكانُوا مُقَصِّرينَ فى ذلِك:
اگر اين امت تا روز قيامت سر پا روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خدا زارى كنند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و آنان را به سوى آتش كشانيدند و در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و عذاب خدا را بر آنان واجب كردند - به خاطر جرمهايى كه نسبت به آنان روا داشتند - با اين همه در نفرين خود كوتاهى كردهاند.(1)
«فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ» يكى از آثار منحوس راه سقيفه كَرى گوشِ دل و كورى چشمِ دل است، چرا كه اساس آن بر ديدن حق و انكار آن بوده است. در حالى كه دو لب مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه محمد امين بود - خبر خوش ولايت را از منبع وحى بر مردم مىخواند، منافقين به جاى تشكر از خدا و رسول زبان به مسخره و ناسزاگويى باز مىكردند و افتخار مىكردند كه هرگز اين سخنان را نخواهيم پذيرفت.
همانگونه كه وقتى فاطمه زهرا عليهاالسلام آن خطابه بلند را بر مردم خواند، نه تنها فدك را پس نداند و تغييرى در روش خود ايجاد نكردند، كه در برابر حضرت به حاضر جوابى و مقابله پرداختند. آن همه سخنان و خطابههاى دُرر بار امير المؤمنين عليهالسلام فقط مظلوميت او را بيشتر كرد و ياران سقيفه همچنان كر و كور بودند.
1) . كتاب سليم: ص 250.
امام حسين عليهالسلام هم در كربلا در مقابل ياران سقيفه قرار گرفت و از هر جهت حجت را بر آنان تمام كرد، اما باز هم تصميم خود بر قتل او را تكرار كردند. آنجا بود كه از كرى و كورى دلشان چنين ياد كرد: اِسْتَحْوَذَ عَلَيكُم الشَيطانُ فَاَنْساكُم ذِكرَ اللّهِ: شيطان بال خود را بر سر شما گسترده و ياد خدا را از خاطرتان برده است.(1)
تعبير ديگرى كه از اين كوردلى در آيه آمده «عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» است، يعنى بر قلبهاى آنان قفل زده شده است.
«إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ» اصحاب صحيفه نه تنها از اسلام مرتد شدند كه باعث ارتداد همه مرتدين بودند، حتى عدهاى از اهل رده كه ابوبكر به عنوان ارتداد به جنگ آنان رفت، وقتى لجام گسيختگى در خلافت اسلام را ديدند، نداى خروج از اسلام را بلند كردند.
در اين ارتداد دو نكته قابل توجه است: يكى اينكه اين ارتداد فقط خروج از اسلام نبود، بلكه «عَلى أَدْبارِهِمْ» بود، يعنى بازگشت به پشت سر و رجوع به آنچه قبلاً بودهاند، يعنى جاهليت !
نكته ديگر اينكه «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» بوده، و با آگاهى از ولايت امير المؤمنين عليهالسلام و تشخيص راه هدايت، عمدا راه بازگشت به جاهليت را پيش گرفتهاند، و اين معناى بازگشت به بت پرستى وانتخاب علنى كفر است.
از همه مهمتر اينكه ارتداد همه مرتدين بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود ولى ارتداد اصحاب صحيفه در همان لحظه امضاى آن و هم پيمان شدن آن گروه تحقق يافت. لذا در روايت اول خوانديم: لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » : همين كه هم پيمان شدند اين آيه نازل شد: «كسانى كه مرتد شده به عقب بازگشتند ... » .(2)
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ» در يكى از روايات مفسِّر آيه، در بيان اين فراز صريحا آمده بود: يعنى كار را براى آنان سهل و آماده مىكرد، و او دومى بود.(1)
در اينجا سه نكته قابل توجه است:
نكته اول: شيطنت دومى و حيله و نكراء او در حدى كه خدا در قرآن از او تعبير به شيطان نموده است.
نكته دوم: او بود كه بقيه اهل صحيفه و سقيفه را به سوى هدف ضد اسلام و ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام سوق مىداد، و در واقع محور امور او بود و بنيانگذار نيز همو بود، كما اينكه از اين فراز آيه نيز استفاده مىشود.
نكته سوم: او نقش اساسى در تسريع اجراى صحيفه ايفا مىكرد كه به خوبى محور بودن او را روشن مىكند: يكى «سَوَّلَ لَهُمْ» و ديگرى «أَمْلى لَهُمْ» . «سَوَّلَ» يعنى كار را به گونهاى زينت دادن و زيبا جلوه دادن كه انسان راغب به انجام آن شود، و «أَمْلى» يعنى زمينه را براى كارى آماده كردن به طورى كه انسان مانعى بر سر راه خود نبيند و جرئت انجام آن را پيدا كند.
حقيقتا وقتى به نقش عمر در هر كدام از قضاياى غصب خلافت مىنگريم، مىبينيم در همه موارد آن دو نقش را در حد اعلا بازى كرده، و هر بدعت و جنايتى را به گونهاى حق به جانب و زيبا جلوه داده كه به جاى مؤاخذه خود، از مردم طلبكار هم شده و همه را به اين باور رسانده كه من در صدد برنامهاى مثبت و پر بار هستم و لازم است كه همه مرا تأييد كنند ! !
از آغاز صحيفه يا سخنانش در برابر منبر غدير و هنگام بيعت و نقش او در شب عقبه هرشى و روزهاى بعد از آن تا ورود به مدينه و گفتار او هنگام درخواست كتف و دوات از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه گفت: انَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ. و روزهاى سقيفه بنىساعده
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 163.
و روز حمله به خانه فاطمه عليهاالسلام و آتش زدن آن، و يا نقش او در غصب فدك، و ماجراى عيادت از حضرت زهرا عليهاالسلام و قصد نبش قبر آن حضرت و همه روزهاى دشمنىاش با امير المؤمنين عليهالسلام،
از سوى ديگر با جسارت و جرى بودن خود و هتاكى و بىمبالاتى به راحتى رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن ناروا گفته و به ديگران جرأت داده است، يا بر در خانه وحى آتش آورده و آتشگيرهاش را خود روشن كرده است، و يا درِ خانه بانوى بهشت را شكسته و خود پيش از همه هجوم آورده ...
و با وحشىگرى تمام سيلى بر ...
لگد بر ...
استخوان سينه را ...
محسن فاطمه عليهاالسلام را ...
و دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله را به شهادت رسانده است !
اين معناى «أَمْلى لَهُمْ» است كه موانع و حرمتها را از سر راه مردم برداشت تا نقشه قتل على عليهالسلام را در سر بپرورانند و جنازه او را مخفيانه دفن كنند و جنازه امام حسن عليهالسلام را تيرباران نمايند و حسين عزيز عليهالسلام را در كربلا قطعه قطعه كنند و جوانانش را پرپر نمايند و على اصغر شيرخوارهاش را با تير سه شعبه ... .
و سپس خيمهها را غارت كنند و آتش بزنند و عزيزان زهرا عليهاالسلام را آواره بيابان كنند و بعد از آن اسير نموده از كوفه تا شام به همه آنان كه فقط نامى از اسلام داشتند نشان دهند. حقا كه قرآن منصب سزاوارى به عمر داده است كه مىفرمايد: «سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ» .
«كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ، «سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» اين دو عنوان در آيه مربوط به بنى اميه است. اصحاب صحيفه براى پيشبرد اهداف خود، براى جمع اعوان و انصار
تلاش مىكردند، در اين راستا دست به دامان گروههاى مختلفى مىشدند كه در هر حدى با اهداف آنان موافق باشند.
در اينجا مىبينيم كه بنى اميه فقط در حدّ ندادن خمس آماده همكارى با آنان بودهاند، و همين اندازه را از آنان پذيرفتهاند. بنى اميه از كسانى بودند كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» يعنى ولايت امير المؤمنين عليهالسلام را خوش نداشتند، و اين را معاويه در غدير به صراحت بر زبان جارى كرد و گفت: وَ اللّه ! لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ عَلِيّا وِلايَتَهُ: به خدا قسم ! محمد را بر گفتارش تصديق نمىكنيم و براى على به ولايتش اقرار نمىنماييم.(1)
با اين همه، در ابتداى امر باور نمىكردند اصل غصب خلافت ممكن باشد و اصحاب صحيفه بتوانند اهداف خود را پيش ببرند، و لذا درباره ندادن خمس به اهل بيت عليهمالسلام با آنان موافقت كردند.
