ghaemiyeh.com
سرشناسه : درچهای، فاطمهسادات، 1360-
عنوان و نام پديدآور : الیالحبیب، دلنوشتههایی از سفر اربعین/فاطمهسادات درچهای.
مشخصات نشر : قم: سمت خدای سبحان، 1404.
مشخصات ظاهری : 54ص.
شابک : 978-622-94618-1-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : درچهای، فاطمهسادات، 1360- -- خاطرات
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- اربعین
موضوع : Hosayn ibn Ali, Imam III, 625 - 680 -- Arba'in
موضوع : زیارتگاههای شیعه -- عراق -- خاطرات
Shiite shrines -- Iraq -- Diaries
خاطرات ایرانی -- قرن 14
Iranian diaries -- 20th century
موضوع : عراق -- سیر و سیاحت
Iraq -- Description and travel
رده بندی کنگره : DS79/9
رده بندی دیویی : 915/675044
شماره کتابشناسی ملی : 10153495
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
تلفن:
(025) 37743705
نشانی اینترنتی
www.santekhoda.org
الى الحبيب، دلنوشته هایی از سفر اربعین
مؤلف: فاطمه سادات درچه ای
ناشر: سمت خدای سبحان
نوبت چاپ: اول / 1404
تیراژ : 500
چاپ: مبین
قیمت: 40000 تومان
شابک: 5-1-94618-622-978
حق چاپ محفوظ و از آن ناشر می باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ صلی علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ
إلی الحبیب...
دل نوشته هایی
از خاطرات اربعین
فاطمه سادات دُرچه ای
مقدمه. 9
آغاز سفر در طریق الحسین.. 11
بدرقه عشاق.. 12
حس عجیب مسیر. 12
به یاد ارباب و اولادش... 13
عبور از مرز و گشتن به دنبال افسر خانم. 13
در مسیر نجف... 15
جلوه خورشید. 16
قطره ای از فضائل امیرالمؤمنین.. 17
هدیه به دوستان و زائرین خارجی.. 21
و بالاخره مشایه آغاز شد. 22
پذیرایی
گرم عراقیون. 24
تشنه کامی به یاد عطشان کربلا.. 27
آیا مصیبتی بالاتر از مصیبت عقیله بنی هاشم هست؟. 29
طنین اذان در طریق الحسین.. 31
در هر قدم جمعیت مشایه بیشتر می شد. 33
دعوت بزرگ عشیره از زوار. 34
خانه ای محقر وسفره ای شاهانه. 35
حکایتی عجیب... 37
ادامه مسیر. 38
دلباختگان کوی حسین علیه السلام. 39
به ورودی کربلا رسیدیم. 44
السلام علیک یا ساقی العطشی یا ابالفضل العباس... 46
دو راهی بهشت... 46
فاخلع نعلیک... 49
اگر آن زمان نبودم. 50
دو خورشید در کنارهم. 52
سامرا تابنده تر از گذشته. 53
بسم الله الرحمان الرحیم
به توفیق الهی و مدد حق چندین سفر در ایام اربعین به عتبات داشتم
از آنجا که بهترین و شیرین ترین لحظات عمرم در این سفر بود دوست داشتم تا این شیرینی را با دیگر عزیزان تقسیم کنم
لذا بر آن شدم تا به صورت مکتوب درآورده و در اختیار مؤمنین قرار دهم
باشد گامی در جهت اشتیاق نچشیدگان چشمه حیات بردارم
و همچنین امتیاز این سفرنامه این است که این خاطرات از زبان یک بانو بیان و تبیین شده و قطعا با خاطرات مردان و برادران متفاوت است
از آنجا که اسرا کربلا، اهل بیت عصمت و طهارت و همسران و دختران آل البیت بودند مصائبشان دوچندان بود و مردان را نشاید که این مصیبت را درک کنند، ولی آن زمان که زنان و دختران راهی این سفر پر معنا می شوند میتوانند گوشه ای از آن ابتلای عظیم را با جان و دل حس کنند و بر مصیبت ایشان نوحه کنند و من نیز بر آن شدم تا بدین وسیله ناگفته های اسارت را به سمع برادرانم برسانم.
اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود
بسم الله الرحمن الرحيم
ان للحسین حرارة في قلوب المؤمنین لا تبرد ابدا
آنگاه که ندای هل من ناصر اباعبدالله در عالم طنین انداز شد و به دلهای عشاق ولوله افتاد من نیز برای وفای به عهد و تجدید میثاق، لبیک گویان کوله ام را بستم چادر به سر انداختم و مانند قطره ای دل به دریای عشاق الحسین زدم.
یا علی گفتم و با دوستانم همسفر شدم، سوار بر اتوبوس های مرزی شدیم، چقدر جمع دوستان حسینی برایم لذت بخش بود خواندن عاشورا و ذکر اهل بیت حاکی از سفری روحانی بود که با تمام سفرهای دنیا فرق داشت گویی بال پرواز به آسمان میگشائی و ملائکِ همراهت را در کنارت حس می کنی، بسیار خوشحال و شاکر از این نعمت بزرگ الهی و به امید زیارت، سوار بر اتوبوسها شدیم.
بعد از ساعت ها مسیر، و گذشت از شهرها، برای نماز و استراحت کنار موکبی ایستادیم اهل موکب با شوق و ارادت خاصی جلو آمدند و از ما پذیرایی کردند و با چشمان پر از حسرت به زوار التماس دعا گفتند.
شلوغی موکب خُلق کسی را تلخ نمی کرد و نفری از قلم نمی افتاد چه حس و حال خوبی بود.
من به کجا سفر می کنم زیارت حضرت ارباب؟! باب الجنة، بله واقعاً به بهشت می روم از ته دل برای همه آرزومندان، زیارت معصومین را طلب می کنم.
با صدای راننده، سوار بر ماشین شدیم به راهمان ادامه دادیم. عجب جاده ی عجیبی است تعداد ماشین های شخصی و عمومی بسیار بود ولی واقعاً حس عجیبی است از کنار ما سیل ماشین ها می گذرد گویی همگی هدفشان رهایی از تعلقات و رسیدن به حریم عشق است این چه شور و
حرارتی است.. مرا یاد حال وهوای زمان دفاع مقدس می اندازد گویی اتوبوس های اعزامی به جبهه است که برای لقاء پروردگار سر از پا نمی شناسند و هیچ ریسمانی نتوانسته است آنان را دربند گیرد. گویی همگی، راه و جاده، مرکب و زوار، فقط یک کلام از عمق جانشان برمی آید لبیک یا حسین لبیک یا مهدی.
ساعت ها از سفرمان می گذشت خواب چشمانمان را ربود متوجه نشدم بعد ساعتی با تکان ماشین بیدار شدم تسبیح از دستم افتاده و گردنم خم مانده بود کمی احساس درد کردم اصلاً متوجه نشدم چه وقت خوابم برد ناگاه بی اختیار به یاد کودکان زخمی و مصیبت دیده و خستگان دشت نینوا افتادم
وقتی خسته باشی، متوجه نمی شوی که چه وقت چشمانت بسته می شود و نمی توانی خود را نگه داری. به یاد رقیه کوچک افتادم که از مرکب به زیر آمده بود و در بیابان خشک و برهوت تک وتنها مانده بود.
تمام شب را در مسیر بودیم و با طلوع آفتاب به مرز رسیدیم. برای عبور از مرز آماده شدیم، باید از گیت ها باید عبور می کردیم. من به دنبال افسر خانم گشتم که حجابم صدمه نخورد و نگاه نامحرم به صورتم نیفتد.
خدا رحمت کند پدرم را. من در خانواده ای اصیل و مقید بزرگ شدم
که اینچنین آموختم. با زدن مهر خروج توسط افسر خانم از خط مرزی گذشتم خوشحال گذرنامه را به دست گرفتم و با خود گفتم آیا می شود ارباب از بدی هایم چشم بپوشد و به همین راحتی پای پرونده اعمالم مهر بزند و از باب الحسین وارد بهشت شوم؟
وارد خاک عراق شدم به خاکی که زیر قدم هایم بود نگاه کردم
گویا صدایش را می شنیدم که چه خون هایی برای حفظ این سرزمین ریخته شد و من اکنون بر روی آن گام می نهم. چه عقده ها در دل ماند و تبدیل به خون شد.
خوب که دل می سپردی با گوش جان نوایشان را می شنیدی که بچه های سال شصت در دفاع مقدس با چه شور و نوایی زمزمه می کردند.
این دل تنگم عقده ها دارد گوئیا میل کربلا دارد..
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا***بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
تشنه ی آب فراتم، ای اجل مهلت بده***تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
یاد لباس بسیجیان در خاطرم زنده می شد که بر پشت آن نوشته بود مسافر کربلا..
و اکنون من می روم به یاد همه برادران در خون تپیده که با پای دل به مقصد رسیدند
طوبی لهم و حسن مآب
به طرف ماشین های عراقی رفتیم کشور غریب بود و نا آشنا. با دوستانمان که بلد راه بودند، همراه شدیم تا وسیله ای پیدا کنیم و به طرف نجف اشرف حرکت کنیم.
دل تو دلم نبود زیارت سید الأوصیاء، امیرالمؤمنین، آیا می شود منِ حقیر و عاصی با پرونده ای پر از خطا به زیارت او روم. آیا قرار است وارد حرم او شوم و با امیرمؤمنان روبرو شوم.. عرق شرم بر پیشانیم نشست ولی عشق به او مرا به حرم می کشاند. در طول مسیر راه را نگاه می کردم این جا
موطن اهل بیت است. آن جان های پاک در این جا مدفون شده اند بیابان ها را می دیدم به یاد اسرای کربلا و خانواده مطهرشان افتادم که چگونه در ظل آفتاب از این شهر به آن شهر برده شدند. به یاد اسارت عمه جانم، عقیله بنی هاشم بنت امیرالمؤمنین، خدای نجابت و پاکی، و در دل به جدم امیر المؤمنین تعزیت و تسلیت گفتم کم کم نزدیک کوفه رسیدیم به یاد مسجد کوفه و معجزات و فضائل امیرالمؤمنین افتادم
به یاد قضاوتهای امیرالمؤمنین در مسجد کوفه، از جمله قضاوت امیرالمؤمنین در مورد جنازه ای که به دنبال قاتلش بودند و امیرالمؤمنین با زنده کردن او، او را به سخن واداشت و قاتلش را معرفی کرد، به یاد مقام تشت و همه قضاوتها و معجزات او.
به یاد باب الثعبان، گفتگوی امیر المؤمنین با اژدها در مسجد و به یاد دَم مسیحایی امیرالمؤمنین و زنده کردن مردگان توسط او به اذن پروردگار و روح دمیدن بر جان بی روح مردگان به اذن الهی
خلاصه مسجد کوفه بود و سخن گفتن و شهادت دادن مسجد از معجزات و درعین حال از شهادت دادن آن مکان به غربت امیرالمؤمنین و اولادش تا جایی که ایام می گذرند و دخترانش را به اسیری در آن مکان
می آورند و در مقابل خصم می نشانند..
ای وای بر من از این عزا
آری! بلند شدن صدای امیرالمؤمنین از حلقوم عقیله عرب و صدای گریه کوفیان و داستان توبه ی گرگ..
به مسجد کوفه رسیدیم
چقدر این جا برایم آشناست گویی مدتهاست در آن جا زندگی کرده ام تاریخی را که خوانده ام شهادت آشنایی ما را می دهد.
به سمت حرم امیر المؤمنین در حرکت بودیم نزدیک حرم شدیم صدای قلبم را می شنیدم ناگاه خود را در باب ورودی حرم دیدم قفسه ی سینه ام تنگ شده بود با دیدن گنبد طلایی حضرت جانم می خواست بر گرد گنبد طلایی به پرواز درآید با تمام وجود بگوید أشهد أن أمیرالمؤمنین علیاً ولی الله، با دیدن آن گنبد نورانی بی اختیار بر زبانم جاری شد السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الأرض، ای که نور خدا در دنیای تاریک ما هستی.
نشان خورشید بر بالای گنبد چه زیبا حکایتی داشت، یَداللهِ فوقَ أیدیهم را معنا می کرد. خداوندی که از داشتن اعضاء و جوارح منزه است، او را دست خود بر روی زمین قرار داد و من گواهی می دهم امیرالمؤمنین و فرزندانش نجات بخش عالم و دستگیر هر غریقی در دریای پر تلاطم هستی اند.
نمی توانم شعف دیدن گنبد طلایی حضرت را برایتان بیان کنم، تنها
دعا می کنم همه مؤمنان چشمانشان به حرم مولایمان روشن شود، آن روز در حرم ماندیم و جای همگی خالی، کنار زوار و عشاق زیارت کردیم در صف زوار ایستادیم تا نزدیک ضریح مشرف شویم دوست داشتم فریاد زنم، فقط حیدر امیرالمؤمنین است. دوست داشتم همیشه در آنجا بمانم و خانه ابدی ام باشد.. باعث مباهات من است که محب او باشم .چه منّتی خداوند متعال برسینه ام نهاد که ولایت او را در سینه دارم.کسی که تنها یک
ضربه شمشیرش برتر از عبادت همه جن و انس می باشد .. آری اگر ضربه ی شمشیر او نبود اسلامی نبود
کسی که خوابیدنش بر جای پیامبر نه بلکه جان نثاری او در بستر پیامبر در شب هجرت برتر از عبادت همه ی عالم است که شاهد آن نزول آیات وحی در کلام الهی است
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ
و ﺍز ﻣﺮدم کسی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﺎﻧﺶ رﺍ ﺑﺮﺍی ﺧﺸﻨودی ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﻓﺮوﺷﺪ و ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ.(بقره207)
به یاد روایت حضرت صادق افتادم که در مدح این عمل الهی فرمودند
در روز قیامت شخصی وارد محشر می شود تا به حسابش رسیدگی شود، او عقیده پاکی دارد ولی فرد عاصی و گنهکار است و اینک باید به
حسابش رسیدگی شود
پروردگار ندا می دهد ای بنده من آیا چیزی داری که تو را نجات بخشد او می گوید نمی دانم پروردگار ندا دهد ای بنده من در عرصه محشر بایست و فریاد بزن آیا کسی هست که امروز مرا کمک کند و نجات دهد، در این حال آن بنده چون چنین کند امیرالمؤمنین لبیک گویان وارد می شوند و می فرمایند ای کسیکه در راه من به تو ظلم شد و در راه ستم دیده ای تو را کمک می کنم.امیرالمؤمنین عده ای را حاضر می کنند که دوستان او بوده اند و به ایشان می فرمایند چگونه دوست خود را کمک می کنید؟ آنان می گویند ما از همه اعمال خوب مان گذشتیم و همه اعمال خوب مان را به او هدیه دادیم امیرالمؤمنین می فرماید پس شما خود چگونه به بهشت می روید درحالی که این جا روز حساب است؟ و آنان جواب دهند که ما به حبّ تو به بهشت می رویم. بعد از آن، موقع رسیدگی به مَظلمه او می شود خداوند می فرماید یا علی او مَظلمه عباد به گردن دارد و من حاکم عادل هستم و این اشخاص حقی به گردن او دارند تو ضمانت کن که چه می خواهند تا از حق خود نسبت به او بگذرند و تو از طرف من ضامن اجابت خواسته هایشان باش. امیر المؤمنین پیام الهی را به آن ها می رساند و آنان در جواب می گویند ما تنها ثواب یک نفس از نفس هایی که در شب هجرت در جای پیامبر خوابیدی تا جان پیامبر بسلامت بماند را می خواهیم. امیرالمؤمنین می فرماید آن را به شما بخشیدم بعد آنان وارد بهشت می شوند درحالی که می بینند گویی همه بهشت به آنان داده شده در این حال ندا دهند پروردگارا ما اینگونه می بینیم که تو همه بهشت را به ما دادی، پس به آنان که پس از ما وارد بهشت می شوند چه می دهی؟
و پروردگار
می فرماید این تنها ثواب یک نفس از نفس های اوست که علی بن ابیطالب در شب هجرت در بستر پیامبر خوابید.
آری! علی روح عبادت است و ذکر او عبادت است نگاه با معرفت به او عبادت، شنیدن اوصافش عبادت.
اکنون غبطه می خورم که در زمان او نبودم تا او را درک کنم چگونه میتوان این تأخیر را جبران کنم.
و باز به یاد داستان اصحاب افتادم آن زمانی که دور رسول خدا حلقه زده اند و از تجارت دوستشان تعریف ها کردند که او به تجارت رفته و آن چنان سود برده است که خودش و بستگانش و اطرافیانش بهره برده اند، رسول خدا همین طور که سر به زیر داشتند به آرامی فرمودند: البته اگر آن چه دارد در راه خدا انفاق کند از ثواب الهی بهره مند می شود و اگر نه برای حسابرسی باید آماده شود دراین حال رسول خدا سر خود را بلند کردند و نگاه زیبای خود را به اصحاب انداختند و با تبسمی فرمودند آیا می خواهید عملی را به شما بیاموزم که از آن چه شما می گویید پرسودتر و نافع تر باشد؟ همگی مشتاق شدند تا بدانند آن کدام عمل است که چنان پرسود است که از این تجارت پر منفعت تر است.
رسول خدا فرمودند امروز مرد انصاری، آن را انجام داده است و هم اکنون وارد مسجد می شود از او سوال کنید که او امروز چه عملی انجام داده. بناگاه یاران دیدند مردی با لباس های معمولی وارد مسجد شد همگی
به دور او ریختند و گفتند تو امروز چه کرده ای که رسول خدا از آن عمل تو اینچنین تعریف می کنند؟ و از آن به عنوان تجارت پرسود نام می برند؟
مرد انصاری فکری کرد و چیزی به ذهنش نرسید و گفت من کار خاصی نکردم و تنها می دانم که برای گرفتن طلب خود امروز سر موعد رفتم ولی انجام نشد، چون دیدم امروز بهره دنیوی نبرده ام، با خود فکر کردم اکنون کاری کنم تا بهره اخروی ببرم و شنیدم که رسول خدا فرمودند نگاه به چهره امیرالمؤمنین عبادت است لذا در پی امیرالمؤمنین برآمدم و او را یافتمو لحظاتی ایستادم و فقط او را تماشا کردم و اکنون خدمت رسول اکرم رسیدم.
در این هنگام، رسول خدا لبخندی از روی شوق و رضایت زدند و فرمودند ای بنده خدا! تو دنبال کسب دینار و درهم برای خانواده ات رفتی تا آن را بدست آوری اما آن کار از دستت رفت ولی به جای آن نگاه به صورت علی با محبت و اعتقاد به فضل او را انتخاب کردی همانا این کار تو بهتر از آنست که برای تو دنیای پر از طلای سرخ باشد و تو آن ها را در راه خدا انفاق کنی و همچنین در هر نفسی که در این راه کشیدی حق شفاعت هزار گنهکار را داری که خداوند متعال آن ها را در دوزخ به شفاعت تو آزاد کند.(1)
آری، نگاه به چهره امیرالمومنین عبادت، ذکرش عبادت، طاعتش عبادت است.
و من امروز با اشک حسرت از محروم بودن دیدار مولایم به ضریحش خیره می شوم و دردانه های مروارید چشمانم را بابت عذر تقصیر
1) امالی صدوق ص 161؛ بشارت المصطفی 57 بحار الانوار 197٫38
از شرمندگی پرونده ام نثارش می کنم.