اين باور نداشتن را در سخن معاويه به وضوح مىبينيم كه در نامه سرىاش به زياد مىگويد: خلافت به دست ابوبكر و عمر از بنىهاشم خارج شد و به بنىتيم رسيد و سپس به بنىعدى منتقل شد، در حالى كه در قريش طايفهاى بىمقدارتر و پستتر از آنان نبود. اين بود كه ابوبكر و عمر ما را هم در خلافت به طمع انداختند، چرا كه ما از آنها سزاوارتريم» ! !(2)
البته اينكه ابوبكر و عمر گمان مىكردند كه اگر خمس را به اهل بيت عليهمالسلام بدهند آنان ديگر كارى به خلافت نخواهند داشت، فكر باطلى است. بلكه دنياپرستى اصحاب صحيفه و برداشت غلط آنان درباره اهل بيت عليهمالسلام به اين جهت سوقشان داده است.
اين احتمال هم وجود دارد كه عمر و ابوبكر اين مطلب را به خوبى مىدانستهاند و فقط براى اغواى بنى اميه چنين فكرى را به آنان القا كردهاند.
اكنون با دقت در روايات مربوط به اين آياتِ سوره محمد صلىاللهعليهوآله و تحليلهايى كه ذكر شد، به خوبى روشن شد كه خداوند در قرآن عمق ضلالت و انحراف اصحاب صحيفه ملعونه را با چه روشها و عباراتى خاطر نشان فرموده است.
آيه «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدِيدٍ» :
«بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم، كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى قيام كنيد سپس تفكر كنيد كه جنونى در رفيق شما (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) نيست او نيست مگر ترسانندهاى برايتان پيشاپيش عذابى شديد» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
با پايان حج و آغاز سفر غدير و احساس نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، مردم مىخواستند بدانند كه از احكام اسلام چه چيزهاى ديگرى باقى مانده است ؟ در اين ميان منافقين با استفاده از اين موقعيت فكرى مردم، مىخواستند نتيجه معكوسى بگيرند و چنين وانمود كنند كه با انجام اعمال حج همه احكام الهى پايان يافته و ديگر چيزى باقى نمانده است، و منظورشان محو كردن اهميت ولايت بود كه انتظار مىرفت پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده غدير را براى آن گذاشته باشد.
اين بود كه به عنوان فتنه انگيزى مطرح مىكردند كه تا كى بايد منتظر حكمى بعد از حكم ديگرى باشيم ! و همين سؤال را با ظاهرى زيبا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىكردند
1) . سبأ / 46. غدير در قرآن: ج 1 ص 38 - 40، 299 - 304. واقعه قرآنى غدير: ص 39، 137.
و گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى، براى پروردگارت چيزى باقى مانده كه بخواهد آن را بر ما واجب كند ؟ آن را براى ما ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده باشد !
پاسخ دندان شكن به آنان با آيه 46 سوره سبأ داده شد و آيه چنين نازل شد: «قُلْ اِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را به يك چيز موعظه مىكنم» و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به «ولايت» تفسير كرد(1)كه فقط يك حكم ديگر باقى مانده و آن هم ولايت است. سپس قبل از ظهر روز سيزدهم ذى الحجه پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با كاروان عظيم حجاج از منا به طرف مكه حركت كرد، تا به بالاى وادى «ابطح» كه منطقه مسطح مكه است رسيد.(2)
امام باقر عليهالسلام نزول آيه «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ ... » را در اين مرحله غدير چنين بيان مىفرمايد:
خداوند عزوجل به پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله وحى فرمود و او را به نماز و زكات و روزه و حج و جهاد دستور داد. اينها را كه انجام دادند و بپا داشتند كه آخرين آنها حج به همراه آن حضرت در حجة الوداع بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين آنان براى ولايت على عليهالسلام قيام كرد.
عدهاى گفتند: تا كِى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند ؟ اينجا بود كه خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم» ، يعنى ولايت امير المؤمنين عليهالسلام.(3)
امير المؤمنين عليهالسلام سؤال منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله را چنين مطرح فرموده است: خداوند احكام مهم شريعت و آيات مربوط به واجبات را در اوقات مختلفى نازل كرد ... ، و اولين چيزى كه مردم را بدان مقيّد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت «لا اله الا اللّه» بود.
وقتى به اينها اقرار كردند، اقرار به نبوت پيامبرش و رسالت او را مطرح كرد. و آنگاه كه آن را پذيرفتند نماز را بر آنان واجب كرد و سپس روزه و حج و جهاد و زكات و صدقات و آنچه در اين زمينه است از مال غنائم واجب كرد.
منافقين گفتند: بعد اين احكامى كه بر ما واجب كردى، آيا براى پروردگارت چيز ديگرى هم باقى مانده كه آن را بر ما واجب كند ؟ آن را هم ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
خداوند در اين باره چنين نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مىكنم» ، يعنى ولايت. اينجا بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1)
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى قابل بيان است:
نزول آيه اكمال ارتباط نزول آيه اول با غدير را اثبات مىكند. در اين حديث مىبينيم كه منافقين چگونه از هر بهانهاى براى كارشكنى استفاده مىكردند. لابد مىخواستند پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ به سؤالشان بگويد: نه هيچ حكم ديگرى باقى نمانده، و آنان فورا بين مردم شايع كنند كه از اعلام ولايت خبرى نيست ! ولى مىبينيم كه آن حضرت دقيقا همان يك مورد باقى مانده را به آنان گوشزد مىفرمايد.
امام صادق عليهالسلام تكرار اين آيه را بعد از اعلام ولايت بيان فرموده است كه وقتى سؤالات اعتراض آميز باطن خود را نشان داد و معلوم شد از خلافت امير المؤمنين عليهالسلام ناراحت بودهاند، پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر با قرائت اين آيه به آنان فهماند كه ولايت به عنوان آخرين حكم الهى از بقيه احكام مهمتر است:
1) . بحار الانوار: ج 90 ص 122. الاحتجاج: ج 1 ص 379.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را براى ولايت منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. مردم از در شك و شبههاندازى وارد شدند و گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مىكند، و اكنون درباره اهلبيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه را خواند: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» ، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است، «أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى» : «كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپاخيزيد» .(1)
با در نظر گرفتن اينكه موضوع آيه ولايت اميرالمومنين عليهالسلام است، دنباله آيه نيز از همين ديدگاه بايد تبيين شود. چهار نكته بسيار جالب از اين آيه در زمينه ولايت استفاده مىشود:
الف. مفهوم «إِنَّما» در آيه
از معانى كثير الاستعمال «انَّما» در ادبيات عرب «انحصار» است كه در فارسى با كلمه «فقط» از آن تعبير مىكنيم. دو زمينه براى استفاده از كلمه «إِنَّما» در آيه ذكر شد:
يكى اينكه ولايت آخرين حكم الهى بود. اين يعنى از احكام اسلام فقط ولايت مانده است. ديگر اينكه از حضرت مىپرسيدند: آيا چيز ديگرى مانده است ؟
و حضرت در پاسخ اين سؤال مىفرمود: فقط ولايت مانده است. بنا بر اين جمله «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» را مىتوان اين گونه معنى كرد: فقط يك حكم ديگر از طرف خدا باقى مانده كه موظف به راهنمايى شما بدان هستم.
كلمه «إِنَّما» به ضميمه «أَعِظُكُمْ» در اين جمله مىتواند به گونهاى ديگر نيز معنى داشته باشد، و آن اينكه از ميان احكام متعدد الهى مسئلهاى كه براى موعظه و نصيحت شما انتخاب كردم كه بر آن تأكيد نمايم «ولايت» است.
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 391 ح 2 و ج 37 ص 160. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 141 ح 209. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 238 ح 40. تفسير فرات: ص 346 ح 471. تأويل الآيات: ج 2 ص 477 ح 10.
ب. مفهوم «للّه» در آيه
كلمه «للّه» يعنى «براى خدا» ، و مفهوم آن كار خالصانه براى رضاى پروردگار است. به دنبال آن عبارت «مَثْنى وَ فُرادى» است كه بيش از اين مطرح نشده و نفرموده «بِاجْمَعِكُمْ» يا «اكْثَرِكُم» يا «عَشَرَةً عَشَرَةً» ، و فقط به يك و دو اكتفا كرده است.
مجموع اين عبارت حاكى از غربت ولايت و مظلوميت صاحب ولايت است كه گويا چون حمايت از آن بايد خالصانه باشد ياران آن هم انگشت شمار خواهند بود، و معناى اين قسمت از آيه چنين مىشود: براى كمك به على عليهالسلام براى رضاى خدا و خالصانه - اگر چه تك نفرى يا دو نفرى باشد - قيام كنيد و اقدام نماييد.
از اين آيه روزهاى غصب خلافت تداعى مىشود كه امير المؤمنين عليهالسلام شبانه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را همراه خود بر در خانههاى مهاجرين و انصار مىبرد و از آنان كمك مىطلبيد، و مىفرمود: خدا را يارى كنيد و دختر پيامبرتان را.