نوبتم به سر می آید، نزدیک پنجره های ضریح میشوم، دست بر شبکه های ضریح می رسانم عروة الوثقی را میفشارم، لبانم را بر حلقه های باب جنان می گذارم بوسه برمیچینم و باقی ماندن بر صراط علیّ زمانم و نائب فرزندش را می طلبم.
براستی که هر چه حمد بر این نعمت عظمی کنم کم کرده ام.
الحمد لله الذی جعلنا من متمسکین بولایة امیر المؤمنین علی بنابی طالب و أئمة المعصومین علیهم السلام.
با شوق وصال از رسیدن به محضر حضرت به آرامی از صف دیدار خارج می شوم رو به حضرت می کنم و سلام می دهم.
با دیدن زائرین خارجی، به یاد هدیه هایی که در کیف دارم می افتم که در میان هدیه ها کلمات گهر بار رسول خدا در وصف امیرمؤمنان به زبان انگلیسی نوشته شده بود دختر 25 ساله را می بینم که عشق اهل بیت در صورتش موج می زند هدیه ام را به او نشان می دهم و می گویم تقدیم به شما به عشق امیرالمؤمنین حالش منقلب می شود آن را می گیرد و می بوسد. مرا بغل می کند همدیگر را مانند دو دوست که سال ها به هم علاقه داشتیم در آغوش می گیریم گویی او با دیدن من دوست قدیمی خود را پیدا کرده اشک می ریزد و من را در آغوش می فشارد. او می خواست چیزی بگوید ولی من زبان او را متوجه نمی شدم و تنها می گریستیم، او ابراز محبت و تشکر میکند
از هم خداحافظی کردیم. در گوشه ای از حرم نشستم تا زیارت بخوانم مفاتیح را باز کردم و مشغول خواندن زیارت شدم چشمم به زیارت اباعبدالله بالای سر امیرالمؤمنین افتاد، شنیده بودم که بالای سر امیرالمؤمنین مقام سر مقدس اباعبدالله است. به یکباره تمام غم دنیا بر دلم نشست یعنی زمانی که سر مقدس اباعبدالله را با اسرا وارد کوفه کردند، اسرا را در این حوالی نگه داشتند و سر مقدس به این مقام منتقل شد. درحالی که نمی دانستند قبر شریف امیرالمؤمنین در این جا پنهان است. آری سر مقدسِ پسر را برای پدر به سوغات آوردند این بود اجر امامت چه خون دلی خوردسید الأوصیاء پدر او، و چگونه اجر امامت را گرفت..
مشغول خواندن زیارت بودم که دوستان به سراغم آمدند که کم کم باید برای مشایه به راه بیفتیم به خاطر گرمی هوا از خنکای شب استفاده کردیم تلخی رفتن حرم امیر المؤمنین را شیرینی رسیدن به کربلا جبران می کرد، وداع کردیم و از حرم شریف بیرون آمدیم.
از وادی السلام گذشتیم از جایی که همه مؤمنین آن جا جمع می شوند جمله ارواح مؤمنین آرزو دارند به آن جا برده شوند، فاتحه ای نثار، علما، بزرگان، شهدا خصوصاً شهید ذوالفقاری و همه مدافعان حرم و شهید مجید قربانخوانی،شهید صدرزاده و.. همه مؤمنین کردم و به اذن الهی در مسیر مشایه قرار گرفتیم. علی رغم گرمای روز در شب نسیم خنکی روحمان را صیقل می داد جای شما خالی اولین نوشیدنی در راه مشایه که قسمتمان شد
بعد گرمای روز و خستگی مسیر، یک آب انار بسیار عالی بود اولین نوشیدنی که بعد گرمای روز و خستگی مسیر قسمتمان شد واقعاً بهشتی بود خنک و لذیذ و شیرین. چند لیوان مهمان شدیم جای شما خالی چند لیوان خوردیم نوشیدیم حتی بعضی دوستان بطری ها را هم پر کردند و صاحب موکب باز اصرار به پذیرایی می کرد چند قدمی نرفته بودیم که در مسیر اصلی واقع شدیم، حال و هوای غیرقابل وصفی است، خنکای بال ملائک را حس می کردیم قدم هایی که به این مسیر اضافه می شد قابل شمارش نبود کوچک و بزرگ پیر و ضعیف، مرد و زن و کودک..
مردم با عزمی راسخ برای یاری امام مظلومشان قدم برمی داشتند وبعضی ها با ویلچر یا کالسکه که همراه داشتند همدیگر را کمک می کردند. نگاهم به تابلوی کنار جاده جلب شد فلش زده بود و نوشته بود طریق الحسین،
مرا با خود به حال و هوای جبهه ها برد، نوایی در خاطرم مرور شد هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله هرکه دارد به سرش شوق حسین بسم الله و باز به یاد شهدا و جانبازان 8 سال دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم… جای همگی در طریق الحسین خالی بود
شعر حاج سعید حداد را زمزمه کردم، یاد امام و شهدا دل و می بره کرب و بلا.. به یاد امام و مولایم، رهبر عزیزم، که هر چه داریم در ظل سایه اوست به یاد سید و رهبرم قدم برمی دارم.
موکب های عزا برای پذیرایی از زوار گوی سبقت از هم می ربودند وقتی از پذیرایی ایشان استفاده می کردیم دست بر چشمانشان می گذاشتند و ادای احترام می کردند و می گفتند علی رأسی.. این جا همه چیز برخلاف تمام دنیا بود، درب منازل باز بود و برای هرگونه خدمات آماده بودند، با ورود به منزلشان نه تنها ناراحت نمی شدند بلکه هرچه داشتند با اشتیاق برای آسایش ما در طبق اخلاص می گذاشتند برخلاف تمام دنیا، برای هرگونه خدمتی هیچ مزدی نمی گرفتند، بلکه در دل با اباعبدالله نجوا می کردند و عذر تقصیر می خواستند، بخشش و ایثارشان در هیچ جای عالم نظیر نداشت، در دل می گفتم ایها العراقیون: کرمکم مااله نظیر بالعالم. لطف و کرم شما در عالم بی نظیر استبه واقع،این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست..
با خود فکر می کردم محبین و شیعیان بااخلاص اباعبدالله که این گونه اند حضرت سیدالشهدا، ارباب خوبان، او چگونه است؟
کرم و بخشش او چگونه بود که محبینش این چنین به او اقتدا کرده اند. آری او حتی بعد از شهادت برای ساربان هم، انگشت و انگشتر داد. او برای احیاء دین، اکبر و اصغر داد.. همچنان قدم برمی داشتیم که ساعتی از تاریکی شب گذشت و صاحب منازل، مهمان ها را به مبیت دعوت می کردند ما نمی دانستیم این محبت را چگونه باید پاسخ دهیم آنچنان بزرگوارانه دعوت می کردند که شرمنده محبتشان بودیم. در بین ایشان شخص بزرگواری بود با دشداشه ی بلند مشکی و عرق چین سفید با تواضع
و احترام ایستاده بود
او چنان با احترام زوار را به منزل دعوت می کرد که من از خجالت آب شدم. او آرام ایستاده، سر خود را کمی خم کرده و نگاه به زیر انداخته بود دست بر سینه گذاشته و با گوشه نگاهی ملتمسانه زوار را به خانه اش دعوت می کرد.
خدایا باب خیر و رحمت و برکت را بر ایشان بگشا و ایشان را لبیک گویان در سپاه مهدی فاطمه قرار ده. بعد ساعتی تصمیم گرفتیم در موکبی استراحت کنیم در بنایی ساده و نظیف، صاحب موکب به همراه خانواده اش، مشغول پذیرایی و شام دادن بودند بعد از جمع شدن سفره نزدشان رفتم تا گپ و گفتی بزنیم. دست وپا شکسته متوجه کلامشان میشدم
از مهمان نوازی ایشان تشکر کردم و ایشان در پاسخ گفتند هر چههست به برکت ابوسجاد، اباعبدالله الحسین است که امیدواریم ایشان بپذیرند.
در مورد هزینه ای که کردند پرسیدم که چگونه این همه هزینه می کنید؟ ایشان نگاهی به لیوان آبی که روبرویمان بود انداخت و به آن لیوان آب اشاره کرد و سه بار قسم خورد و فرمود والله والله والله که اگر یک لیوان آب برای اباعبدالله خرج کنم اباعبدالله چندین برابر جبران می کند..
راستی که این خیر و برکت را از خیلی از موکب داران شنیده بودم ولی آنان نه برای برکت مال بلکه با عشق از جان و مال می گذشتند و برکت آن مال، محصول عملشان بود و چه زیبا خداوند می فرماید مثل الذین ینفقون أموالهم فی سبیل الله کمثل حبةٍ أنبتت سبع سنابل فی کل سنبلةٍ مائة حبةٍ
والله یضاعف لمن یشاء والله واسعٌ علیمٌ
مثَل آنان که در راه خدا انفاق می کنند مانند دانه ای است که هفت خوشه برویانند، در هر خوشه ای 100 دانه باشد و خداوند برای هر که بخواهد چند برابر می کند و خداوند بسیار عطا کننده و داناست و این آیات گویی در طریق الحسین مضاعفِ بر مضاعف بود و چندین برابر دیده می شد.
گویا انقاق به عشق اهل بیت امتیاز طلایی داشت.
بعد از گفتگو با عزیزان عراقی استراحت کردیم و طلوع آفتاب در مسیر رسیدن به خورشید قدم نهادیم.