شما روزى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كرديد بر سر اين بيعت نموديد كه از او و فرزندانش حمايت كنيد و از آنان منع كنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع مىكنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله وفا كنيد» .(1)
اين همان مفهوم «للّه» و براى رضاى خداست كه در آيه ذكر شده بود. عدهاى از آنان در پاسخ مىگفتند: از ما يك نفر چه كارى ساخته است ! ! در حالى كه اين آيه قبلاً به آنان گفته بود حتى اگر يك يا دو نفر باشند بايد قيام كنند.
ج. مفهوم «تَتَفَكَّرُوا» در آيه
امر به تفكر پس از امر به قيام خالصانه براى خدا، اشاره به برخورد آگاهانه با دين و برداشت علمى از مفاهيم آن است؛ تا در مقام عمل به صورت حساب شده و سنجيده حركتى صورت گيرد و نتايج آن قابل قبول باشد و شبهههاى بىاساس در آن تأثير نكند.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 191.
طبق رواياتى كه ذكر شد وقتى نوبت به اعلان ولايت رسيد عدهاى گفتند: محمد هر از چند گاهى ما را به امر جديدى دعوت مىكند و اكنون درباره اهلبيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد(1)، و عدهاى ديگر گفتند: تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند ؟ !(2)
در پاسخ به اين برخورد حساب نشده با مقام نبوت، خداوند مىفرمايد: «ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ» : «سپس فكر كنيد كه صاحب شما (پيامبر صلىاللهعليهوآله) جنون ندارد» .
يعنى چگونه است كه شما در اصل نبوت او شك نكرديد و هنگامى كه نماز و روزه و زكات را بر شما واجب كرد هيچ شكى به دل راه نداديد، ولى تا نوبت به ولايت اهل بيت عليهمالسلام رسيد به جوش و خروش افتاديد و اين گونه سخنان اعتراضآميز بر زبان جارى مىكنيد ؟ واقعا نمىدانيد كه اين همان پيامبر است ! آيا گمان مىكنيد كه به او جنون دست داده كه شما را به ولايت دعوت مىكند ؟ آيا او تغيير كرذه است ؟ !
پس اگر پيامبر همان پيامبر ديروز است كه بدون هيچ اجر و مزدى اين همه زحمت براى شما كشيده واين همه از جانب پروردگار براى شما وحى شنيده و خبر آن را آورده، مسئله ولايت هم مانند صدها حكم ديگر است، و هيچ دليلى وجود ندارد كه بر سر اين حكم اظهار نگرانى و اضطراب نماييد.
د. مفهوم «نَذير» در آيه
يكى از انگيزههايى كه بشر را وادار به پذيرش سخن پيامبران مىكند، جهت انذار و ترساندن آنان است. آنگاه كه انسان احساس اطمينان نسبت به كسى پيدا مىكند و بعد مىبيند همان شخص مورد اطمينان به او هشدار مىدهد و او را بر حذر مىدارد، نمىتواند بىتفاوت بماند و به سخن او ترتيب اثر ندهد.
نمونه بسيار شنيدنى از روزهاى آغاز بعثت و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى بود كه حضرت براى بيدار كردن اين احساس مردم اقدام كرد. روزى حضرت بر فراز كوه صفا آمد و صدا زد: «يا صَباحاه» ، و اين ندايى بود كه هر كس احساس خطرى براى عموم مردم مىكرد به وسيله آن همه را خبر مىكرد.
با شنيدن اين ندا قريش گرد آن حضرت جمع شدند و پرسيدند: آيا خبرى شده كه چنين ندايى برآوردى ؟ حضرت فرمود: چه نظرى خواهيد داشت اگر به شما خبر دهم كه دشمن صبحگاه يا شبانگاه به شما حمله خواهد كرد ؟ آيا سخن مرا راست خواهيد دانست ؟ گفتند: آرى. فرمود: اگر چنين است پس من ترساننده شما هستم از عذاب شديدى كه پيش روى شماست.(1)
اين جمله اخير عين آيهاى است كه در مورد غدير مطرح شده است و معنايش اين است كه اگر تاكنون به پيامبر صلىاللهعليهوآله اطمينان داشتهايد و سخن او را به عنوان يك مُنذِر و ترساننده الهى قبول كردهايد، چگونه است كه در مسئله ولايت اين جهت ترساننده بودن او را نمىپذيريد ؟
اگر او مىفرمود: نماز را بپا داريد، و اگر چنين نكنيد عذاب الهى پيش روى شماست، به سخن او اطمينان داشتيد و از او مىپذيرفتيد و نماز را بپا مىداشتيد. چگونه است كه وقتى درباره ولايت چندين برابر آن شما را مىترساند و منكرين ولايت را از عذاب شديد الهى خبر مىدهد، اين اطمينان را كنار مىگذاريد و از او نمىپذيريد، و بالاتر اينكه بر ضد او هم قيام مىكنيد و سقيفه را يارى مىنماييد ؟ !
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با امير المؤمنين عليهالسلام، منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مىديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروههاى كوچك و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاشهاى مذبوحانهاى را از راه شبهه افكنى و وسوسه اندازى در قلوب مردم آغاز كردند.
1) . بحار الانوار: ج 18 ص 175.
پس از كلماتى كه عمر گفت و آيات سوره ناس نازل شد، گروهى از منافقين با كلماتى سست كننده اعتقاد گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مىكند، و اكنون درباره اهلبيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. عدهاى ديگر گفتند: تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مىكند ؟ !(1)
پاسخ دندان شكن به آنان با آيه 46 سوره سبأ داده شد و آيه چنين نازل شد: «قُلْ اِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را به يك چيز موعظه مىكنم» و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به «ولايت» تفسير كرد، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است. سپس دنباله آيه را خواند: «اَنْ تَقُومُوا للّهِ مَثْنى وَ فُرادى» : «تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى به پا خيزيد» .(2)
و اما تفصيل ماجرا چنين است:
از جمله آياتى كه در رابطه با ولايت و غدير نازل شد اين دو آيه بود:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَى عَذابٍ شَدِيدٍ»(3): «بگو من شما را به يك چيز موعظه مىكنم، تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد او نيست مگر ترسانندهاى براى شما در برابر عذاب شديد» .
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(4): «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
اين دو آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مىكردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مىكردند.
امير المؤمنين عليهالسلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مىكشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مىسپاريم:
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمانهاى مختلف فرستاد، همان گونه كه آسمانها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مىخواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق كند مىتوانست، ولى آرامش و مدارا را نمونهاى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئلهاى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اله الاَّ اللّه» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مىشود.
منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند ؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو شما را به يك چيز موعظه مىكنم» ، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما
وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليهالسلام) ، كه اگر نام او در قرآن برده مىشد (دشمنان) آن را حذف مىكردند ... . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مىكند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه اكمال را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىكند.
با توجه به اينكه در اين حديث امير المؤمنين عليهالسلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مىكند، و از جمله درباره «إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشارهاى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مىكند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است.
بنا بر اين از مجموع اين حديث مىتوان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله با نزول دو آيه قرآن است.
آيه «لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ»(2)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»(2)= آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »
آيه «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ ... »(3)= آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »(4)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات بود:
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
«وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ»(5):
«ملائكهاى را كه بندگان خدايند مؤنث مىپندارند. آيا در خلقت آنها حاضر بودهاند به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند» .
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»(1):
«اكنون كه ظلم كردهايد هرگز براى شما فايده ندارد. شما در عذاب شريك هستيد» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
موقعيت تاريخى اين آيه را از دو منظر مىتوان بيان كرد:
اول. در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد: الف. بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است. ب. امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليهالسلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده فرمود: «آنجا كه خدا مىفرمايد: امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كردند كه «لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما» :
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» ، و قُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما» :
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» : «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او
1) . زخرف / 39.
قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، آمادگى براى بيعت بعد از خطابه را مطرح كرد.
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مىآمدند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» :
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد.
دوم. بُعد ديگرى از موقعيت تاريخى اين آيه مىتوان بيان كرد:
قبل از هم پيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين پيام را از جانب درگاه الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئهها و نقشههاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليهالسلام ماجراى پيماننامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن هم پيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد ؟ ! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمىشنوى كه مىفرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» : «به زودى شهادت و گواهى آنان نوشته مىشود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت» ، و كلام خداوند تعالى كه مىفرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «و آن (امامت) را مسئلهاى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند» .(2)
ماجراى صحيفه ملعونه اول و نزول آيات درباره آن از چند جهت تحليل اعتقادى دارد:
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مىبينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونهاى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مىداريم:
جهت اول: پرونده خاص اصحاب صحيفه
خداوند پرونده خاصى درباره اصحاب صحيفه باز كرده كه از ثبت صحيفه ملعونه در آن به طور خاص نام مىبرد، و طبيعى است كه پيامدهاى آن تا روز قيامت نيز در آن ثبت خواهد شد.
اين نكته با عبارتِ «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ» : «به زودى شهادت و گواهى و قرارداد آنان نوشته خواهد شد» ذكر شده، و اين مطلب قبل از انعقاد صحيفه به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شده است. در آيهاى ديگر كه بعد از نوشتن صحيفه نازل شده خبر از ثبت آن در پروندهاش داده شده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(1): «فرستادگان ما نزد آنان مىنوشتند» ، كه بحث مفصل درباره اين آيه خواهد آمد.(2)
جهت دوم: محاكمه مخصوص اصحاب صحيفه
شكى نيست كه پرونده براى هدفى تشكيل مىشود و آن هدف بازخواستِ صاحبان آن در روز محاكمه است. خداوند با عبارت «وَ يُسْئَلُونَ» : «مورد سؤال قرار مىگيرند» به اين مطلب تصريح فرموده است.
لذت بخش روزى است كه مهدى زهرا عليهالسلام اين پرونده را باز كند و آن دو نفر را از دل خاك بيرون كشد و پيش چشم همه پرده از گذشته سياه آنان بردارد. بار ديگر در دوران رجعت اين پرونده باز مىگردد و آنان به عنوان مُسبِّب روزگار سياه بشريت معرفى مىشوند.
محاكمه اصلى در روز قيامت است كه جهانيان شاهد محاكمه ابوبكر و عمر خواهند بود، با پروندهاى كه تا آخرين روز دنيا صفحات آن رقم خورده است.
پروندهاى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليهالسلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است.
دنباله آن خانه نشين كردن على عليهالسلام و جنگهاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان است، كه تا محراب مسجد كوفه ادامه داشت؛ و فرقِ غرقه به خون على عليهالسلام ثمره آن شد.
جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليهالسلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليهالسلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر عليهمالسلام صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پروندهاى كه چنين آغازى و ابتدائى دارد، بر عهده داشتن همه خونهاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود ؟
آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است ؟
آيا با پهلو و سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مىرسد ؟
آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مىرسد ؟
آرى، محاكمهاى طولانى با پروندهاى سياه در انتظار آنان است !
جهت سوم: غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مىنگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى مىشد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مىگرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سلاله ابراهيماند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليهالسلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
جهت چهارم: روزگار ندامت اصحاب صحيفه
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد، و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيه، ارتباط آن با آيات قبل را مطرح مىفرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مىفرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايدهاى برايتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد» به آلمحمد عليهمالسلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شدهاند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(2):
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مىانگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» ؛ يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهمالسلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ؛ يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مىكند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
اول. شيطانِ اصحاب صحيفه
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مىكرد: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَانِ اسْتَقَمْتُ فَاعينُونى وَ انْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى: مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود ! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد» !(2)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامهاى سِرّى مىنويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان مىگذارد و از جمله مىگويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من عارض مىشود. و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود !(3)
دوم. راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم»
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» ، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مىگويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهمالسلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مىخواهيد به آنچه ما ساخته و بافتهايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانههايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليهالسلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خداوند مىفرمايد: آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مىكنند و نزد خود گمان مىكنند كه فكر درست نزد آنان است.
سوم. بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر
«يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» ، به فرموده امام باقر عليهالسلام منظور ابوبكر و عمر است(1)كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مىبينند از يكديگر بيزارى مىجويند. آن دو كه در دنيا نزديكترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بِئسَ الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مىراند.
چهارم. عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه
«أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در پايان حديث امام باقر عليهالسلام خوانديم كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجهاى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 156 ح 14.
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدودههاى آن را نشان مىدهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهمالسلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونههايى از آن را ذكر مىكنيم(1):
الف. بنيان گذاران ظلم سقيفه
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مىخوريم:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ... .
اللهمَّ خُصَّ انْتَ اوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ ... .
لَعَنَ اللّه امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ ... .
اتَقَرَّبُ الَى اللّه ... بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اسَّسَ اساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ ... .
ب. انواع پيروان ظلم سقيفه
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارتهاى متفاوتى بر مىخوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مىخورد:
«اعْوانهم» ، «انْصارهم» ، «اشْياعهم» ، «اتْباعهم» ، «مُساعديهم» ، «اوْلِيائهم» ، «تابِعيهم» .
1) . به زيارتهاى امير المؤمنين و امام حسين و امام زمان عليهمالسلام و دعاى صنمى قريش مراجعه شود.
در مواردى جهت گيرىهاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
مُحِبّيهم: دوستانشان.
مَواليهم: ولايتمدارانشان.
الْمُسَلِّمين لاَمْرِهم: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان.
الْمائِلين الَيْهم: متمايلين به سوى آنان.
الْمُبايِعين لَهُم: بيعت كنندگان با آنان.
مَنْ والاهم: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفتهاند.
مَنْ مالَ الَيْهم: كسانى كه به آنان توجه دارند.
مَنْ حَذا حَذْوَهم: كسانى كه پا جاى پاى آنان مىگذارند.
مَنْ سَلَكَ طَريقهم: كسانى كه راه آنان را مىپيمايند.
مَنِ اتَّبَعَ امْرَهم: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مىكنند.
اهْل مَذْهَبِهم: اهل مذهب آنان.
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهمالسلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينهسازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهمالسلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
مُخالِفيهِمْ: مخالفين آنان.
خاذِليهِمْ: خوار كنندگانشان.
ظالِميهِمْ: ظلم كنندگان به ايشان.
قاتِليهِمْ: قاتلينشان.
المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ: پيروان دشمنانشان.
ناصِرى عَدُوِّهِمْ: يارى كنندگان دشمنانشان.
غاصِبيهِمْ: غصب كنندگان مقام آنان.
جاحِدى وِلايَتِهِمْ: منكرين ولايت آنان.
المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ: همدست شوندگان بر ضد آنان.
مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند.
الْحادينَ عَنْهُمْ: اعراض كنندگان از اهل بيت عليهمالسلام.
مُنازِليهِمْ: درگير شوندگان با آنان.
دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند.
مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند.
الْمُمَهِّدينَ لِاعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند.
الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند.
مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ: كسانى كه خون آنان را حلال شمردند.
مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
در موارد ديگرى سخن از پايههاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصبهاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مىآيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مىكند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهمالسلام باز مىگردد:
مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند.
مَنْ دَعا الى وِلايَتِهِمْ: كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند.
مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ: كسانى كه طبق بدعتهاى آنان به رياست دست يابند.
مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
5 . رضايت قلبى به ضلالت:
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونههاى آن عمل به روشهاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عصمت عليهمالسلام و تصديق حكمهاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهمالسلام باز مىگردد:
كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اعْدائَهُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنتهايى كه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام پايه گذارى كردهاند عمل نمايند.
مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود.
مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد.
مَنْ بَلَغَهُ افْعالُ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام به او برسد و بدانها رضايت دهد.
الرّاضينَ بِقَتْلِ الاعْداءِ ايّاهُمْ: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند.
الْمُصَدِّقينَ بِاحْكامِ اعْدائِهِمْ: كسانى كه حكمهاى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
6 . عموميت پيروان در زمان و مكان:
در بيان عموميت پيروان صحيفه ملعونه نسبت به زمانها و مكانها، و حتى موجودات از جن و انس، عبارات قابل توجهى ديده مىشود كه همه طرفداران و ياوران صحيفه و سقيفه تا روز قيامت از اولين و آخرين، بلكه از همه خلايق را در بر مىگيرد:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ، مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ مِنَ الاوَّلينَ وَ الاخِرينَ، مِنَ الْخَلائِقِ اجْمَعينَ الى يَوْمِ الدّينِ؛ كه معناى مجموع اين سه عبارت چنين مىشود: خدايا، اولين ظالم حق آل محمد تا آخرين تابعين او بر اين ظلم را از جن و انس، از همه خلايق اولين و آخرين تا روز قيامت را لعنت كن.
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اوامر غديرى است، كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله استشهاد شده است. اين آيات كه به در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 28 سوره زخرف است:
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ انَّ الائِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ انَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ» :
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و اويند. آنجا كه خدا مىفرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل ابراهيم قرار داد» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً (خ ل: فَانَّها كَلِمَةٌ باقِيَةٌ يَهْلِكُ بِها مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ اللّه مَنْ وَفى) :
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. (خ ل: ... و امامان از ايشان در دنيا و آخرت بيعت كنيد، چرا كه اين امامت يك مسئله باقى در نسل ايشان است، و خداوند به خاطر آن بيعت شكنان را هلاك مىكند و وفاداران را مورد رحمت خويش قرار مىدهد) .
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مىكرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيهاى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام مىداند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاهترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليهالسلام به ميان مىآيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
همچنين در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود.