چای عراقی و استکان های کمر باریک که روی هم چیده شده بودند توجهمان را جلب کرد به طرف آن رفتیم صاحب موکب کتری را از رویزغال برداشت و برایمان یک چای عراقی ریخت. جای همگی خالی چقدر دلچسب و گوارا بود. یک استکان چای که از نصف استکان شکر و نصف استکان چای خوش رنگ عراقی تشکیل شده بود
به راستی که آن چای عراقی را با هیچ نوشیدنی ای در عالم عوض نمی کنم
شهد شکر چای عراقی چون مُشک در گلستان عشق معطر بود
به راستی که خوش گفت:
شکر و چای نجفم آرزوست، باز هوای نجفم آرزوست..
کنار چای عراقی بانوانی بودند که تنور هایشان را در مشایه قرار داده بودند و با دست های پرمهر خودشان برای زائران اباعبدالله نان داغ تازه
می پختند و تعارف می کردند بعد از خوردن صبحانه بهشتی در مشایه به راهمان ادامه دادیم موکب ها کنار هم ، کنار هم دعوت به پذیرایی می کردند با نوشیدنی های مختلف و غذاهای متنوع، میوه و بستنی و زولبیا و بامیه..
با گذشت ساعتی از روز هوا گرم تر شد و لبها تشنه ی آب. موکب ها آب های خنک به دست زوار میرساندند و نمیگذاشتند تشنگی ایشان را آزار دهد، ای موکب داران کجا بودید که فرزندان و اسرای آل البیت را سیراب کنید. ای وای از روزی که اطفال را از این صحرا به آن صحرا گرسنه و تشنه می کشیدند. من چگونه آب بنوشم. شدت آفتاب بیشتر شد هوا خیلی گرم بود آبی برداشتم و بر لب گذاشتم احساس می کردم از زیر چادر قطرات عرق روی بدنم غلتان هستند و با خود دنیایی حرف از اسرای کربلا دارندیاد اولاد فاطمه افتادم نمی توانستم بنوشم درحالیکه رقیه و سکینه تشنه هستند، علی اصغر تشنه، آه رباب و ام کلثوم تشنه و من سیراب باشم.
گویی در این بیابان صدای عقیله ی بنی هاشم را می شنیدم:
پس از تو آب اگر خوردم از این چشمان ترخوردم
گلی هستم که از هر شش جهت به خار برخوردم
برای دلخوشی دختران نیمه جانت بود
دراین یکسال واندی لقمه نانی هم اگر خوردم
منی که سایه ام را مردم کوچه نمی دیدند
منی که شش برادر داشتم, حالانظرخوردم
به نان کوچه و خرمای مردم لب نزد زینب
میان کوفه هر چه خوردم از دست پدرخوردم
قطرات اشک از گوشه چشمانم جاری شد بغض گلویم را می فشرد به سختی جرعه ای آب نوشیدم و سلام بر حسین دادم آری این جا هر قدمش به یاد عقیله بنی هاشم و فرزندان اباعبدلله می افتی. ولی اینجا هرگاه تشنه می شدی آب بود انواع نوشیدنی بود این جا هرگاه گرسنه می شدی طعام بود جانم فدای فاطمه و اولاد فاطمه جانم فدای شهید غرق به خون کربلا، آری، تمام آب های زمین مهریه ی مادر تشنه لبان بود درحالی که پسر او تشنه جان داد. همچنان قدم برمی داشتیم که بعد از ساعتی به دوستان گفتم جایی بنشینیم و قدری استراحت کنیم جلوتر چند تا صندلی سبز برای زائرین گذاشته بودند که خالی بود به همدیگر اشاره کردیم و به طرف آن صندلی ها رفتیم کوله را از دوش برداشتیم و نشستیم خدایا حسین با دل ما چه می کندو او همراه همیشگی من در این سفر است، باز به یاد خسته دلان کربلا افتادم این جا هر گوشه اش جای پای کاروان اسرا است این جا هر چه کنی به یاد حسین غریب می افتی که امروز تو را مهمان کرده. کمی پایم خسته و سنگین شده بود ولی نه از خار مغیلان خبری بود و نه از بند اسارت ونه از تاول های ورآمده ونه زخم های خونین. به راستی اگر چند زن و بچه و چند طفل دربندی باشند، چگونه می توانند قدم بردارند که کودکان آسیب نبینند درحالی که اسیر دشمن بی رحم هستند نمی توان مجسم کرد که چگونه وچه غریبانه قدم برداشتند و چه مصیبتی را متحمل شدند.
کوله ام را از دوشم برداشتم، دستم را آزاد کردم و روسری ام را مرتب
کردم، روسری ام در زیر چادر سُر خورده بود و احتیاج داشتم آن را مرتب کنم. چادر به صورت کشیدم و روسری ام را صاف کردم و گیره ام را بستم و شگفت زده متوجه دستان بسته ی آل الله، به فکر فرو رفتم..
این بار متوجه شدم که چقدر انسان به دستانش نیاز دارد دستانم باز بود و راحت حجابم را محکم کردم ای وای از دل عمه جانم، خدایا نمی دانم بر او چه گذشت اگر دستانش بسته باشد چگونه چادر به صورت بکشد آیا کسی می داند بر او چه گذشت؟
آیا کسی از درد دل او خبر دارد؟
اگر دست انسان بسته باشد چگونه در کوچه و خیابان و در منظر عام خود را حفظ کند چادری که بر اثر قدم برداشتن جابجا می شود. حجابیکه با داشتن کوله و کیف تکان میخورد و با غل و زنجیر عقب می رود، نه نمی توانم باور کنم..
ای کاش همه روضه ها دروغ بود ای کاش نمی آمدم و حس نمیکردم..
سایه دخت علی را زن همسایه ندید..
خدا کند حکایت غل و زنجیر دروغ باشد خدا کند کسی به خاندان نبوت نگاه نینداخته و نزدیک نشده باشد. همه مصیبت همین است و بس.
آنجا که حضرت سجاد فرمود: شهادت افتخار ماست ولی اسارت.. با دستان باز و سالم چادرم را مرتب کردم..
انسان در این سفر پرمعنا می فهمد که واقعاً کمترین احتیاجات که برایمان عادی شده عجب نعمت های بزرگی هستند که آن نعمت ها از بهترین های عالم سلب شد.. به مسیر ادامه دادیم و آفتاب صورتمان را نوازش می داد تصمیم گرفتیم سرپناهی بجوییم و در موکبی استراحت کنیم وارد موکب عراقیون عزیز شدیم، جای محفوظ برای خانم ها پیدا کردیم کوله ام را زمین گذاشتم با دوست عزیزم روی زمین نشستیم و هر دو از ته دل آخیش جانانه گفتیم سریع دست بردیم تا روسری و چادر را از سر برداریم بلکه چقدر خانم ها احتیاج دارند بعد از مدتی که حجاب داشته اند آن را از سر بردارند و سرشان هوا بخورد این جا فهمیدم که چه نعمتی نصیبم شده و کجا مردان چنین درک کنند که آل البیت چه کشیده اند. زنان مؤمن باید به زیارت بیایند تا بدانند اهل بیت رسول خدا چه کشیده اند و آن گوهر معرفت را به سوغات برای فرزندان هدیه برند. آخ که چقدر به این استراحتو برداشتن حجاب احتیاج داشتیم گویی زنده شدیم و جان تازه گرفتیم.
گویا نسیم و باد خنک کولر ها از بهشت صورتمان را نوازش می داد خنکی آن روح انسان را تازه می کرد چقدر دلچسب است مکانی که عراقیان و صاحب موکب ها برای زائرین مهیا می کنند تا از سایه و خنکی آن استفاده کنند. یادم می آید که در کتاب مقتل خواندم در سفر اسرا به شام که این بانوان و فرزندان به سایه ای پناه می بردند آنان را با تازیانه دور می ساختند. هر جا که اطفال به خیمه ها یا سایه شترها رو می آوردند با نیزه ای روبرو می شدند.
آری، حقیقت است که رنگ چهره هایشان از شدت آفتاب و سوز
شب ها برگشته بود.
عمه جان! هر جا به سایه ای پناه می برم یاد مظلومیت شما آزارم می دهد یابن نرجس ای پسر فاطمه کجایی؟ ای آرامش دل داغدیده زهرا!
آفتاب در وسط آسمان پدیدار شد. طنین اذان همه جا را پر کرد زائرین ابا عبدالله برای اقامه نماز آماده شدند. زائرین از هر ملیتی کنار هم ایستادند مؤذن بانگ برداشت الله اکبر الله اکبر، آری! خداوند بزرگ تر است از آن است که بتوان وصفش کرد بلندمرتبه و عظیم الشأن اوست.
مؤذن بانگ برداشت أشهد أن لا إله إلا الله، شهادت می دهم به همان شهادتی که عقیله عرب فرمود: به این که نیست خدایی جز الله، دوست داشتم فریاد زنم من مسلمان شده دست عقیله عربم. نوایی در گوشم زمزمه شدهمان صدایی که اباعبدالله در صحرای عرفات، در منای عشق، درحالیکه اشک می ریخت با تمام جان زمزمه کرد و با تمام اعضا و جوارح مطهرش شهادت داد. آنجا که حسین فاطمه با فرزندان و نور دیده اش ایستاد و من نیز با شهادت سید الشهدا، شهادت می دهم يا اِلهي بِحَقيقَةِ ايماني و عَقد عَزَماتِ یَقینی.. با رشته های ديد نور نگاهم و خطوط صفحه پيشانيم، شهادت میدهم با منفذهای راههای تنفسم. شهادت به یگانگی تو میدهم با راههای پرده گوشم.. و حركتهای تلفظ زبانم و محل پيوست كام دهانم و آرواره ام و محل بيرون آمدن دندانهايم و محل چشيدن خوراک و
آشاميدنی هايم و رشته و عصب مغز سرم..
شهادت میدهم با حلق متصل به رگهای گردنم و آنچه در برگرفته آن را قفسه سينه ام و رشته های رگ قلبم و شاهرگ پرده دلم و پاره های گوشه و كنار جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهای دنده ام و سربندهای استخوانم و انقباض عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم..