از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريحترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، در اينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام درباره توحيد قرار دارد كه از آيه 26 آغاز مىشود: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... » : «حضرت ابراهيم به پدرش و قومش گفت من از آنچه شما مىپرستيد بيزارم مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مىكند» .
پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام، خداوند مىفرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم» .
از آنجا كه نسل ابراهيم عليهالسلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از امير المؤمنين عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مىدهد كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مىفرمايد: من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على هستند؛ يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليهالسلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
آنچه به عنوان تفسير آيه در خطبه غدير آمده اين است كه مراد از ضمير «ها» در كلمه «وَ جَعَلَها» را «امامت» قرار داده و منظور از «عَقِبِهِ» يعنى نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام را كه امامت در آنان باقى است «دوازده امام عليهمالسلام» معرفى فرموده است.
آنچه در خطبه غدير به صورت تفسير ضمنى آمده در احاديث بسيارى از پيامبر و ائمه عليهمالسلام نيز وارد شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند تبارك و تعالى امامت را در نسل حسين عليهالسلام قرار داد، و اين همان كلام خداى عز و جل است كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ» .(1)
امير المؤمنين عليهالسلام همين آيه را قرائت نموده فرمود: پيامبر نسل حضرت ابراهيم بود، و ما اهل بيت نسل حضرت ابراهيم و نسل محمديم.(2)
امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه فرمود: منظور امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين عليهالسلام باقى گذارده است.(3)
آيه «وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ... »(4)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج و پيش از ماجراى غدير در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه شريفه است:
«وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» :
«كسانى كه پيرو شده بودند گفتند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مىجستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مىدهد تا بر ايشان حسرت باشد و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيمترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
خداوند در آيه هشتم پشيمانى آنان در قيامت و عذاب ابدى آنان را بيان كرد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام نمود. آيه 167 سوره بقره كه مىفرمايد:
«وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّءُوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النارِ» :
«كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مىجستيم همانگونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مىنماياند و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 116 و ج 31 ص 637 . مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 212.
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيماننامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
امام باقر عليهالسلام نزول اين آيه را درباره اصحاب صحيفه چنين بيان مىفرمايد:
«كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ» : «اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مىدهد تا بر آنان حسرت باشد» ، هنگام مرگ است كه با چشم خود آنچه از عذاب برايشان آماده شده ببينند، و اينان اصحاب صحيفهاى هستند كه درباره مخالفت با على عليهالسلام نوشتند. «وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» : «و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(1)
نيمه اول آيه و نيز آيه قبل اين پشيمانى را به خوبى ترسيم كرده است:
«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ. وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا» :
«آنگاه كه تابع شدگان از تابع شوندگان بيزارى مىجويند و عذاب را مىبينند و راهها بر آنان بسته مىشود. و كسانى كه تابع شدند مىگويند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزاى بجوييم همان گونه كه از ما بيزار شدند» .
با توجه به اينكه قسمت اخير آيه (كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه ... ) طبق حديث مربوط به اصحاب صحيفه است قسمت اول آن و نيز آيه قبلى به آن مربوط خواهد بود، چرا كه ضماير در «يُرِيهِمُ» و «أَعْمالَهُمْ» و «عَلَيْهِمْ» به «الَّذِينَ اتَّبَعُوا» و «الَّذِينَ اتَّبَعُوا» باز مىگردد، و كلمه «كَذلِكَ» اين ارتباط را قطعى مىنمايد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 116 و ج 31 ص 637 . مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 212.
از ارتباط اين آيات با اصحاب صحيفه ملعونه سه نكته مهم استفاده مىشود كه روايات مفصلى هم درباره آنها وارد شده است: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ و در قيامت و حسرتشان بر گذشته سياه خود:
اول: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ
امضا كنندگان اصلى صحيفه ملعونه پنج نفر بودند: ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه. همه اين پنج نفر هنگام مرگ اقرار به «وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» نمودند، همانگونه كه از يكديگر بيزارى جستند و بر آنچه از دست داده بودند حسرت خورده و با دلى پرحسرت به سزاى اعمالشان شتافتند.
داماد معاذ بن جبل كه هنگام مرگ او با طاعون در شام كنار بسترش بوده - و مرگ او در زمان عمر بوده - مىگويد:
معاذ در حال احتضار مىگفت: وَيْلٌ لى، وَيْلٌ لى ! گفتم: هذيان مىگويى ؟ گفت: نه، خداى رحمتت كند ! گفتم: پس چرا واى و ويل به راه انداختهاى ؟ گفت: براى آن كه دشمن خدا را بر ولى خدا مقدم داشتم ! پرسيدم: منظور تو كيانند ؟ گفت: ابوبكر و عمر را بر خليفه پيامبر و جانشينش على بن ابىطالب مقدم داشتم.
گفتم: گويا هذيان مىگويى ! گفت: به خدا قسم هذيان نمىگويم. اكنون اين پيامبر و على هستند كه به من مىگويند: اى معاذ، تو و اصحابت را به آتش بشارت باد ! آيا شما نبوديد كه گفتيد: اگر رسول اللّه مُرد يا كشته شد خلافت را از على بن ابىطالب دور مىكنيم به گونهاى كه هرگز به آن دسترسى نداشته باشد ؟ اين من بودم كه با ابوبكر و عمر وابوعبيده و سالم گرد هم جمع شديم.
پرسيدم: اى معاذ، اين اتفاق چه زمانى بود ؟ گفت: در حجة الوداع. ما با يكديگر پيمان بستيم و گفتيم: بر ضد على يكديگر را يارى مىكنيم و نمىگذاريم تا ما زنده هستيم به خلافت دست يابد.
وقتى پيامبر از دنيا رفت من به آنان گفتم: من مشكل قوم خود انصار را حل مىكنم، شما مسئله قريش را حل كنيد. در زمان پيامبر دو نفر را به اين پيمان نامه دعوت كردم: بشير بن سعيد و اسَيد بن حضير، و آنان بر سر همين پيمان با من بيعت كردند.
داماد معاذ كه هرگز چنين سوابقى را از آن مرد مقدس نما انتظار نداشته مىگويد: از آنچه معاذ گفت وحشت كردم. در سفر حج كسانى را كه هنگام مرگ ابوعبيده (در شام) و سالم (در جنگ يمامه) حضور داشتند ملاقات كردم و آنان خبر دادند كه اين دو نفر هم هنگام مرگ دقيقا همين سخنان را بر زبان آوردهاند بدون آنكه يك حرف كم يا زياد كنند.
راوى مىگويد: سخنان داماد معاذ را براى محمد بن ابىبكر نقل كردم. او گفت: پدر من هم هنگام مرگ مثل گفته آنان را بر زبان آورد.
محمد بن ابىبكر مىگويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفتههاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفتههاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
محمد بن ابىبكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مىگويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد.
عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه ! چرا واى و ويل مىگويى ؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابىطالب است كه مرا به آتش بشارت مىدهند و نزد اوست صحيفهاى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مىگويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مىگفت: او هذيان مىگويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم، كجا مىروى ؟ ! عمر گفت: چگونه هذيان نمىگويى در حالى كه تو دومى آن دو هستى هنگامى كه در غار بوديد !
ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مىگويى ؟ ! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: من كشتى جعفر و اصحابش را مىبينم كه در دريا شناور است. و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است ! ! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است ؟ !
محمد بن ابىبكر در ادامه ماجرا مىگويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا الهَ الاَّ اللّه. گفت: نمىگويم و نمىتوانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم.
وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مىگويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مىگويى ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخرهاى روى آن است. هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را بر مىدارد.
گفتم: گويا هذيان مىگويى ! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم. خدا پسر صَهّاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است ! سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
در اين چند ماجراى به هم پيوسته ديديم كه چگونه اصحاب صحيفه در هنگام مرگ از يكديگر بيزارى جستند و بر هم لعنت فرستادند و بر گذشته خود حسرت خوردند و جاى خود در جهنم را بر زبان آوردند.
دوم: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر در قيامت
خداوند در روز قيامت صحنههاى تكان دهندهاى از بانيان انحراف در اسلام به نمايش مىگذارد تا اصحاب صحيفه و عمق جنايتشان بر همه روشن شود.
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 127 - 131. كتاب سليم: ص 345 - 350.
همان آيهاى كه ابوبكر هنگام مرگ خواند و آن را بر خودش تطبيق كرد كه: «لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى ... »(1)در كلام امام باقر عليهالسلام به طور كامل تفسير شده است:
«يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ» : «روزى كه ظالم كف دستانش را به دندان مىگَزَد» ؛ ظالم يعنى ابوبكر. «يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً» : «مىگويد اى كاش راهى همراه پيامبر پيش گرفته بودم» ؛ يعنى اى كاش على را با پيامبر پذيرفته بودم. «يا ليتنى لَم أتَّخِذ فُلانا خَليلاً» : «اى كاش فلانى را به دوستى خود نپذيرفته بودم» ؛ فلانى يعنى عمر. «لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى» : «مرا از ذكر گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمده بود» ؛ ذكر يعنى ولايت. «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاْءِنْسانِ خَذُولاً» : «و شيطان خواركننده انسان بوده است» ؛ شيطان يعنى دومى.(2)
در آياتى از قرآن رو در رويى ابوبكر و عمر در روز قيامت مطرح شده كه خلق جهان بيزارى آنان از يكديگر را به تماشا خواهند نشست، و آن روزى است كه ما به على مىنازيم. امام باقر عليهالسلام آيات 38 و 39 سوره زخرف را در اين رابطه چنين تفسير فرمود:
«حَتَّى إِذا جاءَنا» : «تا هنگامى كه نزد ما آيند» يعنى ابوبكر و عمر، آنگاه كه يكديگر را مىبينند يكى به ديگرى خواهد گفت: «يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» : «اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب باشد كه بد رفيقى بودى» ! آنجاست كه خدا به پيامبرش مىفرمايد: به ابوبكر و عمر و پيروانشان بگو: «لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «اكنون كه ظلم كردهايد امروز ديگر براى شما هيچ فايدهاى نخواهد داشت در اينكه در عذاب شريك خواهيد بود» ؛ يعنى اكنون كه در حق آل محمد عليهمالسلام ظلم كردهايد.(3)
رو در رو شدن بنيانگذاران ظلم بر آل محمد عليهمالسلام با ادامه دهندگان راهشان از بنى اميه و بنىعباس و همه احياگران راه سقيفه تا قيامت و بيزارى آنان از يكديگر، منظره ديگرى است كه بسيارى از مطالب پنهانى را بر همگان روشن خواهد كرد.
امام عليهالسلام در تفسير آيات 55 تا 62 سوره «ص» مىفرمايد:
«وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ» : «براى طاغيان بدترين بازگشت خواهد بود» ، يعنى ابوبكر و عمر و بنى اميه.
سپس خداوند كسانى را ذكر مىكند كه بعد از آنان حق آل محمد عليهمالسلام را غصب كردند و مىفرمايد: «وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ» : «گروه ديگرى از همان نوع كه گونههاى مختلفى دارد» . «هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ» : «اينان گروهى هستند كه همراه آنان وارد آتش مىشوند» ، يعنى بنىعباس.
آنگاه بنى اميه به آنان مىگويند: «لا مَرْحَبا بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ» : «بر آنان خوشامد نباشد چرا كه به آتش خواهند رفت» . بنىعباس در پاسخ مىگويند: «بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَبا بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسَ الْقَرارُ» : «بلكه بر شما خوشامد نباشد شما آتش را براى ما آماده كرديد و چه بد جايى است» ؛ يعنى با آغاز ظلم بر آل محمد عليهمالسلام زمينه را آماده كرديد.
سپس بنى اميه مىگويند: «رَبَّنا مَن قَدَّمَ لَنا هذِهِ فَزِدهُ عَذابا ضِعفا مِنَ النارِ» : «خدايا هر كس اين زمينه را براى ما آماده كرده به عذابى مضاعف مبتلا گردان» ، كه منظورشان ابوبكر و عمر است.
اينجاست كه دشمنان آل محمد عليهمالسلام در آتش خواهند گفت: «ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ» : «چه شده است ما را كه نمىبينيم مردانى را كه آنان را مردم بدى به شمار مىآورديم» ، يعنى در دنيا شيعيان على را بد مىدانستيم. آيا ما آنها را به مسخره گرفته بوديم يا چشمها نمىتواند آنها را ببيند ؟(1)
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 153 ح 10.
سوم: حسرت اصحاب صحيفه و پيروانشان
در ميان شعلههاى جهنم كه مزه تلخ غصب خلافت و ظلم به مقام ولايت را به اصحاب صحيفه و اهل سقيفه و پيروانشان خواهد چشاند، روزى است كه حسرت و ندامتشان به نقطه اوج مىرسد. آيات 66 تا 68 سوره احزاب در اين باره است:
«يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِى النَّارِ» : «روزى كه صورتهاى آنان در آتش زير و رو مىشود» ، يعنى كسانى كه حق آل محمد عليهمالسلام را غصب كردند. «يَقُولُونَ يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللّه وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ» : «مىگويند اى كاش از خدا و رسول اطاعت مىكرديم» ؛ يعنى درباره امير المؤمنين عليهالسلام.
«وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلا» : «مىگويند پروردگارا ما از سروران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را از راه درست به گمراهى انداختند» ؛ منظور ابوبكر و عمر هستند، و سروران و بزرگان همان كسانى هستند كه ظلم بر اهل بيت عليهمالسلام و غصب حقشان را آغاز كردند. و منظور از راه درست راه بهشت است كه همان راه امير المؤمنين عليهالسلام است.
سپس مىگويند: «رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبِيرا» : «خدايا آنان را دو برابر عذاب نما ولعن بزرگى نثارشان فرما» .(1)
خداوند به اين اندازه از حسرت آنان اكتفا نكرده و منظره ديگرى را تدارك ديده است كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام سجاد عليهالسلام اين منظره را با اشاره به آيات 34 تا 36 سوره مطفّفين چنين توصيف فرموده است:
در روز قيامت دو تخت از بهشت بيرون آورده مُشرف بر جهنم قرار داده مىشود. سپس على عليهالسلام مىآيد و بر روى آن مىنشيند. آنگاه كه مىنشيند خندهاى مىنمايد و از خنده او جهنم زير و رو مىشود و طبقه پايين آن بالا مىآيد ! سپس ابوبكر و عمر را از جهنم بيرون مىآورند و در مقابل آن حضرت نگاه مىدارند. آن دو مىگويند: يا
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 152 ح 7.
امير المؤمنين ! اى وصى رسول اللّه ! آيا به ما رحم نمىكنى ؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمىنمايى ؟
امير المؤمنين عليهالسلام (از روى استهزا) به آنان مىخندد و (بدون پاسخ به آنان) برمىخيزد و وارد بهشت مىشود، و آن دو تخت را بر مىدارند و به جاى خود باز مىگردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ . عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ . هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ» : «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مىخندند. در حالى كه از روى تختها تماشا مىكنند. آيا پاداشى كه به كافران مىدهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است» ؟ !(1)
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ ... »(2)= كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع
آيه «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ»(3)= آيه « ... أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»(4)= آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ»(5)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس اتمام مراسم حج و پيش از غدير در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات بود:
«وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ . فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» :
«آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند . بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم . اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است در اين ماجرا آيتى است براى قومى كه بدانند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيمترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. آيه چهارم و پنجم و ششم در بُعدى از اين ماجرا نازل شد كه ديگر خداوند اعلام داشت كه در برابر مكر و حيله آنان دستگاه الهى هم برنامه دارد و بايد عاقبت را ديد و نتايج را بر شمرد. آيه 50 - 52 سوره نمل در اين باره نازل شد:
1) . نمل / 50 - 52 . غدير در قرآن: ج 1 ص 254، 255. واقعه قرآنى غدير: ص 52 .
«وَ مَكَرُوا مَكَرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ. فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» :
آنان حيلهاى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمىفهميدند. بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است و اين نشانهاى بر كسانى است كه مىدانند» ، و اين قسمت از آيه اشاره به آن بود كه خلافت به نسل هيچ كدام از آنان نخواهد رسيد.(1)
صحيفه ملعونه جلوههاى ضد الهى بسيارى در درون داشت. يك جهت آن مكر با خدا و حيله بر عليه دين خدا بود. خداوند در قرآن مواردى از مكر مردم در برابر خود را ياد مىكند و اعلام مىدارد كه خدا هم در برابر حيله آنان مكر مىكند؛ و آنگاه مردم را به مقايسه دو مكر دعوت مىنمايد. متن روايتى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه دانسته چنين است:
لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... » : هنگامى كه بر صحيفه ملعونه پيمان بستند اين آيه نازل شد: «آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم» .(2)
حديث ديگرى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه با تفصيل بيشترى بيان فرموده از ابوذر است كه چنين مىگويد:
گروهى گرد هم آمدند و گفتند: ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضائلش را مىشنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهلبيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله با يكديگر هم پيمان شويم. آنگاه آنان هم پيمان شدند.
در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا ... » : «آنان حيلهاى به كار بستند و ما هم حيلهاى به كار بستيم در حالى كه آنان نمىفهميدند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانههاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است» .
راوى از ابوذر مىپرسد: آنان كه پيمان بستند چه كسانى بودند ؟ او در پاسخ گفت: ابوبكر، عمر، ابوعبيدة، فعلة، فعيل، عبدالرحمن، سعد بن ابىوقاص، عمرو بن عاص، مغيره، كه نام دو نفر را رمزى با كلمه «فعلة و فعيل» ذكر كرد.