شهادت میدهم با گوشتم، خونم، موهایم، پوستم، عصبم، ساقم، استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينها بافته شده از دوران شيرخوارگيم.. شهادت می دهم به یگانگی پروردگار و اینک ما در طریق الحسین از عمق جان میگوییم
اشهد ان لااله الا الله، جل جلاله
و در این مکان ملکوتی شاکر نعمت او هستیم.
و به یاد آخرین سجده ی شکر اباعبدالله در قتلگاه که هرگز از آن سجده سر برنداشت. می گوییم اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لکعلي مصابهم.
ومن چگونه بر بلای او صبر کنم تنها به این توجه می کنم که او راضی به این بلا بود و بس و من راضی به رضای اویم.
مؤذن بانگ برداشت أشهد أن محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با تمام وجود و اعضا و جوارحم شهادت می دهم که رسول خاتم محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم رسول اوست و این حسین همان سبط اوست که او را در روشنایی روز و در ملاء عام سربریدند.
ندای أشهد أنّ امیرالمؤمنین علیاً ولی الله همه جا طنین انداز شد.
در و دیوار این شهر عدالت علی را حس کرده بود و شهادت به امامت او و اولاد طاهرینش داده بود، گویی تمام ریگ های بیابان می خواستند ضجه زنند و گریبان چاک کنند کین کشته فتاده به هامون حسین توست این صید دست وپا زده در خون حسین توست.
حی علی الصلاة، او بود که نماز را زنده کرد
حی علی الفلاح، مؤمنان به نور او رستگار شدند
حی علی خیر العمل، بهترین عمل ولایت اوست نیکی به فاطمه و اولاد اوست. الله اکبر، لا اله الا الله معبودی جز او نیست که باب رحمتش و به پهنای گیتی است.
با حسین نماز خواندیم و دعا برای ظهور تنها بازمانده از خاندان طهارت کردیم بعد سفره اطعام برای زوار پهن شد و مهمانِ خوان کرم اهل بیت و محبین حقیقی او بودیم بعد از آن تا زوال خورشید صبر کردیم.
گرمای هوا که افتاد دل به جاده زدیم و به راه دادیم هرچه می گذشت جمعیت مشایه بیشتر می شد قطره هایی که به دریا می پیوستند رفته رفته بیشتر می شدند نگاه می انداختی از هر قوم و نژاد شرکت داشتند و از زیبایی های مختص این مسیر بود که سیاه و سرخ و سفید، عرب و عجم .. دوشادوش هم در حرکت بودند
اینجا کسی که بیشتر ایثار می کرد مورد غبطه دیگران بود اینجا نه کسی به نژادش می بالید و نه به مال و اموالش اینجا با دنیای بیرون متفاوت
بود ارزش ها و معیارها، الهی بودو آیه ی إن أکرمکم عند الله أتقاکم آن جا معنا می گرفت
ما نیز همراه دوستان تنها برای یک هدف در طریق الحسین قدم برمی داشتیم به یاد سبک بالان که این مسیر را مهیا کردند و عاشقانه پر کشیدند به یاد سردار دل ها حاج قاسم و ابو مهندس المهدی به یاد مدافعان حرم شهید حجتی مجید قربانخانی همه زینبیون و فاطمیون.
بازهم پذیرایی دوستان عراقی توجهمان را جلب کرد که با چه عشق و ارادتی بزرگ قوم و عشیره ایستاده و خودش برای پذیرایی زوار را دعوت می کند، از رخسار او پیداست که بزرگ خاندان قبیله است. چقدر من به چنین اخلاص و ارادتی غبطه می خورم.
به دوست عزیزم گفتم می بینی که اینان چه ارادتی به اباعبدالله دارند و او گفت بله غیرقابل توصیف است، من نیز از دوستم شنیدم که سال گذشته همراه یک کاروان بزرگ به کربلا آمده بود و در مشایه قدم برمی داشت که چنین شخص بزرگواری با محاسن سپید و قد بلند و چفیه ی سفید و دشداشه ی مشکی در وسط جاده جلوی راه را گرفت و دعوت به منزل کرد و گفت امشب را در منزل ما استراحت کنید و صبح به راه بیفتید، زوار که می خواستند قبل از اربعین خود را به کربلا برسانند عذرخواهی و تشکر کردند ولی او دست ایشان را گرفت و اصرار کرد ایشان دلایل خود را تکرار کردند پیرمرد بزرگ عشیره، درخواست خود را تکرار کرد. صاحب کاروان
گفت سید اصلاً تعداد ما زیاد است و در یک منزل جا نمی شویم او گفت من بزرگ قبیله هستم و همه شما را در خانه های عشیره ام جان می دهم و باز مسئول کاروان گفت ما زمان نداریم میخوایم به کربلا برسیم که ناگاه دیدیم پیرمرد بزرگ عشیره در وسط جاده خوابید و گفت یا به منزل من می آیید یا برای رفتن از روی بدن من گام بر می دارید همه کاروان هاج و ماج مانده بودند و اشک از چشمانشان سرازیر شد او را در آغوش کشیدند و دست و سینه اش را بوسیدند و همراه او به خانه اش رفتند.
دوست دیگرم گفت: آری! مهمان نوازی ایشان در عالم بی نظیر است من هم از دوستان شنیدم که یکی از میزبانان عراقی به مشایه آمد تا عده ای مهمان را از جاده به منزل خود ببرد بعد ساعتی عده ای را همراه کرد و سوار بر ماشین به منزل رفتند.
او می گفت ما وقتی به خانه او رفتیم خانه ای کوچک و محقری داشت. ولی او برایمان سفره ای شاهانه انداخت که انواع خوراکی ها وطعام ها در آن بود ما را به غذا دعوت کردند و خود در گوشه ای ایستادند، ما از آن ها خواستیم تا باما هم غذا شوند ولی قبول نکردند و گفتند ما رسم نداریم با مهمان غذا بخوریم تا او غذایش را تمام کند
که بعد متوجه شدیم که ایشان از باقی مانده ی غذای زوار استفاده می کنند که اگر باقی مانده باشد از آن می خورند.
ما بسیار شرمسار این رفتار کریمانه بودیم و برایمان سخت بود که
این چنین غذا بخوریم، همین طور که مشغول غذا بودیم نگاهی به خانه ی کوچک و اتاق های کاهگلی انداختیم و نگاهی به سفره شاهانه، به دوستم که عراقی بلد بود گفتم همچین سفره ای شاهانه و به این گستردگی با چنین منزلی برایمان عجیب است از آن ها بپرس که حکایت چیست و حکمتش چیست؟ او گفت: بعد از جمع شدن سفره، همراه صاحب خانه به حیاط رفتم سر صحبت را باز کردم و تشکر کردم و حکمت این سفره را پرسیدم، دیدم لبخندی که حاکی از حکایتی عشق بی پایانی داشت بر لبانش نشست، نگاه به زیر انداخت که متوجه شدم او از گفتن اکراه دارد ولی از او خواستم تا رمزش را بیان کند، با مِن و مِن کردن کم کم زبان گشود که ما به عشق ابوسجاد در طول سال هر چه به دست می آوریم نیمی از آن را برای ایام اربعین کنار می گذاریم یعنی هر روز هر چه به دست می آوریم نیمی از آن را کنار میگذاریم. مثلاً از زراعت هر چیزی که بتوان نگه داشت بسته بندی می کنیم و نگه می داریم و اگر نتوان مقدار هزینه آن را کنار می گذاریم تا بتوانیم در این چند روز شرمنده ی مهمانان ابوسجاد نباشیم و پذیرایی کنیم من با شنیدن این حکایت در فکر فرو رفتم و عشقی که ایشان به اباعبداللهدارند و همه روزشان را در سال به فکر امام حسین علیه السلام هستند غبطه خوردم و به یاد حکایتی دیگر از هزاران عشق بازی عراقیان افتادم که نزدیک اربعین بین محبین اباعبدالله دهن به دهن گشت.
حکایتی از میزبانی که عده ای از زوار را به خانه می برد و از زوار پذیرایی مفصلی می کند طعام لذیذ واستراحت وماساژ و بعد مدتی ناگاه دیدیم صدایی از بیرون بلند شد و صاحب خانه سراسیمه از منزل خارج شد و نزاعی شدید درگرفت. قضیه بالا می گیرد و میهمانان بلند شدند که از اتاق خارج شوند ولی پسر صاحب خانه گفت بنشینید چیزی نیست. بعد از مدتی که میزبان به اتاق آمد زوار پرسیدند چه شده؟ گفت مهم نیست و از سر رها کرد. میهمانان دوباره پرسیدند واو امتناع می کرد زوار گفتند اگر آمدن ما شما را به زحمت انداخته مرخص شویم،او به سخن درآمد و گفت ایشان همسایه من است وقتی دید که من شما را به خانه آوردم به من گفت:
من دو شب است که نتوانستم زوار به خانه بیاورم. تو امشب مهمانانت را به من بده من از سر خون پسرت می گذرم و ادامه داد در واقع جریان این است که پسر من سال گذشته با پسر او بازی می کرد که در حین بازی پسرمن فرزند او را هل داد و سرش به زمین خورد همان جا تمام کرد و از پارسال پسرم در زندان است. تا حال، هر چه کردیم راضی نشدند و قصاص می خواهند و حالا وقتی دید من مهمان آورده ام او گفت بیا مهمانانت را به من بده تا من از سر خون پسرت بگذرم و من نمی خواستم که افتخار نوکری ارباب را از دست بدهم. میهمانان گفتند ما که در منزل توغذا خوردیم و پذیرایی شدیم اجازه بده منزل او رویم ولی صاحبخانه ناراحت شد و اجازه نداد...