سپس ابوذر گفت: خداوند خاندان آنان را از خلافت و حكومت خالى نمود به خاطر ظلمى كه در پيمان خود نمودند. خانواده آنان خالى ماند از حكومتى كه در طلب آن بودند و حرص و طمع آن را داشتند، و هرگز به خاندان آنان باز نخواهد گشت. آنگاه ابوذر قسم ياد كرد كه اين آيات درباره آنان نازل شده است.(1)
اصحاب صحيفه ملعونه با پيماننامه خود، بر عليه خدا مكر و حيله به كار بستند و آن را پيگيرى كردند تا ريشه اسلام را بكَنند. غافل از آنكه خداوند براى امتحان مردم مانع آنان نشد، و اين مكر الهى بود كه زمينه امتحان آنان و همه مردم فراهم شود.
چنانكه امير المؤمنين عليهالسلام با همان قدرت الهى، در ماجراى هجوم به خانه وحى عمر را با يك دست گرفت و بر زمين زد، و به همه نشان داد كه اگر بخواهد مىتواند سر او را از تن جدا سازد، ولى وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را خاطر نشان ساخت و او را رها كرد.(2)
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»(1)
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيمترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
چون اين صحيفه در كعبه امضا شد و كُفرى در بيت الهى بود، آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ» : «هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را عذاب دردناكى مىچشانيم» .(2)
به تعبير ديگر:
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» : «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مىچشانيم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
انتخاب كعبه از سوى اصحاب صحيفه براى اقدام بر ضد خداى كعبه از شنيدنىهاى تاريخ است. از آن جالبتر قسم ياد كردن و هم قسم شدن در خانه
پروردگار براى پايدارى در تخريب دين خالق بشر است، كه اگر اين قسم به خدا بوده موضوع آن بر ضد خدا بوده، و اگر بر بتها و لات و عُزّى بوده چرا در خانه خدا بر بت قسم ياد كردهاند ؟ ! از آن هم جالبتر سپردن و پنهان كردن صحيفه داخل كعبه است، كه پيمان نامه ضد خدا را نزد خدا به امانت سپردند ! !
اين گونه اقدام ضد خدا در خانه خدا يك بار ديگر سابقه داشته، آنگاه كه قريش قبل از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تحت فشار قرار دادن آن حضرت در دار النَدوَة پيمانى بستند كه آن حضرت و يارانش و بنىهاشم را در شِعب ابىطالب زندانى كنند و با آنان مجالست و معامله نكنند، و اين صحيفه را در كعبه آويزان كردند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز درباره صحيفه اهل سقيفه فرمود: در اين امت گروهى پيدا شدهاند كه در نوشتن صحيفه بر ضد ما شباهت به آنانى پيدا كردهاند كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
خداوند در قرآن اين اقدام الحادى بر ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام را آورده است، و امام صادق عليهالسلام در بيان آن مىفرمايد:
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ ... » : «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند عذاب دردناك را به او مىچشانيم» درباره اصحاب صحيفه نازل شده؛ آنگاه كه داخل كعبه بر كفر خود و انكار آنچه خدا از ولايت امير المؤمنين عليهالسلام نازل كرده هم پيمان شدند و قرار بستند، و به اين صورت در خانه خدا الحاد نمودند با ظلم به پيامبر صلىاللهعليهوآله و ولىّ او. «فَبُعْدا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(3): «پس قوم ظالم دور باشند» (4)
از امام باقر عليهالسلام درباره آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ ... » سؤال شد، حضرت فرمود: آنان بر ضد آل محمد عليهمالسلام هم قسم شدند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت را از آل محمد عليهمالسلام مانع شوند و چيزى از خمس به آنان ندهند. خداوند هم آيه نازل كرد: «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ ... » .(1)
در حديث ديگرى در شأن نزول همين آيه آمده است: نَزَلَتْ فى مَنْ يَلْحَدُ بِأَميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام وَ يَظْلِمُهُ: اين آيه درباره كسانى كه درباره امير المؤمنين عليهالسلام الحاد مىورزند و به آن حضرت ظلم مىكنند، نازل شده است.(2)
«الحاد» به معناى اعراض و انحراف از حق است، كه درباره ولايت امير المؤمنين عليهالسلام به معناى انحراف از راه خدايى ولايت و كشيده شدن به سوى راه ضد خدايى يعنى سقيفه است.
آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »(3)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول و اِخبار خداوند از آن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيه بود:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» :
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مىانگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
اين آيه نازل شد تا شايد منافقين و اصحاب صحيفه از تصميم خود باز گردند. اين آيه هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود.
امام باقر عليهالسلام در بيان اين آيات، ارتباط آن با آيه بعد را مطرح مىفرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مىفرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايدهاى برايتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد» به آلمحمد عليهمالسلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شدهاند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(1):
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مىانگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهمالسلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ، يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(2)
ضمنا اين آيه اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مىگويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهمالسلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مىخواهيد به آنچه ما ساخته و بافتهايم عمل كنيد !
براى اجراى اين باور رواياتى جعل كردند و بهانههايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليهالسلام و سنّ او و تعصّبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را مطرح كردند. معناى اين اقدامات همان است كه خدا مىفرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مىكنند و نزد خود گمان مىكنند كه فكر درست نزد آنان است» .
سپس خداوند مىفرمايد: «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» :
«و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مىشوند و گمان مىكنند كه هدايت يافتهاند. تا هنگامى كه نزد ما مىآيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
به فرموده امام باقر عليهالسلام منظور ابوبكر و عمر است(1)كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مىبينند از يكديگر بيزارى مىجويند. آن دو كه در دنيا نزديكترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بئس الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مىراند.
و در آخر مىفرمايد: «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در حديث امام باقر عليهالسلام است كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجهاى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.(2)
آيه «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ»(1)= آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً ... »(2)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج و در مورد اصحاب صحيفه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاْياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمىكنند آنان دوست دارند آنچه
كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينههاى آنان مخفى مىكند بالاتر است ما نشانهها را براى شما آشكار ساختيم اگر تعقّل كنيد» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جراح صحيفهاى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهمالسلام برسد. در آن لحظات عظيمترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسانها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. آيه هفتم براى آگاهى مؤمنين بود؛ كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ كوتاهى نمىكنند. آيه 118 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب است:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُوّا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمىكنند آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينههاى آنان مخفى مىكند بالاتر است ... » .
به بيان ديگر:
توصيفهاى خداوند درباره حذر از اصحاب صحيفه روشنگرانه است. مؤمنين با شنيدن آنچه خداوند از اوصاف سراسر نفاق آنان خاطر نشان مىكند، آنها را در ياد خود حفظ مىكنند و طبق آن نشانهها آنان را شناسايى مىكنند تا در گردابشان نيفتند.
در شأن نزول آيه فوق امام باقر عليهالسلام به همين نكته اشاره فرموده است، آنجا كه درباره «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً ... » : «اى كسانى كه ايمان آوردهايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند ... » فرمود: آنان اصحاب صحيفه هستند، و خدا مؤمنين را از مقاصد سوئى كه در قلوبشان بود آگاه ساخت.(1)
از انطباق آيه بر اصحاب صحيفه تفسير فرازهاى آن روشن مىشود همان گونه كه باطن مضاكنندگان صحيفه بر ملا مىگردد، به خصوص آنكه امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: خداوند با اين آيه آنچه در قلب اصحاب صحيفه بود به مؤمنان فهمانيد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 116 و ج 31 ص 636 ح 145. مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 14.
آنچه از تفسير آيه استفاده مىشود شش موضوع است:
اصحاب صحيفه نامسلمانانى در بين مسلمين بودند، چرا كه خداوند با عنوان «مِنْ دُونِكُمْ» از آنان ياد مىكند و مىفرمايد: «همرازى از غير خود نگيريد» .
مسلمانان بايد در طول تاريخ از اصحاب صحيفه فاصله بگيرند و در حذر باشند؛ زيرا خداوند با امر «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً» : «همراز خود قرار ندهيد» به مسلمين هشدار داده كه اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند. آيا نبايد فكر كرد كه پايان اين راه به كجا خواهد رسيد كه مسلمانان نه تنها اسرار خود را در اختيار آنان گذاردند بلكه امور دين و دنيا و آخرت خود را به آنان سپردند و هنوز هم مىسپارند ! !
اصحاب صحيفه از هيچ كارى در ايجاد اختلال و فساد بين مسلمانان دريغ نكردند چنانكه مىفرمايد: «لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً» . گويا مسلمان شدنشان براى بر هم زدن اعتقادات و احكام و حتى نظم اجتماعى مسلمانان بوده است. به همين جهت از هر فرصتى و در هر كارى و به هر شكلى كه ممكن بوده آنچه فتنه برانگيز و شكننده و بر هم زننده است مطرح مىكردند و پيش مىآوردند، و اين در نمونههايى كه از فعاليتهايشان در مقابل منبر غدير و روزهاى بعد از آن ذكر شد مشهود است.(1)
آسايش و آرامش مسلمانان چيزى است كه اصحاب صحيفه به انواع روشها با آن مبارزه كردهاند، به خصوص عمر كه با اخلاق فظّ غليظ خود زندگى را به كام همه تلخ مىكرد. اين جهت را خداوند با عبارت «وَدُّوا ما عَنِتُّمْ» آورده كه معنايش لذت بردن اصحاب صحيفه از رنج و فشار مردم است.
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 216 - 218.
لذا گذشته از روزهاى حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با توطئههاى خود آرامش مسلمين را بر هم مىريختند، با اجراى مفاد صحيفه، براى ابد مسلمانان را از نعمتهايى كه با حضور صاحب ولايت از آسمان و زمين بر سر آنان مىريخت محروم نمودند، و اين بالاترين لذت براى حسودان امت اسلام بود ! آيا جز كافر به ملت اسلام حسد مىورزد و از رنج كشيدن آنان لذت مىبرد ؟
بد نيست چند عبارت تاريخى درباره اخلاق تند و غليظ عمر را از همين جا به خاطر بسپاريم:
كانَ عُمَرُ سَريعَ الْغَضَبِ: عمر فورا غضب كننده بود.(1)
كانَ عُمَرُ افظُّهُما وَ اغْلَظُهُما وَ اجْفاهُما: عمر تندخوتر و خشنتر و بى پرواتر آن دو نفر بود.(2)
مَذْهَبُهُ الْخُشُونَةُ وَ الْوَعيدُ وَ اتْيانُ الامْرِ مِنْ اصْعَبِ جَهاتِهِ: روش عمر خشونت و تهديد و وارد شدن در هر كارى از سختترين صورت آن بود.(3)
به ابوبكر گفتند: اتَسْتَخْلِفُ عَلَيْنا فَظّا غَليظا: آيا شخص تندخو و خشنى را خليفه بعد از خود قرار مىدهى ؟(4)
اصحاب صحيفه با آن همه كه در صدد كتمان اقدامات خود بودند، ولى چنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله دشمن بودند كه اين كينهتوزى بىاختيار از سخنان و حركاتشان ظاهر مىشد، و خداوند با اشاره به اين نكته مىفرمايد: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» : «دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده است» .
مراجعه به نمونههاى اين مورد(1)به خوبى نشان مىدهد كه هر كس در آن موقعيت چنان سخنانى را به ميان آورَد هرگز نمىتواند در صدد مقاصد خيرخواهانه و دلسوزانهاى باشد و يقينا از روى بغض و عداوت مىگويد.
براى آنكه برائت و بيزارى خود را از اصحاب صحيفه در حد واقعى ابراز كنيم بايد بدانيم كه آنچه از آنان در دشمنى با اهل بيت عليهمالسلام و اسلام ظاهر شده قطرهاى از درياست، و آنچه در دل داشتند بسيار بالاتر از آن بود؛ چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَ ما تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ» : «آنچه سينههاى آنان در خود مخفى كرده بزرگتر و مهمتر است» .
اين گونه است كه در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفتهاندنمونههايى از كينه را مىبينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمىشد به عمق آن جنايت پى برد. ذيلاً فرازهاى انتخاب شدهاى از آن نامه مفصل را مىآوريم(2):
درباره هجوم به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و ضرب و جرح آن حضرت چنان پرده از باطن خود برمىدارد و لذت خود از آن جنايات را به صراحت بيان مىكند كه در كمتر موردى از اسناد تاريخى اين گونه جگرخراش و با اهانت بيان شده است:
حَمله كوبندهاى بر ستاره درخشان بنىهاشم آوردم - همو كه داماد محمد است - بر آن بانويى كه او را سيده زنان جهان قرار دادهاند ! در آن حمله به خالد بن وليد گفتم: تو و يارانمان سراغ آوردن هيزم برويد و من خانه را آتش مىزنم.
منظره به قدرى دهشتناك بود كه نزديك بود از درِ خانه على باز گردم، ولى كينههاى على را به ياد آوردم و اينكه در ريختن خون بزرگان عرب ولع داشت و حيله
محمد و سحر او را به خاطر آوردم. اين بود كه با لگد به در زدم در حالى كه فاطمه شكم خود را به در چسبانده بود و از باز شدن آن ممانعت مىكرد !
با اين ضربه از او صداى فريادى شنيدم كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد. صداى ناله او را كه از سقط جنين بود شنيدم در حالى كه به ديوار تكيه داده بود. با اين همه در را فشار دادم و داخل شدم. فاطمه رو در روى من ظاهر شد و من چنان بر دو گونه او سيلى زدم كه گوشواره او شكست و روى زمين افتاد، و درد او شدت پيدا كرد و داخل اتاق شد، و در آنجا فرزندش - كه على او را محسن نام نهاده بود - سقط شد.
درباره قساوتى كه در بردن امير المؤمنين عليهالسلام براى بيعت به كار گرفته مىگويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانهاش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مىدانستم ولى به زبان نمىآوردم ! !
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم چرا كه مىترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كهاى كاش على را در آن مكان نمىديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود ! ! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد و چه كسى توانسته انتقام كينههاى گذشتهاش را مثل من بگيرد ؟ ! !
آنگاه معاويه را براى ادامه راه صحيفه و سقيفه تشجيع و نصيحت و راهنمايى مىكند و مىگويد:
اما تو اى معاويه و پدرت ابوسفيان و برادرت عتبه، بياد آور آنچه از شما در تكذيب محمد و سحرش سر زده است، و آنچه بر ضد او در مكه توطئه مىكرديد تا
آنجا كه در كوه حرا در پى قتل او بوديد، و بعد از آن گروهها را بر ضد او متحد كرديد.
شما كه با اختيار خود مسلمان نشديد، بلكه در روز فتح مكه با اكراه مسلمان شديد و او شما را طُلَقاء (آزاد شدگان) ناميد.
سپس بار ديگر از جسارت و بىپروايى خود در ماجراى سقيفه مىگويد و بر ضديت با پيامبر صلىاللهعليهوآله افتخار مىكند:
محمد به مردم چنين فهماند كه بر فراز منبرِ او جز خودش و على و متوليان امور از اهلبيتش قرار نخواهند گرفت؛ ولى سحر او باطل شد و تلاش او پوچ گرديد و ابوبكر بر فراز آن منبر نشست و بعد از او من بر فراز آن قرار گرفتم، و اميدوارم شما بنى اميه پايههاى طناب آن باشيد. به همين جهت است كه اختيار امور را به تو سپردهام و زمام آن را در اختيار تو قرار دادهام و تو را درباره آن آشنا كردهام، و با اين اقدامات با سخن محمد درباره شما مخالفت كردهام.
آنگاه معاويه را هشدار مىدهد كه با ناشيگرى اهداف سقيفه را بر هم نريزد:
اى معاويه، من با اينكه اين مطالب را به تو يادآور شدم و آنچه لازم بود برايت شرح دادم، ولى دلسوزانه و از روى نصيحت به تو مىگويم كه از بىظرفيتى تو و تنگى سينه و بىصبرىات مىترسم، كه در آنچه به تو سفارش كردم و اينكه شريعت محمد و امت او را در اختيار تو قرار دادم عجله كنى و با طعن و شماتت يا رد بر محمد در دينى كه آورده يا اهانت به آن خود را هلاك كنى و در نتيجه آنچه من بالا بردهام پايين بياورى و آنچه بنا كردهام فرو بريزى.
به مردم چنان نشان مده كه در صدد از بين بردن حقوق خدا هستى، بلكه از سويى كه احتمال نمىدهند سراغ آنان برو و به دست خودشان آنان را به قتل برسان و با شمشير خودشان نابودشان كن، و هيچ گاه مستقيما با آنان برخورد مكن و در ظاهر با آنان مدارا كن و براى قتل آنان دست به دامان رئيسشان شو.
سپس عمر تصريح مىكند كه آنچه گفتم اسرار من بود كه بايد آنها را مخفى نگه دارى:
من درباره خودمان و تو از قيام على و دو شيربچهاش حسن و حسين در امان نيستم. اگر گروهى از امت را با خود همراه كردى پيشقدم شو، و به كارهاى كوچك قانع مباش و به كارهاى بزرگ بپرداز و وصيت و عهد من (و اين نامهام) را حفظ كن و آن را مخفى كن و به كسى نشان مده، چرا كه من نهان و آشكار خود را براى تو بيرون ريختم ! !
آيه «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ... »(1)= نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
1) . حجرات / 13.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
2
BY :
Mohammad Ansari Zanjani