هر چه فکر کنی با عقل و فهم سازگار نیست تمام محاسبات عالم در
این وادی به هم خورده و معکوس است مثل اینکه همیشه برای انسان نگه داشتن جان و مال معقول است و این جا، دادن آن افتخار است.
حسین علیه السلام ضرب و جمع و تفریق های عالم را به هم ریخته است و به ما آموخت، اگر همه دنیا به تو پشت کرد و تو منهای دنیا بودی اما با خدا بودی، همه دنیا و آخرت را بُرده ای، اگر تنها برای خداوند قدم برداری..
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.
با بلند شدن صدای اذان مغرب از مؤذنه ها، به نزدیک ترین موکب که نام حضرت زینب سلام الله علیها داشت رفتیم این بار مهمان ایران عزیزمان بودیم با بچه های با صفای مشهد. در همان جا نماز را اقامه کردیم و بعد از نماز از ذکر مصیبت بهره بردیم گویی این بار ذکر مصیبت ها بیشتر به جانم می نشست با ذکر مصیبت ها دوست دارم روح از بدنم مفارقت کند و برای غم اهل بیت جان دهم، نوای حاج حسین طاهری با همان آرامش در گوشم طنین انداز شد:
هرچقدم گریه کنم سیر نمی شم،
من چجوری از غم دل تو سیر نمی شم حسین جانمحلالم کن، اگه واسه غم تو نمردم حلالم کن اگه کم برای تو غصه خوردم، حلالم کن..
انگار این حال همه ی زوار بود
همه زوار با اشک های روان این نوا را زمزمه می کردند
یه عالمه گریه به روضه بدهکارم
تا خوب نشه زخمات دست برنمی دارم
بذار حالا حالا نوکر شما باشم
لحظه ی مرگم تو خاک کربلا باشم
بَده که پیش تو موی سرم سفید نشه
بده که نوکرت بمیره و شهید نشه..
آه که چه وقت جگرهای سوخته آرام گیرد و مرهم گذاشته شود.
مقداری آن جا استراحت کردیم و دوباره کنار عمودها براه افتادیم مقصد آن عمود ها بهشت بود و شمارش آن ها ما را، در بی صبری و رسیدن به یار بی تاب تر می کرد.
هر قدم به جمعیت مشایه افزوده می شد، چه غوغایی بود،
با دیدن صحنه های شگفت انگیز، نواها یکی پس از دیگری در ذهنم تداعی میشد
به یاد دوستان می خواندم
قدم قدم پای علم ان شاءالله اربعین میام سمت حرم، با مدد شاه کرم..
ناگاه دیدم پیرمردی که آرام آرام، عصا زنان گام بر می داشت درحالیکه از کنار چشمانش اشک فراغ جاری بود و در هر قدم حبیبی حسین
می گفت و قدم بر می داشت. عاقله مردی که مادر پیرش را با پیراهن سبز گل گلی بر دوش می کشید و هر از گاهی دست پینه بسته و چروکیده مادرش را آرام به لبانش نزدیک می کرد و می بوسید و زیر لب چیزی می گفت، جوانی که همراه همسر و فرزندان قد و نیم قد همراه کالسکه حرکت می کند و انگار نه انگار سختی مسیر را حس می کند مردی که پایش از زانو قطع بود و خود را به کمک دستانش از زمین بلند می کرد و در آرزوی رسیدن به یار خود را به جلو می افکند.
عجب شگفتی هایی، چه شور و حالی، از صحنه های به یاد ماندنی، خانمی است که فرزند مریضش را با برانکارد به این مسیر رسانده بود. خدایا زبان قاصر از توصیف است جوانی که دو دستش قطع بود و بدون داشتن دست در این مسیر به تنهایی گام برمیداشت و از جبینش عرق می ریخت. با نزدیک شدن به موکبی، دختر بچه کوچکی به او اشاره کرد به اینجا بیا. دخترک با دستمال کوچک، عرق از چهره اش ربود و لیوان آبی بر لبانش گذارد.
پیرمردی که دستانش از مچ قطع بود، درحالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، شلنگ آب را به سختی در میان مچ دستانش نگه داشته بود تا هر زائری از خنکی آب آن استفاده کند این جا هر دل آماده ای با هر توانی لبیک گویان، ندای داعی الله را اجابت کرده است .
و هر طور که بود خود را به مقصد رسانده بود. نوای حسین حسین از بلندگوی موکب ها به گوش می رسید دراین میان چقدر زیبا بود موکبی که باتجهیزات کامل برای زوار طعام آماده می کردند و در حین طبخ، روضه
می شنید و سینه زنی می کرد و با عشق به حسین غذا آماده می کرد.
کمی جلوتر از دست عاقله مردی آب گرفتم که کنار دیگ بزرگی نشسته بود که یخ های شناور در آن غلطان بودند.آن عاقله مرد، زار زار برای حسین می گریست و به دست زوار آب می داد. یا پدر روشن دلی که دستانش در دست دختر نوجوانش بود و با نور دل طی طریق می کرد. بارالها! اینان حتی بدون چشم و دست و پا در این بیابان به سوی نور تو در حرکتند.چشمانشان به یک نقطه خیره است وعاشقانه طی طریق می کنند و از حال خود بی خبرند.
بارالها! این چه شورش است و چه غوغایی است این چه رستخیز عظیم است و چه قیامتی است، گویی ملائک با شگفتی سر از سجود برداشته و به تماشای زوار اباعبدالله نشسته اند بر ایشان غبطه می خورند و با دیدن این همه عشق و ایثار اشک حسرت می ریزند و حکمت خلقت انسان را دراین صحرا نظارگرند.
گویا از گفته خود شرم دارند که لب به اعتراض گشودند به اینکه آفریده تو در زمین فساد میکند کسانی که یفسد فیها ویسفک الدماء هستند و حال دریافته اند فرموده پروردگار متعال را: انی اعلم ما لاتعلمون و به نظاره نشستنند، شأن و مقام آدمیت را .
غبطه می خورند که چقدر تسبیح و تحمید شان دربرابر این عظمت کوچک است و دست دعا برای استغفار زوار به آسمان بلند کردند. گویا ملائک برهم سبقت گیرند که خاک پای قدسیان را بربایند تا وسیله تقرب وشفاعتشان و جبران تقصراتشان باشد.
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است گر خواندمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عالم که نامش محرم است
از عرش الهی ملائک فوج فوج بر زمین فرود آیند و با بال های خود صورت زوار را نوازش کنند و اشک هایی که برای ارباب می ریزند به سوغات برای هم برند و همراه زوار سر غم به زانو گیرند و برای کشته ی اشک ها بگریند و بگریند و ..
در بارگاه قدس که جای ملال نیست، سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است.
از پیاده روی ما ساعتی گذشت از خنکای شب بیشتر استفاده کردیم و بیشتر طی مسیر کردیم تا جایی که خسته ی راه شدیم موکبی برای خواب پیدا کردیم موکب بزرگ و باصفایی بود البته به سختی جا پیدا کردیم بالش ها و پتوها استفاده شده بود، از وسایلمان استفاده کردیم و زیر سر گذاشتیم
خوابیدیم با آهِ در سینه مانده به یاد اسرای کربلا و کودکانی که برای خوابیدن، خاکها و سنگهای بیابان بالش و بسترشان بود، وای از دل زینب و رقیه و ام کلثوم و رباب.
همچنان به یاد اسرا بودم که از خستگی هوش از سرم رفت با صدای اذان بیدار شدم. همدیگر را بیدار کردیم و نماز صبح خواندیم بعد از نماز هم تا ساعتی خوابیدیم وقتی بیدار شدیم دیدیم بیشتر زوار حرکت کرده اند. جای شما خالی از موکب های ایرانیِ آن جا، چای گرفتیم و با نان وپنیرخوردیم واقعاً یک لیوان چای خوش مزه روضه، انسان را سرحال و زنده
می کند و اینک در این زمانه نه تنها به یاد کربلا و آل الله هستیم بلکه در این مسیر به یاد همه ستمدیدگان عالم علی الخصوص مردم مظلوم و بی پناه غزه که در گرسنگی تشنگی به سر می برند دعا می کنیم.
حالا یک چیز بعد چند روز مشایه و هوای گرم می چسبید و آن هم یک دوش آب گرم بود تا حالا نمی دانستم که حمام کردن چه نعمت بزرگی است و قدردان آن نبودم. نمی دانستم بعد از چند روز، چادر به سر داشتن و نشستن غبار بر سر و روی انسان، دوش آب گرم حیات می بخشد .
به یاد آل الله که صبحشان را بدون استراحت وخواب شب آغاز می کردند در حالیکه شب از وحشت، خواب به چشم نداشتند نه آبی داشتند که بیاشامند و به صورت زنند، نه طعامی که بتوان قوّت جان گیرند، چه رسد که بخواهند استحمام کنند
اهل بیت ، منزل ها را طی کرده اند از این بیابان به آن بیابان
بمیرم که نه سرپناهی داشتند تا لحظه ای چادر از سر بردارند و نه آرامشی تا لحظه ای دلهره ایشان کم گردد و من این جا زائر کوی حسینم نه تشنه و گرسنه و نه خسته و هلاک از بی خوابی. این جا احتیاجاتِ عادی روزمره ام برطرف می شود و بر این نعمات بزرگ، خداوند متعال را شاکرم و عاشق تر از گذشته برای حسین و زینب قدم برمی دارم .
با راهنمایی صاحب موکب دانستیم حمام ها کنار سرویس ها بنا شده با خوشحالی دوستانم را خبر کردم وسایل را برداشتیم و از حمام ها استفاده کردیم شاید باورتان نشود وقتی آب دوش حمام روی سرم ریخت احساسکردم، حیات دوباره من دادند. خنکای چشمه ی بهشتی بود، واقعاً قدردان
این نعمت بزرگ نبودم. با مرتب کردن وسایل دوباره در مسیر عشق گام نهادیم و سعی داشتیم تا قبل از روز اربعین خود را به کعبه ی احرار قبله ی عشاق برسانیم. تقریباً دوسوم راه را آمده بودیم اگر یک کم بیشتر همت می کردیم می توانستیم شب را به کربلا برسیم.
همچنان کنار دیگر عشاق، بانوای حسین حسین قدم برداشتیم مسیر طولانی، برایمان کوتاه شد بالاخره ساعتی پس از مغرب به عمود 1400 رسیدیم چه حال وهوایی بود چه شور و شوقی برای همه زوار بود هر کس هر طور بود خود را به کربلا رسانده بود بزرگ و کوچک سوار یا پیاده با پای خسته یا تاول زده که فقط از چند روز پیاده روی صدمه دیده بود .
به ورودی شهر کربلا رسیدیم به خاطر ازدحام جمعیت، خادمین مردم را قسمت قسمت، وارد شهر می کردند به دنبال جمعیت از خیابان ها گذر کردیم چند خیابان گذشتیم از چند میدان گذر کردیم تا به خیابان وسیعی رسیدیم و از آن پیچیدیم که ناگهان چشمانمان به گنبد درخشنده و نورانی اباعبدالله افتاد، با افتادن عکس گنبد در چشمانم، بی اختیار اشک از دیدگانم جاری شد و دست بر سینه نهادم و بعد از آن همه انتظار از ته دل و با عشق و محبت به او سلام دادم:
السلام علیک یا اباعبدالله، سلام بر تو از طرف همه عاشقان تو این بار از نزدیک سلام می دهم. رسیدن به معشوق، در باورم نمی گنجد.
به یاد روزهایی که از پشت پنجره ی اتاقم رو به حرم می ایستادم و از
دور سلام می دادم و زیر لب زمزمه می کردم به تو از دور سلام، به سلیمان جهان از طرف مور سلام سلام بر شاه جهان سلام بر ارباب بی کفنم. شنیدم که با رسیدن زوار به کربلا ملائک به استقبالشان می آیند نبی اکرم صلوات الله علیه و آله، مادر داغ دار کربلا به استقبالمان می آیند و خوش آمد می گویند. سلام بر حضرت صدیقه طاهره مادر پهلو شکسته، سلام بر رسول اکرم سلام بر أمیرالمؤمنین و فرزندان پاکش سلام خدا بر خاندان عصمت و طهارت. با دیدن گنبد نورانی و زیبای اباعبدالله هر چشمی چشمه ای می شود و از عمق جان می جوشد
آن گنبد درخشان، چراغ و مشعل هدایت بود و مناره های بلندش،پرچم توحید بود.
همراه دوستان که هرکدام با دیدن گنبد زیبای شاه جهان اشک شوق وصل می ریختند، کناری رفتیم تا در زمان خلوتی وارد حرم شویم، از همان جا زیارت مختصری خواندیم و رو به سمت علقمه کردیم که ناگاه بارگاه ساقی کربلا در چشمانمان نقش بست. اینجا، ماه و خورشید، در یک زمان طلوع کرده بودند. خدایا خورشید و ماه را به یک جا ندیده ام. مگر می شود خورشید و ماه با هم بدرخشند. السلام علیک یا عمی العباس السلام علیک یا ساقی العطاشی. عمو جانم چقدر دلتنگت بودم جانم به فدایت.
دوست دارم به خاک پایت بیفتم و زار زار بگریم ای شیر مرد ام البنین. یالیتنی کنت معکم.
آرام آرام از ازدحام و جمعیت جدا شدیم و موکبی پیدا کردیم ساعتی
استراحت کردیم و بعد از زمان ساعتِ خوابِ زوار، استفاده کردیم راهی حرم شدیم می دانستیم زیارت اباعبدالله با لباس خاکی و بدون غسل زیارت است. من به فدای اهل بیتی که بعد از 40 روز با بدن های زخمی و چهره های آفتاب سوخته و بدنی با آثار تازیانه و لبانی تشنه و تنی بی رمق به زیارت ساکن کربلا آمدند.
ابتدا به سمت حرم اباالفضل العباس رفتیم و از بازرسی هایی که هنوز شلوغ بود گذشتیم وارد حرم شدیم و بالاخره داخل حرم رسیدیم به دیوار حرم دست کشیدم لمس کردم گویی باهم آشنایی قدیمی بودیم دستم را بر چشمانم کشیدم و درب و دیوار حرم را بوسیدم، مرحبا به ام البنین. پرچمت بالا که چنین اولادی تربیت کردی، سلام خدا بر ام البنین و فرزندانش.
عمو جان! می شود همیشه در کنارت باشم؟ می شود رهایم نکنی؟
بعد از خواندن زیارت حضرت اباالفضل العباس، به طرف حرم اباعبدالله براه افتادیم از علمدار اباعبدالله کسب اجازه برای ورود به حرم سیدالشهدا خواستیم و با عنایت او در بین الحرمین قدم گذاشتیم با قدم گذاشتن در بین الحرمین حس غریبی دست می دهد. وای خدایا این جا کجاست؟ اینجا بهشت روی زمین است.
دیگر چه آرزویی می توان داشت، زمینِ این جا، عرش خداست که
ملائک بیشماری نزول و عروج دارند. این جا همان مهبط ملائک استکه سیدالشهدا و فرزندان و اصحابش عروج کرده اند. این جا همان جاست که حسین با چهره ای خونین و قلبی پاره از تیرها به نیزه اش تکیه داد و تمام قوتش را در زانوانش انداخت و ایستاد و ندا داد: هل من ناصرٍ ینصرنی، با شنیدن ندای او، آزادگان عالم، بی قرار معشوق دل در گرو او نهادند و در این مکان ندایش را اجابت کردند
این جا کعبه ی احرار و آزادگان است این جا قبله گاه مؤمنین است این جا محل عروج بندگان مخلص خداست این جا آزادگان، لبیک گویان، ندای حضرت داعی الله را اجابت کرده و حرم را با صدایشان پر نموده اند که از عمق جان می گویند لبیک یا حسین.. لبیک یا حسین و این بار نوبت ما رسیده است که پاسخ به ندای داعی الله گوییم.
بار خدایا! بار الها اینان همان لبیک گویان توحید تو اند که گرداگرد کعبه چرخیده اند و اکنون ندای ولی تو را اجابت کرده اند لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک، بار الها! ایشان را لبیک گویان در رکاب مهدی فاطمه ات قرارداده و امام زمانمان را برسان.
حال وهوای بین الحرمین غیرقابل وصف است به یاد اشعار وصف بین الحرمین افتادم که هرگاه میشنیدم وجودم سراسر شور و شعف میشد در آن هنگام شعری که از حاج حسن خلج شنیدم بر لبم جاری شد
دو خورشید طلایی که دوتا پرچم سرخ است نمادش
به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند
شب و روز دل گم شدگان را چو قیامت بیارند،دو سر سفره ی ارباب
نشانند، چه بزمی است در این سفره که یک سوی بود جنت الارباببود سوی دگر جنت العباس، دراین بین چه بین الحرمینی است که با شور حسینی همه سینه زنان گریه کنان نان ناله کنان شور بگیرند برای پسر حضرت زهرا..
آری! این جا عرش خدا بود و زوار حاجیان همان مهمانان خداوند متعال.
هرچه به سمت حرم اباعبدالله نزدیک تر می شوی تابندگی و درخشندگی گنبد را بیشتر و روشنی چراغ هدایت را فروزان تر می یافتی به راستی که حسین مشعل هدایت است و کشتی نجات بخش غرق شدگان.
«إن الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاة»
دراین بین به یاد سخنان پدر عزیزم افتادم که در آخرین روزهای عمرش فرمود دوست دارم هر چه در طاقچه از گل و گلدان داریم برداریم و یک تابلوی بزرگ بگذاریم که بر روی آن نوشته باشد
«ان الحسین مصباح الهدی و السفینة النجاة.» پدر عزیزم چقدر خوب دریافته بود که او کشتی نجات و ساحل آرامش است حسین نور مطلق است.
به ورودی حرم نزدیک شدیم نیمه شب بود و وقت مناجات. جایی که عون و جعفر و عباس علی اکبر و قاسم آخرین مناجات های خود را در آن به یادگار گذاشته اند آخرین سجده ها و گریه ها و این خاک چه ناگفته ها در دل دارد و امان از روزی که حدیث نفس کند یومئذٍ تحدث أخبارها و آن چه در دل دارد بیرون بریزد.
از بازرسی گذشتیم و وارد رواق مبارک شدیم از پله ها پایین آمدیم و دیگر نتوانستم از شوق و وصال خود را نگه دارم گویی در گوشم زمزمه می شد فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوًى به حقیقت اینجا وادی مقدس طور بود.
تکه ای از عرش خداوند است در زمین. به خاک افتادم و پیشانی بر خاک ساییدم و پروردگار را به خاطر این فوز عظیم سپاس گفتم سجده ی شکر کردم که این فیض عظیم نصیبم شد. سپس سر برداشتم و ایستادم، چند قدم جلوتر رفتم زیارت نامه را برداشتم با مولایم نجوا کردم و نمازی هدیه به ارباب خواندم.
با دوستانم قرار گذاشتم و از ایشان جدا شدم و بعد برای رفتن به نزدیک ضریح در صف زوار قرار گرفتم، به زوار عاشق پیوستم، کم کم با فشار جمعیت حرکت کردیم تا بعد از مدتی به درب داخلی رسیدم
روبروی ضریح سیدالشهدا قرار گرفتم. باورم نمی شد، اینجا باب حطة ی مؤمنین است جای ریزش خطاهای امت است، از خداوند برای چشمان خطا کارم طلب غفران کردم و اجازه خواستم تا نور خاموش ناشدنی الهی را ببینم. چشمانم به ضریح نورانی روشن شد، جلال و شکوه آن مانع از آن می شد تا خود را نگه دارم. بی اختیار اشک هایم چون مروارید سرازیر شد. خود را مانند سنگی می دیدم که با نور قرآن ناطق، متلاشی شده و در برابر آن همه جبروت و کبریایی خاضع و خاشع و ذوب شده بود
این جا همان جا بود که اگر می خواستی خدا را در عرش زیارت کنی
در این جا باید می ایستادی این جا همان جا بود که ولی خدا دست یاری خود را برای نجات انسان ها برآورده است و به دنبال آن است که چه کسی کمک می خواهد. حسین جان! آمدم آمدم تا ندایت را اجابت کنم آمدم تا جامانده و هالک نباشم.
آمدم به نیابت از همه شهدا. آمدم به نیابت از همه آزادگان عالم. آمدم به نیابت از همه ستمدیدگان که نگاهشان به آسمان است تا کسی دادشان را بستاند. آمدم به نیابت از عزیزتر از جانم،سید و مولایم، رهبرم.
و آمدم از طرف همه عاشقان حسین..
ولی می دانم دیر رسیدم آمدم ولی تو را کشته دیدم ای وای که زمان تأخیر انداخت.
ای کاش می رسیدم تا آبی به لب هایت رسانم می رسیدم تا طعامی برای رفع گرسنگی ات آورم تا آرامشی برای فرزندان بی پناهت باشم می رسیدم تا معجری برای زینبت آورم ولی دیر رسیدم
آمدم تا حرزی برای علی اکبرت آورم آمدم تا فرزندم را فدایی علی اصغرت کنم ولی دیر رسیدم.
یا جدّا! اگر آن زمان نبودم تا ندایت را اجابت کنم اکنون بعد از قرن ها و سال ها تأخیر آمده ام آمدم تا مرهم زخمهایت باشم و گرد حرمت پروانه وار بچرخم و پیام حق و هدایت تو را به عالم برسانم تا هر وجدان آگاه و حق جویی در هر گوشه دنیا به دنبال حق و حقیقت است، عزم خود را جزم و
پا در رکاب کند دل به دریا بزند پرچم سرخ کربلا را نشان گیرد.باشد که به دیدار امام شهدا آید.
آرام آرام به آن پنجره های نورانی نزدیک شدم دست در شبکه انداختم و به حبل الهی اعتصام جستم و ماندن در جوارش را آرزو کردم. باقی ماندن در خط او را خواستار شدم.
باید باشی تا بدانی چه می گویم رسیدن به شبکه های حرم یعنی رسیدن به بهشت...یعنی اوج آرزوها، یعنی رسیدن به منتهای عشق..
به یاد حظیرة القدس و مدح جنت الاعلی افتادم :کربلا قطعاً جنة الاعلامه، دیدن صحنت آخر دنیامه،هرکجا حرز اسمتو همرامه، ثارالله..
زیر قبه ماندن در خط ولایت را آرزو دارم. ولایتی که هم اکنون پرچم آن در دستان فرزند اوست.
حفظ جان حکیم و فرزانه انقلابم را خواستارم، که اگر اینجا هستم به برکت وجود اوست، به نیابت از رهبرم بوسه بر ضریح می زنم و ظهور مهدی فاطمه را خواستارم نجات مظلومان و ستمدیدگان جهان را.
در زیر قبه ی اباعبدالله بال گشودن و پر کشیدن و عروج را خواهانم
عاقبت بخیری و شهادت را از تحت قبه او خواستارم شرمگین نشدن از روی شهدا را طلب می کنم.
با فشار جمعیت به عقب کشیده می شوم ولی دلم در پنجره ی او گره خورده و جدا نمی شود. صدای زوار در هم پیچیده و لبیک شان حرم را به لرزه انداخته است.
دستان مشتاق را میبینم که برای رسیدن به ضریح مطهر بلند شده و
لبانی که تمنای بوسه بر ضریح دارد و مشتاق وصال شبکه نور، در انتظار بهسر می برد.
آرام آرام به سمت درب حرم برمی گردم. درب را می بوسم خدا را سپاس می گویم و سلام می دهم و خارج می شوم. ای کاش می توانستم یک دل سیر نجوا کنم امامم را در آغوش گیرم. ناله از ته دل از غم فراغ کشم چه کنم که همگی مشتاق اند و بی قرار و هر کدام از زوار منتظر لحظه ی وصال هستند به ساعت نگاه کردم سر قرار دوستان رفتم و نشستم تا آن ها هم بیایند هنوز به اذان صبح مانده بود نمازی خواندم و زیارت عاشورا را زمزمه کردم دوستانم بی تاب وصل یار از زیارت برگشتند به سختی در صف نماز جماعت جا شدیم اذان صبح شد نماز خواندیم و دعا کردیم و از حرم خارج شدیم به موکب برگشتیم و بعد از استراحت به سمت کاظمین به راه افتادیم.
حدود مغرب چشمانمان به دو گنبد درخشان افتاد که در عالم بی نظیر بود. دو گنبد طلایی کنار هم زیبایی دو چندان داشت خیابانی که آسمانیان و زمینیان را خیره خود کرده بود دلربایی می کرد. خیابان مقابل حرم را طی کردیم تا نزدیک ورودی درب حرم شدیم
السلام علیک یا ابن رسول الله السلام علیک یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر السلام علیک یا محمد بن علی الجواد
تجدید وضو کردیم و وارد حرم شدیم السلام علیک یا جداه یا
موسی بن جعفر یا أبانا استغفر لنا إنا کنا خاطئین.
یا موسی بن جعفر! با باری از گناه و خطا آمدم ببخش که خطا کردم و خطاهایم مرا از شما غافل ساختسلام بر دردانه ی حضرت رضا سلام بر جواد الائمه چقدر دل تنگ کاظمین و صحن و سرای آن بودم چقدر جای مولایم شاه خراسان در کنار پدر و پسر عزیزش خالیست خدایا هرکدام از فرزندان حضرت زهرا در گوشه ای بر خاک افتاده اند و قُتِل من قُتِل و سُبی من سُبی و اُقصی من اُقصی، دیگر چه ظلمی بود که فاطمه و اولادش نکشیده اند آیا می شد بیشتر از این رسول خدا بر مودت و محبت به خاندانش تأکید کند و اجر رسالتش را مودت و محبت قرار دهد ولی امت چنین کند.
جای همه دوستان خالی آن شب را بر سر خوان حضرت موسی بن جعفر و سفره کریمانه حضرت جواد الائمه مهمان بودیم شب در رواق های حرم خوابیدیم صبح بعد از زیارت وداع به طرف شهر عشق و صفا، شهر سر من رأی، یعنی سامرا براه افتادیم.
آن روز پیش از ظهر به سامرا رسیدیم با فاصله ی نسبتاً طولانی از ون پیاده شدیم ساعتی پیاده رفتیم همچنان موکب ها برپا بود و مشغول پذیرایی از زائرین. نوای حسین حسین به گوش می رسید و خستگی را از مسافران شهر عشق می ربود نزدیک حرم شدیم علی رغم تلاش دشمنان خدا، برای خاموش کردن این نور همچنان گنبدش درخشان چون نور در کوه طور در وادی مقدس متجلی بود و تا دنیا دنیاست همچنان پرچم فرمانروای جهان
بر این گنبد دلربایی می کند السلام علیک یا علی بن محمد الهادی السلام علیک یا حسن بن علی العسکری السلام علیک یابن الحسن یا بقیة الله سلام بر امام زمانم سلام بر حجت خدا و غائب از دیده ها. می دانم کهاین جا به خانه ات می آیی. به مادر و پدر بزرگوارت سر می زنی. سلام بر بانویم، شه بانوی عشق، ملیکه نرجس خاتون، مادری که قرنها در انتظار قیام فرزندش روز شماری می کند.
به سامرا و حرم عشق رسیدیم احساس کردم به خانه پدری ام آمده ام این جا خانه ماست هرجا خانه ی امام زمانم باشند ما هم ریزه خوار سفره ی کرم او هستیم خیلی حرف ها بود که با امام زمانم داشتم با امام زمانم تجدید بیعت کردم در زیر قبه او قرار گرفتم و به یاد همه مدافعان حرم که در دل شب چراغ حرم را روشن و بارگاهش را استوار نگاه داشته اند افتادم چه خون ها که در این راه ریخته شد و چه گل هایی که به عشق او سر دادند و پر کشیدند می خواستم تا عقده ی دل وا کنم از غم درد فراق او کمی نجوا کنم دیده ام پنهان ز او ولی آتش عشقش به جانم شعله ای افکنده است متی ترانی و نراک
آه که چه وقت هجران سر می رسد ،آه که شیعه دردمند دردِ بزرگی است و انتظارش به لب رسید و صبر از کفش ربوده. نوایشان در گوشمان جا مانده، همچون ناله منتظرانی که در خاک پنهان شدند، نوای مرحوم حاج مهدی کافی به گوش می رسد:
بارالها رهبر اسلامیان کی خواهد آمد جانشین خاتم پیغمبران کی خواهد آمد دردمندان غمش را کشت، دردمندان را طبیب جسم و جان کی
خواهد آمد.
برای تعجیل در ظهورش و بخشیده شدن ادامه غیبتش تنها بازمانده از سلاله ی عترت حضرت بقیة الله الاعظم روحی له الفداء دعا کردیم و ازخداوند مهربان تمنا داریم تا بر ما منت نهد و ما را امت پا در رکاب حضرتش قرار دهد. اللهم لاتستبدل بنا غیرنا
اربعین 1403 هجری شمسی